شما اینجا هستید

تجاوز

تجاوز در روز برفی

سلام دوستان فهیمه هستم ۳۰ ساله تو یک شهرستان کوچیک تو خراسان جنوبی زندگی میکنم داستانی ک میگم مال یه روز برفیه ک یکی از بدترین های منه راستی اندام ریز و ظریفی دارم و قد نسبتا کوتاه ولی بقیه از چهرم تعریف میکنن توی اون روز برفی وقتی داشتم از شرکت ب سمت خونه بر میگشتم سوار تاکسی شدم تا زودتر برسم اخه دیرم شده بود و ساعت نزدیکای ۶ بعد از ظهربود و توی روزهای زمستون توی اون ساعت هوا تاریکه خلاصه سوار تاکسی شدم راننده پیرمرد بود و یه خانوم هم کنارش نشسته بو صورت خانمه رو واضح نمیشد دید چون ک محجبه بودو بعد از ده دقیقه ک راننده تو اون ترافیک داشت رانندگی میکرد و اس ام اس بازی میکرد من ب چیزی شک نک

داستان سکسی:

گولم زد کثافت

سلام خاطره ای که میخوام براتون بگم خیلی تلخه شبو روزم رو ازم گرفته شما راهنماییم کنید تو رو خداسه بار رگ دستمو به خاطر این موضوع زدم ولی نجاتم دادن مینویسم برای دخترا که گول ادمای هرزه رو نخورن من اسمم سانازه الان 19 سالمه تو 14 سالگی بایک پسر به اسم رحیم دوس شدم بعد یک مدت بهش وابسته شدم حاظر بودم همه کار واسش بکنم هر روز با هم بیرون میرفتیم ولی همیشه سر یک حرف دعوامون میشد ازم میخواس برم خونش ولی من قبول نمیکردم با اینکه عاشقش بودم ولی میترسیدم حدودا یک سال از دوستیمون گذشته بود قرار بود یه سی دی برام بیاره که همیشه میگفت یادم رفته برات بیارم

داستان سکسی:

سارا و پسرعمه متجاوز

سلام دوستای عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه این خاطره که براتون تعریف میکنم زجراورترین خاطره زندگیمه که برمیگرده به14سال پیش اون موقع من10سال داشتم وتازه به سن بلوغ رسیده بودم .پسر عمه ای به اسم محمد دارم که 10سال از من بزرگتره البته من چون جسه بزرگی داشتم اون موقع سنم بیشتر به نظرمی اومد .محمد پیش پدرم کار میکرد وبه خاطر اینکه خونشون از ما دور بود معمولا ظهرها خونه ما بود اولش خیلی عادی برخورد می کرد تا اینکه کم کم اخلاقش ،نگاهش وکاراش عوض شد باشیطنت نگام میکرد وکارایی میکرد که حواس منو به خودش جلب کنه که البته موفق هم شده بود این تغییرات ادامه داشت تا اینکه پدربزرگم فوت کرد وما همه اقوام بر

داستان سکسی:

فن بابام کونم رو نجات داد

سلام
وقتی میگیم سلام یعنی ادب یعنی احترام
پس اگر دنبال جرات میگردید بد نیست گه پای صحبت من بشینید
این داستان روزهای کودکی منه که با شرایط کثیف محیط اطرافمون که بعضیها با رفتارشون کثیفش کردن رو بوجود آورده.
داستان ازاینجا شروع میشه که من تا الان هم که حدودا 25 26 سالمه
من پسری سفید هستم با موهای بور بلندی با چشمانی آهویی که خیلی کمه من از سنی که وارد مدرسه شدم و

داستان سکسی:

آغاز جندگی

اسم من انسیه هست
این اولین واقعه برای من هست که منجر شد به یه جنده تمام عیار تبدیل بشم.
سال 89تو یه شرکت بعنوان حسابدار استخدام شدم..بعد 6ماه تمام کارای شرکت با من بود.تو شرکت کلا 4تا زن بودیم.مدیر عامل و یک کارمند مرد و آبدارچی که یه پیرمرد بود.نزدیکای عید بود که یه روز مدیرعامل اومد گفت خانم ... یکی از دوستام تو شمال یه شرکت داره و کاراش بهم ریخته یکی رو میخواد به اوضاعش سرو سامون بده....میتونی 4 روز بری اونجا و با حقوق یک ماه اینجا کاراش رو انجام بدی؟...منم گفتم باشه...راستی بگم که من طلاق گرفتم بخاطر نازایی و تنها زندگی میکنم.

