دختر عمه

من سپهر 29 سالمه و خاطره ای که میخوام بگم برمیگرده به 2 سال پیش یعنی زمانیکه که من تازه از همسرم جدا شده بودم...
من یه عمه دارم که ۴ تا دختر داره و دختر بزرگش پرستو حدودا از من 3 سال بزرگتره... ازدواج کرده و الانم دوتا بچه داره ولی با این حال هنوز بدنش رو فرمه و از ریخت نیفتاده. خیلی حشریه , کون گرد و قلمبه ای داره و سینه های پرتقالی شکل.
یه روز که بطور اتفاقی رفته بودم خونه عمه خانم دیدم داره آماده میشه که بره خونه دخترش یعنی همین دخترعمم که تعریفشو کردم...
لازم به ذکره که این دختر عمم تازه داشتن یه خونه میساختن واسه همینم اکثر وقتا عمم میرفت دیدنشون که ببینه چیزی لازم دارن یا نه. من آدرس خونه جدیدشونو نداشتم واسه همین منم همراه عمه خانم رفتم دیدن دخترعمم. کار ساخت و ساز خونه تقریبا تموم شده بود و پرستو داشت وسایلای خونه رو میچیند. عمه خانم سبد ناهاری که با خودش آورده بود رو گذاشت رو اوپن آشپزخونه و رفت واسه خودش یه چای بریزه. منم وسط هال ایستاده بودم و به کون پرستو نگاه میکردم که عمدا جلوی من خم میشد تا منو بیشتر تو کف بذاره. انگار حس کرده بود که من چقدر دلم میخواد واسه یه بارم که شده دستم به اون کون رویائیش برسه و یه حال توپ به کیرم بدم... ولی بدبختانه خیلی دهن سرویس بود و مدام کیرم میکرد و هربار که به یه نحوی میخواستم خودمو بهش برسونم خودشو عقب میکشید تا بیشتر کف کنم...
ظهر بود ناهارو خوردیم و عمه خانم گفت که عصر خونه یکی از همسایه ها روضه دارن و باید بره. بمن گفت تو اینجا هستی یا با من میای؟
گفتم نه عمه من خودم بعدا میرم خونه الان میخوام یه چرت کوتاه بزنم چون عادت دارم بعد از ناهار حتما بخوابم. عمه خانم خداحافظی کرد و رفت و منم که الکی گفته بودم عادت دارم بعد از ناهار بخوام و در حقیقت عمدا میخواستم پر عمه خانم رو باز کنم که خودمو پرستو تنها باشیم. یکی از بچه هاش که رفته بود مدرسه و اون یکی هم هنوز کوچیک بود ( حدودا 2 ساله ) من رفتم یه گوشه ای دراز کشیدم و خودمو زدم به خواب . بعد از چند دقیقه دیدم یه پتو افتاد روم. زیر چشمی نگاه کردم دیدم پرستو داره بچشو میخوابونه تا موقع کار کردن مزاحمش نشه... تو یه لحظه نمیدونم چی شد که چشمم افتاد یه سینه پرستو که داشت به بچه ش شیر میداد. خودمو یه تکونی دادم که دقیقا تو تیررس چشمم قرار بگیره و بتونم خوب دید بزنم. پرستو بعد از اینکه بچه رو خوابوند بلند شد رفت دنبال کاراش و منم همون زیر پتو دراز کشیده بودم و با خودم فکر میکردم که میشه پرستو الان بیاد پیشم بخوابه و یه دل سیر باهاش حال کنم... تو همین حال و هوا بودم که دیدم پرستو صدام میزنه و میگه منکه میدونم خواب نیستی اگه حالشو داری پاشو بیا اینجا سر گاز رو بگیر تا جابجاش کنم... منم تیز بلند شدم و واسه اینکه طبیعی بشه گفتم مگه میشه تو اینجا تنهائی کار کنی و من بخوابم... یه لبخند مرموزی زد و گفت بیا بیا کمک کن و اینقدر پرحرفی نکن.. همونطور که کمکش میکردم بعضی وقتا دستمو میزدم به دستش... وااااااای که چه دستای نرمی داشت. پرستو یه شلوار کشی پاش کرده و یه پیراهنم تنش. دکمه های مانتوش باز بود و کاملا معلوم میشد که زیر مانتوش چی پوشیده. بهش گفتم اینطوری که تو حجاب گرفتی نگیری بهتره. گفت مگه اشکالی داره گفتم مثلا مانتو پوشیدی؟! اینکه همه جاتو نشون میده. خندید و گفت تو همه جای منو از کجا میتونی ببینی؟ گفتم اینکه کاری نداره برو خودتو تو آینه نگاه کن متوجه میشی. پرستو یه نگاهی به خودش انداخت و زد زیر خنده و گفت راست میگی اینکه دکمه هاش بازه. مانتوشو درآورد و اومد تو آشپزخونه دوباره شروع کردیم به جابجا کردن اجاق گاز..
در یه لحظه متوجه شدم پرستو درست جلوی من ایستاده ولی پشتش بمنه وبهم میگه گازو هل بده تا بره اون گوشه. اون طوری ایستاده بود که وقتی من خواستم برم طرف دیگه گاز رو بگیرم ناخودآگاه کیرم کون مبارکشو لمس کرد... یکم هل شدم و منتظر این بودم که پرستو یه گیری بهم بده که دیدم چیزی نگفت. با خودم گفتم احتمالا متوجه نشده. همش سعی میکردم طوری قرار بگیرم که جلوی من بیفته و من از پشت بتونم بمالمش. حالا دیگه اجاق گاز جائی رسیده بود که هردوی ما پشتش گیر افتاده بودیم . فقط یکیمون میتونست بیاد اینطرف و گازو عقب بکشه تا اون یکی بتونه بیاد بیرون. پرستو رو کرد بمن و گفت تو مردی و زورت بیشتره برو اونور و گاز رو هل بده عقب تا منم بیام بیرون. یه لحظه هردومون زدیم زیر خنده بخاطر کاری که کرده بودیم و گیر افتاده بودیم.
در اون لحظه من اصلا دلم نمیخواست بیام بیرون دلم میخواست بیشتر بمونم چون دقیقا طوری گیر افتاده بودیم که پرستو نمیتونست کونشو از کیر من دور کنه منم که از خدا خواسته مدام کیرمو میمالوندم لای کونش. کیرم بلند شده بود و دل میزد. پرستو هم انگار حس کرده بود که من حشری شدم و کیرم حرکت کرده گفت ولش کن یکم استراحت کن نیروتو جمع کن بعد برو... نفهمیدم واسه چی اینو گفت همینطور که ایستاده بود دیدم پرستو داره آروم کونشو رو کیرم میماله. باورم نمیشد داره اینکارو میکنه. طوری اینکارو میکرد که خیلی تابلو نباشه که من فکر کنم اتفاقی داره کونش به کیرم میخوره. بهرحال منکه داشتم حال میکردم یهو دیدم دستشو آورد عقب و کیرمو گرفت و گفت وااااای چقدر بزرگ شده.اولش یکم خجالت کشیدم ولی تو حال خودم نبودم واسه همین هیچی نگفتم و اجازه دادم هرکاری میخواد بکنه. زیپ شلوارمو کشید پائین و با دستش کیرمو درآورد و شروع کرد به مالیدن. داشت آبم میومد. دستشو گرفتم که دیگه ادامه نده تا بتونم حسابی از خجالتش دربیارم. همونطور که وایستاده بود یکم کونشو داد عقب و بهم گفت بفرمائید منم با دستام دوطرف کونشو گرفتم و کیرمو دقیقا وسط کونش قرار دادم و شروع کردم به مالیدن. وااااااای خدا به آروزم رسیده بود و داشتم کون پرستو رو لمس میکردم. کون سفتی داشت و معلوم بود تابحال به کسی نداده, حتی به شوهرش. یکم که اینکارو ادامه دادم دستمو بردم تو شلوارش و از روی شورت کسشو مالوندم. صدای ناله هاش بلند شده بود. کسش خیسه خیس یود معلوم بود اونم داره حال میکنه. در یک چشم بهم زدن شلوار و شورتشو با هم درآوردم و شلوار خودمم کشیدم پائین و کیرمو گذاشتم لای پاهاش.. کسش داغ بود کاملا گرماشو رو کیرم حس میکردم یکم عقب جلو کردم و سینه هاشو مالوندم که دیدم داره میلرزه. گفت سپهر حالم اصلا خوب نیست توروخدا ارضام کن. منم بهش گفتم همینجا؟؟؟ میخوای بریم تو اتاق که راحتتر باشیم گفت نه همینجا خوبه اینجوری حالش بیشتره. منم چیزی نگفتم و ادامه دادم و از عقب کیرمو کردم تو کسش و با چندتا تلبمه زدن ارضاش کردم . تمام تنش داغ شده بود و نفس نفس میزد. میگفت بازم میخوام سپهر خیلی دوستت دارم سپهر تو عشق منی سپهر میخوام کیرتو بخورم بهش گفتم تو این جای تنگ که نمیشه نشست. بنابراین با یه حرکت سریع از پشت گاز پریدم بیرون و گازو هل دادم عقب تا اونم بتونه بیاد بیرون. بغلش کردم و بردمش توی اتاق خواب. انداختمش رو تخت و خودمم افتادم روش و مثل دیوونه ها سینه هاشو میخوردم و با دستم کس و کونشو میمالیدم. کون تنگی داشت نمیشد به راحتی اذن دخول گرفت اصلا اجازه نمیداد تو کونش بکنم فقط میگفت از جلو بکن. دیدم اینطوری نمیشه بهش گفتم اصلا بیخیال ما نخواستیم. دیدم بازومو گرفت و گفت بخدا درد داره من تابحال از کون ندادم خیلی میترسم. گفتم اون با من یجوری میکنم توش که دردت نیاد. بازم راضی نمیشد , ولی از جائی که میشناختمش و طبیعتش زن داغی بود و خیلی هم حشری میدونستم چیکارش کنم که مجبور بشه بهم از کون بده. واسه همین دوباره گفتم منکه نمیخوام الانم میخوام برم خونمون واسه امروز بسه دیگه... که دیدم محکم منو گرفته تو بغلش و میگه تا منو دوباره ارضا نکنی نمیذارم بری. من حالم خوب نیست سپهر یکاری بکن. گفتم یا از کون میدی یا بیخیال. بالاخره قبول کرد و به شکم خوابید و کونشو داد بالا و گفت فقط آروم بکن توش که دردم نیاد وگرنه جیغ میزنم که بچه بیدار شه و تو خماریش بمونی. سر کیرمو مالیدم به کسش که خیس بشه بعد آروم آروم کردم تو کونش وای که چه سوراخ تنگی داشت. سوراخ کونش صورتی رنگ بود و تمیز. حال میکردی فقط لیسش بزنی.. با انگشتم سوراخ کونشو میمالیدم انگار خیلی خوشش اومده بود پاهاشو باز کرده بود و کاملا کونشو قمبل کرده بود.
یکم با سر کیرم رو سوراخش کشیدم یهو کردم تو کونش که دادش بلند شد و گفت نامررررررررررررررد.ولی دیگه کار از کار گذشته بود و کیرم تو کونش عقب جلو میرفت..یکم که گذشت دیدم آرومتر شد و خودش داره عقب جلو میکنه انگار که خوشش اومده بود. با یه دستش کسشو میمالید و با دست دیگش کپل کونشو باز کرده بود که راحتتر کیرم بره تو کونش. تقریبا یکربع بود که داشتم تلمبه میزدم که آبم با فشار ریخت تو کونش و اونم همزمان ارضاء شد. افتادیم رو تخت و لبای همدیگرو خوردیم تا اینکه آروم شد. گفت فکر نمیکردم از کون دادن اینقدر حال بده. خیلی خوش گذشت سپهر ... ولی یادت باشه که این موضوع پیش خودمون بمونه و به کسی نگی... منم بوسیدمش و بهش قول دادم که به هیچکس چیزی نگم بشرطی که هروقت اومدم خونشون اگه همه چی مهیا بود دوباره با هم سکس کنیم. اونم قبول کرد.
این بود خاطره من با دختر عمه پرستو که هنوز که هنوزه باورم نمیشه که بالاخره تونستم کون خوشگلشو بکنم.

