دنباله دار

همه چی برام بد تموم شد , شعله های کینه تو دلم همیشه روشن بود شاید حقم بود,باز خاکه سیگار رو پنجره ریخت نفهمیدم کی به ته رسید , کام اخرو همیشه با تموم وجود میگرفتم که لبمو بسوزونه , یه نگاه به گوشی کردم , 5 دقیقه دیگه میلاد میرسه باز میخواد بدو بیراه بگه ,اینه تنها شی بود که باهاش غریب بودم , این منم ? زنگ خونه خورد , کیه ? میلادم اماده نشدی ? نه بیا بالا ,دهنت سرویس وا کن از دیوار که نمیتونم بپرم , بیا در بازه اومدی ببند من تو اتاق طبقه بالام , باز خیره تو اینه , این همه ریش مو هایه شلخته به عکس چند ماه پیش رو دیوارم نگاه کردم , تو سرت هنو اماده نشدی ? نه حتما باید بیام ? اره نیایی به زور میبرمت , خب صب کن یه شلوار کتون سبز بایه تیشرت مشکی پوشیدم که دیدم میلاد داره بد نگاه میکنه , چیه ? میخوایی اینجوری بیایی جشن ? جشنی که .. یهو ساکت شد خودم ادامه دادم جشنی که دوست دخترم با اون دوستایه نامردم توشن ? اره همین جوری میام , امیر چیو میخوایی ثابت کنی بد بختی ? خره تو هم قیافه داری هم خاک توسرت مدل این شهر بودی , همه میشناسنت , جون داداش میلاد حرف گوش کن بیا بریم از تو کمد لباس مجلسی ور دار اصا خودم برات بر میدارم کون گشاد , کدومو میخوایی ?
صب کن خودم میام
میلاد بیخیال اینا اتو ندارن
خفه شو چرم میپوشی پراهنتم من اتو میکنم
ای بابا نمیخوام بیام چرم چیه ?چرم اینه میپوشی میایی تو برو یه اب سرو صورتتو بزن بچه ها اریشگان باهم میریم اونجا لباستم اونجا عوض کن
باشه ? خیله خب , اب سرد وقتی به صورتم میخورد یاد اونشب میوفتادم که ضربه های مشت و لگد به صورتم میخورد , اگه میلاد و حامد و ارین نبودن معلوم نبود چی به سرم میومد, کینه اونایی که دوستم بودن منو به این روز انداخت نگاه کسی که دوسش داشتم زیر اون مشت لگد بدتر منو میکوبید بی تفاوت از کنارم رد شد , امیر بیا دیگه ماشین بدجا پارکه , باشه بیا تو ماشینو بزار تو خونه ما من ماشین خودمو میارم.
هاا ? واقعا ? کادیلاک قدیمی ?
اره دیگه
تعجب میلاد الکی نبود چن ماهی میشد از تو پارکینگ.بیرون نیومده بود خاطراتیو که با پریسا داشتمو یادم میاورد .
امیر اینکه کثیفه باید بدیم کارواش , نمیخواد دیرتون میشه نه اشغال اول این بعدا اریشگاه ,
یعنی اول بریم کارواش ?
نه اول بنزین بزنیم بعدا من نمیتونم این نهنگو هل بدم
بعد پمپ بنزین تو کارواش فکرم فقط یه جا بود , اونجا چه حرفایی میزنن پشتم , چوب خورد , فهش خورد , جی افش بر خورد وقتی رسیدیم اریشگاه یادم اومد اونموقع هر وقت و بیوقت واسه هر قراری اونجا بودم , وقتی رسیدیم حامد و ارین بیرون اریشگاه مشغول کشیدن سیگار بوودن تا مارو دیدن نیشون باز کردن , یه خوشامد گویی حسابیو مسخره بازی که باعث میشد چند لحظه امشبو فراموش کنم خیلی وقته منتظر هچین روزی بودم وقتشه تلافی کنمو انتقاممو بگیرم , ببه اقا امیر عوضی این چه سر وضعیه بشین ببینم با میرزا کوچک خان جنگلی مسابقه گزاشتی ? از کجا شروع کنم , غر غر رایه فرشاد اریشگر و دوست قدیمیم بود , باز اینه نمی فهمیدم چی میگن فقط گاهی وقتی همه میخندیدن منم نیشمو باز میکردم ,بعد 1 ساعتو نیم به قول فرشاد مبارزه نفس گیر اصلاح تموم شد , ته ریش و مو هایه کوتاه بهم میومد فرشادم خوب اینو میدونست سنگ تموم گذاشت , میلاد داشت با تلفن حرف میزد که یهو گفت عجب جیگری شدی الان شدی امیر سابق رفتتم طبقه بالا لباس عوض کنم وقتی اتاق داماد رفتم لباسمو عوض کنم دوتا از عکسام رو دیوار مغاز بود زمانی که مدل داماد ارایشگاه بودم لباسمو عوض کردم, فرشاد منو کشید بیرون مغازه گفت کارت دارم.امیر داداش گلم دوباره برگرد چندتا تولیدی خوب میخوان باهات کار کنن تصمیمتو بگبرو بمن بگو
باشه فرشاد بزار فکرامو بکنم کار حامدو تموم کن دیره
باز داری میپی چونیا
باشه دیگه بهت میگم
تو راه جشن ویلا خارج از شهر بود تولد شایان بود یکی از بهترین پیانویستایه که دیده بودم از مهدکودک باهم بودیم چند بار خواستم برگردم یاد تصمیم افتادمو ادامه دادم وقتی رسیدیم شایان از دور دوید بغلم کرد مرد به اون بزرگی نزدیک بود گریه کنه
امیر فک نمیکردم بیایی
اومدیم دیگه
خوش اومدی داداش
اولش نگاها روم سنگینی میکرد یه سلام علیک با بقیه شایان منو بچه هارو برد پیش خودش شروع کردیم به مشروب خوردن ,با شنیدن یه صدا برگشتم خودشون بودن وقتی برگشتم چشم تو چشم شدم با پریسا سریع برگشتم یکی زد پشتم چه عجب از لونت درومدی
میلاد دستشو از پشتم انداخت
ببین مجید امشب تولده بخوایی پا رو دممون بزاری لهت میکنیم , میلاد و نگاه کردم فهمید منظورم چیه ولش کن , اونا اونور رفتن دقیق روبه رویه ما بعد دقیقه چند نفرو دیدم که بغلمون بودن و باشایان صحبت میکردن , بینشون یه پسر بود که جسش ازمن یذره بزرگتر بود یه لبخند زد و منم یه لبخند زدم , همه شروع کردن به رقصیدن پریسا یه جنده واقعی شده بود از پشت میجسبوند به مجید که حرص منو دراره منم به هر پیک یه نخ سیگار میکشیدم,حسین یکی از دوستایه مجید رفت سمت دختری که باشایان صحبت میکرد دیده بودمشون , یهو دیدم دختر نشست سر مبل دیگه نرقصید , پنهونی نگاش میکردم بسیار زیبا بود, ولی نگامو میدزدیم چون میدونستم بی اف داره و اون پسررو دیده بودم باهاش ,بعد چند دقیقه دی جی ریتمو نگه داشتو گفت از خودتون پذیرایی کنید بچه ها حامد صدام کرد
امیر بیا یه چی بخور
بعدا میام شما بخورید
اروم رفتم بیرون در ورودی توحیاط شروع کردم به سیگار کشیدن چرا اینجوری شد این سرنوشت من بود خدایا اخه چرا , صدایه کسی منو به خودم اورد همون پسر همره شایان و اوندختر پشتم بودن بعد سلام و احوال پرسی
امیر ارسلان و عسل جزو دوستایه خوبمن
اقا امیر منو عسل از اول مهمونی که شمارو دیدیم تا الان داشتیم فک میکردیم ما نمایندگی یه تولیدیو داریم میگیریم
خب چه کمکی از من دست من برمیاد ?
میدونیم قبلا مدلینگ کار میکردید میخواییم مدل ما باشید منو خواهرم ازتون خوشمون اومده نمیدونم چرا ناخواسته از اینکه فهمیدم اون دختر خواهرشه خوشحال شدم
اخه
اخه نداره امیر تولد منه من به عنوان کادو ازت اینو میخوام
باید راجبش فک کنم خودت میدونی شرایطم درحال حاضر مناسب نیست
اگه میشه بهونه نیارید به جز صورت زیبا این دختر صدایه زیباییم داشت
به من من کردن افتادم
اقا امیر فرصت فک کردنتون تا اخر این مهمونی قبول ? ارسلانم تائید کرد حرفشو
خب بچه ها بریم یه چیزی بخوریم در حال رفتن پیش بچه ها داشتم به گذشتم فک میکردم وقتی رسیدم پیشنهادو به میلاد گفتمو استقبال کرد حامدو ارینم گفتن قبول نکنی ما میدونیم با تو شایان میکروفن گرفت دستشو شروع کرد به حرف زدن
ممنونم که اومدید امشب براتون سوپرایز زیاد دارم که یکی از بهترین سوپرایزایه امشب خودم اومدن دوست خوبم امیر, نا خداگاه خجالت کشیدم میلاد و حامد و ارین بعدش شایان و بعد بقیه شروع به دست زدن مجید و حسین از رو تحقیر نگام میکردن و پریسا رو پایه مجید نشسته بود ,وقتی سرمو بر گردوندم نگاه عسلو دیدم,باز همه شروع به رقصیدن کردن و باز من نشسته بودم یه گوشه , اهل رقص اصلا نبودم, مجیدو پریسا منو نگاه میکردنو میخندیدن داشتم عذاب میکشیدم , نگامو بردم سمت عسل دوستایه مجید موقع رقص نزدیک میشدن بهش اون پشت میکرد بهشونو میرفت یه سمت دیگه اخرشم.اومد نشست ولی ارسلان بد نگاه میکرد به اونا منتظر یه جرقه بودم دق و دلیمو خالی کنم روشون , دی جی گفت اهنگ شوپن میزارم واسه رقص کلاسیک , حسین اومد سمت عسل برایه رقص دعوتش کنه که قبول نکرد نمیدونم چم شد مشروب زیاد خورده بودم با هرچیز دیگه تحریکم کرد برم به عسل پیشنهاد رقص بدم کتمو دراوردم رفتم جلو دستمو دراز کردم پشت به جمعیت بودم, تو چشاش نگاه کردم زیبا ترین دختری بود که دیده بودم امشب واقعا میدرخشید ,تو دلم گفتم قبول نمیکنه چشمامو بستم خواستم برم ظرافت دست زنونه رو احساس کردم , انگار همه چیزو بهم دادن شروع کردیم به رقصیدن, فکراتونو کردید ?
تا اخر امشب فرصت دارم مگه نه ?
نه تا اخر رقص خنده ای از روی شیطنت زد منم خندم گرفت
نمیدونم چم بود ولی خیلی وقت بود از دیدن دختری به اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم
اقا امیر یه سوال میتونم بپرسم?
بفرمایید
چرا گفتید شرایطم مناسب نیست
لال شدم چشامو اروم بستم همه اتفاقا برام تکرار شد باصدایه عسل به خودم اومدم
ناراحتتون کردم ?
نه
اخه ...
چیزی نیست
اهنگ تموم شد تا جایی که نشسته بود همراهیش کردم
گرمم بود داشتم میسوختم سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم کراواتمو شل کردم به صورتم اب زدم امیر خوبی ?
اره میلاد خوبم
چیشد ? چرا اینجوری شدی ?
هیچی خوبم فقط گرمم بود
خیالم جم ?
اره برو میام
بیرون ولیلا چندتا صندلی بود رو یکشون نشستم اسمونو میدیدم خواستم سیگار روشن کنم که دیدم پاکت :خالیه
پرتش کردم یه گوشه اینجا هم شانس نداریم فدکو بازو بسته میکردم
اقا مزاحم نیستم ?
ارسلان بود
نه بفرما
سیگارشو دراورد یه سیگارم به من داد و برای اون و خودمو روشن کردم
میتونم صدات کنم امیر ?
اره این چه حرفیه امیر چرا با عسل رقصیدی ?
همینجوری ناراحت شدید ببخشید
نه همینجوری نمیشه
من که ازت معزرت خواهی کردم امیر میدونم قضیه چیه چه اتفاقایی واست افتاده
جا خوردم
از کجا میدونی ? شایان گفت ?
نه از صحبت چند نفر شنیدم اگه تو نخوایی من به زور مدل شرکتم میکنمت
اخه ارسلان
اخه نداره من تو این شهر جز شایان کسیو نمیشناسم میخوام جز کار یه دوست خوب واسه هم باشیم تو کارایه شرکت بهم کمک میکنی ?
اره
قول ?
قول دستمون بهم گره خورد , بریم تو
بریم
ارسلان بزار به دوستام معرفیت کنم
اونشب خوب گذشت با میلاد و حامد و ارین اشنا شد و با هم جور شدن
ولی یه حسی تو وجودم بود
مهمونی اخراش بود
کتم برداشتم ازشایان و ارسلان خدافظی کردم از دور برایه عسل سر تکون دادم
دوستایه خوبم همه مست مست
میلاد گفت بریم همه خونه ما
ماشینو روشن کردم یه نگاه به گوشی انداختم مسیج از پدرو مادرم بود
بچه ها چرت نگید دارم زنگ میزنم خونه
الو
سلام مامان
معلومه کجایی پسر منو بابات نگران بودیم خوبی ?
اره شب خونه نمیام صب میرم دفتر
باشه بیا بابا بات کار داره
سلام بابا سلام پسرم خوبی ?
اره,به مامان گفتم شب نمیام صبح میام دفتر
نمیخواد پسرم من فردا سر کار نمیرم میرم دفتر خوشبگذرون نیاز داری
باشه کاری نداری ?
نه
خدافظ
خدا نگهدار
تموم راه به فکر یک چیز بودم اونم فقط انتقام بود
پدرسگ دیوث تو رقص بلد بودی من نمیدونستم?
اره بابا پشمایه میلاد داشت فرمیخورد اگه رد میکرد دستتو چی ?
ارین میلاد من از اول به استعدادیه امیر اطمینان داشتم پس چرت نگید
همه زدیم زیر خنده
امیر جون ارین و حامد قسمت میدم راستشو بگو
توله از جون خودت مایه بزار
خو ارین دودقیقه لال شو
امیر از اون دختره خوشت اومد ?
نه دیوونه واسه کار باهم حرف میزدیم
ماهم خر دیگه بهخاطر کار رقصیدید
زدیم زیر خنده
رسیدیم خونه میلاد هرکی یهجا خوابید
قبل خواب صورت عسل همیشه جلو چشام بود اخه چوا از ذهنم بیرون نمیرفت هرچهقدر به زیبایی این دختر فک میکردم
کثافت کاریایه پریسا جلو چشم میومد
درگیر این افکار بودم نفهمیدم کی خوابم برد .
اشغال اون گوشیو لال کن بدجور زنگ گوشیم رو مغز بود بافهش میلاد به خودم اورد الو.... ادامه دارد

نوشته: period_maghzi

آقا ممنون پیاده میشم و درحالیکه آرنجم هنوز سینه های بزرگش رو لمس میکرد کرایه ام رو حساب کردم وهمینطور که نگاهم دختر خانم مجاورم رو برانداز می کرد پیاده شدم معلوم بود که اونم زیاد از رسیدن به تهه خط راضی نیست. هوا کم کم داشت رو به خنکی میرفت ، اینو بعد از پیاده شدن حس کردم . مخصوصا که یطرف بدنم بخاطر چسبیدنم به دختره هوس انگیزی که کنارم نشسته بود از عرق تنم نمناک شده بود و باعث میشد خنکیه هوا رو بیشتر احساس کنم . همه ماهیچه هام بخاطر فعالیت بدنی زیاد دم کرده بود و یکمی درد می کرد چون هنوز بکاره جدیدم عادت نکرده بودم . کاره سختی بود ولی باجبار با هاش میساختم تا بتونم اقساط خونه ای که خریده بودم رو جور کنم . سه ماهه دیگه هم اگه اختلافم با سحر حل میشد مراسمه عروسی و کلی خرج داشتم . دوباره 10 – 15 دقیقه مسیر مثله فیلم تو ذهنم تکرار شد . بعد از سوار شدن خودم و جمع و جور کردم تا دختری که رو صندلی وسط نشسته بود راحت باشه . ولی جوری آزادنه خودش رو رو صندلی رها کرد که تقریبا تو بغلم بود یکم که گذشت گرمایه تنش رو قشنگ لمس میکردم بوی تند عطری که زده بود با بوی ادکلنم ترکیب شده بود و هردو تامون و تحریک میکرد. اینو از حالت نگاهش وقتی به بهونه نگاه کردن به خیابون سرم روبسمتش برگردوندم فهمیدم . زیاد نگذشته بود که کاملا آمپرم بالا رفت . حالا دیگه با پشته دست رونای تپلش رو نوازش میکردم ساق پاش و پام و سینه بزرگ و تو پرش رو با آرنجم می مالیدم . اونم مات و حشری به برجستگی آلتم که کاملا از روی شلوارم مشخص بود چشم دوخته بود و با حرکاته بدنش جراته من رو بیشتر میکرد و خودش رو بیشتر بهم میچسبوند . من هم خیلی وقت بود لذته هم آغوشی و سکس رو تجربه نکرده بودم ، خیلی زود تحریک میشدم . تقریبا دو ماهی از آخرین سکسم با سحر که دوسال بود عقد کرده بودیم میگذشت .خیلی اتفاقی متوجه شده بودم که با پسر دیگه ای رابطه داره که بعدا فهمیدم قبل از آشناییش با من بهم علاقه داشتن ولی با مخالفت خونواده سحر جدا شده بودن . قبل از اون هم رابطه ام با سحر رو جوری کنترل میکردم که هنوز باکره بود . از اینکه فهمیده بودم قلبش فقط پیشه من نیست ضربه بدی به روحیم خورده بود و برای ادامه زندگی باهاش مردد بودم . تو همین افکار بودم که خودم رو مقابل در خونه ام دیدم از مرور اتفاق های تو تاکسی دوباره راست کرده بودم و برآمدگیه شلوارم خیلی زیاد جلبه نظر میکرد. دست توی جیبم کردم و دسته کلیدم رو در آوردم اولین کلید رو امتحان کردم . همونطور که حدس میزدم اشتباه بود کلید بعدی رو امتحان کردم . باز هم درست نبود همینکه کلید سوم رو وارد قفل کردم از طرفه دیگه ، در با شتاب باز شد و تقریبا با خانمی که با عجله در رو باز کرده بود سینه به سینه مماس شدم . خانومه از ترس گفت "وویی" ودستپاچه یه قدم عقب رفت . من هم که شوکه شده بوم بعد از چند لحظه تاخیر گفتم : "سلام ... ببخشید ..." خانومی بود با قد متوسط ، همسن خودم بنظر میومد ، ترکیب پوست سفید و گونه های گل انداخته ،چشمهای روشن و خوشحالت ،لبای کوچیکه برجسته و خوش فرمش جذابیت خاصی بهش داده بود .هنوز چادر سفیدش رو کاملا سر نکرده بود بهمین خاطر شلوار نازک نخی و پیراهنه نارنجی رنگ وتن نمایی که پوشیذه بود معلوم بودن . حتی میشد سوتین سفیدی که زیرش بود رو دید . سینه هایی که بنسبت اندام متوسطی که داشت بزرگ بودن و مشخص بود که خیلی با فشار توی سوتینش جا گرفته .چند لحظه نگاهش روی برآمدگیه آلتم قفل شد ... بعد به چشم هام نگاه کرد. من هم یکم خودم و جمع وجور کردم .
با من ومن گفت: " سلام ، شما ببخشید ، عجله داشتم نفهمیدم کسی پشته دره ... میای تو...؟ "
از لهجه و لحن عامیانه ای که پر از سادگی بود فهمیدم تازه تهران اومده و باید بزرگ شده شهرستان کوچیکی باشه . منم لحنه صحبت کردنم رو عوض کردم و جای حالت رسمی که داشت ، خودمونی تر جواب دادم :
" آره ... من تازه طبقه دوم رو خریدم و همسایه ها رو نمیشناسم ، شماهم اینجا میشینید ؟"
در حالی که داشت چادرش رو مرتب میکرد - شاید هم متوجه نگاه حریص من شده بود – با لبخنده کم جونی گفت :
"ما هم امروز اومدیم ، طبقه آخریم ... چهارم ... ماهم جدیدا اینجا رو خریدیم .... داریم اثاث میاریم ... "
منم با لبخند جواب دادم :
" چه خوب پس شما هم صابخونه اید ... من طبقه دومم ... دارم کابینت نصب میکنم ولی اگه چیزی احتیاج داشتی تعارف نکن ... "
از سره راحم خودشو کنار کشید و همونطور که بیرون میرفت تشکر کرد...
من که تو دلم خوشحال بودم از داشتن همچین همسایه جذابی ، مخصوصا که مستاجر نبودن ، بیشتر به خونه میرسیدن و حالا حالا ها دردسترسم بود .
.....
یک ماهی از اولین برخوردم با همسایه جدید میگذشت . و تقریبا کارهایی که برای آماده شدن خونه لازم بود مثل نقاشی ، برداشتن دیوار آشپزخانه و نصب کابینت رو تمام کرده بودم . بخاطر اوضاع مالی همه کارها رو خودم انجام میدادم و از اونجاکه کارم هم فیزیکی و سنگین بود عضلاتم ورزیده شده بود و مثل چند سال قبل که ورزش میکردم هیکلم فرم گرفته بود . تو این مدت با همسایه طبقه چهارم کاملا آشنا شده بودم . همونطور که در برخورده اول متوجه شده بودم دوسال بود که ازدواج کرده بود و از شهرستان کوچیکی که زندگی میکرده به تهران اومده بود .این دو سال هم با خانواده شوهرش که فامیلش هم بودن زندگی میکرده . اسمش "آرزو" بود و مثل من متولد 1360 بود . شوهرش کارگر ساده بود و اغلب اوقات آرزو تنها بود . من هم با چیدن جهیزیه سحر و تکمیل شدن خونه بیشتره وقتم رو اونجا میگذروندم . با وجود ظاهر آرام، دنیای رابطه ام با سحر آشفته و پرآشوب بود و کاملا از هم دور شده بودیم و با گذشت زمان این آشفتگی برخلاف انتظار من بیشتر و بیشتر می شد . تا بالاخره تصمیم به جدایی گرفتیم .
شدیدا روحیه شکننده و خاطره آزرده ی من نیاز به همدمی داشت تا التیام زخمهام باشه و تن خسته ام کسی رو طلب میکرد که با نوازش او ظرف لبریز از شهوتم رو خالی کنم تا قامتم زیره باره همه مشکلات خم نشه .
.....
با منتفی شدن برنامه ازدواجم ،اجبارم از ادامه کار سخت و طاقت فرسایی که داشتم هم از بین رفت و تصمیم گرفتم شغل بهتری، متناسب با تحصیلاتم که کامپیوتر بود پیدا کنم . دیگه پس اندازم رو نیاز نداشتم و چند ماهی از بابت قسط خونه خیالم راحت بود . بفکر افتادم برای سرگرمی ماهواره ام رو راه اندازی کنم و آنتنش رو نصب کنم .
ساعت 10 صبح در حالیکه 2 -3 ساعت بیشتر نبود بخواب رفته بودم بخاطره خواب آشفته ای که دیدم - و حالا مهمان غالب خانه خوابم شده بود تا دنیای خوابم هم همرنگ بیداری هام بشه – از خواب پریدم . لوازم مربوط به آنتن ماهواره رو برداشتم ، کاپشن بهاره ای رو روی تیشرت رکابیی که به تن داشتم پوشیدم و با سرو صدای زیاد پله ها رو بالا رفتم . جلوی درب طبقه چهارم برای استراحت کمی توقف کردم که متوجه شدم آرزو از چشمی در بمن نگاه میکه . کاپشنم رو در اوردم و باقی پله ها رو طی کردم . پشت بام که رسیدم اولین چیزی که دیدم لباسهای شسته شده آرزو بود که برای خشک شدن روی طناب پهن کرده بود . چنتاییش با وزش باد بزمین افتاده بود . اندام جذاب آرزو در هر کدامشان در ذهنم نقش بست .رایحه البسه زیرش شهوت انگیز و گیرا بود . طرح سینه های بزرگ و سر بالای سفت و لطیف با نوکهای برامده در لباس خواب توری در ذهنم نقش بست . گردن بلورین ، کمر متناسب، باسن برجسته که شرت فانتزیی که مشخص بود نوار باریکش فقط بین دو تا لمبه آن جا خوش میکنه و گله نازه نرگسی که بینه پاهاش قایم شده بود، کس پف دار و تپلش که از روی شلوارش هم میتونستم تشخیص بدم ... همش رو تو ذهنم تصویر کردم . بعد همه لبسارو جمع کردم ، رفتم پائین ، تو یه ساک پلاستیکی تبلیغاتی که عکس یه دختر و پسر تو بغل هم روش بود گذاشتم و یکم ادکلن خودم رو داخلش زدم .کاپشنم رو با دکمه های باز تنم کردم و برگشتم بالا . زنگ واحدشون رو زدم . آرزو با یه دامن کوتاه که تا زانوهاش نیرسید، یه تاپ با یقه ی باز ،در رو باز کرد .
پشت سرش یه آینه قدی هرچیزی که میخواستم رو نشونم میداد و اینکه مثلا پشت در قایم شده بود جلوی چشمای حریص و تشنه من رو نمی گرفت . لباس ها رو بهش دادم و گفتم : "باد از روی طناب انداخته بودشون برات جمع کردم که خدایی نکرده آلوده نشن چون مستقیم با بدنت تماس دارن" خودم از گفتنه این حرفا حشری شدم و باز راست کردم . با لبخنده قشنگی از روی رضایت کیسه رو از دستم گرفت و نگاهش روی عکسش قفل شد.
گفتم :"شما هنوز دیشتون رو نصب نکردین ؟"
آرزو گفت : "نه بابا مهدی هنوز نتونسته کسی رو بیاره "
گفتم :"باشه ...وسایلش رو بیار من براتون نصب کنم ".
تقریبا کاره دیشه خودم تموم شده بود که آرزو با همون لباسایی که گفتم فقط یه چادر سفید رو سرش انداخته بود اومد و آنتن هم دستش بود. به بهانه کمک دستش رو گرفتم ، چند لحظه این حالتمون طول کشید و نگاه هایی پر معنیی تو همون چند لحظه بینمون رد و بدل شد .
آرزو خودش رو جمع و جور کرد و با حالته خاصی گفت : " آقا مهندس خیلی ممنون ..."
منم هنوز حرفاش تمام نشده بود گفتم :
"آرزو..."
برای اولین بار اینجوری صداش کردم . به اسمه کوچیک و لحنه خودمونی . یکم مکث کردم و گفتم :
" میدونم تو هم مثله من بیشتر وقتا تنهایی برا همین خواستم کمتر تنهایی اذیتت کنه "
نگاهه مهربونی بهم کرد ورفت . براش دو سه جهت رو گرفتم .. هاتبرد ، عرب ست و سایروس ، که دیدم با یه سینی چایی برگشت . گفت :
"فارسی وان هم میگیره"
گفتم :
"نه ولی اونقدر کانال داری که وقتت پر بشه فقط باید بیام از پائین تنظیمش کنم ... باشه شب که شوهرت باشه میام "
همون شب رفتم و کانال هارو براشون مرتب کردم 2 تا کانال پورنو هم گرفته بودم که روش رمز گزاشتم و گفتم:
" برای اینکه بچه ای نیاد رو این کانال ها رمز گذاشتم . رمزش 4 تا یکه"
از مهدی خواستم بره از بیرون چند تا آجر بیاره تا آنتن باهاشون سنگین کنم که تکون نخوره وهمزمان خودم از در رفتم بیرون .
آرزو تو این فاصله که مهدی برگرده بهم گفت :
"آقای مهندس خیلی دوست دارم ببینم خونتون رو چجوری درست کردی . خانوم لطفی – طبقه اولیا – می گفت چند ماهه داری اونجا کار می کنید!"
جواب دادم :
"راستش الان خیلی بهم ریختست فردا تشریف بیارید ... قدمتون رو چشم ".
و پیشه خودم گفتم "فردا عصر دوتایی میان چتر واکنن" .
مهدی هم برگشت و باهش رفتم آنتن شون و همینطور ماله خودم رو محکم کردم . ازشون خدا حافظی کردم و رفتم.
.......
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . ساعت تقریبا 12 بود . خواب آلوده و بی توجه به اینکه فقط شرت پوشیده بودم در رو باز کردم . آرزو با یه کاسه آش پشته در بود ، دستپاچه در روی هم گذاشتم و گفتم :
"یه لحظه ... ببخشید ". یه چیزی پوشیدم و برگشتم .آرزو ظرف آش رو نشون داد وبا حالتی که بهم فهمون میخواد بیاد تو گفت :"قابل نداره آقای مهندس .... مزاحم نیستم؟"
و اومد تو .
با ورود آرزو ضربانه قبلم شروع کرد به بالا رفتن . بدون هیچ حرفی در رو بستم . آرزو با دقت دورو بره خونه رو براندازمیکرد و من اندامه اون رو ...
گفت : میشه اتاقها رو هم ببینم و من به علامت تائید سرم رو تکون دادم و گفتم:" خونه خودتونه راحت باش"
و کاسه آش رو بردم تا ظرفش رو خالی کنم . ظرف رو که شستم دیدم آرزو وارد آشپزخونه شد و گفت :
"همه این کارهارو خودت تنها کردی "
جواب دادم :
"همه رو ... بدک نشده ... نه؟"
2تا لیوان آبمیوه پرکردم ازش خواستم بشینه و منم کنارش نشستم . با همون چادر سفیدش نشست اما چاک سینه هاش کاملا معلوم بود و اینکه سوتین نداره رو میشد دید . تازه تونستم فرم سینه هاش رو حدس بزنم . مثله 2تا لیموی خیلی بزرگ ولی کاملا شق و رق .
یه نگاه بهم انداخت گفت :"آقا مهرداد ... خوش بحاله زنت"
این حرف رو که زدم بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زد.
- "حرفه بدی زدم ؟ ناراحتت کردم؟"
- "نه نه ... چیزی نیست.."
بانگاه معنا دارش بهم فهموند که مشتاق شنیدن دردل هامه. و من لبریز از نیاز گفتن .
خیلی مختصر و مفید حرفام رو گفتم و. زیاد طولش ندادم ولی همون مدت کم شهوتی که تمامه وجودمو گرفته بود جاش رو با آرامش محض عوض کرد ... چند لحظه سکوت ... سکوتی که اگر مشد بشنوی پر از حرف بود.
فهمیدم که آرزو بعداز شنیدنه حرفام خیلی دوس داره باهام درده دل کنه . سکوت رو شکستم :
"آرزو خانوم چیزی میخوری بیارم ؟ "
سرش رو بعلامت منفی تکون داد. ولی لیوان رو از دستش گرفتم رفتم تو آشپزخونه و با آبمیوه پرش کردم .لیوانه خودم هم تا نیمه ازقوطیه ویسکیی که چند وقتی بود تو فریزر مونده بود پر کردم ، 2 -3 جرعه تهه قوطی مونده بود که سر کشیدم . رفتم ودوباره کنارش نشستم ولی اینبار تقریبا فاصله ای بینمون نبود و آرزو هم که معلوم بود تو ذهنش حرفام رو مرور میکنه و شاید هم حرفایه خودش رو آماده می کرد.
کاملا چادری که از سرش افتاده بود رو شونه هاش رو از یاد برده بود .برای همین هم من تونستم تمامه هیلکش رو برانداز کنم ... از چیزی که تا حالا توذهنم بود سکسیتر و خواستنی تر بود ... چون چیزی نخورده بودم همونقدری که مشروب خورده بودم کاملا داغم کرده بود . مقداره دیگه ای هم خوردم لیوانم رو گذاشتم رو میز و لیوان آرزو رو بلند کردم تا به دستش بدم . دستش رو که نزدیکم کرد لیوان رو بدستش دادم و با دسته دیگه ام دستش رو گرفتم . آرزو هم ناخودآگاه دست دیگه اش رو برای گرفتنه دستم بلند کرد
. لیوان رو به دست دیگش داد و یخورده ازش خورد . در حالکه به آرومی دستش رو نوازش میکردم از حرارت دستای ظریف و گرمش تمامه تنم گر گرفت. به خودم گفتم ... حالا این آرزوی توئه ...
حالت چشمهاش بکلی عوض شده بود و انگار نگاهش مدت هاست با من آشناست . به چشم هام زل زد. تو نگاهش با همه قشنگیش میشد دو چیز رو خوب دید اول سادگی بی مثالی بو که فقط تو چشمه معصومه یه دختر بچه دهاتی میشه دید و اون یکی شهوته افسار گریخته ...
من نگاهم رو از چشماش جدا کردم وبه لب هاش خیره شدم دوتا لبه گلبهی رنگش که معلوم بود خیلی از نشستنه رژ روشون نگذشته لرزش خفی داشتن . دوباره سعی کرد چیزی بگه :
"مهرداد...." و باز سکوت.
دستش رو محکم تر فشار دادم وو باهمون حالت دستم رو روی پاش گذاشتم وگفتم :
" آرزو ممنونکه ... محرم حرفام شدی "
با اینکه تمامه وجودم میخواست بگیرمش تو بغلم ، دستش رو ول کردم و از روی شلواره نخیه نازکی که زیاد بودنش رو حس نمیکردم برداشتم.میخواستم اگه برای کس آماده نیست یا راضی نیست مجبورش نکرده باشم .
مشروبم و تا ته سرکشیدم .آرزوهم آبمیوه اش رو خورد و دوباره نگام کرد. ولی اینبار شیطنت خاصی تو چشماش برق میزد .
-" اتاق خوابتون رو خیلی رمانتیک درست کردی ... آدم هوس میکنه توش بخوابه ... "
-"خوب بخواب "
-"منظورم تنها نبود" و بدون مکث ادامه داد
- "من خیلی دختره داغی بودم ولی این دوساله که ازدواج کردم هیچی از رابطه زن و شوهر حالیم نشده ... مهدی اصلا ... " و بقیه حرفش رو خورد .
همین شیطنتش کافی بود تا انباره باروتی که بامن بود منفجر بشه . دستمو گذاشتم رو گونه هاش و نوازش کردم و گفتم :
"اگه ماله من بودی ... تو آرزوی منی "
سرش رو رو دستم خم کرد با دوتا دستم گردنش رو صاف کردم . انگشتام رو تو موهای لختش فرو کردم ... مو هاش خیلی از من بلند تر نبود . پسرونه کوتاه کرده بود برا همین گردن و لاله های گوشش بیشتر بچشم میومد . یکم محکم تر گردنش رو می مالیدم . تقریبا از شهوت زیاد خشن و مردونه...
نگاهشو که به من دوخت شهوت ازش میبارید ... با صدایی که دیگه خیلی واضح میلرزید گفت :
" خوب الان دیگه ماله توام".
با این حرفش با دستمکه پشته سرش بود سرش رو سمته خودم کشیدم ... با ولع بیحد لبهاشو بینه لبهام فشار میدادم . و آرزو همراهیم میکرد ... طعمه خاصه لباش با مزه رژه لب مخلوطش شهوتم رو بیشتر میکرد ... چند لحظه سرش رو عقب بردم ... دلم میخواست شهوت رو تو چشماش ببینم ... رژه لبهاش پاک شده بود ... دندون هایه سفیدو مرتبش ،لبهای کوچیک ولی پف کردش رو هوس انگیز تر میکرد . دوباره لبهام رو به لبش رسوندم ولی اینبار خیلی آروم از مکیدن وبوسیدنه اونها لذت بردم . زبونم رو بردم داخله دهانش ... انگار منتظر همین بود ... با یه مکه محکم زبونم رو کشید تو ... اونقدر لب گرفتنم لذت بخش بود که دلم نمیومد ازش بگزرم ... ولی خیلی نمیشد باهم باشیم پس از جام پاشدم که تازه فهمیدم خیلی مستم ... دستش رو گرفتم و کشیدم سمته اطاق خوابی که به امید لذت بردن از هم آغوشی سحر، خیلی آرامش بخش دکورش کرده بودم ولی آرزویی که وارد اطاق شد رویای سحر رو از ذهنم بیرون کرد.
وارد اطاق که شدیم آرزو با لحنه سرشار از صداقت گفت :
" مهرداد دوست دارم ... عاشقتم ... از همون برخورده اول دلم لرزید تو زندگیم اینهمه از سکس لذت نبرده بودم ... عشقم ... من ماله توام هرکاری خواستی باهام بکن..."
حس کردم چشماش پره اشکه ... و فهمیدم که من هم دلم رو به اون دادم آرزو حرفش که تموم شد پیراهنی که تن داشت رو در آورد وبا حالته مغروری هیکله خوش تراشش رو برخم کشید. منهم لباسام رو در آوردم و بعد شلواره آرزو رو...
دیدن آرزو ی برهنه شهوتم رو به نهایت رسونده بود . وقتی محکم تو بغلم گرفتم و فشردمش حس میکردم تک تکه سلولای بدنم داره باهاش عشق بازی میکنه ... لبه تخت نشوندمش ... با فشاره لبهام مجبورش کردم دراز بکشه ...بازوهاش رو بادستام مالش میدادم ... لبامو رو گردنش گذاشتم و با لبو زبونم سعی کردم تا جایی که میتونم حشریش کنم.
بعد میکیدنه لاله گوش ... و بعد نوکه زبونم رو توی سوراخه گوشش بردم که از شدت شهوت جیغه آرومی میکشید
دستام هم که مشغول مالیدنه دوتا سینه گندش بود ...اینقدر مست بودم که یکم زیادی محکم میمالیدمش .... بعد تکمه های پستان هاش وبعد مشغوله خوردنش شدم ... رطوبته کسه داغش رو رو سینه هام حس میکردم و منو میکشید بسمتش . با بوسه های ریز مسیر قشنگه نوکه سینه تا کٌسه خیسش رو طی کردم ...
با دست لبای کسش رو باز کردم که چوچوله سرخش رو راحت ببینم و با لبهام میمکیدم و اصلا به فریاد های آرزو توجه نمیکرم بعداز کمی لیسیدن از لرزش بدنش فهمیدم که داره ارضا میشه سرم رو بلند کردم و گفتم:
" شدی ؟" با حرکت سرش تایید کرد و گفت :
"سومین باره"
وای که رون ها ساق پا و انگشتای پاش چقدر فریبنده بود ولی زیاد وقت نداشتم ،لذت بردن از اونهارو برای بار دیگه ای بهش میرسیدم گذاشتم دستش رو گرفتم وبلندش کردم و خودم لبه تخت نشستم گفتم:
" حالا تویی"
یه کم با کیرم بازی کرد و بیضه هامو نوازش کرد ... با نوکه زبون سره کیرم رو لیس زد و با دو دلی که نشون میداد باره اولشه کیرو رو به دهانش راه داد زیاد طول نکشید که قلقه کار دستش اومد و خیلی خوب ساک میزد ... منهم با فشار دادنه سرش بهش نشون میدادم چی میخوام. همینطور که داشت کیرم رو بسمت داخل میکشید احساس کردم که نزدیکه ارضا شدنم ،اما نتونستم از اون بگزرم و ابم درحینه ساک زدنش اومد و بخاطره شدتش باعث عق زدنش شد اما شاید بخاطره رودروایسی چیزی نگفت و فقط تا لحظه آخره ارضا شدنم کیرم رو میخورد. نشستم احساسه عجیبی داشتم اولین بار بود که با زنه شوهر دار رابطه داشتم راستش تو تمامه زندگیم سومین زنی بود که شریکه سکسم میشد و همینطور لذت بخش ترین سکسه زندگیم رو تجربه کردم . اما بازم با اینکه اینبار بکارتی مانع نبود باز هم کردن توی کس رو حسرت به دل موندم . آرزو همه کوله بار تنهاییم رو از شونه های خسته ام برداشت و یه بار جدید جاش گذاشت و اونهم خطایی بود که انجامش دادم .آرزو بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت تا دهانش رو بشوره .منهم یه نخ سیگار روشن کردم و لبه تخت نشستمو با هاش مشغول شدم . چند دقیقه بعد آرزو برگشت . و با حالتی از اضطراب و شادی و شاید عشق و کمی شرم پهلوم نشست . بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
"مهرداد تو منو به آرزوم رسوندی ... یه سکس اینجوری از دوم سومه راهنمایی رویام بود ..." و سرش رو به بازوم
تکیه داد ولی با بلند کردنه دستم سرش رو به روی سینه گرفتم آروم فرقه سرش رو بوسیدم و بازوهاش رو نوازش کردم . آرزو ادامه داد :
" مهرداد ... کاش تو شهرخودمون مونده بودم . دارم تحملم رو از دست میدم ولی هیچ راهی برام نمونده . آخه فقط مرگ میتونه این زندگی روعوض کنه "
بهش گفتم :
"نه فدات بشم ... از این به بعد یه دوست داری که هرجور بخوای میتونی روش حساب کنی . فکر کنم اونقدام سخت نباشه ..."
از جاش بلند شد و گفت :
"امروز پنجشنبه ست مهدی زود میاد . دلم نمیاد ولی باید برم " و مشغوله پوشیدنه لباسش شد.
رابطه گرمی از اون به بعد بینمون بوجود اومد. اونا تلفن نداشتن برای همین با یکم دستکاری تو سیم کشی خونه و گوشی تلفنامون یه رابطه باهاش تلفنی برقرار کردم و همزبونم شد آرزو ... با این وجود سکس با آرزو رو فقط یک بار دیگه تجربه کردم .
....
که اونم خودش یه قصه است اگه دیدم از این خاطره که تمامه لحظه هاش مثله یه فیلم تو خاطرم مونده مورده اقبالتونه . اون رو هم و یه خاطره دیگه با زنه دیگه ای که اسمه اونم اتفاقا آرزوه براتون میذارم وشاید داستان عشقه اولم رو . شاد باشید

