جلق

سلام اسم من پیمان هست. 27سال سن دارم و از نظر مسایل جنسی انسان خیلی داغی به حساب میام. الآن حدود چهار ساله که سکس نداشتم. چیزی که میخوام واستون تعریف کنم برمیگرده به چند دقیقه پیش. قبل از اون بهتره یه بیوگرافی کوتاه از خودم بدم: قد178 وزن75 پوست سفید و اینطور که بقیه میگن پسر جذاب و به قولی بچه خشکل.
حتما با خودتون میگید با این تفاسیر پس چرا چندساله سکس ندارم. دلیل اولش آخرین دوس دخترمه که به دلیل عشق بیش از حد به من باعث اتفاقایی شد که کلی دردسر واسم به ارمغان آورد و از هرچی دوس دختر بود زده شدم. دلیل دومشم نامزدمه که خیلی وقته با همیم و به هیچ وجه به سکس قبل از ازدواج رضایت نمیده و با اینکه من موقعیت های زیادی واسه سکس با دیگران خصوصا دخترای دانشگاه داشتم از این کار خود داری کردم چون دوس ندارم به نامزدم خیانت کنم. خب بریم سر اصل داستان:
امشب خونه تنها بودم و هوس کردم یه چرخی تو سیتای سکسی بزنم که این موضوع کار دستم داد. آخه بعداز دیدن چند تا کلیپ و آخر سرهم اومدن تو این سایت و خوندن چندتا داستان شهوتم به اوج خودش رسید. یه لحظه به خودم اومدم دیدم کیرم حسابی راست شده. کیر من کلفت و نسبتا درازه طوری که وقتی تو لباس شق میشه باعث میشه درد بگیره. واسه همین خواستم بند شلوار ورزشی که تنم بود رو شل تر کنم که بیشتر جا باز کنه. اما دستم از رو شلوار خورد بهش و احساس کردم یه حالی شدم. وسوسه شدم و همینطور که داشتم به چندتا از عکسای همین سایت نگاه میکردم آروم آروم دستمو گذاشتم لبه شلوار و شورتم یواش بردمش داخل. وقتی دستم به کیرم خورد از داغیش احساس کردم تو کوره بوده انگار. یه ذره باهاش ور رفتم و دستمو روش بالا و پایین بردم. به حدی شهوتی شده بودم که اگه دیوار هم سوراخ داشت کیرمو میکردم توش.
از رو صندلی بلند شدم و رفتم رو تشکم دراز کشیدم. از شهوت به بدن خودم دست میکشیدم لباسامو دونه دونه در آوردم و کاملا لخت شدم. همینجوری با کیرم ور میرفتم و چشمامو بسته بودم. با دست راستم کیرمو میمالوندمو با دست چپم با بدنم ور میرفتم. به کمر خوابیدم و دستمو با آب دهنم خیس کردم گرفتمش دور کیرم. وای که چه لذتی داشت چشمامو بسته بودم و با بالا و پایین کردن دستم که تنگ هم گرفته بودمش احساس میکردم دارم بهترین و لیزترین کس دنیا رو میکنم. نزدیک بود آبم بیاد داشتم باصدای آهسته آه و اوه میکردم. یه خورده سرعتمو بیشتر کردم و اون دستم و روی تخمام و دور کونم میکشیدم. صدای آه کشیدنم بلندتر شد و چند ثانیه بعدش آبمو که خیلی هم زیاد بود ریختم رو شکمم و چند دقیقه تو همون حالت بی حال افتادم. احساس سبکی خاصی میکردم. بلند شدم رفتم حموم و وقتی اومدم تو اتاق هنوز تو سایت شهوانی بودم. چشمم به ارسال داستان خورد و تصمیم گرفتم این رو بنویسمش. این اولین داستان سکسی بود که تا حالا نوشتم.یا شاید بهتره اسمشو درد دل سکسی بذارم. به هر حال امیدوارم خوشتون اومده باشه.
در آخر به این شعر سعدی بسنده میکنیم:
گر نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش
.
.
آبان ماه نود و دو
ساعت چهار صبح
شیراز

نوشته: moji

سلام من حمید هستم 14 سالمه و بار ها خواستم بیام و داستان دوروغ بنویسم اما نشد این خاطره راسته!
وزنم 45 قدم 165 و کیرم کلفت و 13 سانته لاغرم ولی خوش اندام تا حالا سکس نداشتم ولی سعی به فراهم کردن کس برای خودم تو خلوت کردم
خلاصه یو روز که تو حموم فهمیدم سوراخ کون چیه انگشت کردم توش ولی بعدش به سختی ریدم و لذتی نبردم! و بعدا از این سایت یاد گرفتم جق بزنم و خیلی ناراحتم که یاد گرفتم. در این 3 یا 4 سال خودم اگشت می کردم و بعد ها از اشیا مثل خودکار یا ماژیک یا از این مسواک های حمام که برای لیف زدن استفاده میشه و دستش باقصر 2 سانته یا خیار یا حتی آفتابه و شیلنگ استفاده می کردم و الان فهمیدم که من از این چیزا لذت نمی برم و فقط باید جق بزنم و فقط شرایط تو حمام فراهم بود. البته در این مدت 2 بار کیر مصنوعی با چسب تفنگی ساختم که خیلی ردیف شد اما لذتی نبردم!
یه روز تو حمام خوب توی کونمو شستم و از انگشت شروع کردم تا به 3 تا تنگشت رسیدم تا جایی که آه می کشیدم از حمون مسواک استفاده کردم و تا 12-15 سانت کردم تو و جق زدم و بعد کون درد و ریدن!
من از داستانای مردم یاد گرفتم با کیسه فریزری کس بسازم و حال کنم همین طور که تو کیسه تلمبه می زنم آبم میاد و تو بین 2 کیسه ی پر از آب می پاشه و خر کیف می شم!
یه بار داشتم به سوتین های خواهرمم تو کشوش ور می رفتم که اومد دید!
مرسی که خوندید
جق نزدید خود ارضایی نکنید و به هم کس و کون ندید و از هم فیلم سوپر نگیرید
من عاشق زنها هستم زنهایی که خوندن نظر بدن
کسایی که کون دادن به بقیه به من بگن چیکار کنم از خودکنی لذت ببرم با هزار تا چیز لیز هم امتحان کردم ولی بعد با بدبختی ریدم!

