مامان

هر چی پدرم گفت صبر کن شاید واسه هفته بعد مرخصی بگیرم و همراهتون بیام قم به گوش این مامان چادری ما نرفت که نرفت . من و آبجی سهیلا و مامان شیلا واسه زیارت از اصفهان راه افتادیم طرف قم . تقریبا چهار ساعتی رو تو راه بودیم . با این که سیزده سال بیشتر نداشتم ولی احساس غرور و مردانگی می کردم . خواهرم یه سال ازم کوچیکتر بود و مامان ما هم که زود ازدواج کرده بود تازه سی سالش شده بود . بابا همه جا با هامون میومد واسه همین مامان زیاد آشنایی نداشت که باید کجا اتاق بگیریم و کجا بخوریم و به اصطلاح نمی دونست چه جوری مرد باشه . منم اولین تجربه ام بود و باید خودمو نشون می دادم . مامان هم باید نذرشو ادا می کرد چون بابام یه سکته قلبی کرده بود و صاف در رفته بود .. وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم مثل آدمایی که از عصر حجر اومده باشن سوار اولین ماشینی که می گفت اتاق خالی سراغ داره شدیم . یه شب بیشتر نمی خواستیم بمونیم . مامان شیلا می گفت فقط نزدیک حرم باشه که هر وقت دلمون خواست زود بریم زیارت -چشم آبجی شمارو می برم نزدیک حرم . اصلا از قیافه راننده خوشم نمیومد . یه قیافه شش در هشت با سبیل چحماقی و کلاه شاپویی که سرش داشت منو به یاد هنر پیشه های لاتی فیلمای قدیم مینداخت . این همه ماشین با کلاس بود و سوار یه پیکان قراضه ای شده بودیم که به درد تعویض و برش هم نمی خورد . ما سه تایی پشت نشستیم . چند صد متر جلوتر هم یه مسافر دیگه سوار شد . یه مرد خوش تیپ با کت و شلوار اتو کشیده و خیلی هم به خودش رسیده . اصلا معلوم نبود واسه چی سوار این ماشین شد . اتفاقا اونم سراغ خونه خالی رو می گرفت -حاج آقا این همشیره هم دنبال خونه خالی می گرده . من یه جای خبلی خوب سراغ دارم نزدیک حرمه . توی این شلوغی یه جای خوب گیر آوردن خیلی سخته . الان آخر شهریوره و تا چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه . یه ساعتی گذشت و معلوم نبود چرا به حرم نمی رسیم پس از دور زدنهای زیاد و این ور و اون ور گشتن این پیکان قراضه تو یه کوچه کلنگی ایستاد و گفت آبجی همین جاست پیاده شیم -حاج آقا شوخیتون گرفته ؟/؟ما که هر چی پول داریم باید بدیم تا بریم حرم تازه پول هیچی وقتمونو بگو . شب نصفه شب می خواهیم جایی باشیم که راحت بر گردیم -همشیره الان هر ساعتی که اراده کنی ماشین هست -مگه شما از اول نگفتین نزدیک حرمه ؟/؟واسه چی با حقه بازی کار می کنین . سعی کنین یه لقمه نون حلال از گلوتون بره پایین -آبجی به کوچه نگاه نکنین این خونه الان یه اتاق خالی داره بقیه اش پره . حاج آقا شما هم بفر مایید اگه همشیره خوشش نیومد و شما خواستین بگیرین . رفتیم داخل . شبیه به فیلمای ترسناک بود . هیشکدوممون خوشمون نیومد -ببخشید حاج آقا مارو ببر وسط شهر این حاج آقا اگه خوشش اومد همین جا رو بگیره . پس چرا از سر و صدای مسافرا خبری نیست ؟/؟در همین لحظه سر و کله یه مرد دیگه هم پیدا شد و گفت صفا آوردین آبجی چادرتونو وردارین این جوری مصفاتره بیشتر حال میده . مادر تا این شرایطو دید ترس عجیبی به دلش نشست -بچه ها بریم این جا جای ما نیست . در همین جا اون مرده خوش تیپه مسافر پرید جلو مامان کجا ؟/؟.. مامان تا رفت جیغ بزنه اون صاحبخونه هه با یه پنبه آغشته به ماده بیهوش کننده که تو دستاش بود اومد مامانو از پشت گرفت و اونو گذاشت جلو بینی مامان شیلا . تا من و سهیلا بخواهیم جیغ بکشیم و فرار کنیم ما رو گرفتند و چشمامونو بستند . دیگه نفهمیدیم مامان چی شد . فقط می دونستیم توی یه ماشین جادار و بزرگ نشسته ایم و داریم به جای نا معلومی میریم . یه ساعتی رو تو ماشین بودیم . وقتی دسته جمعی ما رو پیاده کردند و بند از چشامون گرفتند دیدم تو یه خونه ای هستیم که نمی دونم و نمی دونیم کجاست . کلا 6نفر بودیم . سه تا ما و سه تا هم مرد غریب . مامان رو با چادرش انداختند کف اتاق . این خونه اش تمیز بود و نوساز و مجهز . مامان هنوز بیهوش بود و تازه داشت یه تکونهایی می خورد . هنوز نمی دونستم می خوان چیکار کنن تا اون موقع چشم و گوش بسته بودم . به سن بلوغ رسیده بودم و به اصطلاح خودمونی و یا همون متداولش تکلیف شده بودم و دستی بر جلق داشتم ولی از تجاوز و سکس و جزئیاتش مطلع نبودم . چادر مامانو که به جونش بستگی داشت از تنش در آوردند . بیچاره حتی حاضر نبود جاش مانتو بپوشه . یواش یواش لختش کردند . همه چی رو در آوردند . فقط یه شورت و کرست پاش بود . مامان هنوز نمی دونست چه خبره . گیج بود . من و سهیلا هاج و واج به صحنه نگاه می کردیم . هیشکدوم خجالت نمی کشیدیم . فقط فکر سلامتی مامان بودیم . کرست مامانو که در آوردند بی اختیار صدام در اومد. سهیلا! کرستشو باز کردند -بهش میگن سوتین بی کلاس . کرست مال بیسواداست . من می ترسم سهیل -تو که مثل خانوم معلما بلبل شدی . دیدی که معلوم نیست کجاییم هر چی جیغ می زنیم کسی نمی شنوه . مامان اندام خوشگلی داشت . واسه اولین بار بود که اونو این جوری لخت می دیدم بی انصافا جلوی چشام اونو لختش کرده بودند و جلوی چشام بیهوشش کردند . مثلا من مردشون بودم . سهیلا دیگه از این به بعدشو سرشو اون ور کرده بود دیگه خجالت می کشید مخصوصا وقتی که دیده بود مردا دارن لخت میشن . رفت و یه گوشه ای و داشت گریه می کرد . شورت مامانو از پاش در آوردن . اون کاملا برهنه شده بود . حالا اونا هر چهار تا لخت بودند . راننده اسمش اکبر بود و مسافر قلابی منوچهر و اون منتر خانی که تو اون خونه قبلی دیده بودیمش و باهامون اومده بود اسمش ایوب بود . هر سه تاشون کیر کلفت بودند . مامان دست و پاش آزاد بود . مثل ما جایی رو نداشت در بره . شاید ما رو آورده باشن به جایی که دور و بر ما خونه ای نباشه .. خیلی صحنه دلخراشی بود . یادم میومد هر وقت بچه های بی تربیت مدرسه بهم می گفتند ننه جنده ! باهاشون دعوا میفتادم .-اکبر آقا تجربه ثابت کرده که اگه با ملایمت و نرم نرم کار کنیم همه چی به خیر و خوشی می گذره و همه مون حال می کنیم . دست و پامونو به یه ستونی بسته بودند که نتونیم مزاحم عیششون بشیم . مامان هنوز گیج و منگ بود . تماشای این صحنه واسم تازگی داشت . خون توی رگهام به جوش اومده بود . انتظار داشتم که مامان پاشه و بزنه زیر گوششون ولی تکون بخور نبود داشت نومیدم می کرد . یه نگاه به سهیلا انداختم و دیدم صورتش به سمت مامان شیلا نیست . مامانو طاقباز رو زمین درازش کرده بودند . اکبر آقا داشت لاپاشو یعنی همون کوسشو می لیسید . منوچهر خان افتاده بود رو سینه هاش و ایوب شیره ای هم داشت لباشو می بوسید . مامانو مثل گوشت قربونی بین خودشون قسمت کرده بودند . یواش یواش داشت صداش در میومد . مثل آدمای بیحال حرف میزد . هنوز اثر دارو روش بود ولی می دونست که دارن باهاش چیکار می کنن .-نههههه نهههههه تورو خدا باهام این کارو نکنین . من شوهر دارم جلو بچه هام نه به خاطر خدا دامنمو لکه دار نکنین اکبر :آبجی دامن دیگه پات نیست . خیالت راحت لکه دار نمیشه . سه تایی زدند زیر خنده . منوچهر چه جور سینه های مامانو می مکید و ایوب هم که لباشو ول داده بود طرف زیر گلوی شیلا جون و اکبر هم که با همون سبیلای چخماقی خودش داشت کوس مادر جونو میک می زد .نمی تونستم کاری بکنم . چاره ای نبود . فقط باید تماشا می کردم . نمی دونم چرا من مثل سهیلا نمی تونستم سرمو یه طرف دیگه بگیرم . شاید به این دلیل که سهیلا جون فقط یکی دو سوراخ ورودی داشت و هر وقت شوهر می کرد شوهره بیشتر جورشو می کشید ولی من یه مرد بودم و باید از تجربیات هم جنسای خودم هر چند وحشی و آشغال و جلاداستفاده می کردم . با این که خیلی عذاب می کشیدم از این که دارن مامانمو میگان . منوچهر واسه یه لحظه سرشو گرفت طرف من -آفرین آقا پسر خوب ببین بعدا به دردت می خوره . جا نداریم وگرنه یه تعارفی هم بهت می کردیم.... کثافتا داشتن می گفتن منم برم مامانمو بگام . ایوب شیره ای مثل این که دخترشو خیلی دوست داشت -اکبر آقا این کوچولو این جاست فکر می کنم دارم جلو دخترم الهام این زنه رو میگام و بهش بی احترامی می کنم -پس پاشو ببرش تو یه اتاق دیگه درو قفل کن ... همین کارو هم انجام داد و حالا من شاهد گاییده شدن مامانم بودم . ایوب کیرشو فرو کرده بود تو دهن مامان وخیلی راحت اونو بیرون می کشید . چونه های شیلا جونو به شدت فشار می داد تا دهنشو باز کنه . زیاد مقاومت نمی کرد . منوچهر هم پهلو کرده بود کیرشو گذاشته بود لای سینه ها ی مادر جونو به کیرش فشار می داد و کیرشو رو سینه ها حرکت می داد . کوس مادر جون افتتاح شد و من ناخواسته برای اولین بار اونم به طور زنده شاهد ورود کیر توی کوس شدم اونم یه کیر غریبه تو کوس مامان جونم . اکبر راننده کیرشو فرو کرد تو کوس مامانم . تمام این کیر ها از کیر من رسیده تر و کلفت تر بودند . کیر من دراز بود ولی کلفتی و پختگی کیر اونا رو نداشت . داشتم دیوونه می شدم . چطور جسارت کرده بودند به مادر نجیب و مهربون و با ایمان من تعرض کنند . هم دهن شیلا جون کیررو راحت قبول کرد و هم کوسش . مامان شده بود وسطی یا آدمی که هر کی به نوبت از سرش می پرید . منوچهر یه اشاره ای به اکبر زد و اونم دوزاریش افتاد و ایوب اومد روسینه ها ومنوچهر هم رفت سر وقت کوس . با یه حالت چرخشی کار می کردند . کیر منوچ حان کلفت تر بود و مامانو بیشتر از حالت بیهوشی در آورد و لگد پرونیهاشو بیشتر کرد . هر چند هنوز لگد های جونداری نداشت . منوچهر رحم نداشت . سرعت و شدت گاییدن منو چهر خیلی زیاد بود . یواش یواش شیلا جون داشت دردش میومد . آسیاب به نوبت بود . حالا دیگه نوبت ایوب شیره ای بود که کیرشو فرو کنه تو کوس مامان . همه شون از روبرو اونو می گاییدند -جااااااااان عجب کوس مشتیه من می میرم واسه همچین کوسایی . به اندازه یه لول تریاک به آدم حال میده . خیلی می چسبه . حیف که حموم کوچیکه دسته جمعی جا نمیشیم . مامانو پشت و روش کردند . اون دیگه کارش به جیغ و ناله و شیون کشیده بود ولی هنوز توان مقاومت داشت . اونو صد و هشتاد درجه بر گردوندند . یعنی پشت و رو رو دمرش کردند .-بچه ها با این بیحالیش مجبوریم نوبتی بگاییمش .-بیحال بودن هم خودش نعمتیه . چون اگه حال داشت نمی ذاشت خوب با هاش حال کنیم . مامانو برای اولین بار بود که به این صورت لخت می دیدم . اندام درشت و تپل و کون مامانی دل منو برده بود . وقتی قاچ کون مامانو باز می کردند یه سوراخ ریز و یه سوراخ درشت چشمک می زد . واسه خودشون وقت گذاشته بودند که نفری پنج دقیقه به دلخواه کوس یا کون مامانو بگان . اکبر با بیرحمی کیرشو فرو می کرد تو کون مامان و بیرون می کشید همونو میذاشت تو کوسش . دو نفر دیگه هم بیکار ننشسته بودند و با اندام شیلا جون ور می رفتند . مامان از درد به خودش می پیچید . بیشتر کیر توی دید من قرار داشت تا سوراخ کوس و کون مامان . کیر منم شق شده بود . دستم رفت داخل شلوار . اکبر آبشو ریخت تو سوراخ کون مامان . نوبت منوچهر خوش تیپ شد . خبلی باحال می گایید . یه لحظه چشای من و منوچ افتاد به هم و از نگام و از دستی که بود توی شلوارم خیلی چیزا دستگیرش شد . منوچهر کیرشو که خیلی هم دراز بود گذاشته بود لای درز وسط شیلا و از پایین به بالا حرکتش می داد و بعد اونم مثل نفر قبلی هم می کرد تو کوسش و هم تو کونش ولی وقتی کون مادر جونو می گایید آروم آروم فرو می کرد تو سوراخش -جااااااان خیلی وقت بود همچین کوس و کونی رو نکرده بودم . سینه هاتم حرف نداره خوشگله . اگه بچه هاتو نمی دیدم فکر نمی کردم شوهر داشته باشی . اگرم شناسنامه ها رو نمی دیدم فکر نمی کردم بچه های خودت باشن . وقتی می خواست آبشو توی کوس مامان خالی کنه کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس و دو تا دستاشو گذاشت رو شونه هاش و ضربات سهمگین خودشو شروع کرد . هیکل درشت مامان دچار لرزش شده بود . مخصوصا کونش با یه حالت ژله ای می لرزید . دلم دیگه رفت . فقط با حسرت به رفت و برگشت کیر منوچهر و حلقه کوس شیلا جونم نگاه می کردم . یه وقتی به خود اومدم که دیدم آب کیر منوچهر از کوس مامان شیلا به طرف رون پاهاش در حال برگشته . نفر بعدی ایوب خان بود که هر چند مثل منوچهر حال نکرد و حال نداد ولی من حال کرده بودم . همون وقتی که دیدم کیر منوچهر هنوز تو کوس شیلا جونه و کون قشنگش تو دید منه و منی در حال پس زدن از کوسه , آب منم تو دستم خود به خود خالی شد و احساس سبکی فوق العاده ای می کردم . ایوب دیگه شده بود لاشخور و به اصطلاح داشت پس مونده های اکبر و منوچهر رو می خورد . کیرشو که فرو می کرد تو کون شیلا اثر آب اکبر می نشست روش وووقتی هم میذاشت تو کوسش هنوز پس مونده آب کیر منوچهر اون داخل بود . بالاخره پس از این که کلی با کون شیلا خوشگله ور رفت و اونو با ماچ و بوسه هاش خیس کرد آبشو ریخت توی سوراخ کونش . یه خورده آنتراکت دادن . مامان داشت گریه می کرد . اشک از چشاش جاری بود . منوچهر منو مثل یه گوسفند برد چند متر اون طرف تر و گوشمم می کشید و با خودش می برد . از جماعت چند متری فاصله گرفته بودیم . خیلی آروم به من گفت اگه دوست داری کیرتو فرو کنی تو کوس مامانت هر چی میگم گوش کن اگه دوست نداری خودت میدونی . من زورت نمی کنم . ببینم پاسور بلدی ؟/؟سرمو تکون دادم و گفت کاریت نباشه . مرحله اول اونا رو می بریم و مرحله بعدو بذار به عهده من . نفهمیدم منظورش چیه . اصلا پاسور بازی واسه چی ؟/؟تازه از کجا مطمئن بود ما می بریم .-آقایون این بچه رو راضیش کرددم که باهامون پاسور بزنه وگرنه گوش تا گوش خودش و آبجی و ننه اشو می برم . علت ورق بازی کردنو فهمیدم . من و منوچهر با هم یه دسته بودیم و اکبر و ایوب یار هم بودند . سه نفری می شد تو حموم حال کرد . هر گروهی که می برد مادرمو با خودش می برد حموم . منوچهر از بس آدم خوب و مهربون و جنتلمنی بود دوست نداشت که من پیش مامانم شرمنده شم . واسه همین همش طوری رفتار می کرد که انگار من به زور اونجا نشسته ام . ولی دل تو دلم نبود . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . دوست داشتم پاسور بازی رو ببریم . و من و منوچ خان مامانو ببریم داخل حموم و ترتیبشو بدیم . این جوری خیلی حال می داد . ایوب و کریم موقع بازی خیلی کوس خل بودن . اونا به تنها چیزی که فکر می کردن و توجه داشتند ده لو و دولو خوشگله بود ومنوچهر خان هم با این که بازیش بد نبود ولی هر وقت کم می آورد تقلب می کرد . برگهای خاج دستشو با ورقهای جمع کرده اش عوض می کرد . از داخل برگهای جمع کرده سرباز می کشید بیرون و یهو می دیدی تا آخر بازی به جای چهار تا سرباز هفت تا سرباز میاد بیرون . بازی رو بردیم و مادر جونو بردیم حموم . منوچهر به طور نمایشی یه چاقو گذاشت زیر گلوم -پسر می بینم ننه اتو خیلی دوست داری . کیرتو می کنی تو کوس ننه ات . اگه این کارو نکنی من این چاقو رو هم فرو می کنم تو کون تو هم تو کوس و کون ننه ات . یه جای ننه ات فرو کنم بسشه به جای دومش نمی رسه و نمی کشه . شیلا جون که تازه هوشیار شده بود ومی دونست چه بلاهایی سرش اومده دیگه می دونست التماس کردن فایده ای نداره -سهیل جون . جونت عزیز تره مادر . هر کاری که این کثافت میگه بکن . به خودم و فکرم فشار می آوردم که کیرم از حالت نیمه شق شق تر نشه . دیدم کیرم داره دراز تر و صاف نر میشه -مامان سرتو بگیر رو به دیوار داره میاد . نگام نکن خجالت می کشم . مادر قمبل کرده بود . منوچهر چند دقیقه ای مارو به حال حود تنها گذاشت . سوراخ کوسشو که درشت تر بود و راحت تر می شد کیرو فرو کرد توش انتخاب کرده و در حرکت اول یک ضرب فرستادمش تا ته کوس مامان بره . چقدر نرم و داغ بود . هر چی بیشتر ضربه می زدم کوس مامان خیس تر و خیس تر می شد .-آفرین پسر خوب ننه اتو می گایی . عین حرفه ایها عمل می کنی . منوچهر دوتا سینه های مادرو از زیر گرفت تو دستاش و اونا رو رو هم می غلتوند و با هاشون بازی می کرد .. ببین آقا سهیل بدنتو بیشتر به کون مامانت بچسبون تا راحت تر به سینه هاش برسه . این جوری هوس اونو هم زیاد تر می کنی . این خیسی کوسش که زده بیرون و رو کیرت نشسته نشون میده که شیلا خانوم از این که پسرش داره اونو میگاد کلی حال می کنه . می تونی جفت سینه هاشو بگیری تو یه دستت و با یه دست دیگه ات کمرشو ماساژبدی . اگه بدونی مامانت این جوری چه حالی می کنه . دستوراتشو مو به مو انجام دادم . اولین تجربه ام بود . نمی دونم و نمی تونم بگم چه جوری کیف می کردم . یه لذت عجیب و شوک آوری بود که می خواست دلمو از جاش در بیاره . تازه منوچهر هم قصد داشت که در مر حله بعدی شیلا جونو یه لیف مالی درست و حسابی هم بکنیم . مامان صداش در نمیومد . فقط نفسهاش تند تر شده بود .. حس کردم شیلا جونمم داره کونشو دور کیرم می گردونه . من خودم فوق العاده داغ بودم با این کارشم دیگه بد تر شدم . به زور جلو ابراز هوس و احساسات خودمو می گرفتم . حس کردم آب داغ هوس من داره می ریزه تو کوس مامان .. خودمو به کون درشت و برجسته و ناز و نابش چسبوندم تا بیشتر حال کنم . منوچهر که دید آب کیر من داره از کوس مامان به طرف پایین پس ربزش می کنه گفت پسر باید یاد بگیری یه خورده خود نگه دار باشی . کیرت بد نیست یه خورده باید کلفت تر شه . می دونم خجالت می کشی . همین طرف باش من میرم زیر فرو می کنم تو کوس شیلا جونت تو هم از همون طرف بذار تو کونش . کیرم شل شده بود ولی درازیش بد نبود . منوچهر رفت زیر مامان دراز کشید وکرد تو کوسش و منم با هزار مکافات ودست رو کیرم داشتن اونو فرو کردم تو کون مامان . وقتی رفت داخل از بس تنگ و کیپ و چسبون بود و حال داد که دیگه مثل حالت قبل خودشو گرفت و شق شد ولی مقاومت بیشتری داشتم . دیگه اتومات می دونستم چیکار کنم . هر چند لحظه در میون منوچهر می گفت که پسر خجالت نکش کردنی رو باید کرد . گاییدنی رو باید گایید . محرم و نامحرم چیه . هر سوراخی رو مال هر کی که باشه به زور یا بی زور اگه تونستی بکن توش . شاید اولش زور باشه ولی وقتی که رفت و جاشو پیدا کرد عشق و هوس دو طرفه میشه . غلط می کنه اون زنی که بگه تا آخر کیر خوردن اصلا حال نکردم . شیلا خانوم اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی . بیشتر از یک ربع دو نفری مامانو گاییدیم . یه بار دیگه هر کدوم یه آبی تو سوراخش ریختیم و در هر حال من از کل جریان خوشحال بودم چون حالشو برده بودم ولی پیش مادر جون شرمنده نشون می دادم . من و منوچهر حتی اونو لیف مالیش کردیم و بعدشم بردیمش زیر دوش و تمام تنشو میک زدیم و لیسیدم . منوچ با من طوری رفتار می کرد که مثلا من به زور دارم مامانمو می لیسم . این قدر ملاحظه کار بود که سفارش می کرد طوری میکش بزنم که کبود نشه و پیش بابام خجالت نکشه . -سهیل جون پیش سهیلا از این قسمت قضیه اصلا حرف نمی زنی ها . پای جون در میون بود -مادر شرمنده اتم -عزیزم دشمنت شرمنده باشه . اگه مادر بدی واست بودم ببخش . خیلی دوست داشتم دامادی تو رو ببینم . عروس خوشگلمو ببینم -مادر مگه کجا می خوای بری ؟/؟نه نه این حرفو نزن . اونا تقاصشو پس میدن . نمی دونستیم چیکار کنیم . نه حوصله بر گشتن داشتیم نه حوصله موندن . با این حال اونایی که مامانو گاییده بودند این قدر معرفت و مردونگی رو داشتند که یه جای خوب نزدیک حرم واسه ما دست و پا کنن .-آبجی زحمت کشیدین این همه راه رو اومدین . درست نیست زیارت نکرده برین . مامان یه تفی انداخت و اونا رفتند . محبت داشتند کرایه اتاق یه شبو حساب کردند . یه اتاق بزرگ و شیک و سه تخته البته یه سوئیت بود . هر چی سهیلا به مامان گفت که با هم برن حرم مامان گفت که نجسه و نمیشه و حالشم نداره و از این حرفا . راه زیادی نبود و همش هم از جاهای امن و شلوغ رد می شد . به سهیلا گفتم مامانو تنها نذاریم بهتره الان حال و هوای خودکشی داره . تو که دوست نداری یتیم و بی مادر شی . دیدم چه جور داره گریه می کنه . اون رفت حرم و من و مامان هم یه چیزی خوردیم و منم رو تخت خودم دراز کشیدم . اونو بوسیدم و ادای پسرای خیلی دلسوزو در آوردم و یه دستی به کمر و بدنش کشیدم که ببینم آلات خودکشی و از این چیزا نداشته باشه . از این که بخواد بره حموم هم می ترسیدم که یه وقتی با تیغ و خود تراش رگهای دستشو هدف قرار بده . خودمو زدم به خواب . چشم ازش بر نمی گرفتم . نمی خواستم بی مادر شم . زیر چشمی هواشو داشتم . فکر می کرد خوابیده ام . شمد رو از تنش انداخت . یکی یکی لباساشو در آورد . شورت و سوتینشو هم کند . لخت لخت شد . درست به همون حالتی در اومده بود که امروز موقع گاییده شدن بود . کیرم داشت شق می شد وشمدرو بلند می کرد . یه پهلو کردم تا گند نزنم . مامان آخه واسه چی داره خودشو لخت می کنه . حتما این جوری راحت تر میخواد خودکشی کنه -سهیل پاشو بیا اینجا کارت دارم . می دونم بیداری -مامان باور کن قصد جسارت نداشتم هواتو دارم که یه وقتی کار شیطانی نکنی و خودتو نکشی .-بهت گفتم بیا جلو باهات حرف دارم . حس کردم مامان میخواد آخرین وصیتشو به من بکنه . رفتم بالا سرش -روز بدی بود سهیل جان . چند تا نامرد افتادن سرم . یه زن تا موقعی که دامنش لکه دار نشده باشه بیخیاله و راحت زندگیشو می کنه ولی وقتی که کار از کار بگذره .. من امروز خیلی سنگین شدم -می فهمم مادر سنگینی این فاجعه خیلی زیاده -چی میگی سهیل تو که زن نیستی این چیزار و بفهمی . زن تا ارضا نشه تا خودشو خالی نکنه مثل آدمای گیج و منگی می مونه که یه چیزی زده باشن تو سرش . مثل شما مردا نیست که کیرتونو بذارین تو دستتون فکر کنین دارین یه زنو می گایین وآبتونو تموم کنین خلاص .. یعنی چه مامان سابقه نداشت این طوری باهام حرف بزنه . اون نزاکتو رعایت می کرد . خیلی در تربیت من و سهیلا کوشا بود . نمی ذاشت بریم کوچه و حرفای بد یاد بگیریم . اومد طرف من شلوارکمو کشید پایین و تا بیام به خود بیام گفت این که سر به هواست و بازم التماس دعا داره . مگه پسرم چه چیزش از بقیه کمتره اونا که به زور کیرشونو فرو کردند تو دهنم . من داوطلبانه کیر پسرمو بخورم چه اشکالی داره . دهنشو باز کرد و کیرمو تا آخر فرو کرد داخل و یه خورده هم به سر حلقش چسبید -آههههههه ماااااامااااااان بخور بخور هر چی دوست داری بخورش . اوووووففففففف دارم حال می کنم . مامان آبم داره می ریزه . یه لحظه دهنشو از کیرم جدا کرد وگفت این قدر خودتو لوس نکن . همین یه ساعت پیش بود که یه بار آب کیر تو ریختی تو کوسم و یه بارم ریختی تو کونم تا آبمو نیاوردی حق نداری خودتو خالی کنی چون می دونم اگه این دفعه بریزی دیگه شل شل میشی و من باید تو هوسم بسوزم .-ماااااااماااااان خیلی خوشم میاد . طاقباز دراز کشید و گفت بیا تو بغلم هر کاری دوست داری باهام انجام بده . یادم اومد که اکبر آقا با چه اشتهایی کوس مامانو می خورد منم همون کارو کردم هم مامانو می تونستم بیشتر سر حالش بیارم هم این که خودمم به این زودیها آبم نمی ریخت . پس این بود اون خودکشی که اون می خواست انجام بده ؟/؟کوس مامان شیلا رو گذاشتم تو دهنم . اون تیکه گوشتای اضافی دورشو مثل آدامس توی دهنم نرم نرم می جویدم . مامانی بعدا بهم گفت بهش میگن چوچوله . من که این چیزا رو وارد نبودم . تازه کوس کردن رو هم از گاییده شدن زورکی مامان یاد گرفته بودم -اوووووووووهههههه سهیل بخوررررر کوسسسسسسمو بخور . چونه های نرم و تازه و سبیلای نرمت بهم حال میده . اصلا سیخ نمی زنه . داره آتیشم می زنه . تورو جون بابا بخور . اگه همین جور ادامه اش بدی من آبم میاد . با این تشویقای شیلا جون حسابی دلگرم شده بر تلاش خودم افزودم . دیگه گردنم درد گرفته بود . دستم خسته شده بود . بالای کوس مامانو می مالیدم . انگشت تو کوس و کونش فرو می کردم . اون همش آخ آخ می کرد -من بمیرم خسته ات کردم . پسرم نزدیکه نزدیکه تند تر تند تر منم تا می تونستم سرعت و فشارو زیاد کردم -جاااااان اوووووووومد داره میاد آخیش ولم نکن ولم نکن کنار نکش . دوستت دارم دوستت دارم . حال کن حال بده . حالا کیییییییرررررررتو بفرست تو کوسسسسم . کوسسسسسسسسم خیلی وقته منتظرشه . میخواد باهاش حال کنه . منم دیگه حسابی به هیجان اومده بودم . معطل نکردم . کیرمو از روبرو فرو کردم تو کوس مامان . چه راحت تا ته رفت . اونو به ارگاسم رسونده بودم و اونم کیر کیر می کرد . اشتهاش خوب بود -رو من بخواب دراز بکش پسرم . میخوام تمام تن و وجودتو رو خودم احساس کنم . همین کارو کردم واین بار بدون خجالت و حیا چش تو چش هم دوختیم لبامو گذاشتم رو لبای مامان خوشگله تپل و نازم و سینه هاسشو به سینه هام چسبوندم و در یه حالت خماری و لذت زیاد ریختم تو کوسش . خیلی لذت داشت . حس می کردم خیلی آروم گرفتم . من و مامان تو بغل هم خوابمون برد . یه وقتی بیدار شدیم که فهمیدیم حدود دوساعته تو بغل هم خوابیده ایم .-پاشو سهیل الان سهیلا میاد زشته -پس مامان من میرم رو تختم می خوابم . مامان یه تماس با سهیلا گرفت و اونم گفت که تو راهه . شانس آوردیم که نیومد و مارو غافلگیر نکرد . واقعا بی احتیاطی کرده بودیم . معلوم نشد کی خوابم برد . تو عالم خواب و خیال می دیدم که کیرم داره ساک زده میشه و منم چه جور لذتشو می برم . حس می کردم خوابم دوست داشتم بیدار نشم . در یه حالتایی قرار گرفته بودم که متوجه شدم بیدارم و کییر من تو دهن مامانه . این زنه عجیب حریصه ول کن نیست . سهیلا حتما از حرم نیومده و اون بازم داره از این قضیه به نفع خودش استفاده می کنه . دستشو می ذاشت رو بیضه هام به طرف بالای کیر و دهنو می کشید ولی نمی دونم چرا کیرم تا نصفه بیشتر نمی رفت تو دهن مامان . دستاشم کوچیک شده بود . تو تاریکی یه نیم نگاهی به روبروم انداختم .واییییییی این سهیلا بود .سهیلا نه نه نه .. چه هیجانی خواهر دوازده ساله ام اومده بود روم با چه شجاعتی هم این کارو می کرد -سهیلا این کارا چیه -بالاخره بیدار شدی ؟/؟چیه بایکی بیست سال کوچیکتر از مامان حال نمی ده ؟/؟من خودم دیدم تو و مامان لخت تو بغل هم بودین و دست تو بود رو کوس مامان و دست مامان بود رو کیر تو . اگه برم به بابا بگم چی میشه . منو دست انداختین . برو حرم من پیش مامان هستم خودکشی می کنه اگه ولش کنم -باورکن سهیلا من همچین قصدی نداشتم اون باعث شد . تورو خدا به بابا چیزی نگو . اونو که خیلی بی حال و گیج شده بود انداختمش رو تخت و دستامو رسوندم به سینه های گرد و قلقلی خواهر خوشگله ام و لبمو گذاشتم رو کوسش -اووووووههههههه نهههههه سهیل . همینه همینه من همینو میخوام . باشه به بابا نمیگم . به هیشکی نمیگم . با من حال کن . به منم حال بده . باهام عشقبازی کن . منم یه حقی دارم . دوستت دارم داداشی . من کیر می خوام . اون داغ داغ بود . التهاب و جست و خیزش زیاد بود . همش وول می خورد و انگار داشت می رقصید . کوسش خیلی کوچولو و تازه تر از کوس مامان بود . خیلی هم زود زود خیس می کرد و زیاد زیاد . بلند شد منو رو تخت پرتم کرد و کوسشو انداخت رو لب و چونه هام و اونو با شدت به لب و بینی و چونه هام می مالید . بعدشم اونو انداخت رو کیرم -سهیلا مواظب باش تو هنوز دختری . -ما زنا همش بدبختیم . خوشی همش مال شما مرداست . صدتا کوس هم اگه بکنی بازم پسری -فدای تو آبجی گلم میشم . بیا پس کوستو بخورم . شاید این جوری دردت دوا شه . مشکلت حل شه . ولی خودمونیم این سهیلا کوچولو هم بد جوری بلبل زبون شده بود مثل این که این حرفای زنونه رو از بزرگتر از خودش شنیده و یاد گرفته . داشت دست و پا می زد و من نمی ذاشتم درره . دو تا سینه هاشو با دو تا دستام می مالوندم . دیگه وضعیت طوری بود که نمیشد لباشو بوسید . نمی تونست خودشو از دستم خلاص کنه . پوست تنش سرخ سرخ شده بود . یه لحظه همچین جیغی کشید که اتاق به خودش لرزید من که دیگه جای خود داشتم . پس از چند دقیقه از جاش بلند شد و یه قوطی کرم با خودش آورد و مالید به سوراخ کونش .-قربون خواهر خوشگلم برم دردت میاد من دلشو ندارم کونش کوچولو و دخترونه بود .-چیه داداشی با کون کوچولوی من حال نمی کنی ؟/؟مال مامان درشت بود بهت مزه داد و الان سیری دیگه باشه به هم می رسیم -نه کی گفته ببین کیرم هنوز شقه . هوس داره دیگه . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم خوشگل من . درخواستشو اجابت کردم و دور کیر خودمم خوب سفید مالی کردم . نصف قوطی رو خالی کردم . به زحمت کیر رو فرستادم تو کون سهیلا تازه نصفشو . قطر سوراخ کون مامان شیلا با این که دوبرابر بود بازم یه کیف و چسبندگی خاصی داشت وای به این کون . سهیلا اسیر دستای من بود -داداش سیر سیر بکن چشات دنبال دخترای مردم نباشه -تو هم کیر کیر بخور دنبال دوست پسر نباشی .-یادت باشه تو مامانتم داری که اونو می کنی .-حالا اونو تخفیف بیا . کونشو خیلی آروم آروم می گاییدم . تا صبح هم می تونستم اونو بگام ولی آب ریزشی سهمیه امروز همه نصیب مامان شیلا شده بود . تازه کلی لذت بردم و حال کردم و داغ شدم که تونستم دو سه قطره ای خالی کنم که همونم با کرم کون و کیر قاطی شد . قبل از این که مامان بیاد یه خورده خودمو تقویت کردم و یه قرص سردرد خوردم و خوابیدم . قسمت نبود که برم زیارت . وقتی که برگشتیم اصفهان دیگه هفته ای حداقل یکی دوبار هم مامانو هم سهیلا رو می کردم . مامان هنوز نمی دونه که من آبجی سهیلا رو از کون میگام . هوس کرده بود که بازم بره قم منتهی این بار فقط با من. ولی سهیلا که ختم روز گاره میگه مامانی منم با شما میام من نذر کردم که اگه تو روحیه و حالت خوب بشه یه سفر دیگه برم