نوشته: مهرداد

دستمو از جیبم دراوردم و به ته مونده های پولم نگاه میکردم ..هنوز اونقدری نبود که خونه ی اجاره ایمو بخرم هنوزاونقدری نبود که گلیممو از اب بیرون بکشم ...به شرکت صنعتی بزرگ روبه روم نگاه میکردم و سعی میکردم به این فکر کنم منشی بودن چقدر میتونه سخت باشه!..کار قبلیمو 1 هفته ای بود از دست داده بودم و همین کارم از صدقه سریه شوهر مهنازپیدا کردم ..مصاحبه ..مصاحبه ..همیشه از این اسم بدم میومد همین مصاحبه ها باعث بود که کار نگرفتمو از دست میدادم ..از افکار درهم برهم و خط خطیم بیرون اومدم 21 سال توشون غرق بودم ..21 سال توی این افکار بی پولی درس دانشگاه شوهر غرق بودم ...تو اولیش که رو دست نداشتم ..پله ی اولی و پریدم ..دومی که تا دیپلم ..سومی که خب مثلما اقام پول نداشت که بده برم ...پله ی جهارمو رد کردم و به اسانسور رسیدم و توچهارمی غرق بودم..هه شوهر؟! چه واژه ی مسخره ای ..تا وقتی پول نداشته باشی تنها کسی که شوهرت میشه یا معتاد سر کوچمونه یا بقال چشم چرون سر خیابون ...ادمی مثل من که نه تحصیل درست حسابی نه پول نه خانواده و اسم و رسمی نداره موقعیت هایی مثل این شرکت هم به زور گیرش میاد ...به عدد هایی که تعداد طبقه های باقیمونده رو نشون میدادن چشم دوختم ...3 ..2...1 ..یا خدای من ..چیزی که میدیدم خواب و رد کرده بود ..مبلای چرم کنار دیوار..مثل سالن انتظار بود اینهمه ادم چجوری دلشون اومد بذارن رو این مبلای چرم بشینن اخه !! این میز منشیه !! اصلا این میزه این کامپیوتره ..اه یعنی میشه من بیام بشینم رو این صندلی پشت میز اورد بدم ؟ قیافه منشیش چجوریه حالا ..یک قدم از اسانسور فاصله گرفتمو نزدیک به میز منشی شدم
-بله ؟ امری دارید خانوم؟
یا حضرت جن و پری...این کیه دیگه ! دماغش تو حلقم با اون چسب سفیدا انگار دست گچ گرفتن این عمل شده اینه نشده بود چی بود ..ابرو..مگه به اون دوتا نقطه ابرو میگن ! اگه اره پس اون دوتا خط بالا چشم من اسمشون چیه!
دیدم داره بد نگاه میکنه – ام راستش برای مصاحبه اومد
-اسمتون /
بابا پرستیژ..میگن هرکی پشت میز میشینه قیافه میگیره راست میگنا
-ترنم پاشا
-بفرمایید بشینید تا نوبتتون شه ..
خب حالا حالا موندنیم با این صف عظیمی که جلومه ...به صورت افرادی که برای مصاحبه اومده بودن نگاه کردم و لباساشونو از نظر گذروندم ..این که سالن مد و با محل کار اشتباه گرفته ...هرچند بعید میدونم اونو تو سالن مد راه بدن ..انگار بیشتر برای اغفال کسی اومده تا مصاحبه شایدم به به جای مصاحبه میخواد یه چیز دیگه بده ..هه اخه تو محله ما به این ادما ادم نمیگن ...اسمشون..اه بازم زدم کانال 5 قرار نیست فکر کنم از کجا اومدم بذار یکبار فکر کنم منم مثل همه یه زندگیه عادی دارم ..نه بابام مفنگیه نه مامانم مرده ..نه کل پولم 100 تومنه ...بذار منم مثل ادم باشم حداقل برای این مصاحبه حداقل از خیلی از اینا بهترم ..شالم رو سرمه نه گردنم ..مانتوم دکمه هاش تا ته بستست نه مثل اینا تنگه که نوک سینه هام بزنه بیرون نه گشاده که توش گم بشم ..سرمو تکون دادم ...امیدوارم همونقدر کامپیوتری که مهناز (دوست صمیمیم) یادم داده براشون بس باشه ..کار قبلیم یه پیشخدمتیه ساده بود ..همونجا با مهناز اشنا شدم وعضش از من بهتره حداقل یه کامپیوتر ویه خونه داره ..یه شوهر که شبا منتظرشه ..به زودی یه بچه البته منکه بخیل نیستم از صدقه سری اونه که امروز اینجام ...
-ترنم پاشا ..نوبت شماست ..
وای مگه چقدر تو هپروت موندم ..اتاق تقریبا خالی بود من بودمو منشی البته اگه اون جزو ادم حساب شه ...
با شیک ترین حالت ممکن تقه ای به در زدم ..
-بفرمایید
چشمام به کف سرامیک بود کف مشکی با مبلای چرمی از همونایی که تو سالن بود ولی رنگش سفید بود جز یک قفسه ی بزرگ پر از کتاب در دور تا دور دیوار چیز دیگه ای تو اتاق نبود ..چشممو به میز روبه رو دختم به مراتب بزرگ تر و خوشرنگ تر از میز منشی بود مشکی با تراشه های قرمز..و لبتاب! چشم هام بی اراده گشاد شده بودند حالا میفهمم چرا مهناز به راحتی کار پیشخدمتیو کنار انداخت ..شوهر منم اینجا کار میکرد دیگه نمیذاشت من پیشخدمت باشم ...هه شوهر من!
-اگه سیر شدید مصاحبه رو شروع کنم
ابرومو بالا بردموخواستم طبق عادت دهنمو باز کنم ..که یادم افتاد اینجا اون رئیسه و من اومدم برای مصاحبه ..چشممو به سمت صاحب صدا هدایت کردم ..خشکم زد ..
-پرونده ی کاری که نداشتید و تنها شناسنامه و مدرک دیپلم موجوده قبل از این شغلتون چی بوده ..
چشم هاشو که بالا اورد میخکوبم کرد چشم هایی یشمی با بینی خوش فرم و لب های قلوه ای حالا میفهمم چرا اونا اینجوری لباس پوشیدن که به چشم بیان ..چقدر با منشیش فرق داره !
با صدای اهم گفتنش و نیمچه اخمش نگاهمو ازش گرفتم ...مثل ندید بدید ها رفتار کرده بودم ..ولی مگه نبودم!- تا به حال جایی کار نکردمو این اولین تجربمه
-برای اولین تجربتون لقمه ی بزرگی برداشتید ..
-میدونم ولی شما مدرک دیپلم میخواستید و کسی که کار با کامپیوترو بلد باشه
-و کمی پایین تر نوشته بود با سابقه ی کاری..وقت تعلیم دادن کاراموز نداریم ..
-ولی من زود یاد میگیرم
-خیلیا با موقعیت بهتر هستند ممنون که اومدید..
ممنون که اومدید یادم باشه اینم به لیست کلمه هایی که ازشون متنفرم اضافه کنم ...بر عکس بقیه جاها ایندفه نمیخواستم کوتاه بیام اگه اینجا کار میگرفتم اونقدر حقوق میگرفتم که خونه بخرم محیط کارشم از رستوران بهتره ...
-اقای..اه فامیلیش چی بود
-مجد
-اقای مجد من به این کار نیاز دارم خیلی زیاد ..اگه فقط یک فرصت بهم بدید ..حاظرم یک ماه بی حقوق کار کنم تا یاد بگیرم من ..من واقعا ..نمیخواستم التماس کنم ..ولی الان داشتم همینکارو میکردم ..چشمامو روی هم فشار دادم دستام و مشت کرده بودمو به سختی نفس میکشیدم ..هنوزم سکوت بود ..چقدر خورد شدن سخته ولی من غروری نداشتم ..چون پولی نداشتم و بدون اون هر کسی میتونست لهم کنه ...ولی تا الان به کسی اجازه نداده بودم ..چشمامو باز کردم ..دو قدمی من بود ..چشماش دیگه رنگ زیبای یشمی اولو نداشت ..دستش داشت به سمت بالا میومد...
-نیاز نیست اینقدر سخت بگیری
ابروهام ناخوداگاه بالا رفت
دستش به صورتم نزدیک تر شده بود و به سمت لبم در امتداد بود ..برای من صحنه ی عجیبی نبود ..یک قسمت از وجودم داد میزد قبول کن اینجوری راحت زندگی میکنی بذار لمست کنه بذار هر کاری میخواد بکنه درعوض پولدار میشی در عوض..اما مثل همیشه بخش دیگری از وجودم که میگفت ..پاکیتو نفروش تا الان نفس کشیدی ولی نفست کثیف نبود نذار کثیف شه ..نه توسط این ادما ...دستشو با حرص پس زدم – گمشو
حالا ابروهای اون بود که به سمت بالا در نوسان بود ..اما یک چیز با اون صورت در تضاد شدیدی بود اون لبخند عریض حرصم میداد ..وجودم داد میزد برو ..مجبور نیستی بمونی به سمت در حرکت کردمو ..با مغزم کلنجار میرفتم ...اجاره خونه رو چجوری جور کنم ؟ این ماهو بدم ماه بعد چی که دستم روی دستگیره در خشک شد – فردا ساعت 7 ..یک دقیقه دیر کنی هیج دلیلی نمیپذیرم ..
با تعجب به سمتش برگشتم و تو چشمای یشمیش خیره شدم گفت :- اون ادما رو دیدی؟ همه اونایی که اون بیرون بودن
سرمو تکون دادم ..از شدت شک هنوزم قدرت تکلم نداشتم ..
-همه ی اونا خودشونو بهم باختن ..همه ی اونا برای یه شغل خیلی راحت تن فروشی میکردن ..ولی تو ..خودت گفتی به این کار نیاز داری درسته؟
بازم سرموتکون دادم – تو خودتو نفروختی تو تسلیم نشدی..التماس نکردی..من فقط نمیخوام شرکتم و با ادمای کثیف پر کنم ..بهتره امروزو فراموش نکنی ..تو از همه ی اونا کم تجربه تری و قبول کردنت برای من یه نوع ریسکه ..ولی پاک تری ..یادت نره برای پاکیت این کارو گرفتی..
لبخند زدم و سرمو تکون دادم ..باورم نمیشه من کارو گرفتم ..حیف موبایلی نداشتم که به مهرناز خبر بدم ولی فعلا خوشحالی خودم برام کافی بود ...5 ساعت تو خیابون قدم زدن حالمو بهتر کرد اما بالاخره باید میرفتم ...خونه!
ساعت 9 شب بود و همه برای رسیدن به خونه هاشون عجله داشتن اما من ...اخرین جایی که میخواستم برسم خونه بود بعد از 2 سال که اقام معتاد شد دیگه لذت خونه رسیدنم هم پر کشید ..سرمو تکون دادم امروز وقتش نبود ...
اتوبوس بیش از حد معمول پر بود ولی برای من اتوبوسی که کولر داره تو 12 ظهر هم غنیمت بود ..گرچه این چیزا دوامی برای من نداشت ..وایستادن در اتوبوس یکی از مزخرف ترین کارای عمرم بود جایی که ...با حرکت دست های کسی روی باسنم از افکارم بیرون اومدم اول فکر کردم اشتباه کردم ..اما وقتی برگشتم دیدم پسر جوونی با لبخند مزخرفی پشتم وایستاده دهنمو بازکردم که چیزی بگم اما همون لحضه اتوبوس توی دست اندازی افتاد و ن هم تو بغل اون ...جلوی دهنمو گرفته بود اشکم داشت درمیومد جلوم یه زن چادری بود که چادرش و خودش با اون هیکلش جلوی دیدو میگرفتن و دورم اینقدر ادم بود که نمیتونستم تکون بخورم .سرش و تو گردنم فرو کرده بود مورمورم میشد ..اروم گفت ..کاریت ندارم که اروم باش و احساس میکردم که دستش داره کسمو لمس میکنه یه گاز محکم از دستش گرفتم ولی نمیدونم چجوری یهو دوتا قول تشن دیگه جلوم سبز شدن ..دستامو محکم گرفته بودن و فکمو نگه داشته بودن و اون عوضی هم خودشو بهم میمالوند ...که اتوبوس به ایستگاه رسید ...خدارو شکر کردم چون همه داشتن پیاده میشدن .اونا یکم ازم فاصله گرفته بودن پامو به سمت خروجی گذاشتم ..تعجب کردم مانعم نشدن خدا خدا میکردم دنبالم نیان ولی خدا که صدامو نمیشنوید ..سه تاشون دنبالم راه افتاده بودن اما برای رسیدن بهم انگار هیچ عجله ای نداشتن..این اولین بار بود که محل کارم دور بود و این وقت شب از جای دور به خونه میومدم اون موقع ها که پیشخدمت بودم مهناز منو میرسوند چون خونشون نزدیک خونه من بود ..اگه به محله میرسیدم دارو دسته ی حسن اینا قلدر محلمون این سه تارو میکشن ..اخه اون رو دخترای محل حساسه گرچه خودشم عوضیه ولی تا کسی نخواد باهاش نمیخوابه به قول خودش کرم از درخته ...و از این چیزا داشتم میدوییدم اما اونا یهو غیبشون زده بود سرعتمو کم کردم که نفس بگیرم اما دوتاشون جلوم سبز شدن لبخند کریهشون حالمو بهم میزد ...سومی شون پشتم بود داد زدم برین گمشن اشغالا ولی خب سریع جلو دهنمو گرفت نفسم به زور بالا میومد و تموم جونم تو گفتن همون کلمه های قبلی رفته بود داشتم فاتحه ی خودمو میخوندم ..دستش روی سینه هام بود و اون دوتا ی جلویی سر کردنم بحث میکردن اون سومی هنوزم داشت دستشو رو نوک سینه هام میکشید و لاله ی گوشمو میمکید ..انگار داشتم بیهوش میشدم ..گفت..باهات خوب تا میکنیم ..دست یکی دیگشون ..دقیقا نمیدونم کی از روی شلوار لی روی کسمو میمالید..داشتم اتیش میگرفتم ...-یادت نره برای پاکیت استخدام شدی..- این حرف تو کل وجودم میپیچید ...اگه بهم ..اگه باهام کاری کنن ...من دختر تنها ..کی باورش میشه بهم تجاوز شده ..کی باور میکنه من پاکم ...دیگه کی...از تصورش تنم لرزید....خدا ..خدا مامانمو گرفتی ..بابام معتاد شد ..پولی ندارم ..ولی دلم به همین خوشه که پاکم که تن فروشی نکردم ..نذار اینجوری خورد شم خدا بهم نیرو بده ..با تمام وجودم دستی که جلوی دهنم بودو گاز گرفتم میدونستم نزدیک محلمون شدم ..میدونستم حسن اینا تا دم دمای صبح تو پارکن ..با تمام وجودم داد زدم کمکـــــــــــــــــــــــــــــــ...بعد از اون از هوش رفتم ..

اگه قبول داشتید ادامشو بنویسم اگه به نظرتون شر و ور بود دیگه ادامه نمیدم ..ممنون از وقتی که گذاشتید

نوشته: anid70

سلام این داستان رو تو یکی از سایتا دیدم دیدم قشنگ گذاشتم لطفآ تا اتمام نظر ندید
من حسینم،۱ و ۶۰ قد دارم و ۸۰ وزن، چشمای قهوه ای و موهای بور که تقریبا بلنده یعنی تا روی شونمه،خیلی به تریپم اهمیت میدمو همیشه عطر به خودم میزنم الان ۲۵ سال دارمو توی لاهیجان (گیلان) زندگی میکنم، میخوام اینجا خاطرات سکسی بعد از ازدواج خودم و زنمو خانوادم رو براتون بیان کنم

اول از زنم بگم: زن من آنا ۲۸ سال سن داره، یه زن متوسط با اندام نسبتاً سکسی، سینه های متوسط که راحت تــو دست جا میشه،موهای بور و بلندی داره، مهمترین قسمت بدنش که هر پسری رو جذب میکنه کون بزرگشه که اگه از نیمرخ نگاش کنی اصلا کونش به کل بدنش نمیخوره...ولی در تلاشه که یکم چاق تر بشه تا درشت تر بشه و اندامش به کونش نزدیک بشه

ما الان حدود ۵ ساله که ازدواج کردیم، علاقه ای به بچه دار شدن نداریم چون هنوز جوونیمو باید کلی عشق و حال کنیم و با وجود بچه دست و پامون بسته میشه

زن من خیلی منو دوست داره اصلا نمیتونه ببینه من به یه دختر دیگه حتی فکر کردم حالا چه برسه به اینکه بخوام به دختری نزدیک بشمو...

زن من دوران مجردیش خیلی شیطون بود، یعنی طوری که من آمارشو گرفتم توی دانشگاهش به شاه کس دانشگاه معروف بود و پردشم یکی از همکلاسیهاش به اسم علی زده بود که بعدها وارد زندگیمون شد و داستانشو براتون تعریف میکنم، اما زنم شب اول ازدواجمون بهم گفته بود که مادرزاد پرده نداره و باکره نیست، منم که میدونستم پردشو کی زده به روم نیاوردم و حرفشو مثلا باور کردم، خیلی شبا مشروب میخوریمو حسابی شهوتمون میزنه بالا و وحشیانه سکس میکنم، منم موقع اکثراً موقع سکس شیطنتم گل میکنه و از آنا راجب مجردیشو دوست پسرای ثابقش سوال میکنم، اونم که تــو حالت مستی و حشری به سر میبره هر بار یه داستانی برام تعریف میکنه و از رابطه هاش با دوست پسراش میگه که منم حسابی حال میکنم

تا یکسال بعد ازدواج با من دیگه سر و گوشش نمیجنبید، اما بعد یکسال با یه اتفاق دیگه کم کم زن منم به روزهای قبل ازدواجش برگشت

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز با آنا رفته بودیم رستوران تا شام بخوریم (اینم بگم که آنا جووون بسیار سکسی و خفن لباس میپوشه و همیشه مانتو تنگ و کوتاه میپوشه و اکثر اوقات رنگ روشن، رنگ موهاشم که تازگی شرابی کرده بود و حسابی تــو دل برو شده بود) غذامونو سفارش دادیمو نشستیمو مشغول خوردن شدیم که یه پسر و ۳تا دختر وارد رستوران شدن، اون پسر به حدی خوشگل و زیبا بود من که مردم هلاکش شده بودم چه برسه به دختـــرا، اون ۳تا دختری هم که باهاش بودن معلوم بود دوست دختراشن، پسر قد بلندی داشت و موهاشم بلند بود و تا زیر شونش میومد، چشماشم آبی بود و با آرایشی که کرده بود بدجوری می درخشید، چند لحظه ای به اون پسر خیره شدمو بعد رو کردم به آنا که چیزی بهش بگم که دیدم چشماش ۴تا شده و داره به اون پسر نگاه میکنه، البته اینم بگم که آنا منم کم خوشگل نبود و اون پسرهم خیره شده بود بهش...

پسر اومد از کنار میز ما رد شد بدون اینکه به من توجه کنه آروم دست زنمو که روی میز بود و لمس کرد و رفت، منم این صحنه رو دیدم ولی به روی خودم نیاوردم، البته خیلی برام جالب بود که ببینم عکس العمل آنا چیه...که دیدم آنا حسابی حل شد و دست و پاشو گم کرد، با خودم گفتم نه مثل اینکه آنا ته دلش یه خبراییه، نمیدونم چی شد که فکرای عجیبی از سرم گذشت و شیطنتم گل کرد به آنا گفتم :

آنا پسره رو دیدی؟
اونم مثلا میخواست خودشو بیخیال نشون بده گفت :
کدوم پسره؟
همون خوشگله دیگه با ۳تا دختر اومده
آنا برگشت و به پسر نگاه کرد که از قضا پسره هم داشت به ما نگاه میکرد، آنا سریع روشو برگردوند و گفت:
آره دیدم چطور مگه؟
خیلی خوشگل و خوش تیپه، آدم دوست داره بشینه و ۱ساعت فقط نگاش کنه
آره خوشگله....ولی به ما چه شوهر خودم که از همه پسرا خوشگلتره و من شوهرمو با دنیا عوض نمیکنم

تــو دلم گفتم (آره جون عمت)
مرسی عزیزم منم تورو با دنیا عوض نمیکنم

پاشدمو رفتم سمت دستشویی تا دستامو بشورم اما هدف دیگه ای داشتم...
یکم طولش دادمو طوری که آنا منو نبینه آروم دید زدم ببینم چه خبره که حدسم درست بود، اون پسر منتظر این لحظه بود پا شد و اومد سمت میز ما و دستشو دراز کرد که با آنا دست بده، آنا هم که با دیدنش شوکه شده بود خیلی راحت باهاش دست داد، از دور نمیتونستم بفهمم چی بهم میگن ولی از ناز و عشوه های آنا مشخص بود که داره غیر مستقیم به پسره میگه که توروخدا بیا همینجا منو بکن، پسره یه کارت از جیبش درآورد و داد به آنا و دوباره باهاش دست داد و رفت سمت میزش، منم حرکت کردم به سمت میز خودمون که آنا با دیدن من حل شد و سریع کارت رو گذاشت توی کیفش، نشستمو شاممون که تموم شد حرکت کردیم به سمت خونه، تــو راه ازش پرسیدم
خوش گذشت عزیزم
آره خیلی خوش گذشت ممنون عشقم
آنا من خیلی دوستت دارم
منم دوست دارم عسلم
من دلم کس میخواد خیلی حوس کردم تو چی؟
وااای نگو که من دارم میمیرم
من این فرصت و غنیمت شمردمو سریع دستمو بردم سمت کسش از روی ساپورتش کسشو مالیدم که دیدم بعلهههه کسش حسابی خیس شده
عزیزم کست چقدر خیس شده
آره دیگه حوس کیر تورو کرده زودتر بریم خونه که دارم میمیرم
چشمممم

رفتیم خونه و تا وارد خونه شدیم حمله کرد سمت منو حتی اجازه نداد بریم توی اتاق شلوارمو کشید پایین کیرمو گذاشت دهنش، اووفففففففففف با چه شهوتی میخورد، چندتا میک که میزد از دهنش در میاورد و میگفت واییی حسینننننن جووووووووووون چقدر کیرت خوشمزشتتت میخواااااااااااامممممم بعد دوباره می کرد تــو دهنش
خیلی حرفه ای ساک میزد و همشو میکرد تــو دهنش (معلومه پسره حسابی حالشو بده کرده بود) گفت
وااای آنا درش بیار الان آبم میاد میخوام بکنم تــــو کست، درش آورد بلند شد رفت سمت اپن ساپورتشو درآورد و یه پاشو گذاشت رو اپن و گفت: حسیننن جووونم عشقمممم بکنننن تــو کسمممم که دارم هلاک میشممممممممم
دیگه نیاز نبود تف بزنم چون هم کیرمو با آب دهنش خیس کرده بود و هم کسش پره آب بود، کیرمو گذاشتم سر کسش و با فشار آروم همش رفت تـــو کسش یه آه کشید و چشماشو بست و منم شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفتـ واااای حسینننننننن محکم تر محکم تررررررر بکنننننننن بکننننننننننننننن سوختممممممممممممم آیییییییییییییییییییی
منم سرعتمو بیشتر میکردم، آنا چشماشو بسته بود و داشت حسابی حال میکرد، تا حالا اینجوری ندیده بودمش، میدونستم داره به چی فکر میکنه، منم حالشو بدتر میکردمو بهش گفتم:
آنا جوووووووووووووووون دوست دارییییییییییییی
آره خیلیییییییییی میخواااااااااااااااام وایییییییییییییییییی بکنننننننننننننننن
دوست داشتی الان همه دوستای دوره مجردییتتتتتتتتتتتتت اینجا بودنوووووووووووو نوبتی میکردنتتتتتتتتتتتتتت
آرهههههههههههههه دوست دارمممممممممممممم میخواااااااااااااااااااممممممم
یکی کستو میکرد یکی کونتو میکرد یکی سینتو میخورد یکی لباتو میخورددددددددددددددددد
آره وااااااااااااااااای میخوااااااااااااااااااااام
کدومشووووووو بیشتر دوست داریییییییییییییییی
علیییییییییییییییییییییییی علییییییییییییی رو میخوااااااااااااااااااااااااااام، شایانم میخواااااااااااام، واییییییی کیر کلفتشو میخواااااااااااام، حسین بکنننننننننننننننننننن
انقدر وحسیانه تلمبه میزدم که کیرم داشت میترکید دیگه نتونستم تحمل کنمو آبمو با فشار زیاد خالی کردم تــــو کسش
آییییییییییییییییییییییییی وایییییییییییییییییییی سوختمممممممممممممممممممم
حسیننننننننننننننننننننننن

هردو بیحال همون جلوب آشپرخونه اتفادیمو نفهمیدم کی خوابمون برد
نصبه شب بود که از خواب بیدار شدمو آنا رو بغلش کردمو بردمش سمت اتاق خواب لباسشو درآوردمو خوابوندمش رو تخت
رفتم سمت کیفشو کارت پسره رو درآوردمو دیدم بعله شماره تلفن وآدرسشه(پسره یه شرکت فروش دستگاه ها و ماشینهای اداری داشت) باخودم گفتم : آنا جوووون الان وقتشه یه تحولی توی زندگیم بدم برو جلو هواتو دارم عشقم
کارت و گذاشتم تــو کیفشو رفتم کنارش بغلش کردمو خوابیدم

صبح زود از خواب پاشدم، آنا هنوز خواب بود، سریع لباس عوض کردمو رفتم بیرون ساعت حدود ۷.۳۰، من اکثراً صبح زود میرفتم سرکار (یادم رفت بگم اون موقع بوتیــــک داشتم) خلاصه سریع رفتم به آدرس شرکت اون پسر که اسمش آرش بود، شرکتشتوی یه ساختمون به اسم کاوه بود و متأسفانه یا خوشبختانه تعطیل بود،گیج بودمو دقیقاً نمیدونستم میخوام چیکار کنم، اما مطمئن بودم که آنا میره سراغ پسره
جای شما خالی رفتم یه دست کله پاچه خوردمو رفتم مغازه رو باز کردم، ساعت حدود ۹ بود که آنا بهم زنگ زد، معلوم بود تازه از خواب بیدار شده،
سلام عشقم خوبی؟
سلام عزیزم بیدار شدی؟
آره کجایی؟
مغاطم دیگه عزیزم
کی رفتی؟
من ساعت ۸ اومدم
۸؟ چرا انقدر زود رفتی؟
آخه رفته بودم رشـــت یه سری جنس قرار بود برام بیاد
اومد جنسات؟
نه بابا رفتم دیدم جنسا تــو راه گیر پلیس راه افتاده نیومده
اه خوب چرا زنگ نزدی بهش اینهمه راه رفتی
بابا زنگ زدم به ایمانی گوشیش خاموش بود گفتم خودم برم، حالا تو خودتو ناراحت نکن
خوب ایشالله که زود میاد صبحونه خوردی
نه بابا کجا خوردم یه بیسکوییت گرفتم تــو راه خوردم(آره جون خودم) الان میرم این بغل یه ساندویچی چیزی میخورم
باشه مواظب خودت باش، من شاید یه سر برم بیرون خرید دارم
آهان خوب مواظب باش خداحافظ
بای عشقم
بعله معلوم شد که آنا خانم میخواد بره سراغ آرش، اول خواستم برم نزدیک شرکت آرش منتظر وایسم که آنا بیاد، ولی بعد با خودم گفتم الان آنا میاد مغازه که مطمئن بشه من مغازم پس بمونم بهتره، همینطورم شد و ساعت ۱۱.۳۰ آنا اومد مغازه اما دستش خالی بود
سلام
سلام آنا جون خوبی عزیزم؟
مرسی تو خوبی؟
خوبم خرید کردی؟
نه دیگه الان میخوام برم بازار یکم خرید کنم
خوب باشه پول داری؟
آره دارم
خوب بیا اینم نگه دار لازمت میشه
یکم پول بهش دادمو رفت
منم سریع مغازه رو بستمو دنبالش رفتم، طبق حدسیات من یکراست رفت سمت شرکت آرش، از رفتارش فهمیدم که دودله و استرس داره ولی با یکم تعمل رفت بالا منم دنبالش رفتم، آنا سوار آسانسور شد و منم از پله ها رفتم، شرکت آرش طبقه سوم بود، دویدم تا زودتر از آنا برسم، رسیدم به طبقه سوم دیدم آنا دم در شرکت آرشه در زد و رفت داخل، دیگه نمیتونستم برم داخل، داشتم از فوضولی و نگرانی میمردم، یکم اونجا وایستادم که یهو ۲تا دختر از شرکت آرش اومدن بیرون، قایم شدم تا منو نبینن، قیافشون آشنا بود به گمونم همونایی بودن که دیشب با آرش اومده بودن رستوران، دم در آسناسور منتظر وایسادن تا آسانسور بیاد بالا یکی از دخترا به اونیکی گفت
ای بابا این آرشم کشته مارو با این دوست دختراش
آره این دختره رو شناختی؟
نه ولی خیلی آشنا بود
بابا همونی بود که دیشب تــو رستوران آرش بهش شماره داد دیگه
آهان یادم اومد همونی که با شوهرش نشسته بودن شام میخوردن
آره دیدی دختره دیشب شماره رو گرفت الان اومد اینجا
آره دیگه هرکی جای اون بود میومد
خوش به حالش ماکه دیگه واسه آرش کهنه شدیم
بعد صدای قفل در اومد، یکی از دخترا گفت
آهان در و قفل کرد الان میرن سر برنامه
و هر دوتایی خندیدن، آسانسور اومد و سوار شدن و رفتن، بعله آنا خانم اونقدراهم که من فکر میکردم باوفا نیست، دیگه برام هیچی مهم نبود، دلم میخواست در و بشکنمو برم داخل و هر دوتاشونو تیکه تیکه کنم اما کیر شق شدم اجازه نمیداد، خیلی دلم میخواست کس دادن آنا به کس دیگه رو ببینم،۲۰ دقیقه ای وایستادمو خبری نشد، رفتم دم در تا ببینم صدایی میاد که صداهایی از داخل شنیدم فکر کردم دعواست ولی بعد صدای آنا به گوشم رسید، آیییییی آرشششششش دیووونم کردییییییی آرشششششششششششششش
واااای، در حال سکس بودن، کاش منم اونجا بودم، دیگه از اونجا موندن داشت حالم بهم میخورد، رفتم تــو پله ها نشستم یه سیگار روشن کردمو منتظر شدم تا کارشون تموم بشه، خلاصه بعد از ۴۵ دقیقه صدای چفت در اومد سریع بلند شدمو قایم شدم آنا از شرکت اومد بیرون آرشم پشت سرش بود، وااای قیافه آنا دیدنی بود، به آرش گفت
مرسی آرش خیلی خوب بود
خواهش میکنم عزیزم من بازم منتظرتم هر روز پیشم بیا باشه
باشه حتما ولی میترسم شوهرم شک کنه
نه بابا نگران نباش اون با من شوهرتم راضی میکنم اونم میکنم
آنا خندید و گفت
مرسی عزیزم
بغلش کرد و یه لب جانانه ازش گرفت،و رفت سمت آسانسور سوار شد و رفت پایین، منم که دیگه از شق درد داشتم میمردم رفتم پایین، دیگه دنبال آنا نرفتم، رفتم مغازه و اینقدر تــو فکر بودم که حواسم به مشتری ها نبود، تصمیم گرفتم تلافی کنم، از این به بعد خیانت و غیرت رو میذارم کنار، باید حال کنمو به زنم هم حال بدم، یهو یه دختر خوشگل و سانتال اومد تــو مغازه با دیدنش شکه شدم....