نوشته: سپهر

سلام دوستان من نویسنده ی خوبی نیستم ولی میخوام یک خاطره براتون تعریف کنم. من امیر هستم و بیست سالمه و تنها پسر کل خانواده هستم یعنی فکرشو بکن تنها پسر که کل خانواده خیلی دوستش داره و کلی دختر هم اطرافش هست تعریف از خود نباشه که هست قیافمون هم بدک نیست اصلا خوبه هکلمونم بد نیست . از داستان دور نشیم داشتم میگفتم دخترای اطرافم دختر عمه یکی از یکی خوشگل تر دختر عمو همین طور دختر خاله هم همین طور این داستان مربوط به دختر عمه سیما یه دختر بیست و پنچ ساله ی خوشگل و مانکل داستان از اون جا شروع شد که من از خیلی قبل از سن چارده پونزده سالگی دوست داشتم این رو بکنم ولی نمیشد ونمیتونستم و سال ها گذشت و تنها حسرتش موند واسه ما ولی اون روز موعود رسید روزی که رفته بودیم خونشون. عید نوروز همین سال بود . که یک لباس خیلی خوشگل وشیک پوشیده بود و من هم ترو تمیز کرده بودم که خودش سر صحبتو باز کرد با من. چنتا سوال در مورد درس دانشگاه و کامپیوتر پرسید که فهمید ویندوز بلدم نصب کنم کامپوترشون اتاق بالا بود به من گفت برو روشن کن تا من هم بیام منم گفتم حتما بیا که میخوام یادتم بدم خلاصه اومد و نشست کنارم که داشتم براش نصب میکردم که کم کم داشتم حشری میشدم اخه منو اون تنها بودیم مونده بودم چه جوری سر صحبتو باز کنم که یک دفعه گفتم . سیما تو نمیخوای به ما عیدی بدی اونم با خنده گفت عیدی! مثلا چی .؟ . ـ هرچی. ـ هرچی که نمیشه. ـ چرا نمیشه بده من تورو ازاد میزارم تو عیدی دادن. ـ اصلا چون پسر خوبی هستی خودت بگو چی میخوای. ـ من.... من... من تورو میخوام ! ـ چی؟ هیچی غلط کردم . نه یا یه حرفی رو نزن یا میزنی تا تهش وایسا . سیما من تو رو دوست دارم یه لب به من میدی . خفه شو کثافت مثل این که خیلی پر رو شدی .
منم دیدم داره باد خنده حرف میزنه فهمیدم راضیه سری پریدم و دستامو گذاشتم بغل گوشش و یه دقیقه ازش لب گرفتم هردومون مست مست شده بودیم که دیدم صدای باباش داره میادو صدا زنون داره میاد بالا سری خودمو جمع کردم که اومد تو گفت بیاین پایین شام بخورید که بعد میخوای بریم خونه ی مادر بزرگتون سیما گفت باشه شما برین ماهم میام من به سیما گفتم من مست مستم نمیخوای یه حالی به ما بدی . گفت چه حالی شما پسرا چقدر بیجنبه اید من یه دخترم . از این حرفش فهمیدم بدش نمیاد گفتم یه پیشنهاد دارم برات امشب که اینا دارن میرن مهمونی خونه خاله منم به یه بهونه ای می پی چونم مثلا میرم خونه و تو هم یه جوری بپیچون که نری . گفت باید فکر کنم . کفتم فکر کن . اقا شام که تموم شد من گفتم من میرم خونه که خستم خداحافظ از سیما هم خداحافظی کردم رفتم سر کوچه نشستم دیدم دونه دونه همه رفتن به غیر از .... . بعد از دو سه دقیقه رفتم دم در زنگ زدم در باز شد رفتم تو دیدم سیما اومد تا رفت بگه سلام مثل یه گاو افتادم روش سلام و تو دهنش خوردم همین طور محکم و سریع داشتم ازش لب میگرفتم که زیر اون لب گرفتن با اون صدای حشری گفت چته امیر یواش تر گفتم من امشب تو رو میخوام بخورم و لباسشو جوری باز کردم که نزدیک بود پاره بشه شروع کردم از زیر گردن خوردن و باچ کردن تا رسیدم به اون سینه های ناز و کوچولوش که وقتی لیسش میزدم انگار دنیا رو بهش دادن جوری با لبخند اه و ناله میکرد که کیر داشت توشلوار لی میشکست . بعد از سه چهار دقیقه که سینه هاشو خوردم و گاز کرفتم اومدم پایین تر تمام بدنم داشت میلرزید نمیدونم از ترس بود یا از حشر شلوار رو شرتشو با هم کشیدم پایین چی میدیم .. یه کس که نمیتونستم بکنم توش بهم گفت میخوای چیکار کنی گفتم نگران نباش نمیتونم بکنم توش ولی میتونم بخورمش که . شروع کردم به لیس زدن و میک زدن و مالوندن کس و لیس زدن دور نافش که داشت از لذت میرفت اون دنیا که دیدم داره مثل زلزله می لرزه که ترسیدم گفتم چی شدی صداش در نمی اومد که گفت هیچی تو کارتو بکن منم دیدم مست مست سریع برش گردوندم یه متکا زیر شکم کونشو بادست باز کردم که بکنم توش که دیدم هی سفت میکنه نمیزاره تا کیرم میذارم که بکنم توش نمیشد یه توف اندختم .با انگشت شروع کردم به کردن تو کون تنگش که به غلط کردن افتاده بود دیدم یه ذره گشاد شدد سریع کیرم که داشت رگاش میزد بیرون کردم تو کونش یه اخ بلندی گفت که ترسیدم همسایه ها بیان کمک بعد شروع کرد اروم اروم گریه کردن من هم همین چوری تلمبه میزدم تف مینداختم و میکردم سه چهار دقیقه طول نکشید که تازه به درد عادت کرده بود داشت حال میکرد دیدم داره ابم میاد سرم بردم پاین رو کمرش گفتم ابمو کجات بریزم اروم و بی حال گفت نمیدونم هر غلطی میکنی بکن . چنتا تلمبه زدم و کیرم در اوردم همشو ریختم روکمرش و از حال رفتم و کنارش افتادم چشام هیچ جارو نمیدید یه کی دو دقیقه بعد دیدم سیما میگه این کثافتا که ریختی رومو جمع کن منم چار دستو پا یه دست مال کاغذی ورداشتم پاکش کردم داشت میرف حموم که رفتم دوباره بوسش کنم که زد زیر گوشم گفت برو کثافت منم لباسامو پوشیدمو رفتم سریع خونه . . از اون به بعد هم دیگه یه لب هم بهم نداد. چه برسه به کون.

