دوست دختر

سلام به همه من اسمم علی هست 19 سالمه و 177 سانت قدمه هیکلم هم ای بگی نگی بد نی انتنم هم یه 20 سانتی هست حالا دیگه قطرش بماند خوب این داستانی که میگم کاملا حقیقته و دلیلی هم برا چرت پرت گفتن ندارم و زیاد هم اهل داستان نویسی نیستم پس اگر کم کثری داشت به بزرگی خودتون ببخشید حالا بریم سراغ خاطره ی من که مربوط به همین ماه قبلیه و البته شروعش مربوط به ماه قبلی هست و هنوزم هفته ای یک بار یا دو هفته ای یک بار انجام میشه حالا بریم سراغ اولین بار و این که چ جوری شرو شد :
اخرای تابستون بود که من برا تفریح رفته بودم بندرعباس خونه برادرم بعد اونجا چون از شدت گرما نمیشد برم بیرون باید صب تا شب تو خونه بشینم و هیچ سرگرمی نداشتم این شد که یگی از دوستام بهم گفت که نیمباز نصب کنم و خودمو باهاش سرگرم کنم بله ما رفتم تو اینترنت گوشی و نیمباز دانلود کردیم و نصبیدم اولاش زیاد ازش سر در نمی یاوردم ولی چون چاره ای نداشتم مجبور بودم باهاش بسازم تا این که یه شب رفتم تو یه روم(اتاق چت)شهرمون بعد چون اسم ایدیم (اسم یوزر)نیمباز بود معلوم نبود که پسرم یا دختر خلاصه یه پسره اومد خودمو جای دختر جا زدم و پسره رو اسکل کردم بعد یه دختره اومد گفت ابجی ادت کنم منم گفتم اره عزیزم بهد اونم اد کرد وخلاصه بعده یکی دو روز دختره انلاین شد بعد رفتم باهاش حرفیدم و بهش گفتم که دختر نیستم و پسرم وانم گفت خوب مشکلی نی بعد شرو کردم ازش اسم و ادرس پرسیدن بهد اون گفت که ساناز هست و 18 سالشه و پشت کنکوره منم پشت کنکوری هستم بعد درمورد درس حرفیدیم و ... بعد بهش گفتم که میخوام ببینمت اونم قبول کرد و وقتی که برگشتم شهرمون دل تو دلم نبود که برم ببینمش بعد یه روز رفتم تو شهر و اونم اومد و من دیدمش وای چ میدیدم یه دختر با 160 قد اندامی ووووووای چ هیکلی خلاصه اونم از من خوشش اومد و شرو کرد به زنگ زدن بهم می گفت عاشقت شدم و دوست دارم و ... تا این که یه روز بهش گفتم من خیلی دوس دارم تو رو ببوسم و بغلت کنم اونم قبول کرد خلاصه هر روزی که هم من حاظر بودم و هم اون خونه ی خالی جور نمی شد تا این که یه روز یکی از دوستام زنگ زد گفت خونه خالی نمی خوای منم گفتم چرا نخوام بعد بهش زنگیدم و گفتم ساعت 3 بیا به این ادرس اونم اومد نه من قصد سکس کردن داشتم و نه اون خلاصه اومد و من رفتم درو باز کردم و دستاشو گرفتم تو دستم و رفتیم تو خونه همین که وارده اتاق شدیم پریدمو بغلش کردم و دور خودم چر خیدم و همین جور که می چرخیدم انداختمش رو تخت و رو تخت دراز کشیدم اونم اومد رو من دراز کشید و هی کسشو به کیرم می مالوند بهش گفتم دیونه داری چ کار میکنی گفت میخوام به وسیله عشقم ارضا شم منم تریپ منفی برداشتم و گفتم این کارو نمی کنم اون اومد لبامو کرد تو دهن وای چ حالی داشت گفت حالا دیگه این کارو میکنی بازم کلاس گزاشتم گفتم نه گفت میرم ها گفتم برو همین جور که داشت میرفت دراتاق رو محکم کوبید به هم منم دو دستمو تو صورتم گذاشتمو چمباتمه زدم یهو در باز شد گفتم خدا کی میتونه باشه سرمو بلند کردم دیدم ساناز خانوم لخت لخت لخت جلوم وایساده کون قشنگشو کرد روبه روم دوتا تکون داد گفت حالا چی حالا این کارو میکنی منم که شق کرده بودم دیگه کنترلم از دستم رفت گفتم چرا این کارو نکنم اومد جلو و پیراهنم رو از تنم دراورد بعد اروم بعد منم کردمش تو بغل وووووووی چ حالی داشت اونم کیف میکرد بعد خودش خوابید رو تخت ووووی اصلا حواسم نبود یهویی چشم به کسش افتاد چ کسی بود دقیقا دو کیلو کس بود لامذهب بعد بهم نگاه کرد گفت نمی خوای بخوریش گفتم چی رو گفت کسمو میگم خوب منم خم شدم رو کسش شرو کردم به خوردم وووی اول با زبون همه جاش کشیدم بعد زبونمو زدم رفت تو کسش اونم یه اهی کشید بعد رفتم سراغ سوراخش دور اونو هم لیس زدم کاملا خیسش کردم اونم اومد و شلوارمو کاملا دراورد و کیرمو از زیر شرت دراورد و شرو کرد به لیس زدن نوک کیرم منم گفتم خوب بکنش تو دهن گفت نه خوشم نمی یاد گفتم خوشم نمی یاد نداریم بهش گفتم دهنتو باز کن اونم باز کرد منم زدمش رفت تو دهنش شرو کردم به تلمبه زدن یدم رنگش داره سرخ میشه دراوردمش بعد خوابید رو تخت راستش اولین بارم بود می خواستم با دختر رابطه بر قرار کنم زیاد وارد نبودم بهش گفتم یه جوری بخواب که راحت باشم خلاصه مث فیلمای سوپر من پایین تخت وایسادم اونم رو تخت قلومبش کرد همین که نوکشو گزاشتم جلو سوراخش یه اهی کشید منم اروم اروم کیرمو زدم رفت تو هنوز یه سانتش نرفته بود که شرو کرد به جیق کشیدن منم کوتاهی نمی کردم و هی فشار میدادم تا این که یه خورده سوراخش باز شد شرو کردم به تلومبه زدن یه دو سه دقیقه تلمبه زدم گفت هووووی چ کار میکنی مگه نمی خوای منو هم ارضا کنی گفتم ار گلم چرا تو رو ارضا نکنم اومدم و از اونور خوابوندمش و شرو کردم به لیس زدن کسش اونم اه اه اه میکرد شرو کردم به کشیدن کیرم رو کسش وووی چ حالی داشت یهویی دیدم داره رنگ عوض میکنه و یهویی اب کسش اومد منم کیرم رو از اب کسش خیس کردم و شورو کردم به گاییدنش از عقب وای دگه سوراخش شده بود مثه کس راحت کیرم میرفت و می یومد همین جوری میکردم که حس کردم ابم داره میاد گفتم چ کارش کنم گفت می خوامش گفتم می خوای چ کار گفت بده بخورمش منم گزاشتم تو دهنش شرو کردم به تلمبه زدن تا این که ابم اومد و ریختمش تو دهنش و بعد رفت تو حموم و خودشو تمیز کرد و اومد گفت عشقم گفتم جانم گفت بیا می خوام سرمو بزارم رو سینت بخوابم منم اومدم رو تخت خوابیدم و اومد رو سینم خوابیت و بعد یهویی دوستم زنگ زد گفت سریع برین بیرون که بابام اینا دارن میان خونه ماهم سریع جم کردیم و رفتیم بیرون بعد یه تاکسی گرفتم براش من تا شهر باهاش رفتم بعد گفتم که برسونتش تا دم در خونشون البته جوری وانمود می کردیم که خواهرمه و من تو شهر پیاده شدم و رفتم سمت خونمون این بود جریان اولین سکس من مرسی که وقت گذاشتین و داستان منو خوندین اگه خوب بود نظر بدین تا جریان دومین سکسم با ساناز رو واستون بگم... ادامه دارد

نوشته: علی

با سلام و عرض ادب به دوستای عزیز دوستان قبل از این که اینو بخونین یه توضیحی بدم این داستان تقریبان نیمه سکسی هستش من دست به قلم خوبی ندارم اما یکاریش میکنم این خاطره بر میگرده به زمان سربازیم من پادگان جمالزاده دژبان ارتش افتادم یگانی بودم که هر روز رژه بود و خیلی خلاصه خستمون میکردن و خیلیها مشکلاتی براشون پیش اومد
تو انقلاب در راه برگشت به منزل از پل عابر پیاده اومدم پایین چشمم به مامور راهنمایی رانندگی که به یک سانتافه اشاره کرد و گفت بزن بغل افتاد سانتافه هم از داخل ماشین قبضشو نشون داد در حال حرکت بود یعنی منو الان جریمم کرده منم در افکار خودم بودم که چرا جامعه ما اینطوری باید بشه که هم مردم هم دولتش همه بی جنبه هستند تو افکار خودم بودم که لباس نظامی تنم بود و نمیتونستم حتی به یک دختر هم سلام کنم چه برسه به اینکه فکری به سرم بزنه روزها گذشت و پادگان ما همه هم خدمتی های خودم مثل خودم دانشجو بودن اما به دلایلی ول کردن اومدن خدمت بعد از مدتها خدمت من احساس کردم سیستم تناسلی من داره به هم میخوره یعنی دوره آموزشی هم که بودیم تو غذا کافور میریختن و باعث میشد کیر آدم بلند نشه حتی کسی کوس هم جلوش بود کیرش بلند نمیشد این دولت نمیگوید شاید مشکلی برای جوانهای ما پیش بیاید بگذریم من دیدم که بیضم خیلی بزرگ شده و دور هر تخمم رگ پیچیده شده بود منم رفتم بیمارستان 501 ارتش تو خیابان اعتماده رفتم به دکتر گفتم اره اینجوری شدمو از این حرفا دکتره مرد بود اما 6 تا کار آموزش دختر داشت به من گفت شلوارتو بده پایین تا ببینم منم از خجالت داشتن آب میشدم آخه دختراش از اون شاسی بلندا که راست میکنن آدمو تو کونشون دادم پایین که من تعجب کردم دیدم اونا هم خیلی راحت دارن منو نگاه میکنن حتی خیلی راحت به دکتره میگفت کسی که سرباز باشه نمیتونه سکس کنه در نتیجه آخرش میشه این من با تایید کردن حرف دکتر خیلی تعجب کردم منظورشونو نمیفهمیدم دکتره آخرش که کارش تموم شد یک نوبت داد برای عمل واریکوسل که گفت خوب میشی چون واریکوسلت کمه بره من 2.5 بود بعد اومدم پادگانو مخم دیگه رفته بود تو کون اون دخترا وای مثل بهشت بودن یک شلوار لی و یک روپوش که تا کونش اومده بود هر چقدر فکرشم میکردم دیدم راه نداره بخیال شدم تا روز عمل سر رسید و من خابیدم منو تقریبا نیمه بیهوش کرده بودن یه چیزایی احساس میکردم اما خواب بودم دیدم به کیرم همه دارن دست میزنن اما کیرم مثل گوشت اضافی بود و هیچ حسی نداشت وای خیلی درد داشت زیر نافمو بوریدن و رگهارو از اونجا دادن بالا منم خوابم برد که صبح بلند شدم دیدم اومدم تو بخش و خانوادم نشستن منو نگاه میکنن دکتر گفت ایشون یابد چند روزی تحت مراقبت اینجا بمونه منم گفتم مفتیه دیگه بیمه بره خود ارتشه بزار بمونم شب دوم یکی از همون کار آموزا تقریبا ساعت 9 شب بود اومد تو گفت آقای محمدی چیزی نمیخواهین آبی غذایی چیزی گفتم نه مرسی خیلی درد دارم گفت باید الان خوب شده باشی که گفتم نه زخمم خیلی میسوزه گفش شاید پاره شده بزار یه نگاه کنم گفتم نه اگه میشه یه مرد بیاد من آدم کم رویی هستم گفت پسر این حرفا چیه دکتر محرمه آدمه از این چیزا گفت تا اینکه گفتم باشه شلوارمو یک داد پایین اما هنوز کیرم معلوم نبود زخمم رو دید گفت نه بخیه باز نشده اما باید پانمسان عوض شه اونم باندو از این کوسوشرا اورد و شروع کرد به شستن منم از ته گلو ناله میکردم شانس 3 تا تخته بغلی هم خالی بود و فقط من اونجا بودم دختره گفت نه اینطوری نمیشه شلوارتون داره کثیف میشه باید بدم پایین تر منم قبول کردم داد تا اینکه کیرم افتاد بیرون مثل یه کیر بچه پژمورده و کوچولو شده بود منم گفتم نگاه یه زمان چه قدی علم میکردی الان چی شدی تو همین فکرا بودم که احساس کردم دختره یه حالتی شده و داره ذخم منو پانسمان میکنه خیلی ناراحت و یه حالت خاصی که بعدا فهمیدم حشری شده بود گفت آقای محمدی میشه یه درخواست کنم گفتم بله گفت بیضه شمارو میشه من تو آب گرم ماساژ بدم گفتم درد داره من قبول نکردم گفت آخه مفیده اما آخرشم قبول نکردم و کلی ناراحت شد نه اینکه نخوام خجالت جلوی کل کارارو گرفت تو مدتی که من تو بیمارستان بودم خیلی با هم دوست شده بودیم همونی که میخواستم حتی کار که نداشت میومد به من سر میزد و جک تعریف میکردو میرفت من میخندیدم بخیم درد میکرد تا اینکه تو بیمارستان باهاش رفیق شدم و شماره تلمو دادم
اونم کار آموز بود اما باباش پولدار مثل ما نبود زیر خط فقر که ماشینمون نهایت 10 تومن پولش باشه دختره با ام وی ام میومد من که ترخیص شدم 1 ماه استلاجی گرفتم و خونه بودم تو اون روزا همش به المیرا اسمس میدادم خیلی بهش احترام میزاشتم و همش خانوم دکتر خطابش میکردم بعد به بهش گفتم تو که کار آموزی پس چرا مثل پرستارا میمونی تو بیمارستان گفت حقیقتش با بابام مشکل پیدا کردم و نمیخواهم ازش پول بگیرم و همینجا هم پرستاری میکنم کلی پول یهم میدن منظورش 500 هزار بود که نمیدونم کجاش پوله
بعد از اینکه به طور کامل خوب شدم خدمتم هم 1 ماه مونده بود تا تموم شه تو این یک ما که من از پادگان میومدم بیرون تا در بیمارستان 100 متر فاصله بود اونایی که بچه سینلخت هستن میفهن چی میگم منم میرفتم به المیرا سر میزدم یک روز رفتم گفت ارسلان بریم بیرون و یکم بگردیم گفتم کجا گفت بریم پارک لاله گفتم المیرا جان من با لباس نظامم اگه دژبان منو بگیره کرماشون شروع میشه گفت اینه مشکلت پس بیا سوار ماشین بشیم بریم سمت خونتون و لباساتو عوض کن من تو ماشین منتظرتم اگه خواستی یه دوش 5 دقیقه ای هم بگیر من هم کتابامو میخونم تا بیای منم قبول کردمو رفتیم سمت خونمون اون سر کوچمون وایساد منم پیاده شدم خجالت میکشیدم همسایه ها منو اینجوری ببینن شانسم یکی از پسرا خانوم باز محل اونجا بود و منو دید تعجب کرد که در حال قدم زدن بودم که المیرا صدا کرد منم رنگم تو محل سرخ شده بود همش داد میزد ارسلان بیا من رفتم ببینم چی شده گفت این آقا همش منو داره نگاه میکنه گفتم عزیزم این کوسخوله ولش کن من اعصاب دعوا نداشتم چون مریضم بودم نباید زیاد فشار میوردم اومدم خونه به مادرم سلام کردم داشت نماز میخوند رفتم سری یه دوش گرفتمو یه لباس خوشکل و عینک دودی گذاشتم یکمم میوه و آنیسمک(شیرین گندومک) ورداشتم و زدم بیرون اومدم دیدم صدای ضبطشو زیاد کرده و سرش تو لاکه خودشه محکم زدم رو شیشه جلو بنده خدا پرید داش میچسبید به سقف گفت ارسلان الان بیا تو ماشین چنان بوست کنم که برینی به خودت منم گفتم الکی میگه مگه میشه هنوز منو کامل نشناخته بگیره بوسم کنه که همین که نشستم اومدم درو ببندم که جلورو نگاه کنم دیدم لبش رو لپای منه آماده کرده بود منم ساکت موندم گفت نکنه بدت اومده خیلی هم دلت بخواد از این بوسه ها دیگه گیر نمیاری روژ لب زیاد زده بود تو آیینه ماشین خودمو نگاه کردم دیدم به طور کامل لپم قرمز شده دستمال کاغذی از ماشینش ورداشتم و پاک کردم دستماله صورتی شد گفتم قبل اینکه من بیام دوباره رژ لب زدی چون تازست گفت اره دلم خواست نکنه کوتک دلت میخاد گفتم المیرا جان بریم کسی منو نبینه گفت چش آقای خوشتیپ خیلی خشکل شدی تو راه خیلی صحبت کردیم و دیدم واقعا همدیگرو دوست داریم بهم گفت ببین من تازه کار آموزش شدم و اولین بیمار هم شما بودین گفتم خوبه گفت بریم فرحزاد گفتم باشه تو راه پشت چراغ قرمز وایساد منم به ماشین های بغلی یه نگاه کردم دیدن همه دارن منو المیرارو نگاه میکنن منم سرمو گرفتم پایین من آخه آدمه مذهبی نیستم اما این چیزارو از بچگی تو نخش نبودم المیرا دستشو گرفت زیر چونم و سرمو با دستش داد بالا گفت مرد باش بزار فکر کونن زنو شوهر هستیم گفتم آخه هم سنه من کمه(24 سال) هم سن تو کمه (20 سال) گفت باشه هر فکری میخان کنن بزار کنن من امروز شاده شادم و حتی اگه مشروبم باشه و تو با من باشی میخورم چشمام به پسرک آدامس فروشی که به سمت ماشین ما اومد افتاد و شیشه سمت المیرارو زد و المیرا داد پایین گفت چیه عزیزم پسرک معصوم گفت خانوم میشه آدامس بخری گفتم المیرا بستشو ازش بخر گفت پولش گفتم من میدم دیدم پسرک داره با حسرت به ما نگاه میکنه همین که پسرک رفت دور چشمانم اشک شد المیرا تا منو دید تعجب کرد گفت ارسلان چی شده گفتم هیچی اسرار کرد و یه جا که خلوت بود نگه داشت منم خاطره زندگیمو براش تعریف کردم که پدر من 15 سال پیش برشکست شد و من میومدم مثل همین بچه تا 6 ماه آدامس میفروختم اونم دیدم یکم اشک دور چشاش جمع شده و گفت الان ماشالله که خوبه خدمتت هم که تموم کردی و الان که بری سر کار چون فوق دیپلم داری بهت کار میدنو از این حرفا گفتم المیرا دردم از این نیست گفت پس چیه گفتم پسره چرا با حسرت نگامون کرد گفت من حواسم نبود گفتم مگه ما الان با هم ازدواج کردیم و خوشبختیم که با حسرت نگاه کرد گفت این به خاطر این نیست به خاطر اینه که تو ملت ما هیچ کس با هم هم تراز نیستن یاد سخن دکتر شریعتی افتادم که گفت ( دویدن حق کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند ) خلاصه موضوع دیگه ادامه ندادیم و رفتیم تو جاده فرحزاد بودیم که چشمام به لواشک فروشی افتاد منم که عاشق چیزای ترش المیرا هم از من بدتر گفتم المیرا نگه دار من یکم ترشیجات بخرم خونم از خدا خواسته وایساد منم رفتم پیش لواشک فروشه و گفتم آقا کیلوییه گفت نه داداش سانتیه هر چقدر بخای سانت میکنم میدم گفتم 2 مترش چنده خندید گفت 18 هزار جو گیر شدم گرفتم رفتم سمت ماشین المیرا دیدم از داخل ماشین کپ کرده بود منم خندم گرفت رفتم تو ماشین گفت ارسلان چه خبره چیکار کردی این همه گفتم نمیخای خودم میخورم خندید گفت دلت میاد به من ندی گفتم نه
دادم بهش یکم خورد و گفت خیلی خوشمزست اما گفتم اما چی گفت لپای تو خوشمزه تر بود گفتم بیخیال برو بالا به یه جا برسیم گفت چش رفتیم بالا خیلی خلوت شده بود دیگه خانواده تبدیل شده بود به جوانها و خیلی کم المیرا وایساد و به دورو ورش نگاه کرد و گفت میخوام اینجا دستت تو دست من باشه از ماشین پیاده شدیم روی یه تخته سنگ نشستیمو یه نگاهی به من کرد گفت ارسلان یه سوال دارم گفتم جانم گفت چرا اینطوری با من رفتار میکنی و انقدر خشکی مثل نا محرما برخورد میکنی گفتم المیرا من از شما خجالت میشکم این همه خوبی من لایقش نیست شما از چیه من خوشتون اومده که با من دوست دارین بمونین گفت مثل میزنم اگه پسره دیگه بود برای اون آدامس فروشه گریه نمیکرد منم دیدم دلیلش منطقیه گفت به خاطر این الان به تو اعتماد دارم و هیچ ترسی از تو و کسی ندارم هر کاری بخوام من آزادم دستمو گرفت سمت چپ من بود بعد منم نا خودآگاه دستشو اوردم جلوی لبام و بوسش کرد و 2 دقیقه روی لبم نگه داشتم گفتم از الان میگم از صمیم قلب دوست دارم گفت ارسلان من تورو برای زید بازی اینا نمیخوام من تورا همیشه میخواهم منظورش این بود ازدواج کنیم گفتم باشه کی از شما بهتر اما ساکت شدم گفت چی شد گفتم آخه شما کجا ما کجا ما تفاهم نداریم و به مشکل میخوریم گفت مثلا چه تفاهمی گفتم شما پولداری خونتون شهرانه اما ما خونمون پایین شهره بعد گفت تمام مال و اموالم نمیشه عشق اینو گفت خوشم اومد گفت میدونی ارسلان انسان یسری نیازها داره گفتم آره میدونم گفت نه اونی که فکر میکنی نیست منظورم سکس گفتم آره خوب این هم چیزیه که خدا داده برای حال کردن انسانها اما برای همسر نه چیزه دیگه گفت آره میدونم اما خیلیا قبل از اینکه ازدواج کنن با هم رابطه داشتن و الان هم خوشبخت هستن من منظورشو سری فهمیدم چون حالش زیاد خوب نبود و همش نفس نفس میزد گفت خیلی سر شد آخه دیگه شب شده بود گفتم باشه بریم نشست صندلی شاگرد گفت ارسلان بریم تو برون ماشینو گفتم بااجازه گفت بفرمایین این سوییچ ماشینو روشن کردم ماشینه نرمی بود حال کردم باهاش اومدیم دیدم المیرا سرش به طور کامل سمت چپه و منو داره نگاه میکنه گفت ارسلان دستام یخ زده ببین با دستاش بازوهامو یکم مالش داد و دیدم آره بنده خدا سردشه گفتم المیرا بخاری ماشین روشنه الان زیاد ترش میکنم از فرحزاد که داشتیم میومدیم دیدم خوابش برد و مثل معصوما چشماش بسته و زیبایی ویژه ای بهش میداد موهاش یکم ریخته بود بیرون پاهاشم چسبونده بود به شکمش و دست به سینه خوابش برده بود زدم کنار داشتم نگاهش میکردم اینقدر نگاه کردم تا وایسادم بیدار شه که بگه بریم کجا الان چی کار باید کنم چون فردا باید میرفتم پادگان بعد صداش زدم المیرا بیدار شو اونم بیدار شد گفت چت شده گفتم الان چیکار کنیم برم کجا گفت یه چی بگم قبول میکنی گفتم چی گفت میشه فردا نری پادگان گفتم نه اضاف میخورم گفت چند روز گفتم 2 روز گفت اشکال نداره نرو گفتم چرا چیکار کنم پس گفت من یه خونه دارم بابام برام خریده با خونه خودمون زیاد فاصله نداره یه آپارتمان نقلی گفتم باشه منم میدونستم چیکار میخواد کنه بعد رسیدیم خونه باباش از پنجره دید برقا خاموشه گفتم نگرانت نشن گفت نه بابا میدونن من درس دارم خونه نمیمونم آخه خونه ما همش شیطونیه داداشم با خانومش هم پیش ما زندگی میکنن منم چشمام رو خونه اینا مونده بود عجب خونه لوکسی گفت برو جلوتر یه کوچه هست بچیچ سمت راست منم فرمانو اجرا کردم گفت جلوی اون در سبزه نگه دار منم نگه داشتم با کون گشادی از جاش بلند شد و یه خمیازه کشید و به سمت در رفت درو باز کرد گفت به چی نگاه میکنی مگه بالا نمیای گفتم نه گفت نگمه به خاطر این گفتم نری پادگان بعد منم بلند شدم لواشک و چیزایی که از خونه اورودم رو برداشتم و به سمت راه پله رفتم و صداش زم از طبقه سوم گفت بیا بالا گفتم دزدگیرو زدم و در ماشین بسته شد رفتم بالا دیدم یه خونه خوشکل با صلیغه خودش چیده بود یه اتاق داشت که یه تخت 1 نفره هم اونجا بود تلوزیونو روشن کرد و گفت راحت باش من برم اتاق بیام وفت اومد دیدم یه شلوارک پوشیده اما خدایی لباسش استین بلند بود اما اندامش به طور کامل بیرون بود تو دلم گفتم اینو خدا بره من نگه داشته چون معلومه تک پره پسرا زرنگ تر از این حرفا هستن برای شناخت دخترا اومد بغلم نشست گفت ارسلان چی میخوری درست کنم گفتم هر چی بلدی گفت املت یا ماکارانی گفت ماکارانی گذاشت منم چون هوا سرد بود از زیر شلوار داشتم منم همونجا پیشش شلوارمو کشیدم پایین داشت منو نگاه میکرد فکر میکرد لختم و با دیدن زیر شلواری چپ چپ نگاه کرد رفت آشپزخونه هیچ وقت یادم نمیره شبکه نشنال جیو گرافیک داشتم نگام میکردم و در بازه ناسا داشتن تحقیق میکردن خیلی حال میکردن دریغ از اینکه المیرا حالش خیلی خراب شده بود دیدم اشک دور چشاش جمع شده گفتم المیرا چته گفت از خودم بدم میاد که الان به یه چیز نیاز دارم و خجالت میکشم بقیشو رفتم گفتم الان حالتو جا میارم بلند شدم نگاهش کردم چشم به چشم من داشت نگاه میکرد تا ببینه چیکار میکنم دیدم سرشو گرفت پایین دستاشو به هم گره زد رفتم جلوتر قدم خیلی ازش بلند تر بود سرشو بالا گرفت تا اینکه لبامو چسبوندم به لباش اونم با جونو دل اینکارو میکرد نمیدونم اما خیلی وقت بود از هم داشتیم لب میگرفتیم منم شونه هاشو ماساژ میدادم بازوهاشو ماساژ دادم گفتم المیرا من لایغ زیبایی تو نیستم بعد اونم سرشو گذاشت رو سینم گفت تو مال خودمی من تو بغل تو احساس آرامش میکنم گفتم الان یعنی هر کاری بخواهم باهات کنم ناراحت نمیشی گفت خواهش میکنم نجاتم بده منم با لب گرفتن حرفشو قطع کردم دهنش بوی آدامساییو میداد که از پسرک خریده بودیم چونه هاشو گاز گرفتم گفتم با اجازه لباسشو در اوردم سوتین سرمه ای تنش بود در اوردم سینه هاش نمایان شد یه دفعه انداختم تو دهنم اون اهو نالش درومد 20 دقیقه این کارو ادامه دادم تا اینکه خودمم حشرم بد زد بالا شلوارکشو خیلی راهت که با یک بند مهار شد و باز کردم افتاد زمین یه شرت خیلی نازک تنش بود احساس شرم میکرد اما لذتو تو وجودش احساس میکردم دست زدم گفتم المیرا دیش داشتی خراب کاری کردی عزیزم خندید و هیچی نگفت منم شرتشو کشیدم پایین با تعجب کوسشو دیدم بوی لزجی میداد مثل وایتکس من خیلی دوسش داشتم گفتم المیرا میشه بریم اتاق گفت باشه خوابید روتختش منم گفتم میخوام بوخورمش اونم از خدا خواسته قبول کرد رون پاشو خوردم لیس زدم گاز گرفتم بعد نگاهی انداختم به کوسش واقعا زیبا بود زبون کوچیک زدم دیدک یه حالتی شد بعد محکم شروع کردم به خوردن لیسی میزدم که سگ پیشم سوت میکشید کسشو باز میکیردم تا زبونم بره داخل تر از اونجایی که دیش در میاد یه گاز کوچولو گرفتم داش دیونه میشد همش سرمو میکرد تو کوسش فشاری میداد که نفسم بند میومد گفتم برگرد گفت چی شد ناراحت شدی محکم داد زدم گفتم برگرد نشنیدی بیچاره ترسید نمیدونست چیکار میخوام کنم برگشت به شکم خوابید منتظر بود چیکار میکنم دوباره زبونمو به سمت سوراخ کونش نزدیک کردم شروع کردم سوراخشو لیسیدن مثل این که تو آسمونا بود اهی میکشید از شدت لذت که گفتم اروم تر کسی میفهمه یکم خودشو جمع کرد دوباره لیسیدن کونش بوی خاصی میداد گفت ارسلان کیرتو هنوز ندیدم گفتم چرا دیدی گفت دکتر محرم آدمه پس بزار ببینمش منم لباسامو کندم شلوارمم دراوردم سریع همرو درآوردم کیر سیخ شده منو دید گفت بی جنبه گفتم المیرا با این همه کس لیسی میخوای کیرم بلند نشه گفت جاننننننم جیگری تو بده به من بعد آروم کیرمو گرفت گفتم مواذب باش من عمل کردما فشار نیاری زیاد گفت چش من دوست ندارم همسر آیندم زیاد ساک بزنه به خاطر همین سریع گفتم بسه دیدم ناراحت شد نمیدونستم اینم جزو نیاز دختره که ساک بزنه دوباره دادم ساک بزنه گفتم آب من زود میادا دیگه ادامه نداد گفتم از عقب یا جلو گفت شوهرم تویی اگه دوست داری پاره کن اگه نه که ریشو قیچی دست خودته گفتم آنال ؟ گفت آره حاظرم برای تو هر دردی بکشم منم گفتم روغن مایع داری گفت آره رفتم آشپزخونه پیداش کردم اومدم مالیدم دم سوراخش انگشتمو آروم کردم تو اه بلندی کشید گفت درش بیار گفتم چی شد هیچی نگفت دوباره دادم داخل نگه داشتم دهنشو بسته بود اما هوم میکشید صورتش سرخ شده بود به سختی داشت تحمل میکرد کم کم آروم شده بود فهمیدم جا باز کرده یه انگشت دیگه هم باز دادم تو دوباره هوم بلند تر کشید و کم کم آروم شد یکم عقب جلو کردم دیدم اه لذت داره در میاره گفتم تومه سختیش انگشتمو کشیدم بیرون سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش خیلی چرب بود سرش رفت اما یکم داخل شد بازم هوم کشید وایسادم(اینکارا 20 دقیقه کشید) تا باز کرد کیرمو دادم تو دیدم همه کیرم توشه تازه حالش داشت شروع میشد که منم عقب جلو کردم اما سریع آبم اومد
این داستان ادامه دارد

