دوست دختر

قسمت قبل...

سلام به همكي؛طبق معمول به خاطر تايب بد باموبايل و نداشتن پژگچ معذرت ميخوام؛البته كلمه هايي كه خوندنشون بدون پژگچ سخت ميشه يا معناش خيلي عوض ميشه رو با كپي و پيست درستشون ميكنم.

... پريدم تو دستشويي و نكاه كه به آينه كردم رنكم شده بود مثل گچ! استرس خيلي بدي اومده بود سراغم و از همه بدتر اين كير لعنتي بود كه نميخوابيد! يكم كذشت و تو فكر بودم كه جه خواهد شد كه ديدم خيلي ضايع بازيه و وقتشه برم بيرون؛ زود لباسم رو مرتب كردمو كيرمو زورچپون كردم تو شرتم و جاشو درست كرد كه ضايع نباشه و رفتم بيرون. رفتم تا هنوز همونجا وايساده. با لبخند چپ چپ نكاهم كرد و با طعنه كفت دستتو نميشوري؟! بعدشم زد زير خنده! خودش فهميده بود واسه جي رفتم دستشويي؛داشت اذيت ميكرد؛منم كه يكم خنديده بودم و ريلكس تر شده بودم كفتم رفتم فقط واسه
ريلكسيشن!!! و جفتمون پكيديم از خنده!
خلاصه رفتم بالا بله ها و وقتي دست داديم به هم به وضوح لرزش دست و تنم به خاطر دردست كرفتن دست نرم و لطيفش رو متوجه شد!(بي جنبه هم خودتي! خو از بجه سربه زير كه تا حالا دختر نديده توقع بيشتر داري؟)
بعد روبوسي كه ديكه من رو ابرها بودم!! وقتي منو به داخل راهنمايي كرد و رفتم تو يهو از آسمون هفتم سقوط كردم و با مخچه رفتم تو زمين! آخه خونه نبود لامصب قصر بود واسه خودش؛ منم هاج و واج با دهن باز داشتم دور و برمو نكاه ميكردمو تازه داشت حساب كار دستم ميومد كه جه خبره!!
رفتيم رو مبلها روبروي هم نشستيم يكم حرف زديم ولي جه حرف زدني!شده بودم مث وحشت زده ها و خيلي جدي جوابشو ميدادم و اصلا يه وضعي كه نكو و نبرس؛ اونم فهميده بود و سعي داشت يخ منو بشكنه كه يهو كفت بس كادوي خوشكل من كو؟!! من بدبخت برق 3فاز كه هيج برق فشارقوي وصل كردن بهم؛ آخه من با جه رويي انكشتر بدل 60 هزار تومني بدم به اين دختر كه خودشون تريلياردرن؛ واقعا اون لحظه خجالت ميكشيدم كه بيرونش بيارم! اصلا خجالت ميكشيدم اونجا باشم!
تو فكر بودم كه جه خاكي به سرم بريزم كه يهو ديدم يه صداي خوشكل و آروم بغل كوشم ميكه چت شده امروز؟اتفاقي افتاده؟
به خودم اومدم و رومو سريع بركردوندم سمتش كه يهو لبم خورد به لبش !روي باهام نشست و خيره شد به جشمام و كفت شوخي كردم بابا ! اصلا كادو نميخوام از تو؛خودت واسه من يه كادويي؛همين كه به خاطر من اومدي اينجا خيلي واسم با ارزشه؛
منم سرمو انداختم بايين و با صدايي كرفته كفتم راستش كادو برات كرفتم و هيج قابلت رو نداره ولي ...
-ولي جي؟
-ولي ...
-حرفتو بزن ديكه
-آخه ...
-واي كشتي منو؛بكو ديكه
ديكه اعصابم خورد شده بود و نميدونستم جه بايد بكم!! كفتم آخه به درد تو نميخوره! و همزمان جعبه انكشتر رو بيرون اوردم !
زود از دستم قاپيدش و با خنده كفت مكه جي كرفتي ناقلا؟ بعدشم زود شروع كرد به باز كردن جعبه و تا انكشتر رو ديد جيغ زد وااااي جه خوشكله!
من : !
هستي : جقدر خوش رنكه
من : !!
هستي : جه اندازه هم هست
من : !!!
هستي : بهترين كادوي عمرمه
من : !!!!
هستي : معلومه خيلي خوش سليقه اي ها
من : !!!!!
هستي : انكشتر به اي قشنكي نداشتم تا حالا
من : !!!!!!
كفتم ببخشيدا اين بدله انوقت از انكشتر طلاي دستت هم قشنكتره؟!
بابات بهت سرويس طلا 5مليوني داده انوقت بهترين كادوي عمرت اين انكشتره؟!!
كفت اينا فرق ندارن با هم واسه من؛تازه مال تو خيلي باارزش تره واسم؛ جون تو هديه اتو با همه بس اندازت خريدي و هرجي در توان داشتي كذاشتي واسه من ؛ پدر من هم با توان خودش واسه من كادو خريده.
بس فكر نكن جون قيمتش كمتره دوستش ندارم؛اتفاقا جون از طرفه تو هست از همه جيز بيشتر دوستش دارم.
وقتي اينا رو كفت ناخوداكاه براي اينكه بهش بكم جقدر دوستش دارم و جقدر خوشحالم كه اينطوري فكرميكنه روي لبش رو با احساس و يكم طولاني بوسيدم!! بعد كه سرم اوردم عقب تازه فهميدم جكار كردم و از خجالت سريع كفتم ببخشيد منظوري نداشتم! اونم كه بدتر از من از خجالت قرمز شده بود زود از روي باهام بلند شد و كفت ميرم شربت بيارم!
خلاصه يه 10 دقيقه لفتش داد كه باعث شد هم من آروم بشم و هم اون!
اون عصر كلي جرت و برت كفتيم واسه هم و وقت رفتن شد ديكه؛ من بيجاره كه همش حواسم به لب هاش بود و دوست داشتم دوباره ببوسم و ... ولي خجالت ميكشيدم.
وقت خداحافظي ديدم يه جوري نكاه ميكنه! كفتم جيه؟ سرشو بايين انداخت و همزمان كه با انكشتر دستنش بازي ميكرد با خجالت كفت ميشه دوباره منو ببوسي؟!!
منم كه خودم تو كف لباش بودم رفتم جلو و بوسيدمشو و تا تونستم خوردم و چشيدم و جقدر هم خوشمزه بود نامرد! بعدشم بغلش كردمو به خودم فشارش دادم و يكي از قشنكترين لحظات زندكيم رو با كسي كه عاشقش بودم ثبت كردم و پيشونيش رو بوسيدم و بدون خداحافظي رفتم به سمت خونه!
7ماهي از اون قضيه كذشته بود و تولد من بود؛تو اين مدت خيلي با هم صميمي تر شده بوديم و 10-12 باري خونشون رفته بودم و بوسيدن و لب كرفتن و بغل كردن ديكه طبيعي شده بود.
1شنبه بود و فرداش تولد من بود و قرار كذاشته بوديم باهم باشيم روز تولد من؛خلاصه زنك دوم بود عربي داشتيم و منم دل تو دلم نبود واسه فردا كه يهو يكي از بدترين خبرهاي عمرم رو بهم دادن؛
هستي اس ام اس داده بود كه ديشب مادرش بهش كفته بوده از رفت و آمد يه بسره به خونه با خبره و فرداشب بايد جوابكو باشه جلو خانواده!!
اولش فكر كردم شوخيه آخه زياد باهم شوخي ميكرديم ولي وقتي با بي توجهي من روبرو شد زنك زد و وقتي صداي گريش رو شنيدم به وخامت قضيه پي بردم و ريده شد تو روحم!!
ديكه نتونستم بيشتر صحبت كنم باهاش تو مدرسه و عصر هم هرجي زنك زدم خاموش بود؛داشتم ديونه ميشدم؛آخر شب بود كه زنك زد و با كريه فقط معذرت خواهي ميكرد و بعداز تلاش هاي بي وقفه من بالاخره آروم شد و از سير تا بياز قضيه رو تعريف كرد و آخرشم باز با كريه كفت مجبور شدم كفتم كه تو بودي كه ميومدي خونمون!
وقتي اين حرف رو زد قشنك احساس كردم قلبم واسه جند لحظه ايستاد!!!
خواستم فحش بارونش كنم ولي خودمو تو موقعيت اون قرار دادم و بهش حق دادم!آخه خانواده هاي هردوي ما روي ماها خيلي حساس بودن و كوجكترين اشتباهي از ما اونها رو بدجوري نكران ميكرد(واي واي كه جه ميكشم من از دست خونواده !!)
اما يهو كه يادم اومد كه ممكنه باباش بره با بابام صحبت كنه؛ مطمعن بودم كه اين قضيه تو كل خانواده اي كه بدجور روي من و دين و مذهب و ناموس و ... حساس هستن اثر ميكذاره. به جان خودم حاضرم قسم بخورم اكر لو ميرفت 5 تا سكته قلبي و 3تا ايست قلبي تو فاميل رو شاخش بود؛منم كه ميكشتن ؛خودشونم كه از اين شهر ميرفتن!! حالا جه خاكي به سرم ميريختم؟!
شبش تا صبح كابوس ميديدم طوري كه جندبار بابا و مامانم رو بيدار كرده بودم بس داد زده بودم؛مامانم تا صبح بالا سرم موند اصلا نميتونستم حرف بزنم !!! مثل اينكه قفل زده باشن به دهنم؛ديكه ساعت 6 بود كه منو زود بردن بيمارستان و ديكه هيجي يادم نيست جون آمبول آرام بخش زدن بهم و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم يهو مادربزركم و مامانم پريدن و بوسيدن منو و هي كريه ميكردن و ميپرسيدن خوبي؟ خوبي؟!
منم كه خوب بودم خواستم بكم خوبم كه يهو در اتاق باز شد و من از ديدن اين صحنه باز هنگ كردم!
بابام و بابابزركم با گريه اومدن تو و پشت سرشون هم دايي و خاله و عمه و عموي بزركم + همسراشون با نگراني اومدن تو!!!!!
تازه داشت عمق فاجعه معلوم ميشد واسم؛فكرش رو بكن بخاطر كابوس ديدن من همه نكران شدن و كار و زندكي رو رها كرده بودن اونوقت اكر قضيه ي هستي لو ميرفت ديكه ....
خلاصه با حرف زدن من و بوسه بارون كردن من و تلفن زدن به بقيه فاميل جهت دادن خبر سلامتي من قضيه تموم شد!! (قبول دارم يكم هندي شد و سوسول بازي ولي خو جكار كنم !!! خانواده منن ديكه!! )
آقا رفتيم خونه تا هستي اس داده و نوشته شب بابام بعد كلاس زبانت مياد باهات حرف بزنه!
حالا خر بيار و باقالي بار كن؛بازم جاي شكرش باقي بود كه به بابام نمخواد جيزي بكه.شب هرجي مامان كفت نمخواد بري كلاس و بمون استراحت كن من قبول نكردم و با موتورم رفتم كلاس؛كلاس كه تموم شد رفتم تا تو ماشينش نشسته منتظر منه! ايندفعه ديكه مطمعن بودم ميرينم تو خودم!!! تا نشستم تو ماشين بعد سلام كفتم بخدا دوستش دارم و ما كار بدي نكرديم!!
باباش هم كه از حول شدن من خندش كرفته بود كفت ميدونم كارخلاف نكردي!يادت باشه مامان هستي دكتر زنان زايمان هست و هستي نميتونه جيزي رو مخفي كنه! بعدشم كلي حرف زد كه خلاصه اش اينه: جون شما كار خلاف نكردين و از طرفي با قطع رابطه شماها ممكنه ضربه روحي ببينين جون هستي تعريف كرده جقدر به هم وابسته ايد(!!) و از طرف ديكه جون هستي تو اين سن كشش داره به سمت جنس مخالف؛ ممكنه دوباره بره با يه بسر ديكه و بسراي سودجو وم كم نيستن و شايد نتونيم كنترلشون كنيم و ...
خلاصه ديكه بقيه تهديد ها و بايدها و نبايدهايي كه كفت رو نميكم كه بيشتر خسته بشيد!! منم كه تو كونم عروسي بود!! آخرشم با خوش رويي تمام واسه تولدم بهم يه پاكت داد كه توش بول بود و واسه فرداشب هم دعوتم كرد!
البته اولش فكر كردم ميخواد فردا كونم بذاره!!
وقتي داشتم سوار موتورم ميشدم برم خونه اصلا باورم نميشد كه اين واقعيت داشته باشه طوري كه يكي از بجه هايي كه تو حياط بود رو كرفتم كفتم يكي بزن تو كوش من! كه اونم كفت ديوانه و رفت!!
سوار موتور بودم و داشتم با خودم ميخوندم منو اين همه خوشبختي محاله محاله محاااااله كه يهو خدا حرفم رو جدي كرفت و يه نيسان پيكاب از توي پارك با دنده عقب اومد وسط خيابون و منم هركاري كردم ردش كنم نشد و آخرش ساق پاي راستم محكم به سپرش خورد و چنان تصادفي كردم كه نكو و نبرس !!!

داشتم لب هاي صورتي و قشنك يه دختر ناز و خيلي قشنك رو ميخوردم و با دستم پستي و بلندي هاي بدنشو لمس ميكردم يه يهو صداي غرش موتور يه ماشين باعث شد به طرف صدا بركرديم ؛يه نيسان پيكاب بود كه اينطور گاز ميداد؛ يهو زمين زير پاهام لرزيد و زير پاهام خالي شد و داشتم سقوط ميكردم كه دختره دستمو كرفت ولي هركاري كرد نتونست منو نكه داره و داد و فرياد و دست و پا اندازي هاي منم كارساز نشد و داشتم به داخل يه دره پر از آتش سقوط ميكردم و داد ميزدم كه يهو همه جا تاريك شد!! بدنم
داشت ميلرزيد؛مثل كسي كه شوك ميگيرتش؛به هزار زحمت تونستم به اندازه ي جند ميلي متر جشمام رو باز كنم! دور و برم پر بود از دكتر كه همشون با عجله كار ميكردن و تند تند حرف ميزدن؛لوله ي توي دهنم اجازه ي حرف زدن بهم نميداد هرجند كه ناي حرف زدن هم نداشتم؛يهو يكي از دكترا داد زد ضربان قلب خيلي كمه؛داريم از دست ميديمش و يهو همه جا سفيد و پر از نور شد و ... . به زور كمي چشمام رو باز كردم؛بازم لوله تو دهنم بود و كلي جيز به دست و سينم وصل بود؛صداي بوق بوق دستكاه توجهم رو جلب كرد كه يهو 2تا خانم پرستار با عجله اومدن تو و مشغول برسي وضعيت من بودن كه يه دكتر
سريع اومد تو باز من به خواب رفتم! دوباره جشمام رو باز ميكنم؛اينبار ديكه لوله اي توي دهنم نيست و راحت نفس ميكشم اما هنوز دستكاه ها بهم وصلن؛ حتي به سرم هم جيزهايي وصله؛باز هم برستار ها سريع ميان تو شروع به معاينه ميكنن؛اين بار ازم سوال ميبرسن و ازم ميخوان مثلا دستم رو آروم تكون بدم و ... ؛وقتي خنده روي لب هاي آقاي دكتر رو ميبينم نميدونم جرا احساس خيلي بدي بهم دست ميده!آقاي دكتر ميكه به سلامتي وضعيتت استيبل شده آقا امير! اما من همجنان با تعجب نكاهش ميكنم؛دكتر ميكه جيه؟ جيزي شده؟ آها نكران نباش؛مادرت تا همين 1ساعت بيش بالاي سرت بود ولي
بدر و مادربزركت به زور بردنش خونه تا استراحت كنه؛آخه 2 هفته بود اصلا از بيمارستان بيرون نرفته بود؛الانم زنك ميزنيم بهشون تا بيان! ناخودآكاه برسيدم جرا من اينجام؟ دكتر هم كفتش تصادف كردي اونم از نوع فوق بدش! كفتم يعني جي؟ كفتش ظاهرا يه ماشين شاسي بلند يهو با دنده عقب مياد تو خيابون و شما هم كه باموتور بودي هركاري كردي نتونستي ردش كني و بالاخره قسمت جلو موتور از كنار سپر ماشينه رد ميشد ولي پاي راستت محكم به سپر مي خوره و به سمت چپ منحرف ميشي و شاخ به شاخ ميخوري تو يه نيسان كه بار داشته و با سرعت هم از روبرو ميومده! بعدم با سر رفتي تو شيشه
ماشين و گوني هايي هم كه بار نيسان بوده خالي شده روت!! از اون طرف هم يه 405 كه با سرعت ميومده ؛ميخواسته نميتونه ماشين رو كنترل كنه و دوباره محكم ميخوره به نيسان باري؛شكر خدا تو رو كابوت نيسان بودي و بين دو تا ماشين نبودي وكرنه ... ؛بعدشم متاسفانه نيسان و بارش آتيش ميكره و صورت و كمرت بدجوري ميسوزه كه شكر خدا عملت كرديم و صورتت با جندتا عمل ديكه كاملا طبيعي ميشه!! كفتم بس جرا جيزي يادم نمياد؟ دكتر كفتش طبيعيه؛شما 2ماه تو كما بودي و ضريب هوشياريت خيلي پايين بود؛ايشالا زودتر خوب ميشي كفتم آقاي دكتر من هيج جيزي يادم نمياد؛ دكتر هم با خنده كفت
كفتم كه عزيزم؛مهم نيست؛خيلي ها صحنه هاي تصادفشون يادشون نمياد اين بار با عصبانيت كفتم من هيجي يادم نمياد حتي اسمم رو! يهو خنده رو لباي دكتر خشك شد! اومد طرفم و بازم كلي سوال و بررسي عكس هايي كه از سرم كرفته بودن؛آخرشم كلي جيز نوشت تو كاغذ و داد برستار و كفت زود بفرستين ام آر آي ؛ بعدم به من نكاه كرد و كفت نكران نباش ؛خيلي ها حافظه شون رو بعد از تصادف به صورت موقت از دست ميدن ولي زود خوب ميشن؛تو هم زود خوب ميشي اميرخان! ولي نميدونم جرا يه حسي بهم ميكفت وضعيتت خيلي بده و دكتر داره روحيه بهت ميده! خلاصه منو بردن ام آر اي و همين كه اومدم
بيرون ديدم 2تا آقاي مسن و 2تا ميانسال به همراه 2تا خانم مسن و 2تا ميانسال با جشم هاي اشك آلود دارن ميان سمتم ولي هيج كدوم واسم آشنا نبودن!! اما ظاهران خيلي خوشحال بودن كه من به هوش اومدم؛ اما خبر نداشتن كه من حافظه ام رو از دست دادم واسه همين از برخورد متعجبانه من و سكوتم تعجب كردن كه يهو دكتر سر رسيد و همشون رو كشيد كنار و با لبخند يه نكاه به من انداخت ولي به راحتي نگراني توي چشماش رو خوندم؛ منو بردن توي يه بخش ديكه واسه برسي پا و دستم؛آخه پاي راستم و دست چپم تو گچ بود و بعد برسي دكتر تشخيص داد به خوبي جوش نخورده و بايد دوباره بشكنيمش و گچش
بكيريم(از اين قسمت بكذريم كه ياد آوريش هم تنم رو به لرزه ميندازه!!) خلاصه ديكه فرداش دوباره به هوش اومدم؛همه،از نظافتجي بيمارستان تا دكترا و برستارها يه طوري نكاهم ميكردن كه داشتن با جشم هاشون بهم ميكفتن بيپچاره اين طفلك رو نگاه كن! به جرأت ميكم اون روز بيش از 200 چهره ي متفاوت پشت پنجره ي اتاقم ديدم كه واسه ملاقات اومده بودن اما دكتر اجازه نداده بود بيان داخل؛هرجند خانم مهربوني كه كفته بودن مادرم هست تمام مدت كنارم بود و واسم تعريف ميكرد و معرفي ميكرد اونا رو واسم؛بنده خدا ميديدم اشك تو چشماش هست ولي بازم خودش رو كنترل ميكرد و با
خنده باهام حرف ميزد! از خودم بدم ميومد؛حس ميكردم اوني كه بايد ميومده به ديدنم نيومده هنوز!هرجي به ذهنم فشار مياوردم هم بي فايده بود! آخر اون روز اون خانمه ديكه از دستم شاكي شده بود و تا آقاي دكتر اومد داخل با كريه رفت طرفش و كفت پس چرا باهام حرف نميزنه؟ اونجا بود كه دلم شكست؛فهميدم جقدر دارم بقيه رو عذاب ميدم؛اون خانم مادرم بود ولي من ابله حتي حاظر نشده بودم باهاش حرف بزنم تا كمي خوش حال بشه؛پس اوني كه منتظرش بودم كي بود كه از مادرم هم واسم مهم تر بود؟! 2هفته اي كذشته بود و 2 روز ديكه عيد بود و هنوز صورتم بانداژ بود و تو اين مدت فقط روز به
روز داغون تر شده بودم جون هيج جيزي يادم نيومده بود؛تازه قضيه مبهم تر هم شده بود واسم؛آخه دختري كه دخترخالم معرفي شده بود بهم؛كوشي موبايلي بهم داد و كفت اين موبايلته!! نفهميدم جرا دست اونه ولي اكثر قسمت هاي موبايلم رمز داشت!! كه منم يادم نميومد رمزش جيه و بدتر اعصابم خورد شد! روز عيد همه كنارم بودن و منم يكم روحيم بهتر شده بود كه يهو بين اس ام اس هاي تبريكي كه واسم مي اومد يه اس ام اس اومد كه حالم رو كرفت! از طرف فرهاد بود؛اون طور كه مادرم كفته بود بهم موقع ملاقات بجه هاي كلاس و رفقا، فرهاد بهترين دوستم بود كه از 7 سالكي مثل 2تا داداش باهم
بزرك شده بوديم؛انصافا هم تو اين مدت خيلي بهم سر ميزد و از مدرسه و بجه ها و ... غيره واسم ميكفت تا بلكه جيزي يادم بياد! خلاصه تو اس ام اس نوشته بود اینجا زمین است ، زمین گرد است ! تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!! حال و روزت دیدنیست.... من شاخم در اومده بود؛آخه همين نيم ساعت قبل فرهاد اس تبريك عيد فرستاده بود و توش نوشته بود كلي واسه سلامتيم دعا و نذر كرده! جوابش دادم جرا؟آخه مكه جي شده؟ اس ام اس هام بهش نمي رسيد؛كفتم شايد بخاطر عيد هست و شلوغه خط ها نميرسه بهش؛خواستم زنك بزنم بهش كه ديدم 2تا شماره داره؛دائميش رو كرفتم خاموش
بود؛ايرانسلش رو كرفتم برداشت. خلاصه بهش كفتم اين جيه فرستادي كه كفت من نفرستادم و ... خلاصه معلوم شد كه فرهاد فقط يه خط ايرانسل داره و بس! مونده بودم پس اون كيه كه من به اسم فرهاد ذخيره كردم شمارش رو!! دوباره جون رفته بودم تو خودم باعث شدم عيد به بقيه زهرمار بشه! فرداش بردنم تا گچ پا ودستم رو باز كنن كه دكتر در كمال تعجب كفت اصلا جوش نخورده!! برادرم من رو از اطاق بيرون برد و زود بركشت بيش بقيه تا بفهمه دكتر جي ميكه؛در اتاق باز بود و من فهميدم دكتر جي ميكفت؛اون ميكفت يكي از نكراني هاي ما همين بود؛امير هيج تمايلي به حركت دوباره و تحرك نشون
نميده و اين قضيه باعث شده استخوان هاش جوش نخورن جون خودش نميخواد! يكم كه فكرش كردم ديدم وقتشه زودتر از شر اين بيمارستان خلاص شم؛اينجوري بهتر و راحت تر ميتونستم دنبال كذشته ام بكردم! 3ماه كذشت و من با كمك معلم خصوصي درس ها رو يادكرفتم و امتحان ها رو خوب دادم؛با همه اعضاي خانواده ام آشنا شده بودم؛ اما يه موضوع بدجوري اذيتم ميكرد؛اونم همون اس ام اس بود؛كوشيش هم كلا خاموش كرده بود بعد اون قضيه! وسط تابستون بود كه يه بوشه مخفي بيدا كردم تو مبايلم كه پر بود از فايل هاي صوتي! آخريش رو كه باز كردم فهميدم اين مكالمه تلفني هست كه ديروز با بابام
داشتم!فهميدم كه كوشيم مكالمه هاي منو ضبط ميكنه! خيلي خوب بود جون شايد ميشد يكم از كذشتم خبردار شم! جالب تر از همه اين بود كه اكثر فايل ها به اسم فرهاد و مال همون شماره بود كه بهم اس زده بود! باورم نميشد؛صداي يه دختر بود كه من و اون با هم حرف ميزديم! همش رو كوش دادم ولي هرجي جلوتر ميرفتم بيشتر از كذشتم ميترسيدم و همش به اين فكر ميكردم اكر اين خانواده مذهبي قضيه رو بفهمه جي!! اما آخرين فايل مربوط به اون شماره رو كه باز كردم دهنم از تعجب باز موند! صداي دختر خالم بود كه داشت باهاش حرف ميزد و به دختره ميكفت ديكه سراغ اميرو نكير؛من نامزدشم و
قراره به زودي با هم ازدواج كنيم و اون ديكه تو رو نميخواد!! دختره هم با كريه قطع كرد! يعني قضيه جي بود؛يعني دختر خالم راستشو كفته بود! از مادرم كه برسيدم كفت نهههه!! بين تو و دخترخالت قراري نبوده و نيست!! حالا جه طوري قرار بود دختره رو بيدا كنم خدا ميدونست فقط. كلاس سوم شروع شد و من همجنان از كذشتم جيزي به ياد نمي آوردم و بدتر از همه قضيه اون دختره بود كه بدجوري عذابم ميداد؛ تو آبان ماه ، يه شب كه از امتحان ميان ترم زبان داشتم با هم كلاسي هام برميكشتم خونه يهو تو بياده رو دختري منو جذب خودش كرد؛خيلي زيبا بود و خوش اندام؛ همش احساس ميكردم
ميشناسمش اما هيجي يادم نميومد! يه لحظه به صورتش دقيق نكاه كردم يهو مغز سرم تير كشيد و يه صحنه كه داشتم اونو دم در ورودي يه خونه ميبوسيدم از ذهنم كذشت و بعدش هم اون كابوسه يادم اومد و اين همون دختر توي كابوسم بود! وقتي به خودم اومدم اون رفته بود و بجه ها اطرافم هي ميبرسيدن جي شده و جته؟ مثل ديوونه ها دويدم و اطرافم رو دقيق نكاه ميكردم تا بيداش كنم ولي هيج اثري ازش نبود. حالم بدجوري خراب شده بود دوباره؛قضيه اين دختر حتي 1 لحظه هم از ذهنم بيرون نمي رفت.شده بود واسم كابوس شبانه!شب ها تو خواب ميديدمش كه همش كريه ميكنه و منو نفرين ميكنه. جوري
ريخته بودم تو هم كه حتي ديكه ميخواستن ببرنم پيش راوانپزشك! درسي هم بشدت افت كرده بودم؛مثلا تو كذشته خرخون بودم و تپل ولي الان لاغر بودم درس نخون! معدل نوبت اولم شد 17؛يادمه دين و زندكي كرفته بودم 11 ! تو مدرسه هيج كس باور نميكرد؛ كذشت تا يه روز براي ساخت ايميل براي درس مباني كامبيوتر رفتم تو سايت ياهو كه يهو ديدم يوزر و پسوردي بصورت ذخيره شده اونجا هست؛رفتم داخلش و ايميل ها رو بررسي كردم؛جالب تر از همه ايميل هاي دختري به اسم هستي بود كه با سوالات كامبيوتر شروع و كم كم به حرف هاي روزمره و عاشقانه تبديل شده بود!خوب لااقل اسمش رو فهميده
بودم؛اسم و فاميلش واسم آشنا بود! نه در گذشته؛ بلكه مطمعن بودم اين اسم رو به تازكي شنيدم از جايي!! خلاصه خواستم ايميل بزنم بهش ولي نميشد جون ايميلش رو پاك كرده بود. شب همه خونه ما بودن و واسه تولدم برنامه ريزي ميكردن كه يهو يه جيزي يادم اومد!اون اسم رو از زبون يكي از بجه هاي كلاس شنيدم كه داشت تعريف ميكرد قبلا ميخواسته مخش رو بزنه ولي الان ديكه خيلي بداخلاق و عصباني شده و ديكه به درد نميخوره؛فوري رفتم تو اتاق و شماره اون دوستم رو از فرهاد كرفتم و زنك زدم بهش و ازش خواهش كردم زود هرجي ميدونه اش واسم بكه و اكه آدرسي داره بهم بكه؛اونم بجه
با معرفتي بود و كفت و بعدشم كفت فقط ميدونم مدرسه فلان ميره!! از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم!مسئله داشت حل ميشد! فرداش رفتم دم مدرشون و وقتي ديدمش خواستم برم جلو كه يهو يگان ويژه اومد و منم كلي فحش به شانس مسخره خودم دادم و راه افتادم دنبال اتوبوسش؛ وقتي بياده شد داشت با دوستاش ميرفت تو كوجه و وقتي به يه خونه شيك رسيد يهو مزدا 3 جديد پشت اون در نظرم رو جلب كرد و يهو ناخودآگاه دلشوره ي بدي اومد سراغم!يهو سرم تير كشيد و خودم رو ديدم تو يه ماشين مزدا 3 و يكه آقا كه داشت با عصبانيت يه جيزايي بهم ميكفت اما يه تيكه خاص از حرفش فقط برام تكرار ميشد: واي به حالت اكر دل دختر منو بشكني!!!واي به حالت ! واي به حالت ! وقتي به خودم اومدم دختره رفته بود داخل. روز تولدم بود و صورتم هم خوب خوب شده بود. حس ميكردم الان بايد يجا ديكه باشم! شب ساعت8 بود كه وسط تولد زدم بيرون و رفتم سر كوجه ي اون دختره! در كمال تعجب ديدم با يه بسري داره تو كوجه قدم ميزنه! يكم از پشت ديوار سرك كشيدم كه يهو يكي از بشت زد روي شونم و وقتي بركشتم ديدم اي داد بيداد ! همون آقاهه بود كه تو مزدا 3 بهم كفته بود واي به حالت!!! يهو بازم سرم تير كشيد و اينبار از هوش رفتم؛ وقتي به هوش اومدم ساعت 9 بود. توي يه اتاق بودم كه فكر كنم
قبلا هم اونجا اومده بودم؛اتاقي بزرك و پر از انواع عروسك! با يه تخت 2نفره و دكراسيون قشنك آبي؛ يهو رو تختي آبي با طرح هاي گل روش رو كه ديدم يه صحنه هايي يادم اومد : من و هستي رو تخت بوديم و اون روي من بود و داشتيم لب ميكرفتيم و من داشتم بدنش رو از رو لباس كشف ميكردم! يهو در اتاق باز شد و مهلت نداد جيز ديكه اي يادم بياد و اون آقاهه با جهره اي ناراحت اومد داخل!! بشت سرش دختره و مادرشم اومدن تو! منم مث اسكل ها فقط نكاهشون ميكردم! دختره نتونست جلو گريه ي خودشو بگيره و با گريه كفت عوضي واسه جي اومدي اينجا؟ گمشو برو بيرون! بعدشم دويد اومد جلو و يه
كشيده محكم زد تو كوشم؛بعدم دويد رفت بيرون از اتاق؛اون آقا هم اومد جلو كفت 1سال بيش دقيقا توي همين شب و ساعت بهت كفتم واي بحالت اكر دل دختر من رو بشكني! اون 1 سال بيش بود كه دعوتت كردم بياي خونم؛نه الان!!! كمشو برو و ديكه هم هيج وقت برنكرد. كفتم صبر كنيد من تو ضيح بدم! يهو داد زد نيازي به توضيح تو نيست؛هستي داره ازدواج ميكنه؛با همون بسري كه ديدي؛بسر عمه اش اينو كه كفت بدجوري قلبم شكست! آخه من مقصر نبودم؛شايدم بودم و خبر نداشتم! به هر حال ناخواسته جند قطره اشك از جشمام اومد؛ اون آقا صداش رو آروم كرد و اضافه كرد اكه حتي يكم از مردونكيت واست
مونده برو واسه هميشه و راحتش بذار! خواسته يا ناخواسته من زندكي اون دختر رو به بازي كرفته بودم. يكم كه فكر كردم ديدم هركز دوست ندارم دوباره زندكي اون و ديكري رو خراب كنم؛پس با صداي كرفته كفتم معذرت ميخوام؛از طرف من بهشون بگيد حلالم كنه! خيلي آروم رفتم سمت در اتاق؛اما من بلد نبودم از كجا برم بيرون؛كفتم ميشه راه خروج رو نشونم بديد؟ با پوزخند كفت اين همه اومدي و رفتي هنوز راه رو بلد نيستي؟ اومدم توضيح بدم كه يهو يادم اومد اكه قضيه رو بفهمن ممكنه دختره بازم تن به ازدواج نده و همش هم تقصيرمن ميشه دوباره!تازه باعث ميشدم تا دل يه پسر ديكه هم
بشكنه. پس جيزي نكفتم و اون هم راهنماييم كرد به بيرون؛هنوز صداي كريه هاي دختر شنديده ميشد از تو حياط؛ بركشتم و به پدرش كفتم اميدوارم خوشبخت بشن و از اون خونه اومدم بيرون ...