نوشته:‌امیر حسین

سال چهارم هنرستان بودم . پاتوق هر روزه پسرای فامیل خونه عمه بود . که توی خیابان اصلی و سر راه همه بود . عمه سه تا دختر داشت و یک پسر . دوتا دختر عروسی کرده بودن و دختر دومی طلاق گرفته بود . پسرش تهران کار میکرد . ما همه غروبها خونه عمه جمع میشدیم . لیلا که طلاق گرفته بود خیلی لوند و راحت بود . با همه شوخی میکرد . من خیلی وقت بود که دوست داشتم یه طوری بهش اظهار علاقه کنم . با وجود اینکه حدود 8 سال از من بزرگتر بود اما خیلی دوستش داشتم . یا شادی حرکات و رفتارش باعث میشد که من به سوی او جذب بشم . یه روز غروب که رفتم خونشون دیدم با شیدا دعواشه من روی لبه پله مشرف به حیاط نشستم که لیلا اومد جلوی من نشست دستاشو گذاشت رو زانوهام و به چشمام خیره شد و با اعتراض گفت پسر دائی من چشمام گوچیک و بزرگن ؟ من یه لحظه به چشماش خیره شدم . نمیدونم چی شد که دلم هری ریخت . بی اختیار گفتم شیدا غلط میکنه . زانوهام رو باز کردم و لیلا یه دفه افتاد وسط پاهام . اومد بلند بشه که دستش به التم خورد که راست شده بود. اولش جا خورد اما بعدش لبخند شیطنت امیزی زد و بارامی دستش رو برداشت و رفت . اما مرتب زیر چشمی نگام میکرد و میخندید . اون شب خیلی تو فکر لیلا بودم . فرداجمعه ساعت 10 بود که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم لیلا بود . گفت یه رادیو دارم میخوام یه بلند گو بهش وصل کنم بلدی ؟ بدون درنگ گفتم اره . نمیدونم چقدر طول کشید که بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم . لیلا مشغول خیاطی بود . یه رادیو کهنه قدیمی تو اتاق بود . با یه بلند گو کوچک . گفت بی زحمت این بلند گو رو با سیم بهش وصل کن که هر وقت خواستم گوش بدم بلند گو رو بذارم جفت خودم . نشستم و مشغول شدم . در عرض چند دقیقه دل و روده رادیو رو ریختم بیرون . درست روبروی لیلا نشسته بودم صدای موتور چرخ خیاطی مرتب تو هوا میپیچید . گردن خسته شده بود سرم رو بلند کردم گردنم رو چرخوندم که خشکم زد از زیر میز چزخ خیاطی رانهای سفید لیلا خود نمائی میکردتا یک وجب بالای زانوش پیدا بود کمی بالاتر رانهای سفیدش بهم چسبیده بودن . کنترلم بهم خورد نمیتونستم چشم ازش بردارم . لیلا متوجه حالتم شد . یه لحظه که به صورتش نگاه کردم لبخندی ملایم که نشان میداد کاملا به اوضاع مسلطه رو لباش نقش بسته بود . من سریع سرم رو پائین انداختم . اما نتونستم بیشتر از چند ثانیه طاقت بیارم دوباره به پاهای سفیدش نگاه کردم که اینبار با عشوه گری خاصی خودش رو جابجا کرد تا پاهاش کمی از هم فاصله بگیرن و تا شورتش پیدا بشه . نفسم بند اومده بود ضربان قلبم تند شده بود . شورا سیاه رنگش با سفیدی پوستش ترکیب خاصی را به وجود اورده بود . و اروم اروم پاهاشو تکون میداد تا قلب منو از جا بکنه . به شدن تحریک شده بودم . چند بار سرم رو پائین انداختم اما زیبائی و شهوت ساقهای زیباش وادارم میکرد که دوباره به بالا و لای پاهاش نگاه کنم . بعد از چند لحظه صدای لیلا منو از جا پروند . گفت بی زحمت پاهام بی حس شدن میشه یه لیوان اب بیاری برام ؟ منکه التم به شدت راست شده بود از بلند شده وحشت داشتم . اما در برابر نگاه سرشار از شهوت او هم نمیتوانستم مقاومت کنم با زحمت بلند شدم و سریع بیرون رفتم . کسی توی حیاط نبود . عمه را صدا کردم تا ازش لیوان بگیرم که صدای لیلا از توی اتاق گفت مامان نیست . خودن برو بیار . رفتم لیوانی برداشتم پر از اب کردم و قبل از ورود التم را با دست طوری جابجا کردم که راست بودنش دیده نشود . خم شدم و لیوان را به سمتش دراز کردم . که نگاهم به یقه پیراهنش که کمی باز بود افتاد . وای خدای من سینه هاش که کرست هم نداشت پیدا بود . چقدر سفید و برجسته بود . فرم شهوت برانگیزی داشت . لیلا متوجه نگاهم شد لبخندی زد و دستش رو دراز کرد تا لیوان را بگیرد . گفت چیه دوستش داری ؟ و با دست دیگرش کمی یقش رو باز کرد گردی سینش کاملا پیدا شد . دهانم کاملا خشک شده بود . اب را خورد و بعدش نفس عمیقی کشید که سینه هاش با نفس بالا و پائین شد . شهوت دیوانم کرده بود . لیوان را به سمت من دراز کرد و دستم را گرفت و به سمت خودش کشید . صورتش فریاد میزد که شهوت بر او هم غلبه کرده است . دستم رو روی سینه هایش گذاشت و با صدائی لرزان گفت بمالش . اروم انگشتانم را روس سینه هایش فشار دادم انگار پنجه هام تو ژله فرو رفتن . نرمی و لطافتی وصف ناپذیر داشت . شروع به مالیدن سینه هاش کردم . یقه پیراهنم رو کشید و لباش رو روی لبام گذاشت از دهانش اتش بیرون میزد . گرمی نفسش صورتم رو داغ میکرد . چند لحظه با بوسیدن گذشت . با خنده گفت میز رو از روم بردار . میز چرخ خیاطی رو از روی پاهاش کنار گذاشتم بلند شد . کمکش کردم تا بلند شد . در حین بلند کردن تو بغلم گرفتمش . هر دو غرق در شهوت شده بودیم . دیوانه وار خودش رو به من میچسباند. پائین تنه خودش رو با فشار به الت من میمالید . سینه هاش مثل دو توپ بالا و پائین میشد . با سرعت دکمه های پیرهنمو بار کرد . و با دست التم را میمالید پیرهن ماکسی بلندش رو جمع کردم و از سرش بیرون اوردم . لخت بود فقط شورت داشت . کمربندم رو باز کرد . شلوارمو پائین کشید . کمی فاصله گرفت من با عجله شورتم رو در اوردم . و به سمت لیلا که داشت پتو پهن میکرد رفتم . از پشت بغلش کردم و از پشت سینه هاش که حالا کاملا لخت بودن رو تو دستام گرفتم . چقدر نرم و شوت انگیز بودن . او میخندید . خودش رو رها کرد و روی زمین زانو زد من رهاش نمیکردم . گفت نکنه میخوای از روی شورت بکنی . دستم رو زیر شورتش کردم پائین کشیدم . خودش رو برگردوند به پشت افتاد شورتش رو گرفت پاهاش رو بالا اورد و شورتش رو از پاش دراورد . دراز کشید پاهاش رو باز کرد و با حرص تمام گفت حالا بیا بکن . افتادم روش و التم را فشار میدادم اما داخل نمیشد . دردش میکرد . گفت صبر کن . با دستش التم رو گرفت و چند بار اروم به التش مالید تا لای التش باز شد و خیسی التش رو با التم حس کردم . گفت حالا فشار بده فشار دادم . اهی کشید و گفت اروم بی انصاف . الان پارش میکنی . یواش یواش بکن . چند بار اروم کم کم کردم و بیرون اوردم . هر بار که میکردم کمی بیشتر میکردم تا وقتی تمام التم رفت داخل . دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت حالا بکن . من شروع کردم به رفتن و امدن . التش کاملا خیس شده بود و به راحتی التم میرفت داخل . چند بار که کردم چنان خیس شده بود که وقتی فشار میدادم صدای چالاپ چولوپ میداد . سینه هاشو تو دهنم میکردم و میخوردم . معلوم بود به نوک سینه هاش حساسه وقتی با زبونم اونا لمس میکردم صدای نفس تبدیل به جیغ میشد . کمرش رو به بالا فشار میداد تا بیشتر سینه هاش رو توی دهنم جا بده . نفسهاش تند تر میشد . با صدای بلند میگفت بکن بکن بکن . با دستاش پشت کمرم رو چنگ میزد . صدای التهامون خیلی زیاد شده بود . داد میزد تور رو خدا سینه هامو بخور . منم چنان داغ شده بودم که نمیدانستم چه میکنم دیوانه وار التم را میکردم و در میاوردم . سینه هاش رو گاز میکرفتم . جیغ میزد . کمرم رو با فشار به خودش میچسبوند . پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود . در یک لحظه فریاد زد زود باش تمومش کن . تمومش کن تمومش کن تمومش کن . اب داشت میومد سرعتم رو بیشتر کرده بودم . در یک لحظه لیلا عین چوب خشک شد با تمام قوا منو به خودش چسبوند . ناخنهاش رو تو کمرم فرو برد . نفسش رو حبس کرد . منم با چند بار رفتن و امدن با تمام فشار التم رو توی التش کردم فشار دادم و نگه داشتم . احساس پرش ابم رو احساس میکردم . چند لحظه بعد هر دو بی حال اما سرمت کنار هم دراز کشیده بودیم . از ان روز تا امروز حدود 8 سال میگذرد و سکس ما همچنان ادامه دارد .