نوشته: ؟

سلام من نمیخوام اسممو بگم ولی اسم مامانم آناهیتا هستش وماجرای که مینویسم واقعیت داره واصلا دروغ نیس چون تاحالا دروغ نگفتم
مامانم دکتر زنان زایمانه بابا هم بازرس مهندسی هستش وهمش ماموریت منم19سالمه مامانم اندام سکسی کمر باریک قدشک175هستش ماجرا از اونجا شروع که من چند وقتی بود کف مادرم بودم ولی همش چون با خودش نمی تونستم همش با شورتو کرستش حال میکردم واون موقع های که لباس زیر های مامان قرمز رنگش تو خونه بود زیاد حال میکردم بابا2ماهی بود که رفته بود ماموریت 1ماه دیگه برمیگشت یه روز مامانم شیفت شب بود که فرداش وپس فردا سرکار نمی رفت شب عمل داشت وخسته شده بود منم که دنیال حال کردن بامامانم بود ولی حیف که.......اون روز شب شد مامان خونه بود گفت کمر درد میکنه میرم بخوابم ولی معلوم بود حشر بالا زده گفتم مامان بیا رو تخت کمرتو ماساژ بدم اولش قبول نکرد ولی با اسرار من قبول کرد گفت دارم میرم توهم بیا منم از فرست استفاده کردم رفتم روغن ماساژ رو آوردم رفتم اتاق دیدم مامان روتخت دراز کشیده وآماده هستش زود رفت بشستم رو کونش همنوز هیچی نشده بود کیرم سیخ شده بود اول از روغن کمی زدم دستم آروم از بالا به پایین بدن مامانو روغن کاری کردم یه لحظه با اشوه گفت چی کار میکنی دیدم که مامانم اونقدر حشری هستش داره حال میکنه با حرکت های دستم منم دلمو به دریا زدم ولی میترسیدم زیر بغلشو ماساژ دادم ولی سوتینش نمزاشت که خواستم باز کنم نذاشت ولی گفتم نمیشه بازش کردم دیگه داشتم میمیردم که دیدم خودمو توشرتم خالی کردم باحرکتی که دستم داشت کیرم به کون مامان برخورد میکرد داشتم میمیردم دیونه شده بودم اتاق رو سرم میچرخید چیزی نمیفهمیدم خلاصه دل دریا زدم آروم دستمو از پشت بهسنه های مامان نزدیک میکردم اون گاهی تکون میخرد دیگه چیزی نگفت که نه این کارو نکن ولی نمی دونم چی شد که پپیرهنمو در آورد ودر حالتی که رو کون مامان بود یه لحظه خوابیدم روش دستمو به سینه هاش بردم و بازی دادم کیرمم به کون مامان چسبیده بود یه لحظه فک کردم فهمیدم یه تکونی خورد دیونه وار فهمیدم که ارضا شده بله خانوم آبش اومده من از کمرش درحالت خوابیدم افتادم کنار مامان یه (تخت دو نفره)مامان برگشت گفت مرسی گلم راحت شدم من فک کردم واس ماساژ دادن بود ولی بعدا خودش گفت نه آبش اومده شب شد لوستر اتاق خوابو که کنترل از راه دوره از ائنجا خاموش کردم فقط چراغ خواب موند ازاینکه مامانو نتونستم بگام دیونه شده بودم داشتم میرفتم دیدم مامان میگه بیا پیش خودم شب تنها نباشی انگار دنیا رو داده بودن رفتم مامان یه لحظه شلوارکشو در آورد سوتینشو که من باز کرده بودم کنارم دراز کشید میدونست منم فقط با شورت میخوابم منم لباسمو در آوردم اما خجالت میکشید هم کیر راست شده هم پیش مامان هردو لخت بودیم مامان خوابید کنارم چند دقیقه منو دید زد ولی یه دفه تا اون کاری که نکرده بود رو کرد از لبم یه بوس جانانه کرد پاهاشو باپاهم یکی کرد وخوابید 5دقیقه گذشته من فکر مامان بود چرخید پشتشو رو به من کرد کونشو داد عقب من دیونه شده بود یع کون سفید جلومه اما من نمیتونستم یه دفعه دیدم ککی از پاهام رو پاهای مامانه کیرم راست شده دوباره رو شورت مامانه با خودم گفتم هرچه باد آباد خودمونزدیکردم کیرم از بغل شورتم بیرون زده بود آرو به طرف کون مامان که باز بود زدم مامان تکیه خورد ترسیدم ولی دیدم کونشو بیشتر عقب داد منم دیوانه باور ...نمیدونم رویا بود یا واقعیت دستمو یه هو از پشت یکشی از زیر اون یکی رواز بالا به سینه های مامان رسوندم ومامانو توبغلم کرفتم دیگه فهمیده بود ولی خودشد زده بو اون راه هی کیرمو میمالوندم دیگه دیدیم دارم صدای مامان در میادگه ههههه میکرد چرخید منم به پتپت افتاد ه بودم نمیدونستم که چی بگم گف نترس خودش همون جور ی خودش نزدیک کرد خودش باها لب رفت وبا اشوه گفت دارم میمیرم یه کار کن دیگه معلوم شد که رازی هستش با یه دستشم چوچولوشو باز میداد داشتم میمردم گف زود باش شورتشو خودش در آورد گف زود باش بهت میگم دارم میمیرم گلم پسرم منم از فرستی که داشتم استفاده کردم مثل ندیده ها اول از سینه های کوچیک که بود شروع کردم به خوردن آورم اومدم پایین هنوز شروع نکردم صدای خانم در اومده بود ومیگف زود باش آروم داشتم میرفتم سر کسش که دیدم مثل اینکه دختره پره های کسش هنوز حالت اولشو داره که تو عمس دخترای 14.15ساله دیدم بودم داستم دور کوس بی موشو میخوردم چه بویی خوبی داشت دیونه میکرد کوسشو میخوردم زبونمو توش مینداختم یکم پاهاشو دادم بالا خودش چرخید کونش تمیز دریغ از یه مو زبونمو به کونشو زدم داشت دیونه میشد دوباره چرخید رفتم دوباره سر کسش داشتم میخوردم ه دیدم صورتمو دهنم پر از آب شد همیدم خودشم یه ناله های میکرد که آدم دیونه میشد گفت مامان راحت شد حال من حال کنم خودش بلند شد کیرم داشت زی شرتم میترکید شرتمو مامانم کشید پایین یه لحظه با نا خندید گفت چقدر بزرگه نسبت به سنت حدودا17سانت بود گفت مامل بابات کوچیک هستش تو دلم گفتم خاک توسرت پدرم خلاصه کیرمو دهنش گرفت چون دیونه شده بودم از حال مامان ساک میزد که یه هو آبم اومد مامان گفت چی کار کردی این همه خوشمزه گی رو تو خودت قایم کرده بودی بعد مامان گف من کیر میخوام خوابید آروم کیرمو جلو کسش گرفتم کمب فشار دادم نمی رفت آخه بعدا مامان گف که از وقتی ازدواج کرده 1تواین مدت سالی 5 یا6بار سکس داشتن که اونم باکیر کوچیک ولی قسم خورد که باکسی حال نکردم بجز خالم که هم جنس باز یکردن وتس حال اومدن مامان ...تنگ بود آروم تلنبه میزدم گف دارم میمیرم یه لحظه گف زود میاد یا دیر گفتم کمی زود گف دستو دراز کن از کشو اسپری رو بردار بزن دیونه شده بود هرکار میگف میکردم زدم 5دقیقه صبر کردم ولی باسینه های مامان جونم بازی میکردم دوباره کیرمو تو کوسش فروکردم تلبه میزدم آؤوم سرعتو زیاد کردم ناله میکرد داشت ازحال گریه میکرد پاهاشو دادم بالا دور گردنم حلقه زد که تواون حالت انگار تویه سوراخ تنگ تلنبه مبزدم گفت مامان از پشت حال کنیم گف نه مال شوهرمکوچیکه نمیزارم کیر بزرگ تورو بذارم گفتم باهاشه خسته شدم یه چند لحظه بچرخ از پشت کونتو بخورم چرخید نمیدونست که میخوام چیکار کنم یه دست تو کسش بود اون یکی رو میکردم تو کونشو بادهنمم دورشو میخوردم انگشت دومم ناله مکرد انگشت سوم فهمیده بود دارم جا باز میکنم چیزی نمیگف ولی یه دفعه با سرعت زیاد پریدم رو کیرمو کردم توکونش داد زد نه جون مامان نه درد داره میخواست در بره که نمیذاشتم گریه کرد چند دقیقه صبر کردم باز شد دیگه حال میکرد سرعت دادم به خودم درد داشت ولی با حال کردن زیاد 10دقیقه با اون حالت میکردم وب یه دستم با موسش بازی میکردم با دست دیگم سینه هاشو وگردنشو میخوردم گف بسه کوسم کیرم میخواد طور برگشت کیرم درد گرفت کیرمو کردم تو کشس چند بارم مامانم آبش اومده بود یه لحظه گفتم مامان میاد گف بریز تو ریخت داد زد سوختم بعد روش ولو شدم گف مبارکه پدر شدی ترسیدم بعد گفمن اون زمون که دنیا اومدی بابا هماهنگی بابات لوله هامو بسته بودم وگفت شوهر دوم من بعد خوابیدم بغل هم صبح پاشدم دیدم کنارم نیس رفته حموم من زود پریدم رفتم دیدم داره خودشد میشوره گف عزیزم بیدار شدی بعد بوسم کرد تو حموم کیرمو دهنش کرفت وند تلبه به زدم نذاشت آب بیاد گفت بذار واسه شب گف شوهر دومم از این به بعد به جای بابات شوهرم تویی حالا بریم صبحونه حموم کردیم صبوحنه رو خوردیم یه لب بهم داد گف ممنونم بابات دیشب رفت سر کار منم رفتم مدرسه از اون موقه بابا که سالی 2ماه خونه میاد من منو مامان زنو شوهریم حالا یک ساله دو روز در میان سکس دارم با مامان آناهیتای خوشگلم .....پایان

نوشته: ؟

مهرماه 1392……………………………………………………………داستان من
سال اول دانشگاه رشته اتومکانیک بودم که مادرم ازپدرم جدا شد وما ماندیم وپدررفت سال ما بود که دعوای این رفتن وماندن داشتند. پدرشغل آزاد داشت می خواست برای اقامت به دیارغرب برود و مادررزیدنت بیمارستان بود وسالهای نزدیک به بازنشستگی 30 سال خدمت را نمی خواست به آسانی ازدسنبودن که به این زودی ها بهبودی کاملم را به دست آورم حتی برایم تجویزپرستارمخصوص کردند ومن خیلی ازکارهایم راخودم نمی توانستم انجام بدهم یا روی تخت بودم یا باویلچربرقی آنهم فقط درخانه کمی تا قسمتی حرکت داشتم. ازجمله کارهایی که اصلا انجامش برایم ممکن نبود حمام کردن بود که مامان خود برایم انجام می داد شب ها هم مرا به اتاق خودبرده روی تخت دونفره خودش و پدرمی خواباند وخودش هم درکنارمن می خوابید آنهم با لباس خواب و گاهی هم فقط بایک زیرپوش نازک زنانه که شورت وسوتینش راهم نشان می داد مدتی بعد آن شورت وسوتین را شب ها درمی اورد وبه این ترتیب بودکه مرا آمیخته به تحریک وشهوت میکرد.
شبی درمیان خواب وبیداری حس کردم دستم راگرفته وبه میان پایش برد... تا آنوقت من به اینجاهایش دست نزده بودم فقط پشت وگردن و نواحی باسنش رالمس کرده بودم وبرایش مالیده بودم که اوهم همینجورمرا دست کشیده بود هرچند که دکتروفیزیتراب چیزهای دیگری هم تجویزکرده بود که قرارشد ازفردا مامان رویم انجام دهد. من وانمود کردم که خوابم ومامان دستم رالای رانش برد وآنگاه به میان آلتش یک پایش را بلندکرده بود ولای معقدش کامل بازشد سرانگشتم رادرسوراخش فروداد خیس بودولیزرفت توگفت آخ .... آب کوسش به معقدش آمده بود دستم رابردطرف کوسش که زیرش مقداری موداشت وکاملاخیس بودوهنوزداشت آبش می آمدنفس هایش به تندی می زد یک آن لرزیدوارگانسم شد. شق کرده بودم ومیدانستم که کیرم تب دارشده اویک دستش رادرشورتم فروبرد (فقط شورت وتی شرت تنم بود) منی ازم بیرون زد ریخت توشورت ولای پاهام. بلند شد ورفت کلینکس آورد پاهایش را کاملاازهم واکرد تا خودراخشک کند چشم گشودم ونگاه کردم اصلا خودراجم نکرد وگفت الان پاکت می کنم. فردامیریم باهم حمام ! یاد حمام اولبارافتادم که یکی ازپیراهن های گشادوبلند پدررا پوشیده بود با شلوارک همان وقت اول که سرپا نشست تاسرم رابشورد خشتک شلوارک کاملا شگافت ! هردوخندیدیم شورتی که زیرش تنش بود چندان نبود ازاین شورت خطی ها بودکه کل زیرکونش رانمایان می کرد. مراکاملا لخت کرده بودووقتی لیفم می زد به پائین تنه ومیان پایم که رسید دستش راازلیف بیرون آورد وآلتم راکف مالی کردو آنقدراین کارراکرد وبادستش کیروبیضم را شست تا اینکه بالاخره بافشارتمام منی ازم زدبیرون خندیدو گفت پسرم چه آب شفافی داری ؟! خجالت کشیدم سرخ شده بودم. بوسم کرد وگفت: بی خیال پیش می آد دیگه می دونم دست خودت نیست حسابی تحریک شدی گفتم مامان خیلی مالیدیم آخه گفت: گفتم بیادکمی راحت شی ! گفتم: ادراردارم ! گفت خب بکن خجالت نکش بافشارتمام شاشیدم بدون اینکه حتی سر دولم را پائین آورم شاشم فواره زد روشلوارک وپیراهنش ! کمی خودراکنارکشید اما نگاهش رابرنداشت گفت: عیبی نداره می شورم شلورکش رادرآورد وجلوم زانوزد پاهایش بازبودو سرمن پائین ونگاهم به لای پاش خیلی اندام قشنگی داشت باسنش کمی بزرگ وکاملا برجسته وپربود با پوست کاملا سفید دیگه حسابی ازهم بی رودربایستی داشتیم می شدیم مراکه زیردوش برد پیراهن وشورت خودراهم درآورد مثلا سعی میکردم نگاه نکنم اماخودش ازنگاهم لذت می برد چندباری با پاهای بازوپشت بمن کاملا دولاشد که مثلا دارد شورت من و خودش را می شورد امامی خواست من لای کوس بازشده اش را ببینم ! واژنش کاملا بازو پیدابود پرازیک آب شیری رنگ دلم می خواست برایش بلیسم اما هنوززود بود شاید فکرمی کرد چه پسرپرویی دارد گذاشتم خودش که خواست آنوقت .. برگشت سرپانشست باسرانگشتانش حسابی کوسش راجلوی من مالش داد می خواست بگه این چیزهارا می خوام من سعی کردم سرم رابه زیراندازم ونگاه نکنم کیرم دوباره شق کرد گفت می ذاری روش بشینم ؟!؟ گفتم: اگه بره توش گفت: من که رحمم رابرداشتم حامله نمی شم بی خیال ! گفتم: هرطورکه خودت می خواهی اما من نمی توانم تلمبه بزنم ها ! کمرم دردمی گیره گفت: باشه نه نزن برات خوب نیست و آمد سرپا روشکمم نشست تنه ام راعقب دادم تا کیرم حسابی نمایان وسربالا بشه بادستش آنرا گرفت کردتوکوسش وآخ واوخش بلند شد وخود را عقب وجلو می برد معلوم بودحسابی حشری شده وپرنیاز...آبش فواره زد وریخت همان جوری که ادرارمن آمد هی قطع می شد دو باره می آمد. منی منم باردیگربیرون آمد. ......................................این داستان ادامه دارد
ت بدهد وکارش را رها کند وازخانواده اش جدا بیافتد. پدرچند سال قبل دریک تصادف پدرومادرش راازدست داده بود خواهرش هم پس ازازدواج برانبودن که به این زودی ها بهبودی کاملم را به دست آورم حتی برایم تجویزپرستارمخصوص کردند ومن خیلی ازکارهایم راخودم نمی توانستم انجام بدهم یا روی تخت بودم یا باویلچربرقی آنهم فقط درخانه کمی تا قسمتی حرکت داشتم. ازجمله کارهایی که اصلاانجامش برایم ممکن نبود حمام کردن بود که مامان خود برایم انجام می داد شب ها هم مرا به اتاق خودبرده روی تخت دونفره خودش وپدرمی خواباند وخودش هم درکنارمن می خوابید آنهم با لباس خواب وگاها هم فقط بایک زیرپوش نازک زنانه که شورت وسوتینش راهم نشان می داد مدتی بعد آن شورت وسوتین را شب ها درمی اورد وبه این ترتیب بودکه مرا آمیخته به تحریک وشهوت میکرد.
شبی درمیان خواب وبیداری حس کردم دستم راگرفته وبه میان پایش برد... تا آنوقت من به اینجاهایش دست نزده بودم فقط پشت وگردن و نواحی باسنش رالمس کرده بودم وبرایش مالیده بودم که اوهم همینجورمرا دست کشیده بود هرچند که دکتروفیزیتراب چیزهای دیگری هم تجویزکرده بود که قرارشد ازفردا مامان رویم انجام دهد. من وانمود کردم که خوابم ومامان دستم رالای رانش برد وآنگاه به میان آلتش یک پایش را بلندکرده بود ولای معقدش کامل بازشد سرانگشتم رادرسوراخش فروداد خیس بودولیزرفت توگفت آخ .... آب کوسش به معقدش آمده بود دستم رابردطرف کوسش که زیرش مقداری موداشت وکاملاخیس بودوهنوزداشت آبش می آمدنفس هایش به تندی می زد یک آن لرزیدوارگانسم شد. شق کرده بودم ومیدانستم که کیرم تب دارشده اویک دستش رادرشورتم فروبرد (فقط شورت وتی شرت تنم بود) منی ازم بیرون زد ریخت توشورت ولای پاهام. بلند شد ورفت کلینکس آورد پاهایش را کاملاازهم واکرد تا خودراخشک کند چشم گشودم ونگاه کردم اصلا خودراجم نکرد وگفت الان پاکت می کنم. فردامیریم باهم حمام ! یاد حمام اولبارافتادم که یکی ازپیراهن های گشادوبلند پدررا پوشیده بود با شلوارک همان وقت اول که سرپا نشست تاسرم رابشورد خشتک شلوارک کاملا شگافت ! هردوخندیدیم شورتی که زیرش تنش بود چندان نبود ازاین شورت خطی ها بودکه کل زیرکونش رانمایان می کرد. مراکاملا لخت کرده بودووقتی لیفم می زد به پائین تنه ومیان پایم که رسید دستش راازلیف بیرون آورد وآلتم راکف مالی کردو آنقدراین کارراکرد وبادستش کیروبیضم را شست تا اینکه بالاخره بافشارتمام منی ازم زدبیرون خندیدو گفت پسرم چه آب شفافی داری ؟! خجالت کشیدم سرخ شده بودم. بوسم کرد وگفت: بی خیال پیش می آد دیگه می دونم دست خودت نیست حسابی تحریک شدی گفتم مامان خیلی مالیدیم آخه گفت: گفتم بیادکمی راحت شی ! گفتم: ادراردارم ! گفت خب بکن خجالت نکش بافشارتمام شاشیدم بدون اینکه حتی سر دولم را پائین آورم شاشم فواره زد روشلوارک وپیراهنش ! کمی خودراکنارکشید اما نگاهش رابرنداشت گفت: عیبی نداره می شورم شلورکش رادرآورد وجلوم زانوزد پاهایش بازبودو سرمن پائین ونگاهم به لای پاش خیلی اندام قشنگی داشت باسنش کمی بزرگ وکاملا برجسته وپربود با پوست کاملا سفید دیگه حسابی ازهم بی رودربایستی داشتیم می شدیم مراکه زیردوش برد پیراهن وشورت خودراهم درآورد مثلا سعی میکردم نگاه نکنم اماخودش ازنگاهم لذت می برد چندباری با پاهای بازوپشت بمن کاملا دولاشد که مثلا دارد شورت من و خودش را می شورد امامی خواست من لای کوس بازشده اش را ببینم ! واژنش کاملا بازو پیدابود پرازیک آب شیری رنگ دلم می خواست برایش بلیسم اما هنوززود بود شاید فکرمی کرد چه پسرپرویی دارد گذاشتم خودش که خواست آنوقت .. برگشت سرپانشست باسرانگشتانش حسابی کوسش راجلوی من مالش داد می خواست بگه این چیزهارا می خوام من سعی کردم سرم رابه زیراندازم ونگاه نکنم کیرم دوباره شق کرد گفت می ذاری روش بشینم ؟!؟ گفتم: اگه بره توش گفت: من که رحمم رابرداشتم حامله نمی شم بی خیال ! گفتم: هرطورکه خودت می خواهی اما من نمی توانم تلمبه بزنم ها ! کمرم دردمی گیره گفت: باشه نه نزن برات خوب نیست و آمد سرپا روشکمم نشست تنه ام راعقب دادم تا کیرم حسابی نمایان وسربالا بشه بادستش آنرا گرفت کردتوکوسش وآخ واوخش بلند شد وخود را عقب وجلو می برد معلوم بودحسابی حشری شده وپرنیاز...آبش فواره زد وریخت همان جوری که ادرارمن آمد هی قطع می شد دو باره می آمد. منی منم باردیگربیرون آمد. ......................................
عمه برای ادادمه زندگی رهسپارکانادا شده بود. پدرهم می خواست به آنجا رود کارهایش راانجام داده بود دراین جا با برادرهایش هم خیلی پیوند نداشت ودم خورنبود. اما درمورد مادرجریان درست برعکس بود مامان پدرومادرراداشت بعلاوه چند خواهراما برادرنداشت. خلاصه پدر آپارتمان رابنام من زد هرچند که دلش می خواست مراهم باخود ببرد اما مادرمخالف بود و می گفت: نیست که اونجا که بری برات فرش قرمزپهن کردن ! می خواهی این راهم ببری اما من بخاطردلگیرنشدن پدرازخودم واینکه میان دعواهای با مورد وبی مورد آنان قرارنگیرم به پدرگفتم اگردرتهران دریک رشته نسبتا خوب درکنکور قبول شدم اینجا می مانم درغیراین صورت برایم معافی بگیرتا باهات بیام اونجا. اوهم پذیرفت ومن که فقط وکلا سرم به درس بود ومطالعه واین قبیل اموربارتبه خوبی دردانشگاه تهران رشته مکانیک ماشین های سنگین قبول شدم وپدرهم ناامیدانه اما مردانه آپارتمانی را که درآن سکونت داشتیم بنامم زد مادرم که این کاراورادید به شوق آمد و گفت: حالاکه چنین کردی منم مهرم را بهت می بخشم بروکه برنگردی واوخنده بلندی کردکه چی فکرکردی اگربرگردم یقین بدان این برگشت به تونیست آزموده را آزمودن خطاست با یک خانم مکوش مرگ ما ازاون بلوندها نه رنگ شده ها خواهم آمد آنوقت بشین وردل مامان جانت های های گریه کن ! ومامان با حرص خندید و زیرلب گفت: به همین خیال باش احمق ......! بالاخره پدراززندگی ما بیرون رفت هرچند که مادرچون با عمه دوست صمیمی بود درجریان اخباروعملکردهای پدر واقع قرارمیگرفت.! اما من اصلا پی گیرش نبودم مگرچیزهایی که مادرگاهاتعریف میکرد و چون مرا بی تفاوت میدید خیلی مفصلش نمی کرد. کلا خیلی دل خوشی ازهیچ کدامشان نداشتم بیشترازمن غرق خودخواهی های خودشان بودند درهمان ماه های اول دانشگاه ورفتن به کلاس زبان با دختری بنام سمیرا آشنا شدم که ادبیات فارسی می خواند وعصرهاهم به کلاس زبان انگلیسی می آمد اما مثل من وارد به زبان نبود سال اولش بود امامن ازسال اول دبیرستان وارد این کلاس هاشدم مامان خیلی این چیزها براش مهم بود که من عقب ترازباقی بچه های فامیل وآشنا نباشم خودمم بی علاقه نبودم برام سخت بود اماخودم را می رساندم ونمره های را لازم را می آوردم. یکی دوسالی که گذشت پی بردم مامان خیلی به خودش می رسد ویه جورهایی میل جنسی دارد. پدرهم که بود گاها به شوخی می گفت: من ازپس مامانت برنمیآم که مامان بهش چشم قره می رفت که ناصرآدم با بچه اش این چیزها رامطرح نمی کنه توکی می خواهی آدم بشی وحرف زدن بلد شی ؟!؟ بابا گفت: میگم تا بدونه مامانش چیه ! خدای نکرده فکرنکنه بهترازباباشه ومن سکوت را ترجیح می دادم ودردل پدررابیش ازمادرمقصرمی دانستم اما موضوع جوری نبود که من بتوانم کاری کنم میل جنسی زیاد مادرهم قابل سرزنش نبود که بشود ایراد او.... مدتی که ازرفتن پدرگذشت یک روزخانه خاله پروانه مهمان بودیم اودرآشپزخانه مراکناری کشید وگفت: پسرم مامانت هم جوانه وهم زیبا باید باکی بگرده که دلش بشه وا؟!؟ گفتم خاله جان مگرمن مردم بامن ! گفت: آخه خاله فقط که گشتن نیست نیازهاش چی می شه ؟!؟ گفتم: اگه قراره نیازهاش با یه مرد دیگه تامین بشه خب می گذاشت من با پدرم برم اونم دوباره ازدواج کنه. چون آمدن مرددیگه به زندگی ما بین من ومامان را بهم می زنه شدنی نیست ! مگراینکه من اززندگی مامان بیرون برم. خاله گفت: نه بابا اینو یک وقت جلوش نگی که دق می کنه ! الان همه دلخوشی وسرپابودن وشورونشاطش تویی عزیزم اما خب ... اونم خوشگل وپرانرژیه خب این انرژی دیگه باید یه جا تخلیه بشه دیگه....! بعدم باصدای بلند خندید وگفت: خب جوونه هنوزتازه وارد چهارمین دهه زندگیش شده دلش می خواد دیگه... شما جوان های امروزی که این چیزهارا بهترازما نسل قبلی ها می دونید ........! شب که به خونه اومدیم سرمیزشام که من ومامان بودیم خیلی سریع به مامان گفتم: مامان خاله این ها دارند چی می گن ؟!؟ مامان گفت: درچه موردی چی میگن ؟ گفتم: یعنی خبرهایی است؟!؟ مامان گفت: نه بخدا ازخودشون می گن چه خبرهایی باشه ؟ مردمن فقط تویی..! من هیچ مردی را باتوعوض نمی کنم ! اما خب توهم باید بیشتربفکرمامانت باشی دیگه ...! خندید وگفت مثلا دستی به سرگوشش بکشی نازش کنی بوسش کنی ! همان جوری که توکوچک بودی من باهات میکردم ! گفتم: مامان چی داری می گی ؟!؟ مگرممکنه !؟! من پسرتم گفت: خب مگه من ازت چی می خوام من وتو باهم محرمیم آدم مادرش رونازونوازش کنه مگرعیبی داره ؟!؟ ومن داغ شدم وپرهیجان یعنی مامان ازمن چی می خواست.....؟ حالاکه فکرمی کنم می بینم خب مامان بعدازرفتن بابا وتنها شدن ما باهم چگونه لباس پوشیدنش درخانه تغییرکرد یکی دوبارهم کاملا لخت ازحمام بیرون آمد با اینکه می دانست من دراتاق خوابش هستم باکلی معکث حوله راپوشید البته خودمن نیزجلویش خیلی پوشیده نبودم اما شورتمم رادرنمیآوردم ..! سال آخردانشگاه بودم که با سمیراازشمال برمی گشتیم یک تریلی ازسمت من که پشت فرمان بودم روی ما آمد ومن بشدت مجروح شدم وبعدا معلوم شد که نخاعیم آسیب نسبتا شدیدی دیده اما سمیرا جان سالم بدربردو خانواده اش هم که مرامقصرقلمدادمی کردند رابطه اش رابامن قطع کردند جز یکی دودفعه دربیمارستان دیگرسمیرا پیشم نیامد ومرانمجبوربه ترک خودکرد. بعد سه ماه ازبیمارستان مرخص شدم آنهم نشسته برویلچر دکترهاخوش بین
نبودن که به این زودی ها بهبودی کاملم را به دست آورم حتی برایم تجویزپرستارمخصوص کردند ومن خیلی ازکارهایم راخودم نمی توانستم انجام بدهم یا روی تخت بودم یا باویلچربرقی آنهم فقط درخانه کمی تا قسمتی حرکت داشتم. ازجمله کارهایی که اصلاانجامش برایم ممکن نبود حمام کردن بود که مامان خود برایم انجام می داد شب ها هم مرا به اتاق خودبرده روی تخت دونفره خودش وپدرمی خواباند وخودش هم درکنارمن می خوابید آنهم با لباس خواب وگاها هم فقط بایک زیرپوش نازک زنانه که شورت وسوتینش راهم نشان می داد مدتی بعد آن شورت وسوتین را شب ها درمی اورد وبه این ترتیب بودکه مرا آمیخته به تحریک وشهوت میکرد.
شبی درمیان خواب وبیداری حس کردم دستم راگرفته وبه میان پایش برد... تا آنوقت من به اینجاهایش دست نزده بودم فقط پشت وگردن و نواحی باسنش رالمس کرده بودم وبرایش مالیده بودم که اوهم همینجورمرا دست کشیده بود هرچند که دکتروفیزیتراب چیزهای دیگری هم تجویزکرده بود که قرارشد ازفردا مامان رویم انجام دهد. من وانمود کردم که خوابم ومامان دستم رالای رانش برد وآنگاه به میان آلتش یک پایش را بلندکرده بود ولای معقدش کامل بازشد سرانگشتم رادرسوراخش فروداد خیس بودولیزرفت توگفت آخ .... آب کوسش به معقدش آمده بود دستم رابردطرف کوسش که زیرش مقداری موداشت وکاملاخیس بودوهنوزداشت آبش می آمدنفس هایش به تندی می زد یک آن لرزیدوارگانسم شد. شق کرده بودم ومیدانستم که کیرم تب دارشده اویک دستش رادرشورتم فروبرد (فقط شورت وتی شرت تنم بود) منی ازم بیرون زد ریخت توشورت ولای پاهام. بلند شد ورفت کلینکس آورد پاهایش را کاملاازهم واکرد تا خودراخشک کند چشم گشودم ونگاه کردم اصلا خودراجم نکرد وگفت الان پاکت می کنم. فردامیریم باهم حمام ! یاد حمام اولبارافتادم که یکی ازپیراهن های گشادوبلند پدررا پوشیده بود با شلوارک همان وقت اول که سرپا نشست تاسرم رابشورد خشتک شلوارک کاملا شگافت ! هردوخندیدیم شورتی که زیرش تنش بود چندان نبود ازاین شورت خطی ها بودکه کل زیرکونش رانمایان می کرد. مراکاملا لخت کرده بودووقتی لیفم می زد به پائین تنه ومیان پایم که رسید دستش راازلیف بیرون آورد وآلتم راکف مالی کردو آنقدراین کارراکرد وبادستش کیروبیضم را شست تا اینکه بالاخره بافشارتمام منی ازم زدبیرون خندیدو گفت پسرم چه آب شفافی داری ؟! خجالت کشیدم سرخ شده بودم. بوسم کرد وگفت: بی خیال پیش می آد دیگه می دونم دست خودت نیست حسابی تحریک شدی گفتم مامان خیلی مالیدیم آخه گفت: گفتم بیادکمی راحت شی ! گفتم: ادراردارم ! گفت خب بکن خجالت نکش بافشارتمام شاشیدم بدون اینکه حتی سر دولم را پائین آورم شاشم فواره زد روشلوارک وپیراهنش ! کمی خودراکنارکشید اما نگاهش رابرنداشت گفت: عیبی نداره می شورم شلورکش رادرآورد وجلوم زانوزد پاهایش بازبودو سرمن پائین ونگاهم به لای پاش خیلی اندام قشنگی داشت باسنش کمی بزرگ وکاملا برجسته وپربود با پوست کاملا سفید دیگه حسابی ازهم بی رودربایستی داشتیم می شدیم مراکه زیردوش برد پیراهن وشورت خودراهم درآورد مثلا سعی میکردم نگاه نکنم اماخودش ازنگاهم لذت می برد چندباری با پاهای بازوپشت بمن کاملا دولاشد که مثلا دارد شورت من و خودش را می شورد امامی خواست من لای کوس بازشده اش را ببینم ! واژنش کاملا بازو پیدابود پرازیک آب شیری رنگ دلم می خواست برایش بلیسم اما هنوززود بود شاید فکرمی کرد چه پسرپرویی دارد گذاشتم خودش که خواست آنوقت .. برگشت سرپانشست باسرانگشتانش حسابی کوسش راجلوی من مالش داد می خواست بگه این چیزهارا می خوام من سعی کردم سرم رابه زیراندازم ونگاه نکنم کیرم دوباره شق کرد گفت می ذاری روش بشینم ؟!؟ گفتم: اگه بره توش گفت: من که رحمم رابرداشتم حامله نمی شم بی خیال ! گفتم: هرطورکه خودت می خواهی اما من نمی توانم تلمبه بزنم ها ! کمرم دردمی گیره گفت: باشه نه نزن برات خوب نیست و آمد سرپا روشکمم نشست تنه ام راعقب دادم تا کیرم حسابی نمایان وسربالا بشه بادستش آنرا گرفت کردتوکوسش وآخ واوخش بلند شد وخود را عقب وجلو می برد معلوم بودحسابی حشری شده وپرنیاز...آبش فواره زد وریخت همان جوری که ادرارمن آمد هی قطع می شد دو باره می آمد. منی منم باردیگربیرون آمد. ......................................این داستان ادامه دارد

نوشته: اکبر

من سعید 19 ساله هستم و مادری دارم35-36 سالمه 14 ساله بود که ازدواج کرده خیلی خوش اندام و قیافه بکری داره و علاقه خاصی به پوشیدن مانتوهای توسی مایل به سفید داره عکس مادرم که تو 13 بدر گرفتم طوری می زارم که ابروی مادرم نره تا ببینید چقدر اندام و مخصوصا لبش و نوع روژی که همیشه می زنه آدم دیوانه می کنه اگر دوست دارین روزی سکس می کنید با کسی با شباهتهای مادرم سکس کنید رنگ پوست مادرم می بینید مابین گندمی روشن و سفید وای خیلی توپه وقتی تو خونه دامن و یک پیراهن آستین کوتاه شیشه می پوشه می شه کرستشو دید و سینه هاشو که قابل توصیف نیست عکسها رو ببینین تا دستگیرتون بشه چند بار که شبها با بابام سکس می کرد من یواشکی از اتاق خوابم بیرون می امدم و فال گوش می ایستادم تا وقایع بشنوم ولی در کل 5 دقیقه هر از گاهی اوخ و اوف می شنیدم و هیچ یک فکر عجیبی به سرم زد رفتم تمام پس اندازم و یک ساعت نقره که مادر بزرگم از سوئیس اورده بود فروختم با کلی مکافات و 4 دوربین و یک دستگاه مرکزی شون خریدم و زمانی که مادرم و پدرم در خونه نبودن و رفته بودن چالوس نصاب اوردم و نصبشون کرد و دستگاهش رو هم تو کشوی میز کامپیوترم گذاشتم و فقط سیمشو به کارت کامپیوترم وصل شد وای دلم تالاب تولوپ می زد منتظر بودم پدرمادرم بیان و من ببینمشون که چطور سکس می کنن بالاخره آمدن دیدم پدرم فورا رفت تو حمام و مادرم دو دست کت و شلوار براش اماده کرد گذاشت رو مبل پرسیدم مامان بابا جایی می ره گفت اره تو راه بهش خبر دادن ماموریت یک هفته ای تو اصفهان داره باید امشب با همکاراش حرکت کنن .

