شما اینجا هستید

دنباله دار

جسدی در کنارم (3)

...قسمت قبل

آنچه باهم خواندیم؛ علیرضا صابر به جرم قتل دختری در کلانتری رشت بازداشت است.او به مرور، حوادث شب گذشته را به یاد می آورد.خبری از سامان دوستش ندارد و پس از سکس با فرزانه و خوردن قرصی به ویلای نزدیک محل سکونتشان در دهکده ساحلی رفت و با خانمی آشنا شد که در آنجا هنگام خروج شربتی خورد و عکسی توجه اش را جلب کرد...

قسمت سوم *

داستان سکسی:

جسدی در کنارم (2)

...قسمت قبل

با سلام. داستان جسدی در کنارم در پنج قسمت طراحی شده که حوادث بین غروب تا صبح روز بعد پسری به نام علیرضاست. در قسمت اول خواندیم که علیرضا به جرم قتل دختری که جسدش لخت در کنار او پیدا شده بازداشت و در کلانتری است.چیزی که یادش می آید این بود که او به همراه دوستش سامان از تهران به رشت آمده و پس از سوار کردن دو دختر و راهی شدن به ویلا رابطه با آنها را آغاز کردن که در این بین فرزانه یکی از دخترها قرصی به او داد...

قسمت دوم.*

داستان سکسی:

خیانت جیگرم (‍‍‍1)

ﺳﻼﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﺷﻬﻮﺍﻧﯽ ﻋﺰﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺸﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺘﻮﻧﻮ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯿﻦ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﮕﯿﻦ ﺗﺎ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﻢ .ﺧﻮﺍﻫﺸﺎ ﻓﺶ ﻧﺪﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﻓﺶ ﺑﺪﯾﻦ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ .

داستان سکسی:

جسدی در کنارم (1)

-چند وقته مقتولو میشناسیش؟
دوباره با دستانی که دستبند به دورش بود چشمانم را مالیدم و روی پیشانی ام فشار آوردم. نگاهم به افسر پشت میز بود اما حواسم ... حواسم درست کار نمیکرد.
-مدارکت نشون میده مال اینجا نیستی. با هم از تهران اومده بودین؟
نگاهی به بنر پشت سرش انداختم."سال اقتصاد و فرهنگ... روابط عمومی کلانتری 11 رشت"
- حرف میزنی یا نه؟ همین الانم اولین جرمت قتله. حرف بزن تا مقتول شناسایی بشه.
یاللا.آشغال.
- چیزی یادم نمیاد.
-اسمت چیه؟
- مگه تو مدارکم ندیدین؟
- سامان پیرزاده؟تویی؟

داستان سکسی:

شبی که روزی آرزو بود (1)

تو راه برگشت از باغ به خونه بوديم. لباس عروس و گن و ... خيلي اذيتم مي كرد، خسته بودم، به تنها چيزي كه فكر نمي كردم شب زفاف بود!!!!! نيما دست من رو گذاشته بود روي دنده و هي دستم رو نوازش مي كرد و زير چشمي من رو نگاه مي كرد و مي خنديد. تو دلم مي گفتم بابا امشب منو بي خيال شو! من خستم!!!!( واقعيت اين بود كه مي ترسيدم) اما وقتي مي ديدم چقدر شاد و شنگول هستش، دلم نمي اومد چيزي بگم. رسيديم خونه، از قبل گفته بودم كه هيچ كسي دنبال ما راه نيافته بياد!! تنهاي تنها وارد خونمون شديم، نيما گفت: عزيزم به خونت خوش اومدي .

داستان سکسی:

قانونی برای شکستن (1)

گاهی فکر میکنم چطوری آدمای مهم تو زندگی همه میان، ولی تو زندگی هیچ کس نمیمونن. چطور میشه عزیزترین های دیروز مردم، دشمن امروز همدیگه میشن؟
مشکلی نیست اگر از کنار هم رد بشیم و یه سلام یا خداحافظ به هم هدیه بدیم، حداقل زمانی که میدونیم طرف چقدر بهش احتیاج داره. بزار بعدش ولت کنه، مهم اینه که پیش وجدان خودت بتونی سربلند باشی.
آدم باید آدم باشه، دختر و پسر بودن دلیل رفتار و کردار اشتباه نیست. مردی به سکس و کیر کلفت و مخ زنی نیست. زن بودن هم دلیل له کردن احساس دیگران نیست. مردونگی زن و مرد نداره، ببین چقدر انسانیت داری، همون قدر مردونگی داری.

داستان سکسی:

ذهنِ سیاه، سپید (1)

با سلام.
برای خواندن داستان زیر باید حتماً چهار قسمت اول داستان « من سیاه دل سپیدم» رو خونده باشین وگرنه داستان لطفی نداره...

