خاله

سلام دوستان این بار میخام داستان سکسم با خاله مینومو براتون تعریف کنم .
دو هفته بعد از سکس با مهسا جیگر که داستانشو براتون تعریف کردم با یه دختره به نام سارا رفیق شدم ... که حال بعدا جریان اونم سر فرصت مفصل براتون تعریف میکنم.
یک روز ظهر من با ماشین رفته بودم دم مدرسه سارا اینا که هم یه دوری با هم بزنیم هم برسونمش خلاصه سارا اومدو سوار ماشین شد خونه سارا اینا دوتا کوچه بالا تر از خونه ما بود همینطوری که داشتیم میرفتیم سمت خونشون تو راه خاله مینومو دیدم (اخه اونم خونشون چند تا کوچه بالا تر ار خونه سارا اینا بود) اونم منو با سارا دید نمیشد برم دیگه زدم کنارو خالم اومد گفت به به آقا آرمین سلام خاله جون... نمیخای دوستتو بهم معرفی کنی من که یه خورده خجالت کشیدم گفتم ایشون دوستم سارا هستن بعد خالم به سارا دست داد و گفت خیلی از دیدنتون خوشحال شدم سارا اولش فکر کرد دوستمه چون اصلا نمیخوره مینو جون خالم باشه. بعد من گفتم کجا میری خاله جون؟ گفت خونه شما منم گفتم بشین الان میرسونمت گفت مزاحم نباشم سارا گفت نه این حرفا چیه بعد سارا پیاده شد تا خالم بشینه جلو خالمم گفت نه من عقب راحت ترم شما جلو راحت باشید سارهم پررو پررو گفت اصلا جفتمون میشینیم عقب بعد خالم گفت اره اینطوری بیشتر با هم آشنا میشیم خلاصه تو راه که داشتیم میرفتیم اون دوتا عقب با هم پچ پچ میکردن خلاصه رسیدیم در خونه سارا اینا سارا پیاده شد منم پیاده شدم به هم دست دادیم بعد یکدفعه سارا یه لب ازم گرفت رفت تو خونشون من چون جلو مینو جون این کارو کرد زیاد خوشم نیومد(ولی بعد ها فهمیدم مینو بهش گفته بوده این کارو بکنه) بعد با خاله جونم رفتیم سمت خونه من با خالم خیلی جورم چون فقط 2 سال تفاوت سنی داریم با هم و مینو جون شروع کرد در مورد سارا حرف زدن که چه جوری آشنا شدید ؟ از اینجور حرفا ... بعد گفت سارا چند سالشه گفتم سوم دبیرستانه بعد گفت دختره خوشگل و خوبی بود ولی لیاقت تو خیلی بزرگتر از ایناست منم بهش گفتم واسه من اصلا تفاوت سنیمون مهم نیست برای من این مهمه که دختر خیلی خانومیه(خدایی دوستش دارم) بعد بهم گفت دوسش داری؟ منم گفتم خب بلاخره دوست دخترمه دیگه تو این حرفا بودیم که دیگه رسیدیم وخلاصه با هم رفتیم بالا.
خالم یک سال نیم بود ازدواج کرده بود وشوهرشم از این خر پولای مایه دار بود که هر چند وقتی یک بار واسه بستن قرارداد با شرکت های خارجی میرفت خارج از کشور البته نه این که فکر کنید همیشه خارج از کشور بود معمولا سه چهار ماه یکبار یه یک هفته ای میرفت خارج این خاله ما هم بعضی وقتا باهاش میرفت ولی این دفعه یک بلیط بیشتر گیرشون نیومد بود و شوهرش تنها رفته بود دقیقا همون روزی که خالم مارو دیده بود.
همون شب که من خونه بودم مامانم بهم گفت برو دنبال خاله بیارش اینجا که شب تنها خونه نباشه منم رفتم اوردمش خونمون ولی دقیقا همون شب میخواستم برم خونه یکی از رفیقام بخوابم خلاصه اون شب قصمت نشد پیش خالم باشم. فردا شب دوباره مامانم گفت برو دنبال خاله من م رفتم ولی خالم گفت من امشب کار دارم نمیام منم زنگ زدم به مامانم بهش ماجرا رو گفتم اونم گفت خوب اشکال نداره اگه تو کار نداری تو شب پیشش بمون منم قبول کردم رفتم داخل خالم یه لباس آستین حلقه ای پوشیده بود که خیلیم تنگ بود که سینه هاش خود نمایی میکرد و یه دامن پوشیده بود که تا بالای زانوش بود وپاهای سفید بدون موش افتاده بود بیرون رفتم نشستم همونطوری که رو مبل نشسته بودمو کانالای ماهواررو داشتم چک میکردم اومد پیشم دیدم یه ظرف میوه دستشه گذاشت روی میز جلوم بهم گفت شام خوردی ؟گفتم من شب ها شام نمیخورم بعد خندیدو گفت ببخشید یادم نبود اگه شام بخوری هیکلت به هم میریزه بعد گفت میوه که میخوری گفتم آره و اومد کنارم نشست و پاشو انداخت رو اون یکی پاش و روشو کرد به من تمام پاهاش افتاده بود بیرون حتی میتونستم یه تیکه از شرط صورتیشم ببینم ... بعد شروع کرد در مورد سارا حرف زدن همینطوری که داشت ازم سوال میکرد ازم پرسید تا حالا باهاش دکتر بازی کردی؟(سکس) اخه من و خالم وقتی بچه بودیم با هم دکتر بازی میکردیم ولی الان دیگه جفتمون خر گنده ای شده بودیم بعد من یکم خجالت کشیدم گفتم نه. تعجب کرده بود گفت چرا اون باید از خداشم باشه! پسر به این خوبی هیکل به این خوشگلی قیافه به این زیبایی باید از خداشم باشه همه دخترا دمبال یه همچین پسرین مثلا همین شکیبا(خاهر شوهرشو میگفت چون اون تو کف من بود چند بارم تو مهمونیا که همو دیده بودیم بهم گفته بود حتی شمارمم از مینو جون گرفته بود) بعد من گفتم خوشم نمیاد با فامیل رفیق شم اخه به گایی میشه اونم هیچی نگفت... بعد بهش گفتم خاله جون انقدر زود در مورد کسی قضاوت نکن(چون من سر سارا حساس بودم چون خیلی دوسش دارم) اصلا من تا حالا ازش نخواستم که اون بخواد مخالفت کنه تازشم مطمعنم که اگه ازش بخوام نه نمیگه .... گفت معلومه خیلی دوسش داری بعد رو کرد به من گفت من چی؟ گفتم یعنی چی؟ گفت اگه من ازت بخام با منم سکس نمیکنی؟ من دیگه خشکم زد تا به خودم اومدم دیدم داره ازم لب میگیره. لبامو از لباش جدا کردم گفتم چیکار میکنی گفت عزیزم میدونی من چند وقته تو منتظر همچین لحظه ای بودم؟ میدونی چقدر دوست دارم؟ الانم هوای اون دکتر بازیای قدیممونو کردم . منم که اگه راستشو بخای خیلی مینو جونو دوست داشتم خودم شروع کردم به خوردن لباش اونم داشت دکمه هی لباسمو باز میکرد منم دکمه های لباس اونو همینطوری که لبامون تو هم بود لباسامونو در اوردیم وای که چقدر سینه هاش نسبت به اون موقه که دکتر بازی میکردیم بزرگ شده بود! داشتم اون سینه های بزرگشو میمالوندم و یهو هلش دادم رو مبل و افتادم به جون پستونای نازش خیلی حشری شده بود خودشم دامنشو زد بالا و با دستش به کسش ور میرفت نوک پستوناشو گاز می گرفتم سینه هاش سفت سفت شده بود انقدر حشری شده بود که لپاش قرمز شده بود هی مگفت اه ه ه ه ه ه ه ه بخورش وایییییییییی چه حالی میده وااااییییییییییی... بعد کم کم رفتم پایین و دور نافشم یکم لیس زدم رفتم سراق کسش که خیس خیس شده بود شرتشو که خودش زده بود کنار از پاش در اوردم ودامنشم کاملا دادم بالا وای که چه کسی داشت سفید سفید بدون حتی یک دونه مو از همونا که من یا هر پسر دیگه ای عاشقشه یکم دور کسشو خوردم براش و رفتم سراغ چوچول صورتیش حیلی کس نازی بود با دست لای کسشو باز کردمو و شروع کردم به لیس زدنش مینو جون دیگه داشت جیغ میکشید بعد چوچولشو میک میزدم براش که یدفه دیدم لرزید ارضاء شده بود منم همینطوری میخوردم کس خاله جونمو وبا یک دستمم داشتم از پشت انگشتش میکردم کونش خیلی تنگ بود بعد من پاشدمو گفتم دیگه بستته حالا نوبت تو پاشد یکم ازم لب گرفت بعدجلوی من روی زمین زانو زد دست انداخت شلوارمو در اورد خودمم شرتمو کشیدم پایین ولی اون کامل از پام در اورد وگفت وای کیر توام خیلی بزرگ شده ها شیطون بعد یکم باهاش ور رفت وشروع کرد به ساک زدن وای که چقدر حرفهای ساک میزد همینطوری که تو حس بودم یکدفعه دیدم نامرد سر کیرمو گاز گرفت خیلی دردم گرفت کل فازم از سرم پرید یه آخ بلند کشیدمو نگاش کردم نامرد داشت میخندید گفت تو پستونامو گاز میگرفتی حالا منم کیرتو گاز گرفتم حالا بی حساب شدیم منم یخورده ناز کردمو گفتم پاشو اصلا تو نمیخاد واسم ساک بزنی گفت چرا ناراحت میشی . بعد اومد روم نشست م پاهاشو باز کرد با یه دستش کیرمو تنضیم کرد در کسش و یک دفعه خودشو انداخت رو کیرم جفتمون با هم یه آهی کشیدیم وای که چقدر اون لحظه به جفتمون حال داد بعدش شروع کرد به بالا پایین کردن ... سرعتش کم بود ولی خیلی حرفه ای انجامش میداد هر جفتمون خیلی حشری شده بودیم .من بلندش کردم که حالتمونو عوض کنیم گذاشتمش روی دسته مبل و خودمم پشتش وایستادم و یکدفعه کیرمو تا ته حل دادم تو کسش یه جیغ بلند کشید بهش گفتم با این جیغی که تو کشیدی مامان من از تو خونه شنید ... خندید منم همینطوری تلنبه میزدم که گفت آرمین جونم اینطوری کمرم درد گرفته بیا بریم تو اطاق خوابم منم گفتم باشه بعد پاشد یکم از هم لب گرفتیم بعد من بغلش کردم اونم پاهاشو حلقه کرد دور کمرم خیلی کار بلد بود همون طوری که ایستاده بودم با یه دستش کیرمو گرفت و کرد تو کسش تو راه اتاق همینطوری میکردمش رفتم کنار تختش همونطوری که کیرم تو کسش بود انداختمش روتخت وخودمم افتادم روش ویه پنج دقیقه ای تند تند میگاییدمش دیگه داشت جیغاش گوشمو کر میکرد و دیدم دباره داره میلرزه واسه بار دوم ارضاء شده بود منم کردنمو قطع نکردم و ازش پرسیدم تو چرا انقدر زود ارضاء میشی بهم گفت وقتی تو هم جای من بودی که شوهرش به زور قرص و اسپری کلا بتونه5 دقیقه بکنتش معلومه که باید با یه همچین کیر کلفت و نازی انقدر زود ارضاء بشم دیگه (خدایی اولش دلم براش سوخت چون که یه زن که انقدر حشریه چرا باید یه همچین کیری گیرش بیفته) بعد کیرمو در اوردم گفتم از عقبم میتونم بکنمت؟ گفت نمیدونم اخه من تا حالا یک بار بیشتر از عقب ندادم اونم خیلی درد داشته منم که تو کف اون کون سفید وقلنبه ی نازش بودم گفتم اشکال نداره من درستش میکنم بهش گفتم روغن بدنی چیزی نداری گفت چرا اتفاقا همین دیروز یکی خریدم رفت اوردش منم یکم ریختم در کونش راست میگفت بنده خدا کونش خیلی تنگ بود یکم انگشتش کردم بعد با دو تا انگشت بعدشم که یه خورده گشاد تر شد با سه تا همینطوری انگشتش میکردم فکر کنم یه سه چهار دقیقه ای با کونش ور رفتم تا یکم جا باز کرد بهش گفتم هالا چهار دستوپا رو تخت بشین میخام جرت بدم گفت جون من اروم باشه آرمین جون گفتم باشه حواسم هست کم کم سر کیرمو کردم تو بهش گفتم درد که نداشت گفت نه منم همینطوری کم کم تا نصفه کیرمو کردم تو من یک دفعه یاد اون گازی که از سر کیرم گرفت افتادم و یک دفعه بقیه ی کیرمو با یه فشار تا ته کردم تو یه جیغی کشید که اولش ترسیدم انتظار همچین جیغیو ازش نداشتم گفت ترو خدا یواش خدایی منم دلم براش سوخت ولی دیگه گشاد گشاد شده بود منم شروع کردم به تلنبه زدن کم کم سرعتمو زیاد کردم معلوم بود اونم داشت حال میکرد بهش گفتم مینو جونم حال میده بهت گفت الان اره ولی اولش دردم گرفت منم گفتم اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره و زدیم زیر خنده سرعت تلنبه زدنم از سرعت نورم بیشتر شده بود اونم داشت وحشیانه به کسش ور میرفت که دوباره به لرزیدن افتاد واسه دفعه سوم ارضاء شده بود افتاد رو تخت و کیرم از تو کونش در اومد وای که داشتم چه صحنه ای رو میدیدم سوراخش خیلی گشاد شده بود با دیدن این صحنه حشری تر شدم ولی مینو که سه بار ارضاء شده بود دیگه حال نداشت منم گفتم برام ساک بزن تا یخورده حالت جا بیا یه یک دیقه ای برام ساک زد بعد پاشد گفت من خوبم به کمر خوابوندمش پاهاشم دادم بالا بعد بهش گفتم دستتو بزار زیر کمرت تا کونت بیاد بالا اونم دقیقا همون کاری که من میخواستمو کرد منم کیرمو کردم تو اون کونش که خیلی گشاد شده بود ودوباره شروع کردم با سرعت نور تلنبه زدن جفتمون دیگه انقدر بهمون حال داده بود داشتیم میرفتیم فضا من دیدم داره آبم میاد اصلا حال نداشتم که بهش بگم چیکارش کنم همون جا خالیش کردم وافتادم روش به جفتمون خیلی حال داده و جفتمون خسته خسه افتاده بودیم رو هم حتی حال نداشتم کیرم که دیگه خوابیده بود در بیارم یه پنج دیقه ای همینطوری دراز کشیده بودیم که دیدم مینو جون داره به زور خودشو از زیرم در میاره ...پاشد در کونشو تمیز کرد و جلو وایستاد یه لب ازم گرفتو گفت عشقم تا حالا اینجوری حال نکرده بودم خیلی کم پیش یومد تا یک بار ارضاء بشم چه برسه این که سه بار ... گفت خیلی ازت ممنونم تو بهترین دکتری هستی که تا حالا رفتم که جفتمون زدیم زیر خنده و راه افتاد رفت سمت در که من که دوباره هیکل نازش که هنگام راه رفتن میلرزیدو دیدم دوباره شق کردم خلاصه اون شب بهمون خیلی خوش گذشت .وبا هم لخت روی تخت اون شب گرفتیم خوابیدیم. صبح که پاشدم دیدم خاله مینو جونم حمومه منم رفتم تو و دوباره اونجاهم یه حال اساسی کردیم...بعدشم من رفتم خونه.
حالا از اون به بعد من شدم دکتر مینو جون که هر موقع مریض میشه میاد پیشم و من سر حالش میارم ...حالا بعدا سر یه فرصت چند بار دیگه هم که پیش هم بودیمو براتون میگم.

نوشته: آرمین

تابستون بود و ما رفته بودیم شهرستان که یه سری به خانواده مادرم زده باشیم. اونجا من دوتا خاله و یه مادربزرگ دارم. یکی از خاله هام دوتا دختر کوچولو و اون یکی خالم یه دختره کوچیک و یه پسر داره که یه سال از من کوچیکتره. من وقتی میرم اونجا میرم خونه اون خالم که پسر داره و دخترخالم هم میره خونه اون خالم که با خواهرم و اون یکی دختر خاله هام بازی کنه. خالم یه زنه 35 سالس با یه کونه خیلی بزرگ و سینه های خیلی گنده. قدش ولی کوتاه. پسر خالم هفته ای دو روز به مدت 3 ساعت کلاس داشت و من اون موقع با خالم تنها بودم. اون کونش که جلوی من بازی میکرد منو بد جوری حشری میکرد. یه بار که پسر خالم رفته بود کلاس دیدم خالم داره میره حموم. بالای دره حموم هم یه شیشه هستش که توی حموم کاملا پیداس.خالم هم معمولا جلوی من زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد و از صحبتای مامانم فهمیده بودم که بین خواهر زاده هاش منو از همه بیشتر دوست داره. موقعی هم که خواستم واسه اولین بار که از سفر اومدیم ببینمش منو قشنگ تو سینه هاش فشار داد که سریع شق کردم. با خودم عهد کرده بودم که تو این سفر حتما بکنمش واسه همین اسپری هم همرام برده بودم.

خالم گفتش که اوم میره حموم منم پشته کامپیوتر بودم. تا اینو شنیدم منتظر شدم که بره حموم. رفتم سراغ لباس زیراش و یه جق مفصل روشون زدم و با یکیشون کیرمو تمیز کردم.حموم خالمینا تقریبا کوچیکه و اونا لباساشونو بیرون می پوشن و لباساشون بیرون از حموم میذارن که خیس نشه. منم رفتم و تمام لباسایی که خالم قراره بپوشرو بو کردمو مالیدم به کیرم و شرت و کرستشو جوری گذاشتم که بفهمه بهشون دست زدم. یدفعه یاد پنجره حموم افتادم و سریع پریدم یه صندلی آوردمو گذاشتم زیر پامو شروع کردم به دید زدن خالم. واااااااااای ی ی چه کونی داشت عجب سینه های گنده ای داشت. داشت خودشو میشست و اصلا متوجه من نبود منم شق کرده بودم اساسی. دیگه هیچی حالیم نشد و فقط داشتم نیگا میکردم. یدفعه آبو بستو داشت میومد حولشو ور داره منم سریع صندلیمو ور داشتم گذاشتم اونور.بعدش که از حموم اومد بیرون مطمئن بودم که فهمیده به شرتو کرستش دست زدم. گفتم من دارم میرم حموم خاله!!
پاشدم رفتم حومو و اونجا کلی با لباس زیرای خیس خالم حال کردم. خودمو شستم و یدفعه گفتم خاله میشه بیای پشته منو بشوری آخه با این لیفا عادت ندارم. منم که شق کرده بودم و از شرت همه چی معلوم بود.خالم اومد تو گفت دوش بزن رو شیر که خیس نشم منم همین کارو کردم. تا اومد تو چشمش به کیره باد کرده من افتاد و بی خیال خودشو نشون داد.منم پشتمو کردم بهش و گفتم اگه میشه پشته منو بشور. اونم شروع کرد گفت تموم شد گفتم اگه میشه پشت رونمم بشورین اونم شست گفتم اگه میشه پشتمو زیره آب هم بشورین قبول کرد و پشتمو شست گفت فرمایش دیگه ندارین گفتم چرا بی زحمت یه لحظه. گفت چی کار داری؟ گفتم یه سواله. گفت بپرس.

شرتمو کشیدم پایین و گفتم اندازش از واسه عمو(شوهر خالم) بزرگتره یا کوچیکتره.با خنده گفت واسه تو بزرگتره اون موقع ها که پوشک بهت میبستم معلوم بود چی میشی. گفتم یه خواهش دیگه دارم ازت. گفت بگو. گفتم شما که منو خیلی دوس دارین منم شمارو خیلی دوس دارم میشه برام جق بزنین. یه نگاه بهم کرد که یعنی خیلی پروریی گفتش نه. گفتم تورو خدا. گفت نمیشه. گفتم فقط همین یه دفعه ما که سالی یه بار بیشتر همدیگرو نمیبینیم. گفت باشه فقط همین یه دفعه. کلی خوشحال شدم و پریدم بوسش کردم. گفت نکن خیس میشم!!! شروع کرد برام جق زدن. باورتون نمیشه که چه حالی میداد.گفتم میشه یذره چربش کنی که بیشتر حال بده. با یه نگاه باحال گفت که آره میشه!! یذره از آب دهنش ریخت روش .وااااااااااای ی ی ی ی چه حالی میداد.دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد اگه میشه بذار تو دستت بیاد. گفت باشه. منم با تمام فشار آبمو خالی کردم تو دستش انقدر فشارش زیاد بود که یذرش ریخت رو بلیزش من داشتم حال میکردم که گفت ببین چی کار کردی!! منم گفتم ببخشید. دستشو شست و بلیزشو همونجا در آورد و شستش. خالم با یه کرست جلوم داشت لباس میشست. منم با تمام پروگری دستمو کردم تو کرستشو با سینه هاش بازی میکردم اونم مخالفتی نکرد و بعد از اینکه لباسشو شست از حموم رفت بیرون و گفت فکر نکنی هر دفعه همین برنام هستشا!!!

\از حموم که اومدم بیرون رفتم پیشه خالم یه بوسش کردم و گفتم ممنون.
گفت: دیگه از این خبرا نیست! تازه بلیزمم کثیف کردی.
ما میدونستم که خوشش اومده. منم از اون لحظه رفتم پی یک نقشه درستو حسابی که بکنمش. پنجشنبه ها عموم با دوستاش میرفت کوه و این پنجشنبه هم پسر خالم امتحان داشت بعدشم کلاس باید میرفت. منم گفتم به خودم که اگه امروز نکنم دیگه نمیتونم!!!
ساعت 6 بود که با خالم تنها شدم سریع پاشدم به کیرم اسپری زدم و رفتم یه خیار هم از تو یخچال ورداشتم و گذاشتم تو جیبم. رفتم تو اتاق خالم و دیدم خالم خوابه.(معمولا چون هوا گرم بود با شرتو کرست میخوابید) دیدم بعله ایندفعه هم مثل همیشه با شرتو کرست خوابیده.
منم پیرهنمو در آوردم شلوارمم همچنین خیارم ورداشتمو گذاشتم زیره بالش.

رفتم کنار خالم خوابیدم و یواش یواش خودمو بهش نزدیک کردم. با اولین تماسه بدنم با بدنش بیدار شد ولی خودشو به خواب زده بود.
منم دیدم که موقعیت جوره خودمو بهش نزدیک تر کردم دیگه نمیتونست تظاهر به خواب بودن کنه. یدفعه از جاش بلند شد و گفت تو چقدر پررویی.
گفتم خاله الان که کسی نیستش میتونیم مال هم باشیم.
گفت خفه شو بابا.

گفتم تورو خدا.
گفت خیلی پروریی.
منم سریع بغلش کردمو شروع کردم ازش لب گرفتن یه کاری میکرد که مثلا دوست نداره من بهش دست بزنم. منم سریع کرستو شرتشو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش چه آهو اوهی راه انداخته بود انقدر خوردم که خودش گفت بسه برو پایین تر!
منم رفتم سراغه اون کسش که انگار همین الان اصلاحش کرده بود. یدونه مو هم نداشت منم شروع کردم به خوردن کسش. از کسش همینجوری آب میومد منم با یک انگشت تو کسش کرده بودم و با دهن چوچولشو میخوردم. خیاری که آماده کرده بودمو ور داشتمو کردم تو کسش یه آه ه ه ه بلند کشید و بدنش لرزید فکر کنم به خاطر سردی خیاره بود.
با دهنم میخوردم و با خیاره کسشو میگاییدم دیگه آه کشیدناش تبدیل شده بود به جیغ و با یه لرزش ارضا شد.