من تا این شنیدم خیلی ناراحت شدم داشتم دیونه می شدم بابا از حموم بیرون اومد و اماده شد مقدار زیادی پول به مامان داد و خداحافظی کرد و رفت مامان شام رو کشید و من بعد شام گفتم خوابم می یاد رفتم خوابیدم مامان هم رفت تو اتاقش و تلویزیون روشن کرد و به فیلم سینمایی نگاه می کرد چراغها هم روشن بودند از تخت بلند شدو تمام لباس تن شو در اورد و یک لباس خواب پوشید داشتم دیونه می شدم چی دیدم فکر اینکه بیشتر از این نمی تونم مامان تو این هفته ببینم ناراحت بودم یهو فکر عجیبی به ذهنم خطور کرد چرا حتما باید سکس مامانم و پدرمو ببینم دنبال یک مرد ی باشم که بتونه مامانم بکنه ، بعد مدتی فکر کردن یک نفر به ذهنم امد و نقشه این کار مثل پازل جمع شد طراحی نقشه تا ساعت 5 صبح طول کشید ساعت 6 صبح خوابیدم جمعه بود کاری هم نداشتیم تا ساعت 12 خوابیدم مامان ساعت دوازده امد گفت یالا پاشو چقدر می خوابی منهم که یهویی منتظر چیزی پاشم فورا از خواب بلند شدم مامان دیدم که دوش گرفته و یک دامن سیاه رسمی که خانم های خارجی می پوشن ، پوشیده با یک پیرهن استین حلقه ابریشم و حریر انقدر نازکشه براحتی می تونم سوتینشو ببینم وقتی صبحانه می خوردم همش به فکر اجرای نقشه ام بودم تصور لحظه ای که یک مرد اونو می کنه به مادرم گفتم با دوستام قراردارم باید برم انقلاب چندتا کتاب بخریم بعد هم چون فوتبال داریم می ریم سالن پس ساک ورزشی ام رو می برم شب بر می گردم ساعت 2 ظهر زنگ زدم آژانس و گفتم آقا محمود بفرستن (مردی قوی هیکل و کم مو)راننده ای که یکی دوبار دیده بودمش آقا محمود امد و گفتم اقا محمود برو انقلاب . در مسیربه مادرم زنگ زدم گفتم مامان ده شب می یام برام غذای خوبی اماده کن هم بابا نیست سرت گرم شه هم از تنهایی نترسی مامان گفت مشکلی نیست دستم کردم تو کاپشن چهار فصلم و کیف پولم در اوردم توی کیف پول عکس مامانم که تو عروسی پسر عموم گرفته شده بود گذاشته بودم یک تراول در آورد به اقا محمود دادم تا کرایه رو ازش کم کنه و کیفو توری باز گذاشتم که بتونه عکس مادرمو خوب ببینه اقا محمود هم خوب معتل کرد و گفت دیگه تراول پول خرده منم کیفو باز نگه داشتم تا مابقی پول بزارم توش . کلید خونه هم دستم بود و قتی می خواستم پیاده شم عمدا جاش گذاشتم وقتی پیاده شدم گفتم اقا محمود ساک از صندلی عقب بردارم اقا محمود متوجه کلید شده بود و دستشو گذاشته بود رو کلید ، کار من تقریبا تمام شده بود رفتم به گشت و گذارهای بی هدف و دیدن فوتبال تو استادیوم تا ساعت 7 عصر شد از بیتابی می مردم که آیا اتفاقی افتاده یا نه کل 5 ساعت گذشته تمام افکارم سکس مامان بود دیگه به مامان زنگ زدم گوشی رو برنداشت با خودم گفتم حتما مشغوله به به کیرم تو خیایان داشت راست می شد برای همین کاپشن چهار فصلم تو دستم گرفتم یک بار هم ساعت.7.30 زنگ زدم این بار گوشی رو برداشت و گفتم مامان من 10 بر می گردم برام شام چی درست کردی با صدایی گرفته گفت حال شام درست کردن نداشتم یک چیزی بخور بیرون بیا من هم بهش گفتم مامان چرا صدات گرفته گفت فکر کنم سرما خوردم برای اونو . منم گفتم شب می بینمت چیزی نمی خواهی مامان گفت نه بعد خداحافظی و گوشی رو قطع کردم من تقریبا مطمئن بودم اتفاقی براش افتاده درست 5 دقیقه به 10 خانه بودم رفتم فورا پیش مامان گفتم سلام مامی کجایی گفت دارم می خوابم بخور کردم دارم می خوایم تو هم نیا اتاق شاید انفولانزا باشه منم گفتم بریم دکتر گفت لازم نیست شاید حساسیت فصلی باشه خوب نشدم فردا می ریم من هم فورا رفتم سراغ دستگاه دوربین ها و از ساعت 2 مرور فیلم ذخیره رو استارت کردم تا ساعت 3 خبری نبود مامان جارو برقی می کشیدو تلویزیون تو اتاق نشیمن همین طوری روشن بود ساعت 3 زنگ تلفن خورد مژگان خانم دوست مادرم بود گفت تو بوتیک همیشگیشون هنگامه خانم لباس های جدیدی آورده بهتره یک سری اونجا بزنه تا جنس های خوبش نبردن مامان هم شروع کرد به آماده شدن ، رفت کنار آینه و آرایش همیشکی اش کرد همون مانتویی که خیلی دوست داشت و بیشتر برای خرید و بیرون رفتن می پوشید درست همین که تو تصویر گذاشتم داشت کمربندی که خالم از سرو براش خریدم بود که روی مانتوش می بست همین که کمر بست یهو دو تا دست از پشت دو تا سینه مادرم گرفت مامان جیغ وحشتناکی کشید من خودم تو باز پخش فیلم از جا پریدم مادرم فورا برگشت تا ببیند دست کیه رو سینه ش دید که یک مرد غریبه ناشناس، خواست دوباره جیغ بکشه که اون مرد غریبه (بله آقا محمود) دستشو محکم جلوی دهن مامان گذاشت حالا آقا محمود نمی دونست کجا مامانو ولو کنه فورا مادرم بر گردوند و یک مشت محکم به شکمش زد تا مادرم بجای جیغ از درد سرخ شد و به گریه افتاد مادرم روی فرش اتاق نشیمن دراز کرد و آقا محمود شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو مامانم، و مادرم همش با گریه می گفت تو رو خدا من شوهر دارم تو رو جون عزیزت من شوهر دارم آقا محمود هم بی توجه به التماس های مادرم همچنان مشغول باز کردن دکمه های ورسیدن به تن مادرم بود که به کمربند مادرم رسید آقا محمود نمی دونم با خوش چه فکری کرد خواست با فشار کمربند مانتو باز کنه که دید مامانمو با کمربند داره بلند می کنه مامان خواست دوباره داد بکشه که دویاره مشت محکمی به شکش آقا محمود زد و مادرم خفه شدو گریه های مقطعی می کرد بالاخره آقا محمود کمربند باز کرد و مانتو رو از جان مادرم کند مامان خالا با دامن و یک جوراب شلوار و یک پیرهن حریر و ابریشم حالا آسیب پذیر تر شد بلوزش با یک اشاره آقا محمود پاره شد و سینه های سفید مادرم در داخل سوتین سیاهش شروع کرد به تحریک آقا محمود آقا محمد شروع به خوردن لبای مادرم کرد مادرم همش صورتشو تکون می داد تا مانع از لب گیری آقا محمود بشه ولی آقا محمود موفق تر، به خوردن گردن مادرم ادامه می داد خواست دامن مادرم دربیاره که مادرم به جفتک پرانی پرداخت آقا محمود اصلا دامنو رها کرد و جوراب شلوار مادرم پاره کرد تا پاهای خوش فرم و روشن مادرم عیان شود بعد فورا سنگینی خودشو رو مادرم رها کرد مادرم گریه اش اوج گرفت آقا محمود از زیر دامن دستشو برد تو و کس مادرم رو چندین بار فشاز محکمی داد که از حالت صورت مادر به عمق فشار وارده می تونستم پی ببرم مامان می گفت خواهش می کنم منو رها کن ولی بی فایده بود آقا محمود شروع به لخت شدن کرد و لخت در برابر مادرم ایستاد مادرم با دیدن هیکل برهنه و آلت تناسلی بزرگ به عمق مصیبتی که قرار بود سرش بیاد پی برد دوباره شروع به جفتک پرانی کرد ولی آقا محمود هر دوتای پای مادرم گرفت و اونو تابوند و روی جفت پاهای مامانم نشست تا زیپ پشت دامن مادرم باز کنه موفق شد دامن و شورت مامنم یکجا با هم پائین کشید کرسته مامان رو هم باز کرد حالا لخت لخت مامان بر گردوند و خواست کیرشو بزاره تو کوس مامان که مامان پاهاش جفت کرد تا اقا محمود نتونه تو کسش بزاره اقا محمود گفت زن حالا کونتو بجاش می کنم مامان با ناله گفت نه،نه،نه همینکه خواست کونشو به فرش بچسبونه ، تا پا هاش باز شد اقا محمود با زرنگی یک پاشو گذاشت وسط پای مادرم و تقریبا دیگه کار مامان تموم شد به سرعت و فشار محکم کیرشو داخل کوس مامان کرد وای مادرم جیغ کشید و گریه و اقا محمود هم صاحب تن مادرم شده بود و همه تکنیکها ی سکس رو روی مادرم پیاده می کرد مدتی بعد مادرم گریه نمی کرد و تنها سرش رو به یک طرف چرخانده بود و به یک نقطه خیره شده بود . آقا محمود که نوش جونش خوب مامانو می کرد چه کمر و توانی داشت با تمام قدرت مادرمو می کرد انگار مادرمو رو ویبره گذاشتن . می شد قدرت یک مرد و در تسلط به یک زن را کاملا در روش کردن مامانم دید البته این نظر منه مامان اصلا لذت نمی برد نمی دانم این به خاطر کیر کلفت آقا محمود بود یا اینکه به خاطر عدم رضایت خودش هر بار که کیر آقا محمود وارد کوس مامان می شد مادرم حالت عجیبی داشت که قابل وصف نیست من تا این لحظه سکس فقط از کامپیوتر دیده بودم واقعا زنان ایرانی تو لطافت سکسی رقیب ندارن لطافت تن مادرم منو داشت که از پشت مانیتور به سکس نگاه می کرد بیهوشم می کرد من فقط خیره به کارهای آقا محمود بودم انگار خودم داشتم مامانو می کردم آقا محمود دو تا سینه های مادرمو تو کف دستش گرفت و با چند بار فشار زیاد کیر شو تا ته تو کس مامان کرد مامان بیهوش شد و آقا محمود هم با سرعت زیاد به تلمبه ردن تو کس مامان ادامه داد بعد یک دقیقه مامان به هوش امد و بهت زده چند قطره اشک از چشمانش سرازیر شد در این حین آقا محمود کیرشو فورا از کس مامان در آورد و شورت سیاه مامان که کنار افتاده بود برداشت و تمام آبشو خالی کرد توی شورت مامان بعد مامانم رها کردو یک طرف ولو شد بعد 10 دقیقه از جاش بلند شد لباسشو تنش کرد و شرتو مامان گذاشت تو شلوارش به مامان گفت چیزی نشده که می خواستی 30 چهل سال فقط به یک مرد بدی خسته نمی شی به شوهرت نگو طلاقت می ده تازه تو کس ات هم ابم نریختم طوری نیست برو یک دوشی بگیر حالت خوب می شه و بعد رفت مامان هم شروع کرد به گریه و خوابش برد تا ساعت 7 که من زنگ زدم همون جا خوابش برده بود بعد زنگ من بیدار شده بود و به حموم رفته بود وقتی از حموم در امده بود معلوم بود کمی حالش خوب شده رفت از کمد لباس هاش یک شرته قرمز و سوتین قرمز تنش کرد و همون دامن پاش کرد پیرهنو رو هم انداخت تو سطل آشغال و رفت جلوی اینه به خودش نگاه کرد و بعد رفت دراز کشید . من واقعا لذت بردم خیلی جالب بود اما می شد بدتر از این بشه فقط من شانس آوردم اگر آقا محمود مادرم می کشت یا مادرم خودشو می کشت شانس آوردم حالا تصمیم دارم اینبار یک جور دیگه سکس مادرم تجربه کنم منتظرم هفته بعدام، بابام 4 روز می ره مشهد . و من فرصت دارم نقشه ام عملی کنم شاید نوعی دیگر پیام به محمود فرستادم تا دوباره بیاد و یا فکر خودمو اجرا کنم تو ته وجودم فکر می کنم این دفعه باید مامان یک کمی بیشتر تو فشار باشه و کمی درد جنسی بیشترو البته وباید اینبار خودش هم ارضا بشه م منون از همه خواننده ها

نوشته: منصور

سلام اسم من شهرام آخر تابستون قرار شد منو مامان و بابا بريم دبي دو روز قبل سفر بابا كارش زياد شدو قرار شد من و مامان با هم بريم تو دبي به منو مامان يك اتاق دادن مامان من يك زن 50 ساله سينهاش 85 كونش اندازه يك طبل روناي كشيده هيكل خوبي داره تا رسيديم مامان مانتو شلوارشو در اورد يك سارافن يك سره تا سر روناش تنش كرد نصف از سينهاش بيرون بود روناش سفيد سفيدشم افتاده بودن بيرون منم يك شلوارك تنم كردمو ديدم مامان با همون لباس كيفش و برداشت رفت جلو در منم اخمام رفت تو هم و ازش خواستم يك لباس مناسب تر تنش كن اونم كفت عزيزم ميخواي غيرتي بازي در بياري همين الان بريم ايران من دوست دارم اينجا ازادي راحت باشم با اين حرف مامان كيرم تكون خوردو حس سكسي بهم دست داد رفتيم بيرون همه روناي مامان ديد ميزدن موقع نشستن تو تاكسي لباسش عقب ميرفت شورت توري قرمزش ديده ميشد أما مامان اهميت نمي داد شب با مامان كلي ابحو خورديم نفمي دم كي خوابيديم صبح مامان منو صدا كرد ديدم مامان با يك حوله دورش كه فقط سينه و كسش معلوم نيست منو بوسيد كفت زود باش مهين جون اومده دنبال ما(دوست قديمي مامانم) اون تو دبي زن يك عرب خر مايه شده بود ما رفتيم تو لابي مهين ما رو با خودش برد يك دوري تو شهر زديم و دوباره ما رو اورد هتل و واسه شب مارو دعوت كرد خونش يك مهموني داشتن غروب مامان شروع كرد حاضر شدن يك جوراب شلواري نازك مشكي با لباس شب كوتاه تا بالاي زانوش تنش كرد و ارايش غليظى ام كرد اماده شد با تاكسي رفتيم اونجا رسيدم دم خونشون ديديم يك خونه ويلايي لوكس در زديم مهين جون اومد اونم با يك لباس شب لختي ما رو برد تو تقريبا بيستاي مهمون داشتن شوهر مهين اسمش ناصر بود يك لباس عربي بلند تنش بود به زور فارسي حرف ميزد ما نشستيم و ويسكي اوردن خورديم و يواش يواش مست شديم مهين به من كفت تو بيا با جونا اون طرف برقص من از خدا خواسته رفتم دو سه تا كس خوب اونجا بودن مهو اونا شدم و رقصيدم يهو متوجه مامان شدم كه نيسشتش رفتم تو حياط كسي نبود از تراس وسط ديدم صداي حرف مياد اروم رفتم ديدم تو اتاق معلوم مامان با شوهر مهين با دوتا مرد عرب كه دوستاي اقا ناصر بودن تو اتاق روي مبل نشستن ليواناي مشروب دستشون تعجب كردم مامان اينجاست تنها مهين خانم كجاست اقا ناصر بلند شد موزيك روشن كرد مامانو بلند مرد برقص باهاش مامان بلند شد در حين رقصيدن اقا ناصر يك دستي زد به كون مامان مامانم خودشو كشيد عقب ولي داشت ميرقصيد اون دوتا دوستاي ناصر هم كه لباس عربي بلند تنشون بود ازون لندهوراي مفت خور عرب بودن بلند شدن دور مامان ميرقصيدن يهو اقا ناصر دست كرد لباس مامانو داد بالا كونش اوفتاد بيرون تا مامان خودش جمع كن اون يكي مامانو بغل كرد انداخت رو مبل مامان يك جيغي زدو اقا ناصر دست كرد جوراب مامانو جر داد لباسش و از تنش در اورد مامان زيرش سوتين نداشت فقط يك شرت داشت دوست اقا ناصر شروع كرد سينهاي مامان خوردن اقا ناصرم با دوستش روناي مامان مي خوردن صداي مامان يهو بند اومد ديدم صداي ناله حشري مي ياد بعد اقا ناصر كفشها و شورت مامانو در اورد مامان زانو زد جلوشون اونا كيراشون در اوردن واي كير اقا ناصر به كلفتي بازو من بود مامان شروع كرد ساك زدن اون يكي مامان بلند كرد خوابوند رو مبل كيرش كرد تو كسش مامان هم هي ناله ميكرد اون بلند شد اقا ناصر مامان دمر خوابوند يك تف زد در كون مامان بعد كرد توش مامان جيغش بلند شما اما يكيشون كيرش كرد تو دهنش نزديك نيم ساعت اونا كردن تا ابشون اومد منم سريع رفتم تو خونه بعد ده دقيقه ديدم مامان اومد جوراباش جر خورده بود اونارو انداخته بود دور روناش لخت مست مست ديدم حالش خوب نيست به مهين كفتم ما ميريم سوار تاكسي شديم رفتيم هتل به مامان كفتم جورابات كجاست مامان خشكش زد رفتم كنارش نشستم دست انداختم تو سينه اش كفتم سوتينم كه نداري مامان تعجب كرد كفت تو از كجا ميدوني ماجرا واسش تعريف كردم مامان تو اون حالش منو بغل كرد كفت ناراحت شدي منم دست كردم تو سينهاش لب شو بوسيدم خوابوندشم رو تخت كيرمو در اوردم خودش اومد كرد تو دهنش واسم ساك زد دست كردم شرتشو دراوردم كردم تو كسش واي داغ داغ بود.......

نوشته: شهرام

سلام دوستان اسم من نادر مامانم يك زن ٤٥ ساله سينهاش ٨٠ قدش ١٧٠ كلا خوش هيكل اون خيلم راحت مثلا تو خونه بدون سوتين با يك لباس كوتاست حتي تو مهموني ها هم همين جور طوري كه بارها ديدم مرداي فاميل دارن سينهاشو ديد ميزنن يك شب كه بابام شيفت بود مامان منو ساعت ٣ صبح از شدت سردرد بيدار كرد منم با ماشين بردمش بيمارستان موقع رفتن مامان يك ساق شلواري مشكي بدون بلوز با سوتين مشكي با يك مانتو جذب سرمه اي تنش كرد اونجا منتظر شديم تا نوبتمون شه دو سه تا مريض رفتنو نوبت ما شد رفتيم تو دكتر دو سه تا سوال از من كرد و از مامان خواست استينشو بده بالا واسه فشار خون مامان كه استين مانتوش خيلي جذب بود بالا نمي رفت دكمه مانتوشو وا كرد دستوشو دراورد با اين كارش سينهاش كاملا ديده ميشد مامانم بي خيال همون جوري نشت تا كار دكتر تموم شه منم با ديدن اين صحنه حسابي شهوتي شدم دكترم صورتش يكم قرمز شده بودو كيرش واسه مامان راست كرده بود يك سرم با دو تا تزريق واسه مامان نوشت و نسخه رو داد به من كه برم داروهاشو بخرم منم سريع رفتم داروخونه جلو در اونارو خريدمو اومدم تو اتاق دكتر ديدم مامان رفته اتاق بغلي روي تخت دراز كشيده دكترم وايساده بالاي سرش دواهارو كه دادم به دكتر اومدم بيرون از لاي در يواشكي تو رو ديدم مامان دمر خوابيد مانتوش داد بالا كونش افتاد بيرون بعد ساق شلواريشو همراه شورتش تا وسط روناش كشيد دوطرف كونش افتاد بيرون طوري كه خط كسشم معلوم بود مامان عجب كوني داشت سفيد دكتر هم معلوم بود راست كرده دوتا امبولهاي مامانو زد مامان هم مثل زنهايي كه دارن كس ميدن ناله ميكرد بعد دكتر اومد سمت در اتاق كامل أونو بست و تقريبا ده دقيقه بعد اومد بيرون رفت تو اتاقش منم سريع رفتم تو مامان لباسشو تنش كرده بود با هم اومديم خونه تا رسيديم مامان رفت حموم و بعد رفت خوابيد منم رفتم تو حموم ديدم شورت مامان اونجاست ورش داشتم ديدم بو اب مني ميده با همون شرتش جلق زدم فهميدم مامان عاشق كس دادنه.

بابام یه دوست داشت که همیشه میاومد خونه ما مامان منم یه کم خوش استیل و باحال بود منکه بچه بودم سر درنمی اوردم ازین چیزا .یه روز که بابام خونه نبود دوست بابام اومد خونمون و یه چشمک به مامانم زد مامانم منو فرستاد برم بستنی بگیرم از سوپر سر کوچمون بهم پول داد گفت برو 3 تا بخر بیا من چون با یکی از بچه های تو کوچمون دعوا داشتم مجبور بودم به جای دیگه برم بستنی تهیه کنم خلاصه یه 20 دقیقه ای شد برگشتنم وقتی برگشتم دیدم کسی تو خونه نیست کنجکاو شدم همه سوراخ سمبه های خونه رو گشتم آخه خونه ما تو روستا بود بزرگ و جا دار یه اتاق داشتیم که رو پشت بوم خونه بود خرت و پرتا میریختیم ....وقتی دیدم کسی نیست رفتم پشت بوم از کنا در دیدم بله مامان خوشکلم زیر کیر اقا رضا داره رفع تشنگی میکنه همچو براش ساک میزد که منم از ترس و استرس تمام بستنیها رو پشت در خوردم مثل مامانم آقا رضا اه و اوف میکرد مامانم میگفت جان چه کیری داری اووووووووممم خلاصه منم جفت کرده بودم از یک طرفم تازه همچی صحنه ای رو میدیدم برام عجیب بود یبارگی دیدم آقا رضا مامانمو از پشت بغل کرد طوری بود که من از لای در کون آقارضا که خیلی پشم الو بود میدیدم ولی بیضه هاش از بس بزرگ بودن معلوم بود خلاصه تلمبه میزد مامانم اخ اوفش رفته بود به اسمون یبارگی دیدم رضا میگه داره میاد من خیال کردم کسی داره میاد بعدش مامانم گفت ن ن ن ن ن ن ن حالا نیاد بکنم کیر رحمان کوچیکه حال نمیکنم بکنم بعد اقارضا ابشو ریخت رو باسن مامانم و من سریع اومد م پایین رفتم تو کوچه مثلا من الان درارم میام خلاصه چند دقیقه لفتش دادم به دم در که رسیدم دیدم آقارضا از در خارج شد و گفت بستنی کو پس محسن منم همشو از ترس خوردم لوپامو کند و رفت با خنده ....رفتم توخونه دیدم مامنم باز نیست شک زده شدم بازم رفتم پشت بوم دیدم مامان داره کسشو میمالونه دلم براش سوختسرو صدا دام که خوشو جمع کنه داد زدم مامان مامان کجایی .با صدای شهوت الودش گفت کوفت چته داد میزنی رفتم تو دیدم الکی داره دنبال چیزی میگرده گفتم آقا رضا بستنی هامو خرد گفت نوش جونش یبار دیگه اومد میگم برات بخره خلاصه گوشه دامنش رو دیدم پر آب کیر آقا رضا بود که باهاش پاک کرده بود گفتم بستنی ریخته اینجا گفت آب شده بود اقا رضا برات بستنی آورده بود اینجا قایم کرده بود اومدم بیارم برات آب شده بود خلاصه من 7 سالم بود این اتفاق همیشه یادمه بعد ازون اقارضا رفت جبها راننده تانکر آب بود رفته بود رو مین نصف پاش قطع شده بود الانم جانباز تشریف دارن ......

نوشته: داف

سلام خدمت همه دوستان شهوانی.من اسمم امیره .من یه مامان دارم به اسم پریسا..که خیلی سکسیه..واقعا سکسیه..خیلی هم شهوتی و 38سالشه.من از اونجا فهمیدم که مامان خیلی شهوتی که یه روز رفته بودیم فروشگاه واسه خرید که یه فروشنده داشت با یه زن تقریبا 35 ساله صحبت میکرد کیرشم راست شده بود..یهو چشمم به مامان افتاد دیدم داره کیر فروشنده رو نگاه میکنه..حواسم بهش بود..یه چشش به کیر فروشنده بود یه چشش هم به فروشنده ..یهو برگشت طرف من منم سریع خودمو زدم به کوچه علی چپ.و اونورو نگاه کردم..بعدش رفتیم خونه .یه روز توی اتاقم بودم متوجه شدم مامان داره با یکی اروم صحبت میکنه رفتم دم در اتاقم در باز بود دیدم داره میخنده.گوشمو تیز کردم دیدم داره میگه زرنگی تو بیا.بعد گفت من نمیام .اول فکر کردم خالهمه.بعد از یکم صحبت کردن فهمیدم یه مرده..بعد دیدم با صدای خیلی اروم گفت امیر فردا صبح خونه نیست نویدم مدرسه است .نوید داداشمه کلاس 3 ابتدایی..پیش خودم گفتم یعنی چی .یعنی مامان با کی داره صحبت میکنه ..و یواشکی داره دعوتش میکنه خونه که ما نباشیم..بعدش دوزاریم افتادکه..........خلاصه قرارو واسه ساعت 9/30 گذاشتن..اخه منم فردا صبحش کلاس کنکور داشتم نویدم کلاس تقویتی داشت تا ساعت 4.منم شبش تصمیم گرفتم فکر کنم که کجا برم قایم شم و صحنه های فردا رو بتونم ببینم.تصمیم گرفتم برم بالای حموم که چندتا کارتون خالی و چرت و پرت بود و جلوی یه پرده بود..تصمیم گرفتم برم پشت کارتون ها قایم بشم و این صحنه ها رو بتونم ببینم.فردا صبح زود ساعت 7/15 بیدار شدم یواشکی رفتم بالای حموم ..یه اس ام اس به مامانم دادم نوشتم که من بعد از کلاس میخوام برم سالن فوتبال با دوستام سالن اجاره کردیم.ساعت 6 یا 7 شب میام..بعد از چند دقیقه دیدم اس ام اس داد گفت باشه مواظب خودت باش..بعدش از بالای حموم دیدم از اتاقش اومد بیرون و اومد رفت حموم..بالای حموم ما یه سوراخ داره.که میشه راحت توی حمومو دید.مطمئن بودم میره حموم..اومد توی حموم داشتم از بالا نگاه میکردم رفت جلوی اینه حموم ایستاد.. لباساشو دراورد و لخت شد اولین باری بود که مامانو لخت میدیدم.کسش مو داشت..یه ابی به خودش زد و شیر اب بست..و تیغ برداشت تا به کوس و کونش یه حالی بده..تا اومد موهای کسشو بزنه تیغ از دستش افتاد زمین خم شد که برداره وای چی میدیدم چه سوراخ کونی داشت.چه کوسی داشت ..دیوونه شده بودم.پیش خودم گفتم خوش به حال اونی که الان میخواد تو رو بکنه..کارشو تموم کرد و از حموم اومد بیرون..رفت توی اتاقش..یه ربع بعد اومد بیرون وای چه ارایشی کرده بود دلم میخواست خودم برم بکنمش...ساعت شد9.یه زنگ به مرده زد گفت کجایی میثم .اونجا فهمیدم اسم اون کسکش میثم ..بعد گفت باشه بیا من در کوچه رو باز میزارم بیا بالا.یه 5 دقیقه بعد دیدم داره صدای پا میاد فهمیدم خودشه اومد..مامانم سریع رفت دم در خونه تا اونو بیاره داخل...پسره اومد داخل ..باورم نمیشد چی داشتم میدیدم این همون پسره توی فروشگاه بود که فروشنده بود.وای بچه ها واقعا این اصطلاح که میگن یارو از تعجب شاخ دراورده حقیقت داره چون من دو تا شاخ دراوردم..باورم نمیشد.تا اومد داخل مامانمو اونجوری دید ارایش غلیظ و یه دامن کوتاه و یه تاپ..من که راست کرده بودم وای به حال پسره....مامانمو بغل کرد یه سه چهار تا لب ابدار از هم گرفتن..بعد مامانمو انداخت روی مبل و سینه هاشو میمالوند و مامان جنده ی منم اخ اوخ میکرد.بعد تاپشو در اورد سوتین مشکی توریشو هم دراورد و شروع کرد به خوردن سینه هاش مامان داشت دیوونه میشد چشاشو باز و بسته میکرد و میخندید...پسره خیلی خوب میمالوند و میخورد سینه های مامانو..مامانم داشت کیف میکرد..بعد دامن مامانمو دراورد الان مامان با یه شرت مشکی توری جلوی میثم اماده گائیدن بود..میثم شرت مامانو در اورد وای چه کوسی .یه کوس تپل گنده داشت..منم هوس کردم این کوسو بکنم تصمیم گرفتم فیلمبرداری کنم.تا بعدا بتونم از طریق این فیلم بتونم با مامانم سکس کنم ..راستی بابای من مارو 3 سال پیش ول کرد زن گرفت و رفت خارج و اونجا زندگی میکنه...
با کوسش ور میرفت و هی میگفت جون جون جون..مامانمم اخ و اوخ میکرد..بعد میثم لباسشو در اورد و لخت شد و کیرشو انداخت بیرون..یه کیر تقریبا کوتاهی ولی خیلی کلفت بود...مامانم سریع کرد توی دهنش و واسش ساک میزد.خیلی خوب این کارو انجام میداد..منم داشتم فیلم میگرفتم..بعد قمبل کرد به میثم و گفت از کون بکن..بکن.بکن.میثمم سریع کیرشو کرد توی کون مامانم یه اهی کشید و عقب و جلو کرد معلوم بود سوراخ کون مامانم خیلی گشاده چون اصلا درد نمیکشید و فقط داشت لذت میبرد.خدا میدونه دیگه به کیا کون داده تا اینجوری گشاد شده...خلاصه یکم عقب و جلو کرد بعد کیرشو کرد توی کوس مامانم ..شروع کرد به تلمبه زدن.تند تند تلمبه میزد مامان دیگه صداش همه خونه رو بر داشته بود و داشت اخ و اوخ میکرد...میثم گفت ابم داره میاد مامانم میخواست بلند شه ابشو بریزه روی صورتش میثم نذاشت بلند شه و کیرشو سریع دراورد کرد توی کون مامانم و ابشو با تمام قوا خالی کرد توی کون مامان پریسا...بعد پا شدن لباس پوشیدن.و میثم یه ربع نشست با مامانم صحبت کرد و پا شد رفت...و مامانم رفت حموم...منم سریع پریم پایین و رفتم بیرون...نظر بدید اگه استقبال شد داستان سکس خودم با مامانمو مینویسم....همین فیلمی که گرفتم باعث شد با مامان خیلی وقتا سکس کنم..چون رومون به روی همدیگه باز شده بود..مرسی دوستان ...........................................................

