دوست پسر

سلام دوستان - من تازه عضو این سایت شدم . از فضای ساده و بی غل و غش اینجا خوشم میاد. فقط غلطهای املائی داستانها اعصاب من و خرد میکنه . عجیبه این نسل تازه با این سواد ......
من زنی هستم از تبریز و 42 سالمه - پوست تنم سفید با 170 قد و 69 وزن - صورتم جوان و جذابه و اندامم چون ورزش میکنم ورزیده و خوش فرم . این داستان برمیگرده به زمانی که حدود 2 سالی بود که از همسر قبلیم جدا شده بودم و با هیچ کس نه ارتباط عاطفی داشتم نه ارتباطی از جنس دیگر.
به مرور زمان طی یک ارتباط کاری با پسری آشنا شدم که یک 6-7 سالی از من کوچکتر بود و مثل من حساس ،عاطفی و عاشق پیشه .... چیزی که در این دوره و زمونه کمیاب بود و چندان هم ارزش تلقی نمیشد ..!
ارتباط من با مهرداد به مرور زمان رنگ عشق و دلباختگی گرفت و هر روز گرمتر و صمیمانه تر میشد . یکروز برای اولین بار اومد خونه من . من تنها بودم و یک شلوار لی چسبان و یک تاپ سرمه ای رنگ تنم بود .
در رو که براش باز کردم اومد تو و همونجا دم در ایستاد و بی هیچ کلامی فقط منو نگاه میکرد. من نزدیکتر رفتم و در یک لحظه که کاملا غافلگیر شدم محکم بغلم کرد و با چنان شیفتگی محکم به خودش و سینه اش فشار میداد که حس کردم واقعا نمیتونم نفس بکشم . آغوشش و سینه پهن با بازوهای ورآمده و محکم با اون اندام مردانه و نفسی که فقط نشان از شور عشق داشت بهم آرامش میداد . حس میکردم این مردیه که میتونم بهش تکیه کنم و در اون لحظه در آغوش گرم و در میان بازوان اون فقط در دلم یک آرزو بود .... خدایا این جا رو ... فقط یه این جا رو ... هرگز از من نگیر ..............................
نمیدونم چقدر طول کشید تا اینکه هر دو یه کم به خودمون اومدیم . اومد داخل و کنار من نشست رو مبل راحتی . من بدنم داغ داغ بود خیلی دوست داشتم خودشود نزدیکتر بهم حس کنه . آروم دستاشو رو پاهای من میکشید و من زیر انگشتان بلند و دستای مردونه اش حس میکردم خون با شدت بیشتری تو رگهام جریان داره و بدنم هر لحظه داغتر و داغتر میشد . از گردنم شروع کردن به بوسیدن و آروم به سینه هام که رسید تاپمو در آورد و کنارم دراز کشید رو مبل -دستاش از صورت لبها و گردنم پائین تر غلطید از دو کوه بالا رفت و به نوک قله رسید .... نوک سینه هام سفت و برآمده شده بود داغ شده بود انگار سینه هام مثل دو تیکه آتیش با نوکهای برآمده بیشتر دیوونش میکرد . زبونشو رو نوک سینه هام میکشید و با ولع شروغ به مک زدن و لیسیدن و مالیدن سینه هام کرد که انگار از همونجا میخواست ارضا بشم .... آروم شلوارمو در آورد و از روی شرت سیاه توری شروع کردن به گاز زدن کس سفیدم که حالا حسابی خیس شده بود و آروم شورتمو از تنم درآورد . من رو مبل دراز کشیده بودم که پاهامو از هم باز کرد و با زبونش شروع کرد به لیس زدن چوچول ورآمده کسم .... و با انگشت دستش آروم رو سوراخ کسم دست میکشید تا حس کردم انگشتش داره میره تو کسم وای که چه لذتی داشت وووو .......... انگشتش داخل کسم که خیلی هم تنگه عقب جلو میرفت و با دست دیگه اش سینه هامو محکم میمالید نمیدونم شلوار و شورتشو کی درآورده بود که یهو یه کیر کلفت و بلند دیدم که جلو صورت من منتظر بود ! کیرشو گرفتم مالیدم چقدر رگ کیرش باد کرده بود به زور داخل دهنم میرفت براش خوردم از اون پائین کیرش شروع کردم لیس زدم با زبونم تا سرش که گرد و قلمبه شده بود و بعد حسابی براش ساک زدم دیوونه شده بود داد میزد و میگفت بسه بذار بکنمت ... با فشار صورتمو کنار زد رو مبل خوابوند و سر کیرشو که داغ داغ شده بود و داشت منفجر میشد به سوراخ کسم و اطرافش میمالید . من خیلی وقت بود سکس نداشتم و سوراخ کسم خیلی تنگ شده بود . بعد آروم سر کیرشو کرد داخل کسم سر کیرش بزرگ و کلفت بود و همون کافی بود که یه جیغ بلند بکشم .... میگفت وای .... چقدر کست تنگه آخ جون چه کسی داری .... یه کم که عقب حلو کرد کسم کاملا خیس شد و انقدر باز شده بود که تا دسته فرو کرد توش ... من فقط داشتم بالشت رو روی دهنم فشار میدم که همسایه هام صدای فریادمو نشنون... بعد شروع کرد تلمبه زدن و با فشار و قدرتی که اصلا درش سراغ نداشتم بقدری محکم و با فشار کسم رو می گائید که حس میکردم بالاترین لذت دنیا رو تجربه میکنم . میگفت عاشقتم عزیزم و تا ابد کنارت خواهم ماند ..... برام عجیبه که صحبتهای حین سکس داستانها که بی محتوا و تکراری اند و ارزش انسانی آدما رو زیرپا میذارن و در این سایت زیاد دیدم حین سکس ما خبری نبود مثل جرم بده .. پاره م کن ... جنده خفه شو و ............... بجاش عشق بود و دوست داشتن ....
انقدر تلنبه زد و منم از فشار درد و لذت با ناخنهام بازوهاشو گرفته بودم هر رو عرق کرده بودیم بقدری برام لذت داشت که آرزو میکردم هیچوقت تموم نشه ... تا اینکه تموم تنم لرزید عضله های کل تنم منقبض شد و حس کردم یه چیزی از بالای سرم تا اون پائین و کل وجودم رها شد . آبم اومد ولی اون هنوز داشت منو میکرد ... تا اینکه حس کردم با فشار بوسه هاس داغم رو لباش آب کیرشو که گرم و داغ بود رو شکمم ریخت . هر دو کنار هم دراز کشیدیم خسته ، ولی نه سیراب از این سکس عاشقانه ..............
عزیز دلم من مرد زندگیت خواهم ماند برای تموم عمر .......................... این حرف آخر اون روزش بود.
دریغا دریغا .....
از آن روزها .. آه ... عمری گذشته است
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است ....
که دیگر ندانی کجایم ...
که دیگر ندانم کجائی .............

نوشته: lida

سلام دوستان عزیز میخوام خاطره سکس خودمو با دوست پسرم بنوسیم.من شاپرک 20 سالمه از اهواز حتما شنیدین که میگن جنوبی ها گرم گرمن منم اخرشم جوری که بیشتر موقع ها با خودم ور میرم.... با سامان 2 سالی میشد دوست بودم من تو فکر ازدواج و اون تو فکر کردن.هی به بهانه های مختلف میخواست منو ببره خونه ولی من از ترس داداشام قبول نمیکردم یه روز از یکی از دوستام یه فیلم سوپر خفن گرفته بودم.و حسابی حشری که هر چقدر با خودم ور رفتم فایده نداشت از حق نگذریم کس تپل مپلی دارم که خودم میبینمش خوشم میاد.اون روز بعد دیدن فیلم خفن حشرم رفت رو 1000000 و ایندفه که سامان بازم میخواست با دوز و کلک منو ببره زیاد بدم نیومد البته از ترس داشتم میمردم.قرار شد بریم خونه یکی از دوستاش که ترسی از اومدن کسی نداشته باشیم.اول خیلی میترسیدم ولی سامان این اطمینانو بم داد که کسی اینجا نمیاد و تا وقتی ترسم نریخته حتی بم دست هم نمیزنه خدایشش هم کاری نکرد ولی من خودم رفتم کنارش وبازوشو گرفتم تا ترسم بخوابه گفتم که من تو فکر ازدواج بودم همین جور که بازوشو گرفته بودم یهو چشمم افتاد به شلوارش که قلمبه زده بود آخی سامانم حشری شوده بود منم که بادیدنه اون کیر قلمبه شده از پشت شلوار جین تنگش شورتم خیس شده بود و کسم مور مور میشد چه حالی داشتم جاتون خالی البته دخترا.... خلاصه منی که همیشه وقتی از سکس میحرفیدیم میگفتم باید 2 ساعتی نوازشم کنی 5 ذقیقه هم سکس البته بعد ازدواج و سامان هم که خوب منو میشناخت شروع کرد به نوازش گردن و چونم که واقعا باعث شد حشرم بزنه به اسمون و تو حیالم با خودم میگفتم که اگه اینجوری پیش بره شاید من اونو بکنم ها ها .بعد شروع کرد به خوردن گردنم وای خدا داشت دیوونم میکرد دگه فکر کنم کسم خیس خیس خیس شده بود بعد سینه هامو و شروع کرد به تعریفشون چه هلوهای داری و از این حرفا که خودتون ختمشین حتی زبونشو وسط سینم هم کشی و شروع کرد به خوردنشون من هم بی اختیار دستم رفت طرف شلوارش تا متوجه شد لبخندی زد و زیپ شلوارشو وا کرد اوففففففف چه گرم سیخ سیخ وایستاده بود گفت میخوای بخوریش گفتم نه گفت امتحان کن اگه بدت اومد نخور اول با اکراره ولی دیددم اونقدر ها هم بد نست اونم که وقتی میخوردم صدای نالش میومد و البته اونم بیکار نبود دست کرده بود تو شورتم و میگفت این همه اب از کجا اورئی خیس شده یه هو شروع کردیم به کندن لباسامون جوووووووووون چه حالی میداد یه دفعه گفت پاهاتو وا کن و شروع کرد به خوردن و مک زدن کسم کسم داغ کرده بود و قرمز قرمز شده بود داشت چوچولمو هم میخورد زبونشو هم تو کسم به صورت دورانی میچرخون دیدم بلند شد یه نگاه بم کرد و گفت به پشت بخواب من ناخوداگاه گفتم دستم گذاشتم رو کونم و گفتم چرا کفت نمیخواستم کونت بذارم ولی مگه میشه از این کون گذشت شاپرک مگه دوسم نداری تو که تا اینجا بم حسابی حال دادی بیا و خانومی کن من کونت بذارم با التماس گفتم کافیه بیا بریم دگه حسابی حشر از کلم پریده بود و داشتم التماس میکردم ولی با قدرتش منو به پشت خوابوند و گفت عزیزم من قربونه کس تپلت بشم من که از کس نمیکنمت از پشت منو تو کف نذار و شروع کرد به قربون صدقه رفتن که میدونی تو رو با دنیا عوض نمیکنم و تو فرشته منی البته داشت اسکلم میکرد اول با انگشت هی من میگفتم نه تو رو خدا بعد که کیر کلفتشو کرد داخل کونم اونقدر دردم اومد که گریه کردم اخه خیلی میسوخت ولی او هی تلمبه زد یهو خودشو انداخت روم دیدم ارضا شد و کیرش کوچیک و کوچیک تر خودشو یه طرف پرت کرد من که ارضا نشده بودم داشتم با خودم ور میرفتم یه چی بگم الانم دارم با خودم ور میرم ............................. برای دوستان گلم وهمه کس تپل ها

نوشته: شاپرک

سلام
بیشتر شبیه یک عذاب شده تا خاطره دختری هستم 24 ساله تازه مهندسی صنایع مو از یکی از دانشگاه های ملی تهران گرفتم تو 4سال دانشجویی یادم نمیاد حتی یکبارم با لذت یا قصدی به پسرا نگاه ویا حرف زده باشم اصلا درس ها اجازه فکر کردن به این چیزارو ازمون گرفته بود خلاصه برم سراصل مطلب یک ماهی میشد دانشگاهم تموم شده بود و برگشته بودم شهرستان این در و اون در میزدم واسه کار اعصابم ریخته بود بهم که چرا از تهران یک کار گیر نیاوردم خود خوری هام خیلی زیاد شده بود خونه هر کدوم از فامیل میرفتم زخم زبوناشون عذابم میداد.... چی شد؟مهندس کار چی شد؟ حالا کار پیدا نمیکنی .شوهر کن دیگه!!! کفرم در اومده بود. نه دوستی نه هم صحبتی تمام دوستام تهران بودن احتیاج داشتم به یکی که آرومم کنه ...(ولی ای کاش هیچ وقت آروم نمیشدم)..یک روز رفتیم خونه خاله بزرگم یه پسر داره که اونم فوق مکانیک میخونه جدیدا نگاهاش به من عوض شده بود حرفاش یه حس وحال دیگه ای داشت شبش برگشتیم صدای یه اس واسم اومد -پسر خالم بود اس های عاشقانه فرستاده بود .اهمیت ندادم 2باره و3 باره فرستاد.. اس دادم این اس ها یعنی چی؟ گفت :یعنی نمیدونی؟؟؟گفتم نه .وجدی ام نمیگیرمش !گفت چرا ؟گفتم ما از کوچیکی باهم، هم بازی بودیم م به تو هیچ حسی ندارم گفت :واقعا !ولی من اینطور فکر نمیکنم .......کلی اس ردو بدل شد و در آخر گفتم:گفتم تو خودتم به حرفت ایمان نداری .والا چرا اس های غیر مستقیم میفرستی !گفت آخه میترسم ...گفتم از چی؟ گفت از آینده از اینکه تو میخوای چی جوابم بدی از اینکه من هنوز سربازی نرفتم وخانوادت چطور برخورد میکنن ......گفتم اگه منو دوست داری باید بی مها با تر باشی ...گفت: آره ولی عقل چی.؟...گفتم درخواستت غیر منطقی نیست نگاهی به ساعت انداختم ساعت :3نصفه شب بود گفتم من خوابم میاد خداحافظ...گفت: باشه خداحافظ....ولی تا صبح نتونستم بخوابم دیدم ته دلم بهش علاقه دارم ونمیتونم زن دیگری رو پیشش ببینم ..صبح اس داد خودمونی ترشده بود صبح بخیری کرد و....منم جواب دادم گفت در چه حالی؟گفتم بهت زده! ..علی گفت :من خیلی وقته که تو فکرتم چند ساله من وتو مکمل همیم توجدی ومعقول منم شوخ ومعقول گفت از کامل بودنت خوشم میاد همه چی تمومی .خوشگلی، تحصیل کرده ای ،از یه خونواده خوب هستی.. واقعا میخوامت ...من فقط تو فکر بودم خلاصه من نرم شده بودم .گفت: حضوری بهتره باهم حرف بزنیم قرار گذاشتیم وراستشو بخواین کلی راه رفتیمو حرف زدیم روزقشنگی بود حرفا قشنگ بود امید به زندگی داشت خودشو بهم نشون میداد .1ماه گذشت و ما مرتبابا هم می رفتیم بیرون کم کم اس ها رنگ دیگه ای شده بود علی از من خواست شبها یکم باهم اس سکسی ردوبدل کنیم .گفتم نه! بد یه طوری قانعم کرد.که من احتیاج دارم تا اینکه قبول کردم 2 هفته هر شب اس سکسی بهم میدادیم وقتی میدیدمش خجالت میکشیدم ولی اون حرفشو حضوریم زد کم کم حرف زدنشم برامون داشت عادی میشد .تا اینکه من یه روز گفتم علی الان 2ماه من وتو باهم میحرفیم وخبری از گفتن به بزرگترا نیست گفت :نبایدم فعلا بگیم .....جا خوردم ....گفتم یعنی چی؟؟ گفت: ببین هنوز درس من تموم نشده سربازیم نرفتیم این حرف فعلا خیلی مسخرس ....گفتم قرارمون این نبود خلاصه جرو بحث بالا گرفت ومنو رسوند خونه و خیلی اعصابم خورد شده بود .

بهم زنگ زد بر نداشتم اس داد کلی حرف زد که تو باید منو درک کنی وخیلی حرفا (دیگه از حوصله داستان خارجه دوباره به قول بعضی ها گفتنی خر شدممممممم).....(خواستگارمواون روزها همینجوری بی هیچ ایرادی رد میکردم ......آخه عاشق شده بودم خیره سرم!!!!!!!خلاصه علی وقتو بی وقت میومد خونمون به مامان با با گفته بودم داریم چند تا نرم افزار باهم یاد میگیریم (((((خونمون 2 طبقه هستش ..یک طبقه مامانینا طبقه پایین من هستم)))))))))روزهامیگذشت وعلی کم کم داشت اون سرسختی من به حیا وایمانمو ازم میگرفت از یه دست دادن شروع شد تا اونموقع من دست هیچ نامحرمی رو لمس نکرده بودم ولی برای خودم همش بهانه ودلیل میساختم(که ما قصدمون ازدواج پس ایرادی نداره!!!!!!!!!یک روز علی دستشوگذاشته بود روی رونم و آروم آروم شروع کرد به مالوندنش حس عجیبی بود تو دلم غوغایی بود مدام ماهیچه هام منقبظو منبسط میشدن هر چی میخواسم بگم نکن نمیتونستم ولی بالخره گفتم نکن بسه دیگه روز بعدش دوباره این کارو کرد گفت اجازه میدی سینه هاتو لمسش کنم ؟گفتم نه این چه حرفیه ؟ما بهم محرم نیستم دیدم پا شد به حالت قهر داشت میرفت .با یه بغضی گفتم: علی خواهشا نرو گفت :توبه من میگی نامحرم! ...آخه من به تو چی بگم؟ ....گفتم بخدا گناه ...گفت :بسه دیگه منو تو میخوایم ازدواج کنیم! ...هم دیگرم دوست داریم چه اشکالی داره الان یکم فشار های جنسی که داره روی من میادو کم کنی؟ بابا من فشار رومه! درک کن ....گفتم من نمیتونم! تو خودت میدونی من چه جوریم ..بیشتر قیافه حق به جانب به خودش گرفت روسریمو از سرم کشید گفت منو تو 3ماه بهم میگیم عاشق همیم ولی تو هنوزجلوی من روسری میپوشی. راستشو بخواین من اونو مرد خودم میدونستم و یه حالت حرف شنوی بهش پیدا کرده بودم ..روشو برگشتوند وداشت میرفت. دویدم جلوش گرفتمش بغل .گفتم ببخشید غلط کردم قهر نکن ....همون لحظه دستاشو آورد و صورتمو گرفت ولباشوگذاشت رو لبام وشروعک رد به خوردنشون گفت زبونتوبیار بیرون وزبونمو خورد نشست روی زمین گفت: بشین بغلم نشستم بغلش لباسمو زد بالا و هی قربون صدقم میرفت از رو سوتینم سینه مو بوسید گفت میشه درش بیارم من چشامو به حاالت رضایت تکون دادم قفل های سوتینم باز کرد وشروع کرد به بوسیدن سینه هام وبعد خوردشون مثه یه بچه شده بود بعد 10مین گفت :میشه شلوارتو بکشم پایین ؟؟فقط میخوام ببینم اونجاتو گفتم علی نه دیگه عزیزم بسه ......با لبخند بوسم کرد گفت باشه قربونت برم هر چی توبگیییی!!!!!!

و این کارا تا دو یا 3 هفته ادامه داشت تااینکه علی یه روز شروع کردبه بهانه گیری و قهر های بی مورد بهانه هاش داشت اعصابموبهم می ریخت اصلان نمی فهمیدم چشه دیگه یادگرفته بود واسه رسیدن به خواسته هاش باید تحت فشارم بزاره میدونست نمیتونم قهرشو تحمل کنم واین ((بدترین ضعف یک دختره <<<من رشته ام کاملا مردونه وسخت بود ولی عواطفم کاملا نرمو دخترونه))))))) گفت خواهش میکنم فقط یک بار میخوام همه بدنتو ببینم من دیوانه وار داشتم عذاب میکشیدم .ولی عشق زمینی من داشت منو به تنگنا میکشید .اینانصفه جروبحث ها وبهونه گیری های آقابود ..تا اینکه یک روز مامان و پدر من با خانواده پسر خالم باید میرفتن فاتحه علی تا اونا رفتن زنگو زد واومد خونه شروع کرد به بوس کردنو لب گرفتن ازمن گفتم: چی شد دیشب که قهر کرده بودی گفت :وقتی ازت دورم بدجور بهونتو میگیرم اینا همش درد دوریه ....بلوزمو در آورد دوباره لباشو گذاشت رو لبام ویک بار لب بالا رو میخورد یک بار پایین شروع کرد به بوس کردن گردنم بوسای ریزو شهوت انگیز دستاشو گذاشت رو سینه هام ومی مالید نوکشون میکشید بعد سینه سمت راستمو تودهنش برد وهی میمکید بعد سمت چپی وسط سینه هامو لیس زد شکممو بعد دور نافم خیلی بی حس شده بودم .نمیدونم چرا؟ داشت حالم بهم میخورد ..علی گفت قربونت برم آخه چرا و هی لوسم میکرد خیلی بی حس شده بودم هیچ مقاومتی دیگه از خودم نداشتم علی مدام بوسم میکرد و میگفت خواهش میکنم بذار شلوارتو در بیارم .دستمو به شلوارم گرفته بودم خوابوندم روی زمین و پاهاشو به این طرف و اون طرف بدنم قرار داد لبامو خورد از گردن تا شکممو لیس زد سینه هامو فشا رمیداد با یه دستش به اونجام فشار می آورد دستشو برد تو شلوارم و هی می مالیدش تو بدنم غو غایی بود شهوت امونمو بریده بود آروم آروم دستمو از رو شلوارم برداشت و خیلی آروم کشیدش پایین من خیلی خجالت کشیدم گفتم نگاه نکن گفت: باشه فقط لمسش میکنم دستشو هی رو اونجام فشار میداد ودستشو هی روسوراخ واژن فشار میداد آه من در اومده بود فشار دادنشو بیشتر کرد صورتشو بر سمت اونجام برد و شروع کرد به خوردنش بعد گفت توام با دستت اونجامو لمس کن منم شروع کردم به مالوندنش (خیلی بی اراده )کمر بندشو باز کرد و شلوارشو در آورد گفتم داری چیکار میکنی ؟؟گرفتم بغل گفت هیچی عزیزم لبامو بوسید و منو برد سمت دیوار وهی بدنشو به من میچسبوند آه اوه من دوباره شدید شد پاهامو از هم باز کرد و با دستاش سوراخ رو فشار میداد سرم رو شونه هاش بود ومیگفت: عزیزم دیگه داره تموم میشه قربونت برم آروم آروم باش خوابوندم تو اون حالی که نفس نفس میزدم گفتم :علی بی عقل نشی بیچاره بشیم پرده منو بزنی ....گفت :نه خیالت راحت تو فقط دراز بکش پاهامو باز کرد وبااونجاش به ... میزد سینه هامو با دستاش فشار میداد پاهامو انداخت روی شونش وبا اونجاش مدام تلمبه میزد روی آلتم دیگه از خود بی خود شده بودم تلمبه زدناش سریعتر میشد تا اینکه هر دومون ارضا شدیم منو تو بغلش گرفت و هی میبوسیدم ..رفت خونشون بهم اس داد بیا یاهو هنوز بهت زده بودم ازکاری که کرده بودم آنلاین شدم پیام داد کلی از اینکه چقدر خوش گذشته گفت .گفت اومدم مامانم خونه بوده گفتم عادی بودی که گفت آره بابا .کفتم خاله نمیدونه چیکارا که نکردی همون لحظه دوباره از ترس گناهم گفتم علی خواهشا زودتر همه چی رو رسمی کنیم گفت: چی رو؟گفتم موضوع ازدواج دیگه ..گفت تو خوبی؟ مثله اینکه هنوزتو وهمی !دختر مگه خریم خودمونو اسیر زندگی کنیم ما داریم خوش میگذرونیم بدون هیچ درد سری این فکرای کهنه وسنتی رو بنداز دور !!!داشت دنیام تیره وتار میشد مدام گریه میکردم هیچی نمی تونستم بگم داشت چرت میگفت از اون به بعد دیگه حاضر نشدم باهاش حرف بزنم هرچی تلاش کرد جوابشو ندادم یک سال میگذره فقط دارم تو آتشی که خودم ساختم میسوزم.........

نوشته: ؟

سلام اسمم مریم و 22سالمه تو داستان نویسی و خاطره تجربه ی زیادی ندارم سعی میکنم کوتاه بنویسم و کشش ندم تا لیچار بارم نکنید این قضیه برمیگرده به سال پیش من دوست پسر داشتم دوسش داشتم اونم منو دوست داشت چند سالی میشد باهم بودیم باهم راحت بودیم سکس میکردیم عشق بازی میکردیم رابطه ی خوبی داشتیم تا اینکه یاسر رفت دانشگاه یه مدت گذشت و رابطمون سرد شده بود از طرف یاسر خیلی کم زنگ میزد کم بیرون میرفتیم کم سکس میکردیم هرموقع هم دلیل این رفتارشو میپرسیدم میگفت با باباش مشکل داره و دعوائین و اینا تا اینکه من خیلی بهش مشکوک شدم و فهمیدم با یکى ازهمکلاسیاش که جنده دانشگاه بوده ریخته روهمو خیانت و اینا هر چی بود من بخشیدمش اما خیلی دوست داشتم یه موقعیت واسم پیش بیاد تا منم بهش خیانت کنم و تلافی آخه دیگه رابطمونم به گرمیه قبل نبودو من تنها بودم تا اینکه پارسال آموزشگاه خیاطی ثبت نام کردم مربیشم از طریق یکى از دوستام میشناختم خلاصه کلاسام شروع شدو من با مربیم خیلی صمیمی شدم تا اینکه کار به رفت و آمد خانوادگی رسید یک زن و شوهر که چند سالی از ازدواجشون میگذشتو بچه دار نمیشدن سارا مربیم 33 سالش بودو یک خانوم مومن ولی خیلی اهل شوخی اینا بود و مسعود شوهرش که سیدبود و خیلی شوخ طبع به قول خودش تا همین الانم که متاهله درو برش دختر زیاد بوده و همش با دخترا می پریده سارا خیلی مسعودو راحت گذاشته بود اصلا زن گیری نبود ما خیلی باهاشون صمیمی شده بودیم تا اینکه مسعود شروع به اس دادن کرد اولا جوک و متن میفرستاد و منم براش میفرستادم یک شب که ما شام خونشون دعوت بودیم و من و مسعود تو آشپزخونه داشتیم بساط قلیون راه مینداختیم مسعود گفت مریم یه چیزی هست که میخوام بهت بگم و شب منتظر پیامش باشم منم بیخبر گفتم باشه شب بهم اس داد که مریم من ازت خوشم اومده تو این مدت عاشقت شدم و تا حالا عاشق نشدم و حتی ازدواج با سارا هم بدون عشق بوده من از مسعود بدم نمیومد خوشگلو خوش اندام بود ولی نمیشد باهاش باشم چون زن داشت اون شب با جوابای سربالایه من گذشت فرداش باز اس داد وهمون حرفارو میزد تا اینکه چند روز بعد خونه ما دعوت بودن و وقتی چشم بهش افتاد قلبم تند تند میزدو یه احساسایی بهش پیدا کردم شبش باز اس دادو من جواب دادم کم کم ازش خوشم اومد رابطم با یاسرم اصلا خوب نبود به محبت و سکس نیاز داشتم تا اینکه چند هفته ای با مسعود اس بازی کردیم و قرار گذاشتیم بریم بیرون وقتی تو ماشینش نشستم ازش خجالت میکشیدم آخه تا چندوقت پیش بش میگفتم آقا مسعود خالاصه کلی خوش گذشتو دستم تو دستاش بودو اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه خیلی صمیمی شدیم و منو خونش واسه نهار دعوت کرد و سارا هم که آموزشگاه بود من شبش رفتم حموم و شیو کردم و صبح شورتو سوتین ست بوشیدمو کلی به خودم رسیدم و رفتم اولش که رومون زیاد باز نشده بود و یکم که گذشت مسعود کنارم نشستو دستم و گرفت مسعود مرد شهوتی بود مست و داغ منم عاشق داغ بودنش بودم شروع کرد به خوردن لبام و بعد گردنم از زیر لباسم سینه هامو میمالید تا اینکه لباسم و در آوردم اونم مثل یه حیون افتاد به جونم و سینه هامو میخوردو منم به اوج لذت رسیدم ازم اجازه خواست تا شلوارو شورتمو درآره منم داغ بودم و هیچی نمیفهمیدم لباسامو در آوردو لخت شدیم با یه دستش سینه هامو با دست دیگش کوسمو میمالوند بالای کوسمو تند تند میمالید شروع به خوردن کوسم کرد زبونشو از بالا تا پایی کوسم میکشید من ارضا شده بودم حالا نوبت مسعود بودو میخواستم کیرشو بخورم چه کیر گنده و نازی داشت براش ساک زدمو ارضا شد بعد ارضا دوباره به جونم افتاده سینه هامو خورد پاهامو باز کردو کوسم و میلیسید خیلی مست بود اصلا سیری نداشت اون کیرشه آروم رو کوسم میمالوند رو کوسم میزد بعدش لاپام گذاشتو منم پاهامو سفت کردم و کیرشو به کوسم میمالید اون روز خیلی حال کردیم چند هفته ای همین جور گذشتو مسعود گیر داده بود میخواد منو از کون بکنه بلاخره راضی شدم و رفتم پیشش اول کلی منو مالوندو دستمالیم کرد رفت سراغ کونمو سوراخ کونمو خوردو لیسید کوسمم میمالید داشتم دیونه میشدم آه آهم بلند شده بود انگشتشو آروم کرد تو کونم بعد شد 2تا انگشت حسابی جا باز کرده بودو اماده شده بود کثافت خیلی حرفه ای بود جونم به لبم رسیده بود فقط میگفتم منو بکن جرم بده کیرشو گذاشت دم سوراخو کرد تو کونم و شروع به زدن کرد انقدتندتند تلمبه میزد که داشتم جر میخوردم چه لذتی داشت به کونم مینداخت با اون کیرگندش اون روز 3بار منو کردو چند ماه گذشتو ما هر روز سکس داشتیم تا اینکه سارا به مسعود شک کرده بودو فقط دنبال گوشی مسعود بودو بلاخره سارا چندتا از اسای منو تو گوشی مسعود خونده و ... لطفا نظر بدید فکر کو طولانیش کردم ادامش بعد نظرهای شما دوستای عزیزمیم

