دوست دختر

آرش تازه به سن 15 رسیده بودکه معنیه ارضا شدن رو فهمید.حسی که با هیچ چیز برای اون قابل قیاس نبود. ولی حس سکس برای اون حال وهوای دیگه ای داشت.ولی باوجود محدودیتهایی که زمان جنگ بود سکس با جنس مخالف شاید مثه یه آرزو واسه جوونا بود.چون اونموقع اگه کسی نگاه چپ به دختر میکرد کارش به کمیته (ناجا سابق) میکشید. اونجا هم برادرا حسابی بهت میرسیدن. ولی همیشه گفتن که آدم با وجود محدودیتها یه ستاره میشه.آرش هم که از لحاظ زبون ازاون بچه پرروها بود چشاش زهره دختر همسایه رو بدجور گرفته بود. زهره دختری جنوبی بت اندامی کشیده صورت سبزه ولهجه زیبای خوزستانی شده بود ملکه ذهن آرش.
یه روز گرم جنوبی که آرش خونه بود .
آرش:این روش شکستم درنیست اگه میخوای تاپتک بیارم؟
ولی همین که در رو باز کرد از حرفی که زده بودتاحدودی خجالت زده شد.چون زهره با یه چادر سفیدجلودریود.زهره:سلام آرش ببخشید مزاحم شدم مامان هستش؟
آرش :نه زهره خانوم رفته خونه دایی.
زهره:میخواستیم کیک درست کنیم تخم مرغ کم داریم.میخواستم ببینم...
آرش دیگه نذاشت حرف زهره تموم شه وبا یه لبخند گفت:وایسا الان واست میارم.
آرش بطرف یخچال راه افتاد ولی افکار شیطانی و شهوتی دست به دست هم دادن تا نقشه آرش رو عملی کنن.
زهره:آرش این صدای چی بود؟
آرش :هیچی شیشه مربا افتاد زمین.من دستم گیره میشه ازتوآشپزخونه یه دستمال بیاری؟
نقشه داشت خوب پبش میرفت وقتی که زهره دستمالو به آرش داد آرش اول دست زهره رو لمس کردبعددستمالو.دل تو دل آرش نبودوقتی که به ساق پای زهره نگا میکرد.کلی ازنگاه زهره فهمید که زهره هم تاحدودی حال اونوداره.بدون هیچ مقدمه ای دست زهره گرفت و لباشو به سمت لبای زهره حرکت داد.لبای داغ زره رو نمیدونست چجور بخوره چون تجربه ای نداشت.زهره هم بآینکه واسه تخم مرغ اومده بود لذت شهوت رو به قر زدنای مادرترجیح داد. آرش به پشت سر زهره اومدوازپشت اونو بغل کرد.حالا کون زهره چسبیده به کیر آرش بود.آرش سینه های زهره رو تو دس گرفته بودوبه آرامی داشت میمالید چشمای زهره به اندازه ای خمار شده بود که آرش روداشت دیوونه شهوتی میکرد.زهره دست کرد کیر آرش رو از رو شلوارک گرفت وبه آرامی تو دستش مالش میداد.و زهره زانوزدو کیر آرش رو به آرومی به لباش مالید.احساس زندگی تو وجود آرش صدچندان شد احساسی همراه با هیجان.وقتی که کیر آرش حسابی شق شده بود که میخواست ازپوست دربیا،زهره رو به شکم خوابوند.شلوار زهره رو تازانو پایین کشید.کون زیبای زهره اولین کونی بود که آرش رو مسخ خودش کرد.یکم تف به کیرش زد و آرو لای پای زهره گذاشت ولی آنچنان حالی نداد.با دستاش لمبه های زهره روبازکرد و کیرشو جلوی سوراخ زهره گذاشت.
آرش تروخدا یواششش.اخخخخخخخخ
کیر آرش وارد کون زهره شده بود.باچندتا تلمبه آب آرش اومد.واین بود سرگذشت اولین سکس آرش در زمان قحطیه کس

نوشته: valas

با سلام اسم من ؟؟ هست25سالمه دانشجوی یکی از دانشگاههای تبریزم . این داستان مربوط به.ی سال و نیم پیش برمیگرده که من میخواستم با ی دختر که بهش علاقه داشتم پیشنهاد بدم ولی با دوست صمیمی که اصلا از علاقه من بهش خبر نداشت شروع شد.
( اسمهاشون رو عوض کردم)
ی روز رضا( دوستم) اومد بهم گفت که با بهارکه 18سالشه دوست شدم گفتم کدوم بهار گفت بهار که از بچه های معماری هست .
انگار روسرم ی خروار سنگ ریخت به روش نیاوردم . بعد از چند روز قرار بود برم خونه دانشجویی رضا کم مونده بود برسم خونش بهش زنگیدم که دارم میرسم گفت سر کوجه باش بیرونم میرسم گفتم باشه . نیم ساعت گذشته بود رضا زنگید گفت کجایی گفتم سر گوجه گفت توی کوچه کسی نیس شک کردم گفتم خالیه دیدم در خونه باز شد بهار از خونه اومد بیرون داشتم دیوونه میشدم بهار که رسید سر کوچه ی سلام داد رفت به رضا گفتم اینجا چکار میکرد کفت داشتیم میحرفیدیم گفتم باشه .
حدود ی ماه بعد رابطه رضا و بهار بهم خورد . بد جور تو نخش بودم خلاصه با مکافات شمارش رو توسط یکی از دخترای دانشگاه پیدا کردم بهش اس دادم خودمو معرفی کردم بعد حال احوال پرسی با اس جریان جدایی با رضا رو ازش پرسیدم دیدم خیلی ازش کفریه بعد چند روز اس بازی بهش پسشنهاد دادم قبول نکرد گفت همه دخترای دانشگاه مسخرم کردن خلاصه مخشو خوردم اما مادرش فهمید هربار که میدیدمش از در دانشگاه میاد تو رحمت بیچاره( پسر خودمه دیگه اما کمی شیطون) مثل اینکه مافوقش رودیده به احترامش وضعیت کامل کرده شق میشد نمیدونید چه اندام سکسی داشت ی چیز میگم ی چیز فکر میکنید ( دختر تبریز دیگه تعریف نداره ) هر چی کردم بیارم شهر خودمون قبول نکرد خلاصه یادم افتاد که تو تبریز ی دوست دارم که از زمون خدمت با هم عیاق بودیم بهش زنگیدم دروغکی بهش گفتتم که تو تبریز خاطرخواه یکی شدم اما جایی رو واسه تنهایی ندارم سراغ داری؟ گفت میای کارخونه ما ؟ گفتم خلوته گفت ی اتاق خلوت داره که دنجه اومد دنبالم رفتم اونجا رو دیدم جای باحالی بود قضیه رو به بهار گفتم به زور راضیش کردم فرداش صبح قرار بود دانشگاه رو زدیم زمین ساعت 9 دوستم زنگید گفت جلو دانشگاهم رفتم دم در دیدم سوییچ رو داد خودش با ماشینی که دنبالش اومده بود رفت گفت میایی ماشین رو گارخونه.گفتم بابات نیاد کارخونه گفت نترس رفته شهرستان
ساعت 11 بود منو بهار رسیدیم گارخونه رفتیم اتاق دوستم بعد پذیرایی و چای بهاررفت اتاق اول ترسید ولی بعد یکم بخودش اومد منم چون زود آبم میاد 2تا قرص انداخته بودم رفتم اتاق دیدم بهار داره گریه میکنه یکم نازش کردم یکم دلداری شال سفیدش رو باز کردم تا حالا اونطوری نگام نکرده بود چشای عسلیش داشت برق میزد قد 165 وزن حدود 60 اول لباشو خوردم رژلباش که نگو مسی بعد گردنش دکمه مانتوش رو باز کردم شلوار رو دادم پایین ی بدن سفید صدفی بای شرت کرست بنفش که رو شرتش ی پاندای سبز بود کسش که کلا مو نبود مثل ژاپنیها بی مو بود. منم که واسه این لحظه خودمو رو حاضر کردمه بودم با ی بسته مو بر رحمت خان رو انکارد کرده بودم دیدم تو دهن بهار خانم داره واسه خودش میگرده حالا نخور کی بخور 10دقیقه ای خورد اما انگار نه انگار رحمت خان از دست قرصا بیحال بود بهار که قضیه قرصارو فهمید ناراحت شد اما برگشت گفت کاری کنه که دیگه هوای قرص بسرم نزنه سر کیرم شد و کس بهار اول ترسیدم اما گفت بذارم سر کسش چه حالی داشت؟ گفت از پشت برگردوندم به پشت کون نگو مثل اینکه 2تا هندونه رو چسبوندی بهم با هر تلمبه مثل ژله داشت میلرزید.
داشت که آبم میومد بهش گفتم میخوری یا بریزم مثل برق پاشد گرفت به دهنش همه ابم رو قورت داد
بعد اون جریان یکی دوبار باهم بودیم که الان 8.9 میشه ازدواج کرده که از بخت بدش اقاش خلبان تشریف داره و تریاک مصرف میکنه که مجبورم باز جورش رو بکشم اما ی بچه 5 ماهه تو شکمشه که نمیدونم از منه یا جناب خلبان ؟!
این 4 ماهم بگذره خوب میشه اما خوبیش به اینه که دیگه منت جارو ندارم هم خودم خونه مجردی گرفتم هم خودش خونه داره کمی راحتیم.
از اینکه وقتتون رو گرفتم شرمنده
نویسنده :؟؟؟؟

سلام دوستان من حمید هستم 25 ساله خاطره ی من یک مقدار ناراحت کننده است از این بابت پوزش می طلبم
سال گذشته بودکه یک روز به خاطر یک سری مسائل درسی و دعواهای بین من و مادرم از خونه گذاشتم رفتم تصمیم گرفتم برم مشهد تا با امام رضا درد دل کنم(من اون موقع خیلی مذهبی بودم و نماز اول وقتم ترک نمیشد) خلاصه رفتم راه آهن و راهی شدم تو قطار که چهار نفره بود با یک دختر که حدود 20_ 22 سال داشت بود و یک روحانی هم کوپه شدم دختره از اون لش های روزگار بود که هنوز قطار حرکت نکرده بود شروع کرد به آرایش کردن و این جور کار ها حاج آقا هم بعد یه مدت شروع به نصیحت کرد و یه دعوایی بین این دو تا راه افتاد خلاصه به هر مکافاتی بود رسیدیم مشهد (منم یه کم از دختره خوشم اومده بود آخه یه جوری موهاشو تو صورتش ریخته بود که فکر کنم دل آخوند را هم برده بود چه برسه به ما)به خودم گفتم الان که اومدیم شهر دیگه بزار یه کرمی بریزیم الکی یه برگه ای که تو کوپه بود را سوژه کردم افتادم دنبال دختره بعد از اینکه در راه آهن مشهد یک مقدار در مورد اون برگه باهاش صحبت کردم حرف را به زندگی و اینا کشاندم و در آخر که داشت مسیر هامون جدا میشد بهش گفتم امکان داره شمارتون را داشته باشم اوکه دیگر خود راسحرمعرفی کرده بود با یه ذره ادا قبول کرد تو خونمون تو مشهد که نزدیک بازار رضا بود رسیدم باهاش تماس گرفتم و مقداری حرف زدم و واسه بعد از ظهر قرار گذاشتیم نزدیک بازار رضا چون من جای دیگه ای رو بلد نبودم اینم بگم که سحر اهل مشهد بود تا بعد از ظهر کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم خودمو راضی کنم برم اون جا گفتم که من آخه مذهبی بودم و ته خلافم دیدن شاید اون موقع 2 یا 3 فیلم پورن بود که حتی جلق هم باهاشون نزده بودم خلاصه رفتم سر قرار و شام باهم رفتیم بیرون و مهمونش کردم تا یک ماهی از خونمون بی خبر بودم و رابطه من و سحرم هم صمیمی تر شده بودم و تا اون روز حتی حرم هم نرفته بودم کم کم تو خط اومده بودم و با سکس بیشتر آشنا شدم که یک روز به سحر گفتم که بیاد خونمون را ببیند اون هم اومد البته واسه ناهار دعوتش کرده بودم بعد ناهار من گفتم یک فیلم ببینیم که از قصد هم یک فیلم سکسی گذاشتم و رفتم کنار سحر نشستم قسمت سکسیش که شروع شد من هم با کلی ترس سحرو یه بوس کردم اولش سحر خنده اش گرفته بود ولی وقتی من لبم رو نزدیک لبش بردم اون هم همراهی کرد چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم و رفتیم روی تخت اتاق خوابم (خیلی خوب شد تو این یک ماه با کلی فیلم سوپر و سایت سکسی خودمو آگاه کرده بودم از پوزیشن های مختلف و کار های مختلف) من خیلی آروم شروع کردم لب گرفتن و لاله گوش سحر رو خوردن بعد یکی یکی لباس های سحر رو دراوردم و رفتم سر پستون هاش که چیز زیاد خاصی نبود ولی چون من سحرو خیلی دوست داشتم واسه من بهترین بود و شروع کردم میک زدن و از آن جا آرام آرام به سمت کس خوشگلش آمدم کس براق و تمیز و زیبا بو ناگاه روی کسش افتادم و با سرعت شروع به خوردنش شدم چه بوی دل نشینی داشت آن قدر خوردم تا به ارگاسم رسید و ارضا شد با یک خوش حالی زیادی از روی رضایت لباس های منو در آورد و شروع به ساک زدن کرد منم چون تازه کار بودم زود آبم آمد و کلی خجالت کشیدم دوباره ساک زد تا کیرم بزرگ شد آوردم نزدیک کونش که گفت من کون نمیدم بیا بکن تو کسم گفتم آخه گفت آخه نداره من کسم حلقویه گفتم چی گفت بعدا بهت میگم منم کردم تو کسسس خوشگلش و شروع به تلمبه زدن کردم چه جای تنگی بود تا حالا اون حس رو تجربه نکرده بودم صدای سحرم بلند شده بود که هی میگفت تند تر محکم تر بکن بکن که منم حشری تر میشدم تا اینکه ارضا شدم آبمو ریختم رو سینه هاش و افتادم روش همدیگرو نوازش می کردیم بعد چند دقیقه تک تک دوش گرفتیم اون تشکر و کرد و رفت نمیدونم چی شد که یهو وقتی صدای اذان رو شنیدم دلم لرزید از کارم بد جور پشیمون بودم از طرفی رو هم نداشتم برم حرم یادمه تا 2 شب داشتم زار میزدم دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم حرم آن قدر گریه کردم که تو حرم خوابم برد و خدام ها صدام کردن اون روز توبه کردم اومدم خونه وقتی به خونه تهران زنگ زدم انگار نابود شدم چون گفتن مامانت یک هفته بعد از رفتنت سکته کرده مرده اینم تقاص کار من بود الان دارم دیوانه میشم از این جریان ببخشید که وقتتون گرفتم

نوشته: حمید

سلام اسم من ساشااست و از ارامنه اصفهان هستم
البته میشه گفت که دو رگه ام چون مادرم مسلمان بود و پدرم ارمنی.
ولی درواقع هیچ کدومشون هیچ دینی نداشتد و خانواده سه نفری ما به هیچ چیز پایبند نبود.
الان دارم که این داستان را براتون نقل میکنم ۲۳ سال سن دارم و مدت ۶ سال است که در لندن پیش مادربزرگ پدری ام زندگی میکنم.
ماجرای زیر یک جریان واقعی است که باعث شد مسیر زندگی ام به طور کلی عوض شود.
اگرچه میدونم که اگه خدایی هم وجود داشته باشد،منو به جهنم می بره،اما میخوام برایتان نقل کنم که چطور بد بخت وآواره شدم.
ماجرا به قرار زیر بود:
حدود ۶سال پیش بود که قرار بود خانواده من و دایی ام که به خاطر موضوعی کوچک روابطمان به کل قطع شده بود،دوباره سر یک میز بشینیم و در واقع آشتی کنون در کاربود.درواقع باید بگم که به خاطر ازدواج پدر و مادرم خانواده پدرم به طور کل با ما قطع رابطه کرده بودند و تقریبا خیلی از آنها ایران نبودند.
با این حال من از خانواده دایی ام متنفر بودم.
چون خود دایی خیلی بی معرفت بود
زن دایی هم که دیگه دست هرچی سیاست مداربود رو از پشت بسته بود از بس که حیله کار ودغل باز بود.
از پسر داییم هم که بگذریم،من دختر دایی داشتم بس جول!!!!!! (جول در لهجه اصفهانی به معنای فرش بزرگ است و معنای کنایی آن یعنی کسی که خودشو نخود هر آشی میکنه)
البته در این مدت که روابط قطع بود دختر دایی من که نامش الهام بود(این نام جعلی است!!) بسیار حال به هم زن تر از قبلش شده بود.
من نمیدونم که این بشر برای چه اینقدر دوست داشت خودش رو به دیگران نشون بده و ابراز وجود کند.
الهام زیاد مال نبود اما دوستان مدرسه اش به طور فجیعی در عین فنچ بودن بسیار سکسی و ناز بودند.
بعد از محکم شدن روابط دو فامیل،الهام که۳ سال از من کوچک تر بود یعنی ۱۴ سال داشت،همیشه خودشوبه من می چسبوند و میخواست که من به او توجه کنم ولی من ازش واقعا خوشم نمی اومد.
همونطور که گفتم الهام زیاد مال نبود.نه سینه هاش درست در اومده بودند و نه خیلی خوشگل بود تیپ هم که هیچی نداشت.
درست یادمه که در تیر همان سال گوشی من خیلی زنگ خور داشت یعنی ۴ شماره بودند که به بهانه های مختلف یا میس مینداختند یا اس ام اس عاشقانه میداند.
من اول فکر کردم که حتما از بچه های مدرسه بودند اما بعد معلوم شد که الهام شماره من را به دوستان مالش!! داده بود تا از طریق اونا با من دوست بشه.خودمونیما عجب احمقی بود!!!!!!!!
خلاصه این که من عزم رو جزم کردم که ببینم این ها کی هستند
از قضا یکیشون خیلی به نظر عاشق تر می اومد.
اس ام اس دادم سلام جواب نداد
فردا هم اس دادم باز جواب نداد.
به مدت یک هفته هر روز اس میدادم سلام ولی اون جواب نمیداد!!
بعد از ۱۰ روز اس ام اس داد که:نازنین اون کتابی که دیروز بهت دادم رو برام بیار.
من جواب دادم که من پسرم.
اونم گفت خوب منم دخترم گفتم باور نمیکنم.درجا زنگ زد و تنها کلمه که گفت این بود: سلام
من که فهمیده بودم طرفم یه دختره شروع کردم اس دادن و
فهمیدم اسمش پریسا است
و بعد که دوستیمون محکم تر شد گفت که الهام شمارمو به ۴ نفر داده.وقتی اینو فهمیدم سینمو راست کردم و با خودم گفتم من باید مخ هر ۴ تاشونو بزنم و به الهام یه انگشت نشون بدم!
با خودم گفتم از طریق پریسا با بقیه آشنا میشم.
همینطور هم شد وآناهیتا و مریم و مهشید هم به نکاح من در اومدند!!!
البته به هر کدومشون گفته بودم که روابطون رو به دیگران نگند و در واقع هر کدومشون فکر میکردند که من فقط با اون هستم ولی همه اشتباه میکردند.
طی یک ماه توانستم مخ همه به غیر از پریسا را بزنم و به خانه هرکدامشان برم
مهشیدوآناهیتا بر خلاف مریم که سبزه بود پوستشون سفید بودو هر سه تاشون سینه هایی کوچک وباسنی کوچک داشتن معلوم بود قبلا از پشت ندادن البته هیچ کدومشان به غیر از پریسا سکس نداشته بودند
سکس با مهشید اولین سکسم بود که در ۱۷ سالگی انجام دادم
اما برای کوتاه کردن داستان از آن صرف نظرمیکنم و میرم سراغ سکسم با پریسا
.
پریسا رو بعد از کلی بگو مگو و دعوا و قهر آشتی به خونمون واسه سکس دعوت کردم حدود ساعت ۹ صبح بود که گفت در خونه رو باز بزار.
ربع ساعت یا بیشتر اومد تو یکم ترسیده بود.من دعوتش کردم داخل یکم که نشست و یه شربت که یادم نیست چی بود واسش اوردم و خورد شال ومانتوشو در آورد منم از فرصت استفاده کردم و بهش نزدیک شدم خواستم که ازش لب بگیرم گفت اینجا نه بریم تو اتاقت بردمش تو اتاق و درم پشت سرم قفل کردم.
بهم گفت نترس فرار نمیکنم
خندیدم چون حرفی نداشتم که جوابشو بدم رفتم کنارش رو تخت نشستم و گفتم میخوام اولین لب رو در کمال آرامش ازت بگیرم.بوسه ای داغ که باعث شد کیرم کم کم بلند شه .بعدش که لب گرفتنتموم شد پیشونی هامون رو روی هم گذاشتیمو سکوتی سنگین در اتاق حاکم شد.
دیدم که این جوری فایده ندارد خواباندمش روی تختم و شروع به خوردن لبش کردم.بعد سراغ گردنش رفتم و بعد از مدتی که از خوردن لب و گردنش گذشت فهمیدم که نفس زدنش تند تر شده دستمو گذاشتم روی سینه اش و مالشش دادم دیدم که هر لحظه حرارتش داره زیادتر میشه. من هم تی شرت سبزش رو در آوردم بعد هم نوبت سوتینش بود.
دو تا سینه بزرگ جلو روم بود که تا اون زمان ندیده بودم.شروع به خوردنکردم و پریسا هم که لذت می برد سر منو محکم تو دستش گرفته بود.
کم کم دستم رو بردم داخل شلوار و شورت و یه دفعه خیسی کوسش رو احساس کردم از سینه کم کم پاین آمدم وتو سدم ثانیه شلوار و شرتشو ازتنش بیرون کشیدم
پریسا لخت مال من بود .از بس که حشری شده بود به خودش میپیچید. من یه کم کسش رو مالیدم و ناله های پشت سر هم کوتاهی میکرد و به من گفت که عاشقمه. من این ابراز محبتو با لب گرفتنی آتشین جواب دادم.
ما اونقدر شهوتی بودیم که به جای کون رفتیم سراغ کس.کس پریسا با بقیه فرق داشت ولی من نمی دونستم که جریان چیه.
به من گفت که کیرم رو به کسش بمالم
بعد از کمی مالش کم کم سرش رو واردکردم که پریسا خودش باسنم رو گرفتو منو به طرف خودش کشید و باعث شد کیرم تا ته بره توکوسش.من یهدفه خودم رو عقب کشیدم و سرش داد زدم چه غلطی داری میکنی؟نمیگی پردت پاره شد رفت پی کارش؟
بهم گفت اگه پرده داشتم که با تو دوست نمیشدم احمق جون
.
آن چنان از خشم آ تش گرفتم که میخواستم خفه اش کنم ولی با خودم گفتم که میتونم الان حال کنم و واسه اولین بار مزه سکس از جلو را بچشم. بعدا دهنش را سرویس میکنم
این بود که رفتم جلوو کیرم رو گذاشتم دم کسش هر دفعه چنان با شدت کیرم داخل کسش می کردم که انگار دارم پتک میزنم.پریسا هم هر دفعه جیغ و ناله ای میکرد. این باعث میشد من بفهمم که داره حال میکنه این تلمبه زدن ما ادامه داشت تا اینکه احساس کردم آبم داره میاد با تمام زوری که داشتم کیر را داخل کسش کردم پریسا جیغی کشید که گفتم الان تمام همسایه ها میریزن اینجا.با همان تلمبه آخر تمام آب کمرم خالی شد و تا آمدم که درش بیاورم تقریبا همه آب داخل کس شده بود این باعث ناراحتی من و پریسا در وحله اول نشد چون نمی دونستیم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شدیم.سکس ما تا ساعت ۱۱که پریسا از خونه ما رفت ادامه داشت بعد از آن اتفاق سیم کارتم رو انداختم یه گوشه و سیم کارت جدید گرفتم و به همه هم گفتم که سیم کارتم گم شده
ولی این باعث نشد که اون بتونه منو یادش بره نمیدونم چه جوری ولی حدود دو ماه که گذشت اولای مهر بود که پریسا بهم زنگ زد و گفت که هر روز بالا میاره و ازم میپرسید چرا گوشیت خاموشه

