اقوام
خدمت دوستان گلم سلام عرض میکنم.
همیشه تویه ذهنم دوست داشتم با یکی از افراد فامیل نزدیکی بکنم !
نمی دونم چی شد اولا تو نخ دختر عموم بودم ، یه دختر سبزه یکم شکم داشت ، سینه هایه
قابل توجه و یه کون در حال ترکیدن!!!!
اما..... نشد!
تا این که پسر عموم ازدواج کرد ، اونم چه ازدواجی کرد ، نه بهتر بگم چه دختری رو شب
زفاف کرد ، فکر کنم همه پسر های فامیل شب عروسی تو نخ عروس بودن !!!
آخ بگم براتون از زهرا خانوم "یادم رفت بگم اسمه عروس خانوووم ما زهرا بود":
سفید به تمام معنا ، این قد سفید بود که دیگه داشت تو ذوق می زد!! سینه اندازه یه
هندونه 2 کیلویی (هر کدوم)
باسن : فکر کنم الانم 5 تا گلدون بشه روش گذاشت.لبای غنچه از اون غنچه ها که آدم
حشری می کنه.
خوب از داستان دور نشم آقا این خانم توی فامیل جا افتاده بود که خیلی محجبه است؛
یعنی چادری به تمام معنا.
اما نمیدونم چرا پیش فامیل های نزدیک خانوم خانوما راحت می گشت. پیش من (اون موقه
18 سالم بود) پیش بابام ، عموهای دیگم با یه پیرهن استرج تنگ و یه سلوار استرج تنگ
(اوه اوه با عضلات ) می گشت !
چشمتون روز بد نبینه هر وقت خونه عموه می رفتیم باید تو دستشویی یه صفایی به طفلم
(کیرم) می دادم!
قشنگ یادمه 18 سالم بود عید رفته بودیم خونه عموم (12 فروردین) ساعت 5 بود. می با
اسرار زیاد عموم و زن عموم اونجا موندیم که فردا همه با هم بریم 13 به در!
این عروس گل ما ( عروس که می گم 5 ساله که صفرش پریده ها ) تازه گوشی خریده بود.
ساعت 9.30 بود که چایی اورد ، وقتی دولا شد آقا لایه اون دوتا چاک سینه هاش رو که
دیدم داشتم دیوونه می شدم با خودم گفتم چه عیبی داره کیره من لایه این دوتا هلو
پایین و بالا بشه ! از این پسر عمو بی بخار ما که جوجه در نمی یاد! (بچه دار نمی شد
نمی دونم چرا) شاید ما تونستیم.
دیگه نتونستم تحمل کنم راه دستشویی رو پیش گرفتم ، از دستشویی که اومدم بیرون با
صورت خوردم تو یه چیزی نمی دونم چی بود (خیلی نرم بود ) صورتم رو که اوردم بالا
زهرا جولویه چشام بود ،
گفت: چته !
گفتم: چه خبرته گیرکرده این قد عجله داری !
گفت: نه تو اونجا این همه وقت چیکار می کردی !
گفتم : کاره بدی نمی کردم ( آره جونه خودم)
گفت: بیا کنار عجله دارم !
گفتم : بدو تا پوشک نخوای عوض کنی!
اینو که گفتم یه جوری نگام کرد !!! ( ما با هم زیاد شوخی می کردیم ) قند تو دلم آب
شد ! با خودم گفتم من بچه آقام نیستم این کوس نکنم !
آقا ساعت حدود 11.30 شب بود که حوس چایی کردم حمید ( پسر عموم ) جلویه تلوزیون دراز
کشیده بود !
زهرا تویه اتاقاش بود بقیه هم خواب بودند (طبقه بالا) آخه می خواستیم ساعت 4 صبح
بریم، جاده 3000 شمال!
من رفتم تویه آشپزخونه یه چایی بریزم ، دادزدم حمید چایی می خوری! جواب نداد ،
دوباره داد زدم ! یدفعه زهرا رو تو درگاه آشپزخونه دیدم گفت: داد نزن خوابه !!!!!
یه جوری تویه درگاه یهوری تکیه داده بود که گفتم این یه عمر جنده بوده!
گفتم: گلم تو چی می خوری !
گفت : نه می برم!
اینو که گفت جا خوردم! اومد جلو چایی منو برداشت رفت گذاشت رو میز آشپزخونه و نشست
! منم یه چایی ریختم و رفتم رویروش نشستم. داشتم هیکل نازشو دید میزدم که یهو نظرم
جلب شد به یغه پیرهنش دیدم یه وری وسط یکی از پسون هاشم دوتیکه شده! با خودم گفتم
این پستون از تو جاش در اومده!( احتمالاً با خودش ور می رفته ) گفتم یقش یوری بود
برای این نظرمو جلب کرد چون چاک سینه هاشو از روبرو هم می شد دید ! این قد که برای
اولین بار خال گوشه سینشو دیدم!
یدفه بخودم اومدم دیدم زهرا زل زده به من ! گفت چته ، چت کردی آدم ندیدی یا زن
خوشگل ندیدی ! گفتم دیدم اما..... !
گفت اما چی گفتم هی چی !
گفت : یکاری برام می کنی !
گفتم: بگو.
گفت : کار کردن با این گوشی رو به من بگو (p990)
گفتم: بده ببینم! چی شو می خوای بدونی ؟
گفت : هرچی...! نمیدونم عوض کردن عکس، آهنگ و و و !
گرفتم رفتم تو رم گوشی یه 30 ، 40 تا عکس بد نیمه سکسی از دختر داشت !
گفت: چیه خوشگل تر از من دیدی !
گفتم: از تو خوشگل تر ! عمراً.
یدفه جا خورد گفت : بچه پورو ! پا شو دیگه بورو بخواب.
گفتم: خوابم نمی یاد !
گفت: منم می خوام بخوابم ، تنهایی می خوای چیکار کنی ؟
گفتم : حالا!
گفت کار بد نکنی ها!
اینو که گفت با هم زدیم زیره خنده!
زهرا رفت تو اتاق ، من هم رفتم دستشویی برای بار سوم تو اون روز!( یعنی کمر خالی
خالی)
از در که اومدم بیرون (دستشویی خونه عموم اینا را دو تیکه ساختن یه قسمت بزرگ نور
گیر داره )
دیدم زهرا دوباره به دیوار همون جوری تکیه داده و بد داره منو نگاه می کنه !
گفتم : چته !
گفت : من چیزیم نیست تو چته ! مشکل داری
گفتم :نه !
گفت یا مشکل داری یا داشتی کار بد می کردی این همه وقت !
منو میگی بهم برخورد گفتم هر دوش حالا که چی؟
گفت: اگه هردوشه که هیچی اما اگه... !
گفتم : اگه چی!
گفت : کمکت کنم !
گفتم چی ؟
گفت راحتت کنم !
گفتم یعنی چی ؟
گفت: هیچی ! من میرم بخوابم !
دویدم جلو گرفتمش اولین بارم بود بش دست می زنم یدفه تو دلم هوررررررری ریخت! مکث
کردم هیچی نگفتم !
گفت : می خوام برم بخوابم صبح زود پاشم ! بازم هیچی نگفتم ، مات و مبهوت مونده
بودم!
یدفه صورتش رو اورد جلو بینیش چسبید به بینی من ، صورتشو کج کرد لباشو گذاشت رو
لبام ، داشت میک می زد ! رفت عقب !
گفت: زبونت فکر کنم حالا باز شد!!!!!!!!!!!!
یهو بخودم اومدم !
با پته پته اومدم حرف بزنم ! که گیدفه
گفت: می خوام برم بخوابم ، تو نمی خوابی !
هیچی نگفتم ! دستمو گرفت برد تو اتاق ! تو راه حمید هنوز جلویه تلوزیون خواب بود !
تو اتاق که رفتیم گفت : تا حالا با کسی از این کارا کردی ، گفتم نه !
گفت خوب اشکال نداره ! دستمو گرفت هی می مالوند ، با اون یکی دستش زیپ شلوارشو باز
کرد و دستم کرد تو شلوار استرجش هی می مالید و اوه اوه می کرد ! ! ! !
انگوشتمو از کنار لبه های شورتش به کوسش رسوندم که یهو یه آه خفیف کشید گفت حرفه ای
هستی ها! دکمه شلوارشم باز کرد من داشتم می مالیدم !
گفت: پس من چی از ظهر تا حالا تو نخ ملهتم ! اینو گفتو و گمرم رو باز کرد دکمه های
شلوارمو باز کرد کیر شق شده ما رو گرفت تو دستش گفت: جانم تا حالا کجا بودی گفتم :
تو دستشویی به تنهایی ! خندید و گفت اشکال نداره الآن براش جبران می کنم ! نشست جلو
پاهام تا ته کرد تو دهنش نمی دونم میک می زد، می خورد ، لسی می زد ! اما داشت دیونم
می کرد ! 15 دقیه که خورد گفت کمرتو شل کن بزار بیاد گفتم این حالا حالا ها نمی یاد
از ظهر تا حالا 3 بار خالی شده !
گفت خو ب باشه!
گفت: نمی خوای کاری بکنی ؟
گفتم اجازه هست !
گفت: کاملاً در اختیارتم !
دستامو گزاشتم رو سینه هاش داشتم دیونه می شدم ! پیرهنشو گرفتم کشیدم بالا خودشو از
زیرش آزاد کرد !
وای ی ی ی ی ی چی می دیدم !
یه سوتین سفید بایه بدن سفید تر از اون سوتین خوابوندمش رو تخت جوری که پاهاش لبه
تخت آویزون بود شلوارمو کامل در اوردم ! نشستم رو سینه هاش با خودم گفتم : نه مردیم
و کیرمو نو کردیم لایه این دو تا هلو !
از پایین سوتینش کردم تو هی سینه هاشو از رو یوتین می مالید و آه خفیف می کشید !
بلندش کردم سوتینشو باز کردم شورو کردم به خوردن! باید گفت سینه هاشو داشتم ساک می
زدم!
دیگه این قد آه آه کرد که گفتم همه بیدار شدن !
رفتم پایین هنوز شلوارش پاش بود شلوارشو در اوردم گفت بدو دارم می میرم گفتم وایسا
!!!!!!
کیرمو گزاشتم رو شرت صورتیش هی جولو عقب کردم گفت : دیونه بزن توش دارم می میرم !
دیگه شورتشو در نیاوردم ! پاهاشو باز کردم لایه شورتشو زدم کنار کردم توش!!!! آه آه
اوووووه ، وای ی ی ، جان بکون ! تا ته پاره کون بودو ! جونم وای! هی می گفت و منو
بیشتر حشری می کرد هر چی می گفت آروم تر می کردم تا بیشتر آه و اوه کنه چون خیلی
دوست دارم ! ( زجرش می دادم!) دیدم نه این جوریها آبم نمیاد گفتم پاشو دمرش کردم
زیره شکمش یه بالشت گذاشتم ! شورتشم در اوردم ! دوبار ه کردم تو کسش این دفه خیلی
حال داد ! تندش کردم این داد زد که گفتم الآن همه پشته دروایسادن ! ساعت 1.45 بود!
نمی دونم کی ارضا شد ! اما دیگه بی حال شده بود ! منم که یه سوراخ قهوه ای جولوم
دیده بودم ! مگه می شد تو کار آبم نیاد!
سرشو گزاشتم دم سوراخ کونش ! جداً خیلی تمیز بود !
یه هول دادم یه آه کشید گفت نه جانه من بکش بیرون گفتم ضر نزن من آبم هنوز نیومده!
گفت می خورمش تا بیاد اما اونجا نه ! گفتم نوچ! تا ته هلش دادم تو اومد جیق بزنه که
خودش جلو دهنش گرفت هی آه آه میکرد پاهاشو باز کردم شوروع کردم تلمبه زدن فکرکنم
داشت می یوخت اما حالم می کرد ! آخه کیرم کلفته اما کوتاهه!
داشت آبم می یومد ! فهمید گفت بکش بیرون از جولو بکن گفتم نه دیگه داره میاد ! گفت
اشکال نداره بزار جلو! برشگردوندم ، دیگه حال نداشت! کردم تو دوتا تلمبه زدم گفت در
نیاری ها همشو بریز اون تو ! گفتم : برو گمشو دیوونه که نیستم ! گفت بریز اومدم
بکشم بیرون پاهاشو دور کمر قلاب کرد هرکاریش کردم نتونستم بکشم بیرون همش ریخت اون
تو!!!!!!!
پاهاشو که باز کرد می خواستم بکشمش که گفت ناراحت نباش لولمو بستم ! خیالم راحت شد
افتادم!
زهرا پاشد رفت حموم من هم تو تراس دستشویی خودمو تمیز کردم ساعت 2.25 دقیقه بود که
خوابیدم
******************************************
عرض کنم تمام این مطالب ساخته ذهن این حقیر است.
باز هم تشکرمیکنم از این که داستان این حقیر را خواندید.
نوشته: دالگلاس
سلام به همگی
قبل از نوشتن داستان یه مطلب هست که میخوام بگم من حدودا 10سالی هست که مدام سروکارم با اینترنته از زمانیکه سایت اویزون کارمیکرد هر داستانی که میخوندم و چه الان تو این سایت شهوانی تو قسمت نظرات دوستان لطف میکنن هرچی که لایق خودشونه به دیگران میگن که کار درستی نیست درهرصورت میخوام یه داستان باحال براتون تعریف کنم ودوست دارم یا نخونین اگرم میخونین فحش ندید
اسم من احمد هست 30سالمه این قضیه مال تقریبا 5..6سال پیش هست (اینو هم بگم اولین سکسم با راحله نبود کس زیاد کردم ولی این واقعا شیرینترین سکس بود) من یه خاله دارم که حدودا 15سال پیش شوهرش فوت شد و بخاطر اینکه جوون بود با یه مرد دیگه ازدواج کرد البته شوهر جدیدش هم زنش تو جوونی فوت شده بود واز زن اولش 4تا بچه دیگه داشت 3تا دختر که دوتاشون ازدواج کرده بودن و راحله مجرد و یکی پسر که 21سالش بودو علاف. ما باخانواده شوهر خالم زیاد میانه خوبی نداشتیم و چند سالی بود که خونشون نمیرفتیم اما قصه از اینجا شروع شد
بریم سر اصل مطلب
تو یه شرکت کار میکردم و محصولات شرکتو برای نمایندگی هاشون تو تهران جابجا میکردم اینم بگم (که من متولد کرجم ولی تو یکی از شهرهای هم جوار تهران زندگی میکنیم خیلی خوشتیپ و جذاب نیستم ولی تو زبون کم نمیارم قد متوسط میانه اندام) در حین برگشت به خونه بودم که گوشی همراهم زنگ خورد دیدم یه شماره غریبه جواب دادم گفت: سلام احمد اقا پرسیدم شما؟ گفت: نشناختی منم راحله دختر خالت جا خورده بودم که شمارمو ازکجا گیر اورده ازش پرسیدم شمارمو کی بهت داده گفت از گوشی دایی کش رفتم خلاصه کلی خوشو بش کجایی چیکار میکنی گفتم الان کجایی؟(اینم بگم راحله قد متوسط هیکل مانکن سینه 65پوست بدن سفید مو بور چشم سبزو خیلی شیطون و از همه مهمتر خوش کون) گفت که خیلی وقته با خالت که زن بابام بشه دعوام شده و جایی میرم سر کار خونه یه خانم سن بالا پرستارش هستم و تا اخر هفته اونجا دو روز اخر هفته میرم خونه بابام البته اگه خالت حالمونو نگیره راه بده خونه.باور کنین من بچه منفی نیستم ولی نمیدونم چی شد که یهو زد بسرم وگفتم سنگ که مفته گنجشک هم مفت(کیر که کلفته کس هم مفت)خلاصه از اون شب به بعد اس ام اس بازیمون شروع شد تا اینکه بهش پیشنهاد دادم که من بعضی شبها میام تهران و تا صبح تو ماشین تنها هستم اگه واست مشکلی نیست و میتونی بیا چندساعتی پیش هم باشیم اوایل که میگفت نه خطریه تهران بگیرن برامون دردسر میشه خلاصه بعد از چندبار گفتن قبول کرد اولین قرارمونو گذاشتیم و اومد پیشم فکرشو نمیکردم که بیاد و از همه مهمتر فکرشو نمیکردم پیشم بمونه اونم تاصبح
راحله سوار شد احوالپرسی منم خودمو زدم به پررویی گفتم نمیخوایی یه بوس بدی اونم با کمال پررویی منو بوسید و نشست کجا بریم کجا نریم تصمیم گرفتیم بریم یه رستوران غذا بخوریمو بعدشم بریم سمت جاد مخصوص تو یه کوچه که من همیشه اونجا میخوابیدم بریم و اونهم قبول کرد اینم بگم با کلی ترسو لرز که بگا نریم.سرتونو درد نیارم اونشبو با ترسو لرز اونجا سپری کردیم البته موقع خواب راحله و دست کاری کردم چون میترسیدم بگا بریم فقط یکم مالوندمش البته اولش ممانعت میکرد ولی لامصب شهوت دیگه نمیشه کاریش کرد فقط میگفت اینجا نه یوقت کسی میبینه میترسم تو دلم گفتم منم مثل سگ میترسم که بگا بریم تا اینکه بعد از یه مدتی بهم گفت که خواهرم با بچه هاش دارن میرن شهرستان منم اخر هفته خونه خواهرمم اگه میتونی برنامه بذار بیا اونجا منم از خداخواسته قبول کردم از شرکت دو روز مرخصی گرفتم رفتم خونه خواهرش بذارین یکم از خواهرش بگم که قیافش با بهنوش بختیاری مو نمیزنه قد بلند خوش کون خوش سینه وقتی مجرد بود دلم میخواست یه سیخی بهش بزنم که نشد رسیدم درخونه طبقه سوم زنگ زدم دیدم راحله جواب داد بیا بالا نمیدونستم پله هارو چندتا چندتا برم بالا رفتم بالا راحله درو باز کرد یه شلوارک یه سوتین قرمز روبوسی کردیم رفتم تو خونه یکم پذیرایی و از اینورو اونور حرف زدن راحله رفت شام درست کردن منم رفتم حموم دوش بگیرم بعداز شام ومیوه یکم تو ماهواره چرخ کوس زدن ساعت نزدیک1شب بود با شلوارک و رکابی رو مبل نشسته بودم داشتم تو ماهواره دنبال یه شبکه سکسی میگشتم که دیدم راحله با یه شرت و کرست سکسی جلوم ایستاده بدن سفید بدون یه خال مو ،کس قلمبگیش از رو شرت معلوم بود اومد کنارم رو مبل نشست یکم بهم نگاه کردیم لباشو اهسته گذاشت رو لبهام چقدر داغو اتشین یه حس خوب که واقعا قابل توصیف نیست چنان شهوت هردوتامون زده بود بالا که دیوونه وار داشتیم همو میخوردیم بلند شدم و دستشو گرفتم بردم تو اتاق خواب ابجیش انداختمش رو تخت از شروع کردم به خوردن لباش زبونم وقتیکه میمکید باور کنین زبونم میخورد به ته گلوش بلندش کردم میخواستم لختش کنم که خانم اجازه ندادن خودش اول منو لخت کرد بعد شرتو کرستشو در اورد واااای چه کس سفیدو تپلی چه سینه خوش فرمی65 واقعا هنگ کرده بودم وقتی جلوم ایستاد کسش فقط یه خط کوچیک دیده میشد داشتم ضعف میکردم اومد جلو یه بو کشیدم کسشو گفتم چقدر خوشبو هست معمولا موقع سکس با زن مخصوصا دختر خوشبو خوشمزه حشریتشون بالا میبره شروع کردم خوردن کس راحله یکم که خوردم از بس که حشریت زده بود به بشریت دستم روی سینش و هی میگفت بخور همشو بخور جووووون کسمو بخور کمرشو تکون میدادمعلوم بود که به ارگانسم رسیده بود یکم که خوردم گفتم بیا تو بخور اولش که میگفت بدم میاد دوست ندارم یکم سرشو خورد یواش یواش با بستنی کیم اشتباه گرفته بود داشت قورت میداد خلاصه چون دختر بود و نمیشد وارد بهشت شد گفتم من دراز میکشم تو بیا رو کیرم خودتو ارضا کن بعد من اونم قبول کرد اومد رو کیرم گذاشت لای پاش خلاصه یه ده دقیقه ای هر جور که دوست داشت گذاشتم خودشو خالی کنه واییی چه کس داغو نرمی لیز لیز شده بود کسش بعد گفتم راحله بخواب به شکم میخوام از کون بکنمت و اونم قبول کرد یکم با انگشتم کردم تو کونش وااااای چقدر تنگ بود گفت دردم میاد رفت از تو کیفش کرم اورد یکم زدم دم سوراخش با انگشت باهاش بازی کردم اوم با دستش کیرمو میمالید منم با یه دستم کسشو میمالیدم باورتون نمیشه وقتی ابش اومد مثل بعضی سوپرای خارجی ابش پاشیده شد روی دستم گفت احمد بسه بکن توش کیر میخوام منم کیرمو یکم کرم زدم اهسته گذاشتم دم سوراخش اهسته اهسته فشار دادم توش یکم اخ اوخش در اومد گفتم تکون نخور الان دردش ساکت میشه یکم صبر کردم اهسته اهسته شروع کردم تلمبه زدن وای خدا من دارم راحله و میکنم چه کون تنگی اولش اخ واوخ میکرد بعد از چند دقیقه تبدیل شد به جووون بکن واییی قربون کیرت چه لذتی داره بکن منم شدت تلمبه هامو بیشتر میکردم داشت ابم میادمد کشیدم بیرون که زود تموم نشه گفتم راحله بخواب از جلو بکنمت تو کونت برگشت انگار نه انگار کیر تو کونش بود باز کرم زدم کردم تو کونش واییی چه لذتی چه سکسی خوردن سینه کردن کون از جلو تقریبا 5دقیقه ای کردمش راحله با شهوت لبامو میخورد زبونمو میخواست قورت بده داشت ابم میامد که راحله گفتم میخوام بخورمش منم از خدا خواسته در اوردم همه کیرمو کرد تو دهنش و ابمو خورد بی حال افتادم کنارش رو تخت اونم بلند شد رفت خودشو مرتب کردو اومد یکم حرفهای عشقولانه و خوابیدیم صبح بیدار شدم دیدم راحله نیست دیدم صدای اب حمام داره میاد صداش زدم گفت بیا تو حمام رفتم تو حمام خودمونو شستیم باز تو حمام کیر لامصب بلند شد دوباره تو حمام کردمش اینبار با شامپو بدن کیرمو لیز کردمو فشار دادم تو کونش سرپا میکردمشو سینهاشو از پشت گرفته بودم نشستم رو زمین راحله نشست رو کیرم تا خایه رفت تو کونش واییی چه لذتی چه حالی خودشو رو کیرم میچرخوند داشت ابم میامد که بلندش کردم ازش خواستم بخوابه کیرمو گذاشتم رو کسش انقدر لیز بود چه یکم کیرمو مالیدم روش یهو ابم اومد ریخت رو شکمش بلند شد خودمونو شستیم بعد ازاین قضیه چندباری با هم سکس داشتیم
امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد و باور کنین هیچی دروغ نیست همش عین واقعیته بعضی وقتها یه اتفاقاتی تو زندگی ادم میافته که باورش سخته حتی الان که 5...6ساله از این ماجرا میگذره هنوزم باورم نمیشه خوش باشین همگی
نوشته: احمد
میخوام از زمانی براتون بنویسم که15 سالم بود که به اجبار مادرم قرار بود با پسرداییم ازدواج کنم. اسمش حامد بود. یک روز مادرم اومد اتاقم و بم گفت قراره داییت برا حامد بیاد خواستگاری منم به مادرم بلافاصله گفتم که من مخالف اصلا احتیاجی نیست که بیان برا مراسم خواستگاری خلاصه باکلی مخالفت از طرف من و بابام مواجه شد تا اینکه تونست رو مغز بابام کار کنه و راضیش کنه. تمام التماسای من بی نتیجه بود. از درسم افتاده بودم کلا ضعیف شده بودم بلاخره روز خواستگاری فرا رسید بعد گل و شیرینی و حرفای الکی نوبت به ما رسید منو حامد رفتیم حیاط تاحرف بزنیم اولین چیزی که بش گفتم این بودکه من دوست ندارم راهتو بگیرو برو. ولی اصرار کرد که میتونم دلتو بدست بیارم برات همسر خوبی میشم ولی من بازم مخالفت کردم گفتم ن ن ن ن ن ن ن کارمون بجای رسید که نزدیک بود یقه به یقه شیم بعد اون شب خودم چند بار با داییم و بابام حرف زدم اما انگار ن انگار.