نوشته: مریم

با سلام به شهوانیای عزیز...من 23 سالمه و شیرازی هستم و اولین سکسم 20سالگیم بود.البته این اولین باره که میخوام خاطرمو تعریف کنم.
سال اول دانشگاه بودم که با نوید آشنا شدم.روزای خوبی باهم داشتیم واقعا دوستش داشتم و نویدم دوستم داشت.1سال بود از اشناییمون میگذشت و رابطمون فقط در حد عشق بازی بود.لب گرفتن تو ماشین و بغل و نوازش...راستش چند وقتی بود حس میکردم دوس دارم اولین سکسم با نوید باشه -راستش وقتی داستانای شهوانی رو میخونم فک میکنم دخترا همش میخوان بگن که یکی مخشونو زده و سکس کردن در صورتی که اینطور نیست خب دختر هم غریزه داره و من اصلا دوس ندارم اینو انکار کنم-خلاصه چندوقت نشون دادم که سکس با نویدو دوس دارم تو عشق بازیا دستشو میبردم تو سوتینم یا ازش میخواستم انداممو توصیف کنه.البته نوید اصلا سرد نبود حتی گاهی که خیلی شیطنت میکردم با شهوت و البته شوخی میگفت میگیرم میکنمتا...تا اینکه به تعطیلات عید رسیدیم واقعا جدایی از نوید سخت بود تو 15 روزی که همدیگه رو ندیدیم دیگه از سکس باهاش حرفی نردم تا اینکه یه شب بهم اس داد که شراره وقتی ازت لب میگیرم بوی تنت دیوانم میکنه ازین میترسم که یه روزی کارمون به سکس برسه و فکر کنی واسه شهوتم میخواستمت.منم که تازه فهمیده بودم چرا این مدت حرفی از سکس نزده طاقت نیاوردم و گفتم نوید شهوت تو مال منه منو تو همدیگه رو دوس داریم..نویدم که خیلی خوشحال شده بود زنگ زد و بهم گفت خودمو واسه یه سکس عاشقانه اماده کنم...بعد تعطیلات وقتی برگشتم اهواز پیش نوید گفت که کلید خونه داییش تا چند روزی که از سفر برگردن دستشه و هرموقع اماده بودم میتونیم بریم.خلاصه روزی که ارزوشو داشتم فرا رسید مطمئن بودم نوید واسه لذتم هرکاری میکنه واسه همین خیلی هیحان داشتم.همین که در خونه رو پشت سرمون بستیم منو محکم تو بغل گرفت و گفت امروز به اوج میرسونمت شراره.با نگرانی نگاش کردم و گفتم نوید قول بده اتفاقی نیوفته گفت عزیزم حواسم بهت هست اینو گفت و بغلم کرد و بردم داخل سالن همینکه رفت تو اشپزخونه مانتومو در اوردم و تاپ مشکیمو که خودش واسم خریده بود تنم کردمو موهامو باز کردم وقتی برگشت اولین باری بود که منو اینطور میدید با هیجان بغلم کرد و شروع کرد لبامو خوردن نشستو منم تو بغلش نشسته بود م و با موهام بازی میکرد و رو بازوهام دست میکشید تا شربتمونو خوردیم و کم کم دستش رفت تو سوتینم نوید خیلی خوب سینه هامو میمالوند عادت داشت نوک سینمو لای دو تا انگشتش میگرفت و میمالوند ...سرمو گذاشتم رو شونشو اه کشیدم 5 دقیقه به کارش ادامه داد دیگه حسابی داغ شده بودم دوباره بغلم کرد و بردم تو اتاق خواب وقتی رو تخت بغلم کرئ شروع کرد گوش و گردنمو خوردن و لیسیدن واقعا لذت داشت کم کم اومد پایین بین سینه هامو لیس زد و فوت کرد بهشون تنم لرزید ازین کارش ..میخواشت سینمو بذاره دهنش منم واسه اینکه حشری تر بشه و خوب بهم حال بده مقاومت کردمو نمیذاشتم یه دفه دستامو گرفت و همه سینمو کرد تو دهنش وااااای هنوزم که یادم میاد مک زدنش نوک سینه هام سفت میشه...دستمو بردم تو موهاشو نوازشش میکردم نویدم محکم تر مک میزد حس میکردم الانه که شیر بزنه بیرون از سینه هام..که دیدیم نوید اروم دست میکشه رو شکممو صورتشو میاره پایین با خودم گفتم وااای اگه کسمو بلیسه فوق العاده میشه یه دفه زبون داغ و خیس نوید لای کسم کشیده شد یه ااه بلند کشیدمو با شهوت گفتم نوید خیلی خوووووبه نویدم گفت عجب کس نرمی داری نفسم اینو گفت و بی وقفه شروع به لیسیدن کسم کرد زبونشو اروم رو چوچولم فشار میذاذ و میلرزوند...از شهوت بازوهاشو چنگ میزدم و دیدم هرچی بیشتر اه میکشم بهتر میلیسه کسمو پاهامو باز کرده بودمو نوید لای پاهام همینطوری کسمو لیس میزد موهاش به کشاله پام که میمالید میخواستم غش کنم اااااه کشیدمو گفتم نوید الن غش میکنم واااااااااای ...یه دفه شکمم لرزید و یه لحظه نفسم حبس شد وای که چه حسی داره ارضا شدن...صورتشو مالید به کسمو گفت جانمم چه ابی اومد ازت...رو پهلو دراز کشیدمو بیحال که اومد پشتمو شکمشو چسبوند به کمرم و گفت خب حالا نوبت نویده منم که واقعا لذت برده بودم برگشتم لبشو بوسیدمو گفتم عزیزم چیکار کنم ارضا بشی ؟ دستاشو رو گونه هام گذاشت و اروم سرمو برد نزدیک کیرش ...فهمیدم دوس داره واسش ساک بزنم ..منم که تا حالا این کارو نکرده بودم اولش یکم سخت بو که عق نزنم ولی خیلی راحت یاد گرفتم..وقتی میدیدم موهامو میکشه میفهمیدم دارم درست کار میکنم تا جایی که میتونستم کیرشو تو حلقم عقب جلو میکردم بیضه هاشو میمالیدم.کیر نویذ واقعا کلفت بود فکم درد گرفته بود یه دفه کیرشو از دهنم کشید بیرون گفتم عزیزم ارضا شدی؟گفت نه شراره نمیخوام اینطوری ارضا بشم و دست کشید رو کونم..با عشوه و البته نگرانی گفتم شنیدم خیلی درد داره نوید می ترسم ...گفت میتونی تحمل کنی واسه نویدت؟اینو که گفت تو اون وضعیت رام شدم راستشو بخواید خیلی هم بدم نمیومد بدونم چه حالی داره..کمکم کرد داگی استایل شدم و اول یکم از اب کسمو مالید رو سوراخ کونم بعد انگشتشو فرو کرد تو کونم خیلی اروم اصلا درد نداشت...کم کم می چرخوندش و درش اورد و سر کیرشو گذاشت گفت شراره بگیرش نزنم تو کست...بعد اروم قشارش داد و گفت جوووونم چه کون تنگ داری و بازم فشارش داد به سختی میرفت تو کونم اخ که چه درد و سوزشی داشت جیغ کشیدم و گفتم نوید درش بیار ...دستامو از زیر شکمم گرفت و گفت یکم تحمل کنی تمام میشه واااای تلمبه میزد و من جیغ میزدم نوید بسه...نوید اااااااااااخ....بعضی وقتا که میبینم تو داستانای شهوانی مینویسن اولش درد داشت بعد حال کردیم تعج میکنم چون من بجز درد و سوزش هیچی حس نمیکردم ن-نوید دستاشو از زیر اورده بود و سینمو چنگ میزد و میگفت جرت میدم ....عزیزم...نزدیک 5 دقیقه که شد یه دفه کشیدش بیرونو ابشو ریخت رو کمرم...کنارم افتاد و نفس نفس میزد با اینکه خیلی درد داشت خوشحال بودم که ارضا شد..دستشو گذاشت رو کونم و مالیدش و قربون صدقم رفت...بعد ازون منو نوید حداقل 2بار در هفته رو با هم سکس داریم و واقعا راضی ام. دلیل رضایتمون از سکس رو علاقمون نسبت به هم و اینکه با هم روراست هستیم میدونم. واستون آرزوی زندگی پر از شهوت و عشق دارم.

نوشته: شراره

قبل از اینکه بخوام این داستانو شروع کنم باید بگم تمام داستان ایده ی ذهن خودمه پس خواننده ی محترم اگه چیزی خارج از باور شما بود سخت نگیرید....چون روند داستان یه مقدار طولانیه برای ایــــنکه شما دوستان عزیز خسه نشیــــد داستانو به دو قسمت تقسیم کردم..امیدوارم بتونید با این داستان ارتباط بر قرار کنـــید...
شیراز_1391
حوله سفیدم را که تا زیر زانوام بود را به تن کردم و جلوی اینه ایستادم! صورتم خسته و رنگ پریده بود..چشمانم بی فروغ ! موهایم کدر و بی حالت! دلم برای خودم سوخت ....
این دفعه تموم میشه..نوشین اروم باش..اخرشه....می خواستم داد بزنم ..اما بغض تو گلوم مثل یه حصار نمیذاشت صدامو ازاد کنــــم...
چشمامو بستم.. با یاداوری خاطرات موهای بدنم سیخ میشد..ولی باید مرور میکردم تا از تصمیمی که گرفته بودم پشیمون نشم...
شیراز_1389
دامنم رو برانداز کردم، یه دامن کوتاه مخمل، تازه خریده بودم! چقدر قشنگ بود، بالاخره پولامو جمع کردم و تونستم بخرمش! ....دختر بودم دیگه ، دوست داشتم بعضی اوقات هم به جای شلوار دامن بپوشم،
می دونستم اگه کسی اینو توی تنم ببینه حسابم پاکه، برای همین باید وقتایی می پوشیدمش که تو خونه تنها بودم، الان هم که تنها هستم، کسی قرار نیست بیاد! رفتم جلوی آینه ، لباسامو تند تند در آوردم، یه تاپ رنگ و رو رفته از توی وسایل مامانم برام باقی مونده بود، زرشکی بود و تنگ، تاپ رو پوشیدم، بعد هم دامن مخمل کوتاه رو، سیاهی لباسم رفته بود به جنگ با پوست سفیدم ...
هوس کردم یه کم هم قر بدم! حالا که کسی نبود خونه، تلوزیون رو روشن کردم و مشغول شدم، جلوی آینه برای خودم دلبری می کردم و می خندیدم، زیر چشمم کبود بود، همه تنم درد می کرد، اما رقصیدن با اون لباسا آرومم می کرد. با شنیدن صدای مسعود درست پشت سرم مو به تنم راست شد، یه دفعه به التماس افتادم:
- داداش غلط کردم! داداش ببخشید ...
مسعود با چشمای سرخ اومد به طرفم، اصلا نفهمیدم کی اومده تو! من عقب عقب رفتم و اون آروم آروم اومد به طرفم ... می دونستم الان دوباره با کمربند می زنتم!
می دونستم الان باز زخم روی زخمم می سازه! دوست داشتم از ترس بمیرم ... هنوز به کتکاش عادت نکرده بودم ... خوردم به دیوار و ایستادم ... از ترس به سکسکه افتادم ... بی توجه اومد طرفم و وقتی به خودم اومدم دیدم چسبیده بهم ... می خواستم دست و پا بزنم! اما نمی شد، اشک صورتمو خیس کرد ...
- داداش تو رو خدا! داداش دیگه از این کارا نمی کنم ... بیا ببر لباسامو بفروش ... ببر پاره کن ... اما نزن منو ... داداش ...بچگــی کردم
دستش رو گذاشت روی رون پام ... داشت مور مورم می شد ... نمی دونستم می خواد چی کار کنه!
درسته که شونزده سالم بود اما از یه چیزایی خوب سر در می آوردم و اونم از صدقه سر مدرسه رفتن و آشنایی با دختر پسرای دیگه بود! اون لحظه ولی به هرچیزی فکر می کردم جز اینکه مسعود قصد سویی داشته باشه ...
با ترس نگاش کردم ... خودشو چسبوند بهم ... دیگه داشتم می لرزیدم! اینجوری تا حالا نزده بود منو ... دستشو از زیر تاپ برد سمت کمرم و کمرمو محکم فشار داد .... دردم گرفت ... گفتم:
- آی کمرم، داداش چی کار می کنی؟
میخواستم با گفتن داداش وجدان نداشتشو بیـدار کنم ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو چسبوند روی لبام ... نفس تو سینه ام حبس شد ... چند لحظه ای گیج و منگ با چشمای گشاد شده نگاش کردم ... یه دفعه مغزم به فعالیت افتاد ... شروع کردم به دست و پا زدن ... دست از لبام بر نمی داشت، منو یه بار از دیوار جدا کرد و بعد محکم دوباره کوبید توی دیوار ... حس میکردم لبام داره از جا کنده می شم ... دهنم طعم خون می داد ... کمرم درد گرفته بود ... اما بازم از کار نایستادم ...
شروع کردم به هول دادنش ... با ناخنام سینه اشو خراش دادم ... دادش در اومد چند لحظه ازم جدا شد و به زخمش نگاه کرد، داشتم دنبال راه فرار می گشتم که وحشی شد و خیز گرفت به طرفم...
وقتی به خودم اومدم که گوله شده بودم گوشه هال ... از درد به خودم پیچیدم، همه وزن بدنم افتاده بود روی دستم و دستم بدجور درد می کرد ... اومد طرفم همینطور که می یومد به سمتم ..دستش رفت سمت کمربند شلوارش ...
فهمیدم بازم می خواد منو بزنه ... بزنه به درک!... ولی نخواد کاری باهام بکنه می ترسیدم ... زار می زدم ... با همه وجودم ... از ته دل ... کمربندش رو باز کرد ولی بر خلاف تصورم کتکم نزد ..کمربند رو انداخت اون سمت و اومد به طرفم ... دکمه شلوارش رو باز کرد و بعدم زیپ رو ... لبخنده کریهی رو لباش بود
شستم خبردار شد! با وجود درد دستم سیخ نشستم سر جام ... سعی می کردم خودمو بکشم عقب ولی نمی تونستم ... یهو به خودم اومدم دیدم از زور ترس خودمو خیس کردم! ولی مهم نبود ... زار می زدم ... افتاد روم ... با چنگ و دندون افتادم به جونش ... اونم نامردی نکرد ... سیلی می زد ... گاز می گرفت ... داد می زد ... مشت می کوبید تو دهنم و وقتی دید بازم از رو نمی رم و نمی ذارم بهم دست درازی کنه دستمو گرفت پیچوند ... همون دستی که درد می کرد ... از زور درد دیگه زوزه می کشیدم ..

. منو به پشت خوابوند ... لباسام رو توی تنم جر داد و مشغول کار خودش شد ... سینه هام از فشاری که منو به دیوار میداد در حال له شدن بود....دستش که به بدنم میخورد چندشم میشد...
محکم روی باسنم میزد....ضربه هاش از شلاق بدتر بود
با دستاش باسنمو از هم باز کرد...
قلبم مثل یه گنجیشک میزد.....یه چیز گرمو وسط پام حس کردم....
صداش گوشمو ازار میداد
شل کــــن جنده....نکنی جـــــرت میدم
خودمو شل نکردم..موهامو کشید سرم عقب رفت لباشو نزدیک گوشم کرد
شل نمیکنی ....؟اها دوست داری خانمـــــت کنم..زودتر میگفــــــتی!
جیغ زدم نه..نه...باشه ...شل میکنــــــــم
یکم خودمو شل کردم با تـــــف سر کیرشو خیس کرد با زور می خواست کیرشو توی سوراخ تنگم جا بده...
نفسم بالا نمیومد....اخه چجوری تحمل کنم....
از اینکه کیرش جا نمیشد عصبانی شد بود ...
شــــــل تر کن ....حرومزاده......
با گریــــــه :جون عزِِِیـــــزت ولم کنم دارم میمیرم....
با خشم کیرشو تو سوراخ کونم کردوواز درد لبامو گاز گرفتم......
بعد از چند بار فشار دادن سرش رفت داخل...
چشمام سیاهی میرفت
بیحال شدم خواستم بیوفتم زمین که با یه دستش منو محکم به خودش فشار میداد با هر فشار صورتم از درد جمع میشد ..دیگه جونی واسه جیغ زدن نداشتم الان دیگه کامل کیرش تو کونم بود...مثله یه گرگ گرسنه بود....
حس می کردم همه مفاصل تنم داره از هم جدا می شه ... دستم داشت از جا کنده می شد ... با ناله:
- نــــه! تو رو خدا ... مسعود ... نـــــــه!
ادامه دارد.....
*****************************************

نوشته: s0rme

یک دوستی داشتم اسمش حسن بود وکیر خوبی هم داشت هم دراز بود هم کلفت بود طوری بود که همه دوست دارند براش هم بخورند هم از کوسشون حال کنند باراولی که باهاش سکس کردم فکر نمیکردم پابندش بشوم ولی شدم وضع مالی من خوبه هر دومون جداشدیم از همسرانمون و من الان هرکار میکنم که علاقه اونو به خودم جلب کنم و حاضرم همه ای داروندارم رو به پاش بریزم که فقط هم فکرش و هم جسم وروحش از آن من بشه نمیشه و اون انگار نفس میکشه که یکروز زنش دوباره بهش بله بده وبره با اون زندگی کنه نمیدونم چطور شده ولی میگفت که شک کرده بود که اون مفعول شده باشه وقتی این حرف رو شنیدم ازش و کردنش رو دیدم و شهوت مردونگیش و نوع وغیرت مردونه اش رو باور نمودم اگر مردی کامل تو دنیا که نه به ظاهر نه به مال و منال کسی چشم داشته باشه فقط همین حسن هست مفعول که نه اون فاعلی هست که یا زنش مشکلی که ازخودش داشته یا دلش به کسی دیگری بسته بوده وگرنه کسی که اینطور حس گرما وداغ سکسی رو داشته باشه و برای کس کردن جان بده مگر میتونه مفعول بشه . باراول که شروع کردیم بعد از لب و خوردن زیر گردن و با نوک زبونش نوک سینه هامو میخورد ناخدا و ناگهانی چشمانش اشک پر شد و اما هیچکدام برویمان نیاوردیم براش ساک زدم و اونم کاندوم کشید رو کیرش و سرشو ژل روان کننده مالید و روکسم بازی داد و از بالا و پایین کسم تکون داد و بعد روی سوراخ کم کم فشار داد و یادم که می افته هوس کردم دوباره آرام داخل شد و به من نگاهی کرد و لبانشو به لبانم نزدیک کرد و مشغول تلمبه زدن تو کسم شد میکرد و من از حال با کیرش که وجودمو زنده میکرد داشتم حسابی لذت میبردم و دوست داشتم این سکسمون تا آخر ادامه داشته باشه و هر مدلی که دوست داشت انجام میداد و من نه نمیگفتم و اونم همه رقمه داشت حال میداد و من دوبار به ارگاسم رسیدم و موقع آمدن آبش خواستم بریزه روی شکم و بدنم وای چه داغ بود وای کاش مال خودم بود وکاش میتونستم هرموقع میخوام بیاد و دوباره ودوباره بکنه و از اینجا به همجنسانم که به بختشون لگد میزنند و این جور مردانی رو روهوا میگذارند باید بگم مردی که مثل حسن باشه که چشم به مال همسر نداشته باشه و مردونگیشو بارها دیده باشم اگر مال من بود حتی از کون هم بهش میدادم هرچند کیرش کلفت و هرچند تاحالا ندادم و هرچند آدم باید گاهی فداکاری کنه تا مردشو راضی کنه .

اگر بد بود ببخشید من بار اولم هست که داستان مینویسم .

پایان

نوشته: شراره

اولین باری که دوست پسرم را دیدم در یک کلاس بود. وقتی استاد اسمش را خواند ناخوداگاه برگشتم به سمتش صدای خیلی قشنگی داشت. وقتی نگاهم کرد دلم پر کشید. این اولین باری بود که او را می دیدم. از آن زمان پنج سال می گذرد ولی هنوز برایم مثل روز اول تازه و ملموس است. صحبت را خودش شروع کرد. وقتی با من حرف می زد تمام تنم می لرزید همیشه فکر می کرد لرزشم به خاطر این است که تا ان زمان با هیچ پسری حرف نزده بودم ولی نمی دانست در وجود من چی می گذرد. ان زمان تازه با دوست پسر قبلیم بهم زده بودم و تازه در کنکور رشته ای که دوست داشتم قبول شده بودم. با کمی کمی صحبت کردم فهمیدیم نقاط اشتراک زیادی داریم ولی در ان زمان من برایش فقط یک دختر بچه بی دست و پا بودم و تا به خودم بجنبم با دختری دیگر دوست شد. اوایل نمی دانستم که عاشق شدم چون فکر می کردم هنوزبه دوست پسر قبلیم علاقه مندم ولی با این که دیگر خیلی کم یکدیگر را می دیدیم ولی نمی توانستم فراموشش کنم. خیلی از دست خودم عصبانی بودم که به مردی که متعلق به دیگری است به این چشم نگاه می کنم برای همین سعی می کردم فاصله ام را بیشتر کنم. یک سال گذشت ولی هنوز نتوانسته بودم ذره ای از علاقه ام به بهرام کم کنم و از طرفی سهراب هم اصرار می کرد که دوباره باهم باشیم ولی من نمی خواستم. انقدر بهرام را دوست داشتم که با این که ازاو خبری نبود ولی حس می کردم اگر پیش سهراب برگردم به هر دوی ان ها خیانت بزرگی کردم. تا این که یک روز بهرام زنگ زد و گفت که می خواهد مرا ببیند. می دانستم دوست دخترش از این کار خوشش نمی اید و طفره می رفتم که گفت بااو بهم زده پس با هم قرار گذاشتیم که فردای ان روز یکدیگر را ببینیم. به چند دلیل اصلا نمی توانستم خوشحال باشم. اول ان که بهرام خیلی ناراحت بود و این باعث می شد من هم از موقعیتی که پیش امده خوشحال نباشم. از طرف دیگر بهرام را دراین یک سال خوب شناخته بودم و می دانستم که اگه بخواهم بااو بمانم باید سکس داشته باشیم و این تنها راهی بود که می توانستم او را مال خودم کنم. دیدارها و صحبت هایمان هر روز بیشتر می شد ولی پیشنهاد یا ابراز علاقه ای در کار نبود. دیگر واقعا تحمل نداشتم که این بارهم از دستم برود. با یک کم کنجکاوی فهمیدم که فکر می کند نمی تواند از من به هیچ وجه توقع سکس داشته باشد و به همین علت تصمیم گرفته از دوستی با من صرف نظر کند. برایم فرقی نمی کرد چقدر پیش برویم. من بهرام را می خواستم. چند روزی فکر کردم و دیدم اگر می توانستم فراموشش کنم در این مدت فراموش می کردم پس دو ماه فکر کردم و تصمیمم را گرفتم من بهرام را به هر قیمتی می خواستم. ولی نمی دانستم چکار کنم که به سمت خود جذبش کنم. تعطیلات عید شروع شد و باید تا تمام شدنش صبر می کردم و بعد دست به کار می شدم که یک اتفاق خوب همه چیز را جلو انداخت. بهرام با چند نفر از دوستانش مجردی به شمال رفتند و یک روز بعد از رفتنش به من زنگ زد. صدایش عجیب بود. بهرام همیشه با یک لحن همراه با احترام و نه چندان خودمانی بامن حرف می زد ولی ان شب طور دیگری بود. عوض شده بود و بلند می خندید و به می گفت عزیز دلم. جا خوردم. کاملا اطمینان داشتم که مست کرده. از کارش هم عصبانی بودم و هم ترسیده بودم. گفت با دوستانش روی دریاچه در یک قایق بادی هستند. وضع اصلا مصاعد نبود سر و صدا زیاد بود. یکی از بچه ها می خواست سیگارش را روی قایق بادی خاموش کند. یکی دیگردر ان هوای سرد داشت لباس هایش را در می آورد تا اب تنی کند و قایق داشت واژگون می شد. هر لحظه بیش ترعصبانی می شدم که چرا در این وضع به من زنگ زده وقتی این را با عصبانیت پرسیدم یک لحظه ساکت شد و گفت آخه حالم خیلی خوب بود و دلم می خواست این لحظه ام و با یکی شریک شم تمام شماره های گوشیم را گشتم و تنها کسی که دلم می خواست باهاش حرف بزنم تو بودی. دوستت دارم باران. تو اون لحظه حس کردم یک پارچ آب یخ ریختن روی سرم. تلفن را بی خداحافظی قطع کردم. پس بهرام هم من را دوست داشت و تنها چیزی که مانع می شد به این حس اعتراف کند این بود که می دانست نمی تواند با من رابطه داشته باشد. به خودم لعنت می فرستادم ولی تصمیمم برای بدست آوردن بهرام قطعی شده بود. دیگر او را به هر قیمتی می خواستم. فردای آن روز دوباره با لحنی جدی تماس گرفت و به خاطر صمیمیت بیش از حدش معذرت خواهی کرد و گفت که در اثر الکل بوده و دیگر تکرار نمی شود. من اما با لبخند ولحنی صمیمانه گفتم به شرطی میبخشم که من را به خانه ات دعوت کنی. می خواهم اتاقت را ببینم. از تعجب چند لحظه سکوت کرد. این پیشنهاد ان هم از طرف دختری مثل من اگر محال نبود حداقل بسیار دور از ذهن می نمود. بهرام از رابطه من و سهراب خبر داشت و می دانست که در طی یک سال دوستی حتی دستش را به زور می گرفتم. ولی بعد از چند لحظه سکوت عاقبت قبول کرد که بعد از تعطیلات مرا دعوت کند. تعطیلات نوروزی تمام شد و بهرام بنا به قولی که داده بود دعوتم کرد تا اتاقش را ببینم. بیچاره هنوز هم فکر نمی کرد که چه نقشه ای برایش کشیده ام. صبح تمام بدنم را شیو کردم و تمام بدنم را کرم مالیدم. کرم و عطرم را با هم برایم از المان آورده بودند و کرم را که می زدی بوی عطر تمام اتاق را پر می کرد. لباسم را طوری انتخاب کردم که نه خیلی باز باشد ونه خیلی پوشیده ولی چسبیده به بدنم که برجستگی ها به خوب نمایان باشد. با یک اژانس در کمتر از ده دقیقه جلوی در خانه بهرام بودم. زنگ که زدم بی درنگ در باز شد. مصمم بودم در همان روز بهرام را از آن خود کنم و وقتی تصمیمی می گیرم پای همه چیز در آن می ایستم و این بار هم مصمم و آرام پیش می رفتم. وقتی جلوی آپارتمان رسیدم با لبخندی منتظرم بود. ناهار را که خوردیم به اتاقش رفتیم تا اتاقش را نشانم بدهد. پشت کامپیوتر نشستم و مشغول دیدن مجله های معماری شدم که برایم از اینترنت گرفته بود. نمی دانستم چه کنم تا تحریکش کنم خیلی بچه بودم و بار اولم بود که با یک پسر آن هم پسری که انقدر او را می خواستم تنها بودم. تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و ارام باشم و به این امید که حضورم انقدر تشویق کننده هست که خودش شروع کند. بعد از نیم ساعت گفت که خسته شده و روی تخت دراز کشید. با تمام وجود می خواستم روی تخت کنارش دراز بکشم. ولی باید صبر می کردم تا خودش کم کم دست به کار شود. حس می کردم اگر اشتیاق نشان دهم نتیجه معکوس ببینم. پس همان طور ارام و بی خیال به دیدن عکس ها و مجله ها دامه دادم که دیدم ظاهرا نمی خواهد اقدام دیگری بکند. چشم هایش را بسته بود و دراز کشیده بود من هم دست از کار کشیدم و نگاهش می کردم که چشم هایش را باز کرد و با لبخندی پرسید می خوای تو هم دراز بکشی سرم را به نشانه موافقت تکان دادم. کمی کنار رفت تا من هم در کنارش بخوابم. طاق باز روی تخت خوابیدم. بهرام ارام ارام شروع به نوازش موهایم کرد و من چشمانم را بستم تا خود را به دست او بسپارم. بهرام وقتی دید اعتراضی در کار نیست ارام یقه لباسم را پایین کشید که سینه هایم را ببیند. وقتی چشمش به سینه های سفت و برجسته ام افتاد بی اختیار اهی از سر خوشی کشید. برایش باور کردنی نبود سرش را در گوشم فرو برد و گفت وای دختر با من چه کردی مگه من می تونم با تو اینجا باشم و کاری نکنم با لبخند چشمانم را باز کردم و گفتم کی گفته قرار نیست کاری بکنیم. شعف و تعجب را هم زمان در چشم هایش دیدم و باز لبخند زدم با این کار بهرام که دیگر می دانست که من هم از این کار راضی هستم. شروع به در آوردن بلوز و شلوارم کرد. انچه را که می دید باور نمی کرد. من همیشه قیافه معصوم و مصبتی داشتم و لباس پوشیدنم هم از همین اصول پیروی می کرد به همین دلیل برای بهرام باور کردنی نبود که بدنم انقدر زیبا باشد. بعدها به من گفت که احساس می کرده دارد خواب می بیند و با هر حرکت مکث می کرده چون می ترسید از خواب بیدار شود. به هر جهت کم کم به خود جرات می داد تا بیشتر خودش را نزدیک کند. مرتب می گفت باورش نمی شود که من در آغوشش هستم. بهرام نوازشم می کرد و در گوشم ارام ارام زمزمه می کرد ولی من بیشتر می خواستم. لباس های بهرام را از تنش در آوردم و سوتینم را هم باز کردم که دیدم باز هم بهرام بهت زده نگاهم می کند. کم کم داشتم شک می کردم که نکند درباره دوست دخترهای رنگارنگی که داشته دروغ گفته چون من که اولین ارتباطم بود کمتر بهت زده و خجل بودم تا بهرام که با هر حرکت من چند ثانیه بهت زده نگاهم می کرد. با خنده گفتم ظاهرا اولین بار است که یک زن لخت می بینی بهرام هم خندید و گفت نه ولی هیچ کدام به زیبایی تو نبودند. از حرف هایش در دلم قند اب می کردند.از خنده و حرف های بهرام به خنده می افتادم بهرام هم که می دید من تا این حد با او راحتم تعارف را کنار گذاشت و روی من دراز کشید و مشغول خوردن سینه هایم شد. باور نمی کردم بلاخره روزی رسیده است که او را مال خود می کنم. بهرام گردنم را گاز می گرفت و من حس می کردم خوش بخت ترین زن روی زمین هستم. سینه هایم را میلیسید لبهایم را می بوسید و به اصرار من گردن و کمرم را به شدت گاز می گرفت. دیگر داشتم به مرز جنون می رسیدم. بهرام را روی تخت انداختم و شرتش را بیرون کشیدم. خودم هم درست نمی دانستم چه می کنم. مغزم دیگر کار نمی کرد در مورد این که چطور می شود با خوردن الت یک پسر او را به اوج لذت رساند شنیده بودم ولی حتی تصور ان هم حالم را بهم می زد ولی وقتی شرت بهرام را پایین کشیدم و التش را دیدم با سر به ان حمله ور شدم و ان را تا ته توی دهانم جا دادم با ولع کیرش را می خوردم واقعا نمی فهمیدم چه می کنم تنها چیزی که در ان لحظه برایم معنا داشت بوییدن الت بهرام بود. بوسیدنش. صورتم را به کیرش میمالیدم میبوسیدمش میمالیدمش و در اخر ان را دوباره در دهانم جا می دادم صدای بهرام اتاق را پر کرده بود و باعث می شد با ولع بیشتری به کیرش حمله ور شوم . نمی دانم چقدر طول کشید ولی بهرام کیرش را از دستم در اورد و گفت باید بروم. در ان لحظه مثل نوزادی بودم که شیشه شیرعزیزش را از او دریغ می کنند. با بغض به بهرام خیره شدم که دوباره از خنده ریسه رفت گفت باران عزیزم. برای همیشه که ان را از تو دریغ نمی کنم ولی در رابطه ها معمولا پسر از خود بی خود است و این دختر است که رابطه را کنترل می کند ولی ظاهرا وضع تو از من خراب تر است و اگر من هم خودم را ول دهم پشیمانی به بار می اورد. امروز را برو و اگر خواستی از این به بعد با هم باشیم من بسیار خوشحال می شوم ولی در این حالت تصمیم گیری حماقت است. وقتی به خانه برگشتم هم بهت زده بودم و هم راضی فکر می کردم دچار عذاب وجدان شدیدی شوم ولی هرچه می گشتم از این حس در وجودم خبری نبود. ان شب هرچه به بهرام زنگ زدم جوابم را نداد بعد از یک هفته خودش با من تماس گرفت وپرسید که خوب به این قضیه فکر کرده ام و این که ممکن است اتفاق های بعدی چه اثر منفی روی اینده ام بگذارد. گفتم که فکرهایم را کرده ام و می خواهم باهم باشیم. بهرام گفت که بسیار خوشحال خواهد شد که با من باشد ولی هیچ تعهدی در قبال ازدواج با من نمی دهد. باز هم گفتم که به هیچ وجه برایم مهم نیست. بهرام که دیگر خلع سلاح شده بود گفت فقط امیدوار است که انقدر بتوانیم خود را کنترل کنیم که پرده من باقی بماند. گفتم که نیازی به این کار نیست چون من رابطه کامل می خواهم. و بهرام باز هم بهت زده از پشت تلفن فقط سکوت کرد. این را هم بگویم که حالت بهت زدگی بهرام بارها و بارها در ارتباط با من در طول یک سال اول ارتباطمان تکرار می شد. اول بهرام راضی نبود که پرده مرا بزند و شش ماه اول مقاومت کرد و فقط از عقب و دهان با هم ارتباط داشتیم. می ترسید من پشیمان شوم و دیگر راه برگشتی برایم نباشد ولی بعد از شش ماه که دید من هرروز مصمم تر می شوم که این کار را انجام دهیم عاقبت تسلیم شد و رابطه ما کامل شد از آن زمان حدود سه سال می گذرد و من و بهرام هنوز با همیم. بعضی اوقات به این فکر می کنم که مردان دیگر چگونه خواهند بود ولی همیشه عشقم به بهرام از هوسم برای تجربه دیگری قوی تر است. از این که خود را در اختیار بهرام گذاشته ام هیچگاه پشیمان نشدم. تمام خانواده ام می دانند که با بهرام دوست هستم و این که چقدر دوستش دارم ولی نمیدانند که با هم سکس داریم ولی پذیرفته اند که به غیر از بهرام هیچ کس را نمی خواهم و خوانواده بهرام هم از ارتباط ما خبر دارند و امیدوارند که زودتر ازدواج کنیم ولی من خیلی امیدی به ازدواج با بهرام ندارم چون می دانم به ازدواج اعتقادی ندارد ولی هنوز هم از کاری که کرده ام پشیمان نیستم. من بهرام را دوست داشتم و دارم و تنها به همین که در کنارش هستم راضی ام و اگر بهرام با دیگری ازدواج کند باز هم به این دلخوشم که توانستم این چند سال را در اغوش عشقم باشم.
.............................................................................................................................................
اول این که این داستان واقعی و داستان زندگی خودم و چون اولین باری که دارم داستان سکس می نویسم متنش زیاد سکسی نیست و بیشتر شبیه داستان های معمولی که تو بقیه جاها می نویسم اگه خوشتون بیاد می تونم با کمی تغییر برم سراغ خاطرات جزئی تر و سکسی تر.
دوم این که خواهش می کنم نظر بدین تا اگه خواستم باز هم بنویسم بهتر از این دفه باشه. در مورد این که متن داستان بعدی همین جوری کتابی باشه یا خودمونی تر هم نظر بدید.
و سوم این که مرسی وقت گذاشتین و داستان و خوندین.

