همسر

هدی و من چند سال است ازدواج کرده ایم.او اکنون ۲۳ سال دارد و من ۳۱ سال. وقتی‌ من دانشگاه را تمام کردم او را که همسایه ما بود برای زندگی‌ انتخاب کردم.دوران نامزدی کوتاه بود وهدی زود به خانه من آمد. از همان اول هیجان خاصی به سکس نشان نمیداد و خیلی وقت ها فقط میخوابید تا من کارم را انجام دهم.
ادامه این وضع برای من داشت آزار دهنده میشد و تلاش من برای نشان دادن فیلم‌های سوپر به او بی‌ فایده بود.
شغل من سفر‌های بین شهری زیادی را شامل میشد و من همیشه زنان زیادی را میدیدم و در ذهن خودم سکس با آنها را تصور می‌کردم.ولی‌ هرگز به هدی خیانت نکردم و با هیچ زنی‌ رابطه نداشتم. یک سال قرار شد برای تفریح و استراحت به رامسر برویم و یک هفته آنجا بمانیم. از طرفی‌ من خوشحال بودم که تنها پسر عمویم که همراز دوران نوجوانی من بود میدیدم. شاید ۱۳ سالی‌ میشد او را ندیده بودم. او در چالوس در خانه پدری اش که به ارث رسیده بود زندگی‌ میکرد.از همان فرودگاه او آمد دنبال ما و ما را تا ویلایی که رزرو کرده بودیم رساند. اما ویلا به شدت بوی نم و گندیدگی داشت. با اصرارمهران به خانه او رفتیم و قید ویلا را زدیم.
مهران برای عروسی‌ من نیامده بود و زن مرا اولین بار بود میدید. کلی‌ هم با ما شوخی‌ کرد که چطور این حوری زیبا را به من داده اند و به هدی میگفت چی‌ تو این دیدی که زن این شدی؟ میگفت من فکر کردم شما ۱۴ سالتون هست بس که باریک و قلمی هستید.هدی هم قرمز میشد ولی‌ کم کم اخلاق مهران آمد دستش.شوخی‌‌های مهران و خاطره گویی‌ها و خوش زبانی‌هایش ادامه داشت و هدی هم می‌خندید.شام که خوردیم او طبقه بالا را نشان ما داد و از خستگی‌ رفتیم که بخوابیم.هدی عادت دارد لخت و با یک شورت بخوابد.بیشتر شب هم دمرو میخوابد .من 75 کیلو وزن دارم و هدی ۱۶۵ سانت قد و 55 کیلو وزن دارد و موهای بسیار بلند مشکی‌ دارد که با هیچ روسری نمی‌توان پوشاند و کمر باریکش به باسن گرد و بسیار خوش فرم او وصل است.سینه‌های او تو پر و گرد است و تنها نکته ای است که در مهمانی‌های فامیلی همه مرد‌ها را به خودش خیره می‌کند.آرایش کمی‌ می‌کند و چشم‌های درشتش کافی‌ است تا به چشم کسی‌ خیر شود تا طرف معامله اش بلند شود.
از مهران هم بگویم که بیش از ۱۰۰ کیلو وزن دارد. ۲ مدال شنای کشوری و مدرک مربی‌ گری، باشگاه خصوصی شنا و غریق نجات. گاهی هم شنا در آبهای آزاد. هیکل بسیار ورزیده و توپر و قوی دارد.
مهران همه کاهای خانه را خودش می‌کند.شام پخت و نگذاشت ما دست به سیاه و سفید بزنیم.او و هدی ظرف‌ها را با هم شستند و من تعجب کردم که هدی با او راحت است.بعد از شام هم ۲ تا قوطی ودکا داد ما خوردیم و هدی خیلی‌ نرم تر و پر حرف تر شد.هدی تا سرش را گذشت خوابید و من هم برق‌ها را خاموش کردم و خوابیدم.کمی‌ به باسن های هدی که دمرو خوابید بود دست کشیدم. نیمه‌های شب بود که با صدای دستگیره در بیدار شدم. در تاریکی‌ مهران را دیدم که آمد و پایین تخت ایستاد. هدی لخت و دمرو با یک شورت و سوتین خوابید بود و قلمبه‌های باسن او و موهای بلندش که پشتش پخش شده بود مهران را میخکوب کرده بود.کیر من در حال انفجار بود.تصور اینکه مهران با آن هیکل بخوابد روی این بدن داشت دیوانه‌ام میکرد.مهران بعد از چند دقیقه شجاع تر شد و آمد جلو و با کف دست و با ملایمات باسن‌های هدی را نوازش کرد .
هدی اگر خسته هم نبود و ودکا هم نخورده بود بیدار نمی‌شد.مهران کاملا باسن‌های او و لای پاهای نیمه باز او را نوازش کرد.موهای او را از پشتش زد کنار و همچنان بدن لخت هدی را در تاریکی‌ تماشا میکرد. بعد آه و اوف یواشی گفت و از اتاق رفت بیرون. من هم خوابیدم. اگر چه دلم میخواست بیدار بمانم. اما او بر نگشت.
صبح زود رفتم پایین.مهران در حال تدارک صبحانه برای ما بود.پرسید هی کجاست و گفتم داره لباس عوض میکنه.در مورد هدی از من پرسید که کجا دیدمش و مشکلی‌ در زندگی‌ دارم یا نه؟ به او ماجرا‌ را گفتم گفتم زیاد عشق سکس نیست و حال حسابی نمی شود با او بکنم.مهران گفت شاید با کس دیگری میرود و من اطمینان دادم به او که او از سکس خوب سر در نمی آورد. مهران خندید و گفت میخوای‌ من برات درستش کنم؟ من هم گفتم از خدامه اگه این درست بشه و هر شب بپّره رو من.در همین حین هدی در شیشه ای سالن را باز کرد و آمد داخل.تی شرت یقه قایقی سفید چسبانی پوشیده بود که شانه‌های لخت او را نشان میداد. شلوارک سفیدی هم پوشیده بود که در نور بالکن شورت و سوتین سیاه او را میشد دید.مهران اول خشکش زد و بعد با او شوخی‌ کرد که از آسمون افتادی پایین فرشته؟ من نشناختمت و از این حرف ها.بعد از صبحانه مهران در مورد زندگی‌ خودش و زنش حرف زد و کلی‌ درد دل‌ کرد از امکاناتی که برای او فراهم کرده و این زن قدرش را ندانسته.از تمرینات خودش و شاگردان خصوصی اش که زن و مرد مختلط بودند.بعد رک و راست گفت بدون زن از بابتی که میدونید سخته.هدی قرمز شد.بعد مهران روی آیفون عکس یک زن چشم سبز را نشان داد و گفت شوهرش نظامیه و می‌خواد ترتیب اونو بده.هدی کلی‌ خجالت کشید ولی‌ مهران اصلا به روی خودش نیاورد
بعد از ناهار دوری در ساحل زدیم و هدی پابرهنه مثل بچه‌ها روی ساحل میدوید و مهران و من به او نگاه میکردیم.مهران گفت چقد بدم این زنتو بکنم؟ خندیدم و گفتم تو راضیش کن بده پولت پیشکش.مهران از من قول گرفت اگه اون راضی‌ شد من هیچ واکنشی نشان ندهم.در عوض او را به سکس علاقه مند خواهد کرد.من خندیدم ولی‌ میدانستم هدی آدمی‌ نیست که بخواهد با یک غریبه بخوابد.شوخی‌‌ها جدی شد و مهران شروع کرد به تعریف از بدن و باسن ‌های هدی. من هم لذت می‌بردم از تصورات خودم.تصور دست‌های بزرگ مهران روی سینه های هدی و وزن بدن ورزشکار او روی تن هدی....
غروب بود که مهران چراغ‌های استخر را روشن کرد.لامپ‌های دیودی نور شاعرانه و زیبایی به استخر داده بودند.مهران گفت حالا ساعت شناست و لخت شد و با شورت‌های لنگه دارش پرید توی آب.هدی و من به عضلات او در حین شنا کردن زل زده بودیم.من هم لخت شدم و پریدم توی آب.مهران هر چی‌ به هدی اصرار کرد او قبول نکرد بیاید توی آب.۱۰ دقیقه بد مهران از هدی خواست یک قوطی ودکا بیاورد و هدی از یخچال آورد.تا هدی دستش را به طرف مهران دراز کرد،پنجه‌های قوی مهران او را گرفت و کشید توی آب.هدی شلپ صدا کرد و از شوک برخورد با آب و خیس شدن بی‌ مقدمه چند لحظه مات و مبهوت ماند.همه خندیدیم
هدی با لباس شروع کرد به شنا کردن و کم کم آمد طرف عمیق استخر.من گفتم لباس‌هایش را در آورد که راحت شنا کند ولی‌ او به من چشم قره رفت.مهران یک شیشه آبی رنگ را خالی‌ کرد توی آب و در چند دقیقه رنگ آب آبی پر رنگ شد،طوری که کف آب پیدا نبود.بعد به هدی گفت بیا،نامحرم.آب سیاه شد.لباسهاتو بکن ما دیگه نمیبینیمت.وقتی‌ دید هدی اهل کندن لباس نیست آمد طرف او و با دست‌های قوی و بزرگش ۲ طرف پهلوی تی شرت را گرفت و از بالای سر هدی کشید بیرون.مقاومت هدی بی‌ فایده بود.بعد شانه به شانه هم شنا کردند.من تعجب کردم که هدی شنا بلد است.چون تا به حال ندیده بودم.مهران هم تحسینش کرد و بعد شروع کرد به آموزش چند تکنیک مفید به او.با گرفتن کف دست زیر شکم و کمر هدی و دستمالی کامل او از او می‌خواست حرکات جدید را تمرین کند.از فرم صورت هدی معلوم بود حسابی‌ خجالت میکشد.بعد مهران به هر دوی ما یاد داد چطور روی آب دراز بکشیم.دست‌ها و پاها ریلکس و خودمان را ول کردیم روی آب.هدی هم یاد گرفت و دراز کشید روی آب طوری که فقط کرست سیاه و سینه‌های او روی آب بود و نوک انگشتان پا
مهران به من اشاره کرد شرم را کم کنم.من بهانه آوردم که عصر‌ها باید بخوابم و کمی‌ سر درد دارم.برای اطمینان هدی ودکا را سر کشیدم و اصلا از او نپرسیدم میاید یا نه.هدی مانده بود چه کار کند.گفتم منو تا ۲ ساعت بیدار نکنین.خسته ام.و از در هال رفتم داخل.هدی خواست بیاید بالا ولی‌ مهران گفت: کجا؟ و او را هل داد طرف عمیق آب
از پنجره‌های داخل آشپز خانه کاملا پیدا بود که چه می‌گذرد.لبه استخر ۶-۷ متر از پنجره دودی فاصله داشت و نور سالن مانع میشد آنها مرا ببینند.هدی با ترس به پنجره‌های طبقه بالا و اتاق خواب نگاه میکرد.رفتم بالا و ۳۰ ثانیه برق را روشن کردم،بعد خاموش کردم مثلا خوابیدم
با سرعت آمدم پایین و همان جا پشت شیشه دودی نشستم.هدی فقط روی آب دست و پا میزد تا روی آب بماند.مهران از پشت سر آمد طرفش و با یک دست سر او را هل داد زیر آب.دست سنگین مهران هدی را زیر آب نگاه داشته بود.هدی با تقلا خودش را خلاص کرد و بعد مشت محکمی به مهران زد.آب را تف کرد بیرون و غرغر کرد.اما نه با لحنی که مهران ناراحت شود.مهران زیر آب محو شد و هدی دور و براش را میگشت دنبال او.ناگهان هدی رفت زیر آب و بعد من بدن مهران را دیدم که معلوم بود با وزن بدنش هدی را زیر آب نگاه داشته است.هدی از طرف مقابل فرار کرد و تا خواست اعتراض کند مهران زیر آب غیب شد.من مانده بودم این مرد آب شش دارد یا شش
هدی دور خودش میچرخید و روی آب خم شده بود تا او را زیر آب ببیند.صدای جیغ هدی بلند شد و بعد خودش را جمع کرد روی آب.مهران از طرف دیگر آب آمد بالا و شلوارک هدی دستش بود.آنرا محکم چلاند و پرت کرد بیرون آب طرف سالن.هدی ناخود آگاه رفت طرف عمیق آب تا لختی اش محو شود.مهران این بار زیر آب غیب شد و تلاش هدی برای فرار بی‌ فایدهٔ بود.مهران باز هم جیغ هدی را در آورد و این بر وقتی‌ آمد بالا شورت سیاه هدی را دور مچ دستش بسته بود.هدی با درماندگی با او با صدای آرام جر و بحث میکرد و نیم نگاهی‌ به پنجره طبقه بالا داشت.مهران باز هم رفت زیر آب و با یک حرکت سریع این بار سوتین هدی را کشید.بعد روی آب دراز کشید و سوتین سیاه را مثل عینک دودی زد به چشمش.هدی به طرف او شنا کرد تا لباس‌هایش را پس بگیرد ولی‌ مهران با سرعت فرار میکرد.بیرون آمدن از آب با آن وضعیت امکان نداشت
هدی با هر حرکت سینه‌های سفیدش روی آب قرار می‌گرفت و از طرفی‌ به خودش نگاه میکرد که ببیند لای پاهایش پیداست یا نه.مهران کرست را پرت کرد دور از دسترس و بعد شورت خودش را در آورد و پرت کرد کنار آن.حدود ۵ دقیقه هدی التماس میکرد که برود لباسها را بیاورد و مهران بی‌ اعتنا به او شنا میکرد.بعد مهران رفت طرف او و دست‌های سنگینش را دور بدن او حلقه کرد. هدی تقلا میکرد که خودش را از این زنجیر محکم رها کند ولی‌ نمی‌شد.مهران دستش را برد پایین و من حدس زدم الان دارد با چوچوله‌های او بازی‌ می‌کند.همزمان دست دیگرش سینه‌های هدی را میچلاند.مقاومت هدی کم کم از بین رفت و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد.مهران تا دید او گریه می‌کند از او فاصله گرفت و لبه استخر را گرفت و از آب آمد بالا.اما همان لبه استخر نشست و من دیدم هدی چشمهایش گرد شده و دارد به او نگاه می‌کند
با کمی‌ تغییر زاویه متوجه شدم هدی به چی‌ نگاه می‌کند.مهران معامله یک اسب را قرض کرده بود.موجود نیمه بیداری که کلفتی‌ اش با مچ دست ها و طولش با ساعد دست هدی برابر بود.باورم نمی‌شد مردی تا آن حد بلند باشد.نوک پیکان رو به آب بود و هدی با چشم‌های گریان زل زده بود به این صحنه و چشم از آن بر نمیداشت.مهران به او اشاره کرد برود جلو و هدی آرام آرام به طرف او شنا کرد.بعد دست‌های سفید و کوچکش را از آب بیرون آورد و زیر هیولا را گرفت،انگار می‌خواهد وزن آن را بسنجد.دست‌های هدی به زحمت دور این هیولا جمع میشد.مهران دستش را پشت سر هدی گذاشت و صورت او را به طرف هیولا هل داد.هدی سر کیر مهران را بوسید.چشمانش از ترس گرد شده بود.بد با فشار دست مهران لبهایش را چسباند به سر کیر.دهانش کش آمد تا سر این هیولا را در دهان بگیرد.من داشتم منفجر میشدم حالا او داشت بسیار ملایم کیر مهران را ساک میزد.بعد تلاش کرد مقدار بیشتری را توی دهانش فرو کند.هیولا کاملا زنده شد و به راحتی‌ از ساعد دست هدی هم بلند تر شد.مهران از زیر بغل هدی را گرفت و مثل پر بلندش کرد.از روی صندلی‌ کنار استخر ۲ تا بالش برداشت و گذاشت روی زمین،قسمتی‌ که ضربه گیر‌های فشرده ابری داشت
بدن خیس و کوچک هدی به شدت میلرزید.گویا از ترس سردش شده بود.مهران با نرمی باسن‌های هدی را روی بالش‌ها قرار داد طوری که سرش روی زمین ابری و سوراخ طلائی اش رو به صورت مهران بود
مهران با فشار دو دست مقاومت هدی را شکست و پاهایش را از هم باز کرد.بعد زبانش را کرد توی سوراخ و صدای اه هدی در آمد.
مهران شروع کرد با زبان با دکمه چوچوله او بازی‌ کردن.دستهای هدی در موهای مهران گره شده بود.بعد از ۲ دقیقه بدن هدی یک ارگاسم شدید را تجربه کرد.
او دور خودش پیچید و به شدت میلرزید و اه می‌کشید.مهران چند ثانیه صبر کرد و بعد در مقابل مقاومت شکننده هدی سر کیر را بدون کمک دست روی دهانه طلائی غار گذشت.سپس با فشار ملایم سر هیولا را هل داد داخل. هدی از فشار و لذت، لوله شد.مهران کشید بیرون و دوباره با حرکتی ملایم سرش را فرو کرد تو.هدی این بار جیغ کوتاهی‌ کشید و باز هم بدنش جمع شد دور خودش.مهران کمی‌ صبر کرد تا او آرام شود و عضلات جا باز کند و کش بیاید. بعد زانو‌های هدی را گرفت و تا کرد روی سینه اش و وزن بدنش را انداخت روی زانو‌های هدی و همزمان کیر بلندش را فشار داد داخل. سر هدی رو به من بود و هدی گردنش را از درد داده بود بالا، دهانش باز بود اما صدایی از آن در نمی‌آمد. مهران نصف کیرهیولایی اش را کرد داخل و بعد کشید بیرون. بعد مهران دوباره سر کیرش را گذاشت داخل و این بار با کمی‌ جلو عقب کردن یکهو تمام طول ۲۲-۳ سانتیمتری را فرو کرد تو. صدای آه بلند هدی در سالن پیچید. خودش دهانش را با دست‌هایش گرفت و همزمان شروع کرد به تجربه زلزله شدیدی که از کمر تا سینه‌های او را تکان میداد. لرزش‌های هدی ۳۰ ثانیه طول کشید و مهران شانه‌های او را به زمین چسبانده بود تا آرام شود. مهران ثابت مانده بود تا کاملا سوراخ جا باز کند. اما از فیگوراو معلوم بود دارد هم چنان فشار میدهد.
مهران آرام و با حوصله کشید بیرون و تا به سرش رسید با قدرت بیشتری کوبید داخل و این بار هم هدی جیغ کشید و باز هم ارگازم شدیدی را تجربه کرد.باورم نمی‌شد.از فیلم‌های سینمایی هم زیباتر بود
مهران همین کار را مدام تکرار میکرد. کاملا می‌کشید بیرون و با قدرت می‌کوبید داخل. بعد از چند دقیقه که کاملا بدن هدی شل شد مهران شروع کرد به کوبیدن با سرعت بالاتر.من صدای برخورد تخم‌های مهران با کون هدی را می‌شنیدم.مهران با کمک وزن بدنش با شدت می‌کوبید و هدی هم اه و اوه میکرد. دخترک بیچاره کاملا کنترل خود را از دست داده بود.مهران با سرعت بالاتر تا ته فشار داد و معلوم بود دارد پمپاژ می‌کند.هدی باز هم لرزش شدیدی را تجربه کرد طوری که اشک تمام صورتش را گرفت.نفس نفس زدن هدی زیر بدن سنگین مهران و بالا پایین رفتن سینه‌های سفید او صحنه جالبی‌ خلق کرده بود.مهران هم افتاده بود روی او و بلند نمی‌شد.بعد من متوجه شدم خودم نیم خیز شده‌ام و مات این صحنه شده ام.در چند دقیقه بعدی که مهران روی سینه‌های او دراز کشیده بود و صورت و گردن و لب‌های او را می‌بوسید کیرش شروع به سفت شدن کرد
مهران کشید بیرون.کیرش کاملا برق میزد.هدی را مثل پر کاه بلند کرد و چرخاند و بد دمرو گذاشت روی بالش ها.بالش زیر شکم هدی بود و باسن سفید او را آورده بود بالا.مهران به سرعت صورت و آرنج‌های هدی را فشار داد پایین و بدون هیچ مشکلی‌ فرو کرد داخل.ناله بلند هدی در سالن اکو شد.با هر ضربه ای که مهران میزد باسن‌های طلائی هدی موج میزد.این بار عمق کار بیشتر بود و هدی به زحمت تحمل میکرد.مهران دستش را از پهلو انداخت زیر هدی و همزمان با او بازی‌ میکرد.هدی هم حالا آرام آرام با ریتم حرکت مهران تکان میخورد.در فاصله هفت هشت دقیقه هدی دو بار دیگر ارگاسم شدید را تجربه کرد.معامله مهران تا دسته میرفت توی رحم هدی و من تازه متوجه شدم هیچ کاندوم یا وسیله حفاظتی نیست. مهران سرعت کار را بالا برد و بعد همزمان با پمپاژ آب داغش به داخل رحم هدی روی او سقوط کرد و لرزش‌های شدید هدی را با وزن بدنش خفه کرد.باورم نمی‌شد او چندین بار پیاپی ارگازم شدید را دارد تجربه می‌کند
مهران پشت گردن هدی را می‌بوسید.یک ربع شاید با او بازی‌ کرد تا دوباره حس کردم آماده کردن شده است.این بار کشید بیرون و آب‌ها را با انگشت گرفت و بعد از پریدن هدی و تلاش او برای فرار فهمیدم دو انگشت کلفت مهران رفته توی در عقب هدی.مهران با دست چپ هدی را به زمین فشار میداد و با دست راست حفاری میکرد.دستانش به شدت میکوبیدند.مهران بعد از آن با دو دست شانه‌های هدی را به زمین فشار داد و بعد نشست روی ران‌های سفید او.با زانو‌ها پاهای او را بیشتر باز کرد و بعد بدون کمک دست نوک کیرش را گذشت روی سوراخ کون زنم. هدی به شدت تقلا میکرد و مهران را قسم میداد که اونجا نه!نکن. نمیتونم. با اولین فشار بدن هدی مچاله شد و زاویه را برای ورود و فشار بیشتر بهتر کرد.مهران محکم فشار داد داخل تا حدی که دو سوم کیرش رفت داخل. صدای آی‌‌ و اوی شدید هدی کم مانده بود مرا بکشد بیرون ولی‌ پاهایم به زمین چسبیده بود.
هدی آه می‌کشید، و هم زمان با آخ و و آیییی بلند التماس میکرد مهران بکشد بیرون ولی‌ مهران با فشار تمام کیرش را کرد داخل و دراز کشید روی هدی تا جا باز کند. پس از آرام شدن نسبی‌ هدی زیر بوسه‌های مهران، حرکت کردن او شروع شد و هدی روی کف دست‌ها ایستاد.مهران هم آرام و بدون ضربه حرکت جلو عقبی خود را انجام میداد.بعد از ۲۰ دقیقه طولانی‌ مهران آبش را پمپاژ کرد و کشید بیرون و پرید توی آب.هدی هم خسته همانجا دراز به دراز افتاده بود. بعد لباس‌هایش را برداشت و پرید توی آب .من ۱۵ دقیقه بعد با ادای خواب الودی آمدم بیرون و به آنها ملحق شدم.هدی آمد به من چسبید و کمی‌ از زیر آب با کیر شق مانده من بازی‌ کرد. بعد از شام هم حمله کرد به کیر من و بعد از ساک زدن آمدن آبم هم ولکن نبود ... . در یک هفته‌ که آنجا بودیم مهران هیچ حرکت دیگری نکرد و شوخی‌‌های معمولی‌ اش ادامه داشت.حتی به روی من نیاورد چی‌ کار کرده ولی هدی کاملا از راه رفتنش در یکی دو روز بعد معلوم بود که کون حسابی داده. روز آخر مهران خیلی‌ دوستانه وقتی‌ ما را رساند به فرودگاه هم من و هم هدی را روی گونه‌ها بوسید و گفت سال بعد تابستان یا عید منتظر ما خواهد بود.

نوشته: ؟

با سلام خدمت شما دوستای گل و سکسیم

چند مدتی بود با زن ایندم دوست شده بودیم حدودا ۴ سالی بود باهم بودیم رفت و امده خانوادگی داشتیم خیلی دوسش داشتم هیچوقت به سکس باهاش فکر نکرده بودم یه روز سرکار بودم که دیدم گوشیم اس ام اس اومد به به دیدم زن ایندم اس داده بود که سلام امیرعلی جونم عشقم کجایی؟در جوابش ما هم دادیم سلام عشقم سرکارم چطور؟گفت من خونه تنهام و کسی نیست گفتم پس مامان و بابات گفت رفتن شهرمون داداشمم باهاشون رفته منم تنهام گفتم خب عشقم من الان از سرکار لباس عوض میکنم میرم خونه یه دوش کوچولو میگیرم و میام قبول کرد گفت باشه ما هم از خداخواسته پریدم توی لباس هامو رفتم خونه یه دوش گرفتم و تمیز کردم همه جارو و رفتم به به همچین روزی تا حالا شاد نبودم رسیدم خونشون موتور داشتم موتورمو گذاشتم کنار درشون و تک زدم رو گوشیش تا درب را باز کرد رفت بالا دیدم خیلی عادی اومد دستمو گرفت و بردم بالا احساس شهوت میکردم دستشو گرفتم و فشار دادم روسری سرش بود برداشتم و کلیپسشم برداشتم موهاشو باز کردم و صورتشو با دستام چسبوندم به صورتم داغه داغ شده بودیم هر دوتامون دستمو نزدیک کردم به سینه هاش و اروم مالیدم صدای اه اه و اخ اخش بلند شد منم فقط حرف جوون توی دهنم بود تا اینکه لباسشو در اوردمو شروع کردم سینه هاشو خوردن وای چه مزه ای داشت هنوز زیره دندونمه مزش میخوردم و کس شو میمالیدم تا اینکه شروع به خوردن نوک سینه های نازه سایزه ۶۵ کردم دیدم اتیش گرفت و شروع کرد کیرمو مالیدن کسی که هیچوقت بهم نگاه نمیکرد شلوارشو واسم در اورد ولی نذاشت شرتشو بکنم یکم از روی شرت کردمش دیدم خیلی شهوتی شده خودم شرتشو در اوردم و از جلو کردم لای پاش کیره ۲۰ سانتیمو میترسید یکم ارومش کردم و کس شو میمالیدم تا اینکه خیسه خیس شده بود حس ممیکردم کیرم از خودم نیست ناخود اهگاه کردم توی کسش ی حالی داد بهم وای هیچی نمیفهمیدم فقط تلمبه میزدم دیدم خون از کیرم و کسش راه افتاده احساس ترس نکردم گفتم دیگه ماله خودم شدی میگفت اره وقتی تموم شد سکسمون دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه؟گفت پردمو پاره کردی وای گفتم نترس دیگه از خودمی زنه اینده خودمی یکم ارومش کردم تا اینکه خیالش راحت شد و الان ۳ ساله که ازدواج کردیم و یه پسر نازه کوچولو هم داریم به اسم کسری

نوشته: امیرعلی

وای که چه روز بدی بود اون روز،بعد از کلی غرغر کردنای مامان سر میز صبحانه بلندشدم کیفمو برداشتمو زدم بیرون از خونه.بحثمون سر خواستگاری بود که قرارگذاشته بودن آخرهفته بیان.ته دلم راضی نبود،اصلا دلم ازدواج بدون عشق نمیخواست ولی مامان درک نمیکرد.تو پیاده رو داشتم قدم میزدم و به آسمون ابری که گرفته تر از حال من بود نگاه میکردم.نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدم به بانک.میخواستم adsl اشتراک بگیرمو قبلش باید هزینشو واریز میکردم.شلوغی بانکو که دیدم یه لحظه پشیمون شدمو خواستم برگردم،سردرد داشت خفم میکرد.بین دو راهی برم و نرم مونده بودم که با صدای یه پسر جوون به خودم اومدم.فیش نوبتشو روبروم نگه داشته بود و میگفت که مدارکشو جا گذاشته و باید بره فردا بیاد.راستش خیلی خوشحال شدم که نفربعدی نوبتم میشد ،بعد از کلی تشکر کردن اون آقا رفت و منم به کارم رسیدم.

