برادر شوهر

سلام. من مهتاب هستم 35 سالمه و متاهل
خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال 92 من شوهرم کارمند وزارت نفت شغلشم ماموریتیه هروقت میره ماموریت کمتر از یک هفته طول نمی کشه ما تو یه اپارتمان خانوادگی زندگی میکنیم که طبقه پایین مادر شوهرمه و من حتی با دوستانم به سختی رفت و آمد دارم چون مدام تحت نظرم.
قضیه از اونجا شرو شد که شوهرم یک هفته بود ماموریت بود و به برادرش سپرده بود که مواضب ما باشه و از اونجایی که من خیلی دوسش دارم چون پسر با شخسیت و خود ساخته ایه ما با هم رابطه خیلی خوبی داریم.
یه شب مادر شوهرم رفته بود خونه دخترش و ما تنها بودیم از اونجا که کامران ورزش حرفه ای میکنه (کشتی گیره) و هرشب باشگاه شب که امد بهش گفتم شام بیا بالا اومد و بعد از شام من بچه هارو خوابوندم خودم هم رفتم حمام بعد از نظافت کلی امدم بیرون همونجوری با حوله رو تخت دراز کشیدم رو تختی خنک بود و حس خوبی داشت همونجوری بدونی که بفهمم خوابم برد خواب میدیدم که یکی داره باهام بازی میکنه و باهام ور میره خیلی حس خوبی داشتم اصلا یه جورایی خیلی حس واقعی بود هی مرتب حسی که داشتم عمیق تر و واقعی تر میشد تا اینکه لایه چشامو وا کردم و دیدم یه نفره که رونامو گذاشته رویه شونه هاش و سرش وسط پاهایه منه و به شدت داره کسم رو میخوره از یه طرف داشت ازم اب میرفت و غرق لذت بودم از طرفی ترسیده بودم . بله اقا کامران من که خواب بودم ازجلو در رد میشه و میبینه من خوابم و حوله روم نیست و حسابی من و دید زده و به گفته یه خودش دل و زده به دریا و .... بقیشم که گفتم.
من امدم خودمو جم و جور کنم که دیدم نمیشه گفتم خدایا چیکار کنم بدونه اینکه چشامو باز کنم اروم گفتم کامران بسه دیگه تمومش کن خواهش میکنم دیگه داری زیاده روی میکنی. که دیدم بدونه اینکه توجهی به من بکنه گفت ااااا بیدار شدی ببخشید تازه جاهای خوبش مونده قوربونت برم پاشد پاهامو گذاشت رو شونه های عضلانیش دیدم کیرش دستشه و داره میماله عجب چیزی بود اااوووه ه ه تودسته خودش به زورجا میشد
از طرفی خیلی حشری بودم واز طرفی میترسیدم نمی دونم از چی و لی میترسیدم دسمو گذاشتم رو کسم گفتم نه ترو خدا نه به خاطر فرشاد نه به خاطر بچه ها نه که گفت ببین مسخره نکن خودتو من که میکنمت پس بزار هم خودت حال کنی هم من قول میدم بت خوش بگذره تو همین حرفا بودیم که دسامو گرفت برد بالا سرم شونه هاشم به سمت سرم متمایل کرد کیرش افتاد رو کسم یه خرده فشار داد دیگه شل شدم ابروم رفت توهم بی اختیار گفتم ااااه ه ه که گل از گلش شکفت دستامو ول کرد سر کیرشو کشید لایه کسم حسابی خیس بود ولی تاحالا کیر به اون گندگی ندیده بودم سرش جدا" بزورگ وارد کسم شد که به گفته یه خودش تا داشت میرفت توش چشام گرد شد یه جیغ کوچیک زدم لبامو گاز گرفتم و دستم بی اختیار گذاشتم رو شیکمش گفت خیلخوب خیلخوب هول نکن قوربونه کس تنگت برم یواش یواش تا یخورده یه آخرش مونده جا کرد و شرو کرد من چشامو بسته بودم اون میکرد با تمام وجودم کیرشو تو کسم حس میکردم یواش یواش شدت رفت بالاتر و من بی اختیار جیغ میزدم که یهو سرمو فشار داد تو متکا گفت بچه ها بیدار میشن حالتو عوض کردیم رو شیکم خوابیدم یه متکه گذاشت زیره شیکمم پاهامو واکردم ون نشست لایه پاهام و کیره شو تا ته جاکرد تو کسم وای الان که دارم تعریف میکنم خیس میشم چه کرد تو او حالت باهام بعد که جا کرد همشو گفت پاتو ببند بعد زانوهاشو انداخت دو طرفه پاهایه به هم چسبیدم و بعد طوفان شروع شد به طرز فجیعی میکرد کسمو هر ضربه ای که می زد میخرد به لوپای کونم و اونم میزد روشونو چنگ میزد جاش قرمز شده بود و من سرم زیره متکا جیغ میزدم دوباره روم دراز کشید سینه هامو چنگ میزدو ارومو عمیق بالا پایین میکرد دیدم ضربه ها محکم تر شده گفتم داره ابت میاد بریز توش چون من ( آ یو دی ) گذاشتم و اونم تمامشو خالی کرد توش افتاد روم رو تخت من خوابید . صبح ساعت 5/6 هم دو باره با خوردن کسم بیدارم کرد و دوباره هات تر از دیشب سکس کردیم از اون موقع تا امروزم هر وقت شوهرم نیست میاد جای خالیشو پر میکنه امید وارم خوشتون امده باشه چون خاطره واقعیم بود

نوشته: مهتاب

سلام.داستان من واسه خودم که جالبه واسه شما نمیدونم.نظرات شمام واسم جالب میشه به علاوه اینکه فرهنگتونو نشون میدید.در هر صورت ممنونم واسم وقت میذاریدوامیدوارم قبولم داشته باشید.
من 21 سالمه و به تازگی ازدواج کردم.اسمم مهلا(مستعار).
دو سال پیش برای برادر شوهرم از من خاستگاری شد و طی جریاناتی من قبول نکردم.راستش معتاد بود.تا این که امسال من به عقد اون یکی داداش در اومدم.
توی این 10 ماه دوران نامزدیم برادر شوهرم نگاه های معنی داری به من میکرد ومن خیلی عذاب وجدان میگرفتم.چون با حتی یه بار بهم گفت من داماد نمیشم تا وقتی یکی مثل خودت پیدا شه.
خلاصه
یه روز با نامزدم دعوای بدی کردم و از حرص دلم زنگ زدم به برادر شوهرم پشت تلفن گریم گرفت.اونم گفت میام دنبالتو قطع کرد.اومد دنبالم رفتیم کافه.من از دعوام گفتم و اونم میگفت زندگیت با من این چیزارم نداشت و حیف نخواستی.کم کم گفت دوستت دارمو داشت مخمو میزد که دستمو گرفت گفت پاشو.من که رامش شده بودم نفهمیدم چی شد منو برد خونه مجردیش البته تو راه خیلی باهام حرف میزد.تا رفتیم تو ودر رو باز کرد.افتاد به جونم و مثل قهطی زده ها با لباسامون خودشو روم بالا پایین کردوزود بی حال شد و فهمیدم ابش اومده.من که شکه شده بودم زود پاشدم خودمو جمع جور کردم و رو مبل ساکت نشستم.
البته منم از این که اینقد تشنه ی من بود لذت برده بودمو حسابی حشری شده بودم.
بلند شد واسم اب اورد و من فوری با لیوان اب حرکات سکسی میکردم لیسش میزدم یواش و با کرشمه اب میخوردم اون که فقط خیره تگاه میکرد منم انگشتمو دور لبش میمالوندم دست دیگمو گذاشتم رو کیرش.طاقت نیاورد فوری لباساشو در اورد.من خودم با عشوه لباسامو در اورده.به شورتم که رسید منو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به کس خوردن من.اخ چه حالی میداد کسمو مک میزد چوچولمو لیس میزد اب راه افتادمو با انگشتش همزمان خوردنش میمالوند.جون.اینقدحشری شدم سرشو تکون میدادم تند تند که ابم اومد.