گفتم چه طور بود خاله جون؟
گفت: عالی بود تا حالا همچین تجربه ای نداشتم انگار با دو نفر دارم حال میکنم.
گفتم شما نمیخوری؟؟
گفت چرا بده میخورم برات.
منم کیرمو دادم دستشو شروع کرد به ساک زدن. خیلی حال میداد.
بعده 5 دقیقه گفتم بسه. رفتم نشستم لای پاش و کردم تو کسش یه دفعه ای.
گفت: وحشی کسم جر خورد اندازه کیرتو ببین بعدا بکن تو کسم. منم اون تو یذره نیگر داشتم بعد شروع کردم به تلمبه زدن.
گفتم میخوای خیارم بکنم تو کونت گفت تا حالا تجربه نکردم دوتایی.
گفتم خیلی بهت حال میده!! گفتم به حال سجده به خواب تا بتونم راحت بکنمت. اونم اطاعت کرد.
اول با آب کسش خیارو چرب کردمو کردم تو کونش. یه آخ گفت که کلی حال کردم.
خیارو کامل کردم تو کونش که گفت بسه بکشش بیرون گفتم نه صبر کن حال میده. گفت نمیخوام درد داره. گفتم الان دردش خوب میشه.
یذره وایستادم بعدش شروع کردم به تلمبه زدن. میخواستم سرویسش کنم اساسی. گفتم خوبه. هیچی نگفت.
حالا وقتش بود که کیرمو بکنم تو کسش یه دفعه محکم یا تمتم توان کردم تو کسش نفسش بند اومده بود و تکون نمیخورد.

گفتم خوبه؟؟ حال میده؟؟ دارم کسو کونتو با هم میکنم!!!! یه دفعه اونم حشری شد.. آررره … خوبه محکم تر بکن…. جرم بده…. منم محکمو محکم تر میکردمش تا جایی که حس کردم بازم داره ارضا میشه. کردمو کردم تا ارضا شد. گفتم حالا جاها عوض. کیرمو از تو کسش چپوندم تو کونش و خیارو کردم تو کسش. یه آخ دیگه گفت و آروم شد. عینه خر داشتم تلمبه میزدم. دستم خسته شده بودو داشت آبم میومد خیارو محکم کردم تو کسش و ولش کردم خیار رفت تو کسش و دستمو گذاشتم جلوش که در نیاد.
داشت دیگه التماس میکرد: بسمه… تورو خدا بسه… دارم جر میخورم… منم میگفتم : آره جر بخور….محکمتر میکردمش واقعا از حال رفته بود منم داشت آبم میومد کیرمو از تو کونش کشیدم بیرونو کرئم تو دهنش و همه آبمو تو دهنش خالی کردم و اونم مجبور شد همشو بخوره. گفتم یذره زور بزن تا خیاره در بیاد. زور که زد خیاره از تو کسش پرید بیرون. کیرمو که داشت میخوابید کردم تو کسشو خودم خوابیدم روش گفتم چه طور بود؟؟
گفت عالی بود فقط جای اون خیاره یه کیره دیگه بود بیشتر حال میداد. منم گفتم اونم به موقش. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرونو خودمونو جمع و جور کردیم تا کسی شک نکنه

نوشته: محسن

سلام من سجاد هستم21 سالمه.این جریان واسم چند ماه پیش اتفاق افتاد.یه خاله دارم به اسم شقایق 32سالشه خیلی خوشگله وزنش78 قدش 160 اندام هلوی داره با پوستی کاملا سفیدوشفاف سینه های نرمال ویه کون گرد و قلمبه و موقعی که میرم خونه خاله با لباس های باز میاد جلو واصلا تو فاز کردنش نبودم موقعی هم که کیرم راست میشد سریع این فکر رو از سرم بیرون میکردم..داستان از جای شروع شد که نزدیک عید بودمن رفتم خونه خالم واسه کمک کردن تو شستن فرش.خالم بچه نداره وشوهر خالم پزشکه هر چند روز یک بار میره شیفت خلاصه صبح رفتم پیش خالم وکارم شروع شد در زمان فرش شستن خالم کمکم میکرد یه شلوار مشکی تنگ هم پوشیده بود که وقتی خم میشد ادم رو دیوونه میکرد یه چند باری هم عمدا دستم رو زدم به کون خالم ولی هیچی به روی خودش نیاورد.کلا سه تا فرش بود وقتی شستنشون تموم شد خیلی خسته شدم و عرق کرده بودم وهم خیس شده بودم به خالم گفتم من دارم میرم حموم زود پریدم توی حموم کیرم راست شده بود همش کونش میومد جلوی چشمام میگفتم چی میشد اگه خاله رو میکردم پاک دیوونه شده بودم شهوت زده بود توی مغزم گفتم دل میزنم به دریا هرچی باداباد.با کیرم ور میرفتن ومنتظر بودم تا خاله وام حوله بیاره منم در حموم رو قفل نکردم چند دقیقه گذشت که خاله منو صدا کرد گفت درو باز کن حوله اوردم گفتم در بازه بزارش توی سبد رخت کن .بین حموم و رخت کن یه در داره وقتی خاله امد تو گفتم یه هو میام بیرون هرچی که شد.من امدم بیرون با کیر شق خالم یه جیغ کوچولو زد وخندید بعد نگاهش روی کیر من قفل شده بود بهش گفتم نمیخوای بیای حموم گفت وقتی امدی من میرم گفتم خاله بیا خب همراه بریم حموم مگه چی میشه.وقتی که این حرف ها رو میزدم قلبم از شدت ترس داشت کنده میشد واقعا نمیدونستم که عکسلعمل خالم نسبت به رفتارم چیه داشتم میمردم به خودم گفتم سجاد عجب غلطی کردی.خالم گفت چی دوتای بریم حموم گفتم مگه چی میشه من تورو میشورم توهم منو بشور خیلی وقته که کسی پشتموکیسه نکشیده دوباره خالم خندید ونگاهی به کیرم انداخت وچیزی نگفت منم دستشو گرفتم به هیچکس چیزی نمیگیم از رخت کن اوردمش تو حموم یه دفعه گفت چه قدر عجله داری بزار لباسامو در بیارم همین که گفت بزار لباسام رو در بیارم بدنم یه جوری شدانگار که بهشت رو بهم دادن کیرم مثل سنگ شده بود بعد خاله لخت امد تو اولین جای که نگاه کردم سینه ها سفید خوش تراشش بود شروع کردم به مالیدن سینه هاش وخوردن سرشون یه حس عجیبی داشتم هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی بتونم با خاله سکس داشته باشم خله کیرم رو گرفت داشت میمالید گفتم بخورش گفت خیلی از این کار متنفرم منم پیله نشدم رفتم سمت کوسش که یه تار مو هم نداشت وبرق میزدشروع کردم به مالیدن وقتیکه میمالوندم صدای نفش داشت کم کم بلد میشد.این قدر هیجان داشتم که نمیدونستم چیکار کنم از کجا شروع کنم.بعدش رفتم سوراغ کونش وای چه کونی داشت سفید مثل پنبه شروع کردم با کونش ور رفتن.بعد دوش اب رو باز کردم دوتای رفتیم زیر دوش و لبش رو مک میزدم یه پنج دقیقه داشتیم لب میگرفتیم بعد خوابوندمش کف حموم شروع کردم کسش رو خوردم یه کس سفید بی مو وای داشتم میمردم دیگه خالم میگفت بسه دیگه بزار توش بزار توش وقتی کیرم رو گذاشتم توی کس داغش بدنم مور مور شد بعد اروم تلمبه زدم خاله اه وناله میکردوسینه اه شو میمالوند.گفتم خاله داره ابم میاد چی کارش کنم گفت توش خالی کن منم از خدا خواستم با دو تا تلمبه محکم ابمو ریختم توی کسش چه حالی به هم داد خاله با اون اندامش بعد خاله بهم گفت تو چه جونوری بودی من خبر نداشتم گفتم کجاش رو دیدی.معلوم بود که خاله خیلی خوشش امده بود .خودمون رو شستیم امدیم بیرون به خاله گفتم امشب اقا مسعود نمیاد اسم شوهر خالمه گفت نه سر کاره بهش گفتم میخوای امشب پیشت بمونم که تنها نباشی.خالم منظورم رو فهمید گفت ای پرو بست نبود گفتم من جوش خودت رو میزنم شب تنهای میترسی گفت باشه بمون گفتم پس یه زنگ بزن به مامانم بگو سجاد کارش تموم نشده امشب اینجا میخوابه فردا که کارش تموم شد میاد .خالم زنگ زد ومامانم قبول کرد من تا صبح تو بغل خله خوابیدم و دوبار هم کردمش از این ماجرا به بعد هفته ای یک ار باید به کس خالم بذارم وگر نه خواب نمیرم.پایان

نوشته: سجاد

سلام
من مهردادم 20سالم و تنها فرزند خانواده و از بچه هاي شيرازم . داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم بر مي گرده به امسال عيد ، ما هر سال عيد و تابستون مي ريم ويلاي پدربزرگم .
مادر من دو تا خواهر ديگه غير خودش داره كه خاله بزرگم كه سر زندگي خودشه ولي خاله كوچيكم كه تقريبا يك سال پيش ازدواج كرده بود شوهرش بر اثر يه سانحه تصادف كردند ومرحوم شدند و هنوز يعني تا الان به قول خودش كيس مناسب براي ازدواج پيدا نكرده و هنوز بيوه مونده.
سال ها پيش وقتي من 7–8 سالم بود و قتي خاله كوچيكم خونه ما مي اومد و خودشو مي پوشوند مادرم به خالم مي گفت : اين خواهرزادته ، غير از اون هنوز بچه است به خاطر همين هم مادرم و هم خالم خيلي راحت جولوي من مي گشتند تا جايي كه وقتي منو مي بردند حموم هم مادرم و هم خالم فقط با يه شرتو كرست جلوي من مي گشتند . بعضي اوقات كه مادرم خيلي كار داشت منو با خالم مي فرستاد تو حموم كه مواظب باشه من خودمو خوب بشورم.
من تو اون سن و سالها خيلي چيزها رو به راحتي ديد مي زدم . يه بار كه تو حموم بودم خالم كه يه شرت سفيد پوشيده بود با من آب بازي مي كرد و هي آب با دستاش مي ريخت روي معاملم ، منم روم نمي شد و فقط سرم مي انداختم پايين و مي خنديدم .يه بار منم با شيطنت آب رو با يه كاسه كوچيك كه تو حموم بود آبو ريختم رو شرتش كه شرتش خيس شد و چسبيد به تنش و چاك كسش قشنگ معلوم شد اونم از روي شرت طوري كه مثلا حواسش نبوده دستشو ميزد به معاملم و مي خنديدو مي گفت مهرداد گازم گرفت.
اين قضايا زياد طول نكشيد و تا سن 10-11 سالگي ادامه داشت . بعد از اون پدربزگم خونه خودشونو فروخت و به مازندان رفت و من سالي فقط يكي دو بار خالمو مي ديدم . كمي كه بزرگتر شدم خالم زياد جلوي من باز نبود و ديگه اصلا حرفي درباره سالهاي گذشته نمي زد ، نمي دونم شايد روش نمي شد يا … ولي هميشه تو ذهنم و حواسم به سينه هاي گردش و اون چاك كسش بود و ازروي سوتين ها همش تصورشو مي كردم كه الان چه قدر بزرگ شده .
از خودم بگم كه دوست دختري نداشتم و اطلاعات من درباره سكس فقط از اينترنت و فيلم هايي كه از دوستام مي گرفتم بود.
مادرم كه فهميده بود من زناي همسايه و دختراي محله و هر وقت شمال مي رفتيم خالمو يه جور ديگه نگاه مي كنم چند بار با من صحبت مي كرد راجب اينكه درست نيست آدم ناموس خودشو و از اين حرف ها ولي هيچ وقت دعوام نمي كرد و مي گفت مي دونم تو چي مي خواي ولي بايد با تزكيه نفس و از اين حرف ها نصيحتم مي كرد .
بگذريم امسال عيد وقتي رفتيم خونه بابابزرگم ديدم خالم بعد از فوت شوهرش خيلي عوض شده از مادرم شنيده بودم كه قراره عيدي براش خواستگاري بيان ، القضا خواستگارا هم اومدند و تو زرد از آب در اومدن حيوني خيلي پكر شد مادرم كه ديد خيلي خالم پكر شد با مادربزرگم صحبت مي كرد براي روحيه خالم همگي براي چند روزي دسته جمعي برن مشهد و قبل از سيزده برگردند . شبي كه فرداش قرار بود همگي با سه تا ماشين راه بيافتيم دل درد شديدي گرفتم ( گلاب به روتون ) و با استفراغ شديدي . منو سريع به يه درمانگاه كه اون اطراف بود بردند و معلوم شد مصموم شدم . وقتي به خونه رسيديم پدرم قضيه رو براي همه تعريف كرد من با همون حالت بي حسي ،كه داشتم رو كاناپه پيش بقيه دراز كشيده بودم و همه قربون صدقم مي رفتند . مي شنيدم كه قرار شد سفرو به عقب بياندازند كه خالم با اصرار مي گفت من نمي تونم بيام و اينكه من مراقب مهرداد مي مونم و بعد با هم راه مي افتيم كه اكثرا مخالف بودند منم تو همون حالت كه ته دلم داشتم يه فكرايي مي كردم گفتم نه خاله راضي نيستم شما برو من بعدا ميام كه خالم گفت به خاطر خواستگاري زياد روحيم خوب نيست و با مريضي تو بهتره من ديرتر بيام ( و با يه ناز خاص ) گفت : مگه من چند تا مهرداد جون دارم كه همگي خنديدند و قرار شد من با خالم چند روز ديرتر حركت كنيم .
صبح ساعت 11 كه از خواب بيدار شدم ديدم خونه كاملا ساكته و يه سيني صبحانه هم بالاي تختم بود ، مي خواستم مطمئن بشم كسي خونه نيست و چند نفريو صدا كردم ديدم خبري نيست .
به استكان چاي دست زدم ديدم تقريبا داغه . بلند شدم و رفتم دستشويي ك يه آبي به سرو صورتم بزنم ديدم يه نفر داخل حمومه . حمومه ويلا پدربزرگم دارا ي رختكن بزرگه كه درش نصفه باز بود به لباس ها رو نگاه كردم ديدم روي همه لباس ها يه كرست صورتي قشنگه و يه شورتم زيرش ، شورتو يه بويي كردم و اصلا حواسم به اطرافم نبود كه يهو در حموم باز شد و خالم با يه حوله دورش اومد بيرون ، يه نگاهي به من كرد و با حالت به هر ترس و يه جيغ كوچيك گفت:مهرداد؟!همين. من سريع رفتم تو اتاقم و رو تخت نشستم .
ديدم خالم با يه سوتين تنگ كه تا حالا اينجوري نديده بودمش طوري كه سينه هاش داشت منفجر ميشد و يه دامن كوتاة تنگ اومد تو اتاق . من سرمو انداختم پايين . آروم اومد پيشم نشست و گفت فكر مي كني چرا من با بقيه نرفتم ؟
گفتم نمي دونم . گفت : به خاطر اون نگاهايي كه از رو لباسم داشني منو مي خوردي . بعد گفت : منم به خاطر اون جوجويي كه يه زماني اندازه يه هويج كوچيك بود ولي چند روز پيش از زير اون شلوار ليت اندازه يه بادمجون بزرگ بود .تازه فهميدم چي شده .
بعد گفت تو فقط دو ساعت مثل اون زمانوا كه حموم مي رفتيم خودتو در اختيار من بذار . ( منم از خدا خواسته ) گفتم : خاله كسي نيست . گفت هيچ كس نيست . بعد معطل نكرد شلوار راحتيم در آورد و تي شرت و پيراهنمم در آورد و من فقط با يه اسليپ جلوي خالم بودم . اونقدر شق كرده بودم نوك كيرم از بالاي شرتم زده بود بيرون و يه آب بي رنگيم اومده بود . خالم اين صحنه رو ديد گفت:مهرداد آبت زود مي ياد؟گفتم:آره . گفت يه لحظه صبر كن رفت و يه اسپري آورد . معلوم بود تازه خريده چون درش پلمب بود . پلمبش باز كرد گفت : اجازه ميدي گفتم بفرماييد شرتمو زد پايين و يه مقدار رو كيرم زد يه نگاه با غمزه به من كرد گفت : نوبته توه . منم تو فيلم ها ديده بودم سوتينشو در آوردم و بعد شروع كردم به لب گرفتن ، در حين حال داشتم كرستشم در مي آوردم وقتي كرستش افتاد وسينه هاش خورد به سينه هام انگار دنيا رو بهم دادن اونم مثل من بود از چهره صورتش مي فهميدم بعد سريع لباشو ول كردم شروع كردم به خوردن سينه هاش و با يه دستم از روي شرت كسشو دست مي كشيدم كه خيلي داغ شده بود .
خالمو خابوندم رو تخت بعد گفتم خاله كاندوم نمي خواد گفت قرص خوردم راحت باش . منم معطل نكردم پاهاشو آوردم بالا و شورتشو در آوردم و شروع
كردم به خوردن كسش . انگار ميدونست چون يه ذره هم مو نداشت . نمي دونم تا حالا آب كس كسي روخورديد واسه خالم يه كم شيرين بود و من خيلي حال مي كردم بعد خالم با عصبانيت گفت:بكن تو ، جرم بده ، دارم ديونه مي شم . متوجه شدم زياده روي كردم . كيرمو تو دستم گرفتم و با انگشتم آب كس خالمو مي زدم روش . من كه تجربه زيادي نداشتم بعدها فهميدم كه گذاشته بودم رو چوچولش و فشار مي دادم . بعد خالم گفت تو ول كن . حيفه اون كير . يه كم بهم برخورد .
خالم خودش كيرمو گرفت كرد تو كسش منم چون ناراحت شدم با شدت و با زور تمام تا ته كيرم يه دفعه كردم تو كسش . جيغي زد كه تا حالا نشنيدم . گفت چه كار كردي ؟ آروم تر . و من شروع كردم به تلمبه زدن . بعد از چند دقيقه اي گفت بسه گفتم آبم نيومد گفت در بيار . در آوردم و خالم به پشت خوابيد و زير شكمش يه بالش گذاشت گفت همون جاي قبلي بكن . ايندفعه خيلي راحتر مي رفت . بعد از چند حالت ديگه خالم يه لرزشي به تنش افتاد و تقريبا ارضاء شد بعد گفت خوب حال مي كني ؟ گفتم توپه خاله جون و يه ماچش كردم . بعد گفت اگه قول بدي آروم بكني مي زارم تو كونم هم بكني .
همين كه خاله اينو گفت من كيرمو كشيدم بيرون ، چون تو فيلمها ديده بودم و از دوستام شنيده بودم كون خيلي تنگه و خيلي حال مي ده.
خالم هم بلند شد كمي كرم زد به سركيرم و كونش . اول سر كيرمو گذاشتم دم كون خالم ، خالم گفت تو صاف نگهدار من عقب مي يام . من هم اطاعت مي كردم اول سرشو كرد تو آروم درآورد بعد يواش يواش تا ته كيرم تو كون خالم بود داشتم منفجر مي شدم انگار كيرم داخل يه لوله خودكاربود . بعد من شروع كردم به تلمبه زدن . يه شلاپ شلوپي راه افتاده بود كه نپرس . ديدم داره آبم مي ياد به خالم گفتم . خالم گفت بريز رو كسم منم ريختم و رو هم خوابيديم و من دوباره كه كيرم داشت جمع مي شد به زوركردم تو كس خالم و خالم هم پاهاشو سفت مي كرد تا بيشتر حال كنم بعد مي خنديد با چند بار عقب جلو رفتن يه بار ديگه آبمو تو كسش خالي كردم و همونجوري روش خوابيدم .
بعد خالم گفت يه چيزي بهت بگم به كسي نمي گي ؟ گفتم : حتما كه نه .
گفت مادرت از من خواسته بود با تو بخوابم . تازه فهميدم نگاههاي مادرم و …. به خاطر چي بود .
ما تو دو روز بيشتر از 10 بار با هم سكس داشتيم بعد رفتيم مشهد وقتي تو هتل مادرمو ديدم جلوي همه بغلش كردم بوسيدم و همه چپ چپ نگاه مي كردند . مادرمم خنديد و زير گوشم گفت با خاله جون خوش گذشت

نوشته: مهرداد

سلام من سعیدم یه پسر 23ساله که به گفته بعضیا خوشتیپم به گفته بعضیا زشتو بد تیپ.
به هرحال بریم سر داستان من دوتا خاله دارم که با یکیشون خیلی راحتم آخه تقریبا هم سنیم اینقدر راحتیم که من از دوس دخترام واسش میگم اونم از دوس پسرای قدیمیش آخه شوهر کرده و خیلیم دوسش داره.ازم میپرسه دانشگاه چطوره محیطش چطوره منم میگفتم توش سکسم میکنن آخه با خالم تو اینجور حرفا هم راحتم.یه خاله دیگه هم دارم که خیلی خشکه کارمنده و حسابی سیاستی آدم جرات نمیکنه بهش بگه دوست دارم ولی خیلی مهربونو دلسوزه حدود سی وپنج ساشه تقریبا خوشکلم هست.یه پنج سالی هست ازدواج کرده با شوهرشم یکمی مشکل دارن شوهرش بچه دار نمیشدو به لطف خدا با درمانایی که کردن تازه خدا بشون یه پسر ماه داده.البته خالم خیلیم خشک نیست بعضی روزا میرم پیششون اونم حسابی پذیرایی میکنه جلومم خیلی مذهبی نمیگرده خیلیم سکسی نیست.ممش دوس داشت وقتی پیششم کنارم بخابه انگار کمبود محبت داشت.یه روز با خاله کوچیکم راجع به این خالم صحبت میکردیم خالم میگفت تو زندگیشون مشکل دارن اصلا باهم نیستن هیچ عشقی ندارن میگفت خالم گفته دلش سکس میخواد ولی شوهرش ارضاش نمیکنه.اینو که گفت چراغم روشن شد از اون روز بیشتر میرفتم خونه خالم بیشتر دید میزدمش نگام بهش عوض شده بود یه روز خونشون بودم خالم رفت حموم و حواسش نبود من هستم لخت دویید تو اتاق خواب و منم با اون صحنه صد بار جق زدم.داریم به شب عشقولانه ما نزدیک میشیم.

یه چند روزی دانشگارو پیچوندم رفتم خونشون شوهر خالمم ک طبق معمول خونه نبود او روز تاشب تو کف این خالم بودم من.شبش خالم جارو آماده کرد تا بخوابیم مثل همیشه کنار خودش جامو انداخت اون خوابیدو منم تو کف کس خالم اول مطمعن شدم خوابه بعدش آروم دستمو بردم سمت کسو کونش یکم مالوندم ترسیدم بیشتر بمالم بیخیال شدم آخه گفتم که خالم در عین مهربونی خشنه.رفتم دستشوییو یه جق مشتی زدم.روز فرداش خالم رفت سر کارو منم رفتم سراغ کمدشو با شرتو سوتیناش ده بار دیگه جق زدم دیگه کمر واسم نمونده بود شب دوباره کنار هم خوابیدیم دوباره دستمو بردم لای پای خالم آروم آروم بالا پایین کردم دستمو گذاشتم رو کسش بالا پایین کردم یه فشار آروم دادم یهو خالم پاشد نگاه تو چشام کردو محکم زد تو گوشم باور کنید محکم ترین ضربه ای بود که تاحالا خورده بودم ازخجالت آب شدم خالم یکم غرغر کرد روشو کرد لونور بخوابه منم رومو برگردوندم از ترس که چی میشه داشتم میمردم یه یک ربعی همونجوری قلبم میزد و ترسیده بودم که خالم یه تکونی خوردو بعد یه دیقه احساس کردم یه دست پشتمه آروم منو برگردوندو بوسم کردو ازم معذرت خواست بابت سیلیه منم اشک تو چشام جمع شد اونم قربون صدم میرفت میگفت نباید میزدمت آخه تو هم جوونی نیاز داری منم گفتم الان وقتشه دیگه گفتم خوب تا حالا تجربه نداشتم ازش عذر خواستم بوسش کردم آروم گفتم دوست دارم اونم گفتم منم دوست دارمو بغلم کرد تو بغلش بودم و گرمای نفساش داشت دیونم میکرد دیگه کرم راست شده بود لامصب با این که ده بار زده بودم باز مثل سنگ شده بود دوباره بوسش کردم گفتم خاله از شوهرت راضی ای گفت آره آقاست گفتم واقعا گریش گرفت از شوهرش برام گفت که چطور اذیتش میکنه حتی ارضاش نمیکنه کلا ناراحت بود گفتم خاله خودتو چطور ارضا میکنی گفت عزیزم من دیونه شدم دیگه چیکار میتونم بکنم جز خود ارضایی که اصلانم ارضام نمیکنه گفتم خودتو ناراحت نکن ایشالله درست میشه دباره بوسش کردم تو بغلش موندمو هی با نفسام میزدم به گردنش خودم دوباره کیرم راست شد به کارم ادامه دادم خالم چشاشد بسته بود یهو دیدم دستش اومد سمت کیرم گفت سعید این واسه خالش اینقدر گنده شده گفتم اگه خالم بخواد اگه راضی باشه آره خندیدو آروم آروم از روی شلوار با کیرم ور میرفت منم آروم لبمو گذاشتم رو لبش بوسش کردمو لب گرفتم آروم دستمو بردم سمت سینش فشارش میدادم دیگه دیونه شده بود دستشو کرد تو شلوارم کیرمو در آورد تفزد به دستش واسم جق میزد منم کم کم لباساشو در آوردم شروع کردم به خوردن سینه های درشتش مثل سگ میخوردم دیگه مرده بودم دست کردم تو شلوارشو کسشو مالوندم انگشتمو میکردم تو آه میکشید منم دیونه تر میشدم شلوارو شرتشو در آوردم شرفتم پایینتر کس گرمو خیسشو شروع کردم به خوردم چناهن آه میکشید که انگار بیشترین حالو میبرد خوردمو خوردم گفت سعید بسه بلند شدو شلوارمو در اورد افتاد رومو کیرمو مثل قهتی زده ها میخورد.اومد رومو 69 افتاد روم من کسشو میخوردم اون کیرمو من تلمبه میزدمو صدای شالاپ شلوپ و اه اوه جفتموم خونرو پر کرده بود چند دیقه گذشت بلندش کردم خوابوندمش یه یالش گذاشتم زیرش پاهاشودادم بالا گفتم خاله بکنم تو گفت فقط منتظر این لحظه بودم کیرمو خیس کردم گذاشتم دم سوراخش یکم مالوندم روش خالم طاقت نیاورد خودشو داد جلو کیرم تا ته رفت توش وای نمیدونین چه گرمایی رو کیرم احساس کرد خالم آه ببلندی کشید خودشو تکون میداد سینه هاشو میمالوند یهو بخودم اومدم که چیکار دارم میکنم شروع کردم تلمبه زدن کیرم داشت میترکید سینه هاشو گرفتم میمالوندم با چوچولش بازی کردم دیدم وضعم خرابه آبم داره میاد کشیدم بیرون ریختم روشکم خالم خالم وقتی دی آبم اومد کلی ناراحت شد محکم دستامو گرفت با حالت التماس گفت پس من چی سعید گفتم صبر کن الان دوباره شروع میکنم دوباره کسشو خوردم انگشت میکردم تو کسش دوباره کیرم راست شد دیگع دستم اومده بود چطوری بیشتر حال میکنه آروم کیرمو میکردم تو کسش آهو نآله آروم میکشیدم داشت میمرد دستشو گرفت رو سرش منم تلمبمو تند کردم یهو لرزید یه آه بلند کشید آروم شد منم دوباره آروم آروم کردمش دیگه خالم افتاده بود یکم حس گرفتم دوباره آبم اومد و ریختم دوباره رو شکمش.منم افتادم بغلش یکم بوسش کردم ازم تشکر کرد انگار به آرزوی قلبیش رسیده یکم لبای همو خوردیم باهم رفتیم دوش گرفتیم و تو بغل هم خوابیدیم کلی خوش گذشته بود ازون روز به بعد هروقت خوالم بخواد باهم سکس داریم جاتون خالی عاشقومعشوق همیم.
مرسی ک وقت گذاشتین.

