دختردایی

سلام دوستان اسمم آرش هست 20 سالمه این داستانی که میخوام براتون بگم برای 1 سال پیش هست

سکس کردن با دوست دختر که چیز عجیبی نیست و داستانش گفتن نداره ولی این داستانی که میخوام براتون بگم داستان سکس با دختر داییم که 2 سال از خودم بزرگ تره هست

دختر داییم اسمش مهشیده واقعا کونه خوبیه برنزه شکلاتیه رنگ پوستش سینه ها ایستاده بزرگ کون بشدت حشری کننده قلمبه هست اصلا یه چیزی خلاصه بریم سر اصل مطلب حاشیه نمیخوام برم و داستان رو طولانی کنم من 19 سالم بود و مهشید 21 سالش مجرد و یه دختری هم هست حیا نداره اینکه لباس پوشیده بپوشه و این حرفا باباشم زیاد بهش گیر نمیده

یکبار رفته بودم خونشون باباش هم نبود رفته بود ماموریت پسر داییم دوست دخترش زنگ زد نمی دونم چی گفت ازم معذرت خواهی کرد گفت زود بر میگردم و رفت بیرون مامانش هم رفته بود خرید کنه و قرار بود زود بیاد و فکر می کرد پسرش خونست پیش من هست و من با مهشید تنها نیستم از اونور پسر داییم فکر می کرد مامانش زود میاد و خیالش راحت بود منم فکر می کردم مامانش زود میاد ولی نگو حالا حالا ها بیا نیست !

خلاصه مهشید تو اتاقش بود من رفتم در اتاقش رو زدم گفت بله درو باز کردم دیدم دمر خوابیده رو تخت داره با دوست پسرش صحبت می کنه شلوار پاش رو دیدم آبم داشت میومد یک شلوار ورزشی تنگ تنگ طوری که خط کسش رو میشد دید کونش زده بود بیرون وااای داشتم میمردم رفتم بقل دستش نشستم کیرم کم مونده بود راست بشه خودم رو کنترل کردم چند دقیقه بعد حرفش تموم شد گفتم دوست پسرت بود ؟ گفت آره پسر خوبیه مامانش اینا در جریان بودن خلاصه گفتم میتونم برم فیسبوک گفت آره برو رفتم سر لپتاپش دیدم رو دسکتاپش دو تا فولدر هست AUDIO_TS و VIDEO_TS چون فیلم اهل فیلمم بودم گفتم بذار ببینیم چیه زدم با KMPLAYER پخش شد قیافه من Plain Face این دیگه چیه پورن الکسی تگزاس وااای زدم جلو دیدم داره از کون میگاد رومو برگردوندم دیدم خیره شده داره من رو نگاه می کنه حول شده نمی دونست چیکار کنه منم فهمیدم حول شده گفتم ا این چیه از این فیلمام نگاه می کنی ؟ گفت نه بخدا مال دوستمه ریخته اینجا خلاصه شروع کرد فحش دادن به دختره که بیشعور و این حرفا گفتم نه بابا چه اشکال داره یه چیز طبیعیه یه ذره اروم شد اومدم نشستم بقل دستش کیرم راست راست بود تابلو بود از رو شلوار لی گفتم به کسی نمی گم ولی یه شرط داره گفت چی ؟ گفتم باید بخریش ! گفت اه بدم همونجوری که داشت نگاه می کرد دستم رو گذاشتم رو سینه هاش گفت چیکار می کنی ؟ گفتم هیچی نگران نباش زود تموم میشه دستم رو گذاشتم رو کسش وااای داغ داغ بود دیدم باد کرده فهمدیم اونم حشری شده زیپم رو باز کردم خجالتش میکشید اولش ولی بعدش روش باز شد کیرم رو گرفت گفت این چیه گفتم کیره گفت چقدر بزرگه گفتم بخور بزرگ تر هم میشه ( حالا ادا تنگا رو در میاروداا خوبم بلد بود ساک بزنه ) خلاصه گرفت بازی بازی کرد گذاشت تو دهنش منم همینجوری میمالوندمش ترسم داشتم از اینکه کسی نیاد هواسم به آیفون بود چه حالی میداد میکرد تا آخر تو حلقش صدا غورت غورت هم میداد از دهنش اورد بیرون یه تف کرد واای داشتم میمردم منم دستم رو برده بودم تو شرتش و کش تپلش رو میمالیدم همینجوری خورد و آبم ریخت رو صورتش خجالت کشیدم نمیخواستم اینجوری بشه ولی نمی تونستم خودم رو کنترل کنم هیچی نگفت یه ذره بازی بازی کرد و رفت دستشویی صورت رو شست منم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده رفتم نشستم پای تلویزیون تا مامانش بیاد

من کسشعر نمیگم که 1 ساعت سکس کردیم و حرفا سر جمع تو 10 دقیقه ساک زدن آبم اومد ولی واقعا حس خوبی داشت دیگه بروش نیاوردم فقط چند باری موقعیت پیش میومد میمالوندمش ...

نوشته:‌ آرش

سلام این خاطره مال دو سه سال پیشه
من یه دختر دایی دارم که خیلی باحاله اولش از مسیج بازی شروع شد و به هم مسیج میدادیم اصن جرات نمیکردیم حرف از بوس بزنیم چه برسه به سکس و این حرفا بعد یه مدتی که گذشت دیدم نه انگار استعداد نهفته ای داره و من باید کمکش کنم بیدارش کنه و دیدم وای عجب سکسی و حشریه همش بهم مسیجای سکسی میفرستادیم و حرف می زدیم همیشه منتظر یه فرصت برا سکس بودیم و لامصب مگه جور میشه یادمه برا اولین بار که رفتم خونشون فقط تونستم دست بکشم رو موهاش اصن نه اون روش میشد نه من دفه بعدی رفتم خونشون بچه ها داشتن با کامپیوتر بازی میکردن و بابا و مامانش خونه نبودن من و اونم تا دیدیم بچه ها مشغولن پریدیم تو آشپزخونه و گفتم بیا تو بغلم اولش همش میگفت نه نه ولی من هی تو گوشش گفتم بی خیال دنیا عشق و حال و بچسب شروع کردم به خوردن لباش و میمالیدمش سینه های کوچیک و کون نرمشو هی میمالیدم اونم داشت حال میکرد کوسشو میمالیدم و از رو شلوار کیرمو می مالیدم بش اونم هی اونوری میشد کونشو میچسبوند به کیرم خلاصه اونروز بعد کلی حال خشک و شق درد گرفتن رفتم و دیگه فرصتی نبود تا یه روز تنها با خالم اومدن خونمون منم که فرصتو دیدم تو خونه موندم به بهونه ای و باش سر صحبتو الکی باز کردم که کسی شک نکنه کسی نمی دونست دارم می مالمش واسش رو لپ تاپ یه فیلم سوپر گذاشتم و حسابی حشری شده بود سینه هاشو درآوردمو حسابی خوردم و بعد شلوارشو کشیدم پایین و کوسشو دیدم ولی لامصب نمیشد بکنمش شلوغ بود بعد رفتیم تو اون یکی اتاق کیرمو دادم دستش گفتم بخور که اونم بعد یکم اهن و اوهون کردن شروع کرد به خوردن اصلن بلد نبود گاز میگرفت داشت میخورد که فهمیدم کسی داره میاد ماهم اون روز حسابی کیر خوردیم و من ارصا نشدم خیلی اعصابم خورد شده بود نمی دونستم تو این شلوغی چطور باس بکنمش اعصابم خورد بود تا اینکه دل و زدم به دریا شب تو اون اتاق با خالم خوابیده بودن در ضمن حموممون تو همون اتاق بود منم یه مسیج بش دادم گفتم آماده باش دارم میام خیلی میترسید و میگفت نه منم اونقد شهوت زده بود به چشام که هیچی حالیم نبود (خودتو میدونید چی میگم وقتی آدم شهوتی بشه هیچی حالیش نیست فقط میخاد کوسو فتح کنه) آروم آروم رفتم تو اتاق درو آروم بستم رفتم تو حموم نشستم چراغم خاموش بود گفتم بیا تو هی میگفت نه تا آخر اومد منم لامپو روشن کردم و گفتم مثلا اومدی دوش بگیری دیگه عادی باش خلاصه شروع کردم به خوردن لباش و لباسامونو درآوردیم وای تا حالا لخت کامل ندیده بودمش اول حسابی سینه هاشو خوردم کسش خیس شده بود بعد بش گفتم اونوری شو میخام از کون بکنمت وای بچه ها کون آک تنگ و بیست اصن یه وضی انگشتم به زور میرفت توش خلاصه دیدم نه انگشتم به زور میره کیرم که دیگه عمرا بره از اون گوشه روغن زیتون رو برداشتمو سوراخ کونشو حسابی چرب کردم اولش یه انگشت بعد دوتا خلاصه جا باز کرد کونش بعد یکمم از روغن زدم به سر کیرم و گذاشتمش رو سوراخ کونش و فشار دادم تا سرش رفت تو فهمیدم داره دردش میاد منم کشیدم بیرون چندبار اینکار و کردم و بعد آروم آروم تا ته کردم تو کونش وای چه لذتی داشت کونش خیلی معرکه بود حسابی تلمبه زدمو آبمو ریختم تو کونش بعدم با عجله خودمونو شستیم یواشکی اومدم بیرون رفتم خوابیدم خلاصه اون شب اوج دیوونگی بود کارم و شهوت واقعا عقل آدمو می پرونه اصن الان که دارم تعریف می کنم به خودم میگم خیلی دیوونه بودم اگه میفهمیدن چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته: ؟

سلام دوستان اسم من رضا هستش من الان 25 سالمه و این خاطره ای نوشتم بر میگیرده به 3 سال پیش.من 2 تا دختر دایی دارم که یکی اش از من بزرگتره ولی یکی اش هم از من یه 6 سالی کوچیکتره.کوچیکتره از بچگی زیاد خوشش نمیومد که کسی باهاش چیز بازی کنه و بزرگتره خیلی خوشش میومد.در ضمن دختر دایی بزرگه با 5 سال فاطله سنی داره.خوب بریم سراغ خاطره از اون روزی که فهمیدم کیر چی هستش و کس چی هستش خیلی دوست داشتم بالیلا(دختر دایی بزرگه)سکس داشته باشم از وقتی هم که ازدواج کرده بود من خیلی حریص تر شده بودم که ترتیب اش را بدم و این اتفاق موقعی افتاد که مادربزرگم فوت.خونه ما 3 طبقه هستش واسه همین مراسم را میشد راحت برگزار کرد به همین دلیل اکثر مهمونا میموندن.خونه من(البته جایی که هستم از خودم خونه ندارم خونه ماله پدرم هستش) طبقه آخرهستش اون روزی که هفتم مادربزرگه برگزار شد وقتی که تموم شد من رفتم توی خونه خودم که مادرم زنگ زد و گفت شام خوردی؟منم گفتم نه گفت شام تو از لیلا میفرستم منم گفتم باشه لیلا که اومد گفت داری چیکار میکنی منم گفتم دارم بازی میکنم اونم گفت به منم یاد میدی بازی کنم؟ گفتم باشه و یکم یادش دادم و شروع بازی کردن که یهو گفت من امشب میخوام اینجا بخوابم همه اون پائین خروپف میکنن نمیتونم بخوابم منم قبول کردم(از خدا همیشه میخواستم یه بار فقط با تنها باشم شاید باور نکنید یه چند باری خواستم وقتی اونا اومدن تو غذا شون داروی خواب آور بریزم ولی ترسیدم که ممکنه یه اتفاقی براشون بیفته).شب که شد زن دایی ام زنگ زد گفت میخواد لیلا با آهو(دختر لیلا) بیان بالا تو اتاق من بخوابن منم قبول کردم و زن داییم گفت تو خودت کجا میخوابی؟گفتم زن دایی این خونه 6 تا اتاق خواب داره اونم قانع شد بعد از یه ربع دیدم لیلا با دخترش اومد بالا گفت میرم آهو را بخوابونم بیام کارت دارم منم فکر کردم شاید میخواد شطرنج بازی کنه.نشستم جلوی ماهواره و آهنگ گوش کردن با صدای کم که دیدم لیلا اومد کنارم نشست و گفت حال شطرنج بازی کنیم منم گفتم باشه میرم میارمش رفتم شطرنج را که آوردم دیدم روی کاناپه دراز کشیده(بیچاره خیلی خسته شده بود)گفتم خوابت میاد برو بخواب گفتنه میخوام فردا تا ظهر بخوابم منم نشستم روبرواش شروع کردیم چیدن شطرنج که گفتم سر چی بازی کنیم اونم گفت سر هر چی گفتم نه یه چیزی بگو سرش بازی کنیم گفت سر قلقلک گفتم باشه شروع کردیم بازی کردن که با نتیجه 3بر2 بازی بردم وقتی خواستم قلقلک اش بدم گفت اینجا نه همه خوابن صدامون را میشنون بیدار میشن گنم پاشو بریم بهار خواب اونم قبولکرد رفتیم اونجا خواستم شروع کنم گفت نه گفتم این دفعه چرا نه گفت میخوای دستمالی ام بکنی.من یهللظه جاخوردم چون اولین باری بود که همچین حرفی ازش میشنیدم گفتم نترس گفت نمیترسم گفتم پس چی؟ گفت ولش کن گفتم ه باختی یا بذار قلقلک ات بدم یا گازات میگیرم گفت اول یکم آب بیار بعد رفتم آب را آوردم وقتی وارد شدم دیدم دختر دایی ام با یه شلوارک چسبون و تی شرت نسبتا باز نشسته کلا قاطی کردم پیش خودم گفتم یعنی تا حالا همچی چیزی را از دست دادم؟آب را دادم نوشید گفت رضا بشین میخوام باهات درد دل کنم خیلی شک کردم گفتم شاید میخواد منو بسنجه.نشستم شروع کرد به حرفزدن از شوهرش گفت که چقدر دوست اش داره و از زندگی اش گفت که یک نواخت شده تا رسید به جایی که گفت از وقتی که سعید رفته جنوب خیلی تنها شده که همون موقع گفتم منظور ات از تنهایی چیه گفت منظورم شب تنها خوابیدن هست اش.(شوهرش مهندس استخراج تو جنوب بود ولی بخاطر آهو نمیزاشت برن اونجا میگفت اینجا هوا خیلی گرمه واسه آهو خوب نیسا)بعداش برگشت گفت چقدر میتونم بهت اعتماد بکنم؟منم گفتم هر چقدر که میتونی رو کن از من مطمئن باش یهو گفت امشب با من بخواب واقعا یه لحظه خشکم زد گفتم منظورات چیه گفت میخوام با من سکس داشته باشی گفتم نمیشه(فاز غیرت برداشته بودم)گفت چرا میشه بعد اومد کنارم نشست و دست اش گذاشت روی کیرم منم هنوز مبهوت مونده بودم یکم که بازی اش داد گفت تو نمیخوای کاری بکنی که شروع کردم لب کردم وقتی دستم را گذاشتم روی سینه اش دیدم خیلی گرمه وقتی لب گرفتنم تموم شد دیگه پررو شده بودم ایندفعه خودم رفتم سراغ شلوارک اش کشیدم پائین از روی شرت اش با کس اش بازی کردم گفت اونم در بیار وقتی شرت اش را در آوردم خواستم چوچولش را بخورم دیدم کس اش بو میده دیگه خجالت کشیدم بهش بگم دستم را خیس کردم با چوچولش بازی کردم که یهو صداش دراومد انگشتم کردم تو سوراخ اش انگشتم داشت میسوخت یکم بازی اش دادم بعداش رفتم سراغ سینه هاش که یه عمر بود حسرت اش را میکشیدم وقتی تی شرت اش را در آوردم برگشت گفت سوتینم را هم باز کن وقتی بازش کردم چیزی را که میدیدم باور میکردم سینه هاش واقعا یه چیز دیگه ای بود شروع کردم به خوردن سینه هاش اونم که صداش دیگه خیلی بلند شده بود گفتم تو چی نمیخوای کاری بکنی گفت بخواب ببین من چیکار میکنم خوابیدم اول لباس هام را در آورد وقتی شرتم را در آورد دیدم داره یجوری نگاه میکنه گفتم چیزی شده؟برات سخته؟گفت نه ولی این چیزی که الان درام میبینم دو برابر ماله شوهرم هستش تو اون لحظه یکم فکر کردم یعنی ماله شوهرش فقط 12 سانته بعداش بیخیال شدم تو این موقع لیلا شروع کرد به خوردن یه 2 دقیقه ایی گذشته بود احساس کردم میخواد آبم بیاد ولی پیش خودم گفتم نه باید اینو من از ته دل بکنمش شاید این اولین و آخرین باری باشه که میکنمش بهش گفتم تو بخواب رو زمین الان من میام زودی رفتم ازپائین بی حس کننده آوردم خوب به همه جای کیر و تخمم زدم.رفتم کنارش دراز کشیدم و یه لب ازش گرفتم و گفتم اجازه هست؟گفت فعلا بله پاش را باز کردم کیر نیم خیز بود یکم مالوندم به کس اش با یه تف جانانه تا ته کردم تو کس اش صداش رفته تو هوا شروع کردم تلمبه زدن کس اش خیلی داغ بود حدود 2 دقیقه ای بود که داشتم تلمبه میزدم احساس کردم بازم میخواد آبم بیاد کشیدم بیرون باز هم بهش بی حس کننده زدم و با یه تف دیگه گذاشتم سر جاش شروع کردم باز هم تلمبه زدن که دیدم لیلابد جوری میلرزه فهمیدم که داره ارضا میشه سرعتم را بیشتر کردم تو یه لحظه احساس مردم داخل کس اش لزج شد منم داشت آبم میومد بهش گفتم بریزم تواش گفت بریز منم یکم تلمبه زدم همه آبم را ریختم تو کس اش بعد همون جوری رواش خوابیدم یه 10 دقیقه ای گذشت گفت دیگه پاشو بریم حموم گفتم این وقت شب گفت آره هنوز خیلی ناشی هستی خودم راه ت میندازم رفتیم حموم و برگشتیم اون با یه لب رفت تو اتاق من خوابید منم تو هال روی کاناپه خوابیدم صبح که شد شنیدم که ماردم به زن دایی م میگه این دو تا خیلی خسته هستن بذار بخوابن بهت که گفتم رضا پسر چشم و دل پاکی هستش و رفتن حدودا ظهر بود که احساس کردم یکی داره منو میبوسه چشمم را باز کردم دیدم لیلا هست اش گفت بابت دیشب ممنون بعد از اون سکس کلی با هم سکس داشتیم ولی هیچ کدوم به پای اولیش نمیرسه الان بنده به لطف لیلا یه کس بکن ماهری شدم.
ممنون بخاطر وقتی که گذاشتین برای خوندن مطلب منو دختر دایی لیلا

نوشته:‌ رضا

سلام من مهرانم و 18سالمه.
من عاشق دختر دایی ام یعنی مهسا که اون 19سالشه هستم قبلا که بچه بودیم بردمش یه جای خالی و کوسشو دیدم خیلی بچه بودم7 سالم بود حتی کلمه کیرو بلد نبودم. و بعد لو رفتیم و به کتک حسابی خوردم بگذریم
الان ما همسایه هم دیگه هستیم ولی تقریبا همیشه پدرمادرمون پیشمون نیستن منم که میدونستم. خیلی رک بهش بگم قبول نمیکند ولی کم کم اوایل بهش فیلم هالیوودی میدادم و بعد باهاش صحبت های جنسی میگردم مثلا درباره جلق زدن اما خیلی اروم اونم وادار میشد چیزی بگه منم از این پیشرفت راضی بودم و بعد روی گوشیم یه چندتا فیلم سکسی ریختم تطوری که گالری رو کسی میزد معلوم میشدن وقتی به یه بهونه ای رفتم خونشون گوشیم رو به عمد روی تختش گزاشتم و رفتم خونمون بعد 15دقیقه اومد گفت مهران گوشیت جا مونده بعد گفتم بهم بدش
بعد اون گفت چیزی رو گوشیت نداری
گفتم. آره چندتا فیلم دارم (خیلی خونسرد و معمولی) گفت بازم داری فهمیدم دیدشون و طمع داره بازم ببینه.
دوباره با لخت خجالتی گفت بازم داری. گفتم نه ولی میخوای برات جور گنم بعد یه نیم ساعت بعد رفتم خونه دوستم کلی فیلم ریختم رو مموری گوشیم و اومدم بعد اومدم بهش بدم فهمیدم باباش اومده از سرکار. صبر کردم تا عصر که وقتی دوباره باباش میره مغازه بهش بدم
خلاصه عصر شد رفتم تو خونشون بهش مموری رو دادم اونم سریع و با هیجان گزاشت روی گوشیش منم کنارش نشستم گفتم منم میخوام ببینم چسبیدم بهش اونم چیزی نگفت یه چندتا فیلم باهم نگاه کردیم که من دست گرفتم به کیرم و شروع کردم به جلق زدن(به عمد اینکارو کردم تا اون حشری شه)اونم یه نگاه کردو خودشو به اون راه زد بعد چند لحظه کم کم داشت دیوونه میشد و دیگه صبرش تموم شد دست کرد تو شلوارم کیرمو اورد بیرون و. اروم شروع کرد به خوردنش. و گوشیشو انداخت کنار منو روتخت خوابوند منم گرفتمش تو بغل تا اونجا که میتونستم لبشو خوردم بعد اروم اروم لباساشو در آوردم تا وقتی که فقط شرطو سوتین پوشیده بود منم پیرهنمو در آوردم و شروع کردم به مالیدن کوسش و با دهنم سینهاشو از روی سوتین میخوردم. بعد سوتینشو در آوردم نمیدونی چه صحنه ای بود. دوتا پستون گرد سفید. اونم داشت ناله میکرد منم پستونآشو میخوردم. بدنش داغ شده بود و وقتی ازخوردن دست کشیدم شلوارمو دراورد و خوابید رو من طوریکه من کسشو میخوردم اونم کیرمو ولی منم هواسم به بکارتش بودبعد گفتم بسه من کون میخوام اونم کونشو آورد جلوم منم کونشو لیس زدم و کیرم که سیخ شده بدو کردم توش اروم اروم بیشتر فرو میگردم اونم. ناله بلند میکرد هی میگفت بیشتر بگن جونم اااااااااااااه بعد نیم ساعت تلنبه زدن. نزدیک آبم بود منم کیرمو. در اوردم و اونو سریع برگندوندم کیرمو روی کسش مالوندم و بعد آبم پاشید رو شکمش. و بعد چندقیقه باهم صحبت سکسی کردیم
از اون به بعد باهم خیلی مهربونیم و دیگه خجالتم نمیشه دوباره پیشنهاد بدم