قرارشد مراسم نامزدی با عیدقربان یکی بشه هر روز برام سخت تر میشد تااین که مراسم نامزدی ما برپا شد تو مراسم من برعکس بقیه اصلابه خودم نرسیده بودم ی لباس ساده ومعمولی پوشیدم وهیچ استقالی ازخانواده دامادنکردم حتی حلقه روهم دستم نکردم دوران نامزدیم دوران خیلی بدی بوداصلا باحامد جای نرفتم حتی چندباراومدخونمون اصلا بش محل نذاشتم حتی به دوستام هم نگفتم قرارازدواج کنم اصلاخجالت میکشیدم به بقیه بگم که نامزد دارم
اولش قرار بود بعد دو سال ازدواج کنیم که بعدش زدن زیرهمه چیز وتابستان ششم مردادماه مصادف با پانزدهم ماه شعبان قرارعروسی روگذاشتن من بدبخت مث ابربهارگریه میکردم که بهم بخوره امانشد که نشد انگارچیزی به میل من نبودخلاصه چشمتون روزبدنبینه که عروسی من شروع شدسنم ازشانزده سالگی دوماه کم داشت که شب حنابندانم همه فامیل اومدن کهع عروسی سحره اما کوگوش شنواکه من گریه میکردم کسی نمیشنیدشب حنابندان رسمه که داماد دست عروس حنا میذاره منوبردن گذاشتن کنار حامد که حنا دستم بده امانذاشتم که به دستم حنا بذاره وشب حنا بندانوگندزدم که بیاوببین صبح روز بعدقراربودمنوببرن آرایشگاه منوخواهرم بادخترخالم رفتیم آرایشگاه اینقدناز کردم که بنده خداآرایشگر کارش تایازده شب طول کشید همش به این فک میکردم که چطورامشبو ازدست حامد فرارکنم.
بخاطرآبروی بابام که شده بود باید امشبوچیزی نیمگفتم از آرایشگاه رفتیم خونه من قسمت زنانه بودم حامد مردانه اتاق خوابوهم تزیین کرده بودن خلاصه ساعتای یک بود که منوبردن اتاق خواب که حامد بیاد دلم مث سیروسرکه میجوشیدهزارتا نقشه توذهنم داشتم که همشون یادم رفته بودمونده بودم چکارکنم
حامد وارد اتاق شد داشتم سکته میکردم آب شدم مث یخ سرد بودم ترس همه وجودم گرفته بود دیگه برام آخرخط بود حامد خصلتن آدم وحشه رحم تووجودش نبود اومدکنارم نشست دلم ریخت دیگه انگارچیزی نداشتم از دست بدم ن من شام خورده بوده ن حامد برامون شام آوردن تواتاق مامانم بم گفت دوسش داشتم باش جلو خودش انگاری حامد باحرف مادرم پرروشد قبل خیلی گرسنم بود اماوقتی برامون شام آوردن انگاری سیر سیر شده بودم خلاصه شام خوردیم چندقاشق من چندقاشق حامد خورد.
همه رفتن ساعت شده بوددو من وحامد تواتاق تنها شدیم جرات حرف زدن نداشتم ترس همه وجودموگرفته بودزبونم لال لال شده بود حامد بلند شداتاقو بست اومد کنارم چادر سفیدمو درآورد نشست پیشم دستشوگذاشت روشونه هام دستشوانداختم چیزی نگفت اومد نزدیک شونه هامو گرفت تودستاش لباشو آورد ی بوس رو پیشونیم گذاشت لبشوآوردپایین تابذاره رولبام خودموعقب کشیدم اماجای مقاومت نبودی سیلی جانانه گذاشت رو گونه خوشگل وپرم که قرمز قرمز شددیگه اصلا کاری یا مقاومتی انجام ندادم تاجوتورمودرآورد لباسموکامل کشید من آروم داشتم گریه میکردم دیگه برام آخردنیابودبعدش لباسشودرآورد تمام بدنمو لیس زد مث عقده ای ها کس ندیده کیرشوگذاشت دم کسم داشتم میمردم میلی براسکس نداشتم گفت بزنم منم اصلا جواب ندادم شروع کرد هرکاری کرد نرفت تو به کرم وازلین متوصل شد به هزار بدبختی تا نصف وارد شدتمام بدنم میسوخت انگاربخارمیشدم خیلی درد داشت وحشتناک بود پردم رفت تانصف که رفت شروع کرد به تلنبه زدن ازدرد جیغ میکشیدم نفسی برام نمونده بود گریه امونمو بریده بودلامصبب هرچی میزدآبش نمیومد آخرش باپاهام ازروخودم زدمش کنار بش گفتم دیگه حق نداری بم دست بزنی مردم ازدرد اونم به التماس افتاد که بذارم آبش بیاد بعددوباره شروع کرد اینقد تند تند تلنبه زد که بعد چنددقیقه آبش اومد این برام ی خاطره خیلی بدی شده مث ی کینه تو دلمه الانم 5سال ازاین خاطره میگذره الانم از حامد جدا شدم هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم هیچ وقت لطفا نظر بدین
نوشته: سحر
سلام من آرشم 21 سالمه خاطره سکسیم واقعی هست!یک شب داشتم با فوتبال بازی میکردم پی اس 12 یه اس برام اومد فکر کردم دوست دخترمه اس رو باز نکردم چون قرار بود ساعت 11اس بده توجه نکردم اما دوباره اس اومد بازش کردم عروس عمم بود که میشد دختر عموم گفت چندتا اس باحال داری بهم بدی؟جواب دادم اول باحال رو واسه من شرح بده؟گفت اذیت نکن دیگه خودت خوب میدونی!چندتا اس خفن سکسی فرستادم بعدش گفتم شب بخیر ساعت 1 بود باز اس داد گفت دوست دختر میخوای؟از اینجا به بعد زبان محاوره میشه!گفتم کی؟مریم!!!!!!کییییییییییی؟مریم جاریم زن علیرضا!شوخی نکن ستاره!شوخی ندارم>خب اگه راست میگی بهش بگو بهم اس بده!سریع اس داد:رشتیه کنکور قبول میشه یه زن میگیره میگه اینم شیرینی رفقا!خب مریم جون خوبی؟مرسی و..... خلاصه اون شب گذشت ومن به مریم نزدیک ونزدیکتر شدم!شبها به هم اس سکسی میدادیم اما باتلفن که حرف میزدیم اصلا رومون نمیشد حرف بد بزنیم.مریم عروس قشنگه عمم بود قیافش کپی شیلا خدادا بود اصلا مو نمیزنه باشیلا خودتون تصور کنید چه تیکه ای هست!من دیگه پرو شده بودم وقتی مریم رو میدیدم باهاش دست میدادم و یواش یواش لب وبوسه!بهش گفتم چرا به شوهرت خیانت میکنی؟ گفت اون همش شهرستانه نیست من به مهر و عاطفه نیاز دارم یکی که بهش تکیه کنم منم خوب قربون صدقش میرفتم حسابی عاشق هم شده بودیم!یه شب بهش گفتم مریم سکس حال میده من تاحالا سکس نداشتم گفت انقد لذت داره که هنگام سکس رو زمین نیستی تو آسمون پرواز میکنی به طرز مظلومانه گفتم خوشبحالت من که هنوز دستم به جا نرم نخورده!گفت باورم نمیشه پسر هم سن تو سکس نداشته وقتی قسم خوردم که نداشتم خوشش اومد گفت اگه پسر خوبی باشی یدفعه یه حال اساسی بهت میدم دوستت دارم سکس اولت با خودم باشه که تا ابد فراموش نکنی!منم ذوق کردم وخوشحال روزهارو سپری میکردم تا یه شب اس اومد مریم بود آرش من تنهام علیرضا رفته شهرستان پاشو بیا اینجامنم دوان دوان خودمو رسونم تا زنگ اف اف رو زدم در بازشد انگار پشت در منتظر بود رفتم تو دیدم با چادر اومد استقبالم خندم گرفت گفتم مریم این دیگه چیه؟چادره واسه حجاب خانوماس!خب ما که هزار بار همو بوسیدیم نیاز به حجاب نیستا!حالا بیا تو درست میشه رفتیم تو رفت چای بیاره!داد زدم کجا من اومدم خوتو بخورم چای میخوام چیکار!تموم بدنم داشت از استرس میلرزید داشتم دیوانه میشدم رفتم تو آشپز خونه چادرشو آروم برداشتم جوووون چه کون قلنبه ای یه شلوار نارنجی پاش بود و تیشرت صورتی دست گذاشتم رو باسنش چقد نرم بود و دوست داشتنی صداش زدم مریم جونم؟برگشت گفت جونم آرشم؟لبامو گذاشتم رو لباش آروم مک میزدم اگر تموم دنیارو به میدادن با اون لحظه عوض نمیکردم واقعا شیرین زبونمو فرستادم تودهنش خیلی ناز زبونمو خورد گفت فکر نمیکنی اینج مکانش خوب نیت؟ داس گذاشتم رو باسنش رفتیم تو اتاق خوابش نشستیم لب تخت داشتم لباشو میخوردم و با دستام سینه هاشو میمالیدم چقدر نرم بود آروم آروم تیشرتشو در آوردم وای چه سوتین صورتی قشنگی بسته بود سینشو در آوردم وشروع به خوردن کردم انقد ناز بود نرم و خوش مزه حسابی سینه هاشو خوردم گفت پس من چی؟ منم میخوام اومد شلوارمو دربیاره که نزاشتم گفت چرا اینطور میکنی؟میدونی چیه مریم؟من بیجنبه هستم دستت به کیرم بخوره آبم اومده زد زیر خنده گفت ای جانم قربون کیر نازت بشم الان درستش میکنم رفت سر کمد یه اسپری آورد شلوارمو کشید پاین واسپری رو زد ودوباره شروع به لب دادن کردیم باشور خاصی لب میخورد انگار تاحالا نخورده!بعد چند دقیقه که کیرم سر شد رفت سراغش مالوندش شرو به مالیدن کرد جونم چقده این خوش فرمه 16سانت کیرم هس و کلفتیش هم مناسبه اجازه هست بخورمش؟اختیار داری مریم جون مال خودته شروع کرد به لیسیدن کیرم انقدر بهم حال میداد بازبونش سر کیرمو لیس میزد تخمام رو میخورد منم بیکار نبودم و با کونش ور میرفتم بلند شد شلوارشو کشیدم پایین یه شورت سفید مشکی پاش بود که چقدر بهش میومد وای که چه استیل خوش فرمی داشت.دست گذاشتم رو شورتش کوسشو مالوندم شورتشو کشیدم پایین وای خدا یه کوس فوق العاده سفید جلوم بود بدون مو خوش رنگ و خوش بو شروع کردم به مالوندن کوسش گفت آآآآرش بخورش رفتم بین پاهاش لا کوسشو باز کردم جون باورم نمیشد من کوس ندیده یه کوس خوشگل جلوم بود شروع کردم به لیسیدن کوسش زبونمو فرستادم توش تکون میدادم زبونمو داغ بود وخوشمزه انقدر کوس و چوچولیش رو مکیدم خسته شدم تمام این مدت مریم چشماش بسته بود و لب پاینش رو گاز میگرفت وآه آه خفیفش منو دیوانه تر میکرد بلند شدم گفت آرش نه ترو خدا بیا بخور بزار آبم بیاد منم از التماسش لذت میبردم و اطاعت کردمو دوباره شروع کردم به خوردن کوسش لبه های کوسشو میمکیدم زبونمو میکردم تو کوسش انقد لیسیدم که یه آه بلندی گفت و پاش لرزید و آبش اومد ویه زبون کشیدم رو کوسش چقد خوش مزه بود وخوش بو.گفت حالا بیا کیرتو بزار توش قربون اون کیرت بشم هلویی من!پاهاشو باز کردم ورفتم بیم پاهاش کیرمو کشیدم لا کوسش و آروم فشار دادم توششششش جون چقدر تنگ بود چه حس عجیبی داشتم انقدر حالم خراب شده بود که کیرمو بدون حرکت تو کوسش نگه داشته بودم مریم گفت چته تلنبه بزن دیگه شروع کردم آروم آروم کیرمو توکوسش عقب جلو کردن آه قربون کیرت بشم بکن توش جرم بده کوس خودته من عاشق کیرتم جونم آرش چه حسی داره؟کوس کردن میچسبه؟خییییلی مریم جون قربون کوست بشم انقد حال میداد که نگفتنی با این که اسپری زده بودم بعد از 5الی6 دقیقه احساس کردم داره آبم میاد بهش گفتم کجا بریزم گفت سر شب قرص خوردم به عشق آبت بریز تو کوسم منم چندتا تلنبه سریع تو کوسش زدمو وهمه آبمو ریختم تو کوسش انگار جون من از سر کیرم اومده بود بیرون بی جون و بی حال افتادم روش و لبامو خورد و گفت امیدوارم حال داده باشم مریم رفت حموم اومد دوتالب دیگه داد بهم و منم دیدم ساعت 2 هست دلم نمیخواست برم اما شرایط بهم اجازه نمیداد ورفتم خونه دو ماه الان از سکس اولم با مریم میگذره که دو بار دیگه سکس داشتیم که واقعا لذت بخشترین حس رو بهم میده!ومنم هرروز عشقم نسبت بهش بیشتر میشه!
نوشته: آرش
با سلام. من اسمم رضاست و 33 سالمه. 7 8 سالی هم هست که ازدواج کردم. این خاطره رو که می خوام واستون تعریف کنم مربوط میشه به همین یکی دو هفته گذشته. (دی ماه 1391)
زیاد سرتون رو درد نیارم و یهو برم سر اصل داستان.
