دوست دختر

سلام من مجیدم 30ساله از بابل
وقتی که هنوز مجرد بودم این اتفاق برام افتاد
یروز که خیلی بیحوصله بودم گفتم برم بابلسر پیش یکی از دوستام.
توی راه یکی رو دیدم که به نظرم آشنا آمد وقتی نزدیکتر شدم سریع شناختم. کسی بود که هرماه 2بار واسه تمیزکاری منزل ما میومد سوارش کردم چون هم مسیر بودیم
توی راه چندبار تلفنش زنگ زد دیدم جواب نمیده
گفتم شاید حضورمن براش سخته.اسمش راضیه بود زن خوش اندام و خوش قیافه ای بود. گفتم راضیه خانم اگه بخواید چند دقیقه پیاده میشم تا شما جواب بدید
دیدم گفت نخیر آقا مجید مزاحمه چند وقت که امونم رو بریده
گفتم اگه ایرانسل نیست من تومخابرات آشنا دارم دیدم گفت نه خط همراه اول هست
سریع زنگ زدم به دوستم که دفتر مخابراتی داشت و تمام مشخصات مزاحم رو بهم داد
سرتون رو دردنمیارم زنگ زدم حسابی طرف رو ترسوندم اونم که دید تمام مشخصاتش رو دارم فکرکرد تلفن کنترل بوده و ول کرد
این باعث رفیق شدن منو راضیه جونم شد یه زن خوش استیل با سینه سایز75 کمری تو رفته و کون قومبل
شوهرش معتاد بود که ازش جدا شده بو 35سالش بود ولی عین دختربچه ها مونده بود خودش میگفت که شوهرش حتی ماهی یکبارهم سراغش نمیومد
رفاقت ما با ردوبدل شماره شروع شد
اولین بار که باهم قرار گذاشتیم وقتی بود که پدرو مادرم بخاطر فوت یکی از اقوام به شهرستان رفته بودن و من مونده بودم خونه بهش زنگ زدم که اوکی دادوآمد
وقتی آمد پیشم خیلی استرس داشتم بعد کمی حرف زدن گفتم راضیه جون میتونم ببوسمت دیدم لبش رو آورد رو لبم و چشمهاش رو بست شروع کردم به خوردن لبش
وای چه داغ بود بعد آروم دستم رو گذاشتم رو سینه اش دیدم چیزی نگفت آروم دکمه مانتوش رو باز کردم و بلندش کردم مانتوش رو درآوردم و بردمش به اتاق خوابم خوابوندمش و رفتم روش دوباره لبش رو خوردم دست بردم دکمه شلوارش رو باز کردم وقتی لباسش رو کندم و لختش کردم باورم نمیشد این بدن یه زن 35ساله باشه بدن سفید بدون شکم بایه کس سفید وصاف بوف کرده حتی یذره از چوچول کسش بیرون نبود فقط یه خط صاف بود که بازش میکردی بهشت داخلش پیدا میشد
شروع کردم به خوردن سینه اش دیگه صداش درآمده بود بعد رفتم سراغ کسش وقتی کسش رو میخوردم از شدت شهوت سرم رو به کسش فشار میداد و جیغ میکشید
دیگه طاقت نیاورد افتاد به جون کیرم عجب ساکی میزد انگار صدسال اینکاره بود
بعد اینکه حسابی کیرم رو خورد بهم گفت تورو خدا بذارش تو رفتم وسط پاش و کیرم رو فشار دادم توکسش به سختی میرفت تو. وقتی کیرم رو تو انقدر تنگ بود که انگار یکی کیرم رو بامشت محکم فشار میده شروع کردم به تلمبه زدن.حالانزن کی بزن چون قرص ویگدول خورده بودم حسابی کمرمو سفت کرده بود نیمساعت فقط باحالتهای مختلف تلمبه زدم دیگه خیس عرق شده بودم راضیه هم غرق لذت بود که بعد نیمساعت ازم خواست کیرم رو بکشم لای کسش تا ارضاع بشه.
کیرم رو کشیدم لای کس پوف کرده و نازش بعد یک دقیقه دیدم یدفعه تکون محکمی خورد و بازوم رو محکم گاز گرفت چنان محکم گاز گرفت که مجبور شدم یکهفته پیراهن آستین بلند بپوشم
بعد ارضاع شدنش دیگه نوبت من بود ازپشت گذاشتم تو کسش وقتی لمبرهای کونش به پهلوم میخورد چنان لذتی میبردم که هرثانیه محکمتر ضربه میزدم دیگه بعد 40دقیقه داشت آبم میومد که گفتم داره میاد راضیه هم گفت بریز رو کمرم که بافشار پاشیدم تو گودی کمرش
الان ما 3سال که باهم دوستیم یه خونه مجردی گرفتیم و هفته ای 2 تا 3 روز رو باهم هستیم منم دیگه نذاشتم بره جایی کارکنه و خرجش رو میدم
وتاحالا هزاران بار امتحانش کردم واقعأ وفاداره تاحالا بهم خیانت نکرده.
مرسی از اینکه وقتتون رو به من دادین

نوشته: مجید

سلام
غلط املايي اگه داشته باشم شما ببخشيد
نمي دونم چرا خواستم ماجراي خودمو براتون بگم يا هون بنويسم ولي حالا كه شروع كردم به نوشتن خيلي با علاقه دارم تايپ ميكنم من اسمم تايماز هست بچه تبريز الان حدودا 28 سالمه من يه دورهاي بخاطر كار شركتمون كه برا من و داششم هست مجبور بودم چند سالي تهران باشم اخه شركت ما پيمانكاري هست خودم هم ليسانس عمران دارم از اونجايي هم كه پدرم قبل به دنيا اومدم من تو تهران بودن البته با خانواده بجز من كه هنوز به دنيا نيومده بودم اونجا يه خونه دو طبقه طرفهاي ميدان 7 حوز داريم من به خواستم خودم تنها بودم با اينكه عموم با خانوادشون تو تهران چند كوچه پايير تر از ما هستن ما جرا از اونجايي شروع شد كه من يه روز خسته داشتم از سر كار خونه بر ميگشتم و از اونجايي كه من خيلي شهوتي بودم هميشه دنبال يكي ميكشتم اما جرات سكس با كسي رو نداشتم ولي روز قبل اوشب خيلي بد جور حالم خراب بود تصميم گرفته بودم كه هر جور شده دل رو به دريا بزنم خلاصه طرفهاي خونه بودم كه يهو داداشم زنگ زد منم چون افسر جلو بود زدم كنار تا بتونم جوابشو بدم كه داشتم در مرود شركت حرف ميزديم كه نمي دنوم چي شد چطور شد ديدم يه خانوم نشسته جلو ماشين منم همطوري كه داشتم با تلفن حرف ميزدم گفتم خانوم مسافر كش نيستم بفرما بعد ديگه گرم صحبت با داداشم شدم نمي دونم چقدر طول كشيد ولي زياد نبود حدودا 5 يا 7 دقيقه صحبت كرديم بعد اينكه صحبتم تموم شد ديدم خانوم هنوز نشسته تو ماشين و دو باره گفتم خانوم مسافر كش نيستم بفرما خانوم با يه صداي آروم و مليحي برگشت گفت باشه من سر همين چهار راه پياده ميشم منم حركت كردم تو سر چهار راه گفتم خانوم من همين چهرا راه مي پيچم شرمنده اون برگشت گفت اگه ميشه منو تا يجايي برسونين كيف پولم همرام نيست منم قبول كردم ولي بعد اينكه چهار راه رو رد كردم سر حرفو باز كرد ازم پرسيد مجردي گفتم اره چطور مگه برگشت گفت بچه كجايي منم گفتم ميشه بدونم برا چي مي پرسي گفت همنطوري بعد كم كم رو سري شو باز كرد من همون لحظه هري دلم ريخت دستو پام لرزيد چون فهميد جريان يه چي ديگس يه لحظه به خودم گفتم خاك تو سرت تا كي بعد يه سيگار روشن كردم و بهش گفتم شرمنده دودش اذيت نميكنه گفت نه راحت باش بعد چند تا پك جون دار به خودم اومدم كه بهش گفتم سيگار مي خواي گفت نه اهل ش نيستم ولي تفريحي بعضي وقتا يكي دو نخ مي زنم مينم كم نياروردم يه بفرما زدم اونم دستمو رد نكرد بعد كه روشنش كرد ديدم اصلا سيگاري نيست داره چوس دود ميكنه و الكي افه مياد و گفتم خوب كجا پياده ميشي گفت نمي دونم ديگه مطمئن شدن اوكي شده يكم خودمو جابجا كردم گفتم يعني چي گفت هيچي من خونه ندارم من از خونمون زدم بيرون من داشتم از خوشحالي بال در مياوردم چون به قول دوستان نه چك زديم نه چونه عروس اومد توخونه گفتم پس حالا مي خواي چي كار كني ؟گفت هيچي تو يه مسافر خونه اي سر ميكنم مي گفتم اخه نميشه تا كي مي خواي ايطوري سر كني گفت همون طوري كه الان دو ماه سر كردم گفت پس امروز شام مهمون من منم تنها هستم گفت چرا جريان خومو براش تعريف كردم اونم قبول كرد رفتيم يه رستوان و نشتيم مي خواستيم شام رو بخوريم ان رفت دستشويي من هم از رو كنجكاوي زدم تو فاض جاسوسي رفتم سر بخت كفيش كه اولين چيز يه چاقوي درست و درمون اومد دستم از بس هول شدم ديگه سراغ وسائل ديگش نرفتم نستم تا بياد و بعد تو خوردن شام يه لحظه فكري به ذهنم رسيد كه اين حتما دزد هستش بعد دروغ چرا خيلي ترسيدم و همش تو فكر هاي بد بودم گفتم نكنه اين از حرفهاي من و داشتم فهميده من چي كارم و مي خواد سرمو با همدستاش بكنه تو آب اخه تو تلفن با داداشم بالاي 300 ميليون حرف زديم خلاصه يه لحظه زندگي به نظرم فيلم هندي اومد كه مي خواد منو بكشونه خونه بعد با دوستاش منو بفرست اون دنيا و خلاصه هيچي همه چي تموم بعد شام يكم خودمو جمع و جور كردم وقتي اومديم بيرون بهم پيشنهاد داد تا بريم خونه من اين شك منو دو چندان كرد ديگه از فاز سكس اومدم بيرون داشتم سنكوب ميكردم كه يه دفعه سيگار كشيدنش يادم اومد با خودم گفتم اگه اين عضو يه باند باشه نمي تونه اين جور ساده باشه طوري كه حتي نتونه سيگار بكشه اخه اين جور ادمها كم كم شيشه ميكشن اون يكم ارومم كرد يه وقت چشم باز كردم ديدم دارم ميرسم خونه خواستم يكم بيشتر با هاش آشنا بشن به بهانه ميوه خريدن زدم بطرف دو خيابون بالاتر گفت چرا گفتم ميريم ميوه بخرم اخه بد مهمون بياد خونه ميوه نباشه خلاصه سر صحبته باز كدم گفتم نمي ترسي با يه پسر تنها كه معلوم هم نيست تنها باشه ميري تو يه خونه گفت نه بايد ازچي بترسم گفت خوب ديگه شيطوني هم هست ميره تو جلد آدم گفت خوب بره مگه چي ميشه دل زدم به دريا گفتم خوب يهو ديدي كاراي بد بد كرد گفت يعني چي گفتم ديگه ديگه از اون اصرار كه يعني چي من هم طفره رفتم خلاصه بعد يه مكالمه يك و نيم ساعته فهميدم نه نه بابا تو كار كشتن و دزديدن نيست جلوي يه سوپري نگه داشتم برم يكم تنقلات بخرم و بغلش ميوه فروشي بود ميوه بخرم من خواستم امتحانو اخرو بكنم بهش گفتم بيا با هم بريم اونم اومد ولي ماشينو خودم قفل نكردم بعد كه مشغول خريد بودم بهش گفتم برو ماشين يادم رفت بببندم تو داشپوردم يه ميلون پول هست يهو يكي مياد مي دزده كه البته هم پول يه كارگر بدبخت تو داشپور بود اونم رفت تو ماشين نمي دونم چطور ميوه خريدم اومدم تو ماشين كه ديد واويلا نيست ولي پولا تو داشپور هست كه يهو ديدم كنا ر ماشين اونور نشته داره اب معدني كه خريده بود رو مي خوره خلاصه دلم قرص شد كه اين دزد نيست وگرنه از يك ميليون دزد نمي گذره گفتم بريم گه يهو گفت نترس من دزد نيستم نمي خواي يا مي ترسي خدا نگهدار من تعجب كردم كه اين از كجا فهميد من هم با اعتماد به نفس گفتم كي گفته شما دزدي گفت همون دستپاچگي شما گفتم نه اصلا هم گفت بس پفك و تنقلات كو كه جا خوردم ولي كم نياوردم گفتم نمي خواستي كه با اين همه ميوه ميرفتم سوپري ؟ خلاصه داشتم خرتو پرت مي خرديم يه فكري به ذهنم رسيد كه برم تو فاز مستي ولي چون من اهل مشروب نيستم دوتا از اين دلستر هاي بدون اسانس خريدم و تو پلاستيك مخفيش كردم اومد تو ماشين ديدم سيگار روشن كرده من زدم تو برجكش گفتم تو سيگار نمي كشي داري چوس دود ميكني اونم تائيد كرد گفتم من تا حالا شايد يه بسته كامل سيگار نكشيدم و رفتيم خونه رسيديم خونه دوباره نمي دونم چرا دست و پام لرزيد من رفتم لباسمو عوض كردم و اومدم ديدم رو كاناپه دراز كشيده و هنوز با همون لباسا كه بهش كفتم پاش لباستو در بيار راحت باش كفت آخه لباس ندارم گفتم باشه مي توني از لباس من استفاده كني اونم رفت اتاق تا لباس عوض كنه من اومدم كه دلستر را رو روبه راه كنم كه ديم اومد باي زير شلواري كردي كه برا من خيلي كشاد بود چه برسه به اون و يه تاب كه ما خودش بود اومد گرفت نشست و فت چي كار كنيم كه با هم به اين نتيجه رسيديم كه هنوز اسم همو بلد نيستيم كه اول من خودمو معرفي كردم كه اسمم تايماز بچه تبريز كه بعدشو گفت مي دونم مهندس هستي و شغلت پيمانكاري كه من جا خوردم ازش پرسيدم تو از كجا مي دوني گفت از حرفاي تو گوشي كه همون اول داشتي حرف ميزدي بعدش اسم فاميلمو و تاريخ تولد و بقيه چيزا گفتم به جون خودم اينا رو تو گوشي نگفتم خنديد و گفت از تو گواهينامت فهميدم بعد اسمشو پرسيدم بهم گفت اسمم سارا هست بچه خزر كنار بعد يكم حرفيدن ديدم ساعت 12 شب خواستم بگم بريم تو اتاق كه ديدم هنوز دلسترا روآمده نكردم تا بجاي مشروب بخورمشون البته نبايد اون مي فهميد كه اينا دلسترن كه يهو بهش پيشنهاد دادم بره يه دوش بگيره تا منم يكم ميوه چاي آمده كنم اونم بدون هيچ حرفي قبول كرد اون رفت حموم و من اوم پارگينگ و دلسترو ريختم تو يه بطري نوشابه و يگم هم بهش اتانول زدم آخه اتانول تو خونه داشتم براي مصرف صنعتي نه برا خوردن اومدم نشتم و ميوه و همه چي روبه راه بود كه ديدم صدام ميكنه رفتم تو رختكن حموم ديم از لاي در بهم ميگه ميشه يه دونه شورت بهم بدي من كه داغ كرده بودن گفتم نمي خواد بابا بيا بيرون ولي ازم خواهش كرد منم چند تا تازشو داشتم از تبريز اورده بودم يكي رو بهش دادم و با شوخي بهش گفتم شرمنده سوتين ندارم چون من پستون ندارم اونم بدون هيچ حرفي گفت خوب برو منم ميام اومدم نشتم ديدم داره مياد حوله رو پيچده بود سرش اومد نشت و تا بهش نگا كردم نوك پشتناسو ديدم كه از تاب زده بيرون معلوم بود ديگه نتنوستم خودمو نگهدارم بهش گفتم اهل مشروبي گت اره منم دو تا ريختم يكي برا اون يكي برا خودم ولي خودم مي دونستم كه مشروب نيست يه چند پيكي خورديم و سارا رو مي زده كردم آماده بود براي سكس كه نمي دونم چي شد كه مي خواستم پيشنهاد سكس بدم حالم به هم خورد گلاب به روتون بد جور بالا آوردم و بعد از حس سكس اومدم بيرون گفتم بريم بخوابيم گفتم تو برو تو اتاق من بخوا ب اونم قبول كرد من هم تا يه ساعت بيدار بودم كه وقتي رفتم اتاق ديدم اون خوابيده منم برا امنيت در رو از بيرون قفل كردم تا اينكه با جيغ و داد اون از خواب پاشدم وقتي كه از خواب پاشدم ديدم هي در رو مي كوبه وگريه مي كنه رفتم در رو باز كردم و و ديدم قرمز شده گفتم چته بابا متوجه شدم ترسيده بعد اومديم صبوحونه خوردم ولي اون نخورد و خواستم برم كارگاه حدودا ساعت 9 صبح بود فقط مي خواستم يجوري دك كنم كه خدا رو شكر خودش گفت ديگه من بايد برم منم مخالفت نكردم اومديم بيرون اونو تو ميدون آب نما پيداش كردم چون كارم تقريبا اون طرفا رفتم سر كار ولي هي به سارا فكر ميكردم تا اينكه ديگه كلافه شدم بودم نتونستم تو كارگاه باشم كارو سپردم به سرپرست اومدم خونه رسيدم تقريبا ساعت 7 رسيدم خونه چون يكم تو خيابون پرسه ميزدم اومد نمي دونم چي شد خوابم برد كه باصداي زنگ آيفون از خواب پريديم ديدم ساعات هنوز 10 نشده رفتم پاي اف اف ديدم ساراست اول خواستم در رو باز نكنم كه يهو نميدونم چرا در رو باز كردم اومد بالا گفتم خوش اومدي چه خبرا گفت هيچي از صبح بيكار تو خيابانا بودم منم گفتم بفرما تو اونم اومد يكم نشستيم تو پذيرايي و گفتم برم شام بذارم كه گفت بزار من شام ميزارم منم مخالفت نكردم تا شام رو آمده كنه منم رفتم رو كاناپه دراز كشيدم

نوشته: ؟

سلام من مهدی هستم 19 سالمه این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مال یک سال پیشه این خاطره کاملا واقعیت داره مثل بعضیا از خودم نساختم