نوشته: سعید

باسلام.من محمدهستم27ساله.این یه داستان واقعیه.من به دلایلی که خودتونم میدونید،بلوغ زودرس داشتم.وقتی کلاس اول راهنمایی بودم،جلق میزدم.وقتی17سالم بود،3تامموری8گیگ فیلم سوپرداشتم.بگذریم.من بخاطر تماشای بیش از حد فیلم و عکس سکسی،به یک آدم فوق حشری تبدیل شده بودم.تاحدی که به مادرخودم هم نظر داشتم.یادمه زمانی که20سالم بود،خالم بادوستش اومدن خونه ی ما.دوستش اسمش مهشیدبود.خیلی خوشگل و خوش اندام،با اندام کاملأ سکسی.اون زمان مهشید24سالش بود.اون1هفته خونه ی مابودومن تو این مدت ازهرفرصتی برای دیدزدنش استفاده میکردم.وقتی ازبیرون میومدومیرفت تواتاق تالباسشو عوض کنه،من میرفتم توحیاط و ازپنجره نگاش میکردم.بعدازاون مهشید بامادرش ازشهرستان اومدن مشهدزندگی کنن.

یه روزمادربزرگم رفت شهرستان و خالم با مهشید خونشون تنهابود. اونشب یه دزد از روی پشت بام رد شده بودو اونا دیده بودنش. بخاطرهمین خالم به من زنگ زد و گفت که میترسن و ازم خواستن برم پیششون.من رفتم اونجا.رفتم تو اتاق و دروبستم.خالم رفت حموم. من تواتاق داشتم باگوشیم سوپرنگاه میکردم.مهشیداومد که برای خالم لباس ببره.من سریع سرمو بردم زیرپتو وخودمو زدم به خواب.نمیدونم چی شد که مهشید شرتشو عوض کرد.پشتش به من بود.من داشتم اززیرپتو دیدمیزدم.همین که چشمم به کونش افتاد،کیرم شق شد.جرأت نداشتم تکون بخورم.مهشیدلباسشو عوض کردو رفت بیرون.من تا نیم ساعت توشوک بودم.بعدش پاشدم رفتم تو دستشویی توی حیاط جلق زدم.من جوون بودم.فکرم خوب کارنمیکرد.فکرکردم مهشیدازقصداین کاروکرد.باخودم تصمیمات احمقانه ای گرفتم.مهشید میونش بامن خوب نبود.آخه من نه اخلاق دارم،نه تیپ و قیافه درست وحسابی.

یه بار مادرش قلبشو عمل کرده بود و تو بیمارستان بستری بود.مهشید هم میخواست اثاث کشی کنه.خالم ازمن خواست که برم دنبالش و باهم بریم کمک مهشید.کاراتقریبأ تموم شده بود که مادربزرگم به خالم زنگ زدوگفت که مهمون داریم.زودبیاخونه.(مهمونشون داییم بود).من و مهشیدکارارو تموم کردیم.بعدش یه تیکه موکت پهن کردوگفت بشین استراحت کن.منم نشستم و اون به فاصله ی نیم متری من نشست.من ازش عذرخواهی کردم و درازکشیدم.اون یکم ازمن فاصله گرفت.تااومددراز بکشه دستموگذاشتم زیرسرش.سریع پاشد.گفتم درازبکش راحت باش.سرتوبذاررودستم گردنت اذیت نشه.یه لبخندزد و درازکشید.منه احمق هم که حشرم ازحالت نرمال خارج شده بود،فکرکردم با لبخندش بهم چراغ سبزنشون داد.منم خودمو به پهلو چرخوندم روبه مهشید.چشاش بسته بود.دلمو زدم به کاهدون!.دست راستمو گذاشتم روسینش.فشارش دادم.همین که برگشت که به من نگاه کنه،لبمو گذاشتم رولباش.اونم سریع پاشدنشست.پرسیدم چی شد؟اونم نامردی نکرد و باتمام قدرتش یکی خوابوندتوگوشم.بلندشد ایستاد و به در اشاره کردوبلنددادزد:گمشوازخونه ی من بیرون.منم مثل گوسفندسرمو انداختم پایین و رفتم بیرون.نمیدونستم آخرش چی میشه.مهشیدقضیه روبه خالم گفته بود.خالم تا5ماه باهام حرف نزد.آخرش رفتم به گوه خوردن افتادم.خالم گفت ازخودش معذرت خواهی کن.منم یه دسته گل بایک عروسک خرس گنده(که خیلی دوست داشت)براش خریدم و باخالم رفتیم خونشون واسه عذرخواهی.اون گفت که اون قضیه رو فراموش کرده.اما خیلی ازم دلخوره.(اینم بگم که اون موقع مادرمهشید کربلابود).به نشانه ی عذرخواهی بردمشون یه جای دنج ودبش.یه شام مشتی بهشون دادم.اون شب که مهشیدشادبودوباهام حرف میزد.منم فکرکردم که منوبخشیده.ازاون موقع به بعد دیگه مهشید روندیدم.یعنی نخواستم که ببینمش.آخه روم نمیشد.هنوزازش خجالت میکشیدم.این قضیه تموم شدولی من اعتماد وآبرومو پیش خالم ازدست داده بودم.

نوشته: محمد

اسمم(س)هست و 195 قدمه و 85 وزنمه و چهارشونه و احساسی و تقریباً خوش اندام.الان 19 سالمه و داستانم از 14 سالگی شروع میشه...
من یه خاله دارم که اسمش (م) هست و خیلی خیلی خوش اندام و خوش تیپه و خوش قیافه هست و با من 8 سال اختلاف داره. من با خالم رابطه گرمی داشتم ولی نه در اون حد که فکر کنین... از وقتی بزرگ شدم و به بلوغ رسیدم و دستی تو کف گرفتم، چشم بهش افتاد. اندامش منو می کشت... از روزی که باهاش تو yahoo messenger چت کردم ، به فکر مخ زنیش شدم و کارام نتیجه میداد... به جایی رسیدیم که خالم واسم از سکس های قبلیش می گفت و راهنماییم میکرد. تا صبح روزی که دید خالم به من عوض شد. اون روز صبح من تو خواب خالم رو دیدم که داشتم میکردمش و وقتی بلند شدم بهش اس دادم که خوابتو دیدم و همه چیز رو واسش تعریف کردم... ولی... ولی اون فقط اس داد که فراموشش کن و پا شدم رفتم مدرسه... از اون روز به بعد دیگه مثل قبل گرم نمی گرفت باهام و نمی ذاشت که همه بدنشو ماساژ بدم و ازم دور شد... منم از کارم مثل سگ پشیمون شدم و گفتم که بزار یواش یواش مخشو میزنم. بعد از چند ماه دوباره با هم گرم شدیم و ازش در مورد دوست پسراش و رابطشون سوال کردم که بهم گفت همشونو تو کف گذاشته و نمی ذاره بهش دست بزنن،چه برسه که بکننش...که حالم رو گرفت. (قبلا یه ازدواج نا موفق داشته) در مورد داستان سکسی ها ازش پرسیدم که گفت: دارن فرهنگ سازی میکنن که پسر با مامانش، پدر با دخترش، خاله با برادر زادش و... منم حسابی کفری بودم و عصبی. هر بار که با هم بودیم جوری برام عشوه و قر میداد که کم مونده بود آبم بیاد. ازش بگم که پوست بسیار سفید و کور کننده و صاف وبدن ریزه میزه ای داره. اون پاهاش منو دیونه میکرد. وقتی پیشم دامن کوتاه می پوشید می خواستم از کف پاش تا روناش رو فقط لیس بزنم، آخه پاهاش خیلی خوش گله(به خدا من بیش از 1000 تا فیلم پورنو دیدم که اندام و پاهای هیچ دختری مثل خالم نبود). هر بار که میرفتم خونشون با شرت و سوتین و جوراباش جلق می زدم. تا الا فقط یه بار با شورت و سوتین دیده بودمش که خودش نفهمید... اون با حرفاش جوری وا نمود می کد که بهم هیچ علاقه و نیتی نداره ولی من همیشه جوری نشون میدادم که دیوونشم.
یه روز وقتی 18 سالم بود با خاله تو خونه خودمون تنها شدیم که خاله هم اون موقع یه شلوار کوتاه و استرچ از بالی زانو داشت که رنگش سیاه براق بود و یه تاپ که سینه های کوچولوش خودشون رو نشون میدادن(سینه هاش کوچولو بودن). منم نتونستم خودم رو نگه دارم و صداش کردم کنار خودم و یه فیلم سوپر گذاشتم واسه دیدن(تا اون موقع زیاد با هم فیلم سوپر دیده بودیم ولی تنها نبودیم). تعجب کرد و با اصرار من قبول کرد. دیدم اون اصلا تحریک نمی شه و انگار به فیلم کلاسیک نگا میکنه(شاید اونطوری نشون میداد). من دستم رو گذاشتم رو رون پاش که دستم رو پس زد و گفت حالش با این کار بد میشه.منم فهمیدم با این کار تحریک میشه واسه همین بعد از فیلم پیشنهاد ماساژ بهش دادم و اونم با اصرار قبول کرد.از سرش تا نوک پاهش رو ماساژ میدادم(به جاهای حساس دست نمی زدم). که دیدم گفت بسه و تمومش کن که من گفتم نه شروع کردم ماساژ رو سکسی کردم یه چند بار کیر 18 سانتیم رو بهش مالوندم که فهمید و از زیرم کنار اومد و بهم گفت بسسسسسسسسسسسسسسسه!!! منم که حشرم رو 100 بود رفتم رو لباش که من رو پس زد و چک خوابوند تو گوشم و هر چی فحش و ناسزا بود بهم گفت...فکر کردی من جندم هاااا...خاک تو سرت من خالتم نه زنت که این کار رو میکنی...از همون اول هم حدس میزدم که این کار رو بکنی... و منم دیگه گیم میگرفت که خالم از خونه زد بیرون...
از اون روز به بعد من تا 10 ماه خالم رو ندیدم. تا همین چند ماه پیش بود که ایمیل کرد و گفت که بخشیدتم و میتونم ببینمش. اما چه فایده... وقتی میرفتم پیشش انگار با گونی نشسته بود جلوم...آرایش هم نمی کرد و دیگه باهام گرم نمی گرفت... عشق خالم من رو از 15-14 سالگی آواره کرده والان هم 5-4 ساله که تو کفشم و آخرم این شد...
میخام عوض شم و یه مرد دیگه بشم.به امید دعا هاتون... این یه داستان واقعی بود که فکر کنم خودتون فهمیدید دیگه...

نوشته: شکست خورده

این قضیه واقعیه و از دوران کودکی تا الان هستش.خب بریم سر اصل مطلب من امیرم 23 سال سن دارم 185 قد 80 کیلو وزن و پوست سبزه و خاله فاطی 1 سال ازم کوچیکتره با قد 172 و وزن 70و خوش اندام با کون گرد و خیلي بزرگ که اصلا با اندامش نمیخونه ، چون تقریبا همسن هستیم و تو فامیل پسر همسن خود نداشتم بیشتر با خاله و دایی کوچیکه بازی میکردم اون موقع من 12ساله بودم چیز زیادی در مورد سکس بلد نبودم فقط در حد فحش و دونستن اینکه دختر بجای کیر، کس داره یادمه زمستون بود و ما کلبه با چوب و پلاستیک و سنگ به کمک دایی بزرگم درست میکردیم تو حیاط و حتى موقع بارون من و خالم اونجا بازی می کردیم اون موقع خاله فاطی 11 ساله بود و تازه به بلوغ جنسی رسیده بود ما که خیلی باهم صمیمی بودیم بهم گفت که پریود شده و بزرگ شده بهش گفتم کستو بذار ببینم البته بعد از پریودیش بود گفتم پس چرا خون نمیاد گفت که دوره تموم شده بذار واسه 1 ماه دیگه من بهش گفتم عجب کس قشنگی داری خاله جون با ناز و ادا گفت قابلی نداره گفتم میشه دست بزنم گفت باشه نگاه کردیم دیدیم کسی نیست چون در کلبه پلاستیک مات بود چیزی داخل کلبه معلوم نبود. یادمه 2 بعدظهر بود منم دستمو گذاشتم رو کسش و با اون بازی میکردم بعد چند دقیقه بازی کردن و بوسیدن کس ناز خاله ام چند بار نوک جونمو بهش زدم گفت امیر تورو خدا لیش بزن منم کسشو لیسیدم و خوردم شروع به اه و اوه کرد گفتم فاطی جون صدایی که در میاری مثل صدایی زن تو فیلمس که با دایی کوچیکم دیدم اسمش رضا بود و فیلمه مال دایی شایان بود که اون موقع ویدیو بود در میاری جنده شدی؟ گفت آره من جنده ام جنده همه کسه ام مرتضی داداش دوستم اون دفعه منو بست تو حموم و بدورجور منو گایید و بهم گفت تو جنده خوبی میشی. من براش اینقدر خوردم تا ارضا شد و از اون موقع کار ما هر روز این بود بعد از گذشت 3سال من به سن بلوغ رسیدم و اون از دوست پسراش واسم مبگفت و اینکه از کون با اونا سکس میکرد منم حشری میشدم و موقعیت که جور میشد حسابی دستمالیش میکردم تا حشری بشه آخه اون کلا دختر هاتی بود بعد کونش که بدجوری سکسی بود و از بس آب کیر توش رفته جنیفرلوپزی شده رو واسش میخوردم و کسشر غرق بوسه میکردم و واسش میخوردم سینه هاش بزرگ نبود اما اناری بودن و خوردنی. اینقدر واسش میخوردم که خودش بگه کافیه بعد کلی اصرار کردم اما واسم نمیخورد بعد کونشو با وازاین چرب کردم و با انگشت بازش کردم بعد کیرمو چرب کردم سرش که رفت داخل یه مرتبه. همشو دادم داخل که پتو رو گاز گرفت نگه داشتم گفت حیون پارم کردی گفتم جنده تو که اینقدر سکس داشتی واسه کسی ساک نزدی گفت خب اونا مجبورم میکنن واسشون ساک بزنم گفتم پس زور میخوای؟ ساکت موند نزدیک بود بیام کیرمو از کونش در اوردم و نذاشتم آبم بیاد تو دهنش کردم گفتم جنده بخور اولش راشی نشد گفتم میخوری یا کستو جر بدم؟ مجبوربود بخوره کیرمو بطورحرفه ای میخورد گفتم جنده پس چرا میگی بدم میاد و بلد نیستم پس دوست داری با زور مجبورت کنم حس میکردم هر وقت با زور باهاش برخورد کنم و بهش بگم جنده خوشحال میشد منم موقع سکس خیلی فحش بارونش میکردم جنده زود باش کونتو وا کن و در کونش میزدم بهش می‌گفتم تو چی هستی؟ گفت من جنده توئم گفتم خفه شو جنده پتیاره همه کسه کستو کجاش جنده منی؟ هر روز با یکی هستی ومحکم میکردمش آبش که اومد سرعتمو بیشتر کردم آبم که. خواست بیاد داد زدم جنده دهنتو باز کن کیرمو دهنش کردم و سرشو گرفتم تا آخرین قطره تو دهنش خالی کردم و اونم مجبور شد بخورتش گفتم نوش جونت جنده خوشکل من اما اشکش در اومد اشکامو پاک کردم و با دستمال تمیزش کردم و اون رفت حموم منم رفتم خونمون بعد از اون دیگه راضی نشد با من سکس داشته باشه وکلا سکس رو ترک کرد تا بابا کارش یه شهر دیگه شد و بار کردیم یه شهر دیگه و اونم کم میومد خونمون تا زد و بعد چندسال من٢١ ساله شدم و اون 20 ساله خواستگار واسش اومد و ازدواج کرد من خوشحال بودم که خاله جنده ما ازدواج کرد اما از یه طرف ناراحت بودم که دیگه نمیتونم بکنمش طولی نکشید که بعد 1 سال شوهرش بو برد که جندس و طلاقش داد من خوشحال بودم که بازم شامطنس در خونمون رو زده و اون بخاطر شکستش و برای اینکه گذشته و شوهرشو فراموش کنه دانشگاه شهر ما قبول شد و اومد دانشگاه بعد از مدتی که میومد چون از 8 صبح کلاس داشت و تا بعد از ظهر بود مجبور بود خونه ما بمونه 3روز در هفته من نقشه اي به سرم زد دیگه 22سالم بود و اون 21 بزرگ بودم و تجربه سکس زیاد داشتم بعد چند مدت خانوادم مجبور شدن برن سفر من بخاطر دانشگاهم نرفتم و باخاله جون تنها موندم 3روز وقت داشتم که بکنمش ولى اصلا به من رو نمیداد شباول بود با اس شروع کردم که من عاشقتم و فلان و دوستت دارم بعد رفتم پیشش و خاطرات گذشته رو مرور کردیم که بله چه جنده ای بوده و... اما رو نمیداد و میگفت مال گذشته بوده و قسمم میداد اما من نتونستم و پستوناشو گرفتم و لبامو زود رو لباش گذاشتم تا داد نزنه گفتم یادت رفت چه جنده ای بودی؟ گفت ترک کردم گفتم بذار طعم کستو بچشم واسه 1بارم که شده به زور قانع شد منم فرصتو غنیمت شمردم و همه لباساشو کندم و خودم لخت شدم لب و گردنشو کة خوردم رفتم سراغ پستوناش که 75 بودن و خوردمشون بعد به حالت 69 در اومدیم و واسه هم ساک میزدیم بعد 4دقیقه آبم اومد ریختم دهنش و همشو خورد اونم بعد 2 دقیقه ارضا شد گفت مرسی خیلی حال داد بعد رفتیم میوه و پسته و گردو و کلى تنقلات خوردیم و بعد 1ساعت گفتم شروع کنیم؟ 3نصف شب بود گفت باشه گفتم پس بیا بخورش جنده گفت جنده خالته و زدیم زیر خنده گفت امیر گفتم جونم فاطی جون گفت شرمت نمیشه من هرزه ام گفتم چرا باید شرمم بشه عاشق جندگی توئم فاطی جنده خندید و اومد واسم ساک زد تا کیر 21 سانتیم دوباره بلند شد و گفتم بسه بیا بشین روش و اومد تا ته کرد تو کس تنگش دادش رفت هوا و اشکاش در اومد بعدا فهمیدم اشک شوق و خوشحالی بوده بعد 5 دقیقه گفت خسته شدم حالت عوض کنیم حالت سگي گذاشتمش و تا ته یکضرب کبوندم توش دوباره جيغ کشید گفتم جنده آبروم رفت یواش گفت خب کسکش یواش بکن منم عصبی شدم تند ميکوبیدم که گفت محکمتر فدا کیرت بشم امیر جون منم خیلى تند کوبيدم تا آبش اومد کیرمو در اوردم و در کونش تف انداختم گفتم چرا کونت اینقد گشاده گفت شوهرم همش از کون میکرد بعد 1سال که فهمید جنده ام هفته ای یکي 2 بار 9 یا 10 نفر میاورد و سکس پارتی بود اما تنها من جنده جمع بودم و این 10 نفر فقط از کون منو جر ميدن اولش کار نداشتم چون جنده ام اما بعد فهمیدم ازم استفاده ابزاری میکرد و پول میگرفت بعد که فهميدم ناراحت شدم و اون طلاقم داد گفتم فدا سرت یادته وقتی بچه بودی آرزوت چی بود؟
گفت سالار جنده ها بشم گفتم الان شدی بعد اینقد از کون گاییدمش تا دوباره ارضا شد و منم از کونش کشیدم بیرون و گذاشتم تو کسش آبمو که خالی کردم گفت احمق الان حامله میشم گفتم خب بشو ب!(به شوخی) بعد گفت فردا قرص میخورم فرداش قرص خورد و 3روز باش سکس داشتم تا بعد 2ماه از دانشگاه اخراج شد چون فهمیدن جندس و 2یا 3بار تو کلاس گرفتنش که کون میداده بعد رفت با پولی که از جندگی و مهریش یه آپارتمان تو تهران گرفت و به خانوادش گفته تو شرکت کار میکنم اما من که رفتم دیدم 3تا دختر جنده جمع کرده دور خودش و پول خیلی خوبی گیرش میاد و الان فقط سکس گروهی ارضاش میکنه شب که شد رفتیم آپارتمان به قول خودش دوستش و اونجا فقط 12 تا جوان خوشتیپ بودن نشستیم اول بساط مشروب و میوه بعدش فاطی لخت شد آهنگ تند گذاشتن و وسط ما میرقصید آهنگ که تموم شد داشت نفس نفس میزد همه لخت شدن و صاحبخونه گفت حمله همه افتادن به جونش و همه جاشو میخوردن اونم بلند بلند میخندید همه 12 نفر بامن گاییدیمش و کس و کونو دهنش و بدنش پر آب منی بود گفتم الحق که سالار جنده هایی دختر خندید و تشکر کرد همه رفتیم حموم اونجا دوباره کردیمش و دوش گرفتیم اومدیم بیرون 600هزار تومن بهش دادن و اومدیم خونش جنده ها هم تک تک تشریف فرما شدن و بعد یه مدت فهمید حامله اس بعد سقط جنین کرد و به جندگیش ادامه میده...دوستان خواهشا فحش ندید اولین باره داستان مینویسم و خداییش واقعی هست نظر بدین تا بازم براتون بنویسم/ مرسی دوستان

نوشته: amir.m

سلام به همه
قبل از شروع باید یه مطالبی خدمتتون عرض کنم.
دوستای گلم من از وقتی که یادم میاد همیشه آرزوم بود که سکس رو تجربه کنم ولی تا 4 سال پیش نتونستم به این آرزوی بزرگ! برسم.درسته که سایت یه سایت سکسیه و من خودمم میام و با عکسا و فیلما و داستانهاش حال میکنم و خودمو خالی میکنم,ولی دوستان خواهش میکنم ایرانی بودنتون یادتون نره.ما ایرونیا همیشه و همه جا بزرگترین افتخارمون داشتن غیرت و تعصب بوده و نسبت به خاک وطن و ناموسمون بی تفاوت نبودیم پس فرهنگ و تمدنمون رو باید حفظ کنیم و نذاریم فکرای شیطانیه غربیها و دشمنانمون وارد پوست و خون جوونامون بشه.همه آزادیم و بایدم آزاد باشیم ولی مطمئنم همه قبول دارن که حتی آزادی هم حد و مرز داره.
هیچوقت نمیخواستم این خاطره رو واسه کسی بگم و میخواستم با خودم ببرم زیر خاک ولی میبینم جوونامون رو دارن به راه کج میکشونن پس باید بگم تا همه بفهمن که اون عده کارشون اشتباهه و امیدوارم بتونم احساس واقعیمو با نوشتن توصیف کنم تا عبرتی بشه واسه همه.قسم میخورم که چیزی جز حقیقت ننویسم.