همونطور که گفتم 33 سالمه با قد 170 و وزن 88 . قضیه از اونجا شروع شدکه برادر زن ما از خارج از کشور اومد ایران واسه دیدن اقوام. زن و بچه اش هم همراهش بودن. وقتی رفتیم فرودگاه دنبالشون من با دیدن خانمش یه فکرایی به سرم زد. البته قبلا هم دیده بودمش ولی این اولین بار بود که یه طور دیگه نگاهش کردم. یه کم داشتم زیاده روی میکردم توی دید زدنش که فهمید ولی بقیه نفهمیدن و من زود قضیه رو جمع و جور کردم. خلاصه این خانم و آقا رفتن خونه پدر خانمم . من هم هر روز بعد از کار می رفتم خونه پدر خانم و دور هم جمع بودیم. روز دوم که اومده بودن من ساعت 5 بعد از ظهر رفتم خونشون. راستی یادم رفت بگم اسم زن برادر خانمم مژگان هستش. متولد 1350 و قیافه کاملا معمولی داره. قد 160 و وزن حدود 60 65. ولی خوش تیپ می گرده. داشتم میگفتم روز دوم که رفتم خونشون، مژگان سرما خورده بود. بهش پیشنهاد کردم که با دفترچه خانمم ببرمش درمانگاه شرکت نفت. (آخه من شرکت نفتی هستم) برادر خانمم هم قبول کرد و تشکر. بقیه می خواستن برن خونه عمه خانمم. بهشون گفتم مژگان خانم رو می برم درمانگاه و بعدش میایم خونه عمه. قبول کردند. ما راه افتادیم به سمت درمانگاه. توی راه یه چند باری بهش نگاه می کردم و حرفایی می زدم که سر صحبت باز بشه ولی زیاد رو نمی داد. رسیدیم درمانگاه و رفتیم پیش دکتر. واسش آمپول نوشت. رفتیم تزریقات که آمپول بزنه. مژگان رفت داخل اتاق تزریقات که پرستاره بهم گفت اگه می خوای تو هم برو داخل پیش زنت. من هم رفتم تو. هنوز پرستاره نیومده بود. مژگان تا منو دید گفت چرا اومدی داخل؟ گفتم پرستاره فکر کرده که تو زنمی. بهم گفت بیام پیشت که نترسی. منم چون خواستم نفهمه با دفترچه کس دیگه اومدی اومدم داخل. گفت اشکالی نداره فقط زیاد نگاه نکن. گفتم یعنی کم اشکال نداره!!؟؟ جواب داد تو که ماشاالله این چند روزه کم نذاشتی!!!! من خندیدم. اون هم با خنده گفت ولی زیاده روی خوب نیست. همین موقع پرستاره اومد تو و حرفمون قطع شد. خلاصه آمپول رو که زد سوار ماشین شدیم که مژگان پرسید: خوب دیدی؟گفتم چی رو؟ گفت آمپول زدنم رو!!! گفتم نه کاملا. پرسید چرا؟ جواب دادم آخه فقط یه خورده شلوار رو پایین کشید. دیدم اخم کرد و گفت من دیگه با شما حرفی ندارم. فهمیدم گند زدم. پیش خودم گفتم اکه بره به بقیه بگه پاک آبروم میره. تو همین فکرا بودم که گفت نترس من دهن لق نیستم. گفتم از کجا فهمیدی ترسیدم؟ با خنده گفت تابلو بود که ترسیدی. ازش خواهش کردم برای تشکر دستش رو بده ببوسم. اول قبول نکرد ولی بعد از یه خورده اصرار اجازه داد. زدم توی یه کوچه خلوت و توقف کردم. دستش رو گرفتم و دو تا بوس کوچولو ازش کردم. گفت خیالت راحت شد؟؟!! گفتم یه کم دیگه مونده. باز لبم رو چسبوندم به دستش و اینبار بوسه طولانی همراه با مکیدن و لیسیدن رو انجام داد. چند لحظه ای که گذشتدستش رو کشید و گفت بسه دیگه. بهش گفتم بریم خونه ما یه چیزی جا گذاشتم. قبول نکرد و گفت دیر میشه. من هم زیاد اصرار نکردم. خلاصه اونروز گذشت و فرداش که 5 شنبه بود همه خونه ما دعوت بودن. چند باری یواشکی موقع رفت و آمد به آشپزخونه بهش مالوندم. دیدم شکایتی نداره. شب رو خونه ما موندن. قرار بود فرداش که جمعه هست بریم شهرستان دیدن اقوام. تو اطاقم بودم که گفت دوست نداره بره. منم بهش گفتم یه بهانه ای بتراش منم یه کاریش می کنم. گفت باشه. من از اطاق اومدم بیرون و گفتم شرمنده الان بهم زنگ زدند که باید فردا برم سر کار و نمیتونم باهاتون بیام. برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم. خانمم هم با ناراحتی قبول کرد. فرداش من ساعت 6:30 از خونه زدم بیرون و خانمم ساعت 7 بهم زنگ زد و گفت مژگان حالش خوب نبود و خونه مونده و ازم خواست تا کارم تمام شد برم خونه که مژگان تنها نباشه. یه ساعتی صبر کردم. بعد به خانمم زنگ زدم و مطمئن شدم که رفتن. خودم رو سریع رسوندم خونه. داخل که شدم مژگان خواب بود.میز صبحانه رو آماده کردم و رفتن صداش کردم. از الفاظ عزیزم و گلم زیاد استفاده کردم که بهم گفت خواهش می کنم بهم نگو گلم. پرسیدم چرا؟ چفت اینطوری راحتترم. خلاصه صبحانه رو خوردیم. نشسته بودیم توی سالن و تلویزیون نگاه می کردیم که بهش گفتم ممنون که تو هم نرفتی. گفت به خاطر تو نبود که. خوشم نمیومد برم.!!!! گفتم در هر حال خوشحالم که باهات تنها شدم. دیدم گفت میشه رو راست بری سر اصل مطلب؟گفتم کدوم مطلب؟ گفت خودت رو به اون راه نزن. منم که دیدم وقتش رسیده گفتم میتونیم با هم رابطه داشته باشیم؟ گفت به فرض که من قبول کنم. این رابطه زود از بین میره چون ماه 2 هفته دیگه برمیگردیم. گفتم حالا این 2 هفته رو خوش باشیم تا بعدش هم خدا کریمه. دیدم خیلی راحت گفت سکس میخوای؟ با پررویی گفتم تو چی فکر می کنی؟ گفت خالا امروزز تنها شدیم. بقیه روزا رو می خوای چکار کنی. بهش گفتم امروز رو شروع کنیم فردا هم یه کاریش می کنیم. بلند شدم رفتم کنارش نشستم. دست انداختم دور گردنش و اولین لب رو ازش گرفتم. صورتش رو کشید کنار و گفت تا حالا به شوهرم خیانت نکردم. میشه بی خیال بشیم؟؟؟؟؟؟ گفتم من که نمی تونم. و یه بوسه دیگه ازش کردم. بوسه سوم طولانی تر شد.
در حال بس گرفتن شروع به مالوندن سینه هاش کردم. دیگه دوتامون کاملا حشری شده بودیم. لباسهامون رو در آوردیم و رفتیم توی اتاق خواب. روی تخت خوابیدیم و سکسمون رو شروع کردیم. تعریف کردن کارهای هنگام سکس زیادی تکراریهو واسه همین لازم نیست بگم. کارمون که تمام شد یه زنگ به خانمم زدم و پرسیدم کی میان!! اون هم گفت طرفای 8 و 9 شب. خالا تازه ساعت 11 بود.
خوشحال بهد از یه استراحت کوتاه دوباره شر.ع کردیم بوسه بازی و سکس دوم انجام شد. پاشدیم و دوش گرفتیم. بعدش رفتیم بیرون ناهار خوردیم. ساعت 3 بود که برگشتیم خونه به خانمم گفتم که من تازه رسیدم خونه. بعد برای بار سوم هم سکس کردیم. ولی دیگه اون روز رو هیچ کدوممون نمی تونستیم سکس کنیم و با همون 3 بار اونروز تموم شد. شب بقیه اومدن و فردا و پس فرداش موقعیتی پیش نیومد. 3 روز بعدش باز به بهانه درمانگاه بردمش خونه و باز با هم سکس کردیم. یه هفته بعدش هم رفتن سر خونه زندگیشون. دیشب بهم زنگ زد که واسه من و خانمم دعوت نامه فرستادن. البته ازمون قول گرفت که باید 2-3 ماه بمونیم پیششون. حالا باید ببینم میشه ویزا گرفت یا نه.
نوشته: رضا
سلام ب همه.خوب هستین؟من تیامم و 17 سالمه قد متوسط پوست روشن هیکل خوب.میخوام یکی از داستان های زندگیمو واستون تعریف کنم.داستان از اونجایی شروع شد ک اومدن خاستگاری خواهرم.منم خوشتیپ خوشگل کردم و حاضر شدم.وقتی اومدن ی دختری ک اندام فوق العاده ای داشت روانیم کرد ب محض دیدنش زوم کردم رو سینه های سفت و اناریش و اون رون و کون ملسش خلاصه اومدن و نشستن ک مامانم صدام زد و گفت بیا چای ببر.منم سینی چای رو گرفتم و بردم سمت مهمونا . آقایون ک برداشتن رفتم سمت خانوما همه برداشتن وقتی ک ب مینا رسیدم چای رو برداشت و آروم گفت مرسی آقا تیام و خندید منم خندیدمو رفتم.خلاصه آبجیم نامزد شد ک ی روز قرار شد با مینا اینا بریم تفریح ابشار وارک.آماده شدمو راه افتادیم.اونجا ک رسیدیم یکم با هم گرم شدیم و بعد شام سمت خونه حرکت کردیم.سوار 206تازه دامادمون بودیم ک با هم حرف میزدیم ناگفته نمونه آجیم جلو نشسته بود تازه داماد هم راننده بود من و مینا و داداش عباسم و پسر عموی مینا هم چهار نفری عقب بودیم.من سمت راست عباس جفتم بعدش پسر عموی مینا و بعدیش خود مینا بود.همه خسته بودن و گرفتن خوابیدن ولی من و مینا همش فک میزدیم ک داداش عباسم گفت کشتید مارو بیا برو بشین پیشش ک ما هم بخوابیم.منم با کمال میل رفتم پیشش دیگه همش در گوشی حرف میزدیم وای خدا صداش دیوونم میکرد گرمی نفساش ک میخورد ب گوش و گردنم کیرمو شق شق کرده بود اونم چون جا نبود سینهاشو چسبوند بهم و دستشو انداخت دور گردنم و در گوشی حرف میزدیم وای خدا ب نفس نفس افتاده بودیم ک رسیدیم خونه شمارشو گرفتم وبعد از مدتی پای سکسو داد.
بعد از چند وقت خونمون خالی شد و بهش زنگیدم و اوردمش.در خونرو باز کردم و رفتیم تو . داخل ک شیم من ی آهنگ ملایم گذاشتم و بهش گفتم راحت باش.اونم مانتو و شالشو در اورد و با ی تاپ صورتی نشست منم ازش پذیرایی کردم.معلوم بود ترسیده.رفتم کنارش و نگاش میکردم.بهش گفتم خوشگل شدی گفت ن ب اندازه ی تو ک آروم چش تو چش ب هم نزدیک شدیم و یواش لباشو رو لبام حس کردم.همینطور آروم لب میگرفتیم ک بردمش تو اتاق خوابم.جون نداشت شل شده بود خودشو انداخت رو تخت و آروم گفت بیا نفسم کیرتو میخوام منم لخت شدم و خودمو انداختم روش.وای گرمای بدنش میسوزوندم لباشو خوردم دوباره و رفتم سراغ گردنش ک دیدم داره با کسش بازی میکنه این حرکتش بد جوری حشریم کردم تاپشو در اوردم وای سینهاش هیچوقت یادم نمیره یکم با دست باشون ور رفتم.مینا بدجوری حشری شده بود نفس نفس میزد چشاش خمار بودن ک با نفساش گفت تیام بخورشون بخورشون لامصب بخورشون فدات.و گردنمو گرفت و چسبوند ب سینهاش منم ترکوندم سینهاشو سرخ سرخ شده بودن ک پایین تر رفتم و نافشو خوردم.انگار خیلی بهش حال داده بود چون همش پیچ و تاب میخورد زیرم منم شلوارشو در اوردم و پای راستشو گرفتم و ساق پاشو خوردم و کم کم پایین میومدم خیلی بهش حال میداد کمرش ی متر بالا اورده بود و هی پیچ و تاب میخورد و با صداهاش روانیم میکرد رسیدم ب پشت زانوش حسابی خوردمشو رفتم سمت پشت رونشو بالاخره ب کس پف کردش رسیدم شرتشو ترکونده بود و خیسش کرده بود منم کنار کسشو ک تقریبا آخر رونش بودو خوردم و بعدش از روی شرت کسشو با زبونم تکون میدادم همش میگفت آه اوه بخورش آه ه ه ه وای تندتر تندتر منم شرتشو در اوردم و حسابی کس باد کردشو خوردم بعدش دراز کشیدمو گفتم بخورش.کیرمو گرفتو تا ته کردش تو دهنش و مک میزد و زبون میکشید تا گفت بسه دیگه جرم بده.منم حالت سگی گذاشتمشو کونشو خوردم وای خدا پف کسش یادم نمیره کیرمو گذاشتم در کونشو آروم فشار دادم خیلی داغ و نرم و تنگ بود ی آه بلند کشید و با کسش بازی میکرد ک یدفه صداش شدت گرفت و نفس نفس زنان گفت آبم آبم داره میاد ک یدفه ی جیغ خیلی کوچیک کشیدو آبش ریخت رو تختم منم با این صحنه آبم اومد و همشو ریختم تو کون نازش.بعدش بیحال کنار هم افتادیم کاملا عرق کرده بودیم هنوز نفس نفس میزدیم و لب میگرفتیم ک بلند شد و دوباره کیرمو خورد بعدش برش گردوندم و سوراخ کون خوشگلشو بوس کردم.لباسارو پوشیدیم و تختو تمیز کردیم بعدش بردمش خونشون.لطفا نظر بزارید
نوشته: Tiam jooon
خانه ای زن عمو مستاجری داشت که یک خانم خوشگل و با اندامی لوند و تودل برو داشت که دوسه باری من هنگام کار ونقاشی در خانه ای زن عمو دیده بودمش و شنیده بودم شوهرش مدتی است که مسافرت کاری رفته و در نقطه ای که کار راه و پله تقریبا تمام شده و رنگ آسترشو زده بودم و لکه گیری ها هم روبه اتمام بود زن عمو گفت اگر میخوای ما خانه نیستیم و بگذار برای هفته ای آینده ولی من گفتم که من هفته ای آینده کاری دارم در فلان شهرستان که دوهفته ای نخواهم بود و اونم چون خانه اش برای مراسم پسرش تدارک دیده بود ناچار گفت پس به پری خانم میگم که ازت هنگام کار پذیرایی کنه و آنروز من کارگر با خودم نبرده و تنها داشتم رنگ میکردم که دوبار تا زمان ناهار پری خانم چایی و میوه برایم آورد و چون تنها هم بودم و اوهم مثل خودم تنها بود مدت زیادی به صحبت و اینکه شوهرش مدتی هست که کمتر سراغش رو میگیره وبیشتر اوقات به کار فکر میکنه حتی موقع خانه بودن هم علاقه ای به او نداره یا نشون نمیده و این حرفا برای مردی که فقط یه ذره مغز داشته باشه یعنی بله ومن هنگام بعد از ناهار خیلی راحت ازش بله رو گرفتم و داخل خانه شدیم و من از پشت اونو در بغلم گرفتم و اون باسنشوبه کیرم میمالید و بعد لباس کارمو درآورد و کیرمو تو دستش گرفت و تا خسته شدنش حدود ده دقیقه شاید برایم خورد و محکم و جوندار ساک میزد طوری که آخرای کار و خستگی دهانش و بوس کردن های سر کیرم بود که منم خودم شروع کردم تو دهانش تلمبه زدن و موقع آمن آبم همشو برایم خورد و کمی استراحت کردم وبانوک سینه هاش بازی کردم وخوردم ودوباره کمی از کیرم خورد و من کیرمو روی کسش گذاشتم و کمی سرشو لای کسش بازی دادم و بعد با کمی فشار سرشو دادم تو وبیشتر و بیشتر تا همش داخل شد و کفی که مدت ها بود از کس نکردن داشتم حالا از بین رفته بود و من داشتم توی کس تمیزی میکردم که خودش له له کیر بود و برای کیر تشنه بود و بعداز گاییدن کسش و ریختن آبم روی شکم و سینه هاش بازم ازم خواست تا بکنمش و بار سوم هم که تمام شد من از دستش داشتم فرار میکردم وکاری که تنهایی دوروز طول میکشید بزور و بدبختی تو شش روز پایان دادم تازه روز ششم هم کارگرم بود و باهم کار را تمام کردیم توی این مدت هم نزدیک بیست بار من عروس مستاجر را گاییدمش و هربار که تمام میشد تشنگی اون بیشتر از پیش میشد واین بود که من به کل تا مدتی فقط داشتم خودمو میساختم تا فشار اون چند روز رو از بین برده باشم .