با تشکر از هیوا جان عزیز که این ایده روتوی سر من انداخت.

داستان سکسی:

يه داستان نيمه واقعی (1)

سردم شده بود،هرچقدر خواستم پتو رو بکشم روم نتونستم
طاق باز خوابیده بودم،سرش روی شونم بود،دستش روی شکمم،یه پاش هم روم پام.
نگام به ساعت افتاد،واسه بلند شدن خیلی زود بود،هنوز ده دقیقه به شش مونده بود،دوساعت نبود که خوابیده بودیم.
دلم نمیومد از روی خودم کنارش بزنم،اما نمیتونستم سرما رو تحمل کنم،
آروم صداش زدم،عزیزم،اما بیدار نشد،دوباره گفتم:عزیزم سرده،پتو رو زدی کنار،پنجره هم که بازه،مریض میشیما،
چشماشو باز کرد،گفت:چیه غر غرو،شیطونی نکن بذار بخوابیم دیگه،

داستان سکسی:

بالاخره به عشقم رسيدم (1)

دو جلسه دیگه بیشتر نمونده بود که ترم سوم هم تموم بشه و، بره!
ترمو نگفتم! صدفو گفتم!
واقعن دختر خوشگلو مهربونو دوست داشتنیو آرومی بود، گه گداری با هم صحبت میکردیم
و طبق آدابو رسوم دانشگاه هم، چندباری هم ازش جزوه گرفتمو جزوه دادم
ولی این زبون وا مونده نتونسته بود اون چیزی رو که همیشه تو تنهاییام با خودم تکرار میکردم که دیگه این دفه بهش میگمو، بهش بگه!
یادم نمی ره! اولین روزی که رابطمون سر گرفت سر کلاس ریاضی مهندسی بود
کلاسمون پسرونه بود ولی به هر دلیلی که بود، استاد بهش اجازه داده بود که بجای کلاس خودش، اینجا بیاد...

هیچی مثــل ســاده بودن نیست ! (1)

این خاطره بهترین و مهمترین خاطره توی زندگی منه ! زندگی یه پسر 28 ساله ، که دین و دنیاش فقط و فقط یه نفره !
حتی قید خیلی چیزا و خیلی کسارو زدم بخاطرش ، خیلی از آدمای توی زندگیمو خط زدم بخاطر اون !
اسمم سالار / 28 سالمه / یه پسر معمولی ام اصلا اعتماد بنفسم ندارم ! آدم همیشه باید دیگران ازش تعریف کنن نه خودش از خودش تعریف کنه ! اینجا ( مخصوصا توی این دنیایی مجازی ) اگه شما خشگل یا زشت باشید ، فرقی واسه خواننده نداره !
مهم داستانی هست که خواننده میخونه ! و مهم درک و فهمش هست .
بگذریم میرم سر اصل مطلب ...

داستان سکسی:

هوایی شدن بهناز (1)

اسمش بهناز بود.6-35 ساله بود.13 سال بود كه ازدواج كرده بود.زندگي ارومي داشت.تو يك شركت مدير فروش بود.شوهرش بيژن با اينكه يكم سنتي تر بود و با پدرش تو كار فرش بودن اما با كار كردن همسرش بهناز مشكلي نداشت.ما حصل ازدواجشون كه 13 سال پيشتر رقم خورده بود يك پسر به نام پدرام بود.هر روز صبح ساعت 8 از خونشون اكباتان با ماشينش كه يك 206 نقره اي بود به سمت محل كارش كه حوالي مير داماد بود ميرفت.نميشه گفت زن فوق العاده خوشگلي بود اما هر وقت يك ته ارايشي ميكرد و شيك تر ميگشت بر تعداد مزاحماش افزوده ميشد.مخصوصا كه براي اخر هفته عروسيه دختر دوستش موهاشو شرابيه تند كرده بود و بالطبع ارايششو بايد غليظ تر مي

داستان سکسی:

باران (1)

هوا رو به تاریکی می رفت و باران نم نم شروع به باریدن کرده بود. قدم زدن در آن هوای مه آلود حس عجیبی بهم می داد. مثل هر روز به سمت مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده بودم، می رفتم.
در راه، زن جوانی را دیدم که کوله پشتی بزرگی رو به همراه یک کیف دستی نسبتا بزرگ، با خودش حمل میکرد.
خسته به نظر می رسید. به سمتش رفتم و پرسیدم اگر به کمک، نیاز داشته باشد.
سرش را بالا آورد. چشمهامان بهم گره خورد.
**

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - دنباله دار