نوشته:‌ علی

سلام به بچه هاي گل شهواني؛من يه هفت سالي هست كه داستان ميخونم از موقعي كه آويزون داستان ميذاشت؛ چند وقتي هست كه كيفيت داستانا اومده پايين و هر كي شق ميكنه مياد يه كسشعري مينويسه و ميزاره اينجا؛البته بعضي از داستانا عالي بودن بگذريم...من تصميم گرفتم يه داستان خوب براتون بنويسم كه همه كيف كنيد.
بريم سر اصل مطلب من اسمم ادريس 19 سالمه قدم 182 وزنم 63 كلا بدن ورزشكاري و تقريبا لاغر دارم قيافم معمولي و پوست سبزه دارم كلا قيافم خوبه؛من يه دختر عمه دارم اسمش مهتابه از بچگي تو كفش بودم يه چند سالي از من بزرگتره خيلي خوشگله پوست سفيد ؛قدشو با سانت نگرفتم ولي 160تا170 هست وزنش فكر كنم 50؛60 باشه اندامش فوق العادس كون قلمبه و سكسي سينه شق و موهاي خرمايي چشمهاي مشكي لب هاي فوق سكسي كلا خيلي كسه؛آره من از بچگي تو كف مهتاب بودم اونم با اينكه همه پسراي فاميل تو كفش بودن ولي بامن خيلي جور بود هميشه تو جمع با من لاس ميزد البته منظور بدي نداشت كلا خاكي بود و دوستم داشت. نميدونم از كجا شروع كنم اصل ماجرا از اونجايي شروع شد كه چند سال پيش قرار بود همه فاميل بريم مسافرت من قرار بود با عمم اينا زودتر برم چون ما زياد بوديم ماشين ما جا نداشت من با ماشين عمم اينا برم خلاصه راه افتاديم كه بريم؛تو ماشين كه جلو شوهر عمم راننده بود بغل دستش پسر عمم عقبم عمم سمت راست بود و مهتاب وسط بود و من كنارش؛ عمه ي من خيلي چاقه جاي سه نفرو ميگيره بخاطر همين من و مهتاب به هم چسبيده بوديم؛تو راه مهتاب بيشتر حرف ميزد من گوش ميدادم از همه چي ميگفت از درس از دوستاش از تفريحاتش لاي حرفاش يه خاطره خنده دار گفت كه يكم سكسي بود!تا ظهر كه شد داشت اهنگاي ظبط ماشين و عوض ميكرد كه خوابش برد منم بيكار نشدم و دستمو با ترس و لرز گذاشتم رو رونش البته حواسم به عمم بود كه داشت كتاب ميخوند؛كير منم كه 16 سانتي ميشه سيخ شده بود (مثل آقايون داستان نويس نيستم كه 30 40 سانت تو پاشونه ) به خودم جرات دادم و دستمو تكون دادم به سمت لاي پاش ديدم خوابه خبري نيست يه 5 دقيقه اي نازش كردم كه يه دفه دستم بد لرزيد؛سريع دستمو كشيدم كه ديدم مهتاب با چشماي خواب آلود يه كش و قوسي به خودش داد و دوباره خوابيد من مطمئن بودم فهميده خيلي ترسيدم كه بعدا ديدم چيزي نگفت منم بي خيال شدم كه رسيديم به يه پارك واسه استراحت منم رفتم دستشويي يه جق با حال زدم كه آبم پاشيد به در؛خلاصه بعد از اين جريان مهتاب بامن همونطوري بود كه تا عيد پارسال خونه ي عموم همه بودن من اومدم با همه دست دادم كه ديدم مهتاب بامن دست داد من بچه نبودم و دست دادن با دختر تو خانواده ي ما خيلي بد بود حتي با دخترهاي فاميل من تعجب زيادي نكردم ولي بقيه ي پسرا كه داشتن ميتركيدن خيلي تعجب كردن هزار تا بهم فحش دادن كه عجب شانسي دارم؛آخر مجلس مهتاب اومد به شوخي و حالت لوس گفت احمد من خيلي تورو دوس دارم كه يكي از پسراي فاميل شنيدو با آرنجش زد پهلوم و چشمك زد اونشب يه برقي تو چشماي مهتاب بود؛13بدر همون سال همه ي فاميل رفتيم يه جاي با صفا كه همه جوونا رفتيم وسط وسط بازي كرديم كه من با توپ محكم زدم تو كون مهتاب كه اونم با خنده ي همراه با درد كونشو گرفته بود و از بازي حذف شد كه پسر عمم گفت اي ناكس خوب نقص كونشو گرفتي ها؛البته من فقط توپو انداختم طرف مهتاب ؛خلاصه بعد از بازي رفتيم ناهار خورديم و حكم بازي كرديم آخر شب كه داشتيم جم و جور ميكرديم از روي زيلو رفتيم كفش هامونو بپوشيم هوا هم تاريك بود يهو كيرم خورد به يه چيز نرمي 2 ثانيه طول كشيد كه ديدم خوردم به مهتاب داشت كفششو ميپوشيد بهش گفتم ببخشيد نديدمت گفت اشكالي نداره عزيزم؛ اينو يه جوري گفت كه من بيشتر سيخ كردم؛هيچكسم نفهميد؛اونروز گذشت تا تابستون كه دوباره همه رفتيم مسافرت خونه ي يكي از فاميلا كه پسرش از سربازي اومده بودو جشن گرفته بود البته اين دفه من تو ماشين خودمون بودم! وقتي رسيديم شب شده بود و همه خسته و كوفته شام خوردن‎ ‎و خوابيدن. تو اون خونه يه حياط خيلي بزرگ داشت كه يه خونه درختي بزرگ داشت كه فكر كنم نه متري ميشد ؛تو خونه هم كه زياد جا نبود ؛تو حال خوابيدم كه با صداي خرو پف وحشتناك عموم خواب از چشمام پريد؛ به فاميلمون كه بيدار بود گفتم اگه اجازه بدين من تو خونه درختي بخوابم گفت باشه فقط درشو ببند كه جك و جونور نياد تو؛خلاصه با بالشو ملافه رفتم تو حياطو از پله هاي چوبي خونه درختي كه ته حياط بود بالا رفتم و دراز كشيدم اصلا خوابم نميبرد نيم ساعتي گذشت داشت چشمام گرم ميشد كه ديدم صداي در زدن مياد پيش خودم گفتم حتما گربه بوده بعد به خودم گفتم آخه كسخول گربه مگه در ميزنه؟كه دوباره با صداي در زدن به خودم اومدم رفتم درو باز كردم ديدم مهتابه؛ گفتم چيزي شده اين موقع شب؟ گفت نه فقط صداي خروپف دايي (عموي جاكش من)منو ديوونه كرده حالا ميزاري بيام تو يا نه! خنديدم گفتم بفرماييد؛اومد تو گفت خوب واسه خودت جا باز كردي ناقلا؟گفتم راستي از كجا فهميدي اومدم اينجا گفت ديدم توام خوابت نبرده رفتي تو حياط ؛گفتم كسي ميدونه اومدي اينجا گفت نه بابا همه مثل خرس خوابيدن من اصلا خوابم نميبرد خواستم بيام پيشت ببخشيد بيدارت كردم؟ گفتم نه منم خوابم نميبرد؛
مهتاب_خوب بگو ببينم آقا ادريس چه خبرا؟
من_هيچي سلامتي خودت چه خبرا؟
مهتاب با خنده_لوس نشو مسخره؛درس مرس چي ميخوني يا نه؟
من_آره ميخونم خودت چي دانشگاه خوش ميگذره!
مهتاب_نه بابا همش درس و كلاس
من_آره جون خودت پسراي كلاستون كه اذيت نميكن اگه ميكنن..
مهتاب_چي كار ميكني؟
من_تشويقشون ميكنم!
مهتاب با خنده با دستش زد به شكمم گفت مسخره ي لووس
مهتاب_راستي شكمت چه سفته ورزش ميكني؟
من_آره 2؛3 سالي هست بدنسازي ميرم شكممو شيش تيكه كردم
مهتاب با تعجب_نه بابا؟
من_ بيا خودت ببين!
مهتاب_كو؟