پاشد بهم گفت خیلی دوستت دارم کیرشو شروع کردم به خوردن.از زیر تخماش لیس میزدم تا بالا.داشت ابش میومد که خودشو نگه داشت.یکم با سینه هام ور رفتو کیرشو گذاشت به کونم.با یه فشار رفت تو.چون کس وکونم خیس بود.
خلاصه صدای اوف کشیدنای من و اه کشیدنای اون تمام خونه رو پر کرده بود.
ابشو ریخت تو کونم.
یکم استراحت کردیم و اومدیم بیرون.من حس بدی داشتم.ناراحت بودم واسه خیانت به نامزدم.همون روز بهش گفتم این اولین و اخرین سکسمون باشه.گفت نمیخوام زندگیت خراب شه چون دوستت دارم..

خداوکیلی از اون زمان با من مثل یه زنداداش وبرادر شوهر معمولی رفتار میکنه.
حتی با راهنمایی های متفرقه به داداشش زندگیمو بهتر کرده.منم واسش ذنبال یه زن خوب وخوشگل میگردم.
مرسی از وقتی که گذاشتید.

نوشته: ناناز

از همین اول بگم که این ماجرا احساسش بیشتر از سکسشه....حالا اگه دوست داری بخون.
این اتفاق زمستون پارسال برام افتاد.از روزی شروع شد که شوهرم واسه کاری مجبور شد چند روزی بره اصفهان...به شوهرم گفتم که منم این چند روز میرم خونه بابات اینا اونم گفت هر جور راحتی...( خونه بابامینا شهرستان بود)صبح زود شوهرمو تا فرودگاه رسوندم و خودم رفتم خونه پدر شوهرم ساعت تقریبا 7 صبح بود که رسیدم خونشون...همه به جز آقاجون(پدرشوهرم) خواب بودن اونم واسه نماز صبح که بیدار شده بوده دیگه نخوابیده بود..منم که دیگه بی خواب شده بودم رفتم آشپزخونه و صبحونه رو آماده کردم.با آقا جون مشغول صبحونه خوردن بودیم که امیر (برادر شوهرم.شوهرم دوتا برادر داره.هردوهم ازش کوچیکترن) هم بیدارشد و بعد هم مادرشوهرم..امیر بهم خبر داد که قراره شب برن عروسی برادر دوستش از منم خواست که همراهشون برم اولش نمیخواستم قبول کنم اما وقتی آقاجون هم اصرار کرد که برم قبول کردم.بعداز صبحونه رفتم خونمون تا واسه شب لباس بیارم...وقتی رسیدم خونه به سرم زد حالا که تا اینجا اومدم همین جا هم حموم کنم...حسابی خودمو تمیز کردم...نمی دونم چقدرگذشته بود. تو حموم بودم که صدای زنگ آیفونن رو شنیدم..دستپاچه شدم نمی دونستم چه کار کنم. منتظر کسی هم نبودم ...اونم ول کن نبود..خلاصه حوله مو پوشیدمو رفتم آیفونو برداشتم دیدم محمده(برادر شوهرم)در خونه رو باز گذاشتم تا بیاد داخل...از توحموم صداش زدم گفتم من تو حمومم کاری داری ؟گفت کمال بهم گفته بود این چند روز که نیستش ماشینتونو ببرم روغنشو عوض کنم پیش دوستم. گفتم حالا که امشب می خوایم بریم عروسی هم ببرم روغنشو عوض کنم هم ببرمش کارواش..گفتم سوییچ روجا کفشیه..خداحافظی کرد و رفت. بعدازچندثانیه دوباره برگشت و گفت راستی مدارک ماشینم بده..گفت بگو خودم بر میدارم...گفتم پیداش نمی کنی.حوله رو دور خودم پیچوندمو از حموم اومدم بیرون یه راست رفتم تواتاقو مدارکو واسش اوردم...حواسم بهش بود ببینم نگاه میکنه یا نه. دیدم زیر چشمی داره دید میزنه.به خودم نگاه کردم دیدم که سینه هام از حوله اومده بیرون سریع حوله رو درست کردمو مدارکو بهش دادم. واسه شب حسابی به خودم رسیدم دلم میخواست خیلی زیبا بشم مشغول آماده شدن بودم که امیر اومد تو اتاق تا واسه انتخاب کروات بهش کمک کنم منم که داشتم لباسمو میپوشیدم ازش خواستم که زیپ لباسمو واسم ببنده وقتی می خواست زیپ و بکشه بالا موهامو یه طرف جمع کردم اونم این فرصت و از دست نداد و گردنمو یه بوس کوچولو کرد...برگشتم زدم رو دستش گفتم شخصیت داشته باش..خندید وگفت خیلی خوشگل شدی خانم. وبعد سریع از اتاق رفت بیرون از کارش اصلا خوش نیومد من بهش اعتماد کرده بودم...همه که آماده شدن دم در محمد اومدپیشم در گوشم آروم گفت اگه میشه یه مانتو بلندتربپوش...آخه جلوی لباسم یه طرفش یه چاک بلند تا بالای زانوم داشت.گفتم واسه چی؟گفت موقع راه رفتن پات پیداست اونجاهم که همه غریبه هستن...نمی خواستم بحث کنم راستش هم خودم موذب بودم وهم اینکه از تعصبش خوشم اومد ولی به روی خودم نیوردم واخمامو کشیدم تو هم برگشتم تو خونه چون مانتوی بلند نداشتم از مادرشوهرم چندتا سنجاق گرفتم وچاک لباسمو پوشوندم باورم نمیشد با لباس به این گرونی همچین کاری کرده باشم..عمدا چند دقیقه ای معطل کردم تا همه سراغمو بگیرن و منم حرصم و خالی کنم وبگم که تقسیر محمد بوده...با اخم اومدم نشستم تو ماشین, تا رسیدن به محل عروسی حرفی نزدم و میدیدم که محمد از تو آینه ماشین هرچند دقیقه یکبار نگاه میکنه معلوم بود که اونم ناراحت شده...به محض رسیدن رفتم توی رختکن و سنجاقارو از لباسم در اوردم.. تو عروسی محمد پیشم نشسته بود .یکی دوتا دختر خشگل بودن که از اول شب رفته بودن تو نخش حواسم بهشون بود که چه طور جلومون میرفتن و میومدن و حتی یه بارم بهش پیشنهاد رقص دادن که محمد با متانت رد کرد.نمی دونم چرا اینجوری بود توی فامیلشون هم از بین دخترا چند نفری بودن که میخواست باهاش باشن ولی اون پا نمی داد..اخه قیافه خیلی جذاب و مردونه ای داشت..چشمای عسلی و موهای بور و بوستشم که مثل همه ما جنوبی ها سبزه و برنزه بود...از همه اجزای صورتش لباش بیشتر از همه به نظر من زیبا و موزون بود. یه بار که داشت برامون ماجرایی رو تعریف میکرد به قیافش خیره شده بودم شاید باور نکنید ولی برای اولین بار با دقت به لباش نگاه کردم و دیدم که چقدر زیباو مینیاتوریه.نمیدونم چرا تا اون موقع متوجه اش نشده بودم...اعتراف میکنم که از اون به بعد خیلیییی تو کف لباش بودم...