نوشته: امیر

من و داداش و مامانم با هم زندگی می کردیم . من که از سربازی اومدم داداش کوچیکه ام رفت خدمت . من اسمم فرشید و مامان اسمش فرشیده هست . من 21 سالمه و مامان 47 سالشه . داداش فرید منم که تازه رفته خدمت حدود 19 سالشه . بابام مرده و مامانم دبیر باز نشسته دبیرستانه . از اون زنای خشن و استواره . روحرفش نمیشه حرف آورد . خیلی هم راحت تو خونه پیش ما می گرده . ما دیگه عادت کردیم . جرات نداریم بهش بگیم بالای چشمت ابروست . از اون زنای شوخ و شنگ و اهل حاله . وقتی عروسی و جشنی میشه اوه بیا و ببین از یه دختر جوون هم سکسی تر میشه . چه رقصایی می کنه . چه چکمه ها و جورابایی می پوشه . همش با خودم فکر می کردم اون با این اوضاع و احوال یعنی می تونه دوست مرد یا پسر نداشته باشه ؟/؟ من که به دیدن اون گاهی وقتا به هوس میفتادم . یه نکته دیگه این که اون خونه کاملا لخت پیشم می گرده و پیش داداش منم همین طور . از منم می خواست واسه این که یه دست باشیم منم مثل اون لخت بگردم . اولش سختم بود و اعتراض می کردم ولی بعدش مجبورم کرد . ولی من سعی می کردم زیاد نگاش نکنم که یه وقتی کیرم شق نکنه
. چون مامان اگه می فهمید من به دیدنش به هیجان میام شاید از دستم خیلی عصبانی می شد . اون خیلی زور می گفت و می گفت حرف حرف منه . وقتی ازش خواستم که به مناسبت تموم شدن خدمتمون از دو تا از دوستام که از روز اول تا آخر خدمتبا هم بودیم دعوت کنم خونه مون و یه شب شام دور هم باشیم و اونم زحمت پذیرایی شو بکشه بهم گفت به یه شرط تمام این بساطو جور می کنه که اخم نکنم و ناراحت نشم از این که مادرو می بینم که سکسی و فانتزی می گرده . .. البته من که جرات اعتراض و نهی از منکر کردن رو نداشتم ولی اون حتی دوست نداشت که ناراحت شم . یادم میاد تو یکی از این عروسی ها که مامان کاملا از کمر لخت بود و نصف سینه اش بیرون زده بود و کل پاهاش تا یه وجب بالای زانو لخت بود و با یه پسره که یک سوم خودش سن داشت می رقصید من از ناراحتی یه گوشه کز کرده بودم و اون توقع اینو هم نداشت . در هر حال اون روز که شبش دعوتی داشتم یه روز پنجشنبه بود . مامان بیشتر از اون که بخواد در فکر بند و بساط مهمونی باشه بیشتر به خودش توجه داشت که چه جوری خودشو خوشگل کنه . مرتب می رفت جلو آینه و سکسی ترین لباساشو می پوشید و ازم نظر می خواست . مگه من جرات داشتم اعتراض کنم . هر لباسی که می پوشید ازش تعریف می کردم ولی داشتم حرص می خوردم چون این دوستایی که من داشتم از اون هیز های چشم چرون بودند . بالاخره مامان یه لباسی انتخاب کرد که فکر کنم جنده های رژیم گذشته تو جنده خونه ها این جور لباس نمی پوشیدند . یه پیرهن خیلی خوشرنگ یک سره ای تنش کرده بود که پشتشکاملا لخت بود و اون پارچه فقط کونشو تا اون قسمت زیر پوشش می داد . از جلو هم که نیمی از سینه هاشو انداخته بود بیرون و از گردن تا خط سینه اش لخت بود . آستین هم که نداشت . با این حساب یه تیکه لباس قرمز خوش رنگ به علامت ال انگلیسی تنش کرده بودکه این در حالت نشسته اش بود . دندون رو جیگر گذاشتم . همونجوری که سهیل و سامان دندون رو جیگر گذاشته بودند و از همون لحظه اول داشتن به کون بر جستهمامان نگاه می کردن تا ببین چیزی رو میشه دید یا نه . من اونا رو می شناختم . ناسلامتی چند سال همکلاس بودیم و تو خدمت هم با هم بودیم و درددل می کردیم . وقتی پای کوس در میون باشه و عشق و حال , کیر که دیگه رفاقت نمی شناسه . میخواد بره جایی که عشق و حالشو بکنه . لباس مامان طوری بود که خیلی راحت می شد اونو گایید . یعنی کافی بود اون دامنه چسبون پیر هنشو از خط زیر کون بدی بالا . نیاز به پایین کشیدن شورتش هم نبود از کناره ها می تونستی خیلی راحت فرو کنی تو کوسش . این سهیل و سامان هم آفت این کارها . کوس خلی من این بود که می خواستم پیش دوستام افه بیام و گفتم که من و مامانم خونه کنار هم لخت لخت می گردیم . انگاری انتظار داشتند که مامان من کنار اونا هم لخت بگرده .من و سهیل و سامان کنار هم نشسته و از خاطرات دوران سربازی می گفتیم. اون دو تا هم تا می تونستند پیش مامان خالی بندی می کردند . دگمه هایبلوزشونو تا ناف باز کرده و سینه چاک شده بودند . می خواستند دل مامانو ببرن . مامان هم خیلی به اونا حال می داد . زیاد خالی بندی می کردند و از دلاوریهای خود تو خدمت می گفتند و از این که چقدر سر فرماندهان خودشونکلاه می ذاشتند . مامان هم با دقت به حرفشون گوش می داد . نمی دونم چرا فرشیده جون به اونا رو می داد و با حرفاشون می خندید . طوری دولا راست می شد که اونا رو به هوس بیاره . وضعیت طوری شد که مامان کنار اونا نشسته بود و گرم صحبت شده بودند و مادرم ازم خواست که برم چایی و شیرینی بیارم . اولش میوه آورده بود . قبل از این که دستورشو انجام بدم از داخل همون آشپز خونه یه خورده گوش وایسادم که ببینم چی دارن میگن . داشتن از صفا و صمیمیت مادرا و پسرا می گفتند البته اولش سهیل گفت شما خیلی خوشگلین . بزنم به تخته هنوز جوون موندین . این روزا پسرا و مادرا رابطه ای خیلی صمیمانه دارن . هم من و هم سامان طوری با مادرمون صمیمی هستیم که هر وقت بابا خونه نیست لخت لخت می گردیم و وقتی اون میاد یه شورت پامون می کنیم چون یه خورده فر هنگش باهامون فرق می کنه . مامان هم از اونجایی که می خواست خودی نشون بده با این که بهم سفارش کرد در مورد لخت گشتنمون تو خونه چیزی به دوستام نگم خودش زود تر موضوع رو پیش کشید و واسه این که کلاس بذاره گفت چه جالب اتفاقا من و فرشید هم با هم تفاهم داریم و فر هنگمون بالاست .. سامان هم ادامه داد که دست بر قضا ما در خیلی از مهمونیهای خونوادگی همه با هم لخت میشیم و این مسائل واسه مون حل شده . از اون دور می دیدم که چه جوری به اندام مامان خیره شده و با نگاهشون داشتن اونو می خوردند . سامان : حیفه اندام به این خوشگلی و بدن کشیده و موزونی که دارین تو پرده و حجاب باشه .. -یعنی شما از این حالت من خوشتون نمیاد ؟/؟ سهیل : چرا ولی به نظر شما اگه نصف ماه یا خورشیدو یه ابری جلوشو بگیره بهتره یا تمام و کامل مشخص باشه ؟/؟ .. مامان فرشیده :خب معلومه دیگه اون جوری که کاملا توی دید باشه زیبایی بیشتری داره -شما نمی خواین زیباتر به نظر بیاین ؟/؟ واقعا حیفه . . سریع با وسایل پذیرایی رفتم پیش مامان . یه نگاهی بهش انداختم که دوزاریش افتاد واونم یه اخمی بهم کرد که پنج زاریم افتاد . حس کردم که هیچ کاره ای نیستم و هیچ غلطی نمی تونم بکنم و هر کاری که بخواد انجام میده . مامان خودشو بهشون نزدیک کرد . طوری رفتار می کرد که انگار داره خودشونو میندازه تو بغل اونا .. ای ای ای اونا واسه کوس داشتند هلاک می شدند و مامان این قدر راحت داشت خودشو تسلیم اونا می کرد . مامان رفت وسط اون دو نفر نشست رو ساق پای دوتایی شون . من در یک متری اونا بودم . -ماه به یه شرطی حاضره تمام و کمال خودشو نشون بده که اونایی که اونو می بینن و از نورش استفاده می کنند هم کاملا نپوشیده باشن . سهیل و سامان مثل خر داشتند کیف می کردند . اونا به خوابشون هم نمی دیدند که اینقدر راحت بتونن با یه زن حال کنن . فرشیده فتنه گری رو شروع کرده بود . رفت رو دسته مبل نشست و کمر لختشو و قمبل باسنشو نشون دوستام داد . آب از لب و لوچه پسرا آویزون شده بود . کارد بهم می زدی خونم در نمیومد . سهیل دستشو گذاشت رو کون مامان -ببین می تونی از زیر, این دامنه چسبونو بزنی بالا ماه بیشتر نمایون میشه . سهیل دامنه کوتاه پیرهن مامانو زد بالا . کون سفت و سفید و بر جسته مامان یه سره مشخص شد . سامان اومد جلو و قاچای کون مامان رو به دو طرف باز کرد. -چه جالب و هیجان انگیز اون زیر شورت هم ندارین . -لزومی نداشت شورت پام کنم . تازه پیرهنمو هم می تونین بدین بالا و ببینین که این جنسی که در اختیار شماست چه جنسیه . پیرهن مادرو دادن بالا از کمر که لخت بود و از طرف شکم هم که تا سر سینه هاش بود وقتی که اونو از سرش در آوردند و چشموشون به سینه های درشت سایز 75 مامان افتاد و این سینه های درشتشو بدون سوتین خیلی قرص و محکم و شکیل دیدند دهنشون از تعجبوامونده بود . -فرشیده خانوم یه اسپند واسه خودتون دود کنین شما واقعا محشرین . این ننه ای که مدام بهم سر کوفت می زد و حالمو می گرفت معلوم نبود چرا این قدر خودشو در مقابل این دو تا شل نشون میداد . نکنه یه وقتی بخوان یه پیشرفتهایی داشته باشن . من می دونستم مامان هر جوری شده یه جایی بالاخره سیاست و بر خورد تندشو نسبت به همین دو تا جوونهم که خیلی بهشون علاقه نشون میده نشون میده .. ولی کاشکی کارشون به سکس نرسه . و من اونجا شاهد اون خشونتش نباشم . زمانی که دیگه کار از کار گذشته . مادرمو کاملا لخت کرده بودند . من فقط همین طور داشتم تماشا می کردم . -فرشید برو از رو میز توالت اون خوشبو کننده زیر بغل و عطر بدن و اون یه عطر دیگه ای که آقایون خوششون میاد بیار -مااااماااااان -مامان و زهر مار . باید لذت ببری که مایه سربلندی پیش مهموناتم . باید خوشحال باشی .. وقتی برگشتم دیدم مامان داره اونارو لخت می کنه . حالا دیگه سه تایی شون لخت بودن -فرشید اگه دوست داری می تونی تو هم لخت شی . از دست این مامان خانومی کفری شده بودم . اولش اختیاری با آدم بر خورد می کرد ولی اگه انجامش نمی دادم اجباری می شد . وقتی گفت می تونی لخت شی یعنی باید لخت شی . راستش حوصله شو نداشتم . ولی چند لحظه بعد با تشر بهم گفت بهت میگم لخت شو . سه سوته خودمو لخت کردم . راستش وقتی می دیدم دوستا ی هیزم چه جوری به کوس و کون مامان خیره شدن نمی تونستم نزدیک اونا بشینم و این شاید همون چیزی بود که اون سه تا می خواستند . رو یه کاناپه یا مبل سه نفره نشسته بودند و مامان وسطشون بود . بد جوری ناراحت بودم و حسادت هم می کردم . حالا که مادرمو وسط اونا می دیدم بیشتر قدر لحظه هایی رو که با هم و در کنار هم لخت بودیم و سر خری نداشتم می دونستم . سهیل و سامان طوری روی مبل لمیده بودند که انگاری قهوه خونه مش قنبره . کیرشون سر به هوا و خیلی شق شده بود. نگاه فرشیده به کیرشون بود . سهیل و سامان و مامان سه تایی داشتند در مورد جوانان اقتصاد و مشکلات اجتماعی و زیر ساختهای جامعه برای رفع این مشکلات حرف می زدند . یه سری حرفای بی سر و تهی می زدن و در حین حرف زدن فقط نگاهشون به وسط بدن طرف بود . از اونجا بحثو کشوندن به از دواج و روابط پسر و دختر . -فرشیده خانوم یه جوون براش سخته با این مشکلات روز و مسائل اقتصادی بره زن بگیره -اینجا یه سری ازافراد جامعه یعنی خانوما وظیفه خطیری رو دوششونه . کف یه دستشو دور کیر سامان و یکی دیگه رو دور کیر سهیل حلقه زد . واییییییی باورم نمی شد . واسه چی مامان . تو این قدر عشق کیر داشتی و من نمی دونستم ؟/؟ -دست گلتون درد می گیره فرشیده خانوم -پس شما چیکاره این ؟/؟می تونین بهم انرژی بدین . سهیل دستاشو گذاشت رو سینه های مامان و لبشو بوسید و سامان هم کف دستشو گذاشت رو کوس مامان . صحنه خیلی هیجان انگیزی شده بود با این که خیلی کفری شده بودم ولی دستم رفت رو کیرم .همه مون لخت و لخت بوده و من با حسرت به اونا نگاه می کردم . چی می شد که منم جای یکی از مهمونها بودم . یهو مامان رفت وسط پذیرایی و یه چرخشی به اون کون و کپلش داد پاها و دستاشو ستون کرد و یه هشتی از خودش درست کرد و مثل فرماندهان جنگ شروع کرد به امر و نهی کردن . -سهیل و سامان بیایین جلو زودباشین کوس و کونمو لیس بزنین .. با این که دوست نداشتم مامانو زیر کیر دوستام ببینم ولی از این بر خورد خشنش که داشت روی دوستامو کم می کرد خوشم میومد . راستش هیچوقت گاییده شدن مامانو ندیده بودم و اصلا فکر نمی کردم تو این خطها باشه ولی سهیل رفت زیر دراز کشید و سامان هم رفت پشتش و زبونشو گذاشتن رو کوس و کون مامان . فرشیده جون با اون سنش هیکلی مثل رخش داشت و انگار مثل ژیمناست کارا فعالیت می کرد . دستشو گذاشته بود رو سینه هاش و چه جورم باهاشون ور می رفت . دهنم آب افتاده بود . مامان نامرد یه تعارف به این پسرت نمی کنی . اگه می دونستم این قدر عاشق کیری که خودم زود تر از اینا حالتو جا می آوردم . من شده بودم پادویاونا . -فرشید برو از رومیز توالت کرم جوانه گندمو بیار . همون که رنگش صورتیه .. طوری امر و نهی می کرد که حرف دیگه ای نمی تونستم بزنم . -سامان بمال به کونم .. خیلی از این سیاست مامان جون خوشم میومد . حالمی کردم . سهیل زیر دراز کشید و سامان هم پشت مامان . سهیل کوس مامانو می گایید و سامان هم کونشو . نزدیک ترین جایی که می تونستم قرار گرفتم تا بتونم صحنه رو از نزدیک ببینم . کیر کلفت سهیل که خیلی راحت تو کوس گشاد مامان جا شد و سامان هم پس از این که سوراخ کونمامان و سر کیر خودشو به کرم آغشته کرد نوک کیرشو به سوراخ کون مامان فشار آورد و همون اول نصف کیرش خیلی راحت رفت تو کون مامان.. یعنی مامان من از اون حرفه ایها بود و من خبر نداشتم ؟/؟ یا این که اون وقتا که بابا بود حالشو جا آورده و اونو این جور گشادش کرده . ولی به کیر خودم که نگاه می کردم اونو خیلی دراز و کلفت و قبراق تر از کیر دوستام می دیدم . صورت فرشیده جون نشون می داد که داره حال می کنه . ولی غرورش اجازه نمی داد که هوسشو بریزه بیرون . -جاااااان عجب کون مشتی داری فرشیده خانوم -سامان از کوسش بگو نمی دونی چقدر داغه . نیمساعتی که مامانو گاییدن تازه خانوم هوس کرد که پسرا بر عکس شن. انگار خودش از یه حالت قرار داشتن خسته نشده بود . کیر با یه سرعتی

نوشته:‌ سمیر

مامان حرف گوش کن من
از وقتي كه خودم را شناختم زندگيم پر از آشفتگي بود. دعوا و درگيري پدرم با مادرم. پدرم يك آدم عياش و خوشگذران و البته پولدار بود. هميشه در مسافرت كاري خارج از كشور بسر مي‌برد. هرگز به من و مادرم توجهي نمي‌كرد. و به دنبال كار و كسب و كير خودش بود. وقتي از سفر برمي‌گشت سعي مي‌كرد با كادوهاي گرانقيمت دل من و مادرم را بدست بياورد. تا وقتي كه كوچك تر بودم خيلي از اين كار پدرم خوشحال مي‌شدم و به مسائل اطراف توجهي هم نمي‌كردم، ولي با گذشت زمان كم‌كم ‌فهميدم كه بيچاره مادرم چقدر از كارهاي پدرم عذاب مي‌كشد. روزها و هفته‌ها تنها و منتظر مي‌ماند تا پدرم از سفر برگردد تا چند روزي را با هم باشند كه آن هم به وضعيت پدرم بستگي داشت، حوصله داشته باشه يا نه، كسهاي خوبي كرده باشه يا نه و خيلي فاكتورهاي ديگه دخيل بود تا او رفتار خوبي با مادرم داشته باشه و واي به روزي كه پدرم با حال و حوصله خوش از سفر نمي‌آمد، شروع مي‌كرد به مادرم الكي گير دادن، حتي اين گير دادن‌ها گاهي اوقات به كتك كاري هم كشيده مي‌شد و قهر كردن‌هاي مادرم و پادرمياني اطرافيان شروع مي‌شد و دوباره همان زندگي لعنتي. مادرم قبل از انقلاب عضو تيم ملي نوجوانان واليبال بود و با پدرم كه عضو تيم ملي جوانان واليبال بود در اردوهاي مشترك با هم آشنا شده بودند و يك سال بعد با وقوع انقلاب مادرم براي هميشه واليبال رو كنار گذاشته بود و چسبيده بود به درس و مشق. بعد از چند سال دوستي با پدرم با هم ازدواج كرده بودند. مدرسه كه مي‌رفتم متوجه شدم مادر خيلي خوشگلي دارم. اينو از تعريف ها و نگاه‌هاي اطرافيان و گاهي هم از شيطنت‌هاي همكلاسي‌هايم مي‌فهميدم. هميشه توي قهر و درگيري‌هاي پدر و مادرم، مادربزرگم به مادرم مي‌گفت: دختر دلت رو به چي اين مرديكه خوش كردي؟! چرا انقدر خودتو آزار ميدي؟ تو اگه همين الان طلاقت رو بگيري 10 تا خواستگار خوب داري. حيف تو پنجه آفتاب نيست كه خودتو اسير اين نامرد كردي. و شروع مي‌كرد اسم يك سري از مردهاي و پسرها فاميل رو مي‌آورد و به بَه‌بَه و چَه‌چَه كردن از اونها مي‌پرداخت. آنهايی كه مادربزرگم مي‌گفت اكثراً من مي‌شناختم. خيلي هاشون ازدواج نكرده بودند و فقط منتظر مادرم بودند تا ببينند تكليف مادرم چي ميشه. عاشق سينه چاك مادرم بودند. خيلي‌هاشون حاضر بودن تمام زندگيشان رو بدهند تا فقط يك شب با مادرم باشند. بعدها شنيدم كه حتي پيشنهادهاييم به مادرم داده بودند براي ارتباط گذاشتن و مادرم همه آن پيشنهادهاي وسوسه انگيز را رد كرده بود بلكه پدرم سر راه بيايد و از كارهاي گذشته‌اش دست بردارد. ولي او نه تنها سر راه نمي‌آمد بلكه روز به روز اخلاقش بدتر مي‌شد. هر چي كه مي‌گذشت بيشتر دلم براي مادرم مي‌سوخت از طرفي هم من بزرگ شده بودم و ديگه دلم نمي‌خواست پدرم با مادرم به آن شكل رفتار كند. يك روز كه از دانشگاه بر خلاف روزهاي ديگه زود برگشتم، ديدم تو خونه هيچكس نيست. رفتم تو اتاقم وسايلم رو گذاشتم و آمدم بيرون به سمت دستشويي رفتم كه دست و صورتم را بشويم ديدم از اتاق مادرم صدا مياد. كنجكاو شدم. ديدم صداي آخ و اُوخه. پاهام رو زمين خشك شد. اولش نمي‌دونستم چكار كنم. رگ غيرتم گُل كرده بود. تصميم گرفتم برم داخل، ولي زود پشيمان شدم. آخه دوست نداشتم مادرم را در آن حالت با يك مرد ديگه ببينم و از طرفي هم دلم راضي نمي‌شد بي‌تفاوت باشم. سعي كردم از سوراخ كليد داخل اتاق رو ببينم ولي موقعيت تخت جوري بود كه نمي‌توانستم ببينم چه خبره، گوشم رو آروم گذاشتم لاي در حداقل صداشون رو بشنوم ولي فقط صداي مادرم رو مي‌شنيدم كه داشت ناله مي‌كرد. بي اختيار به سمت اتاق پذيرايي حركت كردم و در ورودي به بالكن از سمت پذيرايي رو باز كردم و وارد بالكن شدم. پنجره اتاق خواب مادرم به سمت بالكن مشترك با پذيرايي بود. خودم رو به پشت پنجره رساندم. قلبم داشت تندتند مي‌زد. تو اين گيرودار نمي‌دونم چرا كيرم راست شده بود و احساس بدي داشتم. با هزار بدبختي از لاي پرده تونستم داخل اتاق رو ببينم. از ديدن چيزي كه مي‌ديدم شوكه شدم و كمي هم خوشحال. خوشحال از اين كه هيچ مردي تو اتاق مادرم نيست و شوكه از چيزي كه داشتم مي‌ديدم! مادرم لخت‌لخت روي تخت دراز كشيده بود داشت با خودش ور مي‌رفت. هول شده بودم. باورم نمي‌شد كه مادرم با خودش اين كارها رو بكنه. تو همين حال و هوا بودم كه ديدم مادرم دستشو كرد زير بالش يك كير مصنوعي بنفش رنگ درآورد. اول يه مقدار مالوند به روي كسش بعد كرد تو دهنش. خوب باهاش اداي ساك زدن رو درآورد. قشنگ كه خيس شد، با يك دستش سرشو گذاشت دم كسش و با يك دست ديگرش لاي كسشو باز كرد و شروع كرد آروم آروم كردن تو كسش. چند بار كه كيرمصنوعي رو عقب و جلو كرد با دستي كه لاي كسشو باز كرده بود شروع كرد با سينه‌هاش بازي كردن و با دست ديگرش تندتند كير مصنوعي رو عقب جلو مي‌كرد. انقدر محو تماشاي اين صحنه بودم نفهميدم چه طور شد ديدم دارم از روي شلوار با كيرم بازي مي‌كنم. اولش خواستم بي‌خيال بشم، ديدم اصلاً توانايي اين كار رو ندارم. پس همين جوري كه داشتم خود ارضايي مادرم رو تماشا مي‌كردم با كير خودم ور مي‌رفتم. ديگه مادرم داشت به اوج لذت مي‌رسيد و مثل مار به خودش مي‌پيچيد. منم چند تا تكون سريع به كيرم دادم كه آبم ريخت توي شلوارم. تمام بدنم داشت مي‌لرزيد ولي مادرم داشت به كار خودش ادامه مي‌داد. به نظرم هنوز ارضا نشده بود. تو اين مدت اصلاً حواسم به اطراف نبود. يك لحظه برگشتم سمت حياط ديدم از لاي پرده پنجره ساختمان پشتي يك نفر نگاه مي‌كنه. به نظرم زن بود. ولي فرقي نمي‌كرد. اون همه چيز رو ديده بود. با متوجه شدن من اون پرده رو انداخت و سريع خودش رو پنهان كرد. منم كه هول شده بودم خودم رو جمع و جور كردم و از بالكن زدم بيرون. وارد اتاق كه شدم بي سروصدا وسايل رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون. بعد از بيرون آمدن از خونه دچار سردرگمي بودم. نمي‌دونستم بايد چكار كنم. مثل كسي كه قتل انجام داده باشه و ديگه اميدي به زندگي نداشته باشه بي‌جهت و بدون اراده راه افتادم. دهنم خشك شده بود. بدنم خسته، كوفته، قلبم گرفته. از خودم داشت بدم مي‌آمد. رسيدم سر كوچه. بي‌اختيار از دكه يك سيگار گرفتم و روشن كردم و داخل پارك ملت شدم. روي يك صندلي نشستم، شورتم كه خيس بود داشت ناراحتم مي‌كرد. اعصابم رو بهم ريخته بود. تو اين وسط دنبال مقصر مي‌گشتم. حالم ديگه از خودم، مادرم و به خصوص از پدرم به هم مي‌خورد. فكرهاي احمقانه‌اي به سرم خورد ولي زود پشيمون شدم. سيگار رو نصفه كه شد خاموش كردم. موبايلم رو در آوردم يك زنگ به فريد زدم. اون همكلاسيم بود. از بچگي با هم بزرگ شده بوديم. خيلي به هم علاقه داشتيم. از تمام كارهاي هم با خبر بوديم. به اون گفتم حالم خوب نيست با مادرم دعوايم شده. امشب رو خونه نميرم، ميام خونه شما. نزديك بود فريد از تعجب شاخ در بياره. باورش نمي‌شد من با مادرم دعوا كرده باشم. مي‌گفت: امكان نداره، من فكر نمي‌كنم شما مادر و پسر از گل كمتر به هم بگيد. گفت: زود باش بگو ببينم چي شده، راست بگو. بي‌اختيار تلفن رو قطع كردم. بعد از چند لحظه فريد زنگ زد. نگران شده بود. گفتم فريد براي من يك مشكلي بوجود آمده كه اصلاً حالم خوب نيست و دوست ندارم سوال و جواب پس بدم. بگو ببينم امشب بيام پيشت بدون توضيح دادن يا نه؟ فريد كه به وخامت اوضاع پي برده بود ديگه هيچي نگفت. ساعت 9 شب بود كه مادرم زنگ زد، پرسيد: احسان كجايي؟ چرا زنگ نزدي؟ چرا صدات گرفته؟ و چند تا سوال ديگه. براي هر كدوم از سوالها جوابي دادم و گفتم: با فريد هستم. فردا امتحان داريم و بايد با فريد تا صبح درس بخوانيم و امشب خونه نمي‌آيم. كه مادرم هم قبول كرد. تا ساعت 10 بي‌هدف تو خيابونها با ماشينم پرسه مي‌زدم. ديگه خسته شده بودم. تو اين چند ساعت سه بار جريمه شده بودم ولي عين خيالم نبود. آن شب بعد از رسيدن به خانه فريد كلي مشروب خوردم و مانند جنازه تا صبح خوابيدم. صبح كه از خواب بلند شدم حالم بهتر شده بود. ديگه اون احساس تنفر چندش آور در وجودم نبود. فقط يك كمي كينه از پدرم به دل داشتم. صبح يك دوش سرسري گرفتم و با فريد به دانشگاه رفتيم. آن روز تا غروب در دانشگاه بودم و بعد از دانشگاه يك راست به خانه خودمان رفتم. مادرم خونه نبود، روز استخرش بود. آخه مربي غريق نجات بود و تا يك ساعت ديگه بر نمي‌گشت. منم از فرصت استفاده كردم و شروع كردم كمدهايش را گشتن تا اون كير پلاستيكي ديروزي را پيدا كنم. خيلي گشتم ولي نمي‌دونم كجا پنهان كرده بود. منم زياد پيگير نشدم. منتظر شدم تا آمد. بغلم كرد و بوسيدم. خجالت مي‌كشيدم ازش. ديروز بدن لختشو ديده بودم و جق زده بودم. يك مقدار از كارهاي روزش برام تعريف كرد و از من در مورد امتحانم پرسيد. منم يك چيزي سرهم كردم و گفتم و ازش خواستم كه شام رو بيرون بخوريم ولي گفت خسته است، بهتره زنگ بزنيم غذا از بيرون بياورند. دلم رو زدم به دريا و گفتم: آخه مي‌خواستم با شما صحبت كنم. تعجب كرد. ابروهاشو خيلي با مزه گره داد گفت: قربون تو پسر گلم چرا همين جا نميگي؟ گفتم: فرقي نمي‌كنه، فكر كردم شما... كه صحبتم رو قطع كرد و گفت: براي من هم فرق نمي‌كنه. زودتر بگو ببينم شيطون چي شده. نكنه زن مي‌خواهي ناقلا؟ گفتم: نه، از اين حرفها نيست. در مورد خود شماست. دوباره تعجب كرد. نشست روي مبل. گفت: بيا ببينم چي مي‌خواهي بگي. اون شب كلي در مورد پدرم باهاش صحبت كردم و ازش خواستم كه از او طلاق بگيره و با كسي ديگه ازدواج كنه و فكر من هم نباشه. گفتم: من ديگه مرد شدم. مي‌تونم گليم خودم را از آب بيرون بكشم و مي‌تونم با مادربزرگم زندگي كنم. ولي مادرم اولش از اين پيشنهاد من ناراحت شد ولي بدون رو دربايستي وقتي دلايلم رو به او گفتم با من صميمي‌تر شد و از موقعيت‌هايي كه از دست داده بود برام تعريف و به من گفت ديگه اين فكر احمقانه را از سرم بيرون كنم و در موردش ديگر صحبت نكنم. شش ماه از اين ماجراها گذشت. در اين مدت پدرم فقط دوبار به خانه آمد. يك بار ده روز، يك بار هم بيست روز. هر وقت كه مي‌آمد رفتار من با او سرد و بي‌تفاوت بود. ديگر احساس گذشته را نسبت به او نداشتم و فقط به فكر انتقام از او بودم. بار سوم كه آمد تصميم خودم را گرفتم. اين بار بايد تكليف مادرم را روشن مي‌كردم، اما چگونه نمي‌دانستم. از شانس پدرم اين بار كه آمد واقعاً مانند سگ شده بود. به همه چيز و همه كس گير مي‌داد. دو سه بار به من، سر رفت و آمدم گير داد ولي من كوتاه آمدم. تا اين كه يك شب سر ميز شام ميان پدرم با مادرم جر و بحث در گرفت. مادرم اولش خودش را خيلي كنترل كرد ولي پدرم ول كن نبود. مادرم كه از كوره در رفته بود شروع كرد به فحش دادن. پدرم بلند شد كه به سمت مادرم هجوم ببره، بي‌اختيار بلند شدم و جلوش ايستادم. اولش شوكه شد. گفت: برو كنار تو دخالت نكن. ولي من محكم ايستادم و گفتم: تو اجازه نداري دستت روي مادرم دراز بشه. كه پدرم گفت: به‌به آقا احسان، هار شدي. مادر و پسر اتحاديه تشكيل دادند، و با صداي بلند داد زد: برو كنار. و من هم با همان قاطعيت گفتم: فقط بايد از روي جنازه من رد بشوي تا دستت به مادرم برسه. پدرم كه بشدت عصباني شده بود، دستش را بعلامت زدن بالا آورد و گفت: احسان برو كنار و من فقط پوزخند زدم. او هم با تمام عصبانيت يك سيلي محكم به صورتم زد. يك لحظه درد شديدي در صورتم احساس كردم. سرم را بالا گرفتم كه پدرم يك مشت به فَكم كوبيد. خواستم عكس‌العمل نشان دهم ديدم مادرم بي‌هوش شد و به زمين افتاد. سريع به سمت مادرم دويدم. ديدم بي‌هوش روي زمين افتاده و تكان نمي‌خوره. پدرم كه خيلي عصباني بود به اتاقش رفت و بعد از چند لحظه خانه را ترك كرد. يك مقدار مادرم را تكان دادم و صدايش كردم ولي ديدم تكان نمي‌خورد. سعي كردن كه بلندش كنم تا به سمت اتاقش ببرم ولي از آنجايي كه قد بلند و هيكل تو پري داشت زورم نرسيد. به آشپزخانه رفتم و يك ليوان آب آوردم و به صورتش پاشيدم كه به هوش آمد. بلند شد نشست. از من پرسيد: پدرت كجاست؟ گفتم: بهانه خوبي بدست آورد و رفت دنبال رفقاش. و شروع كردم شانه‌هايش را ماساژ دادن. چند لحظه كه گذشت يك كمي حالش بهتر شد. گفتم: بلند شو بريم داخل اتاقت كمي استراحت كن. حالت خوب نيست. همينطور كه بلند مي‌شد گفت: تو چيزيت نشد؟ گفتم: نه بابا، يك مقدار فَكم درد مي‌كنه. مادرم را به اتاقش رساندم و گفتم: استراحت كن. ناراحت نباش. ديگه نمي‌گذارم هر كاري خواست انجام بده. مادرم گفت: بيا داخل، من حالم خوب نيست. و رفت روي تخت دراز كشيد. گفتم: مي‌خواهي شانه‌هايت را ماساژ بدهم؟ گفت: آره عزيزم، خيلي خسته‌ام. و از روي شكم روي تخت دراز كشيد. من هم مشغول ماساژ دادن شدم. همين جور كه در كنارش نشسته بودم و كمر و شانه‌هاش رو مالش مي‌دادم خسته شدم و براي اين كه بهتر بتونم ماساژ بدم رفتم روي كمرش نشستم و شروع كردم به مالش دادن. مادرم كه خوشش آمده بود گفت: يك مقدار برو پايين‌تر بشين تا كمرم را هم مالش بدهي. منم رفتم پايين‌تر كه تقريباً روي كونش بود نشستم و مشعول شدم. اولش اصلاً هيچ احساسي نداشتم و داشتم با خلوص نيت مالش مي‌دادم، ولي دو سه بار كه دستم خورد به بند سوتين مادرم فكرهاي احمقانه به سرم خورد. هي ياد اون روز افتادم كه داشت با خودش ور مي‌رفت. باز حواس خودم رو پرت مي‌كردم. مي‌گفتم: احمق، مادرته و لعنت بر شيطون مي‌گفتم، ولي باز دوباره اين فكرها به سرم هجوم مي‌آورد. ديگه واقعاً كيرم راست شده بود و نمي‌دونستم چكار كنم. كم‌كم هر كاري كه مي‌كردم از روي شهوت بود و اختيار از دست من خارج شده بود. هر بار كه مي‌خواستم شانه‌هايش را ماساژ بدم مجبور بودم كه به سمت جلو خم بشوم و اين باعث مي‌شد كيرم كه از شق درد داشت مي‌تركيد به كمر مادرم ماليده بشود و بنظرم مي‌آمد كه مادرم متوجه مي‌شد ولي به روي خودش نمي‌آورد. يك بار خواستم بلند بشم و ادامه ندهم ولي وقتي به صورتش نگاه كردم ديدم احساس رضايت داره. ازش پرسيدم: مامان خوبه يا ادامه بدم؟ و هيچ جوابي نداد. احساس كردم براي اين كه من خجالت نكشم خودش را به خواب زده. باز پرسيدم ديدم جواب نمي‌دهد. من هم جرأت پيدا كردم دستم رو از زير پيراهنش بردم داخل و شروع كردم به ماليدن كمر مادرم. آب دهانم خشك شده بود. ضربان قلبم دو برابر شده بود. احساس خوبي داشتم. يواش بدون اين كه بيدار بشه پيراهنش را دادم بالا. چشمم كه به بند سوتين مادرم افتاد بند دلم پاره شد. بدون اين كه حركتي كنم داشت آبم مي‌آمد. همين جوري كه روي كونش نشسته بودم تي‌شرتم را در آوردم و از دو طرف سينه‌هاش دستم را بردم زيرش و سينه‌هاي بزرگش را گرفتم و خوابيدم روي كمر مادرم. وقتي كه لختي شكمم به لختي كمر مادرم خورد ديگه كنترل خودم را از دست دادم و كيرم را كه داخل شلوارم داشت مي‌تركيد چسباندم به كون مادرم و محكم فشار دادم. تو اين لحظه كاملاً ديگه روي مادرم خوابيده بودم و گرماي نفسم بيخ گوش مادرم بود. يك طرف صورتش كه سمت من بود را چند بار بوس كردم و با حالت شهوت انگيزي در گوشش گفتم: مامان خيلي دوست دارم و بشدت آبم رو خالي كردم تو شلوارم. از شدت نفس نفس زدنم مادرم هم شهوتش بالا زده بود ولي هيچ تكاني به خودش نمي‌داد. تقريباً 30 ثانيه همانطور روي مادرم درازكش بودم. يك مقدار كه نفسم سر جاش آمد بلند شدم آروم پيراهن مادرم را پايين كشيدم و در كنار مادرم به خواب رفتم. داشتم خواب مي‌ديدم كه توي يك باغ بزرگ با پدرم، مادرم و فريد روي تخت نشسته بوديم و مشروب مي‌خورديم. هر چهارتايمان مست مست شده بوديم. مادرم كه كنار پدرم نشسته بود دست انداخت گردن پدرم و شروع كرد به لب گرفتن از لبهاي او با دست ديگرش از روي شلوار با كير پدرم بازي مي‌كرد و به خود مي‌پيچيد. من و فريد هم مشغول بازي تخته نرد بوديم. يك لحظه نمي‌دونم چطور شد پدرم با عصبانيت بلند شد رفت. نگاه كردم ديدم مادرم لخت لخت داره لبهاشو با ناز و عشوه، كه خيس شده بود پاك مي‌كرد. تا من را ديد كه نگاه مي‌كنم يك چشمك زد و من هم لبخندي زدم و اشاره كردم آره، و بحالت چهار دست و پا به سمت من آمد. نمي‌دونم يكدفعه فريد كه كنار من نشسته بود كجا رفت، انگار از اول هم كنار من نبود. توي همين فكرا بودم كه مادرم به من رسيد و به آهستگي شروع كرد شلوار من را پايين كشيدن. يادمه كه شورت به پام نبود و كيرم خواب خواب بود. مادرم چند تا ليس به نوك كيرم زد و گفت: تو خجالت نمي‌كشي كه همچين كير كوچيكي داري؟ منم گفتم: كجاشو ديدي؟ بگذار راست بشه بعداً مي‌فهمي. هر كي خورده تعريفش را كرده. و مادر شروع كرد با ولع كيرم را خوردن. كيرم راست شده بود و من چشمهايم را بسته بودم و مادرم داشت زير كيرم را ليس مي‌زد كه يكدفعه يك گاز محكم از نوك كيرم گرفت. يكباره من تكاني به خودم دادم و از خواب پريدم. تا چشم باز كردم ديدم مادرم جلوم بدون لباس نشسته و من هم هيچي تنم نيست و كيرم دست مادرمه. خودم را جمع و جور كردم و نشستم. هنوز در حالت كما بودم. ديدم هوا تاريكه و فقط چراغ خواب اتاق روشنه. تازه يادم افتاد كه كجا هستم، چيكار كردم و الان داشتم خواب مي‌ديدم. سريع خودم را كنترل كردم و به مادرم گفتم: پدر كو؟ من اينجا تو اتاق شما چيكار مي‌كنم؟ مادرم خنديد و دو سه بار كيرم را بالا پايين كرد و هيچ چيز نگفت و خودش را به من نزديك كرد و سرم را لاي دستهايش گرفت و شروع كرد لبهايم را خوردن. قشنگ كه لبهايم را خورد گفت: مگه نگفتي مامان دوستت دارم؟ خوب من هم پسرم رو دوست دارم و دستش را انداخت دور گردنم و آروم من را هل داد روي تخت. كاملاً گيج و منگ شده بودم. هيچ چيز نمي‌گفتم. روشنايي قرمز چراغ خواب حالت سكسي و روحاني به فضا داده بود. براي چند لحظه احساس مي‌كردم كه هنوز دارم خواب مي‌بينم. ولي نه خوشبختانه بيدار بودم و داشتم لذت مي‌بردم از هيكل تراشيده و صورت خوش تركيب مادرم. ديگه كاملاً من هم وارد بازي شده بودم و با دستم شروع كردم با كس مادرم بازي كردن و با دو انگشتم داخل كسش رو بازي مي‌دادم و هر چند لحظه يك بار دستم را در مي‌آوردم و بو مي‌كردم و انگشتانم را ليس مي‌زدم. خوب كه از اين كار سير شدم، مادرم را به پشت خواباندم و خودم حالت شناي باستاني گرفتم و كيرم را تا آخر تو دهنش كردم و بالا و پايين مي‌كردم، و مادرم با اشتياق كيرم را مي‌خورد. بعد از چند لحظه بلند شدم و خودم را به جلوي كسش رساندم، واي كه عجب كس خوش تركيبي بود. تا آن موقع همچين كسي نديده بودم. چه از كسهاي بيشماري كه كرده بودم، چه از كسهايي كه در فيلم سوپر ديده بودم. واقعاً كس خوش فرمي بود. به نرمي شروع كردم لاله‌هاي كس مادرم را ليس زدن و خوردن آنها. ديگر به اوج لذت جنسي رسيده بوديم. خوب كه كسش را خوردم رفتم سراغ لب گرفتن و لب خوردن و با سينه‌هايش بازي كردن. ديگه موقع آن بود كه عشق بازي من و مادرم به اوج خودش برسد. پس بلند شدم و جلوي كس مادرم زانو زدم. چندبار با دستم كيرم را گرفتم و روي كس مادرم زدم و خوب كيرم را تف كاري كردم و به دهانه كس مادرم نزديك كردم. قبل از اينكه داخل كنم خوب به چشمهاي خمارش نگاه كردم. نفسم بند آمده بود. به آرومي گفتم: مامان. گفت: چيه عزيزم؟ باز گفتم: مامان. ديگه هيچ چيزي نگفت. منم گفتم: مامان دوست دارم. مادرم چشمهاشو بست. فكر كرد دارم خجالت مي‌كشم گفت: منم تو رو دوست دارم. گفتم: اجازه هست؟ گفت: آره پسرم. از تو بهتر كي بكنه؟ و سر كيرم را به آرامي به سمت داخل هل دادم. همه كيرم را داخل كس مادرم كردم. واي كه چه لذتي. تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن. با تمام قدرت فقط كيرم را به جلو هل مي‌دادم. اصلاً دوست نداشتم كه كيرم را براي يك سانت بيرون بكشم ولي پس از چند لحظه احساس كردم بايد به مادرم هم حال بدهم و شروع كردم به تلمبه زدن. يك لحظه چشم از مادرم بر نمي‌داشتم و تند تند بالا و پايين مي‌كردم. مادرم كه يك عمر حريص كير بود با ولع داشت با كسش بازي مي‌كرد و من هم تلمبه مي‌زدم. در حين كار از مادرم پرسيدم: آبم داره مياد، چيكار كنم؟ بريزم داخل؟ كه اونم جواب مثبت داد و من هم داد محكمي زدم و با تمام وجودم آبم را تو كس مادرم خالي كردم. تو اين لحظه بود كه احساس كردم اونم داره ارضاء ميشه چون همين جوري كه پاهاش باز بود منم تلمبه مي زدم با دستهاش كونم را محكم گرفته بود بعلامت اين كه ادامه بده. منم كه با اين كارش تحريك شده بودم مثل وحشيها با شدت تلمبه مي‌زدم. مادرم كه كنترل خودش رو از دست داده بود چند تا جيغ زد و محكم كمرم را گرفت و به سمت خودش كشيد. من هم خودم را انداختم روي مادرم و بي‌حركت روي مادرم دراز كش شدم و چند لب ازش گرفتم. مادرم چند آه كشيد و خلاص شد و چند لحظه بي حركت ماند و تند تند نفس نفس مي‌زد و من مانند جنازه خودم را به كنارش انداختم. مادرم كاملاً بي‌حس شده بود و اصلاً تكان نمي‌خورد. بلند شدم نشستم. به صورت ماهش نگاه كردم. خنديد و گفت: ناقلا تو انقدر شيطون بودي و من نمي‌دونستم؟ منم خنديدم و بوسش كردم. گفتم: مامان خيلي دوستت دارم. مادرم هم گفت: ما بيشتر و دوتايي با هم از ته دل خنديديم. همين طور كه در كنار هم لخت خوابيده بوديم. من به مادرم گفتم: مامان يك قولي به هم بدهيم. گفت: آره عزيزم، حالا چي هست؟ گفتم: قول بدهيم كه همان رابطه مادر و پسري كه با هم داشتيم بين‌مان بمونه و در كنارش از هم لذت جنسي هم ببريم. كه اين دفعه مادرم بوسم كرد و گفت: آره پسر فهميده خوبم. حتما. خيلي هم خوبه. آن شب چون مطمئن بوديم كه پدرم نمي‌آيد بعد از اين ماجرا با مادرم به حمام رفتيم و در داخل وان حمام يك بار ديگر كردمش و ساعت 4 صبح بود كه مانند دو زن و شوهر در كنار هم به اميد روزهاي بهتر به خواب رفتيم