نوشته: ارسلان

ساعت 2 شب بود که گوشیم زنگ خورد . از خواب پاشدم . یه شماره ناشناسبود
منم یه اس دادم ،شما؟؟؟؟؟؟؟
جواب اسش این بود
اسمم آژین
18 سالمه
از شهر...
از اونجا شروع شد ،هر روز بهم زنگ میزد . به قول خودش شمارمو شانسی گرفته بود
یکی دو ماه گذشت که رابطه مون خیلی عمیق شده بود و هر حرفی رو پیشم میزد
. خودمم باورم نمیشد که اینجوری بشه و به اینجا برسه.
یه روزی که باهام حرف میزدیم . گفت سهیل یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی؟
گفتم نه بگو عزیزم . گفت : من بهت دروغ گفتم اسمم آژین نیست 25 سالمه و شوهر دارم که البته ازش جدا شدمو . اون شب که بهت زنگ زدم دلم خیلی گرفته بود . خیلی احساس تنهایی میکردمو میترسیدم که راستشو بهت بگم و تو نخوای باهام باشی
خیلی ناراحت شدم ولی دلم به حالش سوخت . تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم
هر روز بهم میگفت سهیل بیا میخوام ببینمت . عاشقتمو از این حرفا
منم خیلی دوسش داشتم
یه روز که تو شهرشون یه کاری برام پیش اومد رفتم اونجا .. تو پوست خودش نمیگنجید انقد خوشحال بود
گفت که برنامه ریختم شب هیشکی خونه نیست باید بیای پیش من باشی
منم که اون شب نتونستم برم . فرداش با ماشین رفتم دنبالش که بریم بیرون . یه جای خوب یکم کنار هم باشیم. وقتی اولین بار دیدمش خیلی شکه شدم یعنی باورم نمیشد انقد خوشکل باشه
استیلش محرکه بود...
اونجا منطقه کوهستانی بود و طبیعتش حرف نداشت
یه ادرس بهم داد گفت برو اونجا که خیلی خلوته
تو راه بودیم که دستشو گذاشت رو پامو با یه نگاه شهوت امیز نگام میکرد . اینو کاملا تو چشای خوشکلش احساس میکردم که نیتش چیه
دستشو آورد بالاتر و گذاشت رو کیرم . خیلی تعجب کردم. نگاش کردم خندید . هیچ وقت یادم نمیره اون چهره زیباش
گفت که نگه دار همین جاست. پیاده شدیم . یه 2 کلیومتری پیاده رفتیم رسیدیم یه جای خیلی قشنگ . سرسبز زیر یه درخت نشستیم . جلومون یه رودخونه بود
یکم باهم حرف زدیم مشخص بود که خیلی حشری شده بود . طاقت نیاورد پرید تو بغلمو محکم فشارم داد و گفت عاشقتم
لبامون رفت تو همو بدنمو لمس میکرد . منم دستموگذاشتم رو سینه های خوش فرمشو با دست دیگه کمرشو گرفته بودم
تپش قلبشو احساس میکردم
بلند شدو پیرهنمو بیرون آوردو سرشو گذاشت رو سینه م و دست میکشید روش
سینه هاشو بیروز آوردمو با نوک زبونم پستوناشو لیس میزدم . چشاش خمار خمار بود . معلوم بود خیلی وقته سکس نداشته. دستو گذاشتم رو کسش داشت دیوونه میشد.
با صدای گرفته ش گفت سهیل بلند شو که دیگه نمیتونم طاقت بیارم. شلوارمو یکم آورد پایینو کیرمو تا ته گذاشت تو دهنش . گلوشو احساس میکردم . خیلی حرفه ای ساک میزد و میمکیدش
بلند شدو پای راستشو از شلوارش بیرون آوردو یکم پایین کشید
شلوارمو کشید پایینو به پهلو دراز کشید، وای چقد سفید بود...
پای راستشو بلند کردو از پشت کیرمو گرفتو گذاشت سر کسش . من که از خود بی خود شده بودم. خیس خیس بود کس نازش
اول با کیرم کسشو مالیدم.
اروم گذاشتم توش یه کس داغ داغ که تا ته رفت پایینو یه آه عمیق کشید که همه وجودم لرزید . همش مییگفت سهیل محکم . سهیل جونم ،عزیزم فشار بده .تلمبه بزن .
شروع کردم به تلمبه زدن و از پشت سینه هاشو گرفته بودم
10 دقیقه تلمبه زدم که آهی کشید و یه گرمایی تو کسش احساس ردم . فهمیدم ارضا شده .
گفتم عزیزم ارضا شدی گفت نه ادامه بده..
فهمیدم به خاطر من اینو میگه . منم چند تا دیگه محکم زدم که آبمو ریختم تو کسشو .
همونجوری بغلش کردمو چشای مستشو بوسیدم . اولین سکسم بود و بعد اونم سکس نداشتم

نوشته: سهیل

حدود یه ماه پیش قرار بود با دو تا از دوستام واسه تمرین یه ترانه واسه خوندن،بریم یه کلاس موسیقی...آخه اونجا اتاق کرایه می داد...هنوزم میده.خلاصه،من و علی و آرتین یه روز با دو تا گیتار و یه کیبورد رفتیم اونجا.ساعت کرایمون ده صبح بود و هنوز کسی جز منشی نمیومد؛چه مدیر اونجا،چه شاگرداش...پس اول صبحا خیلی خلوته اونجا.منشیه هم که یه داف اند کون بود...نمیدونی!الآن هر چی بگم نمیتونی تصور کنی چی بود...فک کن تا یکیو ببینی و پشمات فر بخوره از وضع پایین تنش!خلاصه رفتیمو...تا وارد شدیم کنار در،میز منشی بود...دختره هم نه چاق خیکی،نه!بدن پری داشت و همین بیشتر آدمو حشری می کرد...نشسته بود و داشت با کامپیوتر ور میرفت که ما سه تا رفتیم تو.سلام کردیم و اونم با گرمی جواب داد.انگار بی.افاشو دیده بود...!من آخر از همه رفتم...بچه ها رفتن نو اتاق تا وسایلو ببرن،منم وایسادم که کرایه و وقت و اینارو باهاش هماهنگ کنم.بهش گفتم:"ببخشید اول صبی مزاحم شدیما..."اونم با لحن شیطنت آمیز گفت:"خب پولشو میدین دیگه...!"گفتم:اونکه بــــله!"بعد پرسیدم تا کی اینجا خلوته؛چون شلوغ که میشد،سرو صدا میشد و دیگه تمرین نمیشد کرد...گفت کلاسا تا ساعت دوازده شروع میشن.مدیر اینجام که فعلا رفته کیش واسه اجرای گروه خودش...دیگه سرتونو درد نیارم،منم بعد از یه گپ حسابی و از پی اون،سیخ شدن آلت مبارکم(!)،رفتم سر تمرین و ساعت یازده و نیم،اومدیم بیرون.دختره گفت:"نیم ساعت زودتر اومدینا."آرتینم گفت:"بیشتر نیاز نبود."دختره گفت:"پس یوخده پول باید پس بدم..."منم واسه شیرین عسل بازی گفتم:"فدای سرت عزیزم...!قابلتو نداره!"علی بهم تشر زد که:"چی میگی اسکل؟"گفتم:"هیچی نگو کار دارم...!"علی هم سریع قضیه رو گرفت...!داشتیم میرفتیم که دختره به من گفت:"آقا پسر.تو یه دقه وایسا..."گفتم:"چرا؟چی شده؟"گفت:"وایسا حالا بهت میگم."بچه ها هم زیر چشمی نگام کردن و علی گفت:"بیرون منتظرتم."دختره سریع گفت:"نه...شما برید،یکم ممکنه طول بکشه...نیم ساعت علافید!"منم بدم نمیومد راستیتش!پس گفتم:"برید ببینم چیکارم داره...!"بچه ها رفتن و گفتم:"جونم؟کاری داشتیم؟!"گفت:"اسمت چیه؟"گفتم:"فرض کن اردلان؛چطور؟!"در صورتی که کاملا میدونستم واسه دوستی داره می پرسه!گفت:"منم بهارم!"گفتم:"خوشوقتم...نیم ساعت واسه چیه پس؟!"گفت:"میدونی چیه؟گوشیم مشکل دار شده...میتونی درستش کنی؟"گفتم:"تا ببینم چی باشه..."گوشیشو خواست بده دستم،منم شیطنت کردم و دستشو که دراز بود واسه دادن گوشی،یه لمس سکسی ای کردم و اونم خندید.گرفتم و حدود پنج دقیقه ای باهاش ور رفتم و آخر گفتم:"نوچ!نمیتونم."اونم گفت:"تو پسر خوبی هستیا اردلان...شمارتو بگو داشته باشم بعنوان یه دوست!"منم از خدا خواسته،گفتم:"ای به چشم!"شمارمو دادمو اونم شمارشو داد.باهاش دست دادم و خداحافظی کردمو اومدم بیرون.رفتم خونه و خلاصه،شب وقت خواب براش فرستادم:"گوشیت چی شد؟"بعد دو-سه دقیقه فرستاد:"خوب شده!چیکارش کردی؟"با شیطنت نوشتم:"مالوندمش تو دستام،ولی فک نمیکردم خوب شه!!"اس داد که:"مالوندن دستات اینقد معجزه میکنه؟!" نوشتم:"بـــله...چه جورم...!" نوشت:"خب این دست معجزه گرتو رو سینه های منم میزدی که چند وقته مشکل داره...!!!!"
آقا اینو نگفت و من حشرم سیصد و شصت نزد بالا؟!! جوری شد که سریع اس دادم:"فردا میام خوب از دست معجزه گرم برای سینه های نازنینت استفاده میکنم!!" مث اینکه اونم حشری شده بود چون اس داد:"پس پستونام منتظرتن عزیزم!" منم که نزدیک بود خشتکم از فرط سیخی کیر پاره شه،گفتم:" باشه...میخوای برات هم بمالم هم بمکم؟!چون مکیدنش اصلا یه چیز دیگس...از قبلم بهترت میکنه!" اس داد:"دیگه پر رو نشو!"
خلاصه یوخده سکس اس.ام.اسی کردیم(!) و با حشر فراوون جفتمون خوابیدیم.
صبح روز بعدش،دیگه طاقتم طاق شده بود...باید میکردمش بهارو...!واسه همین،بچه هارو خبر نکردم و فقط با یه گیتار رفتم که ضایه نشه که بی ساز رفتم اونجا چیکار...کسی میدید،شک میکرد.ساعت نه و نیم رسیدم اونجا.هنوز در بسته بود و کسی نیومده بود.همونجور کیر سیخ وایساده بودم دم در تا بهار و دیدم که اومد؛تا اومد خواست دست بده،بغلش کردم و بعد یه لب ازش گرفتم.آخه دیگه طاقت نداشتم! اونم انگار که خوشش اومد؛چون بلافاصله گفت:"خوبی عزیزم؟دیشب از پستون درد داشتم می مردم...!"دروغ میگفت و خیلی واضح بود...ولی به روی خودم نیاوردم و از همون دم دردستمو دور گردنش حلقه کردم و از اونطرف یه لپ سینه و از اینطرف اون یکی لپ سینشو گرفتم و شروع کردم مالوندن و گفتم:"ببین چه میکنه دست اردلانت...!"سریع دستمو کشید و گفت:"بابا بزار بریم تو...جلو مردم؟!ببینن که دیگه هیچی دیگه!" گفتم:"اوه...!راس میگی بهارم!"خلاصه سرتونو درد نیارم،رفتیم تو.به محض ورودمون،در اصلیو بستیم و دیگه اونم که معلوم بود،داشت از حشر می مرد،سریع سرمو با دوتا دستش گرفت و آورد جلو و بهم یه لب مشتی مشتی،از اونایی که آب جغیا به محض گرفتن در میاد،گرفت! حالا منم حشری!یه لبی ازش گرفتم که از ته حلقش اووم اووم میکرد که یعنی خیلی خوشش اومده!رفتیم تو یه اتاق تمرین که کفش موکت بود.سریع مانتو تنگشو در آورد و منم کلا خودمو لخت کردم.منتظر همین لحظه بودم.یه نیگا به کیرم انداخت و گفت:"واو...!کیرت چه مامانه...جیگر کیرتو!" گفتم:"بزار درد تو رو بخوابونم،اون وقت میدم تو هم درد منو که از دیشب حسابی زیاد شده،بخوابونی؛اوکی خوشگلم؟!" اونم از خدا خواسته گفت:"اوکی هندسام!" منم درنگ نکردم و سوتین تنگ زنبوریشو در آوردم و همونجا به شرتشم رحم نکردم و شرتشو چنان کشیدم که صدای جر خوردنش در اومد! بهار گفت:"مث اینکه خیلی عجله داریا...!" منم گفتم:"چرا که نه؟دیشب ده بار نزدیک بود آبمو در بیاری دختر!" با لحن شیطنت آمیز گفت:"حالا کجاشو دیدی؟!!..." تا اینو گفت رفتم تو سینه های پرش!تا تونستم و داشت،ازش خوردم و خوردم و...اوووم!اونم هی آه و اووه میکرد و منو حشری تر! گفت :"حالا بده من دردتو درمون کنم!" گفتم:"سریع تر!" اونم عین قحطی زده های کیر ندیده،پرید و تخمامو میمالید و کیرمو تا دسته کرد تو حلقش...یکم اوق زد ولی بعد عادت کرد.وااای!!! انگار که یه عمر تو کار ساک زدن بوده!جوری میزد که تو اون هفت-هشت دقیقه،سه بار کامل،آبمو در آورد و همشم رفت بالا!
سریع 69 شدیم و تا جایی که دهنم وا میشد،کسشو گاز میگرفتم؛گاز میگرفتما!! طوری که دیگه تا مرز جیغ بنفش رفته بود!تا خود ساعت دوازده و یکم اینور-اونور بی خستگی از هم لذت بردیم و خلاصه بگم تموم که شد یه ده دقیقه ای هم لب مشتی گرفتیم و بعد ناگفته نماند که هم از کس کردمش و هم از کون؛انگار هم من و هم اون داشتیم عقده هامونو خالی میکردیم تو کس و کیرمون...!
دیگه همینجوری گذشت و من تا همین دو هفته پیش باز هر هفته دو-سه باری باهاش وایلد سکس داشتم و هنوزم باهاش رابطه اس.ام.اسی دارم...انگار که همون کس و کونیه که یه عمر باید دنبالش می گشتم...!!

