مامان دوستم

داستان من مربوط میشه به 12 سال پیش وقتی بیست سالم بود ، دوستی هم که مادرشو کردم الان مدیر منه تو یه اداره دولتی
حالا فکرشو بکن من روزی صد بار این بابا رو میبینم و اون به من دستور میده و من تو دلم میگم به تخم چپم من که مادرتو گاییدم و دهن تو رو هم سرویس میکنم ( من معاونشم و هر لحظه منتظرم تا جاخودمو ازش بگیرم چون انصافا به ناحق جامو گرفته )
داستان از اونجایی شروع شد که من و وحید دوستم بعد از یه بازی فوتبال که یادش بخیر خیلی حال داد رفتیم خونه وحید ، وحید 3سال از من کوچکتر بود و اولین بچه خونه ، مادرش هم که از قضا از 17 سالگی ازدواج کرده بود اون موقع 36 سال داشت ولی هیکلش آب از دهن آدم راه میدانخت ، کمر باریک سفید و قلمی
البته نه مثل این مانکنای ترکه ای که نا ندارن، همچین تو پر بود و جذاب .
اونروز وقتی رسیدیم تو حیاط ، بابای وحید با عصبانیت از در درومدو شروع کرد به دادو فریاد کردن که پسر تو بدرد چی میخوری من دست تنهام و هزار تا کار دارم تو هم فقط بلدی به فوتبالت برسی ( بابای وحید شوفر تاکسی بودو بعد از ظهرا هم یه بوتیک لباس زیر زنانه داشت ، خلاصه بگم نصف درآمدشو برای زنانی که توی تاکسی تور میزد خرج میکرد )
جونم براتون بگه بابی وحید که میخواست بره بوتیک وحید رو فرستاد مکانیکی تا مراقب ماشین باباش باشه تو مکانیکی
وحید به من گفت تو چی کار میکنی میری خونه ؟
من که از قضا پدرو مادرم خونه نبودن کلید نداشتن گفتم : نه وحید من میرم تو کوچه خودمو مشغول میکنم تا شب
وحید که دوست نداشت تو کوچه الاف بشم گفت نمیزام بری بیا برو تو اتاق من تا من برگردم ، من زود برمیگردم
وحیدو باباش رفتن ، منم تو اتاق وحید مشغول بازی کردن با سگا شدم ، نیم ساعتی گذشت بعد یه فوتبال دو سه ساعته بدجوری تشنم شده بود آروم در اتاقو باز کردم اگه کسی نباشه برم و از تو آشپزخونه یه لیوان آب بخورم فکر میکردم مامانش حالا که ساعت چهار بعد از ظهره خواب باشه
رفتم توی حال خیلی ساکت بود فقط از توی حموم خونه صدای آب میومد ، با خودم گفتم حتما مامانه وحید که تو حمومه ، راه آشپرخونه کنار حموم بود ، اومدم از کنار حموم رد بشم خشکم زد
در حموم نیمه باز بود
چیزی که دیدم هنوز بعد چند سال فراموش نمیکنم
مادر وحید پشت به در حمام لخت مشغول لیف زدن به تن بدن بلوریش بود ، وقتی دونه های آب از روی دوش روی پوست سفیدش میخورد و پخش میشد ، دیدن داشت عجب کون خشگلی داشت این مادر وحید
خشکم زده بود تمام بدنم داغ شده بود ، تشنگی رو فراموش کرده بودم ، از اون همه زیبایی سیراب شده بودم
چند دقیقه ای همینطور بی حرکت مشغول نگاه کردن به این منظره بود ، اونقدر وقتی متوجه شدم که دیدم مادر وحید برگشته یه دستش روی سینش و دستش دیگش روی کسش .
