دوست دختر

سلام IMPISHهستم كاربر شهواني_من بيست سالمه و يه پسر معموليم زياد اهل فشن بازي و اينكارا هم نيستم همينجوري قيافم خوبه_ *توجه اين خاطره هم به سكس ختم نميشه*_
پارسال تيرماه بود بعد كنكور با يكي از دوستام دنبال كار ميگشتيم از روزنامه؛ چندجا رفته بوديم و هيچ كدوم از كارا بدرد بخور نبود_ ساعت 2 يا 3ظهر بود كه بازار تهران بوديم خيابون ناصر خسرو، دوستم گفت بريم كوچه مروي يه دوري بزنيم. كوچه مروي بورس ادكلن و لوازم ارايشه بخاطر همين دختر خوشگل و خوشتيپ زياد رفت و امد ميكنه اونجا_ ما داشتيم گشت ميزديم و گاهي تيكه مينداختيم و با اسگل بازي ميخنديديم كه يه لحظه ديدم يه دختر كمي تپل داره با چشماش منو ميخوره پدرسوخته _ من كه باهاش چشم تو چشم شدم دختره از بس پررو بود كه اخر من كم اوردم توي چشم تو چشم شدن! دختره با ننش بود و ننش هم شبيه بازيگراي فيلم ترسناك بود! يه برانداز كردمش تيپش خوب بود قيافشم بدك نبود ولي از نظر هيكل اصلا به من نميخورد_ خلاصه ما هم كه دنبال اوسگل كردن مردم بوديم اين دختره واسمون سوژه بود_ خلاصه كنم با هزارتا دلقك بازي بدور از چشم ننش شماره دادم بهش تا بازم اسگلش كنم_
فرداش زنگيد و گفت اسمش الي هستش(مخفف اسمشو گفتم) و بچه ي نوابه_ خلاصه چن روز باهم اس ميداديم و حرف ميزديم و يواش يواش هم حرفاي بد و سكسي ميزديم البته بيشتر اون طريقه گاييده شدن دوستاشو تعريف ميكرد!
يادمه يبار گفت همه ي دوستام تجربه كردن منم دوست دارم يبار از پشت امتحان كنم! خلاصه من با بأهاش قرار گذاشتم_ وقتي داشت از دور ميومد و ميديدمش به خودم گفتم اه اه يعني من انقد بدبخت شدم با همچين غولي قرار گذاشتم! نميخواستم دلشو بشكونم گفتم اينجا كه كسي منو نميشناسه نيم ساعت كسشر ميگيم بعدش خلاص_ دختره اومد رفتيم تو پارك ساعت 2بود همينجوري كسشر ميگفتيم _ واقعا يه 25كيلو ازم گنده تر بود و انگار بچه اش بودم! عكساي گوشياي همو نگاه ميكرديم و حرف ميزديم و اينا كه همش ميگفت بريم يجاي خلوت _ رفتيم يجاي خلوت و نزديك هم نشستيم و موقع كسشرگفتن دستمو گرفت و با انگشتش ور ميرفت با دستم_ من از اولش ميلي نداشتم بهش ولي داشت حشريم ميكرد_ منم دوسه بار با دستم رون پاشو نوازش كردم _ اونجا با اينكه خلوتترين جاي پارك بود ولي بازم مكان خوبي نبود و از دور معلوم بوديم و واسه هربار دست كشيدن روي روناش ده بار چپ راست بالا پايين رو نگاه ميكرديم_ موقعيت جور نبود و جفتمونم زده بوديم بالا_ گفت پاشو بريم يه موزه ي خلوت ميشناسم _ تو راه رفتني حالم از خودم بهم ميخورد اين غول كنارمه_ همشم ميگفت دستتو بده دستم_ منم چون نميخواستم ميگفتم كيرم راست كرده دستمو ميزارم تو جيبم ضايع نباشه_ خلاصه رفتيم دم موزهه ديديم بستس. روبروش يه پارك بود گفت بريم اونجا گفتم باشه_ تو پاركه چنتا پسر نشسته بودن كه يه نگاه عاقل اندر سفيه كردن بهم . اخه سايز منو الي بهم نميخورد_ تو پاركه راه ميرفتيم و چشممون دنبال جاي خلوت بود- يه لحظه يه جاي خوب پيدا كردم كه شمشادهاش خيلي بلند بود و دور تا دورمون رو پوشونده بود_ واقعا مكان توپي بود و ازجايي ديد نداشت_ نشستيم كنار هم و چسبيديم بهم_ من دست چپمو انداختم دور كمرش و رسوندم به سينه ي چپش و اروم مالوندم با دست راستم هم روناشو ميمالوندم_ با اينكه پاركه خلوت بود ولي حواسمون به دور بر بود_ الي با اينكه هيكلش بزرگ بود ولي فيس قشنگي داشت_ شروع كرديم به لب بازي و خوردن لباي هم و همزمان كمر همو نوازش ميكرديم و گاهي با دستاش چنگ ميزد تو موهام و سرمو به سرش فشار ميداد موقع لب گرفتن_ سينه هاشو از رو مانتو ميماليدم دكمه ي بالاي مانتوشو باز كردم ؛ ديدم يه تاب يقه باز پوشيده دستمو كردم تو تابش و از رو سوتين هم ماليدم ديدم حال ميكنه دستمو كردم تو سوتينش_ سينه هاش خيلي نرم و بزرگ بودن_ جون ميداد واسه لاي سينش بزاري_ يكمم ماليدم و گوشيش زنگ زد و گفت كه بايد برم ديگه_ من كه مدت زيادي كيرم تو شلوار تنگم راست مونده بود تا از جام بلند شدم شق درد گرفتم و تخمام و شكمم درد گرفت_ بهش گفتم تو برو من شق درد گرفتم گفت ايشالا دفعه بعد وقتي تو يه جاي دأغم فرو بره اينجورو نميشه_ خلاصه رفت و منم اروم پياده روي كردم تا برسم نواب و برم خونمون_
بعد اين ماجرا چند سري گفتم بريم بيرون و چون پيش دانشگاهيه نشد و اخرين ديدارمون همون بود_ البت چند وقت پيش بهش كير زدم و ديگه فك نكنم جورشه يه حالي باهاش بكنم_

اين خاطره واقعيست
نوشتهIMPISH

خوابم نمیره برم نیم (مسنجر نیم باز) ببینم چه خبره گوشی برداشتم رفتم تو برنامه مهرشاد(برادرم) بیا نیم روم esf رفتیم داخل روم پنج یا شیش نفر بیشتر داخل روم نبودن سلام دادم جوابا اومد ازم asl خواستن جواب دادم آرش 24 esf یکی از ای دی ها با من گرم گرفت (دوستان شرمنده ای دی هارو نمیتونم بگم) مهرشاد مخ یکی رو کار گرفته بود تا این که یکی از از دخترای روم منو صدا کرد آرش نوشتم جانم آی دی که با من گرم گرفته بود به اصتلاح غیرتی شد من از این حرکتش خوشم اومد بهش گفتم بیا pv اومد با هم صحبت کردیم اسمشو پرسیدم گفت مریم
آرش:چند سالته؟
مریم:23
آرش:مجردی؟
مریم:عقد بودم جدا شدم
آ:چرا؟
م:راستشو بخای من از لحاظ سکسی سرد بودم اونم منو نخواست.
از رک بودنش خوشم اومد.
پرسیدم دختری یا زن؟
گفت:زن.
گفتم مگه عقد نبودی چطور زنی؟
گفت:چند وقت با هم زندگی کردیم.
گفت:مگه زنا آدم نیستن؟
گفتم کی این حرفو زده زن خیلی بهتر از دختره.
چرا؟
گفتم چون زنا از نظر عقلی از دخترا پخته ترن.
گفت:ما دیگه ته دیگ شدیم
خنده براش فرستادم.
گذشت...
من اوایل شک داشتم دختر باشه،گفتم پسره داره سر کارم میذاره.
یه روز که داشتم باهاش چت میکردم میون صحبتام ازش خواستم صداشو بشنوم.
اونم ازم شمارمو خواست،بهم گفت با خط خواهرم بهت زنگ میزنم،چون پدرم نظامیه و بعد از جریان طلاق خیلی رو من حساس شده،لطفاً بعد از این که قطع کردم شماره رو پاک کن.
منم گفتم حتماً شماره رو بهش دادم بعد از چند مین زنگ زد.
صداش دلنشین بود،اول سلام کرد گفت میخاستی صدامو بشنوی اینم صدام،گفتم مرسی،گفت ببخشید نمیتونم صحبت کنم،گفتم مشکلی نیست و قطع کردیم.
گذشت...
یه روز میون چت کردن ازم پرسید نظرت در مورد سکس چیه،(چون خیلی با هم صمیمی شده بودیم).
نوشتم سکس یه غریزه ی حیوانیه ربطی به گرم و سرد بودن نداره،هر کس یه جور دوست داره و چیزیه که تو وجود همه هست و بهش نیاز دارن.
بهم گفت تو چقد خوب توضیح دادی.

دیگه خیلی دوست داشتم ببینمش.
بهش گفتم میخام ببینمت
گفت باید ببینم میتونم بیام بیرون،بهت خبر میدم.
همون شب بود که میون چت کردن بهم گفت فردا ساعت ده فلان جا باش.
گفتم باشه ساعت هشت صبح فردا بیا نیم.
داستان از این جا شروع شد...
صبح شد،ساعتمو تنظم کرده بودم رو هفتو نیم،ساعت زنگ خورد بیدار شدم ،تا صبحونه خوردمو از خونه زدم بیرون شده بود هشت پنج دقیقه کم با گوشیم رفتم نیم دیدم آنه سلام کردم گفتم من تا ساعت ده پیشتم.
گفت قبل از اینکه بیای باید یه حرفایی بهت بزنم.
گفتم خوب بگو،
شروع کرد
من بهت دروغ گفتم متاهلم شوهرم اذیّتم میکنه هر چی به بابامینا میگم قبول نمیکنن،الانم اگه بفهمه تو گوشیم نیم باز دارم پوستمو میکنه،خلاصه من خیلی بد بختم.
من خیلی براش ناراحت شدم،گفتم از نظر من مشکلی نداره اگه از نظر تو مشکلی نباشه،دیگه ساعت طرفای نه بود
ازم پرسید تا برسی اینجا چقد طول میکشه(دروازه تهران)؟
حدود دو ساعت.
پس بیا.
حرکت کردم،حدوداً ساعت یازده بود که رسیدم،هنوز تو نیم بودم گفتم رسیدم.
تا پنج مین دیگه اونجام برو وسط میدون وایسا اومدم.
پی ام داد رسیدم،نوشتم کجایی؟بقل حوض ایستادم.
نگاه کردم یه دختر چادری با قد تقریباً 170 سفید با چهره ای با نمک.ایستاده بود،
رفتم جلو،مریم خانم؟آقا آرش؟بله
خواستم دست بدم ترسیدم ناراحت بشه،حدود دو دقیقه پیش هم بودیم گفت الان دیدیم من باید زود برم میترسم شوهرم بیاد خونه نباشم عصبانی میشه،باشه برو خدافظ.
برگشتم خونه رفتم نیم پی ام داده بود ساعت 2 نیم باش ساعتو نگاه کردم1.30 بود صبر کردم تا ساعت 1.55شد رفتم نیم آن بود سلام کردم خوبی؟
مرسی تو خوبی؟
منم خوبم ؟چه خبر؟
سلامتی ازم خوشت اومد؟
جواب دادم آره ولی فکر نمی کردم چادری باشی .تو چی از من خوشت اومد؟
راستش آره تو خوش تیپ و خوش قیافه بودی (من قدم 173وزنم 63سفید با موهای خرمایی)
کم کم بهم وابسته شد میگفت میخام طلاق بگیرم با تو ازدواج کنم،هر چند روز یه با میرفم دیدنش واسه این که ضایع نشه میرفتیم کافی نت.ازش یه بار سکس خواستم گفت تا از شوهرش جدا نشه اصلا حرفشم نزن.
تا این که یه روز که تو کافی نت نشسته بودیم گفت شوهرش رفته تهران واسه کارای ماشینش گفتم نمیخای دعوتم کنی خونه یکم من و من کرد گفت باشه،میدونستم برم باش خونه دیگه هیچ چیز قابل جلو گیری نیست.
گفت من جلو میرم تو پشت سرم بیا سوار تاکسی شدیم رفتیم تا نزدیکای خونش گفت اول من میرم اگه کسی داخل حیاط نبود میگم بیای(خونه سه طبقه حیاط دار که مستاجر بودن) رفت داخل در حیاط باز گذاشت رفت تو دو دقیقه بعد گفت بیا زود (البته تو نیم)سریع رفتم داخل خوبیش این بود که خونش طبقه اول بود رفتم داخل اتاق خواب نشستم روی تخت (قبلا تو دیدنش گاهی میبوسیدیم همدیگرو) اومد نشست کنارم تابستون بود هوا گرم به بهونه گرما تیشرتمو در اوردم نشستم کناش ساعت 1 ظهر بود دستمو انداختم گردنش شروع کردم بوسیدنش لبمو گذاشتم رو لباش همراهی کرد چند دقیقه گذشت مانتوش تنش بود گفتم درش بیار درش آورد تاپ تنش بودخودم تاپشو در آوردم مقاومت نکرد یه سوتین سفید داشت خواستم بازش کنم گفت نه بسه همین قد گفتم نه بزار با اسرار من بازش کرد دوتا سینه سفت با سایز 75 داشت با دستام گرفتمشون درازش کردم ازش لب گرفتم رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون یواش دستمو بردم وسط پاهاش از رو شلوار لی که پاش بود کسشو مالیدم خواستم دگمه های شلوارشو باز کنم گفت نه تو قول دادی اومدی کاری نکنی فقط انگشتمو گذاشتم جلو بینیم صدا دادم هیس س س س س س دگمه هاشو باز کردم شلوارشو در اوردم دستمو بردم داخل شرتش با کسش بازی کردم نفس نفس میزد داشت صداش در می اومد که رفتم وسط پاهاش از کنار رونش شرتشو زدم کنار صورتمو نزدیک کردم شروع کردم به زبون زدن و خوردن گفتم کمرتو بلند کن بلند کرد شرتشو در اوردم یکم دیگه کارمو ادامه دادم بعد بلند شدم دراز کشیدم کنارش بهش گفتم بلند شو،نه آرش نه قول دادی ،دوباره تکرار کردم هیس دگمه های شلوارمو باز کردم گفتم درش بیار درش اورد شرتمو دادم پایین چشمش که به کیرم افتاد گفت این اصلا به هیکل تو میخوره( 20سانته ) گفتم بخور اول یکم با دست باهش بازی کرد بعد آروم سرشو کرد تو دهنش خیلی آروم و حرفه ای این کارو کرد معلوم بود قبلا این کارو کرده بالا و پایین میکرد از روی تخمام رگ زیر کیرمو زبون میزد تخمامو میخورد گفتم کافیه درازش کردم رفتم وسط پاهاش کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش تنگ بود یکم آروم فشار دادم سرش که رفت داخل یه آه ه ه ه ه کشید اروم ادامه دادم تا ته که رفت آروم عقب و جلو کردم سرعتمو زیاد کردم تند تند تلمبه میزدم خسته شده بودم عرق کرده بودم گففتم برگرد چهار دست و پا بشین سرتو بزار رو تخت (حالت سگی) کیرو دوباره فرو کردم شروع کردم به تلمبه زدن صدای آه و اوهش اتاقو برداشته بود چند دقیقه که گذشت از شدت خستگی شکمم درد گرفت گفتم خسته شدم تو بیا رو دراز کشیدم اومو یه پاشو گذاشت این طرف شکمم یکیشم اون طرف کیرمو با کسش میزون کرد نشست روش و آه ه ه صداش در اومد گفتم ارضا شدی بگو حدود پنج دقیقه که گذشت سرعتشو کم کرد تا پایین پایین می اومد صداش بیشتر شده بود که یه دفعه یکم به خودش پیچید صداش قطع شد گفتم ارضاع شدی گفت آره گفتم میخام از کون بکنم گفت درد داره گفتم یواش میکنم رو شکم خوابوندمش معلوم بود شوهره قبلا راهو واسه من باز کرده از آب دهنم زدم به کیرم گذاشتم رو سوراخ کونش یکم فشار دادم سرش رفت داخل نگاهش کردم داشت تختو گاز میگرفت گفتم درد داری درش بیارم با سرش گفت نه منم آروم تا تح فرو کردم یواش یواش تلمبه زدم کم کم سرعتمو بیشتر کردم حدود 10 مین که زدم خسته بودم گفتم بیا رو دیگه درد نداشت داشت لذت میبرد اومد رو با سورتخ کونش تنظیم کرد نشست روش چند دقیقه که گذشت گفت نمیخای ارضا بشی گفتم چرا ولی بزار از کس بکنم دیدم کیرم یکم کثیف شده رفتم تو دست شویی خودمو شستم اومدم دوباره دراز کشیدم گفتم بیا رو وقتی دوباره شروع کرد به یالا پایین کردن عضلاتمو سفت کردم تا بتونم ارضا بشم(من به صورت عادی ارضا نمیشم باید تمرکز کنم و عضلاتمو سفت کنم) وقتی داشت آبم می اومد گفتم داره میاد سریع درش آورد دسمال گرفت جلوش آبم ریخت تو دستمال بلند شدم گفت تا تو بری دوش بگیری منم ناهار آماده میکنم دوش گرفتم اومدم بیرون ناهار خوردم تا عصر ساعت 6 که اونجا بودم یه بار دیگه باهاش سکس داشتم .
الانم با هم در ارتباط هستیم ولی خیلی کم .
----------------------
من قبلا داستان سکس 45 دقیقه ای رو نوشته بودم خیلی ها خوششون اومد خیلی ها نه ولی من کلا دیر اضا میشم تو این مدت من نتونستم ارضا بشم به طور طبیعی حتی شده 1 ساعت سکس داشتم ارضا نشدم بی خیال شدم ولی اگه دوس ندارین یا دارین من نظرتونو بخونم خوشحال میشم و ازش تو داستان بعدی استفاده میکنم .
مرسی که وقت گذاشتین و داستان منو خوندین.

نوشته:آرش

من تا پیش دانشگاهی با این که بچه خوشکل به حساب میومدم اما هرگز نتونستم با دختری دوستی کنم خیلی برام عجیب بود که بد اندام ترین و بی ریخت ترین دوستام هم یه دوست دختر دارن درست مثل یه حسادت شده بود برام . یه روز یکی از دوستام گفت به یه دختر عکست رو نشون دادم ازت خوشش اومده من که مونده بودم چی بگم از طرفی استرس داشتم و خجالت هم میکشیدم بادختره حرف بزنم تا این که اون زنگ زد اولش با دستپاچگی جواب دادم حتی صدای قلبم رو هم میشنیدم بعدش عادی شد دختره اسمش زیبا بود که صدای فوق العاده قشنگ و عالی داشت ولی لحجه عربی داشت که معلوم بود عربه. بیشتر اون حرف میزد خلاصه بعد چند روز قرار گزاشتیم بیرون تو پارک. اون شب یادم میاد انقدر به خودم رسیدم که هیچ ایرادی نمیشد از ظاهرم گرفت رفتم سر قرار با کلی نشانه تا پیداش کردم انصافا دختره در حد من نبود و خیلی ازش سر تر بودم دختری سبزه با موهای شکلاتی اما اندامی واقعا تحریک کننده با زیبایی متوسط رو به پایین خلاصه دوساعتی باهم حرف زدیم آخرش هم دستش رو گرفتم تو قسمت تاریک پارک اولین بوسه عمرم رو با یه دختر عرب کردم (من عرب نیستم فکر بد نکنید)
خداییش میگم وقتی رسیدم خونه همش به اون فکر میکردم همش یاد اون دست نرم و لب داغش تو اون سرما می افتادم خلاصه هر روز به هم نزدیک تر و صمیمی تر میشدیم طوری که به هم وابسته شده بودیم .یه روز زنگ زد بم گفت مادرم رفته بیرون خونه مادر بزرگم میتونی بیای خونمون؟
من که جاخورده بودم از پدرش پرسیدم که گفت ماموریته و 15 روز میره و 15روز استراحت داره
(تک فرزند هم بوده)
منم با این که فرداش امتحان داشتم حسابی به خودم رسیدم احتمال دادم ممکن باشه اون جا بخوایم سکس کنیم برا همین چون از هیکل بدون مو خوشش میومد موهای زايد رو کامل زدم دهانشو و مسواک هم آخرش استفاده کردم که دهنم اصلا بو نده بعد از 1 ساعت دم در خونشون بودم بچه ها خداییش کیرم نزدیکای خونشون که بودم سفت سفت شده بود اما جابجاش کردم نفهمه بی جنبه هستم زنگ خونه رو زدم دیدم در رو باز کرد روسری رو سرش بود و یه لباس معمولی استین کوتاه و شلوار خانگی سلام کردم ولی روم نشد دست بدم که خودش دستش رو دراز کرد دست داد رفتم تو خونه این کیره منو کشت از بس شق شده بود رو مبل نشستیم باهم حرف میزدیم البته بیشتر اون حرف میزد چون میدونست از حرف زدنش خوشم میاد انگار وقتی حرف میزد آرامش پیدا میکردم رفت شربت بیاره موقع برگشتن اومد کنارم نشست و لیوان رو داد بم منم خیلی خجالت کشیدم راستش رفتارم هم خیلی بچه گونه شده بود اونم لبخند میزد من تعریف شربت رو کردم و گفتم خیلی خوشمزه شده بود دستت درد نکنه که دیدم دستش رو دستمه نوازش میکنه با این کارش احساس کردم تمام بدنم شل شد دلم خیلی آشوب بود با اون یکی دستم صورتش رو نوازش کردم و چند لحظه بعد سرش رو به سمت خودم نزدیک کردم و لبش رو بوسیدم نمیدونم ولی شاید دو یا سه دقیقه گرمی لباش داشت آرامشم میداد ناخودآگاه دستم رفت سمت کمرش مالوندمش لباس سادش رو اروم بالا زدم البته قبلش با نگاهم ازش اجازه خواستم که اونم قبول کرد سوتینش هم باز کردم سینه هاش واقعا عالیه عالی نبود معمولی بود مثل بیشتر فیلم سوپرا ایرانی بود قهوه ای روشن با اندازه متوسط وقتی مالششون میدادم ،زیبا خیلی حال میکرد و لذت میبرد بعد چند دقیقه با انگشت اتاقش رو نشونم داد گفت بریم رو تخت خواب این جا راحت نیستم منم برای این که حس خوبی نسبت به من پیدا کنه یه دستم رو زیر گردنش و یه دستم رو زیر پاهاش گذاشتم بغلش کردم خیلی خوشش اومد چشماشو بسته بود تا وقتی که به اتاقش رسیدم آروم گذاشتمش رو تخت خوابش بعد لباس خودم رو هم دراوردم و دوباره شروع کردم به خوردن لباش انقدر این کار رو کردم که احساس کردم دیگه خز شد اون فقط نگام میکرد یا آروم میگفت فدات. رو تخت کامل همدیگه رو لخت کردیم طوری که یه چند دقیقه ای زیبا بغلم کرد هی خودش رو بم میچسبوند و دماغش رو گردنم میزد و بو میکرد چون یه عطری زده بودم که واقعا تحریک کننده بود منم کمرش رو ماساژ میدادم بعد چند دقیقه رفتم سمت کسش که با یه ماده چسبناکی کاملا خیس شده بود راستش دلم نیومد بخورمش ولی با دستم مالشش میدادم طوری که صداش درومد دوست داشتم ارضا شه انقدر این کار رو کردم که گوشا و صورتش سرخ شده بود و خودش هم تو مالش کسش همکاری میکرد بعضی وقتا به سینش هم چنگ میزد بعد از چند دقیقه با یه جیغ آروم و خم کردن کمر آبش اومد ریخت رو روتختیش بعد که آروم شد خواستم بکنمش گفت که من به هیچکس کون نمیدم خوب چاره ای نداشتم جز ساک زدن اونم چند دقیقه به زور التماس برام ساک زد بعد بش گفتم اگه نمیخوای ناراحت شم باید بزاری آبم رو تو دهنت بریزم اونم قبول کرد وقتی داشت آبم میومد کیرم رو از دهنش درآوردم بعد دهنش رو باز کرد آبم رو با فشار ریختم تو دهنش اونم رفت ریختش تو دستشویی تختش رو مرتب کردم آماده شدم که برم ازش هم به خاطر پذیراییش تشکر کردم
از اون به بعد دیگه بش محل نذاشتم و کم کم رابطمون با هم کم شد و اوایل ترم اول دانشگاه باش تموم کردم

نویسنده:انگشت وسط

سلام من آرشام هستم 23 سالمه و اهل تهرانم ... زیاد اهل دروغ نیستم ولی تا جایی که بتونم تمام جزئیات رو میگم
من همیشه برای گذروندن وقت و موقع هایی که بیکارم میرم یا میرم چت های مختلف یا یاهو که چت کنم ... توی یکی از چت ها ( اسمشو نمیگم ) یه دختری بود که خیلی از نوع تایپ و نوع صحبتش خوشم میومد
یه روزی تو خصوصی بهش pm دادم گفتم ببخشید که مزاحمتون شدم گفت نه بابا بفرمایید گفتم اسم واقعیتون بیتا هست گفت بله چه طور ?! گفتم خیلی قشنگه من عاشقه این اسمم هی از این کس و شعرا گفتم و در حال اسکول کردن بودم ... بعد چند وقت خیلی صمیمی شدیم id یاهو دادیم و روزی 3 ساعت چت میکردم ((( خیلی صمیمی شده بودیم /)))
یه روزی که همینطوری داشتیم چت میکردم یه دفعه سکوت عجیبی فرا گرفت دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم بیتا ?! اونم گفت جانم ?! گفتم 2 تا خواهش دارم ازت. گفت بگو اگه بتونم انجام میدم اولی اینه که .... شمارتو میدی ?? دختره ی جنده بدون هیچ درنگی شماره داد داشتم از خنده میمردم انگار منتظر بود . بیتا گفت دومی ?!? گفتم فردا بیا خونمون میخوام ببینمت ( از شانسم مامان و بابام میخواستن برن باغمون و میخواستن کارگر بیارن تا باغو تمیز کنن و میخواستن درختارو آبیاری کنن. ) اونم اول گفت نه انقدر ناز کرد ناز کرد که دلم میخواست یه فش جانانه بهش بدم ولی ندادم ترسیدم قهر کنه و حوصله منت کشی نداشتم ... خلاصه با خواهش و تمنا راضی شد ( اونم 2 سال بود که از اراک اومده بود تهران ) گفتم ساعت 6 غروب خوبه گفت آره خوبه ... واااای تو کونم عروسی بود .. داشتم میمردم نمیتونستم صبر کنم ... خلاصه روز بعد شد رفتم حموم پشمو و ریش و هر چی بود زدم راستی ( قدم 187 وزنم 75) واااااااای بالاخره ساعت 6 شد دیدم ساعت 6:30 بهم اس داد گفت من پایینم در و باز کن ( تو چت آدرس داده بودم ) منم داشتم میمردم اصلا نمیدونم چه جوری رفتم در و باز کردم... پشت در خونه منتظرش بودم یه دفعه دیدم یه دختر بسیار زیبا و خوش اندام داره میاد بالا خدااااااایاا چی بود آخه ?! دستاشو آورد جلو دست دادیم نشست و بدون هیچ خجالتی مانتو و شالشو در آورد نشست ... کیرم عین آنتن بنز شده بود ... داغ داغ بودم رفتم آشپز خونه و با قهوه ازش پذیرایی کردم و نشستم کنارش اوف کلی زر زدیم و چرت گفتیم که دیگه آمپرم در حد لالیگا زده بود هوا ... فقط به هم زل زده بودیم من نزدیک تر شدم و میخواستم لباشو بخورم ولی هی خودشو جمع میکرد داشتم دیوونه میشدم دیگه یه دفعه لباشو گرفتم با اون چشمایه درشت زاغش جوری نگاه میکرد و تعجب کرده بود که الانا بود که یکی بخوابونه زیر گوشم منم ول کن نبودم یه دفعه حولم داد و من و زد کنار بلند شد اشک تو چشماش جمع شده بود و داد زد گفت منو اوردی اینجا که نیازتو بر طرف کنی ?! جواب بده اشغال منم بلند شدم گفتم بیتا جونه خودت خیلی دوست دارم هر مرد دیگه ای بود نمیتونست تحمل کنه وقتی تو رو میبینه ... اشکاش سرازیر شد نزدیکش شدم و بغلش کردم بدنش داغ داغ بود میدونستم میخواد ولی به روی خودش نمیاره بردمش تو اتاق خواب نشست رو تخت موهاشو نوازش میکردم آنچنان یه دفعه خودشو پرت کرد روم و لب گرفت که که تمام بدنم درد میگرفت تا چند روز ... ولی حال کردم وای زبون و لب و لیس زدن و از اینجور کثیف کاری ها یه جوری گاز میگرفتم و میخوردم که اه اه میکرد وای هیچ وقت یادم نمیره ... تی شرتشو در آوردم واییی چه سینه هایی داشت سوتین بنفش رو در آوردم و نوک سینه هاشو با ولع میخوردم گاز میگرفتم و فشار میدادم اوونم دیگه اخ اوخ میکرد منم همه لباسامو در آوردم شلواره اونم کشیدم پایین اون فقط چچشماش بسته بود و حال میکرد شرتش خیس خیس بود رون های زیبایی داشت همرو خوردم گاز گرفتم از رو شرت مالیدم کس شو ... وقتی در آوردم شرتشو یه کس بلورین زیبا دیدم اول همرو بوسیدم هی میگفت بخور بخور منم اول یه لیس زدم جوری لیس زدم که خودشو جمع میکرد همش لیس زدم تند تر شد لاشو باز کردم چوچولشو گرفتم تو دهنم و بازی میکردم لیس های وحشتناکی میزدم داشت دیوووونه میشد بد جور ... بلند شدم و اونم نشست و ساک زد وااای عالی بود عالی با کله کیرم بازی میکرد تخمامو گاز میزد منم دیگه اه اه میکردم نذاشتم آبم بیاد آخه کارای دیگه داشتم خوابوندمش میدونست میخوام بکنم تو کسش ولی میگفت پرده دارم خواهش میکنم نمیخوام پاره بشه منو میگی اصلا تو حال خودم بودم اونم فقط گریه میکرد نمیتونست در بره کیرمو آروم آروم کردم تو تنگ بود بد جوووور چنان آی میگفت که بد جور حشری میشدم بیچاره فقط گریه میکرد و بالاخره اون لامصب پاره شد و خون بود همه جا و ابمو ریختم رو شکمش و تا صبح پلوش خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم فقط ملافه خونی دیده میشه گوشیمو یه نگاه کردم 2 تا اس داشتم یکی مامانم بود که گفت ما فردا میایم خونه کارمون زیاد یکی دیگه بیتا بود. که گفته بود : پست تر از تو ندیدم تو عمرم واقعا پشیمونم !!!