نوشته: parvazeh

سلام به همه
اسم من میناست 21 سالمه و تازه با این سایت آشنا شده ام. این خاطره که می خوام براتون بگم مربوط به 5 ماه پیشه که مامان و بابام برا ارائه مقاله کنفرانس رفتن کره . من تک فرزند خونه ام ، خیلی بهشون اصرار کردم منم ببرن ولی چون دانشگاه داشتم و آخرای ترم بود قبول نکردن و منو به خالم اینا سپردن ولی من می خواستم از این فرصت استثنایی نهایت بهره رو ببرم واسه همین صبحا از خونه خاله میرفتم دانشگاه ولی دانشگاه که تموم میشد دنبال کیس میگشتم تا کلی لاس بزنم و بعدا میرفتم خونه تا عصری برم خونه خاله. اینو بگم تا حالا 3 تا دوست پسر داشته ام ولی با هیچ کدوم اجازه دست زدن رو ندادم. ولی اون روزا اصلا ارتباطی با کسی نداشتم. راجع به خودم بگم که دختر خوشگلیم ولی چون زیاد به کسی رو نمی دم مشتریم کم شده بود. سکس دوست داشتم و همیشه وقتی خونه خلوت میشد میرفتم سر کامپیوترو فیلم های سکسی رو نگاه می کردم و با خودم ور میرفتم و خودمو ارضا میکردم ولی همیشه زیاد از حسم راضی نبودم ، حس میکردم یه چیزی این وسط کمه. وقتی با خودم ور میرفتم کلی چوچولمو ماساژ میدادم وقتی آبکی میشدم یه انگشتمو تا ته میکردم تو و درش میووردم ولی وقتی با 2 انگشت میخواستم امتحان بکنم دردم می گرفت و بین راه می کشیدم بیرون و می دونستم که پرده دارم واسه همینه. البته یه بار یه خیار تقریبا کوچیکو برداشتم کردم تو و دردم اومد کشیدم بیرون دیدم یکمیش خونی شده و کسم میسوزه ، خیلی ترسیده بودم و به کسی هم نمیتونستم موضوع رو بگم ولی بعدا بازم 2 انگشتی کردم تو دیدم نمیره گفتم شاید خیار دیوارشو خراشیده و خونی کرده.
2 روز اول غیبت مامان و بابا بعد دانشگاه میرفتم چرخ میزدم ببینم چی می تونم پیدا کنم ولی نمیدونم چرا همه پسرا درس خون شده بودن و زیاد محلم نمیذاشتن منم میرفتم خونه خودمون با فیلمای سکسی حال میکردم. روز دوم بد جور حالم خراب بود رفتم زیر دوش یه پارچه انداختم تا آبپاشش از کار بیفته و آب با فشار از ارتفاع بیاد پایین و بریزه رو چوچولم ، 2 بار پشت سرهم ارضا شدم ولی بعدش چوچولم از کار افتاد دیگه حس نداشت فقط دلم میخواست یه چیزی بکنم تو. اومدم بیرون رفتم سراغ کامپیوتر، بدجوری حشری شده بودم. داشتم فکر میکردم اگه یه کیر تروتمیز اینجا بود چی میشد که چشم افتاد به یه کارت ویزیت که روش شماره مهندسی که قبلا اومده بود خونمون و کامپیوترمونو درسی کرده بود نوشته بود.پسر جوان و خوش تیپی بود که دفعه قبل بابام خونه بود و باهاش گرم شده بود. یه دفعه یه نقشه شوم بسرم خطور کرد.
زنگ زدم بهش و گفتم کامپیوترمون ویروسی شده و نیاز به تعمیر داره ازش برا فردا ظهر وقت گرفتم که بیاد خونه. دل تو دلم نبود که چجوری تحریکش کنم.فیلمهای سکسیمو کپی کردم درایو C و مخفی شون کردم تا کل حجمشو بگیره. بعدش باز رفتم حموم و کلی به خودم رسیدم و بعدش رفتم سراغ کشو مخفی بابام و یکی از کاندوماشو برداشتم و خلاصه آماده آماده بودم و بعدش رفتم خونه خاله.
فردا صبح رفتم دانشگاه و بدون معطلی ظهر برگشتم، اصلا حوصله درس تو دانشگاه رو نداشتم و فکرم روی طراحی نقشه بود.یه دامن از زانو پوشیدم بدون شرت و یه تاپ بدون سوتین. سر ساعت مقرر درو زد و منم با چادر رفتم بازش کردم ، وقتی دیدمش حظ کردم و تا دلتون بخواد براش عشوه ریختم.اسمش پویاست و25 سالشه و مهندسی نرم افزار خونده ، قدش حدود 180 و بدن خوش استیلی داره. خلاصه از اون 3 تا بیریختایی که قبلا باهاشون دوست بودم یه سر و گردن بهتره. راهنماییش کردم داخل و اتاقمو بهش نشون دادم رفت روی میز کامپیوتر نشست و بهم گفت که اینجارو یادشه و قبلا اینجا اومده . منم سرپا وایسادمو یه ذره از پاهامو از زیر چادر کشیدم بیرون تا لخت ببینه، همون لحظه دیدم یه لحظه چشش رفت رو پاچه ام ولی چون پسر سربه زیری بود دیگه نگاه نکرد بعدش کامپیوترو روشن کرد تا ببینه مشکل چیه، تا ویندوز بالا میومد پرسید که کس دیگه ای خونه هست یا نه، منم خیالشو راحت کردم که بابا و مامان اینجا نیست و رفتن خارج.ویندوز اومد بالا من خودمو بهش نزدیک کردم و چادرو شل کردم تا تا دلش می خواد دید بزنه ولی بد جوری هول کرده بود، بهش توضیح دادم که از وقتی داداشم (داداش نداشتم) اومد برا تعطیلات و دست به کامپیوتر زد سرعتش افت کرده و دیگه جایی برا درایو c نمونده درحالیکه من برنامه ای روش نصب نکردم. با دستای لرزون ماوس رو گرفت و رفت درایو C و کلی گشت تا اینکه رفتو فایلهای مخفی رو فعال کرد و رفت فولدر فیلمها. بعدش بهم گفت که اینها کل حجم درایو رو گرفتن و بازشون نکرد. بهش گفتم آخه من که فیلمامو کپی میکنم درایو f و گفتم تا بازش کنه و یکیشو باز کرد و کپ کرد و زود بستش. بهش گفتم چی بود ، گفت هیچی نیست. اصرار کردم که بازم بازش کنه این دفعه یکی دیگرو باز کرد به امید اینکه این یکی سکسی نباشه ولی نشد، منم ماوسو ازش گرفتم فیلمو کشیدم جلو یه چند ثانیه ای نگهش داشتم و بعدش گفتم اینا رو حتما داداشم زده پاکش نکنین شاید لازم بشه کپیش کنین یه درایو دیگه. ولی نمیدونم چرا گفت بعدا خودتون کپیش کنین اگه اجازه بدین من برم چون سیستم ویروس نداره و از این حرفا.منم دیدم داره وسایلشو جمع میکنه بهش گفتم شربت و چایی حاضره بخورین بعدا برین که قبول کرد.رفتم بیرون اتاق از این ناراحت بودم که چرا نقشه ام نگرفت یه دفعه از لای در نگاه کردم دیدم پا شد چون کیرش بلند شده بود دستشو کرد تو شلوار و دادش پایین و بعد نشست ولی چشاشو از رو شدت درد بست چون داشت کیرشو میشکوند تا معلوم نشه منم قاط زدم و گفتم هر چه بادا بادخودمو لخت مادرزاد کردم و رفتم تو، وای باید اون لحظه از قیافش یه عکس میگرفتم، مثل گچ سفید شد و دهنش باز موند، رفتم طرفش و گفتم جون هرکی دوست داری بیا و منو از این شهوت نجات بده. خیلی ترسیده بودم نکنه دادوبیداد را بندازه ولی از شدت خوشحالی داشت بال درمی آورد، بهم گفت من تو خواب هم فکرشو نمیکردم فرشته ای مثل تو بخواد با من باشه و گفت از همون لحظه اول می خواسته بهم دست بزنه ولی میترسیده دسپاچه شده بود (اولین بارش بود) و شروع کرد قربون صدقه ام رفت. منم بهش جریانو گفتم که اینا همش نقشه بود که دیگه خیالش راحت شد و اومد جلو یه بوس خوشگل از پیشونیم برداشت و شروع کرد ازم لب گرفت، وای چقدر حرفه ای بود دست بهم نمیزد بعد حدود 2 دقیقه دستش رفت رو سینه هام و همچنان داشت لبامو می خورد، بدنم آتیش گرفته بود و کسم ذق ذق میکرد اولش سینه هام درد میگرفت ولی بعدا لبامو ول کرد و درازم کرد روی تختو شروع کرد پستونامو خورد کل اطرافش حسابی لیس زد و نوکشو کلی میک زد. وقتی من باخودم حال میکردم هیچ وقت با بازی کردن با پستونام این همه تحریک نمیشدم ولی این دفعه تو اوج هیجان بودم اصلا هیچ جایی رو نمیدیدم چون بهم گفت چشامو ببندمو فقط از این احساس لذت ببرم فقط آخ و اوف میکردم که دیدم اونم باز داره قربون صدقم میره بیشتر تحریک شدم ولی بعدش ازم وازلین خواست و منم گقتم نداریم گفت پس روغن مایع بیارم منم تعجب کردم که برا چی می خواد رفتم زود از آشپزخونه یه بسته روغن مایع آوردم دیدم کل لباساشو داره در میاره ولی شرتشو برا من نگه داشت بازم منو خوابوند رو تخت و کلی روغن ریخت رو سینمو مالوند به سینه خودش بعد خوابید روم ازم لب گرفت و سینشو به پستونام چسبوند و حرکت داد اون موقع فهمیدم که منظورش از روغن چی بوده وای نمی دونین اصلا متخصص ناحیه تحریک بود تو اوج لذت بودم بعد با همون دستای روغنی پستونامو چسبید و تحریکم کرد جیغم رفته بود هوا فکر میکردم دارم ارضا میشم، بعدش هر دو تاشو ول کرد نشست جلوی کسم یه چند ثانیه ای مات مونده بود بعدش گفت خدایا ازت ممنونم این کس زیبارو نصیبم کردی بعدش گفت تا حالا کس و از نزدیک ندیده و تو این 15 دقیقه ای که گذشت خودشو بزور نگه داشته بود تا منو بتونه به اوج برسونه بعد زبونشو دراز کرد و برد مستقیم طرف چوچولم من تو خودم نبودم و اونم فقط فکر به اوج رسیدن من بود، کل کسمو کرد تو دهنش به شیوه های مختلف خوردش ، خودمو یکم بلند کردم دیدم اطراف دهنش از آب کس من خیسه و اونم با ولع لیسش میزنه بعد حرکات زبونشو تندتر کرد ، من که قبل بازی با کسم 60 درصد تحریک شده بودم 3 دقیقه از کس خوری نگذشته بود که به ارگاسم کامل رسیدمو بدنم لرزید و آب کسم 10 برابر شد ولی ول کن نبود یه چند ثانیه دست بهم نزد و بعدش باز کسمو خورد من تو اون لحظه احساس میکردم یه چیزی کمه، درسته خیلی لذت میبردم ولی بدون اینکه کیرش یادم بیفته و منم بهش حال بدم خودخواهانه به فکر خودم بودم تا اینکه از پرسید دخترم یا نه ، وقتی دید دخترم می خواست با سوراخ کونم ور بره که بهش گفتم دوست ندارم کون بدم و گفتم انگشت وسطشو بکنه تو کسم ، با تعجب یه نگاهی بهم کردو پاهامو داد بالا لبای کسمو باز کرد و توشو با دقت نگاه کرد بعد یواشکی انگشت کوچیکشو داد تو منم با تعجب داشتم نگاه میکردم که یه دفعه گفت حلقویه!!! گفتم چی گفت پرده داری ولی یه سوراخ گنده وسطش هست بعد انگشت وسطیرو کامل داد تو
من خیلی ترسیده بودم ولی گفت عادیه خیالم راحت شد بعد گفت میخواد سوپرایزم کنه، پاهامو انداخت پایین تخت طوریکه کسم کامل بیاد بالا و یه بالش هم گذاشت زیر کونم و بازم افتاد به جون چوچولم و کلی لیسش زد و گفت برا مرحله دوم خومو آماده کنم و منم چشامو بستم و از این حالت داشتم استفاده می کردم که دیدم همراه خوردن انگشتشم داره میکنه تو و کم کم سرعتشو زیاد کرد و بعد انشگتشو کرد تو و با اون یکی دستش چوچولمو فشار داد پایین و سر اون یکی انگشتشو تو کسم حرکت داد، دیدم یه حس جدیدی دارم که خیلی خیلی خیلی لذت بخشتره ، دو سه بار حرکاتشو تکرار کرد تا اینکه من با یه جیغ ارضا شدم و بدنم سست شد ، چشامو باز کردم دیدم آب کسم زده رو صورتش داره اونارو پاک میکنه بعدشش اومد کنارم و نوازشم کرد ، یه چند دقیقه ای همون جور موندیم تا ذق ذق کسم فروکش کرد ازش پرسیدم این چه روشی بود گفت توی کس یه منطقه ای هست بنام جی اسپات که حساس ترین نقطه حسی دختراست ولی پیدا کردن منطقه اون و تحریک روی اون یه کم سخته. ازش پرسیدم تا حالا به چند تا دختر همچین حالی دادی گفت این اولین بارم بود و قسم خورد.باور نکردم و گفتم دروغ میگی ولی گفت که تا حالا به هیچ کسی دست نزده ولی تا دلت بخواد راجع به دخترا مطالب علمی و فیلم آموزش سکس دانلود کرده و نگاه کرده و چون انگلیسیش قویه مطالب زیادی هم خودش جستجو کرده و داستانهای سکسی زیادی خونده. کم کم باورش کردم ولی یه لحظه دیدم کیرش هنوز رو هواست و داره شرتشو پاره میکنه و یه لکه آبهم دورشه با دست زدم رو پیشونیم و گفتم وای !!! منو ببخش گفت چی شد؟ گفتم اونقدر غرق فکرهوس خودم بودم که اصلا یادم نیفتاد که من بخاطر چی این نقشه رو ریخته بودم یه نگاه به کیرش انداخت و گفت مهم نیست از اینکه تونسته ایقدر بهم حال بده خوشحاله ولی منم دلم میخواست کیرو از نزدیک ببینم. دستمو گذاشتم روی سینه اش و خودمو بلند کردم گفتم حالا نوبت منه درسته دیر شده ولی از خجالتت در میام.درازکش شرتشو کشیدم پایین، وای خدای من چی میدیدم یه کیر تروتمیز که تا حالا توی هیچ فیلمی ندیده بودم کلشو وری ترشیده بودن که مثل موشک اتمی شده بود یه کمی هم خم بود، دستمو بردم و برا اولین بار کیرو دستم گرفتم کلشو گرفتم و آبشوکشیدم تا تهش چند بار این کارو کردم دیدم چشاشو بست وگفت خودم قبلا خیلی با دست باهاش بازی کرده ام. دیدم منظورش اینه که بخورمش ولی روش نمیشه مستقیم بهم بگه خواستم بخورم دیدم آبی که قبلا ریخته یه جوریه خوشم نیومد بهش گفتم میشه یه خواهش ازت بکنم گفت حتما گفتم میشه با آب صابون کیرتو بشورم خندیدو گفت هر جور راحتی، جلدی رفتم یه از دستشویی صابون مایع و دستمال خیس آوردم و پاکش کردم و با خیال راحت کردم تو حلقم و تا تونستم سرشو لیس زدم آخ و اوخش بلند شد اونجا فهمیدم خاصیت کیر مثل کس چون هردوش با سرعت زیادتر بیشتر تحریک میشن و ذق ذق می کنن، خیلی طول نکشید که یه آخ بلند گفت و آبشو با فشار داد بیرون راستشو بخوایین نمی خواستم آبش بزنه رو صورتم ولی تا من سرمو بلند کنم آبش پاشید رو صورتم و یکمیش رفت تو دهنم خواستم بالا بیارم ولی بعد با دستم پخشش کردم روی کل صورتم تا ناراحت نشه بعد سرمو گذاشتم گذاشتم روی سینه اش و اونم موهامو نوازش کرد و ازم تشکر کرد و منم از اون تشکر کردم.بعد پیشنهاد کرد بریم حموم،ولی نمی دونم چرا هنوز سیر نشده بودم احساس میکردم از دستش میدم و باید امروز نهایت استفاده رو ازش ببرم. بهش گفتم من کاندوم آوردم ولی نای حرکت کردن نداشت و گفت اونم بمونه برا فردا، با این حرفش مطمئن شدم که از دستش نمیدم قبول کردم و رفتیم حموم و ازش خواستم توی حموم بازم روش جی اسپات رو روم امتحان کنه با اینکه خسته بود پاهامو باز کرد و بازم شروع کرد یه دفعه یه سوزش عجیبی تو کسم احساس کردم و جیغ زدم دیدم انگشتشو کشید بیرون و گفت وای !!! داشت سکته میکرد و پاهای منم بی اختیار بسته شدن، به التماس افتاد و گفت که منظوری نداره منم که میدونستم تقصیر اون نیست و تقصیر خودمه که ازش اصرار کردم بهش گفتم عزیزم اشکالی نداره این پرده که تا نصفه پاره بود الان کاملا پاره شده فدای سرت، یه لحظه مثل اینکه دنیارو بهش داده بودم بغلم کرد وازم تشکر کرد و تقاضای بخشش کرد منم شیطونیم گل کرد و بهش گفتم باری جبران باید اون کیر خوشگلشو بکنه تو، اونقدر خوشحال شده بود که داشت بال درمیآورد. زودی همدیگرو خشک کردیمو بازم رفتیم سر تخت و تا دلتون بخواد از همدیگه استفاده کردیم و این بار آب اومدنش دیرتر انجام شد و بعد دوره رفتیم حموم و بعدش خسته کوفته وسایلشو جمع کرد و رفت منم خیلی خسته بودم رفتم لخت لخت روی تخت خوابیدم وقتی چشامو باز کردم دیدم خورشید داره غروب میکنه زودی پاشدم آماده شدم رفتم خونه خاله. فکر میکردم اگه پرده ام یه روزی پاره شه تا چند روز نتونم راه برم ولی یه ذره هم احساس درد نداشتم.
اون هفته تا آخرش هر روز میومد و این بار اسپری تاخیری هم گرفته بود و هر بار سه چهار بار ارضام میکرد. بعدش رابطه مون بیشتر شد و هنوزم دوست پسر و شریک سکسیمه و این سایتم اون معرفی کرد و کلی اطلاعات راجع به سکس که کمتر کسی میدونه رو بهم داد
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوسش دارم

نوشته: مینا

سلام خدمت همه دوستان خوبم
این نوشته ها مربوط به قشنگ ترین سکس هائی میشه که من داشتم و می دونم هیچ وقت فراموش نمی کنم.من برای اولین باره دارم می نویسم پس خودتون ببخشید.
من 30سالمه شروع موضوع مربوط میشه به 4سال قبل که من برای ملاقات برادرم هر سه شنبه به زندان غزل حصار می رفتم دیگه تقریبا همه دوستاشو می شناختم آخه هر وقت من میرفتم ملاقاتش تنها نبود و یکی باهاش میومد(جهت اطلاع .ملاقات تو زندان به این شکل که تو فیلما نشون میدن نیست و زندانی ها تو سالن ملاقات چند نفری میومدن و یا اینکه مثلا زندانی باید حتما لباس زندان بپوشه نه این طور نیست چون تا انجائی که من دیدم هر چی تنشون بود جز لباس زندان )بگذریم.
یه چند وقتی بود که هر وقت می رفتم ملاقاتش یه پسر 22.23 ساله که اسمش سیامک بود بهش می گفتن سیا باهاش میومد که دو سه بارم گوشی رو داداشم بهش داده بود و یه حال و احوال پرسی باهاش کرده بودم.
سیا (سیامک) برای ترک اعتیاد به اصرار تهدیدائی که پدر خانمش که شوهر خاله سیا می شد ،خودشو با نیم گرم تریاک معرفی می کنه که قاضی 200هزار تومان جریمش می کنه که چون نیتش ترک بوده پول و نمیده برای همین باید 40 روز تو زندان می مونده(روزی 5000هزار تومان)
در همین حین پدر خانمش تصادف می کنه و میمیره که سیا همش به این فکرمیکرده که حالا که پدر خانمش نیست خانمش با مادر و 2تا بچه کوچیک تر که خواهر و برادرخانمش میشدن چیکار می کنن بعد چند روز نمی تونه تحمل کنه و شروع به مصرف می کنه و در حین مصرف کراک افسر زندان می گیرش و چون خلاف تو زندان حساب می شده قاضی 3سال حبس بهش میده خلاصه بعدشم از بند جوانان میارنش بند بزرگسالان پیش داداشم .
سیا هر روز مصرف می کرده و حرف هیچکسی رو گوش نمی داده خانواده سیا با ازدواج سیا مخالف بودن به همین خاطر با هم اصلا ارتباط نداشتن و چون ملاقاتی نداشت روز به روز بدتر میشد و بدهی بالا می اورد.یه روز برای ملاقات داداشم رفته بودم که داداشم گفت ببین سیا چی میگه بعدش گوشی رو داد به سیا.
سیا بعد یه زره زبون ریختن قربون صدقه من و داداشم رفتن گفت 2دلیل داره که زنده مونده 1-به خاطر کمک داداشمه 2- دیدن خانمش و بعدشم زد زیره گریه.من که اصلا نمی دونستم چی باید بگم از پشت شیشه نگاه داداشم کردم داداشم یه دست کشید رو سر سیا و بهش یه چیزی گفت بعد سیا گوشی رو دوباره گذاشت دم گوشش گفت ازت می خوام بری دم خونه مادر خانمم و ببینی حال و روزشون چطوره و در ضمن هر طوری که میتونی مادر خانمم و راضی کن تا بزاره خانمم بیاد ملاقات .بعد بهم گفت آدرسو یادداشت کن و یه کاغذ که آدرس توش نوشته شده بود چسبوند به شیشه و گوشی رو داد به داداشم اونم کلی سفارش کرد که حتما برم دنبال کار سیا و اگه کاری داشتن براشون انجام بدم.منم گفتم چشم و زدم بیرون.
راستی از داداشم نگفتم اون بیرون که بود شیشه می کشید که با 10 گرم شیشه گرفتنش درضمن طلافروشی داره خونه ام داره الانم که ماشینش زیر پای منه .منم بالا سر 2 تا از شاگرداش تو مغازه هستم خودشم تمام کارای مغازرو با موبایل از تو زندان انجام میده و منم هر هفته برایش پول می برم بقیه سود مغازه رو به حسابش میریزم .خلاصه از آنجا هم من هم مغازرو راحت کنترل می کنه.
خلاصه تا بیام به تهران برسم کاغذ آدرس و از جیبم درآوردم می خواستم ببینم اگه آدرسش سر راهمه یه سر برم که دیدم یه شماره تلفن زیر آدرس نوشته شده که معلوم بود شماره تلفن خونه مادر خانم سیا بود.
زنگ زدم که ببینم خونه هستن یا نه که دیدم یه خانم حدودا 35-36ساله با اشوه و ناز که نه میشد بگی مادر خانمشه نه خانمش گفت: الو بفرمائید .اول فکر کردم اشتباه گرفتم ولی پرسیدم .منزل ملکی؟
گفت :بله .شما؟
منم خودمو معرفی کردم و گفتم که از طرف اقا سیا آمدم . گفتم میشه با خانم ملکی مادر خانم آقا سیا حرف بزنم.؟جواب داد خودم هستم بفرمائید بعد گفت : چی شده مرده انشالله؟گفتم خدا نکنه .به هر حال ازش خواستم که برای امروز یه ساعتی که خونه هستن برم ببینمشون اونم گفت من امروز جائی نمیرم .من در جواب گفتم خونه شما الان سر راهمه میشه الان بیام گفت بله بفرمائید.
خونشون تو یکی از محله های نزدیک به میدان امام حسین بود یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم تو کوچشون و خونه رو پیدا کردم یه خونه کلنگی جنوبی . خونه یه زنگ بیشتر نداشت منم زنگ زدم و که یه پسر بچه 11-12 ساله درو باز کرد.
پرسید: بله با کی کار دارین؟
منم گفتم: با خانم ملکی کار دارم.
اونم داد زد مامان یه پسرست با تو کار داره بعد رفت تو خونه . یهو دیدم یه دختر 13-14ساله که یه دامن کوتاه پوشیده بود و پاهای سفید و گوشتی داشت یه تی شرت سفید کهنه یقه گشاد تنش بود وسینه هاش کاملا معلوم بود اومد دم در منو که دید گفت با مامانم کار دارین؟
من با یه نگاه به قد و بالاش گفتم بله خانم خوشگله، می دونستی خیلی خوشگلی ؟اینطوری دم در نیا می دزدنت.یه ابرو انداخت بالا گفت اِاِاِاِاِاِاِعمرا.
من چون فکر می کردم خیلی کوچیکه از این حرفش کوپ کردم.
خلاصه بعد 1دقیقه یه خانم خیلی خوشگل که هر چی از خوشگلیش بگم کم گفتم آمد دم در منم سرمو انداختم پایین شک نداشتم که خانم سیا بود ،با همون حالت که سرم پایین بود گفتم :سلام،من از طرف آقاسیا آمدم و چند دقیقه پیشم با مامانتون تلفنی صحبت کردم وقرار شد که بیام و با شما و مامانتون حضوری صحبت کنم.
گفت با مامان من !؟منم سرمو بلند کردم چشمم به اون گردن سفیدش و بالای سینه هاش که از لباس راحتیه نازکش بیرون زده بود افتاد و گفتم بله.
یه لبخنده ناز زد و جواب داد مگه واسه اون دنیا تلفن کشیدن ؟
گفتم یعنی چی ؟متوجه نمیشم؟
گفت بیا تو حالا و پشتشو کرد بهم و اروم گفت اشتباه گرفتی .و بعدش بلند گفت بفرمایید .
موقعي که خانومه داشت مي رفت تو يه نگاهي انداختم به باسن هاش ديدم عجب توپه. عين دوتا توپ گرد و نرم بالا و پايين مي پريدن... يه دفه نمي دونم چي شد که کيرم داشت خود نمائی می کرد.
رسید به یه در که به من اشاره کرد که بفرمایید الان میاییم خدمتتون.
منم رفتم تو، 2تا اتاق تو در تو که با درب چوبی که بالاشم شیشه های رنگارنگ می خوردو کاملا بازبوداز هم جدا می شدند رفتم روی یه مبل نیم ست قدیمی ولی خیلی نرم و راحت که تو اتاق بود نشستم .که متوجه صدائی که از طرف کمد چوبی بلند قدیمی که درش باز بود شدم بیشتر دقت کردم از زیر در کمد میشد مچ پا و حوله ای رو که تکون میخورد و دید که با صدای دختر بچه ای که میگفت مهدی مهدی شرت من و از رو بند تو حیاط بیار، از صداش فهمیدم همون دخترست که دم در دیدمش و با هاش حرف زدم .
احتمالااین دختره خوهر خانم سیا ست وپسره که دم در دیدم برادر خانمش و خانمی که من و اینجا کاشت مادر خانمش بودن.
وزمانی که مادر خانمش به من گفته که تو این اتاق منتظر باشم تا بیاد نمیدونسته که خانم کوچولوشون حمام بودن و برای خشک کردن خودش ولباس پوشیدن آمده تو این اتاق .حواسم نمیدونم به چی بودکه دیدم باحوله ای که نیمی از بدنش رو پوشونده بوداز پشت کمد بیرون امد و با دیدن من بدون اینکه از اونجا بودن من تعجب کنه به من گفت خسته نباشی اینهمه من گفتم یکی لباس منو از رو بند بده چرا چیزی نمی گفتین ؟گفتم خانم کوچولو تو نگفتی یکی! گفتی : مهدی شورتمو از رو بند بده.مگه نه ؟
حوله سینه هاشو پوشونده بود ولی از پایین، پاهای سفیدش کاملا تا زیر کونش بیرون بود.از خدا می خواستم ای کاش 18-19 سالم بود تا بهش میگفتم که ایطوری جلوی یه پسره غریبه وایسادن یعنی چی.یهو گفت حالا که شنیدی چی می خوام !گفتم چی میخوای؟با یه ناز گفت بابا لباسم رو بند می یاریش؟من که فهمیده بودم نمی خواد بگه شورتمو بیار.پرسیدم لباست چیه؟خیلی راحت جواب داد شورت و تی شرت صورتی آستین حلقه ای.من که هیچ دلیلی نمی دیدم که چرا خودش نمیره برداره رفتم تو حیاط و شورتیکه حدس زدم مال خودشه با یه تی شرت صورتی که رو بند بود برداشتم و رفتم تو اتاق گفتم بفرمائید البته اگه نمی خوای که خودم پاتون کنم.
ادامه داره