من فهمیده بودم که حامله است ولی چون بهم نگفته بود که پرده نداره به شدت ازش ناراحت و متنفر شده بودم.
این شد که با گفتن به تخمم گوشی رو خاموش کردم
اما ترسی وجودمو گرفته بود که اگه خونواده پریسا بفهمند که قطعا می فهمند به سراغ من می ایند تا بدبختم کنند این بود که با کمال پر رویی موضوع را به پدر و مادرم البته با کمی دوز و کلک گفتم
اولین واکنش تو گوشی خوردن بود.
بعد هم بابام بهم گفت که دیگه جایی تو این خونه نداری
منم مجبور شدم که برم دو شب رو توپارک بخوابم
بعد از دو روز که واقعا خسته شده بودم از در به دری به خونه رفتم و دوباره با هزار التماس با پدر و مادرم حرف زدم و گفتم که اگه اینجوری باشند خودمو میکشم که ای کاش کشته بودم
پدرم باز اخماش رفت تو هم و بلند شد رفت مادرم هم که فقط گریه میکرد
.
فرداش بابام بهم گفت که میتونه سربازیمو یه جوری بخره و من با پول دادن خیلی زیاد تونستم معاف شم و یک ماه ونیم بعد اقامت تحصیلی که از مدت ها قبل واسم در نظر گرفته بودندبا کارت معافیتم رو بهم دادند و گفتند که دیگه هیچ وقت به ایران بر نگرد.
خداحافظیمون ۵ دقیقه طول کشید و فردای اون روز من در لندن بودم
مادر بزرگم برای استقبال نیومده بود چون اصلا خبر نداشت
به هزار بد بختی خونشونو پیدا کردم و فقط اینو بهش گفتم که ایران جای خوبی واسه تحصیل نیست
اون بنده خدام قبول کرد
ولی من از اینجا خوشم نمی اومد همش میخواستم بر گردم درس هام هم که تعریفی نداشت تازه میخواستم بدونم چه بلایی سر پریسا اومده
این شد که یکی از دوستام که طرفای خونه پریسا اینا بودندرو تو فیس بوک پیدا کردم
و به هزار خواهش ازش خواستم از پریسایه خبری بگیره
یه مدتی ازش خبری نشد تا اینکه یه روزمسیجامو که داشتم نگاه میکردم دیدم که از علی( همون دوستم) یه پیام جدید توی صندوق هست وقتی که بازش کردم قلبم وایساد نمیتونستم تکون بخورم همینجوری پشت اسکرین لپ تاپم خشکم زده بود.تنها چیزی که توی صفحه میدیدم چند تا پارچه مشکی بود که همشون داشتند مرگ دلخراش دختر خانواده محمدی رو بهشون تسلیت میگفتند.
علی زیر این عکس نوشته بود که دختره بعد از اینکه فهمیده حامله است رگ دستشو زده و آروم آروم جون داده

همش تقصیر من بود من اون دخترو بدبخت کردم و باعث شدم که پدر و مادرش هم تا آخر عمر نفرینم کنم
از اون روز به بعد درس و مدرسه تعطیل شد و هنوزم که هنوزه صدای اون جیغی که همزمان با ریختن آبم توی کسش بود رو نمیتونم فراموش کنم
بار ها خواستم که خودمو بکشم ولی حتی جرات این کارو هم ندارم
اگه من گناهکارم الهام هم به اندازه من مقصره که باعث آشنایی من و پریسا شد
من هر روز هزاران بار نفرینش میکنم
البته کم کم دارم با خودم کنار میام
الان هم ۲ساله که تو رستوران عموم دارم کار میکنم
پایان
نظر یادتون نره

نوشته: Sasha.007

با سلام خدمت تمامی دوستان شهوانی از اینکه نظرات خودتون در پایان خاطره من بدون فحش دادن میگید پیشاپیش متشکرم اگر کسی خوشش نمیاد نخونه لطفا.شایدم طولانی باشه.
من امیر هستم حدودا بیست وچهارسالمه یک مغازه تو یکی از پاساژهای شهرمون دارم نویسنده خوبی نیستم اما خواستم یکی از خاطرات سکسی زندگیم براتون بگم در صورتی که خوشتون بیاد بازم مینویسم برای شما عزیزان!
خب بریم سراغ خاطره من :
گفتم که مغازه دارم اما مثل اکثر جوون های ایرانی منم فکرم توی کس بود و کیرم توی کار البته اینم بگم که من نه ظاهر خیلی زیبایی دارم و نه سر و زبون مخ زدن((ظاهر و زبونم معمولی هستن)) برا همین کمتر دنبال دختر بازی میرفتم تا اینکه یک روز که کار و کاسبی خلوت بود یک دختر خانم حدودا بیست وشش، هفت ساله اومد مغازه من و چندتا سوال مربوط به کامپیوتر پرسید منم که مغازم خدمات کامپیوتری بود جوابشو دادم و براش کامل توضیح دادم که چیکار کنه در ضمن دختره هم مثل خودم معمولی بود اما من که حاظر بودم با هر دختری که پا بده دوست بشم به اون خانم گفتم کارت مغازه رو داشته باشین هر زمان مشکلی داشتین فقط به همراهم بزنگید چون تلفن مغازه وصل نیست!اونم شماره رو گرفت و بعد از کمی حرف زدن با هم از مغازه رفت من ک امیدی نداشتم طرف بزنگه سرگرم کارای خودم شدم بعد از دو روز جریان یادم رفته بود که یه پیام تبریک به مناسبت کریسمس برام اومد منم سریع ی پیام تبریک دیگه نوشتم و ازش خواستم خودشو معرفی کنه .
اونم نوشت گلناز هستم همون که دو روز پیش اومدم و...
خلاصه بعد از چند بار پیام دادن بهش گفتم درباره خودش برام بگه اونم ی قرار دیدار تو ی جای خلوت گذاشت که با هم فیس تو فیس بحرفیم روزی که توی یک کافی شاپ با هم بودیم بعد از این که یکم حرف زدیم گفت قصدت از دوستی با من چیه؟منم که نمیشد اول کار بگم میخوام سکس باهات داشته باشم گفتم مدتی با هم باشیم و اگه شرایط خوب بود ازدواج کنیم((بهش سن واقعیمو نگفتم بفهمه کوچیکترم ازش)) اما بعد از این حرف گلناز یکم مکث کرد و گفت باید برم شب بهت پیام میدم .شب که شد دیدم پیام داد که امیر میخوام بهت ی چیزی بگم که بعدا نگی نگفتی اما بهش فکر کن بعد جواب بده منم گفتم خب بگو میشنوم اونم گفت که بیست سالش بوده که شوهر کرده و یک پسر بچه چهار ونیم ساله داره و خودشم تو یکی از ادارات به عنوان تایپیست مشغول به کاره شوهرش هم بر اثر تصادف فوت کرده.بعد از گفتن این حرفا ایا بازم سر حرفت برا ازدواج هستی؟منم با این که همیشه تو کف ی بیوه بودم که تک پرم باشه که دیگه نخوام جنده بکنم به عواقبش فکر کردم و با ابراز تاسف برای فوت همسرش گفتم که نه ازدواج اما به عنوان ی دوست کنارتم.
بماند بعد از کلی حرف که من به خاطر خودت و نه به خاطر بیوه بودنت باهات دوست شدم اونم تا حدی قبول کرد اما کمی شک داشت ..............
بعد از حدود یک ماه باهاش قاطی شدم و کم کم رومون به هم باز شد و پیام سکسی میدادیم یک روز بهش گفتم الان یک ماهه با هم دوستیم اما من هنوز خونتو ندیدم یه بار دعوتم کن بیام دستپختتو بخورم اونم از روی رودربایستی قبول کرد که سه شنبه شب برم شام پیشش .....
سه شنبه رفتم خونه گلناز و شب اول که با هم بودیم به خوبی گذشت و من برگشتم خونمون.
فرداش کلی از دستپختش تعریف کردم و اونم از اعتماد به من گفت که خوشش اومده که با وجود بیوه بودنش شب قبل باهاش کاری نکردم ((خداییش نه اینکه نمیخواستم کاری نکنم اما ترسیدم زود باشه و طرف مفت بپره))منم تو جوابش گفتم من تا خودت راضی نباشی و خودت نگی هیچوقت کاری نمیکنم!؟؟
اونم با ی نیشخند همراه با کمی سرخ شدن گفت :عزیزم زنا شرمشون اجازه نمیده بگن! این برا من که زود پسر خاله میشدم یعنی دلش با من بود پس بهش گفتم باشه فردا شب شام مهمون من اما چون من خونه مجردی ندارم و با خانوادم زندگی میکنم میام آپارتمان تو اونم قبول کرد .
باورتون نمیشه تو کونم عروسی بود اما یکم استرس داشتم که نکنه نشه بکنم و....
بالاخره شب موعود رسید من قبل از رفتن به اونجا اول قرص ترا ترکوندم ((ترامادول خوردم:قرصی که مرفین داره زیاد خوردنش اعتیاد اوره، سفت کننده کمر هم هست)) غذا از بیرون گرفتم و به رسم احترام یه گل رز سرخ بردم برای گلناز جوننننننننننننننن!
رفتم داخل گلناز در باز کرد و رفتم تو مثل دفعه قبل معمولی لباس پوشیده بود اما ی آرایش کمی داشت گل بهش دادم و یه دفعه ی بوس سریع از لپش گرفتم یکم دلخور شد که جلو علی((پسر کوچولوش)) از این کارا نکن منم گفتم چشم اما بعدا فهمیدم خانم مثلا ناز کرده بود گفتم گرسنمه ناهار نخوردم شام بخوریم اونم قبول کرد بعد شام کمی حرف زدیم اما من منتظر خوابیدن علی بودم که گلناز خودش گفت ببخشید علی خستست ببرم بخوابونمش منم گفتم ایرادی نداره عزیزم بعد از نیم ساعت من کلافه بودم ی چای ریختم خوردم ک گلناز اومد بیرون وای خدا جون فکر سکس باهاش روانیم کرد دل زدم به دریا و گفتم الناز دوست داری شوهرت باشم اونم گفت نه دنیا تو سرم خراب شد!!!
بد ضد حالی بود اما بعدش اومد طرفم و گفت :خب آقا پسر من شوهر نمیخوام اما میتونیم امشب مثل دوتا دوست با هم کنار بیایم دوباره تو کونم بزن و بکوب شروع شد گرفتمش تو بغل یکم لب و گاز و بوس بعدش نوبت به لخت شدن بود وای کی اول لخت شه؟من به جز شلوار و شورتم که محافظ بی جنبه بودنم بود بقیه رو در آوردم یواشم رفتم سراغ لباسای گلناز اخ که چه کیفی داد وقتی کرستشو از زیر بلوزش دست کشیدم دیگه داغون بودم نعشه قرص بودم و سرم داغ کل لباساشو در اوردم بعدشم خودم لخت مادر زاد شدم اندام کوچیک اما سکسی داست سینه های سفت وکوچیک بدن بدون مو سفید کون معمولی اما کسش عالی بود ی کس باد شده مثل دمپایی ابری یکم مالیدمش اونم کیر شق شده منو گرفته بود تو دستش حقیقتش ترسیدم بگم ساک بزن ناراحت بشه بی خیال ساک شدم یکم باانگشت کردم تو کسش اونم یکم خودشو جمع کرد حسابی کسش اب دار شده بود منم کیرم یکم خیس بود به خاطر مایع سفید و شفاف قبل از منی دیدم با دستمال پاکش کرد و بهش گفتم از تو جیبم کاندوم بده اونم دست کرد یه کاندوم بهم داد منم کشیدمش روش رفتم بین دو تا پاهاش و یکم دادمش بالا و چون خودش میگفت دو ساله کیر نخورده((حالا راست و دروغش با خودشه))منم با احتیاط کیرمو که نه بزرگ و نه کوچیک بود اروم گذاشتم در سوراخ کسش وای تنگ بود و داغ منم هر چند سانت که تو دمیکردم یه مکث میزدم که دردش نیاد تا ته که رفت داخل دیدم وقتشه تلمبه زدن شروع کنم یک دو سه و..... یواش یواش تندترش کردم بعد دیدم داره لباشو گاز میگیره و منو چنگ مینداخت چشماشم بسته بود داشت ارضا میشد که تندتر زدم تا یک دفعه ی اه کوچیک کشید نفساش مرتبتر شد پاهاشو از رو سینه های من دراز کرد و گفت یکم بکش بیرون تا کمرم خوب شه بعد دو سه دقیقه دید که دارم بیتابی میکنم گفت بکن اما سریع ارضا شو که به منم فشار نیاد منم اروم کردم تو باز اما چون ارضا شده بود و خودشو با دستمال پاک کرده بود کسش خشک بود مجبور شدم کاندم عوض کردم که چرب باشه بعد دوباره کردم داخل فقط خداروشکر قرص خورده بودم که زود ارضا نشم وابروم بره اما بعد چند دقیقه ارضا شدم اوخ چقدر زیاد بود آبش انگار یک سال بود تو کمرم بود. کاندوم در آوردم و رفتم تمیزش کردم خواستم باز بکنمش که نذاشت گفت بزار برا بعدا .......منم دیدم اصرار خوب نیست تازه ارضا شده بودم کیرم خوابیده بود چند تا لب و بوس و بعدش کنار هم خوابیدیم تا فردا صبح که هر دو رفتیم سر کارامون.بع از اون شب من خیلی باهاش سکسای متفاوت داشتم اگه دوستان خوششون بیاد ادامه سکسامو که جذابتره براشون مینویسم.
ببخشید با جزئیات نوشتم و کامل طولانی شد همتون دوست دارم به امید لحظه های شاد برای شما.
پایان

نوشته: امیر

بی هدف درخیابان قدم میزدم ناراحت ازدعوا باروناک چرا اینطور شد واقعا اون چیکارکرده بود نمیدونم چرا ازگشتن بیرون رفتن با پسرداییش غیرتی شدم منی که فکرمیکردم هیچ حس علاقه ای بهش نداشتم ...!
به پارکی رسیدم هوا عالی بود تصیم گرفتم چند ساعتی در پارک بمانم دوست نداشتم به خانه برم حتما مادرم متوجه حالم میشدوسوال پیچم میکرد.
روی نیم کتی نشستم و دعوای خودم رو با روناک به یاد آوردم.
‏_روناک انتظاراین خیانت روازت نداشتم توکه گفتی دوستم داری بااون پسره توخیابون چه گهی میخوردی هان
‏_فرشید بابا به خدا تو خیابون دیدمش گفت بیابریم یه چیزی بخوریم بعدباهم یه کم تو خیابون راه رفتیم.
-بسه بسه تحمل دروغ هاتو ندارم توباهرپسری میبینی میری گردش .
-اون هرکسی نیست پسر داییمه اصلا به توچه ربطی داره توچیکارمی.
نتونستم خودمو کنترل کنم یه سیلی توگوشش زدم وازاونجارفتم .
سعی کردم ازاون فکربیام بیرون دوباره بی هدف به راه افتادم دختری بی درختی تکیه کرده بود باصدای آرام گریه میکرد دلم خواست برم ازش بپرسم دردش چیه به سمتش رفتم بادیدن من سریع اشکاشو پاک کرد
-چراگریه میکنی دردت چیه
‏_هیچی دلم گرفته .
انگاردوست داشت درد دل کنه سعی کردم اعتمادشوجلب کنم .
_اگه تعریف کنی خالی میشی
-هیچی یه دعوای ساده بین منو دوست پسرم درگرفت بعدازچهارسال دوستی عاشقش بودم فهمیدم هیچ علاقه به من نداره فقط واسه ...چیزمنومیخواست پس فطرت.
‏_به خاطر چی
‏_آخه چیز دیگه
-سکس .
-آره خیلی نامرده من عاشقش بودم.
-منم بادوست دخترم دعوام شد فکرمیکنم بهم خیانت کرده -متأسفم
باهم راه افتادیم توراه خیلی باهم حرف زدیم شمارموبهش دادم وانم شمارشو داد .وااین شروع یک دوستی بود .تایک روز زنگ زد!
-میخوام ببینمت
صداش می لرزید معلوم بودناراحت بود
_سمیه چی شده چیزی شده صدات میلرزه
-نه فقط میخوام ببینمت
-باشه میتونی بیای خونمون?
-آره آدرس بده
آدرسو بهش دادم نیم ساعت بعد اومد دروباز کردم اومدتونشست رو مبل
‏_عزیزم چی شده
‏_اون کثافت بیشعور بادوستش اومده بود پیشنهاد سکسن داد گفت بهت پول میدم فکرمیکنه من هرزه ام
-خودتوناراحت نکن تقاض کاراشو پس میده اومرتیکه نامرد
براش یه لیوان آب آوردم
-بخور آروم میشی
لبخندزورکی زد
-ممنون
کنارش نشستم بهش زل زدم چشاش معصوم بود دلم واسش می سوخت اشک میریخت توصورتم نگاه کردنزدیک شد لباشو رولبام گذاشت اول شکه شدم بعد منم شروع به مکیدن لبهاش کردم روی مبل خوابوندمش مانتوشو درآوردم دوباره شروع به خوردن لباش کردم گردنشو بازبونم لمس میکردم تاپشو ازتنش درآوردم
-نه فرشید
‏_خواهش میکنم
سوتینشو درآوردم شروع به خوردن سینه هاش کردم ازلذت آه میکشید سینه های بزرگی نداشت حشری شده بودیم شلوارشو درآوردم شرتش خیس بود شرتشو درآوردم صورتمو نزدیک بردم بازبون باچوچو لش بازی میکردم بلند آه میکشید کمرش رو بالابرد لرزشی توی بدنش افتاد آبشو رو صورتم ریخت
-آه آه آههههه
شلوارمودرآوردم کیرمو جلو دهنش گرفتم شروع به لیس زدن کرد سرشو تودهن گرفت می مکید حس خوبی بود بعداونو به حالت چهار دست پا رو مبل نشوندم کیرمو باآب کسش خیس کردم دم سوراخ کونش گذاشتم سرشو کردم تو جیغ بلندی زد خواس جلو بره ممانعت کردم واستادم تاعادت کنه بعد تانصفه کیرمو بردم جلو چند باری تانصفه کیرم تلنبه زدم تاعادت کنه بعد بقیه شو بردم تودوباره جیغ زد ثابت وایستادم تاعادت کنه دوباره شروع به تلمبه زدن کردم چند دقیقه بعد آبم اومد روکمرش ریختم بعدبادستمال پاک کردم
-عزیزم ممنونم ازت
بوسه کوچکی ازلبام کرد لباساشو پوشید ورفت .
بعد هاپی به نامردی خودم درحقش بردم دوستیمو باهاش به هم زدم درعذاب وجدان بودم درواقعه اون منو به عنوان محرم رازش دونست کسی واسه دوستی اما من ...
دوستان ممنون داستانمو خوندین اگه غلط املایی بود ببخشین باگوشی تایپ کردم

نوشته: فرشیدنامرد

با سلام
قبل از اینکه بخوام این داستانو تعریف کنم یه چیزو خدمتتون عرض کنم دوستان من حدود یک ساله که به این سایت سر میزنم ولی همین تازگیا عضو شدم . این داستان عین حقیقته وباور کنید هیچ دروغی ندارم بهتون بگم و ازتون خواهش دارم داستانو بخونید طولانیه ولی جالبه اگه خوشتون نیومد فحش نثارم نکنید خودتون هم خواهر مادر دارید در ضمن اسم ها مستعاره ممنون.
من سینا هستم 20 ساله تو تابستون 91 اکثر شبا با دوستام میرفتم پارک محلمون،یکی از شبا دیدم که یه دختره بد جوری منو نگاه میکنه سنگینی نگاهشو حس میکردم.(کلا بدم میاد یکی زیاد نگام کنه)پیش خودم گفتم عجب چیزیه بابا خاطر خواهم پیدا کردیم.
دوستم آرش متوجه نگاه اون دختره شد،گفت :سینا دختره بد جوری تو نخته ها!گفتم:میشناسیش مگه؟؟
گفت:نه ولی آمارشو برات در میارم چون آرش دوست و رفیق تو پارک زیاد داشت.
فردا رفتم در مغازه آرش گفتم چی شد؟گفت:هم کلاسی خواهر یکی دوستامه اسمشم نگاره سعی میکنم شمارشو برات بگیرم.
شب شمارشو برام اس ام اس کرد،همون موقع دلو زدم به دریا بهش اس دادم:
من-سلام
نگار-سلام شما؟
من-من همونیم که چند شب پیش تو فلان پارک بد جوری نگام میکردی!
نگار-آهان،اصلانم اینطور نیست
من-آره بابا مگه منو دوست داری؟
نگار-حالا اینطوری فکر کن امرتون؟
من-راستش اگه مایل باشید میخوام بیشتر با هم آشنا شیم
نگار-معرفی کنید
من-سینا 20 دانشجو رشته کامپیوتر شما؟
نگار-نگار 14سوم راهنمایی
خلاصه یه چند مدتی بود با هم اس ام اس بازی میکردیم معلوم بود خاطر خواهم شده بود یه شب بهش گفتم نگار یه جوک برام اس ام اس کن دیدم یه اس ام اس سکسی برام فرستاده ،پیش خودم گفتم طرف اهل حاله .دیگه با هم راحت تر شده بودیم هر شب اس ام اس های سکسی برا هم میدادیم و بعضی روزا همدیگرو تو پارک میدیدیم.
یه روز بهش پیشنهاد دادم که نگار اگه یه روز خونمون خالی بشه میتونی بیای؟ که جواب داد نه. خلاصه با کلی خواهش و مخ زنی تونستم راضیش کنم و قرار شد هماهنگ کنم.راستش خونمون به ندرت خالی میشد رفتم پیش پسر عموم رضا،خونشون سر کوچمون بود تازه ازدواج کرده خیلی با هم پایه ایم.بهش گفتم همچین موضوعی برام پیش اومده،یه مکثی کرد گفت بهت خبر میدم .
بعد از چند روززنگ زد بهم گفت فردا خانمم میره خونه مادرشینا تا عصر هم نمیاد.
منم سریع به نگار اس ام اس دادم برا فردا میتونی بیای؟ اولش میگفت نمیتونم منم بش گفتم اگه بخوای منو مسخره کنی از الان بگو به هم بزنیم؟که گفت باشه میام .
روز موعود فرا رسیدرفتم خونه رضا گفتم اسپری چی داری؟ گفت یه چیز بهت میدم حال کن .یه تویوپ بهم داد رستش توجه نکردم ببینم چیه،یه خوردشو زدم رو تخمام یه خورده هم سر کیرم.چشتون روز بد نبینه آتیش گرفتم نگو که این ژل میخک بوده رضا هم هر هر میخندید میگفت تاخیریش زیاده. دیگه رضا ازم خدا حافظی کرد و رفت.
آدرس خونه رو برا نگار اس ام اس کردم بعد از یک ساعت اومد خونه بعد از سلام و احوال پرسی من شربتی که از قبل حاضر کرده بودم رو آوردم و با هم خوردیم .نگار بهم گفت سینا خیلی گرممه،میتونم مانتومو در ارم ؟گفتم چرا که نه عزیزم؟ یه تاپ صورتی زیر مانتوش بود بهش گفتم بهت میاد عزیزم ،دستمو باز کردم تا بیاد تو بفلم اومد تو بغلم یه بوس رو گونش کردم بعد یه بوس رو لبش کردم که یه باره لبامون تو هم قفل شد بعد از چند دقیقه لب خوردن رفتم سراغ لاله گوشش،گردنش همرو خوردم،حسابی داشت حال میکرد تاپشو در آوردم وای چی میدیدم دو تا سینه کوچیک که مثل ماه (سوتین هم نبسته بود چون کوچیک بود)میدرخشید .افتادم تو سینه هاش یکیشو بادست میمالیدم یکیش هم میخوردم یه 5-6 دقیقه که خوردم دستم بردم سمت کسش که گفت سینا نه گفتم بابا یه خورده بخورم کاری بهش که ندارم خلاصه راضی شد شلوارشو با شورتش کشیدم پایین یه شورت قرمز پاش بود.یه کس کوچولو داشت که تقریبا باد کرده بود دماغمو بردم سمتش یه بوی خاصی میداد با ولع کسشو میخوردم بعد از چند دقیقه به نگار گفتم نوبت تو هست اولش میگفت من تاحالا امتحان نکردم گفتم امتحانش ضرر نداره شلوارمو درار.شلوارمو دراورد اولش جا خورد گفت:وای چه بزرگه کیرمو کرد دهنش یه خورده برام ساک زد دندوناش اذیتم میکرد حرفه ای نبود.بردمش اتاق خواب رضا خوابوندمش یه بالش گذشتم زیر شکمش گفتم میخوام از عقب بکنم گفت درد داره گفتم من طوری میکنم که به جز لذت چیز دیگه نداشته باشه یه خورده تف زدم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش یه فشار دادم دردش اومد گفتم این طوری نمیشه رفتم سر کمد یه کرم برداشتم فکر کنم ضد آفتاب بود یه خورده زدم به کیرم یه خورده هم مالیدم به سوراخش با دست تو سوراخش میچرخوندم انصافا کون سفید تپلی داشت.بعد یه تف انداختم رو کیرم چون اگه تف بندازی خیلی لیز میشه سرشو گذشتم دم سوراخش یه فشار دادم سرش رفت تو یه آهی کشید گفت درش بیا گفتم عزیزم الان دردش تموم میشه یه فشار دیگه دادم تا نصفه رفت داخل یه جیغی کشید که فکر کنم صداش تا سر کوچه رفت گفت درش بیار سینا دیگه نمیتونم داشت اشک میریخت گفتم باشه خودتو شل کن درش بیارم تا شل کرد منم یه فشار دادم تا دسته رفت توش دم دهنشو گرفت جیغ نزنه،یه چند دقیقه بعد آروم شد همینطوری که اشک میریخت با دستاش دستامو از دهنش جدا میکرد دلم براش سوخت .ولی تو اوج خوشی بودم فکر کنم ژل داش رضا جواب داده بود .گفتم نگار داره آبم میاد بریزم توش گفت هر جور مایلی منم سه جهار تا تلمبه زدم توش خالی کردم میگفت آیییییی سوختم .فکر کنم خیلی آب ازم خالی شد بعد نیم ساعت تو بغل هم خوابیدیم ازش به خاطر اینکه جلو دهنشو گرفتم عذر خواهی کردم .گفتم بریم حموم که گفت موهام تابلو میشه مامانم میفهمه خلاصه ازم خدا حافظی کردو رفت. چند روز بعد ازش درخواست کردم که بازم بیاد خونمون که مخالفت کرد منم به خاطر کارش رابطمونو به هم زدم .دوستان اولین بارم بود داستان نوشتم کم و کاستی داشت ببخشید با تشکر .