تــو این یه سالی که ازدواج کرده بودم هزاران دختر میومدن مغازه و بهم آمار میدادم ولی من چون آنا رو دوست داشتمو نمیخواستم خیانت کنم محلشون نمیذاشتم، ولی دیگه بررام مهم نبود.
این دخترم هیکل درشت و سکسی ای داشت، کونش بزرگ بود زیر اون موناتو کوتاه داشت میترکید انقدر تابلو بهش خیره شده بودم که حواسم بهش نبود که یهو گفت
آقا کجایی؟؟؟
جانم بعله هیچ جا همینجام بفرمایید امرتون
شلوار دخترونه هم دارین؟
یه تیکه انداختم که ببینم پایست یا نه...
بعله داریم ولی ماشالله با این اندامی که شما دارین فکر باید ۲تا شلوار بخرین و بهم وصلشون کنین
دختر یه لبخند ملیحی زد که یعنی پایست و گفت
ای بابا من هرجا میرم شلوار اندازه من ندارن خوب چیکار کنم
خوب عزیزم شما چون درشت اندامی باید پارچه بگیری و بدی خیاط برات شلوار بدوزه
آخه خسته شدم از بس شلوار پارچه ای و ساپورت پوشیدم میخوام لی بپوشم
بعله دیگه این ساپورتاهم که تنگه اذیت میکنه
دوباره خندید و گفت خوب باشه مرسی
داشت میرفت سمت در که گفتم
کجا میری عزیزم منکه نگفتم ندارم
اه یعنی دارین؟
بعله داریم خوبشم داریم بفرمایید
اومد سمت پیشخون، چدتا از شلوارایی که داشتم سایز بزرگشو بهش نشون دادم، البته مطمئن بودم که شلوارا اندازش نیستن، یه نگاهی به شلوارا انداخت و گفت
مطئنین این اندازه منه کوچیک به نظر میرسه
خوب به نظر میرسه شما از طرحش خوشت بیاد یه تن بزنی مشخص میشه، تازه اینا کشیه راحت میتونی بپوشی
باشه پس یه امتحان میکنم
انگار خودشم فهمیده بود که شلوار اندازش نیست و من از قصد اونو نشونش دادم، یه لبخندی زد و گفت
اجازه هست
خواهش میکنم بفرمایید
رفت سمت اتاق پرو، منم سریع رفتمو درو از داخل قفط کردم که کسی داخل نیاد، مغازه من بخاطر ویترین جلوش که کلی لباس توشه از اتاق پروش از بیرون دید نداره، رفتم سمت اتاق پرو یکم صبر کردمو گفتم
پوشیدی عزیزم، اندازت بود
نه بالا نمیره تنگه
کمک میخوای
اونم از خدا خواسته گفت: آره اگه زحمتت نمیشه
در اتاق پرو رو که باز کردم چشمام ۴تا شد، دختره رو دیدم که مانتوشو درآورده و روی جارختی آویزون کرده و بایه تاپ بندی وایستاده شلواریو هم که بهش داده بودم تا رونش آورده بالا، از رون به بالاش لخته البته یه شرت بندی پوشیده بود که خوب فایده ای نداشت و چاک کسش قشنگ مشخص بود، کیرم حسابی راست شده بود، اونم متوجه شده بود و به کیرم نگاه میکرد، رفتم سمتشو کمکش کردم شلوارو بپوشه گفت
بابا تلاش نکن بالا نمیاد اندازم نیست
نه این کشیه باید بازش کنم
دو طرف شلوار گرفتمو کشیدم که مثلا دارم گشادش میکنم، با ناخن انگشت کوچیکم که بلندم بود روی رونشو یه کوچولو خط کشیدم و خیلی نرم گفت آخ چیکار میکنی؟
آخ شرمنده ببخشید دستم خورد
وااای میسوزه زخمش کردی
نه بابا چیزی نیست یهع خراش کوچیکه بزار درستش کنم
آروم رونشو دست کشیدم دیگه حرفی نمیزد، اول با یه دست و بعد با دوستم رونشو دست میکشیدم، کم کم دستمو بردم بالا به کسش رسوندم، اونم چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد، از روی شرت کسشو که حسابی خسیم شده بود رو مالیدم، آروم شرتشو دراوردم و دست کشید به کسش و لحظاتی که به کسش دست میکشیدم آروم انگشت وسطیمو توی کسش میکردم، که یه آه میگفت و دستشو روی سرم فشار میداد، شلوارشو دراوردم از پاش و پاهاشو از هم باز کردم، زبونمو بردم جلو و حسابی کسش و لیسیدم، دیگه داشت صدای ناله هاش به فریاد تبدیل میشد منم برای اینکه داد نزنه و تابلومون نکنه سرمو آوردم بالا بلند شدم، بدون اینکه خودم چیزی بگم دوزانو نشست و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین، کیرمو گرفت تــو دهنشو وحشیانه میخوردش، چقدر حرفه ای بود، معلوم بود که از اون جنده های ساک زنه، با آب دهنش حسابی کیرمو خیس کرده بود و تا ته میکرد تـــو دهنش و با یه اق زدن میکشید بیرون، بلندش کردمو گفتم
بسه دیگه الان وقتشه بزارم تـــوش آماده ای
آره عزیزم بزار توووووووووووووووش کیر میخواااااااااامممممممممممم بکنننننننننن
کاری نداشتم به اینکه پرده داره یا نه که البته بعید بود داشته باشه، کیرمو گذاشتم دم کسش و با یه فشار فرستادمش داخل، یه آخ گفت و شروع کردم به تلمبه زدن
آیییییییییی بکننننننننننننننننن جرممممم بدهههههههههههه وااااااااااااااایییییییییییییی
وااای کونش به حدی بزرگ بود من نمیتونستم کیرمو که میره تــو کسش رو درست ببینم در این بین ۲تا انگشتمو کردم تــو کونش تا باز بشه و بتونم توی کونشم بزارم، اونم چیزی نمیگفت معلوم بود که کونم میده، کیرمو درآورد از کسشو گفتم
خوب حالا نوبت کون خوشگلته
خواستم بزرام تـــو کونش که کیرمو گرفت گفت
نه این دیگه کار منه
منو نشوند رو زمین با یه تف حسابی کیرمو خیسش کرد یه تفم با دست به کون خودش زد و با کون نشست رو کیرم...وای عجب کون و تنگ و نازی داشت، با بالا پایی رفتنش داشت دیوونم میکرد و بهم گفت
حال میده؟ خوب بالا پایین میکنم برات؟
آره عزییییزم عالیهههههههههه بهتر از این کون ندیدم منننننننننننننن
محکم بالا پایین میکرد، آبم دیگه داشت میومد گفتم
آبم داره میاد چیکارش کنم
کاری نمیخواد بکنی عزیزم فقط خالیش کن همونجا، سرعتشو بیشتر کرد و آبم با شدت خالی شد تـــو کونش، اونم سرعتشو کم کرد و فقط خودشو میگردوند، وااای تا به حال اینقدر حال نکرده بودم،
پاشیدیمو با دستمال کاغذی کونشو تمیز کرد لباسشو پوشید و مرتبش کرد منم رفتم در و باز کردمو یه نگاهی به بیرون انداختم که کسی نباشه، وقتی خواست بره کارتشو که پشتش شمارش بود و بهم داد و گفت
مرسی عزیزم شلوارات خیلی خوشگل و کاملا اندازمن باز میام پیشت
یه چشمک بهم زد و خداحافظی کردیمو رفت،
دیگه نا نداشتم، یکم ناراحت بودم از اینکه خیانت کردم،اما وقتی به آنا و آرش فکر میکردم از کارم لذت میبرم، خوب حالا نوبت آناست که یه برنامه توووپ براش داشتم...
ادامه دارد...

فرستنده: رضا

سلام .
این خاطره های من هستش داستان نیستش یکم طولانی ببخشید تو رو خدا هم با ادب باشید بعضی ها هم که باید فوش بدن به من فوش بدن آرش
روز تولدم بود . آره 15 ساله شده بودم ،نمیدونستم امروز باید چه کار میکردم، دوست داشتم دیگه ((گناه نکنم)) .
ولی ، باید چکار میکردم!!
رفتم تو آینه به خودم نگاه کردم ، تو صورتم پر از استرس و خستگی بود. استرس از اینکه میتونم توبه کنم ؛دیگه گناه نکنم .
و ترس از اینکه دیگه گناهم نوشته میشد .آخه همیشه به خودم قول میدادم که به سن تکلیف برسم دیگه گناه نمیکنم.
میترسیدم...........
به خودم میگفتم ، باید از کجا شروع کنم ، من تا اون سن رسیده بودم فقط با گناه کردن خودم رو به دیگران چه میدونم یه جوری نشون داده بودم ، با گناه کردن خودم رو پسری زرنگ باهوش میدونستم ، و نمیدونستم چه طوری میشه همه چیز رو فراموش کرد و از خودم یه شخصیت جدید بسازم ..... تو همین فکرا بودم که یکی از دوست دخترام ،به اسم مهناز، زنگ زد (( میگم یکی از دوست دخترام آخه من با سه تا دختر رابطه داشتم واسه همشون هم لاو میترکوندم میگفتم : تو تنها عشقمی اونا هم همین جور منم میدونستم ک اونا هم بجز من، دوست پسرای دیگه هم دارن ولی برام مهم نبود هیچ وقت هم به روشون نمی اوردم چو فقط به ............ فکر میکردم)) راستش دوست نداشتم دیگه جواب بدم ، دیگه میترسیدم دوباره همون آدم قبلی بشم . اما، اس ام اس بهم داد که عزیزم آرش جان (( تولدت مبارک )) میخوام ببینمت ؛ منم به خودم گفتم : حتما کادو واسم گرفته آخه باباش از اون خر مایه ها بود منم بدم نمی اومد تیغش بزنم ، به خودم گفتم از یه پولدار عوضی تیغ زدن که عیبی نداره بعد از اینه کادو رو ازش گرفتم ولش میکنم .
بهش زنگ زدم : سلام عشقم چطوری مرسی تو اولین نفری که بهم تبریک گفت . مهناز سلام عزیزم خوبی یهو با صدای بلند گفت : تولــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک بعد زد زیر خنده
-منم بهش گفتم روانی مرسی
مهناز با خنده گفت روانی خودتی، میای بیرون ببینمت .
منم پرو گفتم برام کادو گرفتی چی گرفتی ها!!!
مهناز : آره عزیزم پس میای بیرون
_تو دل خودم میگفتم آخه خره اگه واسه کادو نبود جوابتم نمیدادم . گفتم آره نفسم هر جا توبگی ؛ کجا بیام !!!
مهناز : بیا همون جایی که اولین بار دیدمت باهات آشنا شدم .
گفتم : باشه ، دیگه آبروت نمیره . آخه روزای اول که باهاش دوست شده بودم ادای دختر مثبت ها رو واسم درمی اورد ، منم اول دوسش داشتم اما از اون روز که بهم گفت که چه آشغالیه دختره کثافت ل*زب*ینه ؛ از اون روز به بعد مثل یه حیوون باهاش رفتار میکردم و دروغ گفتن بهش هم خیلی برام راحت شده .
تلفن که قطع شد . ته دلم یه چیزی ، چه میدونم یه کسی بهم میگفت که اشتباهه نمیدونم شاید داشتم از این کار منصرف میشدم که معصوم زنگ زد اینم نفر دوم بود که عرض کردم معصومه دختر پاک ، صادق ، ترسو تموم شرایط اینکه بشه راحت دورش زد یا ازش سوء استفاده کرد رو داشت؛ ولی دیگه زیادی ساده بود دلم براش میسوخت ، به خاطر اینکه دوست پسر داشته باشه باج نمیداد دوسش داشتم ولی کم ، دوست نداشتم باهاش کاری کنم چون میترییدم ازش سوء استفاده کنن همیشه نصیحتش میکردم .در کل خیلی با هم راحتیم .
گوشی رو برداشتم سلام چطوری عوضی .
معصوم :سلام بیشعور ؛ چطوری تولدت مبارک
گفتم: مرسی عزیزم ممنونم از اینکه یادت بود .
معصوم : میای بیرون میخوام دوستم فرشته هم بیارم
گفتم آخه وقتی بهت میگم هیچیت به بقیه نبرده میگی نه ، آخه فرشته میخواد بیاد چکار !!!؟
معصوم آخه نمیتونم تنهایی بیام بیرون خانوادم گیر میدن درک کن آرش جان
گفتم : بذار یه روز دیگه معصوم باشه، من دوست ندارم چشمم به فرشته بیوفته ازش بدم میاد.
((فرشته دوست صمیمی معصوم ، یه بار باهاش اومده بود سر قرار که دیدم دختره بهم آمار میده چادوری که رو سرش بود کنار میزد هیکلش رو نشون میداد زیر چادو یه مانتو آبی تنگ پوشیده بود، منم زل میزدم نگاش میکردم اون روز با معصوم که بهم لب نداد دعوام شد بهش گفتم دوسم نداری بهم اعتماد نداری و هزار تا اراجیف دیگه واسه خوابوندن حس غریزه ، همون جا با فرشته دوست شدم بهش شماره دادم البته به معصوم گفت که من میخوام براش یه کتاب جور کنم که اسم کتاب رو یادش نیست، میخواد بره خونه برام اسم کتاب رو اس ام اس کنه ؛ طفلی معصوم هم باور کرد آخــــــــــــــی!! جه راحت بهم خیانت میکنن ، بس چرا..من خیانت نکنم تازه معصومم کم نیازامو برطرف نمیکرد.
دوست داشتم بهش بگم که دنیا چقدر کثیفه ؛ نشد چون ازش میترسم دختر پاکیه آهش بگیرم ))
معصوم گفت: بس من تا هفته دیگه نمیتونم بیرون بیام .
گفتم: خب خودت رو ناراحت نکن عزیز من در عوض اون روز خودمون دوتا باهم میچرخیم میبرمت سینما !
معصوم باشه ولی دوست داشتم ببینمت ، بیا از دور نگات کنم به فرشته هم نمیگم!
این رو که گفت از خودم خجالت کشیدم ، گفتم این دختره دل بهم نبسته باشه ! گفتم نه جون من اذیت نکن معصوم خواهش میکنم اسرار نکن . دوست داشتم منو از یاد ببره چون .............
تلفن که قطع شد سرم دیگه داشت سنگینی میکرد انگار دیگه یادم نبود به خودم چه قولی دادم واسه فرار از فشار زنگ زدم به شادی آره اون نفر سوم بود اون نمیدونست که تولد من امروزه چون قبلا برام یه بار تولد گرفته بود دختر خوب اهل حال و عاشق روابط عاشقانه
سلام شادی جونم چطوری عزیزم
شادی: سلام آرش کجایی، چکار میکنی ؟
خوبم دلم گرفته بود گفتم یه زنگی به تو بزنم دیشب خوب خوابیدی
شادی : نه یه مزاحم تلفنی داشتم نذاشت بخوابم .
گفتم: خوب تلفنت رو خاموش میکردی .
شادی : آخرش هم همین کار رو کردم
آره روزا همین جوری میگذشت با دروغی که بهش افتخار میکردم . با دروغ خودم رو ارضاء میکردم . با دروغ؛ با همه بازی میکردم و لذت میبردم .
بعد از ظهر با مهناز رفتیم سینما اونجا بهم یه کادو داد یه برقی تو چشاش بود ،مهناز میخواست بهم بفهمونه که دوسم داره ؛اما !!
نه دیگه دیر بود ، منم از تاریکی سینما سوء استفاده کردم ؛ دستش رو گرفتم دیدیم مهناز اعتراضی نکرد حس ، حیوانی شروع کرد به شعله کشیدن ؛ بعد شروع کردم ازش لب گرفتن ، دستم رو بردم روی سینه هاش که دیدم مهناز از رو صندلی پاشد یه نگاهی به من کرد اشک تو چشماش حلقه زده بود . رفت، منم رفتم دنبالش تو راهرو سینما صداش کردم بهم محل نذاشت و رفت ، منم دنبالش نرفتم دیگه تو راه وقتی که داشتم به خونه میرفتم به کاری که کردم فکر میکردم مدام بهونه هایی واسه خودم می اوردم که کارم درست بوده من نکنم ، یکی دیگه میکنه این دخترا باید بدونن که دوست پسر یعنی فقط هوس ، هوس آغوش گرم
شب زنگ زدم به مهناز که برنداشت . پیام داد که تو منو فقط به خاطر هوس میخواستی بس خوب شد شناختمت .
منم بهش پیام دادم عزیزم تو داری اشتباه میکنی من از روی عشق و علاقه ای که نسبت بهت دارم این کار رو کردم. در مورد من زود قضاوت نکن ،
احساس بدی داشتم من عوض نشدم ، واسه فرار از فکر هایی که بهم احساس گناه میداد ، زنگ زدم به شادی ؛" به خودم گفتم فردا از دل مهناز در میارم " اون شب با شادی س ک س تلفنی داشتم اونقدر خودم رو خالی کردم که نفهمیدم چی شد خوابم برد.
_صبح ساعت ده بیدار شدم ، دلم شور میزد زنگ زدم به مهناز جواب نداد ، دوباره زنگ زدم ، چند بار زنگ زدم جواب نداد . به خودم گفتم بلایی سر خودش نیورده باشه ، تو دلم رخت میشستن ، نتونستم طاقت بیارم زنگ زدم خونشون ، آبجیش گوشی رو برداشت . گفتم : مهناز کجاست چرا گوشیش رو جواب نمیده ، ((آبجیش از رابطه منو مهناز خبر داشت آبجی مهربونی داشت))گفت :مهناز دیشب حالش خوب نبود بردنش دکتر ، نگران نباش حالش خوبه ، بهش میگم زنگ زدی .
من دیگه مات مبهوت مونده بودم صدام در نمی اومد، از خودم خیلی بدم می اومد، رفتم دست شویی خونمون دست و صورتم رو شستم .تو آینه خودم رو دیدم گریم گرفت ، خودم رو با سیلی میزدم ، صورتم سرخ شده بود .
به خودم گفتم : خودم رو مجازات میکنم!! چون کسی از کارام خبر نداشت که مجازاتم کنه !
گوشیم رو خاموش کردم رفتم تو اتاقم، صدای آهنگ رو هم برده بودم بالا، به گناهایی که کردم فکر میکردم به حال خودم گریه میکردم اشک میریختم . دلم به حال مهناز نمیسوخت ، دلم به خاطر خودم که گناه کردن رو یاد گرفته بودم میسوخت.
توبه کردم ، توبه کردم که دیگه گناه نکنم دور هر جی دختر خط بکشم اما یه صدایی تو دلم آزارم میداد میگفت تو عوض نمیشی تازه دیشب ارضا شدی یا مهناز الان به خاطر هوس بازی تو تو بیمارستانه ، تو عوض نمیشی ، خودم رو میزدم التماس خدا رو میکردم آخ چه لحظه قشنگی بود تا گناه میکردم یاد خدا می افتادم ، روم میشد خدا رو صدا بزنم ، فرصت داشتم.
(0یه جایی خونده بودم که برای اینکه گناه نکنی، باید به لذتی که از اون کار میبری فکر نکنی))
بعد از اون ماجرا عاشق یه دختری شدم اسمش فاطمه است ، باهاش درد دل میکنم حتی رو اسمش قسم میخورم ،. دوست ندارم باهاش گناه کنم . اونم بعد از مدتی عاشق من شد . بدست اوردنش برام خیلی سخت بود .
زندگیم عوض شده نماز میخونم ، خدا ممنونم ...
_دیگه ماه محرم رسید: امسال برعکس سال های قبل که تو محرم به جای سینه زدن ،گریه کردن به داغی که رو دل امام حسین(ع) مونده بود گریه کنم ، تو خیابونا میچرخیدم نگاه به دخترایی که یه جورایی مثل خودم بودن میکردم . ، احساس میکردم به خدا نزدیک تر شدم، برای خوشبختی فاطمه دعا میکردم نه برا ی بدست اوردنش ، به خودم میگفتم که من لیاقتش رو ندارم اما دوسش دارم به دستش بیارم ، چون من همیشه عادت دارم بهترین ها رو به دست بیارم. تو این ماه مدام به هم زنگ میزدیم واسه نذری خونمون دعوتش کردم خلاصه همه فامیل فهمیده بودن که من فاطمه رو میخوام. خانواده دختره هم میدونستن ، بابای دختره با من مشکلی نداشت ولی مامانش سخت مخالف بود .
هشت ماهی از اون ماجرا گذشت با یه دختری توی کلاس تاتتر آشنا شدم ، دوست اجتماعیم بود شاید این اسم جدید رو گذاشته بودم تا خودم رو گول بزنم اسم دختره ندا بود دختره یه دختر مهربون با چهره ای معصوم اون هم عاشق پسری بود که بعد از مدتی پسره تازه ولش کرده بود دوست داشتم کمکش کنم تا پسره رو فراموش کنه ، شماره تلفنش رو ازش گرفتم با هم بعضی وقتی حرف میزدم . تا اینکه یه روز ندا بحث دوست دارم . دوست دارم بغلت کنمو انداخت منم بهش گفتم که من نمیتونم، تو رو واسه ازدواج واز این حرفا دوست ندارم فقط در حد یه دوست صمیمی .
ندا گفت خب منم راجب تو واسه ازدواج و این حرفا فکر نمیکنم.
بدجوری وسوسم میکرد ، مثل یه شیطون افتاده بود تو زندگیم .
فاطمه زنگ میزد میگفت: تموم دنیام شدی تو تموم زندگیم شدی من آرزوم اینه فقط به تو برسم
منم میگفتم : منم دوست دارم بهت برسم اما امیدوارم که این عشق الکی من باعث بدبختیت نشه!!
فاطمه: خوشبختی مگه همش پولِ ، من شنیدم اگه دو نفر همدیگر رو ، واقعا بخوان خوشبختن. تو کاری کن ما به هم برسم خوشبختی توی اونه !
منم گفتم : فاطمه من همه چیزی که دارم از تو دارم اگه تو تو زندگیم نبودی نمیدونستم الان کجا بودم.
فاطمه : مگه من چکار کردم! من چکار کردم که همیشه اینو بهم میگی!
منم میگفتم :اون موقع که هیچ کس رو واقعا نداشتم تو کنارم بودی به درد دلم گوش میکردی نمیذاشتی گناه کنم
فاطمه: من باعث نشدم که تو گناه کنی یا نکنی تو خودت خواستی به اراده خودت بوده
به خودم گفتم من نباید اشتباه کنم دیگه . چشمای قشنگ فاطمه ، نگاه قشنگش ، دوست دارم هایی که بهم میگفت ، دلم که میگرفت تا نمیخندوندم ولم نمیکرد . یادش دیوونم میکرد
اما کنترول غریزه واسم دیگه سخت شده دیگه از خود ارض*ایی با فیلم های مزخرف هلیودی خسته شده بودم.
تا اینکه یه شب ندا بهم زنگ زد گفت: آرش کجایی نیستی چکار میکنی زنگ نمیزنی
منم دوست نداشتم باهاش حرف بزنم گفتم کار دارم میخوام برم حموم بهت زنگ میزنم خودم.
ندا : میخوای بری حموم چکار کنی ؟
گفتم: تو حموم چکار میکنن مثلا ؟
ندا : چه میدونم خودشون رو میشورن خود ارض*ایی میکنن !
گفتم : اصلا حسش نیست . تو خودت رو چطوری ارض*ا میکنی؟
ندا : من توحموم تو اتاقم راستی هم*جن*س باز*ی هم میکنی؟
دوست داشتم یه جوری پوزش رو بزنم . گفتم اره اما خیلی وقت پیشا ، و تو چی؟ هم*ج*نس با*زی میکنی؟
ندا : آره اخرین بار هم همون هفته پیش با یکی از دوستام.
حالم ازش به هم خورد . ولی غریزم از خودم سبقت گرفت . گفتم دوست داری یه جوری بهت حال بدم که دیگه سراغ هم*جن*س با*زی نری؟
ندا : چطوری ؟
گفتم : بذار هر وقت یه شارژ پنج تومنی گرفتم بهت زنگ میزنم نشونت میدم.
ندا : آرش تا حالا با یه دختر س *ک* س داشتی ؟
گفتم : نه ((راستش تا اون روز نداشتم بدم هم می اومد ولی س *ک *س تلفنی زیاد داشتم.))
ندا اگه الان پیشت بودم چکارم میکردی؟
دختره اصلا تو خودش نبود منم تا تونستم ازش استفاده کردم.
بعد از اون، از خودم متنفر شدم خیلی به خودم گفتم من چرا دوباره شروع کردم .چرا..........؟
تا یه چند پنچ ماهی هم با ندا بودم هم با فاطمه . فاطمه عشقم بود و ندا دوست دختر س ک س ی فقط به خاطر ارض*اء کردن خودم باهاش بودم. دیگه از این وضعیت خسته شده بودم . تا اینکه یه روز به خودم گفتم من که میخوام فاطمه رو بگیرم دوسش دارم بهش بگم تا خودم رو با اون ارض*اء کنم اینجوری کمتر احساس گناه میکنم و دیگه باعث نمیشه دیگه بخوام بخاطر غریزه به فاطمه خیانت کنم . گفتم اونم مثل بقیه دخترا احساس شه*وت داره پس بهتره خودم ارض*اش کنم .
نمیدونستم چطوری باید به فاطمه اینو بگم . کسی که یه عمر بجز یه رابطه پاک چیزی توش نبوده ، گفتنش برام سخت بود .
بهش تلفن زدم…