نوشته:‌ مهران

سلام قبلا خاطره ی من تحت عنوان"سکس من و تینا دختر داییم"رو خوندید و ممنونم از کسایی که نظر گذاشتن و همینطور هم ممنون از کسایی که فحش دادن چون اونا هم نظرشون بود دیگه ، من دلیلی نمی بینم که بخوام دروغ بنویسم چون نه کسی من رو میشناسه اینجا که بخوام مثلا گنده گی کنم یا بخوام خودم رو مطرح کنم نه اصلا حال و حوصله ی داستان سره هم کردن دارم ! اینایی که من مینویسم رو نمی تونم به کسی بگم و روی دلم سنگینی میکنه و میخوام اینجوری راحت بشم !
بعد از قضیه من و تینا خیلی بهم وابسته شدیم جوری که واقعا عاشق هم شدیم !
دیگه همیشه با همیم هر جا میریم با هم میریم !
یه روز تصمیم گرفتیم ماجرا رو به زنداییم بگیم ولی به مامان من فعلا نگیم ! تینا گفت : سامی من یه روز میگم کار پاورپوینت دارم که تو بیای اینجا بعد سر صحبت رو باز کنی و بگی !
منم گفتم باشه هرچی تو بگی !
فردا تینا اس ام اس داد که بیا .
فرداش منم آماده شدم و رفتم زنگ واحدشون رو زدم درب رو باز کرد رفتم تو !
دیگه قلبم رو 1000 بود ، نمیدونستم چجوری حرفم رو بزنم !
توی آسانسور با خودم یه ذره فکر کردم و حرفامو به یاد آوردم !
رفتم تو خونه زنداییم اومد دم در و استقبالم !
زندایی : سلام سامان جان خوبی عزیزم؟
من : مرسی زندایی شما خوبی؟ دایی خوبه؟
زندایی : اره همه خوبیم ، تینا هم خوبه !
رفتیم تو نشستیم و شروع به حرف زدن کردیم که درس و دانشگاه چطوره و اینا که تینا اومد !
تینا : سلام سامی چطوری تو؟
من : سلام تی تی تو چطوری؟
تینا : خوبم ، نامرد تو نباید از ما یه خبر بگیری؟ همش ما باید مزاحمت شیم؟
( منم که یه لحظه خندم گرفته بود ) گفت : دیگه شرمنده دیگه !
زنداییم گفت : خوب برید سر کاراتون دیگه !
میخواستم بگم بریم که تینا پرید وسط حرفم و گفت : بزار یه چایی بخوره تازه از راه رسیده ها !
تینا هم سریع رفت تو آشپزخونه و داشت چایی میریخت و از اونجا هم داشت با اشاره بهم میگفت بگو دیگه !
منم آروم به زنداییم گفتم : زندایی تینا خواستگار ماستگار نداره؟
اونم آروم گفت : چرا یکی بود ولی خودش نخواست !
گفتم : کی؟
گفت : نمیشناسیش
گفتم : حالا مورد خوب پیدا شه که اون بپسنده چی؟
گفت : کی شیطون؟ من دخترم رو دست هرکسی نمیدما !
گفتم : فکر کن منم ، دست منم نمیدیش؟
گفت : تو که اصلا از همون اولم داماد خودم بودی و هستی !
گفتم : پس فردا بیایم خواستگاریش !
گفت : آره بیاید فقط 1000 تا سکه مهریشه هااااا !
( فکر کرده بود شوخی میکنم باهاش )
یهو گفتم : زندایی من جدی دارم میگما ! بیام خواستگاریش !
یهو انگار تازه منظورم رو فهمیده باشه گفت : خواستگاری تینا؟
گفتم : آره
هیچی نگفت !
رفتش تو اتاق که تینا اومد با چایی گفت : چی شد؟
گفتم : بهش گفتم تعجب کرد رفت تو اتاق !
یهو از تو اتاق زندایی تینا رو صدا زد گفت تینا بیا یه دقیقه تو اتاق !
تینا هم که انگار ترسیده باشه آروم رفت !
بعد از چند دقیقه دیدم اومد بیرون خوشحال !
منم خوشحال دیدمش انگاری که 5 6 سال نفس نکشیده باشم یهو یه نفس عمیق کشیدم !
زنداییمم اومد بیرون بعد از چند ثانیه !
بهم گفت : دوسش داری؟
گفتم : اوهوم !
گفت : فعلا که جفتتون دارین درس میخونین بعد از اینکه درساتون تموم شد میشینیم راجع بهش حرف میزنیم !
منم گفتم : میشه فعلا باهم دوست باشیم و باهم باشیم؟
یهو گفت : آتیش پاره ها شما که از همون اول همینجوری بودین باهم ! همه ی فامیلم میدونن شما ها باهم چجورین
دیگه اجازه گرفتنتون چیه آخه؟
منم که ذوق مرگ شده بودم رفتم بغل زنداییم و یه بوسش کردم !
فرداش من رفتم مغازه ی دوستم یه کارش داشتم بعد گوشیم رو اونجا جا گذاشتم ، مغازش شهرک غرب بود منم یه قرار کاری داشتم با کسی توی مرزداران ! دیرمم شده بود دیگه تو راه فهمیدم گوشیم رو جا گذاشتم گفتم بیخیال ! کارم رو انجام میدم و میرم برمیدارم ! به دوستمم زنگ زدم گفتم گوشیم جا مونده اونم گذاشته بود توی کشو ! منم چون زیاد اس ام اس بازی و اینا با تینا میکنم گوشیم رو روی سایلنت میزارم !
شب که رفتم سمت مغازش گوشی رو برداشتم دیدم 48 تا میس کال ، 8 تا اس ام اس !
اس ام اس ها هم همه تینا بودن ! اس داده بود سامی کوشی؟ بعد اس داد چرا جواب نمیدی؟ بعد دوباره اس داده بود من کاری کردم که جواب نمیدی؟ بعد دوباره اس داده بود عشقم چی شده که جواب نمیدی ؟ اصلا ی داستانی Big Grin
بعد که گوشیم رو برداشتم زنگ زدم دیدم داره گریه میکنه ! ( کلا زود میزنه زیر گریه سر هرچیزی )
تا گوشی رو برداشت گفت : سامان؟
گفتم : سلام چرا گریه میکنی؟
گفت : من کاری کردم که جواب نمیدی؟
گفتم : الهییییی ! نه عزیزم من گوشیم رو جا گذاشته بودم جایی !
یهو انگار خوشحال شده باشه ولی بروم نیاره گفت : باشه ، خیلی ترسیدم ولی !
گفتم : ای جانم ببخشید !
گفت : نمی بخشم !
گفتم : چی کار کنم ببخشی؟
گفت : امشب مامان و بابا میرن عروسی ولی من نمیرم باید بیای پیشم تا ببخشم !
گفتم : چشـــــــــــــــم عزیزم !
گفت : ساعت 8 اینجا باشا !
گفتم : چشم گلم 8 میبینمت ! بای
ساعت 8 شد رفتم اونجا
درب رو باز کرد از آسانسور رفتم بالا ! رفتم جلو واحدشون دیدم درب بازه !
رفتم تو صدا زدم تینا کوشی؟ گفت وایسا الان میام !
نشستم رو مبل که دیدم اومد و دستاشم پشتش بود !
گفتم سلام خانومی خوبی ؟ اون چیه پشتت؟
دستاشو آورد جلو دیدم یه کادوئه کوچولوئه !
گفتم عزیزم این چه کاری بود آخه؟
گفت : بازش کن بیبن واست چی خریدم !
بازش کردم یه گردنبند بود که 2تا کلمه بود " ST " منظورش تینا و سامان بود !
یهو واسه خودش رو در آورد تو گردنش بود ! یکی واسه خودش بود یکیم واسه من !
گفت : سفارش دادم یه جا واسم درست کردن !
انداختم گردنم و گفتم : خیلی دوست دارم تینا !
اومد رو پام نشست و گفت : منم خیلی دوست دارم سامی !
آروم رفتم سمت لباش و لباش رو میخوردم !
لباساش رو در آوردم و سینه هاش رو میخوردم !
بعد لباسای خودم رو در آوردم و بهش گفتم : تینا نمی خوری؟
گفت : عزیزم بخدا خوشم نمیاد ، اوندفعه هم واست نخوردم !
منم دیگه اصرار نکردم و خودش برگشت !
یه ذره کرم زدم به کیرم و آروم کردم تو کونش آروم آروم تلمبه میزدم !
بعد خوابیدم رو مبل و اومد روم بالا پایین میشد !
بعد خوابوندمش رو زمین کردم تو کونش ! محکم تلمبه میزدم ! که داشت آبم میومد ! تا اومدم بگم کجا بریزم دیدم اومد ! سریع در آوردم و ریختم رو کمرش ! انقدر زیاد بود که تا موهاش ریخته شد آبم !

امیدوارم از این خاطره ی من لذت برده باشین ! در ضمن این خاطره مال 2 هفته ی پیشه !

بازم تشکر میکنم از کسایی که نظر دادن و فحش دادن !

نوشته: سامان

سلام اسم من سامانه 19 سالمه و تهران زندگی می کنم .
خاطره ی من از اونجایی شروع میشه که من و تینا از بچگی باهم بزرگ شدیم ! به همدیگه احترام میذاشتیم و هرجا هر کدوممون گیر می کردیم اون یکی کمکش می کرد ! خلاصه دوست و فامیل خوبی واسه هم بودیم !
من دانشگاه که قبول شدم مادرم به مناسبت قبولی من یه مهمونی ترتیب داد و همه ی فامیل رو دعوت کرد
من هم نشسته بودم تو جمع دختر خاله ها و پسر خاله ها که یهو چشمم به یه فرد آشنا افتاد .
مهسا بود ! دختر دختر خاله بزرگم که 4 سال بود ندیده بودمش چون ایران نبود .
وقتی دیدمش محو تماشاش شده بودم و راه به راه سعی می کردم بهش بفهمونم ازش خوشم اومده ولی اون راه نمی داد که بعدا فهمیدم دوست پسرش رو توی کانادا خیلی دوست داره و نمی خواد هیچ جوره بهش خیانت کنه !
توی این داستانا بودیم که یهو یه اس ام اس واسم اومد از طرف تینا بود , نوشته بود : آقا ایشالاه آکسفورد قبول شی و شیرینی اونو بخوریم ! منم نوشتم : اینو بیا جلو روم بگو چرا اس ام اس میدی دیوونه؟ گفت : اینجوری هیجانش بیشتره واست ! گفتم : مرسی عزیزم ! بعد چند دقیقه دوباره اس داد : آقاهه چشماتو درویش کن ! منم جواب دادم : منو این صحبت ها آیا؟
تا گذشت و هفته بعدش زن داییم زنگ زد که سامان جان میشه دوربینت رو واسم بیاری؟ گفتم : باشه دوربین خودتون مگه خرابه؟ گفت : شارژرش رو گم کردم باطریشم تموم شده ! گفتم : باشه چشم شب واست میارم ! گفت : باشه !
شب شد رفتم دم خونشون و زنگ طبقه شون رو زدم ولی دیدم کسی جواب نمیده ! زنگ زدم به زنداییم گفتم : زندایی من دم خونتونم ! گفت : ای وای ببخشید یادم رفت که قراره بیای ! گفتم : فدا سرت حالا کجایی بیام اونجا دوربین رو بدم؟ گفت : من تهرانپارسم خونه مادرم دیرت میشه تا بخوای بیای اینجا , یه زنگ بزن به تینا ببین کجاست به اون بده دوربین رو ! گفتم : باشه الان زنگ میزنم !
زنگ زدم به تینا گوشی رو برداشت !
گفت : به به آقا سامان چطوری؟
گفتم : سلامت رو خوردی جوجو؟
گفت : آخ ببخشید سلام چطوری؟
گفتم : خوبم عزیزم تو چطوری؟
گفت : ای میگذرونیم دیگه !
گفتم : تینا جان کجایی این دوربین رو بهت بدم؟
گفت : مگه مامانم خونه نیست؟
گفتم : نه رفته تهرانپارس خونه مادر بزرگت !
گفت : آهان ! باشه ببین من الان تازه از کلاس موسیقی اومدم یه نیم ساعت دیگه میرسم خونه ! میتونی وایسی تا بیام؟
گفتم : آره منتظرم تا بیای !
پیش خودم گفتم برم یه نخ سیگار بکشم تا بیاد رفتم اون دور و اطراف یه سوپرمارکت پیدا کردم و یه نخ وینیستون گرفتم و کشیدم و رفتم دم خونشون ! 5 دقیقه بعد تینا اومد .
گفت : سلام آق سامی چطوری؟
گفتم : سلام تی تی ( تو فامیل بهش میگیم تی تی )
اومدم بغل و روبوسی کرد که یهو گفت : سامان سیگار کشیدی؟ ( اینم بگم تو فامیل من یه ذره مثبت میزنم و کسی فکرشم نمی کنه من سیگاری باشم ولی قلیون و مشروب رو خیلی جلوشون خوردم و کشیدم )
گفتم : نه چطور؟
گفت : بوی سیگار میدی
گفتم : کتم دست دوستم بوده احتمالا اون سیگار کشیده بوش گرفته به این !
دیدم ناراحت شد و گفت : باشه ! دوربین کو؟
دوربین رو دادم بهش و گفتم : کاری نداری من برم؟
گفت : نه مواظب خودت باش !
خدافظی کردیم و من اومدم !
تو تاکسی بودم که اس ام اس اومد از طرف تینا که نوشته بود : سامان تورو خدا راستش رو بگو , سیگار کشیدی؟
گفتم : نه بابا دیوونه !
گفت : بگو جون تینا !
گفتم : ببخشید !
گفت : آخه واسه ی چی میکشی؟
گفتم : بعضی اوقات میکشم !
گفت : همونم دیگه نباید بکشی
گفتم : چشم !
گفت : بگو جون تینا دیگه نمیکشم , البته اگه جون من واست مهمه !
گفتم : تینا این چخ حرفیه ! جون تو توی این دنیا واسم از همه چی با ارزش تره ! به جون تو دیگه نمی کشم ( گوه خوری اضافه Big Grin )
گفت : یه چیزی بگم؟
گفتم : بگو !
گفت : دوست دارم ! از همون بچگی داشتم !
گفتم : خب منم دوست دارم ! اصلا مگه میشه آدم فامیلش رو دوست نداشته باشه ؟
گفت : نه اونجور دوست داشتن که ! منظورم دوست داشتن از ته قلب بود !
گفتم : نمی دونم چی بگم !
گفت : تو یه همچین حسی بهم نداری؟
گفتم : چرا دارم
گفت : پس چرا اونشب داشتی به مهسا انقدر داشتی آمار میدادی؟
گفتم : خب اونشب خیلی جیگر شده بود !
گفت : یعنی میخوای بگی من جیگر نیستم؟
گفتم : بابا تو تاج سره منی
گفت : میخوام یه چیزی بهت بگم ولی خیلی میترسم !
گفتم : بگو نمی خوام بخورمت که !
گفت : دوست دارم تو دوست پسرم باشی !
گفتم : باعث افتخار تی تی جون !
دیگه با هم خیلی جور شدیم و واسه هم میمردیم ! هرجا میرفت باهاش میرفتم , توی مهمونی هایی که دعوت میشدیم باهم میرفتیم , چه فامیلی چه دوره همی دوستانه !
یه روز اومد خونمون با مامانش بعد نشسته بودیم که گفت : سامان میشه از کامپیوترت استفاده کنم و فیس بوکم رو چک کنم؟ آخه وی پی ان من قطع شده ! گفتم : آره چرا که نه برو !
بعد 10 دقیقه دیدم اس ام اس اومد که بیا تو اتاقت کارت دارم سریع !
منم رفتم و دیدم نشسته ! دیدم برگشت با خشم منو نگاه میکرد و یهو گفت : این چیه؟
منم رفتم نگاه کردم دیدم فیلم سوپر های کامپیوتر رو پیدا کرده ! گفتم : فیلمه دیگه !
گفت : واسه چی باید این فیلما توی کامپیوترت باشه؟
گفتم : از خیلی وقت پیش بوده یادم رفته بود پاکشون کنم !
یهو برگشت گفت : خودتو باهاش ارضا میکنی؟
انگار یه تشت آب سرد ریخته باشند روم !
پاشدم اومدم بیرون نشستم پیش مامانم اینا !
یهو دیدم از تو اتاق اومد بیرون به زن داییم گفت : مامان من میرم خونه یه کاری دارم !
زن داییم گفت : باشه , بر میگردی؟
یهو یه نگاه به من انداخت و گفت : معلوم نیست !
گفتم : وایسا خودم میرسونمت خودمم برت میگردونم !
که زنداییمم گفت : آره سامان جان دستت درد نکنه !
ماشین مامانم رو گرفتم و رفتیم !
توی راه یه کلمه هم حرف نمی زد و روش اونور بود !
منم خیلی اعصابم خورد شد , زدم بغل از یه دکه سیگار گرفتم و اومدم تو ماشین روشن کردم و شروع کردم به کشیدن
بعد 30 40 ثانیه دیدم داره گریه میکنه !
زدم بغل گفتم : تیــــــــــنا ! واسه چی گریه می کنی؟
دیدم برگشت یه نگام کرد و اشکاش رو پاک کرد و گفت : مگه قول ندادی سیگار نکشی؟
گقتم : خوب.......خوب.... یه ذره من و من کردم بعد گفتم آخه تو خونه خیلی اعصابم خورد شد اینجام که اومدی هیچی نمی گفتی
گفت : راه بیفت !
راه افتادم تا رسیدیم !
پیاده شد و رفت بالا !
بعد از 10 دقیقه دیدم زنگ زد گفت : بیا بالا کارت دارم !
رفتم بالا گفت : تو اگه چیزی میخوای باید بهم بگی !
گفتم : میترسیدم ناراحت شی یا باهام قهر کنی یه فکر دیگه ای راجع به من بکنی !
گفت : آخه واسه چی ناراحت شم دیوونه؟ من دفعه اولم نیست !
گفتم : یعنی چی؟ قبلا مگه با کسی بودی؟
گفت : آره یه دوست پسر داشتم قبلا ! یه بار با اون سکس داشتم !
گفتم : هنوز دختری دیگه؟
گفت : آشغال ! جنده که نیستم , بله دخترم !
اینو که گفت رفتم بغلش کردم و در گوشش گفتم : عاشقتم تی تی من !
اونم گفت : منم عاشقتم سامی من !
شروع کردیم لب گرفتن و مالوندن همدیگه !
بعد تاپش رو در آوردم و سوتینشم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش ! انقدر خوردم که قرمز شده بود !
بعد شلوارش رو در آوردم و یه ذره رونش رو دست کشیدم ! تینا بدن خوش فرمی داشت و سینه های گرد خوشگلی داشت ! چهره ش هم با نمکه و کوچولوئه !
بعد شورتش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن کسش ! انقدر خوردم که دیگه با دست کلم رو فشار میداد به کسش ! بعد بلند شدم و لباسای خودم رو در آوردم و گفتم : میخوریش؟ گفت : عمرا ! منم چیزی دیگه نگفتم !
به حالت سجده ای خوابوندمش یه ذره کرم برداشتم از رو میزش زدم به کیرم یه ذره هم زدم به کونش با انگشت عقب جلو کردم تا جا باز کرد !
سر کیرمو آروم گذاشتم تو که دیدم داره آه و اوه میکنه ! یه ذره کردم تو گفتم : دردت اومد؟ گفت : نه تو کارت رو بکن !
اروم آروم عقب جلو کردم تا دیگه کامل رفت تو ! دیگه جفتمون تو آسمونا بودیم !
بعد من بلند شدم و اومد نشست رو کیرم بالا پایین میشد ! یه چند دقیقه تو این حالت بودیم که گفتم : تینا آبم داره میاد ! گفت : عیبی نداره بزار بیاد ! بعد حرکتش رو تند تر کرد که یهو آبم با فشار تو کونش خالی شد ! تخمام انقدر درد میکرد که حد نداشت ! یه نگاه به ساعت انداخت و گفت پاشو دیر شد الان شک می کنند ! سریع بریم !
حاضر شد و رفتیم خونه ی ما !
منو تینا هنوز باهمیم و قصدمونم ازدواجه باهمدیگه !
دوستان من در حدی نیستم که بخوام کسی رو نصیحت بکنم ولی میخوام این حرف از من به عنوان یه دوست داشته باشید ! داشتن یه همچین کسی توی هر زندگی لازمه وگرنه همه ی آدما لاشی بازی رو بلدن که بخوان با 10 تا دختر بپرن !
ممنون که خاطره ی من رو خوندین !
ادامه...
نوشته:‌ سامان

سلام
این اولین داستانمه
امیدوارم خوشتون بیاد

(مقدمه)
من اسمم اردلانه. (تعریف از خود نباشه) یه پسر تو دل برو یه کمکی خوشتیپ.به لطف دوستان و آشنایان هم سر و زبونم قـــــــــــده ی چناره
و تو کل کل کم نمیارم. اصولا اوپن مایند هستم و زیاد تو بند و بار +18 و اینا نیستم.
به نظر من دوستی ارزشش خیلی بیشتر از این چیزاست که بخایم بگیم سریع برم با یکی دوست شم این شب جمعه ای یه کمری خالی کنم.از اونایی هم نیستم که فکر کنم که دختر یه ماشینه واسه من که خودم و راحت کنم و نیازم رفع بشه.
نسبت به چیزایی که دیدم و شنیدم و خوندم ، یکم زود ارضا میشم واسه همین سعی میکنم اول طرف ارضا بشه.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم.اولین بارمه دیگه ، خودتون ببخشید.