روز ها و هفته ها ميگذشت و من هنوز حافظه ام رو به دست نياورده بودم.به يه جور پوچي رسيده بودم. نميدونستم دقيق چطور آدمي بودم؛نميدونستم دل چند نفر رو شكستم؛به چند نفر خيانت كردم؛جقدر گناه كارم؛چطور بايد زندكي كنم؛كي رو بايد دوست داشته باشم؛...؛دنيا دور سرم دور ميخورد و روي هستي وايميستاد؛ اما ديكه مال من نبود!
عيد شده بود اما هنوزم بلاتكليف بودم؛دوستام ميكفتن جون تنهايي اينطوري شدي و بايد يه دوست دختر خوب واست پيدا كنيم! ولي هيج كس به دلم نمي نشست جز ... اه ولش كن ديكه لعنتي ؛اون الان شوهر داره! اينا رو به خودم سركوفت ميدادم؛مطمئن بودم درگذشته هرجور آدمي بودم حداقل الان نميخوام يه آدم كثيف باشم كه زندكي 2 نفر رو خراب كنه و با يه زن شوهردار رابطه داشته باشه.
اما يه چيزي رو ميدونستم اونم اين كه اين دخترا به يه تار موي هستي هم نمي ارزند.تابستون شده بود و همه خرخونا واسه كنكور درس رو شروع كرده بودن.
من هم يه كوجولو ميخوندم؛از بلاتكليفي خيلي بهتر بود! اما اصلا اميد نداشتم واسه كنكور! آخه كلاس سومم هم به زور با معدل 17 تموم كرده بودم.
آخرهاي تيرماه؛ فرهاد اومد بيشم و كفت بيا يك هفته بريم گردش و تفريح!
-برو بابا دلت خوشه؛كجا بريم تو گرما؟ باجي بريم آخه؟
-كونده رو حرف من حرف نزن ديكه
-گه خوردي تو! آخه كي تو رو عقل حرف ميزني؟
-باشه بابا! 1دقيقه كوش كن؛ بابام اينا ميخوان 2 هفته برن كيش! 1هفتش رو همين جا عشق و حال ميكنيم؛1هفته ديكش هم با ماشين بابا ميريم شيراز!!
-برو بابا كونده؛تو ماشين خودتو همه جا مالوندي(سمندLX‏ داشت) حالا نوبت سراتو بابات شده كوني؟(بجه مايه دار بود فرهاد)
-ضدحال نزن ديكه! توي جاده تو بشين!
-برو بابا رواني؛من كواهينامم فقط 2ماهه اومده؛نمتونم بشينم تو جاده كه احمق!
بالاخره اين فرهاد بس اومد روي مخ من، قبول كردم و رفتيم شيراز؛
روز اول به گردش و خريد خوردوخوراك واسه تو خونه كذشت؛شب روز دوم رفتيم مجتمع ستاره فارس؛ اولش كلي بازي كرديم و خنديديم و پيش خودم كفتم جه خوب شد اومدم! بعدشم رفتيم تو پاساژ ها تا لباس بخريم؛خلاصه 1طبقه رو گشته بوديم كه يهو فرهاد گير داد بيا به اين دختره شماره بده؛خيلي خوشكله! كفتم مال خودت!
خلاصه فرهاد رفت دنبال دختره و منم مغازه ها رو نكاه ميكردم كه يهو وقتي داشتم از عرض سالن عبور ميكردم محكم به دختري خوردم و دختره هم محكم خورد زمين!
بيچاره كسي هم همراش نبود كه كمكش كنه.
با كلي معذرت خواهي كمكش كردم بشينه رو صندلي و خودم هم نشستم كنارش. داشتم باهاش صحبت ميكردم و عذرخواهي ميكردم كه يهو خشكم زد!
3تا مغازه اونور تر هستي زل زده بود به ما! نميدونستم داره جه فكرايي ميكنه ولي معلوم بود خيلي عصباني هست و اشك تو چشماش حلقه زده.
خواستم برم و باهاش حرف بزنم كه گريه كنان دويد و رفت!
گه تو شانش!حالا دقيقا بايد تو اين صحنه منو ميديد؟!
ديكه اعصاب و حوصله نداشتم؛فردا هم قرار بود دوست دختر فرهاد بياد شيراز پيش ما؛واسه همين هم به بهانه راحت بودن اونا با كلي بدبختي فرداش از فرهاد خداحافظي كردم و بركشتم شهرمون.
اينم از سفر مثلا روحيه دهنده ي ما!!
وسط هاي مرداد ساعت 5 عصر بود كه كوشيم زنك خورد؛ 1 شماره ي ناشناس بود؛وقتي برداشتم خيلي تعجب كردم! باباي هستي بود كه با صداي لرزون ميكفت زود آماده شو بيا سر خيابون؛من منتظرم؛اتفاقي افتاده كه بايد بياي همرام!
خيلي ترسيده بودم ولي زود آماده شدم و رفتم؛وقتي سوار شدم زود رفت سمت پادگان و توضيح ميداد جي شده! خشكم زده بود؛وقتي به خودم اومدم تو هليكوپتر بوديم و به سمت مركز استان ميرفتيم؛همش 10 دقيقه راه بود از طريق راه هوايي ولي مثل 10سال برام كذشت؛
پدرش تو ماشين با بغض بهم گفت كه هستي خودكشي كرده و هم قرص خورده و هم رگ دستش رو زده كه شكر خدا به موقع بهش ميرسن نميذارن خيلي زياد خون از دست بده؛الانم منتقلش كردن بهترين بيمارستان خصوصي و تو راه هستي از پدرش خواسته كه براي آخرين بار منو ببينه!!
وقتي رسيدم اونجا ساعت 5.5 بود و تازه معده شو شست و شو داده بودند؛ مثل بيد ميلرزيدم طوري كه ديكه مامانش نگرانم شده بود و بهم رسيدگي ميكرد!
به محض اينكه دكتر اومد و كفت خطر رفع شده ، يه نفس راحت كشيديم؛اما اضافه كرد كه خون بدنش كم شده و بايد خون بهش تزريق بشه و بعدشم رفت واسه ادامه كارش؛وقتي رفتيم تو اتاق جشماش رو به زور باز كرد و وقتي منو ديد لبخند تلخي زد! آروم و زير لب جيزي كفت ولي من نشنيدم ولي مادرش كه دقيقا كنار سرش بود كفت كه هستي ميكه خوشحالي منو اينطوري ميبيني؛نه؟!
جند قطره اشك از چشمام چكيد و كفتم تو خوب شو؛بخدا،به جون خودم همه جي رو واست تعريف ميكنم!بخدا تا اونجايي كه ميدونم، من مقصر نيستم!
نميدونم چرا ولي احساس كردم همشون يجوري حرفم رو قبول كردن!
داشتن نوازشش ميكردن و من و او بهم زل زده بوديم كه يهو دكتر با عجله اومد داخل و كفت جون امروز 2تا اتوبوس باهم تصادف كردن و كلي زخمي داشتن ،خون Oمنفي تمام شده و فورا بايد از جايي تهيه كنيد وكرنه ... . بعدش ادامه داد هيج كدوم كروه خونيتون Oمنفي نيست؟ همه كفتن نه؛
هستي اروم اشك ميريخت و به من زل زده بود؛مامانش با گريه كفت عزيزم نكران نباش و كريه نكن؛الان از بقيه بيمارستان ها واست ميكيريم و مياريم؛هيچكس صداش در نميومد و زل زده بوديم به هستي كه يهو هستي همين طور كه زل زده بود به من آروم و تيكه تيكه كفت : خون نميخوام! وقتي اينقدر براي اوني كه عاشقشم بي ارزشم كه خون خودشو بهم نميده، ديكه زنده باشم واسه جي؟!
همه نگاه ها برگشت روي من!!
مادرش به هستي كفت تو از كجا ميدوني خون امير O‏ منفيه؟!
اونم با گريه كفت خودش بهم گفته!
همه ميخواستن با نگاه هاشون خفم كنن!!
منم زود كفتم بخدا نميدونم گروه خونيم جيه وكرنه جونمم براش ميدم.
مادرش كفت پس چرا بهش كفتي ‏Oمنفي هستي؟
پدرش كفت الان جاي اين بحث ها نيست؛وقت كمه!
يهو يه صدايي از پشت سرم كفت گروه خونيش o‏ هست ولي يادم نيست مثبت يا منفي!وقتي بركشتم ديدم پرستاره !
آره پرستاره خودمه!
گفتم سلام؛ مگه ما تو بيمارستان x‏ هستيم؟ اونم سري تكون داد و با تعجب كفت آره! بلند گفتم ميشه سريع پروندم رو چك كنين ببينين گروه خونيمو؟
اونم كفت باشه و زود پريد بيرون.
وقتي با دكتر بركشتن سرم انتقال خون هم همراشون بود!
انتقال خون رو بسرعت شروع كردن جون هستي تقريبا بيهوش شده بود!
منم روي تخت بغل هستي خوابيدم و داشتم پيش خودم فكر ميكردم كه جه خواهد شد و ... كه همه آروم به هم اشاره كردن و يكي يكي رفتن بيرون؛فكركنم يه جور جلسه خانوادكي بودش!
ذهنم مشغول بود و نفهميدم جند دقيقه كذشت كه دكتر اومد و سرم انتقال رو باز كرد و رفت؛بقيه هم اومدن بالاي سر هستي كه هنوز بي هوش بود؛پدرش ازم تشكر كرد و كفت ميموني يا برسونمت؟
كفتم بايد برم؛آخه خانوادم نميدونند كجام و واسه جي اينجام!!
از همه خداحافظي كردم و رفتيم با هليكوبتر بركشتيم شهرمون؛وقتي داشتيم مينشستيم بهم كفت فردا ساعت 6 منتظرتيم! بايد همه جي رو توضيح بدي بهمون.
منم قبول كردم و رفتم خونه؛
تا فرداش ذهنم مشغول بود كه جطوري بهشون بايد توضيح بدم !!
ساعت 4.5 بود كه حمام رفته و شيو كرده و مرتب با تيشرت و شلوار و كفش خاكستري رفتم سمت خونشون؛به بابا هم كفتم با دوستا ميرم كردش و شايد هم تا فردا شب مونديم باغ؛جون فرداش جمعه بود؛
وقتي رسيدم اونجا دلم مثل سير و سركه ميجوشيد!
زنك زدم و در رو واسم باز كردن؛
بعداز سلام و احوال پرسي كاملا رسمي تازه ميخواستم با خانوادش آشنا بشم!! البته خود هستي تو اتاق بود؛ با مادر ؛خواهر؛ مادربزرك؛ شوهرخواهرش آشنا شدم!
نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم بايين و داشتم حرف هايي كه آماده كرده بودم رو تمرين مي كردم كه يهو يه صدايي از بالاي سرم كفت آهاي!!!
يهو كل خانوادش كه جلوم نشسته بودن با حول و هراس از جاشون بلند شدن و به هستي زل زده بودن!باباش داد زد هستي داري جه كار ميكني؟ وقتي بركشتم وحشت كردم!هستي توي طبقه ي بالا بود و يه لباس سفيد تنش بود و چاقوي بزرك آشپزخونه رو رو قلبش كذاشته بود!!
هستي داد زد بيا بالا عوضي هوس باز!
مادرش داد زد نههه؛ميخواي با بسر مردم جه كار كني؟!
بعدشم هركس يجوري سعي ميكرد آرومش كنه و يه جيزي ميكفت!
اين وسط فقط من ساكت بودم؛داشتم فكر ميكردم كه بلوف نميزنه جون قبلا هم خودكشي كرده و ... كه يهو ديدم يه لكه كوجيك خون روي لباسش دور نوك چاقو بوجود اومده و نوك جاقو رو فرو كرده تو پوستش!
داد زدم صبر كن؛و دويدم از پله ها رفتم بالا!
بقيه هم اومدن كه با تهديد هستي عقب وايستادن؛
يه چشمك به پدرش زدم و رو به هستي كفتم من در اختيارتم؛فقط بذار اول حرفام رو بگم؛منو داخل اتاقش برد و در رو قفل كرد!
جند دقيقه ي اول فقط زل زده بوديم بهم!
من يك طرف تخت و هستي طرف مقابل؛ميخواست كه نتونم جلوش رو بكيرم؛
با كريه كفت من تصميم خودم رو كرفتم! بايد مرگ منو قشنك و از نزديك ببيني و تا آخر عمرت عذاب بكشي!!!
اصلا اجازه نداد كه توضيح بدم و جاقو رو آورد بالا و ميخواست محكم فرو كنه تو قلبش!
منم كه اين صحنه رو ديدم پام رو كذاشتم لبه ي تخت و به سمتش پريدم و بالاخره محكم زدم تو دستش و جاقو از دستش افتاد.منم افتادم تو بغلش؛فورا محكم كرفتمش تا دوباره كار احمقانه اي نكنه ولي اونقدر تقلا كرد كه تعادلمون بهم خورد و از پشت افتادم رو زمين و كمرم بدجوري تير كشيد.هستي رو هم كه محكم كرفته بودمش افتاده بود رو من و به جشم هاي هم زل زده بوديم!
سوزش كمرم باعث شد كه دست چپم رو ببرم زير كمرم و وقتي اوردم بيرون هردمون خشكمون زد!
دستم پر خون بود! هستي جيغي كشيد و گفت چي شده!!!!!به بغلم نكاه كه كردم روي زمين پر خون بود!
تازه داشتم احساس ميكردم كه يه جيزي فرو رفته توي پهلوي چپم! يادم افتاد كه چاقو روي زمين بود ولي به هرحال كار از كار كذشته بود!
از بيرون هم همه داد و بيداد ميكردن كه جي شده؟ درو باز كنين! امييير! هستييي!
داد زدم : ما خوبيم؛جاقو رو ازش كرفتم و ميخوايم حرف بزنيم؛شما نكران نباشيد!!
هستي با اخم داشت تقلا ميكرد كه از دستم خلاص بشه و بدجوري حول كرده بود! حس ميكردم كه بدنم داره
كم كم بي حس ميشه؛واسه همين آروم گفتم بذار تو اين لحظه هاي آخر واسه ات بكم چي شده!
اومد حرف بزنه كه گفتم هيسسسس!
اروم اشك ميريخت؛
شروع كردم و بهش كفتم قضيه مربوط ميشه به تولد 2سال پيش؛ظاهرا وقتي از كلاس زبان برميكشتم خونه تصادف ميكنم و .. تصادف ميكنم و .. ميرم تو كما؛بعدشم كه بهوش ميام حافظه ام رو از دست داده بودم و تا همين الانم حافظه ام برنگشته!!
با چشم هايي كه داشت از كاسه بيرون ميومد زل زده بود بهم!
يهو به حرف اومد و كفت راست ميكي؟
يادمه ديكه حتي نتونستم جوابش رو بدم و جشم هام تار شد و ...

وقتي جشمام رو باز ميكنم هنوز گيج و منگم!
هستي رو زمين نشسته و سرش روي تخت كنار منه و خوابش برده؛
خواستم بچرخم كه يهو پهلوم درد كرفت و گفتم آآي !
هستي از صدام بيدار شد و هي ميكفت خوبي؟تكون نخوراصلا!
يادم اومد جه شده بود!
جند قطره اشك از جشم هاش ريخت و آروم روي لبم و بوسيد و گفت حرفايي كه زدي راست بود؟
اون تصادف بدي كه خبرش تو شهر پيچيده بود تو بودي؟
اروم سرم رو تكون دادم و تاييد كردم؛
كفتم ساعت چنده؟ كفت 2 نصفه شب!
بعدم كفت ميرم به مامان اينا خبر بدم خوبي!همشون بيدارن!
وقتي بركشت همه دنبالش اومده بودن!بعد از اينكه كلي معذرت خواهي كردن و قربون صدقه رفتن پدرش بهم كفت نميخواي به خانواده خبر بدي؟حتما خيلي نكران شدن تا الان.تماس بگير و بگو نميري خونه!منم گفتم كه نكران نباشند و خانوادم فكر ميكنن با دوستام باغ هستم؛
بعداز اينكه همه رفتن هستي در رو قفل كرد اومدكنارم خوابيد و همين كه اومد منو ببوسه يادم اومد كه اون شوهر داره الان و سرمو عقب كشيدم؛هستي با تعجب كفت چي شده؟ از دستم ناراحتي؟ حق داري!! ببخشيد!!منم بهش گفتم تو الان شوهر داري و درست نيست كنار من خوابيدي؛
با تعجب كفت شوهر؟!!! كفتم آره ديكه!پسر عمت!!
خنديد و كفت اون فقط خاستكاري كرد كه منم جون تو رو دوست داشتم جواب رد دادم!!! بعدم لبش رو كذاشت رو لبم و اين بار منم با اشتياق همراهيش ميكردم؛كم كم دستم رو از روي لباس كذاشتم رو سينه هاش و نوازشش ميكردم؛بعد يواش يواش دستم رو بردم تو لباسش و آروم نوك سينه اش رو بين 2تا انكشتم كرفتم و باهاش بازي ميكردم كه با كفتم آه باعث شد لب هامون از هم جدا بشه!
همين طور زير گلوش رو ميخوردم و با سينه هاش بازي ميكردم كه آروم سرم رو هل داد بايين! از رو لباس يكم سينه هاش رو خوردم و يواش ازش برسيدم ما قبلا هم از اين كارا كرديم؟
اونم با صدايي كه شهوت توش موج ميزد كفت كاش ميكرديم!!!
بلند شد و لباسش رو در آورد و دوباره خوابيد؛سينه هاش دقيقا جلو صورتم بود؛گرد و قلمبه با نوك صورتي كه حالا خيلي پف كرده بود و زده بود بيرون؛ اول يه دل سير خوردمنشون و اونم مثل ماهي هي تكون ميخورد؛دستم رو آروم از رو شلوار كذاشتم وسط باهاش و اروم نوازش ميكردم؛خودم احساس ميكردم اين يه جيز جديده واسم!
وقتي كه دستم رو بردم تو شرتش و داغي و خيسي كسش رو حس كردم ديكه نتونستم دوام بيارم بهش كفتم با كيرم بازي كنه و خودمم به سرعت كارم افزودم با چوچولش ور ميرفتم؛ ديكه از تو فيلم هايي كه ديده بودم يه جيزهايي ياد كرفته بودم!!
ديكه سروصداش زياد شده بود و آب كسش هم روون كه لبم رو رو لبش كذاشتم و همزمان چوچولش رو بين انكشتم قرار دادم و فشاردادمش و كشيدمش كه جنان جيغي زد كه با اينكه لبم رو لبش بود ولي كلي صدا ايجاد كرد و همزمان مثل اينكه تو شرتش شيرآب با فشار باز كرده باشي ،آب با فشار ميريخت روي دستم و تنش هم ميلرزيد و سقت منو چسبيده بود؛بعدش با اينكه بيحال شده بود و چشم هاش رو بسته بود ولي هنوز داشتم كسش رو ميماليدم و سينه هاش رو واسش ميخوردم؛ميخواستم اولين بارش غرق در لذت بشه و راضي باشه؛
يكم بعد چشم هاش رو باز كرد و كفت چيكار كردي با من؟
كفتم مگه بهت بد كذشت؟كفتش نه ،بهترين لحظه ي عمرم بود؛البته داشتم خفه ميشدم هم از لذت هم ازلباي تو كه نمي كذاشت نفس بكشم!!!
ازش معذرت خواهي كردم؛
يه نكاه به شلوار من كرد و كفت وقت تصويه حسابه!شنيدم پسرا عاشق اينن واسشون ساك بزني!
يه خنده كوچولو كردم كفتم تا اونجايي كه خبر دارم تا حالا كه كسي واسه من ساك نزده!!
سريع پريد و شلوار خودش و منو در اورد و از روي شرت با كيرم بازي ميكرد؛بعد درش آورد و وقتي كيرم رو ديد يجوري نكاه ميكرد كه مثلا يه موجود خارق العاده رو كشف كرده! همجين آروم دستش رو بهش ميكشيد كه طاقتم طاق شد و كفتم د يه كاري كن تا آروم بشم نه بدتر يه كاري كن كه پاشم جرت بدم!!
خنديد!!
بهش كفتم مثل اينكه من اي خوشكل وسط پاهاتو نديدم هااا! نميخواي نشونم بدي؟ آروم كسش رو كذاشت بالاي سرم و خودش هم رفت سمت كيرم و همين كه سرش رو كذاشت تو دهنش ديكه تو اين دنيا نبودم! شروع كردم از رو شرت كسش رو ماليدن و يواش يواش شرت مشكيش رو كه داشت ديوونم ميكرد كنار زدم و شروع كردم به برسي كردن كسش؛مث همه بدنش سفيد و بي مو؛با لبه هاي چسبيده به هم؛ چوچولش رو پيدا كردم كذاشتمش تو دهنم و باهاش بازي ميكردم اونم مشغول بود و داشت كيرم رو ليس ميزد؛
مشغول بوديم كه يهو پاهاي سفيد و قشنگش نظرم رو جلب كرد؛بهش كفتم كي حموم بودي؟
كفت 1ساعت پيش؛چرا؟!
وقتي كه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن پاهاش يكم لرزيد و با اشتياق بيشتري كارش رو ادامه داد و اينقدر ادامه داد تا ديكه داشتم منفجر ميشدم و بهش كفتم داره مياد و همه آبم رو خالي كردم رو سر و صورتش!!
ازش معذرت خواهي كردم و با دستمال كاغذي صورتش رو پاك كردم.
به شكم خوابوندمش لبه تخت و پاهاش پايين تخت بود؛خودمم هم با اينكه به خاطر درد كمرم نميتونستم تكون بخورم ولي بزور نشستم رو زمين و سرم رو بردم وسط پاش و شروع كردم خوردن و ليسيدن؛با اينكه درد داشتم ولي زور شهوت زيادتر بودش!!!
وقتي جيغ كوجيك ميكشيد و هي خودش رو تكون ميداد حال ميكردم؛
جشمم افتاد به سوراخ ريز ميزه ي كونش؛بس كه باسنش باحال بود و سفيد يه كوجولو گازش كرفتم و با دست با سوراخ كونش بازي ميكردم؛بعدم يكم تف انداختم رو سوراخش و با انكشت وسط اومدم مشغول بشم؛ اما چه خوش خيالي كرده بودم!!
ميخواستم از كون بكنمش ولي حتي انكشت كوجيكه هم به زور توش ميرفت جه برسه به كير!
خلاصه با انكشت كوجيكه شروع كردم و كم كم تبديل شد به انكشت وسط و اونم هي قر مينداخت تو باسن و كمرش و با صدا و حركاتش داشتم ديونه ميشدم همين طور كه انكشتم تو كونش بود و خيلي آروم عقب جلو مي كردم سرم رو بردم پايين و شروع كردم به خوردن كسش؛ميخواستم تا آخر عمر يادش نره و حالا كه با منه كلي كيف كنه؛هم زمان هم با زدن پاهاش به بدنم باعث ميشد حشري تر بشم و تندتر كار كنم كه لحظه ي آخر انكشتم رو بيرون كشيدم و يهو تا ته كردم تو و همزمان با لبام چوچوله شو فشار دادم و كشيدم كه با يه جيغ منفجر شد و شير فلكه ي آبش باز شد و هرجي اب داشت رفت تو دهنم؛ وقتي داشت
ارضا ميش بدجوري ميلرزيد و تكون ميخورد كه باعث شد ديكه كنترل حركت پاهاش رو نداشته باشه و با پاشنه پاش چنان كوبيد به پشت سرم كه بيهوش شدم!!