زنگ زدم بهش جواب داد، سخت بود گفتنش ولی باید یه جوری شروع میکردم ، باید یه کاری میکردم که باهام راحت باشه ، یا شاید بهتره بگم حرمت های که بینمونه کناز بذاریم.
سلام عاطی ((عاطفه)) خوبی عزیزم چکار میکنی دیشب خوب خوابیدی
عاطفه :خوبم دیشب نتونستم بخوابم.
گفتم: الهی بمیرم،، شکمت درد میکرد خوب شد.دکتر رفتی.
عاطفه نه دکتر که میرم همون حرف قبلی رو میزنه ، چندتا قرصم بهم میده که دیگه روم اثر نداره
"من که میدونستم دکتر بهش چی میگه قبلا بهم گفته بود منم دوست نداشتم درموردش حرف بزنم ولی الان همون چیزی بود که من میتونستم باهاش شروع کنم ، شروع کنم بهش یه جورایی بگم."
گفتم : خب چی میگه باز؟
عاطفه :مگه بهت نگفته بودم ؛ میگه تا ازدواج نکنی بچه دار نشی خوب نمیشی، باید تحمل کنی.
منم با حالت شوخی گفتم:خب بیا زنم شو بچه دار شیم چطوره.
عاطفه : خب آخه مامان من راضی نمیشه اونو چکار کنیم.
گفتم : خب بگو اگه من به آرش نرسم قرص میخورم خودکشی میکنم ، چه میدونم دور از جونت از همین حرفا دیگه.
عاطفه: مامان من با این حرفا خر نمیشه بهش یه بار گفتم خودش میخواست منو بکشه ، جدی میگم.
منم با تمام پورویم گفتم: خب پس بیا خونمون بزنمت زمین، زنگ بزنیم پلیس بگیرّتمون ، به هم میرسیم چطور بود.
از اینکه این حرفرو بهش زدم نمیدونست باید ناراحت بشه یا خوشحال چون نمیدونست من این حرف رو از روی هوس زدم یا علاقه؟
عاطفه :این چه کاریه قربونت، خودم یه جوری راضیشون میکنم تازه منم باهات ازدواج کنم دوست ندارم تا حداقل چهار سال دیگه بچه دار بشم .
گفتم : ناراحت شدی عزیزم .بیخیال ! حالا اصلا بچه دوست داری؟
عاطفه : من بچه رو تا وقتی که کوچولو هستش هیچی نمیفهمه دوسش دارم.بعد که دیگه حالیش میشه دیگه نه زیاد علاقه ای بهش ندارم.
گفتم : بس تا حالیش شد میخوای بندازیش بغل باباش نه ! حالا پسر دوست داری یا دختر ؟
یه خنده ای کرد و گفت: نه اینجوری هم نیست گفتم من بچه خیلی کوچولو رو بیشتر دوست دارم ، وقتی که تازه به دنیا میاد چشماش بستس چیزی نمیفهمه آخه اینجوری معصومه چون نمیدونه کجا اومده هیچی نمیدونه هیچی!!
گفتم: حالا از فلسفه چینی بیا بیرون "آخه اینجوری میخواست یه جوری بحث رو عوض کنه منم دوست نداشتم عوض بشه دوست داشتم ببرمش تا ......" حالا نگفتی پسر یا دختر.
عاطفه : گفت فقط سالم باشه هر چی خدا بخواد .
به خودم گفتم نه اینجوری نمیشه ، باید بهش میگفتم.
گفتم: من دختر بیشتر دوست دارم .آخه احساس میکنم دخترا پاکتر از پسرا هستن یا میتونن باشن !
عاطفه: چرا اینطوری فکر میکنی یه دخترایی تو کلاس ما هستن یه آدمای کثیفی هستن ، بعضی وقت ها دلم واسه پسرا میسوزه دختره با چند تا پسره بعد به همشون هم میگه تو اولی هستی اه حالم ازشون به هم میخوره خودشون رو دلقک پسرا کردن
آخ دنبال چیزی که میگشتم رسیدم حالا باید میگفتم البته اینجوری.
گفتم: تو فکر میکنی اون پسرا خبر ندارن که دوست دخترشون با چند نفر دیگه هست.
عاطفه : نه فکر نکنم بدونه واسش کادو هم میگیرن.
گفتم پس بذار چشمات رو باز کنم .پسر ها دختر هارو واسه یه چیز میخوان اونم هوس وقتی به دختر از این دید نگاه کنی واست بی ارزش میشن و برات مهم نیست با چند نفر دیگه دوسته تازه یه چیز بگم باور نمیکنی؟
عاطفه : آرش جدی میگی چی رو بگو باور میکنم.
گفتم: یه دوتا از دوستام با یه دختر دوست بودن بعد کنار هم مینشستن بعد نوبتی به دختره زنگ میزدن بعد دختر به هر کدومشون میگفت فقط تو....پسرا هم اونو واسه ارضا کردن میخواستن مثل یه موم تو دستاشون بود ، اما دختر فکر میکرد زرنگه ولی برعکس بود
عاطفه :دختره رو چکار کردن .گفتم هیچی با یکیشون قرار گذاشت بره خونه بعد که رفت خونه دید اون یکی دوست پسرش هم اونجاست ، تازه اونجا فهمیده بود این اتوبانی که توشه دور برگردون نداره همونجا بهش از پشت تجاوز کردن فیلم گرفتن ، بعد به وسیله اون فیلم ازش باج میگرفتن چند برابر اونی که واسش خرج کردن تازه مجبورم بود بیاد خونه....بازم بگم؟
عاطفه: واقعا که پسرا چقدر میتونن کثیف باشن!
گفتم فقط پسرا اینجوری نیستن یه دختر هم میشناسم یه پسر پولدار رو گیر اورده بود هر روز واسش لاو میترکوند ، پسره رو حسابی تیغ زد ، بعد از یه مدتی پسره فهمید که دختره به خاطر پولش بوده که بهش نزدیک شده ، میدونی چکار کرد؟
عاطفه : حتما رو سورتش اسید ، پاشید یکی از بچه های مدرسمون اینجوری شد.
گفتم : نه عزیزم رفت دختر داییش که قبلا باهاش دوست بود رو گرفت یه کارت دعوت عروسی هم فرستاد در خونه دختره، دختره داشت سکته میکرد چون اول به خاطر پول رفته بود نزدیک پسره اما بعدش عاشقش شده بود .
عاطفه : دختره چی شد؟
گفتم : بیخیال بابا هیچی رفت با دوس پسر جدیدش یه سه ماه بعد ازدواج کرد واسه پسره کارت دعوت فرستاد بعدکه ازدواج کرد فهمید که پسره کیف قاپه؛ دزده.
عاطفه:آخ آرش ببین صدا در میاد فکر کنم مامانمه فعلا خدافظ اگه تونستم زنگ میزنم.
اه.... اه.. اه نشد بگم ولی بعد از اون ماجرا رومون رو هم یه جورایی باز شد.به هم دیگه حرف هایی بد بد میدادیم پیام های بد بد، دیگه عشق یه جورایی کم رنگ شده بود چون به خودم میگفتم اینم مثل بقیه شاید باشه . ولی نبود چند بار امتحانش کرده بودم.
رابطه خوبی با هم داشتیم ! تا بعد از یه مدتی س*ک*س تلفنی هم با هم داشتیم . منم صداشو ضبط میکردم.تا اینکه رم گوشیم رو دادم به یکی از دوستای نزدیکم اونم صدای ضبط شده س*ک*س تلفنی منو عاطفه رو شنید. بعد که دوستمو دیدم گفت :مگه تو عاطفه رو دوست نداشتی اینم شد مثل بقیه
گفتم: چی ! مگه چی شده؟
دوستم گفت: آرش خودت رو به اون راه نزن صداتون رو شنیدم، صدای که از عاطفه ضبط کردم میگی عزیزم ار*ضا شدی.
انگار دنیا رو سرم آوار شد ، کاش اون کار رو نمیکردم ، من کلمه عشق رو به گوه کشیده بودم، خجالت کشیدم ،
گفتم: اون عاطفه نیست اون یکی دیگست تازه باش آشنا شدم وگرنه به تو که نمیدادم دادش من ،
نمیدونم باور کرد یا نه! ولی یه جوری بحث رو عوض کردم .
حس کردم که توی تنک آب مثل ماهی جون میکنم احساس میکردم سطح فکرم خیلی اومده پایین مثل حیوون غریزی زندگی میکردم .فقط ادای آدم بودن رو در می اوردم عاطفه اومده بود که زندگیم رو تغییر بده من اون دختر رو خراب کردم .
آدم بودن رو فراموش کرده بودم . مثل خیلی ها دوست داشتم آدم باشم ولی هیچ وقت آدم بودن رو تمرین نکردم .
چند ماهی گذشت اما من تغییری نکرده بودم ولی از کاری که انجام میدادم خسته بودم دیگه با حرف زدن با کسی هم آروم نمیشدم یه مدتی بود کراس مصرف میکردم به خودم میگفتم من زرنگ تر از اونم که معتاد بشم .تموم زندگیم تو توهم میگذشت،دلیل زنده بودنم رو نمیدونستم به خودم میگفتم خدا من توی این دنیا قرار چی رو تغییر بدم ، علاقم به عاطفه بیشتر از قبل شده بود اما ، دیگه دوست نداشتم بگیرمش ، دلم تنگ میشد باهاش حرف میزدم ، دیگه زیاد باهاش س*ک*س تلفنی نداشتم دوباره با ندا رابطه برقرار کردم ، مثل یه کرمی که دور خودش پیله میکنه ،ولی قرار نبود این کرم یه روزی پروانه بشه. شنیده بودم واسه عاطفه خاستگار اومده ، ریختم به هم آخه عاطفه چیزی به من نگفته بود.
تا اینکه عاطفه بهم زنگ زد؛ اون روز چِت کرده بودم ،
اون روز میخواست بدونه واقعا دوسش دارم یا نه !
عاطفه : سلام چطوری آرش چرا بهم دیگه زنگ نزدی؟
گفتم : آخه نخواستم مزاحمت بشم .
عاطفه : آرش چرا اینجوری حرف میزنی چیزی شده،.که یهو پاش به فرش گیر کرده بود و گفت آی!
گفتم : نه ؛ کسی پیشته؟
عاطفه : نه
گفتم : پس چرا آی آی میکنی؟
عاطفه : این چه حرفی میزنی ، اصلا آره دارم به یه چند تا پسر دورم جمع شدن دارم به اونا حال میدم.
گفتم: پس چرا به من زنگ زدی نمیتونن ار*ضات کنن مگه؟
عاطفه یهو دیدم زد زیر گریه، با گریه داد میزد میگفت من تورو بیشتر از بابام دوست داشتم به خاطر تو جلو هر کسی وایسادم تو اینجوری باهام رفتار میکنی تو منو هیچ وقت دوست نداشتی صداش میلرزید دوست داشتنات همش دروغ بود اون همه دوست دارما دروغ بود دروغ بعد تلفن رو قطع کرد
چند بار زنگ زدم تا دوباره جواب داد . عاطفه : چی میخوای بدونی! واسم خاستگار اومده بهشون جواب ندادم حتی بابام بهم گفت عاطفه مگه لالی جواب ندادم مامانم بهم گفت این آرش که واسه تو کاری نکرده که اینقدر سنگش رو به سینه میزنی بازم چیزی نگفتم.
حق حق گریه هاش دیونم میکرد ولی فقط می خندیدم ،می خندیدم ،می خندیدم...........
عاطفه: گفت نوبت خنده من میرسه ، میرسه آقا ،آرش من به اون پسره جواب میدم برام مهم نیست چی میشه تصمیمی رو که الان گرفتم عملیش میکنم دیگه عاطفه مـرد. دوباره تلفن زدم، عاطفه من تو حال خودم نیستم نمیدونم چی میگم باهام اینجوری نکن !
عاطفه: تو عوض نمیشی !دیگه عاطفه رو نمیبینی حتی دیگه صداشو نمیشنوی دیگه تموم شد من تصمیم خودم رو گرفتم الانم برداشتم که آخرین حرفم رو بهت بزنم.
گفتم : آخرین حرفت چیه؟
عاطفه :روزی وقتی که واقعا بخشیدمت بهت زنگ میزنم بهت میگم که بخشیدمت،دیگه حرفی ندارم الان دوست دارم بشینم به حال خودم گریه کنم که....!
گفتم : که گول من حیوون رو خوردی.
عاطفه: نه !!!! خبرش به گوشت میرسه !
گفتم :منم دیگه امیدی تو این دنیا ندارم من میمیرم تا دیگه هیچ خبری رو نشنوم.
عاطفه :تو میخوای با کشتنت چی رو ثابت کنی ؟ من دلم واسه اون پدر مادرت میسوزه که اینقدر خوبن بعد تو که پسرشونی اینجوری....اونا چه گناهی کردن.واقعا برات متاسفم
تو خیابون داشتم راه میرفتم اشک تو چشمام بود که یهو داد زدم .
متاسف ؛ متاسف باش ، نشونت میدم که میتونم ، فکر میکنی دل و جرعتش رو ندارم ، اون خانواده ای که تو ازش حرف میزنی هر چقدر بهشون گفتم بیان خاستگاری تو نیومدن من بهت دروغ گفتم اونا واقعا خودشون نیومدن!!
عاطفه: خوب میدونن وقتی پسرشون کار نداره سربازی نرفته ،دانشگاه نرفته ، میخوان بیان چی بگن؟
گفتم : آره حق با تو من هیچی ندارم و به هیچ دردی نمیخورم ،فقط گناه میکنم گناه .............
عاطفه تو خودت میخوای گناه کنی خود خودت ،چرا فکر میکنی گناه آدم رو بزرگ میکنه چرا فکر میکنی بچگانه فکر میکنی به خدا ؟
گفتم آره من بچه ام بچه ، چون هر چیز رو که خواستم به هر قیمتی که شده بدست اوردم هیچ کس رو یاد نگرفتم ببخشم خدا خوبی هایی که بهم میکنه رو فراموش میکنم من یه حیوونم حیوون.بعد تلفن رو قطع کردم زنگ میزد برداشتم گفتم چیه چیه چی میخوای بگی؟
عاطفه : اگه خودت رو بکشی هیچ وقت حلالت نمیکنم خواستم اینو بدونی؟
گفتم : من آخر خطم این همه گناه کردم از همجنس باز*ی، گرفته تا هر جور خیانتی که به ذهنت میرسه !!گناهی که با تو کردمم روش برا من دیگه فرقی نمکنه!
عاطفه : خودت خوب میدونی که این گناهت با بقیه فرق داره.. خودت اینو خوب میدونی!
گفتم : برام مهم نیست تلفن رو قطع کردم و دیگه جواب ندادم.
برام مهم نبود چون تو حال خودم نبودم اصلا خودم نبودم .
فردای اون روز مثل سگ پشیمون شده بودم ، بهش زنگ زدم جواب نداد ؛ چند روز بعد دیدمش تو خیابون دستش تو دست نامزدش داشتن میرفتن منو دید ، یه نگاهی بهم کرد تو نگاش پر از ترس ؛استرس و شایدم دوست داشتن از کنارم رد شد.
همون شب تصمیم گرفتم خود کشی کنم ، به خاطر هوس، عزیزترین کسم ولم کرد .اون شب چند تا قرص خوردم هیچ وقت فکر نمیکردم منم این کار رو یه روزی بخوام بکنم چون این کار فقط کار آدمای ترسو بود ،آدمای که نباشن بهتراند.اما اون شب یه حس دیگه داشتم ، فقط دوست نداشتم ادامه بدم گفتم، من آدم نمیشم از این بد تر میشم قرص ها رو خوردم نمیدونم چند تا بود بهش تلفن زدم صداش رو تا شنیدم چشمام پر از اشک شد دوست داشتم حرف بزنم صدام دیگه در نمی اومد .

دوست داشتم حرف بزنم نمیدونم چی میخواستم بگم ولی همشو تو یه کلمه میشه خلاصه کرد؛ دوست دارم!
نمیدونم! ولی با اشکی که تو چشمام حلقه زده بود و بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بیهوش شدم!
نمیدونم چه اتفاقی افتاد! ولی یهو چشمام باز شد، فکر کردم مردم، ولی به خودم که اومدم دیدم قرص هایی که خورده بودم همش رو بالا اورده بودم، بد جوری گریم گرفت بغضم ترکید نمیدونم چرا! دلیلش رو نمیدونم من که دوست داشتم بمیرم! چرا؟ نمیدونم!
مامانم بیدار شد گفت: چت شده آرش چرا گریه میکنی گفتم مامان خواب بد دیدم مامانم بغلم کرد منم بالشتم رو کشیدم روی قرص ها تا مامانم چیزی نفهمه، مامانم بلند شد یه لیوان آب قند برام درست کرد خوردم ساکت شدم،
اون شب تا صبح گریه میکردم چشمام دیگه اشک نداشت سرم حسابی درد کرفته بود، صدای اذون صبح توی محلمون پیچید، خیلی وقت بود صدای اذون اینجوری بهم آرامش نداده بود؛ خوابم برد.
ساعت یازده صبح بود بیدار شدم، شب عجیبی رو گذرونده بودم، اصلا چیزی از گذشته یادم نبود.
نگاهی به تلفنم کردمو دیدم که حتی یه بارم بهم زنگ نزده، دوست نداشتم دیگه بهش فکر کنم دوست داشتمعاطفه رو فراموش کنم . به خودم گفتم اون نتونست به خاطر من یه چند سال صبر کنه، بعد دوباره به خودم میگفتم اگه صبر میکرد معلوم نبود بگیرمش با خودم کلنجار میرفتم دوست داشتم خودم رو قانع کنم !
یاد حرفاش می افتادم که میگفت وقتی تو کار نداری سر بازی نرفتی دانشگاه نرفتی پدر مادرت میخوان بیان چکار. چند ماهی از اون ماجرا نگذشته بود که مامانم منو به یه سفر فرستاد یه سفر چند روزه نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته، فقط دوست داشتم خودم رو یه جوری سرگرم کنم تا یادعاطفه اذیتم نکنه ولی بازم اذیت میشدم. تو سفر دلم شور میزد اصلا نمیدونستم سفر چی شد. وقتی که برگشتم هیچ خبری نبود، چند هفته با دوستام میرفتم بیرون؛ گاهی وقت ها با دوست صمیمیم در موردعاطفه حرف میزدم گریه میکردم میگفتم، منو فراموش کرد یادم نبود منم بهش خیانت کردم آخه تازه فهمیده بودم که چقدر دوسش دارم اما هوس باعث شده بود که یادم بره یه چیز بالا تر از هر چیزی تو وجود هر کسی هست که اگه فراموشش کنی همه چیز رو میبازی و بعد دنبال مقصر میکردی. به دوستم میگفتم من هیچی ندارم من کار ندارم پس چرا عاشق شدم چرا کسی بهم نگفت فقط کسی میتونه عاشق بشه که باید همه چیز داشته باشه چرا کسی بهم نگفت عشق قانون داره چرا تا وقتی که پیشم بود قدرشو ندونستم چرا یادم رفت که دوسش دارم.که دوستم بهم گفت: آرش دیگه بسته اون دیگه رفته عروسی هم کرده اون تو رو تنها گذاشت باید ثابت کنی که میتونی به همه جا برسی به جا این دیوونه بازیهات به خودت بیا!
گفتم عروسی گرفت! کی عروسی گرفت؟ که بغض تو چشمام جمع شد گفتم چرا بهم نگفتید من فقط دوست داشتم یه بار اون رو تو لباس عروسی ببینم چرا بهم نگفتید.
دوستم گفت: عروسیش تو خیابون خودتون بوده منم تازه فهمیدم به خدا آرش.
گفتم: کی؟ کی آخه کی؟
گفت: دقیق نمیدونم، ولی همین چند هفته پیش بود.
تازه فهمیدم چرا منو به سفر فرستادن. دیگه فقط سکوت کردم. به خانوادم هم هیچ چیزی نگفتم از اون رو تصمیم گرفتم به خانوادم دیگه چیزی نگم هیچ چیز، آخه اونا قشنگ ترین آرزوی زندگیم رو ازم گرفته بودن!
با همه غریبه شدم، به همه گفتم که فراموشش کردم .
تا اینکه یه روزعاطفه بهم زنگ زد گفت: آرش پشیمون شدم من فقط تو رو میخوام من با تو خوشبخت میشم من اشتباه کردم
بهش گفتم:عاطفه دیگه دیر شده دیگه بهت اعتماد ندارم تو تموم زندگیم رو ازم گرفتی بعد از تو با هیچ دختر دیگه نبودم اون وقت ها من به عشقت وفادار نبودم ولی الان دیگه هستم. واسه منم دیره برو با شوهرت خوش باش منو ارزون فروختی، ارزون، خیلی ارزون!
فاطمه گریه میکرد حق حق گریه هاش دیوونم میکرد.
گفتم قطع کن تو شوهر داری به اون دیگه خیانت نکن.
فاطمه: همش تقصیر تو بود، من از این مرده نمیذارم بچه دار شم.
گفتم: که چی حالا اون شد مرده اون شوهرته، بیشعور بفهم اون الان به تو اعتماد کرده، بهش خیانت نکن آرش دیگه مرد.
شاید این قشنگ ترین کار زندگیم بود به خودم گفتم دیگه راه برگشتی وجود نداره چرا زندگی اون رو خراب کنم تصمیم گرفتم درس بخونم یه چند ماهی بود شب روزم شده بود درس خوندن به چیز دیگری فکر نمیکردم فقط گاهی وقت ها یاد خاطره هایی که باعاطفه داشتم می افتادم بیصدا گریه میکردم.
اون سال دانشگاه دولتی یکی از دانشگاهای شهر خودمون قبول شدم. به دوستای صمیمیم شام دادم واز اینکه کمکم کردن تشکر کردم .
نمیدونم خبرش به گوشعاطفه رسید چه حالی داشت خوشحال بود یا نه!
ولی من میتونستم جور دیگر هم قبول بشم نه از روی اینکه فقط به خاطر تلافی کردن درس بخونم ولی در هر صورت خوشحال بودم!
غرور مزخرفی اذیتم میکرد. دوست داشتم گذشته رو تلافی کنم. از اون روزا با هر دختری دوست میشدم ولی هیچ کس رو دوست نداشتم دیگه حرفای عاشقانشون رو نمیشنیدم همیشه فکر میکردم اینا عاشق موقعیت من هستن نه خودم.
حرفاشون رو زود فرامش میکردم برام هیچ ارزشی نداشتن.
با یه دختری دوست شدم اسمش دنا بود از اون خر پول هایی که هیچ چیزی در مورد بی پولی نمیدونست.
خیلی بهم اعتماد داشت راز دلش رو برام میگفت با هم س*ک*س تلفنی داشتیم. بعضی وقت ها اونقدر از حال بیخود میشد که گوشی رو میدادم به دوستام براش صدا در میاوردن حالیش نمیشد.
دنا هر روز زنگ میزد بیشتر از دوست دخترای دیگه، منم چون نسبت به بقیه یه چیز بیشتر داشت بیشتر براش وقت میذاشتم.
دنا: سلام آقا آرش چطور خوبی دیشب خوب خوابیدی؟
گفتم :آره با حالی که تو دادی چرا خوب نخوابم.
دنا: بی ادب، آرش میتونم کاری کنم که یه شب بیای خونمون ولی یه شرط داره!
گفتم: جرعت پیدا کردی چی شد! خب حالا چه شرطی داره؟
دنا: به شرطی که بهم دست نزنی من دوست ندارم بهم نزدیک بشی!
گفتم: حالا چی شد هر شب واسه من صدا در میاری حالا چی شد که دست زدن ایراد پیدا کرد؟
دنا: آرش، اون پشت تلفنه فرق میکنه آخه من و تو خونه ما! فرق میکنه دیگه درک کن، قبوله؟
گفتم: آها فهمیدم(( میترسه تحریک بشه نتونه جلو خودشو بگیره کثافت یه جوری حالش رو بگیرم که دیگه از این غلطا نکنه!))
باشه بهت دست نمیزنم ولی عوضش باید تو چشام خیره شی!
دنا: باشه قول دادی آرش دوست دارم.
((دوست دارم کلمه ای که خیلی وقت بود معنیش رو فراموش کرده بودم کلمه ای که بعد از یه بار تلفن زدن به هر کسی راحت میگفتم دوست دارم))
چند روز بعد منو به خونشون دعوت کرد، منم رفتم .
از در که وارد شدم به هم دست دادیم یه بوسه رو دستش زدم بعد تو چشاش نگاه کردم گفتم دنا نترس قولم رو یادم هست.
دنا تو چشمام خیره شد گفت: بفرمایید داخل عزیزم . تا منم برات شربت بیارم.
کیفم رو اندافتم رو مبل، خودم هم نشستم که دیدم دنا خانوم روسریش رو از سرش در اورده با سینی شربت داره میاد نزدیکم.
از سر جام بلند شدم گفتم چه موهای بلندی داری عزیزم .
دنا: مرسی بفرما شربت بخور تازه از راه رسیدی.
گفتم: مرسی دنا خانوم راستی بابا اینا کجا رفتن گفت: بابام که رفتن شهرستان عروسی یکی آشناهامون، منم نرفتم گفتم امتحان دارم.
بعد خندید، تو دل خودم گفتم آره امتحان داری امتحان اعتماد!
گفتم: مرسی از اینکه بهم اعتماد کردی .
دنا: میدونی چند وقته با هم هستیم، تو این مدت فهمیدم که میتونم بهت اعتماد کنم تو با بقیه فرق داری.
گفتم: بازم مرسی رفتم نشستم کنارش بعد گفتم یادت نرفته چه قولی بهم دادی ؟
دنا: نه خب حتما باید تو چشمات خیره شم؟
گفتم: همون جور که من نباید بهت دست بزنم .
دنا: خب باشه حق با تو .
گفتم: راستی یه چیز برا ت اوردم ولی باید جنبه اش رو داشته باشی کم بخوری.
دنا: چی اوردی همه چیز تو خونه هست، چی اوردی بخوریم؟
گفتم: فکر نکنم این یکی باشه رفتم دست کردم تو کیفم یه ویس*کی از تو کیفم در اوردم .
دنا: این چیه آرش؟
گفتم: مشروب مگه تا حالا نخوردی؟" یه ترسی تو چشماش دیدم" خب کم میخوریم که از حالت آدمیزاد خارج نشیم.
دنا: نه آرش خواهش میکنم، من نماز میخونم.
گفتم: میخوریم به خاطر من، مگه نگفتی بهم اعتماد داری پس چی شد! دنا بخدا کم میخوریم چیزی نمیشه!
دنا: آرش من بهت اعتماد دارم اگه نداشتم الان اینجا نبودی!
گفتم: پس به خاطر اعتماد که به من داری بخور یه پیک فقط! جون من.
دنا: باشه ولی یادت باشه فقط به خاطر تو .
واسش یه پیک ریختم واسه خودم هم همینطور بعد با هم به سلامتی هم خوردیم
بعد گفتم بشین کنار من تو چشمام زل بزن. دنا اومد کنارم نشست تو چشمام زل زد دستاش رو لمس کردم . یهو دیدم دنا گفت: آرش چرا دستام رو گرفتی.
گفتم: میخوام امشب رو فراموش نکنم میخوام به آرامش برسم .
دنا: باشه. بعد دوباره تو چشمام خیره شد براش حرف های عشقانه میزدم سرم رو نزدیک صورتش میبردم بعد لبم رو به لباش چسبوندم دیگه نتونست خودش رو نگه داره شروع کرد لبام رو خوردن و بغلم کردن، امتحان رو رد شد.
بعد از این که چند بار ارضاء شد و از مستی خارج شد تا صبح گریه میکرد. دیگه نتوستم طاقت بیارم از خونه زدم بیرون. از اون شب به بعد با هم رابطه ای نداشتیم زیاد هم برام اهمیتی نداشت. بعد از یه مدتی شمارشو دادم به یکی از دوستام اون هم اولش یه رابطه پاک رو با هم شروع کردن دختره زنگ میزد نماز صبح دوستم رو بیدار میکرد اما این رابطه پاک هم شیش هفت ماهی دوام نیوورد و فقط شد یه رابطه ای واسه ارضا کردن خودشون. اون شب دلم براش خیلی سوخت واسه همین بود ولش کردم ولی بعد دیدم که دختره نمیخواد دست از این کارا برداره ولی واسه من اهمیتی نداشت خیلی از دختر هایی که من باهاشون رابطه داشتم همین حالت رو داشتن خودشون رو ارزون میفروختن ." خودشون رو به حرف یه غریبه ای که تا اخر غریبه میموند میفروختن " همیشه فکر میکردم چون دختره پولداره بلاخره یه خری گیر میاد بگیردش که بعد فهمیدم صورت قشنگش رو با اسید نقاشی کردن .
واسش ناراحت شدم خیلی هم ناراحت شدم آخه فکر میکردم که من اولین نفری بودم که اون رو به این راه نکبتی کشید، من کثافت بودن رو بهش یاد دادم چون میخواستم بهش درس بدم که به کسی دیگه اعتماد نکنه، اما اونم مثل من میخواست تلافی کنه مثل من! من که راه اشتباه نمیرم!
اون روز خیلی اعصابم خورد بود چون نمیدونستم چکار دارم میکنم شب ها خوابم نمیبرد واسه فرار از گناه، بازم گناه میکردم!
شب تا صبح خابم نبرد تا اینکه صدای اذون به گوشم رسید نمیدونم با این همه گناهی که کرده بودم چرا صدای اذون تنم رو آروم کرد انگار که فرصت عوض شدن رو داشتم ولی من از شیطان بیشتر میترسیدم تا خدا، آره مهربونیای خدا رو فراموش کرده بودم، شیطان منو مال خودش کرده بود، گناه میکردم، واسه فرار از گناه بازم گناه میکردم.
صبح شده بود که شروین یکی از دوستام که تازه باهم دوست شده بودیم و توی چند تا درس تو یه کلاس بودیم زنگ زد، ولی خیلی کارامون مثل هم بود، هردومون هیکل و تریپ مثل هم میزدیم تو مخ کردن دختر هم مثل هم بودیم گاهی وقتا با هم شرط بندی میکردیم که مخ بهترین دخترارو بزنیم، البته از لحاظ استیل و قیافه، بعد غریزه رو آزاد کنیم. آخ که من با شروین یه گروه توپ بودیم تو حرف زدن، تو متلک گفتن وهمه چیز با هم هماهنگ بودیم. ولی من تو یه کار از شروین بهتر بودم اونم این بود که من راحت تر میتونستم احساسات دختر ها رو به گند بکشم، راحت واسشون گریه میکردم و لاو میترکوندم . بعد فقط میخندیدیم .... میخندیدیم ...هه هه هه !
شروین: سلام پسر کجایی، آرش مخ یه دختره رو زدم باید بیای ببینی چه کره ای جون میده واسه ترکوندن.
گفتم: شروین تو همیشه عادت داری دخترو زود خراب میکنی! کجا مخش کردی؟
شروین: آرش دختره از اون گستاخ هاست .
گفتم: بابا گستاخ نقشت چیه؟
شروین: امروز که کلی تیغم زد از این به بعد وقت برداشته؟
گفتم: خب نقش من تو این قضیه چیه ؟
شروین: میخوام کلا حالش رو بگیرم تا بره خود کشی کنه، من فردا میخوام ببرمش باغ یکی از دوستام اونجا من میترکونمش بعد تو با همون دوستم که میخوایم بریم باغشون مییاید مارو در حین تجاوز میگیرین بعد طبق معمول منو میزنید بعد شما دختره رو میترکونید.
گفتم: این کار رو هم قبلا کرده بودیم لاشخور!
شروین: نه داداش دو نفرید یه نفر فیلم میگره اما نه از خودتون از من و دختره منو مجبور میکنید که با دختر حال کنم بعد فیلم میگیرید؛ بعدش هم ما باید پول بدیم تا فیلمه حذف بشه افتاد!
گفتم: خب خره پول از جیب تو در میاد.
شروین: نه دیگه کار شما به دویست سیصد تومن درست نمیشه شما دو تومن میگرید ،کوفتتون بشه، نصف من میدم، نصف اون. آخه اونم تو فیلم هست منم به خاطره اونه که پول میدم من باید قرض کنم اما اون پول داره .
گفتم: شروین تو هم عجب حیوونی شدی کلا انسانیت رو به گوه کشیدی. قبوله، کی؟
شروین: یکی دو روز دیگه بهت زنگ میزنم.
همیشه ما با هم نقشه میکشیدیم ، حتی حرف هایی که قرار بود سر کلاس بزنیم با هم هماهنگ میشدیم.
اون روز تو حال خودم نبودم سرم بد جوری درد میکرد ، به خودم گفتم ندا خداحافظ برات متاسفم مجورم فراموشت کنم چون یادت اذیتم میکنه تو هم مثل من خواستی تلافی کنی توهم دوست داشتی کثافت بشی، ولی نمیدونستی که باید تو این بازی مثل من زرنگ باشی، آره تو یه احمقی احمق، بعد شروع کردم سیگار کشیدن و آهنگ گوش کردن .
چند روزی گذشت شروین زنگ زد .
شروین: بَ سلام چطوری مزخرف ؟
گفتم: چی شد دخترو پرپرش کردی؟!
شروین: نه دادش اتفاقاَ واسش تریپ لاو گذاشتم میخواد ماشینش رو هم بیاره بعد یهو زد زیر خنده .
گفتم: خب بچه زرنگ پس آدرس باغ رو بده با دوستت هم هماهنگ کن تا بترکونیمش لاشخور! راستی اسم دوستت چیه من میشناسمش از اون پسرا اسگل نباشه خودش رو ببازه؟
شروین: نه داداش به خاهر خودش هم رحم نمیکنه میشناسیش احمد همون پسره که گفتم واسه دخترا فیلم سو*پر میبره خوشکله.
گفتم: آها نه بابا خوبه من چند باری باهاش گشتم همونه دیگه که یه باردوست دخترش رو جلو جم چک زد آی اون روز حال کردم!
شروین: پس بهش میگم بهت زنگ بزنه خودتون با هم بیان باغ .
گفتم: پس نزدیک باغ رسیدی تک زنگ بزن بابای.
بعد از ظهرشد رفتیم داخل باغ نشسته بودیم که شروین تک زد به گوشیم گفتم: احمد بدو قایم شو که سریال داره شروع میشه باید بازی کنیم احمد خندید گفت : چه جورم.
شروین بازیدش وارد باغ شدن ما هم رفتیم یه جا قایم شدیم بعد دختره از ماشین پیاده شد.
گفتم آخ عجب لیلیی فقط مجنون میخواد که بک*نش...
احمد: کوفتش بشه شروین میخواد اول ازش بره بالا.... عجب استیلی داره مادر جند*ه
شروین هم اومد کنارش دستش رو گرفت، لباش رو بوس میکرد بعد ضبط ماشین رو زیاد کرد شروع کرد باهاش رقصیدن
بعد از کلی رقص که واقعا حوصله منو احمد رو سر برد رفتن از تو ماشین ویسکی اوردن دختره هم واسه اینکه کم نیاره پیکا رو تند تند بالا میکشید بعد رفتن رو چمن های پای درخت ها دراز کشیدن اولش که خیلی رمانتیک بود نگاه آسمون میکردن دل وقلوه به هم میدادن فکر کنم تو اون چند دقیقه با هم ازدواج کردن دور دنیارو کشتن بچشون هم تو راهه هه هه هه.........!
بعد با هم شروع کردن حال کردن ما هم دق میخوردیم احمد میگفت: آرش دیگه بریم جلو این دختره منو کشت
گفتم: نه بذار دوستمون یه بار ارضا بشه بار دوم میزنیم تو پرش آی ضد حالِ!
بعد چند دقیقه جفتمون رفتیم بالا سرشون چاقو رو اوردم کفتم: کثافتا داری چه غلطی میکنید؟
دیدم رنگ دختره بد جوری پرید خب اومده که حال کنه، دوست داشته کسی بغلش کنه تا به ارامش برسه، فکر کرده همیشه همه چیز درست پیش میره آخ بمیرم کثافت.
شروین: بلند شد کفت به شما چه ربطی داره اصلا اینجا چه گوهی میخورید.!
رفتم جلو چاقو رو گذاشتم رو گردن شروین
گفتم: تا جفتتون رو نکنم ولتون نمیکنم! احمد دختره رو بگیر نزار در رِ
شروین: با اون (دختره) کاری نداشته باشین تیکه تیکتون میکنم...زندتون نمیذارم هر جا باشین گیرتون میارم.
دیدم زیادی پرویی میکنه و واسه اینکه جریان لو نره یه خطی رو گردن شروین انداختم بعد گفتم بشین تا رگت رو نزدم واسه من گنده بازی درمیاری گفتم بشین عوضی هیچی ندار.شروین هم نشست بعد گفتم آی جند*ه بند کفشت رو باز کن دست این آقا خوشکله رو ببند. یهو دیدم شروین اومد از جاش بلند شه با لگد زدم به پشتس اونم خودش رو انداخت زمین، دیدم دختره شروع کرد به التماس کردن از امام وپیغمبر شروع کرد تا از خان و خانزاده زد بیرون احمد هم موهاش رو میکشید بعد بهش میگفت اگه میخوای زنده بمونی کاری رو که میگه بکن تا ریز ریزت نکردیم. دختره شروع کرد بند کفشاش رو باز میکرد گریه میکرد و التماس بعد رفت دست شروین رو بست منم میگفتم میگم محکم ببند، بعد از اینکه دستای شروین رو به پشتش بست به دختره گفتم حالا شورتت رو درار دیدم شروین بیشعور داد میزنه بیشرفا بس کنین! گفتم: دختره رو بیار داخل ماشین بعد به شروین گفتم: ساکت شو وگرنه خانوم خوشکله رو خط خطی میکنم خودت هم یه بلای بدی سرت میارم اگه دوسش داری خفه شو....
احمد دست دختره رو گرفت دختره شروع کرد التماس کردن گفتم التماس نکن الان تموم میشه بیا داخل ماشین تا زنده از اینجا برید بیرون کسی هم از این موضوع خبر نداره که بخوای بعدا خجالت بکشید امروز هم تموم میشه، دختره با حرفام آروم شد بعد احمد دستش رو کشید در عقب ماشین رو باز کرد گفت حالا بخواب پرده که نداری گفت دارم شما در مورد من چی فکر کردین من دختر خرابی نیستم من این بارم اشتباه کردم
گفتم: خب اشکالی نداره همه اشتباه میکنن همه هم تاوان اشتباهاشون رو میدن یکی دیر یکی مثل تو زود باشه میکنم تو عقبت یکم درد داره باشه تا از این کارا نکنی !
دختره شروع کرد به گوه خوردم غلط کرردم، چاقو رو گذاشتم رو گردنش گفتم: یه صدای کوچیک ازت بشنوم رگت رو میزنم و یه خط کوچیک رو گردنش انداختم تا بدونه دروغ نمیگم باور کن راحت میتونستم بکشمش میزدمش و مثل یه حیوون میکردمش
بعد از من هم احمد همین کارا رو کرد،بعد من رفتم پیش شروین گفتم: آخر بازیه نوبت توِ پشیمون نیستی نمیخوای بیخیال فیلم گرفتن بشیم جیباتون رو خالی میکنیم طلاهاش رو باز میکنیم بعد برید چطوره؟
شروین: منت سرم میذاره
گفتم: بیا این پولا رو بگیر تا دیگه نتونه رو تو منت بذاره بعد از این ماجرا دور دختره هم خیت بکش دردسر میشه چند تا عکس هم ازش میگیرم واسه...
شروین: باشه قبوله ولی باید مجبورش کنید واسم س*اک بزنه و شما هم عکس بگیرید قبوله!
گفتم: باشه بیشرف بعد دست پاهای شروین رو باز کردم چاقو رو هم گذاشتم رو شکمش اوردمش کنارماشین بعد به دختره گفتم بیا اینم عشقت هنوزم میدونم همدیگر رو دوست دارید عشقتون هم پاکِ
شروین: خفه شو عوضی
گفتم: احمد کمربندشو باز کن شوارش رو بده پایین
شروین: کثافتا پیداتون میکنم ریز ریزتون میکنم پشیمونتون میکنم از به دنیا اومدنتون دنبالتون میام
گفتم: سسسسسسسسسسسسسیس خفه منم میخوام کاری کنم فکرای احمقانه نکنی نه که ازت میترسیم میخوایم به دردسر نیوفتی مجبور نشم از رو زمین برت دارم احمد شلوارشو رو بده پایین کار دارم.
احمد هم رفت شلوارشو بده پایین، شروین نمیذاشت مقاومت میکرد که احمد گفت: نکنه میخوای با تیزی از پات درش بیارم تا نتونی بری خونه!! بعد شلوارشو اورد پایین با دست آلت تناسلیش رو گرفتم گفتم: ببرمش نگاهی به چشمای شروین انداختم یه نیش خندی زدم که دیدم دختره گفت: هر کاری خواستید با من کردید ولی خواهش میکنم این کارو نکنید!.
گفتم: ببین لیلی رو! باشه، خوب پس بیا این چیز مقدس رو بکن تو دهنت تا نَبریدمش،کثافت سریع بکنش تو دهنت، دختره دیگه نمیدونست چکار کنه، مثل یه مرده نگاه میکرد، رفتم از موهاش کشیدمش اوردمش انداختمش جلو پسره گفتم حالا عاشقانه بخورش، دختره دیدم بازم فقط نگاه میکنه التماس کردنم یادش رفته بود ، منم گفتم باشه چیز عشقت رو میبریم پرده خودت رو هم باز میکنیم بعد شما هم هرچقدر دوست دارید دنبالمون بگردید، دختره یه جیغ کشید گفت: باشه عوضیا ! فقط دیگه زود تمومش کنید بعد شروع کرد به خوردن، گوشی رو در اوردم شروع کردم به فیلم و عکس گرفتن گفت: دیگه این کار رو نکنید!
گفتم این کارو میکنم خانوم خوشکله، تا آقاتون هوس نکنه دنبال ما بگرده ...
شروین: دنبالتون نمیگردم خواهش میکنم تمومش کنید التماس میکنم.
گفتم: خب حالا شد! احمد جیب هاشون رو خالی کن تا دیگه بریم.
شروین گفت: بیا از تو جیبام بردارین زود گورتون رو گم کنید.
گفتم: خفه خودمون برمیداریم خب لیلی تو چی داری دختره گفت : من یه مقداری پول دارم تو کیفمه زود بردارین برید.
"احمد رفت دست کرد تو کیف دختره مقداری پول و کارت ملیش رو برداشت و گفت کارت ملی به دردت میخوره
گفتم: نه با گوشیت یه عکسی از دو طرفش بگیر لازم میشه، خب لیلی، حالا فقط اون گردنبند رو بده تا بریم ..
دختره باشه فقط دیگه برین!
گفتم: مرسی از آشناییتون خوشحال شدم وقتی ما دور شدیم لیلی دست مجنون رو باز میکنی و دیگه دنبال ما نمیگردین اگه کوچکتری کاری کنید فیلمتون رو همرا با عکس کارت ملیت پخش میکنیم پس به نفعِتونه کاری نکنید، نگاهی به شروین کردم گفتم درسته آقا پسر..
شروین: باشه فقط برین دیگه بسه.
اون روز تموم شد پول زیادی گیرمون نیومد و شب با بچه ها رفتیم بیرون کلی به جریان صبح خندیدیم. شروین میگفت رو دختره بعد جوری کم شد، ولی راستش وسط کار پشیمون شده بودم خیلی از خودم بدم اومد اینبار با دفعه های گذشته فرق داشت شاید دختره واقعا دوسم داشت.
گفتم: بسه.... بسه .....لوس، اَدای عاشقارو در میاره، کثافت برداشته با پسر مردم اومده باغ معلوم هم نیست قبل تو زیر چند نفر هم خوابیده، بعد داری بهش فکر میکنی! شاید از امروز یه درسی گرفته باشه اگر هم درسی هم نگرفت مشکلِ خودشه .
احمد: آرش راست میگه اگر امروز واقعا یکی گرفته بودنتون تو یه باغ معلوم نبود الان زنده باشی احمق جون ...تو نفهمیدی امروز توی چه دردسری افتادی چون خودت نقشَش رو کشیده بودی چون مارو میشناختی تو از ما نترسیدی. دختر ها از ما کثیفترن اینو بفهم.
شروین: آره حق با شماست به خاطر امروز ممنونم .
رفتم خونه تو آینه به خودم نگاه کردم به خودم گفتم الان دیگه راه برگشت نداری تو به اشغال بودن عادت کردی ، از کارهای کثیفت لذت میبری، دیگه مثل قبلا پاک نیستی آدما هر چی بزرگ میشن به همون اندازه از خدا دورتر میشن چون به زندگی روی زمین عادت میکنن و دوست دارن همه چیز رو رو زمین داشته باشن.
امتحانات شروع شده بودن منم موقع امتحانا خوب درس میخوندم حتی تو کل شبانه روز دو ساعت بیشتر نمی خوابیدم حوصلم که سر میرفت زنگ میزدم به دخترا باهاشون حرف میزدم اونا هم تا دلت بخواد دروغ تحویلم میدادن دروغ رو حس میکردم ولی چه معنی داشت واقعیت ، منم با همشون بازی میکردم یکی از دخترای کلاسمون برای اینکه سر جلسه امتحانات بهش برسونم بد جوری برام لاو میترکوند منم میدونستم که نیتش خیره ، منم دلو قلوه تحویلش میدادم دختر خوبی بود خوشکل واحمق بهش شماره دادم اونم شب ها برام قصه های عاشقانه میگفت، آمارش رو که گرفتم دختر بدی نبود خیلی هم پولدار بودن دوست داشتم یه مدت طولانی باهاش باشم. بعد از مدتی امتحانا دیگه داشت تموم میشد که یه بار احمد به گوشیم زنگ زد گفت: آرش چطوری داداش امتحانات تموم نشده گفتم نه دو تا دیگه دارم چهار روز دیگه تموم میشه فرجه زیاد ندارن
احمد: راستش منم زنگ زدم به شروین، یه مهمونی بچه ها گرفتن شروین گفت اگر آرش بیاد منم میام
گفتم: مگه مهمونی چی هستش؟
احمد: راستش یه جورایی مثل پارتی میمونه دختر پسر قاطی اند یه نقاب به صورتشون میزنن بعد هر کار دیگری هم آزاده توی این مهمونی یه کسای خاصی دعوتن چند باری رفتم مشکلی نیست .
گفتم: وقتی تو میگی مشکلی نیست پس حتما مشکلی نیست باشه میام بعد از امتحاناِ دیگه؟
احمد: دو روز بعد از امتحاناتونه من الان زنگ میزنم به شروین میگم که میای. بابای میبینمت.
دختره همکلاسیم بد جوری رو مخم بود داشتم کم کم بهش عادت میکردم نمیدونم دوسش دارم یا نه ولی با بقیه فرق داشت یا شایدبرای من فیلم بازی میکرد نمیدونم این روزا به هیچ کس نمیتونم اعتماد کنم، نمیدونم چی درسته چی غلطِ، فقط این رو میدونستم نباید به کسی دل ببندم یا اعتماد کنم این یه قانونی بود که با خودم بسته بودم از کارایی که میکردم لذتی نمیبردم ، لذتش همون ثانیه بود یه همون دقیقه بعدش عذاب گناهش نمیذاشت چیزی بمونه که ازش لذت برد، منم آدمم درسته بدم ولی دوست داشتم یکی دوسم داشته باشه فقط به خاطر خودم؛ اما اون کس رو خیلی وقت پیش از دست دادم هنوزم یادش اذیتم میکنه شاید یاد اونِ که نمیتونم به کسی اعتماد کنم چرا هیچ وقت نخواستم فراموشش کنم چرا فکر میکنم دخترا فقط به ظاهر و موقعیت پسرا فکر میکنن نه به قلب مهربونشون یا روح پاکشون ، نمیدونم اصلا چرا به این چیزا فکر میکنم ،شب ها با دخترا پیام میدادم همش دورغ ، دیگه از کلمه های دوست دارم عزیزم عشقتم قلبمی دلم واست تنگ شده بیا بغلم وووووو.... خسته شده بودم یه شب گوشی رو خاموش کردم از دروغ گفتن خسته شده بودم از اینکه یه عده دورت جمع شدن بازم احساس تنهایی میکنی خسته شده بودم اونشب تا صبح گریه میکردم روم نمیشد اسم خدارو صدا کنم نمیدونم، گریه میکردم مثل دیوونه ها ...
امتحان آخر بود حس عجیبی داشتم از اینکه نمیتونم همکلاسی که نمیدونم چرا اومد سراغ من ببینم حالم گرفته بود یه بغضی تو گلوم بود بعد به خودم میگفتم خره نباید دلت براش تنگ بشه تو حق نداری عاشق بشی حق نداری به کسی دل بدی، اما دست خودم نبود؛ اومد نزدیکم تو چشام نگاه کرد یه لبخندی زد و گفت: خداحافظ مواظب خودت باش، چیزی نتونستم بگم فقط تونستم رفتنش رو نگاه کنم، یه نیش خندی زدم گفتم عشق نه من نمیتونم کسی رو تو قلبم جای فاطمه بیارم ...........
اون روزا زیاد حال خوبی نداشتم که احمد زنگ زد گفت: چطوری داداش امتحانا خوب بود مهمونی تو راهه
دوست داشتم از این حالی که دارم یه جوری خلاص شم گفتم: سلام داداش توپ توپ چمدونا رو هم بستم
احمد: چمدون واسه چیه پارتی تو شهر خودمونه!
گفتم: آخ جون میمیرم برای دخترای عرق کرده پارتی! آدرس رو بده تابیام به فا*ک ببرمشون؟
احمد: داداش حالتو میخرم، با شروین ساعت 9:00شب بیا سر کوچه ما، شروین هم میاد اونجا با ماشین زید من میریم.
گفتم: آی قربون خودتو زیدت برم، باشه میبینمت بابای.
ساعت 9 رفتم سر کوچه احمد، شروین و احمد با زیدش زوتر از من اونجا وایساده بودن بعد از کلی رو بوسی با ماشین راه افتادیم، مهمونی توی یه باغ بیرون از شهر بود دم در که چند تا سگ گنده به ملاقات ما اومدن بعد سر کله یه آقایی پیدا شد که سگ ها رو ساکت کرد توی خونه هیچ سرو صدای اونجوری که بگم یه پارتی توپ باشه نمی اومد، به احمد گفتم اینجا که خبری نیست چند نفر تو هستن؟
احمد: آرش جان میریم میبینی چه خبره بالا شصدنفر دختر و پسر داخلن.
وارد خونه که شدیم نور رنگی همه جا رو گرفته بود و کلی مشروب روی میز چیده شده بود دودی که خونه رو تاریک تر کرده بود .اونجا هر کس دست بغل یکی نشسته بودن یا گروه گروه با هم مشروب میخوردن سیگار میکشیدن جالب اینجا بود که یه نقاب کو چولو رو سورتشون چیزی تنشون نبود که اسمش رو بشه لباس گذاشت یه موزیک س* ک*سی هم با صدای ملایم میخوند.
گفتم: احمد، شروین، خب باید از کجا شروع کنیم ؟
شروین: اول یکی از اون دخترای ناز رو پیدا میکنیم بعد باهاش مشروب میریم بالا میرقصیم...
احمد: من که واسه خودم یکی اوردم... ازش که سیر شدم میتونم بدمش به شما ولی تا اون موقع یه کاری واسه خودتون بکنید
داشتیم با هم حرف میزدیم میخندیدیم که دیدم سه تا دختر اومدن طرفمون گفتم احمد شروین ببین چی رو باید ل*یس بزنیم دویدن طرفمون بعد یکیشونو بغل کردم و با هم پریدم روی یه کاناپه، شروع کرد لباس منو از تنم دراورد بدنم رو چنگ میزد بعد دیدم احمد برامون مشروب اورد گفت آرش زیاد خودت رو خالی نکن یه مرحله توپ داریم
نفهمیدم از مرحله توپ یعنی چی ولی دوست داشتم بهش برسم. گفتم این دختره حالا حالاها نمیتونه منو ارضا کنه احمد من کمرم رو سفت بستم.
بعد از چند ساعت مشروب خوردن به دختر ها چسبیدن و رقصیدن یه موزیک عجیبی که صدای حس حس یه زن همراه با یه کلماتی مه نمیدونستم معنیش چیه، پخش شد اون زمان کسی دیگه تو حال خودش نبود من هم چیزی نمیفهمیدم چراغ ها کم نور تر میشدن احمد اومد به طرفم با دستش یه اتاق رو بهم نشون داد گفت بیا تو اون اتاق شروین هم اونجاست یه نقاب داد زدم به صورتم این نقاب تموم صورتم رو میگرفت، وارد اتاق شدم دیدم چند تا دختر رو تخت دراز کشیده بودن صورتشون رو نمیدیدم فقط تن عرق کرده ی که کاملا ً خیس شده بود بعد صدا میزد بیا بغلم کن من تو رو میخوام بهت احتیاج دارم نمیدونستم داره چی میشه بی اختیار رفتم بغلش کردم منو محکم بغلم کرد در گوشم گوفت بک*ت تو *** منم مثل حیوون زدم بهش یهو دیدم که دختر باکره بود. آخ ندونستم چکار کردم ولی برام مهم نبود چون فقط به ارضا شدن فکر میکردم. دختره مثل یه حیوون بدنم رو چنگ میزد، بعد از اینکه ارضا شدم یا شدیم هردومون گریه میکردیم صدای حق حقش رو میشنیدم ولی نقاب رو از صورتش برنداشت، از اتاق زدم بیرون، رفتم دست شویی سرم رو کردم زیر شیر آب اما بازم تو حال خودم نبودم نمیدونستم چه اتفاقی افتاد، وقتی از دست شویی اومدم بیرون پسرا جمع شده بودن دور هم و به سلامتی هم مشروب میخودن بعد میگفتن خدا زن رو آفرید تا مرد رو ارضا کند، این جمله تنم رو لرزوند هر باری که تکرارش میکردن حالم بد تر میشد همون جا یاد عشقم افتادم به دیوار تکیه دادم نشستم رو زمین چیزی نمیگفتم گریه هم نمیکردم، و نمیدونم به چی فکر میکردم ولی مثل یه مجسمه یه جا زل زده بودم چیزی نمیشنیدم، شروین اومد طرفم دید که افتادم احمد رو صدا صدا زد گفت: احمد بیا حال آرش بد شده نمیدونم چی شد وقتی چشام رو باز کردم خونه احمد اینا دراز کشیده بودم، نگاه ساعت کردم دیدم ساعت یک ظهرِ احمد رو صدا زدم گفتم احمد چی شده
احمد: هیچی، بیدار شدی، چت شد! تو که بار اولت نبود که میرفتی پارتی!
نمیدونستم چیزی بگم صدای حق حق دختر تو گوشم داشت دیوونم میکرد بی اختیار زدم زیر گریه احمد تا صدای گریَم رو شنید اومد طرفم .
احمد: چته پسر چرا اینجوری میکنی مگه چی شده؟
گفتم باید دختره رو برام پیدا کنی!
احمد: کدوم دختر !؟ چی داری میگی؟
گفتم همونی که باکره بود توی اون اتاق احمد میدونی من چکار کردم صدای گریم بلند تر میشد با دستام خودم رو میزدم احمد نمیتونست کنترلم کنه. احمد دختره رو برام پیدا میکنی
احمد بغلم کرد میگفت اینجوری نکن داداش من، اونم گریه اش گرفته بود، باشه تو آروم شو فقط، برات پیداش میکنم.
گفتم : قول میدی، من نمیدونم چکار کنم الان.... دارم دیوونه میشم
صدا میزدم خدا غلط کردم
احمد: آروم باش آرش الان همسایه ها رو میریزی اینجا بابام بیاد چی جوابشون! رو بدم داداش من آروم، بابا برات پیداش میکنم آروم باش
گفتم: احمد دخترا چقدر بدبخت هستن، وقتی که لباسشون از تنشون در میاد چیزی جز وسیله ای برای ارضا کردن مردا نسیتن یادته اونجا توی اون مهمونی چی میگفتن خدا زن رو آفرید تا مرد رو ارضا کنه، چرا زنها فکر میکنن اگه تنشون رو نشون نامحرم بدن، یا پسرا رو دنبال خودشون بندازن آزادن، دیدی اونجا چه بلایی سر زنای آزاد در می اوردن. احمد دیگه خسته شدم .........
نمیدونم احمد دروغ میگفت یا نه ولی دوست داشتم از این کثافت کاری ها بکشم کنار
نمیدونم اینبار میتونستم یا نه ..........؟