(داستان)
داستان از زمانی شروع شد که من کلاس دوم راهنمایی بودم.من دوتا دایی دارم که هر کدوم دوتا دختر دارن.هر کدوم تو ی شهر زندگی میکنن و مام تو ی شهر دیگه.کلا هر گوشه ی کشور یه فامیل داریم ولی جداییم کلا (همه ی ایران سرای من است Smile) )
یه روز که رفته بودیم مسافرت خونه دایی کوچیکم ، بعد از ناهار بزرگا رفتن خونه مامان بزرگم.
خونشون از اون قدیمیاست و مامان بزرگم و داییم با هم زندگی میکنن ، یعنی فقط یه چند متری باهم فاصله داشتیم.
من نشسته بودم رو مبل که دیدم ی دفعه شقایق اومد و نشستش رو پام، بدون هیچ مقدمه ای (شاید خیلیاتون بگین که الان دارم چرت میگم ولی راسته)
این شقایق اون موقع ها اول دوم دبیرستان بودش،آشنا بودش با این چیزا ولی من نه.خیلی عادی بود واسه من.معمولا هم تو خونواده ی مادریم ، همه با هم راحتن ، حالا خالی نمیبندم و نمیگم که با تاپ استریج و شلوارک پلی بوی میومدیم جلو همدیگه ولی خوب زیاد هم شیخی نبودیم.
گذشت و گذشت تا اینکه مام اومدیم تو خط و فهمیدیم که این شقایق خانوم کونش میخاره.
من دوم دبیرستان شدم و اون شده بود بچه کــــــــــــــــــــــــــــونکوری.
مادر بزرگ مادریش تو شهر ما زندگی میکرد ، یه تابستونی واسه عیادتش اومدن.شبی ک رسیدن اومدن خونه ی ما واسه استراحت و رفع خستگی سفر.
من بیرون بودم و داشتم از باشگاه میومدم که تا فهمیدم که داییم اینا رسیدن مثه گرگی که دنبال بره باشه میدویییییدم.
رسیدم خونه.
تا حالا شده تو یه موقعیت تعجبناک قرار بگیرین؟تعجبناکی که خشکتون بزنه؟
تا رسیدم خونه و دیدم که داییم اینا رسیدن (بعد چاق سلامتی ) گشتم دنبال شقایق
ی دفعه چشام نا خود آگاه به ی گوشه خیره شد
8 ثانیه به طور کامل مبهوت وجناتش شده بودم.
هر چی بگم کم گفتم (شقایق تو فامیل به بی بند و باری و دوست پسر فراووووون و ... معروف بود واسه همین زیاد نمیدیدمش)
آز آخرین باری که دیدمش 180 درجه که چه عرض کنم ، 540 درجه تغییر کرده بود
موهاشو مش (نمیدونم اسمش چیه ولی خیلی طلایی بلوند نبودش و یکم میل به قهوه ای میزد) کرده بود.ابرو شیطونی ، کلاس ایروبیکی شده بود و مثه جمیله میرقصید و خوش هیکل شده بود.
من اولش از بعد ظاهری فقط به همینا توجه کردم ( تو فکر پلاس ایتین نبودم)
رفتم جلو دستمو دراز کردم و دست دادم ، صورتم و بردم جلو خواستم روبوسی کنم که مامیم با نگاه های خشمناکش منو بلعید
فهمیدم که میگه : کره خر بزرگ شدی دیگه ، جلو ننه و باباش بوسش میکنی؟ ( اینو بعدا بهم گفتش)

چند ساعتکی گذشت و زن داییم فیلش یاد هندستون کرد و گفت باید بره خونه مامانش
مام زیاد اصرار نکردیم ولی بچه هاش گفتن ما میایم و برمیگردیم ، آخه حوصلشون سر میرفتش.قبول کرد و رفتن
ساعتای 12 برگشتن.تو این مدت من همش تو فکر شقایق و هیکش و تیپ و قیلفش بودم
دیگه یواش یواش شیطون داشت میرفت تو جلدم و اصغر هم هی سیخونک میکرد ( اصغر اگه گفتین اسم چیمه؟)
خونه ی ما 3 تا اتاق داره.اتاق داداشم کولر و بخاری و اینا نداشتش و اون شب من و داداشم و دوتا دختر داییام تو اتاق من خوابیدیم
(گفتم که زیاد گیر نبودن خونواده ها)البته من و داداشم رو تخت و اونا رو رخت خواب پایین.
داداشم یه بوهایی برده بودش ولی ب روی خودش نمیاورد.
من هی با خودم کلنجار میرفتم که چ کنم چ نکنم؟
اون مشکلی نداشت یا اگه میداشت با چند دیقه ور رفتن باهاش حل میشدش ولی من همه ی ترسم از اون حرف مامانم بودش و اینکه یهو کار دست خودم ندم.
تصمیم و گرفتم ( تو حین بازی کردن با کامپیوتر ، اون موقع ها تازه بازی hot persiut اومده بودش) گفتم تیری تو تاریکیه دیگه.
ساعتای 1 شده بود که چراغا رو خاموشیدیم و خوابیدیم(اولین بارمون نبود ک بچه ها تو ی اتاق میخوابیدیم)داداشم که مثه جنازه افتادش ، اون دختر دایی کوچیکمم که مثه اینکه تو ماشینشون کوه کنده بود و مردش ، من موندم و شقایق.
داشت با گوشیش اس بازی میکردش و هی صدای تیک و تاک دکمه هاش استرس منو بیشتر میکردش.
یهو گفتم بذار شروع کنم دیگه ، بهش گفتم : بسه بابا اینقده اذیتش نکن بدبخت و ، یه ماچ کوچولو این دفه ک دیدیش بده بهش تا بیخیال شه دیگه.
خندید و گفت : بچه مثبته و واسه شارژ دارمش و از این حرفا.گفتم : ما پسرا چرا تا ی دختر خوشگل و ناز و جیگر ک هات هات میبینیم اینجوری میکنیم؟( حالا تو اون موقعیت اون بهم میگفت هر کاری بکن میکردما، داشتم مقدمه چینی میکردم)
گفتش : دیگه اگه قرار نبود که واسه دختر خوشگلا شارژ بخرین پس واسه کی میخواستین شارژ بخرین؟
از همین چرت و پرتا گفتیم و خوابیدیم.
شقایق ی دختر کاملا خوشگل و هاته.ی صورت گرد و سفید و ناز داره، دماغشم از این کوچولو عملیاست و چونشم از این سوراخیا داره (مثه پرویز پرستویی)و وقتی هم که میخنده رو لپاش چال میفته.
کمر باریک و کون قلمبه ای داره ،سینه هاشم که وااااااااااااای نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
دوتا سینه لیمویی داره که تیشرتاشو میخواد پاره کنه.بعد از کلاس رفتنش هم کونش قلمبه تر شده هم پاهاش و کمرش باریک تر شدن
یه استایل ناز و مانکنی داره.(اگه شد عکسشو میذارم براتون)
خوابیدیم و یکم که گذشت یهو از خواب بیدار شدم.دیدم ک ب شکم خوابیده و پتو و ملافه هم نداره
آرو از رو تخت اومدم کنار رخت خوابش و یواش یواش دستم و رسوندم طرف رونش
اول رون پاش و ناز کردم تا ببینم بیداره یا نه
دیدم ک خوابه خوابه
یکم جراتم بیشتر شدش و دستم و رسوندم لای پاهاش
یکم دستم و بردم پایین تر ، راحت میتونستم چاک کوسشو با دوتا انگشتم لمس کنم.
یکم انگشتمو بین چاک کوسش آروم آروم بالا و پایین کردم که ترسم ریخت
قشنگ رفتم کنارش و با دستام کونشو میمالوندم.میتونستم شرت تنگی ک پوشیده بود و چسبیده بود به کونش رو حس کنم
یواش یواش روناشو مالوندم و یکم کونش و فشار میدادم که یدفه قشنگ برگشت طرفم
تو اون صحنه (نمیدونم ک شمام داشتین همچین تجربه ای یا نه) میخواستم زمین دهن واکنه و برم تو زمین
هر چی ک خوش حال بودم و اصغرم داشت میشد اکبر ی دفه از کفم در رفت
همونجوری موندم،تا خواست دهنشو وا کنه با خودم گفتم الانه ک دهنشو یاز کنه و جیغ و داد کنه و بدخت شم، گاوت زایـــــــــــــــــد اردلان جان.سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم.
یدفه در کمال ناباوری شنیدم که میگه اردلانی یا سام؟
اینو که گفت دوزاریم جا افتاد که اــــــــــــــــــــــــــــــی جان ، اون مالشا و نرمشای کون و کوسش حسابی سر حالش آورده
گفتم ببخشید اشنباه شد تقصیر من نبودش یه دفه شدش دست خودم نبودش و ....
خندید و گفت شیطون بازیا رو از کجا یاد گرفتی؟ من که ب لطف این سایت و مطالب بچه ها کاملا دوزاریم افتاده بود خودمو زدوم ب موش مردگی و یکن اشک ریختم ( البته یکمش هم از ترس بودش) منو ک دید اومدم ی بوش کوچولو گذاشت رو لپم که : عیب نداره داداشی
تو میگی ناخواسته بوده و دست خودت نبوده ، پاک کن اشکاتو خرس گنده.
یکم حرف زد و منم آروم شدم که باز کونش به خارین افتاد و طلب اصغر من و کردش : بیا پیش من بخواب اگه خوابت نمیبره و ناراحتی
ذوق مرگ شدم و مثه چی رفتم بغلش(بغل آدمی زادی نه مثه حشریا) دستم و گذاشتم زیر سرش و و سرش و گذاشت رو دستم و صورتشو آورد طرفم،منم هنوز تریپ موش مردگی بودم.
گفت ناراحت نباش دیگه ، چیزی نشده ک ، هم تو پشیمونی هم من به کسی چیزی نمیگم
اینو ک گفت خیالم راحت تر شدش
دستم و ب طرف خودم خم کردم و با بازوش یکم بازی کردم و گفتم : مرسی گلم . و لبشو خیلی آروم و ی کوچولو بوس کردم
مثه اینکه بوسم خیلی احساسی بودش و آتیشیش کرد
سرمو ک عقب بردم دیدم که چشاشو بست و ی کوچولو لبشو گاز گرفت ، دیگه شیر شدم
دوباره سرم و بردم طرف صورتش و لب بالاییشو گذاشتم بین لبام
حالا نخور کی بخور
خیلی آروم و احساسی داشتیم لبای همدیگه رو میبوسیدیم
اون دستم و آوردم دور گردنش و دستام و دور گردنش حلقه کردم و ی دل سیر لباشو خوردم
اونم با ی دستش کمر منو گرفته بودش و اون دست دیگش هم زیر سر من بودش
داشتم دوتا لب سرخ و قلوه ای و نسبتا باریک و ناز و میخوردم
چند دیقه ای گذشت ک دستم و آوردم رو سینه هاش
آروم آروم از رو لباسش میمالیدمشون
ی تیشرت قرمز پوشیده بود که سینه هاش از بس ک سفت شده بودن داشتن پاره میکردن یقشو
دستم و از تو یقش بردم داخل و از رو سوتین سینه ی چپشو میمالوندم و همزمان لباشو میخوردم
ب کمر خوابوندمش و تیشرتشو در آوردم
هیچ نوع مقاومتی نمیکرد و چشاشو بسته بود و در نهایت همکاری حال میکرد
یه سوتین از این تور توریای قرمز داشت ک نوک صورتی سینه هاش قشنگ سفت شده بودن و معلوم بودش
با دست راستم سینه چپشو گرفتم و با دست چپم سینه ی راستشو
پاهام و دورش انداخته بودم ک بتون راحت ب خودش بپیچه و آروم لباش و میخوردم و سینه هاشو میمالوندم
ی لحظه سرمو آوردم بالا و نیگاش کردم دیدم چشاشو بسته و تو همون حالا لب مونده ، فهمیدم ک الان آخرت حالشه
دستام و بردم زیر کمرشو و گیره های سوتینشو باز کردم ( خانوما محترم اون چنگکای آهنی کوچیکی رو کی ی طرف بند سوتین هست و میره تو یه تیکه های آهنی اون بند سوتین رو گیره میگن دیگه؟)آروم سوتینشو در آوردم و لباشو خوردم باز حتی ی نگاه کوچولو هم نکردم
دیگه اصغر به اکبرتبدیل شده بود و خیلی راحت میتونست کیرمو حس کنه ( نه خیلی سایز غول باشه هـــــــــــــــــــــــا)
دوتا سینه ی لیمویی سفید که نوکشون صورتیه صورتی بودش ، اینقدر که مالیده بودمشونو ال کرده بود که سفت سفت شده بودن و آماده ی خوردن ، سریع سرمو بردم طرف سینه ی چپشو و با دست چپم سینه ی راشتو میمالوندم
نوک صورتی و سفت سینشو تا کردم تو دهنم ی گاز کوچولو گرفتمش و حسابی حال کرد و خندید و گفت : نینی کوچولوی من کی دندون درآوردش؟موظب باشه حالا ک دندون درآورده اگه بازم گاز بگیره ممه های مامانیشو دیگه بهش شیر نمیدما. منم سریع گفتم : سیگارمو ازم بگیرین ولی شیرمو نـــــــــــــــــــــــه(ی عکس هستش ک ی نینی کوچولو همینو میگه،سرچ کنین میبینینش)
خندیدم و باز مشغول شدم.
دوتا سینه ی سربالای لیمویی و صورتی و سفت در اختیارم بود.هی نوک سینشو ی گاز کوچولو میگرفتم و هی بوسش میکردم و سینشو لیس میزدم و با دستمم اون سینشو میمالوندم و اونم چشاشو بسته بود و لباشو از فرط لذت داشت گاز میکرفت و نمیتونس صدایی بده و خودشو خالی کنه
ی لیس از نوک سینش و ی گاز کوچولو و ی نیشگون کوچولو از اون سینش ، شده بود ی ریتم خیلی نـــــــــــــــــــــــــــاز
چند دیقه ای سینشو خوردم ک سرمو هل داد پایین تر، فهمیدم چی میخواد بگه با زبون بیزبونیش ، قبلش آروم زبونم و کردم لای چاک سینه هاش و آروم لیس زدم و بعدشم زیر سینه هاشو لیس زدم (سینه های مدل لیمویی پیدا کنین میفهمین کجارو میگم)
آروم آروم سرمو بردم پایین تر ، هی با زبونم بازی میکردم رو تنش و هی لیسش میزدم تا رسیدم ب کوسش
اول از رو شلوار با انگشت اشارم و شستم کوسشو ی فشار کوچولو دادم و از رو شلوار یکم مالوندمش که کعلوم بود داره حسابی حال میکنه.شلوارشو با هم دیگه در آوردیم ، شورتش یکمکی خیس شده بود ، از رو شرت ی گاز کوچولو از رو کوسش گرفتم ک ی جیغ کوچولو از شدت حال زد و گفت : شیطون پس من اولیش نیستم؟ منه بدبخت هم ک تا حالا طرف کوس دوست دخترامم نرفته بودم و نمیدونستم ک چجوری اون کارا رو میکردم گفتم : چرا بابا هستی ، چطور مگه ؟ گفت : پدر سوخنته چقدر حرفه ای هستی
اینو ک گفت جفتمون خندیدم و لباشو دوباره خوردم و این بار بزور لباشو از لبام کند و سرمو داد ب طرف کوسش
آروم آروم شرتشو در آوردم وااااااااااااااااااااااااااااای چی داشتم میدیم؟ ی کوس سفید ک کلا ی لاخ مو هم نمیشد روش دید، قشنگ پف کرده بود و خیس شده بودش و اماده ی خوردن بودش
اولش زیاد خوشم نیومد از مزش ( خانوما هر کی ی مزه ی میده کوسش آیا؟)ولی بعد ک دیدم شقایق جونم چجوری ب نفس نفس زدن افتاده و نمیتونه سر صدا کنه و لباشو از شدت لذت گاز میگرفت منم هی ترقیب میشدم ک بیشتر و محکم تر بخورم تا اینکه خحودمم حال میکردم دیگه.با دستام سینه هاشو میمالوندم و نیشگون میگرفتم نوک سینه هاشو و با زبونمم کوسش و میخوردم.
زبونم و آروم آروم رو چاک کوسش میکشیدم و ی ذره تو کردم و در میاوردم و یا لیس محکم رو چوچولش میکشدم
وقتی این لیس محکم و میزدم سرمو چنگ میزد و ب طرف کوسش محکم فشار میداد
من دیگه کلا تو فاز لیسیدن کوس شقایقم بودم و چیزی نمیفهمیدم تا اینکه ی دقه تند تند نفس نفس زد و یه مایع سفید شیری غلیظ از کوسش ریخت ، فهمیدم که ارضا شده ولی خودم چی پس ؟
از شق درد داشتم میمردم و هنوز لباسام تنم بودش
چند ثانیه ای گذشت و باز لباشو خوردم
ازش پرسیدم چور بود گلم؟ ک بدون اینکه جواب بده و چیزی بگه، مثه وحشیا از زیرم در اومد و یهو زیر یه خمم رو گرفتم و چپم کرد و اومد روم نشست ، دقیقا مثه ضربه فنی کشتی بودش ، نفهمیدم ک چجوری این کارو کرد ، تا ب خودم اومدم دیدم تیشرتمو در آورد و نوک سینه هامو گاز میگرفت و لیس میزد ( خانوما از این کار خوششون میاد یا آقایون؟من که هیچ حسی بهم دست ندادش)
روم دراز کشیده بود و خودشو میمالوند به کیرم ک داشت میترکید
بهش گفتم : گلم تنبلیت میشه بری پارچه ای دستمالی چیزی بیاری ک خودتو تمییز کنی بگو من برم برات بیارم، همه ی کوستو با شلوارم تمییز کردیا
خندید و گفت : خفه شو بینم حالا حالا ها جایی نمیری تو، همین جوری ک اینارو میگفت بم کیرم و تو دستش گرفته بود و میمالیدش
یهو شرت و شلوارم و با هم درآوردو انداخت رو تخت ؛شانس گند منم افتاد رو سام کره خر ، گفتم الان بیدار میشه ک خوش بختانه هیچی نشدش،با هم خندیدم و ی لب کوچولو گرفتیم و شقایق جونم افتاد ب جون کیر بد بخت من ، حالا نخور کی بخور
جوری ساک میزدش ک اینگار پورن استاره پروفشناله اول سر کیرمو آروم کرد تو دهنش و بعد ی ذره بیشتر کرد تو دهنش
با این کارش حسابی قلقلکم میومدش و حسابی حال میکردم،با دست دیگشم با تخمام بازی میکردش
خیلی خوشم میومدش از این کارش
دیگه خودشم مثه اینکه هیچی نمفهمید و داتش حسابی حال میکردش
کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد و هی ک تکرار میکرد مقدار بیشتریشو میکرد تو دهنش تا اینکه ی دفه حدود چاهار پنجم از کیرمو کرد تو دهنشو ساک میزد برام(15 سانته همش ، کوفت چیه؟ خیلی هم خوبه واسه بچه تو این سن و سال،مرگ نخند)
گفتم بسه گلم ، اصغرم میگه میخوام برم پیش کوبی جون باهم دیگه بازی کنیم
خندیدم و باز ی لب گرفتیم و از روم اومد کنار و ب شکم خوابید و گفت بفرما
وایییییییییییییییییییییییییییی چی داشتم میدیدم؟ی گون سفید و قلمبه با ی سوراخ ناز نازی جلوم بود و منتظر کیرم بود
اصلا نمیتونستم باور کنم ک چی دارم میبینم
گفتم گلم اوپنی؟ (یکی نیست بگه کره خر تو ب چیت مینازی ک سراغ کوس میگیری؟تو تو همین کون کردنش موندی ،کوس هم میخوای؟)خندید و گفت : زر زیادی نزن بچه جان و کارتو بکن
از این حرفش ناراحت شدم و بهم برخورد و خواستم خشک خشک بکنمش ک گفتم حیفه بابا ، کون ب این تمیزی و باحالی بذار قشنگ حال کنیم
دست خودم نبودش ، همیشه تو افکارم از این ک کون دختری ک میخوام بکنم و لیس بزنم بدم میومدش ولی اون شب اینگار ی اردلان دیگه شده بودم
اولش کونشو یکم ناز کردم و یواشکی ی نیشگون گرفتم کونشو ک خودشو ی ذره جم و جور کرد و ی خنده تحویلم داد
آروم آروم سرم و بردم لای کونش و زبونم و رسوندم ب سوراخ کونش
ی سوراخ نرم و داغ ک داشت واسه کیرم آماده میشدش
اومدم ی حالی بهش بدم و اول با انگشت یکم فرو کردم تو کونش
از این کارم ک ب فکرش بودم و ی راست مثه وحشیا نکردمش خیـــــــــــــــــلی خوشش اومد و حسابی حال ب حالی شد و انگشتمو گرفت و کرد تو دهنشو و حسابی خیسش کرد و گفت : قربون پسر عمم برم ک معلوم نیست تا حالا چنتا کون و سرحال آورده،فداشم بشم ک ب کون دختر داییش رحم میکنه
خندم گرفت و انگشتمو کردم تو کونشو آروم تکون میدادم تو کونش
یکم ک گذشت و کونش عادت کرد ، دوتا انگشتمو کردم تو کونش
دیگه حسابی حال میکرد و میگفت :پس منتظر چی هستی دیگه ؟د بگن توش دیگه
دیدم راست میگه دیگه بدبخت،مثه اینه ک ی کوس بیارین و فقط براتون جق بزنه
آروم سر کیرم و ب کونش و کوسش ک خیس بود مالیدم و گذاشتم دم سوراخ کونش
یکم فشار دادم که سر کیرم رفت تو
اولش یکم قلقلکم اومد ولی بعد ک رفت تو کون نرم و داغش قلقلکو فراموش کردم و فقط داشتم حال میکردم.
معلوم بود ک داده قبلا چون هم کیرم زیاد ب فشار نیازی نداشت و هم زیاد آخ و اوخ نمیکردش
فقط داشت حال میکرد
کیرم و بیشتر فشار دادم که نصفش رفت تو کونش
آخرت حال بودش، نصف دیگه رو ی دفه کردم تو کونش ک گفت : وحشی آرومتر بابا (ی سوال : این چرا این و گفتش؟با این حال ک از قبل داده بود؟شایدم نداده بوده و استنباط من بودش)آروم آروم کیرم و درآوردم و اینبار یواش یواش و بدون مکث کیرم کردم تو کونش
هر بار ک در کیاوردو کیرم و میکردم تو کونش خودشم با کمرش ی تکونی میداد ک خیلی خوشم میومدش
دیگه کیرم تا ته میرفت تو کونش و راحت تلمبه میزدم و اونم داشت حسابی حال میکردش
هی من تلمبه میزدم تو کون شقایق جونم و با برخورد ب کونش ، کونش هی موج برمیداشت و منم داشتم حسابی حال میکردم
بهش گفتم دراز نکش و یکم شکمشو بده بالا (شبه داگ استایل)
تو کونش تلبمه میزدم و با ی دستم کوسش و میملوندم و با دست دیگم سینشو فشار میدادم
خیلی داشت حال میکرد دیگه دست خودش نبود و آه آهش بلند شده بود
با هر آه گفتنش من بیشتر تحریک میشدم و سریع تر تلمبه میزدم(البته اینم بگم ک مثه فیلما نبودشـــــــــــــــــــــــــا، تو حین کردنش چند باری هم کیرم در اومد از کونش)
4 دیقه ای ک تلمبه زئم احساس کردم ک آبم میخواد بیاد
گفتم گلم داره میاد چ کنم؟
گفت بریز توم
منم از خدا خواسته چند تا تلمبه ی آخر و با آخرین توانم محکم و سریع زدم ک گفتم الانه ک با صداش بیدار شن ملت
آبم و ریختم تو کون شقایق جونو همون جوری روش دراز کشیدم
آبم ک ب طور کامل ریخت تو کون شقایق جونم از روش بلند شدم و رفتم کنارش دراز کشیدم و کشیدمش رو خودم
آروم لباشو بوسیدم و گفتم مرسی گلم
گفت قابلتو نداره فدات شم
از این به بعد هم هر وقت خواستی با آنتن رادیو رو بگیری ب خودم بگو
زدیم زیر خنده
(جوک مرتبط با این حرفش : حاجی داشته شب جمعه ای با خانومش ور میرفته ک بفهمونه باباب بسم الله پاشو دست ب کار شیم، زنه میگه چیه حاجی داری چیکار میکنی؟حاجی میگه هیچی میخوام رادیو بی بی سی رو بگیرم ، زنش میگه با این آنتی ک تو داری رادیو پیام رو هم نمیشه گرفت)