وای باید چیکار می کردم ............ برگشتم که فرار کنم پام گیر کرد به میزو با پشت سر خوردم به مبل
بیهوش شدم
آره بیهوش
وقتی به هوش اومدم که خیسی آب و روی صورتم احساس کردم وقتی چشم رو باز کردم دیدم بابای وحید بالای سر من وایساده و مادرش با یه کاسه آب داره روی تو صورت من آب میپاشه
کم مونده بود که دوباره از وحشت بیهوش شم ، با خودم فکر کردم مادره حتما به شوهرش گفته اونم منتظره تا دهن منو صاف کنه ولی اوضاع اینطور نبود
مادر وحید که اسمش زیبا بود و مرامش هم مثل اسمش زیبا بود بهم گفت : پسرم تو که منو ترسوندی توی حال چیکار میکردی که اینطور افتادی
باباشم گفت پسرجون توی خونه مردم که جای بدو بدو نیست
سریع یه دروغ ساختم و گفتم گربه اومده بود تو حال من خواستم برم طرفش که پام سر خوردو خوردم به مبل
زیبا خانم هم که از این حاضر جوابی من خوشش اومده بود خندیدو گفت : فقط میخواستی منو بترسونی پسره شیطون
این ماجرا گذشت و من هر شب خواب زیبا میدیدم وای باید میدیدیش اون تنو بدنو توی هیچ فیلمی هنوزم که هنوزه ندیدم نمیدونم بابای وحید با داشتن یه چنین زن زیبایی چطوری زن باز شده بود که البته بگم بعدا دلیل اینم فهمیدم
داستانم داره طولانی میشه نه
خلاصه ارتباط من وخونه وحید بیشتر شد لبخندای زیر زیرکی و تیکه متکلکای زیبا به من هم بیشتر
یه روز تابستون که وحید با بچه های دبیرستانشون رفته بودن اردو من تک و تنها توی کوچه داشتم میرفتم که دیدم مادر وحید با کلی میوه و سبزی از سر کوچه می یاد
با عجله پریدم هرچی تودست زیبا بود گرفتمو گفتم اجازه نمیدم تا شما خسته بشین
جلوی در که رسیدیم درو که باز کرد با کمال پررویی پریدم توی خونه درو پشت سرم بستم برای من حتی 5 دقیقه بیشتر در کنار زیبا بودن غنیمتی بود میوه ها روبردم تو اتاق گذاشتم تو آشپرخونه
زیبا گفت پسر تو از کی منتظری تا منو دوباره تنها پیدا کنی
گیج شده بودم فکر نمیکردم انقدر رک باشه
گفتم تو آسمونا دنبال یه چنین فرصتی میگشتم تا با فرشته ای مثل شما تنها باشم
حالا دیگه اینقدر به من نزدیک شده بود که گرمای نفسش و روی صورتم حس میکردم
تنش بوی عطر میداد و من باز داغ داغ بودم کیرم شده بود مثل یه تیکه چوب
یه لحظه ترسیدم نکنه مثل دفعه قبل برگردم و بیهوش بشم
به پاش افتادم شروع کردم به بوسیدن پاهاش
بهش گفتم : میشه مگه من با یه فرشته باهاشم، اونم برای اولین بار تو زندگیم
نشت روبروی من حالا چادر سفیدشم کنار رفته بود من چاک سینشو کامل میدیدم
بهم گفت : میدونی منم از همون موقع که اونجور منو نگاه میکردی منتظر بودم تا تو ببوسم
اینو گفتو لبو گذاشت رو لبم
نمیدونم فکر میکنم سه چهار دقیقه لب تو لب بودیم
گفتم : نکنه بابای وحید بیاد
گفت نگران اون نباش ، اون با من
دستم و گرفت برد توی اتاق خواب همین طور که میرفتیم لخت لخت شد
دنیا رو به من داده بودن منی که تا حالا تجربه سکس نداشتم حالا تو بغل یه خانم کارکشته سکسی بودم
خودش پیرهن منو از سرم کشید بیرون شروع کرد به لیسیدن گردن و سینه من
یه حس تازه ای تو تمام وجودم مثل آتیش زبونه میکشید ، اومد شلوار منو بکشه پایین یه لحظه از خجالت تمام صورتم سرخ شد دستشو گرفتم و نذاشتم شلوارمو بکشه پایین ، بعد اون با دو دستش صورتمو گرفتو زل زد تو چشام
شهوت از نگاهش پیدا بود ، هیکل من نسبت به اون ریزه تر بودو اون لحظه روی من بودو اونطور با دستاش منو گرفته بود فکر کردم همین الانه که منو پاره پاره کنه
به من گفت من عاشق چشماو لبای توام ، از چی خجالت میکشی ، منو با خودت ببر تا آسمون
اینو که گفت محکم کشیدمش تو بغلم و افتادم روش ، اونم آروم شلوار منو کشید پایین و با پاهاش از تنم در آورد
اونقدر عجله داشتم که میخواستم همون لحظه بکنم تو کسش که منو زد کنارو شروع کرد به ساک زدن ، وای
داشت کیرمو درسته قورت میداد ، کم مونده بود همونجوری ارضا بشم