نوشته: آرشام

با سلام"اميدوارم از اولين داستان من كه اولين داستان سكسيم هستش مثل خودم لذت ببريد.
من جند مدته با اين سايت آشنا شدم و ميخونمش,در كل خيلي خوبه كه تو اين كير بازار ايران باز يه فضاي صميمي و سايت فيلتر نشده هس كه آدم بتونه راحت باشه ولي بعضي از كاربران انقد داستان هاي دروغ تحويل آدم ميدن كه نكو`بكذريم...
من اسمم علي هستش"اين داستان بر ميكرده به باييز بارسال'اينو هم بكم من 22 سالمه'قيافه بدي هم ندارم و كلا خيلي هم شهوتي هستم كه باعث ميشه كاهي بناه ببريم به جق و...
دوست دخترم اسمش زهراست'با قيافه اي نسبتا خوب ولي اندامش بر عكس قيافه اش خيلي بهتره'كون سفيد و بزرك با سينه هايي كه خيلي بزركن ولي مثل كج سفيدن و خوردني.
زهرا از من بزركتره و 27 سالشه"جون ما تو يكي از شهرهاي تبريز ميشينيم برا همين شهر مذهبي هستش و اين موضوع باعث ميشه آدم خيلي سخت با كسي رابطه بذاره"مثلا"بسري بخواد با دختري دوست بشه دختره همش سوال ميكنه شمارمو كي داده'از كجا آوردي'كي هستي و فلان كه واقعا بعضا آدم بيخيال رفيق و رفيق بازي ميشه'منم تو آغاز رفاقت با زهرا از اين سوالها بي نصيب نموندمو آخرش رفتيم خانم مارو ديد و بسنديدمون.
بعده 2 .3 ماه كه با هم رفيق بوديم حسابي با هم راحت شده بوديم و اس هاي سكسي و كاهي هم اكه مكانش تو قرار جور ميشد لب و فلان هم ميرفتيم.كه من به خانمي بيشنهاد دادم خونه بكيرم بريم راحت باشيم اونم قبول كرد
من يه رفيق داشتم كه دانشجو بودش با جندتا از رفقاش خونه كرفته بودن'قضيه رو بهش كفتم كفت باشه ولي بايد صبح بيايد كه دور و برش مغازه ها باز نكرده برين'آخه بغل خيابون بودش,دور و برش هم بره مغازه
بالاخره همه جي حل بود و تو كون منم عروسي كه فردا جي بشه و جي نميشه'رفتم حموم حسابي كيرمو سفيدش كردم و بدنمو شستم بياد فردا"اونايي كه سكس داشتن اينو ميدونن آدم شب رو تا صبح نميتونه بخوابه'شايد ذوق بيش از حد يا استرس يا هر جي.خلاصه اون شب رو سر كرديم و صبح به بهانه دانشكاه از خونه زدم بيرون'(اينو هم يادم نرفته بكم'يه قرص ترامادول هم 2 ساعت قبلش با شدم استفاده كردم كه حسابي زهرا خانمو بكنمش"واي الان اون كون سفيدش جلوي جشامه,كاش الان بغلم بود وايييي
رفتم سر قرار و بدوستم هم زنك زدم همجي رديفه"كفتش آره زود بياين
زهرا هم بعده اينكه خواهرشو بيجوند(خواهرش بيش دانشكاهي بود و بدر و مادرش رفته بودن روستا"برا اين بيجوندنش اونم اول صبحي سخت بود.خلاصه خانمي با تاكسي دربست اومد و نشستيم رفتيم دم در بياده شديم"درو باز كردم رفتيم تو'از بله ها رفتيم بالا'بهش كفتم وايسا اينجا ببينم كسي خونه هس?قرار بود دوستام برن دانشكاه ولي در اتاقو كه باز كردم ديدم هر 3 تاش واسه بوي كباب موندن خونه كيري ها"زهرا كه فهميد نميومد ولي با زبونم بالاخره خامش كردم و رفتيم تو اون يكي اتاق...
نشستيم جقد خوشكل شده بود"ديكه طاقت نداشتم,كيرم كه داشت شلوارو باره ميكرد,همديكرو بغل كرديم و لبامونو كذاشتيم رو هم,زبونمو ميدادم تو و با ولع تمام همديكرو ميخورديم"جشماشو بسته بود و منم يه دستم دور كردنش بود و با دست راستم رفتم سراغ سينه هاش,واي جه هلوهايي'نرم و درشت'از رو تابش كرفته بودم تو دستم و فشارشون ميدادم,يخورده كه لب كرفتيم روسري و مانتشو در آوردم يه تاب قرمز توري تنش بود كه بدن سفيد و بدون موش از زيرش نمايان بود'تابشو هم يواش در آوردم انكار شهوت همه وجودمو فرا كرفته بود'با دستم سينه هاشو هي بازي ميدادم'سوتينشو باز كردم واي جه سينه هايي'عينه بلور ميدرخشيدن'افتادم به جانشون كه الان نخور كي بخور"جون اولين بارم بود همه روش هارو امتحان ميكردم"همه سينشو ميكردم تو دهنم يا نوكشو ميك ميزدم"واي جه لذتي داشت'زهرا هم جشاشو بسته بود و با دستش سرمو به سينه هاش فشار ميداد و آروم آه آه ميكرد"يه بالش كذاشتم زير سرش و خوابوندمش"بيراهنمو با شلوارم در آوردم'كيرم سفت شده بود و داش خودنمايي ميكرد"خوابيدم روش و رفتم سراغ لباش و بعد كردنشو ليس ميزدم و با دستم هم از رو شلوار با كوس اش ور ميرفتم و همزمان سينه هاشو براش ميخوردم و زهرا هم داشت لذت ميبرد و لباشو كاز ميكرفت و آروم آه آه ميكرد كه منو بيشتر حشري ميكردم"همزمان كه سينه و شكمشو با زبونم ليس ميزدم يواش دستمو از زير شرت كذاشتم رو كوسش واي داغ بود و خيس خيس همجنان مالشش ميدادم و با زبونم بالاي كوسشو ليس ميزدم كه شلوارشو آروم از باهاش كشيدم بايين'اوه جه بدن و باهاي سفيدي"نميدونم جرا اونقد سفيد بود لامصب"شورت قرمز و توريشو كه همرنك با سوتينش بود از باش درش آوردم"هوم جي كوس سفيدي'حتي يدونه مو هم نداشت"با شورتش خيسيه كوسشو باك كردم و با زبونم رفتم سراغش"با لبام واسش ميك ميزدم و زبونمو ميكردم تو و واسش تلمبه ميزدم"ديكه زهرا جشاشو بسته بود و تو اوج شهوت و حسابي حشري شده بود و بلند آه و اوه ميكرد بعده يمدت ليس زدن كوسش شرت و ركابي خودمو درش آوردم"كيرم بدجور شق شده بود"باز خوابيدم روش و كيرمو ماليدم به كوسش يذره كه خيس شد كذاشتم لاي باهاش و يه لب ازش كرفتم"كيرمو وقتي ميماليدم به كوسش آه بلندي كشيد و يهو ارضاء شد"بيحال افتاده بود كه كفتم بركرد و جهار دست و با وايسا'بركشت و ايستاد"كيرمو با روغني كه برده بودم(آخه ميدونستم هيجي بيدا نميشه اونجا,جون خونه دانشجويي بود ديكه و دوستام هم بودن نميشد بكردم دنبال اينجور جيزا,خوب هم شد نيومدن تو منكه همش ترس داشتم الان بيان تو جي ميشه)حسابي جرب كردم و يكم هم به دم سوراخ زهرا زدم"واي باورم نميشد جنين كون كنده و سفيدي جلوم هستش"سر كيرمو آروم كذاشتم دم سوراخش يخورده فشار دادم زهرا دادش در اومد و كفت آييي علي يواش"راستش كيرم واقعا كلفته و 18 سانتي يا بيشتر"باز يخورده سرشو دادم تو كه باز خودشو جمع كرد"ديدم نميشه و كفتم بركرد و باهاشو انداختم رو شونه هام و يخورده هم روغن به كيرم و كون زهرا زدم و كيرمو آروم دادم تو.واي جه لذتي داشتم"يواش يواش همشو دادم تو و شروع كردم به تلمبه زدن"واقعا جاتون خالي.
زهرا هم آه و ناله ميكرد و بخاطر دوستام نميتونس جيغ بزنه و دستشو كذاشته بود جلوي دهنش و آه آه ميكرد"منم ديكه بطور وحشيانه تلمبه ميزدم,همشو تا ته ميدادم تو و درش مياوردم و همش تكرار ميكردم'ديكه تو حال خودم نبودم انقد لذت ميبردم كه واقعا تا حالا نديده بودم'يه 10 دقيقه با سرعت تلمبه ميزدم زهرا هم ناله ميكرد و اشكاش ميريخت رو صورتش و در عين حال حشري هم شده بود كه دوباره بدنش لرزيد و يبار ديكه ارضاء شد"كه منم تند تند تلمبه ميزدم' ديدم دارم آبم مياد سرعت تلمبه زدنمو بردم بالا و يهو با فشار خالي شدم تو كون زهرا"انقد لذت داشت كه واقعا كسي سكس نكنه نميفهمه"بعده خالي شدنم بي حال افتادم رو زهرا و ازش جندتا لب كرفتم و خودمو كشيدم كنار"و كم كم لباسامونو تنمون كرديم و يواش زديم بيرون و از دوستم هم تشكر كردم بخاطر همه جي...
بعده جدا شدنمون بهم اس داد كه خيلي درد داره كه كفتم عاديه ولي دوباره وقتي خونه بودم اس داد علي جر خورده انكار و از كونم خون مياد بايد برم دكتر"كه حسابي ريدش تو خوشيم و ترسيدم كه نكنه كار دستم بده
ولي خوشبختانه با جند تا دوا و دارو خوب شد.
ببخشيد درسته ماجرا كش دار بود ولي خواستم خواننده همه جزئياتو تو تصوري كه ميكنه ببينه.شرمنده تا حالا ننوشته بودم اشكالاتمو ببخشيد
ولي داستاني بود حقيقي كه ممكنه برا هر كسي اتفاق بيفته.

نويسنده:ياهو

سلام بچه ها اسم من علی و میخوام خاطرات اولین دوستیم که هشت ماهی طول کشید رو براتون تعریف کنم,این داستان از اون جایی شروع شد که من بایه پسری به نام ارش دوست صمیمی شده بودم ارش یه بچه پرو به تمام عیار بود که خیلی قیافه بامزه وشیرین داشت که همه ی دخترا تو کفش بودن چون هم پول دار بود هم خوشگل.ارش یه دوست دختر خوش استیل وخوشگل داشت که با منم خیلی جور بود به اسم فاطیما.من شماره فاطیما رو از دوستم گرفته بودم وبعضی از مواقع به هم اس سرکاری یاجوک میفرستادیم وبعضی از موقع ها که باهم دعواشون میشد من ماست مالیش میکردم واشتیشون میدادم ک یه روزها تابستون سوم راهنمایی بودم.........
گوشم زنگ خورد برداشتم وگفتم:الو
سلام علی خوبی امروز بیرون میای کارت دارم?!
باشه چیکارم داری?!حالا بیا بهت میگم.
باشه پس ساعت چهار جای همیشگی.
باشه منتظرم فعلا.
ساعت چهار رفتم پیش ارش ::
سلام خوبی دیر که نکردم?!
سلام نه من کارت داشتم زودتر اومدم
خب کارتو بگو دیگه?!
علی یکی مزاحم فاطیما میشه چکارش کنم?!
توکه روت زیاده چرا از من میپرسی شمارشو بگیر فوشش بده بگو دیگه بهش زنگ نزنه?!
نمیشه تو زنگ بزنی?!
باشه بابا خاک توسرت کارت تلفن که داری?!
نه الان میگیرم یه دقیقه وایسا....
بجنب.
بیا این کارت اینم شمارش.
بده بدبخت فقط روت واسه منه!الو مرتیکه ی.................................دیگه به این شماره که اخرش2347 زنگ نزن وگرنه......
بعد مزاحمه هم ی اس داده بود به فاطی ومعذرت خواهی کرده بود
گوشی ارش زنگ خورد فاطی بود
ارش:سلام عزیزم خوبی راحت شدی?!
فاطی : اره دست گلت درد نکنه
من:خوبه دیگه ما همه کارا را میکنیم دست این درد نکنه
فاطی:دست شماهم درد نکنه ممنون
من:ارش گوشی رو بده کارش دارم
ارش: بیا چیز بدی نگیا
باشه بابا توام
من:سلام عزیزم چطوری تو?شلپ(صدای پس گردنی)
فاطی;سلام خوبم شما خوبید?!ممنون زحمت کشیدید
من:خواهش میکنم,توام یه کاری برام بکن دیگه?
فاطی;چی مثلا?
من;یه دختر خوب خوشگل مثل خودت بامن دوست بکن?!
فاطی:چشم توکه خوشگلی چرا خودت نمیری شماره بدی?من;اخه میدونی چیه?یکم خجالت میکشم
فاطی;علی بس کن تو وخجالت!رو بهت بدم منم میخوری!باشه ولی یکم صبر کن یه دختر خوب گیر بیارم
مرسی عزیزم خداحافظ
خداحفظ
ارش:رو بهت بدن مخشم میزنی اره?که خجالت میکشی اره دهنت سرویس
من:خوب بابا حالا مگه چی شده نترس نخوردمش ولی یکم مشکوک نیست?
براچی?!
اخه دختر اگه خودش نخاره که شمارش پخش نمیشه بخواد مزاحم داشته باشه
چمیدونم بابا فاطی فامیلمونم هست بهم خیانت نمیکنه
باشه بابا گو خوردم من کار دارم باید برم خداحافظ
باشه فردا میبینمت مرسی که زنگ زدی خداحافظ
خواهش
از اون روز سه روز میگذشت که یهو فاطی اس داد سلام بیداری?
اره من دیر میخوابم
این شمارشه0918اسمش مریمه ازیتش نکن دختر خوبیه
باشه مرسی اگه کار داشتم بهت میگم فعلا بای
بای بای
من سریع اس دادم به مریم سلام خوبی ?بیداری?علی ام
اما جواب نداد من منتظر موندم تا اینکه خوابم برد. که یک دفعه بازنگ موبایلم از خواب پریدم چشمامو مالوندم گوشیمو قطع کردم و دوباره خوابیدم یهو عین این جن زده ها باپتو از جام پریدم بالا گوشیمو نگاه کردم شماره مریم بود سریع بهش زنگ زدم گوشی رو برداشت بایه صدای خیلی ناز ونازوک جواب داد سلام اقا خابالو لنگ ظهره مثلا تو خواب منتظر زنگم بودی?
گفتم سلام علیک پس عروس خانوم شمایید?
باخنده گفت ن به داره ن به باره بزار همو ببینیم به احتمال زیاد خودمم
بعدشم یکم مخ همو زدیم ومنم ازش خوشم اومد بعد اسم همو اینارو پرسیدیم گفتم بیا ببینمت گفت نمیشه من الان یه شهر دیگه ام دو هفته دیگه میام میام میبینمت البته گفتم باشه حالا ادرس خونتونو بده گفتش خیابون فلان
گفتم پس بهم اعتماد نداری دیگه?!
اونم خیلی ساده بود ادرس دقیق خونشونو بهم داد خیابون فلان کوچه ی فلان خونه دومی سمت راست عقب نشینی شده در زرد رنگ
گفتم مرسی عزیزم فعلا
سریع زنگ زدم ارش با دوچرخه رفتیم در خونشون خونشون خیلی با ما دور بو تقریبا دو مصیر کلی خسته شدیم تارسیدیم ودو بارخیابونشون رو بالا وپایین رفتیم تا پیدا کردم.بعدش تا دوهفته با هم حرف میزدیم وصمیمی شده بودیم کم کم داشتم بهش دل میبستم که اونا اومد و موقع بازدید از شاهکار فاطی فرا رسیده بود !!!
طبق معمول من رفتم سراغ ارش که باهم بریم محله مریم اینا تا ببینمش دل تو دلم نبود چند بار سرم توراه گیج رفت تا رسیدیم زنگ زدم بهش. گفت اوضاع خطریه میرم بالا پشت بوم منو ببین گفتم باشه رفت بالا همو دیدیم ولی نه واضح بهش گفتم یه دقیقه بیا جلو در و سریع برو گفت باشه سریع اومد جلو در دیدمش یه دختر ساده وبامزه که زیاد خوشم نیومدورفتم
رسیدم سر کوچه ارش گفت خوب بود?!
نه دیگه جوابشو نمیدم
اخه چرا?
خوب اون معمولیه دوست دختر باید خاص وخیلی خوشگل باشه
گفت زر نزن بابا بد بختو تو چادر رنگی دیدی میخوای جنیفر باشه
بزار یکی دو دفعه باهم بیرون برید بعدش حرف بزن
گفتم باشه اینم بخاطر حرف تو بریم دیگه هوا تاریک شده
باشه بریم
هفته ی بعد باهم بیرون قرار گذاشتیم گفت به بهونه کتابخونه رفتن با دوستش میاد چند تا کوچه اون طرف تر
رفتیم سر قرار با دوستش بود سر قرار بودیم یهو یه دختری رو دیدیم از روبه رو میاد گفتم خودش باید باشه
گفت مگه ندیدیش گفتم شب بودهوا تاریک بود درست ندیدمش
گفت ندیده بد بختو میخواستی ول کنی خر
منم جواب ندادم
دختره تا نزدیکمون شد دوستم گفت ولش کنی خیلی بهتره این که سیبیلاش اندازه بابامنه شایدم بیشتر گفتم شاهکار زید جناب عالیه تادختره رسید پیشمون گفت مریم اون ور کوچه منتظرته زود برو پیشش
بعد هم زمان منو دوستم به هم نگاه کردیم و بلند خندیدیم که یهو عذاب الهی بر سرمون ریخت. که ارش با دیدن قیافه من از خنده داشت میترکید
یه پیر زن قرقرو با دیدن ما سه تا یه سطل اب از پنجره ریخت روسر جفتمون ما هم راهمونو به سوی مریم کشیدیم ورفتیم به پیش مریم که رسیدیم من از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم یه دختر سفیدو خوشگل بایه مانتو تنگ که سینه های کوچولوش رو نمایان میکرد ویه کمر باریک وباربی بایه خط لب صورتی دیدم که داشت بهمون لب خند میزد من از تعجب دهنم واز مونده بود که این مریمه؟! واقعا! من نفهمیدم چی شد که حول شدم ودستمو سمتش دراز کردم اونم برای اینکه من جلو دوستم ضایع نشم بهم دست داد وای چه دستای نرم ولطیفی داشت تاحالا دست دختری را نگرفته بودم اخه من تک فرزندم وحتی اجی هم نداشتم که دستشو گرفته باشم بعد از چند دقیقه راهمونو گرفتیم ورفتیم که یه دفعه ارش گفت یه دقیقه وایسا بعد رفت تو کوچه بغلی وچند دقیقه بع باسرعت زیاد به من نزدیک شد وگفت درو درو منو دویدم وبعد از کلی فرار وایسادیم وگفتم چیشد گفت زدم شیشه خونه پیری رو شکستم گفتم دمت گرم دلم خنک شد بعد باهم خندیدیم رفتیم خونه.شب به مریم اس دادم ببخشید حول شدم دست دادم منظور بدی نداشتم دیدم سرخ شدی معذرت میخوام?!گفت عیب نداره عزیزم من اماده نبودم یهو دست دادی خجالت کشیدم
منم به شوخی گفتم باشه پس اماده باش که دفعه ی دیگه باید بوس بدی گفتم البته اگه ناراحت نمیشی?گفت خوشم نمیاد ولی باشه اما فقط بوس
تا اومدی نپری تو بغلما گفتم باشه عزیز دلم شب بخیر
گفت شب خوش
دفعه ی بعد رفتم سر قرار گفتش بیا جلو در نمیتونم بیام بیرون گفتم باشه(اخه کوچشون بم بست بود وخونشونم عقب نشینی شده بود برای همینم کسی نمیدیدمون )رفتم جلو در تا دیدمش بهش دست دادمو بوسش کردم وای چه حالی میداد وقتی لبشو بوس کردم لبم اتیش گرفته بود تاچند دقیقه انگار یه چیزی رو لبام سنگینی میکرد خیلی حس خوبی بود مریمم خوشش اومده بود ومنو میبوسید در گوشم اومد وگفت عاشقتم بعدش بهش گفتم یه دقیقه بیا بریم توراهرو میخوام بغلت کنم گفت علییییی گفتم چیه؟ گفت عجب حرف میزنیا گفتم اگه نیای دیگه دوست ندارم گفتش باشه فقط سریع ......سریع اومدیم تو راهرو درو رو هم گزاشتیم من که از خوشحالی به خودم میبالیدم سریع بغلش کردم وسفت فشارش دادم که اروم گفت علی یواش تر له شدم منم یکم شلش کردم ویکم شونه هاشو کمرشو نوازش میکردم بعد از چند دقیقه خدا حافظی کردیمو رفتم
مدرسه ی من سه تا کوچه تا خونشون فاصله داشت وهر وقت بعد از ظهری بودم چون هوا تاریک وخلوط تر بود بعد از مدرسه میرفتم پیشش( دیگه بیشتر قرارامون شده بود تو راهرو بخاطر شرایت ولی خوبیش این بود که باباش تا ساعت ده سرکار بو ومامانشم طبقه ی دوم بود) وهمو بوس میکردیم وبغلش میکردم ولبهای همو میخوردیم کم کم بیشتر میمالوندمش وبه باسنش وهم دست میزدو ولی هر دفعه دستمو میگرفت ونمیزاشت منم عصبانی میشدم چند باری هم باهم دعوا کردیم.بعدکه اشتی کردیم وقتی رفتم پیشش شال نپوشیده بود ویه تاپ ویه شلوارک صورتی پوشیده بود من شروع کردم به خوردن لباش ومالوندنش که یه دفعه رفتم سراغ سینه هاش ودرشون اوردم.مریم نمیزاشت ولی من گفتم که اگه نزاری ناراحت میشم اونم چون نمیخواست منو ناراحت بکنه و جرو بحث نکنیم کم کم راضی شد سینه هاشو در اوردم دوتا سینه ی نرم وتوپی خوش فرمی داشت ومن شروع کردم به خوردن سینه هاش که کم کم اهو نالش در اومد منم خودمو چسبوندم بهش وکیرم که حسابی سیخ شده بود رو میمالوندم به شکمش وروناش بعدیه صدایی اومد سریع خودمو جم وجور کردم وبی خداحافظی زدم بیرون شب بهش اس دادم وگفت که شانس اوردیم تا من درو بستم مامانش از طبقه بالا درو باز کرده.بهش گفتم مریم من دلم سکس میخواد قبول می کنی فقط از عقب گفت نه از من اصرار از اون انکار هر کاری کردم راضی نشد دوستامم هر روز رومخم راه میرفتن که مگه خری بدبخت میشی اگه ببیننتون چی?! واز این کس شعر ها منم گوش نمی دادم نزدیک به یک یا دو ماه هر روز باهم قهر و دعوا داشتیم سر این که نمیزاشت بکنمش کم کم عشقمون تبدیل شده بود به نفرت و لج بازی تو این دوما هم من اصلا نرفتم ببینمش وهر روز شهوتم بالاتر میزد تا این که قاطی کردم وبهش گفتم اگه ندی میام پیش بابات اون اس های سکسی تو نشونش میدم تا بکشدت تا گفتم شروع کرد به گریه و التماس کردن منم دلم براش میسوخت ولی غرورم باعث شد که کوتاه نیام بالاخره بعد از یک هفته دعوا راضی شد که باهم بخوابیم اونم فقط توراهرو میگفت خونمون خالی نمیشه واز این حرفا میدونستم دروغ میگه منم اصرار نکردم
بلاخره روز موعود فرا رسید من ساعت2 از مدرسه تعطیل شدم وتا خونه مریم اینا ده دقیقه راه بود وقتی رسیدم در باز بود سرمو اروم کردم تو دیدم وایساده کنار پله ها اومدم وسلام کردم ودست دادیم وبوسش کردم گفت مامانم خوابه بابامم سرکاره بعد
باصدای بغض گرفته گفت تورو خدا به کسی چیزی نگو ابرومو نبریا?!
باشه مگه مریضم حالا بخند?
نمیخوام,بعدش خودشو انداخت تو بغل من,منم شروع به خوردن لباش وصورتش کردم اونم همکاری میکرد اروم دستمو گزاشتم روی کسش وای چقدر داغ بود از روی لباسم میشد گرمایش رو احساس کرد اروم کسشو میمالیدم وحال میکردم سریع سینه هاشو از تو لباسش بیرون کشیدم یکمی مالوندمشون وشروع کردم به خوردن اون ها بعد اونو رو زانو نشوندم وشلوارمو یکم دادم پایین طوری که کیرم افتاد بیرون گفتم بخورش
نه نه اخخخخ اییییییی
باکلی اصرا یه چند تایی لیس زد که بیستا تف کرد منم بیخیال شدم واونو دمبر خوابوندم وشرتشو از زیر دامنش در اوردم وکنار گزاشتم بعد دامنشو دادم بالا که چشمم به کونش افتاد چقدر بزرگ وسفید وگوشتی بو پاهاشو باز کردم وکسشو اروم میمالیدم یه کس صورتی بچه گونه داشت که یکم لبه هاش خیس شده بود
اروم انگشتمو تو کونش فرو کردم یه جیغ یواش کشی وپاهاشو جمع کرد من دوباره پاهاشو باز کردم وانگشتمو خیس کردم و اروم اروم داخل کونش کردم بعد بالا پایین کردم تا یکم باز شد بعد با دوانگشت تا کاملا باز شد اون موقع کیرم زیاد بزرگ نبود ولی حسابی کلفت بود براهمینم اونو حسابی خیس کردم واروم در سوراخ کسش مالوندم که یه دفعه پاشد گفتم چیشد گفت تو کسم نباید بکنیا گفتم باشه حالا بخواب دوباره خوابید منم که کیرم خیس بود یکم رو کسش مالوندم واروم سر کیرمو داخل کونش کردم که خودشو هی سفت میکرد وزمینو چنگ میزد اروم ارون کیرمو تا ته توکونش فشار دادم واروم جابه جاش کردم. همین طور که خوابیده بود افتادم روش و سینه هاشو محکم گرفتم تو دستم وفشار میدادم یکم کارمو تند تر کردم که یهو بدنش لرزید ومنم چند دقیقه بعد ابم اومد برای این که جایی خیس نشه ابمو تو کونش خالی کردم وبعد شورتشو براش پوشیدم چند قطره اشک رو گونه هاش بود اونارو پاک کردم ویه بوس ازش کردم ویه لب خند زدم اونم خندید وپرید محکم منو بغل کرد وبوسم کرد از هم خداحافظی کردیم ورفتیم من تا اومدم خونه یه چرت زدم ودوش گرفتم رفتم سراغ گوشیم ده تا میس کال وچند تا اس اومده بود اولی روباز کردم ایرانسل بود دومی ایرانسل بود سومی مریم بود اس داده بود خدا بگم چیکارت کنه جاش درد میکنه چرا جواب نمیدی زنده ای عزیز دلم?!
سلام خوبی حموم بودم ببخشید
باشه عشقم اشگال نداره قربونت برم
دیگه داشتم شاخ در میاوردم رفتارش کاملا عوض شده بود خیلی مهربون شده بود برخلاف افکار من اصلا از دستم ناراحت نبود ما یه چند باری دیگه باهم سکس داشتیم تا اینکه به امتحانا خوردیم وگوشی مریم یه دفعه خاموش شد بعد از چند روز گوشیم زنگ خورد
فاطی بود فاطی
گفت مریم نمرهاش کم شده مامانش گوشیشو گرفته. گفت که بهت بگم مواظب خودت باشی خداحافظ بعد از سه ماه ارش با یکی از دوستای فاطی ریخته بود روهم چون که فاطی زیر بار سکس نمیرفت باهم بهم زدن منم چون از فاطی خوشم میومد واونم از من و به اصرار ارش که ارزششو داره اگه نمیفهمید من باهاش میموندم ,چهار ماه بعد از بهم زدن مریم من با فاطی دوست شدم خیلی خوشگله پولدار هم هست خیلی دختر خوبیه من الان عاشقشم اونم منو دوست داره تصمیم داریم باهم ازدواج کنیم که منم با ارش فامیل بشم ولی نمیدونم تا اون موقع دوستیمون دوم بیاره یا نه فاطی متولد77ومن متولد 76هستم.بعد از چند وقت فاطی بهم گفت که مریم بهم خیانت کرده واون مهربونی ها برای این بوده که من شک نکنم که با کسی دیگه دوسته منم بهش گفتم تا تورو دارم گور بابای مریم اونم خندید وبا من صمیمی تر شد تقریبا یک ماه پیش مریم به من زنگ زد وبه من گفت میخواد دوباره باهم باشیم منم گفتم که با فاطی دوستم وخیلی هم دوستش دارم تو برو با همون دوستت دیگه هم شمارتو نبینم وگرنه زنگ میزنم خونتون به بابات میگم که دست از سرم برداری گفت پس خدا حافظ الان باکسی هستم که با نگاه اول جذبش شدم ودوستش دارم در هیچ شرایطی حاظر به از دست دانش نیستم انقدر با معرفت هستش که بشه از سکس سرفه نظر کرد