نوشته: سینا

سلام.داستان ليلي و مجنون نيست كه بگم واستون....
روز 16 مهر ماه امسال بود كه جواب تكميل ظرفيت ارشد اومد و من علوم تحقيقات همدان قبول شدم.خلاصه بدو بدو رفتم تو سايت و ديدم نوشته ثبت نام از 20 تا 22 بصورت اينترنتي و 24 بصورت حضوري...
اها يادم رفت بگم من اسمم سيناس و با وصف اينكه شهرستاني هستم اما دوره كارشناسي رو تهران بودم و اينجا كار ميكنم.خلاصه ما هم خوشحال خوشحال رفتيم سايت علوم تحقيقات و آدرس رو ورداشتيم و 23 شب را افتاديم سمت همدان واسه ثبت نام.
تو اتوبوس ساعت 10 سوار شدم ازين VIP ها بود.خلاصه ما افتاديم دو نفري و بغل دستم تو صندلي يك نفره ي دختره نشسته بود.چندان خوشگل نبود اما خوب بدك هم نبود.نگين نگفتم من اصلا خوشگل و اينا نيستم.تا دلتون بخواد ساده پوشم و يادم نمياد تاحالا اتو مو زده باشم به موهام.خلاصه ما با ي قد بلند 181 سانتي و لاغر نشستيم تو اتوبوس.چند دقه بعد اينكه اتوبوس شروع كرد به حركت گوشيم زنگ خورد.مامانم بود پرسيد كجايي اينا؟منم گفتم كه دارم ميرم همدان واسه ثبت نام و خلاصه توصيه هاي مادرم و اينكه حواست باشه و خبر بدي.منم به مامان گفتم صبح برسم زنگ ميزنم تازه شهرم بلد نيستم و باس بگردم اگر دير زنگ زدم يا جواب ندادم نگران نشه.تلفنم تموم شد خانم بغل دستي ازم پرسيد دانشجو همداني؟گفتم تازه دانشجو شدم و براي ثبت نام ميرم.پرسيد چي قبول شدي منم گفتم ارشد علوم تحقيقات قبول شدم...خلاصه سر صحبت ما وا شد و آشنايي،اسمش ویدا بود و 28 ساله كه 3 سال از من بزرگتر بود.خلاصه ما با ویدا خانم دوست شديم و آشنايي ما شكل گرفت...وقت پياده شدن گفت كه از كجا برم و شمارشو داد كه اگر مشكلي پيش اومد بهش زنگ بزنم.خلاصه ما رفتيم ثبت نام و تموم كه شد گفتن كه از شنبه بعدش كلاسا شروع ميشه.من هم تا حوالي ساعت 2 كارم تموم شد و گفتم قبل رفتن ي دوري تو همدان بزنم و با ویدا تماس گرفتم كه من دارم ميرم تو شهر اگر خسته نيستي و دوس داري بريم بيرون اينا. گفت باشه ميام شهر رو نشونت ميدم و ...
سرتونو درد نيارم و اينكه دوستي من و ویدا خانم كامل شكل گرفت.
داشتيم تو شهر ميگشتيم كه ویدا پرسيد واسه خوابگاه اينا چكا ميكني ...اونوقت بود كه فهميدم اي داد بيداد خونه از كجا گير بياريم.قرار شد بهم كمك كنه خونه بگيرم و تا قبل اينكه خونه پيدا بشه ترددي بيام و برم.خلاصه بعد از دو هفته خونه پيدا شد و ویدا خانم زحمت كشيد واسه خونه پيدا كردن من...اين وسط ي چيزي خيلي تعجب آور بود اينكه اون بيشتر از من اصرار به خونه پيدا كردن داشت!!!
بله ديگه ما خونه گرفتيم و وسائل دانشجويي با ما اومد همدان...روز اول باهام اومد خونه رو مرتب كرد و خلاصه انگار خانم خونه بود و من آقاي خونه...خدايي از بس بهم خوبي كرده بود كه هيچ فكرم سمت سكس و استفاده جنسي نبود.تا اينكه ي روز اومد خونه و شروع كرد به حرف زدن اينكه دوس دختر داشتي و ... ما هم هر آنچه كرده بوديم گفتيم...از كار كردن تو شيراز كه با ي دختره باسم ستاره آشنا شدم و باهم سكس داشتيم و تهران با دو سه تا و ...
اونم شرو كرد به حرف زدن كه با ي پسره ازدواج كرده و طلاق گرفته...اي داد بيداد .... ویدا خانم مطلقه و ما بي خبر...خلاصه تا جا داشت و تونستم از زندگي هاي امروزي باهم حرف زديم و بهش قول دادم كمكش كنم و ...فرداش دوباره اومد خونه ديدم اين دفعه ي جوري عجيب غريب ميزنه...ديد متفاوت تري داشت(كاري نكرده بودم احساس كنه دارم ازش سو استفاده ميكنم.) گفت سينا ميشه باهم كمي حال كنيم.من گفتم من مشكلي ندارم اما دوس دارم تو خودت دوس داشته باشي نه اينكه من بخاطر خودم بخوام باهم حال كنيم...بله ديگه لب گرفتن ما دوتا شروع شد...ي چي بگم اما جدا بنده خدا بلد نبود اصلا لب بگيره...فقط لبمو ميگرفت نه زبوني هيچي...ديدم داره خودشو عقب ميكشه...
-چي شد؟چرا عقب كشيدي؟خوشت نيومد؟
گفت نه ولي من بلد نيستم لب بگيرم....فهميدم بابا اين بنده خدا گير ي معتاد افتاده در طول مدت ازدواجش دوبار هم سكس درست حسابي نداشتن.من گفتم اگر اجازه بدي ي بار باهم ي سكس كامل داشته باشيم...
قبول كرد...
خلاصه قرار شد كه سكس داشته باشيم اما باصرار اون گفت فردا....
صبح بعد كلاسم رفتم داروخونه و كاندوم گرفتم و امدم دوش حسابي گرفتم و خودمو بالكل تر تميز كردم...تو دلم فقط اينو ارزو ميكردم بتونيم ي حالي بهش بدم تا عمر داره يادش نره...
ساعت 2 ظهر بود اومد پيشم ديدم خيلي ناز شده بود.يعني من بهش خيلي علاقه داشتم.هم خانم بود هم خوش برخورد.هم مودب گفتم محاله بذارم امروز بهت تلخ بگذره....
لخت شديم و من اجازه گرفتم و رفتم رو بدنش و شرو كردم به لب گرفتن...اول لباشو حسابي خوردم و زبون كشيدم رو لباش و بعد بوسيدمش و شرو كردم به خوردن گردن و لاله گوشش...اصلا حال و هواش عوض شده بود...
چشاشو بسته بود و داشت حال ميكرد...رفتم پايين شرو كردم به ليس زدن سينه هاش و بوسيدن ومكيدنش...داشت با خوردن سينه هاش حسابي حال ميكرد...بعد اينكه حسابي سينه هاشو خوردم دوباره اومدم بالا و لباش بوسيدم و گفتم كه با ليس زدن مشكلي نداره...انقد تو حال خودش بود با چشاش اشاره كرد كه نه...
منم وسط سينه هاشو بوسيدم و اروم اروم با بوس رفتم پايين و نافشو بوسيدم و آروم آروم رفتم پايين سمت كسش...
اولش بخاظر اينكه زياد تحريك نشه يا بدش نياد يواش يواش ليس ميزدم واسش و آروم آروم لباشو وا كردم و ليس ميزدم و ميمكيدمش...
ديدم دستشو گذاشته رو سرم و داشت سرمو فشار ميداد كه بيشتر بخورمش...منم تا جون داشتم خوردم واسش و بعد احساس كردم ارضا شده...اومدم بالا پرسيدم ارضا شدي گفت آره...
من ديدم اگه اصرار كنم كه ساك بزنه يا چيزي ممكنه ناراحت بشه...
اما خودش اصرار داشت كه ساك بزنه منم گفتم باشه...خلاصه كمي ساك زد ديدم گرم نيس و داره با زور ساك ميزنه....

----منتظر قسمت بعدي داشتان باشيد

نوشته: سینا

سلام به دوستان گل شهوانی من اسمم کارن 20 سالمه داستانی که میگم مربوط میشه به اولین سکسم با اولین دوس دخترم اونوقتا 18 سالم بود قدمم دوروبره 182 تا 18 سالگیم زیاد دختر بازی نمی کردم شاید بخاطر اینکه همش میخواستم مخ دخترای بزرگتر از خودمو بزنم ونمیتونستم از دخترای کوچیکترم که اصلا خوشم نمیومد ولی وقتی 18 ساله که شدم و دیگه ریشم خوب دراومده بود و خلاصه بزرگتر نشون میدادم موفق شدم با مهسا قاطی شم از مهسا بگم دختر 19 ساله که الان 21 سالشه با چشمای آبی وقدش حدودا 175 پوستشم سفید بود سینه هاشم یکمی بزرگ بود خلاصه همونجوری بود که دوست داشتم ولی از چشای آبی خوشم نمیومد.حالا بریم داستانو بگم

تولد یکی از دوستام بود که یه مهمونی راه انداخت و فقط جوونا رو دعوت کرد همه دوستام با دوس دختراشون رفتن منم تنها بودم خلاصه به خودم خیلی رسیدم و چون تولد بهترین دوستم بود یه هدیه ای گرفتم که دلم می خواس تک باشه و میخواستم جلب توجه کنم.شب شد مرفتم به مهمونی همین که وارد سالن شدم یه مهسا اومد جولو وبهم خوشامد گفت اولین باری بود که میدیدمش اونشب خیلی ناز بود برای اولین بار از دختر چش ابی خوشم اومد رفتم با بقیه سلام کردم تا این که اودم پیش حامدو غزل نشستم حامد همون دوستم که تولدشه غزلم دوس دخترش یکم بعد مهسا اومد پیشمون وحامد مارو به هم معرفی کرد یکم که صمیمی تر شدیم مهسا بهم گفت کارن چرا تنها اومدی چرا دوس دخترتو نیووردی گفتم gf ندارم تا بره چیزه دیگه ای رو بگه گفتم شماهم ظاهرا تنهایید گفت اره گفتم چرا دوس پسرتون نیومده که یهو حامد زد تو سرم گفت دختر خالم دوس پسر نداره منم که خیلی خوشحال شدم با تعجب گفتم چه خوب که دورو بریا همشون زدن زیره خنده خلاصه تا آخر گیر دادم به مهسا موقع رقصم فقط با اون رقصیدم دیگه کم کم بچه ها داشتن میرفتن منم قبل رفتنم از غزل خواهش کردم حامدو راضی کنه که با مهسا دوس شم نمی دونم چرا حامد رو این دختر خالش حساس بالاخره راضی شد منم در نهایت پررویی شمرمو دادم به مهسا گفتم حتما بزنگه اون شبم قبل خوابم یکم اس دادیم بهم راستش از خوش حالی خوابم نمی برد بالاخره صبح شد منتظر شدم مهسا بزنگه که زنگید منم بازم با کمال پرویی همین اولین روز دعوتش کردم بیرون باهم رفتیم کافی شاپ و تویه غرفه شخصی نشستیم منه بی جنبه طاقت نیوردمو همون جا دس مالیش میکردم که ناراحت شد ولی بدش نمیومد از شانس خوبه من چون روزه جمعه بود خانوادم رفتن کوه وخونه خالی بود منم به بهونه گرفتن لپتاپ مهسا رو اوردم خنه اولش دمه در منتظر موند ولی با اسرار اوردمش ذاخل حالا که دیدم اود تو خونه رفتم لباسامو عوض کردم رفتم پیششکه با تعجب گفت مگه می خوای بمونی خونه گفتم اره گفت پس من میرم جلوشو گرفتمو بعد که یکم ازش پذیرایی کردم نشستم پیشش بهش گفتم لباساشو دراره زاحت تر باشه گفت لباسه مناسب تنم نیست به شوخی گفتم اشکال نداره اونم جدی گرفت مانتوشو در اورد به محض اینکه چشم به خط سینه هاش افتادکیرم شق شد که از پشت لباس معلوم بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم یه کونه تپل و جاافتاده سینه های خوش فرم با اون شلواره تنگش که حالت کسش مشخص بود با خون سردی رفتم کنارش نشستم و ماهواررو روشن کردم ییهو زدم کانال سکسی دیدم مهسا هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد منم دیگه تحمل نکردمو دستو گذاشتم رو سینه هاش روشو طرف من کردو قبل ازز این که حرفی بزنه زودی لباشو بوسیدم گفتم هیچی نگو همین طور که داشتم با سینه نازش ور میرفتم لباشم میمکیدم که احساسه خیلی خوبی بود دلم می خواس هر چه زود تر کیرمو به خوردش بدم اما جلو خودمو گرفتم چون می دونستم آبم خیلی زود میاد وهمه چی بهم میخوره تا می تونستم بوسیدمش ونوبت رسید به لحظه ی رویایی لخت شدنش که تو اون لحظه ضربانه قلبم 10 برابر شده بود تا تیشرتشو در اورد چشم به سینه خوشگلش از پشت سوتین قرمزش افتاد کیرم دو برابر شد فرصت ندادم سوتینشو باز کنه پشتشو گرفتم شروع کردم به بوسیدن آروم به سینه تپل وسفیدش فیلم سوپر زیاد دیدم داشتم حرکاتی که یاد گرفتمو روش پیاده میکردم از پشت سوتینشو باز کردم وقتی چشام به نوک سیه قرمز سینه هاش افتاد مثله قهدی زده ها اوفتادم به جونش چنان میکی زدم که سینه ش داشت قورتم میرفت که با جیغ مهسا حواسم اومد سرجاش همین طور سینه هاشو میخوردم لبشو میبوسیدم که مهسا جونم شلوارشو در اورد وای چه رونی مهسا خیلی گوشتی بود اومدم پایین روناشو می بوسیدم داشتم از شق درد میمردم ولی بازم جلو خودمو گرفتم که به همین زودی نکنمش دلم میخواس هم زمان همه جاشو بلیسم یه لحظه گیج شدم خلاصه از پشت شرتش کسشو مالوندم مهساهم که تا این لحظه ساکت بود شروع کرد به قربون صدقم رفتن منم که قفل کرده بودم فقط می گفتم جوووون عشق منی شرتشو در اوردم شروکردم به لیسیدن کسش وای اونم چه کسی مهسا از اون دخترای چش آبی بود که کم مو هستن کسشم خیلی کم مو داش رنگ کسش با اونیایی که تو فیلما میدیدم خیلی قشنگتر بود همچین صورتی خیلی باحال بود مهسا هی میگفت کیرتو بده من کیر میخوام اما من توجه نمی کردم دوباره رفتم سراغ سینه هاش دیگه آه بلندو کشیدش هیجانمو دوبرابر میکرد انگوشتمو خیس کردم که بزارم تو کسش ولی مهسا نمی ذاشت منم کذاشتم تو کونش که اونم عقب جلو میکرد وای چه کونی حوس کردم برم ی گاز بگیرم سریع ازش لب گرفتم رفتم سراغ کونش دو لپه کونشو هی میمکیدم هی گاز می گرفتم تا که زبونمو گذاشتم روسورخش یه لیس آبدار زدم که اون لحظه با صدای خیلی قشنگی که هیجچ وقت یادم نمیره یه آهی زد منم نوک زبونمو داشتم می کردم تو کونش الان دیگه کل تنشو بوسیدم از دستشو بازوهاشو رونشو پاهاشو که خیلی از این کارم خوشش اومد دیگه کیرم داشت شلوارمو میترکون که کهسا شلوارمه زد پایین ا کیرمو دید احساس کردم ترسید ولی نه چجوری داش کیرمو می بوسید که من کردم تو دهنش اونم زیاد اشتیق به ساک زدن نداش درش اورد هی می بوسیدش بهم گفت کیرت چقد خوشگله فقط واسه منه منم گفتم اره فقط تو عشق من گفت یواش بکن تو کونم منم که نمی خواستم آبم به همین زودی بیاد بلندش کردمو بردمش تو اتاقم تو مسیر فقط لبم رو لباش بود دستمم با سینه و کونش بازی میکرد دراز کشید روتخ گفت با کونم بازی کن منم که دوباره افتادم به جون سینه ی تپلش در همون حالت دستمو کردم تو کونش هی بازی میدادم با کسشم ور میرفتم که یهو احساس کردم داره ارضا میشه نمی دونم نمی دونستم دخترا چطوری ارضا میشن تو همین حال که داشبا کبرم ور مبرفت با ناخوناشم بیچاره کیرمو زخمی کرد دیگه داش خواهش میکرد که بکنم تو کونش منم تفمالی کردم سوراخشو و کیرمو گذاشتم دم کونش خودش آروم آروم میومد عقب تا من یکم فشار میدادم جیغش میرفت هوا یهو یادم اومد که از اسپدی بی حسی که واسه باشگاه گرفتم استفاده کنم اسپررو گرفتم زدم به تخمم و یکمم زدم به کون مهسا تا بی حس شه و درد کمتری بکشه مهسارو از بغل گذاشتم روتخت خودمم رفتم پشتش پاهاشو دادم بالا کیرم با هزار بد بختی کردم تو کونش وای کیرم داشت آیش میگیرف حالا دیگه تا ته تو کونش بود بادستام با کسش ور میرفتم و هی سینه هاشو می کردم تو دهنمو یا ازش لب می گرفتم آروم آروم شروع کرد به عقب جلو کردن منم دیگه طاقت نیاوردمو دستو گذاشتم تو دنشو محکم تلنبه زدم جیغ کشید ولی خوشبختانه گاز بدی نگرفت حالا دیگه با کسش خیلی ور میرفتم داد میزد میگفت بکن عشق من بکن دیگه مطمئن شدم داره ارضا میشه برش گردوندم خوابیدم روش محکم و تند تند تلنبه زدم داشت آبم میومد دلم نمی خواس کیرمو در بیارم صورتشو طرف من کرد منم در حالی که داشتم لبشو میخوردم تمام آبمو ریختم تو کونش وبی حال کنارش افتادم حالا بعدش دوباره کلی بوسیدمشو با سینه هاش ور رفتم اون روز یبار دیگه هم وقتی که رفتیم حمم سکس کردیم و بعدش رسوندمش خونشون از هم دی گه تشکر کردیم و خدافظی یکی دو بار دیگه بعد اونروز هم باهم سکس داشتیم واز اونجایی که حامد خیلی حساس بود رو مهسا و کم کم هم یه چیزایی بو برده بود تصمیم گرفتیم به رابطمون ادامه ندیم ومنم از اون به بعد با دوست مهسا که مهسا بهم معرفی کرد آشنا شدم خب دوستان این بود خاطره اولین سکسم و اولین دوست دخترم اگه خوشتون اومد نظر بدین تا سکس خودم با فاطمه دختره برنزه بنویسم بدرود

نوشته: کارن

سلام.من رضا۳۵سال دارم.این خاطره واقعیه.پانزده سال پیش تازه خدمت تموم کرده بودم.چندسال بودتوکف دختر همسایه مون ملیحه که همسن خودم بود بودم.ملیحه دخترتپل قدش۱۶۵بودو صورتش سبزه بوداما بانمک و جذاب که یه خال زیبا سمت چپ لبش زیرگونه اش خودنمایی میکردو خوشکلش میکردو باسن گنده خوش فرمی داشت این شدکه رفتم تو نخش .اماراه نمیداد.این شدکه یکبارتوکوچه دیدمش تو یک فرصت مناسب یه نامه عاشقانه که قبلا نوشته بودم دادمش وتوش نوشته بودم که دوستش دارم و ازین کس شعرا .چندروز بعد تلفن خونه مون زنگ خورد دیدم خودشه.میگفت خیلی وقته دوس داشته باهام دوست باشه اما هم روش نمیشده هم نمیتونسته بهم اعتمادکنه.این شدکه روهم ریختیم.چندماهی رابطه تلفنی و نامه پرکونی داشتیم که حس سکس با اون تمام وجودم گرفته بوداما تو حرفهایی که باهم میزدیم زیادمایل نشون نمیداد تااینکه یه روزصبح که تازه بیدارشده بودم ملیحه زنگ زدو فهمیدم خودش تنهاخونه است برادرش مدرسه است۰و پدر ومادرش هم بخاطر مریضی عموش به یه شهر دیگه رفتند و تا بعدظهر نمیان. منم فرصت غنیمت دیدم بهش گفتم درخونه تون باز بذارمیخام بیام پیشت . قبول نمیکرد بهش گفتم حرفایی دارم باید رودررو بهت بگم که با اکراه قبول کرد.

خلاصه رفتم پیشش ساعت۹ صبح بود و تا ظهر وقت داشتم راضیش کنم باهاش سکس کنم.پیشش نشسته بودم و باهام صحبت میکرد که دستم گذاشتم رو صورتش و نازش کردم.تاخواست خودش جمع کنه لپش بوسیدم.گفت نکن خوشم نمیادکه سریع لبم رولبش گذاشتم وشروع کردم مکیدن که بعداز یه دقیقه اونم همراهیم میکرد بادستم هولش دادم وخودم کنارش درازکشیدم وبه لب گرفتنم ادامه دادم و جرات کردم دستش بردم وسط پاش از رو شلوار کوسش میمالیدم که دیدم شهوتی شده وچشاش داره خمارمیشه وچنان لبم میک میزد که دردم اومدزبانش هم تو دهنم کرد وهمه جای دهانم میچرخوند و میلیسید که دستم اززیر شورت بردم روکوسش که خیلی داغ بودو بیشتر حشریم کردو بادست دیگه سینه هاش میمالوندم ملیحه جون خودش دکمه بلوزش بازکرد وکرستش درآورد سرم گرفت گذاشت رو پستونش .منم شروع کردم مکیدن .ازلذت رو هوابودم که دست توشلوارم کیرسیخ شده ام کشید بیرون وشروع کرد وررفتن وعقب جلو کردن کیرکلفت ودرازم بادستش که خیلی حال میکردم و منم همزمان که پستونای اناری ونوک قهوه ای باحالش میخوردم بادستم کوسش بازی میدادم خصوصا بالای چاکش و چوچولش که حال میکرد.دست ملیحه با سرعت تمام کیرم عقب جلو میکردکه دیدم با لرزش زیاد ارضا شدو بدنش شل شد. منم طاقت نیاوردم وآبم با فشار زیاد زد بیرون وبه پهلو وسینه ملیحه جون پاشیده شد.بعد۱۰دقیقه باز دلم میخاست ارضا بشم.ملیحه جون کیرم بازی دادتا بزرگ شد منم شلوارش کامل ازپاش کشیدم بیرون و بالشتی گذاشتم زیر کمرش و رفتم وسط پاش و کیر کلفتم دم سوراخ کونش میکشیدم که خیلی خوشش اومده بود.باکمی تف کیر م هول دادم تو کونش اماخیلی تنگ بود به زور سرکیرم رفت توش چند لحظه نگه داشتم ویواش تلمبه زدم واقعا کون محشری داشت.داشت درد میکشید که دلم براش سوخت.کشیدم بیرون وکیر گذاشتم وسط چاک سینه اش و ملیحه نازم هم بادستاش پستوناش بهم فشار میدادکه لذت ببرم منم باسرعت تلمبه میزدم وسط سینه اش اونم بازبونش سرکیرم لیس میزدم که دیونه میشدم بعد۱۵دقیقه آبم اومد و لب وزیر گردن ملیحه جون پراز آب منی شد وفضای شهوتناکی ایجادشده بود.طی چند ماه چند باردیگه باهاش سکس کردم وکونش بطور کامل فتح کردم.۶ماه بعدبخاطر کارم ازمحیط خونه وشهرمون دورشدم تا اینکه شنیدم ازدواج کرده.خوش بحال شوهرش که کس وکون خوش استیل ملیحه جون برا خودش میگاد.امیدوارم پسندیده باشید.نظر بدید ولی خواهشا فحش ندید.خواهشا.