نوشته: تاپا

سلام من اسمم پژمانه . میخوام یه خاطره بد براتون تعریف کنم . من 16 سالم بود . چند تا توله سگ از نژاد گرگی داشتم خیلی قشنگ بودن . یه پسره بود به اسم حسن هر روز میومد خونه ما بهشون می رسید . می گفت وقتی یه کم بزرگ بشن پول خوبی بابتشون بهم میده . بابام فوت کرده بود . مامانم 32 سالش بود . قد حدود 170 وزن 70 . کمر باریک کون گنده خیلی خوشکل بود . یه بار که حسن اومد مامانم که اسمش ریحانه است حیاط بود . حسن هم 30 سال قدش حدودا 192 وزن 90 به بالا اندام درشتی داشت سرشو همیشه با تیغ می زد . اونروز که مامانم حیاط بود بدجوری بهش نگاه می کرد . مامان مثل اینکه خوشش اومده بود از نگاه های حسن هی الکی دولا می شد حیاط رو جارو کنه . اندام نمایی می کرد . من با عصبانیت گفتم حسن اقا بریم دیگه . یه چند باری بهم گفتن حسن اقا امروز دم در خونتون بود . منم می گفتم لابد اومده به سگا سر بزنه نگو نامرد اومده بود با مامانم حرف بزنه . یه روز صبح رفتم مدرسه زنگ اخر از مدرسه فرار کردم . رسیدم خونه درو باز کردم دیدم یه صدایی میاد . رفتم جلو دیدم کفش های حسن اونجاست . یه گوشه خودمو قایم کردم گفتم ببینم چی کار می کنن . دیدم مامان تو بغله حسنه و بهش لب میده . نامرد یه جورایی لباشو می خورد به مامان حال می داد . یهو مامان رو چرخوند سینه هاشو به دیوار چسبوند از پشت خودشو به کون مامان می مالوند و گردنشو می خورد . برشگردوند تاپ و سوتین مشکیش رو دراورد داشت سینه های مامان رو میخورد یه دستشم حلقه کرده بود دور کونش می مالوندش . بعد دامنشو پایین کشید . از رو شرت یه کم کونشو خورد . بعد لباسای خودشو دراورد . از مامان خواست شرتشو واسش پایین بکشه . وقتی پاین کشید یه کیر واقعا بزرگ 20 سانت به بالا . مامان ترسیده بود . یه کم سرشو لیس زد . بعد کرد تو دهنش میکش میزد بدجوری . بعد شورت مامانو پایین کشید کسشو می خورد بدجور به مامان حال می داد . بعد پا شد مامان رو چهار دست و پا کردبا یه حرکت همشو کرد تو کسش یه جیغ بلند کشید . عین وحشی ها تلنبه میزد . بعد مامانو دمر خوابوند باز کرد تو کسش و شروع کرد به تلنبه زدن . بعد چند دقیقه دوباره مامانو چهار دست و پا کرد . رفت جلوش وایساد دوباره واسش ساک زد . اومد پشتش دوباره کرد تو کسش تا کیرش خیس بشه . اورد بیرون گذاشت دم سوراخ کونش . مامان نذاشت خواست بلند بشه که تند مامانو گرفت نذاشت بلند بشه . با یه زور محکم همه ی اون کیر گندشو کرد تو کونش . داشت جیغ می کشید ولم کن کثافت ولی گوش حسن بدهکار نبود . یه چند دقیقه ای تلنبه زد همه ابشو کرد تو کونش . بلند شد لباساشو پوشید ولی مامان نمی تونست از جاش بلند بشه . حسن لباساشو پوشید مامان رو بلند کرد کمکش کرد لباساشو بپوشه . یه لب دیگه ازش گرفت و رفت . مامان تا چند روز پاش می لنگید . هی میگفتم چی شده می گفت پام پیچ خورده . منم به روی خودم نیاوردم . دیگه هم نذاشتم حسن بیاد خونمون . امیدورم خوشتون اومده باشه

نوشته: پژمان

سلام من اسمم سعید و 18 سالمه و داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سال قبل میشه که ما به ترکیه رفته بودیم برای مسافرت به کشور..... نمیگم به خاطر مسایل امنیتی وقتی ما رسیدیم ترکیه ما رو بردن برای برداشتن عکس پاسپورتی و آزمایشگاه
و اما مامانم: مامانم اسمش نسترن 41 سالشه قد 159 سانت و وزن 86 کیلو کون خیلی خیلی گنده ای داره طوری که راه رفتنی هر مردی دوست داره از کون بکندش واقعا کونش خیلی گندس شاید باورتون نشه ولی چند بار تو خیابون جلو خودم بهش تیکه انداختند.
و اما بقیه داستان ما رفتیم آزمایشگاه و برای عکس برداری از قفسه سینه مارو خواستند و اول منو خواستند من رفتم تو و سریع آماده شدم منظور از آماده شدن برای برداشتن اشعه ایکس باید پیراهنتو در بیاری خلاصه کار من تموم شد و نوبت مامان رسید. دکتر با لحنی هوس آمیز گفت شما خانم بفرمایید مامان رفت تو و دو دقیقه ای خبری نشد بعد از چند دقیقه دکتر از اتاق رادیو بیرون اومد و گفت یه 20 دقیقه ای طول میکشه قفسه سینه این خانم مشکل داره بعد دو دقیقه که دکتر دوباره رفت تو پرستار منو صدا زد و گفت بیا این کارت هارو ببر دکتر امضا کنه بیزحمت منم گفتم باشه و رفتم ته سالن اتاق رادیو صدای مامانم میومد که به ترکی میگفت نه نه دکتر من از شیشه کناری در که پرده ام داشت و یه ذره جا داشت تو رو نگاه کردم مامانم پیرهن نداشت به خاطر عکس و دکتر هم روبه روش چه چیزی بود سینه های سفید از پشت سوتین قرمز توری که قشنگ نوک سینه هاش.بیرون بود منم که حشری شده بودم تو نرفتم دکتر گفت به مامانم خیلی خب باشه حالا تکیه بده به این برد میخوام ایکس ری بگیرم و مامانم تکیه داد مامان یه شلوار مشکی پارچه ای تنگ تنش بود که حسابی کونش و زده بود بیرون و یه کفش پاشنه بلند که خیلی سکسیش کرده بود خلاصه مامان تکیه داد و دکتر به بهانه درست کردن مدل وایستادنش بهش چسبید و کونشو هی با دست.جابجا میکرد مامانم که انگار بدش نیومده بود بعد با دستش سینشو میگرفت و میچسبوند به برد و باهاش بازی میکرد بعد به مامان به ترکی گفت عجب کون گنده ای داری و یه دفعه شروع کرد به خوردن گردن مامان سرجام سیخ شده بودم نمیتونستم برم تو بعدش دکتر تو همون حالی که داشت گردنشو میخورد دستشو برو به.شلوار مامان من داشت از شدت حشر آبم میومد شلوار مامانو با یه دست کشید.پایین بدون اعتراض مامان وای چی میدیدم کون سفید گنده بدون مو و حتی یه خش پاهای مامانم سفید تازه اصلاح کرده بود یه شرت صورتی پررنگ پاش بود دکتر سریع اونم در آورد با زبون رفت سراغ سوراخ کون مامان و لیس میزدش بعد کس مامانو میخورد سوراخ کون مامان صورتی بود انگار که بهش دست نخورده باشه بعد دکتر شلوارشو در آورد چی میدم یه کیری که راحت5 2 سانت میشد و کلفتیش واقعا شبیه به فیلم های سوپر بود مامان وقتی خودش کیر دکترو دید ترسید بعد دکتر سریع یه ذره تف زد و کرد تو کس مامان بعد از.4 دقیقه کیرش در آورد گفت داگی استایل شو مامانم از شدت شهوت گوش میکرد دکتر اول یه انگشتشو کرد تو سوراخ کون مامان تا ماهیچه هاش شل شه که مامان نذاشت و گفت خیلی درد داره مخصوصا این کیر که دکتر به ترکی تهدید کرد که الان میرم آزمایشتو خراب میکنم به پسرتم میگم یه چیزاییرو و بهت ویزا ام نمیدن بدون آزمایش مامانم به ناچار گفت نگو نه نه میدم بهت دکتره سریع دومین انگشتشو کرد تو و در آورد مامانم اه بلندی کشید بعد دکتر سره کیرشو گذاشت رو سوراخ مامان خیلی آرام سرشو فشار داد که مامان یه کوچولو جیغش بلند شد بعد اروم تا وسط فشار داد که مامان گفت سوختم جیغ کشید دکتر زد تو گوشش و گفت آروم خفشه همه میفهمن الان بعد اروم دوباره تا ته کرد.تو و عقب جلو میکرد و با سینه های مامان بازی میکرد بعد 5 دقیقه که گفت آبم داره میاد و با همه فشار خالی کرد تو کون مامان کیرشو که در اورد چی میدمیدم.سوراخش انقدر باز شده بود که باید. 5تا انگشت دستم میرفت تو دلم خیلی سوخت ولی تقصیر کون گنده و سفیدش بود که کار دستش داد بعدم پاشدو سریع لنگان لباساشو پوشید و اومد بیرون من که سریع رفتم سالنو اون برگه هارو گذاشتم دم اتاق رادیو دیدم مامان داره میاد لنگان لنگان گفتم چیشده گفت خوردم زمین جلوی اتاق رادیولوژی خلاصه رفتیم هتل...

نوشته: سعید

سلام.من اسمم آریا هست و با پدر و مادر و برادرم زندگی میکنم و اسم مامانم رزیتا.18 سالمه و مامانم هم 40 سالشه از مامانم براتون میگم بدن فوق العاده ای داره سفید گوشتی همونی که من دوست دارم قدش 170 و وزنش 85 کیلو.من از وقتی که یادم میاد کف کس مامانم بودم.چند دفعه ای کسش رو دید زدم کس فوق العاده تپل و دست نخورده ای داره.
من تا 13 سالگی با مامانم میرفتم حموم و اونم جلوی من راحت لخت لخت میشد.از اون به بعد دیگه باهاش نرفتم حموم.مامانم همیشه وقتی از حموم میومد بیرون فقط یه چادر دور خودش میپیچید و بعضی مواقع هم کنار میرفت و منم نگاش میکردم و کلی حال میکردم.
اصل داستان.یه روز تابستونی گرم که هیچکسم خونمون نبود(بابام کشاورزه سر زمین بود،داداشم هم دانشگاه)مامانم رفت حموم و چون هیچکس خونه نبود من رفتم کلی فیلم سوپر دیدم و حشرم بدجور زد بالا.خونه ما دو تا اتاق داره و اتاق من یه جوریه که هر کی میخواد بره اون یکی اتاق باید از جلو اتاق من رد بشه.مامانم از حموم اومد و داشت میرفت تو اتاق که ناگهان باد پنکه زمینیمون باعث شد که چادر مامانم بره کنار وکس تپلش که تازه اصلاحش کرده بود رو ببینم دیگه از شدت هوس داشت آبم میومد.دل رو زدم به دریا و رفتم دم در اتاق چون مامانم دید که من سر کامپیوتر نشستم و کس دیگه ای خونه نیست در اتاق رو باز گذاشت.منم وقتی رفتم دمه در و کون قمبل شده مامانم و سینه های آویزونش رو دیدم دیگه هیچی نفهمیدم.یه آن با صدای جیغ کوچیک مامانم به خودم اومدم و دیدم که شلوار و شرتم رو در آوردم و کیر شقمو از پشت بردم لا پای مامانم.مامانم که بد جور ترسیده بود به من گفت چی کار میکنی؟منم گفتم مامان ترو خدا همین یه دفعه مامانم مونده بود چی بگه خلاصه یه ده دقیقه ای گذشت تا راضیش کنم.و بالاخره کارمو که آرزوشو داشتم شروع کردم مامانم خوابید و پاهاشو باز کرد منم تا میتونستم کس خوشمزه و تازه اصلاح کرده و تپل و گوشتی و تنگشو خوردم اونم تمام این مدت آه میکشید و آخراش تبدیل شده بود به جیغ فکر کنم 10 دقیقه داشتم میخوردم که آبش اومد و منم رفتم سر مرحله بعد چون نزدیک بود آبم بیاد و نمیخواستم بریزم تو کسش (اونوقت بدبخت میشدم)یه ذره کرم به کیرم زدم و کیرمو گذاشتم بین دو تا رون گوشتی و تپل و سفیدش و با چند بار عقب و جلو کردن آبم اومد و ریختمش رو شکمش.بعد رفتم 5 دقیقه سینه های تپل بزرگشو خوردم تا کیرم سر حال بیاد من هیچوقت به سینه هاش توجه زیادی نمیکردم ولی موقعی که داشتم میخوردمشون فهمیدم چه جواهری هستن!بعد کیرمو که حال اومده بود آماده کردم واسه کاری که همیشه آرزوشو داشتم یعنی کردن کسش خوب به کیرم کرم زدم و کیرمو گذاشتم دم کسش با یه فشار محکم کیرمو تا آخر کردم تو کسش وای که چقدر حال داد اونم تا نفس داشت جیغ زد ولی من سریع جلو دهنشو گرفتم.یه ذره گذاشتم کیرم اونجا بمونه تا کس تنگش جا باز کنه.اونم دیگه درد نمیکشید.شروع کردم به تلمبه زدن رزیتا هم هی آه میکرد و یه ذره هم از شدت حشر گریه میکرد 15 دقیقه تلمبه زدم و بعد از 15 دقیقه آب رزیتا اومد.تو این مدت هم 3 بار نزدیک بود آبم بیاد ولی صبر کردم و درباره ادامه دادم بعد از 15 دقیقه کیرمو از کسش درآوردم و گذاشتم لای پستونای تپل سفیدش که تازه شناخته بودمشون و چند تا تلمبه زدم و تمام آبم رو ریختم رو شکم رزیتا.5 دقیقه بی حال کنار هم دراز کشیدیم بعد رزیتا گفت خیلی بهم چسبید باز هم با هم سکس میکنیم بعد با هم رفتیم حموم تو حموم تازه یادم افتاد که کون گنده و سفیدشو هنوز نکردم من که دوباره حشرم زد بالا بدون اینکه چیزی به رزیتا بگم از پشت گرفتمش و سریع کیرمو کردم تو کونش خیلی خیلی تنگ بود ولی آروم کردم تو که زیاد دردش نیاد این دفعه چون زیاد حال نداشتم سریع تر تلمبه زدم که سریعتر آبم بیاد بعد از 5 دقیقه تلمبه زدن برای بار سوم آبم اومد و همشو خال کردم تو کون رزیتا.اون روز بهترین روز زندگیم بود.
پایان

نوشته:‌ آریا

... قسمت قبل

سلام من فرهاد هستم قبلا داستان منو به اسم سکس مهیج با مامان خونده بودید اینم قسمت دومش

اون روز از خونه زده بودم بیرون یکم جو خونه سنگین بودش از اس ام اس هایی که مامان پروانه داده بودش فهمیدم که خیلی خوشش اومده دوست داشتم بازم با اون باشم اون روز اصلا جاذبه زمین رو حس نکردم روی اسمون بودم نمیدونی چه حالی بودش اون لحظه ای که داشتم به سکس با مامان پروانه فکر میکردم ..شب کمی دیرتر رفتم خونه وقتی اومدم دیدم دارن میز شام رو میچینن رفتم و دستم رو شستم و پشت میز نشستم و مامان هم بعد از چند لحظه اومد داخل پزیرایی صورتش رو دیدم خیلی گل انداخته بود چشاش یه برق خاصی داشتش خیلی اروم ولی شاد بودش انگار یه بار از دوشش گرفته شده خیلی راحت وسبک حرف میزد. پدرم هم متوجه رفتارش شد ولی کنکاش زیادی نکرد اون شب میگفت و میخندید با من هم همینطور بود انگار نه انگار که چند ساعت پیش اتفاقی افتاده
شب بعد از دیدن فیلمها من رفتم تو اتاقم داداشم خوابیده بودش 5 سال بیشتر نداشت پدرم هم از خرناسهاش معلوم بود خوابه خوابه تو خانواده ما من و پدرم خواب سنگینی داریم تو اتاق خودم داشتم به داستهانهای سکسی تصویری نگاه میکردم یهو در باز شد پروانه بودش با یه سینی و دوتا لیوان اب میوه ...من که تو هوای خودم بودم دستباچه شدم و سریع صفحه رو عوض کردم خودش متوجه شد صندلی رو گرفت و اومد کنارم نشت بدون اینکه حرفی بزنه صفحه رو باز کرد و شروع کرد به دیدن بهم گفت:فرهاد جان ابمیوه رو بخور از دهن میفته ..منم همین کار و کردم با هم شروع کردیم به خوردن داستان کمی طنز بود و گه گداری میخنید منم دیدم اینجوری هستش شروع کردم در مورد داستان باهاش حرف زدن و شوخی کردن تو همون خندها بود گفت :بلااااااااااااا پس اینها رو دیدی که به مامانت نظر پیدا کردی درسته شیطون ؟ منم سرم رو انداختم بایین گفتم ازوقتی داشتم از سینت شیر میخوردم بهت نظر داشتم
این رو که گفتم از خنده رودل کرد پدرم اصلا بیدار نمیشد ولی اروم حرف میزدیم ...گفت: تو هم میخوای داستانش رو بنویسی گفتن اگه تو بخوای چرا که نه ..گفت:ا زکجای سکس بیشتر خوشت اومد ؟ گفتم از همه جاش ولی قسمت ساکش کم بود..کمی ترش کرد با مشتش زد به شونم گفت: بی شعور همچی من رو بغل کردی هول کردم اصلا نمیدونم چی شد حالا از من میخواد بخورمش خیلی پروووووو هستی بچه! از شوخی گزشته واقعا میخواستی بری ارتش؟ میدونم فیلمت بود
داشت همچنان ادامه میداد قر میزدکه دفترچه ثبت نام رو از کشوم در اوردم و یهو هنگ کرد واقعا فهمید مسئله جدی هستش( بگزریم که کون نظام رفتن رو نداشتم) از دستم گرفتش و انداختش تو سطل اشغال و بهم خیره شد سرم رو تو دستاش گرفت یه لب ابدار و محکم و کشدار از من گرفت گفت:از این به بعد هیچ جا نمیری همیشه با هم هستیم نمیزارم از کنارم جوم بخوری دیدم داغ کرده داره بغلم میکنه و با حرص و داره دندونش و ربه هم فشار میده اوlد تو بغلم از جلو نشسته بودش و گفت بخورشششششششششششششش مال تو هستش عشقم،جونم نفسسسسسسم....... داستانهای مصور کار خودش رو کرده بودش
میدونستم پدرم عمرا بیدار بشه شروع کردم از روی لباسش خوردن سینش یه تی شرت پوشیده بودش و یه دامن اصلا این مدلی نمیپوشید موقع خوابیدن.. زیرش نه شرتی داشت و نه سوتینی همش رو گزاشتم تو دهنم اون سینهای نازش رو که حسابی سفت شده بودن صدای اه اوفش و گرمی نفسش که میخورد به گردنم داشت دیونم میکرد روی صندلی نشسته بودم و اون هم روبروی من و پاهاش رو از دو طرف باز کرده بود
لباس رو در اوردم باور کردنی نبودش ازعصر هم سیخ تر شده بودش نشسته بود روی شرتم...کیرم سیخ سیخ بودش و خودش رو روی کیرم میمالوندش همه سینش تو دهنم بودش سرم رو محکم گرفته بودش و به سمت سینش فشار میداد اوف باروم نمیشد وقتی که نوک سینش رو میخوردم یه اخخخخخخخخخخخخخ کشدار ناز میکشید که کیر مرده رو هم راست میکرد داشت میمرد از شهوت خیسی کسش رو روی بدنم حس میکرد نوک سینش و ریه گاز کوچیک میزدن و حسابی میخوردمش شروع کرد به اه اوف کرد ن بهش گفتم مامان کمی ارومتر بابا ...نزاشت حرفم تموم بشه گفت خفهههههههههههههه اون الاغ خوابه چندتا قرص بهش دادم بیدار نمیشه ....کمی برام تعجب داشت از دهن مامان این حرف رو بشنوم اصلا تو رفتارش و گفتارش یه( تو) هم پیدا نمیکردی که بخواد به دیگران بگه انگار یه ادم دیگه داشت میشد صورتش از سینهاش و کسش سکسی تر شده بودش
چشاش بسته بود .و لبش رو گاز میگرفت و از توی گلو ناله میکرد..وقتی کیرم بلند شدش از رروی پاهام اومد پاینن با دستش کیرم رو چنگ زدش کمی دردم گرفت