نوشته: اردلان

سلام این خاطره که براتون نوشتم بر میگرده به زمستان پارسال یعنی سال 90.اسمم امید 21 سالمه.خلاصه بریم سر اصل مطلب.
من زمستونا وقتی هوا سرد میشه میرم تو کافه کار میکنم چون هم هواش گرمه هم قلیون و چای به راهه.یه روز یکی از دوستام بایک دختره اومد کافه تا قلیون بکشن.دختره اصلا به رفیق ما نمیخورد میدونین رفیق ما از نسل چنگیز بود و دختره عین فرشته ها.خلاصه قلیون کشیدن و رفتن ما هم طبق معمول رفتیم تختشون رو تمیز کردم.چند روز گذشت دیدم یه روز رفیقم تنها اومد.بهش گفتم کو دوست دخترت،گفت:باهاش بهم زدم.منم که دیدم حالا وقت ماهی گرفتنه بهش گفتم تو که باهاش به هم زدی شمارشو میدی بهم.میدونید بچه ها اون روز دوشنبه بود.خلاصه دوستم گفت:مریم پنج شنبه میخواد بره گنبد،شمال چون دانشگاهش اونجا بود.منم بهش گفتم اشکال نداره تو شمارشو بده خدا بزرگه یه کاریش میکنیم.خلاصه شماره دختره رو گرفتم.دوستم که رفت بهش زنگ زدم جواب داد گفتم:مریم خانوم گفت:بله خودم هستم شما.بهش گفتم من همون پسرم که تو کافه کار میکردم تو با فلانی اومدی واستون قلیون اوردم.
دختره گفت شمارمو از کجا اوردی؟گفتم فهمیدم بهم زدین شمارتو یواشکی از گوشی فلانی برداشتم چون از همون روز اول ازت خوشم اومد فقط تو رو خدا به فلانی نگی شمارتو برداشتم اینو واسه سیاکاری گفتم.
اونم قبول کرد.یه قرار باهم گذاشتیم واسه فرداش منم از صاحب کافه مرخصی گرفتم.خلاصه روز قرار رسید.از خودم بگم.قدم 180 سبزه همیشه اسپرت.موهامم فشنه.خلاصه همین تیپی با ماشین یکی از دوستام که پراید بود رفتم سر قرار.نیم ساعتی ما رو کاشت ولی وقتی اومد نگاهش میکردی کیرت بلند میشد.حالا از دختره بگم.قد حدودا 175 سبزه نه چاق نه لاغر هیکل روفرم مانتو سفید شلوار جین مشکی بایک شال مشکی.تعریف بسه دیگه.اومد جلو سوار ماشین شد سلام کردیم بهم و ازش پرسیدم من موندم تو با این خوشکلی چطور با فلانی بیرون میرفتی خجالت نمیکشیدی.اونم گفت بیرون رفتن من با اون جریان داره وگرنه من صد سال با امسال اون هم کلام هم نمیشم چه برسه باهاش بیرون برم.ازش جریان پرسیدم اونم گفت یه چند تا پسر مزاحمم شدن تا جایی که دستمالیم میکردن فلانی اومد با دوستش باهمشون دعوا کرد ومن تا خونه رسوندن.بعد ازم شماره خواست من خر هم بهش دادم.خلاصه باهاش رفتیم کافه نه کافه خودمون اونجا همه منو میشناختن واسه همین رفتیم یک جای دیگه.بعد کافه رفتیم دور زدن بعد رفتم تو یک کوچه خلوت نگه داشتم.بعد به مریم گفتم اگه یک چیز بهت بگم نه نمیگی.گفت حالا بگو.گفتم لباتو چند دقیقه ای بهم قرض میدی.دیدم جا خورد بعد بهش گفتم اگه ناراحتی نمیخواد اونم گفت نه این چیزا بین دختر،پسرا طبیعیه.رفتیم صندلی عقب نشستیم یواش لبامو گذاشتم رو لباش دیدم زبونشو کرد تو دهنم منم لباشو داشتم مثل دیوونه ها مخوردم طعم روژه لبش حالمو داشت بهم میزد ولی داشتم حالمو میکردم.دستم یه دفعه رفت رو سینه اش لبشو از رو لبم بر داشت گفت تو که گفتی لبامو قرض میخوای نه سینه هامو بهش گفتم اذیت نکن دیگه بزار حالمون بکنیم.بعد لبمو گذاشتم رو لبش بخور که میخوری.اروم دکمه مانتوش رو باز کردم دیدم چیزی نمیگه.البته روی مانتوش یک کاپشن داشت که وقتی سوار ماشین شد در اورد.دکمه مانتوش رو باز کردم وای خدا چی میدم دو تا هلو زیر سوتین قرمز که داشت چشمک میزد..به مریم نگاه کردم دیدم چیزی نمیگه سینه هاشو از زیر کرست در اوردم شروع کردم به خورن که یهو گرمی دستشو رو کیر شق کردم حس کردم در همین حین دیدم در یک خونه باز شد یک مرد مسن یک پلاستیک اشغال دستش بود گذاشت دم درشون.مریم ترسید وگفت واسه امروز بسه امید میترسم.منم گفتم باشه.ماشین و روشن کردم تا جایی که واسش مشکل درست نشه رسوندمش.بعد رفتم ماشین دوستم و بهش دادم.واسه فردا باهاش قرار گذاشتم. خونه این دوستم که ماشین داشت هم خالی بود.روز قرار ماشین ازش گرفتم کلید خونه رو هم داد.رفتم سوارش کردم و بهش گفتم بیا بریم خونه قلیون هست بکشیم .اولش ترسید بهم گفت فقط من و توییم دیگه نه.گفتم اره دیگه مگه قراره کس دیگه ای هم باشه دیدم خیالش کمی راحت شد.خلاصه رفتیم خونه قلیون کشیدیم بعد رو کاناپه لم دادم داشتم شبکه move ‎1 نگاه میکردم که یک اهنگ از مرحوم هایده گذاشته بود.دیدم مریم قلیون جمع کرد اومد رو پاهام نشست.یک نگاه بهم کردیم و لباشو گذاشت رو لبم بعد گفت من شنبه میخوام برم گنبد و تا عید نمیبینمت واسه همین امروز میخوام یک حال تپل بدم.بعد لباشو گذاشت رو لبم تو اسمونا بودیم بغلش کردم بردم تو اتاق خواب رو تخت لباشه داشتم میخوردم زبونامون بهم گره خورده بود.مانتوش رو در اوردم دیدم سوتینش عوض کرده و یک مشکی براق پوشیده.سوتینش رو باز کردم امروز از دیروز وحشیانه تر میخوردم مریم گفت به خدا مال خودت فرار نمیکنه ارومتر بایک دستم سر سینه اش رو میمالوندم اون سینه دیگه اش هم که تو دهنم بود.همین جور میلیسیدم شکمش رسیدم به شلوارش دکمه شلوارش رو باز کردم زیپش رو کشیدم پایین باورم نمیشد شرتش خیس خیس بود انگار تازه شسته پاش کرده دستمو کردم تو شرتش بردم رو چوچولش یک اهی کشید که کیرم از شق درد داشت میترکید.داشتم سینه هاشو میخوردم و با کسش بازی میکردم بهش گفتم مریم خیلی گرممه دارم ذوب میشم از گرما نمیخوای لباسامو در بیاری دیدم خندید و منو خوابوند اومد روم تیشرتم در اورد زیر گلومو میبوسید نوک سینه ام رو لیس میزد گاز میگرفت.شلوارمو هم زمان با شرتم کشید پاین بیچاره عبدولی ما نفس تازه کرد .خلاصه بادستای گرمش کیرمو گرفته بود می گفت مال خودمی تو دیگه تا عید نمیبینمت بعد تا ته کرد تو دهنش اینقدر ماهرانه ساک میزد که انگار عمری اینکارست کیرم داغ داغ بود.بلندش کردم سگی خوابوندمش یکم کرم به انگشت فاکم زدم کردم تو کونش چند دقیقه ای با سوراخش ور رفتم تا جا باز کرد.بعد به کیرم یکم کرم زدم اروم سرش رو کردم تو یک اهی کشید از درد یکم صبر کردم یواش فشار دادم کل کیر م رفت تو شروع کردم تلنبه زدن هر وقت یکم سرعت میگرفت تلنبه زدن ما اخ اوخ مریم بالامیگرفت.دیگه خسته شدم دراز کشیدم مریم اومد رو با زانو نشست اروم کیرم گرفت کرد تو کونش.همین جور که خودشو بالا پایین میکرد لبامون رو لب هم بود و هی اه اه میکرد.دیگه داشت ابم میومد بلندش کردم از رو کیرم اومدم روش و ابم همش رو ریختم رو سینه هاش.یک دستمال بهش دادم خودشو تمیز کرد و لباساشو پوشید و ازم به خاطر سکسی که باهاش داشتم تشکر کرد منم گفتم همچنین.خلاصه رسوندمش و اونم پس فرداش رفت گنبد.تا الان هم چندین بار با هم سکس داشتیم.اگر نظرتونو گرفته این خاطره باز هم بنویسم.این اولین باره که خاطره سکسمو مثل داستان مینویسم.اگه بد نوشتم با بزرگواریتون ببخشید چون هنوز اماتورم.منتظر نظراتتون هستم

نوشته: امید

سلام دوستان من خیلی وقته تو این سایت میام و تصمیم گرفتم منم داستانمو بگم .البته اون دسته دوستانی که اینجا فحاشی میکنن رو من میگم اونا ساندیس خورها هستن که اومدن این سایت و فضای اینجا رو خراب کنن.بریم سراغ داستان
اسم مستعار من علی و23 سالمه از خصوصیات خودم که قد 178 ووزن85 وتقریبا توپول و بامزه هستم خصوصیات زیدم اسم مستعار سارا و20ساله پوست سفید سینه های ناز و بزرگ و خوش فرم لبای ناز و بدنی سکسی و پوست لطیفی داره.داستان از اینجا شروع میشه که من به واسته زید دوستم با این سارا خانوم که هم محلی هستیم و بچه غرب تهرانیم آشناشدیم اوایل با هم رابطه صمیمی و بدون سکس تا حدود یک ماه داشتیم .تا رو پروید شدن سارا رسید که بهم اس داد حال ندارم و بدن درد دارم من بهش گفتم چی شده گفت کمر درد دارم و عادت ماهانه شدم از اینجا حرفهای سکسی ما کلیک خورد وهمون شب کلی اس سکسی دادیم و در روزهای اینده حال سارا بهتر شد و تقریبا ما هرشب و شبهای که امکانش بود باهم تلفنی و اس ام اسی سکس میکردیم خدای از پشت تلغن یه آخی میگفت که من میگفتم خدایا این آخ و جوون گفتن رو ای کاش از نزدیک بشنوم ولمس کنم.خلاصه تو همین شب های سکسی بهم قول داد اندفعه سر قرار تو ماشین لب و دستمالیش کنم .رفتیم سر قرار و سوارش کردم رفتیم یه سفره خونه قلیون کشیدیم توی دهکده المپیک و بعد گفتم سارا بریم یه جا خلوت و تو ماشین قولی که دادی رو عمل کنیم.گفت قبوله.خلاصه کلی اینور اونور تا یه کوچه خلوت پیدا کردیم و اول دستمو گذاشتم روی رانش و کیرم هم تو شلوارم راست شده بود گفتم لبتو بخورم لبخندی زد و من شروع کردم لب گرفتن وکسشو از رو شلوار مالوندم بعد سینه هاشو مالوندم و اونم کیرم رو داروردم مالوند وتو ماشین برام جغ زد و ابم پاشید رو داشبورد و دست سارا خلاصه تموم شد .و تو صحبت هامون سارا راضی کردم که بیاد خونمون.با هزار صحبت و خایه مالی راضی شود .ور وز موئد سر رسید سارا ا.ون روز کلاس بعداظهرشو پیچوند که بیاد خونمون منم اون روز که از قبل مشخص بود خونمون خالیه همه چیز رو اماده کردم برای سکس توپ خلاصه رفتم و سارا رو آوردم خونمون این جریان مال تابستونه براش شربت آوردم بیرون حسابی گرم بود و هر دوتامون عرق کرده بودیم گفت سارا راحت باش لباستو در بیار برای اینکه روی سارا و خودم باز بشه خودم تیشرت رو در آوردم و سارا هم رفت تو اتاق من که لباسشو در بیاره بعد از 5 مین اومد تو پذیرایی و با یک تاپ وشلوارک از این سه خطها تاپ و شلوار سبز فسفری ولبای قرمز که میدونست من خیلی دوست دارم و یک آرایش ناز خلاصه روی مبل کنارش نشستم واول گفتم چه رژ خوش رنگی و لبخند زد و من رفتم سمت لبش و حسابی از هم لب گرفتیم بعد گفت علی نازم میکنی گفتم چشم عزیزم خوابید روی پاهام ومن قربون صدقش میرفتم و نازش میکردم در ضمن از قبل اسپری ویاگرا هم زده بودم که زود آبم نیاد چون تجربه های سکسی من تا بحال با جنده بوده و تایمش 20دقیقه بیشتر نبوده.خلاصه بعد ناز کردن گفتم سارا شرو ع کنم اکی داد و من شلوار مو ورکابی رو دراوردم و با شرت تنها بودم سارا هم با کمک من تاب و شلوارک رو دراورد و اباسوتین و شرت بود سوتین قرمز با مارک خوشگل گفتم سارا بریم اتاق من رو تخت گفت باشه خلاصه رفتیم و خوابوندمش اول سوتین دراوردم و شروع به خوردن سینه کردم بدن سفید ناز سینه های توپ سارا حشری شده بود و آخ اووووف افتاده بود و چشماش باز و بسته میکرد بعد از لب اومدم شکم خوردم و کف پاشو لیس زدم چون کف پا دختر رو بد جور حشری میکنه بعد شورتشو دراوردم و کس ناز و تمیز و خوش بوش رو دیدم اول بادست لمسش کردم و بعد اروم اروم شروع کردم خوردن و نزدیک یک ربع کوسشو خوردم من خیلی کوس خوردن رو دوست دارم خلاصه سارا ومن حسابی حشری شدخه بودیم بعد گفتم سارا کیرمو بخور اول ناز کرد بعد یه کم خورد ولی زیاد دوست نداشت منم اصرار نکردم راستش بگم کیر من معمولی هست اندازشو نگرفتم ولی فکر کنم به حدود 18.19 سانت برسه و یه کم کلفت میشه گفت هست خلاصه بعد گفتم سارا ازپشت بکنم گفت نه علی جان میترسم بخدا تجربه نکردم ولی ترس دارم منم مجدد قربون صدقش رفتم گفتم عزیزم اروم میکنم خوشت اومد بعد میکنم به صورت سجده خوابید لب تخت و من ایستاده بودم روغن زیتون حسابی به کیر کون سارا زدم اول یک کم لاپای کردم از زیر دستم رو چوچولش میمالوندم سارا داشت حسابی حال میکرد و به آخ و جوووووون گفتن حال میکرد منم داشتم حال میکردم ولی سرخی سوراخ کونش رو میدیم دیونه داشتم میشدم که با انگشت اروم کردم تو سوراخ کونش یه کم صدای سارا در اومود چند دقیقه ارام با انگشت راه سوراخ کونشو باز کردم و کیرمو و سوراخ سارا جووون رو چرب کردم اروم سر کیرمو گذاشتم و جیغ زد و سفت گرفتمش واااااااااای چه حرارتی داشت سوراخش کیرم داغ داغ بود همینطور ارام ارام راه سوراخ باز کردم تا اینکه یواش یواش تلمبه هام تند شد و سارا جیغ میزد و میگفت علی کسمو کسمو بمال همینطور که میکردم دستم هم رو چوچول بود و ناز میکردم بعد از 10 دقیقه آبم اومد و رو کمر سارا ریختم و روش خوابیدم گفتم سارا اب تو نمیاد گفت بخور برام خلاصه یه چند دقیقه خوردم براش لیس زدم تا سارا هم ارضاع شد وابش اومد بعداز ارضاع شدنمون بقل هم یه نیم ساعت خوابییدیم و لب بازی اینا بعد سارا رو بردم رسوندم رو و سکس منو سارا فقط همین یک بار بود و دفعات بعد فقط لب بازی تو ماشین بود به دلیل اینکه مکان ندارم بکنمش .ببخشید دیگه داستان سکسی ما این بود.