پایان

اگه خوب بود بگین تا لز بقیه ی داستان هام هم بذارم
ببخشید اگه مشکل داشتش

نوشته : اردلان

سلام
من پاشا هستم و 27 سالمه مادر بزرگ و پدر بزرگ من سن بالایی دارن و هر دو مریض هستند چند ماهی است پدر بزرگ
از نوه ها و فرزند هاش خواهش کرده که هر شب یکی به خونشون بره . و همه قبول کردند و هر شب یکی خونه اونها میره
معمولا من و پسر خاله ها میریم پیششون بعضی از شبها با هم تا صبح فیلم نیگا میکنیم یا فیفا بازی میکنیم
بعضی از شبها هم دختر دایی م با با با ش میره البته خیلی کمتر از ما
یه شب خیلی حشری بودم رفتم سراغ دراور که کرم بردارم و به یاد سکس های قبلی یه کفت دست برم که چشمم افتاد به شرت و سوتیین دختر داییم .وقتی تصور کردم الناز با این ست چه جوری میشه بد جوری حشری شدم.با سرعت برداشتم و شروع کردم به حال کردن .بعد گزاشتمشون سر جاش با دقت زیاد که کسی متوجه نشه جا به جا شده
بعد از اون هروقت میرفتم اونجا سراغ شرت الناز هم میرفتم .بعد از مدتها تعجب کردم از اینکه اونها هنوز اونجاست
و الناز برشون نمیداره.بعد از 1 ماه که از این داستان گذشت الناز تو مهمونی دیدم
تحساس کرم بر خورذش تغیر کرده و همچون قبل خودشو نمیپوشونه جلوی من و احساس کردم خیلی به من نزدیک میکنه خودشو. یه جاهایی کنارم می نشست .قبلا از این خبرا نبود + اینکه ما بشدت با هم رودر بایسی داریم
شخصیت خود من جوری هست .با همه خیلی رسمی هستم . الناز منو شدیدا حشری میکرد از همه لحاظ خیلی معمولی بود ولی یه حسی به من میگفت خیلی حشری هست.
داستان رفتن به خونه مادر بزرگ شبها همچنان ادامه داشت و شرت و سوتیین به قوت خود باقی بود
یه شب من با بچه ها داشتیم خونه مامان بزرگ فیفا میزدیم و بازی به شدت داغ بود .یه هو صدای زنگ اومد
هیچکی نمیرفت در باز کنه تا اینکه یه لگد به پسر خالم زدم تا رفت در باز کرد.
در ضمن خونه مامان بزرگ من قدیمی و پاتوق ما واسه بازی تو زیر زمین هستش چون بالا که میریم .صر صدا باعث میشه مامان بزرگ خوابش نبره(البته هر دو قرص میخورن و به سختی بیدار میشن ولی اونجا آزاد تر هستیم)
بعد از اینکه برگشت پرسیدم کی بود گفت الناز. یهو چشام گرد شد گفتم اینجا واسه چی اومده گفت مامامن باباش
رفت شهرستان امشب او مده اینجا
چشام برق زد و رقتم تو فکر اینکه امشب چطوری ...... همین فکر ها باعث شد بازی رو باخت بدم
رفتم بالا دیدم بله الناز خانوم اومده و داره با پدر بزرگ صحبت میکنه. سلام کردم و اون هم سلام کرد
با خودم گفتم خدایا ...... بعد از خوردن شام هر کسی یه جا به انتخاب مامان بزرگ واسه خودش تصاحب کرد
من هم قرار شد تو حال بخوابم الناز تو اتاق. چراق ها رو خاموش کردیم من هم چسبیدم به کنج جوری که اگه کسی اومد مونیتور رو نیبنه. یه فیلم نیمه گزاشتم و ژص فیلم نیگا کردن گرفتم جوری که حواسم به هیچی نیست وبه این امید که الناز از اتاق بیاد بیرون و بپرسه چی داری نیگا میکنی تا اینکه الناز واسه مسواک زدن اومد بیرون و سوالی که منتظرش بودم پرسید. گفت چی هست که اینقدر محوش شدی منم شروع کردم به تعریف کردن فیلم. چنان تعریف کردم از فیلم که کارگردانش نمیتونست اینجوری تعریف کنه . مسواک زدنش که تموم شد دیدم داره میاد سمت من. تو دلم گفتم تعریف ها جواب داد. و مثل من که دمر دراز کشیده بودم اومد با یه فاصله منتقی دراز کشید دمر. و شروع کرد به تماشا من همم با اینکه زیاد نگذشته بود از فیلم زدم اولش واسش چون فیلم the American اولش با صحنه شروع میشه به صحنه که رسید گفت اینها چقد عجولن و با دقت نگاه کرد صخنه فیلم . من داق شده بودم جوری که گوشام قرمز شده بود .یه هو دیدم بلند شد. من پرسیدم پاز کنم گفت نه .دیدم با پتو برگشت و پتو رو انداخت روی دو تامون این کارو که کرد گفتم پاشا سیاست تو گاییدم و تو دلم داشتم میمردم از خوشحالی . زیر پتو من خودمو بهش نزدیک کردم کم کم و بعد از مدتی پاهامو چسبوندم به پاهاش زیر پتو جفتمون داغ شده بودیم چند مین گذشت پاهامو می مالوندم به پا هاش و اون هم نمیگهت نکن .تا اینکه جسور شدم و خودمو کاملا پسبوندم به بدنش. خیلی استرس داشتم از اینکه کسی بیاد .دیدم تو حال نمیشه با صدای لرزون و سر شار از شهوت بهش گفتم بریم ادامه ی فیلم تو اتاق بازی کنیم گفت بریم.برای طبیعی کاری لبتاب رو روشن گذاشتم و چراق دستشویی تو حیاط هم روشن کردم که اگه کسی اومد فکر کنه من تو حیاط هستم. رفتم تو اطاق و شورع کردو به در اوذن لباساش هیچی نمیگفت. بعد از اینکه خودم هم لخت شدم شروع کردم به خوردن لباش .همینطور که لباشو میخوردم با سینه هاش بازی میکردم زیاد بزرگ نبودن ولی
من حشری شده بودم و غافلگیر .کمکم اومدم پایین که به کسش رسیدم قصد داشتم بلیسم که سرمو بلند کرد .و مانع شد (همیشه خودمو فوش میدم چرا به حرفش کردم) پشت شو به من کرد و گفت مواظب باش.تو تاریکی سوراخ کونشو
با نور موبایل پیدا کرم و کردم تو. خیلی تنگ بود ولی همه حواسم به این بود کیرم از سوراخ در نیادش .هر جور بود کیرم فشار دادم تو کونش .و شروع کردم به گاییدن و عقب جلو کردن. خیلی نرم بود و خیلی حشری.پشت سر هم آروم میگفت
بکن
بکن تو کونم
و صدای آرومش منو حشری تر میکرد
نزدیک بود آبم بیاد ازش پرسیدم کجا بریزم گفت خالی کن تو کونم
تا ته کردم تو کونش و آبمو خالی کردم توش
بعد از گرفتن چند تا لب گفت بو رو تابلو نشه
رفتم چراغ توالت حیاط خاموش کردم و دراز کشیدم .چند مین بی حرکت دراز کشیده بودم
صدای ویبره گوشیم اومد. دیدم الناز اس ام اس زده و نوشته Forget forever و این بدترین اس ام اسی بود که
اونشب میتونست واسه من بیاد .از این داستان گذشت و بعد ار اینکه همدیگرو میدیدیم تو مهمونی مثل قبلا با من بر خورد میکرد و برو خودش نمی آورد چند ماه بعد هم ازدواج کرد با یه پسر خیلی خوب و دوست داشتنی .من هر وقت شوهر الناز میبینم حس بدی بهم دست میده

نوشته: پاشا

سلام به دوستان عزیز میخوام خاطره ای که برام اتفاق افتاده براتون تعریف کنم وبگم که داستانم عین واقعیت و از این تخمی تَخَیُلی ها نیست! راستی ببخشید که خودمو معرفی نکردم من اسمم علی و19 سالمه این خاطره هم مال سال 90 . از مشخصات خودم من قدم 183 و پوستم سفید " چارشونم " چشمامم سبز روشنه ودیگه تعریف از خود نباشه ولی به قول دوستام خوشتیپ ترین پسر محلمونم ولی فکر بد به سرتون نزنه چون من رزمی کار میکنم و کسی جرأت نداره نگاه چپ بهم بکنه یا بخواد باهام دعوا کنه و تک فرزند خانوادم ! البته حیف که به دلایلی از این خوشگلی که خدا بخشیده نمیشه در امور حوادث یِهویی یا پیدا کردن دوست دختر که خود دخترا به من تیکه میندازن استفاده کرد اما چه میشه کرد که به دلایلی نمیشه دیــگــــــــــه! بِگذَریم من یک دختر دایی دارم که خیلی تو نخش بودم یعنی من فقط نَها کُل مردای فامیل و از خصوصیاتش میشه گفت که پوست بسیار سفیدی داره حتی از منم سفید تر - قد 170 وچشمای سبز عین خودم البته در این مورد به هم رفتیم که بله یک نفر تیکه میندازه که به پای هم پیرشین! داداش ما زن و شوهر نیستیم خواهشن تیکه ننداز . خوب کجا بودیم آهان داشتم میگفتم خودمونیم خیلی خوشگله فکر کن یک بدن کاملا سکسی وراستی سنشم 27 ساله اما جونتر نشون میده تازه اون موقع رو نگوکه تو عروسی یا یه مهمونی بزرگ بخودش برسه که واییییییی چه جیگری میشه و یک شوهر مذهبی هم داره که آدم نمیتونه این خانم خوشگرو یه دل سیر نگاهش کنه.راستی اسم دختر دایم رویاست که جیگرشو بخورم.
سرتونو درد نیارم چون الان مطمئنم چند نفر به من فوش خارو بار دادن که ماجرا رو بگو .
خاطره ی ما از اونجایی شروع شد که در یکی از روزهای تابستون پارسال{90} این جیگر ما اومد خونمون منم خیلی خوشحال بودم مونده بودم چیکار کنم . بعد از خوردن ناهار مامانم یادش اومد که امروز ختم یکی از اقوام دورمونه که کرج میشینن پس به دوماد داییم که اسمش احمدِ (شوهر رویا) گفت بیا بریم ختم فلانی ، چون بابام خونه نبود و به هاشم رو انداخت ساعت اون موقع 1:30 بود رویا خانومم که مثلا خوابش میومدو حال نداشت بهونه اورد که نمیاد منم که مامانم میدونستن از ختمو گریه خوشم نمیاد گفت تا شب که ما میایم بمون پیش رویا ! به منم که کسی شکی نمیکرد که بخوام کاری کنم چون تو فامیل خیر سرم پسر مؤدب و یجورایی به خاطر خانوادمون مذهبی میشناختنم . مامانم با هاشم رفتن کرج حدودای ساعت 3 بود رویا خانمم ظاهرا داشت چُرت میزد . پس ما موندیمو رایانمون که رفتم اِینترنت اونتِرنت داشتم تِر تِرمیزدم که یکدفعه دیدم یک نفر دستشو گذاشت رو کِتفم ترسیدم برگشتم دیدم بله رویا خانمو گفت داری چیکار میکنی گفتم هیچی - بیدار شدی گفت آره بعد یک صندلی اوورد نشت پهلوی ما بهم گفت حوصلم سَررَفته ! فیلم جدید چی داری؟ گفتم چی میخوای گفت یک چیز جدید و باحال که سانسور نداشته باشه چون این فیلمارو از بس ایران سانسور میکنه خسته شده ! هی امان از این شیطون که همون موقع رفت تو جلد ما آقا یک فکر توپ به سرم زد که یک فیلم سکسی هالیودی بزارم و ببینم موضع گیریش درباره ی ما چیه و واسه این فیلمی که گذاشتیم آیا قطعنامه صادر میکنه یا وِتُش میکنه { مارو بگو انگار سازمان مللِ } آخه تو این داستانا که قبلا خونده بودم طرف و با فیلم وچیزای دیگه که خودتون استادشین خر میکنن ، منم که یک دی وی دی توپ از رفیقم گرفته بودم گذاشتم تو کامپیوتر و فیلمشم سکسی بود درباره ی دزدان دریایی و چند تا کاپیتانو از این شِرو وِرا که تو یک کشتی حسابی سرشون شلوغ بود و آره دیگه و میخواستن عملیات وَالفَجر 1و2و3و4و5 و... رو به انجام و سرانجام برسونن! بعد از چند لحظه که فیلم به نقطه ی حساسش رسید من رفتم تا از آشپزخونه یه تنقلاتی بیارم تا به زنیم به بدن و روشن شیم! یه مدت که گذشت دیدم یه صدایی اومد گفت: چــــــــی ! من ترسیدم گفتم به فنا رفتیم جنگ جهانی سوم شروع شد .!. بعد از یه مدتی که گذشت دیدم انگار خبری نیست یواشکی اومدم لب دَر دیدم رویا بد جوری رفته تو فیلم و بعد از چند ثانیه من و صدا کرد و گفت کجایی و شروع کرد به وَر رفتن با کامپیوتر و فیلم و زد جلو !! منم دیدم اوضاع کشمشیه مونده بودم گفتم یعنی اونم آره... تو همین فکرا بودم سریع رفتم تو آشپزخونه گفتم: اومدم یه چیزی بیارم بخوریم الان میام و با رمز دالام دولوم عملیاتو شروع میکنیم... یا پیروز میشیم یا میزنن تو بُرجَکِمون خلاصه رفتم تنقلاتو اووردم با سرو صدا وارد اتاق شدم اونم زودی خودشو جمو جور کرد! رفتم کنارش تنقلاتو گذاشتم رو میز که دیدم این اون رویایی نیست که من میشناختم قیافش یجوری شده بود عین آدمای معتاد که مواد بهشون نرسیده و دارن از نَعشِگی میمیرن بعد از چند ثانیه سکوت گفتم خوب یه چیزی بردار بخور... حس کردم دارم قرمز میشم بخاطر فیلمه چون بازم داشتن عملیات میکردن منم به غیر از رفقای قابل اطمینان واسه کسی فیلم اینجوری نذاشته بودم ... دیدم جَو سنگین شده دلو زدم به دریا با کمی مکث گفتم فیلمه چطوره بعدشم با خنده گفتم این فیلمه دیگه خیلی بدونه سانسوره اونم یک لبخند ملیحانه ای تحویل ماداد...!! مارو میگی اینگار مَش غضنفرو میگی ... اوه اوه فکر کنم عملیاتم با شکست مواجه شد آبروم رفت ... اومدم یِجوری جَمِش کنم گنده کاریمو تا بیشتر از این تَلفات ندادیم... منم گفتم چته میخوای فیلمو قطع کنم اگه بدت اومده آخه خودت گفتی فیلم بدون سانسور بزار خوب فیلم بدون سانسور همین میشه دیگه پس صداو سیما بدبخت حق داره سانسور میکنه دیگه از این چیزای ناموسی میزارن اونام دستشون درد نکنه اینارو سانسور میکنن ( در این مورد باید بگم کمی ترسیدم بخاطر اینکه شک کردم شاید بدش اومده والبته نره به کسی بگه به قول رفقا... خودمو داشتم و میزدم به کوچه علی چپ ...که گم شدم نامردا آدرس و اشتباه داده بودن! تازه داشتم باخودم فکر میکردم که این قیافه و تو بحر فیلم رفتن چی بود پس) که آقا یهو دیدم گفت علی عیبی نداره بزار باشه !!!!؟؟ ... چیشد داشتم چی میشنیدم تو فکرم اومد که داره یه اتفاقایی می افته که سرشو گذاشت بغلم بااین کارش قلبم داشت از جا در میومد فکر کنم داشت صدای قلبمو میشنید حالش زیاد خوب نبود بهشگفتم آب میخوای بیارم واست!؟ بدون هیچ مقدمه و چایی نخورده پسر خاله که نه نمیشه دختر خاله شد و گفت علی جون آب نمی خوام خودتو میخوام با این حرفش قند تو دلم آب شد گفتم چی دیدم سرشو بلند کرد و گفت من تو رو دوست دارم و خیلی وقته میخوام باهات یه رابطه ای برقرار کنم تازه میدونمم تو هم از من خوشت میاد از رفتارهات موقعی که منو دید میزنی معلومه !! از اون زیر چشمی نگاه کردناتو و.... اما فرصتش پیش نمیومده ....من مونده بودم چی بگم چی فکر میکردمو چی شد! من آب شدم گفتم ای دل غافل یعنی اونم فهمیده از بس تابلو بازی درآوردم ولی خودمونیم عملیاته شکست خوره داشت به پیروزی میرسید در همون لحظه تو کونم عروسی شد بعدش تو عروسی چاقو چاقو کشی شد کون بنده ی حقیرم پاره شد!!! داشتم به آرزوم میرسیدم به کسی که به خاطرش 3000 بار جلق زده بودم. و بخاطر همین سر تمرینات باشگاه عین نی قلیون ولو میشدمو دربو داغون تازه (استادم) شک کرده بود اونم بو برده بود که من جلقیم اما روش نمیشد بگه تازه رفقای باشگاه یواشکی به شوخی وقتی طوریم میشد بهم میگفتن جلقی اماجلو استاد نمیگفتن" بگذریم راستی اینو بگم که چون کمی به قول گفتنی پسر باحالیم و هم خوش تیپ دخترای فامیل منو خیلی دوست دارن و باهام صمیمی هستن ولی چه کنیم که فامیل مذهبی و گَندی داریم واین کارو خیلی سخت میکنه و کرده ! { ای دل غافل } ! این تیکه ی یکی از هم کلاسی هام بود لازم به ذکر دیدم بگم در اینجا ! آقا جون چرا فوش میدی بابا اِدامشو میگم دیگه فوش دادن نداره! آدم نمیتونه یکم درباره ی خودش بگه !خوب کجابودیم آهان فهمیدم داشتم میگفتم: آخه که گفتم ... گفت آخه نداره منم خندم گرفت و بعد من یه بوسه ی کوچولو از لباش گرفتم که کم کم یه بوسه ی کوچولو تبدیل شد به یه لب گنده و طولانی مدت شد ... بعد از چند دقیقه یهو تو چشمام زول زد و مارو از رو صندلی انداخت پایین وآنچنان پرید روی ما که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که تخمامون ترکید به خودم گفتم که دیگه آبم خشک شد وبچه دار نمی تونم بشم بعدش رویا در یه آن شروع کرد به درآوردن لباسای ما اونارو جوری دراوورد که من نفهمیدم که به شورتم رسید و در یک حرکت غافلگیرانه یک دستی از رو به چنگیز ( کیر ) ما کشیدو گفت: کلک این زیر چیداری همانا پائین کشیدن شرت ما هم همانا ( دوستان در اینجاست که باید بگم اون روز شانس هم با من در یک مورد یار بود من صبح اون روز رفته بودم حموم و تمام مو و پشمُ یا به قول اهل دلی جنگلو آسفلتش کرده بودم و کیرم سفید که بود سفید ترو خوشگل تر و دلرباتر شده بود همچنین بلندترم بنظر میومد) بعدشم تا چشش به جمال زیبای کیر ما افتاد البته کیر من فکر کنم به خاطر جلق زدن دراز شده بود عین دسته بیل! کلفت نشده بود زیاد !!!! ولی تا دلت بخواد دراز (طولش 21 سانتی متر که برای یک جوانی مثل من خیلی زیاد بود) تازه لازم به ذکر است که یکی از علت هایی که رفقا از ما حساب میبرن بخاطر کیرم است که ماجراهای خنده داری داره اگه وقت شد چند تا از باحالاشو براتون مینویسم و چون کیرم درازه دوستان یک چند باریهم در حالت راست شده در زیر شلوار دیده اند کُپ کرده اند و بعضیهاشون هم سر کل کل و آره اینا چشمشون به جمال زیبای چنگیز اوفتاده و دیگه بقیشو هم میدونین ؛ داشتم میگفتم رویا تا کیر مارو (دسته بیل شق شده ی مارو) دید یکم جاخورد باورش نمیشد که من یه همچین کیری داشته باشم بهم گفت بلا تو کجا بودی این کجا بود چرا زودتر علی کچولورو به ما معرفی نکرده بودی اصلا بهت نمیخورد همچین چیزی داشته باشی ( یکی نیست بگه که چرا شِر میگی آخه ضئیفه این {کیرم} کوچیکه که میگی علی کوچیکه ) بعدش عین دخترایی که تا حالا کیر خوشگل و سفید ندیدن شروع به وَر رفتن کرد تا کیرم سفت سفت (شق) شد و مشغول به ساک زدن شد زیاد وارد نبود دندوناش دفعه های اول به کیرم میخورد یه حسی بهم دست میداد اونایی که این مورد واسشون اتفاق اوفتاده میفهمن من چی میگم!! منم که حشری همون که دهمین بار کیرمو کرد تو دهنش داش آبم میومد گفتم بسه که کو گوش بدهکار منم آبم اومدو که ریختم تو دهنش اونم انگار که آب پرتقال همرو تا ته خورد وگفت چه خوشمزه بود دیگه نداری من گفتم بقیش خورد بود انداختم صندوق صدقه گفت خوب منم فقیرم به من میدادی گفتم نیسکه ندادم من بااینکه حشریم ولی این کیر ما تا سه چار بار آبمون نیاد نمیخوابه در مواقع حشریت زیاد!!! تازه اونم وقتی که یه خانوم خوشگل که آرزوی کردنشو یه عمره داشتم جلوم داشت لخت میشد عاقبت کیر دراز داشتن همینه دیگه! راستی به این نکته اشاره کنم که جدم به احتمال زیاد عرب بوده (این حرف من بیشوخی بود) ! بعد رویا رو خوابوندم ... لباساشو کامل در نیاورده بود من کمکش کردمو لباساشو دراوردم عجب سینه هایی داشت نه زیاد بزرگ بود نه زیاد کوچیک تا اینکه رسیدم به شرتش تا اونو در آوردم سکته زدم جاتو خالی عجب تیکه ای بود به قول بعضیا عین کس یه دختر14ساله میموند میگم چرا عین کیر ندیده ها بود نگو اون شوهر احمقش سالی یک بار باحاش حال میکنه دقیقا بدنش شبیه عکس بدن یه زنه میموند... راسشو بخواین من تو انترنت انقدر گشته بودم تا بعد از اینکه از فیلترها گذشتم خودمو بگادادم عکس سکسی یه زنی که دقیقا شبیهش بود یعنی انگار همزادش بود رو پیداکردم هی باهش جلق زدم حالا نزن کی بزن خلاصه کمر واسمون نموند فکر کنم1500بار بااو عکس جلق زدم اینم یک رکوردِ!! یادم رفت برم اسممو تو کتاب گینست ثبت کنم ( در اینجا برای زیبایی کلام از اغراق استفاده کردم و کسایی که در رشته ی ادبیات هستن میدونن من چی میگم ) از بحثمون دور نشیم منم شروع کردم هرچی بلد بودمو از تو فیلمای سکسی و داستان و حرفهای رفیقامو همرو آوردم روکار ! اول ازش لب گرفتم که من زیاد وارد نبودم ! بعد دیده بودم تو فیلما تن دخترارو میلیسنو بوسه می زنن و سینه و کس او نارو می خورن ماهم همه رو اجرا کردیم از گردن گرفته تاسینه ها البته بگم رو سینه هاش که عین سنگ شده بود کلیک کردم وتا چند دقیقه میخوردم که سرو صداش درومد بهش گفتم یواش الان همه میفهمن ولی مگه میفهمید منم دست از سینه هاش کشیدم و رفتم سراغ کس بلوریش تا میتونستم خوردم البته کسش عین شیر برنج آب انداخته بود و آب ترش مزه ای هم داشت...! اوایل خوشم نمیومد ولی بعد واسم عادی شد دیگه خسته شده بودم اونم فکنم فهمید ودراز کشید وگفت بزار تو کسم راستشو بخواین من میترسیدم بزارم تو کسش الان به من میگین چه خری هستی تو ولی اگه اتفاقی می افتادو بچه دار میشد وهمه میفهمیدن چی فکر آینده هم باید باشی چون اون وقت نه من کاندوم داشتم و نه اون قرص زد بارداری {راستشو بخواین میخواستم بزارم تو کونش} مَن به مِنومِن افتاده بودم و کیرم رو لبه های کسش بازی میدادم اونم بی هوا کیر مارو گرفتو کرد تو کسش بعد یک جیق زد من دیدم کیرم تا کلاهکش رفته تو کس رویا . مونده بودم چیکارکنم ولی چه حالی دادا یه جای گرمو نَرم ! یخورده که کیر من تو کسش بیحرکت مونده بود به من گفت که میخواد بچه دار شه منو میگی انگار که یک سطل آب یخ ریخته باشی روم داشتم میمُردم فکر کردم میخواد از من بچه دار شه !؟! که گفت نترس بابا مگه تو منو میخوای بچه دار کنی دیوانه. هاشم(شوهرش) اینکارو کرده یعنی تصمیم گرفتن بچه دار بشن و هفته ی پیش کُلاً عملیات داشتن و هاشم آقا آبشو ریخته تو فلان جا و احتمالا نطفه باید بسته شده باشه تا الان اینطور که خودش میگفت منم تا اینو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن بغلش کردم{ من دیوونه رو بگو که چه فکری کرده بودم } گفتم مرض داری اینجوری حرف میزنی! اونم خندیدو گفت تا تو باشی وقتی یه حرفی میزنم گوش کنی حالا تا یه کاری دستت ندادم اون کیرتو بکن توکسم میخوام حال کنم منم گفتم (چنـگـــــیزو) میدم دستت خوشگلم تا باهاش حـــــــال کنی! دیگه مطمئن شدم که هرکاری میتونم بکنم کیرمو کردم تو کسشو تلمبه زدم وای که چه حالی میداد از همه حالتا کردمش از فرقونی گرفته تا سگی مثلا یکی از حالتا من رفتم روصندلی نشستم اونم اومد روکیرم نشست کیرم رفته بود تو کسش و روبروم بود میتونستم در هموحال ازش لب بگیرم یا سینه هاشو بخورم. ولی از بعضی حالتها خوشش نیومد البته من هم همین طور، فقط موندم چطور تو فیلم های سکسی ملت با این حالت ها حال میکنن ما که خوشمامون نیومد! من دو- سه باری آبم اومد ...! دیگه نا نداشتم راستی داشت یادم میرفت رویا رو داشتم میزاشتم که دیدم یه حالتی شد و یجورایی داشت میلرزید خدا واسه کافرش نخواد دیدم انگار سد کرج نیمیدونم یا کارون 1 و 2 و 3 با هم آنچنان آبی بافشار زد بیرون از رویا که بیا و ببین ما هم که جلوی این آب بودیم دوش گرفتیم ریده شد به کل هیکل حالا هیکل بکنار تخت و بچسب که به ریدمون کشیده شده بود! اینم عذاب گناهی بود که ما کرده بودیم جواب مامانرو با این گنده کاری چی باید میدادیم حالا بیاو درستش کن! خودنیما این خانومام چقدر آب دارن مال ما مَردا اگه 5 بار جلق بزنیم آبمون رو هم دیگه میشه نصف استکان ولی خانمو چشم نخورن آبشونو پارچ جواب نمیده باید لگن ببری!!!!!!!!!! خلاصه فکر کنم دختر همسایه داره با دوست پسرش میلاسه آخه یه سرو صدایی میاد !داشتم میگفتم من کنار رویا افتاده بودم که رویا گفت بلند شو بریم حموم پدر سوخته منم گفتم پدرم اگه سوخته زنگ بزن آتش نشانی یا ببرش سوانح سوختگی! اونم گفت پسرشو دارم برای هفت پشتم بسه منم گفتم مگه شامپو بسه که خندش گرفت راستی بابای من مهندسه تو عسلویه کار میکنه وماهی یا سه هفته ای یک بار میاد خونه و چند روز میمونه و باز برمیگرده . من و رویا جون رفتیم حموم.... یکی ، دو ساعتی که تو حموم بودیم مارو ول نکرد و گایید میگن دوره زمونه بر عکس شده همینه! ساعت 6 بود که از حموم اومده بودیم بیرون و داشتیم خودمونو با حوله خشک میکردیم و لباسامونو میپوشیدیم اومدیم تو اتاق که چشمتون روز بد نَبینه آی نَنَه آی نَنَه چشمامون خورد به تخت آب کُسی . رویا خندش گرفته بودو من ناراحت بعد به من گفت که رو تختی جمع کنم بندازم تو ماشین لباس شویی منم همین کاروکردم که تا وقتی شستو خشک کرد بندازم دوباره روی تخت بعد رفتیم یک گوشه نشستیم و تلویزیون دیدیم و هل و هوله آوردم و خوردیم بعضی از وقتا من از رویا لب میگرفت و بالعکس منم بهش گفتم دیگه فکری نکنه که کمر ندارم . ساعت 8:30 بود که شوهر رویا (هاشم) و مامانم که پیتزا واسه ی شام خریده بودن از ختم که کرج بود برگشتن وگفتن عجب ترافیکی بود خوب شد نیومدین منم تودلم داشتم میخندیدم و پیتزارو زدیم تو رگ جاتون خالی چه چسبید . از اون موقع به بعد دیگه نتونستم با رویا سکس کنم تا اینکه سه ماه بعد از اون ماجرا شوهر رویا هاشم که نظامی بود ... میخواست بره ماموریت و زنگ زد خونمون که مامانم بره پیش رویا که تنها نباشه مامانم گفت که نمیتونه و کار داره بجای خودش منرو میفرسته و خودشم هرز چندگاهی یه سر به رویا میزنه شوهر رویا هاشم که میبینه چاره ای نداره قبول میکنه مطمئناً اگه تو تهران فامیل دیگه ای داشتیم به کس دیگه ای میگفت آخه همه ی فامیل های ما تو شهر اصفهان زندگی میکنن وماهم به خاطر اصرار مادرم اومدیم تهران وگرنه میرفتیم پیش بابام جنوب زندگی میکردیم به خاطر کارش ! این بابای ماهم از اون زن ذَلیلای عالمه تو کل فامیل معروفه وگرنه بگو آخه آدم حسابی شهر خودمون اصفهان که بهتره! تازه به جنوب کشورم نزدیک تره اما چه میشه کرد که بابام هرچی مادرم بگه میگه چشم مادرمم احتمالا بخاطر کارش و سیاستی که داره و هیچ کس جز خودش ازش سر درنمیاره و صد البته بخاطر چشمو همچشمی و راحت شدن از دست زن های فضول فامیل و سوزوندن کون اونا اومد تهران یا همون پایتخت که خوب کاری هم کرد دستش درد نکنه ولی از یه نظر بیشتر موقع ها دلم حوس اصفهانو میکنه با زاینده رودش که خشک شده و با دخترای فامیل!!!! خوب کجابودیم فهمیدم = رویا هم اون موقع 3ماهش بود (حامله بود از هاشم ، البته فکر کنم ) یادم میاد که منم داشتم واسه کنکور درس میخوندم اون روزا... !! 4روزی که اونجا بودم رویا واسمون کمر و کیر نذاشت الان غصه میخورم چون ایجوری که پیش میره زنم بی نصیب و میمونه وشاید بچه دار نشم واصلا کیری برام نمونه از اون موقه به بعد هم چند باری باهم لب و لب بازی داشتیم ... 2 ماه بعد از زایمانش که راستی اونا صاحب یک پسر شدن من مثلا به بهونه ی دیدن پسرشون وکمک میرم خونشونو اگه موقعیت جور بود آره دیگه ولی بعد از زایمان کُسش یکم پنچر شده ... الانم چند وقتی میگذره از این ماجرا ها ... بگذریم ولی من که دیگه زیاد راضی نیستم میترسم یه وقتی لو بره و گاییده بشیم و بعدم اعدام ! با این شوهریم که رویا داره...خدا بخیر کنه راستی ازمن به شما نصیحت عذاب وجدان و ترسش اصلا به حالش نمیارزه ! الان میگین کسکش حالشو کردو کاراشو کرده حالا به ما میگه ولی نه اینطور نیست من تازه فهمیدم چه گناه کبیره ای کردم کونم از این میسوزه چون گناه (زِنای محسنه) گناهی نیست که به راحتی بخشیده بشه اونم با زن شوهر دار که چوب تو کونم ... حالا اگه شوهر نداشت یه چیزی! حکمش کمه کم برای من اعدام و برای اونم سنگ ساره البته دیگه سنگ سار حکمش تغییر کرده فکر کنم ولی مطمئن نیستم ! اگه تغییر کرده باشه رویا رو هم عین من اعدام میکنن ما که توبه کردیم و میخوام کم کم این کارو بذاریم کنار من بدبختم نه خواهر دارم نه برادر تک و تنها در این دنیا تازه با گناهی روی دوش خوب ولی چه میشه کرد که رویا سکس بامن و خیلی دوست داره و من غلط کردم که چنین رابطه ای بوجود آوردم و میخوام باهاش دیگه مثل یک دختر دایی رفتار کنم! امیدوارم شما هم از داستان من درس عبرتی گرفته باشین خوب دوستان گلم این هم خاطره من بود تشکر که وقت گذاشتین خاطره ی منو خوندید !
راســـــــــــــتــی جان هرکی دوست دارید فحش ندید... نظرات خودتون و بدید چون نظرات شما برای من خیلی مهمه !
از اون کسایی که از داستان من خوششون نیومده عذرخواهی میکنم!
تا خاطرات بعدی فعلا بای!