شرتم رو با یه خوشونت خاصی در اوردش بی مقدمه شروع کرد به ساک زدن روی مثل ورزشکارهایی که میخوان عکس بگیرن نشسته بودش نه دوزانو و نه خم بودش ....واوووووو انگار یه زن دیگه بودش خیلی خشن و هات همه کیرم رو تا دسته تو دهنش میکرد و در میارودش
داشتم دیوونه میشدم با دستش و سرش با کیرم بازی میکرد و تو دهنش میچرخودندش کله کیرم رو میزاشت لای لبهای نازش و میک میزد وای من، دیووونه کننده بودش بهم خیره شد گفت: پدررررر سگ این ساک زدن رو دوست داری تو عمرت کسی برات اینجوری نمیتونه ساک بزنه پدر خرت بدش میاد بخورم یا اون کسم رو بخوره این رو با یه حس عصبانیت خاصی میگفتش
دستم رو گرفت و منو خوابوندش روی تخت خیلی سریع لخت شدم خیل وحشی بودم اونم دامنش رو در اوردش نشسته هم رو بغل کردیم با چنان شدتی لبهای هم رو میخرودیم که هر لحظه فکر کردم الان هستش لبش رو بکنم محکم هم دیگه رو فشار میدارم سینهاش سفت سفت بودش نمیدونم چقدر ولی سیرمونی نداشتیم کسش داشت میترکید خوابوندشم روی تخت
همه کسش رو گزاشتم توی دهنم با انگشتام کسش رو باز کرده بود دیدیم به کیرم هی دست میزنه فهمیدم بازم میخواد بخوره این زن سیرمونی نداشتش بازم مدل 69 شدیم همه زبونم توکسش بود و چوچولش رو میک میزدم واوووووووو چه ساکی میزد وقتی تخمام رو لیس میزد داشتم دیووونهه میشدم
دیگه طاقت نداشتم پاهاش رو گره کرده بود دور سرم هی به سمت کسش فشار میدادش کسش خیس خیس بود این زن انگار هر چی اب تو کسش رو جمع کرده بود میخواست الان خالی بکنه کیرم رو تا حلقومش فرو میکرد و هی اوق میزد ولی بس نمیکرد عین قحطی زدها بودش با چنان ولعی میخورد که انگار داره یه غذای لذیذ رو میخوره همین کارش باعث میشد که منم داغ تر بشم وای من داشتم ارضا میشد
گفتم:پروانه دارم ارضا میشم بزار در بیار ولی بدتر دستش رو کرد دور کمرم و با شدت بیشتریخوردش با بالا اوردن کمرش بهم فهموند که منم فشار بیشتربه کسش بیارم تقریبا در یه زمان هر دوتا ارضا شدیم همه ابم رو تو دهنش ریختم شکمش یه موجی برداشت و فهمیدم که ارگاسم کامل شدش هردوتا نایی نداشتیم ولی اون با یه بیحالی داشت کیرم ر و میک میزد برگشتم و یه نگاه صورتش ور دیدم همه ابم رو داشت میخورد کمی از گوشه لبش زده بود بیرون ولی همون رو هم داشت با زبونش میخورد بیچاره خیلی بهش فشار اومده بود نا نداشت کیرم رو در اوردم کمی مقاومت کرد ولی بهش گفتم این دیگه همش برای تو هستش اینجو.ری نکن به شکم خوابدوندمش و شروع کردم ماساز دادنش استاد این کار هستم تو باشگاه خیلی وارد شدم وقتی ماساژش میدادم بدنش شل شل شده بود ش تو حالت خلصه خاصی فرو رفته بودش روی کمرش نشستم بودم بدنش هنوز داغ داغ بودش تو اون حالت یه بالشتک از کنار تختم گفت و گزاشت زیر شکمش کوسش بالا اومده بودش کمی رفتم عقب تر پاهاش رو کمی باز کرده بودش کیرم نیمه خوابده بودش ولی همین نیمه خوابیدش به گرمی کونش و کمی هم به کسش میخورد کم کم بلند شدش اینبار اروم کردم تو کسش اووووف چه کسی بودش با هر تقه ولی اینار ارومتر میکردم تو کسش خیلی اروم و ملایم میدونستم تو حال خودش هستش با دستام هم کمی کمرش ور ماساز میدادم تا کیرم به ته کسش رسیدش کمی سرعت رو بیشتر کردم کسش خیس خیس بودش ناله هایی که انگاز از دور شنیده میشد از دهنش در میومد بعد از کمی سرعتم و بیشتر کردم کسش باز باز بودش و خیلی هم خیس و لز شده بود اوف داخلش داغ و ملایم بود تو همین فکرها بودم که دیدم با سرعت تو کسش میکوبم یه هو یه اوف تیز کشیدش
کمی کمرش رو اورد بالاتر دیدم داره داغ میکنه دستم رو بردم زیر شکمش به حالت سجده شددش کمرش رو تو دستام گرفتم اون کمرهای کوچیکش راحت تو دستم جا شددش کیرم رو تا دسته تو کسش کردم با چنان قدرتی میکوبیدم که اگه ورق اهنی بین ما بودش سوارخ سوارخ میکردم پروانه داشت جیغ میکشد و دادمیزد و اه اوف میکرد مونده بودم دارم کسش رو جر میدم یا گلوش رو |!!!!چنان دادی میزد که نگو.... میدونستم اگه دادشم بیدار بشه توی اتاقم نمیاد چون قفل بودش منم هم که اصلا به هیچی به غیر از کردن پروانه فکر نمیکردم کیرم تا خود تخخمام تو کس پروانه میرفت و میمومد داشت داد میزد و با حالت زار میگفت محکمتر بیشتر بازم میخوام مادرت رو جرررررررر بده فرهاد من الان زن تو هستم اخ میخوام تا الان کجا بو.دددددددددش ؟؟کیرم رو تو کسش میچرخوندم با دستم به سینهاش چنگ میزدم داد زد گفت :منو بزن!!!! یه بار دیگه اینبار با داد گفت کثافتتتتتتتتتتتتتت کونم رو بزن
نمیدونم چطور ولی شروع کردم به زدن کونش با این کارم بیشتر حشری شدش و با چنان قدرتی با کونش به کیرم تقه میزد که انگار این داشت منو میکرد پروانه یه رقاص حرفه ای بودش و کمر نرمی و با نعطافی داشتش دیگه داشتم دیونه میشدم
مادرم خیلی پر وزن بودش بلندش کردم چسبونمدش به دیوار همه وزنش روی دستام بودش بلندش میکردم و میکوبدم روی کیرم دیگه و.اقعا داشت پاره میشدش با دستام سینهاش رو محکم گرفته بودم اونم سرش رو اورده بود عقب و به وصورتم میمالوندش
ابم داشت میمود با همون حالت زار گفت فرهاد دارم جر میخورم ابت رو بریز تو دهنم تو رو خدا بریز تو صورتم منو بزن فرهاد چنگم بزن انداختمش روی تخت اون میوخاست باهاش خشن برخورد بشه و منم با این حرفاش مثل یه برده باهاش رفتار میکردم انگار اون داشت منو کنترل میکرد دو زانو جلو نشتش کیرم ر و مالوندنم به وصورتش میخواست بزاره تو دهنش ولی دستام پس سرش بود و نمیزاشتم ..دهنش و رو باز کرده بود و به خودش فشار میاورد که به خورده اب بخوره با فشار ابم رو ریختم روی صورتش با یه حالت گریه گفت چرا تو دهنم خالی نکردی میخواستم ابت رو تا قطره اخرش بخورم بین ریخته وری تختتتتت
منم با حالتی عصبانی صورتش رو به تشک چسبوندم و گفتم همهش رو از روی تختم پاکش و کن و بلیس
اون هم مثل سگ این کارو کردش از روی صورتش جمع کرد و خورد و ختی از روی تشکم هرچی بهش گفتم انجام دادش
دیگه توانی نداشتش خیلی بهش سخت گزشته بودش کمی سرو وضعش رو درست کرد و از اتاقم رفت بیرون با خنده و تشکر مستقیم رفتش حموم منم خیلی خسته شده بودم مثل سنگ خوابیدم صبح با صدای پدرم که شاکی بود چرا دیر بلند شده بیدار شدم ولی دوباره خوابیدم منگ خواب بودم چند ساعت بعد تو همون حالت خواب بیداری حس کردم یکی دمر به پشت کنارم خوابیده من هم دمر بودم دستم رو گرفت و انداخته روی سینش چشمام رو باز کردم دیگه بیدار شدم پروانه بودش که با لباس معمول خونه کنارم خوابیده بودش و دستم رو محمکم به صورتش میمالوندش از خیسی دستم متوجه شدم داره گریه میکنه بهش گفتم مامانم چی شده بابابهت حرفی زده؟ اروم بهم گفت فرهاد خواهشن یه چند لحظه حرفی نزن بزارم اروم بشم میخوام باهات بحرفم شده بودش همون مادربا ادب و باکلاس ..بعد از کمی گریه شروع کرد به حرف زدن
از ازدواجش و اینکه اون اوایل چقدر عاشق پدرت بودش و چه کارها براش نمکیرد ماردم یه زن کامل به تمام معنا بودش ولی بعد از چند سال برای پدرت تکراری شدم به زحمت به نیازم میرسد میدونستم بهم خیانت نکینه ولی دیگه انگار کشش سکسی بهم نداشت تو یه سال بعد از ازدواج من توبه دنیا اومدی ولی باز بدنم خیلی رو فرم بودش من خیلی به خودم میرسیدم تا پدرت رو گرم بکنم ولی اون بعد از مدتی باز همون میشدش به خاطر این یواش یواش به ارایشگری رو اوردم از بس که برای پدرت بزگ میکردم کمی سرم گرم بود تو ارایشگاه ولی بعد از مدتی با دوستهای جدیدی اشنا شدم اونها به راحتی از سکس شوهروشن و تفننشون میگفتند ولی من باید یه گوشه نظاره گر میشدم همه میزاشتت به حساب گنده دماغی یا منصفهاشون میزاشتند به کلاس خانوادگیم ولی واقعیت این بود که من چیزی نداشتم بگم و عرضه کنم.. خودم رو سالها با تو و برادرت سرگرم میکرم ولی دیگه بریده بودم چون یه روز توی اینه شاهد چین چروک صورتم شدم
فرهاد من از زندگی هیچزلذتی به جز حسرت نبردم تحملم طاق شد دیگه شکستم دووم نیاوردم بغضم جلوی دوستانم ترکید همه چی رو سیرتا بیاز گفتم اونها هم اومدن گفتند با چینین مشکلی مواجه هستندولی این راهش نیست که خودشون رو بکششن چون مردها اگر شهوتشون زیاد باشه به راحتی میتونن برن زن و یا دوست دختر بگیرند و هر چی بیشتر باشه مثل مدال افتحار براشون میمونه ولی زنها اصلا نمیتونن کاری بکنن و باید بسازن و بسوزن وقتی چندتا هم درد پیدا کردم سبک شدم ولی چه سود باز من تشنه یه اغوش بودم بهشون گفتم شما چه کردین اونها گفتند با یکی دوتا دوست شدیم که با جنبه و خوش برخورد هستند... میدونستم دوست پسر دارند ولی از این خونسردی و راحتیشون تعجبم گرفت گفتم اخه من با دوتا بچه چه کار باید بکنم اونها هم خنده ای کردند گفتن با ما
بعد از چند روز توی اریشگاه یکی بهم زنگ زد و گفت از طرف یکی از دوستان هستش یه اقای هم سن خودم دکتر و خیلی هم جزاب ولی تنها زندگی میکرد دوستانم گفته بودند که من مطلقه هستم دل شوره داشتم بعد از کلی کلنجار رفن با خودم به ملاقاتش رفتم یه رستوارن گرون بود بهترین لباس و ارایش که به سن من بخروه رو انجام دادم یه خانوم باوقار و سکسی
دیدمش دلم هری ریختش بایین باورم نمیدش یه ادم زیبا محترم و خیلی هم خوش برخورد نصیبم شده همون مردی که هر زمی ارزوش رو داره اون روز احساس جوانی جزابی و زیبایی کردم اعتمادم رو به دست اورده بودم
تا چند روز دل تو دلم نبودش خیلی شاد بودم ولی بازم نمیتونستم با خودم کنار بیام تا اینکه همه چی رو بهش گفتم ازش جدا شدم واقعا تو اون مدت و حرف زدن با اون خیلی اروم و شادم کرده بود ولی من ادمی نبودم که بخوام ریسک بکنم و ابروی خانواده و خودم رو ببرم
خیلی به هم ریخته بودم دوستانم به کمکم اومدن و منو بردن خرید برای اولین بار بود که تورو میدیدند و فقط از تو تعریف میکردند و واقعا میخواستند با تودوست بشن و چون دوست پسرهاشون حتی از نظر زیبایی و متانت مردانه به تو نزدیک هم نبودند ...بعد از اون اتفاق تو پاساژ و اشتباه گرفت فروشنده من شب خیلی فکری بودم و تو هم هی تعقیر رفتار داده بودی فرهاد تو پلک بزنی من میدونم چی تو ذهنت و دلت هستش میدونستم در اوج نیاز جسی هستی از بوی بدنت حس میکردم چند بار تو شب اومدم و بوست کردم البته به عنوان یه مادر ولی بوی بدنت چیزی جز شهوت نبودش دیگه خودم بهت گرایش عجیبی داشتم اوایل فقط گریه بود و احساس گناه ولی بعد از مدتی دیدیم تو سکس با پدرت هم به تو فکر میکنم دیدیم دارم خودم نابود میکم ..اخه چرانباید من با پسرم باشم کی بهتر از اون چه کسی مورد اعتماد تر از اون نه ازاری میکنه و نه سوئ استفاده ای خودم وقتی دیدم که اون لباس شب رو برام خریدی داشتم از زور شهوت دیوونه میدشم فقط لازم بودش یه بوسه بهم بزنی تا خودم رو با تمام وجودم در اختیارت قرار بدم ولی تو اون روز با اونکه نیاز داشتی کاری نکردی و بیشتر منو تشنه تر کردی تا اینکه دیروز فهمیدم چه پسر بزگوار و مردی دارم که به خاطر من میخواد تن به ارتش و نظام بده ولی نفسم عشقم دنیا به این سختی و بی رحمی که فکر میکنی نیستش من در لبه بحران بودم ولی تو مثل فرشته نجات برام بودی.... وهم چنان داشت ادامه میداد
کمی گریه و بعد هم اروم تو بغلم خوابیدش برادرم تو واحد پایین داشت با بچه ها بازی میکرد و من اون تنها بودیم میخواستم بگم مادرم همش نقشه بوشد ولی دلم نیمود بزار حس کنه پسرش قهرمانه ولی ته دلم براش سوختش
زن به این زیبایی و نازی باید اینهمه زجر بشکه
من و پروانه هفته ای دوبار سکس میکردیم مگر اینکه مادرم مشکل موجه داشتش و تعطیل میشد ولی فهمیدم اون میخواد تو سکس باهاش خشن و توهین امیز برخورد بشه و منم هم از این فانتزیش خیلی خوشم میمود تا دلتون بخواد برام از این تنوع سکس فیلم و عکس داشتش بعدها گفت که به پدرت نشون میداده که این مدلی سکس کنه ولی اون به زور سیخ میکرد واگر شانس میاوردم بیست دقیقه سکسش طول میکشد
مثل کارشناسها کینشستیم و د رمورد فیلمها نظر میدادیم و تو اولین فرصت انجامش میدادیم من هر نوع تنوع سکسی رو با پروانه انجام دادم حتی سکس از غقب با اونکه کمی براش سخت بودش ولی بعد از مدتی اونقدر بهش لذت بخش شده بودش که همه جوره بهش حال میداد و باید تو سکس انجام میدادم الان دوسال هستش
که من و پروانه سکس میکنیم و یه بار هم به درخواست و اصرار دوستش با یکی از دوستهاش که توی پاساز بود سکس کردم البته خانوم رو اورده بودم و مادرم یه گوشه از اتاق پنهون بود و داشت دید میزد فکر میکرد براش جزاب هستش بدون اینکه اون خانوم از حضور مادرم خبری داشته باشه ولی از بس اون خانوم برای من قر فر اومده بود که وقتی رفتش پروانه احساس خطر کرد و با کلی ناراحتی داد و فریاد خط نشون کشید که دیگه به غیر از اون باکسی نباشم انصافا پشم کس پروانه هم نمیشد امیدوارم خوشتون بیاد و به عنوان یه داستان بهش نگاه کننی بازم اصراری در و واقعی بودنش ندارم با اونکه اتفاق افتاده از نحوه نگارشم و ریز پردازیش هم متوجه میشد
از کاری که کردم هم زره ای پشیمون نمیستم چون بهترین کارو انجام دادم وای کاش زودتر به این رابطه میرسیدم تا پروانه کمتر عذاب بکشه

نوشته: فرهاد

مامانم 60 سالشه اسمش زهراست.چادری و مذهبیه. مامانم نسبتا چاقه و شکم داره. خواهرم هم اسمش آذره،45 سالشه، چاق و قد کوتاه. یه دوست به اسم محمد(ممد دماغ) داشتم که کیر وحشتناکی داره. کیرش مثل خیار سالادی میمونه.اوایل منو میبرد خونه همسایمون که خالیه و به زور میکرد.پشت بونامون به هم راه داره. حموم ما سقفش تو پشت بومه.تو سقف حموم ما یه سوراخ بود که تو حموم کامل معلوم بود. یه روز ممد اومد خونمون، رفتیم باهم حموم، ممد به من حمله ور شد و تخمامو گرفت و فشار داد. گفت بشین زمین. نشستم رو زمین. کیرشو گرفت جلوی صورتم. گفت بخور. من گفتم نه. به زور کیرشو کرد تو دهنم. شروع کردم به ساک زدن.کیرشو تا تاه کرد تو حلقم،بعد بلندم کرد. وایسادم، کیرشو از پشت کرد تو کونم، حدود نیم ساعت منو از کون کرد.بعد آبشو تو کونم خالی کرد. داشت لباس می پوشید که اون سوراخو دید. گفت از این به بعد اگه مامانت یا آذر رفتن حموم صدام کن بیام دید بزنم.
یه روز آذر رفت حموم،رفتم دید زدم. دیدم همه چیز کامل معلومه،یهو ممد اومد پشت بوم. گفت چرا صدام نکردی،گفتم آخه آبجیمه. گفت کیرم تو کوس مامانت و آبجیت. منو زد کنار خودش رفت دید بزنه. آذر کف حموم نشسته بود. داشت پشمای کسشو میزد.ممد گفت جوون چه بدنی داره. باید بگامش.آذرپاهاشو باز کرد. کس آذر قشنگ دیگه معلوم بود. ممد گفت کسشو دیدم.خواهرت چه کس گشادی داره. حدود 30 دقیقه آذرو دید زد
یه بار هم مامانم رفت حموم ممد دماغ اومد پشت بوم با صاحب کارش شیشه میکشید. بعد منم اومدم دید بزنم که ممد منو دید
با صاحبکارش که یه مرد حدودا 55 ساله بود اومد سمت من
گفت کی تو حمومه؟
گفتم مامانم، رفت شروع کرد به دید زدن. صاحبکارش هم همینطور.صاحبکارش کیر کلفتشو انداخته بود بیرون. اسم صاحبکارش حسین آقاست.کیر وحشتناکی داشت. حسین آقا گفت ممد بریم تو حموم مامانشو بگاییم.ممد یه کم میترسید ولی بعد راضی شد. رفتن دم در حموم. مامانم عادت داره یه کم در حمومو باز میذاره. حسین آقا درو یهوباز کرد رفت تو حموم. مامانم ترسید. بعد به حسین آقا گفت برو بیرون عوضی. حسین آقا کیرشو انداخت بیرون گفت تا جرت ندم نمیرم. بعد مامانمو گرفت. نشوند رو زمین. کیرشو کرد تو دهن مامانم،کیر کتفتشو تودهن مامانم کرده بود هی تلمبه میزد. به مامانم گفت ساک بزن جنده خانم.مامانم که ترسیده بود کیر حسین آقارو گرفت تو دستشو شروع کرد به ساک زدن.حسین آقا کیرشو تو حلق مامانم کرده بود. اصلا فک نمی کردم مامان مذهبی و چادری من جنده باشه ولی وقتی دیدم حسین آقا موهای مامانمو کشیدو ازش پرسید به حسین ملایری کس دادی یا نه،مامانم گفت آره. فهمیدم مامانم جندست. بعد ممد دماغ رفت تو حموم. مامانم شوکه شد.ممد لخت شد. کیر ممد دماغ هم کلفت بود.حسین آقا به مامانم گفت پاشو. مامانم وایسادبعد ممد رفت جلو دستشو گذاشت رو کوس مامانم
حسین آقا مامانمو خوابوند کف حموم.خودشم رفت کیرشو گذاشت رو کوس مامانم.ممد دماغ هم رفت بالا سر مامانم. کیرشو مالید رو لبای مامانم.بعد کیرشو کرد تو دهن مامانم.ممد دماغ کیرشو تا دسته کرده بود تو حلق مامانم.حسین آقا کیرشو تف زد. گذاشت رو خط کوس مامانم.بعد چنتا ضربه زد به کوس مامانم. یهو کیرشو کرد تو کوس مامانم. مامانم داد میزد.حسین آقا به مامانم گفت کوستو بده جنده خانم. کیر حسین آقا تا ته میرفت تو کس مامانم و کیر ممد دماغ تو دهن مامانم بود.ممد دماغ سر مامانمو گرفته بود کیرش تو دهن مامانم بود بدجو کیرشو تو حلق مامانم عقب جلو میکردحدود 20 دقیقه حسین آقا کیرشو تو کوس کوچولوی مامانم عقب جلو میکرد.بعد هردو کیزای کلفتشونو از کوس و دهن مامانم کشیدن بیرون. بعد ممد دماغ مامانمو انداخت رو سکوی حموم دوباره رفت بالا سر مامانم کیرشو کرد تو دهن مامانم چند لحظه کیرش تو دهن مامانم بود
بعد به مامانم گفت کیرم دهنت. توهمین لحظه حسین آقا گفت الان آقای فراهانی هم میاد.قراهانی نامرد با محسن شهرداری آذر خفت کرده بودن. اومدن خونمون.ممد دماغ کیرشو برد رو کوس مامانم. بالای کوس مامانم یه کم پشم داشت.ممد باکیرش میزد رو کوس مامانم.بعد یهو کیرشو تا دسته کرد تو کوس مامانم.ممد کیرش تاخایه تو کوس مامانم بود.بعد حسین آقا رفت بالاسر مامانم
خایه هاشو کرد تو دهن مامانم بلافاصله کیرشو تا ته کرد تو دهن مامانم. از اونطرف ممد آبکیرشو ریخت رو صورت مامانم
بعد آذر لخت شد
قراهانی و محمود صافکار اومدن کس مامانمو بگان.از اونطرف ممد و حسین آقا رفتن سراغ کوس و کون آبجی آذرم. ممد به آذر گفت بشین زمین آذر جنده. اذرنشست.حسین آقا کیرشو تا ته کرد تو دهن آذر.آذر مثل جنده ها ساک میزد.خلاصه بعد ممد کیرشو کرد تو دهن آذر.بعد آذر نشست رو کیر حسین آقا. حسین آقا و ممد دماغ هرکدوم 1 بار کس آذرو گاییدن بعد حسین آقا کیرشو تا دسته کرد تو کون آذر ممد هم کیرشو کرد تو کس آذر.
مامانم داشت لباس می پوشید که فراهانی مامانمو خفت کرد دستشو گذاشت رو کس مامانم به مامانم نگاه کرد و گفت کستو میگام. مامانم التماسشو کرد ولی فایده نداشت. کیر سیاه و کلفتشو در آورد بعد مامانمو نشوند کف حموم. کیرشو کرد تو دهن مامانم
گفت کیرم تو حلقت زهرا جنده. بعد فراهانی کیرشو تو دهن مامانم عقب جلو میکرد. محمود صافکار هم کیرشو تا خایه تو دهن مامانم کرد. از اونطرف کیر حسین آقا تو کوس آبجی آذرم بود. کیر ممد دماغ هم تو دهن آذربود. محسن شهرداری هم کیرشو فرو کرد تو کون آبجی آذرم. فراهانی افتاد رو مامانم کیرشو قرو کرد تو حلق مامانم.بعد مامانمو خوابوند. کیرشو گذاشت رو کس مامانم. تف زد
یهو تا داسته کیرشو فرو کرد تو کوس مامانم. فراهانی کس مامانمو گایید. بعد محمود صافکار کیرشو کرد تو دهن مامانم. مامانم ساک میزد. بعد مامانم وایساد. فراهانی نشست. مامانم نشست رو کیرش. با چشم داشتم می دیدم مامانم و آبجیمو میگان.بعد فراهانی وایساد. کیرشو گرفت جلوی صورت مامانم. بعد آبکیرشو ریخت رو صورت و دهن مامانم. حالا نوبت محمود صافکار بود که کیرشو تا دسته بکنه تو کس مامانم. از اوونطرف محسن شهرداری پاهای آذرو داد بالا. کیرشو کرد تو کوس آبجیم.محمود صافکار مامانمو خوابوند رو سکو. کیرشو تا دسته کرد تو کس مامانم. محکم تلمبه میزد.بعد حسین آقا کیرشو کرد تو دهن مامانم.آب کیرشو ریخت تو دهن مامانم.فراهانی یه کم شیشه کشید. رفت کیرشو کرد تو کس آذر. از اونطرف هم محسن شهرداری و ممد دماغ اومد تا کس مامانمو بگان.ممد رفت پشت مامانم. کیرشو از پشت کرد تو کون مامانم. محسن شهرداری هم کیرشو گذاشت رو کوس مامانم. تادسته جا کرد.حدود نیم ساعت کوسو کون مامانمو گاییدن. بعد ممد دماغ کیرشو کرد تو کوس مامانم. محسن شهرداری آبکیرشو ریخت تو دهن مامانم. بعد همگی وایسادن جولوی مامانم و آذر. حسین آقا نشست رو سکو. کیرشو کرد تو کوس مامانم. فراهانی هم کرد تو کس آذر. بعد ممد،محسن شهرداری، محمود صافکار آب کیرشونو ریختن تو دهن و صورت مامان و آبجیم. بعد تا صبح کوس مامان و آبجیمو گاییدن.