نوشته: علی

سلام ب همه شهوانی ها امیدوارم از داستان من لذت ببرید. داستان از اینجا شروع شد که من دوست دختری ندارم ولی از نظر قیافه درست درست هستم و ناقصی ندارم اینو جدی میگم بریم سراغ داستان و سرتون رو درد نیارم. ی روز طبق معمول ک داشتم از خونه میزدم بیرون تا برم باشگاه گوشیم زنگ خورد و جواب دادم دیدم دختری هست خشک شدم عرق کرده بودم و حرف برام نیومده بود. اینو بگم تا بحال با دختری حرف نزده بودم چون خوشم نمییومد و دوست داشتم دوست دختر داشته باشم ولی روم نمیشد چند باری پسر خالم بهم گفته بود تا برات پیدا کنم ولی من روم نمیشد خلاصه بعد کلی حرف زدن من قبول نکردم ولی چون دلم میخواست دو دل شدم و قبول کردم بعد فهمیدم که شماره منو از پسر خالم گرفته بود و اونی ک زنگ زده بود دوست دختر پسر خالم بود و طرف حساب من یکی دیگه بوده.... که دوست دوست دختر پسر خالم بود. راستی من اهل استان بوشهر هستم.. بعد قرار شد بیام اونو ببینم و من هم رفتم ولی با پسر خالم چون هنوز روم نمیشد.. رفتیم تو ی بازاری و منتظر اونا شدیم یچند دقیقه ای طول کشید ولی بالاخره اومدن و من اونو دیدم ای بدک نبود ولی خودم ازش خوش قیافه تر بودم خلاصه بعد دیدن بهش گفتم ای بدک نیستی تا اونم بهم گفت خیلیم خوشت بیاد واقعیتش خوشکل بود با اندامی مانکنی و خوش تراز خلاصه از نظر هیکل هیچی کم نداشت ی چند روزی با اس از رفتار و خلقخو همدیگه اشنا شدیم تا ک یروز بهش ی اس سکسی دادم تا نه خانوم هم از سکس بدش نمیاد و شروع کردیم پیام سکسی دادن و بهش گفتم بیا با هم حال کنیم ولی اون امتنا میکرد و میگفت خوشش نمیاد من ک دیدم داره امتنا میکنه زیاد کشش ندادم تا ک یروز جشن تولد دوستش بود و بهم گفت تمام دوستاش با دوست پسراشون میاند توام بیا من خوشم نمییومد چون تازه از مدرسه اومده بودم راستی من یادم رفت بگم من 19 سالم بوده و پیش دانشگاهی رشته ی تجربی میخوندم و این داستان مال پارسال بوده بعدش دوستش بهم زنگ زد و گفت بیا چون با هم اشتیشون داده بودم منظورمدوست دختر خودم و دوست دختر پسر خالم میخواست با این کار ازم تشکر بکنه بعد کلی التماس رازی شدم ک برم چون از این مراسما خوشم نمییومد بعد ناهار خوردن اماده شدم و ب دوستم گفتم بیا منو برسون جای و با ماشین بابام ک 206بود. اومدم دنبالش و بهش گفتم میخوام برم پارتی میای؟ گفت گفتم باشه پس فقط منو برسون و ماشینم دست تو باشه تا من بیام خلاصه بع کلی پرس و جو تا تونستیم ادرسو پیدا کنیم و رفتم ب پارتی تا داخل شدم کلی جا خوردم. دیدم اونجا پره از دختر و دوست دوستدخترم گفت زهرا بیا کیوان اومده دستشو گرفتم گفتم اینجا کجاست کلی ارایش کرده بود و خودشو ساخته بود. بعد رفتیم پیش بقیع دخترا نشستیم تا داخل شدم دیدم تمام نظرا ب من بود و دوست دخترم ی جای کنار اتاق نشستیم بعد کیک تولد اوردن و بعد کلی رقصیدن دخترا م باهوشن حال کردن بهم گفت بیا بریم بیرون دوست دخترم زهرا منم پاشدم و باهاش رفتم رفتیم تو حیاط و منو چسبوند ب دیوار و خودشو ب من چسبوند منم خیس عرق شدم چون اولین بارم بود گفت لبتو بیار و شروع کردیم ب لب گرفتن از هم دیگه... ی چند باری از هم دیگه لب گرفتیم و رفتیم تو حال نشستیم و کیک تو دهن همدیگه میزاشتیم تا اینکه موقع رفتن شد.همه اومدن بیرون تا برن خونه هاشون و ما هم رفتیم... اخرای سال مدرسه بود بهم اس داد گفت دلم برات تنگ شده گفتم من بدتر از توام قرار شد بیام ببینمش و ب دوستم گغتم تا خونه برادرش رو برام خالی کنه و اونم قبول کرد. صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و خودمو صاف کردم بعد لباسامو پوشیدم و به بابام گفتم ک میخوام برم پیش دوستام تا باهاش درس بخونم و اونم قبول کرد و کلید ماشینو بهم داد از خوشحالی داشتم پر در میوردم و رفتم تو شهر دنبالش ی جا ادرسو بهش دادم. و اونم اومد و سوارش کردم تو راه ب دوستم زنگ زدم ک چیکار کردی اونم گفت همه چی حله وای تا اینو شنیدم کیرم شق شد خلاصه رسیدیم ب خونه دوستم زهرا رو پیاده کردم و خودم ماشینو ب دوستم دادم و بهش گفتم برو ی جا پارکش بکن و کلیدشم پیش خودت باشه.من و زهرا رفتیم تو خونه و درو از پشت بستم و قفلش کردم. نشستیم و من اومدم نزدیکش و ی لب ازش گرفتم و خوابوندمش رو خودم و لباساشو دراوردم وای چ سینه های خوشکلی مثل حشری ها شروع کردم ب سینه خوردن اونم داشت با کیرم بازی میکرد بعد ک سینش خوردم دست کردم تو شرتش و با کسش ور رفتن اب کسشو دیدم ک داره میاد و داره ارضا میشه و بهش گفتم ابت داره میاد اونم گفت بزار بیاد از بس شهوتش بالا بود ک نمیدونست چیکار کنه بعدش گفت نوبت توء منم شلوارمو دراوردم و شروع کرد ب ساک زدن ی چند دقیقه ای برام ساک زد و بهش گفتم بسته دیگه اونم گفت باشه گفتم از پشت بخواب ولی اون گفت دردم میگیره گفتم زیاد داخلش نمیکنم ک دردت بگیره و شرتشو دراوردم و کون سفیدش مثل برف میدرخشید منم کیرمو ک با اب دهنم ی کم ریختم روش تا راحت بره تو کونش و دردش نگیره کیرموگذاشتم رو سوراخ کونش و با ی تمبله سر کیرم رفت داخل کونش بدبخت خودشو جمع کرد و ی اخخخخی کشید ک دلم براش کباب شد درش اوردم و دوباره کردم داخلش ی چند باری تمبله زدن راهش باز شد و میدونستم ب کسی تا بحال نداده بود چون خیلی تنگ بود کیرمو تا اخر کردم تو کونش و راحت میرفت و مییومد کیرم بزرگ نیست ولی کلفته ی چندبار تمبله زدن داشت ابم میومد ابم زیاد بود و همشو ریختم تو کونش وای وقتی خالیش کردم دیگه نای هیچی نداشتم و کیرمو همون حالت داخل لای پاش گذاشتم ....... امیدوارم از داستان من خوشتون اومده باشه دنباله خیلی داشت ولی سعی کردم کوتاهش کنم

نوشته: کیوان

سلام به هرکی که داستان منو داره میخونه،ببخشید که داستانم طولانیه و اوایلش سکسی نیست ولی بخش سکسیشم کم کم میاد تو داستان.من حمیدم 26 سالمه و مربی تراشکاری فنی حرفه ای،بهار90 بود که داشتم از آموزشگاه برمیگشتم،دو تا خانوم رو دیدم که کنار خیابون منتظر ماشین بودن،چراغ زدم یکیشون دست تکون داد ترمز کردم مسیرشونو گفتن نیم ساعتی راه بود،با سر جواب مثبت دادم و سوار شدن.تو راه اصلا حواسم بهشون نبود و تو فکر این بودم که زود برسم خونه م و آماده شم که با یکی از دوستام بریم باراجین (یکی از جاهای تفریحی قزوین)،یهو یکیشون گفت آقا ببخشید میشه یه آهنگ بذارین؟گفتم آهنگام به درد شما نمیخوره ها؟ گفت مگه چی گوش میدین شما؟ جواب ندادم و سی دی شجریان گذاشتم :" در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جاییست گرو باده و دفتر گاهی "،خندید و گفت حق با شما بود میشه این فلش رو بذارین؟ گرفتم و گذاشتم تو اف ام پلیر،یکی از آهنگای چاوشی بود:" قسمت میدم بمون جون ننت جون کاکات قربونت برم الهی قربون جفت چشات" گفتم یعنی شجریان اینقدر بدبخت شده که این ازش بهتره؟ اون یکی که ساکت بود گفت آقا هرچی دلتون میخواد بذارین،از تو آینه تونستم چشماشو ببینم وای خدا چقد چشماش قشنگ بودن،رنگ چشماش یه رنگ خاصی بود نه سبز بود نه آبی خیلی قشنگ بودن،دوستش گفت نخیر همیشه حق با مسافره،(من): بله ولی من که مسافرکش نیستم
-پس چی هستین؟
-دیدم تو آفتابین گفتم سوارتون کنم
-ئه !! اگه جای ما دو تا نره خرم بودن سوارشون میکردین؟
پامو گذاشتم رو ترمز و ماشین با صدای ترمز وایساد:ببخشید خانم اشتباه از من بود که سوارتون کردم به سلامت،داشت پیاده میشد که دوستش گفت آقا من از شما معذرت میخوام.وای باز اون چشمها! رو به دوستش گفت بسه دیگه فریبا،جای دستت درد نکنته؟
فریبا : بخاطر تو کوتاه میام
حرصم گرفته بود ولی بخاطر دوستش کوتاه اومدم و باخاموش کردن ضبط و پس دادن فلش راه افتادم. تو راه از لا به لای حرفاشون اسم دوستشو فهمیدم؛سمانه اسمی بود که تقریبا خوشمم میومد چند بار دیگه از تو آینه نگاش کردم که بجز یه بار بقیه ش چشم تو چشم نشدیم،رسیدیم و فریبا پیاده شد،سمانه م یه اسکناس 5هزار تومنی گرفت طرفم و گفت بفرمایید.برگشتم و برای اولین بار چهرشو کامل دیدم چقدر خوشگل بود خدایا چند ثانیه خیره شدم بهش یه شال نازک یشمی سرش بود که خیلی بهش میومد
-گفتم که خانم،مسافرکش نیستم
-نه آقا حقتونه
با اصرارمن آخرش قبول نکردم و پیاده شد، سروته کردم که برگردم بهترین موقع بود برای اینکه خوب نگاش کنم،چقدر خوش اندام بودن دو تاشون،از رنگ شال یشمیش فقط میشد بفهمم که سمانه کدومشونه،دو تا بوق سریع زدم از اونا که برا سلام یا خداحافظی میزنن،دوتاشون برگشتن و نگاه کردن ، با سر خداحافظی کردم و ادامه دادم،فکرم بدجور درگیرش شده بود،باید هر جور شده دوباره میدیدمش،دودل بودم که برگردم یا نه،میترسیدم که منو ببینن و ضایع بشه،آخر دور زدم و برگشتم ولی نبودن ،چندین روزکارم شده بود منتظرش بودن.همونجا که سوار و پیاده شده بودن ولی خبری ازش نشد که نشد تا اینکه...
عروسی دختر داییم بود تو زیباشهر قزوین(محمدیه)،همه فامیل من رو خاطرخواه اون میدونستن و فکر میکردن که من ناراحتم و نمیرم عروسیش درحالیکه من و اون مثل خواهر و برادر بودیم واسه هم،حتی یکبار هم احتمال اینکه بخوام شوهرش بشم رو نمیدادم.فقط از این ناراحت بودم که بعد از ازدواجش دیگه نمیتونستم مثل سابق باهاش حرف بزنم و واسه هم درد دل کنیم،آخه همه چیزو بهم میگفتیم؛اون از دوست پسرش که قرار شد باهم ازدواج کنن و منم دو سه بار از سمانه بهش گفتم که چیزی ازش نمیدونستم و عاشقش شده بودم.وسطای عروسی بود،رفتم از مغازه سر خیابون سیگار بخرم که دیدم یه خانومی داره پول جنسهایی که خریده رو حساب میکنه:
-چقد شد آقا ؟
-قابل نداره،هشت و پونصد
وای خدا چقدر صداش آشناست،شبیه صدای کیه خدا؟ پول رو داد و برگشت،دیدمش،خودش بود،سمانه؛همونکه سه چهار هفته دنبالش میگشتم،یه لحظه نگام کرد خواستم سلام کنم زبونم بند اومده بود،از کنارم که رد شد حس عجیبی داشتم،نفهمیدم چطور سیگار خریدمو از مغازه زدم بیرون،دورو ورمو نگاه کردم دیدم صد متری از مغازه دور شده،رفتم دنبالش،قلبم بدجور میزد فاصلم باهاش کمتر و کمتر میشد،به خودم گفتم فقط خونه ش رو الان یاد بگیرم بهتره،پیچید تو یه کوچه قدمامو تندتر برداشتم،پیچیدم توکوچه،دیدم داره در یه خونه را باز میکنه ولی صورتش طرف منه،ذل زد بهم خشکم زد پاهام سست شدن و توان راه رفتن رو نداشتم،فاصله م باهاش تقریبا 10 متر بود،انگار داشت با دقت نگام میکرد،جرأتم برگشت سر جاش و رفتم طرفش،کسی توکوچه نبود شایدم بود و من نمیدیدم نمیدونم،سه چهار متریش بودم که گفتم سلام سمانه خانم،تعجب کرد و جواب نداد،گفتم از اون روز که سوار ماشینم شدین تا حالا دنبالتون میگشتم،گفت از تو مغازه که دیدمت تا اینجا فکر میکردم که کجا دیدمتون! بعد انگار که خجالت کشیده باشه گفت چرا دنبالم راه افتادین؟
-میخوام باهاتون حرف بزنم
-در چه مورد؟
-الآن و اینجا نمیشه
-نمیتونم،خواهش میکنم برید،کسی ببینه بد میشه
-میدونم ولی خواهش میکنم،فردا ساعت 10 سر کوچه ی بعدی جلوی پاتون نگه میدارم مثلا مسافرین و سوار میشین،تو رو خدا بیا
دیگه چیزی نگفتم و برگشتم،سر کوچه که رسیدم برگشتم دیدم داره نگام میکنه تا دید من برگشتم رفت تو...

نوشته: حمید

باسلام دوستان عزیز من عماد۱۸ساله ازبندرعباس این داستان کاملا واقعیه وامیدوارم تمام شهرستانی ها ازم ناراحت نشن نه که من بلکه کل بندرییا کینه دارن ازشهرستانی از این نظر که کینه داریم ۸۵درصد شغل اداریی وپر درآمداستانمون همه ازشهرهای دیگه اومدن وفقط به بیشتر بندرییها شغل ماهیفروشی ومعلمی وکارگر وقاچاق کالا رومیدن وبس بگذریم این داستان از اونجای شروع میشه که من روز باپسرعموم قرارگذاشتم که برای گردش بریم پارک غدیر بندرعباس وگفتم سرساعت۸اونجا باشه وقبول کردوگفتم هروقت رسیدی یه زنگ بزنومن سرساعت ۸شب رسیدم اونجا که دیدم مهران هم پنج دقیقه بعد به گوشیم زنگ زدوگفت توکجای من گفتم کنار همون سوپر مارکت که توپارک همونجا وایستادم واون اومد منو دید وسلام علیک کرد وگفت یه کم رو اون صندلی بنشینم و بعدا میریم میگردیم دراین هنگام یه دختر شهرستانی خیلی خوشگل دیدم که که اومده بود سوپر مارکت چیزی بخره هم من واون عقل ازسرمون رفت ومن به مهران گفتم بریم شمارهش بدیم که گفت بریم زودتر بریم تاکسی شمارشو نداده معلوم که حشرش زده بود بالا رفتیم پشت دختره ودختره متوجه شد که مامیخوایم شماره بدیم که خیلی پامیداد ودنبال دختره که انقدر راه افتادیم که بالاخره دختره وایستاد وباهامون حرف زدومهران ازم جلو افتاد و مخشو زد و....

تا رسید به چند ماه پیش ومن ومهران توخونه عموم تنها بودیم (چون خوانواده من وخوانواده عمه وعموم برای گردش رفته بودن گنوومن ومهران حوصله نداشتیم بریم پس خوانواده من گفت برو خونه عموت تاتوخونه تنها نباشی )و مهران گفت عماد میخوای حال کنی گفتم آره (من فکر کردم مشروبه یا عرق سگی ) ومهران گوشیشو برداشت وبه یکی زنگ وگفت میای خونمون ومن وعماد تو خونه تنهام واون شخص پشت گوشی موافقت کرد(اول نمیدونستم کیه که بعدفهمیدم دختره النازه) وگوشی روقطع کردوبه مهران گفتم میخوایی چیکار کنی گفت میخوام الناز رو بکنم که من گفتم من باتو اونو نمیکنم این گناه کبیرهوگفت پس برو اتاق قایم شو ووقتی دختره اومد ومن رفتم تو اتاق قایم شدم ومهران از کجا ناخبر من از زیر در اتاق نگاه میکردم وفیلم سوپر زنده میدیدم وآماده جلق ودختره پرسید مگه شما دونفر نبودین گفت آره ویکاری براش افتاد که مجبور شد بره و برای دختره پذیرای کرد وبراش فیلم سکسی گرفت نگاه کنه وخودشم اومد کنارش نشست ودستشو دور گردنش انداخت وشروع کرد به نوازش بدنش وبطوری که دختره حشرش زده بالا وعماد گفت تو عزیزم اول وآخر زن منی من تورو میکنم و وپرده کستو پاره میکنم ولی تااومد آبم بیاد آبمو میریزم بیرون تاحامله نشی وچند ماه دیگه ازدواج میکیم دختره رازی شد ولخت کرد ومهران شروع به کسشو جردادن که پردوشو وقتی جر داد یه إهی کشید اونقدرکسش تنگ بود که دختره آه آه میکرد که مهران نکن آه آه آه ااوه ولی دست بردار نبود ونزدیک ۵دقیقه کس کرد وبه دختره گفت پشت کن تاکونتو بکنم که دختر راضی نشد ومهران رفت روغن کریستال مو رو آوردو رو کس وکونش خالی کرد تاراضی شدووقتی کیرشو تو کونش کرداونقدر هال داد به مهران که صدای جلو وعقب کردن صدای چلپ وچلوپ تااتاق میرسید ودختره آنقدر حال میکرد که دختره به مهران میگفت بکن مهران وآه واوه میکرد که حشر همسایه بغلی رو بالامیبرد ومهران اونقدر تلنبه زدکه آبش به صورت فورانی امد (وتو کونش خالی شدچون چند ماه خالی نکرده بو)د بالا ومهران بی حال شدووبه دختره گفت ساک بزن دختره گفت یه کم شوره وبعدوشروع ساک زدن کرد واونقدر ساک زدکه مثل سگ آب دهان میریخت روکیر که حال انسان روبهم میزدواونقدرلیسید که مهران اصلا نمیفهمید جی میشه وبالاخره آبش اومدووریخت تودهنش وتاآخرش اونو خورد تاویتامین فلانی گیرش بیاد ومیخواست ودوباره اومد کسشو روکیر بزاره که مهران نزاشت حالا تو ارضا شدی وحالا نوبت منه وم هران مثل جسد افتاده بود روی مبل و دختره اونقدر تلنبه زدکه دختره ارضا شد و افتاد روی زمین تا دوساعت مهران ودختره خواب بودن....

الان مهران بادختره ازدواج کرده و یه بچه به اسم فلانی داره (ازکجا دختره قبلا جنده نبوده و رفته باشه پرده شو دوخته باشه.

نوشته: ماهان

سلام.آرش هستم و این داستان رو از زندگی خودم براتون میگم.
در خیابان قدم زنان و تنها داشتم فکر میکردم.پسری جوان و خوش رو خوش چهره ای مثل من بعد از 24 سال با هیچ دختری رابطه نداشته. این چیزیه که تو دنیای امروز مثل معجزست. دوستام هر روز از خاطرات خودشون با دخترای مختلف میگن اما من حرفی برا گفتن نداشتم.نه که مذهبی باشم اما واقعا با هیچ دختری نبودم.هواسرد شده بود و رسیدم به پارکی در نزدیکی محل زندگیم بود.دختری رو دیدم که توی این هوای سرد در گوشه ای از پارک کنار شمشادی نشسته بود و سر روی دو زانو گذاشته بود.مشخص شد د حاله گریه است. لباس گرمی نداشت و درحالی که تنش میلرزید گریه میکرد.احساس داشتم مثل حس وظیفه.کت خودم رو دراوردم و مستقیم به سمت و دختر رفتم و اونو با کتم پوشونوم.سرش رو بالا آورد و نگاهی غم انگیز انداخت به من و من صورتشو دیدم.دختر سنش از بیست سال بیشترنمیشد و به من گفت مرسی ولی لازم ندارم.تنهام بذار لطفا.بعد از کمی صحبت با دختر اونو آرومش کردم و بالاخره بهم گفت چرا توی این سرما اینجا نشسته.پدرش معتاده و آخرین باقی مونده طلا و جواهر دختر و مادره دختر رو به زور میگیره و دختر بعد از درگیری با پدرش با ناراحتی به پارک میاد.دلداریش دادم و خواستم تا خونش برسونمش اما گفت خونه برنمیگرده.گفتم جایی برای خواب داری؟گفت نه.منو با خودت ببر!اینجا نشستم که یکی برای شب بهم جا بده که تو اومدی.نگاهم نسبت به دختر عوض شد و با لحنی سرد گفتم بلند شو بریم.من من یک خونه داخل یه آپارتمان داشتم که تنها زندگی میکردم و گاه گاهی خانوادم بهم سر میزنن.نیتم از بردن دختر کمک بهش بود نه چیزی دیگه ای.در رو باز کردم و داخل خونه شدیم.من دختر رو نمیشناختم اما وارد خونم کردمش.واحد من یه اتاق بیشتر نداشت و من به دختر که تا اون لحظه اسمشو نمیدونستم گفتم تو توی اتاق من بخواب من اینجا روی مبل سر میکنم.گفت چرا؟منو خونت آوردی که کنارم نخوابی؟این جملش آتیشی تو دلم انداخت ولی در آخر ه اتاق بردمش و خودم رو مبل خوابیدم.برای اطمینان در خونه رو قفل کردم و کلیدو پنهان کردن تا خدایی نکرده دختره دزد ازآب در نیاد...
صبح شد و با صدای لیوان از توی آشپزخونه بیدار شدم.دیدم دختر در حال آماده کردن چاییه و من کمی جا خوردم چون موهاش نپوشیده بود و تاپ نازکی تنش بود...آتیش دلم شعله ور تر شده بود. بعد از خوردن صبحانه من رفتم سرکار و دختر هم با من خداحافظی کرد .تیلی راحت و سرد جوابشو دادم و رفت.توی محل کارم همش به فکر دختر بودم من چرا اسمش رو نپرسیدم. چه شبه عجیبی .هرکسی جای من بود ترتیبشو میداد... ماجرا رو به کسی نگفتم. بعد از کار رفتم اون پارک اما نبود... ناراحت بودم.انگار چیزی گم کرده بودم.
رفتم خونه شب ساعت. 8 صدای در شد.آره خودش بود اون برگشت اما بازم با گریه برگشت.در رو باز کردم و با گریه در آغوش من افتاد با بغض میگفت من خیلی بدبختم خیلی بی کسم.حتی تو رو نمیشناسم ولی بهت پناه آوردم.بابام مامانمو دوباره زد و... توبغلم گرفتمش و ارومش کردم.بازم حرف زدیم اینبار اسمشو پرسیدم نسیم. فهمیدم که نسیم دختریه که از فقر و کمبود احساسات دست به خودفروشی به هر کسی میداده.گفت فکرمیکرده منم مثل بقیه تنشو میخوام و پولی بهش میدم و میره اما دیشب اتفاقی نیفتاد.همینجوری سرش روی پاهام بود و حرفای تعجیبی میزد.حرفایی ا عمق احساساتش. من تحت تاثیرش بودم.این چه حسیه که من به این دختر داشتم.بردمش توی اتاق و گفتم استراحت کن همه چیز درست میشه.در اتاقو خواستم ببندم که صدام کرد نرو.کنارم بخواب.آتیش دلم دباره روشن شد بی اختیار رفتم سمت نسیم و کنارش دراز کشیدم.منو بغل کرد.لبشو روی لبم گذاشت .احساسه بی اندازه خوبی بود .لبهاش رو لب هام بود.من هیچ تجربه سکس یا بوس و لبی نداشتم و فقط توی فیلما دیده بودم.لبامونو به هم گره زده بودیم و صورتمو گرفته بود و به سمت خودش فشار میداد.اومد روم دکمه های لباسم رو باز میکرد من احساسی باورنکردنی داشتم و اصلا چیزی نمیگفتم و همکاری میکردم.لبشو زیر گردنم گذاشت. بوسه میزد و به سمت پایین میومد.سینمو میبوسید.وسط سینم شکمم با بوسیدن پایین میومد برامدگی شلوارم کامل مشخص بود.دکمه شلوارم رو باز کرد و درش آورد و همشو گذاشت داخل دهنش و میخورد خیلی لذت میبردم.دیگه.روم باز شده بودو با لذت اسمشو صدا میکردم و اونم میگفت جاااان برات میخورم.بعد بلن شدم و لباسش رو از تنش درواردم و اون دوباره منو خوابوند و اومد روم بشینه.تا نشست احساس باور نکردنی بهم دست داد اما نسیم دختر نبود. از قبل باکرگیشو از دست داده بود.سکس ما تمام شد و من با کلی فکر و خیال کنار نسیم خوابیدم و اون منو جوری در آغوش گرفته بود که انگار تنها سرپناهش منم.به نسیم اجازه ندادم برگرده خونه و گفتم خونه خودم بمونه تا من از کار برگردم...
بله آرش عاشق این دختر تن فروش شده بود .اما اون خودشو به من نفروخت اون شب.من عاشق نسیم شده بودم...منتظر ادامه داستان باشید