نوشته: حمید

مثل همیشه ساعت یک-دو ظهر از خواب پا میشم و نیم ساعتی رو کاناپه چرت میزنم تا فرآیند بیداریم تکمیل بشه.البته الان که تابستونه و کلاس ندارم اینقدر راحت تا لنگ ظهر میخوابم وگرنه ایام دانشگاه یکم با عذاب وجدان تا لنگ ظهر میخوابم که چرا همش کلاسای صبح رو غیبت میکنم.
نوزده سالمه و تنها کار مفیدی که تا حالا برای جامعه انجام دادم اینه که خیلی واردش نشدم و یک بارم ماشین یک بنده خدایی رو هل دادم،دانشجو هستم و متنم مملو از غلط های املایی.همیشه یا توخونه خوابم یا با دوستام تو خیابونا بی هدف چرخ میزنیم و به تیپ دخترا امتیاز میدیم.همیشه پدرم بهم تیکه میندازه که تو آخرش هیچ گهی نمیشی،زمان ما بچه ها نصف تو سن داشتن یه خانواده رو نون میدادن،جنگیدنو رو مین رفتنو...و من همه حرفاشو قبول دارم.البته تو خودم و باقی هم نسل هام اونقدر خایه میبینم که اگه زبونم لال جنگی بشه بریم و از خاکمون دفاع کنیم،درسته ما یکم کون گشاد هستیم ولی بی غیرت و بی ناموس نیستیم.
وقتی مطمعن شدم کاملا بیدارم میرم ببینم اگه باقی اعضای خانواده موقع ناهار منو یادشون مونده و برام غذا نگه داشتن،ما هم یک حالی به بدن بدیم. بعد ناهار یا همون صبحانه برای رعایت ریتم یکنواخت و تکراری زندگی اصلاح میکنم و همزمان یکی از آهنگ های شادمهرو با صدای بالا و اعتماد به نفس بالاتر میخونم،و این اعتماد به نفسو مدیون همسایه بقلیمون هستم که در بین یکی از همین خوندن هام گفت:ببر اون صداتو دیوث بچه خوابه و از اونجایی که همیشه آدم موفق دشمن زیاد داره فهمیدم صدام عالیه و سال آینده در عکدمی در خدمت دوستان هستم.وقتی کار اصلاح تموم میشه یه نگاه به آینه میندازم و قدرت خدا رو تحسین میکنم.یعنی اگه ساکن کالیفورنیا بودم بدون شک میبردنم هالیوود و استار فیلم های ترسناک و تخیلی میشدم.معمولا بعد اصلاح میرم دوش میگیرم و بعدش خیلی عذاب آوره که یه سوال سخت ذهنمو مشغول میکنه:خب داش رضا امروز کی رو بکنیم؟(نه که به خاطر قدو هیکل و چهرم دورم خیلی شلوغه جواب این سوال برام سخته)در جواب خودم کمی تفکر میکنم و اینگونه پاسخ میدم که استاد کامپیوتر که نیستم،تو خونه هم شربت نداریم که،همسایمونم که دختر نداره،هنوز اونقدر بی غیرت هم نشدم که به ناموس خودم نظر داشته باشم،ماشین و خایه جنده آوردن هم که نداریم ولی....خوش بختانه یه نرم کننده خوب تو حموم داریم و به این صورت هر کی رو که دلمون بخواد کردیم،تنگیو گشادیش به سلیقه خودمونه،پولمونم تو جیبمون مونده،از همه مهم تر!!!!!!!تو نظرات هم کمتر فحش می خوریم.
بعد از یک جق پیروزمندانه با یه احساس غرور کیری راهی خیابونا میشم(هیچ وقت دلیل این احساس غرورمو نفهمیدم)با دوستام دور هم جمع میشیم مسخره بازی میکنیم،میریم کلوپ و خلاصه یه راهی پیدا میکنیم که باقی عمرمونو به فاک بدیم.
ساعت های ده-یازده شب هم کاملا افسرده و عقده ای از دختر پسرایی که دست تو دست هم دیدم برمیگردم خونه و رو تختم ولو میشم و خودمو یک طرف تخت جمع میکنم و به خدا میگم یعنی میشه منم یک روزی عشقمو پیدا کنم و اینجا در کنارم بخوابه و من فقط نگاهش کنم؟و تنها جوابی که میشنم صدای بابامه که میگه نره خر صبح پا میشی میری نون میخری.و صبح بعد یک شروع تخمی دیگه....
میدونم اینجا یک سایت پورن هست،من و شما هم میایم اینجا تا اطلاعاتمون در مورد مسائل جنسی افزایش پیدا کنه و من نباید این متنو اینجا مینوشتم ولی دیدم زندگی منم دسته کمی از فیلم سوپر نداره منتها فیلم سوپر نهایتا تایمش یک یا دو ساعته ولی من هر روز به مدت بیستو چهار ساعت تسوط این زندگی گاییده میشم.
در آخر با اینکه اصلا در حدی نیستم که بخوام شما بزرگان ادبیات اروتیک رو نصیحت کنم ولی چند نکته رو که قطعا خودتون هم اونا رو میدونید یاد آور میشم،من شخصا هدفم از اومدن به این سایت این بود که اگه خدا قسمت کرد ما زن بگیریم،بدونم شب عروسیم باید چی کار کنم و کسخل بازی درنیارم،منتها الان سه سالی میشه که تو این سایت داستان میخونم و بجز تعداد محدودی از داستان ها که حالا چه از نظر آموزش نحوه صحیح سکس چه بیان احوالات عاشقی و.... حرفی برای گفتن داشتن بقیه واقعا شرم آور بودن،از نظر دوستان نویسنده،داستان های سکس محارم،خیانت،تجاوز و....چه بازتابی تو رفتار و طرز فکر جوونای این مملک میتونه داشته باشه؟مگه بابت نوشتن این داستان ها که غالبا هم دروغ هستن بهتون مدال میدن؟اصلا کاری به دین و اعتقاد مذهبی نداریم ولی مگه ما ایرانی نیستیم؟من واقعا بعد از خوندن اکثر داستان ها به جقی بودن خودم افتخار مکنم.حداقل واسه ارضا شدنم احساس یک دخترو به بازی نگرفتم،به یه مرد که میتونه جای برادر نداشتم باشه خیانت نکردم،به مادر خودم که نورده سال تمام سعیشو کرده تا من هیچ کمبودی تو زندگیم نداشته باشم تجاوز نکردم.هدف من از گفتن این حرفا توهین به اعتقادو اصول کسی نبود و اصلا قصد جسارت نداشتم فقط عقاید خودمو به اشتراک گذاشتم.اگه حرف های من حتی یک نفر رو به خودش بیاره ارزشش برام از کون جنیفر لوپزم بیشتره.
اگه ادمین متنمو آپ کرد منتظر نظرات هستم حتی اگه فحش باشه،به قول بابام وقتی خودم هیچ گهی نیستم بخوام بقیه رو پند بدم فحش خوردنم داره امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید

نوشته: شبگرد تنها

... قسمت قبل

سلام این عیدو به همه شماها دوستان و خواننده های گرامی تبریک میگم. با توجه به داستان قبلی و نظرات شما میخواستم دوباره ادامه بدم... .
وقتی که دارم داستانو مینویسم ساعت 11:20 صبح هستش تاریخ 2/1/1392.
شاید عنوانی که انتخاب کرده باشم برای این داستان بیشتر از اون چیزی باشه که گفتم ولی شاید خواننده خوب بفهمه منظورم چیه وقتی میگم که صبح چشمو باز میکنم از ضعیف بودن چشمم بعضی وقتا یهو تار میبینم تا بعد چند لحظه سریع درست میشه. الآن در حال حاظر اومدم مرخصی و 8/1 دوباره باید برم تا ببینم 13 بدرو بهم مرخصی میدن تا بیام با خانواده برم گردش یا نه البته اگه دعوا نشه! یه هفته قبل عید وقتی که با خودم گفتم که امروزو برم خونه تا دم عیدی یه ذره شاد باشم مجبور بودم تا سوار موتور دوستم بشم تا آزادی منو بیاره خونه خودشون آزادی بود با موتور از پاسداران (پاسداران خدمت میکنم) تا اونجا نیم ساعت راه بود بعد از اونجا سوار اتوبوسمیشدم میومدم خونه... . خلاصه وقتی اومدم خونه کمرم درد میکرد چون یه ذره سرما میخوره دردم شروع میشه حالا کاری ندارم که بعضی وقتا قلبمم درد میگیره.
وقتی گوشیمو ورداشتم یه لحظه نفسم بهم گفت یه امشبم بزن دیگه بیخیال شو و تا عید نزن بعد عیدم عادت میکنی و ترکش میکنی، با خودم گفتم آره اینطوری هم دیگه زیاد با خودم افراط نمیکنم. خلاصه رفتم حموم و با چند تا عکس شهوانی (از سایت خود شهوانی ذخیره کرده بودم) زدم و یه دوش گرفتم با توجه به اینکه نماز میخونم غسل جنابت کردم و اومدم نماز بخونم نتونستم خسته بودم چون تو آشپز خونه کار میکنم، تو خدمت سربازی اوایل چهارماه پاسدار بودم بعد دیسک کمر با فرمانده حرف زدم تا یه جایی بذاره که به کمرم زیاد فشار نیاد و منو فرستاد آبدارخونه. آبدارخونه تک و تنها بودم بعد یک ماه دیگه اونجا هم یه کارمند آوردن و مجبور شدم منو بندازن قسمت جلو آشپزخونه... درسته کارش سنگینه ولی اونجا هم بازم میخوریم تا تقویت بشیم با دوستان و هم دوره ای ها ببخشید زیادی از سربازی گفتم.
وقتی که خوابیدم گوشیه بابامو رو زنگ گذاشتم تا فردا خواب نمونم و خوابیدم فردا که رفتم پادگان دوباره دلم گفت برو خونه اصلا کلا تو کف عید بودم و چون روزبرگ هم بودم هر روز جز وقتی که آماده هستم میتونستم ساعت 16 بیام خونه وقتی رفتم برگرو بگیرم دیدو دوستم گفت منم دارم میرم بیا با موتورم بریم گفتم باشه وقتی راه افتادم بریم خیلی شاد بودم وسطای اتوبان همت بودیم که دیدم موتورو دوستم داره میلرزونه قبلا اینکارو خیلی میکرد تا منو بترسونه! ولی دست فرمونش عالیه بهش برگشتم گفتم چیکار میکنی الآن میفتیم که یهو افتادیم و از پشت که ماشینا میومدن ترمز زدن و کشیدن کنار بعد همگی رفتن حتی یکیشون هم پیاده نشد کمکمون کنه تا بلند شیم شاید دو سه تا دختر و پسر تو تاکسی دلشون بسوزه و گوشیاشونو دربیارن و فیلم برداری کنن تا شاید به رفیقاشون نشون بدن یا بذارن تو سایت.
من که زانوی پای راستم کلا خورده بود به زمین و دست راستمم کشیده شده بود رو زمین طوری بود که ماسه های آسفالت چسبیده بود رو دستم تا به خودم بیام دیدم رفیقم پاش زیر موتور مونده و بلا کلی فحش موتورو بلند کردم و گفتم آخه آدم یابو چندبار بهت گفتم اینکارو نکن که دیدم برگشت گفت محمد لاستیک جلورو نگاه کن و وقتی چشم به لاستیک افتاد دیدم آره تقصیر این نی و لاستیک جلو پنچر شده و بخاطر همون افتادیم. موتورو آوردیم بغل جاده و با یه دستمال خونمونو تمیز کردیم و با رفیقم رفتیم بغل جاده تا یه وانت بگیریم که مارو تا آزادی ببره نیم ساعتی الاف بودیم و از وانت خبری نبود این رفیق ماهم ادعای لاتیش و بچه محلاش مارو کشته بود و منم که بچه اکبرآباد بودم از خودم چیزی نمیگفتم از سر درد خلاصه یه وانتی نگه داشت و دیدیم پلاکش ایران ج 78 هستش از بچه های خود اکبرآباد بود که دوستم حسابی ضایع شده بود با این حال که خودش فهمیده بود بازم بهش چیزی نگفتم و سوار شدیم موتورم بستیم و تا آزادی اومدیم راننده پول نمیگرفت و رفیقم به زور یه پولی گذاشت تو جیبش و به من گفت خب تو با من بیا بریم تا اکبرآباد و منم لاز خدا خواسته باهاش اومدم تا میدونمون و پیاده شدم بهش پول بدم قبول نکرد و اومدم رسیدم خونه و یه دروغ خفن بستم چون مادرم بدجور گریه میکرد سر من و میگفت محمد چی شده و گفتم پله های آشپز خونه لیز بود و وقتی افتادم کمی کشیده شدم مادرم بی سواده زودی باورش شد (ای بابا زمونست دیگه بهترین مادرامونم سواد ندارن ولی یه معرفت دارن اندازه منظومه شمسی) خیلی دوسش دارمحتی از بابام بیشتر شاید فکر کنید از این بچه های نرنر یا سوسول باشم ولی برام مهم نیست کی یا کسی در مورد چی فکر میکنه مهم خودم هستم (ما بچه پایینیم ولی ادعا نداریم تا جایی که به پاییم میزنیم تا باشیم). مادرم شلوارمو در آورد البته بهم کمک میکرد وقتی زیر پیرنمم درآوردم یه شرت مونده بود ما یه چیزی مون خوبه که راحتیم ولی حد و مرض رو حفظ میکنیم برگشت بهم گفت برو حموم خودتو بشور.