من پسری درس خون سرم تو لاک خودم البته گاهی اوقات شیطون هم میشم و دروغ گفته نشه کوچه ما خیلی دختر داره انگار 2 تا پسر بیشتر تو کوچمون نیستیم یکی من و یکی امین من از بچه گی چون پسری بود زیاد تو کوچمون بادخترای کوچه بازی میکردم همیشه هم تو بازیامون من و امین خودمونو میچسبوندیم به اونا تا سال پیش که یکی از دخترای کوچمون که خیلی خوشگل خوش اندام هستش رو کردم این ماجرا از روزی شروع شدش که من مامان و بابام رفتن به گرگان و من تو خونه تنهای تنها بودم
اینو هروقت توکوچه میدیدم باهاش حرف میزدم ج نمیداد ولی میدونستم که از من خوشش میاد دقیقا خونه سحر شون کنار خونه ما هستش که میشه از روی پشت بوم به خونه اونا برم ولی من جرعت این کارارو نداشتم یک روز داشتم از سالن فوتبال میومدم با دوستام رفته بودیم فوتبال دقیقا ساعت 1 شب بود داشتم بر میگشتم یهو دیدم یک دختر داره تلو تلو میخوره میاد به ترف من منم که کنج کاو همین طوری از ته کوچه داشتم میدیدم اومد جلو تر دیدم این سحر هستش اول نگران شدم چون خیلی دوسش داشتم فکر کردم اتفاقی افتاده بعدش اومد پیشم گفت بیا بریم تو گفتم کجا گفت خونتون من فهمیدم که این چیزی خورده بعدش دیگه مجبور شدم نمیتونستم با اون حال بفرستمش خونشون درو باز کردم بردمش تو خونه گفتم کجا بودی گفت تولد گفتم تولد کی گفت دوستم گفتم چی بهت دادن گفت هیچییییی بعد یک نیش خندی زد بعد دیگه خودم تا اخر گرفتم بعد بردمش تو خونه وضعش خیلی خیت بود رفتم اب لیمو رو اوردم دادم خورد یکم حالش بهتر شدش بعد گفتم اگه میخوای برو هموم رفت هموم اومد من خوابم برده بود خسته بودم تو هین خواب احساس کردم یک چیزی داره نازم میکنه اقا بیدار شدم دیدم سحر داره منو نوازش میکنه قیافش داد میزد شهوتی بود من تا اون ثانییه اصلا فکر سکس رو نداشتم باهاش فقط میخواستم کمکش کنم ولی این با یک سوتین و شورت سورتی کاملا سکسی بود اومده بود منو نوازش میکرد طوری بود که سینهاش واضح دیده میشد شورتشم که انگاری یک نخ بود نشستم باهاش حرف زدم گفتم من تورو دوست دارم عاشقتم ولی هروقت که مال خودم شدی بهت دست میزنم گفت من الان بد جوری غرق سکسم با هزار تا دری بری ما راضی شدیم اقا رفت تو اتاق به منم گفت بیام منم دیگه نمیتونستم چرتو پرت بگم کیرم سیخ سیخ شده بود اون لخت کرد خودشو منم دیگه در اوردم رفتم رو تخت کنارش اون کیرمو گرفت برام چند بار مالوندش بعد منم دیگه اشتم دیوونه میشدم سینه هاشو میخوردمو میمالوندم بعد بهش گفتم خم شو کونتو بده بالا یک بالش زیر شکمش گزاشتم که کونش بیاد بالا بعد سرکیرمو اروم میخواستم بزارم داخل که یک هویی یک آهی کشیدش گفت تو بکن کاری نداشته باش کردم خلاصه اولش یکم تنگ بود با چند بار عقب جلو دیگه گشاد شدش فقط تو کونش میکردم چون نمیخواستم دردش بیاد چون هنوز پرده داشتش دیگه سگی کردمش تو حالت سگی هم به اون فاز داد هم به من خیلی اه میکشید بعد اوردمش لبه تخت پاهاشو باز کرد منم گفتم کو بزار یک دوتا تقه تو کسش بزنیم تو کسش گزاشتم دردش نگرفت 2 تا تقه شدش 7 و 8 تا تقه بعد منو گفت دراز شو رو تخت دراز شدم اومد با توفش کیرمو خیس کرد بعد پاشدرو کیرم نشست چه فازی داشت اخ هی میرفت بالا هی میومد پایین در همین حالت بودیم که ابم اومد اون هنو ارضا نشده بود دیگه نا نداشتم سینه هاشو میخوردم کسشم میمالوندم اونم ارضا شدش بعدش تا صبح لخت تو بغل هم خوابیدیم تا ساعت 4 بعد از ظهر که اون رفت خونشون الانم اگه خدا بخواد قراره باهم ازدواج کنیم

نوشته:‌ مهدی

سلام خاطره ای که می خوام بگم مربوط میشه به چند سال پیش مریم چند روزی با یکی از دوستام دوست شده بود از اون دخترایی بود که علارغم سن کم خیلی حشری بود دوستم بعد از یکی دو روز رفت خدمت دیدم مریم روزی صد بار زنگ می زنه و در مورد دوستم سوال می کنه منم تا جایی که می تونستم جوابش می دادم و محترمانه به سوالاش جواب می دادم دیگه خستهشده بودم جریان به دوستم گفتم اونم گفت اگه می تونی بکنش فردای اونروز مریم زنگ زد منم بهش گفتم ببین مریم اون رفته خدمت تو هم بی خود خودت خسته نکن با چند دقیقه وقت صرف کردن خیلی زود به بهانه درد دل کردن به دلیل تنها شدن قرار گذاشت تا باهام درد دل کنه

فردا صبحش اومد خونمون قد متوسطی داشت و هیکل خیلی متوسط اما انصافا کون خیلی توپی داشت اومد چایی بیسکویت خوردیم به بهانه سیگار کشیدن رفتیم تو اطاق من سیگارم روشن کردم بهش گفتم راحت باشه اونم سرش گذاشت روی پام دراز کشید و شروع کرد از رفتن دوستم گله کردن منم موهاش نوازش می دادم سیگارم تمام شد کنارش دراز کشیدم موهاش ناز می کردم چشام بستم شروع کردم لبشو بوسیدم بعد چند ثانیه گفت تو دراز بکش خودم همه کار می کنم لباسام در اورد لباسای خودشم در اورد شروع کرد به ساک زدن جوری ساک می زد که جانم داشت از نوک کیرم می زد بیرون منم که قرص خورده بودم مطمن بودم حداقل تا یه ساعت ابم نمی اد تخم هام تا ته می کرد تو دهنش در می اورد سرش گذاشتم لبه تخت طوری که گردنش از تخت اویزون شد شروع کردم به گایدن دهنش اونم هی می گفت اره بکن دهنم جر بده پارش کن انقد تو این حالت کردمش که تقریبا بی حال شده بود کل صورتش کف گرفته بود بهش گفتم سگی بشینه کفای دهنش زدم در کونشو کیرم کردم تو دهنش بعد گذاشتم نوک سوراخ کونش نوکش به سختی رفت تو مریم فقط جیغ می زد می گفت غلط کردم بعد چند لحظه با یه حرکت کیرم تا ته کردم تو کونش و بهش چسبیدم تا نتونه خودشو ازم جدا کنه مریم جیغ می زد می گفت پاره شدم جر خوردم تقریبا دیگه از هوش رفته بود بعد چند مین دیدم می گه جون فدای کیرت بشم بکن منو کیرت عشقمه بکن جرم بده ابتو می خوام سیرابم کن گفتم جدی می خوای بخوری گفت اره عاشق کیرت شدم منم ابم داشت می اومد چند تا تلمبه وحشیانه زدم کیرم در اوردم جلوم زانو زد کیرم تا ته کردم تو دهنش اونکه داشت از حجم زیاد اب خفه می شد همش خورد بی حال افتاد رو زمین منم دراز کشیدم دیدم کیرم خونی نگاه کردم دیدم کنار کون مریم خونی فهمیدم کونش پاره شده و جر خورده پاشد لنگون لنگون رفت خودشو شست اومد گفت کیرت مال من باشه فقط منو بکن گفت از الان تا هر وقت بخوای من در اختیارتم اونموقع اون 16 سالش بود و من 18 و داستان های زیادی با هم داشتیم که اگه از این خوشتون اومد داستان های سکس با مریم و سکس های دیگه تعریف می کنم فقط موقع نظر دادن بدونید اولین نوشته عمرم بود و ایراداتی که داشت ببخشید اما از نظر واقعیت همه چیزش راست بود حتی سعی کردم حرف های هر دومون همون کلماتی باشه که اونروز به زبون اوردیم امیدوارم خوشتون بیاد خدا نگهدار

نوشته: کیر 16 سانتی

سلام به همه دوستان من اولين بارمه كه داستان مينويسم واكه بدبودياخوشتون نيومدبه بزركي خودتون ببخشيد. واينم بكم كه اصلا از فحش خوردن خوشم نمياد پس هركي هرچي كفت پيشاپيش تقديم باعشق. من حسينم والان 30سال سنمه و تو قزوين زندكي ميكنم حدودأ 5سال پيش بودكه با يه دختر آشنا شدم به اسم پریسا. پریسا بچه تاكستان بود30كيلومتري قزوينه با پریسا توسط دوستش مریم آشناشدم جون من اول با مریم دوست بودم ولي رابطه سكسي نداشتيم يادمه يه روزكه به مریم زنك زده بودم ديدم صداي خودش نيست خيلي فرق ميكردصداش كفتم شماسلام دادوكفت كه من پریسام دوست مریم فعلأ مریم نميتونه حرف بزنه. امري داشتين كفتم نه همينطوري زنك زدم كارخاصي نداشتم بعدش هم يه كم با پریسا حرف زدم حدود20دقيقه اي باهم حرف زديم خيلي از صداش وطرز گفتارش خوشم اومده بودوهمين باعث شدكه ازش شمارشو بخوام و اونم بدون جون وجرا با شمارش بهم تك انداخت داشتم ازتعجب شاخ درمياوردم ولي قبلش ازم خواست كه مریم جيزي نفهمه واين همين جيزي بودكه منم ازش ميخواستم واونم قبول كرد. راستشو بخواين رابطه من ومریم زيادتعريف نداشت جون مریم خيلي نازنازي بودوواسه هركاري دوست داشت منتشوبكشي ومنم اصلأاينطوري دوست نداشتم. وهمين شدكه روزبعدش يه اس ازكوشي مریم براي من اومدبرام نوشته بودكه ديكه دوست ندارم باهات باشم ومنم منتظرهمين موقعيت بودم جون دوست نداشتم ازم دلخوربشه ومنم درجوابش نوشتم كه هرجوركه راحتي مراقب خودت باش باي. تقريبابعدازاون روزيه هفته اي طول كشيدكه باپریساقراركذاشتم وهمديكروديديم.

پریسا دختري بودباقد1و60وبوست سفيد اندامش تپل بودولي نه زياد.باسن نسبتا بزرگي داشت باسينه هاي سايز60كه وقتي ميديديشون آب دهنت راه ميفتاد. خلاصه اونروز تويه پارك داخل تاكستان حدوددوساعتي باهم از هر دري حرف زديم الا سكس تا اينكه وقتي بركشتم خونمون شب موقع خواب بهش اس دادم ورك وراست بهش كفتم كه خيلي دوست دارم باهات سكس داشته باشم نظرت جيه. كفت كه نميدونم دوست داري چي بشنوي. كفتم اونيكه تودلته بهم بكو. نوشت باشه ولي به يه شرط كفتم جيه كفتش بايد بياي خونه ما من جاي ديكه نميتونم بيام. راستش اولش خيلي ترسيده بودم چون نميدونستم تو سرش چي ميكذره تااينكه يه مدت كذشتوتونستم بيشتربشناسمش وفهميدم دختري نيست دنبال شوهر بچرخه وبخوادبه همين خاطرمنو ببره خونشونو و كيرم بندازه. خلاصه بعداز2ماه ديكه نتونستم طاقت بيارم ورفتم خونشون اونروز كلي به خودم رسيدمو رفتم سراغش خونشون تو طبقه سوم يه آبارتمان بود تا رسيدم دم درشون خواستم زنك بزنم يه لحظه نزديك بودبشيمون بشم ولي دلوزدم به درياوزنكشونوزدم پریساآيفونو برداشت و با اون صداي نازش كفت كيه كفتم منم حسين كه كفت بيا بالا جيگرم.

از پله هارفتم بالارسيدم جلوي واحدشون دروكه بازكردشوكه شدم خيلي خوشكل شده بودجون من هميشه فقط بايه مانتو ميديدمش به همين خاطربرام تازگي داشت رفتم تووپریساهم داشت كفشاموميذاشت داخل كه تادروبست ازروبروجسبيديم بهمديكه وتاتونستم لبشوخوردم جون كفته بودخيلي ازاين كارخوشش ميادرفتيم نشستيم رومبل وميخواست كه بذيرايي كنه ولي بهش اجازه ندادم جون اصلأدوست نداشتم برامون اتفاقي بيفته به همين دليل وقت روغنيمت شمردم وازش خواستم كه بريم سراصل مطلب واونم كفت هرجوركه توبخواي. بهش كفتم ازمبل بريم بايين كه كفت بريم اتاق خودم ومنم بغلش كردموبردم اتاق خودش اندأختمش روتخت خوابش يه تاب نارنجي تنش بودباشلوارتنك مشكي كه جفتشومثل برق ازتنش درآوردم پریساتواين مدت صداش درنميومدوفقط روبه من درازكشيده بودوكاهي لبخندميرد منم روش خوابيده بودم وداشتم باسينه هاش اززيرسوتين ورميرفتم كه يواش يواش داشت صداي ناله ش به كوشم ميرسيدكه جرخوندمش وسوتينشوبازكردم وشروع كردم به زبون كشيدن رونوك سينه هاش كه جشماش ديكه بسته شده بودوفقط آه آه ميكردكه رفتم سراغ كوس نازش كه وقتي ازروي شرت دست كشيدم بهش مشخص بودكه نم برداشته شرتشوكشيدم ازباش درآوردم وقتي كه زبونموكشيدم روكسش پریساجنان جيغي زدكه ترس برم داشت پریساخيلي داشت حال ميكردكه بهش كفتم كونتوميخوام جون پریسادختربودواونموقع19سالش بودونميتونستم به خاطرحال خودم زندكي يكي ديكه روخراب كنم كه پریساكفت امروزهرجي كه دوست داري ازم بخوا من دراختيارتوام عزيزم منم جرخوندمش وبادستام باسنشوكرفتموازهم بازكردم ولي سوراخش خيلي تنك بودباخودم كفتم جطورميخواد كيربه اين كلفتي روبرداره كه شروع كردم به وررفتن باسوراخش كه حتي انكشتمم بهش ميخوردخودشوجمع ميكردكه بهش كفتم خودتوشل كن وبيخيال باش بذارزودتموم بشه كه ميكفت آخه دردداره بهش كفتم اكه دوست نداري لابايي بزنم كه قبول نكردوكفت دوست دارم حال كني شايدديكه همجين فرصتي كيرمون نيادخلاصه باشدم ازروي ميزآرايشش واكس موشوبيارم كه ندأازم خواست كه لخت بشم ومنم كل لباساموكندم ولخت لخت بودم كه ديدم پریساانكارترسيده باشه داشت يه جوري به كيرم نكاه ميكردكفتم جي شده كه كفت خيلي بزرك وكلفته راستشوبخواي يه كم ترسيدم كه ديدمش كه يه دفعه ديدم باشدنشست روتختوكيرموكرفت تودستش وداشت زبون ميزدكه بهش كفتم هروقت سيرشدي بكوتاجرت بدم ميكفت اينجوري نكوميترسم بهت نميدماحدود10دقيقه اي باهاش بازي كردولي ساك نزدمنم ازش نخواستم بهش كفتم باسنتوازهم بازكن ميخوام واكس بزنم به سوراخت همين كاروكردوتاتونستم واكسوباانكشتم ماليدم اطراف سوراخش كه حتي ازحرارت كونش كمي هم آب شدورفت توسوراخش بهش كفتم به بهلوبخوابه منم بشتش درازكشيدموكيرموجسبوندم به كونش يه كم كه بالابايين كردم سرشوكذاشتم دم سوراخش يه كم كه فشاردادم يه دفعه خودشوسفت كردبهش كفتم اين كاروبكني بدتره فقط خودتوشل كن وبهش فكرنكن تاتموم بشه دوباره همين كاروكردم كه دوباره جابه جاشد از تخت كشيدمش بايين و جهاردستو باش كردمو سرشوجسبوندم به ديوارو كيرمو چرب كردموكذاشتم دم سوراخش انكارخودش ميدونست جي ميخوادبشه كه تابشوبرداشتوكردتودهنش تاصداش درنياد منم يه كم فشاردادم كه كله كيرمودادم تو يه تكون خوردولي جيزي نكفت منم بادستام زيرشكمشوكرفتمويه دفعه تاخايه دادم توكه پریساميخواست ديواروسوراخ كنه كه فورأ تابشو فشاردادم جلوي دهنش وتوكوشش كفتم كه تكون نخورالان آروم ميشه حدود5دقيقه همينطورمونده بودم وداشتم اززيرباسينه هاش ورميرفتم كه پریساتابوبرداشت روبه من كفت توتكون نخورمن خودم عقب جلو ميكنم شروع كردحدودسه دقيقه اي همين كاروكردكه كفت حسين خيلي درددارم انكارجرخوردم اكه ميشه تمومش كن توهمون حالت خوابوندمش روزمينوجندبارآهسته عقب جلوكردم بهش كفتم آبم دارميادكجابريزم كفت بريزتوكونم بزاردردش كم بشه كه يه دفعه تاجايي كه تونستم فروكردم توكونش وآبموهمون جاخالي كردم كه پریساهمش ميكفت آي سوختم آي سوختم. وقتي كه كشيدم بيرون پریسايه آخ كفت كه كلي به حال كردنم اضافه شدوازم خواست دستمال كاغذي روازتوكشوي ميزش بيارم آوردم خودمونوباك كرديمو يه كم از كونش خون اومده بودكه انگار پریسا ناراحت شده بود ولي صداشو درنياورد و منم ازش معذرت خواهي كردم اگه اذيت شده ولي بهم كفت كه خيلي حال كرده. ببخشيد اگه طولاني شدتلخي عمر بشراز بي تجربگی است. قربون همتون. . .