.
نوشته: غزل

من بهاره هستم . 34 سالمه و حدود 8 ساله كه تنها زندگي ميكنم . دوست پسري داشتم بنام مهدي . حدود دو سال با هم رفاقت كرديم . مهدي بسيار خوش اندام و سكسي بود . من هم البته قد بلند و سبزه هستم . تو سكس خيلي مهارت دارم و رابطه ام هميشه بخاطره سكس خوبي كه داشتم فراموش نشدني بوده ...
يكي از خاطرات سكسي خودمو با مهدي براتون تعريف ميكنم :
من و مهدي به فشم رفته بوديم و تو ماشين با خودمون آبجو و پسته داشتيم . تو راه رفتن به فشم نفري يك قوطي آبجو خورديم . خيلي مزه داد . رفتيم تو يكي از كافه ها و چاي و قليون و شام و بعدشم به سمت خونه حركت كرديم . دوباره تو راه برگشت آبجو خورديم .
هردومون واسه رسيدن به خونه و سكس كردن لحظه شماري ميكرديم . مهدي رانندگي ميكرد و منم هي ميپريدم بوسش ميكردم . دستم و گذاشتم روي كيرش . از زير شلوار جين حسابي بزرگ شده بود و داشت ميتركيد .
كمربندش و باز كردم و دكمه ي شلوار و زيپ و كشيدم پايين و يهو هولوپي پريد بيرون
سلام ... من مهدي كوچولو هستم . مرسي نجاتم دادي داشتم ميمردم اون تو Smile))
با دستم لمسش كردم و ماليدمش ...
خونه ي من سعادت آباد بود و كلي راه بود تا برسيم ... اما بايد تا رسيدن به خونه تحمل ميكرديم ... اتوبان نيايش تموم نميشد لعنتي ... بالاخره رسيديم و تا در آپارتمان و باز كرديم عين ديونه ها افتاديم به جون هم و لباسهاي هم و در آورديم ...
مهدي با اون اندام خوشكل و برنزه اش ( سولاريم ميرفت ) ايستاده بود و منم رو زمين زانو زدم و كيرشو تا ته كردم تو حلقم .... كيرش هميشه تميز بود و از خوردنش لذت ميبردم ...
بعد از كلي ليسيدن من و از زمين بلند كرد و به اتاق خواب برد و پرتم كرد روي تخت .
بعدش افتاد روي كسم و شروع كرد به ليسيدن ...
آخ كه چه لذتي داره وقتي مست باشي و عشقت بيافته روي تو و همه بدنتو بليسه ...
بعدش 69 شديم و شروع كرديم به خوردن همديگه ... حتي سوراخ كون همديگه رو هم ميليسيديم ...
من و مهدي هميشه سكس هاي طولاني داشتيم و حدودا 1 ساعت طول ميكشيد تا هردو ارضاء شيم ...
من تو سكس خجالت مجالت سرم نميشه ... گاهي وقتها اون بيچاره كم مي آورد ...
خيلي تو سكس حرف ميزنم ...
" جوووووووووووون " " چه كيري داري " " بخورمت ؟ " " تخمتاتو بخورم ؟ " آخخخخخخخخخخ .... كيرتو بكن تو كسم ........." جوووووووووووووووووووون " " آب تو بخورم ؟ " " كونتو بخورم ؟ " " آخ كسم مممممممممممممم " .....
خلاصه بعد از كلي بخور بخور خوابيدم روي تخت و اونم كيرشو كرد تو كسم و هي تلمبه زد ...
من البته دوست داشتم بكنه توي كسم و هي فشار بده ...
بخاطر همين خوابوندمش روي تخت و خودم نشستم روي كيرشو تا ته فشار ميدادم ...
هي ميگفتم " جووووووووووووووون فشار بده ... آه ......... آخخخخخخخخخخخ .... واي .................
صدام اونقدر بلند بود كه فكر كنم همه همسايه ها فهميده بودن ....
تازه وقتي ارضاء ميشدم صداي جيغم كل خونه رو برميداشت ....
بالاخره بعد از كلي كلنجار درست لحظه اي كه داشتم ارضاء ميشدم گفتم مهدي دارم ميشم ، اونم گفت پس باهم ميشيم ... صداي جيغمون ساختمون و برداشته بود ديگه آبشم ريخته بود تو كسم ... نعره ميكشيديم .... و لذت ميبرديم .....
بعدشم ولو شديم روي تخت و تا نيم ساعت ناي حرف زدن نداشتيم ....
اون اولين باري بود كه ما هردو با هم ارضا شديم و خيلي لذت بخش بود ...

اميدوارم همچين سكسي رو تجربه كرده باشيد تا بفهميد كه من چي گفتم ....

نوشته: بهاره

این خاطره شروعش برمیگرده به حدود3سال قبل موقعی که وارد محله جدید شدیم روبروی خونه ما همسایه ای زندگی میکنه که پسرش فوق العاده خوشکل و خوش تیپه و چشمای ابی خوشکلی هم داره خلاصه چند ماهی از اومدن ما گذشت یه روز صبح وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم دیدم سوار ماشینش شدو از جلوی من با سرعت رد شد تو دلم بهش بدو بیراه گفتم که چی میشد یه تعارفی هم به من میزد و تا یه جایی منو میرسوند (اخه مسیر خونه مون یه کم بد مسیره) تو همین فکرا بودم که صدای بوق ماشینی منو میخکوب کرد سرمو که بلند کردم دیدم خودشه شیشه ماشینو داد پایین و گفت عذر میخوام که از کنارتون رد شدم اولش نشناخته بودمتون ولی یه کم که دقت کردم دیدم شما هستید گفتم دور از ادبه که شمارا همراهی نکنم من که یه خورده جا خورده بودم گفتم نه اشکال نداره مرسی خودم میرم ، از او اصرار از من انکار خلاصه از خدا خواسته درب عقب ماشینو باز کردم سوار شدم توی راه کمی از خودش گفت که اسمش ساسان هست و مهندسی عمران میخونه و تک پسر هم هست بعدگفت شما نمیخواهین خودتونو معرفی کنین منم گفتم که حدود یک سالی هست که از شوهرم جدا شدم و تو یه شرکت حسابداری میکنم یه لحظه احساس کردم که وقتی شنید من مطلقه هستم چشماش برق زد خلاصه تا شرکت منو رسوند موقع پیاده شدن هم شماره شو بهم داد گفت هر کاری دارم میتونم روش حساب کنم اون روز گذشت و هر از چند گاهی ساسان را تو کوچه میدیدم وگاهی هم شبها به هم اس ام اس میدادم و گاهی هم اس ام اس های سکسی تا 1ماه پیش که مامان بابام برای سفر رفتن و من تنها شدم شب وقتی به ساسان اس ام اس دادم ازم پرسید که تنهایی نمیترسی من هم به شوخی گفتم نه ولی اگه دوست داری میتونی یه ساعت بیایی خونمون ساسان هم انگار منتظر همین حرف من بود که گفت تا چشم رو هم بزاری من درخونه تون هستم مونده بودم که چیکار کنم تا اومدم به خودم بیام دیدم زنگ خونه مونو زد منم برای اینکه کسی توی کوچه نبیننش درب را باز کردم قلبم داشت میومد تو حلقم درب ورودی را که باز کردم دیدم با یه لبخند وارد شد گفت دختر همسایه تعارف نمیکنی بیام تو منم با یه تعارف اوردمش تو خیلی دست پاچه شده بودم رنگم حسابی پریده بود که ساسان هم فهمید ولی بعد از چند دقیقه به خودم اومدم کنارش نشستم و دوتایی تلوزیون تماشا کردیم و یه خورده میوه و تنقلات خوردیم و ازهر در باهم حرف زدیم تا اینکه بحث به روابط دختر و پسر و سکس رسید ساسان ازم پرسید که من با شوهرم تو سکس چه جوری بودم من براش تعریف کردم راستش بدم نمیومد که حشریش کنم تا بهم پیشنهاد بده که همین جور هم شد بهم گفت میخوای با هم یه شب خوب داشته باشیم منم اولش مخالفت کردم ولی ساسان گفت کاری میکنه که خودم هر شب بهش پیشنهاد بدم با هم رفتیم روی تختم همین جور که وایساده بودم ساسان از پشت لباسهامو بیرون اورد وقتی انداممو دید کف کرد گفت اصلا معلوم نیست که زن هستی بعد اروم لبهامو بوسید و خوابوندم روی تخت خودش هم سریع لباسهاشو کند وقتی نگام به کیرش افتاد قند تودلم اب شد چه کیر کلفتی داره ساسان روم خوابید و شروع کرد به خوردن لبام منم دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم اروم اروم اومد پایین سینه همو خورد نوکشو با زبونش قلقلک میداد منم هی بارش اخ و وای میکردم که حشریتر بشه ساسان اومد وسط پام و شروع کرد به لیسیدن کسم وای چقدر ماهر بود انگار توی دانشگاه به جای درس بهش کس خوردنو یاد داده بودن داشتم حسابی حال میکردم انگشتشو اروم توی سوراخ کونم فرو کرده بود و با زبونش با چوچولم بازی میکرد منم حسابی دادم رفت هوا وارگاسم شدم ساسان با خنده گفت که چقدر حشری بودی عزیزم بعد لبامو بوسید منم که نمیخواستم ازش کم بیارم هولش دادم روی تخت خودمو انداختم روی کیرش ،شروع کردم به ساک زدن لامصب اینقدر کیرش کلفت بود و تموم دهنمو پر میکرد ولی من کم نیاوردم شروع کردم تخماشو لیسیدن ساسان بهم گفت بخواب که میخوام جرت بدم بعد پاهامو از هم بازکرد و کیرکلفتشو اروم هول داد تو کسم واییییییی بعد از 1سال دوباره مزه کیر داشتم ذوق مرگ میشدم کیرشو تا ته کرد توی کسم بهم گفت قربون این کس تنگ و گرمت برم من الان برات پارش میکنم بعد شروع کرد به تلمبه زدن جوری تلمبه میزد که صداش توی اتاق میپیچید منم مدادم ناله میکردم که تند تر بکن منو جر بده ساسان منو به پشت خوابوند و گفت میخوام کونتم پاره کنم بعد با کرم سوراخمو چرب کرد و اروم سرکیرشو توی کونم فرو کرد دادم هوا رفت ولی خیلی خوشم اومده بود بعد اروم کیرشو جلو عقب کرد تا رون بشه دستشو گذاشت روی چوچولم و میمالیدش دوباره ارگاسم شدم دیگه بی حال شده بودم که ساسان هم چند تا تلمبه زد و ابشو ریخت توی کونم بعد کنارم خوابید بهم گفت میخوام 1بار دیگه هم بکنمت حیفی عزیزم .........اون شب یه بار دیگه ساسان منو گائید و تا 1هفته قبل از اینکه بابا اینا بیان هر شب کارمون همین بود بعدش هم هروقت خونه شون خالی میشد من اونجا میرفتم و با هم سکس میکردیم الان هم رابطه مون خوبه خداراشکر مرسی از اینکه خاطره مو خوندین بوس برای همه

نوشته: شیما

سلام به دوستان.چیزیکه تعریف میکنم خاطره چندسال دوستی با پسریه که عاشقش بودم.مختصرمیگم.7سال پیش عاشق پسری شدم هم سن خودم دلم میخاست باهاش ازدواج کنم واسه همین روز اول بهش گفتم اونم گفت قصدازدواج نداره وفقط دوست باشیم.منم به ظاهرقبول کردم فقط دوست باشیم ولی پیش خودم گفتم بالاخره ازدواج میکنیم باهم.ماجراهای زیادی اتفاق افتادولی من فقط راجع به سکس هاش واستون میگم.اسمش رو اینجا پدرام میزارم.پدرام ی شهر دیگه دانشجو بود زیاد همدیگه رو نمیدیدیم.

فصل پاییزبود وبرگشته بود دانشگاه.تلفنی باهم حرف میزدیم.چندماه بعدبرگشت.بهم گفته بود پسرشهوتی وعاشق سکسه.تاقبل ازاون هیچوقت سکس نداشتم.خیلی سراینکه رابطمون تاچه حدباشه بحث کردیم.توافق کردیم کمربه بالا آزاد باشه هرکاری خواست بکنه وکاری به پایین تنه نداشته باشه.بعدچندماه برگشت.یه روز گفت فردابیامغازمون ببینمت.من صباسرکارمیرفتم ساعت 8.اونامغازه داشتن.قرارشد قبل 8اونجاباشم.صب رفتم مغازه.طبقه بالاش خونه شون بود.ازتومغازه یه در به راهروخونشون بود.وقتی رفتم تو گفت بیا توراهرو بعدخودش درمغازه روبست وازدرخونه اومد توراهرو.دستامو گرفت وبغلم کرد وشروع کرد لبامو خوردن.گیج بودم وکاری نمیکردم منوچسبوند به دیوارودکمه مانتومو باز کردو لباسمو زدبالاشروع کردبه خوردن سینه هام بغلم کردو صورتشوچسبوند به کسموفشار داد..چنددیقه باتن وبدنم بازی کردکه من گفتم بایدبرم.واومدم بیرون.هیچ حسی نداشتم چون دفه اول بودو انتظارشو نداشتم گیج بودم.خلاصه گذشت وچندباردیگه رفتم مغازشون کم کم راه افتادمو منم لذت میبردم تا اینکه یه روز گفت فردا باید بزاری بکنمت دیگه اینجور زیادحال نمیده.ترسیدم گفتم نکنه به سوراخ جلو فشاربیادوپردمو بزنی.گفت اگه تحمل داشته باشی اتفاقی نمیفته.قبول کردم شب تاصب همش یک ساعت نخوابیدم.فردارفتم مغازه.بعدچند دیقه لب وسینه گرفتن منو چاردست وپاخوابوند کف مغازه.همیشه من میرفتم تومغازه بعدچن دیقه پدرام میرفت بیرون ومغازه رو میبست واز درخونه میومدتومغازه که کسی شک نکنه.یه ویترین بزرگ انتهای مغازه بود که میرفتیم پشتش که ازبیرون کسی نبینه.پدرام کیرشوکه مثل سنگ سفت شده بود تف زد بهش وگذاشت جلوسوراخ کونم وفشارداد.بدجور سوخت میترسیدم صدام بره بیرون.لبموگازگرفتم واونم کیرشوتاته کردتوکونم.بعدش گفت آبشوبریزم توکونت؟گفتم خودت میدونی اونم آبشوریخت روپشتم.رفتم بیرون ورفتم سرکار.دسشوی رفتم دیدم شورتم خونی شده بود.تاچند روز سوراخش میسوخت.ازاون روز به بعد هروقت باهم بودیم ازکون میکردمنو.من تقریبالاغربودم وپدرام کون تپل وگوشتی دوست داشت که بعدازیکی دوسال همون شدم که میخاست.کون تپل ونرم.

پدرام فارغ التحصیل شدوبرگشت منم دانشگاه پیام نورقبول شدم مرکزاستان.داداش پدرام اون شهرآپارتمان داشت چون اونجا واسه ارشدمیخوند.پدرام کلیدشو داشت هر از گاهی به بهونه دانشگامیرفتم اونجا وصب تاعصرباپدرام بودیم.فیلم پرنو میاوردباهم نگامیکردیم وبعدش چیزایکه میدیدیم رو هم عملی میکردیم.حسابی کونم میزاشت.لباسای سکسی میپوشیدمو واسش ناز و کرشمه میرفتم وکیرش که شق میشد میزاشت توکونم.حس خوبی داشتم ازاینکه کیرکسی که دوستش داشتم میرفت تو کونم.بعدها واسه پدرام عکسای سکسی ازخودم میگرفتم تاشبای که تلفنی حال میکردیم نگاشون کنه.بیشتراز 50تاعکس تمام لخت ازخودم به گوشیش بلوتوث کردم.دیگه کون دادن به پدرام واسم عادت شده بود وازش لذت میبردم.کم کم به این نتیجه رسیدم که قرارنیست هر دوستی آخرش ازدواج باشه ولی حیف دیربه این نتیجه رسیدم وسرقضیه ازدواج خودم وپدراموخیلی اذیت کردم.کاش بجای حرص خوردن ازبودن باپدرام نهایت لذتومیبردم.روزای خوبی باهم داشتیم.یبار ازم خواست بعدازدواجم واوپن شدنم بهش کوس بدم.الان من ازدواج کردم ولی پدرام هنوزمجرده.اهل ازدواج نبود راست میگفت.ولی همیشه ازش ممنونم بابت سکس هاولذتی که بهم داد واینکه هیچوقت کاری نکردکه از دادن عکسام بهش پشیمون بشم.خیلی دلم میخاد باپدرام سکس کامل داشته باشم.بقول خودش بهش کوس بدم.الان باهم رابطه نداریم ولی شاید یروز بهش کوس بدم.کیرکلفت وخوش رنگی داشت.وحشیانه واسش ساک میزدم باحرص وولع واونم کیرکلفتشو تاته میکرد توکونم.وقتی کونمو میکرد داد میزدم جوووون قربون اون کیرکلفتت اونم بدترحشری میشد ومحکمترمیکرد بهم میگفت کیرم تواون کون تپل ونرمت میخام کونتو بگام و جر بدم باسوراخ کوست یکیش کنم..ایناروکه میگفت زودترآبم میومد.پدرام قشنگترین خاطره زندگیم بوده تاحالا