لباسمو بالا زدم مهتاب اومد نزديك تر دستش كه خورد بهم حالي به حولي شدم؛بعد با دستاش داشت تيكه هاي شكممو از بالا ميشمرد ميومد پايين
مهتاب_وااي پسر يك دو سه چهار پنج شيش
من_هوووي! گفتم شيش تيكه نگفتم كه هشت تيكه همينجوري داري مياي پايين!
يه دفه مهتاب جوري از خنده تركيد كه فك كنم همه فهميدن
من_يواااش همه فهميدن
مهتاب به زور جلو خندشو گرفت با خنده گفت خيلي بيشعوري فكر نميكردم اينقد بي جنبه باشي اصلا لياقت نداري
من_آخه تو نميگي بچه مردم ذوق مرگ ميشه؟لياقت چيو ندارم!ها؟
مهتاب_هيچي بابا يعني تو تا حالا با هيچ دختري دوست نبودي؟
من_نه بابا اگه بودم كه الان شاگرد اول نبودم خودم نخواستم آخه دختر آدمو از همه كارا ميندازه آخرشم هيچي!
مهتاب_آخرشم هيچي!! مگه ميخواي چي بشه!
من_هموني كه تو آخر همه فيلما ميشه ديييگه!
يه برقي تو چشاي مهتاب زد گفت اي بي تربيت از اون فيلما هم نگاه ميكني؟
من با خنده_كدووم فيلما؟
مهتاب با خنده_خفه كصافط
بعد با دو تا دستاش منو هل داد منم دستشو گرفتم كه نيفتم اونم افتاد روم انقد صورتش به صورتم نزديك بود كه نفساي گرمش ميخورد به گردنم سينه هاي سفتشم چسبيده بود به سينم
مهتاب_چيكار ميكني يابو!چرا اينجوري ميكني!بخدا شوخيه ها دعوا كه نداريم!
من_بابا تو هول دادي ببخشيد حالا
مهتاب اومد خودشو از روم جم و جور كنه كه رونش خورد به كيرم كه يدفه با تعجب گفت اين چيه بي شعور خجالت نميكشي؟
منم كه بد جور سيخ كرده بودم گفتم چي آهان اونو ميگي اون تيكه ي هفتم شكممه ديگه زيادي شكم رفتم تيكه اضافي اوردم!
مهتاب با خنده_خيلي الاغي
بعد با دستش يدونه زد به كيرم گفت مرده شور خودتو تيكتو ببرن
منم كه كيرم درد گرفت اومدم بگيرمش خواست فرار كنه از پشت گرفتمش افتادم روش كيرم قشنگ لاي كون واقعا سكسي و قلمبش بود
من_ميزنيو در ميري ها!
يدونه زدم در كونش گفتم بگير
مهتاب_آي آي چيكار ميكني الاغ وايسا برگردم حالتو ميگيرم منم برشگردوندم كه با آروم زانو زد تو دلم منم افتادم روش حشرم بد زده بود بالا گفتم يكاري كنم تا آخر عمرت يادت بمون؟ اونم پررو گفت غلط كردي بعد چشاشو از ترس بست منم صورتمو نزديك صورتش كردم آرووم لبامو گذاشتم رو لباش وااااي لباش داغ داغ بود لب پايينشو ميك زدم كه ديدم با چشهاي قشنگش باتعجب منو نگاه ميكنه صورتم جدا كردم نگاش كردم منتظر بودم چيكار ميكنه نفساي تندش به صورتم ميخورد يه دفه يقمو گرفت با اون يكي دستش پشت گردنمو گرفت كشيد لباي گوشتيشو گذاشت رو لبام دوتامون وحشيانه لباي همو ميخورديم مهتاب زبونشو ميكرد تو دهنم منم زبونم ميفرستادم تو دهنش اونم محكم ميك ميزد دستامو دور گردنش حلقه كردم مهتاب چشاشو بسته بود و لبامو ميخور منم دستمو كشيدم پايين از روي تيشرتش پستونشو گرفتم دستم تازه فهميدم سوتينشو آخر شب درآورده 10 دقيقه بعد لبامو جدا كردم مهتاب هنوز تشنه بود لبامو گذاشتم رو گردن مهتاب و زير گلوشو ميليسيدم مهتاب نفسش داشت بند ميومد بعد دستامو آروم از سينش تا زير كمرش آوردم پايين بعد گردنشو ول كردم يهو تيشرتشو درآوردم اونم بلند شد نشست بغلم با دستاي نازش لباسمو درآورد و لباشو گذاشت رو لبام و محكم ميك ميزد و زبونمو ميخورد من دوباره خوابوندمش و از گردن تا سينش ليس ميزدم مهتاب داشت له له ميزد وقتي به پستوناش رسيدم يه نگاه كردم بهشون سفيد و نسبتا بزرگ و گرد با نوك صورتي كه واقعا دهنمو آب انداخت دهنمو باز كردم تا جايي كه ميشد سينشو كردم تو دهنمو ميك ميزدم با دستم اون يكي سينشو ميماليدم بعد جاشونو عوض كردم و اون يكو ميخوردم و نوكشو محكم ميك ميزدم مهتاب نفساش تبديل شده بود به آه كشيدن
مهتاب_آآآههه آه وووووي دارم ميميرم ادريس جووون بخور عزيزم
يه ربعي كه خوردم اومدم پايين تر و شكم سفيد و نرمشو ليس ميزدم و ميخوردم يه دفه زبونمو كردم تو نافش كه آهي كشيد كه ديوونم كرد زبونمو تو نافش ميچرخوندم مهتاب از لذت مثل مار به خودش ميپيچيد دستمو آوردم رو شلوارش كه تا ساقش بود و آروم كشيدم پايين تا زانوش بعد صورتمو آوردم بالا يه لب محكم از مهتاب گرفتم شلوارشو كلا از پاش درآوردم يه شورت راه راه سفيد و صورتي پاش بود واقعا قشنگ بود از روناش شروع كردم بوسيدن تا رسيدم به شورتش مهتاب فقط آه و اووه ميكرد با نفساي بلند نميتونست حرف بزنه دهنمو گذاشتم روي شرتش كه مهتاب صداي آهش رفت هوا؛خونه درختي ته حياط بود ميدونستم كسي نميشنوه؛يه ماچ گنده رو كسش كردم و با دندون شرتشو كشيدم پايين كه مهتاب با چشماي خمارش نگام كردم گفت بدبختم نكني
گفتم حواسم هست ديوونه
كسش مثل قنچه بود تميز و سفيد و دست نخورده يهو ديوونه شدم زبونمو از پايين تا بالاي چاك كسش كشيدم كه مهتاب نفسش بند اومد يدفه يه آهي كشيد كه منو بيشتر ديوونه كرد زبونمو كردم تو كسش داغ داغ بود آبشم مزه ي شيرين داشت زبونمو ميچرخوندم تو كسش و تند تند زبونمو بالا پايين ميكردم رو چوچولش مهتاب از شدت لذت جيغ ميزد و كمرشو پيچ و تاب ميداد يه دفه دستشو آورد رو سرم فشارش داد ي آه بلند كشيد و پاهاش لرزيد و شل شد منم اومدم بالا و افتادم روش و لبشو ميخوردم سينه هاش چسبيده بود به سينم بدنش داغ داغ بود
مهتاب_دوست دارم عزيزم
دوباره يه لب محكم گرفت بلند شد نشست منو هل داد خوابيد روم زير گردنمو داشت ليس ميزد بعضي وقتا لاله گوشمو ميكرد تو دهنش كه من از لذت نعره ميكشيدم گردنمو كه ليس ميزد زبونشو آروم آورد پايين رو نوك سينم ميچرخوند و ميك ميزد مغزم داشت ذوب ميشد اون يكي سينمو با دستاش آروم چنگ مينداخت با دست ديگش پهلومو نوازش ميداد داشت جونم ميومد بالا ناخناشو از بالا تا كمرم ميكشيد همه ي بدنمو بوس ميكرد زبونشو رو شكمم از پايين تا بالا ميكشيد شلوارم با دستاش گرفت يواش ميكشيد پايين و همزمان رونمو تا زانوهام بوس ميكرد بعد شلوارمو از پام در آورد كيرمو از رو شرت با دو تا دستاش محكم گرفت اشكشو درآورده بود بعد ميماليد به صورتش از خايه ليس زد تا نوكش واقعا داشتم از هوش ميرفتم بعد يه گاز كوچولو از سر كيرم گرفت كه داشتم از لذت ميمردم ديگه طاقت نداشتم مهتاب با دستاي نازش يه كمي شرتمو كشيد پايين كه سر كيرم معلوم شد يهو همونجوري يه ماچ آبدار از سر كيرم كرد بعد سريع شرتمو كشيد پايين از پام درآورد بعد با دستاش كير لختمو گرفت گفت اي جووون