ازدوستان عزیز خواهشا نظر بزارید این داستان به غیر از اسامی کاملا واقعی بوده وداستان اولین دوستیم واولین سکس واولین داستانی هست که تاحالا توعمرم نوشتم پس کم وکاستی بود ببخشید لطفا در مورد سن نظر نفرمایید

نوشته: علی

سلام به همه شهوانی های عزیز..
چندسالی هست که میام و داستانهارو میخونم ولی امشب تصمیم گرفتم یکی از خاطرات جالبمو براتون تعریف کنم .
تو همسایگی ما دختری بود به اسم بهناز ، از نظر چهره بانمک بود اما بدن پری داشت و به قول بروبکس پروپاچش گوشتی.رو لباس اینقدر کونش خوشگل و خوش استیل جلوه میکرد ک پیش خودم میگفتم لختش باید چطوری باشه؟پوست بدنشم گندمی بود لباشم غنچه ای کوشولو بود..ماجرای دوس شدنمون طولانیه و حوصله سر میبره تعریفش نمیکنم داستان رو از جائی تعریف میکنم که باهم صمیمی شده بودیم..
بهناز خیلی هات بود،همیشه تو اس بازیها شیطنتشو نشون میداد،اما خونۀ ما جوری بود که هیچوقت خدا خالی نمیش
یه روز زنگ زد گفت اگر خونه مادربزرگمو ردیف کنم میای؟گفتم بابا بیخیال دنبال دردسری؟خدائی نکرده شر میشه کی میخواد دیگه درستش کنه؟گفت نترس عزیزم مادربزرگمو ردیف میکنیم با دخترخالم،خالمم که جریان تورو میدونه و راضیش میکنم بزاره توام بیای اونجا..خاله و مادربزرگش تنها تو یه مجتمع زندگی میکردن و خالشم مجرد بود،زیاد هم مالی نبود که بشه بهش چسبید..
قرار مدارهارو گذاشتیمو من رفتم یه صفایی به پایین دادمو رفتم استراحت کردم..
بهناز زنگ زد گفت آخر شب نزدیکای ساعت 12 مجتمع باش.
خدائیش اولش ترسیده بودم،پیش خودم فکر میکردم داستان میشه و نرم،اما از یک طرفم شهوتم پور دل و جرأتم کرده بود و هی سیخم میکرد که برم.
دوستام اومدن دنبالم رفتیم بام تهران یه چرخی زدیمو چندتا عکس گرفتیم،موقع برگشت جاتون خالی یه بهارترافیکم زدم که حسابی کمره پربشه کم نیارم،ساعت و نگاه کردم نزدیکای 11بود و شارژ باطریه گوشیمم لاو شده بود،رفتم خونه و به بابام گفتم امشب میرم خونه علی اینا میخوابم مادرش اینا رفتن مسافرت تنهاست،با علی هم هماهنگ کردمو گفتم دارم میرم کجا تا اگر داستانی شد یکی در جریان باشه.از خونه ما تا خونه مادربزرگ بهناز یک ربع راه بود پیاده،وقتی رسیدم بهش زنگ زدم که رسیدم و اون گفت الان میام تو پله ها،منم رفتم تو پاگرد وایسادم که اومد.
دیدم کثافت یه آرایش مشتی کرده با یه رژ صورتیه کم رنگ که خیلی چهرش عوض شده بود،نمیشد ماچ و بوسه گرفت استرس از دیده شدن وجودمو پر کرده بود،بهم گفت میره تو خونه به مامان بزرگش قرص خواب آور داده که بخوابه و کل چراغهارو هم خاموش کردن که بیدار نشه،بعد گفت دخترخالش میاد جلوی در بعد تو برو زیر چادرش که بتونی از پذیرایی رد بشی و بیای تو اتاق ، گفتم بهناز بیخیال بیدار بشه چی؟گفت نترس بابا مشکلی پیش نمیاد،عملیات شروع شد دخترخالش اومد دروباز کردو منم رفتم داخل حالا از شانس بد من چون خونه کوچیک بود مادربزرگه از صدای در بیدار میشه و سایه منو میبینه،یهو میگه اونجا چه خبره من حول میشم میخورم به در میرم بیرون بدجور کپ کرده بودم ایناهم سری برق و روشن کردن و بهناز زد زیره گریه تا مادربزرگه خام بشه،منم رفتم از مجتمع بیرون داستان نشه،بهناز زنگ زد گفت کجایی گفتم دارم میرم خونه،گفت برگرد به مامان بزرگم گفتم قراره نامزد بشیم توام با خونتون دعوات شده اومدی اینجا،گفتم بابا این خالیا چیه بستی آخه...خلاصه مارو نرم کرد رفتم خونه،دیدم چراغها روشنه و همه نشستن ..رفتم تو دیدم مادربزرگه خیلی مهربون برخورد کرد بعد به کیرم گفتم شانست انگار گرفته ،نشستمو شروع به صحبت کردیم ولی کنجکاو بودم که چرا مادربزرگه نمیخوابه؟آخه بهناز گفته بود قرص خواب بهش داده تو همین فکرا بودم که سوال کرد خوب شما چطوری باهم آشنا شدید/؟ من ی خالی بستم،بعد گفت کی قراره خانوادت کی بیان؟بازم یه خالی بستم،دوباره پرسید کارت چیه؟و.....یهو دیدم ساکت شد،چند دقیقه ای سکوت کرد و دوباره پرسید شما باهم چطوری آشنا شدید؟کی قراره خانوادت بیان؟دیدم ای دل غافل مادربزرگه آلزایمر داره مثل بابا پنجلی تو سریال پایتخت...خلاصه مارو گایید هی سوال میکرد به بهناز گفتم تو که گفته بودی این قرص خواب خورده،گفت به خدا بهش دادیم قرص گیاهی بود ریختیم تو گل گاوزبون دادیم خورد،گفتم آخه کوسخول اینکه از من و تو سرحالتره،اصلا خواب تو چشاش نیست...مادربزرگه رفت بخوابه ب دخترش گفت برای من جا بندازه اتاق بغلی خودشم رفت تو پذیرائی خوابید رو به اتاق دخترا،اتاقها ال مانند بودن و کنار هم برای همین اونجا خوابید نظارت داشته باشه،جاتون خالی تو صبح مارو گایید مگه میخوابید؟بهناز به هر بهونه ای میومد تو اتاق سریع صداش میزد ..من دیگه خوابم گرفتو چشام سنگین شد به کیره گفتم خاک تو سر کیر شانست که جا تره ولی بچه نیست
خواب بودم که احساس کردم یه چیزی داره تو موهام ول میخوره چشامو باز کردم دیدم دستای بهنازه اومده بالاسرم
بهش گفتم ساعت چنده ؟ گفت ساعت نزدیک 6 صبحه گفتم تو نخوابیدی عزیزم؟یه نگاه بهم کرد و گفت نه همش دنبال این بودم که بغل تو بخوابم،اینو گفتو پتو رو داد کنار خودشو چپوند بغلم.بهش گفتم پاشو بابا الان عزرائیل میاد جونمونو میگره بعد دستاشو برد دور گردنمو محکم لبامو گاز گرفت گفت نترس خوابه خوابه بمب کنارش بزنی صداش در نمیاد،گفتم پس خاله و دخترخالت چی؟خیلی ضایع میشه که،بلند شد دروبست گفت نترس هماهنگه،گفتم عجب کسکشی هستی تو یعنی خالت پشمشم نیست به من بدی؟گفت نه بابا اون خودشم دنبال یه کیره دائم به من میگه براش ردیف کنم،گفتم کسکشو جاکش دیده بودم اما دیگه کیرکش ندیده بودم که الان دیدم،نبری بدی مارو دست خالتاا اصلا نمیشه کردش
همونجور که سرپا وایساده بود دست به کمر شد حالت اخم گرفت هوووووووی قرارم نیست تو کسی رو جز من بکنی،همینجوری که داشت ممبر میرفت چشام بازتر شد دیدم بابا عجب تیپی زده کثافت یه دامت تنگ که بالای زانوش بود با یه تیشرت صورتی که جذب تنش بود حسابی سینه هاشو خوش فرم کرده بود،منم دیگه شهوتم گل کردو دستشو گرفتم کشیدمش سمت خودم دست کردم لای موهای خرمائیش گفتم بخواب و وصیت کن خخخخخخخ
لبامو گذاشتم رو لباش و آروم میک زدم،یادم افتاد یه شکلات تو جیبم هست گذاشتمش تو دهنمو سرش دادم تو دهن اون خیلی باحال شده بود طمع لبامون
اونم حریص شده بود هی لبامو گاز میگرفت دیدم اینجوری پیش بره کنده میشن
لاله گوششو خوردم خودمم به گوشم حساسم اونم نفس میزد کنار گوشم خیلی خوشم میومد بدجور رفته بود تو فضا منو برگردون و خودش نشست روم،تیشرتشو در آورد و سوتینم که نداشت دوباره خوابید روم لبامو کند،دستمو گذاشتم رو سینه هاش واقعا خوشگل و خوردنی بودن،سینه های اناری با نوک کوچولو که دهن آدمو آب مینداختن
سرشونو یکم مالیدم تا سفت بشن بعد خوابوندمشو سینه چپشو کردم تو دهنم،اووووووووم چقدر حال میداد بهنازم چنگ میزد تو موهامو نفس میزد،خیلی تحریک شده بود منم تیشرتمو در آوردم تا یکم راحتر بشمو دوباره شروع کردم به میک زدن میخواستم دیونش کنم اینقدر تحریک شده بود که شرتش کلا با آب کسش یکی شده بود،وقتی دستمو از زیر دامنش بردم توووووو با یه شرت خییییییییس برخورد کردم
کسشو مالوندم چشاش رفت رو هم محکم لباشو گاز گرفت ،توروخدا بسه نکن دارم میمیرم بهش گفتم منکه نکردمت دخترو دامنو کشیدم پایین
کثافت چه سلیقه ایم داشت یه شرت لامبادای صورتی پوشیده بود که دو طرفش بند داشت خیلی ناز بود اما با آب کسش حسابی خیش شده بود
دستشو از رو شلوار کشوند به کیرمو گفت درش بیار که میخوام حالتو بگیرم،کشیدم پایینو گذاشتم جلو صورتش،یه نگاه کرد و گفت اوووووه چه کلفته اینو من چطوری بخورم منم گفتم به سختی خخخخخخخ
زبونشو کشید رو کلاهک کیرم خیلی خوشگل باهاش ور میرفت،زبونشو کرد تو سوراخشو قوربون صدقش میرفت
خیلی خوب میخورد آروم میکردش تو دهنش درش میاورد،سرشو لیس میزد با تخمام بازی میکرد کیرمو میبرد کنار لوپش حسابی بهش حال میداد
وقتی میخورد منم با سینه هاش بازی میکردم ،بهش گفتم بسه دیگه الانکه بیاد،خوابوندمش رو زمین شورتشو در آوردم دیگه احتیاجی نبود تحریکش کنم چون حسابی خیس شده بود ولی بهناز گفت اوپن نیستم،گفتم پس عقبت بازه؟گفت نهههههههه خیلی تنگه نمیره توش
ای بابا یه کون بازکنی هم باید برم
گفتم خوب چکار کنم آخه اینجوری که حال نمیده گفت باهاش بازی کن بازشه
انگشتمو خیس کردمو فشار دادم واقعا تنگ بود
انگشتم به زور میرفت تو
واقعا کون گوشتی و قومبولی داشت انگار پنبه بود دست میزدی بهش حال میکردی
دیدم اینجوری که باز نمیشه
بهناز جون یه چیز چرب باید باشه که حسابی این کونو باز کنه وگرنه با توف نمیشه
بهناز گفت رو عسلی که تو اتاق هست یدونه روغن زیتون غیرخوراکی هستش،ازش استفاده خوبی میشد کرد چندقطره ریختم رو کونشو شروع کردم به مالوندن
مثل این ماساژورا کپلاشو گرفته بودم میمالوندم اونم هی میگفت جوووووون چقدر خوب میمالی،فدای دستات بشم که داره کونمو میماله عزیزم جووونم چه حالی میدی بهم بمالشووووووون
حسابی که چرب شد انگشتو بردم سمت سوراخش دیدم یکم راحتر رفت داخل
انگشتو اروم اروم میبردم تووووووووش و درش میاوردم یکم بازشد
انگشت دومی رو هم همینجوری فرو کردم دردش گرفت گفت خیلی سخته بدجور درد داره عزیزم
بهنازجونم گناه داری خیلی تنگه فایده نداره از درد نمیتونی تحمل کنی،اینو گفتمو بیخیال کونش نازش شدم
دستمو گذاشتم رو چوچولشو براش مالوندم حداقل اون ارضا بشه که گفت نمیخوام به تو خوش نگذره دوباره برو تو کار کونم دردشو تحمل میکنم
یه بوس محکم رو لباش کردمو دوباره شروع کردم به مالوندن
حسابی کپلاشو مالوندم تا آماده بشه و بعد از چنددقیقه سوراخش بازتر شد
حالا وقت کردنش بود
روغنو مالیدم به کیرمو سرشو گذاشتم رو سوراخش که حسابی چرب شده بود سرش راحت رفت تو ولی بهناز محکم دستامو فشار دادو معلوم بود بدجور دردش گرفته طفلکی نمیتونست زیاد سر و صدا کنه،یکم سرشو بیشتر فشار دادم اونم خودشو کشید جلو بالشو گذاشت جلو دهنش گاز گرفت
گفتم میخوای در بیارم؟با صدای حشریش ناله کرد نه ادامه بده میخوام تو حال کنی
منم دیگه شروع کردم آروم تلمبه زدن،تصور کنید یه کون گوشتی که وقتی به بدنت میخورد از نرمیش دلت میخواست جرش بدی سوراخش خیلیییییییی تمیز بود به خودش حسابی رسیده بود
حالا من نمیدونم تو این داستانا ک میگفتن دردش به لذت تبدیل میشه چرا برای بهناز تبدیل نمیشد؟
تنگیه کونش خیلی حال میداد منم داغ کرده بودم تندتر تلمبه میزدم بعدحالت سگی گرفت عجب صحنه ای بود کونش اینقدر خوش فرم بود که فقط داشتم نگاش میکردم یهو صدام زد چیشدی پس نکنه اومده ریختی زمین ، منم امونش ندادم تا تخمام کردم تو کونش ، بدبخت حسابی بالشتو گاز زد و ناله میکرد اوووووووووووم اووووووووم آییی یی ی ی
بالشته از آب دهنش خیس شده بود،خیلی حال میداد تو حالت سگی کوسشم اینقدر پوف کرده بود که دوس داشتم جرش بدم
بعد از چنددقیقه حس کردم داره آبم میاد بهنازم دستشو گذاشته بود رو چوچولش تند تند میمالید دیگه داشتم ارضا میشدم که کشیدم بیرونو ریختم رو کپلاش اووووووووووووف با چه سرعتی میومد ، خیلی بهم حال داد وقتی آبم اومد تمام بدنم بیحال شد بهنازم ولو شد تو بغلمو با دستمال آبمو پا کرد
حسابی بهم حال داده بودد
تو چشام نگاه کردو گفت خیلی حال کردی نه؟گفتم محشر بود دختر نمیدونی که چه حالی داد
گفت نترس من از اون اول تا الان سه بار ارضا شدم دلت بسوزه
گفتم ولی توکه دردکشیدیو داشتی جر میخوردی سرشو آورد کنار گوشم با زبونش لاله گوشمو لیس زد بعدش گفت تو بهم خیلی حال دادی عزیزم مهم نبود دارم جر میخورم تو اینقدر اولش تحریکم کردی که حسابی لذت بردم
لباسامونو پوشیدیمو منم یک ساعت بعدش رفتم
اگر زیاد آب و تاب نداشت بخاطر این بود که با گوشی تایپ کردم قدرت مانور نداشتم....
امیدوارم خوشتون اومده باشه،موفق باشید عزیزان