وقتی برگشتم نماز نتونستم بخونم به پام کرم زدم وخوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم ساعت 4 صبحه و مادرم به پام زرده تخم مرغ گذاشته همچنین برا دستم خیلی خوشحال شدم که اینکارو کرده بود، بنده خدا کمی پیر شده و اون قوت قبلی رو نداره از اون وقتی که چیزی فهمیدم مادرم رو سرش حنا میذاشت تا موهای سفیدش بابامو آذار نده که بره یه زنه دیگه بگیره که ما زندگیمون بپاشه. برای هر حرفم سند دارم خودم با چشام دیدم که میخواست یکیو راضی کنه ولی زنه بهش ضد حال زد آخه بابام درسته کمی شهوت پرسته ولی عادیه چون مادرم نمیتونه رابطه باهاش برقرار کنه سرهمون شهوتش میزد بالا لهجه خیلی زیادی هم داشت که بدتر میکرد.
سر این جور چیزا چتدبار باهاش دعوا کردم ولی بازم من کوتاه اومدم سر مادرم و داداشم و خواهرم مجبور بودم میترسیدم بره و کسی نباشه خرجی بده البته میتونستم خودمو داداشم کار کنم ولی دهن مردمو چطوری ببندیم؟
بیخیال هرچی درد داشتم میریختم تو خودم و ذهنم داغون میشد به کسی هم نمیتونستم بگم تازه با هزار بدبختی با هزار التماس و دو سال گریه و زاری بابام یه کامپیوتر گرفته بود منم کمی کتاب خوندم چیزیس ازش سرم شد و اینترنت تازه میرفتم که یهو از چت یه چیزایی فهمیدم و شروع به چت کردن کردم یه ماهی گذاشت و هر روز من با up-dial میرفتم اینترنت چت میکردم تا یه دختری پیدا بشه که فقط باهاش درد و دل کنم جالب این بود که داستان من شبیه حکایت میشی بود که رفته بود تو دره گرگا دنبال زنگولش میگشت! خلاصه سرتونو درد نیارم وقتی با چند تا دوست شدم هی بهم میزدن و نامردی میکردن میرفتن همینطوری این داستان من ادامه داشت تا اینکه با یه دختر کرد آشنا شدم که چهار سال ازم بزرگتر بود اون تو کردستان و منم تو تهران... باهاش خیلی گرم گرفته بودم انقدر دوسش داشتم که بهش قول ازدواج میدادم خیلی خوب درکم میکرد و خیلی باهاش راحت بودم که بدتر از همه بهم اون ضربه زد.
یه روزی بهش گفتم من نمیتونم خودمو کنترل کنم و بعضی وقتا خود ارضایی میکنم برگشت بهم گفت هروقت نتونستی بهم زنگ بزن خلاصه من هروقت بهش زنگ میزدم منو آروم میکرد با حرفاش ولی بعضی وقتا هم خودش باهام سکس تل میکرد و چیزای بهم یاد میداد که ازش بی خبر بودم که ازش خوشم اومده بود.
بچه پولداری بود و زیاد خودشو به رخم نمیکشید و واقعا منو دوست داشت چون هیچی براش دریغ نمیکردم و وقتی بابام دوروز یه بار بهم هزار تومن میداد میرفتم با هزار جور خایه مالی از رفیقم یه صدی میگرفتم و میرفتم از سوپر مارکت یه شارژ هزاری میگرفتم و میومدم باهاش میحرفیدم و بعدش فهمیدم داره امتحانم میکنه چون خودش یه خط 914 داشت و وقتی مشکلاتمو باور کرد بهم میزنگید که دوساعتی باهم میحرفیدیم.
بعد دو سال دوستی من سوم دبیرستان بودم که بهش اس فرستادم و گفتم سلام خوبی چیکار میکنی بعد یه ساعت خبری نشد ازش و ج نداد بعد دو ساعت صبر کردن قلبم بهم میگفت چه اتفاقایی افتاده که ازش خبر ندارم حتی وقتی دارم اینو مینویسم اشکم جلو دارم نیست، ببخشید نمیخوام زیاد بخندونمتون! بهش اس دادم مبارکه ازدواجتون امیدوارم خوش بخت بشی ولی ای کاش حداقل یه خدافظی میکردی و بی خبر نمیرفتی. دم غروب بود و تازه داشت اذون میداد که دیدم یهو اس اومد با شیرجه رفتم سر گوشی دیدم 7575 هستش و گفت آهنگ لیلی و مجنون از محسن چاوشی شما تا یک روز دیگر به اتمام خواهد رسید و از این چرت و پرتا... . اعصابم بهم ریخت و گوشیو انداختم کنار و نشستم گریه کردم وقتی که این آهنگو اولین بار موقع آشنایی انتخاب کرده بودم. از فرط خستگی خوابم برده بود و وقتی بلند شدم دیدم اس اومده و دیدم که شماره اونه نوشته بود: خیلی خواستم اس ندم ولی از دلم نیومد من دارم ازدواج میکنم و مجبور بودم که کنار بکشم بهش گفتم با کی گفتش با پسرعموم که الآن تو عراقه و من گفتم چطوری باهاش آشنا شدی اون اونور تو اینور بهم گفت عموم اومد ازم خواستگاری کرد و رفتم لب مرز قاچاقی باهاش حرف زدم و اومدم حتی در مورد تو اخه خیلی افسرده بودم و گریه میکردم که پسر عموم دلداریم داد و بهم گفت برو ازش حلالیت بگیر و من برگشتم که ازت حلالیت بگیرم بهش گفتم اینطوری؟ گفت نمیتونستم مونده بودم تو دو راهی منم برگشتم بهش گفتم بیخیال من از همون اول زندگی روز خوش ندیدم تو هم روش برو امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و در همه زندگیت موفق باشی درسته منو از زندگی کردن انداختی ولی برو تا خودکشی نکردم که یهو دیدم زنگ زد و داشت گریه میکرد و گفت محمد توروخدا حلالم کن اگه حلالم نکنی زندگیه من بهم میخوره که یهو یاد آهنگ علی عبدالمالکی افتادم اون آهنگ "حلالی" (برو ولی بدون هرجا که میری بازم حلالی-درسته واست بازیچه بودم برو بازم حلالی... ) بقیش یادم نیست بهش گفتم خداحافظ ولی دیگه بهم زنگ نزن ولی وقتی گوشیو قطع کردم دیگه زنگ نزد بعد یه ماه زنگ زد بهم گفت تو اسرالیاست و هنوزم به یادتم منم بهش چیزی نگفتم جز اینکه خوش بحالت رفتی از اینجا خودتو راحت کردی از دست من حتی از این ایرانی که هر روز یه تز میدن رو ملت.
از اونوقت دیگه بهم زنگ نزده.... .
ولی با خودتون نگید که نیگاه کن تو ایران زندگی میکنه و ضد ایران میگه ولی نه اینطوریا نیست وقتی از این مملکت سیلی نخوری نمیفهمی من چی میگم!
دانشجوی انصرافی دانشگاه سراسری محمد باقر (ع) بودم تو مازندران ترم دوم به عنوان مسئول فرهنگی، ورزشی خوابگاه بودم و همچنین نماینده خوابگاه.
تازشم اینهمه زحمت میکشیدم هر ترم که چهار ماهه حدودا بهم هفتاد هزار تومن پول میدادن اونم با هزار افاده و منت.