نوشته: حسین

سلام خدمت دوستان گل.
ترجیح می دم اسمم رو ننویسم.خوب می ریم سر اصل مطلب.یه روز نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که ما به همراه خانواده رفته بودیم شهرستان.یکی از اقوام یه دختری داره که تقریبا هم سن خودم هست.خلاصه هیچی بعد از خوردن شام من داشتم تلویزیون نگاه می کردم و بقیه هم مشغول کار کردن بودن یکی سفره رو جمع می کرد یکی ظرف هارو می شست و..
(اینم بگم که اصلا فامیل منو آدم حساب نمی کنن یعنی جلوی من چادر و روسری و اینها خبری نیست.)
ولی اون موقع خوب بابام هم بود دیگه!این دختره که می گم اومد یه چیزی رو از تو سفره برداره ببره ولی دستش رو خیلی پر کرد یه دفعه که بلند شد اون وسایلا داشت می ریخت اونم دولا شد که نریزه چادرش رفت کنار و از زیر اون لباس قرمز قشنگش سینه هاشو دیدم و دیگه از اون موقع عاشقش شدم
بعد خانواده من گفتن حالا که تا شهرستان اومدیم خونه فلانی هم بریم ولی من چون با بچه اش دعوا کرده بودم نرفتم اون دختره هم با خواهرش بودن نرفت.
همه رفتن و ما سه نفر یعنی من و اون دختره و خواهرش موندیم
(از این به بعد به اون دختر می گیم مثلا ستاره چون نمی خوام اسمش رو بگم)
منم کلا تو فامیل آدم سربه زیریم از اونجایی که هیچ کس منو آدم حساب نمی کنه دیدم ستاره جون با اون لباس قرمزه که سینه هاش معلومه اومد از جلوی من رد شده رفت تو آشپز خونه.خواهرش داشت تلویزیون نگاه می کرد
منم راست کرده بودم
دیدم اومد بیرو و یه خرس کوچولو هم دستش بود به من گفت ""تا کی بالشم رو به جای تو بغل کنم""منم خودمو خیلی کنترل کرده بودم گفتم بـــــــــــله؟؟؟
گفت هیچی با این خرسه بودم
این ماجرا گذشت
دوسال بعد یکی از اقوام فوت کرده بود ما رفتیم شهرستان
من نمی دونم داستان چی بود که هرچی کم بود این دختره به من زنگ می زد می گفت مثلا خرما تموم شده و....
منم می رفتم می خریدم و می آوردم خلاصه چون اون کسی که فوت کرده بود از فامیل های نزدیک ما بود ما موندیم شهرستان
یه روز تو ختم ستاره گفت می خوام برم خونه قرص های مامانم رو بیارم حالش بد شده منو برسون منم گفتم چـــــــــــشم
رسوندمش خونشون و من جلوی در وایسادم اونم در رو باز گذاشت و رفت تو
منم هی با خودم تو کف ستاره بودم،دیدم آیفون رو برداشت منو صدا کرد گفت بیا تو ،گفتم مگه نمی خوایی بری قرص ها رو بدی؟
گفت چرا ولی پیداشون نکردم
منم از همه چی بی خبر رفتم تو دیدم ستاره دکمه های مانتوش بازه و سوتین و... پیداس
با خودم گفتم اگه الان برم تو ممکنه قاطی کنه.الکی صدای سرفه در آوردم که مثلا من دارم میام تو.دیدم اهمیت نداد.گفتم این چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟
الکی خودمو زده بودم به عصبانیت
گفتش ببخشید گرمم شده بود
رفت چادرشو برداشت سرش کرد و اومد
گفتم چی شد قرص ها پیدا کردی؟؟یا نه؟
گفت نه!دارم دنبالشون می گردم.تو برو بشین تلویزیون نگاه کن من الان پیدا می کنم میام
رفت!
منم پای تلویزیون بودم به خودم گفتم خاک بر سرت دختره با این وضع اومده بود جلوت تو هم پروندیش؟
بعد چند دقیقه گفتم قرص ها پیدا شد؟؟؟؟گفت زنگ زدم به خواهرم بهم گفت قرص هارو اون برداشته برده!
گفتم پس بیابریم دیگه!
دیدم در اتاقش باز شد ولی کسی نیومد بیرون منم راست کرده بودم رفتم از لای در نگاه کردم دیدم بـــــــــــــــــله خانم داره آرایش میکنه.
دویدم رفتم سر جام نشستم دیدم با یه شرت و توتین اومد جلوم وایساد.
منم راست کرده بود الکی خودمو زدم به عصبانیت پاشدم برم بیرون که گفت من که می دونم تو هم آرهههههههههههههههههههههههههه!دیگه برا من فیلم بازی نکن.
منم گفتم من آرههههههه ی چی این وصله ها به ما نمی چسبه.
خلاصه یه سری بحث هایی شد/آخرش گفت خاک تو سرت کنن به جایی که تو بیایی منت منو بکشی من اومدم پولم که قرار نیست بدی کسی هم که قرار نیست بفهمه حال هم که می کنی.
دیدم کیره راست شده بد جور.
گفتم می دونی چیه من از اون روزی که خونتون بودیم شما داشتین سفره رو جمع می کردیم چادرت رفت کنار منم چاک سینه هاتو دیدم تو کفتم و همیشه به یادت جلق می زنم ولی روم نمی شد بهت پیشنهاد بدم و خیلی هم ترسو هستم.
اونم خندید/منم که تا حالا سکس نداشته بودم ولی فیلم زیاد دیده بودم
اینم بگم از لب و لب بازی بدم میاد
رفتم گفتم پیش خودمون می مونه دیگه؟؟این موضوع که جایی درز نمی کنه
گفت به جون مادرم نه
منم رفتم تو حموم خونه اونها دوش گرفتم حسابی و یه جلقی هم زدم که زود آبم نیاد و بدون حوله و... اومدم بیرون
دیدم ستاره همون طوری لخت با شرت و سوتین رو زمین دراز کشیده و داره تلویزیون نگاه می کنه!
گفتم عزیزم بیا بشین رو مبل/اونم اومد و کنارم نشست/یه زره هم دیگه رو مالوندیم
گفتم من از این مسخره بازیا بدم میاد شرت و سوتینتو در بیار دیگه!
در آورد منم سینه هاشو گرفته بودم و حال می کردم همون جا یه دوسه دقیقه کیرم رو مالودندم به کمرش و شکمش و...
پاشودم وایستادم گفتم برام ساک بزن
گفت بدم میاد
گفتم پس چه کار کنیم من خیلی دوست دارم
گفت بشین رو مبل /منم نشستم/کیرم رو با یه چیزایی چرب کرد و جلوم زانو زد و گذاشت لای سینه هاش(من سایز بندی سینه رو بلد نیستم ولی سینه هاش نسبت به هیکلش خیلی بزرگ بودن و سفت)و سینه هاشو با دستاش بالا و پایین کرد من تو فضا بودم بعد از یکی دو دقیقه گفتم بسه دیگه بشین رو پاهام
گفت ببین فقط لای پام بزاری ها منم گفتم باشه یه دوسه دقیقه لای پاش تلمبه زدم دیدم کیرم هی اینور اونور میره و حال نمی ده گفتم اون موقع تو گفتی ساک نمی زنم گفتم عیبی نداره الانم که داری می گی کون نمی دم پس می شه بپرسم این چه سکسیه؟؟؟
گفت باشه ولی هر موقع گفتم درش بیار باید دربیاری ها؟
منم کیرم زیاد کلفت نیست ولی کون اون تنگه
خودش رو شل کرد منم هی آروم آروم کردم تو و در آوردم یواش یواش راه افتاده بود و خودش بالا پایین می شد
که من خوابیدم رو زمین و گفتم بشین روش اونم نشست و بالا و پایین می پرید منم سینه هاشو می مالوندم
گفتم بسه همین جوری که خوابیدم کیرم رو بزار لای پستونات اونم گذاشت
آقا آب ما هم داشت میومد ولی بهش نگفتم یه دفعه با دستم کیرمو گرفتم و ریخت رو شکمشو از اون ورو لیز خورد ریخت رو شکم خودم
هیچی با هم کلی لاس زدیمو بعد همدیگه رو بغل کردیم و بعد چند دقیقه رفتیم حموم (حموم دونفره خیلی حال میده)بعد لباسامونو پوشیدیم و برگشتیم
تو راه به من گفت از اول آوردن قرص بهانه بوده و به بقیه بگو رفته بودیم سر قبر اون فامیلمون که مراسم ختمش بود رفتیم خونه ی طرف دیدیم هیچ کس نیست از دختر مرحوم که حالش بد بود و نرفته بود پرسیدیم بقیه کجان؟گفت رفتن سر خاک
خلاصه ما هم رفتیم اونجا و گفتیم تو راه چراغ بنزین روشن شد و مارفته بودیم بنزین بزنیم و تو راه برگشت دیدیم یه پیر زن و پیر مرد دارن میرن الکی تعارف کردیم حاج آقا برسونیمتون اونم قبول کرد کلی سر اون الاف شدیم
بابامم می دونست من آدم خیری هستم باورش شد

نوشته: ناشناس

اون دوران دانشجو بودم,خونه ی نسبتا شلوغی داشتیم پدر مادر وخواهر ویه برادر بزرگتر و زن داداش ناهیدو برادر زاده آم که چهار پنج سالی داشت البته آبجی هم دانشجو بود گاهی بود گاهی نبود ,یه شب تا دیر وقت بیرون بودم با دوستان در حال سوخت گیری جهت فضانوردی بودیم ,البته این کار رو به ندرت انجام میدادیم ,وقتی اومدم خونه چراغا خاموش بودند و همه جا تاریک بود البته اتاق داداشم اینا کمی روشن بود بدون حتی یک دسی بل ایجاد صوت در رو بستم و مونده بودم چطور برم داخل که کسی متوجه نشه که اینقدر دیر اومدم نیم نگاهی به پنجره کردم که ببینم بیدارن که بی سر وصدا در رو باز کنن آخه حدس زدم درب ورودی ساختمان از داخل قفل باشه ,خلاصه نگاه کردن از پنجره همان و شوکه شدن همان ,بله لبه پرده کمی کنار بود چراغ اتاق خاموش بود و تلویزیون روشن بود ولی کسی بهش نگاه نمی کرد ,فقط از نورشان استفاده میشد, آق داداش به پشت دراز کشیده بود و ناهید هم روش نشسته بود سرش رو به سقف بود و اصلا پایینو نگاه نمی کرد و فقط با شدت بالا و پایین میرفت و به باسنش حالت دورانی میداد تا دسته ی داداش حسابی تا ته فرو بره و به طور مداوم تلمبه میزد بدنش براق بود مثل اینکه خیس عرق بود باسن برجسته وقلمبه ای داشت که خیلی تیره تر از پوست بدنش بود ,چاق نبود ولی شکمش قابلمه ای و برجسته بود و با تلمبه زدنش بالا و پایین میپرید ,بعد به حالت کسی که شکمش درد کنه پیچ و تاب میخورد اول فکر کردم داره درد میکشه ولی بعد متوجه شدم که ارضا شد خلاصه منم که ناخودآگاه دستم توی شلوارم رفته بود تخلیه شدم وبا اینکه کمرم سفت بود یه عالمه آب خالی کردم,اون حادثه تا ماهها جلوی چشمم بود
باورم نمیشه ناهید اونهمه حشری باشه و از دادن لذت ببره آخه خیلی آروم و با شخصیت بود وخیلی هم خوشگل, پوست قهوه ای تیره و مو های کوتاه پسرونه وچشمای نافذ و درشت و کشیده و کمی خمار,احساسم نسبت بهش به کلی عوض شد و به چیزی جز نزدیک بودن، بهش فکر نمیکردم,از اون ماجرا یکی دو سالی گذشته بود و من و ناهید دیگه حسابی صمیمی شده بودیم و من براش همه کار میکردم از هدیه های جور وا جور گرفته تا پا گذاشتن روی پاش وقتی خسته بود.وقتی به خودم اومدم دیدم پاک دلباخته ی زن داداشم شدم که سه چهار سال از من بزرگتر بود و هیکل زنانه ای داشت که به هیچ وجه مورد پسند جوونای هم سن و سال من نبود باسنی بزرگ و قلمبه از نوعی که رو به عقب پیشروی دارن و از بقل زیاد پهن نیستن والبته شکمی سفت و برجسته ,خلاصه درس تموم شده بود و من در جستجوی کار و انگیزه برانکار و کسب در آمد فقط خوشحال کردن بیشتر ناهیدبود .
یه روز بعد از ظهر توی حیاط نشسته بودیم, هوا خوب بودم و مادر و ناهید روی تخت توی حیاط چای میخوردن که من هم بهشون ملحق شدم ,حشرم بد جور بالا زده بود وبا نگاهم ناهید رو میکردم خلاصه مادر رفت از داخل خونه چیزی بیاره تنها بودیم ازش خواستم آب دهنشو بندازه کف دستم که اون گفت; خوبه تو هم الان یکی می‌بینه این حرفش تریکو از بین بردو من پیله کردم و دست آخر آب دهنشو خیلی سریع که کسی نبینه کف دستم نداخت منم کمی با زبونم باهاش ور رفتم و بعد خوردمش زیاد شوکه نشد انگار میدونست واسه چی میخوام آب دهنشو ,فقط گفت ;اه حالمونو به هم زدی که البته نگاهش چیز دیگه ای میگفت .
عاشورا بود و شبا همه بیرون بودن منو دوستم بیرون قدم میزدیم که مادرم روبه همراه خواهر وناهید دیدیم ,من از دوستم جدا شدم و به اونا پیوستم ,سعی کردم یواشکی دست ناهید رو بگیرم که نمیذاشت ,می‌رسید کسی ببینه ,یهو ناهید بیا مقدمه به مادر گفت من سرم درد میکنه یخورده هم دستشویی دارم با پویا برم تا خونه و برگردم مادر گفت باید ولی دیگه نیایید ما هم نیم ساعت دیگه برمیگردیم, و خداحافظی کردیم ناهید گفت آژانس بگیر زودتر برسیم ومنم از خدا خواسته سریع همونجا دربست گرفتم وسریع رسیدیم خونه,توی حیاط ناهید رفت دسشویی ,ولی خبری از سر درد و اینحرفا نبود,بدون اینکه چیزی به هم بگیم هر دو به هم نگاه میکردیم ,انتظار ,نمیدونستم چطور شروع کنم, که ناهید بلند شد و رفت جلوی آیینه قدی ایستاد,به خودم جرات دادم بلند شدم و رفتم درست پشتش وایسادم یه کم مکث کردم بعد دستامو دور کمرش حلقه کردم و بهش چسبیدم, ولی زیاد کیرم رو بهش فشار نمیدادم ,هنوز تاییدیه رو صادر نکرده بود,یکم مخالفت شل و ولی میکرد,ولی سرسختانه نبود;
-نکن الان یه نفر میاد ,میبینه نکن
-من کاری نمیکنم,فقط میخوام سرم رو روی سینه هات بذارم
-قول میدی کاری نکنی
-آره قول میدم فقط یکم از آب دهنت رو میخوام اینبار مستقیمی بریز توی دهنم
-ول کن مثل فت کاری
,خواهش میکنم
,فقط یه کم ها
خلاصه جلوش زانو زدم اونم آب دهنشو جمع میکرد و می‌ریخت توی دهنم ,حسابی حشری شده بودم,همینطور که زانو زده بودم دستم رو انداختم دور باسنش و لمبرای کونشو اروم فشار میدادم ,بعد بلند شدم واونو گرفتم و به زور مجبورش کردم دراز بکشه,یه نیمچه مقاومتی میکرد توی همه ی حرکات البته فکر کنم این ناز کردنش بود,تمام بدنم عرق کرده بود,و قلبم داشت منفجر میشد لحظه به لحظه تندتر میزد ,توی همه ی این سالها دیوونه باسن ناهید بودم به اولین جایی که فکر کردم اونجا بود به پشت دراز کشیده بود منم چرخوندمش روی شکم ونشستم روی باهاش و سرم رو گذاشتمروی گردنش که یواش یواش بیام پایین یه لحظه که لبم روی کردنش بود وخواستم خونه هاش رو بخورم متوجه شدم که قلبش با سرعت سه چهار برابر داره تند تر می‌زنه حسابی هیجان زده بودیم کم کم داشتم میکردم پایین خواستم شلوارم پایین بکشم که گفت پویا خان قول دادی ها منم گفتم فقط میخوام بخورمش کشیدم پایین تا زیر کونش و شروع به لیسیدن کردم عجب کونی سوراخش ریزو تنگ بود ولی قمبولای کونش خیلی تیره تر از پوست بدنش بود و به سیاهی میزد ,وقتی شلوارم کشیدم پایین شورت هم اومد پایین منم سریع با ولع تمامژژونوم درست به نقطه ی مرکز سوراخ کونش زدم و سعی کردم ژژونوم توش فرو کنم ولی تنگ بود و نمی‌شد ,دوست داشتم تمام بدنش رو لیس بزنم حتی دوست داشتم بشاشه توی دهنم البته این حس رو فقط نسبت به ناهید ذارم وقتی دورشو وسطشو میخوردم اه های خفیفی میشنیدم همینطور که سوراخشو میمکیدم اومد پایین تر وته شکارش کمی معلوم بود اونم حسابی لیس زدم توی همین لحظه که نفسم بند اومده بود,صدای درب حیاط رو شنیدیم عین موشک پریدیم و سریع من رفتم توی اتاقم در رو بستم دستم رو کردم توی شلوارم تا حالا اینقدر خیس نشده بودم دوتا رفت و برگشت و سریع تخلیه شدم ,وپشیمان ولی بعد از دوش گرفتن همچنان توی کف ناهید علاقم صد برابر شده بود اونم به خاطر بعضی از حرفا در حین عشق بازیمون,اون اتفاق اصلی که باید میفتاد تا دو یا سه سال بعد نیفتاد وتوی این مدت از کوچکترین فرصتها که البته خیلی هم زیاد به خاطر شرایط زندگی‌مون پیش میومد استفاده میکردیم منم دیگه حد خودمو میدنستم و دیگه عادت کرده بودم ودیگه گیر نمیدادم برا کردن چون ناهید قبول نمیکرد,تا خونه خالی میشد سریع پشتشو به من میکرد منم شلوارم می‌آوردم پایین و باانگشتام بهش حال میدادم و همزمان کوسو کونش لیس میزدم که البته خخیلی بهم حال میداد حتی گاهی اجازه میداد که سینه هاشو بخورم و اونم برام جلق میزد و وقتی خالی میشد تو دستاش اروم پا میشد میرفت دستاشو پیشین و میومد سه سال تمام این کار ما بود ,تا اینکه یه روز عصر از سر کار اومدم خونه از صبحش هی زنگ میزد. که کجایی چه میکنی اوین حرفا وقتی اومدم کسی خونه نبود داشت برادرزادم رو که آلن دیگه کلاس اول بود حموم میداد ,بعد که متوجه شد من اومدم به سارا کوچولو گفت اجازه داری یه کم آب بازی کنی و اومد به استقبالم ویه خسته نباشی بهم گفت که خستگی کل سال از تنم در اومد,بعد بغلم کرد و گفت بریم اتاق تهی که امنیتش بیشتره ماما ن رفته خرید الانه که بیاد ,شروع کردیم به لب گرفتن که فرم خاصی هم داشت لبها روبه هم می چسبوندیم وزبونامون رو برای کنکاش تا آخرین نقاط دهن همدیگه فرو میکردیم و حسابی آب دهن همدیگه رو میخوردیم ,گفتم شلوارتو کامل در بیار میخوام پاهاتو بزارم روی شونه هام وبرات بخورم تو هم همزمان دستتو از بغل بیار منو ارضا کن ,یکم مکث کرد با محبت بهم نگاه میکرد و سرم رو نوازش میکرد اون روی مبل نشسته بود منم بین پاهاش روی زمین ,با نگاه گرمی گفت دوست داری وانواتو فرو کنی،توی یه جای لیز ,(خشتکش مرطوب بود) منم از خدا خواسته گفتم همینجا گفت بریم روی تخت اتاق خودت ,خلاصه رفتیم,توی اتاق من دراز کشید روی تخت و پاهاشو بود بالا منم نشستم رسوم رو کشیدم و فقط کیرم رو در آوردم گفت چقدر بزرگ شده , داشتم از این حرفش حال میکردم که گفت بکن دیگه؟ الان یکی میاد منم سریع یه کم کونش لیس زدم، چون میدونستم الان اه واوه میکنه ,هی میگفت زود باش ,شلوارشو فقط تا زیر قمبل هاش کشیده بود پایین وشلوار دیدم رو می‌گرفت نمیذاشت پیداش کنم اولین باربود ,کیرم میرفت توی یه کس وقتی دید مشکل دارم خودش از بغل دستشویی دراز کرد گرفت و گذاشتش دم سوراخ کوسش و کفت اآاااااااای ی پویا زودباش فشار بده تازه بره تو و من کمی فشار دادم ,گفت بیشتر فشار بدا بفرستش تا ته که منم دوبار کردم بازرسم که هی ای ار میکرد تا ته فشار دادم ,یهو صداش که گفت ;ججججاااااااانننن خیلی تحریکم کرد و خالی کردم توش ,خیلی تاکید کرده بود که "نریزی تو ها حواست باشه" ولی نصفش جا موند توش دوباره همونجا شلوارو کشید بالا و اومد روی کاناپه خوابید وموقع شام بیدار شد منم از اون خسته تر دیگه مراد حاصل شده بود , ولی عذاب وجدان ولم نمیکرد و اطمینان دارم که بازم اتفاق میفته چونکه نه من ونه اون قدرت بیخیال شدنشو نداریم,و سخت به هم دل بسته ایم,نتونستم خلاصه تر بنویسم اگه احساس کردم لازمه اداشون بعدا مینویسم,این مجرا شش ساله که ادامه داره و کار نکرده نذاشتیم