نوشته: ؟

نمی بخشمت
اومدم توی اتاق گوشیم زنگ میزد، رفتم سمتش، شماره رو که دیدم جا خوردم اصلا انتطارشو نداشتم حمید بود!! همونطور زل زدم به شماره تا قطع شد. بعد از چند دقیقه بازم زنگ زد، بازم جواب ندادم، تو دلم گفتم با چه رویی زنگ زده؟! با صدای مامان به خودم اومدم ندااااااا بیا شام رو بیار دیگه، گوشیمو تو اتاق گذاشتم و برای شام رفتم همش حواسم به حمید بود که بعد از 3سال چرا زنگ زده! بعد از خوردن شام رفتم به اتاقم به گوشیم نگاه کردم حمید چند بار دیگه زنگ زده بود و اس ام اس داده بود که جواب بده ندا کارت دارم، بعد از چند دقیقه باز زنگ زد. گوشی رو روی گوشم گذاشتم صدایی از اونور خط گفت الو الو، خودش بود صداش اصلا از یادم نمیره!
- بله
- سلام
- سلام
- چرا جواب نمیدی؟
- چرا زنگ زدی؟
- دلم برات تنگ شده خواستم حالتو بپرسم.
- بایه لحن مسخره گفتم حالم خوبه مرسی دیگه کاری نداری بای!
- صب کن ندا کارت دارم
- بفرمایید
- تو حق داری از دستم ناراحت باشی من خیلی اذیتت می کردم ولی الان پشیمونم باور کن، من ن ن ن می ی ی ی ی خوام ازت خواستگاری کنم!
- با عصبانیت گفتم حمید منو مسخره کردی؟ بعد از سه سال زنگ زدی که چیو ثابت کنی؟
- ندا بخدا راست میگم من اون وقتا اصلا تو این فازا نبودم ولی الان دارم جدی میگم باور کن.
- خیلی پررویی حمید، من حالم ازت به هم میخوره می فهمی؟ امیدوارم یه زنی گیرت بیاد که خوب جوابتو بده!!!!
- اااااااا چی داری میگی مگه من چیکارت کردم؟
چیکارم کرده بود؟ ذهنم رفت به گذشته، به اون روز تو پارک، سارا خواهرزاده ی 2سالمو برده بودم پارک نزدیک خونشون. داشت تاب بازی میکردو من هولش میدادم، دو تا پسر رو به روم روی یه نیمکت نشسته بودن و به ما نگاه میکردن. پارک خیلی خلوت بود تصمیم گرفتم که برگردم خونه. داشتن دنبالمون میومدن، بهم نزدیک شدن یکیشون گفت میشه لطفا این شماره رو بگیری؟ جوابی ندادم، باز گفت خوشحال میشم باهاتون آشنا شم، من هیچ جوابی نمی دادم راستش دوست داشتم زودتر بیخیال شن آخه تویه شهر کوچیک آشنا زیاد هست منم نگران بودم کسی ببینه، ولی اونا پررو تر از این حرفا بودن و تا در خونه اومدن، سریع زنگ رو زدم، یکیشون اومد جلو و کاغذی رو که دستش بود گذاشت رو پای سارا که روی دستام بغلش کرده بودم و گفت بگیرش دیگه، در حالی که داشت می رفت گفت بهم زنگ بزنی ها باشه؟؟!!
سارا رو گذاشتم زمین و همینطور که داشتم کفشامو در میاوردم یه نگاه به شمارش کردم -------091 حمید. شماره ی رندی داشت چند بار خوندمشو انداختمش تو سطل آشغال.
چند روز بعد با الهام دوستم داشتیم از دانشگاه برمی گشتیم، با یه لحن کشدار گفتم:
- الهامممممم!
- بلههههههه!
- یعنی زنگ نزنم؟
- به نظر من نه، مگه خودت همیشه نمیگفتی دوست ندارم دوست پسرم اینجایی باشه که بخوام باهاش برم بیرون، مگه تو نمیگفتی نمیتونم به پسرا اعتماد کنم باید تو شهر بزرگ باشی تا حداقل مجبور نشی جاهای خلوت بری؟ بابا ندا تو این شهرآدم بخواد با پسر بره بیرون تابلو میشه.
- آخه از قیافش خیلی خوشم اومد همونطوری بود که دوس دارم.
- ندا یه جوری حرف میزنی که انگار تا حالا دوس پسر نداشتی، مثل دخترای 18،19 ساله حرف میزنی، خانومه ندای 22ساله دانشجوی رشته ی روانشناسی به نظر من بهتره که زنگ نزنی. اکی؟؟
- با خط ایرانسلم زنگ میزنم که بیشتر وقتا خاموشه، ببینم اصلا کیه چی کارست، آمار خودمم الکی میگم. هاااااا؟؟
- حالا چون داری از فضولی می میری اینطوری خوبه بزن، ولی خر نشی!
- خیالت راحت
بهش زنگ زدم گفت 25 سالمه لیسانس حسابداریم فعلا بیکارم ولی تا چند وقته دیگه کارم تو تهران جور میشه. حمید همه چیزو راست گفت ولی من گفتم که اهل یه شهر دیگمو خونه ی خواهرم اینجاست. یه 10روزی فقط تلفنی با هم حرف می زدیم ازش خوشم اومده بود به خودم گفتم اگه قصد بدی داشت خب چرا داره وقت میذاره و با من که فک میکنه اهل اینجا نیستم دوسته؟
- حمید!
- بله
- راستش من اسمم نداء، اهل همینجام
- واقعا!!! چرا دروغ گفتی بهم من همه چیو بهت راست گفتم!!
- راستش ترسیدم بهت اعتماد کنم
- خب حق داری که زود اعتماد نکنی، ولی الان چی؟ الان بهم اعتماد داری؟
- راستشو بگم؟
- آره بگو
- نه
- خب تا باهام بیرون نیای که نمیتونی بشناسیم نه؟
- آره راست میگی حق با توء
حسمو نمیتونم بگم، من اولین بارم نبود که با پسر بیرون میرفتم ولی با دوست قبلیم توی شهر اونا که خونه ی خواهرم بود همو می دیدیم و توی پارک، با یکی از بچه های دانشگاه هم دوست بودم که فقط توی دانشگاه همو می دیدیم با هیچکدومشون هیچوقت تنها نبودم و اینو خودم میخواستم. راستش هم نگران بودم هم خیلی هیجان داشتم.
رسیدم محل قرار، حمید کنار یه پرشیا سفید ایستاده بود، از دور که دیدمش ضربان قلبم تند شد، سعی کردم آروم به نظر بیام، با قدم های کوتاه رفتم سمتش.
- سلام
- سلام خانومی خوبی؟
- مرسی تو خوبی؟
- ممنونم
در ماشین رو باز کرد و گفت بفرمایید، همینطور که داشتم می نشستم گفتم چقدر گرمه! حمیدم گفت ساعت 2 بعدازظهره ها معلومه گرمه، راست میگفت ولی چون اون ساعت خلوت بود من کمتر نگران بودم. رفتیم توی جاده کنار یه باغ میوه ایستادیم و رفتیم کنار یکی از درخت ها که از داخل جاده دیده نمی شد با فاصله نشستیم. یه تیشرت سورمه ای پوشیده بود که یقش باز بود طوری که موهای سینش معلوم بود ، من همیشه از سینه ی مردا خوشم میومد، چقدر از هیکلش و قیافش خوشم اومده بود، قد بلند و پر، با پوست سفید و چشم های رنگی. یه کم از خانواده و درس و کارو اینجور چیزا حرف زدیم حمید بهم نزدیک تر شده بودوگفت:
- خب ندا جونم بگو ببینم چرا بهم دروغ گفتی؟
- خب راستش اعتماد کردن سخته دوس ندارم توی دوستی ازم سوء استفاده بشه.
- یعنی اگه من الان یه بوس از تو بکنم میشه سوء استفاده؟؟؟
از حرفش خیلی جا خوردم خیلی بی مقدمه بود ولی سعی کردم نشون ندم در حالی که سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم گفتم اگه من دوس نداشته باشم آره! حمید دیگه چیزی نگفت، اونروز خیلی خوش گذشت. حداقل هفته ای یک بار می رفتیم بیرون، دیگه از اینکه کسی ببینه خیلی کم می ترسیدم.
دو ماهی میشد که دوست بودیم از ماشین پیاده شدیمو دست تو دست هم رفتیم تو باغ، این باغ ماله بابای حمید بود، زیر همون درخت نشستیم حمید دستشو رو شونه هام گذاشته بودو بهم چسبیده بود دستمم تو دستش بود گفت:
- نداااااا، جون حمید بذار لباتو، سینه هاتو بخورم دیگه، بذار...
- نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم، ااااااا حمید بازم که شروع شد ما هربار که بیایم بیرون باید راجع به این بحث کنیم؟
- بابا دوستای من با دوست دختراشون همه کار میکنن، اونوقت تو یه لبم نمی ذاری!
امروز تصمیم داشتم زیاد گیر ندم، راستش خودمم خیلی دوس داشتم حمیدو محکم بغل کنم و لباشو بخورم، ولی بازگفتم
- اولا تو که فقط لب نمیخوای بعدشم من مثله دوس دخترای اونا نیستم، من نمی خوام دوستیمون اونجوری شه چقد بگم؟
- خب من نیاز دارم ندا
- تو همش فکر سکسی حمید، مگه همون بار دوم که باهم بیرون رفتیمو تو بحثو کشوندی به این چیزا بهت نگفتم من اهل سکس نیستم اگه اینطوری نمیتونی اصلا این دوستی رو شروع نکنیم؟ ها؟؟؟ با لحنی دلخور بهش خیره شدم وگفتم هربار میریم خونه قول میدی که دیگه حرفشو نزنی ولی باز وقتی میایم بیرون شروع میشه!
- آره گفتی ولی نمی تونم، ندا وقتی با این چشات زل می زنی بهم همه چی یادم میره،آخه تو خودت که باسنت رو نمی بینی چه نازه، واااای چه گرد و برجسته ست
دستشو آورد رو سینمو محکم فشارش داد و لپمو بوسید خودمو جمع کردم، حمید اومد روبه روم زانو زد شونه هامو گرفت تو دستاش، با یه لحن ملتمسانه گفت آفررررین ندا و همزمان صورتشو آورد جلو، لباشو گذاشت رو لبامو یه بوس طولانی.... آممممممم چه مزه ای میده ندا جونم، منم دیگه تسلیم شدم یه دستمو بردم سمت گردنش، دست دیگم و کردم تو موهاشو لب پایینشو میک زدم حمید همونطور که لبامو میخورد وزنشو انداخت روم و منو خوابوند رو زمین، دستشو گذاشت زیر سرم و زبونشو کرد تو دهنم.
وااااای چقد خوشمزه بود لباش، داشتم موهاشو چنگ می زدم، حمید از روی مانتو دستشو گذاشته بود رو سینمو فشارش میداد. کوسم خیس شده بود حس خوبی داشتم دلم نمی خواست اون لحظات تموم شه ولی یهو حمید دستشو از روی شلوارم گذاشت رو کوسم، با حالت التماس گفتم نه دیگه اونجا نه، بی تفاوت به مخالفتم لبامو کشید تو دهنشو دکمه ی شلوارمو باز کرد دستشو گرفتمو گفتم نه، دستشو از زیر سرم برداشت و دستمو گرفت یه دستمم زیر تنش بود، گفتم حمید توروخدا اذیت نکن، گفت کاری نمیخوام بکنم که، میخوام یه کم نازش کنم، دستشو برد زیر شورتمو گذاشت رو کوسم یه لحظه داغ شدم، کوسم خیس خیس بود، حمید با حالت مسخره گفت چه خیس کردی!!!! و انگشتشو کرد لای کوسم. فکر کرد تسلیم شدم از روم بلند شد که شلوارمو در بیاره، سریع ایستادم و دکمه ی شلوارمو بستم. حمید گفت ندا لوس نشو و پاشدو منو چسبوند به درختو خودشم چسبید بهم، طوری که کیرش روی کوسم بود، میتونستم سفتی کیرشو حس کنم، بعد چند لحظه دوباره دستشو برد سمت شلوارمو سعی کرد درش بیاره، همش داشتم ازش می خواستم که بیخیال شه ولی اصلا توجهی نمی کرد انگار داشتیم کشتی می گرفتیم من تقلا می کردم که از بین درخت و حمید بیرون بیام و با یه دستم که آزاد بود نمیذاشتم شلوارمو دربیاره، بالاخره بعد از چند دقیقه تونستم از اون حالت خلاص شم ولی باز حمید با یه حرکت منو خوابوند و خودش افتاد روم، اینبارم یه دستمو گذاشت زیر تنش و یه دستمم محکم گرفت تو دستشو با دست دیگش دکمه شلوارمو وبعد زیپشو باز کرد، دستشو گذاشت رو کوسم و انگشتشو روی چوچولم تکون می داد.
چقد اون لحظه حس بدی داشتم دلم می خواست چشامو باز کنمو ببینم که خواب بودم بغض گلومو فشار می داد به زور خودمو نگه داشته بودم که اشک نریزم، حمید بی تفاوت به من کار خودشو می کرد، گفتم خیلی نامردی حمید توروخدا پاشو، گفت ندا اذیت نکن مثله یه دختر خوب بخواب تا بذارمش لایه پاهات، به کون کاری ندارم می دونم دردت میاد باشه؟ دیگه فهمیدم تا ارضا نشه دست بردار نیست منم زورم بهش نمی رسه فقط دلم می خواست زودتر اون لحظات تموم شه، حمید دوباره گفت باشه ندا جونم؟ هیچی نگفتم فقط سرمو برگردوندم، از روم بلند شد و شلوارمو کامل از پام درآورد، همزمان شورتمم دراومد. حمید گفت وااااااااای چه کوسی داری ندا! چه نازه و تپله، همینطور که داشت حرف می زد شلوارو شورت خودشو درآورد، اومد روم و کف دستشو گذاشت رو زمین، کیرشو لای کوسم حس کردم یه کم کیرشو مالید به کوسم و بهم نزدیک تر شد وکیرشو لای پاهام بالا پایین می کرد، گفت ندا یه کم پاهاتو بهم بچسبون، ولی من هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم سرمو به یه سمت برگردونده بودمو چشمامو بسته بودم، از درون شکستم..... بالاخره نتونستم جلوی اشکمو بگیرم، اشک ازگوشه ی چشمام سرازیر شد. حمید کیرشو لای پاهام تکون می داد و من بیصدا اشک می ریختم، نمی دونم چقد طول کشید ولی عذاب آورترین لحظات عمرم بود صدای نفساش تند شد فهمیدم داره ارضا میشه، یهو داغی آبشو روی کوسم حس کردم. حمید یه آه کشیدو از روم بلند شد، اما من.....................
نمی تونستم بلند شم حتی نمی تونستم چشامو باز کنم حمید گفت ندا نمی خوای پاشی؟ صورتشو آورد نزدیک صورتمو گفت ندا داری گریه میکنی؟ ندا؟؟ چشامو باز کردمو پاشدم نشستم، آبش لای پاهام و روی کوسم بود از توی کیفم دستمال کاغذی برداشتمو کوسمو پاک کردم، حمید زل زده بود بهم، پاشدم شلوارمو پوشیدم کیفمو برداشتمو راه افتادم نمی تونستم اشکامو کنترل کنم با همه ی وجودم اشک می-ریختم، حمید دنبالم راه افتاد دستمو گرفت منو کشوند سمت خودشو گفت ندا چته؟ طوری رفتار می-کرد و حرف می زد انگار هیچ اتفاقی نیافتاده دلم می خواست بهش بگم خیلی پررویی.... چمه؟؟؟!!!! دلم می خواست هر چی فحش بلدم نثارش کنم ولی نمی تونستم دهنمو باز کنم مثله روبات راه افتاده بودم به سمت جاده و تنها کاری که می کردم گریه بود. کنار ماشین ایستادم حمید درو باز کرد نشستیم تو ماشین. حمید گفت: ندا ببخشید دست خودم نبود حالا مگه چی شده گریه نکن دیگه. در حالی که داشت حرف می زد یه دستمال برداشت دستشو آورد سمت صورتم و اشکمو پاک کرد من هیچ حرکتی نمی کردم خیلی سعی می کردم جلوی اشکامو بگیرم ولی نمی شد. حمید خواست چیزی بگه که گفتم بریم، گفت صب کن یه کم حالت بهتر شه، گفتم بریم، توروخدا بریم. توی راه حمید همش سعی می-کرد کارشو توجیه کنه و قول می داد که اگه من نخوام دیگه بهم دست نمی زنه. از ماشین که خواستم پیاده شم نگاش کردم و گفتم نمی بخشمت...
همین که رسیدم خونه گوشیم رو خاموش کردم ویکراست رفتم تو حموم و زار زار گریه کردم.
حمید تا مدت ها منو از پسر و سکس متنفر کرده بود خیلی سعی کردم تا با خودم کنار اومدم. یادآوری اون روزا اصلا خوشایند نبود چقدر از حمید متنفر بودم. گفتم:
- حمید ازت بدم میاد می فهمی؟
- ندا؟!
- نمی بخشمت.....
- ندددا
نذاشتم حرفی بزنه، گوشی رو خاموش کردم.

نوشته: عروسک

سلام دوستان گلم این خاطره مربوط میشه به 1 ماه پیش یعنی شهریور 91
اصلا سکسی نیست و فقط خاطره آشنایی هستش اگه از نوشتنم خوشتون اومد بازم مینویسم

اسم من میناست و میخوام داستان آشنایی خودمو با سیاوش براتون تعریف کنم این داستان اولمه و تا حالا داستان ننوشتم پیشا پیش اگه جایی اشکال داشت ببخشیید
خوب از خودم بگم من یه دختر 25 ساله با قد 170 لاغر اندام و چهره معمولی دارم ( از نظر خودم ) اما دوستام میگن خوشکلم و ساکن آبادان هستم.
چون اینجا شهر کوچیکیه اسم اشخاص این داستان عوض شده اما کل داستانو سعی میکنم مو به مو بنویسم
ماجرای من بر میگرده به 3-4 ماه پیش یه شب با 2-3 تا از دوستام رفته بودم چایی خونه پارسه طبق معمول همیشه داشتیم شیطنت میکردم که دیدم یه پسر خوش تیپ و تقریبآ لاغر اندام داره میاد تو و تنهاست نمیدونم چی شد که نا خوآگاه جذبش شدم اینجا ( شهر آبادان ) معمولا همه خوشتیپنو به خودشون میرسن اما تیپ این پسر فرق داشت یه پیراهن مشکی واکسی و براق پوشیده بود قد بلند( بعدآ بهم گفت قدش180) یه شلوار لی مشکی و کفش اسپرت مشکی با خط سفید پوشیده بود دخترا میدونن من چی میگم چون ما با یک نگاه میتونیم سر تا پای طرفو ببینیم بدون اینکه اون طرف متوجه بشه.
خلاصه پسره اومد داخل و از کنار ما رد شد بوی عطرش گیجم کرد دوستام متوجه شدن که رفتم تو نخ پسره و هی بهم تیکه مینداختن و من محلشون نمیدادم پسره دقیقآ جایی نشست که ما کامل میتونستیم ببینیمش ولی اون نیتونست مارو ببینه حدود 45 دقیقه از اومدنش گذشت و هنوز پسره تنها بود تا اینکه یکی از کارکنان اونجا اومد تا زغال قلیونمونو عوض کنه که دلو زدم به دریا ازش پرسیم اون پسره کیه که اونجا نشسته اونم بلافاصله جواب داد گفت اهل اینجا نیست از طرف شرکتشون اومده اینجا و تو کاره عمرانه و اینجا ناظر یکی از پروژه های شهرداری ( اینجور جاها معمولآ پسرا همدیگرو میشناسن و آبادان که دیگه شهر کوچیکیه اکثر مردم با هم آشنان)
خلاصه سرتونو درد نیارم یه 10 دقیقه دیگه گذشت و دیدم بازم تنهاست به دوستم گفتم بلند شو بریم که من از این پسره خوشم اومده 2تایی بلند شدیم و رفتیم طرفش نزدیک که شدیم احساس کردم پسره فهمید که داریم میریم به سمتش اما به روی خودش نیاورد وقتی بهش رسیدیم دوستم نذاشت من حرف بزنم زد به پرو بازی گفت این دستمون از شما خوشش اومده میتونه شمارتونو داشته باشه پسره یه نگاه با معنی به دوستم کردو گفت دوستتون زبون نداره . من تازه فهمیدم چی شده گیج شده بودم سلام کردم و پسره جواب داد اما اصلآ به ما نگاه نمیکرد مونده بودم چرا داره اینکارو میکنه واقعا از شخصیتش خوشم اومده بود شمارمو از قبل نوشته بودم و گذاشتم روی تخت و برگشتیم پیش دوستام تا حالا خودمو جلو یه پسر اینقدر کوچیک نکرده بودم اما از طرفی خوشحال بودم یه نیم ساعتی گذشت دیدم هنوز شماره رو تخته و برش نداشته برنداشته و کمکم داشت دیر میشد و ما مجبور شدیم بریم موقع خداحافظی دوباره رفتم سمتش اینبار تنها وقتی رسیدم بهش بهم گفت اگه اشکال نداره به دوستاتون بگید برن من شمارو میرسونم هنگ کرده بودم که چی شده و از کجا فهمیده ما داریم میریم که تازه متوجه شدم دوستام انقدر شلوغ بازی در آوردن و من توی حال خودم بودم که همه فهمیدن که ما داریم میریم ازش عذر خواهی کردم و گفتم شرمنده نمیتونم باهاتون بیام که یه لبخند تلخ زد و گفت پس سعی کن دوستاتو عوض کنی منظورشو نفهمیدم از هم خداحافظی کردیم و رفتیم. 2 روز از ماجرا گذشت دیدم هیچکس به خطم زنگ نزد همیشه ما پسرارو سر کار میذاشتیم حالا یه پسر پررو و خود خواه داشت منو سر کار میذاشت اعصاب نداشتم از خونه زدم بیرون به سمت همون چاییخونه راه افتادم رفتم اینبار رو تختی که اون پسره نشسته بود نشستم و منتظر شدم که شاید بیاد نفهمیدم چقدر گذشت همش تو فکر این بودم که اگه دیدمش شروع کنم بهش فحش دادن که فکر کردی کی هستی که این کارارو میکنی و از این حرفا تو عالم خودم بودم که احساس کردم چشمای یکی داره نگاهم میکنه سرمو بالا نیوردم که دیدم پیش خدمته گفت خانوم ببخشید قلیونتونو آوردم یادم اومد که موقع ورود رفتم سفارش دادم تشکر کردمو شروع کردم به کام گرفتن از قلیون یادم نمیاد چقدر طول کشید که دیدم برام اس ام اس اومد (چرا اینقدر اعصابت خورده ) سریع چر خیدمو دور برمو نگاه کردم که دیدم درست رو تخت روبروییم نشسته یه لبخند ناز گوشه لبش بود اینبار یه پیراهن چهار خونه آبی سورمه ای با خطهای رنگی یه شلوهر جین فوق العاده شیک و کفش آبی نفتی اسپرت با بند های سفید پوشیده بود پیراهنش آستین بلند بود و آستینهای پیراهنشو بالا زده بود یه چند ثانیه ای داشتم نگاهش میکردم که اومد سمتم و سلام کرد.
جواب سلامشو دادم و اومد کارم رو تخت نشست وای باز همون عطر اون شبو زده بود از بوی عطرش فوق العاده لذت میبردم دیگه از اون غرور خبری نبود و واقعا لبخند بهش میومد با خنده بهم گفت چته چرا اخم کردی تازه یادم اومد که چه قیافه عبوسی دارم اخمامو باز کردم و گفتم چرا بهم زنگ نزدی چرا سر کارم گذاشتی خوب میگفتی ازت خوشم نمیداد .
دیدم هنوز لبخند میزنه عصبی شدم دوباره اخمامو کردم تو هم که گفت اگه زنگ میزدم تو دیگه از من خوشت نمیومد. تو از غرور من خوشت اومده .
دیدم راست میگه شاید اگه زنگ میزد یا بیشتر میشناختمش دیگه اصلا باهاش بیرونم نمییومدم
اون شب با کلی خنده و شوخی گذشت اولین سوالی که ازش پرسیدم گفتم اسم عطرت چیه که اون زد زیر خنده گفت نکنه از عطرم خوشت اومده نه از خودم که گفتم نه این چه حرفیه گفت اسمش دانهیل مشکیه هیچوقت اسم عطرشو فراموش نمیکنم خداییش یکی از دلایل اینکه ازش خوشم اومده بود همین عطرش بود.
خودمونو معرفی کردیم و اسمش سیاوش بود لیسانس عمران متولد کرمان که چند سالی میشد کرج با یه شرکت بزرگ همکاری میکرد و از طریق همون شرکت فرستاده بودنش ابنجا واسه کار
بعد کلی حرف زدن بهش گفتم دیرم شده باید برم خونه اونم رفت حساب کرد و با هم از در اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم و به سمت خونه ما حرکت کردیم. ما خونمومن بریم بود و از چاییخونه زیاد فاصله نداشت.
رسیدم سر کوچه و گفتم ممنون سر کوچه پیاده میشم که اونم فهمید چرا و موقع خداحافظی دستمو آوردم جلو که دست بدم باهاش که دست داد و گفت اگه میشه از این به بعد با هم دست ندیم
پرسیدم چرا؟ دلیل خاصی داره من با همه دوستام دست میدم
سیاوش گفت نه دلیل خواصی نداره اینطوری راحت ترم چون رابطه ما معلوم نیست به کجا ختم بشه
از این صداقت و راحتی کلامش خیلی خوشم اومد و برگشتمو لپوشو بوسیدمو گفتم اشکال نداره هرچی تو بگی اما من دوست دارم دست بدم و خداحافظی کردیمو جدا شدیم
یک هفته گذشت دیگه با هم راحت شده بودیم و هر روز بیشترو بیشتر ازش خوشم میومد دوس داشتم همیشه باهاش باشم و بازوشو بگیرمو کنارش راه بیام اینجا خونه مجردی داشت از طرف شرکت براش خونه گرفته بودن یه روز بهم زنگ زدو گفت عصر میخواد بره بازار و من باهاش برم منم از خدا خواسته رفتم کلی خرید کرد و برای منم یه مانتو خیلی شیک خرید موقع برگشتن گفت بیا بریم خونه من شام برامون از شرکت میارن که قبول کردمو رفتم
با اینکه مجرد بود اما خونه شیک و تمیزی داشت آخه خودم دانشجو بودم و میدونستم که خونه مجردایا چه جورین بلافاصله 2 تا قهوه آورد و نشت کنارم مشغول خوردن قهوه بودیم که از رستوران غذا آوردن و رفت غذارو آورد وقتی برگشت تا منو دید تعجب کرد من مانتومو در اوردم و مانتویی که برام خریده بودو پوشیده بودم چند ثانیه ای سکوت کرد و گفت ماشاا... خیلی بهت میاد گفتم ممنون و بوسیدمش که دست انداخت دور کمرمو لباشو چسبوند به لبام شروع به بوسیدن کرد
خیلی قشنگ لب میخورد لباش داشت دیوونم میکرد خیلی حرفه ای زبونشو تو دهنم میچرخوند و لبامو میمکید.
دستامو دور گردنش حلقه کردمو باهاش همراه شدم یه چند دقیقه ای لب گرفتیم که خودشو عقب کشیدو گفت کافیه بیا بریم شام سرد میشه. خیلی ضد حال خوردم اما چیزی نگفتمو نشستیم سر میز و شام خوردیم.
شامو که خوردیم گفت بریم برسونمت حسابی کلافه شده بودم میخواستم کنارم باشه اما باز به روی خودم نیاوردمو حرکت کردیم سمت خونه ما وقتی رسیدم یه بوسه کوچیک از گونه ام گرفتو گفت نگران نباش وقت زیاده جبران میکنم.
یه برق عجیبی تو چشماش موج میزد یه لبخند زدمو لباشو بوسیدمو از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت خونه.
این بود شروع آشنایی من و سیاوشم و اولین بوسه.

اگه خوشتون اومد از داستان نوشنم بگید تا بقیه ماجرا براتون تعریف کنم.