خدانگهدار
ممنون که وقت گذاشتید و نشستید داستانو خوندید.
کوچیک شما محمد

ادامه...

سلام، محمد هستم و چند روز آینده نوزده سالم میشه.
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به چهارده سالگی ام میشه که از هیچی سردر نمیاوردم و یه بچه کاملا خوبی! بودم، البته به نظر خودم ولی هر از گاهی چند بار که بابام نوار ویدیو میذاشت (ما تو خونمون سی دی نداشتیم اون موقع!) دخترا و پسرایی که باهم بودن منو خیلی کنجکاو میکرد طوری که به خودم میگفتم چرا اینارو اینطوری نشون میدن و بابام چرا به اینا اینطوری نگاه میکنه؟ باید اینم بگم که برای من خیلی درکش سخت بود تو اون موقع... .
خلاصه تا اینکه این موضوع رو با دوستم در میون گذاشتم و اونم در جواب گفت که خوب اینا عادیه و همه داستانو بهم فهموند و یاد داد که چطور خود ارضایی کنم به زبون خودمون جلق که زیادیا میگن جق! بعدش من دیگه با خودم نمیتونستم کنار بیام و همیشه تو فکرم بود که چه وقت و کی اینکارو کنم؟
یکبار رفتم تو یه اتاق خواب چون اتاق خواب ما پایین شهریا یه دونه بیشتر نیست! و در رو از پشت قفل کردم و شرت پوشیدم که خیلی بلند بود و خواستم که خودمو در موقیعته جلق زدن قرار بدم شرت رو طوری میاورم و میکشیدم بالا که شبیه شرت زنها میشد و با اون احساس میکردم که آلتم راست میشه و انقدر از روی شرت میمالیدم با دستم که ارضا میشدم و چون که چیزی نمیدونستم بعدش شرت رو در میاوردم و باهاش آلتم رو تمیز میکردم و شرت رو میپیچیدم و مینداختم جای قبلیش و خود به خود بعد اینکار دستشوییم میگرفت و میرفتم و وقتی کارم تموم شد میومدم میخوابیدم... .
صبح که میشد با خستگی زیادی پا میشدم و سریع میرفتم سراغ شرتم که ببینم خشک شده یا نه؟ وقتی به شرتم نگاه میکردم و میدیدم شرتم کمی زرد شده و خشکه خیلی جا میخوردم و تعجب تمام وجودم رو میگرفت.
این قضایا ادامع داشت تا اینکه به مدارس بالاتر رفتم و با دوستای زیادی آشنا شدم که چیزای خوب! زیادی ازشون یاد گرفتم، ای کاش میمردم و هیچیزی در مورد جلق یاد نمیگرفتم، شاید بی جنبه بازی در آورده باشم ولی خیلی خودمو خواستم کنترل کنم ولی نتونستم و تا الآنه که ادامه میدم و دست خودم نیست و امروز موقع عصر دوباره اینکارو انجام دادم... باید این رو هم اضافه کنم که با هیچکس رابطه سکس نداشتم و دوست ندارم داشته باشم حداقل به خاطر مذهب و وجدان بعد از ازدواجم... .
بخاطر این جلق زدنا خیلی شکست خوردم تو زندگی و چیزای زیادی از دست دادم ولی هروقت به خودم میام میگم تو که میتونی دوباره به اینا برسی پس یه توبه کن و به خودت برگرد. ( معنی اسم خدا هم همینه خود+آ=خدا به خودت بیا ).
تأسیراتی که جلق رو ذهنم گذاشت رو هیچوقت فراموش نمیکنم، با اینکه هوشم و ذهنم ضعیف شد ولی هیچوقت این کارا یادم نمیره و وقتی دانشجوی ترم دو کاردانی رشته کامپیوتر بودم هم اینکارو میکردم. من دانشگاه سراسری رو هم انصراف دادم (ورودیه مهر سال نود وقتی که هفده سال سن داشتم) بابت دلایلی که اینجا جاش نیست بگم ( شاید تو داستانای بعدی که اگه بخوایید! ).
داشتم استخدام ناجا میشدم که از قلبم و کمرم مشکل گرفتن و گفتن که دیسگ داری و قلبت هم بهش شوک وارد شده... چون بعده دانشگاه من وارد بدترین دوران زندگیم شدم خدمت سربازی و این اتفاقا تو اون خدمت لعنتی برام افتاد.
جز ضررهایی که به ذهنم و زندگیم وارد شد بابت جلق از لحاظ فیزیکی هم دچار افت شدیدی شدم! طوری بود که دستام میلرزید، غذا کم میخوردم، از رفتن به مجالس خودداری میکردم، چشمم ضیف شد تا حدی که بعضی وقتا باید عینک میزدم، لاغر و کم هوش و وز وز گوش... هرچقدر بگم کم گفتم شاید خندتون بگیره و شایدم به حالم تعصف بخورید چون این احساسو منم نسبت به دوستام داشتم، وقتی که برام تعریف میکردن تو روز خدا و عاشوراش هم اینکارو کردن، ای لعنت به من که هروز از توبه گرگیم خلاص نمیشم.
با چندتا دختر دوست بودم ولی همشون پی در پی بهم نامردی کردن و به قول دوستا شکست عشقیه بدی خورده بودم. الآن هم سربازم و میخوام معافیت پزشکی بگیرم و برم دانشگاه و دوباره ادامه تحصیل بدم، شاید بتونم زندگیه خوبی رو دوباره شروع کنم و به این افکار شوم پایان بدم ولی خدا کنه... .