موقع صرف شام اومد پیشم گفت چیزی لازم نداری؟ گفتن نه و بعد به لباسم اشاره کردم و گفتم تازه شالمم انداختم رو پام و پیدا نیست.دیدم ناراحت شد رفت تو خودش گفت نمی خواستم ناراحتت کنم اگه ناراحت شدی ببخشید...بلند شد که بره دستشو گرفتم گفتم شوخی کردم ناراحت نشو.نشست. دیدم انگار هنوزم تو خودشه. بهش گفتم نمی خوای باهم برقصیم؟گفت میدونی که از این کارا خوشم نمیاد.گفتم الانه که ساعت 12 بشه ولباسم ناپدید بشه ها! بعد لنگه کفشم روی راه پله جا میمونه و توباید بگردی دنبالم !تازه سایز پام 38 گفتم که بیخودی نری دنبال کس دیگه ای بگردی...از تشبیه م خندش گرفت دستشو گرفتم و بلندش کردم که بریم برقصیم.شانس ما همون موقع dj آهنگ محلی خودمونو گذاشت همه اومدن وسط خیلی خوب بود بهمون حسابی خوش گذشت محمد که اصلا نرقصید فقط منو همراهی کرد و تنهام نذاشت.تمام مدت رقص چشمش به من بود.گاهی که سرشو نزدیک صورتم میاورد از برخورد گرمای نفسش روی صورتم حس خیلی خوبی بهم دست میداد...داغ میشدم..دستم که توی دستش بود رو محکمتر فشار میدادم تا متوجه لرزش دستم نشه.قبلا هم باهاش رقصیده بودم ولی هیچ وقت همچین حسی نداشتم فکر کنم این حس از طرف اون بود که به منم منتقل میشد...نگاهش جور دیگه ای شده بود ولی هرچی که بود ازش لذت میبردم دست خودمم نبود...تو راه برگشت به خونه گفتم خیلی بهمون خوش گذشت کاش کمالهم بود...عصر که باهاش حرف میزدم گفت دوست داشتم میتونستم بیام...اسم کمال که اومد قیافه محمد درهم شد دیگه چشماش نمیخندید.فهمیدم یه چیزی هست...دلم میخواست یه فرصتی پیش می اومد تا باهاش حرف بزنم. به خونه که رسیدیم به امیر گفتم باید برم خونه داروهامو بیارم (وسط عروسی زنگ هشدار گوشیم صداش در اومد بود.یادداشت کرده بودم که یادم نره داروهامو بخورم تو کیفم که نگاه کردم دیدم داروهامو نیاوردم) من با محمد میرم و زود برمیگردم.گفت مواظب باشید.توی راه اصلا حرف نمیزد هرجوری میخواستم به حرفش بیارم نمیشد...اعصابم خورد شده بود.بهش گفتم تو چرابا هیچ دختری رابطه نداری؟چرا به دخترا اهمیت نمیدی؟پسرای تو سن تو دو,سه تا دوست دختردارن...گفتم نکنه؟؟؟از حرفی که میخواستم بزنم ترسیدم ولی برای اینکه چیزی بگه....آرومو بریده بریده گفتم نکنه... به پسرا... تمایل... درای...!!!!
عصبانی شد باچنان خشمی نگام کرد که از حرفم پشیمون شدم...ولی بازم حرفی نزد...به خونه رسیدیم اون موند تو ماشین من رفتم بالا.مانتو روسریمو در اوردم ...دیدم اگه الان باهاش حرف نزنم ممکنه دیگه فرصتش پیش نیاد.بهش زنگ زدم گفتم بیا بالا کارت دارم.اولش نمی خواست بیاد ولی راضیش کردم...داخل که شد اول یه لیوان آب بهش دادم که یه کم آروم شه بعد ازش بابت حرفی که زدم عذر خواهی کردم.چیزی نگفت.گفتم قصدم به حرف درآوردن تو بود.بازم هیچی نگفت.گفتم اگه میخوای حرفی به من بگی الان بهترین وقته...فقط نگام کرد...نگاش عجیب حالم و عوض میکرد...رفتم جلو دستامو دور گردنش حلقه کردم عکس العملی نشون نداد. در گوشش گفتم خیلی بده که یه خانم محترم واسه عذر خواهی بغلت کنه و تو هیچ واکنشی نداشته باشی ها!!!!دیدم دستاش اومد بالا و دورکمرمو گرفت.صورتمو به صورتش چسبوندم.از برخورد گرمای نفسم با گوشش احساس لذت کرد.اینو از حرکت آروم سرش که بیشتر بهم نزدیک شد فهمیدم.خودمو کمی عقب کشیدم و آروم لبامو روی صورتش گذاشتم و بوسیدمش.با دستم دور گردنو وگوششو آروم لمس کردم...دستمو تو موهاش بردمو نوازشش کردم...حلقه ی دستاشو محکم تر کرد وبیشتر بهم چسبیدیم.سرشو در گوشم آورد وگفت میخوای روانیم کنی؟زبونم بند اومده بود این بار اون ازم لب گرفت و صورتمو پیشونی وگوشم و بوسید...موهای روی شونه م رو کنار زودو گردن و شونه م رو بوسید..سست شده بودم...حس میکردم تمام خون بدنم داره به صورتم هجوم میاره ولی بدنم شل شده بود. بین بازوهاش بی حرکت ایستاده بودم.فقط دلم میخواست این لحظه هیچ وقت تموم نشه...اینو به زبون هم اوردم. منو عقب کشید و تو چشمام نگاه کرد انگار چیزی رو شنیده بود که خیلی وقته منتظرشه.حلقه اشک و دیدم تو چشماش با صدایی که بیشتر شبیه ناله و التماس بود آروم گفت الههههههه.......و بعد محکم تر از قبل بغلم کرد.از شنیدن اسمم با اون صدای لرزون و گرم دیگه اختیارم و از دست دادم.میگم که حسابی داغ کرده بودیم.به هیچی فکر نمیکردیم کاملا از خود بی خود شده بودیم. مست شده بودیم.ولی صدای زنگ گوشیش همه چیزو بهم زد.آقا جون بود هنوز نخوابیده بود منتظر ما بود که برگردیم.با نگاهم بهش التماس میکردم که نریم.فکر کنم فهمید که برای اخرین بار بوسیدم و گفت اگه نریم تاصبح می خواد زنگ بزنه.خودمو جمع وجور کردم و اصلا یادم رفته بود واسه چی اومدم خونه دم در محمد پرسید داروهاتو برداشتی؟از بی حواسیم خندم گرفت رفتم اونارو گذاشم تو کیفمو لباسامو پوشیدمو رفتیم پایین...تو ماشین که بودیم ازم پرسید اون دارو ها واسه چیه که میخوری؟ گفتم داروهایی که دکتر داده تا برای بارداری آماده بشم. حتما باید استفاده کنم...دوباره قیافش درهم شد ولی الان دیگه میدونستم دلیلش چیه.احساس گناه و عذاب وجدان میکرد .اینکه داره به ناموس برادرش که باید در واقع ناموس خودشم باشه خیانت میکنه.منم همین حسو داشتم با این تفاوت که شرایط برای من سخت تر بود. من کمالرو خیلی دوست داشتم ولی در مقابل محمد هم کاملا بی سلاح و بی ارده بودم...از خودم تعجب میکردم من که همچین دختری نبودم. تا قبل از ازدواجم با هیچ پسری دوست نبودم ولی چشم و گوش بسته هم نبودم.فقط از رابطه های سطحی که تنها برای خوش گذرونیو تفریح بود نفرت داشتم. از همون روز اول که کمالرو دیدم به دلم نشست.از شخصیتش وقار و مردونگیش خوشم اومد. قیافشم که قربونش برم دختر کُش بود....واسه همین جواب مثبت دادم... دقیقا دو سال و سه ماهه که از ازدواجم می گذره...گرچه ازدواج ما سنتی بود اما منو کمال همدیگرو دوست داریم و از هم راضیم..