نوشته:رضا(خالو)

با سلام به همه ی دوستان
این اولین باری هستش که من به این سایت امدم و می خوام داستان خودمو بنویسم
**اونایی که فقط تیکه یه سکسی شو می خوان بخونن بران قسمتی که ستاره زدم**
خب اول از همه باید بگم که این داستان برای پارسال هستش یعنی 1390
داستان از اون جایی شروع میشه که من از رویان(شهرک هایکاشن)میام بابلسر
خب یه روزی از روزا که میام برم پارک میبینم که یه خانم خوشکلی داره اسباب کشی میکنه وقتی این صحنه رو دیدم گفتم خاره شانسه بگامه*یعنی خوار این شانسمو گاییدم*تا ما امدیم این جا کس مسا دارن در میرن سریع موضوع رو از کلم انداختم بیرون رفتم سوپری 500 تومن دادمو 2 نخ سیگار وینیستون عقابی خریدم
سیگارو کشیدمو رفتم خونه
خونه که رفته بودم همش پیش خودم میگفتم چی میشه اگه بشه
فکر بد تو سرم نبود چون اون زمان عاشق یه دختری به نام ماریا بودم*البته یکم فکر بد شاید*
خب فردا صبح داشتم میرفتم دانشگاه که دیدم خانم خوش گله جلوم وایستاده و در حاله انتظار کشیدن هستش که تاکسی بیاد
منم که داشتم از بوی عطر بدنش مست میشدم پیش خودم گفتم بهتره همین الان سر صحبتو باز کنم کنم
رو کردم بهشو گفتم ببخشید خانم ساعت چنده اونم یه لبخندی زدو گفت ببخشید آقا فروشی نیست
اینو که گفت تو دلم گفتم ای جان طرف کسه...
من گفتم آره...... بعد اون بایه حالتی گفت آره که کیرم سریع راست شد
تو ماشین کناره هم دیگه نشستیم و یک دفعه دیدم دستشو گزاشت رو شونمو گفت شما هم تو این شهرک میشینین
بله البته یه چند روزی هستش که امدیم تا الان رویان زندگی میکردیم
چه جالب من هم به تازگی این جا امدم
خب شما بچه کجایی؟
شهرک غربی هستم دیگه
تا اینو گفت گفتم
برانیل اگه نکنی واقعا خری
آقا سرتو درد نیارم این ماجرا همین جا تموم شد
بعد از دو سه روز وقتی رفته بودم داشتم با بچه ها بازی میکردم دیدم تو دستاش دو تا بکس آب معدنی هستش گفتم کمک می خوای اونم سریع گفت آره خیلی سنگینه
منم چون پیش بچه ها همش قوپی میومدمو میگفتم من به هیچ دختری رو نمیدم فیلانو بیسار بیسارو فیلان گفتم خدا بهت کمک میکنه اینو گفتو اونم به ما یه فاک نشون دادو رفت
سریع پیچوندمو رفتم در خونش زنگ زدم بعد دو سه دقیقه دیدم امد دم در در نیمه باز کردو یه ذره امد بیرون مو هاش پریشون بود انگاری که خیس هم بود یه زره سر سینش بیرون زده بود و داشتم بش نگا میکردم که بهم گفت داداش تخته سیا بالاست
شرمنده شدم سریع به صورت ناز نگا کردمو گفتم بله ببخشید
پته پته کنان داشتم کس شر میگفتم که بهم گفت چیه چی می خای بگی گفتم ببخشید تورو خدا بابت اون حرکت شرمنده به شما تیکه انداختم گفت نه بابا خواهش میکنم داشتم میرفتم که گفت ببخشید آقای ......
گفتم برانیل هستم
گفت برانیل مشروب فروش آشنا داری منم سریع گفتم آره گفت میشه شمارشو بدی منم گفتم خودم میفروشم گفت چه خوب شمارتو بده برا امشب یه الکسیا می خوام *یه نوع ودکا هستش*
منم گفتم چشم روی چشم
سریع رفتم پارکینگ 3 زنگ زدم به حسین گفتم دادا یه دونه الکسیا می خوام اونم گفت چشم کجایی
گفتم سر خیابونتونم اونم سریع امد هر چی گفتم چند گفت دادا بی خیال این حرفا چیه
بالاخره مشروبو گرفتم زنگ زدم بهش گفت سلام ستاره خانم مشروبو گرفتم اونم گفت وای مرسی ببخشید تو رو خدا مزاحمتون شدم منم گفتم نه بابا این چه حرفیه
رفتم خونشو نشستیم تو حال
مزه پزه رو آوردو نشستیم خوردن
تا تش خوردیم
***********************************************************
من که مست مست شده بودم به فکر کردنش دیگه نبودم انم رفت یه آهنگ لایت گزاشتو شرو کرد به حرف زدن که آره من یه کی رو دوست داشتم اسمش عنایت بود شبیه به تو بود و از این جور کس شرا
بعد یه دفعه دیدم بهم گفت دوسم داری منم تا آ رو گفتم سریع شروع کرد به خوردن لبه من منم با هاش همکاری عجیبی داشتم می کردم و بی اختیار دستمو کردم تو کسشو داشتم می مالیدم یه نیم ساعتی بود که داشتیم این کارو میکردیم بعدش من گفتم بسه جیگر می خوام بخورمت اینو گفتمو مث کس ندیده ها شروع کردم به خوردن گوشاش از گوش به گردن گردن به سینه سینه به ...
تا آخر
اونم هی میگفت آه آره
بخور عزیزم
انقدر خودرمش تا آبش امد وایییی که چقدر آبش خوش مزه بود
بعد شروع کرد به خوردن کیرم واااایییییییی چقدر داغ بود کیرم داشت تو دهنش می سوخت
سریع خوابندمشو پاهاشو دادم بالا به صورت فرقونی میکردمش
لبامون قفل شده بود تو هم باورم نمی شد که برانیل بچه مذهبی که عاشق مسیح بود و همیشه سعی می کرد به دستورات الهی گوش بده داشت زنا میکرد
وای چه حالی داده بود بهم سریع بلندش کردمو به صورتی سگی داشتم می کردمش که دیدم داره میلزه دستمو کرد تو دهنشو هی میک میزد منم که دیدم این جوری هستش سریع امدم با دستم سرشو طرف خودم کردمو ازش لب گرفتم و همش نوک سینشو بشکون میگرفتم بازم دیدم جا داره ضربه هامو محک تر کردم و دیدم یهو با یه جیغ بلند امد وا چه حالی داد بهم
گزاشتمش رو مبل و درست مث فیلم سوپرایی که قبلا دست بچه ها دیدم گردنشو گرافتمو فشار می دادم اونم با دستش یه چنگ مشتی به دستم زد که دهنم سرویس شد
همش تو این فکر بودم که آبمو بریزم تو کسش و اون حامله بشه تا بتونم باش ازدواج کنم ولی از شانس بدم نشود
در حال کردن بود که دیدم دارم میام خواستم جوری رفتار کنم که انگار هنز جا دارم ولی نمیدونم از کجا فهمید و گفت آبتو بریز تو دهنم کوچولو منم سریع کیرمو در اوردمو کردم تو دهنش اونم جوری کیرمو ساک میزد که فرقی با کس برام نمی کرد
تا قطره ی آخرشو خورد تا پنجو نیم صبح با هم سکس داشتیم
بعد اون داشت می رفت حموم که من سریع باهاش رفتم تو حموم هم کلی باهم ور رفتیم و وقتی از حموم امدیم بیرون دیدیم ساعت 8 صبح هستش هر دو کلاسو جیم کردیمو تا بعد از ظهر خوابیدیم
این داستان من بود امید وارم خوشتون امده باشه
نظر هم یادتون نره

نوشته: برانیل

سلام خدمت دوستان.سروش هستم30ساله.12ساله سکس میکنم.سکس رو از زمینهای موکتی شروع کردم تا به خوشخواب رسیده داستانم کاملاواقعییه.نیازی هم نمیبینم به کیرم تهمت بزنم.من باچت 6نفروکردم.خدالعنت کنه اونی رو که چت روم روبسته.بگذریم... 6و7 ماه پیش تونت بادختره25 سله بنام نگار آشنا شدم.3ماه اول فقط چت میکردیم. همون روزای اول شمارشو گرفتم.دختری باصدای کاملاحشری.چنتا عکس برام mms کرد که دیدم باچشای عسلیش اگه نکنمش باید یه عمر شرمنده کیرم باشم. عزیزایی که زیاد توچت دنبال کوس هستن میدونن بهترین راه رسیدن به سکس واقعی حشری کردن دختر پشت تلفنه. خلاصه پشت تل چن بار ارضاش کردم.یادم رفت بگم که من ساکن تبریزم و اون پایتخت نشین.به هر بهونه ای بود قرار شد هر وقت رفتم تهران ازنزدیک همدیگرو ببینیم.

رابطمون هرروزنزدیکترمیشدتا اینکه من بخاطر سند ماشینم مجبور شدم برم کرج که دوستم اونجا دانشجو هس و خونه مجردی داره..بهش خبر دادم و روز جمعه راه افتادم که شنبه اول وقت محضرباشم واسه انتقال سند.کارم که ساعت 1تموم شدوگفتم بیام دنبالت ولی گفت تا برسی تهران دیر میشه وبمونه واسه فردا.شبش خوابم نبرد.دل تودلم نبود.بهم زنگ زد وگفت که توتهران طرح زوج فرده.چون باید میرفتم آریاشهر جلوی پاساژ گلدیس.

7صبح با مترو رفتم. 9/20 دیقه بود که دیدیم نازگل خانوم اومد.وای ی ی دیدم نازتر از عکسشه.یه دختربا قد متوسط و چشای عسلی که اندام نسبتا لاغری داشت.یه مانتوی مشکی تنگ که کونش نظرهر کسی روجلب میکرد با یه سوشرت سفید.دست دادیمو گفت که صبونه نخورده.رفتیم ی چیزی کوفت کردیم.لامصب کیرم داشت له له میزد.باهزار خواهشو تمناراضیش کردم بریم کرج خونه خالی دوستشم. دوستم اونروز تا6کلاس داشت.حدودساعت2 رسیدیم. کلید انداختم رفتیم تو.نشست ومن شرو کردم به نوازشش.اول یکم ممانعت کرد ولی بعد مقاومتی نشون نداد.لبای شیرینشو میک میزدم واونم کم نمیذاشت.انصافا کاربلد بود.مانتووتاپشورودراوردم دیدم یه سینه75 با نوک درشت قهوه ای زد بیرون.چنان میک و لیسش میزدم که دشت دیوونه ترمیشد.قبلا پشت تل بهم گفته بود که سکس خشن دوس داره.حین کار روبالا کمرش دس کردم زیر شورتش وکوسشو حسابی مالیدم.نشستم رو سینش وبا هزارو یک مکافات کیره 19 سانتی وکلفتمو کردم تودهنش.خوب ساک نمیزد. ایندفه من رفتم سراغ کوس تراشیدش.از پایین ناف لیسیدم تا سوراخ کوسش.روکونش ممحکم سیلی میزدم و اون حشریتر میشد....با آب کوس و تف سوراخ کون گنده وسفیدشو چربیدم و دمر خوابوندم...موهاشو مث یال اسب گرفتم و آروم کردم تو کونی که تنگ بود. آخه دلم نمیومد زیاد اذیت شه. ولی برگشت گفت که محکم بکنم حتی اگه گریه کنه.منم امون ندادم وتا جایی که میشد کردم تو. بعدچنتا تلمبه دیدم تنه کیرم یکم خونی شده ولی لاز زدم به سوراخ کونش. کریه میکرد منم میزدم به باسنش. دیدم ابم داره میاد. کشیدم بیرو و تو گودی کمرش آبمو ریختم.ازم خواست باز بمالم ررو کوسش که اونم ارضا شه.سرکیرمو میکشیدم لای چاک کوسش و چوچوله درازشو ماساژ میدیدم که دیدیم پاهاش بی حس شد.انگار به ارگاسم رسیده بود. باهم دوش گرفتیم و با ماشین خودم تا آزادی رسوندم. فقط تو راه بهم گفت که داره با یه نفر قراره ازدواج کنه وازم حلالیت خواست که خطشومیخواد عوض کنه.منم با چنتا اشک تمساح بدرقش کردم.......

نوشته: سروش

سلام من علی هستم 18ساله از تهران
داستان از 3سال پیش شروع میشه یعنی 15سالگی و من 3راهنمایی بودم اون زمان زیاد اهل دختر بازی نبودم اما 1روز یکی از بچهای کلاس به من یه شماده داد و گفت بده به بقل دستیت کاغذ باز کردم دیدم نوشته انا و 0938+++++++که همون زنگ دوستم حالش بد بود رفت و شماره پیش من موند شب بیکار بودم و گفتم یه زنگی به این شماره بزنم زنگ زدم یه دختر باصدای نازک گفت بله منم هول کردم
بعد بهش اس دادم اولش میگفت اشتباه گرفتی اما بعد چند ساعت کمی راه امد و اسمشو گفت که انا 19ساله (2سال و 4 ماه ازم بزرگ تر بود)اما من سنم راراست گفتم خلاصه بعد از یه هفته باهاش تو پارک قرار گذاشتم ساعت 3 ساعت 2-45 سرار قرار بودم ساعت 3-5دقیقه امد
یه دختر چادری و سفید برفی و چشای تیله ای خیلی زیبا سلام کرد و کنارم نشست حدود 2ساعت حرف زدیم از خودمون درس خانواده و......
شب بهش اس دادم گفتم انا چه قدر چشای زیبایی داری
گفت همه بهم میگن چشات سگ داره
من گفتم امروز سگت بدجوری مارو گرفت
وبعد باز اس دادم کاشکی همه جات مثله چشات زیبا باشه گفت مثلن کجا ها گفتم جا های خوب و بعد گفت قهرم و حدود 2ساعتگوشیش روش کرد و تا دو روز ج نمیداد تا بالا خره اشتی کرد و گفت دیگه از این حرفا نزن .
فهمیدم که نباید فعلا در باره این چیزا حرف بزنم
دوستی ما گذشت و گذش تا 2سال شد تو این 2سال کلی باهم وابسته شدیم و باهم خوب
خلاصه ای از ماجرای این 2سال (من باشگاه رفتم و کمی هیکل ساختم و در سال 3راهنمایی و 1دبیرستان به خوبی قبول شدم و قار بود برم رشته معماری
اونم در دانشگاه قبول شد و تافل زبان انگلسی رو گرف و بعد چند دوره تونست گواهی نامش رو بگیره)
تو این 2سال روی مون به هم باز شد و دیگه درباره سکس و کس و کیر هرف میزدیم و چند باری هم تو پارک از هم لب گرفتیم
تو تابستون همین امسال گه گذشت توی یه روز گرم تابستون بود که بهش گفتم من دوست دارم اون هیکل نات رو بوست کنم و لیس بزنم و با موهات بازی کنم گفت نمیشه گناه داره میریم جهنم گفتم حالا یه بار ایب نداره گفت نه بالاخره بعد از 1ساعت قبول کرد که بیاد تو پاکینگمون
گفت 3روز دیگه میام گفتم قربون سفید برفی خودم برم
3روز شد واون روز دل تودلم نبود که چی میشه پستوناش چه شکلی لست و.....
نکنه کسی بیا و............
صبح ساعت 10 اسداد گفت جای همیشگه میام بیا دنبالم باهم بریم گفتم چشم
رفتم جای همیشگی و امد این دفع ارایش بیشتر کرده بود از اونجا تا خونمون 15راه بود که رفتیم تو این 15دقیقه کیرم یه نفس سیخ بود(یه کیر معمولی 16طول و کمی کلفت بارنگ زیبا و خوش تراش) رسیدیم به خونمون و کلید انداختم و رفتیم تو و سریع رفتیم تو پاکنگ بعد گفت من میترسم و لش کن بیا بریم گفتم ترس نداره عشقم اون موقه من 18سالم بود اون 21سال رفتیم یه گوشه سریع بقلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم 2سال در ارزوی این زمان بودم بعد از 1 دقیقه چند تا لب محکم و ابدار ازش گرفتم دیگه جفتمون داغ کرده بودی (انا حشرش خیلی بالا است اما همیشه جلوی خودش رو میگیره) بعد کمی قربون صدقش رفتم گفتم چه زیبا شدی چه چشای خماری داری عزیزم بعد دستم رو گذاشتم از رو چادر روی سینهاش (الان که دارم یادش میوفتم 2باره کیرم تا ته سیخ شده)وکمی فشار دادم زیاد شل نبود اما اندازش خوب بود باز یه لب ا گرفتم و گفتم کلن چادرت رو در بیار بزار تو کیفت سریع این کار رو کرد زیرش مانتو داشت 2باره شروع کردم مالوندن سینهاش و بعد از چند لحظه شروع کردم دکمه های لباسش رو باز کردن چون هول بودم خوب نمیتونستم باز کنم خودش باز کرد و دستش رو کرد برای چند لحظه تو و در اورد موقه که دست کردم تو لباسش انتظار داشتم بخوره به لباس یا سوتینش اما خورد به شینهاش تعجب کرد گفتم زیر مانتت چیزی نپوشیردی گفت سوتین پوشیدم اما سینهام رو الان از توش در اوردم عجب داغ بود پوستش هم خیلی نرم و لطیف بود مانتوش رو کلت باز کردم و بهش گفتم کلن سوتینت رو در بیار اونم انجام داد سوتینش زرد بود و روش عکس لب بود از گرفتم و بو گردم گفتم عجب بویی داره خندید گفت نقد ول کردی چسبیدی به نصیه نقدش جلوته منم بهش پس دادم و شروع کردم وه ممه خوری (یه سینه سفید سفید با سر پستون بزرگ و صورتی و رگاش هم معلوم بود سربالا و خوش فرم البته زیاد بزرگ نبو ) ازش پرسیدم سایزش چنده گفت75و باز شروع کردم به خوردن بوی خوبی داشت دیگه خیلی حشری شده بودیم دستش رو گرفتم گذاشتم رو کیرم اونم شروع کرد به فشار دادن کیرم
بدنه خوبی داشت نه لاغر بود نه چاق البته لخت لخت نبود بالاتنش مانتو داشت دلم نمیومد ولش کنم اما مجبور بودم چون وقت کم بود
رفتم پایین و نافش هم لیس زدم
بعد گفتم شلوارت رو بکش پایی گفت نه گفتم چرا گفت خجالت میکشم باز یه لب طولانی گرفتم گفتم خجالت نداره عشقم گفت باشه و زیپ شلوارش رو داد پایین و شلوارش رو تا روی زانو داد پایین شرت همون سوتینه رو داشت بعد گفتم دکمه های مانتوت رو ببند که ار کسی امد بتونیم یه خاکی توسرمون کنیم البته 2تای بالاش رو باز گذاشت که هرموقه خاستم دست بهشون بزنم بع گفتم عجب رونی سفید و گوشتی و از رو شرت کسش رو مالوندم شرتش جلوش خیس بود گفتم حسابی زده بالا گفت پ ن پ انتظار داری نزنه 15دقیقس داری با پستون های نازنینم ور میری
نشستم روزانوم و شرتش رو یواش کشیدم پایین کسش خیس خیس بود من مثله بقیه نیستم بگم وای عجب کسی خیلی قشنگ بو
اما یه کسه غنچه ای کوچولو و سر بسته و باد کرده داشت کلن خوب بود با دست کشیدم روش گفت وییییییییییییییییی گفتم چی شد گفت یه جوری شدم حس خوبی بو منو با انگشتم باهاش بازی کردم خیلی نرم و لیز بود دستم پر اب کس شده بد و شروع کردم به کس لیسی طعمه ابکسش خوب بود ترش بود و چرب اون دیگه تو فاز بود تکیه داده بود به دیوار و چشاش رو بسته بود یه هو صدای باز شدن درب پارکینگ امد پارکینگه مون ریموتی بود
این داستان ادامه دارد .............
امید وارم خشتون امده باشه من مثله بقیه نیستم خالی ببندم که خالم و یا ماما نم امد جلوم قنبل کرد و یا.......... هیچ جاش ساخته ذهن نبود بقیش هم 2 و3 روز دیگه اگر خوشتون امد مینویسم

نوشته:‌ علی

سلام اسم من محمده وخاطره ی که میخوام براتون تعریف کنم واقعیه و چون واقعی هست زیاد توش سکس نیست خاطره من بر میگرده به دو هفته ی پیش من یه دوست دختر داشتم به اسم مریم نمیگم چه جوری با هم آشنا شدیم چون مطمعانم باور نمیکنید خوب بریم سر اصل مطلب:مریم(دوس دخترم)خیلی بهم پا میداد واسه خونه خالی منم که تون روز ها خونه خالی داشتم خواهرمینا رفته بودن شمال و کلید های خونه شون پیش من بود منم پیش خودم گفتم که حالا یه پیشنهاد بهش میدم بینم چی میگه وقتی که بهش گفتم قبول کرد باورم نمیشد خلاصه قرار شد ظهر بیاد منم آدرس و بهش دادم قرار شد بیاد البته چون خونه رو بلد نبود تا نصف راه میومد بعدش من میرفتم دنبالش خلاصه ظهر شدو زنگ زد من سر قرارم منم موتورو ورداشتمو آوردمش خونه خالی اول خوب باهاش حرف زدم تو هال نشسته بودیم بعد من بهش پیشنهاد دادم بریم تو اتاق خواب اونم قبول کرد این و هم بگم که ما هنوز به هم دست نزده بودیم رفت رو تخت نشست و منم رفتم کنارش نشستم کیرم بد جور سیخ شده بود کم کم دست زدم به زانوش که دیدم چیزی نگفت آروم آروم دستم رو بردم بالا روی رگ کسش بهش گفتم بیا بخوابیم خوابیدیم و همین جوری که روی یه طرف خوابیده بود منم از پشت بهش چسپیده بودم کم کم دکمه های ماتوش رو باز کردم و مانتوش رو در اوردم زیرش یه تاپ سفید پوشیده بود و سوتین هم نزده بود اگه تازه 17سالش شده بودمنم تازه18سالم شده بود واولین سکس حرفه یم محسوب میشد خلاصه سینه هاش که کمی در اومده بود رو خوردم و بهش گفتم شروارتو در میراری اونم قبول کرد منم که خودمو محیای یه صحنه ی فوق العاده کرده بودم در کمال نا باوری دیدم زیر شروارش یه شروارک پوشیده آقا ما رو میگی کپ کرده بودیم پیش خودم گفتم اشکال نداره کم کم نرمش میکنم خلاصه دوباره شروع کردم به حال کردن و لب گرفتنو از پشت گردنشو میخوردم بهش گفتم دیگه خسه شدم شروارکت رو در بیار میخوام بکنمت بازم هم در کمال نا باوری اون گفت:نه دیگه این دیگه نه ایشالله دفعه ی بعد منم پیش خودم فکر کردم گفتم که الان اگه بخوام بزور کنم واسه دفعه های بعدم خراب میشه و بهش گفتم اشکال نداره و بهش گفتم عقلا رو شکم بخواب یه کم با کونت حال کنم خلاصه رو شکم خوابیدو منم که کیرم رو در اورده بودم خوایبدم روش اصلا حال نمیداد نزدیک بود پوست کیرم کنده بشه بلند شدم و اونم تو اوج شهوت بود اون هنوز رو شکم خوابیده بود که من یهو شروارکشو کشیدم پایین و وای خدای من چی دیدم پس بگو که مریم خانوم ما پریوده منم وقتی فهمیدم زیاد بهش گیر ندادم و همون جا با یه جلغ آب دار که روش زدم همه چی رو تموم کردم خلاصه اونم وقتی فهمید کار من تموم شده از تخت اومد پایینو لباساش رو پوشید خداحافظی کردیمو رفت.
بخدا تمام داستان واقعی بود و چون واقعی بود زیاد سکس توش نبود
امید وارم خوشتون اومده باشه
پایان