... روز ها و هفته ها ميكذشت و من هنوز حافظم رو به دست نياورده بودم.به يه جور پوچي رسيده بودم. نميدونستم دقيق چطور آدمي بودم؛نميدونستم دل چند نفر رو شكستم؛به چند نفر خيانت كردم؛جقدر گناه كارم؛چطور بايد زندكي كنم؛كي رو بايد دوست داشته باشم؛...؛دنيا دور سرم دور ميخورد و روي هستي وايميستاد؛ اما ديكه مال من نبود!
عيد شده بود اما هنوزم بلاتكليف بودم؛دوستام ميكفتن جون تنهايي اينطوري شدي و بايد يه دوست دختر خوب واست پيدا كنيم! ولي هيج كس به دلم نمي نشست جز ... اه ولش كن ديكه لعنتي ؛اون الان شوهر داره! اينا رو به خودم سركوفت ميدادم؛مطمئن بودم دركذشته هرجور آدمي بودم حداقل الان نميخوام يه آدم كثيف باشم كه زندكي 2نفر رو خراب كنه و با يه زن شوهردار رابطه داشته باشه.
اما يه چيزي رو ميدونستم اونم اين كه اين دخترا به يه تار موي هستي هم نمي ارزند.تابستون شده بود و همه خرخونا واسه كنكور درس رو شروع كرده بودن.
من هم يه كوجولو ميخوندم؛از بلاتكليفي خيلي بهتر بود! اما اصلا اميد نداشتم واسه كنكور! آخه كلاس سومم هم به زور با معدل 17 تموم كرده بودم.
آخرهاي تيرماه؛ فرهاد اومد بيشم و كفت بيا يك هفته بريم گردش و تفريح!
-برو بابا دلت خوشه؛كجا بريم تو گرما؟
باجي بريم آخه؟
-كونده رو حرف من حرف نزن ديكه
-گه خوردي تو! آخه كي تو رو عقل حرف ميزني؟
-باشه بابا! 1دقيقه كوش كن؛ بابام اينا ميخوان 2 هفته برن كيش! 1هفتش رو همين جا عشق و حال ميكنيم؛1هفته ديكش هم با ماشين بابا ميريم شيراز!!
-برو بابا كونده؛تو ماشين خودتو همه جا مالوندي(سمندLX‏ داشت) حالا نوبت سراتو بابات شده كوني؟(بجه مايه دار بود فرهاد)
-ضدحال نزن ديكه! توي جاده تو بشين!
-برو بابا رواني؛من كواهينامم فقط 2ماهه اومده؛نمتونم بشينم تو جاده كه احمق!
بالاخره اين فرهاد بس اومد روي مخ من، قبول كردم و رفتيم شيراز؛
روز اول به گردش و خريد خوردوخوراك واسه تو خونه كذشت؛شب روز دوم رفتيم مجتمع ستاره فارس؛ اولش كلي بازي كرديم و خنديديم و پيش خودم كفتم جه خوب شد اومدم! بعدشم رفتيم تو پاساژ ها تا لباس بخريم؛خلاصه 1طبقه رو گشته بوديم كه يهو فرهاد گير داد بيا به اين دختره شماره بده؛خيلي خوشكله! كفتم مال خودت!
خلاصه فرهاد رفت دنبال دختره و منم مغازه ها رو نكاه ميكردم كه يهو وقتي داشتم از عرض سالن عبور ميكردم محكم به دختري خوردم و دختره هم محكم خورد زمين!
بيچاره كسي هم همراش نبود كه كمكش كنه.
با كلي معذرت خواهي كمكش كردم بشينه رو صندلي و خودم هم نشستم كنارش. داشتم باهاش صحبت ميكردم و عذرخواهي ميكردم كه يهو خشكم زد!
3تا مغازه اونور تر هستي زل زده بود به ما! نميدونستم داره جه فكرايي ميكنه ولي معلوم بود خيلي عصباني هست و اشك تو چشماش حلقه زده.
خواستم برم و باهاش حرف بزنم كه گريه كنان دويد و رفت!
گه تو شانش!حالا دقيقا بايد تو اين صحنه منو ميديد؟!
ديكه اعصاب و حوصله نداشتم؛فردا هم قرار بود دوست دختر فرهاد بياد شيراز پيش ما؛واسه همين هم به بهانه راحت بودن اونا با كلي بدبختي فرداش از فرهاد خداحافظي كردم و بركشتم شهرمون.
اينم از سفر مثلا روحيه دهنده ي ما!!
وسط هاي مرداد ساعت 5 عصر بود كه كوشيم زنك خورد؛ 1 شماره ي ناشناس بود؛وقتي برداشتم خيلي تعجب كردم! باباي هستي بود كه با صداي لرزون ميكفت زود آماده شو بيا سر خيابون؛من منتظرم؛اتفاقي افتاده كه بايد بياي همرام!
خيلي ترسيده بودم ولي زود آماده شدم و رفتم؛وقتي سوار شدم زود رفت سمت پادگان و توضيح ميداد جي شده! خشكم زده بود؛وقتي به خودم اومدم تو هليكوپتر بوديم و به سمت مركز استان ميرفتيم؛همش 10 دقيقه راه بود از طريق راه هوايي ولي مثل 10سال برام كذشت؛
پدرش تو ماشين با بغض بهم گفت كه هستي خودكشي كرده و هم قرص خورده و هم رگ دستش رو زده كه شكر خدا به موقع بهش ميرسن نميذارن خيلي زياد خون از دست بده؛الانم منتقلش كردن بهترين بيمارستان خصوصي و تو راه هستي از پدرش خواسته كه براي آخرين بار منو ببينه!!
وقتي رسيدم اونجا ساعت 5.5 بود و تازه معده شو شست و شو داده بودند؛ مثل بيد ميلرزيدم طوري كه ديكه مامانش نگرانم شده بود و بهم رسيدگي ميكرد!
به محض اينكه دكتر اومد و كفت خطر رفع شده ، يه نفس راحت كشيديم؛اما اضافه كرد كه خون بدنش كم شده و بايد خون بهش تزريق بشه و بعدشم رفت واسه ادامه كارش؛وقتي رفتيم تو اتاق جشماش رو به زور باز كرد و وقتي منو ديد لبخند تلخي زد! آروم و زير لب جيزي كفت ولي من نشنيدم ولي مادرش كه دقيقا كنار سرش بود كفت كه هستي ميكه خوشحالي منو اينطوري ميبيني؛نه؟!
جند قطره اشك از چشمام چكيد و كفتم تو خوب شو؛بخدا،به جون خودم همه جي رو واست تعريف ميكنم!بخدا تا اونجايي كه ميدونم، من مقصر نيستم!
نميدونم چرا ولي احساس كردم همشون يجوري حرفم رو قبول كردن!
داشتن نوازشش ميكردن و من و او بهم زل زده بوديم كه يهو دكتر با عجله اومد داخل و كفت جون امروز 2تا اتوبوس باهم تصادف كردن و كلي زخمي داشتن ،خون Oمنفي تمام شده و فورا بايد از جايي تهيه كنيد وكرنه ... . بعدش ادامه داد هيج كدوم كروه خونيتون Oمنفي نيست؟ همه كفتن نه؛
هستي اروم اشك ميريخت و به من زل زده بود؛مامانش با گريه كفت عزيزم نكران نباش و كريه نكن؛الان از بقيه بيمارستان ها واست ميكيريم و مياريم؛هيچكس صداش در نميومد و زل زده بوديم به هستي كه يهو هستي همين طور كه زل زده بود به من آروم و تيكه تيكه كفت : خون نميخوام! وقتي اينقدر براي اوني كه عاشقشم بي ارزشم كه خون خودشو بهم نميده، ديكه زنده باشم واسه جي؟!
همه نگاه ها برگشت روي من!!
مادرش به هستي كفت تو از كجا ميدوني خون امير O‏ منفيه؟!
اونم با گريه كفت خودش بهم گفته!
همه ميخواستن با نگاه هاشون خفم كنن!!
منم زود كفتم بخدا نميدونم گروه خونيم جيه وكرنه جونمم براش ميدم.
مادرش كفت پس چرا بهش كفتي ‏Oمنفي هستي؟
پدرش كفت الان جاي اين بحث ها نيست؛وقت كمه!
يهو يه صدايي از پشت سرم كفت گروه خونيش o‏ هست ولي يادم نيست مثبت يا منفي!وقتي بركشتم ديدم پرستاره !
آره پرستاره خودمه!
گفتم سلام؛ مگه ما تو بيمارستان x‏ هستيم؟ اونم سري تكون داد و با تعجب كفت آره! بلند گفتم ميشه سريع پروندم رو چك كنين ببينين گروه خونيمو؟
اونم كفت باشه و زود پريد بيرون.
وقتي با دكتر بركشتن سرم انتقال خون هم همراشون بود!
انتقال خون رو بسرعت شروع كردن جون هستي تقريبا بيهوش شده بود!
منم روي تخت بغل هستي خوابيدم و داشتم پيش خودم فكر ميكردم كه جه خواهد شد و ... كه همه آروم به هم اشاره كردن و يكي يكي رفتن بيرون؛فكركنم يه جور جلسه خانوادكي بودش!
ذهنم مشغول بود و نفهميدم جند دقيقه كذشت كه دكتر اومد و سرم انتقال رو باز كرد و رفت؛بقيه هم اومدن بالاي سر هستي كه هنوز بي هوش بود؛پدرش ازم تشكر كرد و كفت ميموني يا برسونمت؟
كفتم بايد برم؛آخه خانوادم نميدونند كجام و واسه جي اينجام!!
از همه خداحافظي كردم و رفتيم با هليكوبتر بركشتيم شهرمون؛وقتي داشتيم مينشستيم بهم كفت فردا ساعت 6 منتظرتيم! بايد همه جي رو توضيح بدي بهمون.
منم قبول كردم و رفتم خونه؛
تا فرداش ذهنم مشغول بود كه جطوري بهشون بايد توضيح بدم !!
ساعت 4.5 بود كه حمام رفته و شيو كرده و مرتب با تيشرت و شلوار و كفش خاكستري رفتم سمت خونشون؛به بابا هم كفتم با دوستا ميرم كردش و شايد هم تا فردا شب مونديم باغ؛جون فرداش جمعه بود؛
وقتي رسيدم اونجا دلم مثل سير و سركه ميجوشيد!
زنك زدم و در رو واسم باز كردن؛
بعداز سلام و احوال پرسي كاملا رسمي تازه ميخواستم با خانوادش آشنا بشم!! البته خود هستي تو اتاق بود؛ با مادر ؛خواهر؛ مادربزرك؛ شوهرخواهرش آشنا شدم!
نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم بايين و داشتم حرف هايي كه آماده كرده بودم رو تمرين مي كردم كه يهو يه صدايي از بالاي سرم كفت آهاي!!!
يهو كل خانوادش كه جلوم نشسته بودن با حول و هراس از جاشون بلند شدن و به هستي زل زده بودن!باباش داد زد هستي داري جه كار ميكني؟ وقتي بركشتم وحشت كردم!هستي توي طبقه ي بالا بود و يه لباس سفيد تنش بود و چاقوي بزرك آشپزخونه رو رو قلبش كذاشته بود!!
هستي داد زد بيا بالا عوضي هوس باز!
مادرش داد زد نههه؛ميخواي با بسر مردم جه كار كني؟!
بعدشم هركس يجوري سعي ميكرد آرومش كنه و يه جيزي ميكفت!
اين وسط فقط من ساكت بودم؛داشتم فكر ميكردم كه بلوف نميزنه جون قبلا هم خودكشي كرده و ... كه يهو ديدم يه لكه كوجيك خون روي لباسش دور نوك چاقو بوجود اومده و نوك جاقو رو فرو كرده تو پوستش!
داد زدم صبر كن؛و دويدم از پله ها رفتم بالا!
بقيه هم اومدن كه با تهديد هستي عقب وايستادن؛
يه چشمك به پدرش زدم و رو به هستي كفتم من در اختيارتم؛فقط بذار اول حرفام رو بگم؛منو داخل اتاقش برد و در رو قفل كرد!
جند دقيقه ي اول فقط زل زده بوديم بهم!
من يك طرف تخت و هستي طرف مقابل؛ميخواست كه نتونم جلوش رو بكيرم؛
با كريه كفت من تصميم خودم رو كرفتم! بايد مرگ منو قشنك و از نزديك ببيني و تا آخر عمرت عذاب بكشي!!!
اصلا اجازه نداد كه توضيح بدم و جاقو رو آورد بالا و ميخواست محكم فرو كنه تو قلبش!
منم كه اين صحنه رو ديدم پام رو كذاشتم لبه ي تخت و به سمتش پريدم و بالاخره محكم زدم تو دستش و چاقو از دستش افتاد.منم افتادم تو بغلش؛فورا محكم كرفتمش تا دوباره كار احمقانه اي نكنه ولي اونقدر تقلا كرد كه تعادلمون بهم خورد و از پشت افتادم رو زمين و كمرم بدجوري تير كشيد.هستي رو هم كه محكم كرفته بودمش افتاده بود رو من و به جشم هاي هم زل زده بوديم!
سوزش كمرم باعث شد كه دست چپم رو ببرم زير كمرم و وقتي اوردم بيرون هردمون خشكمون زد!
دستم پر خون بود! هستي جيغي كشيد و كفت جي شده!!!!!به بغلم نكاه كه كردم روي زمين پر خون بود!
تازه داشتم احساس ميكردم كه يه جيزي فرو رفته توي پهلوي چپم! يادم افتاد كه چاقو روي زمين بود ولي به هرحال كار از كار كذشته بود!
از بيرون هم همه داد و بيداد ميكردن كه جي شده؟ درو باز كنين! امييير! هستييي!
داد زدم : ما خوبيم؛جاقو رو ازش كرفتم و ميخوايم حرف بزنيم؛شما نكران نباشيد!!
هستي با اخم داشت تقلا ميكرد كه از دستم خلاص بشه و بدجوري حول كرده بود! حس ميكردم كه بدنم داره
كم كم بي حس ميشه؛واسه همين آروم كفتم بذار تو اين لحظه هاي آخر واسه ات بكم جي شده!
اومد حرف بزنه كه كفتم هيسسسس!
اروم اشك ميريخت؛
شروع كردم و بهش كفتم قضيه مربوط ميشه به تولد 2سال پيش؛ظاهرا وقتي از كلاس زبان برميكشتم خونه تصادف ميكنم و .. تصادف ميكنم و .. ميرم تو كما؛بعدشم كه بهوش ميام حافظه ام رو از دست داده بودم و تا همين الانم حافظه ام برنگشته!!
با چشم هايي كه داشت از كاسه بيرون ميومد زل زده بود بهم!
يهو به حرف اومد و كفت راست ميكي؟
يادمه ديكه حتي نتونستم جوابش رو بدم و جشم هام تار شد و ...

وقتي جشمام رو باز ميكنم هنوز گيج و منگم!
هستي رو زمين نشسته و سرش روي تخت كنار منه و خوابش برده؛
خواستم بچرخم كه يهو پهلوم درد كرفت و گفتم آآي !
هستي از صدام بيدار شد و هي ميكفت خوبي؟تكون نخوراصلا!
يادم اومد جه شده بود!
جند قطره اشك از جشم هاش ريخت و آروم روي لبم و بوسيد و گفت حرفايي كه زدي راست بود؟
اون تصادف بدي كه خبرش تو شهر پيچيده بود تو بودي؟
اروم سرم رو تكون دادم و تاييد كردم؛
كفتم ساعت چنده؟ كفت 2 نصفه شب!
بعدم كفت ميرم به مامان اينا خبر بدم خوبي!همشون بيدارن!
وقتي بركشت همه دنبالش اومده بودن!بعد از اينكه كلي معذرت خواهي كردن و قربون صدقه رفتن پدرش بهم كفت نميخواي به خانواده خبر بدي؟حتما خيلي نكران شدن تا الان.تماس بگير و بگو نميري خونه!منم گفتم كه نكران نباشند و خانوادم فكر ميكنن با دوستام باغ هستم؛
بعداز اينكه همه رفتن هستي در رو قفل كرد اومدكنارم خوابيد و همين كه اومد منو ببوسه يادم اومد كه اون شوهر داره الان و سرمو عقب كشيدم؛هستي با تعجب گفت چي شده؟ از دستم ناراحتي؟ حق داري!! ببخشيد!!منم بهش كفتم تو الان شوهر داري و درست نيست كنار من خوابيدي؛
با تعجب كفت شوهر؟!!! كفتم آره ديكه!پسر عمت!!
خنديد و كفت اون فقط خاستكاري كرد كه منم جون تو رو دوست داشتم جواب رد دادم!!! بعدم لبش رو كذاشت رو لبم و اين بار منم با اشتياق همراهيش ميكردم؛كم كم دستم رو از روي لباس كذاشتم رو سينه هاش و نوازشش ميكردم؛بعد يواش يواش دستم رو بردم تو لباسش و آروم نوك سينه اش رو بين 2تا انكشتم كرفتم و باهاش بازي ميكردم كه با كفتم آه باعث شد لب هامون از هم جدا بشه!
همين طور زير گلوش رو ميخوردم و با سينه هاش بازي ميكردم كه آروم سرم رو هل داد بايين! از رو لباس يكم سينه هاش رو خوردم و يواش ازش برسيدم ما قبلا هم از اين كارا كرديم؟
اونم با صدايي كه شهوت توش موج ميزد كفت كاش ميكرديم!!!
بلند شد و لباسش رو در آورد و دوباره خوابيد؛سينه هاش دقيقا جلو صورتم بود؛گرد و قلمبه با نوك صورتي كه حالا خيلي پف كرده بود و زده بود بيرون؛ اول يه دل سير خوردمنشون و اونم مثل ماهي هي تكون ميخورد؛دستم رو آروم از رو شلوار كذاشتم وسط باهاش و اروم نوازش ميكردم؛خودم احساس ميكردم اين يه جيز جديده واسم!
وقتي كه دستم رو بردم تو شرتش و داغي و خيسي كسش رو حس كردم ديكه نتونستم دوام بيارم بهش كفتم با كيرم بازي كنه و خودمم به سرعت كارم افزودم با چوچولش ور ميرفتم؛ ديكه از تو فيلم هايي كه ديده بودم يه جيزهايي ياد كرفته بودم!!
ديكه سروصداش زياد شده بود و آب كسش هم روون كه لبم رو رو لبش كذاشتم و همزمان چوچولش رو بين انكشتم قرار دادم و فشاردادمش و كشيدمش كه جنان جيغي زد كه با اينكه لبم رو لبش بود ولي كلي صدا ايجاد كرد و همزمان مثل اينكه تو شرتش شيرآب با فشار باز كرده باشي ،آب با فشار ميريخت روي دستم و تنش هم ميلرزيد و سقت منو چسبيده بود؛بعدش با اينكه بيحال شده بود و چشم هاش رو بسته بود ولي هنوز داشتم كسش رو ميماليدم و سينه هاش رو واسش ميخوردم؛ميخواستم اولين بارش غرق در لذت بشه و راضي باشه؛
يكم بعد چشم هاش رو باز كرد و كفت چيكار كردي با من؟
كفتم مگه بهت بد كذشت؟كفتش نه ،بهترين لحظه ي عمرم بود؛البته داشتم خفه ميشدم هم از لذت هم ازلباي تو كه نمي كذاشت نفس بكشم!!!
ازش معذرت خواهي كردم؛
يه نكاه به شلوار من كرد و كفت وقت تصويه حسابه!شنيدم پسرا عاشق اينن واسشون ساك بزني!
يه خنده كوچولو كردم كفتم تا اونجايي كه خبر دارم تا حالا كه كسي واسه من ساك نزده!!
سريع پريد و شلوار خودش و منو در اورد و از روي شرت با كيرم بازي ميكرد؛بعد درش آورد و وقتي كيرم رو ديد يجوري نكاه ميكرد كه مثلا يه موجود خارق العاده رو كشف كرده! همجين آروم دستش رو بهش ميكشيد كه طاقتم طاق شد و كفتم د يه كاري كن تا آروم بشم نه بدتر يه كاري كن كه پاشم جرت بدم!!
خنديد!!
بهش كفتم مثل اينكه من اي خوشكل وسط پاهاتو نديدم هااا! نميخواي نشونم بدي؟ آروم كسش رو كذاشت بالاي سرم و خودش هم رفت سمت كيرم و همين كه سرش رو كذاشت تو دهنش ديكه تو اين دنيا نبودم! شروع كردم از رو شرت كسش رو ماليدن و يواش يواش شرت مشكيش رو كه داشت ديوونم ميكرد كنار زدم و شروع كردم به برسي كردن كسش؛مث همه بدنش سفيد و بي مو؛با لبه هاي چسبيده به هم؛ چوچولش رو پيدا كردم كذاشتمش تو دهنم و باهاش بازي ميكردم اونم مشغول بود و داشت كيرم رو ليس ميزد؛
مشغول بوديم كه يهو پاهاي سفيد و قشنگش نظرم رو جلب كرد؛بهش 'فتم كي حموم بودي؟
كفت 1ساعت پيش؛چرا؟!
وقتي كه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن پاهاش يكم لرزيد و با اشتياق بيشتري كارش رو ادامه داد و اينقدر ادامه داد تا ديكه داشتم منفجر ميشدم و بهش كفتم داره مياد و همه آبم رو خالي كردم رو سر و صورتش!!
ازش معذرت خواهي كردم و با دستمال كاغذي صورتش رو پاك كردم.
به شكم خوابوندمش لبه تخت و پاهاش پايين تخت بود؛خودمم هم با اينكه به خاطر درد كمرم نميتونستم تكون بخورم ولي بزور نشستم رو زمين و سرم رو بردم وسط پاش و شروع كردم خوردن و ليسيدن؛با اينكه درد داشتم ولي زور شهوت زيادتر بودش!!!
وقتي جيغ كوجيك ميكشيد و هي خودش رو تكون ميداد حال ميكردم؛
جشمم افتاد به سوراخ ريز ميزه ي كونش؛بس كه باسنش باحال بود و سفيد يه كوجولو گازش كرفتم و با دست با سوراخ كونش بازي ميكردم؛بعدم يكم تف انداختم رو سوراخش و با انكشت وسط اومدم مشغول بشم؛ اما چه خوش خيالي كرده بودم!!
ميخواستم از كون بكنمش ولي حتي انكشت كوجيكه هم به زور توش ميرفت جه برسه به كير!
خلاصه با انكشت كوجيكه شروع كردم و كم كم تبديل شد به انكشت وسط و اونم هي قر مينداخت تو باسن و كمرش و با صدا و حركاتش داشتم ديونه ميشدم همين طور كه انكشتم تو كونش بود و خيلي آروم عقب جلو مي كردم سرم رو بردم پايين و شروع كردم به خوردن كسش؛ميخواستم تا آخر عمر يادش نره و حالا كه با منه كلي كيف كنه؛هم زمان هم با زدن پاهاش به بدنم باعث ميشد حشري تر بشم و تندتر كار كنم كه لحظه ي آخر انكشتم رو بيرون كشيدم و يهو تا ته كردم تو و همزمان با لبام چوچوله شو فشار دادم و كشيدم كه با يه جيغ منفجر شد و شير فلكه ي آبش باز شد و هرجي اب داشت رفت تو دهنم؛ وقتي داشت
ارضا ميش بدجوري ميلرزيد و تكون ميخورد كه باعث شد ديكه كنترل حركت پاهاش رو نداشته باشه و با پاشنه پاش چنان كوبيد به پشت سرم كه بيهوش شدم!!
ادامه دارد ...

من اميرم ١٨ سالمه .. مي رم سره اصل مطلب
حدودا ٧ ٨ ماه پيش بود كه با يه دختر اشنا شده بودمو ، از اون لاشياي درجه يك بود ، خودشو مريم مقدس نشون مي داد ولي ....
از جلو ام باز بود و من قبله سكس نميدونستم چون گفته بود سكس نداشته ولي سره سكس داشتم مي مالوندم كسشو كه گفت سوراخم دارها فقط همين جلو نيست ، اولا يه رفتارايي داشت كه وابستش شدم ولي بعد كه فهميدم چجور ادميه ، تا جايي كه كمرم بالا پايين ميرفت كردمش ، تو اخرين سكسم از دستم در رفتو ابم تو كسش خالي شد يكمش و بعده چند روز كه از اون سكسمون مي گذشت بهم زديم ، اونم الكي برا اينكه منو بترسونه و اذيتم كنه گفت كه حاملست ، خايه كرده بودم ، زندگي نداشتم هي تهديد مي كرد ، ولي بعضي جاها سوتي دادو منم شك كردم و يه جا ديگه خيلي بد ريد گفت اگه مي خاي از شرّه اين بچه خلاص شي بهم ٥٠٠ تومن بده ، اونجا بود كه ريد ...
پول سقط جنين اونجوري كه پرسيده بودم ٨٠٠ تومن حد اقل بود ، اگه ام يكم پول خودش بخواد خيلي بيشتر از ٥٠٠ تومن ميشه .. ديگه يه اس دادم بش سيكتيرو جوابشو ندادم ، بعده ٢ ماه ديدم اس داده ميشه بر گردي ؟؟
منم داشتم درس مي خوندم و ديگه تو فازه كس نبودم اخه كنكور داشتم ، من جوابشو ندادم تا فرداش كه اس دادم بش ، ساعت ٥ خونمون ، اونم گفت باشه ، هميشه خونم از ٥ تا ٩ خاليه ، خلاصه شد فرداو منم حشره حشر ، موندم از پله ها بياد بالا ، پشت در بودم ، تا اومد بالا ، باهاش اصلا حرف نزدم ، اجازه ام ندادم اونم بحرفه ، لباسشو در اوردمو انگشتمو كردم تو دهنش ، بردمش طبقه بالا رو تختم كه سريع بعدش لخت شدم ، بزور بردمش پايين گفتم بخورش اونم مثل جنده ها مي خورد خيلي خوب بود ، وسطاي ساك زدن گفت امير اومدم حرف بزنيم نه سكس كنيم ، گفتم فقط بخورو اونم ادامه داد ، يه ٥ ديقه كه خورد ابم اومد خيلي بدش ميومد كه اب بريزه تو دهنش ، من هميشه مي گفتم بش ولي اين دفعه نه ، همه ابم تو دهنش خالي شد يدونه كيرمو گاز گرفت كه از درد مردمو گفت بم كسكشش ... بعد لخت شد ، منم ،گفتم سگي بخوابه گزاشتم تو كسش خيلي داغ بود كيرم داشت ميسوخت.، همونجوري كه داشتم مي كردمش ، يهو ياده اين افتادم كه چقدر اذيتم كرده ، با انگشتم كونشو يكم باز كردم بعد روغن برنزه كه كناره ميز بودو ماليدم به سوراخش كه خيلي چرب كرد ، بعدش اسپري بدن و برداشتم كردم تو كونش كه به معناي واقعي جر خورد ، خيلي قطره اسپري زياد بود ، جيغ زدو مي خواست در بره، ولي با اون يكي دستم قفلش كردم ، اسپريو هي تا ته مي كردم تو كونش خودمم تلمبه ميزدم ديگه اشكش در اومد منم ابم داشت ميومد ، گفتم بش اسپري دوس داري يا اينكه ابمو بخوري
با گريه گفت مي خورم ، ولش كردم كه اومد كيرمو خوردو ابم ريخت دهنش ، منم لش كردم رو تختو مي خنديدمو بش گفتم جنده خانوم سر به سرم نزار اينجوري ميشي بعد.. با گريه لباسشو پوشيد و عينه پرگار را ميرفت منم مي خنديدم ، همينجوري فحشم مي داد و رفت ، بخدا ادمه لاشي اي نيسم نميدونين چه بلا هايي سرم اورد با ابن كار نصفشم جبران نشد ولي دلم خنك شد.. بخوام بگم كاراشو طولاني تر ميشد از اين
داستان كاملا واقعيه ، باور نميكني به كيرما

نوشته: amiirr

اسم من آرمین 22 سالمه، داستانم واسه 6 ماه پیشه.
با یه دختری به اسم لیلا آشنا شدم،لیلا همسنمه.بعد از 1 ماه دوستی حرف از سکس باز شد.باهم سکس چت می کردیم،سکس تل می کردیم.هر وقتم که با ماشین می رفتیم بیرون،اون کیرمو می مالیدو من کسو سینه ی اونو.لیلا یکم تپلو گوشتیه.بعد بهش پیشنهاد دادم که یه روز بریم خونه ی دایم که چند روز خالی بود.اونم راضی بودو یه روز صبح رفتیم خونه داییم.همین که رفتیم تو خونه بغلش کردمو ازش لب گرفتمو بدنمو به بدنش می مالیدم.بعد دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم،لیلا عاشق کیر و ساک زدن.من خوابیدم رو زمین و لیلا شروع کرد به کیر خوردن.وااااییییی که چه حالی می داد.تا تهش می خورد،منم بعضی وقتا سرشو می گرفتم فشار می دادم به سمت پایین.اوووقققق می زد .همیجور که ساک می زد پاهامو به سرش می چسبوندم و فشار می دادم.خیلی حال می داد بهم.بعد پا شد جلوم وایساد تا من کسشو بلیسم.منم یکم کسشو خوردم و بعد باهم رفتیم رو تخت ،من شروع کردم به انگشت کردنش.با سوراخ کونش بازی کردم تا باز شه.اولش یکم دردش می گرفت .ولی بعد دردش کم شد.اولین بار کیرمو گذاشتم در کونشو یکم فشار دادم تا سرش رفت تو.اولش آروم جلو عقب کردم تا کونش باز شه.بعد شروع کردم به تند تند کردن.دیگه اصلا دردی نداشت واسش.منم دیگه امونش ندادمو وحشیانه می کردمش! لیلا هم آیییییی و اووووووووییییی راه انداخته بود که من بهش گفتم بابا آروم تر صدات میره بیرون.بعد آوردمش رو زمین یه ور خوابیدم ،منم از پشت می کردمش.تا اینکه احساس کردم ابم داره میاد.لیلا رو به بالا خوابید منم نشستم جلو صورتش.هم جق می زد واسم هم ساک می زد.بعد خودم شروع کردم به جق زدن و آبمو ریختم رو سینه ها و صورتش!!!لیلا آب کیر خیلی دوست داره،می گفت مزش شیرینه Smile))
بعد از این سکس رفتم دسشویی که بشاشم.چون بعد ارضا شدن همیشه شاشم می گیره.دره دسشویی باز بود که لیلا یواشکی اومد گفت می خوام جیش کردنتو ببینم.بعد اینکه جیش کردنم تموم شد سارا اومد نشست جیش کند.بعد اینکه جیش کرد من کسشو واسش شستم.بعد رفتیم باهم 2 ساعت خوابیدیم:)تو بغل هم بودیم همش.بعد از اینکه بیدار شدیم باهم ناهار درست کردیمو خوردیم.بعد ناهار نشستیم باهم فیلم ببینیم که منم هی کونو سینشو می مالیدم.کیرمو می مالیدم به کونش.واااااااایییی که چه حالی می داد.لیلا هم که باز حشری شده بود دوباره شروع کرد به ساک زدن.اینبار دیگه تخمامو هم میلیسد.وایییییییی وقتی زیر تخممو می خورد چه حالی می داد.حتی 2 بار هم به سوراخ کونم لیس زد که خیلی حال داد بهم:)
بعد از اینکه حسابی کیرمو خورد به حالت سگی خوابوندمش،کونشو دادم بالا باز با سوراخش بازی کردم و بعد از اینکه یکم باز شد کیرمو کردم تو کونش.ایندفه دیگه خیلی داشت حال می کرد.اه اه می کرد و ناله می کرد که من فکر کردم داره درد می کشه و بهش گفتم درد داری؟گفت نه خیلی حال میده!منم که دیدم اینجوریه بیشتر ضربه می زدم.این دفه یکم ابم دیر تر اومد ....ولی وقتی می خواست بیاد کیرمو گذاشتم تو کونشو آبمو ریختم تو کونش ولی یه خیلی از آبم از کونش ریخت بیرون Smile) بعد از این ارضا شدن با هم رفتیم حموم و همدیگرو شستیمو ،بعد از خونه زدیم بیرون و رسوندمش تا یه جایی که بره خونشون.

نوشته: آرمان

سلام به همه بروبچ شهوانی
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم از اولین سکسم با دوست دخترم آذر هستش. اول بریم سراغ معرفی من اسمم سعید هست واهل کرمان هستم دانشجوی مهندسی دانشگاه ازاد ! آذر خانومم از اهالی محترم و حشری اهواز و کرمان دانشجو دانشگاه علمی کاربردی بود. من اهل نیمباز بودم و چند وقت یه باری سری به چت روما هم میزدم تا این شد که آذر رو تو یکی از رومای کرمان دیدیم و سر صحبت رو باز کردیم و مخ زنی آغاز شد... سرتونو درد نیارم خلاصه بعد چند روز شمارشو دادو بعد یه مدت کوتاه اس بازی قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم. خیلی هیجان داشتم که قراره یه کس آس اهوازی رو ببینم و تو کونم عروسی بود. تو پارک مطهری کرمان قرار گذاشتیم و چشتون روز بد نبینه یه دختر چاق و سیبیلاشم از بابای من کلفت تر اومد و خودشو آذر معرفی کرد. کلی ریده شد به حالم و عصبی بودم از پول اس ام اسی که خرج این سیبیل کرده بودم... بعد اینکه حسابی کفری بودم بعد کمی حرف زدن دختره گفت که من آذر نیستم، دوستشم! من تا یه ربع علامت تعجب بودم تا این که به آذر زنگ زد بیا از پسرای دانشگاتون نیست (فکر میکرد همکلاسیاش میخوان ازش آتو بگیرن) بعد ده دقیقه آذر اومد و روی چمن ها کنارمون نشست دختر قد متوسط رو به کوتاه، بسیارسفید، سینه های تپل (البته از ازیر پالتوش اینجوری بنظر تپل میومد فکرکردم 80 باشه بعدا فهمیدم 70)، چادری قیافشم معمولی بود (خداییش از دوستش خخخخخیلی سر بود). سرتونو درد نیارم کلی حرف مفت زدیم و رفتیم. اون رفت خابگاشون و منم رفتم خونه... خیالش که راحت شد من آشنا نیستم دیگه باهام راحت شد و از اون حالت خشکی قبل در اومد و مهربون شد و من ذره ذره داشت ازش خوشم میومد. دیگه روزا کارمون شده بود چرخیدن تو خیابونا و حرف زدن و... روزا که میگذشت بیشتر و بیشتر میرفتم تو کفش. ذره ذره حرفو کشوندم به سکس که دیدم اوووو حسابی پایست اصلا ناراحت که نشد هیچ داره قشنگ جواب اس ها رو هم میده. پیش خودم گفتم نکنی میپره. رفتم تو کارش که بکنمش... تقریبا از دوستیمون دوماهی میگذشت دیگه کاملا بهم اعتماد داشت، یه روز بهش گفتم من گشنمه میای خونمون یه چی درس کنی باهم بخوریم. پرسید کی خونتونه منم خل و چل گفتم منصور(هم خونه ایم) هست یه دفه گفت من نمیام دوستت هست خجالت میکشم. به هر زوری بود منصورو پروندم و اس دادم که بیا منطقه امنه ! گفت باشه یکساعت دیگه میام. منم پریدم تو حموم که برا سکس احتمالی آماده شم (بعدا گفت خودشم رفته بود حموم). کلی صاف کردم وتیغ کشیدم به تمام بدنم و یه عطر خوشبو هم زدم و یه شورت خوشکل مشکی هم پوشیدم. خلاصه کنم که آذر جون اومد و مرغ درست کرد خوردیم. ساعتای هشت بود اس دادم منصور که امشب نیا و سیروس(همخونه ای دیگه) رو هم پیدا کن با خودت ببر خونه دوستان جبران میکنم. آذر گفت که من دیگه برم خوابگاه ساعت نه بسته میشه منم اصرار پشت اصرار که بمون و من تنهام و بچها رفتن پیش دوستاشون بخونن و از این کسشعرا! اینقد گفتم که راضی شد. من کلی نقشه داشتم نمیشد بره که! گفتم بیا بریم فیلم ببینیم با لب تاب بعدشم بخوابیم. گفت باشه فقط به من لباس راحتی بده. منم یه شلوارک دادم بهش و یه تیشرت و رفتم بیرون از اطاق تا بپوشه. وقتی گفت بیا تو چی میدیدم واییییییییییی پاهای سفیییییید با کون طاقچه ای خوشکل... کیرم پاشده بود وفقط میخواستم لختش کنم بکنم توش! اما مرحله به مرحله. فیلم آمریکن پای رو گذاشتم که صحنه داشته باشه حشری بشه و ... خوابیدیم کنار هم و فیلم میدیدم. هر چند مدتی یه بوسش میکردم و دستمم رو شکمش بود. یواش یواش دستمو بردم بالا و رسیدم به میمی های خوشمزش. گفت چیکار میکنی سعییییید! خودمو لوس کردم و گفتم هیچی من کاری نمیکنم همش تقصیر این کودک درونمه فک کنم شیر میخواد! گفت من ندارم برو از مامانت بگیر! گفتم اااااااااااااا من مامانمو الان از کجا گیر بیارم و یه دفه دستمو کردم تو سوتینشو سینشو محکم گرفتم. خیلی نرم بود و داغ. شروع کردم به مالیدنش که دیدم داره خجالت میکشه پریدم روش و لبمو گذاشتم رو لباش و تند تند میخوردم و سینشو هم میمالیدم که دیدم چشماشو بسته و کم کم داره لبمو میخوره (بعدا گفت رو لب خیلی حساسه و حشریش میکنه) کلی لب گرفتیم که بلندش کردم و تیشرتشو در آوردمو باورم نمیشد دوتا سینه سفید و گرد جلومه سوتین قرمزشو دادم بالا و افتادم به جون سینه هاش، مثل ندیده ها میخورم! مثل قحطی زده ها!!! دیگه صداش در اومده بود و آه و اوه خفیفی میکرد و چشماشو بسته بود همینجور که حواسش نبود تو یه حرکت حرفه ای شلوارکو از پاش کشیدم پایین! که پرید و گفت چکار میکنی دیوونه، قرارمون این نبودا منم گفتم نترس بابا کاریت ندارم فقط میخوام بخورمت هه هه !!!!!!! اونم خندش گرفت و لباسای خودمم کامل در آوردمو کنارش خوابیدم لب میگرفتیم و سینهاشو فشار میدادم یه دستمو بردمو کردم تو شرتش دیدم ووووووووووو خیس خیسه و لیز. شروع کردم مالیدنش اینقد ادامه دادم تا تکون تکون خورد و یه دفه لرزید ومحکم بغلم کرد فهمیدم ارضا شده. بعد چندتا بوسه گفتم حالا من. شرتشو در اوردم دیگه مخالفت نمیکرد هیچ همراهی هم میکرد، یه دستی رو کسش کشیدم و گفتم آذر جونم بچرخ. یکم کیرمو کرم مالیدم و همچنین کونشو ناخن کردم که یه آخ ریز گفت که به حشر من می افزود یکم جلو عقب کردم احساس کردم باز شده کیرمو(16 cmبیشتر نیست!دروغ چرا!!) گذاشتم دم سوراخش و سرشو هل دادم تو که آخش دراومد میگفت نه سعید درد داره تورو خدا درش بیار میسوزه ایییییی منم بیشتر فشار میدادم که جیغ میزد اییییییییییییییی نکن اییییییییییی. منم نامردی رو کامل کردم و تا دسته کردم توش یه جیغ بنفش کشید! من دلداریش میدادم الان خوب میشه و تحمل کن عزیزم بخاطر من.... ذره ذره شروع کردم تلمه زدن اونم همش اییییییییییی اییییییییییییییی میکرد و منم تو دلم میگفتم جووووووووووون دو سه دقیقه تلمبه زدم دیگه صداش کم شده بود و به پتو چنگ میزد و از اون اخ و اوخ های ریز میکرد که فهمیدم داره خوشش میاد و دردش تموم شده یه کم تو همون حالت خوابیده تلمبه زدم که خسته شدم گفتم بچرخ به کمر بخواب. پاهاشو دادم بالا و یه خورده کرم زدم دوباره کردم توش این دفه خیلی راحت تر رفت توش و خودمو انداختم رو شیکمش، سینهاشو میخوردمو تلمبه میزدم. لباشو میخوردم که اونم مث دیوونه ها میک میزد داشت لبمو از جا میکند تو دلم گفتم بابا تو دیگه کی هستی!!! دیگه نزدیک بود آبم بیاد دیدم زوده کیرمو در آوردمو رفتم سراغ کسش میخواستم بخورم. جاتون خالی اینقد آب داشت مثل هلو رسیده، اونم هلو اهوازی جوووووووووون یه مزه خوبی داشت که تو هیچکدوم از دوس دخترای قبلیم احساس نکرده بودم اینقد خوردمش که دوباره صداش در اومده بود. بلند شدم و حالت سگی قرارش دادم و سعید کوچولو رو کردم تو کونش و تلمبه میزدم و با یه دستم چوچولشو میمالیدم، دو دقیقه ای تلمبه زدم که گفت تند تر بکن منم تند تند میزدم که صدای شالاپ شولوپ قشنگی راه افتاده بود آبم داشت میود که دیدم داره میلرزه و آهههههه میکشه منم دو سه تا تلمبه زدم آبم اومد و با تمام فشار خالی کردم تو کونش و بعدش هر دوتامون بی حال افتادیم تو بغل همدیگه وبوسیدمشو ازش تشکر کردم. رفتم دستمال آوردم و پاکش کردم و تاصبح مثل دوتا جنازه لخت تو بغل هم خوابیدیم......
مرسی که خوندید. امیدوارم خوشتون اومده باشه. راستی دفعه اولمه که داستان مینویسم اگه بد بود ببخشید. اگه دوس داشتید داستان سکسای بعدیمونم مینویسم براتون.......