نوشته: لاسیدن

داستان من خیلی خیلی طولانیه،پس خواهشاً حوصله داشته باشین.
کلاًاز بچگی خجالتی بودم،خجالت کوفتی هم یه چیزیه که آدم رو ول نمیکنه و عین کنه میچسبه تا وقتی خبر مرگت بیاد!رشته دبیرستانم تجربی بود،دختر پسند!ولی اگه شما دختر دیدین،ما هم دیدیم!رسیدم به پیش دانشگاهی،اونقدر کس کلک بازی در آوردم که آخرش غیر انتفاعی قبول شدم،اون هم با یک سال پشت کنکور موندن،چه رشته ای؟"مدیریت بازرگانی!"خلاصه سرتون رو درد نیارم،یه چند سالی میشد تنها بودم،خدابیامرز مامانم تنها کسی بود که حرف دلم رو میفهمید،یا لااقل ادا در میاورد که میفهمه.سه چهار سالی بود که رفته بود اون دنیا. از اون به بعد موندیم منو یه داداش که یک سال کوچکتربود و و یه بابای غر غرو که ثانیه ای نبود که با هم جنگ و دعوا نداشته باشیم.دستمون به دهنمون میرسید،ولی مگه آغ محمود چیزی هم گذاشته تو جیب ما،اونم با این شهریه های سنگین دانشگاه و نون سنگک دونه ای 1000 تومن؟ته جیبم شیپیش سه قاپ مینداخت.بچه پایین شهر نبودم ولی با خط فقر طناب بازی میکردیم.شاید باورتون نشه ولی از 5 سالگیم یه مسافرت نرفته بودیم،منم که اون زمان به قوقولی قوقول میگفتم دودولی دودول،چی یادم میاد شیراز چه شکلی بودش؟قیافه درست حسابی که ندارم،البته اونقدر هم خراب نیستم دیگه!،ولی یه چیزی داشتم که همه پسرهای توی فامیل بهم حسرت میخوردن،"مو".هر آرایشگاهی که میرفتم دو ساعت فهشم میداد بعد شروع میکرد به کوتاه کردن،ولی اگه دست کور هم میدادی کوتاه کنه قشنگ میشد.سال سوم دبیرستان بودم که با داداشم رفتیم باشگاه بدنسازی!ساه ماه مثل سگ جون کندیم،ولی دریغ از تغییر!فقط یه چند کیلویی چاق تر شدم.تو پُر تر شدم.خسته شدم و بدنسازی رو هم ول کردم،دیگه واقعاً تنهایی روم فشار آورده بود.ولی آدم تنهای بی سر زبون،بد بخت ترین آدم روی کره زمینه.مخصوصاً هم اگه بی پول باشه.از وقتی وارد دانشگاه شدم،فهمیدم اونجا هم خبری نیست بابا،همش قصه بوده سر هم میکردن،چند تا از هم کلاسی های دخترم رو همیشه توی ایستگاه اوتوبوس میدیدم،ولی مجلس خودمونیه دیگه!عرضه مخ زدن هم نداشتم!صحبت بین من و دخترهای کلاس به چند کلمه ختم میشد :سلام!حال شما خوبه؟چه خبر؟امروز کلاس استاد میخواد چیکار کنه؟و از اینجور حرفها.
ترم دوم،سوم هم که رفتم اوضاع بد تر هم شد!استاد مبانی مدیریتمون مجبور کرد هر دانشجو یه کنفرانس نیم ساعته بده.حالا تصور کنین کسی که نمیتونه با دو تا دختر صحبت کنه،باید نیم ساعت جلوی 30 تا دختر کنفرانس بده،خلاصه دیگه بیخیال نمره کنفرانسه شده بودم.یکی از دختر های کلاس که بچه پایین بود رو همیشه تو ایستگاه اوتوبوس میدیدم.ازش خوشم میومد،ولی نمیتونستم نخ بدم.وضعیت ما دو تا هم طوری بود که همیشه باید یه نیم ساعتی تو ایستگاه اوتوبوس وای میستادیم و بعد از همه میرفتیم.اونم مثل من خجالتی بود،از پسرها هم شنیده بودم که چند نفری از دخترهام بیخیال نمره کنفرانسه شدن،یکیشونم این بود.من تا اون زمان اسم کوچیکش رو هم یاد نداشتم.صداش میکردم خانوم مرادی.کلاً آدمی نیستم که خیلی خیره نیگاه کنم،یا از این آدمهایی نیستم که با یه نظر نگاه کردن به یه نفر،تا آخر عمر قیافش یادم بمونه ولی بزارین یکم از فیزیکش براتون تعریف کنم.صورت سفید رنگ پریده،قد کوتاه،یکمی تپل،و البته خیلی ناز توی مانتوی سبزش!چرا سبز؟میگم چرا....صبر داشته باشین.
یه روز نزدیک آخرهای ترم که از کلاس ساعت7 و نیم پنجشنبه بر میگشتم.البته ساعت 8 بود، این اوتوبوس کوفتی صبحش نمیاد،چه برسه به آخر شب پنجشنبه!تقریباً ایستگاه خالی بود.من بودم و چند تا دانشجوی دیگه. یه پارک کوچیک(که البته بیشتر به باغچه شبیه بود تا به پارک!)پشت ایستگاه بود که بعضی وقتها بیکار میشدم میرفتم رو نیمکتهاش میشستم با خودم تنهایی سیر میکردم.رفتم تو پارکه بشینم ،دست کردم توی جیبم دیدیم بَه بَه!یه هزار تومنی در اومد!دیدم اوتوبوس نمیاد،اومدم با تاکسی برم،یه نگاه به خیابون انداختم،خبری از تاکسی هم نبود،آخه دانشگاهمون آخر دنیا بود،(مشهدی ها میدونن بلوار کوثر چجور جاییه!)برگشتم به سمت پارک دیدم خانوم مرادی تو پارک نشسته.نمیدونم چی شد که با خودم گفتم برم طرفش.رفتم جلوتر دیدم رو چمن ها چهار زانو نشسته.هوا هم یکم سرد بود.دی بود و هوای کوهپایه ای مشهد.ولی هوای باحالی بود.رفتم جلوتر نگاش به من افتاد،اولش میخواستم برگردم ولی دیدم داره نگاه میکنه،ضایعه،رفتم جلو سلام احوال پرسی کردم،میخواست بلند بشه که من گفتم پا نشو و منم رفتم نشستم.اول که هنگ کرده بودم که چی بگم.گفتم سرد شده ها!،گفت:هِی،یکمی.همین شد که سر صحبت باز شد و نفهمیدم که چی شد مطلب رسید به کنفرانس مبانی.گفتش شما کنفرانستو کی میدی؟گفتم:نمیدونم واللّا،شاید اصلاً ندادم،حوصله کنفرانس ندارم.این صحبت از من ِبچه خر خون یکم بعید بود.نیشخند زد گفت:بابا شما که نمره کامل رو میگیری،چه با کنفرانس چه بی کنفرانس.بهش گفتم شما چی؟یه ذره چشماشو گرد کرد.گفتم کنفرانسو میگم.گفت ها !اونو،من کنفرانس نمیدم.بهش گفتم واسه چی،یه ذره سرشو انداخت پایین گفت:نمیتونم تو جمع کنفرانس بدم.خنده ام گرفت .خداییش نمیدونم چرا،ولی گرفت دیگه،یه ذره اخماشو کرد تو هم.دیدم ناراحت شد،گفتم راستش منم بخاطر همین میخوام کنفرانس ندم.متعجب بهم نگاه کرد،منم ابروهامو انداختم بالا.یهو جفتمون با هم زدیم زیر خنده.خداییش نمیدونم چرا اونشب الکی خندم میگرفت.من!با یه دختر!بگو بخند!خلاصه اونشب رو دور بودم.همینجوری یکم با هم در مورد کنفرانس صحبت کردیم و بقیه دانشجو ها رو مسخره کردیم،تا این که این زبون لامصب یهو چرخید و چیزی گفت که عقل سلیم و خجالتی من تو 100 سال هم نمیزنه:"میخوای با هم یکم تمرین کنفرانس کنیم؟تو جمع بهتر حرف بزنیم؟".یهو قلبم ریخت!زرشک!الآنه که فاتحه پنجشنبه مون خونده شه!توی اون 2،3 ثانیه،ذهنم هزارتا سناریو مختلف رو سر هم کرد.از تو کلاس کنفت شدن گرفته،تا....خیلی جالب بود،الآن که بهش فکر میکنم میبینم جالب ترین اتفاقی بود که تا اون لحظه برام اتفاق افتاده بود.ولی در کمال ناباوری،کسی که اولین بار باهاش صمیمی شده بودم گفت "آره.".از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.شماره منو بهم داد و شمارمو گرفت.که اوتوبوس اومد.یه بار هم که شده،شرکت اوتوبوس رانی رو از ته قلب دعا کردم.دیگه داشتم سکته میزدم!خلاصه به هر بد بختی بود رسیدم خونه،ولی اصلاً نفهمیدم چطوری ،چشم باز کردم دیدم تو خونه ام.تو راه همش به حرفهایی که میزدیم فکر میکردم.اونقدر خسته بودم که تا رسیدم خونه خوابم برد.تو راه،به خیلی چیزها فکر کردم،بجز یه چیز:"حالا چه گوهی بخورم ؟"
از این ماجرا یه چند روزی گذشت،شنبه تعطیلی بود و یه شنبه سر ظهر اولین کلاسم بود بعد صحبتهامون.یه چند باری تو دانشگاه و سر کلاس نگاهمون بهم افتاد،ولی هر دوتامون سریع طبیعیش میکردیم و خودمونو میزدیم به کوچه علی چپ!یه چند وقتی از این ماجرا گذشت،دیگه یک هفته به آخر کلاسها بیشتر وقت نبود،تنها بودن تو ایستگاه اوتوبوس،تبدیل شده بود به بگو بخند و شوخی کردن با هم،با هم صمیمی بودیم،ولی نه اونجور صمیمت،دیگه واقعاً فقط واسه تنها موندن ِ توی ایستگاههای اوتوبوسمون میرفتم دانشگاه.یه روز گفت پس چی شد این تمرین کنفرانس!به شوخی گفت،ولی من دستو پامو گم کردم،اولش که اصلاً نفهمیدم در مورد چی صحبت میکنه،ولی بعد با شوخی گفتم هیچی ،تو راهه ،ایشاللا ترم بعد به دنیا میاد!
خودم هم نفهمیدم چی گفتم،اومدم با مزه بازی در بیارم ،بدترش کردم،خلاصه قرار شد با هم بریم سالن مطالعه دانشگاه،تمرین کنیم،سالن که چه عرض کنم،یه اتاق 6در 4 پر از میز و صندلی شکسته. که همیشه خدا خالی بود.فردا بعد از کلاس با هم رفتیم اتاق مطالعه ولی شانس ما اتاق پر آدم بود،ما دوتا هم که با اون مزه پرونی ها و خنده هامون مگه میتونستیم کاری کنیم؟بیخیالش شدیم و رفتیم خونه،شب همون روز،بابام رفت سر کارش،کارش هم یجوری بود که پا میشد 10 روز میرفت نیشابور،20 روز هم مشهد بود.تو اون 10 روزی هم که نبود،من میموندم و داداشم و خونه خالی ،که همیشه پر از دوستهای داداشم بود.با وجود اینکه یه 3،4 هفته ای هر روز با هم صحبت میکردیم،ولی هنوز همدیگه رو به فامیل صدا میکردیم.ولی من اسمش رو فهمیده بودم.فاطمه بود.نمیدونم چرا هر وقت اسم فاطمه رو میشنوم،یاد یه کلیپ میفتم که چند سال پیش دیدم.یارو میخوند:فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی،عدس و کلم غَرو قاطی.... و میخوند و میرفت،واقعاً شعر باحالی بود،اصل خنده بود.منم هر وقت یاد فاطمه و فاطی میافتادم،ناخوداگاه میخندیدم.خلاصه،فاطمه اون شب بهم زنگ زد،گفت بریم این کنفرانسه رو بدیم و فلانو از اینجور حرفها،منم از دهنم پرید که کسی خونه ما نیستش،یهو چند ثانیه ساکت شد و گفت نه ،مزاحم نمیشم(حالا بگو کی دعوتت کرد!)،خلاصه از من اصرار و از اون انکار و بالاخره گفت صبح ساعت 10 میام که یه 2 ساعتی کار کنیم،بعد هم بریم دانشگاه با هم.منم که دیگه نمیفهمیدم چی دارم میگم گفتم باشه،و خداحافظی کردیم.خلاصه انشب هر جور بود داداشم رو خر کردم و فردا صبح به بهونه سی دی دادن به پسر خالم فرستادمش خونه خالم،میدونستم که خالم برا ناهار نگهش میداره ،بخاطر همین خاطرم جمع بود که کسی نمیاد ضایع بشه.خونمون هم یک طبقه بود و آپارتمانی نبود،ولی تا بخواین همسایه فضول داشتیم.فردا صبح ساعت 9 از خواب پریدم،اوه اوه،ساعت نه شد،داداش پاشو رضا منتظره،سی دی رو لازم داره!داداشه رو به هزار بد بختی راضی کردم که از خونه بره و دو درش کردم.بلند شدم خونه رو مرتب کردم(شبیه میدون جنگ شده بود!) و لباس تمیز و دستی به موهام و آماده نشستم.ساعت تقریباً 10:30 بود که دیدم زنگ میزنن،پریم درو باز کردم دیدم بله!خودشه!تعارف کردم اومد تو و نشست و شروع کردیم به صحبت و چرت و پرت گفتن که دیدم زرشک!ساعت 11 و نیمه،یه ساعت دیگه کلاس داریم و هیچ غلتی هم نکردیم.هیچی دیگه آماده شدیم رفتیم دانشگاه . سر کلاس به همه چی فکر میکردم جز به استاد بدبخت!اون خودشو جر میداد من تو نخ فاطمه بودم.کلاس که تموم شد تو ایستگاه اوتوبوس بهم گفت امروز که نشد کاری بکنیم،ولی لااقل بیا یه روز دیگه طرف بعد ظهر بشینیم کار کنیم.باز دوباره دهن گشاد بی موقع باز شد و زبون سرخ چرخید و گوزید که:امروز بعد از ظهر چطوره؟اون بدبخت هم که قافلگیر شده بود گفت "پس بزارین یه زنگ بزنم خبر برم".خبر بدم؟با خودم گفتم چه خونواده راحتی،خبر میده که میخوام برم خونه یه پسره بشینم کنفرانس تمرین کنم،اونها هم میگن باشه عزیزم،چه عیبی داره،دیدم تلفن رو قطع کردو گفت مشکلی نیست،من که یکم جا خورده بودم گفتم پس بریم.تو اوتوبوس وسط وایسادیم و صحبت کردیم تا وسطاهای راه یادم افتاد ای دل قافل.اون نره خر توی خونه رو چیکار کنم؟بهش زنگ زدم دیدم هنوز خونه خالمه نشسته با پسرخالم فیفا بازی میکنه،خرش کردم گفتم همونجا بمون شب میام اونجا با هم برگردیم.اونم قبول کرد.منم خوشحال که تنهاییم رفتم گفتم بریم یه چیزی هم واسه ناهار بخوریم خونه،گفت ناهار هم بلدی درست کنی؟گفتم ناهار نه ولی تخم مرغ چرا،خلاصه گرم صحبت که رسیدیم خونه،ساعت نزدیکهای 4 و نیم بود رفتیم داخل وهوا سرد بود.بخاری رو روشن کردم و نشستیم بغل بخاری .یکم گرم شدم رفتم 4 تا تخم مرغ درست کردم و نشستیم خوردن،سر ناهار بهش گفتم باورت میشه من هنوز اسم کوچیکت رو بلد نیستم؟گفت:واقعاً؟اسمم فاطمه است،فاطی صدام میکنن،منم یکم نگاش کردم و زدم زیر خنده،گفت چرا میخندی گفتم بیا،رفتم تو کامپیوتر کلیپه رو بهش نشون دادم،بعد از اون هم نشستیم کلیپ کمدی نگاه کردن و خندیدن،دوتایی با هم فقط میخندیدیم،دیگه از بس خندیده بودیم غش کرده بودیم ،یهو خنده جفتمون بند اومد،نگاش به نگاهم گره خورد،دلم هُری ریخت پایین،به هیچی نمیتونستم فکر کنم،اصلاً نمیتونستم تکون بخورم ،دیگه هیچ کدوممون نمیخندید،جفتمون هم زمان وایسادیم،آروم آروم اومد طرف من،دستش داشت میلرزید،آوردش بالا.انگشتهاشو گذاشت رو سینه اَم.صدای قلبم رو میشنیدم،گلوم به هم چسبیده بود،دستش اونقدر میلرزید که داشت غلغلکم میداد،دستشو گرفتم،اونقدر داغ بود که احساس کردم یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم.نگاهمون از هم جدا نمیشد،حتی یه لحظه،منی که تا قبل این جریان نمیتونستم با یه دختر صحبت کنم ،چه فکر میکردم کارم به اینجا بکشه،منی که فیلم سوپرهامو کلکسیون کرده بودم،داشتم تو چشمهای دختری نگاه میکردم که اگه یه روز نمیدیمش یا باهاش اس ام اس بازی نمیکردم،خوابم نمیبرد،صورتهامون ناخوداگاه نزدیک هم میشد،انگار دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.آهسته آهسته لبهامون نزدیک هم شد،لبهاش میلرزید،نفسش هم میلرزید،صدای نفس نفس زدنش رو ،حتی صدای ضربان قلبش رو میشنویدم،لبهاشو گذاشت روی لبهام،بدن جفتمون شل شد،راحت میشد احساس کرد که دیگه تموم بود.من لب بالاشو میخوردم و اون لب پاین منو،مزه آلبالو میداد،ولی نه هر آلبالویی،آلبالو با طعم تخم مرغ!روسری ـش رو آروم از رو سرش کشیدم،یه ثانیه هم لبهامون جدا نمشد،اونقدر فیلم سکسی دیده بودم که بدونم باید چیکار کنم،لبهامو بردم رو گردنش،شروع کردم به بوسیدن و مکیدن،لاله گوشش رو آروم گاز میگرفتم،خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم،انگار ناخودآگاه بود،نفس هاش که کشیده تر شده بود،توی گوشم میپیچید،برگشتم رو لبهاش،دستش رو برد روی دکمه های پیرهن سفید یه دستم ،منم تلافی کردم شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوی پالتو مانند سبزش،من یه زیر پوش تنم بود و اون یه پلوور قرمز پشمی که از جلو دکمه داشت ،یقه پلوور گشادش رو کشیدم،دکمه ها تا تهش باز شد،یه تاپ عرق گیر سفید با خالخالهای ریز صورتی تنش بود،اونقدر عرق کرده بود که بدنش خیس بود،اونقدر مشغول بوسیدن هم بودیم که اصلاً نفهمیده بودیم که خیس آبیم،با تعجب یه نگاهی بهم کرد گفت خیس عرقی ،گفتم خودت رو دیدی؟یه نگاهی به خودش کرد و زد زیر خنده،دوباره مشغول بوسیدن شدیم،از گردنش میومدم روی تاپش،نگاهم به سینه هاش افتاد که بالای تاپ معلوم بود،یه خال کوچیک روی سینه سمت چپش داشت،دست کرد و تاپش رو در آورد منم سریع زیرپوشم رو در آوردم.حالا دوتایی نیمه لخت روی تخت ولو شده بودیم،من شروع کردم به بوسیدنش و میومدم پایین،گردن،سینهاش از روی سوتین،یه سوتین سفید خوشگل تنش بود،اونقدر پوستش سفید بود که سوتینش هم رنگ پوستش بود.از روی سوتین سینه های خوشگل و تپلش رو میمالوندم و میبوسیدم،خوشش میومد،سرم رو با دو تا دستاش محکم گرفته بود و فشار میداد،سوتینش رو در نیاوردم،رفتم پایین تر روی شکمش،نافش،رسیدم به شلوارش،دستمو گذاشتم روی رونش و آوردم بالا،نزدیک کسش کردم،دیدم نفسهاش تند تر شد،رونهای چاقی داشت ،تعجب میکنم چجوری جا شده بودن توی شلوار جین؟دکمه های شلوارش رو سریع باز کردم و شلوارشو آروم آروم کشیدم پایین.تا اینکه شلوارش کامل در اومده بود.یه شورت خوشگل مشکی پاش بود که روش عکس یه گل داشت،از رو بوش کردم،وای،بهترین بویی بود که تا حالا شنفته بودم.از رو شروع کردم به بوسیدنش،دیگه صدای ناله اش در اومده بود.سرش رو داده بود عقب و ناله میکرد.شرتش رو آروم آروم با دندونام کشیدم پایین،وااااای!با منظره ای مواجه شدم که هر چی توصیفش کنم باورتون نمیشه،یه کس تپل صورتی،که معلوم بود یکی دو روز پیش تراشیدتش،شروع کردم به بوسیدنش،داغ داغ بود،پشمهای تازه در اومدش لبهامو اذیت میکرد،با دو تا دست لبه های کسش رو باز کردم،خیلی فیلم سوپر دیده بودم،ولی انگار خودم شده بودم نقش اول یکیش،شروع کردم به لیس زدنش،یه زره لزج بود،تازه داشتم گرم میشدم که دیدم سرمو با دستاش کشید بالا،اومدم روش ،آروم بهم گفت منو بکن،بعد شروع کرد به بوسیدنم،کمربندمو با دستهاش،باز کرد ،منم بقیه کارو کردم و شرت شلوار رو یه جا کشیدم پایین،ولی با هزارتا مکافات،آخه گیر کرده بود به یه کیر 16،17 سانتی،همون جور که داشت لبهامو گاز میگرفت،دستمو تفی کردم و مالیدم سر کیرم،گرچه همون جا فهمیدم بیخودی بوده،چون اونقدر کسش خیس بود که دیگه داشت ازش آب میچیکید!آروه بادستش کیرم رو گرفت و گذاشت دم سوراخ کسش،اولش یکمی ترسیدم،گفتم آخه ....نذاشت حرفم تموم بشه،چیزی گفت که عقل رو از سرم پروند،چیزی گفت که تا حالا هیچ کس بهم نگفته بود،گفت:"دوستت دارم".دیگه نفهمیدم چی شد،آروم آروم شروع کردم به فشار دادن.یه آه بلند گفت و صورتش سرخ شد.اصلاً پایین رو نگاه نمیکردم،،توی چشمای همدیگه زل زده بودیم،اونقدر خمار بودیم که معلوم بود که هیچی تو دنیا نمیتونه جلوی ما دو تا رو بگیره،آروم آروم کیرمو تا ته کردم تو کسش،فهمیدم که دردش گرفته،یه چند ثانیه نگه داشتم،بعد یواش یواش کشیدم بیرون،دفعه دوم محکم تر کردم،یه آه دیگه کشید،دیگه شروع کردم به تلنبه زدن،ولی خیلی خیلی آروم،چون نه من ظرفیتش رو داشتم،نه اون.همون جور میبوسیدمش که دست کردم زیر سوتینش و سینه هاشو به زور کشیدم بیرون.شروع کردم به خوردنشون.افتاده بودم روش و داشتم مثل سینه نخورده ها ،سینه هاشو میخوردم،سینه که چه عرض کنم،دو تا هلوی سفیدِ سفیدبا نوک صورتی تیره.
یهو دیدم داره آبم میاد،ولی دیگه دیر شده بود،آبم رو ریختم رو کسش،یه جیغ آروم کشید،بعد شل شد،ولی کیر لامصب من که این حرفها حالیش نشده بود،بعد بیستو اندی رسیده بود به یه سوراخ،دست بردار نبود که،چند ثانیه وایسادم،باز دوباره شروع کردم به تلنبه زدن،این دفعه سریع تر میزدم،چون بعد از عمری کف دست زدن،میدونستم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست،دیدم بد بخت رو انداختم زیرم دارم لهش میکنم،غلت زدم و جاهامونو عوض کردم،حالا من رو تخت بودم و فاطمه روی من بود.دیگه داشت ناله هاش تبدیل میشد به جیغ،دیدم داره خیلی بلند جیغ میکشه الآن همسایه میریزن میگن چه خبره،شروع کردم به لب گرفتن ازش و گاز گرفتن لبش، دیگه داشتم خیلی سریع میزدم،کس تنگ و نر و گرمش ،حالا دیگه داشت آتیش میگرفت،که دیدم دوبازه داره آبم میاد،ایندفعه هم خالی کردم تو کسش،دیگه هیچ کدوممون نا نداشتیم،ولو شده بود رو من و سرش رو گذشته بود رو سینه اَم،سرشو بلند کرد و توی چشمهام نگاه کرد.چشمهاش قرمز بود و باز نمیشد،بهش گفتم دوستت دارم ،خندید و لبهامو بوسید.الآن چند سالی میشه که از این خاطره میگزره و هنوز که هنوزه عشقمون از اولش هم بیشتره،اگه همدیگه رو نبینیم خوابمون نمیبره،اگه صدای همو نشنویم ،حالمون گرفته است،خلاصه حاظریم برای همدیگه هر کاری بکنیم.همین الآن هم که دارم این داستان رو مینویسم،فهمیدم دلم براش یه ذره شده،پا شم برم یه زنگ به عشقم بزنم........

نوشته:‌ K!NG

سلام نميكم داستان واقعيه يا نه خودتون قضاوت كنيد درضمن غلط املايم به لطف و بزركواريتون ببخشيد در ضمن كيبردم فارسى ساز نداره
خوب ميريم سر داستان من الان 24 سالمه واون موقع كه اين اتفاق افتاد تازه رفته بودم تو 14 ولى باور كنيد بلوغ زود رس بودم سر يه جرياناتى كه از حوصله داستان خارجه ولى همه جيزو ميفهميدم خلاصه ما يه مادربزرك داشتيم مننزيت مغزى كرفت اوردنش تهران ما تو يه شهر اسمشو نيار يه ده داريم ودر كنارش به فاصله كم جند تا ده ديكس كه تو اوناهم فاميل داريم خلاصه مادر بزركمونو اوردن تهران بردن دكتر بابا بزركه تنها موند مادرمم جون دلش ميسوخت رفت بيشش 3 ماه تابستون منم تعطيل بودم رفتم باهاش اره يه جند وقتى اونجا بوديم تا مادر بزركم خوب بشه خدا رحم كرد رفتنى بود من اولين بارم نبود تو دهمون براى مدت جند ماه ميموندم تو 5و 6 سالكيم همجين اتفاقى افتاد منم بجه بودم اونجا هم بازى نداشتم جز يه دختر فاميلمون به اسم زهرا خوشبخت باشه هرجا هست اره تو بجكى هم بازى من بود كلى صميمى بوديم ولى حيف كه با اين كه كم سنو سال بودم بدر بزركم دعوام ميكردو ميكفت دختر باز كمشو از جلوى جشمم منم عصابم خورد ميشد بجه بوديم فكر ميكرديم جيز بديه خلاصه من باهاش غهر كردمو حرف نزدم باهاش سالاى بعدش رفتيم مدرسه تا همين 14 سالكيه حرف نميزديم اره شهرستان بوديم اونا رفته بودن يكى از ده هاى اطراف منو بدر بزركو مادرمو دعوت كردن رفتيم اونجا فقط حرف از درس خوندن من بودو شاكرد اوليم رياضيم عالى بود هنوزم هست اما زهرا خانوم خنك به تمام معنا خلاصه اون روز يكم عقل برس شده بوديم ديكه بعد 4و 5 سال دوباره باهم حرف زديم اما من كلى خجالت ميكشيدم نميخام اذيت شيد اره حرف به جايى رسيد كه زهرا درسش ضعيفه وكمك ميخاد زورى منو نكه داشتن اخه يكم باهاش جلو اونا كار كردم ياد كرفت بله با ززور منو نكه داشتن نميخاسم مادرم كفت زشته اره منم جاى غريب خوب خوابم نميبره شب تشك منو بهن كردن تو يه اطاق ديكه (ببينيد ده ما كويريه وسقفش طاق داره وجند تا اطاق جسبيده به همه كه همه بهم راه دارن ) اره ما تو اطاقى كه از همه بزركتره ووستش در داره خوابيديم قديما زياد حرف جن و اينا ميزديم اقا از خوف جاى غريب خابم نميبرد كه يهو ديدم برده كنار رفت از خجالت تكون نخورد معلوم بود زهراس سرش باز بود از نورى كه از جراغ كوجه از تو شيشه رد ميشد فهميدم اما جرا اون سرباز نميكشت كفتم شايد حواسش نيست يا ميخاد بره دستشويى فكر كرده خوابم خودمو به خاب زدم اومد كنارم نشصت فقط نكاهم ميكرد زير جشمى ميديدمش بعد يواششش كنارم خوابيدو خودشو بهم جسبوند انقدر حشرى بود ديدم لرزيد از لرزش اون واى خودتون ميدونيد طاقت اوردم لحافو اروم زد كنار اروم دستشو كذاشت رو شكمم به فرم واقعا حرفه اى يه فشار جزعى به شكمم دادو كش شلوارو و شرتو رد كرد بدنم مور مور ميشد نميتونم توصيف كنم يه حس سوزن سوزن ولى محشر بود تو عمرم ديكه اونجورى نشدم خلاصه تا دستش به كيرم خورد وتخممو يكم مالووندش نا خدا كاه ابم با فشار باشييد تو دستش يه هو ترسيد فكر كنم بعد اروم دوباره دستشو دراورو به ابم نكاه كردو بعدش خوردش واى داشتم ميمردم طاقت نياوردمو دستشو كرفتم ميخاس جيغ بزنه دهنشو كرفتم مرد از ترسو خجالت منم افتادمم التماس كه بيا حال كنيم والا به همه ميكم اونم ترسيدو فرار كرد ماهم تو خمارى زدم دسشويي و2 بار جغ زدم صبحش كه شد با ترس نكاهم ميكرد منم بردمش يه كوشه كفتم به همه ميكم كريه كرد رفت وديكه بازم باهم حرف نزديم اما اون فكر كنم ادم شده بود اخه از اون به بعد فوق العاده محجبه شد ودرس خون عاشقش بودم برا ازدواج اخه خوشكل بود اما يكى اومد كرفتشو الانم بجه داره تو رو جون مادراتون فهش نديد درمورد زهرا هم فكر بد نكنيد ميدونم فشار جنسى مجبورش كرده بود اميدوارم راضى باشيد مخلص داداشاى بامرام البته زهرا يه قضيه اى داره اكه خواستين براتون مينويسم .

نوشته:‌ mjtaba

با سلام خدمت دوستان

داستانی که می خوام براتون تعریف کنم در رابطه با کشتی گرفتن رویایی من با یه دختر خوش استیل با قد 80/1 و وزن حدود 80 کیلو با پوست سفید، البته خیلی زیبا نیست اما بدن سفت، گوشتی و باسن بزرگ و خوش فرمی داره.
قضیه بر میگرده به 3 ماه پیش که توی فرودگاه به خانم خیلی خوش تیپی برخورد کردم که باسن بزرگش نظرم رو شدیدا جلب کرد و به جهت تاخیری که پرواز اون داشت و من هم هنوز 1 ساعت تا زمان پرواز وقت داشتم، با هاش همصحبت شدم و متوجه شدم که کارمند یکی از شرکتهای تجاری در تهران هست و برای ماموریت کاری میرفت به اصفهان. بالاخره با هم آشنا شدیم و تلفن رد و بدل شد و قرار شد وقتی بر میگرده تهران در اولین فرصت به دلیل شرایط خاص خانوادش، اون با من تماس بگیره و همدیگر رو ببینیم.

3 روز بعد ساعت 9 شب باهام تماس گرفت و چون در فرودگاه هم زمینه سازی کرده بودم، با هم خیلی راحت صحبت می کردیم و یخ داستان باز شده بود.. بین صحبتهام بهش گفتم که من برای آمادگی کشتی دنبال یه حریف تمرینی میگردم ولی فرصت ندارم که برم باشگاه ( البته یادم رفت بگم که من در دوران نوجوانی چند سالی کشتی گیر بودم ) و می خوام که توی خونه تمرین کنم، به محض اینکه که صحبتم تموم شد گفت عجب چه جالب اتفاقا من هم اضافه وزن دارم و اگر قول بدی که بهم آسیبی نرسه و بدنم کبود نشه میام باهات تمرین می کنم چون برای خودم هم خوبه. این حرف را زد و من و برد تو آسمانها، باورم نمیشد که به سرعت به این آرزوم رسیده باشم، اصلا دیگه نمی تونستم حرف بزنم هی ت ت پ ت می کردم و بالاخره صحبت اون روز به خوبی و خوشی تموم شد و قرار گذاشتیم که فردا برای شام همدیگر رو ببینیم. فردای اون شب با ماشین رفتم دنبالش و برای شام با هم بودیم و در طول این 3 ساعت حدود 1 ساعت در مورد کشتی صحبت کردیم و اینکه چه لباسی بپوشه که راحت تر باشه برای تمرین و در نهایت قرار شد اون یه شلوار ورزشی با یه تاپ معمولی بپوشه و با هم تمرین کنیم و بعد از خوردن شام رسوندمش خونه.

حدود یک ماهی گذشت و وقتی که تا حدودی روی من شناخت پیدا کرد یه روز جمعه که ناهار رو بیرون از خونه با هم بودیم سر میز بهم گفت: پس چی شد تمرین کشتی؟ کی میخوای شروع کنیم؟ من هم که لحظه شماری می کردم برای چنین حرفی، گفتم: هر موقع که تو بخوای. گفتم: امروز خوبه؟ گفت: آره ولی میرم خونه که هم با خونه هماهنگ کنم و هم چند تا کار دارم که انجام بدم و بعد میام، اون موقع غذامون هم هضم شده.

بالاخره روز موعود فرارسید و اومد خونه من و وقتی مانتو و روسریش رو در آورد داشتم دیوونه میشدم، یه تاپ آبی نفتی . یه شلوار ورزشی استرچ تنگ که سینه ها ف و رون و باسنش رو ریخته بود بیرون که در همون لحظه اول حالی به حالی شدم و ک...رم راست شده بود که هی می رفتم توی اتاق که یه جوری تنظیمش کنم که آبروریزی نشه. یه بار که از اتاق اومدم بیرون دیدم که در حالی که روی مبل به جلو خم شده و داره میوه پوست میکنه تاپش از پشت تا وسطای کموش رفته بالا و کمر و پهلوهای ناز و مثل بلورش پیداست و قسمت بالای شورت مشکیش هم چون نشسته بود از شلوارش زده بود بیرون و رد سوتینش از زیر تاپش بد جوری خود نمایی می کرد. بالاخره اوضاعی بود.