صورتشو آورد جلوي كيرم لباشو غنچه كرد و دور سر كيرم حلقه كرد تو آسمونا بودم؛آروم لباشو آورد پايين تر منم موهاش گرفتم آروم به پايين راهنماييش كردم ماهيچه هاي كيرم لباشو حس ميكرد دهنش داغ و ليز و خيلي نرم بود يه لحظه حس كردم سر كيرم رفت تو حلقش يهو اومد بالا يه نفس عميق كشيد زبونشو رو خايه هام ميچرخوند بعد يكشو كرد تو دهنش يه لذت عجيبي داشت چند بار اينكارو كرد بعد اون يكي خايمو محكم ميك ميزد كه ميخواست كنده بشه واقعا خايه هامو حال آورد؛زبونشو از پايين تا بالاي كيرم كشيد يهو نصفشو كرد تو دهنش و محكم ساك ميزد منم موهاي لختشو گرفتم و بيشتر فشار دادم با دستاي نرمش خايه هامو ميماليد بعضي وقتا رونمو ميماليدو با چشاي قشنگش زل ميزد بهم داشت جونم درميومد بعد با دستاش داشت برام ميماليد كه دستشو گرفتم نميخواستم الان آبم بياد اوردمش بالا كشيدمش رو خودم و لباي گوشتيشو ميخوردم دستامو گذاشتم رو لمبرهاي كون گردش و گرفتمشون تو مشتم انقد داشت با ولع لبامو ميخورد كه داشتم كم مياوردم بلندش كردم و به رو خوابوندمش خودمم خوابيدم روش كيرم لاي كونش بود واقعا كونش گرد و بزرگ و نرم بود دوست داشتم تا آخر عمر همونجا بمونم از پشت گردنشو ميليسيدم بعد اومدم پايين رو كونش يه دفه ديوونه شدم با سر رفتم لاي كون سكسيش لاشو باز كردم سفيد سفيد بود سوراخشم كوچولو و صورتي بود با زبونمو از بالا تا پايين ميكشيدم مهتاب جيغ هاي ريز ميكشيد لمبرهاي كونشو ميخوردم ليس ميزدم لامصب سير نميشدم انگشتمو آروم كردم تو كون مهتاب
مهتاب_اوووي آه ميخواي چيكار كني
من_ميخوام بهت حال بدم حالمونو نگير
بعد انگشتمو عقب جلو ميكردم بعد از 2؛3 دقيقه يه انگشت ديگه اضافه كردم مهتاب گفت اووووف ادريس درد داره
من_حالا وايسا جا باز كنه درد نداره
با دوتا انگشتام كونش و از هم باز ميكردمو ميلرزوندمشون انقد اينكارو
كردم كه احساس كردم به اندازه ي كافي جا باز كرده به مهتاب گفتم حالت سگي بشه؛سر كيرمو با دستم گرفتم و تو سوراخ كون مهتاب فشار دادم ديدم اصلا تو نميره(نميدونم بعضي از اين داستان نويسا چجوري با فشار اول تا دسته ميكنن تو كون طرف ؛خيلي سخته ) يكم كونشو خيس كردم با آب كسش 3تا انگشت كردم توش چرخوندم بيشتر جا باز كردم دوباره سر كيرمو فشار دادم به سوراخ مهتاب به زور سرش رفت تو كه مهتاب جيغ بنفش زد كه سريع دهنشو گرفتم
مهتاب_تو رو جون من آروم بكن خيلي درد داره
من_هنوز كه نكردم حالا يه ذره صبر ميكنم جا باز كنه
3دقيقه اي وايسادم بعد از پشت سينه هاشو گرفتم آروم فشار دادم مهتاب آه و اوهش در اومده بود منم ميلي متر به ميلي متر ميكردم تو بعضي وقتا صبر ميكردم دوباره فشار ميدادم تا اينكه تقريبا همشو كردم تو؛خيلي داغ و نرم بود كيرم تمام ماهيچه هاي كون مهتابو حس ميكرد انقد تنگ بود اين دختر كيرمو يواش آوردم بيرون سوراخش ديدني بود تو اون لحظه تميز تميز خيلي حال كردم
مهتاب_اوووي وقتي ميكشي بيرون خيلي حال ميده ولي وقتي ميكني تو پاره ميشم
كيرمو ماليدم به كسش خيلي دلم ميخواست بزارم توش ولي نميشد مهتاب دختر بود
كيرم كه ليز شد دوباره كردم تو كون مهتاب ايندفه يكم بهتر رفت تو كونش داغ داغ بود كيرم داشت ميسوخت
مهتاب_آي آي آروم تر جرم دادي
دوباره كشيدم بيرون اما تا نصفه ايندفه دو سه تا تلمبه زدم مهتاب داشت ناله ميكرد ديگه كنترلمو از دست دادم سينه هاي درشتشو گرفتم خوابيدم روش تو كون نرمش تلمبه ميزدم مهتاب داشت ميوفتاد گريه منم گردنشو بوس ميكردم و تلمبه ميزدم مغزم هنگ كرده بود خيلي تنگ بود تند تند داشتم تلمبه ميزدم
مهتاب_آآخخخخ اوه اووويي پاره شدم جر خوردم آآآييي
داشتم محكم رو بدن نرم و داغ مهتاب تلمبه ميزدم كه احساس كردم جونم ميخواد از كيرم بزنه بيرون مهتاب با تمام قدرتم محكم گرفتم داشتم نعره ميزدم كه يهو آبم مثل آتشفشان شليك شد تو كون مهتاب كه مهتاب گفت اووووفف سوختم آييي
كيرم 10؛12 تا نبض زد تموم آب كمرمو خالي كردم توش يه لذتي داشتم كه نميتونم به قلم بيارم
چند دقيقه روش خوابيدم مهتاب آروم شده بود كيرمو كه شل شده بود كشيدمش بيرون كونش داشت كيرمو قورت ميداد
مهتاب_اووووي چه حالي ميده وقتي ميكشيش بيرون
مهتاب برگشت خوابيدم رو بدن لختش لبامو گذاشتم رو لباش ميخوردمشون چه حالي داشت
من_مهتاب ببخشيد اذيت شدي
مهتاب_اولش خيلي درد داشت بعد كم كم دردش كمتر شد تازه حالم كردم آخراش
دوباره رفتم تو لباش بعد از 5 دقيقه خودمونو جدا كرديم از هم مهتاب خودشو تميز كرد لباساشو پوشيد و يه بوس از لپم كردو گفت شب خوبي بود مرسي؛ يه چشمك زد و يواش رفت پايين...
يه نگاه به گوشيم كردم ديدم ساعت سه و نيمه بلند شدم لباسامو پوشيدم چراغ و خاموش كردم و خوابيدم...
ادريس.. ادريس پاشو ديگه ظهر شد چشمامو باز كردم صداي عموم بود پنجره رو باز كردم عموم گفت اون بالا چيكار ميكني؟ بيا صبحانه بخور؛ منم گفتم عمو اين خروپف شما نذاشت كه بخوابم اومدم اينجا ولي دمت گرم؛ عموم گفت چرا؟ خنديدم گفتم هيچي همينجوري!
گفت بيا پايين بابا توام مخت عيب كرده؛
اومدم پايين به همه سلام كردم صورتمو شستم اومدم سر سفره؛ فاميلمون گفت خوب خوابيدي آقا ادريس؟
گفتم عالي بود عالي!
يه نگاه به مهتاب كردمو يه چشمك يواشكي تحويلش دادم و مهتاب يه خنده ي ريزي كرد و....
خلاصه اونروزا گذشت و با مهتاب مثل هميشه رفتار ميكردم ديگه هيچوقت اونجور موقعيتي پيش نيومد و نخواهد آمد
و اون بهترين سكس زندگيم بود؛ممنونم از اينكه وقتتونو گذاشتين
دنبال غلط املايي هم نگرديد
مخلصتون