نوشته: مینا

...قسمت قبل

توی تاریکی تا یکقدم جلوتر از خودم رو نمیتونستم ببینم.مات و مبهوت قدم برمیداشتم به امید اینکه به یه جای امن بتونم خودمو برسونم.دست و پام از سرما کرخت شده بود.یک لحظه باد ملایمی وزید و سرما تا مغز استخونم نفوذ کرد.پتوی کهنه ای رو که دورسامان پیچیده از روی صورتش کنار رفته بود.پتورو روی صورتش کشیدم و فقط محفظه کوچیکی رو باز گذاشتم که بتونه نفس بکشه.با وجود سرما از ترس عرق از سر روم میریخت.زلزله همه خونه های کوچه رو خراب کرده بود و خونه پدری ام قابل تشخیص نبود.تو اون فضای سرد و تاریک پرنده پر نمیزد.سکوت وهم انگیزی همه جا رو فرا گرفته بود و من داشتم از ترس و وحشت قالب تهی میکردم.یک لحظه پام به چیزی برخورد کرد سکندری خوردم و از بس بدنم بیحس شده بود نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و با صورت زمین خوردم.نگران بودم سامان آسیبی ندیده باشه در حالیکه از درد به خودم میپیچیدم تو بغلم پتو رو از روی صورت سامان کنار زدم.صورتش مثل گچ سفید شده بود.صورتمو رو صورتش خم کردم تا هرم نفسش رو روی پوست صورتم احساس کنم.دیدم نفس نمیکشه.چند بار تو صورتش زدم بلکه به هوش بیاد و دوباره چشماشو باز کنه ولی دریغ که مثل یه عروسک خوشگل آروم به خواب ابدی فرو رفته بود.بچه ام مرده بود.وقتی فهمیدم دیگه بچه ام زنده نیست از ته دل ضجه میزدم و یاد بچگیهام افتادم که توی هیئت عزاداری که هرسال پدربزرگ پدریم برگذار میکرد همیشه یه روزی رو به نیت طفل شش ماه امام حسین شیر بین مردم پخش میکردند به یاد اون روزها افتادم و تو گریه با امام حسین همدردی میکردم و ازش میخواستم به حرمت طفل ششماهه اش پسر کوچولوی منو بهم برگردونه.در همین حال دیدم تو دست گرم و مهربون داره سر و صورتمو نوازش میکنه و هی صدام میکنه.احساس کردم دستای مامانمه.از خواب پریدم دیدم مامان هراسون بالای سرمه.برگشتم دیدم سامان کنارم خوابه.و بابا پایین تختمون ایستاده و نگران نگام میکنه.مامان دستمو گرفت و کنار تختم نشست و گفت"آروم باش قربونت برم داشتی خواب میدیدی"بابا رفت و با یه لیوان آب برگشت اتاقم و لیوان رو داد دستم و گفت"پاشو یه کم آب بخور،خواب بد دیدی واسه کسی تعریف نکن و صدقه بذار منم واسه خودت و بچه ات همین الان صدقه میذارم رفع بلا بشه"بغض کردم و گفتم خواب دیدم بچه ام مرده،خونمون رو زلزله خراب کرده و شماها نیستید دنبالتون میگشتم"مامان دلداریم داد و گفت"عمرش بلنده مادر،خیر باشه،خوب تعبیر کنی به همون برمیگرده"از اینکه بیدارشون کرده بودم شرمنده شدم و عذرخواهی کردم.مامان هنوز نگران بود.گفت"میخوایی رختخوابم رو بیارم پیشت بخوابم؟"میدونستم مامان همینجوری هم با هزار مکافات و داروی آرامبخش میخوابه بهش گفتم"نه خیالتون راحت باشه خواب بود دیگه خوبم،برید بخوابید"مامان زیر لب شروع کرد به خوندن آیه الکرسی و به خودمو بچه ام فوت کرد باعث شد خنده ام بگیره.پتو رو روی شونه ام کشید و گفت"باشه تو بخند و مسخره کن،شما جوونای امروز به هیچی اعتقاد ندارید که هزار جور خواب آشفته و دری وری میبینید دیگه،صدبار بهت گفتم موقع خواب چهار قل و آیه الکرسی بخون از گزند همه چیز در امانی"از کنارم بلند شد و اجازه نداد باز باهاش بحث کنم که اگه قرار بود به اینها هیچ اتفاق بدی نیفته پس چرا هر روز اینهمه حادثه تو صفحه های روزنامه ها خبر از مرگ و مصیبت اینهمه آدم میده.سمت سامان غلتیدم و مامان در اتاق رو نیمه باز گذاشت و گفت در اتاق ما هم بازه کاری داشتی صدام کنی میام.منم که حالم سر جاش اومده بود و خوشحال بودم اون اتفاق شوم همش خواب بوده سر به سرش گذاشتم و گفتم در اتاقتون رو ببند که سروصداتون بیاد ممکنه منم دلم بخواد و اونوقت نیست.مامان دستشو تکون داد که معنیش این بود همیشه "خاک بر سر بی حیات کنن"چون من همیشه کارم بود دست انداختن این دوتا.گاهی آه میکشید و میگفت"ای مادر دیگه از من و بابات این حرفها گذشته "منم با شیطنت میخندیدم و میگفتم"عجب میخوری لب و دهنتم پاک میکنی،راست راسی بابامو بی منت میکنی ها،مامان جون مال بابام حلالت باشه"اونوقت بود که هرچی دم دستش بود سمتم نشونه میگرفت و بدوبیراه عالم رو نثارم میکرد که "بی حیای بیشرم خجالت بکش"کافی بود بدبخت حمام بره.کافی بود تنها توی خونه باشن و چون زانوش درد میکرد و آروم راه میرفت دیر به آیفون برسه و دیر درو باز کنه.میدونست حسابی سر به سرش میذارم و کلافه اش میکنم.البته تنها من نبودم که بهش تیکه مینداختم همه خواهربرادرام یه جورایی منتظر بودن یه حرکت از این دوتا ببینن و حسابی دستشون بندازن و تعبیرشون کنن به لیلی مجنون.همینه دیگه خاصیت مسن بودنه دیگه.انگار عشق پیری یه جورایی واسه همه مضحکه ولی یادمون میرفت که این دوتا از بچگی با هم بزرگ شده بودن و در واقع عشقشون عشق بچگی تا پیری بود.من هیچوقت ندیده بودم قربون صدقه همدیگه برن ولی همیشه تو سختی و خوشی باهم هماهنگ و همراه بودن.مثل دوتا چشم،اگه یکی غمگین بود محال بود اون یکی شاد باشه.اگه یکیشون میخندید اون یکی از ته دل شاد میشد.ازدواج پدر و مادر من فامیلی نبود در واقع همسایه بودن ولی به قول بابام تا قبل از خواستگاری حتی نمیدونست آقاجون دختر دم بخت داره.گاهی مامان و بابا از خاطرات قدیمشون برامون تعریف میکردن.به ذهنم فشار میاوردم اون روزها رو تو ذهنم تجسم کنم حوض خونه آقاجون اتاقهای توی ایوون،مطبخ گوشه حیاط تا چند سال پیش هم بود.تا قبل از اینکه خونه داشت خرابه میشد.وقتی آقاجون و خانجون به فاصله 1 سال به رحمت خدا رفتند داییم که تنها پسرشون بود به قید وصیت آقابزرگ وکیل مال و اموال آقاجونم میشد. چند سال دلش نمیومد دست به اون خونه بزنه.چون یادگار زمان بچگیشون بود.اگر اصرارهای خاله نبود واسه فروش مال و اموال آقاجون که دایی حتی دلش نمیومد زمینهای موروثی آقاجون رو هم بفروشه چه برسه به خونه.ولی خاله پاشو کرد توی یه کفش که ما خونمون کوچیکه و جهانگیرم عرضه نداره زندگی درست و درمون برام دست و پا کنه.دایی هم مو به مو همه چیزرو حساب و کتاب کرد و سهم ارث خاله ام رو بهش داد تا خودش موند و مامان من.چون میدونست با مامان هیچ مشکلی به هم نمیزنه.خاله خیلی زود زمینها رو به قیمت مفت فروخت و یه مقدارش رو یه خونه خرید تو محله متوسط.مابقی پولش رو هم داد دست جهانگیر شوهرش تا یه کار و کاسبی خوب راه بندازه ولی از اونجا که جهانگیر آدم عیاش و رفیق بازی بود قسمت اعظم سرمایه رو باد فنا داد و این اواخر اعتیاد دامنگیرش شد که اگر با زرنگی خاله نبود به خاک سیاه نشسته بودن.مابقی سرمایه رو خاله ازش گرفت و یه زهر چشم اساسی هم ازش گرفت که جرات نداشت جلوی خاله پای منقل و وافور بشینه ولی همه مون میدونستیم تفریحی هم که شده اهلش هست.مابقی سرمایه رو خاله ام با پولی که از دایی بابت سهم الارثش از خونه آقاجون گرفت دو دهنه مغازه خرید و تا وقتی پسراش کوچیک بودند اجاره داد و از اجاره اون چرخ زندگیشو چرخوند تا حسین و محمد رضا بزرگ شدن و مغازه رو تعمیر کردن و شروع کردن به کسب و کار.و اما مامان و دایی که نه به خاطر طمع فقط به خاطر اینکه نیازی به ارث پدریشون نداشتند دست به زمینها نزدن.فقط خونه آقاجون داشت خراب میشد و کسی نبود بهش رسیدگی کنه.در ثانی وقتی خاله فشار آورد که تکلیف خونه آقابزرگ رو معلوم کنید دایی پول نقد نداشت که سهم خاله رو بهش بده بالاجبار با یه بساز و بفروش قرارداد بست سهم خاله رو از آقای مرشدی گرفت و پرداخت و جای اون خونه با صفا و بزرگ رو یه آپارتمان 8 طبقه 24 واحدی گرفت.بازهم دایی و مامان به جای اینکه همه پول سهمشون از خونه رو بگیرن قرار شد هر کدومشون 2 واحد آپارتمان به نامشون بشه.که توی یکی از اون آپارتمانها الان فهیمه دختر دایی محمد و سعید داداش من زندگی میکنن.با وجود اینکه دایی قبل از اینکه پول خاله رو بهش بده بهش گفت خودش و مامان چه تصمیمی دارن ولی اون گفت پول منو بدید شما هرکاری دوست دارید بکنید.ولی یه سفره نون و یه کوزه آب از پی دایی و مامان برداشت که از قصد اینکارو کردید که شما سرمایه تون سر به فلک بزنه و من همون بدبختی باشم که بودم.علت حسادتهای خاله به مامان هم ریشه اش از همین ارث و میراث آقابزرگ بود.حتی خاله گاهی مدعی میشد که بابای من اول از خاله ام خواستگاری کرده اینجا بود که مامان کوتاه نمیومد و دوتا خواهر دعواشون میشد.خلاصه مامان حسابی روی بابام تعصب داشت و حتی این تخیل خاله رو هم تحمل نمیکرد.که یه بار بابام خیالشو راحت کرد و گفت"خانم من از اول شما بودی و هستی من حتی نمیدونستم بابات دختر دم بخت داره چه برسه به اینکه خاطر مهین رو خواسته باشم.بعدش هم نجابت و خانمی تو از همون اول هم آدمو پاگیر میکرد،من با مهین یکسال هم نمیتونستم زندگی کنم دق میده این زن آدمو با حسادت و غرولند و اخلاق بدش"
سختیهایی که خاله تو زندگیش با جهانگیر کشیده بود ازش یه زن حسود و کینه توز ساخته بود.اگرچه همه ناشی از تصمیمات بیفکر خودش بود ولی نمیخواست قبول کنه کم و کاست زندگی آدم دست خودشه ربطی به دیگران نداره بخاطر همین از همه عالم و آدم طلبکار بود.
با صدای مامان از خواب پریدم.دیدم لباس پوشیده بالای سرم ایستاده و داره صدام میکنه.با تعجب پرسیدم"کجا این وقت صبح مادام و موسیو تشریف میبرید؟ نکنه میرید صبحونه دل و جیگر بزنید؟"مامان خندید و گفت"نه مادر با بابات میریم تا آزمایشگاه آزمایش چکاپ بدیم واسه حج.گفتم دیشب خوب نخوابیدی الان زنگ ساعتو میبندی باز میخوابی بیدارت کردم دارم میرم از خونه بیرون خواب نمونی.پاشو بابا نون تازه گرفته بچه امو صبحونه حسابی بهش بده خودتم یه چیزی بخور تا ظهر سر کاری ضعف نکنی.از تختم اومدم پایین که مامان خیالش راحت بشه دوباره نمیخوابم.دست و صورتم رو شستم و اومدم بالای سر سامان و با ناز و نوازش از خواب بیدارش کردم.با اینکه دوماه از سال تحصیلی میگذره و من هر شب ساعت 10 به خاطرش به رختخواب میام که صبح اذیت نکنه.باز سخت از خواب بیدار میشه.دستامو باز میکنم و خودشو تو بغلم میندازه و سرشو تو سینه ام میذاره باز میخواد بخوابه.آروم لپشو میکشم و میگم"پاشو دیگه صبح شده خورشید خانوم دراومده تو هم باید بری مدرسه"خودشو تو بغلم جابجا میکنه و با شیرین زبونی میخواد بذارم چند دقیقه دیگه بخوابه.با همه اینکه دلم نمیاد اذیتش کنم ولی چاره ای نیست چون نیمساعتی هم باید سر صبحونه خوردنش وقت بذارم.اگه مامان نبود من نمیدونستم سرنوشت من چی میشد.مامان همیشه قلق سامی دستش بود.اصلا انگار بچه بزرگ کردن براش مثل آب خوردن بود.سامی رو هروقت مامان بیدارش میکرد با خنده و شادی میرفت مدرسه ولی وای از وقتی مامان مثل امروز کاری پیش میومد و نبود یا مسافرتی پیش میومد.با هزار مکافات صبحونه اش رو دادم و لباس فرمش رو تنش کردم.تغذیه اش رو مامان آماده کرده بود داخل کیفش گذاشتم و بهش گفتم تا کفشاش رو بپوشه منم آماده میشم.لباس پوشیدم و وقتی داشتم از در میرفتم بیرون جلوی آینه جالباسی کنار درب راهرو ایستادم.سریع از توی کیفم لوازم آرایشم رو درآوردم و یه آرایش خیلی ملایم کردم.دلم میخواست جلوی حسام همیشه آراسته و مرتب باشم.از فکر اینکه تا یکساعت دیگه حسام رو میبینم دلم ضعف رفت چشمام برق خاصی داشت.هنوزم میتونستم با 25 سال سن و تجربه یه زندگی ناموفق رقیبامو از میدون به در کنم.توی آینه به خودم لبخندی زدم و از خونه زدم بیرون.سامی لب باغچه نشسته بود و داشت با یه برگ تو دستش مورچه ها رو اذیت میکرد.وقتی منو دید از ته دل خنده ای کرد و گفت"مامان بیا اینجا مورچه ها رو ببین داغونشون کردم"از دست این بچه بازیگوش که غافل میشدی یه شری میریخت.با حرص گفتم"ببین چکار میکنی.بلند شو سریع که لباس فرمتو کثیف کردی"با عجله دستش رو کشیدم سمت شیر کنار باغچه و دستاشو شستم و لباساشو تکوندم.جلوتر از من دوید سمت درب خونه و منم به دنبالش دویدم یک لحظه صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک ماشین به آسفالت کوچه میخکوبم کرد.زانوهام قدرت نداشت.دو دستی زدم توی سرم و گفتم"یا امام زمان"وقتی رسیدم تو چارچوب در و منظره کوچه جلوی چشمم ظاهر شد چشمام سیاهی رفت.سامان صورتش غرق خون رو آسفالت کوچه افتاده بود.پاهاش تا زانو زیر ماشین مخفی شده بود.چنگ زدم به صورتم و فقط جیغ میزدم بچه ام.داشتم از حال میرفتم که صدای فریاد و کشمکش دو تا مرد توی گوشم پیچید.فقط دیدم دو نفر گلاویز شدن صدای فحش و ناسزا میاد که" مرتیکه بی شعور تو کوچه با این سرعت گاز میدی؟"با وجود اینکه کوچه ما همیشه خلوته ولی از سرو صدا چند نفر با عجله اومدن توی کوچه.بالای سر سامان زانو زدم و دست کشیدم به صورتش با گریه بهش التماس میکردم چشماشو باز کنه.صدای بلند یه مرد که داشت به آمبولانس زنگ میزد و چند نفری که دورمون رو گرفته بودن و دستامو گرفته بودن تو صورتم نزنم.مبهوت مونده بودم.طوریکه وقتی علی بچه رو بغل کرد و گفت "نمیتونیم منتظر آمبولانس بمونیم"نشناختمش.یکی از خانومای همسایه زیر بغلم رو گرفت و بردم سمت یه ماشین و نشستم صندلی عقب وقتی بچه رو گذاشت توی بغلم نگاهمون به هم گره خورد.متعجب مونده بودم که این موقع صبح اون اینجا چکار میکنه ولی لال شده بودم.سریع نشست پشت فرمون ماشین و با سرعت خیلی زیاد شروع به رانندگی کرد.نمیدونم چرا آروم شده بودم.خیالم راحت بود که داره با حداکثر سرعت مسیر بیمارستان رو پیش گرفته.دیدن بارون اشکاش که از توی آینه ماشین میدیدم حس خاصی بهم میداد.جلوی درب نزدیکترین بیمارستان نگه داشت و سرش رو از پنجره ماشین کرد بیرون و با صدای بلند گفت"تصادفی داریم آقا توروخدا بذار برم داخل بچه ام داره از دستم میره"وقتی رسیدیم جلوی درب ورودی بیمارستان برانکارد آماده بود.درب ماشین رو بازکرد اومد بچه رو بغل کنه پرستار اجازه نداد گفت"لطفا اجازه بدید،ممکنه گردنش آسیب دیده باشه"مرد جوانی که روپوش سفید تنش بود تا کمر خم شد داخل ماشین و با احتیاط بچه رو از بغلم گرفت روی برانکارد خوابوند و توی چشم برهم زدن رفتن داخل بیمارستان.پاهام حس نداشت به خاطر همین اومدم از ماشین پیاده بشم که سرم گیج رفت داشتم می افتادم که علی بغلم کرد مانع افتادنم شد.توی بغلش زدم زیر گریه و گفتم"اونقدر نیومدی بچه ات رو ببینی تا خدا داره اونو از منم میگیره"با این حرف سفت تر بغلم کرد و دلداریم داد"نگران نباش هیچی نمیشه،بیا بریم تو فقط دعا کن ندا،خدا اونو خودش بهمون داده خودشم مراقبش هست"
پشت درب آی سو یو از بس گریه کرده بودم دیگه نفس نداشتم.روی نیمکت نشستم سرمو تکیه دادم به دیوار.پشت پرده اشکام علی با اضطراب طول سالن رو قدم میزد و گریه میکرد.آروم اومد سمتم و با فاصله کم نشست کنارم.تازه یادم افتاد بپرسم اون جلوی در خونه ما چکار میکرده.فهمیدم سه ماهه هر روز جلوی خونه منتظر میمونده تا من و سامان از خونه بیاییم بیرون تا مارو ببینه.بعدشم تا مدرسه مارو تعقیب میکرده و موقع تعطیل شدن مدرسه سر ساعت جلوی مدرسه توی ماشین منتظر میشده تا برگردیم خونه دنبالمون میکرده ولی جرات جلو اومدن نداشته.با گریه برام گفت یکساله آروم و قرار نداره و کارش شده کشیک دادن جلوی خونه بابام.وقتی یادم افتاد چطور منو سامان رو که 9 ماه بیشتر نداشت از زندگیش کرد بیرون خونم به جوش اومده بود.نه رفتار اونروزهاش برام قابل باور بود و نه حرفهای امروزش.فقط گریه میکرد و التماس میکرد ببخشمش بلکه خدا به دادش برسه و فرصت جبران بهش بده.اونقدر با گریه التماس بهم میکرد که شک نداشتم پشیمونه ولی وقتی یاد سختیهایی که توی این چند سال کشیدم می افتادم دلم به درد می اومد.نمیدونم چرا فکر میکرد شاید بتونه نبودنش رو توی این چند سال واسه سامان جبران کنه ولی هیچ مرهمی نمیتونست زخم دلم رو به خاطر غروری که ازم شکست التیام بده.فقط از خدا میخواستم نگاه به بدیهای ما نکنه،با ناشکریهای من،به خودخواهی علی به هیچکدوم کاری نداشته باشه و فقط بچه ام رو بهم برگردونه.انتهای راهرو بابا و مامانم سراسیمه به طرفمون میومدن.وقتی رسیدن مامان نشست کنارم و سرمو گرفت تو بغلش صدای هق هق گریه مون باعث شد پرستار از آی سی یو بیرون بیاد و بهمون تذکر بده که آروم باشیم.از جام بلند شد و رفتم به سمتش با گریه و زاری ازش خواهش میکردم بهم بگه سامان تو چه وضعیتیه.اونم فقط ازم میخواست ساکت باشم چون سروصدا مریض خودمم اذیت میکرد.از بابام خواست از در دورم کنه.گفت تغییر خاصی نکرده و با عجله رفت داخل در رو بست.بابا بغلم کرد و نشوندم روی نیمکت و گفت"باباجون قربونت برم سروصدا کنیم نمیذارن اینجا بمونیم،نگران نباش بهت قول میدم هیچ اتفاقی براش نمیوفته بابا،کلی نذر و نیاز کردم،الان میرم واسه بچه ات گوسفند عقیله میکنم"خودشم آروم آروم گریه میکرد و دست به سروصورتم میکشید.چقدر حرفاش دلم رو گرم میکرد.بابا برام از بچگی مث یه قهرمان بود.هرچی میگفت باور میکردم چون توی این سالها هیچوقت ازش دروغ نشنیده بودم.روزی که برگه طلاقم رو امضا کردم تو پله های محضر بغلم کرد و بهم قول داد تنهام نذاره.از هیچ کمکی بهم کوتاهی نکرد.چقدر قولش دلم رو قرص میکرد.از صدای سلام و احوالپرسی مامان سرمو از تو بغل بابا برداشتم و دیدم پدر و مادر علی هم اومدن.به رسم احترام جلوی پاشون بلند شدم و مامانش اومد جلو صورتم رو بوسید و سفت بغلم کرد باز اشکام سرازیر شد"مامان خیلی دیر اومدی.بچه ام اونجاست رو تخت بیمارستان.لای یه خروار سیم و شلنگ.مامان برو نوه ات رو ببین.مامان دیر اومدی چون سامان حرف نمیزنه ببینه چقدر شیرین زبونه" میگفتم و اشاره میکردم به درب آی سی یو باز بغلم کردن،دلداریم دادن و ازم خواستن صبور باشم.
سه روز کامل سامان بیهوش بود.پسر جوونی که بدون گواهینامه نشسته بود پشت ماشین و بچه ام رو به این روز انداخته بود بازداشت بود.خانواده اش مدام در رفت و آمد بودن.توی این سه روز حریفم نمیشدن یک لحظه از بیمارستان برم بیرون.لب به آب و غذا نمیزدم و فقط گریه میکردم و به خدا التماس میکردم.بیشتر اوقات فقط علی کنارم بود.اگر میرفت یکساعت طول نمیکشید برمیگشت و میگفت"تحمل ندارم از اینجا دور باشم" تو این سه روز وقتایی که آروم بودم باهم حرف میزدیم و از اتفاقاتی که توی این 5 سال افتاده بود میگفتیم.اون خیلی بیشتر از من سختی کشیده بود.چون باید تاوان نامردی و ظلمی که در حق من کرده بود پس میداد.توی این شرایط نخواستم اذیتش کنم و بهش بگم چی شد توی این یکسال فهمیدی بچه ات رو دوست داری.اگه چون احساس میکردم اونم الان تو شرایط حتی بدتر از خودمه.من هیچی از بچه ام دریغ نکردم و بهترین سالهای زندگیم رو صرفش کردم و روز به روز با وجودش آرامش گرفتم ولی اون بخاطر دلش چشماشو به روی عاطفه پدریش بست و رفت دنبال سرنوشت خودش.بازم حرفامو بهش نزدم و مثل اون سال فقط سکوت کردم.
از دوران نامزدیمون رفت و آمد کمش رو میگذاشتم به حساب خجالت و کمروییش.وقتی عروسی کردیم از صبح میرفت از خونه بیرون و واسه ناهار هم برنمیگشت.همیشه خدا کار رو بهونه میکرد و میگفت اونقدر خسته و گرفتاره که دل و دماغ بگو بخند با منو نداره.منم از شدت بیکاری و تنهایی ازش خواستم اجازه بده دوره پیش دانشگاهی ثبت نام کنم.اونم از خدا خواسته قبول کرد و حتی خودش واسه اولین بار واسه کارهای ثبت نام و گرفتن مدارکم از دبیرستان سابقم همراهیم کرد.دیگه مشغول درس خوندن بودم.ظهر که از کلاس برمیگشتم یکراست میرفتم خونه پدرم و میموندم تا بیاد دنبالم گاهی اونقدر دیروقت میشد که اس میداد همونجا بخوابم.یکسال به همین منوال گذشت و من هیچ تلاشی واسه نزدیک تر شدن رابطمون نکردم.احساس میکردم هفته به هفته حتی چند کلمه هم بینمون رد و بدل نمیشه.یک روز که با مادرشوهرم تنها بودم شروع کرد به نصیحت کردن و ازم خواست بیشتر وقتمو توی خونه بگذرونم بلکه اونم پایبند بشه و مجبور بشه زودتر بیاد خونه.ازش دلخور شدم و بهش گفتم که این خواست خود علی بوده ولی مجاب نشد و خواست من مقاومت کنم.وقتی پیش مادرم گله کردم و گفتم مادرش تو زندگیمون دخالت میکنه دیدم مادر حق رو به جانب اون داد و گفت نظر اونم همینه اگر چیزی نگفته نمیخواسته من دلخور بشم و این حس بهم دست بده که از زیاد رفتنم به خونشون ناراحته.واسه همین وقتی فرداش که صبح جمعه بود و علی ازم خواست کارامو بکنم تا منو خونه مادرم برسونه بهش گفتم دلم میخواد خونه باشیم و روز تعطیل کنار هم بمونیم.علی عصبی شد و شروع کرد به غرولند کردن که من واسه امروز با دوستام قرار گذاشتم.بعدشم گفت اگه دوست دارم تو خونه بمونم حرفی نداره ولی ازتنهایی بهش غر نزنم.دلم اونروز خیلی گرفت.وقتی رفت شروع کردم به نظافت اساسی خونمون.کارم تا ساعت 7 غروب طول کشید ولی همه جا از تمیزی میدرخشید رفتم حمام و دوش گرفتم و بعد توی آشپزخونه مشغول درست شدن غذای مورد علاقه شوهرم شدم.ساعت از یک هم گذشته بود ولی هنوز علی به خونه برنگشته بود.چند بار به تلفن همراهش زنگ زدم در دسترس نبود.حسابی کلافه شده بودم.روی کاناپه دراز کشیدم و از خستگی خوابم برد.از صدای چرخش کلید توی قفل در از خواب پریدم.از اون سمت در یکی سعی میکرد درو باز کنه ولی نمیتونست.ساعت 3 نیمه شب بود.از ترس سرتاپام میلرزید.اومدم نزدیک در ورودی و از چشمی در نگاه به بیرون کردم.تازه یادم افتاد که کلید از داخل روی درب هست و علی نتونسته با کلید دروبازکنه.یک لحظه خشم همه وجودمو فرا گرفت.یک لحظه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم و بذارم پشت در بمونه ولی باز دلم نیومد.با رنگ و روی پریده و صورت خواب آلود درو به روش باز کردم.از وضع ظاهرم یک لحظه خجالت کشید و شروع کرد به معذرت خواهی کردن.به خصوص وقتی نگاهش به میزچیده شام افتاد.ازم پرسید شام نخوردم.اونقدر عصبانی بودم که بدون اینکه جوابش رو بدم تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم روی تخت سر جام خوابیدم.واسه اولین بار لحنش مهربون شده بود.اومد کنارم روی تخت خوابید و بر خلاف هر شب که پشتش رو بهم میکرد و زودتر از من همیشه میخوابید.شروع کرد باهام به حرف زدن.از پرسید امروز چکار کردم تنهایی توی خونه.منم خیلی مختصر جواب دادم کار خاصی نکردم.
نمیدونم اونشب چی شده بود که سر درد دلش باهام باز شد و شروع کرد برام به حرف زدن.از دوران مجردیش از عشق دختر همسایه که خوانواده اش نگذاشته بودن به هم برسن.از دوران خدمتش و دوران دانشگاه و دلیل ترک تحصیلش.منم طاقباز خوابیده بودم و فقط به حرفاش گوش میدادم.حرف رو کشوند به ازدواجمون به اینکه راضی به ازدواج باهام نبوده.فقط به اصرار پدر و مادرش این اتفاق افتاده.هرچی بیشتر میگفت بیشتر غرورم جریحه دار میشد.تازه دلیل بی محلی هاش رو میفهمیدم.تازه میفهمیدم چرا تا حالا حتی یک مسافرت یک روزه باهم نرفتیم.چرا هیچ چیز زندگی ما مثل بقیه زن و شوهرها نیست.چرا تا حالا عاشقانه و از روی عشق و علاقه منو حتی یکبارم نبوسیده.تو این مدت یکبار هم بهم نگفته منو دوست داره.تازه متوجه خلا عاطفی میشدم که توی زندگی مشترکمون داشتیم.آخر همه حرفاش بهم گفت لیاقت منو نداره.بهم گفت شاید کنار یک مرد دیگه بتونم خوشبخت بشم.ازم خواست من این لطف رو در حقش کنم و ازش جدا بشم اونم در عوض تا قرون آخر مهریه ام رو نقد بهم میده.سرم داشت از ناراحتی منفجر میشد.بغض داشت خفه ام میکرد.به هزار امید و آرزو پا تو خونه اش گذاشته بودم و حالا داشت بهم باج میداد تا منو از سر خودش باز کنه.نمیدونم چرا یک لحظه احساس آرامش کردم.شاید دلیلش این بود که از برزخی که داشتم دست و پا میزدم نجات پیدا کردم.از دودلی و تردید در اومدم و بار عذاب وجدان از رویاهایی که توی سرم داشتم از رو دوشم برداشته شد.احساس میکردم پای کس دیگه ای در میونه.اونشب اونقدر رک حرف میزد که جرات نداشتم ازش بپرسم دلش پیش کیه که منو مثل یه مانعی میبینه که باید از سر راه زندگیش برداره.اگه علی به صراحت اینو میگفت دیگه غرورم اجازه نمیداد اون شش ماه رو که برنامه اش رو توی ذهنم توی همین چند دقیقه ریختم کنارش بمونم.اگر چه همیشه توی رویاهام خوشبختی رو توی ادامه تحصیل و دانشگاه میدیدم.همیشه با خودم میگفتم من که با عشق باهاش ازدواج نکردم که از رفتارهای سردش برنجم.آخه علی آدم عیاشی نبود.یکبار یادم نمیاد که اسم رفیقش رو توی خونه بیاره.اهل هیچ خلاف دیگه ای هم نبود.حواسش همه جوره به زندگیمون بود.به کم و کسریهای خونه الا به من.این حقیقت از روز برام روشن تر شده بود که من اون زنی نیستم که بتونه بهم دل بده.نمیدونم از زندگی چی میخواست.من که همه جوره مطیعش بودم.اهل غرولند کردن و شکوه و شکایتم نبودم.یکبار نشده بود بتونه ایراد از دست پختم و خونه داریم بگیره.از نظر قیافه و اندام هم به لطف خدا هیچ ایرادی نداشتم که توی ذوقش بزنه.حتی اونشب اینو خودش اعتراف کرده که روزی که اومدم خواستگاری هیچ ایرادی نتونستم ازت بگیرم.زبونم بسته بود و پدرومادرم از فرصت استفاده کردن خودشون بریدن و دوختن و تنم کردن.چرخید به طرفم و دستش رو زیر سرش گذاشت و زل زد به نیمرخ صورتم که از اشک خیس بود.با لحن مهربونی که تو این مدت ازش ندیده بودم بهم گفت"ندا بخدا قسم دلم نمیخواد دلتو بشکنم.ولی ما به درد هم نمیخوریم.تو نمیتونی منو جذب خودت کنی.نمیگم حرف زدن بلد نیستی ولی همیشه تو زندگیم از دخترهای سر و زبون دار و حریف خوشم میومد.تو خیلی بیش از حد مظلوم و کم حرفی.حتی گاهی اونقدر مطیع و گوش به حرفی که دلم میخواد بزنم بیخ گوشت.بابا یه کم باهام مخالفت کن،یکبار بهم بگو نه"حتی توی اون لحظه هم نمیتونستم بهش بگم از بس بیخ گوشم خوندن که زن باید مطیع شوهرش باشه.زن باید با بد و خوب زندگیش بسازه.بهش بگم اگه ازت نمیخوام بهم توجه کنی دلیل بر دست و پا چلفتی بودن و بی بخار بودن من نیست،اینارو پای ضعفم نذار،به پای این بذار که غرورم بهم اجازه نمیده ازت بخوام منو ببینی.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم"میتونی یه کاری برام انجام بدی؟اونوقت هر کاری تو بگی میکنم"سراپا گوش شد و با خوشحالی گفت"بگو چی میخوایی؟"براش از زمانی گفتم که پدر و مادرم به زور وادارم کردن بهش بله بگم.براش گفتم چه جوری منو از درس خوندن منصرف کردن و تهدید کردن نمیذارن ادامه تحصیل بدم.بهش گفتم اونقدر که کاری بهم نداره و سربه سرم نمیذاره با آرامش کنارش موندم و تصمیم گرفتم هیچ وقت جنجال به پا نکنم.شاید اونم تا حالا نمیدونست اگه بهش گیر نمیدم دلیلش دست و پا چلفتی بودنم نیست دلیلش اینه که هنوز اونقدر دوسش ندارم که برام مهم باشه تا ساعت 3 نصفه شب کجاست و چکار میکنه.از تعجب چشاش داشت از حدقه میزد بیرون.فکر اینجاشو دیگه نکرده بود.فکر میکرد اگه همیشه خونه مرتب و تمیزه و مثل یه خدمتکار هتل بهش سرویس میدم بخاطر اینه که عاشقانه دوسش دارم و دارم بهش باج میدم.ازش خواستم شش ماه به پام صبر کنه تا کنکور قبول بشم و با رضایت اون شروع کنم به درس خوندن.هدفم این بود که انتخاب رشته ام تو شهری به غیر از شهر خودمون باشه تا از نگاههای سرزنش آمیز دیگران دور باشم.گیج و مبهوت مونده بود.نمیتونست باور کنه یکنفر شوهرشو دوست نداشته باشه ولی اینهمه بهش سرویس بده.بدجوری رفته بود توی فکر.تو سکوت زل زده بود به صورتم و انگار داشت دنبال حل معماهایی میگشت که تو ذهنش به وجود اومده بود.دیگه ندا براش اون پازل راحتی نبود که حل کرده باشه و گوشه ای پرتش کرده باشه.آروم دستشو جلو آورد و گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به لمس کردن بدنم.بدنش رو بهم نزدیک کرد و با صدایی که توش شهوت موج میزد گفت"خب ندا جون هر چی تو بگی قبوله،ولی شرط داره"من که از حس شهوتی که تو صداش بود تحریک شده بودم گفتم"شرط رو شرط نیار دیگه،یادت رفته شرط خودتو گفتی؟"آروم دستشو برد لای پامو از روی شرت شروع کرد به مالیدن کسم و گفت"شرط سختی نیست،همون کاری که تا حالا میکردی رو میکنی.منظورم اینه تو این شیش ماه قرار نیست که از زیر کس دادن بهم دربری"توی این یکسال و نیم تا حالا علی با این صراحت و شهوت باهام حرف نزده بود.همین باعث شد یک لحظه وسط پام خیس شد."چشمامو بستم واز صدای نفس نفس زدنم که از شدت شهوت به گوشش میخورد فهمید داره کارش رو درست انجام میده.دستش رو از روی شرتم برده بود داخل و با حرکات منظم و ملایم وسط کسم رو میمالید.یک لحظه مثل یک گرگ گرسنه حمله کرد و افتاد روی سینه هام با ولع شروع کرد به مکیدن و لیس زدن و همچنان با دست کسم رو میمالید.از صدای آه و نالم که در اومده بود حشری تر شدو با یک حرکت دو لبه شرتم رو گرفت و کشید تا از پام دربیاره از شدت عجله ای که واسه این کار داشت پاره شد.لباسهای خودشم در آورد و کنارم خوابید کیر سفت و بزرگش داشت به رونم کشیده میشد و شهوتم رو بیشتر میکرد.یک دستش رو برد زیر بالا تنه ام و منو چرخوند سمت خودش دست دیگه اش رو برد زیر سینه ام و گرفت نوکش رو تو دهنش و شروع کرد به خوردن و گازهای ریز گرفتن تو این اثنا مشغول باز کردن بند سوتینم شد.یک کم خودش رو بالا کشید و زبونش رو کشید به لاله گوشم و گردنم.باز اومد بالا روی بنا گوشم و آروم لبشو با تردید گذاشت رو لبم.منم بیکار نموندم و با یک دستم که دور گردنش بود شروع کردم به لمس پشت گردنش و با دست دیگه هم پایین کمرش رو آروم با سر انگشتام لمس میکردم.یک لحظه از شدت لذت چشماشو بست و لبامو کشید تو دهنش و شروع کرد به مکیدن بعد از چند لحظه دستش رو انداخت زیر زانوم و با دست دیگه اش که پشت گردنم بود تو یک حرکت غلطید و منو کشید روی خودش همونجور که داشتم لبش رو میخوردم با حرکت دستش که داشت سر کیرش رو با دهانه کسم تنظیم میکرد فهمیدم دوست داره تو این پوزیشن سکس کنیم یک کم باسنم رو آوردم بالا و اجازه دادم سر کیرش جلو دهانه کسم قرار بگیره ولی وقتی تنظیم شد کمرم رو بالا نگه داشتم تا داخل نشه.لبام رو از لبش بیرون کشیدم و دستامو گذاشتم دو طرف بدنش اونم دستاش دو طرف کمرم بود و داشت سعی میکرد منو بشونه رو کیر سفت و بزرگش.با شهوت تو چشماش نگاه کردم و گفتم"جوووووون،چی میخوایی؟"در حالیکه بی طاقت شده بود و سعی میکرد کیرش رو بیاره بالا تا بره تو گفت"کسسسسسسسسسسسسسسس تو میخوام جاکش بذار بره تو"از حالت ضعف و التماسش خوشم میومد یک کم اجازه دادم سر کیرش بره تو نفس تو سینه اش حبس شده بود که باز خودمو کشیدم بالا و قهقه ای زدم که عصبیش کرده بود و به التماس افتاد"توروخدا ندا شکنجه ام نکن،بذار بکنم اون کس خوشگلتو"دستشو انداخت دور گردنم و صورتم رو برد سمت خودش و باز لب تو لب شدیم و منم آروم آروم با سر کیرش بازی میکردم و همچنان مراقب بودم داخل نره.یک لحظه اونقدر حشری شدم که با یک حرکت آنی نشستم و چون حسابی تحریک شده بودم و باز شده بود کیر سفتش لغزید و تا ته توی کسم جا گرفت جوری که از سر لذت نفس لبامو ول کرد و نفس بلندی کشید و گفت"جووووووووووووووووووووون،رفت توش ندا،ندا چه کس داغی داری دختر ،معرکه اس"از حرفهاش بیشتر تحریک شدم و شروع کردم به شدت بالا پایین رفتن روی کیرش.یک لحظه احساس کردم انتهای کسم یه حسی مثل برق داره رد میشه که جوری که همه جون و رمقم داره از اون نقطه خارج میشه.اونقدر این حس رو دوست داشتم که دنیا کن فیکون هم میشه دوست داشتم ادامه بدم تا اینکه این احساس به اوج رسید و رعشه ای به تمام بدنم افتاد.قلبم سه برابر میزد.به نفس نفس افتاده بودم و عرق از تمام بدنم میریخت.انگار گر گرفته بودم.تمام عضلات واژنم به شدت منقبض و منبسط میشد.جوری که با هر انقباض کیرش یه فشار داده میشد.یک دفعه مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و با یه حرکت منو به پشت خوابوند خودش بین دوتا پام نشست با دستاش پاهامو برد بالا و با یه حرکت کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم و شروع کرد به تلمبه زدن اونقدر سریع و محکم میزد که حس میکردم دارم پاره میشم.خدا خدا میکردم زودتر ارضا بشه.صدای ناله هام بیشتر حشریش میکرد طوریکه در حالیکه نفس نفس میزد قربون صدقه ام میرفت"وای ندا قربون اون کس تنگت برم.جووووووووووووون"واسه چند لحظه ساکت شد و فقط تلمبه میزد.یکدفعه مثل برق از جا پرید و کیرشو درآورد و گذاشت رو شکمم.اولش فکر کردم درآورده که زود ارضا نشه ولی آبش مثل فواره پاشید به شکمم و سینه هام و همزمان صدای ناله اش بلند شد.از خوشحالی اینکه یه سکس خوب و عالی رو تجربه کرده بودیم شروع کردم به بلند خندیدن.اونم از خنده من خنده اش گرفته بود و دائم میپرسید"چیه چرا میخندی؟خوشحالی کس دادی؟اینکارو که خیلی تا حالا کردی"در جوابش گفتم"آره ولی نه اینجوری"در حالیکه خودش داشت بدنم رو با دستمال تمیز میکرد با شیطنت پرسید"چه جوری؟"با عشوه بهش چشمک زدم و گفتم"حالا ااااااااا"بعد از اینکه کارش تموم شد اومد و کنارم دراز کشید و گفت"خوب بود؟"با سرخوشی گفتم"آره عزیزم ممنون"اونقدر بیحس شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.وقتی بیدار شدم دیدم طبق معمول صبح زود از خونه رفته بیرون.نگام به بالشش افتاد که هنوز جای سرش روش بود و طبق معمول چند تا تار موش ریخته بود رو بالشش.از حرفایی که دیشب بینمون رد و بدل شده بود دلم گرفت ولی تصمیم گرفتم فعلا به چیزی فکر نکنم.از تختم بیرون اومدم و رفتم سراغ برنامه های روز شنبه و همه چیز رو سپردم به دست گذر زمان.