داستان سکسی:

دردناکترین سکس زندگیم

سلام من سوگل هستم چیزیکه مینویسم درد دله نه یه داستان الکی.الان 21 سالم 3سال پیش پسرخالم (رضا)بهم ابراز علاقه کرد و منم احمق شدم حرفشو باور کردم بهم گفته بود سنم که بالاتر رفت میاد خواستگاری و از این حرفا منم دوسش داشتم و باورش کردم بعداز یه مدت ازم سکس خواست و گفت اگه دوسش دارم باید بهش ثابت کنم منم بهش وابسته شده بودم و چون فکر میکردم قصدش ازدواجه قبول کردم اون روز قرار بود من فقط کون بدم ولی اون عوضی پردمو زد.کلی گریه کردم ولی بهم گفت اشکالی نداره و ما مال همدیگه هستیم.

داستان سکسی:

شهاب وحشی

من سارا 24سالمه.وقتی بچه بودم اومدیم تویه محله جدید شیطون بدم زودباهمه گرم گرفتم یه پسره همسایه دیواربه دیوارمون بودازمن بزرگتربود شهاب زیادی میدونست ناکس همش چشمش به من بود سیزده ساله بودم یه روزازمدرسه اومدم درزدم کسی بازنکرد شهاب اومدبیرون گفت کلید دست مامانشه برام آوردخانواده م رفته بودن خونه مادربزرگ مریضم دوساعت بعددرزدن دروکه بازکردم دیدم شهاب پرید توحیاطودروبست گفتم چه غلطی میخایی بکنی به زوربغلم کردوبوسیدم دستشو گذاشت روسینه م تازه اولش بود کوچولو بود البته دردداشت میمالیدش گفتم دردم میادنکن نگاش کردوگفت زودبزرگ شین من طاقت ندارم برم گردوند کیرشو گذاشت لای پام تلمبه زد آبش اومدقبلش

داستان سکسی:

تلخ تلخ تلخ

سلام،اسم من آرش این خاطره ای که میخوام براتون بنویسم مال تقریبا شیش ماه پیشه اوایل خرداد ماه ،خب راستش جیزی میخوام براتون بنویسم یه حقیقت تلخه که تمام زندگی منو تحت شعاع خوذش قرار داره نمیخوام بهم فحش بدین اما اگه دادین نوش حونتون کاری نمی تونم بکنم، بذارید یکم از خودم بگم من 17 سالمه الان سال سومم اون موقع این اتفاق برام پیش اومد سال دوم بودم اوایل امتحانات پایان سالم، شهر ما یه شهر زیاد بزرگ نیست تو مدرسه ما غقط سه چار تا بچع خوشگل وجود داشت منم جزو همونا بودم برای همین همیشه مورد توجه بودم حرکاتم رفتارم سر هر چیزی سعی میکردن خودشونو با من بگیرن از این موضوع خیلی سرخورده بودم نمیتونیستم

داستان سکسی:

تجاوز مرد صاحبخونه به من

با سلام من که الان اين خاطره رو مينويسم 31سالمه ولى ماجرا مربوط ميشه به زمانى که 7ساله بودم وبا مادرم تنها زندگى ميکردم آخه بابام تو جنگ کشته شده بود درست يادمه سال 68بود ما مستاجر بوديم صاحبخونمون يه مردى بود حدودا چهل ساله يه زن و دو تا بچه داشت مامان من و زن صاحبخونه با هم تو يه کارگاه خياطى کار ميکردن و معمولا ما سه تا بچه تو خونه صاحبخونه ميمونديم اسم صاحبخونه مون محمود بود اون شبها ميرفت سرکار و روزها تو خونه بود و از ما نگهدارى ميکرد هميشه با حرص و ولع خاصى منو ميبوسيد منو رو پاهاش مينشوند و سينه هامو ميماليد هميشه فک ميکردم از دوست داشتن زياده و دليل اينکه با بچه هاى خودش اينطورى ني