ازبانک که خارج شدم دیدم بارون داره وحشیانه میباره و بهتره که با آژانس برم،ولی انگار همون پسره اون روز شده بود فرشته نجات من.کنار بانک پارک کرده بود و تا منو دید پیاده شد تعارف کرد که منو برسونه.نمیدونم چرا قبول کردم باهاش هم مسیربشم،شاید رو دروایسی شایدم فرار از بارون ومعطلی آژانس.تو ماشینش گرم بود،یه عطرمردونه گرمیشو بیشترمیکرد.چشامو بسته بودم و به اتفاقای اون روز فکر میکردم که با صداش به خودم اومدم.مسیرمو پرسید واز خودش گفت،اسمش علی و دانشجوی روانشناسی بود،ازتو آینه که نگام میکرد تو چشماش آرامش موج میزد.دوست نداشتم زود برسیم،شاید واسه اوضاع خونه بود که ازش فراری بودم،ولی خوب رسیدیم و باید پیاده میشدم.بهش گفتم میدونم که نمیتونم لطف امروزتونو جبران کنم ولی ایشالا هرچی از خدا میخوای بهت بده.سرشو برگردوند و گفت میخوام بیشتر باهم آشنا بشیم این بزرگترین لطفه در حق من.آرامش چشماش بهم اجازه فکر کردن نداد که ببینم چی درسته و چی غلط وقتی به خودم اومدم دیدم شمارش تو دستمه.خداحافظی کردم و رفتم خونه.مستقیم رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و روتخت ولو شدم.نگاهم به سقف خیره بود و علی هم مهمون فکرو ذکرم.به این حرف رسیدم که میگن با یه نگاه عاشقش شدم.یه حس خوبی تو اون مدت کم به علی داشتم که فکر کردن بهش بهم انرژی میداد.باهمین فکراخوابم برد و باصدای مامان بیدار شدم واسه نهار.سر میز بازم حرفای صبحو تکرار کرد و خواست که بدونه فکرامو کردم یانه!
دیگه داشت از خودم بدم میومد که انقد حساس بودم،با گریه به مامان گفتم من بدون عشق ازدواج نمیکنم پس انقد تکرار نکن.بلند شدم رفتم تو اتاقم،یه هم صحبت میخواستم که ارومم کنه،کی بهتر از علی.شمارشو از تو کیفم دراوردمو سیو کردم،با یه اس به این مضمون شروع کردم:
امروز فرشته نجاتم بودی،کاش الانم که نیاز به یه سنگ صبور دارم بودی.ستاره
خیلی زود جواب داد انگار گوشی به دست منتظر یه خبر از من بوده.جواب داد که من در اختیارم،بعدظهر ساعت چند بیام کجا?!
ولی منظور من فقط یه همدم پیامکی بود نه اینکه قرار ملاقات بذاریم.حالا که علی خودش میخواست من چرا نباید قبول میکردم.قرار گذاشتیم ساعت 6 کنار بانک بیاد دنبالم.اومد و رفتیم تو یکی از قهوه خونه های سنتی خارج از شهر.جای قشنگی بود،من نشستم و علی رفت سفارش بده که یه چیزی بیارن واسمون.
اومد ونشست روبه روم و گفت سراپا گوشم واسه شنیدن هرچی که تورو ناراحت کرده.جریانو بهش گفتمو کلی دلداریم داد که همه چی درست میشه و از این حرفا.
خیلی سبک شده بودم،دیگه داشت دیرم میشد و خواستم که برسونه منو.همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو ماشین خواست که باهم باشیم،به خدا اگه شرم و حیای دخترونه نبود خودم ازش اینو میخواستم.اینجوری شد که علی شد مرد زندگیمو عشق توی دلم.سه ماه از بهترین روزای زندگیمونو باهم تجربه کردیم،شب تا صبح اس میدادیم و از آینده و رویای باهم بودن حرف میزدیم.کم کم از عشق داشتیم به شهوتش میرسیدیم.قرار شد آخرهفته باهم بریم خونه خواهرش که از عشقمون باخبربود.به مامانم گفتم با دوستام میخوایم بریم تور آبعلی.
ساعت 7صبح قرار داشتیم،من 6 بیدارشدم و دوش گرفتم.کل بدنمو ژیلت زدم و یه شامپو بدن خوشبو زدم و سریع اومدم که حاضر بشم. شرت سوتینی که واسم کادو گرفته بود رو پوشیدم،یه ارایش شیک وساده کردمو لباسامو پوشیدمو زدم بیرون از خونه.علی سر خیابون منتظرم بود.سوار شدم و دستامو که یخ زده بود گرفت تو دستاشو گرمم کرد.بی اختیار لبامو گذاشتم رو لباشو محکم میخوردم.نفسامون تو اون چندثانیه حبس شده بود.یه بوس محکم رو پیشونیم زد و راه افتادیم.دل تو دلمون نبود که یه روز ناب رو تجربه کنیم.خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدیم.آبجی مریم منتظرمون بود.بایه چای داغ و شیرینی ازمون پذیرایی کرد و به بهونه آرایشگاه تنهامون گذاشت و رفت.وااااااای خدا باورم نمیشد با عشقم زیر یه سقف تنهابودم.علی مثل بچه ها دستمو کشید ورفتیم تو اتاق خواب مریم جون اینا.صدای خنده هامون کل خونه رو پر کرده بود.رو تخت ولو شدیم،علی روم دراز کشید و نگام تو نگاش بود.بهم گفت ستاره جون قبل از هر چیزی باید قسم بخوریم که مال هم میمونیم تاآخرش،بهش گفتم دیوونه من که کارم شده روز و شب تورو از خدا خواستن.حرفام تموم نشده بود که لباشو رو لبام قفل کرد ومیک میزد.هماهنگ شدم باهاش،کم کم از لبام فاصله گرفتو رفت سمت گوشم،نفساش که به گوشم میخورد میخواستم جونمو واسش بدم.دیگه صدای ناله هام درومده بود،با هر اااااااااااااااههههههههههی که میکشیدم علی وحشی تر میشد و دیوونه ترم میکرد،خوشم میومد کارشو خوب بلده.گردنمو لیس میزد و میمکییییییییید.چشام مست مست بود،تار میدیم.خودش فهمید خیلی بی حال شدم بلندم کرد و لباسامو دراورد تا یه خورده جون بگیرم و کم کم شروع کنیم.تو یه لحظه خودمو لخت تو بغلش دیدم حس کردم دنیا مال ماااااااااست.بدون معطلی رفت سراغ سینه هام،سینه هام خیلی بزرگ نبود ولی سفت و گرد و خوش فرم بود.یکی از سینه هام تو دهنش بود و یکیشون با دست میمالوند،حس و حالمون دیدنی بود.کیرش سفت شده بود و داشت بهم چشمک میزد.از روم هلش دادم کنار و رفتم سرمو گذاشتم رو کیرش.یه بووووووووووس محکم رو سر کیرش زدم و کم کم گذاشتمش تو دهنم.احساس میکردم کیرش تو دهنم داره میترکه انقد که سفت شده بود.راستش فکر میکردم بلد نباشم ساک بزنم یا وسطاش حالم به هم بخوره ولی کارمو خوب انجام میدادم و تونستم صدای عشقمو در بیارم،دیگه طاقتم تموم شده بود.خیس خیس بودم،کسم اتیشی بود یه حس خوبی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم،حسی که شبیه هیچی نبود فقط میخواستم زودتر خالی بشم همین.علی منو خوابوند و پاهامو باز کرد،چوچولمو میخورد و منم با ناله هام بهش حال میدادم،انقد با ولع این کارو میکرد که انگار خوشمزه ترین چیزیه که تا حالا خورده.تصمیممونو از قبل گرفته بودیم قرار بود کامل مال هم شیم پس هیچ ترسی از پاره شدن پردم نداشتم .باچشام بهش فهموندم که تموم کنه کارو،چون واقعا حال حرف زدن نداشتم.یه لیس محکم زد روی کسم و سر کیر خودشم با اب دهنش خیس کرد.داغی کیرش رو کسم لذتبخش بود،کم کم کیرشو داخل کسم برد،خودم حس میکردم که یه چیزی مانع میشه که کیرشو تا ته احساس کنم.انگار هنوز شک داشت به کاری که داره انجام میده چون چند لحظه مکث کرد،بهش گفتم علی وجودم پر از توئه همیشههههههه پس به حسی که بینمونه شک نکن.فشارشو بیشتر کرد در حالی که سینه هام تو دستاش بود و لبام رو لبهاش،یه آن یه درده عمیقو تو کسم حس کردم که کل وجودمو خالی کرد.علی کیرشو از کسم بیرون کشید و با دستمال خون سر کیرشو پاک کرد.خونریزی و درد و سرگیجه ای که داشتم باعث شد عشقم نگرانم بشه.سریع بلند شد یه شربت خنک واسم اورد که حالم جا اومد.وقتی دید حالم بهتر شده گفت ستاره زندیگم یه سوپرایز دارم واست،دل تو دلم نبود ببینم باز چطوری میخواد عشقشو به پام بریزه.رفت از تو ماشین یه جعبه کادوی شیک قرمز رنگ که با سنگ تزیین شده بود رو اورد.جلوم نشست و دستامو تو دستاش گرفت و ازم خواست چشمامو ببندم به عشقم فکر کنم.لباشو نزدیک گوشم اورد و اروم تو گوشم گفت وجودم خانوم شدنت مبارررررررک و یه حلقه طلایی تو انگشتم کرد.وووواااااای که همه این اتفاقا واسم مثه یه رویا بود.از همون روز اول اومده بود که فرشته نجاتم باشه.پریدم تو بغلشو سرمو رو شونه هاش گذاشتم و قول دادم تا همیشه خانوم خونش باشم.الان یک سال و نیمه که با هم زیر یه سقفیم و لحظه هامون پر از عشقه.دلاتون شاد.پایان

نوشته: ؟

سلام
من یک بار دیگه هم خیلی وقت پیش این داستان رو براتون نوشته بودم که متاسفانه نظراتی اومد که ناراحت شدم. نمیدونم چه دلیلی داره بیام از زندگی ام دروغ بنوییسم ! که متهم به دروغ گویی شدم و خالی بندی و .....ولی یک بار دیگه داستانمو این بار کامل تر مینویسم امیدوارم دیگه تهمت نشنوم.

ماجرا از این قراره که من سال 1386 با دختری که نمیشناختمش و خانوادم معرفی کردند عقد کردم که شنیدن داستان چگونگی عقد شدن ما خلی خنده داره و چطور دختره رو بهم انداختن ! به هرحال شاید هیچکس باور نکنه ولی خدا شاهده تا 2 ماه بعد عقد هیچ رابطه جنسی با هم نداشتیم چون دختره میل نداشت ! که در ادامه داستان دلیلشو خواهید فهمید

من مشهد زندگی میکردم و اون شهری از جنوب خراسان (شهر که نه یک بخش) خواهرش هم زن پسر خالم بود و پسر خالم به کمک زنش دختره رو بهم قالب کردن ! من هم هر هفته پنجشنبه و جمعه میرفتم اونجا و میدیدمش بعد 2 ماه از عقد یک روز دختره بهم زنگ زد و با گریه گفت چیزی تو کمدش پیدا کرده که مادرش براش گذاشته و گفت روم نیمشه بگم و بعد فهمیدم کاندوم هست ! مادرش الاغ تر و نفهم تر از خودش بود ! آخه کی تو دوران عقد تو کس طرف میکنه ؟؟؟ دختره میگفت من اهل این چیزا نیستم اگه نمیدونی بدون ! چند روز بعدش که رفتم پیشش اولین سکسمون رقم خورد ! با اینکه میگفت اهل این چیزا نیستم ولی خودش شب موقع خواب خودشو به بدنم میمالید و کیرم کم کم شق شد فهمیدم که اهلشه و اون حرفا ناز کردن بوده منم سینشو از رو لباس مالوندم و کم کم پیراهنشو دراوردم و سوتینشو باز کردم و نوک سینشو میخوردم و خواستم شلوارشو در بیارم که مخالفت کرد چون موهای کسشو نزده بود و نمیخواست من کسشو اونطوری ببینم اینم بگم من تو عمرم غیر این با هیچ دختری سکس نداشتم که دلیلشو بعدا خواهم گفت

فردا شبش دوباره شروع کردیم و لختش کردم و برای اولین بار تو عمرم کس دیدم حیف که نمیشد کیرمو توش بذارم. (و بهتر که نذاشتم) کونش هم که اجازه نمیداد حتی دست بزنم مجبور شدم به همون لاپایی اکتفا کنم بعدها کم کم وقتی دید کسش رو میخوردم اونم ساک میزد. منم چند باری کیرمو تو کونش کردم که از درد گریه میکردم منم چون عاشقش بودم و نمیخواستم درد بکشه کیرمو درمیاوردم.
شب هایی که پیشش بودم همین روند ادامه داشت. تا این که یک شب گفت قبل ازدواج با برادر یکی از دوست هاش دوست بوده و عاشق هم بودن !!!! من خشکم زد شهر به اون کوچیکی که اونا زندگی میکردن چطور همچین چیزی ممکنه ؟ به هرحال شماره اون پسرو ازش گرفتم و زنگ زدم و گفتم دست ار سر زنم بردار دیگه و اونم قبول کرد (که دروغ بود). یک روز پدر و مادرم بدون اطلاع من میرن شهرستان و مادر اون پسر رو میارن خونمون (اونجا هم خونه داریم) و بابام هم دختره رو میاره و بعد به گفته مامان بابام که واسم تعریف کردن دختره که مادر پسره رو میبینه رنگش سفید میشه و میگه این خانوم رو نمیشناسم ولی کم کم اعتراف میکنه که با پسر اون خانم تلفنی رابطه داشته و بعد هم جلوی مامان بابام و با کمال پرویی به مادر پسره میگه اگه از این طلاق بگیرم منو عروست میکنی که زنه هم میگه نه تو دست خورده ای ....... به هرحال فهمیدم داره بهم خیانت میکنه و وقتایی من پیشش نیستم با تلفن باهاش در ارتباطه و وقتی من پیششم رفتار سردی با من داره. بعد 3 سال عذاب کشیدن طلاقش دادم حتی یک سکه هم مهریه ندادم چون گناهی مرتکب نشده بودم و عاشقانه دوستش داشتم و اون بود که بهم خیانت کرد. الانم 3 سال از طلاق میگذره و من هر سال روزی که طلاق در محضر ثبت شد رو جشن میگیرم و خانوادم و فامیل های نزدیک رو به شام دعوت میکنم چون بهترین روز زندگیم همون روز بود و الانم خیلی خوشحالم که جدا شدم ازش و تصمیم دارم دیگه هیچوقت با هیچ دختری ازدواج نکنم چون همه دخترا کثیف و پست هستن.

بازم میگم خط به خط این داستان حقیقت داشت و من مثل خیلی ها که داستانهاشون دروغ و خیالی هست نیستم و عین اتفاقی که برام افتاده رو نوشتم امیدوارم تو کامنت ها فحش بارون نشم !!

نوشته: ب.ن

سلام من ایدا هستم 24ساله متاهلم از تهران
از مقدمه چینی بدم میاد پس زود میرم سر اصل مطلب.
من 5 ماهه که ازدواج کردم سروش همسر عزیزم که هم دیگه رو خیلی دوست داریم . خیلی احساساتی هست منم همینطورم .
همیشه سعی میکنم براش سکسی باشم که هر دو مون لذت ببریم من 60کیلو وزنمه با 170 قد هیکل خوش فرمو سکسی دارم.
5ماه پیش که شب عروسیمون بود چون خیلی خسته بودم هیچ کاری نکردیم فقط تو بغل هم با بوسه و لب خوابیدیم راستی اینم بگم که من هیچ دوست پسری نداشتم با هیچ کسم سکس نداشتم.و کلا عقد کرده ام نموندم اشنایی تا عروسیمون 2 ماه طول کشید که اونم با خانواده ها رفتو امد میکردیم.
شب دوم زندگیمون دیگه نه سروش تحمل داشت نه من.اول سروش چند تا شمع روشن کرد بعدم اومد پیشم که با یه لباس خواب سکسی رو تخت منتظرش بودم وقتی شروع کردیم به لب خوردنو دست میکشید رو میمیام سفتی کیرشو حس میکردم.کم کم اومد سمت گوشو گردنم داشتم لذت میبردم که لخت لخت شدیم کیرشو دیدم ترسیدم هم سفت بود هم کلفت حدودا 20 سانت قدش.
کسم خیسه خیس بود که سروش شروع کرد به خوردن کسم یه حال عجیبی داشتم که سروشم متوجه شده بود. اروم کیرشو اورد سمت کسم که من هی نزاشتم انقد باهام حرف زد ور رفت تا راضی شدم یعنی باید راضی میشدم .اروم کیرشو گذاشت دم کسمو با کمی فشار حل میداد هر چی زمان میگذشت فشارش بیشترو جیغای منم بلند تر میشد تا یه کم سر کیرشو کرد تو من شروع کردم به گریه کردن چون واقعا درد داشت.سروش بغلم کرد نازم میکرد منم هی لوس تر میشدم تا 5دقیقه بعد کیر نازشو از کسم در اورد پر خون بود منم همش گریه اونم هی به من تبریک میگفت.دوباره سروش اومد رو کارو کیرو تا ته فرو کرد من یه اهی کشیدم که فهمید دیگه دارم لذت میبرم خوشم اومده بود سروشم دوست داشت وسطاش میگفت جووووووووووووووووووووووووون زن سکسی خودم شدی جووووووووووووووووووون. گفتم بخواب تا من بیام روی کیرش اروم کیرشو گذاشتم تو کسم یهو دیدم کیر تا دسته تو کسم شروع کردم بالا پاییین کردن اهو اوهی از سر لذت میکردم دیگه نزدیک بود که ارضا بشم سروش فهمیدو منو خوابوند تند تند عقب جلو میکرد تا ارضا شدم همه ی تنم میلزید سروش 2 دقیقه بعد من ارضا شد چون کاندوم نداشت ابشو ریخت رو شکمم داغ داغ بود اما چون ازم خون رفته بود کلیم انرژی مصرف کرده بودم داشتم از حال میرفتم که سروش سریع بغلم کردو دو تایی خوابیدیم ولی بعد اون هر شب میرو کرم میریزم تا با هم سکس کنیم هر شبم لباسایی میپوشم که اب از لبو لوچه سروش میریزه چه برسه به کیرش
ببخشید اگر حوصلتونو سر بردم یا دوست نداشتید سکسمونو ولی ما دو تایی لذت میبریم.

نوشته:‌ آیدا

و اینک یک داستان سکسی لطفا ایراد نگیرید چون دفعه اولمه مینویسم اما دارم حقیقت مینویسم
ساعت حدود 5یا6عصر بود زنگ زدم خونه به ساناز(اسم زنمه )گفتم شب دور میام خونه تو شرکت کار دارم منتظرم نمون تا ساعت 12تو شرکت کارداشتم وقتی رفتم خونه دیدم ساناز روی تخت با یک تاپ وشلوارک خوابیده منم لخت شدم (طبق ادت همیشگی ) وبرق را خواموش کردم فقط نور شب خواب بود و کنارش خوابیدم دست کشیدم تو مو هاش دیدم کمی خیسه فهمیدم رفته حموم وبه خودش صفایی داده کم کم شلوارکش را دادم پاین گفت امیر اومدی ازیت نکن خوابم مییاد منم یک دفه شلوارکش و تاپ شو در اوردم ساناز فقط با یک شورت وکرست جلوم بود اون ها رم یواش یواش در اوردم و محکم بغلش کردم طوری که کیرم لای پاش بود وبه کسش میخورد دیدم داره ناز میکنه ومیگه خوابم مییاد بعد باهم همون طوری خوابیدیم ساعت سه نیم بود احساس کردم کیرم جای نرمی مالیده میشه چشمام را باز کردم دیدم ساناز بر گشته و کیر من داره نا خواسته لای کون اون مالیده میشه نمیدونم چی شد حشرم بالا زد من شروع کردم به مالیدن پشت او وبعد کون او بعد سینه هاش که دیدم داره میگه خابم میاد ولم کن منم گفتم تو به خواب کی کارت داره بعد برش گردوندم طرف خودم وچند تا بوسش کرو وبعدش رفتم پاینتر تا رفتم سراغ کسش چند دقیقه خوردم دیدم داره صداش در میاد پشم به سوراخ کونش افتاد شروع کردم به خوردن اون که دیدم داره برام ساک میزنه منم بیشتر خورم تا گفت دیگه بسه دیگه بکن توش بر گشتم لباما گذاشتم روی لب هاش و کیرم را گذاشتم دم سوراخ کسش ویواش فرستادم تو چند دقیقه تلمبه زدم بعد برش گردوندم وگذاشتم دم سوراخ کونش که دیدم میگه نه درد داره منم یواش سرش را فرستادم تو یه جیق بلند زد منم تا ته فرستادم تو دیگه نفش بالا نمی یومد چند دقیقه تلمبه زدم بعد بش گفتم ابم داره میاد کجا بریزمش گفت هر جا دوست داری از دستم ناراحت بود چون یه دفعه از کون کردمش دفعه های قبل ابم را تا تش میخورد منم برش گردوندم وتا تش را ریختم تو کسش یه جیق زد وبعد تا صبح تو بغل هم خوابیدیم فردا جمعه بود وشرکت بسته بود صبح ساعت 9بود که دیدم ساناز داره صدام میکنه که پا شو صبح شده بیدار شدم شورتم را پوشیدم و رفتم دست شوی وبا همون شرت رفتم سر میز صبحانه که دیدم ساناز داره نیگام میکنه گفتم ادم ندیدی گفت این دیگه چه جورشه اون از دیشبت این از حالات گفتم مگه دیشب بد بود گفت پس نه خوب بود گفتم به ما که خوش گذشت چیزی نگفت تا صبحانه خوردیم داشتم نیگاش می کردم که کیرم بلند شده بود وخودم حواسم نبود صبحانه که تموم شد بلند شدم کمکش کنم که کیرم را دید گفت این چیه نگاه کردم به کیرم گفتم خوب کیره دیگه مگه کیر تا حالا ندیدی گفت مگه دیشب خالی نشد گفتم خوب دباره پرشد بعد یک دفعه رفتم تو بغلش وشروع کردم ازش لب گرفتن کم کم لباس هاشا در اوردم ورفتم سراغ سینه هاش وچند دقیقه خوردم ونشوندمش رو صندلی او مدم کسش را بخورم که دیدم این طوری فایده نداره نیگاه کردم رو میز دیدم مربای البالو هست بر داشتم مالیدم رو کسش وشوروع کردم به خوردن نمی دونیت چه طعمی داشت یادم به سوراخ کونش افتاد برش گردوندم و مربا در سوراخش ما لیدم و شروع کردم به خوردن بعد چند دقیقه داشت صداش در میومد که بسه دیگه چقدر میخوری پاشدم مربا را برداشتم ریختم دم سوراخ کونش و کیرم را گذاشتم پشتش تا اومد حرف بزنه فرستادمش تو شروع کرد به جیغ زدن منم شروع کردم به تلمبه زدن بعد چند دقیقه در اوردم وکردمش تو کسش چند دقیقه تلمبه زدم داشت ابم میومد بهش گفتم گفت در بیار درش اورو برگشت و شروع کرد برام ساک زدن منم تا ته ابم را ریختم تو دهنش .........