نوشته:‌ پویا

سلام به همه دوستای گلم من مهران هستم میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم که امیدوارم خوشتون بیاد اگرم نیومد لطفن(لططططفنااااااااا!)فحش ندین خوب خاطرست دیگه!
قضیه مربوط میشه به دو ماه پیش اون موقع من یه روز با دوستم وحید رفتیم سر قرار با زیدش دم در خونه دختره که کوچه پشتی ما میشینن.چون دفعه اولی بود که همدیگرو میدیدن پریسا(دختره)با دوستش اومده بود آخه خیلی دختر نجیبی بود و من به همین خاطر به رفیقم حسودیم میشد. حالا بگم از دوستش که همون اول دیدم داره یکم بدجوری دید میزنه خلاصه یکم با هم صحبت کردیم چارتایی که خیلی باحال بود تا حالا این طوری با کسی صحبت مثبت نکرده بودم آخه!
دوست پریسا از همون نگاه اول معلوم بود که تنش میخاره یه دختر17-18ساله بودبا موهای بلوند.
دیگه به صورتش نگاه نمیکردمو داشتم تندتند تلمبه میزدم که بعد از بکی دودقیقه دیدم داره آبم میاد کیرمو درآوردم و همشو پاشیدم رو شکمش.بیچاره چه دردی تحمل کرد. هیچی بلند شدم لباسامو پوشیدم که برم ساعت حدود پنج و نیم بود. خیلی خشک باهام خدافظی کرد و من رفتم خونه. بعد از اون سه بار دیگه باهاش سکس داشتم که اگه وقت شد براتون مینویسم. کاملا هم واقعی بود خواستی خواستی نخواستی بکیرم.(شرمنده اونایی که خواستن!)
حدود دوهفته ای میشد که با هم بودیم و تو این مدت من کلا دوبار دیدمش اونم تو محله خودشون ساعت دو سه ی نصف شب.یه روز من داشتم از سر کار میومدم که زنگ زدو گفت بیا محل.تعجب کردم آخه ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.راستی اینم بگم که تازه اومدن تو این محل ومن با داداشش کامران یه دوستی خفیفی داشتم.! چنوقت پیشم تصادف کرد و یه ماهی گوشه بیمارستان بود.
هیچی منم سر خرو کج کردم رفتم دم درشون .کوچه اونا بنبسته و از هر لحاظ شرایط جوره و کسی شک نمیکنه.
دیدم خیلی گرم تر ازهمیشه تحویل میگیره وموقع حرف زدن دستمم گرفته بود آخه تاحالا این کارو نکرده بود.این شد که فضولیم گل کردو گفتم چیشده امروز انقدر مهربون شدی؟گفت من همیشه مهربونمو از این غزلیات...!بعدم جدی شدو گفت که امروز مادرپدرم واسه ملاقات کامران رفتن بیمارستان و تا شب اونجان.منومیگی !!!تو دلم گفتم قربون اون مادرپدرت بشم من!!
بهش گفتم با این حساب الآن خونه تنهایی خیلی نازو جیگر کباب کن گفت اوهوم.گفتم نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟همین الآن از سرکار اومدما؟
ته دلش راضی نبود ولی با هزار من و من گفت بفرمایید ولی زود باید بری گفتم این چطرزه حرف زدنه بی ادب گفت آخه میترسم کسی بیاد یهو.گفتم باشه قربونت برم میدونم یه چایی به ما بدی حله!رفتیم داخل پذیرایی من نشستم روی کاناپه و منتظر بودم ببینم چیکارمیکنه دیدم رفت تو آشپزخونه.پشتسرش رفتم الاغ داشت واقعا چایی میریخت!!
بهش گفتم ول کن عزیزم اومدم خودتو ببینمو برم.دستشو گرفتم بردم توهال نشستیم رو مبل میخواستم حرفای مثلن رومانتیک بگم دیدم قلبش تندتند میزنه و رنگش پریده گفتم نترس خوشگلم بغلش کردمو محکم فشارش دادم و گفتم هیچ اتفاقی نمیوته ولی بازم یکم میترسید.سر همین قضیه رشته ی کار اومد دست ما!!
شروع کردم از صورتش یه بوس آروم کردم اونم کم کم داشت آروم میشد دست مون گرفتو گفت مهران جان گفتم جانم عشق من گفت قول بده همیشه دوسم داشته باشی گفتم قول میدم عزیزم تاته جهنمم بری پات وای میستم.وای هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره سرشو آورد جلو و آروم شروع کرد ازم لب گرفتن.منم که حسیه حسی شده بودم با ولع تمام لباشو میخوردم باخنده گفت آروم همش مال خودته!!ولی من بازم لباشو میک میزدمو لذت میبردم.
همزمان بادستم داشتم کمرشو نوازش میکردم که یه شیطنتاییم میکردمو گاه گداری دستمو به کونش نزدیک میکردم
ولی حالیش نبود تا این که دلو به دریا زدمو آروم نوک انگشتامو بردم زیر شلوارش. دیدم سرشو زود کشید عقبو گفت دیوونه چیکار میکنی؟گفتم عزیزم ما امروز مال همیم زیاد اذیت نمیشی درعوض بهم ثابت میکنی که عاشقمی.گفت آخه...حرفشو قطع کردمو گفتم هیسسسس..بعد شوع کردم به لب گرفتن و باز دستمو بردم زیر شلوارش لنبه های کونش یخ یخ بود.با شرتش یکم بازی کردمو ولش کردم .گفتم بلند شو.
خودمم وایستادم (آخه من عاشق ایستاده لب گرفتنم)شروع کردم دوباره لب بازی و باز دستمو این بار بیشتر بردم داخل شلوارش و یکم آوردمش پایین دیگه داشت نفس نفس میزد و همین منو حشری تر میکرد.دستاشو دورم حلقه زده بود ومحکم منو به خودش فشار میداد.دیگه لباشو ول کردمو تو یه حرکت(!!)شلوارشو تا مچش کشیدم پایین یه جییغ یواش زد من با خنده گفتم هیسسسسسس دیوونه چیکار میکنی؟هیچی نگفت.ولی انصافا چ پاهای ظریف و سفیدی داشت.خوابوندمش رو کاناپه و آروم بند کرستشو باز کردم بکم مقاومت میکرد ولی با اصرارمن راضی شد.سینه هاش کوچولو و سفید بودن نوک سینه هاش یه سانتی زده بود بیرون.شروکردم به لیسیدن نوک سینه هاش و کم کم سینه شو کامل میخوردم دیگه داشت ناله میزد پاهاشو جمع کرده بود آورده بود روی کمر من عاشق اینجور لحظه هام.درگوشش گفتم چقدر منو دوست داری؟ با آه و ناله گفت خیلی عزیزم خیلی.
پس اجازه میدی که امروز هردومون خیلی لذت ببریم نه؟دوزاریش افتادو با من من گفت باشه.
منم پاشدم لباسامون درآوردم نشستم سمت پاهاش و پاهاشو جمع کردم دادم بادستاش نگه داره.حالا دیگه سر کیرم
قشنگ داشت به سوراخ آیدا خانوم نگاه میکرد(!!).یکم تف کردم روکیرم وداشتم میمالیدمش و بادست دیگم سوراخ کونشو ماساژ میدادم تا باز شه.خودشم یه پاشو گذاشت رو شونم و با یه دستش شروع کرد کوسشو میمالیدو تندتندنفس نفس میزد.خلاصه دیگه طاقت نیاوردم و سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش تا متوجه شد سرشو بلند کرد یه نیگا به کیر خایه ما کردو سرشو دوباره انداخت رو مبل.آروم آروم هل دادم به داخل سوراخش وای چقدر تنگ و داغ بود انگار تو بهشت بودم.خلاصه با یه دستم دهنشو گرفتم و محکم فشار دادم کیرم تا نصفه رفت تو دیدم میخواد جیغ بزنه الهی بمیرم براش صورتش قرمز شد معلوم بود خیلی درد داره.منم نامردی نکردموتا دسته فرو کردم
خلاصه مراسم گل گفتن و شنفتن آقاوحید و پریسا خانوم تموم شد.ساعت حدود یک و نیم شب بود که منو وحید داشتیم دوروبرای محله ی ما کوس چرخ میزدیم که پریسا به وحید زنگ زد.یکی دو دیقه با هم صحبت کردن تا اینکه دیدم وحید میگه الآن گوشیو میدم به مهران.گوشیو ازش گرفتم سلامو احوال پرسی که گفتم بجا نمیارمو این حرفا نگو همون دختره دوست پریسا بود.اسمشم آیدا بود.گفت که شما میخواستین با من آشنا بشین؟منم گفتم واللا نمیدونم و این حرفا خلاصه شماره خودمو براش اس کردم و اینجوری با هم آشنا شدیم.وارد جزئیات نمیشم.

نوشته: مهران

سلام!
ساعت 12:20 تلفن موبایلم زنگ خورد. سلام بفرمایید؟ کسی جواب نداد.چند دقیقه بعد موبایل دوباره زنگ خورد. بفرمایید :سلام حال شما خوبه؟ ممنون شما ! ببخشید میخاستم با شما حرف بزنم. شارژ ندارم اس میدم. تلفن قطع شد وبلافاصله اس اومد میتونم با شما بحرفم؟ در خدمتم! اسمتون چیه؟ علی
اسم شما چیه؟ شراره !امرتون؟ هیچی فقط میخواستم بایکی حرف بزنم !اگه فقط حرف باشه هستم.
چند سالته زنو بچه داری؟ من 36 سالمه زن ودوتا دختر دارم قم زندگی میکنم ولی قمی نیستم. شما چی؟ من دارم طلاق میگیرم یه بچه دارم استارا هستم. اخوند که نیستی.
پرسید کارت چیه؟گفتم بذار کامل معرفی کنم: من علی مهندس رشته الکترو مکانیک. مهندس کارخونه... هستم.
این شد باب یه آشنایی خیلی مزخرف.از فردایش دیگه شروع شد دقیقه به دقیقه ساعت به ساعت.شب ونصف شب.
از همون روز تا پایان داستان حتی یک ریال هم پول شارژ نداد.اری بعد از حدود 2 ماه دلم براش تنگ میشد.ته دلم یه حس قشنگی داشت رشد میکرد. لعنت لعنت به این دل من.چند وقت بعد شراره گفت من 16 سالگی بدون اختیار پدرم منو عروس کرد واز شوهرسابقم یه بچه دارم ولی بعداز طلاق دیگه اونو ندیدم. بعد با این کس کش عروسی کردم.اون سنش50 بود ولی من دوسش داشتم اما دیگه ازش متنفرم.به خدا تا روز کذایی هیچ وقت ازش نپرسیدم طلاق گرفتی یا زودتر بگیرهیچ وقت نخداستم. منو اون خانم رواز انزوا نجات دادم. اون خانم توی استارا خونه دوستش زندگی میکرد وخودش از این در بدری ناراحت بود ولی ظاهرأ چاره نداشت وحقارت رو تحمل میکرد اما به قول خودش من براش امید بودم وما به جایی رسیدیم که گوشیامون دایم بهم وصل بود مگر تو حالت خابمون.همه حرکاتشو گزارش میداد. مثلآ الان دارم میرقسم.الان رفتم حموم.رفتم مغازه. الان پریودم وخلاصه هر قدم که بر میداشت گزارش میداد ومتقابلآ منم همین حالت رو داشتم.روزها میگذشت یه روز گفت یه اتفاقی افتاده گفتم چی شده؟ گفت من از عشق هیچی نمیدونم ولی فکرکنم عاشقت شدم همین کلمه کافی بود احساسات بی شیله پیله من زنده شه وشد. برای خودم متآسف ومتآسر میشم که این عشق کثیف رو زیرو رو کنم ولی چند روز پیش یه خانمی از زاهدان داستانشو نوشته بود واقایون رو زیر سوال برد. البته من نمیخوام جلوی اون جبهه بگیرم اما اکثر اتفاقات این جوری رو خود خانوما سبب میشن حالا یا داستان کینه گری یا چیزای دیگه که پرداختن به ان عین چوب کوبیدن توی نجاسته میگید نه این حقیقت محض رو تا اخر دنبال کنید>>>>:
علی جان فردا تولد خواهرمه میخام برم انزلی میتونی یه کم پول بهم بدی به خاک مادرم جبران میکنم.دیونه مگه من چیزی گفتم که خاک مادرتو قسم میخوری. حلا چقد لازم داری؟ هر مقدار شد ممنون میشم. شماره کارت بده و1ساعت بعد 200 هزار ریختم.
وای علی عاشقتم میمیرم برات وای علی منتظرم اولین شب چها که برات انجام بدم.چند روز بعد علی پولام تموم شده.عزیز مبلغ بگو.هرچی خودت دادی. باشه عشقم تا 1ساعت دیگه 150 توحسابته .وای علی تومرد رویاهای من بودی.علی طلاقمو چند روز دیگه میگیرم دیگه برای همیشه مال تو میشم. علی اگه زنت ما دوتا رو باهم ببینه چی میشه؟ عزیز من زنمو پختم مشکلی نیست اون قبول کرده توهم کنارم باشی. روزها گذشت من پول دادمو اون قربون صدقه من میرفت. وقتی مطمعآ شدم میخواد بامن ازدواج کنه همه راهها رو براش هموار کردم. تا اینکه گفت این اخرین دادگاهی منه.توی همین روزا من یه دستگاه برای بردن به شهر یزد و نصب در اونجا بهم پیشنهاد منم قبول کردمو دستگاه منتقل شد .کار نصب دستگاه کامل انجام نشده بود که شراره گفت میدونی دارم کجا میرم گفتم کجا. گفت بلیط بگیرم برای کرج.برق سه فاز منو گرفت تا حالا همچین حسی در خودم ندیده بودم.بعداز ماهها یک عشق تلفنی پاک داره از رویا خارج میشه.خلاصه این تغییر رفتارمو همه متوجه شدن.من یه دوست خیلی نزدیک تویزد دارم اون اونروز بمن گفت کدخدا ادمای استارا غیر قابل اعتمادن.خیلی صحبت بامن کرد ولی من ماها منتظر این لحظه بودم.دوستای من از اینجا به بعد هرموقع خواستم به این خانم نزدیک بشم اتفاقاتی رخ داد که هنوز برام مبهمه.بهتره ماجرا را بگم تا اون خانم زاهدانی ماجرای اتفاقشو کاملتر درک کنه.از مردها اینو میگم تا کسی پاروی دممون نزارن کاری به کسی نداریم.گفتم مگر داستان انتفام و.....باشه.
واما شراره ساعت 6 صبح زنگ زد که من کرجم باورش باورش برام سخت بود ولی واقعآ شراره برای دیدن من اومده.منم کارو تو یزد تعطیل کردمو یه پژو دربست و اومدم قم.

نوشته:‌ علی

سلام محمد هستم 20 سالمه از این موضوع 2 ماه میگذره من دانشجوی رشته ی معماری هستم یه همکلاسی دارم به اسم نیلوفر خیلی خشگله خیلی دختر خوب با فرهنگ و باشخصیت و با حجاب ولی سفید و خوشگل از این دخترای چادریه خشگل رابطه ی من و نیلوفر فقط در حد همکلاسی بودن بود خودتون میدونید چطوریه رابطه ی همکلاسیا ی تو ایران ( طرز برخورد با شخصیت نحوه صدا زدن = خانم فلانی اقای فلانی .....) نزدیک امتحانای ترم بود امتحان اولمون ریاضی عمومی بود اول ترم استاد ریاضی گروه بندی کرده بود نیلوفر تو گروه من بود منم سر گره بودم چون من تو درس ریاضی حرفی برای گفتن دارم استاد ریاضی برا امتحان یه سری نمونه سوال داده بود فقطم به سر گروها داده بود تو فرجها بود 4 روز مونده بود به امتحان ظهر ساعت 11 از خوب بیدار شدم شب قبلش تا صبح مشغول حل کردن نمونه سوالا بودم نگاه کردم به گوش دیدم 2 تا میس دارم از خانم ..... (نیلوفر) به فامیل ذخیره کردم شمارشو منم چون جونم براش میرفت بگی نگی کشته مردش بودم رفتم صورتمو شستم و بهش زنگ زدم
بله بفرماید .؟!!
سلام خانم ... محمد هستم
اااااا سلام اقا محمد حالتون خوبه ببخشید مزاحمتون شدم خواب بودید ؟!
نه خاهش میکنم جانم کاری باهام داشتین ؟
غرض از مزاحمت میخواستم نمونه سوالا رو ازتون بگیرم
اها باسه چشم کجا بیام ؟
خلاصه ادرس داد که برم سوالا رو بهش بدم سوار ماشین شدم رفتم تو یکی از خیابونای نزدیک خونشون رفتم که سوالا رو بهش بدم اخه باباش روش حساسه نمیشد برم در خونشون رسیدم دیدم واستاده از ماشین بیاده شدم بعد سلام و اینا
بفرماید اینم سوالا
مرسی بخدا شرمنده اخه ریاضی هیچی بارم نیست گفتم حداقل سوالا رو داشته باشم .ا ا ا جواباش کو؟؟؟!!!
مگه جواباشم میخوای ؟
اره دیگه جواباشم میخوام
حالا گیریم که من جوابا رو بهت بدم بلدی تمرینشون کنی؟ اینلا نمونه سوالن استاد تغییر میده سوالو ها!!!
با خودم گفتم بهترین موقه ی خونواده رفتن خارج از شهر 2 روز دیگه میان بهتره بکشونمش خونه !!!!
گفت: خب چه کار کنم ؟؟؟؟
خب بیا بریم خونه ما جوابا رو بهت میدم باهاتم ریاضی کار میکنم
نه ممنون مزاحمتون نمیشم
نه بابا مزاحم چیه ؟ بیا با مادرم هم اشنا شو
اخههههههه!!!!
اخه دیگه نداره سوار شو بریم
باشه بذار زنگ بزنم خونه بگم
ای جان سوار ماشین شدیم زنگ زد خونشون و گفت داره میره خونه همکلاسیش ریاضی کار کنه منم برای اینکه شک نکنه الکی گوشیو برداشتم با کلدا ور رفتم کوشیو گرفتم دم گوشم (((( سلام مامان خسته نباشید مامان مهمون داریم همکلاسیم داره میاد خونه ریاضی کار کنیم ..... بله ... بله چشم خداحافظ)))) مامان سلام رسود منتظره
سلامت باشه
اوووووف داشتم منفجر میشدم دستام میلرزید استرس زده بود بالا نمیتونستم درست حرف بزنم اب تو دهنم خشک میشد میترسیدم
رسیدیدیم خونه اومدیم بیرون از ماشین دم در زنگ الکی میزدم کسی جواب نمیداد گفت خوب زنگ بزن به گوشیش گفتم باطری تموم کردم گفت خب بیا با گوشی من زنگ بزن گفتم نه اخه تلفون خونه قطع مامانم خط جدید گرفته شمارشو بلد نیستم .خب من کلید دارم بیا بریم تو .درو باز کردم گفتم بفرمایید خانما مقدم ترند
اومد تو در و بست من الکی شروع کردم صدا زدن مامانم گفتم حتما رفته بیرون نیلوفر جان نشست رو مبل گوشیو زدم تو شارز زنک الکی زدم (((سلام مامان کجای ؟ اها اها باشه ))) یه لبخند بهش زدم و گفتم مامنم رفته خرید زود میاد
خب بریم بالا !! بالا برا چی ؟
اخه وسایلام بالاست
نیلوفر خیلی به من اعتماد داشت گفت باشه بریم بردمش تو اتاق خواب گفتم بفرمایید رو تخت من بشنینید نشست من جزوه و خودکارو برداشتم نشستم کنارش شروع کردم به تدریس البته از بس شهوت زده بود بالا خودمم نمیفهمیدمچی میگم گفتم شما تا یه تمرینی رو این ماسله کنید من برمیگردم
اومدم بیرون از اتاق گفتم چکار کنم شیطون هی میگفت بزنم به سیم اخر لختش کنم از یه جهتم میتزسیدم نکنه شانس بد ما ....... باشه و ضایع شیم زدم به سیم اخر رفتم تو اتقاق نشستم رو تخت تا نشستم شروع کرد به گفتن چیزایی که بهش یاد دادم داشتم نفس نفس میزدم از استرس یه دفد به اسم صذاش زدمو گفتم نیلوفر مال من میشی؟
با تعجب گفت بله؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جزوها رو اندلختم از رو تخت کنار سریع گرفتمش توبغلم بلند شد فرار کنه از عقب گرفتمش دم دهنشو گرفتم با اون دستمم سینشو گرفتم دیدم کم کم شل شد دوتا سینشو گرفتم کیر سیخ شدمم چسبوندم به کون گندش جووون چه نرم بود شروع کرد به التماس مگه من چیزی حالیم بود؟ اروم دم گوشش گفتم حیف نیت این اندامو مخفی میکنی ؟ انداختمش رو تخت دیگه زیاد مقاومت نمیکرد این سینه گرفتن همیشه جواب میده لامسب چادرشو در اوردم چه جیگری بود افتادم روش و شروع کردم مالیدن دوباره شروع کرد التماس گفت مامانت الان میاد بلند شو گفتم مامان فردا صبح میرسه خونه
گفت نامرد عوضی
همینجور که میمالیدمش دم گوشش یواش گفتم نیلو سکس کنیم ؟ بهم میدی جیگرم ؟
1000% مست شده بود گفت نه چون من دخترم
گفتم دیوونه نیستم خودمو تو درد سر بندازم گفتم قبوله ؟
گفت چی بگم باشه فقط تو....... حرفشو قطع کرد منظورش این بود فقط تو کونم نکنی بمالی
گفتم باشه با این حرفش فهمیدم بریودم نیست چون اگه بود میگفت خب!!
لختش کردم لباسای خودمم در اوردم سوتین و شرتشم در اوردن شرو کردم به خردن سینهاش تا سینشو گذاشتم دهنم یه دفه نفس عمیقی کشید که همه ی موهای بدنم سیخ شد با دستم شروع کردم کوسشو مالیدن اه اوخش رفت هوا ازش لب گرفتم قشنگ لبامو میخورد بد جورم شهوتی شده بود همونجور که سینهاشو میمالیدم دم گوشش گفتم برام ساک میزنی ؟ گفت چی هست
زدم زیر خنده یعنی نمیدونی چیه ؟ گفت نه
گفتم یعنی کیرمو مثل بستنی میخوری مثل شکلات میچوشی
قبول نکرد مالیدم کوسشو سینهاشو خردم دوباره تا راضیش کردم دراز کشیدم شرتمو در اوردم بدبخت تا کیرمو دید جا خورد گفت چه بزرگه گفتم بگیر بمالش کیرمو گرفت ااووووی چه حالی ممداد گفت چه داغ شده گفتم بکنش تو دهنت کیرمو کرد تو دهنش تا ته رفت تو حلقش حالت تهوع بهش دست داد وایی جاتون خالی درست و حسابی یه سیر بخندیم خیلی جلو خودمو گرفتم نخندم خلاصه بهش اموزش ساک زدنو دادم انگوشتمو براش خوردم تا یاد بگیره دختره ی کوس خل وای از ساک زدنش بگم اصلا نمیشه براتون توصیفش کنم خلاصه دیدم داره ابم میاد گفتم خب حالا نوبت منه بچرخ جیگر طلا گفت میخوای چکار کنی گفتم بچرخ توش نمیکنم واییی چه کون سفیدی به شکم خوابیده بود گفتم زانوهاتو جم کن جم کرد کیرمو گذاشتم در سوراخش اومدم فشار بدم بلند شد گفت نه نکن توش گفتم باشه بخاب نمیکنم خوابیدم روش گردنشو خورددم سینهاشو مالیدم دم گوشش اهسته گفتم نیلوی یه کم گلم بکنم توش ؟ با صدای شهوت زده گفت اخه شنیدم درد داره گفتم من یه کار میکنم دردت نیاد گفت باشه فقط یواش باشه ؟بوسیدمش گفتم چشششم دوباره زانو هاشو جم کرد کونش دست نخورده و تنگ بود چفت چفت بود Smile)) با انگشت سوراخشو مالیدم انگشتمو یواش یوشا فشار دادم دیدم داره اه و ناله میکنه یه کم کرم مالیدم دم سوراخش انگشتمو یواش یوش کردم تو کونش اگنشتمو تند تند میکردم تو در میوردم دیدم سوراخش یه کم نرم شده کیرمو سرش کرم مالیدم گذاشتم دم سوراخش اروم اروم سر کیرمو کردم توش یه اخ یواش کردو گفت محمد یواش خودمو انداختم روش سینشو گرفتم یه دفعه فشار دادم تا ته رفت توش یه جیغی کشید گفت درش بیار درش اوردم دیدم خونی شده اول ترسیدم گفتم نکنه کیرم در اومده و رفته و بکارتو جر داده بد دیدم نه از کونش خون اومده بلند شد که بره جلوشو گرفتم گریه شد نذاشتم بره گفتم تازه سوراخت گشاد شده دوباره خوابوندمش کونشو دادم بالا شروع کردم به تلنبه زدن کونش باز شده بود 10 دقیقه فقط تلنبه زدم فقط درد میکشید کسشو هم میمالیدم دیوونه شده بودم هی میزدم رو کونش اونم گریش لند اومده بود فقط اه و ناله میکرد کیرمو در اوردمو چرخوندمش باهاشو گذاستم رو سونم دوباره شروع کردم به تلنبه زدن بعد از 5 دقیقه ابم داشت میومد کیرمو در اوردم ابم ریختم رو سینش
این بود جریان من و نیلوفر
اگه حال کردین با ما لایک بزنید یه نصیحت بزنید تو کار دختره دست نخورده خییییلی حال میده