داستان سکسی:

در مسیر آتش

این یک داستان نیست خاطره نیست صحبت یه عمر زندگی با درد و رنجه ، انتظاری نداریم درکم کنید چون دردش رو نکشیدید که بخواهید طعمه گس اون رو حس کنید این خاطره رو می خونید و تموم میشه البته برای شما فقط تموم میشه اما برای من همیشه زنده است جلوی چشمامم کابوس خواب های روزانه و شبانه ی منه

داستان سکسی:

روزی که قرار بود بهترین روز باشه اما...

سلام به همه ی دوستان..
اسمه من طنینه..20 سالمه..این خاطره ای که مینویسم متاسفانه واقعیته وگرنه خوشحال میشدم که اگر همش یه خیال بود..
داشتم حاضر میشدم..امروز باید خوشگلترین میبودم..هم واسه اینکه قرار بود با دوستام برم بیرون هم واسه اینکه تولده عشقم که اسمش علی هست بود..یه لباسه جذب قشنگ پوشیدم و برخلافه همیشه یه عالمه ارایش کردم..کادوی علی رو هم برداشتم و بعد از بوسیدنو خدافظی کردن از مامانم از خونه زدم بیرون..

داستان سکسی:

عشق همیشه هم لذت بخش نیست

198.73.50.71سلام به بروبچ شهوانی یه سالی میشه که میام داستان هارو میخونم امروز دلو زدم به دریا و گفتم این داستان رو براتون تعریف کنم
این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به سال 8/8/88 درست تولد امام رضا بود
من اون موقع توی یه بوتیک کار میکردم که بغل دست بوتیک دوتا خونه بود
یکی از اون خونه ها دوتا پسر داشت به اسم های حسن و حسین مامانشون هم بافتنی میبافت و برای مغازه ها می برد و میفروخت برای مغازه ما هم میومرد و ما میفروختیم براش
هر سری که میومد من ازش میخواستم برام یه ست قشنگ شال کلاه و دستکش ببافه و هر سری میگفت باشه اما خبری نمیشد.

داستان سکسی:

دوست نداشتم ولی کونی شدم

سلام من سامانم الان۲۵ سالمه خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به سالها قبل وقتی که ۹ سالم بود قبل داستانم بگم که من داستانهای زیادی خوندم ولی درصدکمیش به نظرم واقعی اومده ولی داستان من عین اقعیته اینکه مینویسم فقط برای اینه که سالها بود که کسیو پیدا نکردم تا براش تعریف کنم و شنیدن نظرات دوستان هم برام مهمه لطفا با بی ادبی جواب ندید داستان من تغریبا کلاسزسوم ابتدایی رخ داد اون موقع من یه چندتا نوار ترانه داشتم که جلد قشنگی داشتو میخواستم توخیالات بچگی بفروشمو مثلا پول دربیارم به هرکی هم که میرسیدمو میشناختم میگفتم کسی هم نمیخرید تا اینکه یه پسری که تومحلمون بود میشناختمش ولی چندتا کوچه

داستان سکسی:

شوهر کثافت دوستم

سلام داستانی که تعریف میکنم تابستان 92 اتفاق افتاد من ساناز هستم سی و پنج سال سن دارم و صاحب دوتا بچه خوشگل ناز هستم من رفته بودم خانه یکی از دوستام تا پارچه ای که براش اورده بودم برای من پیراهن و دامن بدوزه بچه هامو خانه پیش شوهرم نگه داشتم و گفته یک ساعته برمیگردم من بدون اینکه زنگ بزنم رفتم خانه دوستم البته صبح ساعت 10 زنگ زده بودم و اون گفته بود بعداز ظهر بیا.حدود نیم ساعتی راه بود تا خانه دوستم رسیدم دم خانه زنگ زدم از پشت اف اف شوهرش گفت رفته خانه مادرش پنج دقیقه دیگه برمیگرده خانه مادرش پشت کوچه شون بود و شوهر دوستم تعارف کرد گفت بیاید داخل ساناز خانم هوا گرمه اذیت میشی.منم که دیدم ا

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - تجاوز