سلام به دوستان حشریه شهوانی ! عزیزان من این داستان و از طرف کسی گذاشتم اینجا پس خواهشا آبرو داری کنید و از دادن الفاظ رکیک ، رقیق ، غلیظ ، بدو بیراه ، اراجیف ، چاق سلامتی .... نه چاق سلامتی ایرادی نداره ولی خواهشا فحش هایی مانند: ک..س...(دوق) ، ک...ی...(دوغ) ، م ..ا..(دوغق) یا در مور خارو بار مردم جداً خوداری فرمایید ! با تشکر شرکت مـــــادر تخصصی داستان و داستان سازی اداره ی بوقـــــــــــــــغ ( زیر نظر سایت شـهوانی )

نوشته: MALIDEISHEN

سلام
من آرسانم و در حال حاضر 17 سالمه؛ من زمانی که 7 سالم بود تا حدود 12 سالگی از دختر دایم مینو متنفر بودم همین طور اون از من ؛ اما از وقتی فهمیدم کیرو کوس و کونو شناختم یهو نظرم درباره مینو عوض شد ؛از اون سن به بعد هرسال بیشتر عاشق اون میشدم اما هیچ گونه ابراز علاقه ای نسبت به اون از خودم نشون نمیدادم؛اونم نسبت به من علاقه ی نداشت یا حداقل نشون نمیداد؛ اما من از روی شهوت دو سه سال بعد به یه دختره11 ساله پیشنهاد سکس دادم اما اون از دستم خیلی نارحت شد ولی من تمام تلاشم رو میکردم تا اونو راضی به این کار کنم و اصلا به این فکر نمیکردم که او بره و به پدر و مادرش بگه؛ اما اون این کارو نکرد منم بعد از مدتی تازه فهمیدم چه کار زشتی کردم ولی باز هم نمیتونستم از فکر اون اندام تراشیده و اون چشمای شهوت انگیزش بیرون بیام و تصمیم گرفتم صبر کنم و رفتار خودم رو با مینو عوض کنم ؛خلاصه بعد از چند سال یه جورایی بهش فهموندم که از اون رفتارم ناراحتم ولی در عین حال بهش علاقه دارم این رو هم بگم که ما تو اصفهان زندگی میکنیم و تابستونا به شمال میریم و مینو تو شمال زندگی میکنه ؛یه سال که به شمال رفتیم او خیلی خیلی دلم رو برده برد تا این که یشب اونا اومدن خونه پدر بزرگم من هم از فرصت استفاده کردم و چون میدونستم او نا شب اون جا میمونن منم اونجا موندم؛ خونه پدر بزرگم دوتا اتاق داره
که یکیش پدربزرگم اینا میخوابن مینو اینا هم تو اتاق بزرگه منو دوتا از پسرخالم اینا همونجا خوابیدیم ؛اون شب دیگه طاقتم تموم شده بود خیلی تصادفی دختر دایم جای خوابید که من میتونستم بهش دسترسی داشته باشم ؛اونشب خیلی با خودم کلنجار رفتم که کاری نکنم اما نشد و من دست به کار شدم و ساعت 3شب نزدیک اون شدم ؛پشه بند خودمونو کنار زدم یه فاصله کوتاه تا بشه بند اونا رفتم و دستمو وارد پشه بند اونا کردم
اول خیلی آروم دستمو گذاشتم رو پستونش چند دقیقه ای دستم همونجا بود و کلی حس گرفتم ولی برام کافی نبود ؛آروم دست گذاشتم رو باسنش ؛کیرم اونقدر سیخ شده بود که از شدت درد از تو شلوار درش آوردم ؛اما با همه این ها باز هم بیشتر میخواستم و باعث شد که بخوام دستمو بکنم تو شلوارش خیلی آروم دستمو چسبوندم به کش شلوارش و آروم دستمو کردم تو شلوارش حتی از شورتشم گذشتم ؛وقتی دستم به کون نرمش خورد تمام اندام جنسیم شروع کرد به ساخت و ساز اسپرم خیلی دلم میخواست تو
همون حالت جلق بزنم ولی نمیشد ؛ دستمو آروم آروم دستمو تا دم سوراخش بردم و اون قدر شهوتی شده بودم
که مغزم کار نمیکرد و اومدم که تا یه ذرو انگشتم رو فرو کنم تا شروع کردم به زور
زدن یهو یکی دستمو گرفت ؛کل بدنم یخ زد که
دیدم خود مینوفره و داشت مستقیم تو چشمام نگاه میکرد بعد فقط دستمو در آورد و رو خودش پتو کشید و خوابید
من هم فقط رفتم طرف خودم و لی تا صبح چشم رو هم نذاشتم؛ خلاصه فردا غروب شد ؛من از بیرون اومدم خونه که دیدم مینو آماده شده ومیخواد بره جایی ؛مامانش از من خواست که برسونمش سر کلاس زبانش
منم که روی نگاه کردن تو صورت مینو رو نداشتم مجبور شدم و قبول کردم ؛مینو رفت صندلی عقب نشست و تو تمام طول مسیر بدون یه کلمه حرف از تو آینه تو چشمام نگاه می کرد؛ وقتی رسیدیم به آموزشگاه بهم گفت دور بزن
من گوش دادم و بهم گفت برم خونشون ؛من نمیدونستم دقیقا چی تو فکرشه ولی به امید این که بخواد باهام باشه رفتم خونشون رفتیم و وارد خونه شدیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به در آوردن لباساش منم از تعجب خشکم زده بود که یه دیدم باشورت وکرست جلو م وایستاده و داره دگمه های پیراهنمو بازمیکنه ؛تازه به خودم اومدم ؛ هردو تامو لخت شدیم من شروع کردم به لب گرفتن و رفتم رو کردنش وبوسیدن اون با دستام با پستوناش ور میرفتم که عقب عقب بردمش و روی مبل نشوند مش ؛با تمام وجودم میمالوندمش ؛دورش حلقه زدم تا تک تک سلولهای پوستم باهش تماس داشته باشه شکم خوش فرمش رو با کلی بوسه خیس کردم با دستا از دو طرف کشیم پاین هیچ موی نداشت چشمامو بستم و شروع کردم به لیسیدن کوس بی موش وقتی زبونم از شیارش رد میشد خودمو محکم تر بهش میچسبوندم اونم داشت با پستونای خودش و سر و صورت من ور میرفت ؛ توی این حا بودیم که اومدم انگشتم رو تو کوسش فرو ببرم که گفت وایسا من پرده دارم و نمیخوام پاره شه فقط بخورش منم چون چاره ای نداشتم دوباره شروع کردم به خوردن ؛بعد جفتمون به پهلو به صورت69 خوابیدیم وقتی لبای نازنینش رو به کیرم نزدیک کرد گرمای نفساشو حس میکردم ؛یهو کیر داغ شد وبا آب دهن مینو خیس خیس شد این قدر تحریک شده بودم که دلم میخواست همونجا آبمو بریزم؛ من داشتم کونشو میمالونم که گفت انگشتم رو تو کونش قرو کنم منم انگشم رو با نوازش لبهاشم کردم تو دهنش وقتی خیس شد گذاشتم دم سوراخ تنگ نییلو و آروم بردم داخل گرمای کونش حیرت آور بود کلی با دو تا دستام با کون و کوسش ور رفتم ؛بعد ازش خواستم که بکنمش و اونم قبول کرد باکیرم که آب دهن اون ازش میچکی رفتم سراغ کونش با کلی مالوندن کون تنگ و نرمش کیرم رو فرو کردم یه لحظه احساس کردم تمام آبم تو کونش ریخت ولی نه؛
شروع کردم آروم پر و خالی کردنش تا بعدا تبیل شد به تلمبه زدن و صدای آه و ناله ی آروم مینو دیگه طاقت نیاوردم و بعد از چندین تلمبه کیرم در آوردم و آبشو نه رو مینو تی یه دسمال کاغذی خالی کردم
با این که از کون کردم و آبم زود اومد ولی انگار صد تا جیگر خوش کل رو یکجا کردم خلاصه هر دو خودمو نو جمع جور کردیم ولی وقتی خاستیم مینو بهم گفت دیگه به فکر من
نباش ؛ من الان سه ساله باهاش هیچ رابطه خاصی ندارم و با یاد اولین سکسم جلق میزنم

