شما اینجا هستید

دنباله دار

قانونی برای شکستن (1)

گاهی فکر میکنم چطوری آدمای مهم تو زندگی همه میان، ولی تو زندگی هیچ کس نمیمونن. چطور میشه عزیزترین های دیروز مردم، دشمن امروز همدیگه میشن؟
مشکلی نیست اگر از کنار هم رد بشیم و یه سلام یا خداحافظ به هم هدیه بدیم، حداقل زمانی که میدونیم طرف چقدر بهش احتیاج داره. بزار بعدش ولت کنه، مهم اینه که پیش وجدان خودت بتونی سربلند باشی.
آدم باید آدم باشه، دختر و پسر بودن دلیل رفتار و کردار اشتباه نیست. مردی به سکس و کیر کلفت و مخ زنی نیست. زن بودن هم دلیل له کردن احساس دیگران نیست. مردونگی زن و مرد نداره، ببین چقدر انسانیت داری، همون قدر مردونگی داری.

داستان سکسی:

ذهنِ سیاه، سپید (1)

با سلام.
برای خواندن داستان زیر باید حتماً چهار قسمت اول داستان « من سیاه دل سپیدم» رو خونده باشین وگرنه داستان لطفی نداره...

با تشکر از هیوا جان عزیز که این ایده روتوی سر من انداخت.

داستان سکسی:

يه داستان نيمه واقعی (1)

سردم شده بود،هرچقدر خواستم پتو رو بکشم روم نتونستم
طاق باز خوابیده بودم،سرش روی شونم بود،دستش روی شکمم،یه پاش هم روم پام.
نگام به ساعت افتاد،واسه بلند شدن خیلی زود بود،هنوز ده دقیقه به شش مونده بود،دوساعت نبود که خوابیده بودیم.
دلم نمیومد از روی خودم کنارش بزنم،اما نمیتونستم سرما رو تحمل کنم،
آروم صداش زدم،عزیزم،اما بیدار نشد،دوباره گفتم:عزیزم سرده،پتو رو زدی کنار،پنجره هم که بازه،مریض میشیما،
چشماشو باز کرد،گفت:چیه غر غرو،شیطونی نکن بذار بخوابیم دیگه،

داستان سکسی:

بالاخره به عشقم رسيدم (1)

دو جلسه دیگه بیشتر نمونده بود که ترم سوم هم تموم بشه و، بره!
ترمو نگفتم! صدفو گفتم!
واقعن دختر خوشگلو مهربونو دوست داشتنیو آرومی بود، گه گداری با هم صحبت میکردیم
و طبق آدابو رسوم دانشگاه هم، چندباری هم ازش جزوه گرفتمو جزوه دادم
ولی این زبون وا مونده نتونسته بود اون چیزی رو که همیشه تو تنهاییام با خودم تکرار میکردم که دیگه این دفه بهش میگمو، بهش بگه!
یادم نمی ره! اولین روزی که رابطمون سر گرفت سر کلاس ریاضی مهندسی بود
کلاسمون پسرونه بود ولی به هر دلیلی که بود، استاد بهش اجازه داده بود که بجای کلاس خودش، اینجا بیاد...

هیچی مثــل ســاده بودن نیست ! (1)

این خاطره بهترین و مهمترین خاطره توی زندگی منه ! زندگی یه پسر 28 ساله ، که دین و دنیاش فقط و فقط یه نفره !
حتی قید خیلی چیزا و خیلی کسارو زدم بخاطرش ، خیلی از آدمای توی زندگیمو خط زدم بخاطر اون !
اسمم سالار / 28 سالمه / یه پسر معمولی ام اصلا اعتماد بنفسم ندارم ! آدم همیشه باید دیگران ازش تعریف کنن نه خودش از خودش تعریف کنه ! اینجا ( مخصوصا توی این دنیایی مجازی ) اگه شما خشگل یا زشت باشید ، فرقی واسه خواننده نداره !
مهم داستانی هست که خواننده میخونه ! و مهم درک و فهمش هست .
بگذریم میرم سر اصل مطلب ...

داستان سکسی:

هوایی شدن بهناز (1)

اسمش بهناز بود.6-35 ساله بود.13 سال بود كه ازدواج كرده بود.زندگي ارومي داشت.تو يك شركت مدير فروش بود.شوهرش بيژن با اينكه يكم سنتي تر بود و با پدرش تو كار فرش بودن اما با كار كردن همسرش بهناز مشكلي نداشت.ما حصل ازدواجشون كه 13 سال پيشتر رقم خورده بود يك پسر به نام پدرام بود.هر روز صبح ساعت 8 از خونشون اكباتان با ماشينش كه يك 206 نقره اي بود به سمت محل كارش كه حوالي مير داماد بود ميرفت.نميشه گفت زن فوق العاده خوشگلي بود اما هر وقت يك ته ارايشي ميكرد و شيك تر ميگشت بر تعداد مزاحماش افزوده ميشد.مخصوصا كه براي اخر هفته عروسيه دختر دوستش موهاشو شرابيه تند كرده بود و بالطبع ارايششو بايد غليظ تر مي

