شما اینجا هستید

دنباله دار

سکس کارگاهی (1,2,3)

سلام
این اولین خاطره سکس منه که مینویسم مقداری طولانیه و در 3 بخش اما تلاشم رو کردم با توصیف حالات و حس و محیط ، تجسم رو برای خواننده بهتر کنم !
امیدوارم برای دوستان جذاب باشه و نظرتان را جلب کنه، لطفا نظرتان را مودبانه بفرمایید استفاده میکنم...!!!
اسمم سپهره ، 30 ساله ، قد بلند و درشت هیکل و تا حدی به خودم میرسم اما نه قیافه خاصی دارم نه هیکل بدنسازی و تیپ فشن! مهندس عمران یا به زبون عامیانه ساختمون هستم تو یک شرکت بزرگ کار میکنم که همه جا پروژه داره منم بنا بر نیاز پروژه به تخصصم اونجا میرم.

داستان سکسی:

لذت گناه (1)

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . تا بفهمم چی شده صدا قطع شد ، قطع که نه ، رفت روی انسرینگ : ثمین ؟ ثمین کجایی ؟ ای بابا ! نگران شدم خب ! گوشیتم که ور نمی داری !
بدو بدو رفتم و خودم و رسوندم به تلفن :الو .. الو کاوه؟
- کجایی دختر ؟ از صبح ۱۰ بار زنگ زدم رو گوشیت ؟ خواب بودی؟
- خونه ام ! مرخصی گرفتم ... آره خواب بودم ! مگه چنده ساعت ؟
همزمان نگاه کردم به ساعت روی دیوار ، ۹:۳۰ بود ، ۱۱:۳۰ با الهام قرار داشتم . موبایلمو نگاه کردم ۵ تا میس کال از کاوه .
- تنبل ... خوبی حالا؟

داستان سکسی:

شب زده (1)

خسته و مستأصل توی خیابون میچرخیدم. اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم که برادرم و همسرش این موقع شب خونه نباشن. یه لحظه افسوس میخورم که چرا قبل از اینکه راه بیفتم باهاش تماس نگرفته بودم. ساعت از ده شب گذشته بود. کم کم داشتم به این موضوع فکر میکردم که باید شب رو توی ماشین بگذرونم. این اولین بار نبود که شب رو توی ماشین می موندم و هرچند شغلم ایجاب میکرد که گهگاهی همچین تجربه هایی هم داشته باشم با اینحال برام سخت بود. دم غروب بود که به تهران رسیده بودم و پس از تخلیه بار میخواستم شب رو خونه برادرم بمونم. که اونم از شانس بدم با همسرش به شهرستان رفته بودن.

داستان سکسی:

مرگ عشق (1)

این داستانی که مینویسم قسمتی از زندگی خودمه.سعی میکنم از گفتن زیاد از حد جزییات پرهیز کنم و تا جایی که میشه فقط حقیقتو بنویسم و حتی از حرفا هم فقط اونایی که دقیق تو ذهنم هستو مطرح کنم. این داستان داستان سکسی نیست.از اون داستانایی که تو پاراگراف اول شرت دختره از پاش دراومده...یه تجربه ی بزرگ تو زندگیمه که میخواستم بقیه ی هم سن و سالام هم ازش درس بگیرن... ساعت 1 بود رسیدیم خونه.خسته و داغون افتادم رو تختم.فقط فکر فقط بغض... نه اشک از چشمام میومد نه حرفی میزدم.