اما حالا محمد واسم یه دنیای دیگه تو دلم ساخته بود یه احساس جدیدو تجربه کردم که هیچ وقت با کمال این احساسو نداشتم.از طرفی هم هیچ دلم نمی خواست محمد فکر کنه دختر سطحی هستم.خدایا! بین هزارتا احساس مختلف گیر افتادم..احساس گناه,احساس خیانت,حس تنهایی,یه حس خوب بچگونه...اما حق من بود که هر لذت و حسی رو که خودم میخواستم تجربه کنم.نمی دونم اگه کمالهم میخواست این کارو بکنه من چه عکس العملی نشون میدادم و قضاوت عادلانه ای داشتم یا نه؟؟؟؟؟
اون شب تادیر وقت بیدار بودم به محمد اس دادم:
- بیداری؟
نوشت-آره.تو چرا بیداری؟
نوشتم-داشتم فکر میکردم
نوشت-تو بخواب. من جای هردومون فکر میکنم..
نوشتم-می خواستم بگم دیگه ازم ناراحت نیستی؟
نوشت-نه عزیزم ناراحت نیستم... راحت بخواب.
من که دیگه خسته بودم و خوابیدم ولی اون تاصبح بیدار بود اینو ازپیامهایی که تا ساعت 8 صبح فرستاده بود فهمیدم.سه تا پیام بود:
-الهه...!!!!(جوری که انگار صدام کرده باشه)
-حتما باید باهات حرف بزنم...
-من رفتم سر کلاس.خیلی خسته ام فکر نکنم بتونم بمونم اگه شد زود میام.....
دلم می خواست زودتر حرفاشو بشنوم.دم ظهر بود که اومد خونه.بعد از ناهار رفتم بالا تو اتاقش دیدم نیست. حمام بود.کامپیوترو روشن کردم کمی خودمو سرگرم کردم.از حموم که اومد منو که تو اتاقش دید جا خورد. گفتم من میرم بیرون.گفت بمون من میرم تو اتاق امیر لباس میپوشم لباساشو برداشت و رفت.بعد از چند دقیقه اومد تو.حوله اش رو آویزون کرد وصندلی اورد کنارم نشست.گوشیمو دادم بهش و گفتم یه نگاه بهش بنداز.صبح که داشتم با کمال حرف میزدم بی خودی خاموش شد...گفت مطمِنی که شارژ تموم نکرده گفتم اونو مطمِنم ولی خودمو نه...نگام کرد...گفت الان میخوای حرف بزنیم؟گفتم موقعیتی بهتر از اینم هست؟
بعد از چند دیقه گفت:دیشب خیلی فکر کردم.نمی دونم چی شد که اون اتفاقا بینمون افتاد ولی کاش حداقل تو جلوی منو میگرفتی.از خیانت متنفرم ولی خودم انجامش دادم...ساکت شد.عصبانی شده بودم انگار همه تقصیرا رو داشت گردن من مینداخت.بهش گفتم یعنی می خوای بگی همه اش تقصیر من بود.تو خودت کاری نکردی؟باورم نمیشه که همچین حرفی داری میزنی...گفت به خدا منظورم این نبود...میگم من داشتم زیاده روی میکردم تو چرا به من چیزی نگفتی؟؟؟گفتم چه انتظاری داری من. از یه دختر 23ساله وقتی که با تمام وجودت بغلش میکنی و تمام احساساتشو بیدار میکنی...انتظار داشتی چه کار کنم؟من آدمم سنگ نیستم.من حس کردم اون چیزی رو که تو تمام سعیتو کردی من متوجه اش بشم.آره راست میگی من مقصرم باید میزدم تو گوشت تا همه چی یادت بره...
خشکش زده بود فقط نگام میکرد.اومدم از اتاق برم بیرون گفت الهه وایسا باید یه چیزی بهت بگم.گفتم حرفتو واسه خودت نگه دار بعد نگی چرا جلومونگرفتی که این حرفو نزنم...اومدم بیرون رفتم توی آشپزخونه دروبستم و یه دل سیر گریه کردم خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه میکنم.فقط خیلی ناراحت بودم راستش یه حسی داشتم مثل اینکه اونقدرها هم واسش خواستنی نبودم واز تجربه اون احساس با من پشیمون بود...اما اشتباه میکردم...چون یکی دوساعت بعد وقتی پیش آقاجونو مامان نشسته بودم وچای میخوردیم گوشیمو اورد بهم داد وبا ناراحتی گفت فعلا درست شده ولی باید ببریش تعمیر....ازش تشکر خیلی رسمی کردم وبعد رفت.روی گوشیم یه اس فرستاده بود بازش کردم....
نوشته بود:فقط خدا میدونه که من اون لحظه ها چه حسی داشتم.اما از خراب شدن رابطه تو با کمال میترسم.امیدوارم درکم کنی.
تا آخرشب سعی کردم کمتر باهاش روبه رو بشم...میدونستم منتظر جواب منه.
رفتم تو اتاق(اتاق مهمون) تا برای خواب آماده بشم بعد از کلی بالا و پایین کردنو کلنجار رفتن باخودم اینو واسش فرستادم....
-نمیدونم در موردم چه فکری کردی یا چی ازم دیدی اما تمام شجاعتمو جمع کردم تا اینو واست بنویسم...پشیمون نیستم از اینکه به خودم یه فرصت دادم تا قشنگ ترین حس زندگیمو تجربه کنم...اعتراف میکنم که وقتی با تو بودم به هیچ چیز حتی کمال هم فکر نمیکردم.(آخرشم با طعنه نوشتم)امیدوارم درکم کنی!