نوشته: آرسان

سلام دوستان، خیلی خوشحالم که به جمع شما پیوستم.
اینجا تنها جایی هست که من می تونم این داستان رو بنویسم و نظر شما ها رو در مورد این علاقه عجیب و غریب بدونم.
قبل از هر چیز باید بگم که هیچ چیز مثل کمر دخترا که از لباسشون میزنه بیرون منو مست و دیوونه نمی کنه و اینقدر از این صحنه لذت می برم که در بهترین حالت می تونم اون رو تصور کنم.
حالا بریم سر اصل داستان. من 15 سالم بود و دختر داییم که 14 ساله بود و تهران زندگی میکرد با خانواده عید نوروز هر سال میومدن شهر ما. اون سال هم مثل همیشه قبل از سال تحویل اومده بودن خونه ما. وقتی که سال تحویل شد همه با هم روبوسی کردند و مردها همه رفتند به ییلاق اطراف شهر که تا فردا صبح اونجا باشند و یه جورایی هم نمی خواستن من رو با خودشون ببرن و می خواستن که من پیش خانواده بمونم. منم از خدا خواسته پیش خانواده دایی و خالم موندم. اول که اونها رفتند بیرون منم رفتم 1 ساعتی پیش دوستام و وقتی برگشتم دیدم که به به چه خبره، همه خانم ها با لباسهای راحتی نشستند و دارند با هم صحبت می کنند و دختر داییم، که یه دختر تپلی با باسن گرد بزرگ و با پهلوهای در اومده ناز، قد بلند با موهای مشکی و پوست سفید و اونقدر سفید که رگهای صورتیش از روی پوست گردن و بازوش پیدا بود، تو اتاقه و داره یه پازل رو درست میکنه، دشتاشو کرده بود توی موهای نسبتا بلندش و همین طور که نشسته بود رو زمین خم شده به سمت پازل و تی شرتش رفته تا وسطهای کمرش بالا و کمر سفیدش پیداست و یه کم هم شورت صورتیش با نوار دور دوزی شده قرمز تند از زیر شلوارش اومده بیرون و داره هی عقب جلو میره و فکر میکنه که پازل رو چجوری حل کنه. منم که از دیدن این صحنه دیوانه شده بودم می خواستم سرم رو هزاربار بکوبم به دیوار و در عرض 1 دقیقه ک...رم شده بود مثل تنه درخت گردو و داشت شلوارم رو پاره میکرد و نمی دونستم که باید چیکار کنم یه 2 دقیقه ای هی پشت سرش این طرف اون طرف میرفتم و این صحنه رویایی رو نگاه میکردم و سرم شده بود مثل دیگ بخار، داغ شده بودم و مثل دیوونه ها نمی دونستم که باید چیکار کنم. اومدم کنارش نشستم و یه کم باهاش صحبت و شوخی می کردم و بین صحبتام بهش گفتم که دخترا اصلا زور ندارن و ادمای ضعیفی هستند نسبت به پسرها، از اون جایی که اون هیکلش بزرگ تر از من بود و به خیالش که حرف من چرته یه دست زد پشت کمرم و گفت برو دنبال کارت تا نزدمت و گریه نکردی. من دیدم اوضاع خیلی مساعده گفتم تو اصلا زورت کجا بوده که بخواد از من بیشتر باشه و بالاخره با هم دوستانه و با شوخی کل کل کردیم و اخر صحبت و قبل از اینکه مامانم بیاد تو اتاق گفت حالا یه دفعه حالت رو میگیرم که پر رو بازی در نیاری. همون موقع هم مامانم اومد و گفت بچه ها بیاید شیرینی و میوه بخورید و رفت و منم پا شدم و در عین حال که چند دقیقه ای آروم تر شده بودم وقتی پا شدم و چشمم افتاد به کمرش دوباره حالم دگرگون شد و این دفعه هم راست کردم و نمی تونستم برم بیرون، یه چند دقیقه ای صبر کردم وقتی اون رفت منم رفتم.
بعد از ظهر که شد حس کردم که زنها دارن با هم میرن عید دیدنی مار بزرگم و دیدم که شیما داره میگه مامان من حوصله ندارم و می خوام تو خونه بمونم. منم دیدم اگه تو خونه باشم امکان نداره با من تنهاش بگذارن، منم به همه گفتم که باید شب برم خونه دوستام و اخر شب میام و با سرعت برق و باد زدم بیرون و سر کوچه سرک میکشیدم که کی میرن همه بیرون.
خدارا شکر حدود نیم ساعت بعدش همه غیر از شیما رفتند و منم 10 دقیقه بعد از رفتنشون رفتم خونه و دیدم که شیما تنهاست و داره با همون پازله با همون شرایط وسوسه انگیز ور میره.رفتم کنارش نشستم و گفت چرا برگشتی؟ طوری شده؟ گفتم نه. برای دوستم مهمون خانوادگی اومد و منم دیگه نرفتم.
کم کم بحث ظهر را شروع کردم هی باهاش کل کل کردم تا گفت میخوای بهت نشون بدم که کی زورش بیشتره، گفتم : تو نه زورشو داری و نه جراتش ( می خواستم تحریکش کنم ) یهو دیدم پاشد و اومد سمت منو هلم داد و افتاد روم. منم که انگار دنیا رو بهم داده بودن هی زیرش الکی دست و پا میزدم یعنی نمی تونستم پاشم و اونو تحریک میکردم که ادامه بده و همینطور که داشتیم با هم کشتی می گرفتیم من از زیرش اومدم بیرون و یه کم باهاش ور می رفتم بدون اینکه خودش بفهمه و بعد همیطور که روبروی هم نشسته بودیم سرش رو آوردم پایین و بردم بین دوتا پام و پام رو بستم و سرش بین پاهام بود و بعد آروم نشستم رو سرش و پیراهنش هم اومده بود بالاتر از اوم موقع و منم حرکتهایی می کردم که بیاد بالاتر تا پشت گردنش و کمرش سفیدش داشت داغونم میکرد و هی به موهای نازک و پرزی بالای باسنش نگاه میکردم و هی چشام سیاهی میرفت و چون خیلی هم با هم تحرک داشتیم و عقب جلو کرده بودیم یه مقدار شلوارش اومده بود پایین تر و قسمت بالای شورتش کامل از شلوار بیرون بود، منم دستام رو دور کمرش حلقه کرده بودم و ک..رم رو گذاشته بودم پشت گردنش و سرم رو هم گذاشته بودم رو کمر لختش و واقعا تو آسمونها بودم و باور کنید تو اون لحظه خودم رو خوشبخت ترین آدم روی زمین می دیدم. همین طور که سرش بین پاهام بود و نشسته بودم رو سرش هی لبام رو می مالیدم روی موهای نازک و بور پشت کمرش و هی بو می کردم و صورتم رو از همه طرف میگذاشتم رو کمر و پشتش و یعنی داشتم یه فنی اجرا می کردم.
بالاخره سرتون رو درد نیارم اینقدر ک...رم رو پشت گردنش عقب جلو کردم که یهو دیدم انگار روحم داره از بدنم خارج میشه، برای اولین بار بود که این اتفاق برام می افتاد، تو اسمونها بودم و وقتی این اتفاق افتاد و آبم اومد ، منم یه جوری خودم رو انداختم رو زمین که یعنی با زور اون پرت شدم کنار و در حالی که هنوز سرش بین دوتا پام بود، دوتایی از بغل افتادیم. کل شورتم خیس شده بود و از ترس اینکه یهو موهاش خیس بشه پام رو باز کردم و اونم سرش اورد بیرون و پرید نشست روو سینم و منم چند تا تکون خوردم که یعنی دارم زور میزنم و بعدش هم دیدم داره ضایع میشه گفتم: اقرار میکنم که تو بردی. بعد بلند شد و با اقتدار از اتاق رفت بیرون و گفت دیدی روت کم شد. و منم که خیس عرق شده بودم پریدم تو اتاقمو حوله رو برداشتم رفتم حموم. وقتی هم اومدم بیرون لباسامو پوشیدمو زدم بیرون و قبلش بهش گفتم یهو به مامان اینا چیزی نگی که با هم کشتی گرفتیم. گفت: نه، خل شدی دیوونه.
از اون روز به بعد ایده آل ترین حالتی که آبم میاد و با هیچ حالتی تحت هیچ شرایطی هم عوض نمیکنم همین حالت در کشتی گرفتن با دخترهاهست که وقتی سرشون بین دوتا پام هست آبم میاد.
می خوام بدونم که هیچ کدوم از شماها هست که مثل من باشید و از کشتی گرفتن با دخترها لذت برید یا کسی رو که این شرایط رو داره می شناسید یا این حالت من خیلی عجیبه؟
ممنون که داستانمو خوندید.
منتظر نظراتون هستم.

نوشته: هادی

سلام.اسم من توحیده و21سال دارم و دانشجو هستم (رشته ی مدیریت)فقط خواهشا فحش ندید
ماجرا از آن جایی شروع شد که تابستون1389 بود که مامان من باداییم اینا قرار گذشته بودند که بریم شمال 12تیر بود که ما ازصبح داشتیم آماده میشدیم که عصری حرکت کنیم عصر فردا رسید ما به سوی مقصد حرکت کردیم ماشین ما 206بود اما مال داییم اینا پارس از اون موتور زانتیایی ها بود فقط نکته اینجا که دخترداییم تو ماشین ما بود واسمش هم نازنینه(مستعار) خلاصه دیگه زیاد از بحث خارج نشیم من از اول میدونستم که این دختر دایی من یه جورایی بهم علاقه داره من داشتم رانندگی میکردم که هر چه قدر تلاش میکردم نمیشد از پشت داییمو گرفت که ناخود آگاه که سرعت دایی من 180تا حدودا بود با پلیس برخورد کرد و پس از دیدن مدارک و...میخواست ماشینو بخوابونه ماشینو از داییم گرفته بود و به سربازه داده بود تا ببره به راهنمایی واز اونجا به پارکینگ منتقل کنن .
ناچار داییم اینارو همسوار کردیم وبه راهنمایی رفتیم وپس از یه ساعت خواهش وتمنا حاضر شدند که فقط جریمه کنن فقط گفتن چند ساعت طول میکشه تا ماشین تحویل داده شده.
مامانم باداییم اینا موند بیاد ومن وخواهرم و نازنین که مثل دسته گل پرپر شده در دست من بود کمی زود تر حرکت کردیم ما حدودا (4ساعت) زود به هتل رسیدیم این نازنین که بدجوری تو کف من موند خواهرم(میترا) که14سال داشت را به قول خودمون فرستاد دنبال نخود سیاه من که از خستگی رانندگی جونم به لبم اومده بود روی تخت دراز کشیدم که دیدم نازنین با لحنی خند آمیز اومد وکنارتخت من که تخت دونفره بود دراز کشید یواش یواش سر صحبت او با حرفهای چرت وپرت باز کرد که ناگهان به من گفت توحید منم گفتم جونم(این حرف کلا تو تکلمم زیاد میگم)یه دفعه مثل دخترایی که انگار حشری شدند لباشو رولبام گذاشت ولب گرفت من شوکه شده بودم که این چه کاریه و...که یکدفعه حشرم بالا اومد منم شروع به لب گرفتن کردمو دیگه داشتم حشری میشدم من ناگهانی شروع به در آوردن (مانتوشو قبلا دراورده بود)تاب صورتی رنگش شدم که یواش یواش سوتین سبز رنگش ازپشت تاب دیده شد من تابو پرتاب کردم اونورو شروع به خوردن سینه ها از روی سوتین کردم ویواش یواش دستمو بردم به بند سوتینش و بازش کردم (البته اونم بیکار نبود وداشت از روی شلوار کیر سیخ شده امو میمالید)من شروع به خوردن سینه هاش کردمو دیگه داشتم فقطبا خوردن سینه هاش برترین حال زندگیمو میکردم سینه های بزرگ و توپول وسفید من دیگه قصد نداشتم ادامه بدم ناگهان دیدم که نازنین داره منو بلند میکنه ومنم پاشدم اون ناگهانی شروع به باز کردن کمربندم کرد من ابتدا مقاومت کردم ولی دیدم خیلی اصرار میکنه دیگه مقاومت نکردم اون شلوار و شورتمو یک جا دراورد وشروع به خوردن تخمام کرد ویواش یواش شروع به ساک زدن کرد من از اینکه دخترامیکنن دهنشونو وساک میزنن خیلی بدم میاداما چاره اینداشتم دیگه خیلی دوباره حشریم کرده بود من بیاختیار از کمرش گرفته و شلوار وشورت و..رایه دفعه بیرون اوردم ولحظه ای از خوشگلی اندامش به وجد اومدم وخیره ماندم و دوباره رویتخت خوابوندمش وشروع به خوردن موچولوهاش کردم کس خیلی زیبایی داشت (صورتی مایل به قرمز کم رنگ)وبعد من نمیخواستم بکنمش که خودش به اجبار منو تهدید کرد که اگه منو نکنی به مامانت میگم و...منم مجبرا برگردوندمش که ار کون بکنمش تف کردم به روی کیرم و در پرتگاه گذاشتم گفت چیکار میکنی زود باش من فشاردادم تا بره تو اما لبه ی پرتگاه خیلی تنگ بود ومن به زور وارد کردم لحظهای که توش کردم احساس کردم که اولین باره که میکنن تو کونش واصلا کون دختره کیرندیده واول میخواست که جیغ بلندی بکشه از ترسم که صدا بیرون بره متوقفش کردم وجلوی دهان نازنینو گرفتم بعد که اروم شد یواش یواش شروع به تلمبه بودم که یه دفعه حالی بهم دست داد و کیرم با سرعت برق وباد متل اینکه حرکت میکرد وچیزی نمیشنیدم که داشت ابم میومد که گفنم کجا بریزم گفت بریز تو دهنم من گفتم نمیشه کلیه هات رسوب میکنه و..بالاخره در این فرصت محدود منو راضی کر که تو دهنش بریزم من که باسرعت کیرمو بیرون اوردم وبه طرف دهن نازنین گرفتم مثل لوله آبی که ترکیده به طرف دهن نازنین ابش پرت شد نازنین مثل اینکه تا حالا غذایی به خوش مزه گی این نخورده بود تو دهنش این ورواونور میکرد ولذت میبرد شروع کردم با کسش ور رفتن دیدم که اصلا دست نخورده من نمیخواستم بکارتشو پاره کنم ولی خودش دلش میخواست من پارش کنم وبامن ازدواج کنه ناگفته نماند منم دوسش داشتم ولی اصلا نمیخواستم پارش کنم میکفتم شاید بعدا اتفاقایی ما رو ازهم جداکنه و... واینطور که با هم ور میرفتیم ناگهان تلفن زنگ زد و داییم بود که میگفت به نازی بگو که یه نیمرویی درست کنه که تا نیم ساعت دیگه میرسیم من شوکه شدم زود ابتدا نازنین یه دوش وبعد من گرفتم وبعد نازنین یه نیم رویی درست کرده ونکرده زنگ در به صدا دراومدکه دیدم داییم اینا ومامانم هستن که میترا هم دم در هتل به اینا ملحق شده وهمگی وارد شدن (در ضمن میترا رو فرستاده بود که بره تو دریا وهنگام اومدن چند تا نون فانتزی بگیره)بالاخره وارد شدن ونیمرو روخوردیم و رفتیم دریا و انصافی خیلی خوش گذشت خدایی ناکرده اشتباه فکر نکنین به خاطر سکس بوده نه کلا سفرمون خیلی خاطرات فراوانی داشت ومن الانم تو کف مامانمم که نازنینو واسم خواستگاری کنه اشتباه فکر نکنید اون دختر پاکیه و به غیر از من به هیچ کس دیگه ای ندادم و الانم توی شرکت مدیرم
اگه خوشتون اومد دعا کنید که من ونازنین روزی زیر یه سقف زندگی کنیم فقط خواهشا فحش ندین

نوشته: توحید

سلام این خاطره برمیگرده به یکی دو سال پیش وقتی که من بیست و پنج سالم بود البته اصل جریان مال چندین سال پیشه وقتی که بچه بودم .من یه دختر دایی دارم به اسم ملیحه که تقریبا هم سن خودمه وخیلی هم شهوتیه از بچگی ما عادت داشیم هرجای خلوتی که گیر می آوردیم همدیگرو دستمالی میکردیم تا سر یه جریانی بابام با داییم میونه شون شکرآب که چه عرض کنم نیشکرستان آب شد یه چند سالی باهم قهر بودن طبق رسم ما ایرونی ها من وملیحه هم از هم خبر نداشتیم اونم ازدواج کردو الانم دوتا بچه داره خلاصه این ملی خانم یه چیزی شده بود که آدم با دیدنش حالش خراب میشد هیکل بیست گوشتی خوش برو رو که تا نبینینش باورتون نمیشه.خلاصه بعد از چند سال بزرگترهای فامیل بابامو داییم رو با هم آشتی دادن منم کلا از فکر ملی بیرون اومده بودم چون حسابی سرم شلوغ شده بود راستی یادم نبود من اسمم اشکان الان شاغلم تو یکی از ارگانهای دولتی اهل یکی از شهرستانهای کوچیک غرب کشورقدم 197 وزنمم 97 کیلو قیافه م هم بد نیست

بریم سر اصل مطلب یه چند وقتی میشد که با خانواده دایم گرم گرفته بودیم منم توی این چند وقت خیلی مزاحم تلفنی داشتم یعنی همه اش هم یه نفر بود که باشماره های مختلف زنگ میزدو حرف نمیزد منم به عالم وآدم شک کرده بودم خلاصه یه بار نزدیک ساعت دو که من حموم بودم موبایلم زنگ خوردالبته من هرجا برم گوشیم هم باهامه اونروزم گذاشته بودم تو رختکن اومدم جواب دادم دیدم دوباره حرف نمیزنه منم بهش الکی بهش گفتم خوب میشناسمت چرا حرف نمیزنی اونم قط کرد خلاصه اومدم بیرون بعداز تقریبا نیم ساعت اس داد که تو رو خدا به کسی نگی من اشتباه کردم و از این حرفا من داشتم یه دستی میزدم گفتم باشه بی خیال حالا چه خبر چیکار میکنی چی شد خواستی منو اذیت کنی اونم فوری لو داد که اونشب وقتی شما خونه بابام دعوت بودین قرار بود منم بیام که مادر شوهرم زنگ زدکه شام درست کردم باید بیاین منم فقط خواستم اذیت کنم منم دوزاریم افتاد خلاصه بعد از چند روز دوباره شروع کرد به اس سکسی دان منم باهاش راه اومدم یه چند وقتی ادامه داشت تا یه روز صب که من سر کار بودم زنگ زددیدم صداش یه جوریه ازش پرسیدم چی شده مث اینکه ناراحتی که یهو بغضش ترکید شرو کرد درد دل کردن که این شوهرم خیلی سرده تو که منو خوب میشناسی چقد سکس دوس دارم و ازاین حرفا ولی بلعکس شوهرم ما هی یکی دودفه بیشتر سکس نمیکنه اونم بیشتر از چند دقیقه نیست .منم تا تونستم دلداریش دادم که این چیزا توی زندگی خیلیا پیش میاد شوهرتو مجبور کن بره دکتر خلاصه یک ساعت تمام کس شر گفتم اونم فقط حرف خودشو میزد منم فهمیدم داره فیلم بازی می کنه با من باشه .چند مدت از این قضیه گذشت تا اینکه یه بار بعدازظهر بهم زنگ زدکه امشب مهمون داریم میشه برام بری خرید منم گفتم هرچی میخوای اس کن تابرات بگیرم اونم کلی سفارش داد منم رفتم خریدم بردم در خونه شوش زنگ زدم گفت دستم بنده بیار بالامنم از همه جا بی خبر رفتم بالا دیدم حسابی خودشو برام ساخته منم تا دیدمش اول خواستم برم بیرون ولی خدایی پاهام باهام یار نبود اونم اومد منو بغل کرد منم دیگه دسته خودم نبود افتادم به جونش گفتم که قدم بلنده به خاطر همین بیچاره بهم آویزون شده بود خلاصه منم خوابوندمش زمین وشروع کردم به لب گرفتن ویواش یواش لباساشو در آوردم اون هیکل خوشکلش نمایان شد اونم باهیجان تمام لبلسای منو در اورد و شروع کرد به ساک زدن همه اش می گفت جون همونی که عمریه دارم براش له له میزنم الان تودستمه منم اصلا از کس لیسی خوشم نمیاد بلندش کردم بردش رو تخت تا دسته جازدم براش ولی دوتا بچه زاییده و کسش هنوز تنگ بود ازش پرسیم گفت هردوتاشو سزارین کرده خلاصه یه نیم ساعتی کردیمش و چند سال پشیمونی برامون داشت از اونجا اومدم بیرون و دیگه جواب تلفنش رو هم دیگه ندادم هرکی هم میگه دروغه فوش نده آدرس بده بیام بهش ثابت کنم خوش باشید وسلامت هرجا که هستین.

نوشته: اشکان

سلام
اسم من علی هست . 17 ساله از رشت من یه مدت طولانی هست که سایت شهوانی رو دنبال میکنم و الان میخوام در مورد اولین سکسم با دختر داییم بنویسم . اسم دختردایی من شبنم هست و اهل تهرانه و برای عروسی یکی دیگه از دختر داییام ب شهر من اومده بود من یادم رفت بگم که اهله رشتم . من از سن 8 9 سالگی در مورد کوس و کون و کیر اطلاعات کافی داشتم و از اون موقع گاهی برای سرگرمی هم شده به بهونه دکتر بازی با هم ی حالی میکردیم وقتی شبنم بچه بود منو شبنم هم سن بودیم و هر موقع اونا میومدن رشت میومدن خونه ما چون مادربزرگم هم با من زندگی می کرد .
اما بریم سراغ اصل مطلب ، موضوع سکس ما برمی گرده به 3 ماه پیش وقتی که اونا برای عروسی از 2 3 روز قبلش اومده بودن رشت و خانواده شبنم ی خانواده ای میشه گفت مذهبی بودن وو توی خیابون شبنم با چادر می گشت اما تو خلوت خودمون (یعنی منو خودش)با تاپ یه روز مموقع ناهار بود من گوشیشو برادشتم اومدم تویه خونه خودمون که طبقه پایین خونه مامان بزرگمینه بود اونم راه افتاد دنبالم که بیاد گوشیرو بگیره من نشستم رو مبل ااونم نشست روی مبل روبروییم و از اون اصرار و از من انکار تا اینکه بم گفت فیلم پیلم نداری بیاری ببینیم منم گفتم چجور فیلمی می خوای خارجی ، ایرانی،رمانتیک، و در همون حال گفتم فیلم سوپر که یهو ب حالت شوخی گفت بیار اگه راست میگی ک منم جدی گرفتم و رفتم لبتابو آوردم تو حال (اون موقع کسی خونه نبود)نشستم رو مبل و لبتابو دادم سمتش و 5 6 تا فیلم سوپر اعلا بهش نشون دادم فهمیدم که بدش نیومده که یهو مامان بزرگم از طبقه بالا داد زد که شبنم بیا ناهار اونم موقعی ک داشت می رفت با یه لحن شهوتناک گفت ندادیا.
رفت و دوباره بعد ناهار اومد من هم در همون حین در حال نگاه کردن به سوپر هام بودم که اومد و بم گفت تو خسته نمیشی منم گفتم نه عزیزم ، ایندفه اومد بغل من رو زمین نشست ک نگاه کنه و سرشو به پایه مبل تکیه داده بود و معلوم بود که بدجور شهوتی شده که یهو من دلو زدم به دریا و کم کم پاشو نوازش کردم گفت نکن بهش گفتم کاریت نباشه . کم کم نوازشم از پاش رسید به کمرش که من بدجور شق کرده بودم ،قبلش ازش خواسته بودم ک سینشو ببینم اما اون نمی ذاشت ایندفه بهش گفت که نمی ذاری ببینیم لا اقل میذاری دست بزنیم اون گفت خیله خوب منم شروع کردم و دستمو از زیره بلوزش رسوندم به سینش و گرفتم تو دستم و هی فشار می دادم و به هر اصراری شده بلوزشو دادم بالا و از زیر سوتین دست زدم وااااااااااای چی بود یه سینه لیمویی کم کم صورتم بردم جلو و شروع کردم به لیسیدن در حالی که دستم از پشت تو شرتش بود و انگشتم تو کونش که بهش گفتم شبنم چنان جوری جواب داد نزدیک بود آبم بیاد ، گفت جووووون گفتم واسم ساک می زنی با همون حالت شهوتناک گفت نه عزیزم و منم گفتم اوکی که یهو تو فیلم سوپر به لحظه ساک زدن رسید عین این قحطی زده ها افتاد به جون کیرم و شروع کرد به ساک زدن من خیلی حال میکردم که یهو دیدم شروع کرد به کندن لباس های خودشو خودم و منم دستشو گرفت و در حالتی که نفس نفس میزد ازش 3 4 دقیقه لب گرفتم و بعد اومد پایین و یه لیس دوباره زد به کیرم و برگشت گف ت بنداز منم اروم اروم انداختم که دردش نگیره اخه کیرم یه 17 18 سانتی بود وقتی یکم از سره کیرم رفت تو دیدم جیغ زدناش شروع شد و منم وقتی همرو کردن تو فقط جیغشو میشنیدم انگشتامو کردن تو دهنش که صداش کم شه دیدم داره انگشتمو ساک میزنه منم اونور داشتم تا آخرین توانم تلنبه میزدم دیدم داره آبم میاد تو همو 10 دقیقه اول که به بهونه تغییر پوزیشن کیرمو در آوردم و رفتم رو مبل اونم افتاد روم و خودش کیرمو هدایت کرد تو کونش و منم بعده 6 7 دقیقه تلمبه زدن دیدم ابم داره میاد تا بهش گفتم گفت بریز تو ،بریز تو منم همرو خالی کردم تو کونش این اولین سکس واقعی من بود امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