داستان سکسی:

گرفتار شدم! (1)

گوشه ی خونه وکنار شومینه و خیره بهش نشستم،شدیدا" دپرسم طوری که میخوام بمیرم.نصف راست بدنم به لطف شومینه داغه ولی نصف دیگش از فرط سرمای این غم خونه یخ زده،و همین طورم نصف روحم گرمه نصفش زیر خاک سرده...
گوشیم زنگ میخوره،خدا رو شکر دم دستمه ورمیدارم(مامانمه):
ـ امیر پسرم کجایی قربونت برم؟
ـ خونم مامان جان
ـ مگه نگفتم دیگه تو اون خونه نرو(بغضی غلیظ گلو شو میگیره که حرف زدنشو تحت تاثیر قرار میده)بس کن دیگه تا کی میخوای ادامه بدی انقد خودتو عذاب نده مادر،به خدا یه روز همون خونه ...
و فورا" حرفشو میخوره؛میدونم چی میخواد بگه،که این خونه تو رو میکشه

داستان سکسی:

حسرت مرگ (1)

مهلا خیلی دختر ناز و مهربونی بود و خیلی دوستم داشت و همه جور پا بود. ولی من دلم زیاد باهاش نبود و نگهش داشته بودم تا يه روز ترتيبشو بدم و ولش کنم .خودمو خیلی بالا میدیدم و حس میکردم میخواد تورم کنه .من احمق بودم و عشقشو درک نکردم . با این که وضع مالیشون معمولی بود مرتب با هر بدبختی بود، به من خوراکی و این جور چیزا رو میرسوند تا تو دانشجویی بهم بد نگذره . هر دفعه که بحث ازدواج میشد میگفتم هنوز زوده . اونم چیزی نمیگفت من حس میکردم دارم زرنگی میکنم و ازش سواری میگیرم . فک میکردم از ترس ترشیدگیش میخواد خودشو بچسبونه بهم البته بعد ها فهمیدم اون فقط صادقانه دوستم داشت.

داستان سکسی:

معشوق کیمیا (1)

من کیمیا هستم 23 ساله دانشجوی ارشد بالینی...خاطره یی ک میخوام براتون بنویسم مربوط ب دوسال پیشه.من تک دختر خانواده هستم.ی خانواده سرشناس و تحصیل کرده.تو یکی از شهرهای شمال کشور زندگی میکنم.تا دو سال پیش درگیر هیچ رابطه یی نبودم سرم تو لاک خودم بود تا 21 سالگی با پسری دوس نشده بودم دوستام سر به سرم میذاشتنو میگفتن تو مریضی حتما با یکی از استادای روانپزشکمون راجع ب خودت حرف بزن...و همه بیخبر از منو حسو حالم.من عاشق بودم عاشق پسری ک 16 سال از من بزرگتر بود.سیاوش فامیل شوهرعمه م بود.تو بیشتر مراسما میدیدمش.ی پسر قد بلند با چشمای عسلی ولبو بینی خوشگل.کلا خانوادگی خوشگل بودن..منم مورد توجه همه بود

داستان سکسی:

دوستت داشتم اما خرابم کردی (1)

سلام. بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگیمو میخوام براتون تعریف کنم.اینجا که اومدم همه داستانا سکسی بود با ریز جزئیات ! شاید داستان من اون مدلی نباشه و نتونم به اون خوبی جزئیات رو براتون تعریف کنم که آب از لبو لوچتون آویزون بشه.. بیشتر هدفم از تعریف این بخش از زندگیم اینه که بهتون بگم شما رو به وجدانتون قسم تا دختری رو واقعا دوس ندارید و عاشقش نیستید بهش ابراز علاقه نکنید. ما دخترا هر چقدر هم که محکمو مقید باشیم ، دلای نازکی داریم که وارد شدن بهش برای شما پسرا خیلی راحته. اما اگه وجدان داشته باشید هیچوقت الکی توی دل هیچ دختری خودتونو جا نمیدید.

داستان سکسی:

آرزوهای بربادرفته (1)

با اینکه اواخر اسفند بود ولی هوای نسبتا خوبی بود، از صبح هوس پیاده روی زده بود به سرم. واسه همین تصمیم گرفتم تا خونه داداشم قدم زنون برم. به خاطر مسایل و مشکلات اخیرم خیلی تو فکر بودم و حواسم به اطرافم نبود. یهو از گوشه چشم دیدم یه azera سفید داره آروم آروم همقدمم میاد، خودم رو زدم به ندیدن.