هیچ جوابی نداد نیم ساعتی منتظر شدم گفتم حتما خوابه ...نا امیدانه سرمو گذاشتم رو بالش و رفتم زیر پتو...هوا خیلی سرد بود...بلند شدم تا یه پتوی دیگه بیارم ...همون موقع در با یه صدای آروم باز شدو محمدو دیدم که اومد تودر پشت سرش قفل کرد...ازش خواستم بره بیرون گفتم ممکنه کسی هنوز بیدار باشه...بدون توجه به حرفم اومد جلو و محکم بغلم کرد...گفت منم میخوام پیشت اعتراف کنم میخواستم خودم رودرو بهت بگم...گفتم چیزی نگوکه بعدا پشیمون بشی یا منو مقصر بدونی...گفت به خدا منظورم تو نبودی..لحنش خیلی ملتمسانه بود دلم سوخت براش... واسه عوض شدن جو گفتم محمد سردمه...نشستیمو پتو رو کشید روی هردومو...سرمو گذاشتم روی سینه اش وگفتم خب حالا هر چی میخوای بگو...یکم سکوت کرد بعد گفت: منم اعتراف میکنم که خیلی وقته بهت این حسو دارم.اوایل که اومدی تو خانوادمون فقط برام زن داداش بودی.اما کم کم جور دیگه ای تو دلم نشستی.شرم و حیات, متانتت خیلی تودلبرو و ناز بود...مهربونیات ظرافت و زنانگیت خیلی برام جذاب بود صورت خوشگل و معصومتم که خرد سوزه....برام سخت بود که هم عادی رفتار کنم هم اینکه از درون داشتم میشوختم...یه جورایی انگار داشتم کشفت میکردم... نمی تونستم به احساسم غلبه کنم.اعتراف میکنم تو حسرتت بودم...اعتراف میکنم که به خاطر تو به هیچ دختری تمایل نداشتم و هر کسی هم که سر راهم قرار میگرفت ناخداگاه با تو مقایسه اش میکردم و بازمدلم سمت تو میومد.به کمال حسودیم میشد که میتونست هرشب و روزشو با تو باشه...(انگوشتشو روی لبام کشید)
ساکت که شد نگاش کردم دیدم بازم چشماش خیس شده...شیفتگی که تو حرفاش بود بدجوری حساسم کرده بود. ..وقتی توبغلش بودم حواسم به هیچی نبود یه جور انگار مسخ میشدم...اون لحظه واقعا میخواستم که با هم باشیم.از هیچی هم ترس نداشتم چون اصلابه چیزی فکر نمیکردیم.... روی پاهاش نشستم ولباشو توی لبام نگه داشتم وبعد اون خودش شروع کرد به لب گرفتن.هردومون حسابی تحریک شده بودیم.نفسش تند تند شده بود وقتی گوششو میبوسیدم صدای آه ش منوهم تحریک میکرد.صورتمو توی دستاش گرفته بود لبامو گردنمو میبوسید.آروم تیشرتشو از تنش در آوردم چه هیکلی داشت نوازشش که کردم چشماشو بست و سرشو به دیوار تکیه داد.بدنش داغ داغ بود نوک سینه هاشو بوسیدم موهای روسینه اش خیلی جذابش کرده بود...کمک کرد تا لباسمو در اوردم دستشو اورد و یکی از سینه هامو از سوتین در اورد وشروع کرد به بوسیدنو لیسیدن.از رو پاهاش بلند شدم وشلوارشم دراوردم.شیمپول بزرگ شده بود و شورتشو کمی خیس کرده بود اول از روی شورتش شیمپولشو بوسیدمو لیسیدم بعد شورتشو دآوردم و با دست کمی نوازشش کردم بعد نوکشو گذاشتم تو دهنم و آروم فشار دادم تا ته آه بلندی کشید و گفت الههههههههههه....فهمیدم حسابی داره کیف میکنه کمی که براش ساک زدم چون مطمِن بودم که باره اولشه و ممکنه آبش زود بیاد زیاد طولش ندادم.دوباره بوسیدمشو اون با یه حرکت روی من خوابید دست کرد پشت کمرمو بند سوتینمو باز کرد(خیلی درگیرش بود تا بازش کرد)یه چند ثانیه فقط به سینه هام نگاه میکرد بعد آروم شروع کردن به لیسیدن کل بدنم . به کسم که رسیداز حولش شلوارو شورتمو باهم دراورد...وقتی لیسش میزد انگوشتشو هم آروم کرد تو کسم..آه و اووهم رفت هوا اون دستشو که روی پام بودو محکم گرفتم تودستم وبوسیدمش... ناشیانه اینکارو انجام میداد ولی من خیلی لذت میبردم نمی دونم چرا؟همین که گرمای تنشو رو پوستم حس میکردم دیوونه میشدم...نزدیک بود که ارضا بشم دوست نداشتم این جوری ارضا بشم برای همین دستشو کشیدم و اوردمش رو خودم خوابوندمش برای اولین بار شیمپولش با کسم برخورد کرد دیگه الان وقتش بود آلتشو گرفتم و با یه فشار کوچیک گذاشتمش دم کسم و بعد اجازه دادم تا اون خودش به صورت غریضی کارو ادامه بده...شیمپولشو فشار داد رفت تو اما نه تا آخر. بیرون کشیدش و دوباره فشار داد و این بار محکم تر که تا ته رفت تو. آهی کشید و اومد روی من خوابید دستاشو زیر سرم گذاشتو کاملا بهم چسبیدیم وبعد شروع کرد به تلنبه زدن (از این اصطلاح خوشم نمیاد اما چون همه نوشتن منم مینویسم که نگن پاستوریزس) وایییییی.....خدایا تو آسمونا بودم..شیمپولش خیلی گرم بود.در گوشم آروم گفت وای الهه خیلی تنگه...آه گوشام داغ شده بود ...تو اون سرما هردومون عرق کرده بودیم... دستشو از زیر سرم برداشت و موهامو که توی صورتم ریخته بود و کنار زد و بوسه عمیقی روی لبام گذاشت .همین لحظه بود که من ارضا شدم.... آههههههههههه خدایا چه لذتی داشت.چند ثانیه ای صبر کرد اما انگار اونم داشت ارضاء میشد چون بلافاصله شروع کرد به تلنبه زدن و این بار تند و محکم و بعد همونطورکه حدس زده بودم زود ارضاءشد...از شدت هیجان حتی ازم نپرسید که آبم و کجا بریزم و ریخت داخل.... صدای ناله اش اونقد بلند بود که گفتم هرآن یکی میاد تو...بیحال افتاد روی تشک...تند تند نفس میزد...سرمو رو سینه اش گذاشتمو بوسیدمش ....با همون صدای ناله گونه اش گفت الهه مردم....خندیدمو گفتم عزیزم نمردی تازه طعم واقعی زندگی رو چشیدی...فکر کنم نیم ساعتی همون جور بیحال بود و تقریبا خوابش برده بود اومدم دستم و از زیر کمرش در بیارم بیدار شد.گفت ساعت چنده گفتم نترس خیلی نیست که خوابیدی اما بهتره بری اتاقت ممکنه کسی بیاد.... واین شد اولین تجربه سکس محمدم با من...با اینکه سکس کوتاهی بود ولی من که خیلی لذت بردم ...از اون روز تا حالا با هم سکس نداشتیم اما رابطه قلبیمون هنوزم هست خیلی شدیدتراز قبل...نمی دونم آینده چه خواهد شد و ما بازم میتونیم اون لحظه هارو تکرار کنیم یا نه...

نوشته:‌ الهه

سلام
سلام به همه بچه هایی که میان تو شهوانی و خاطرات خودشونو مینویسن
به اونایی که داستان رو میخونن،ودر آخر بجای ناسزا گفتن تشکر میکنن و اجازه میدن تا نویسنده ادامه بده و داستانهای شهوتناک خودشو بازم بنویسه.
اسمم عرفانست،3ساله از بهمن جدا شدم(چند سالی با هم زندگی کردیم اما خلاصه به دلایل مختلف از هم دل کندیم)
پس از جدایی...
پائیز بود...
هوا ابری و طوفانی،جنت آباد میشستیم،پیش مادرم و برادرم زندگی خوبی داشتیم،هوا بارونی بود،یه 206 مغز پسته ای و یه دهنه مغازه تو آریا شهر دارو ندارم بود.یه بوتیک و یه فروشنده خانم.
تو راه داشتم میرفتم بهش سر بزنم گوشیم زنگ خورد.
الو سلام عرفانه...
سلام،شما؟
حالا مارو نمیشناسی!!!
نه نشناختم،عرض کردم شما؟؟؟
احسانم برادر شوهر سابقت////آها احسان تویی؟خوبی چه خبر چکار میکنی؟
خوبم/مرسی
کجایی؟
دارم میرم مغازه...
اووو پس مزاحم نمیشم
قربانت کار داشتی؟
آره،میخواستم ببینمت///منو؟؟؟///آره.
خیره ایشالله...آره خیره///ساعت 6 بیا میدون ولیعصر سر پاساژ ایرانیان.
کار داری بگو الان///نه بیا اونجا
خلاصه رفتم،رفتم دیدم آقا با یه سوناتا اومد بوق بوق بوق.دیدم داره صدام میکنه.رفتم سوار شدم رفت سمت راه آهن.داشتیم در مورد خودشو زن و بچه هاش و شوهر سابقم بهمن صحبت میکردیم/گفت رفته آلمان و اقامت گرفته.گفتم ولش کن اونو کار داشتی؟گفت:دلم واست تنگ شده بود/منم گفتم مرسی از اینکه بیادم بودی اگر میتونی منو ببر دم مغازه هم باهم حرف بزنیم هم ماشینم اونجاست.
گفت اه ه ه ه بی ذوق...تعجب کردم با خنده گفتم چرا آخه؟؟؟گفت بابا بریم یه کافی شاپی جایی...