ادامه...

نوشته: Naeerika

دوستان این یه خاطره نیست فقط داستانه و ساخته ذهن خودمه........اگه خوب بود بگید تا 2باره واستون بنویسم.......
دم در یه نگاه دیگه به خودم تو اینه انداختم, میخواستم برای آخرین بار موهامو, بلند ببینم. پدرم عاشق موهام بود و هیچوقت بهم اجازه نمیداد که کوتاشون کنم ولی از 4 ماه پیش که پدرم فوت کرد,منتظر یه فرصت بودم که کوتاشون کنم. و این فرصت این هفته دست داد. منشی شرکت- که تو این مدت با هم دوست شدیم- آدرس و تلفن یه آرایشگر مردونه رو بهم داد که واسه خانوما هم مو کوتاه میکرد,میگفت کوتاه کردنش حرف نداره.
شب جمعه بود و واسه ساعت 9 با چند از دوستام قرار داشتم که بریم باغ یه کم بشینیم و خوش بگذرونیم. بعد فوت بابام این تقریباَ اولین باری بود که میخواستم برم تو یه جمع و خوش بگذرونم دوستام با دوست پسراشون میومدن ولی من تنها بودم. دوست پسرِ سابقمو توی این چند ماهه که روحیم سر فوت بابام خراب بود از دست داده بودم در واقع خیلی هم دوسش نداشتم, یعنی دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم. تو این مدت روحیم خراب بود وبه خاطر کارای شرکت- که مسئولیتش حالا با من بود- ازش خواستم که یه مدت بهم وقت بده ولی اون نتونست صبر کنه و باهام بهَم زد.
به خاطر قرار شب خیلی به خودم رسیده بودم میخواستم از ارایشگاه یه راست برم باغ یه کم جمع و جور کنم تا بچه ها برسن. یه نگاه به ساعت انداختم, باید زودتر میرفتم. قرار بود وقتی رسیدم دم در ارایشگاه تلفن بزنم چون گفته بود که خانوما نمیتونن بیان تو ارایشگاه مردونه. سر وقت رسیدم زنگ زدم گفت که باید برم طبقه پایین, گفت که درو باز میکنه که من برم پایین خودش تا چند دقیقه دیگه میاد. جا پارک نبود رفتم پایینتر پارک کردم .برگشتم و خواستم برم تو, دم در اپارتمان به پسری برخورد کردم که اونم داشت میرفت تو تقریباَ 8-27 ساله به نظر میومد یه لحظه به خودم گفتم: _چه خوشگله ناکس! قدش بلندو هیکلش با حال. بور بودُ یه کم گندمی, موهاش شلوغ ولی قشنگ و هماهنگ. دکمه بالای پیراهن تنگش باز بود. چه سینه پر مویی داشت!
وایساده بودم بی هیچ حرکتی.
_بفرمایید
_ نه شما بفرمایید من منتظر کسی ام
بی هیچ حرفی رفت تو, یه کم صبر کردم که بره بعد رفتم تو. پله هارو رفتم پایین یه واحد اپارتمان بود که درش تا نیمه باز بود. رفتم تو, مثل همه ارایشگاها یه سری اینه دور تا دورو 3 تا صندلی مخصوص و یه دست مبل واسه منتظرا و یه عالمه لامپ و نور پردازی که البته همش روشن نبود. اول غروب بودو یه کم فضا تاریک. داشتم میرفتم روی مبل انتظار بشینم در همون حال دکمه های مانتومو باز میکردم. یادم اومد در بازه, برگشتم درو ببندم که یه نفر از تو اشپزخونه اومد بیرون. _ خانم یعقوبی؟
اصلاَ ندیده بودم که اونجا اشپزخونه هم داره – اِ شمایید؟ چه جالب! چی داشتم میگفتم؟ اخه کجاش جالب بود؟ ولی دیگه حالا که گفته بودم.
-من میدونستم شما باید مشتری من باشی, بفرما . رو این صندلی. حاضر شو من میام
نشستم رو صندلی ای که گفته بود روسریمو در اوردمو با مانتوم گذاشتم روی کنسولی که جلوم بود و منتظر شدم.صدای داریوش شروع شد به پخش شدن,صداش کم بود ولی اهنگ مورد علاقم بود.
وقتی اومد دهنش داشت میجنبید. پشت سرم وایساد, موهامو گرفت تو دستش, اورد بالا و گذاشت که ابشاری از تو دستاش بریزه, بی هیچ حرفی رفت سمت آینه و لباسامو برداشت برد اویزون کرد. – ببخشید که گذاشتم اینجا
-نه مشکلی نیست. من دوست ندارم جلوی آینه چیزی باشه.
- همیشه بابام از این اخلاقم شاکی بود که همه چی مو این ور اون ور مینداختم.
یه لبخند کوچیک روی لباش و تغییر موضوع. ظاهراَ دوست نداشت زیاد با مشتریاش قاطی بشه.
- حالا چه مدلی میخوای؟
-پسرونه, کوتاهه کوتاه.
- حیف نیست اخه؟ موهای به این بلندی؟ میدونی که دیگه هیچوقت موهات به این بلندی نمیشه؟
- چه فرقی میکنه کوتاه یا بلند؟ الان موهای شما به این کوتاهی خیلی قشنگه.
- واسه خانوما بلندش خوبه. لبخند زدم, تو آینه چند ثانیه بهش خیره شدم.چند ثانیۀ کوتاه ولی خیلی با حال. واقعاَ از قیافش خوشم اومده بود. دلم میخواست یه کم خودمونی تر بود.شایدم دلش میخواست ولی میترسید, اونم تو اینه به من نگاه میکرد, لب پایینمو گاز گرفتم و گفتم: ولی من کوتاهشم دوست دارم.
_واسه من مسئله ای نیست اگه میخوای کوتاه میکنم ولی به نظر من موی بلند بیشتر بهت میاد فکر نکنم با موی کوتاه خوشگل بشی. رو نقطه حساسی دست گذاشت!
_ اخه میخوام خیلی تغییر کنم.
_ اگه میخوای برات مدل بزنم ولی قدشو کوتاه نکنم. نظرت چیه؟
_حالا بکن اگه خوشم نیومد میگم که عوضش کنی. فقط میخواستم در حین کارحسابی دید بزنمش.شروع کرد. دستاش روی موهام میلغزید, چقد نرمو خواستنی! داشتم دیوونه میشدم. یکسره تکون میخوردم که باعث میشد دستشو رو شونم بذاره و یه کم فشار بده تا برم پایینتر حتی بعضی وقتا یه کم سرشو میاورد نزدیکتر که بیشتر دقت کنه, وقتی میومد نزدیک دلم هری میریخت پایین. تمام مدت از تو آینه زل زده بودم بهش. نمیتونستم چشم ازش بردارم. اونم بعضی وقتا سرشو بلند میکرد و یه نگاه سرسری بهم میکرد ولی من از رو نمیرفتم. کارش تموم شد به آینه نگاه کرد, یه اخم ناز و _ خوب شد؟ پشت موهات لایه لایه است. بغلش کوتاه تره یه سشوار کنم بهتر معلوم میشه.
دستاشو دو طرف گوشام گرفته بود, حال خوبی داشتمع نمیدونم این حالم مال این بود که چند وقت تنها بودم یا اینکه هوسی شده بودم. این ادمو تو خودم نمیشناختم یه چیز جدیدو بی پروا رو تو خودم کشف کرده بودم. هرچی که بود خیلی میخواستم بهش نزدیکتر بشم. میخواستمش. یه لحظه تصمیم گرفتم تسلیم هوسم بشم, تازه مطمئن نبودم که جواب بده ولی من باید تلاشمو میکردم. همه این فکرا تو همون یه ثانیه از ذهنم گذشت. یه کم سرمو به دستاش نزدیک کردم چشامو بستم و گردنمو چرخوندم. یه کم منتظر شد تا چرخش تموم شه و دستاشو برداشت و رفت سمت یه کمد. به خودم لعنت میفرستادم عشوه جواب نداد فقط بیخودی خودمو خراب کردم,خداییش اگه اون این کارو کرده بود من حتماَ بهم بر میخورد شایدم واکنش تندی نشون میدادم. میخواستم پا شم برم ولی با این گندی که زده بودم حتی نمیتونستم از جام بلند شم بهتر بود که هیچ واکنشی نمیداشتم- شایدم اصلاَ متوجه نشده بود- ولی نه,اگه متوجه نشد چرا دستاش سر جاشون موندن؟ شایدم خوشش اومد. پس چرا بی هیچ واکنشی رفت؟ خیلی عصبی و گیج بودم وقتی داشت سشوار میکرد چهره اش به نظر بی تفاوت بود. موهامو خیلی کشید ولی من صدام در نیومد گاهی سنگینی نگاهشو از تو آینه حس میکردم ولی روم نمیشد بهش نگاه کنم. پشت سرم ایستاده بود.خیلی داشت موهای پشت سرمو میکشید یه لحظه بی اختیار گفتم:_ اه ه ه ه ه یواشتر
نگامون تو آینه به هم گره خورد فقط چند ثانیه, ثانیه های خیلی طولانی. لذت این نگاه و طپش قلبم در حین نگاه دیو هوسو برگردوند عجیب اینکه من خیس خیس بودم و عجیب تر اینکه اون بی هیچ واکنشی فقط گفت:- باشه. دیگه تصمیم نداشتم اسیر شهوت یا احساس یا هر چی که اسمشه بشم. نگاهمو توی آینه به سمتی خیره کردم که بتونم غیر مستقیم ببینمش. زل زدم به یه گل روی پارچه رو مبلی یا یه همچین چیزی , به هر شکل حواس منو پرت میکرد.
دستاش که روی دو طرف گردنم ثابت موند فیوزم پرید. _خیلی خوشگل شدی. به خودم نگاه کردم بد نبود. _اره از اولش بهتر شد مرسی. باید بلافاصله بلند میشدم و اونم میرفت که وسایلشو جمع کنه که بره بالا ولی دستاش گردنمو ول نمیکرد و منم نگاهشو که الان خیره بود تو نگاه من. نمیدونستم باید چکار کنم خشکم زده بود کاری نکردم. دست راستشو روی گردنم سروند به سمت صورتمو مثل اینکه هر دومون بدونیم چی میخوایم منم همزمان سرمو یه کم چرخوندم تا بتونم کف دستشو ببوسم. دیدم که دستش رفت بالا روی لباش جای لبامو رو دستش بوسیدو گذاشت رو قلبش. عاشقش شدم. خیس و شهوت الوده ولی بی حرکت منتظر قدم بعدیش بهش زل زده بودم. روی زانوهاش نشست کنار صندلیم- من تو آینه تعقیبش میکردم- سرش اومد کنار گوشم و دستش رفت کنار گوش دیگه ام _ ماه شدی پریسا! یعنی ماه بودی ولی من اینطوری بیشتر دوسِت دارم.
وای خدا من حتی اسمشم نمیدونستم پس این از کجا میدونه من چی دوست دارمو چه جوری میتونه منو اغوا کنه. البته که پریسا نبودم واسه همین زیر لب گفتم:_ مریم. لاله گوشم بین دو تا لباش بود, رها کرد _جانِ مریم. و دوباره گوشم رفت بین لباش.نفسش از پشت لاله گوشم رفت پایین روی گردنم یه کم وایساد سرشو اورد بالا بهم نگاه کرد بی طاقت شده بودم شاید منتظر اجازه بود چشامو بستم و لبۀ یقه تاپمو کشیدم کنار. تاپم پشت گردنی بود و یقه جلوش هم وقتی میکشیدم کنار تا نصفه شکمم باز میشد.- به خاطر مهمونی شب شیک کرده بودم-. گرمی نفسش رفت توی یقم پایین و پایین تا روی شکمم. اینطوری مسلط نبود صندلی رو چرخوند سمت خودش و روی دسته صندلی نشست. دستشو برد پشت گردنم زیر یقه لباسم. یواش دستشو کشید پایین تا روی سینه هام. با دستاش داشت کشفشون میکرد. من هیچ کاری نمیکردم فقط چشامو بستمو خودمو به امواج لذت سپردم. لذت خالص. نفسش که به سینم تزدیک شد اه کشیدم یه اه بلند از سر شهوت. اهسته اومد بالا دم گوشم که رسید یه اه کشید و گفت:_جااااااااااانم.
دستم بی اختیار رفت سمت سینه هام_ واقعاَ میخواستم .دستامو گرفت و کشید به سمت بالا. موهامو از زیر سرم دراورد و رو سینمو باهاشون پوشوند از زیرش قفل سوتینمو باز کرد خیلی حرفه ای و بدون اشتباه. دستاش اون زیر اروم سینه هامو میمالوند. من اه های بلند میکشیدمو لذت میبردم دلم میخواست نگاش کنم ولی نمیدونم چرا خجالت میکشیدم ازش. _کجایی ؟منو نگاه کن. بهم دستور میداد و من مسخ شده بودم چشامو باز کردم سرمو اوردم بالا و به حرکاتش چشم دوختم موهامو زد کنار و زبونش از بالای سینم اومد تا رسید به نوکش یه دور دور نوکش چرخید و رفت روش. نوک سینمو مکید لذت پیچید توی پاهام و کسم فریاد زد.
_ وااااااااااای ی ی ی ی ی ی عزیزم . سرشو گرفت بالا و گفت:_ حسام
_حس ساااااام. نوک سینم رفت لای لباش و ایندفعه محکمتر مکید _ حس ساااااااام مست شدم.
قبل ازینکه دوباره چشامو ببندم لبخندشو دیدم – گرم و شیطون-
زبونش رفت پایین رو شکمم, پایینتر زیر کمربندم. لباش از رو شلوار روی کسم بود چقدر داغ بودم دیگه نمیتونستم, دکمه شلوارمو براش باز کردم زیپ رو هم. خودش کشید پایین شلوارمو. با زبون روی لبه های شرتم کنار کسم میکشید و بو میکرد, لبه های شرتمو محکم کشیدم کنار. دستمو پس زد. خودش لبۀ شرتمو نگه داشت و لیس زد کسمو, یه جریان قوی از همه بدنم رد شد کسم خیلی خیس بود نمیخواستم ابمو به خوردش بدم. زیر چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا تو چشاش خیره التماس کردم _ بیا بالا
میدونست داغ کردم. انگشتشو رو خیسیِ کسم فشار داد و رفت تو اومد بیرون دوباره تو _نکن حسام دارم دیوونه میشم.
زمزمه کرد_ میخوام ببینم دیوونگیت چه شکلیه. دیگه خجالت رفته بود سرمو اوردم بالا و با چشای خمار نگاش کردم. انگشتشو از کسم در اوردو همینطور که به من نگاه میکرد گذاشت تو دهنش. کشیدم بیرون منم همون انگشتشو کذاشتم تو دهنم و مکیدم با تمام توانم مکیدم بارها و بارها. انگشتاشو به نوبت میمکیدم و گاهی تا ته حلقم فرو میکردم اونم زبونای کوچولو به چوچوله کسم میزد و با اون دستش نوک سینمو بین انگشتاش فشار میداد. اگه ادامه میداد ارضا میشدم. ولی کشیدمش بالا رو خودم اومد روم چهره به چهره من. تو همون حال دکمه صندلی رو که برقی بود زد. با هم, روبروی هم, چشم تو چشم هم رفتیم پایین تا اینکه کاملاَ دراز کشیدم. روی صندلی ای که حالا مثل تخت شده بود. خواستم رو خودم بکشمش بالا تا به کیرش برسم ولی نیومد. دوباره تلاش کردم, داشت دکمه شلوار جین شو باز میکرد. گفتم :_بیا بالا خودم بازش میکنم.
-نمیخوام. - من میخوامش. - باشه بهت میدمش. اونم تورو میخواد.
- میخوام بخورمش. –نمیشه -میشه -میگم نمیشه حرف گوش کن.
- اخه چرا؟ در حال حرف زدن کیرشو رو خیسی کسم میکشید - اخه قرار نبود خدا امروز منو سورپرایز کنه, نمیدونستم که یه فرشته تو راهه مغازمه و میخواد منو ببره بهشت واسه همین اماده نشده بودم.
از باملاحظه گیش خیلی خوشم اومد. کسم دل میزد چرا اینقد معطل میکرد؟حس کردم کسم پر شد حتی کیرشو لمس هم نکرده بودم ولی خیلی پرم کرد. چه کیر درازِ باحالی بود. –وااااای ی ی ی ی جانم. من بودم که داد زدم. یه ثانیه مکث کرد دوباره گفتم – جاااااااانم, جااااانِ دلم عزیزم ادامه بده دیووووووونتم . گونمو بوسید و ادامه داد این بار تند تر. داشت سرعتشو کم میکرد که پاهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
-تند تر بزن عزیزم تندتر بکن عزیزم. بلاخره صدای نالۀ اونم دراومد-برعکس پر حرفی هاو ناله های من اون تمام مدت ساکت بود.
-چقدر تنگی تو دختر دیگه نمیتونم تحمل کنم هان.
-وای جونم بریز تو کسم عزیزم محکم بزن تا منم ارضا شم. وای حسام دیوونم کردی. میخوامت محکم بزن عزیزم. بریز توش.
و........
ارضا شده بودم که کسم داغ شده بود همزمان کیرش تکون خورد و لباش اومدن رو لبام با تمام قدرت و به شکلی وحشیانه لباشو خوردم, عجیب اینکه این اولین لبی بود که ازش میگرفتم و چقدر خوبو شیرین اون سکسِ جانانه رو کامل کرد.لباشو که ول کردم تو بغلم ولو شد. یه دقیقه نشده بود که سرشو برداشت از رو شونم به چشام نگاه کرد اونارو بوسید و گفت :_ مرسی.

نوشته: ؟

سلام عليكم اميد وإرم همه عزيزان خوب باشند، من حماسه هستم و ٢٢ سالم هست و به لندن زندگي ميكنم بيست و هفت سال است اينجا هستيم با خانواده، و سه بار شده به ايران رفتم هموطنانم را ديدم ولي خاطره خوشي از إنجا ندارم، ميخواهم خاطره اي از إنجا برايتان تعريف كنم اما اول پوزش ميخوام بخاطر كمي و كاستي نوشتاري و غلطي املا و انشايي چون درست فارسي بلد نيستم دوما من از مبايل اين نوشته را تايپ ميكنم كمي مشكل است برايم. من از يك خانواده بسيار مذهبي هستم و اينجا مثل سايرين حجاب را دور نه انداختيم. هميشه آرزو داشتم كه با يك پسر مسلمان و هم زبانم ازدواج كنم كسي كه مثل خودم آداب ها را رعايت كند بهتر بگويم عادت اروپايي نداشته باشد. دو سال پيش ايران رفته بودم إنجا با يك داكتر كه تقريباً سي سال داشت معرفي شدم و خيلي پسر خوب به نظر ميرسيد و خيلي ادم مذهبي خلاصه انچه يه مرد ايده ال كه من به ذهنم مجسم ميكردم اون بود،مدت يك ماه كه ايران بودم همه روزه اورا ميديدم و بأهم گفتگو ميكرديم و بلاخره إبراز علاقه كرديم به همديگر. از او وقت هميشه تماس تلفن و مسج ميكردم ، او از وضعيت اقتصادي خود شكايت ميكرد و هميشه از من مي خواست برايش زنگ بزنم و من اينكار رو ميكردم چون دوستش داشتم و حتي با تلفن سكس هم داشتيم خيلي ابتدائي، همين طور آدامه داشت گاهي سكس ميكرديم به تلفن گاهي هم هميشه به من گوشزد ميكرد كه مواظب خودت باش و حجابت هيج وقت خراب نشود من عاشق اين رفتار تو هستم ، سال ديگر كه رفتم دوباره ايران بأهم ديديم و من به مادرم معرفي كردم او هم مرا به خانواده أش معرفي كرد خيلي خانواده ساده و زندگي ساده داشت اما با محبت و صميميت خاص. ميرفتيم گردش گاهي روزها خونه شان ميرفتيم و بأهم لب ميداديم و منو به اغوش ميكشيد و دست به قران ميگذاشت كه دوستش دارم، پسر خيلي شهوت انگيز نبود دست به سينه و يا كوسم نكرد اما منم أجازه أش هم نميدادم بهر حال توي اين مدت كه بأهم رابطه داشتيم ازم زياد پول گرفت به بهانه هاي گوناگون، بلاخره يكروز ازم خواست كه پسورت إيميل ات را بده من ميخوام ببينم منم برايش دادم. يك كليپ رقص خودم و دختراي ديگر بود به يك دوستم إيميل زده بودم جشن عروسي بود. اوره ديده و گرفته بود خوب براي من چندان باك نداشت دوستم پسر بود. اين از طرف من برايش إيميل زده بود و هزار حرف هاي زشت زده بود مرا پيش خانواده ام چون مام جونم هم خبر شد و ديگر دوست أنم بي أبرو كرد و مرا تنها گذاشت كه تو دختر خوبي نيستي خانواده من ترا نميخواهم و هر زني اگر مثل تو بي باك و ساده باشد من هرگز ازدواج نميكنم. حرف هايش خيلي برايم إزار دهنده بود مرا پشيمان كرد از دوست داشتن كسي. ازين بابت بارها براي خودم گريان كردم كه خيلي احمق بودم و اون بك هوس باز بوده و با چندين دختر فقط براي پول اين كارو ميكرده و وعده ازدواج ميداده. حالا هم يه أفغان از من خواستگاري كرده و هميجا زندكي ميكند با خانواده اش. پسر خوب به نظر مياد نميدونم چه تصميم بگيرم چون اعتبار ندارم به زمانه و مردمانش. خوب حرفهاي من پراكنده بود از همه هموطنانم بابت اين پوزش ميخوام.
Just wanted share my byword for who people they are inlove. First hope they will success n keep attention of themselves. And then plz as ur sister do not care n do not trust to everyone coz it's grave for ur future life. "I Loved hem more than what I could show.my life was a dream whit him .Co'z he have given me this feeling of contentment. Best wishes for everyone.
Best regard: hamasa