نوشته: علی

سلام . اسم من محموده . ۱۹ سالمه . قیافم خوبه و خیلی از دخترا به خاطر همین باهام دوس شدن .این قضیه مال شیش ماه پیش بودش . من یه دختر دایی دارم که اسمش مهنازه . شیش ماه از من بزرگ تر بودش و فوق العاده سکسی و خوشگل و سینه هاش باور کنین ۸۰ میشدن تو این سن . باسن گرد و بدن خوش فرم و کمرش که منو جذب خودش میکرد . من با پسر داییم که یه سال ازم کوچیک تره رفیق فابریکیم و زیاد باهاشم . داستان از اونجا شروع شد که من یه روز تو خونه داشتیم با کامپیوتر ور میرفتیم که دختر داییم زنگ زد بهم . کف کردم که این شماره ی منو از کجا گیر آورده . گفت ماهوارمون قطع شده و بیا درستش کن . منم رفتم تا دیش ماهوارشونو که به خاطر طوفان شدید از جاش در اومده بود رو تنظیم کنم . خونشون نزدیک بود . پیاده رفتم . فکر کردم پسر داییم خونشونه ولی تنها دختر داییم بود . رفتم بالکن تا دیش رو تنظیم کنم که دیدم خانون خوشگله رفت و با یه بلوز چسبون و شلوار استرچ آبی نفتی اومد و واسم چایی و بیسکوییت آورد . وقتی دولا شد که سینی رو بذاره زمین از سینه اش پستونای نازشو دیدم و آمپرم زد بالا . آقا من ماهواره رو تنظیم کردم و اومدم اتاق تا بزن از اول کانال ها رو جستجو کنه . 5 دقیقه گذشت و کانال ها اومدن و گفتم : مهناز خانوم تنظیم شد . اومد و یه نگاهی کرد و ازم تشکر کرد . خواستم پاشم برم که دیدم گفت چیزه .... . گفتم چیه ؟ گفت هیچی . گفتم بگو چی میخواستی بگی وگرنه نمیرما ! گفت از خدامه ! گفتم : جانم ؟ خندید و گفت هیچی . می خواستم بدونم چه جور میشه کانال ها رو مخفی کرد ؟ گفتم واسه چی میخوای ؟ گفت تو یاد بده کاریت نباشه . گفتم باشه . رفتم جلوی تلوزیون و گفتم : مثلا کدوم کانال که در عین ناباوری دیدم زد کانال dooly buster . کفم برید . یادش دادم و گفتم یه چیزی بپرسم . گفت بپرس . گفتم ولش کن . گفت نه بگو وگرنه نمیذارم بریا . منم گفتم از خدامه که هر دو زدیم زیر خنده .یه دفعه دیدم تو ماهواره داره مرده از زنه لب میگیره . گفتم نگا نگا . چه پر رو شده مرده . گفت چه پررو بازی ؟ گفتم داره از زنه جلوی دوربین لب میگیره ( منم که خجالتییییییییی) گفت چه عیبی داره ؟ گفتم پس بشین ببینیمش . گفت کجا بشینم ؟ دیدم بعععلهههههههه . ایشون میخارن . گفتم بغل من که دیدم دستشو انداخت گردنمو و منو انداخت زمین و ولو شد روم . سینه هامون چسبیده بود به هم و داشتم نرمی و گرمی سینه هاشو حس میکردم . گفتم یه چی بگم ؟ گفت بگو عزیز دلم !!!! گفتم دوستت دارم . یهو لبشو آورد و لبمو بوسید و منم حشرم زد بالا و لب تو لب شدیم . چنان ازش لب میگرفتم که گفت : چیه؟؟؟؟!!! مگه دارم در میرم ؟؟ گفتم فعلا که فنر چیکو ( کیرم) داره در میره . گفت : چیکو ؟؟؟؟ گفتم : آره دیگه . گفت کیه ؟ دستشو گرفتم و بردم سمت کیرمو و گفتم : کی نیست . کیره که زد زیر خنده . گفتم نمیخوای میمیتو نشونم بدی ؟ گفت : خودت درش بیار . منمبلوزشو دادم بالا و دیدم خانوم میدونسته چه خبره و سوتین نبسته . سینه های فوقالعاده . هاله ی کمرنگ دورش و سفته سفت . گرفتم دستم و بردم سمت دهنم و شروع کردم خوردن . باورتون شاید نشه ولی یه ربع خوردم چون من عاشق سینه ام اونم از این مدلش . اونم هی اووووووووفففففففففف ااووووووووووووووففففففففف میگفت و حشری شده بود که یهو پاشد و رفت سمت کیرمو و بی مقدمه درش آورد و گرفت دستش . یه نگاهی بهش کرد و گفت : لعنتی چقدر تو حسرتت بودم و یه میک کوچیک از سرش گرفت . ( من کیرمو موبر زدم و مو در نمیاد ) کرد دهنش و داشت سرشو عقب و جلو میکرد و محکم میک میزد . این مدل ساک زدن آب رو زود میاره ( آب من دیر میاد شاید ۳۰ دقیقه ) ۵ دقیقه ساک زد که دیدم پوست کیرم داره کنده میشه چون خیلی محکم میک میزد . کشیدم بیرون و گفتم حالا نوبت منه . خوابوندمش رو زمین و شلوارشو آروم آروم در آوردم . یه شرت مشکی تنش بود که به اون کون سفید جلای خاصی میداد . شروع کردم از رو شرت کوسشو بوسیدن که دیدم خیسه خیسه . آروم با لبم شرتشو کشیدم پایین . دیدم یه کوس تپل و بدون مو و ناناز که جون میده واسه لیسیدن . آروم کناره های به هم چسبیده ی کوسشو دادم کنار و یهع میک زدم به کل کوسش که با صدای هوسناکی گفت : جوووووووووووووونننننننننننننننننننن . منم حسابی حشری شروع کردم کوسشو لیس زدن و اونم کلی به خودش میپیچید و داشت اووووووووففففففف و جووووووننننن و وایییییییییی میگفت . دیدم یه جیغ کوچیک زد و تنش لرزید و ارضا شد . گفتم خب حالا برو بخواب رو مبل و کونتو قنبل کن طرفم . خودمم شلوارمو در آوردم و رفتم و از اتاقش کرم آوردم و مالیدم انگشتم و کونشو شروع کردم باز کردن و انگشت کردن توش . یکم که باز شد دیدم کیرم خوابیده . بردم پهلوش و کفتم : بلند کردنش لب خودتو میبوسه . کرد دهنش و یکم که ساک زد کیرم راست شد . به کیرم یکم کرم مالیدم و گذاشتم دم در سوراخش. یکی که فشار دادم سرش رفت تو ولی دردش نیومد. کم کم کردم تو ( کیرم ۲۰ سانته ) تا دو سومش رفت تو . یکم نگه داشتمش و آرو م تلنبه زدم و دوباره واستادم و بعد شروع کردم تلنبه زدن . خیلی حال میکرد و داشت از لذت اه اه میکرد و منم داشتم از لذت میمردم . دیدم شروع کرد جیغ کشیدن و از لذت فحش دادن . منم تو حال خودم نبودم و داشتم لذت میبردم . دیدم داره آبم میاد. گفتم : مهناز جونم داره میاد آبم . گفت وایستا میخوام بپاشی صورتم . منم خیلی خیلی خوشحال شدم . زود پاشد و جلوم نشست و کیرمو گرفت دستش و شروع کرد جق زدن واسم . آبم با فشار پاشید صورتش و داشتم از لذت ااووووووفففف میگفتم . پاشدش و کون درشت جمع و جور کرد و رفت صورتشو شست واومد پیشم که رو مبل ولو شده بودم . کیرمو گرفت دستش و شروع کرد مالوندنش و قربون صدقش رفتن . گفتم : ومهناز یه سوال دارم . گفت تو ۲ تا بپرس . گفتم چرا وقتی کردم کونت دردت نیومد . گفت : راستش من واسه خودم یه دونه کیر مصنویی ساختم که باهاش حال میکنم . گفتم با چوب ؟ گفت نه . یه روز رفتم و یه دونه از کاندومای بابارو کش رفتم و توش رو پر کردم از چسب آکواریوم تا پر شد و بعد سفت شدن شد عین کیر مصنویی های تو فیلم ها . گفتم آفرین به مهناز زرنگخودمون که کیرمو برد دهنش و یکم ساک زد و بعد پاشدیم و لباس همدیگه رو به همدیگه پوشوندیم و بعد یه لب مشتی زدم بیرون . بعد اون هم باهم سکس داشتیم و واستون مینویسم ولی بار اول خیلی حال داد .

به امید سکس تمام آرزو دارها با عشقشون .....

محمود کیر

سلام برهمه دوستان اين خاطره واقعيته فقط اسمها مستعاره اينم بگم اولين خاطره سكسي من نيست فقط چون باراولمه كه داستان مي نويسم بدبود يا باورنكرديد خواهشن فوش نديد
من پارسا27 ساله قد181 وزن 83كيلو پوست سفيد و چشم قهوه اي شغل آزاد و ورزشكار حرفه اي رزمي بودم بدليل مصدوميت الان باشگاه دارم
برم سراصل مطلب داستانم طولانی ببخشيد:من5تادايي دارم كه2تاشون ازمامانم بزرگترن وتهران زندگي ميكردن وما...دايي بزرگهام هر٢كلي دختردارن ومن بخاطرشرايطم مورد علاقه2تاازدخترداييهام بودم كه منم براشون كلاس ميذاشتم و تو اين مورد بهشون محل نميذاشتم كه دايي كوچكه براي زندگي برگشت شهرمون و من بادختربزرگش بيشترصميمي شدم كه4سال ازمن كوچكتره منزيادتوفكرسكس باهاش نبودم ولي گاهي ديدش ميزدم قد168وزن60كيلو وسفيد لباي گوشتي سينه معمولي ولي كون قلمبه(كه فداش بشم)1روزتوي تعطيلات خرداد كه دايي دیگمم ازتهران برگشته بودن رفتيم باغ دايي كوچيكه همگي اونجابخاطردرآوردن حرص ماندانا(دختردايي بزرگه)همشن با رزیتا بيشترشوخي ميكردم توباغ ميگشتم ازقضا فصل توت فرنگي بودكه كه همه مشغول چيدن وخوردن بوديم كه من1توت بزرگ پيداكردم كه نصفش گازگرفتم نصف ديگشوبراي شوخي بردم سمت دهن رزیتاكه خوردولباشوماليدبه انگشتم كه جرقه سكس باهاش روشن شدحشرم زدبالاوبخاطرشلوخي نميشدكاري كنم وروم نميشدبهش بگم شبوقتي همه برگشتيم بااس جك سرحرف بازكردم كه قرارشدباهم باشيم شب بعدشدكه همه خونه مابودن شام بهش اس دادم تك زدم بياWCخونه ماويلاي وWCتوراه روورودي كه بعد تك من اومدهمينكه صداي بستن درراه روشنيدم ازWCاومدم بيرون گفت چيه بغلش كردم ماتش برده بودكه چند تا لب قشنگ ازش گرفتم كه ديدم پايه هست ولي اونشب ديگه نميشد بيشتر كاري كرد بهش اس دادم كه فردامغازه منتظرتم راجب دوستيمون بحرفيم كه قبول كرد(پوشاك زنانه دارم)روز بعد كه همه جاتعطيل بودبه بهانه نظافت مغازرو بازكردم كه نيم ساعت بعد رزیتا خانم تشريف اوردن حرف زدن شروع شدكه گفتن عاشقتم براي هميشه ميخوامتو...فقط گفتم من فعلانميتونم زن بگيرم وبهت هيچ قولي نميدم شايد شد زنم بشي شايدنشد
بعدحرفهامون گفتم بروتواطاق پروكه بيام كمي لب بگيريم كه بااسرارمن قبول كردورفت منم دره مغازه ازداخل بستم ورفتم توديدم ازخجالت سرغ شده چنداتابوسش كردم وشروع كردم به لب گرفتن كه ديدم اه اه اه بلندشده منم دست اندارختم سينهاي سايز65(بعدابهم گفت)ماليدم كه چيزي نگفت ديدم چراغ سبزه دكمه مانتوش بازكرد خواست حرف بزنه بازلباموگذاشتم رولبهاي قرمزوگوشتيش واقعاعالي بودولي چون اون سكس اولش بود زياد بلد نبود مانتوشو كه درآوردم تاپه صورتي كه تنش بوددادم بالاخداجون چي ميديدم2تاهلوقشنگ توسوتين صورتي كه ديوانم كرددست اندختم گرفتمشون تودستام كه ميگفت بسته ولي منكه حاليم نبودشروع كردم به خوردن چه خوش مزه بودن وخوش بو5دقيقه خوردمشون كه دست بردسمت شلوارش كه نزاشت گفت ميترسمواينجاجاش نيست ايناروميگفت كهمن بيخيال بشم كه نشدم شروع كردم به لب گرفتن وبادستهام سينهاشوماليدن كه ديدم الان باز اه اوهش دراومده تو1چشم بهم زدن دست بردم وشلواردامني كه پاش بودكشيدم پايين كه1لحظه خشك شدم كه ديدم چه كوسي جلومه كه بادستي كه روش گذاشت به خودم اومدم هركاري كردم نزاشت بخورمش داشتم ديوانه ميشدم كيرم توشلوارم داشت ميتركيدكه پاشد دستشوگذاشتم روكيرم كه گفت روم نميشه خودم كيرمودرآوردم دادم دستش ديگه هر٢توي1اطاق1متري لخت بوديمتوبغل هم اون به عشقش رسيده بودومن به هوسم
بعدكمي بغل لب بهش گفتم برام ساك بزن كه قبول نكرد بهش گفتم بچرخ كه لاپاي بزنم كه چرخيدوقتي چرخيدتوآيه روبه روديدم كه چه گنجي داشتم وچندساله استفاده نكردم كونش جلوم بودكيرم ازپشت گذاشتم لايپاش وروكوسش بادست سينهاشوگرفتم تودستم وكيرموعقب جلوموكردم كه بازصداي اه إه اه بالا زد ولي چون جا تنگ بود و قداون كوتاه منم زانوهامو خم كرده بودم زودخسته ميشدم كه ميبایست چندلحظه پامو راست ميكردم كه گفت توكه تاجاي حوبش ميرسي ميستي فهميدم نزديك ارضاشدنش بودكه باز شروع كردم وقتي كيرموازپشت گذاشته بودم لاي پاش وروي كوسش باعقب جلوكردن كيرم باسنش كه مثل پنبه بودو انگارآب ريختي تو نايلون تكون ميخورد بدجور حالموبدترميكرد به سرم ژازپشت بكنمش كمي انگشتموماليدم به كوسش كه باآبش خيش بشه بزم سمت كونش كه گفت
نميذاذارم دوستام ميگن بدي عادت ميشه و خيلي درد داره و...گفتم كيرآره ولي انگشت ايطورنيست خلاصه كردم توانگاردستم رفته توسوراخ بطري نوشابه ازبس تنگ بودكه هرچي گفت اخ دارم ميميرم دربيارنياوردم گفتم كجاشوديدي تازه كيره22سانتي باقطره6سانت بايدبره توش
بعدچنددقيقه كه إروم شدشروع
كردم عقب جلوكردن وبادسته ديگم كوسشوميماليدم ديدم جابازكرده سوراخ كونش كردم 2انگشت كه بعدچنددقيقه كه ديدم داره ميلرزه و نفسش تندترشده ديدم خانم شل شدوكوسش پره آب شدپاشدم بغلش گردم گفتم خوب بودگفت كمي دردداشت ولي عالي
گفتم حالانوبت منه
گفت چيرو نوبت توگفتم حال كردن وخوش گذراني گفت مگه تاحالابدبوده؟گفتم نه ولي ارضانشدم پشت كن لاپاي برنم كه ارضابشم گفت چشم پشت كرد2توف كردم روكيرم وازپشت كيرموكردم توكون تنكش انگار نه انگارتا2دقيقه پيش2نگشت توش بوده
ديدم جيغ ميكشه اخ توروخدادرش بيار اييييي آخخخخخخخخ ولي باصداي اون بيشترحشرم ميزدبالا اينقدرتلمبه زدم كه آبم اومدهمشوريختم توكونش كه بعددرآوردم كيرمو وبرش گردوندمش رزیتا جونمو و اشكهاشو پاك كردم بعداون زيادسكس كرديم وبقول دوستاش عادت كرده به كون دادن به من حتي الان كه شوهركرده سكس هربارش بهتراز بار قبلشه وساك زدنم ياد گرفته٠ببخشيدطولاني بود ولي بخدا راست بود

نوشته: پارسا

سلام من 18 سالمه و یکم چهار شونه بودم ولی بعد از اینکه رفتم باشگاه کمی شونه هام به تو جمع شد.
قدم بد نیست ولی یه 6 ماهی میشه میرم باشگاه و بدنم تا حدودی ورزش کاری شده.بگذریم بریم سر اصل مطلب
من یه دختر دایی دارم 15 سالشه هیکلش بد نیست و مهم تر از همه اینکه بلوغ زود رس داشت و به خاطر همین سینه هاش خوب بود و یه چیز دیگه که داشت این بود که لمبراش بزرگ تر از حد معمول بود فیسش مثل دخترا دیگه بود ولی خوش آرایش بود به نرمه کرم از این رو به این رو میکردش من از زمانی که به سن بلوغ رسیدم روش نظر داشتم و بد بختانه به خاطر اینکه راحت تونستم فیلم و عکس و داستان سکسی پیدا کنم از همون اول جلق میزدم و کمرم زیاد سفت نبود (البته بگم تمام خلاف من این بود که عکس نگا کنم یا یه پسر از همسایه بلند کنم و کنشو بزارم ). اولا من تو نخش بودم و فکر می کردم که اونم پایه هست ولی اینا فکر بود چون که اون بچه بود و از این چیزا سر در نمی آورد .به هر حال من از اول تو نخش بودم و به یادش جلق می زدم .از وقتی به سن بلوغ رسید جلو من با حجاب می گشت و اگر هم نمی گشت باباش کارش رو ساخته بود .کار به جایی رسید که من فکر کردم دلش می خواست البته بگم فقط حدس بود و هرگز من نمی تونستم اینا رو به وضوح در حرکتش بفهمم .