رامین هستم 24 سالمه و جوونه بسیار هاتی هستم و همیشه با کوچکترین تلنگر حشری میشم.آرزوم داشتنه سکس با یه زن بود ولی تا 4 سال پیش نتونستم تجربش کنم و ایکاش...
من یه خاله دارم که 28 سالشه و سه بار ازدواج کرده و الان با شوهر سومش خدا رو شکر زندگی خوبی داره و صاحب دو تا پسره.
اونموقع که هنوز ازدواج نکرده بود و من خیلی بچه بودم زود به زود میومد خونمون و شب میموند اونم تو اتاق من و چسبیده بهم.
همیشه فکر میکردم دوست داشتنش مثل من فقط رابطه خاله و خواهرزاده س و حس دیگه ای نسبت بهم نداره و هرگز فکرشم نمیکردم که...
وقتی کنار من میخوابید دست مینداخت دور کمرم و میگفت بیا قشنگ بهم بچسب.خالم از همون موقع کون گنده و اندام زیبایی داشت.خلاصه روزا و سالها همینطور گذشت تا ازدواج کرد و طلاق گرفت و دوباره رابطش با ما بیشتر شد و بخصوص رفتارش با من خیلی تغییر کرد؛بیشتر باهام شوخی میکرد و میچسبید به من و خب منه بدبخت هم که گفتم چقد زود حشری میشم با کاراش نظرم نسبت بهش تغییر کرد و منم همراهیش میکردم.وقتی که تنها میشدیم همدیگه رو بغل میکردیم و بدن همو نوازش میکردیم.ولی اون همیشه چشاشو میبست و ندیدم هیچوقت موقع حال کردن چشاشو باز کنه و بهم نگاه کنه.سینه هاشو میمالوندم و رو کسش دست میکشیدم.کم کم روم بیشتر باز شد و دیگه از رو لباس کاری نمیکردم و دست میبردم تو شرتش و کسشو میمالوندم و اونم حال میکرد با چشای بسته.منم کیرمو میچسبوندم به رونای پاش یا کونش و خلاصه از رو لباس بهش میچسبیدم.دیگه افکار شیطانی بدجور ذهنمو پر کرده بود و مجال نمیداد که به کاری که دارم میکنم فکر کنم.بعضی شبا میرفتم خونه پدربزرگم و اونجا میخوابیدم,چون میخواستم خالمو بکنم و وقتی که میرفتم تو اتاقش پیشش میخوابیدم البته دور از هم تا مامان بزرگ شک نکنه و موقعی که مطمئن میشدم خوابن میرفتم پیشش و دراز میکشیدم,اون دیگه خودش همکاری نمیکرد و خودشو به خواب میزد ولی هرگز نتونست این نقشو به خوبی بازی کنه.من اول همه بدنشو از رو لباس میبوسیدم و بو میکشیدم بعد شلوار و شرتشو میکشیدم پایین و شتابزده کیرمو درمیاوردم و هرچقد سعی میکردم نمیتونستم سوراخ کسشو پیدا کنم.آخه واقعأ بچه بودم و هیچی از سکس نمیدونستم.خیلی میترسیدم البته نه از پدربزرگ یا مادربزرگ و نه از خالم,نمیدونم از کی یا از چی ولی بدجور تنم میلرزید و تسلطی رو کارام نداشتم ,حتی خالمم صدای طپش قلبمو میشنید بخدا(اینو شش سال بعدش وقتی که کردمش بهم گفت)خلاصه توی یک سالی که بیوه بود من بیشتر از صد بار موقعیت واسم جور شد و میتونستم بکنمش ولی نتونستم کیرمو بکنم تو کسش و هر بار بعد از اینکه خسته میشدم میرفتم سر جام و با دست خودمو ارضا میکردم,تا اینکه دوباره ازدواج کرد و نزدیک به یک سال و نیم رابطمون قطع شد به خاطر شوهرش.ولی پیش اونم دووم نیاورد و طلاق گرفت و دوباره روز از نو روزی از نو.من دیگه واسم عادت شده بود که بعضی شبا برم پیشش بخوابم و باهاش ور برم و آخر سر برم به یادش جق بزنم.تا 4 سال پیش.

اون روز خالم تو خونه تنها بود و بقیه رفته بودن روستا واسه عیادت بیمار و شب هم نیومدن.بهم زنگ زد و گفت شب تنهاس و میترسه که تنها بخوابه و باید برم پیشش.منم دوباره اون فکرای کثیف اومد به ذهنم و مثل همه دفعات گذشته از قبل هزار جور نقشه کشیدم که اینبار حتما موفق! بشم.رفتم و تا وقت خواب فیلم دیدیم و حرف زدیم و من کنارش نشسته بودم و دستم رو سینه هاش میومد و میرفت و بعد میومدم پایی رو کسش و کسش رو میمالوندم و اونم خیس خیس میشد.اینم بگم هرگز رومون نمیشد راجع به کارامون چیزی بگیم.وقت خواب شد و جاها رو پهن کرد.دقیق چسبیده به هم.دراز کشیدیم و من زود بهش چسبیدم.یه شلوار نازک و تنگ تنش بود با یه تاپ.منم شلوارک و رکابیه همیشگیم که ست هستن.چشاشو بست و بهم ندا داد که شروع کنم.منم تو دلم اطاعت گفتم و شروع کردم.واسه اولین بار لبامو گذاشتم رو لباش آخه هیچوقت ازش لب نگرفته بودم.لباش خیلی داغ بود و اونم با چشای بسته شروع کرد به لب گرفتن و مثل وحشیا لبامو میخورد.به سختی لبامو از لباش جدا کردم و رفتم پایینتر و از رو تاپ سینه هاشو میخوردم و آروم تاپشو درآوردم وای این اولین بار بود که بالا تنه شو لخت میدیدم و مثل قحطی زده ها سینه هاشو میخوردم و نوکشون رو با لبام میکشیدم.پتو روی پاهاش بود,کنارش زدم و شلوارشم درآوردم شرت پاش نبود و کسش که صاف صاف بدون یه مو داشت خودنمایی میکرد خیس خیس شده بود,شروع کردم از زانوهاش رو به بالا زبون میزدم و میخوردم و رسیدم به کسش,وااااییی چه بویییییی!اینو تو دلم گفتم و شتابزده شروع کردم به خوردن.نزدیک به سه دقیقه خوردمو خوردم.دیگه خسته شدم سرمو بلند کردم و لباسامو درآوردم.خیلی عجیب بود آب از کسش سرازیر شده بود و معلوم بود که بدجور حشری شده ولی اصلا چشاشو وا نکرد و حرکتی هم انجام نداد.من مثل همیشه صدای ضربان قلبم بلند شده بود و تموم تنم میلرزید ولی هرجور شده لباسامو درآوردم و دراز کشیدم کنارش.اون به پشت خوابیده بود و منم طرف راستش به پهلو دراز کشیدم و پای نزدیکش یعنی پای راستش رو بلند کردم و نگه داشتم.توی ذهنم سه چهار پوزیشن رو مرور کردم که اجرا کنم.خلاصه کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و فشار دادم و تا ته رفت تو کسش.نه تنگ بود و نه اونجوری که شنیده بودم داغ.شروع کردم به تلمبه زدن.با سرعت و محکم اینکارو میکردم و میخواستم لذتمو بیشتر کنم چون اصلأ اونقد رویایی نبود و لذت نمیبردم.اون بی حرکت دراز کشیده بود و صورتش یه کم فرق کرده بود و معلوم بود که داره لذت میبره.خواستم ازش لب بگیرم ولی تا لبامو رو لباش حس کرد سرشو برگردوند اونطرف.میدونستم چندشش میاد چون لبام چند ثانیه پیش رو کسش بود
قشنگ یادمه که بیست و پنج یا بیست و شش بار بیشتر تلمبه نزدم چون میخواستم توی هر پوزیشن سی بار تلمبه بزنم ولی خیلی زود حس کردم که آبم داره میاد و زود کیرمو کشیدم بیرون چون نه قرص خورده بود و نه کاندوم داشتم و میدونستم که نباید بریزم توش.درسته داشتم سکس میکردم و به اوج لذت رسیده بودم ولی از بس سکس سرد و بی روح و بدون لذتی بود که من اصلا از خود بیخود نشده بودم و تسلط داشتم رو کارام.همه آبمو ریختم رو کسش و سکسمون تموم شد.
به محض تموم شدن دلم خواست همون لحظه زمین دهن وا کنه و منو قورت بده.آرزو میکردم سکته کنم از خدا خواستم منو بکشه.وای خدایا من چیکار کردم؟اون خالم بود.خدا خودش گفته خاله ی آدم هیچ فرقی با مادرش نداره.به خدا قسم از تموم کارایی که در طول اون چند سال کرده بودم مثل سگ پشیمون بودم.خدایا چقد شرمنده بودم واای. لباسای خالمو تنش کردم و اصلا حواسم نبود آبم رو کسش مونده و پاک نکردم.داشتم گریه میکردم که یه حرکتی حس کردم.خالم بود پا شد رفت حموم و برگشت و من رفتم حموم وقتی برگشتم توی دلم فقط به خودم تف و لعنت میفرستادم و از زنده بودنم سیر بودم کاش میمردم.وقتی خواستم دراز بکشم خالم گفت توی گوشیش یه چیزایی نوشته واسم و ازش گرفتم و خوندم.نوشته بود از چند سال پیش عاشق من بوده و واسه همین نتونسته توی بغل مردای دیگه یعنی شوهراش تحمل کنه و طلاق گرفته.فقط بغل من رو میخواست و امشب به آرزوش رسید ولی ایکاش آرزو به دل میمرد و از کارش پشیمون شده و الان فقط آرزوی مرگ داره
آخرش نوشته بود:اگه اجازه بدی میخوام دیگه به همدیگه نظر نداشته باشیم و مثل مادر و پسر به هم نگاه کنیم و اگر موافق نیستی یا دیگه نیا اینجا یا فرار میکنم چون من خدا رو رنجوندم و میخوام تا ابد فقط طلب بخشش کنم.
گوشیشو بهش برگردوندم و پا شدم اومدم بیرون ساعت 3 نصفه شب بود.رفتم به طرف قبرستون شهرمون و یه تکه شیشه پیدا کردم و گریه کنان داشتم از خدا طلب بخشش میکردم و اجازه میخواستم خودمو بکشم.
وااااایی خداااااا من چه گوهی خوردم؟
به قرآن باورم نمیشد و میخواستم خودمو بکشم
ولی یه لحظه نمیدونم دلم چی شد که انگار یکی باهام از درون قلبم حرف زد گفت توبه کن خدا بخشنده س
تکه شیشه رو پرت کردم و گریه کنان به طرف مسجد راه افتادم و اونجا تا صبح فقط گریه کردم و با اشک از خدا خواستم منو ببخشه.
برادرای گلم به خدا الان هم گریه م گرفته و دوس دارم بمیرم آخه اون چه کاری بود؟
دوستای عزیز راستش تا چند ماه نرفتم خونه مامان بزرگم و وقتی احساسم بهتر شد و خودمو بخشیدم رفتم و باهاش دست هم دادم ولی دیگه اونجوری نگاش نمیکردم.
شما رو قسم بخدا واسم دعا کنین تا خدا ببخشدم.
از اونموقع نیازای جنسیمو فقط با دست خودم برطرف میکنم.هم سایت سکسی میام و هم فیلم سکسی نگا میکنم.ولی دیگه آرزوی سکس با کسی که جای مادرمه رو ندارم.
وای خدایا الانم که فکرشو میکنم تنم میلرزه.خالم بعد چند ماه ازدواج کرد و الان با شوهرش خوشبخته و دو تا پسر خوشگل داره.
از همتون معذرت میخوام چون خیلی طولانی بود و سوژه ش هم بد بود.

نوشته: رامین

در این داستان اسامی مستعار انتخاب شده تا مبادا به حریم خصوصی کسی تجاوز بشه .
سلام . اسم من ساشاست 26 ساله و داستانی که می خوام تعریف کنم حدود 3 ماه پیش اتتفاق افتاد . یک خاله دارم که 3 دختر داره و حدودا 40 سالش هست . فحش ندید . زود ازدواج کرده 15 سالگی و به خاطر همین بچه هاش الان بزرگ شدن و خالم جوونه . 17 سالگی اولین دخترو به دنیا آورده . یک شوهر کیری کس خراب کن ولی بسیار پولدار داره که از خاله ما هم حدودا 20 سال بزرگتره . شوهر خالم طوریه که وقتی می بینمش عن میگیره تمام ذهنمو . سرتونو درد نیارم . خالم خیلی به پسرای فامی همیشه آمار میداد . این و از وقتی فرق کیر و کس رو فهمیدم متوجه شدم که کون خاله جون می خاره .من هم از قبل از این که آب کیرم بیاد تو کف خالم بودم تا وقتی که همه آرزوم برآورده شد . من خیلی تا حالا کس کردم کون کردم جنده بازی کردم ولی همیشه تو فکر گایش خالم بودم .یه روز داشتم آماده می شدم برم دنبال دوستم تا بریم با ماشین یه کس چرخ بزنیم شاید یه کس آبدار گیرمون بیاد . مادرم گفت کجا میری ؟ گفتم دارم می رم دنبال دوستم . پرسید کجا هست ؟ گفتم سمت خونه خاله . گفت پس اگر می تونی آش رشته درست کردم یک ظرف هم برای خاله اینا ببر . من هم کمی من من کردم و گفتم میریزه تو ماشین . بالاخره قبول کردم . مادرم هم به خالم گفته بود و اون هم گفته بود بگو بیاره . خلاصه من رفتم زنگ و زدم دیدم کسی درو باز نمی کنه . چند دقیقه ای موندم جلو در نا امیدانه داشتم برمی گشتم از جلو در و بی خیال می شدم و تو دلم هم کلی بهشون فحش دادم که ما رو مسخره کردن . گفتم بزار یک بار دیگه زنگ بزنم شاید باز کنن. زنگ زدم . درو این دفعه باز کردن . رفتم تو دیدم خالم از تو اتاق با صدای نالان داره میگه سلام . بیا تو الان میام . منم سلام کردم کفشامو در آوردم آش رو گذاشتم رو اوپن آشپزخونه گفتم من باید برم . گفت صبر کن الان میام . منم گفتم باشه .چند دقیقه گذشت دیدم خالم اومده و گردنشو گرفته و داره میماله با دستش . پرسیدم خدا بد نده چی شده ؟ گفت دیشب بد خوابیدم رگ به رگ شده . سر ظهر بود شوهر خالم بازار بود و دخترا دو نفر سر کار یکی هم دانشگاه بود . یه کم احوالپرسی کردیم و پرسیدم می خوای ببرمت دکتر ؟ گفت نه خوب می شه . الان تو حموم داشتم ماساژ می دادم . پرسیدم پیروکسیکام دارید ؟ گفت آره . منمن از خدا خواسته از قصد این سوالو پرسیدم که شاید به این بهونه بتونم یه کم بمالمش . گفت جای پیروکسیکامو . رفتم آوردم گفتم برات می زنم و مساژ می دم . اول تعارف کرد ولی من زیر بار نرفتم و گفتم خودم باید بزنم . شروع کردم به مالیدن گردنش که معامله ام عین فنر یه دفعه بلند شد . نشسته بودم پشتش رو مبل و اون هم رو زمین . چند دقیقه ماساژ دادم و یواش یواش خودمو بیشتر نزدیک کردم . طوری که سر کیر راست شدم با بدنش یک تماس کوچولو داشت . خلاصه به خودم جرأت دادم و کمی نزدیک تر شدم . دیدم اول رفت جلو طوری که جا خورده باشه بعد شل شد و خودشو بین پاهام ول کرد . گفتم بزار تی شرتت و در بیارم کمرتم ماساژ بدم . گفت پس یه روسری برو از اتاق بیار بندازم جلوی بدنم . گفتم باشه . رفتم اوردم روسری رو و تی شرتشو درآوردم .سوتین نداشت . بهش گفتم بیا دراز بکش رو کاناپه . دراز کشید و نشستم رو کمرش و شر وع کردم به ماساژ کمر و گردنش . کیرم انقدر سفت شده بود که داشت می ترکید دیگه .کیرمو محکم فشار دادم به کونش دیدم چیزی نمی گه . فهمیدم دیگه 100% پایست . خوابیدم روش و گردنشو ماچ کردم . دیدم یه وول کوچولو خورد . دیدم خوشش اومده . سریع برگردوندمش خودش روسری رو زد کنار . واااای . خدای من . عجب پستونایی !!!!!!!!!! همین طوری همو نگاه کردیم . منو کشید تو بغلش و ازم لب گرفت . همین طوری داشتم ازش لب می گرفتم که یه دستم زیر سرش بود یه دستم رو ممه هاش . وااای . اون تی شرت منو از تنم درآورد . گفت عاشق بدنتم . منم تیز شلوار و در آوردم . چشمش که به کبرم افتاد تنونست جلو خودشو بگیره .افتاد به جون کیرم و الان ساک نزن کی بزن . کمی ساک زد دیدم داره آبم میاد . کشیدم بیرون از دهنش . دامن و شورتشو با هم کشیدم از پاش در آوردم . چه کسی . چه کسی . سفید چوچول صورتی یه کم چروک ولی پف کرده و آبدار . افتادم به جونش و الان نخور کی بخور . شاید باور نکنید ولی حدودا 10 دقیقه داشتم زبونم و می کشیدم تو کسش یا اینکه چوچولشو می میکیدم . خلاصه آه و اوهش حسابی بلند شده بود . اومدم بالا ازش لب گرفتم کمی هم ممه هاشو مالوندم . کیرم و گرفتم دستم گذاشتم دم کسش . با یه فشار کوچولو رفت تو . گفت آآآآآآآیییی . بکن منو . منو بکن . شروع کردم تلمبه زدن . پاهشو گذاشتم رو شونه هام و الان نکن کی بکن . احساس کردم بعد از 2 یا 3 دقیقه آبم داره میاد . سریع کشیدم بیرون . آبم نیومد . آخع من تو این مورد خیلی خوب می تونم خودمو کنترل کنم . گفتم بچرخ دولا شو . این کارو کرد . جنده خانم اصلا گردن درد یادش رفته بود کمپلت . دولا که شد به حالت dog style کردم تو کسش . چند دقیقه همین طوری داشتم تلمبه میزدم و همزمان او ن هم جلو عقب می کرد خودشو و منم پستوناشو می مالیدم . همین طوری که داشتم تلمبه می زدم دیدم یه دفعه جلو عقب رفتنشو تند کرد و سرشو گذاشت رو کاناپه و جیغ می زد می گفت بکن دارم میام . تو همین لحظه یه دفعه آروم شد و فهمیدم که ارضا شده منم تمرکزم و بیشتر کردم و بعد از چند بار تلمبه زدن آبم داشت میومد که گفت بریز تو . منم از خدا خواسته همین کارو کردم . بی حال افتادم روش و همین طوری آب از کسش داشت چکه می کرد که پاشد رفت دستمالو از رو میز آورد هم خودشو تمیز کرد هم به من داد منم حسابی کیرمو تمیز کردم با دستمال و بعد چند قطره ای که رو مبل ریخته بود و پاک کردم . آخه پرچه مبل چرم بود و آب کیرم همینطوری مونده بود روش و جذب نشده بود . رفتم دستشویی اون هم رفت تو حموم . خدومون و شستیم اومدم بیرون دیدم خالم واسم یه لیوان آب سیب ریخته تو ایوان . خوردمو چند دقیقه ای از هم فقط لب گرفتیم و بعد لباس پوشیدیم . بهم گفت جریان گردن درد فیلمم بود و اگر هم تو پیشنهاد ماساژ نمی دادی خودم بهت می گفتم ماساژم بده . با هام صحبت کرد و قسمم داد که به هیچ کدوم از پسرای فامیل چیزی نگم . منم قول دادم و خلاصه اومدم بیرون از خونه.