باید چکار کنم؟! این سوالی بود که هر وقت که میخواستم تصمیم بگیرم که آدم باشم به ذهنم می اومد ولی همیشه راه کارش رو هم بلد بودم میدونستم باید چکار کنم ولی نمیدونستم از این لذت ها دست بکشم یا به خودم میگفتم اگر این کارو ر نکنم تنها میشم از تنهایی میترسیدم مدام دوست داشتم خودم رو یه جوری سرگرم کنم .
گناه کردن شده بود یه سرگرمی ، این سرگرمی رو برای چی میخوام از چی میخوام فرار کنم ؟!
از خونه احمد زدم بیرون ، احمد کلی خواهش کرد بذار منم باهات بیام میگفت بیا با هم بریم بگردیم تا حالت جا بیاد زیاد سخت نگیر! اما من دوست داشتم تنها برم به کجاشو نمیدونم،فقط دوست داشتم برم ! تو خیابونا که قدم میزدم تموم کارهایی که کردم جلو چشمم بود زندگی برام سخت شده بود نفس کشیدن مثل یه مرض ولم نمیکرد ، کاش الان میتونستم خودم رو بکشم اما دیگه خیلی میترسیدم دیگه مثل اون وقتی نبود که به خاطر عشقم قرص بخورم خودم رو بکشم دیگه زیادی گناه کرده بودم میترسیدم وقتی که به خونه خودمون رفتم هوا حسابی تاریک شده بود رفتم خونه بعد از کلی بازجویی خانواده ،خلاص شدن از بازجویی با یه سری دروغ دیگه، رفتم که بگیرم بخوابم اما یه ترس عجیبی کل وجودم رو گرفت چیزی که من ازش میترسیدم شیطان بود احساس میکردم یه گربه دور تختم داره میچرخه و میخواد بپره رو بدنم و بدنم رو چنگ بزنه خوابم نمیبرد این حس اینقدر بد بود که گریم گرفته بود دوست داشتم همه چیز رو تغییر بدم اما نمیدونستم چکار کنم خدا رو دیگه حس نمیکردم احساس میکردم من به شیطان تعلق دارم و اون هم میخواد اذیتم کنه ، طاقت نیوردم زنگ زدم به همکلاسیم گوشی رو برداشت اینبار به اسم صداش کردم گفتم:صبا کمکم کن باهام حرف بزن!
صبا :آرش تویی چت شده چرا اینجوری حرف میزنی! نمیگی چی شده؟
گفتم: نپرس نخوا که چیزی بهت بگم فقط باهام حرف بزن آروم شم قلبم داره میترکه!
صبا:باشه نمیپرسم اما باید من چی بگم؟
گفتم:بگو خدا کجاست چرا منو فراموش کرده چرا هر کی رو سر راه من قرار میده بده؟
صبا:این چه حرفیه که میزنی تو خودت اونا رو انتخاب میکنی بعد آدم بدی هم دور تو نیست.
گفتم: صبا برام دعا میکنی؟
اون شب با صبا کلی درد دل کردم آروم شدم بعد از اینکه تلفن قطع شد تصمیم گرفتم که اشتباه هام رو جبران کنم برام مهم نبود دیگران چی در موردم فکر میکنن دوست داشتم خودم باشم دوست نداشتم صبا رو از دست بدم اما اون دختره ای رو که پرده بکارتش رو زدم رو چکار کنم عذاب وجدانش دیوونم میکرد حسابی سرم درد میکرد اونقدر سرم درد میکرد که خوابم برد.
صبح شد که احمد اومد در خونمون
گفتم: احمد چی شد دختره رو برام پیدا کردی ؟!
احمد: آرش بیا تا یه چیزای رو بهت باید بگم فقط باید قول بدی حرفام رو باور کنی!
گفتم:احمد مگه تو قول ندادی برام دختره رو پیدا کنی چی شد؟
احمد: آخه روانی گوش کن من چی میگم تو چت شده اصلا دختره رو میخوای چکار کنی براش گریه کنی یا خرج عملش رو بدی یا شاید هم میخوای بگیرش؟
ساکت شده بودم دیگه چیزی نمیتونستم بگم
احمد: برو لباست رو بپوش بریم یه جایی تا بهت همه چیز رو بگم.
رفتم لباسم رو پوشیدم با احمد به یکی از پارک های نزدیک خونمون رفتیم نمیدونستم احمد چی میخواد بگه راستش اصلا دوست نداشتم چیزی بدونم حسابی خسته بودم از همه چیز خسته بودم
احمد: خب میخوام یه چیز بهت بگم فقط خواهش میکنم باور کن اون دخترا میدونن که توی اون مهمونی باکره یشون رو از دست میدن واسه همین هم هست توی اون مهمونی نقاب میزنن اونا به خدا اعتقادی ندارن اونا همشون یه مشت حیوونن
گفتم:پس ما بین اونا چکار میکردیم پس ما هم حیوونیم
احمد : نه ما اعتقاد داریم که خدایی هست ما مسلمونیم ما کارهای خوب هم زیاد کردیم، نکردیم! گناه ما فقط به خاطر عقده های جن*سی مونه ما نمیدونیم باید چکار کنیم که خودمون رو ا*رضا کنیم
گفتم: ما مسلمونیم، واقعا ما مسلمونیم که به خاطر حس غریزه خدای خودمون رو هم میفروشیم
احمد من خجالت میکشم ؛من خجالت میکشم بگم مسلمونم،من خجالت میکشم بگم خدا رو میشناسم و گناه میکنم، ما با اونا فرقی نداریم!اصلا پس چرا دختره گریه میکرد مگه نمیدونست میخواد بکارتش رو از دست بده چرا ناراحت شد از چی میترسید تو که میگی اونا به خدا اعتقاد ندارن؟!
احمد: آرش باشه حق با تو ، اونا میخوان خدا رو قبول نداشته باشن ولی من چی دارم میگم، اونا خدا رو انکار میکنن برای اینکه راحت تر گناه کنن عهد هایی که با خدا بستن رو نقضش میکنن ولی هنوز میترسن ؛ یه ترسی تو وجودشون هست که نمیدونن چی درسته چی غلط !
گفتم: پس باید دختره رو کمک کنیم تا راه رو اشتباه نره
احمد: فکر کردی من کی هستم منم مثل تو توی اون مهمونی دعوت شده بودم نمیدونم دختره کی بود کجا هست و نباید برای تو هم مهم باشه اون خیلی کارها کرده که بودن خدا رو انکار کنه تو نمیتونی به اون کمک کنی حتی شاید جونتم از دست بدی تو واردشون شدی و اگه بخوای به گروهشون آسیب بزنی خیلی راحت میمیری آرش تمومش کن
گفتم: من از جونم میگذرم ولی نمیذارم هر کاری دلشون میخوان بکنن
احمد: تو فکر کردی کی هستی ،یا ما کی هستیم تو و من همونایی نیستیم که چند وقت پیش چه بلایی سر دختره در اوردیم چرا فراموش کردی تو از کارایی که اون روز کردیم ناراحت نشدی چون از نقشی که قرار بود بازی کنی خبر داشتی و فکر میکردی فقط داری نقش بازی میکنی منم مثل تو ، شروین راست میگفت شاید دختره واقعاً دوسش داشت .
یه بغضی تو گلوم جمع شده بود ولی با این همه گناه من میتونستم بگم که آدم خوبی هستم هنوز خدا تو قلبمه من میتونم خوب باشم یا پشیمون شدم، احمد رو بی اختیار بغل کردم،گفتم حالا چکار کنیم یا من باید چکار کنم
احمد: من فراموش میکنم، تو هم فراموش کن ، چون واقعا نمیشه کاری کرد .
فکر کردن به کارایی که کردم منو به جاهایی میکشوند که جز تنهایی و ترس چیزی دیگه ای توش نبود، رفتم تکیه سرم رو به پنجره ای که هرکسی یه چیزی مثل پارچه سبز رنگ یا قفل که هیچ وقت نمیدونستم چرا اینکارا رو میکنن ولی همین که سرم رو تکیه دادم چشمام خیس شد گفتم خدایا من آدم بدی هستم اونقدر بد که اندازش معلوم نیست نمیدونم الان که اینجام بودن من خوشحالت میکنه یا نه، ولی خودت میدونی ازت کمک میخوام میدونم همیشه کمکم کردی من فراموش کردم یا اصلاً اونا رو به چشمم ندیدم یا اصلا حس نکردم که کمکم کردی شاید اگر حسش میکردم الان اینجوری تو کثافت غرق نشده بودم کمکم کن التماس میکنم به خاطر کسایی که برات ارزش دارن به آبروی اونا قسمت میدم کمکم کن
یه کم آروم شدم و آروم و آرومتر ......
اون شب توبه کردم ، دوست داشتم پای عهدی که با خودم و خدا بستم ...دوست نداشتم دیگه زیرش بزنم دیگه به گناهام افتخار نمیکردم دیگه دوست نداشتم به خاطر شرط بندی یا به خاطر غریزه با احساسات هیچ دختری بازی کنم. دوست داشتم عاشق باشم دوست داشتم اونی رو که من دوسش داشتم اونم منو دوست داشته باشه ولی نمیدونستم کسی رو اونقدر دوست داشه باشم که بگم عاشق شدم من به خودم قول داده بودم بعد از فاطمه عاشق کسی نشم شاید این فکر اشتباهه شاید همین عقیده باعث شده بود من دیگه به احساسات کسی اهمیت ندم چون خودم رو مجبور به عاشق نشدن کرده بودم هر کسی که بهم نزدیک میشد به خودم میگفتم اینم یه روزی تنهام میذاره این هم اگه بدونه من کی هستم با من نمیمونه یا اگه کسی هم من رو با این وضعیت خواست حتماً وضعیتش از من بد تره ولی مشکل من این بود که محبت هیچ کس رو نمیدیدم.
بعد از یک ماه که با هیچ دختری رابطه نداشتم صبا بهم زنگ زد گفت: آرش خوبی، حالت خوبه؟ چرا بعد از اون شب جواب تلفنم رو ندادی؟ خیلی نگرانت شدم!
گفتم: خیلی نگرانم شدی الان بهم زنگ زدی؟ بیخیال شوخی کردم اصلا حالم خوب نبود دوست داشتم تو خودم باشم یه مدتی هم گوشیم رو خاموش کردم چون حوصله هیچ کس رو نداشتم
صبا : نه به خدا چند بار هم زنگ زدم گوشیت خاموش بود حالا نمیگی چی شده ؟
گفتم : بیخیال مهم نیست صبا یه سوال ازت کنم قول میدی راستش رو بگی ؟
صبا: چرا تو چیزی به من نمیگی .؟
گفتم: صبا نمیتونم، نمیشه، اصلا دوست ندارم دیگه به گذشته فکر کنم صبا سوالم رو بپرسم؟
صبا: باشه چیزی نمیپرسم، بپرس، راستش رو میگم
گفتم: گفتنش برام سخته ولی میخوام بدونم دوسم داری یا نه؟
صبا: دوست دارم ، راستش رو بگم، آره ولی نمیدونم چقدر!!
چند روزی میگذشت که منو صبا با هم یه رابطه ی خوب رو شروع کرده بودیم و دوست نداشتم دیگه توی این رابطه چیزی بنام هوس وجود داشته باشه از اینکه نمیتونستم ببینمش ناراحت میشدم چون نمیذاشتن از خونه تنهایی بیاد بیرون، گاهی وقت ها هم که میدیدمش همراه خانوادش بود ولی یه مدتِ که با خانوادش رفتن مسافرت همین باعث شد تا بیشتر دلم براش تنگ بشه دوست داشتم منم باهاش بودم من نمیدونم چطوری عاشق صبا شدم اصلا عاشقش شدم یا نه، دارم به خودم دروغ میگم ،چرا هنوز عاطفه رو فراموش نکردم،همیشه به خودم میگم اگه یه روز عاطفه رو ببینم باید چکار کنم اصلا میتونم چکار کنم .
یه روز احمد بهم زنگ زد بدون سلام و خیلی سریع گفت: آرش شروین خود کشی کرده الانم تو بیمارستانه یهو زد زیر گریه بعد تلفن رو قطع کرد سریع از تو گوشیم شماره شروین رو پیدا کردم زنگ زدم اما گوشیش خاموش بود چند بار گرفتم بازم گوشیش خاموش بود، خیلی ترسیدم زنگ زدم به احمد
گفتم: چی داری میگی؟ چرا؟ الان کجاست؟ آخه سر چی؟
احمد داد زد گفت: به خاطر کثافت کاری ما طاقتش رو داری بشنوی، ببینم طاقتش رو داری !!
گفتم: احمد میگی چی شده؟
یهو داد زدم گفتم: عوضی بگو دیگه ؟
احمد: گفت دختره که بردیمش تو پارک، یادته! قشنگ یادت بیار چه کسافت کاریای کردیم، دختره زنگ زده به شروین گفته که دوست دارم از اینجور حرفا بعد دعوتش کرده خونه تو نگو که دختره با دختر همسایشون هماهنگ کرده که وقتی شروین رو اورد خونه دوستش زنگ بزنه به پلیس، آره عوضی اینجوری میشه که شروین رو بادختره سر کثافت کاری میگیرنشون بعد مجبور میشه که با دختره... آرش چی بگم الان میخوای بری بیمارستان چکار کنی میخوای بری دوباره اون روز رو یادش بیاری فقط مرد باشو از این ماجرا به هیچ کس چیزی نگو، فقط خدا بهمون رحم کنه، نمیدونم چکار کنم امروز دوست دارم روز آخر زندگیم باشه.
من فقط گریه میکردم و دوست داشتم به تموم گناهام اعتراف کنم دوست داشتم به یکی بگم که چقدر آدم کثیفی هستم ، زنگ زدم به صبا اونم نمیتونست گوشی رو جواب بده ، بعد از نیم ساعت دیگه زنگ زد
صبا: آرش چی شده آبروم رو بردی
زدم زیر گریه گفتم: من فقط بلدم آبروی اینو اون رو ببرم من آدم کثیفی ام نمیدونم رابطه منو تو به کجا کشیده بشه من نمیدونم واقعا دوست دارم یا نه یا فقط از روی دلتنگی به تو زنگ میزنم باهات درد دل کنم
صبا: چی داری میگی! آرش تو چت شده، به من بگو ؟
نمیدونم چند تا داستان یا چند تا کارهایی که تو زندگیم کردم رو گفتم خیلی راحت اعتماد کردم وبه همون راحتی هم اعتراف کردم ،صبا چیزی نمیگفت بهش گفتم اگه دوست داری تنهام بذار ناراحت نمیشم بهت حق میدم تنهام بذاری
صبا :
صبا: فکر نمیکردم اینجور آدمی باشی چرا این کارهارو کردی میخواستی به چی برسی؟
گفتم: نمیدونم من یه آدم عوضی بیشرفم" راستش میترسیدم صبا رو از دست بدم "ولی صبا از اون روزی که تو وارد زندگیم شدی دیگه اون کارها رو انجام ندادم با تو زندگی جدیدی رو شروع کردم صبا، ولی نمیدونم چرا کارهای که قبلا انجام دادم دست از سرم بر نمیدارن خدا چرا فراموشم کرده .
صبا: خدا بنده هاشو فراموش نمیکنه این بنده هاش هستن که خدا رو فراموش میکنن ایمانت خیلی ضعیفِ هر کاری که میکنی وقتی کم میاری میندازی گردن خدا ، کارهای خودت رو حد اقل گردن خدا ننداز.
صبا تلفن رو قطع کرد از اینکه بهش گفتم من چطور آدمی هستم خوشحال نبودم، ولی با گفتنش آروم شدم نمیدونم کارم درست بود یا نه ولی راحت شدم، حرفای صبا فکرم رو مال خودش کرد ،من خدا رو نمیشناسم من ایمانم سستِ، آره حق با اون بود من خدا رو نمیشناسم خیلی ازش دورم، خیلی، خیلی هم دورم
تلفن رو برداشتم زنگ زدم به صبا ولی برنمیداشت میخواست آزارم بده خیلی از خودم بدم اومد به خودم گفتم ببین آرش چه کردی که هر کسی بدونه واقعاً کی هستی تنهات میذاره، با سیلی خودم رو میزدم میگفتم حق دارن، حق دارن، گریه میکردم تازه فهمیدم کجای دنیا ایستادم هی نگاه به گوشیم میکردم منتظر بودم صبا بهم زنگ بزنه اما نزد، طاقت نیوردم زنگ زدم بازم جواب نداد، پیام دادم باشه جواب نده فقط خوش بحال تو که یه بهانه ای داری برای فراموش کردن من برای تنها گذاشتن من ولی من تقاص گناهام رو دارم پس میدم عیبی نداره از این به بعد دوست دارم فقط زجر بکشم اونقدر زجر بکشم تا بمیرم، صبا مواظب دلت باش پاکه.
اون شب هم مثل شب های دیگه، من از این شب ها زیاد دیدم و همیشه برای فرار از گناه بازم گناه میکردم ولی اینبار نمیشد با یه گناه دیگه خودم رو آروم کنم چون همه گناهام دورم حلقه زده بودن و بهم میخندیدن و نمیتونستم گناهام رو یه جوری توجیه کنم که یه جوری از عذاب وجدان فرار کنم
فردا صبح برای پروژه ای که داشتم مجبور شدم برم دانشگاه تا یکی از استادام رو اونجا ببینم تو مسیر که میرفتم یه آقایی اومد نشست کنارم از تریپش خوشم نیومد اما به خودم گفتم شاید این از من بهتر باشه دقیقاً هم اومد نشست کنار من سر صحبت رو باز کرد، اسمش علی بو د .
علی: درس میخونی ؟
گفتم: آره
بعد از کلی سوال و جواب دیدم گفت زن داری ؟
جا خوردم نمیدونستم چرا این سوال رو ازم پرسید یه نگاهی بهش کردم
گفتم: نه، کو دختر که بهش بشه اعتماد کنی همه یه ایرادی دارن
علی: پسر ها هم ایراد دارن "یه جوری دل پاکی داشت برعکس من که به هیچ کس اعتماد نمیکردم خیلی راحت حرف دلش رو میزد و بهم اعتماد کرد "
من با یه دختری تو دانشگاه دوست شدم، شکر خدا کارم جور داره میشه امروز هم میخواد در موردش تحقیق کنم که بگیرمش.
راستش بهش حسودیم شد نمیدونم چی شد منم بهش گفتم منم یه دختری هست دوسش دارم ولی نمیدونم چکار کنم، اون دختر میخواد دل به چی من خوش کنه، نه کار دارم، نه بابام پول داره ، یه نیش خندی زدم وگفتم این درس خوندن هم که هیچ کو کار! الکی خودمون رو سرگرم کردیم.
علی: دختره رو واقعا دوسش داری ؟
گفتم: چه فرقی میکنه،دیگه مهم نیست.
علی: اگه بخوای میتونم کاری کنم بهم برسید من اینقدر از این کارا کردم.
گفتم: نه، دیگه نمیخوام بهش برسم اون پاکه، اون همه چی داره من هیچی ندارم.
علی: بهم اعتماد کن برات درستش میکنم، ازدواج کنی خیلی بهتره من اشتباه کردم دیر به فکر زن گرفتن افتادم، راستش به فکرش بودم ولی یه مریضی داشتم نمیشد . اگه مشکل داری به خدا توکل کن .
اعصابم خورد بود خیلی گفتم: چی میگی عزیز من وقتی بری خواستگاری میگن چی داری، شغلت چیه، چقدر درامد داری؟ وقتی هم نداری میکشی کنار، با هر دختری دوست میشی ولی بهشون دل نمیبندی چون میترسی ، میترسی عاشق بشی و بعد یکی بیاد اون رو ازت بگیره داغش بمونه رو دلت، چون نداری بعد میری سراغ یکی دیگه با دخترای دیگه دوست میشی فقط باهاشون گناه میکنی، این مشکل ما پسرا نیست فقط، دخترایی میشناسم که به خاطر پول نمیتونن ازدواج کنن یا اینکه باباشون نداره کسی خواستگاریشون نمیره اونا هم مجبور میشن برن در مغازه ها کار کنن بعد نگاه صاحب مغازه یا هر کسی دیگه تنشون رو تکون میده
علی: منم توی این جامعه زندگی میکنم. منم میدونم که مشکل همه جوونا بیکاریِ، ولی باید قانع بود همه چیز پول نیست بذار یه چیز بهت بگم من توی یه خانواده فقیر بزرگ شدم اما از بچگی همیشه به خدا توکل کردم یه بار من مریض بودم بابام پول نداشت منو ببره دکتر، یه شب تب شدیدی داشتم بابام منو میخواست ببره دکتر، یادم میاد زمستون بود ماشینمون تو برف گیر کرد ماشین هم گیرمون نیومدکه مارو ببره شهر دکتر، تو چشماش اشک جمع شده بود بهم گفت علی تاز تو ماشین تکون نیای بیرون گرگ بخورت تا من برم کمک بیارم من اونقدر بدنم میلرزید که بیهوش شدم یهو دیدم یه نوری همه جا رو گرفت یه آقایی اومد طرفم"نمیتونست خوب حرف بزنه یه بغضی تو گلوش جمع شده بود"
یه آقایی اومد طرفم بهم گفت چت شده چرا خوابیدی بلند شو، گفتم مریضم بابام رو ندیدی!!!
گفت: تو حالت خوبه بلند شو تا بابات هم الان میاد ، گفتم: اسم شما چیه؟ نفمیدم چی گفت یهو غیب شد دیدم که یه عده آدم دورم جمع شدن صدام میزنن علی، علی بیدار شو اومدیم ببریمت دکتر " یهو دیدم زد زیر گریه" گفتم: من خوبم چیزیم نیست، گفتن علی تکون نخور تا ببریمت دکتر، گفتم: بخدا من خوبم گفتن: چی شد که خوب شدی گفتم: یه آقایی اومد شفام داد گفتن کی بود گفتم: نمیدونم امروز چه روزیه؟ گفتن: شهادت امام باقر(ع) گفتم: آره امام باقر شفام داد آخه بهم گفت: فردا برام دعا بخون .
گفتم: خوش بحالت چقدر خدا دوست داره منو که از یادش برده هر چی صداش میکنم جوابم رو نمیده.
علی: من از بچگی قرآن میخوندم، تو هم قرآن بخون آرومت میکنه. من بچه که بودم میرفتم کلاس قرآن بچه بودم دوست داشتم قرآن رو حفظ کنم کلاس پنجم بودم توی یه مسابقه قرآنی که تو مدرسمون بود اول شدم اسم منو زدن تو حیاط مدرسه اون روز حس قشنگی داشتم هیچ وقت یادم نمیره دیگه از اون روز به بعد مسابقه های زیادی رفتم سه باری هم مقام کشوری اورم.
گفتم: چی شد که اینجوری شدی! مگه تو توی این جامعه بزرگ نشدی، چطوری تو رفتی سمت خدا چرا من نتونستم؟!
علی: خدا به همه نزدیکه فقط باید حسش کنی تا بیاد سمتت، وقتی باور داشته باشی که هر چیزی رو باید از خدا بخوای نه از بنده هاش همه چیز بهت میده، من هر چیزی از خدا خواستم بهم داده. اگر چیزی هم نداده حتماً حکمتی توش بوده.
" چقدر قشنگ حرف میزد اما نمیدونم چرا باور کردنش برام سخت بود به خودم میگفتم شاید باورکردنش برای این برام سخته چون از خدا دورم یا بقول صبا خدا رو خوب نمیشناسم وای خدا چقدر دوست داشتم جای علی باشم اینقدر به خدا نزدیکه ."
بهش گفتم: خوش بحالت که اینقدر به خدا نزدیکی !!
علی: گفت حالا میخوای کاری کنم که به دختره برسی من خیلی دوست دارم کمکت کنم.
گفتم: راستش نمیدونم اونم دوسم داره یا نه !!
دیگه داشتیم میرسیدیم که علی گفت: من شمارم رو بهت میدم هر وقت کارم داشتی بهم زنگ بزن امیدوارم دوست خوبی واسه هم باشیم .
نتونستم چیزی بگم گفتم: خب بگو تا شمارتو تو گوشیم ذخیره کنم.
علی بعد از اینکه شمارش رو داد گفت حالا تو هم یه زنگی بزن تا شماره تو هم بیوفته.
بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم حال عجیبی داشتم به خودم گفتم این دیگه کی بود چه دنیایی داشت خیلی دنیاش با من فرق داشت . نه به دیروز نه به امروز ، امروز با روزای دیگه برام فرق داشت به خودم میگفتم چرا امروز باید یکی کنارم بشینه باهام درد دل کنه منم بهش اعتماد کنم و اونم بخواد کمکم کنه، ازش خجالت میکشیدم چون من غرق گناه بودم و اون چیزی ازم نمیدونست اون به پاکی حرفای من اعتماد کرده بود
شب شد بهم پیام داد که اگر روزی یاد خدا تو دلت افتاد بدون که خدا تو رو یاد کرده نه تو ...
اما جوابش رو ندادم بعد از اون چند بار هم بهم زنگ زد ولی ازش خجالت میکشیدم اونقدر از خودم خجالت میکشیدم که بعد از چند بار زنگ زدن علی آقا خطم رو عوض کردم، خیلی بهش حسودیم میشد، حرفاش روی من تاثیر عجیبی داشت حرفاش داستان زندگیش همه چیز برام مثل یه رویا بود یه رویا ، رویایی که باورش برام سخت بود، دلم خیلی گرفته بود زنگ زدم به احمد اونم گوشیش رو خاموش کرده بود، واقعا تنها شده بودم یعنی همیشه تنها بودم فقط خودم رو سرگرم کرده بودم ولی این روزا دوست نداشتم با کسی حرف بزنم ..
آهنگ گوش میدادم دلتنگیام رو تو آهنگها خفه میکردم دوست نداشتم با کسی حرف بزنم، از همه کس طرد شده بودم دوست نداشتم بدونم کی دلش برام تنگ میشه چون همه تنهام میذاشتن هیچ کس نخواست کمکم کنه هیچ کس بهم نگفت آرش این راهی که تو میری اشتباهه همه به کارهای کثیفم افتخار میکردن و الان فقط خودم با خودم خلوت کردم دوست داشتم با یکی درد دل کنم اما با کی صبا!! اون که خیلی راحت تنهام گذاشت، درسته من آدم بدی هستم ولی هیچ وقت به صبا بدی نکردم میتونستم باهاش مثل بقیه رفتار کنم ولی نکردم . اما من دیگه توبه کردم دنبال تلافی نیستم .
تلافی کار آدم های ضعیفِ آدم های قوی میبخشن این جمله ای بود که عاطفه بهم گفته بود .
یه مدت بو د که هم از خودم بدم می اومد هم از دخترا ؛بعضی وقتا به خودم میگفتم دلیل تموم کثافت کاریهای من همین دخترها هستن، من که با هر که دوست میشدم اونا هم مثل من با چند نفر دیگه بودن واسه همینم خیلی راحت بهشون خیانت میکردم یا اگه به یکیشون که واقعا دل میبستی و منتشون رو میکشدی فکر میکردن از تو بالاتر هستن و قلبت رو خیلی راحت له میکردن، مسخرم میکردن و این باعث شد که از دخترا متنفر بشم وقتی از خودت یه مرد خیالی درست میکردی همه جور حالی بهت میدادن، ولی وقتی با صداقت بهشون میگفتی من کی هستم فقط بهت میخندیدن.
تابستون داشت دیگه تموم میشد، ولی برعکس سال های گذشته که از بیکاری تابستون خسته میشدم دوست داشتم برم با بچه ها بگم بخندم، از اینکه کلاس ها داشت شروع میشد ناراحت بودم نمیدونستم چکار کنم، صبا رو باز دیدم؛ چکار کنم ......

