شما اینجا هستید

خواستگاری

عاقبت الناز

سلام به دوستان حامد هستم متولد 1364بچه ی یکی از شهر های اذربایجان شرقی می خوام از دختری براتون بگم که سالها شده بود همه ی زندگی من بود الناز دختری که خیلی سعی کردم دلشو بدست بیارم ولی با وجود همه ی سعی و تلاشم با بی اعتنایی های الناز روبرو بودم این سعی و تلاش من نزدیک سه سال ادامه داشت به اتفاق خانواده رفتیم خواستگاری الناز خانوم ولی با جواب منفی الناز روبرو بودم با لجبازی های من وایستادن جلو خانواده و پافشاری برای ازدواج با الناز ادامه داشت سه بار رفتم خواستگاری ولی هرسه بار جواب منفی شنیدم ولی من خر شدید عاشقش بودم نمی تونستم ازش دل بکنم اونم از دوست داشتنای من با خبر بود ولی بنا ب

داستان سکسی:

سکس در شب خواستگاری

سلام من مهشید هستم میخوام هیجان انگیز ترین سکسمو واستون بنویسم
من و حمید الان 2 سال ازدواج کردیم و هر وقت راجع به این سکسمون حرف میزنیم باورمون نمیشه که چه کار بی عقلانه ای کردیم

داستان سکسی:

یک پیشنهاد دوستانه.یک دید زدن عصرانه!

سلام اسم من رهیه خونه مااصفهانه اصفهان دخترای فوق العاده زیبا نجیب و دوستداشتنی داره جدی میگم.بگذریم داستان از اونجایی شروع شد که ... من طبق عادت بین زمان مطالعم از پنجره اتاقم داشتم محله رو دید میزدم که یه صدای باز شدن درب خونه اومد منم برگشتم دیدم ...خدا واسه شماهم بخواد بعله.همسایه داریم همسایه!به به!

داستان سکسی:

مهمانی

با سلام به دوستان داستانی که میخواهم تعریف کنم بر میگرده به سال84 که من 21 سالم بود.سال اخر دانشگاه بودم که یک روز مادرم گفت اخر هفته میخواهد خواستگار بیاد این پسره هم پولداره هم نجیبه هم خوش تیپ اگه میخواهی ازدواج کنی مورد خوبیه حالا من گفتم بقیه اش با خودته.پنجشنبه غروب که شد ارمان که همون خواستگار بود با مادر و پدرش و خواهرش چهار تایی بادسته گل و شیرینی امدن .منم که میخواستم گربه رو دم حجله بکشم یک تاپ باز با دامن تا زانو پوشیدم که دیدم بابام صورتش قرمز شد و خودشو رو مبل جابجاکرد.منم چای را تعارف کردم و روبروی ارمان نشستم طفلکی هر چند بار یک دفه زیر چشمی به من نگاه میکرد تا اینکه گفتن بر

داستان سکسی:

ماجرای خواستگاری از من

اون شب طرف های ساعت 8 بود که سيامک برام sms داد و نوشته بود که از فردا تا 2 روز خونه شون خاليه و ازم خواسته بود برنامه ها رو جور کنم که فردا صبح اونجا باشم.
اتفاقاً فردا قرار بود مامانم از صبح بره خونهء خاله ام چون 2 روز ديگه يه مهمونی داشتن و مامانم قرار بود بره کمکش و شب هم بمونه. من هم قرار بود برم امّا چون فکر ميکردم من ميتونم به سيامک بگم که اون بياد خونهء ما واسه همين بهانهء کلاس زبان رو آوردم و عصر هم کلاس رانندگی.
برای سيامک sms دادم که صبح تا قبل از 9 اونجام. خونهء سيامک به ما نزديک بود. تقريباً 10 دقيقه پياده روی. نزديک کلاس زبان من.

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - خواستگاری