نوشته: آرش

من مازیار 23 ساله از مشهد هستم و آتوسا دوست دخترم هم ی سال از من کوچیکتره و خیلی همو دوست داریم و قصد ازدواج داریم.خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به تابستون امسال.
دو-سه هفته ای می شد که سکس نداشتیم خیلی تو کف بودیم خونه هامونم خالی نمیشد تا اینکه منو آتوسا به صرف نهار تو خونه دوس دختر فاب پسر داییم دعوت شدیم.من با پسر داییم(علی) خیلی داداشم و بگم که خیلی باهم دیگه راحت و صمیمی هستیم.البته داستانه من بی ناموسی و عرض خدمت شما ضربدری و این چرت و پرتا نیست.
آتوسا زودتر رفت خونه لیلا(دوست دختر علی).منو علی هم نهار گرفتیمو راهی خونه لیلا شدیم.رفتیم بالا و با استقبال گرم خانوم های آیندمون روبرو شدیم.نشستیمو بگو بخند و قلیون کشیدنو خلاصه تفریح.آتوسا کنارم بودو سرش رو شونه و سینم.نهار رو زدیمو به علی گفتم بریم ی ساعتی استرحت کنیم.گفتن شما برین راحت باشین.(البته بعد اینکه ما رفتیم تو اتاق اونا هم رفته بودنو کلی حال کرده بودن با هم)
رفتیم تو اتاق لیلا.آتوسا شالشو در آورد و منم شروع کردم بلوز آستین بلند و شلوار جینشو درآوردم.خودمم لباسامو در آوردمو با ی دونه شرت.بغل هم خوابیدیم رو تخت.آتوسا چهره ملیح و مهربونی داره پوست بدنش سفید با سینه های سایز 70.قدش 168.وزنش 55 کیلو.باسنش هم گرد و کوچولوئه.منم 77 کیلو وزن قدم 176 سانت و پوست سفیدی دارم.بدنم هم نسبتا عضله ای و پره اگه خدا قبول کنه.همدیگرو می بوسیدیمو حرف میزدیم.شانس گند من پریودم بود.خلاصه شروع کردیم لب گرفتن.لباشو با اشتهای خاصی میخوردم.دائم یا اون روی من بود یا من روی اون.دستم بین موهاش بودو از گردن و گوششم غافل نمیشدم.مست شده بود چشماش خماری میرفت یکم شرتشو دادم پایینو کس شیو شدشو دیدم.حیف پریود بود وگرنه میبلعیدم اون چاک کوچولورو.سوتیشنشو باز کردم شروع به خوردن سینه های نوک قهوه ای روشنش شدم.با ولع خاصی میخوردم.این دختر واسه من ی دنیا لذت بود.میرفتم پایین نافشو لیس میزدم.پاهاشو میدادم بالاو روناشو گاز می گرفتمو لیس میزدم.وقتی بین پاهاش وامیستادم باهاش حرف میزدمو میگفتم چقدر دوستش دارمو برام مهمه.برش گردوندم.کیرمو از روی شرت به شرتش میمالیدم پشت گردنشو موک میزدم و با موک زدن رو ستون فقراتش تا کونش پایین میومدم.کونشو موک میزدمو گاز میگرفتم.قلقلکش میومد.دوباره به جون سینه و لبش میفتادم.بازوهاشو گاز میگرفتمو موک میزدم.خلاصه زبون من همه جاش بود الی کسش که پریود بود.بهم گفت عزیزم بسه.
دراز کشیدم.شرتمو درآورد.کیر 17سانتیم و نسبتا کلفتم افتاد بیرون.تو دستاش گرفت و شروع به ساک زدن کرد.بین پاهام بود و یه دستش رو تخمام و دست دیگش رو تنه کیرم بود با ساک بالاپایین میرفت.توضیح بدم که من نسبتا دیر شهوتم.تا به حال در عمرم نه اسپری دیدم نه مصرف کردم.فقط و فقط تنها چیزی که میشناسم کاندوم معمولیه.اون روزم استرس نداشتم و آبم قرار نبود زود بیاد.
بعد از اینکه نزدیک به 15 دقیقه ساک زد خسته شد گفت پاشو جلوم وایسا.بلند شدم رو زمین وایسادم.آتوسا هم جلوم رو زمین نشست.ی ریز ساک میزد.چون عاشقم بود با ولع خاصی کیر شوهر آیندشو میخورد.یادش بخیر ک مردم تا بار اول راضی شد برام ساک بزنه.الان ک دیگه استادی شده واسه خودش.خلاصه ساک میزد.به بدنش نگاه میکردم.به سینه هاش که تکون میخوردنو اون پستوناش.به شورت سفیدش نگاه می کردم ای جاننننن.بعد نزدیک به 40 دقیقه ساک زدن آبم اومد و همشو ریختم رو سینه و گردنش.جونمو کشیده بود بیرون.بغل دست هم خوابیدیم و از هم لب میگرفتیمو نوازش میکردیم.بعد از چند دقیقه صدای بچه ها اومد که بیدار شین بیاین.رفتیمو تا عصر بگو بخند و خوردنو شوخی کردنو ورق بازی کردن.
دوست داشتم دوباره ارضا شم.2-3 ساعتی رد شده بود.به بچه ها گفتم ببخشید من با آتوسا ی کار خصوصی دارم.رفتیم تو اتاق.بهم گفت چی شده.درو بستمو گفتم دوباره میخوام.گفت خوب به اونا چی بگیم وایسا واسه بعد الان واسه یه صحبت اومدیم اینجا میفهمن زشت میشه مازیار.شلوار لیمو در اودم گفتم بشین رو تخت برام آبمو بیار.گفت آخه گفتم آخه بی آخه.نشست رو تخت.آتوسا لباس داشت.شرتمو درآوردمو مشغول ساک زدن شد.شالشو از سرش کشیدم.تی شرتمو درآوردم.من لخت بودمو اون لباس داشت.یکی از فانتزی های سکسیم برآورده شده بود.کیرمو با عشق و دل می خورد.لخت بودم.بعد از اینکه ی ربع ساک زد.گفتم دستاتو ببر بالا بلوزتو دربیارم.گفت همینجوری خوبه.بلوزشو درآوردم اما سوتین تنش بود.آبم قرار نوبد بیاد.خوابیدم رو تختت.طوری ک پاها پایین تخت بودو آتوسا بین پاهام.حسابی برام ساک میزد.تخمامو نوازش میکرد.دهنش که خسته میشد برام جق میزد اما در حد 7-8ثانیه که حالم حفظ شه.باز میکرد تو دهنشو میحورد.خلاصه بعد نیم ساعت آبم اومدو ایندفعه ریخت رو پتو و بدن خودم.با دستمال پاک کردیمو یه بعد یه لب آبدار رفتیم بیرون.

نوشته:‌ مازیار

سلام.من امیرم،19ساله.میخوام اولین داستان سکسمو با دوستم پریسا رو بگم.از پریسا بگم که خیلی از پسرای دانشگاه تو نخش بودن ولی من به 1000 بدبختی راضیش کردم که باهام دوست بشه.پریسا ی دختر مغرور 21ساله با قد169 پوست سفید سایز سینه85 کونش هم که نگو چقد تپل بود.کلا چاق بود و همیشه هفت قلم آرایش میکرد(ی چیزی تو مایه های بهاره رهنما)منم قدم175-وزنم هم69 کیلو.تو رژیم بودم برا مسابقات بوکس استانی.خلاصه زنگ زدم به دوستم گفتم ی خونه جور کن که میخوام دوست دخترمو بیارم.با پریسا هماهنگ کردم.دم در دانشگاه سوارش کردم و راه افتادم،دمای هوای 45 درجه ی اهواز شهوتمو 1000برابر کرده بود.پشت فرمون همش باهاش ور میرفتم و اون سینه های قلمبش همش تو دستم بودن و مثل ندید بدیدا ولش نمیکردم.پریسا ساکت ساکت بود،هیچی نمی گفت فقط میخندید.دوستم زنگ زد و گفت که خونمون جور نشد ولی ی خونه داییم اینا جور شده ولی خیلی خونه ی ضایع ایه.آدرسو داد و منم ی فحش دادم بهش و رفتم سمت خونه.دیگه داشتم روانی میشدم یعنی من میخواستم این هلو رو بکنم؟رسیدیم خونه رفتیم تو ی سلام کردیم،نذاشتم ی لیوان آب بخوره بردمش تو اتاق.دوستم چشماش شدن8تا.سرپا بودیم که گفتم بیا تو بغلم و شروع کردم به بوس کردنش.برش گردوندمو از پشت چسبیدم بهشو باهش داشتم حال میکردم.یکی دو بار هم بلندش کرد هوا!وای چقد سنگین بود؟پریسا دراز کشید و منو کشید رو خودش.شروع کردم ازش لب گرفتن،خیلی خوشکل لب میداد.مانتوشو درآورد ی تاپ زیرش بود.از رو تاپ با سینه هاش حال میکردم ولی با خودم گفتم نقدو ول کردی چسبیدی به نسیه.تاپشو تو ی ثانیه درآوردم.یه سوتین مشکی داشت،بلند شد نشست و پشتشو کرد به من که براش بازش کنم.سوتینشو درآوردم وای چه سینه های درشت و سفیدی انگاری 1000بار بچه شیر داده.فک کنم حدود ربع ساعت فقط سینه هاشو خوردم،تازه یادم اومد که کیر هم دارم.بلند شدم و لخت مادرزاد شدم تو این حین اونم شلوار فاق کوتاشو درآورد.اونجوری که دیدمش یکم دلسرد شدم آخه روناش دیگه خیلی چاق بودن.انگار مال روبرتو کارلوس بودن.شرت سفیدشو کشیم پایین.راحت میتونستم بجای پتو ازش استفادده کنم انقد سایز کونش بزرگ بود.بدون هیچ معطلی خانم کونشو داد سمت منو ی نگام کرد که یعنی بکن تو.کیرم شل شده بود یکم برام ساک زد و دوباره کیرم شق شد.باورم نمی شد این همون پریسای توی دانشگاهست که داره برام ساک میزنه.خلاصه ساک زدن که تموم شد رو شکم خوابید و منم کونشو باز کردم و یه تف کردم دم سوراخش یککم هم انداختم رو کیر خودم.یکی زدم در کونش و کونشو باز کردم آروم کیرمو کردم توش.ی آهی کشید بعد دیگه کامل کردم تو کونش،داشتم میبردمو میاوردم و اونم با آه و ناله های سکسیش شهوتمو بیشتر میکرد.چند دقیقه بعد حالتشو عوض کردم و هر دوتامون به پهلو خوابیدیمو از بغل کردم تو کونش.دیگه کم کم داشت آبم میومد که به کمر خوابوندمش و یه بالش گذاشتم زیر کمرش و پاهاشو انداختم رو شونه هام.سوراخ کونش داشت بهم چشمک میزد.سریع کردم توش.با دستاش پشت بازوهامو گرفته بود،دیگه وحشی شدم سریع سریع تلمبه میزدمو ازش لب میگرفتم.آبم داشت میومد.کیرمو بیرون نیاوردم و آبمو ریختم تو کون پریسا.هر دوتامون کثیف شدیم.خودمونو تمیز کردیم و بغل هم داراز کشیدیم.ی بار تو 20-30دقیقه کردمش ولی دیگه نا نداشتم.تو بغل هم که بودیم هرچی خواست ازم لب بگیره نذاشتم که گوشیش زنگ خورد و گفت باید سریع بره.امیدوارم خوشتون اومده باشه(نظر یادتون نره)

امیر

سلام دوستان عزیز
در آغاز بابت کلیه کاستیها و اشتباهات املایی و نگارشی از همتون معذرت میخوام این داستانو بخونید درسهای زیادی تو این داستانه که براساس واقعیته ، وجود داره امیداورم استفاده کنید باتشکر امید
همه چیز از اونجا شروع که من واسه خاطر کارم باید دوره ای رو میگذروندم سال 86 بود اونموقع من 19 سالم بود دوره زیاد چنگی به دل نمیزد از صبح تا ظهر کلاس داشتیم ظهر تعطیل منم چون بچه شهرستانی بودم زیاد علاقه ای به کشت وگذار به تهران نداشتم تازه همراه اول اعتباری مد شده بود یه خط و گوشی گرفتم واسه سرگرمی دیگه بعدازظهر کلا سرم تو گوشی بود اس بازی هم زیاد میکردم دنبال یه دوست دختر خوب میگشتم که حداقل یه طوری از این بیکاری در بیام و اگه شد بزنمش به سیخ روزها یکی پس از دیگری میگذشت ما در فراق یار تا اینکه یه شماره ناشناس اس داد خیلی سخته که عزیزی که در پاییز بدستش آوردی بخوای تو بهار از دستش بدی منم جواب دادم شما اون ببخشید اشتباه فرستادم و من رو مخش آوار شدم هی پیام عاشقانه و طنز تو دل برو ،خلاصه از اون انکار از من تکرار تا اینکه بیخیالش شدم گفتم که این به هیچ صراطی راست نمیکنه گذشت تاحدود 3 ماه از بودنم تو تهران میگذشت ولی هنوز چیزی نه از نظر علمی نه سکسی گیرم نیومده بود تعطیلات عید شروع شد و وارد سال 87 شدیم تعطیلات تموم شد که روز 14 فروردین از شهرستان حرکت کردم سمت تهران شب بلیط داشتم راه افتادیم دیدم که طرف یه اس داد منم جواب دادم و تا اینکه گفتم نمیخوای خودتو معرفی که فافا خودشو معرفی کردم سنش 29 سال من که ندیده بودمش هنوز ولی میگفت بهم میگن ابرو خواننده ترک منم که حسابی دلمو صابون زده بودم واسه یک سکس اساسی یدفعه یه چیزی گفت که انگار یه تنگ آب سرد ریختن روم خانم متاهل بود سریع خداحافظی کردم واسه ما بچه شهرستانی ها واقعا سنگین که به ناموس کسی تجاوز کنیم دیکه اس داد که شوخی کردم من جوابشو ندادم دیدم که از این اخلاقم خوشش اومده و خواسته بهم نزدیک بشه و بعدا بهم راستشو بگه و منی که این اخلاقو دارم بهش خیانت نمیکنم ولی افسوس من دوست دختر 29 ساله رو فقط به خاطر سکس باهاش میخواستم خلاصه من جوابشو نمیدادم تا اینکه قسم خورد و باورم شد و اینکه مطلقه است که با خودم گفتم کسم جور شد