دیگه نمی تونستم تحمل کنمف صبر کردم تا میوش تموم بشه و بعد بهش گفتم بیا تا تمرین رو شروع کنیم که اونم خیلی ریلکس از پیشنهادم استقبال کرد و پا شدیم رفتیم توی یکی از اتاقهای خونه که از همه بزرگتره و توی اون 4 تا تشک یه نفره پهن کرده بودم و کنار دیوارها هم بالشت گذاشته بودم که یهو سرش یا بدنش به جایی نخوره و آسیب ببینه.
بالاخره دو سه دقیقه ای بهش فن زیر گیری رو یاد دادم ( که طرف اون می باید تلاش میکرد که پاهای منو بگیره و منو بندازه روی زمین ) چون اون حالت رویایی ترین حالت در کشتی با دخترا برای منه و اون مجبور میشد که به طرف پاهای من خم بشه تا اونها روبگیره و من هم خیمه می زدم روش. تمرین شروع شد و اون سعی کرد که پاهای منو بگیره و وقتی خم شد به سمت من، منم کمرش رو گرفتم و کم کم سرش رو کردم بین دوتا پام و چسبوندم به زیر ک...رم و آروم سرش رو گرفتم و هی الکی این طرف و اون طرف می رفتیم که یعنی داریم کشتی میگیریم. تاپش اومده بود تا پشت گردنش بالا و کمر سفید و بند پشت سوتینش در فاصله چند سانتی داشت دیوونم می کرد و دستام رو حلقه کرده بودم دورش و روی شکمش دستام رو قفل کرده بودم و توی هر فرصتی صورتم رو میگذاشتم رو پشتش و ک..رم رو آروم میمالیدم به پشت گردنش. حدود 10 دقیقه ای در این حالت بودیم و هی سرش رو می آوردم بیرون و دوباره می برم زیر که اذیت و خسته نشه تا بتونیم تا آخر ادامه بدیم. کم کم کشتی به حالت نشسته شد و در همین حالت هم سرش رو می بردم بین دو تا پام و می گرقتم و آروم میشستم رو سرش بطوری که ک...رم دقیقا پشت گردنش بود و قشنگ از پشت شکمم رو میگذاشتم روی کمرش و می خوابیدم روش که نمی تونست تکون بخوره. در حین کشتی گرفتن با هم شوخی می کردیم تا رومون تو روی هم باز بشه و این خیلی خوب بود. یکی از دفعاتی که سرش بین دوتا پام بود و خوابیده بودم روش دیدم که تقریبا نصف پشت شورتش از زیر شلوار اومده بیرون و منم هی برای شوخی موهای پشت کمرش رو با لبم می گرفتم و باهاش بازی می کردم و اون هم که خوشش اومده بود هی با عشوه می گفت نکن اگه بیام بیرون می کشمت، بالاخره در حالی که دیگه راحت شده بودم و صورتم رو می مالیدم به کمر و پشتش یهو با دندونم لبه شورتشو از پشت گرفتم و یه ذره کشیدم، ( اون لحظات رو با هیچ لحظه خوشی عوض نمی کنم، واقعا تو آسمونها بودم ) و دستامو بردم و پشت دو تا رونهاشو گرفتم و یه جورایی قفلش کرده بودم که در همین حین با دست راستش شروع کرد به زدن رو کونم که با این کارش منو یه مرحله به جلو برد و منم شروع کردم به زدن آروم روی دوتا کپل های کونش و در همون حال هم کونش رو می مالوندم، ک..رم شده بود مثل سنگ و داشت می ترکید. در حال کشتی گرفتن خیلی عرق کرده بودم و در حالی که با هم گلاویز بودیم گفتم خیلی گرممه و اونم سریع گفت: خب لباستو در بیار، منم از خدا خواسته لباسمو درآوردم و ادامه دادیم. اون هم چون خیلی حرکت کرده بود گرمش شده بود ولی یه جورایی روش نمیشد که لباسشو در بیاره، بالاخره با ریلکس بودن من خیلی با ناز لباسشو درآورد و من با شلوار و اون با شلوار و سوتین به کشتی ادامه دادیم. گاهی وقتها که میدیدم از این حالت خسته شده یه فنی میزدم و به حالت دمر می خوابوندمش روی زمین و می خوابیدم روش و ک...رم رو می مالوندم بین کپل های کونش و سرم رو میگذاشتم پشت کمرش و هی می چرخوندمش روی خودم و دوباره می خوابیدم روش. در حین کشتی گرفتن بودیم که سعی کردم برای اینکه شک نکنه منم سرمو بکنم بین پاهاش که ببینم اون چیکار میکنه. به همون حالت دراومدیم اما من زیر بودمو دیدم که اون از من بدتره و به محضی که نشست روی سرم شرتم رو گرفت و با فشار می کشید بیرون و پهلوهام رو گاز آروم می گرفت و یه جورایی خفیف لیس میزد، منم که از این اتفاق خوشحال بودم در عرض چند دقیقه بردمش زیر و همین کار رو براش انجام دادم و یه جورایی دستم رو می بردم تو شرتش و یعنی از زیر شرت می زدم رو کونش. بالاخره کلی خسته شده بودیم که قرار شد اول اون بره حموم و بعد هم من برم. بهم گفت که پشتت رو بکن سمت من تا شلوارم رو در بیارم و برم حموم، منم تا فهمیدم شلوارشو در آورده گفتم بیا یه دور دیگه کشتی بگیریم. اونم گفت: نه قبول نیست من شلوار پام نیست. منم گفتم: اشکالی نداره خب منم در می آرم. بالاخره با کلی چک چونه دوتایی با شورت ولی اون با سوتین شروع کردیم به کشتی گرفت و ور رفتن با هم. از یه جای کشتی به بعد به حالت 69 در اومدیم و من بدون مقدمه شروع کردم به مالوندن کسش و اونم انگار از خدا خواسته ک..رمو با فشار گرفت و هی عقب جلو میکرد و یهو شورتمو کشید پایین و ک..رمو کرد تو دهنش و حالا ساک بزن و کی نزن، تا ته حلقش فرو میکرد و لیس میزد، حدود 3 دقیقه ای در این حالت بودیم که اول من و بعدش هم اون در همین حالت ارضا شدیم.
خلاصه روز عجیبی بود.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه

نوشته: هادی

داستان از آنجا شروع شد که یک روز با یکی از دوستانم برای الافی رفتیم بیرون که در خیابان قایم مقام فراهانی
یک دختر توپ به نام نیلوفر دیدیم
دختره سوار شد و بعد از کلی چرت پرت گفتن خواست پیاده بشه که من گفتم ممکنه باهم بیشتر آشنا بشیم
نیلوفر گفت تا ببینم من گفتم شما اگر برید که دیگر نمی توانیم همدیگر را ببینیم گفت خوب چه کار کنم گفتم این شماره من اگر خواستید تماس بگیرید
من شمارمو دادم فرداش دیدم زنگ زد گوشی را برداشتم و با هم قرار گذاشتیم
اولاش خیلی جفتمون مودب بودیم و نمی توانستیم راحت صحبت کنیم بعد 3 جلسه خواهرش را آورد اسم اون پریسا بود
پریسا خیلی پر حرف بود به همین خاطر از نیلوفر خواست با من بیشتر ارتباط برقرار کند نیلوفر هم با کلی ادا بالاخره یک مقدار یخش شکست و بالاخره بیشتر به هم نزدیک شدیم
نیلوفر یه خواهر کوچکتر هم داشت که اسم اون شهلا بود ولی مثل نی قلیون بود به قول نیلوفر اصلا هیچی به غیر از شربت تقویت کننده نمی خورد ولی پریسا یه چیز دیگه بود حیف که از من بزرگتر بود تازه یه گیر دیگرش هم این بود با یه پسره ازدواج کرده بود که مرده بود بر اثر تصادف و به همین خاطر با برادر اون پسره ازدواج کرده بود که من باورم نمی شد
خلاصه من با نیلوفر مجبور شدم تا آخر ادامه بدم جلسه 7 بود که نیلوفر پیشنهاد رفتن رستوران من را قبول کرد و به رستوران رفتیم اما کجا جاده چالوس رستورانهای خوبی داره آخه
وقتی به جاده رسیدیم من گفتم اگر صلاح میدانی یک مقدار بریم جلوتر تا دم سد و برگردیم و اون قبول کرد وقتی نزدیکای سد شدیم من گفتم بیا از این دره بریم پایین لب رودخانه که انگار نیلوفر عاشق رودخانه بود ولی من نیت دیگری داشتم و عاشق بغل کردن اون بودم وقتی خواستیم بریم پایین اون یه دفعه پاش لیز خورد تا اومد بخوره زمین من جلوشو گرفتم و بغل من افتاد وای چه سینه های توپی بود نه بزرگ نه کوچک انگار برای من خدا این میمی ها رو آفریده است و قالب من است
خلاصه نیلوفر افتاد بغل من و لپش خورد تو صورتم چقدر داغ شدم خیلی گرم بود مثل آتیش مثل تنور نون تافتون از اون تنور گلی ها است
این اولین برخورد ما بود عشق من تازه گل کرده بود
خداییش خیلی خوش هیکل بود نیلوفر یه فرشته از آسمان که افتاده بود زمین برای دوستی با من
کونش تپل پاهای باریک کشیده انگشتهای کشیده قدش 175 وزنش 60 دیگه خودتون حساب کنید چه اعجوبه ای خدا آفریده بود برای من چشماش سبز موهای جو گندمی هرچی بگم کم گفتم میگن تا نخوری ندانی حلوای تن تنانی این بود
بعد از این ماجرا ما به رستوران رفتیمو غذا خوردیم و برگشتیم
از این ماجرا به بعد رفتم تو فکر که چه جوری مخ نیلوفر رو بزنم برای سکس آخه خیلی با کلاس برخورد میکرد حتی خواهرش پریسا من رو یک بار کشید کنار و به من گفت شهرام ای دختر فقط یک دوست پسر داشته اون هم قرار بود باهم ازدواج کنند که چون پسر دایی پسر خالم بود به هم خورد ولی بدون همدیگرو هنوز میبینن ولی این دختر از پسر دختری زیاد نمیدونه ها مراقبش باش من که تو رو دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی ولی خواهرم رو به تو میسپارم ما هم رگ مردونگی مون اون موقع گل کرد گفتم باشه چشم حتما پریسا خانوم خلاصه مونده بودم سکس رو ارجح کنم یا مردونگی رو همین فکرا تو زهنم بود که یه دفعه به فکرم افتاد تحریکش کنم اگر قبول کرد بعد سکس میکنیم که مدیون پریسا هم نشم آخه پریسا خیلی با ابهت بود در صورتیکه 4 سال از من بزرگتر بود ولی مونده بودم چه جوری مخشو بزنم
آخه نمی دونستم که اون هم سکس دوست داره یا نه
اوضاع همین طوری میگذشت که محمد یکی از دوستام درباره سکس با هم شروع کردیم به صحبت که اون چون برادر بزگتر داشت اطلاعات بیشتری نسبت به من درباره دخترها داشت
محمد کلی با من چرتو پرت گفت یه دفعه گفت خوب آره مگه چی فکرکردی دخترها هم مثل ما مردا میمونن اونا کسش میخاره ما کیرمون دنبال سوراخه که آبمون بیاد اصلا میدونی خدا چرا کیرو این طوری آفریده که وقتی خوابه سرش پایینه وقتی راست (شق-نءوض)میکنه سرش میره بالا آخه کس زنها لای پاشون است اگر کیر سمت بالا نباشه راحت توی کس نمیره یه کم فکر کردم دیدم راست میگه درست همین است وقتی کیر راست میشه سمت بالا وای میسه و اگر کس زنها لای پاشون نباشه و مثل ما مردا جلوشون باشه اصلا کیر ما مردا تو کی به این راحتی نمیره
این حرف محمد منو خیلی تحریک کرد که نیلوفر بیشتر نزدیک بشم اون موقع من 20 سالم بود و فیلم ممل آمریکایی رو تازه داشتم میدیدم آخه اون موقع ها ماهواره خیلی کم برنامه های این طوری میذاشت واسه من جالب بود که بهروز وثوق چه جوری مخ گوگوش رو تو ممل آمریکایی یا تو ماه عسل مخ همه زنها رو میزنه
تصمیم گرفتم به نیلوفر بیشتر نزدیک بشم ما خونمون اون موقع سعادت آباد بود یه شب که بانیلوفر ماشین بازی میکردیم تو خیابونها گفتم من کمرم درد میکنه میگم بریم تو یه کوچه خلوت وایسیم من استراحت کنم که اون قبول کرد وقتی رفتیم یه جای خلوت من دستمو گذاشتم رو پای نیلوفر و شروع کردم با سر زانوش بازی کردن آخه چند تا کتاب خونده بودم که جاهای تحریک کننده زنها رو نوشته بود و یکی از اونجا ها سر زانو بود دیدم نیلوفر نه ها گفت نه بله فهمیدم دارم راهمو درست میرم آخه اگر ناراحت میشد باید یه چیزی میگفت همون موقع پیش خودم گفتم بابا تو کجا بهروز وثوق کجا بهروز یه دفعه وسط جنگل دختر رو میکنه تو بعد از 3 ماه تازه داری با پاهاش بازی میکنی
ولی باز خوشحال بودم که این راه رو رفتم آخه من با دوست دخترای قبلیم نمی فهمیدم چه کار میکنم مثل بچه ها اونا برام جق میزدن
یادمه فقط یه بار دختر خالم که از من 9 سال بزرگتر بود وقتی من دبستانی بودم کیرمنو ساک زده بود
یواش یواش دیدم حال نیلوفر داره یه جوری میشه که گفت دستو بردار تو گفتی کمرت درد میکنه الان که خوب شدی دیگه پاشو بریم من خیلی ناراحت شدم رفتم نیلوفر را گذاشتم خونشون برگشتم منزل فرداش به محمد گفتم این طوری شده اون گفت دیوونه اون آبش اومده خواسته ضایع نشه این رو گفته بهت وگرنه چرا اول کار بهت نگفت یه کم که فکر کردم دیدم راست میگه
باسه همین دوباره به نیلوفر زنگ زدم دیدم با گرمی جوابمو داد فهمیدم محمد راست میگفت
این قضیه ادامه پیدا کرد و من هردفعه به نیلوفر نزدیکتر میشدم یه بار پشت گردنشو میمالیدم یه بار پشت گوشش یه بار دست کردم زیر مانتو ش پشتشو یه بار دست کردم زیر مانتو و پیراهنش با بند سوتینش خلاصه هر جای نیلوفر رو که بگین من مالیدم به غیر از سینه و کس و کون یه روز با نیلوفر قرار گذاشتیم بریم باشگاه انقلاب من گفتم بریم خونه ما من لباس ورزشی بر دارم بریم اسکیت رفتیم خونه هیچ کس خونه نبود من به نیلوفر گفتم بیا تو یه قهوه بخوریم بعد بریم کلی ناز کرد بعد اومد وقتی اومد تو من بردمش تو اتاقم و رفتم براش قهوه بیارم برگشتم دیدم مثل بچه مظلوما نشسته رو صندلی داره با پی سی بازی میکنه من از پشت رفتم و روسریشو در آوردم و شروع کردم پشت گردنشو خوردن که یه دفعه به من گفت گوشمو بخور من باورم نمی شد
که این خود نیلوفر است یا نه خلاصه کلی با نیلوفر ور رفتم بعد رفتیم باشگاه از اون به بعد این شده بود کار ما و چون نیلوفر به من باور داشت باکمال میل می آمد داخل اتاق من بعد از چندبار دیدم این طوری نمیشه دوباره رفتم پیش محمد بهش گفتم این طوری است اون اصلا راه نمیده گفت شاید تا حالا سکس نداشته و مزه اش را نمیداند گفتم خوب چه کار کنم گفت یه بار بهش بگو من وقتی با تو بازی میکنم خایه درد میگیرم اگر ازت پرسید من چه کار برات بکنم بهش بگو آبمو بیار ولی اولین بارها شرتشو نکش پایین بهش بر میخوره من هم رفتم و همین کار را کردم به نیلوفر گفتم من وقتی آب شهوتم میاد کمر درد میگیرم تا این را گفتم گفت آب شهوت چیست گفتم می خای بهت نشون بدم گفت اگه تو ناراحت نمیشی نشون بده باورم نمی شد این حرف نیلوفر باشه آخه چی جوری اون دختر مودب که همیشه مثل بچه مظلومها بود این حرف را میزد من هم که همیشه کیرم تمیز بود آروم آروم با خجالت کشیدم پایین همین که داشتم میکشیدم شرتمو پایین آب شهوتم اومد نیلوفر گفت این چیه دیگه گفتم آب شهوت دیگه ببین چقدر شفاف است نیلوفر که اولین بارش بود کیر از نزدیک میدید آبمو برداشت مزه کرد گفت پس به این میگن آب شهوت پس مردا این جوری ابشون میاد گفتم منظورت آب منی است گفت نه اونو که تو فیلما دیدم گفتم تو فیلم سوپر هم دیدی گفت آره همین رو که گفت یه دفعه موبایلم زنگ زد مامانم بود می خواست ببینه کجام یه چیزی براش ببرم خونه خالم من هم سریع شلوارمو کشیدم بالا رفتم تو تراس مامان گفت کجایی گفتم خیابان گفت نزدیک خانه ای می خواستم او برگه ها رو بیاری خونه خالت گفتم نه دور هستم گفت خوب باشه الان خودم میرم خونه برشون میدارم من ترسیدم آخه خونه خالم نزدیک خونه ما بود سریع به نیلوفر گفتم باید بریم مامانم داره میاد اون هم مانتو و روسریشو سر کرد رفتیم بیرون من که خیلی حشری بودم به نیلوفر گفتم نه اینکه آبم نیومد خیلی کمرم در میکنه اون گفت می خوای بریم دکتر گفتم نه باید آبم بیاد گفت خوب چه کار کنیم گفتم میتونی آبمو بیاری گفت تو خیابون گفتم میریم یه جای خلوت خلاصه ما 10 دقیقه گشتیم تا یه جای خلوت گیر آوردیم طرفهای شهرک مخابرات بود تا نیلوفر آمد برام جق بزنه اونجا شد اتوبان تهران کرج من به نیلوفر گفتم بیا من بزارمت خونتون برم خونمون بخوابم
من رفتم خانه شبش نیلوفر زنگ زد گفت حالت خوب شد گفتم نه خیلی درد دارم حال من هم فیلماش شده بودم خلاصه نیلوفر امیدوارم حالت زودتر خوب بشه گفتم مرسی ممنون
فرداش رفتم پیش محمد بهش ماجرا را گفتم گفت خوب پیش رفتی فکر کنم دفعه بعدی ابت میاد
فرداش با نیلوفر قرار گذاشتیم رفتیم بیرون دیروقت شد به نیلوفر گفتم نمیتونی بیشتر پشم بمونی گفت تا ساعت چند گفتم هر موقع که تو میتونی اون گفت امشب خونمون مهمونی است برم خونه منو ببینن برمیگردم گفتم کی بیام گفت ساعت 11 شب بیا
من 11 رفتم دنبال نیلوفر سوار ماشین شد رفتیم بگردیم گفتم من خیلی خوابم میاد بریم یه جایی من 20 دقیقه بخوابم حالم خوب بشه فکر کنم نیلوفر فهمید منظور من چیه رفتیم طرفهای فرشته یه کوچه خلوت گیر آوردیم من سرم رو گذاشتم رو پای نیلوفر و خوابیدم 5 دقیقه بعد نیلوفر گفت پاشو گفتم چیه گفت من حوصلم سر رفته
من یه خمیازه کشیدم دستمو زدم از قصد به سینه نیلوفر وای چه سینه هایی مدتها بود بهش دست نزده بودم بعد گفتم یه کم لب میدی اون گفت با با اینجا خیابون است زشته گفتم نه بابا کسی که نیست او خلاصه لب داد یواش یواش زبونشو خوردم احساس میکردم داره حالش بد میشه گفت گوشمو بخور من هم شروع کردم به گوش خوردن همین که داشتم گوش میخودرم دیدم اصرافه که دستم بیکار باشه آخه قدیمیا میگن مرد واسه کار آفریده شده من هم با دستم شروع کردم به مالوندن سینه های نیلوفر دیدم اصلا انگار نه انگار که من دارم باسینه هاش ور میرم دیدم نیلوفر خیلی حالش بد شد بعد یه دفعه از هیجان افتاد فهمیدم آبش اومده بهش با پرو گی گفتم تو آبت اومد سرش و انداخت پایین گفتم حالانوبت من است اون هم گفت چه کار کنم گفتم بیا بریم صندلی عقب رفتیم صندلی عقب دوباره شروع کردم باسنه هاش بازی کردن مثل اینکه خوشش اومد بعد مانتو و پیراهنشو زدم بالا آروم آروم شلوارشو باز کردم ولی چون داشتم سینه هاشو میخردم اصلا انگار تو باغ نبود شلوارشو یه کم کشیدم پایین دست کردم تو شورتش دستم خیس خیس شد گفتم آب تو چقدر لیز است آبشو مالیدم به کیرم من هم که شلوارمو کشیده بودم پایین کیرمو گذاشتم لا پای نیلو جون یه کم بالا پایین که کردم داشت که آبم میومد دیدم یه سایه پشت پنجره ماشین است ترسیدم که پلیس باشه دیدم یه افغانی نگهبان ساختمان در حال ساخت است اون تا منو دید در رفت فهمیدم که خیلی وقته داشته منو نگاه میکرده دیگه آبم اومده بود نیلو جون هم که ترسیده بود از بابت افغانی مونده بود آب منو از رو خودش جمع کنه یا به ترسش غلبه کنه خلاصه این شد اولین سکس ما با نیلو جون اما داستان پرده زدن نیلو جون خیلی جالبتره اگه نظرات خوب باشه اون رو هم منویسم
دوستدار همه شهرام
بای

زمستون بود و من میزبان دوستی بودم که چهار سال بود همدیگه رو میشناختیم و چند ماهی بود همو بیشتر میدیدم. شاید چون کم کم داشتم بهش علاقه مند می شدم این طور به نظرم می رسید اما اون شب خیلی خوشکل شده بود، اونقدر که در طولِ شب چند بار بهش گفتم: دختر، تو خیلی خوشکلی به خدا
اصلا حرفاشو نمیشنیدم و داشتم از دیدنش لذت می بردم. اون داشت درد و دل میکرد و از گرفتاریاش میگفت. از مادرش که این روزا بهش گیرِ بی خود میده. از خستگی ها و تنهاییاش. از 10 ساعت کار در روز. از اینکه احساس میکنه چاق شده و زیر چشماش هم گود افتاده. من هم صبورانه گوش می دادم و خیلی جا ها تاییدش میکردم و بهش امید می دادم. اما فقط خودم میدونم که تو مغز لعنتیم چی میگذشت. یه فرشته جلوم نشسته بود که وقتی حرف میزد من یه لبِ قرمز میدیدم که به نرمی باز و بسته میشه. در کنار چشمایِ مشکیِ خمار آلودی که پایین اومدن مژه هاش نفستو بند میاره. و همه ی اینا در قاب گندمیِ صورتیه که آبشاری لخت از موهای مشکی احاطه ش کرده و بلندی موهاش چشماتو تا روی سینه های کوچیکش که نیازی به سوتین نداشت می کشه. و این بهانه ی خوبی بود واسه اینکه برآمدگیِ نوکِ پستوناش در معرض دیدِ منِ بیچاره باشه. به شدت خودمو کنترل می کردم تا نگاهم رو چهرش بمونه و از طرفی اصلا دوست نداشتم تو این شرایط راست کنم.

بعد از شام به بهونه ی درست کردن دسر به آشپزخونه رفتم تا یه کم احساساتم فروکش کنه. اون یه سره حرف میزد و منم میوه ها رو پوست می گرفتم و خرد میکردم تا یه سالاد میوه درست کنم. اونجا فرصت خوبی بود تا تصویر تنها سکسی که سه ماهِ پیش در مستیِ تمام با هم داشتیم رو تجسم کنم اما اونشب به علت مشکلات اقتصادی، من یه قطره الکل صنعتی هم نداشتم. سرم تو یخچال بود که دیدم از پشتم اومد و یه دونه زد به پشتم. ازین شوخی ها بعضی وقتا داشتیم و عکس العمل منم همیشه یه اخم الکی بود، اما اونشب خیلی حشریم کرده بود پس برگشتم و بغلش کردم. تا خواستم گردنشو ببوسم، خودشو عقب کشید و گفت:خب بینم چی درست کردی ؟
گفتم: هنوز تموم نشده، میخواستم الان بهش بستنی اضافه کنم
پرستو:آخ جون، بستنی... وای، میبینی چقد چاق شدم؟
گفتم: عزیزم، سخت میگیری به خدا، اتفاقا من اینجوری بیشتر دوست دارم
پرستو: مرسی عزیزم، ولی جدی میگم
گفتم: منم جدی میگم
(چند ثانیه سکوت)

گذشت وساعت 23:30 بود و من هنوز هیچ اشاره ای به سکس نکرده بودم و اونم نه. با خودم میگفتم نکنه اون دفعه از سکس با من لذت نبرده که هیچ اشاره ای نمی کنه. حتی کنارمم نمی شینه، اینقدر هم که اینا با از ما بهترون پریدن که ما به چشمشون نمی آیم. یهو گفت: رضا جون، میشه یه آژانس زنگ بزنی من برم دیگه. خشکم زد.با تمامِ توانم هزار تا دلیلِ مزخرف آوردم که این وقتِ شب اصلا صلاح نمی دونم بری و راضیش کردم که بمونه. خب حالا وقتش بود که برم سراغِ اصل داستان. داشتم پلان رو می چیدم که گفت: من اگه میشه برم بخوابم، فردا صبح جلسه دارم. فقط میشه یه پتو به من بدی؟
گفتم: برو رو تختِ من بخواب، من اینجا رو کاناپه می خوابم، اوکیه
و پرستو رفت رو تخت من خوابید و من یه پتو برداشتم و اومدم رو کاناپه دراز کشیدم و چشمام داره از حدقه بیرون میزنه. کسخلی تو؟ دختره برگه ی هلو تو اتاقت خوابیده، تو جوّ فیلمِ فارسی برداشتی؟ الان فردینی مثلا؟ سه ماهه سکس نداشتی، حشر داره از چشمت میزنه بیرون، آقای محترم شدی الان؟
تو همون تاریکی یه سیگار روشن کردم و در سکوت مطلق به تلخیِ سیگار پک میزدم و با خودم کلنجار می رفتم.
یهو دیدم پرستو از اتاق بیرون اومد و داره چپ چپ منو نگاه میکنه. گفتم: تو بیداری؟ گفت: تنهایی سیگار می کشی، با معرفت؟ روی دور ترین مبلی که به کاناپه بود نشست و یه سیگار برداشت و روشن کرد. دوتا پک زد. صورتِ خوشکلش با همون نورِ کمِ آتیشِ سیگار برام مثل ماه می درخشید. یه نگاهی طولانی از سر تا پام کرد و گفت: میبینم که راست کردی و دستتو جوری گذاشتی که من نبینم. شوکه شدم، زدم زیر خنده. گفتم: نه، راست نکردم. پا شد اومد کنارم رو کاناپه، سیگارشو لبه ی زیرسیگاری به سوختن رها کرد و و دستشو برد زیر پتو و خیلی کنجکاوانه گشت تا کیر راست شدم رو پیدا کرد. کفِ دستشو رو کیرم گذاشت و به آرومی تا زیر تخمام کشید. با نوکِ انگشتاش سرشو آروم می مالوند. احساس می کردم نصفِ خونِ بدنم تو کیرم جمع شده. سرشو برد زیر پتو. چیزی نمیدیدم تا یه دستی رو کیرم حس کردم و بعدش یک زبون که داشت خیسش میکرد. خاک سیگارم بلند شده بود، یه پکی بهش زدم و سپردمش به سیگار پرستو لبه زیر سیگاری. و اون بود که داشت برام ساک میزد و چنان کیرمو تو دهنش می چرخوند و می خورد که دست و پام شل شده بود. پتو رو برداشتم، دستی به موهاش کشیدم و از رو صورتش کنار زدم. سرشو آورد بالا. تو چشمام نگاه نمی کرد. بغلش کردم و لبای خیسشو بوسیدم. لبامون رو هم سر میخورد، دستمو بردم پایین تا کونش، فشار دادم و یه ماچِ محکمِ دیگه از لباش. پتو رو زدم کنار. پایین بلوزشو گرفتم که از تنش در بیارم. دستمو گرفت. گفت: بریم تو اتاق.