نوشته: محمد

سلام به همه شهوانی های عزیز
من اسمم مانی البته اسم مستعارم
من توی جهنم زندگی میکنم که اسم اصلیش زاهدانه
میخوام داستان سکس خودمو سارا رو تعریف کنم براتون البته شاید نتونم خوب تعریف کنم
بریم سر اصل مطلب موضوع بر میگرده به یکسال پیش
از خودم بگم من رنگ پوستم سفیده قدم 185 ولی لاغر تیپمم همیشه میزنم
جا خونه ما یک مسجده از بسیجی های خایمال بدم میاد ولی باید با دختراشون ساخت
من تو اون مسجد رفتو امدی ندارم با یکی از دوستام به یک نفر شماره دادیم ب اسم سارا خلاصه باهاش دوست شدیمو از وقتی گفت بلوچه دیگه رفتیم توی اسم های سکسی و......
یک روز که خونه ما خبری نبود زنگ زدم به سارا خانم که سر پستشون بودن تو بسیج گفتم اگه دوست داری بیا اینجا اینم ک مثل سگ حشری بود. منم که میدونستم غیر ممکن نیاد رفتم حمومو خودمو تمیز کردم
امدم بیرون دیدم بله سارا خانم چند بار زنگ زده
زنگ زدم بهش گفت خوب منو مسخره کردی یهش گفتم ک حموم بودم انگار دنیارو بهش دادن
امد تو خونمون نشست باهم یکم حرف زدیم رفتم کنارش نشستم و کم کم لب گرفتیمو یکم سینشو خردمو کسشو مالوندم دیدم کسش خیس خیس شده ی دفعه برداشت گفت من بهت گفته بودم که از اینکارا بدم میاد
بیشرف خودش حال کرده بود منو گذاشت تو کیر سیخی
تو دلم داشتم میگفتم اگه ادم نامردی بودم که بهت میگفتم
گذشتو رفتو منم تا یک روزی تخمام داشت از درد میپوکید
پس فردای اون روز دوباره موقعیت پیش آمدو امد خونمون ولی این دفعه دیگه فهمیدم چکارش کنم
لب گرفتیم سینشو خردم دستمو میبردم تو شرتش ولی سریع در می اوردم
بهش گفتم خوب بسه دیگه دیدم با چشای خمار دستمو گرفت گفت ن بشین کنارم دیگه خودش شروع کرد آنچنان برام ساکی زد ک یک بار کل ابمو ریختم تو دهنش
کیرم خوابید اونم ک شده بود دزد کیر دوباره شروع کرد به خوردن بالاخره بلند شد
گفتم برگرد هی گفت نه درد داره منم بهش گفتم کاری میکنم دردت نگیره رفتم یک خیار کوچیک از تو اشپزخونه برداشتم یکم کرم بهش زدم کردم تو کونش جیغی کشید ک کوشم کر شد
همینجور خیاررو گذاشتم لا کونش رفتم سراغ سینه هاش بیشرف سینه های داشت گنده ولی نرم مثل پنبه اخ که چ حالی میداد سینه های اون داشتیم لب میگرفتیم ک دیدم داره خیارو میکنه تو کونش صحنرو ک دیدم گفتم چرا خیار خیارو در اورد امد رو من کرد تو کونش منم داشتم حال میکردم اساسی دیدم داره میگه جرم بده بکن تا ته بکن تو کونم که میکردم تو کونش حالی می کرد داشت ابم می امد ک از چشام متوجه شده بود از کونش کشید بیرون بدون گفتن من یکم صبر کرد بعد شروع کرد به خوردن گفتم داره میاد ک دیدم از دهنش کشید بیرون کرد تو کونش کل ابمو ریختم تو کونش انگار نمیخواست من ارضا بشم ها صبر میکرد بعد دوباره شروع می کرد
باهم یکم خوابیدیم بعد رفتیم تو حموم اونجا هی میخواست از کس بده ولی ن خطر ناک بود
کس تا 3 ماه جاش میموند ب ریسکش نمی ارزید اونم با بلوچ
بعد اون دیگه هر دفعه کمرم پر میشد یا اون حشر میزد بالا ساعتای 12 شب یا من میرفتم خونه اونا چون اتاقش دم در بود و فقط با خواهرش زندگی میکنه
یا اون میاد خونه ما
باید دخترو جوری کرد ک زیر لبش مزه کنه
انقد حال کنه ک خودش دفعه بعدی پیشنهاد بده
مرسی که خوندین
بابای

نوشته: نیما

كلاس دوم دبيرستان بودم،با يه دختر كه خونه شون تو محله ما بود دوست شدم،اسمش فرخنده بود
يه دختر خوش بر و رو و خوش اندامي بود، با هم خيلي صميمي بوديم،بهش علاقه داشتم، اون موقع موبايل نبود چند روزي يه بار كه موقعيتش گير ميومد با تلفن خونه با هم صحبت ميكرديم،سه سال با هم دوست بوديم تا اينكه شوهر كرد و رفت،و ارتباطش واسه هميشه با من قطع شد و فراموش...
توي مدتي كه با هم بوديم چندين بار سكس داشتيم و بيشتر توي خونه ما با هم خلوت ميكرديم
سكسمون با خوردن لب شروع ميشد و بعد از خوردن بدن و سينه و كسش كه ارضا(ارگاسم) ميشد با لاپايي و اومدن اب من به اتمام ميرسيد،
سكس كامل هيچوقت نداشتيم،چون ميخواست بكارتشو حفظ كنه،هيچوقت هم از كون سكس نداشتيم قبول نميكرد و منم به كاري كه اون راضي نبود اصرار زياد نميكردم،چون لذت طرفم تو سكس هميشه برام اولويت داشت،ميگفت كيرت بزرگه دردم مياد، منم ميگفتم: كره خر، از كجا ميدوني كيرم بزرگه؟! حتما يه معيار مقايسه اي داري! بگذريم... بعد رفتنش ديگه هيچوقت نديدمش تا شش سال بعد، من دانشجوي ترم اخر بودم واسه فرجه امتحانات رفتم شهرمون، يه روز تو خيابون نزديك خونه داشتم قدم ميزدم و ويترين مغازه هارو ميديدم
توي پياده رو در حال قدم زدن دو تا خانم از رو به رو داشتن مخالف جهت من ميومدن كه ديدم يكيشون نگاه از من بر نميداره نگاهمون به هم گره خورد و موقع رد شدن از كنار هم نا خود اگاه سرمون به طرف هم برگشت،نشناختمش .. همينطور غرق در احساس غرور بودم از اينكه يه خانم خيلي خوشگل اينطور بهم توجه كرد با خودم ميگفتم چقدر اشنا به نظر ميومد. كه يادم افتاد بله اين فرخنده است.چقدر عوض شده بود خيلي خوشگل شده بود.اندامش با ادم حرف ميزد. خيلي فكرمو مشغول خودش كرده بود،دوست داشتم باهاش حرف بزنم .. سراغشو از بچه ها گرفتم گفتن مدتيه طلاق گرفته و خونه پدرشه.. زنگ زدم خونه شون ميدونستم خودش ور ميداره چون پدر مادرش پير بودن...
زنگ زدم بعد از چند بوق الو سلام
سلام بفرماييد
فرخنده خانم
بله خودمم شما؟
منو نميشناسي؟
چند ثانيه سكوت....... ميدونستم زنگ ميزني از اون روز كه ديدمت منتظر تماست بودم
خوبي؟
خلاصه تماس تلفني ما شروع شد و هر روز به مدت يه هفته
تا اينكه فرجه درسي من تموم شد شب روزي كه عازم دانشگاه بودم در ضمن تو اين مدت اصلا از سكس صحبت نكرديم. تا اون شب من وسايلمو جمع كردم دوش گرفتم و شيو كردم اماده رفتن ٤ صبح بايد از خونه ميزدم بيرون، دوازده شب بهش زنگ زدم گفتم صبح ميرم و الان ميخوام تا صبح باهات حرف بزنم... غافلگير شد گفت منتظرم باش بهت زنگ ميزنم، ده دقيقه بعد زنگ زد گفت ميتوني ساعت ١ بياي اينجا تعجب كردم گفتم مامان بابات گفت خوابن ،، گفتم باشه...!!!
ميخواست دوش بگيره. اينو بعدا فهميدم. خونه هاي اونجا ويلاييه و اتاق اون گوشه ساختمون كه يه در رو به حياط داشت.. ساعت ١ در خونه شون بودم در باز بود با هماهنگي قبلي اروم بي سر و صدا رفتم تو درو أروم بستم مستقيم رفتم سمت اتاقش توي چهار چوب در منتظرم بود چراغ اتاقش خاموش بود كه ديده نشم همين كه وارد شدم دست دادم درو أروم بست رفت سمت كليد كه لامپ رو روشن كنه كه توي كسري از ثانيه چيزي به ذهنم رسيد، شب مهتابي بود و هوا كاملا مهتابي و روشن ، طوري كه نور مهتاب تو اتاق فضاي رو مانتيكي ايجاد كرده بود.. گفتم ميتونم خواهش كنم روشنش نكني؟ مكثي كرد و گفت هر طور تو بخواي، ميوه گذاشته بود گفت ميخوام ميوه بخوري گفتم توي نور مهتاب هم ميشه ميوه خورد دستشو گرفتم اوردم كنار پنجره نشوندمش رو به روم بدون كوچكترين حرفي. چند دقيقه بينمون سكوت بود و من محو زيبايي كه سايه روشن نور مهتابي توي صورت و حالت موهاش ايجاد كرده بود.. و هر چه بيشتر زمان ميگذشت ضربان قلب من تندتر و تندتر ميشد طوري كه خودم صداي قلبمو به وضوح ميشنيدم.. اروم دستاي لرزانمو بردم سمت موهاش و شروع به نوازش كردم.. بهم زل زد و لبخند زيباي روي لبش نشست كه به من جرات بيشتري ميدادهمينطور كه نوازشش ميكردم اروم لبمو بردم سمت لبش و شروع به خوردن لبش كردم كه اونم همراهي ميكرد واااي چه طعمي داشتن لباش ديوونه شدم اونقدر خوردم و خوردم كه ترسيد لباش كبود شه، ادامه دادم رفتم زير گلوشو بو ميكردم و ميبوسيدم و بعد ميليسيدم واي چه بويي چه طعمي چه هيجاني و چه لذتي داشت اون لحظه، يواش يواش رفتم سمت لاله گوشش نقطه حساسش بود وقتي لاله گوشش رو ليس ميزدم نفساش به شمارش افتاد وااي وااي وااي ارش عزيزم نفسم بند اومد زبونمو كردم داخل گوشش و تو گوشش ميچرخوندم داشت ميمرد از لذت صداش در اومد التماس ميكرد و قربونم ميرفت من همش ميترسيدم صداشو بشنون همش ميگفتم هيييسسس
يه پرتقال ورداشتم سريع پوست كندم يه دونه شو گذاشتم زير گلوش و با دهنم از زير گلوش كشيدمش سمت دهنش و همزمان لب ميگرفتيم و دونه پرتقالو باهم ميخورديم بعد همينطور كه ميخورديم زبونمو ازروي چونه و گلوش كشيدم اروم ميرفتم سمت سينه هاش كمك كرد بلوز و سوتينشو در اوردم و شروع به خوردن سينه هاش كردم نميدونم چطور اون لحظه رو توصيف كنم، لباسامونو در اورديم همينطور كه داشتم ميخوردم دستش تو موهام بود و همش قربونم ميرفت يه تكه يخ از تو پارچ ورداشتم گذاشتم تو دهنم و با لبام اون تكه يخو روي تمام بدنش ميكشيدم وااي چقدر تند تند نفس ميزد, همينطور ادامه دادم رفتم سمت كسش همينكه زبونم به كسش خورد از شدت هيجان اشكش در اومد منم ادامه دادم و با تمام وجودم با ولع خاصي كسشو ميخوردم كه يهو سرمو با فشار زيادي سمت كسش فشار داد
همش التماسم ميكرد بخورش ارش جان بخورش همه شو بخور هيچي شو نذار بمونه بخور بخور عزيزم بخور.. كسش واقعا خوردن داشت
همينطور كه با زبون ميخوردم انگشتمو همزمان تو كسش فرو ميكردم اين كارو اونقدر ادامه دادم تا يهو لرزيد و موهاي سرمو با شدت زيادي ميكشيد كه يهو ابش اومد
اون شب بهترين سكس زندگيم بود
اون شب دو بار ديگه ابش اومد كه بعدا ادامه شو واسه تون تعريف ميكنم،،، نه ولش كن تعريف نميكنم
تا همينجا كافيه....حوصله تايپ رو ندارم...