نوشته: امیر

من فرهاد هستم میخوام داستان خودم رو براتون بنویسم همین اول بگم که این داستان در مورد سکس با محارم هستش اگر خوشتون نمیاد خواهشن نخون تا لازم نباشه تو نظراتتون حرفهای زشت و رکیک بزنید اصراری به واقعیت یا دروغ بودنش ندارم هر طور که تمایل دارید در موردش قضاوت بکنین
من الان نزدیک به بیست سالم هستش این قضیه برمگیره به چند سال بیش من فرزند بزرگ خانواده کم جمعیتمون هستم یه برادر هفت ساله یه پدر 40ساله دارم و یه مادر که الان 38 سالشون هستش
مادر من یه فرد تحصیل کرده و از یه خانواده فرهنگی هستش و پدر من هم تحصیل کرده ولی از یه خانواده بازاری از نظر مالی هم متوسط رو به بالا هستیم
از بچگی ورزش کردم به اصرار مادرم شنا ولی بعد از مدتی به خواست پدرم ورزش رزمی و ووشو رو انتخاب کردم مادرم من رو یه باشگاه در اطراف خونمون که بچه های اعیون و مرفه ای بودند ثبت نام کرد ولی بعد از چند سال پدرم بدون اطلاع مادرم من رو به یه باشگاه از جنوب شهر بردش برعکس مادرم میخواست من با تمام اقشار جامعه در ارتباط باشم
از همون بچگی هم پدرم و هم مادرم به تغذیه من خوب میرسیدن به همین خاطر قد بلند و وزنی متناسب دارم حدود 185 و 87 کیلو وزن که همش ماهیچه هست
خودم هم اهل مطالعه و کتاب خوندن هستم با این همه به خاطر دوستان هم باشگاهیم در جنوب شهر دایره لغاتم از ایرج میرزا تا دهخدا گسترده شده
بسیار خوب معاشرت میکنم و دوستان خوبی هم دارم
اینها رو گفتم تا شناخت بهتری نصبت به من داشته باشید
و اما اصل داستان
من و مادرم به ندرت با هم بیرون میریم و قدم میزنیم ولی یه روز به خواهش یکی دوتا از دوستانش من و اون و دوستانش با هم به یه پاساژ رفتیم مادرم یه خانوم با قدی متوسط و لاغر اندام بسیار سفید رو و با چشمهای عسلی هستش به پوست و بدنش خیلی میرسه دستی هم در ارایشگری داره ولی خودش رو خیلی ملیح و ملایم ارایش میکنه وقتی داخل پاساز شدیم دست مادرم رو گرفتم دوستانش پشت سر ما بودند نمیدونم چرا ولی وقتی من و مادرم داخل شدیم شروع کردن به پچ پچ و خنددین من حواسم به اونها نبودش ولی مادرم هی بهشون میگگفت زشته، میشنوه،خجالت بکشین ولی اونها هی اروم و موذیانه میخنددین کمی بعد متوجه شدم دارند به مادرم تیکه میندازم اصلا بهت نمیداد این غول بیابونی بچت باشه و بیشتر به برادر خواهر میخورین
واقعا هم راست میگفتند مادرم خیلی جوون بودش و خوب مونده بود و خیلی هم زیبا اون روز من کمی ته ریش گزاشته بودم مد بودش...وقتی برای خرید کنار یه شال فروشی ایستادم مادرم نظر منو در مورد یه شال پرسید خیلی شلوغ بود فروشنده بی هوا گفت خانوم خیلی به شما میاد رنگش عالیه و بعد رو به من کرد و گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید قیمتش هم مناسبه و از این مزخرفاتی پاچه خواری که همه فروشندها میگن ماردم سرخ سرخ شده بودش و من هم دست کمی از اون نداشتم فروشنده اصلا حواسش به ما نبود و مثل یه ضبط صوت که به هر مشتری میرسه این حرف رو میزنه همون حرفها رو به ما زد با اونکه ریش داشتم و مادرم هم خیلی جوون به نظر میرسید ولی نه دیگه تا این حد حالا خودتون تجسم کنیند که دو تا دوست مامانم با شنیدن این حرف چه سوژه خنده ای گیر نیاوردن ...
خودتون رو یه لحظه جای من فرض کنید نمیدونستم چی بگم تا الان تو این موقعیت با مادرم یا خانواده ام گیر نکرده بودم میخواستم بگم که مرتیکه من پسرش هستم ولی چه فایده بدتر میشد انگار میخواستی .... رو هم بزنی
برای اینکه بحث عوض بشه رفتم جلوتر و یه تی شرت برای خودم خریدم اصلا دنبال رنگ سایز نبودم فقط میخواستم کمی از اون محیط دور بشم تو اون سن و سال واقعا دست پاچه و شرمنده بودم به خواهش دوست مامانم رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم میدونستم میخواد منو بفرسته دنبال نخود سیاه که حسابی مامانم رو دست بندازه تی شرت رو پوشیدم و اومدم بیرون یهو متوجه دهان نیمه باز مادرم و دوستانش شدم یه تی شرت سفید بی مارک بود ولی تعجبشون رو وقتی فهمیدم که دیدم یه بدن نمای خیلی چسبون رو پوشیدم از این تی شرتها متنفر بودم ولی اون روز راه پس پیشی نداشتم فقط میخواستم زودتر برم خونه به خاطر ورزش و مخصوصا شنا بدن خیلی عالی داشتم زیباییم هم به مادرم رفته بودش از پاساژ اومدم بیرون با دوستان مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم سکوت عجیبی بین ما بودش
یه جورایی ناراحت بودم یه هو از دهنم در رفت و گفتم احمق!!! ماردم نگاهی متعجب به من کرد گفت چی؟؟؟ روم رو طرف مادرم کردم گفتم مردتیکه دیدی چی بهم گفتش ؟ مادرم با لبخند گفت:اخه پسر این همه ریش گزاشتی برای چی میخوای بگی بزرگ شدی هرکی باشه اشتباه میکنه تازه اون هم گناهی نداره سرش شلوغه
ولی حرفش برای من یه زنگ اخطار بود چووووووووووووون پسررررررم داره مرد میشه و من هم فکر کنم دارم پیر میشم!!! این حرفها رو با شیرینی و شوخ طبعی خاصی گفتش نمیدونم ولی فکر کنم دوستاش حسابی باهاش شوخی کردن و یا اینکه از جوون موندنش تعریف کردن نمیدونم کدوم یکی از اونها بودش ولی خیلی سر زوق بود
منم رو به مامانم مردم گفتم:مامان پروانه شما حالا حالاااااا یه ملکه زیبا هستی و جوون نمیدونم این ملکه خانوم میخواد عصاره جاودانگی و جونیش رو با دیگران قسمت بکنه یا مثل جادوگر بدجنس سفید برفی میخواد فقط مال خودش باشه
با این حرفم یخ بینمون آب شد و تا خونه خندیدم و گفتیم شب که خونه رسیدیم شادی از چهرمون مشخص بود
پدرم با دیدنمون گفت که انگاری خیلی بهتون خوش گزشته ای کاش اینبار منم با شما بیام جای خوب میری ما رو هم ببرید و از این حرفها
پدرم اسمش حامد هست دیوونه مادرم و عاشقش ولی معتاد به کار اوایل ورزش میکرد ولی چندین سال هست گزاشته کنار مشروب هم میخوره به خاطر این اضافه وزن ناجوری پیدا کرده هرچی مادرم بهش میگه برات ضرر داره و باید به خودت برسی گوش نمیکنه ادم منضبط و در عین حال خیلی شوخی هستش
شب وقتی تو تخت بودم به یاد حرف اون فروشنده افتادم خندم میگرفت
نمیدونم چطور باید براتون توضیح بدم انگار بخوای چیزی رو فراموش بکنی ولی بدتر از یادت نمیره و همش جلو چشمات هستش از نگاه مادرم با اون چشمهای که برق میزد وقتی منو تو اون لباس بدن نما دیدش یا حرف اون فروشنده که گفت من شوهرش هستم فکرهای بدی به ذهنم میومد و هی به خودم نیشتر میزدم و از خودم بدم میومد ولی بعد از چند لحظه دوباره شروع میشد حس غرور رو وقتی دوستاش در مورد من صحبت میکردن رو میتونستم تو چشماش ببینم
به هر زحمتی بودش خوابیدم گفتم فردا صبح که بیدار بشی هیچی یادت نمیمونه و همه چی تموم میشه صبح به زحمت بیدار شدم
ولی برعکس تصورم صبح بدتر شدش به زحمت میتونستم به مادرم نگاه بکنم پدرم رفته بود سر کار همیشه صبح خیلی زود میره و برادرم یه گوشه اتاق داشت بازی میکرد هر وقت نگاش میکردم ناخوداگاه چشمام به بدنش جزب میشد مادرم همیشه تو خونه یه لباس راحت و معمولی میپوشید(برعکس کسانی که میگن و نمیدونم چرا مادرشون با شرت سوتین تو خونه میچرخه)ولی تو همون لباس میشد همه اندامش رو ورانداز کرد سینهای 75 باسن خوش تراش و هیکلی که اصلا نشانه ای از اضافه وزن یا لش بودن توش نیست مادرم یه رقاص ماهر بود و همیشه به خودش و هیکلش میرسید واقعا یه خانوم خانه دار و یه همسر و مادر فوق العاده و کامل اون همیشه جلوی ما همینطوری بودش ولی نمیدونم چرا اون روز من داشتم با این دید بهش نگاه میکردم داشتم از خودم و رفتارم خسته میشدم مادرم متوجه رفتار و بی حوصلگیم شده بود اروم اومد کنارم و گفت پسرم اینقدر خودت رو اذیت نکن صبح هم اگر درس بخون بهتره چقدر میخوای خودت رو اذیت بکنی کنکور که اخر دنیا نیستش طبق برنامت پیش برو و یه بوس بهم داد و رفت پیش برادرم
با دستام سرم رو گرفتم داشت منفجر میشدش بوی عطرش و اون بوسش خیلی حالم رو بدتر کردش همیشه این جوری بود ولی اون روز مثل همیشه نبودش
بدجور بلند کردم رفتم تو اتاقم پیش خودم گفتم که اگه خودم رو ارضا بکنم بهتره .قبلابه سایتهای سکسی سر میزدم ولی نه زیاد بیشتر هم خارجی بودش ولی اون روز به سرم زد به یه سایت ایرانی سر بزنم سروقت چندتا سایت رفتم همش مزخرف بود تا یه سایت با پدر مادر دار پیدا کردم شروع کردم به دیدن عکساش ولی یهو به قسمت داستانهاش نظرم جلب شد برای اولین بار بود که داستان میخواستم بخونم یکی از داستانها رو انتخاب کردم خیلی تحریکم کرد نوشته یه خانوم بود که احساش رو در مورد سکس میگفت اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که زنها هم از سکس لذت میبرند و یا اینکه حسی بهش دارند شروع کردم هی داستان خوندن تو اون روز (الان که نگاه میکنم میبینم چه داستنهای بیخود و مزخرفی بود البته به غیر از چند تا که بدک نوشته نشده بودند)تا اینکه یه داستان که در مورد سکس با مادر بود رو دیدم اصلا جرات باز کردنش رو نداشتم حسابی داغ بودم ولی سیستم رو خاموش کردم و رفتم دستشویی و خودم رو خالی کردم واقعا وقتی خودت رو خالی میکنی عقلت سر جاش میاد شروع کردم به خوندن درس تا اینکه خوابم برد یهو ددیم که مادرم کنارم هستش و شونهام رو گرفته که بیدارم بکنه برای شام
کمی حال هوام بهتر شده بود سر شام بازم زیر چشمی مادرم رو دید میزدم ولی نه تابلوگی صبح شب موقع خواب باز اون فکرها به سرم هجوم اورد از همه بدتر خوندن اون داستان .دلم رو زدم به دریا و نشستم پشت کامپیوتر یه راست رفتم سراغ اون داستان برعکس بقیه این یکی خوب نوشته بودش و جالب بود در مورد سکس با مادرش و مراحلش میگفت جالبه که اونم قبل از من همین حس رو داشتش ولی بعد خیلی با هم راحت سکس میکردن بعد از اون شب کارم شده بود که شبها داستانها رو بخونم تا اینکه نظرم به داستانهای مصور و کمیک جلب شدش از بچگی دیوونه این داستانها بودم ولی تجربه دیدن داستانهای مصور سکسی رو نداشتم اونجا میون اون همه داستان چندتا داستان در مورد سکس با مادر بود با خوندن اون داستانها و دیدنشون تصمیمم رو گرفتم من باید با پروانه سکس کنم!!!! واقعا تاثیر این داستانها زیاد بودش .ولی چطور؟ درسته مادرم ادم مذهبی نبودش ولی اینجور هم نبود که بخواد برای سکس تن به همچنین کاری بده .اصلا نبود. هر نقشه و فکری که بگین به ذهنم رسید از قرص خواب تا یهو و بی مقدمه رفتن و سکس کردن ولی اون همش داستان بودش و مزخرف !! تا اینکه خودم تصمیم گرفتم یه طرح خوب بیاده کنم
پدرم دیگه نه از نظر جسمی و نه از نظر روحی توان سکس و معاشقه رو نداشت خصوصیت رفتاری مادرم رو هم با یکی از خانومهای اون سایت در میون گزاشتم و اون گفت مادرت خیلی تشنه و تو این سن خیلی به سکس احتیاج داره ولی پدرت دیگه نمیتونه اون رو ارضاء بکنه(مخصوصا با اون شکمش)ولی در مورد هدفم از این سوال چیزی به اون خانوم نگفتم بعد از اینکه کلی از داستانها و نظرات و مقاله های که تو اینترنت در مورد سکس بود رو خوندم یه اشنایی با سکس پیدا کردم فقط مونده بودش تجربش بکنم به هر زحمتی بودش خودم رو به یکی از دوستای هم باشگاهم که بچه پایین شهر بود چسبوندم و باهاش رفتم و یه کس کردیم سکس اولم با اون جنده برای اولین بار خیلی جالب نبودش کمی قرص خورده بودم و برای دیر انزالی ولی یه زن چندش بود .بعدها یه دوست دختر که از من بزرگتر بود و هدفش هم تیغ زدن بود اشنا شدم میدونستم هدفش چیه ولی منم برای چند بار میخواستمش... هیکل و بدن ردیفی داشتم تو سکس هم مهارت پیدا کردم و خوب میدونستم با یه خانوم چطور باید رفتار کرد برعکس اون هم باشگاهیم... به خاطر این رابطه من با خانومها خیلی خوب بودش .فکر میکردم این سکسها نظرم رو در مورد مادرم عوض بکنه و از خیر سکس با اون بگزرم ولی اینطور نشد که نشد اصلا هیچکدوم از اونها به ماردم نزدیک هم نبودن ولی خوبیش این بودش که تو سکس خیلی مهارت پیدا کرده بودم دیگه داشت صبرم تموم باید یه کاری میکردم اخر تصمیم رو گرفتم هر روز لباس های تنگتر میبوشیدم و باز تر و چسبون وقتی که کیرم بلند میشد برای چند لحظه خودم رو میزدم به اون راه و طوری که متوجه حضورش نیستم از جلوش رد میشدم میدونشتم داره زیر چشمی منو نگاه میکنه در رو باز میزاشتم و و با شرت جلوی اینه فیگور میگرفتم وقتی از جلوی در رد میشد یه لحظه صبر میکرد و نگام میکرد یه بعد از ظهر با شرت، خودم رو تو تخت به خواب زدم گوشیم رو زنگ گزاشته بودم و گزاشتمش تو حال وقتی که زنگ زد مادرم اومد تو اتاق که بیدارم کنه ولی من بیدار بودم و اون نمیدونست .کیرم سیخ سیخ بودم و نصفش بیرون بودش قبلش موهای تنم رو زده بودم و حموم رفته بودم واقعا تیکه ای شده بو.دم مادرم اومد داخل یه هووو اروم کشید بالشت رو صورتم بود و میتونستم به غیر از چهرش بدنش رو ببینم کیرم از شرتم کمی زده بود بیرون من الت بزرگی دارم یه ملحفه تا ساق پاهام بودش مادرم از اتاق بیرون نمیرفت من تو خواب کمی خرناس میکشم و خوابم هم سنگینه و و هیچ کس تو دنیا به اندازه مادرم نمیدونست که اگر بخوابم توپ هم کنارم در بکنن بیدار نمیشم مادرم ایستاده بود ولی این بار یه صدای عجیب از دهنش در اومد خیلی اروم یه اوف!!!! نزدیکم شد و ملحفه رو کشید رو م ولی هی جلوم بودش داشت نگاه میکرد حیف که صورتش رو نمیدیدم باز یه کلمه دیگه هم اروم گفت:پدرسوخته معلوم نیست به کی رفته؟چه خبره؟بیچاره زنش!!! این رو با یه خوشی ناز میگفتش خواسته یا ناخواسته شانس اوردم که بالشت رو صورتم بودش وگرنه تابلو میشد بیدارم .داشت کیرم میترکید هوای اتاق خیلی داغ و سکسی شده بودش ماردم رفت بیرون ولی یکی دوبار دیگه هم اومد تو اتاق رفت زیر لب هی غر میزد انگار اونم به درد من و مشکل من مواجه شده بودش تو اون مدت از بس سکسی و لخت از جلوش رد شده بودم که میدونستم نظر اون هم در مورد من تعقیر کرده مخوصا مادر من که زن داغی بود ولی پدرم دیگه حو.صله سکس رو نداشت تا اینکه به ظاهر بیدار شدم یه گرمکن پوشیدم و رفتم یه دوش بگیرم تو حموم بودم که مادرم گفت حوله تمیز داری سوال عجیبی بودش چون من حوله خودم رو داشتم و همیشه تمیز بود ولی گفتم نه افتاد پایین کثیف هستش با یه گوشه دیگش تمیز میکنم گفتش نمیخواد حوله بابات رو میارم میدونستم چی میخواد .میخواست منو دید بزنه صورتش گل انداخته بود سینهاش بزرگ شده بودش رفته بود لباس گشاد تر پوشیده بودش که مشخص نباشه ولی همه بدنش میگفت که خیلی اون روز عجیب و داغ هستش تو دلش اشوبی به پا کرده بودم شرتم که خیس خیس بود رو پوشیدم و در رو باز کردم و حوله رو ازش گرفتم فکر نکنم تا اون موقع هیکل پسرش رو اون طور دیده بودش یه بدن بی مو و تیکه و کیری که به زحمت تو شرتش جا میشه صورتم کف الود بود داشتم زیر چشمی نگاش میکردم طوری که انگار نه انگار حواسم بهش هستش اونم برای چند ثانیه از بالا تا پایینم رو دید زد و نگام کرد و در رو بستم نیم ساعت بعداز حموم اروم اومدم بیرون دیدم تو اتاقش هست چشاش کمی خیس شده میدونستم داره به چی فکر میکنه میدونستم به خاطر اون فکراش دچار عذاب وجدان شده باید بهش فرصت میدادم از توی اشبزخونه صداش کردم و سراغ شام رو گرفتم فهمید که اومدم بیرون اومدم سمتم و گفت هنوز اماده نکرده نباید میزاشتم از گرمیش کم بشه با دستام هی شونم رو فشار میدادم و اخ اوخ میکردم رفتم تو اتاقم میدونستم که میاد دنبالم و سوال میکنه که چرا دارم اه ناله میکنم و همین کار رو کردش گفتم چند روز بیش یه لگد تو باشگاه به شونم خورده امروز دوبار دوش گرفتم که بهتر بشه خیلی بهتر شده ولی باز درد میگیره باید ماساژش بدم ...نزاشت حرفم تموم بشه و شروع کرد به نصحیت که چقدر سر به هوا هستم و به پدرم طعنه میزد که چرا منو. تو باشگاه رزمی ثبت نام کرده چند بار صدمه دیده بودم و همش این کارو میکرد اخر نرم شد و گفت درد میکنه ؟ با لحن مادرانه و خیلی دلسوزانه .منم گفتم نه دارم ماساژ میدم بهتر شده بدون مقدمه خودش شروع کرد به ماساز دادن شونه هام لباس تنم بود و نمیتونست با اون دستهای ظریفش شونهام رو ماساژ بده بهم گفت گرم کنت رو در بیارش و منم همین کارو کردم و خوابیدم رو تخت واقعا استاد ماساژ بودش تا الان نشده بود که برای من این کارو بکنه و لی اون روز ستگ تموم گزاشتش فرداش هم به بهانه شونم رفتم حموم و باز هم برنامه ماساژ شروع شد نمیدونی چه لذتی داشتش خیلی باهاش راحت بودم و هی باهاش شوخی میکردم و ازش تشکر میکردم تمام شونهام رو حسابی ور میرفت ولی اون روز با یه شلوارک بودم ازش خواهش کردم که سر شونهام رو از جلو هم ماساژ بده اونم با کمی من من قبول کرد به خاطر اینکه راحت بشه چشام رو بستم از نزدیک داشت بدنم رو حس میکرد در مقایسه با پدرم یه مانکن به تمام معنا بودم سر سینهای رو اومده شکم شیش تیکه و بدن عضله ای .اون کنارم مینشست میدونستم زیر چشمی به کیرم هم نگاه میکنه کیرم هم شق شق شده بودش طوری که مثلا نمیخوام متوجه نشه خودم رو جمع میکردم ولی میدوننستم داره میبینه و حالیش شده
از این به بعد دیگه نوبت من بودش میدونستم ماردم پنج شنبها خیلی به خودش میرسه و تو اتاق خواب با شرت سوتینش میچرخه تا برای شب جمعه هر طور که شده پدرم رو تحریک کنه یه باروقتی که کوچیک بودم سرزده رفتم تو اتاقش ولی به خاطر سنم زیاد جدی نشد اون روزمن پشت در بودم مییدونستم در رو قفل نمیکنه از سوارخ در دیدش زدم باورم نمیشد اون روز سوتین نداشتش واقعا محشر بود سینهای بر اومده ،سینهای سخ و محشری که اصلا انگار نه انگار دو شکم زاییده!!کسی که میشه داغیش رو از روی شرت هم حس کرد و باسنی که واقعا محشر بودش باید یه کاری میکردم ولی نباید عجله میکردم بعد از ظهر بود طوری که دارم با گوشی حرف میزنم و حو.اسم نیست یهو وارد اتاق مامان شدم انگار که برق هر دوی مار و گرفته باشه خشکم زد و نگاش کردم سریع در رو بستم از پشت در من من کنان ازش معذرت خواستم و گوشی رو بهونه کردم اونم خیلی راحت قبول کرد و پزیرفت وقتی از اتاقش اومد بیرون همون لباس خونه رو پوشیده بودش سرم پایین بود و افه ادم شرم سار رو گرفتم با یه حالت شوخی و مادارنه یه شربت برام اوردش و گفت چت شده گفتم که چیزی نیستش پیش میاد چقدر خودت رو ناراحت میکنی ....منم شربت رو ازش گرفتم و با همون لحن گفتم مامان ببخش یه لحظه کب کردم اخه فکر کردم خونه رو اشتباهی اومدم یا دختر همسایه تو اتاق خوابه اون یارو تو پاساژ راست میگفتت به من میاد که پیر مرد باشم بزنم به تخته خیلی خوب موندین اگه رقص اینهمه خوبه برم کلاس رقص ثبت نام کنم با ترش رویی زد به سرم گفت لوس نشو دیگه خجالت بکش اینهمه هم الکی تعریف نکن
ولی بازم ادامه دادم گفتم مامان بابا خیلی اومد خواستگاریت برق زد چشمام و شروع کرد از خواستگاراش و اینکه پدرم پاشنه در رو کنده بود واقعا مادرم زیبا بود و بسیار هم سنگین و خواستنی همه جوره همه عاشقش بودند ولی وقتی به زمان حال اشاره میکرد یه افسوس و یه اه تو حرفاش بود میدونستم به خاطر کم توجهی پدرم هستش پدرم یه معتاد به کار واقعی بودش خاصیتی بود که از پدربزرگم به ارث برده بود منم در مورد خوش لباسی مادرم گفتم اون هی میگفت اینهمه تعریف الکی نکن ولی میدونستم داره چه حالی میکنه تعریف و تمجیدی که حقش بود پدرم میکرد و واقعا مادرم بهش احتیاج داشتش تو حرفام بهش گفتم که لباس قرمز خیلی بهت میشینه یهو مکث کرد و دوباره شروع کردم به حرف زدن ولی در مورد چیز دیگه من تو حال بودم و مادرم تو اشبزخونه و همه این حرفها داشت بین این دوجا زده میشد با گفتن این حرفم کارش رو نیمه کاره ول کردو اومد جلوم نشست گفتش: واقعا قرمز بهم میادش ؟ منم گفتم اره مگه یادت نیست تو فلان مهمونی یا بسان عروسی اون لباس مهمونی قرمزت رو پوشیدی چقدر قشنگ شده بودی ؟ مادرم: ولی بابات گفت خیلی بده من به شوخی :شاید نمیخواست زنش رو بدزدند!!!! مادرم: اااااااااااههههه شوخی نکن جدی میگم قرمز میاد؟ من: اره چرا که نه اصلا چه کاریه برو الان بپوشش من بیام ببیینم ماردم یه سری تکون داد و رفت تو اتاق ولی این بار در رو کامل نبست منم پشت در بودم بدون اینکه داخل رو بینم هی میگفتم پوشیدی نپوشیدی؟ اونم اخر حوصلش سر رفت گفت بیا تو چقدر بی حوصله هستی
زیب پشت رو نبسته بودش منم رفتم داخل و زیب پشت لباسش رو اروم بستم اهههههه نمیدونی چه حالی داشتش هر دوتا جلوی اینه ایستاده بودیم دستم اروم رو گردنش کشیدم به بهانه درست کردن لباسش یه نفسی عمیق کشیدش گفت مامان گردند بند کم داری یه گردند بند خودم انتخاب کردم و انداختم به گردنش برای چند ثانیه هر دوتا خیره به اینه بودیم اون یه فرشته واقعی بودش یه ملکه واقعا زیبا
با دستام بازوهاش رو داشتم و اروم طوری که نفسم به لاله گوشش بخوره گفتم مامان تو زیباترین زنی هستی که وجود داره خیلی دوستون دارم باشنیدن این حرفم یه لبخند رو لبش اومد و یهو خودش رو جمع کرد گفت پس از این به بعد قرمز بپوشم خوب باشه حرف پسرم رو گوش میکنم ممنون از نظرت و بدون اینکه خودش از من درخواست بکنه از اتاق رفتم بیرون تا لباسش رو عوض بکنه میدونستم فقط دنبال یه اشاره هستش خیلی داغ و گرم بدنش بود
بعد از اون گاه بیگاه دیدش میزدم دیگه در اتاقش رو کامل نمیبست دیگه اون داشت منو بازی میداد بیاد یه کاری میکردم رفتم و براش دو دست لباس گرفتم یه لباس شب و یه لباس مهمونی که خیلی باز بود بدون و با یه بسته بندی خوب بهش دادم بهم گفت این چیه گفتم هدیه کلی ازم تشکر کرد و هی دنبال مناسبتش میگشت و بهش گفتم برای هدیه دادن که نباید دنبال مناسبت گشت
لباس مهمونی رو بهش دادم که بپوشه نزاشتم لباس شب رو باز بکنه بازم هم پشت در ولی میدونست که دارم بگی نگینگاش میکنم رفتم داخل یه رنگ سبز یشمی واااااااااااااای من با اون که خیلی گرون بودش ولی مامانم که تیکه جواهر شده بودش جلوش خیلی باز بود گفت فکر میکنی برای مهمونی این خوب باشه ؟ بهش گفتم چرا که نه همه تو مهمونی این رو میبوشن گفتش ولی اونها خیلی جوننتر هست از من گزشته.. ترش کردم گفتم مامان خودت رو تو اینه ببین دلت میاد این رو بگی
با دستام لباسش رو مرتب میکردم و حرف میزدم دستم هی به سینش میخورد واقعا سفت شده بود و نفس نفس میزد واقعا مادرم احتیاج به این تعریف و تمجیدی رو داشت که باید از طرف پدرم دریافت میکرد یه انرژی و یه حس جوونی میشد تو کلام و رفتارش دید
از من خواست لباس دومی رو باز بکنم رو لباس شب یه عکس نیمه سکسی بودش گفتم این رو خودتون باید بپوشین و خودتون نظر بدین اگر خوشتون اومدش بهم بگین
و رفتم بیرون گفت چه کاری خودت بیا بیین
حرفش نیمه تموم موند چون باز کردش و دیدکه لباس شب هستش
یه لباس شب که با طوری قرمز تنش رو میبوشوند و شرت و سوتینی که خیلی سکسی بود و بهتر بگم بند بود تا شرت اون رو پوشید به شوخی از پشت در گفتم خوشتون اومد با خنده گفت پدر سوخته شیطون شدی این چیه گرفتی؟ اره دستت درد نکنه خیلی قشنگه و با حالت غر و طوری که با خودش هستش گفت :با اونکه به چشم بابات نمیاد!!! منم خودم رو نشنیدن زدم
بهش گفتم مامانی میشه نظرم رو در مورد لباستون بگم به شوخی گفت برو گمشو بی ادب شدی فرهادچته؟ گفتم مامان یه نظر ببینم بدونم چطوره همین نمیخوای و ناراحت میشی مهم نیستش اونم گفت باشه یه لحظه سریع هم برو بیرون و بعد گفت :بیا تو یه پتو دور کمرش پوشید و گفت بیام تو دیدمش و هی اب دهنم رو قورت میددام داشتم میمردم با یه صداب بربده بریده گفتم مامان پروانه میشه همش رو بینم اخه نصفه نمیشه با یه شیطنت خاصی پتو رو باز کرد پتو رو از دستش کشیدم کمی مقاومت کرد ازش خواهش کردم یه چرخی بزنه صورتش حسابی سرخ شده بود یه لبخند و یه قر فر خاصی تو رفتارش بود از اینکه بعد از مدتها داشت نظر یکی دیگه رو جلب میکرد خیلی راضی بود از رفتارهای قبلیم نشون داده بودم ادم با جنبه ای هستم اعتماد خاصی بینومون بود کیرم داشت میترکید مخالفت کرد اخه کونش کاملا مشخص بودش و اگه میچرخید حتی میشد کسش رو هم دید اون شرت فقط دو تا نخ بیشتر نبود ولی از جلو به خاطر اون حریر پوشیده بود وای از پشت کاملا باز بود گفت فقط یه بار و سریع چرخید شاکی شدم و گفتم مامان این که نشد به ادم بر میخوره من پسرت هستم
گفتت اره میبینم همه بدنت داره میلرزه این حرفها رو با کمی خنده میگفتش بهش نزدیک شدم و بهش چسبیدم گفتم مامان میخوام ببینم چطور شده اینقدر منفی نباش تقصیر خودته میخواستی مثل بابا مکعب مربع میشدی با این حرفها بازوش رو گرفتم و به زحمت(نه با زور)چرخودنمش چیزی که میدیدم باورم نمیشد یه باسن تمیز و خیلی صاف انگار اکبند اکبند بودش بهش چسبیدم و از پشت بند سوتینش رو گرفتم و گفتم باید بالاتر بیادش اونم هی نظر میداد که من میدونم یا تو و منم میگفتم من مرد هستم یا شما تو بحر سینش بودم که متوجه شدم باسنش رو داره میمالونه بهم منم با بی توجهی به این قضیه فقط در مورد لباس و زیباییش میگفتم خیلی راحت بودیم کیرم داشت از شق درد پوستش رو جر میدادش برای اون روز دیگه کافی بود مادرم رو میشناختم میدونستم وقتی یه چیزی از حد بگزره و احساس خطر بکنه چقدر اخلاقش بد میشه کمی دیگه با لباسش ور رفتم و خواستم از جلو لباسش رو ببینم اونم چرخید و منم هم کمی مثلا مرتب کردم در صورتی که داشتم مشخصا لاس میزدم میدونستم داره از شهوت میمیره ولی الان موقعش نبود قبل از اینکه اون بخواد و قضیه لوس بشه از اتاق رفتم بیرون و گفتم مامان خوشحالم که خوشتون اومد رفتم تو اتاقم و کامپیوتر رو ورشن کردم میدونستم دلش طاقت نمیاره و میاد پیشم سایتی که لباس شب و سکسی توش هستش رو پیدا کردم و داشتم نگاه میکردم لباسش رو عوض کرد و لباس خونه رو پوشید ولی اینبار یکی دوتنا دکمش رو نبست!!!! از توی حال گفتش فرهاد این لباسها رو از کجا خریدی اصلا بهت نمیاد اینهمه خوش سلیقه باشی میدونستم پدرم صد سال دیگه برای مادرم این مدل لباس نمیخره اصلا تو فاز لباس شب یا مهونی نیست حتی تصور پدرم که بره شرت سوتین برای مامانم بگیره خنده دار بود و ناخودگاه میخنددیم به دروغ گفتم از توی اینترنیت انتخاب کردم میخحوای ببنی اونم سریع اومد توی اتاقم مگه این سایتیهایی هم هستش و منم براش باز کردم و شروع کردیم دیدین وااااای چه عکسهایی بودش و مثل دوتا طراح لباس در موردشون حرف میزدیم و در مورد اینکه به مامان میاد یا نه بحث میکردیم تو حرفام میگفتم مامان این مثلا به سینه یا اندام شما نمیاد یا اینکه این خیلی پیر نشونت میده و از این حرفها از اون به بعد واقعا با هم راحت بودیم وقتی بابا خونه نبود (برادرم خیلی کوچیک بودو اکثرا مهد بود)در مورد دوستاش و یا اینکه گزشته حرف میزدیم ولی اینبار راحتر و صمیتیر یه بار ازش خواستم البوم عکس رو نشنونم بده تو اتاق خواب بابا بودش از دستش گرفتم و روتختشون دراز کشیدم اونم اومد کنار و عکسهای عروسیش رو میدیدم به هم چسبیده بودیم و در مورد خاطرات حرف میزدیم واقعا مامان برای هر پیشنهاد اماده بودش من همش با شلوارک و بدون تی شرت خونه میچرخیدم و اونم دیگه اون لباسهای خونگی همیشگی رو نمیپوشید یه اعتماد محترمی بینمون شکل گرفته بودش تو این مدت خودم رو یه ادم با جنبه معرفی کرده بودم تو دیدن عکساش در مورد دوست دختر و دوست پسر بودن با بابا میگفت و اینکه چقدر زود ازدواج کرده بعد بهم گفت فرهاد تو دوست دختر داری روم رو ازش برگردوندم و اونم محکم گردنم رو گرفت گفت ای شیطون معلومه که پسر به این نازی چشم خیلیها رو میگیره حتی دوستای منو ازش سوال کردم مگه دوستات در موردم چی میگن طفره میرفت و من هی اصرار میکردم و گفت ای کاش پسرت کمی بزرگتر بودش سه شماره مخش رو میزدیم و من هم هی بهشون میگفتم زشته میشنوه بده و از این حرفها
هر دومون کلی خندیدیم اخه دوستاش خیلی از مامان سن بالاتر بودن و هی ادای اونها رو در میومردم طوری که انگار یه پیرزن هستند و من دارم با اونها تو خیابون راه میرم مامان دلش رو گرفته بود از خنده داشت منفجر میشد منم خیلی میخنددیم دوباره کنارش خوابیدم
دوباره بهم گفت مهران تو دوست دختر داری گفتم اره داشتم این رو با حالت تاسف گفتم
گفت داشتی یعنی الان نداری گفتم نه تموم شد ماما:مگه بد بودن؟ من:نه خیلی خوب هم بودن خیلی هم ازشون ممنونم ولی نمیخواستم با اونها باشم (یه مشت جنده بیشتر نبودن و فاجعه) خلیی اروم گفت: رابطه شما جدی هم شدش؟ من: اره جدی ولی نمیشد ادامه بدم یه مشکلی دارم
یهو از جا پرید فکر کرد یه ایرادی دارم گفت چطور مگه؟ گفتم با اونها سکس داشتم خیلی هم خوش گزشت ولی نمیشه با اون و یا هیچ زن دیگه ای ادامه بدم
رفتم و پشت بهش گوشه تخت نشستم از پشت بغلم کرد انگار یه بغضی داشت گفت : مادر به فدات بشه من رازدارت نباشم کی باشه اگه مشکل یا ایرادی داری بگو اگه شده ببرمت خارج هم درمونت میکنیم شده خونه زندگی رو بفروشیم گفتم نه مامان اصلا این حرفها نیستش من از هر مردی که بخوای مردتر هستم
با حالت کلافه گی گفت:پسسسسسسسسسسسس چی؟ سرمر و انداختم پایین گفتم:اخه من تو اونها دنبال یه نفر میگشتم هر کدوموشون یه تکه از عشقم رو داشتن ولی همه رو یه جا نداشتند دیگه کلافه شدم نمیتونم تحمل کنم به شما و بابا نگفتم برای نظام ثبت نام کردم من الان هیجده سالم هستش و میتونم خودم این کارو بکنم میخواستم زودتر به شما بگم چند وقت دیگه امتحانش رو دارم بعد دانشگاه افسری نزاشت حرفم تموم بشه اومد جلوم و دو زانو نشستش داشت از بهت و حیرت دیوونه میشد بیست دقیقه قبل داشت با پسرش بگو بخند میکرد و تو تخت راحت خوابیده بودن و الن داشت حرفهای عجیب از اون میشنید
گفت : نظااااااااااااااااااااااااام میدونی چقدر بابات از نظام بدش میاد بری که چی بشه خوب میریم خواستگاریش از خداشون هم باشه تو بیجا میکنی بری نظام
و شروع کرد به قربون صدقه از این حرفها از خیلی وقت پیش این داستان رو سر هم کرده بودم میدونستم مامان چقدر از نظامی شدن بدنش میاد حتی نمیزاشت از خلبان شدنم تو بچگی بگم
بهم گفت اخه اون دختر کیه که به خاطرش میخوای این کارو بکنی گفتم مامان عشقمه همه وجودمه ولی نیمشه باهش ازدواج کرد با کلی دختر بودم ولفی اون کجا این دخترها کجا داشت اشکش در میود با لحن گریه الود و خسته گفت :اخه اوووون کیه؟ سرش رو گرفتم تو دستام و اروم لبام رو گزاشتم رو لباش و گفتم مامان تو عشق من هستی همه وجودمی به غیر از تو به هیچ زن و دختری فکر هم نمیکنم حالا فهمیدی چرا میخوام از پیشتون برای همیشه برم؟ خشکش زد بلند شدم و به اتاقم رفتم ...رو تختم دراز کشیدم کمی بعد اون هم پشت سرم اومدش به پشت خوابیده بودم و صورتم رو بالشت بود کنارم رو تخت نشست. گفت:تو هم عشق منی مادر... ولی اخه اینطوری که...... سریع برگشتم نزاشتم جملش تموم بشه محکم لبام رو گزالشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لباش و گردنش و همزمان با سینش ور رفتم کمی مقاومت میکرد ولی میدونستم تهش دلش میخواد خلی سریع داغ شد ه بودش از همه هنرم استفاده کردم همزمان هم با سینش و هم با کسش ور میرفتم سوتین نبوشیده بود و از دستم رو از توی لباسش به سینهاش میرسوندم تو این مدت اصلا این سکسی نداشت بدون اینکه حرفی بزنه لباسش رو در اوودرم و شروع کردم به خوردن سینهاش خیلی داغ و خیلی وحشی این کارو رمیکردم با زبونم با نوک سینش ور میرفتم دیگه شل شده بودش چشاش بسته بودش و تو حال هوای خودش بودش یه خورده ارومتر شدم میدونستم دیگه مقاومتی نمیکنه همه سینهاش رو تو دهنم میزاشم واقعا پشم کسش می ارزید به اون دخترهایی که باهاشون بودم
اروم رفتم بایینتر از روی شرتش کسش رو میخورمد کمرش رو هی بالا میداد میخواستم مامانی رو کلافه بکنم کسش خیس خیس بود یه شرت صورتی پوشیده بودش یا به خاطر اینکه از دستم نده و یا برای اینکه خیلی حشری شده بود تو این مدت کاری نکیردش بای ه دستم با سینش ور میرفتم باور نمیکیردم این زن سینهایی به این سفتی داشته باشه
اروم شروع کردم به خوردن کسش خیلی با احتیاط همونطور که انتظار داشتم یه کس بی مو و تر تمیز خیلی نقلی و خوردنی و خیلی هم خوش بو و ابدار واقعا محشر بود زبونم رو تو کسش میچرخوندم و تکون میدادم مامان کمرش سفت شده بود خیلی سریع و محکم تر کردم دیگه تحمل نداشت هی میخواست جلوی اه اوفش رو بگیره و بی صدا بمونه با دستاش ملحفه و بالشت رو چنگ میزند گوشه لبش رو اونقدر محکم گاز میگرفت که هر لحظه فکر میکردی الان هستش که خون بیاد ولی دیگه طاقت نیاورد صبرش تموم شد مثل یه اتشفشان که بعد از مدتها و سرکوب شدن فوران بکنه با دستاش محکم سرم رو گرفت و به سمت کسش فشار داد بلند بلند نفش میکشد داد میزد و اه اووووف میکرد داشت ارگاسم میشد پاهاش رو به سرم چسبونده بود میخواست همه سرم رو بکنه تو کسش واقعا از اون زن به این نحیفی اینهمه قدرت بعید بود منم دست کمی از اون نداشتم
با یه صدایی که انگار از ته چاه میاد و شبیه نعره بودش ارگاسم شدش
بدنش شل شد و افتاد رو تخت و منم باز شورع کردم به خوردن لباش و سینش چشاش رو بسته بود هنوز براش سخت بود تو چشمام نگاه بکنه منم به شکم خوابوندمش هییییچ مقاومتی نکمیرد از پشت شروع کردم به خوردن گردنش و بوسیدشن شرتم رو در اوردم کیرم سیخ سیخ بودش کمی بهتر شده بود اروم کیرم رو به کسش نزدیک کردم کمی منقبض شده بود فکر این رو نمیکرد ولی وقتی کله کیرم رو به کسش چسبوندم و کمی ور رفتم پاهاش رو باز کردش کیرم خیلی بزرگ بود میترسیدم اذیت بشه ولی خودم هم خیلی داغم بود کیرم ر و اروم گزاشتم تو کسش وقتی کله کیرم رفت تو یه اوف سکسی محشر کشید واقعا داشتم از خود بی خود میشدم با هر تقه یکم از کیرم تو کسش میرفت داشت دیوونه میشدش میدونستم خیلی داغ کرده و میخواد هات تر این سکس رو انجام بدم با دستام کمرش رو بالا اوردم مدل سجده شدش کسش باز باز شده بود کیرم تا دسته تو کسش بود جون یه کس داغ تر تمیز و یه خانوم خیلی زیبا کیرم تو کسش بازی میدادم
الان موقعش بود که بیشتر تقه بزنم مامان خودش مدل سگی شدش با دستام کمرش رو گرفتم تو دستام یه کمر باریک و سینهای اویزون کیرم تا تخمام تو کسش بود با هرتقه محمکتر میزدم دیگه صداش در اومد فقط اه اوف و کمی هم جیغ جووووونم خیلی بهم چسبدیش کمرش رو محکم گرفته بود یه صدای شالاب شولوب شدید تو اتاق پوشیده بود همه اتاق بوی عرق و بوی کس مامانم رو میداد کسش حسابی خیس خیس بودش کیرم رو تا دسته تو کسش میکردم کیرم بزرگ بود وقتی به ته میرسید کمی درد داشتش تنها کلمه ای که تو سکس گفت یواشتر بود
منم کمی ارومتر کردمش
مدل رو عوض کردم به دمر خوابدنمدش و میزاشتم توش خسته بودش اه ناله های شهوتی شدیدید میکشید داشت بیهوش میشد بیشت دقیقه بود که داشت یه سکس شدید میکرد کمی ارومتر و یواشتر تو کسش میکردم میزاشتم داخل و در میارودم نگه میداشتم با این کارم صداش قطع شدش چشاش رو محکم به هم فشار میداد و گوشه لبش رو گاز میگرفت وقتی کیرم به ته کسش میرسید یه اهی میکشید دستش رو به زحمت رسونده بود به کمرم با فشار دستاش بهم میفهموند که چقدر دوست داره و با چه شدتی بکنمش
گردنش بالا بالا بود و سرش عقب وقتی که شروع کردم به خودن گردنش یه جیغ کوچیک کشدیش وقتی که گردنش رو میخوردم محکم سرش رو به سرم میچسبوند با سرعت بیشتر تقه میزمدم خودم هم داشتم ارضا میشدم دویاره به شکم خوابوندمش اینبار نشستم رو کمرش کیرم دیگه داشت از دهنش بیرون میزد کمی درد داشت ولی داشت لذت هم میبرد هر دوتا داشتیم با صدای بلند اه اوف میکردیم ابم اومدش و هم زمان اون ارگاسم شد تو بهترین وضعیت.. ابم رو ریختم رو کمرش دیگه خودم هم نایی نداشتم و روش دراز کشیدم
بعد از چند لحظه کنار اومدم بدون اینک نگام کنه از روی تخت بلند شد و رفت حموم میدونستم بهش خوش گزشته ولی هنوز خجالت میکشیدیم به هم نگاه بکنیم منم لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه .بعد از نیم ساعت به مامان اس دادم هنوز دارمش بعد از اینهمه مدت: پروانه جونم از اینکه اینهمه به من لطف داشتی ممنون تو واقعا عشق من هستی واقعا بهترین روز زندیگم بود کلمات نمیتونه حسی که الان دارم رو بازگو بکنه الان رو ابرها هستم !!
دلم مثل سیر سرکه میجوشید نمیدونستم چی میخواد جواب بده
بعد از بیست دقیقه یه اس داد شهامت باز کردنش رو نداشتم
بازش کردم:فرهاد عزیزم برای من با اونکه غیر منتظره بود ولی خیلی هیجانی و عالی بود هنوز کمی فرصت میخوام با خودم تنها باشم ولی بهت قول میدم تا الان چینین لذتی نبرده بودم
واااای نمیدونید چه حس خوبی بهم دست داد مامان دیگه مال خودم بود تو عمرم پروانه خطابش نکرده بودم و لی از اون روز به بعد اصلا مامان گفتند برام سخت بود
بعد از یه ساعت یه اس دیگه اومد
فرهاد اصلا فکیر نمیکردم اینهمه ماهر باشی خیلی عرب هستی شیطون
این اس اخری یعنی اینکه همه چی تموم هستش ا
امیدوارم خوشتون بیادش این داشتان ادمه داره و جرابتر هم میشه ولی نه یه داستان به این طولانی میخواستم شناخت خوبی از من و مادرم پیدا بکنید اصراری هم به واقعی بودنش ندارم

ادامه...
نوشته: فرهاد

سلام به دوستان شهوانی.
قبل از هر چیز بگم من روابط سکس با محارم رو دوست دارم واهلشم.
کسانی که دوست دارن درباره محارمشون)مامان.خواهر.خاله.عمه.زن( حرف بزنن پیام خصوصی بدن.
در ضمن کسانی که جنبه این چیزها رو ندارن توهین نکنن و اصلا به اینجا نگاه نکنن.وگرنه معلومه خودشونم اهل همین مسائلن ولی عرضه انجامشو ندارن.
من سه ساله با مامانم رابطه دارم.
این یکی از داستانای منه.اگه خوشتون اومد و درباره ناموسهاتون باهام خصوصی حرف زدین بازم میذارم.
داستان مربوطه به تیر 91 و فوت فتیش با مامانم در جاده.
چند نفر از خانواده مامانم در یکی از شهرهای جنوبی زندگی میکنن.
ما برای چند روز میخواستیم بریم پیششون تا گذران تعطیلات کنیم.
خونواده ما چهار نفر هست.مامان بابا من و برادر کوچیکم.
با ماشین راه افتادیم که بریم.بابام آدم قانونمندیه و رانندگی با سرعت پایین رو ترجیه میده.همینباعث میشد دائم خسته شیم و تو را در جاهای مختلف وایسیم.مامانم همش پاهاش درد میگرفت.برادرم خودشو خیس میکرد.منم تو کف پاهای خیس عرق مامانم بودم.مامانم جوراب شیشه ای مشکی بدون کف تا زیر رانو پوشیده بود با کفش پاشنه بلند.
در یکی از توقف گاها مامانم کفشاشو درآورد که پاهاش هوایی بخورن.من که چشم بابامودور دیدم گفتم مامان می خوایی پاهاتو ماساژ بدم.اولش گفت نه ولی من خودم رفتم و شروع کردمبه مالیدن پاهاش اونم رضایت داد.اون توی ماشین نشسته بود و منم لب جو.پاهاشو آورده بودم جلوی صورتم.بوی عرق پاهاش داشت دیوونم میکرد.جوراباش کاملا خیس بود.کیرم داشت میشکست.
طاقت نیاوردم و گفتم مامان خوش به حالت پاهات چه بوی خوبی دارن.
گفت تو داری پاهامو میمالی یا بوشون میکنی.بسه الان بابات میاد.من گفتم جون من بذار بوشون کنم.با چشمای گرد نگاهای بهم کرد و گفت باشه تو چاهامو بو کن منم حواسم هست.
چند دقیقه ای پاهاشو بو کردم تابابا اومد و مامان گفت دیگه کافیه.من گفتم اگه باز فرصت شد باز اجازه میدی؟گفت حالا تا بعد.
رفتیم و رفتیم تا مامانم خوابش برد.داداشمم که چند پوشک ترکونده بود و پستون مامانمو حسابی مک زده بود تخت خوابیده بود.من به بابام گفتم نمیخوای یه چایی بخوری خوابت ببره.بابا گفت چاییمون تموم شده.از توقف گاه بعدی میگیرم.
چند کیلومتری رفتیم تا رسیدیم به کافه.بابام گفت من میرم یه آبی به صورتم بزنم و چایی بگیرم بیام.
منم که انتظار لحظه موعود میکشیدم سریع پریدن پایین و رفتم درب سمت مامانو باز کردم و سرمو بردم داخل و نوک بینیمو چسبوندم رو پاهاش.از اطراف لبه های کفشاش چه بوی خوب عرقی میومد.مامانم چشماشو باز کرد و گفت بازم که تویی.بابات کو.گفتم رفت دستشویی بعدشم میره فلاسک چای رو پر کنه.مامانم گفت اگه می خوای عرق پاهامو بخوری فقط چند دقیقه وقت داری.منم بی معطلی کفشاشو درآوردم و پنجه پاهاشو یکی یکی کردم تو دهنم و مشغول لیسیدن جورابهاش و خوردن عرق پاهاش شدم.از فرط لذت داشتم میمردم.بوی پاهاش و مزه عرق پاهاش فوق العاده بود.بهشتی بود.مامانم فقط میگفت زود باش.کامل لیسشون بزن.منم همین طور که میلیسیدم کیرمو درآوردم و به مامان گفتم سریع کیرمو بمال.کنار ماشین نشستمو مامانم پاهاشو از در ماشین آوردبیرون و مشغول مالیدن کیرم شد.
چون هوا تاریک بود و ماشین ما کمی دور تر از کافه بود ما با خیال راحت کارمونو میکردیم.مامانم در فوت جاب حرفهای بود.گفت نوک جوراب راستمو سوراخ کن و کیرتو بکن توش تا آبت نپاشه جونم.منم همین کارو کردم و آبم کمی بعد اومد.مامانم سریع جوراباشو درآورد و گفت اینارو بنداز جایی که همه ببینن الا بابات.بعد گالنآبو بیار پاهامو بشور.جورابارو پرت کردم و پاهای مامانمو شستم.بابام از در کافه اومد بیرون.مامانمم سریع یه جفت جوراب دیگه پوشید.
کل کارمون کمی بیشتر از ده دقیقه شد.
راه افتادیم و شامو تو راه خوردیم و نیمه های شب رسیدیم.رفتیم خونه داییم.مامانم گفت اینجا حواست باشه کاری به من نداشته باشی.
تو مدتی که بودیم من و مامان کاری نکردیم ولی تو راه برگشت بازم فوت فتیش داشتیم.
امیدوارم با همه بدیش خوشتون اومده باشه.
نوشته: ناموس باز