نوشته: امیر

- تو رو خدا، ازت خواهش میکنم، راما، دارم میمیرم، تو رو جون مادرت بکش بیرون، واااایییی، آخخخخ، مُردم...
حقش بود، یعنی یه زن چقدر میتونه بدجنس و سرد باشه؟ گناه منِ بدبخت چیه که اینقدر نسبت به سکس سرده؟ بارها ازش خواسته بودم که دفعات سکسمون بیشتر بشه. سکس از پشت پیشکش، فقط ازش میخواستم که با من بیشتر سکس داشته باشه، اما هربار به دلیلی مخالفت میکرد. قهر یک هفته ای من باهاش، اونم فقط به خاطر اشتباه خودش، این فرصت رو به من داد که در کمال بدجنسی برای برگشتن به روال عادی زندگیمون شرط بزارم که باس از پشت به من بده! اینقدر از دستش ناراحت بودم و ازش دلگیر بودم که این خواهشها و التماسهاش اثری روی من نمیذاشت. وگرنه شاید اگه تو شرایط عادی بود، همونطوری که بارها اتفاق افتاده بود، به محض اینکه سر کیرم به کونش برخورد میکرد و ناراحتیش رو میدیدم و دردش رو توی وجودش حس میکردم، دلم میسوخت و بیخیال میشدم و ادامه نمیدادم. اما اینبار فرق داشت! نُه سال از شروع آشنائیمون میگذشت و دو سال از ازدواجمون. تو تمام هفت سال اول که با هم دوست بودیم، برای یه وعده سکس دوزاری، یعنی ساک زدن و بمال بمال و نهایتاً اگه خیلی لطف میکرد یه لاپاییِ ساده، باس دو هفته منّتش رو میکشیدم! ... از دو هفته قبل باس ازش خواهش میکردم که مریم تو رو خدا، بیا فقط با هم باشیم. از من اصرار بود و از اون انکار، تا اینکه با هزار زور و زحمت میومد و هربار مثل اینکه دفعه اولی باشه که با یه دختر تو خونه تنها شدی تمام مراحل رو باس یکی یکی طی میکردم. اول با زحمت بوسش کنم، بعد کم کم تبدیلش کنم به لب تا کمی حشرش بزنه بالا! ممانعت کنه از اینکه به سینه ش دست بزنم، از رو مانتو دستم رو بزارم روسینه ش و حرکتی ندم و بگم کاری ندارم! خرش کنم که دستم فقط همینجا بمونه! کم کم دستم رو یه حرکتی بدم و سینه هاش رو بمالم، از لای دکمه های مانتو دستم رو یواش یواش ببرم تو، اینقدر لاس بزنم و حشریش کنم تا مانتوشو بالاخره موفق شم تا در بیارم، دستم برسه به زیر تی شرتش، با التماس تی شرت و سوتینش رو باز کنم، اول از رو شرت، انگشت کردن از رو شرت، زیر شرت، در آوردن شرت، لاپایی گذاشتن یا ساک زدن و ... یعنی فکر کن هربار مجبور باشی کل این پروسه رو تکرار کنی و تا آخرش از بس زور زدی و انرژی گذاشتی، بیشتر از اینکه از سکس لذت برده باشی از کلنجار رفتن خسته شده باشی و تمام دست و پات بگیره و از نا رفته باشی و فقط از نظر جنسی و بدنی تونسته باشی کمی خودت رو ارضا کنی و نه یک ارضای با تمام وجود و از ته دل! اونوقتا، میزاشتم به حساب اعتقادات مذهبیش. میگفتم شاید چون کمی مذهبیه دوست نداره قبل از ازدواج سکس داشته باشه. با اینکه بارها براش توضیح داده بودم که عزیز من، توی همین توضیح المسایل هم نوشته که مهم اول از همه رضایت طرفینه و بعد جاری شدن خطبه عقد که دو کلمه عربیه و بس! هیچ لزومی هم نداره و هیچ کجا هم ننوشته که این خطبه رو حتما باس یه عاقد بخونه، خودمون هم بخونیم از نظر خدایی که تو میپرستی مورد قبوله. ولی تو گوشش نمیرفت که نمیرفت!
همه جوره دختر خوبی بود، خیلی قانع و دوست داشتنی. اندامش هم نسبتا خوب بود. قد چندان بلندی نداشت، صورت سبزه و چشمای خماری داشت که من باهاش خیلی حال میکردم. مشکل اصلیش توی سکس بود و چند مورد دیگه. با این امید که بعد از ازدواج درست میشه چشمام رو روی این عیوب بستم و ازدواجمون به انجام رسید. ولی مریم هرگز درست نشد! دیگه از اکراه در حین سکس خبری نبود ولی راضی کردنش برای شروع سکس بسیار سخت بود؛ سکس که شروع میشد و حشرش میزد بالا، همه جوره پایه بودا، همه جوره. ولی هر بهانه ای کافی بود تا سکسمون اصلا شروع نشه و یه شب دیگه هم به تاخیر بیفته. خستگی، کار، ظرف شستن، جارو زدن، مهمونی رفتن، مهمون داشتن و هر چیزی که فکرش رو بکنید دلیلی بود تا سکس نداشته باشیم! منی که آدم فوق العاده شهوتی ای بودم، به سختی ماهی دو و نهایتا سه و اگه دیگه خیلی خیلی توی دور بود ماهی چهاربار موفق میشدم باهاش سکس داشته باشم! گاها مجبور میشدم به زور متوسل بشم تا سکسمون شروع بشه و علیرغم ممانعتش با اجبار خودم رو به کسش برسونم. پریودش هم که دیگه کارستون بود. از شانس کیری من یکی از درازترین دوران پریودی میان تمام دخترهای عالم فکر کنم مال مریم بود و هشت روز طول میکشید! به جون خودم راست میگم! عین هشت روز طول دوران پریودش بود! توی این مدت حتی یه لب هم اگه میتونستم ازش بگیرم کلاهم رو شونصدبار باس پرتاب میکردم هوا!
تو همین افکار، کیرم رو کمی بیشتر فشار دادم داخل، اشکاش در اومده بود و داشت دسته مبل رو به شدت فشار میداد. زانو زده بود روی زمین، کونش رو به عقب بود و بدنش از کمر به بالا روی مبل ولو بود. منم از پشت، روی زانوهام وایساده بودم و کیرم رو دقیق تنظیم کرده بودم رو سوراخ کونش. تا میتونستم به کیرم و سوراخ کونش کرم زده بودم تا چرب بشن. داد میزد و التماس میکرد که بکشم بیرون! ولی اصلا فایده ای نداشت. کار هفته پیشش اینقدر زشت بود و اینقدر از دستش و از نوع احترام گذاشتن برای زندگیش و من ناراحت بودم که اصلا به ترحم فکر هم نمیکردم. کمی کشیدم بیرون، فکر کرد بیخیال شدم و شروع کرد به تند تند نفس گرفتن و نقش بستن یه لبخند رضایت بخش روی لباش! داشت میگفت مرسی، مرسی که کشیدی... هنوز جمله ش تموم نشده بود که اینبار با قدرت بیشتری فروکردم داخل، انگار بهش شوک وارد کرده باشن، یه دفعه ساکت شد و جیک ازش در نیومد؛ با شدت بیشتری شروع کردم به تلمبه زدن، التماسهاش بیشتر شده بود. هر چی الکی و برا خر کردنش بهش میگفتم خفه شو، الان بهتر میشه و حال میکنی فایده ای نداشت که نداشت؛ خودم هم میدونستم که دارم کسشعر میگم! کون آفریده شده برا یه کار دیگه، نه برا اینکه یه جسم خارجی واردش بشه. تا اونجایی که از یکی از دوستای پزشکم شنیده بودم کلا تو دیواره مقعد زنها هیچ عصب لذتی وجود نداره تا بتونه به مرور هم که شده باعث لذت بشه! فقط درده و درد. شاید بعد از یه مدت به دلیل انبساط ماهیچه ها، کمی از شدت درد کم بشه، ولی تا اونجایی که من میدونستم مطمئن بودم که این درد هرگز به لذت تبدیل نمیشه.
مریم یکسره شیون میکرد. دیگه اعصابم رو بهم ریخته بود، همونطوری که کیرم تو کونش بود، ازش خواستم بلند شه، زیر رونش رو گرفتم و بلندش کردم و همونجوری نشسته روی کیرم، بردمش تو اتاق خواب. در حالت عادی به خاطر دیسک کمر نصفه و نیمه ای که دارم، کمرم درد داره و با قرص و دارو خودم رو نگه میدارم تا بتونم زندگی کنم و کار. حالا که دیگه یه بار سنگین رو هم که برام خیلی هم مضر بود بلند کرده بودم و کمرم حسابی درد میکرد و فشار زیادی روش اومده بود. حمل مریم، اونم از پشت، اونم در حالیکه کیرم تا نصف تو کونش بود، فشار خیلی زیادی رو بِهِم وارد کرده بود. با تمام قوت و برا اینکه زودتر از این سنگینی خلاص شم، پرتش کردم رو تخت و خودم هم افتادم روش و نفس نفس میزدم. نمیدونم چرا، ولی همین تاخیر کوچیک تو سکس دلم رو کمی به رحم آورده بود. لعنت به من! نمیتونم، لعنت به من که نمیتونم حیوون باشم! لعنت به من که هیچوقت نتونستم حیوونیتم رو تا آخر ادامه بدم! لعنتی... برش گردوندم سمت خودم. چشماش قرمز قرمز بود. دایم در حالی که گریه میکرد، تکرار میکرد راماجونم غلط کردم، بخدا دیگه تکرار نمیکنم، بخدا دیگه هرچی تو بگی گوش میدم. این کلمات، با هق هق گریه ش قاطی میشد و بین هر کلمه ای فاصله ای به اندازی یه هق زدن بوجود میومد. آخ این دل لعنتی بر خلاف میلم، کم کم داشت به رحم میومد! نه، تو رو خدا به رحم نیا! بزار یه بار هم که شده از پشت حال کنیم! لامذهب، اصلا دوست نداشتم این فرصت رو از دست بدم، ولی حیف! حیف و حیف که دوسش داشتم و نمیتونستم خودم رو گول بزنم! با خودم کلنجار میرفتم و میگفتم نه! تو باس اینبار از کون بکنیش. ولی دوباره بخودم میگفتم: من و این همه سنگدلی؟ آخه چرا راما؟ اونم با کسی که اینهمه دوسش داری؟ راما! چرا، چند دقیقه ای همه ش با خودم یک و بدو کردم، دستم رو گذاشتم رو گونه ش و چنتا از اشکاش رو پاک کردم، زل زده بودم تو چشماش و فقط آروم روی گونه هاش دست میکشیدم و نوازش میکردم. یه حالت عجیبی داشتم؛ داشتم با خودم فکر میکردم اصلا میتونم به زندگی باهاش ادامه بدم یا نه؛ خفه شو بابا! بازم گه خوری کردی؟ آخه تو رو چه با این حرفا لاشی؟ تو میتونی از این بگذری آخه خره که داری کسشعر میگی؟ اون هی میگفت و معذرت خواهی میکرد. ولی من فقط چشام پیشش بود و فکرم هزارتا راه میرفت.
نمیدونم، شاید از اول هم اشتباه بود ازدواجمون. به دوست دختر قبلیم فکر میکردم که شاید اگه با اون ازدواج میکردم خیلی موفق تر بودم. به بلاهایی که سر اون بدبخت آوردم. به التماساش که از من میخواست ازش جدا نشم و من اصلا اعتنایی نمیکردم. اونوقتا کر میکردم با هم تفاهم نداریم و اخلاقامون به هم نمیخوره؛ شاید هم درست فکر میکردم! اون رو از دست دادم و یکسال بعد با کسی آشنا شدم که شاید حتی پنجاه درصد اون هم نبود! راست میگن آدم ارزش یه چیز رو وقتی میفهمه که از دستش میده. البته چه میدونم؟ شاید اگه اون هم بود، الان ناراضی بودم. شاید اون هم هیچ گهی نبود! شاید اون هم هزارتا عیب داشت که من تو مدت کوتاه دوستیم با اون و کم بودن سنم که فقط بیست و یکسال بود، نتونسته بودم به عیبهاش پی ببرم. به خودم فکر میکردم که چقدر آسون و فقط به خاطر احساس، تصمیم اشتباهی رو گرفتم. به اینکه من هفت سال با مریم دوست بودم و تمام خصوصیات بد مریم رو قبل از ازدواج میدونستم ولی خودم رو راضی میکردم که بعد از ازدواج درست میشه. ولی نه، "از ازدواج نباید انتظار معجزه داشت"، آدمها همونی هستند که بودند. اگه تو نفر مقابل نقاط ضعف یا عیبی هست که برای آدم قابل تحمل نیست، هرگز نباید به این امید بود که بعد از ازدواج درست میشه! خصوصیات اخلاقی و ذاتی آدمها به ندرت دچار تغییر میشه. تو اون لحظات، آدم فقط باید به خودش فکر کنه. ببینه که میتونه اون اخلاق طرف مقابلش رو تحمل کنه یا نه، ببینه میتونه باهاش کنار بیاد یا نه. ببینه خودش میتونه تغییر کنه یا نه؛ اگه جواب خودش رو با بله داد، باید باهاش ادامه بده. ولی اگه حتی یه درصد احتمال میده که خودش تغییر نمیکنه و نمیتونه تحمل کنه، هرگز نباید انتظار تغییر از طرف مقابل داشته باشه. بهتره بیخیال بشه و مسیرش رو جدا کنه. اینکه من عاشقشم و همه چیزاش رو تحمل میکنم و از این خزعبلات، فقط مال همون چند هفته اول زندگیه، عشق به معنیه ترجیح دادن طرف مقابل به راحتی خود آدم، فقط مال قصه هاست؛ تو عالم واقعیت، تحمل کردن یکی بیشتر از چند هفته مقدور نیست...
دستم از اشکاش خیس خیس بود و مریم همچنان داشت منت میکرد و معذرت خواهی. این معذرت خواهی ها خیلی برام آشنا بود! دو روز همه چیز عالی میشد، یه زندگی آروم و بی دغدغه، سکسامون زیاد میشد، اخلاقاش خوب میشد، ولی فقط دو روز! روز سوم، همون آش بود و همون کاسه... باید تصمیم میگرفتم، یا باس قید همه چیز رو میزدم و بیخیال زندگی میشدم، یا باید خودم رو عوض میکردم و با شرایطش میساختم. چه غلطا! من و قید همه چیز رو زدن؟ یکی به من بگه آخه بچه، تو کونش رو داری که طلاق بگیری که داری همچین گهی میخوری؟ واااای خدا! چیکار کنم آخه؟ دیگه به این یقین رسیده بودم که مریم عوض بشو نیست، داشتم دیوونه میشدم، خدایا، خودت به دادم برس...
لخظاتی گذشت... دستم رو روی گونه هاش کشیدم و آروم دم گوشش گفتم گریه نکن خانومم. اصلا انتظار نداشت من اینقدر آروم باشم؛ باور نداشت این منِ همون چند دقیقه پیشم! لبم رو نزدیکش کردم و گونه های خیسش رو خیلی آروم بوسیدم، یه دونه دستمال از جعبه دستمال کاغذی روی پاتختی برداشتم. کسکش دستمال کاغذی! آها دیگه بیرون بیا لاشی، اون آشغال هم لج کرده بود و توی جعبه گیر کرده بود و بیرون نمیومد! بالاخره موفق شدم، درش آوردم و اشکای مریم رو کامل پاک کردم؛ هاج و واج وایساده بود و فقط نگام میکرد؛ بهت زده بود و هیچ کاری نمیکرد؛ در حالی که کنارش دراز کشیده بودم کمی سرم رو بلند کردم و لبم رو به لبش نزدیک کردم و یه بوس کوچیک از لبای خوشگلش گرفتم. لبم رو بردم سمت چشمش، چشماش ناخودآگاه بسته شد و همون لحظه روی پلکش رو بوسیدم، پلک بعدیش رو هم یه بوسه زدم. مات شده بود! دوباره خودم رو رسوندم به لبش، با دندونم، لب بالائیشو گاز گرفتم و با آرامش تمام، با دندونهام، لبش رو به سمت بالا کشیدم؛ لب پائینی رو هم یه گاز کوچیک گرفتم، در عین تعجب داشت کم کم داغ میشد؛ این، از نفسهاش که داشتن یه ریتم نا منظم پیدا میکردن کاملا مشخص بود. چشاش باز بودا! بازِ باز و داشت زُل زُل تو چشام نگاه میکرد! زبونم رو بین دو تا لباش قرار دادم. زبونم رو میک زد و کشید تو دهانش، چشاش رو بست و به آرومی شروع کرد با زبونم بازی کردن... انگار نه انگار که من همون آدم وحشیِ چند دقیقه پیشم! خُلَم دیگه، چیکار کنم؟ یهو وحشی میشم، یهو آروم میشم. یهو جوگیر میشم، یهو دعوا میگیرم، یهو بعدش، یهوآ، دقیقا یهو آروم میشم! روانیم، نمیخواد شماها بهم بگید، خودم میدونم! بخدا من روانیم، یعنی روانی نبودما، یعنی بودم ولی نه اینقدر دیگه، تقصیر اینه، بخدا این منو تا این حد روانی کرد... لبهامون به هم قفل شد؛ با زاویه نود درجه، با تکیه روی لبامون، سرهامون کاملا روی هم قرار گرفته بود. دستش رو برد پشت سرم و محکم سرم رو به سر خودش فشار میداد، لبامون اصلا بیکار نبودن، کمی سرم رو کشیدم به عقب و زل زدم تو چشاش؛ ترسید، فکر کرد پشیمون شدم و میخوام بلند شم. کمی نگاش گردم و اینبار رفتم سمت صورتش، کل صورتش رو غرق بوسه های ریز کردم؛ گوشش به جرات میتونم بگم یکی از حساسترین نقاط دنیاست! با لبم به آرومی با لاله گوشش ور میرفتم و آروم توی گوشش آه ریز میکشیدم. برخورد هوای گرم دهانم با گوشش و انعکاس صدای آه گفتنم توی وجودش، دیوونه ترش میکرد؛ باعث میشد مثل مار به خودش بپیچه، دایما تکرار میکرد رامایی دوست دارم، راماجونم عاشقتم، راما دیوونتم، لبم رو سُر دادم به سمت گردنش، بوسه های ریز میزدم و گردنش رو زبون میکشیدم. دیگه تحمل نداشت، دستش روآروم برد به سمت کیرم. توی دستش گرفت و آروم با انگشت شستش با نوک کیرم بازی میکرد؛ این حرکتش خیلی نفسگیر بود برام ولی در عین حال بسیار هم لذت بخش. روش خم شدم. دو تا پام رو دو طرفش گذاشتم و طوریکه زورم بیشتر روی تخت باشه، چهار دست و پا روش وایسادم. آخه این چقدر جون داره که من زورم رو بیارم رو تنش؟ این اگه بیفتم روش درجا خفه میشه آخه! از گردنش اومدم پائینتر تا رسیدم به سینه هاش. سینه هاش نسبتا بزرگ بودند و نوک صورتی-قهوه ایش منو دیوونه میکرد. زبونم رو دور قسمت قهوه ایش میچرخوندم و لیس میزدم. یه دایره با فاصله یک سانت از لبه های نوک قهوه ای سینه ش رو در نظر گرفته بودم و روی محیط اون دایره، زبونم رو حرکت میدادم. رفتم سر وقت اون یکی سینه ش، با اونیکی هم همینکار رو تکرار کردم. داشت دیوونه میشد، با قوس دادن به کمرش، خودش رو کمی به سمت بالا حرکت میداد تا زبونم به نوک سینه هاش بخوره، ولی من حواسم کاملا جمع بود! میخواستم تا میتونم بیشتر شهوتیش کنم، دیگه نتونست طاقت بیاره، دستش رو از کیرم جدا کرد و محکم سرم رو گرفت و چسبوند به سینه هاش. طاقتش طاق شده بود، به زور نوک سینه هاش رو کرد تو دهنم و فشار داد. فک کنم دیگه بس بود؛ خوب تونسته بودم شهوتیش کنم، نوک سینه ش رو به دهان گرفتم و میکهای بزرگ میزدم و سرم رو میکشیدم عقب تا جائیکه دیگه سینه از تو دهانم با صدای مکش جدا بشه. دوباره نزدیک میشدم و میک عمیق میگرفتم و تکرار. سراغ اون یکی سینه ش که رفتم، با دندون دقیقا نوک سینه ش رو یه گاز کوچیک گرفتم، با یه شهوت عمیق و با ناز گفت رامااااا، دردم میااااد، نکککن. میدونستم این درد رو دوست داره، پس دوباره نوک سینه ش رو آروم لای دندونام گرفتم و سرم رو میکشیدم بالا تا خودش به آرومی از دندونم جدا بشه. کشیده شدن دندونم روی نوک سینه ش، دردی لذت بخش براش داشت و هر بار میگفت رامااااا، تو رو خداااا، درد داره. میدونستم این دردی که الان داره میگه، خیلی با درد تابحال که از کون داشت فرق داره. این درد، فقط کمی درد جسمی بود همراه با لذت ولی اون درد، هم جسمی بود و هم روحی براش...
زبونم رو لای سینه هاش گذاشتم و آروم لیس زدم تا رسیدم به نافش، دور نافش رو هم لیسیدم و کردم توی نافش و کمی چرخوندم. همینطور لیس زنان خودم رو رسوندم به کسش. خودم روی تخت دراز شدم و پاهاش رو دادم هوا و با دوتا دستام پاهاش رو توی همون حالت نگه داشتم. بالش رو گذاشت زیر کونش تا کمی کسش بیاد بالا، دور تا دور کسش رو لیس میزدم. ولی با دقت تمام سعی میکردم که با لبای کسش اصلا برخورد نداشه باشم؛ میخواستم همون بلایی رو سر کسش بیارم که سر سینه هاش آوردم. اینقدر دور و بر کسش رو لیسیدم و لیسیدم تا اینکه با شدت تمام دو تا پاهاش رو از دستام آزاد کرد و پشت من قفل کرد و سرم رو مجبور کرد تا به کسش بچسبه، لبه های کسش رو میک میزدم و ول میکردم، پاهاش رو کمی شل کرد، کمی چرخیدم و به حالت 69 کیرم رو رسوندم به دهانش، خودش منظورم رو فهمید، میدونست که باید بخوره، اما امتناع کرد! وقتی نگاش کردم تا دلیلش رو بفهمم، به کونش اشاره کرد. راست میگفت، اصلا یادم نبود که چند دقیقه پیش کیرم رو کرده بودم تو کونش! بیخیال شدم و دوباره برگشتم سر جام و شروع کردم به خوردن کسش، زبونم رو تا میتونستم لوله میکردم و تا جائیکه راه داشت فرو میکردم تو کسش. داشتم مثل کیر از زبونم کار میکشیدم. صدای آخ و اوخش خونه رو برداشته بود، داد میزد بخور عزیزم، بخورش، همه ش مال توئه، همه شو بخور. هر چند دقیقه هم میپرسید، راما جونم، رامایی، چی داری میخوری؟ منم سرم رو کمی میاوردم بالا و میگفتم کس! میگفت کس کی رو میخوری؟ کس مریم جونم رو! و ادامه میدادم به خوردنش. آخ و اوخش زیاد شده بود و پیچ و تابهایی که به خودش میداد نشون از این بود که ارگاسمش نزدیکه. دهانم رو بیشتر باز کردم و کل کسش رو به دهان گرفتم و تا میتونستم زبونم رو دادم توی کسش و با سرعت زیادی چرخوندم. دو تا پاش قفل شد پشت من و سرم رو بیشتر به کسش فشار داد، انقباض شدید عضلاتش نشون میداد که داره ارضا میشه، آه های بلندی از ته دل میکشید و هوارش کل خونه رو برداشته بود. ناخوناش بی رحمانه وارد پوست کتفم میشد و دردی لذت بخش تمام بدنم رو گرفته بود! چنتا تکون کوچولو خورد و کم کم و آروم آروم فشار پاهاش روی سرم کمتر شد. پاهاش کمی شل شد و در آخر کاملا دو سمت من درازشون کرد. دستش روگذاشته بود روی پیشونیش و با سرعت بسیار زیادی نفس میکشید. سرم رو از کسش برداشتم و با یه دستمال کاغذی، لبام و سبیلهام رو پاک کردم. ترشحات کسش لای سبیلام گیر کرده بود و هیچ جوری پاک نمیشد، باس حتما با آب و صابون میشستم تا بوی بدش از بین بره. البته الان و تو این حالت که خوشبو بود برام! ولی وقتی بمونه، بوی بدی میگیره که اصلا قابل تحمل نیست.
مریم کمی به خودش اومد. من هنوز ارضا نشده بودم، دستش رو انداخت تو کشوی کنار تخت و بسته کاندوم رو درآورد. به غیر از بعضی وقتای خاص معمولا از کاندوم استفاده نمیکردیم. الان هم فک کنم فقط به خاطر اینکه کیرم قبلا تو کونش بوده تصمیم گرفته بود از کاندوم استفاده کنه تا شاید نکنه که کسش عفونت کنه. کیرم هنوز سیخ سیخ وایساده بود و داشت مریم رو هاج هاج نگاه میکرد! یه کاندوم رو از بسته جدا کرد و کیرم رو کمی نوازش کرد و نازش کرد و قربون صدقه ش رفت. میگفت قربون کیر شوهرم برم که فقط مال خودمه. سر کاندوم رو گذاشت روی کیرم و با انگشتاش آروم قِل داد تا کل کیرم با کاندوم پوشید شد... تو هیچ سوراخ دیگه ای نری ها، فقط مال کُسِ خودمی، باشه کیکیری؟!... من رو هل داد به سمت عقبتر. سرم سمت پائین تخت روی بالش بود و به پشت روی تخت دراز کشیده بودم، پاهام به سمت بالای تخت قرار داشت، به خاطر کمر درد و فشاری که از بلند کردن مریم و حملش به اتاق به من وارد شده بود ترجیح میدادم که خودم زیر باشم. ترجیح دادم تو پوزیشنی باشم که از کمرم چندان استفاده نکنم تا نکنه چند روز بعد رو مجبور بشم به خاطر یه کُس کنیه ناقابل زمینگیر بشم. اومد و رو به من قرار گرفت و سعی کرد بشینه روی کیرم. بعد از اینکه ارضا میشد معمولا کسش کمی خشک و دردناک میشد و تا چند دقیقه ورود کیر براش سخت بود. از درد، کمی روی پاهاش بلند شد و توی دستش آب دهان ریخت و کاندوم رو کاملا خیس کرد. اینبار کیرم خیلی راحتتر وارد کسش شد. یه آهی کشید که با آه اون، من هم یه آه بلند کشیدم. دو تا پاهاش دو طرف من بود و کاملا روی من نشسته بود، به آرومی خودش رو بالا پائین میکرد. چشمام رو بسته بودم و داشتم لذت میبردم. دستم رو دراز کردم و با یه دونه دستم، دو تا سینه هاش رو میمالیدم. اونیکی دستم رو هم خیلی آروم به رونش میکشیدم و نوازشش میکردم. خیلی آروم آه آه میکردم، چشمام رو بسته بودم و تو اوج بودم، داشتم تو آسمون راه میرفتم. به خاطر هفت هشت ده روزی که از آخرین سکسم گذشته بود و تحریک زیادی که شده بودم، زمان زیادی برا ارضا شدنم لازم نبود. چند دقیقه به همون منوال گذشت و مریم هم دیگه فهمید که دارم ارضا میشم، برا اینکه من هم بیشتر حال کنم، آخ و اوخش رو بلندتر کرد و سریعتر بالا پائین کرد، دو تا دستم رو بردم زیر کونش و بهش کمک کردم سریعتر بالاپائین کنه، کمرم رو کمی سفت کردم و یه کوچولو خودم رو منقبض کردم، چشمام رو به هم فشار دادم و در همون حال آبم با شدت اومد، چنتا آه بلند از ته دلم کشیدم و چنباری خودم رو سفت و شل کردم تا اینکه تمام آبم از بدنم خارج شد و بدنم سست و شل شد. دو تا دستم رو باز کردم و سَرَم رو کمی به سمت عقب بردم و یه نفس عمیق کشیدم. مریم هم همونطوری که کیرم هنوز توی کسش بود، روی من ولو شد و تموم وزنش رو انداخت روی من. یه لب ازش گرفتم و سرش رو تو فاصله بین سرم و تنم جا دادم. مریم هم آروم گرفت و یه چند دقیقه ای همونطوری آروم تو بغل هم استراحت کردیم...
این سکس، یکی از بهترین سکسهای من با مریم بود، مریم خیلی تو این سکس همراهیم کرد، شاید خودش هم دیگه فهمیده بود که داشته اشتباه میکرده، شاید تو این یک هفته ده روز قهر بودنمون به خودش اومده بوده و به این نتیجه رسیده بوده که داره برام کم میزاره. من هم تقریبا فکرام رو کرده بودم، گفتم که، یا باید دورش رو خط میکشیدم که به این سادگیها نبود که! حرف مردم و خونواده ها و مشکلات بعد از طلاق که برای هردوتامون پیش میومد غیر قابل تحمل نشون میداد. اصلا هم این گه خوریها به من نمیومد تا راجع بهش فکر کنم! از مریم هم هرچند که توی همین دقایق نشانه هایی از تغییر دیده میشد، نمیتونستم انتظار زیادی داشته باشم. میموند فقط یه راه، اونم اینکه باس خودم رو با شرایط وفق میدادم. باید انتظارم رو کمتر میکردم و طوری خودم رو سرگرم میکردم که کمتر به سکس فکر کنم و به همون نهایتا هفته ای یه بار قانع باشم، خدا رو چی دیدی؟ شاید مریم خودش تغییر کنه و سکسامون روز به روز بهتر هم بشه... امیدوارم...

نوشته:‌ rama_p

گاهی وقتها خیلی ناراحت بود اونقدر زیاد که با خودم فکر میکردم افسرده به دنیا اومده! افسرده اما مهربون و فهمیده. کم میشد چیزی و نادیده بگیره اما اگه میگرفت از روی نفهمیش نبود. اوایل خیلی تلاش میکردم بشناسمش خیلی گرم و مهربون بود همیشه از حرارت لحن و نگاهش از خود بی خود میشدم . خیلی سفت و خود ساخته بود , تک تک ثانیه هاشو خودش قبل از اینکه اتفاق بیوفته تو ذهنش میساخت . اما جالبیش این بود که توی همه ی این ثانیه ها بازیگر یه تراژدی بخشش بود . تو این تراژدی, بخشش دیگران رو اینقدر بزرگ جلوه میداد که انگار دریایی از طلا رو به وجودشون روونه کرده بود. شاید در واقعیت هم همینطور بود! پارادوکس حضور کینه توی وجودش موج میزد . همیشه میدونست چطوری بدی ها رو توی صندوقچه ی نابخشودنیهای بخشیده شده پنهان کنه که بید نزنن. توی وجود هیچ مردی این بخشش و کینه کنار هم نیست و من بزرگترین چیزی که توی وجود همسرم بهش پی بردم همین بود!
تا حالا شده کسی رو ببینین که احساس کنین صورتش واستون آشناست و دلتون بخواد ساعت ها بهش زل بزنین! ؟ من احساس میکردم قبل از به دنیا اومدنم وقتی جنین بودم یه همچین تصویری از فرشته ای که قراره بهم زندگی بده داشتم و این تصویر الان مجسم شده. چشم های مشکی با اندازه ای متوسط ولی بسیار خوش فرم , ابروهای پهن, بلند و مشکی که هر بار که میرفت آرایشگاه به یه فرمی درشون میاورد , گاهی صاف و بدون حالت , گاهی هشت و گاهی گرد . البته به ندرت پیش میومد ابروهاشو گرد بر داره چون فکر میکرد قیافش خیلی مظلوم به نظر میرسه و اصلا اینو دوست نداشت ! صورت سفید و صافش زیبایی شو دو چندان میکرد . از همون اول که زنم شد زیبا بود ولی هرچی پیش میرفت زیباتر میشد! نمیدونم دلیلش چیه ولی به نظرم همه ی زنها بعد از ازدواج زیباتر از روزهای اولشون میشن . شدیدا به صحبت کردن باهاش تمایل داشتم یه آرامش عجیبی بهم میداد اصلا دلم نمیخواست چشم از چشمهاش بردارم . آروم و پر انرژی, نجیب و گرم بودن. اونقدر گرم حرفهاش میشدم که گاهی یادم میرفت به لبهاش نگاه کنم , یعنی اصلا زیباییش بهم مهلت نمیداد. وقتی میخندید یاد دهنش میوفتادم و دلم میخواست ازش کام بگیرم انگار تمام عشق و بخشش اونجا بود و من با یه بوسه میتونستم همشو مال خودم بکنم!
اندام قشنگی داشت , خودشم میدونست ولی هیچوقت هواسش بهش نبود. یکی دیگه از جالبترین چیزهایی که نمیدونستم این بود که زنها نمیدونن چقدر از نظر مردا جذابن ! یه بار توی حرفامون گفت که اوایل فکر میکرده به نظرم زیبا نمیاد و میخواست بدونه چی شد که عاشقش شدم!؟ منم جواب دادم : همیشه هواسم بهش بوده ولی چون همیشه محکم بودی میترسیدم علاقه ام رو بهت نشون بدم. و جالب اینجا بود که نمیدونست چی توی اخلاق و ظاهرش اونو جدی و محکم نشون میداد ! منم نمیدونستم ولی همیشه فکر میکردم این حیله ی زنهاست واسه ایجاد تمایل بیشتر توی مردها اما حالا میفهمم کاملا غریزیه این رفتار.
از همه ی زیبایی هاش گفتم , از تمام علاقه ام بهش گفتم و الان نوبت میرسه به اولین بوسه مون. خانوادگی رفته بودیم شمال , شب شد و دوتایی رفتیم لب آب , روسری صورتیش افتاده بود روی شونه هاش , موهاشو از وسط باز کرده بود و از دو طرف آزاد بود, یه رژ صورتی کمرنگ زده بود , وقتی نگاش میکردم ابروهاش زیباییش و داد میزد , چشمم افتاد به دوتا خط بالای دهنش و بدون اینکه تو اختیارم باشه با انگشتام لمسش میکردم و محو معماری صورتش بودم وقتی هواسم جمع شد دیدم لبامون به هم گره خورده و چشماش پر از اشک لذته . همونطور که دستام تو موهاش بود گفتم دوسم داری؟ دستشو کرد تو موهام و صورتمو چسبوند به صورتشو لب پایین مو با دندونش گرفت و گفت پشیمونم از این که زودتر زنت نشدم بعد سر دماغشو با یک شیطنت خاص زد به سر دماغمو گفت دیوونتم ! اون شب که بهترین شب زندگیم بود تا دو ساعت بعدش پیشم بود و بعد رفتیم بخوابیم اون پیش بقیه ی زنها و من پیش بقیه ی مردا, احساس خوشبختی میکردم و اونجا بود که فهمیدم تا حالا خوشبخت نبودم و هیچی نداشتم !
مدتی بعد از اون شب رویایی با هم عروسی کردیم واقعا واسه هردومون سخت بود حتی واسه 1 ثانیه از هم دور باشیم . شب اول زندگی مشترکمون مثل همه ی زن و شوهرای دیگه پر از عشق و درد و تازگی بود , یه تازگی با طمع گس که رفته رفته به شیرینی تبدیل شد . تا یکسال اول روزمون از شب هامون شروع میشد , اول همخوابی بعد خواب بعد حمام بعد صبحانه بعد هم جفتمون سر کار, اون 5 ساعتی زودتر از من میرسید خونه رو مرتب میکرد غذا میپخت واسه شام و ناهار فردا. یه روز توی تابستون که هردومون واسه ناهار خونه بودیم ناهار و خوردیم و من رفتم بخوابم اونم ظرف ها رو جمع کرد و شست و بعد از 15 دقیقه اومد کنارم خوابید , همیشه تو خونه با شلوارک و سوتین بود البته زمستونا یه بافتنی گشاد و یقه باز هم میپوشید, یه بوسه زدم روی کمرشو خوابیدیم چند دقیقه بعدش به حالت آویزون نشست لب تخت و گفت خیلی گرمه لعنتی! پا شدم دیدم دمر دراز کشیده روی سرامیکا که یخ کنه ! خندم گرفت رفتم پیشش دراز کشیدم گفتم شیطون جا به این خنکی پیدا کردی و بهم نمگی بیام پیشت؟ بعد ازش یه لب گرفتم و طبق عادت همیشه سر سینه شو گذاشتم دهنم اونم با یه حالت مهربون تو صورتش بهم نگاه میکرد و لبخند میزد . فهمیدم بازدم داغم گرمای تنشو بیشتر میکنه سرمو کشیدم عقب و شرع کردم با اون لوسی که تو صورتم موج میزد فوتش کنم چیزی نگذشت که دیدم دستام زیر سرشه و روش خوابیدم و اون ارضا شده و منم دارم ارضا میشم. اینجوری شد که نطفه ی اولین پسرمون بسته شد و 9 ماه بعد ارشیای بابا به دنیا اومد. وقتی ارشیا رو تو بقل سوده دیدم زانوهام سست شد و افتادم زمین و با گریه از خدا تشکر میکردم....
پایان قسمت اول

نوشته:‌ عطا

سلام اسم مستعار من مجنون هست و میخوام خاطر. ی اولین سکس با عشقم و خانومم لیلیمو بنویسم
من و لیلی وقتی با هم اشنا شدیم که لیلی 18 سالش بود و من 22 سالم بعد از کلی تقلا و پشت سر گذاشتن مشکلات عقد مردیم
قبل از ازدواح من حتی جرات نداشتم که از بوسیدنش حرف بزنم ون هی میگفت مجنون خط قرمز و رد کردی
منم که قول داده بودن شبی که عقدش کنم تلافی کنم به قولم عمل کردم
بعد از مراسم عقد و رفتن مهمونا وقتی منو عشقم تویه اتاق تنها شدیم بهش یاداوری کردم که به قولن وفادارم و شروع کردم اروم نوازشش کردن لیلی گفت تو خسته نیستی پسر خوب گفتم خسته هم که باشم با عشقم سرحال میشم و شروع کردم به لب گرفتن واااای اولین بوسه خیلی شیرین بود اول خیلی کوتاه چون لیلی مقاومت کرد ولی وقتی محکم بغلش کردم اونم شروع کرد لبامو خوردن
کیرم راست راست شده بود جوری که از روی لباسم مشخص بود دستش و گذاشت رو کیرم و گفت الان نه
من امادگی ندارم بی توجه به حرفش شروع کردم به مالیدن سینه هاش سینه های تپلی داشت که خیلی بهم حال میداد سر سینه هاش ون میداد برای خوردن دستم بردم از پشت زیر لباسش و بند سوتینش رو باز کردم سینه هاشو س میکردم لباسش رپ در اوردم نمیتونست جلومو بگیره ون حسابی مست شده بودم سر سینه هاشو که بیرون زده بود یه کم مالیدم و بعد شروع کردم به خوردن اه و ناله میکرد که ازش خواستم شورتشو دریار. گفت میوای لذت شب پادشاهیتو از بین ببری گفتم نه اون به جای خودش الان کونتو میخوام و بد خودم لباس خوابشو در اوردم وای چی میدیدم یه شورتی پاش بود که لای کونش فقط یه نخ اسم خوبی داری که یادم نمیاد کون تپلش زده بود بیرون صورتم رو بردم لای کونش چه بوی وبی می داد دیگه طاقت نیاوردم شورتش رو کشیدم پایین اول یه کم با زبونم با کسش بازی کردم بعد سوراخ کونش رو خوردم و یه کم کرم زدم ازش خواستم کیرم رو بخوره اول قبول نکرد ولی بد به صورت حرفه ای برام ساک زد کیر من بزرگ و سوراخ کون عشقم تنگ تنگ بود واسه همینم اول یه کم با دستم با سوراخش ور رفتن و بعد اروم کیرم و گذاشتم دمش
میترسید از لرزش و التماسی که میکرد خوب معلوم بود که ترسیده از پشت اروم بغلش کردم و ارومش کردم و شروع کردم گردنش رو بوسیدن و یک دفعه کیرم و با یک ضربه کردم تو کونش یک جیغی زد و ولو شد رویه زمین منم بغلش کردم و شروع کردم تلمبه زدن وقتی به حال اومد شروع کرد ناله کردن که بیشتر سکسیم میکرد خیلی درد داشت و قسمم داد که تمومش کنم منم کیرمو در اوردم و ابم و ریختم رو سینه هاش بعد از کمی بغل کردن و اروم کردنش دوتایی خودمون رو تمیز کردیم و خوابیدیم

عاااااااشقتم خانومم

نوشته: مجنون

سلام بچه ها، من 2 3 ماهی میشه که ازدواج کردم و همسرم بسیار زیبا و خوش هیکله! همیشه لباسای تنگ و نازک میپوشه و وقتی میریم بیرون کلافه میشم انقد ملت دنبالمون راه میوفتن!! بارها شده جلو من به کونش دست میزنن اونم هیچی نمیگه خوشش میاد. تو این چند ماهه کونش حسابی گردو گنده شده و انقد نرمه که توی مانتو ریون همش میلرزه و کیر همه رو راست میکنه!یه روز که میرفتیم بیرون دیدم یه ساپورت نازک پوشیده با یه مانتو ریون مشکی که فقط کونشو می پوشونه!!! کونش و پاهاش به حدی تحریک کننده بود تو اون لباس که من فوری راست کردم. یقه مانتوشم خیلی باز بود و نصف سینه هاش بیرون بود و یه روسری کوچیک که فقط خط وسط سینشو می پوشوند!! گفتم اینجوری میای؟ گفت اره مگه چیه!! گفتم بابا ملت راست میکنن واست خیلی سکسیی، دیدم ناراحت شد گفت مگه من جندم چرا اینجوری میگی اصلا نمیام بیرون!! منم رفتم بغلش کردم یکم دستمالیش کردم گفتم بیا بابا همینجوری میریم، سینه هاش کلا بیرون بود هیکل کاملا سکسی و پر. سوتینش کامل معلوم بود زیر مانتو.