رو تخت همدیگه رو بغل کردیم و من در حالی که با تمام وجودم داشتم داغیِ وجودشو در آغوشم حس می کردم، و غرق در عطر موهاش، به آرومی لبام رو روی ستونِ مرمریِ گردنش میمالوندم و گاهی نفسِ گرم درونم رو میهمون پوست تنش می کردم. پیرهنم رو در آورد و گفت: شلوارتو خودت در بیار. شلوارمو در آوردم. دستش رو کمرش بود که گفتم: بزار من بِکَنمش. اومدم پایین پاهاش و کنار زانوهاش زانو زدم. نگاش کردم. زیبا بود. شلوارشو که کش پهنی هم رو کمرش داشت به سختی پایین کشیدم. وااااو پسر. اولین شب من مست بودم و هیچی ندیدم، الان دارم تازه می فهمم. نسبت به قبل یه کم چاق شده بود ولی اینجوری گوشتش چرب تر شده بود و من هم از اون یه کم پهلو و رون های تپل نرم و صاف خوشم می اومد. خواستم بلوزشو در بیارم نذاشت. می دونستم از سینه هاش که کوچیکه خجالت می کشه. سرمو بردم پایین و شکمشو بوسیدم. بوسیدم و بوسیدم تا رسیدم به بند شورتش. با دندون کشیدمش و ولش کردم.و اولین آه رو وقتی ازش شنیدم که زبونم از روی شورت به لای پاش کشیدم. انگشتم رو روی شورتش گذاشتم و آروم مالوندم و چند لحظه بعد از اینکه انگشت وسطمو بیشتر لای شیارش فشار میدام، کاملا خیسی رو در اون گوله ی آتیش حس کردم. شورتشو در آوردم. اتاق تاریک بود. اما من در اون تاریکی یه زنِ زیبا رو میدیدم که پاهاش بازه و اون بین یه کسِ گوشتیِ تمیزِ که دوست دارم توش غرق شم. انگشتمو روش مالیدم. داشت حال میکرد و چشماشو بسته بود. وقتی انگشتم کاملا خیس شد، آروم کردم تو. داغ بود. عقب و جلو کردم. صداش کم کم در اومده بود. میگفت: اوووووف ممممممم. میخواستم طعمِ کسشو بچشم و با زبونم یه حالی بهش بدم. سرمو با دست گرفت، گفت: نه، می خوام بکنی
.
کورکورانه از کشوی کمد لباسا یه کاندوم برداشتم و اومدم دوباره کنارش.زد زیرِ خنده و گفت: تو هنوز شورتت پاته؟ تا پوست این کاندو رو باز کنم،شورتمو از پام در آورد و کیرم رو در دهنش گرفت و چنان سرشو مک میزد که اینبار احساس کردم کل خونِ بدنم تو کیرمه. سفت شده بود و قرمز، پرستو همچنان که تو دهنش کیرمو عقب و جلو میبرد با زبونش نوکشو لیس میزد. رو تخت دراز کشید و در حینی که من این بادکنک پلاستیکی رو روی کیرم میکشیدم، اون لایِ پاشو با دست می مالوند. داغِ داغ بودم. پاهاشو باز کرد و دستاشو گذاشت پشت سرش. کیرمو آروم روی کسش مالوندم تا خیس شه و بعد سرشو رو دهانه ی کسِ خیسِ پرستو گذاشتم. اینقدر خیس شده بود که با یه فشار سرش رفت تو و پرستو گفت: جوووووون. انگار انرژیم یهو ده برابر شد. آروم تا نصف کردم تو. نفسم حبس شد. کشیدم عقب. کیرمو سفت تر کردم و این بار بیشتر کردم تو. دیگه همه کیرم خیس شده بود و توی اون دریچه ی تنگ سر میخورد. پرستو با انگشتش چوچوله شو میمالید و داشت خوب حال می کرد. دستمو گذاشتم رو سینه هاش. هنوز بلوز تنش بود. گفتم: پرستو
گفت: جوووونم؟
گفتم: میخوام اون سینه هاتو بخورم
و بلوزشو همون جوری که داشتم می کردمش از تنش در آوردم و خم شدم تا بلیسمشون. اون پستونای کوچیک و نوک تیز. گر چه اصلا سکسی نبودن اما هم من از خوردنِ نوکِ پستوناش کیرم سفت تر میشد و هم میدونستم اونم خیلی حال میکنه. به محظ اینکه زبونم رو روی نوک سفت پستونش کشیدم صدای آهش بلند شد. همینطور که پرستو در لذت مکیده شدنِ مسخ شده بود شروع کردم به تقه زدن و هر بار کیرمو تا ته فرو می کردم تو کسش. چند بار که هی تکرار شد دیدم داره بلند آه میکشه. نوکِ سینه هاش لای انگشتم بود و با کفِ دست می مالوندمشون. با انگشتش سر چوچوله شو میمالوند و کمر من بود که در هوا جلو و عقب میشد و تقه ای که بر کس گوشتیِ پرستو میخورد و تقه میخورد و تقه میخورد تا متوجه شدم که پاهای پرستوی خوشکلم داره میلرزه. دیدنِ لبخند رضایت روی اون لبای سکسی که با خوردنِ کیر من رژش پخش شده بود خوشحالم کرد.
گفتم: شدی خوشکلم؟
پلک زد، اومد جلو و در گوشم به آهستگی گفت: حالا تو بخواب رو تخت، میخوام بهت بدم.
یه بالش گذاشتم پشت سرم و رو به بالا دراز کشیدم.بین پاهام، دو زانو، پشت به من نشست، به کمرش جوری قوس داد که اندازه ی کونش دو برابر شده بود. یه کون گرد و درشت جلوم بود که قرار بود کیرم بره وسطش. با دستش کیرمو صاف نگه داشت و گذاشت دهانه ی سوراخ او تیکه گوشت نرم. آروم روش نشست و شروع کرد به بالا و پایین کردن کونش. داشتم دیوونه می شدم. دو تا زدم رو کونش و از لمس نرمیه کسش که داشت کیرمو می مکید به شدت لذت می بردم. دو تا دستمامو دو طرف کونش گذاشتم و حرکتش رو تند تر کردم با شدت بیشتر. نرمیه کونشو که هر بار به بدنم میخورد و صدای تالاپ تالاپ کسش وحشیم کرده بود. دلم نمی خواست این لخظه ها تموم بشه. احساس کردم خسته شده.
گفت: عزیزم نشدی هنوز؟
یاد جوونیام افتادم که تو پنچ دقیقه آبم میومد، گفتم: حالا میخوام من بکنمت
حالت داگی وایستاد و این بهترین حاااال بود. حالا دیگه همه اون کس و کون خوشکل تو چنگم بود و منم برش سوار و مسلط. کیرم شل شده بود، چند تا ضربه باهاش به کونش زدم و وقتی سرش دوباره سفت و پر خون شد، گذاشتم تو کس پرستو. دوباره یه آهی کشید. دوتا دستامو گذاشتم دو طرف کونش و شروع کردم به تلمبه زدن. تق... تق... تق... به تموم فشار تا جایی که میشد داشتو توش فرو می کردم و هر بار تقه که کونش بهم میخورد کیرم شق تر میشد. چند باز زدم رو کونش و موجِ کوچیکی که رو گوشت کونش حرکت میکرد روانم رو به هم می ریخت. دیگه آه نمی کشید و نفسش تند شده بود و پشت هم میگفت: اوووف ...اوووف... دستمو از رو کونش برداشتم، خودمو عقب کشیدم و گذاشتم خودش کار کنه. بدون دست داشت خودش کار میکرد و هی به کیرم ضربه میزد. کسش از شهوت داشت میترکید و حسابی دورو بر خودشو خیس کرده بود. منم دیگه داشتم به زور خودمو نگه میداشتم و خیلی وقت بود که آبم می خواست بیاد. دوباره دستامو گذاشتم رو کونش و همزمان که اونو میکشیدم عقب خودم هم تقه میزم. تاف......تاف...... تاف........ تاف...تاف...تاف... نعره میزد و میگفت: بکن... بکن... جرم بده... اوووف
پشت هم تلمبه میزدم تا دیدم دارم ارضا میشم، سرعتم رو بیشتر کردم ور همون طور ارضا شدم و باز تلمبه می زدم. تا اینکه دیگه از نفس افتادم و از حرکت ایستادم و حالا این من بودم که میگفتم:آآآآآآه
.
هفتِ صبح بود، دیدم داره میره. لباس پوشیده بود، تو رختخواب یه ماچم کرد و رفت. من دوباره خوابیدم و ساعت 10 پاشدم. رفتم تو حال و پتوی مچاله شده روی کاناپه و سیگار های سوخته توی زیر سیگاری رو دیدم، از پنجره بیرون رو نگاه کردم و با خودم گفتم: چه روز خوبی
موبایلم زنگ می خورد، شماره ی شرکت بود.

نوشته: شوالیه ی نقابدار

سلام بچه ها چه خبر ؟
دوستان این داستان اصلا واقعی نیست و همش رو تو ذهنم ساختم و میخوام شروع کنم و بنویسم !
میخوایین فهش بدید همین الان نخونید و برین پایین هرچی دوست دارید بگین چون خودم دارم میگم کاملا داستانم دروغه و هیچ واقعیتی نداره ، میخوام قدرت نوشتن خودم رو توی داستان بسنجم و از شما میخوام که به قدرت ذهنم نمره بدید . ولی خواهش میکنم اول بخونید بعد نظر بدید !
و اگه دیدید که قدرتم تو نویسندگی خوبه بگین تا بازم بنویسم

مثل همیشه راس ساعت 9 صبح رسیدم به متروی صادقیه و بعد از چند دقیقه به سکو رسیدم ، وقتی رسیدم قطار نبود ولی مثل همیشه آدم هایی که میخواستن با مترو برن و به زندگیشون برسن کم نبودن منم روی یه صندلی نشستم و هدفن خودم رو تو گوشام گذاشتم و با صدای صادق و حصین ابلیس ( کاغذ رکورد ) رفتم به یه دنیای دیگه ، همچی برام آهسته میگذ شت شاید آروم تر از چیزی که میشه تصور کرد ، آروم و بی صدا به مردم نگاه میکردم و پیش خودم فکر میکردم اینا دارن به چی فکر میکنن و کجا دارن میرن تو همین فکرا بودم که دیدم مردم با سرعت از کنار من میگذرن و به سمت سکو میدون اول ترسیدم ولی متوجه شدم که قطار کرج رسیده تو دلم به این شانس مسخره یه سری فهش ناموس دادم و دیدم که قطار رسید ، بلند شدم و بعد از باز شدن در های قطار با فشار مردم وارد شدم ولی جایی برای نشستن پیدا نکردم و کنار در خروجی که روبروی دری بود که من سوار شده بودم ایستادم هنوز صادق میخوند "دوباره داریم از آسمون شهر برف / زوده ولی پاییز نیومده در رفت "
داشتم زیر لبی باهاش میخوندم که یه دختر خانم وارد واگن مردونه شد ، از تیپش معلوم بود که دانشجو هستش ، قطار حرکت کرد توی راه بین صادقیه و طرشت داشتم به مردا نگاه میکردم که با چه ولعی دارن از سرتاپاش رو با چشماشون میخورن یه دقیقه از مرد بودنم بدم اومد تو دلم گفتم کیرم تو این زندگیه تخمی که همه دنبال ناموس مردم هستن و اگه کسی به ناموسشون یه نگاه بندازه میزنن دهن یارو رو میگان ، همه ی بدی ها رو مردم فقط واسه دیگری میخوان ! ، بی خیال وارد این مسائل نشیم ، خلاصه انقدر دختره معذب شد که توی ایستگاه بعدی پیاده شد و رفت توی قسمت خانوما !
بالاخره با همه مسائلی که توراه بود رسیدم بازار بزرگ و دنبال تیشرت های خاص برای فروشگاه پدرم گشتم حدودا ساعت 12 ظهر بود که بالاخره توی یه پاساژ یه تیشرت تک پیدا کردم واقعا عالی بود این همه گشته بودم هیچ تیشرت قشنگی پیدا نکرده بودم الان یه تیشرت عالی جلوم بود و با سرعت رفتم توی مغازه و قیمت تیشرت رو پرسیدم و فروشنده گفت که فقط ازش 4 جین داره و منم هر 4 جین رو با قیمت هر جین 6 تایی 300 هزار تومن خریدم ، تیشرت های عالیی بود واقعا می ارزید درحال چونه زنی بودم که یه خانم خیلی خوش هیکل وارد فروشگاه شد و از فروشنده قیمت تیشرتی که من همش رو خردیه بودم رو پرسید و فروشنده گفت که تموم کردیم ، اون خانوم وقتی اونا رو جلوی من دید گفت پس اینا چیه ؟ فروشنده هم گفت این آقا همش رو داره میخره ، خانم هم با یه لحن خاص گفت همش رو ؟ حالا چه قیمتی؟ فروشنده هم قیمت روگفت ، حرف مشتری تموم نشده بود گفت هر جین رو 350 میخرم ، ولی دم فروشنده گرم گفت این آقا زود تر اومده اگه با همین 300 نخواست به شما میفروشم منم که تو کف مرام یارو بودم کل مبلغ رو با کارت اعتباری حساب کردم ، اون خانم هم که معلوم بود تو دلش داره بد جوری فهش میده شروع کرد به دیدن بقیه ی لباس های فروشگاه ، من هم خدافظی کردم و کارت فروشنده رو گرفتم و اومدم بیرون ، یک مقدار که دور شده بودم یک دفعه احساس کردم که یه نفر دستش رو شونم گذاشت با تعجب برگشتم عقب رو نگاه کردم که تعحبم 10 برابر شد همون خانم توی فروشگاه بود ، گفت چقدر تند راه میری ببینم اینا رو به من 350 میفروشی ؟ گفتم نه متاسفانه من بعد از کلی گشتن این ها رو پیدا کردم ، گفت من برای یه مغازه دار کار میکنم اگه نتونم همچین چیزی براش ببرم اخراجم میکنه ، منم گفتم که به خدا نمیتونم بهت بفروشم ، از اون اصرار و از من انکار ، آخرش از من آدرس مغازه رو گرفت که بیاد از مغازه بخره ، منم کارت مغازه رو دادم و گفتم فردا دور و بر ساعت6 بیایین که هم خودم باشم هم اینا رو وارد برنامه انبار داری کرده باشم تا بتونم بهتون بفروشم کلی تشکر کرد و گفت نفروش اینا رو تا من بیام.
( الان میگین این چرا کس شعر میگه ، مگه چه لباسی هستش که انقدر ارزش دار ، باید بگم که بعضی وقتا یه سری جنس آدم گیرش میاد تو بازار که تکه و ارزش خریدن داره و معلومه خوب فروش میره اگه برای خرید وسایل به یا هر چیز دیگه برای مغازتون رفته باشید بازار متوجه حرف من میشید ، تازه اونم تو کار لباس که انقدر دروغ زیاده من لباس با کیفیت پیدا کرده بودم)
شب گذشت و من اصلا به یاد اون خانم نبودم
ساعت های 10 صبح بود که از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و رفتم مغازه ساعت 11 بود که مغازه رو باز کردم جنسایی که خریده بودم رو وارد برنامه ی انبار داری کردم با توافق پدرم روی تیشرت ها قیمت 80 هزار تومان گذاشتیم .
ساعت های 4 بود که ویترین رو عوض کردم و لباس جدید رو توی ویترین گذاشتم تا ساعت 6 تونستم 2 تا از اون رو بفروشم ، کاسبی اصلا خوب نبود ، بخاطر بارون مردم نیومده بودن خرید ، که یه دفعه دیدم یه خانم خیلی خوشگل و با لباس هایی خیلی شیک و آرایش کرده وارد مغازه شد و سلام کرد و صاف سمت من اومد بدون این که به لباس ها نگاه کنه ، گفتم چه کمکی میتونم بهتون بکنم خانم ، که گفت من لیلا هستم دیروز توی بازار دیدمتون بابت اون تیشرت ها اومدم ، که ازتون بخرمشون ، منم به خودم گفتم خاک تو سرت 2 تاش رو فروختی و یکی هم تو ویترین زدی ، الان باید چیکار کنم گفتم بفرمایید بشینید و در مغازه رو بستم ، یکم ترسید ولی وقتی یکم وقت گذشت آرم شد ، قیمت رو بهش گفتم و گفت نامردیه من که میدونم قیمت اصلیش چقدره منم گفتم چون شما میخوایین عمده بخرید باهاتون 70 حساب میکنم ، گفت ببین آقا ... یه مکس کرد گفتم حسام هستم ، گفت آقا حسام این درست نیستش ، منم چون میدونستم دارم سود زیادی میکنم گفتم دیگه اخرش باهاتون 60 حساب کنم ، که خندید و گفت مرسی آقا حسام از لطفت منم که خوشحال دارم به استیلش نگاه میکنم و یه عالم دیگه ای دارم ، که بلند گفت میگم ممنون آقا حسام از لطفتون که به خودم اومدم گفتم خواهش میکنم لیلا خانوم ، گفت چیزی شده ؟؟ یکم به راستای دید من نگاه کرد و فهمید دارم استیلش رو برنداز میکنم ، خودش رو جمع و جور کرد و پالتویی که تو دستش بود رو پوشید منم رفتم 3 تا از جین ها رو اوردم گفت پس چرا یه جین کمه ؟ گفتم پدرم نمیدونست و فروخته الانم رفته بانک کار داره ، گفت پس با پدرت کار میکنی ، گفتم بله ، گفت مغازه هم برای پدرته ؟ گفتم بله و لی 3 دنگ 3 دنگ بین من و اون تقسیم شده !
گفتم شما کجا کار میکنین گفت من تو پاساژ گلدیس هستم مغازه ی یکی از آشناهاست ، هم فروشندگی میکنم هم براش دنبال جنس میگردم ، منم با لحن شوخی و خنده گفتم چه تفاهمی ، مثل همیم پس و اونم ، یکم یخش آب شد و یه مقدار باهام شوخی کرد ، بعد از حدود 30 دقیقه تو مغازه بودن پاشد و لباس ها رو برداشت که برم ، که یک دفعه یه فکر به سرم زد ، صداش کردم لیلا خانم الان داره بارون میاد اینام سنگینه ، بزارین من فردا خودم میارم مغازه تحویلتون میدم و اونم یکم مکس کرد و گفت آخه زحمتتون میشه ، گفتم چه زحمتی ؟ این همش رحمته
خندید و گفت پس من فردا ساعت 2 منتظرتون باشم خوبه ؟ منم گفتم حالا چرا 2 ؟ میخوای ناهار بدی ؟؟؟؟
گفت ناهارم میدیم بهتون منم گفتم نه بابا شوخی کردم !!!!!
شب رو به یاد استیلش صبح کردم و همش به فکر اون سینه هایی بودم که یکم بزرگ بود برای اون استیل لاغر و قشنگ چه پاهای کشیده ای داشت خدا !!!!
پیش خودم میگفتم یعنی میشه بعد از یک سال بدون دوست دختر بودن با این دوست بشم ؟ پیش خودم میگفتم خدایا اگه این رو بم بدی دیگه به هیچ عنوان ولش نمیکنم !
آخه آخرین دوست دخترم بعد از 1 سال با هم بودن شب سالگرد دوستیمون رفتم پیشش تا بهش یه گردن بند بدم که دیدم داره دست تو دست یه پسره راه میره و همش پسره بغلش میکنه و سوار ماشین یارو شد و رفت ! دیگه بعد از مریم با هیشکی دوست نشدم ، ولی این تنهایی بد جوری عزیتم میکرد ، نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم .
صبح از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و اصلاح کردم و سوار ماشینم شدم و به سمت گلدیس رفتم ماشین رو توی پارکینگ پشت پاساژ پارک کردم و رفتم تو و مغازه رو پیدا کردم ، از پشت ویترین تو رو نگاه میکردم ، وای خدا چی میدیدم چه دختر خوشگلیه این لیلا خانم وای نمیدونید چه لبایی داشت ، موهای قهوه ایش که فر کرده بود رو از زیر شالش ریخته بود رو سینش که تا رو سینش رو گرفته بود ، آب دهنم رو قورت دادم و رفتم تو سلام کردم ، وقتی من رو دید خوشحال شد و گفت وای حسام کجایی ، این آقای رضایی من رو کشت ، که چشمم به یه پسر افتاد تو مغازه ، از من حدود 3 سال بزرگ تر بود ( این رو بعدا فهمیدم ) سلام کردم و اومد جلو و دست داد باهام و لباس ها رو تحویل گرفت ، اول فکر کردم دوست پسرشه و خیلی تو زوقم خورد ولی یکم که گذشت دیدم همش داره با فامیلی صداش میکنه ، گفتم آقای رضایی همه چیز درسته من برم ؟؟؟؟ که گفت نمیخوای پولش رو بگیری ؟؟؟؟ گفتم خب معلومه چرا که نه ؟ پول رو گرفتم و خدافظی کردم و آروم به سمت در راه افتادم تو دلم کلی به این شانس کیریه خودم فهش میدادم که یک دفعه اقای رضایی یه جور که من بشنوم گفت خانوم مظلوم شما نمیخوایین برین ناهار ؟ لیلا هم گفت والا میخوام برم ، آقا حسام ، برگشتم سمتش ، گفت مگه نگفتم فردا ناهار مهمون من ؟؟؟؟ از تعجب شاخ در اوردم ، قند تو دلم آب شد ، خدا این چی میگه ؟؟؟؟؟
گفتم چرا گفتین ، گفت پس کجا داری میری بدون من ؟ با کسی قرار داری ؟؟؟ گفتم نه والا !
گفت پس بیا بریم ناهار مهمون من
تودلم بشکن میزدم و عروسی بود !!!!
از آقای رضایی خدافظی کرد و اومد سمت من و با من از مغازه خارج شد گفت حالا کجا بریم ناهار ؟ زود بگو حسام چی دوست داری ؟ منم به شوخی گفتم اگه مهمون توییم بریم غذا چینی بخوریم تو اژدها طلایی اگه مهمون منی بریم کریم سگ پز ( یه فست فودی هستش بالا تر از سینما پردیس زندگی تو خیابان اباذر ) خندید و گفت هرچی تو بگی مهمون منی میریم اژدها طلایی ، خندیدم گفت ماشین که داری ؟؟؟ گفتم آره ، گفت کجاست اون وقت ، منم گفتم تو همین پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم گفت باورم نمیشه پسری با سن تو سوناتا 2012 داشته باشه ، گفتم خب باور کن ، الان سوار ماشینش هستی حالا مگه من چند سالمه ؟؟ شروع کرد به حدس زدن بیست و پنج یا خیلی داشته باشی بیست و هشت ، گفتم 29 سالمه که گفت یعنی من ازت کوچیک ترم ؟ گفتم مگه چند سالته ؟ گفت 28 ، تازه وارد شدم ها !!!!
گفتم خب خوبه دیگه تو راه تصمیم گرفتم برم یه جای ارزون تر هرچی باشه اون میخواد حساب کنه منم که نمیزارم اون دست تو جیبش کنه ، تو راه از فکر این که دوست پسر داره یا نه ناخودآگاه گفتم دوست پسر داری ؟ گفت نه ، گفتم پس یعنی شوهرم نداری ؟ گفت اونم ندارم ، گفتم چی داری ؟ گفت من هیچی ندارم ! یک دفعه این مغز خراب من باعث شد تا خندم بگیره ، یه جوری نگام کرد که به خودم اومدم خلاصه غذا رو خوردیم و من حساب کردم ، وقتی رسوندمش سرکارش ساعت 6 بود ازم تشکر کرد و شمارش رو داد گفت اگه دوست داشتی اس بده ! منم گفتم حتما ، حالا شروع کرده بودم به بخت و اقبال و شانسم درود و حورا میفرستادم !
خلاصه شب شد و اس دادن ها شورع شد برای شب اول حرفا خیلی خوب و با احترام بود ، چند هفته ای گذشت و ما باهم دوست دختر دوست پسر شده بودیم و هم دیگه رو یک بار بوسیده بودیم از لب ، با هم قرار داشتیم بریم بیرون ، دیگه اون پیش من و توی مغازه ی من کار میکرد و پدرم هم ازش خیلی خوشش اومده بود و میگفت میخوام برات بگیرمش و بعضی وقتا تو مغازه عروس گلم صداش میکرد و اونم سرخ میشد از خجالت !
راجع بش فهمیده بودم که قبلا دوست پسر داشته ولی رابطش باش حداکثر تا بوسه بوده و بس و پدرش آدم پولداری نیست ولی کسی هم نیست که دستش به دهنش نرسه ! مادرش هم 2 سال پیش تو یه تصادف میمیره و دلیل دوستیش با اون پسر کمبود محبتی بوده که بعد از مادرش حس میکرده ، خلاصه بهتون بگم دختر پاکی هستش !
تو ماشین منتظرش بودم جلو در خونشون که با پدرش اومد پایین و منم پیاده شدم و به پدرش سلام کردم و دست دادم و روبسی و خلاصه باهم رفیق شده بودیم چون دفعه ی اولی نبود که هم رو دیده بودیم !
سوار ماشین شد و بعد از یکم که حرکت کردیم از تو جیبش دوتا انگشتر یه شکل در اورد و گفت این رو برای تو خریدم و اینم برای خودم ! این باشه نشانه ی دوستیمون منم زدم کنار و جلوی چشم هرکی که تو پیاده بود بغلش کردم و از لب بوسیدمش و انگشتر رو دستم کردم وای تو این چند ماهی که باهم بودیم بهترین روز ها رو داشتیم دوست نداشتم هیچ جوره خرابش کنم ، تو راه به سمت فرحزاد مثل همیشه دست راستم تو دستش بود و گاهی وقتا با هم دست تو دست دندش رو می اوردیم رو حالت دستی و با ماشین سرعت میرفتیم و دنده عوض میکردیم !
شب داشتم بر میگردوندمش که گفت حسام میخوام رابطم رو باهات جدی کنم ، منم همین رو میخواستم و زود قبول کردم و گفت بریم خونت ؟ گفتم باشه بریم ! من یه خونه ی مجردی دارم که حدود 3 ماه بود خریده بودمش یعنی 2 ماه بعد از دوستیم با لیلا !
رسیدیم و با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و ماشین رو پارک کردم و از همون جا با لب گرفتن سوارآسانسور شدیم و بالا رفتیم یه چند ثانیه ای لب گرفت نرو بی خیال شدیم تا وارد خونه بشیم ! تا در رو بستم یک دفعه لیلا پرید تو بقلم و پاهاش رو دور کمرم گره کرد و دستاش رو انداخت دور گردنم و شروع کرد به لب گرفتن منم چند سالی میشد که بدن سازی میکردم و بدنم تحمل وزنش رو داشت ! برای اولین برا گرمای کسش رو رو بدنم از روی شلوار و پیرنم حس می کردم وای بهترین جس دنیا بود تو همون حالت بردمش تو اطاق و خوابوندمش رو تخت و روش افتادم و از هم فقط لب میگرفتیم ! یکم که گذشت بی خیال لب گرفتن شدم و از روی گونش تا گردنش رو بوس کردم وای برای بار اول بود که باهم تو این حالت بودیم ! بوسش میکردم و دستم رو آروم از رو لباس به سینه هاش رسوندم همین جور که گردنش رو میبوسیدم در گوشم گفت حسام دوستت دارم همه چیزم فدای تو عشقم ! با این حرفش آتیشی شدم ، شهوت کل وجودم رو گرفته بود میبوسیدمش و میبوسیدمش ! ازش برای چند ثانیه ای جدا شدم همون جور رو تخت بود و حاج و واج من رو نگاه میکرد که چرا ولش کردم سریع رفتم تو آشپز خونه و یه بسته عود برداشتم با سرعت برگشتم تو اطاق سر راه تو آشپز خونه یه کبریت و یه چند تا شمع برداشتم ساعت 9 شب بود رفتم تو اطاق دیدم مانتوش رو در اورده و با شلوار لی و تیشرتی که باعث دوستیمون شده بود رو تخت خوابیده سریع 7 یا 8 تا شمع رو شن کردم و تو اطاق پخش کردم و عود رو با آتیش یکی از اونا روشن کردم و تو بدنه ی یکی از شمع ها که کلفت بود فرو کردم
تا وایسه ! بع چراغ رو خاموش کردم وای نور شمع و بوی عود چه فضایی ساخته بود آروم رفتم پیشش دراز کشیدم و شروع به بازی کردن با هم کردیم و لب گرفتن با خنده های شیطنت آمیزش من رو بیشتر حشر میکرد تو یک چشم به هم زدن دیدم شورت تنمه و اونم یه کرست و شرط قرمز که تو اون تاریکی و نور شمع برق میزد سینه هایی که روزی بهشون خیره شده بودم الان در اختیارمه وای با بوسه های کوچیک پزیرای بدنش شدم و با هم و روی هم مثل دوتا ماهی میلقزیدیم و با دستم آروم شرطش رو از پاش در اوردم و با بوسه هایی که از بین دوتا سینه هاش شروع میشد به سمت کسش رفتم بالای کسش اصلا مو نداشت معلوم بود که اصلا اصلاح نکرده چون خیلی نرم بود و هیچ زبریی احساس نمیکردم به تپه ی قزروفیه بالای کسش رسیدم یه بوس آروم بهش زدم و پایین رفتم و به چچولش رسیدم اول بوش کردم ، وای بوی شحوت و عشق میداد آروم با یه بوسه از چوچولش شروع کردم به خوردنش ! آروم میلیسیدمش و به سمت صورت لیلا نگاه میکردم یه بدن سفید جلوم بود که قشنگ تراشیده شده بود و 2 تا سینه ی زیبا که هنوز زیر کرست بود آرون به صورتش نگاه کردم دیدم چشماش رو بسته و با هر لیس من محکم لحاف رو چنگ میزنه به لیسیدن و بوسیدنم ادامه دادم دست راستم رو آروم روی شکمش بردم و با اولین نوازش شکمش یه داد بلند زد و گفت تو رو خدا دست به شکمم نزن که فهمیدم نقطه ی حساسش شکمشه ! با دستم رو شیکمش رو ناز میکردم و اونم جیغ میزد و آه میکشید هنوز به 5 بار نوازش نرسیده بود که با یه لرزش شدید ارضا شد دو باره شروع به خوردن کردم این بار شدید تر با لبام چوچولش رو میکشیدم و ول میکردم و با زبونم تو کسش رو میلیسیدم ! که با قدرت من رو بالا کشید و شرطم رو با سرعت در اورد و به کیرم که براش سیخ شده بود نگاه کرد چشماش رو بست و یه بوس به سر کیرم زد و شروع کرد به خوردن معلوم بود بلد نیست و خوشش نمیاد و داره بخاطر من میخوره ! که جلوش رو گرفتم و کرستش رو با دستم در اوردم و نک سینه هاش رو آروم گاز میگرفتم ! رفتم لای پاش نشستم و کیرم رو در سوراخ کونش قرار دادم و یه تف زدم و آروم فشار اوردم که اصلا تو نمیرفت یکم تلاش کردم و هر جوری بود سر کیرم رو کردم توش ! به چهرش نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه گفتم خوبی گفت آره کیرم رو در اوردم و گفتم نمیخوام بکنمت و میزارم لاپات که یک دفعه بقلم کرد گفت ممنونم حسام یک دفعه گفت یه تصمیمی گرفتم ! کیرم رو تو دستش گرفت و در کسش تنظیم کرد و گفت بزن پردم رو ! گفتم نه ! گفت بزن بهت میگم ! که خودش رو یک دفعه رو تخت اورد پایین و کیرم رفت توش و گفت بکن و منم آروم شروع کردم به حرکت دادن که یک دفعه خون پاشید بیرون و کیرم و کسش خونی شد ! با ملافه پاک کردم و دوباره کردم توش و شروع به تلنبه زدن کردم که یک دفعه آروم نشست و بغلم کرد و اروم گوشم رو میخورد و میگفت حسام دوستت دارم هیچ وقت تنهام نزار منم گفتم هیچ وقت تنهات نمیزارم عشق من بعد از چند تا تلنبه زدم کمرم گرم شد و احساس کردم آبم قراره بیاد کیرم و کشیدم بیرون و گذاشتم لا سینه هاش و یکم که بالا پایین کردم آبم ریخت رو صورتش ! و با ملافه پاکش کردم ، کنار هم افتادیم تا صبح ! صبح ساعت 9 بود با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ! پدرم بود گفت حسام باید بری بازار گفتم باشه و میرم و قعط کردم سرم رو برگردوندم و شمع رو دیدم که آب شده یاد دیشب افتادم دور رو برم رو نگاه کردم و دنبال لیلا میگشتم ولی نبود بلند شدم همون جوری لخت رفتم بیرون دیدم صبحونه رو میزه و آمادس جلو رفتم دیدم یه نامه رو میزه ترسیدم گفتم نکنه رفته و من رو برای همیشه تنها گذاشته با یه اشک که از روی ترس روی گونم روانه شده بود نامه رو باز کردم توش نوشته بود خیلی سخته برام که دارم این نامه رو مینویسم ولی الان که داری این نامه رو میخونی یعنی من رفتم وپیشت نیستم . یک دفعه فشارم افتاد و نشستم رو زمین دیدم نامه ادامه داره یکم پایین تر رو خوندم دیدم نوشته دیگه پیشت نیستم ولی پاشو برو حموم و یه دوش بگیر و برای آیندت تصمیم بگیر ! پاشدم و با کله رفتم تو حموم و در رو کوبیدم رفتم تو حموم تا تو آیینه نگاه کردم دیدم یکی پشتمه بخاطر اشک تو چشمام نمیتونستم ببینم کیه برگشتم دیدم لیلاس بغلم کرد و گفت شوخی کردم عشقم چرا گریه میکنی ؟؟؟ و ازم لب گرفت اونم اشکش در اومد بهش گفتم دیگه باهام همچین شوخی نکن دیونه !
اونم گفت باشه و باهم دوش گرفتیم و رفتیم صبحانه خوردیم ! دوستیمون به 8 ماه نرسید که باهم ازدواج کردیم الان هم 6 سال از ازدواجمون میگزره و با هم هنوز مثل روز اول دوستیم و زندگی میکنیم ! وقتی دیدیم که داره بینمون سرد میشه بعد از 4 سال دوستی به زندگیمون گرمای تازه ای دادیم و یه پسر به زندگیمون اضافه شد و اسمش رو گذاشتیم خشایار ! الان خونوادم شده 3 نفر من لیلا و پسر 2 سالم خشایار
امید وارم از این داستان خیالیه من لذت برده باشید ببخشید طولانی شد !
به قرآن این داستان واقعی نیست و از خودم در اوردم ! به خدا دروغه اصلا از نگارشش معلوم بود که دروغه خخخخخخخخخخخ
اینم واسه اونایی که داد میزنن داستانمون واقعیه ))))))

بچه ها امید وارم خوب بوده باشه اول به مغزم و نویسندگیم رای بدید ! بعد به داستانم
کوچیک شم مهراد
البته اگه بازم از این داستان ها خواستید ، بگید بنویسم اگه میبینید قدرتش رو دارم

ادامه...