پایان
نوشته: ؟
سلام. من بابک هستم و34 سالمه. زن دارم واتفاقن زنم رو هم خيلي دوست دارم.. من بازنم چند سال پيش آشنا شدم، ورابطه ي عاشقانه ي ما منجر به ازدواج شد. اولين بار که سحر _زن برادر زنم رو ميگم_ رو ديدم 13 به در سال اول نامزديم با زنم بود.. و اولين جرقه رابطه ي جنسي ماهم همونجا زده شد. قضيه ازين قرار بود که ما با تفنگ ساچمه اي داشتيم تير اندازي ميکرديم که سحر هم اومد چند تا تير بندازه. هرچي تير ميزد به هدف نميخورد من خواستم کمکش کنم. واسه همين بازوش رو گرفتم که بتونه بهتر تيراندازي کنه که يه دفعه ديدم تن وبدنش لرزيد. کاملن مشخص بود که از اينکه دست من به بازوش خورده دلش هوري ريخته.. من از همونجا فهميدم که سحر يه حسي به من داره... سه سال اين حس رو به خاطر عشقم به زنم تو خودم خفه کردم. تو اعتقادات من نبود که وقتي زن داري با زن ديگه اي سکس داشته باشي چه برسه که اين زن، زن برادر زنت باشه. ولي شيطوني هاي سحر وشهوتراني وضعف من دست به دست هم دادن تا اتفاقي که نبايد بيفته،بيفته! هفته ي پيش بود که برادرزنم وخانوادش اومدن خونه ي ما مهموني. اصغر_برادر زنم_ خيلي لاغر شده بود ومن از ديدنش خيلي جا خوردم. خلاصش ميکنم اصغرينا شب خونه ما موندن وصبح مثل هروز من وخانمم رفتيم سر کار. اصغر هم رفت سرکار وچون شب ميخواستن برن خونه مادر زنم سحر رو با خودش نبرد. واين يعني سحر تا ساعت 6بعداز ظهر که زنم از سر کار برميگشت خونه تنها بود. وسوسه برگشتن به خونه ساعت11 کارخودشو کردومن برگشتم خونه.. کليد رو انداختم ودرو باز کردم. گفتم يا الله.. سحر از اتاق کار من درومد...واي ي ي ي ي ي سحر که هميشه با لباس راحت پيش من ميگشت راحت تر از هميشه با يه تاپو يه شلوارک که مال زنم بود بدون اينکه خودشو بپوشونه گفت سلام. گفتم سلام اومدم دسته چکمو ببرم، جاگذاشتمش خونه. الکي رفتم سر گاوصندوقم ودسته چکم رو بر داشتم. وجدانم ميگفت اين کارو نکنم ولي خدا هم پشت کير راست گم ميشه چه برسه به وجدان. مونده بودم چجوري سر صحبتو بازکنم که ديدم سحر گفت بابک ميشه يه چيزي بهت بگم. گفتم بگو سحرجان اتفاقي افتاده؟ _اينو بگم که تو خانواده زنم من حکم مشاور خونواده رو دارم_ گفت نگرانه بابکه ميگفت حس ميکنه اصغر معتاد شده.. خلاصه سرتونو درد نيارم يه نيم ساعتي از غم وغصه اش گفت ولي من مطمئنم که اين حرفا بهونه بود.. چون من هر ثانيه اي که ميگذشت فوران شهوت رو تو چشماش حس ميکردم.. اصلن به روي خودم نميوردم و مثل يه دکتر به حرفاش گوش ميدادم! وسط حرفاش يه دفعه زد زير گريه که من مطمئنم که اينم جزئ برنامه اش بود. آروم دستاشو گرفتم وگفتم گريه نکن.. گفت نميدوني چي ميکشم وسرشو گذاشت رو شونم هق هق زد.. ديگه شهوت از گوشاي منم داشت ميزد بيرون. صورتشو گرفتم جلوي صورتمو خيره شدم تو چشماش.جالبه نه اون حرفي زد نه من که يه دفعه ديديم داريم لب ميگيريم اونم چه لبي.. گفتم داري چيکار ميکني نذاشت از دهنم در بياد گفت بابک من عاشقتم.. گفتم سحر تو شوهر داري ومن زن.. گفت عشق اين حرفارو نميفهمه ودوباره شروع کرد به لب گرفتن.. انگار رواني شده بود.. منهم که ديدم خير بند ليفه سست است به دل گفتم که کار ما درست است.. دستمو آروم گذاشتم رو کسش انگار بهش مورفين تزريق کردي چشاش رفت.. دستمو بردم زير شورتشو شروع کردم کسشو ماليدن.. دستم خيس خيس شده بود.. آروم تاپشو دروردمو شروع کردم نوک قهوه اي سينه هاشو آروم گاز گرفتن.. ديگه سر وصداش درومده بود.. آروم شورتشو دروردم واي واي واي.. چه کسي ميکرده اين اصغر ببو.. گنده ترين کسي بود که تاحالا ديده بودم.. چوچولاي صورتيش با آدم حرف ميزدن.. القصه يه ذره هم کسشو خوردم وبعد نوبت هنر نمايي سحر شد: شورتمو درورد ويه دل سير کيرمو خورد.. مثل اين فيلم سوپرا کيرمو تا جايي که جا داشت ميکرد تو حلقش. ديگه داشتم ديوونه ميشدم.. خوابوندمش وسر کيرمو گذاشتم دم کسش. آروم فشار دادم وکيرم تا دسته فرو رفت.. نميتونم بگه چه حسي داشت داشتم ميمردم.. احساس ميکردم الان جونم از سر کيرم در مياد ومن ميميرم.. نيم ساعت تموم کردمش.. نميذاشت آبم بياد. گازم ميگرفت، چنگ ميزد، بشگون ميگرفت. خلاصه بعد نيم ساعت منو پرت کردو کيرمو دوباره گرفت دهنش. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم وآبم پاشيد دهنش. گفتم الان حالش بد ميشه که ديدم نه با چه لذتي داره آبمو ميخوره.. خلاصه کارمون تموم شد و من بعد 2ساعتي برگشتم سر کارم.. از لحظه اي که بر گشتم عذاب وجدان داره ميکنتم.. اونشب برنگشتم خونه.. ازاون روز هم سحرو نديدم.. نگام به زنم که ميفته ديوونه ميشم.. من نتونستم قوي باشم واين داره ديوونم ميکنه.. بايد چيکار کنم خدا؟
نوشته: بابک
من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شون با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بودن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشون رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني پات؟! گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو پا کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگفت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کسکو داشت مي مالمید که دست منو گرفت زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديوار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شروع کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با اين دوتا بودم با کسه ديگه ای سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت همونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا
نوشته: نیوشا
با سلام . اولش بگم که این اولین داستانمه و چون همش واقعیته و هیچ تخیلی توش نیست خیلی آماتورانه اس!
این قضیه واسه هفته پیشه! من از سه سال پیش تو کف زن سفید پسر عمم که اسمش مریمه بودم - پسرعمم سه ماه پیش میره شمال . ده روز پیش زنش برمیگرده مشهد و سر راه هم خونه ما میاد - چون با مادرم زیاد رفت و آمد داشتن. روزی که میاد خونمون من خونه تنها بودم - وقتی اومد پشت در و گفتم خونه نیستن می خواس بره - ولی الکی گفتم که زود میان و اونم اومد داخل- دخترش خواب بود . وفتی اومد خونه من رفتم تو اتاقم و اونم تو حال نشسته بود - چون رفت و آمد خونوادگی داشتیم با هم راحت بودیم - مانتوش رو دراورده بود و با تاپ و دامن نشسته بود رو مبل - منم تو اتاق داشتم تو شهوانی عکسای جدید رو نیگا میکردم و کیرم شق شده بود داغون - یهو دیدم اومد تو اتاق تا از ساکش چیزی برداره - پشت به واستاده بود داشت تو کیفش دنبال گوشیش میگشت . منم دودل بودم برم جلو یا نه؟ چون بدجور حشری شده بودم - کارش با گوشیش تموم شده میخواس بره- منم دل به دریا زدم و رفتم طرفش - از پشت بغلش کردم و فشارش میدادم به خودم - تعجب کرده بود و گفت : ول کن پسره پرو!!
گفتم نمیخوام! بعد سینه هاش رو گرفتم و شروع کردم به مالیدن! دوباره خیلی جدی تر گفت ول کن دیگه! به حرفش توجه نکردم و شروع کردم به بوسیدن گردنش - تا رفتم سمت گوشش یکم زبون زدم احساس کردم شل شد بدنش! دیگه هیچی نمیگفت - ولی صدای نفس هاش رو میشنیدم - هرچی بیشتر میمالیدم سینه هاش رو سفت تر میشد . درخدی که توی سوتینش جا نمیشد! دل زدم به دریا و رفتم سمت کسش! ولی هنوز دستم نرسیده بود گفتم شاید نزاره - بزا یکم بیشتر حشریش کنم - یادم اومد دوست دخترم خیلی حال میکرد شکمش میالوندم! واسه همین دست گذاشتم رو شکمش - چون تاپش کوتاه بود میتونستم شکمش رو لمس کنم - زیاد خوش نیومد واسه همین رفتم سمت سینه هاش - ولی این بار دستم بردم زیر تاپ و سوتینش!
دوستم گرفت و میخواس دربیاره از سوتینش - بش گفتم اذیت نکن دیگه - نرمه دوس دارم بمالم - دست دیگه رو هم بردم زیر سوتینش و دستی می مالوندم - دوباره گفت خیلی بی چشم و رویی! گفتم دیگه نتونستم طاقت بیارم - یکم دیگه مالوندم و گفتمدستم خسته شد درمیاری سوتین رو؟ گفت برو بچه پررو! گفتم اذیت نکن دیگه معلومه خودهم داری حال میکنی! گفت از دست تو !!! دستت دربیار تا دربیارم لباسم - دستام اوردم بیرون سریع جدا شد گفت گول خوردی!
منم گفتم زرنگی! رفتم طرفش یکم رفت عقب ولی پشتش دیوار بود! گفتم تسلیم شو ! بعد تاپش رو گرفتم و دراوردم - گفتم سوتینت رو هم دربیار دیگه - گفت نه!
من چسبیدم بهش رو لب گرفتم ازش - اون نمیخورد - گفتم بخور دیگه میدونم دوس داری ولی روت نمیشه - لبم چسبوندم و اونم اول یه بوس ک.چیک کرد و بفدش لب پایینم کرد تو دهنش! منم لب بالاش رو میخوردم!سرگرک لب بازی بودیم که دستم بردم پشتش و دکمه سوتینش رو باز کردم و سریع دراوردمش!
لبش جدا کرد و گفت کثافت!! دوباره لبم چسبوندم بهش و لب میگرفتم و از پایین طرف هم سینه هاش رو میمالوندم! یکم که مالیدم احساس کردم کامل حشری شد دستم ار پشت کردم تو دامنش و کونش رو گرفتم - چون جثه و هیکل کوچیکی داره کون بزرگی هم نداشت ولی من اینجوری دوس دارم - محکم گرفته بودم دستم و فشار میدادم!
دوباره لبش رو جداکرد و بم چپ چپ نیگا کرد/ گفت یواش تر! بش گفتم اینجور که نیگا کردی گفتم الان میکشیم!
شروع کردیک به گرفتم که دستم اوردم جلو و لای پاش تا کسش رو بگیرم ولی نزاشت! گفت بسه بسه دیگه پررو نشو رو دادم بت!
گفتم اذیت نکن دیگه - دستم دراوردم - گفت حالا قهر نکن - بش گفتم خسته شدم بیا بریم رو تخت - گفت باشه - از دست تو رضا که مارو به این روز انداختی! بابات اینا نیان یهو! گفتم نه رفتم خون عمو تا شب هم نمیان!
گفت ای کثافت... رفت رو تحت خوابید - منم شلوارک و زیرپوشم رو دراوردم - رفتم رو تخت - بغلش کردم و یکم بوسیدمش - گفتمدربیار دامن رو - گفت مزاحم نیست گفتم چرا مزاحمه! دامنش رو دراورد منو بغل کرد و اومد روم و شروع کرد به لب گرفتن! چرخوندمش زیر و از لب گرفتم - بش گفتم اجازه هست جی جی بخورم؟ گفت بفرما - رفتم سمت سینه اش - تا شروع کردم به خوردن دیدم صدای اه میاد ازش - یکم خوردم و کم کم رفتم پایین - شکمش و نافش رو میبوسیدم - رفتم سمت کسش گفتم اجازه هست؟ گفت خرج داره! گفتم چی هرچی باشه میدم! گفت اگه شروع کنی باید کامل ارضام کنی! خندیدم و گفتم من تا طرفم رو ارضا نکنم ولش نمیکنم! گفت پس شروع کن! شرتش رو در اوردم - وای خدای من! چی میدیدم- یهدونه مو نداشتم! گفتم چه صافه گفت موبر زدم دیشب- دس کشیدم رو کسش لیز لیز شده بود! گفت دست نزن بخور تا داغه! منم شروع کردم به خوردن - بعد 30 ثانیه گفت رضا میدی منم بخورم؟ گفتم آره بیا - جهتم عوض کردم 6*8 خوابیدیم - سر کیرم کرد دهنش- داشتم منفجر می شدم!بش گفتم آبم اومد بت میگم گفت آره حنما بگو لازم دارمش! شروع کردیم به خوردم هم - زبونم میکردم تو کسش صداش درمیومد - یکم با زبون بازی کردم دیدم کیرم دراورده از دهنش - چشماش خمار شده بود تند تند نفس میکشید! گفتم الانه ارضا شی! گفت نه من خیلی دیر ارضا میشم - پسر عمت هم من ارضا نمیکنه - میگه خسته میشم! گفتم پس چرا اینجوری شدی؟ گفت مدلشه تا ارضا شم همینجوری حشری میمونم - دوباره کیرم کرد دهنش - با لباش پوست کیرم میکشید - امگار با دهن جلق میزد برام! بش گفتم داره میاد - گفت صبر کن - برو از تو کیفم یه فوطی کرم هست بیار!براش اوردم درش باز کرد من رو رو به پشت خوابوند - شروع کرد به خوردن - داشتم منفجر میشدم! گفتم داره میاد داره میاد! کیرم گرفت دستش برام زد تا آبم اومد - همه آبم خالی کرد تو قوطی کرم! گفتم میخوای چکار؟ گفت تو نت خوندم ماسک صورت مخلوط اسپرم و آب خیار و ... واسه صورت خیلی خوبه!! گفتم اه حالم بهم زدی!
گفت زود باش تا داغم ارضام کن! دوباره رفتم بین پاهاش و شروع کردم به خوردن! گفت برو تو ! گفتم اگه میخوای ارضا شی حالت سگی بشو - گفت باشه برگشت و کونش رو اورد بالا! وای پسر دوتا سوراخ جلوم بود! کم بیشتر همکلاسی هام رو از کون میکنم - هوس کردم برم تو ولی گفتم ولش بزا ارضاش کنم! کیرم گذاشتم دم سوراخش! گفتم رخصت؟ گفت رخصت پهلون! لیز لیز بود کسش! تا فرو کردم تا نصفه رفت تو - من کیرم 15 سانته! گفت یواش! گفتم دست خودم نیست - عقب جلو میکردم ولی تا نصفه! بعد سرعتم رو بیشتر کردم! گفت تو تر توتر! گفتم باشه با یه فشار کردم تو! واقعا کس تنگی داشت! گفتم چ تنگی ! گفت آره یه ماهه قهریم سکس نداشتم(راستی بگم واسه اینکه قهر بود اومده بود مشهد خونه مادرش) تا ته کردم تو و اونم ناله میکرد با سرعت تلمبه میزدم! صدای نفسای من و اون و صدای آه و آخ سکسی تو اتاق پر شده بود! - با سرعت میزدم که گفت داره میاد داره میاد! سرعتم رو بیشتر کردم! گفت دربیار - درآوردم رو به پشت خوابید و کسش تند تند میمالید! یهو یه آه بلند کشید و ارضا شد! عجب آبی داشت! بی حال افتاد رو تخت! بش گفتم آب خودتون بدرد نمیخوره؟ گفت نه!
دوبار دلم زدم به دریا و گفتم: دیدی پا حرفم بودم! گفت آره- گفتم حالا میزاری از پشت...
گفت نه فکرشم نکن! من فقط دوبار اونم تو نامزدی از پشت دادم! گفتم تا سه نشه بازی نشه!گفت نه! گفتم بدت اومد تمومش میکنیم! گفت باشه فقط چون ارضام کردی - با اینکه حال نداشت رو به شکم خوابید - بش گفتم حالت سگی! اونم حالت رو گفت!سر کیرم گذاشتم دم سوراخش و یه فشار دادم - خیلی تنگ بود بزور میرفت! یه داد کشید گفت تورو خدا نکن رضا درد داره! گفتم یه لحظه صبر کن! کیرم گذاشتم لای پاش و با آبش لیزش کردم ! سر کیرم لیز لیز بود - یکم سوراخش رو هم با آبش لیز کردم و دوتا امگشت کردم تو! یه آه کشید ولی چیزی نگفت!بش گفتم کرم مرطوب کننده داری گفت آره - همون قوطی مرطوب کننده بود! گفتم کرم بزن کیرمو! یکم کرم به دستش مالید کیرم چرب کرد! منم سه تا انگشتم توش بود! بش گفت شل کن خودتو دردش کمه! سر کیرم گذاشتم! بزور رفت تو ! یه اووووووم بلند گفت و کیرم گرفت! گفت صبر کن جا باز کنه! معلوم بود درد داشت!گفتم آماده ای گفت آره ولی یواش - فشار دادم چون لیز بود تا نصفه رفت تو! گفت چه کار میکنی جر خوردم!؟ گفتم ببخشید یکم آروم عقب جلو کذدم تا کامل جا باز کردم! گفتم آماده باش میخوام بیشتر برم تو! گفتتا همینجا پارم کردی بی خیال شو! توجه نکردم تا ته فشار دادم!حالت سگی داشت ولی از درد کمرش راست شد گفت رضا....
گفتم همینجوری بمون خوبه! یه دست از سینه هاش گرفتم و یه دست هم جلو شکمش! آروم عقب جلو کردم! یکم که بهتر شد دستاش گذاشت رو زمین (حالت سگی آرنجش رو زمین بود) یگم سرعت بیشتر کردم یهو دیدم ساکت شد! گفتم چی شده گفت داره میاد دوباره! منم همون موقع داشتم ارضا میشدم بش گفتم گفت دربیار.. دوباره ریخت تو همون قوطی!رو به شکم خوابوندمش! یه بالشت زیر شکمش گذاشتم و شروع کردم به کردن کونش! کونش بازشده بود- سرعتی میکردم و کیرم هم تا آخر میرفت تو! گفت بیا همون حالت 4دست و پا! 4دست و پا شد - کمرش گرفتم کیرم کردم تو! یکم که گدشت حالت سگی شد دوباره - منم چون خالت خوبی داشت میتونستم سرعتی تر بزنم - سرعتم اونقدر بالا بود که تخمام که آویزون بود به پاهای خودم یا کس اون میخورد!-
صدای آهش بلند شده بود! دراوردم کردم تو کسش با همون سرعت تلبه میزدم! منو از خوذش جدا کرد و بازهم ارضا شد!
گفتم چی شد 2 بار ارضا شدی؟ گفت درد کون حس عجیبی داشت برام!
دیگه نا نداشت! رفتم بغلش و لباش خوردم- یه جوری لبام می کید که سفید شده بودن! بعد اینکه به خال اومد گفت بابات اینا کی میان؟ یه زنگ زدم بابا گفت شب میرسیم!
بش گفتم گفت حال ندارم لباس عوض کنم! بعد برگشت و خوابید!منم از پشت بغلش کردم! کیرم شق بود هنوز!یهو دیدم گفت آخ! گفتم چی شده؟ گفت بسه دیگه نیگا کردم دیدم کیرم رفته تو کونش! ار بس گشاد شده بود لیز خورده بود تو! گفتم ببخشید الان درمیارم! گفت بزار باشه!......
این داستان اون روز بود! الان که داستان مینویسم زیدم داره با کیرم بازی میکنه! باباشون طبقه بالان من پایین!
اگه به نظرتون خوب بود خاطرات سکس با همکلاسی هام رو هم مینویسم!
مخصوصا اون بار اولی ها که آماتور بودم!
شب خوش - نظر بدین
نوشته: رضا
سلام به دوستان.اسم من حمید است و30سالمه داستانی که می خوام تعریف کنم بر می گرده به حدود دوماه پیش .من در همسایگی دیوار به دیوار منزل برادر خانمم زندگی می کنم و متاهلم . زن برادر خانمم اسمش مریم است و همسن خودمه و30 ساله است .این مریم خانم یک زن خوش تیپ خوش هیکل تاپ با یه باسن تپل وسینه های باسایز حدود75 وصورتی ناز که اون لبهای اناری وچشم مست جادوییش بهش می داد هر کسی را مست خودش می کنه حتی بدون آرایش هم یک حوری که هر کسی دلش می خواد تو کوچه وخیابان ازش ماچ بگیره برق لبش همیشه می درخشه و آرایشش همیشه غلیظه. من همیشه به و هر جا می دیدمش بهر طریقی اندام خوشگلش را دید میزنم بطوری که هر گاه موقعیت پیش میومد بیاد هیکل نازش جلق می زدم و حتی می رفتم و از اطاق بالایی خونم که مشرف بر حیاطشان بود به انتظار می نشستم و دید می زدمش و آرزو می کردم یک روز حسابی جرش بدم .اما عکس همه این گفته هاابن هم بگم که که مریم خانم یکم مذهبی وپایبند عقایدهم هست.بگذریم حدود دوماه پیش ،خردادماه بود که شنیدم شوهرش (برادر خانمم)داره دوسه روزی میره مسافرت .وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم .خانم خودم هم رفته بود دانشگاه اهواز تا ترم تابستانه بگذروند.شوهرش رفت مسافرت شب اول گذشت صبر کردم ببینم کسی میره شب پهلوش یا نه فردا مشخص شد که تنها بوده من هم از فکر این که بکنمش حسابی سر درد آمده بود سراغم وتنهایی تو خونه کیرم شق می شد ویک دقیقه فکر کس وکون مریم از سرم در نمی رفت .تصمیم گرفتم امشب هر طوری شده برم پیشش .