نوشته: محمد

با سلام من با خوندن بعضی از داستان تخلیلی حشری میشم یه جلق میزنم و حالا خواستم که داستان واقعی منو بخونین امیدوارم لذت ببرین
من مامور سرشماری سال90 بودم که یه روز تو یه ستاد چشمم به یه دختره افتاد که سیمای زیبایی داشت آرزوم بود باهاش دوست شم ولی آدم نمی تونه به عشقش ابراز علاقه کنه نمی دونم عاشق شدین یا نه ولی من میدونم عاشقی بد دردیه آقا دو سه روز دنبالش می گشتم که یه روز تو فرمانداری دیدمشو قلبم داشت وا می ایستاد د تو فرمانداری به کمک دوستان دل و جرات پیدا کردن شماره رو دادم بعد شبش بهم اس داد که باهم دوست شدیم من خیلی مراعاتشو میکردن خیلی دوسش داشتم تا حالا از دید مشتری ندیدمش بودم سمیرا یه دختر خوشگل 20 ساله ازم 7 ماه کوچیکتر بود ولی خیلی صورتش به دختر 15 ساله می خورد لاغر خوش اندام یه روز دیدم فوش های بد میده دیگه رومون بهم زیاد شده بود ازم سوالهای زیادی میپرسید در مورد پریودی این چیزابعد چند روز سکس تلفنی کردیم بعدش من که خیلی دوسش داشتم ولی اونا نمیدونم خیلی بلاها سرم اورد قدرمو ندونست هر از گاهی دعوا می کردین تا دو هفته یا یه ماه قهر می کردین بعدش من تویه اداره آ»ار گرفتم که اونم بعد کنکور اومد که کار کنه خودمم کارامو انجام نمیدادم باهاش بودم من یه رنو داشتم و اونو میرسوندم سمیرا من اهل روستا بود بعد گذشت دو سه روز حرفهای سکسی تو ماشین شروع کردیم یه رانی میخریدم می خورد بعد من با رژی که تو بطری بود میخوردم گذشت تا رفتیم باهم روستا که گفت علی پاهام می بوسی گفتم که چرا نه قربونت برم پاهاشو اورد بالا بوسش کردم بعد دستاشو بوس کردم بعد یهو شیطان رفت جلدم سرم بوردم لباش بوس کردم مکیدم با پستوناش یازی کردم خیلی مقاومت کرد بعد 5 دقیقهگفت چرا باهام این کارارو کردی من دختر جنده نیسسم که باهام اینکارو کردی گفتم بالاخره زن من میشی بعد یه ماهی گذشت دوباره قرار گذاشتیم بازم حرفهای سکسی که اول اون شروع میکرد منو تحریک می کرد گفتم باید این دفعه بکنمت بردم یه جا یه لحظه گفت من چیکار کنم کونم خوش فرم بزرگ بشه گفتم تنها راهش به من کون دادن عزیزم گفت نمی خوام گفتم مگه به خواست تو گفت منظور برگشتم لبامو گذاشتم رو لباش و دستام پشتش قفل کردم مقاومت نکنه یه لبی ازش گرفتم لا مصب چند بار زبونم گاز گرفت که منم نیشگونش می گرفتم که یهدستم گذاشتم سینه هاشو مالیدم می خوااست جیغ بزنه یه سیلی گوشش زدم یه دفعه لال شد بعد به کارام ادامه دادم منم حموم نکرده بودم از کیرم بوی بدی میومدشلوارمو کشیدم پایین دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم گفتم بهش بخور ممانعت می کرد با زور سرشو بردم پایین خورد با هر دندانی که به کیرم میخورد نیشگون یا یه سیلی به کونش میزدم بعد شلوارشو باز کردم شروع به خوردن کس زیباش کردم که مستم کرده بود همین طوری لیس میزدم که مایع چسبناکی شد گفت تورو خدا باهام این کار نکن علی گفتم نترس با کوست کاری ندارم برو پشت ماشین بخواب دمر خوابیدبا یه تف ب دستم به کونشو لای پاش زدم بعددیدم کیرم داره منفجر میشه و ممکنه آبم بیاد زود لای پایی دادم خوابیدم روش بچند تلمبه زدم داشتم میمردموقتی لا کوسش میخورد نفسم تند تندمیزددیدم داره آبممیاد کشیدم بیرون نریختم بعد بازم تف زدم به کونشو با دستام مالش میدادم کیرم از اون حالت در اومده بود یهو زیر فرمان لیدوکایین دیدم که پدرم وقتی دندونش درد می کرد میزد زدم به کیرم بی حس شد بعد با انگشتام کون سمیرا میمالیدم یکی یکی توش جا میکردم گفت علی تورو خدا در بیا درد داره گفتم مگه نمی خواستس کونت بزرگ بشه مگه کیر 18 سانتی نمی خواستی بعد غلط کردم گفتم به من ربطی نداره من باید بکنمت کمی براش ناراحت شدم دستم کشیدم بیرون با کیرم ور می رفتم و با دست دیگه چوچولشو میمالیدم که داشت اهههههاههههههه می کرد خیلی خوب داشت ارضا می شد بعد کیرم یواش گذاشتم تو کونش یه دو سه سانتی از کیرم رفت تو یهو ولو شدم ر و کمرش تمام کیرم رفت تو دیدم داره نفسش بند میاد بعد یواش کشیدم بیرون بعد گریه می کرد که منم یواش تلمبه میزدم در گوشش بهش دلداری میدادم بعد دستام از دو طرف بردم سینهاش شروع فشار دان کیرم با تمام وجود داشت اه و ناله می کرد من از پشت سینه هاشو میمالید بعد از ده دقیقه آبم اوم کشید بیرون برشگردوندم ریختم رو سینه هاش بعد با کیرم به همه جای سینه هش کشیدمو شروع به لای سینه هاش کردم بعد تموم شدن دیدم کونش باز شده که د ختره هی می گوزید از پشت بعدش خودمو جمع و جور کردم یه دستمال دادم خودشو پاک کنه بعد آبی زد صورتشو بعد در گوشش از پشت گفتم دوست دارم ناگهان برگشت یه سیلی تو صورتم خوابوند بعد چند لحظه بهم خندیدیم و برش گردوندم خونشون بعد اون روز باهم قرار نذاشتیم تاحالا اگه قرار بذاریم ادامه شو میگم البته اگه خوشتون اومده باشه

نوشته: ؟

سلام دوستان این خاطره ای که میخوام بگم راسته راسته . اونای که عاقلن میفهمن کی دورغ میگه کی راست میگه به هر حال خود دانی. من بیژن هستم 24 سالمه از تهران. این داستان واسه دقیقا 1سال پیشه. من با دوستم رفتیم با ماشین تا کس چرخ بزنیم. سمته بالا شهر 2نفرو سوار کردیم(در ضمن من بچه پائین شهرم) خلاصه من با یکیشون که اسمش غزاله بود دوست شدم یه چند روزی دوست بودیم که یه شب داشتیم اس ام اس بازی میکردیم بهش گفتم بوس بوس. یهو دیدم زنگ زد گفت ما از این حرفا نداریما خوشم نمیاد. منم تو دلم گفتم از این آبی واسه ما گرم نمیشه بهتره بهم بزنم. خدایش هم خیلی مودب بود خونشونم که سمته سعادت آباد بود. چند باری مارو با خودش برد پارتی. ما که تا به حال همچین جاهای نرفته بودیم همه با تاپو دامن کوتاه واسم خیلی جالب بود . پیشه خودم گفتم این دختر چطور اینجور جاها میاد ولی ما پشته اس بهش گفتیم بوس بوس بهش برخورد خلاصه سرتونو درد نیارم یه بار خونه داداشم که سمته شهریار بود خالی شد گفتم ببرمش اونجا. ولی نمیدونستم با چه کلکی ببرم آخه خودم گفته بودم بچه مرزدارانم.انقدر بهش خالی بسته بودم نمیدونستم چیکار کنم . خلاصه بهش گفتم خونه دوستم تو شهریاره با زنش میخواد بره شمال . کیلید خونشونو داده بهم گفته شبا برو اونجا بخواب دزد نزنه اونم قبول کرد خیلی خوشحال شدم. رفتیم تو خونه یه قلیون چاق کردم کشیدم. براش چای با کاکائو آوردم. من داشتم کاکائو میخوردم یه دفعه گفت به من نمیدی گفتم خب خودت بردار دیگه , گفت نه اونی که تو دهنته رو میخوام گفتم بیا بگیرش اومد جلو که بگیره یدفعه عوضی یه لب وحشی گرفت ما هم که از خدا خواسته لب بازی کردیم . در گوشش با آرامش گفتم میخوام چوچولتو بخورم گفت باشه ولی خودت باید با دندونات لباسمو در بیاری . لامصعب اینکاره بود ادای تنگارو در میاورد خلاصه لختش کردیمو یه کسه مشتی خوردیم. بهش گفتم تو نمیخوری گفت نه بابا بدم میاد. خلاصه انقدر خواهش تمنا کردیم تا خورد ولی مشخص بود بلد نبود. بعد اومد رو کیرم نشست گفت آروم تلمبه بزن منو میگی شاخ درآوردم فکر میکردم نهایت از کون میکنمش . گفتم مگه بازه گفت نه حلقویم. تو دلم گفتم کسکش خالیبند.ولی حسابی کردمش بعد که تموم شد گفت اگه میدونستم انقدر حال میده زودتر از اینا بهت میدادم. یعد رفتیم شام خوردیم یه دفعه گفت بیا یه بازی کفت بیا نوبت نوبتی همدیگرو شهوتی کنیم گفتم مثلا چجوری. گفت تو بخواب هیچ حرکتی نکن من حشریت کنم بعد تو شروع کن. منم گفتم چشم. عوضی چنان از زیره تخمم لیس میزد هر چی اومدم مقاومت کنم آبم نیاد نتونستم. خلاصه ما تو یه شب این دخترو 7بار کردیم وقتی قنبل میکرد میکردمش میگفت محکم تر بزن تا پاهات بخوره به کونم صدا بده دیوس وارد بودا. ولی نکته بده این ماجرا فردا صبحش اتفاق افتاد وقتی من رفتم دوش بگبرم این خانم فضولی میکنه میره تو کشو های خونه سرک میکشه.آلبوم های عروسی داداشمو نگاه میکنه خب عکس منم تو آلبوم بود. تا از حموم اومدم بیرون دیدم آماده شده بهم میگه منو برسون خونمون آشغال پس فطرت تو که گفتی خونه دوستته اینجا که خونه داداشته منم از خجالت آب شدم جنده خانم بهم گفت پائین شهری هستی دیگه بیشتری از این نمیشه ازت توقع داشت وقتی میکردمش براش بهترین بودم ولی فهمید بچه کجا هستم شدم بدترین.... مرسی از این که خوندید مهم نیست که بچه کجا باشی مهم اینه با معرفتو خاکی باشی......................................................

نوشته: بیژن

وارث جهل

ساعت 5 بعدظهر بود. با اينكه ارديبهشت بود اما هوا خيلي گرم بود. كولر هم كه از صبح روشن بود. بهنام با بي حوصلگي از روي زمين بلند شد و بالش رو كه روي زمين بود با پا پرت كرد يه طرف. كسي به جز اون خونه نبود. هر روز اين موقع توي مغازه بود. پا شد و رفت دم پنجره و از پنجره بيرونو نگاه كرد. صداي بازي و سر و صداي بچه ها ميومد. پنجره رو بست و از پشت شيشه دودي به بيرون نگاه ميكرد. همه چيز تكراري بود ، ديوارا ، خونه هاي روبرو ، آسمون ، درختا. يه مشت محكم به ديواره كنار پنجره زد و برگشت و رفت به سمت آشپزخونه. زير لب با بغض به خودش ميگفت : (( مثلاً امروز تولدت بودا ، حتي يه زنگ هم نزد بهت تبريك بگه )). در يخچالو باز كرد و بطري آبي از توش برداشت و شروع به خوردن كرد و بقيشو هم خالي كرد رو سرش که يهو بغضش تركيد و زد زير گريه و با فرياد گفت : (( اي خدا مگه من چيكار كردم كه بايد اينطور بشه. چرا اولش نزدي تو سرم كه بفهمم دارم چه اشتباهي ميكنم. )) بعد يه گوشه نشست و سرشو گذاشت بين پاهاش و به گريه ادامه داد. چند دقيقه بعد پاشد رفت تو اتاق خواب ، داشت لباس عوض ميكرد كه چشمش خورد به يه كلاغ سياه عروسكي كه به ديوار آويزون بود. نميدونست كه اين كادو مال چه موقعيه ، فقط ميدونست از طرف اونه. نشست رو زمين و زل زد به عروسك.
خودش هم نفهميد كه چطور از شيب برفي زمان سُر خورد و به شيش ماه قبل برگشت ، ....
***********************
... ، آخرين روزاي آبان بود و هوا هنوز گرم بود و بهنام داشت زير برق آفتاب تو حياط فيلمبرداري مي كرد. داماد داشت ميرقصيد و دوستاش و فاميلاش دوروبرش داشتن دست ميزدن و ميرقصيدن. چون اومده بودن خونه عروس تا عروسو ببرن داشتن حسابي سنگ تموم ميزاشتن. بهنام خيلي خسته بود آخه ديشب كه حنابندون بود تا ساعت 2 داشت فيلم ميگرفت و همش زير لب خداخدا ميكرد زودتر تموم بشه و بره خونه و تخت بگيره بخوابه اما تازه بعدظهربود و هنوز اصل مراسم مونده بود. با خودش ميگفت : (( خدايا غلط كردم كه توي دهات فيلمبرداري گرفتم )). سه نفر كه معلوم بود از فاميلاي داماد و عروس نيستن يه گوشه وايساده بودن و حواسشون به بهنام بود و اونم گاه گاهي بهشون نگاه ميكرد. يكيشون که خیلی زیبا بود و معلوم بود سن زیادی نداره بدجوري رفته بود تو ذهن بهنام . يه حسي بهش ميگفت كه انگار صد ساله ميشناسيش. رقص داماد تموم شد و به داماد گفت عروسو ببره داخل تا چادر سرش كنن و دوربين رو هم داد به همكارش خانم يوسفي كه با عروس و داماد بره داخل و فيلم بگيره. حياط خلوت شده بود و بهنام رفت يه گوشه حياط تو سايه نشست. همه يا رفته بودن داخل يا بيرون حياط بودن به جز اون سه نفر. يكيشون كه معلوم بود از بقيه سنش بيشتره اومد جلو و سلام كرد و رو به بهنام با عشوه زنونه اش گفت: شما تهرانم ميايد فيلمبرداري؟ بهنامم پا شد و با صداي محكم گفت : آره ميايم. اما بايد به اومدنش بيارزه. مكالمه بين اون دوتا با دادن كارت بهنام به اون زن تموم شد و زنه رفت دوباره اون گوشه حياط. بهنام راه افتاد و رفت بيرون و تو كوچه وايساد. اصلاً با خودش فكر نميكرد كه اين شماره دادن مسير زندگيش رو عوض ميكنه ، اگه ميدونست كه با اين كار شيش ماهه ديگه چه بلايي به سرش مياد عمراً شماره نميداد. اما بيچاره از كجا ميدونست. چند دقيقه گذشت كه گوشيش زنگ خورد. نگاه به گوشيش كرد ، خانوم يوسفي بود.
- الو ؟؟؟
- سلام آقاي عباسي من كارم تموم شد ، بيا داخل وسايلو جمع كنيم.
- اومدم ، خدافظ
رفت تو خونه عروس و وسايلو گذاشتن تو ماشينو راه افتادن كه برن خونه داماد. بهنام سرشو گذاشت رو صندلي تا يه استراحتي كنه اما پشتي صندلي خيلي داغ بود و پشيمون شد و سرشو گذاشت روي شيشه و چشماشو بست، تازه داشت خوابش ميبرد كه صداي گوشيش دراومد. شمارش 0912 بود ، با خودش گفت : (( اين ديگه كيه ؟؟ )). جواب داد :
- الو ؟؟
- سلام . حالتون خوبه؟
- سلام. خوبم. شما؟
- مامانم الان اومد شمارتونو گرفت ، من بهش گفتم بياد بگيره. ببخشيد كه زنگ زدم.
- خواهش ميكنم اين چه حرفيه. امرتون؟
- حرفي ندارم فقط خواستم صداتونو بشنوم.
- مگه ميشه ؟ كارتون چيه ؟
- كار خاصي ندارم. فكر كنم خودت منظورمو از زنگ زدن فهميده باشي.
- حالا چرا من ؟
- نميدونم اولين باره كه اين كارو ميكنم. تا ديدمت احساس خوبي بهم دست داد.
- منم تا ديدمت حس خوبي بهم دست داد.
- پس حالا دوستيم ديگه ؟
- چي بگم ، نميدونم.
چند دقيقه حرف زدن كه ديگه ماشين به خونه داماد رسيده بود ، با رسيدن ماشين بهنام تماسو قطع كرد و پياده شد. بهنام و خانم يوسفي وسايلو آماده كردن و فيلم ورود عروس داماد رو گرفتن. عروسي هاي دهات خيلي شلوغ بود اما اين يكي از همه خيلي شلوغ پلوغ تر بود. يه ساعتي گذشت ، چند تا از جوونا داشتن كردي ميرقصيدن و بهنام داشت فيلمشونو ميگرفت كه يهو دوربينو گرفت پايين و مات و مبهوت به يه سمت خيره شد ، دختره بين جمعيت بود و بهنام به اون خيره شده بود ، یه مانتوی قرمز رنگ تنش بود با یه شال مشکی روی سرش و صورتشم که عین پری زیبا بود. يهو خانم يوسفي كه ديد داره تابلو ميشه گفت : آقاي عباسي ؟ چت شده ؟ چرا داري اون طرفو نگاه ميكني ؟ زشته ، مردم دارن نگاهمون ميكنن. با شنيدن كلمات خانوم يوسفي بهنام به خودش اومد و گفت : چيزي نيست. بيا چند دقيقه فيلم بگير من حالم زياد خوب نيست. دوربينو داد بهش و راه افتاد كه از شلوغي بره بيرون. تو شلوغي چند تا تنه ي محكم هم از چند نفر خورد. از تو شلوغي كه اومد بيرون گوشيشو درآورد و به دختره پيام داد : (( بيا پشت خونه داماد كارِت دارم. فقط زود بيا )) خودش رفت پشت خونه و يكي از پاهاشو تكيه داد به ديوار و مشغول ور رفتن با گوشيش شد ، چند دقيقه منتظر موند كه دختره اومد. اولين بار بود كه داشت كامل نگاهش ميكرد. وقتي داشت قدم قدم ميومد به سمتش ، بهنام سريع پاشو پایین آورد و مثل چوب خشكش زد. با خودش زمزمه كرد : (( تو كه قبلا با دختراي خوشكل تر از اين هم دوست بودي ، نترس محكم وايسا )). اما اين دختره براي بهنام يه چيز ديگه اي بود چون زيباييش ذاتي و طبيعي بود بدون حتی یه ذره آرایش. نگاهش پاك و معصومانه بود. وقتي بهش رسيد سلام داد و بهنام با مكث جوابشو داد :
- سلام م م م م
- ببخشيد كه بهت نگفتم ميايم خونه داماد. يهويي شد.
- واي وقتي ديدمت داشتم برات بال بال ميزدم.
- منم فقط بخاطر تو اومدم اينجا ، آخه ما با عروس و داماد نسبتي نداريم.
- پس تو خونه عروس چيكار ميكردين ؟
- آخه مامان بزرگم با خانواده عروس همسايه ست ، ماهم اومده بوديم تماشا.
- مرسي كه اومدي. حالا اسمت چيه ؟
- نيوشا. تو چي ؟
با گفتن اسمش بهنام رفت تو فكر و با خودش گفت : (( كاش از خدا يه چيز ديگه اي خواسته بودم )). آخه بهنام تا چند روز قبل داشت رمان نيوشا رو ميخوند و عاشق شخصيت نيوشا توي اون رمان بود.
با صداي نيوشا كه گفت : (( نميخواي اسمتو بگي ؟ )) از فكر بيرون اومد و گفت :
- من ؟ بهنام ، يعني بهنام عباسي.
- آقا بهنام خوشبختم از آشنايي با شما.
- منم همينطور. خب ديگه بهتره بري ، فقط خواستم ببينمت. ممكنه كسي بياد و ما رو باهم ببينه.
- آره ، برم بهتره چون ممكنه كسي ببينه به داييم بگه. فعلا اگه كاري چيزي نداري من برم ؟
- باشه برو مواظب خودت باش.
چند قدم دور شده بود كه برگشت و گفت :
- راستي دوستيم ديگه ؟
- آره عزيزم دوستيم.
دوباره راه افتاد و رفت. بهنام چند دقيقه همونجا موند و به اين چند ساعت گذشته فكر ميكرد. با خودش گفت : (( چت شده ؟ يعني عاشق شدي ؟ )). راه افتاد و اومد تو حياط كه ديگه كسي نبود. عروس و داماد تو قسمت زنونه بودن و صداي آهنگ و دست زدن مهمونا ميومد. توي بقيه مراسم هرچي چش چش كرد ديگه نيوشا رو نديد. آخر شب وقتي مراسم تموم شد داداش داماد زنگ زد آژانس و بهنام با همكارش آماده رفتن بودن. بعد يك ربع آژانس اومد و سوار شدن. تا سوار شدن طاقت نياورد و زنگ زد به نيوشا :
- سلام من كارم تموم شده ، داريم ميريم اراك.
- سلام. چرا حالا ميگي ؟ من تازه مامانمو راضي كردم كه با من بياد تو رو ببينيم.
- جدي ميگي ؟ من كه از خدامه.
- پس سر راه نزديك خونه عروس وايسين تا من بيام ببينمت.
- باشه به راننده ميگم ، فقط زود باش.
- باشه اومدم.
بهنام رو به راننده كرد و گفت : آقا اگه ميشه بريد نزديك خونه عروس ، يكي از باتري هاي دوربينم جا مونده قراره برام بيارن. خانوم يوسفي گفت : چيكار داري اونجا ؟ ساعت دوازده و نيمه. بهنام جواب داد : باتري بزرگه جا مونده ، و باز سريع صورتشو برد سمت گوش خانوم يوسفي و گفت : سوتي نده جلوي راننده ، ميخوام يه نفرو ببينم. وقتي رسيدن اونجا نيوشا منتظر بود. خانوم يوسفي آروم رو به بهنام گفت : پس بخاطر اينه ؟ بهنام پياده شد و رفت پيشش و با هم توي تاريكي محو شدن به طوري كه راننده و خانوم يوسفي ديگه نميتونستن ببيننشون. بهنام اصلا متوجه نبود كه امروز روز اول دوستي با نيوشاست ، سريع بغلش كرد و گونه ش رو با يه بوسه نم دار كرد. با اينكار بهنام ، نيوشا با تعجب گفت : داري چيكار ميكني ؟ كه بهنام به خودش اومد و معذرت خواهي كرد اما حال نیوشا هم بهتر از بهنام نبود و گفت : عیبی نداره و سریع لباشو چسبوند به لبای بهنام و مشغول خوردن لبای هم شدن ، چند دقيقه باهم بودن و قرار شد فردا همديگه رو توي اراك ببينن. از هم خدافظي كردن و بهنام اومد سوار ماشين شد. نيوشا هم اونجا مونده بود و رفتن ماشينو تماشا ميكرد اما نميتونست دست تكون بده چون راننده هم اهل همون دهات بود. دل كندن ازش براي بهنام سخت بود چون بدجور توي ذهن و مخش بود. خانوم يوسفي رو به راننده گفت : انگار اين آقا بهنام ما عاشق شده. كه بهنام با يه دستش ضربه كوچولويي روي دست خانم يوسفي زد و گفت : نگو بابا الان ميره ميگه آبرومونو ميبره. راننده كه تازه دوزاريش افتاده بود جواب داد : عشق همش چرتوپرته. يه جمله خانوم يوسفي ميگفت ، يكي راننده. اين دوتا تا اراك مشغول حرف زدن بودن. بهنامم كه داشت با نيوشا اسمس بازي ميكرد. تو اسمس هاشون در مورد همديگه سوال ميكردن و از وضعيت قبل هم مطلع ميشدن. از اين كه قبلا چه كارا ميكردن. تا اراك نيوشا درباره همه چيزش گفت : (( 17 سالش بود. سوم دبيرستان بود و حسابداري ميخوند )) ، يه چيزي هم گفت كه يه كمي بهنام بهم ريخت ، گفت : بچه تهرانم و خونمون اونجاست. فردا ظهر هم داريم ميريم تهران.
بهنام كه همه حواسش به گوشي تلفنش بود كه با تلنگر خانوم يوسفي از جا پريد :
- آقاي قاشُق كجايي ؟ رسيديم دمِ خونه ما. من دارم ميرم ، كاري نداري؟
- اِ رسيديم؟ نه كاري ندارم. خسته نباشيد.
- شما هم خسته نباشي. خدافظ.
- خدافظ.
وقتي بهنام وارد خونه شد سريع لباسارو كَند و پريد توي رختخوابش كه مامانش از قبل پهن كرده بود. تصوير نيوشا همش جلو چشمش بود. با اين كه خيلي خسته بود اما خوابش نميبرد. هميشه زير پنجره رو به كوچه ميخوابيد ، سرشو كه بالا ميگرفت تقريبا آسمون معلوم بود. سرش روبه بالا بود و داشت به اتفاقات امروز فكر ميكرد. قبلا هم با چند تا دختر تو عروسي دوست شده بود و بعد یه سکس کوچولو تمومش کرده بود اما امروز فرق ميكرد. از اولش تا آخرش متفاوت بود. گوشيش رو برداشت و شروع كرد به نوشتن اسمس :
- (( سلام نميخواد جواب بدي فقط خواستم بگم خيلي دوست دارم. خوب بخوابي ))
انگار خيالش راحت شده بود. گوشي رو گذاشت كنار و چشماشو بست و وقتي باز كرد ساعت يازده صبح بود. پاشد و مثل هميشه اول پنجره رو باز كرد و يه نفس عميق كشيد و رفت توي دستشويي ، تا دستو صورتشو شست دويد تو حال به سمت گوشيش. مامانش گفت : چيه ، نترس امروز جمعه ست. بهنام گفت : صبح بخير مامان ، چيزي نيست ، ياد يه چيز مهم افتادم. با خودش گفت : (( واي نكنه رفته باشن تهران ؟ )). گوشيشو نگاه كرد ، دوتا اسمس اومده بود و چند تا ميس كال. همش مال نيوشا بود. بدون اين كه اسمسا رو بخونه زنگ زد بهش :
- نيوشا رفتي تهران ؟
- سلام يادت رفت آقا بهنام ؟
- سلام عزيزم. كجايي ؟ زود باش.
- عليك سلام. خيالت راحت غروب ميريم.
- آخيش خيالم راحت شد فكركردم رفتي. تا بيدار شدم زنگ زدم.
- من كه بدون ديدن تو جايي نميرم.
- عمرمي ، جونمي.
( بهنام اين حرفا رو از ته دلش ميزد ).
- ساعت 4 ميرسيم اراك زودتر خبرت ميكنم تا همو ببينيم.
- باشه ، پس فعلا خدافظ تا صبحونه بخورم.
- خدافظ عشقم.
نيوشا با مامانش اومدن اراك. وقتي رسيدن زنگ زد به بهنام و گفت كه ما رسيديم ميدون امام. بيايم كجا؟ كه بهنام جواب داد : منتظر بمونيد تا بيام دنبالتون.
بهنام آژانس گرفت و رفت ميدون امام. نيوشا با مامانش يه گوشه ميدون منتظر بودن. بازم يه مانتو آبی آسمونی كه روش گلهاي سياه كوچولو داشت پوشيده بود با يه شلوار جين مشكي و يه كمي از موهاي مشكي رنگشو ريخته بود روي صورتش. خيلي زيبا شده بود. بهنام محو تماشا بود كه ماشين ترمز كرد و سرش محكم خورد به شيشه كناريش. به خودش كه اومد به راننده گفت : چند لحظه صبر كن من الان ميام. از ماشين كه پياده شد تازه درد سرشو احساس كرد ، تو دلش كلي به خودش خنديد و به واكنش راننده فكر كرد كه الان با خودش ميگه اين پسره ديوونه ست.
- سلام.
- سلام چطوري عزيزم ؟
- خوبم. تو چطوري ؟ چه خبر ؟
- تو كه خوبي منم خوبم. خبري نيست جز سلامتي و دلتنگي.
- منم دلتنگت بودم. ديشب همش تو فكرت بودم.
- مامانت كه الان اينجا بود. كجا رفت ؟
- اوناهاش داره مياد رفته بود تو سوپري آب معدنی بگيره.
با اومدن مامان نيوشا سوار ماشين شدن و اومدن مغازه بهنام. مغازه بهنام يه مغازه عكاسي كوچولو بود كه دو قسمتش با يك دیوار از هم جدا شده بود ، قسمت پشتي آتليه بود و قسمت جلويي هم دفترش بود ، كل مغازه دو پله از سطح خيابون بالاتر بود و داخلش با عكساي بزرگ به شكل زيبايي تزئين شده بود. وقتي وارد شدن تا نيوشا چشمش به عكس يه دختربچه افتاد ، گفت : واي چقدر نازه. بهنام گفت : اين تازه اولشه. بهنام و نيوشا رفتن پشت كامپيوتر نشستن و مامان نيوشا هم روي صندلي مشتري نشست و بهنام كامپيوتر رو روشن كرد :
- خب درباره چي حرف بزنيم ؟
- نميدونم تو شروع كن ؟
- چي بگم ؟ ميخاي بهت عكسايي رو كه از مردم گرفتمو نشون بدم ؟
- آره خوبه ، هم عكس ميبينيم هم حرف ميزنيم.
مشغول ديدن عكسا بودن كه بهنام شروع كرد به نشون دادن عكساي خودش :
- واي چقدر باحالن ، اينا رو برام ميريزي داشته باشم ؟
- آره ميريزم اما به يه شرط !
- چه شرطي ؟
- توام عكساتو برام بريزي؟
- اما من 7 ، 8 تا بيشتر تو گوشيم ندارم ولي قول ميدم دفعه بعد بريزم رو سي دي برات بيارم.
- خب پاشو بریم اونور تا ازت چندتا بندازم.
بهنام و نيوشا پاشدن و رفتن توی آتلیه و بهنام سریع چندتا عکس ازش گرفت و بازم لباشونو روی لبای هم گذاشتن ، مامان نيوشا هم سرش رو دستي صندلي بود و خوابش برده بود. حالا خوب بود جمعه بعدظهر زياد مشتري نميومد. چند دقیقه لبای همو خوردن و باز اومدن پشت کامپیوتر.
يك ساعتي توي مغازه نشستن و عكساشونو براي هم ريختن. كم كم وقت رفتنشون بود. بهنام رفت مامان نيوشا رو صدا كنه. يهو برگشت و گفت : نيوشا اسم مامانت چيه ؟ نيوشا جواب داد : فاطمه اما ما مژگان صداش ميكنيم. بهنام صدا زد : مژگان خانوم پاشين مي خوايم بريم ترمينال. با بيدار شدن مژگان سه تايي راه افتادن برن ترمينال. بهنام يه حس بدي داشت و هرچي هم به ترمينال نزديكتر ميشدن اين حس لعنتي بيشتر ميشد. توي ترمينال منتظر بودن كه اتوبوس راه بيوفته و همگي تو سالن انتظار نشسته بودن كنار هم. مژگان يه رديف جلوتر نشسته بود تا بهنام معذب نباشه :
- داري ميري ؟
- آره عزيزم اما قول ميدم زود برگردم.
- من چيكار كنم. اگه تو رو نبينم ديوونه ميشم.
- بابا تازه دو روز نشده كه با هم دوستيم.
- خب چيكار كنم به قول خانوم يوسفي قاشُق شدم ديگه.
- كاريش نميشه كرد ، بايد برم.
گوشي رو از جيبش درآورد و چند تا عكس ازش گرفت و مژگان هم از دوتاشون چندتا عكس گرفت. صداي يه نفر حواس همه رو به سمت خودش پرت كرد كه داشت داد ميزد : (( پنج و نيم تهران سوار بشه !!!!!!!!! )). وسايلو برداشتن و رفتن داخل اتوبوس. تا لحظه حركت اتوبوس بهنام داخل اتوبوس بود و دست نیوشا رو توی دستش گرفته بود و آخرشم با جر و بحث با شاگرد راننده پياده شد. رفت و كنار يه ستون بزرگ تكيه داد ، وايساده بود و رفتنشون رو تماشا ميكرد. نيوشا و مامانش داشتن دست تكون ميدادن اما حتي حال و حوصله نداشت براشون دست تكون بده. فقط نگاهشون كرد تا دور شدن. اومد توي سالن ترمينال نشست. تلفنش زنگ خورد ، بازم نيوشا بود :
- بهنام چت شد يهو ؟
- چيزيم نيست برو به سلامت عزيزم. مراقب خودت باش.
بدون اينكه منتظر جواب دادن نيوشا بمونه تلفنو قطع كرد و گذاشتش روي سايلنت و بعد با بي حوصلگي گذاشتش توي جيبش. با خودش ميگفت : (( بدبختِ خر تو كجا تهران كجا ؟ عاشق نشدي نشدي حالا عاشق دختر تهراني شدي ؟ )) چند دقيقه كه ميگذشت يه حس ديگه بهش ميگفت : (( اگه از دستش بدي چي ؟ اگه ولت كنه بره چي ؟ )). ذهنش پر شده بود از شِر و وِر. مثل ديوونه ها شده بود. سرش داشت گيج ميرفت. ديگه هيچي نفهميد،...