نوشته: 01111

همینکه اومدیم تو آسانسور دیدوم 3تا از مردای همسایه داخلا خلاصه به زور جا شدیم!! من کنار در رو به دکمه ها وایسادم خانومم پشت سرم، یکی دو طبقه که رفتیم تو ایینه دیدم اوهو یکیشون چسبونده به خانومم! اونم که کفش پاشنه بلند پوشیده بود همچین کونش قنبل شده بود!!! جالب بود زنم هیچی نمیگفت ، دیدم اروم چرخید رو به در و بغلش رو به اون مرد شد گفتم حتما ناراحت شده! دیدم نه بابا داره از رو شلوار براش میماله حالا اون یکی کیرشو به کونش میماله!! منم راست کرده بودم اساسی!! خلاصه رسیدیم پایینو خانمم گفت ماشین نمی بریم با اتوبوس میریم گفتم اوکی،ایستگاه اتو خیلی شلوغ بود ماهم واسادیم تا اتو بیاد. همه نگاشون به کونو سینه های زنم بود،باد که میومد کل سینه هاش دیده میشد!! اتوبوس که اومد موقع سوار شدن یه بچه 15 16 ساله چسبونده بود به زنم قشنگ داشت هلش میداد!

اتوبوس پر بود و جای نشستن نبود ما هم وسط وایساده بودیم. خانومم هی مغازه ها و ماشینارو به نشون میداد فک کنم داشت سرمو گرممیکرد ولی دیدم که دزدکی داره مانتوشو یکم میده بالا! از زیر قشنگ گردی کونش زده بود بیرون ، اون چند نفری که کنار ما بودن حسابی راست کرده بودن واسش آخه ساقش از اون نرما بود که رفته بود لای کونش منم که آدم حساب نمیکردن و با هر گاز و ترمزی کونشو دستمالی میکردنو کیرشونو بهش میمالیدن دیگه کامل مانتوش رفته بود بالا و کونش بیرون بود! موقع پیاده شدن زنمو جلوتر از خودم فرستادم هیچکی راه نمیداد رد بشه همه میمالیدن بهش منم که میدیدم نزدیک بود آبم بیاد، خلاصه رفتیم واسه خریدو تو شلوغی حواسم بود که هی بهش تنه میزننو از پشت که میان رد بشن به کونش دست میکشن زنم چشاش کاملا خمار بود معلوم بود بد جور تحریک شده منم که خیلی حال می کردم با این سکسی بودنش...

با فرزاد مدتی بود که تو یه شرکت کار می کردم. برخلاف توجه بیش از حد بقیه ی دخترای شرکت به اون اما واسه من یه آدم عادی بود فقط یه همکار.دوس نداشتم با این فکرا و حرفا خودمو الکی گول بزنم آخه بقیه توهم داشتن که اون دوسشون داره. فرزاد پسر جذابیه و مسلما اکثر دخترا خوششون میومد همچین کسی رو داشته باشن . چند ماهی گذشت و منم کم کم ازش خوشم اومد اما نمی خواستم تسلیم قلبم بشم. من آدم بدبینی هستم و بخاطر دیدن دوستام که معمولا پسرا به روش مختلف سر کارشون میگذاشتن بدبینیم تشدید شده بود و حاضر نبودم پسری رو دوس داشته باشم.
چند ماهی گذشته بود که یه شب فرزاد به من اس داد و چند تا سوال پرسید اس دادنمون طولانی شد و بحث رسید به جایی که به من ابراز علاقه کرد و نظر منو پرسید منم با چند تا اس پیچوندمش. فرداش واسم سخت بود برم شرکت اما رفتم.
چند شب بعد بلاخره من هم بهش ابراز علاقه کردم و متوجه اش کردم که اهل دوستی نیستم آخه خانواده ام مذهبی هستن و اون هم توضیح داد که قصدش دوستی نیست و می خواد ازدواج کنه اما از من خواست که تا پیدا کردن یه کار مناسبتر صبر کنم. من هم بهش گفتم تو این فرصت با هم بیشتر آشناشیم که اگه تفاهم نداشتیم قضیه رو کلا فراموش کنیم.
تلفنی صحبت می کردیم یا بیرون از شرکت همدیگه رو میدیدیم و از علایق و خواسته های خودمون حرف میزدیم بعد از 2ماه به این نتیجه رسیدیم که برای هم مناسبیم اما فرزاد هنوز کار مناسبی پیدا نکرده بود آخه حقوق شرکتی که کار میکردیم خیلی کم بود. من باید صبر میکردم اما علاقه مون بهم بیشتر شده بود و دیگه نمیتونستیم تلفنا و قرارای بیرون رو قطع کنیم.
یه شب که تلفنی صحبت میکردیم فرزاد از من خواست فردا بریم تو باغ دوستش ولی من پیشنهادش رو رد کردم. شبهای دیگه هم این پیشنهاد ادامه داشت و اصرار میکرد. من با اینکه دوس داشتم باهاش تنها باشم و بتونیم راحت همدیگه رو ببینیم اما خیلی میترسیدم. میدونستم که اگه باهاش تنها بشم تلافی این چند ماه رو درمیاریم. من که قبلش حتی دوست پسر نداشتم واسم خیلی سخت بود که این پیشنهاد رو قبول کنم.از طرفی هم میترسیدم که شاید داره امتحانم میکنه اما فرزاد به هیچ وجه آدم مذهبی نبود. بعد از چند هفته اصرار فرزاد من قبول کردم.
حاضر شدم و تو خیابون سوارم کرد. میدونست استرس دارم.کاملا از چهره ام مشخص بود.بهم دلداری میداد و میگفت اگه دوس ندارم برمیگرده و ناراحت نمیشه.اما اون لحظه دوس داشتم باهاش باشم.
رسیدیم به باغ و رفتیم داخل. باغ کوچیک و زیبایی بود. اون رفت چایی دم کنه. من هم مانتو و شالم رو در آوردم. هم هوا گرم بود و هم دوس داشتم وقتی برمیگرده از رفتارش بفهمم نظرش در مورد اندامم چیه.
داشتم با جوجه ها بازی میکردم که شنیدم صدام میکنه سارااا .برگشتم سمتش، داشت بهم نگاه میکرد. نگاهش تحسین آمیز بود.هم خوشم اومد و هم خجالت کشیدم. با هم چایی خوردیم و کلی سر به سر همدیگه گذاشتیم آخه دوتاییمون خیلی شیطونیم. داشتیم باهم پاستور بازی میکردیم که فهمید دارم تقلب میکنم. خم شد سمتم که کارت هارو از دستم بگیره که افتاد روی من و هر دومون کف اتاق دراز کشیده بودیم و میخندیدیم.
بوسه هاش شروع شد.روی پیشونیم،گونه هام و لب هام. لب هاش رو گذاشت روی لب هام. نفسم بند اومده بود آخه یه حس فوق العاده ای بود.من هم همراهیش کردم و چند دقیقه ای لبهای همدیگه رو خوردیم. گوش و گردنم رو میلیسید و من تو این مدت بازوهاش رو محکم گرفته بودم و سرشار از هیجان و لذت بودم.
تاپم رو در آورد و بالای سینه هام رو زبون میزد.سوتینم رو باز کرد و با دستاش سینه هام رو گرفت . همینطور که میمالید من آه میکشیدم. با زبونش نوک سینه ام رو لمس کرد و سینه ام رو کامل تو دهنش کرد و اون یکی رو میمالید.
رفت پایین تر و شکمم رو لیسید و زبونش رو داخل نافم فرو میکرد.
دستش رو برد طرف زیپ شلوارم و سرش رو بالا کرد و ازم پرسید عزیزم اجازه میدی ؟ هم میترسیدم که قراره تا کجا ادامه بدیم و هم دوس داشتم حداقل حس لمس کردنش رو تجربه کنم. با تکونسرم جواب + بهش دادم.
شلوارم رو درآورد و از کف پام شروع کرد به بوسیدن به رون هام که رسید آروم زبون میزد.با دستش کناره ی کسم رو میمالید.نگاه به شرتم انداخت و خندید و گفت :سارا شرتت خیسه خیسه. خیلی خجالت کشیدم و گفتم ببخشید. گفت نه عزیزم معذرت خواهی لازم نیس ،این نشونه ی خوبیه.
شرتم رو در آورد و انگشتش رو لای کسم کرد و چوچوله ام رو میمالید. حس خیلی خوبی داشتم.بهم گفت میخوام کست رو بخورم .بهش گفتم نه و دوس ندارم بخاطر من کاری رو که نمیخواد انجام بده.اما اون گفت امتحان میکنه اگه خوشش نیاد ادامه نمیده.من هم قبول کردم. زبونش رو که لای کسم میکرد فوق العاده بود. با انگشتش چوچوله ام رو میمالید و با زبونش سوراخ کسم رو لمس میکرد.وقتی دیدم علامتی از ناخوشایندی تو چهره اش نیس با خیال راحت از لیسیدن کسم لذت میبردم. بعد از مدت کوتاهی ارضا شدم و ازش خواستم بغلم کنه.خیلی بیحال بودم. محکم بغلم کرده بود و دست می کشید به کمرم و همزمان میبوسیدم. بعد از چند ثانیه دکمه های بلوزش رو باز کردم و بلوزش رو در آوردم و روی شکمش نشستم. ازش پرسیدم بدش نمیاد که شکمش خیس بشه و اون مطمئنم کرد که کاملا حس خوبی داره.خم شدم به سمت پایین و لبهاش رو خوردم و سعی کردم از حسم کمک بگیرم.همینطور که به گردنش زبون میزدم آروم کمرم رو روی شکمش تکون میدادم. سینه و شکمش رو بوسیدم. ازش خواستم تو در آوردن شلوارش بهم کمک کنه.شلوارش رو در آورد و من بین پاهاش نشستم. شرتش کاملا برجسته بود و بزرگی کیرش رو میشد دید. بهم گفت میترسی بگیریش؟من تازه متوجه شدم که یه مدته دارم نگاش میکنم. اروم دستم رو بردم سمتش و مالیدم.بعد از چند دقیقه شرتش رو در آوردم و کیرش رو گرفتم و دستم رو بالا و پایین کردم. سرم رو پایین بردم که بکنمش تو دهنم که صورتم رو با دستش گرفت و گفت توام اگه دوس نداری نخور. منم مثه خودش جواب دادم و بهش چشمک زدم. شروع کردم به خوردن کیرش. فک کنم اولش خوب نمیخوردم چون راهنماییم میکرد اما بعد از چند دقیقه ساکت شد و بعدش صدای آه و اوفش در اومد. من هم که دیدم خوشش اومده با ولع بیشتری می خوردم.بعد از خوردن کیرش گفت بخواب میخوام بیام روت. من هم دراز کشیدم و اون اومد روم دوباره ازم لب گرفت. بهش گفتم :فرزاد میخوای ادامه بدی؟دوس ندارم تا آخرش پیش بریم. اون هم مطمئنم کرد که قرار نیس تا ازدواج نکردیم سکس کامل داشته باشیم. لب هام رو میخورد و کیرش رو رو کسم تکون میداد و من بازوهاش رو گرفته بودم و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم. با تکون خوردن کیرش رو کسم دوباره ارضا شدم و اون باز ادامه داد تا خودش هم ارضا شد و آبش رو روی شکمم ریخت. کنارم دراز کشید و شکمم رو با دستمال تمیز کرد و بغلم کرد. تو گوشم با صدای آروم گفت که دوسم داره.یکم استراحت کردیم و بعد رفتیم خونه.
الان چند ماه از اون روز میگذره و تو این مدت 3بار دیگه اون اتفاق افتاد. بلاخره بعد از این همه انتظار قرار نیمه ی دوم شهریور با هم ازدواج کنیم.
با این که خاطره ام هیجانی نبود اما امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: سارا

خیلی وقت بود به شهوانی سر نزده بودم هر وقت که میومدم و چشم به داستاناش میخورد اونقدر با خودم ور میرفتم که چند بار تو یه روز ارضا میشدم و آخرش فقط یه حس کمر درد واسم میموند و سر درد!!
تصمیم خودمو گرفتم تا دیگه داستان های سکسی رو نخونم تا خیلی با خودم ور نرمو ابم بیاد بجز وقتایی که واقعا بهش نیاز داشته باشم!
یادم رفت خومو معرفی کنم شیوا هستم 24 ساله و متاهل. یه چند سالی میشه که ازدواج کردم تو این مدت دو بارداری ناموفق داشتم که بعد اخرین بارداری چون برای برداشتن بچه نیاز به جراحی داشتم 3زارین شدم و طبق توصیه پزشک تا 45 روز نباید نزدیکی میکردم روزای اول واسم مهم نبود از بس درد داشتم که اصلا بهش فکر نمیکردم ولی هر دو یا سه شب واسه اینکه شوهرمو ارضا کرده باشم وقتی میومد کنارم و بغلم میکرد دستمو اروم میبردم پایینو از رو شلوار کیر و خایه هاشو واسش میمالیدم انقدر که دیگه طاق باز میخوابید و فقط لذت میبرد منم میرفتم بین دوتا پاش و تخم سوراخ کونشو میخوردم اونقدر از خوردن تخماش و مخصوصا سوراخ کونش لذت میبرد که بهش گفتم اگه کیر داشتم میکردم تو کونت تا بفهمی چ لذتی داره...بعد خیلی اروم شروع کردم به زبون زدن به کیرش که که یه آبی هم ازش راه افتاده بودبه چند دقیقه ای این کارو ادامه دادم بعد همه کیرشو با ولع شروع کردم به خوردن و به قول امیر خیلی حرفه ای واسش ساک میزدم که دهنم پرشد از از منی (دروغ نمیگم میتونم مایع منی و تو دهنم نگه دارم طعم خوبی داره عاشقشم ولی هیچ وقت به خوردنش فکر هم نکردم)بعد چند دقیقه رفتم سمت روشویی و دهنمو اب کشیدم و امدم یه لب حسابی از هم گرفتیمو خوابیدیم.تا چند وقت من فقط به ارضا شدن امیر فکر میکردم تا اینکه دیگه حالم خوب شده بود و یه بارم پریود شده بودم...(نمیدونم بقیه دخترام مثل من هستن یا نه ولی من وقتی پریودم خیلی حشری میشم)یه چند روزی گذشت خیلی دلم حوس کیر امیرو کرده بود ولی حیف،سر کار بود حتی اگه هم خونه بود حاضر نبود روضه شو باطل کنه مطمعنم میگفت باشه بعد افطار...
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیم شرتم یه کم خیسه دستمو بردم تو شرتم کسم حسابی خیس بود خیلی وقت بود خودمو ارضا نکرده بودم گوشیمو برداشتم و یه چند تا فیلم تو گوشیم داشتم پلی کردمشونو با نگاه کردن به فیلم دست به کسم میکشیدم اب از کسم راه افتاده بود یه انگشتمو کردم تو کسم و چوچولمو با انگشتم میمالیدم تا ارضا شدم بازم دلم میخاست ارضا شم یاد این افتادم که این فیلمارو از شهوانی گرفته بودم مودمو روشن کردم و تو تبلتم تایپ کردم(www.shahvani.com)منتظر بودم تا یه چند تا از این داستانای شهوانی و بخونم شاید بیستا شونو خوندم تا اینکه واقعا بیحال شدم یه نیم ساعتی و همونجا رو تخت خوابیدم رفتم یه دوش گرفتم و منتظر اومدن امیر شدم...
یه چند روزی گذشت و من هرروز به یاد قدیما خودمو با داستان های سکسی شهوانی ارضا میکردم امیر خیلی سرش شلوغ شده بود اینروزا وقتی هم که میومد خونه فقط خواب و وقتی من خواب بودم اون بیدار تا سحری و صبح هم که خونه نبود...ساعت 10بود از خواب بیدار شدم مثل همیشه امدم سراغ شهوانی عکساشو نگاه میکرم و داستاناشو میخوندم اصلا حواسم به گذر زمان نبود صدای درو شنیدم امیر بود خودمو به خواب زدم اونم لباساشو عوض کرد و اومد کنارم خوابید،خیلی زود خوابش برد منم که حشرم زده بود بالا دستمو گذاشتم رو کیرش شروع کردم به مالیدن میدونسم اگه بخوام فقط به کیرش دست بزنم شاید زودتر از اون چیزی که فکر میکردم ابش میومد دستمو بردم تو شرتش کیر داغشو لمس کردم احساس میکردم نسبت به قبل بزرگتر شده تو دستم گرفتم و فشارش دادم خایه هاشو مالیدم صدای ناله هاشو میشنیدم بیشتر حشریم میکرد دیگه بیدارش کرده بودم کمک کرد شرتشو شلوارشو با هم در بیارم افتادم یه زبون به کیرش زدم که منو کشید بالا فیس تو فیس شده بودیم لباشو گذاشت رو لبام منم همراهیش میکردم داشت لبامو با حرص میخورد انگار تا حالا لبامو نخورده بود چند بار خواستم لبامو ازش جدا کنم که یه گاز کوچولو از لبام گرفتو این یعنی هنوز میخواد لبامو بخورهمنو برگردوند رو تختو خودش اومد روم شروع کرد گردنمولیسیدن سینه هامو(سایز75)از یقه تاپم اورد بیرون با دستاش داشت داشت اونارو میمالید و با زبونش با نوکشون بازی میکرد و ولع اونارو میخورد ااااه صدام دیه درومده بود انقد خورد سینه هامو تا ارضا شدم ولی امیر هنوز ارضا نشده بود دستمو بردم سمت کیرش تا تو دست بگیرمش که نذاشت!یه انگشتشو کرد تو دهنم منم واسش خوردمش انگشتو کشید بیرونو به گذاشت رو سوراخ کونم داشت از این کار لذت میبرد به حالت سگی خوابوندم سوراخ کونو کسمو لیسید داشتم بیهوش میشدم یه انگشتشو کرد تو کونم زبونشو توکسم داشتم دیوونه میشدم انگار تو اسمونا بودم که دوباره ارضا شدم و بیحال خوابیدم رو شکم.ازم پرسید بسه یا هنوزم میخوای بخورمت خانوومی؟-بهش نگاه کردمو با یه لبخند بهش گفتم من که هنوز کیرتو نخوردم ارضا شدنم بدون اینکه تورو ارضا کنم حال نمیده:-(
-میدونم کیر خودمم در حال انفجاره مگه نمیبینیش ولی یک ربع بیشتر به اذان نمونده پاشو یه چایی بزار واسم اینقد بهت حال دادم
خودمو جمع و جور کردمو رفتم اشپزخونه چایسازو روشن کردم و بهد چند دقیقه چایی رو دم.تو این فاصله رفتم دستشویی و خودمو تمیز شستم. ...تازه چیدن میزو تموم کردم که صدای اذانو شنیدم امیر هم اومد همه لباساشو پوشیده بود بهش گفتم مگه قرار نبود روضتو با کیر زدن به من باز کنی هووم ؟
-بزار یه حالی به این شکم بدم یه انرژی هم بدست بیارم که حد اقل وقتی دارم اون کس خوشگلتو تلمبه میزنم کم نیارم Smile.......
میزو جمع کردمو ظرفارو شستم اومدم تو پذیرایی دیدم نشسته جلو تلویزیونو داره مستند میبینه منم که از این شبکه مستند زیاد خوشم نمیاد رفتتم پیشش نشستمو شروع کردم به شیطنت. .سرمو گذاشتم رو کیرش شق کرده بود شلوارشو دراوردم نشستم رو زمین و از سوراخ کونش تا سر کیرشو میلیسیدم داشت اهو ناله میکرد نوک سینه هامو گرفته بود تو دستاش و داشت اونارو میمالید احساس کردم یه چیزی از کسم اومد بیروون دست کشیدم رو کسم کسمو مالیدم میخاسم دستمو یه تف بزنم که اه خدا چی میدیدم انگار تازه پریود شده بودم از ای کار منصرف شدم رفتم نشستم رو پاهای امیر و با یه دست کیرشو گرفتم تو دستامو میکشیدم رو کسم لبام رو لبش بود... سینه هامو میخورد و منم با یه دستم سرشو به سمت سینه هام فشار میدادم ازش میخواسم محکمتر واسم میک بزنه کسمو هر از گاهی میزدم به کیرش نبض کسم با دیدن کیر سریعتر میزد!حس خوبی بود نشستم رو کیرش با دوبار بالا و پایین میرفتم که با دستاش محکم منو نگه داشتو همه ابشو تو کسم خالی کرد...نمیخواستم به این زودی تموم شه به حرکتم ادامه دادم بعد یه دقیقه منم ارضا شدم...
اولین بارم بود که خاطره مو نوشتم خیلی طولانی شد مرسی از اینکه وقت گذاشتید و خوندید امیدوارم لذت برده باشین.
اشکالی چیزی هم داره اگه به بزرگی خودتون ببخشید. بووووس

نوشته: شیوا

سلام دوستان. یکروز که حشرم بالا بود هوس کردم یکم شیطونی کنم به خانمم گفتم برو اماده شو بریم پاساژ گفت چی بپوشم گفتم همون لباسای کیر راست کن اونم خندیدو گفت پس حسابی دستمالی داریم امروز منم کلی حشرم زد بالاتر.هیکل خانم منو که تو عکساش دیدین کون گرد و قلمبه ای داره وقتی ساپورت نازکشو می پوشه با یک مانتوی کشی کوتاه و نازک حتی اگه روی باسنش یک جوش کوچیک باشه نشون میده چه برسه به خط شورتو مدلش.سینه های زنم ۸۰ هستش یک سینه بند تنگ پوشید جلو مانتو هم که باز شالشو انداخته بود روش که هر وقت یکم میزد کنار چاک سینه و سینش کاملا معلوم بود. خلاصه از اون تیپهای که وقتی زنا میزنن با سکوت میگن بیا منو بکن.خودم کیرم راست شده بود چه برسه مردای دیگه.

خلاصه رفتیم پاساژ تو این جور مواقع زنم میدونه از من میوفته جلوتر طوری که من کسی نمیفهمه اون با منه و فقط اگه اوضاع استرتری بود من سریع میرفتم جلو اینجوری به عنوان سوم شخص ناظر بودم و هیجانش بیشتر بود.

خلاصه اون شروع کرد از طبقه اول گشتن منم میدیم که از همون درب ورودی چشم مردا حتی نگهبانا روی کون زنمه حتی مردای که از روبرو میومدن وقتی از زنم رد میشدن برمیگشتن نگاه میکردن و به هم میگفتن جون عجب کونیه و میرفتن.

خلاصه هر ویترینی زنم وایمستاد پشتش مرد به طور نامحسوس صف میبستن و چشم چرانی میکردن.چند دفعه هم به عنوان اینکه چند نفر از بغل هم رد میشدند و جا نبود قشنگ دستمالیش میکردن .یک بیست دقیقه همه یک مرده با زنش تقریبا دنبالش بودن البته مرده هی میرفت و زنشو به بهانه چقدر این لباس قشنگه دنبال همسرم بود معلوم بود خودشم مثل من بود فکرش چون زنش خیلی سکسی پوشیده بود ولی باز مرده تو کف کون زنم بود بعدا خانمم گفت پشت ویترین شرت و کورست فروشی ها به زنش میگفته تو این مدل شورت کونت باید قشنگ بشه و اصلا مراعات اینکه من اونجامو نمیکرد و اخرشم گفته بود اگه باسنت مثل این خانم بود همه جور شورتی قشنگ بود براش که خانمم زیر چشی نگاهش میکنه و لبخند ملیحی بهش میزنه که باعث میشه مرده وقتی با هم میرن تو یکی از این مغازه ها حسابی کون زنمو دستمالی کنه.

خلاصه رفتیم طبقه دوم خیلی خلوت تر بود زنم از بس مرتیکه دستمالیش کرده بود حشری شده بود به قول خودش میخواست همونجا بده.من هفت هشتا مغازه باهاش فاصله داشتم خودم نظرم به یک ویترین جنسای انتیک جلب شد . رفتم تو تا چند تا سوال بپرسم یارو مرد میانسال و باحالی بود نفهمیدم چطور بیست دقیقه حرف زدیم یکدفعه مثل ادمای که شوک زده شده باشم یاد زنم افتادم گفتم اوه الان حسابی بهم فهش داده رفتم بیرون دیدم نیستش تلفنشو گرفتم در دسترس نبود البته طبقات بالا بد انتن میداد خلاصه من تا سه ربع تو این طبقات دنباش بودم دیگه داشتم همه جور فکر میکردم که زنمو دزدیدنو از این حرفا اومد پایین برم نگهبانی دیدم همون طبقه دوم از یک مانتو فروشی اومد بیرون و مانتو هم خریده بود یک نفش راحتی کشیدمو رفتم طرفش تو راهرو بهش رسیدم گفتم عزیزم کجا بود تا حالا خندید و گفت خودت کدوم گوری بودی گفتم دنبال تو گفت بیا بری خونه خسته شدم تا برات تعریف کنم .گفتم بریم ولی مانتو می خواستی چیکار تو که زیاد داری گفت تازه دوتا خریدم بریم خونه برات تعریف کنم.
خلاصه منو گذاشت تو خلصه و کف رفتیم خونه.یاتون باشه اون یکساعتی رو که گمش کردم از زبان خودش براتون تعریف کنم کجا بوده و چیکار کرده بود.

سلام بچه ها، من 2 3 ماهی میشه که ازدواج کردم و همسرم بسیار زیبا و خوش هیکله! همیشه لباسای تنگ و نازک میپوشه و وقتی میریم بیرون کلافه میشم انقد ملت دنبالمون راه میوفتن!! بارها شده جلو من به کونش دست میزنن اونم هیچی نمیگه خوشش میاد. تو این چند ماهه کونش حسابی گردو گنده شده و انقد نرمه که توی مانتو ریون همش میلرزه و کیر همه رو راست میکنه!یه روز که میرفتیم بیرون دیدم یه ساپورت نازک پوشیده با یه مانتو ریون مشکی که فقط کونشو می پوشونه!!! کونش و پاهاش به حدی تحریک کننده بود تو اون لباس که من فوری راست کردم. یقه مانتوشم خیلی باز بود و نصف سینه هاش بیرون بود و یه روسری کوچیک که فقط خط وسط سینشو می پوشوند!! گفتم اینجوری میای؟ گفت اره مگه چیه!! گفتم بابا ملت راست میکنن واست خیلی سکسیی، دیدم ناراحت شد گفت مگه من جندم چرا اینجوری میگی اصلا نمیام بیرون!! منم رفتم بغلش کردم یکم دستمالیش کردم گفتم بیا بابا همینجوری میریم، سینه هاش کلا بیرون بود هیکل کاملا سکسی و پر. سوتینش کامل معلوم بود زیر مانتو.

همینکه اومدیم تو آسانسور دیدوم 3تا از مردای همسایه داخلا خلاصه به زور جا شدیم!! من کنار در رو به دکمه ها وایسادم خانومم پشت سرم، یکی دو طبقه که رفتیم تو ایینه دیدم اوهو یکیشون چسبونده به خانومم! اونم که کفش پاشنه بلند پوشیده بود همچین کونش قنبل شده بود!!! جالب بود زنم هیچی نمیگفت ، دیدم اروم چرخید رو به در و بغلش رو به اون مرد شد گفتم حتما ناراحت شده! دیدم نه بابا داره از رو شلوار براش میماله حالا اون یکی کیرشو به کونش میماله!! منم راست کرده بودم اساسی!! خلاصه رسیدیم پایینو خانمم گفت ماشین نمی بریم با اتوبوس میریم گفتم اوکی،ایستگاه اتو خیلی شلوغ بود ماهم واسادیم تا اتو بیاد. همه نگاشون به کونو سینه های زنم بود،باد که میومد کل سینه هاش دیده میشد!! اتوبوس که اومد موقع سوار شدن یه بچه 15 16 ساله چسبونده بود به زنم قشنگ داشت هلش میداد!