با تشکر که حوصله کردید و برای داستانم وقت گذاشتید.

ادامه...

نوشته: M.b.g

سلام؛اسم من خلیل؛داستان زندگیمومیخوام تعریف کنم؛
وضع مالی خوبی نداشتیم؛پدرم کارگرساختمون بودوزیردست بنا؛اون سنش بالارفته بودکسی دیگه بهش کارنمیداد؛من یه خواهر و یه برادر کوچیکتر از خودم داشتم؛مادرمم که بهترین مادر دنیا بود؛
تا سال دوم راهنمایی شاگرد اول کلاس بودم که باکلمه ی جلق آشنا شدم؛یکی ازبچه هامیگفت: من اتفاقی یادگرفتمو واقعا حس خوبی بهم دست میده..ما هممون فقیربودیم ویک ماه گذشت که تنهادلخوشی کثیف ما شده بودجلق؛ولی ازخونواده هامون پنهون میکردیم؛تو این روزابودکه من روزی سه بار هم جلق میزدمو باعث شدکه تمام فکروذکرم جلق بشه؛افت تحصیلی شدیدی پیداکردمو سال دوم راهنمایی با 9 تا تجدید مردود شدم؛وقتی کارنامموبه پدرم دادم منوزیرضربه های سنگین دستوپاش له کرد؛میگفت:آخه نفهم توهم میخوای مث من بدبخت بشی به من نگاه کن من درس نخوندموهیچی ندارمو..فقط میزد؛مادرم که قدرت دستای کارکرده وورزیده ی پدرم رونداشت فقط التماس میکرد؛خواهروبرادرام ازترس داشتند گریه میکردن آخه تاحالاباباشونواینطورندیدن؛بلخره بعدازچنددقیقه که واسم ی عمرگذشت ولم کرد؛یکی ازضربه هاش به دماغم خوردوشکستودیگه آثارشکستکی به جاموند؛من چهره زیبایی داشتم که دماغ شکسته منظره ی صورتموکمی زشت کرد؛بعداون کتک خوریاطبق عادت واسه دلخوشیم رفتم جلق زدم؛به خاطرکمبودغذاگاهی وقتاحتی آب کمرهم نداشتم؛من واسم مهم نبودفقط میزدم؛دیگه درس خوندن واسم بی معنی شده بود؛کارم شده بودتوخیابونادخترارودیدبزنم؛شبهاهم بساط جلق زدن توحموم بود؛
امتحانای شهریوربابدبختی قبول شدم؛نمیدونم شایدضربه های دست پدربه فرزندش باعث شده بودکه کمی درس بخونه؛هیچکس نفهمیدکه چرااینطورضعیف شدم؛کسی نبودکه به فکرم باشه؛فقط مادرمظلومم به فکرمن بود؛پدرمم که دیگه کامل بهم پشت کرده بود؛حتی دیگه لباس واسم نمیخرید؛
روزهاوماههامیگذشتوجلق واسم جنون شده بود؛به تازگی رفیقی پیداکرده بودم که فیلم سوپرنگاه میکرد؛البته تومدرسه؛اون ازلحاظ مالی ازمن خیلی بالاتربود؛یه روزمنوبه خونشون دعوت کرد؛اونایه خونه آپارتمانی خیلی بزرگ داشتن؛وقتی مادرش دروبازکردبهم دست دادوبایه تاپوشلواربود؛یادمادرخودم افتادم تودلم گفتم من بهترین مادردنیارودارم؛مادرم توخونه هم حجابشوداشت؛
خلاصه واردخونه شدم؛اسم دوستم رضابود؛واسه خودش یه اتاق جداگونه داشت؛من تورویاهام بوداتاقی برای خودم؛اتاقش یه خونه واسه من بود؛آخه خونه ما 43متربود؛تواتاقش یه کامپیوترداشت؛من تااون موقع کامپیوترندیده بودم؛واسم خیلی جالب بود؛بهم گفت خلیل یه چیزباحال واست دارم؛کامپیوتروروشن کردوباخیال راحت بدون هیچ ترسودلهره ای یه فیلم سوپرگذاشت؛من تاحالاندیده بودموآلتم کم کم بزرگ میشد؛رضاصندلیشوآوردطرفموچون حشری شده بودخواست بیادبهم بچسبه وبوسم کنه؛چون وضعیتشودیدم جالب نیست زدم توگوشش؛گفت آشغال این چه کاری بودکردی گفتم آشغال خودتی بدم میادبزارفیلمونگاه کنم؛دلم براش سوخت تازدمش آلتش خوابید؛باناراحتی روشوبه طرف کامپیوترکرد؛کمی گذشت من واقعاخوشم اومده بود؛حین نگاه کردن رضارودیدم باکمال پررویی آلتشودرآوردوباشدت زیادجلق میزد؛دادمیزدومیگفت آره خودشه بکنش؛؛من باورم نمیشد؛یه دقیقه بعدمادرش بادولیوان شیرگرم اومدداخل اتاق منتظرعکس العمل رضابودم که سریع ازفیلم خارج بشه؛ولی باتمام بی شرمی درحالی که آلتش ازشلواربیرون بودداشت به فیلم نگاه میکرد!