...،وقتي چشماشو باز كرد و به دور و برش نگاه كرد ، رو تخت بيمارستان بود ، يه سرُم به دستش وصل بود و يه لباس سفيد آستين كوتاهم تنش بود ، مامانش از زور خستگي سرشو گذاشته بود روي ملافه سفيد پايين تخت و خواب بود. يه بوي بدي ميومد كه بهنام ازش متنفر بود ، بوي بيمارستان. با صداي گرفته رو به مامانش گفت :
- مامان ! ..... مامان !
- جانم ؟ بهنام جان ! بهنام ! . .. . . . خدا رو شكر.
بعد داد زد :
- علی بهنام به هوش اومد ، بدو پرستارو صدا كن.
- من چرا اينجام ؟
- حالا استراحت كن بعد بهت ميگم.
- همين الان بگو ، من چرا اينجام ؟
- دو روز پيش از بيمارستان زنگ زدن خونه گفتن پسرتون رو آوردن اينجا. تو ترمينال چيكار ميكردي ؟ اونجا از حال رفته بودي بعد آوردنت بيمارستان.
- چي ؟ ترمينال ؟ دو روز پيش ؟ من ؟
با شنيدن كلمه ترمينال تازه يادش افتاد براي چي ترمينال بوده ، سريع داد زد : مامان گوشيم كجاست ؟
هنوز مامانش جوابشو نداده بود كه باباش با يه پرستار خانوم اومدن تو اتاق. پرستار بهنام رو معاينه كرد و يه سري چيز ميز تو برگه نوشت و رو به باباش گفت : حالش خوبه ، ديگه لازم نيست اينجا بمونه ببريدش خونه ، تا يك ساعت ديگه ميتونيد ببريدش. باباش اومد نزديك تخت و گفت :
- بهشت خوش گذشت ؟
- بهشت براي چي ؟
- بابا دو روزه كه خوابي داري تو بهشت .....
مامانش پريد وسط حرف باباش و گفت : حالا هم دست از شوخي بر نميداري ؟ ولش كن بچمو حالش خوب نيست. بعد در حالي كه تو يه دستش موبايل و تو دست ديگش يه كمپوت باز شده آناناس بود به بهنام نزديك شد و گفت : بيا بهنام جان اينم گوشيت ، اين كمپوت رو هم بخور يه كمي انرژي بگيري ، دو روزه كه غذات سِرُمه. رو به مامانش كرد و گفت : گوشي رو بده اما من اينجا چيزي نميخورم ، چندشم ميشه. گوشي رو گرفت و روشنش كرد. تا آنتن گوشي اومد 16 تا اسمس هم يهويي اومد. اسمسا رو از اول خوند :
(( چرا قطع كردي تلفنو پس ؟ ))
(( جواب بده كارت دارم ؟ ))
(( باشه جواب نده ، ما نزديك تهرانيم. ))
(( سلام ما رسيديم خونه. ))
(( چرا جواب نميدي ؟؟ نكنه ناراحتي از من ))
(( لااقل بگو چرا ؟؟ ))
..............
ديگه بقيشو نخوند و همه رو مارك كرد و حذف كرد. زنگ زد به گوشي نيوشا. مامانش جواب داد :
- سلام مژگان خانوم.
- سلام آقا بهنام. هيچ معلوم هست كجايي ؟
- داستانش طولانيه من خودمم الان متوجه شدم. نيوشا اونجاست؟ اگه اونجاست گوشي رو بدين بهش.
- باشه عزيزم الان بهش ميدم. از من خدافظ.
- خدافظ.
با شنيدن صداي نيوشا تن بهنام لرزيد.
- الو ! ..... الو بهنام جان !
- چطوري عشقم ؟ ما رو نميبيني خوش ميگذره ؟
- چرا صدات گرفته ؟ چيزي شده ؟
- نه چيز خاصي نيست.
- من دو روزه كه همش دارم بهت اسمس و زنگ ميزنم اما تو اولش كه جواب نميدادي و از ديروزم كه گوشيت رو خاموش كرده بودي. چرا ؟
- داستان داره. ميدوني من الان كجام ؟
- اول جواب منو بده.
- من الان بيمارستانم. از دو روز پيش كه از هم جدا شديم تو بيمارستانم.
- براي چي تو بيمارست........
نيوشا داشت صحبت ميكرد كه تلفن قطع شد. تلفن بهنام خاموش شده بود. سريع روبه باباش داد زد :
- بابا ! بابا !
- چيه ؟
- گوشيت رو بده به من.
- شما باكلاسا رو چه به گوشيِ نفتيِ ما ؟
- بابا اذيت نكن حالا بده كار دارم.
- باشه بيا.
شماره نيوشا رو با گوشي باباش گرفت :
- سلام. ببخشيد قطع شد ، گوشيم شارژ نداشت خاموش شد.
- سلام. براي چي تو بيمارستاني ؟ زود بگو نگرانم.
- هيچي فكر كنم تو ترمينال فشارم افتاده بود از حال رفتم و بيهوش شده بودم و آوردنم بيمارستان. الان به هوش اومدم.
- داري شوخي ميكني ؟ دروغ نگو بهنام. بگو به جان نيوشا ؟
- بخدا دارم راست ميگم.
- آخه چرا ؟
- نميدونم بخدا ، بعد رفتن شما اومدم تو سالن نشستم و ديگه چيزي نفهميدم.
- الان خوبي ديگه ؟
- آره خوبم. دارم حاضر ميشم برم خونه. رسيدم بهت زنگ ميزنم نفس.
- باشه زندگي منتظرما.
- خدافظ.
- خدافظ.
باباش گفت : همش دو روز تو بهشت بودي با حورياي بهشتي دوست شدي ؟ زشته خجالت بكش. ( داشت شوخي ميكرد كه حال من بياد سر جاش. )
مامانش گفت : آقا بهنام پاشو يه چند دقيقه تو اتاق راه برو تا بدنت نرم بشه بتوني از پله ها بياي پايين.
راست ميگفت آخه تا بلند شد كمر و زانوها شروع كردن به تلق تلوق.
.
.
رسيدن خونه. مامانش رفت يه تشك تو حال پهن كرد و گفت : برو اونجا بخواب.
دو هفته اي از دوستي با نيوشا ميگذشت و هر روز بيشتر به هم وابسته مي شدن و از هم چيزاي بيشتري ميفهميدن. از ثانيه به ثانيه ي هم با خبر بودن. روحيه بهنام خيلي خوب شده بود. هر روز صبح از خواب بيدار ميشد و ميرفت مغازه و تا شب همش با نيوشا صحبت ميكرد. هوا هم ديگه سرد شده بود ، برگي هم روي درختا نمونده بود. همه خودشونو زير شال و كلاه و كاپشن قاييم ميكردن. سرماي شبا سوز دار بود. قرار بود دو روز دیگه خواهر زن دایی نیوشا که اسمش سمانه بود بیاد مغازه بهنام. سمانه تازه از تهران امده بود و نیوشا یه هدیه داده بود بهش که بیاره برای بهنام. دل تو دل بهنام نبود تا اون دو روز گذشت و سمانه اومد. وارد مغازه که شد بهنام سلام کرد و بعد بدون معطلی گفت :
-کجاست ؟ کادوی نیوشا کجاست ؟
- سلام. چقدر هولی ؟! نترس آوردمش.
و نایلونی که دستش بود رو به بهنام داد و بهنام هم بی درنگ گرفتش. بعد سمانه گفت : من خیلی خسته ام چون تازه از اتوبوس پیاده شدم ، باید برم اما برای عکس گرفتن حتما مزاحم میشم. و درحالی که خدافظی میکرد یکی از کارتای ویزیت بهنامو از روی پیشخوان برداشت و رفت. بهنام دست کرد داخل نایلون و کلاغ پولیشی رو از توش درآورد به همراه یه نامه از طرف نیوشا. وسطاي آذر بود که بهنام تصميم گرفت كه بره تهران نيوشا رو ببينه. دل تو دلش نبود براي پنجشنبه ، از دو روز قبلش همه چيزو حاضر كرده بود ، تا ساعت 3 نيمه شب پنجشنبه كه بليط داشت مشغول جمع و جور كردن وسايل بود ، به اندازه يك ماه وسايل آماده كرده بود. يه تيشرت خوشكل قرمز هم براي نيوشا خريده بود چون ميدونست عاشق رنگ قرمزه ، روي تيشرت يه نوشته انگليسي بود كه معنيش ميشد : (( زمين جاي قشنگي نيست ! چون ما فرشته ايم )) ، يه شال مشكي هم كه لبه هاش با آرم ورساچه تزئين شده بود براي مژگان خريده بود.
ساعت هفت و نيم صبح بود كه اتوبوس توي ترمينال جنوب تهران توقف كرد ، هوا خيلي سرد بود ، بعد از پياده شدن رفت توي سالن ترمينال چون خيلي جاي گرمي بود. توي بوفه ترمينال كه خيلي شلوغ بود منتظر شد تا نوبتش بشه ، بعد يه چايي خواست ، مسئول بوفه يه ليوان يكبار مصرف كه توش 5 تا قند بود با يه چاي كيسه اي رو بهش داد و با دست به سمت سماور بزرگ كه اونطرف بود اشاره كرد. آبجوش رو روي توي ليوان ريخت و اومد روي صندلي نشست. لبشو زد به لبه ي ليوان اما اونقدر داغ بود كه زبونش سوخت. چايي رو گذاشت روي صندلي كناريش و بهنام زير لب يه شعر بابك رهنما رو زمزمه ميكرد ، عاشق آهنگاي بابك رهنما بود :
عشق منوتو ، توي قلبم مي مونه .... لمس دست تو ، توي قلبم مي مونه
تو هستي با من ، تو روياي شبونه .... فكر تو هستم ، با اين دستاي سردم
زندگي با تو بهتره ، ميخام عاشقت بمونم .... نگو حرف رفتنو ، بي تو من نمي تونم
زندگي با تو بهتره ، بزار تو دنيات بمونم .... نگو حرف رفتنو ، بي تو من نمي تونم
عشق منوتو ، توي قلبم مي مونه .... عطر دست تو ، توي يادم مي مونه
روزهاي باتو ، هرگز يادم نمي ره .... وقتي تو هستي ، قلبم آروم مي گيره .....
ياد چايي افتاد ، يه جرعه خورد ، سردِ سرد شده بود و قابل خوردن نبود ، با خودش گفت : (( آقا بابك نذاشتي چاييمونو بخوريما ، نخواستيم )) ، پاشد ليوانو انداخت توي سطل آشغال و به سمت در خروجي ترمينال راه افتاد. زنگ زد به نيوشا و بعد سلام و احوالپرسي:
- من رسيدم.
- بپر تو مترو بيا ايستگاه امام حسين پياده شو.
- ولش من با مترو نميام. آدرس دقيق بده با تاكسي ميام.
- كرايه تاكسي خيلي زياده ، تازه با مترو كه زودتر ميرسي.
- نميخوام ، من سوار مترو نميشم.
- باشه هرطور راحتي ، يادداشت كن. ميدان امام حسين ....
- مرسي عزيزم. نيم ساعت ديگه اونجام.
- بهنام نياي دم خونه. برو تو پارك سر كوچمون بشين تا من خودم بيام سراغت.
- براي چي ؟
- كاري به اين چيزا نداشته باش. بعداً بهت ميگم.
- باشه پس ميرم تو پاركِ .... راستي اسم پاركه چيه ؟
- خيام.
- باشه عمرم رسيدم بهت زنگ ميزنم. باي باي
- خدافظ.
تاكسي گرفت و راه افتاد به سمت ميدون امام حسين. يك ساعت و نيم گذشت و تازه رسيدن به همون پاركه. راننده 19 هزار تومن كرايه از گرفت ، تو دلش به راننده فحش داد. بيخود نبود كه نيوشا گفت با مترو بيا. زنگ بهش زد و رسيدنشو بهش خبر داد. نيوشا هم گفت : سه ثانيه ديگه اونجام. وقتي رسيد دويد سمت بهنام و همديگه رو بغل كردن. بهنام شروع كرده به بوسيدن نيوشا توي خيابون ، نيوشا روبه بهنام گفت : زشته بابا يكي ميبينه. اين سومین بار بود كه بهنام نيوشا رو مي بوسيد ، بار اول كه تو همون دهات بود ، چه حس خوبي بود ! مشغول راه رفتن شدن و باهم حرف ميزدن :
- چرا انقدر دير رسيدي؟ من يك ساعته كه منتظر اومدنتم.
- نميدونم بابا از من ميپرسي. مقصر شهر شماست كه اينقدر شلوغه.
- دلم برات شده بود يه نقطه.
- دل من برات شده دو نقطه.
- نيوشا كجا بريم؟
- بيا تا ساعت 4 بيرون باشيم تا بابام بره سركار بعدش ميريم خونمون. بابام شب كاره تا فردا صبح.
- باشه عزيزم هرچي تو بگي.
- پس بيا اول بريم يه قليون بكشيم.
همه جا رفتن. دربند و تجريش و ... براي ناهار رفتن يه پيتزايي نقلي تو خيابون شريعتي كه همه چيزش سفيد بود ، از ميز و صندلي گرفته تا دروديوار ، اسمشم سپيده بود. آخرش هم رفتن امام زاده صالح و زيارت كردن و دوتايي تو حياطش نشستن ، هردو خيلي خسته بودن ، ديگه هيچ كدومشون حرف نميزدن ، چند دقيقه كه گذشت بهنام رو به نيوشا كرد و گفت :
- مياي دعا كنيم ؟
- چه دعايي ؟
- از خدا بخوايم كه مارو هيچ وقت از هم جدا نكنه.
- باشه فكر خوبيه.
- پس هرچي من ميگم تكرار كن.
- باشه.
هردو دستاشونو بردن به سمت آسمونو بهنام شروع كرد به گفتن و نيوشا هم تكرار ميكرد : (( خدايا به بزرگي و كَرَمت قسمت ميدم كه ........ )). بعد نيوشا رو به بهنام كرد و گفت :
- بهنام ! بايد چند تا قول بهم بديم !
- باشه من حاضرم.
دست كرد تو كيفشو يك برگه چاپي درآورد كه روش آيه الكرسي نوشته شده بود و گرفتش بين دستاشو روبه بهنام گفت :
- دستت رو بزار روي اين آیه قرآن و به اين قرآن قسم بخور كه هيچ وقت تنهام نزاري.
- خب شايد يه وقتي از هم جدا شديم. اينطوري كه نميشه.
- خب يه كمي خودت تغييرش بده.
- باشه. به اين قرآن قسم ميخورم كه بي دليل تنهات نزارم و از پيشت نرم. تو هم قول بده.
- قسم ميخورم كه تا آخرين نفس همراه و كنارت باشم و بهت خيانت نكنم.
چند دقيقه گذشته بود ، دعا و قول تبديل شده بود به حرفاي عاشقونه و قربون صدقه رفتن ،‌ انگار نه انگار تو امامزاده بودن