همش نگران بودم مبادا زود ارضا بشم و آبروم بره خودمو کنترل کردم
حالا که هردون خیلی سکسی شده بودیم نوبت اون بود تا برم سراغ اصل مطلب
طاق باز خوابوندمش و پاهاشوباز کرد با یه لحن نازی گفت: مرتضی میمیرم برات بکن توش
منم گذاشتم درش ، اونقدر خیس شده بود کسش که خیلی آروم رفت تو
نمیتونم بگم لذتی که برای اولین بار از این کار بردم چی بود چند باری عقب و جلو کردم دیدم دارم ارضا میشم
پس سعی کردم مثل فیلمای سکسی که دیده بودم این کارو محکمتر انجام بدم
صدای شپ شپ کسو کیر ما تمام خونه رو برداشته بود
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داشتم ارضا می شدم اومدم بکشم بیرون سفت منو چسبدو با یه صدای لرزون گفت نه : ادامه بده
منم با تمام قدرتم ادامه دادم چند لحظه بعد همچی برای من تموم شد
ولی اون هنوز میخواست و به من گفت ادامه بدم
منم همینطور ادامه دادم ،یه لحظه احساس کردم پشتم سوخت ، آره از شدت احساس پشت منو چنگ گرفته بود
حالا دیگه از فشاری که به من می آورد فهمیدم که تونستم اونو راضی کنم
آروم برگشتم روی تخت دراز شدم تا نیم ساعت باور کنید نیم ساعت هیچ صدایی از ما در نیومد ، بعد چشام سنگین شدو خوابم
برد
وقتی بیدار شدم دیدم روم پتو انداخته و خودش رفته ، سریع لباس پوشیدم و رفتم تو حال
وقتی دیدمش منو بغل کرد و گفت مثل یه گربه ناز خوابت برده بود
گفتم باید برم
گفت فکر میکنی بابات بذاره ساعت 2 نصفه شب بری خونه
ساعت و که نگاه کردم دیدم راست می گه من 6 ساعت همونجوی خوابیده بودم
ازتعجب داشتم شاخ در می آوردم گفتم : پس شوهرت
گفت : بابای وحیدو دیروز با دو تا زن تو رختکن مغازه گرفتن احتمال داره ما به زودی از هم جدا شیم ، پس تو خیالت راحت باشه
اونروز تا صبح هم ما با هم بوددیم یه بار دیگه اینکارو کردم ولی نتونستم اونو ارضا کنم
تا سه چهار سال کار ما همین بود زیبا از شوهرش جدا شد ، وحید هم که شرمنده کارای باباش بود برعکس چیزی که فکر میکردم رفت سمت بسیج و سپاه و هیات این جور چیزا بعد از لیسانسش با پارتی مدیر همین شرکتی شد که من دارم با کامپیوترش ماجرای مادرشو مینویسم ، منم به سفارش مادرش آورد تو شرکت .
البته بگما زیبا با بعضی اخلاقای من نساخت و دیگه با هم رابطه نداریم برای خودش یه رفیق 40 50 ساله پیدا کرده و با هم خوشن ، البته آخرین باری باهاش صحبت کردم اونم بهترین تجربه سکس خودش رو همون شبی میدونه که ما با هم بودیم .

دوستای خوبم امیدوارم از داستان من که واقعی واقعی بود خوشتون اومده باشه
حالا هم تنهام اگه کسی یه دوست پسر تک پر سکسی می خواد برام پیام بذاره
قربون همتون برم ، دوسسسسسسسسسسسسستون دارم

نوشته:‌ mortezajoon

من عرفان هستم الان 18 سالمه امسال کنکور دادم یه رفیق هم دارم به اسم نادر که اونم هم سن منه و با هم همکلاس هستیم.
دوستی من و نادر از کلاس دبیرستان شروع میشه.از اول دبیرستان تا الان با هم دوست هستیم شاید باورتون نشه ولی تو این چهار سال اصلا از هم جدا نشدیم. دیگه شدیم مثل دوتا داداش. نادر همیشه میومد خونه ما تو اتاق من باهم فیلم میدیدم و بازی کامپیوتری میکردیم و من خیلی خیلی کم میرفتم خونشون چون کامپیوتر نداشت و دلیلی نداشتم برم خونشون فقط یه وقتایی بهم اصرار میکرد بیا داخل بشین منم میرفتم. با اینکه نادر تقریبا دوسال بود هرروز میومد خونه ما ولی مامانم اسمشم نمیدونست و هیچوقت از من سوال هم نمیکرد که این کیه. ولی مامان نادر اسم منو میدونست . چون هروقت نادر خونه ما بود مامانش بهش زنگ میزد میگفت کجایی میگفت پیش عرفانم. من همیشه میرفتم دم در خونه نادر در میزدم و بعضی وقتا که مامانش درو باز میکرد سلام که میکردم فقط جواب سلامم رو ساده میداد (یه سلام ساده) بعد من میگفتم نادر خونست اونم جوابم رو میداد و میرفت داخل. مامان نادر یه زن حدودا 40 ساله است و خیلی خوشگل وبدنش بد نبود.سینه خیلی بزرگی داشت و کونش هم همینطور.