مادرش گفت عزیزم داری چی نگاه میکنی ودرحالی که داشت قربون صدقش میرفت سینی دولیوان شیروروی میزگذاشتوگفت قربون دودولش برم که به باباش رفته وازاتاق رفت؛من ازخجالت سرم پایین بودومنتظریه عکس العمل ازپسریامادربودم ولی نه هیچ اتفاقی نیفتاد؛رضاهم درحالی که یه دستش لیوان شیر بودوبادست دیگش جلق میزد؛چندلحظه بعدآبشوریخت روی زمین ویه جیغ بلندکشید؛من دیگه به فیلم نگاه نمیکردم وفقط همه چیزواسم مبهم بودکه چه خانواده راحتی؛یانه چقدربی شرموحیاکه پسرشون اینطوریه؛توهمین فکرابودم که رضاگفت هوی مگه توجلق نمیزنی؟اگه میخوای تاخودم واست بزنم؟گفتم خفه شووبایه اضطرابی گفتم من بایدبرم خونه؛ازخونه که زدم بیرون فقط گریه میکردم؛توهوای سردزمستون میدویدموکفشم که تاحالاچهاربادوختمش دوباره دهانشوتوی این سرمابازکرد؛دوجفت جوراب پام بودودوجفتش پاره؛دماغموکه حالااشک میریخت باپلیورکهنم پاک کردم یه لحظه به پلیورم نگاه کردم که جای سالم نداشت؛بغض داشتم باخودم گفتم من کجارضاکجا؛یادچوبلاسیش تواتاق افتادم که پلیورای رنگارنگ آویزون بودن؛خنده ی تلخی آمیخته بااشک روی چهره سرخ شدم نشستوگفتم ماچوبلباسیشم نداریم ؛ راهی تاخونه نمونده بودولی پاهام ازشدت سرمابی حس شده بود؛خودموهمراه باسرمابه خونه رسوندم؛مادرم که آثارزحمتوبدبختی روصورتش نمایان بودوکنج اتاق دیدم بااین که سن زیادی نداشت ولی فشارزندگی پیرش کرده بود؛به مقنعش که ازکهنگی رنگش رفته بودنگاه کردم یادمادررضاافتادم که اصلامقنعه به سرنداشت؛بغض گلوموگرفتوباصدای مادرم که گفت عزیزم به چی نگاه میکنی زدم زیرگریه؛اتاق بزرگ نبودوباچن قدم کوچک به آغوش مادرم رفتم؛توبغلش به خواهروبرادرکوچیکم نگاه کردم که بانگاه های مظلومشون نگاه میکردند؛مادرم میگفت چی شده عزیزم؛گفتم مادرماخیلی فقیروبدبختیم ماهیچی نداریم؛مادرم بامن اشک ریخت بازبه خواهرکوچکم نگاه کردم که آب دماغش تالبهای غنچه ای کوچکش راطی کرده بود؛
صدای درسکوت اتاق راشکست،پدرم بود دیگه ازش میترسیدم ازآغوش مادرم جداشدمو به کنج اتاق پناه بردم؛کنار بخاری رفتو بدنشوگرم میکرد؛دوباره به خواهروبرادر مظلومم نگاه کردم که لباسهای بخیه زده و کهنه ای برتن داشتندو باترس به پدرنگاه میکردند؛دوباره اشکام گوشه ی چشماش جمع شدندکه با پلک زدنم به روی زمین پرت شدند؛سرموبین زانوانم قراردادم وبه اتفاقات امروزفکرکردم به فیلمی که یه قسمتاییشو دیده بودم که باعث شدآلت سردم تکانی بخورد؛تاشب جلوخودموگرفتم که جلق نزنم ولی آخر خودموباختم؛واسه اولین بارازجلق زدن تنفرپیداکردم وباعث شدکه کمتربهش فکرکنم؛درسم بهترشده بودوسال سوم راهنمایی دوتاتجدیدآوردم که شهریورقبول شدم؛من ارتباطموبارضاخیلی کم کرده بودم؛رضاسال سوم8تاتجدیدآوردولی چون همه جای این مملکت بی قانونوبی بندوباره وفسادتوآموزش پرورش غوغامیکنه خانواده رضاباپول وبدون اینکه امتحان بده قبولش کردن؛اینووقتی فهمیدم که بهم میخندیدومیگفت من امتحان ندادموقبول شدم؛بابام پول داده؛پول گدای مدرسه؛چیزی بهش نگفتم؛ولی وقتی اینوگفت ،بغض،رفیق قدیمی من گلوموگرفت؛