گفتم کار دارم باید برم
گفت نه بریم///گفتم اوکی برو
رفت به یه کافی شاپ دوتا قهوه سفارش داد خوردیم.بعد گفت با تنهایی چه میکینی و منم گفتم بهتر از با داداش تو بودنه/
خندیدو گفت من چی؟
منم با تعجب گفتم یعنی چی من چی؟؟؟
گفت من مثه اون نیستما...گفتم درسته تو از اون بدتری/ناراحت شد/منم خندیدم گفتم ناراحت نشو بابا توام شوخی کردم
خلاصه اون روز گذشت و شب رفتم خونه اس داد گفت امروز چطور بود؟گفتم مثه همیشه یه روز خدا بود دیگه/گفت نه با من؟گفتم خوشحال شدم بعد 3سال دیدمت/گفت من دوستتدارم/بدون مقدمه
من هاج و واج مونده بودم چی بگم!!!
دیگه تا صبح جوابشو ندادم و خوابیدم/صبح پاشدم دیدم 23 تا اس داده و آخریش این بود که فردا بیا قلهک خونمون با همسرم سر اس دادن به تو دعوامون شده و کارمون به طلاق داره میکشه///منم که حالم از اسم طلاق بهم میخورد سریع پاشدم گازشو گرفتم سمت پاسداران(قلهک)
تو راه زنگ زدم بهش گفت فقط بیا...زووووووووود
رفتم خونشونو بلد بودم.زنگ زدم در باز شد رفتم بالا///درو باز کرد گفت بیا تو
رفتم گفنم سوسن کجاست///گفت بشین.نشستم رفت با یه ظرف میوه اومد تو پذیرایی.
گفتم سوسن کجااااااااااست.گفت دروغ گفتم بابا دوست داشتم بیای اینجا ادامه حرف دیشب رو بزنیم
کفتم بس کن احسان/من بازیچه دست تو و داداشت نیستم احمق
شروع کرد به چرت گفتن/من دوستتدارم/عاشقتم/از اولم من میخواستمت
بعد که رفتم تو فکر که چرا منه احمق تا اینجام اومدم،دیدم کنارم نشسته دستمو داره فشار میده.گوسفند بیشعور یدغعه شعور کرد به حرف سکسی زدن.تو فکرای خودم بودم دیدم داره با دست گردنمو میماله.همین که اومدم پاشم گفت عرفانه فقط یکبار
گفتم آشغال عوضی تو زن داری/من هرزه نیستم که...
گفت میدونم تا اینجا اومدی بزار من به آرزوم برسم/دیدم داره لخت میشه
داد زدم بی ناموس لخت نشو زشته...بدتر داشت حشری تر میشد...منو کشید انداخت وسط اتاق/بدنم بی حس شده بود از استرس و ترس///التماس کردم اما بدتر میکرد.همون وسط پذیرایی شروع کرد لبامو خورد/کثافت انگار تا حالا لب نخورده بود/تو همین حین داشت کسمو با دستش فشار میداد
منم هیچ راهی نداشتم جز التماس کردن
آروم در گوشش گفتم کثافت الان زنت میادا/گفت نترس با دوستاش رفتن تیراژه تا غروبم نمیان.با شنیدن این حرفش یکم شل شدم تو لب گرفتن ناخودآگاه باهاش راه اومدم.رفت سراغ سینه هام/مالید و مالید/لباسامو از تنم دراورد و از گردنم شروع کرد به مالیدن/داشتم تحریک میشدم/صدای اوووف اوووفم داشت بلند میشد.کل بدنمو لیسید/رفت سراغ کسم.
وقتی دید خیسه حال کرد.گفت پس توام داری حال میکنی؟گفتم بخورش دیگه،بخوررررر
گفت چی بازم بگووو/گفتم جون مامانت بخوووووور.مثل سگ داشت لیس میزد.انقد لیسید تا آبم که مثه همیشه با فشار میومد پاشید رو صورتش...بدجور خورده بود تو پرش.پاکم کردو کیشو اورد جلو صورتم براش ساگ زدم اما با دندون
خلاصه کیرش که 12 سانتم نبودو کشید رو سینم،شکمم تا رسوند به کسم
وقتی کرد تو کسم فکر نمیکردم انقد درد داشته باشه/البته فقط اولشا...
بعد که تلمبه میزد داشتم حال میکردم...حرفاش داشت دیونم میکرد...دیگه فجیه دادم در اومده بود
اونم بیشتر تحریک شده بودو داشت بالا پائین میکرد کیرشو/میگفتم بکن احسان بکننننننن
جووووووووووووون جرم بده حرومی...
جیگرم داره حال میاد بکن فداتشم.3ساله تو کفم.بکن عمرم...
خلاصه اونم داشت دیگه نعره میزد که من بازم آبم اومد،انقد خیس شده بود کسم که میگفت دیگه حال نمیده/من متوجه صدای در شدم/میدونستمم احتمال 90 درصد زنشه/کشدمش رو خودم گفتم اگه نکنی میرما/سریع کیرشو کرد تو کوسمو منم داد و هوار که تحریک بشه/میگفتم بکن زن جنده بکن جیگر///داشت تلمبه میزد که یدفعه وااااااااااااااااای صدای جیغ یه زن کل اتاق رو برداشت
ها ها زنش بود...
من خونسرد پاشدم لباسامو تنم کردم زنشم بی حال افتاد رو کاناپه و گریه میکرد/معلوم نبود بیهوشه یا...
منم گفتم احسان جان فداتشم حال کردم/مرسی
زنش منو نمیشناخت/چون 1سال بعد طلاقمون باهاش ازدواج کرده بود.جراتم نکرده بود بهش بگه زن داداش قبلیشم
خلاصه زن بدبخت اونم طلاقشو گرفت و اون کثافتم به سرنوشت داداش احمقش دچار شد
خیلی طولانی شد/ببخشید عزیزانم
فدای همتون
دوستتون دارم
عرفانه
بوس بوس بوس

خاطره واقعیه ی من مربوط به امسال عیده . من و شوهرم شهرام دوسال پیش ازدواج کردیم من سه سال از شهرام بزرگترم و اون 27 سالشه همیشه میترسیدم توی سکس نسبت بهش کم بیارم چون اون مرد حشریی بود اوایل رابطمون زیاد بود طوری که اگر با فامیل مسافرت میرفتیم بزرگای فامیل میدونستن و یه اتاق برامون درنظر میگرفتن گاهی طاقت نمی آوردیم و اگر مهمونی هم بودیم میرفتیم تو دستشویی و یه کم همدیگرو میبوسیدیم و میمالیدیم .برادر شوهرم از من چندسالی بزرگتر بود اونهم ازدواج کرده بود همیشه ارتباط خوبی با هم داشتیم و گهگاه توی جرو بحثهای من و شهرام به داد من میرسید و ازم طرفداری میکرد یه شب که دست جمعی رفته بودیم شمال من و شهرام و برادرش شاهین و زنش توی اتاق خوابیده بودیم که نیمه شب هوای سکس به سر من و شهرام زد و شروع کردیم بی سروصدا سکس کردن که دیدم شاهین بیدار شده و خودش به خواب زده از اونروز به بعد حس میکردم توجه خاصی بهم پیدا کرده خب ماجرای رابطه ی گرم منو شهرام هم تو فامیل شهره بود تا اینکه امسال عید رفتیم یه سفر بیرون از ایران من و شهرام و شاهین و همسرش