هرکی هم فحش بده نثار خواهر و مادر گرامی خودش!!!!! Big Grin

نوشته: سعید

سلام دوستان من اولین بارمه که داستان مینویسم اگه بد بود ببخشید
اسمم علیه و 24 سالمه تازه سه هفته بود که با ساناز دوست شده بودم که دعوتم کرد خونشون البته قبلش من اونو خونه آورده بودم ولی فقط قلیون میکشیدم ولی اونروز ساناز به شوخی بهم گفت یادت نره تمیز بیای منم با خودم گفتم داره شوخی میکنه.
خلاصه با هزار بدبختی رسیدم خونشون آخه خونه ما شهرک غربه اما خونه اونا ... بود و من اونجاهارو نمیشناختم.
وقتی در خونشونو باز کرد یه لباس شب صورتی تنش بود که به بدن سبزه ای که داشت خیلی میومد.
بعد سلام و دست دادن ازش زیر سیگاری خواستم بعد از اینکه واسم آوردش بغلم نشست و شروع کرد به حرف زدن و بعد 10 دقیقه که سیگارم تموم شد روبروم وایساد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسمو گفت میخوام باهات بازی کنم منم گفتم چرا من اول لخت شم تو لخت شو اونم بعد یه خورده مسخره بازی لخت لخت شد وای سینه هاش سفت وخوش فرم بود منم بلند شدم شروع کردم به لب گرفتن و بعد 5 دقیقه بلندش کردم و انداختمش رو تخت یه نفرش و افتادم روش که خیلی زود از لبش اومدم سمت گردن و سینه هاش می خودم و میمکیدمشون اونم خودشد تو تخت فرو میکرد و ناله های شهوتی میکشید منم رفتم سمت کسش تا یه خورده میکزدم ارگاسم شد منم هنوز داشتم کوسشو میخوردم و با دستام سینه هاش و میمالوندم که دوباره ارگاسم شد البته یه 8 7 دقیقه ای شد منم بلند شدمو لخت شدم و همزمان اونم بلند شد و گفت اول تو دراز بکش تا دراز کشیدم شروع کرد به ساک زدن البته روز قبلی که میخواستم برم خونشون به موهای کیرم صفا داده بودم که بهش گفتم 69 شیم که حالش بیشتر باشه آخه من خیلی حالت 69 و دوست دارم اونم با کمال میل قبول کرد بعد 15 دقیقه که واسم ساک حرفه میزد حس کردم دارم ارضا میشم که بهش گفتم بره کرمی چیزی بیاره که از عقب بکنمت که گفت نه از کون خیلی درد داره و از این حرفا که با هزار بدبختی بالاخره راضی شد وقتی با کرم برگشت گفتم دمر بخوابه و وقتی خوابید منم یه متکا گذاشتم زیر شکمش و کرم مالیدم رو سوراخشو انگشت خودم به سختی تو کونش فرو کردم خیلی تنگ بود وبعد اینکه ماهیچه های کونش گشاد تر شد کرمو مالیدم سر کیرمو به آرومی کردم تو کونش تا 10 دقیقه اول کلی جیغ میزد ولی بعدش دیگه فقط ناله های گوش نواز میکرد بعد چند دقیقه که دیگه داشت حال میکرد حالتمو تغییر دادم و بعد چند دقیقه دیدم اون دوباره ارگاسم شد آخه از زیر هی چوچولشو میمالیدم منم حس کردم داره آبم میاد که کیرمو در آورد مو ریختم رو شکمش بعد 5 دقیقه هم که حال هردومون جا اومد رفتیم حموم و منم تو حموم لباشو همش میخوردم بعد حموم هم با حوله ی اون خودمو خشک کردم و بعد یه خدافظی با کلی بوس اومدم بیرون البته بماند که همش بهم فحش میداد و میگفت کونم درد میکنه داستانی که نوشتم کاملا حقیقی بود امید وارم لذت برده باشید.

نوشته: aLI

ماجرا از این جا شروع شد که من برای دیدن خواهرم که دوماهی میشد ندیده بودمش به مشهد رفتم اون دانشجوی سال اخر پزشکی بود . باهم تلفنی قرار گزاشتیم که توی یه پارک همدیگه رو ببینیم.رفتم سر قرارو یه مدت منتظرموندم که یهو از دور با یه نفر دیگه که دختر بود داره میاد بلند شدم هنگ کرئه بوئم دختره خیلی خوشگل بود یه چند دقیقه نشستیم و حرف زدیم که خواهرم گفت بچه ها بستنی میخورین هر جفدمون گفتیم اره
و رفتیم یه بستنی فروشی که بستنی هاش مزه ان میداد هممون ساکت بودیم که یهو دوست خواهرم گفت سارا جون یخ داداشت خیلی دیر اب میشه . خواهرم گفت اره میتی جون داداشم خیلی باادبه . میترا گفت خیلی خوبه . منم که خودمو خیلی نگه داشته بودم گفتم میتی خانوم اسم خیلی قشنگی دارین من این اسمو خیلی دوست دارم . ممنون اقا سعید . منم گفتم اسم منو از کجا میدونید . گفت سارات خیلی از شما تعریف کرده ولی بازم خیلی خوشتیپ تر از تعریفاشی. گفتم ممنون شما لطف دارید . خواهرم گفت هیچ به ساعت نگاه کردید دیره میتی جون باید بریم این حرف خواهرم داشت اشکو از چشمام در میوورد گفتم به این زودی که میترا گفت مثل این که به داداشت خوشگزشته . خواهرمم گفت اره دیگه وقتی دوتا دختر خوشگل میشینن پیشت بهت خوشمیگزره . گفتم پس کی دوباره همدیگه رو ببینیم اجی کفت تلفنی خبر میکنیم که میترا گفت میخواین شماره ی منم داشته باشین که یه وقت کار داشتین تماس بگیرین گفتم حتما بلاخره شمارشو گرفتمو برگشتم هتل . شب حوصلم حصابی سر رفته بود که تصمیم گرفتم به میتی زنگ بزنم . گوشی رو ورداشتمو شمارشو گرفتم هرکاری میکردم نمیتونستم فکر اینو از سرم بیرون کنم که چه کس خوشگلی میتونه داشته باشه . گوشی رو ورداشت الو گفتم سلام گفت شما من گفتم سعیدم .سلام اقا سعید خوبی چی شد به ما زنگ زدی . نمیدونم دست خودم نبود بی اختیار زنگ زدم . ا که اینطور . به نظرم مابه اشنایی بیشتری احتیاج داریم میشه همو ببینیم . باشه . فرداساعت 5 همون بستنی فروشیه ادرسشو که بلدی . اره ادرسشو میدونم بیقرار منتظر فردام . پس تا فردا بای . بای . فرداصبح ساعت 4 رفتم سر قرار . یه خورده دیر اومد . سلام ببخشید دیر اومدم . اشکال نداره بشین عزیزم . ممنون . چه خبرا . هیچی سلامتی امسال که فر تیم نمره هام خیلی بده . پس اهل درس نیستی . جدیدن نه قبلانا خیلی تو چی . نه یعنی اصلا . که اینطور . تو هیکل خیلی خوشفرمی داری خیلی کم پیش میاد همچین هیکلی ببینم . خیلی دوس داری بکنیش نه . زیاد . این حرفو زیاد شنیدم . این حرفو کم شنیدم . اون روز بحث ادامه داشتو میتراهم تا تونست حرف سکس زد خیلی دلم میخواست همون جا بکنمش . خدا فظی کردیمو من برگشتم هتل . چون نتونستم خودمو نگه دارم رفتم یه دست جق زدم اوف پسر چه قدر اب داشتم . شب زنگ زدم بهش . الو خوبی عزیزم . ممنون تو چطوری . خوبم ولی نمیتونم خودمو نگه دارم سر قرار میخواستم قورتت بدم نرت راجبه یه قرار دیگه چیه این بار بیا تو هتل من . برا این حرفا خیلی زوده ولی باشه چه ساعتی . هر ساعتی تو بگی برام فرقی ندار ه . باشه پس فردا ساعت 5 دوباره خوبه . عالی . پس تابعد بای . بای .

تحمل تا فردا صبح خیلی سخت بود . فرداش یه باره دیگه بهش زنگ زدم تا اینکه پس فردا شد و من دیگه ارومو قرار نداشتم . ساعت 5 اومد در هتل و من رفتم بیرو دنبالش و اور دمش تو . هتل با کلاسیه . اره ولی خیلی گرونه . پس چرا این جایی . پل زیادی باسه خرج کردن دارم . چرا روسریتو درنمیاری . باشه . روسریشو در اورد موهاش خیلی قشنگ بود لخت و بلند . داشتم میترکیدم رفتم دستاشو گرفتمو گفتم میتونم طعم لباتو بچشم . اولش ناز کرد ولی اخرش اجازه داد . چند ثانیه لبی همدیگه رو خوردیم که من شروع کردم دراوردن لباساش . یه شرتو توسینه قرمز پوشیده بود . پسر سینه های درشت کون گنده این دختر جواهر بود رفت توی تخت خوابید منم شروع کردم لباسامو دراوردم و رفتم تو تخت اول یه خورده لباشو خوردم و بعد رفتم سینه هاشو خوردم . دستشو اورد و کیرمو گرفتو مالید بعد بردش طرف کسش وای بهترین کس دنیارو داشت لا مصب یه نیمساعتی کردمش بعد بلند گرفتیم خوابیدیم . من هیچ وقت بهترین مسافرتم رو یادم نمیره .

نوشته: سعید

سلام به همه ی دوستان گلم ،رامین هستم 23 سالمه و از 11 سالگی پایه سکسم با جنس مخالف شکل گرفت و تا 23 سالگی الانم با خانمهای بسیاری اعم از فامیلو و غیر فامیل سکس داشتم که آس ترین اونها زیدم هستش که 21 سالشه و مطلقه است ما تقریبا 3 ساله که با هم ارتباط داریم و حداقل هفته ای 2 بار با هم سکس میکنیم ،میخوام ماجرای سکس چند روز پیشم که بهترین سکسم بود رو براتون تعریف کنم،روز 4 شنبه بود که شهوتم زد بالا که با زیدم سکس کنم ولی موقعیت از لحاظ مکانی و زمانی جور نبود کلی اس دادم به زیدم که بیاد ولی اونم بنا به دلایلی آمادگی نداشت و روز 4 شنبه کنسل شد با هم قرار گذاشتیم که 5 شنبه کنار هم باشیم 5شنبه موقعیت جور شد و زیدم رهسپار خانه ما شد ساعت 2ونیم بعد از ظهر بود که زنگ خونمون به صدا در اومد و زیدم اومد هم من پر از شهوت بودم و هم اون تا همدیگرو دیدیم همو بغل کردیم و سرشو گذاشت رو سینه هام تا آروم بگیره من هم موهاشو نوازش میکردم تا قدرت شهوتش بره بالا بعد لباشو خوردم تا هر چه بیشتر تحریک بشه چند دقیقه ای گذشت تا رفتم سراغ پذیرایی، بعد از اینکه احوالپرسیو و پذیرایی تموم شد زیدم رفت گوشه مبل 3نفره نشست و من هم رفتم پیشش نشستم کمی لب و گردنشو خوردم تا حال بیاد بعد لاله گوششو لیسیدم تا بیشتر حشرش کنم 5 دقیقه ای تو همین حالت بودیم تا طاقت نیاوردیمو لباس همدیگرو در آوردیم تا راحت باشیم بعد بهش گفتم خم بشه و از دسته مبل بگیره تا از بالای باسنش تا کمرشو لیس بزنم اونم انجام داد تا تحریک کامل بشه بعد از اینکه از کمر و باسن تحریکش کردم رفتم سراغ پستوناش که سایزش 75 و سیخه به قدری سر سینشو لیس زدمو تحریکش کردم ارضا شد 1 دقیقه ای صبر کردم و رفتم سراغ کسش بهش گفتم طوری بشینه که کس اون دم دهن من باشه و کیر من دم دهن اون خلاصه اون کیر منو میخوردو منم با تمام ولع کس خوش طعم اونو تا اینکه ملامسه تموم شد و رفتیم سراغ دخول کیر، کمی با انگشتم با کسش بازی کردم و راه رو هموار کردم تا عمل دخول کیر راحت تر انجام بشه بعد از اینکه این کارو انجام دادم پاهاشو به سمت خودش دادم بالا و با چند کله زنی آروم شروع کردم و تندش کردم 10 دقیقه در همین حالت زدم نا گفته نماند من بعد از ساک زدنش به کیرم اسپری بی حس کننده لارگو زدم بچه هایی که حرفه ای هستن میدونن چی میگم ،بعد از این حالت بصورت دمر انداختمش و تا 5 دقیقه با کیرم بصورت متوالی تلمبه صافت میزدم تو کسش بعد از این حالت بلندش کردم و یه مقدار بصورت ایستاده کیرمو کردم تو کسش دم دمای ارضا شدنم بود که گفتم بشینه و پاهاشو دوباره باز کنه تا بزنم ،پاهاشو دادم بالا و شروع به زدن کردم 2 دقیقه ای گذشت و قلقلک ارضا شدن اومد سراغم 3 تا 4تا تلمبه زدم تا آبم اومد و ریختم تو کسش کیرمو بیرون نکشیدمو همدیگرو سفت بغل کردیم چند تا لب ازش گرفتم و بوسش کردم تا احساس راحتی کنه وقتی دست رو پیشونیم کشیدم خیس عرق شده بودم نا گفته نماند که زیدم تو کسش آیودی داره که از بارداری جلوگیری میکنه،در کل سکس اون روزمون خیلی حال داد امیدوارم بهتون حال داده باشه.

نوشته: رامین

سلام دوستان عزیز امیدوارم که در هر جای ایران پر کس هستید کس از کستون نیفته من امیر هستم از استان کرمون این خاطره مربوط میشه به 1 ماه پیش ظهر بود من سرو تیپ زده بودم داشتم میرفتم پمپ بنزین بنزین بزنم برم روستا نزدیکای بازار که رسیدم یا دم افتاد کارت سوخت موتورمو برنداشتم یک دنده معکوسی به شیرکوهمون دادیم رفتیم کارتمونو برداریم که در مغازه عباس که رسیدم دختری رو دیدم که داره میاد پایین نزدیک تر که رسید دیدم فاطی خانمه سریع کارتو برداشتم شمارمو هم نوشتم رفتم رسیع دیدمش و شمارمو جلوترش گذاشتم زیر یک سنگی و بهش گفتم.

بعد ازظهر که از روستا برگشتم دیدم ایرانسل پیام داده شما یک تماس از دست رفته از 0933.....دارید من هم سریع بهش زنگ زدم دیدم به فاطی جونه بهد از 6و7روز بهش اس دادم بچه هامون رفتند شهرستان میای خونه ما با هم حرف بزنم طفلی قبول کرد آخه من قبلش اعتمادمو بهش جذب کرده بودم موقعی که اومد تو خونه ما ما آدم صافو ساده گفتیم اینکه اومده حتمان فکر اینو کرده کسوشو بر باد میده بهش گفتم بیا روی مبل بنشین اومد نشست من رفتم کنارش گفت یک کم عقب تر بنشین من پیش خودم گفتم فاطو امروز نمیده لبتابمو اوردم وای فایشو روشن کردم اومدم تو سایت شهوانی عزیز الهی قربون دستن در کار های شهوانی بشم یک کم داستا ن های شهوانی رو خوندیم بعد از 3 و 4 تا داستان دیدم داره بهم نزدیک تر میشه دستمو گذاشتم روی گردنش دیدم هیچی نگفت از بالای گردنش بعد از چند تا عکس سکسی دستمو بردم از زیر توی کرستش سینه هاش عرق کرده بود یک بار نگاه کردم ب هصورتش دیدم چشماشو بسته بغلش کردم بردمش توی اتاق خواب لباساشو داشتم کم کم در میاوردم چشماشو باز کرد گفت پلمو پاره نکنی دیگه هر کار دوست داری بکن دکمه شلوارش که باز کردم رسیدم به شرت سفیدش یک دستی انداختم از روی شرت روی کسش مالوند م ناله میکرد شرتشو کشیدم پایین یک لیسی دور کسش زدم بعد دیدم تاپ و جوجو بندشو باز کرده نگاه به سینه هاش که کردم اصلان کسو کونش از یادم رفت پریدم تو اشپزخونه روغن نباتی جامد برداشتم و پاهاشو گذاشتم ر و شونم رو غن مالیدم در سورخ کونش دیدم از عقب میگه نه گفتم نمیگذارم دردت بگیره بگذار حال کنیم یکی از ناخونامو کردم تو کونش یک کم بالا وپایین کردم انبار 2 ناخونی جا که باز کرد کیرمو گذاشتم دم کونش و یک فشاری دادیم یواشو کلشو گذاشتم در کونش بعد خوابیدم روش ی ککم که جا باز کرد کیرمو تاته کردم یک جیقی سر داد از ترس کیرمو بیشتر کردم تو کونش تلمبه که زدم داشت جیق سر میداد هی سینه هاشو میخوردم و تلمبه میزدم از بس سرشو از درد تکون میداد نمیشد ازش لب بگیریم خلاصه بعد از 5 دقیقه عادت کرد یک لبی گرفتمو و تا ته اب هامو ریختم تو کونش و به فاطی گفتم ساک میزنی بد بخت ساک زد و گفتم
این کیر نماد عشق مرد است کیر است دوای هرچی درد است
واز اون موقع 3بار کردمش تازه یک شب هم توی خونشون تا صبح هی میکردمش

نوشته: امیرعباس

داستان از اونجا شروع میشه این دختر میومد پیش خواهر من واسه خیاطی (خواهرم خیاطه) و جلوی من زیاد حجابش رو رعایت نمیکرد و منم جوون و اوج شهوت و تو کفش بودم که باهاش سکس کنم یه روز که اومده بود خونمون خواهر رفته بود بیرون رفت تو اتاق و منتظر خواهرم . با خودم گفتم الان موقعیت مناسبه رفتم در اتاق در زدم رفتم تو . دیدم داره خیاطی میکنه وقتی دیدمش همه حرفهایی که میخواستم بزنم از ذهنم اومد بیرون بهم گفت کاری داری بعد چند ثانیه فکر کردن گفتم آره شارژر گوشیم تو اتاقه اومدم بردارم شارژرو برداشتم اومدم بیرون
با خودم گفتم من نمیتونم حتی راحت باهاش حرف بزنم چجوری بهش پیشنهاد سکس بدم چند روز گذشت... بهش اس میدادم اس ام اسهای سکسی. ممکنه با خودتون بگین چه طوری تو نمیتونی باهاش حرف بزنی ولی بهش اس سکسی میدی ولی من شخصیت پروتری دارم موقع اس ام اس دادن و اونم دختره پایه ای بود و بهم اس سکسی میداد و حشر منو بیشتر میکرد تا اینکه من از پسرعموم شنیدم که تو گوشی زیدش چندتا فیلم سوپر دیده ازش پرسیده از کی گرفتی اونم گفته از نازنین ( دختری که میاد خونمون) و با خودم گفتم موقعیت فوق العاده ایه که گیرم اومده ولی آخه چه جوری بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟؟
اس بهش دادم و گفتم از یکی یه چیزی در موردت شنیدم که دارم شاخ در میارم
2 دقیقه بعد اس داد گفت چی شنیدی؟؟؟؟؟ منم گفتم اس ام اسی نمیشه باید ببینمت گفت باشه عصر که اومدم خونتون بهم بگو. عصر شد اومد خونمون تا منو داد بدون اینکه بهم سلام کنه گفت چی میخواستی بهم بگی که اس ام اسی نمیشد بگی در مورد من چی بهت گفتن گفتم مفصله داشت از فضولی میمرد میخواست هر چه زودتر بدونه رفت تو اتاق بهش اس دادم گفتم هر وقت خواهرم رفت اس بده بیام بهت بگم اینو که گفتم اس فرستاد واسه چیییییییییییییی ها؟؟!!!؟؟
گفتم حرفی که میخوام بگم جلو خواهرم نمیتونم بگم. اس فرستاد باشه. 1 ساعت بعد اس فرستاد بیا خواهرت نیست
رفتم در اتاق در زدم رفتم تو داشت خیاگی میکرد باز تا دیدمش دستو پام شل شد. گفت بگو چی شنیدی؟
گفتم من اینو حرف رو از پسر عموم شنیدم میگه تو گوشی مریم چندتا فیلم سکسی دیده و اونم گفته از تو گرفته و من حرفشو باور نکردم اومدم از خودت بپرسم واقعیت داره یا... تا خواستم حرفم رو تموم کنم گفت نهههه.
با این نه گفتنش کاملا مطمئن شدم واقعیت داره. گفتم باشه و رفتم بیرون بعد چند دقیقه اس داد گفت همه حرفت همین بود منم مونده بودم چی بگم چون واقعا حرف دیگه ای نداشتم بزنم که یهو فکری به ذهنم خورد گفتم نه .
گفت: چرا رفتی بیرون اگه حرفت تموم نشده بود. گفتم: چون تو حرفت نه بود!!
گفت: یعنی چی؟؟ اگه میگفتم آره چی میخواستی بگی!!؟؟
با خودم گفتم اگه بگم ادامه حرفم این بود که میخواستم بهت پیشنهاد سکس بدم گفتم ممکنه به خواهرم بگم و آبرومو ببره
بعد 5 دقیقه اس داد منتظرم جواب بدی
گفتم حتما میدونه چی میخوام بهش بگم یا از روی کنجکاوی میخواد بدونه
منم با خودمگفتم خر که نیست دیگه حتما میدونه چی میخوام بهش بگم واسه همین اس دادم اگه آره بهت پیشنهاد سکس میدادم.
گفت: چییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟!!!!!
منم بدون توجه به اسی که داده گفتم من ازت خوشم میاد تو جلوی من بدون حجاب میای و میری منم تحریک میشم و نمیتونم جلو خودم رو بگیرم و دوست دارم باهات سکس کنم .
گفت: من از سکس خوشم نمیاد و نمیخوام تا وقتی که ازدواج نکردم سکس کنم.
گفتم: پس قضیه فیلمای سکسی چیه؟
گفت: آره من واسش ریختم ولی دلیل نمیشه که بخوام سکس کنم.
گفتم: پس اگه از سکس خوشت نمیاد واسه چی فیلماشو داری؟
گفت: خوشم میاد ولی با شوهرم فیلما رو واسه این داشتم چون کنجکاو بودم ببینم چه جوری سکس میکنن وقتی دیدمشون پاکشون کردم.
از پیامکاش میشه فهمید کعه هول کرده اول میگه دوست دارم بهد میگه با شوهرم. نباید بدون مقدمه اس میدادم.
اس دادم: باشه بای.
گفت: بای
چند روز بعد دوباره اومد خونمون اومد داخل دید من تنهام ترسید. با لحن مضظرب پرسید خواهرم کجاست گفتم رفته خونه همسایه الان میاد. اگه میگفتم رفته خرید حتما میرفت و نمیموند . مثل همیشه رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم تو اتاق تا منو دید گفت تو کجا میای گفتم میخوام باهات حرف بزنم. گفت من حرفی با تو ندارم حرفامو اس ام اسی بهت گفتم
منم گفتم به نتیجه نرسیدیم گفتم تو به من اعتماد داری گفت آره. گفتم منم بهت اعتماد دارم خواهر و مامانم رفتن خرید بهش دروغ گفتم. اینو گفتم گرفتمش تو بغلم خیلی سعی کرد از بغلم بیاد بیرون ولی نمی تونست گفتم نمیخوام باهات سکس کنم فقط بزار سینه هاتو بخورم چون سینه های واقعا خوشگلی داشت ولی راضی نمیشد فقط تونستم ازش لب بگیرم و کیرم با داستاش بگیره و این شروعی بود واسه ی من برای سکس با نازنین.....
اگه خوشتون اومد بگین تا داستان سکس من و نازنیین رو بزارم

نوشته: NILSON

...قسمت قبل

رضا یه خواهر داشت به اسمه لیلا که نه مالی نبود قیافه هم داشت ولی من به دلیل شخصی که تو داستان قبلی گفتم دونبالش بودم .
من اون موقع دیگه 15 سالم بود خواهر رضا هم که یک سال از من بزرگتر یود . کار من شده بود شوخی کردن با این خانوم بهش خیلی بحا میدادم
خیلی هوا شو داشتم .
چون من ادبیاتم خوبه تو درسه ادبیات کمکش میکردم .... ولی قصدم چیز دیگه ای بود
کم کم رابطمو باهاش صمیمی کردم . یه روز بهش پیشنهاد دوستی دادم یکم تو چشمام نگاه کرد بعد آن چنان سیلی تو گوشم زد که تو فیلم هندیم اینجور سیلی نمیزنن . بعد بهم گفت آبروت رو نمیبرم ولی اگه یه بار دیگه به من چشم داشته باشی به داداشم میگم .
گذاشت تا حدودا 6 7 ماه داشتم از کنار یه پارک رد میشدم که اتفاقی دیدم با یه پسر تو پارک نشستن آروم آروم دور زدم از پشت سر رفتم از کنار نیمکتش رد شدم گفتم سلام لیلا خانوم داداشتون سلام رسوند
بنده خدا خایه هم نداشت بگم خایش چسبیده بود زیر گلوش . پسره بلند شد بیاد طرف که آنچنان سیلی بهش زدم که رفت عقب و نشست روی صدلی . گفتم بهم میرسیم لیلا خانوم
غروب مثله داداشش مثله یه لاشخور سر راهش سبز شدم و گفتم به به لیلا خانوم میشه شمارتونو داشته باشم یه برم از رضا بگیرم ( از رضا مثله سگ میترسید چون همیشه کتکش میزد باباشم همیشه پشت رضا بود ) شمارشو گرفتم گفتم خدانگهدار تا بعد
بعد از دو روز که خونه به مکان تبدیل شد بهش زنگیدم و بدونه مقدمه گفتم تا 15 دقیقه ی دیگه خونمونی گوشیو قط کردم.
بعد از 15 20 دقیقه پیداش شد
زنگ زد درو براش باز کردم اومد تو بردمش تو اتقم گفتم لخت شو . برگشت گفت خیلی پستی حرف از دهنش بیرون نیومده سیلی نثارش کردم که با حق حق لخت شد .
گفتم گریه نکن که وقت خیلی داری واسه گریه . جنده باید آبروت ببرم تا بهتون بفهمونم آبرو بردن یعنی چه .
کیرو گرفتم جلوش گفتم بخور با دست پس زد گفتم مثله اینکه موقعیتت رو نمیفهمی . الان تو مجبوری برام بخوریش گریش دو برابر شد و شروع کرد به گریه کردن ، خوبم ساک نمیزد واسه منم مهم نبود خوبی یا بدیش من فقط داشتم انتقاممو میگرفتم .
آبم داشت میومد اونم فهمید وخواست از دهنش درش بیاره محکم سرشو گرفتم و چسبوندم به خودم با تمام فشار آبمو تو دهنش خالی کردم . وهمون جوری یه دقیقه ای تو دهنش نگه داشتم تا خوب آبم از گلوش بره پایین .
پاشد خواست لباساشو بپوشه گفتم کجا تازه شروع شده حالا باید بخوابی تا جرت بدم . خوابوندمش روی زمین . باهمون بار اول تا ته فرو کردم کونش آنچنان جیغی کشید که تو دلم قند آب شد با کمال وحشی گری داشتم جامیکردم فقط گریه میکرد حتی نا نداشت التماس کنه که آروم تر

بعد که کارم تموم شد شرت و سوتینش رو بر داشتم گفت اینو میخوایی چکار گفتم میری خونه از داداش جونت میپرسی اون شرت منو میخواست چیکار منم اینو واسه همون کار میخوام .
چشماش گرد شد . گفتم آره دارم واستون حالا کجاشو دیدی یه روزم باید در تخمته من و پسر عموم باشی .
حالاهم جنازه ی کثیفتو از تو خونمون جم کن گمشو بیرون

اگه بخواین داستان من و لیلا و پسر عمو رو بدونید مجبور میشم داستان :
نمیخواستم کونی بشم 3 رو بنوسیم

این داستان واقعیی بود میخواین باور کنین میخواین باور نکنین
در هر صورت به تخم چپ و راست پدر بزرگوارم

نوشته: شاعر کیر مغز

سلام به دوستان من اردلان هستم 19 سالمه این داستانی که میخوام براتون بگم واسه عید سال 92 میشه من ی پسر عمو دارم که یک سالشه تولدش بود که یکی از دوستای زن عموم که اسمش رزیتا بود دعوت شده بود. رزیتا خانوم ما ی دختر 21 ساله داره اسمش نازنینه. خوشگل قد بلند با چشای زاق خاکستری وای که چقدر خوشگل.تو این مراسم من ی دل نه صد دل عاشقش میشمو شمارشو میگیرمو دوست میشیم باهم.