كم كم راه افتادن برن خونه. نيوشا قبلش زنگ زده بود به مامانش مطمئن شده بود كه باباش رفته. بعد نيم ساعت رسيدن جلو خونشون. خونشون يه ساختمون سه طبقه قديمي ساز بود كه ديواراش سياه و دود گرفته بود با در و پنجره هاي رنگ و رو رفته ، سيمان روي ديواره ها هم لكه لكه طبله كرده بودن ، بعضي جاها هم از زير طبله ها يه گياهي سبز كرده بود ، بهنام به شوخي گفت : آورديمون حموم عمومي ؟ نيوشا گفت : اِ بهنام ! حالا برو بالا ، فقط بي سروصدا تا طبقه سوم برو بالا. طبق گفته نيوشا توي دو طبقه اول بابابزرگ و عموش زندگي ميكردن. با هزار ترس و لرز رفتن بالا ، با رسيدنشون جلوي در هال در باز شد و مامان نيوشا اومد جلو در. بهنام سلام داد كه مژگان پريد وسط حرفش و گفت : حالا بيا تو. وارد خونه شدن ، داخل خونه هم دست كمي از بيرون خونه نداشت ، بهنام همينطور حواسش به ديواراي خونه بود كه پاش گير كرد به لبه ي يه فرش كهنه و خورد زمين. نيوشا هم كه متوجه جريان شده بود اومد و دست بهنام رو گرفت و با معذرت خواهي بلندش كرد و گفت : چند روز ديگه ميخوايم از اين خونه ... مژگان بين حرفاش پريد و گفت : بزار حالا مهمونمون بشينه بعد مفصل براش بگو. مژگان اومد جلو و سلام كرد. و بهنام بعد سلام و احوالپرسي با مامانش منتظر تعارف نيوشا بود كه بگه بفرما بشين. با تعارف نيوشا لنگان لنگان رفت و توي حال نشست و به يه پشتي كوچولو تكيه داد. با اينكه خونشون از نظر وسايل و ساير مشخصات خيلي كهنه و قديمي بود اما حس خوبي توي خونشون بهش دست ميداد. چند دقيقه توي خونه ساكت بود كه مژگان با يه پارچ شربت كه داشت با قاشق همش ميزد نزديك شد :
- بفرماييد آقا بهنام
- مرسي زحمت نكشيد مژگان خانوم
- خواهش ميكنم چه زحمتي
- چه خبر؟ مامان و بابات خوبن؟
- سلام ميرسونن. شما چطورين؟ خوش ميگذره؟ چيكار ميكنين با زحمتاي ما؟
- ماهم خوبيم. خوب شد اومدي چون نيوشا هر روز نق ميزد بريم اراك.
يهو نيوشا كه لباساشو عوض كرده بود از اتاق اومد بيرون و رو به مامانش گفت :
- مامان ديگه ضايعمون نكن پيش بهنام.
- امان از دلتنگي
- آقا بهنام نه كه خودت دلت تنگ نشده بودي. تو و مامانم امروز ميخاين منو سركار بزارين. باشه خيالي نيست.
بهنام با يه ليوان شربت گلوشو تازه كرد ، خيلي طعم باحالي داشت اما هرچي فكر كرد نفهميد شربت چيه ، روبه مامان نيوشا گفت : شربت چيه ؟ مژگان جواب داد : بهارنارنج ، خوشت نمياد ؟ نيوشا شروع كرد : مگه ميشه خوشش نياد ، شربتاي مامانه من حرف نداره.
بهنام پاشد و ساكشو باز كرد و كادوي نيوشا و مامانشو داد بهشون. هردوتاشون از كادو خوششون اومد و حسابي تشكر كردن. نيوشا كه رفت تيشرتو تنش كرد كه خيليم بهش ميومد. بهنام كه ديگه خودموني شده بود پاشد و ساك به دست رفت تو اتاق و لباساشو عوض كرد و برگشت توي حال و كنار نيوشا نشست ، خيلي خسته بود ، با نوك انگشت اشارش يه ضربه به پهلوي نيوشا زد و آروم بهش گفت :
- من خوابم مياد.
- پاشو بريم تو اتاق هم حرف بزنيم و هم يه كمي بخوابيم. بابام تا فردا صبح ساعت 7 نمياد.
- مامانت ناراحت نشه يه وقت ؟
- نترس بابا من و مامانم از اين حرفا نداريم.
رفتن تو اتاق ، نيوشا روي زمين دوتا بالش گذاشت و دوتايي كنار هم دراز كشيدن. دستشو گذاشت زير گردن نيوشا ، اونم سرشو گذاشت تو بغل بهنام. نيم ساعتي حرف زدن ، لباشون روی لبای هم بود ، ديگه هيچ صدايي از هيچ كدوم نميومد ، هردو مثل دوتا بچه خوابشون برده بود. بهنام با صداي مامان نيوشا كه ميگفت : بچه ها پاشين شام بخوريد ، بيدار شد. نيوشا رو صدا زد و با هم رفتن سر سفره شام. سفره توي آشپزخونه روي زمين پهن شده بود. خورش بادمجون بود با ماست و ترشي. واقعاً خيلي خوشمزه و جا افتاده بود. شامو كه خوردن دوتايي اومدن نشستن جلوي تلويزيون. نيوشا همه كاري ميكرد تا بهنام احساس خوبي داشته باشه ، چندتا فيلم ديدن ، آلبوم عكساي بچگيشو ديدن ، تا ساعت دو صبح بيدار بودن و ميگفتن و ميخنديدن. بيچاره مژگان كه شده بود مثل گارسون ، پشت سر هم براشون ميوه و تخمه و آب و چايي مياورد.
- نيوشا بريم يه دو سه ساعتي بخوابيم چون من بايد براي ساعت 5 راه بيفتم برم اراك.
- باشه عزيزم. مامان يه تشك براي منو بهنام پهن كن ما ميخوايم بخوابيم.
رفتن توي اتاق و خوابيدن اما اينبار با خواب ظهر فرق ميكرد چون تا 5 صبح كه قرار بود بهنام بره فقط حرف ميزدن و درددل ميكردن.
- بهنام چندتا دوستم داري؟
- يه گوني دوست دارم. ( به شوخي ميگفت )
- نه راستشو بگو.
- خب اندازه نداره دوست داشتنم.
- مثلاً چقدر؟
- گير داديا. به اندازه تموم آسمونا دوست دارم.
- منم به اندازه تموم عاشقاي دنيا دوست دارم.
- هَي واي من. اين كه خيلي زياده.
- بهنام ؟
- جان بهنام ؟
- نميشه نري ؟
- بايد برم اما تو بايد قول بدي كه هرچه زودتر بياي اراك تا همديگه رو ببينيم.
- من كه موقع تعطيلات تاسوعا عاشورا ميام.
- ايول مرام نيوشا خانوم
.
.
.
.
.
.
بازم لبای بهنام روی لب نیوشا رفت......
ساعت 5 بود و بهنام با صداي گوش خراش تلفنش كه از قبل تنظيمش كرده بود از خواب پريد ، لامپو روشن كرد ، به كنارش نگاه كرد ، نيوشا نبود. پاشد و به سمت هال راه افتاد ، از روشني آشپزخونه فهميد نيوشا تو آشپزخونه ست ، مژگان هم توي هال بدون پتو و بالش روي زمين خوابيده بود. بهنام وارد آشپزخونه شد و با تعارف نيوشا سر سفره نشست ، نيوشا هم با يه سيني كه توش دوتا چايي بود كنار بهنام نشست ، صبحونه رو خوردن. نيوشا زنگ زد به آژانس و بعد دست بهنامو گرفت برد توي اتاق تيكه تيكه لباساشو بهش داد تا بپوشه. يقه ي پيرهنشو خودش صاف كرد و رفت تو بغلش و با گريه گفت : بهنام چرا خدا عاشقا رو اينقدر اذيت ميكنه ؟ من نميخام بري. من ميخام تا آخر عمرم پيشت باشم. بعد رو به آسمون كرد و گفت : اي خدا يه كاري كن ديگه. بهنام گفت : اگه خدا بخواد به هم ميرسيم. اراك تا تهران چيزي نيست اگه اون سر دنيا هم بودي مطمئن باش كه ولت نميكردم. بعد لباس پوشيدن از اتاق اومدن بيرون. مامان نيوشا هنوز خواب بود. نيوشا داد زد : مامان ؟ كه بهنام گفت : ولش كن بيچاره رو ، خسته بوده خوابش برده ، از طرف من ازش خدافظي كن. خدافظي هم پشت در هال با چندتا بوسه انجام شد و بهنام بازم مثل ظهر آروم از پله ها اومد پايين و سوار ماشين آژانس كه دم در منتظر بود شد. نيوشا با همون تيشرت از توي بالكن داشت نگاه ميكرد و گريه ميكرد ، دستاي لرزونشو روي نرده هاي سرد بالكن گذاشته بود. بهنام با ديدن نيوشا زنگ زد به گوشيش و گفت :
- نيوشا جونم !
- بله ؟
- چرا گريه ميكني ؟ گريه نكن منم گريم ميگيره ها.
- چرا گريه نكنم. خب دوسِت دارم ، مي فهمي؟
- ميدونم. من از تو عاشق ترم. من از تو حالم خراب تره. پشت سر مسافر نبايد گريه كرد شگون نداره. جان بهنام ديگه گريه نكن !
- چشم عزيزم.
- برو تو خونه ، هوا سرده. برو بخواب چون فردا ساعت 7 ميخاي بري مدرسه.
- باشه عزيز دل نيوشا. باشه زندگي نيوشا. باشه اميد نيوشا. تو هم وقتي رسيدي زنگ بزن به گوشيم.
- حتماً عزيزم. بابت امروز خيلي ممنون. خيلي به من خوش گذشت. خدافظ عشقم.
- خدافظ.
با اينكه توي ماشين گرمِ گرم بود اما بهنام مثل بيد ميلرزيد. تا رسيدن به ترمينال هزار جور فكر عجيب و غريب اومد سراغش (( نكنه همه حرفاش دروغ باشه. نكنه ايني كه نشون ميده نباشه. نكنه ... )).
.
.
.
.
- نيوشا ! كجا رفتي ؟
- من اينجام دارم با اين خرگوشه بازي ميكنم ، بيا ببين چقدر نازه.
- اَ ، عجب جاي قشنگيه ! اينجا كجاست ؟
- اينجا حياط خونه منو توئه ديگه.
- چقدر بزرگه ! چقدر قشنگه !
- اين هديه خداست به منوتو.
با ترمز ناگهاني اتوبوس ، بهنام از خواب پريد و تمام روياهايي كه داشت ميديد پرپر شد. دوروبرش رو نگاه كرد ، نه از نيوشا خبري بود نه از باغ ، چه رويايي بود اما كاش بيشتر ادامه داشت. با خودش گفت : (( خدايا به بزرگيت قسمت ميدم منو هيچوقت از نيوشا جدا نكني )). ديگه نخوابيد ، سرشو گذاشت رو شيشه و به بيرون خيره موند تا اراك.
زمستون شده بود و هوا هم خيلي سرد بود ، بهنام و نيوشا هم ارتباطشون عين ليلي و مجنون شده بود ، هر دو عاشقِ عاشق. بهنام مشغول كار خودش بود و هر روز صبح ميرفت مغازه تا شب و نيوشا هم حسابي مشغول درس خوندن. جسمشون باهم نبود اما دلشون باهم بود. كم كم داشت محرم ميشد و ديدار نيوشا نزديك تر ميشد ، بهنام دل تو دلش نبود ، از قبل كلي براي اومدن نيوشا برنامه ريزي كرده بود و نقشه چيده بود ، ميخواست ببرش خونه و به مامانش معرفيش كنه و بگه كه ميخوادش ، با داداشش هم هماهنگ كرده بود كه برن آتليه داداشش دوتايي عكس بندازن ، قرار بود كه به يكي از همكاراي خانومش كه مثل خواهرش بود نيوشا رو نشون بده. تو اون روزها نيوشا همش امروز فردا ميكرد و ميگفت معلوم نيست دقيقا كي بيايم

12 دی بود که سمانه با یه تیپ فوق العاده سکسی و یه کیسه لباس وارد مغازه شد یه مانتو پوشیده بود که چند انگشتی از یه پیرهن بلندتر بود با یه شلوار کوتاه و یه آرایش خفن و چشمای شهوتناک که آب از دهن هر مردی راه می انداخت . سمانه یه زن 30 ساله بود که یه سالی میشد که از شوهرش طلاق گرفته بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت که اومده عکس بندازه و با راهنمایی بهنام که حسابی متعجب بود ، رفت داخل آتلیه تا آماده بشه. بعد بهنام دوربین بدست وارد آتلیه شد و بازم از دیدن سمانه شوکه شد ، سمانه یه دامن خیلی کوتاه که فقط یه مقدار از رونش رو پوشونده بود با یه تاپ که بیشتر شبیه سوتین بود پوشیده بود ، بهنام فقط میخواست زود ازین وضعیت خلاص بشه واسه همین تند تند به سمانه پوزیشن میداد و ازش عکس میگرفت تا ردش کنه بره. عکسارو که گرفت سمانه اومد کنارش و گفت :
- عکسارو نشونم بده.
- باشه ، شما لباساتو بپوش و بیا اونور تا توی کامپیوتر ببینیشون.
- نه ، همین جا نشونم بده ، میخوام اگه بد بودن دوباره بندازی ازم.
- باشه.
بهنام از توی مانیتور دوربین عکسارو دونه دونه به سمانه نشون داد و کم کم سمانه هم دستشو به دستای بهنام که روی دوربین بود نزدیک تر کرد و کشید روی دستای بهنام ، بهنام یه کمی خودشو عقب کشید اما سمانه جسورانه تر دستشو روی دست بهنام کشید و نوازشش کرد ،
- چیکار میکنی سمانه خانوم ؟؟
- کار خاصی نمیکنم ، فقط ....
- فقط چی ؟؟
- فقط میخوام یه ساعت مال من باشی.
- چی ؟ مال تو ؟
سمانه در حالی که دستشو روی کیر بهنام میکشید گفت :
- آره مال من. مگه چه عیبی داره ؟
- من به نیوشا خیانت نمیکنم.
چند دقیقه سمانه رو به بهنام التماس میکرد اما بهنام راضی نشد که به سکس با سمانه تن بده و خواست از آتلیه بیاد بیرون که سمانه با لحنی خشن گفت :
- کجا آقا بهنام ؟؟ مثل اینکه خیلی دلت میخواد داد بزنم و بگم این اقا میخواسته منو اینجا زوری بکنه ؟
چند دقیقه گذشت که بهنام هم رام شد و شهوتش بر عشق پاکش که حالا دیگه پاک نبود غلبه کرد و خودشو به دست سمانه سپرد. لبای هم رو با ولع خاصی میخوردن و بعد چند دقیقه بهنام تاپ سمانه رو داد بالا و شورع به مکیدن سینه های درشت و نرم سمانه کرد که نرم بودنشون نشون میداد که خیلی دستمالی شدن . بهنام انگاری عشقشو فراموش کرده بود و مثل یه بچه سینه های سمانه رو گاز میگرفت و با دست دیگه ش با کسش از روی شرت و دامن ور میرفت. بهنام اومد پایین و با یه حرکت سریع دامن و شورت سمانه رو باهم درآورد و شروع به لیسیدن شکم و بالای کس سمانه کرد و کم کم رفت پایین تر و با خوردن خروسک و دور سوراخ کسش به کارش ادامه داد ، 5 دقیقه نگذشته بود که پاشد و سمانه هم شلوار بهنامو از پاش درآورد و کیر بهنام رو از کنار شرتش بیرون کشید و مشغول خوردن شد و بعد چندتا میک شورت و تیشرت بهنامو هم درآورد و دوباره مشغول خوردن شد. صدای آه و اوه بهنام همه ی فضای آتلیه رو پر کرده بود چند دقیقه که گذشت بهنام سمانه رو به پشت خوابوند و کیر گندشو که حالا سفت تر از همیشه بود رو جلوی دهانه کسش گذاشت و با یه فشار تا ته داخلش کرد و شروع به تلمبه زدن کرد ، اولش یواش یواش و بعدش با سرعت بیشتر ، سمانه هم فقط میگفت : (( جوووووووووون ، میدونی چندوقته که منتظر این لحظه ام ؟؟ بکون که داره تمام جونم به لرزه می افته )) دو دقیقه نگذشت که سمانه صداش بریده بریده شد و لرزه هاش بیشتر و یدفعه یه آه بلند کشید و ارضا شد ، بهنام هم همزمان آبش اومد و توی همون حالت خالیش کرد داخل کس سمانه و سریع پاشد و خودشو مرتب کرد و رفت اونور پشت کامپیوتر نشست.
چند دقیقه بعد سمانه با مانتو شلوار اومد بیرون و خوشحال ازین که به آرزوش رسیده با یه خدافظی خشک و خالی رفت و بهنام رو با عذاب وجدان ناشی از خیانت تنها گذاشت. چند روزی ازین ماجرا گذشت و خبری هم از سمانه نشد و رابطه بهنام و نیوشا هم ادامه داشت.
يه روز صبح نيوشا موقع صحبت با بهنام گفت :
- راستي بهنام دوست داشتي من امروز ميومدم اراك ؟
- آره من كه از خدامه.
- اگه امروز بيام چي ؟
- تو كه نمياي ، مطمئنم.
- حالا تو بگو اگه بيام چيكار ميكني ؟
- خب اگه بياي خودمو قربونيت ميكنم.
- پس چاقو رو حاضر كن براي قربوني كردن خودت چون 3 ساعت ديگه اراكيم.
- شوخي نكن. جدي ميگي ؟
- آره بخدا جدي ميگم ، يك ساعته راه افتاديم.
- پس چرا الان ميگي ؟
- ميخواستم سورپرايزت كنم و تا اراك بهت نگم اومدم اما طاقت نياوردم و الان بهت گفتم.
- من كه باور نميكنم. اگه راست ميگي قم كه نگه داشتيد با تلفن كارتي زنگ بزن تا مطمئن بشم تو راهي.
- باشه فدا ، ميزنم.
آره نيوشا و مامانش واقعا تو راه بودن چون يك ساعت بعد از قم بهش زنگ زد. بهنام نميدونست چيكار كنه ، خيلي هول شده بود ، یکی بخاطر دیدار نیوشا و یکی هم بخاطر خیانتی که کرده.
لحظه ديدار فرا رسيد و بهنام درست همونجايي كه روز دوم آشنايي بدرقه‌ش كرده بود نيوشا رو ملاقات كرد. چهارشنبه بود و ساعت نه و نيم شب. بهنام و نيوشا همو ملاقات كردن و بازم باهم بودن و بازم چند روز خوش براي بهنام. بهنام كه سر از پا نمي شناخت سريع دويد سمت نيوشا و اونو تو آغوش گرفت و بعد احوالپرسی با نیوشا و مامانش اونارو سوار ماشین قرضی دوستش کرد و راه افتادن ، تو راه از اتفاقات این مدت که کنار هم نبودن صحبت کردن تا به خونه دایی نیوشا رسیدن و نیوشا همراه با مامانش رفت خونه داییش و قرارشد فردا صبح بهنام بره دنبال نیوشا و باهم برن بیرون.
فرداش بهنام رفت سراغ نیوشا و باهم رفتن یه سفره خونه و نشستن و بعد سفارش قلیون و نوشیدنی شروع به حرف زدن کردن ، چند دقیقه از حرف زدناشون نگذشته بود که نیوشا گفت :
- بهزاد یه چیزی شده که خیلی داغونم کرده ؟؟
- چی شده ؟؟ نکنه برات خواستگار اومده ؟؟
- نه بابا ، یه چیزایی شنیدم.
- چه چیزایی ؟؟ از کی ؟؟
- دیشب زن داییم بهم گفت که بهنام به درد تو نمیخوره ، اون خائنه و تو رو اصلا دوست نداره.
- چرا ؟؟ دلیل حرفاشو نپرسیدی ؟
- آره ، پرسیدم.
- خب چی گفت ؟؟
- سمانه رو که میشناسی. خواهر زن داییم. همون که دو ماه پیش کادوی منو برات آورد مغازه.
- خب ؟!
- زن داییم گفت که سمانه رفته مغازه بهنام عکس بندازه که بهنام مجبورش کرد که باهم سکس کنن. فقط میخوام بدونم که حقیقت داره یا نه ؟
با شنیدن این حرفا بهنام شوکه شد و دست و پاشو وگم کرد و جواب داد : (( آره حقیقت داره اما .... )) که نیوشا حرفشو قطع کرد و گفت : (( بسه دیگه ادامه نده . )) و پا شد و با سرعت از سفره خونه رفت بیرون و بهنام هم بدوناین که از جاش تکونی بخوره سرشو گذاشت بین پاهاشو آروم شروع به گریه کرد و کل مدت دوستی با نیوشا مثل فیلم از توی ذهنش رد شد....
***********************
چشماشو باز کرد و باز به همون کلاغ عروسکی زل زد ، سه ماه و نیم از قطع رابطه نیوشا با بهنام گذشته بود و گوشی نیوشا هم هنوز خاموش بود ، خونشون رو همکه معلوم نبود کجا بردن . توی این مدت هم بهنام کلی با بهنام قبلی فرق کرده بود. پاشد و یه تیکه کاغذ برداشت و چند جمله روش نوشت و گذاشت جلوی شمعدونی توی طاقچه و از داخل کشو یه تیغ برداشت و با گفتن جمله : (( نیوشا منو ببخش )) تیغ رو روی مچ دست چپش کشید ...
** پایان **
نویسنده : غورباقه مأیوس
بهمن ماه 1391