شب شد ساعت 11 بود از رو دیوار حیاط بالارفتم تاریک بود از درب پشتی آشپز خانه شان رفتم تو چون می دونستم معمولا باز هست .یواش وپاورچین طرف اطاق خواب رفتم دیدم صدای تلویزیون از درون اطاق خوابش میاد ولی چراغها خاموش بود دل وبه دریا زدم یهو رفتم تو وخودم انداختم روش با یه سوتین مشکی رنگ وشورت قرمزکه رنگش آدم را دیوونه میکرد خوابیده بود حسابی جا خورد وداشت از ترس می مرددهنش را فورا گرفتم تا صداش در نیاد وفورا خودم بهش معرفی کردم برداشت التماس کردن وخواهش که برو کارم نداشته باش منم گفتم اینهمه برنامه ریختم که بیام بکنمت خوشگل ناز هیچ جا نمیرم وفورا شروع کردم به لیسیدن ومالش بدنش نمی دونید چه بدنی داره سفید که همیشه اپیلاسیون می کنه وبدون مو است تاب نیاوردم فورا سوتین وشورتش در آوردم اینقدر کسش سفید بود که تو تاریکی اطاق مشخص بود با اون کون گوشتی زیبایش. از شرم دیدم داره روش ازم بر می گردونه چون هیچ وقت فکر یه همچین کاری نمیکرد اون هم از من سرزنه.خلاصه سرش را بر می گردوندم وازش بزور لب می گرفتم سر کیرم شق شده بود وازش به آرامی آب لیز لزجی می آمد که از شهوت زیادی بودپس ازاینکه حسابی ازش لب گرفتم ولیسیدمش سر کیرم گذاشتم در کونش آخه من عاشق کون خانمها هستم رنگ سوراخ کونش با سر پستانهایش هردو ارغوانی بود اینقدر زیبابود انگار آرایششان کرده بود سر کیرم را فشار دادم داخل کونش اولش چون سوراخ کونش تنگ بود با سختی رفت وآبی که از سر کیرم آمده بود کمک کرد درد کمتری بکشه مریم آهی از ته دل کشید وگفت سوختم چه کار می کنی منم گفتم می خوام کونت را جر بدم زیبای خوشگل. چه کون تنگ وداغی بودداشتم حسابی حال می کردم شروع کردم به تلمبه زدن مریم خانم هم ساکت وبی تحرک روشکم خوابیده وهیچی نمی گفت چند تایی تلمبه زدم آبم اومد همش داخل کونش خالی کردم وکیرم کشیدم بیرون کونش حسابی از آب کیرم پر شده بود که داشت بیرون میریخت برش گرداندم وسر کیرم را گذاشتم در کس نازش وهل دادم با کمی فشار رفت تو چه کس نرم وگرمی آب کسش هم آمده بود دیگه مریم خانم سرش ازم بر نمی گرداند دیدم داره آه می کشه پیدا بود داره یجورایی حال می کنه من هم بروش نیاوردم و داشتم وحشیانه می کردمش در همین حال که کسش را می کردم محکم تلمبه میزدم ناگهان فشاری که به شکمش وارد شد گوزید وصداش اطاق را لرزاندمن خیلی خوشم آمد هم شهوتی تر شدم واز گوزیدنش بعنوان حربه ای برای همیشه که دم دستم باشه می تونم استفاده کنم اما مریم خانم عرق شرم تو پیشونیش نمایان دشدآخه گفتم که مریم خوشگله اصلا نه جنده هست ونه زنی که احل حال باشه. آبم که آمد ریختم تو کسش سفید ونازش چون می دونستم داره قرص استفاده می کنه حتی خودش هم مقاومتی نکردکیرم کشیدم بیرون تصمیم گرفتم یبار دیگه از کون بکنمش یبار دیگه رفتم سراغ کونش کیرم آغشته از آب منی بود براحتی سرکیرم وارد سوراخ کونش شد وشروع به تلمبه زدن کردم اینقدر تلمبه زدم تا باز آبم اومد وهمش داخل کون مریم خانم ریختم کیرم بیرون آوردم تمام کیرم پوشیده از مدفوع مریم خانم بود آخه می گفت بذار برم توالت من صبرم نبود وبهش چسپیدم .آب کیرم همین طور داشت از سوراخ کونش بیرون میزد انگار چشمه بود شروع به مالش سینه ها وباسنش کردم ازش خواستم منو هم مالش بده شروع به مالش کرد دیگه براش عادی شده بود چون تو کار انجام شده واقع شده بود همینجور که بدنم مالش می داد رفت سراغ کیرم بااینکه سه بار آبم اومده بود هنوز کیرم شق بود یکم مالشش داد گفتم سریعتر با دستت مالشش بده می خوام آبم بیاد مالش داد بهش می گفتم تند تر تا آبم که خواست بیاد سر کیرم گرفتم رو صورتش وهمش خالی کردم روش اونم خیلی خوشش نیومد وزود پاکش کرد ازش خواستم انگشتم درون سوراخ کسش کنم قبول نکرد ولی من با زور انگشت شصتم راتاته داخل کردم وچندباری عقب جلو کردم خلی لذت داشت چند باری انگشم را داخل کونش هم کردم اول یکی بعد دوتا بعد سه تا وتا چهار انگشتم تو سوراخ کونش فرو بردم بطوری که حسابی سوراخ کونش باز شده بود ومیشد داخل کونش رادید دستم حسابی مملو از مدفوع شده بود ولی ارزشش راداشت .در آخر علرغم مقاومت مریم خانم یه چندتایی عکس لخت از کس وکون واندام قشنگش گرفتم ونگه داشتم تا اگه روزی دیگه نتونستم بکنمش با عکس های سکسیش حال کنم وسپس بهش گفتم این ماجرای امشب بین خودمان می مونه ولو نمیدی چون آبروی جفتمان میره واون هم قول داد .ساعت سه نیمه دشب بود بلندشدم لباسم پوشیدم ویبار دیگه از لب براق وهلوییش ماچ گرفتم وبرگشتم خانه تا صبح از فکر هیکل و استیل بده زیبایش خوابم نبرد .از فردای اون روز به بعد هرجا همدیگه میدیدیم از شرم یجورایی ازم فرار میکردتا خودش قایم کنه اما هر طوری میشد من سر راهش سبز میشدم و با یک چشمک اذیتش می کنم آخه خیلی دوستش دارم آخه نمی دونید چه جیگریه... .
نوشته: حمید
سلام دوستان من هم مي خواهم يكي از ماجراها موبراتون تعريف كنم
اميد وارم خوشتون بياد
اين ماجرا ي حدود 7 سال پيشه ، و تقريبا 6 ماه از ازدواجم گذشته بود
خانوم من يك دختر عمه داره بنام نازنين كه اين دو تا از بچه گي خيلي با هم رفيق بودن و بعد از ازدواج ما هم همچنان اين صميميت برقرار بود به طوري كه نازنين گاهي بشتر روزهاي هفته را خونه ما بود و اين صميميت بين من و نازنين هم ايجاد شده بود ، وقتي مي خواستيم سه نفري جايي بريم اون دو تا برايي نشستن روي صندلي جلو كلي تو سرو كله هم مي زدند و گاهي آخر هم هر دو جلو مي شستن و يا چند روز كه نازنيين رو نمي ديديم اون همون جوري كه با خانومم ديده بوسي مي كرد با من هم ديده بوسي مي كرد ، يا چند شب كه خونه ما نبود و مي آمد خونه ما مي گفت اخي هيچ جا خونه خود آدم نمي شه ، و . . . شبا كه خونه ما مي موندصبح كه من مي رفتم دفتركارم ، اونو هم سركارش مي رسوندم يك جورايي سه تايي بهم عادت كرده بوديم ، من و نازنين زياد تو سروكله هم مي زديم و باهم شوخي مي كرديم و خانومم از قضيه نه تنها نارحت نبود بلكه باعث باني هم مي شد .
من به نازنين علاقه داشتم ولي مثل يك دوست ، اون با اين حالي كه دختر زيبا و خوش اندامي بود ولي از ديد من مورد سكس نبود.
داستان از شبي شروع شد كه فيلم خوابگاه دختران كه اون موقع تازه امده بود و نازنين گرفته بود و شب آورد و سه تايي ديديم ، از اون جايي كه هم خانوم من و هم نازنين خيلي ترسو هستن ، سوژه خوبي دست من داده بودن و من هم براي تفريح كمي ادا و اسولاي فيلمو درمي آوردم و هر دوشون خيلي ترسيده بودن حتي يادم كه همسرم رنگش پريده بود و حالش خوب نبود . وقتي خواستيم بخوابيم كه معمولا نازنين تو حال روي كاناپه مي خوابيد ، من و نازنين جامونو عوض كرديم و اون رفت تو اطاق جاي من و من روي كاناپه خوابيدم ولي همچنان كاراي من و ترسيدن هاي اونها ادامه داشت تا ديگه خانومم از ترس و شوخي هاي من عصبي شده بود ، به من گفت تو هم بيا رو تخت سه تايي بخوابيم من هم از خدا خواسته رفتم تو اطاق و خانومم وسط و من و نازنين هم دو طرفش خوابيديم ، خلاصه بعد كمي شوخي خوابمان برد اما من بر خلاف همشه كه با صدا ساعت بزور از خواب بيدار مي شدم ، اون روز صبح زود از خواب بيدار شدم و با كمال تعجب ديدم نازنين با يك تاب گله گشاد چرخيده تو تنش كه پتو هم روش نيست وسط خوابيده و زنمم هم تو اطاق نيست ، متوجه شدم كه نازنين كه خيلي شبا تو خواب لنگ و لگد ميندازه ، زنم مجبور شده بره روي كاناپه بخوابه ، خانوم من هم ماشا.. خيلي خوش خوابه و دوست داره جاش راحت باشه ومعمولا تا ظهرمي خوابه ، خلاصه سرتونو درد نيارم شيطون رفت تو جلدم ومن به هواي دست شويي رفتن از اطاق رفتم بيرون ، تا از خواب بودن خانومم مطمعن بشم و برگشتم تو اطاق و روي نازنين پتو كشيدم و كنارش خوابيدم و از زير پتو آروم شروع كردم با دستاش بازي كردن و عكس العمل صورتش هم نگاه مي كردم كه كي بيدار ميشه ، به بازو هاش كه رسيدم ديگه داشتم تحريك مي شدم و اون هم كشو غوص مي امد ولي هنوز خواب بود ، دو دل بودم كه خلاصه دستم به سمت سينه هاش رفت و هنوز سنيه هاشو لمس نكرده بودم ، كه نازنين لاي چشاشو باز كرد و ديد كه تقريبا توبغل منه ، با چشم هاي خواب آلوده يك چم غره توام با خجالت به من رفت ، و دستشو از تو دستاي من در آورد و پشتشو كرد به من و به ظاهرا خوابيد ، من هم دوباره خودم بهش نزديك كردم و خودم چسبوندم به پشتش و دباره شروع كردم باهاش بازي كردن ، اين بار بلند شد و نشست و با چشماي لنگه بلنگه دور و ورشو نگاه كرد و خودشو خم كرد و تو حال نگاه كرد و ديد كه زنم رو كاناپست ، با تغيير چهره اشاره كرد كه اون اونجاست تا منو آروم كنه ، معلوم بود نمي دونست بايد چيكار كنه خلاصه بلند شد و كاراشو كرد كه بره سركارش من بهش گفتم كه خيلي زوده كه ، اونم بدون اينكه به روي خودش بياره چه اتفاقي افتاد ، گفت نه امروز بهتره زود تر برم ، من هم سريع لباسامو پوشيدم و گفتم كه با هم مي ريم ، از خونه زديم برون و نه من برو خودم اوردم چي شده و نه اون تا اينكه من كه مي دونستم 2 ساعت اون زود تر داره مي ره سركار مسير دفتركارمو رفتم ، وقتي اون متوجه اين مسله شد و اعتراض كرد ، گفتم مي ريم دفتر با هم صبحانه بخوريم بعد مي رسونمت سر كارت ، از اون انكارو از من اسرار ، رفتيم دفتر ، بساط صبحانرو روميز چيدم ، اون ساكت و مظلوم شده بود ، من هم ساكت بودم و فقط به جناب شيطون فكر مي كردم ، خلاصه چندتا لغمه اي خورديم ، من به باهانه از نازنين چيزي خواستم و اون مجبور شد بره به آشپز خانه و وقتي برگشت و خواست بشينه رو مبل من دستشو گرفتم و اونو به طرف خودم كشيدم و مجبرش كردم تو بغلم بشينه و محكم گرفتمش و شروع كردم به بوسيدن صورتش ، اونم حي خودش عقب مي كشيد و به من مي گفت خيلي بدي و خواهش مي كرد كه ولش كنم ، من هم با چند تا كلمه عاشقانه شروع كردم ازش لب گرفن ، اول مقاومت مي كرد ولي بعدش رام تر شد ، دفتر من يك ساختمان قديمي دنج با حال بود كه سه تا اطاق داشت و من زمان مجرديم اونجا هم خونم بود و هم دفتر كارم ، يك اطاق مبله با تخت و امكانات داشتم ، من دست نازنين رو گرفتم و به سمت اطاق بردمش و اون هم با مقاومت كم و بيشي امد ، چون مي دونست من دارم كجا مي برمش ( اون اتاق براي خيلي ها خاطره انگيزه) ، نازنين بر عكس من ورزش كاره و من دلم خوش بود كه اگر واقعا نخاد بياد من نمي تونم مجبورش كنم، خلاصه برد مش تو اطاق و روي تخت نشوند مش و كنارش نشستم و شروع كردم به لب گرفن زوري از اون و چون دلم شور امدن كارمندام مي زد يك كم عجله داشتم و زود خوابوندمش روي تخت و كنارش دراز كشيدم و با دودستم مچاشو گرفتم و شروع كردم خورن صورت و گردن و لباش و اون هم با قربون صدقه از من امان مي خواست ولي خيلي جدي نبود ، تي شرتشو دادم بالا و از روي سوتين شروع كردم خوردن سينه هاش ، سينه هاش خيلي بزرگ نبود ولي اون موقع بهترين چيز براي خوردن من بود خيلي تقلا مي كرد ولي وقتي سوتينش كشيدم بالا و سينه هاي مرمريش رو مي خوردم ، نازنين آروم شد ، شايد فكر مي كرد اختتاميه كارمه ، ولي همچنان نشونه شهوت درون ديده نمي شد ، همين جوري كه سينه هاشو مي خوردم ديگه دستاشو ول كردم و اون فقط ازم خواهش مي كرد كه ديگه بسه ، و من خوردنم رو به سمت پايين شيف دادم تا به اطراف نافش رسيدم، آثار شهوت تازه در نازنين داشت خود نمايي مي كرد ولي معلوم بود از قصد فكر خودشو عوض مي كنه و نمي خواد شهوتي بشه ، و دوباره دستاش بكار افتاد ، ولي من دكمه و زيپ شلوار لي تنگشو باز كردم و دوباره مچ هاي دستشو گرفتم و با چونه و زبون قسمت فتح شدم رو مي مالوندم و ديگه طاقتم طاق شده بود و دستاشو ول كردم و بازور شلوارش از پاش در آوردم اون هم دو دستي جسبيده بود به شرتش كه از پاش در نياد ، و دوباره دستاشو گرفتم و شروع كردم از روي شرت خوردن ، اون كه آمادگي براي همچين عملياتي نداشت ، نرمي موهاي كسش از زير شرت حس مي كردم ، در همون حالت كه دستاشو گرفته بودم با زحمت شرتشو كمي پايين كشيدم و صورتمو چسبوندم به كسش و شروع كرم با زبون درز كسش و مالوندن و در اون موقع نازنين چند تا نفس عمق كشيد و ديگه هيچ تقلايي نكرد و چشماشو هم بست و هيچ حرفي هم نمي زد و من كه داشتم منفجر مي شدم ، لباسامو به سرعت در اوردم و شرت نازنينو هم از پاش درآوردم و رفتم روي نازنين كيرم به كسش مي مالوندم و شروع كردم خوردن لب و گردن و سينه هاش ، دست نازنينو گرفتم و به سمت كيرم بردم ولي تا دستش به كيرم خورد دستشو كشيد ، واقعا خجالت مي كشيد من تصور نمي كردم كسي در اين موقعيت بتونه همچين حالي داشته باشه ، خلاصه دوباره رفتم پايين پاي نازنين و زانوهاشو خم كردم و پاهاشو از هم باز كردم ، كسشو دست كشيدم ديدم هنوز خشكه ، آب دهن ماليدم به كس نازنينش و شرع كردم سر كيرم مالوندن به درز و سوراخ كسش ، ديگه هيچ اعتراضي نمي كرد و من داشت خيالم راحت مي شد كه اون پرده نداره (چون اون دو سال با كسي نامزد بود و بهم خورده بود و تازه ، دختراي تهرون 90% پرده ارتجايي و حلقوي دارن كه پردهاشون با 5 تا شيكم زايدن هم پاره نمي شه) يواش يواش شروع كردم فشار اوردن كيرم به سوراخ كسش ، و بالاخره بعد از چند دقيقه صداي نازنين درامد و شروع كرد به آه و اوه كشيدن ولي نه از روي شهوت بلكه از شدت درد من هم كه حشر حسابي بالا زده بود كيرم فشار مي دادم تا اينكه تا ته رفت توي كس نازنين و اونم جيغي كشيد ، واقعا كسش مثل سوراخ كون تنگ بود ، به آرومي كه خيلي دردش نياد چند تا تلمبه زدم اونم جيغ و ناله درد و شهوت مي زد ، ولي هنوز خيلي تحريك نشده بود كه من احساس كردم آبم داره مياد ، نمي دونم چم شده بود ، به سرعت كيرم بيرون كشيدم و آبم ريختم روي شكم نازنين ، بعد رفتم كنارش خوابيدم و بوسيدمش و ازش تشكر كردم بابت حالي كه بهم داده و ازش معذرت خواستم بابت كاري كه باهاش كردم و هم اينكه آبم زود امد و اون هنوز ارضا نشده و چون ديگه وقت زيادي نداشتيم بهش گير ندادم اون هم سريع بلند شد جالب تر از همه كه اين صحنه رو هيچ وقت يادم نمي ره ، وقتي كه از بغلم بلند شد و خواست بره دست شويي بازم خجالت مي كشيد كه من لختشو ببينم و يك لباس جلوي خودش گرفت و بدو رفت از اطاق بيرو.
ببخشيد بچه ها اگر بد نوشتم ولي واقعا سخت بود نوشتن ، و هر چي از سرو تش زدم ديگه كمتر نشد و شايد محتواي سكسي ضعيفي داشت ولي يكي از بهترين خاطره ها و شروعي براي من بود.