خلاصه همیشه مامانشو میدیدم و هیچ نظری هم بهش نداشتم. تا یه روز رفتم دم در سلام که کردم در جوابم گفت سلام آقاعرفان حالت چطوره. من گفتم خیلی ممنون دوباره گفت خانواده خوبن و بعد گفت بفرما داخل و از این جور حرفا . من شاخ درآورده بودم . پیش خودم گفتم این چش بود این که روزای قبل اصلا مارو تحویل نمیگرفت تا منو میدید نادر رو صدا میکرد بیاد دم در.خلاصه همش توفکر همین بودم که یه دفعه نادر زد پس کلم گفت چته توفکری؟. روزای بعد هم که میومدم همینطور بود خیلی احوالمو میپرسید.منم خیلی خوشحال بودم گفتم حتما رومن حساب کرده . میفهمه که رفیق جونجونیه بچشم. تا یه روز که قرار شد نادر بره شمال خونه خالش و یه 15 روزی بمونه منم عصابم خورد شد وقتی اینو بهم گفت . هرچی هم اصرار کردم نرو قبول نکرد و گفت باید برم. اینم بگم که نادر یه موتورداشت که بیشتر وقتا دست من بود و کاراشو براش انجام میدادم.خلاصه روز سفر فرا رسید تقریبا شب بود که نادر بهم زنگ زد گفت بیا برسونم ترمینال منم رفتم دم درشون درزدم نادر درو باز کرد گفت بیا داخل تا شام بخورم بعد میریم . منم که ناراحت بودم گفتم همینجا میمونم تا بیای. خیلی اصرار کرد که بیام داخل ولی نرفتم داخل تا اینکه اونم عصبانی شد و گفت اصلا نمیخواد منو برسونی خودم پیاده میرم. اینو که گفت گفتم باشه میام داخل. رفتم داخل مامانش داشت لباساشو توساک جا میداد سلام کردم مامانش جواب سلام منو داد گفت: سلام آقاعرفان دیگه غریبه شدی به زور میای داخل خونه ما.خلاصه رفتم نشستم و تا نادر شام خورد و آماده شد . بعد رسوندمش ترمینال هنوز اتوبوس نیومده بود . کمی پیشش نشستم باهم حرف میزدیم که یه دفعه فهمید که کیف پولش خونه یادش رفته . به من گفت زود باش برو خونه کیف پولمو بیار. منم باسرعت رفتم خونشون در زدم گفتم مامانش با چادر اومد دم در گفت آقا عرفان چی شده دوباره برگشتی گفتم نادر کیف پولشو جاگذاشته . همینو که گفتم دوید داخل خونه بعد چند لحظه صدام کرد عرفان بیا داخل منم رفتم داخل حیاط دیدم مامان نادر بایه شلوار تنگ و یه تاپ که شکاف سینه هاش کاملا داخلش معلوم بود تو حیاط ایستاده. به خاطر همین نیومد دم در.من که داخل حیاط شدم جا خوردم یه لحظه چشام باز شد .نگاهم رفت طرف سینه هاش و پاهاش که گفت بگیر اینم کیف پولش فقط زود بهش برسون جا نمونه. منم کیف و بردم برای نادر . که هنوز اتوبوس نیومده بود.دوباره پیشش نشستم تا اتوبوس بیاد . که نادر بهم گفت شمارتو دادم به مامانم اگه کاری داره بهت زنگ بزنه. گفتم مگه بابات کجاست ؟ گفت رفته ماموریت یه چند روزی نیستش.(نادر یه برادر بزرگتر از خودش داشت که زن و بچه داره و مستقل از اونا داخل هرمزگان زندگی میکنن و یه خواهرکه شوهر کرده و پیش اونا زندگی نمیکنه) منم گفتم باشه حتما.اتوبوس اومد و نادر رفت.دور روز گذشت ساعت ده صبح بود که مامان نادر زنگ زد رو گوشیم گفت میشه بری برامون سبزی بگیری. منم رفتم سبزی گرفتم بردم خونشون مامانش اومد سبزی ها رو گرفت یه تشکر مشتی کردو گفت بیا داخل استراحت کن کسی خونه نیست.