نوشته: ساشا

سلام من امیرم از استان کردستان اولین باره که داستان مینویسم یه داستان داشتم نمیدونستم کجا تعریفش کنم واسه همین اومدم اینجا رو پیدا کردم امیدوارم مورد پسندتون باشه حتما نظر هم بدید!
حدودا 17سالمه184 قدمه 96 کیلو وزن دارم از نظر چهره هم بد نیستم ...از بچگی خیلی جق میزدم و تعداد استمناهام در روز حتی به 6 بار میرسید ولی اکثرا با غریبا ها تو خیالم سکس میکردم تا اینکه کم کم داستان های سکسی رو خوندم و فهمیدم میشه محارمو کرد.خیلی میخواستم جلو خودمو بگیرم و دیگه بهش فک نکنم اما دیگه ذهنم درگیر شده بود و همش تو کف اقوام بودم حتی به سکس با مادرم هم فکر میکردم(شاید واقعا پشیمون باشم از اینکه داستان سکس با محارمو خوندم)....
قضیه خیلی جدی نبود تا اینکه یه روز خالم اومد خونمون خالم قدش بلنده و خوش استیله ولی من صورتشو دوس ندارم سلام کرد و همدیگه رو بغل کردیم سینه های خوش فرمش که بهم چسپید واقعا حشری شدم چون خیلی با این سینه ها استمنا کرده بودم...خالم 5 تا دختر داشت ولی هیچ پسری نداشت و شوهرش 10 سال پیش فوت کرده بود و الان 40 سال سن داشت ولی حدودا 1 سالی میشه که دوباره ازدواج کرده ولی هفته ای یه بار هم شوهر جدیدشو نمیبینه اخه اون اقاهه سه تا زن گرفته لامصب...چند هفته پیش که واقعا داغ شده بودم و هر سوراخی پیدا میشد میکردمش تصمیم گرفتم به خالم بفهمونم من کس میخوام واسه همین الکی به گوشیش اس دادم که متین کیرم تو کونت چرا دیروز جزوه رو برام نیاوردی کیرم دهنت کثافت...و بعدش فورا اس دادم شرمنده شرمنده اشتباهی شده بود ..ببخشید اشتباه گرفتم بعد از اینکه استمنا کردم از کارم خیلی پشیمون شدم ولی خالم بهم اس نداد..دو سه روز بعد پنجشنبه بود و حوصلم سر رفته بود زنگ زدم خواستم اگه باهام بد حرف بزنه معذرت خواهی کنم وقتی گوشیو ورداشت از همیشه سرحال تر و صمیمی تر گفت امیر چرا پیدات نیست و این حرفا قرار شد منم صبحش واسه ناهار برم خونشون...وقتی رفتم خونشون انتظار داشتم 5 6 تا دختر بیان پیشواز ولی هیچ کس نیومد وقتی رفتم تو خالم اشپزخانه داشت غذا درس میکرد درو که باز کردم اومد بغلم کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت نامرد خیلی وقته پیدات نیست منم گفتم درس داشتمو اینا ... یهو یادم اومد گفتم دخترا کجان؟ گفت رفتن خونه دامادمون شب برمیگردن...اوففففففففف همه چی داشت جور میشد ولی من روم نمیشد هیچ کاری بکنم و خیلی عادی حرف میزدم ...سر سفره نهار گفتم واسه اس های اون شب ناراحت نشدی؟گفت :کدوم؟نه بابا این حرفا که عادیه اصلا معذرت خواهی نمیخواد شارژ نداشتم وگرنه همون شب جوابتو میدادم!خداییش جا خوردم ولی فقط یه لبخند کوچولو زدم و تو دلم گفتم امیر بکنش دیگه ولی بازم روم نمیشد واسه همین بحثو عوض کردم...بعد از خوردن ناهار کمکش کردم سفره رو جمع کردیم و اون رفت اتاقش و بعد از 5 دقیقه اومد یه ارایش کرده بود که ادم دلش میخواست بخوردش یه تاپ تنگ که خط کرستش معلوم بود رو پوشیده بود با یه دامن که تا زیر زانوش میومد...نگاش کردم گفت چیه تا حالا مانکن ندیدی؟منم خندیدم گفتم اینجوریشو نولا خیلی خوشکل شدی !خاله واقعا ناز شدی اومد جلو تر و بوسم کرد و گفت خیلی تعریف نکن پر رو میشم...اینقد حشر منو گرفت که گفتم خاله دوست دارم اونم گفت منم دوست دارم و باز هم ماجرای کم رویی من و رفتن تو هال ...روی مبل نشسته بودم که اومد چایی رو گذاشت رو میز و خودش رو رانم نشست لرز تمام بدنمو گرفت داشت مغزم میترکید تا حالا سکس نداشتم داشت از خجالت میمردم گفتم خاله چرا اینجا نشستی گفت عزیزم اینجا راحت ترم...منم سرخ شده بودم دوس داشتم مث بچه قهر کنم برم خونه که خودشو ولو کرد رو منو و گفت خالتو چقدر دوس داری منم گفتم خیلی دوسش دارم گفت نترس بین خودمون میمونه چی تو دلته بگو با خاله راحت باش امیرم....دیگه از خجالت داشت میمردم گفتم خاله چیزی نیست که یهو دستمو گرفت و با اون یکی دستش کیرمو رو شلوار ناز کرد ...تو چشاش نگاه کردم شهوت داشت چشاشو پاره میکرد منم چشامو بستم گفتم خاله نکن خجالت میکشم گفت نه عزیزم اینا عادیه تا حالا اینکارو برات نکردن؟گفتم نه بخدا گفت خاله برات بمیره امیر...دیگه معدم از تعجب باد کرده بود باور نمیکردم خالم اینجوری باشه خداییش خودمم ترسیده بودم که تاپشو در اورد و جلو زانو زد و زیپ شلوارم بیرون اورد کیرم هنوز از ترس خوابیده بود که همین که دستشو روش کشید راست شد گفت چن سانته منم که چشامو بسته بودم گفتم 17 ولی 16 سانت بود میخواستم بزرگ جلوش بدم گفت این ماله خودمه مال خودم ...دوس داشتم بگم اصلا تخماشم مال تو ولی خجالت داشت اذیتم میکرد کم کم ارو شدم چشامو باز کردم دیدم این هی داره میخوره برام منم بلندش کردم و تو دلم گفتم هچی بادا باد میکنمت....
خودشو به دستام سپرد و دامنشو میخواستم بکشم پایین که گفت اول تو لباساتو در ار منم درشون اوردم پرت کردم یه گوشه و تو گوشش اروم گفتم خاله عاشقتم اونم بغلم کردو خودش دامنشو در اورد...رو تخت خوابوندمش و شرت و کرستشو در اوردن اولین بار بود کس حقیقی میدیدم هرچی دیده بودم تو فیلما بود...میخواستم بخورمش اما میترسیدم سوتی بدم ولی زبونمو گذاشتم رو خالم یه جیغ کشید منم فک کردم اذیت شده زود بلند شدم گفت امیر ادامه بده وایییییییی....منم همینطور اماتور میخوردم مزشو دوس نداشتم خیلی بدم مبومد چون اولین بارم بود...گفت عجله کن بکن توش دارم میمیرم ولی وقتی میخواستم بکنم تو ابم اومد....چیکارکنم دست خودم نبود همش ریخ رو مبل گفتم خاله تمومش کنیم گفت نه بابا!کیرمو گرفت و یه کم نازش داد تا بلند شد گفت حالا بنداز تو که از حشر مردم منم میخواستم مثل فیلما کنم یه کم کیرمو اوردم رو کسش و گفتم پرده داری؟؟؟عین کسخولا شده بودم تو اون لحظه گفت خاک تو سرت زود باش بکن تو دیگه منم دیگه داشت میمردم از خجالت یه تف زدم بهش و اینقد تند کردم تو که خالم گفت یواش پدر سگ و دوباره ابم اومد ..دیگه نمیتونستم ادامه بدم گفتم خاله تمومش کنیم من نمیتونم گفت پس من چی گفتم نمیتونم بخدا دارم دیووونه میشم اونم قبول کرد و لباسامونو پوشیدیم دیگه روم نشد بشینم فورا برگشتم و از اون روز تا حالا ندیدمش اصلا روم نمیشه نگاش کنم...ولی فک کنم ادامه داشته باشه سکسام...ببخشید اگه سکسی نبود ولی واقعیت بود..
ترخدا فحش ندید باور کنید عین واقعیت بود نقد کنید ولی فحش نه

نوشته: امیر

سكس با خاله جون ناهيد
ما همیشه به خاله هامون خاله جون میگفتیم و همه بچه های فامیل هم همیشه دوست داشتن با خاله جون ناهید که از برادرها و خواهراش کوچکتر بود و سن و سالش هم کمیبه ما ها نزدیکتر بود تفریح و بازی کنند. خاله ناهید از من دو سال بزرگتربود و خیلی دلش میخواست در آینده معلم بشه و در مدرسه به بچه ها درس بده. همیشه فامیل که دور هم جمع می شدن من و اون مثل خواهر و برادر بزرگترمواظب کوچکتر ها بودیم. به خاطر آشفتگی اوضاع و احوال اون موقع و تعطیلی مکرّر مدرسه ها تقریبا هر هفته تمام اهل فامیل خونه یه نفر جمع می شدند و تمام آخر هفته اونجا لنگر میانداختند. من اون موقع چهارده سال داشتم و کنجکاوی در مورد اختلافات جنسی زن و مرد برام بسیار جالب بود ولذت بخش. یک سالی می شد که با خود ارضایی یا به گفته رایج جلق زدن آشنا شده بودم و از دیدن مجله سکسی که همکلاسیم بهم داده بود واز ترس زیر قالی اطاقم درست زیر پایه تخت قایم کرده بودم سیر نمی شدم.
تا چشم اهالی خونه رو دور می دیدم گوشه قالی رو زیر پایه تخت کنار میزدم و وارد دنیای زیبا تری می شدم. زمانی هم که فرصت کشتی گرفتن با تخت و قالی رو نداشتم قوطی کرم نیوا رو برمی داشتم و به توالت پناه می بردم. اینکه تمایلات و احساساتم نسبت به افراد و اطرافیانم دستخوش تغییر و تحوّل می شدند هیچ شکی نداشتم. راستش دیگه چیزی نمونده بودکه برم با خاله ناهید جونم مشورت کنم اما چطوری می تونستم بهش بگم که موقع لباس عوض کردن از لای در دیدش میزنم و تا چشمم به سینه هاش و کوسش میافته کیرم راستمیشه و باید بعدش برم جق بزنم؟ همین کنجکاوی من باعث شده بود که کمی از او خجالت بکشم و اون هم یه شکهّایی به من کرده بود چون کمتر از سابق با هم حرف می زدیم و از چشم چرونی های من هم زیاد خوشش نمی اومد. ناهید خوشگل و خیلی لوند و سکسی بود.
حقیقا از مدل های توی مجله هم سکسیتر بود. علی الخصوص که از سال گذشته تا حالا سینه هاش هم خیلی بزرگتر شده بودن و با یه حرکت از لباسش بیرون میافتادن. تابستون گذشته یه بار که توی حموم خونه ما داشت بدنش رو می شست من از روی دیوار خونه همسایه کوس و کونش رو دیدمی زدم و در رویای خودم زیر دوش سینه های ناهید رو می لیسیدم و کوسش رو می مالیدم تا حشری تر بشه و بذاره بکنمش. وقتی با تیغ صورت تراشی پدرم موهای کوسش رو داشت میزد من روی شاخه درخت همسایه راحت لم داده بودم و کیرم رومی مالیدم تا شب چهار بار دیگه به یادش جق زدم.مدرسه ها دوباره بازشده بودن و هرکس دنبال کار و زندگی خودش بود که یک روز خبردار شدیم ناهید داره برای تحصیل به خارج از کشور میره که به احتمال زیاد هم قبل از تابستون همه کارهاش ردیف می شه و از ترم جدید درلندن در یک مدرسه شبانه روزی زندگی جدیدش رو شروع میکنه. این مسافرت ناگهانی خاله جون ناهید سایه اش همیشه مثل یه علامت سوال توی خانواده باقی موند هر وقت اسمش می اومد یا جایی صحبتی از اون می شد یه نفر فوری موضوع بحث رو عوض می کرد و به حاضرین اشاره می کرد و زیر لب می گفت: هیس بچه ها میشنون. شب میهمانی خداحافظی اش هم زیاد خوشحال به نظر نمی رسید و فرصت مناسبی هم پیش نیومدکه بتونم ازش سوال کنم که چطورشد که خانواده اش این تصمیم روبراش گرفتن. ناهید فردای اون شب همراه دایی ام که خیلی وقت بود با خانم و بچه ها در لندن زندگی می کرد وبعد از سالها این همه راه اومده بود کهفقط خواهرش روهمراهی کنه با تاکسی به فرودگاه رفتند تا از کشور خارج بشن. سالها از این ماجرا گذشت و اخبار زیادی از ناهید به گوش نمی رسید به همین اندازه که همه می دونستن که ناهید بعد از تحصیل با یه مهندس ایرانی ازدواج کرده و از او دو تا بچه هم داره کافی بود که همه فامیل به خاله جون ناهید افتخار کرده و گذشته رو ترجیحا فراموش کنند.
تقریبا هفده سالی می شد که همدیگر رو ندیده بودیم و در طول این مدت فقط چند بار با هم تلفنی حال و احوال کرده بودیم که تمام این چند بارهم بعد از مهاجرت خانوادگی ما به اروپا بوده و همیشه هم من خونه مادرم بودم چون اون فقط به مادرم تلفن می کنه.یک ساله که قول داده بیاد و دیدار تازه کنیم ماه گذشته که با هم تلفنی صحبت می کردیم بهش گفتم خاله جوناز ما که دیگه گذشت بیا حداقل یه سری به خواهرت بزن و قول داد که بزودی میاد و خوشحال بود و می خندید. سه چهار روز بعد خبر داد که دو هفته دیگه داره می یاد اینجا و تصمیم داره چند روزی هم بمونه. مدّت زیادی بود کهرویاهای بچگی از یادم رفته بودند و یک بار هم ازدواج و طلاق را تجربه کردهبودم ولی با همه این تفاصیل نمی دونم چرا یه جورایی دلهره داشتم و مضطرب بودم. از سر کار که برگشتم سریع آماده شدم و سر راه باعجله دسته گل بزرگی خریدم و به سمت خونه مادرم که تا اینجا هشتاد کیلومتر فاصله داره حرکت کردم. اون دو روز پیش رسیده بود و من به خاطر کارم فقط امشب و فردا رو وقت دارم که با اون باشم چون فردا شب باید برمیگشتم خونه. از در که وارد شدم روبروم منتظر ایستاده بود تا بغلم کنهزیاد فرصت نکردم که وراندازش بکنم سلام کردن همانا ماچ و بوسه و بغل کردن همان. اندامش که عوض نشده بودوقتی که سینه های سفت و بزرگش رو به بدنم چسبوند و بهش خوشامد می گفتم بی اختیارکمرش رو گرفتم و به خودم فشارش دادم. اون شب تا دیر وقت به بیهوده گویی و یاد گذشته ها کردن و تکرار خاطره ها گذشت اما چشم من هنوز توی لباس اون لای شکاف سینه هاش دنبال هوسهای تازه ای می گشت که از همیشه دورتر به نظر می رسیدند و دست نیافتنی تر شده بودند. ازهمه این چیزها که بگذریم اون سالهاست که ازدواج کرده وخوشبخته ودوتا بچه بزرگ داره بهتره من رفع زحمت کنم و برم بخوابم.وقتی از خواب بیدار شدم همه دور میز صبحانه نشسته بودند وهمزمان گل می گفتند و گل می شنفتند. من هم آماده شدم و دسته جمعی از خونه زدیم بیرون و به قصد خرید راهی مرکز شهر شدیم تمام روزبه عیادت مغازه های شهر گذشت و من به لحظه ای فکر میکردم که باید برمیگشتم به لحظه خداحافظی و بغل کردن او.
یک دفعه به سرم زد که بعد از انجام دادن کارم برگردم اینجا و فردا رو هم مرخصی بگیرم که در این صورت یک روز دیگه هم می تونستیم با هم باشیمپس من به این ترتیب باید بعد از نهارباید حرکت میکردم. موقعی که سر نهار نظرم رو مطرح کردم همه خوشحال شدند و خاله جون ناهید هم پیشنهاد کرد با من بیاد که توی راه تنها نباشم. تا خودمون رو جمع و جور کنیم دیگه عصر شده بود و هوا هم کهخیلی سرد بود و همه چیز یخ زده بود. توی راه با هم خیلی صحبت کردیم و از من تشکر کرد که حاضر شدم به خاطر اون این کار رو بکنم تا بتونیم فردا رو باز با هم باشیم. تقریبا نصف بیشتر راه رو رفته بودیم که ماشین وسط اتوبان خراب شد ومجبور شدیم کنار جاده توقف کنیم. به امداد جاده خبر دادیم اومد ماشین رو بکسل کرد تاجلوی در خونه. هر دو داشتیم از سرما یخمی زدیم من سریع پرده ها رو کشیدم و بخاری رو روشن کردم. ناهید رفت حموم و من به مادرم خبر دادم که رسیدیم و شب اینجا می مونیم. زود از حموم اومد بیرون که من برم وقتی صداش رو شنیدم باورم نمی شد فکر می کردم باز هم رویای ناهید جون سراغم اومده. به من گفت : تا من ترتیب شام رو میدم تو برو دوش بگیرمن هم جای یه سری چیزها رو بهش نشون دادم و رفتم تو حموم.روی میز جلوی مبل بساط شام رو چیده بود و شیشه ویسکی رو هم پیدا کرده بود و با دوتا استکان کنار سفره گذاشته بود. روی کاناپه بزرگ کنار او نشستم که با هم شام بخوریم او ساغی شد و استکانها پشت سر هم پر و خالی می شدند.
سرمون گرم شده بود وخیلی باز و راحت از همه چیز و همه جا صحبت می کردیم. من از چشم چرونی هام براش گفتم و او هم که اصلا تعجّب نکرده بود با لبخند گفت که همون موقع فهمیده بوده اما چیزی نمی گفته. وقتی دلیل مسافرتش روپرسیدم حالش عوض شد و بهم گفت که با معلم ورزش مدرسه شون رابطه گرفته بودهو یه روز یکی از شاگردها مچ اونها روموقع حال کردن توی رختکن گرفته بوده و به گوش مدیر رسونده بوده. ناهید رو از مدرسه اخراج کردن و اون خانم معلم هم تحویل پلیس دادن. من گیج شده بودم و نمی دونستم چی باید بگم فقط میتونستم باهاش احساس همدردی کنم و ازش ممنون باشم که به من اعتماد کرده و با من درد دل میکنه. سرش رو روی شونه ام گذاشت و کمی گریه کرد بعد از چند دقیقه ای روی مبل دراز کشید و سرش رو روی پای من گذاشت. پالتویی که دمدستم بود کشیدم روش و خودش رو کمجمع کرد و با لوندی گفت مرسی. چند دقیقه ای ساکت و بی حرکت بود بعد توی جا قلطی زد و سرش رو چرخوند نفس گرمش از روی شلوار به کیرم میخورد و منو تحریک می کرد کیرم داشت راست میشد که اون باز حرکتی کرد و دستش رو برد زیر سرش درست گذاشت روی کیرمن.کیرم داشت می ترکید و آرزو میکردم که حالا حالا ها از خواب بیدار نشه که حس کردم آروم آروم داره منو میماله.
درست حس کرده بودم در حالی که کاملا به نظر می اومد که داره خواب می بینه با انگشتان کشیده اش کیرم رو از روی شلوار مالید تا راست شد. چشماش رو باز کرده بود و می خواستزیپ شلوار من رو باز کنه منهم بهش کمک کردم و دستش رفت توی شورتم آه نفسم بند اومده بود جرات نمی کردم نگاهش کنم سرم رو به پشت تکیه داده بودم و چشمهام رو بسته بودم دستم رو بردم توی موهاش و سرش رو نوازش کردم و با ناخن گردنش رو آروم خاروندم تا لایسینه هاش. دکمه های یقه بلوزش روباز کردم و سینه نرم و سفیدش رو مالیدم تا نوک سینه ش رو لای انگشتهام فشار دادم آهی کشید و کیر منو از توی شورت بیرون آورد اول کمی نگاهش کرد و بعد شروع کرد به خوردن کیر و خایه من. حشری شده بودم ونمی دونستم از کجا باید شروع کنم سینه شو سفت فشار دادم اون هم که این حالت منو دید گفت که نمیخواد خجالت بکشی و دستپاچه بشی مگه تا حالا کوس ندیدی و پاهاش رو از هم باز کرد دستم رو درازتر کردم و کوس خیسش رو از روی شورت مالیدم و شورت خیسش رو میکشیدم تا لای کوسش بره بد جور تحریک شد و آه وناله اش بلند شده بود. همینطور که داشت سر کیر منو میمکید شورتش روکنار زدم دولا شدم کوسش رو لیسیدم.آه چه کوس خوشگل و حشری داشت چوچولش رو که می مکیدم تمام بدنش مثل بید می لرزید تا جایی که تونستم دهنم رو باز کردم و همه کوسش رو کردم توی دهنم روی مبل بی حال افتاده بود و زبون من لای کوساون بازی می کرد گاهی هم با لب هامکوسش رو می گرفتم و می کشیدم که به من گفت : میک بزن کسمو میک بزن و من شروع کردم به ساک زدن کوسش تمام صورتم از آب اون خیس شده بود خاله جون چه کوس خوشمزه ای داشت.بهش گفتم که می خوام بکنمش و بلند شد و روی مبل پشتش رو به من کرد دوّلا شد کونش روقمبل کرد و لای کوسش رو با انگشتاش بازکرد گفت فقط قول بده توی کسم آبت نیاد وسر کیرم رو گرفت مالید به لای کوسش. سر کیرم که رفت تو خیلی خوشش اومد و گفت که خیلی وقته با مرد سکس نداشته و کیر من رو دوست داره و بهش رحم نکنم و مرتب می گفت آه کوسم آه کوسم.... تا ته کردم تو و آخ و اوخش در اومد می گفت کیرم کلفته و کوسش رو پر می کنه خاله جون داشت نوک سینه شو میمالیدو من همینطور که توی کس خیسش بالا و پایین می کردم سوراخ کونش رو شروع کردم به مالیدن.
با آب کوسش کونش رو خیس کردم و انگشت شستم رو کردم توی کون تنگش و آهش در اومدو گفت تا حالا کون نداده و می ترسه که دردش بیاد. بهش گفتم که نگران نباشه و همه چیز رو به من وا گذار کنه بعد هم حسابی کونش رو لیسیدم و زبونم رو کردم توش اون هم داشت کیر منو میمالید با کرم لوسیون سوراخش رو چرب کردم و کیرم رو آروم مالیدم به سوراخ کونش زیر پنجه هام قلبش رو حس می کردم که داشت از سینه اش بیرون میزد آروم آروم سر کیرم رفت تو وقتی تا ته کردم توکونش نفسش بند اومده بود و فقط ناله میکرد و زیر لب می گفت آخ چقدر کیرت کلفته دارم پاره می شم من هم که دیدم خوشش اومده بیشتر کردمش و بعد بهش گفتم که کونش تنگه و چند تا بالا و پایین دیگه بکنم آب منو میاره می خواستم از کونش بیرون بکشم که گفت نه در نیار باز هم من رو بکن منو و آبتو بریز توی کونم خواهش می کنم منهم چند دقیقه ادامه دادم تا آبماومد و از لای کونش بیرون ریخت. همونجا تا صبح پای بخاری همدیگر رو بغل کردیم و کنار هم خوابیدیم خواب شیرینی که هرگز فراموش نخواهیم کرد و خاطره اون رو همراه با راز و لذتی که ازبودن با هم برده بودیم بعد ازاون شب بارها و بارها در رویاهایمان تکرار خواهیم کرد.نظر بدید لطفا فوش ندین.