خلاصه سال پیش بود که مهمونی داده بودیم و تمام فامیل رو دعوت کردیم .(تمام فامیل منظور خاله ها ودایی ها و مامان بزرگ و بابا بزرگ )داشتیم سفره رو می چیدیم که من دیس رو برداشتم و دم در باهم می خواستیم رد شیم من دیس رو بالا گرفتم چسبیدم به دیوار که نمالونم اونم پشتش به من بود و چسبید به دیوار رو به رو که کیر ما مالیده شد به کون خانم من رو می گفتی از خجالت لبو شده بودم اونم سریع خودشو انداخت تو آشپز خونه که چشم تو چشم نشیم .عصر بود و همه مردا گرفتن خوابیدن و زنا همه رفتن تو اتاق و تعریف می کردن .منم با بچه ها تو اتاق خودم بودم دیدم می خواد بره دست شویی منم دل رو زدم به دریا گفتم به کسی که چیزی نمی تونه بگه می رم به خاطر امروز ازش معذرت می خوام و عکس العملش می سنجمش .با هر زحمتی بود عزم خودمو جزم کردم و رفتم پیشش دم در دست شویی بهش گفتم :ببخشید که امروز دم در بهتون خوردم .یکم سرخ شد .(اسمش هانیه هست) هانیه :خواهش می کنم اشکالی نداره ..منم خوش حال که چیزی نگفت و خیلی خراب نشد سریع دور شدم که خراب کاری نکنم.شب شد و قرار شد داییم اینا خونه ما باشن و مامان بزرگ و بابا بزرگم برن خونه خالم .شب رو خوابیدیم .صبح با دوستام رفتیم بیرون جاتون خالی رفتیم یه سری وسایل سکسی خردیم از قبیل کاندم اسپره ،تاخیری،و چند تا دارو برای سرد مزاج ها منم خوشحال کاندم ها رو با اسپره ور داشتم رفتم خونه رفتم تو اتاق که صبح تا ظهر مال من بود و تا شب داییم اینا توش بودن لباسامو عوض کردم و وسایلمو رو تخت گذاشتم وراحت اومدم بیرون .نگاه کردم دختر داییم داشت می رفت تو اتاق اول اصلا یادم نبود به دم در که رسید خشک شدم یاد کاندمها افتادم که رو تخت انداختم حالا چه جوری جلو داییم بدوم به سمت اتاق که دختر داییم داشت می رفت به سمتش مثل الاغ نشستم سر جام و منتظر موندم ببینم چه کار می تونم بکنم.بعد از 5 دقیقه دختر داییم داییم رو صدا کرد که داییم بیاد و کمکش کنه .داشت زبان انگلیسی کار می کرد و گیر کرده بود ولی خودمونیم ها زبان ش واقعا خوب بود .داییم گفت الان کیانوش میاد بهت کمک کنه .رو به من کرد گفت کیانوش جان لطف کن برو کمکش .رفتم تو اتاق دیدم کف اتاق نشسته و داره رو ش فکر می کنه تو یه قاعده تخمی گیر کرده بود .ولی من اولین کاری که کردم کاندما رو ور داشتم که یهو پرسید آقا کیانوش اونا چیه من یکم رنگم پرید و گفتم چیز مهمی نیست گفت اگه مهم نیست می تونم ببینمش من موندم چی بگم که دستش رو دراز کرد منم بسته رو گذاشتم رو دستش درش رو باز کرد یکم بو کرد درش رو بست و سوال کرد اینا چیه گفتم هیچی ولش کن حالا جا مشکل داری .داشت برام تو ضیح می داد که از لای لباس یه نگا به سینه های کوچیکش کردم خیلی سفید بود و من رو مثل چی مست کرد.مشکلش روبراش حل کردم و رفتم تو کامپیوتر تا از دیکشنری یه کلمه رو پیدا کنم که دیدم پسر خاله خرم کخش رو ریخته بود ورو صفحه دسک تاپ عکس سکسی گذاشته بود منم زرد کردم و نفهمیدم چه جوری صفحه مانیتور رو خوابوندم بعد نگاش کردم دیدم سرخ شده رفتم جاش نشستم رفتم تریپ خایه مالی که نگه چی دیده که اگه می گفت کلام پس معرکه بود گفتم هانیه خانم می دونی اون چی بود دیدم سرش رو انداخته پایین و هیچی نمی گه من دستم رو بردم زیر چونش و دادم بالا که سرش رو کشید عقب و با یه حالت ترس و خجالت نیگام کرد منم با گچ دیوار یکی شده بودم .به زور و با یه حالت التماس بهش گفتم : میشه درباره این موضوع به کسی چیزی نگی دوباره سرش رو انداخت پایین وبلند شد بره که من دستش رو گرفتم کشیدم و گفتم خواهش می کنم دستشو کشید منم نمی دونم از کجا به ذهنم رسید که گفتم : اگه نگی بهت می گم اونا چیه .بسته کاندم دستم بود و درش رو باز کردم و گفتم ببین تکون نخورد و فقط به اونا نگاه می کرد رفتمجلو تر که ببینه بهش گفتم اینا مال آلت مرداست. رفتم صفحه ی مانیتور رو دادم بالا و بهش گفتم نیگا این آقا هه هم داره با تردید اومد جلو و یه نگا انداخت .نمی دونم شاید وقتی دید که که حیا از بین ما رفته اینو گفت یا چیز دیگه ولی گفت که چه جوری می زارنش اونجا منم خشکم زد یه لحظه، بهش گفتم چه جوری بهت نشون بدم.دیدم ساکته بشه گفتم تو اول نشون بده تا من برات نصبش کنم .دیدم زیر لبی گفت اول تو منم یکی از کاندم ها رو در آوردم و دکمه های شلوارمو باز کردم و کیرمو دادم بیرون و یکم دست مالی کردم و کاندم رو کشیدم روش دیدم رنگش کاملا پریده دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم می خواست دستش رو بکشه که محکم گرفتم یه بوس کردمش که خودش رو میکشید کنار منم گرفته بودمش ذستمو گذاشتم رو سینش و کشیدمش تو بغلم تو داستانا خونده بودم باید زیر گردنو بخوری منم شروع کردم به لیسیدن بدش میومد دستامو بردم سمت شلوارش و زیپش رو کشیدم پایین و بهش گفتم شلوارتو در بیار بلندش کردم دیدم داره با اکراه در میاره کم کم داشت در میاورد به زانو هاش که رسید دیگه خودم کشیدم پایین گذاشتمش رو تخت و شرتشو در اوردم پاهاشو دادم بالا و شروع کردم کسشو خوردن یکم که خوردم دیدم داره قلقلکش میاد .نگه داشتم نفس گرفتم دوباره شروع به خوردن کردم که کمکم حال اومد یه لیس به کونش زدم کاندمو در آوردم جلو دهنش گرفتم و به زور تو دهنش کردم گفتم توف کن روش تف کرد منم کیرمو گذاشتم در سوراخش و فشار دادم تو یکم از سرش رفت تو منم دهنشو گرفتم پاهاشو گرفتم و به زور تومی کردم تا اینکه سرش رفت تو یکم جلو عقب کردم دوباره فشار دادم تا دسته رفت تو شروع کردم کمر زدن دوباره فشار دادم تا ته رفت تو یکم کمر زدم دیدم دارم میام در آوردم بردم تو دهنش کردم یکم تلمبه زدم بعد در آوردم همون موقع که داشتم در می آوردم در باز شد و داییم اومد تو یکی زد تو گوش من همون موقع آبم اومد دوباره زد و شروع کرد زدن اینقدر زد تا بیهوش شدم تو بیمارستان بودم که دیدم بابام و داییم بالا سرم عصبانی واستادن به هوش که اومدم بابام دو تا زد تو گوشم داییم بابامو گرفت و من زدم زیر گریه و تریپ خایه مالی بابام و داییم از اتاق رفتن بیرون و الان یه ساله از اون موضوع میگذره و من حتی نمی تونم تو چشای بابام نگا کنم راستس دختر داییم هم اینقدر خورده بود که بیمارستانی شده بود.رایطمون با داییم اینا خیلی سرد شده و من از کارم پشیمونم .
داستان خوبی نبود من فقط خواستم شما رو خوش حال کنم معذرت می خوام اگه بد شد. اول ننوشتم که داستانه شاید تو مود داستان برید .

نوشته: lordlove

خاطره ای رو میخوام از سرگذشت زندگی خودم براتون تعریف کنم. من سالها قبل که چهارده سال بیشتر نداشتم دراثریک اتفاق ساده عاشق دختر داییم شدم.قضیه ازاین قراربود که خانواده دایی من درتهران زندگی میکردند ویه تابستون اومده بودند شهرما. سارا(دختر داییم) چهارسال ازمن کوچکتر بود وبرای دیدن مادربزرگم رفته بود خونشون ظاهرأ داییم برده بود وقرارشد شب سارا پیش مادربزرگم که تنها بود بمونه. بطور اتفاقی من هم که بطور معمول سری به خونه مادربزرگم میزدم رفتم و دیدم سارا مهمونشه. باسارا چون خونواده هامون دوربودند زیاد راحت نبودم ولی ازاخلاق ورفتارش خیلی خوشم میومد.کلأ دختر شایسته ای بود ومن همیشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی هیچ موقع فرصت پیش نیومده بود تا اینکه اون روزنمیدونم چطورشد که مادربزرگم ازم خواست اگه دوست داری میتونی امشب تو هم اینجا بمونی. من که تودلم داشتم پروازمیکردم شب روموندم. این بهترین فرصت بود . شب موقع خواب دریک اتاق بطوریکه اون بین من و سارا رخت خوابش رو پهن کرده بود خوابید. من هم که خواب ازسرم پریده بود بایک سؤال ازسارا استارت رو زدم و اون هم با علاقه و دقت جواب دادهمین جوربا هم حرف میزدیم و من که آروم آروم داشت عشق سارا دروجودم شعله ور میشد دوست نداشتم صبح بشه. احساس عجیبی داشتم و فکرمیکردم تنها سارا بود که میتونست به من آرامش بده. ساعت تقریبأ سه صبح بود که من هنوز داشتم باسارا صحبت میکردم.یواش یواش داشت خوابم میومد و منتظربودم سارا پیشنهاد بده ولی دیدم تازه شارژ شده که یهو ازم پرسید دوست دختری دارم یا نه. منو انگاریه برق سه فاز گرفت گفتم نه اهلش نبودم(واقعأ همین طور بود) بعد سؤالش احساس کردم چیزی دوست داره بگه. من که تازه داشت رگ حشریتم گل میکرد پرسیدم دوست دخترم میشی؟ سارا یکم جا خورد و من من کنان گفت نمیدونم. دیگه دلم ازدرون آرومم نمیگذاشت با اینکه یکم میترسیدم گفتم میخوای بهم نزدیکتر بشیم(البته خروپف مادربزرگ منو مطمئن کرده بود) جوابی نداد و من رها نکردم وگفتم بیا کنارمن باهم بخوابیم. با اکراه پذیرفت و اومد. از اون لحظه ای که پیشم اومد هرچطوربگم نمیتونم حق مطلب رو ادا کنم. چنان ازبوی خوشش سرمست شده بودم که انگاردارم پرواز میکنم. خلاصه اولش زیاد خودشو نمیچسبوند به من ولی وقتی صورتم رو نزدیکش بردم اون هم آروم لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد و با یک اقدام لبهاش رو که داغ داغ شده بود مکیدم عجب حسی(آرزو میکنم نصیبتون بشه) . نزدیک به پنج دقیقه داشتیم لبهامون رو میمکیدیم. بعدش دیگه قابل کنترل نبود ازش خواستم بریم اتاق بغلی اونم قبول کرد و رفتیم . یه جای دنج مهیا کردم و سارا درازکش شد. رفتم گردنش رو لیس بزنم بدجوری دیدم داره حشری میشه. همش ترس داشتم که مادربزرگم بیاد. رگهای گردنشو که میخوردم همزمان دستم رو از لای پیرهنش به سینه اش رسوندم. دیدم خودش دکمه های پیرهنشو باز کردو ازم خواست سینشو بمکم. دیوونه شده بود. همش سعی میکرد صداش درنیاد. دستمو بردم پایین تابه شلوارش رسیدم چون کشی بود راحت یه مقدارپایین کشیدم و کس خوشگلشو بوییدم . عجب آبی ترشح شده بود دستمو گذاشتم روش و چون چیزی نمونده بود ارضا بشه باهاش ور نرفتم. شلوارم رو درآوردم و روش خوابیدم باعقب جلو کیرم رو رو کسش میمالوندم که یهو تنش به لرزه افتاد و ارضا شد. چند ثانیه بعد من هم ارضا شدم و آبم رو روی شکمش ریختم. با یک بوسه عاشقانه بعد با دستمال خودمون رو پاک کردیم و رفتیم سرجامون ازبس خسته بودیم بعد ازچند لحظه خوابمون برد. برای من خاطره بیاد موندنی بود. بعد ازده سال خیلی دوست داشتم با سارا ازدواج کنم ولی مادرش موافقت نکرد و نتونستم به عشقم برسم.

نوشته: قیصر

متن خاطره: سلام من مهراد 25 ،قبل از هرجي بكم كه من حرف g,hj,pوبه جاش از ك ،ز,ب استفاده ميكنم ببخشيد.داستان من كامل حقيقيه ومال جند سال بيشه هركي فحش بده به خواهرو مادر ...خودش فحش بده.كامل بخونيد كه معني داستان واقعي رو بفهميد.قضيه من از كودكي من شروع ميشه كه جطور دختر دايي بزركترمن كه 4سال از من بزركتره منو حشري بار آورد,كه اكه بخوام بكم يه كتاب ميشه.دوران ابتدايي بودم كه هميشه دختر داييم ازمن به عنوان يه وسيله واسه لذت خودش استفاده ميكرد.يه دختر دايي ديكم 3سال از من كوجيكتره .ماخونمون ديواربه ديواره و هميشه باهم بوديم اونام باخواهرام صميمي بودن يااونا خونه مابودن يا ما.دوران ميكذشت و منم داغترو حشري تر ميشدم.دختردايي بزركتر من ديكه آخراي دبيرستان و بعدم كنكور و دانشكاه وحالاهم كه ازدواج كرده ديكه به من اجازه ي استفاده از اندام سكسيشو نداد(سكس شب از مهمترين كارامون بودبا كون وكسش ورميرفتم من كه آبم نميومد...) و نميده و خودمم نميخوام به زن مردم نكاه بد كنم مجرد باشه يه جيزي!اصل داستان مربوط به دختر دايي كوجيكمه ماهمش باهم بازي ميكرديم.اين دخترداييم اسمش نسرين .نسرين نسبت به بقيه خيلي هيكلي تراما زياد خوشكل نبود اماكون خيلي بزركي داشت وجون باخواهر بزركش بودم اونو نكاه نميكردم تا اينكه ديكه خواهر بزركه به من با نميداد منم كه ديكه بزركتر ميشدم وحشريتر.ديكه تمام فكرم شده بود سكس با نسرين .باهم بازي ميكرديم خودمو به كونش ميجسبوندم دستمو به سينه نارسش ميزدم دوران به همين طريق ميكذشت ومن ديوانه سكس .نسرينم هيج رقمه با نميداد برخلاف بزركه.منم دلمو به همين دستماليها خوش ميكردم.تارسيد به شب كنكور دختردايي بزركم باخواهرم.اونا تو يه اتاق من تو حال ونسرين و اون يكي خواهرم يه اتاق ديكه.منم تو حال تا نصفه شب داشتم نقشه كردن نسرين ميكشيدم تا اينكه خوابم بردصبح ساعت 5:30بيدار شدم واقعا عصباني بودم اما بازم باشدم كه برم كاري بكنم خواهرو...رفته بودن سر جلسه رفتم تو اتاقي كه نسرين بود خوشبختانه خوابش سنكين بود رفتم كنارش ملحفه رو زدم كنار اين اولين باري بود به كونش از اين فاصله نزديك نكاه ميكردم جي بكم1متر قطرش بود دستمو آروم كذاشتم روش فشار دادم عينه بنبه بود بوسش كردم كنارش خوابيدم خودمو بهش جسبوندم داشتم ازترس ميمردم آروم خوابيدم روش از رو شلوار كيرم قشنك لاي كونش بوددستامو ستون كردم جند تا فشار كوجيك دادم كه يه تكون خورد ومنم ازترس كيرم خوابيدو سريع باشدم و جون نزديكاي صبح بود ميترسيدم بيدار بشه رفتم بيرون.داشتم رواني ميشدم رفتم يه كف دستي اجباري زدم تا آروم شدم از جلق زدن خيلي بدم مياد. تااينكه يه روز من و مامانم خونه بوديم مامانم ميخواست بره يه جايي ظهر برميكشت به نسرين كفت بياد واسمون برنج و درست كنه تا مامانم بياد نسرين اومد يه دامن لخت جسبون كه خط شرتش معلوم بود هميشه از اين جور دامنا ميبوشيدبد حجاب نبود فكر ميكرد خونه فاميل ايراد نداره منم بهش كفتم ميام كمكت(من3 دبيرسبان بودم اون 3راهنمايي )رفتيم توآشبزخونه به هربهانه اي خودمو بهش ميجسبوندم.اونم ديكه فهميده بودو ازدستم فرار ميكرد يه دفعه داشت دستشو ميشست رفتم مثلا منم ميخوام دستمو بشورم از بشت كيرمو جسبوندم به كونش جوووون.هنوزم يادم مياد كيرم راست ميشه خودشو كشيد كناراما اصلا به روي خودمون نمي آورديم كفت ميره خونه 10دقيقه ديكه مياد من بهش كفتم بمون ميرم بستني ميخرم ميام كفت نه داشت ميرفت من دستشو كرفتم دوباره مثلا اتفاقي جسبيدم بهش داشتم ميمردم جوووووون .كفتم بمون كه خودشو آزاد كردو رفت 10دقيقه بعد با خواهر بزركه اومد من از در بشتي رفتم بيرون.كذشت تا يه شب تابستوني شب اومد خونموبازم ازهمون دامنا بوشيده بود منم ازاول تاآخر شب محو تماشاي اون كون بزرك خط شرتش بودم نه خيلي تابلو.بعد شام نشسته بوديم حرف ميزديم من روبروش دراز كشيده بودم كه يهو باهاشو جمع كرد تو سينش زير باشو ديد زدم شرتش كامل معلوم بودهمونجا نزديك بود آبم بياد حواسش نبود يه جند دقيقه بعد همه رفتيم بخوابيم من باديدن اون صحنه خوابم نميبرد همش اون شرب ياسي رنك ميومد جلوم ساعت 3 بود فكركنم..باشدم رفتم تو اتاق نسرين اينا.داشتم ازهيجان ميمردم كامل خواب بودن يه ملحفه روش بود كه تا زانو اومده بود بالا قلبم تند تند ميزدكيرم كامل خوابيد رفتم كنارش آروم دستمو كذاشتم رو كونش ديدم كامل خوابه آروم ملحفه رو زدم كنار ديدم واي دامنش تا نزديك باسنش رفته بالا كيرم عين سرو استوار شده بود نزديك بود دلو بزنم بيفتم روش كيرمو به زور بكنم تو كونش اما حيف كه آبروريزي ميشد خودموكنترل كردم آروم دامنشو كامل زدم بالا يه جند ثانيه به كون 1متريش نكاه كردم و قربون صدقه اش رفتم دست كذاشتم روش ماليدم يهو بركشت به بشت خوابيد اعصابم خرد شد مجبورشدم جند قيقه تحمل كنم ازروبه رو هم دامنشو كامل دادم بالا آروم دست كذاشتم رو كسش بر بشم بود جند دقيقه ماليدم ديكه حوصلم داشت سر ميرفت به سينه شم ميترسيدم دست بزنم تا اينكه بركشت و به شكم خوابيد منم ديكه باديدن اين صحنه داغ داغ شدم جراتم زياد شده بود آروم شرتشم كشيدم بايين البته فقط طرف كونشو كونشو بوسيدم بوييدم دماغمو بردم لاي كونش يه بوس از سوراخش كرفتم (البته همه ايكارارو آروم ميكردم خوابش سنكين بود مثل اكثر آدماي اين سني اما خرس كه نبود) ديكه زدم به سيم آخر كيرمو از تو شرت و شلواركم در آوردم مثل تنه درخت شده بود آروم رفتم روش كيرمو كذاشتم لاي كونش (كسايي كه كون كردن ميدونن وقتي نرمي كون ميخوره به اطراف كير جه لذتي داره)فشار دادم و صبر كردم ببينم عكس العملش جيه هيج حركتي نكرد دباره فشار دادم احساس ميكردم كيرم 1 متر شده خدا جه حالي ميداد آبكيرم مثل جشمه جوشان شده بود ديكه كامل خوابيدم روش (يه احساس خيسي سرنوك كيرم حس ميكردم كه فكر كنم با كسش تماس داشت) 1 دقيقه فقط فشار مدادم و سر و كتف و دستشو مبوسيدم هرجي فشار ميدادم بيشتر حال ميداد دوكه داشت آبم ميومدسريع باشدم شرتمو كشيدم بالا(حالا جرا شرتمو جرا دادم بالا جون ترسيدم از ريختن آبم لاي كونش بيدار بشه,در ضمن همه اين حال كردنا كمتر از 8 دقيقه طول كشيد جون كه تجربه نداشته باشي آبت زود مياد) دوباره خوابيدم روش جند با فشار كوجيك و نرم وانفجار كيرم يه 20 ثانيه اي آبم روان بود كه ديكه نا نداشتم يه بوس ناز از كونش كرفتم وشرتشو كشيدم بالا ودامنشو دادم بايين رفتم...(داستان كاملا واقعي بود به درك كه باور نميكني)باي

نوشته: مهرداد

سلام من اسمم یوسفه و اهل یکی از شهرهای بندری جنوب کشورم؛خاطره ای رو واستون میخام تعریف کنم مربوط میشه یک سال پیش؛من یه دایی دارم که در واقع بزرگ طایفه هستش؛یک آدم مذهبی و افراطی؛از اون مذهبیای همیشه تسبیح به دست؛داییم چهار تا پسر و سه تا دختر داره؛پسراش مثل باباشون مذهبی ان؛اما دختراش اولیشون ازدواج کرده و دومیش دانشگاه آزاد میخونه؛آخری هم الآن سال سوم دبیرستان هستش؛که داستانم مربوط به اونه؛راسیتش من زیاد اهل دختربازی و اینجور حرفا نبودم البته اون موقع؛درسم هم بگی نگی خوب بود؛ یه روز داییم اینا با خونوادشون رفتن عروسی بیرون از شهر؛به طبع اون خونواده منم با اونا رفتن؛و قرار بود تا نصف شب برگردن؛مینا دختر داییم به بهونه درس و امتحان و این کس و شعرا باهاشون نرفت؛ساعت سه بعد از ظهر بود که من عین آواره ها تازه از خواب پا شده بودم و گشنه بودم که تلفن خونه زنگ خورد؛برداشتم دیدم میناست؛سلام کردم و احوالپرسی با هم کردیم گفتش که یوسف میتونی واسم چندتا کاغذ کادو بگیری و بیاری خونه؟گفتم که مگه داداشات اونجا نیستن؟که گفتش نه رفتن عروسی؛گفتم باشه ناهار میخورم و میام؛که خیلی تند تند گفت نه نه نه نه بیا خونه ما ناهار هست بهت میدم بخور؛ماشینو بابام برده بود؛زنگ زدم آژانس رفتم خونه دایی؛اف اف رو زدم؛با صدای نازش گفت:کیه؟گفتم منم یوسف؛در رو باز کرد رفتم تو؛فکر کردم میاد دم در حال؛که دیدم نیومد؛رفتم تو صداش زدم؛تو اتاقش بود؛از همون تو که درش بسته بهم گفت چیزایی رو گفته بودمو خریدی؟گفتم آره حالا تو بیا بیرون؛که با صدای شیطنت آمیزی گفت:که مگه دنبال عروست اومدی؟از این حرفش خیلی شوکه شدم؛باورم نشد همچین حرفی رو زد؛منم پرروتر شدم بعد چند ثانیه سکوت گفتم:آره دنبال عروسم اومدم که نمیبینمش؛گفت بشین میام؛رو مبل نشستم؛مبلی که رو به رو اتاقش بود؛در رو باز کرد اومد بیرون؛وای خدای من!!!!یعنی این مینا بود؟یه شلوارک مشکی که تا بالای زانوهاش که پاهای تپلیش رو بیشتر میشخص میکرد پوشیده بود؛با یه زیر پوش ورزشی تنگ و توری؛که سوتینش مشخص بود؛آرایشی کرده بود که تو عمرم ازش ندیده بودم؛مینا تو بین خواهراش از نظر سفیدی و خوشگلی سر بود؛اومد طرفم؛کیرم داشت میترکید از شق درد؛نشست رو مبلی که من نشسته بودم؛یهو کیرمو از رو شلوارم دست کشید؛گفت چته؟مگه جن دیدی؟گفتم ای کاش جن میدیدم؛اما پری دیدم که از خوشگلیش دارم سکته میکنم؛تا این حرفو زدم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و لباشو محکم به لبام چسبوند؛واااااای که چه شیرین بودن لباش؛دو دقیقه تو لب بودیم که گفت یوسف من دوست دارم؛خیلی وقته که میخامت؛اما از بابام میترسیدم؛بهش گفتم؛منم میخامت؛و دوباره لب تو لب شدیم؛اه اه اه اه که میمردم از مستی و شهوت؛اون اه و اوی کردنای مینا درحین مالوندن پستوناش میکرد دیوووونم کرده بود؛آروم دستامو رو پستوناش میمالوندم؛که صداش دوبرابر شد؛یه لحظه احساس کردم که پام درد میکنه؛نگاه کردم دیدم بلللللله همش خواب تشریف داشتیم؛و اونم داداشم بود که داشت بهم میگفت بسه دیگه پاشو خواب آلود؛الآن مهمونا میان؛در پایان از همتون ممنونم که به اراجیف و تخیلات من چشم دوختین؛درضمن من این داستانو فقط واسه تفریح تو سایت شهوانی عزیز گذاشتمش؛لطفأ مراتب شعور رو رعایت کنید و نظرات بد بهم ندین؛قربان شما؛یوسف

همزمانسازی محتوا