قسمت دوم @@@@@
حدود دو سه ماهی از آشنایمون میگذشت به هم خیلی وابسته شده بودیم روزی هفت هشت ساعت پیام بازی میکردیم اوایل فقط در حد جک و طنز و کس شعرهای معمول ، بعد تا ازش از علت جداشدنش از شوهرش پرسیدم که گفت آدمه بدگمانی بوده شبو روز بهم گیر داده و اینم بگم فافای قصه ما تکواندو کار بودش و استاد تکواندو بود و گفت که کلی شاگرد داشته که به دلیل بدگمانی شوهرش قید ورزش حرفه ای رو زده بود روزها همچنان میگذشت و من عین چغندر قند داشتم خرج میکردم و پول بی زبونو میدادم به شارژ ولی هنوز فافی رو ندیده بودم خسته شد بودم تا اینکه یه بهش اس دادم که باید ببینمت که اون قبول نکرد دلیشو پرسیدم میگفت که الان درسته بهم وابسته شدیم ولی چون همدیگرو ندیدیم زودتر دل میکنیم ولی افسوس من دندونمو تیز کرده بودم واسه سیخ زدنش و گفتم قبول درست میگی بهتره قبل از اینکه همو ببینیم تمومش کنیم ولی چیزی تو دلم میگفت برمیگرده دیگه ناسلامتی تو این مدت 2 سه ماه اخلاقش دستم اومده بود خداحافظی کردیم تا حدود چند وقتی خبری ازش نبود تو نگو فافی خانم با وابسته شدن به من نتونسته بود که باوجدانش کنار بیاد و به شوهرش خیانت بکنه و یه جورایی قصد ازدواج با ما قید همسرشو زده و ازش طلاق گرفته (بعدا خودش بهم گفت) دیدم یه شب اس داد که باید ببینمت حتما گفتم که من فعلا برام مقدور نیست مگه تو تعطیلاتی چیزی خب چون سرکار بودم قبول کرد باز هم اس بازی شروع شد ولی اینبار رفتارش و اسهاش باهام تغیر کرده بود معلوم بود بعد از چند ماه آشنایی یه اس سکسی واسش فرستادم با حالت قهرو ناز جواب داد بی ادب منم که میدونستم حداقل بدش نمیاد و چراغ سبزو نشون داده شروع کردم از چندو چونش چیزی یادم نیست ولی یادمه از رابطش با شوهرش پرسیدم دوست نداشت که جواب بده ولی مثل کسی که بغضش بترکه شروع کرد اینها از زبون فافا : من 17 سالم بود که به این مرتیکه شوهرم دادن حدود 10 سالی اختلاف سنی داشتیم و از اول عروسی 24 ساعت خونه بود 24 ساعت سرکار ،خیلی بدگمان،عصبانی،لجوج، یکدنده و ... وبدتر از همه تو سکس ناتوان و بدلیل مشکل جنسیش بچه دار نمیشدن خب بگذریم ولی چیزی که همیشه برام سوال بود و بعدا متوجه شدم این بود که فافا چقدر زن درستی بود که با وجود این همه بدی که شوهرش داشت و در حقش میکرد بازم به اندازه سرسوزن بهش خیانت نکرده بود و نکرد با وجود اینکه اینقد فرصت داشته بود از اول ازدواجش تا الان خونه خالیش فراهم ولی به خودش اجازه نداده بود که کاری بکنه واقعا اینطور زنهایی توی این دوره زمونه کم پیدا میشن جای تحسین داشت بالاخره تعطیلات فرا رسید و من رفتم شهرستان باهاش قرار گذاشتم تو پارک بزرگ شهرمون خونشون نزدیک اون پارک بود با آدرسهایی که داده بود از دور دیدمش واسش دست تکون دادم اومد جلو سلامو احوالپرسی کردیم قد بلند استیلش مانکنی بود لاغر اندام سبزه و سر صورتش هم خوب بود نمیخوام مثل بعضی دوستان بگم ابرو (چون خودش گفته بود شبیه ابرو خواننده است)رو دیده بودم از 100 میشد بالا 70 بهش داد ولی در کل تو دل برو بود بعد اینکه چند دقیقه ای تو پارک پیاده رویی کردیم و از هم خداحافظی کردیم اینم بگم حتی بهم دست نداد موقع سلام و احوالپرسی شاید بعضی از دوستان بگن من ببو بودم ولی از صفاتی که قبلا گفتم و چیزهایی که در آینده خواهم گفت میدونید قضیه چی بوده و باید بگم که این داستان براساس واقعیته و شاید اوایلش زیاد سکسی نباشه ولی به اونجاهاش هم میرسیم خلاصه اولین دیدار منو فافا کذشت مثل این داستانها که آره عاشقش شدم شبها واسش خواب نداشتم نبود ولی یه طورهایی دلم پیشش گیر کرده بود اونم مثل من خلاصه این دیدارها و ارتباطها هم چنان ادامه داشت من به هوای سکس البته از یه پسر بیست ساله که هم چیزو به شکل کس میبینه انتظار بیشتری نباید داشت ولی اون با افکارش دنبال ازدواج با من بود واقعا یه کار محال بود و احتمالش خیلی کم بود این افکار واسه زنی به سن و سال او که حدود ده دوازه سال تجربه زندگی مشترک رو داشته و به نوعی گرمو سرد روزگار چشیده بود واقعا دور از انتظار بود اما همه ی اینهارو میشه گذاشت به حساب اینکه بیش از حد احساس دارن و دلشون زود پر میکشه بگذریم یه روز قرار بود واسم حلقه طلا بخره قرار گذاشتیم و رفتیم تو یه پاساژ که همش مغازه طلا فروشی بود داشت واسم حلقه انتخاب میکرد که یه پسره اومد 25 سالی داشت و قیافه خفنی داشت با فافا سلام و احوالپرسی که فهمیدم آشناست من سریع خواستم جیم بزنم پسره افتاد دنبالم نشستم تو ماشین اومد نشست تو ماشین چنان ترسیده بودم که صدبار توبه کردم گفتم خدایا غلط کردم (ولی توبه گرگ مرگه)و یدفعه وسط راه به راننده گفتم وایساد سریع پیاده شدم نشستم تو ماشینی دیگه که اونم با ماشینی دیگه افتاد دنبالم به راننده التماس کردم گفتم هرجور شده این ماشینو دودره کن که خداروشکر پیچوند هههه نفس راحتی کشیدم و بعدازتشکر پیاده شدم که به فافا زنگ زدم که گفت برادر زادش بوده که بعدا این شد یه مشکلی و مرتیکه با مامانش گفته بود که شد یک داستانی که نگو ولی کو عقل و شعور که بفهمیم کارمون اشتباه باز هم روز از نو روزی از نو من هم که دورم تموم شده بود و تو شهر خودم بودم بیشتر روزها همو میدیدیم تا اینکه خونمون خالی شد بهش زنگ زدم که بیاد خونمون با یک بدبختی قبول کرد که میترسه و این کسه شعرهااینو بگم که خونمون با خونه داییم یه کوچه با عمه ام یک خونه فاصله داشت ریسک بزرگی بود ولی باز همه چیزو به جون خریده بودم تا روز قرار فرا رسید گفتم ساعت 3 بعدارظهر بیا که کوچه خلوت باشه فافا از دور میومد درو باز گذاشتم اومد تو حیاط این اولین قرار من فافا دریک خونه خالی بود من که دیگه سکسو حتمی میدونستم همه چیزو فراهم کرده بودم بالاخره اومد نشست رو بهار خواب کنارم چنان دوست داشتم که ازش لب بگیرم که نگو واقعا تو کفش بودم الان دیگه 6 ماه میشد که آشنا شده بودیم و حدود 3 ماهی میشد که همدیگرو میدیم ولی هنوز بهش دست نزده بودم (خب آره شما فکر کنید من ببو بودم) ولی اینبار فرق میکرد ...
از اینکه واسه داستانم وقت گذاشتید ممنونم
ادامه دارد ...

نوشته: امید

شهوت؟ عشق؟ به راستی عشق و شهوت با یکدیگر در تضادند!؟ شاید هر دو به هم متصل باشند ولی به کدام رابطه؟ شاید به گفته ی دوستمان: بوسیدن لب آخرین مرحله ی عشق است و اولین مرحله ی شهوت! یا شاید هم...؟ به امید آمیخته بودن شهوتتان با عشق...
-------------------------------------------------------------------------------------------
-"بچه ها یه ربع دیگه گوش بدین تموم میشه زیاد نمونده، آقایون سر و صدا زیاده یکم رعایت کنید جمعیت کلاسم زیاده همتون خسته شدید منم مثه خودتون، بذارید تموم بشه اینا مهمه ها"
- اوووووووف نرجس خاتون چقد حرف میزنی تمومش کن خسته شدیم چه فرقی داره به حال ما که اول کدوم بود. (میزمو تکون داد)هوی کیان چته بازم سرتو گذاشتی رو میز استاد این چیزارو واسه تو میگه پاشو بنویس.
- مریضی؟ نمیبینی چشام بستس سرم درد میکنه خودت بنویس.
- من خطم خوب نیس پس فردا موقع امتحان باز باید بگردیم دنبال یکی که ازش بگیریم بشه خوند. پاشو هنوز نمردی نفس میکشی این نفسای آخرتو واسه دوستت بکش.
- سامی خفه شو سرم واقعا درد میکنه به جون خودت به جون خواهرت که همه ی دنیامه سرم درد می کنه.
- به کیرم که درد می کنه خواهرمم دنیای تو نیست دیر اومدی تموم شد بردنش. پس بیخیال آخرش که باید منت کشی کنیم الان به خودمون سختی ندیم ننویسیم.
- چقدم که تو سختی میکشی. امروز میری ولایت؟ ظرفارو شستی قبل اینکه بیای؟
- بشقاب خودمو شستم بقیشو تو بشور. چیه وقت حرف زدن سرت درد نمیکنه! آره میرم. تو نمیای؟
- نه کلاس دارم. میتونی هاردت رو بذاری میخوام ویندوز عوض کنم فیلما و برنامه هارو بریزم تو هاردت پاک نشن.
- آره ولی به شرطی که با خواهرت یه دست هارد سکس برم (سام شد شبیه : دی)
- تو خواهر نداشته ی منو نداشتی به یاد کی میخواستی خودتو راضی نگه داری من نمیدونم. تموم شد جمع کن بریم.
-نه دیگه من خونه نمیام از همین ور میرم تیکه تیکه میرم ترمینال الان ماشین نیست.
-باشه قربونت مراقب خودت باش همخونه ی گرامی. راستی خونه استامینوفن ژلوفن چیزی هس؟
- آره تو کشوی یخچال هست. فدات خداحافظ
-خداحافظ.

هوا خیلی سرد بود پالتومو دورم پیچیدم ولی واقعا میلرزیدم باد سرد هم میخورد به صورتم یه سینوزیت دار میدونه چقد دردناکه سردرد داشته باشی و باد سرد هم از بینیت بره تو...
تموم راه تا خونه داشتم بهش فکر می کردم. خبر نداشتم کجا بود فکرمو خیلی مشغول کرده بود هر لحظه به یادش بودم. همینطوری با اسمش ترانه های مختلف رو عوض میکردم و میخوندم تا رسیدم خونه. خونمون دوطبقه بود صابخونه طبقه بالا با زن و مادرش زندگی میکرد من و سام هم طبقه پایین بودیم. خونه واسه دو نفر تقریبا بزرگ بود ولی خب جای خوبی بود و صابخونه هم منصف بود واسه همین مونده بودیم. نصف هال خالی بود واسه همین همیشه یخ بود خونه. بخاری رو روشن کردم کوله پشتیم رو گوشه هال انداختم لباسامو عوض کردم دست و صورتمو شستم. خیلی سرم درد می کرد حوصله نداشتم کاری کنم هوا هم کم کم داشت تاریک میشد برقارو خاموش کردم قرص خوردمو کنار بخاری خوابیدم. چند دقیقه ای اینور اونور زدم تا خوابم بگیره.
(صدای زنگ در) کیه؟
منم کیا درو باز کن.
شیما؟!چه بی خبر. سلام عزیزم خوبی؟ چه خبر اینورا؟
هیچی دلم تنگ شد اومدم پیشت بهت سر بزنم خوبی عزیزم؟
قربونت بد نیستم تو خوبی؟ بده من کیفتو.
خیلی دوسش داشتم. قدش 163 وزنش 55 تقریبا لاغر و به نظر من قشنگترین چهره ممکن رو داشت. صورت گرد و چشمای براق و نسبتا درشت. شالش رو برداشت موهاش تا پایین شونه هاش بود بازش کرد بغلش کردم بوسش کردم گفتم میدونستی دلم واست تنگ شده اومدی دیگه؟! خندید گفت چایی نداری؟ سرده چایی بخوریم میچسبه. گفتم باشه الان میرم چایی میذارم برو کنار بخاری بشین یکم گرم شی. رفتم آب گذاشتم جوش بیاد برگشتم پیشش گفتم دیگه چه خبر خانومی؟ چیکارا میکنی؟
هیچی خونه حوصلم سر رف پری هم بیرون نمیومد گفتم بیام پیشت بهتم نگفتم غافلگیر شی!
گفتم خب حالا چی آوردی واسم که غافلگریم کنی بیشتر؟! گف مثه همیشه لبام باهام هست ولی اول بغلم کن گرم شم. بغلش کردم عطر خیلی خوشبویی زده بود. دستمو کشیدم رو صورتشو نازش کردم و از اینکه چقد به نظرم خوشگله واسش گفتم. دستشو میکشید رو دستم و منم بیشتر نازش میکردم. صورتمو بردم نزدیک صورتش و گونه هاش رو بوسیدم. خیلی زیاد. آروم رفتم سمت لبشو یه بوس کوچولو رو لبش کردم. صداشو آروم کرد یکمی تحریک شده بود. گفتم بشین من گاز رو خاموش کنم فکر نکنم نیازی به چایی باشه!
برگشتم پیشش بغلش کردم و لبم رو گذاشتم رو لبش و آروم بوس کردم. شروع کردم به خوردن لبش اونم همراهی میکرد. دستمو میمالید کم کم دستمو گذاشت رو سینش و واسش آروم سینه هاشو مالوندم.نفساش تند شده بود لبم و محکم تر بین لباش فشار میداد.کیرم حسابی راست شده بود. یه دستم هنوز رو سینه ش بود با اون یکی دست پاهاشو میمالوندم پاشو میکشیدم جلو میمالوندم به کیرم. گفتم شیما بذار لباست رو در بیارم دستاشو برد بالا بافت تنش رو در آوردم. یه تیشرت تنش بود دستمو بردم زیر تیشرت سوتینشو از رو سینش دادم کنار شروع کردم با نوک سینش بازی کردن. بعضی وقتا فشار میدادم میگف آخ نکن درد میاد ولی من کرمم بیشتر میشد و محکمتر فشار میدادم. باز لبمو گذاشتم رو لبشو با یه دست با سینه هاش بازی میکردم اون یکی دستم رو کسش بود. پاشو بازو بسته میکرد و تند تند نفس میکشید. دستشو گذاشت رو کیرم و از رو شلوار آروم واسم میمالوند. خیلی لذت داشت. داغ داغ شده بودم تیشرتم رو از تنم در آوردم دستشو میکشید رو بدنم. گفتم زیپ شلوارتو باز کن بیار پایین از زیر با کست بازی کنم گف خیلی خیس شده آخه گفتم اشکال نداره دوس دارم. زیپشو باز کرد یکم کشید پایین دستمو گذاشتم رو شورتش صدای نفساش تندتر شد گفت میشه تو هم کیرتو در بیاری؟ شلوارمو کامل کندم و شورتم رو کشیدم پایین سر کیرم یکم خیس شده بود با یه انگشتش یه ذره خیسیرو پخش کرد رو کیرم و باز واسم مالید. گفتم شیما اینطوری میمالی آبم زود میاد گف خب چی کنم دوس دارم گفتم باشه بذار یکم سینه هاتو بخورم کستو بخورم بعدش بمال تا آبم بیاد. تیشرتش رو در آوردم و سرمو گذاشتم وسط سینش اول بوسیدم بعدش شروع کردم به خوردن سینه هاش. صدای آه کشیدنش دیوونم میکرد همینطور که سینشو میخوردم دستمو گذاشتم رو کسش با انگشت وسطم میمالیدم کسش رو. خیس خیس شده بود. آروم خوابوندمش و رفتم پایینو شروع کردم به خوردن کسش آه میکشید میگفت بدت نمیاد آبم رو میخوری؟ گفتم نه عزیزم دوس دارم. یکم دیگه آبشو خوردم گف کیا جونم میشه کیرتو بمالم آبت بیاد؟ گفتم باشه بمال بلند شد نشست اول تخمامو گرف یکم مالوند گف کیرتو بمالم چقد بعد آبت میاد گفتم زود. دستشو گذاشت رو کیرم صدای نفسم بلند شد واسم میمالید و صورتمو می بوسید. حس کردم آبم داره میاد گفتم شیما الان میاد سرعتش رو بیشتر کرد و واسم مالید دستمو گذاشتم رو کسش اونم همینطور مالید تا همه آبم خالی شد...

حس کردم شلوارم خیس شد از خواب بیدار شدم دیدم برق روشنه سام نشسته تلویزیون میبینه. گفتم خبر مرگت مگه نرفتی؟
نه بابا ماشین نبود یخ کردم برگشتم. چرا چایی نذاشتی آقای عشق چایی؟
-اتفاقا گذاشتم ولی نیاز به چایی خوردن نبود خاموش کردم
- چیه بازم که کست خل شد.
- به تو چه. برو چایی بذار شامم درست کن من میرم دوش بگیرم.
باز رفتم تو فکر شیما... یعنی کجا بود الان؟ چرا اینطوری میکرد یعنی نمیدونس من دوستش دارم؟ میخواست اذیت کنه که اینطوری میکرد یا اینکه میخواست ببینه چقد دوستش دارم؟ وای نکنه با کس دیگه باشه... یه ماهه که حتی وقتی روشن باشه گوشیش جواب اس ام اس نمیده...
با همین فکرا باز گوشیمو برداشتم و شمارش و گرفتم ولی بازم همون صدای مسخره:
"دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد."

نوشته: نابود

سلام... میخوام داستانِ اولین سکسم رو که بعد از اون دیگه سکسی نداشتم، براتون تعریف کنم...اولین بارمه که داستان می نویسم پس اشتباهات املایی و نگارشی داستون رو به بزرگی کیرتون ببخشید...من آرمانم(اسم مستعار)24 سالمه...واستون نمیگم داستانم راسته یا نه .خودتون تو نظراتون حدستون رو بنویسید...
داستان از اونجایی شروع شد که من واسه کنکور که دوسال دیگه باید میدادمش ،رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم...با دوستم فرید رفتیم که ثبت نام کنیم و پول شهریه بدیم...تا بهمون کتاب بدن...راستش من به اسرار فرید ثبت نام کردم...بعد ایکه از دفتر موسسه اومدیم بیرون و اومدم تو حیات دیدم لاله داره میاد داخل موسسه...من هر وقت این دختر رو میبینم نمیدونم که رمزش چیه عین جرثقیل راست می کنم.از لاله براتون بگم:یه دختر با اندام متناسب،قدی نه چندان بلند با چشای سبزه... و صورتی بسیار زیبا کمتر دختری مثل اون دیده بودم از اون دختر های است که با دیدنش همه میشن راننده جر ثقیل...دیدم داره میاد داخل به کتاب هم دستشه بعد ایکه به من رسید بهم سلام کرد من که کیف کرده بودم که منو تحویل گرفت، جواب سلامش رو دادم.بعد که فرید این صحنه رو دید بایه لحن شیطنت آمیزی ازم پرسید که؛ این دختره رو از کجا میشناسی ژییگوول؟؟؟گفتم درد!!!باباش دوست بابامه خونشون هم یه کوچه بالای خونه ماست...رفتم کتابام رو گرفتم با دیدن جلد کتابام تو کونم عروسی شد.آخه عین کتابای توی دست لاله بود.تودلم صد مرتبه خدارو شکر کردم که دارم باهاش هم کلاسی میشم اینطور می تونستم کلی دیدش بزنم ولی هرگز فکرش رو هم نمی کردم که.....
دوسه هفته از کلاسا گذشته بود نمی دونستم که تو کلاس به حرفای تیچر گوش بدم یه برم تو کف این دختره. یه روز که از بعد مدرسه اومدم خونه دیدم بابام به مامانم میگه آقای سعیدی(پدر لاله) می خواد خونشو می خواد یه تغییری اساسی بده.تا اسم آقای سعیدی رو شنیدم گوش دادم به حرفاشون ببینم چی میگن.دیدم که بابام داره میگه اونا تا اتمام کار خونشون میان طبقه بالا کرایه.اینو که شنیدم تو اتاقم عین این بومی های آفریقایی از فرط خوش حالی بالا و پایین می پریدم.یه مدت گذشت اوناهم اسباب کشی کرده بودن...این شد که من هر روز می تونستم لاله رو دید بزنم دیگه بدجور رفته بودم تو کف لاله تو این مدت بعد کلاس زبان هردو با ماشین بابام میومدیم خونه.یه روز خواستم از خونه برم بیرون که دیدم مامانم با مامان لاله دارن با هم حرف می زنن...یه سلام کردم.بعد داشتم ازشون دور میشدم که مامانم صدام کرد برگشتم .بعد مامان لاله با یه لحن خواهش آمیزی گفت پسرم از مامانت شنیدم مدرسه نمونه درس می خونی و درستم خوبه.بعد گفت لاله امتحان ریاضی داره چند جلسه غیبت داشته میای با هاش یه کم باهاش کار کنی...خودشم می خواست بهت بگه که روش نمیشد.من واسه ایکه اشتیاقمو نشون ندم گفتم باید ببینم اون روزا که قراره واسش بگم خودم امتحانی نداشته باشم...بعد مامانم گفت برو دیگه این حرفا چیه.گفتم باشه یه جوری وقتمو تنظیم می کنم.روز موعود فرا رسید دلم داشت میومد تو شرتم داشتم از استرس می میمردم سر ساعت مقرر رفتم بالا در زدم بعد که رفتم تو سلام کردم.مادر لاله گفت برو تو اون اتاق لاله منتظرته .رفتم درو وا کردم که برم تو همین که چشمم رو به داخل اتاق چرخوندم ،باز شدم راننده جرثقیل.دیدم که لاله با یه بلوز تنگ و با یه دامن کوتاه تنگ روی جوراب های ساق بلندش که سینه های گردو خوردنیش از توشون پیدا بود یه شال کوتاه هم سرش بود.برقش چشامو کور کرده بود حیف که داشت نگام میکرد وگرنه می خواستم با نگاهم تمام بدنش رو بخورم وای که این دختر چه قد خوشگل شده بود...با یه لبخندی بهم سلام کرد من هم جواب سلامش رو دادم. رفتم کنار وایت برد کوچیکی تو اتاق داشت نشستم.شروع کردم به درس دادن ...هر از چند گاهی یه تیکه هایی مینداختم بیرون اون هم می خندید صدای آهنگین قهقهه ی خنده هاش داشت تو دلم بلبشو را مینداخت...بعد یه ساعت که دیدم گرم خنده شدیم گفتم که الآن باید بحث رو از درس بکشونم رو چیزای دیگه .خواستم یه اتفاق مسخره که سرکلاس ریاضی تو مدرسه افتاد رو واسش بگم همین که دهن وا کردم دیدم صدای در اومد دست پاچه شدم سرم رو کردم رو به تخته لاله هم سرش رو کرد تو کتاب .مادرش با یه بشقاب که توش دو لیوان شربت بود ؛ اومد داخل.مادرش خندید گفت دختر پسر خوب با هم خلوت کردید لاله از حرف مادرش سرخ شد...با خودم گفت نه!!! این حالا حالا ها کار داره که نرم بشه. بعدش هم مامانش رفت . یادم رفت که چی می خواستم بهش بگم...جلسه هم بعد دو ساعت تموم شد ولی درس تموم نشد .تو جلسه دوم تونستم نقشمو عملی کنم و بحث رو بکشونم به بیراهه...جلسه دوم هم تموم شد.صبح جلسه سوم خواستم برم مدرسه که دیدم مامان بابا ی لاله دارن سوار ماشین میشن ...مامانش همین که منو دید گفت آرمان پسرم بیا اینجا...رفتم کنار ماشین گفت یکی از اقوام آقای سعیدی(شوهرش.پدرلاله)فوت کرده ما میریم شهرستان تا دو روز دیگه هم نمیایم.گفتم مگه لاله امتحان نداره گفت لاله خونه میمونه...توهم امشب برو اون درس های باقی مونده رو باهاش کار کن گفتم آخه...نذاشت حرفمو بزنم گفت برو من از مادرت شنیدم بچه خوبی هستی من هم بهت اعتماد دارم برو...من مونده کردم که چه طور اجازه داد بعدا از خود لاله شنیدم که خودش با کلی اسرار و به بهونه ی اینکه امتحان خراب می کنم از این جور حرفا مادرش رو راضی کرده.شب شد. دیگه داشتم خودم رو آماده می کردم که برم طبقه ی بالا .شبای قبل داشتم به این فکر می کردم که چطور صحبت رو بکشونم رو بحث های غیر درس ولی اون شب داشتم به اینکه چطور می تونم بحث رو بکشونم به سکس و بعدش بکنمش فکر می کردم....رفتم بالا در زدم .لاله با صدای قشنگش گفت بیا تو.رفتم داخل.لاله با تیپ اونشبش خیلی سکسی تر شده بود...منو برد داخل اتاقش.شروع کردم به تدریس و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم ...هر از چند گاهی نگاهش می کردم موقع هایی که حواسش نبود سینه های گردشو که مثل دوتا تپه از زیر لباسش معلوم بود رو دید می زدم...دلم می خواست خودمو بندازم روش تا می تونم اون سینه هاشو با اون لبای قرمزش رو بخورم ولی حیف که.....کیرم که سیخ سیخ شده بود داشت شلوارمو پاره می کرد.دیگه نمی دونستم چی کار کنم. که یه دفه یه فکر بکر به ذهنم زد....ازش پرسیدم زیست تا کجا خوندید...گفت بخش تولید مثل رو گذروندیم...گفتم معلم شما چطور اینو تدریس میکنه دخترا سر کلاس رعایت می کنن. گفت هیییی! یه تیکه هایی میپرونن...گفتم مثلا؟اونم که انگاری منتظر این حرف من بود گفت:یه روز سر کلاس یکی از دخترا پرسید چرا بعضی از این نوزادا ناقص به دنیا میان؟ بعد یه دفعه یکی از دخترا قبل از اینکه معلم جواب بده گفت:حتما شب بوده چراغا هم خاموش ،بنده خدا ها درست ندیدن دارن چیکار می کنن...یه دفعه کلاس رفت رو هوا ،خانم هم دختره رو انداخت از کلاس بیرون.هردومون زدیم زیر خنده...بعد گفتم مگه شما دخترا هم از این حرفا میزنین؟ گفت نه!فقط شما پسرا میدونین...با شیطنت گفتم نه بابا !!!داشتم از شق درد میمردم.بعد گفت یه سوال ازت دارم...منم گفتم بگو.گفت اگه بگم جوابم رو میدی.گفتم بله که میدم.خندید گفت...تو سکس بیشتر زنا لذت میبرن با مردا. من هم با پررویی گفتم وقتی پوستت می خواره تو اونو می خواری انگشتت حال میکنه یا پوستت.یه دفعه زد زیر خنده گفت انگشته هم یه ذره ای کیف میکنه نه؟!!!بعد گفت زن ها که همش درد میکشن چطور بیشتر حال می کنن؟ با این حرفش فهمیدم نه دختره خوب وارده و داره با این سوالا رد گم میکنه یا شاید هم بخواد منو گیر بندازه...گفتم تازه کیفش به دردشه...گفت چطور ؟ گفتم این بحثا فایده نداره تا تجربه نکنی نمی فهمی...بعد که فکر کردم که این حرفم شاید باعث بشه بحث تموم بشه گفتم اصلا می دونی چیه بذار بگم مرد بعد ایکه یکم بکنه تو و در بیاره زن خودش جا باز می کنه...این حرفو که زدم خشکش زد.گفتم تقصیر خودته گیر سه پیچ میدی.بد گفت اینارو از کجا می دونی؟ گفتم:بچه ها میرسونن ، اینترنت ،فیلم ... گفت فیلم از کجا میاری؟گفتم من با گوشی دانلود می کنم( گوشیم نرم افزار یوسی داره از شهوانی و redwap.comدانلود می کنم.)گفت الآن میتونی دانلود کنی؟ گفتم تو گوشی دارم .فیلمو آوردم زدم پلی داشت فیلمو نشون میداد که دیدم بدجور رفته. تو کف فیلم...از نگاش میشد فهمید که خیلی حشری شده بود.با خودم گفتم:این آخرین فرصته...ریسک کردم و دستمو آروم گذاشتم رو پشت لاله.از ترس داشتم میمردم گفتم الآنه که یه گونی فوش بذاره رو دوشم.دیدم که جم نمی خوره شروع کردم به مالیدن پشتش چشماشو بسته بود فهمیدم که داره لذت میبره وای چه پشتی داشت ... دستمو بردم طرف پهلو هاش با دو دستم دشتم می مالوندمش. روشو کردم طرف خودم آوروم لبامو گذاشتم رو لباش چه حالی داد چه کیفی داشت دیگه اونم پر رو شده بود داشت لبامو می خورد آخ که چه قدر لباش شیرین بود.دستمو بردم شالشو از رو سرش ورداشتم.دست می کردم تو موهاش چه قدر لطیف بود ...خوابوندمش رو زمین سینه های گردی که یه سال تو کفشون بودم الان تو جفت دستام بود چه قد نرم بودن عین ژله میمونن داشتم هر دو شونو می مالیدم دیگه ناله های لاله هم فضای اتاق رو پر کرده بود ...میگفت مممممممم بگیرشون بخورشون مال خودته مممممم هااااااااااا دکمه های بلوزشو که دوتا بودن بالای بلوزش وا کردم بلوزشو ازتنش در آوردم مونده بود یه تاپ اونو هم ازتنش در آوردم هیچ مقاومتی نمیکرد.کرسد نبسته بود همینکه تاپ رو درآوردم سینه های گرد سفیدش افتاد بیرون خودمو انداختم رو سینش سینه هاشو مک می زدم اونارو کردم تو دهنم وای چه کیفی میداد لاله داشت همینطور ناله می کرد اصلا تو این عالم نبود سینه هاشو با دستم می مالیدم بعد اونهارو می کردم تو دهنم و لیسشون می زدم... بالای سینه هاش بعد گردنشو لیس میزدم چه گردن ناز و سفیدی داشت. ....قسمت دوم داستان رو بعد نظراتتون