اتوبوس پر بود و جای نشستن نبود ما هم وسط وایساده بودیم. خانومم هی مغازه ها و ماشینارو به نشون میداد فک کنم داشت سرمو گرممیکرد ولی دیدم که دزدکی داره مانتوشو یکم میده بالا! از زیر قشنگ گردی کونش زده بود بیرون ، اون چند نفری که کنار ما بودن حسابی راست کرده بودن واسش آخه ساقش از اون نرما بود که رفته بود لای کونش منم که آدم حساب نمیکردن و با هر گاز و ترمزی کونشو دستمالی میکردنو کیرشونو بهش میمالیدن دیگه کامل مانتوش رفته بود بالا و کونش بیرون بود! موقع پیاده شدن زنمو جلوتر از خودم فرستادم هیچکی راه نمیداد رد بشه همه میمالیدن بهش منم که میدیدم نزدیک بود آبم بیاد، خلاصه رفتیم واسه خریدو تو شلوغی حواسم بود که هی بهش تنه میزننو از پشت که میان رد بشن به کونش دست میکشن زنم چشاش کاملا خمار بود معلوم بود بد جور تحریک شده منم که خیلی حال می کردم با این سکسی بودنش
خانوم که حسابي تحريک شده بودو حال ميکرد ميمالنش همش از جاهاي شلوغو باريک ميرفت منم دنبالش ميرفتم و ميديدم عمدا چه قري ميده و کونشو بالا پايين ميکنه، کمرش باريکو صاف با يه کونه قلمبه و گرد که کاملا از عقب زده بيرون همه رو خيره ميکرد، مخصوصا سفيدي سينش و قسمت بالاي سينه هاش که بيرون بود حسابي ملتو ميخ کرده بود. رفتيم تو يه مغازه بزرگ که هم مانتوهاي فانتزي داشت هم پوشاک زنونه مردونه که ۴ ۵ تا پسر جوون ميگردوننش، همينکه رفتيم داخل يکيشون اومد سمتمون که به بهونه جنس نشون دادن زنمو ديد بزنه، من به بهونه زنگ زدن يکم ازشون فاصله گرفتم ولي کاملا حواسم بهشون بود،زنم همش مانتوهايي رو نيگا ميکرد که نزديک پسره بودو همش ميرفت سمتش، پسره به بهونه مانتو نشون دادن از کنارش رد شدو دستشو به کونش ماليد اونم هيچي نگفت کمي هم بيشتر قمبل کرد براش!! ديگه پسره پررو شده بود و همش به کون زنم ميچسبوند و قشنگ کون زنمو تو دستش گرفته بود البته بقيه اين صحنه رو نميديدن، ديگه گفتم پررو ميشه رفتم سمتشون گفتم اقا مانتو خيلي کوتاهو نازک چي داري؟ اونم شرو کرد مانتوهاي سکسي اوردن ، زنمم همشونو تن ميزد که بدنشو بيشتر نشون بده و چون زير مانتوش فقط سوتين داشت تو اون مانتو ها همه جاش معلوم بود!! ديگه پسره کيرش تابلو راست شده بود منم همش تعریف میکردم از مانتوها و اندامش پسره هم نظر میداد ! خانومم یه مانتو سفید نازک که کشی هم بود انتخاب کرد، مشکل مانتو این بود که هم رنگ سوتینش معلوم بود هم اینکه نصف کونش معلوم بود!! فروشنده انقد بهمون تخفیف داد که مطمءن بشه دوباره میریم پیشش. یکم دیگه که گشتیم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه دیگه هوا تاریک شده بودو حسابی خیابونا شلوغ بود بود منم به جای اینکه دست خانوممو بگیرم دستمو دور کمرش حلقه کرده بودمو گزاشته بودم رو کونشو به بهانه تغییر جهت میمالیدمش، پشت سریها قشنگ میدیدن که دارم کونشو میمالم چون حواسم بود پچ پچ میکردن، دوباره سوار اتوبوس شدیم که از قبل هم شلوغتر بود و زن منم بی پرواتر شده بود و خودشو میداد عقب موقع حرکت اتوبوس طرف هم فوری میفهمید که این میخواره دیگه تابلو میچسبوند بهش، یه لحظه اتوبوس ترمز تندی گرفت زنم نزدیک بود بین منو یه مرد دیگه له بشه! جالب این بود که من از طرف عذرخواهی میکردم!خلاصه رسیدیم دم آپارتمان و رفتیم داخل همون دم در زنم شروع کرد لب گرفتنو دسمالی حسابی شهوتی شده بود به زور بردمش رو تخت!! جاتون خالی یکی از بهترین سکسای عمرمونو کردیم اون شب...
از وقتی ازدواج کردم همیشه با اتوبوس میریم بیرون، فقط سوار اتوبوس پر میشیم اخه زنم از بس لختو سکسی میگرده که همه فوری براش راست میکننو کیرشونو میمالن بهش و تو اتوبوس شلوغ کمتر تابلو بازی میشه، یه بار که مانتو سفید پوشیده بود یه ساپورت مشکی نازکم پوشیده بود، لبه شورت قرمزش از زیر مانتو معلوم بود! یه تاب سفید کوتاه زیر مانتو پوشیده بود اما اون باعث نمیشد که لبه شورت و پوست کمرش و سوتین سفیدش معلوم نباشه!! مانتوشم خیلی کوتاهو تنگو نازک بود تازه بغل مانتوشمجمع کرده بود کلا کونش بیرون بود، روبروی من که وایساده بود یکی از پشت چسبونده بود به کونش دست راستشم گذاشته بود رو کمرش و الکی اونورو نگا میکرد که من نفهمم!! جالب این بود که زنم انقد کونشو داده بود عقب که کونش یه وجب زده بود بیرون!! خیلی حال کردم، از اتوبوس که پپیاده شدیم داشتیم تو خیابونا میگشتیمو زنمو به ملت نشون میدادیم، دنبال یه خیاطی میگشتیم که یه مانتو برا زنم بدوزه. هرجا میرفتیم یا خیاط زن بود یا اونیکه اندازه میگرفت!! اخرش یکی پیدا کردیم تو یه زیر زمین. مرده ۳۵ ۳۶ سال داشت و قیافش خیلی مثبت بود، تنها هم بود گفتیم میخوایم برامون یه مانتو بدوزه اونم گفت اخههمکارم که اندازه ها رو میگیره و خانومه نیستش، منم از خدا خواسته گفتم مگه خودتون بلد نیستید؟ گفت چرا ولی بخاطر شما میگم، گفتم اشکال نداره شما کارتو بکن. طرف بدجور تو کف زنم بود ولی خجالت میکشید همش نگاهش به کونو هیکل زنم بود.
خیاط: چه مدلی باشه پارچش چی باشه؟
زنم: یه پارچه نازک که هیکلمو قشنگ نشون بده در ضمن کشی باشه
خیاط: از اینی که الان تنتون کردین تنگتر بگیرم اندازشو؟
زنم: اره بابا این که چیزی نیست میخوام جوری بچسبه به تنم که احساس کنم لختم
خیاط شروع کرد به اندازه گرفتن خیلی دقت میکرد که دستش زنمو لمس نکنه اما زنم مثل اینکه خارش داشت!!
طرف پشت رنم وایساده بود مینوشت دیدم زنم به بهانه کفشش کامل خم شدو قنبل کرد و عمدا کونشو جوری داد عقب که قشنگ چسبید به کیر یارو منم خودمو به گیجی زدم با گوشی مشغول شدم که یارو خجالت نکشه!! از این لحظه به بعد یارودیگه با کیر شق شده کارشو میکردو بی پرواتر شده بود و موقع اندازه گرفتن پشت دستش به سینه های گنده و نرم زنم میخورد و زنمم براش ناز میکرد.
موقع گرفتن دور کمرش که زنم دستشو به کیر یارو میزد اونم به بهونه متر گرفتن کمرشو میمالید
خیاط : مانتو تا کجاتون باشه؟ تا زانو خوبه؟
زنم: چی؟ نه بابا خیلی بلنده میخوام خیلی کوتاه باشه جوری که کسی ندیده باشه
خیاط تا وسط رونش گرفت زنم گفت نه بلنده کوتاهتر منم دیدم طرف حالیش نیست رفتم جلو مانتو زنمو تا وسط لپ کونش تا زدم گفتم تا اینجا بگیر، یارو که چشمش به کون گردو نرم زنم افتاده بود همچین شق کرده بود که نگو!! بعد اینکه اندازهگیری تموم شد گفتم راستی این مانتو رو هم کمی کوتاه کن و یه کاریش کن بغلاش چاک داشته باشه تا روی کمر
زنم که خواست مانتوشو دربیاره پرده قسمت پرو رو کامل نکشید و یارو کامل زنمو میدید من اینو از تو آیینه میدیدم. مانتو رو دراورد و با یه ساپورت و یه تاپ خیلی کوتاه سفید جلوش وایساده بود. ساپورت تو کونش انقد کش اومده بود که سفیدی پوست کونش و رنگ شرتش کامل معلوم بود یارو موقع گرفتن مانتو همش هیکل زنمو دید میزد! کیرش کامل مشخص بود از رو شلوار، مانتو رو کوتاه کردو تنگترش کردو ۲ تا چاک بغلش زد که تا کمرش میومدن، موقعی که پوشید دیدم کون زنم انقد گنده بود که نصفش از زیر مانتو زده بود بیرون نصفشم از چاک بغلش!! ایندفه دیگه خیلی سکسیتر شده بود منو خیاط حسابی حال میکردیم از دید زدنش
موقع رفتن هم هردوتامون با خیاط دست دادیمو رفتیم. زنم خیلی خوشال بود میگفت الان حال میکنی با تیپم؟ کفتم من که هیچی کل شهر هال میکنن با این کون گندت!! میگفت ااااا نگو زشتههههه
به زنم گفتم تو برو خونه منم بعدا میام یکم کار دارم، اونم از خدا خواسته گفت باشه، اون رفتو منم دنبالش راه افتادم میخواستم ببینم یه زنه تنها اینجوری بگرده چیکارش میکنن
من از اونور خیابون نیگا میکردم که تو شلوغی چطوری بهش تنه میزنن، یه جا دستفروش بودن خیلی شلوغ بود زنمم رفت کنار یه مرده وایساد برا نگاه کردن، مرده حواسش نبود اونم عمدا دستشو زد به دسته مرده و بعدشم انگار چیزی نشده همونجا وایسادو جنسارو نیگه میکرد. مرده فهمید این میخاره دستشو میزد به رون زنم، در ضمن اینم بگم اکثر اونایی که از کنارش رد میشدن قشنگ با کف دست کونشو میمالیدن زنمم هیچی نمیگفت هی خمو راست میشدو لباسارو نیگا میکرد.
رفتم جلوتر برا نیگا کردن دیدم یکی اومد پشتش با یه فاصله کم وایساد زنم حواسش نبود همینکه برگشت کونش خورد به کیر یارو برگشت یه نگاه کردو لبخند زد هیچی نگفت دیگه طرف کامل کونشو بغل کرده بودو کمرشو میمالید. زنم رفتو یارو هم دنبالش رفت تو شلوغیا میمالیدش و بهش میچسبوند منم با فاصله کم پشتشون میرفتم.
یارو خیلی هیکلی بود یه بار مانتوشو گرفت اروم برد بالا گزاشت زیر گش ساپورت دیگه مانتو نیومد پایین کلا کونش بیرون موند ملت کونشو اونجوری میدیدن انقد حال میکردن که نگو
یه دفه زنم پیچید تو کوچه خلوت یارو هیکلی هم افتاد دنبالش، یکم که رفتیم البته من با فاصله می رفتم رسیدیم تو کوچه های باریک که کسی نبودیارو شونه به شونه زنم میرفت دستشم گزاشته بود رو کمر زنم اونم هیچی نمیگفت، کونشو میمالید فشار میداد سینه هاشو دست میزد حتی وقتی یه زن از کنارشون رد میشد هم کارشو قطع نمیکرد. میخواست به زنم شماره بده اما نمیگرفت اونمنامردی نکردو مانتوشو داد بالا و شورتو ساپورتشو گرفت کشید و شمارشو انداخت تو کونش زیر شرتش بعدشم زنمو برد تو یه زمین خالی چسبوند به دیوار یه لب اساسی گرفتو محکم به دیوار فشارش دادو رفت.بهش میگفت هوی جنده زنگ بزنی ها وگرنه ببینمت جرت میدم. بعد رفتنش زنم یکم اینور اونورو نیگا کرد دید کسی نیست دست کرد شماره رو درآوردو پاره کرد!! خیلی برام جالب بود که با وجود این کاراش اهل رابطه برقرار کردن با کسی نبود!!
بعدم خودشو مرتب کردو رفت سمت خونه. من خیلی زنمو دوست دارم مخصوصا وقتی میبینم که اینجوری به من وفاداره خیلی حال میکنم و واسه همینه که میپرستمش...
امروز ظهر که اومدم خونه زنم گفت اجازه میدی امروز با شهلا برم بیرون؟ گفتم کجا میرین؟ گفت میریم یه قدمی بزنیمو یکم خرید کنیم کلی هم حرف واسه گفتن داریم گفتم باشه گلم برو.
نهار خوردم خانومم تو اتاق مشغول اماده شدن بود یهجوری ارایش کرده بود انگار داره میره عروسی هرکی میدیدش عاشقش میشد!!
زنم: لباس چی بپوشم؟
هرچی دلت میخواد عزیزم
زنم: اخه نمیشهههه
چرا؟
زنم: اخه دوست دارم این صورتی رو بپوشم ولی خیلی تابلو خیلی تنگه چون توهم نیستی معذبم
چرا معذبی بابا بپوش راحت باش
زنم: تو ناراحت نمیشی اینجوری برم؟
نه عزیزم من بهت اعتماد دارم بزار ملت چشمشون دراد از حسودی
زنم: قربونت برمممم مرسییییی خیلی گلی
حالا لوس نشو برو بپوش
بعد نیم ساعت دیدم اومد گفت ببین خوب شده؟ دیدم اوووووف مانتو صورتی کم رنگ نزدیک به سفید بحدی نازک که پوستش مشخص بود!! به حدی تنگو چسب بدنش بود که داشت جر میخورد تا زیر کونش، کونشو به زور میپوشوند خیلی کوتاه بود، کونش خیلی گنده و گرد و نرم نشون میداد اصلا انگار هیچی نپوشیده!! با یه شلوار سفید گشاد بسیار نازک که محدوده پاهاش توش معلوم بود و تو افتاب دیگه پوستش معلوم میشد! خط شرتش کاملا معلوم بود!!جالب بود که سوتین سفیدش با جزییاتش معلوم بود اخه این مانتو کشی بود و دکمه هم نداشت برا همین شکمش فوقالاده زیبا شده بودو سینه هاشم داشت لباسشو پاره میکرد!!! جلو مانتوش چسبیده بود به کسش و رفته بود لای پاش و مانتوشم از عقب طوری رفته بود لای کونش که فاصله دو تا لمبراش قشنگ معلوم بود!!
یه چند ثانیه ای فقط نگاش کردم گفت خوب خوشگلم؟ گفتم خیلی جیگرییییی همه رو دیوونه میکنی با اون فرم کونت!! گفت ااا نگو دیگه درش میارم ها گفتم باشه حالا سخت نگیر خوشگله، موقع راه رفتن کونش بدجور میلرزید، من رفتم دستشویی موقع بیرون اومدن دیدم صدا حرف زدن میاد، دوستش اومده بود فکر میکردن من نمیشنوم
شهلا میگفت کثافت اینجوری که کسی منو نیگا نمیکنه با این تیپ سکسی که زدی. زنم گفت هیس میشنوه، شهلا گفت ولی امروز حسابی خوش میگذره ها
من یکم صرو صدا کردمو اومدم بیرون دیدم نشستن رو مبلا سلامو احوالپرسی کردم با شهلا موقعی که بلند شد دیدم اوف این که از زن منم جنده تره و شوهرش از من بدتر!! یه مانتو کشی سیاه تا زیر کونش تنگ تنگ با یه ساپورت کرم رنگ دقیقا برنگ پوست که اگه لبه ساپورتو نمیدیدی فک میکردی لخت!!! از زنم لاغرتر بود ولی اندام خوبی داشت
بلند شدن که برن من مونده بودم کون کدومشونو نیگا کنم بحدی سکسی و جذاب بودن، گفتم امروز حتما باید برم ببینم چخبره دنبالشون راه افتادم مخفیانه! همون دم در مجتمع دو تا پسر بهشون تیکه مینداختن! هرکی میرسید بهشون خیره نگاشون میکرد سرتاپاشون برانداز میکرد!! یکی دو نفر موقع رد شدن تنه می زدن. رسیدن به ایستگاه اتوبوس، تقریبا 10 12 تا مردو 7 8 تا زن بودن تو ایستگاه، همه به زنمو شهلا خیره شده بودن اونام نزدیکمردا وایساده بودن منم رفتم پشت ایستگاه که منو نبینن.
یکی داشت ازشون عکس مینداخت به بهونه ور رفتن با گوشی، اتوبوس اومد اونا از در وست از سمت مردا سوار شدن دو تا پسر جوونم با فاصله کم چسبیدن دنبالشون که سوار شن، ‌زنم موقع سوار شدن همچین کونشو داده بود عقب که پسره سرش نزدیک کون زنم بودو داشت حال میکرد، من از در جلو سوار شدمو یه جا نشستم پشت بهشون که منو نبینن. میدونستن که دو تا پسر پشت سرشونن ولی جا باز نمیکردن براشون و یکیشون چسبیده بود به کون زنم کف دستشم گذاشته بود رو لمبر کون زنم و اروم میمالید، زنمو شهلا هم باهم پچ پچ میکردنو میخندیدن بعضی وقتا هم برمیگشتنو به پسرا یه نگاهی مینداختن. یه دفعه اتوبوس رسید ایستگاهو کلی زنو مرد سوار شدنو اتوبوس پر بود دیگه جای کسی نبود. به زور میدیدمشون که وسط چند تا مرد گیر کردنو به پنجره اتوبوس چسبیدن معلوم بود که دارن حال میکنن و حسابی میمالنشون! رسیدیم مقصدو دیدم بزور از بین مردا دارن پیاده میشن منم پیاده شدم دیدم مانتو شهلا کامل رفته بالا مانتو زنمم رفته بود لای کونش خودشونو مرتب کردنو راه افتادن سمت ساختمونای تجاری و بازار. بازار خیلی شلوغ بود هرکی از کنارشون رد میشد یه دستی به کونشون میزد اوناهم وقتی میرسیدن نزدیک چن نفر انقد از نزدیکشون میرفتن که طرف کنترلشو از دست میدادو یه دستی میزد به کونشون، منم راست کرده بودم اوووووف کون زنم همچین میلرزید مثل ژله بود. یه نفر افتاد دنبالشون و هرجا میرفتن میرفت دنبالشون تابلو میچسبوند به کون زنم زنم یه بار طوری به کونش دست زد که برگشت ببینه طرف چه شکلیه!! دوتاشون چشاشون خمار شده بود اساسی معلوم بود خیلی تحریک شدن!! زنم شالشو بازتر کرده بود و قسمتی از سینه هاشو گردن سفیدش بیرون بود سینه هاش داشت مانتو رو جر میداد بسکه گردو گنده بودن . جلو یه مغازه وایسادن برا دیدن ویترینش هرکی رد میشد کف دستشو میزد به کونشون اونام هیچی نمیگفتن!! زنم خیلی حال میکرد با این قضیه بعضی وقتا خم میشد کمی قمبل میکردو وسایلو نگا میکرد و مردا حسابی میمالیدنشون!! دیدم خیلی تابلو شدنو حسابی دورو برشون شلوغ شده وهمش بهشون تیکه میندازنو دست میزنن بهشون، دیگه گفتم من برم بهتره چون ممکن بود منو ببینن و همه چی تابلو بشه. رفتم خونه بعد چند ساعت زنمم اومد متوجه یه لکه رو کونش شدم فکر کردم عرق کرده، بغلش کردمو بوسو لب یکم مالیدمشو مانتوشو دادم بالا دست که به کسش زدم دیدم خیسه خیسه!! مانتوشو در اورد رفت توالت منم رفتم سراغ مانتوش بوی ابکیر میداد که با عرق قاطی شده بود ولی معلوم بود تازست کنجکاو شدم!!! اومد گفتم خوش گذشت؟
گفت اره خیلی انقد گشتیمو چیزای قشنگ دیدیم جات خالی، گفتم کسی که مزاحم نشد؟ گفت نه بیرون که کسی کاریمون نداشت فقط تو اسانسور یه پسره جوون میخواست بهم شماره بده سیریش شده بود که منم بهش محل نذاشتم بچه ها چقد پررو شدن!! گفتم با این تیپ و هیکلو کون گنده معلومه همه دیوونت میشن، دیدم کار خودشه پسره نمیخواست شماره بده چسبونده به کونشو از پشت بغلش کرده انقد مالیده بهش که آبش اومده و ریخته رو لباسش برای همین بوده که هنوز بوش میومده. دیگه زنم حسابی سکسی شده بودو روش باز شده بود همش دنبال تحریک کردن مردا بود چه تو خیابون چه اشنا و فامیل و چه اونایی که میومدن خونه برای کار!! یه ماجراهای دیگه ای بود که میگم براتون

نوشته: محمد

سلام دوستان خسته نباشید . لطفا اگه غلط املایی داشتم ببخشین و فحش ندین و اگه از داستان خوشتون نیومد فحش بدین .
من علی هستم 22 ساله اونیایی که تو کافه شهوانی هستن میدونن که من همین اسفند ماه گذشته به اجبار از عشقم مینا بعد از 4 سال دوستی و نامزدی جدا شدیم . برم سز اصله مطلب :
تا وقتی مینا رو داشتم حس نکرده بودم که ندا برادر زاده ی شوهر عمم چقدر به من علاقه داره . من همیشه تو مهمونیا ساز میزنم و میخونم و شاعر هم هستم و به خاطر زیبایی خدا دادی موهای بلوند وچشم های عسلی و پوست سفید خیلیا تو محله کارم بهم پیشنهاد دوستی می دادن که من رد میکردن . دو ماهی بود که مینا رفته بود . یه روز ددیدم موبایلم زنگ میخوره . آره ندا بود شمارمو از پسر عمم گرفته بود . ندا 2 سال از من کوچکتر بود . بخاطره شکسته عشقی بد اخلاق شده بودم . چند باری بی محلش کردم که یک بار زنگ زد و با گریه گفت آخه تو آدمی ؟؟تو دل داری ؟؟ همیشه فکر میکردم دله اونایی که اهله هنر هستن نازکه ولی دیدم که اینجور نیست ازت متنفرم اینو گفت و گوشیو قط کرد . خدای خیلی دلم واسش سوخت . آخه یجورایی بی محلی های من داشت به غرورش سدمه مید . 1 ساعت بعد بهش زنگ زدم برداشت و با سردی گفت بفرمایی آقای علیه یعقوبی ، گفتم سلام ندا جون . واسه یه شاعره خسته تو دلت جا داری . با گفتن کلمه آخ جون گوشیو قط کرد . ندا انضافا خوشگله و هر پسری آرزوی داشتنشو داره .
یواش یواش رابطم با ندا بهتر شد . تا جایی که تو فامیل همه فکر میکردن من و اون میخوایم باهم ازدواج کنیم . چون من با هرکی که دوست بشم همون روز به مامانم میگم . ندا هم به خواسته ی من به پدر مادرش گفته بو د . دلیل راحت بودن من این بود که اکثر فامیلای به دین اعتقاد ندارن یا مذهبی معمولین و این باعث شده بود فامیلا به دو گروه تقصیم بشن منم تو گروه بی دینا بودم . تو این گروه تو مهمونایا آواز داریم رقصیدن با زنای فامیل رو داریم و دوستیه دختر پسرم آزاده . یجورای از این باد گلو ها روشن فکرانه میزنیم :
کم کم قرارامون از کافیشاپ و رستوران به خونه ی همدیگه تغیر کرد . ولی بهم دست نمیزذیم و رابطمون از لب گرفتن هم جلوتر نمیرفت به خواسته ی هردومون .
دوری مینا و اینکه چهار ماه سکس نداشتن به من خیلی فشار آورده بود تا این که به ندا پیشنهاد سکس دادم و گفتم حاظری باهم سکس داشته باشیم پرید تو بغلم و یه بوسه آبدار از لبم کرد و گفت دیونه من از اون وقتی که با مینا هم بودی این آرزو رو داشتم چه برسه به الان که عزیز ترین کسمی . قرار شد فردا بیاد خونمون چون فردا جمعه بود . و همه قرار بود برن ویلای شوهر عمم من آهنگ سازی رو بهونه کردم که نرم . ندا هم به بهونه ی مریضی نرفت . من غروب به اقدس خانوم خدمت کار مون گفتم بره آپارتمانم رو مرتب کنه . خودم فردا صبح رفتم تمامه پردها رو کشیدم که خونه تاریک بشه تو وان حموم آب سرد وگرم ریختم و روی آب هم گلبرگ های رز ریختم و تو خونه هم شمع و عود روشن کردم . و تو اتاق خواب هم کلی شمع روشن کردم و اتاق رو با گلهای مختلف تزئین کردم . یه تک نوازی پیانو هم روی سیستم گذاشتم . خیلی فضای خونه شاعرانه شده بود . چند دقیه بعد ندا زنگ زد درو واسش باز کردم . اومد تو با دیدن ندا خیلی سورپرایز شدم رفته بود آرایشگاه کلی به خودش رسیده بود وقتی پالتوش رو از تنش در آورد این سوپرایز دو برابر شد یه تاپ نارنجی پوشیده بود با یه دامن کوتاه نارنجی ( من عاشقه رنگ نارنجیم ) . تعارفش کردم تو خونه اومد تو پذیرای و اون فضا رو که دید پرید تو بغلم و گردنمو محکم فشار داد . گفتم کجاشو دادی ؟ امروز بهترین روزه عمرته . رفتیم کنار بار یه پیک شراب سفید بهش دادم گفت پس خودت چی گفتم تو که میدونی به یکی قول دادم که نخورم . ناراحت شد و گفت مگه اون نرفته ؟؟ پس چرا خودتو اذیت میکنی ؟؟ باینکه مینا الان چهار پنج ماه که رفته ولی من هنوز اون رو بین خودمون حس میکنم . اگه منو دوست داری یه پیکم برای خودت بریز . گفتم باشه چشم هرچه باشه الان تو بانوی من هرچی تو بگی یه پیکم واسه خودم ریختم و خوردیم و رفتیم با همون موسیقی آرام رقصیدیم . بعد از چند دقیقه آروم در گوشش گفتم وقتشه مال من بشی . گرفتمش تو بغلم و آروم بردمش سمته اتاق خواب روی تخت خوابوندمش رفتم کنارش دارز کشیدم یه دستم زیر سرش بود و دسته دیگم روی قلبش بود . و هر دو به سقف خیره بودیم گفتم ندا خیلی دوست دارم تو بودی که نذاشتی من تو این شکسته عشقی سختی بکشم . همونجا بهش گفتم که عاشقتم و میخوام به مامان بگم وقتشه عروس دار بشه . تا این حرفو زدم دیدم قلب کوچیکش داره تالاپ تالاپ میزنه برگشتم تو چشمای آبیش نگاه کردم و آروم لبامو رو لباش گذاشتم . و هر دو چشمامون رو بستیم و واقعا عاشقانه از هم لب میگرفتیم . من بعد از چند دقیقه تاپش رو از تنش درآوردم شیطون سوتینشم نارنجی بود آروم درش آوردم و شورع کردم بخ خوردن سینهاش آروم آروم آهش بلندش و رفتم پاین دامنش رو هم درآوردم از روی شرتش که کمی خیس شده بود کسش میخوردم و بازی میدادم تا جایی که گفت علی بسه منم بلند شدم اومد ازم یه لب گرفت و تیشرتم رو از تنم درآورد و بعدش دوباره لب گرفت و شلوار و شرتمم در آورد با لبایقشنگ و بچگونش آروم سز کیرم رو یه بوسه کوچیک کرد و شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای نبود ولی حسه عشقی که بین من و اون بود باعث میشد بهترین لحظه ی عمر هر دومون باشه . بعد از چند دقیقه گفتم ندا میخوام از پشت بکنمت گفت عشقم هرکاری که میخوای بکن . از تو کشوی کنار تختم یه کرم نرم کننده درآوردم و به کیرم و به سوراخ کون ندا زدم اروم سر کیرم رو فشار دادم تو که یه آخه بلند کشید گفتم در بیارم گفت نه عزیزم . الان بهتر میشه وقتی یکم دیگه فشار دادم گفت علی درش بیار . من با خودخواهی گفتم عسلم یکم تحمل کن الان بهتر میشه بیشتر فشار دادم هیچی نمیگفت سرش رویه سینم بود و داشتم موهاش رو نوازش میکردم کیرمو تو سوراخش عقب جلو میکردم که یدفه یه قطره اشک چکید رو سینم فورا کیرمو درآوردم دیدم داره بی صدا گریه میکنه محکم به خودم فشارش دادم و هی میگفتم ببخش عشقم ببخش عمرم نمیخواستم درد بکشی . اون لحظه از خودم بدم اومد که برای خود خواهی من یه دختر داشت از درد گریه میکرد . منم زدم زیره گریه که اومد با دستای نازش اشکامو پاک کرد یه لب ازم گرفت و گفت چیزی که نشده عشقم من خوبه خوبم . باز تو بغلم عاشقنه گرفته بودمش و سکوت به اتاقم حاکم بود . ندا گفت راست گفتی میخوای با من ازدواج کنی گفتم آره عشقم . گفت میخوام یه چیزی بگم ولی خجالت میکشم . گفتم بین زن و شوهر هیچ خجالتی نباید باشه . گفت باشه میگم سرخ شد و سرش رو پایین انداخت و گفت میخوام همین امروز زنت بشم . آروم سرشو بلند کردم و به چشمای معصومش نگاه کردم و گفتم چشم همین امروز عروست میکنم . رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کسش گفتم ندا برا اینکه درده کمتری بکشی هر وقت نزدیک ارضا شدن بودی بهم بگو . گفت باشه منم دوباره به خوردن ادامه دادم بعد از چند دقیقه گفت علی دارم ارضا میشم منم سریع بلند شدم و پاهاشو بالا دادم و با یه حرکت تمامه کیرم رو تو کسه کوچیکش جا دادمو یه لب ازش گرفتم خیلی اون لحظه معصوم شده بود عزیزه دلم داشت از درد لباش میلرزید . بهش گفتم مبارک باشه زنم شدی یه لبخند از سر رضایت زد و گفت علی تلنبه بزن که دارم میمیرم از درد . منم شروع کردم به عقب جلو کردن بعد از چند دقیقه احساس کردم آبم داره میاد سریع درش آوردم و آبمو رو شکمش خالی کردم و بغلش کردم و اینقدر نوازشش کردم که خوابش برد . منم اومدم بیرون ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت دو نیمه رفتم حموم دیدم آبه وان سرد شده باز آب گرم رو باز کردم تا آب وان ولرم شد . اومدم نازگلم رو با یه بوسه از خواب بیدار کردم . و بغلش کردم و بردم تو حموم تو وان گذاشتمش و شروع کردم به شستنش . ولی دیگه تو حموم به خودم اجازه ندادم کاری بکنم که فکر بکنه من فقت اون رو واسه سکس میخوام . از حموم که برون اومدیم ساعت سه و نیم بود زنگ زدم رستوران و یه میز کامل سفارش دادم . و میز رو چیدیم و مشغوله غذا خوردن شدیم . بعد یه دو ساعتی استراحت کردی ساعت شش و نیم بود که از خونه زدیم بیرون . رفتیم طلا فروشی و دوتا حلقه خریدم یکی واسه اون و یکی واسه خودم . گفتم اگه دوسم داری ندا هر کاری که میگم میکنی با یه لبخند شیطنت آمیز گفت بله سرورم حلقمو بهش دادم و حلقش گرفتم و گفتم الان سوار ماشینت میشی میری سمت ویلای عموت منم با ماشین خودم میام وقتی رسیدیم من حلقمو به مامانم میدم دستت کنه و توم حلقه ی منو بده مامانت دستم کنه . یکم جا خورد ولی قبول کرد گفت فکره خوبیه . و رفتیم بعد از پنج دقیقه که من رسیده بودم ویلا اونم رسید با یه اس ام اس هماهنگ کردیم و رفتیم طرف مادرامون من حلقه رو دادم به مامانم و گفتم اینو بدین به عروستون ندا . اونم رفت و گفت اینو بدین به دامادتون علی . سکوت حکم فرما شده بود همه داشتن من و ندا رو نگاه میکردن که با دست زدن خواهرم بعدش دختر عمم سکوت شکسته شد . اون روز همه ی حرفامون رو برای آینده ی مشترکمون زدیم فرداشم رفتی آزمایشگاه و بعد از اومدن جواب که مثبت بود عقد کردیم قراره بعد از ماه رمضان عروسی کنیم .
این داستان واقعی بود هیچم برام مهم نیست که کسی باور کنه یا نه . تنها چیزی که برام مهمه اینه که من ندا عشقم رو دارم