بعد یک هفته اس دادن نازنین خانوم سر صحبت سکسیو باز میکنه خلاصه اون شب اس ام اسی باهم سکس داشتیم.رزیتا خانوم ساعت 7 میرفت سر کار تا 8 شب پدر نازنینم تو ی تصادف فوت شده بود یک روز صبح نازنین بهم زنگ زد که بیا خونمون مامانم از سر کار میره خونه دوستش و دیر وقت میاد.اقا ما رفتیم زنگ خونرو زدیم دیدیم نازنین خانوم با یه شلوارک قرمز و ی تاپ قرمز درو باز کرد وای که چه بدن سفیدی داشت.رزیتا خانوم اهل مشروبو قلیونه رفتم سر یخچالشون ی شیشه مشروب اوردم با نازنین نشستیمو خوردیم باهم رو تخت دراز کشیدیم.من شروع کردم به لب گرفتن از نازنین.تاپشو در اوردم سوتین نداشت وای که چه سینه های گردو سفیدو گنده ای داشت شروع کردم به خوردن سینه هاش دیگه کم کم صدای اه اهش بلند شده بود زبونمو از بین سینه هاش اوردن تا شکمشو لیس زدم دیگه داشت از شهوت میمرد شلوارشو در اوردم یه شرت زرد فاصله منو کس قشنگش بود.شرتشو که در اوردم یه کس تنگو صورتی دیدم وای که چقدر سفید بود با نوک زیبونم کسشو لیس میزدم.اها اینم بگم نازنین یه ازدواج ناموفقم داشت.خلاصه نازنین پاشود تی شرتو شلوار منو در اورد کیرمو از شرتم که از شق درد داشتم میمردم در اورد شروع کرد به ساک زدن.بعد 2 دیقه پاهاشو باز کردم سرکیرمو تف زدم گذاشتم رو کسش یکم مالوندم دم کسشو یواش یواش کردم تو کسش صدای جیغ نازنین بلند شد شروع کردم به تلمبه زدن نازنینم داد میزدجرش بده محکم تر ای اوی اههههههه کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم قنبل کن چه کون گنده ای داشد اگشتمو خیس کردم اروم کردم تو کونش ای ای میکرد یکم که کونش نرم شد کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش سر کیرم رفته بود تو کونش با ی فشار کیرمو تا ته کردم تو کونش جیغی کشید که فکر کنم کل ساختمون شنیدن درحال تلمبه زدن بودم که لرزش بدن نازنین نشون میداد که کاملا ارضا شده بود منم کم کم ابم داشت میومد که اومدم کیرمو از تو کونش در بیارم بهم گفت ابتو خالی کن تو کونم منم همشو خالی کردم تو کونش ی 5 دیقه ای همینطوری خوابیده بودیم باز شروع کردیم لب گرفتن دیگه داشت دیر میشد ساعت 7 شب بود پاشودیم لباس پوشیدیم ازم تشکر کرد منم بوسش کردمو از خونه اومدم بیرون بعد این ماجراهم 7.8 بار دیگه باهم سکس داشتیم ولی هیچی اولی نمیشه......دوستون دارم بای

نوشته: اردلان

سلام دوستان!من رضا هستم.
این خاطره نیست.من تا به حال فقط یک سکس داشتم که نمیخوام در موردش صحبت کنم.
.
ایده های جالبی توی ذهنم دارم که گفتم شاید بتونم در قالب داستان یا حتی داستان سکسی بیان کنم!سعی میکنم در کنار داستان های سکسی که مینویسم,داستان های معمولی هم بنویسم و در انجمن شهوانی برای شما قرار بدم تا شما نهایت لذت رو ببرید.
تاکید میکنم این داستان و تمام داستان های بعدیم مربوط به خیال پردازی خودم میشه و چون داستان اولمه,ممکنه به دل بعضی افراد نشینه!به همین دلیل میگم که کسی که فکر میکنه من بد مینویسم خواهش میکنم که داستان منو نخونه و فحش هم نده!
در داستان های سکسی هم که مینویسم از اسم مستعار استفاده میکنم و اسم خودمو نمینویسم!
.
میریم سراغ داستان:
طبق معمول همیشه باید اول داستان خودمون رو معرفی کنیم!من میلاد هستم و 20 سال سنمه!دو ماه دیگه هم دارم با کسی ازدواج میکنم که هم مشوق و هم معشوق منه!
خوب من از زمانیکه به دنیا اومدم یادم میاد که خونه مادربزرگمون بودیم.به این دلیل که اونها خونه ای بزرگ داشتند و در خونه اشون یک باغ بسیار بزرگ داشتند که فقط سیب داشت.سیب های قرمز و خوشمزه ای که هم محصول دست ما بود و هم خودمون استفاده میکردیم.
سرتونو زیاد درد نیارم.من یک دختر عمویی دارم به اسم تینا.از قدیم از بچگی با هم بودیم.توی باغ زیاد با هم بازی میکردیم یا کلی بخوام بگم تینا میشد همبازی دوران بچگیم.
یادم میاد مهد کودک با هم یکجا بودیم.بعد از مهدکودک همیشه یک راننده سرویس به اسم آقای فدایی میومد دنبالمون و مارو میبرد خونه.خونه مون هم نزدیک هم بود.
تا دبستان هم ما با هم توی یک سرویس بودیم.به این دلیل که مدرسه مون دوباره نزدیک هم افتاد.اینم اضافه کنم که ما هم سن بودیم.
یه روز طبق معمول من مدرسه ام تموم میشه و میرم خونه.توی راه راننده سرویس مون زیاد خوشحال نبود.دلیلشو هم کم کم بهش میرسیم.
رسید دم در مدرسه تینا.تینا رو هم برداشت و با خودمون رفت.
رفتیم تا اول تینا رو پیاده کرد بعد منو.منم شاد و شنگول رفتم خونه.در رو که باز کردم دیدم مامانم چشم هاش قرمزه.بابام هم داره لباس سر تا پا مشکی میپوشه.به منم گفتند که برم لباس مشکی بپوشم و آماده شم برای رفتن به بیرون.دلیلشو از بابام پرسیدم و بابام آروم آروم بهم فهموند که پدر و مادر تینا در تصادف مردند و ما هم برای تشییع جنازه داریم میریم.
خلاصه بگم که خیلی ناراحت شدم!به این دلیل که تینا با سن کمش(اون موقع 10 سالمون بود)از الان تا آخر عمرش بدون پدر و مادر باید زندگی کنه.بدون هیچ رفیق و یاری.بدون هیچکی.
رفتیم برای مراسم تشییع جنازه.تینا رو دیدم که ناراحت نشسته بود سر قبر پدر و مادرش و سرشو گذاشته بود روی قبر مادرش.
خیلی برای من که بچه بودم این صحنه ناراحت کننده بود و همچنین تکان دهنده.واقعا بچه ی پاک و معصومی مثل تینا باید از الان اینقدر سختی بکشه؟!!!!!خدایا کرمتو شکر.
گذشت از مراسم تشییع جنازه و من هم رفتم پیش بابام و به بابام گفتم که تینا رو به عنوان فرزند خوندگی قبول کنه.به امید اونکه قبول کنه ولی قبول نکرد.
بالاخره عمو هام با پدربزرگ و مادربزرگم جمع شدند که درباره اش تصمیم بگیرند که چی کار کنند.
نمیدونم توی اون مجلس چی گذشت ولی خیلی ناراحت بودم که چرا اجازه ندادند تینا پیش یکی از عموهام یا پدربزرگم بمونه,چون تصمیم بر این شد که بفرستنش پرورشگاه.
شاید بچه بودم و این چیزهارو نمیفهمیدم که بزرگ کردن یک دختر اضافی در خانواده چقدر سخته چون خاله های تینا و پدربزرگ و مادربزرگش از طرف مادرش هم تصمیم گرفتند که اون رو بفرستند پرورشگاه.
آدم که این خاطرات رو مرور میکنه چقدر بر خودش لعنت میفرسته که چرا دنیا اینطوریه و حتی پدربزرگ و مادربزرگش هم راضی نمیشند اونو بزرگ کنند.
تینا میره پرورشگاهی که پدر من و پدر تینا اون رو از لحاظ مالی ساپورت میکردند.
پدرم مسئولیت تینا رو توی پرورشگاه بر عهده خاله ام(خاله ام توی پرورشگاه کار میکرد)گذاشت و از نظر مالی خداییش عموهام و خاله های تینا هیچی براش کم نگذاشتند.
چند سال بر همین منوال گذشت و تینا و من بزرگ تر شدیم!
تا اینکه من و تینا توی یک دانشگاه(فردوسی مشهد)قبول شدیم.
ما در شهر یزد زندگی میکردیم و فرستادن ما به مشهد کار مشکلی بود.
من توی دانشگاه رشته اقتصاد قبول شدم چون واقعا اقتصاد رو دوست داشتم ولی تینا رشته فیزیک.
قدیم اصلا به سکس با تینا فکر نمیکردم.تینا هم یک دختر معقول و خوشگل و مهربونی بود.
من و تینا از بچگی تا قبل از فوت پدر و مادر تینا با هم همبازی بودیم.
بعد از فوت پدر ومادرش و رفتن تینا به پرورشگاه کم همدیگه رو میدیدیم ولی به دلیل اینکه زیاد تینا احساس کمبود محبت نکنه پدر من همیشه دو روز در هفته تینا رو میاورد خونمون که مثلا با یک تیر دو نشون بزنه.هم من سرگرم بشم و مشکلات درسیمو از تینا بپرسم و با تینا بازی کنم هم تینا احساس کمبود محبت نکنه!
خلاصه من و تینا رفتیم مشهد.میدونم که از اول زندگیم پدر و مادر من روی تینا حساب ویژه ای باز کرده بودند.به این دلیل هم تینا همبازی من بود در دوران بچگیم و هم همسن بودیم با هم و هم میدونستند من بیشتر عمرم رو با تینا گذروندم و مطمئن بودند حتی اگر من بزرگ بشم و بخوام ازدواج کنم اولین گزینه ای که میگم تیانا خواهد بود.
حالا میریم سراغ اصل مطلب.
من و تینا با هم رفتیم مشهد.اولاً خیلی خوشحال بودم که تینا کنارمه دوماً به نظر خودم هیچ احساس کمبودی نمیکردم توی مشهد و از اینکه تینا کنارم بود احساس دلتنگی زیاد نمیکردم.
پدرم با ما اومد برای اینکه بره جایی رو برای من پیدا کنه و تینا رو بفرسته خوابگاه دانشجویی ولی به خاطر اینکه جایی برای من پیدا نشد من رو هم فرستاد خوابگاه.
روزهای اول توی دانشگاه سخت میگذشت ولی بالاخره گذروندم تا اینکه درس هامون کم کم مشکل شدند و شبا من و تینا با هم رفتیم پارک برای اینکه تینا مشکلات درسیمو حل کنه.میدونم رشته مون 180 درجه با هم فرق میکنه ولی بیشتر به این خاطر بود که بیشتر ببینمش!منم الکی مثلا کتاب معارف یا یه چیز دیگه ای از این قبیل رو برمیداشتم و به بهونه درس میرفتیم پارک و باهم قدم میزدیم و مشکلات درسیمونو حل میکردیم.
روزای اول زیاد تو کف هیکل تینا نرفته بودم,ولی بعد کم کم حواسمو به هیکلش بیشتر جمع کردم.
خیلی هیکل خوش فرمی داشت!سینه های کوچک قد بلند کمر باریک.
چونکه من گودی کمر رو توی سکس از همه چیز بیشتر دوست دارم و بیشتر تحریکم میکنه و همچنین راحت میتونم در حالت سگی که هم گودی کمر معلوم میشه و هم راحت دستهام دسترسی به کس و کون و سینه های فرد مورد نظر داره,هم خودم و هم فرد مورد نظر رو به حالت ارگاسم برسونم!!!!
دوستانی که سکس داشتند میدونند من چی میگم.دختری با این مشخصات به نظر من دختر ایده آل برای سکس بود.خلاصه یه روز گفتم دلمو بزنم به دریا و بهش پیشنهاد بدم.ولی یه کم فکر کردم دیدم یه نمه ضایع ست که بهش صاف بیام بگم با من سکس میکنی؟!
مردم میرند خواستگاری و میگند با من ازدواج میکنی اونوقت من برم بگم با من سکس میکنی؟!خیلی مسخره ست به نظر من.
برنامه دیگه ای چیدم.به یکی از دوست های خوابگاهیم گفتم که یه جای خالی رو برای من جور میکنی؟!اونم چون که خودشون یه خونه ای توی مشهد داشتند آدرس و کلید اونجا رو داد گفت ناقابل داداش مال خودت!Smile
طبق معمول به تینا گفتم که من میخوام بیام مشکل درسیمو ازت بپرسم و بیا بیرون با هم قدم بزنیم.اونم گفت باشه.
خلاصه اومدم دنبالش و دم خوابگاه دانشجویی دختران با هم سوار تاکسی شدیم و رفتیم.
رفتیم!گفتم که من امروز حال و حوصله پارک رو ندارم.میایی بریم خونه یکی از دوستام؟!گفته که من برم خونه شون گل هاشونو آب بدم.
اونم گفت باشه بریم.رفتیم.
رفتیم رسیدیم دم در خونه و پیاده شدیم.کرایه رو حساب کردیم و رفتیم داخل خونه.حیاط کوچکی داشت.توی حیاط اول گل هاشونو آب دادم و بعد رفتم به بهونه آب دادن گل های توی خونه تینا رو هم کشوندم تو.
رفتیم توی خونه و تینا نشست.تینا مانتو داشت و بعد از اینکه نشست کیفشو از کولش در آورد و گذاشت روی میز و شروع کرد به توضیح دادن یه درس.منم داشتم گل هارو آب میدادم.تموم که شد اومدم کنار تینا نشستم.بعد از اینکه درس دادن تینا تموم شد گفت که آماده شو که بریم.منم گفتم اول یه چیزی بخوریم بعد.
گفت که نه!ممکنه صاحبش ناراضی باشه!منم گفتم مطمئن باش راضیه و خلاصه رفتم سر یخچال دیدم چیری نداره!ضایع شدم و رفتم سراغ فریزر.
دیدم که از دار دنیا فقط دو تا بستنی داره.بعد فهمیدم که برای دوستش اینارو خریده که همیشه میاد توی خونه شون درس میخونه.
خلاصه من بستنی هارو برداشتم و اومدم یکیشو دادم تینا یکیشم دست خودم و خوردیم.در حین خوردن یادی از گذشته کردیم و بچگیمون.از پدر و مادرش چیزی نگفتم چون ممکن بود ناراحت بشه.
خلاصه بستنی من که تموم شد چوبشو انداختم سطل آشغال و در همین بین داشتم لیس زدن بستنی تینا رو تماشا میکردم.
همین که دیگه داشت بستنی خوردنش تموم میشد منم حرف رو کشوندم سمت عشق و عاشقی و آروم آروم خودمو به تینا نزدیک کردم و آروم دستمو گذاشتم روی پاش.تعجب کرد که چرا بی مقدمه دارم همچین کاری میکنم.
یه ذره پاشو عقب کشید ولی من رفتم پشتش نشستم و دستمو دور شکمش حلقه کردم و یه بوس از لپش کردم و گفتم که دوسش دارم!
.
.
.
.
خوب دوستان شاید پارازیت بدی انداختم وسط داستان ولی میخواستم بهتون بگم که این اولین داستان من بود.
هنوز این داستان ادامه دارد و منم برای بهتر شدن داستان بیشتر سعیمو میکنم.
اگر تا اینجای کار نظری انتقادی پیشنهادی چیزی دارید بیان کنید تا من در بهتر شدن داستان از اون استفاده کنم.
دوستان میتونند برای بهتر شدن داستانم هیمنجا زیر داستان نظر بدهند یا به من در شهوانی پیام خصوصی بدند.(HipHop-SK8)
در ضمن میتونید ایده های خودتونو هم بفرستید تا من در داستان های بعدیم از اونها استفاده کنم!
دوست دار شما رضا!

از دادگاه زدم بیرون هوای سردی که به پوست گرمم خورد حس یک سیگار رو همراهش آورد. دیشب برف اومده بود و زمین سفیدپوش شده بود، آسمون هم گرفته بود و هوا ابری، همه چیز خاکستری بود مثل حال و روز این روزهای من. سیگار رو روشن کردم و میخواستم برم سوار ماشین بشم که مژگان رو دیدم که با پسر داییش داشت می‌رفت سوار ماشین بشه. همش تقصیر همین پسره بود.

زندگی من و مژگان خوب بود و من هم درآمد خوبی از کارم داشتم (شرکت آپارتمان سازی داشتم) و همچینن پشتوانه پدرم از لحاظ مالی مشکلی نداشتیم ولی یک معامله و قرارداد لعنتی من رو بد جور زمین زد و یک جورایی سرم کلاه رفت. همین ماجرا شروع دعواهای من و مژگان بود، هر دفعه این رو پتک می‌کرد تو سرم و من رو می‌کوبوند و با اینکه میدید دارم تلاش می‌کنم اشتباهم رو جبران کنم ازم حمایت نمی‌کرد. بعدش فهمیدم این پسر داییش که خودش طلاق گرفته بود زیر پاش نشسته تا از من طلاق بگیره و بره پیش اون. حس می‌کردم دورم زدند ولی من آدم کینه ای نبودم و گفتم حالا که خواسته بره بزار بره!

سوار ماشین شدم و بلافاصله موبایلم زنگ خورد. مامانم بود یکم دلداریم داد و گفت: تونستی بیا شهرستان هم سری به ما بزن. گفتم چشم. هنوز قطع نکرده بودم که رضا زنگ زد بهترین دوستم بود و دعوتم کرد خونشون واسه شام ولی من گفتم نمی‌تونم بیام و مرسی و این حرفا. ماشین رو روشن کردم و بلافاصله دوباره موبایل زنگ خورد پریسا بود زن رضا. خیلی اصرار کرد و من هم قبول کردم برم خونشون. بهترین دوستام بودند یادمه رضا خیلی پریسا رو می‌خواست هم رشته ای بودند ولی روش نمیشد بهش بگه من رفتم دانشگاه اونا بهش گفتم. 3 ساله اول زندگیشون که دانشجو بودند و منم وضعم خوب بود خیلی کمکشون کردم و هوای رضا رو خیلی داشتم. و یک آپارتمان رو بدون کوچکترین سودی واسه خودم و با قیمت پایه اش بهش دادم.

شب رفتم اونجا اینقدر باهام شوخی کردند و سر به سرم گذاشتند که کمی از بدبختی هام یادم رفت ولی آخر شب با رضا و پریسا کلی حرف زدم و اونا کاری کردند که هیچوقت فراموش نمی‌کنم. پریسا 50 میلیون که به تازگی از پدر مرحومش بهش ارث رسیده بود رو به من داد و گفت باهاش دوباره خودت رو راه بندازه و ما رو هم شریک کن. من تو کارم خیلی خوب بودم ولی خوب بعضی وقت ها آدم بدشانسی میاره. رفتم شهرستان با اصرار به پدرم خونه پدری رو گذاشتم زمین و با اون 50 میلون یک آپارتمان 8 طبقه ردیف از توش در آوردم یک واحد رو هم دادم به بابا و خدا رو شکر شرمنده رضا و پریسا نشدم و کارم گرفت. (قابل توجه دوستان اون زمان حدود سال 81، 50 میلیون واسه خودش اسمی داشت)

اما اصل داستان، دو سالی گذشت و من مجرد میگشتم تا اینکه یک روز پریسا زنگ زد و به من گفت واسه شام برم اونجا. شب که رسیدم دیدم یک خانم دیگه هم پیش پریسا هستش ولی هنوز رضا نیومده بود. منم رفتم نشستم تو بالکن تا سیگاری بکشم و منتظر رضا بشم. سیگارم رو که کنار زدم دوست پریسا اومد و سلام کرد. منم بلند شدم و دست دادم و جواب سلامش رو دادم و تعارفش کردم بشینه. فکر نمی کردم بشینه، فکر می‌کردم میره پیش پریسا ولی نشست. اسمش نگار بود خوش چهره و شیک پوش. اولین جمله اش این بود سیگار دارید؟! منم گفتم بفرما و پاکت سیگار رو با فندک رو میز گذاشتم. سیگارش رو روشن کرد و از همه چی حرف میزد منم گاهی یه چرتی پرت میکردم تا عرصه خالی نباشه. وقتی رضا اومد شام رو که خوردیم ساعت حدودی 12.30، بود که نگار گفت من میخوام برم منم بلند شدم برم که رضا sms زد بمون کارت دارم.

وقتی نگار رفت. پریسا از پشت زد رو شونم گفت چطوره؟! منم به شوخی گفتم: واسه رضا خوبه! اونم تنوع میخواد! از پشت زد تو سرم و گفت خفه شو رضا همینی که گیرش اومده زیادیه... رضا از اونور گفت: راست میگه از اون آرایش های شبای تعطیلی معلومه که وقتی میام خونه.........! من و پریسا هم زدیم زیر خنده. کلا با هم خیلی شوخی می‌کردیم و راحت بودیم ولی من ابدا چشم بدی به پریسا نداشتم صمیمی بودیم شوخی ناجور هم زیاد می‌کردیم. و پریسا با خنده وسط حرفش پرید و گفت: بسه دیگه. بدون شوخی، نظرت چیه؟! تو که مجردی نگار هم تازه طلاق گرفته و با خانوادش مشکل داره و همین الانش هم با اکراه میره خونه باباش میخوابه. وقتی 19 سالش بوده اجباراً ازدواج کرده و نتونسته درس بخونه و الان که 24 سالشه طلاق گرفته و به یک حامی نیاز داره؟! تو و اون میتونید نیازهای همدیگه رو برآورده کنید. بهش فکر کن کمی. گفتم چشم و رفتم خونه خودم.

شب فکر کردم و فهمیدم پریسا بد حرفی هم نزد. نگار خوش تیپ و شیک پوش و خوش چهره بود یک زن با وقار ایرانی. منم که همچین تعریفی نداشتم گفتم لااقل شانسم رو امتحان کنم تازه سر 30 سالگی من بود و مثل خودش سریع تو زندگی زناشویی شکست خورده بودم. دو سه روز بعدش به پریسا زنگ زدم هنوز سلام نکرده بود گفت امشب قرار میزارم بریم رستوران و آدرس رستوران رو برات مسیج می‌کنم و قطع کرد.

نگار برعکس من خیلی اکتیو بود و با همه گرم می‌گرفت و برعکس من خجالتی نبود، از اخلاقش و چهره اش خوشم میومد شیطنت خاصی داشت. بعد از یک مدت و آشنایی فهمیدم که بهش تقریباً علاقه‌مند شدم، آبان 84 تو محضر عقد کردیم. خانواده نگار مخالف بودن باهاش ولی نگار هم با خانوادش بحثش گرفته بود و گفت دیگه اون خونه نمیره واسه همین خانواده اون اصلا نیومدن. ما بودیم رضا و سارا و برادرم. پدر و مادر من هم مخالفتی نداشتند.

بعد از محضر همه رو ناهار بیرون دعوت کردیم و بعد از ناهار من و نگار ساعت 4:30 برای کیش بلیط پرواز داشتیم. ساعت حدود 9 شب بود که رسیدیم به هتل کیش، یک هتل پنج ستاره که با توجه به اینکه دو شب می‌خواستیم بمونیم و اولین مسافرت ما بود ارزشش رو داشت. بعد از اینکه هر دو دوش گرفتیم و رفتیم شام خوردیم وقتش بود دیگه. اما همیشه لحظه ی سخت داستان شروع به کاره...

سر مبل تو هتل نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که بهش گفتم روز اولی که دیدمت فکر نمی‌کردم اینطوری شه و اون با همون شوخ طبعی و شیطنت همیشگیش گفت ولی من فکرش و می‌کردم یه روزی تو بغلت می‌خوابم. همین جمله اش کافی بود که لبم رو روی لباش بزارم و با یک ماچ محکم کار رو شروع کنم. لبم به لبش قفل شده بود و من و او هر دو به عکس لبای هم دیگه رو گاز می‌گرفتیم. خیلی پر حرارت کار میکرد و با احساس لب می‌گرفت من هم سعی می‌کردم پا به پای اون جلو برم.

همینطور که داشتیم لب می‌گرفتیم بلندش کردم و توی بغلم بردمش توی رختخواب می خواستم بزارمش روی تخت که من رو هل داد و خودش افتاد روم ولی لبامون از هم جدا نمیشد. شروع کردیم به درآوردن لباس های همدیگه و طولی نکشید که هر دو فقط یک شورت پامون بود. آروم کارها رو دنبال می‌کردیم و من بلندش کردم و رفتم روش و شروع کردم به گرفتن بوس های کوچیک از لباش و از بدنش اول از گردن شروع کردم بعد به سینه هاش رسیدم و اون ها رو گاز می‌گرفتم و اون هم دستش رو تو موهام کرده بود و با موهای سرم بازی می‌کرد. از این کار خوشم میومد.

آروم از شکمش رد شدم و به شورتش رسیدم و آروم دادم پایین و شروع به خوردن کردم. تمیز تمیز بود. ی لحظه سرم رو گرفتم بالا و بهش به شوخی گفتم معلومه به خودت رسیدی یه چشمک زد و با دستاش سرم رو دوباره پایین برد. یک چند دقیقه می خوردم واسش و هر از گاهی شوشولش رو با لبام میکشیدم که بیشتر تحریک میشد و صداش در میومد. بعد خودش سرم رو بالا کشید و دوباره شروع به خوردن لبم کرد و با یک حرکت جای ما با هم عوض شد و اون رفت روی من. مثل من با بوس های کوچیک کارش رو شروع کرد و کم کم به پایین اومد خیلی با محبت بود. دوس داشتم این لحظات تموم نشه. به شرتم که رسید آروم پایینش داد و شروع کرد به خورد کیرم من تجربه نداشتم کسی واسم ساک بزنم و نمی دونم خوب بود یا بد ولی خیلی داشتم لذت میبردم و اون هم خوب کارش رو انجام می‌داد. بعد از چند دقیقه خودش اومد بالای سر من و کیرم رو تنظیم کرد سر کسش و آروم نشست سر کیرم. و خودش شروع با بالا پایین کرد منم کمی بعد ابتکار عمل رو دست گرفتم و خودم شروع کردم به تلمبه زدن.

تو این حالت به راحتی میشد ببوسمش، لبهاش رو میخوردم از یک طرف در حال بالا پایین کردن بودم و از طرفی دیگه در حال خوردن لبهای نگار. صدای ناله های خفیفش و آه و اوه کردن های آرومش فضای اتاق رو پر کرده بود. بعد از چند دقیقه حالتمون رو عوض کردیم و من رفتم پشت سرش، یک پاشو دادم بالا و از پشت آروم کیرم رو کردم تو کسش و شروع کردم به کردنش و در حالی که تلمبه میزدم کمر و شونه اش رو می بوسیدم اون هم با صداهای خفیف اه و اوخش که با صدای خودم قاطی شده بود فضای اتاق رو خیلی شهوت آلود کرده بود، و هردو ما رو بیشتر تحریک میکرد.

بعد از چند دقیقه دوباره حالتمون رو عوض کردیم، نگار رو بلند کردم و خوابودنمش روی تخت پاهاش رو دادم بالا و اول یکم کسش رو خوردم و تحریکش کردم و دوباره کیرم رو آروم وارد کسش کردم و روش خوابیدم و شروع به تلمبه زدن کردم اصطکاک کیرم با دیواره کسش خیلی حال میداد و دیوانه کننده بود. بعد از چند دقیقه دیدم داره صدای نفسهاش تندتر میشه و من هم فهمیدم تقریبا به ارگاسم رسیده و من هم شروع کردم تندتر بالا پایین کردم تا با یک صدای وایییی بلند ارضا شد منم سرعت خودم رو بیشتر کردم و بهش گفتم کجا بریزم گفت بریز داخل قرص می‌خورم و منم بعد از چند دقیقه آبم با فشار ریخت داخل.

و بعد از مدتی که بی حال کنار هم خوابیدیم هر دو حمام رفتیم و دوش گرفتیم و کنار هم دیگه در آرامش خوابیدیم. بهترین سال های زندگیم رو در کنار نگار داشتم.

نکته: تمام داستان و شخصیت های این داستان خیالی و زائده ذهن این جانب است. امیدوارم خوب بوده باشه. این نکته رو آخر سری گفتم که مزه داستان نپره. البته اگر مزه داشته بود. اسم من هم حامد است. من راستش رو گفتم لطفا اگر خوشتون نیومد فحش ندید.