داستانهای من
من پری هستم. 33 سالمه و داستانی که میخام تعریف کنم داستان زندگی خودمه.ببخشید اگر طولانیه . ممنون میشم نظر بدید.
از بچه‏گی خیلی بازیگوش بودم و دلم می‏خاست از هر چیزی سر در بیارم مخصوصا از روابط جنسی اما مادرم اصلا انگار حالیش نبود که باید یک سری اطلاعات به من که دخترش هستم بده و با همون اعتقادات قدیمی فکر می‏کرد که وقتی به سن بلوغ برسم باید بهم بگه که چی به چیه. یادم میاد اولین بار که پریود شدم اونقدر ترسیدم که زدم زیر گریه و دوستام بودند که بهم گفتند چی شده و چیکار باید بکنم .
تقصیر خودش هم نبود . خواهر بزرگم به سیب زمینی می‏گفت حجت الاسلام و اصلا توی باغ نبود. یک دختر چاق که فقط به خوراکی و درس فکر می‏کرد اما من فکرم همه جا بود غیر از درس . قد بلند تر از خواهرم بودم . موهای صاف و لخت قهوه‏ای تیره دارم و چشمام هم قهوه‏ایه.
بگذریم ، دبیرستانی که بودم اون موقع ها داشتن دوست پسر یک ننگ و گناه بزرگ تلقی می‏شد و اگه با یک پسر خارج از برنامه حرف می‏زدی انگار گناه کبیره کرده بودی. من دلم می‏خواست با یک کسی ارتباط داشته باشم اما پدرم مرد سختگیری بود که حتی اجازه نمی‏داد با پسرهای فامیل خیلی گرم بگیرم و نزدیک بشیم .حتی توی راه دبیرستان بارها کسانی را برای چوب زدن زاغ سیاه من فرستاده بود که مبادا دست از پا خطا کنم
تمام مدت دبیرستانم به شنیدن حرفهای دوستام از دوست پسرهای پنهانی‏شون گذشت و سنگ صبور شدن برای اونا. تا اینکه دانشگاه قبول شدم. رشته ادبیات فارسی. با اینکه توی دانشگاه دیگه خبری از کنترلهای پدر نبود اما انگار خودم ، خودم را زنجیر کرده بودم و کنترل می‏کردم. باز هم شدم سنگ صبور. وقتی دوستهام از دوست پسرهاشوت تعریف می‏کردند دلم می‏خواست منم کسی را داشتم که باهاش حرف بزنم ، دستم را بگیره و با هم دوست باشیم ( تصورم از دوست پسر چیزی جز یک دوست عادی با جنسیت متفاوت نبود) تا اینکه از بس دوستهام گفتند که اُمُلی و عقب افتاده ، تصمیم گرفتم دل را بزنم به دریا و عاشق بشم. (جالبه که تصمیم گرفتم)
بین پسرهای کلاسمون کسی نبود که چشمم را بگیره و دوستش داشته باشم واسه همین سعی کردم بین پسرهای دیگه چشم بگردونم و ببینم از کی خوشم میاد. یکبار پسری را دیدم که کت و شلوار خاکستری پوشده بود و پوست خیلی سفیدی داشت و جلوتر که اومد دیدم چشمهای آبی خیلی قشنگی داره. نگاهش برام جذاب بود. اما پسره گویا خیلی مغرور بود. از فرداش کارم شد نشستن روی صندلی توی محوطه دانشگاه تا اینکه اون بیاد و رد بشه . اوایل نگاه نمی‏کرد اما بعد انگار کم کم نظرش را جلب کردم. با کمک دوستهام که از دوست پسرهاشون آمار گرفته بودند فهمیدم که اسمش علیرضاست . برام یه بازی بود. فکر کردن به چشمهاش و تیپش و انتظار واسه دیدنش. حالا دیگه منم یکی را داشتم که منتظرش باشم و از بی محلی کردنش آه بکشم. شده بودم همرنگ جماعت. مدتها گذشت تا اینکه یکروز بی مقدمه اومد جلو و بهم پیشنهاد داد که عصر از راه دانشگاه با هم برگردیم. قند توی دلم آب شد. کنارش که توی سرویس نشستم انقدر گیج و گاگول بودم که چند کلمه بیشتر باهاش حرف نزدم. گفت اسمم امیره اما بهش گفتم که اسم و فامیلش را میدونم و میدونم که مهندسی صنایع می‏خونه. یکی دو بار دیگه با دوستام با هم برگشتیم از دانشگاه اما هیچوقت رابطه از این حد نگذشت. یکی از روزهایی که با دوتا دیگه از دوستام سوار مینی بوس شدیم من روی صندلی تکی نشستم و اون دوتا روی صندلی دوتایی و حسابی داشتیم شلوغ بازی در می‏آوردیم که دیدم یه پسری اومد بالا و روی صندلی تکی جلوی من نشست و دوستاش هم کنارش روی صندلی دوتایی نشستند. پسره وانمود می‏کرد که داره با دوستاش حرف می‏زنه اما تابلو بود که حواسش به منه. شوکه شدم. جالب بود. تا به حال پسری بهم توجه نکرده بود. با اینکه بقیه می‏گفتند خوشگلم اما اصلا به خودم اعتماد نداشتم و از اینکه مورد توجه یک پسر واقع شده بودم حسابی جا خوردم . سر خیابون خونمون که رسیدیم باید از سرویس پیاده می‏شدم اما ترجیح دادم بمونم و تا آخر خط برم. پسره گویا خیلی وقت بود منو تحت نظر داشت چون وقتی دید من پیاده نمی‏شم رو کرد به دوستش و گفت : پیاده نشی اینجا یکوقت و هر سه خندیدند .
فردای اون روز که رفتم دانشگاه دوستام پرس و جو کردند. فکر می‏کردند پسره دنبالم اومده و خبری بوده اما گفتم که اتفاقی نیفتاد. تا دو روز خبری ازش نبود. روز سوم همینطور که توی محوطه برای خودم راه می‏رفتم دیدمش که روی صندلی ها نشسته. زد به سرم که برم و دلبری کنم . از جلوش که رد شدم بلند شد و گفت می‏شه باهاتون حرف بزنم ؟ گفتم من نمی‏تونم توی پارک بشینم روبروی شما که حرف بزنید . هر حرفی دارید الان بگید . گفت الان نه . میمونم تا کلاست تموم بشه و با هم برگردیم . گفتم من تا 6 کلاس دارم گفت مشکلی نیست من میمونم.
ساعت 6 از کلاس زدم بیرون و دوستام برام آرزوی موفقیت کردند. هرجا را نگاه کردم دیدم نیست. گفتم پسره‏ی احمق منو کاشت و سر کار گذاشت اما دیدم توی صف سرویس ایستاده و جا گرفته . با هم سوار سرویس شدیم و با راه افتادن مینی بوس شروع کرد به حرف زدن. گفت اسمش علیرضاست اما همه داریوش صداش می‏کنن . گفت اهل تهرانه و اینجا با دوستاش خونه گرفته . متولد 54 بود . سه سال از من بزرگتر بود. موهای خرمایی داشت و چشمای کهربایی. قدش 190 بود . گفتم ماشا الله به این قد و قامت . خندید و گفت تو هم همچین ریزه نیستی . قدت چقدره . گفتم 180 . خواست دستم را بگیره که امتناع کردم. شماره تلفنش را داد و گفت که بهش زنگ بزنم.
از اون روز به بعد رابطه‏ی تلفنی و دیداری‏مون جدی شد . همیشه گله داشت از اینکه چرا نمیذارم بهم دست بزنه تا اینکه نمایشگاه کتاب تهران شروع شد و من و دوستهام از طرف دانشگاه رفتیم نمایشگاه. داریوش هم تهران بود . قرار بود تا 6 نمایشگاه باشیم و 11 شب هم گفتند دم پارک ساعی باشید که برگردیم. ظهر بود که اومد دنبالم . رفتیم توی شهر چرخیدیم . من مانتو و روسری برده بودم که مثلا کنار اون هستم خوش تبپ باشم . توی پارک ملت کنار حوضش عکس گرفتیم و یارو گفت ساعت 5 بیاید عکس را تحویل بگیرید . گفت بیا بریم یک جایی هست بهش می‏گن درکه . مثل بز دنبالش راه افتاده بودم . رفتیم . بالا که می‏رفتیم دستم را گرفت . خیلی خوشم اومد. دستش مردونه و قوی بود . حس خیلی خوبی داشتم. بهم گفت پری تا حالا بهت نگفتم که خیلی جذابی؟ هم خنده‏ام گرفته بود و هم باور نمی‏کردم که یکی این حرفو بهم بزنه. گفتم نه نگفته بودی. گفت خیلی خوشگلی. خندیدم. دستش را انداخت دور کمرم و منو کشید سمت خودش. پیشونیم را بوسید . منم سرم را گذاشتم روی شونه‏اش. دلم میخاست ازم جدا نشه. از راه اصلی خارج شدیم و رفتیم بالای یه تپه مانند نشستیم. دستش را گذاشت پشت کمرم و کشیدم توی آغوشش . گفتم : نکن ملت میبینند. گفت هوا تاریک شده و کسی هم حواسش به این بالا نیست. زیر پامون پسر ها و دختر ها می‏رفتند و می‏اومدند و گاهی که کسی نبود همدیگه را می‏بوسیدند. من می‏خندیدم و میگفتم ببینشون. داریوش گفت من باید به تو بگم ببینشون و خندید. گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی اینکه نمی‏خای بذاری ببوسمت؟ داغ شدم . من ؟ بوسه ؟ دلم خیلی می‏خواست. شیطنتم گل کرد . گفتم اگه میتونی ببوس. گفت یعنی نمی‏تونم ؟ گفتم زورت می‏رسه به من ؟ هنوز حرفم تموم نشده بود که لبهاش را روی لبهام حس کردم. آآآآآآه چه بوسه ای بود . یاد بوسه‏ی ناپلئون توی کتاب دزیره افتادم . چراغ های شهر روشن بود و لبهای من روی لبهای داریوش. به سختی منو بوسید . وقتی لبهام را رها کرد داشتم می‏مردم . از حال رفته بودم . خندید و گفت رسید زورم ؟ حال خودم را نمی‏فهمیدم. لبهام را به سمتش بردم و دوباره منو بوسید. خم شده بودم به طرفش. آروم دستش را گذاشت روی باسنم و منم کمرش را گرفتمه بودم . چقدر لذتبخش بود . اولین بوسه . اولین گناه . بهم گفت می‏تونی امشب بمونی و فردا بری ؟ گفتم نه با دانشگاه اومدم و اونا فردا صبح توی دانشگاه پیاده می‏شن و مامان و بابام میان دنبالم . گفت زنگ بزن به مامانت اینا و بگو بیان ترمینال دنبالت و با سرویس دانشگاه بر نگرد. تا آخر شب با هم هستیم و آخر شب با اتوبوس عادی برگرد . قبول کردم . زنگ زد به یکی از دوستاش و قرار شد که بریم خونه‏ی اون . توی راه خوراکی برای شام گرفتیم و رفتیم خونه‏ی دوستش. کسی نبود . معلوم بود که از قبل هماهنگ کرده بود . وارد شدیم . وسایل را گذاشتیم توی آشپزخونه و من رفتم دستشویی و وقتی اومدم بیورن اون لباسهاش را عوض کرده بود . رو کرد به من و گفت : لباسهات را در نمیاری ؟ گفتم نه راحتم . گفت راحت باش اینجا جز من و تو کسی نیست . اومد به سمتم . روسری را از سرم برداشت و گیره سرم را باز کرد. موهام آبشار شد روی شونه‏ام. گفت : وای عجب موهایی داری عزیزم. من عاشق موی لخت و بلندم. گفتم موهای خودت هم که لخته . گفت ولی موهای تو آدم را دیوانه می‏کنه . دکمه های مانتوم را باز کرد و ماتوم را گرفت و آویزون کرد . نشست روی مبل و اشاره کرد که منم کنارش بشین. نشستم کنارش که دستش را باز کرد و منو با دست چپ در آغوش گرفت . دوباره حالم دگرگون شد . گفت : چیه ؟ از چیزی ناراحتی ؟ گفتم نه . خوبم . آروم خم شد به سمتم و لبهاش را گذاشت روی لبهام. اینبار بوسه طولانی تر بود. لبهام را میمکید . منم مثل موم توی دستش بودم. خواستم کم نیارم و بگم که منم بلدم ، دستم را کردم توی موهاش و نوازشش کردم . آهش بلند شد . منو کشید سمت خودش و محکم فشارم میداد. آروم دست راستش را آورد روی بلوزم و سینه‏ام را گرفت توی دستش. خودم را عقب کشیدم . گفت : چی شده؟ گفتم نه . گفت کاری ندارم فقط می‏خام لمسش کنم . میدونی چقدر وقته تو آرزوشم ؟ چقدر وقته خوابشون را می‏بینم. میخای آرزو به دل بمونم ؟ بذار لمسشون کنم . گفتم آخه زیادی بزرگن . زشتن . گفت دیوونه‏ای ؟ اولا عالی هستند و دوما هرچی باشن من دوستشون دارم . بعد گفت : می‏خام زنم بشی . ترسیدم . گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی وقتی برگردم میام خونتون و ازت خواستگاری می‏کنم . تو مال منی. این تن مال منه . من این بدن را می‎خام . هر شب می‏خام . دوباره دستش را گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به مالیدن . با حرفاش کاملا منو خر کرد . الان که فکر می‏کنم میبینم کاملا با نقشه‏ی قبلی بود کارهاش . بهم گفت : منو دوست داری ؟ می‏خای زن من بشی ؟ دلت می‏خاد هر شب توی بغلم باشی عشقم ؟ چشمام خمار شده بود . گفتم آره داریوش . دوستت دارم . می‏خام تا همیشه مال تو باشم. گفت از هیکلم خوشت میاد ؟ گفتم اره به نظر خیلی قوی هستی . با یک حرکت بلوزش را در آورد . عجب هیکلی داشت . سینه‏اش مو داشت اما بوی خوبی می‏داد. صورتم را چسبوند به سینه‏اش و تماس صورتم با پوستش حس خوبی بهم داد . دستم را گرفت و گذاشت روی سینه‏اش و گفت : بدن شوهرت را لمس نمی‏کنی؟ نمی‏خای با بدن همسرت آشنا بشی و بشناسی‏ش ؟ دستم را کشیدم به سینه اش و آروم آروم اونم سینه‏هام را می‏مالید . گفت : می‏شه منم بدن زنم را ببینم ؟ می‏خام تمام تنت را ببوسم. من اصلا توی حال خودم نبودم . بلوزم را از تنم در آورد و ازم فاصله گرفت . نگاهش مثل گرگهای گرسنه بود. گفت : وای پری عجب سینه‏هایی داری . بی نظیرن. خم شدم و گفتم نگاهشون نکن. کجاشون بی نظیره . بزرگ و درشتن . گفت دیوونه همه‏ی مردها عاشق سینه‏های بزرگن . اونوقت تو اینطوری می‎گی ؟ گفتم من تمام مدت مانتوهای گشاد می‏پوشم که بزرگیشون معلوم نباشه . گفت از این به بعد تو زم منی و اونطوری که من می‏گم لباس می‏پوش . بعد خم شد و شروع به بوسیدن اون قسمت از سیته‏هام که توی سوتین نبود کرد. آروم آروم زبونش را داد پایین. منو خابوند روی کاناپه و خو شد روم و سینه‏هام را می‏بوسید . دستش را از پشت برد و سوتینم را باز کرد. سینه‏هام مثل اینکه از قفس آزاد شده باشن پریدند بیرون . آه کشیدم. گفت اذیت می‏شی؟ گفتم نه دارم دیوونه میشم. شروع کرد به خوردن سینه‏هام و سرشون را میک می‏‎زد. آروم دستش را برد پایین و دکمه شلوارم را باز کرد. و دستش را برد توی شلوارم . دوباره گفتم نه . گفت چرا عزیزم؟ می‏خام تو هم حال کنی . بعد بلند شد و گفت باشه من اول و شلوارش را از تنش در آورد . یک شورت سورمه‏ای تنش بود و کاملا برجسته شده بود . من بر و بر نگاهش می‏کردم. اولین بار بود که با همچین چیزی مواجه می‏شدم. خنده‏اش گرفت . گفت : چیه ؟ به چی زل زدی ؟ تا حالا ندیدی مگه ؟ گفتم نه .فقط توی یک فیلم دیدم. گفت جدی ندیدی؟ گفتم نه به جون داریوش. گفت می‏خای ببینیش؟ کاملا فلج بودم . سکوتم را که دید اومد نزدیک و گفت درش بیار ببین از معامله‏ی شوهرت خوشت میاد؟ گفتم چی ؟ باز خندید و گفت ببین ازش خوشت میاد؟ دوست داری شب عروسیمون با این پرده‏ی بکارتت را پاره کنم؟ دوست داری دردِ این بپیچه توی شکم و کمرت؟ دوست داری با این حامله‏ات کنم؟
دیگه هیچی نمی‏فهمیدم . دستم را گرفت و گذاشت روی شورتش و کمکم کرد تا از پاش درش آوردم . وای خدای من . چی میدیدم ؟ چقدر کلفت بود . چقدر بلند بود. دستم را دورش حلقه کردم. داغ بود . آوردش طرف صورتم . گفتم چیکار میکنی؟ گفت بکنش توی دهنت . گفتم نه کثیفه . گفت نه عزیز دلم . شستمش . تمیزه . شروع کرد به مالیدنش به صورتم . داغ داغ بود. مالیدمش به لبهام. بوسیدمش. بوی بد نمی‏داد . آروم کردمش توی دهنم . هنوز خیلی‏اش توی دهانم نرفته بود که احساس کردم همانم پر شده . آروم توی دهانم عقب و جلوش می‏کرد. دستم را کرفتم به تخمهاش و شروع کردم به مالیدن . آهش بلند شد و خم شد سمت من و دوباره سینه‏هام را گرفت توی دستش. مدتی که گذشت گفت منم می‏خام ناناز همسرم را ببینم . دلم می‏خاد لخت بشی برام . می‏خام ببینم بچه‏مون از کجا میاد بیرون . گفتم نه نمیخام . گفت کاری ندارم باهات جون داریوش . فقط می‏خام ببینمش و ببوسمش. می‏خام بوش کنم . بلندم کرد و شلوار و شورتم را از تنم در آورد . بدنم تمیز نبود . باز خندید. اون موقع معنای خنده‏های گاه و بیگاهش را نمی‏فهمیدم. دستم را گرفتم جلوی کسم و خم شدم عقب. گفت چرا از من قایمش می‏کنی . بده ببینم نانازتو . مال منه . باسن را گرفت توی دستهای قوی‏اش و کشیدم سمت خودش . چسبید به من و فشارم میداد به تنش. کیرش می‏خورد به بدنم و حس خیلی عجیبی داشتم . بغلم کرد و بردم توی اتاق بغلی و گذاشتم روی تخت . یاد فیلمها افتادم که داماد عروس را بغل می‏کنه و می‏بره توی خونه . رها بودم توی آغوشش. خیالم با حرفهاش راحت شده بود که زنش هستم و نمی‏خاد اذیتم کنه . خابید روی من و تنش را میمالید به تنم. نشست پایین پام و کف پاهام را گرفت و خواست از هم بازشون کنه . گفتم نه داریوش ، می‎ترسم. گفت تا خودت نخای کاری نمی‏کنم . پاهام را از هم باز کرد و با شگفتی داد کشید : وااای عجب نانازی داری. چه صورتی و خوشگله . چقدر هم خیس شده و دوباره خندید. خو شد روم و دستش را گذاشت روی کوسم . و شروع کرد به مالیدن چوچوله‏ام . دیگه واقعا از لذت دیوانه شده بودم. آروم آروم شروع کرد به حرف زدن باهام .
عزیزمی. همسر خوشگلمی. می‏خامت . عجب نانازی داری. می‏خام بخورمش. می‏خام مامان بچه‏هام بشی . خودم می‏کنمت و برات بچه درست می‏کنم . وایییییی . چی میشه این سینه‏ها وقتی شیر بیاد توش. حامله که بشی چقدر خوشگل می‏شی . توپول می‏شی. نانازت هم باد می‏کنه و سفید تر می‏شه . اونوقت فقط میشه بابا دندون من .
با انگشتش سوراخ کوسم را هم نوازش میداد . تمام تنم شروع کرد به لرزیدن و با فشار زیادی به ارگاسم رسیدم . تمام تنم ضربان داشت . دلم درد می‏کرد. بغلم کرد و گفت : خانومم ، شدی ؟ گفتم چی ؟ گفت راحت شدی ؟ بعد دستش را برد لای پاهام و گفت : عزیزم آبش اومده . نای جواب دادن نداشتم . یکم که نوازشم کرد بلند شد از توی آشپزخونه آب میوه آورد و با هم خوردیم . بعد گفت منم می‏خام ارضاء بشم . گفتم خوب باید چیکار کنم . گفت بیا و برام بخورش . شروع کردم به خوردنش. بعد که حسابی راست و محکم شد گفت میخام بذارمش بین پاهات. به کمر خوابیدم و پاهام را انداختم روی هم و داریوش کیرش را گذاشت بین پاهام و شروع کرد به عقب و جلو کردن . کیرش بین پاهام میلغزید. حس خوبی داشتم . بعد گفت به شکم بخوابم و اومد روی کمرم و گذاشتش بین باسنم و یکی دو بار می‏خاست بکنه توی کونم که تنگ بود و منم دردم اومد و خودم را کشیدم جلو و نشد . تا اینکه آبش اومد و برم گردوند و همه اش را ریخت روی سینه و شکمم و خودش را انداخت وری من . نفس نفس می‏زد. بغلش کردم و شروع به نوازش کردنش کردم . بهش می‏گفتم عشق منی. دوستت دارم . همسر خوب خودمی . از این حرفا. بلند شدیم و رفتیم حمام . تنم را شست و با حوله فرستادم بیرون و شروع کرد به شستن تنش. اومد بیرون . به ساعت نگاه کردیم . باورم نمی‏شد . 10 شب بود . حدود 4 ساعت بود که مشغول عشقبازی بودیم . شام خوردیم و منو رسوند به ترمینال. دلم نمی‏خاست ازش جدا بشم . می‏دونستم دو سه روز دیگه میاد پیشم اما دیگه دوری‏اش برام سخت شده بود. منو بوسید و بهم گفت که زود میاد . سوار اتوبوس شدم و راه افتادم در حالی که تمام حرف ها و حرکاتش جلوی چشمم بود.

نوشته: elf

هنوز هم دوستش داشتم ... هنوز هم دوست داشتم که هیچی نداشته باشم و اونو داشته باشم .. آره هنوز هم رد پای عشقش روی قلبم معلوم بود . چطور ممکن بود ؟ چطور می تونستم که تمام حیام رو از یاد ببرم و دروازه ای از زیبایی های دخترونمو نشونش بدم ؟ . با این که این وضعیتو دوست نداشتم ولی نمی تونستم دست رد به سینه ی عشقم بزنم .داغ گرم و شهوتی توی دستاش بودم ... می خواستم بمیرم .....
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پنج فروردین ماه سال 91 بود سر کلاس معارف ... خسته کننده بی خیال . خیره به لب های معلم . تصویر بود صدایی نبود بعد از یک مدت تصویر هم رفت . من در یک رویای عاشقانه فرو رفته بودم . هنوز هم چشمای اون پسرو یادمه که سرش رو پایین انداخته بود و جرئت نداشت به چشم هام نگاه کنه . انگار که نه انگار همین دیروز بود . بی چاره با اون مو های سیاه و نا مرتبش چنان توی چهار راه جلو من پریده بود که داشتم سکته می کردم ! مثل اینکه این حرف ها رو حفظ کرده باشه تند تند شروع کرد به حرف زدن کرد و خیلی سریع چند عبارت گفت به شکل " فر می خ بیا پار بغل درسه بینمت" . من که در حیرت مونده بودم و هیچی از حرف هاشو نفهمیدم لب خندی روی لبام شکل گرفت و نگاهمو بالا تر برم تا بتونم این پسر قد بلند با مو های نا میزون شلوار پارچه ای مدرسه و پیراهن مردونه رو ببینم . نمی دونم چرا ته دلم یک جوری احساس می کردم که می لرزید و مثل این بود که چیزی توی قفسه سینم می خواست بیرون بیاد نمی دونم شاید به خاطر ترس از دیده شدن سر کوچه مدرسه بود با نفس های بریده گفتم چی ؟ پسر شمرده شمرده تر گفت "فردا می خوام بیای پارک بغل مدرسه ببینمت ".نمی دونم شاید .. شاید اگه قبلا تجربه ای داشتم عین احمق ها اونجا واینمیستادم تا نازنین دستمو بگیره و با لبخندی که انگار از این گوشش تا اون گوش دیگرش امتداد داره تو صورتم بی صدا بخنده . پسره ی بی چاره ... چند باری دیده بودمش که می اومد و سر کوچه ما می نشست . چند باری هم توی سوپر مارکت دیده بودمش . نگو .. این .... نمی دونم این پسر فرقی با بقیه داره یا نه . هنوز وقتی دستاش کنار پاش می لرزید رو یادمه ... اگه اون دست ها منو بغل می کرد .... من سرم رو روی سینه هاش می گذاشتم اون آروم آروم دستشو روی کمرم می کشید ...
خانوم صادقی ! انگار یک سطل آب و یخ رو سرم خالی کردن
"شیلا صادقی با شمام حواست به من هست دارم اسمتو می خونم ! "رشته افکارم پاره شد ... با من و من کردن دهنم رو باز کردم و گفتم ب ب بله خخ خانوم حاضریم !
معلم معارف که عینک گندهش تقریبا نوک بینیش بود از بالای عینک موشکافانه منو برانداز کرد و گفت : نه بابا !‌حاضری ؟
کلاس مثل بمب منفجر شد . چقدر از این معلم بدم میومد . دوست داشتم داداشم اینو به زور می خوابوندش روی تخت و اونو آزار جنسی می داد . آ خ آ خ ... رویای محال ! و رویای خیلی های دیگه
نازنین از پشتم بازومو گرفت و در گوشم گفت اگه منم با یه همچین جیگری قرار داشتم اصلا مدرسه نمیو مدم !
با تشر گفتم گمشو. بدو گمشو برو حال ندارم .
دیدم که معلم داره بهم اشاره می کنه که بیام جلوی کلاس بشینم . حالا دو کلمه حرف زدیم این جنده خانوم هم فقط مارو می بینه !
پاشدم یه نگاه به نازنین کردم که یعنی دارم برات . کیفمو برداشتم و به سمت جلو حرکت کردم . رسیدم به جلویی ترین نیمکت جایی که الناز نشسته بود . نمی دونم هر دفعه که این دخترو می دیدم و توی چشم هام نگاه می کرد مثل این بود که موقع پایین رفتن از پله ها یک پله رو جا بگذاری . دلم همون جور می ریخت . از نظر من که به طور واقع بینانه در مورد هم جنس هام نظر می دادم الناز زیبا ترین دختری بود که از نزدیک دیده بودم . چشم های سبز . پوستی برنزه تا حد کمی سبزه . مو های طلایی که همیشه یه تیکه از سمت راست مقنعش روی چشم هاش می افتاد . اندام و بدن بسیار عالی . مثل من لاغر مردنی نبود . قد بلند .بدنی کشیده زیبا و متناسب داشت . سینه هایی که از زیر مقنعه برجستگی هاش معلوم بود . روی گونه هاش رنگ صورتی کم رنگ و حشری کننده ای بود که صورتشو جذاب تر می کرد .و اصلا سنش به یه دختر چهارم دبیرستانی نمی خورد . بعد از این که عین هر دفعه که میدیدمش شکه شدم .خودمو زدم به اون راه و کنارش نشستم . دیدم خیلی با کلاس این پاشو روی پای دیگش گذاشت و همون طور دستش لای پاش موند و حواسشو به معلم داد . نمی دونم هر چند دقیقه یکبار نا خدا گاه به لای پاهاش و دستی که اونجا بود نگاه می کردم . معلم شروع کرد . در این درس ما باید ... تصویر و صدا با هم دوباره قطع شد . دوباره توی رویا رفتم ولی اینبار عاشقانه نبود . بسیار محرک و جذاب . الناز توی کلاس خالی ایستاده بود دونه دونه دکمه های مانتوشو تا نصف باز می کرد . مقنعش رو در آورد مو های طلایی رنگشو از شونه سمت راستش روی مانتوی مدرسه و روی شونش انداخت . گوشه لب صورتی رنگ و زیباشو گاز گرفت . دستشو توی مانتو کرد و یکی از سینه هاشو در آورد . زیر لب گفت عزیزم بیا جلو تر ...
درد ضربه ای که به پاشنه ی پام خورد رشته افکارمو باز هم پاره کرد . هیچ صدایی نمی اومد برگشتم و الناز رو نگاه کردم . یکی از ابرو هاشو به طرز شیطنت آمیزی بالا برد . منو نگاه کرد . گفتم نکنه فهمیده باشه توی چه فکری هستم . به طرز عجیبی اون یکی ابرو شو هم بالا برد . این نشون دهنده چی می تونست باشه ؟ چقدر عجیب بود هیچ صدایی نمی اومد توی کلاس . چقدر قیافش شبیه کسایی شده بود که می خواستن هشدار بدن ! . سریع برگشتم دیدم کل کلاس دارن منو نگاه می کنن .
پای تخته معلم به من زل زده بود . بعد معلم شروع به جیغ و داد کرد ." خانوم صادقی دو ساعته می گم از روی درس بخون اصلا حواست نیست . اینجوری که نمی شه برو بیرون زنگ بزن اولیات بیان دنبالت . "
کیفمو برداشتم . معمولا با اخراج از کلاس میونه ی خوبی دارم . پاشدم. تا دم دفتر مدرسه داشتم قدم می زدم نمی دونم چرا بغض گلوم رو گرفته بود . نزدیک های دفتر مدرسه شدم . پشت در وایسادم صدای گفتگو رو می شنیدم . "بله بله ما در جریان زندگی فاطمه هستیم " درسته .این صدا صدای خانوم ناظم زیبا و جذاب ما بود . توی دنیا بعد از مامانم این زن رو توی خانوم ها بیشتر از همه دوست داشتم . بعد صدای مردی اومد "من همسرم چند سالی هست که فوت کردن . من و فاطمه به سختی کنار اومدیم من دنبال کسی می گردم که بتونه در حق فاطمه مادری کنه . هرچند شما که در حقش کم نمی گذارید" داشت جالب می شد مرده داشت سر صحبت رو باز می کرد . فکری به سرم زد . محکم به در کوبیدم و در باز شد . جفتشون از جا پریدن . مرده جلوی ناظم ما نشسته بود خانوم سهیلی هم یکم از مو های جلوش معلوم بود و صورتش صورتی رنگ شده بود . مرده هم شیک و کت شلوار نشسته بود . قبل از اینکه مواخذه بشم گفتم خانوم ما اصلا حالمون خوب نیست .معلم معارف گفت ما رو بفرستین بریم خونمون. خانوم سهیلی هم گفت باشه بیرون منتظر بمون در هم ببند تا بیام . هر چقدر سعی کردم چیزی بشنوم انگار که نه انگار دیوار موش دارد ! هیچ صدایی نمی شنیدم . بعد در باز شد و اون آقا بیرون رفت . من رفتم تو . گفت صبر کن صادقی یه زنگ بزنم خونتون .دو دقیقه صدای بوق شنید . گفت احتمالا خونه هستن من خودم می رسونمت تا خونه . کوچتون همین پایینیه دیگه آره ؟ گفتم بله خانوم . قیافم یک جور شیطون شده بود و داشتم سر و وضع خانوم سهیلی رو بررسی می کردم که یهو گفت چیه . سرحال شدی ؟ گفتم نه خانوم حالمون بده . گفت پس به چی نگاه می کنی ؟ دوباره سر تا پاشو نگاه کردم . چشمای کشیده . ابرو های نازک پوستی سفید . موهای مشکی براق (که قبلا تو زمین والیبال دیده بودم ) عینک سکسی . سینه های پر و سر بالا . قد بلند .کمر باریک . گفتم خانوم بزنم به تخته خیلی خوشگل میشین هر دفعه . یه نگاه چپ چپ کرد و گفت . برو برو گمشو مسخره بازی در نیار چاپلوس برو توی پارکینگ معلم ها تا در دفترو قفل کنم بیام . رفتم دم ماشین وایسادم یه رب با این کوله پشتی سنگین و مزخرف وایستادم تا بلاخره اومد . چادر دور خودش پیچیده بود . اومد سوار ماشینش شدیم . راه افتدیم به سمت خونه . خونه ی ما توی یک خیابان دو طرفه بود به خانوم سهیلی گفتم خانوم نمی خواد دور بزنین من می رم . گفت باشه زنگو بزن اگه کسی نبود برگرد بریم مدرسه . از خیابون رد شدم تا رسیدم اون ور رفتم جلوی اف اف و الکی زنگ در رو فشار دادم و خودم هم جلوی در وایستادم . کلید رو وارد کردم و الکی گفتم باز کن . کلید رو چرخوندم و در باز شد برگشتم و براش دست تکون دادم اونم رفت . دوییدم تا بالا پله ها رو دو تا یکی می رفتم . رسیدم دیدم کفش های مامان بابا هنوز تو جا کفشیه ! . آروم کلید انداختم و بی سرو صدا در رو باز کردم . پاورچین پاورچین خودمو به حال رسوندم . یه صدای جیغ زنونه بلند از اتاق مامان بابا اومد . داشتم سکته می کردم .دویدم سمت اتاقشون در رو باز کردم و یکی از سکسی ترین صحنه های عمرمو دیدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به دوستان خوب شهوانی
من نویسنده ی این داستان یک پسر هستم . تعجب هم نکنید . 18 سالمه . این داستان همش از خیالات من حاصل شده .من اینجا دروغی ندارم . من توانایی دارم و دارم یک رمان سکسی می نویسم . نمیام عین این بچه جقی ها دو خط داستان بنویسم که خودمو گنده معرفی کنم و با هزارتا دروغ و آرزو های سکسی خودم فحش های به جا و به حق شما کاربران رو به جون بخرم . من از همین الان می گم باز هم تکرار می کنم این داستان کاملا تخیلی هست . فصل فصل می نویسم . این داستان حول چهار شخصیت سکسی داستان 1- شیلا شخص اول داستان 2- الناز هم کلاسی زیبای شهلا 3- نازنین دوست جون جونی شهلا 5- و پسری که هنوز اسمشو نبردم می چرخه بعد که داستان کامل شد اونو با اجازه ی ادمین محترم به صورت پی دی اف در اختیار شما قرار می دم
سعی کردم غلط املایی نداشته باشم . دوستانی که فکر می کنند داستان سکسی باید 4 خط باشه حتما به سایت های سکس استوری سر بزنید و ببینید که چقدر زیباو طولانی می نویسن . اونی که شما فکر می کنی اسمش هست خاطره سکسی نه داستان !
سعی کردم محیط رو خوب آماده کنم تا به قسمت های سکسی داستان برسیم . هر گونه پند نصیحت و نظری رو قبول می کنم . من شیوه جدیدی روی توی داستان نویسی سکسی دارم میارم . پس اگر خوشتون نیومد توی نظر ها بگین که ننویسم دیگه . فحش هم اگه خواستین بدین ولی به جا و منصفانه چون من واقعا صادقانه دار م می نویسم
اگه خوشتون هم اومد بگین که ادامه ی داستان رو بنویسم . سعی می کنم توی نظر هایی که می دین هم جواب بدم در هر صورت ادامه داستان دست شماست و به نظر شما بستگی داره . من نه عقده داستان نویسی دارم نه عقده سکس و دختر که بیام این این کس مشنگا این داستان های مزخرف جقولا رو بنویسم که حشرتون بخوابه چون توی مدرسه همه می گفتن که خوب می نویسی اومدم اینجا یه رمان سکسی رو شروع کنیم . توی کامنت ها با نام ramtinvahshi جواب می دم
ممنون که وقت گذاشتینو خوندین و قربون تک تک بچه های گل شهوانی برم

نوشته: ramtinvahshi

همزمانسازی محتوا