نوشته: داریوش

سلام من یه پسر19 ساله از یه نقطه ی ایرانم
میخوام یه داستان از خودم و خاله ام بهتون بگم که کاملا واقعیه
بزارید اول از خودم بگم، من دانشجوی رشته شهرسازی ام و عاشق سکس با دختر ها و زن های فامیل(البته نه اینکه به بقیه دخمل ها بگم نه ها...) یه پسر درشت و با قد 186 هستم
از بچگی دور و برم دختر زیاد بوده از شانسم هم هر کلاسی که رفتم مختلط بوده به خاطر همین خیلی تو مایه ی دوست شدن و غیره نیستم فقط سکس اونم برای برطرف کردن نیازامه، اما یه خاله دارم که از من 4 سال بزرگتره و از بچگیم خیلی با هم شیطنت میکردیم. این خاله من تو مدرسه هم که بود خیلی دختر ... ای بود، خلاصه من شدم 17 ساله (یعنی 2 سال پیش) خاله هم که شده 21 ساله و من خواستم یه کار و کاسبی راه بندازم و زندم تو کار شرکت فنی و مهندسی و شروع به کار کردم.
بعد اینکه یکم کارم رونق گرفت نیاز به یه منشی داشتم، خودتونم میدونید منشی زن جذب مشتریش تو ایران بیشتره به خاطر همین دنبال یه داف شاسی بلند میگشتم تا هر کی اومد به خاطر اونم شده دفعه بعدم برگرده. گذشت و یه چند نفری اومدن و تست دادنو ...
یه روز که خونه مادربزرگم دعوت بودیم من این بحث رو انداختم و از خاله ام خواستم اگه کسی زیر دستش داره معرفی کنه(آخه دوستای خالمم خیلی جیگر بودن چندباری تو قهوه خونه و بیرون دیده بودمشون). گذشت و شب همون روز خاله ام بهم اس داد و گفت میشه خودمم بیام؟
من جا خورده بودم از یه طرف دلم میخواست بیاد و بیشتر پیشم باشه از یه طرف میترسیدم تو فامیل پشت سرمون حرف دربیارن، گفتم بزار فکر کنم بهت میگم. صبح پاشدم به مامانم گفتم که مامان بزار خاله منشیم بشه هم محرمه هم که باهاش راحت ترم، خلاصه بعد از یه ساعت فک زدن مامانم قبول کرد و خاله ام شد منشیه من...
بعد از اون خیلی به هم نزدیک تر شدیم و رابطمون بهتر شد...خاله ام دوست پسراشو بهم معرفی کرد و خلاصه هر از چندی هم اس هاشون رو نشون میداد. منم که شدیدا تو کف کس و کون این لعبت بودم چشام فقط رو لباسای تنگ و شیک و اندام این جیگر بود....واییی الانم که میگم شق میکنم، کم کم رومون بهم باز شد و شروع میکردیم با هم به شوخی های زیر کمر، منم که حشری تا چیزی میشد یه ناخنکی به پستوناشو یا کونش میزدم...تو چشماش میخوندم که میخواد ولی یه چیزی مانعش میشه.
گذشت و یه روز کل فامیل دعوت شدن عروسی تو یه شهر دیگه از خوش شانسی یا بدشانسی من، کارامون خیلی زیاد بود و خاله ام مجبور شد بمونه تا کارای شرکت رو راه اندازی کنیم. مامانم برامون غذا پخت گذاشت خونه و گفت اگه شب نیومدیم یه چراغ روشن بزار و ... که من خیلی هاشو نشنیدم فقط فکر اینجا بود که امروز تنها موقعیتمه که بتونم جورش کنم.از استرس و شوق نمیدونستم چیکار کنم...فقط یادم میاد انقدر خمار بودم خاله ام هی تیکه مینداخت که چیه مواد بهت نرسیده یا میگفت دخترای عروسی از دستت رفتن؟
خلاصه صبح مامانینا رفتن و من موندم و خاله ام
ای بابا حالا کو تا شب شه، نخواستیم حداقل ظهر شه بریم خونه....مگه ساعت لامصب رد میشد...
با هزارجور بدبختی تحمل کردن زمان، بالاخره وقت نهار شد، رفتیم خونه نهار و گرم کرد آورد خوردیم بعد اومد ماهواره رو روشن کرد و داشت توش یه چرخی میزد منم هی خودمو به اون نزدیکتر میکردم، اونم هی میگفت چقدر داغی، مریض شدی، تب داری؟ (که بعدا خودشم گفت که دنبال بهونه بودم تا زبونت باز شه و ترتیبمو بدی)
بعد من یهو زد به سرم گفتم اون اس رامین دوس پسرت یادت میاد؟ اونم گفت کدوم؟(آخه دوس پسرش بهش اس داده بود من عاشق داغ شدن دخترم و ...)
منم یادش انداختم یکم سرخ شد و بعد گفت خب...، گفتم میخوای بدونی چه حالی رو میگه؟، اونم خودشو زد به اسکلی و گفت چجوری؟
گفتم کنترلو بده...،کنترلو گرفتم و زدم pg (البته رمزشو کش رفته بودما..)، همین که کانال عوض شد انگار خاله ام رو برق گرفت: فضای خونه ساکت شد و هی به هم نگاه میکردیم و من دیگه دووم نیاوردم و زدم به سیم بیخیالی رفتم درگوشش و آروم گفتم میخوای ما هم اینطوری بشیم اونم با صدای گرفته که توش حشریت موج میزد گفت نمیدونم...یعنی...چی بگم آخه...؟، منم نزاشتم حرفش تموم شه گفتم نمیخواد چیزی بگی فقط هر کاری کردم جلومو نگیر تا عین اینا شیم...بعد آروم لاله گوشش رو خوردم و کم کم رفتم سمت لبای ناز و درشتش که دهن هر پسری رو آب مینداره(ببین باور کن عین حقیقتو میگم تو هیلاری داف رو ببین خاله ام رو ببین به جان مادرم دروغ نمیگم)، شروع کردم به خوردن لباش هر چی میخوردم تشنه تر میشدم اونم هی وول میخورد و دستش لای پاش بود، بعد آروم آروم لباساشو درآوردم وای چی میدیدم یه جفت پستون سربالای نوک وفندقی با یه کس جمع و جور صورتی تر و تمیز و سوراخ کون سفید که یه حاله قرمز و باد کرده دورش بوووووود......ووووووووویییییی، تا پستوناشو دیدم مثل قحطی زده ها افتادم به جونشو هی بوس و لیس و گاز و چنگ و ....اونم بیچاره ام ای میگفت آروم تو رو خدا سینه هام پاره شد و منم اصلا توجه نمیکردم، بعد یه بیست دیقه ای داشت دیگه از شدت حشر میمرد حالا دیگه صداش کاملا عوض شده بود بزور سرمو هول داد لای پاش منم با زبونم راه پستون تا کس رو خیس کردم و یهو رسیدم دیدم وووییی یه آب خوشمزه ای اونجا بوود و یه سوراخ نرم....یهو خاله ام گفت گازش بگیر تو خدا گازش بگیر داره میترکه منم که از خدا خواسته با تمام وجو میخوردمو گاز میگرفتم...دادش رفته بود هوا که وای مردم.....جووووون....بخور.....مال خودته....گازش بگیر....پارش کن....بعد بلند شدم رفتم سمت دهنش کیر 24 سانتیم رو در آوردم که خدایی فکر کنم به 30 سانت رسیده بوود تا حالا اونطوری ندیده بودمش...گرفتم جلو دهنش گفتم بخور ببینم عروسکم بخور جنده ی من بخور شیطونک...بخور کیر خواهرزادتو...اونم نامردی نکرد و یه جووووووووووون گفت که دیووونم کرد و تا جا داشت گرفت تو دهنش، نوک کیرم میخورد ته گلوش و هی اوق میزد و در میاورد و دوباره میکرد تو انگار که از بی کیری داشته میمرده، بعد کیرمو درآوردم گفتم جنده کوچولو کجا بزارم و اونم با تمام وجود برگشتو سریع سوراخ کونشو با انگشت اشاره اش نشوون داد وای عجب سوراخی بود...چه بادی کرده بود...یکم زبونم کشیدم روی کونش و اونم لرزید و انگار که سردش بشه خودشو سفت کرد، آخ منم شروع کردم به خوردن و لیسیدن وای چه خوشبو بود اما معلوم بود قبلا چندباری کون داده، ما هم که از خدا خواسته، انگشتامو دونه دونه میدادم دهنش میزاشتم تو کونش تا باز شه...
بعد گفتم حاضری بزام تو کونت، اونم گفت حاضر؟دارم میمیرم مرگ من بکن تو...جون خاله ات بکن تون مرگ این جنده کوچولو بکن تو....میخوام جرم بدی با اون کیر دختر کشت...ما هم که از خدا خواسته نوک کیرمو گذاشتم دم کونش و با تموم وجود فشار دادم یه جیغی کشید که تا چند دیغه گوشام ذوق ذوق میکرد، گفتم چی شد؟
ساکت بود و لب باز نمیکرد ترسیدم و یه چندتا سیلی زدم بهش و یهو زد زیر گریه که واییی جر خوردم.... مردم....پاره شدم....واییی مرگ من دربیار و هی زور زد ولی خب من خیلی گنده تر از اون بوم و زورش نرسید که دربیاره منم تا جاداشت فشارش میدادم و ماساژش دادم...یه ده دیقه ای گذشت و گریه هاش آروم شد حس کردم دیگه کونش گشاد شده و عضلاتش شله شروع کردم آروم عقب جلو کردن اول ریز ریز و بعد کامل کیرمو در میاوردم و دوباره میکردم تو، بیچاره هی گریه میکرد و این امر فقط منو حشری تر میکرد، نمیدونم چرا ولی اصلا احساس نمیکردم که میخواد آبم بیاد....یه ده دیقه ای به همین منوال گذشت و کم کم دیدم خانم داره حال میکنه و صداش عوض شد...یکم تندتر کردم و اونم خوشش اومد و تو عقب جلو کردن بهم کمک میکرد، سرعت رو بردم بالا داشتم میمردم از شدت لذت خاله ام که شروع کرد به گفت(آی کیرت تو کونمه...جججون کونمو جر بده ....فدای کیرت بشم....میمیرم برات...دارم جندگیتو میکنم....و ....) منم که داشتم با صدای اون دیووونه تر میشدم و همیچین محکم میکوبیدم تو کونش که کونش قرمز شده بود...یهو خاله ام کیرمو از کونش در آورد و سگی نشست، منم فهمیدم تا دسته کردم توش یه جووووووون خرجمون کرد و دوباره تلنبه زدم با یه دست پستونشو فشار میدادمو نیشغون میگرفتم با یه دست دیگه ام کسشو میمالیدم یهو دیدم کسش داغ شد و شدیدا باد کرد و لرزه افتاد به جون خاله ام و آبش ریخت تو دستم انقدر زیاد و داغ بود که از شدت لذت آبم و با فشار تمام ریختم تو کونش....
یه ساعتی خوابیدیمو باند شدیم رفتیم حموم و اونجا هم یه دست گاییدمش و اونروز تا فرداش حسابی به کارای عقب موندمون رسیدگی کردیم و بعد از اون هر روز یه بار میگاییدمش..
من شرکتو بستم به خاطر یه مسایلی اونم ازدواج کرده، از اون وقت به بعد دیگه نکردمش ولی جدیدا باز داره چشمک میزنه اگه جور شه اینسری کسشم میکنم براتوون مینویسم دوستای گلم
دعا کنید بازم پا بده
پایان

نوشته: 4H

سلام به همه دوستان
من چند وقته با این سایت اشنا شدم و داستاناش رو میخوندم.
خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم داستان خودم رو که کملا واقعیه براتون بگم.
البته فوش هایی رو که بعضی کاربرا به داستان نویسا میدن رو هم دیدم
امیدوارم داستانمنظرتون رو جلب کنه و باعث نشه فوشم بدین.
تاکید میکنم داستانم واقعیه
خب
بریم سر اصل مطلب
من محسن 19 ساله از مشهدم.این خاطره برمیگرده به تابستون پارسال که خاله ام 2 یا 3 شب مهمون ما بود.چون خونوادش رفته بودن مسافرات اونم برای دانشگاهش مونده بود.اسم خالم سارا هستش و 24 سال داره.قدش بلند.موهای مشکی.چشم درشت.صورت زیبا.فقط یکمی بینیش بزرگه که زیبایی های دیگش این عیبشو میپوشونه.هیکلش هم خییلی خیلی اندامی و سکسی.چون یه مدتیی ایروبیک کار میکرد.بگذریم.من که خیلی خالمو دوست داشتم همیشه پیشش بودم تا این مدت تنها نباشه.بهش گفتم خاله جان اگه اجازه میدی امشب پیشت بمونم تا هم تو تنها باشی و راحت بخوابی هم من یک استراحت درست و حسابی بکنم.اونم قبول کرد.ساعت شد 11:30.خالم که خیلی خسته بود خوابش برده بود ولی من که تو کفش بودم نه.گذر زمان رو احساس نمیکردم.چشم چپ کردم ساعت شده بود1.رفتم یه دوری یواش یواش تو خونه زدم دیدم همه خوابن.گفتم الان وقتشه.رفتم پیش خالم که با فاصله نسبتا زیادی ازم خوابیدی بود.کنارش دراز کشیدم.نمیدونستم چکار کنم.کیرم که از روشلوار تابلو بود رو چسبوندم به کونش.با دستامم رون های پاشو میمالیدم.یه چند دقیقه این کارو کردم.دیدم خالم تکون خورد.ترسیدم فکر کردم بیدار شده.نه شانس اوردم فقط یه غلط زد.فیس تو فیس شدیم.صورتمو تا حد ممکن بهش نزدیک کردم.گرمای نفسشو احساس میکردم.وای که نمیدونین چه احساسی میده بهم.خواستم ازش لب بگیرم.گفتم شاید بفهمه.یه کوچولو از پیشانیش بوسه گرفتم وبلند شدم رفتم اون سمتش خوابیدم که داشتم میمالیدمش.دوباره شروع کردم به مالیدنش.البته یواش یواش.یهو جو گیر شدم و شلوارشو یه کوچولو پایین زدمو شورتشو دادم بالا یکم دست کردم تو کونش.همینجوری سوراخشو میمالیدم که خالم تکون خورد.مطمئن شدم بیدار شده.سریع دستمو بیرون کشیدم و خودمو به خواب زدم.زیرچشمی نگاه کردم دیدم خاله نشسته داره منو نگاه میکنه.من که از ترس رنگم پریده بود همینجوری خودمو به خواب زده بودم.دیدم خالمم رفت اون ور خوابید.فهمیدم متوجه شده و خیلی هم عصبانیه.من که دیگه روم نمیشد همون طرف خوابم برد و دیگه متوجه چیزی نشدم تا صبح که بیدار شدم.به به ساعت خواب.تا 11 خوابم برده بود.دیدم کسی خونمون نیست.خالم که دانشگاهه.خونوادمم که خونه فامیلامن.نهار یه چیزی خوردم و رفتم پای سیستم.همینجوری کار میکردم که یکی در زد.درو باز کردم دیدم مامان و بابامن.اومدن تو.1 ساعت بعدش خاله سارا هم از دانشگاه اومد.رفتم بهش سلام کردم که با یه سردی معناداری جوابمو داد و رفت پیش مامانم.منم گفتم حتما میخواد بره با مامانم درباره دانشگاه صحبت کنه.رفتم پای سیستم و ادامه کارا رو انجام دادم.همینجوری نشست بودم که مامانم اومد.گفت محسن جان تو دیشب پیش خاله خوبیده بودی؟گفتم اره چطور مگه؟گفت همیشه عادت داری دست رو پای خالت بذاری؟جا خوردم.به من و من افتاده بودم که خالم اومد گفت ابجی جون ولش کن جوونه و اشتباه میکنه.مامانم بد نگاهم کرد و رفت.منم از شدت عصبانیت از این خبرچینی خالم گفتم دیگه طرفش نمیرم.از اتاق رفتم بیرون دیدم خاله سارا داره کتاب میخونه.طرفش نرفتم و همینجوری رفتم بیرون و برگشتم.دیدم خاله اومد بهم سلام کرد.منم خیلی خیلی خیلی سرد جوابشو دادم و رفتم تو اتاقم.خاله اومد تو اتاقم منم گفتم اول باید در بزنی اگه اجازه دادم بیای تو.عذر خواهی کرد و درو بست و در زد.گفت اجازه هست.منم گفتم نه.در رو باز کرد و اومد کنارم نشست.گفتم مگه نگفتم لطفا تو نیای؟گفت محسن جان میخوام باهات صحبت کنم.گفتم من با ادمای خبرچین صحبت نمیکنم.گفت محسن جان اگه من چیزی به مادرت گفتم فقط به خاطر خودته.نمیخوام بعدا که بزرگ شدی برات مشکلی درستشه.وگرنه منم احساس دارم و درکت میکنم.امشب بیا پیش من بخواب تا تنها نباشم.گفتم نه.گفت بیا دیگه میخوام باهات درد دل کنم.منم که خوشم اومده بود هی ناز کردم تا اینکه قبول کردم.
شب شد و رفتم پیش خاله.البته به دور از چشمای مامانم.رفتم دیدم خاله سارا داره یه کوچولو خودشو ارایش میکنه.گفتم سلام خاله جان.گفت سلام عزیزم بیا اینجا کنارم بشین.منم بدون اینکه تو فکر سکس باشم کنارش نشستم.گفت به نظرت خوب ارایش کردم.گفتم اره بد نیست خوبه.گفت یعنی تو دل برو هستم.گفتم بدون ارایش هم تو دل برویی.گفت بیا نزدیکتر.رفتم نزدیکترصورتشو اورد نزدیکم و یه بوسه از لپام گرفت و گفت:محسن جان من ازم ناراحتی؟گفتم من کلا از ادمای خبرچین خوشم نمیاد.گفت من که عذر خواستم.گفتم خیلی خب بابا حالا چی کارم داری.گفت من اگه چیزی گفتم به خدا به خاطر خودته ولی اگر هنوزم به من احساس داری حاضرم به خاطر جبران دیشب بذارم امشبم کنارم بخوابی.گفتم جدی میگی؟گفت اره.رفتیم تو تخت.کنارش خوابیدم.روشو کرد طرفم و گفت دوستت دارم محسنم.منم گفتم من بیشتر.دیدم لباشو اورد نزدیک و شورع کرد به خوردن لبم.جا خورده بودم.ازش لب گرفتم و با زبونم زبونشو قلقلک میدادم.رفتم سراغ لاله گوشش.شنیده بودم دخترا خیلی دوست دارن لاله گوششونو بخوری.یکمی با زبون نوازشش کردم.بهش گفتم خاله نمیخوام دردسر شه.جون من بیخیال شو.گفت لوس نشو به مامانت نمیگم.دیدم غلط خورد و اومد روی من خوابید.فیس تو فیس بودیمبه چشماش خیره شدم و با دستم کونشو میمالیدم.اونم لبخند ملیحانه میزد.همینجوری میمالیدمش.دیدم شلوارشو در اورد.یه شرت توری خیلی قشنگ پاش بود.با کونش نشست روی شکمم.گفت محسن بلدی الان چکار کنی؟گفتم نه.گفت چقد تو خنگی.شرتومو در بیار.درش اوردم به سختی.وای که چه کونی داشت.اونم شلوار و شرتمو در اورد دید کیرم سیخ سیخ شده.به سرعت رفت سراغشو برام ساک زد.یواش یواش ساک میزدو منم حال میکردم.صورتشو گرفتم گفتم نکن خوب نیست.گفت باشه.کونشو برداشت گذاشت رو کیرم.بالا پایین کرد.صدای نالش در اومده بود.گفتم سارا جون یواش تر میخوای همه بیدار شن.توجه نکرد و صداشو اورد پایینتر.گفت سگس بلدی؟گفتم اره.سگی نشست و منم شروع کردم به کردنش.همینجوری ادامه میدادم.سارا یواش یواش ناله میکرد.خیلی خودشو نگه داشته بود تا کسی بیدار شنه.همینجوری ادامه میدادم.کیرمو تا ته تو کونش میکردم جوری که شکمم به کونش میخورد و صدای لق لق لق لق لق میداد.جووووووون نمیدونین چه حالی میداد.همینجوری که سگی میکردمش صورتو و موهاشو گرفتم یهو کشیدم طرف خودموصاف شده بود و منم میکردمش.گفت بسه از جلو بکنوجا خوردم گفتمم نه.اولا وسایل نداریم.دوما برات خوب نیست.گفت لوس نشو بکن.گفتم من از خدامه ولی نه نمیشه.خودش با کس نشت روی کیرم.دیدم توجه نمیکنه.گفتم باشه چون تو میخوای بیا.همینجوری کیرمو تو کسش کردم و با دستام سینه های ماهشو میمالیدم.اونم که بیچاره میخواست جیغ بکشه از درد ولی میترسید و فقط اه و اوه میکرد.بالا و پایین میرفت روی کیرم.موهای بلند و مشکیش تکون میخورد.احساس کردم داره ابم میاد.گفتم خاله.برو کنار.گفت چرا.گفتم برو کنار.رفت کنار و ابم ریخت بیرون روی شکمم و کیرم کثیف شد.گفت خب شد گفتی ها.با دستمال کیرمو تمیز کردم و گفتم خاله جون من ارضا شدم.دستت درد نکنه که احساسمو درک کردی.من دیگه میرم بخوابم.داشتم بلند میشدم تا برم لباس بپوشم یهو دستمو گرفت و منو چرخوند و ازم لب گرفت.گفت من که ارضا نشدم.باید منو ارضا کنی بعد بری بخوابی.گفتم باشه فقط کستو میخورم چون دیگه نای ندارم.گفت باشه.رفتم سراغ کسش.یک کس قشنگ و بزرگ و تمیز و صورتی رنگ داشت.نوک زبونمو زدم به کسش.چند باری اینجوری کردم تا گفت جوون منم خوشم اوممد و کف زبونمو مالیدم به کسش.اونم خوشش اومد.همینجوری کسشو خوردم تا داشت ارضا میشد.با دست کسشو مالیدم تا ابش بلاخره اومد.گفتم خاله جونم اجازه هست برم؟گفت برو عزیزم شبت بخیر.امشب خیلی به من خوش گذشت.بوسیدمش و رفتم خوابیدم.از اون به بعد منو خالم خیلی به هم نزدیک بودیم و هر وقت تو مهمونیا همو میدیدیم میرفتیم یه جای خلوت و لب میگرفتیم.دیگه باهاش سکس نکردم تا اینکه ازدواج کرد و خوشبخت شد.ولی من تعجب کردم چجور شوهرش نفهمید پردشو زدم.بعد که ازش پرسیدم گفت پرده من ارتجاعیه و با یک یا دوبار سکس پاره نمیشه.محکم لبشو بوسیدم.وای که نمیدونین چقد دوسش دارم.بعد از اون دیگه فقط ازش لب میگرفتم و همو میبوسیدیم.
بازم تاکید میکنم داستانم داستان نیست و کاملا واقعیه
ممنون
ببخشید اگه طولش دادمو و وقتتون رو گرفتم
خدانگهدار

نوشته: محسن

سلام من امین 16 سالمه و از شمال هستم , داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم به 1 سال پیش برمیگرده. اول بگم من زیاد فکر این که با کسی سکس داشته باشم نیستم وعاشق دید زدنم !!! تفریحمم فیلم سوپرو دید زدن خوشگلای فامیله و مخصوصا خاله های خوشگلم....! توی این داستان بر خلاف کس و شعرایی که بعضیا تلاوت میکنن داستان چیزه دیگه ای واصلا سکس محارم توش وجود نداره چون خیلی جلوه ی خوبی نداره وخوشم نمیاد در واقع جلق و به این کار بیشتر ترجیح میدم...!
من 4تا خاله دارم که همشون چشماشون سبز وموهای بلوند و پوست سفید دارن,,, خلاصه خوشگلو تو دل برو!!! .......همشون باهام رابطه خوبی دارن و منم عاشق همشونم...ولی خاله بزرگم برام چیزه دیگه ایه !اسمش لیدا و حدود 43 سال سن با قدی 175و وزن حدود70 وسایز سینهاشم85 از همه مهم تر اون رون پا و کون گوندشه که منو جذب خودش میکنه بر خلاف سنش مثل دختر بچه هام تیپ میزنه...! ولی انسانی تند خو وعصبی واز اون دسته ادمایی که به ادم رو نمیده .! تو خاله هامم از همه بد خلق تره شاید به خاطر اینه که بچه دارنمی شه.. شوهرشم از اون بازاریهای خفنه که 7صبح میرفت سره کار تا 9 شب..
خالم خیلی منو دوست داره و منم به خاطر همین زیاد خونشون میرفتم باهامم خیلی راحته و هرجا با مادرم مینشست میگفته امین رفیقه تنهاییامه... همین باعث می شد تا من بهش یه حسایی پیدا کنم ...! برا دید زدن خالم و رفتن به خونشون همیشه لحظه شماری میکردم مخصوصا تابستونا!!!!...... خالم معمولا باهام راحت بودو لباسای راحت میپوشید اکثرا با تاپ و شلوارک میومد کنارم و منم وقتی کونشو میدیدم کیرم سریع سیخ میشد وحتی بعضی وقتا خودشم متوجه میشد و خودشو میزد به اون راه و مثلا ندیدم.........یه شلوار سفید بلند نازکم داشت که هر موقع میپوشید منو بیشتر حشری میکرد اخه شورتاش همیشه از زیرش معلوم میشد و منو وادار میکرد زمانی که خونه نبود برم سراغ شورتو و کرستاش .... شورتای متنوع ودر انواع رنگها تو کشوی لباس زیراش بود وقتی شورتاش و میدیدم سیخ میکردمو پیش خودم میگفتم که این شورتا چه حالی میکنن وقتی میچسبن به کس و کون خوشبوی خالم...از این شورت امریکایی که پشتش فقط یه بند نازک داره هم داشت که تو فیلما میبینیم... که همیشه بوی ادکلون میدادو منم ابمو رو اون خالی میکردم......با تمام این موضوعات بازم ازخالم حساب میبردم و فقط تو ذهنیاتم به یاد کون گند ش جلق میزدم ....