کاش هیچ وقت خودمون رو از نگاه دیگران قضاوت نکنیم کاش خودمون رو باور داشته باشیم
زندگیتون سبز
روزها تند تند میرفتن دلشوره منم بیشتر میشد انگار میترسیدم ، میترسیدم دوباره کم بیارم دوباره زیر پاها خورد بشم اَه اَه ... من نمیخوام، نمیخوام اون روزها تکرار بشه حس میکنم یه چیزی منو داره به سمت خودش میکشه که اگه باهاش رو به رو بشم نمیدونم چکار کنم شاید همه چیزو ببازم ...
انتخاب واحد هام رو که انجام میدادم بازم یه ترس داشتم نمیدونم از چی میترسم از اینکه تو یه کلاس با هم باشیم از نگاه های صبا که منو به دیگران نشون بده و بگه...............آخ خدا دارم دیوونه میشم . چرا اینکار ها رو کردم که باید اینجوری بترسم ... اما باید با این قضیه رو به رو بشم باید باهاش بجنگم .
روز اول کلاس ها شروع شد طبق معمول با یه تیپ خاص، خاص از این نظر که هیچ کس مثل من لباس نمیپوشه با یه پیرهن سفید که گل های ریز صورتی داشت با یه شلوار لی چروک روشن و یه کفش ینفش با بند قرمز، مثل همیشه مغرور با بچه ها جوری رفتار میکردم که انگار عوض نشدم همون شوخی های قبلی نمیخواستم کسی بدونه چطوری تابستون رو گذروندم همه سراغ شروین رو از من میگرفتن من هم دنبال احمد میگشتم که بپرسم شروین کجاست حیاط دانشگاه خیلی شلوغ بود عده ای هم تازه وارد بودن یه جورایی دور خودشون میچرخیدن، دنبال احمد میگشتم نبود, میخواستم بهش زنگ بزنم اما نتونستم چون نمیدونستم چی بگم، چی بگم! آی که دلم واسه اون روزایی که منو احمد شروین با هم بودیم چقدر تنگ شده این تابستون لعنتی همه چیز رو تغییر داد نمیخواستم برم کلاس یه چند دقیقه توی حیاط دانشگاه نشستم بعد دوباره برگشتم خونه ...
روز بعدی بود امروز تازه فهمیدم که خیلی چیزها رو باختم نمیدونم چرا امروز چرا تو دانشگاه یاد صبا هم نیفتادم، مدام تابستون لعنتی جلو چششمم بود سرم احساس میکنم بزرگ شده احساس میکنم که دیگه بدنم تحمل سر سنگینم رو نداره همه چیز رو فراموش کرده بودم فقط این خاطرات تلخ بود که رو ذهنم رژه میرفت دارم دیوونه میشم دیگه داد زدن هم ارومم نمیکنه کسی نمیدونه من چی میکشم دوسم ندارم کسی بدونه اگه بدونن تنهام میذارن مثل صبا چرا وقتی به خودت دروغ میگی همه دروغات رو باور میکنن، من چرا اینجوری شدم، میخوام از این احساس لعنتی خلاص شم دوست داشتم بازم دروغ بگم...
صبح شد بازم باید میرفتم دانشگاه، امروز دیگه دوست ندارم دنبال کسی بگردم، دوست دارم یه زندگی جدید رو شروع کنم ولی چرا اینجا این تصمییم رو گرفتم شاید اینجا راحت تر میتونستم شخصیت واقعی خودم رو گم کنم یا از خودم دورترِش کنم .
با بچه ها شوخی میکردم میخندیدم مثل گذشته، یه دختری رو دیدیم خیلی خوشکل از رفتارش معلوم بود که از اون تازه وارداست، بچه ها گفتن نگاه کنید اینو عجب هیکل نازی داره خیلی شاخِ
گفتم: هی بچه ها عجله نکنن این مال خودمه، خودم میرم رو مخش
یکی از بچه ها گفت: آرش کوتا بیا، این از اون تک پرا بهش میخوره
گفتم: دختر ها راحت میتونن خیانت کنن، تک پر هم باشته فراموش میکنه, چی میخواد از یه پسر! هیکلش رو که دارم خوشتیپ هم هستم فقط یه دوست دختر ناز میخوام که برام خرج کنه بعد زدم زیر خنده. یه لحظه احساس حیوون شدم بهم دست داد اما به خودم میگفتم الان چند ماهه مثل یه حیوون دارم زندگی میکنم دوست دارم خلاص شم …
بچه ها یه لحظه ساکت شدن بعد یکیشون گفت: اینم مال تو ببینم چکاره ای
"دختره داشت کم کم از ما دور میشد "
گفتم بچه ها برم تا دختره نپریدِ بعد از بچه ها دور شدم دیدم دختره رفت سمت دکه ای که توی حیاط دانشگاه بود، منم رفتم پیشش دیدم داره رانی میخره منم رفتم کنار دکه یه تراول پنجایی در اوردم گفتم: آقا میشه اینو برا من خورد کنید که فروشنده گفت: ببخشید داداش نداریم یه چند ساعت دیگه بیا تا برات خوردش کنم.
گفتم: هه چند ساعت دیگه! نگاهی به دختره انداختم بعد گفتم: خانوم شما هم خورد ندارید.
یه نگاهی بهم کرد گفت: ببخشید این قوطی رانی رو بگیرید تا یه نگاهی تو کیفم بکنم ببینم دارم یا نه!
بعد از کلی خونه تکونی کیفش پول ها رو که دسته کرد وقتی شمردش گفت آقا شرمنده بخدا، الافتون کردم چهل و سه تومن بیشتر خورده ندارم.
منم با خنده بهش تیکه انداختم گفتم: اگه رانی نیمخریدی پنجاه تومن داشتی یه نیش خندی زدمو گفتم عیب نداره با همین کارم حل میشه شما هم که فرار نمیکنید بعداً ازتون میگیرم.
دختره: آخه اینجوری بده ،
گفتم: چه بدی شما لطف کردین خانوم! من الان پول خورد از کجا گیر میوردم, مرسی بعد تراول رو بهش دادم و از کنارش رفتم گفتم مرسی لطف کردی!
دختره یه نگاهی بهم کرد "گفتم الان باید یه حرکت مردونه کنم که راحت تر مخش رو بزنم برگشتم سمتش گفتم راستی ببخشد من اصلا هواسم نبود پاک پول خوردای کیفتون رو جارو کردم ده تومن از پولِ جدا کردم گفتم بیا اینو بگیر بعد یه لبخندی زدم وگفتم: ولی سعی کن زود پسش بدی.
دختره: نه نه دیگه اینجوری نمیشه، بعد یه نگاهی به صورتم کرد گفت: باور کنید احتیاجم نمیشه!!!
گفتم: خواهش میکنم من سی هزار تومن بیشتر خورد نمیخواستم، بیا بگیر اینجوری خیال من هم راحته باور کنید ازتون دو برابرش رو میگیرم
دختره نمیدونست چکار کنه پول رو ازم گرفت بعد منم بدون هیچ حرفی از کنارش رفتم.
همین که ازش دور میشدم احساسم تلخ تر میشد، داشتم یه بازی جدید رو شروع میکردم نمیدونم چرا ؟
رفتم سر کلاس نشستم صبا تو کلاس نبود به خودم گفتم شاید این درس رو نگرفته باشه، چند احساس رو با هم داشتم هم دوست داشتم ببینمش، هم از اینکه ببینمش میترسیدم؛ استاد اسم بچه ها رو میخوند همین که به اسم صبا رسید دیدم که صبا در رو باز کرد وارد کلاس شد، استاد نگاش کرد گفت شانس اوردی غیبت نخوردی برو بشین....
صبا هواسش به هیچ جا نبود جایی هم نگاه نمیکرد احساس میکردم فکرش مشغول اما نمیدونستم چرا گفتم به خاطر من که نیست اگه بود یه نگاهی به ته کلاس که من نشستم میکرد، نگاش میکردم، لباسهای جدید پوشیده بود، دلم یهو گرفت انگار از حسی که چند دقیقه پیش دوست داشتم ازش فرار کنم، الان دور گردنم رو فشار میداد اعصابم به کلی به هم ریخت، انتظار داشتم صبا بعد از این همه مدت نگام کنه، دیگه تحمل این وضعیت رو نداشتم حالم از محیطی که توش بودم بهم میخورد، از کلاس بلند شدم بزنم بیرون همین که خواستم از کلاس بیام بیرون صبا با نگاهش محاصرم کرد، اما به خودم گفتم دیگه دیره صبا خانوم دوست داشتم از دست نگاهش فرار کنم همین که اومدم بیرون رفتم به سمت دست شویی آب به سرو صورتم زدم و توی آینه به خودم نگاه کردم گفتم آرش ببین چی شدی که صبا مثل یه سگ باهات رفتار کرد و همین که از کلاس زدی بیرون با نگاهاش برات دل میسوزوند، دیگه تصویر خودم رو نمیتونستم تحمل کنم دوست داشتم همه چی رو تلافی کنم به خودم گفتم من که عوض نمیشم یا نمیذارن عوض بشم دوست ندارم تحقیر بشم، گفتم قلب صبا رو له میکنم............
دوباره برگشتم سر کلاس یه نگاهی به صبا کردم و یه نیشخند تلخ زدم بعد رفتم سرجای قبلی که ته کلاس بود نشستم و فقط نگاش میکردم خاطرات اون روزی که داشتم مثل سگ زجه میزدم پیش صبا و اعتراف میکردم وبه یاد میوردم، ولی صبا تنهام گذاشت، فکر نمیکردم که یه روزی بخوام اینجوری با نگاهاش تحقیر بشم ،کلاس مثل یه گرد سمی دورم رو گرفته اما نباید دوباره از کلاس بیرون میرفتم.
زنگ کلاس که خورد من زوتر از بقیه بچه ها بلند شدم و از کلاس رفتم بیرون ،رفتم یه گوشه توی حیاط نشتم به نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم اما یه حسی بهم میگفت دارم اشتباه میکنم، نمیدونم الان شروین داره چکار میکنه یا چقدر زندگی براش رنگ کثافت به خودش گرفته بود که دست به خودکشی زد یا الان احمد کجاست، نمیدونم باید به صبا حق بدم یا نه!
ولی منم درسته گناه کردم، من گناه کارم ولی حق من نگاه سرد بچه ها نیست همه یه جوری نگام میکنن انگار فقط این گناه ها رو من فقط انجام دادم، رفتم از دکه توی دانشگاه یه چند نخ سیگار گرفتم، آره دکه دانشگاه ما هم برچسبی رو شیشه زده بود که سیگار نداریم، ولی میفروخت !!
من از سیگار کشیدن زیاد خوشم نمیاد چون همیشه فکر میکنم کسانی که سیگار میکشن یا برای خود نمایی، یا کمبود دارن میخوان یه جوری خودشون رو قاطی بقیه قرار بدن، نمیدونم چرا من رفتم سیگار خریدم شاید من هم میخوام یکی بهم توجه کنه!! توجهی که جز تحقیر شدن دوباره چیزی برام نداشت یکی دو نخ که کشیدم حالم از این ژست مزخرف سیگار کشیدن بهم خورد، چون اینجوری منم مثل یه عده ای اسگل، فقط خودم رو نابود میکردم بقیه سیگارهارو توی دستم له کردم و بلند شدم، رفتم تو جمع بچه ها درست موقع ای که دوست نداری کسی حالت رو بپرسه هر که از راه میرسید میگفت: آرش چطوری، حالت چطوره؟ گرفته ای!
منم یه دهن کجی کردم گفتم هیچی بابا بیخیال ،اصلا حس اومدن سر کلاس رو ندارم تابستون چه حالی میکردیم آزاد بودیم هر جا دوست داشتیم میرفتیم آی حال داد ،دوباره کی حال داره درس بخونه و بیاد سر کلاس و امتحان با این همکلاسی های اوراق و درس خون رو تحمل کنه!!
داشتم دروغ میگفتم، ولی باید میگفتم، از اعتماد کردن به آدما میترسیدم ....
بعد بچه ها گفتن پنج دقیقه مونده بریم تا برسیم به کلاس دوست نداشتم دوباره به اون کلاس لعنتی برگردم، بچه ها یکی یکی از کنارم رفتن من بعد از چند دقیقه که دیگه دیدم کسی تو حیاط دانشگاه نمونده راه افتادم که برم سر کلاس توی راهرو صبا رو دیدم بهش محل نذاشتم و از کنارش رد شدم ،دوست داشتم بهش بگم بی معرفت... اما اون داشت نگام میکرد با نگاهاش اینبار داشت برام دلسوزی میکرد آخ دیگه از هر چی نگاه متنفرم همشون یه حس بدی بهم میدن ... از کنارش که رد شدم دیدم چند قدم اومد پشت سرم انگار میخواست چیزی بگه که دوستش صداش زد اونم رفت برام مهم نبود چی میخواست بگه اما دوباره یاد اون روزایی افتادم که یه جوری دلش برام تنگ میشد حالم رو میپرسد اما الان فقط احساس میکنم اگه الان چیزی هم بخواد بگه فقط میخواد یه جوری ادای آدم بزرگارو برام در بیاره نصیحتم کنه.
سر کلاس نشته بودم دیدم که با دوستش دارن میخندن واومدن سر کلاس، به خودم گفتم خوش بحالش میتونه بخنده، خنده هاش بهم آرامش داد نمیدونم چرا بعد از اون همه حس بدی که داشتم این حس یه جوری برام مقدس بود، نگاه خنده هاش که میکردم بی اختیار منم میخندیدم و باعث شد به روزای قشنگی که با هم داشتیم فکر کنم اما خوب نمیتونستم روزای خوبمون رو حس کنم، همش یاد روزای بد تنهایی یا حس تحقیر شدن رو خاطره های خوبم چنگ میزد، اصلا تو کلاس نبودم همش فکر فکر و فکر.... دست استادو رو شونم لمس کردم که تکونم داد گفت آرش کجایی! منم یهو گفتم ها... بچه های کلاس زدن زیر خنده ولی خنده های بچه ها رو نمیشنیدم استاد گفت: بلند شو یه آب به دست و صورتت بزن دوباره بیا فکر کنم دیشب نخوابیدی؟
منم با اشاره سرم حرف استاد رو تایید کردم و بعد آروم گفتم آره حق با شماست نخوابیدم، بلند شدم از کلاس اومدم بیرون، احساس میکردم حسابی گند زدم رفتم توی دست شویی آب که به صورتم که میزدم گریه ام گرفت، مثل دیوونه ها با سیلی به صورت خودم میزدم به خودم فوش میدادم میگفتم کثافت گریه نکن، گریه میکنی که دوباره یکی اشکاتو ببینه باز بهت بخنده!! بعد رفتم تو حیاط نشستم یه هوایی عوض کردم دوباره رفتم سر کلاس، وارد کلاس که شدم بچه هارو نگاه کردم، کسی نگام نکرد انگار همه جای سیلی هارو، رو صورتم دیده بودن!! ساکت رفتم نشتم بعد از چند دقیقه کلاس تموم شد ... بازم جلو تر از بقیه از کلاس زدم بیرون.
دیگه کلاسی هم نداشتم رفتم خونه روز بدی داشتم .امروز اصلا خودم نبودم هر کاری کردم خودم رو کنترول کنم نشد کلی گند زدم اما تو خونه آروم بودم رفتم نشتم جلو کامپیوتر آهنگ گوش دادن انگار دیدن صبا آرومم کرده بود از خودم سوال میکردم من چقدر صبا رو دوست دارم! درسته من دوسش دارم ولی عاشقش نبودم فرق دوست داشتن با عاشق شدن خیلی زیاده، عاشق که میشی آرزو هات یه جور دیگست وقتی غرورِت له میشه ناراحت نمیشی، آی خدا که چقدر دلم برای عاطفه تنگ شده الان اون کجاست چکار میکنه الان تو بغل کی خوابیده، هیچ وقت بهش دست نزدم چون دوسش داشتم، اما باهاش گناه کردم، چرا؟ آره خدا من بدم من عشقم رو به هوس فروختم، امروز هم دوباره اشتباه کردم باعث شدم یه دختر دیگه به من فکر کنه لابد از من مرد قصه هاش رو ساخته الان هم منتظر اینه که با اسب برم دنبالش بعد یه نیش خندی زدم گفتم نه شاید هم الان داره واسه دوست پسرش درد دل میکنه بعد به من فکر میکنه یا امشب داره واسه دوست پسرش صدا درمیاره تا بهش حال بده ار*ضا بشه، واقعا ما چقدر بدبختیم، دوست داشتن یه نفر دیگه فقط به خاطر ار*ضا شدن. سه دقیقه نه پنج دقیقه حال میکنیم اونم چه حالی، بعد پنجاه ساعت، عذاب وجدان راحتمون نمیذاره، ما باید چکار کنیم، ازدواج هم که فقط مثل یه رویا میمونه. کو پول، کو کار، خدا جون واقعا خستم. از من بدت میاد میدونم .خیسی چشمام بالشتم رو هم خیس کرده بود؛ نمیدونم کی خوابم برد. گوشیم رو که گذاشته بودم سر ساعت با زینگ و زینگش از خواب بیدار شدم .
نمیدونم چرا هر وقت صبح میشه شب رو فراموش میکنم فراموش میکنم دیشب چه حالی داشتم چطوری با خدا درد دل میکردم یادم میره که خدا آرومم کرد تا بخوابم .
وارد دانشگاه که شدم بی اختیار دنبال صبا میگشتم دوست نداشتم باهاش حرف بزنم دوست داشتم با نگاهام ازش گلایه کنم، دوست داشتم هر چی عقده تو دلم دارم سر صبا خالی کنم. اما ندیدمش. دختره رو دیدم که از ماشینش پیاده شد چشمش که به من افتاد سلام کرد، منم جواب سلامش رو دادم ولی دوست نداشتم باهاش حرف بزنم، گوشیم رو از جیبم در اوردم بعد الکی وانمود کردم که گوشیم زنگ خورده بعد با اشاره دست به دختره گفتم من باید برم بعد میبینمت.
سر کلاس رفتم و جلو تر از همه بچه ها نشستم. به تابلو سفید پایین کلاس زل زده بودم که یکی از بچه های کلاس اومد گفت: آرش چرا اینجایی بچه ها همه رفتن آزمایشگاه، زود بیا، استاد سر کلاسه.
گفتم: باشه برو الان میام . بلند شدم رفتم به طرف آزمایشگاه، وارد آزمایشگاه که شدم دیدم همه صندلی ها پره؛ یهو استاد گفت: آرش بیا یه صندلی اینجا خالی هست.
نگاهی به استاد کردم و گفتم: سلام استاد صبح بخیر ... بعد رفتم سمت میزی که استاد گفته بود خالیه، رفتم نشستم. رو به روم رو که نگاه کردم دیدم صبا رو به روم نشسته سرم رو انداختم پایین، یه لحظه دلم نیومد گفتم نگاش کنم، سرم رو که بلند کردم چشمام تو چشماش قفل شد بیخودی خندم گرفت اونم یه نیشخندی زد، دوباره سرم روانداختم پایین دیگه نگاش نکردم فقط به استاد نگاه میکردم با دخترای کلاسمون هم شوخی میکردم و حرف میزدم، اما هر لحظه احساس میکردم داره نگام میکنه همین دلم رو گرم میکرد .
دوست داشتم خیلی عادی برخورد کنم. وقت استراحت بین کلاس واسه خود شیرینی و چابلوسی هم که شده رفتم از فروشگاه برای استاد یه چایی گرفتم بردم آزمایشگاه، بعد از وقت استراحت دیگه روی اون صندلی که رو به روی صبا بود نشستم دوست داشتم بفهمه با من چه رفتاری رو داشته .
بعد از اینکه کلاس تموم شد، تو حیاط با پسرهای کلاس شوخی میکردم به دخترا میخندیدم و کلی مسخره بازی دیگه، یکی از بچه ها گفت: آرش دیروز دختره رو مخ کردی؟
گفتم: نگاه اینو بابا امروز ندیدی چه بال بالی میزد که برم طرفش، کارش تمومه فقط دنبال خونه خالی باش تا بک*نم تو*ش.
که دیدم دوباره گفت: کثافت چکار میکنی تو !!؟
یه لحظه سکوت کردم و گفتم: عین خودشون رفتار میکنم همیشه باید بهشون دروغ بگی دروغی که به مرد آرزوهاشون نزدیک تر باشه، همین! بعد خندیدم و گفتم بچه واسه تو زوده.
صبا با دوستاش از کنارمون رد شدن، نگاهی به من کرد بعد صدام زد، بدون هیچ فکری رفتم کنارش گفتم چیه؟
صبا: بیا بریم اونورتر کارت دارم .
گفتم: باشه بریم.