و اگر كسي علاقه به ادامه اين موضوع داره بايد به اختصار بگم ، تا مدتي بعد از اين ماجرا رفت آمد نازنين با ما كم شد و لااقل شب ها كمتر منزل ما مي موند و من و نازنين هم اين موضو را به روي هم نمي آورديم تا چند ماه بعد كه سال گرد ازدواج من و خانومم بود و سه نفري ( با نازنين) رفتيم شمال ويلاي پدر نازنين و تو اين سفر من فهميدم كه نازنين به من علاقه مند شده و اون شرمش از بروز علاقه باعث شده تا رابطشو با ما كم كنه و همچنين عدم خيانت به دختر داييش كه صميمي ترين دوستش هم بود ، اما بعد از آن كم كم رابطه تلفني و اس ام اسي من و نازنين زياد شد علاقمون به هم شدت گرفت البته اون تو بروز علاقش همشه خجالت مي كشيد و باز هم من با نازنين رابطه سكس داشتم تا اينكه قضيه رابطه عاشقانه من و نازينو خواهر نازنين و خواهر خانومم هم فهميدن و شايد در اون موقع چون خانمم بار دار بود براي آرامش اون كسي به روي خودش نمي آورد ولي خلاصه بعد از اون خبر به گوش پدر خانومم هم رسيد و اون كه از همون اول از رفت و آمد ما با نازنين ناراحت بود از اون موقع با من قهر كرده . . . . .( اگر مورد پسند بود ادامشو مي نويسم)
فقط نكته آخر اوناكه دوست دارن فهش بدن هرچي دلشون مي خواهد بگن ولي در مورد هيچ كس قضاوت نكنين ما ها هر كدوم با تربت ها و معيار هاي متفاوتي بزرگ شديم و شرايط گاهي به گونه اي پيش ميآد كه تا آدم درون قرار نگيره نمي تونه خودش مهك بزنه ( بر شيطان لعنت )
گفته آخرم ( بر شيطان لعنت ) منو ياد يك داستان انداخت كه شايد خالي از لطف نباشد ،
ساربوني تو صحرا با شترش مي رفته كه يهو راست ميكنه ، اينور نگاه ميكنه اون ور نگاه ميكنه ، چشمش ميوفته به شترش ، فكري با خودش مي كنه و قپون رو از بار شتر در مياره (شايد اسمش رو غلط گفته باشم ولي وسيله اي كه مانند ترازو و دو كفه بزرگ داره كه با طناب به دو طرف يك چوب وصل شده ) وسط چوبش روي پشت شتر مي ذاره و هر كدو از پاهاشو توي يك كفه قرار ميده و شتر عزيزشو مي كنه ، كارش كه تموم ميشه ميگه بر ( شيطون لعنت ) ، شيطون كه بهش خيلي بر مي خوره به ساربونه نازل ميشه و ميگه من عمرا هر چي فكر مي كردم تو اين بيابون تو با يك شتر مي توني چكار كني عقلم نمي رسيد اي ول به خودت كه از من شيطونتري.
نوشته: پدرام
سلام دوستان .خاطره ای که می خوام برایتان تعریف کنم بر می گرده به حدود سه ماه پیش .منزل من در جوار منزل برادر خانمم قرار گرفته وتقریبا سه سال است که باهم همسایه ایم.من از روزی که باینجا آمدم زن برادر خانمم حسابی چشمم را گرفت.راستی نگفتم اسم زن برادر خانمم هم مریم است وزن خوشگل وخوش اندامیه چون باسن های گوشتی وتپل وسینه های با سایز حدود 75 داره وصورتش بسیار نازه و30 سال سن داره یعنی با خودم دقیقا هم سنه.بگذریم.همیشه به هر طریقی که می شداورا دید میزدم حتی از اطاق بالایی تو حیاط نگاه می کردم واتفاقی چند باری اورا نیمه لخت دیده بودم وبهمین خاطر حسابی حشریم می کرد .قرار شد برادر خانمم بره یک مسفرت کوچک که سه یا چهار روزی نبودش من هم وقتی باخبر شدم دل تو دلم نموند وبقولی زیر دلم خالی شد .چون از قضاخانم خودم هم قرار بود بره مدرک دانشگاهیش راازدانشگاه محل تحصیلش بگیره وچند روزی هم پیش دوستش بمانه.موقعیت بهتر از این نبود.خلاصه برادر خانمم رفت وخانم خودم هم از این طرف زحمت کم کرد من ماندم ومریم خوشگله با یک دیوار حایل بینمان .من صبر وقرار نداشتم شب که شد همه در فکر بودم که چجوری وارد خانه شان بشم .مریم هم یک کم مذهبی بود و مطمئن بودم مقاومت مکنه .دل رابه دریا زدم حدود ساعت 11شب از دیوار بالا رفتم ووارد حیاطشان شدم برق حیاط خاموش بود پیدا بود که خوابیده بودولی مریم با سابقه ای که ازش داشتم مدونستم که تو زندگیش یکم بی خیاله ودرب منزل را قفل نمی کنه وبله رفتم درب قفل نبود درب رایواش باز کردم رفتم تو وبه طرف اطاق خوابشان رفتم از داخل خانه شان حسابی اطلاع داشتم چون زیاد خونه شان می رفتم.کیرم حسابی شق شده بو دواز یک طرف ترس هم داشتم که نقشه ام نگیره وحسابی آبروم بره.دم درب اطاق که رسیدم قلبم تند تند به تپش افتاد درب ربباز کردم یواشکی رفتم تو وای نمی دونید چی دیدم یکباره تمام بدنم به لرزه افتاد ترسم ریخت دد آن لحظه فقط به فکر کردن کس وکون مریم افتاده بودم وبا خودم گفتم اگه کسی بیاد هم باز می کنمش .بایک سوتین قرمز رنگ که رنگش آدم را دیوانه می کرد که اون سینه های سفیدش از بزرگی زده بودن بیرون وشورت مشکی که کس گوشتی وتپلش داخلش بود وخط کسش از رو شرتش پیدا بود .خیلی حشری شده بودم یکباره گی نفهمیدم چی شد خودم انداختم روشر وع کردم به لیسیدن بدن نازش که تکانی خورد وبیدار شد خواست جیغ بزند که دهانش را گرفتم وگفتم حمیدم ساکت شو هر چه تغلا کرد نگذاشتم از دستم در بره گفتم اومدم جرت بدم دیگه راهی نیست من رو آبروی خودم پا گذاردم ومی خوام امشب هر جوری که هست کون وکست را جر بدم دید راهی نیست آب از چشمش ریخت من شروع کردم دیوانه وار به لمس بدنش .شورت وسوتینش در آوردم واز بس کیرم داغ شده بود وشق مانده بود که آب از سر کیرم روان شد گذاشتم در کونش وفشار دادم اصلا از کون به شوهرش نداده بود چون می دونستم .خیلی سوراخ کونش تنگ بود ورنگ ارغوانی سوراخ کونش آدم را دیوونه می کرد یکم وازلین آوردم ومالیدم در کونش وبا فشار رفت داخل آهی کشید ولی همه حرکاتس با شرم همراه بود ومطمین بودم با خودش می گفت که حمید این جور آدمی نبود که نظر بدی داشته باشه بهر حال داشتم تلمبه میزدم آبم داشت میومد هماش ریختم داخل کونش که دیدم پر شد وزد بیرون کیرم درآوردم وجای کاندوم ازش پرسیدم یک کاندوم ازش گرفتم وکیرم کردم داخلش ودر کسش گذاشتم ویهو سر خورد ورفت داخل آهی از ته دل کشید دیدم در عین شرم وبی تابی داره حال می کنه بروش نیاوردم حسابی تلمبه زدم که باز آبم اومد کیرم در آوردم واز کاندوم خارجش کردم هوس کردم یبار بدون کاندوم کسش کنم سر کیرم یبار دیگه گذاشتم تو کسش وفشار دادم وبا تلمبه حسابی حال می کردم رضایتمندی از لبهای خوشگلش وچشم نازش پیدا بود آبم داشت میومد گفتم داخل بریزم گفت نه کار دستمان میدی من هم در آوردم وآبم ریختم رو کسش وگفتم دیگه بسه ولی ازت سیر نشدم ونمیشم حرفی نزد بلندشدم حسابی ازش لب گرفتم وبه حالت تهدید وناز بهش گفتم جایی حرفی نزنی که آبروی هردومان میره لباس پوشیدم ویواشکی زدم بیرون .شب با یاد کس وکون ناز مریم خوابیدم .از اون موقع به بعد هر وقت میبینمش یک چشمکی بهش میزنم اون هم از شرم سعی داره خودش را ازم قایم کنه ولی من عمدا تو مسیرش قرار می گیرم تا زجرش بدم آخه خیلی نازه . بعد آن شب دیگه فرصتی پیش نیو مده که یبار دیگه بکنمش .بعضی وقتها بیاد هیکل خوشگلش کیرم شق میشه وآب از سر کیرم جاری میشه.آخه نمی دونید.......
نوشته: حمید
باسلام خاطره ای که براتون میذارم کاملا"واقعی و در سال 85 اتفاق افتاد..ماجرا به این صورت رقم خورد:من یک فیلم نامزدی اقوام رو تو کامپوتر پسر دایی ام به طور اتفاقی دیدم ودر اون رقص زن پسر داییم توش بود....لامذهب از اون لباس های ناف بیرون پوشیده بود....خلاصه رفتم تو کفش ونخش گفتم چطور میشه بهش نزدیک شد.........توی دفترچه تلفن خونه ی مادربزرگم تونستم تلفن خونشونو پیدا کنم....خلاصه کار ما شده بود روزی چند دفعه زنگ زدن بهش خیلی کنجکاو شده بود بدونه من کی ام.....بعد از سه ماه تازه کمی راه افتاد چسته گریخته جوابمو میداد اما هنوز براش سکرت بودم.......بعداز گذشت چار ماه یکدفعه گفت: اگه معرفی نکنی خودتو دیگه بهت جواب نمیدم حالا فکرشو بکن همه چی رو داره خراب میکنه خلاصه یه هفته رومخش کار کردم تا بفهمه من آشنای عاشق پیشه ام ............خیلی سخت بود اما دلشو به دست آوردم .......تافهمید من کی ام خیلی جا خورد.......اما معلوم بود از طرف شو شوش خیلی ناراحت بود........چند ماه باهاش حرف زدم که بعد بهش پیشنهاد دادم بیاد مغازه ام.....اول قبول نمی کرد اما به هزار زور راضیش کردم.......وقتی اومد اصلا باورم نمیشد دست پاچه شده بودم .....درو بستم واسه اطمینان.....دستاشو گرفتم اون لحظه باورکردنی نبود .....بعد از کمی صحبت به زور لباشو گرفتم هی هولم میداد اما محکم سینه هاشو چسبیدم اشک حشرتو چشماش حلقه بسته بود. حشری حشری شده بودمنم طاقت نیوردم خوابوندمش روی موکت مغازه لختش کردم خیلی زود....زمان مثله برق میگذشت کوسشو خوردم کمی تلخ بود طبع ام نگرفت کیرو دراوردم کردم تو کسش ....خیس بود توش راحت رفت اما زود ابم اومد چون هم استرس داشتم هم باورم نمیشد که دارم کیومیکنم زود اب رو ریختم توش البته قبلش اجازه گرفتم ازش........خیلی حال داد بعد از اون ماجرا نمی دونم کدوم زن بی پدر مادری رای شو زد دیگه بامن رابطه نداشته باشه شانس ما می رفت جلسه مثل اینکه توبه کرد و مارو تو کف گذاشت الان چند ساله بعضی وقتها به عشقش کف می زنم.....
نوشته: امیر
سلام به همه ی دوستان شهوانی
علی (اسم مستعار) هستم 17 سالمه با قدی بلند و هیکل متوسط نه چاق نه لاغر این قضیه مال یه هفته پیشه داستان من از اونجایی شروع میشه که من یه پسر خاله داشتم که تو سن 24 سالگی زن گرفت و خونه خالمم نزدیک خونه ما بود و از روز اول که نامزد پسرخالم اومد تو خونه ی خاله من رفتم تو کفش اخه مریم (عروس خاله)(اسم مستعار) دختری بود سفید یه کم چاق اما نه زیاد خوشگل با باسنی بسیار بزرگ و برجسته و سینه های خیره کننده .بعد از مدتی قرار شد که خانواده ی خالم برای کار شوهرش به شهری که حدودا 40 کیلومتر با شهر ما فاصله داره برن اما قبلش میخواستن پسرشونو داماد کنن خلاصه عروسیو برگزار کردن و قرار شد شا دوماد بیادو تو خونه خاله زندگی کنن خلاصه بعد از یه مدت چون مریم از یه شهر دیگه بودو اون اطراف اشنایی نداشت پاش به خونه ی ما باز شد و با خانواده ی ما صمیمی شد من سه تا خواهر دارم که یکیشون همسن مریم بود و چون خونه ما با اونا 2 3 تا در فاصله داشت دیگه مردم حداقل روزی یکبار خونه ی ما میومد اما یه روز حدودا ساعت های 4 بعدازظهر اومد و چون ما میخواستیم بریم بیرون اون وایساد دم در اما با تعارفو اینا اومد داخل اومده بود باتریه گوشیشو شارژ کنه چون شارژرشونو پسر خاله به محل کارش برده بود منم رفتم تو فکرو خیال که به خانواده گفتم من یک ساعت دیگه میام کار دارم مریمم که تازه اومد باتریشو شارژ کنه نشست و میخواست تا موقع رفتن من باتریشو شارژ کنه دیگه خانواده که راهی شدن برن و کسی اصلا با این موضوع مخالف نبود که من و اون تنها باشیم چون همه منو پسری چشمو گوش بسته و درس خون میدونستن اما ظاهرم اینطور بود و تو فکر هزار بار مریمو کرده بودم خلاصه رفتنو منم رفتم تلویزیونو روشن کردم نشستم رو مبل مریمم رو اون یکی مبل داشتم فیلم نگاه میکردم که یه دفعه تو فارسی وان تو فیلم یه صحنه لب گرفتن بود که تا مرده از زنه لب گرفت من یه نیش خند زدم مریم گفت چیه تا بحال از اینا ندیدی( یادم رفت بگم رابطه من با مریم خوب بود و باهم زیاد کلکل و شوخی میکردیم) بعد من گفتم دیدم زیادم دیدم اون گفت پس چرا میخندی منم چیزی نگفتمو بعد از چند ثانیه با یه لحن مرموز گفتم اما خیلی دوست دارم تجربش کنم ( من تا اون موقع با هیچ دختری سکس نکرده بودم فقط با یه پسر خوشگل که تو کوچمون زندگی میکنن حال میکنم نه تنها من بلکه همه ی بچه ها ) که برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم گفتم میتونم با تو ...دیگه ادامه ندادم و منتظره جواب موندم اما جوابی نشنیدم اروم رفتم رو اون یکی مبل نشستم و اروم دستشو گرفتم سرمو بردم جلو و ازش لب گرفتم فکر نمیکردم اینقد اسون باهام اخت بشه چون اونم از خودش عکس العمل نشون میداد البته از همون اول که با پسر خالم نامزد شد قبل از اون باهاش دوست بود و کلا دختره پایی بود و با پسرا راحت بود اما من تو رویاهام از اون انتظار همچینکاری رو نداشتم من خودم هم چیزی نمیفهمیدم و فقط تو تون لحظه دوست داشتم بهش نزدیک شم بگذریم بعد از حدود 30 ثانیه لب گرفتن اروم دستمو بردم رو سینه هاش اخه قبلا تو ی مقاله خونده بودم زنا رو اعضای بدنشون خیلی حساسن منم با احتیاط کار میکردم بهش گفتم میشه لباستو در بیارم به نشانه ی رضایت سر شو تکون داد منم تاپشو در اوردم و دراز انداختمش روی مبل که گفت اینجوری راحت نیست و من گفتم بریم تویه اتاق بلند شد رفت منم پشت سرش رفتم درو بستم دراز کشید رو تخت و من شلوارشو شو که شلواره راحتی بود (خونگی) اروم در اوردم با سوتینش و شروع کردم به خوردن سینه هاش که گفت علی گفتم جونم گفت خیلی دوست دارم منم گفتم منم همینطور و با لحن شوخی گفتم تو شوهر داری شیطون چه جوری منو دوست داری گفت از همون روز اول که دیدم یه جورایی دوست داشتم اما نه برای سکس و اینا میگفت یه علاقه ی خاصی بهت داشتم اینطور که میگفت با شوهرش زیاد حال نمیکردو میگفت اکثرا با هم قهرنو ... منم دوباره ازش یه لب گرفتم و شروع کردم به مالیدن و خوردنه سینه هاش که واقعان محشر بودن و بزرگ زیر گردنشو یکم خوردم که کم کم داشت حشر میومد بالا و خودش یه دفعه شورتشو کشید پایین و گفت دوست دارم منو بکنی که من مو به تنم سیخ شد همونطور بود که فکر میکردم کس قلمبه و بسیار زیبا که گفتم عجله نکن شروع کردم مثله تو فیلما به خوردنه کسه زیباش که یه شاهکار بود و تا جایی که تونستم زبونمو تویه کسش میکردم وای داشتم از لذت میمردم من هنوز لباس تنم بود از رو خودش بلندم کردو گفت میخوام لباساتو در بیارم منم خودمو شل گرفتم تا براش راحت بشه اینکار تیشرتم و شلوار گرمکن رو از پام در اورد و شرتمو یکم کشید پایین که کیر من افتاد بیرون و با دستش گرفت و شروع کرد خوردن که من بلندش کردم چون کلا از ساک گرفتن خوشم نمیومد و معتقدم این یه کار کثیفیه گفتم حالت سگی بخواب میخوام بکنم تو کونت اون گفت پس کسم چی گفتم بعدا از خجالتش در میام اخه ی ترسی داشتم با داستان هایی که خونده بودم تو همین سایت چون نه کاندوم و نه اسپری دمه دست نبود میترسیدم نتونم کنترل کنم و یه وقت کار دسته خودم بدم و از طرفی از کون با همون پسره که گفتم حال کرده بودمو اشنا بودم با اینکار و نمیخواستم تو کردن کسه مریم ضایع بازی در بیارم که فک کنه تازه کارم که البته بودم رو تخت به حالت سگی قرار گرفت و از پشت چسبوندم بهش و چون چیزی دمه دست نبود تف انداختم وانگشتمو فرو کردم تو زیاد تنگ نبود گفتم چرا اینجوریه گفت دوران نامزدی پسر خاله از کون زیاد حال میکرده من انگشت دومم کردم داخل و چند بار دور دادم که یکم گشاد شد سر کیرمو تف زدمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم یکم جلو عقب کردم و یه دفه با یه فشار کوچیک سرشو بردم داخل یه اوووووووفه کوچیک گفت و من تو همون حالت چند ثانیه مکث کردمو و شروع کردم به عقب جلو کردن من کیرم نسبت به سنم بزرگه و 18 19 سانتی هس و هر دور 5 6 سانتشو میکردم داخل که یکم تند کردم و بدنم گرم شد و ابم اومدو ریخت تو کونش اخه من یکم زود انزالی دارم بلند شد بره دستشویه که نگهش داشتم و شروع کردم به خوردنه کسش تا بعد از چن دقیقه اونم ارضا شد و یکم کنار هم خوابیدیم بلند شد رفت خودشو تمیز کرد که زنگ در به صدا اومد بله پسر خاله بودباتریو برداشتو لباساشو پوشید با یه لبخند خداحافظی کردو رفت منم نیم ساعت استراحت کردم و به سمت محلی که قرار بود بریم مهمونی حرکت کردم فردای اونروز مریمو دم در دیدم سلام کردم و بهم گفت خیلی دوست دارم و منم گفتم من بیشتر و گفت دفعه بعد باید از خجالتم در بیای چون قول دادی منم گفتم چشم و خداحافظی کردم و رفتم حالا من وسایل مورد نیاز مثل کاندوم و اسپری و ژل رو تهیه کردم برای سکس از کس و اونم هر روز خونه ما میاد و الان از اون موضوع یه هفته گذشته و من در انتظار خونه خالیه ما و یه فرصت مناسب برای گاییدم مریم جونم هستم .به امید روزی که کیرم توکس مریم جون باشه.