نوشته: حامد

سلام دوستان میلاد(اسم واقعی) هستم 25 سالمه از شهر خودمون(فک نکنم اسم شهرم برا کسی مهم باشه) .داستان من در سال 85 که اون موقع حدودا 19 ساله بودم با اولین دوست خانومم که اسمش سمیرا(مستعار) بود وسه سال از من بزرکتر بود برام اتفاق افتاد البته در کل بار دومم بود دفعه اولم با یه زن خیابونی بود که ارزش تعریف کردن نداره.اونایی که با جنده ی پولی سکس داشتن میدونن چی میگم.11 آذرماه بود که با دوس دخترم که خیلیم دوسش داشتم حرفم شد و قرار شد کلا تموم کنیم البته بخاطر من میخواست که تموم کنیم چون اون یه بار ازدواج کرده بود با اینکه زن بود و چند ماهی هم از من بزرگتر بود خیلی دوسش داشتم و میخواستم باهاش ازدواج کنم اما اون قبول نمیکرد و میگفت نمیخوام یه عمر توی فک وفامیل سربه زیر باشی(اکثر ادما الالخصوص جماعت ایرانی ازدواج پسر با زن متعلقه یا بیوه رو عیب میدونن که من با نظر اونا مخالفم).خلاصه تموم کردیم فرداش که از خواب بیدار شدم اعصابم خیلی خراب بود رفتم از سوپری سرکوچه چند نخ سیگار گرفتم وخواهش کردم بقیه پولمو سکه بده(سکه 10 تومنی و 25 تومنی) رفتم سمت کیوسک که شماره شانسی بگیرم یکم سربه سر جماعت بذارم شاید یکم اروم بشم اولین شماره یه مرد بود شماره دوم جواب نداد اما سومی یه خانوم بود سلام و احوال پرسی کردیم گفتش که شمارمو از کجا اوردی منم برا اینکه یکم باهاش کل کل کنم شروع کردم به دلقک بازی دراوردن و مزاح کردن چون هدفم زدن مخش نبود منتظر بودم که چندتا فش آبدار نثارم کنه که برخلاف انتظارم اونم تو دلقک بازی همراهیم کردیم و یکی دو ساعتی باهم صحبت کردیم که سکه هام تموم شد رفتم با هزار بدبختی 2تا دیگه سکه پیدا کردم برگشتم زنگ زدم بهش وادامه دادیم از طرز صحبتاش احساس کردم به نظر آدم شری نمیرسه میشه بهش اعتماد کرد.بعد اینکه قبول کرد باهام دوس بشه ازش قول گرفتم که شمارمو اگه به کسی نده با موبایلم زنگ بزنم که اونم قول داد و قسم خورد که به کسی نمیده(خطم دایمی بود و بنام خودم بود میترسیدم شکایت کنن تو دردسر بیفتم). با موبایلم زنگیدم بعدش اونم با موبایلش یه اس داد از اون به بعد اس بازی هامون شروع شد قرار گذاشتیم همو دیدیم اونو نمیدونم اما من خیلی ازش خوشم اومد چون چهره جذابی داشت اندامشم خوب بود.نمیدونم از خوش شانسی من بود یا ...که اس داد گفت پسندیدمت.دو روز بعد ساعت 11 شب گذشته بود که اس داد میتونی بیای پیشم منم از خدا خواسته گفتم البته که میتونم ادرسشونو پرسیدم کامل توی اس برام نوشت.سریع لباس پوشیدم و چندتا دروغ سرهم کردم تحویل مامان بابام دادمو از خونه زدم بیرون یه آژانس گرفتم رفتم.رسیدم سرکوچشون زنگیدم گفتش که پشت در وایمیستم صدای پاتو شنیدم درو وا میکنم کارا طبق برنامه پیش رفت و برا اولین بار پامو گذاشتم تو خونش.همینکه وارد شدم تو بغل گرفتیم همو لبای همو یکم خوردیم اما چون استرس داشتم نمیدونستم چیکار میکنم.یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم استرس منم برطرف شد بچه شم خوابوند(یه دختر2ونیم ساله داشت).جامونو انداخت که بخوابیم(تختاش یه نفره بودن).باهم رفتیم زیر پتو همدیگه رو بغل کردیم و کلی لب و زبون همو خوردیم و سینه هاشم حسابی خوردم که بدجور حشریش زد بالا میگفت 2 ساله که سکس نداشته واسه همینم تشنه کیر بود.بعد یه حال اساسی دست کردم تو شرتش که دیدم یه کس پف کرده و خیس داره برا کیر له له میزنه اونم کیر منو تو دستش گرفته بود وفشارش میداد که دیگه طاقت نیاورد روی شکم خوابید با دو دستش از پشت کوسشو قشنگ باز کرد اما هیچی نمیگفت هردو ساکت بودیم داشتیم کار خودمونو میکردیم که سر کیرمو با کرم چرب کردم اروم اروم فرستادمش تووو..که اروم گفت بذار چند لحظه بمونه تو این حالت تا جا باز کنه آخه 3سال بود کسی دست بهش نزده بود خیلی تنگ بود یکم که جا باز کرد خودشو تکون داد که به کارم ادامه بدم تلمبه ها شرو شد تند تند میزدم تا میخواست آبم بیاد میکشیدم بیرون که آبم نیاد چون هیچی نبود به کیرم بزنم که دیر بیاد مجبور بودم با آب سرد بشویمش تا دیرتر بیاد.دوباره اومدم دراز کشیدم روش کردم تو کسش تلمبه هامو سریعتر کردم که دیدم سرشو گذاشته رو بالش و دت و پاهاش شل شدن منم همینجوری تلمبه میزدم که دیدم اصلا صداش در نمیاد صداش کردم جواب نداد بدجور ترسیده بودم فک کردم براش اتفاقی افتاده نشستم کنارش داشتم فک میکردم که چه خاکی سرم کنم که دیدم داره صدام میکنه از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم برگشت به سمت من و یه دستشو باز کرد که برم تو بغلش رفتم بغلش کیرم که از ترس خوابیده بود دوباره جون گرفت اینبار سمیرا خودش کیرمو گرفت کرد تو کسش یکم تلمبه زدم که منو برگردوند خودش آب منم اومد زود هلش دادم کیرم از کسش در اومد و آبم پاشید رو شکمم و یکمم رو پتو ریخت.که لباسش تمیز کرد گرفتیم خوابیدیم.نزدیکای صب بود که احساس کردم کیرم خیس شد از خواب پریدم دیدم سمیرا داره با یه چیزی کیرمو میماله که از بوش فهمیدم روغن زیتونه دید که نیدار شدم دوباره اومد نشست رو کیرم دراز کشید روم و سینه هاشو چسبوند به صورتم بعد چند دیقه بالا پایین پریدن برگشت 4 دست وپا شد منم از پشت کردم تو کسش میخواست ابم بیاد که وایسادم تا نیاد دیدم سمیرا با یه حالت خجالتی گفت میتونی از کون بکنی منم قبول کردم و گفتم با کمال میل..طفلک میترسید چندشم بیاد نمیدونست هر مردی ارزوشه از کون بکنه.روغن زیتونو برداشت هم به کیرم مالید و هم سوراخ کونشو حسابی چرب کرد دمر خوابید یه پاشو جمع کرد تو شکمش اونیکی پاشو باز کرد میگفت اینجوری دردش نمیاد منم اروم سر کیرمو فشار دادم تو کونش نمیرفت با هر بدبختی بود کردم تو کونش لذتی که داشتمو نمیدونم چه جوری توصیف کنم چندتا تلمبه زدم دیدم ابم اومد که خودش متوجه شد کونشو محکم به کیرم فشار داد گفت بریز توش منم اطاعت کردم و ریختم توش سمیرا هم دستشو گذاشت روی رونم و منم از پشت بغلش کردم و سینه هاشو گرفتم تو دستام دوباره کنار هم خوابیدیم کیرمم که خوابید خودش اومد بیرون.ساعت 8 بیدار شدیم صبونه خوردیم و خداحافظی کردم رفتم.با سمیرا 23 ماه باهم بودیم که تو این مدت کلی سکس و خاطرات تلخ و شیرین داشتیم..

میلاد

اسم من پدرام و خودم اهل ورزش هستم،کوه نوردی،کاراته و شنا ورزشهای مورد علاقه من هستن،ماجارا بر میگرده به 3 سال پیش که من تو یه گروه کوهنوردی عضو شدم
گروه مختلط واکثر پسرای تیم از دوستای خودم بودن و بعضی از دخترهاش رو هم میشناختم،هر هفته جمعه ها برنامه کوهنوردی داشتیم و کم کم با همه و چند تا از دخترا صمیمی شده بودم جوری که روزهای دیگه هم قرار میزاشتیم و یه دوری هم میزدیم یا کافی شاپ یا بیرون از شهر میرفتیم (نا گفته نمونه من یه ماشین داشتم و همین باعث میشد هم واسه رفتن به کوه و هم قرارهای وسط هفته دخترا با من راحتتر باشن)یکی از این دخترا مربی کاراته،ژیمناستیک،ایروبیک،دو میدانی و کوه نورد خیلی خوبی هم بود و چندین مرتبه قهرمان ایران تو رشته کاراته و دو میدانی شده بود که استیل فوق العاده ورزیدهای داشت و از اون جائی که فهمید من هم کاراته کار میکنم به من نزدیکتر شد طوری که اکثر اوقات با 2 تا دیگه از دوستاش میرفتیم بیرون از شهر،اسم این دختر رویاست و واقعا" هم رویای خیلی از بچه های تیم کوهنوردی بود،همه یه جورائی به من حسودی می کردن از این که میدیدن نیومده مخ رویا رو زدم،رویا دانشجوی کارشناسی ارشد رشته تربیت بدنی و تو یه شهر دیگه که حدودا" با شهر مون 100کیلومتری فاصله داشت درس میخوند و یه خونه دانشجوئی هم داشت و به خاطر صمیمیتی که نسبت به هم پیدا کرده بودیم با من به شهر محل تحصیلش رفت و آمد میکرد(محل کار من هم تو همون شهری بود که رویا دانشجو بود،تو مسیر همیشه از خاطرات گذشته صحبت میکردیم تا این که یه دفعه که خیلی هم خودشو خیلی خوشگل آرایش کرده بود ازم پرسید تا حالا عاشق شدی؟...
من هم که یه شکست عشقی تلخ داشتم رو واسش تعریف کردم که حالم کلی گرفته شد و بی اختیار چند قطره اشک از گوشه چشمم رو گونه هام لغزید و تو همین حالت دستم رو لِور دنده بود و سرعت ماشین هم خیلی پائین اومده بود که احساس کردم دستم داغ شد،نگاه که کردم دیدم رویا دستمو تو دستش گرفته و با دست دیگش اشکامو پاک کرد و تا رسیدن به مقصد کلی دلداریم داد،به شهر که رسیدیم با این که بارها رسونده بودمش این بار ازم خواست که به خونش برم تا کمی اعصابم آروم بشه،منم قبول کردم که با میوه ازم پذیرائی کرد و چون وقتم کم بود و باید به محل کار خودم می رفتم بعد حدودا" یه ربع ازش خداحافظی کردم ولی ازم قول گرفت دوباره خونه اش برم،رویا فقط آخر هفته ها واسه کوهنوردی به شهرمون بر می گشت که اونم با من میومد،خلاصه 2 روز بعدش رویا با من تماس گرفت و منو دوباره به خونش دعوت کرد،ساعت 4 که کارم تموم شد چند تا چیپس و پفک و تنقلات گرفتم و رفتم خونش که طبقه چهارم و یه سوئیت نقلی با تزئینات زیبا بود که این بار رویا با یه تی شرت چسب و دامن که تا پائین زانوهاش میومد جلوی من ظاهر شد،موهای لَخت مشکی پسرونه با یه آرایش غلیظ چندین برابر به زیبائیش می افزود،تا حالا هیکل به این میزونی ندیده بودم،خیلی گرم ازم پذیرائی کرد(سوئیتش یه اتاق،یه آشپز خونه و حموم و دستشوئی داشت)یه تخت گوشه اتاقش یه یز کار کوچیک و تلویزیون که بیشتر فضای اتاقشو گرفته بود،بعد خوش و بش کردن و یه پذیرائی ازم خواست تا لباسامو عوض کنم و بیشتر پیشش بمونم،یه شلوارک کوتاه که تا بالای رونم میومد بهم داد و به بهانه آوردن نسکافه به آشپزخونه رفت،اولش خجالت کشیدم ولی بعدش شلوارک رو پوشیدم و به خاطر اینکه من هم سالهاست ورزش میکنم تقریبا" هیکل ورزیده و رونهای بزرگی دارم و به زور خودمو تو شلوارک رویا جا دادم که با دیدن من تو اون وضعیت کلی خندید و یه فیلم جدید که تازه از دوستش گرفته بود گذاشت که به علت زاویه بد تخت و تلیویزیون مجبور شدم رو زمین جلوی تی وی دراز بکشم،رویا هم اومد کنارم دراز کشید و مشغول تماشای فیلم که نسخه اصلی بود شدیم،وسطای فیلم یه صحنه لب گرفتن داشت که بعد تموم شدن اون صحنه به رویا که دقیقا" کنار من و چسبیده به من بود نگاه کردم که همون لحظه رویا هم نگاهی به من انداخت که چند ثانیه ای طول کشید،گرمی نفسهاش که به شماره افتاده بود رو حس می کردم،نگاه عجیبی داشت...
یهو و بدون مقدمه لب هاشو رو لب هام گذاشت ومثل دیوونه ها شروع کرد به خوردن لب هام...
کاملا" گیج شده بودم،نمی دونستم خواب می بینم یا نه،یه مکث کوتاه کرد و به من خیره شد،مثل اینکه با چشم های زاغش که حالا شهوت ازش می بارید ازم می پرسید که چرا من کاری نمی کنم؟شوکه شده بودم که پاهاشو روی رون من که تقریبا" لخت بود انداخت،به خودم اومدم،خواب نبودم و حالا دیگه نوبت من بود،مثل قحطی زده ها لب های نازشو با ولع تمام شروع به خوردن کردم که رویا هم دوباره شروع به خوردن لب هام کرد،زبونشو تو دهنم چرخوند و همین که خواستم زبونشو بخورم بیرون کشید و من زبونمو تو دهنش فرو کردم که چنان زبونم مک زد که می خواست کنده بشه،شاید 20 دقیقه لب گرفتیم،تا حالا همچین لب خوشمزه ای نخورده بودم،دستمو رو سینه هاش که سایزش 65 می شد بردم،واااااااااای خدای من،چقدر خوش فرم بودن،آهسته شروع کردم به مالوندن سینه هاش و همینطور هم لب هاشو می خوردم ،بدن هامون تو هم می لولیدن دیگه کیرم داشت شلوارک تنگ رویا رو پاره می کرد که مجبور شدم همونطور که سینه هاشو می مالیدم با دست دیگم زیپ شلوارک رو وا کنم که رویا هم متوجه شد و یه نگاه به کیرم که حالا زیر شورتم بود انداخت و یه نگاه به من،اولش فکر کردم ناراحت شده و واسش توضیح دادم که از شق درد مجبور شدم زیپ شلوارک رو وا کنم و اون هم بدون اینکه حرفی بزنه لب مو محکم مک زد و یه گازززززززز محکم از لبم گرفت که فکر کردم لبم خونی شده و دستشو رو کیرم گذاشت و از روی شورت شروع کرد به مالیدن،گرمای دستش باعث شد کیرمو که تو شورتم دیگه جا نمی شد رو 2 برابر بزرگتر کنه و کلاهک کیرم اومد بیرون،وقتی گرمای دست رویا رو،رو کیرم حس کردم که از شدت داغی کیرمو می سوزوند منم دامنشو بالا زدم و از روی شورتش شروع کرئم به مالوندن کسش که صدای آآآآآه و ااااااااووووهش در اومد،بلافاصله منو بلند کرد و به سمت تخت هُلم داد و همون لحظه تی شرت منو با یه حرکت سریع در آورد، به تخت که رسیدم دیدم کیرم تو دهنشه و شورت و شلوارکم تا نصفه پائینه،گرمای دهن و زبونش که دور کیرم می چرخوندش داشت منو دیووووونه می کرد،منم با یه حرکت سریع تی شرتشو کندم،یه سوتین اسپرت صورتی تنش بود که بدون معطلی از تنش در آوردم،تا حالا سینه ای به این خوشگلی و خوش فرمی ندیده بودم،نوک سینه هاش کرم مایل به صورتی و رو به بالا بود...یه نگاه و سینه اش تو دهنم بود و کیر من هم تو دهن رویا،یه جوری سااااااااک می زد که انگار تشنه کیررررررره،همونطور که ساک می زد شلوارک و شورتمو در آورد،کیرمو که دیگه به بزرگترین حد خودش رسیده بود از دهنش کشیدم بیرون که با مک زدن مکرر نمی خواست ازش دل بکنه،با یه حرکت دامن و شورتشو با هم کشیدم پائین،کسش کاملا" صورتی و خیلی کوچیک و کاملا" بدون مو بود،انگاری از قبل فکر همه چیزو کرده بود،کس خوشگلش کاملا" خیس شده بود و آب ازش راه افتاده بود،با یه دستمال تمیزش کردم و حالا این من بودم ک داشتم کسشو میخوردم،اولین لیسی که به کسش زدم صدای جیغش در اومد و یه آآآآآآآآآآآهههه بلند کشید که فهمیدم خیلی لذت برده،چند تا لیس کوچولو با نوک زبونم رو چوچولش زدم و رو تخت انداختمش و مثل دیووووونه ها با حرص هر چه بیشتر شروع به خوردن کسش کردم،صدای آآآآآآآآآآآآآخ و اااااااااوخخخخخشششش تمام خونه رو پر کرده بود،زبونمو تو کس تنگش فرو می کردم،وااااااااااااای که چه کس خوشمزه ای داشت،دیگه طاقت نیاورد و محکم موهامو کشید و کس قشنگشو رو زبون و دهنم قشار میداد و مثل مار به خودش می چرخید و چشمهاش دیگه بسته شده بود و با ناخونهای بلندش رو پشتم پنجه می کشید،یهو بلند شد و منو رو تخت دراز کرد و کسشو آورد جلو دهنم و خودش هم مشغول خوردن کیرم شد2 تا پاهاشو 2 طرف سرم گذاشت جوری که کس نازش که حالا کلی تپل شده بود کامل تو دهنم بود و کیر من تا ته تو حلقش،با زبونش دور کیرمو لیس زدو تخمامو کرد تو دهنش،بی نهایت لذت داشت،این بار صدای آآآآآآآآآآآخ و ااااااااااووووووخ من بلند شد،شهوت تو فضا موج میزد،دیگه طاقت نیاورد و برگشت رو به من و همونطور که من زیر ش بودم چند تا لب ازم گرفت و کیرمو با دستش به سمت کسش هدایت کرد،یه خورده با کسش رو کیرم کشید و سعی کرد کیرمو تو کس تنگش فرو کنه که به خاطر تنگی کسش و کلفتی کیر من داخل نمی رفت،دوباره با زبونش کیرمو کامل خیس کرد و این بار با فشار کیرمو آهسته آهسته تو کسش جا داد که همراه با درد بود هم برای رویا و هم برای من،مثل اینکه کیرمو وسط مشتش گرفته باشه و محکم فشارش بده،من سکس زیاد داشتم ولی سکس با رویا یه چیز دیگه بود،هرگز کس به این تنگی که کیرم به زحمت توش می رفت نکرده بودم،دیگه کیرم تا ته تو کس تنگ و نرمش بود 20 دقیقه بالا پائین میرفت و من همچنان به زیر رویا بودم،گاهی با دو دست سینه های قشنگشو می مالیدم،گاهی می خوردمشون و گاهی کون خشگل و فوقالعاده خوش فرم و سکسیشو محکم فشار میدادم،نه اون قصد ارضاء شدن داشت نه من،بلندش کردم و ازش خواستم یه پاشو رو تخت و یه پاش رو زمین به صورت ایستاده بمونه،حالا پشتش به من و کمرشو قوس داده بود که کسش کاملا" بیرون زده بود،چند تا لیس به کسش زدم و دوباره کیرمو تا ته تو کس تنگش که حالا یکم جا وا کرده بود کردم و شروع به تلمبه زدن کردم،رویا هم با عقب جلو کردن خودش به من کمک میکرد و خودش هم لذت میبرد،همزمان با دست چپم سینشو می مالوندم و همونطور که کیرم تو کسش بود و تلمبه میزدم با دست راستم چوچولشو می مالوندم که باعث شد جیغش در بیاد،نزدیک 10 دقیقه همینجور می کردمش که خودش ازم خواست پاهاشو 180 باز کنه و تو این حالت بکنمش، بدن خیلی منعطفی داشت و به راحتی پاهاشو 180 وا کرد،دوباره کیرمو تو کسش کردم و به خاطر اینکه 180 باز کرده بود کیرم به سختی تو کسش می رفت،دیگه داد می زد می گفت جوووووووووووون بکنننننننن،جرررررررررررررررم بده،اااااااااااوووووووووه خدای من،وااااااااااااای خدااااا که فهمیدم داره ارضاء میشه،من هم با شدت بیشتری تلمبه میزدم که احساس کردم کیرم داره آتیش میگیره،با یه جیغ بلند و گفتن اااااااااوووووووووه ییییییسسسسسسسسسسسسسس ارضاء شد و آبش رو پاهای من ریخت و بی حال رو تخت ولو شد،خیلی جالب بود تا حالا آب دختر که بیرون بریزه رو ندیده بودم،کیرمو بی حرکت تو کسش به مدت 2 دقیقه نگه داشتم تا اینکه رویا کیرمو بیرون کشید و دوباره شروع به خوردن کیرم کرد،بعد 5 دقیقه خوردن ازش خواستم 4 دست و پا وایسته و من هم رو پشتش نشستم و کیرمو تو کسش که حالا خیس شده بود کردم و شروع به تلمبه زدن کردم که در این حالت کیرم تا خایه هام تو کسش فرو میرفت که باعث میشد به رحمش بخوره و کمی اذیتش کنه ولی معلوم بود داره لذت میبره آخه کیر من بیش از اندازه درازه،ازش خواستم که از کون بکنمش و اون هم ژل بی حسی آورد و با انگشتم کونشو زل مالوندم و بعد 2 دقیقه آروم آروم کیرمو تو کونش فرو کردم که بر عکس کسش که خیلی تنگ بود کونش رو بدون زحمت زیاد فتحش کرئپدم و تا آخر کیرمو تو کون سکسیش جا دادم و شروع به تلمبه زدن کردم و با دست راستم شروع به مالیدن کسش کردم که دوباره آآآآآآخ و ااااااووووووووخ رویا بلند شد،با دست چپم سینه هاشو می مالوندم و همزمان زیر گلو و پشتشو هم لیس میزدم،رویا هم دراز کشیده بود و کونشو قمبل کرده بود رو به بالا و با 2 دستش کونشو کامل وا کرده بود که کیرم راحت تر تو کونش عقب جلو بشه،سرعت تلمبه زدنمو زیاد کردم و سریع تر کسشو می مالوندم،داشتم یواش یواش ارضاء میشدم که بدن رویا شروع به لرزیدن کردفهمینکه سینه نازشو محکم فشار دادم و کیرمو هم تا ته تو کونش فشار دادم با گفتن اااااااااااوووووووووووووووووه یییییییسسسسسسسسسسس ارضاء شدم که همزمان رویا هم برای دومین بار ارضاء شد و همونطور که زیر من بودخودشو به شدت بالا پائین میکرد و باعث شد آبم با شدت تو کونش پمپاژ بشه و کونش پر از آب کمرم بشه طوری که از اطراف کونش میزد بیرون آب خودش هم تخت رو کامل خیس کرد،2 تائیمون همونطور که کیرم تو کونش بود بی حال رو تخت ولو شدیم و خوابمون برد،وقتی بیدار شدیم تا فردا صبحش 2 مرتبه دیگه از کس کردمش که هر بار حدود 1 ساعت و نیم طول میکشید،از اون موقع نزدیک 3 ساله که باهاش دوستم و هفته ای 3 شب تا صبح میکنمش،حالا هم که استاد دانشگاه شده و هنوز سکسمون مثل روز اول کاملا" وحشی و با اشتیاقه،این داستان که تعریف کردم کاملا" واقعیه فقط اسمها مستعارن،منتظر داستانهای بعدی سکس من و رویا باشید.

نوشته: پدرام

اسمم سامانه 27سال.یه خاطره وحشتناکی دارم ازدوسال پیش توزمستون.من تااون موقع یه دوست دختربه نام نگین داشتم.نگین قدکوتاه وسبزه بود.باهم زیاد تو قلیون سرا قرار میذاشتیم و سکس روی لباس انجام میدادیم.اون کیرمو از رو شلوارنوازش میکرد من سینه هاشو ازداخل مانتوولی هیچوقت اجازه نمیدادکه باهم داخل یه خونه خالی قراربزاریم.یه روز با هم توقلیون سرا قرار ملاقات داشتیم که یه نفر به نام یلدا رو همراه خودش آورد.یلدا 19ساله قدکوتاه بودسفیدرووکمی توپرباسینه های درشت بودولی کونش کوچیک بود.تادیدمش کیرم راست شدومیخواستم همونجابگائمش...
من قیافه ی خوبی دارم وهیکلیم.من بانگاه یلدا فهمیدم که ازم خوشش اومد.وقتی داشتیم ازقلیون سرا بیرون میرفتیم اول نگین و پیشی دادم بعد شمارمو به یلدا دادم.یلدا هم خوشحال وخجالت!
شب یلدا برام تک انداخت و فهمیدم خودشه.براش اس دادم میخوام بغلت کنم.اونم برخلاف تصورم اس داد:میخوام بوست کنم!شروع کردیم به کس شعرگفتن وسکسی حرفیدن.باهم قرارگذاشتیموتو یه کافیشاپ همودیدیم.هیچکاری نکردیم فقط حرف زدیم.یه روزبرام اس دادگفت که توخونه تنهاست وبابامامانش وداداش کوچیکش نیستن تامن برم اونجامنم باذوق فراوون راهی خونشون شدم.سرکوچشون که رسیم دیدم اس داده که:نیاهمسایمون تلفنشون خراب بوداومدخونمون تازنگ بزنه.منم هی صبرکردم هی صبرکردم دیدم این خانم همسایه دست بردارنیست تودلم گفتم الان میام میگائمت!
خانم همسایه رفت خونشون ومن رفتم داخل خونه ومنتظرسکس.یلدا با چایی ازم پذیرائی کردومن هی منتظربودم.تلفنشون زنگ خورد.مامانش بودکه به یلدا میگفت آماده شو بابات داره میاددنبالت تابیاردت خونه ی آقاجون!
من شده بودم سگ هار!عصبانی عصبانی!قبل ازاینکه برم خونه رفتم بغلش کردم ولبش ویه گازگرفتم...
اومدم خونه.فردای اون روزیلدا اس داده گفته که الان تو یه روستاست ومامان باباوآقاجونش رفتن یه جامهمونی و
حالاحالاهانمیان!آدرس روستاروهم بهم داد!خواستم نرم ولی نتونستم برحشرم غلبه کنم.بهش اس دادم:اونجاهمسایه ای ندارین که تلفنش خراب باشه؟!!اس داد:نه خوشبختانه!!!
نیم ساعت بعدرسیدم خونه آقاجونش.چه حیاط بزرگی.چقدردرخت!.یه طویله بادوتاگاوگنده.
رفتم داخل خونه وبایلدا روبوسی کردم.رفت آشپزخونه تاازم پذیرایی کنه من مانعش شدم وگفتم بهتره تانیومدن کارمونوانجام بدیم.قبول کردوگفت که داخل خونه نه!بریم داخل انبارچون مطمئن تره.رفتیم انباررودیدیم جابرای سوزن انداختن نبود.رفتیم توطویله وهمنشین گاوهاشدیم!!!!
همونجابلافاصله ژاکتودرآوردم شروع کردم به خوردن سینه هاش...اونم شلوارموکشیدپائین تاساک بزنه
بلدنبودچون تجربه اولش بود...ساک زدوبعدازسینه خوردن ولب گرفتن شورتشوکشیدم پائین.جیغ زدوگفت که
به کسم کاری نداشته باش من پرده دارم.من فقط کسشوبدون دخول مالوندم واون حسابی حشرش زدبالا.گلوولب وگوششولیسیدم واون داغ داغ شده بودوشل شدونقش زمین شدمن کیرمویه کم فروکردم توکسش اون یه آه بلندکشدوگفت یه کم دیگه فروبده ولی زیادنه تاپردم آسیب نبینه...منم یه کم دیگه فرودادم که جیغش بلندشدوخون کیرموپرکرد.
پردش پاره شد.تاکسشودیدگریه کردومن برای اینکه بهش حال بدم چاخان گفتم خودم باهات ازدواج میکنم و گردنشوخوردم.دیدم هیچیش نمیشه کیرموداخل کسش کردم
وآروم آروم تلمبه میزدم اونم ارضاشدوباهمون گریه اش لبخندزدوغش رفت.منم ازفرصت استفاده کردم ورفتم
سراغ کونش.کونش درشت نبودولی می ارزید.تایه میلی متر کیرموفرودادم دادزدوگفت نکن دردم میاد!منم نکردم.کیرموگذاشتم دهنش گفت نمیخورم!دوست نداشت به سکس ادامه بده.من مجبورش کردم.گذاشتم نوک دهنش ولی فروش ندادم.اونم ساک زدوآبم اومدوخوابوندمش وپاشیدم توکسش وکسشوخوردم اونم ارضاشدبغلش کردم لب بازی کردیم.لباس پوشیدیم وکارمون تموم شد.رفتم خونه.بهم اس دادکی میای خواستگاریم؟من گفتم:نمیخوام ازدواج کنم.اون گفت بیشعورتوبکارتم روازمن گرفتی!من گفتم:خودت گفتی فشاربده!هی اون میگفت هی من میگفتم تااینکه رابطمون قطع شد.
چندماه بعداس دادوگفت که میخوادمن وببینه قرارگذاشتیم توقلیون سرا.کنارم اومدباچندنفردیگه!باباش ودوتاعموش.افتادن به جونم کتک کاری و امون حرف زدن نمیدادن.تااینکه خودشون خسته شدن وولم کردن تازه فهمیدم یلدا حامله شدشروع کردن به کلی تهدیدوسوال کردن ازمن.
یلدا هم گریه میکرد.عموی یلدا هی میگفت چرارفتی خونه ی پدربزرگ یلدا وبدون اجازه ازدیواربالارفتی ویلدا روگیرانداختی؟!....
یلدا به دروغ به اوناگفته بودکه من اونوموردتجاوزقراردادم.منم کوتاه نیومدم و به اون سه قلدرگفتم که من ویلدا دوست
شدیم وخودش آدرس دادتابرم پیشش.یلدا هم این حرفموتاییدکردوبه دروغ گفت که:من آدرس روبه سامان دادم که همدیگه روببینیم
تاباهم حرف بزنیم ولی اون....
دیگه ادامه ندادمن به باباوعموش گفتم که پس چطوردخترتون میدونه که من اینجام؟!پدره باسوال یلدا رونگاه میکردیلدا هم به دروغ گفت که من خودم شماره روبهش دادم تایه باردیگه هم رابطه داشته باشیم!!!...اون لحظه میخواستم یه مشت بخوابونم توصورتش ولی صورتش جای کتک زدن نداشت دست باباش دردنکنه که
صورتشو پرکرد.من حقیقت ومیگفتم و یلدا انکارمیکردبهش حق هم میدادم چون دختربودوآبروداشت.اونقده کتک زدن
که نمیدونستم کج اهستم.چندروزبعدش تااومدم به خودم دیدم سرسفره عقد نشستم یلدا هم پیشم.مجبورمون کردن تامحرم شیم.
یه عقد تو محضر بدون حضورمیهمان فقط خانواده من و پدر دختره اومده بود برای رضایت...
دوسال از زندگیمون میگذره ولی هیچوقت طعم داشتن یه زندگی خوب روندارم.پدرومادروعموهای یلدا که من رو مثل یه خیانتکار
میبینن.یلدا هم که ازاین زندگی چندان ناراحت نیست ولی من این دوسال زندگی راحت نداشتم چون مجبوربودم با
کسی زندگی کنم که قبلاباهاش سکس داشتم وممکن بودباهرکس دیگه ای راحت سکس کنه
بچمون هم دختره که چندماه بزرگتز از محرم شدن پدرومادرشه...
این بودسرنوشتم که به خاطریه هوس بربادرفت

نوشته: سامان

سلام من محسنم 21 سالمه قدم 190 وزنم 86کیلو هیکلم ورزش کاریه داستان منو زهرا برمیگرده واسه دو سال پیش .من دانشجو بودم دوست دختر زیاد داشتم ولی سکس با یکیشون خیلی جالب بود . زهرا خانوم حقیقتش دوست دختر دوستم بود من خبر داشتم که چند باری باهم سکس داشتن.البته زهرا منو ندیده بود من از دوستم شنیده بودم که چطوریه خلاصه تو کفش بودم . دخترای دیگه اعصاب خورد کنن چون باید 2ماه رو مخشون کار کنی و واسشون خرج کنی تا یه بار زیرت بخوابن. من تا وقتی دوستیشون ادامه داشت نتونستم کاری بکنم اما وقتی فهمیدم بهم زدن فورا فهمیدم که وقتشه پس رفتم سراغ گوشی دوستم و شماره زهرا رو برداشتم چند روز بهش اس دادم تا اخرش جواب داد که شما؟ منم دل تو دلم نبود گفتم از یه پسری شمارشو گرفتم خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از کمی من من کردن قرار گزاشتیم که از دور منو ببینه اگه خواست باهم دوست شه دست تکون بده اگه نه که تموم .