یه شب تا خرخره مشروب خوردیم و رفتیم به کلوپ برای رقصیدن .... تا اونجا که شد نوشیدیم و رقصیدیم . شهرام و زن شاهین کم آوردن و قرار شد من و شاهین برقصیم در حین رقص یه حس خاصی داشتم دلم میخواست بهش نزدیکتر بشم و ببوسمش اونهم همین حسو داشت اما خودمون رو کنترل میکردیم .مصرف مشروب بدجوری منو داغ و حشری کرده بود اومدم کنار شهرام نشستم و گفتم بریم هتل و سکس کنیم اما شهرام که خیلی خورده بود خوابش میامد به سختی شهرام و زن شاهین ، فرزانه رو که حال تهوع داشت به هتل بردیم شاهین فرزانه رو به اتاقشون برد و به کمک من آمد تا شهرام را هم به اتاق ببریم توی راه من گردن و لبای شهرام رو میبئوسیدم و میگفتم عشقم بیدار بمون بهت نیاز دارم ... شهرام هم میگفت خفه شو نمیخوام بکنمت.... تا اینکه به در اتاق رسیدیم. شاهین اونو روی تخت گذاشت و کفشهاشو بیرون آورد .نگاه شاهین خیلی داغ بود و من رو بدتر میکرد نمیخواستم با کسی غیر از شوهرم باشم من همیشه عاشق شهرام بودم رفتم روی شهرام نشستم و شروع کردم بوسیدنش کرباتش رو باز کردم و دگمه های لباسشئو باز کردم تنش رو میمالیدم و لب میگرفتم شهرام خیلی کند با من همراهی میکرد اما خیلی به حال خودش نبود برگشتم نگاه کردم دیدم شاهین بالای سرمه گفت : زن داداش حالت خوبه؟ گفتم : نه میبینی شاهین؟ منو آروم نمیکنه ... زیپ شهرامرو باز کردم و کیرشو بیرون آوردم بوسیش کردم و شروع کردم به ساک زدن .شهرام کمی حسش فعال شد و یه لحظه چشماشو باز کرد و وگفت : جوون بخور! و دوباره از حال رفت دیدم کیر خوشگلش دوباره نرم و شل افتاد .بدجوری حشری بودم و شاهین از اتاق بیرون نمی رفت . خودم کشودندم بالای سر شهرام و گفتم : پاشو عشقم سکس میخوام مگه تو شوهرم نیست گفت : بذار بخوابم اه خسته شدم از بس کردمت .... تو سیرمونی نداری برو گفتم : عشقم خواهش میکنم پاشو ! شهرام عصبی و کلافه ومست بود با دست توی صورتم کوبید و گفت : گمشو برو خوابم میاد .... یه لحظه اشک تو چشام حلقه زد و عصبانی از جا پریدم و گریان خواستم از اتاق برم بیرون که شاهین منو گرفت و گفت عصبی نشو زن داداش اون مسته ... گریه نکن خوشگلم بیا بغل خودم .... جوونم جونم .... منم لباشو بوسیدم درست شبیه لبای شهرام بود اونم از خداش بود ول نکرد نزدیک 5دقیقه ازهم لب گرفتیم ... شهرام چنان بیهئش شده بود که حواسش به مانبود. شاهین دستش رو برد زیر تاپ من و سینمو ز روی سوتین گرفت دستاش داغ داغ بود همونطور که لب میگرفت سینمو میمالید داشتم دیوونه میشدم شاهین گفت جوون چه سینه ای داری ببینمش و یهو تاپمو کند و لخت شدم . منم بلوزش رو در آوردم دستمو کشیدم رو سینش خوشش اومد برام جالب بود دستش رو برد زیر سوتینم و نوک سینمو گرفت منم نوکی سینش گرفتم شروع کرد مالیدن منم لباشو گاز میگرفتم و وحشیانه میخوردم لبای گوشتی خوشفرمی داشت عین شهرام من بود اصلا شبیه بودن فقط شاهین بزرگتر دیده میشد . یهو سوتینمو درآورد و رفت سروفت سینه هام و مک میزد دیوونه شدم روپا بند نشدم و خوابیدم رو تخت درست کنار شهرام. اما اون بیهوش بود شاهین افتاد جون سینه هام یکیشو میخورد و یکشیو میمالید مک میزد لیس میزد داشتم دیوونه میشد نزدیک یه ربع فقط میخوردشون من داشتم وحشی میشدم بهش گفتم از کجا میدونستی اونقدر به سینم حساسم گفت یه شب تو سفر شنیدم به شهرام التماس میکردی بخوردشون . راست میگفت شهرام زیاد سینمو نمیخورد عاشق کوسم بود وسوراخ کونم حسرت مک زدن سینه هامو داشتم که شاهین داشت منو به آرزوم میرسوند وحشیانه میخورد و گهگاهی هم گردن و گوش و صورتمو لیس میزد اط شدت حشر روانی شده بدم حتی گوشام سوت میزد تا اینکه رفت سراغ ناف و بعد کوسم شروئع کرد زبون زدن به چوچولم خیس شده بودم شاهین چوچولمو میخورد و با دستاش سینمو میمالید میگفت : سینه ات عین انار سفت و خوشمزه است سینه های من سایز 75 و نوک قهوه ای درشتی داره دلم میخواست شاهین و لیس بزنم صداش زدم و لباشو خوردم و اون دوباره رفت سراغ کوسم دامن کوتاه چین چینی مشکیمو کنار زده بود و شورتمو درآورده بود و داشت با حسرت میخوردش ... شاهین میگفت چه کوس تپلی جوون! کوس من نسبت به اندام ظریف و متناسبم درشت بود با لبه ای بیرون زده گازش میزد و میلیسید صدای آه و ناله ی من بلند شده بود اما شهرام هنوز حس نداشت حشری شدم و بلند شدم شاهین و انداختم زیر خودم و شلوارشو درآوردم شورت مارکدار مشکیشو آروم کشیدم پایین کیرش نمایان شد جوون درست شبیه کیر شهرام خودم بود اما بزرگتر و کلفت تر سرشو گذاشتم دهنم و ساک زدم تخماش درشت و پرآب بودن میمالیدمش و ساک میزدم شاهین حشری شد و زود کیرش راست شد اما من ول کن نبودم میخورم و با خایه هاش ور میرفتم شاهین دیوانه شده بود و سینه هامو میمالید بهم گفت جوون کوس تپلو کوستو بذار دهنم 66 شو.... برعکس خوابیدیم و من روی شاهین بودم و کوسم تو دهنش بود کیرش خوب راست شده بود و کوس منم سرحال اومده بود .شاهین چرخی زد و من رو دمر خوابوند و کیرشو هل داد تو کوسم اولش کمی سخت میرفت تو بهم گفت مگه تو دختری؟ گفتم نه شاهینم کیر داداشت قد تو کلفت نبوده به سختی هلش داد تو و شروع کرد پا زدن جووووووون چه کیری بود از زیر سینمو گرفت بود و صورتامون بهم میخورد و گاه گاه لب میگرفتیم کیرش داشت خوب کوسمو میگایید من به ناله افتادم و آه آه میکردم شاهین میگفت جوووووووون تنگه جوووون کوس داغیه جوووووون جووون آه آه .کیرشو در آورد و منو برگردوند نشست روم و کیرو هل داد تو من پاهامو حلقه زدم دورکمرش و اون پا زد گفتم تند تند تندتر و اون تندتر پا زد انگار زمان ایستاده بود نه اون ارضا میشد نه من نزدیک یه ربع مدام منو کرد از پوزیشن خسته شدیم اون خوابید زیر و من نسشتم رو کیرش و دوباره ادامه دادیم من رو تنش بالا پایین میپریدم و سینه هام حرکت میکرد شاهین سینمو میگرفت و میمالید کم کم داشتیم به اوج میرسیدیم شاهین محکم میزد به کونمو کیرشو تا ته فشلار میداد تو صدای شالاپ شالاپ کیرش حشریم میکرد تا اینکه یکهو شاهین کیرشو درآورد و گفت بخورش منم کردمش تو دهنمو آبش پاشید تو دهنم بعد بیحال شد و منو نگاه کرد و گفت تو هنوز میخوای؟ گفتم آره گفت : شهرام از پس تو برنمیاد الان میکنمت .... انگشتشو کرد تو کوسمو مالید با دست دیگه اش چوچولمو مالید آروم منو خوابوند رو خودش اومد روم بعد شروع کرد به خوردن کوسم و چنگ زدن سینه هام میگفت جووون جون پستوناتو بخورم کوس قشنگ جججوووون تا اینکه منم آبم پاشید و بیحال شدم خیلی وقت بود آبم نیومده بود یه بار شهرام برام آورده بود و بعد دوسال شاهین وتقتی آروم شدم شاهین و محکم بغل کردم و تو بغلش خوابیدم .... هردومون به خودمون اومده بودیم و از هم شرممون میشد بهم گفت زن داداش نباید .... گفتم نگو شاهین خودم هم داغونم گفت : شهرام کم آورده تو چیکار میکنی با نیازات؟ گفتم : خیلی وقته شهرام کم آورده گفت اون از تو کوچتره اما نتونسته ؟ میخوای چیکارکنی ؟گفتم : عاشقشم .... شاهین من از عذاب وجدان میمیرم گفت: نباید میشد حالا شده تموم شد رفت دیگه بهش فکر نکن شاهین بلند شد و سریع لباس پوشید و گفت زن داداش منو ببخش ....