باهم چند قدمی از بچه ها دور شدیم نمیدونم چرا؟! ولی اصلا نمیتونستم درست فکر کنم دوست داشتم ازش گلایه کنم یا شاید هم دوست داشتم تحقیرش کنم اما یهو صبا گفت: آرش خیلی نامردی تو میدونی با من چکار کردی؟!
گفتم: من! من با تو چکار کردم؟! دور خودم یه چرخی زدم، دستم رو تو مو هام کردم و گفتم: خب میشه بگی من چکار کردم؟ مثل اینکه یادت رفته باهام چه رفتاری داشتی! ساکت بود بعد تو چشاش زل زدم و گفتم: صبا تو با من مثل یه حیوون رفتار کردی تو منو خورد کردی صدام در نیومد .
صبا: آرش تو داری اشتباه میکنی چرا گوشیت رو خاموش کردی من باید تو رو از کجا پیدا میکردم؟
گفتم: صبا بهونه هات رو واسه خودت نگه دار به درد من نمیخوره تو گفتی فکر نمیکردم چنین آدم پستی باشی من همون آدمم چرا دوباره صدام کردی؟
صبا: آرش من نگفتم پستی من اون شب تند برخورد کردم
گفتم: تو همین چند روز هم جوری با من رفتار کردی ... صبا نمیخوام، نمیخوام دوباره ..!!یه لحظه سکوت کردم نمیدونم با اینکه تنهام گذاشته بود اما فکر میکردم نباید دوباره کاری کنم که تنهام بذاره!
صبا: آرش نمیخوای منو ببخشی؟
گفتم: الان دوست داری چی بشنوی؟ صبا من هنوز خودم رو نبخشیدم من ادای آدم های خوشبخت و بیخیال رو بازی میکنم .
صبا: آرش چرا اینجوری حرف میزنی؟
گفتم: صبا خستم! شماره همرات رو که عوض نکردی.
صبا: نه، باور بکن همیشه منتظر بودم بهم زنگ بزنی
گفتم: اگه زنگ میزدم جواب میدادی؟
صبا:راستش رو بخوای نه چون نمیدونستم چی باید بگم که تنهام نذاری !
گفتم: تو یه الو میگفتی ... بخیال بهت زنگ میزنم الان همه بچه ها زوم کردن رو ما ببینن چی میگم، این نگاه ها حالم رو بد میکنه، بعد از کنارش رفتم.
دوست نداشتم با کسی حرف بزنم، دوست داشتم فقط به حرفای که با صبا زدم فکر کنم، دوست داشتم به دروغ هم که شده به خودم بفهمونم که صبا دوستم داره، صبا دلش برام تنگ شده دوستم داره بعضی وقتا وقتی یکی از دروغ هم بهت بگه دوست داره میدونی بهت دروغ میگه ولی آروم میشی.
رفتم سر کلاس تمام نگاهام، فکرم به صبا بود. با اینکه اومده بود نزدیکم اما نمیتونستم فراموش کنم کاری که صبا با من کرد. نمیتونستم فراموش کنم که به خاطر کارهایی که چقدر تحقیر شدم اما همین یه عقده شده بود برام، دیگه چشمم با قلبم یکی نبود چشمام دروغ میگفت قلبم تو حقیقت میمرد و حرفی نمیزد .
کلاس تموم شد از در کلاس که خواستم برم بیرون یه لحظه تو چشای صبا نگاه کردم نمیدونم با نگام چی بهش گفتم اما حس کردم که آروم شدم، احساس کردم دیگه خودم نیستم قلبم دیگه عشق رو قبول نداشت از عشق یه جمله ای مسخره ساخته بودم که فقط باعت میشه خورد شدن خودت رو ببینی، عشق بی رحم ترین کلمه ای بود که توی زندگیم تجربه کردم. هنوز صدای دوست دارم های عاطفه تو گوشمه، الان این کلمه بیشتر عذابم میده تا آرومم کنه ،به خونه که رسیدم نمدونستم به صبا زنگ بزنم چی بگم. حرف زیاد داشتم ولی نمیخواستم از دلتنگیام بگم نمیخواستم از تنهاییم بگم چون از این واقعیت قشنگ، دخترا بدشون میاد، چون احساس میکنن تو از اونا ضعیف تری و اونا پسرها رو بیشتر به خاطر قدرتشون میخوان، همیشه احساس قشنگ یه پسر وقتی داره گریه میکنه و از تنهایی میگه، دوست داشتن رو سرکوب میکنن، حتی از این احساس سوء استفاده میکنن. و احساس قشنگ پسر رو خفه میکنن. نمیدونن که پسرا این احساس رو فقط در اختیار کسی میذارن که دوسشون دارن، ولی من همیشه این احساس رو نقش بازی کردم نمیشه خوب بازی کرد ولی کسی نمیفهمه، اما اینبار دوست داشتم صبا رو تحقیر کنم دخترا از تحقیر شدن خوششون میاد البته اگه بعدش با یه احساس مهربون ازشون معذرت خواهی کنی! آره همین کار رو میکنم.
شمارش رو گرفتم دوتا زنگ نخورده بود که قطع کردم، اما انگار صبا منتظر تلفنم بود، بهم زنگ زد
صبا: الو الو الو ....
نمیتونستم حرف بزنم یه بغضی تو گلوم جمع شده بود و داشت میترکید، تلفن رو قطع کردم گفتم: تا الان کجا بودی کثافت؟ اما اون که نمیشنید.
بعد از چند دقیقه که خودم رو کنترل کردم دوباره بهش زنگ زدم گوشی رو برداشت
گفتم: سلام خوبی، چه خبر؟ خوبی ..
صبا: سلام، تو خوبی؟ چرا زنگ زدم حرف نزدی!
انگار فهمیده بود چه حالی داشتم میخواست با این حرف تحقیرم کنه یا شاید هم همدردی یا یه حسی شبیه دوست داشتن.
گفتم: بیخیال مهم نیست، خب برام حرف بزن میخوای چی بگی؟
صبا: چی بگم، در چه موردی بگم؟
گفتم: چکار کردی؟ این مدتی که من توی زندگی قشنگت نبودم خوش گذشت؟
صبا: آرش چرا اینجوری میگی باور کن دوست دارم همیشه به یادت بودم تو خودت از من دور شدی سیم کارتت رو عوض کردی چرا اینکار رو کردی!
گفتم: صبا من سیم کارت رو به خاطر تو عوض نکردم تازه من چند روز بعد از اون ماجرا سیم کارت رو عوض کردم تو اون چند روز کجا بودی صبا این بود دوست داشتن مسخرت.
صبا: آرش میخوای با این حرفات عذابم بدی؟
گفتم : نه من به اندازه کافی عذاب کشیدم دوست ندارم کسی رو عذاب بدم .
صبا: آرش من اگه کاری کردم به خاطر دوست داشتن بوده من دوست داشتم که اون شب باهات تند حرف زدم بعدش هم پشیمون شدم.
گفتم: آره عاشقانه دوسم داشتی که اون حرفا رو بهم زدی! تازه بعدشم پشیمون شدی ولی نخواستی پا رو غرورت بذاری و به من زنگ بزنی. غرورت رو بیشتر از من دوست داشتی، ببین صبا من یه نفر رو چند سال پیش دوست داشتم به خاطرش چند بار غرورم رو له کردم چرا؟ چون دوسش داشتم بیشتر از غرورم، شاید اون ارزشش رو نداشت که من به خاطرش غرورم رو له کنم ولی با این کار فقط خودم رو آروم میکردم
صبا ساکت شده بود ،نمیدونست باید چی بگه! نمیدونم باز هنوز احساس کرد دوسم داره اما یهو گفت: آرش به خدا دوست دارم بعد شروع کرد به گریه کردن.
نمیدونم چرا دوست دارم های کسی رو دیگه باور نداشتم، از گریه دختر ها هم بدم میاد چون همیشه فکر میکنم هر وقت کم میارن هر وقت میفهمن حق با یکی دیگه است گریه میکنن تا دیگه ازشون سوالی نکنیم یا ببخشیمشون، و من اینبار دوست داشتم وانمود کنم که بخشیدمش.
گفتم: صبا گریه نکن باشه بیا فراموشش کنیم، منم دوست دارم، چون دوست داشتم، دلم ازت پر بود خواستم این حرفا رو بزنم تا دلتنگیام رو جبران کنم همین، صبا دیگه گریه نکن! بعد گوشی رو قطع کردم.
آره باید قطع میکردم اینجوری جلوه قشنگ تری داشت احساسی تر از خیلی کلمات عاشقانه
یه بار عاطفه همین کار رو با من کرد، هزینه تلفن هم داشت زیاد میشد الانِ که باید بخندم ،
صبا بازی شروع شد...! صبا داشت بهم زنگ میزد...
بعد از چند بار زنگ زدن جواب دادم گفتم: صبا تو میدونی من طاقت اشکاتو ندارم، پس اذیتم نکن خواهش میکنم.
صبا حس میکرد که من واقعا عاشقش بودم ولی میترسید از اینکه من بهش دروغ بگم ولی مجبور بود باور کنه، صداش میلرزید احساس میکنم یه چیزی رو میخواد بهم بگه یا شاید هم نمیخواد من خبردار بشم!
گفت: آرش منو ببخش اذیتت کردم، من نمیخواستم!
گفتم: صبا چی رو نمیخواستی، چکار کردی هر کاری میخوای بکنی بکن فقط بهم راستش رو بگو ...!
صبا: من، دوست دارم ،"یه هس هسی تو صداش بود انگار میخواست گریه کنه "گفت: بیخیال !
گفتم: صبا خودت میدونی داری چی میگی بیخیال چی بشم؟ دوست دارمی که بهم میگی یا شاید هم بخیال خودت!! صبا با من بازی نکن، بگو ،بگو چی شده؟
صبا: بعد از اینکه تنهام گذاشتی با یه پسره آشنا شدم، با مامانم رفته بودیم لباس بخریم اون پسره هم فروشنده اونجا بود، بعد نمیدونم چی شد!
گفتم: بعد دیدی از من بهتره باهاش دوست شدی، درست میگم!؟
صبا: آرش من فکر کردم فقط تو بدی من فکر کردم تو میتونی با احساسات دخترا راحت بازی کنی، اون شب فکر کردم فقط برات یه بازیچه بودم .
از این کلماتش بدم می اومد چون اونم مثل من فقط میخواست کارهای کثیف خودش رو توجیه کنه و فقط دنبال بهونه میگشت، ولی من باید میفهمیدم با پسره چه غلطی کرده .
گفتم: آره من بدم نمییاد، مدام اینو تکرار کنی آره من بدم، من کثافتم، من یه حیوونم، بازم بگم؟...
صبا: آرش اینجوری نیست تو عوض شدی خودت بهم گفتی، من چون دوست دارم مخوام بهت بگم، و بهت هم حق میدم تنهام بذاری.
گفتم: باشه بگو.
صبا مثل دختر هایی که میخوان همه چیز رو تو بغض صداشون خفه کنن و بگن که من بی گناهم و همش این پسر ها هستن که خیانت میکنن و به خاطر هوس هر کاری میکنن هس هس میکرد.
گفتم: میخوای بگی یا نه، دوست دارم بدونم با قلبت چکار کردن؟
صبا: پسره بهم دروغ گفت قول ازدواج داد، چند بار هم با هم رفتیم بیرون حتی بهم دست هم نزد، آدرس خونشون هم بهم داد، همه چی رو خوب جلوه میداد منم گولش رو خوردم بعد بهم گفت بیا خونمون با هم حرف بزنیم، منم رفتم خونشون یه چند دقیقه باهاش حرف زدم بعد بیخیال خودت میدونی دیگه چی شد.
گفتم: من چی رو میدونم، من میدونم که فقط خودت مقصری خودت. خودت انتخاب کردی پس نباید ناراحت باشی، حالت رو کردی لذتت رو بردی حالا میگی چی! مگه اونو نمیخواستی؟
صبا: نه نمیخواستم ما رفتیم با هم حرف بزنیم فقط همین.
گفتم: صبا شما دخترا یا خیلی احمقین یا خودتون رو به احمقی میزنید، وقتی میرید خونه خالی به چی فکر میکنید که میرید؟ اگه وارد خونه شدی بعد دیدین چهار تا نره قول تو خونه وایستادن یا بریزن سرت چکار میتونی بکنی، نه شاید هم من اشتباه میکنم تو هم دوست داری حال کنی واسه همین رفتی اونجا، میگفتی تا خودم ار*ضات میکردم
صبا دیگه ساکت شده بود هیچ حرفی نزد . شاید هم همه چیز رو به من نگفت، ولی انگار نمیخواست چیزی بگه.
گفتم: صبا از دست من ناراحت نشو، من دوست دارم که بهت این حرفارو زدم هر چند دیگه فایده ای نداره میدونی چرا آدم ها همیشه اشتباه میکنن چون همیشه فکر میکنن با بقیه فرق دارن همه میگن من اشتباه نمیکنم، یا چه میدونم این اتفاق واسه من نمیو فته. بیخیال حالا یه کم تو حرف بزن .
صبا: چی بگم من نمیدونم باید به کی اعتماد کنم.
گفتم: میتونی به هر کسی دلت میخواد اعتماد کنی ولی همیشه براشون یه مرزی تعیین کن، صبا من دوست دارم، بهش فکرنکن دیگه تموم شده.
یهو صبا زد زیر گریه گفت: چی تموم شد به همین سادگی آبروم رفت دیگه کسی منو نمیگیره من دیگه دختر نیستم آرش ..."حق حق گریه هاش اعصابم رو خورد میکرد یه لحظه دلم براش سوخت ولی اونم مثل من کثافت، رفته عشق و حالش رو کرده حالا که همه بهش زدن دادش رو سر من خالی میکنه بیچارت میکنم آشغال"
گفتم: عزیزم گریه نکن، ولی من هنوز دوست دارم، از چی میترسی خودم میگیرمت، ازت ممنونم که بهم اعتماد کردی، این راز بین خودمون میمونه، فقط خواهش میکنم دیگه گریه نکن بیا حرفای عاشقونه بزنیم همه اشتباه میکنن.
چیزی نمیگی باشه من میگم الان حس کن کنار دریا خوابیدیم به آسمون نگاه میکنیم بعد تو آسمون پره ستاره است هوا صاف ،صاف ،............
شب کلی چرت پرت براش سر هم کردم، شانس اوردم شارژ گوشیش تموم شد، خیلی راحت خوابیدم انگار تموم احساس بدی که داشتم تموم شده مثل اینکه من همه بازی رو بردم، اما احساس میکنم دارم دوباره به یه آشغال تبدیل میشم، اما دوست نداشتم به خدا فکر کنم. فقط دوست داشتم تلافی کنم ....
فردا صبح رفتم دانشگاه توی حیاط دانشگاه اون دختره رو دیدم اومد طرفم سلام کرد
منم نگاهی بهش کردم خیلی باادب گفتم: سلام خوبین راستی بابت اون روز معذرت میخوام دوستم بهم زنگ زد مجبور شدم زود برم کلاس، حالا شما خوبین؟
دختره: مرسی ممنون راستی نمیخوای بقیه پولتون رو بگیری؟!
گفتم: خیلی عجله دارین پسش بدین ها!!!؟
دختره: آره بلاخره باید پسِش بدم دیگه؟
گفتم: خانوم، ِ یه مکثی کردم، راستی ببخشید من نه خودم رو معرفی کردم، نه گذاشتم شما خودتون رو معرفی کنید من معذرت میخوام.
دختره: خواهش میکنم این چه حرفیه!
گفتم: من اسمم آرش صنایع میخونم دو ترم دیگه هم فارغ التحصیل میشم .
دختره: نگاهی بهم کرد گفت: خوشبختم، منم اسمم دنیاست تازه میخوام صنایع بخونم حالا حالا هم فارغ التحصیل نمیشم بعد یه نیش خندی زد.
گفتم: منم از آشنایتون خوشبختم، گفتم اهل اینجایین دیگه؟
دنیا: آره، ببینم تو که دیگه داری فارغ التحصیل میشی صنایع خوندنش چطوره سخته؟
گفتم: نمیدونم برا من که خوب بود زیاد سخت نبود، ولی باید بخونی دیگه، به استاد ها هم زیاد رو نده باهاشون هم لج نکن.
دنیا: باشه، با یه کم ناز گفت: من اصلا حوصله درس خوندن ندارم. درسم میخونم معدل دیپلمم شده هجده و سی و یک صدم
گفتم: پس درس خونی؟
دنیا: نه زیاد..!
آی بدم از این دخترا که اینقدرفیس اِفاده میکنن، حالم رو بهم میزنن، فکر میکنن همه چی هستن فقط عقده دارن که به همه یه جوری بگن وجود دارن، تا دلتم بخواد زیراب همو میزنن، تو همین بگوبخند های دنیا خانوم بودیم که دیدم صبا زنگ زد، گوشی رو برداشتم گفت: آرش رفتی کلاس، استاد اومده؟ من یه کم دیر تر میام دیشب خوابم نبرد.
گفتم : نه هنوز نیومده عیب نداره زود بیا!
بعد رفتم کنار دنیا، به دنیا گفتم بیا بریم یه چیزی بخریم بخوریم.
دنیا: من باید برم الان کلاس دارم !
گفتم: باشه یه دفعه دیگه میریم، خب مواظب خودت باش یه لبخندی بهش زدم اونم خندید رفت، اما انگار که از تلفنی که به من زده شد ناراحت شده بود، یه جوری رفتار کرد، ولی با این رفتارش، فکر کنم که یا دوست پسر نداره یا دوست داره با منم دوست بشه....چه میدونم!
دیگه منم باید میرفتم سر کلاس، تو کلاس نشسته بودم که دیدم بعد از چند دقیقه صبا خانوم وارد کلاس شد از در که اومد داخل کلاس یه جوری نگام کرد که انگار سالهاس منو ندیده. من یه نیش خندی بهش زدم، دوتا صندلی جلوی من نشست، هی هرزگاهی بر میگشت عقب منو نگاه میکرد وبهم لبخند میزد، این نگاها حالم رو بد میکرد! نه به اون موقع که میخواستمش که با یکی دیگه عشق بازیش رو میکردو من خر، بهش اعتماد کردم همه چیز رو بهش گفتم اون هم با من مثل یه دستمال کاغذی رفتار کرد، نه به الان که تنها شده و منم حسابی براش دل سوزوندم، حالا با همون نگاهایی که تحقیرم میکرد داره بهم لبخند میزنه! هه! صبا دلم برات میسوزه دوباره اشتباه کردی ...!
اما ...این نگاهاش داره داغونم میکنه، دوست داشتم ببخشمش اما فقط باید ازش دور میشدم تا بهش آسیبی نزنم، و باید اینطوری ببخشمش، فکر اینکه منو تو اون وضعیت ولم کرد و رفت با یکی دیگه، نمیذاشت درست تصمیم بگیرم، تردید، تردید و بازم تردید حسی که مثل کفش به پاهام وصل شده و نمی تونستم کدوم راه رو باید برم من روزای سختی رو گذروندم، من یه بار به خاطر کارهای کثیفی که کردم همه چیز رو از دست دادم، من نباید به خاطر یه دختر به خاطر تلافی کردن کارای که با من کرده خودم رو نابود کنم اون هر کاری کرده تاوانش رو زود بس داده ولی چرا اینقدر زود، شاید هم زود نبوده شاید اون از من کثیف تر باشه من باید به اون بفهمونم که دنیا چقدر کثیفه، من باید بهش نشون بدم که وقتی گناه میکنی دیگه راه برگشتی وجود نداره منم باهاش مثل یه دستمال کاغذی رفتار میکنم، باید مثل یه حیوون باهاش رفتار کنم تا به غریبه ها که اعتماد نکنه هیچ، به خودش هم اعتماد نکنه! برام مهم نیست که توی این بازی خودشو بکشه، دنیا به اینجور آدمای کثیفی احتیاج نداره، اگه احتیاج نداره پس چرا من دنیارو به گوه کشیدم چرا من زندم شاید من زندم تا آدم های بد تر از خودم رو به سزای اعمالشون برسونم، مگه خدا نمیتونه این کار رو بکنه!
هر کدوم از این شایدها ذهن منو به سمتی پرت میکرد، نمیدونم باید به حرف کدومشون گوش بدم!
________ ------------------------------- _____________-------------
زیاد زحمت کشیدم و از 1 ماه دارم می نویسم امید وارم که ادمین تایید کنه و مورد پسند شما بشه

ادامه دارد .....

نوشته: ArAsH

ادم تنهایی هستم دوست دختر زیاد داشتم ولی طولانی ترین رابطم بیشتر از یک هفته نبودش . همیشه به همه خترا به چشم ازدواج نگاه میکردم . برام دوستی معنی نداشت . برای همین هم بود که با همه بهم میزدم میدیدم بدرد هم نمیخوریم و واقع بین بودم
داستان من از جایی شروع شد که مدرک دیپلم رو گرفتم و با اسرار شدید خانواده موافقت کردم که تو کنکور شرکت کنم کنکور ازاد رو دادم . و همون دانشگاهی که میخواستم قبول شدم . بچه درس خون نبودم ولی از طرفی خوشحال بودم جو فیلمای ایرانی منو گرفته بود و فکر میکردم با ورود به دانشگاه همه دخترا میان و بهم ابراز علاقه میکنن . سر اولین کلاس بود رفتم نشستم کلی جو گیر بودم تا تونستم به استاد تیکه انداختم تا خودی نشان دهم موفق هم بودم ولی خود واقعیم نبود چون تو جلسات دیگه کلاس حوصله نخاله بازی نداشتم و ساکت میشستم سر جام ترم ها گذشت دخترای خوشکلی سر کلاس ما بودن ولی باز من از هیچ کدومشون خوشم نمی امد دوستام میگفتن تو چرا اینطوری جواب میدادم این دخترا لاشی هستن بدرد من نمیخورن . اونا هم میگفتن خفه شو بگو روم نمیشه برم جلو تو دانشگاه برام اتفاقات زیادی افتاد ولی تا تر م اخر وارد هیچ رابطه یی نشدم . سر کلاس کارگاه بودم دوستم اس ام اس داد برم جلو در منم رفتم گفت کلاست ساعت چند تموم میشه با هم بریم قهوه خونه . باهم قرار گذاشتیم وقت نهار بریم قهوه خونه بعدشم باهم بریم سر کلاس ریاضی . خدافظی کرد منم رفتم دسشویی . عادتم بود تا بکار میشدم میرفتم دسشویی موهامو تو اینه میدیدم که مشکل نداشته باشه اخه موهام یکمی بلند بود و بد حالت تو راه برگشت سر کلاس دختری نظر منو بخودش جلب کرد داشت رو زمین دنبال چیزی میگشت رفتم کنارش
گفتم هر کی پیدا کرد مال خودش . خندید
گفتم حالا چی گمشده
گفت انگشترم
گفتم کی ؟
گفت همین الان از دستم درش اوردم یهو از دستم افتاد نمیدونم کجا افتاد
منم کمی گشتم یاد کلاسم افتادم
گفتم حیف که کار دارم وگرنه کمکتون میکردم پیداش کنید
رفتم سر کلاس اخرای کلاس بود هی خدا خدا میکردم کلاس تموم شه برم پیش دختره
بعد کلی خود خوری کلاس تموم شد سریع نفر اول از کلاس زدم بیرون رفتم اونجا دختره رو ندیدم
مثل اینکه رفته بود کمی اونطرف تر صندلی بود رفتم نشستم رو صندلی اس ام اس زدم به دوستم که بیاد با هم بریم قهوه خونه
جواب داد 20 دقیقه دیگه کلاس تموم میشه منم کمی نشستم دیگه خسته شده بودم پاشدم کمی راه برم وقتی داشتم راه میرفتم احساس کردم یه چیزی رو شوت کردم بله همون انگشتر بود انگشتر رو برداشتم موندم چیکارش کنم . تو قهوه خونه داستان رو برا دوستم تعریف کردم گفتم انگشترو چند میخرن می ارزه بفروشمش اونم گفت وزنی نداره مفت نمیخرن
ما هم انگشتر رو گذاشتیم خونه چند روز بعد خیلی اتفاقی اون دختره رو تو دانشگاه دیدم با یه پسره بود منم خواستم برم جلو گفتم ولش پسره براش یکی دیگه میخره چرا برم خود شیرینی کنم ولی بعدش کرمم گرفت که برم رفتم جلو سلام کردم
تا من سلام کردم پسره گفت خانم حمیدی من بدستتون میرسونم و خدافظی کرد دوباره گفتم نمیخوای جواب سلام منو بدی گفت ببخشید سلام امری داشتین
گفتم فکر کنم انگشترتونو پیدا کردم
گفت جدی
گفتم اره گفت خواب کوش
گفتم نشونشو بده
گفت طلا سفید تک نگین سفید
گفتم درسته
گفت پس لطف میکنی
گفتم دست من نی
گفت مسخره کردی
گفتم بیکار نیستم خونمونه نمیدونستم باد هر روز یه انگشتر دخترونه با خودم بیارم دانشگاه
گفت چرا ؟ شاید نیاز شه
گفتم چرا باید نیاز شه
گفت شاید بخوای درخواست ازدواج بدی
گفتم اون حلقه میخواد
گفت ربطی نداره
گفتم بگزریم حالا چیکار کنم انگشترو
چیرو چیکار کنی برام بیارش
گفتم من چهار شنبه دانشگام شما چی
گفت منم کلاس دارم
گفتم شمارتونو بده با هم هماهنگ کنیم
گفت ادرس خونه رو هم بدم چطوره
گفتم شما بخودت شک داری و رفتم سمت سالن دوید سمتم گفت ببخشید چرا ناراحت میشی گفتم من با اون اویزونایی که هر چی دلت میخواد بارشون میکنی فرق دارم گفت حالا چیکار کنم انگشترو میدی یا نه شمارم رو بهش دادم گفتم برو با تلفن عمومی زنگ بزن شمارت نیوفته ظهر کلاسام تموم شد رفتم خونه زنگ زد به گوشیم گفت با دوستشه اگه خونتون نزدیکه بیام انگشتر رو بگیرم
منم ادرس دادم امدن اول محل ما زنگ زد گفت بخدا من ادرس این کوچه هارو بلد نیستم اگه میشه خودت بیا این انگشترو بده به من قرار گذاشتیم تو دپارک منم با ماشین بابام رفتم سر قرار زنگ زدم کجایین تو پارک نشستیم چقدر زود امدی
گفتم با ماشین امدم
انگشترو دادم کلی تشکر کرد گفتم حالا خوبه انگشترت وزن هم نداره انقدر دنبالش میگشتی از این ستا هزاراس ادم دلش میسوزه میخواد یچیز دستی هم بت بده رفیقش زد زیر خنده اونم کم نیاورد یه شکلات از تو کیفش در اورد بهم داد منم گفتم ورشکست نشی گفت نترس نمیشم
گفتم کار نداری بری دیگه ریختتم نبینم گفت واه چقدر بی ادب گفتم حرکت امروزت تو دانشگاه یادم نرفته گفت من که معزرت خواهی کردم منم گفتم خوب ببخشید گفت تو مگه معزرت خواهی منو قبول کردی که من قبول کنم
منم گفتم من که میدونم دنبال چی
اونم با تعجب گفت چی
گفتم بیا بگیر نخواستیم اینم شکلاتت
دختره خندید گفت گمشو
گفتم ببخشد شما جز خانم حمیدی اسم دیگه یی نداری گفت من مریم هستم
گفتم خوشبختم منم امیر هستم رفیقش گفت منم اتنا هستم من گفتم خوب باش سریع گفتم شوخی کردم خوشبختم
گفت خیلی بدی گفتم خوب بفرمایید منزل چایی قلیونی چیزی در خدمت باشیم
دوستش اتنا سریع گفت مریم پاشو بریم چایی
منم پرو بازی جلو جلو رفتم سوار ماشین شدم اونا هم یه 206 داشتن پشت من امدن هی گاز میدادن منو گم کنن ولی انگار ول کن ماجرا نبودن رفتم جلو در خونه انا هم پیاده شدن گفتم جدی جدی مخواین بیاین بالا گفتن خوب اره گفتم بگم غلت کردم کافیه گفتن نه ما چایی میخوایم از جیبم 1000 تومن در اوردم گفتم بیا برو دوتا تی بگ بخور گفت جراتشو نداری حرف نزن منم هم به رگ غیرتم ور خورده بود هم جراتشو نداشتم تو دلم گفتم عمرن بیان حرف میزنن گفتم خوب مهمون حبیب خداس بریم بالا زنگ در رو زدم مادرم اف اف رو جواب داد گفتم مادر مهمون داریم رفتیم بالا دیدم دارن میان قلبم داشت از دهنم میومد بیرون خلاصه وارد خونه شدم اونا هم امدن مادر م چشاش در امد بردمشون تو اوتاق سریع دیدم پیش مادرم گفتم اینا امدن برا پروژه دانشگاه اگه زحمتی نی یه چایی به ما میدی مادرم گفت زشته دختر غریبه خونه پسر غریبه گفتم مادر چی میگی به هوای شما امدن بالا کلی اسرار کردم مادرم خونس بیاین بریم بالا بعدشم کامپیوتر به اون گندگی رو نمیتونستم ببرم پایین که خواهشن گیر نده گفت خوب لپ تاپ رو میبردی گفتم میخوای بیرونشون کنم گفت نه من که کاریت ندارم فقط قبل اینکه مهمون دعوت کنی به خونه هم یه خبر بده امدم برم مادرم گفت امیر مامان شر نشه گفتم چی میگی شر چیه رفتم تو اوتاق کامپیوتر رو روشن کردم گفتم یه بنده خدایی صبح شمارشو نمیداد بعد ظهرش بزور خودشو چپوند تو اوتاق من گفت خودت دعوتمون کردی که
گفتم مریم جان حالا من یه چیزی گفتم شما باید جدی بگیری
آتنا گفت حالا مگه چی شده تو هم شب بیا خونه ما
گفتم خونه شما چیکار
گفت البته خرج داره
گفتم چه خرجی من یه انگشتر که به شما دادم بزور خونمون هم که امدین رازیتون نکرد جیبما رو هم میخواین خالی کنین
خندید گفت چه دلش پره . تولدمه دست خالی که نمیتونی بیای
گفتم میتونم ببین چجوری هم میام
مادرم در زد رفتم چایی هاروازش گرفتم تشکر کردم
آتنا گفت اخر چی شد میای یا نه گفتم بیام اونجا ننه بابات نمیگن این کیه
گفت نه چرا بگم
بعدشم تو قرار با مریم بیای گفتم مریم
گفت اره اونجا همه با بی اف هاشون میان مریم بی اف نداره گفتم با هم بیاین
گفتم من با این عمرا با این اخلاقش
مریم گفت خیلی دالت بخواد اصلا من بات نمیام
ادرس رو داد گفت میل خودته خاصی بیا گفتم باشه ببینم چی میشه
پاشدن که برن گفت مهم خودتی کادو برام مهم نی هر چی خردیدی شخصیتت رو نشون میده
منم گفتم برازنده شخصیتت میخرم
رفتن 1 ساعت بعد باز یه شماره نا شناس اس ام اس داد بازش کردم گفت اتنام امیر یه زنگ به مریم بزن با هم هماهنگ کنین چی برام میخواین بخرین
گفتم حالا کی میخواد بیاد
گفت امیر تورو خدا نمیخوام مریم احساس غریبی کنه تو جشن تنها بشینه یه گوشه
گفتم خوب تو هستی چرا تنها برا تو میاد
گفت من که پیش علی هستم
گفتم علی کدوم خریه
گفت درست حرف بزن نامزدمه
گفتم من مشکلی ندارم ولی مریم از کجا بیابم
گفت امروز بت زنگ زد همون شمارشه
گفتم ببینم چی میشه
گفت منتظرم
زنگ زدم بش
الو سلام
مریم : سلام
امیر : خوبی عزیزم
مریم : عزیزم بیا برا همین بت شماره نمیدادم دو ساعت نشده شدم عزیزت
امیر : من خرم که بهت احترام میزارم میخوام کارت راه بیوفته اصلا بای
مریم : چرا گریه میکنی شوخی کردم ممنون که زنگ زدی
قرار شد من برم دنبالش با هم بریم خونه آتنا
تو فکر تلافی کار امروز بودم یهو فکرم به یه جعبه کاغذی که توی خونمون همیشه افتاده بود رسید حالا هیشه تو چشم بودا کلی گشتم تا پیداش کردم
سویچ ماشینو گرفتم به خانواده گفتم من دارم میرم خونه دوستم مادرم گفت دختره یا پسر گفتم جانم دختر ؟ مادرم گفت با اون حرکت امروز هیچ چیز از تو بعیید نیست
منم گفتم حوصله ندارم ما رفتیم
رفتم یه چند نخ سیگار گرفتم خرج راه بغاله جا مابقی پول شکلات داد منم منم همونجا یاد شکلات بعدظهری افتادم شکلات رو گذاشتم تو پاکت مونده بود یه چسب رفتم دم خونه مریم گفتم بپر پایین تیزی بریم حوصلتو ندارم گفت صبر کن الان میام
باز بش زنگ زدم گفت مگه شاش داری بزار دو دقیقه بگزره دارم میام
گفتم نفس بکش میخواستم بگم چسب نواری اگه رمان هم داری بیار
گفت از کجام بیارم گفتم از کون ملا مگه برا اتنا کادو نخریدی
گفت بی ادب یکاریش میکنم
امد نشست تو ماشین دستم رو بردم جلو چسب رو داد بهم
گفتم حولی دست بده سلام کن بی ادب
گفت خیلی پرررو ییییی
بعد دست داد منو دستام یخ بود گفت اوووووف چقدر سردی گفتم از تنهایی زن بگیرم درست میشم
گفت زن میگیری بخاری که نمیگیری
گفتم من یه کوه چربی میگیرم که بپرم بغلش کنم گرمم کنه
گفت اه حال بهم زن سریع کادو رو در اوردم یکم درستش کردم
گف چی خریدی گفتم طلا گفت گمشو جدی توش چیه
گفتم چی میخوای باشه
گفت این انگشتر بدلا
گفتم نوچ
گفت پس چی
گفتم شکلات
گفت بزن بغل پیاده میشم
گفتم چی شد
گفت ابرومونو میبری
گفتم مگه تو کادو نخریدی
گفت چرا
گفتم اینو میدیم بعد که دیدیم بد شده کادوی تورو میدیدم
گفت امیر بد نشه
گفتم نمیشه
سیگار روشن کردم که بکشم
گفت سیگاری هستی گفتم نه
گفت پس چرا میکشی
گفتم حال میده تو هم میکشی
گفت اره
روشن کرد شروع کرد به کشیدن
گفتم سیگاری هستی
گفت نه
گفتم چرا میکشی پس
گفت گمشو
تا خونه اتنا کلی رفتم رو مخش و کل زندگیشو کشیدم بیرون گرم حرف زدن بودیم
رفتیم خونه اتنا همه امده بودن ما هم اخرین مهمونا بودیم کلی داف هولو ولی نمیشد بری سمتشون همه لباسای سکسی تنشون اووووف چه فضایی بود
رفتیم جاتون خالی بسات همهچی بود مریم رفت لباساشو عوضکنه من قفل جمعیت بودم داشتم دید میزدم کم مونده بود گوشیمو در بیارم فیلم بگیرم ببرم به دوستام نشون بدم کلا کب کرده بودم کیرم راست شده بود کیررو به هزار زحمت درست کردم از حالت خیمه درش اوردم یهو دیدم اتنا امد جلو دستم رو بردم جلو دست داد و امد منو بوسید گفت ممنونم که امده خیلی لطف کردی گفت پس شیطون خانم کوش گفتم رفته اماده شه گفت شیطون رفته فرشته شه که یهو مریم امد من شوکه شدم

قسمت دوم هم اگه استقبال بشه مینویسم
بعد اینکه با لباسای جدید دیدمش شوکه شدم

ادامه دارد...