فرداش سرقرار رفتم خیلی هم به خودم رسیدم وقتی منو دید دست تکون داد و منم از شاد و شنگول دور زدم رفتم سوارش کردم باهم چرخیدیم تو خیابونا.راستش روم نشد حرف سکس رو به میون بیارم نمیدونستم چطور شروع کنم که خودش گفت یه بوس بهم نمیدی منم سریع گفتم جون بخواه اونم بوسم کرد که وجدانن شهوت رو توش حس کردم! این قضیه رفت تا چند هفته که میبردمش بیرونو از این کسه شعر بازی ها . یه بار بهش اس دادم گفتم یه چیزی میگم نه نگو گفت هرچی بگی قبوله گفتم بیا خونه ما البته اخر هفته بود با هر بدبختی بود هم خونه ای ها رو فرستادم شهرستان خودم موندم به بهونه درس. زهرا چند دقیقه جواب اس رو نداد منم گفتم ای بخشکی شانس تا به ما رسید کسش خشکید تا اینکه اس داد که به شرط اینکه کار بد نکنی قبول منم گفتم فقط در حد لب .وقتی اومد رفتم سر خیابون اصلی دنبالش اقا کیرم از تو شلوار داشت میترکید سلام کردم گفتم دنبام بیا وقتی اومد تو تا درو بستم گرفتم بغل و بوس بارونش کردم اونم بوس میکرد گفتم گرمه مانتو رو در بیار اونم قبول کرد یه تاب صورتی تنش بود سینه هاش زده بود بیرون بی اختیار سینه هاشو گرفتم دستوم زد کنار گفت مگه قول ندادی گفتم بی خیار عزیزم بیا عشقو حال دیگه! همش منمن میکرد یه دفعه دکمه شلوارشو باز کردم دتشت مقاومت میکرد البته بدش هم نمیومد شلوارشو کشیدم پایین وایی چه پاهای سفیدی داشت شرتش قرمز بودو تنگ یه کم با کسش ور رفتم اهو اوهش بلن شد و همش میگف نکن نکن منم بردمش رو مبل خوابوندمش اخ عجب کون نرمی داشت دستش رو رویه کیرم حس کردم کیرم داشت منفجر میشد گفت درش بیار شلوارمو در اوردم خودش شرتمو کشید پایین گفت جون چه کیری داری لامصب کیرمو بوسید و اروم شروع کرد ساک زدن منم با سینه هاش بازی میکردم بعد برگشت و گفت تف بزن به سوراخ کونم و بکن توش منم کف کردن بودم اروم کونشو مالوندم تا باز بشه اروم کیرمو گذاشتم رو سوراخش تا زور زدم رف توش اصلا هم جیغ نزد کونش خیلی گرم بود همش میگفت تند تند بکن تند بکن منم تلمبه میزدم در حد المپیک وقتی دیدم ابم داره میاد کشیدم بیرون یه کم منتظر شدم باز کردم توش تا ته بردمش اخ که چه حالی میداد هم زمان میزدم رو کونش با دست اونم حسابی حال میکرد گفتم ابو بریزم تو کونت گفت نه منم برش گردوندم به زور کردم تو دهنش تا به خودش اومد ریختم تو دهنش اونم حالش بهم خورد بلن شد گرفتمش ارومش کردم و باهم خابیدیم رم مبل بعدش لب گرفتیم و گفت خیلی حال دادی حیف که نمیشه از کس بهت بدم چون پردم سالمه گفتم همینشم از سرم زیاده خندیدو خودشو جمعو جور کرد لباس پوشید و رفتیم بیرون یه چند باری باز زیرم خوابید اما یهو گوشیش خواموش شد اگه داستانم بد بود شرمنده ولی عین وقعیت بود بای

نوشته: محسن

یه روز یکی از دوستانم که هفت هشت سالی از من کوچکتره زنگ زد و گفت یادته با مریم رفتیم فلان جا؟ منم گفتم آره. گفت حالا دارم با خودش و خواهرش میریم اگه دوست داری بیا. منم یادم اومد که دفعه قبل که باهاش رفته بودم خوشم نیومده بود و خیلی بچه بودند و نهایتا بیست و یک دو ساله میشدن و خیلی چرند و ژرند میگفتن و ادای افسرده ها و تنگا رو در میآوردن. از دوستم پرسیدم خواهرش چند سالشه گفت بیست شیش. که گفتم خب پس میام. حداقل اون از شماها بزرگتره.
من اونموقع سی سالم بود. آدم مثلا سر به راهی ام. دختر ببینم جو گیر نمیشم و معمولا دوست دختر دارم و متعهد. تازه دو ماهی بود که یه رابطه ی خوبی برام تموم شده و بود و غمگین بودم و دوستانم سعی میکردن سرمو گرم کنن تا ازین فاز در بیام.
خلاصه باهاشون رفتم و از شانس خواهر مریم که اسمش فاطمه بود دختر باهوشی از آب در اومد و چرند نمیگفت و فهمیدم اهل کتاب خوندن و فیلمای درست و درمون دیدنه و مثل خواهرش خوشگل بود. ولی خب از نوع لباس پوشیدنش خوشم نیومد که برام زیاد مهم نبود. یه شب به دوستم گفتم یه برنامه دیگه بگذار که میخوام با فاطمه بیشتر آشنا بشم. و خلاصه آقا ما با هم دوست شدیم. تو رفت و آمدهامون یک شب برای اولین بار فاطمه و مریم رو دعوت کردم خونه م. من یه هم خونه هم دارم که چهارده پونزده ساله با هم دوستیم و چند ساله م هست که با هم هم خونه ایم. به محمد (هم خونه م) گفتم امشب مهمون داریم و اونم اصلا استقبالی نکرد. چون اونم شیش ماهی بود از بهترین معشوقه ی کل عمرش جدا شده بود و اینقدر داغون بود که منزوی شده بود. اونشب اینا اومدن و کلی مشروب و مستی و رقص و اینا با هم داشتیم و خلاصه من و فاطمه پاتیل رفتیم تو اتاق من که بخوابیم. محمد و مریم هم داشتن هنوز خوردن و ادامه میدادن. من تو این مدت دوستیم با فاطمه از رفتارهای مریم خوشم نیومده بود. به نظرم دختر شیطونی بود که خیلی با این و اون میپرید و تابلو بود و فاطمه هم با اعتراضهای من بیشتر ماستمالی میکرد. به محمد از قبل گفته بودم که به خاطر خوشگلی و خوش سر و زبونیه مریم جذبش نشی و نرو سمتش و فاصله ت رو حفظ کن. آقا ما رفتیم تو اتاق و تا اونموقع در مورد سکس هم با هم صحبتی هم نکرده بودیم و من خیلی موس موس این قضیه نمیکنم ولی آدم خوش سکسی ام انگار. که اون شب به خاطر مستی محبت و لاو جفتمون خیلی گل کرده بودیم و همدیگرو بغل کرده بودیم و خوابیده بودیم و هر از چند گاهی یه لبی هم میگرفتیم. تو سالن خونه هم صدای اون دو تا میومد که انگار موزیک گوش میکردن و گاهی حرفایی با هم میزدن. یه جای کار فاطمه تی شرت منو درآورد و سرشو گذاشت روی سینه م. منم شروع کردم به نوازش موهای شقیقه ش و کم کم دکمه هاش رو باز کردم. دستم رو از روی سینه ش بردم تا زیر سوتینش و سینه هاش رو در آوردم و شروع کردم مالیدن و بعد خوردنشون. نفس نفس میزد و گفت درو ببند صدام بیرون نره. نمیخواستم اونشب کاری کنم و از مریم میترسیدم که محمد رو تو منگنه قرار بده و با لوندی و عشوه و ناز این بچه رو خر کنه و کار دستم بده. محمد دوست قدیمی و نازنینی و اگر دوباره شکست عشقی بخوره خیلی داغون میشه. میدونستم که با این دختر ولو تو دست و پای ملت به جایی نمیرسه. فاطمه اصرار کرد و درو بستم. اون بلند شد و شلوارک منو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن. خیلی خوب این کارو میکرد و تا ته حلقه ش میبرد و در میاورد. زبونش و دور سر کیرم میچرخوند و با دستش برام میمالیدش و با دست چپش تخمامو آروم میمالید و سر تا ته کیرمو لیسمیزد و به چشمام نگاه میکرد که از روی حال و هوام بفهمه که چه کاری رو انجام بده که بیشتر خوشم میاد. منم رو هوا بودم و داشتم نفس میزدم و از شعور فاطمه خوشم اومده بود و به جای اینکه فقط به فکر دادن باشه و مفعول باشه خودشم فاعلی بود برای خودش و از این شخصیتش خوشم اومد. و به ذهنم رسید که خدا رو شکر تجربه سکس داشته و با هم برابریم. چون این چند وقت ناراحت بودم از اینکه نکنه باکره باشه و من که تجربه سکس زیاد داشتم احساس بدی داشتم. از دختر باکره دوری میکنم و اصلا خوشم نمیاد. چون احساس برابری نمیکنم. خلاصه فاطمه برام ساک میزد و منم سینه هاشو که تقریبا اندازه شون 65 یا 70 میشه رو میمالیدم و کم کم حس کردم خسته شده و منم تقریبا راست کرده بودم. بهش گفتم نوبت منه و از گردنش شروع کردم به خوردن و دیدم خیلی خوشش اومده و داره تحریک میشه. با زبونم رفتم روی گوشش و آروم میمکیدم و سعی میکردم یسش نکنم که یه وقت بدش بیاد و تو گوشش میگفتم دوستش دارم و عزیزمه و از این حرفا. بعد با زبونم همینطور روی تنش پیاده روی میکردم و رسیدم به سینه هاش و دورشون قدم رو میرفتم و طفلک اینقدر خوشش اومده بود که شرمنده م شده بود و با اینکه میدونست من تجربه ی سکس داشتم هی ازم تشکر میکرد و هی میگفت چقدر تو خوبی و این حرفا و کم کم با زبونم رسیدم به نافش و از اونجا اومدم روی شرتش. کاملا یه خط خیس روی شورتش مونده بود و حسابی تحریک شده بود. از روی شرتش کسش رو زبون کشیدم و با دندونام شورتشو میکشیدم و گاهی گازهای کوچولو ازش میگرفتم. سعی کردم با دندونم شورتشو در بیارم. که نمیشد و رو هوا بود. شورتشو در آوردم و دیدم به به چه کسی. تمیز و آماده و خیس. معلوم بود که قبلا فکر همه جا رو کرده بود برای امشب. بگم که شورت و سوتینش هم یه ست قرمز گرم بود با نگینهای ریز که یه قلب کوچولو رو دقیقا روی کسش ساخته بود. دخترایی که مارکای ویکتوریا سیکرت میخرن این نوع طرحها رو دیدن. با این نگینها ویکتوریا سیکرت طراحی های خیلی سکسی میکنه. خوشبختانه از این دختر باشعور کم بگم ظلم کردم. فهمیدم که ترشحاتشم خیلی خوشبو هستش و از این دخترا نیست که تغذیه ی نامناسب یا بهداشت نامناسبی دارن و خیلی حواسشون نیست که باید خوشبو هم باشن و بوی واژن دست خود آدمه. خوشم اومد و با ولع و حرص شروع کردم به خوردن کسش. از بالا تا پایینشو زبون میکشیدم و نوک زبونمو مینداختم وسطش و به کلیتوریس (چوچولش) میرسیدم یه فشار کوچیک و یه مک قوی و دوباره و دوباره و دوباره تا اینکه ارضا شد. عجیب بود که اینقدر ناگهانی ارضا و باید قبل از ارضا بهم میگفت تا ادامه نمیدادم و رمقی براش میموند تا به سکس برسیم. برای اینکه اذیت نشه خودمو کشیدم روی سینه ش و فاطمه هم استقبال کرد و بغلم کردم و روش خوابیدم. کیرمم تقریبا خوابید و همدیگرو بوسیدیم.
از تو سالن صدای موزیک میومد هنوز ولی صدای محمد و مریم نه. نگران بودم. ولی اینطوری هم نمیشد فاطمه رو بذارم و برم. تو همین فکرا بودم و یه ساعتی از شروع عشق بازیمون گذشته بود که انگار حال فاطمه جا اومد و شروع کرد به بوسیدنم. همینطور تاق باز خوابیده بودم و اونهم شروع کرده بودم به بوسیدن و لیسیدن تمام تنم. واقعا لذت میبردم که اینطور به همدیگه و بدن همدیگه احترام میگذاشتیم. رسیده بود به کیرم که حس کردم از توی سالن صدا میشنوم. متوجه شدم محمد و مریم خواب نیستن. خیلی ذهنم در گیر شده بود. با اینکه فاطمه خیلی عالی داشت ساک میزد ولی به سختی کیرم سیخ شد و خودش هم تعجب کرده بود. ولی خب همچنان داشت ادامه میداد و تقریبا به اهن و اوهون افتاده بودم و بیخیال پشت اون در کذایی شدم و به قول معروف دل دادم به کار... کیرم حسابی سنگ شده بود و همین باعث شده بود فاطمه هم تحریک بشه و محکم و بدون اینکه دندوناش به کیرم بخوره ساک میزد. فکر کردم دیگه باید ول کنه و بریم سر اصل ماجرا ولی ول کن نبود. دوباره بلندش کردم و گفتم نوبت منه و خوابوندمش و پاهاشو دادم بالا و وقتی با سر رفتم طرف کسش یه آهی کشید که انگار خیالش راحت شده باشه. منم دوباره کسشو حسابی لیسیدم و حس میکردم که میخواد ارضا بشه ولش کردم و تو چشماش خیره شدم و انگار بخوام ازش اجازه بگیرم نگاهش کردم و با دستم با چوچولش ور رفتم. یهو دیدم برگشت و کونش رو هوا کرد و با دستاش دوطرف لپای کونشو گرفت تا سوراخ کونش آماده بشه. من که تا حالا کون نکرده بودم و فکر میکردم درد داره و دخترها راضی نیستن ته دلشون خوابیدم روش و بغلش کردم و تو گوشش گفتم عزیزم تا حالا اینکارو نکردم. که فاطمه با ناله گفت من باکره م ولی دلم میخواد امشب تو ارضا بشی و دلم میخواد کیرت بره توی من. جمله هاش کودکان بود. برای همین بهش گفتم نمیخوام اذیت بشی. اشکالی نداره اگه همینجا تمومش کنیم و خیلی واجب نیست و اگه میدونستم باکره ای تا هینجا هم ادامه نمیدادم که اذیت نشی. گفت نه من ارضا شدم و توام باید بشی و توروخدا امتحان کن.
من خیلی ناراحت بودم که تا حالا بهم نگفته بود از بکارتش. ولی اون با دستش داشت کیرم رو همچنان سیخ نگه میداشت و عملا داشت برام جق میزد. اینکارو دوست نداشتم و دور از شان خودم و خودش میدونستم. گفتم عزیزم درد داره. گفت دردشم دوست دارم. گفتم مطمئنی گفت آره. گفتم پس بگذار یه چیزی پیدا کنم برای اینکه راحتتر باشه. خلاصه روغن بچه داشتیم برای پوست آرنج محمد بود که ترک میخورد. از اون ریختم رو سوراخ کونش و با انگشت سعی کردم کمی جا باز کنم. کیر خیلی کلفتی ندارم و متوسطه ولی بلنده. هفده هجده سانتی میشه. انگشت راحت رفت تو. به نظرم اومد که تجربه سکس مقعدی رو داشته. مثل همه دخترای کم سنتر از خودش که میخوان بکارتشون و دوست پسرشون رو با هم داشته باشن تجربه ش میکنن.
با کمی ور رفتن با سوراخش به نظرم آماده و خودشم چنان داشت دو طرف کونش رو باز میکرد که بیشتر تحریک میشدم. وقتی دختری خودش اینقدر پایه باشه آدم تحریک میشه. اول سر کیرمو فشار دادم و درد رو تو صورتش دیدم. ولی نه داد کشید و جیغ. فهمیدم با تجربه ست. برای همین راحت خوابیدم روش و آروم آروم دو سانت فشار دادم یه سانت کشیدم بیرون و هی این کار رو کردم که هم درد نکشید و هم حال کرد و منم تا حالا تو سوراخ به این سفتی و تنگی نکردم و هر چی باشه سوراخ واژن(کس) در هر صورت ارتجاعش زیاده و نرمه. و همین باعث شد کیرم در سیخ ترین حالت ممکن باشه. تا ته کردم تو و درآوردم. خوشم اومد تمیز بود. شروع کردم تلمبه زدن و از این پوزیشن خوشم اومده بود و رو هوا بودم. حواسمم به صورتش بود که داشت حال و میکرد و درد نداشت. کامل خوابیده بود و منم تالاپ و تولوپ داشتم میکردمش. اونم رو هوا. بهش گفتم داگی شد و کردمش. برش گردوندم کردم تو کونش و با انگشت چوچولشو مالیدم تا ارضا شد و منم اینقدر کردم تا آبم اومد. بهش گفتم دارم میام گفت بریز توش. و همونجوری تو بغلش بودم و هی همدیگرو بوسیدیم.
حمام تو اتاق من بود و رفتیم دوش گرفتیم و خوابیدیم. من صبح نزدیکای نه اینطورا بیدار شدم که برم برای صبحانه نون تازه بگیرم که دیدم محمد و مریم برهنه تو بغل هم زیر پتو خوابند. ناراحت شدم و از در زدم بیرون. سعی کردم دیگه دخالت نکنم.
گذشت تا اینکه هفته بعد فاطمه دعوتم کرد به خونشون. با مریم جدا از مادرشون زندگی میکردن و پدرشون هم جدا شده بود یه زن دیگه گرفته بود. محمد رو با خودم نبردم ولی میدونستم که با مریم در ارتباطه ولی محمد مُقُر نمیاد و ازم میترسه که بگه. شام رو خورده بودیم و از کیکی که به خاطر رفتن به خونشون براشون برده بودم با چای خوردیم و نشسته بودیم به فیلم دیدن که مریم دو سه گیلاس مشروب رو که کوکتل کرده بود آورد و تعارف کرد. گرفتیم و حس کردم فاطمه چشم غره رفت. ولی مطمئن نبودم. برای همین گیلاسم رو آروم آروم میخوردم و فیلم میدیدم. گیلاس بعدی رو مریم پر کرد و برای خودش یه ساقی خوب شده بود و کوکتل خوبی درست میکرد. به نظرم با غذاهای اونشب دستپختشم بهتر از فاطمه بود. چون فاطمه تمام وقت دانشگاه بود برای فوق لیسانسش و سر کارهم میرفت برای خرج و مخارج زندگیشون ولی مریم فقط دانشگاه میرفت و خونه نقاشی میکرد که کارش خوب نبود. تازه کار بود. از گیلاس سوم به بعد موقع خوردن یه چرخی میزدم و تو یه لیوان بزرگ تو آشپزخونه شون خالی میکردم و کمتر از اونها میخوردم. تقریبا یکی در میون. سر فاطمه حسابی گرم شده بود و مریم هم پاتیل بود که فیلم تموم شد و تقریبا نفهمیده بودیم فیلم چی شد که مریم پیشنهاد کرد موزیک بذاریم برقصیم. منم چون خیلی اهل رقص هستم پایه شدم و فاطمه که مست مست بود نشست به تماشامون. من توی رقص با خانومها با فاصله میرقصم ولی مریم خیلی نزدیک میشد و برای اینکه میدیدم فاطمه با اون کله ی گرمش سعی میکنه به مریم چیزی بفهمونه رفتم نور خونه رو کم کردم. مریم هم یه گیلاس دیگه برای هممون ریخت و خوردیم. که دیدم فاطمه تقریبا دیگه هیچی حالیش نبود. اون وسط دیدم چقدر همه چیز رو زود شروع کرده بودیم و تازه ساعت ده شب بود. به بهانه گیلاس بعدی رفتم به آشپزخونه و به محمد اس ام اس دادم که بیا خونه ی فاطمه و مریم و آدرس دادم بهش که مثلا نمیدونم چه خبره. محمد به من نه نمیتونه بگه و مطمئن بودم که میاد. برگشتم و گیلاس مریم رو که براش زیاد ریخته بودم بهش دادم و گیلاس خودم که فقط آبمیوه بود با هم سرکشیدیم و آهنگ بعدی که آهنگ جز فیوژن بود رقصیدیم. آهنگ ملایم و ریتم داری که باعث شد فاطمه بلند شه بره دستشویی که مثلا آبی به سر و صورتش بزنه. از اینکه فاطمه نمیتونست مستقیما از کارهای مریم جلوگیری کنه خیلی تعجب کرده بودم. مریم هم حسابی به من چسبیده بود و منم از در رفتن از دستش خسته شده بودم و میخواستم ببینم چی میشه. یه عالمه سوال تو ذهنم داشتم و میخواستم اونشب همه ش رو به جواب برسونم. شاید حتی جوابها به درد من و محمد هم خورد. مریم حسابی موقع رقص خودش رو به من میمالید و چون یه تاپ صورتی تنش بود و یه دامن گل و گشاد و پر از گل و بوته حسابی میچرخید و پر و پاچه ش میافتاد بیرون. کونش رو چسبونده بود به کیر من و من داشتم تحریک میشدم و اونم خودش رو تکون میداد. من دو طرف کونش رو گرفته بودم و از گردنش میبوسیدم. معلوم بود رفته هوا. برگشت طرفم و شروع کرد به لب گرفتن. دختره ی جقله میخواست منو امتحان کنه یا چی نمیدونم. منم میبوسیدمش و اونم منو میلیسید که دیدم دستش رفت روی کیرم و از روی شلوارم میمالیدش. من داشتم شق میکردم که کیرمو جابجا کردم که اگر فاطمه دراومد معلوم نباشه. بعد دستم رو بردم روی سینه هاش و مالید. یه دستم پشت کمرش بود که نتونه خودشو بکشه عقب. سرشو برد عقب و آه کشید. حرف نمیزدیم و توی موزیک و شیطنت بودیم و منم یه گوشم به صدای در دستشویی بود. مریم میخواست دکمه شلوارم رو باز کنه که نذاشتم ولی در عوض دستم رو بردم زیر تاپ و سوتینش و سینه رو گرفتم و کشیدم بیرون. خیلی هیجان زده شد و شروع کردم خوردن سینه ش. داشت و آه اون میکرد و رقصیدن و وول خوردن رو یادش رفته بود. سینه ش رو سر جاش گذاشتم و دستم رو از زیر دامنش بردم روی رون پاش. مالیدم تا رسیدم به کسش. از روی شرتش مالیدم و بیحال شد و میخواست بخوابه روی ززمین که نذاشتم و نشوندمش روی مبل. دامنش رو دادم بالا شروتش رو کشیدم پایین و پرت کردم پشت مبل. کسش رو مالیدم و حسالبی انداختم. داشت آه و اوه شدیدی میکرد که دستمو گذاشتم روی دهنش و گفتم صدات رو بیار پایین. تو حالت مستی و شهوتی یه چیزی گفت تو مایه های بیخیال کارتو بکن و تو که هیچی نمیدونی و این حرفا. جدی نگرفتمش و وقت سوال کردن ازش نبود. که یهو صدا در دستشویی اومد که داشت باز میشد. دستشم رو کشیدم بیرون و دامنش رو کشیدم روی پاش و بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. انگار شنیدم که فاطمه یه چیز تندی به مریم گفت. ولی درست نشنیدم و اومد سمت آشپزخونه. خودم مشغول خوردن مشروب نشون دادم و مجبور شدم یه قلپی هم بخورم. فاطمه دستم رو کشید و بغلم کرد و ازم لب آبدار محکمی گرفت. منم امون ندادم و دستمو انداختم زیر کونش و از زمین بلندش کردم. اون منو میلیسید توی آشپزخونه و منهم داشتم کونش رو میمالیدم و سینه ش رو از روی تاپ قرمزی که تنش بود گاز میگرفتم. صحنه وحشیانه ای شده بود. میدونستم که تهش اینه که کونش بذارم که راضی نبودم. و در هر صورت آشپزخونه جای این کار نبود و ممکن بود مریم وارد بشه. مخصوصا که آشپزخونه در هم نداشت. ولی فاطمه حالیش نبود و حسابی زده بود بالا. فاطمه دامن کوتاهی تنش بود که دکمه و زیپ داشت. وقتی میکشیدمش که بریم تو اتاقش نیومد همونجا ناگهانی دکمه و زیپش رو باز کردم که دامن سرخورد و افتاد پایین. انگار هر دو وحشی شده باشیم. دستم رو کردم تو شرتشو و کسش رو مالیدم و دستم حسابی خیس بود و اونهم نمیتونست سرپا وایسته. گرفته بودمش. نشست روی زانوهاش و شروع کرد دکمه شلوارم رو باز کردن. کیرم رو درآورد و کرد توی دهنش. حالا ساک بزن کی ساک بزن. میخورد. انگار بعد مشروب کره کرده بود و میخواست با کیر من سیر کنه خودش رو. دکمه های پیرهنم رو باز کردم و درآوردمش و انداختم کنار. لخت لخت بودم. تاپ فاطمه رو از زیر کیرم و از سرش کشیدم بیرون و دستم رو گذاشتم پشت سرش و من شروع کردم توی دهنش تلمبه زدن. یهو دیدم مریم داره تماشامون میکنه. چنان داشت به ساک زدن خواهرش و کیر من نگاه میکنه که انگار مبهوت شده. اولش خجالت کشیدم ولی حس کردم فاطمه دیدتش ولی به روی خودش نمیاره. چون انگار اون بود که توی این موقعیت گیر افتاده بود و نه من. مریم بهم نگاه کرد و لبخند معنی داری زد منهم بهش لبخند زدم. مریم با خونسردی اومد یه گیلاس مشروب ریخت و چیزی قاطیش نکرد. نشست پشت فاطمه روی زمین و گیلاس رو آورد جلوی دهنش. فاطمه کیرم رو ول کرد و نگاهش کرد. مریم یه قلپ خورد و بعد از فاطمه لب گرفت. طولانی و کشدار و فهمیدم این قلپ رو ریخت تو دهن فاطمه. منم با کیرم که جلوی صورت جفتشون بود وایساده بودم به تماشا. با دیدن این تصاویر داشت کیرم منفجر میشد. مریم گیلاس رو داد دست من فاطمه به ساک زدنش ادامه داد بدون اینکه به من نگاه کنه و مریم هم سوتین فاطمه رو باز کرد و از پشت سینه هاش رو گرفت و میمالید. اینقدر موقعیت عجیبی بود که نمیدونستم اینا دارن چه غلطی میکنن ولی بدون حرف بدجوری باهم هماهنگ بودن و انگار فقط من باهاشون هماهنگ نبودم. ته گیلاس رو سر کشیدم و قیافه م رفت تو هم از تلخیش. گیلاس رو گذاشتم روی کابینت آشپزخونه و خم شدم و تاپ مریم رو درآوردم. دستش رو گرفتم و بلندش کردم و آوردمش سمت خودم. ازش لب گرفتم و دامنش که کشدار بود رو از پاش کشیدم پایین. شورتش رو درآوردم و کسش رو مالیدم. نمیخواستم باهاش عشق بازی کنم. فقط میخواستم تحریک بشه. بعد دستمو گذاشتم روی سرش رو فشار دادم پایین که یعنی بشین. وقتی نشست با ابرو بهش کردم که اون بخوره کیرم رو حالا. اونم کیرم رو گرفت و از دهن فاطمه کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن. اینقدر بهتر از فاطمه این کار رو میکرد که کف کرده بودم. کیرم تا ته حلقش عین فیلما میرفت و میومد. اصلا عق نمیزد. فاطمه رو بلندش کردم و شروع کردم باهاش عشق بازی. همون بوس و نوازش و لیسیدن. کسش رو هم میمالیدم و آب انداخت. بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت. با آب کسش کونش رو خیس کردم و انگشتش میکردم که مریم داشت تماشا میکرد. فاطمه دستش رو گذاشته بود لب کابینت و کونش رو داده بود هوا. مریم بلند شد و یه چک زد به کون فاطمه و گفت بس کن دیگه. تا کی میخوای باکره باشی. شوهرتم یه کسخلی مثل این میشه دیگه. دیگه کدوم مغز خر خورده ای دنبال باکره میگرده و از این کس شعرا. فاطمه هم برگشت و زد تو گوش مریم و گفت میخواستم همین امشب تمومش کنم ولی تو ریدی توش. اینقدر باهاش ور رفتی. منم دیدم اوضاع خیلی بیریخته و کیرم داره میخوابه و بعدا به همه ی این اتفاقات سکسی و احمقانه فکر خواهم کرد به فاطمه گفتم ولش کن عزیزم. مگه منو دوست نداری؟
که باشنیدن کلمه دوست داشت نگاهم کرد و گفت بریم روی تخت. دستم رو کشید و منهم یواشکی دست مریم رو کشیدم. فاطمه خودش رو انداخت روی تخت و گفت امشب من مال توام. جرم بده. بکارتم مال تو. مریم هم پرید روی تخت و کنارش دراز کشید. فاطمه بهش گفت مگه من دیدم جر خوردن تو رو که تو وق زدی اینجا. منم برای اینکه باز این موقعیت مسخره و وحشیانه بهم نخوره رفتم روی فاطمه خوابیدم و لبهاش رو بوسیدم. سینه هاش رو مکیدم و آه و اوهش بلند شد. کسش رو لیسیدم و حسابی آماده ش کردم. اینقدر که خودش منو کشید روی خودش. تو این مدت مریم هم داشت با کیرم ور میرفت. فاطمه کیرم رو گرفت و میخواست روی کسش تنظیم کنه که تو گوشش گفتم عزیزم مگه من گفتم که میخوام بکارتت رو بردارم یا نه؟ اصلا ازم پرسیدی؟ فکر کردی چیز خوبیه که من برام بدیهی و طبیعی باشه این کار؟ فاطمه خشکش زد. گفت همه مردا دوست دارن. همشون میخوان بیافتن به جونت که اولین بار دختره باشه. گفتم همه مردا خوب اومدی. اصلا میدونی با کی کار داری؟ منم اگه مثل بقیه م که با این شکل و قیافه م مطمئنی انتخابم کردی؟ فاطمه حرفی نداشت برای گفتن. انگار اولین بار باشه شنیده باشه. از روش بلند شدم و دیدم مریم هم داره با کسش ور میره و هم داره هاج و واج به من نگاه میکنه. خودم رو یهو کشیدم روش و گفتم تو عاقلتری انگار به وقتش کاراتو کردی ولی بعدش حرصت زیاد شده. فاطمه داشت اشکاش در میومد. پاهای مریم رو آوردم بالا و گفتم خودت بگیرشون. حرف گوش کن شده بود. کیرم رو تنظیم کردم . تا ته فشار دادم. لازم نبود مقدمه بچینم. خودش با خودش حسابی ور رفته بود و کسش قرمز شده بود. یه آه عمیق کشید انگار کیرم از دیافراگم و حلقش رفته باشه تا زیر زبونش. شروع کردم تند تلمبه زدن. آه و ناله میکرد و خرناس میشکید از لذت. داد میزد: آرش داره منو میکنه. فاطمه ببین داره منو میکنه اسگل. فاطمه هم سینه های مریم رو چنگ انداخت و داد کشید: همه دارن تو رو میکنن. منم داشتم تو رو میکردم. مریم هم خنده ش گرفته بود و با دستاش پاهاش رو گرفته بود و سینه هاش داشت روی تنس لامبادا میرقصید از ضربه هایی که بهش وارد میشد و داد میزد تحمل کنی به آرش میگم کونت بذاره. فاطمه گریه ش گرفته بود و منم داشتم مریم رو سر و ته میکردم و از پشت گذاشتم تو کسش و هر پوزیشنی رو روش امتحان میکردم. لرزید و ارضا و اعتنایی نکردم و ادامه دادم. طفلک دیگه فقط ناله میکرد. فاطمه رفت و لباساش رو پوشید و برگشت و من هنوز داشتم مریم رو میکردم. فاطمه گفت آرش کونش بذار. دهنشو سرویس کن. من هنوزم دوست دارم و میخواست برای تو باشم ولی همه چی خراب شده میدونم. از عصبانیتت میفهمم.
یهو صدای زنگ در اومد. گفتم محمده. فاطمه دروباز کن. میخوام این صحنه رو ببینه. فاطمه باورش نمیشد. مریم میخواست از زیرم در بیاد. نذاشتم و تلمبه میزدم. فاطمه انگار ناگهانی خوشحال شده باشه رفت و محمد رو کشون کشون آورد که هاج و واج بود. بهش گفت بفرما دوست دخترت.
از روی مریم بلند شدم و دستم رو گرفته بودم روی کیرم و گفتم دوست دخترت. محمد سعی میکرد هم منو نگاه نکنه و هم مریمو. مریم نشسته بود روی تخت. محمد برگشت و از در رفت بیرون. قبل از رفتن گفتم نرو باهم بریم. گفت باشه و درو بهم کوبید. مریم عصبانی بود. رفتم طرفش. گفتم تو ارضا شدی منم باید بشم. فاطمه گفت چرا منو نمیکنی. من که دوست دارم. گفتم ولی من تو رو دوست داشتم. حالا میخوام فقط ارضا بشم تو این خونه. مریم رو هل دادم رو تخت و شروع کردم به کردنش. وحشی تر از قبل. انگار با سوراخ دیوار خودارضایی میکنم. چنان میکوبیدم تو کس مریم که چهارستون بدنش میلرزید. برشگردوندم و از پشت کردم تو کسش. کونشو انگشت میکردم تا جا باز کنه. صداش در نمیومد. یه تف انداختم رو کیرم و کردم تو کونش. مریم جیغ کشید و رو تختیشون رو چنگ زد. تلمبه میزدم و میزدم به کونش. فاطمه انگار خیالش راحت شده باشه از کون خواهرش گذاشتن و انتقامش رو گرفتن کنج اتاق چمباتمه نشست و شروع کرد به گریه کردن. چنان مریم رو میکردم که داشت عرق از سر و روم میریخت. مریم هم صداش در نمیومد و انگار میداد که کفاره گناهشو بده. انگار میداد که خلاص بشه. داشت آبم میومد از تو کونش درآوردم کردم تو کسش و گفتم قرص بخور دارم میریزم تو. داد و گریه کرد نه تو رو خدا. گفتم پس بخورش نمیخوام آب حروم شه. گفت باشه. برگشت و کردم تو دهنش. دو تا تلمبه زدم و ریختم تو حلقش. مکید و لیسید و فهمیدم این کاره ست و بدش نیومده. ولش کردم و برگشتم آشپزخونه. لباسام رو پوشیدم و از خونشون زدم بیرون. تو کوچه شون دیدم محمد تو ماشینش نشسته و داره سیگار میکشه. زدم به شیشه که اونم در رو باز کرد. نشستم و اونم ماشین رو روشن کرد. گفت مرسی آرش. تقصیر خودم بود ولی خب زیاد جلو نرفته بودیم.
گفتم بمیری که فقط من تحقیر شدم با این لاشیا... یه سال دیگه باید برم تست ایدز بدم. تا اونموقع هم عشق و عاشقی تعطیله.
پایان

آرش

تذکر: دوستانی که دنبال داستانهای رقیق، روان و یا شق کننده هستند می توانند بی خیال این یکی بشوند.