نوشته: علی

سلام دوستان
من آرش هستم و همسرم شیما که هردومون 26 ساله هستیم.
من آدم فوق العاده هشری هستم ولی زنم خیلی سکسی نیست
سر همین قضیه هم همیشه مشکل داریم
من هی باید التماس کنم که شاید راضی بشه سکس کنه
بگذریم
میخوام خاطره یه سکس فراموش نشدنی با همسرمو براتون تعریف کنم
همسرم حامله بود و میلش به سکس خیلی خیلی کمتر شده بود , تقریبا 1 ماهی بود که اصلا سکس نداشتیم
بعد از یکی دو روز خواهش و تمنا اونم راضی شد که یه حال اساسی بهم بده
از اداره برگشته بودم خونه , خسته بودم که جلوی کولر خوابم برده بود , 2 یا 3 ساعتی بود که خوابیدم
که با نوازش همسرم از خواب بیدار شدم. دیدم رفتارش عوض شده و معلوم بود که حسابی اونم هوس سکس زده به سرش
خلاصه رفتیم توی اطاق خواب و روی تخت دراز کشیدیم
شروع کردیم به لخت کردن و مالوندن همدیگه
سینه های زنم 75 بود که با توجه به حاملگیش 2 سایزی بزرگتر شده بود و خیلی سفت
منم عاشق سینه های بزرگ هستم , افتادم به جون سینه هاش
با اولین زبونی که به سینه هاش زدم آهش بلند شد , و همین هم باعث شد که حشر من زیاد و زیادتر بشه
سینه هاشو با ولع خاصی میخوردم , گاهی اوقات هم یواشکی نوک سینه هاشو یه گاز کوچولو میگرفتم
بعد سینه هاش شروع کردم خوردن کسش که کاملا خیس شده بود , یه مقدار که کسشو خوردم دیگه تحمل نداشت و هی میگفت بکن دیگه ..... یالا بکن.....
منم از خدا خواسته اطلاعات کردم و آرش کوچولو رو فرستادم بهشت موعود , اما چون خیلی وقت بود که سکس نداشتیم کسش باز هم تنگ شده بود و مجبور بودم که یواش یواش بکنم
داشتم از شق درد می مردم و دوست داشتم تا ته فروکنم توی کسش اما میدونستم که دردش میگیره
یکم که عقب جلو کردم یواش یواش کیرم جای خودشو باز کرد و شروع کردم به تلمبه زدن
برای خودم جالب بود با اینکه خیلی وقت بود سکس نکرده بودم و حشرم روی هزار بود اما 10 دقیقه ای به راحتی تلمبه زدم
که دیگه داد شیما در اومده بود که می خوام آبم بیاد
بسه دیگه کمرم درد گرفت
منم دیگه نزدیک بود که آبم بیاد کیرمو تا ته فشار دادم داخل و آبم رو که با فشار داشت میپاشید ته کسش رو خالی کردم اینقدر داشتم لذت میبردم که نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم.
چند دقیقه ای هردومون توان صحبت کردن نداشتیم تا اینکه با قر قر کردن شیما که چقدر ایندفعه آبت زیاد بود ریخت روی تخت به خودم اومدم و دستمال آوردم و هرکدوم خودمونو پاک کردیم و رفتیم حموم و یه دوش حسابی گرفتیم.
ببخشید اگه بد بود اولین بارم بود که داستان مینوشتم.

نوشته: آرش

ﺳﺘـــــــــــــــــــــﺎﺭﻩ ﺧﺎﻣــــــــــــــــــــــــﻮﺵ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺯ ﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ . ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ
ﺯﻥ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ . ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﺮﺳﻢ ﻭ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﺷﻢ . ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻟﻤﻪ ﮐﻪ
ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ . ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﻬﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻭﺍﯾﻞ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﻣﯽ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺯﻧﺎ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﮕﺎﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﻭ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻥ ﺣﺮﺻﻢ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻨﻢ ﺗﺮ ﮐﯿﺐ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺿﻌﯿﻘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭙﯽ ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﻭﻟﯽ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ . ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻧﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺧﯿﺮﻩ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﯽ
ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﻟﺘﺶ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺍﮔﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮﺟﻪ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ . ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ
ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺟﻨﺘﻠﻤﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺑﯿﺮ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﻭﻟﯽ
ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﺎﺟﺮ ﻓﺮﺵ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺛﺮﻭﺕ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻣﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺍﺝ
ﻧﮑﺮﺩ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺩﯾﺪﻡ . ﻋﯿﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻭﻝ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻭﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﺭﯼ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ
ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﺭﻣﺶ . ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻋﺰﯾﺰﺩﻟﻢ ﺑﻬﺶ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ . -
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﮐﻮ . - ﺗﻮ ﭼﻪ ﺭﻓﯿﻘﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻡ . ﻫﯿﭽﯽ ﺳﺮ ﻭ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺟﻨﺒﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺲ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻡ ﻣﺮﺩﺍ ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﻫﻤﯿﻨﻦ . ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﯾﮏ ﮐﺮﺑﺎﺳﻦ . ﺗﺎ
ﭼﺸﻤﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ . ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﻫﯿﺰﻥ ..
- ﻭﻟﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻭﻥ ﭼﺶ ﭘﺎﮐﻪ . ﯾﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺯﻥ ﻫﻢ ﺧﯿﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ
ﻧﮑﺮﺩﻩ . - ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺮﺳﯿﺪ . ﺑﻬﺖ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﭘﺮ ﻭ ﭘﺎﭼﻪ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ .. - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺟﻮﻥ
ﺩﯾﺪﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟ / ؟ ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﮐﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﻃﺮﻓﺶ . ﻗﺮﺑﻮﻧﺶ ﺷﻢ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ .
-ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎ ﺳﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺗﻮﺭﺵ ﮐﻨﻢ . - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻐﺮﻭﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻨﺎﺯ
ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﻨﺠﯿﺪ - ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﭼﯿﻪ سحر . ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ
ﺍﺯ ﺯﻧﺸﻪ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ؟ / ؟ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮐﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﯼ
ﺧﻮﺩﺵ ﮐﺎﺷﺘﻪ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﯿﺎﺷﯽ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ . -ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻭﻥ
ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ . - ﺗﻮ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﮑﻦ . ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ ؟ /؟ ﺍﻫﻞ ﻋﺒﺎﺩﺗﻪ ؟ / ؟ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ
ﺧﯿﺮﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ؟/ ؟ -ﺍﯾﻨﺎ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﺍﻭﻥ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺩﺍﺭﻩ - ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻭ ﮐﯿﺮﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺳﺮﺵ
ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﮐﯿﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻪ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﻭﻓﺎ ﭼﯿﻪ . ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ
ﻣﺮﺩﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩ . ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻓﺮﻕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭﻥ ﺍﻫﻞ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺒﻮﺩ .ﺍﻫﻞ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ . ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ
ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﮑﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺸﺎﻁ ﺑﻮﺩ - ﺑﺒﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺶ ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ .
ﺳﺮ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺳﮑﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﮕﯿﺮﯼ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻪ . ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻓﻀﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ . ﯾﻪ ﺍﺗﺎﻕ
ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺍﺭﻡ ﺳﯽ ﻣﺘﺮﻩ . ﯾﻪ ﮔﻨﺠﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺳﻨﮕﺮ ﻣﻄﻤﺌﻦ . ﺯﺍﻭﯾﻪ ﺗﺨﺖ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ
ﺍﺻﻼ ﻫﯿﮑﻠﺘﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﮕﯿﺮ . ﺯﻧﻪ ﻭ ﻗﻮﻟﺶ ..
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺷﻮ ﮐﻢ ﮐﻨﻢ . ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺎﻟﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮﻡ . - ﺩﺭ ﺿﻤﻦ سحر
ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻌﺪﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﮔﯿﺮ ﺑﺪﯼ . ﺍﮔﺮﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺷﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ - ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎﻝ ﺑﺎﺵ .
ﺍﺻﻼ ﺻﯿﻐﻪ ﻫﻢ ﺷﯿﻦ . ﺍﻭﻥ ﻓﺮﻕ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮑﺎﭖ
ﻣﺠﺎﻧﯽ ﮐﻨﻪ ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﻗﻬﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ . . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺷﺪﻡ . سحر ﺍﯾﻦ ﭼﻪ
ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﺮﺩﯼ . ﻧﮑﻨﻪ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﺑﺮﻩ ﺗﻮ ﺟﻠﺪ ﺷﻮﻫﺮﻡ . .. ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻭ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﻪ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﮐﺲ ﺑﺮﺍﻕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﺎ ﻣﻮﺩﺍﺭ .. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ
ﺭﻭ ﺗﺮ ﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﻩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭﮔﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﻮﺩﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ . ﺣﺮﺻﻢ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺯ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻭﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﺳﮑﺲ ﻣﻦ
ﺍﺛﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ . -ﮐﺎﻣﯽ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻭ ﯾﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ -ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﯼ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﮑﻨﯽ . ﻣﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺻﺪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﻡ . ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺭﻭﯼ ﮐﺲ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ سحر ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻮ
ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﮕﻪ ﭼﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﯾﮏ ﺷﮑﻠﻦ . ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﻭ
ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﺷﮑﺴﺘﻨﺶ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺟﻨﺎﯾﺘﻪ . ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﺧﯿﺎﻧﺘﯽ ﺑﻬﺖ ﺑﮑﻨﻢ ﺧﻮﺩﻣﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺑﮑﻨﯽ ﻣﻦ ﺩﭼﺎﺭ ﭼﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ .. ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻫﯿﺠﺎﻥ
ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻮﺱ ﮔﺎﺯﺵ ﺑﮕﯿﺮﻡ .
ﮐﺎﺵ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻟﺘﺸﻮ ﻣﯽ ﺩﯾﺪ . ﻣﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﻭ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﻟﯽ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩ . ﺍﻭﻥ ﺍﮔﻪ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﯽ ﺩﯾﺪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ
ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻮﺭﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺳﻬﻠﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﭘﺮ ﺍﺳﺘﺎ ﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺝ ﻧﻤﯿﺪﻩ . ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﯼ
ﺷﺪ . ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ . ﻣﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺭﻭ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﺎ
ﻣﺤﯿﻂ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﻢ .. ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﺟﺎ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﮕﯽ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﮑﻨﻪ . -
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ ﻗﻮﯾﻪ . ﺗﻨﻈﯿﻤﺶ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺘﻪ ﯾﻪ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺘﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﮕﯿﺮﯼ .
ﺑﺒﯿﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﺣﻤﺘﺖ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺭﻡ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺨﺖ
ﻧﺒﺎﺷﻪ . - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﺟﻮﮎ ﻣﯿﮕﯽ ﻫﺎ . ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﮐﺎﻣﯽ ﻣﻦ ﺳﮑﺲ ﮐﻨﯽ . -ﺑﻌﺪﺍ
ﻣﯽ ﺷﯿﻨﯿﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ . ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﺎﻡ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﻢ ﮐﻨﯽ . ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﺩﺭﺳﺖ
ﮐﻨﯽ . ﺭﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﯽ . ﯾﮏ ﻗﺮﻭﻥ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻧﻤﯿﺪﻡ . -ﻣﻦ ﺭﻭ ﺣﺮﻓﻢ ﻫﺴﺘﻢ . ﻫﻮﻭﯼ ﻧﺎﺯ ﻣﻦ . ﺧﻮﺩﺕ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ
ﺗﻮﻧﻢ ﺻﯿﻐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺷﻢ -ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﺎﺷﯽ .. ﺭﺍﺳﺘﺶ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺭ . - ﺑﺎﺷﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﻗﺒﻮﻟﻪ .. ﺍﻭﻥ ﯾﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺳﮑﺴﯽ ﺑﺎ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﻭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻃﻼﯾﯽ
ﺗﻨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﻮ ﺍﺯ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭﺵ ﺑﯿﺎﺭﻩ . ﺍﺯ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﻤﺮ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺗﺎ ﻗﺴﻤﺖ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ . ﯾﻌﻨﯽ
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻮﺱ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻝ ﺑﺮﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻃﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺷﯿﻄﺎﻧﯽ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻟﺰ ﮐﻨﻢ . ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻮﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ
ﭘﺮﺭﻭ ﺑﻮﺩ . ﻣﺪﺭﺳﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭﻗﺖ ﻭﺑﯽ ﻭﻗﺖ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﯿﺬﺍﺷﺖ ﺭ ﻭ ﮐﻮﺱ ﻭ ﮐﻮﻧﻢ ﻭ ﻫﻤﺶ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻤﺶ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ .
ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﮐﺮﺝ ﻭ ﺷﺒﻮ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ
ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺁﺭﺍﯾﺸﻮ ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻩ . ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﮑﺸﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ . ﻣﯽ ﺷﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ
ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮﺍ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎﻫﺎﺵ
ﯾﻌﻨﯽ ﮔﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺮ ﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮﻡ . - ﭘﺲ ﺍﻣﺸﺒﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﺧﺒﺮﯼ
ﻧﯿﺴﺖ - ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ . ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ . ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ .. ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻆ ..
ﺩﯾﺪﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺶ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺳﮑﺲ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ -ﻧﻤﯽ ﺫﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺐ
ﺑﻤﻮﻧﻪ . ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ سحر ﺟﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﭘﺲ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻩ . ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺁﺗﯿﺶ
ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ . - سحر ﺍﮔﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺷﺶ ﺑﺎﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺨﻔﯿﮕﺎﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻢ .
ﻓﻘﻂ ﮐﻨﻪ ﻧﺸﻮ - ﭼﯿﻪ ﺟﺎ ﺯﺩﯼ ؟/ ؟ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ ؟ / ؟ﻧﻪ ﺁﺧﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻩ . -ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ . ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ
ﻫﻤﻮﻥ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺍﺻﺮﺍﺭﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﭘﻨﺞ ﺷﺶ ﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﻢ ﻣﻬﻠﺖ ﺑﺪﯼ . ﻭﻟﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭙﯽ ﺩﺍﺭﯼ .
ﺍﮔﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺸﻢ . ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﯿﺮﺵ ﺧﻮﺵ ﺩﺳﺖ ﻫﺴﺖ ؟/ ؟ -ﺍﮔﻪ ﻭﺻﻔﺶ
ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﯿﺶ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺩﺍﻏﺶ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺸﯿﻨﻪ -ﻭﺻﻒ ﺍﻟﻌﯿﺶ ﻧﺼﻒ ﺍﻟﻌﯿﺶ . ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﺍﺵ ﻫﻢ ﻗﺎﻧﻌﯿﻢ . - ﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺑﺎ ﮐﺲ ﻟﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ..
- ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺲ ﮐﻦ .. -ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ
ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ . ﺍﮔﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﯾﻪ ﮐﭙﯽ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺒﯿﻨﯿﺶ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﮐﺴﺖ . .. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ .. ﻧﻔﺲ ﺗﻮﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ
ﺣﺒﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮓ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ .. ﺍﻭﻧﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ . - ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺯﺣﻤﺘﺘﻮﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪ . ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﻭ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﺭﺩﯾﻒ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻣﺪ . -
ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻋﻮﺿﺶ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﺩﺍﺭﯾﻦ . ﺷﺎﻣﻮ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ . ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻡ . .. ﺩﻝ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺭﻧﮕﻢ ﻣﺚ ﮔﭻ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﯼ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺭﺩﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﻥ . ﮐﺎﻣﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﻣﻮ ﺑﺎﺷﻪ . ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﻮﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺑﺎ
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﺍﻭﻝ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯﺕ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ . ﻓﻘﻂ ﺍﮔﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺣﺴﺎﺱ ﺗﺮﺷﻮ
ﮔﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻭ ﺗﻮ . ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻭ ﮐﻮﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ . ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ .
ﺍﺯ ﺑﺲ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻨﺒﻞ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ . ﺍﺯ ﺑﺲ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺩﺗﯽ . - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ .. -ﺧﺐ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ . ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺗﺎ ﻟﻨﮓ ﻇﻬﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ . ﺷﺒﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ ﺭﻭ
ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻭ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ . ﺗﺎﺯﻩ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﻣﯿﺎﺭﻡ . - ﭘﺲ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ
ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺧﻠﻮﺗﺘﻮﻥ ﺷﺪﻡ .
- ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ . ﺍﻭﻣﺪ ﻃﺮﻑ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭ ﮐﺘﺸﻮ ﺍﺯ ﺗﻨﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ ﺩﺭ ﯾﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ
ﺍﻭﻥ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﮐﺮﺩ . ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺳﺮ ﺍﻓﮑﻨﺪﮔﯽ ﻭ ﺷﮑﺴﺖ ﺭﻭ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ . ﯾﻌﻨﯽ ﭘﯿﺶ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ . . ﻋﻄﺮ ﻣﻼﯾﻢ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﻓﻀﺎ ﺭﻭ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ
ﻋﻄﺮ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻭ ﺭﺍﺯ ﻭ ﺭﻣﺰ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﺻﻼ
ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻤﻮﻧﻪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺘﺶ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﯿﻨﻪ
ﻫﺎﺵ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ . ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺁﻟﺒﺎﻟﻮﯾﯿﺶ ﭼﺸﺎﯼ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﮐﺎﻣﯽ ﺣﺎﻻ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﻟﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺳﺮﺵ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﻭ ﺧﺘﻪ . ﻭﺍﺳﺶ ﻏﺬﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎﯾﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ
ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺨﺸﻮ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﺷﺎﻣﻮ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﺟﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ . - ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﻊ ﺯﺣﻤﺖ ﮐﻨﻢ . -ﮐﺎﻣﯽ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻦ . ..
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ . ﭼﺮﺍ ﮔﯿﺮ ﻣﯿﺪﯼ . - ﻧﻪ ﺻﺤﯿﺢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺁﺧﻪ .. ﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﯾﯿﯿﯿﯿﯿﯽ ﭼﯽ ﻣﯽ
ﺷﻨﯿﺪﻡ . ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﻨﻪ ﻭ ﯾﻪ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ
ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻫﻢ ﺷﺪ . -ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺟﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺩﺭﺍﯾﺘﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ . ﯾﻪ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺗﺎﺑﻮ ﻭ ﺑﺘﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﭼﻪ ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﺳﻘﻒ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﯿﻢ . ﻏﯿﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﭼﻨﺪ
ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻮ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ ؟ / ؟ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﻻﻣﭗ ﻓﻠﻮﺭ ﺳﻨﺖ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺭﻭ
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﺬﺍﺭﻡ .
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺘﺮﺗﻮﺳﻂ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﮐﺎﻣﯽ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻻﻣﭙﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ
ﻭﻟﯽ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﮐﺮﺩ - ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ .. .. ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﮐﺎﻣﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ
ﺍﺻﻼﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﯾﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﺧﻮﺍﺏ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﺫﺍﺷﺘﯽ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻭﺩ ﻭﺍ ﺩﺍﺩﯼ . ﺧﺎﮎ
ﻋﺎﻟﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ . ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺷﮑﺴﺘﻮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﮑﻮﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ..
ﻭﻟﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﮔﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺳﺎﺩﮔﯿﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﺒﻮ ﺍﻭﻧﺠﺎ
ﺑﻤﻮﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﭗ ﺑﺰﻧﻪ . - ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ؟ / ؟ - ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺳﺨﺘﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻨﺎﺭ
ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻦ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺨﺘﺘﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺗﺎﻕ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﺭﺩﯾﻒ ﮐﻨﻢ . ﻭﻟﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻓﺮﻫﻨﮕﺘﻮﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ
ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﻨﺎﺗﯿﮏ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﻦ . .. ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ , ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻭﻓﻨﺎﺗﯿﮏ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﻪ ؟ /؟ -ﺧﺐ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮐﻮﺗﻪ ﺑﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻓﮑﺮﺍﯼ ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ . ﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﮐﻮﺗﻪ ﺑﯿﻦ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺷﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﯾﻪ
ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ . -ﺑﻔﺮ ﻣﺎ ﮐﺎﻣﯽ ﺟﺎﻥ . ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺎﻡ ﻣﻮﺭﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﯽ
ﺗﻮﻧﻢ ﺑﻪ سحر ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺟﻮﻥ ﺯﺣﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺯﺷﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺒﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ
ﺑﻮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﯿﻦ . ﻣﻤﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﺵ ﺑﯿﻔﺘﻪ . -ﺧﺐ ﺑﺬﺍﺭ ﺑﯿﻔﺘﻪ , . ﺍﯾﻦ ﺧﺼﻠﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺗﻨﻮﻉ ﻃﻠﺐ ﺑﺎﺷﻦ . ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍ ﮔﺎﻫﯽ ﺿﻮﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻣﯽ ﺑﻪ ﺧﻤﺮﻩ ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﯾﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻦ . ﺍﯾﻦ
ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﺑﺮﺳﻦ . ﺗﻮ ﺍﮔﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻠﻮ ﮐﺒﺎﺏ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﯾﺎ ﯾﻪ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯿﺸﯽ ؟ / ؟ ﺗﻨﻮﻉ ﻻﺯﻣﻪ -.ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻓﺮ ﻫﻨﮕﺘﻮﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺪﯾﻦ ؟
ﮐﺎﺵ سحر ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ .. ﺁﺥ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﻣﺮﺩ .. ﺁﺑﺮﻭﯼ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﯼ .. ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﺜﻼ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺭﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . - ﭘﺲ ﭼﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﯾﻦ ؟ / ؟ - ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻋﺘﯿﺎﺩ .. .... ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﭘﯿﺶ ﺷﻮﻫﺮﻡ
ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ -.ﮐﺎﻣﯽ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻓﺮ ﻫﻨﮓ ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻦ
ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﻪ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻭ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ . ﺍﺻﻼ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﯿﻪ -ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﺷﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺭﺳﯿﻮﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﯽ ﯾﺎ ﯾﺎ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺗﻮﯼ ﻫﺎﻝ
ﻫﺴﺖ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﺑﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﯿﺎﺭﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ .. - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺟﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺗﺎ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﭼﯽ ﺷﺪ ؟/ ؟ .. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ
ﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﻭﻧﻮ ﮔﯿﺮ ﺩﺍﺩ - ﺍﻣﺸﺒﻮ ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ . ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ . ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﺩﺭ
ﺁﻭﺭﺩ - ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﻪ ﺳﻮﺗﯿﻦ ﻣﻨﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻦ . ﺍﮔﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﻧﻤﯿﺸﻪ .. . ﺗﻒ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ
ﺭﺍﺣﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﻭ ﯾﻪ ﺷﻮﺭﺕ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﻧﻤﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ . ﺷﻬﻮﺗﻮ ﺩﺭ
ﺣﺮﮐﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ .. ﺍﻭﻥ ﻓﻀﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺳﮑﺲ ﺩﺍﻍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻋﮑﺲ ﺳﮑﺴﯽ ﮐﻪ
ﯾﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﺮﺗﺮﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩﻩ . ﺑﺎ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩ . ﮐﺎﻣﯽ ﭘﯿﺶ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮐﺎﻣﯽ ﻃﺎﻗﺒﺎﺯ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻔﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ
ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪﺷﻮ .. ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ .
ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻌﺪﺷﻮ ﺑﮕﻮ . ﭘﯿﻤﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻣﺸﮑﯽ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﻤﺮﺵ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ . ﻣﻦ
ﺣﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﺷﻮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﮑﻨﻪ . ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﺎﻣﯽ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺮ
ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﭘﺮﺭﻭﯾﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺷﻮﺭﺕ ﻭ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺯﯾﺮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﺕ ﺍﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﺑﺘﻮﻧﻢ ﻭﺭﻡ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ . ﮐﯿﺮﺵ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﻫﻢ ﯾﻪ ﻭﺭﻡ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺷﺖ . ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﯿﺮ
ﻭﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎ ﻫﺎﺵ ﻭﺭ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ . ﮐﯿﺮﺵ ﺷﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺗﮑﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺭﻭﺷﻮ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻧﻪ
ﮐﺎﻣﯽ ﻣﻼﻓﻪ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﺵ .. ﻭﻟﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺑﺪ ﺗﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﮐﯿﺮ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻼﻓﻪ ﻋﯿﻦ ﻣﺎﮐﺘﯽ
ﺍﺯ ﮐﻮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ : ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻦ ؟ / ؟ - ﻧﻪ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ . ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ . -ﺍﮔﻪ
ﺧﻮﺍﺑﺘﻮﻥ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ . -ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ . ﻣﻦ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﮔﻪ سحر ﺑﻔﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﻪ .... ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺑﺒﺮﺩﺕ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ . ﺧﺎﮎ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﺕ . ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﻧﮕﺎﻫﺸﻮ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﮐﯿﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺷﺖ . ﮐﺎﻣﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺸﺖ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﮐﯿﺮﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺳﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ . ﻣﯽ
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﮐﻨﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﻪ . -ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺧﺎﻥ
ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯼ ؟ / ؟ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ . ﺁﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ . ﻏﺮﯾﺰﻩ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ
ﺟﺰﯾﯽ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﻪ .. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻩ ﺩﺍﻏﺶ ﮐﺮﺩﻥ . ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ .
ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﺍﻭﻧﻮ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﮐﻨﻪ . ﮐﺎﻣﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺘﮑﺎﺭ
ﻣﻦ . ﻣﻼﻓﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺩ . ﮐﺎﻣﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﺮﺭﻭﯾﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺧﯿﺮ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻧﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺷﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩﺵ ..
- ﺣﺲ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﯿﺴﻪ ؟ / ؟ﭘﺲ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻣﻨﻢ ﻣﺚ ﺗﻮﺍﻡ . ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺳﺨﺘﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ
ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺧﻞ . ﻧﺘﺮﺱ . ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺭﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﯾﻦ ﺯﺑﻮﻧﻤﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﺕ
ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ . ﺩﺳﺖ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﻮﺭﺗﺸﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﮐﺲ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﻣﺜﻼ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ
ﺗﻮﺟﯿﻬﯽ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﯿﻦ ﻟﺒﺎﻣﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ . ﮐﺴﻤﻮ ﺑﺒﯿﻦ .. ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮ
ﻣﯽ ﺑﺮﻡ . ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﻟﺒﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﻤﻪ . ﻟﺒﻬﺎ ﺍﻓﻘﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﺲ ﻋﻤﻮﺩﯼ . ﮐﺲ ﻫﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮔﻔﺘﻦ
ﺩﺍﺭﻩ . ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻣﯿﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﮐﺴﻮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ . ﺻﺎﺣﺐ ﻟﺐ ﻭ ﮐﺲ ﻫﺮ ﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩﻣﻢ . ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺲ ﺷﺮﺍﺕ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﯾﻪ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﯿﻨﻤﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺎﻣﯽ ﻫﻢ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ
ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ . ﺷﻮﺭﺕ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﯿﺮ ﺷﻮﻫﺮﻣﻮ ﻫﺮ ﮔﺰ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﮐﻠﻔﺖ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺪﯾﺪﻡ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻣﻨﻢ ﺑﺸﻨﻮﻡ .. ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﻬﺎ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺎﺯﺷﻮﻥ ﺳﺴﺘﻦ . ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﺗﻨﻮﻉ
ﻃﻠﺒﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﻓﺖ . ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﮐﯿﺮ ﮐﺎﻣﯽ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻮ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺶ ﻭﻟﯽ
ﮐﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺷﻮﺭﺕ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ
ﮐﺸﯿﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﮐﺲ ﺫﻟﯿﻞ .. ﺁﺑﺮﻭﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺮﺩ . ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﻧﺮﺳﯿﺪﻡ . ﮐﺲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﺲ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ
ﻭ ﺗﻨﮓ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﮏ ﺑﻮﺩ . ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺘﻢ . ﮐﺎﻣﯽ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﺩﺭ
ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺭﻭ ﮐﺲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﺸﯿﺪ . ﺯﻥ ﺗﯽ ﺷﺮﺗﺸﻮ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﯾﺮ ﮐﺎﻣﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ
ﺷﮑﻤﺸﻮ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺯﯾﺮﺷﻮ ﺍﺯ ﺗﻨﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﺩﻭ ﺗﺎﯾﯽ ﺷﻮﻥ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻓﻀﺎﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﮐﺎﻣﻼ ﻟﺨﺖ ﺩﺭ
ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﮐﺎﻣﯽ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺱ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﻭﺍﺳﺶ ﻟﯿﺲ ﻣﯽ ﺯﺩ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭﺷﻪ
ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﺣﺎﻟﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .. ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﺎ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺸﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ
ﺷﻨﯿﺪﻡ .. - ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﮐﺲ ﻧﺎﺯﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﯿﺎﺩ .. - ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺟﻔﺖ ﻟﺒﺎﺗﻮ ﺑﻬﺸﻮﻥ
ﺑﭽﺴﺒﻮﻥ . ﺯﺑﻮﻧﺘﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﺴﻢ .. ﺑﻌﺪﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﻟﺒﺎﺕ ﺑﺬﺍﺭ ﻭ ﻣﯿﮑﺸﻮﻥ ﺑﺰﻥ . ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺯﺟﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ . - ﮐﺎﻣﯽ ﮐﺎﻣﯽ ﻣﯿﮏ ﺑﺰﻥ .. ﻣﯿﮏ
ﺑﺰﻥ .. ﺍﮔﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﯿﺎﺯﻣﻮ ﺧﻔﻪ ﮐﺮﺩﻡ .. ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ . ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ .. ﺑﯿﺎ
ﮐﺎﻣﯽ ﺳﻬﻤﻤﻮ ﺍﺯ ﺳﮑﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ .. ﭼﻪ ﻋﺬﺍﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻣﻦ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﯽ ﺳﻬﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ . ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﺭ ﺑﯿﻨﻮ
ﻃﻮﺭﯼ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺏ ﺑﯿﻔﺘﻪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ . ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﯿﮏ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﮐﺴﺶ . ﮐﺎﻣﯽ
ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻦ ﺩﻭﺳﺘﻢ .. ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﯿﻀﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﻣﯽ ﺑﻮﺩ .. -ﺁﺧﺨﺨﺨﺨﺦ ﺁﺧﺨﺨﺨﺨﺦ ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﻩ .. -ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺒﺎﺭﻩ .. ﺟﺮﺵ ﺑﺪﻩ ﺑﮑﻨﻪ ﭘﺎﺭﻩ .. ﺑﺮﯾﺰ ﺁﺑﺘﻮ ﺑﻪ ﮐﯿﺮﺕ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﺎﺭﻩ .. ﺁﺑﺘﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ .. ﮐﺎﻣﯽ
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻮﺱ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺁﺑﺸﻮ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ .. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﻭﻝ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﯾﻪ
ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻟﺖ ﻭ ﺭﻧﮓ ﺁﺏ ﮐﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻔﺘﻪ .. ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺸﻮ ﻭﻟﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﭼﻪ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ
ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩ . ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺁﺏ ﮐﯿﺮ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺯﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺷﻮﻫﺮﻭ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﺵ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩ . ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ . ﺷﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺠﺮﺩ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺗﺤﻤﻞ
ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﯿﻮﻩ ﻧﻪ . ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ . ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ .. ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﻮﻫﺮ ﻭﻓﺎ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ . ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ
ﭼﻮﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ . ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﺍ ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﺯﺷﺖ ﮐﺮﺩﺍﺭﻥ . ﮐﺎﻣﯿﺎﺭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﺭﻭ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ ﺗﻮﯼ ﮐﺲ . ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻨﻢ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺖ . ﮔﻔﺘﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺷﻮﻫﺮﻡ
ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻪ . ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﺪﺍﻧﺸﻮ ﮐﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﮐﯿﺮﯼ .. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺣﺎﻟﺘﺸﻮ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ..
ﮐﻪ ﮐﺲ ﻭ ﮐﯿﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻦ .. -
ﮐﺎﻣﯽ ﮐﺴﺴﺴﺴﺴﻢ ﻣﯽ ﺧﺎﺭﻩ ..ﻣﯽ ﺧﺎﺭﻩ .. ﺑﮕﻮ ﮐﺲ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﯾﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﺎﻧﻮﻣﺖ .. - ﻫﺮ ﮔﻠﯽ ﯾﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﺩﺍﺭﻩ .. ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ
ﺑﺒﺮﺩﺕ ﮐﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﮐﺲ ﮔﻨﺪﻩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﻧﮕﯽ ﮔﻞ . ﻣﺮﻍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭ ﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ /؟ ﺧﯿﺴﯽ ﮐﺲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻟﮑﻪ ﻫﺎﯼ
ﺳﻔﯿﺪ ﻫﻮﺳﺸﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ . ﺍﻭﻥ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﻫﻮﺱ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﮐﺎﻣﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ . ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﯼ
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﻮﻣﺪﻥ ﻭ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ . ﮐﺎﻣﯽ ﺳﺮﻋﺘﺸﻮ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﯽ ﻣﮑﯿﺪ ..
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺍﺭﺿﺎﺵ ﮐﺮﺩ . ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻗﻤﺒﻞ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﮐﻮﻥ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻪ . ﺍﯾﻦ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﯿﺮ ﺷﻮﻫﺮﻣﻮ ﺗﻮﯼ ﮐﺲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﮐﺎﻣﯽ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺟﺮﺍﺗﯽ ﺁﺑﺸﻮ ﺗﻮﯼ ﮐﺲ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﻩ . ﺍﺳﺘﯿﻞ ﮐﻮﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ . ﺑﺮ ﺟﺴﺘﻪ
ﺗﺮ ﻭ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﻭﺳﻔﯿﺪ ﺗﺮ ﻭ ﻟﻄﯿﻒ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ . ﮐﺎﻣﯽ ﮐﯿﺮﺷﻮ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﺗﻪ ﮐﻮﺱ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺯﺩ . -
ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﮐﺎﻣﯽ ﺑﮑﻦ ﺑﮑﻦ .. ﺑﮑﻦ .. ﺑﮑﻦ .. ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﺯﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻪ . ﺯﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻪ .. ﺍﯾﻦ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﻣﯽ ﺣﺎﻻ ﮐﯿﺮﺗﻮ ﺑﮑﻨﺶ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﻧﻢ .. ﺑﮑﻦ .. ﮐﺎﻣﯽ ﮐﯿﺮﻭ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﮐﺲ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ
ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺩﺭ ﯾﻪ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ .. -ﺁﯾﯿﯿﯿﯿﯿﯿﯽ ﺁﯾﯿﯿﯿﯿﯿﯿﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﮐﯿﻒ ﺩﺍﺭﻩ .. ﮐﺎﻣﯽ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ .. ﮐﺎﻣﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﻦ .. ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ .. ﮐﯿﺮ ﮐﺎﻣﯽ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﮔﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .. ﮐﻤﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﺳﯿﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﮐﺎﻣﯽ ﺑﻮﺩ . ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﺑﻊ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻮﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ..
ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﺑﺸﻮ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﮑﺲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ﻓﯿﻠﻢ
ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺩﻭ ﺗﺎﯾﯽ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﺗﻮﯼ ﺑﻐﻞ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﻣﯽ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻪ
ﺍﺵ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻡ . ﻣﻦ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺰﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ
ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﺴﺖ . ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﻟﺸﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺜﻞ ﮐﻨﻢ . ﭼﺮﺍ ﭘﺴﺘﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭘﺴﺘﯽ
ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ ؟ / ؟ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺯﻧﺎ ﺷﺮﺍﻓﺘﺸﻮﻧﻮ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﯽ ﺷﺮﺍﻓﺘﯽ ﻣﺮﺩﺍﺷﻮﻥ ﺣﻔﻆ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ . ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ
ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ .ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﮐﺎﻣﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺳﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﮔﺮﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ .
ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺪﯾﺪﻡ . ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﻧﺒﻮﺩ . ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻡ
ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ . ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﻣﺘﻌﻬﺪﯼ ﺑﻮﺩﻡ . ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ . ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻭ ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ ﻭﺍﮊﻥ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﺗﻨﺎﺳﻠﯽ ﺭﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺳﮑﺲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ . ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﺑﻬﺶ ﮐﻮﻥ ﻧﺪﺍﺩﻡ . ﺗﺎﺯﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﯿﻐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﻢ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﻨﻢ . ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ .. ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ . ﺍﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺑﻮﺩ .. - ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﯽ ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻭﺭﻡ . ﺭﻓﺘﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺁﺑﻬﺎ . ﭘﯿﺶ ﻓﺎﻣﯿﻼﻡ ﺁﺩﻡ ﺑﻌﻀﯽ
ﻭﻗﺘﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻪ ﺯﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﻼ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﻣﻨﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻮﺱ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺯﻧﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻣﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ . ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﺒﺎﻩ ﮐﻨﻢ . ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ . ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﻠﺦ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﮕﻢ . ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﻠﺦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ . ﺷﻮﻫﺮﺕ ﻣﺮﺩ
ﺧﻮﺑﯿﻪ . ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﺎﺩﻩ . ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻪ . ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻨﯽ . ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ . ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ . ﻣﯽ
ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﻢ . ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﭼﺮﺍ ؟/ ؟ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ . ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ سحر ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﭘﺴﺖ
ﺑﺎﺷﻢ . ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﻨﻢ . ﺍﻭﻥ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻗﻠﺐ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ .
ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩﻩ . ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ
ﻋﺬﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﺭﻧﺞ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ . ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﻪ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺯﻡ
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺑﮑﻨﻪ . ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﯿﻦ ﺧﻮﮎ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺷﻬﻮﺗﻨﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺣﺸﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ . ﺗﻮ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺴﺎﺯﯼ . ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺪﯼ . ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ . ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ . ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﯾﯽ
ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﻮﺱ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺳﮑﺲ ﺑﺎ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﻧﮑﺮﺩ . ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﮑﺴﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ
ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺧﻤﺎﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ . ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﯿﺎﺭﯼ . ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺑﺎﺭ
ﺩﺍﺭﻡ . ﺧﻮﺩﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻪ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻬﺶ ﻧﻤﯿﮕﻢ . ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻋﺬﺍﺏ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭼﯽ ﻗﻮﻝ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﺻﻮﺭﺕ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﺍﯼ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺎﺷﻪ ؟ / ؟ ﯾﺎ ﺻﯿﻐﻪ ﺍﺵ ﺷﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ؟ / ؟ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻧﯿﺎﺭﯼ ؟ /؟
ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻧﯿﺎﺭﯼ . ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ .
ﺗﻮ ﺷﺮﻃﻮ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﺪ ﻫﮑﺎﺭﯼ . ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ . ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻋﺸﻘﻤﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻨﻢ . ﯾﻌﻨﯽ
ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻋﺸﻘﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻨﯽ . ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ . ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﯾﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﺖ ﮐﺮﺩﻡ . . ﺑﻪ
ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺘﻢ . ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻨﻬﺎﻡ . ﻣﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﯾﮏ ﮐﺎﻻ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ . ﮐﺴﯽ
ﺩﯾﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﯿﻮﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﻨﻢ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ . ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﻧﮑﻨﯽ . ﺩﺭ ﻫﯿﭻ
ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺍﯼ . ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ سحر . ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﻭﺭ ﺑﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﻣﻮ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ . ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮﺍﻏﻢ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺑﻪ
ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﺯﺩ ﭘﺮﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ ! ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﺕ ﻧﯿﻔﺘﻪ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﻣﺎﻥ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﻡ ﺑﺎﺷﻪ . ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺪ ﻭ
ﭘﺴﺖ ﺗﻮ : ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻣﻮﺵ .. ﻧﺎﻣﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎﻡ ﺧﯿﺲ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻘﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﻇﻠﻢ ﺷﺪﻩ .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﻃﻮﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ . ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﻢ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﻭﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻨﻮ ﺗﺒﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﻧﮑﺮﺩ .
ﺣﺎﻻ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﺎﻣﯿﺎﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ . . ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﻭ ﺳﮑﺴﯽ ﺗﺮﺍﺯ ﺷﺐ ﺯﻓﺎﻑ ﮐﺮﺩﻡ .
ﮐﺎﻣﯽ ﺑﺎﺯﻡ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..
- ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ .. ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻭ ﭘﺴﺘﻢ .. - ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟/ ؟ ﻣﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ
ﺑﺪ ﻣﯿﺸﻢ . ﻣﺜﻼ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﻪ ﮔﺪﺍ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺩﻡ -.ﻧﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ . ﻧﮕﺎﻫﻤﻮ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﺎﺵ
ﺩﻭﺧﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺎﻣﯽ ﺑﺪﯾﻬﺎﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﻗﻠﺒﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ . ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯽ ﺍﺯﺕ ﺭﻭﯼ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺑﺸﻢ . ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
ﺑﻌﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ . ﻣﻦ ﮐﺎﻣﯽ ﺧﻮﺑﻤﻮ ﮐﺎﻣﯽ ﺻﺎﺩﻗﻤﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﺎﺷﯽ . ﭘﺲ ﻫﯿﭽﯽ
ﻧﮕﻮ .. - ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍ ﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ ؟ / ؟ - ﻧﻪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻭﻧﻢ . -ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺪﻭﻧﯽ .. - ﻣﻦ ﺑﺮﻡ
ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ؟ / ؟ -ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ .. ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﮑﺲ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺩﺍﻍ ﺳﺮﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ
ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﻭ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ . - ﮐﺎﻣﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺍﺷﮑﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ . - ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ؟ / ؟ -ﺑﭽﻪ
ﻧﺸﻮ ﮐﺎﻣﯽ .. ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ . ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . - ﯾﻪ
ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﮕﯿﺮﻡ . - ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻨﺪﺍﺯ . ﯾﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺍﻭﻧﺎ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯿﮕﻦ . ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﮐﻨﺎﺭﺍ ﯾﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ
ﺧﺎﻣﻮﺵ . ﺍﻭﻧﺎ ﺭﺍﺯ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﮑﺸﯽ ﺑﻬﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﮕﻦ . ﺣﺎﻻ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺏ ﺳﺮﺗﻮ ﺑﺬﺍﺭ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ
ﻧﻮﺍﺯﺷﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺒﺮﻩ . ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﮑﺸﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ . ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺸﺒﻪ ﺭﻭ ﻭﻟﺶ . ﺑﻪ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﻭﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ . ﮐﺎﻣﯽ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺑﻪ
ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺷﻮ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻡ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪ . ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﻧﻤﯽ ﺭﯾﺨﺖ