تابستون همون سال نمازخوندنوشروع کردم وهرروزتوبه میکردم؛خودارضاییم خیلی کمترشده بود؛سال اول دبیرستان بودکه باپولی که پس اندازکردم تونستم یه کتاب به اسم عوارض خودارضایی بخرم؛وقتی که کتابومیخوندم تازه فهمیدم که چه غلطی کرده بودم؛یادم میادتمام صفحه های کتابواشک بارون میکردم از اینکه خودارضایی باعث ضعف بدن؛عقیم شدن؛ضعف چشم؛ضعیف شدن قدرت تفکر؛لرزش دستوسروبدن؛افت تحصیلی؛خستگی زودرس؛پیرچشمی؛ضعف روحی؛نگاه بدبه خانواده؛کوچکشدن بیضه؛سیاهی دورچشم؛بی غیرتی؛جنون؛پیری زودرس؛ پوکی استخوان و..صدهاعوارض دیگه ای که وقتی یادم میاداشکام سرازیرمیشن که چقدرمن بودم؛
باترس زیادی که به خودارضایی پیداکردم دیگرحتی فکرشم نمیکردم؛ و باعث شد دوباره من یک بچه زرنگ توی مدرسه شوم؛وسال اول رابامعدل خوب قبول وبه رشته تجربی درسال دوم بروم؛پدرم حالا آغوششو برایم بازمیکند و مادرم مرا میبوسد و من درآغوش پدرگریه میکنم واوبه دماغ شکسته ام نگاه میکندواورامیبوسد؛؛
سال سوم دبیرستان توی مدرسه خبردادندکه رضا رو با یه دختر گرفتند؛خدا رو شکر کردم که من در این باتلاق فرو نرفتم؛به دلیل وضع مالی ضعیفی که داشتم دانشگاه نرفتم و بعد از دوران سربازی ام بایک کارت پایان خدمت ومدرک دیپلم تجربی نگهبان کارخونه ای شدم؛ ولی جلق کار خودشو کرد و من توسن 20سالگی موهای سرم درحال سفید شدن هستند و مشکل جنسی پیداکردم؛یه چیزی نزدیک به عقیم شدن؛این سایتو یکی ازدوستام معرفی کردوقتی که داستان زندگیموبراش تعریف کردم؛البته من کمبودغذای شدیدی داشتم واین هم باعث شدزودترسراغ من بیاید؛ولی دیر یا زود این جلق روی بدش را هم به طرف شما نشانه میگیرد؛ از من نصیحت خودارضایی جاده ایست که انتهای آن انتهای عمرشماست پس جاده عمرتوازجاده ی کثیف خودارضایی جداکن واونوقته که معنی زندگی رومیفهمی؛
ممنون که داستانمو خوندید؛

نوشته: خلیل

سلام
من مدتی است که توسط یکی از دوستانم متوجه این سایت شدم لطفا تا آخر داستان را بخونید تا بفهمید که خودارضایی چه آثار بدی دارد
از کودکی در امور جنسی خیلی کنجکاوی می کردم. بزرگترین آرزویم دیدن اندام برهنه زن بود. به سرعت تمام منابع در دسترس مثل چند کتاب پزشکی در منزل را شناسایی و می خواندم. در دبستان آلت جنسی را به هم نشان می دادیم و به آلت دوستان نگاه می کردیم. با بهره ی هوشی بالایی که داشتم هیچگاه در درسم ضعیف نبودم. 7 یا 8 بار در حین دست ورزی به آلت جنسی منی انزال شد ولی کاملا غیر ارادی بود و من به شدت می ترسیدم. در دبیرستان کم کم با فیلم سکسی آشنا شدم ولی هیچوقت با هیچ دختری ارتباط نداشتم. در خانواده هیچ وقت در این مورد با من صحبتی نشد. همیشه درسم عالی بود و پدرم به دقت و البته غیر مستقیم روی درس و کارهای من نظارت داشت. تقریبا تا سال آخر دبیرستان همه چیز از سکسولوژی می دانستم. در کنکور با رتبه ی ممتاز 150 در رشته مهندسی عمران یکی از بهترین دانشگاه های سراسری کشور قبول شدم. در زمان کنکور توجهم به مسائل جنسی خیلی کم بود و هرگاه به قول معروف شهوتم بالا می زد از درسم می ماندم. معمولا برای دفع شود با آلت جنسی دست ورزی می کردم ولی همیشه تا آستانه ی انزال پیش می رفتم و هیچگاه ارادی و عمدی جلق نزدم. در زمان ورود به دانشگاه 86 کیلو وزنم بود که با قد 180 کاملا بدن پر و چهارشونه ای داشتم. ترم 1 و 2 با معدل ممتاز شاگرد اول دانشکده شدم و کاملا دوران خوبی بود. هنوز برای شهوت از همان روش همیشگی یعنی تحریک تا آستانه ی انزال استفاده می کردم. دقیقا آخر ترم 3 بود که یک روز صبح شهوتم شدیدا بالا زد و من برای اولین بار در زندگیم تحریک آلت را عمدا تا انزال منی ادامه دادم یعنی با اراده جلق زدم. آن موقع نمی دانستم که چه کاری کرده ام و چه مصیبتی در پیش رویم است. 1 ساعت بعد یک بار دیگر آن کار را کردم و آن روز کذایی تمام شد. از آن روز تا این لحظه یعنی 2 سال من اسیر کابوسی به نام جلق هستم. در عرض 3 ماه وزنم به 70 کیلو کاهش پیدا کرد. چهره ی لاغر، هیکل نزار و دستان نحیف، کمر قوسی، گردن رو به جلو، چشمان کبود و گود، خستگی، گوشه نشینی، ریزش شدید موها و بدتر از همه افت شدید در دانشگاه همه و همه در عرض 3 ماه زندگیم را سیاه کرد. ترم 4 با معدل 64/11 مشروط شدم. هیچ کس حتی استاد ها هم باور نمی کردند که شاگرد اول دانشکده درس بیفتد. خلاصه از آن روز که تابوی جلق زدن برایم شکست و ترسم ریخت و ارادی آن را انجام می دهم و تا امروز که هنوز درگیر آن هستم تقریبا به هر دری زده ام که ترک کنم ولی موفق نمی شوم...
حالا انتخاب با خود شماست..........

نوشته: امین

همزمانسازی محتوا