داستان سکسی:

وقتی بندرعباس بودم (1)

سلام به همه.
من تازه وارد هستم.چنتا از داستان ها رو خوندم و دیدم واقعا سطح کار خیلی خیلی پایینه.دیگه گفتم رسالتم اینه که بنویسم.
این یه داستان نیست.یه خاطرس.یه خاطره که تعریف کردنش حداقل واسه خودم خالی از لطف نیست.
چهارسال پیش بود که از طرف یه شرکت خصوصی تو اصفهان به عنوان مسئول کنترل پروژه و متریال واحد اتوماسیون کارخانه ... عازم بندرعباس شدم.

داستان سکسی:

فاحشه (1)

ازوقتی یادم بود تو این خراب شده بودم تو این خونه ی کهنه که از هر طرفش بوی نا میاد.به همه جا نگاه میکنم هیچی تغییر نکرده به جز ادمایی که میرن و میان.دیگه حالم از این زندگی به هم می خوره.
من تو یکی از فاحشه خونه های پایین شهر زندگی میکنم اونطور که نرگس میگه منو از خیابون پیدا کردن.کار نرگس و مرتضی همینه دخترا بچه های بی کس کوچیک یا نوجوون فراری رو پیدا میکنن و بزرگ میکننو میفروشن.اینجا پایین شهره جلب توجه نمیکنه و مردای خرپول هرزه برای کثافت کاریاشون میان اینجا.

داستان سکسی:

خاطرات سکسی مهرداد (1)

سلام - من مهردادم و 32 سال سن دارم .تصمیم دارم 2 تا از خاطره های بیادموندنیم رو برای شما دوستای گلم بگم و لذت مروشون رو باهاتون قسمت کنم . جریانی که براتون تعریف میکنم برمیگرده به پارسال ولی اجازه می خوام اون رو بصورت داستانی بنویسم تا خودم رو با نظراتون بسنجم ... شاید استعدادش رو داشتم :

داستان سکسی:

فقط برای من بخون (1)

روي سنگ قبر آب ریختم. گل هاي که خریده بودم و پرپر کردم. این جا خونه ي مادرم بود. مادري عزیز و نمونه. مادري عاشق مثل تمام
مادراي ایرانی. مادري که چهار ماهه منو تنها گذاشته و رفته پیش پدرم، پدري که عاشق خانواده اش بود.
من آنا بیتا سعادت، بیست و دو ساله با چشماي بین قهوه اي و عسلی، که خیلی ها از قشنگیشون حرف می زدن. صورت گرد و استخوانی دارم.
با هیکل خوبی که به قول دوستام از اون شاسی بلندها هستم و لب هاي که خدا خودش برام پروتز کرده. من زاده ي عشقم. از پدري هنرمند و

داستان سکسی:

انتقام شیرین به شیرینی عسل (1)

همه چی برام بد تموم شد , شعله های کینه تو دلم همیشه روشن بود شاید حقم بود,باز خاکه سیگار رو پنجره ریخت نفهمیدم کی به ته رسید , کام اخرو همیشه با تموم وجود میگرفتم که لبمو بسوزونه , یه نگاه به گوشی کردم , 5 دقیقه دیگه میلاد میرسه باز میخواد بدو بیراه بگه ,اینه تنها شی بود که باهاش غریب بودم , این منم ? زنگ خونه خورد , کیه ? میلادم اماده نشدی ? نه بیا بالا ,دهنت سرویس وا کن از دیوار که نمیتونم بپرم , بیا در بازه اومدی ببند من تو اتاق طبقه بالام , باز خیره تو اینه , این همه ریش مو هایه شلخته به عکس چند ماه پیش رو دیوارم نگاه کردم , تو سرت هنو اماده نشدی ? نه حتما باید بیام ?

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - دنباله دار