• داستان از اونجایی شروع میشه که پارسال خرداد موقع امتحانات خانوادم باید میرفتند مسافرت و منم تصمیم گرفتم که برم خونه خالم و یه چند روزی اونجا باشم تا خانوادم از مسافرت برگردن....خلاصه نزدیک تابستون بودومیدونستم اگه برم اونجا میتونم خاله عزیزمو دید بزنمو حداقل چیزشم دستیابی به شورتو و کرستای خوشبوی خالم بود......... اون روز مادرم زنگ زدو به خالم اطلاع داد که امین 2یا 3 روز مهمانتونه و خالمم که خیلی وقت بود منو ندیده بود خوشحال شدو گفت بیاد..........اون روز که خیلیم گرم و شرجی بود تصمیم گرفتم ظهر برم خونه خالم و زمانی که رسیدم ایفونو زدمو خالمم دروازه رو بازکردو رفتم بالا وقتی درو خونه رو خالم بازکرد چی میدیدم خالم با یه دامن کوتاه صورتی چین چینی تا بالای زانو با یه تاپه نازک سیاه که چاک سینهای سفیدش پیدا بودو فقط نوک سینهاشو نمیشد دید, تنش بود..... خالم منو فرما زد که برم تو خونه و میگفت چه عجب خونه خالت اومدی و گفتم موقع امتحانات خاله... تموم بشه چشم...... من که هنو تو شک اون کون گنده خالم که زیره دامنه واگه فقط چند سانت دامنش میرفت بالا میتونستم اون لا پای گوشتالوشو اون کونه سفیدشو ببینم بودم ...... هنوزم باورم نشده بودم که خالم اینطور جلوم لباس پوشیده یهو ! دیدم خالم میگه از شانس بدت کولر خونمون خراب شده و این چند روزو باید بدون کولر سر کنیم اول ناراحت شدم بعد کمی که فکر کردم دیدم این به نفع منه اخه خاله ام مجبور میشه لباسای بازوسکسی تری بپوشه و وراحت تر میشه هیکل زیبای خاله رو زیارتش کرد......
• بعد از کلی پذیرایی و زیر چشمی دید زدن البته خالمم خیلی حواسش جمع بود هم موقع نشستن هم موقع بلند شدن که جایی از زیر دامنش مشخص نشه...!منم زمانی که میدیدم خالم میخواد بلند بشه یا بشینه هی زیر چشی میرفتمو ولی هیچی نمیدیدم و فقط زمانی که خالم بلند میشد بره کاراشو برسه از پشت بالاوپایین کردن کونشو موقع راه رفتن میدیدم که مثل ژله میلرزید و حاضر بودم یه شبانه روز با اون کون کپل و سفیدش بشینه رو صورتمو منم سوراخ کون و کسشو براش لیس بزنم!!!!!........خلاصه دیدم شد غروب و منم چیزی از زیباییهای زیر دامن خالم ندیدم…. منم که حشرم زده بود بالاوچیزه خاصی ونتونسته بودم ببینم اعصابم خیلی خورد شده بود وداشتم فوتبال میدیدم به فکر اینکه زمان داره از دست میرو منم هچی ندیدم داشت دیوونم میکرد....بعد از چند دقیقه دیدم تو آشپزخونه صدای ظرف میادو دیدم خالم داره تو کابینتش ظرف و ظروفش رو جابه جا میکنه اروم رفتم دم درو طوری که خالم متوجه نشه تا شاید بشه دیدش زد دیدم یه لحظه سرشو برده تو کابینت و یه خورده از اون لاپاش معلوم بودولی قسمت اصلی یعنی کون گنده خالم وشورتش معلوم نیست خیلی کنجکاو بودم بدونم چه شورتی پاشه و چه رنگیه......!ولی نشد……برگشتم سر جام و نشستم!!!!…. تا اینکه غروب دیدم خالم چای اورد و رو زمین بساط عصرونه رو ردیف کرد ........من نشستم و شروع به خوردن کردم وتا اینکه خالمم امدونشست کاملا حرفه ایم نشست که جاییش معلوم نشه......طوریم چهار زانو نشسته بود که دامنشومحکم چپونده بود تو لاپاش که جایش معلوم نباشه....منم که حسابی زیر چشی لاپای خالمو میپاییدم تا شاید بشه اتفاقی دامنش بره کنارو مام اون لاپای سفیدوگوشتالوشو همراه با شورتی که کس تپل وخوشبوش زیرشه و ببینیم....که یه لحظه دیدم تلفن خونه به صدا در امد و خالمم ناخداگاه و بی هوا سریع اومد بلند شه که بره گوشیو بگیره یه لحظه دیدم پاهاشو وا کردو دامنش رفت کناروقشنگ جلوی چشمام زیر دامنش معلوم شد.... واایییی فقط یه لحظه سریع لاپای سفیدوگوشتالوش جلوم ظاهر شد با یه شورت مشکی (که میدونستم کدوم شورتشه.... جلوش تور توری و پشتش ساده قبلا ابمو روش ریخته بودم) رو از زیره دامنش زیارت کردم....همون لحظه سیخ کردمو.. ولی احساس کردم که خالم متوجه شد که دیدمش... ولی من خوشحال شده بودم از این که یه جایه حساسیو تونسته بودم دید بزنم.راضی شده بودم........بعد از این عصرونه خالم رفت تو اتاق خوابش ودر کمال ناباوری دامنشو عوض کرده یه شلوار بلندپوشید متوجه شدم چرا اینکارو کرد چون شوهر خالم نزدیک اومدنش بودو پایان دید زدن من.......
• خلاصه اعصابمون کلی ریخته بود به هم وهی میگفتم یعنی میشه دوباره اون دامنشو بپوشه ولی یه چی ته دلم میگفت همش که ناامید نباشم شب شدو موقع خوابیدن منم جامو گذاشتم رو بروی اتاق خواب خالم که تلویزیونم دقیقا رو به روم میشد ........ موقع خوابیدن شد و شوهرخاله که خوابید خالمم رفت تو اتاق شو در و هم تا نصفه بست منم که تو فکرحسرت کون سفید و گنده خالم بودم صحنه های امروز مدام رژه میرفت تو افکار خرابم تا اینکه خوابم برد از این به بعدش داستان جالب میشه.........صبح روز بعدی حوالی ساعت ۷ بود که شوهرخاله م رفتو منم خودمو الکی زده بودم به خواب دیدم بعد چند دقیقه خالم از جاش بلند شدو حوله شو رو گرفتو به سمت حمام میره منم که چشامو الکی بسته بودم و زیر چشمی میدیدم تا خالم متوجه نشه بیدارم........ خلاصه اینقدر صبر کردم تا صدا شور شور آب بیاد بعد برم ببینم چه خبره وقتی صدا آب شنیدم بعد چند دقیقه مثل برق رفتم دیدم در رختگن حمام نیمه بازو در حمامم بسته اروم در رختگن و باز کردم دیدم بله یه شورت مشکی با یه کرست مشکی رو سبد لباس نشسته هاست رفتم و اروم شورت خالم و گرفتمو بو کردم بوی کس خالمو میداد یه مقدار لیس زدمو به کیرم کشیدم و خواستم آبمو بریزم روش می ترسیدم خالم منو ببینه که یهو صدای آب قطع شدو سریع پریدم اومدم تو جام خوابیدم و رو سرمم پتو نازک مسافرتی انداختم تا خالم میاد نفهمه که بیدار بودم آخه بد جور نفس نفس میزدم که تو همین حینی که پتو روم بود دیدم یه سوراخ از زیر پتو به سمت اتاق خواب خالم درست شده و منم از این زیر دید خوبی نسبت به اتاق خواب دارم و از همه مهمتر نمیتونه منو ببینه که میدیدمش خلاصه خالم اومد و دعا میکردم که دراتاقشو نبنده که خوشبختانه نبست و اروم رفت بطوری که من بیدار نشم ........ خالم رفت سمت میز ارایشیش تا جلو اینه موهاشو کمی ردیف کنه وهنو حولشم رو تنش بودو پشت به من واستاده بود چند بارم پشتشو هی میدید که ببینه تو چه وضعیتی خوابیدم که خیالش تخت میشد که سرم زیر پتوه....... چن دقیقه بعد یهودیدم خالم میخواد حولشو در بیاره تمام تنم میلرزید وبه نفس نفس افتاده بودم..... به ارزوی دیرینه داشتم نزدیک میشدم.... خالم اصلا نمیدونس که یکی داره دیدش میزنه وگرنه میفهمید میکشتتم میخواست حولشو در بیاره و لباساشو بپوشه..... وایییییییییییییییییی در کشوی لباس زیرشو باز کرد تازه فهمیدم هیچی زیر حولش نیست!!!!!!!!! دیدم یه شورت و کرست قرمز خالی خالی سفید داشت و گرفت که ست هم بودن اصلا فکرشونمیکردم که زیرحولش لخت لخت باشه بعد متوجه شدم که لباس زیرشو میخواد همینجا بپوشه و یه لحظه تو کونم عروسی شد تو همین حین خالم اروم کمربند حولشو باز کردو حولش باز شد!!تمام تنم داشت سر میشد و میلرزیدم اخه خالم تا چن دقیقه دیگه جلوم لخت میشد ومنم تا حالا کونشو از رو شلوارک یا شلوار دیده بودم و برا اولین بار بود که میخواستم لخت ببینمش خیلیم هیجان داشتم..... تو همون حین دیدم اروم دست راستشو ازحوله در اورد نصف سمت راست بدنش اول افتاد بیرون وقتی قاچ کون گندش مشخص شد کیرم داشت از شق درد میترکید یه کون گنده .....که هیچی روش نبود! لخت لخت منم حشری شده بودم ...بعدش دیدم حولشو از تنش کلا در اورد !!!چی میدیدم یه کون درشت و یه هیکل نازوسفید که پشت بهم واساده بود و منم دستمو گذاشتم تو شرتم که جلق بزنم ..... خالم اول کرستشو گرفت تا بپوشه یه خورده نیم روخ شده بود ولی کامل سینه هاش مشخص نبودویه لحظه کوتاه تونستم نوک سینه های درشتو سفیدشو ببینم که نوک سینه هاشم رنگ صورتی کم رنگ یا همرنگ پوستش بهتره بگم وقتی کرستشو پوشید نوبت شورتش رسیدو منم دیگه داشت ابم میومد وقتی شورتشو وا کرد تا پاهشو بکونه تو شورتش کمی خم شدو پاهشو بلند کردو یه لحظه سوراخ کون و کس تپل و سفیدشم معلوم شدوایییییییییییی سوراخ کونش سفیدسفید یه لکه ام نداشت بعد اروم شرتشو کشید بالا کونش مثل ژله تکون میخورد تا بره زیر شورت... بعدش اروم خم شد تا حولشو از رو زمین بگیره دیدم کونه گندش قشنگ وا شده وچاک کسشم میشد از زیر شورتش تشخیص داد ولی حیف که دیگه شورت پاش بود ولی بازم حال داده بودو.. منم این دفعه بر خلاف معمول ابم خود به خود اومد و بعدشم خالمم شلوارکو لباساشو پوشیدو منم از اینکه بدون دردسر تونسته بودم دیدش بزنم خیلی خوشحال بودم......بعد از این ماجرا ..دیگه به این صورت نتونستم این خالمو دید بزنم....اگه نظرات خوب باشه ماجرای دید زدنه یه خاله دیگمم مینویسم.......
امیدوارم خوشتون امده باشه

نوشته: Amin xxl

سال اول راهنمایی بودم که توسط دوستام به انحراف جنسی کشیده شدم.اون موقع ها فقط جلق میزدم و اصلاً نمیدونستم که گناهه و به من ضرر میرسونه.من وقتی سال سوم راهنمایی می خوندم فهمیدم که چی کار کردم!!!من خیلی ناراحت بودم و از خدا شکایت میکردم و تصمیم گرفتم که اینکارو اینکارو ترک کنم.یا علی گفتم و شروع کردم تو اینترنت search کردن که چجوری ترک کنم؟بعد دیدم که کارم تمومه و دیگه راه بازگشت خیلی سخته!من نا امید نشدم و شروع کردم به کم کردن استمنائم (از روزی 1.25بار رسوندم به 3 روز یک بار)همون سال با اینکه اصلاً به آزمون تیزهوشان فکر نمیکردم از 60 نفر 30ام شدم (به اصراره مامانم در آزمون ثبت نام کردم.)وتا اینکه دوباره شروع کردم هفته ای 2-3 بار جلق میزدم.تا اینکه ماه رمضون شروع شد و منم همشو روضه گرفتم.(تو کل ماه رمضون فقط 3 بار جلق زدم.)خلاصه من به خدا قول دادم که کمتر جلق بزنم.به جای نگاه کردن به فیلم پورنو داستانهای سکسی می خوندم؛همون موقع بود که نظرم به خالم افتاد(8 سال از من بزرگتر بود.) ولی واقعاً خیلی ... بود!درست مثل همون چیزایی که در داستانهای خیالی میگید ولی خیلی لاغرتر.

اون یه زن بود(یه سال بود که طلاق گرفته بود.) و این منو بیشتر تحریک میکرد. اون با من خیلی صمیمی بود طوری که فقط رابطه جنسی نداشتیم. من هم بهش عشق (از نوع محبت آمیز و هوسی) میورزیدم.چند بار تو خیابون بخاطرش درگیر شده بودم!آخه با هم شبهای رمضون به پارک میرفتیم.ولی احساس میکردم اون هیچ حسی به من نداره دوسم داشت ولی مثل داداشش!وقتی میومد خونمون یا من میرفتم خونشون(پیش مامان بزرگم زندگی میکرد) پیش من یه تاپ و یه شلوار تنگ کوتاه میپوشید به ندرت هم شلوارک.وقتی میرفتیم تو اتاقم یا اتاقش انقدر سر وصدا میکردیم که بهمون میگفتم در رو ببندیم.چند بار ماساژش داده بودم و وقتی این کارو میکردم صدای آخخخخخخخخخ واوخخخخخخخخ میداد و من حشری میشدم.من یه 10 روز باهاش تو خونه تنها بودم چون همه رفته بودند مسافرت و اونم امتحانات دانشگاشو میداد.(چون همه میدونستند که من اونو زیاد دوست دارم و این سفر فقط به خاطر نظر مامانبزرگم بود که برن مشهد.)من شب اول که اونجا بودم طبق معمول همون جوری لباس پوشیده بود.شبها موقع خواب دو تایی روی تخته مامان بزرگم و بابابزرگم میخوابیدیم. من به سرم زده بود که حسّ خودم رو نسبت بهش بگم ولی اصلاً نمی شد.مثل داستانها هم نبود که تو خواب انگولکش کونم و از این کوسشعرها... . من بعد از 5-6 روز حالت جنون بهم داده بود چون همش پیشش بودم و باهاش میخوابیدم ولی یه قطره اب هم از من بیرون نیومده بود. من تو لپتابش در قسمته recent Item چیزایی پیدا کرده بودم ولی همشو پاک کرده بود. تااینمکه یه شب ساعت 10-11 نشستیم جلو ماهواره فیلم ببینیم (نمیدونم کدوم شبکه بود؛آخه ما ماهواره نداریم!)که یه فیلم صحنه دار بود من قبلاً اون فیلم رو دیده بودم؛ولی به روی خودم نیاوردم.

وقتی داشتیم میدیدیم اون رو کاناپه دراز کشیده بود و منم دید میزدمش،که یهو فیلم به جای سکسی رسید دیدم قرمز شد و ازم خواست تا کنترل رو بهش بدم.منم کنترل رو نمیدونستم که کجاس و همینطور ادامه میدادم و پیداش کردم و دادم به خالم.زد به یک کاناله دیگه.پرسیدم اون چی بود چرا اینجوری بود؟یه نگاه بهم کرد و گفت وقتی بزرگ شی میفهمی.(من 16 ساله بودم.)شب رفتیم خوابیدیم و صبح روز بعد هم من مثل همیشه زودتر بیدار شدم و صبحونه رو حاضر کردم.با هم خوردیم و رفت حموم.من داشتم از کنجکاوی میمردم . منتظر بودم که به من بگه کاری براش بکنم(شامپو بدم،لیف بکشمو...)ولی نشد اون وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و در رو بست منم رفتم تا از کلید در دیدش بزنم ولی حیف کم دیده میشد. من شب آخر رفتم پیشش و خودم رو به طور نزدیکی بهش نزدیک کردم و قضیه لپتابش رو یه جوری که شک نکنه بهش گفتم و تعجب کرد بعد هم من رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رو کاناپه دراز کشیده بود و فیلم میدید.(البته طوری که من ساق پاهایه مثل برف و نازش تو دست و روی رونم بود.)فیلمو که نگاه میکردم پسره چند بار از دختره لب می گرفت ولی سکسی در کارنبود. از جام بلند شدم و از خالم خواستم که از لپش یه بوس کنم(اون منو یه پسر چشم و گوش بسته میدونست).برا همین قبول کرد منم از جایی که نزدیک لبش بود یه بوس گرفتم. اون بعد از فیلم هول ساعت 12 ازخواست تا ماساژش بدم(بخاطر درس خوندن ،زیاد می نشست) منم گفتم که بریم رو تخت واسه همین رفتیم مسواک زدیم و رفتیم برا ماساژ من گفتم که یکم ماساژه سکسی بدم و بعد تو آخرین روز بکنمش.(جوِ داستانهای سکسی منو گرفته بود)من بعد از ماساژه بالا تنش ازش پرسیدم که پاهاشم ماساژ بدم اون خجالت کشید و رفت زیر پتو منم اجازه گرفتم تا دوباره بوسش کنم که گفت جو فیلم نگیرتت!(با حالت خنده)منم چون زیاد داستان خونده بودم فکر کردم حشری شده چون حدود یک سال بود که سکس نداشته!واسه همین هم لبش رو به صورت کاملن حرفه ای بوسیدم(همیشه ملایم آرایشی رو صورتش بود).اون بعد از بوس ناراحت شد و بهم گفت که این کارا در حد و اندازه ما نیست.

من کسشعر گفتم بهش، و خودم در حالت دراز کشون بهش مالیدم؛لا مصب فهمیده بود چی میخوام بکنم باهاش،به همین جهت بلند شد ونشست وچپ چپ نگام کرد!منم گفتم که ما هر دومون به این کار نیاز داریم و از این حرفها... . بعد دیدم یه چک خوابوند زیر گوشم( که بابام هم بهم اینجوری نزده بود)و محکم پاشد و رفت تو اتاقش.منم که تازه میفمیدم چه خبره گرفتم و خوابیدم!اون سکس دوست داشت ولی نه با من!من کل شب رو فکر کردم .صبح قرار بود مامانم اینا برسن خونه!من صبح زود با اعصاب داغون زدم بیرون و رفتم خونه خودموووون. خدا خدا میکردم که بهشون نگه.ما حدود یه 6 ماهی همدیگرو ندیدیم(من خجالت میکشیدم ببینمش).بعد تویه یه مهمونی بزرگ همدیگرو دیدیم. اون دستم رو گرفت و منو برد تویه یه اتاق.بهم گفت:((من همه چی رو از یاد بردم و این کارتو میزارم رو حسابه جو گیر شدنت به خاطر اون فیلم.))بعد لوپم رو بوسید و رفت بیرون.

من تازه فهمیدم که چقدر کوس خول بودم که فکر میکردم اون میاد و با کسی که از بچگی بزرگش کرده سکس میکنه!!؟!! واقعاًخوندن داستان هاتون منو دیوونه میکنه چون فقط اون شب یادمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تورو خدا انقدر کوس شعر ننویسید

نوشته: bab

سلام من سامی هستم.20 ساله از تهران .این خواطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 4 سال پیش وقتی که من 16 سالم بود.من سه تا خاله دارم هر سه شونم خیلی خوشکلن اما یکیشون که خیلی خوشکله 28 سالش بود.خدایشم خیلی خیلی خوشکل بود اما من هرگز فکر سکس با هاشو نمیکردم .خودم از فیلما وعکسایی که میدیدم بیشتر اوقات جق میزدم اما هیچوقت تجربه ی سکس نداشتم .اینم بگم کیر من نسبت به سنم خیلی گنده بود .بریم سر داستان.یه روز داشتم از باشگاه میومد نزدیک خونه که شدم مامانمو با دوتای دیگه از خاله هام دیدم داشتن میرفتن خردید . گفتم :مامان خاله لیلا کو ؟ گفت : سرش در میکرد گفت میمونم خونه گفتم باشه خلاصه رفتم تو خونه ی دیدم همجا سوتو کوره وقتی رفتم اتاقم خالمو دیدم خوابیده بود.منم گفتم که خوابه همونجا همه لباسمو در اوردم یعنی لخته لخت شدم ازپیرهنم گرفته حتی شورتمم در اومردم خالمم رو تخت خوابیده بود .یه شلوارک پوشیدم با یه زیر پیرهنی شورتم پام نکردم.خلاصه کارمم تموم شد رفتم بیرون تا میخواستم در اتاقو ببندم خالم صدام زد یه سرخ شدم گفتم نکنه منو لختی دیده باشه گفتم:بله خاله جون .گفت:سامی جون ابگرمکنتون کار میکنه گفتم اره چطور گفت : میخواستم برم حموم گفتم برو الان روشنش میکنم .رفتم روشنش کردم خالم رفت حموم.خودمم نشستم پای تلویزیون خلاصه خیلی نگذشت خالم از تو حموم صدام زده گفت : سامی میشه بیای کارت دارم منم رفتم گفتم : بله گفت میشه پشتمو بشوری برام دستم نمیرسه . گفتم : من گفت اره مگه چه عیبی داره خواره زادمی دیگه غریبه که نیستی .خلاصه بعد کمی منگو منگ کردن قبول کردم .رفتم تو حموم وایییییییییییییییییییی پشتش به من بود یه بدن سفید خیلی ناز بای یه کون نسبتا بزرگ که بند شورتش از بینش رد شده بود.وقتی داشتم پشتشو میشستم کیرم سیخ شده بود داشت میترکیدبعد اینکه کمی شستمش گفتم تموم شد.یهو بلند شد روبه من شد واییییی بچه ها اگه سینهاشو میدی داشتم دیونه میشدم خیلی سفید با نک قهوای رنگ .بعد گفت سامی جون دستت درد نکنه منم گفتم:قابلی نداشت خاله جون . میخواستم برم بیرون یهو گفت وای سامی این چیه دیگه .منم در حالی که داشتم شورتشو و سینه هاشو دید میزدم گفتم : چیه خاله . گفت : خودتو نگاه .وقتی پایینو نگاه کردم دیدم کیرم سیخ شده شلوارکمو داده بالا داشتم از خجالت اب میشدم گفت : با دید من اینطوری شده گفتم : نه بابا بعضی وقتا میشه دیگه .گفت : چرا میدونم برای من سیخش کردی گفتم هالا .بعد اون گفت : هالا در بیار ببینمش گفتم چیو در بیارم گفت کیرتو منم گفتم نه بابا رو نمیشه گفت: خاتم نترس نمیخورمش برات منم گفتم اخه زشته گفت : چیو زشته لخته لخت دیدمت دیگه چیو زشته . گفتم کجا ؟ گفت : همین الان که تو اتاقت داشتی خودتو عوض میکردی گفتم مگه نخوابیده بودی . گفت : نه بابا از سرو صدای تو مگه میشه خوابید . خلاصه انقد بهم اصرار کرد که منم قبول کردم .زیب شلوارکمو باز کردم درش اوردم گفت : واییی این چیه چقد گندس ؟ اصلا به سنت نمیخوره .خیلی میمالیش انقد گنده شده اره ؟ گفتم : ای کمو بیش.دیگه حشری شده بودم گفتم خاله میشه یه خواهشی ازت بکنم گفت : بگو ؟ گفتم اگه میشه یه کم با هم باشیم من تا حالا تجربه نداشتم اگه تو میتونی یادم بده شاید یه وقتی پیش اومد لازم شه ...
یخورده نگام کرد بعد گفت باشه . منم انقد خوشحال بودم که نگو اومد سمتم تیشرتو در اورد لبشو چسپوند به لبم لب زیادی ازم گرفت بعد شروع کرد به خوردن سینهامو شکمم رسید به شلوارم یه شلوارمو داد پایین از جای موهام تا خود کیرم یه نیم ساعتی ساک زد بعد گفت : حالا نوبته توه . منم گفتم چیکار کنم .گفت : همون کاره منو بکن منم سینهاشو گرفتم تو دستم مثل فیلمایی که دیده بودم خیلی خوب مالششون دادم یه گفتم بهش میشه بخوابی رو زمین .؟ گفت : چیکار میخوای بکنی گفتم تو بخواب .خوابید بعد منم رفتم از نوک پاش شروع کردم به لیس زرد ساق پاش همجاشو خوب لیس زدم تا رسیدم به کسش وای یه کس خیلی سفید حتی یه دونه موم نداشت ..
انقد چوچولاشو گاز گرفتم دم و با هاشون بازی کردم که دیگه داشت ارضا میشد .یهو گفت بسه . گفتم : چیکار کنم گفت بیا نزدیکتر .رفتم دو پاشو گذاشت رو شونه هام بعد کیرمو گرفت تو دستش یواش کرد تو کونش کونش انقد تنگ بود داشت کیرم له میشد گفت حالا تلمبه بزن بعد انقد تلمبه زدمو با کسشو سینه هاشو لبش بازیکردم تا رضا شد خیلی حشری شده بو د گفتم خاله داره ابم میاد . گفت پس کیرتو در بیار ؟ منم درش اوردم برد سراغ کسش گفتم : داری چیکار میکنی ؟ تو که پرده داری گفت:پرده ای که برای خواهر زداه ی به این با حالی نباشه واسه چی میخوام تازشم میتونم برم بازم پرده درست کنم .منم دیگه باورم شد خیلی اروم کیرمو گذاشت تو کسش انقد دادو فریاد زد که نگو منم باز شروع کردم به تلمبه زدن یه همجای کیرمو پاهای اون پرشد از خون دیگه پردش پاره شده بود ماهم که حشری اصلا گوش ندادیم.خلاصه خیلی با هم حال کردیم منم ابمو خالی کردم تو کسش دیگه حالی برای هردمون باقی نمونده بود من افتادو روش یه نیم ساعتی همدیگرو بغل کرده بودیمو داشتیم در مورد کارمون حرف میزدیم یهو گفت پاشو یه دوشی بگیرمو بریم بیرون الانه که مامان اینات برسن .دوشو گرفتیمو رفتیم بیرون خیلی خوش حال بودم خالم اومد بیرون بهم گفت : سامی خالت چطور بود با هاش حال کردی ؟ منم رفتم پیشش با سرعت یه بو بزرگی از لباش گرفتمو گفتم خاله برای همه چی ممنون .بعد اون روزم هروقت تو خونه تنها میبود بهم زنگ میزد میرفتم پیشش با هم حال میکردیم .