نوشته: آرش

سلام من دانشجوی سال دوم پزشکی دانشگاه سراسری شیرازم اهل تهرانم ولی کرج زندگی میکنیم کلا تو خودمم تنهایی و ترجیح میدم به همه چیز اقا بریم سر اصل مطلب روز جمعه بود منم سر جلسه امتحان میhن ترم یکی از درسایی که من خیلی hزش خوشم میومد استاد باحالی داشتیم خلاصه من داشتم ورقه رو تمومم میکردم دقدم بغل دستیم بدجوری داره نگام میکنه(یه دختر سفید خیلی باحال و باشخصیت بود)من یه لحظه نگاش کردم گفتم چیه؟خودشم خندش گرفته بود از کارش گفت فلان سوالو نوشتی؟با سرم جواب مثبت دادم گفتم اهوم جوابو بهش دادم امتحعن تموم شد منم تو چونم عروسی بود چون امتحانو خوب داده بودم مثل همیشه که یا تنها یا با دوست صمیمیم رو نیمکت مینشتیم رو نیمکت نشسته بودمو با موبعیغم بازی میکردم میخواستم برم گفتم بزار یه کم استراحت کنم زیر چشمی داشتم نگاه میکردم که دیدم داره میاد سمتم استرس مند شدم خداخدا میکردم فقط تشکر کنه بعد بره اخه اینجور موقع ها لعل میشم اومد سمتم تشکر کردو منم عین گاو و حر فقط نگاش میکردم اخه راستش اهل دختر بازی نبودم هیچی بلد نبودم ممه خر اصن تعارف ممیکردم که بیا یشین کنارم تا اینکه خودش گفت میشه بشینم کنارت منم خودمو جمع و جور کردمو اومد نشست همش با اسم فامیلیم صدام میکرد تا اینکه اسممو ازم پرسید منم گفتم اسمم فرهاده خیلی مهربون بود داشتیم حرف میزدیم که یخمون اب شد گفت یه سوالی بپرسم ناراحت نمیشی؟گفتم نه چطور؟گفت اخه همیشه حداقل اینجا یا تنهایی یا بعضی موقع ها با مسعود همش تو خودتی نگا کم همه ی دوستات یا این دانشجو ها دوس دختر دارن ولی تورو من یه بارم با یه دختر مدیدم چرا اینجوریمنم یه پوزخند زدم هول چرت و پرت گفتم بعد گفتم راستش نمیدونم شاید من نمیتونم فک کنم عرضه ندارم یا لیاقتشو ندارم خیلی ناراحت شدو شروع کزد تعریف کردن از حن این چه حرفیه میزنی یعنی چی لیاقتشو نداری مگه چیت کمه زرمگی داری پزشک میشی خوشتیپی ورزشکاری و از اینجور حرفا منم گفتم اووووه بابا من اینقدا خوب نیستم دیدم هوا داره غروب میکنه گفتم پاشو بریم دیر میشه ااان ساعت هشته یه وقت میبندن خوابگاهارو پرسیدم خوابگاتون دوره؟گفت یکم امروز پیاده اومدم منم شانسی عونروز فقط چون امتحان بود ماشین اورده بودم تقریبا خوابگامون نزدیکه پیاده میام اکثرا دانشگاه گفتم بدو برسونمت دیدم انگار داره خجالت میکشه گفتم نکنه میخوای پیاده بری؟دیر میشه ها بدو سوارش کردمو تو راه از خودمون حرف زدیم موقعی که رسیدیم گفت خیلی خیلی ممنون گفتم قابل شمارو نداشت گفت ولی ناراحتم کردیا گفتم چرا؟گفت احه دوس ندارم اینجوری باشی با اون صدای نازش که این حرفارو میزد ته دلم قلقلکش میومد وقتی داشت میرفت یه کارت دراوردمو شمارمو روش نوشتم گفتم کاری داشتی بهم زنگ بزن اون رفتو منم میخواستم برم خوابگاه داشتم بهحرفاش فک میکردم فک میکردم که مسعود زنگ زد الو مرتیکه کجایی بجنب ساعتیه ربعه نه ها گفتم لاشه حواسم جمع شد و گازش گرفت تو اتاقموم شامو که خوردیممسعود گفت مرتیکه کدوک گوری بودی؟(تکه کلامش بود مرتیکه) گفتم هیچی بابا تو حیاط دانشگا کلی با اون سارا حرف زدیم اخه تغلب دادم بهش همین.میخواستیم بخوابیم که برام اس اومد مسعود گفت یاعلی برای توام اس میاد؟گفتم حتما ایرانسله دیگه ولی سارا بود فرهاد جان امروز خیلی تذیتت کردم من:نه بابت این چه حرفیه یه کوچولو حرف زدیم تا خوابیدیم من روند عادی خودمو ادامه میدادم زیاده روی نمیکردم اصلا فردا صبش ضب کلاسی نداشتم تا ساعت 12 که رفتم دانشگاه دیدمش سلام کرد گفت صبح نبودی؟من:ازه کلاس نداشتم سارا:کلاسم نداریم باهم امروز نه ؟من:فک نکنم سرتونو درد نیارم روزا همینجوری میگذشت منم عادیه عادیالبته اینم بگم ما خیلی با هم روابط خاص نداشتیم چون اون بی اف داشت فقط معمولی منم اگه شماره دادم فقط گفتم شاید لهزمش شد 5شنبه بود که برای اولین بار تو یکی از کلاسا سارا و رضا کناره هم ننشستن برای اولین بار منم گفتم حتما جا پیدا نکردن بعد دیدم نه خبلی پکره شب گفتم رضا جا پیدا نکرده بود صبح؟گفت نه بابا دیشب خیلی بهم ضد حال زد گفتم چطور؟گفت دیشب بهم گفت من از ترم بعد قراره منتقل شم شهرمون کرمان داشت صداش میلرزید گفتم گریه نکن بابا به درک گفت دیگه یه لحظه هم نمیخوام باهاش حرف بزنم میهونست به خاطره من این کارو نکنه دلداریش دادم گفتم بخواب دیگه صبح تو دانشگاه اومد پیشم گفت ملسی عزیزم کل شبو به من دلداری دادی گفتم وظیفم بود داشت گریش میگرفت که نذاشتم گریه کنه گفتم نقطه ضعف نشون نده شب که شد اس داد فردا بیکاری مخم اس داد اره وغی بعدازظهر گفت میخوام ببینمت که همه چیو زات تعریف کنم گفتم باشه فردا شد گفتم مسعود این میگه بیا میخوام ببینمت بعدازظهرم باید برم گفت فقط خودتو گم نکن همین گفتم باشه ساعت شیش ممو سارا تو کافی شاپ بودیم خیلی حرف زدیم سارا گفت من تو این مدتی با تو حرف میزنم(تقریبا1ماه) واقعا برام جالب بود که تو اصلا حرفی از سکسو اینا نزدی منم گفتماخه رابطمون با هم معمولی بود اونم گفت باشه بازم پسرایی مث تو کمن خدارو شکر تو سالمم هستی گفتم داری خجالتم میدیا خوشگله یهو سارا پرسید فرهاد ساعت چنده؟گفتم 5 دیقه به نهه گفت ااهه اصلا نفهمیدیم چی شد حالا چی کار کنیم؟یکم فک کردم گفتم لباست راحته؟ گفت اره نقریبا چطور مگه؟گفتم یه اتاق کیگیریم سارا:مگه میدن منم گفتم از این اتاقای دمه شهر میگیرم یکمامشبرو تحمل کن با همیم دیگه سختیو با هم تحمل میکنیم انگار جفتمون بیشتر خوشحال شدیم رفتیمو یه هر زحمت پیدا کردیم پیدا نمیشد که تو خونه که بودیم گفتم سارا راحتی؟یه وقت من مزاحمت نشما گفت چرا اینجوری فک میکنی عزیزه من؟ گفتم میخواستم مطمعن شم نزدیکش شدم که خودش شالشو دراورد موهای بلانشو که دیدم خیلی خوشم اومد گفتم چه موهای خوشگلی داری داشت نفسامون به هم میخورد که دیگه چسبوندمش به دیوارو خیلی اروم لباشو بوسید اونم با اون چشای مظلوم و ابیش نگام میکرد خیلی اروم میبوسیدمش که چشا بستو گفت فرهاد خیلی دوست دارم منم هیچی نگفتم تا وقتی یه لب اساسی ازش گرفتمو اروم توگوشش گفتم منم خیلی دوست دارم یه لبخند زدو دوباره لب گرفتیم اینبار با سرعت بیشتر دیگه دستمو بردم سمت مانتوش سارا جونمم نفس نفس میزد منم گردنشو حسابی لیسیدم انداختمش رو زمین یه تاپ صورتیه خوشگل پوشیده بود اروم عروم گردنشو میخوردم تا رسیدم سر سینه هتش خیلی اروم میخواستم تاپشو دربیارم که اونم دکمه ای پیرنمو در میاورد یه سینه بند سورمه ای باحال پوشیده بود سینه هاشو عز رو سینه بند میخوردم که دستمو بردم سمت کمرش سینه بندشو باز کردم دو تا سینه خوشگله خوک صورتی جلوم بود یه نیم ساعتی سینه هاشو میخوردم دیگه داشت کبود میشد بیچاره اما صدای اه و رضایتش بهم انرزیی(ز خدارم ببخشید)میداد خلعصه دل کردمو گفتمموبایلمو تو شکمت گم کردم خندش گرفت شکمشو میخوردم اونم میخندید پایین تر رفتم ولی فعلا کسشو نخوردم شلوارشو دراوردم بعد شروع کردم از مچ پاهاش تا اون رون تپلشو لیس میزدم اونم میگفت عزیزم خیلی دوست دارم و بعد یه آه بلند کشید کلا خیلی سروصدا میکرد دقیقا همون چیزی که من ازش انتظار داشتم اخرش کار خودمو کردم اروم لبمو گذاشتم رو کسه داغش از رو شرتش میبوسیدمش اه و ناله میکرد با دندونام شرتشو دراور دستشو گذاشت رو سرم همینطور که میخوردمش موهامو فشار میداد میکشید تا بعد بیست دیقه نیم ساعت ارضا شد داشت میومد کیرمو یگیره که نذاشتم دستشو بذاره روش فقط لبشو بوسیدمو نذاشتم ساک بزنه فقط دوبعره حس گرفتیم تا دخول کردم اخرش که ولو افتاذیم ازم پرسید فرهتد چرا نذاشتی برات ساک بزنم؟گفتم دوس ندارم گفت وا بدت میاد ارضا شی؟منم گفتم دوس خدارم عشقم عذیت شه مخصوصا اینکه جلوم زانو بزنه جلوم من با لذت بردن تو بیشترین لذتو میبرم یه نگاهه خاصی کرد منو و بعد محکم ازم لب گرفت نمیدونست چی بگه بیچاره ذوق زده شده بود گفت باورم نمیشه اینقد راحت از ارضا شدنه خودت گذشتی منم بغلش کردمو بوسیدمش باهام تا خوده صبح خوابیدیم صبم باهم رفتیم دانشگاهو کلا عشق میکردیم با هم امیدوارم خوب بوده باشه داستانم موفق باشید

نوشته: ؟

سلام. اسم من امیره و 18سالمه.داستانی که دارم مینویسم کاملاواقعیه.
حدودا دوهفته پیش سرکلاس فیزیک یکی ازدوستام میگفت که یکی از دوستای خواهرش رومیشناسه که پایه سکسه(البته به من نگفت چه جوری فهمیده)ولی میگفت که همکلاسی خواهرشه.خلاصه پیله ما شده بودکه برو مخ دختره رو بزن یه حالی بکنیم. منم قبول کردم و قرارشد که زنگ سوم ازمدرسه فرارکنیم و بریم سمت دبیرستان دخترانه.همین کار رو هم کردیم ومنتظرشدیم که تعطیل شدن ودختره که اسمش لیلا بود باخواهر رفیقم ازمدرسه اومدن بیرون.هرچی ازخوگلیش و خوش فرمی بدنش بگم کم گفتم.لباس فرم مدرسه شوخیلی تنگ کرده بود. ازهمه جای بدنش بیشتراون کون نازو سینه های گندش چشموگرفته بود.بعد ازچند دقیقه که راه رفتن خواهر رفیقم ازلیلا جدا شد منم که فرصت رومناسب دیدم رفتم جلو به دختره پیله شدم وخلاصه بعداز10دقیقه شمارمو بهش دادم.اون روز گذشت وفرداش اس داد.چندروزی که باهم تلفنی صحبت کردیم کلی رومون باهم بازشده بود و براش اس ام اس های سکسی میفرستادم اونم خوشش میومدوجوابمو میداد.یه شب حدودایک ساعت باهاش تلفنی صحبت کردم وهمش حرفای سکسی میزدیم.این قدرازش سوال پرسیدم که میتونستم اندامشوتوذهنم تصورکنم.یادمه تورخت خواب دمرخوابیده بودمو یه بالشتوگذاشته بودم زیرکیرم هی کیرموبهش میمالیدم .شارژگوشیم تمام شدورفتم سرکوچه شارژبخرم که به گوشیم زنگ زد.میگفت که میخوادمنو ببینه.ساعت12ونیم بود.منم قبول کردم و باهم تو یه پارک قرارگذاشتیم.توراه که میرفتم دل تودلم نبود وضربان قلبم بالارفته بودوخیلی اضطراب داشتم.وقتی رسیدم دیدم رویه نیمکت نشسته.ازپشت رفتم وترسوندمش وبلندشد باهم دست دادیم.1ساعتی باهم دیگه صحبت کردیم. خلاصه کلی به هم حرفای عشقولانه زدیم.من که دیگه کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد که بزنه بیرون منتظربودم پارک خلوت شه.یه خانواده روبرومون نشسته بودن هی بهمون چپ چپ نگاه میکردن لیلا گفت که بریم اونورپارک.بلندشدیم رفتیم سمت یه نیمکت دیگه.همین که خواستیم بشینیم دستموگذاشتم رو رون پاش.اول یکم جا خورد ومیترسیدکسی ببینمون ومدام اینور اونور رو نگاه میکرد.دستمو گذاشتم روگردنشو صورتشو آوردم جلوی صورتم و پیشونیموگذاشتم روپیشونیشوآروم بهش گفتم لیلا عزیزم الان ساعت2نصف شبه کسی اینجانیست که بخوادماروببینه.اینوکه گفتم بهم نگاه کردوخندید وآروم لباشوگذاشت رولبهام.اون لحظه رو هیچ وقت ازیادنمیبرم.گرمی لبهاش خیلی ارومم کرد.نفس داغی که ازبینیش بیرون میومدرواستشمام میکردم.تابه حال یه هم چین حس خوبی روتجربه نکرده بودم.آروم دستموگذاشتم پشت سرشو وبه سمت خودم فشاردادم.چندثانیه ای که گذشت احساس کردم که داره زبونشو میاره داخل دهنم.بهترین لحظه زندگیم بود.یواش یواش شروع کرد یه خوردن لبام منم که دیگه راه افتاده بودم لباشو میخوردم.داشتیم روابرا راه میرفتیم که صدای قدم زدن چندنفر مارو متوجه خودشون کردو ماهم سریع خودمونو جمعو جور کردیم.همون خانواده بودن واومده بودن سمت وسایل ورزشی پارک واونجا هم دیگه امن نبود.بلندشدیم ودست همدیگه رو گرفته بودیم وتوپارک قدم میزدیم ومن که زده بودم به درپوررویی بهش گفتم که مغازه یکی از رفیقام جای مناسبیه وبریم کلیداشو بگیرم.همینو که گفتم بلند زد زیر خنده وگفت واسه چی بریم تومغازه رفیقت؟گفتم الان مناسب ترین جا همین مغازه رفیقمه مگه توجای بهتری سراغ داری؟گفت آره باباخونمون کسی نیست .گفتم یعنی خالیه؟گفت خالی خالی که نه مادربزرگم هم توخونس ولی خیالت جمع اون فلجه و الآن هم باید خواب باشه.میگفت پدر مادرم رفتن مشهدوخواهرامن شوهر کردن.منم توکونم عروسی بود ودستشو گرفتمو راه افتادیم سمت خونشون.هنوزچندتاکوچه مونده بودبرسیم گفت توهمین جا وایسا یکم که ازت دور شدم پشت سرم راه بیفت بیا من که رفتم تو چند دقیقه صبرکن بعدش بیا آیفون رو بزن درو برات بازکنم.لیلا رفت تومنم زنگ زدمودر باز کرد.وقتی رفتم تو دیدم بایه تیشرت چسب ویه شلوار راحتی توی پذیرایی ایستاده.خیلی یواش گفت که بیاتو.دستمو گرفت ومنو برد تو اتاق درو بست وقفل کرد.بهش گفتم مادربزرگت کجاست؟گفت تو اتاق روبرویی خوابه خبالت راحت اون گوشاش سنگینه.اینوکه گفت رفتم توبغلش ولباشو میخوردم.بلندش کردمو انداختمش روتختو تیشرتشو در آوردم هیچی زیرش نپوشیده بود.وقتی سیه هاشودیدم نمیدونستم ازکجا باید شروع کنم.سینه های گنده وتپل.سرسینه هاش قهوه ای بود.وقتی سینه هاشو میمکیدم آخ واوخ میکردوانگشتاشولای موهام کرده بودوروسرم میکشید.سینه هاش حسابی خیس شده بود.وقتی به خودم اومدم دیدم که شلوارشو درآوده وداره کسشو میماله.سریع رفتم سراع کسش .کسش خیس خیس بود وبوی عرق میداد.شلوارشو برداشتمو باهاش کسشو خشک کردم.وقتی این صحنه رودید زدزیرخنده(کلادخترخوش خنده ای بود)یکم که کسشو خوردم یادکیر بیچارم افتادم.بلند شدم وهمه ی لباسامودرآوردمو کیرمو گرفتم جلودهنش که ساک بزنه.ولی نامردساک نزد.میگفت دفعه آخری که ساک زده آب یارو ریخته توحلقش وخیلی شوربوده این بدبختم بالا آورده بوده تا دوروز لب به غذا نزده منم خیلی اصرار نکردم رفتم سراغ کون قشنگشویکم باهاش ور رفتمو مالیدمش و یک دفعه انگشت کوچیکموکردم تو سوراخش ویه جیغی زدکه مو به تنم سیخ شد.نامرد نذاشت بکنمش میگفت که سوراخش خیلی خیلی تنگه ودوست پسر قبلیش دوساعت روسراخش کارکرده ولی موفق به بازکردنش نشده.اینو گفتوشروع کردیم لب گرفتن اونم واسم جلق زد تا آبم اومد.آبم دوبرابر همیشه اومد.چند دقیقه روتخت ولوشدم اونم رومن دراز کشیده بودولبهامو میخورد که حس کردم پاهام خیس شده.بله آب لیلا خانومم اومده بود.بلندشدیم ودوتایی رفتیم دوش گرفتیم من رفتم تو اتاقونشستم پای کامپیوترلیلا جونم رفت به مامان بزرگش غذابده.اون شب دوباردیگه باهم سکس داشتیم.فرداش رفتم خونه ورفتم مدرسه واسه رفیقم تعریف کردم ولی باورنمیکرد.بعد ازمدرسه ساعت 2ظهر بودکه رفتم خونشون تا شب موندم.نزاش شب بمونم میگفت فردا مامان باباش برمیگردن وممکنه خواهراش امشب بیان اینجا.ازاین ماجرایک هفته میگذره و منو لیلا روز به روز بیشترهم دیگرو دوس داریم.خواستم کلیدای مغازه رفیقمو بگیرم اونم گفت منم باید دختره رو بکنم که قبول نکردم والآنم منتظرم یه خونه خالی گیر بیارم داستان بعدی رو واستون بنویسم.
بای