سلام به همه ی دوستان عزیزم
قبل از هر چیز باید بگم که این فقط یه داستانه و واقعییت نداره و برای اولین باره دارم چیزی مینویسم که همه بخونن پس امیدوارم خوشتون بیاد
فقط ببخشید که سه کم طولانیه
امیدوارم تا آخر بخونید
اول یه کم از خودم وخانوادم بگم تا شما دوستان بیشتر آشنا بشید
من امیرحسین هستم و 20 سالمه و با مادرم توی یک آپارتمان نقلی زندگی میکنیم
پدرم وقتی من 17 ساله بودم بر اثر یک تصادف از دنیا رفت و من و مادرم تنها زندگی میکنیم
بعد از مرگ پدرم مادرم هم واسم پدر بود و هم مادر و همیشه هوای منو داشت و مواظبم بود و اگر چیزی نیاز داشتم تا اونجایی که میتونست واسم فراهم میکرد
داستان برمیگرده به وقتی که من 18 ساله بودم و نیاز به سکس رو در خودم احساس میکردم
اما بخاطر شرایط خونه که مادرم همیشه بود به صحبت و اس دادن به دخترای همسن خودم اکتفا میکردم و همیشه این احساس درونیم رو در خودم خاموش میکردم تا اینکه به خودارضایی رو اوردم و هفته ای یکبار اینکارو انجام میدادم
در کنارش فیلمهای سکسی هم توی کامپیوترم جمع میکردم و هرزگاهی میدیدم
یکروز که مامانم گفت من میخوام برم خرید کاری نداری و چیزی نمیخوای منم جواب داد نه و مادرم رفت بازار
میدونستم که مامانم یه یک ساعتی طول میکشه تا خریداش رو انجام بده
پس با خیال راحت رفتم توی اتاقم و اول یه چرخی توی سایتها زدم و کم کم احساس کردم که وقتشه و باید خودمو خالی کنم
یه کلیپ سکسی گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم و مشغول شدم
توی افکار و رویاهای سکسی خودم بودم تصمیم گرفتم به یکی از دوس دخترام زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم تا با صدای نازش بیشتر تحریک بشم
پس شمارشو گرفتم و شروع کردم به سکس تل باهاش و کیرمم توی دستم بودو داشتم با خودم ور میرفتم و با حرفای اون بیشتر تحریک میشدم
بهش میگفتم کاش پیشم بودی تا تمام بدنت رو میخوردم
کاش مکان داشتم تا جرت بدم
و اونم آه آه میکردم و میگفتم کیرتو بخورم و از این حرفا
دیگه داشتم نزدیک میشدم که خودمو خالی کنم و آبم بیاد که یهو صدایی از توی پذیرایی اومد و من هول شدم و خودمو جمعو جور کردم و چند لحظه بعد رفتم ببینم چه خبره که تا رسیدم دیدم مادرم داره از خونه میزنه بیرون
وااای نمیدونید چه حسی داشتم فهمیدم که مامانم حرفامو شنیده و تازه یادمم اومد که در اتاقم رو نبسته بودم پس حتما" منو هم دیده که داشتم چیکار میکردم
دنیا رو سرم داشت خراب میشد نمیدونستم چیکار کنم و تصمیم گرفتم ازخونه بزنم بیرون
چند ساعتی بیرون چرخ زدم تا اینکه دیدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامانمه نمیدونستم چطور جواب بدم چندتا نفس عمیق کشیدم و جواب دادم مامانم گفت هیچ معلومه تو کجایی؟گفتم رفتم به دوستم سر بزنم گفت زود بیا خونه گفتم چشم و زود قطع کردم
دل توی دلم نبود تا رسیدم خونه
وقتی رسیدم خونه مادرم توی آشپزخونه بود سلام کردم و مستقیم رفتم سمت اتاقم حتی از خجالت به مامانم نگاه هم نکردم
روی تخت نشستم منتظر بودم مامان صدام بزنه و ازم توضیح بخواد
از اینکه این سوتی بزرگ رو داده بودم خیلی ناراحت بودم
توی اتاق موندم و یه چرتی زدم که دیدم مامانم داره صدام میزنه و میگه بیا ناهار بخور
از اتاق بیرون رفتم و یه راست رفتم دستامو شستم و رفتم پای میز ناهار
مامانم با لبخند همیشگی اومد و ناهار رو کشید این لبخندش بهترین لبخندی بود که تا الان از مامانم دیده بودم چون خیالم رو کمی راحت کرد که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته
اون روز گذشت و فردا که من از بیرون اومدم صحنه ی عجیبی دیدم دیدم که مامانم نشسته و یه دختر خانمم کنارشه و داره گریه میکنه
سلام کردم و با اشاره پرسیدم چی شده و این کیه؟ ومنتظر جواب نشدم و رفتم تا آب بخورم
داشتم آب میخوردم که مامانم اومد گفت این پریسا دختر مریم خانومه الان شش ماهه از همسرش جدا شده
حالش بد بود و من اوردمش پیش خودم تا از اون حالو هوا بیاد بیرون
عصری هم میبرمش خونشون
گفتم ولی اینکه سنی نداره مامانم گفت آره هفده سالش بود که به اجبار زن یه مرد 45 ساله شد و الانم که اینجوری شده
مامانم رفت و به پریسا گفت اینجا خونه ی خودته و راحت باش
من که موقع اومدن زیادبه چهره و اندام پریسا توجه نکرده بودم تا برگشتم و اینبار اونو دیدم مات موندم
چون یه فرشته میدیدم که مانتوش رو در اورده و با یه ثاپ تنگ که اون سینه های کوچولوش از زیرش خودنمایی میکرد رو دیدم و همینطور محو چهره ی ناز و مظلومش شدم و همینطور ایستاده بودم و نگاه میکردم که با صدای مامانم به خودم اومدم که گفت امیرحسین چرا ماتت برده دوباره سلام کردم و اینبار که پریسا گریه نمیکرد به من نگاه کرد و گفت سلام آقا امیرحسین
تا اینو گفت کیرم یه تکونی خورد
به مامانم گفتم میرم توی اتاقم و رفتم
چند دقیقه ای توی اتاق بود و داشتم فکر میکردم که چطوری به پریسا نزدیک بشم که مامانم صدا زد امیرحسین من میرم خونه ی همسایه الان میام
و باز طوری که من بشنوم به پریسا گفت برو عزیزم پیش امیرحسین خودتو سرگرم کن تا من زودی بیام
وااااای چه میشنیدم یعنی من با پریسا واسه چند دقیقه تنها میشدم و بیشتر میتونستم دیدش بزنم
خودم رو آماده کردم که بیاد وقتی صدای در اومد فهمیدم مامانم رفته در همین حین پریسا در زد و گفت اجازه هست و منم به استقبالش رفتم و درو باز کردم و گفتم بفرمایید
پریسا اومد تو اتاق و یه صندلی گذاشتم که بشینه خودمم روی تخت نشستم
چند لحظه ای سکوت بین ما برقرار بود که یهو پریسا گفت چه اتاق قشنگی دارید.منم گفتم مرسی چشاتون قشنگ میبینه و لبخندی زدم
پریسا گفت نه ربطی به چشام نداره اتاقت واقعا" مرتب و زیباست
منم شیطنتم گل کرد و گفتم اتفاقا" این چشای زیبای شماست که زیبا می بینه
لبخندی زد و گفت تو و مادرت خیلی مهربونید. منم گفتم خداروشکر که شما خندیدید وقتی گریه ی شما رو دیدم خیلی ناراحت شدم
گفت مرسی که به فکر من هستید و یهو اومد کنارم نشست و از اینجا بود که دوباره کیرم یاد هندستون افتاد و عطر تنش رو حس کردم
دلو زدم به دریا و گفتم حیف شما نبود که با این زیبایی و اندام خوشکل زن اون شدید؟
گفت چی بگم من راضی نبودم کاش سرنوشتم طوری رقم میخورد که مال یکی مثل تو میشدم و به من نزدیکتر شد
فهمیدم خبریه و اونم که میخواد دستمو گذاشتم روی دستش و هیچی نگفت و یهو شروع کردیم لب گرفتن
همینطور از هم لب گرفتیم که یهو صدای مامان ما رو از هم جدا کرد
شمارمو کف دستش سریع نوشتم و رفتیم بیرون
اون روز با مامانم برگشت خونشون و مامانم ازش قول گرفت که هر وقت دلتنگ شد بازم به ما سر بزنه
از همون شبش شروع کردیم اس دادن و اون از نیازهاش میگفت و درددل میکرد
کم کم با هم صمیمی شدیم تا اینکه یه روز مامانم گفت میخوام برم کلاس خیاطی و یه چند ساعتی نمیام
منم داشتم درسهام رو میخوندم هنوز چند دقیقه از رفتن مامانم نگذشته بود که صدای زنگ آیفون اومد
جواب دادم که دیدم پریساست
گفتم بفرمایید و اومد داخل و گفت مامانت هست گفتم نه گفت پس میرم بعد میام گفتم نه بفرمایید تو مامانم میاد
اومد به هم نگاه کردیم و باز لبهامون به هم گره خورد. دیگه توی حال خودم نبودم شروع کردیم از دم در لباسای همو دراوردن
دل توی دلم نبود چون اولین باری بود که سکس میکردم و نمیدونستم چی میشه اما اینقدر تجربه داشتم از دیدن فیلمها که بدونم چیکار کنم
دیگه لخت لخت شده بودیم و داشتیم بدن همو نوازش میکردیم
خوابوندمش روی مبل و شروع کردم خوردن اون سینه های کوچولو و سفتش
کم کم آه و نالش بلند شد و داشت حال میکرد گفت حالا تو بخواب تا واست ساک بزنم و شروع کرد ساک زدن
گرمای دهنش و سفتی لبهاش باعث شد با همون چند ساک اول آبم بیاد و اونم نامردی نکرد و همشو خورد
لبخندی زد و گفت فکرنکنی ولت میکنم زود آماده شو واسه اینکه باید یه حال اساسی بهم بدی
منکه نا نداشتم انگار تمام وجودم همون بار اول خالی شده بود اما واسه خاطر اینکه کم نیارم سعی کردم دوباره حس بگیرم
بازم شروع کردیم به لب گرفتن و اونم هی با دستش کیرم رو می مالید تا دوباره بیدار بشه
بالاخره موفق شد و زودتر از اونیکه انتظار داشتم کیرم قوی تر و استوار تر آماده شد
دیگه وقتو هدر ندادم و رفتم سراغ کس قشنگش و کیرمو گذاشتم داخل
آهی کشید و چشاشو بست و منم شروع کردم تلمبه زدن نمیدونید چه گرمو نرم بود کیرم داشت میسوخت هم زمان سینه هاش رو میخوردم و با دستامم فشارشون میدادم
چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه گفتم میخوام بیام گفت باشه فقط نریز داخل
منم کیرمو اوردم بیرون و آبمو ریختم روی سینه هاش و ولو شدم روی بدنش و زود پاشدم تا دستمال بیارم خودشو پاک کنه
دستمالو بهش دادم و تشکر کرد و گفت بعد از مدتها حال داد و منم گفتم واسه منم خوب بود چون اولین سکسم بود
یه مقدار خوراکی با هم خوردیم و گفت من باید برم فقط به مامانت نگو من اومدم تا بازم بیام
منم گفتم باشه و روبوسی کردیم و اون رفت منم رفتم حمام
دو سه روزی گذشت تا اینکه بازم مامانم نبود پریسا پیداش شد و بازم سکس کردیم
همیشه این حالت تکرار میشد تا اینکه من شک کردم که چرا هر وقت مامانم نیست بدون اینکه من ازش بخوام خودش یهو پیداش میشه
یه روز که پریسا اومد خونمون اینقدر اصرار کردم و گفتم چرا اینجوریه و تو از کجا میدونی مامانم نیست که مجبور شد حقیقت رو بگه
اون چیزی گفت که باورم نمیشد
گفت که مامانت از روزی که دیده بود تو خودارضایی میکنی از من خواست تا به تو برسم تا تو احساس کمبود نکنی و چون منم نیاز داشتم قبول کردم
دنیا رو سرم خراب شد نمیدونستم چی بگم یعنی تمام این مدت مادرم میدونست من با پریسا سکس میکنم
فکرش عذابم میداد به پریسا گفتم که دیگه نمیخوام ببینمش و اون با گریه از خونمون رفت و چند ماه بعد هم ازدواج کرد
حالا که مدتها از اون ماجرا میگذره من و مامانم هیچوقت در این مورد صحبت نکردیم
نمیدونم چرا اما خوشحالم هنوز حرفی نزد
امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه
نظراتتون هم واسم مهمه و هرچی دوست دارید بگید اما منصافانه
مرسی

نوشته: امیرحسین

سلام به دوستان عزيز چند سالي که داستانهاي شمارو گهگاهي دنبال مي کنم اين دفعه تصميم گرفتم منم يکي اَز داستانهاي سکسي مو براتون تعريف کنم اميدوارم خوشتون بيياد من بچه زرند کرمانم الان که اين داستان دارم واستون مينويسم 2سال ساکن کرمانم ماجرا اَز اُنجا شروع شد که دوستم (حجت)آمد پيش من گفت مي خواد به دوست دختر قديميش خيانت کنه.من از اين کارا خوشم نمي ياد تا حالا هيچ وقت به دوست دخترام خيانت نکردم ولي با اسرار حجت من تو رو دربايسي گير کردم قبول کردم رفتم از پسر عموم موتورش قرض گرفتم رفتم در خونه خانمي قرار مدارا گذاشتيم.اومديم که حجت گفت مکان (خونه خالي)از کجا پيدا کنيم! من هم نداشتم واسه همين اين قدر اين درو اُن در زديم تا حسن رو ديديم اوُن بيشتر وقتا مکانش رديف بود رفتيم سراغش بعد از تعريف کردن ماجرا قرار شد که ببريمش خونه مادر بزرگش خونه مادر بزرگش يه خونه ويلايي بزرگ بود که دو تا اُتاق داشت که به عنوان انباري بودند ولي حسن اونا رو تميز کرده بود و توشون خلاف مي کرد!بماند حسن يه شرطم گذاشت به شرط اينکه دايي شم باشه حجت قبول کرد هر چي باشه دوست دختر اوُن بود بستگي به غيرت خودش داشت که فکر کنم نداشت

بعد از ظهر شد حجت رفت دنبال دوست دخترش و اُونو آورد آنها رفتند تو اتاق شروع به کار شدن ما هم يه خرده از پشت پنجره ديد زديم حجت داشت دختر رو ميکرد اما خيلي بي حال بود اصلاً با دختره حال نمي کرد فکر کنم داشت عقده مترکوند نمي دونم وقتي کارش تموم شد ماجراي ما سه تارو هم گفت اما دختر مقاومت مي کرد و قبول نمي کرد که در همين حين حسن پريد تو اتاق شلوار وشرتشون کشيد پايين و گفت من تا خودم خالي نکنم اجازه نمي دم کسي از تو اين اتاق بيرون بره دختره هم ناچار شد و رفت زير حسن اما با چشماي گريون در همين لحظه حس انسان دوستي من گل کرد يا بقول بچه ها گفتني غيرتممون گل انداخت رفتم تو اتاقو دختر رو از زير دستاي حس بيرون کشيدم حسن رو پرت کردم يه گوشه!وقتي دختر خودش جمع جور کرد دستش گرفتم از اون خراب شده بردمش بيرون بردم سر يه 4 راه پيادش کردمو 2000تومنم پل بهش دادم که کرايش بشه بره خونش که در حين رفتن که ازم تشکر مي کرد گفت اگه تونستي به من سر بزن.نمي دونم اُون بنده خدا تعارف کرد يا جدي گفت که من جدي گرفتم! بعد از چند وقت رفتم در خونشون منو ديد خيلي گرم برخورد کرد که من انتظارشو اصلاً نداشتم به قول بچه ها گفتني خرش از آب گذشته بود ديگه کاري به کار من نداشت بلاخره يه قرار گذاشتيم بعد از چند بار که منو سر کار گذاشت اُونم همش بخاطر تجربه تلخ اولي بود و يه سکس کوتاه تو يه محل ناجوراُونم واسه اينکه ترسش بريزه روزه موعود فرا رسيد من اون تو خونمون تنها شديم وقتي وارد خونه شد ترسو مي شد تو چشماش ديد بيچاره منتظر بود هر لحظه يه نفر از تو اتاقها بيياد بيرون بردمش تو اتاق خودم بعد رفتم مشروب بيارم گفت که نمي خورم منم واسه اينکه راحت باشه منم نخوردم بعد رفتم سمت دستشويي ميلاد کوچولو رو در اَوردم يه خورده نوازششش کردم يه خورده اسپري به دور برش زدم با آب شستمش رفتم تو اتاق بيچاره مثل يه گنجشک خودش جمع کرده بود و روي تخت نشسته بود منم رفتم نشستم کنارش نشستم گفتم دوست داري با هم يه حالي بکنيم اَنم يه سر به علامت رضايت تکون داد که من لبامو چسبوندم به لباش شروع کردم به خوردن اونم کم کم ترسش ريخت داشت لبهامو مي خورد زبونشو مي خوردم در مين حينم دست چپم داشت سينه هاي ليمويشو نوازش مي کرد يه لحظه ديدم مثل برق گرفته ها افتاد بجونم شروع به در اوردن لباسم کرد من هم بيکار نموندم دکمه هاي مانتوشو باز کردم يه تيشرت زير مانتوش داشت اونو در آوردم سوتينشم باز کردم ديدم دو تا ليموي خيلي ناز با يه سر براممده ظريف نمايان شد ديگه کنترل خودم اشز دست دادم شروع کردم ديوانه وار اونارو خوردن بعضي وقتا يه گاز کوچيک ازش مي گرفتم که با داد فرياد خانمي همراه بود اين داد فرياد باعث تحريک بيشتر من مي شد که يه دفعه من کنار زد رفت سمت ميلاد کوچلو داشت با دستش نوازشش مي کر د يه دفعه مثل وحشي ها شلوارمو از پام در آورد شرتم پاره کرد مي خواست ميلاد جونو بکونه تو دهنش يه زد حال بهش زدم اونو از دستش رها کردم گفتم من اَز ساک خوشم نميياد ناراحت شد که دوباره پريدم تو بغلش شروع به خوردن اون صورت کوچيک وفرشته گونش کردم از پيشونييه زيباش شروع کردم تا رسيدم به لبهاي نازش بعد از يه خوردن سير به گردنش حمله کردم وشروع به خوردن رگ گردنش کردم ديدم آخ ناله هاش داره تبديل به جيغ ميشه يهو ديدم داره داد ميزنه من بکون من کير مي خوام جا خوردم گفتم مگه تو اُپني ميگفت وقت بکن توش منم با اکراه سر ميلاد جونو گذاشتم در ب ورودي بهستشو آروم فشار دادم تو وايييييي عجب حالي داشت تنگ به سختي ميلاد کوچلو راه خودش باز کرد بعد از چند لحظه ميلاد کوچلو تو بهشت جا گرفته بود منم شروع به تلمبه زدن کردم خودم انداختم روي خانمي هم لباشو مي خوردم با دستمم داشتم سر سينشو نوازش مي کردم اونم با آه وناله هايي که مي کرد لذت بيشتري به من مي داد منو براي تلمبه زدن محکم تر ترغيب مي کرد بعد اَزچند دقيقه ديدم يه جيغ کوتاه کشيد يه رعشه تو بدنش اَفتاد بيهال شد احساس گرماي ملايمي رو روي ميلاد جون احساس کردم موتوجه شدم ارضاءشده منم تلمبه زدن تند تر کردم تا اينکه ميلاد جونم اشکش در اُمد منم اوُنارو ريختم روي زمين و بيحال روي تخت کنار خانمي اُفتادم بعد از چند دقيقه با چند تا بوسه به خود اُمدم ديدم خانمي بالاي سرم نشسته دوباره پريدم تو بغلش همين که با بوسه نوازشش مي کردم ازش تشکر مي کردم اُنم اَز من تشکر مي کرد بلند شدم رفتم اَز آشپزخانه دو تا ليوان شير موز آوردم تو اُتاق با هم خورديم بعد خداحافظي کرديم من هيچ وقت اَز چگونگي openشدنش سوال نکردم اُونم چيزي نگفت بعد اَز اين ماجرا چند بار ديگه هم با هم يه حال چسب با هم کرديم به اميد اينکه هميشه حال کنين اُونم اَز نوع چسب

نوشته: rezaalone

سلام بر همه دوستان در سایت شهوانی داستان وخاطره وهمه این حرفا بهونه ای بیش نیست واسه برقراری ارتباط با همه شما سروران خودم.من اولین بارمه که دارم داستان مینویسم همین الان که دارم مینویسم اصلا تازه عضو سایت شدم.خوب سرتونو درد نمیارم میخوام شیرین ترین خاطره ی سکسیمو واستون بگم که هیچوقت از خاطرم نمیره و پاک نمیشه. قضیه از زمانی شروع شد که من هنوز خدمت نرفته بودم و تازه دیپلم گرفته بودم البته الان 4ماهه که سربازی رو تموم کردم و تو نیروی هوایی ارتش ستاد کل خیابان پیروزی بودم ولی قبل از خدمتم با دختری آشنا شدم که رفیق خواهرم بود وبگذریم از اینکه چجوری باهاش آشنا شدم فقط 2سال پیش که مادربزرگم مرده بود مادر مادرم بودم همگی رفته بودیم بهشت زهرا که از اونجایی که عاطفه دوست خواهرم خیلی با خواهرم صمیمی بود به خاطر احترام به دوستی با خواهرم اومد بهشت زهرا ومن از همونجا به بعد با اون آشنا شدم اول شماره دادیم به همدیگه وارتباط ما تلفنی بود یا به خونمون که میومد چی میشد تا کسی نباشه تو خونه ازش بتونم لب بگیرم یا بمالونمش اخه اون خودش کرمکی بود قبلا هم امتحانشو پس داده بود از همون روز اولی که خودش موقع خداحافظی صورتمو از قصد بوس کرد و از فرداش مالوندنای منم شروع شد راستی از خونمون واستون بگم. که یه خونه کلنگیه با حیاط کوچولو که فقط 3تا اتاق داره و کل مساحت خونه 60 متر البته به غیر از 3اتاق یه آشپزخونه و دستشویی و حموم هم که یکیه

خلاصه یه روز که خواهر کوچیکم و مادرم که رفتن واسه سفره ی همسایه که نام سفره رو نمیشه اینجآ آورد چون اسم امامه وخواهر بزرگمم ازدواج کرده که اصلا خونه ی ما نیست و بابامم کارش آزاده با موتور کار میکنه و روزا نیست خونه خالی شده بود تلفن و برداشتمو زنگ زدم به عاطفه و بهش گفتم که بیاد خونمون اول خودشو زد به اون راهو و گفت میخوای چیکار کنی منم مثلا خودشو زده بودم به اون راه منم گفتم هیچی ساعت شبرنگ دار خریدم و میخوام نشونت بدم که داشتم مسخرش میکردم و زدم زیر خنده و گفتم تو بیا خودت میفهمی بعد از پنج دیقه دیدم دارن در میزنن منم رفتم درو باز کردم دیدم بله خود عاطفه بودسلام کرد و منم جواب سلامشو همینجوری که داشتم میدادم داشت کیرم از تو شلوارم میزد بیرون که تا اومد تو همون اول یه لب مشتی ازش گرفتم در ضمن اینم بهتون بگم عاطفه یه دختر تو پره سفید با قد 169و وزن 75 کیلو و هر جایی از بدنشو که واسه سکس شما بخواین تصور کنید به قول خودمون ردیف بود آوردمش تو وچادرشو درآورد و با یه تاپ که سینه هاش داشت منفجر میشد و یه شلوار استرجه مشکی که تو تنش داشت میترکید کونشو بیشتر قشنگ تر نمایان میکرد و منم وضعیت کیرم دقیقا عین رونای پای عاطفه بود که داشت شلوار تو تنش میترکید و مخصوصا کسش که بعدا که خوردم فهمیدم چه چیزه داغیه اول شروع کردم لب و لب بازی و بعد از یه لب بازی تپل رفتم سراغ لاله گوشش و گردنش که وقتیکه داشتم براش میخوردم حشرش بدجور زده بود بالا ومنم که دستموگذاشته بودم رو کسش که هنوز 5دیقه نشده شورتش خیس بود که من در وسط گردن خوری و لاله گوش بازی کردن من دست زدم و متوجه این موضوع شدم که بعد لباساشو خودش به کمک من ومال منم به کمک اون دراوردم و بعداز خوردن گل وگردن و لاله ی گوش رفتم پایینتر سراغ جفت سینه های تپلش که هر کدوم اندازه یه طالبی متوسط بود و من مثل دیونه ها داشتم میخوردمشون که بعداز حسابی خوردن سینه هاش اومدم ازسینه هاش پایین و با زبونم رفتم به سمت پایین به سمت ناف و رونش و در وسط روناش به قول معروف گلش از ناف که خوردم اومدم پایین دیگهتا رسیدم به روناش دیگه جلوش زانو زده بودم و اون هم که در حالیکه چشاشوبسته بود کله ی منو گرفت و در لاپای خودش فشار میداد که کاملا داشتم کسشو میخوردمو مست شده بودم بعد از یه کس لیسی حسابی که خیلی داد و عاطفه خانم و ارگاسمش کردم اونوقت گفتم نوبت تویه که خودتو نشون بدی اونم مثل من زانو زد و شروع کرد به خوردن کیرم تا وارد دهانش کرد کیرمو میخواستم دیواروچنگ بگیرم اخه خیلی حال میداد منم موهاشو گرفته بودم که سرشو بیشتر فشار بدم سمت کیرم و تخماشم تا حتی داشت لیس میزدو انگار خودش وظیفه ی خودشو بلد بود بعد از ساک زدنش که حدود5دیقه طول کشید سریع آوردمش رو تخت داخل اتاق به صورتی از جلو خوابوندمش رو تخت و تکون نمیخورد انگار منتظر چنین لحظه ای بود و تا کیرمو داخله کسه خیسش کردم شروع کرد سروصدا کردن آول اروم داشتم میکردم توش و ازش لب میگرفتم وبا سینه هاش بازی میکردم که تلمبه هاموتندتر کردم چون میخواستم صدای اه و اوهشو که بلند میشد رو بشنوم حشری تر بشم وبعداز کردن به انواع و اقسام روش ها از جلو از جمله قپونی بعدازکس کونش که خیلی دوست داشتمو بهش گفتم برگرد اونم که واسم بره شده بود منم از موقعیت فراهم بود گربه گیرش کنم و حسابی عقده ی نکردن هامو خالی کنم که بلافاصله به محض ورود کیرم از پشت نعره میزد و من بیشتر خوشم میومد و اصلا دوست نداشتم که همونجوریکه از پشت داشتم میکردم خیلی بهم حال میداد که بعداز نیم ساعت یا حدود سه ربع تموم شد ابمو. ریختم تو کونشو بعد اون به خونشون رفت. البته سکس های دیگم داشتیم که اگر شما دوست داشته باشید بازم مینویسم امیدوارم خوشتون اومد ه باشه.

نوشته: alibachekhor

همزمانسازی محتوا