نوشته:‌ mehrad joker

با سلام خدمت دوستان شهوانی
خاطره ای رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به پاییز امسال و واقعا تا حدودی مسیر زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داد.
قضیه از این قرار بود که یه شب چند miss call از یک شماره بر روی گوشی ایرانسلم که تقریبا شمارش دست چندتادوست دختر قدیمیم بود، افتاده بود کمی کنجکاوتر شدم با شماره تماس گرفتم یه خانمی جواب داد گفتم با شماره من تماس گرفتید ؟ گفت آره گفتم :شماره منو از کجا آوردید گفت حالا ، گفتم کارتون > گفت تنهام میخوام با کسی دوست بشم گفتم من زن دارم (حقیقتا از این ترسیدم دختر اشنا یا فامیل باشه) گفت ببخشید و قطع کرد از فردا صبح sms بازی شروع شد. خلاصه من فهمیدم این دختر خانم که خودش رو شبنم معرفی کرده بود پایه اس و شماره ام رو از دوست دختر قبلیم که حاضر نبود با هم سکس کنه و از هم جدا شده بودیم گرفته بود. قرار اولمون رو تو پیتزا فروشی گذاشتیم شبنم واقعا خوشتیپ بود قد 170 چهار شونه لیسانس فیزیک داشت و باباشم فرهنگی بازنشسته تقریبا از ظاهرش و لباس پوشیدنش متوجه شدم زیاد وضع مالیشون خوب نیست. بعد از خوردن چند تکه پیتزا هر دو مون سیر شده بودیم اونم گفت بقیه پیتزا ها رو مبره گفتم اشکالی نداره بهتر از اینه حیف ومیل بشه. گفتم میرسونمت گفت نه خودم میرم گفتم نه شبه می برمت بلاخره سوار ماشینم شد راه افتادیم .

تو ماشین راحت بود سر صحبت رو باز کردم : تا حالا سکس داشتی؟ گفت قبلا نامزد داشتم گفتم باکره ای گفت آره . گفتم از قیافه ام خوشت اومده : گفت همه چیت خوبه > گفتم سینه هات چه سایزین خندید .خلاصه تو ماشین شرایط خودمو بهش گفتم من اهل دوست دختر بازی نیستم کسی رو میخوام از همه لحاظ ارضام کنه منم خرجشو میدم کمی مشخص بود دنبال پوله نزدیکای خونشون ماشین رو بردم تو کوچه های فرعی گفت دیرم شده گفتم حالا میریم. اشاره ای به رونش کردم گفتم عجب رونی داری (همه رونش تمام شلوار جینش گرفته بود) نگاهی به اینه ماشین کردم کوچه خالی بود در یک چشم بهم زدن لبام رو گذاشتم روی لباش یه لب آب دار ازش گرفتم دستم رو گذاشتم بین پاهاش یه آه کوچیک کشید منم کمی راست کرده بودم گفتم شبنم دست بزن اینجا بیدار شده کیرم رو از روی شلوارم گرفت دیگه ولش نمی کرد. چند دقیقه گذشت من داشتم با دنده یک تو کوچه میرفتم گفتم بسه دستت رو بردار ، از لمس کیرم توسط دستش ، آبم اومد تمام شلوارم خیس شد.
اون رفت منم اومدم خونه سزیع رفتم تو اتاق لباسم رو عوض کردم ،بهش sms دادم چطوری عزیزم از دستم ناراحت نیستی؟ گفت خیلی بی مقدمه بود جواب دادم پیش اومد خیلی سخت کنارت باشم خودم کنترل کنم. یک ماه گذشت چند بار قهر واشتی بینمون رخ داد ولی آخرش قرار شد در مقابل سکس اونم نه سکس کامل من مقداری پول بهش بدم.
روز موعد فرا رسید قرار شد بیاد خونه با موبایل باهاش هماهنگ کردم خیابان ... کوچه... آپارتمان.... واحد .... پشت پنجره وقتی رسید فورا درو براش باز کردم گفته بودم یه طبقه بالاتر بره بعدش از پله بیاد پایین که کسی از همسایه ها پیگیری نفهمه در بر رو باز کردم کفشات و بیار تو نکن کسی بفهمه.....
اومد حس عجیبی داشتم .... اونم منتظر بود ولی سلام و احوالپرسی با یه بوسه کوچیک همراه شد.انسان وقتی کسی رو برای سکس میخواد خیلی چیزها دیگر براش بی معناست.
راهنمایش کردم نشت رو مبل و خودم رفتم تو آشپزخونه گفت تازه صبحونه خورده چیزی میل نداره منم گفتم یه لیوان شربت با هم میخوریم گفت باشه....
کنارش نشستم سر صحبت رو باز کردم ممنونم که اومدی خندید گفتم دستورالعملها رو رعایت کردی گفت اره ولی سوتین مشکی نداشتم.... واقعا خشکل نبود ولی چاره نبود باید ترتیبش رو میدادم
رفتن کنارش دستم رو انداختم دور گردنش روسریش رو کنار زدم شروع به لب گرفتن کردیم با تمام وجود لب و زبان و هموشو میخوردم اونم کم کم همراهی میکرد دستم به سینه هاش رسید عجب سینه هایی آهی کشید منم کم کم داشت حشر میشدم گفتم مانتو رو در بیار گفت آخه مانتوش در اورد واقعا خوش هیکل بود
منم لباسم رو در آوردم بجونش افتادم خیلی حریصانه میخوردمش انگار چند روزیه غذا نخوردم دستم به بین پاهاش رسید آهی کشید منم ادامه دادم گفتم نمی خوای نشونم بدی گفت زود برای بار اول به خوردن سینه هاش ادامه دادم کیرم راست شده بود دستش بهش رسید گفتم بیا مال خودت دوسش داری گفت عجب چیزیه گفتم اومد ساک بزنه گفتم اول تخمام جلوم افتاده بود میخواست زود آبم بیاد پولش رو بگیره.....
زبانش رو روی تخمام میمالید واقعا حال می کردم گفتم زبانت رو ببر از زیر تخمام چشماش رو بسته بود کیرم میخورد مثل سگ منم احساس غرور میکردم دستم رو سرش گذاشتم یک لحظه نگاش کردم دلم سوخت به خودم گفتم مگر من کیم اینجوری ازش میخوام از حس سکس بیرون اومدم کیرم داشت میافتاد ولی جرات نداشتم بهش بگم بسه ادامه داد گفتم بسه حالا باید بکنمت گفت نه بدم میاد عقب مریضی میاره جلوم که بستس. گفتم چی مگه میشه ؟ اذیت نکن دوباره شروع کرد به خوردن من ازخودم خجالتی میکشیدم چون پول داشتم چه حال میکردم و اون مجبور بود کیرم رو تا ته بخوره .میخواستم زودتر بره ولی دوست نداشتم جوابش کنم اهی کشیدم سر کیرم رو داد بیرون ابم ریخت روی فرش و لباساش وچه کثافت کاری شد ..........
گفتم جنده پول میخوای تعجب کرد گفتم حال ندادی نصفه قرارمون گفت اذیت نکن گفتم جنده بابات دلش خوشه دختره داره خاک تو سرش برای خانوادش ......
عذاب وجدان داشتم اینطوری خالی میشدم........
بعد از این ماجرا دیگه دنبالش نرفتم خیلی از خودم بدم اومد چه انسانی بودم فقط یه حیوان تو لباس انسان
حیوان از من با شرفترآخه اون برای بقای نسل جفت گیری می کنه من خودم هم نمیدونم چرا دنبال سکسم
بودم.

نوشته: ؟

سلام دوستان شهواني اميدوارم از خاطره اي كه ميخونيد خوشتون بياد!!! من اسمم ونداد31سالمه و 180قدو وزنم هم84 كيلو هستش خاطرم براي سه ماه بيشه يه روز سر كار يه كي به كوشيم زنك زد تا برداشتم قطع كرد بعد يه اس داد كفت كه منو دوست داره خيلي كنجكاو شده بودم ببينم كيه براي همين بهش زنك زدم سلام كردم وخودمو معرفي كردم و ازش خواستم خودشو معرفي كنه تا اسمشو كفت تموم بدنم يخ كرد خداي من مهسا بود عشق دوران دبيرستانم از مهسا بكم قد167وزن 64اندام متناسبي داره يه كم باهم حرف زديم اون از زندكيش ميكفت و ميكفت كه ازشوهرش راضي نيست بعد نيم ساعت اصرار كرد كه ميخوام ببينمت من هم دلم ميخواست ببينمش حدود10سال بود نديده بودمش براي همين قبول كردم و قرار شد فردا ساعت 7 صبح برم به عنوان همكارش ببرمش سر كار رفتم سوارش كردم و رفتيم كوه بعد يه جاي دنج نشستيم وحرف زديم تا ده مرخصي داشتيم براي همين اومديم سوار ماشين بريم محل كارامون تا اون لخظه همه جيز عادي بود ولي موقع بركشت دستشو كذاشت رو دستم وشروع كرد به ماليدن دستم من خيلي داغ شدم نزديك محل كارش بودم يه گوشه نكه داشتم بره. سروشو اورد جلو لباشو كذاشت رولبم ويه لب طولاني ازهم كرفتيم شوكه بودم انتظار اين كارو نداشتم.

از سر كار اس داد بع ارزوم رسيدم ازيه طرف خوشحال بودم از يهطرف ناراحت خوشحال به خاطر اينكه بوسيدمش ودوباره ديدمش و ناراحت براي ايتكه شوهر داره خلاصه جند روزي كذشت از اين جريان تا اينكه يه روز اول صبح زنك زد و كريه كرد كه شوهرش كتكش زده سر كار نره ازم نيخواست برم بيش اون دلم سوخت رفتم ديدم سر كوجه شوم منتظر منه سوارشد و بهم كفت برم جلو شركت. رسوندمش يكي از همكاراش اومد بيرون يه جيزي داد دست مهسا خداحافظي كرد اومد سوار شد كفت حركت كن به سمت كرج كار دارم اونجا نميخواستم دلشو بشكنم حركت كردم تو راه كفت دوست دارم امروز باهم باشيم من خشكم زده بود نميدونستم جيكار كنم ترسيده بودم بهش كفتم كجا بريم كفت از همكارم كليداي خونشو كرفتم ميريم اونجا فكر همجا رو كرده بود نزديك خونه شديم نميدونستم جيكار كنم دودل بودم. جلو درب خونه رسيديم بياده شد ودر رو باز كرد و به من اشاره كرد برمتو دلمو زدم به دريا رفتم تو اينو بكم به خاطر دندون درد كه دارم يه اسبري ليدوكايين تو داشبورد هميشه دارم اومو كذاشتم تو جيبم ورفتم تو يه خونه نقلي جالب بود نشستم اومر كنارم نشت كفتم مهسا يادته اون لبي كه كرفتي جي مارم كرد كفت نه كفتم خونو تو بدنم جوش اورد خنديدو كفت ميخوام بازم بجوشونمت اين كفتو لبامون توهم رفت ديكه اختيار خودمو نداشتم لباشو كرفته بودم تو دهنم زبونشو ميكرد تو دهنم وميك ميجرخوند منم بيكار نبودم دكمه هاي مانتوشوباز كردم ازتنش اوردم بيرون يه تاب قرمز تنش بود بلن شد و رفت تو اتاق خواب دوستش كفت بيا اينجا اسبري رو دثاوردم يه كم زدم به يزيدم كه داشت مي تر كيد رفتم تو اتاق خوابيده بود روتخت داراز كشيدم. كنارشو لبامو كذاشتم رو لبش. و دستم سينه هاشو ميماليدم. جشاشو بسته بود صدايي نميداد اروم تابشو دادم بالا و درش اوردم دكمه شلوارشو هم باز كردم يه كم دادم بايين ست مشكي داشت دستمو از سينه اش كشيدم بايين از روشرتش كسشو ميماليدم به قدري خيس بو كه فكر كردم شرت باش نيست. اومدن كلو و كوششو خوردم يه كه شكمشو بوسيدم و رسيدم به كسش شلوارشو كامل در اوردم باهاشو باز كردم سرمو كذاشتم رو شرتش و با دندونم كشيدم بايين واي يه كس بي مو ريزه ميزه يه بوي عطري ميداد كه حشريم ميكرد زبونمو كه زدم بهش كمرشو از رو تخت بلن كرد ويه اه بلند كشيد نيم هيز شد دستاشو كذاشت رو سرمو فشار داد به كسش من زبونمو كردمو تو سوراخش. يك دقيقه تو همون حال فشارم داد تا اينكه لرزيد و خالي شد بلند شدم رفتم دستشويي كيرمو با اب سرد شستم تا اسبري بره اومدم رو تخت منو لخت كرد و كيرمو كذاشت تودهنش ولي انقدر بي حس شده بود مه كرمايي دهنشو حس نميكردم يه سه دقيقه برام ساك زد خوابوندمش رو تخت وكيرمو كذاشتم رو كسش و ميماليدم اماده دخول شدم با يه فشار كيرمو تا ته كردم تو كسش يه جيغ از ته دلش كشيدو جشاشو بست من شروع كردم به حركت بعد جند دقيقه مدل سكس شديم تو اون حالت كونش بيشتر حشريم ميكرد شايد بيست دقيقه تو همون حالت بودم كه اخساس كردم داره ابم مياد براي همين خوابوندمش تا موقع ارضا شدنم قيافشو بينم دوبا كردم يه سه دقيقه نشده بود كفتم مهسا كجات بريزم تا اينو كفتم باهاشو حلقه كرد بشتمو فشار داد متو به كسش متوجه شدم بعد جند تا تكون كل ابمو ريختم تو كسش جشاشو موقع ارضا شدنم بسته بود وقتي ريختم تو كيش از خوشي لبشو كاز كرفت بعد يه ده دقيقه بلند شديم رفتيم حموم و. ......اكه دوست داريد بكيد دوباره ادامه بدم

نوشته: ونداد

سلام بچه ها امیدوارم همه خوب باشید میخوام یه خاطره از اولین سکسم براتون بگم
من آرشام هستم که 24 سالمه و در تهران زندگی میکنم همیشه دنباله یه کیس خوب بودم ولی کسی که بهم بخوره رو پیدا نمیکردم. وقتایی که بیکار بودم میرفتم چت روم های مختلف یه چرخی میزدم تا وقت بگذره ... یک دفعه توی چت روم ... بودم که یه دختر تو خصوصی pm داد سلام اسمش هم بیتا بود منم جوابشو دادم بعد از احوال پرسی و چند سالته ( 20 سالش بود) بهم گفت خیلی سردمه میشه بغلم کنی ?!??? منم که همیشه و هر ساعت و روز حشریم واسه این حرفا گفتم آره چرا نشه خلاصه انقد از این حرفای سکسی زدیم که از هم شماره گرفتیم هر شب به هم اس میدادیم طوری شده بود که دیووونه وار عاشقش شده بودم و احساس واقعی اونو نمیدونستم بهم میگفت عاشقتم ولی نمیدونستم ته دلش همینه یا نه ... بگذریم!!!.. یه روز بهش اس دادم گفتم عشقم میخوام صورت نازتو ببینم اونم با 10000 تا التماس و قول و... راضی شد !! بهش گفتم 5 شنبه شب منتظرتم آدرسو دادم... و بالاخره اون شب فرا رسید من حموم رفتم و لباس خوشگل ( به قول خودم لباسی پوشیدم که دختر کش بود ) پوشیدم و عطر زدم بعد دیدم صدا زنگ اومد درو باز کردم و پشت در خونمون منتظر موندم و بالاخره دیدم یه دختر خوشتیب خوشگله چشم زاغ اومد تو لال شده بودم ... با صدای آروم گفت سلام ولی من نمیتونستم جواب بدم ... خلاصه خودمو جمع و جور کردم و گفتم سلام خوش اومدی بیتا بیا بشین !! اونم نشست و بدون هیچ رو در واسی مانتو و شالشو در آورد اون زیر یه تی شرته بنفش پوشیده بود که خیلی بهش میومد منم با نسکافه ازش پذیرایی کردم دیگه نمیتونستم تحمل کنم و سکوت و شکستم و گفتم خیلی خوشگلی بیتا اونم اول خجالت کشید ولی بعدش گفت ممنون دیگه نمیتونستم تحمل کنم نمیدونستم باید چیکار کنم و بالاخره بهش نزدیک شدم به من جوری نگاه میکرد که انگار میتونست ذهنمو بخونه سرمو گذاشتم رو پیشونیش بیتا گیج بود نمیدونست باید چی بگه... چی کار کنه ولی من دلو زدم به دریا لبم به لبش نزدیک شد و به هم برخورد کردن لباشو گاز گرفتم اونم ابرو هاش تو هم میرفت نمیدونم از لذت بود یا درد?!?!?! و یه دفعه از جاش بلند شد سرم داد زد و بهم گفت فقط منو کشوندی اینجا که گمراهم کنی ... منو کشوندی اینجا که نیازتو بر طرف کنی از جام بلند شدم و بهش گفتم این طوری که فکر میکنی نیست من من منظوری نداشتم اخه من ..من عاشقتم اونم تا شنید زد زیر گریه بهش نزدیک شدم و بغلش کردم داغ داغ بود نمیدونست چی میخواد . اشکاشو پاک کردم بهم گفت : واقعا عاشقمی ?! گفتم : آره بد جور این دفعه اون بود که لباشو گذاشت رو لبم گاز گرفتیم زبونامونو به هم میزدیم و حسابی حال کردیم قلبش تند میزد میخواستم تپش قلبشو حس کنم دستمو بردم رو سینه هاش ( کاملا مناسب و زیبا بودن ) و از رو تیشرت مالوندم ... بغلش کردم و خندیدیم و گذاشتمش رو تخت تیشرتشو با اشوه در آورد و منم سوتین صورتی نازشو باز کردم همه جاشو لیسیدم نوک سینشو گاز گرفتم و خوردم صداش در اومده بود و منم بیشتر تحریک میشدم شکمشو لیس زدم پهلو هاشو گاز گرفتم میخواستم شلوارشو در بیارم ولی نمیذاشت بهم میگفت : میخوام دیوونه شی منم بد جور قاطی کردم همش خواهش میکردم ولی اون نمیذاشت رفتم بالا و آنچنان لبی گرفتم که دیگه تا عمر داشت نمیگفت بهم نه نکن . جوری لباشو خوردم که انگار صد سال منتظر بودم یه لب بهم بده... و گذاشت شلوارشو در بیارم و من بدون هیچ درنگی در آوردم ... وای پاهاش ... رونش داغ داغ بود داشت میسوخت شورتش که خیسه آب بود ... شورتشو در آوردم مالوندم آی و اوخ میکرد جیغ میزد منم لبه ی کسشو باز میکردم و میلیسیدم و چوچولشو با دستم میگرفتم همه جای کسشو خوردم اونم جیغ میزد یک دفعه منو خوابوند تمام لباسامو در اورد میخواست ساک بزنه ولی نذاشتم گفتم میخوام دیوونه شی !!! اون اصلا تو این دنیا نبوود دلم براش سوخت و گذاشتم کارشو بکنه واقعا عالی بود بهترین شب زندگیم دیوونه وار دوسش داشتم بهم گفت پردمو پاره کن ولی من نمیخواستم واقعا !! خب توی اون حالا هیچی دست خودم نبود منم قبول کردم دراز کشید و پاهاشو باز کرد و منم اروم آروم کیرمو کردم تو جیغ میزد جیغ!!!!!
کمی که گذشت لخته خون اومد بیرون زیاد نبود و من اب کیرمو رو شکمش ریختم و بی حال تو بغل هم افتادیم گریه میکرد وحشتناک منم پیشونیشو میبوسیدم و آروم شد خوابیدیم تا صبح وقتی بیدار شدم دیدم بیتا کنارم نیست فقط رو تختی خونی به چشمم میخورد لباسامو پوشیدم و دیدم روی میز یه نامست که نوشته : واقعا پشیمونم !!!!!!!!!!!