.ممنون از اینکه وقت گذاشتین و خاطره ی یه هفته پیش منو خوندین
نوشته: علی
سلام
من اسمم محمده الان23سالمه میخوام داستان سکسه من با زن بسر عمومو براتون تعریف کنم البته دوستان هم کم لطفی میکنن هر کی یه داستان براشون مینویسه کلی فحشش میدن خب این کاره درستی نیست امیدوارم که منم مثل بقیه فحش نخورم و این اخرین داستانم نباشه که مینویسم
راستش من تا حالا داستان ننوشتم و بلدم نیستم دروغ بگم
یادمه تقریبا 19ساله بودم که خیلی با خونه ی عموم اینا رفتو امد داشتم چون بسر عموم اون موقع با من خیلی خوب بود و چون همسایه هم بودیم با هم رفتو امد داشتیم البته این بسر عموم زن نداشت داداشش زن داشت که صافکار بودو ظهرها هم خونه نمیومدخلاصه چون بیشتر رفیق بودیم همیشه بیش هم بودیم که یادمه بعضی وقتا هم به همدیگه فیلم سکسی میدادیم و گوشیه موبایلمونم بر بود از این چیزا یادمه یه روز تو اتاق بسر عموم نشسته بودیم و داشتیم یه فیلم سکسی که بسر عموم اورده بود با هم نگاه میکردیم که یهو گوشیم زنگ زد و نمیدونم چی شد که باید میرفتم دقیق یادم نیست ولی یکی کارم داشت منم که اصلا نمیدونستم که سیخ کردم چون حواسم بهش نبود از تو اتاق زدم بیرون که یهو زن بسر عموم جلوم ظاهر شد وقتی دید که سیخ کردم (چون همسایه بودیم من یه شلوار راحتی بوشیده بودم)یهو نفسش گرفت و بعدش یه نیش خند زدو از کنارم رد شد منم خجالت زده از خونشون زدم بیرونو رفتم(البته ناگفته نماند من اون موقع موهای بلوند و نسبتا بلندی داشتم و قیافمم به نظر خودم عالی بود طوری که اگه دختری بهم با میداد زیاد تعجب نمیکردم)راستی یادم رفت اسم زن بسر عمومو بگم اسمش سارا اون موقع 24 سال داشت الان که بزرگ شده و دوتا بچه داره
داشتم میگفتم چند روز از اون قضیه گذشت تا اینکه یه روز رفتم در خونشون دنبال همون بسر عموم جعفر که سارا درو باز کرد و بعد از سلام کردن وقتی رفتم تو دیدم که جعفر نیست خلاصه اومدم که از خونه بزنم بیرون که سارا صدام زد محمد وایسا کارت دارم البته ناگفته نماند سارا هم یکیی از ان دخترا بودش که فقط دوست داشت از اینو اون بکنه
دیدم نزدیک شد گفت محمد میخوام یه موضوعی رو بهت بگم ولی خب نمیدونم چجوری بگم.گفتم نه اشکال نداره بگو گفتش که مریم(مریم دختر همسایمون بود که بیشتر بیش سارا بود)ازت خوشش اومده و گفته به محمد بگو بینم نظرش چیه منم چون یه کم تعجب کرده بودم واقعا مغزم داشت میبوکیداخه مریم 6سال از من بزرگتر بود.خلاصه گفتم نه بهش بگو محمد اهل دوستیو این حرفا نیست اون روز از خونشون زدم بیرون بعد دوسه روز تو یه مهمونی دوباره سارارو دیدم که اومد بیشمو گفت که محمد مریم گفته خیلی دوست دارم و گفته به محمد بگو برام ادکلن بخره من که بو برده بودم داره دروغ میگه و خودش دوست داره براش ادکلن بگیری گفتم بگو اصلا این حرفا نیست مریم از من بزرگتره و خوشمم ازش نمیاد خلاصه اون شب هم گذشت تا اینکه یه روز خونشون بودیم که دیدم داره صدام میزنه رفتم بیشش گفتم چیه سارا جان گفت که والله من خیلی خجالت میکشم اینو بگم ولی خب مجبورم چون مریم گفته حتما بگو خلاصه چند دیقه گفت که نه بزار خودت میفهمیو از این حرفا که گفتم بگو دیدم سرشو انداخت بایین گفتش مریم گفته به محمد بگو بینم خوشش از حال کردن میاد درست همین جمله یادمه که هیچوقت فراموش نمیکنم وقی اینو گفت دیگه نمیدونستم باید چی بگم من که میدونستم اصلا مریم نظری به من نداره و اینا همش حرفای خودشه ادکلن هم برا خودشه نمیدونستم باید چی بگم از یه ور خیلی دوست داشتم برا اولین بار یه حالی بکنم از اینور هم میدونستم که همش کشکه و سارا خانوم داره دروغ میگه خلاصه گفتم بهش بگو مریم خانوم خجالت بکش تو از من بزرگتری و من هننو بچه ام راستش این حرفا اومد به ذهنم اون موقع نمیتونستم فکر کنم جواب بدم گفتم سارا اصلا ولش کن خودم دیدمش بهش میگم با کلی التماسو قسم دادن گفت که نه بهش نگو من که میدونستم کرم از خود درخته اون روز رفتم خونهخیلی فکر کردم راستش قبلشم با هیچ دختری سکس نداشتم این فیلمها هم روم خیلی تاثیر گذاشته بودم با خودم گفتم بزار یه طورایی بفهمونم که اره منم خوشم میاد از این کارا اخه سارا دیگه از من یه کم نا امید شده بودتا اینکه چند هفته از این قضیه گذشت و موقعیتش بیش اومد راستش ما خانوادمون 4نفرهستیم که یادمه مامانم برایه هفته با کاروان رفت زیارت میموندیم منو داداشمو بابام که تو این یه هفته بابام به سارا گفته بود بیاد براش صبحونه درست کنه که بخوره و بره سر کار خلاصه یکی دو رو ز از این قضیه گذشت و سارا هر روز صبح ساعت7 میومد و برا بابام و داداشم صبحونه درست میکرد و ظرفا و جارو زدنو این کارا تا10 تقریبا میموند کارای خونه رو میکرد(نا گفته نماند بدرم شغلش ازاده و داداشمم شاگردش بود)شب قبلش با خودم فکر کردم که سارا هر روز داره میاد اینجا و کارای خونه رو انجام میده ویه کم هم دیر میره بس من میتونم صبح زودتر از خواب بیدار شم شاید ای تونستم کاری بکنم خلاصه فردا من ساعت8 بیدار شدم که دیدم سارا تنهاست و داره خونه رو جارو میزنه منم رفتم اشبزخونه از صبحونه ی خوشمزه ای که سارا جونم درست کرده بود داشتم میخوردمو از مریم میگفتیم خلاصه من صبحونم تموم شده یه چایی گذاشتم تا سرد شه و سارا هم جاروش تموم شد و اومد ظرفایی که صبحونه توش خورده بودیمو بشوره رفتش دستاشو زد بالا و شروع کرد به شستن منم که تو اشبزخونه سر صندلی نشسته بودم وقتی این کونشو میدیدم کیرم شق تر میشد همینجوری زل زده بودم به کونش تا اینکه دیگه گفتم بزا دلو بزنم به دریا رفتم جلو به بهونه ی اب خوردن گفتم یه کم بزن کنار میخوام اب بخورم خلاصه بعد اینکه مثلاا اب خوردم اومدم اینور ولی یه یه متری ازش فاصله گرفتم که بازم سیخ شدن کیرمو دید باز یه نیش خنده زدو مثلا خودشو مشغول کرددیگه نمیدونستم چیکار کنم چون میز غذا خوری تو اشبز خونه نزدیک ظرفشویی بودو تقریبا کمتر از یه متر از ظرفشویی فاصله داشت منم مثلا به بهونه ی اوردن نخ دندونو این چیزا میرفتم اونور میز میومدم اینور که حداقل برا یه ثانیه هم که شده کیرمو به در کونش بمالم خلاصه یکی دوبار اینجوری کردم که دیدم چیزی نمیگه ولی باز میترسیدم با خودم گفتم بزار وقتی از بشتش رد میشم یه خورده بیشتر بمونم خلاصه دلو زدم به دریا و از بشتش رد شدم که کیر شق شدمو گذاشتم در کونش و یه چند ثانی ای صبر کردم دیدم نه خانوم مثل اینکه بدش نمیاد دیگه ترسی نداشتم همونجوری بشتش موندم طوریکه کیرم در کونش بود ولی خب زیاد فشار نمیدادم به سمت جلو همینجوری داشتم در موردتمیز بودن ظرفا باهاش صحبت میکردم که خودمو یه کم دادم جلو که دیگه واقا کونشو رو کیرم حس میکردم تقریبا چند لحظه ای همینجوری موندم. از بشت وقتی به سینهاش نگاه میکردن حشرم بیشتر بالا میزد تا اینکه قصد کردم که سینهاشو بگیرم اروم دستمو گذاشتم رو سینهاش دیدم یه خنده ای کردو گفتش نکن بچه اینا صاحب دارن الان خودتو خراب میکنی همینو که شنیدم دیگه چنگ زدم به سینهاش دهنموو گذاشتم تو گردنشه که یهو یه جیغ کوتاه زد که گفت یواش از جا کندیشون وحشی خلاصه وقتی گردنشو میخوردم دیگه سارا خانوم اروم اروم داشت شل میشد و صدای نفساش بیشتر. اروم دستمو بردم زیر شلوارش و انگشتمو گذاشتم رو کسش دیدم نه خودشو داره خیس میکنه طوری بود که خودشو بی حال انداخته بود بغل من چند لحظه ای دستم تو شرتش بود بایه دستمم سینهاشو میمالیدم و داشتم گردنشو هم میخوردم که اونم سرشو کرده بود رو به سقف اشبزخونه و چشاشو بسته بودو تند تند نفس میزد اروم شلوارشو گشیدم بایین ولی بیرهنشو در نیاوردم سینهاشو از تو سوتین انداخته بودم بیرون وقتی که کسشو میدیم با خودم گفتم که هیچوقت تو عمرت همچین کسی نمیکنی خلاصه دستشو همونجا زدم به سینی ظرفشویی یه کم خمش کردمو باهاشو هم یه خورده باز کردم اروم کیرمو گرفتم و از عقب گذاشتم در کسش که لیز لیز شده بود یه کم فشار دادم تو که دیدم واااااااااااااای عجب حالی میده اخه هنوز 19سالم بود و این کارارو نکرده بودم بعدش دستمو گذاشتم رو کمرش و اروم اروم تلمبه میزدم که اونم بی صدا نمونده بود و همش صداهای عجیب غریب در میارد که من نمیفهمیدم دردش داره یا داره حال میکنه(البته اون موقع)دیگه زیادی کیرم تو کسش سیخ شده بود طوری بود که گفتم الانه که از شدت حال کردن از حال برمو بیفتم رو زمین اروم دستمو بردم گذاشتم رو شکمش و یه کم راستش کردم دستمو بردم بایینتر گذاشتم یه کم بایین نافش و با اون دست اونوریمم سینهاشو میمالیدماز بشت هم داشتم کسشو میگاییدم کردنشو هم میخوردم وای چه حالی داشتم میکردم اونم که انگار یه مرده بود بغل من افتاده بود همینجوری داشتم تلمبه میزدم که دیدم داره ابم میاد نمیدونستم باید چیکار کنم حیفم میومد بریزمش بیرون که یهو همشو تخلیه کردم تو کسش دیگه بدنم جون نداشت همونجا نشستم رو صندلی و سارا هم خسته شده بود طوری که به کمک همون ظرفشویی سربا وایساده و یه کم دولا شده بود من که خیلی خسته شده بودم بدنه هر دومونم عرق کرده بود وقتی از بشت به کس سارا نگاه میکردم همینجوری اب ازش میچکید خلاصه نمیدونستیم اون موقع باید چیکار کنیم بعد چند دیقه دیدم سارا گفت من باید برم من باید برم چند بار اینو تکرار کرد همونجا یه دستمال برداشت و با این حال خرابش داشت خودشو باک میکرد که من رفتم حمومو یه دوش گرفتم وقتی اومد سارا هم رفته بود خلاصه اون روز گذشت تا فرداش که دوباره میومد و بعد از خوردنه صبحانه ما عملیات داشتیم تا دوسه روز ما همینجوری بودیم اون چند روز بهترین روزای عمرم بود اخه تیکه ای بود که هیچوقت تو فیلما هم نمیبینم مثلشو
خلاصه بعد از مدتی ما برای همیشه به شهرستان رفتیم و دیگه سارا خانومو نمیدیدم که اخرین بار تقریا چند ماه بیش عید دیدنی رفتیم شهر خودمون که سارارو دیدم که دوتا بچه بغلشه و دیگه حاظر نبود حتی نگام کنه
امیدوارم از داستانی که نوشتم خوشتون اومده باشه البته داستان نبود واقعیت بود امیدوارم کسایی که میخونن لذت ببرن
شاد باشید
نوشته: محمد
سلام دوستان
این داستانیست واقعی بر اساس مستندات رسمی و گفته شاهدان عینی 
نه جدا از شوخی واقعیه حالا دوست دارید باور کنید دوستم ندارید که هیچی
و اما داستان
این داستانی که میخوام بگم مربوط میشه به 3 سال پیش خوب بزارید کمی از خودم بگم
اسمم امیده و الان که دارم اینو مینویسم 20 سالمه نمیگم هیکله آرنولدی دارمو از این حرفا فقط میگم که بد نیست هیکلم وزنم 65 قد 176 جریان از اون زمانی شروع شد که من اصلا تا حالا توی عمرم دوست دختر نداشتم و فقط میخواستم که یک دوست دختر داشته باشم و برام فرقی نمیکرد که از فامیل باشه یا غریبه برای همین به خودم گفتم "بزار اول از دخترای فامیل شروع کنم بعد اگه دیدم میتونم میرم سره غریبه ها" پس دیدم تو فامیل کی از دختر عمه بهتر و خوشگل تر رفتم سراغش اما یه مشکل بود اونم این که خونشون یکم از ما دور بود و ما دیر به دیر میرفتیم خونشون واسه همین یکم مشکل بود
اما خلاصه یه روز قرار شد بریم بعد از این که رفتیم و پس از سلام و احوال پرسی با یک حالت خجالت آمیزی گفتم بیا بریم توی اون اتاق پیشه کامپیوتر تا برات چند تا بازی بیارم حال کنی. گفت" باشه بریم" بعد از این که رفتیم توی اتاق کامپیوتر رو روشن کردم میدونید که یکم طول میکشه تا ویندوز بالا بیاد واسه همین توی اون مدت بهش گفتم که خوب چه خبر؟ گفت "خبری نیست سلامتی" گفتم بازی جدید چیزی نگرفتی گفت " فک نکنم بازی جدید چیزی داشته باشم ولی میخوای یکم بگرد توی درایو ها ببین چیزی هست" منم گفتم باشه و رفتم یکم گشتم توی فایل هاش دیدم چند تا بازی داره اما از این بازی تخمی ها مثله باربی و از این حرفا براش اوردم گفتم من بلد نیستم بشین بازی کن اونم شروع کرد بازی کردن منم داشتم به بدنش نگاه میکردم بعد از چند دقیقه پرسیدم تاحالا به پسرای محلتون فکر کردی ؟ یکم خجالت کشید و گفت " واسه چی می پرسی؟ " گفتم زیاد به من مربوط نمیشه ولی همین طوری گفتش که " آره شده بعضی وقتا در مورد یکیشون فکر کنم " گفتم ای شیطون تاحالا کاری هم کردی ؟ گفت "نه ول کن این چیزا شخصیه" منم زیاد اصرار نکردم و نشستم بازی رو دیدم. اون روز گذشت اما شمارشو داشتم بهش اس ام اس دادم که در مورد کدوم پسر فکر کردی ؟ گفت به کسی نمیگی ؟
گفتم نه بابا به کی بگم . گفتش در مورد حسین شده بعضی وقتا فکر کردم. بهش گفتم به نظرت من چطورم ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی به نظرت طوری هستم که یه دختر خوشش بیاد ؟ گفت بد نیستی گفتم دوست داری راه های جذب پسر هارو بهت یاد بدم که بتونی حسین رو تور کنی؟ . گفت بدم نمیاد گفتم اوکی یه روز میام خونتون واست تعریف میکنم. خلاصه یه روز که رفتیم خونشون دوباره بردمش تو اتاق و بهش گفتم که تو اول با من دوست بشو بعدش من یه راه هایی رو یادت میدم که بتونی حسین رو جذب خودت کنی . اونم گفت باشه . از اون روز به بعد خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم و باهم شب ها اس ام اس بازی میکردیم . کم کم اس ام اس های سکسی هم میدادیم. یه روز بهم گفت من حس میکنم به تو بیشتر از حسین علاقه دارم . منم گفتم عالیه عزیزم. بعدش شروع کردم اس ام اس های سکسی دادن که اون هم جواب میداد. یه روز دیگه که رفتیم خونشون نشستم پیشش و گفتم که گفتی منو بیشتر دوست داری آره ؟ گفت آره گفتم حاضری کاری که میگم رو انجام بدی ؟ گفت چه کاری ؟ گفتم میدونی چه کاری رو میگم . گفت اگه منظورت سکسه که نه من هنوز دخترم و نمیخوام بد بخت بشم
من گفتم عزیزم منم نمیخوام بد بخت بشم ببین هر دختر 3 تا سوراخ داره حالا 1 دونش بسته شده بقیه که بازه گفت نمیدونم ولی آخه چه طوری تو که خونتون دوره خیلی دیر به دیر هم میاین اینجا ما هم همین طور پس جا چه طوری جور کنیم ؟ گفتم نمیدونم حالا صبر کن فعلا. همون موقع داداش دختر عمم اومد تو خونه و سلام احوال پرسی کرد و گفت که یه ماشین جدید گرفته و این که میخواد همرو ببره بگردونه با ماشینش من به آرزو (اسم دختر عمم) گفتم بیا اینم مکان گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی نمیفهمی ؟ خوب اونا الان میرن بیرون ماهم یه بهونه میاریم دیگه گفت اوکی . من به فرزاد (داداش آرزو) گفتم که آرزو یکم مشکل درسی داره بهم گفت به من یاد بده . بعدش واسه همین فکر کنم بهتر باشه ما نیایم و بشینیم با هم درس هامون رو تمرین کنیم. گفت باشه مشکلی نیست من با مامان بابام و مامان بابات میریم بیرون میگردیم و بعدش هم میریم پارک و بیرون غذا میخوریم شما هم غذا توی قابلمه هست بریزین و بخورین گفتم چشم
اونم گفت که خوب دیگه بریم همه رفتن آماده شدن و رفتن
بعد به آرزو گفتم دیدی گفتم مکان جور میشه گفت آره دمت گرم
گفتم بریم تو اتاق رفتیم خوابیدیم روی تخت و من بهش گفتم آماده ای ؟ گفت چرت و پرت نگو مگه میخوای بمب بزنی که میگی آماده ای ؟ گفتم شاید از بمبم بد تر باشه گفت باشه آمادم تا اینو گفت شروع کردیم به لخت شدن بعدش سریع لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع کردیم به لب بازی بعدش آروم آروم اومدم پایین گوشش رو کردم توی دهنم گردنش رو کامل براش لیس زدم زبونم روی شکمش حرکت دادم اومدم پایین شرتش رو در آوردم و زبونم رو کشیدم روی کسش آروم آروم زبونم رو روی کسش حرکت میدادم بعد از کس لیسی حسابی بهش گفتم بیا برام ساک بزن گفت تاحالا ساک نزدم نمیدونم چه طوریه گفتم کاری نداره که بکنش توی دهنت و جلو عقب برو ولی مواظب باش دندون هات نخوره بهش گفت باشه و این کارو به نحو احسن انجام داد. بعدش زبونم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و سعی میکردم بکنم توش . حسابی خیسش کردم کونش رو و بعدش بدون این که چیزی بگم کیرم رو تا ته کردم تـــــــــــــوش . که یهو بلند جــــــــیغ زد : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ گفتم چته بابا گفت راست میگفتی از بمب هم بد تر بود گفتم چیزی نیست یواش یواش عادت میکنی آروم آروم حرکت میدادم که دیدم دیگه کاملا دردش از بین رفته و داره حال میکنه تند تند شروع کردم به تلمبه زدن که احساس کردم داره میاد آبم بهش گفتم کجا بریزم گفت بریز بیرون منم تند تند زدم و سریع در آوردم ریختم روی کمرش و افتادم کنارش روی تخت . خــــــــیلی حال کردم دیگه جون نداشتم تکون بخورم اونم بلند شد رفت حموم که منم بلند شدم رفتم توی حمام هم یکم لب بازی کردیم ولی سکس نداشتیم . اومدیم بیرون و خلاصه لباس هامون رو پوشیدیم و همه جا هایی که امکان داشت اثری بمونه رو هم پاک کردیم و کاملا مطمئن شدیم که دیگه هیچ اثری نیست و همون موقع بود که زنگ به صدا در اومد و همه برگشتن توی خونه .