نوشته:‌ آرمان

سلام.این خاطره ای رو که می نویسم واقعیه ولی اگه باور نمی کنید به تخم راستم.
من پسری 19 ساله هستم ساکن گچساران.
خیلی از دختر و دختربازی خوشم میاد و توی کوچمون هم یه دختر به اسم لیلا (کلاس سوم دبیرستان) که تا به حال چهره ی به اون قشنگی تو عمرم ندیده بودم.وقتی برای اولین بار دیدمش جوری به من نیگا می کرد که انگار تا به حال آدم ندیده بود.من یه خواهر هم دارم عین ماه(15ساله) که هر جامیریم اگه دختری باشه باهاش دوست صمیمی می شه.یه روز که خودم و چند تا از رفیقام با 206 که مال برادر یکیشون بود رفتیم شهر تا یه خرگوشی جور کنیم ولی از شانس کیری که داشتیم نشد منو رسوندن خونه دیدم که خواهرم و لیلا دم در نشستن و در باره ی چی حرف میزنن نمیدونم.
وقتی پیاده شدم لیلا گفت چطوری با کلاس؟
من هم حول شدم و نمی دونم چی گفتم و با خجالت رفتم داخل.یه نیم ساعت بعد خواهرم اومد وبهم گفت نمی تونی یه سلام کنی؟
بعد از چند روز خواهرم شمارمو داد به لیلا.
وقتی بهم زنگید طوری حرف می زد که نزدیک بود آبم بیاد.
خلاصه بعد از مدتی که باهم رفیق فابریک شدیم کارمون به جایی کشید که وقتی پدرو مادرم خونه نبودن میو مد خونمون و خودش و خواهرم می رفتن تو اتاق و فقط صدای خنده هاشون میومد.
یه وقتی که فقط خودم خونه بودم و مطمئن ودم تا 3،4 ساعت کسی نمیاد خونه بهش زنگ زدم گفتم بیا خونمون .اونم که از خداش بود.
وقتی اومد خیلی خوش تیپ بود و یه شلوار لی تنگ (آخه تو شهر بود)پاش بود و در جا کیر آدم شق می شد.
اومد پیشم نشست و پاشو گذاش رو پام و من که کیرم داشت می پوکید پاشو بغل کردم و نمیدونم چی شد رفتم ازش لب گرفتم و اونم طوری خندید که کیرم ده برابر باد شد.
بهم گفت سرتو بیار جلو کارت دارم منم سرمو بردم جلو و چنان ماهرانه ازم لب گرفت که طعم شیرین لباش تو کل بدنم چرخید.بعد خودش گفت کیرتو می خوام.
گفتم تو جون بخواه کیر من که چیزی نیست.بغلش کردم بردمش رو تخب و خابو ندمش و خودمم روش خوابیدم.ازش لب می گرفتم و با یه دستم سینه های زیباش که آدم درجا حشری می کرد رو می مالونم و با اون دست دیگم کسشو رو شلوار نوازش می کردم خیلی حال می کرد.کمی منو حل داد منم بلند شدم از روش که دیدم داره لباساش رو در میاره.تو کونم و کیرم عروسی بود که به من گفت: لباساتو درار می خامت. دیدم اون کامل لخت شدو خداییش عجب هیکل سکسی داشت و از همه مهمتر پوست لطیف و نرمش که براش می مردم.منم لخت شدم وفقط یه شرت آمریکایی بلند پام بود.
خوابوندمش رو تخت و به محض اینکه رفتم روش انگار رفتم تو بهشب.
دست کرد تو شرتمو کیرم که مثل آهن شده بود و گرفت و باهاش بازی می کرد منم ازش لب گرفتمو بعداز حدودا 2 دقیقه شرتمو دراوردم واون یهو اومد برام ساک زد.حسی که داشتمو نمی تونم توصیف کنم.چند دقیقه بعد گفت بکن تو کسم من اولش نمی خواشتم از کس بکنمش ولی کاندوم رو آورد راضیم کرد.
وقتی کیرم و کردم تو کسش أهی بلندی کشید و اکثر شما این حس زیبا رو تجربه کردی.تا5یا6دقیقه تلمبه میزدمو اونم با آه کشیدناش منو شهوتی تر می کرد.آبم کم کم داشت میومد ولی چون کاندوم گزاشته بودم خیالم راحت بود.بهش گفتم از کون بهم میدی؟گفت:آآآ،آره
کیرمو کردم تو کونش.کونش تمیز بودو مخصوص جر دادن.کاندوم کمی اذیتم میکرد دراوردمش و با کیر بدون کاندوم که انگار 10 کیلو روغن بهش زده بودن کردم تو کونش که جیق نسبتن بلندی کشید وحدود2 دقیقه عقب جلو کردم که دیدم آبم داره میاد.
بهش گفتم:لیلا آبم داره میاد.با صدای ضعیفی گفت بریزش تو کونم منم وقتی آبمو خالی کردم یه احساس شیرین،زیبا،دوست داشتنی و ... بهم دست داد.10 دقیقه رو هم بودیم و بعدش بلندش کردم بردمش حموم.
اونجا هم انگار کونش می خارید و شیطونی می کرد.
وقتی از حموم در اومدیم لباسشو پوشید می خاست بره.بهم گفت دفه ی بعدی تو باید بیای خونمون.رفت و من تنها شدم.
ولی خداییش ناموس دختر جنده دوست داشتنی بود.الان هم بیشتر از قبل باهاش رابطه دارم.

نوشته: کیر سرشکسته

سلام من امیرم(نام مستعارمه)21سالمه من یک بوتیک دارم که حدود 1سالو نیم هست که مشغول کار کردن هستم یک روز بعدظهر حدود ساعت 4 ربع کم بود 4تا مشتری داشتم تو مغازه؛خانواده ای بودن بعد طولی نکشید که دختری اومد تو که طی 1نگاه سیخ کردم اومد تو گفت:سلام منم گفتم سلام خوش اومدین گفت آقا 1 مانتو میخواستم منم گفتم نگاه کنین هر کدومو پسند کردین تا بدم خدمتتون؛بعدش اون خانواده رو راه انداختم و رفتن و حالا من بودمو اون دختره و من 1شاگرد دارم که ناکس خیلی چشم حرومه خوشبختانه او اون روز نیامده بود دختره با انگشت اشاره کرد که اون مانتو رو میخوام منم آوردم پایین براش یه سایز کوچیک تر بهش دادم و رفت تو اتاق پرو که بپوشه بعد 2 دقیقه اومد بیرون درو باز کرد و دکمه هاشو بست؛چشمم افتاد به سینش که پیرهن آبی کم رنگ پوشیده بود؛سینه ی بزرگی داشت بعد ازم پرسید بهم میاد گفتم عالیه خوشکل شدین با این حرفم یه نگاه از زیر بهم انداخت و لبخند زد؛گفتم بزارم تو پلاستیک یا هی میزارین تنتون گفت میزارمش بعد رفت تو اتاق پرو و مانتو خودشو اورد و بهم داد و براش انداختم تو پلاستیک و بهش دادمش و فکری به ذهنم رسیدو شماره خودمم انداختم توش وگفت چقد میشه آقا:گفتم قابلی نداره تروخدا بزارین باشه مهمان من بعد گفت مرسی؛گفتم برا دیگران 74و برا شما60البته هرچه قدر خودتون دادین بعد دست کرد توکیفش پول دراورد و پولو بهم داد بعدش خداحافظی کردو رفت

گذشت تا ساعت شیشو نیم عصر که زنگ زد گفت سلام نمیدانستم اونه بعدش گفت من همون دختره که مانتو پیشت بردم من اونم آیدا خوشبختم من دستو پامو گم کردم گفتم ببخشین شرمند نشناختم اول گفت خواهش میکنم بعدش گفت چرا شماره انداختی تو پلاستیک من نمیدانستم چه بگم که یهو گفتم یه خورده بهت علاقه مند شدم او گفت فقط یه خورده گفتم زیاد بعد گفت راستش منم خیلی بهت فک کردم توذهنم بودی یعنی یه جورایی عاشقت شدم بعدش؛خلاصه سرتونو درد نیارم گذشت بعد 20روز که باهم بودیم هروز هم دیگرو میدیدیم؛ از آیدا براتون بگم او 20سالش بود دانشجو بود چشماش حالت چشمای گرگی داشت به نوعی چش بادومی میشه گفت پوستش سفید بود باسن بزرگی داشت که هرکی میدیدش سیخ میشد سینه هاشم که بزرک بود وقتی از جلو آدم اونو میبینه روناش واقعأ آدمو حوسی میکنه خلاصه 1روز تو مغازه بودم و تو فکر کردن کون نازش بودم شاگردم 18سالشه و از رابطه منو آیدا خبر داشت و بهش گفتم امروز دختره میخواد بیاد من میرم تو اتاق پرو اگه مشتری و یا کسه دیگه اومد تو بگو نیستش اونم باخنده گفت چشم آقا امیر بعدش به آیدا زنگ زدم و گوشیو برداشت و بهش گفتم تو مغازه حوصلم سر رفته بیا پیشم و ساعت 4:30بود که اومد آرایش خفنی کرده بود لبخند زدمو نشست شاگردم هم کنارم بود سلام هم کردن بعد به عرفان که شاگردم بود گفتم برو تا مغازه 2 تا آبمیوه بگیر و تو راه بهش اس دادم که بعد 10دقیقه برگرده بعد سرصحبتو با آیدا باز کردم و دستشو گرفتم و 1چشمم به آیدا بود و 1چشمم به در مغازه دستشو محکم فشار دادم و گفتم چقد دوسم داری گفت اندازه دنیا و بهش گفتم منم اندازه ستاره های آسمون دوست دارم بعدش گفت امیر میخوای چیزی بگی بعدش قلف کردم گفت بگو نترس دیگه کامل فهمیده بود که قضیه چیه بعدش گفتم آیدا راستش که من در واقع... بعد خودش پرید وسط حرفم گفت دوس داری باهم سکس داشته باشیم؟ با این حرف کیرم دو برابر بزرگ شد گفتم آیدا خواستم اینوبهت بگم که خودت گفتیش بعد بلند شدم بهش گفتم برو تو اتاق پرو منم میام الان؛رفت تو اتاق بلافاصله شاگردم برگشت بهش یه چشمک زدم خودش دیگه گرفت قضیه چیه منم رفتم تو اتفاق پرو و آیدا ترس گرفتش و گفت کسی نیاد بخدا میترسم آبروم برو بهش گفتم نترس شاگردم مراقبه یه کمی آروم شد بوسیدمش هر دو خیس عرق شده بودیم چون تو اتفاق پرو کوچیک بود؛بعدش بغلش کردم بهترین حس زندگیم بود رو لباساش بغل کردن واقعأ حالش بیشتره گفت گرممه گفتم مانتودو درار در آوردش و یه پیرهن نارنجی آستین کوتاه تنش بود کاملأ بازوهای سفیدش افتاد بیرون شهوتم رفت بالا و لباشو خوردم کیرم دیگه داشت میترکید تو شلوارم بعدش پیرهنشو زدم بالا سوتینش سیاه بود دست کردم تو سینه های سفید نازش بعد شروع کردم به خوردنش داشت پرواز میکرد اوج لذت بود که گفت شلوارتو درار دوس دارم به کیرت دست بزنم گفتم باشه در آوردمش خودش شورتمو کشید پایین و بهش دست زد و همزمان لب میگرفتیم و سینشم میخوردم 1قطره آبم ریخت تو دستش

بهش گفتم ساک برام میزنی گفت بدم میاد اما قبول کرد کیرمو خورد حالت تهوع بهش دست داد اما کم کم بهش عادت کرد بعد بهش گفتم شلوارتو در بیار روناش عین برف سفید بود گاز محکمی از رونش گرفتم جاش ماند دردش گرفت بعد با هزار بدبختی نشستم شورتشو کشیدم پاین شورتش سبز بود بعد خواستم به کسش دست بزنم ترسید گفتم نترس کاریش ندارم بعد زبون انداختم توش داشت موهای سرمو میکند نزاشتم آبش بیاد گفتم میزاری از پشت بکنم گفت درد داره گفتم نترس پشتشو بهم کرد و لمه کونشو کنار زدم معلوم بود از سوراخ کونش که قبلأ هم کردنش چیزی نگفتم تف زدم به سر کیرم و فرو کردم تو کونش جلو عقب کردم همینطور داشتم میکردمش که اونم دست به کسش میزد آبش اومد نفسش بند نیومد منم احساس کردم داره آبم میاد سریع کشیدمش بیرون و ریختم کف اتاق 1 دقیقه سرپا رو هم افتادیم بعد بوسیدمش و از هم تشکر کردیم بعد لباسامانو پوشیدیم اومدیم بیرون اول من رفتم دیدم کسی تو مغازه نیست بهش گفتم بیا بیرون بعد رفت دستشو شوست و آبی به صورتش زد و نشست رو صندلی و روش نشد تو چشای شاگردم نگاه کنه چشمکی به شاگردم انداختم گفتم برو اون رفت بعد یه کمی باهم حرف زدیم گفت برم گفتم باشه میرسونمت گفت ن خودم میرم تا بهمان شک نکنن گفتم باشه بهم دست دادیم دستشو محکم فشار دادم چشمکی بهم انداخت و لبخند زدم گفت خداحافظ گفتم خداحافظ بعدأ میبینمت رفت؛ این داستان من با آیداتو بوتیک ببخشین اگه طولانی شد؛حالا نمیخوام چجوری باورتون میشه که داستان حقیقت داره ولی باور کنید که عین واقعیت بود و الانم هنوز باهاش رابطه دارم این جریان 6مای پیش برام اتفاق افتاد خواهش میکنم فوش ندید چون دروغی نگفتم که فوش بدید مرسی که داستانو خوندید

نوشته: baba..eti.