نوشته: ؟

سلام بچه ها، من 2 3 ماهی میشه که ازدواج کردم و همسرم بسیار زیبا و خوش هیکله! همیشه لباسای تنگ و نازک میپوشه و وقتی میریم بیرون کلافه میشم انقد ملت دنبالمون راه میوفتن!! بارها شده جلو من به کونش دست میزنن اونم هیچی نمیگه خوشش میاد. تو این چند ماهه کونش حسابی گردو گنده شده و انقد نرمه که توی مانتو ریون همش میلرزه و کیر همه رو راست میکنه!یه روز که میرفتیم بیرون دیدم یه ساپورت نازک پوشیده با یه مانتو ریون مشکی که فقط کونشو می پوشونه!!! کونش و پاهاش به حدی تحریک کننده بود تو اون لباس که من فوری راست کردم. یقه مانتوشم خیلی باز بود و نصف سینه هاش بیرون بود و یه روسری کوچیک که فقط خط وسط سینشو می پوشوند!! گفتم اینجوری میای؟ گفت اره مگه چیه!! گفتم بابا ملت راست میکنن واست خیلی سکسیی، دیدم ناراحت شد گفت مگه من جندم چرا اینجوری میگی اصلا نمیام بیرون!! منم رفتم بغلش کردم یکم دستمالیش کردم گفتم بیا بابا همینجوری میریم، سینه هاش کلا بیرون بود هیکل کاملا سکسی و پر. سوتینش کامل معلوم بود زیر مانتو. همینکه اومدیم تو آسانسور دیدوم 3تا از مردای همسایه داخلا خلاصه به زور جا شدیم!! من کنار در رو به دکمه ها وایسادم خانومم پشت سرم، یکی دو طبقه که رفتیم تو ایینه دیدم اوهو یکیشون چسبونده به خانومم! اونم که کفش پاشنه بلند پوشیده بود همچین کونش قنبل شده بود!!! جالب بود زنم هیچی نمیگفت ، دیدم اروم چرخید رو به در و بغلش رو به اون مرد شد گفتم حتما ناراحت شده! دیدم نه بابا داره از رو شلوار براش میماله حالا اون یکی کیرشو به کونش میماله!! منم راست کرده بودم اساسی!! خلاصه رسیدیم پایینو خانمم گفت ماشین نمی بریم با اتوبوس میریم گفتم اوکی،ایستگاه اتو خیلی شلوغ بود ماهم واسادیم تا اتو بیاد. همه نگاشون به کونو سینه های زنم بود،باد که میومد کل سینه هاش دیده میشد!! اتوبوس که اومد موقع سوار شدن یه بچه 15 16 ساله چسبونده بود به زنم قشنگ داشت هلش میداد! اتوبوس پر بود و جای نشستن نبود ما هم وسط وایساده بودیم. خانومم هی مغازه ها و ماشینارو به نشون میداد فک کنم داشت سرمو گرممیکرد ولی دیدم که دزدکی داره مانتوشو یکم میده بالا! از زیر قشنگ گردی کونش زده بود بیرون ، اون چند نفری که کنار ما بودن حسابی راست کرده بودن واسش آخه ساقش از اون نرما بود که رفته بود لای کونش منم که آدم حساب نمیکردن و با هر گاز و ترمزی کونشو دستمالی میکردنو کیرشونو بهش میمالیدن دیگه کامل مانتوش رفته بود بالا و کونش بیرون بود! موقع پیاده شدن زنمو جلوتر از خودم فرستادم هیچکی راه نمیداد رد بشه همه میمالیدن بهش منم که میدیدم نزدیک بود آبم بیاد، خلاصه رفتیم واسه خریدو تو شلوغی حواسم بود که هی بهش تنه میزننو از پشت که میان رد بشن به کونش دست میکشن زنم چشاش کاملا خمار بود معلوم بود بد جور تحریک شده منم که خیلی حال می کردم با این سکسی بودنش...
ادامه دارد

نوشته: s s s

سلام ، من و زنم فريده چهار ساله كه ازدواج كرديم . اسم من كيا نوش هست و 31 سالمه ، فريده هم 28 سالشه و يك زن بسيار بسيار خوشگل و خوش هيكل هست .

فريده خيلي هيكلش از من سر تر هست . من كمي لاغر هستم و هيكلم معمولي است .اصلا كلاس بدنسازي نرفتم و اهل ورزش و .... هم نيستم اما بر عكس من فريده زنم ا ز اونموقع ها كه با هاش دوست بودم ، دوران قبل ازدواجمون ،يادمه كه مرتب باشگاه مي رفت و به هيكلش مي رسيد . فريده خيلي خوش اندام بود و بعد از ازدواجمون هم سال به سال بهتر و پخته تر مي شد ، تا جايي كه ديگه هر كس تو خيابون يا مهموني زنم رو مي ديد واسه كون و رون و پستونهاي زنم كيرش راست مي شد .
فريده يك هيكل سكسي و كامل داشت . رونهاي فريده ورزيده و بسيار حشر كننده بود . جون مي داد واسه اينكه رونهاي كلفت مردهاي قوي هيكل باهشون تماس پيدا كنه . اوف اوووف .... هميشه وقتي هيكل لخت فريده رو مي ديدم ، تصور مي كردم كه يك مرد كلفت هيكل داره زنم رو به شدت ميكنه و رونها ي برآمده اش به پشت رون هاي زنم بر خورد مي كنه ، واي ... كه چه صدايي توليد ميشه!!!!! ولي از ته دل دوست نداشتم كه زندگيم خراب بشه و همش نگرانيم از اين بود كه آبرو ريزي بشه... ولي همش اين صحنه ها رو متصور مي شدم و حتي وقتي فيلم سوپر مي ديدم فكر مي كردم زنم فريده جاي اون زنه توي فيلم داره گاييده مي شه . اينها همه بخاطر نگاه و توجه مردهاو پسرهاي خوش هيكل به زنم بود كه با دوختن نگاهاشون به كون فريده ، سينه ها و هيكلش، عطش و شهوت شون رو واسه گاييدن زنم نشون مي دادند ، حتي من هم متوجه اين قضيه مي شدم ولي چيزي نمي شد گفت. البته فريده هم اونطوري نبود، كه هر كسي از راه رسيد يه حالي بهش بده. فريده خيلي با كلاس بود و همش به خودش هم مي رسيد ، ولي واقعا هيكل ديوونه كننده اي داشت و موقع راه رفتن ، كونش چنان انحنايي داشت كه همه رو جلب مي كرد .
فريده ، دوتا خواهر از خودش كوچكتر داشت كه فريده ، و خواهر دومي اش به نام ترانه ازدواج كرده بودند ولي خواهر كوچيكترش كه اسمش سپيده بود هنوز مجرد بود . سپيده از نظر هيكل و استيل شبيه زنم فريده بود ولي قيافه اش زياد جالب نبود . سپيده 25 سالش بود و از شش / هفت سال پيش يادم مياد كه دوست پسرهاي متعددي داشت و تا اونجايي كه من ديده بودم همه شون هم هيكل درشت و پولدار . از اونهايي كه معلوم بود دوست دختر مي خوان فقط واسه كردن . سپيده هم هر دفعه واسه زنم از دوست پسر هاي جديد ش ، كه تازه با ها شون دوست شده بود، تعريف مي كرد حتي برنامه ها و جاهايي كه باهاشون رفته بود همين طور عكسها و فيلمهاي خصوصي و ... كه با گوشي يا دوربين ضبط كرده بود را ، با زنم فريده نگاه مي كردند .
چندين بار هم سپيده رو تو پارتي و مهموني يا توي خونه و با پسر ، ريخته بودند و گرفته بودند و واسه اين كه پدرش متوجه نشه ، همش به من يا فريده زنگ مي زد كه بريم "مفاسد" يا كلانتري كه درش بياريم. من هم هميشه پسرهايي رو كه باهاش مي گرفتند مي ديدم . همهشون بكن و كير كلفت . يه جوري هم من رو تحويل مي گرفتند و آقا كيان آقا كيان مي كردند كه انگار چند سالي با من دوستند . ولي از برق چشماشون معلوم بود كه دارند ته دلشون بهم مي گن : " فداي اون كون زنت."
خلاصه هر پسري كه با سپيده مي تونست دوست بشه حسابي كون و سينه هاي توپي رو مي گاييد. هيكل سپيده با اينكه هنوز ازدواج نكرده بود ،از بس كه كير خورده بود و اب كير توي كونش خالي كرده بودند مثل خانمهاي جا افتاده ،سكسي و حشري كننده هست ، سينه هاش هم كه ديگه آدم رو بيچاره مي كردند.

دو تا کوچه پایین تر از خونه ما یک پارکه که فریده با خواهرش سپیده یه وقتهایی غروب ها می رند قدم می زنند ، یک روز داشتم میومدم خونه اتفاقی از اون ور اومدم که صحنه های عجیبی دیدم....
حدودا ساعت پنج بعداظهر یک روز تابستون بود ، یه دفعه چشمم به وسط پارک افتاد که دوتا خانم که مانتوهای بسیار بسیار تنگ و کوتاه پوشیده بودند یکی سفید راه راه اونیکی هم که خیلی خیلی تابلو بود همون مانتو شیری رنگه بود که خودم خریده بودم واسه فریده و بجای مانتو باید گفت که در اصل یه جورایی کت زنونه بود که خانومها تو مراسم می پوشند . ولی جالب اینکه فریده اونو با یک شلوار استرج کشی به رنگ قرمز لاکی که چسبیده بود به رونها و باسنش و داشت دیگه پاره می شد از بس که کش اومده بود . یه جورهایی بعدش که نزدیک تر شدم دیدم اوفففف اووووففففف خطه شورت زنم هم به وضوح مشخصصه .
کمی به خودم اومدم و کنجکاو شدم چرا اینها این موقع از رزو اومدن پارک ؟؟؟؟

صبر کردم و از دور تماشا کردم بله دوتا پسره هیکلی و قول ، که واقعا هم هیکلشون مثل قول بود با یک کمری سفید اومدن لب پارک ایستادن . بعد از چند دقیقه دیدم که فریده زنم و خواهرش سپیده اومدن طرفه ماشین و پسرها که یکی از یکی اندامی تر و کیر کلفت تر بودند از ماشین پیادده شدن و با زنم و خواهرش سپیده دست دادن . یکی از این پسرها که یه سر و گردن کلفت تر و هیکلی تر از اون یکی بود و موهای سرش رو هم کلا از ته تراشیده بود و تیغ انداخته بود و یک تی شرته خیلی تنگ هم پوشیده بود ازون اندامی ها اوفف اوففففف چه بازوهایی ؟ چه دستهایی ؟...چه گردن قطور و کلفتی داشت.... از اون اندام هایی که هر زن و دختری آرزوشونه که حتی یک شب زیرش بخوابند.....
که همین پسره با زنه من دوتایی نشستن عقب و سپیده هم نشست صندلی جلو پیشه اون یکی .
مثل اینکه از قبل با سپیده رفیق بوده ، چون فریده یک هفته پیش یه چیز هایی در مورد دوست پسره جدید خواهرش و اینکه کمری داره گفته بود . يادم رفت بگم : چون یکی دو هفته دیگه مهلت خونه مون تموم می شد ، شروع کرده بودیم این بنگاه و اون بنگاه دنباله خونه می گشتیم . از قضا این رفیقه جدید خواهر زنم یه دوستی داشت که بنگاه املاک داشتن . یادمه که چند شب پیش فریده می گفت :خونه های خوبی هم تو دست داره و اینکه با ماما نش اونروز رفته بودند چندتا از خونه ها رو دیده بودند و کلی تعریف می کرد . آها ... پس این ها همون ها هستند ......ولی اما چفدر پسره صمیمی بود با زنم؟
خلاصه رفتم خونه و شب فريده اومد كه ديدم مانتويي كه تنش بود عوض شده و اوني كه بعد اظهر پوشيده بود نيست!!!!!!!!!!! خيلي واسم جالب بود . چيزي نگفتم و به روم نياوردم .اونشب فريده گفت كه رفته چندتا ديگه خونه ديده و قراره چندتا ديگه هم فردا بره ببينه . گفتم كدوم بنگاهها رو گشتي من ديگه سر نزنم ؟ آدرس چندتا رو گفت ولي يكي شوون رو گفت كه خيلي خونه هاي مناسبي داره كه بعد از كمي ادامه دادن فهميدم كه همون يارو رفيقه دوست پسره خاهرشو مي گه . طرف با باباش سر ميدون بنگاه داشتن كه خيلي هم سرشون شلوغ بود . كه بعدا فهميدم پسره خودش هم يك بنگاه داره كه تو يك محله ديگه هست. فريده اينو هم گفت كه بين دو تا خونه واسه انتخاب مونده كه يك مورد رو امروز ديده بود و پسنديده بود مورد دوم رو هم قرار بود فردا بره ببينه ،آخه پسره گفته بود كه كليدش توي مغازه پدرشه و فردا مياره كه برن ببينند. اين پسره همون هيكل درشته ايي بود كه امروز ديدمش كه سرش و از ته همش مي زد.
گفتم كي قراره بريد . فريده گفت : معلوم نيست ، قراره كه زنگ بزنه . گفتم پس خودت ميري چون ممكنه من نباشم . گفت : باشه.
صبح كه رفتم دوش بگيرم توي حموم ديدم كه شوررت و سوتين زنم از ديشب كه رفته بود دوش گرفته بود تو حموم آويزون بود . با ديدنه شورت لامبادايي فريده فهميدو كه ديروز شورت لامبادايي شو پوشيده بوده.
خلاصه طرفهاي ظهر بود زنك زدم خونه كه ديدم فريده نيست و كسي جواب نداد. فكري به سرم زد . حركت كردم رفتم بنگاه باباي پسره(كه اسمش وحيد بود.)
گفتم ببخشيد من يكي از مشتريهاي اقا وحيدم . واسه ديدن يك خونه امروز با هم قرار گزاشته بوديم ولي ايشون الان بنگاه نيستن و موبايلشون هم جواب نمي ده (البته اينو قپي اومدم ) كه پدره هم اونقدر سرش شلوغ بود از خدا خواسته ديگه زنگ نزد و فقط گفت : اتفاقا پيش پاي شما اومد كليد گرفت و يك مشتري داشت كه برد خونه رو نشونش بده .
گفتم كي بر مي گرده اقا وحيد ؟ كه يارو گفت : معلوم نست اينجا بياد چون آدرسه خونه همون نزديك مغاره خودشه و ميره يك سره مفازه . بعد ش آدرسو به من داد و گفت اگه بازم رفتي نبود بدون هنوز اونجاست . خواستي خوونه رو ببيني برو به اين آدرس.
من سريع به سمت آدرس رفتم و يك كوچه بااالتر از مغازه وحيد يك آپارتمان چند واحده و نو ساز بود .
طبق نشوني وقتي رسيدم و خواستم زنگ بزنم ديدم چندتا از واحدها كه هنوز خالي بودو اجاره نرفته بود زنگ نداشتن .آخه يكم ريزه كاري و خورده كارهايي مونده بود از جمله زنگ درهاشون. كه مجبور شدم زنگ يكي از واجدهاي ديگه رو بزنم و برم تو . واحد ي كه بنگاه معرفي كرده بود طبقه آخر يعني طبقه ششم بود. نمي دونم آسانسور كار مي كر د يا نه ولي من از پله ها رفتم تا كمي همه جا رو سركي بكشم .
وقتي طبقه اخر رسيدم ديدم در ورودي واحد مورد نظر رو انگار تازه گزاشته بودن آخه قفل و دست گيره هم نداشت . وقتي در رو باز كردم رفتم تو اول هيچ كسي انگار نبود ولي حس عجيبي داشتم . گفتم بزار حالا كه تا اينجا اومدم يه نگاهي هم به اطاقها بندازم. كه يك دفعه صداي زوزه كشيدن و آه آه فريده رو شنيدم ...واي اين صداي زنم بود ....سريع به سمت صدا رفتم از لاي در اتاق نگاه كردم ديدم اووووفففففففففففففف اوووففففففففففففففف چي مي بيني . كير وحشتناك كلفت وحيد همون پسره كه ديروز ديده بودمش تا دسته توي كس زنمه و فريده چنان زوزه ايي مي كشيد كه مشخص بود وحيد داره رُسه هيكل زنم رو در مياره . زنم ، فريده التماس مي كرد كه وحيد يكمي مكث كنه توي تلمبه زدن ها ش ولي وحيد روي يك زير انداز به پهلو دراز كشيده بود و دو دستي دو طرفه كمر زنم رو گرفته بود و بي رحمانه داشت كيرش رو توئي اون كونه ناز زنم فريده عقب جلو مي كرد . از شدت التماسها و آخ و اوخ فريده معلوم بود كه پسره نامرد، وحيد ، كونه زنم رو داره ميگاد .