داستان سکسی:

باران (1)

هوا رو به تاریکی می رفت و باران نم نم شروع به باریدن کرده بود. قدم زدن در آن هوای مه آلود حس عجیبی بهم می داد. مثل هر روز به سمت مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده بودم، می رفتم.
در راه، زن جوانی را دیدم که کوله پشتی بزرگی رو به همراه یک کیف دستی نسبتا بزرگ، با خودش حمل میکرد.
خسته به نظر می رسید. به سمتش رفتم و پرسیدم اگر به کمک، نیاز داشته باشد.
سرش را بالا آورد. چشمهامان بهم گره خورد.
**

داستان سکسی:

پژواک یک رویا

بی توجه راه به مسیرم ادامه میدم نمیدونم کجام
خیابونا به نظرم آشنا میان یاد حرف آرمین میوفتم دو باره صورت معصومه پریسا میاد جولو چشم نمیتونم جولو خودمو بگیرم اشکام سرازیر میشه
کاش به حرف آرمین گوش کرده بودم ... کاش تو اون خونه ی لعنتی نمیرفتم کاش
آرمین تا لحظه ی آخر که ازش جدا شم و به طرف خونه ی پریسا حرکت کنم هی تکرار میکرد :
هنوز وقتش نیست
باس بهش زمان بدی
باید ببخشیش امیر
اون پشیمونه
ولی گوشم بده کار نبود باور نمیکردم پریسای من راحت بم پشت کنه
راحت بم خیانت کنه
درکش برام خیلی سخت بود

داستان سکسی:

بچه میخوام (1)

يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم . اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي زاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد . ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم . همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و هم من و هم جواد از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم .

داستان سکسی:

آتشپاره ی چشم بادامی (1)

ي چشم بادامي
اين داستان را من ننوشته ام، اما مربوط به من است.آن را از يادداشتهاي پنهان دکتر جواني بيرن کشيده ام که اولين شعله هاي آتش بلوغم را در آغوش او فرونشاندم. دفتر يادداشتش يک روز که مطبش را مرتب مي¬کردم اتفاقي به دستم افتاد. چيزي را عوض نکردم، غير از اسمها. مطالب نامربوط را حذف کردم و همان جاها چفت و بستي اضافه کردم. از خواندنش سير نمي¬شوم، خیلی صادقانه است. با من مثل بچه ها رفتار نکرد و مسير زندگي من همانجا عوض شد. اما داستان که طبعا" از زبان دکتر است و نه من (مريم) که آن موقع فقط 13-14 سال بیشتر نداشتم:

داستان سکسی:

عشق و یک دروغ (1)

ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺶ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﺷﮑﺎﮐﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺎﺿﯽ ﺷﮑﺎﮐﻪ،ﺗﻮﺧﻮﻧﻪ ﺣﺒﺴﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ!! ﻣﺮﯾﻀﻪ.
ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ.
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ.ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﯾﺾ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ.
"ﮔﺮ"ﮔﺮﻓﺖ.ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﯾﻀﯽ؟؟ ﺗﻮ ﻣﺮﯾﻀﯽ!! ﯾﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﻧﺬﺍﺷﺘﯽ ﭘﺎﻣﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺬﺍﺭﻡ.
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺸﺮﻗﯽ...
ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ "ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺸﺮﻗﯽ ﺑﺎﺷﻢ".
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ.ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ.ﺍﻭ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ "ﻣﻌﺒﻮﺩﺵ" ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩ،ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ.

داستان سکسی:

ستایش (1)

شلوغی و سروصدای تهران برای منی که 18سال تو یه شهرستان کوچیک زندگی کرده بودم سرسام آوربود..راننده هایی که دادزنان به دنبال مسافر بودن،خیابون های بزرگی که با وجود بزرگ بودنشون بازم گنجایش این همه ماشینو نداشتن،!دست فروش هایی که گوشه و کنار خیابون بساط کرده بودن، آدما و رهگذاریی که اونقد عجله داشتن ک به گداهایی ک جا و بی جا جلوی آدم سبز می شد حتی نگاهم نمیکردن!اما من که چند ساعت بود وارد تهران شده بودم و این چیزا برام تازگی داشت واقعا با دیدن این گداها بغضم میگرفت،باوجود وضع خطیر و بد مالی خودم ب هرکدومشون یه پول ناچیزی دادم..البته قبلا هم یه بار اومده بودم تهران اما 10سالم بیشتر نبود..ضمنا او

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - دنباله دار