مرد چاق: من که هیچ کیفی نمی برم... تن اش مثل چوب خشکه... لاشی امروز ما مشتری چندمیم؟
مرد بور: برای اینکه فقط به فکر تپاندن کیرت هستی جانم... نه بوسی! نه لیسی!
مرد چاق: می خوای هم پول بدم هم سر حال بیارمش؟!... آره جنده؟ اینطوری کار می کنی؟
زن: ...
مرد بور: آخه تو چه جور آدمی هستی جانم؟ نه ذره ای احساس، نه ذره ای تفاهم... عزیزم من بجای دوست گنده ام از تو معذرت می خوام؛ اگه احساس داشت که به این گنده گی نمی شد.
زن: نه مهم نیست. بذار کارشو بکنه
مرد چاق: آخه تو چه جنده ای هستی؟ کمی آخ و اوخ کن، یه عشوه ای بیا... من کیرم داره می خوابه. گاییدن زن نسناس خودم بیشتر حال می ده
زن: آخ... آخ... محکم تر... جرم بده...
مرد چاق: ها... این شد یه چیزی
مرد بور: عزیزم هیکل و قیافۀ توپی داری ولی بنظرم باید سینه هاتو پروتز بذاری. اونوقت هیکلت محشر می شه
زن: آخ... آخ... چه کیر گنده ای!
مرد چاق: حالا کجاشو دیدی؟ میخوام پاره ات کنم
بچه: مامان...
زن: برو بیرون... اینجا نیا
مرد بور: دخترت چند سالشه؟
زن: آخ... آخ... منو کشتی... تندتر...
بچه: مامان...
مرد چاق: صدای این نیم وجبی را ببر. کیرم داره می خوابه
مرد بور: مگه نشنیدی مامانت چی گفت؟ برو تو هال بشین، مامانت الان می آد
بچه: مامان
مرد چاق: کیر بخوری بچه
زن: آخ... آخ... پاره ام کردی... آبتو می خوام
مرد چاق: تو جون بخواه
مرد بور: عزیزم وقتی واسه کار می آیی دخترت را نیار. بذار خونه پیش باباش بمونه
مرد چاق: آورده که تعلیم اش بده... کم کم نوبت دخترشه که شروع کنه... آه...آه...
زن: برو اون اتاق با عروسکت بازی کن
مرد چاق: آبم داره می آد
زن: آبتو می خوام
مرد چاق: بگیر... بگیر... همه اش مال تو...
مرد بور: این دفعه خوب دوام آوردی. همیشه آبت دو ثانیه ای می اومد
مرد چاق: تو شروع کن. من دیگه نای ایستادن ندارم. باید بشینم
مرد بور: عزیزم می خواهی تو هم کمی استراحت کنی؟
زن: نه تو کارت را شروع کن. من خوبم
مرد بور: من مثل دوستم نیستم ها! کارم خیلی طول می کشه
زن: باشه اشکالی نداره
مرد بور: پس اول بذار ببینم سینه هات چه مزه ای داره؟! تو هم الکی آخ و اوخ نکن. ریلکس باش لطفا
زن: من ریلکس ام
مرد چاق: اونطوری که سینه هاشو می خوری من هم دهنم آب افتاد!... هاهاها...
مرد بور: نگاه کن، یاد بگیر
مرد چاق: کوچولو چه عروسک خوشگلی داری! اسمش چیه؟
بچه: ...
مرد چاق: اسم خودت چیه؟
بچه: مینا
مرد چاق: چند سالته ناز نازی؟
بچه: پنج سال
مرد چاق: یه بوس به من می دی؟
زن: کاری به بچه نداشته باش!... مینا برو بیرون
مرد بور: تو حواس ات به من باشه عزیزم! کاری به کارشون نداشته باش
مرد چاق: کوچولو بیا پیشم، می خوام یه چیزی نشونت بدم
زن: سربسر بچه نذار!... گفتم برو بیرون مینا!
مرد بور: عزیزم مگه می خواد بچه را بخوره؟! اگه خیلی دلواپس بچه ای، می خواستی با خودت نیاری
مرد چاق: مینا بیا اینجا ببین چی می خوام نشونت بدم
زن: چیکار به کار بچه داری؟
مرد چاق: آخه تو اومدی اینجا کُس بدی یا بچه داری کنی؟ می خوام گوشی ام را نشونش بدم. خیالت راحت شد؟!
مرد بور: عزیزم برگرد. می خوام کونت را بکنم
مرد چاق: مینا بیا ببین چه عکس های قشنگی تو گوشی ام دارم!
زن: نه!
مرد بور: ببین اگه تو سکس با من نه بیاری بدجوری قاطی می کنم ها! حالا برگرد ببینم
مرد چاق: نه و زهرمار! تو به کون دادنت برس. می خوام یه عکس یادگاری از مینا بگیرم
زن: باشه کون هم می دم. فقط تو به دوستت بگو کاری به کار مینا نداشته باشه
مرد بور: عزیزم فقط می خواد یه عکس از بچه بگیره. نگران نباش، اول کونت را گشاد می کنم تا خودت هم حسابی حال کنی
مرد چاق: مینا بیا عکس پسرم را نشانت بدم. ببین دوس داری شوهرت بشه؟
بچه: نه
مرد چاق: به این دست بزن ببین خوشت می آد؟
زن: نه!
مرد بور: مگه یه بار بهت نگفتم حق نداری در سکس نه بیاری؟!
زن: با تو نیستم
مرد چاق: می دونی به این چی می گن؟
بچه: نه
زن: بهت گفتم برو بیرون!
مرد بور: سرت را برگردان این طرف، چشم ات به اونها نباشه
مرد چاق: به این کیر می گن. دست بزن ببین چه نرمه!
زن: مینا! مینا! بیا پیش خودم
مرد چاق: جنده چه الم شنگه ای راه انداخته. دهن شو بگیر اینقدر عرعر نکنه
مرد بور: مثل اینکه تو با عزیزم شنیدن میانه ای نداری. باید توی دهانت دستمال تپاند.... دست هایت را هم اینطوری از پشت با کمربند بست.... تا دل به کار بدی
مرد چاق: مینا، کیرم را مثل عروسک ات بغل کن تا من یه عکس بگیرم؛ عوض اش بهت پول می دم تا واسه خودت بستنی بخری
زن: .....!
مرد بور: عزیزم وقتی اشک تو چشمات حلقه می زنه خیلی سکسی تر می شی و دلم می خواد تندتر بکنمت
مرد چاق: کوچولو حالا اگه کیرم را ماچ کنی تا من یه عکس بگیرم، آنقدر بهت پول می دم که یه عروسک گنده واسه خودت بخری
بچه: ...
مرد چاق: نه اینطوری نه! دهنت را وا کن و یه ماچ خیلی گنده بکن اش
بچه: ...
مرد چاق: ببین تا اینجای کیرم باید بره تو دهن ات
بچه:...
مرد چاق: آفرین! خیلی خوب شد. حالا برو پیش مامانت
مرد بور: عزیزم خیلی دلم می خواست که کاندوم نداشتم و همۀ آبم را توی کونت خالی می کردم... بیا این هم دخترت؛ دیگه واسه خودش خانمی هست اش... بذار اول دستاتو وا کنم...
زن: آخه چرا؟!...
مرد چاق: ببین چه عکس هایی گرفتم!... ببین چه جوری تو دهن اش کرده کیرمو!... واسه خودش جنده ای هست ها!... هه هه هه...
زن: خجالت بکشین!
مرد بور: عزیزم این چه حرفیه؟! تو باید هوای مشترهاتو داشته باشی. مشتری مداری اصل اول موفقیت در کاره
مرد چاق: خفه شو جنده! خیلی هم دلت بخواد. انگار نوبرش را آورده
زن: ...
مرد بور: عزیزم حالا چرا گریه می کنی؟! اگه اینقدر ناراحت می شی خوب دخترت را با خودت نیار
مرد چاق: ادا در می آره زنیکه!... یکی دو سال دیگه دختره هم باید شروع کنه دیگه. از حالا باید کیر ببینه یا نه؟!
زن: ...
مرد بور: عزیزم داری زیاده روی می کنی ها! با گریه که چیزی عوض نمی شه. اگه می خواهی دخترت این چیزها را نبینه نباید با خودت پای سکس بیاری اش. بذار پیش باباش بمونه
زن: ...
مرد بور: در هر صورت سکس توپی بود عزیزم. کونت که انصافا حرف نداشت؛ واقعا حال کردیم. پولی را که طی کرده بودیم تمام و کمال می دم. ده تومن هم بیشتر می دم واسه عکس هایی که دوستم از دخترت گرفته.
مرد چاق: زکی! چه خبره؟... پنج هزار تومن هم من به دخترش داده ام
مرد بور: اشکالی نداره ... عزیزم خیلی نازی! واقعا دستت درد نکنه
زن: ...

* * * * *

شوهر: اگه تو فقط اینقدر... فقط اینقدر منو درک می کردی، به مولا همه چیز روبراه می شد
زن: دیگه قراره برات چکار کنم کفتار؟
شوهر: آخه تو چه می فهمی من چه حالی دارم! چه می دونی تو کلۀ من چی می گذره!
زن: تمام فکرت اینه که چه جوری مواد پیدا کنی. هیچ حیونی زنشو به این کارا نمی کشونه
شوهر: خفه شو جنده. باید بری پیششون. اینا آدم حسابی اند. اگه کارتو بلد باشی می تونی حسابی تیغ شون بزنی. آخ اگه اینقدر،همه اش اینقدر دل به کار می دادی
زن: آخه کی می میری تا از شرّ ت راحت بشم.
شوهر: اگه همین حالا نری پیش شون؛ اگه تا عصر پول دوامو جور نکنی... به مولا با همین تیزی اول سر مینا را کنار باغچه گوش تا گوش می برم، بعد شکم ترا از سینه تا کوس ات جر می دم و روده هاتو می ریزم جلو پات... حالا می ری پیش شون یا نه
زن: خاک برسرت... خاک بر سرت... تف به هیکلت
شوهر: ها! می بینم آدم شدی... زبون نرم حالیت نیست دیگه، چکار کنم؛ ولی وقتی تیزی را نشونت می دم آدم می شی
زن: اگه قانون سرپرستی مینا را به من می داد... اونوقت می دونستم باهات چکار کنم
شوهر: روضه نخون. پاشو یه آبی به صورتت بزن، به خودت برس. نیم ساعت دیگه میان سراغت که ببرنت
زن: دارم حاضر می شم...
شوهر: به خودت خوب برس... اینا آدم حسابی اند
زن: ...
شوهر: واسه بار دوم می گم ها، باهاشون خوب تا کن... به مولا اگه کارت را بلد باشی میتونی یه ماه خرجی مونو امروز کاسب شی... مخصوصا چاقه خیلی خرپوله... بوره هم از اون با مرام هاست. اگه باهاشون خوب راه بیایی، هرچقدر بخواهی نه نمی گن
زن: به فکر من و بچه ات که نیستی لااقل به فکر طلب محمود باش... مگه تا اول ماه بهمون مهلت نداده بود. حالا چند روز هم از مهلتش گذشته....همۀ پولی را که می آرم خرج زهرماری نکن، بذار نصف پولو ببرم بدم به محمود تا دست کم چند روزی راحتم بذاره
شوهر: نه! تو آدم بشو نیستی... به مولا که تو آدم نمی شی... آخه زنیکه محمود سگ کی باشه ... منو از محمود می ترسونی؟ می خواهی نصف پولو ببری بدی به اون دیوث؟!... به مولا تنت می خواره... اگه نبود که جلو مشتری هات باید لخت بشی، اونقدر می زدمت که یه جای سالم تو تنت نمونه...
زن: خاک بر سرت جونور... خاک بر سرت...
شوهر: خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم جنده!... اگه یه شاهی از پولو ببری بدی به محمود، به مولا اول سر مینا را می برم بعد هم سر ترا... حالیته چی می گم؟
زن: اگه نبود این مینا؛ اگه مینا را هم مثل این یکی انداخته بودم، بلد بودم چکار کنم
شوهر: خفه شو جنده! غلط کردی حامله شدی؛ غلط کردی بچه را انداختی؛ غلط کردی واسه کورتاژش پول قرض کردی؛ حالا هم غلط می کنی اگه یک قرون از پول منو به اون کونی و ننۀ قواطش بدی
زن: آخه کفتار اگه شکمم بالا می اومد کدوم مشتری بهم نگاه می کرد، اونوقت اگه وقت مصرف ات می رسید خودت با چاقو شکمم را پاره می کردی و بچه را بیرون می کشیدی
شوهر: هاهاها... نه عزیزم تو اونقدر ناز و خوشگل هستی که با شکم قلمبیده هم مشتری ها واسه کُس ات صف می بستن... حالا تا دوباره جوشی نشدم برو به خودت برس
زن: دعا می کنم وقتی برمی گردم جنازه ات را ببینم
شوهر: آفرین... صد باریکلا... به مولا یه ذره که به خودت می رسی عین حوری ها می شی. برو ببینم چکار می کنی... باز هم می گم، اینا آدم حسابی اند ها؛ مخصوصا موبوره کلی باسواده، خارج دیده است. کُس خارجی زیاد کرده... کاری کن که مشتری دائمی ات بشن
زن: مینا! بیا بریم...
شوهر: آخه جنده این بچه را کجا می بری؟! مثل اینکه یادت رفته می ری کُس بدی!
زن: دست ات را بکش اونور کفتار... یا با مینا می رم یا اصلا نمی رم... اگه خواستی می تونی هردومونو همین جا بکشی تا راحت بشیم
شوهر: آخ که تو اصلا عقل تو کله نداری به مولا! نمی گی این بچه اونجا چی می خواد ببینه؟!... نمی گی واسه بچه خوب نیست؟!... اگه هوس کنن یه سیخکی هم به این بچه بزنن چکار می کنی؟
زن: همین که گفتم! یا مینا را هم با خودم می برم یا هردومونو اینجا بکش
شوهر: اینطوری می خواهی بچه تربیت کنی؟ آخه به تو هم می گن مادر؟!... باشه ببرش. هر غلطی دوس داری بکن؛ فقط زود باش که دیر نرسی سر قرار

* * * * *

زن: اگه مینا نبود خودم را می کشتم و راحت می شدم
ننه محمود: اول بدهی ات را راست و ریس کن بعدش هر غلطی که دوست داری بکن
زن: بخدا اون کفتار نمی ذاره یک پول سیاه تو دست و بالم بمونه
ننه محمود: پسر! من همون موقع به تو نگفتم که به جنده جماعت اعتماد نکن؟ نگفتم پول بی زبون را واسه چی به این قحبه می دی؟ بیا این هم عاقبت اش؛ حالا بیا پولت را پس بگیر اگه تونستی!
محمود: ننه تو کاریت نباشه، من خودم راست و ریس اش می کنم
زن: به هر چی اعتقاد داری قسم می خورم که فقط و فقط نمی خواستم یک طفل معصوم دیگه تو این جهنمی که گرفتارش ام قدم بگذاره
ننه محمود: می رفتی پول عملش را از همونی که نطفه شو بسته بود می گرفتی؛ چرا اومدی سراغ ما؟
زن: شما کرم دارین، لطف کردین. می دونم که خیلی وقت پیش باید قرضم را پس می دادم ولی چکار کنم که حریف اون کفتار نیستم. تا یه کلمه نه بیارم چاقوشو درمی آره و هجوم می آره سمت مینا؛ می خواد سر این طفل معصوم را ببره
ننه محمود: جنده خونمو بجوش نیار؛ خیال می کنی من دیونگی سرم بزنه از اون قرمساقت کمترم؟
محمود: ننه جان، قربونت برم، خونتو کثیف نکن. بیا این ور، من خودم درستش می کنم
زن: آقا محمودبخدا نمی دونم چه خاکی بسرم بریزم.... بخدا موندم.... اگه شما یه کاری سراغ داری، هر کاری باشه، قبول می کنم ؛ بشرط آنکه اون لاشخور خبردار نشه
محمود: منظورت اینه که می خواهی دکان دو نبشه بزنی، منو هم قرمساق خودت بکنی؟!
زن: بخدا واسه هرکاری حاضرم تا بدهی ام صاف بشه؛ کلفتی... آشپزی...
ننه محمود: این جندۀ هفت خط می خواد گولت بزنه محمود!... می خواد وسوسه ات بکنه ننه... ای خدا از شر این عفریته پناه می برم به خودت... ننه منو کفن کنی اگه دست به تن این سلیطه بزنی... ای خدا...
محمود: قربونت برم ننه؛ مگه بچه شده ام؟ مگه دختر واسه من کمه؟!
زن: بخدا منظورم این نبود. می خواستم بگم...
محمود: خفه شو جنده! یه کلمۀ دیگه بگی، جرت می دم
ننه محمود: ای خدا منو بکش که نبینم این عفریته دستش به دست محمود من بخوره
محمود: ننه این چه حرفی ئه می زنی؟! مرگ من اینطوری نگو. تو بمیری من هم می میرم
ننه محمود: مرگ حقه پسرم! خوب گوش کن ببین چی دارم بهت می گم! من مرده یا زنده، تا قرون آخر پولت را از حلقوم این سلیطه بیرون می کشی؛ این وصیت اولمه... وصیت دومم هم اینه که این جنده بخواد گولت بزنه و تنبانش را برات پایین بکشه، شیرم را حلالت نمی کنم اگه دست بهش بزنی
محمود: آخه این چه حرفیه ننه؟ ایشاله صد سال دیگه هم من غلامتم ننه. چرا واسه هیچ و پوچ خودتو عذاب می دی؟ من ده تا دختر بالای شهری خاطرخواه دارم که هرکدومشون یه پژو زیر پاشونه؛ همچین جنده هایی من تف هم نمی اندازم تو روشون.... قربونت برم تو یه دقیقه آروم باش ببین من چه شکلی پولم را از این زنیکه می ستونم... تو فقط نیگاه کن
ننه محمود: من از مرگ هیچ خوفم نیست ننه! فقط نمی دونم بعد از من تو می تونی رو پای خودت وایستی یا نه؟!
محمود: خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم جنده! من ننه ام را با همۀ دنیا عوض نمی کنم، اونوقت تو اول صبحی اومدی ننۀ منو جون به لب کنی و خود منو هم خر کنی؟!
زن: نه بخدا...
محمود: خفه شو جنده بذار کلام آخرو بهت بگم. ببین امروز بیست و پنجم برجه. اگه تا آخر همین برج پول را با سودش برگردوندی که هیچ، اگه پول را نیاوردی خودم می آم با شوهر قرمساقت معامله می کنم؛ یه پولی هم به شوهرت می دم عوضش دخترت مینا را ور می دارم...
زن: مینا؟!... مینا واسه چی؟ مینا به چه کارت می آد؟!
محمود: هه هه... عربهای اون ور خلیج پول حسابی واسه همچین دخترهایی می دن. خیال می کنی اونا با کُس گشادی مثل تو حال می کنن؟ نه جانم اونا مزۀ کُس و کون واقعی را خوب می دونن؛ به اندازه وزن دخترت پاش طلا می دن
زن: خیالت را راحت کنم آقا محمود؛ اون لحظه ای که سراغ دخترم بیایی اول مینا را می کشم بعد هم خودم را. من از جون خودم سیرم اما اینو بدون که خون دخترم به پای تو نوشته می شه!
محمود: مثلا خیلی زرنگی؟! خیال می کنی وقتی دخترت پیش توئه میام سراغش؟ نه عزیزم، اون ساعتی که تو زیر چند تا کیر داری بال بال می زنی خواهم آمد که بدهی ات را تصفیه کنم؛ خواهی دید...

نوشته:‌ mahan919

قبل از هر چیزی اینو بگم داستانی که می خوام تعریف کنم قرار نیست شما را حشری کنه. قضیه مربوط می شه به ضد حالی که خورده ام و هنوز هم توش مونده ام!
من هم مثل خیلی های دیگه برای سکس با دخترا مشکل مکان دارم. برای حلش با چند تا از دوستام قرار گذاشته بودیم هرکداممان مکان خالی گیر آورد بقیه را هم خبر کند تا اشتراکی با دختر حال کنیم. البته من شخصأ ترجیح می دهم که تنهایی با دختر سکس کنم، ولی خوب دراین صورت شاید چند ماه هم می گذشت و نمی تونستم مکان خالی جور کنم اما با کار شراکتی دست کم ماهی یک باردستم و البته کیرم را به کُس و کون دختری می مالیدم.
یک روز عصر محسن زنگ زد و گفت که خانۀ عطا اینها خالی هست و قراره تا یک ساعت دیگه یکی را ببرن آنجا. به من هم گفت که زودتر خودم را برسانم. من راهم دور بود، کمی هم کار داشتم برای همین تا خانۀ عطا برسم دو ساعت هم بیشتر طول کشید. وقتی زنگ در را زدم ازآیفون، لابلای جیغ و دادها صدای عطا را تشخیص دادم که هول هولکی گفت: زود بیا بالا
وقتی وارد خانه شدم دختر لختی را دیدم که تقریبا با پوزیشن سگی روی کاناپه افتاده بود. عطا با دستهایش صورت و دهان او را چسبیده بود تا جلو جیغ های دختره را بگیرد، محسن هم محکم تنه و پاهای دختر را نگه داشته بود تا نتواند بلند شود؛ بابک هم درحالیکه یک دست دختر را به پشتش آورده و پیچانده بود او را می گایید.
اول فکر کردم که بابک کون دختره را می کند که اینقدر الم شنگه راه انداخته، اما جلوتر که رفتم دیدم نه بابا می خواهد کُس اش را بکند اما دختره زیر دستهای محسن با سماجت پاها و باسن اش را پیچ و تاب می داد و خودش را بالا و پایین می انداخت. کیر بابک هم بیشتر از اینکه توی کُس دختره باشد در هوا چرخ می خورد. بابک هم یک بند زیر لب فحش می داد.
با تعجب پرسیدم: چه خبره؟! این چه وضع شه؟
محسن با غیظ و درحالیکه سعی می کرد پاهای دختره را که مرتب بطرف بابک لگد می انداخت نگهدارد گفت: جنده قبل از آمدن می گفت ده نفر هم باشید پایه ام، اما حالا دبه درآورده و نمی خواد بده.
بابک هم درحالیکه سعی می کرد کیرش را با دست آزادش یک جوری توی کوس دختره بند کند گفت: گوه می خوره! حالا دیگه واسه کولی بازی خیلی دیره؛ مگه قرار بود نازش کنیم...
دختره چنان ضجه می زد و ناله می کرد که واقعا دلم به حالش سوخت. به بابک گفتم: بس کن دیگه، مگه نمی بینی داری اذیتش می کنی...
فکر می کنم بابک حتی متوجه نشد که چه می گویم چون سخت مشغول بود اما دختره انگار متوجه حرفام شد چون ناله های خفه اش که از لای انگشتان عطا شنیده می شد، بلندتر شد
من صدایم را بلندتر کردم و تقریبا داد زدم: بس کنید دیگه، این چه وضع شه. خجالت بکشین...
اما آنها انگار در دنیای دیگری بودند. عطا خطاب به من گفت: بیکار وا نایست؛ چوچوله شو بمال تا آروم بگیره....
محسن هم بمن گفت: بیا جنده را نیگردار، نوبته منه بکنمش...
آنقدر حشری بودن که هیچ چیز حالی شون نبود. کمی عقب رفتم و از پشت لگدی به ماتحت بابک زدم. فکر می کنم لگدم به تخم های آن بینوا گرفت چون یکهو خم شد و سرش به لبۀ کاناپه خورد و بخودش پیچید. محسن و عطا دختره را ول کردند و هاج و واج بمن خیره شدند. هنوز دلیل لگدم را نفهمیده بودند. دختره جستی زد و از زیر دست آنها بیرون پرید و آمد پشت سر من پناه گرفت. چند لحظه ای همه جا ساکت شد. دوباره فریاد زدم: خجالت بکشین کونی ها، مگه نمی بینین داره درد می کشه. می خواهین بزنین ناکارش کنین؟
بابک درحالیکه همچنان از درد بخود می پیچید گفت: کیرم تو کونت، تو منو ناکار کردی ولی تاوونشو بدجوری پس می دی...
محسن با ناباوری گفت: مگه دوست دخترته که اینقدر هواشو داری؟ تو مثلا دوست ما هستی...
عطا گفت: نه خیر آقا جاکش جنده خانومه؛ هوای مالشو داره که خراب نشه. جنده تو وردار و گم شو. دیگه پشت گوشتو ببینی پیش ما بیایی واسه کوس کردن...
می دانستم زیاده روی کرده ام. بهرحال آنها دوستانم بودند و اغلب سکس هایی که داشتم با آنها و در خانۀ آنها بود اما در آن لحظه کار دیگری نمی شد کرد. به دختره گفتم: لباس هاتو بپوش بریم
دختره گفت: پس پولم چی می شه؟
محسن گفت: ما که هنوز کاری نکرده بودیم
دختره با صدای بلند که کمی هم دورگه بود گقت: زکی! زدین داغونم کردین. تا یه ماه نمی تونم کار کنم... اگه پولمو ندین جیغ می زنم تا همسایه ها بیان...
عطا که کمی ترسیده بود با عصبانیت از جیب شلوارش که کنار پایش افتاده بود یک تراول درآورد و بطرف دختره پرتاب کرد و گفت: جنده هری... زود گم شو...و تند و غضبان به من خیره شد.
دختر پول را برداشت و گفت: این دیگه چیه؟! قرارمون این بود؟
عطا گفت:هیچ کدام آبمون نیومده. ما را از آن هالوها فرض کرده بودی که تا کُس ات را دیدیم آبمون بیاد؟! همین هم که دادم از سرت زیادیه. حالا هری...
دختر بسرعت آماده شد و باهم بیرون رفتیم. در خیابان پرسید: ماشین داری یا باید پیاده برم؟
سوارش کردم و براه افتادیم. هرچقدر می گذشت من پشیمان تر می شدم و احساس می کردم که زیاده روی کرده ام. از دختره پرسیدم: چی شد که اونطوری جیغ می زدی؟ مگه بار اولت بود؟ نگفته بودن که قراره چهار نفری بکنیمت؟
دختره بتندی گفت: گوه نخور!کجا بار اولمه؟... اگه چیزی نمی گفتم اون کُس ندیده ها تا صبح از روی من بلند نمی شدن!
گفتم پس همه اش فیلم بود...
گفت: گوه نخور! قبل از آمدنت می خواستن سه تایی کُس و کونمو با هم بکنن. یه کیر تو کونم دو تا کیر هم تو کُسم بتپانن. اون دیلاقه می گفت تو هم که بیایی دوتا کیر هم تو کونت می کنیم.
من خندیدم و گفتم نه بابا شوخی کردن! فیلم سوپر که بازی نمی کنیم
دختره گفت: گوه نخور! اولش باشوخی شروع می شه آخرش جدی جدی ارواح آدمم می گان. من شما کونی ها را خوب می شناسم...
گفتم: حالا که دیدی از این خبرا نبود. شمارتو بده خودم بهت زنگ می زنم. ایندفعه خودم و خودت تنها باهم خواهیم بود تا شک ات برطرف شه...
با اخم و تخم شماره شو داد و کمی جلوتر پیاده شد.
دیگر هیچ وقت رابطه ام با دوستام خوب نشد. چند بار به محسن زنگ زدم اما هربار گوشی را قطع کرده و جواب اس ام اس هایم را هم با فحش و بد و بیراه داده؛ اما این خیلی مهم نیست. حتی این موضوع هم که دیگر جای مناسب و آماده ای برای آوردن یک دختر ندارم و بشدت در مضیقه هستم هم خیلی مهم نیست اما چیزی که واقعا کونم را می سوزاند جوابی هست که از دختره گرفتم وقتی یک مدت پس از آن ماجرا بهش زنگ زدم. وقتی مرا شناخت اصلا تحویلم نگرفت و حاضر نشد باهام صحبت کند؛ البته اگر بخاطر رفتار و حرف های دوستام بود بهش حق می دادم ولی حرفی که زد و دلیلی که آورد واقعا کونم را می سوزاند؛ بمن گفت: تو اصلا کیر نداری و مرد نیستی . اگه واقعا مرد بودی مثل دوستات به جونم می افتادی و مثل آنها منو می کردی نه اینکه منو از زیر آنها بیرون بکشی...
ومن بعد از این مدت که از آن ماجرا می گذرد هنوز هم نفهمیده ام آن دختر چه مرگش بود و واقعا چی می خواست و چی نمی خواست!

نوشته:‌ mahan919

همزمانسازی محتوا