من یه لحظه جا خوردم پیش خودم گفتم چرا میگه کسی خونه نیست. ولی هر کاری کرد نرفتم داخل. بعد از این بود که دیگه رفتم تو فکر سکس با مامان نادر. اون روز همش تو فکرش بودم .پیش خودم میگفتم حتما دلش میخواد من بکنمش .گفتم اینجوری هم که نمیشه اون بگه بیا داخل منم برم داخل من وقتی که نادر بود به زور میرفتم داخل حالا چطوری برم.اون روز گذشت تا فرا صبح دوباره بهم زنگ گفت :سلام عرفان .منم سلام کردم و گفت بیکاری گفتم آره . گفت میتونی یه سر بیای تا خونمون کارت دارم گفتم باشه حتما. منم دیگه فقط به فکر سکس بودم . زود گازشو گرفتم رفتم خونشون تو راه همش تو فکر این بودم که چی کارم داره. وقتی رسیدم با چادر اومد دم در اول سلام کرد بعد گفت شرمنده ما همش شما رو تو زحمت میندازیم. منم گفتم این چه حرفیه نادر مثل برادرمه شما هم مثل مادرم.بعد گفت میتونی کمکم یه فرش هست با هم بیاریمش تو حیاط میخوام بشورمش.منم گفتم حتما. بعد اون رفت داخل و به منم گفت بیا داخل کسی خونه نیست درحیاطم پشت سرخودت ببند . اینو که گفت خیلی خوشحال شدم . تو دلم گفتم الان کونتو پاره میکنم عزیزم.رفتیم داخل خونه تا رسیدیم داخل فهمیدم چادرشو درآورد انداخت کنار. زیر چادر هم فقط یه تاپ قهوه ای و شلوار کشی تنگ پاش بود که پهلوهاش از کنار شلوارش زده بود بیرون . این کارو که کرد دیگه تقریبا مطمئن شدم که دلش کیر میخواد. واااااااااااااااای نمیدونید چه کون ژله ای بزرگی داشت .وقتیی راه میرفت کونش تو شلوارش میلرزید که منم شهوتم زد بالا کیرم دیگه داشت از تو شلوارم میزد بیرون که به زور خوابوندمش . بعد به من گفت فرش تو اتاق پذیراییه. همینطور که چشام به کونش بود رفتیم داخل پذیرایی که فرشو جمع کرده بود . بعد من یه طرف فرش و گرفتم اونم یه طرف دیگش بردیمش تو حیاط پهنش کریدم. بعد از من تشکر کرد و گفت دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم . منم که دلم میخواست پیشش بمونم. گفتم کسی هست کمکتون فرش بشوره. گفت چیزی نیست تنهایی میشورم. منم گفتم نه من تا عصر بیکارم میمونم کمکتون میکنم . اونم گفت واستون زحمت میشه . منم فهمیدم که قبول کرده بمونم . گفتم نه بابا چه زحمتی من خوشحال میشم به شما کمک کنم.

خلاصه رفت شیر آب رو باز کرد و شلنگ رو داد دست من ورفت تا بروس فرش شور بیاره. بعد که اومد گفت تا براتون لباس بیارم لباساتون کثیف میشه . منم یه شرت ورزشی کوچیک و یه آستین حلقه ای زیر لباسم پوشیده بودم . گفتم نمیخواد لباس زیر دارم . گفت خوب بیا داخل لباساتو در بیار تا خیس نشده. منم رفتم داخل لباسامو در آوردم اومدم بیرون . شرتم تا بالای زانوم بود. دیدم مامان نادر نشسته داره بروس میکشه . منم زود رفتم اون یکی بروس رو برداشتم نشستم کنارش و شروع کردم به بروس کشدیم. گذاشتم که اون بره جلو که من پشت سرش قرار بگیرم. کم کم رفت جلو دیدم شلوارش کاملا خیس شده و داره از پاش در میاد چون فرش کاملا خیس شده بود. اصلا سعی نمیکرد شلوارش رو بکشه بالا . کم کم شکاف کون سفیدش پیدا شد منم همش داشتم نگاه میکردم . کیرم داشت میترکید کاملا شق کرد بود که از کنار شرتم آوردمش بیرون . تا مامان نادر ببینش . گفتم باید از یه جایی شروع کنم . کم کم بهش نزدیک شدم رفتم کنار کونش بروس میکشیدم . که گفت عرفان جان نمیخواد زیاد خودتو خسته کنی . منم دیگه سر از پا نمیشناختم گفتم وقتی شما رو میبینم خستگی یادم میره که خنده ای کرد گفت خوب همش به من نگاه کن تا خسته نشی. منم گفتم باشه حتما. بعد کم کم دستم رو بردم تا بخوره به کونش . اولین بار یواشکی زدم دستمو به کونش ببینم خودشو میکشه کنار یا نه. که هیچ عکس العملی نشون نداد. منم کمم دستمو کامل میبردم زیر کونش و میاوردم بیرون . کونش خیلییییییییییییییییییی نرم بود .