نوشته: امیر

ادم تنهایی هستم دوست دختر زیاد داشتم ولی طولانی ترین رابطم بیشتر از یک هفته نبودش . همیشه به همه خترا به چشم ازدواج نگاه میکردم . برام دوستی معنی نداشت . برای همین هم بود که با همه بهم میزدم میدیدم بدرد هم نمیخوریم و واقع بین بودم
داستان من از جایی شروع شد که مدرک دیپلم رو گرفتم و با اصرار شدید خانواده موافقت کردم که تو کنکور شرکت کنم کنکور ازاد رو دادم . و همون دانشگاهی که میخواستم قبول شدم . بچه درس خون نبودم ولی از طرفی خوشحال بودم جو فیلمای ایرانی منو گرفته بود و فکر میکردم با ورود به دانشگاه همه دخترا میان و بهم ابراز علاقه میکنن . سر اولین کلاس بود رفتم نشستم کلی جو گیر بودم تا تونستم به استاد تیکه انداختم تا خودی نشان دهم موفق هم بودم ولی خود واقعیم نبود چون تو جلسات دیگه کلاس حوصله نخاله بازی نداشتم و ساکت میشستم سر جام ترم ها گذشت دخترای خوشکلی سر کلاس ما بودن ولی باز من از هیچ کدومشون خوشم نمی امد دوستام میگفتن تو چرا اینطوری جواب میدادم این دخترا لاشی هستن بدرد من نمیخورن . اونا هم میگفتن خفه شو بگو روم نمیشه برم جلو تو دانشگاه برام اتفاقات زیادی افتاد ولی تا تر م اخر وارد هیچ رابطه یی نشدم . سر کلاس کارگاه بودم دوستم اس ام اس داد برم جلو در منم رفتم گفت کلاست ساعت چند تموم میشه با هم بریم قهوه خونه . باهم قرار گذاشتیم وقت نهار بریم قهوه خونه بعدشم باهم بریم سر کلاس ریاضی . خدافظی کرد منم رفتم دسشویی . عادتم بود تا بکار میشدم میرفتم دسشویی موهامو تو اینه میدیدم که مشکل نداشته باشه اخه موهام یکمی بلند بود و بد حالت تو راه برگشت سر کلاس دختری نظر منو بخودش جلب کرد داشت رو زمین دنبال چیزی میگشت رفتم کنارش
گفتم هر کی پیدا کرد مال خودش . خندید
گفتم حالا چی گمشده
گفت انگشترم
گفتم کی ؟
گفت همین الان از دستم درش اوردم یهو از دستم افتاد نمیدونم کجا افتاد
منم کمی گشتم یاد کلاسم افتادم
گفتم حیف که کار دارم وگرنه کمکتون میکردم پیداش کنید
رفتم سر کلاس اخرای کلاس بود هی خدا خدا میکردم کلاس تموم شه برم پیش دختره
بعد کلی خود خوری کلاس تموم شد سریع نفر اول از کلاس زدم بیرون رفتم اونجا دختره رو ندیدم
مثل اینکه رفته بود کمی اونطرف تر صندلی بود رفتم نشستم رو صندلی اس ام اس زدم به دوستم که بیاد با هم بریم قهوه خونه
جواب داد 20 دقیقه دیگه کلاس تموم میشه منم کمی نشستم دیگه خسته شده بودم پاشدم کمی راه برم وقتی داشتم راه میرفتم احساس کردم یه چیزی رو شوت کردم بله همون انگشتر بود انگشتر رو برداشتم موندم چیکارش کنم . تو قهوه خونه داستان رو برا دوستم تعریف کردم گفتم انگشترو چند میخرن می ارزه بفروشمش اونم گفت وزنی نداره مفت نمیخرن
ما هم انگشتر رو گذاشتیم خونه چند روز بعد خیلی اتفاقی اون دختره رو تو دانشگاه دیدم با یه پسره بود منم خواستم برم جلو گفتم ولش پسره براش یکی دیگه میخره چرا برم خود شیرینی کنم ولی بعدش کرمم گرفت که برم رفتم جلو سلام کردم
تا من سلام کردم پسره گفت خانم حمیدی من بدستتون میرسونم و خدافظی کرد دوباره گفتم نمیخوای جواب سلام منو بدی گفت ببخشید سلام امری داشتین
گفتم فکر کنم انگشترتونو پیدا کردم
گفت جدی
گفتم اره گفت خواب کوش
گفتم نشونشو بده
گفت طلا سفید تک نگین سفید
گفتم درسته
گفت پس لطف میکنی
گفتم دست من نی
گفت مسخره کردی
گفتم بیکار نیستم خونمونه نمیدونستم باد هر روز یه انگشتر دخترونه با خودم بیارم دانشگاه
گفت چرا ؟ شاید نیاز شه
گفتم چرا باید نیاز شه
گفت شاید بخوای درخواست ازدواج بدی
گفتم اون حلقه میخواد
گفت ربطی نداره
گفتم بگزریم حالا چیکار کنم انگشترو
چیرو چیکار کنی برام بیارش
گفتم من چهار شنبه دانشگام شما چی
گفت منم کلاس دارم
گفتم شمارتونو بده با هم هماهنگ کنیم
گفت ادرس خونه رو هم بدم چطوره
گفتم شما بخودت شک داری و رفتم سمت سالن دوید سمتم گفت ببخشید چرا ناراحت میشی گفتم من با اون اویزونایی که هر چی دلت میخواد بارشون میکنی فرق دارم گفت حالا چیکار کنم انگشترو میدی یا نه شمارم رو بهش دادم گفتم برو با تلفن عمومی زنگ بزن شمارت نیوفته ظهر کلاسام تموم شد رفتم خونه زنگ زد به گوشیم گفت با دوستشه اگه خونتون نزدیکه بیام انگشتر رو بگیرم
منم ادرس دادم امدن اول محل ما زنگ زد گفت بخدا من ادرس این کوچه هارو بلد نیستم اگه میشه خودت بیا این انگشترو بده به من قرار گذاشتیم تو دپارک منم با ماشین بابام رفتم سر قرار زنگ زدم کجایین تو پارک نشستیم چقدر زود امدی
گفتم با ماشین امدم
انگشترو دادم کلی تشکر کرد گفتم حالا خوبه انگشترت وزن هم نداره انقدر دنبالش میگشتی از این ستا هزاراس ادم دلش میسوزه میخواد یچیز دستی هم بت بده رفیقش زد زیر خنده اونم کم نیاورد یه شکلات از تو کیفش در اورد بهم داد منم گفتم ورشکست نشی گفت نترس نمیشم
گفتم کار نداری بری دیگه ریختتم نبینم گفت واه چقدر بی ادب گفتم حرکت امروزت تو دانشگاه یادم نرفته گفت من که معزرت خواهی کردم منم گفتم خوب ببخشید گفت تو مگه معزرت خواهی منو قبول کردی که من قبول کنم
منم گفتم من که میدونم دنبال چی
اونم با تعجب گفت چی
گفتم بیا بگیر نخواستیم اینم شکلاتت
دختره خندید گفت گمشو
گفتم ببخشد شما جز خانم حمیدی اسم دیگه یی نداری گفت من مریم هستم
گفتم خوشبختم منم امیر هستم رفیقش گفت منم اتنا هستم من گفتم خوب باش سریع گفتم شوخی کردم خوشبختم
گفت خیلی بدی گفتم خوب بفرمایید منزل چایی قلیونی چیزی در خدمت باشیم
دوستش اتنا سریع گفت مریم پاشو بریم چایی
منم پرو بازی جلو جلو رفتم سوار ماشین شدم اونا هم یه 206 داشتن پشت من امدن هی گاز میدادن منو گم کنن ولی انگار ول کن ماجرا نبودن رفتم جلو در خونه انا هم پیاده شدن گفتم جدی جدی مخواین بیاین بالا گفتن خوب اره گفتم بگم غلت کردم کافیه گفتن نه ما چایی میخوایم از جیبم 1000 تومن در اوردم گفتم بیا برو دوتا تی بگ بخور گفت جراتشو نداری حرف نزن منم هم به رگ غیرتم ور خورده بود هم جراتشو نداشتم تو دلم گفتم عمرن بیان حرف میزنن گفتم خوب مهمون حبیب خداس بریم بالا زنگ در رو زدم مادرم اف اف رو جواب داد گفتم مادر مهمون داریم رفتیم بالا دیدم دارن میان قلبم داشت از دهنم میومد بیرون خلاصه وارد خونه شدم اونا هم امدن مادر م چشاش در امد بردمشون تو اوتاق سریع دیدم پیش مادرم گفتم اینا امدن برا پروژه دانشگاه اگه زحمتی نی یه چایی به ما میدی مادرم گفت زشته دختر غریبه خونه پسر غریبه گفتم مادر چی میگی به هوای شما امدن بالا کلی اسرار کردم مادرم خونس بیاین بریم بالا بعدشم کامپیوتر به اون گندگی رو نمیتونستم ببرم پایین که خواهشن گیر نده گفت خوب لپ تاپ رو میبردی گفتم میخوای بیرونشون کنم گفت نه من که کاریت ندارم فقط قبل اینکه مهمون دعوت کنی به خونه هم یه خبر بده امدم برم مادرم گفت امیر مامان شر نشه گفتم چی میگی شر چیه رفتم تو اوتاق کامپیوتر رو روشن کردم گفتم یه بنده خدایی صبح شمارشو نمیداد بعد ظهرش بزور خودشو چپوند تو اوتاق من گفت خودت دعوتمون کردی که
گفتم مریم جان حالا من یه چیزی گفتم شما باید جدی بگیری
آتنا گفت حالا مگه چی شده تو هم شب بیا خونه ما
گفتم خونه شما چیکار
گفت البته خرج داره
گفتم چه خرجی من یه انگشتر که به شما دادم بزور خونمون هم که امدین رازیتون نکرد جیبما رو هم میخواین خالی کنین
خندید گفت چه دلش پره . تولدمه دست خالی که نمیتونی بیای
گفتم میتونم ببین چجوری هم میام
مادرم در زد رفتم چایی هاروازش گرفتم تشکر کردم
آتنا گفت اخر چی شد میای یا نه گفتم بیام اونجا ننه بابات نمیگن این کیه
گفت نه چرا بگم
بعدشم تو قرار با مریم بیای گفتم مریم
گفت اره اونجا همه با بی اف هاشون میان مریم بی اف نداره گفتم با هم بیاین
گفتم من با این عمرا با این اخلاقش
مریم گفت خیلی دالت بخواد اصلا من بات نمیام
ادرس رو داد گفت میل خودته خاصی بیا گفتم باشه ببینم چی میشه
پاشدن که برن گفت مهم خودتی کادو برام مهم نی هر چی خردیدی شخصیتت رو نشون میده
منم گفتم برازنده شخصیتت میخرم
رفتن 1 ساعت بعد باز یه شماره نا شناس اس ام اس داد بازش کردم گفت اتنام امیر یه زنگ به مریم بزن با هم هماهنگ کنین چی برام میخواین بخرین
گفتم حالا کی میخواد بیاد
گفت امیر تورو خدا نمیخوام مریم احساس غریبی کنه تو جشن تنها بشینه یه گوشه
گفتم خوب تو هستی چرا تنها برا تو میاد
گفت من که پیش علی هستم
گفتم علی کدوم خریه
گفت درست حرف بزن نامزدمه
گفتم من مشکلی ندارم ولی مریم از کجا بیابم
گفت امروز بت زنگ زد همون شمارشه
گفتم ببینم چی میشه
گفت منتظرم
زنگ زدم بش
الو سلام
مریم : سلام
امیر : خوبی عزیزم
مریم : عزیزم بیا برا همین بت شماره نمیدادم دو ساعت نشده شدم عزیزت
امیر : من خرم که بهت احترام میزارم میخوام کارت راه بیوفته اصلا بای
مریم : چرا گریه میکنی شوخی کردم ممنون که زنگ زدی
قرار شد من برم دنبالش با هم بریم خونه آتنا
تو فکر تلافی کار امروز بودم یهو فکرم به یه جعبه کاغذی که توی خونمون همیشه افتاده بود رسید حالا هیشه تو چشم بودا کلی گشتم تا پیداش کردم
سویچ ماشینو گرفتم به خانواده گفتم من دارم میرم خونه دوستم مادرم گفت دختره یا پسر گفتم جانم دختر ؟ مادرم گفت با اون حرکت امروز هیچ چیز از تو بعیید نیست
منم گفتم حوصله ندارم ما رفتیم
رفتم یه چند نخ سیگار گرفتم خرج راه بغاله جا مابقی پول شکلات داد منم منم همونجا یاد شکلات بعدظهری افتادم شکلات رو گذاشتم تو پاکت مونده بود یه چسب رفتم دم خونه مریم گفتم بپر پایین تیزی بریم حوصلتو ندارم گفت صبر کن الان میام
باز بش زنگ زدم گفت مگه شاش داری بزار دو دقیقه بگزره دارم میام
گفتم نفس بکش میخواستم بگم چسب نواری اگه رمان هم داری بیار
گفت از کجام بیارم گفتم از کون ملا مگه برا اتنا کادو نخریدی
گفت بی ادب یکاریش میکنم
امد نشست تو ماشین دستم رو بردم جلو چسب رو داد بهم
گفتم حولی دست بده سلام کن بی ادب
گفت خیلی پرررو ییییی
بعد دست داد منو دستام یخ بود گفت اوووووف چقدر سردی گفتم از تنهایی زن بگیرم درست میشم
گفت زن میگیری بخاری که نمیگیری
گفتم من یه کوه چربی میگیرم که بپرم بغلش کنم گرمم کنه
گفت اه حال بهم زن سریع کادو رو در اوردم یکم درستش کردم
گف چی خریدی گفتم طلا گفت گمشو جدی توش چیه
گفتم چی میخوای باشه
گفت این انگشتر بدلا
گفتم نوچ
گفت پس چی
گفتم شکلات
گفت بزن بغل پیاده میشم
گفتم چی شد
گفت ابرومونو میبری
گفتم مگه تو کادو نخریدی
گفت چرا
گفتم اینو میدیم بعد که دیدیم بد شده کادوی تورو میدیدم
گفت امیر بد نشه
گفتم نمیشه
سیگار روشن کردم که بکشم
گفت سیگاری هستی گفتم نه
گفت پس چرا میکشی
گفتم حال میده تو هم میکشی
گفت اره
روشن کرد شروع کرد به کشیدن
گفتم سیگاری هستی
گفت نه
گفتم چرا میکشی پس
گفت گمشو
تا خونه اتنا کلی رفتم رو مخش و کل زندگیشو کشیدم بیرون گرم حرف زدن بودیم
رفتیم خونه اتنا همه امده بودن ما هم اخرین مهمونا بودیم کلی داف هولو ولی نمیشد بری سمتشون همه لباسای سکسی تنشون اووووف چه فضایی بود
رفتیم جاتون خالی بسات همهچی بود مریم رفت لباساشو عوضکنه من قفل جمعیت بودم داشتم دید میزدم کم مونده بود گوشیمو در بیارم فیلم بگیرم ببرم به دوستام نشون بدم کلا کب کرده بودم کیرم راست شده بود کیررو به هزار زحمت درست کردم از حالت خیمه درش اوردم یهو دیدم اتنا امد جلو دستم رو بردم جلو دست داد و امد منو بوسید گفت ممنونم که امده خیلی لطف کردی گفت پس شیطون خانم کوش گفتم رفته اماده شه گفت شیطون رفته فرشته شه که یهو مریم امد من شوکه شدم

قسمت دوم هم اگه استقبال بشه مینویسم
بعد اینکه با لباسای جدید دیدمش شوکه شدم

نوشته:‌ امیر

سلام داستانی رو که میگم خیالیه اما واقعیاتی هم داره هر چی هم دلتون خواست فش بدین اهمیتی به فش هاتون نمیدم اما اگه نظر خواصی دارید بگید.
ما یه خونه کنار خونمون داشتیم که مال فامیلمون بود و اونرو اجاره میداد.ساکنین زیادی داشت که یکی دو سالی می اومدند و می رفتند تا اینکه یه خونواده ای اومدند که از شانس خوب ما یه دختر خوشکل وخوش اندام با موهای بلند و سیاه داشتند به اسمه الیسا(اولین اسمی که به یادم اومد و اشنا نبود رو نوشتم اگه خوشتون نیومد میتونید تو خیالتون کل اسم وشکلش رو عوض کنید)البته یه سال از من بزرگتر بود اما من که به سن وسالش اهمیت نمی دادم فقط کونش رو می خواستم واینکه باهاش یه سکس حسابی بکنم .
اوایل اومدنشون زیاد با ما رفت وامدی نداشتند اما بعد مدتی شروع کردند به اومدن خونه ی ما وحرف زدن با مادرم و درس دادن خاله ام به الیسا وبعداخواستن موس و فلش و بازی از من و شروع کردیم به حرف زدن با هم و رفتن من به هر بهونه ای به خونشون تا یه لحظه هم که شده ببینمش.
میشد فهمید که هر دومون به هم احساسی داریم اما سعی میکنیم که خودمون رو جلو خونواده هامون ضایع نکنیم و این احساسات روجلو همه نشون ندیم اما اگه خلوتی گیرمون میومد با هم لبی میگرفتیم پدر الیسا خیلی بهش شک داشت و میتونستم صدا زدن پدرش رو بر اون بشنوم.
تا یه روزی که پدر ومادر وبچه های کوچیک خونواده به مسافرت کوتاهی رفتند و الیسا رو همراه برادرش تو خونه تنها گذاشتن برادرش 13-14 سال بیشتر نداشت و الیسا بزرگترین فرزند خونواده بود .پستقریبا همه چیز اماده بود برای یه شب سکسی.من تا نصف شب منتظر خوابیدن برادر الیسا شدم و بعداون بهم زنگ زد و گفت بیا من هم بدونه هیچ وقت تلف کردنی از دیوار کناری پریدیم و خودم روبه حیاط خونه رسوندم.الیسا تو حیاط منتظرم بود و وقتی که من رو دید پرید تو بغلم و من هم یه لب اتشین ازش گرفتم.الیسا دست منو گرفت و یواشکی منو به اتاق خودش برد.
با کمترین صدای ممکن که میتونیستیم لباس های همه دیگه رو به سرعت از تن هم کندییم و رو تخت خواب افتادیم اول من شروع کردم و لبهاش رو با ولع خاصی میخوردم لبش انچنان برام شیرین بود که نمیشه اون رووصف کرد حتی از عسل هم برام شیرینتر بودبعد دو سه دقیقه پایینتر رفتم و با دهنم یکی از پستونهاش رو میخوردم ودیگری رو با دستم می مالیدم پستون هاش انچنان بزرگ نبود که بزرگتر از کله اش باشن ماله یه دختر معمولی 18ساله اما سفت وخوردنی.زیادطول نکشید که دستش رو رو سرم گذاشت ومن رو به پایین کشوند و در ابتدا کمی برگشتم وکسش رو از فاصله نگاهی کردم صورتی و دست نخورده و بی حتی یه تار مو بود انچنان تمیز بود که نمیتونستم در برابرش مقاومت کنم وبا کله به جونش افتادم و شروع به خوردنش کردم
تا اینکه نوک زبونم به کسش رسید یه اخخخخخخخخی گفت که منو دیونه کرد صداش کم کم داشت بلند میشد برا همین دستم رو روی دهنش گذاشتم و کمی بعد خوردم تا اینکه یه لحظه به خودش لرزید و ارضا شد دست ما روم یه گازی گرفت.بعد چند دقیقه سرحال شدو گفت که نوبت منه که شروع کنم اول کیرم رو دستش گرفت و کمی باهاش بازی کرد (کیر ما هم طولی معمولی داره اما گردن کلفته و کمرمون هم سفت شده و دیر رس)بعد سریع سرش رو تودهنش گذاشت و کمی از گرمیش رو کم کرد.انچنان تو ساک زدن ماهر نبود اما این هم برا من کافی بود که الیسا برام ساک بزنه.

بعد چند دقیقه ی کوتاه بهش گفتم که از کون میدی گفت نه درد داره گفتم فقط اولش کمی درد داره و سعی میکنم اروم بکنم و قبول کرد گفتم کرم رو بیاره.کرم رو اورد و با دستش اونرو رو رو کیرم کشید و حسابی چربش کرد بعد بهش گفتم که به حالت سگی بشینه و کرم رو گرفتم و تا اونجا که ممکن بود سوراخ کونش روچرب کردم بهم گفت که اروم بزن اولین باره که میدم من هم گفتم چشم خانومی نگران نباش فقط یه پارچه ای چیزی جلو دهنت بزار که صدات بلند نشه .
اول انگشت شستم رو با کرمچرب کردم و تو کونش گذاشتم تا اینجاکه اروم بود و فقط یه اخ کوچیک گفت سپس دو انگشت روذاشتم کمی اونارو چرخوندم تا جا باز کنن بعد انگشت سوم رو گذاشتم سرش روبه بالش فشار داد و گفت یواشتر دارم میسوزم گفتم باشه چند لحظه صبر کن دردت اروم میشه حالا نوبت اصل کاری بود به ارومی سرش رو جلو سوراخ میزون کردم و فشار کوچیکی دادم به خوبی وارد شد الیسا تو این مدت شروع به گاز گرفتن بالش کرد و صدایی از در نمی اومد اما میشد دردش رو احساس کرد فشار دیگه ای دادمو تا نصفه رفت تو یه فشار دیگر و تا اخر رفت.
مدتی صبر کردم تا جا خوش کنه و الیسا اروم بشه و سپس تلنبه زدنم رو شروع کردم بعد مدتی هم الیسا لذتش رو کشید و شروع کرد به اخخخخخخ و اوووف گفتن ومنو مجبور کردکه تندتر تلنبه بزنم چند تلنبه ای زدم والیسا شروع به لرزیدن کرد و ارضا شد بعد 5-6 تلنبه من هم حس کردم که دارم ارضا میشم وبهش گفتم که ابم رو کجا بریزم و گفت بریز رو کمرم من هم اونرو در اوردم وبا شدت رو کمرش خالی کردم.
بعد رفتم و کنارش خوابیدم یه لب ازش گرفتم و اونرو برای لحظاتی گرچه اندک در آغوش گرفتم سپس کمرش را تمیز کردم و لباس ها را پوشیدیم و تا در همراهیم کرد وقتی که به خونه برگشتم به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیکای 4صبح بود و ازرفتنم 2ساعت میگذشت باور نمیکردم که این لحظات 2ساعت طول کشیدن.
بعد 2-3ماه الیسا با خانواده اش بار کشیدند و رفتند و این اولین و اخرین سکس من با الیسا بود.من در اون لحظه خونه نبودم و وقتی خبر رو شنیدم رک بگم کونم سوخت .

یه چند نکته هم بگم: این داستان همانطور که اول گفتم خیالی بود اما چیزای خاصی هم داشت که واقعی بودن.در ضمن این اولین داستانمه اما خیلی وقته که بقیه داستانا رو میخونم و اگه اشکالی هم داشت یا به بزرگی خودتون ببخشید ویا با فش دادنتون خالی کنید.وفکر کنم هم کمی بلند شده داستانش.