زنم چشمهاشو بسته بود و وحيد به شدت داشت توي كونه زنم تلمبه مي زد اونقدر محكم كير كلقتش رو توي كونه زنم مي كرد و در مي اورد كه فكر كنم كونه فريده رو اندازه يك ته ليوان گشاد كرده بود جفتشون مي لرزيدند و تلمبه هاي بي رحمانه كير كلفته وحيد همچنان ادامه داشت . وقتي هيكل و اندام قوي وحيد رو مي ديدم كه زنم رو محكم گرفته و زنم هم داره بهش كون مي ده خيلي لزت مي بردم و از اين ماجرا راضي بودم . وحيد با اون كله تراشيده اش كه كاملا تيغ زده بود و اون هيكل ورزيده اش از پهلو بر پشته زنم سوار شده بود و يكسره مدام و بدون درنگ ، دو دستي با سنه زنم رو روي كيرش مي كشيد و كيرش رو توي كونه زنم عقب جلو مي كرد . فكر كنم چيزي استفاده كرده بود چون اصلا حالت عادي نداشت . اونقدر فر يده رو از كون گاييد كه ديگه زنم خودش رو توي دستهاي وحيد ول كرده بود و اون هر جور كه مي خواست زنمو مي كرد.
ادامه دارد.......

قسمت دوم ،
« در جستجوي خانه و دادن ِ زنم به وحيد ، صاحب بنگاه املاک .»

خلاصه ما فرداي اونروز ، واسه قول نامه كردن اون خونه رفتيم . چون فريده خيلي اصرار مي كرد كه اونجا رو بگيريم . من هم كه ديدم كه زنم از اون خونه خوشش اومده ، قبول كردم و فرداييش با فريده رفتيم بنگاه احمد و همون واحد رو قول نامه كرديم .
الان سومين ساليه كه همون خونه اييم . توي اين دو ساله تا الان ، راستش اتفاق هاي زيادي افتاده كه در مورد زنم فريده هست و اينكه مردها و پسرها به كون و اندام زنم توجه مي كردندو در حسرت كردن اون كون ناز و شهوت ناك زنم ، فريده چه كارهايي كردند تا بتونند مخ فريده رو بزنند و حسابي بكنندش .
اين بنگاه داره ، احمد ، از همون اول كه واستون گفتم زنم رو مي كرد و توي اين دو سال هم چنان ، فريده به احمد مي داد . نمونش حتي همين ديروز بود كه بازم احمد داشت مي گاييدش.
واقعا ديگه به طور متوسط هفته ايي چهار يا پنج بار زنم به احمد كون و كوس مي داد . من هم واسم عادي شده كه هيچ راستش لذت هم مي برم وقتي صحنه هاي گاييدن زنم توسط احمد و مي بينم.
هيكله فريده واقعا ، شهوت انگيز و حشري كننده بود ،بعلاوه توي اين مدت بر اثر دادن هاي متعدد و لذت بردن زياد ، اندامه زنم ، سكسي تر هم شده بود جوري كه فرم باسن و پستونهاش ديوونه كننده شده بود و كونش حتي از پشت مانتو هم اونقدر تو چشم بود كه به هيج نحوي نمي شد كه جلب توجه نكنه.
ديگه يه جورايي انگار من هم بي غيرت شده بودم و اينو خودم هم داشتم حس مي كردم .
احمد رو كه با اون هيكلش مي ديدم و ياد صحنه هاي گاييده شدنه زنم زير احمد مي افتادم ، لذت زيادي مي بردم . و به خودم مي گفتم :" ببين اين بكنه زنته ها ... تا الان نزديك به صد دفعه زنتو گاييده... " . از تداعي اين جور جملات در ذهنم و با خودم ، خيلي حال مي كردم . دوست داشتم كه اصلا اينجوري باشه ..يعني دوست داشتم يكي عينه اين حرفها رو بهم بزنه .
توي اين دوسال ، يكي از ماجراهايي كه خيلي واسم جالب بود و فكر كنم يه جورهايي باعث شد تا احمد شك كنه كه من از كون دادنه زنم بهش با خبرم داستاني بود كه واستون مي خوام تعريف كنم.
"....حدودا ساعت شش غروب، يك روز بسيار گرم وسط تابستون بود . يه مدتي بود كه ماشينم رو هم فروخته بودم و يك ماشين صفر ثبت نام كرده بودم كه قرار بود امروز تحويل بگيرم ، ولي وقتي مراجعه كردم گفتند كه عقب افتاده. فريده هم تو اين مدت كه بي ماشين بوديم ديگه خسته شده بود از بي ماشيني و..... عادت نداشتيم بي ماشيني ......واسه همين ديشب كلي برنامه ريخته بوديم كه امروز كه من ماشينو گرفتم و اومدم خونه با فريده بريم بيرون واسه خريد و گردش .....اما نشد كه ماشينو تحويل بگيرم و دست از پا دراز تر به خونه اومدم.
فريده حسابي به خودش رسيده بود و آماده كه من بيام و با هم و با ماشينه جديدمون بريم بيرون بگرديم. اما وقتي واسش جريانو گفتم ناراحت شد . بعد از كمي كه گذشت واسه اين كه از ناراحتي در بيارمش گفتم : عزيزم ناراحت نباش ، اشكال نداره ، با مترو و تاكسي مي ريم ميگردم . كه فريده هم ديدم موافقت كرد و يه كمي از اون ناراحتي در اومد .
من گفتم سريعا يك دوش مي گيرم وبعدش با هم ميريم بيرون .
بعد از حموم اومدم اماده شدم و فريده هم ديدم تو اتاق داره مانتو مي پوشه ، كه يك دفعه صدا زد و خواست كه برم و تو مانتو پوشيدن بهش كمك كنم ، وفتي رفتم اون اتاق ديدم فريده يكي از تنگ ترين و نازك ترين مانتوهاشو پوشيده و لي نمي تونه دكمه هاي جلويي شو ، كه روي سينه هاش بود ببنده ، واسه همين منو صدا زده بود.
فريده به من گفت كه " من دو لبه ي مانتو رو به هم نزد مي كنم تا من هم دگمه هاي مانتوشو ببندم.
فريده خودشو مثل كس ها آرايش كرده بود و اين مانتو ي چسب و نازك رو هم كه پوشيده بود، اوففففففف ..اوفففف..مانتوش اونقدر كش اومده بود من با خودم گفتم هر لحظه ممكنه پاره بشه.
دگمه هاي روي سينه اش رو هم كه به زور تونستيم ببندم . پستون هاي فريده هم بقدري گنده و بزرگ هستند كه با اون فشاري كه به مانتو وارد مي كردند بيش از تر از هميشه جلب توجه مي كردند. خط شورت فريده از پشت روي باسنش به راحتي و وضوح به طور كامل ديده مي شد تا اونجا كه حتي وقتي راه مي رفت توجه كردم ديدم كه از بس مانتوش تنگ بود و كش اومده بود كه قشنگ چاك كونش معلوم بود و تر كيب كونش تاروي كمرش رو به راحتي مي شد ديد . اصلا به دقت كردن هم نيازي نبود . فقط كافي بود چشمت بهش بيفته ....اوف اوف ..
خلاصه موقع از خونه بيرون رفتن يك هيجانه خاصي داشتم . اخه كمي جلوتر سر كوچمون يك سري جوون هميشه دور هم جمع مي شدند و كارشون مخ زدنه زنها و دختر هاي محل بود . تا يك خانم تيكه مي ديدند شروع مي كردن به متلك انداختن بد ون توجه به اين كه طرف مقابل مجرد هست يا نيست ؟ با شوهرشه يا تنهاست ؟ هر كسي رو مي ديدند و خوششون مي اومد به يارو شماره مي دادند يا كمي اگه طرف مقابل سر سختي نشون مي داد و زيرشون نمي خوابيد دمار از روزگار ش در مي آوردند.
ادامه دارد .......

قسمت سوم
« در جستجوي خانه و دادن ِ زنم به وحيد ، صاحب بنگاه املاک .»
نوشته شده توسط : dime
خلاصه من و زنم راه افتاديم پياده داشتيم ميرفتيم كه وقتي رسيديم به اون جوونهايي كه اونجا بودن توجه همشون يك دفعه رفت به كون فريده . من حس كردم كه همه ميخ كون فريده اند . همين جور هم بود . زير چشمي نگاهي كردم ديدم واي چندتا پسر بدن كار و قوي كه بازوهاشون داشت پيرهنشونو پاره مي كرد از بس كه كلفت بود . هر كدوم با ا ندام هاي درشت و هيكلي زل زده بودند به كون زنم فريده و اصلا انگار نه انگار كه من هستم .اصلا من در مقابلشون هيچ بودم . يعني حس كردم اگه يكيشون بخواد زنمو بكنه جلوم من هييچ كاري ازم بر نمياد جز تماشاي جررررررر خوردن كون زنم زير كير تك تك شون.
از اين وضعيت خيلي حال كردم كه ديدم اون چندتا جوون ورزشكار اونطوري گرسنه و تشنه ي گاييدن كون زنم فريده بودند. كمي جلوتر بدون اينكه فريده بفهمه برگشتم پشت سرمون رو نگاه كردم ديدم يكي از اون هيكلي ها كه واقعا مثل غووووول بود داره مياد و همش با موبايلش داره صحبت ميكنه ...
چند جا يي ايستاديم و خريد كرديم ديدم پسره همين طور تو نخ كون فريده هست و ما رو داشت دنبال مي كرد . ديگه مطم*ئن شدم كه حدسم درست بوده و طرف تو نخ كون گنده و حشري كننده زنم ، فريده است .
يك مركز خريد نزديك خونه ما هست كه پياده تا اونجا راهي نيست همين طور كه داشتيم قدم زنان ميرفتيم به پيشنهاد فريده قرار شد اول يه سري به اين مركز خريد بزنيم.
اونجا كه رسيديم خيلي شلوغ بود از پسرها و دخترها ، از كوچيك و بزرگ و.... . انواع تيپ و قيافه و همه جور دختر و زن با آرايشهاي مختلف ... تابستون هم كه بود و مانتوها اكثرا كوتاه و تنگ و چسبون و در رنگهاي روشن ....كوس و كون ها و پستون ها داشتن خود نمايي مي كردند .
فريده چند روز پيش شلوار دوستش رو كه تازه خريده بود توي تولد خواهرش ديده بود و خوشش اومده بود و ازش پرسيده بود كجا گرفتي و دوستش هم آدرس اينجا رو داده بود . با فريده به سمت بوتيك كه اون شلواره رو داشت رفتيم و بالاخره تونستيم پيدا كنيم . توي مغازه كه رفتيم دو تا پسر بودند و مغازه هم مشتري توش نبود . پسره شلواري رو كه فريده خواست در چند سايز اورد و فريده رفت توي پرو كه شلوارو تن بزنه بعد از چند دقيقه من و صدا زد و گفت تا يك سايز بزرگ تر شو براش ببرم آخه زيپ كنار رونش تا آخر بسته نمي شد ، شلواره يك شلوار طرح چرمي و چسب واسه مهموني ها و مراسم بود . كه رنگ هاي مختلفي داشت . سايز شلواري كه فيت تن فريده مي شد و خيلي اندازه اش هم بود، زيپ كناريش بعلت بزرگي باسن فريده بسته نمي شد . من چندين سايز و از پسره مي گرفتم و مي دادم فريده مي پوشيد ولي بازم زيپش بسته نمي شد . تا اينكه پسره از من پرسيد مشككل چيه ؟ منم گفتم هيچ چي . زيپاشون بسته نمي شه .. پسره اومد جلو تا بقول خودش مشكل و حل كنه و خيلي خودموني گفت : اجازه بديد ببينم. و اومد پيش من جلوي در اتاق پرو. من هم نشسته بودم و داشتم با زيپ شلواره توي تن فريده كلنجار مي رفتم ، پسره اومد خيلي عادي كنارم و گفت: ببينيد اين شلوارها جا باز مي كنه و همزمان دستا شو به سمت باسن زنم برد و دوطرف زيپ وگرفت. من هم كنار ايستادم تا پسره سعي اش رو بكنه. وقتي صحنه رو ديدم ، كون فريده توي اون شلوار تنها دليل بسته نشدن زيپ بود و پسره هم اين رو صد در صد فهميده بود ولي چون ميخواست قضيه رو عادي جلوه بده داشت اراجيف بهم مي بافت و كس و شعر مي گفت و انگار نه انگار كه مشكل جاي ديگه ايي است .
خلاصه پسره هي با زيپ ور ميرفت و هي از فريده مي خواست كه با سنشو به سمت پهلو بده عقب تا اون بتونه زيپ و ببنده و با يك دستش زيپ و داشت و انگشتهاي اون يكي دستش رو از بالاي شلوار كرده بود تو تا بقول خودش بتونه لبه هاي زيپ شلوارو روي هم چفت كنه .... با اين كارش در اصل داشت قشنگ با پشت دستش كون فريده رو لمس مي كرد و گاهگا هي هم محكم شلوار رو به سمت خودش مي كشيد كه باعث برخورد كيرش با كون فريده شد. خلاصه بعد از چند ددقيقه موفق شد زيپ شلوارو بببنده و وقتي كه دستاش رو از زيپ رها كرد نمي دونم چرا واسه چند لحظه دو طرف كمر فريده رو گرفت در اين حالت هر دوتاشون داشتن به آيينه قدي روبرويي نگاه مي كردند .زنم جلو و باسنش تو دستاي يك پسره غريبه ....
يك لحظه به فريده نگاه كردم ديدم جووووون با يك استيل كاملا سكسي و با اون پستونهاي درشتش جوري جلوي پسره ايستاده كه انگار قراره بهش بده. فريده ژستي گرفته بود و دگمه هاي مانتوشم باز و داشت به تن خور شلوارش توي اينه نگاه ميكرد.
بعد از خريدن شلوار كه از مغازه اومديم بيرون ديگه هر چي اينور واونورو نگاه كردم اثري از اون پسره هيكلي كه افتاده بود دنباله كون فريده نبود .
چند روزي گذشت و توي اين مدت من همش به اين يارو كه تشنه زنم شده بود فكر ميكردم و همش تصور ميكردم كه با اون هيبت و هيكل داره فريده رو ميگاد. راستش بدم هم نمي اومد كه اين اتفاق بيافته . تا اينكه يه روز بعداظهر كه داشتم ميرفتم پيش يكي از دوستام ، سر كوچه يه جووني اومد و گفت : ببخشيد اين پاكت رو يه اقايي داد گفت بدم به شما . بعدشم رفت . من در پاكت و باز كردم توش يه كاغذ بود كه توش نوشته بود: " راستش هيكل زنت فريده مخصوصا اون كون گنده اش كيرم رو راست كرده و هر دفعه كه ميبينمش از بس حشر كونش ميشم كه به حالت جنون ميرسم . من اسمم حميد هست و اگر يادت باشه چند روز پيش هم تا فلان جا دنبال تو و زنت اومدم. ولي راستش نخواستم بي اطلاع قبلي كاري كنم .. در ضمن من از دوستاي احمد هستم . خواستم در جريان باشي كه من بالاخره اون كون خوشگل و ناز زنت رو مثل احمد با كيرم ابياري مي كنم . چه بخواي چه نخواي.
اگربخواي مزاحمم بشي ميدوني كه چي ميشه...؟!! فيلمهاي فريده جونت تو بغل احمد و اون خواهر جندش كه زير كير دوست پسرش داره داد ميزنه و خيلي چيزهاي ديگه رو توي محل و بين آشناها پخش ميكنم. در ضمن تا فردا ساعت چهار فكر ها تو بكن . من با يك پرشياي سربي سر كوچه ششم منتظرتم . بيا حضوري صحبت كنيم .. . اينم بدون هيج كس و هيچ چيز هم نمي تونن جلو دارم بشن من عاشق و حيرونه كون زنت ، فريده جون هستم . من فقط تخصصم كردن و مالوندنه زنهاي شوهردار مثل فريده جونت هست . و هيچ كدومشون هم نتونستن از زير كيرم فرار كنن و همشونو به دفعات گاييدم پس بهتر ه كه صدات در نياد تا بيچارت نكنم. منتظرتم..."
بعد از خوندن اين نامه حس كردم كه كيرم داره ميزنه از شلوارم بيرون ، گفتم كه بي غيرت شده بودم ديگه يه جورايي از گاييده شدن كونه زنم توسط ديگران و اين كه مردهاي غريبه بيافتن دنبال كون زنم لذت ميبردم . توي اين مدت احمد ديگه اونقدر كون زنم رو گاييده بود كه ديگه سوراخ كونش گشاد مونده بود . يعني تو حالت طبيعي يكي دو سايزي گشادتر شده بود ولي چون اين گاييدن ها و آب كير ريختن توي كونش به هيكلش ساخته بود من هم لذت ميبردم از اينكه يك مرد هيكلي داره عصاره پروت*یينه بدنش رو توي كون زنم خالي ميكنه و هيكل زنم رو واسم ميسازه. ولي فقط از آبرو ريزي ميترسيدم. وگرنه دوست داشتم تمام اين بدنسازهاي هيكلي آب كيرشون رو توي كونه ناز و سكسي زنم خالي كنند.
تا فردا چند بار به ياد پسره حميد با خوندن نامش جق زدم و فردا رفتم سر قرار . يه پرشيا اونجا بود و همون يارو هيكليه هم توش منتظر من. يه تي شرت تنگ با يك شلوار لي تنش بود . از بس هيكلش ميزون بود كه رونهاي پاهاش هر كدوم نصف صندلي رو پوشونده بود . اوه اوه چه رونهاي كلفت و گنده ايي داشت ، جوون ميداد واسه كوبيده شدن به لپ هاي كون زنم فريده . واي ... ديگه طاقت نداشتم . بعد از سوار شدن و سلام عليك كردن ، پسره حركت كرد و گفت يه دوري بزنيم وصحبتهامونو بكنيم. تا چند ثانيه ايي گذشت حميد گفت : خوب .. چي شد ، فكرهاتو كردي ؟ و سكوت كرد ...من از بس تو كف هيكل ورزيده و بازوهاي قوي و كلفت حميد بودم و زل زده بودم به پهناي رونهاي پاهاش كه از وسطشون كيرش چنان قلمبه زده بود بيرون كه داشت دگمهاي شلوارشو مي دريد تا بياد بيرون. ديگه طاقت رل بازي كردنو ندداشتم و گقتم : من حرفي ندارم فقط راستش ميخواستم اگه ميشه وقتي داري زنم رو ميكني من هم اونجا باشم و مخفيانه تماشا كنم . حميد گفت حتما چنان جررررري بدم كون زنت رو كه از دفعه بعد خودت كونه زنت رو دودستي بياريش و تقديم كني بهم و ازمن بخواي تا كونه فريده جون رو پرش كنم از آب كيرم.
بعد گفتم خوب كي و كجا و چطوري اين كارو ميكني ؟ من بايد چيكار كنم ؟
حميد گفت : هيچي ، تو كاري نمي كني فقط فردا با زنت مياي بيرون و وسطهاي راه يه بهونه جور مي كني و ميري . تا اون تنها بمونه بعدش من سوارش ميكنم و ميبرم تا كونه فريده جونت رو بزرگتر و گشادتر كنم .( همزمان با گفتن اين جمله دستش رو روي كيرش مي كشيد)، تو هم بعد از نيم ساعات مياي به آدرسي كه بهت ميدم .
با اين حرفهاي حميد و تصور اون لحظه كه هيكلشو انداخته روي كونه زنم ، داشتم بال در مياوردم و گهگاهي هم زير چشمي به كير حميد نگاه ميكردم كه احساس كردم داغ شدم و صورتم قرمز شده ، چشمام سنگين شده بود و خودم رو مطيع و در چنگال حميد ميديدم . پسري با چنين اندام بي نظيري كه كيرشو واسه كونه زنم راست راست كرده وداره جلوي شوهرش در مورد گاييدنه كونه زنش حرف ميزنه و مدام با دستش كيرشو مي مالونه .
حشرم زده بود بالا كه يكدفعه گفتم چرا فردا ؟ امروز من ميتونم به بهونه ايي فريده رو بيارم بيرون ، اتفاقا خودشم مايل بود بياد بيرون .
حميد كه دستشو هي روي كيرش مي كشيد گفت امروز من اماده نيستم . اخه من هر زن شوهرداري رو كه مي خوام واسه دفعه اول بكنم قبلش بايد آب كيرمو خوب خالي كنم تا حسابي روسه زنه طرفو بكشم. ديگه فريده جون (آخ..اوففففف) كه جاي خود داره . تا حالا چنين كون و باسني مثل كونه زنت نديدم چه برسه كه كرده باشم . پس بايد خوب كمرمو قبلش خالي كنم . پرسيدم تاثيرش چي ؟
گفت : اين كار باعث ميشه حسابي چند ساعتي زنت زير كيرم دستو پا بزنه . و همين طور دفعات بعد خودش با پاي خودش بياد زيرم و بخواد كه بكنمش.
با اين توصيفات حميد در مورد گاييدن زنم ديگه داشت آبم ميومد . كه ديدم حميد ميگه كيرم واسه كونه زنت بلند شده داره فشار مياره واسه همين دگمه هاي شلوارشو يكي يكي داشت بارز ميكرد.
وقتي كيرش توي شورتش از شلوارش زد بيرون ،*جوري كه متوجه نشه يه نگاهي كردم ديدم واي واي چي مي بيني پسرررررررر !!! كير يا تنه درخت ؟؟ ميخ و مبهوت اين صحنه شدم طوري كه نتونستم نگاهمو ازش بردارم ، حميد متوجه شد و همين طور كه بادستش كيرش رو تكون مي داد گفت : نظرت چيه ؟ فكر ميكني فريده جونت ميتونه اينو تا ته توي كونش جا بده ؟ كه من گفتم : فكر نكنم ... حميد هم در جوابم گفت : اگه هم نتونه من همشو تا ته تو كونش جا مي دم واسش . بعدشم ميزارم همونجا بمونه تا قشنگ توي كونه زنت جا باز كنه.
واي با اين حرف حميد ديگه از خودم بيخود شدم و گفتم اقا حميد بزار من واست ساك بزنم تا آب كيرتو خالي كني ؟ بعدشم زنمو ميارم تا همين امروز اون كونه سكسيشو بكني ؟.
حميد با شنيدن اين جمله از من خيلي لذت برد و گفت من حرفي ندارم فقط قبلش بگم من عادت ندارم آب كيرمو دور بريزم .. بايد توي دهنت خاليش كنم ... تو كه مشكلي از اين بابت نداري؟
من كه حشر تك تك سلولهاي ذهنم رو گرفته بود همين طور كه دستمو به سمته كيرش ميبردم گفتم : من ديوونه كيرتم ، چه مشكلي ...آخخخ جووون ... فداي اين كيرتم ،همه آب كيرتو بريز توي حلقم بخورمش آقا حميد ..حميد هم از خدا خواسته گفت پس يالا شروع كن و خودش هم پيچيد توي يك فرعي كه اخرش ميرسيد به يك كارگاه ساختماني . و به من هم گفت سرت رو ببرپايين و شروع كن و تا نگفتم كيرمو از دهنت در نمياري.من هم با كمال ميل مشغول به ساك زدن واسه اقا حميد شدم.....ادامه دارد

نوشته: dime

سلام دوستان من علیرضا دو ساله ازدواج کردم زیاد اهل داستان نویسی نیستم ولی این چیزی که میخوام بگم مربوط میشه به قبل ازدواج زنم و این داستان رو هم یکی از دخترای فامیلمون وقتی میکردمش گفت : اولش گفت میخوام یه چیزی ازت بپرسم خواهشا ناراحت نشو و درست جوابمو بده منم گفتم باشه گفت : مرضیه (زنم ) پرده داشت ؟ اولش شاکیشدم ولی خب حال خوبی داشتم و اونم منو تو یه شرایطی گیر انداخته بود که راستش رو بهش گفتم و گفتم پرده اش ارتجاعیه اما اون گفت که اشتباه میکنم و مرضیه قبلادختریشو به باد داده .
حال عجیبی داشتم راستش من زیاد مشکلی نداشتم والبته یه چیزایی میدونستم ولی دوست داشتم که خودش همه چی روواسم تعریف کنه واونم قسم میخورد که نه قبلا رابطه نداشته و واسه پرده اش هم همش میگفت بریم دکتر ولی من گفتم بهش اعتماد دارم خالا اینا رو بیخیال بریم سر اصل داستان
مژگان دوران دبیرستان همکلاسی زنم بود و البته دوست صمیمیش . ازش خواستم تا بگه که از کجا میدونه و همه چی رو واسم بگه.اونم از سال سوم دبیرستان گفت که مرضیه با وجود قد نسبتا کوتاهش خیلی شیطون بود و خیلی شر بوده و البته درسش هم خوب بوده .
بقیه رو از زبان مژگان مینویسم
اوایل سال تحصیلی همون سال یه لوازم التحریر نزدیک مدرسه مون باز شد که یه پسره خوشتیپ هم صاحبش بود من و مرضیه هم زیاد میرفتیم اونجا تا اینکه مرضیه بهم گفت میخوام باهاش دوست بشم من یکم حسودیم شد ولی گفتم باشه بعد یه مدت مرضیه با اون پسره که اسمش نیما بود دوست شد و رفت و آمدشون هم خیلی زیاد منم که نقش نگهبان و از این حرفا رو داشتم تا اینکه فهمیدم رفتارای مرضیه داره خیلی فرق میکنه و خیلی حشریتر شده بود ما با هم حرفای سکسی زیاد میزدیم گاهی فیلم و عکس و از اینجور چیزا هم میدیدیم و با هم یه حالی میکردیم ولی اون خیلی زیاد حشری شده بود و همش میگفت قربون نیما و کیرش برم عجب چیزیه و .....
ازش پرسیدم مرضیه شما با هم سکس میکنید اون گفت نه به اون صورت ولی خیلی حال میده مژگان . راستش منم دلم خیلی میخواست ولی تا بحال با هم تا این حد پیش نرفته بودیم .
یه روز بهم گفت بیا بریم جای نیما منم باهاش رفتم داخل که شدیم با احوالپرسی گرم نیما روبرو شدیم بعدش نیما در رو قفل کرد ته اتاق یه در بود که جدامیکرد مغازه رو مرضیه بهم گفت مژگان جون یه چند دقیقه اینجا باش من زود برمیگردم بعدش ازهمون درچوبی رفتن یه چند دقیقه تو مغازه گشتم ولی داشتم از کنجکاوی میمردم رفت نزدیک در چوبیه دیدم از اون طرف کشو کردن یه خط کش برداشتم و شروع کردم به ور رفتن به کشو تا باز شد .
راهپله میخورد به بالا آروم آروم رفتم بالا تا به صحنه ای برخوردم که انتظارشو داشتم اما تا بحال بدن مرضیه رو اینجوری ندیده بودم یه دختر با قد متوسط و تقریبا کوتاه اما پر هیکل ولی نه چاق سفید و بدون مو با یه کم پشت کوسش ، کونی که قلمبه زده بود بیرون و سینه های تقریبا بزرگ اما وقتی چشمام به هیکل نیما و کیرش افتاد دیگه حالم دست خودم نبود شروع کردم به ور رفتن به خودم .
اون موقع آخرایی بود که مرضیه با ولع داشت کیر نیما و میخورد بعدش مرضیه خوابید نیما شروع کرد به خوردن کوس مرضیه و اونم داشت میمرد که دیدم نیما یهو کیرشو گذاشت دم کوسش و شروع کرد بالا پایین کردن خواستم داد بزنم هی مواظب باش ولی چند ثانیه بعد با یه فشار کیر نیما رو تو کوس مرضیه میدیدم و لبخند رضایت و حرفای مرضیه که نشون میداد قبلا پردشو زده . مرضیه همش میگفت بکن توش عزیزم مال خودته بکن بکن . مونده بودم چیکار کنم فقط نگاشون کردم که چی جوری داشتن همدیگه رو میکردن بعد چند دقیقه و چند حالت مرضیه ارضا شد و بعدشم نیما تموم آبشو ریخت رو بدن مرضیه .
خودشون رو آماده کردن که بیان سریع اومدم پایین نزدیک در که رسیدم فهمیدم عجب اشتباهی کردم آخه دیگه نیتونستم کشو رو از اون طرف ببندم بیخیال شدم و اومدم در مغازه رو هم باز کردم و اومدم تو خیابون واستادم . مرضیه و نیما وقتی به نزدیک در رسیدن نگاهی با ترس و دلهره به هم انداختن و بعدش مرضیه خداحافظی کرد و اومد بیرون .
بیرون که رسیدیم مرضیه گفت بیا تاکسی بگیریم بریم من حال پیاده روی ندارم منم بهش گفتم منم اگه یه کیر تا ته تو کسم بره حال هیچی ندارم که یهو بازومو گرفت و گفت تو دیدی گفتم همه چی رو. ازش پرسیدم از کی پرده نداره اونم گفت یه ماهی شده . گفتم په جوری اونم گفت : یه روز منو برد خونه ش شروع کرد به خوردنم بد جوری حشرم زده بود بالا وقتی کونمو میخورد دیگه بدتر دیگه نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم از خواستم کیرشو بزاره اونم گذاشت دم کوسم اما نفهمیدم چی شد که یهو یه دردی احساس کردمو دیدم که کیر نیما خونیه و.....
وقتی مژگان اینارو میگفت خیلی حالم یه جوری شده بود راستش از این ناراحت نبودم که زنم کوس میداده از این ناراحت بودم که چرا راستشو نگفته . نمیدونم شاید م مژگان دروغ میگفته باشه ....
از مژگان خواستم که دوباره بازنم رابطه صمیمی برقرار کنه و سکسای بعدیش رو هم واسم تعریف کنه که اگه بگه واستون مینویسم .....

نوشته: علیرضا

همزمانسازی محتوا