بعد از اون ماجرا بازم سکس داشتیم ولی همش از عقب بوده یه چند بار هم برام ساک زد تا آبم اومد . چند وقت دیگه قراره برم خواستگاریش و باهم ازدواج کنیم که اون موقع به آرزوم میرسم و میتونم کسش رو هم فتح کنم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
مهم نیست که فحش میدید یا نه ولی فقط میخوام بگم رفتار هرکس نشانه تربیت خانوادگی اوست
با تــــــــــشکر از همــــــــــه
نوشته: امید
سلام من ستاره 17ساله ام و اهل شمالم ماه قبل اتفاقي برام افتاد كه اميدوارم براي هيچ دختري نيفته .ماه قبل قرار بود براي تفريح بريم بيرون اما از شانس گند من معلم فيزيك مي خواست ازمون امتحان بگيره خلاصه من با كلي ناراحتي موندم خونه تا درس بخونم عمم اينا يه خيابون اونور تر از ما ميشينن مادرمم كه ديد من تنها ام بهشون گفت كه حواسشون به من باشه خلاصه دو سه روزي گذشت و من امتحانمم خوب داده بودم و خوشحال داشتم تلوزيون نگاه ميكردم كه يه هو صداي زنگ اومد آيفونو برداشتم پسر عمم جواب داد منم برات غذا ْوردم منم بي خبر درو باز كردم و رفتم تو اتاقم روي تخت دراز گشيدم و مشغول تلوزيون نگاه كردن شدم صداي بسته شدن در كه اومد داد زدم بزارش تو آشپز خونه ميام ميخورم فكر كردم پسر خالم رفته چون دوباره صداي در اومد بي خيال نشسته بودم كه يه دفعه در اوتاقم باز شد پسر عمم بود برگشتم گفتم مگه تو نرفتي گفت نه هنوز يه كار مونده كه بايد بكنم درو بستو قفل كرد يه دفعه شلوارشو در آورد به كل ماجراپي بردم رفتم پشت تخت و گفتم به خدا اگه بياي جلو ...بهم امان نداد اومد جلو پستونمو گرفتو تا ميتونست فشار داد گفت خفه شو انقدر درد داشت كه دوست داشتم فرياد بزنم به حالت التماس گفتم نكن ديگه باشه به خدا درد داره گفت مگه نگفتم خفه شو بعد دستشو انداخت دور كمرم بلندم كردو خوابوندم رو ي تخت بهش ميگفتم تورو خدا نكن جون هركيو دوست داريولم كن همين طور داشتم التماس ميكردم كه دستشو برد رو شلوارم و خواست بكشتش پايين اما من نميزاشتم عصباني شد بلند شد كابل هاي كامژيوترم باز كردو اول دوستا منو زد و بعد هم با اونا دستو پامو بست ديگه كاري جز التماسو گريه از دستم بر نميومد
اومد جلو و دونه دونه لباسامو در آورد ديگه لخت لخت بودم بعد شروع كرد به لخت كردن خودش كيرشو كه ديدم درد احساس مي كردم من بر گردوند سوراخ كونم باز كرد يه توف حسابي انداخت توش تا حال كسي به سوراخم دست نزده بو د ديگه داشتم زجه ميزدم و التماس ميكردم ام انگار اين كار فقط شهوتشو زياد ميكرد
بعد يه توف هم كرد رو كيرشو و اونو گذاشت دم سوراخم داد زدم گفتم نه نكن جون مادرت اما انگار نه انگاربا يه فشار كيرشو تا ته كرد تو كونم يه جور جيغ كشيدم كه وحيد داد زد خفه شو كوني
كوشم رفت بعد شروع كرد تلمبه زدن با هر تلمبه جونم ميرفتو ميومد يه وايساد كيرشو در آورد خوشحال شدم پاهامو بازكرد گفتم ديگه تموم شده كه يه دفعه برم گردوند پاهامو داد بالا و باز كرد
دستشو گذاشت رو كسم اونو باز كرد به كيرش تف زد و گذاشت لب كسم با التماس گفتم وحيد جون بكن تو همون كونم من تحمل ميكنم تو رو خدا پردمو نزن منو بد بخت نكن گفت نه نميشه من از كس خوشم مياد كيرشوكمي فشار داد تو هنوز به پرده نرسيده بود
من داشتم ازترس ميمردم كه يه دفعه كيرشو كرد تو بد جوري در داشت از كسم خون ميومد منم درد ميكشيدمو گريه مي كردم ديگه كار از التماس گذشته بود و من مجبور بودم تحمل كنم
چندتا تلمبه زد و بعد كيرشو در آورد گذاشت رو صورتم بهم گفت دهنتو باز كن اما من باز نكردم گفت اگه باز نكني ازت فيلم ميگيرم و پخش مي كنم منم از ترس باز كردم كيرشو گذاشت تو دهنم چند بار بالا پايين كرد يه دفعه صداي آهش درومد و آبشم اومد همه ي آبشو ريخت تو دهنم خيلي گرم بودو خيليم شور و بد مزه
كيرشو در آورد خواستم تف كنم بيرون كه نزاشت و مجبو رم كرد كه
آبشو بخورم منم از ترس فيلم خوردم واي كه چه بد مزه بود بهتون توسيه ميكنم اولا خونه تنها نمونيين يا اگرم مونديدن هيچ پسري رو راندين راستي من الان پردمو دوختم.
نوشته: ستاره
در سال 1379 دادماد جاری من خیلی چشماشو برام خیره می کرد من تقریبا 30 سال داشتم ولی بچه دار نبودم اندام گوشتی و باسن قابل توجهی داشتم شوهرم راننده ماشین سنگین بود شاید ماهی یکبار هم خونه نبوداین پسره که تازه با خانواده ما وصلت کرده بود هم معلوم بود از اون مارمولکاست یه روز من به خونه جاریم رفتم دیدم که این هم اومده و با جاریم خلوت کرده همیدم که خبری هست اونا منو دیدن از جاشون بلند شدن و دیدم که شلور داماد جاریم از جلو قمبل شده منو نگاهی کرد و سرش را انداخت پایین به جاری خودم گفتم بریم گفت مگر نمی بینی مهمون برام اومده باشه برا بعد من هم گفتم باشه خواستم برگردم برم بالا دیدم که جاریم گفت بیا بشین با دامادم آشنا شین من هم گفتم بله من نمشستم روبروش جاریم هم رفت توی آشپزخانه برام چای بیاره دیدم این سرش پالیینه و هیچی نمیگه گفتم خوب کجا هستی چکار می کنی
گفت شکر مشغولیم و از این حرفا پرسید شوهرتان کجاست گفتم که والا الان که نزدیک به 15 روزز هست رفته شمال برای کار هنوز نیومده گفت خوبه من از خودم پرسیدم چی خوبه گفت هیچی همینجوری دیدم خندید نگاهی کرد و دوباره سرش افتاد پایین من فهمیدم که از شق درد داره میمیره گفتم راستی من یخچالم را جابجا نکردم زورم نرسید جاری ساده من هم گفت الان دادمادم میاد برات جابجاش می کنه اون هم از خدا خواسته گفت بریم من جابجاش می کنم و رفتیم بالا دیدم هی داره این ور و اون ور می کنه گفتم چیه گفت هیچی می خواستم از خونواده خانم آینده ام برام صحبت کنی بیشتر بدونم گفتم باشه اول یخچال رو جابجا کنیم بعد من خواستم کمک کنم خم شدم باسنم به پهلوش خورد و دیدم که بدنش شل شد و گفت ببخشید بلند شد که تکانی به یخچال بده دیدم که شق شق بود گفتم بیا بشین تا کمی خستگی ت در بره بعد گفت باشه من هم واقیعتش داشتم برای یه کیر می مردم صدای پای جاریم داشت میومد بالا نا خداگاه پریدم بیرون کفشهای دادماد را قایم کردم گفتم راستی دستش درد نکهنه درست کرد و رفت گفت ای وای خاک عالم کی برمی گرده گفته شب بر می گردم و رفت این بهده خدا هم رنگ و روش پریده بود گفت چرا دروغ گفتی گفتم همینجوری بعد دیدم عرق کرده بود بهش گفتم برو دوش بگیر تا سر حال بیای این هم رفت حموم و من هم داشتم میمردم از لای در دیدم که داره لغت می شه کم کم به در آوردن شرت و زیر پوشاش کرد وای کیر و دیدم آتیش گرفتم شروع کردم به دستمالی کوسم فایده نداشت
در زدم گفتم ژیلت پریدم تو بغلش جون مادرت بکن این هم از خدا خواسته شروع به خوردنم لب و لوچه من کرد و لباسمو در آورد از ساعت 10:20 صبح تا نزدیکای 14:45 دقیقه توی حموم از کون منو کرد واقعا حال کردم کوسم را خورد و آبشم هم ریخت توی کونم جای شما خیلی خالی بود و هنوز هم که هنوزه از اون موقع یاد می کنم که گداری که میاد کوسم را جر می ده و میره
نوشته: بهناز
سلام.اول از خودم بگم.اسمه من شهاب هستش.۲۱سالمه.پسری چاق با ۱۱۰کیلو وزن و با ۱۸۳قد.قیافه و تیپمم متوسط.نمیگم کیرم ۱متره،مثل بعضیا،کیرم ۱۴سانت هستش.
بریم سره داستان.امیلی دختر خاله ی بابامه.اینا تو فرانسه زندگی میکنن و کلا اونجا به دنیا اومده.یکمم شکسته بسته زبون مارو بلده،البته در سطح آماتور.دو سال پیش بود که اینا اومدن ایران.امیلی خداییش یه دختره خوشگل با اندام فوق العاده سکسیه.منم اون موقع ۱۹سالم بود.از اونجاییهم که فرد قابل اطمینانی تو فامیل هستم،اینا هم اعتماد کردن و منو مسئول چرخوندن اون تو شهر کردن تا چند تا عکس بگیره.از اولم میونه ی منو امیلی نسبت به بقیه خیلی جلوتر بود.خلاصه من این امیلی خانومو بردم تبریز گردی.(من اهل تبریزم).تا ظهر یه چند جا رفتیم و اونم کلی عکس گرفت.منم با شوخی و از اونجاییکه میگم رابطمون خیلی خوب بود،هی بهش میگفتم سکسی.تقریبا دیگه تا ظهر روم باز شده بود.ظهر رفتیم یه ناهار بخوریم.رفتیم تو یه رستورانو غذا سفارش دادم و تا غذا بیاد نشستیم پایه صحبت از اینور و اونور گفتن تا اینکه بحثو رسوندم به دوس پسر. که یهو این حالت چهرش عوض شد و بعد یه چند ثانیه با یه لبخند مصنوعی گفت داشتم ولی دیگه ندارم و زود بحثو عوض کرد.منم دیگه گیر ندادمو در همون حینم غذاهارو آوردنو خوردیم.این امیلی خانوم بعد غذا دستور داد که بریم ائل گلی(هرکی تبریز باشه یا اومده باشه میدونکه یه جای خیلی با صفاییه).رفتیم اونجا،یکم عکس گرفت بعد رفتیم یه جایی نشستیم.منیکه داشتم میخندیدم و شوخی میکردم،یهو خودمو زدم تو خط دپرس و ناراحتی.امیلی کم کم فهمید من حالم عوض شده و پرسید چمه که منم با زبونه ترکی-انگلیسی،بهش قبولوندم که بگه که چرا وقتی اسم دوست پسر اومد ناراحت شد.امیلی یکم با ترکی یکم با انگلیسی فهموند عاشقه یه پسر شده،باهاش زدن بهم و ازون حامله شده وقتی به دوستش گفته،پا پس کشیده و زده زیره همه چیزو اینم مجبورن به خونشون گفته و ریده شده تو همه چیز،که پارسالم به خاطر همین موضوع نیومده بود.خلاصه یکم تریپ محبت اومدم براش و یکم دلشو به دست آوردم.بعدش نوبته من شد که از این فرصت نسبت به خودم استفاده کنم.منم شروع کردم دردو دل،تا اینکه یهو وسطه بحث بهش گفتم که عاشقشم.اینم یهو کوپ کرد و چیزی نگفت.منم یه چندتا چیز گفتم در مورد اینکه همیشه به فکرشمو،از بچگی عاشقشمو از این چیزا.بازم چیزی نگفت و منم دیگه شاکی شدم پا شدم و بهش گفتم بریم.بردم رسوندم خونه مادر بزرگم اینا،بعدشم رفتم خونه.فرداش خاله زنگ زد که امیلی میخواد بازم بره ائل گلی،میشه ببریش که منم یه چیزایی حالیم شد و رفتم دنبالش.سوارش کردمو،البته خودمم گرفته بودم و مثلا ناراحت بودم،بعد سلام احوال پرسی،را افتادم.رفتم دمه دره خونمون،در پارکینگ زدم باز شد،رفتم تو پارک کردم.امیلی گفت کجا میریم؟اینجا کجاست؟ که منم گفتم خونه ی ماست)آخه تازه اومده بودیم این خونه و امیلی ندیده بودتش).رفتم دمه آسانسور و گفتم میای که گفت نه،آسانسور که اومد و خواستم سوار شم،گفت صبر کن منم بیام که اونم اومدو باهم رفتیم خونه.از در که اومدم تو،رفتم اتاق بابام اینا.اونم دنبالم اومد.معلوم بود که کاملا گیج شده.نشستم رو تخت و ازش خواستم که بشینه.شالشو در آورد و همراه دوربینش گذاشت رو میز آرایش مامان و اومد نشست بغلم روی تخت.گفت چرا اومدیم اینجا؟منم بدون اینکه جوابشو بدم،گفتم امیلی ببین،من دیروز حرفه دلمو گفتم(البته بازم با زبان ترکی-انگلیسی)،حالا هم جواب میخوام.من دیوونتم.نمیتونم ببینم پیشمی اما ماله من نیستی.گفت شهاب چرا اینجوری میکنی؟گفتم سیس،فقط بم جواب بده.بازم سکوت کرد.منم بعد یکم انتظار،با دستم هولش دادم رو تحت و رفتم روش.بیحرکت مونده بود.لبامو گذاشتم رو لباش.میمکیدمشون اما نه یواش و نه محکم.هیچ عکس العملی نشون نمیداد.هر چه قدر بیشتر میخوردم بیشتر عاشقش میشدم.دستامو گذاشتم رودستاشو انگشتامو گذاشتم بین انگشتاش و دستمو جمع کرم ولی بازم بیحرکت بود و دستاشم باز.شاید ۵-۶ دقیقه ای میشد که داشتم لباشو میخوردم و اون همینطور بیحرکت بود و فقط به من زل زده بود.لبامو از لباش کندمو لبامو رسوندم به گوششو گفتم که عاشقتم،فقط همین.بعد رفتم سراغه خوردنه گردنش.اما یک لحظه همه چیز عوض شد و دیدم داره دستامو فشار میده و صدام زد.گفتم بله؟سرشو یکم بلند تر کردو و لبمو بوسید.بازم رفتم سراغه لباش.اینبار اون میخورد و بم فرصتی نمیداد،زبونمو اونقدر میک زد که احساس کردم داره زبونم کنده میشه.لبامو از لباش کندمو گفتم لخت شیم.هم صورته اون و هم صورته من،قرمزه قرمز شده بود.اون لباسایه خودشو در آورد و منم لباسایه خودمو.اومد رو تخت دراز کشید.منم اومدم روش.سینهاش فوق العاده بودن.واقعا عالی بودن.سر بالا،گرد،با نوک صورتی و سایزشم متوسط و عالی.شروع کردم به خوردنه سینه هاش.زبونمو به نوکش که حالا برجسته شده بود،میکشیدم و هی گاز میگرفتمو میمکیدم.زبونمو میکشیدم زیر سینه هاش و با یه لیس به نوک سینش میرسیدم.وسط سینه هاشو که لیس میزدم،بیشتر حال میکرد.کم کم اومدم پایینتر تا اینکه رسیدم به نافش.دورشو یه چند چرخ با زبونم زدم،بعد اودم پایین.کسش معمولی بود.از این فیلم سوپریا نبود.یکم رنگش تیره بود و یکمم لبه ی گوشتی داشت.شروع کردم بخورم که دیدم اینجوری حال نمیده.خوابیدم رو تخت و با هزار بدبختی بهش فهموندم که ۶۹ بشیم.من ماله اونو میخوردم،اونم ماله منو.واقعا عالی داشت میخورد.از سره کیرم میک میزد و تا ته میکرد تو حلقش.واقعا حال میداد.تو اوج بودم.اینم باعث شده بود تا از خود بیخود بشمو از اینورم کسشو خوردن که سهله ببلعمش.لبه های گوشتیشو گاز میگرفتم و زبونمو میکردم توش.و هی لیس میزدم.آبم اومد و نا خوداگاه ریختم دهنش.اونم چیزی نگفت و تف کرد بیرون،ولی ماله اون هنوز نیومده بود.بازم لیس میزدم.واقعا از خوشی قاطی کرده بودم.داشتم ماله اونو میخوردم و اونم با کیرم بازی میکرد تا بلند شه.داشتم میخورم که آبش اومد.دهنمو کشیدم و شروع کردم انگشت کردن کسش.ماله منم کم کم بزرگ شد و شد مثل اولش.امیلی پاشد اومد کیرمو تنظیم کرد و نشست روش.انگار یه بشکه آب گرم ریحتن روم و بعدشم یه بشکه آب سرد.بعد یکم بالا پایین کردن انداختمش رو تخت و پاهاشو دادم رو شونه هامو کیرمو کردم تو.انگشتمم کردم دهنش.در تمامه این مدت فقط تنها صدامون،صدای نفسمون بود.داشتم تند تند میکردم و اونم انگشتمو میمکیدو بعضا هم گاز میگرفت.بلندش کردم و ۴دستو پا کردمش و پاهاشو چسبوندم بهم.از عقب کردم تو و با دستامم سینهاشو گرفتم.همینطور داشتم میکردم که آبش اومد،منم در آوردمو،گذاشتم راحت آبش بیاد.دراز کشیدم و آوردمش وسط پاهام و بهش فهموندم که کیرمو بخوره.همینکه کیرمو گذاشت دهنش،کل وجودم آتیش گرفت و با چند تا تلمبه آبم اومد و بازم ریختم دهنش ولی اینبار خورد...............
نوشته: shahab.tabboy