این اتفاق هرگز تکرار نشد اما منو شاهین تا چندوقت با هم معذب بودیم

نوشته: سیما

سلام .لیلا هستم 2 ساله که ازدواج کردم از زندگیم راضی بودم تا اینکه فهمیدم شوهرم با زنهای دیگه هم رابطه داره نمیخواستم به روش بیارم اما دیگه تحملش برام سخت بود تااینکه یه شب که رفته بودم خونه مامانم تا شبو اونجابمونم به بهانه سرک کشیدن غافلگیرش کردم .اره حدسم درست بود اون با یه زن بود.از اون روز به بعد به فکر طلاق افتادم .اونم که بیشتروقتها کیش بود (برای ماموریت هاش ماهی 10 روز میرفت کیش)من همیشه تنها بودم.دیگه همه تو فامیل خبر داشتن که ما داریم جدا میشیم.تو این میون برادر شوهرم همیشه از من دفاع میکرد میگفت خاک بر سر وحید که قدرتو نمیدونه و با هرزه ها می پره.همیشه همه جا سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم .حتی یه بار شوهر بی غیرتم گفت داداشم تو کفته .
یه شب خواب بودم حدودا ساعت 12 بود که زنگ در خونمونو زدن .نگران شدم با خودم گفتم کیه این وقت شب .لباس خواب کوتاه و نازکی تنم بود فقط وقت کردم یه چادر رو سرم بندازم و درو باز کنم .درو که باز کردم دیدم سعیده.گفتم تو اینجا چکار میکنی؟
گفت :با بابا دعوام شده میخواشتم برم خونه دوستم نبود میشه امشبو اینجا بمونم ؟ من منو من کردم نمیدونستم چی بگم اما اون با نهایت خونسردی خودش اومد تو.
نشست رو کاناپه .بهش گفتم صبر کن الان میام .میخواستم لباسمو عوض کنم.رفتم تو اتاق همین که میخواستم درو ببندم سعیدو پشت در حس کردم .نمیگذاشت درو ببندم .گفت جکار میخوای بکنی خوشگلم ؟ واقعا مونده بودم .از ترس همه بدنم یخ زده بود .گفتم برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم . سعید گفت نمیخواد از من قایم شی میخوام ببینم داداشم چی داره .مگه من آدم نیستم؟و چادرمو از سرم کشید .سعید:جوووووووووووووووووون عجب هلویی هستی زن داداش.
من:سعید خجالت بکش
منو انداخت رو تخت و خودشم افتاد روم با حرص و طمع لبامو میخورد .صدای هق هق گریه هام بلند شده بود واقعا ترسیده بودم با ناخنام با بدنش چنگ میزدم اما اون فقط قربون صدقم میرفت.
داشتم از حال میرفتم .دیدم اونم یه کم اروم شده منو محکم بغل کرده بود و نمیگذاشت تکون بخورم .بهم گفت من همیشه حسرت این شبو داشتم تو چرا هیچوقت نفهمیدی من دوستت دارم .
همین که حرف میزد دستشو تو موهام میکشید .دیگه داشتم رامش میشدم .دستاشو آروم برد زیرلباسمو بدنمو نوازش کرد یه جوری دستاش بدنمو لمس میکرد
که بی حس شده بودم .دیگه نمیتونستم مقاومت کنم چون از کارش لذت میبردم.لباس خوابمو در آورد و وقتی بدنمو دید بیشتر قربون صدقم میرفت همش میگفت :جوووووووووووووون بدنت عین حریره چقدر سفیدی قربونت بشم و سوتینمو که در اورد وقتی سینه هامو دید گفت:وااااااااااااااااای هلو عجب بهشتیه
شروع کرد به مک زدن سینه هام اینقدر مک زد که حس کردم خیس خیس شدم همین که سینه هامو میخورد دستشو برد زیر شورتم از اینکه خیس شده بودم خجالت می کشیدم .اونم وقتی دید خیش خیسم گفت:اوممممممممممممممممممممممممم میبینم که تو هم میخوای
و شروع کرد به لیس زدن کسم .دیگه واقعا داشتم از حال می رفتم دلم میخواست کیرشو ببینم دستمو بردم رو شلوارش اونم پاشد و لخت شد بعد به حالت 69 خوابید کیرش خیلی بزرگ بود به زحمت نصفش تو دهنم جا میشد خودمم نمیدونستم دارم چکار میکنم واقعا شهوتی شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود حتی تخم هاشم براش لیس زدم اینقدر کسمو خورد که داشتم کم کم ارضا میشدم بلند شد و کیرشو گذاشت دم کسم .نوکشو که فرو کرد خیلی دردم گرفت اما همی که همش رفت داخل دیگه درد نداشت بزرگی کیرشو حس میکردم خیلی باحال بود.اونم که اینقدر بهش حال میداد که همش قربون صدقم میرفت .من بعد چند دقیقه ارضا شدم وقتی فهمید کیرشو دراورد و شروع کرد به لیسیدن اب کسم .چه به به ای میکرد
بهم گفت عزیزم من کون میخوام.منم که از این کار خیلی میترسیدم باز هم مقاومت کردم اما اون گوشش بدهکار نبود اب کسمو با انگشتاش میکشید با سوراخ کونم با زبونش با سوراخ کونم بازی میکرداول با یه انگشت بعد 2 تا بهد یواش یواش 3 تا انگشتشو برد تو گفت الان امادست نمیذارم درد بکشی عزیزم
کیرشو گذاشت دم کونم اولش که سرشو کرد تو یه جیغ زدم خیلی درد داشت بعد با بازی یه ذره یه ذره کردش تو .کم کم بی حس شد دیگه درد نداشت به نظرم دردش با لذت بود من رو زمین دولا بودم و اون همش میزد رو باسنم با دستش هم کسمو میمالید خیلی بهم حال میداد برای بار دوم هم ارضا شدم تا اونم ابش اومد بهم گفت اجازه میدی بریزم تو کونت ؟گفتم بریز .گرمای ابشو تو وجودم حس میکردم داغ داغ بود
بیحال شد و افتاد روم .نیم ساعتی تو بغل هم بودیم تا اینکه پاشدیم و رفتیم حموم .تو حموم هم یه بار دیگه کرد .تا صبح تو بغلش بودم صبح که شد اصلا باورم نمیشد من بودم که این کارو کردم.
اون شب گذشت .الان 1 سال از اون شب میگذره من 6 ماهه که از شوهرم جداشدم و امروز قراره که با برادرش ازدواج کنم .توی این مدت منو متقاعد کرد که همیشه دوسم داشته و قدرمو میدونه.

نوشته: لیلا

همزمانسازی محتوا