سلام
محسن هستم 23 ساله از تهران ،قدم تقریبا 180 از نظر هیکل هم بدک نیستم،راستش وقته به شهوانی سر میزنم و داستاناش رو میخونم فکر هم نمیکردم که یه روز بخوام داستانی براتون بنویسم...من خیلی هات هستم. و هر وقت که داستان های محارم این سایت رو میخوندم کلی حشری میشدم و با خودم میگفتم کاشکی منم از این کار ها میکردم...مادرم حدودا 46 سالشه از نظر صورت یکم افتاده ولی بدن توپی داره خصوصا کون گنده و سینه های نازش..همیشه میگم با خودم جوونیاش چی بود پس...خلاصه اینکه همیشه تو کف بدنش بودم دو سه باری هم بچگی ها میرفتم پشتتشو کیسه میکشیدم تو حموم تقریبا 15 سالم بود اون وقتا ولی دیگه بدنشو لخت ندیده بودم تا اینکه ی روز خواب بودم اومد تو اتاق خواب لباس عوض کنه که یهو اتفاقی چشام باز شد دیدم مامی داره لباس عوض میکنه ووووی چه کون گنده ای..متوجه ام شد اما نتونستم خودمو به خواب بزنم اونم چیزی نگفت با ی لبخند گفت بیدار شدی؟ بعدشم رفت...منم چیزی نگفتم...این موضوع هم گذشت تا اینکه پدر بزرگم مریض شد و چون تنهاست مجبور بودم برم پیشش و شبا پیشش بخوابم...از این موضوع کلی ناراحت میشدم چون بایست زود میخوابیدم به دور از سیستم و ماهواره و این جور چیزا...بالاخره دو سه شب گذشت تا اینکه ی روز غروب مادرم گفت امشب منم میام پدرت که شیفته، خواهرتم که خونه مادرشوهرشه منم تنهام میام باهم پیش پدر جون میمونیم گفتم باشه و تو کونم عروسی بود گفتمت شاید امشب بشه باهم بخوابیم..خلاصه شب شد و با هم رفتم و به کارهای پدر بزرگ رسیدیم و غذاشو خورد ودواشو هم خوردو گرفت خوابید...مامی گفت خب ماهم بگیریم بخوابیم من خیلی خسته ام گفتم باشه ولی اینجا نه..نمیتونی بخوابی..گفت باسه چی؟ گفتم اخه پدرت بدجور خرو پف میکنه و تا صبح اذیت میشی من میدونم ...من هر شب میرم تو اتاق خواب میخوابم..بیا بریم اون طرف..گفت : اگه صدا بزنه چی ؟ گفتم میشنویم و خلاصه قانع اش کردم و با هم رفتیم تو اتاق خواب و کنار هم زیر انداز پهن کردیم و خوابیدیم..خیلی خواستم بخوابم ولی نمیشد..حشری شده بودم عجیب و دلم میخواست امشب حسابشو برسم و دستی به بدنش بکشم..مامی پشت به من خوابیده بود و کون گندش سمت من ی دامن استرج هم پاش بود...نمیدونستم خوابه یا نه..یواش رفتم سمتش تا ی کوچیک دامنشو بدم بالا..دستام می لرزید ولی اب از سرم گذشته بود..اروم کشیدم بالا دامنشو و اوردم تا روی کمرش ی شرت سفید تنش بود، بقیه دامنش بالا نمیومد چون زیرش بود ولی چون کشی بود همینقدم خوب بود کیرم راست شده بود ولی هنوز میترسیدم که بیدار شه ی وقت...اروم دستامو کشیدم روی کون و رونش...وای هنوز هم نرم و گوشتی بود ولی یکم مو داشت...صورتمو گذاشتم روش و اروم با لبم می بوسیدمش ولی سیر نمیشدم دوس داشتم سوراخ کونشو ببینم اروم شورتشو کشیدم که یهو تکون خورد و من سر جام سیخ شدم و سکته رو زده بودم ولی بیدار نشدرو شیکم خوابید و پای راستشو یکم اورد بالا وای جذاب تر شده بود، حس میکردم بیداره ولی میگفتم نه بابا اگه بیدار بود کخ جرت میداد دیوونه...اینبار میتونستم راحت تر دامنشو بیارم بالا..اوردمش رو کمرش و کاملا پاهاش گوشتیش مشخص بود وای داشتم دیوونه میشدم...شلوارمو با شورت یکجا در اوردم و رفتم سمتش و اروم شورتشو تا نصفه کشیدم پایین دیدمم قاچ کونش عین ژله میلرزه...انگشتمو کشیدم روش و کردمش تو کسش ی تکونی احساس کردم...اره مادرم بیدار بود ولی ساکت این باسم عجیب بود شاید میخواست ببینه میخوام چیکار کنم..بروم نیاوردم و ادامه دادم و با جسارت بیشتری شورتشو از پاش در اورده بودم و حسابی افتادم به جون کسش و میلیسیدم بی صدا ، حسابی خیس خیس بود داشت لذت می برد ...دستی کشیدم و گفتم حالا دیگه وقته کردنه ولی هنوز سینه هاشو نخوردم...اخه رو شیکم خوابیده بود نمیشد ولی اروم دستمو کردم تو پیرهنش و رسیدم بهشون .انگار داری پنبه رو چنگ میندازی..خیلی نرم بود نوکشم حسابی سیخ بود میکشیدمشون و کسشو میلیسیدم و گهگاهی گوشت کونشو گاز میگرفتم...دیگه صبرم تموم شده بود سر کیرمو خیس کردم و گذاشتم دم کسش از پشت و شروع کردم به بازی بازی دادن و یه لحظه خیلی اروم هلش دادم تو...ولی تو نرفته بود بلکه میخورد به لبه های چروکیده و اویزون کسش و این باعث میشد بیشتر حال کنه،چنگی انداختم به کونشو اینبار کردمش تو وای داغ بود و خیس خیس...اروم تلمبه میزدم اما محکم اخه میترسیدم بیدار شه...ولی بیدار بود صدای اب دهن قورت دادنشو میشنیدم...برام جالب بود..که دارم میکنمش ولی چیزی نمیگه..منم صداش نزدم اصلا شاید اگه بیدار میشد و چشماشو باز میکرد دیگه سکسی در کار نبود...یه 10 دقیقه ای کردمش و خیس شده بودم..خواستم کونشو بکنم ولی نمیشد چون هر بار کیرمو میذاشتم س رسروراخ کونش تکونی به خودش میداد و این نشونه ی این بود که دوس ندار هاز کون بکنمش و من در حسرت کونش...دوباره کردم تو کسش و دستم رو سینه هاش همینطور که نوکشو میکشیدم احساس کردم کسیرم خیس شده درش اوردم که پشت سرش اب مامی هم اومد بیرون و خوشحال بودم که ارضاش کردم با شرتم ابش وتمیز کردم و ی بار دیگه امتحان کردم به کردن کونش...اینبار که گذاشتم سر سوراخ دیدم کاری نمیکنه منم با خیسی اب کسش سر کیرم وخیس کردم و گذاشتم رو کونش و اروم سرشو هل دادم خوشبختانه انگار قبلا هم میداد به بابا...رفت تو من هفت هشتایی بیشتر نتونستم تلمبه بزنم که ابم اومد اخه وقتی کونشو میدیدم که با ضربه ی من عین ژله عقب و جلو میکنه نمیتونستم طاقت بیارم و ارضا شدم...لباسمو پوشیدم و لباسای اونو هم خوب کردم و خوابیدم با خیال راحت و چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده و رومو برگردوندم دیدم مامی نیست..پاشدم رفتم تو حال دیدم پبدر بزرگ داره صبحانه میخوره و صدای شرشر میاد رفتم نزدیک تر دیدم مامی رفته حموم...منم رفتم دست و صورتمو شستم و باسه خودم چایی ریختم و داشتیم با پدر بزرگ صحبت میکردیم که از حموم اومد بیرون سلام کردم دیدم خیلی عادی جواب داد و انگار نه انگار که دیشب چیزی شده منم به روی خودم نیاوردم و از این حرکتش کلی حال کردم . اونم اومد نشست با ما صبحانه خورد..بعد از اون دو سه بار دیگه هم کردمش و هنوز هم میکنمش البته همیشه خوابه..اصلا دیگه شده علامت برام که هر وقت میخواد بکنمش میره میگیره میخوابه چه روز چه شب هر ساعتی که باشه.... امیدوارم حالشو برده باشید

نوشته: محسن

ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻬﺰﺍﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﯿﻄﻮﻧﺎ . ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻥ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﺳﮑﺲ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ ﺳﮑﺲ ﮐﻨﯿﻢ . ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ . ﮐﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ؟ /؟ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﺑﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﺎ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺷﺶ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﮕﯽ ﮐﻪ ﻃﻼﻕ ﻭ ﻃﻼﻕ ﮐﺸﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ .. ﺁﺩﻡ ﭼﻨﺪﺷﺶ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺑﮑﻦ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﺑﮕﯿﺮﻩ . ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ ﻧﻨﻪ ﺟﻨﺪﻩ ﻣﻮﻥ ﺑﺎ ﮐﯿﺮﻣﻮﻥ ﯾﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﮐﺴﺶ . ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺍﻫﻠﺶ ﺑﺎﺷﻦ .. ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﯼ ﺳﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺷﺪﯾﻢ . ﻣﺮﺩﺍ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺍﯾﻨﺎ .. ﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻬﺮﻭﺯ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺯﻧﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﯿﮏ ﺗﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﻝ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺑﺎﺷﻪ .. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ﯾﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ . ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﯿﻦ ﭼﻬﻞ ﺗﺎ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﯿﭗ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﯽ ﺭﻭ ﺟﻮﻭﻧﺘﺮ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ . ﺯﻧﺎ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻨﻮﻉ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﯾﻪ ﺷﺒﯽ ﺭﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺑﺎﺷﻪ .. ﺁﺧﻪ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻣﺮﺩﺍ ﮐﻪ ﻣﺴﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺟﻠﻮ ﺩﺍﺭﺷﻮﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﻭ ﭼﺮﺗﯽ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ . ﺧﻮﻧﻪ ﻭﯾﻼﯾﯽ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺧﻼﻓﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺭﺩ ﮐﺮﺩ .. ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﮏ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺷﺐ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ . ﭘﺸﺖ ﺗﯿﺮ ﺑﺮﻗﻬﺎ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺳﻨﮕﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ .. .. ﺣﺪﺱ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ . ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﻠﻔﺖ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺍﺻﻠﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ ﺷﺪﻧﺪ .. ﺩﻭ ﺗﺎ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ . ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺖ ﻣﺤﻠﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . -ﺑﻬﺰﺍﺩ ﻣﯿﮕﯽ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ - ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﯿﺪ -ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﺩﻭ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﺮﺩ .. ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﻭﻧﺎ ﮐﺎﺭﺷﻮﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺮ ﺗﯿﺐ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﺤﺚ ﻏﯿﺮﺗﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﺎﻧﻊ ﺷﯿﻢ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﺣﺎﻟﺖ ﺍﻭﻝ ﺑﻬﺘﺮﻩ .. ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﯼ ﻓﺎﻧﺘﺰﯼ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻥ ﻣﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﺷﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ .. ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﯾﻨﻪ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﺷﻮﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﭽﯿﻨﻦ ﻟﻘﻤﻪ ﮐﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﻟﻘﻤﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﻧﻮﺵ ﺟﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ . ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻮﻥ ﻋﻘﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﻭﻝ ﻫﺮ ﮐﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻌﺪ ﺳﮑﺲ ﺿﺮﺑﺪﺭﯼ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺭﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ . ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﺨﺎﻟﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﮕﺎﺩ ؟ /؟ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﺩﺍﺭﻩ . ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﯿﻘﯿﻢ ﻭ ﻧﺪﺍﺭ .. ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺎ ﭼﯽ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ .. ﺑﻬﺮﻭﺯ : ﻓﺪﺍﯼ ﻣﺮﺍﻣﺘﻮﻥ .. ﭘﺲ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﺑﺪﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ . ﺭﻭﺑﻮﺳﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﯿﻢ .. ﺁﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ . ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﺮﺩﺑﻮﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﯽ ﺑﺎﻻ .. ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﻮﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ . ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ .. ﮐﺎﻣﻼ ﻟﺨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ .. -ﺍﻣﯿﺪ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ .. -ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻦ .. ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﻭ ﺗﺎ ﮐﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻥ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﻭ ﺗﻨﺶ ﻭﺭ ﻣﯽ ﺭﻥ .. ﭘﺮﻭﯾﺰ ﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺲ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ ﺳﺎﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ .. ﺑﯿﺘﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻢ ﻗﻤﺒﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺟﺎﺑﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮐﻮﻥ ﻭ ﮐﺴﺸﻮ ﻣﯽ ﻟﯿﺴﻪ .. ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﯾﻢ . -ﺍﮔﻪ ﻣﺮﺩﺍ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺷﻦ ﭼﯽ .. -ﮔﻮﺷﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﺧﻪ ﻣﯿﻠﻪ ﮔﺮﺩ ﯾﮏ ﻣﺘﺮﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ .. ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮑﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ .. ﻓﻘﻂ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﯾﻪ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺷﻮﺭﺗﺸﻮﻧﻮ ﺑﭙﻮﺷﻦ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻦ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻦ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ .. .. ﺣﻤﻠﻪ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﺭﻣﺰ ﯾﺎ ﮐﺲ ﻣﺎﻣﺎﻥ - .ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ .. ﺯﻧﺎ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ - .. ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺴﺮﻣﻪ .. - ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﺩﺭ ﺑﺮﯾﻦ .. ﻣﺮﺩﺍ ﺳﺮﯾﻊ ﺷﻮﺭﺕ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮﻧﻮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺳﺮﯾﻊ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺗﺎ ﺯﻧﺎ ﺭﻭ ﻟﺨﺖ ﮔﯿﺮ ﺑﻨﺪﺍﺯﯾﻢ .. ﺻﺤﻨﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﻫﻨﺸﻮﻧﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﻥ . ﺗﺮﺳﻮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﭘﺮﻭﯾﺰ : ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﻭﻡ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ . ﻣﺎﻧﻮﺭ ﯾﺎ ﺭﺯﻣﺎﯾﺶ .. ﺳﻪ ﺗﺎﯾﯽ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮﻧﻮ ﺑﺮﺩﯾﻢ ﻫﻮﺍ .. - ﯾﺎ ﮐﺲ ﻣﺎﻣﺎﻥ ... ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩ ﺗﺎ ﺯﻧﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﻦ . ﻣﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﻟﺨﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺣﺎﻻ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﻟﺨﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻃﺮﻑ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻥ .. ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻨﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻦ . ﺍﻻﻥ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺍﻭﻧﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺪ ﮐﺎﺭﻩ ﺣﺸﺮﯼ ﺗﻨﻮﻉ ﻃﻠﺐ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﯿﺮ ﻫﺎﯾﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ .. ﮐﻤﺮ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻟﻬﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺸﻮﻧﺪﻡ .. ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﮑﻦ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺯﺷﺘﻪ .. ﻣﻦ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻢ .. -ﮐﯿﺮﻣﻮ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﻮﻥ ﺧﻮﺷﮕﻠﺶ ﮐﻮﺑﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺎﺗﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺯﯾﺮ ﮐﯿﺮ ﺍﻭﻧﺎ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﺩﯼ . ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺘﺠﺎ ﺳﮑﺲ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻦ ؟ /؟ ﺍﻭﻥ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺴﺎﻁ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻥ . ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﺕ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﻩ .. ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﻧﮑﻦ . ﺍﻭﻧﻮ ﻗﻤﺒﻞ ﻧﺸﺎﻥ ﻭﺳﻂ ﻫﺎﻝ ﻧﺸﻮﻧﺪﻣﺶ . .. ﺧﺸﻢ ﻭ ﻫﻮﺱ ﺍﻣﻮﻧﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ . ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﺴﺸﻮ ﺑﻠﯿﺴﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻭﺭ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺳﺮ ﺣﺎﻝ ﺗﺮﺵ ﮐﻨﻢ . ﺫﻫﻨﺸﻮ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﮐﯿﺮ ﭘﺴﺮﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﮕﯿﺮﻩ . ﻭﻟﯽ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﺯﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺳﺮ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮﻥ ﮐﻼﻩ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻥ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﻫﺎ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺑﺮﻡ ﻃﺮﻓﺶ .. . ﺑﻬﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺎﯾﯿﺪﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺍﻭﻧﺎ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺟﺰ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ . ﻭﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﺍﺷﻮﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻥ ﮐﻪ ﻟﻮ ﺑﺮﻥ . ﻭﻟﯽ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﺍﺷﺖ .. ﯾﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺑﻬﺮﻭﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﮐﯿﺮﻭ ﺍﺯ ﮐﺲ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﯿﺘﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﻃﺮﻑ ﻣﺎ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﮐﻤﮑﻢ .. - ﺑﻬﺮﻭﺯ ﺟﺎﻥ ﺑﺒﺨﺶ ﻣﻨﻮ ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻣﯽ ﺷﻢ . ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ .. ﺩﻭﺯﺍﺭﯾﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ .. ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﻫﻦ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﺮﺩ - . ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺧﻮﺏ ﺳﺎﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺩﻫﻦ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﺑﯿﻨﻢ .. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻏﺮﯾﺐ ﻧﻮﺍﺯ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﮐﯿﺮ ﺑﻬﺮﻭﺯﻭ ﻭﺍﺳﺶ ﺳﺎﮎ ﺑﺰﻧﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺟﺎ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺴﺶ .. . ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻧﯿﻤﺮﺥ ﺑﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺍﺷﺖ ﺣﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺳﺎﮎ ﺯﺩﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ .. ﮐﺴﺶ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ .. ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺸﻨﻮﻡ .. ﺑﻬﺮﻭﺯ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﺩﺭﻡ .. ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﺑﯿﺘﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﺍﻍ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﻭ ﭘﺮﯼ .. ﺗﻠﻤﺒﻪ ﺯﺩﻥ ﻣﻦ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ . ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﺳﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮ ﺑﺎ ﺟﻔﺖ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺳﻔﺖ ﺗﺮ ﻭ ﺩﺭﺷﺖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ . - ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺷﮑﻢ ﻻﻏﺮ ﻭ ﮐﻮﻥ ﺑﺮ ﺟﺴﺘﻪ ﺍﺕ ﺑﺸﻪ ﺍﻣﯿﺪ .. ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺍﮔﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﮑﻨﻤﺖ ﮐﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﮐﻠﻔﺖ ﺗﺮ ﻭ ﺗﯿﺰ ﺗﺮ ﺷﻪ .. ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺎﯾﯿﺪﻥ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺟﻮﻧﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺑﻮﺩ . ﻭ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﻡ ﻣﯽ ﻏﻠﺘﻮﻧﺪ .. ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﻃﻮﺭﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﺑﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ . ﺑﺎﺯﻡ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮﻣﻮﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﻢ ﺟﻖ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺸﺎﺭ ﺁﺑﻤﻮﻥ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮔﺎﯾﯿﺪﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﺁﺑﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ .. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺿﺮﺑﻪ ﻓﺸﺎﺭﯼ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﮐﻮﺑﻮﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺗﻪ ﮐﺲ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﻭ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺷﻞ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ .. ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮﮐﺴﺶ .. -ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ -ﻧﻪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻮﻧﺶ . ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﮐﻢ ﺑﯿﺎﺭﻡ .. -ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺟﺎﻥ ﻓﻌﻼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﺴﺸﻮ ﺑﮑﻦ .. ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﻥ ﺑﺎﺯﻡ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ .. - ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﯿﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﺴﺴﺴﺴﺴﺖ .. ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﮔﺸﺎﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻧﺎﺯ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﺲ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﻬﺶ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﺑﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ . . ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺗﺎ ﺗﻪ ﮐﺲ ﺭﺳﻮﻧﺪﻩ ﺛﺎﺑﺖ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﮐﯿﺮ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺲ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺟﻮﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺗﺎ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﯿﺮ ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﮐﯿﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ .. ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺯﯾﺮ .. ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ .. -ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ .. ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ .. ﺍﯾﻦ ﮐﯿﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻋﺸﻖ ﮐﻦ .. ﮐﯿﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﮐﺲ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮐﺎﻣﻼ ﺷﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﻘﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺁﺑﻤﻮ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻮﮐﺲ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺟﻮﻧﻢ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺭﺟﺎ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻡ .. ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ . ﺍﻭﻥ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﻗﺒﻠﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ .. ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺩﺭﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻦ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺟﻮﻥ - .. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ﺳﺎﮎ ﺑﺰﻥ ﺑﻘﯿﻪ ﺁﺑﻤﻮ ﺑﺨﻮﺭ .. ﺑﺎ ﺳﺎﮎ ﺯﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﯿﺮﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻖ ﺷﺪ . ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﻄﺮﻩ ﺁﺑﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﮐﯿﺮﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺭﺩ . ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﮔﺎﯾﯿﺪﻥ . - ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﻧﺖ .. ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﮑﻨﻢ .. ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻫﻨﺶ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .. -ﺍﻣﯿﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﮑﻦ .. ﺑﮑﻦ .. ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﮐﯿﺮﺕ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ - ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﮕﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪﯼ . -ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﯽ .. -ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ ... -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻭ ﺑﮕﯽ .. ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ .. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻢ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺎﺑﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩ .. -ﺍﻣﯿﺪ ﺟﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﮑﺶ . ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺷﺘﻬﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﺭ . ﻧﮕﺎﻩ ! ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﭘﺮﯼ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻃﻔﻠﮏ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﯿﺘﺎ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﺎ ﺯﺍﺭ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ - ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺑﻬﺰﺍﺩ ﺟﺎﻥ - ﻓﺪﺍﯼ ﻣﺮﺍﻣﺖ ﺍﻣﯿﺪ ﺧﺎﻥ - .. ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻟﻬﺎﻡ . .. ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺍﺯ ﺗﻮﮐﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﺑﯿﺘﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﺮﻋﺘﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺭﺳﻮﻧﺪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺶ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ . ﮐﻒ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﮐﺴﺶ ﻭﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻣﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺩﺍﺧﻞ - ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﺍﻣﯿﺪ ﺟﻮﻥ .. ﺑﻬﺰﺍﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ .. ﮐﺴﺴﺴﻤﻮ ﻭﻟﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﮐﯿﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ -ﻧﺘﺮﺳﯿﻦ ﻧﺘﺮﺳﯿﻦ . ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﻭﻗﺖ ﻭﺳﯿﻌﻪ .. ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﺳﺶ ﻭ ﺣﺎﻟﺘﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭﯼ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﻫﻢ . ﮐﻤﺮﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ .. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻬﺰﺍﺩﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻣﺶ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻈﺮ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﻠﻮ ﮔﯿﺮﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺸﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ . ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺩﻭﺭ ﮐﻤﺮﺵ ﺑﻮﺩ .. ﻧﯿﻤﺴﺎﻋﺖ ﮐﺮﺩﻣﺶ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺭ ﮔﺎﺳﻢ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ . ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﺑﯿﺘﺎ ..ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭘﺮﯼ ﺍﻭﻥ . ﻫﺮ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭﺭﺯﺵ .. - ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻣﯿﺪ ﺟﻮﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﮔﺎﯾﯿﺪﯼ ﻭﻗﺘﺸﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﮑﯽ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ؟ /؟ - ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﯿﺮ ﭘﺴﺮﺕ ﺳﯿﺮﺕ ﻧﮑﺮﺩ ؟ /؟ - ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﯾﻪ ﻣﺰﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻩ ؟ /؟ -ﺍﮔﻪ ﭼﻨﺪ ﻣﺪﻝ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ .. . ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﻥ ﭘﺮﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭﻝ ﺍﻧﮕﺸﺘﻤﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮﺵ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻗﻠﻖ ﮔﯿﺮﯼ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﮑﻨﻢ . - ﺁﻫﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻪ ﺩﺭﺩﻡ ﮔﺮﻓﺖ ..ﺁﺧﺨﺨﺨﺨﺨﺨﺨﺦ . ﻭﻟﻢ ﮐﻦ .. -ﺍﻧﮕﺸﺘﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﯾﻪ ﺿﺮﺏ ﻭ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻣﺶ ﺗﻮ ﮐﻮﻥ ﭘﺮﯼ .. ﭘﺮﻭﯾﺰ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ - .. ﺍﻣﯿﺪ ﺟﺎﻥ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺭﻭﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﯽ . ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺭﻭ ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﺒﯿﻬﺶ ﮐﻨﻢ .. ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ .. ﻭﻟﯽ ﺍﻣﯿﺪ ﺟﺎﻥ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﮐﻪ ﮐﻮﻧﺸﻮ ﮔﺎﯾﯿﺪﯼ ﮐﺴﺸﻢ ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﺬﺍﺭ . . ﯾﻪ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﻥ ﺗﻨﮓ ﻭ ﭼﺴﺒﻨﺎﮐﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻬﻢ ﮐﯿﻒ ﺩﺍﺩ -ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺭﺩﻡ ﻣﯿﺎﺩ .. ﻭﻟﯽ ﺑﮑﻦ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﮑﻦ .. ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺟﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﮐﯿﺮﺕ ﻗﺴﻢ ﻓﻘﻂ ﺁﺑﺘﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﻢ . ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﻩ .. - ﻓﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻢ ﭘﺮﯼ ﺟﻮﻥ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﺟﻼﺩﻡ .. ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮐﻮﻥ ﭘﺮﯼ ﺭﻭ ﮔﺎﯾﯿﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﺶ . ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﺑﻬﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﺟﺎﺷﻮﻧﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .. ﻭ ﺩﻭ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﻢ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .. ﻣﻨﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﭘﺮﯼ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﺶ .. ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﺸﻢ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﻧﺶ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ - ﭘﺮﻭﯾﺰ ﻋﺠﺐ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮﭘﯽ ﺩﺍﺭﯼ .. ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﺷﺐ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﻗﺮﺽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﺪ ﻧﺒﻮﺩ - ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺷﻮ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ .. ﻟﺐ ﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﯼ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﮐﻪ ﻃﺎﻗﺒﺎﺯ ﻭﺳﻂ ﺣﺎﻝ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﮔﺎﯾﯿﺪﻡ .. - ﺁﺧﺨﺨﺨﺨﺦ ...ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻓﻔﻔﻔﻔﻒ .. ﺍﻣﯿﺪ ﺟﻮﻥ .. ﺑﺎﺯﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﯿﺸﻢ .. ﭘﺮﻭﯾﺰ : ﺍﻣﯿﺪ ﺟﺎﻥ ﻭﻟﺶ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺁﺑﺶ ﻧﯿﺎﺩ ﺧﻠﻘﺶ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ .. ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﺶ ﺧﻠﻘﺶ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ .. ﺑﺎﺑﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﺭ ﺿﺎ ﺷﻪ . ﺧﻮﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮﻧﻮ ﺷﻨﯿﺪﻡ .. ﭘﺮﯼ ﺣﺮﻓﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﻭ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﮔﺎﯾﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﻣﺰﻩ ﻭ ﻃﻌﻢ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﮐﯿﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺪﺍﺭﻩ .. - ﺁﻫﻬﻬﻬﻪ ﻧﻬﻬﻬﻬﻬﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ .. ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﺶ ﻣﺎﻟﯿﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻧﺶ ﻣﻨﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺭﻭﺵ .. ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻌﺪ 6 ﺗﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ . ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﻮﻥ ﯾﻪ ﺑﺮ ﻧﺎﻣﻪ 6 ﻧﻔﺮﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ .. ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺍﮔﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﺎﺻﯽ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯿﻮﻣﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎ ﺑﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ . ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻧﯽ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺍﻭﻥ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﮐﺎﻣﻼ ﻟﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﺳﮑﺴﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﮔﺎﺭ ﻣﯽ ﺫﺍﺷﺘﯿﻢ . ﺳﮑﺲ ﺗﻮﯼ ﺣﻤﻮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﻣﺎﺳﺎﮊﮐﻤﺮ ﻭ ﮐﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ .. ﺑﻌﺪ ﮐﯿﺮﻭ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺲ .. ﺑﻬﺰﺍﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ .. ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺎﻣﻮﻥ ﺑﮕﯿﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻧﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻼﻑ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ....

نوشته: kasra_mis

سلام . این چیزی که می خوام واسه شما بگم حدودا مال هفته پیش هستش.و ازتون راهنمایی میخوام.مامان من یه زن واقعا خوشگل و خوش اندام هستش اسمش هم میناست ولی اصلا فکر نمیکردم مال سکس و این حرفا باشه .من خودم دانشجو هستم و بابام هم سرپرست یه مدرسه شبانه روزی هستش که دو شب یه بار رو اونجا میمونه و البته خیلی آبرو داره.ما طبقه پایین خونه مون رو متاسفانه به دوتا دانشجو اجاره دادیم که هر از چند گاهی که بابام خونه نیست می بینی ساعت 12 نصفه شب با یه زن یا دختر میان خونه.حتی یه بارم که بابام فهمیده بود می خواست دیگه به اونا اجاره نده ولی با کلی خواهش منصرفش کردن.
(اینم میدونید که واسه خاطر این انتخابات امتحانات ترم رو کشیدن جلو، بخاطر همون استاد های ما کلاس های اضافه میزارن.)

از داستان دور نشم.هفته پیش که قرار بود یه کلاس اضافه داشته باشیم استاد نیومد و کلاس برگزار نشد بخاطر همون زود برگشتم.تقریبا ساعت 5 بود که رسیدم خونه. اونروز هم بابام شیفت بود (اینم بگم . وقتی بابام شیفت هست باید ساعت 6 مدرسه باشه) در رو باز کردم و داشتم میرفتم تو که دیدم صدای آخ و اوخ میاد.با خودم گفتم بابا ومامان منو دور دیدن دارن حال می کنن. نخواستم مزاحم بشم همونجور یواش برگشتم و رفتم مغازه دوستم که سر کوچه هست تا کارشون تموم شه بعد من برم. یکی دو ساعت که منتظر موندم دیدم کسی از خونه نیومد بیرون .با خودم گفتم آخه بابا امروز شیفت بود چرا پس نمیره ؟ یه کم دیگه منتظر موندم.با خودم گفتم شاید شیفت رو به همکارش داده و امروز نمیره الانم حتما کارشون تموم شده.با دوستم خدافظی کردم و رفتم خونه.در رو باز کردم و رفتم تو دیدم مامانم تو آشپز خونه داره غذا درست میکنه.سلام دادم و بعد احوال پرسی پرسیدم پس بابا کو ؟خندید و گفت : مثل اینکه درس های زیاد، روت اثر گذاشته. بابا امروز شیفت هست.پرسیدم کی رفته؟ گفت امروز بخاطر جلسه از ظهر رفته.تعجب کردم.ولی باز شک نکردم . گفتم شاید مامانه دیگه داشته با خودش ور میرفته. بهرحال شب شد و خوابیدیم. من اون شب تا ساعت 1 با دوست دخترم اس بازی میکردم بعد خداحافظی با اون، گفتم برم دستشویی بعد بخوابم .داشتم میرفتم دیدم از اتاق مامانم صدا میاد خیلی تعجب کردم .یواش رفتم گوش دادم دیدم مامانم داره با گوشی حرف میزنه.بعد یه کم گوش دادم متوجه شدم با امیر مستاجر مون حرف میزنه . اونم حرفای سکسی. داشت گریه ام میگرفت نمیدونستم چیکار کنم.تا آخر حرفاشون که گوش دادم فهمیدم واسه پس فردا هم قرار گذاشتن.به خدا خیلی سخته. اومدم سرجام که بخوابم ولی اصلا خوابم نبرد .با خودم هی عین دیونه ها حرف میزدم .تصمیم گرفتم پس فردا رو بدون اینکه مامان بفهمه نرم دانشگاه.پس فردا شد و منم از ظهر که کلاس داشتم تا ساعت 8 به دروغ خدافظی کردمو رفتم بیرون . تا ساعت 6 بیکار تو خیابون ها بودم که بابا بره و برم خونه ببینم اون حرفا که شنیدم درسته یا نه .بهرحال ساعت 6 شد جلو کوچه بودم . دیدم که بابا رفت یواشکی رفتم خونه و پارکینگ وایسادم.بعد نیم ساعت دیدم صدای امیر میاد که داره با مامان حرف میزنه . بله . درست حدس زده بودم. امیر از در حیاط میاد خونه ما.منتظر موندم تا اینکه رفتن اتاق مامانم.می ترسیدم برم نگاه کنم تا اینکه به خودم جرئت دادم و یواش رفتم بالا.بازم داشت صدای آخ و اوخ میاومد.رفتم پشت در اتاق گوش میدادم.مامانم انگار دوس داشت فقط از کون بده هی میگفت از کون بکن امیر. اولش به خاطر اینکه مامانم بود شهوتی نشدم اما بعد یه خورده گوش دادن راستش کون مامان که الان داره بگا میره و سینه های بزرگ و سفیدش که قبلا خیلی دیده بدم به ذهنم اومد و منم شهوتی شدم. یه خورده با کیرم بازی کردم بعد که کمی گوش دادم دوباره برگشتم پارکینگ.حدود سه ربع بعد کارشون تموم شد .منم که پارکینگ بودم قشنگ صداشون رو میشنیدم. امیر داشت میگفت خوب گشادت کردم ها.مامان منم داشت میخندید و هی میگفت امیر جون عاشق کیرتم. امیر گفت ایشلاه دفعه بعد با یوسف میام دو تایی میکنیمت.اما مامانم قبول نمیکرد و هی میگفت دوتا کیر دوس ندارم ولی امیر اصرار میکرد و میگفت دوتاکیر کلفت بهت بیشتر حال میده.آخرش مامانم هم گفت باشه هرچی عشقم بگه.بعد دوباره آقا امیر از در حیاط رفت طبقه پایین.الانم امیر رفته شهر خودشون و هفته بعد برمیگرده.احتمالا واسه هفته بعد قرار دارن.
از اونوقت یه دید بد نسبت به مامانم دارم . و می خوام از این کاراش دست برداره ولی نمیدونم چطوری؟ گاهی میخوام به بابا بگم ولی به آینده فکر میکنم .حالا از شما کمک میخوام که چیکار کنم؟ لطفا کمک کنید.مرسی واسم وقت گذاشتین.

نوشته: علی

همزمانسازی محتوا