کیرم داشت میترکید میترسیدم یه دفعه آبم بیاد آخه من خیلی زود آبم میاد. کم کم دیدم داره همکاری میکنه و کونشو میکشه عقب که هم شلوارش بیشتر بیاد پایین هم بیدا رو دست من . یه دست بروس میکشیدم یه دستم زیر کونش بود. اونم اصلا به روی خودش نمیاورد و هیچی نمیگفت و بروس میکشید. بعد دستمو از زیر کونش کشیدم بیرون و کردم داخل شلوارش که کمی اومده بود پایین . تا دستمو کردم داخل شلوارش گفت صبر کن تا شلوارمو در بیارم . منم با صدای لرزون گفتم کمی بلند شو خودم درش میارم. یه کونشو اورد بالا منم شلوارشو کشیدم پایین یه دفعه کونش از شلوار زد بیرون شرتم زیر شلوارش پاش نبود. کونش از اون چیزی فکر میکردم خیلی بزرگتر بود. دیگه داشتم دیوونه میشدم قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون. بعد بهش گفتم خم شو . اونم خم شد بعد دستمو از پشت کردم داخل کسش که خیس آب بود. اونم یه آه کوچیک کشید .کمی با کسش بازی کردم . بعد بلند شدم لباسامو کامل در آروردم . اونم همینطور که نشسته بود برگشت طرف من تاپشو در آورد یه کرست هم داشت که اونم در آورد . سینه هاش هم خیلی خیلی خیلی بزرگ بودن اما کاملا آویزون بودن . بعد همینطور ایستاده رفتم پیشش طوری که کیرم جلوی صورتش بود. کیرمو بادستش گرفت کمی باهاش بازی کرد فهمیدم اهل ساک زدن نیست . بهش گفتم میشه رو شکم بخوابی اونم خوابید. حالا کونش طرف من بود . نشستم روش همینطور کونشو مثل فیلمای سوپر میلرزوندم . کونش اونقدر بزرگ بود که هرچی بازش میکردم که سوراخ کونش رو نمیدیدم. بهش گفتم میشه از کون بکنمت ؟. گفت بکن ولی باید از کسم هم بکنی . گفتم باشه کیرمو گذاشتم وسط کونش خیلییییییییییییی کیف میداد کونش گرم بود .هرکاری میکردم کیرم به سوراخ کونش نمیرسید . دیگه داشت آبم میومد که که به زور سر کیرم رفت داخل کونش .تا رفت داخل آبم اومد که آبمو ریختم داخل کونش . گفت به همین زودی آبت اومد گفتم آره دیگه چیکار کنم. دست خودم نیست همیشه زود آبم میاد. دلم براش سوخت چون هنوز ارضا نشده بود. گفتم هنوز مونده الان باید از کس بکنمت. کمی همینطور روش خوابیدم . دیگه اصلا حوصله نداشتم بکنمش کیرم داشت میخوابید. که خودم انداختم کنارش . گفتم با کیرم بازی کن تا بلند بشه. تا یه کم کیرمو مالش داد دوباره کیرم بلند شد مثل اولش شد. داشتم کیف میکردم . دیگه جون نداشتم که بلند بشم بکنمش . گفتم خودت بشین روش بکن تو کست اونم بلند شد نشست رو کیرم و کرد تو کسش کسش خیلی گشاد بود . ولی بازم خیلی حال میداد . همینطور بالا و پایین میکرد و کم کم فهمیدم داره آخ و اوخش درمیاد . چشماشو بسته بود و آه میکشید . منم همینطور داشتم نگاش میکردم که سینه هاش عین بادکنک بالا و پایین میرفت. این دفعه خیلی طول کشید تا آبم بیاد . باورم نمیشد اینقدر طول بکشه . چون تازه آبم اومده بود اینقدر طول کشید.یه دفعه چندتا آه بلند کشید سعی میکرد زیاد صداش بلند نشه چون داخل حیاط بودیم. بعد دیگه آه نمیکشید خودشو انداخت رو من فهمیدم ارضا شده . کیرم همینطور تو کسش مونده بود . مجبور شدم خودم تلمبه بزنم . دستمو انداختم دور کمرش و تند تند تلمبه میزدم تا اینکه فهمیدم داره آبم میاد گفتم بریزم تو کست . گفت بریز . البته آب زیادی نمونده در حد چند قطره بود . وقتی آبم اومد قست بالای کیرم خیلی درد میکرد کمرم هم همینطور. چون دیگه خالی شده بود. بعد از رو من بلند شد شلنگ آبو برداشت خودشو کامل شست . منم گفتم میشه منم بشوری . نشست کنارم شلنگ رو گرفت روم بدنمو کامل با دستش شست. منم قلقلم میشد زدم زیر خنده اونم خندید و گفت تکون نخور بزاز بشورمت.