در ضمن در طول این داستان نوشتنمون هیچ جغی نزدم و همش داشتم تایپ میکردم

نوشته: فعلا بی نام

سلام به همه شهوانی ها
منم دوباره مانی
از خودم گفتم براتون توی داستان قبلی دوباره هم میگم اسمم مانی البته مستعار کافی نت دارم قدم 185 وزنم 76
این داستانی که می نویسم مال 3 روز پیشه روز 1 شنبه که زاهدان یک دفعه بد جور بارون گرفت جوری ک بخدا یک دفعه قسمت پایین شهر توی 20 دقه سیل راه افتاد عجیب بود
ما هم که تو زاهدان همیشه حسرت هوای خنکو داریم زنگ زدم به دوستام گفتم بریم بیرون قبول کردن مغازمو بستم(کافی نت ) حرکت کردیم من عاشق ماشینمم یک 207 دارم اونم البالوییش سر تند رفتنام ماشین خاموش کردم دیگه روشن نشد تا چند ساعتی تو خیابون الاف بودم که یک دفعه استارت زدم روشن شد
خلاصه حرکت کردیم تو خیابون دختر توپولو نازیو دیدیم با دوستام سلام دادیم جواب داد با لبخند رفتیم کنارش گفتیم برسونیم خانومی امد سوار شد نشست کنارم عقب
اسمشو پرسیدم مهسا بود خلاصه تو راه دستشو گرفتمو یک لب ناز امدم مغازم تو کابین یکم مالیدمش قرار شد شب بیاد پیشم مامانم اینا مسافرت بودن من بودمو ابجیم که شیفت بیمارستان بود خلاصه شبش امد خونمون ساعتای 1 شب بود که یک تویتا 2700 3 نفر مرد ریشو پرسیدن نسبت خانم با شما چیه منم زدم به در پرویی چون اگه کم می اوردم می ترسیدم دردسر میشد
گفتم منشی مغازمه مشکل داشته امده اینجا و پرسیدم شما چکاره باشین دیدم گفت نظامی من پدر خودم سرهنگه سپاهه بهش گفتم کارت شناسایی دیدم میگه بچه خوشگل به تو نشون نمیدم فهمیدم واسه اخازی امدن الکی شماره 110 رو گرفتم دیدم ب من من افتادن سری رفتن خلاصه بعد از ترسی که تو دلم بود می خواستم دخترت رو جر بدم که بخاطرش افتادم تو دردسر رفتیم تو خونه حرف زدن لب گرفتنو این کارا دیدم یک دفعه کیرمو محکم گرفت سر سینه هاش انقد سیخ شده بود که نگو
خوابوندمش جلو کولر لباسامونو کند یکم کسشو مالیدم از شل بودن پوست روی کسش حدس زدم بازه ازش پرسیدم بازی گفت اره منم که اخ تو دلم دل نبود کیرمو خرد گذاشت دم کسش نمی رفت تو که دیدم میگه خیسش کن خیسش کردم کردم تو دیدم صداش در امد باورتون نمیشه توی 20 دقه 10 تا پوزیشن عوض کردم جوری میکردمش که بهش حال میداد چندین بار ارضا شد.
رو مبل رو اپن خونه رو تخت رو زمین هر مدلی که فکرشو بکنید
دیگه نزدیک بود ابم بیاد که ازش کشیدم بیرون خوابیدم رو زمین بهش گفتم بیا روش بشین وای چقد حرفه ای بالا پایین میشد ابم داشت می امد بهش گفتم پاشو دیدم میگه نه بریز توش سری بلندش کردم بچیکه می خواست حاملش کنم ک خودشو بزنه به گردن من ارضا شدم ابمو تا اخرش خرد وقتی ابم داشت می امد ی جوری مک میزد ک جارو برقی کم می اورد.
دیگه من بی حال بودم اما اون هنوزم دزد بود دزد کیر بود کیرم خوابید دیگه دیدم هی داره باهاش ور میره که بلند شه ولی ن نمیشد شبو خوابیدیم فردا صبحش ابجیم امد خونه سری فرستادمش تو اتاق ردش کردم باهم امدیم مغازه که دیدم هی داره مستی میکنه منم مغازرو بستم رفتیم خونه دانشگاه 9 اخه یک 6 واحدی اونجا خونه داریم
دوباره رفتیم تو سکس ولی این بار حرفه ای تر اخ که الان یاد بدنش می افتم با اون کس بازشو سینه های 70 شق می کنم
در ضن امشبم داره میاد خونمون که میخوام یک سکس جدیدو تجربه کنم به یک مدل دیگه اگه دوست داشتین بگین که بنویسم داستان امشبو
کیرتون سیخ کستون باز
روزتون خوش

نوشته:‌ مانی

سلام دوستان من عرفان هستم و 25 سالمه داستانی که میخوام بکم واقعیه این داستان بر میگرده به 5سال پیش من 20 سالم بود مدرسم تموم شده بود مهر میخواستم برم دانشگاه تعطیلات تابستون بود بابام اومد خونه گفت با همکاراش قرار گذاشتن برن گردش شهرستان ما فسا میشینیم خلاصه قرار شد آخر هفته حرکت کنیم من همکاراشو نمیشناختم حرکت کردیمو رفتیم رسدیم به یه شهری زدیم کنار واسه سلف ناهار من تک فرزند بودم سه ماشین بودیم یکی از همکاراش یه دختر 22 ساله داشت اون یکی همکارش یه پسر 14 ساله

خلاصه سر ناهار خوردن دختره رو یه بارندازی کردم دیدم چیز مالیه رفتم تو نخش بکوب میرفتیم مشهد ساعت 3 شب بود رسیدیم رفتیم یه خونه گرفتیم تا صبح خوابیدیم صبح بابام گفت بو وسایلو از تو ماشین بیار بالا رفتم دیدم دختره هم داره وسایلو از تو ماشین در میاره بهش گفتم عزیزم مگه من مردم داری زور میزنی یه لبخندی زدو حال کردم ظهر قرار بود مردا برن بازار زن هام برم حرم منم بمونم خونه دختره سرما خورده بود اونم گفت میمونم من گفتم الان کسشو میزارم همه رفتن اون پسره هم با مادرش رفت من رفتم حموم با دستشویی یه بود در حمومو باز گذاشتم داشتم حموم میکردم اون اومد بره دستشویی منو دید جا خوردو برگشت من گفتم ستاره بیا من درو می بندم اگه روت نمیشه خلاصه گفت نه بعدا میرم منم با یه حوله دورم پیچیدمو اومدم بیرون اونم رو مبل بود منو دید چشاش بحالت دیگه ای در اومد من بهش گفتم برو کارتو انجام بده اونم رفت بعدش رفت حمومو اومد بیرون من موهامو اتو میکردم اون بهم گفت اتو موتو بهم میدی گفتم اره بهش دادم گفتم من خوب موها رو اتو میکشم اونم گفت بیا ببینم چیکار میکنی دیگه کیرم راست شده بود گفتم چنگیز هنوز زوده صبر کن رفتم تو موهاشو با سشوار خشک کرد من یه کرم ورداشتمو دست تو موهاش میکردم اون کیف میکرد بعد شروع کردم اتو زدن کارم که تموم شد کفتم اتورو از برق بکش اومدم بلند شم برم گفت مدلم بلدی گفتم بله اومد دباره دست کردم تو موهاش سرشو چسپوند به سینه هام پشتش به من بون منم از بغل صورتش یه بوسی کردم اونم خیره شد تو چشام منم یه خنده کردم اونم خندید دستمو گرفتو برد روسینه هاش منم مالوندم کم کم داشت حشری میشدیم دست کردم تو شلوارش اونم بیحال افتاد روم با هم حال کردیدم کیرمو داخل کسش نکردم شمارشو گرفتمو با هم در تماس بودیم تا اینکه از مشهد رفتیم سمت شمال مازندران اونجا هم یه خونه گرفتیم من ماشین بابامو گرفتم گفتم میرم یه چرخی تو بازار بزنم ستارهم گفت منم باهات میام گفتم بیا با هم رفتیم داشتم رانندگی می کردم داشت دست بکیرم میزد چنگیز بی قرار هم منتظر فرصت بود بردمش یه قهوه خونه با هم یه قلیونی زدیم رفتیم سوار ماشین اون گفت بریم یه جای خلوت چادور بکش رو ماشین با هم راحت باشیم منم رفتم یه جای خلوت چادور کشیدمو در ماشینو قفل کردم اومد تو بغلم منم کیرم بدجور شرتمو جر میداد اوردمش بیرون با دیدن کیرم شروع کرد خوردن داشت آبم میومد کنترل نداشتم ریخت تو دهنش منو نگاه کرد خندیدم گفت کثافت با دستمال کاغذی کارشو راه انداختم گفت بریم من گفتم نه تو کیر منو دیدی ولی من کستو ندیدم اون گفت نه نه نه من قانعش کردم گفت فقط ببین من گفتم باشه شلوارشو کشید پائین داشتم دیوونه میشدم سریع کیرمو گذاشتم روکسش خندید چیزی نگفت گفت بیار بیرون گفتم چرا گفت کار دارم اوردم بیرون یه کاندوم انداخت سر کیرم حالا شروع کن منم تلمبه زدم یه چند دقیقه ای باهاش لب گرفتم عجب حالی میداد دیگه رفتیم خونه افتادم روتخت 2 ساعت بکوب خوابیدم دیگه هر وقت موقعیت جور میشد میکردمش.

نوشته: عرفان

با سلام خدمت بروبچ بامرام شهواني . اين اولين داستان منه و هيچ سكسي توش وجود نداره فقط چون دلم خيلي گرفته تصميم گرفتم بيام اينجا و خاليش كنم پس اگه دوس ندارين نخونين خواهشن فحش هم ندين.اسم من امير هستش 16 سالمه نميدونم از كجا شروع كنم اهل زاهدانم و از نخبه هاي شهرمونم از لحاظ تيپم خوبم تويه خونواده مرفهي بزرگ شدم و خداروشكر هيچيم كم نداشتم.داستان من برميگرده به 6سال پيش خيلي بچه بودم ولي از همون بچگي عاشق يه دختر بودم كه اسمش حديث و از فاميلامونه و تو يه شهر ديگه زندگي ميكنه خلاصه 5 سالو با عشق اون بزرگ شدم تا اينكه پارسال اونا واسه تفريح اومدن زاهدان منم كه اونو بعد از چند سال ميديم آتيش عشقم شعله ور تر شد ولي يه مشكلي وجود داشت و اون اينكه نميدونستم اون نظرش نسبت بمن چيه خلاصه گذشتو سال تحصيلي شرو شد و ماهم ارتباطمون تلفني حفظ ميكرديم ولي دورادور ولي بازم يه مشكل وجود داشت اونم اينكه بمن ميگفت داداش هفته ها و ماه ها ميگذشتو ما بهم نزديك تر ميشديم جوري كه اگه يه شب اس نميداديم خوابمون نميبرد ولي هنوزم داداشش بودم سال تحصيلي تمام شد و من بخاطر عشقي ك تو قلبم بود نتونستم مثله هرسال درس بخونم و 2تا تجديد اورم.ايندفه ما رفتيم شهر اونا واس تفريح و اونجا بود كه فهميدم اون با يه پسر دوسته كه اتفاقا منم اونو ميشناختم مزخرفترين ادمي ك تاحالا ديدم يه دختر باز به تمام معنا و وقتي حديث فهميد كه مرد روياهاش چجورادمي هست باهاش بهم زد و بدجوري شكست و اينجا بود كه من دست بكار شدم ورفتم جلو خلاصه چند وقت من شده بودم همدمش و بهش دلداري ميدادم تا اينكه ديگه تقريبا حالش خوب شده بود البته به لطف من بعد از يه مدت من از علاقه خودم و داستانم واسش گفتم خلاصه مدت ها ميگذشت و بازم همين آشو و همين كاسه ما باهم خيلي راحتيم و هر حرفي باشه رو بهم ميگيم و اون از اينكه تو بچگيش همش بمن فكر ميكرده گفت و اينجا بود كه فهميدم بمن علاقه داره ولي از تجربه قبلي خيلي ميترسه و نميخاد تكرار بشه با وجود اينكه ميدونه من يه پسريم كه اصلا اهل اين كارا نيستم و كلا تو فاميل و آشنا ها از همه لحاظ زبون زدم البه از حق نگذريم اونم با اينكه 15 سالشه كلي خاستگار داره از بس كه خوشگله و منم از همين ميترسم از دست بدمش ولي يه حسي همش بهم ميگه كه مال خودمه الانم يه خاستكار داره كه 4 ساله دنبالش و حديثم صادقانه بهم گفت بين منو اون گير كرده و نميدونه چكار كنه بخدا از زماني كه فهميدم ديگه خواب و خوراك ندام نميدونم بايد چكار كنم تا الانم باهاش هيچ رابطه اي نداشتم چون اون خيلي رو حجابش تعصب داره و همينش منو ديوونه كرده ولي من نميدونم چه شانس گنديه كه من دارم تازه داشتم ب جاهاي خوبي ميرسيدم ك يدفه بين خونواده هامون اختلاف افتاد و هربار كه من چيزي ميگم اون ميگه كه نميشه چون ما باهم مشكل داريم نميدونم ولي اينو ميدونم كه اونم بمن علاقه داره ولي .....
ببخشيد سرتونو بدرد آوردم تازه خيلي خلاصه كردم و گفتم شرمنده ولي فحش ندين كمكم كنين دارم ديوونه ميشم جاي ديگه و كسي رو ندارم كه باهاش درددل كنم نااميدم نكنين بهم بگين چكار كنم دمتون گرم .باي

نوشته:‌yeke tazzzzzz

سلام
اسمم حمید و23 سالمه و داستانی رو که میخوام براتون بگم مربوط میشه به دو سه سال پیش تقریبا سالهای اول دانشگاهمه
سالهای اول خیلی جنبش و جوش داشتم و با همت و کمک چندتا از بچه ها انجمن زبان دانشگاه که فعالیتی نداشت رو راه انداختیم و این داستان مربوط میشه با این دوران
اوایل که انجمن راه افتاد بعنوان یکی از اساتید در کی از کلاسها کمک حال بچه ها بودم تا اینکه چشمم به ملیسا افتاد دختری نجیب و با وقار و خیلی خوشگل بود
اوایل به چشم یه همکلاسی نیگاش میکردم اما بعد ه ها مهرش به دلم نشست و پیشنهاد دوستی بهش دادم اما مخالفت کرد اینقد پاپیچش شدم که بالاخره رضایت داد اما کلی برام شرط و شروط گذاشت منم که فقط می خواستم باهاش باشم همش رو قبول کردم
یکی از شروطی که قبول کردم این بودم که تو دانشگاه اش بود خودمون رو تابلو نکنیم و همه قرار مدارمون رو و رفت وآمدامون بیرون باشه به دور از چشم بقیه
گذشت تا اینکه یه روز باهاش بیرون بودم و دیدم خیلی ناراحت و پکره حال منم داشت می گرفت که گفت نمره یکی از درساش کم شده بود و حسابی امتحانش رو خراب کرده بود بغلم رو نیمکت نشسته بود به ذهنم رسید کخ کاری کنم که جو رو عوض کنم و از این فضا در بیام نامردی نکردم و حسابی قلقلکش دادم و کلی خندیدیم و جو رو عوض کردم چیزی که خیلی اون شب منو شوکه کرد این بود که شب ملیسا رو رسوندم واسه اولین بار تو این مدت بهم گفت دوستت دارم و بوسید منو رفت خونه
با هم بودیم تا اینکه تو دومین ماه زمستون که نزدیک تولدم بود همه دوستامو دعوت کردم و ملیسا هم به بهانه ی بچه های انجمن زبان دعوتش کردم
عجب شبی بود اولش با یه بارون نم نم زمستونی شروع شد و بعدشم که بچه ها تک تک اومدن و نوبت شروع شدن مراسم جشن تولدم شد
ملیسا هم اومد اون شب یه لباس مجلسی قرمز پوشیده بود که خیلی زیبا شده بود و زیباییش چند برابر شده بود و حسابی تو چشم بود و سکسی شده بود
اینم یادم رففت بگم که خونمون رو اون شب مکان کرده بودم و خانواده ام رو یه مسافرت اجباری فرستاده بودم
بعد از اینکه مطمئن شدم همه بچه ها اومدن کیک رو آوردم و مراسم رو شرو ع کردم بعد از اینکه کلی خوردیم شروع کردیم به بزن و برقص
بعد از اینکه مدتی از مراسم گذشت به پیشنهاد یکی از بچه ها و بیشتر برای کل کلش رفتیم داخل حیات خونه که داشت بارون تندی میومد رفتیم
بعداز کلی مسخره بازی و شوخی اومدیم داخل پامون که به داخل خونه رسید بچه ها تک تک رفتند ملیسا که با چند تا از دخترا اومده بود و کسی هم نبود که ببرتش چون همه ماشین ها پر بودن موند تا من زنگ بزنم آزانس
حالا مگه اونموقع شب ماشین گیر میاد ملیسا که از سرما داشت به خودش میلرزید بهش گفتم بره داخل خونه که ببینم میتونم ماشین گیر بیارم یا نه
داخل که اومدم دیدم ملیسا داره موهاشو خشک میکنه بهش گفتم که ماشین گیر نیاوردم به فکر فرو رفت و گفت عیبی نداره میمونم پیشت تو تمیز کردن خونه کمکت میکنم
من مات موندم از پیشنهادش اما خوشحال شدم که میخواد پیشم بمونه چشمم به لباس خیسش افتاد از ترس اینکه سرما بخوره کمد لباسای مامانمو بهش نشون دادم
تا لباسشو عوض کنه خودمم رفت سراغ خونه مشغول کار بودم تا اینکه چشمم به ملیسا افتاد عجب صحنه ای بود یه شلوارک سفید با یه تاپ صورتی تا حالا اینجوری ندیده بودمش
اومد کمکم و حسابی خونه رو جمع و جور کردیم من که حسابی خسته شده بودم روی کناپه ولو شدهم اونم اومد کنارم نشست چشمم که به
سینه هاش افتاد یه جوری شدم شروع کردم به سره صحبت رو باهاش باز کردن و خودمو چسبوندم بهش و دستش و گرفت تو دستم
دیدم که چیزی نمیگه شجاع تر شدم و دستم رو بردم دور کمرش و خودمو بهش چسبوندم و ازش لب گرفتم و اونم چیزی نگفت و باهام همراهی کرد
لباش خیلی داغ بود دستم رو بردم روی سینه هاش و سینه هاشو مالوندم دستم رو از زیر لباسش بردم و سیننه هاشو لمس کردم حسابی سفت شده بود
هنوز لبم روی لباش بود کم کم شروع کردم به خوردن گوشش و اومدم پایینتر لباسشو رو در آوردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش
ملیسا خیلی ساکت بود و نفس نفس میزد معلوم بود که داره حسابی حال میکنه دستم رو بردم روی کسش و از روی شلوار میمالوندم که
نفس نفس زدناش ند تر شد دکمه شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو از پاش درآوردم ملیسا فقط یه شورت قرمز پاش بود لباسام رو درآوردم و موندم با یه شرت
شرتش رو از پاش بیرون کشیدم و حسابی کسش رو خوردم کسش تلخ بود و اما به لذتش می ارزید ملیسا هم کم کم آخ و اوخش در اومد
دستش روی سرم بود و حسابی سر و صداش در اومده بود منم شرتم و درآوردم و کیرم که حسابی راست شده بود رو روی کسش میمالوندم به سرم زده بود
از عقب باهاش سکس داشته باشم اما دلم نیومد و فقط به همین یکم بسنده مردم اینقد کیرمو روی کسش عقب و جلو کردم که آبم اومد و آبم ریختم روی شکمش
اما ملیسا هنوز ارضاء نشده بود منم که حالی واسم نمونده بود با انگشت با کسش ور رفتم و اینقد عقب و جلو کردم که اونم ارضاء شد و
بی حس شد و روی کاناپه ولو شد
یه چند دقیقه ای تو بغلم هم بودیم تا اینکه بلند شدیم باهم رفتیم حموم و نا صبح تو بغل هم خوابیدیم
این اولین و تنها رابطه ام با ملیسا بوده تقریبا یه دو سالی هست که همو ندیدیم چون من واسه درسم اومدم مشهد و اون درسش تموم شده ورفت کرج
دعا کنین تا بازم ببینمش

نوشته:‌ حمید

همزمانسازی محتوا