نوشته:‌ ادریس

اسمم آرشه و این خاطره مربوط میشه به دوران جوانی ام. این اولین باری که می خوام خاطره سکس با فامیلو واستون بنویسم. همیشه به این سایت میام و نوشته های بچه ها رو می خونم. وقتی به نظرات می رسم چیزای متفاوتی می بینم. از خوب بود... دروغ بود.... فحش و بد و بیرا تا همون چیزایی که خودتونم دیدید.
نمی خوام با نوشتن این خاطره بازم همون الفاظو بکار ببرید. آخه کلاس سایت نمی خوره که بعضی افراد بیان و با فحش دادن نظراتشونو بدن. اگه نظری ندارید پس نیازی هم نیست که فحش بدید. فقط از کنار داستان های دروغی بگذرید. ممنون....
ساکن تهرانم و چند سالی میشد که با خانواده عمم اینا ارتباط کمی داشتم تا اینکه قرار شد برای اعزام به خدمت سربازیم به خونه عمم اینا برم و از اونجا کارای اداری خدمتم رو انجام بدم. خلاصه عازم شیراز شدم و با حال گرفته با خودم فکر می کردم که سربازی رو چجوری میگذرونم و این حرفا...
زنگ در خونه عمم رو زدم، در باز شد و رفتم تو دو تا از دختر عمه هام اومدن جلو سلام کردن. باورم نمی شد که اینقد بزرگ شده باشن اولش فکر کردم دخترای بزرگ عمم هستن که اومدن اما زود متوجه شدم تو این سالها که من ندیدمشون حسابی درشت اندام و زیبا شدن. خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی و اینکه چی شده اومدی اینجا قضیه رو بهشون گفتم. دو سه روز از اومدنم که گذشت و کارای اداری رو که انجام دادم دیگه کار خاصی نداشتم و باید برمی گشتم تهران. اما تو این دو سه روز حسابی به یکی از دختر عمه ها علاقه پیدا کرده بودم و می خواستم یه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم. نمیدونم شب دوم یا سوم بود که موقع خواب شروع کردم به اس ام اسم دادن به دختر عمه... چند تا جوک فرستادم اونم چند تا فرستاد. بعدش با هم خندیدیم و شب بخیر گفتیم و من توی هال خوابیدم و اونا هم توی یکی از اتاقها. توی فکر این بودم که چطور شروع کنم، که یه دفعه واسش نوشتم بیداری؟ اونم بلافاصله جواب داد بله. دیگه مونده بودم چی بگم که نوشت -کاری داشتی؟
-با کلی استرس نوشتم آره اما...
-گفت چی؟
-روم نمیشه
-وا مگه چی کار داری؟
-ولش کن اصلا
-نه بگو خب!
خلاصه مونده بودم چی بگم و پنج شیش تا از این اس ام اس های تعارفی بیخودی واسه هم فرستادیم تا بالاخره گفتم میترا دوست دارم
گفت منم دوست دارم. گفتم نه مثل یه دختر عمه تو رو مثل کسیکه می خوام باهاش باشم دوست دارم. جوابی نداد. با خودم فکر کردم که گند زدم. دیگه جرات نکردم چیزی بنویسم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم اولش روم نمی شد بهش نگاه کنم و یه جوری می خواستم رو در رو نشیم که به عمه گفتم می رم بیرون یه دوری بزنم. ظهر که برگشتم هر چی زنگ خونه رو زدم باز نکردن. فکر کردم زنگ خرابه. شماره دختر عممو گرفتم گفتم میشه درب رو باز کنید. گفت آره و باز کرد. رفتم تو اما مگه جرات داشتم نگاش کنم. خودمو مشغول شستن دست و صورت کردم و الکی داشتم یه جوری وانمود می کردم که خسته ام و برم بخوابم. عمه گفت کارهات رو به راه شد؟ گفتم آره دیگه کاری ندارم فقط یه خورده کارای شخصی دارم و می خوام به دوستای قدیمیم سر بزنم. ناهار رو خوردیم و احساس کردم که یه مقدار پامو جلو بزارم بد نیست. به دختر عمه گفتم فیلم می بینی؟ گفت آره. گفتم می شه بزنی کانال ام بی سی پرشیا ببینیم چی گذاشته؟ اونم اومد کانالو عوض کرد و رفت دنبال کارای آشپزخونه و...
چند ساعتی گذشت و باز شروع کردم به اس ام اس دادن. بعد از چند دقیقه اومد گوشیشو نگاه کرد. واسش نوشته بودم از دستم ناراحتی؟ جواب داد نه
لعنتی جواب کوتاهش بیشتر منو نگران می کرد. گفتم خداییش نمی خواستم ناراحتت کنم. گفت ناراحت نیستم و احساس کردم جو به نفع منه و واسش از دوست داشتن و عاشق شدن گفتم. خونه عمه اینا طوری بود که نمی شد راحت با هم حرف بزنیم و دخترای دیگه عمه و خود عمم هم حواسشون همش به من بود. نه اینکه بخوان کنترلم کنن. بنده خداها همش بهم سرویس می دادن و می خواستن بهم خوش بگذره
خلاصه اس ام اس بازی ما کم کم به سمت حرفای عاشقانه کشیده شد و شب که موقع خوابیدن رسید بهش گفتم معمولا تا کی بیداری؟ گفت بیدارم..
منم خوشحالو مطمئن بهش گفتم واسه اینکه کسی از اس بازی ما بیدار نشه گوشیتو سایلنت کن. گفت باشه. ساعت دوازده و نیم بود که گفتم
-میترا دوست دارم ببوسمت.
-منم دوست دارم بوست کنم
-می خوام لبامو روی لبات بزارم و چشمامو ببندم و دستامو روی صورتت بذارم و نوازشت کنم
دیگه منتظر بودم که جواب سکسی بهم بده. اونم واسم نوشت منم میخوام...
=می خوام دستامو دور کمرت بگیرم و بکشمت سمت خودم و تا می تونم ازت لب بگیرم.
-منم می خوام بوست کنم
=خیلی دوست دارم عزیزم
-منم دوست دارم
یکم با هم ازین اس ام اس ها دادیم و گفتم میترا کاش می شد ما مال هم باشیم. گفت آره منم خیلی دوست دارم. گفتم اگه الان تو خونه تنها بودم میومدم تو بغلم می گرفتمت
گفت آره خیلی خوب می شد. گفتم میترا من دیگه طاقت ندارم کاش ...
گفت چی؟
گفتم کاش الان پیشم بودی
گفت آخه نمیشه یه وقت کسی بیاد ببینه چی؟!
گفتم آره راست می گی. دوست داشتم تو بغلم می خوابیدی
گفت اگه شد میام
منو می گی!!! گفتم راست می گی؟ گفت آره بزار همه بخوابن میام
دیگه دل تو دلم نبود. فقط می خواستم ساعت زود بگذره. ساعتای دو- دو و نیم بود که بهش اس دادم بیداری؟ گفت آره گفتم به نظرت همه خوابن؟ گفت آره الان میام
تو تاریکی سخت می شد فهمید همه خوابن یا نه آخه نه کسی حرفی میزد نه میشد به در اتاقاشون رفت و سوال کرد که خوابیدید!!
پنج شیش دقیقه بعد دیدم میترا بالای سرمه و آروم و پاورچین اومد تو رختخوابم. منم پتو رو زدم کنار و بهش جا دادم. همینکه اومد تو بغلم شروع کردم به لب گرفتن ازش. اونم لباشو چسبوند به لبام و حسابی حشریم کرد. با زبون کردم تو دهنش و زبونشو تکون می دادم اونم خوب همکاری می کرد. دستامو انداختم دور کمرش و یکم به خودم نزدیکترش کردم. داشتم لب و دهنشو می خوردم که یواش یواش دستمو بردم پایین کمرش و شروع کردم به نوازش کردن اونم فقط لب میداد و لب می گرفت. دستامو به چپ و راست کمرش می بردم و زیر کش شرتش کردم منتظر بودم که مقاومت کنه یا دستمو بکشه کنار اما هیچ کاری نکرد منم بردم پایین تر و لپ کونشو گرفتم. دیدم کاملا راضیه کونشو ماساژ می دادم. با یه دستم دستشو گرفتم و بردم تو شلوارم. کیرم حسابی گنده شده بود تا دستش بهش خورد خیس شد. گفت آبت اومد گفتم نه عزیزم این آبم نیست. قبل از اینکه آبم بیاد این میاد که راحت سکس کنیم. مثل آب کس می مونه تقریباً. شروع کرد با کیرم ور رفتن و مالیدن. منم دیدم فرصت مناسبه دستم رو بردم لای چاک کونش و انگشتمو گذاشتم رو سوراخش. خیلی کون خوشگلی داشت. سفت، سفید، البته نمی دیدمش اما از رنگ پوستش می شه حدس زد. گفتم تند تند کیرمو ماساژ بده اونم سفت تر گرفتش. گفتم میترا بر می گردی؟ بدون اینکه جواب بده برگشتو پشت به من خوابید. شلوارشو از پاش درآوردم و شلوار خودمم کشیدم پایین. تو اون تاریکی نمی تونستم سوراخ کونشو ببینم. با انگشت لمسش کردم و یواش یواش نوک انگشتمو کردم توش. گفت چی کار میخوای بکنی. گفتم انگشت می کنم تا آروم آروم جا واز کنه. چیزی نگفت. مطمئن شدم که قبلا کون داده که به این سادگی حاضر به انجامش میشه. دیگه داشت وقت زود واسم سپری می شد. انگشتمو کم کم تا آخر کردم تو کونش و تکون می دادم.
گفتم کیرمو بگیر بزار روی سوراخت. گرفت و همین کارو کرد. گفتم آروم بکن تو و اونم خودشو هل داد سمت کیرم و کیرم دو سه سانتیمتر رفت تو کم کم آوردمش بیرون و دوباره کردم تو. کیرم خیس شده بود. آخه من زود کیرم خیس میشه و راحت میرفت و تو میومد بیرون. گفتم درد داری؟ گفت آره. اما انگار من فقط به فکر کیرم بودم گفتم آروم می کنمت عزیزم. گفت باشه. خلاصه خوب که کیرم تا آخر رفت تو کونش شروع کردم به تلمبه زدن. یکی دو بار صدای تلمبه زیاد شد و با حرکت دستش بهم فهموند یواش! همه بیدار می شن! دوباره آروم آروم می زدم. دیگه داشت آبم میومد گفتم بریزم تو کونت؟ گفت نه مریض می شم. گفتم پس کجا بریزم گفت شرتمو بگیر بریز روش. منم گرفتمش و آبمو خالی کردم روش.
گفت خوب بود؟ گفتم آره عزیزم. حالا بیا تا تو رو ارضا کنم گفت نه نمی خواد. گفتم نمی شه. پاهاشو باز کردم و سرمو گذاشتم رو کسش. با زبون بالای کسشو لیس زدم و با دستام بغل پاهاشو ماساژ می دادم. دستشو گذاشته بود رو سرم و موهامو آروم آروم نوازش می کرد. فهمیدم داره لذت می بره و کارمو حرفه ای تر دنبال کردم. زبونمو به چوچولش می زدم و بعد با کنار لپ کسش بازی می کردم. خلاصه خوب که چند دقیقه ای مشغول بودم احساس کردم خیس از عرق شدم. یواش یواش داشت به ارضا می رسید. زبونمو کردم تو سوراخ کسش و تا جایی که می رفت تو لیسش می زدم. سعی می کردم توش بچرخونم اما خیلی سخت بود. آخه زاویه قرار گرفتن من و اون طوری بود که نمی شد هم خوب اینکارا رو بکنیم هم زیر پتو مخفی بمونیم. دیگه داشت ارضا می شد که موهامو داشت می کند فهمیدم باید با سرعت بیشتری براش بخورم. همین کارو هم کردمو با سرعت بالا داشتم رو کسش مانور می دادم که یه دفعه سرمو کشید کنار. فهمیدم کارمو خوب انجام دادم. یکم پیشم خوابید و لباساشو پوشید. همدیگرو بوسیدیم. بهش گفتم خوب بود عزیزم ارضا شدی گفت آره عالی بود. اون شب خیلی به من و میترا خوش گذشت.
امیدوارم تونسته باشم داستانو خوب بنویسم.