نوشته: آرشام

سلام به همگي؛اسم من امير هست و همين اول كار معذرت ميخوام اكر جايي از داستان بد تايپ شده چون با موبايل تايپش ميكنم.
اين داستان زندگيمه و مجبورم از اولش شروع كنم كه قشنك متوجه بشين؛بخاطر همين يكم طولاني ميشه و مجبورم از 6 سال پيش شروع كنم و تا زمان الان تعريف كنم و البته بكم كه قسمت هاي اولش سكسي نيست!
داستان من از 6 ساله پيش شروع شد؛اون موقع كلاس سوم راهنمايي بودم و بچه خر خون و كلا تو مدرسه و آموزش پروش معروف بودم؛ تپلو بودم و عينكي دقيقا مثل تو فيلما !!!
داستان از اونجا شروع شد كه من تو المپياد كامبيوتر شركت كردم؛( خسته شدم بس پ ژ گ چ كپي و پيست كردم!! آخه كيبورد كوشيم عربيه؛از اينجا به بعد ديكه خودتون ببخشين جون با همين صفحه كليد عربي تايب ميكنم!!!) ؛خلاصه من تو المبياد كامبيوتر شركت كردم و تو شهرستان كار به مرحله دوم كشيد!! خلاصه ما هم رفتيم؛دختر عموم هم كه 1سال از من كوجيكتر بود قبول شده بود و خلاصه با مامان و زن عمو و دختر عمو رفتيم به محل بركذاري امتحان؛وقتي رسيديم 2تا از دوستام هم كه باباشون تو اون مدرسه كار ميكرد اونجا بودن و با كامبيوتر بازي ميكردن؛خوب منم رفتم بيش اونا و مشغول بازي و بكوبخند بوديم كه يهو مامانم و زن عموم با كله اومدن تو اتاق و كفتن كجايي بجه!بدو كه امتحان شروع شد!منم دبدو زود رفتم سمت سالن كه جشمت روز بد نبينه يهو ديدم 1 سالن كامبيوتر كه 20 تا دختر نشستن توش و منتظر منن تا امتحان شروع بشه!هيج بسر ديكه اي قبول نشده بود! من بدبخت خجالتي هم جفت كردم كه حالا بيا درستش كن!
خلاصه امتحان شروع شد و وسطاي امتحان بوديم كه ديدم دختر بغل دستيم بدجور كلافه شده! نكاه كردم ديدم تو سوال مهمه كه خيلي نمره داره كير كرده!(منظورم گير بودا نه كير!!!!)
خلاصه منم يه نكاه كردم ديدم مراقب نيست و زود رو كامبيوتر يكمش رو بهش نشون دادم و خودش ديكه فهميد و شروع كرد به انجام كار و خلاصه آخرش به خاطر اين دختره من يكم وقت كم آوردم و هرجي فحش بود فرستادم واسه عمه جونش!
كذشت تا نتايج اومد و من با اختلاف نيم نمره از نفر اول؛ شده بودم دوم.
جون 2 نفر ميخواستن منم قبول شده بودم.كذشت تا يه روز قبل رفتن به مركز استانمون واسه امتحان استاني تو جلسه رفع اشكال ديدم دختري كه اول شده همونه كه كمكش كردم؛اسمش هستي بود و يه دختر سفيد و ناز تهراني !! از اونايي كه حاضري براش جون بدي؛اصلا بخاطر همين كمكش كردم!!!!
خلاصه ما رو كنار هم كذاشتن و ما يكم با هم آشنا شديم؛اون موقع ها اونم توي يه شهرستان كوجك مثل ما اصلا اكر به يه نفر ميكفتي دوست دختر داري مثل اين بود كه فحش ناموسي داده باشي!؛ به جون خودم!!!!
خلاصه منم كه بجه باستوريزه و فقط 2 يا 3 تا فيلم سوبر ديده بودم تا اون موقع اما دلم ميخواست مال من باشه و بغلش كنم؛آخه با دختر خالم قبلا كه بجه تر بوديم وقتي كه تنها ميشديم دكتر بازي ميكرديمو و لخت و خلاصه تو عالم بجه كي دستمالي ميكرديم همديكه رو؛ولي خانم زود توبه كرد و قضيه ول شد!!!خلاصه ياد اون زمان افتادم و دلم ميخواست باهاش ... !ولي من خجالتي و اين حرفا؟!
آقا رفتيم امتحان و همش تو راه جه رفت و جه بركشت باهم بحث ميكرديم راجب كامبيوتر و اون آقاي هم كه همرامون بود مث عقاب جشماش روي ما بود و كوش ميداد كه يه وقت جاده خاكي نزيم!!!
كذشت و من تو استان اول شدم و او هيجي نشد!! و رفت و من موندم خاطر ها!!
تا يه شب رفته بوديم تولد بسر عمه جونم كه آقا آخر شب ساعت هاي 11 بود كه با بابام دعوام و شد و تريپ عصباني از خونه عمه زدم بيرون و تا خونمون يه 20 دقيقه راه بيشتر نبود؛تو خيابون ميومدم بايين و فحش عالم و آدم ميدادم و هيجكي هم تو شهر نبود كه 1موتوري تخت كاز رد شد و منم نديد جون تو بياده رو بودم و يه 200 متر جلو تر وايساد.منم رفتم تو خيابون كه از خيابون رد شم كه صداي جيغ يه زن و شنيدم و ديدم موتوريه رفته سراغ يه زن و دختر كه تو خيابون تنها بودن داره بزور دست دختره رو ميكشه؛ منم كه عصباني بودم يهو جوگير شدم و يه جوب ورداشتم و دويدم طرفشون و داد زدم اي بي ناموس بي شرف جه كار زن بجه مردم داري؟! وقتي يهو بركشتن و نكام كردن تازه فهميدم جه غلطي كردم از رو خريت و من كه هيجي؛اكر 20 تا مث من هم بودن باز كتك رو خورده بوديم از اون 2تا مرد و دختره هم ميبردن آقا همين كه سرعتم داشتم كم ميكردم كه جيم بشم(!!!!!!) اون 2 تا مرده كه فكر كنم بخاطر تاريكي خوب منو نديده بودن و نفهميده بودن كه هيج كاري از دستم بر نمياد! از ترس زود سوار موتور شدن و جيم شدن!! منم كه ديدم دارن در ميرن باز شير شدم!!!! سرعتمو زياد كردم و به فحش ها هم افزودم!!!!!!!
خلاصه تا رسيدم به دختره و مامانش ديدم همون هستي خانم جون خودمه!!!
اقا من كه تا 30 ثانيه قبل حتي به عمه جيمزباند هم فحش ميدادن مثل يه خر كه كيك تيتاپ بهش بدي كيف ميكردم!!!
كلي تشكر كردن و قربون صدقه رفتن و منم موندم تا باباش بياد دنبالشون و كه مثلا بازم جند لحظه كنار عشقم باشم و بعدش دوباره افسوس بخورم!!! وقتي باباش با مزدا 3 اومد و جفتشون بغل كرد و عذر خواهي ميكرد و آرومشون ميكرد كه من وقتي اين صحنه رو ديدم كلي كيف كردم و بهش آفرين كفتم و حال كردم با شعورش. خلاصه با اسرار منو سوار كردن كه برسونن خونه كه تو ماشين يهو هستي كفت ميتونم شماره موبايلتو داشته باشم آقا امير؟ كه يهو من و مامانشو و باباش زل زديم بهش! بدبخت قرمز شده بود و منم هم از اون قرمز تر!!!! كه ادامه داد براي كاهي كه مشكل دارم تو كامبيوتر. و بعد براي بدر و مادر توضيح داد كه من كيم و منو از كجا ميشناسه و اوناهم كه واقع با شعور بودن فهميدن قضيه جيه و استقبال كردن! حالا من بدبخت كه موبايل نداشتم!!!!! آخه وضع مالي ما بد نيستا ولي از اينايي هم كه هرجي ميخوان 2سوته واسشون فراهمه نيستيم.
خلاصه با خجالت كفتم من موبايل ندارم كه مامانش يهو كفت عزيزم خجالت نداره و هستي هم واقعا موبايل لازم نداره؛شماها الان بايد بجسبين به درستون؛ اينجا بود كه يبار ديكه با شعور اين خونواده حال كردم.
خلاصه ايميل بهش دادم و منو رسوندن و رفتن.
من بدبخت از فرداش هي ايميلمو جك ميكردم ولي خبري نشد!! تا 2 ماه بعد كه ايميل زد و يه سوال برسيده بود!!!!!واقعا بس منو فقط واسه رفع مشكل ميخواست.ديكه بيش خودم كفتم بابا مثلا از جيه تو خوشش بياد!!قيافه كه نداري! هيكل ورزشكاري كه نداري!بول كه نداري!موبايل و ماشين كه نداري! و كلي فحش خودم دادم!
اما از جند روز بعد سوالا زياد تر شد! جند ماه بعد ديكه حتي دنبال بهانه سوال كردن هم نبود و با هم حرف ميزديم و بد جور به هم عادت كرده بوديم؛خيلي از من سر بود. واقعيت رو بايد كفت!!
ديكه شد آخر سال تحصيلي و زمان امتحان واسه دبيرستان مطرح شهرمون و اون كلي روحيه بهم ميداد و من قبول شدم.تابستون بود كه باهاش هماهنك كردم تا تو همون موسسه زباني كه من ميرم بياد ثبت نام تا بلكه همديكه رو ببينيم!
زمان كلاسامون متاسفانه با هم نيفتاد ولي مهم نبود جون بهانه جور شده بود واسه پيچوندن خونه و جيم شدن كه اوستاش بودم!!!
خلاصه قرار كذاشتيمو اون كلاسشو نرفت و من هم به بهانه كلاس فوق العاده زبان اومدم زبانكنده اما وقتي رسيدم وديدمش تازه يادم اومد جه گندي زدم فقط حواسم به بودن باهاش بود و حساب نكرده بودم جه طوري!آخه نه ميشد تو موسسه موند.نه ميشد پياده رفت تو شهر؛نه ميشد بردش خونه! كفتم براتون كه شهرما كوجيكه و همه همو ميشناسن و اصلا اون موقع هم دوست دختر رسم نبود تو شهرستان ما؛من بدختم كه هرجا ميرفتم دو ثانيه بعد راپرتمو ميدادن به بابا و مامانم جه برسه به اينكه با دختر برم! خانواده ما هم مذهبي و سرشناس تو شهر!!!! مجبوري يه ده دقيقه دم در بوديم و ديدم خيلي ضايع هست و خدافظي و تو راه فحش به عالم و آدم!!
اون تابستون به زور مامان و بابا رو راضي كردم واسم يه كوشي بخرن! آخه هي ميكفتن به درست لطمه ميزنه!!!!!!!!!!!
خلاصه رابطه ما تلفتي شدو اكثر زنك ها رو اون ميزد آخه من ايرانسل داشتم و همش شارجم ته ميكشيد و اونم بجه مايه دار و دائمي و ... .
يه 6 ماهي كذشت و با اين كه من واقعا از نظر ظاهري جيز دندون گيري نبودم ولي به خاطر اخلاق خاصم و روحيه خاصي كه دارم و اون خوشش اومده بود روز به روز به هم نزديك تر شديم؛كلاس اول تموم شد و من خر خون به خاطر هستي معدلم شد 19 !! (فحش ندين! كفتم كه خرخون بودم!)
كلي تو تحريم واقع شدم بخاطر معدلم و نزديك بود كوشيم توقيف بشه! تابستون شده بود و تولدش رو خونوادش براش جشن كرفته بودن و منم كه نميتونستم برم؛راستي يادم رفت بكم 1 سال از من كوجكتر بود فقط يه خواهر بزرك داشت كه تازه عروسي كرده بود؛
خلاصه براش يه انكشتر بدل كرفتم ولي خيلي قشنك و كرون بود!! ولي جون اولين كادوي توليدي بود كه ميدادمش ترجيح دادم خوب باشه. مونده بودم كه كجا بهش بدمش كه خودش آمار داد خونشون فردا خاليه و من برم خونشون.من كه قبول نميكردم آخه خيلي ميترسيدم ولي آخرش قبول كردم بس كه قهر كرد و كريه كرد و جيغ كشيد سر من (من روي جيغ دخترا بد حساسم؛بدجور ميره رو مخم!)؛خلاصه من بدخت رو ويبره بودم از ترس و خودمم مامي كرده بودم كه وقتي ريدم تو خودم شلوار نوم خراب نشه!!!!!(جدي نگيرين)
رفتم خونشون وقتي درو باز كرد با كله رفتم تو تا كسي تو كوجه نديده منو؛وقتي داشتم نفس نفس ميزدمو قلبم 220 تا ميزد و آتيش كرفته بودم و خيس عرق بودم و ريده بودم از ترس يهو در سالن باز شد من نفسم بند اومد و قلبم وايساد و يخ زده بود تنم!!!! بلانسبت آقاي گاو ؛مثل گاو زل زده بودم به هستي كه دم در بود؛
نامرد ميخواست ديونم كنه ؛جون من عاشق مشكيم يه لباس يكسره مشكو قشنك كه شونه هاش بيرون بود و فقط 2 تا بند رو شونش رد ميشد و بدن فوق العاده و سفيدش بدجور تو جشم بود؛مخصوصا ساق پاش كه من ميميرم براي پاهاي سفيد! يه سندل مشكي كه بند هاي مشكي و فوق العادش روي ساق پاش خودنمايي ميكرد؛بدتر از اون هم لاك قرمزي بود كه به ناخن هاي با و دستش زده بود!
آخه من خواهر ندارم و همون طور كه كفتم خانوادمم مذهبي بودن و اين اولين بارم بود جنين دختري رو از زديك ميديدم؛به خودم اومدم تا دست به سينه؛ سرش رو كج كرده موهاي خوشل و تيره تر از قهويش رو صورتش ريخته و با لبخند رو لبش با يكم اخم با جشم هاي ناز و تمام مشكي خودش زل زده بهم!!!
از خجالت سرمو انداختم باين كه يهو ديدم اي واي كيرم بدجور سيخ كرده و آبروم رفت؛سريع كفتم الان ميرم دستشويي و ميام و پريدم تو دستشويي تو حياط!!!!

ادامه دارد...
ببخشيد فكر كنم زياد شد اين قسمت؛
اكر دوست داريد بكين تا ادامشو بكم

نوشته: امیر

سلام.محسنم.خاطره برمیگرده به سال80 همیشه غروبا میرفتم پشت بوم تاغروب خورشید خرمشهرو که انگارخورشیدتواب شط پایین میرفت وسرد و کمرنگ میشد تماشا کنم.دیدن کشتی و لنج تو شط وقت غروب خرمشهر دیدن داره.حتماسری بزنید به خرمشهر من که چندساله ساکن پایتخت شدم و بقول بچهای فلکه الاه باکلاس شدمو نمیرم. بگذریم فقط خاستم جزء به جزء تعریف کنم. وقتی پشت بوم میرفتم.خونه همسایه ها معلوم بود البته اگه لبه بوم میامدی. یه بار تو حیاط همسایه روبرو دسته چپیدختری با اندام دخترای عرب تپلو پستون بزرگ و شیپوری ظاهر شد تا منو دیدیک لبخندی مثلا از خجالت زدو با کلی قردادن سریع رفت تو خونه.شبش چون کانالای تلویزیون کویت وعراقو بقیه کشورای عربیو میگرفتیم.اون موقع ماهواره نبود زنای با اندام دختر همسایه رو میدیدم.کیرم ازخواب زمستونیش بیدارمیشد بخودم گفتم باید با دختره بیفتم‎)‎دوست شم). ‎از فردا مثل سربازها بالای برجک منتظردختره.توحیاطشون زوم کرده بودم.چون دو برادر تعصبی و معتاد داشت.نمیامد تو حیاط. وقتی برادراش رفتن (پدرش مرده بود) اومد از پنجره اتاقش که مشرف به بوم بود نگاهی کرد انگاراونم منتظر بود از دیروز. لبخندی زدم.اون موقع دخترپسرا اینقد پررو نبودن.مخصوصا شهرای کوچیک.اونم لبخند زد و پنجره رو بست. باورکنید تا 20 روز فقط لبخندبود بعد اشاره.اون زمان موبایل وچت نبود. با کاغذ نامه میدادن.با هزار بدبختی نامه دادم که فردا شب بیا توحیاط ساعت3 قبلش اینو بگم که بعد2ماه اون اندامشو نشون میداد منم روپشت بوم جلوش کیرمو در میاوردمو جق میزدم. همزمان اونم باکس بزرگو سفیدو تپلش البته باشیارو لباش ورمیرفتو ابشو میاورد. اندامش: صورت؟تپل!پستون؟شیپوری مثل کدو البته نیمه شق. کون؟طاقچه ای ونرم وگنده!وقتی راه میرفت مثل ژله بالاپاین میرفت!پاها؟تپلوگوشتی!پوست؟عین برف سفید!میزان شهوت؟هزاردرصد!اسم؟احلام!البته مستعاره!خلاصه 3شب قبلش کبرم ساعت3بخاطرفوتبال چون فوتبالیستا میدادخیال میکردم سوباساهستم.جو میگرفتم.با برادرش دعوا کردمو دماغمو شکوند.پس برادراش بخاطرشکایت من فراری بودن.چون معتادبودن از پلیس میترسیدن.

شب عملیات فرا رسید خانواده رو پیچوندم گفتم امشب میرم تو کشتی دوستم با ناخدا تا صبح تعمیرات داریم.رفتم یواشکی رو بوم.قلبم چنان تند میزد که داشت قفسه سینمو میشکست.استرس داشتم.با دماغ کچ گرفته.میخام برم تو لانه عقرب!درست ساعت3چراغ حیاط روشن شد باور کنید قلبم الانم از هیجان داره میزنه.دیدم با تاپ و دامن سیاه.بدون روسری اومدتوحیاط،خدایش شما هم اگه اندامو قیافشو میدیدن جهنمم براش میرفتید!جالب اینجان3 تا همسایه روبرومون با دختراشون دوست بودم.وقتی روبوم میرفتم بعضی اوقات خندم میگرفت.همزمان3تاشون ازخونهاشون اشاره میدادن.نمیدونستم به کدوم جوابدم.خلاصه اومد زیر نور منم اومدم لبه تا ببینم.اشاره داد بیا با اشاره گفتم درو باز کن.گفت قفله.از دیوار بپر.من بادماغ گچ گرفته.کیری پر امید.مثل کماندوها پریدم رو دیوار چون کیرم شق بود اخه کلفتو درازه.با عربا پرورشش دادم.کلاهکش ساید به سیمان دیوار پوستش کنده شد انکار مار نیشم زده باشه.اخ بلندگفتم.چون صداکولرگازی زیادبود کسی نشنید پریدم توحیاط.منو برد تو اتاق نیمه ساز گوشه حیاط.فقط در و پنجره نداشت.بعدسلام واین حرفادستموبردم تو پستوناش.وای انگارکیسه اب گرموگرفتم.خودشوجمع کرد نگاه کردمادرش نیادبعد برگشتو از دعوا پرسیدانگار که خجالت بکشه.من داشتم بدنش ودستمالی میکردم.اون حرف دیگه میزد دستمو بردم رو شکمش نرم.گذاشتم روکسش.چشاشوبست.چون دندون خرگوشی بوداه میکشیدباحال بودگفتم بخورگفت مگه خیارشوره.بیخیالشدم.دردسرکیرم ازیادم رفته بوددستشوگرفتم کیرمودراوردم گذاشتم روکیرم.چحالی دادبعدچندبارماساژکیرگفتم پاشوبقیه داستان بانظرشما

نوشته: محسن آبادانی

داشتم با ماشینم تو خیابون کس چرخ میزدم 2 تا دختر توجهمو جلب کرد بعد از کلی ترمز و بوق زدن فهمیدن دنبالشونم خلاصه 10 دیقه شد تا تونستم سوارشون کنم 2تا دختر ترو تمیز و ارایش کرده یکشون تپل وکوتاه 155 قدش 63 وزنش راضیه بود و دومی هم 165 و60 وزنش بود محبوبه که اینا رو بعدا بهم گفتن سر صحبت باز شدو چیکار میکنین و چی میخونینو اخه دانشجو بودن این حرفا یه نیم ساعتی گذشتو شماره رو ردو بدل کردیمو رسوندمشون در خونه دانشجوییشون من در واقع با محبوبه بودم و با هم میرفتیم بیرون و سکسای قشنگی با هم داشتیم از اونجا که برام افت بود که با دختری اشنا بشمو نکنمش خیلی حالشو از محبوبه میپرسیدمو به محبوب میگفتم با خودش بیارتش بیرون خونشون که زنگ میزدم کلی با هم شوخی میکردیمو بهش میگفتم تپلکم محبوب هم خوشکل بود هم بد جوری بم حال میداد هفتهای سه چار با از کس میکردمش اخه ارتجایی بود جالب اینجا بود که پریودیش هر 5 یا 6 ماه یه بار میشد از نظر جا هم مشکلی نداشتم یه باغچه 2000 متری داشتم که توش کلی کس کردم خلاصه کم کم با راضیه بیشتر جور شدیمو اکثرا با ما میمد بیرون یه تیپی هم میزد که کیر ادم بلند میشد اکثر مانتوهاش کوتا بود جوری که وقتی میرفتیم باغچهو چادرش در میوورد کل کونش که منو دیونه میکرد از در ماشین تا در اتاق باغچه 100 متری بود و تاریک بود از این تاریکی استفاده میکردمو خودمو به راضی میمالوندم یه دستم تو دست محبوب بودو با یه دست دیگه به باسن راضی میزدم چند بار تو این مسیر این کارو کردم دیدم بدش نمیاد راضی خیلی شوخ بودو مزه مییخت واین منو بیشتر حشری میکرد کذشت و شب یلدا داشت نزدیک میشد محبوب بهم زنگ زد با خنده گفت رامین برا شب یلدا مشروب نداری بخوریم محبوبو راضی پایه قلیون و سیگار بودن ولی اولین باری بود گفتن مشروب. چند تا شیشه ویسکی خالی تو تاقچه بود که با دوستام خورده بودیم دیده بود خلاصه من یه شیشه نصفه ویسکی داشتم در جا گفتم اره دارم راضی هم بیار برزیم شکمش بش بخندیم که صدای راضیه از اون ور خط اومد وبا خنده میگفت من این نقشه رو واسه شما دارم دو سه روز نقشه کشیدم که تو مستی چه جوری با راضی حال کنم شب یلدا رسیدو رفتم کوچه بغلی خونشون وایسادم تا اومدن دل دل تو دلم نبود یه خورده تنقلات در سوپری خریدمو رفتیم باغ یه ارایشی راضی کرده بود انگار میخواست بره عروسی جری بساطو پهن کردیمو 3تا نیم لیوان اوردمو براشون یه کم ریختم بعداز کلی بو کردنو تلخه و این حرفا ته لیوانو خوردن و گفتن ما که هیچیمون نشده بچه میگن خیلی فاز میده فهمیدم که دوستای دانشگاشون برا اینا تعریف کردن اینا هم مشتاق شدن سه تا پیک دادمشون دیدم هی دارن میخندن منم داشتم سنه های راضی و زاغ میزدمو نقشه میکشیدم1ساعت گذشت ویه پیک دیگه هم بشون دادم محبوب تو بغلم بود و دستم تو سینه هاش راضی هوم هراز گاهی نگاه دستم میکرد که تو سینه محبوبه است راضی یه تاپ مشکی و شلوار جین پوشیده بود هیچ وقت یادم نمیره دوتاشون بی حال و مس بودن ویسکیه خیلی گیرایی داشت خداییش برا دختر سنگین بود محبوب با حالت مستی امد ازم لب بگیره ما با هم لب میگرفتیم راضیهم ما رو نگاه میکرد و میخند به بچه گفتم نظرتون چیه چراغ خاموش کنیم تو بی حالی گفتن باشه فقط نور صفحه لپ تاپ بود تا رفتم چراغ خاموش کنم تو برگشتن پامو زدم بغل کون راضی اومدم محبوبو گرفتم تو بغل عین مردها بود تاپش و سوتینش در اور دم و خابوندمش راضی هم مثل مردها یه کم اونورتر بود بعد ازاینکه محبوبو خابوندم طوری دراز کشیدم که پاهام میخورد به پای راضیه با وجودی که محبوب عین مردها بود ولی میترسیدم بفهمه دل به دریا زدمو پامو به پای راضی میمالوندم راضی هم اصلا تکون نمیخورد یه کم با پام پشت کمرش فشار دادم که بهم نزدیک تر بشه که دیدم اومد بالا سرشو گذاشت رو پای محبوب دقیقا کنارم بود دیگه خیالم راحت بود که کنارمه . پای محبوبو اوردم کنارو شلوارشو در اوردم خودمم مثل برق لخت شدمکیرم دیگه از این بزرگتر نمیشد سریع پای محبوبو دادم بالا و گذاشتم در سوراخ کسش و کردم تو یه اه ونالهای میکرد ولی جون نداشت دلو به دریا زدمو دستم گذاشتم رو سینه راضی دستم کردم تو چیزی نگفت کیرم تو کس محبوب بود دستم تو سینه راضی محبوبو چرخوندم به شت تا خیالم راحت شه چیزی نمیبینه راضی گفت من برم دستشویی.دستشویی بیرون بود اومد بره خورد به دیوار گفتم وایسا بات بیام شورتمو تو تاریکی پیدا کردم پوشیدمو دستشو گرفتم و بردمش بیرون تا درو بستم پشت سرم دستمو زدم به کون راضیو میمیلوندم از دستشویی که اومد بیرون گرفتمش تو بغل لبمو گذاشتم رو لبش انگار تشنه لبم بود مثل برق تاپشو زدم بالاو سینشو از زی سوتینش در اوردمو شروع کردم به خوردن میخواست زمین بخوره که گرفتمش هیچی حالیم نبود دختر مردمو خوابوندم رو موزاییک وشلوارشو در اوردو وای چه کونی داشت خیلی وقت نداشتم با وجودی که محبوب بی حال تو اتاق بود ولی میترسیدم بیاد بیرون سر کیرمو تفی کردمو کذاشتم در سوراخ کونش یه کم فشار دادمو هی میوردم بیرون ته جاش باز شد تا کامل رفت تو خابیدم روشو صورتمو تو سینهاش میچرخوندم 10 یا 12 دیقه تلمبه زدم تا ابم اومد و ریخت تو راضی هم تو بی حالی اخو اوخ میکردسریع جمع وجور کردیمو زیر بغل راضی که بی حال تر از قبل بود گرفتمو برمش تو محبوب هم تو حالت خواب افتاده بود یه نیم ساعتی گذشت کیرمو گذاشتم جلو صورت محبوب شروع کرد به ساک زدن دوباره کیرم بلند شد محبوبم از کس کردمو دو سه ساعت بعد اومدیم خونه

نوشته: رامین

سلام سینا هستم

داستان از اونجایی شروع شد که تو نت تویه یاهو مسنجر باهاش آشنا شدم
نمیدونم چرا نتونستم اون روز بهش دروغ بگم معمولا به همه دروغ میگفتم با هیچ کس هم ارتباط بخصوصی نداشتم یه نوجون 18 ساله بودم اون روز بعد از سلام عین یه آدم ببو بهش راست میگفتم محل زندگی اسم فامیل و رابطه شروع شد فردا و فردا های اون روز دیوانه وار منتظر میموند تا آنلان بشه حرف بزنیم بی اختیار بهش شماره دادم گفتم هرچه بادا باد .
بعد از حدود یک هفته زنگ زد صحبت کردم احساسم بهش قوی و قوی تر شد تا جایی که هر روز با هم تماس داشتیم و این تماس های هر روزه به هر ساعت و هر دقیقه نزدیک تر میشد باصدای اون میخوابیدم و با صدای اون از خواب بلند میشدم و باصدای اون به خواب میرفتم دیگه تو نت نمیرفتم مگه اینکه باهاش قرار نتی میزاشتم . کم کم دیگه صداش بهم آرامش نمیداد باید میدیدمش اما نمیذاشت چون شهرشون کوچک بود . من دانشگاه قبول شدم و اون پشت کنکور موند یک سال از این جریان گذشت و اون هم دانشگاه قبول شد اما من در شهری دور و او در شهری دور تر, فاصله ...
آه چقدر این فاصله ها سخت بر روی اعصابم فشار می آورد .
تونستم با هزار دوز کلک دانشجوی مهمان بگیرم روز اول قرارم فقط نگاهش میکردم دختری سفید با قدی حدود 165 وزنی حدود 80 تپل و تو دل برو ...
دیگه حتی روزایی که کلاس نداشتم به دانشگاه میرفتم فقط برای دیدنش هیچ چیز نمیتونست جلوی احساسم رو بگیره یادمه یه بار مسئول حراست فاطی کماندو ی دانشگاه بهش گیر داد نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم بهش و از اون دفاع کردم ولی بعد از اون دیگه بهش گیر ندادن . تنها کسانی بودیم که توی دانشگاه با هم راه میرفتم و قرار میزاشتیم. همه میدونستن که اون قسمت منه هیچ کس باور نداشت جدایی مارو هیچ کس..
هیچ وقت جرات نداشتم بهش دست بزنم تا اینکه یک شب پای تلفن بوسه ام را که هیچ وقت نمیگذاشتم صدایش را بشنود شنید و پاسخ داد مثل دیوانه ها مدتها برای هم بوسه میفرستادیم تا به خواب میرفتیم . برای بوسه اش میمردم و زنده میشدم . شبی که بوسه میفرستادیم احساس غیر از عشق داشتم احساسی که کم کم هر دوی مارا به زدن حرف های زناشویی وادار کرد . کم کم از سایز سینه رنگ شرت سایز آلت و ... حرفها به میان آمد پوزیشن های مختلف را برای هم پشت تلفن میگفتیم لذت میبردیم اما باز در ملاقات های حضوری خبری از شهوت نبود چشمان معصومش را دوست داشتم و خدا نیز مارا دوست داشت . روزی در ماشینم دستش را گرفتم بوسه زدم و گفتم دوستت دارم دست مرا به سینه اش فشار داد . احساسی در من دوبازه زنده شد شهوت, عشق و یک یار معصوم احساسم را کشتم دیگر یک جوان 21 ساله شده بودم سالها با او بودم و نمیخواستم نظرش و عصمت پاکش لکه دار شود حداقل در ملاقات های حضوری . روزی دیگر و بار دیگر توی ماشین و دست من که به روی سینه اش بود ( البته بگم دستم رو به پشت رو سینه اش بود نه اینکه پستانهایش را بمالم یک حس عاشقانه بود )
به شوخی گفتم جای من کجاس
دستم رو روی سینه اش گذاشت و گفت اینجا
گفتم : کجا نفهمیدم
گفت اینجا اینجا اینجا
دستش را برداشت اما من دستم به روی سینه اش ماند سینه گردش را گفتم و فشار دادم و به خنده گفتم اینجا یک نگاه معصوم آمیخته با شهوت به من گرد گفت نه هرچند اونم مال تو هست
انگار سالها منتظر این حرف باشم دستم را قدرت بیشتری فشار میدادم دکمه مانتو اورا باز کردم خرداد بود و زیر مانتو بغیر از سوتین هیچ نداشت و این کار مرا راحت تر میکرد سینه اش را فشار میدادم رنگ نوک سینه اش را میدیدم و افسوس چون پشت فرمان بودم و فقط با دست راست سینه اش را میفشردم نمیتوانستم لذت زیادی ببرم و تمام حواس و وجودم را به دیدن سینه های دلبرم بدهم ولی همان نیز برای من بهشت بود اولین بار سینه زنی در دستم بود می فشردم بازی میکردم و در مواقعی که مست مست بودم در آن جاده خلوت بیرون از شهر خم میشدم و بوسه ای بر آن میزدم . رویش نمیشد دستش را به سمت من دراز کند دستش را به روی آلتم نهادم از روی شلوار لمس میکرد و من سینه هایش را یادم رفته بود زن است آلت تناسلی دیگری نیز دارد و من مست مدهوش سینه هایش شده بودم سینه هایی با سایز 75 . آلتم را به سختی از شورت و شلوار وزیپ در آوردم گفتم میخوری گفت از خدامه و شروع به خوردن کرد من پشت فرمان نگاهم به جاده و او در حال ساک زدن خورد خورد دنیایی برایم ساخته شده بود تا اینکه آبم آمد و تمامش را خورد تعجب کردم که گفت انقدر عزیزی که دلم نمی آید ذره ای از وجودت به زمین بریزد بوسه ای بر پیشانی اش زدم و به راه ادامه دادیم از خودم بدم آمد ولی کار از کار گذشته بود و من دیگر همه جوره به او مدیون بودم چون بخاطر من از از خودش گذشت . روزی به پارکی رفتیم که فقط من و او بودیم این بار راحت تر سینه هایش را میدیدم دست به آلتش کشدم از روی شلواجین زیپ شلوارش را باز کردم برای اینکه تپل بود از گن استفاده کرده بود ما میان انبوه درختان مخفی بودیم و او نگذاش مه من شلوارش را در بیاورم و گن هم مانع از آن شد که آلتش را بدرستی لمس کنم اما چنان با قدر مالیدم که ناله های زیبایش در گوشم هنوز نجوا میشود بدن زیبایش سینه های خوش فرم که آلتم را در آن می غلتاندم می خوردم لبان همچون عسل او را و میمکیدم نوک سینه هایش را سینه هایش را به حدی میخوردم که جایش کبود میشد جای نیش گاز هایش روی گردنم میماند و باسن نرمش را میفشردم و باز تمام آب مرا خورد .
روزگار به ما پشت کرد و دوباره فاصله افتاد درسمان تمام شد و من یک جوان 22 ساله بیکار و او یک دختر زیبای دم بخت روز های سخت من شروع شد . یک روز که خانواده ام بطور دسته جمعی به خارج از کشور رفته بودند به او زنگ زدم گفتم که به بهانه درس و دیدن بعضی اساتید به دانشگاه بیا و من ترا بخانه بیاورم . چون خانواده هایمان به سختی مخالف ازدواجمان بودند و چون راهمان از هم بسار دور بود باید آنها را در مقابل عمل انجام شده میگذاشتم و میخواستم آن روز پرده اش را بزنم اما در آن روز سرد زمستان بعلت بارش شدید برف و اتمام امتحانات دانشگاه بمدت یک هفته تعطیل بود هر چه کرد که بیاید ( بی خبر از قصد من ) نشد و او ماند من نیز کارم نیمه تمام ماند . نشد که بیاید خانوده ام آمدند و با هزاران دوز کلک با هزاران رمل و هزاران جادو رای مرا زدند و من 3 ناه بعد از آن روز سرد بر سر سفره عقد نشستم به خیال اینکه او هم میرود پی زندگی اش و خوش بخت میشود . اما افسوس که او ازدواج کرد مثل من ولی ساعت هایمان به یاد هم میگذرد و بعد سالها فهمیدم که او مادر شده و من نیز پدر . او صاحب پسر من صاحب دختر . اسم پسرش سینا و اسم دخترم آناهیتا . این تنها چیزیست که برایمان مانده دو اسمی که تا آخر عمر برایمان یادگار مانده و روزگار هیچ وقت نمیتواند این دو را از ما بگیرد . تمام

نوشته: سینا

همزمانسازی محتوا