سلام خاطره ای که مینویثم کاملا واقعی هست و مربوت میشه به 3 سال پیش

داداشم یه دوس دختر داشت و ازش خسته شده بود شمارشو داد به من گفت ببینم میتونی مخ این رو بزنی یا نه
منم که از خدام بود گفتم اوکی
چند باز زنگ زدم تا این که تونستم باهاش دوس شم

قرار گذاشتیم رفتم دیدمش سال سوم دبیرستان بود چند بار رفتم دنبالش تا این که یه روز زنگ زد گفت مامانم اینا رفتن شمال تنهام میترسم

منم گفتم بیا پیش من میترسیدم برم خونشون

گفت اوکی من یه مغازه داشتم اون موقع اومد رفتیم بیرون غذا خوردیم و کمی گشتیم تا این که 11 شد گفتم من میرم مغازرو باز میکنم تو بعد 2 مین بیا گفت اوکی
خلاصه اومد تو در مغازدو بستم رفتیم پشت سیستم داشتم روشن کردم
گفت فیلم نداری گفتم یه دونه سکسی دارم بزارم گفت اوکی
فیلم رو دیدیم
هی نگام میکرد گفت من خوابم میاد رخت خواب داشتم بعضی وقت ها نمیرفتم خونه انداختم گفتم بخواب کفت تو رو صندلی میخوابی دیگه گفتم نه میام پیشت اما کاری نمیکنم
رفتم پشتش خوابیدم تا این که 30 دقیقه گذشت از پشت بغلش کردم دیدم چیزی نمیگه دستم رو گذاشتم رو شکمش چند بار دستم رو انداخت میدونستم فیلمه
بعد اروم بردم زیر پیرنش بردم بالا سمت سینه هاش سوتین بسته بدو گذاشتم روی سوتینش و چند لحظه سبر کردم شروع کردم آروم مالیم چیزی نگفت بردم زیر سوتینش
خودم رو چسبوندم از پشت بهمش کیرم بکلد شده بود اما شلوار نیمزاشت سیخ سیخ شه چسبونده بودم پوشتش پام رو گذاشتم لای پاش
با دستم داشتم سینه هاش رو میمالوندم داشت ارم اه اه میکرد کم کم یه هو مثل دیونه ها برگشت شروع کرد به لب گرفتن لباش رو داشتم میخوردم شروع کردم به بوسیدنش
گردنش رو خوردم وای دیونه شده بودم داغ داغ بودم چشام هم گرم شده بود
پیرنشو در اوردم سوتینش رو باز کردم شرو ع کردم خوردن سینه هاش سفت شده بود نکش هم بلن د شبود نشستم روش جوری که کیرم رو کسش بود میخوردمش وای داشت آه آه میکرد

لباش رو میخوردم یه رستم رو از رو شلوار بوردم رو کسش سفت بود شروع کردم به مالیدنش شروارش رو در آوردم وای شرت قرمز پاش بود

دستش رو گذاشت رو شرتش گفت من دخترم میترسم گفتم کاری ندارم
میخوام ببینمش کشیم پایین وای پف کرده بود لای پاش رو باز کردم با اون حالی که داشت میگفت نه گفتم هواسم هست شروع کردم به خوردن کسش وای اول یه بویی میداد توجه نکردم میخوردم آی آی میکرد و من میمکیدم دستاش رو گرفتم فشار میدادم رفتم بالا کیرم رو گذاشتم رو کسش گفت تو رو خدا گفتم باشه برگردونم کفت از پشت دردم میاد
سنیه هاش رو میمالیدم دیونه شده بود گفتم اروم میکنم گفت باشه گیرم رو خورد وای نشستم رو بروش پاهاش رو دادم بالا اروم کردم تو کونش خیلی تنگ بود داد زد منم تا ته کردم تو نزاشتم در بیاره گفتم الان درست میشه کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن دردش کم شده بود سینه هاش رو گرفته بود و اه اوه میکرد دیدیم داره لذت میبراه تن ترش کردم کیرم داشت میترکید
بزرگ بزرگ شده بود
تند تند تلمبه زدم داشت ابم میومد کمی صبر کردم دوباره شروع کردم به کردنش

لب میگرفتم میخورمش داشت ارضا میشد ابم اومد ریختم تو کونش
خوابیدم روش اونم یه اهی کشید دیدم آره ابش اومد همد رو بغل کردیم وا 30 دقیقه ای دراز کشیدیم رفتیم خودمون رو شستیم و لخت رو هم تا صبح خوابیدیم

نوشته: دانی

سلام به همه ی بروبچه های باحال شهوانی . . . ! راستشو بخواید من خیلی وقته اینجا میامو داستان میخونم و بیشتر با فحشای نظر دهنده ها حال میکنم تا متن داستانشون! البته حق داریدااا چون بیشترشون مزخرف و دروغن و فحش خوردن حقشونه... برا همین تصمیم گرفتم داستان تنها سکسمو تو زندگیم واستون تعریف کنم تا رکورد بشکنمو اولین کسی باشم که به لطف شما نظر دهنده ها فحش نمیخوره ! من اسمم رضاست هفده سالمه و اهل کرمانشاه هستم. قدم 1/83 وزنمم هفتاد وسه چهارکیلویی میشه. راستش من خیلی به تیپ و ظاهر اهمیت میدمو و البته همین خصوصیتم باعث سکس با یه فرشته شد ! قضیه منو شیرین به آبان همین امسال برمیگرده...

جریان ازونجا شروع شد که من داشتم واسه امتحان نهایی میخوندمو تصمیم گرفته بودم معدلم زیر نوزده نیاد که نشد...! اواسط خرداد بود که من بکوب داشتم میخوندمو ب رویاهام( دانشگاه شهیدبهشتی که اونوقتا قبول شدن واسم راحت بود ولی حالا خوابشم نمیتونم ببینم) فکر میکردم که تلفنم زنگ خورد وااای خدای من نیما بود دوسته بچگیام... نیما فوتبالیست بود و بخاطر فوتبالش تهران زندگی میکنه منو اون از بچگی با هم بودیمو اون ب سال از من بز گتر بود. از وقتی رفت دیگه رفیقی نداشتم که بخوام روش حساب کنمو در حقش رفاقت کنم. برداشتم بعد کلی احوال پرسی و ... گفتش که برگشته کرمانشاهو میخواد بیاد خونمون. منم که با شنیدن صداش درس مرسو فراموش کرده بود باکمال میل قبول کردمو برا نهار اومد پیشم. اون روز خیلی به ما خوش گذشت و تا شبش گفتیمو خندیدم. نیما بهم گفت میدونم که درس داری فقط ازت میخوام فردا رو از صب تا شب با هم باشیم بعدش دیگه بعد امتحانا کاری به کار هم دیگه نداشته باشیم. آها داشت یادم میرفت منو نیما همیشه با هم گیتار میزدیمو میخوندیم و تصمیم گرفتیم فردا شبش بریم طاقبستان و گیتار بزنیم دوتایی... فرداش نیما ساعت نه زنگ زد گف اماده شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت. خلاصه اون روز تا ظهر تو ی گشتیم از همون جا ناهار خوردیمو بخاطر گرمای هوا به پیشنهاد من رفتیم قهوه خونه. تا عصری که هوا خنک شه. چند ساعتی اونجا قلیان مشیدیم ک دیگه کلمون باد کرده بودو نیمام هی غر میزد حالا بااین وضعیت برگردم به مربیم چی بگم نفس ندارمو... خلاصه رفتیم طاقبستانو بعده شام گیتارارو درردیمو شرو کردیم به گیتار زدن و خوندن... چنددقیقه طول نکشید که کلی ادم جمع شدن و بوی عطری که من همیشه ازش میزدم )danhiil blue) به مشامم خورد... بالارو نگا کردم دیدم ی خانومه بلند قد بامانتو سفید روبه روم وایساده و دست به سینه داره مارو نگاه میکنه نگاش کردم یه لبخند ناز زد طوریکه دیوونش شدم.

بعد از زدن گیتار من رفتم پیش شیرینو ازش پرسیدم خانوم یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی? گف بفرمایید گفتم شما به این زیباییو و خوش تیپی چطور ادکلن مردونه زدید? با تعجب بهم گفتش من تاحالا نمیدونستم مردانستو روش چیزی ننوشته. گفتم بنده خوراکم عطر و ادکلنه و میدونم این مردونس! گف خوش بحالت من هیچوقت سلیقه این چیزارو نداشتم دیدم دختره داره پا میده یهو بهش گفتم خب شمارمو یادداشت کن خواستی بخری من کمکت میکنم! با اخم نگام کرد گفت نه ممنون و رفت که دنبالش افتاثم گفتم بدجور چششممو گرفتیو ازین حرفا و شمارمو انداختم تو جیب مانتوشو برگشتم .اون شب تا صبح تو فکرش بودم تا اینکه چندروز گذشت و اواخر امتحانام بود که دیدم یکی اس داده: آقا خواننده ادکلن خوب واسه ی مرد پنجاه ساله به بالا چی هست?! منم که فهمیدم خودشه زود جواب دادمو اسمه چندتارو بهش معرفی کردم و گفتم اگه میخوای باهات بیام بریم پیش یکی از آشناهامون... دختره قبول نکردو حتی جواب اس هامم نداد منم بیخیالش شدم دوباره. تا اینکه بعده سه روز اس داد گفتش عالی بود و کلی تشکر کرد که واس تولد باباش گرفته وبابا کلی کیف کرده و ...! منم مثه دیوونه ها گفتم چندروز دیگه تولد مامانمه میخوام واسش لباس بخرم کمکم کن! گف ماشالا روتو برم منم شرو کردم واسش زبون ریختم تابالاخره بهم پا داد. .. منم بعده امتحانا وقت آزادم بیشتر شد و تصمیم گرفتم از مرداد شروع کنم درس بخونم و تیر ماهو استراحت و ب قول مشاورم پیتزا بخورم!( مشاورم به اونایی که سال آخر جی اف میگرفتن میگفت پیتزا خورده) تقریبا تمام روزو اس میدادیم حرف میزدیم تا اینکه راضی شد باهم بریم بیرون.

اولین بار تو یه کافی قرار گذاشتیم و بعد از کلی خوش وبش و خندیدن ازهم خداحافظی کردیم. هنوز نرسیدم خونه دیدم اس داده گف رضا? _ جانم _ باتو خوشبخترینم بقران قسم... منو میگی گل از گلم شکفت از اون روز به بعد کلی باهم جور شدیمو مثه دوتا کفتر عاشق باهم بودیم. ماها هر دوهفته ی بار قرار میزاریمو قرار بعدیمونم همین شنبس ! خلاصه ما بین قرارامون کلی لب گرفته بودیمو مالیده بودمش و همیشه به هم اس سکسی میدادیم. تا اینکه اواسط آبان ماه امسال اس داد سه شنبه اگه تنها باشم میای پیشم? منم که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم فقط سه روز و قت داشتم! میدونستم اون روز حتما سکس میکنیم و به همین دلیل رفتم لیدوکایین و کاندم خریدم که با خودم ببر! سه شنبه شد و من به بهانه درس خوندن با دوستم کلی کتاب اوردمو زدم بیرون! زنگ زدمو طبق قرارمو آدرسو گرفتمو رفتم. خیلی استرس داشتم میترسیدم اگه کسی بیاد یا همسایه ها فهمن دیگه کارم تمومه! بالاخره رسیدمو اف اف رو زدم رفتم بالا دیدم شیرین خانوم اومد دمه در تا درو باز با دستش دهنمو گرفت که حرفی نزنم اروم گفت مستاجرمون میشنوه.... خلاصه رفتیم بالا و تا رسیدیم گفتم دستشپیی کو ریدم?! رفتم دستشوییو لیدوکایینو به کیم مالیدم تا بی حس شه اخه نمیخواستم نازنیم بفهمه اسپری زدم...رفتم رو مبل نشستم دیدم تنبل خانوم میگه زضا پاشو یه پارچ آب یخ درست کن. گفتم بله?. گفت من مشکل دارم نمیتونم زیاد تحرک داشته باشم. ازش پرسیدم چه مشلی با کلی ناز وادا گفت راستشو بخوای دیشب پریود شدم !!!!! من که تمام معادلاتم ب هم خورده بود اعصابم خورد شدو با ناراحتی گفتم باشه. زفتم تو آشپزخونه آب یخ درست کنم دیدم شیرین پشت سرم اومد از پشت کمرمو گرفت گفتش شوخی کردم نامرد!! و یه بوس از پشته گردنم کرد...! منم با زیرکی گفتم باور نمیکنم باید دستمو بکنم تو شرتت بینم نوار بهداشتی داری یانه!!! شیرینم با پررویی تمام گفتش بیا من امروز فقط مال توام وبس...! راستب یادم رفت از شیرین بگم اونم مثه من سال چهارم دبیرستان بود مامانش اهل کرج بود باباش کرمانشاهی خودشم قد بلند و کشیده بدن بسیار لاغر که البته کونش یه کوچولو قلمبس پوستشم سفیده سفیده با چشمای عسلی تنها نقطه ضعفش بینیشه که قراره بعد عید عملش کنه! خلاصه این شیرین ما خیلی تکه و برا همین من همیشه عروسک صداش میزدم اونم خوشش میومد. من قبل اون فقط ی جی اف داشتم که به خاطر درسم باهاش به هم زدم...خلاصه دستمو دراوردم محکم بغلش کردم بردمش داخل پذیرایی گف بریم اتاق بابا اینا!گفتم اطاعت عروسک با کمک خودش بردمش تو اطاقو انداختمش رو تختشون! شیرین گفت آرایش کنم بیشر حال کنی? گفت نیازی نیس عروسک بیشتر ازین قشنگ شی یه وقت خدایی نکردت پس میوفتما...!گفتم فقط رژلب پررنگ کن میخام همشو بخورم! خلاصه واسه زدمو افتادیم و تخت اون رو من بود داشتم موهاشو نوازش میکردمو از زیباییش تعریف میکردم که خیلی خوشش اومد سرشو گذاشت روسینمو دشو واسم لوس میکرد که برعکس شدیمو من افتادم روش.. در گوشش گفتم شیرین اجازه هست شرو کنم? محکم منو بوسیدو گف عااااشقتم که به فکرمی! خلاصه شروع کردم به خورن لباشو دستو رو بدنش میکشیدم رفت پایین گردنشو خوردم دیدم آروم گوشمو کشید گفتش هوا چقد گرمه ها!!! منه ابله تازه فهمیدم لباسامون در نیاوردم شروع کردم از بالا تونیکو شلوارشو دراوردم تاپشو خودش دراورد فقط یه سوتین با شرت تنش بود.بعدش خودمم کامل لخت شدم. سوتینشو به سختی باز کردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش یه ذره عجله میکردم چون تاحالا از لیدوکایین ایتفاده نکرده بدم نمیدونستم چه مدت تاثیر داره. خلاصه با ی ستم سینه هاشو گرفتم رفتم پایینتر. داغه داغه بودم شرتشو دراورم شرو کردم زبونمو رو کسش کشیدم همش پاهاشو جمع میکرد یه ذره که خوردم گفت 69 وایسیم منم میخوام بخورم... قبول کردم, بدنامون وافعا تمیز بود هرچند واسم سخت بود و مزه کسش خوب نبود ولی بخاطر حال شیرین حسابی میخوردم. اونم داشت میخورد ولی چ خوردنی کیربیچارمو زخمی کرد با دندونای تیزش!

خلاصه انقد خوردمو با دست چپم سینهاشو مالیدم که شیرین ارضا شد. دختر نامرد هرچی سعی کردم ادامه نمیدادو گفت بسه دیگه منم عصبی شدم نشستم رو تخت اونم فهمید حالا حالا ها کار داریم بلند شد افتاد رومو کلی کیرمو خورد. گفتش نامرد چرا اب نمیاد ? گفتم فقط با دخول میاد هرکار کردم بهم کون نداد ولی گذاشت بزارم لای پاش , منم دیگه بیخیال کاندوم شدم و همونجوری گذاشتم لا پاش دیدم داره حال میکنه و میگفت دردت به سرم دورت بگردم تند تر بکن و از رو لذت آه اه میکرد منم دیدم خیلی بش خوش میگذره دیگه واسه گاییدن کونش اصرار نکردمو به همون لاپایی قانع شدم. بعد چند دقیق آبم ریخت و همونجوری افتادم روش. کسشو با دستما پاک کرد گفت رضا دوبارمیخوریش? منم گفتم لره دراز کشیدم اونم نشست زو دهنم منم واسش میخوردمش این باربلند اه اه میکرد و میگفت وای رضت قول میدی ازین به بعد هفته ای یه بار کسمو بخوری? کسم فقط و فقط مال توه دیگههههه. منم حسابی خوردمش تا ابش ریخت تو دهنم.آبش کم بود ولی از مزش خوشم نیومد همشو بیرون ریختم اومد صورتو لبمو پاک کرد گفت مرسی آقای خودم منم گفتم توام مرسی عروسک خودم. گف من دیگه عروسک نیستم واس خودم خانومی شدم گفتم پس ازین به بعد باربیه منی! کلی لب گرفتیمو ازم پذیرای کرد ولی دیگه سکس نکزدیم تا اینکه از پیشش رفتم. چند روز بعد اس دادم باربیه من افتخار میدی فردا کستو بخورم دیدم زنگ زدداشت گریه میکرد گفت رضا اگه ازین به بعد حتی التماست کردم تو کیمو نخور چون میدونم تو یه روز ولم میکنی.منم به خاطر ارضا شدنم میرم بی اف میگریم تا .... از اون روز تا حالا کلی قرار گذاشتیم ولی دیگه سکس نکردیم البته بهم ل داده روز تولدم ک اسفند ماهه بهم کون بوده... ببخشید اگه طولانی بود.. راستش دوستان عزیز اگه خوشتون نیومده لطفا به نوامیسم توهین نکنید و به خودم حرف بزنید. کمکم کنبد تا داستان اسفندمونو بهتر بنویسم دمخ همتوووون اتیشی. ....!!!

نوشته: رضا

سلام اسمه من eh داستانی که میخوام بگم برمیگرده به ۴ سال پیش اولین بارمه مینویسم پس ازتون خواهش میکنم فهش ندین .بعد از تموم شدن درسم به اصرار خوانواده کنکور دادم بابا یکی نیست بگه منو چه به درس به هرحال زدو قبول شدم یه شهر از شهرستانای خوزستان راهی شدم دنباله ثبت نام سرتونو درد نیارم کارا رو انجام دادیم وارد سال تحصیلی شدم اولای مهر بود گرمای هوا واقعا اذیت میکرد ساعت ۲بعد از ظهر بود که کلاس داشتم ساختمون کشاورزی رفتم کلاسم تموم شد تو فکر بدبختی خونه و شام درست کردنو هزارتا مشکل دانشجویی بودم که یه دختر خانوم تو راهرو نظرمو به خودش جلب کرد به قول معروف متوجه شدم دلشه ... خلاصه شماره رو دادیم

شب نزدیکای ۱۱ بود که زنگ زد آشنایی و اطلاعات اولیه .از خودم بگم یه قد متوسط حدود ۱۷۹ نزدیک ۳سال باشگاه میرفتم هیکلم بزرگ نبود اما خشک بودم از دختر خانوم بگم که نزدیک ۱۷۰ لاغر ولی باسن و سینش خیلی LED نبود اولین قرارو گذاشتیم تو برگشت متوجه شدم از نظر سکسی یه مقدار هاته من تو فکرش بودم نه به این زودی ...رفتم خونه نزدیک ۹ شب همون روز بود که گوشیم زنگ خورد : سلام خوبی ندا چه خبر ? سلامتی Eh یه چیز میگم فکر بد نکنی. بگو ? ببین پدرو مادر من پیرن خواهرو برادرامم همه رفتن سر زندگیشون ساعت ۱۱ میخوابن شب بیا اینجا ساعت ۱۲ Eh: میدونی چی میگی ندا چطور آخه مگه میشه ? ندا: ببین دره اتاق من درش تو حیاطه و خلاصه ..... من خودم نمیدنستم ولی دوستانی که خونشون تو خوزستانه میدونن که معماری خونه هاشون یه طوریه که دره یکی از اتاق خوابا تو حیاطه . شق کرده بودم به همراه استرس ولی پسرا میدونن این لامصب که بزرگ شه دیگه عقل تعطیله دل رو زدم به دریا و رفتم sms دادم که آدرسو بفرست رسیدم دیدم تو کوچشون زنگ زدم گفت درو باز کردم دره مشکی با خطای سفیده وارد خوخه که شدم دلم ریخت اگه بگیرنم اگه بیدار شن و ... حس کردم کیرم از دنیا رفت تا ندا رو دیدم وای خدای من این نداست یه تاپ سیاه دور گردنی سریع بندای سوتین بنفششو دیدم کیرم مثل چوب خشک شد ضایع بود دستمو کردم تو جیبم از بغل گرفتم آبروم نره رفتم تو اتاقش رو تخت نشستم با یه لیوان شربت اومد یه قلپ خوردم گزاشتم رو میز کامپیوتر گفتم چه دلی داری دختر گفت نترس خوابه خوابن .امشب پیشه خودمی فقط شیطونی نکنی گفتم باشه بعد از ۱۰ مین دستمو انداختم دوره گردنش گفتم یه بوس که اشکال نداره لبامو گزاشتم رو لباش خورم به گردنش رسیدم دیدم دختر رفتتتتتتت درازش کردم رو دخت سینه هاش تو دستم بود و گردنشو میخوردم تاپشو در آودم چاک سینشو لیس زدم تا زیره گردنش خواستم سوتینشو دربیارم دمه گوشم گفت میزاری مالتو بخورم گفتم مال ، ماله تو وحشیانه دکمه شلوارمو باز کرد خودم کیرمو دیدم جا خوردم از همیشه بزرگتر شده بود اول از پایینش یه لیس زد تا بالا و کلشو کرد تو دهنش تا اونجا که شد شروع کرد خوردن شانس آوردم اومدم یه ترامادول ۲۰۰ خودم اگه نه آبمو آورده بود گفتم بسه اوردمش رو تخت دکمه شلوارشو کشیدم پایین با دیدن کونش که تو شرت بنفشش داشت خودنمای میکرد ۱۰۰ برابر داغ تر شدم درازش کردمو کیرمو گزاشتم لای پاش آتیش بود داغی کسشو کامل حس میکردم چند باری تلمبه زدم گفتم یه کم حشری تر بشه چون از کس لیسی بدم میاد بزاره ازپشت بکنمش کیرمو گزاشتم رو سوراخش اروم فشار دادم هیچی نگف ادامه دادم رو پشت خوابونده بودمش یه پاشو دادم جلو تا ته اروم فشار دادم طوری که کامل تخمم چسبید به کسش شرو کردم تلمه زدن ۲۰ دقیقه گاییدمش حتی صداشم در نیومد داشت آبم میومد کشیدم بیرون ریختم رو کونش و افتادم روش بی حال بم گفت اگه بخوابی دیگه داماده همین خونه ای همینو شنیدم برق از سرم پرید گفتم من برم گفت بری تا صبح باید در خدمتم باش خلاصه تا صبح ۳ بار دیگه رفتیم رو کار که بار ۳ بود ارضا شد ندا ساعت ۵ بود که رفتم ۲ترم اولو حال کردم که شوهر کرد و رفت و هنوزم از کردنش سیر نشدم .الانم دانشجو فوق لیسانس تهرانم که مثل سگ پشیمونم خوزستانو دخترای هاتشو گزاشتم شهر تهرانو انتخاب کردم. موفق باشید

نوشته: E.s

همزمانسازی محتوا