نوشته:‌ م

سلام به همه دوستان و زحمت گشان این مجموعه ...
توی کارخانه هوله بافی کار میکردم بعضی وقتها کارهای بسته بندی شده رو میاوردم بین فامیلها پخش میکردم که برای خانمهای فامیل پول بشه.
یه عمه داشتم که سه دختر داشت لاله 20ساله لادن 18ساله و لونا 16ساله که با لاله دوست شده بودم واقعأ دوسش داشتم و میخواستم باهاش ازدواج کنم سه ماه از دوستی ما میگذشت که یه شب خونه عمه بودم شوهر عمه شب کار بود لاله و لادن و عمه داشتن شام میاوردن لونا هم خواب بود وقتی عمه و لادن آشپزخونه بودن لاله هم خم شد که پارچ آب رو تو سفره بزاره که ناخداگاه دست زدم به کون لاله رنگ لاله مثل گچ سفید شد منم از خجالت سرمو پایین انداختم اون شب تمام فکرم پیش لاله بود چه کون نرمی داشت تو فکرم داشتم از کون میکردمش دو روز از خجالت نرفتم خونشون ساعت 6عصر بود که لاله زنگ زد و گفت کجایی چرا نمیای اینجا گفتم فردا میام که حوله هارو ببرم فردا صبح ساعت هشت بود که رفتم حولهارو بگیرم برم سر کار در زدم لاله درو باز کرد وای چه زیبا شده بود لاله تنها خونه بود گفتم عمه و لادن و لونا کجا هستن گفت مادرم رفته ثبت نام لونا .! لادن هم خونه دوستشه گفتم باشه حوله هارو بیار دیرم شده گفت باشه بشین یه چایی بخور برو رفت چایی بیاره وقتی برگشت یه چایی گذاشت جلوم نشست پیشم گفت اون روز چرا اون کارو کردی رنگم سرخ شد گفتم ببخشید دستشو روشونه راستم گذاشت خواستم سرمو بلند کنم لبشو گذاشت رو لبم داشتم دیونه میشدم چه لذتی داشت لاله هم چشماشو بسته بود تو چساش شهوت داد میزد خودمم نفهمیدم کی هر دو لخت شده بودیم هر دو خجالت میکشیدیم دستمو بردم به طرف سینه های خشگلش خیلی سفت بودن منم از شهوت داشتم میمردم پاهاشو باز کردم چه کوس زیبایی داشت قبلأ تو فیلم دیده بودم که مرده کوس زنو میخوره منم یواش زبونمو کشیدم رو چوچولش لاله یه آهی کشید که لذت من بیشتر شد و کل کوسشو میخوردم بعد از 5دقیقه لاله لرزید گفتم عزیزم تو هم میخوری با سر تعید کرد اول یه نگاه کرد و لبشو گذاشت روش بعد خواست همشو ببره تو دهنش که دندوناش خورد به کیرم گفتم کافیه رو شکم بخواب دو قاچ کونشو باز کردم و سوراخ کونشو لیس زدم کیرمو گذاشتم لایه کونش اصلأ نفهمیدم کی آبم اومد ! حدود چهار ماه کار ما همین بود منم از قبل بیشتر وابسته میشدم که یه روز گفت من دیگه نمیخوام ادامه بدم گفتم چی رو ادامه ندی گفت همه چی گفتم سکسو میگی گفت همه چی منو فراموش کن چشام سیاهی رفت التماس کردم گفت دوست ندارم منم اومدم خونه دو هفته میگذشت نه خونه اونا نه سر کار نمیرفتم فقط تو اطاقم کارم اشک ریختن و فکر کردن بود که چرا از سرد شد یه روز تلفن خونه به صدا در اومد مادرم صدام زد گفت رسول دختر عمه ات کارت داره انگار منو برق گرفته باشه فوری رفتم گوشی رو برداشتم گفتم الو دیدم که صدای لادن ست گفتم سلام بفرما اونم جواب سلامو داد و م م کنان گفت پسر عمه ببخش مزاحم شدم گفتم خواهش میکنم گفت از لاله قهری با ما هم قهری گفتم نه شما لطف دارید بعداز کلی حرف زدن ازم قول گرفت که برم خونه اونا فرداش تیپ زدم رفتم خونه عمه لاله خونه نبود با لونا رفته بودن بیرون فقط عمه و لادن بودم یک ساعت نشستم و ازشون خدا حافظی کردم خواستم کفشامو بپوشم که یه کاغذ توی کفشم بود قبل از این که عمه ببینه گذاشتم جیبم توراه برگشت نامه رو باز کردم لادن از طرف لاله ازم معذرت خواهی کرده بود و پیشنهاد دوستی کرده بود پیش خودم گفتم از لاله نارو خوردم دیگه دوستی با هیچ دختری نمیکنم بعد به خودم گفتم پسر باهاش دوستی کن حالتو بکن و ولش کن رفتم خونه زنگ زدم خونه عمه لادن جواب داد گفتم باشه منم دوست دارم برات میمیرم خلاصه دوستی رو با لادن به راه انداختم ولی خدا وکیلی لادن از هر لحاظ از مریم سر بود...
خلاصه روزها و ماها از دوستی ما میگذشت که شب لادن بهم زنگ زد و گفت فردا تنهام تو خونه اگه وقت کردی بیا از نزدیک باهم حرف بزنیم با خوشحالی گفتم صد در صد میام اون شب تا صبح خوابم نبرد صبح ساعت 7رفتم حموم مادرم پرسید مگه سر کار نمیری گفتم میرم مامان ساعت 8از خونه زدم بیرون ساعت 9رسیدم دم خونه میپرا راستش اول میخواستم بهش خیانت کنم ولی بعدأ چنان تو دلم خودشو جا کرده بود که راضی نبودم ازش جدا بشم خلاصه وارد خونه شدم هوا هم خیلی گرم بود لادن رفت دو لیوان آب پرتقال آورد و نشست کنارم شروع به حرف زدن کردیم که حرف لاله پیش اومد بعد ناخداگاه دستمو گذاشتم رو شونه اش اونم چشماش قرمز شده بود کمی خودمو بطرفش نزدیک کردم و لبمو گذاشتم رو لبش هر دو تو دنیای دیگه بودیم دم گوشش گفتم اجازه میدی لباسهارو در بیاریم کمی اخماشو بهم دوخت گفتم نترس ما مال هم هستیم نگران نباش دیگه منتظر جوابش نموندم یواش یواش شروع کردم به درآوردن لباساش وقتی سینه بندشو باز کردم دستشو گذاشت روی سینه اش دستاشو گرفتم و کشیدم وای خدای من چه زیبا بودن سینه هاش اول زبونمو کشیدم روش خیلی سفت و خوش فرم بود وقتی داشتم سینه هاشو میخوردم شلوارش پارچه ی بود از کنارشلوارش دستمو رسوندم به کوسش خیس خیس بود بلند شدم شلوارشو کشیدم پایین دستمو بردم که شورتشو بکشم پایین دو دستی گرفته بودو نمیزاشت منم توحال خودم نبودم با زور شورتشو کشیدم پایین به به چه کوسی تو فیلم سوپر هم همچین کوسی ندیده بودم پاشو باز کردم سرمو بردم نزدیکتر زبونمو کشیدم روش حدود15دقیقه کوسشو خوردم لادن هم چشماشو بسته بود و آه آهش رفته به آسمون لباسهای خودمو در آوردم کیرمو گذاشتم رو کوسش نمیدونم چند دقیقه شده بود که آبم اومد وقتی بلند شدم دیدم کیرم خونیه لادن هم ترسیده بود و گریه میگرد دیدم خیلی ناراحته گفتم عزیزم گریه نکن هرچی شد شده دیگه منکه فرار نمیکنم تو مال خودمو دو سه ماه از اون جریان گذشته بود ما هیچ سکسی باهم نداشتیم یه روز بهم گفت رسول زندایی رو بفرست خواستگاری من میترسم گفتم باشه به مامان میگم خلاصه به مامانم گفتم اونا هم قبول کردن و ما ازدواج کردیم لاله هم با یکی ازدواج کرده که معتاده ما هم زندگی خوبی داریم درسته لادن از لاله هم خوشگله هم اخلاق هم تیپ ولی نمیدونم چرا در هفته 5روز خواب لالهو میبینم الان من یه پسر دارم ولی از خدا میخوام همه خوشبخت باشه بخصوص عشق اولم لاله خدا حافظ...

نوشته: رسول

سلام من یه پسر 14 ساله ام و این موضوع بر میگرده به 3 روز پیش که که عمم اینا از تهران امدن شهرمون . وقتی عمم اینا میان یه راست میرن خونه مادر بزرگم ماهم اون روز رفتیم خونه مادر بزرگم بعد پدر مادر من و پدر مادر اون داشتن میرفتن بازار که یک دفعه دادش من و خواهر اون لج کردن که ماهم همراه شما بیایم خلاصه بچه ها هم رفتن فقط من واون موندیمو با مادر بزرگم که مادر بزرگم عادت داره بعد از ظهر ها بخوابه ماهم روفتیم داخل اون اتاق اسم فامیل بازی کنیم وسط های بازی گفتم ولش کن بابا بعد شروع کردیم به صحبت اینم بگم که دختر عمه من حجابش رو همیشه جلو من رعایت می کرد و همین مسله کار یکم مشکل می شد.همینجور داشتیم حرف میزدیم که من گفتم خوش بحال خارجی ها راحت می تونن سکس کن اونم حرف من رو تایید کرد بعد گفتم تو دوست داری با کسی سکس کنی؟گفت اره من گفتم با من چی؟ اون چشاش گرد شد و به من نگاه کرد من خندیدم وگفتم چیه مگه من و تو دل نداریم؟اون گفت اخه گناهه من خندیدم گفتم گناه اونه که جونای ایرانی تو جونی شون نمیتون سکس کنن وخود ارضایی میکنن گناه اونه که بعضی پسرا برای سکس گی بازی در میارن و نوبتی همدیگرو میکنن گناه اونه که دخترا عقدهای میشن و تو 20 سالگی با صد نفر سکس میکنن حالا بازم می خواهی بگی گناهه یا بازم بگم؟چیز هایی که من بهش گفتم تحت تاثیرش گذاشت وگفت باشه حالا چی کار کنیم؟ تا این رو گفت من پریدمتو بقلش لباساش رودر اوردم چه اندامی بود من یک لحظه نگران شدم نکنه مادر بزرگمون بیدار شه یه لحظه رفتم دیدم نه بابا داره هفت تا پادشاه رو خواب میبینه . بعد اومدم تا در بستم پرید بغلم بعد شروع کرد لباسامو در بیاره بهش گفتم میخوری؟ یکم منمن کرد و یکدفعه کیر مو گذاشت تو دهنش خیلی قشنگ میخورد انگار 20 ساله داره میخوره خب بهش گفتم بسه یک دفعه دیدم رو میز کرم هست گرفتم و زدم به کیرم و کون اونم چرب کردم اومدم بذارم تو کونش دیدم نمیره تو یه انگشتم رو فرو کردم بعد اون انگشتم رو فرو کردم دوباره امتحان کردم دیدم این دفعه جا باز حال همینجور شروع کردم به عقب جلو کردن همینجور سریعتر و سریعتر دیدم داره ابم میاد درجا کشیدم بیرون ابم رو ریختم فرش بعد درجا با یه پارچه اونجا رو تمیز کردم بعد لباسامونو پوشدیم رفتیم دوباره سر بازی مون تا مادر بزرگمون بیدار نشده نیم ساعت بعد بابا و مامان مون امدن و کسی هم هیچی نفهمید..خواهش میکنم فحش ندید فحش دادن نشانه شخصیت شما است

نوشته: ؟

همزمانسازی محتوا