بعد بلند شدیم لباسامونو شستیم. من دیگه حوصله نداشتم فرش بشورم . ولی کمکمش کردم تا کامل فرش رو شستیم . در حال فرش شستن ازش پرسیدم چی شد که تو فکر سکس با من افتادی. گفت راستشو بگم . گفتم بگو. گفت به نادر چیزی نگی گفتم نمیگم. گفت آخه شوهرم یه ماهی هست که یه زن دیگه گرفته و مارو ول کرده رفته شیراز پیش اون زنش زندگی میکنه .منم یه ماهه که باکسی سکس نداشتم نتونستم جلوی خودمو بگیرم مجبور شدم خودمو با تو ارضا کنم. بعد گفتم قرار نیست برگرده. گفت هفته دیگه باید برم محضر طلاق بگیریم. منم از یه طرف دلم براش سوخت از یه طرف هم خوشحال شدم که هرروز میتونم بکنمش. از اون روز به بعد بعضی از شبا میرفتم خونه پیشش میخوابیدم. چون اکثرا خاله هاش اونجا بودن. هنوزم سکس ما ادامه داره.

نوشته: عرفان

اين يه داستان واقعيه و همين چند روز پيش برام اتفاق افتاد

تو یه مجتمع مسکونی چند طبقه زندگی‌ می‌کنیم که بغیر از خودمون یه خانواده ایرانی‌ دیگه هم زندگی‌ می‌کنن. دوستم رضا با مامانش و یه برادر کوچیکتر که مدرسه میره. خونه ما هم اکثرا خالیه چون همه از صبح می‌رن سر کار تا عصر که بر میگردن، فقط من هستم که اگر دانشگاه نداشته باشم خونه می‌مونم. رضا البته دانشجو نیست و کار میکنه ولی‌ خوب تنها دوست من تو این منطقه است. مادر رضا یه زن تقریبا ۴۰-۴۵ ساله کوچک اندام هست که البته با اینکه سنش رو به ما نمیگه ولی‌ هم خوب مونده و هم خیلی‌ بدن سفيد و نرم و جاافتاده و سکسی و خوبی‌ داره. شوهرش يک دکتره که تو ایران زندگی‌ میکنه و ترجیح داده نیاد خارج، حالا چه مشکلی‌ داره نمیدونم ولی‌ خوب زنش هم اینجا به خودش بد نمیگذرونه و پولهای شوهرش رو قشنگ خرج میکنه و حالش رو میبره. آشنایی ما با این خانواده زیاد قدمت نداره و تقریبا از یکی‌ ۲ ماه پیش شروع شد که ما اومدیم تو این ساختمون. حالا این مقدمه کوتاه رو داشته باشین تا امروز ظهر که این اتفاق که براتون گفتم پیش اومد.

امروز دانشگاه نداشتم و خونه مونده بودم. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که دیدم در میزنن، در رو که باز کردم دیدم مامان رضا ست، دنبال رضا اومده بود، میگفت رضا امروز خونه نبوده و زنگ هم که زده فهمیده که سر کار هم نرفته.فکر میکرد شاید پهلوی من باشه. مامان رضا با رضا مشکل داشت، ولی‌ خوب حالا ما کاری به اون قسمت ماجرا‌ نداریم... همینجور که پشت در ایستاده بود و حرف میزد از بوی دهنش فهمیدم احتمالا بعد از ناهارش یه مشروب مفصلی هم خورده. تقریبا ملنگ بود و لپّ هاش گٔل انداخته بود. یه تی شرت زرد با یه دامن مشکی‌ تنش بود که از روی تی شرت می‌تونستم نوک ممه هاش رو ببینم و معلوم بود که سوتين نبسته. یک لحظه چشمم به ساق پاهای سفیدش افتاد که با ناخن‌های لاک زده قرمز از زیر اون دامن حریر مشکی‌ خود نمائی میکرد. هر فکری بغیر از آوردنش تو و کردن یه همچین لعبتی تو این وقت روز که هیچکی خونه نبود و خود زنه هم مست و ملنگ بود، خریت محض بود. بهش تعارف کردم که بیاد تو. اول گفت نه، ولی‌ وقتی‌ خواهش کردم که حالا اگه میشه بیاین تو يکی دو تا پیک مشروب هم با من بخورین، پاش سست شد و اومد تو. من وقت مشروب خوردن باهاش رو نداشتم و باید هرچی‌ زودتر ردش می‌کردم میرفت، خودش هم به اندازه کافی‌ مست بود... با دوتا بفرمائین بفرمائین، خواهش می‌کنم، راهنمأیش کردم به سمت اتاقم. می‌دونست کسی‌ خونه نیست، اومد دنبالم، به محض اینکه در اتاقم رو بستم، از پشت دوتا شونه هاش رو گرفتم و گفتم، وای مامان رضا خیلی‌ خوش اومدین. یه خنده ای کرد و یه کم رفت جلو، گفت این مشروبت کجاست؟ این‌دفعه یه کم بیشتر بغلش کردم و گفتم الان برات میارم، شما که از ما جلوتر هم هستین مثل اینکه، چه بوی خوبی‌ هم میدین... و در حین گفتن این جمله، سرم رو بردم کنار گوشش و گردنش و طوری که لبم به گردنش بخوره بوش کردم و گفتم، هوم م م م چه بوی الکل خوشگلی هم میدی.. تقریبا راه فرار نداشت، دوتا شونه هاش رو گرفته بودم و از عقب چسبیده بودم بهش. با دوتا دستش سعی‌ داشت دستای منو از رو شونه هاش برداره، ولی‌ خوب زیاد زور نمی‌زد. گفت، نکن.. چیکار داری میکنی‌؟ دیگه کار از کار گذشته بود... با دست چپم دور سینه اش حلقه زدم و با همون دست بازوی دست راستش رو محکم گرفتم... تقریبا قفل شده بود تو بغلم.. دست راستم آزاد بود و داشتم باهاش شکمش رو میمالیدم و همزمان گردنش رو ماچ می‌کردم. از روی دامن یواش یواش دستم رو بردم پایین و تا وسط پاش و کوس ش رو گرفتم. تو بغلم وول میخورد و ناله میکرد و هی‌ میگفت چیکار داری میکنی‌..توی همون حالت دستم رو بردم زیر دامنش و مستقیم رفتم تو شرتش. انگشت وسطم تو کوسش بود و کسش رو چنگ ميزدم . خودش هم دولا شده بود و کونش چسبیده بود به کیر من که یه شورت و شورتک نخی بیشتر پام نبود...دیگه دست چپم هم آزاد شده بود، دوتا دستش رو گذشته بود لب ميز... در حالی‌ که تقریبا به طور کامل تو بغلم قلاب شده بود، با دست چپم از زیر تی شرت سینه هاش رو میمالیدم، با لبم گردن و گوشش رو میخوردم و با دست راستم هنوز تو شرتش کسش رو چنگ میزدم.. دیوونه شده بود و فقط ناله میکرد.. تو همون حال شورتک و شرتم رو با هم در آوردم و بدون اینکه دامش رو در بیارم، شرتش رو از همون زير تا زانو کشیدم پایین، موهای کوسش حسابی‌ عرق کرده بود. از پشت دست انداختم لای قارچ کونش و مستقیم رفتم سراغ سوراخ کون.. دامنش رو با موچ دست چپم گرفتم بالا و با دست راستم کیرم رو که داغ و آماده انفجار بود گذشتم لای پاش، با انگشت اشاره سوراخ کونش رو پیدا کردم و سر کیرم رو گذشتم دم سوراخ کونش... مامان رضا همینطور ناله میکرد و نه، نه میکرد...سر کیرم رفت تو.. گرمای کونش رو با تمام کيرم حس می‌کردم ، عرق لای پای مامان رضا و آب اولیه کیرم محیط رو داغ و لزج کرده بود.. کیرم تا آخر سُر خورد تو. مامان رضا نفسش بند اومده بود و فقط آه و ناله میکرد...محکم داشتم می کوبيدم رو کونش و مثل عقاب چسبیده بودم بهش...آبم داشت میومد.. برام دیگه اهمیتی نداشت.. با فشار تمام آبم رو تو کونش خالی‌ کردم.. دوتا مون یه آه عمیق کشیدیم... فکر کنم اون هم ارضا شده بود...شاید نزدیک به یک دقیقه تو همون حالت بودیم که کیرم یواش یواش از سوراخ کونش اومد بیرون. برش گردوندم و یه ماچ اساسی‌ از لبش کردم و موهاش رو نوازش کردم و تو گوشش گفتم خیلی‌ باحالی‌.... لبخند رضايت و برق چشماش ميگفت که خانوم هم حسابی حال کرده... اون که رفت دستشوی ولو شدم رو تخت و یه سیگاری روشن کردم...

نوشته: محمد

همزمانسازی محتوا