نوشته: سامی

سلام. من مانی هستم و 25 سالمه. اهل سکس با هر دختری نيستم، و فقط با دوست دخترم که 5 ساله با هميم سکس دارم. اما اين خاطره اي که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط ميشه به سکس با خالم، که شرايط باعثش شد.
من يه خاله دارم که 31 سالشه، تو 19 سالگی ازدواج کرد و يه دختر هم داره اما شوهرش تو زرد از آب درومد و بعد از چند سال طلاق گرفتو دخترشم برد. بعد از اون خالم با مامان جون و بابا جونم زندگی می کرد، تا اينکه امسال اونا رفتن مکه و واسه اينکه خالم تنها نباشه من شبا می رفتم پيشش.
همه چيز خوب بود تا اينکه با دوست دخترم دعوام شد و چند روزی قهر بوديم، من خيلی عصبی بودم، وقتيم که عصبيم حشرم بدجوری ميزنه بالا. شب رفتم خونه بعد از شام خالم گفت يه فيلم بذار ببينيم. منم شيطنتم گل کرد يه فيلم سينمايی فرانسوی داشتم که توش سکس کامل نشون ميداد، اگه خواستيد اسمشو براتون می ذارم، اونو گذاشتم.
اينم بگم که کار هر شبمون بود که يه فيلم با هم ميديديم. خلاصه چراغارو خاموش کردم و خوابيديم جلو تلویزيون. بعد از نيم ساعت فيلم رسيد به اون قسمت سکس زن و مرده. من بدجوری داغ شده بودم، اما اصلاً تو ذهنم نبود با خالم کاری بکنم.
تا اين که حس کردم خالم هم آمپر چسبونده، چشماش برق می زد و داشت با شهوت فيلم و ميديد. بعد حس کردم از زير ملافه داره کسشو ميماله، اين صحنه بدجوری حشريم کرد. بعد از چند دقيقه دستمو گذشتم رو بازوی خالم، ديدم واکنشی نشون نداد.
آروم شروع کردم به نوازش کردنش، هيچی نمی گفت ولی حرارت بدنش رو حس می کردم. کم کم دستمو بردم سمت گردنش، که يه دفعه سرشو گذاشت تو سينه ام و گفت مانی حالم خوب نيست، من خيلی تنهام، منم بغلش کردم و شروع کردم با موهاش بازی کردن.
قلبش تند تند ميزد و نفس داغش ميخورد به سينه ام، آروم با گوشش بازی کردم و دست کشيدم به گردنش، سرشو بالا آورد، منم از فرصت استفاده کردم و لبمو گذشتم رو لباش. لباشو آروم می بوسيدم، اونم داشت لذت می برد، خودشم شروع کرد لبای منو خوردن. بعد گردن و گوششو ليسيدم، ديگه حسابی شل شده بود، دستمو بردم تو بلوزش و سينه هاشو آروم ماساژ دادم، تی شرتمو در اورد و دست می کشيد به موهای سينه ام و نفس نفس ميزد، بلوزشو در اوردمو خم شدم رو سينه اش، از رو سوتين اروم ماليدمش و شکمش و می ليسيدم، اونم آه و اوه می کرد، بعد سوتينشو در اوردم، جونم چقد داغ بود سينه هاش، صورتم و چسبوندم وسط سينه هاش و با زبونم ميکشيدم رو نوکش و آروم گاز می گرفتم.
چشماش خمار شده بود و هی می گفت کيرتو ميخوام، و آه و اوه می کرد. دستشو بردم تو شرتم و سينه هاش و با ولع می خوردم، اونم کيرم و ميماليد و ميگفت جونم چه کيری داری، ميخوام کسمو بکنی، بعد افتاد رو تنم و شرت و شلوارم و در اورد، شروع کرد ساک زدن، کيرم داشت آتيش می گرفت، موهاش و از صورتش می زدم کنار، کيرم و تا ته می کرد تو دهنش و تخمامو می ماليد، داشت آبم ميامد که بلندش کردم، خوابوندمش رو کمر، افتادم لای پاهاشو دامن و شرتش و در اوردم، کسش خيس خيس بود، پاهاشو دادم بالا و زبونم و از لای کونش ميکشيدم تا رو کسش، جيغ ميزد و ناله ميکرد، چوچولش و ميمکيدم و زبونم و ميزدم به سوراخش، و انگشتم و اروم ميماليدم تو کسش.
ديگه داشت ديوونه می شد، ميگفت کيرتو ميخوام ميخوام کسمو بکنی، همونجوری که خوابيده بود، کيرم و گذاشتم دم سوراخش و اروم هل دادم تو، چشماش خمار شد، شروع کردم به تلمبه زدن. ناله می کرد معلوم بود خيلی براش لذت داره، داشت آبم مياومد، گفت اگه ايستاده بکنی، منم ارضا ميشم، کيرم و کشيدم بيرون و دست انداختم دور کمرش بردمش کنار ديوار، يه پاشو گرفتم بالا، آروم کيرم و هل دادم تو، باز تلمبه زدم، زياد طول نکشيد که سست شد و يه اهی کشيد و خودش و انداخت تو بغلم منم آخرين زورم و زدم و آبم اومد که ريختم رو شکمش و بعد زود با دستمال پاکش کردم.
ديگه از خستگی حال نداشتيم، بغلش کردم و پيشش دراز کشيدم و نوازشش کردم، ازم تشکر کرد و گفت خيلی نياز داشته و خواست بازم با هم سکس کنيم، اما اون ديگه آخرين باری بود که با خالم سکس کردم.

نوشته: مانی

سلام اسم مستعاره من لاو 25 ساله از اصفهان این داستان ماله6ساله پیشه اون موقع خالم رفت یه ماشین خرید وچون تازه گواهینامه گرفته بود به من گفت بیا رانندگی یادم بده منم قبول کردم اقا ما میرفتیم بیرون اون رانندگی میکرد یه روز که ظهر امدیم خونه هرکاری میکرد که شیشه اونطرف ماشین را بکشه بالا نمیومد منو صدا زد رفتم اونجا و ناخدا گاه همینطور که خالم خم شده بود منمخم شدم روش وکمکش کردم شیشه امد بالا من اونموقع که اینطوری شد یه حسی بهم داد.اقا امد خونه وناهار را خوردو رفت پا کامپیوتر شروع به بازی کردمن چشم به رونایه بزرگش که میفتاد و یاد ظهر میفتادم کیرم راست میشد.توهمین حین هوس کردم به هر نحوی شده خالم را بمالمش.منم دستم را گذاشتم رو دسته صندلی و بغلش رو زمین نشستم یه10دقیقه که گذشت دستم را یواش یواش اوردم رو رونش دیدم کاری نکرد بعد به بهانه اینکه میخوام تو بازی کمکش کنم و ورقهایی که اشتباه رفته من واسش کنترل زد بزنم وبرگردونم.پس واسه اینکار باید کشو میز را میکشید بیرون2و3بار که زدم دستم را اروم انداختم بین پاهاش ونه کشو جلو بود بقولی خجالت نمیکشیدیم خلاصه اون بازی میکرد منم با دستم داشتم رونش و کسش را میمالیدم بعد یدفه به خود امدم دیدم به به پاشو اورده بالا و منم دستم دیگه زیره کونش داره حرکت میکنه تو همین حال توفکر این بودم که دستم را به سینه اش برسونم که بزرگترین کیر را خوردم دیدم اون یه خالم امد خونه و تا امد صدا زد و از صداش من مجبور شدم دست بکشم و پاشم.بعد دباره تا شب یه 2بار رفتیم بیرون و بخاطر ترافیک خسته امدیم خونه وشام را خوردیم و زود خوابمون برد تو همین حال که داشتم میخوابیدم گفتم ای کاش نیمه شب بیدار بشم برم سروقتش از شانس ساعت 2بود بیدار شدم چون نزدیک هم خوابیده بودیم رفتم سراغش وپشتش به من بود منم اول کونش را مالیدم حسابی بعد کیرم را بهش چسباندم توهمین حال یه مدت زمانی را داشتم تلمبه میزدم که دیدم یدفعه برگشت ترسیدم خودمو یواش یواش کشیدم عقب یخورده که عقب بودم بعد 2باره دستمو بردم طرفه کسش و چون روناش رو هم بود دستم بکسش نمیرسید یهخورده که رونارا مالیدم پیشه خودم گفتم بزار ببینم میشه به زور متوسل شد که دیدم جواب داد به زور که دستو دادم جلو اونم روناشو از هم باز کرد ومنم از خدا خواسته دستو رسوندم به کس و مالیدم ترسمم بخاطر اینکارش دیگه ریخته بود وخیالم راحت بود که اون هم خودش دوست داره وهم بیداره پس منم رفتم چسبیدم بهش و سینه اش که85تا95 بود را مالیدم ببین چقدر سفید بود که تو اون تاریکی برق میزد یخورده که واسش خوردم دیدم سرمو داد عقب واون سینه را داد گفت بخور تو همین حال دست تو کسش بود و میمالیدمش امدم شلوارشو در بیارم که نزاشت وگفت مابقیش واسه فردا شب دم اذانه و حالا خاله پامیشه واسه نماز منم بوسش کردم و اون یه لب گرفت و خوابیدیم صبح که ساعت11از خواب پاشد دید غیر من کسی تو سالن نیست اخه خونه بابا بزرگم3طبقه است و طبقه1و3 دست خودشونه و2اجاره است.خالم کار بود بابا ومامان بزرگم هم طبقه سوم بودند خالم امد جلو وپرسید کجاند گفتم بالاند گفت پس من میرم حمام رفت تو حمام و بعد 10دقیقه صدام زد گفت بیا پشته منو کیسه بکش رفتم تو دیدم یه هلو پوست کنده جلوم نشسته کیسه را گرفتم وکشیدم بهش تو همین حین دستمالیشم میکردم سینه کس لپاش لبش و اون هی میگفت نکن یوقت یکی میاد توو میبینه در هم باز بو که کسی شک نکنه اقا گفت همه را صاف کردم واسه امشب و منو انداخت بیرون منم رفتم خونمون یه دوش گرفتم و صاف کردم و امدم دباره اونجا.....اقا شب شدو رفتیم بخوابیم که خالم گفت تو برو بالا رفتم بالا و دیدم دمش گرم جا انداخته واسه دوتایمون 2باره برگشتم پایین و دیدم خندید اقا اسپری بی حسی که از دوستم قرض گرفته بودم را زدم ورفتم طبقه2دوباره و یه دیده کامل زدم که کسی نباشه و در را قفل کردم رفتم پایین وبه بهانه اینکه ما هم میخوایم پایین بخوابیم خودمونو2تایی زدیم به خواب و خالم خوابید بعد پاشدیم رفتیم بالا ومن خالمو بغل کردم که ببرم بالا شما فکرشو بکنید یه دختره28ساله قد190سانیمتری وزن70کیلویی چقدر سخته واسه یه پسر 19ساله معمولی.خلاصه رفتیم بالا وشروع کردم به خوردن لباش تو که رفتیم وقتی انداختمش رو زمین تاپشو گرفتم پاره کردم و رفتم سراغه سوتین مشکی شما تجسم کن بدن مثل برف تاپ و سوتین مشکی رو این بدن چطور خودنمایی میکرد حسابی یه10دقیقه سینه هاشو خوردم که دیگه داشت اشکش در میومد گفتم چته گفت هیچی تو حالتو بکن یدفعه دیدم سینه هاش قرمز شده و داره ازش خون میاد بغلش کردم و ازش معذرت خواهی کردم و اونم بغلم کرد گفت طوری نیست2باره شروع که کردم ایندفعه رفتم سراغه شلوارکش که موقع شام نشسته بود جلوم و تا خالم هواسش نبود هی کسشو میمالید و به من چشمک میزد منم تا میدیدم داره اینطوری میکنه تا میدیدم خالم هواسش نیست با پام از زیره میز به کسش میزدم.خلاصه که شلوارکشو کشیدم پایین ودیدم یه شورت مشکی پوشیده که یدفعه بهش گفتم کسی مرده گه نه چطور گفتم سیاه پوش شدی کلی خندید و گفت واسه شما ست کردم خوشت نیومد که گفتم چرا همینطوری واسه خنده گفتم شرتو در اوردم و بوش کردم انداختم اونطرف و شروع به کس لیسی کردم کسه داغ وصورتی رنگ خیلی ناز بود حالا بعد 6سال که یادش می افتام کیرم سیخه سیخه بعد 10تا15دقیقه که خوردم اون شروع کرد به در اوردن لباسایه من از نوک شست پا لیس زد تا وسط پیشونیم امدم دیگه حمله به سوراخ عقب کنم که گفت نهههههههههههههههههه گفتم چرا چی شد؟گفت هیچی گفتم پس چرا که گفت درد داره گفتم از کجا میدونی که گفت بعد تعریف میکنم که وقتی تعریف کرد فهمیدم تو سن23سالگی یه دوست پسر داشته که از عقب میخواسته بکنه که زده کونو پاره کرده طرف ناشی بوده100%100چون بعدشم زده پرده را پاره کرده که بقوله خالم بدترین خاطره سکسی خالمه .خلاصه که نزاشت از عقب و منو به جلو راهنمایی کرد وبه کیرم فرمان داد تا رفت تو کسش خیلی داغ بود تنگم بود میگفت اینطوری که شد جراعت نکردم به کسی اعتماد کنم که نمیدونم چی شد به تو اعتماد کردم بعد10تا15دقیقه که کسشو کردم رفتم سراغه کونش که با کلی خواهش و تمنا قبول کرد واز عقب هم یه10تا15دقیقه کردمش که کونش نرم داغ تنگ خیلی حال داد دیگه داشت ابم میومد که گفتم کجا بریزم گفت بریز تو کسم گفتم اخه گفت قرص میخورم که حامله نشم و وقتی ریختم توش یه جیغه خفیفی کشید بعد کناره هم یخورده خوابیدیم وپاشد رفت تو دستشویی و خودشو شست وامد کنارم تا صبح خوابید.تا پارسال هم باهم سکس داشتیم دیگه از پارسال تا حالا نداریم چون با یه پسره که انگلیسی بود باباش ایرانی بود مامانش انگلیسی بود دوست شد بعد هم ازدواج کردند رفت اونجا بهش گفتم پس جلو گفت یه روز که مست بود وسکس کردیم صبح که بیدار شدیم انداختم گردنش و قبول کرد.امیدوارم خوشتون بیادpm یادتون نره.بای بوس سری بعد از دختر خالم میگم

نوشته: love

سلام
من اشکانم موضوع درباره ی من و خالمه من یه پسر خوش تیپ 17 سالم
و خالم مهشید یه دخمل 27 ساله که دو ساله از شوهرش به خاطر شغل بد که شوهرش داره و اخلاق ترشیده طلاق گرفته
.........................................................................................................................................................................................................
نمیدونم از کجا شروع کنم تا جالب شه.من خالم رو خیلی دوست داشتم اگه راستش رو بخواین همین طور دوست داشتم بکنمش چون خیلی اندام باحالی داشت و مو هایی لخت سیاه که همیشه مش زیتونی می ذاشت و صورتی فوق العاده زیبا که خیلی وقت ها تو فکرش بودم اما هیچ وقت جرات نکردم بهش بگم .
من وخالم خیلی باهم صمیمی بودیم و گاهی اوقات با زن داداش و داداشم می رفتیم بیرون گردش این بار رفتیم کنار یه کوه یا تپه خالم بهم گفت اشکان می یای بریم بالای کوه گفتم باشه خاله بالای کوه که رسیدیم من از خستگی روی یه سنگ کمی نشستم خالم اومد کنارم نشست واز وضع درسام پرسید من گفتم خوبه تو مدرسه واسه خودمون حال می کنیم .با خنده گفت: چی؟؛ گفتم : معلم هارو سر کار می زاریم گفت اهان؛ بهش گفتم خاله جون فکرت خیلی خرابه ها خندید و گفت تو درست حرف نمی زنی حالا پاشو بریم نگران می شن رفتیم پاین وقتی رسیدیم دیدم داداشم و زن داداشم واسه خودشون می ترکونن اصلا هواسشون به مانیست و با صدای پلیر ماشین کنار رود نشستن دارن عاشقی می کنن. از اونجا بعد چند تا عکس انداختن رفتیم وقتی نزدیک بازار شدیم خالم گفت اقا رضا ما واسه سفره هفت سین ماهی نداریم اگه می شه دو تا ماهی بخریم داداشم گفت اگه بشه با اشکان برین خودتون بخرین. من یه کار واجب دارم. خالم گفت اشکان می یای؟ گفتم باشه بریم. رفتیم بعد ماهی خریدن گفتم با تاکسی بریم یا اتوبوس گفت اشکان بیا یه کم بگردیم من یکم وسایل نیاز دارم گفتم باشه منم یه تیشرت می خرم گفت باشه بخر رفتیم جلو یه لباس زیر فروشی زنانه بود گفت اشکان یه دقیقه اینجا وایستا من می یام یکمی وایستاد بعد گفت تو هم بیا اشکالی نداره رفتیم تو دو دست شرت کرست باحال برداشت بعد رفتیم من هم یه تیشرت اندامی برداشتم. رفتیم تو خونه که رسیدیم مامان وبابام گفتن چقر دیر کردین خالم گفت واسه اشکان یه تیشرت می خردیم یه کم طول کشید ببخشید بعد شام رفتیم همگی خوابیدیم صبح مادرم اینا واسه مراسم عزادازی یکی از فامیلا رفته بودن گیلان و چون من بچه مدرسه ای بودم نبرده بودن قرار بود تا سومش تو اونجا بمونن روز اولی که رفته بودن جمعه بود از خواب که بلند شدم پا شدم مادرم رو صدا کردم خالم اومد و گفت اونا واسه فوت یکی از فامیل های مادرت رفتن گیلان به خالم گفتم خاله صبحونه چیزی داریم گفت بیا سفره پهن تو اشپز خونه این اولین باری بود که صبحانه درست کرده بود یه حالی داد که نگو بعد صبحانه کفتم خاله من میرم فوتبال کاری نداری گفت نه رفتم بیرون بچه ها یکیش تو گوشیش فیلم سکسی(سوپر) اورده بود نگاه کردیم بعد خالم یه هویی صدام کرد سر کوچه بودیم به بچه ها گفتم چی کار کنیم کیرم راست شد گفت یه کاری کن نبینه من سعی کردم تو شلوار قایمش کنم ولی نشد رفتم تو قرص سرما خوردگی می خواست یه نگاه به هم کرد بعد خندید. قرمز قرمز شده بودم رفتم قرص ها رو خریدم اومدم داداشیم اینیا اومده بودن می گفتن بیاین بریم خونه ما خالم گفت من پس فرد ا می رم کلاس داداشم گفت فردا بر می گردین حالا رفتیم خونه اونا فردا صبح داداشم من رو رسوند مدرسه وقتی بر گشتیم داداشم من گذاشت دم در خونه گفت من نمیتونم بیام تو تو برو من کار دارم رفتم تو اوف خالم یه لباس تنگ با حال قرمز پشیده بود باور کنید کیرم داشت راست می شد که به بهانه ی دستشویی رفتن رفتم دستشویی ووبعد یکمی که اروم شدم اومدم بیرون گفتم خاله تیپ زدی چه خبره با کی قرار داری اومد یه اسم عجیب غریبی داد گفت می شه این کرم رو واسم بخری گفتم اخه خاله خستم بمونه واسه بد خالم بوسم کرد و گفت خواهش می کنم اشکان، گفتم باشه ما رو بفرست دنبال نخود سیاه تو ری خر شدم که نفهمیدم چطور رفتم داروخونه یه کرم ابی بود بردم به هش دادم دو باره بوسم کردو گفت ممنونم گفتم خواهش می کنم خاله جون گفتم خاله جون به قرارت رسیدی؟ دنبالم کرد. بهش گفتم حرف حق تلخ رفت تو اتاق منم رفتم سراغ درسام فردا هم طعطیل بود خالم با کامپیوترم زیاد ور می رفت منم یه چیز هایی از رفتاراش فهمیدم دو تا فیلم سکسی گذاشتم جایی که بتونه پیدا کنه شب هم بازی مادرید با بارسلونا بود ساعت 1:30 منم نشستم نگاه کردم خالم رفت خوابید بازی تموم شد بارسا برد فردا ساعت 12:30 ظهر از خواب بیدار شدم گفتم خاله برگشتی گفت اره تو اتاقتم بیا رفتم فیلم ها رو پیدا کرده بود خود ارضایی می کرد رفتم جلو من که سالها در انتظار همچنین لحظاتی نابی بودم رفتم جلو لب هاش گرفتم یه کم ازش لب گرفتم اوف چه لب هایی داشت یه لحضه فکر کردم دارم خواب می بینم گفتم خواب هم باشه بذار استفاده کنیم بعد یه چند دقیقه لب گرفتن بلند شد سوتین و شرتش رو در نیاورد بود اروم لب هاش ول کردم بوسه زنان به سمت پایین رفتم رسیدم به سوتینش یه نگاهی به معنای اجازه بهش کردم هیچی نگفت اروم که بغلش کرده بودم دستام رو بردم بالا سینه بندش رو در اوردم چه ممهایی داشت اخ نوکشون رو لیس میزدم با یه دستم ممهاش رو بازی می دادم با اون یکی دستمم داشتم میرفتم به سمت کسش وقتی به کسش رسیدم یه کم مالیدم یواش یواش داشت ابش می اومد لیس زنان اومدم پایین شرتش رو در اوردم وای چه کسی داشت یه کم خوردمش ار ضا شد بعد بلندش کردم بردم رو تخت کیرم رو میخورد یه دفعه ابم اومد همش رو خورد بعد یه کم با هاش ور رفت راست شد دراز کشید خوابیدم روش کیرم رو یه دفعه کردم توش یه جیغ بلندی زد که یک دفعه از خواب بلند شدم نگو تو خواب داشتم حرف می زدم پاشدم دیدم داره یه جوری نگاهم می کنه خودمو نتونستم نگه دارم پاشدم ازش لب گرفتم این بار مطمعا شدم واقعی چون یه حس عجیبی داشتم خیلی حرفه ای بود همون طور که داشتیم لب می گرفتیم پیرهنم رو در اورد من همین طور همه ی لباسای هم رو در اوردیم بعد رفتم سراغ سینه هاش سینه هاش ده برابر اونی بود که تو خواب دیده بودم سینه هاش رو اونقدر لیس زدم که خودش گفت بسه رفتم سراق کس نازش یه کم که لیس زدم یه دفعه ارضا شد ریخت تو دهنم داشت حالم به هم می خورد هر طوری بود قورتش دادم رفت حالا نوبت اون بود گفت روی تخت بشین اطاعت کردم نشستم اوه تو سکس چقدر ماهر بود کیرم رو می کرد تو دهنش وای چه ساک هایی میزد بعد کیرم رو گذاشت لای ممهاش و ممهاش رو بالا پایین می کرد بعد چند بار که این کار روکرد بعد ارضا شدم گرفت همش رو خورد بعد کمی دوباره کیرم راست شد رفت روی تخت دراز کشید من هم تو یکی از فیلم های سکسی دیده بودم که پسره وقتی می خوابه رو دختره از دختره لب می گره بعد اروم می کنه تو کسش منم زمانی که خوابیدم روش بهم گفت دوست دارم اشکان لب هاش گرفتم کردم تو کسش تا تهش یه دفه لب هام رو ول کرد و یه اههه کشید بعد حی درمی یاوردم ومی کردم تو کسش اوه اوه کسش خیلی با حال داغ داغ منم که کلا تو حال وهوای خودم نبودم بعد رو لبه ی تخت نشست پاهاش رو گذاشت رو شنه هام من همیشه عاشق این جور کردن دخترا بودم ای چه حالی داد دوباره ار ضا شد گفت دربیار کافیه گفتم خاله جون پ من گفت سکته نکن پشتمم هست چهار دست پا خوابید چند بار کیرم نرفت تو کونش ولی اما بلاخره رفت وای چه حالی می داد کونش از کسش با حال تر بود من رو هم جو گرفته بود تند تند می کردمش یه اه و ناله ای می کشید که نگو بعد کمی ابم اومد ریختم تو کونش بعد یه بوسش کردم و گفتم عاشقتم خاله تو من رو به ارزوم رسوندی اونم از من تشکر کرد و گفت یه چند ماهی بود ارضا نشده بودم گفتم چند ماه شما که دو ساله از هم جدا شدین گفت ن بابا بعضی وقت ها وقتی تو خونه تنها بودم خود ارضایی می کردم گفتم چطور گفت اون فیلم هایی که تو کامپیوترت بود پیدا کرده بودم قرمز قرمز شدم گفتم خاله جون به کسی گفتی گفت نه نترس دو تا مونم بی حال رو تختم افتاده بودیم من که نای را رفتن رو نداشتم که برم اب بخورم هم دیگه رو بغل کردیم خوابیدیم یه دفعه بعد چند ساعت صدای زنگ اومد زود پاشدیم رفتیم لباسامون رو پوشیدم رفتم در رو باز کردم دیدم ببا و خواهرم اومدن بقیه موندن وبه این ترتیب بهترین روز های زندگیم به اتمام رسید.
امیدوارم خوشتون اومد باشه فحش یادتون نره !!!!!!!!!!!!!!!

نوشته: UnknwnMahdi

همزمانسازی محتوا