نوشته: ؟

...قسمت قبل

نشستن طولانی مدت روی صندلی فلزی محوطه باعث بیحس شدن عضلاتم شده بود.کمی خودم رو جابجا کردم و ژاکت کهنه رو به خودم پیچیدم.بازم پاییز دلگیر بود و سمفونی رنگهای چشم نواز برگ دختران روح آدم رو غلغلک میداد.
نسیم خنکی که تند و چابک بین تنه درختان پیر و خسته محوطه در تکاپو بود رقص کنان هو میکشید و برگهای خشکیده رو به دست جاذبه زمین سرد می سپرد.سرم شده بود پر از فکرهای جورواجور.این روزها هیچ کاری به جز فکر کردن از دستم برنمیومد.
با تقویم و اعداد و ارقامش دیگه سروکاری نداشتم تا روزهایی رو که توی اون قفس سبز محصور شده بودم رو بشمارم.اما با یه حساب سر انگشتی حالا دیگه راحت میتونستم حدس بزنم تقریبا شش ماهی میشه که مادرم آروم و راحت زیر خاک سرد و سیاه گور خوابیده.دیگه سپهر هم نبود که مثل زنجیری به پام میخکوبم کنه به سرنوشت.
تو یک شب هم سایه حمایت مادر رو از دست دادم و هم جسارت مادرانه ام رو. مثل پرنده ای زخمی کنج قفس گوشه نشین شده بودم و دلم به هوای آسمون آبی خوش نبود تا بهانه ای واسه پرواز داشته باشم.روزها بود با آینه هم قهر کرده بوم.آخرین باری که تصویر خودم رو توی قاب آینه دیدم رو یادم نمیومد.اما انگار نه انگار همون سوگندی بودم که شاد و پر طراوت وارد زندگی با امیرشده بودم.اما یه گوشه چشم زن دایی همه اینها رو تبدیل میکرد به یه توهم جنون آمیز چون به زعم اون همون دختر ننه و بابا گدایی بودم که یتیم بزرگ شده وهمون امیرهم از سرم زیاد بود.اگر امیر نبود مجبور بودم یه عمرتو خونه کوچیک و قدیمی آرزو به دل میموندم تا شاهزاده سوار بر اسب رویایی بیاد سراغم و منو سیاه بخت کنه.از افکاری که باز به ذهنم هجوم آورده بود کلافه بودم.پوزخندی زدم و از روی نیمکت بلند شدم و به طرف ساختمان بیمارستان به راه افتادم.
صدای خش خش برگ درختان مثل ناله آرزوهای زنده به گور شده ام تو روزهای حسرتم آزارم میداد.با دیدن دیوارهای سفید ساختمون اصلی بیمارستان که بین درختان سربه فلک کشیده محصور شده بود باز دلم گرفت.سعی کردم نگاهم به حصار پنجره ها نیفته.چون به قول خانم دکتر بیشتر باید آستانه تحملم رو بالا میبردم تا بغضم نترکه.پا تند کردم تا معطل احوالپرسی با پرستاری که شیفت رو تحویل گرفته بود نشم.تنها نقطه امن همون تخت اتاقی بود که با دوتا آدم دیگه که دردشون شبیه خودم بود باید قسمت میکردم.از در اتاق که وارد شدم دوسه قدم بیشتر تا نقطه پایانی یه روز کسالت بار دیگه فاصله نبود.پنجره عریض کنار تختم آغوشش رو باز کرده بود و به روم لبخند میزد اما نرده های سیاه پشت پنجره منظره قابش رو نفرت انگیز کرده بود.
نگار توی تختش خزیده بود و ملافه رو کشیده بود روی سرش،انگار نه انگار که به قصد چرت نیمروزی داره استراحت میکنه.سابقه نداشت این وقت روز رو خوابیده باشه.توی این چندماه اونقدری اخلاقش رو میشناختم که از یکساعت مونده به غروب پشت پنجره میشینه و منتظر فرونشستن تب آفتاب میمونه.احساس کردم ناامیدتر از همیشه ست.واسه همین رفتم کنارش و در حالیکه ملافه رو از روی صورتش کنار میزدم لبه تخت نشستم و با دلهره توی صورتش خیره شدم.فقط چند ثانیه زیر نگاه سنگینم دوام آورد،بلافاصله با غضب ملافه رو باز روی صورتش کشید.
برخلاف روزهای گذشته طی روز هیچ جروبحثی نکرده بودیم.نمیدونستم از چی دلخور شده.به محض اینکه دستم رو روی بازوش گذاشتم انگار گذاشتنش روی ویبره.عضلاتش بازوش زیر دستم شروع به لرزیدن کرد و صدای مبهمی که از گلوش خارج میشد با وجود ملافه روی صورتش نمیدونستم باز داره میخنده یا گریه میکنه.منتظر بود بپرسم چی باعث رنجشش شده.براق شد توی صورتم و گفت:
- به تو چه؟هان به تو چه آخه؟ تو از حال و روز من چی میفهمی؟!تو شاید ترسو باشی اما من نیستم.تو دلت میخواد تو این قفس زندانی باشی،اما من دلم نمیخواد به این حال و روز باشم.دلم نمیخواد...دلم نمیخواد.
با مشت توی قفسه سینه ام میکوبید و صدای بلند گریه اش سکوت بخش رو شکست.سرش رو تو بغلم گرفتم وبا اینکه پشتم به در ورودی بود میدونستم تا چندثانیه دیگه چه اتفاقی میفته.
پرستار شتاب زده راهش رو از میون مریض های اتاقهای مجاور که داشتن به داخل سرک میکشیدن و با تاثر به نگار نگاه میکردن باز کرد و به محض دیدن من و نگار تو اون حالت از شتاب قدمهاش کم شد.و باطمأنینه نزدیک شد و در حالیکه سرنگ محتوی آمپول آرامبخش توی دستش بود بهم اشاره کرد تا آماده اش کنم بهش آمپول بزنه.بدون اینکه حلقه بازوم رو که دور شونه هاش گرده زده بودم تا احساس امنیتی رو که همیشه ازش حرف میزد بهش برگردونم با دست به پرستار تازه کار اشاره کردم تا کمی صبر کنه.با بی صبری صندلی گوشه اتاق رو پیش آورد و نزدیک تخت گذاشت و روش نشست و منتظر شد تا بذارم کارش رو انجام بده.
بعد از اینکه کمی آروم شد در حالیکه قربون و صدقه اش میرفتم ازش خواستم اجازه بده تا پرستار بهش آمپولش رو تزریق کنه.از حرکات نگار میفهمیدم بازم حال و روز خوبی نداره و توی رودربایستی باهام داره تن به سوزن میسپاره بلکه شب رو بذاره من و فروهه راحت بخوابیم.
مثل بچه ای مطیع روی شکم خوابید و با عجله پیراهنش رو بالا زدم و کمی شلوارش رو پایین کشیدم .به محض اینکه سوزن روی پوست سفید بدنش فرود اومد بدنش تکونی خورد و صدای ناله خفیفی از دهانش که داشت از ترس به بالش فشار میداد به گوشم خورد.پرستار فرز و چابک کارش رو انجام داد و با لحن مهربون رو بهش کرد و گفت:
- ببخشید نگارجون اگه درد داشت.اگه قرصهاتو به موقع بخوری هیچوقت مجبور نمیشی زجر آمپول زدن رو تحمل کنی.
لباسش رو مرتب کردم و در حالیکه داشتم جای سوزن رو ماساژ میدادم پرستار رو به من کرد و گفت:
- فکر کنم خوابش برده.شما هم دیگه میتونی از کنارش بلند بشی و اجازه بدی استراحت کنه تا فردا که بیدار میشه حالش حسابی سرجاش اومده باشه.
ناخودآگاه نگاهم چرخید و روی ساعت دیواری ثابت موند.واسه اولین بار داشتم به این فکر میکردم چندماهه رنگ مهتاب رو ندیدم.به محض اینکه غروب میشد صدای تق و توق ظرفهای فلزی توی راهرو میپیچید و میزهای بزرگ و دوطبقه چرخدار که از آشپزخونه فرستاده میشد از سر راهرو بخش شروع به حرکت میکرد و جلوی هر اتاقی توقف میکرد و کارمندی که مسئول پخش غذا بود هنرمندانه به تعداد تختهای هر اتاقی سینی های فلزی رو روی دستش میگرفت و جلوی هرکس سهمش رو میگذاشت و میرفت.تا زمانی که آدم داخل ظرف رو نمیدید نمیتونست حدس بزنه غذا چی هست.به محض اینکه غذای بی رنگ و بوی بیمارستان از گلومون پایین میرفت خاموشی زده میشد و خواه ناخواه باید میخوابیدیم
یادمه روزهای اول خیلی عذاب کشیدم تا به این وضعیت عادت کردم.بعد از چند روز که دوز داروهای آرامبخشی که برام تجویز شده بود پایین آوردند تازه تونستم بفهمم کجا هستم.وقتی به این حقیقت پی بردم که مجبورم تا مدتی رو که دوره درمانم هست اونجا بمونم داشتم از شدت غصه دق میکردم.توی اتاق سه تختخواب بود که توی اون تنها بودم.معلوم نبود مدت حبسی رو که محکوم شده بودم توی اون زندان بگذرونم چه مدت زمانی هست.هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشتم پس تصمیم گرفتم اونقدر غذا نخورم تا بمیرم.
سینی غذایی رو که جلوم میگذاشتن دست نخورده برمیگردوندن تا اینکه بالاخره کارمند پخش غذا که زن مسن و اخمویی بود از رو رفت.انگار نگران شده بود.چندروزی بود که لب به غذا نزده بودم.روزهای اول حتما توی دلش میگفت عادت میکنه به غذاهای بی رنگ و بوی اینجا.با اینکه تعجب می کرد از چند روز غذا نخوردن من ولی بازهم بدون هیچ حرفی سینی رو برمیگردوند.کم کم نگاه سرد و خشنش تبدیل شد به نگاه ترحم آمیز.کاش دلش به رحم نمیومد.دست آخر به حرف اومد اما من حوصله حرف زدن با هیچ کس رو نداشتم.از اتاق رفت بیرون و بلافاصله همراه پرستار وارد شد.بچه که بودم لباس پرستارهای بیمارستان سفید بود و صورتشون مهربون تر بود.اما اونشب پرستار کشیک بخش یه دختر قد بلند و مانکن با مانتو و شلوار تنگ و چسبون بود که زیر پوشش آرایش غلیظش نمیشد سنش رو حدس زد.با عشوه نزدیک شد.صورتش مهربون نبود.اما صدای زیر و ظریفش همراه با عشوه ای دخترونه به نظر میرسید دلش برام میسوخت.اولش ازم پرسید چرا غذامو نمیخورم و وقتی با سکوت و بی تفاوتی من مواجه شد حرصش گرفت.با غیض ازم خواست به حرفش گوش بدم وگرنه بازم بهم سرم وصل میکنه.فکر کنم اگر چاره داشت سرمو به یکی از میله های تخت میکوبید تا بمیرم.خداییش هم خیلی زور داشت با یکی حرف بزنی و مجسمه وار زل بزنه به نقطه ای.دست آخر بعد از انجام وظیفه از اتاق بیرون رفت در حالیکه غرولند میکرد منو به حال خودم گذاشت.
اونجا بود که فهمیدم نقطه آخر زندگی اینجاست.نه دیگه کسی نازمو میکشید و نه نگران زنده موندن و مردنم میشد.انگار چندروزی میشد که حجم سنگین غصه از دست دادن مادرم پشت لبهای بسته و چشمهای خشک شده از اشکم داشت اذیتم میکرد.همش منتظر بودم.روی تختم ساعتهای طولانی چمباتمه میزدم و فقط به عشق بازی که باد با درختان شوریده سر به راه می انداخت نگاه میکردم.
بالاخره اونقدر منتظر موندم تا یه همدرد از راه رسید.برای اولین بار نگار رو دیدم.وقتی وارد اتاق شد اولش فکر کردم بازم یکی از پرسنل بیمارستان از راه رسیده تا خلوتم رو بهم بریزه و با تظاهر به دلسوزی بخواد باهاشون همکاری کنم تا دردسر مردنم گردنشون نیفته.اما یکراست از در اتاق وارد شد و به سمت تختی که با فاصله از تختم قرار داشت رفت و مثل کسی که به خونه برگشته همه جای اتاق جز من براش آشنا بود.لباسش رو عوض کرد و وقتی لباس رنگ و رفته بیمارستان رو با اون مدل مزخرفی که فقط یادمه مادربزرگم از اون مدل لباس داشت تنش کرد،زمین تا آسمون با عروسک چند دقیقه پیش فرق داشت.
زیر چشمی نگاهم به حرکاتش بود.تنها اتفاق تازه ای که افتاده بود و هیجان تزریق کرده بود به لحظه های تکراری که دیگه گوش هم میتونست وظیفه چشم رو انجام بده.
حریصانه به بدنش چشم دوخته بودم.مثل مانکن هایی بود که فقط تصویری از اونها رو دیده بودم.عضلات کشیده و خوش فرمش همراه با باسن برجسته و کمر باریکش باعث شد یک لحظه هجوم خون رو به صورتم احساس کردم.وقتی شلوارش رو از کمرش پایین کشید یک آن میخکوب شدم.جز بند باریک و سیاهی که روی تنه بلورین اندامش نقش بسته بود و بندی که اون رو قطع میکرد و میون حجم عضلات باسنش غیب میشد چیزی تنش را نمی پوشوند و این حتا برای من که هیچ وقت همجنس برام کششی نداشت تحریک کننده بود.چرخید و نیمرخ اندامش شکم صاف و رونهای پرش رو بیشتر به رخم کشید.بی هیچ خجالتی دستش رو پشت کمرش برد و در حالیکه کمی به جلو خم شده بود بند سوتینش رو باز کرد.انحنای تندی که سینه های توپر و سفیدش رو به اندامش وصل میکرد نشون میداد از این حیث هم هیکلش بی نقصه.با حوصله سوتینش رو مچاله کرد توی دستش و گوشه کیف بزرگی که روی شونه اش بود فرو کرد و چرخید تا پیراهنش رو برداره یه لحظه باهام چشم تو چشم شد.به جای اون من خجالت زده نگاهم رو دزدیدم اما باز وقتی اومد پیراهنش رو بپوشه از فرصتی که دست داد نگاهش کردم.اول دستاش رو داخل پیراهن برد و وقتی بازوهای سفید و توپرش رو بالا برد تا یقه لباس رو از سرش رد کنه حریصانه زیر بغلش رو دید زدم.این عروسک شکستنی واقعا انگار از بلور تراشیده شده بود.انگار نه انگار که مویی روی تنش روییده باشه که اونارو زدوده باشه.
وقتی روی تختش دراز کشید تازه به صرافت من افتاد.با لبخند بهم نگاه کرد و پرسید"تازه واردی؟!"توی اون مدت با هیچ کس همکلام نشده بودم.انگار فکم قفل شده بود.واسه همین با اشاره سر جواب مثبت دادم.
آهی از ته دل کشید و گفت:
- خدا به دادت برسه.امیدوارم زود عادت کنی.وگرنه مطمئنم اذیتت میکنن تا رامشون بشی.اما ببین چی دارم بهت میگم.اگه تمام داروهایی که اینجا بهت میدن رو بخوری بیچاره میشی.با تعجب نگاهش کردم.وقتی اشتیاقم رو واسه شنیدن دید از جاش بلند شد و اومد روبروم لبه تختم نشست و گفت:
- سردر اینجا نوشته آسایشگاه بیماران روانی.اینا براشون فرقی نداره کی میاد و دردش چیه.اغلب همه مریضها رو به چشم اون بیماری میبینن که اوضاعش وخیم هست و خونواده اش از دست دیوونه بازیهاش عاصی شدن.از سر تا ته همه رو یه جور دارو میدن و از خداشون هست صبح تا شب بیفتی روی این تخت و بخوابی.پس سعی کن خودتو از اینجا نجات بدی.
متعجب داشتم به حرفهاش گوش میدادم که سایه پرستار شیفت افتاد روی در اتاق و به محض اینکه وارد شد نگار از خوشحالی به سمتش دوید و بغلش کرد.گیج و مبهوت نگاهشون میکردم.در حالیکه همدیگه رو بغل کرده بودن و خنده های نگار فضا رو پر کرده بود رو بهش کرد و گفت:
- ببینم سرتق بذار از راه برسی و یکی دیگه رو هم از راه بدر کنی.داری یادش میدی داروهاشو نخوره هان؟!
نگار خنده ای کرد و پرستار با جذبه ای ساختگی بهش دستور داد روی تخت بشینه تا کار چکاپش رو انجام بده.انگار قانون ورود همین بود.تمام چکاپی که روز اول توی سکوت ازم به عمل آورده بودن انجام شد و پرستار یادداشت هایی رو روی تخته فلزی که با گیره کاغذی رو روش ثابت کرده بود ثبت میکرد.تنها فرقی که داشت آشنایی مریض و پرستار بود که انگار سالیان سال بود همدیگه رو میشناسن.بدون اینکه توجهی به حضورم داشته باشن باهم حرف میزدن.از صحبتهاشون فهمیدم اونم مثل من مادرش رو از دست داده و این اتفاق باعث افسردگی حادش شده.سن و سالش خیلی کمتر از من بود.دلم به حالش سوخت.ظاهرا دوازده ماه سال،ده ماهش رو اونجا بستری بوده.کار پرستار که تموم شد اومد کنار تخت من و گفت:
- خب خانوم خوشگل شما هم که تازه اینجا بستری شدی.اینجوری که اینجا ثبت شده حوصله هم نداری با کسی حرف بزنی.اما من میدونم این دختر وراج تورو به حرف میاره.البته از فردا خانم دکتر مشاوره ات رو شروع میکنه.امیدوارم هرچی زودتر خوب بشی و دیگه اینطرفها پیدات نشه.
زل زده بودم توی صورتش که نقش یه لبخند قشنگ اونو شبیه فرشته ها کرده بود.میون بهت من دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
- شایسته رحمانی هستم.اما چون هم اطاقی نگار هستی تو هم میتونی شایسته صدام کنی.اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو عزیزم.
وقتی دید فقط به دست و صورتش زل زدم و حرکتی نمیکنم با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت:
- حیف از توست که اول جوونی اسیر این جور جاها بشی.توروخدا زودتر با دکترت همکاری کن تا خوب بشی و از اینجا نجات پیدا کنی.
هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که بغضم ترکید.برای اولین بار داشتم گریه میکردم.خدایا بالاخره منم داشتم تمام واکنشهای آدم وار رو از خودم نشون میدادم.روم رو کردم به سمت پنجره و پاهام رو از تخت آویزون کردم.دلم میخواست یکبار دیگه منم روی پاهام راه برم و بدوم.توی باشگاه میون تحسین شاگردهای تازه کارم حرکات ایروبیک رو ماهرانه انجام بدم و با نشاط سرشون داد بزنم و تشویقشون کنم به حرکت.
دستم رو گذاشتم کنار پنجره و سرم رو به دستم تکیه دادم.میون پرده اشک دیگه هاله سبزی هم که از برگ درختان تو سیاهی شب داشت محو میشد نمیدیدم.غرق افکار خودم بودم که بوی عطرش مشامم رو پر کرد اومد کنارم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و خم شد توی صورتم نگاهم کرد و بعد از یه مکث طولانی بهم گفت:
- اگه احساس کنی اینجا نقطه آخرهست،قافیه رو سخت باختی.
بالاخره بعد از چندین روز مهر سکوت رو شکستم و گفتم:
- مگه میشه از واقعیت فرار کرد؟!
- نه نمیشه.بعضی وقتها اونقدر واقعیت چهره کریه و زشتی داره که واسه آدم چندش آوره.اما هیچ راهی نمیونه جز اینکه تسلیمش شد .باید اونقدر باهاش مواجه بشی تا تصویر دردناکش برات عادی جلوه کنه.درست مثل زنی که مجبوره با یه شوهر جذامی بسوزه و بسازه.
- تو که لالایی بلدی چرا خوابت نبرده؟!
- خوابم میبره.اما حقیقت زندگی من اونقدر سنگینه که قلبم کشش رو نداره و منو از خواب میپرونه.همش خودمو سرزنش میکنم واسه اینکه ایکاش چند دقیقه زودتر میرسیدم خونه.شاید اونوقت اون پست فطرت نمیتونست یه همچین بلایی سر مادرم بیاره.بالاخره یه روزی انتقامم رو ازش میگیرم.
وقتی این رو گفت عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود.چشمهاش درشت تر از حد معمول شده بود و اونم خیره به منظره بیرون داشت تو افکار خودش سیر میکرد.انعکاس تصویر من و نگار که روی شیشه افتاده بود اون رو به خنده انداخت.ناگهان جدی شد به حالت خبردار ایستاد و رژه وار به سمت تخت خوابش به راه افتاد.وقتی نگاه متعجبم رو دید قهقهه ای زد و گفت:
- ترسیدی نه؟ً! نترس من که به تو کاری ندارم.نکنه تو هم مثل بابام میترسی نصف شب بیام بالای سرت و گرد تا گرد سرتو پخخخخ ببرم؟اما اگه بخوایی گوش به حرف ندی اونقدر میزنمت تا صدای سگ بکنی.
حرکاتش برام جالب و خنده دار بود.شلیک خنده هاش اگرچه جنون آمیز و غیرطبیعی بود،اما منو به خنده واداشته بود.شاید من از اون مریض تر بودم.وگرنه یه آدم سالم نمیتونست به اینهمه خشونت حتی لبخند هم بزنه.اما تو همون لحظه احساس میکردم هم بندیم رو دوست دارم.و نگار اولین اتفاق خوبی بود که بعد از مدتها توی روزهای گذشته افتاده بود.
بی تابی های نگار دل منم آشوب کرده بود.کاش میتونستم جراتم رو جمع کنم و بدون هیچ ترسی از قضاوت آدمها منم برم تو دل زندگی خودمو غرق کنم.ولی نمیدونستم توی اون خونه اگر حالم دوباره بد بشه کی به دادم میرسه.احساس میکردم این تخت لعنتی مثل زورق شکسته توی دریا تنها ریسمان امیدی هست که میتونم واسه زنده موندن بهش چنگ بزنم.
غرق تو فکر و خیال بودم که صدای پای فروهه اومد.طبق معمول یک پاش رو از شدت خستگی به زمین میکشید.معلوم بود که حسابی مشغول پیاده روی با معشوق جدیدی بوده که تازگی پیدا کرده.به محض ورود به اتاق از لپهای گلی و بادی که پره های بینیش افتاده بود میشد فهمید حسابی ازش تعریف و تمجید کرده و در گوشش زمزمه های عاشقانه خونده.بدون اینکه طرف تختخواب خودش بره یکراست اومد سمت من و نشست روبروم و از شدت ذوق بدون مقدمه بغلم کرد.
از خودم جداش کردم و با اعتراض ازش پرسیدم:"باز با کدوم جیک جیک عاشقانه ای خر شدی که اومدی منو اشتباهی بغل کردی؟!"
از شدت ذوق جیغ کوتاهی کشید و همزمان نگار سرش رو از زیر ملافه بیرون آورد و سرش داد کشید:"زهر ماااار!!!خانم خوشیش رو میره با اون نفله مفنگی میکنه و جیغ بنفشش رو تو گوش من می کشه"
دلم میخواست گوشام رو بگیرم از مهلکه فرار کنم.چون میدونستم جنگ خونین پر از فحش و ناسزای رکیک بین این دوتا قطب مخالف سر میگیره و من بدبخت باید جداشون کنم.واسه همین تا فروهه اومد لب باز کنه و حرف بزنه دستش رو گرفتم و چونه اش رو چرخوندم سمت خودم و گفتم:"بیا عزیزم واسه من تعریف کن.فقط یواش چون نگار آمپول آرامبخش زده تا بخوابه.حسابی بی حوصله ست"
در کمال تعجب انگار آب سرد روی آتیش غضبش ریخته شد و باز چشمهاش پر از همون عشقی شد که چند لحظه پیش مثل دوتا گوی عسلی جلوم چشمم میدرخشید.فهمیدم اینبار یه حرکتی با پسره انجام داده.چون کف دستاش از حرارت مثل آدم تب دار بود.به محض اینکه نگاهم رو از دستهای سفید و گوشت آلودش که توی دستم بود گرفتم و تو چشماش نگاه کردم،نگاهش رو ازم دزدید.توی این مدت به حدی بهم نزدیک شده بود که حرف همدیگه رو از نگاه میخوندیم.از شدت شرم سرش رو زیر انداخت و با شیطنت با چشماش صورتم رو پایید.توی فکر بودم اگه جای فروهه بودم هنوزهم به زمزمه عاشقانه مردی اعتماد میکردم یا نه.سرزنش آمیز نگاهش کردم و گفتم:
- فروهه راستش رو بگو.تا غروب تو محوطه صبر کردی با شهرام چه غلطی بکنی؟!
مثل بچه ای که باید به مادرش توضیح بده شروع کرد به انکار کردن تا اینکه دلش طاقت نیاورد و با خجالت گفت:"فقط بغلم کرد"نگاهش چرخید سمت پنجره و جایی که توی دوردست،انتهای محوطه میعادگاه عاشقانه ای که همیشه با شهرام قرار میگذاشت و ساعتها روی نیمکت مینشست و حرف میزد.وضعیت فروهه نگران کننده بود و دو تا آدم که هر آن ممکن بود حالشون غیرطبیعی بشه بعید نبود بیشتر از تسکین واسه هم دردسرساز بشن.
اما این اواخر فروهه نه دیگه حرفی از ازدواج خواهر کوچکتر از رو خودش میزد و نه از رنجشهایی که از طرف خانواده متحمل شده بود.انگار دیگه حرفهاش رو با شهرام میزد.چون دیگه از دوران فقر و اعتیاد پدرش که مجبور به کار کردن میشه تا خرج تحصیل خواهر کوچیکترش رو بپردازه،حرفی نمیزد.انگار دیگه کینه ای از مدیرشرکت بی وجدانی که از اعتمادش سوءاستفاده کرده بود و بکارتش رو از بین برده بود و به کل رابطه شون رو حاشا کرده بود،به دل نداشت.
در عوض همه قصه هاش،غصه های شهرام بود که از مرگ زود هنگام نامزدش توی دلش تلنبار شده بود.حدس میزدم فروهه برای اولین بار تونسته به جز من و روانکاوش واسه کسی رازش رو که وحشت داشت پیش خانواده اش برملا بشه رو فاش کنه.نگاهم چرخید توی سینه اش و از میون دکمه باز یقه اش روی کبودی توی سینه اش ثابت موند.وحشت زده گفتم:"فروهه چرا اجازه دادی بهت دست بزنه؟"داشتم دکمه هاش رو باز میکردم تا بقیه بدنش رو وارسی کنم که دستم رو گرفت و گفت:"چیزی نیست سوگند،نگران نباش.کلی باهاش حال کردم"
وقتی توی صورتش نگاه کردم چشمهاش باز از شدت شهوت داشت خمار میشد.از التهاب عطشی که توی وجودش زبانه میکشید باخبر بودم.اما اصلا گمان نمیکردم اونقدر غرورش رو سر اولین سکسش با اون حیوون از دست داده باشه که حاضر باشه هر گوشه و کناری دست به این کار احمقانه بزنه.از بی عقلی فروهه چندشم شده بود.با اینکه دوسه سال از خودم بزرگتر بود اما همیشه من واسه اون نقش خواهر بزرگتر رو اجرا میکردم.
فروهه هم یکی از بیماران پای ثابت اون بیمارستان بود و با اون قد کوتاهش و چهره با نمکی که داشت تونسته بود خودش رو توی دل پرسنل بیمارستان جا کنه.طوریکه 6-7 سال سابقه بستری شدن دوره ای توی اون بخش جزء افتخاراتش بود تا پشت اون مجرد بودنش رو توی سن و سال بالا و به قول خودش نزدیک شدن به مرز ترشیدگی پنهان کنه.پای ادعا که میشد عقل کل به حساب میومد اما نمیدونم جز من چند نفر دیگه هم توی اون بخش میدونستن وقتی شب دیو شهوت سراغش میاد و هوش از سرش میبره چطوری مثل شبح عریان سروقت آدم میاد و جنونش توی اون حالت کاملا مشهود بود.
بعد از سرو شام و زدن خاموشی،به محض اینکه پرستار کشیک آمار همه مریضها رو چک کرد و قرص هر مریض رو بالای سرش گذاشت و رفت.صدای قرچ و قروچ تخت فروهه بلند شد.میدونستم تا چند لحظه دیگه میاد داخل تختم و تن داغ و تب دارش رو میچسبونه به پشت کمرم.اما برخلاف تصورم این اتفاق نیفتاد.با رخوت توی تختم نیم خیز شدم و چرخیدم.با تخت خالی اون مواجه شدم.نگار هم تحت تاثیر داروی آرامبخش توی خواب عمیق فرو رفته بود و فقط صدای ممتد نفسش از دهان نیمه بازش به گوش میرسید.
غلتی زدم و پشت به پنجره به پهلو دراز کشیدم تا ببینم کی برمیگرده.حدود بیست دقیقه ای گذشت و خبری ازش نشد.کم کم دلشوره گرفتم و تازه یادم افتاد کجا رفته.از تختم پایین اومدم و پاورچین به سمت در اتاق به راه افتادم.توی راهرو سرک کشیدم و فقط یکی از پرستارهای شیفت رو انتهای راهرو درست نزدیک درب خروجی مشغول کار دیدم.از یک طرف خواستم بیخیال بشم و برگردم توی تختم.از طرف دیگه نمیتونستم بر نگرانی خودم غلبه کنم و یه جورایی خودم رو مقصر میدونستم.چون واسه اولین بار این من بودم که راه خروج از ساختمون رو به طرف محوطه با فروهه امتحان کرده بودم.در حالیکه درب اصلی سالن پایین همیشه شبها قفل بود و فقط یک درب از زیرزمین که آشپزخونه بود به محوطه باز میشد و مخصوص خروج زباله از آشپزخونه بود.تقریبا چند قدم اونطرف تر میعادگاه فروهه با شهرام برای قرار عاشقانه بود.
چند دقیقه صبر کردم تا اینکه پرستار وارد اتاق کناری شد و پاورچین از پشت سرش رد شدم و پیچیدم سمت راست توی راهروی منتهی به بخش 2.دیگه مریض اون بخش محسوب نمیشدم تا کسی بتونه بهم گیر بده.خوشبختانه به جزیک خدمه با کسی مواجه نشدم و راحت تونستم خودم رو به ورودی آسانسور که یکراست به سمت آشپزخونه میرفت و مخصوص حمل غذا بود،رسوندم.
با عجله دویدم توی آسانسور و دکمه -1 رو زدم.آسانسور کهنه با سروصدای زیاد به راه افتاد و بقیه مسیر کاملا برام آشنا بود.فقط کافی بود از تاریکی فضای آشپزخونه که توی سیاهی مطلق فرو رفته بود ترس به دلم راه ندم.درست انتهای راهرو منتهی به سالن آشپزخونه که رسیدم به محض رد شدن از دوتا دری که بدون هیچ تماسی سالها بود کنار هم ورودی رو رقم میزدن صدای پچ پچ دونفرمیخکوبم کرد.توی دلم شروع کردم به بسم الله گفتن.در حالیکه صدای تند ضربان قلبم رو میشنیدم.اما صدا ناله خفیفی که به گوشم رسید و نفسهایی که معلوم بود حاصل تقلا و گلاویز شدن دونفره کنجکاوم کرد.نمیدونستم چکار باید بکنم.از یکطرف هیجان فهمیدن رازی که توی تاریکی در حال وقوع بود و از طرف دیگه ترس از اینکه اونجا دیده بشم.در حالیکه داشت قلبم از توی حلقم بیرون میفتاد صدای آشنایی که به ملاحظه سکوت داشت از ته گلو حرف میزد،به گوشم خورد.به محض شنیدن اسم شهرام همه ماجرا دستم اومد.جسارت پیدا کردم و نزدیک شدم تا از لای درب نیمه باز انبار صدا واضح تر به گوش میرسید.دیگه حرف زدن هردوشون داشت از ته گلو به صدای معمولی تبدیل میشد و کاملا معلوم بود کار دیگه از دستم ساخته نیست.
توی اون اثنا به حدی از هیجان دگرگون شده بودم که نمیتونستم بفهمم چه اتفاقی پاهای منو به اون نقطه از بیمارستان چسبونده.کمی جلوتر که رفتم از لای در صحنه ای که دیدم مایعی که لای پام رو مرطوب کرده بود به حدی ترشح اون زیاد شد که سرازیر شدن قطره ای از اون رو از رونم به پایین احساس میکردم.
از اون قسمتی که ایستاده بودم توی تاریکی که حالا دیگه چشمم بهش عادت کرده بود و بیشتر میتونستم اجسام رو تشخیص بدم،حجم تنومند بدن شهرام رو دیدم که روی بدن فروهه مشغول تقلاست.و فقط از کمر به پایینشون توی دسترس دید بود.اما توی اون لحظه تمام وصفیات فروهه از شهرام به عنوان یه آدم افسرده و عزادار جلوی چشمهام دود شد و به هوا رفت و فقط توی اون لحظه هوسی رو که این چندماه پشت اون چهره پنهان کرده بود و اون شب با خشونت داشت فوران میکرد احساس میشد.خشونتی که شاید برای فروهه جز درد چیزی به همراه نداشت اما با کمال تعجب باعث تحریک من شده بود.عصبانیتی که از فروهه داشتم باعث شده بود تمام ناله های شهوت آلود شهرام باعث بشه دلم خنک بشه.این دختر خنگ باید یکبار دیگه اینچنین فضاحت بار و وحشیانه طعمه قرارمیگرفت تا بفهمه هیچ مردی قابل اعتماد نیست.
بالاخره صدای ناله های فروهه که مشخص بود از پشت دستهای مردونه شهرام که در دهانش رو محکم گرفته بود به گوش میرسید و صدای شهرام که میون نفس زدن هر از گاهی قربون و صدقه اش میرفت به یک آه بلند ختم شد و کم کم نجواگونه شروع به حرف زدن کردند.با اینکه نمیشنیدم اما بغض فروهه که شکست نتونستم طاقت بیارم به سمت آسانسور به راه افتادم.نمیدونستم چطور باید با فروهه چشم تو چشم بشم و اصلا باید به روش بیارم یا نه.یادم افتاد صبح اول وقت،نوبت مشاوره ام بود.در حالیکه دیگه تحمل اون فضا رو نداشتم،تصمیم گرفتم فردا از دکتر بخوام بدون اینکه مهرداد رو در جریان قرار بذاره منو از اونجا مرخص کنه.دلم با این تصمیم قرص شد.جوری که با خیال راحت بدون اینکه قبل از ورود به بخش سرک بکشم و از غیبت پرستار استفاده کنم،بی محابا وارد شدم و از شانسم تا وقتی دوباره توی تختم خزیدم هیچ کس منو ندید.
داشت پلکام بسته میشد که بازم صدای فنرهای تخت فروهه به گوشم رسید و پیامد اون صدای آروم گریه اش که داشت توی بالش خفه میکرد.هم عصبانی بودم و هم دیگه اعصابم کشش آروم کردنش رو نداشت.توی دلم گفتم:"کسی که خربزه میخوره باید پای لرزش هم بمونه"توی دلم داشتم شماتش میکردم که خواب امانم نداد و بازهم انتهای روزی دیگر از روزهای زندان سبز،فرا رسید.

نوشته: نائیریکا

داستان از اونجایی شروع شد که میخواستم داستان زندگی خودمو بنویسم. ولی بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که داستان زندگی یه آدم معمولی سوژه جالبی نیست. یه آدم معمولی مثل هزاران آدم دیگه. یه آدم که رویاهای بزرگی داشت، اما انگار فقط رویاهاش بزرگ شده بود. داستان این آدم چیز خاصی نداشت. تکراری بود و کسل کننده. مثل هزاران آدمی که روزانه باهاشون رودر رو میشیم. آدمهایی که همه مثل هم هستن و اگه اسمها و تفاوت های ظاهری نباشه، کمتر کسی از هم تمیزشون میده. همه ما آدما یه زمان رویاهای بزرگی داریم. درست زمانی که فکر میکنیم هرچیزی ممکنه، رویاهامون بزرگ و بزرگتر میشن. ولی وقتی پا به دنیای واقعی میذاریم، کم کم غیر ممکن ها به سمتمون هجوم میارن و اینجاست که آدمهای معمولی از آدم خاص جدا میشن. در زندگی با آدمهای خاصی روبه رو شدم که تاثیرت شگرفی در زندگیم به وجود آوردن. یکی از این آدما "خبات" بود. اگه قرار باشه در چند کلمه معرفیش کنم باید بگم که این کار ازم برنمیاد. شاید دلیل اصلیش هم این باشه که هرکس به نوعی ممکنه در موردش قضاوت کنه. خوب یا بد بودن آدما چیزی نیست که بشه تعریفش کرد. به همین دلیل بهتره که هرکس تعریف خودشو داشته باشه...
تو یه روز سرد زمستونی، که برای یه سفر کاری به تهران میرفتم، توهواپیما باهاش آشنا شدم. البته من همیشه با اتوبوس مسافرت میکردم . این بار بخاطر عجله ای که داشتم مجبور شدم با هواپیما برم. متاسفانه در اون ساعت فقط پرواز درجه یک داشت. به همین خاطر مجبور شدم هزینه بیشتری تقبل کنم. کسانی که با هواپیمای درجه یک مسافرت میکنن لزوما آدمای درجه یکی نیستن اما آدمای درجه یک، همیشه با هواپیمای درجه یک، سفر میکنن. در واقع نمیدونستم از کجا اومده و هیچ وقت هم نفهمیدم. ولی برای اولین بار حرفهای جدیدی ازش شنیدم، که باعث شد بهت زده بشم. انگار یکی از اون آدمای...بیخیال... نمیخوام در موردش نظر بدم! همینکه بغل دستش نشستم دیدم که به یه عکس سکسی از یه خانوم، تو گوشیش زل زده و اصلا متوجه اومدن من نشده. وقتی سر جام نشستم یه دفعه برگشت و در جواب نگاه کنجکاو من گفت : این دوس دختر قبلی منه. اسمش پریه! میخوای داستانشو برات بگم؟
منم که کنجکاو شده بودم گفتم بگو. شروع به صحبت کردن کرد:
-پری یه دختر با قد 160 و بلوند بود. بدن سفیدی داشت. مهمترین مشخصه ای که داشت نگاهش بود. وقتی تو چشمام زل میزد، قند تو دلم آب میشد. دوست داشتم اون لحظه بگیرمش و با تموم قدرت گونه هاشو گاز بگیرم. شیرین بود و باهوش. وقتی برای اولین بار سینه های مرمرین شو تو دستام گرفتم، صورتش به وضوح قرمز شده بود. شاید این اولین بارش بود. وقتی با لبهام مسیر بین سینه هاشو طی میکردم، آه میکشید. یه آه بلند و لذت بخش. هیجان سکس با اون درونم شعله ورتر می شد. روی تخت میخوابوندمش و دوباره شروع به بوسیدنش میکردم. هیچوقت اون بدن زیبا و سفید و بی مو یادم نمیره.سینه های کوچیک لیمویی که نوکشون به طرف بالا انحنا پیدا کرده بود. هیچوقت فراموش نمیکنم آخرین باری که دیدمش. سرش رو از گوشه تخت خواب آویزون کرده بود. من هم داشتم با گردن سفیدش معاشقه میکردم. وقتی که حرارت نفسهام به نوک سینه هاش میرسید از خود بی خود میشد و بدنش بی هوا شل میشد. شرت رو از پاش در میاوردم و بین پاهای خوش فرمش قرا میگرفتم. آلتم رو تنظیم میکردم و یواش یواش که فرو میکردم، انگار که دچار تنگی نفس شده باشه، تند تند نفس میکشید و منو به خودش فشار میداد. ناخن های بلندشو تو کمرم فرو میکرد و سر شونه هامو آروم گاز میگرفت.
به اینجا که رسید آه بلندی کشید و گفت : هییییی یادش بخیر!
-وایسا ببینم. پس چرا جدا شدین.؟
-عجله داشت!
-چی؟ عجله داشت؟ من که نمیفهمم.
-آره دیگه داآش من... عجله داشت. یه خواستگار داشت که وقتی منو در جریان قرار داد گفتم اگه خیلی عجله داری ازدواج کن. چون ممکنه بترشی. اونم ازدواج کرد.
-به همین راحتی؟
-بله بله. به همین راحتی!
با دوتا دستام موهامو دادم عقب و گفتم:
-دختره دیوونه. اصلا همون بهتر که رفت.
لبخندی زد و گفت:
-همون بهتر، همون بهتر...!
تو فکر فرو رفتم. آدما همیشه تو مسافرت شجاعت گفتن حقیقت ها رو پیدا میکنن. شاید بخاطر اینکه همیشه فکر میکنن بغل دستی شونو بعد از رسیدن به مقصد دیگه هیچوقت نمیبینن. ولی این یکی دیگه خیلی شجاع بود. حتی خصوصی ترین حرفهاشو هم بهم زد.
-میدونم برا چی تعجب کردی!
-چی؟
-میگم میدونم چرا تعجب کردی. تا حالا نشنیدی کسی اینقدر رک و پوست کنده حرف بزنه! مهم نیست. من میدونم... یه روز میفهمی.
-کی؟
-روز آخر
-بله؟؟؟
از شیشه هواپیما به بیرون زل زد و دیگه چیزی نگفت. بی فایده بود. دیگه نمیشد حرف خاصی از زبونش کشید. اون یه مرد بلند قد با یه کت و شلوار سرمه ای و پیرهن زرشکی وبا داشتن چهره ای شاد-بر عکس من- این حس رو به آدم تلقین میکرد که هیچوقت تو زندگیش سختی ندیده. شاید برخلاف تموم فکرهای اولیه ای که میکردم بود. واقعا هم همینطور بود. از اونجا فهمیدم اشتباه در موردش قضاوت کردم که وقتی ازش پرسیدم شغلش چیه، به آرومی دهنشو به گوشم نزدیک کرد و گفت اگه واقعا میخوای بدونی باید یه شب بیای ببینی...
-اوکی مشکلی نیست. میخوام بدونم. ولی قبلش میخوام بپرسم ازش راضی هستی؟
تو فکر فرو رفتم و به جواب همیشگی آدما فکر کردم. چرا واقعا هیچکس از شغلش راضی نیست؟؟؟ چرا بیشتر آدما فکر میکنن اونجایی که باید باشن نیستن؟؟؟
-اتفاقا من از شغلم راضی ام... البته شغلم بهم کمک میکنه که از لحاظ مالی هم کاملا تامین بشم. میدونی؟ هرچه ریسک بالاتری بکنی ثروت بیشتری هم گیرت میاد. البته ناگفته نمونه که بلعکسش هم صدق میکنه.
-خب منم از لحاظ مالی مشکلی ندارم. ولی کارم سخته. یعنی روزانه حداقل 11 ساعت مفید کار میکنم.
-بیشتر آدما فکر میکنن با سخت کوشی میتونن پول بیشتری به دست بیارن.
-خب منطقیه! هر چه بیشتر تلاش کنی موفق تری.
-یعنی تو فکر میکنی کسایی که ده برابر تو پول در میارن ده برابر تو کار میکنن؟ روزی 110 ساعت؟ میشه؟
تو فکر فرو رفتم. باید راه های دیگری برای پولدار شدن وجود داشته باشه. دل تو دلم نبود و خیلی کنجکاو شده بودم بفهمم شغلش چیه که اینقدر از لحاظ مالی تامین شده و مهمتر از اون ازش راضیه. به همین دلیل بعد از برگشتن به سنندج با شماره ای که داده بود، تماس گرفتم و قرار شد شب بیاد دنبالم.
شب حدود ساعت 8 تماس گرفت و گفت تا ده دقیقه دیگه بیا میدون اقبال. رفتم و با ماشینش اومد دنبالم. یه پارس ای ال ایکس خاکستری و پلاک 33... تعجب کردم که چرا پلاکش مال تهرانه، ولی چیزی نپرسیدم. داشت به طرف خارج شهر میرفت. شروع به صحبت کردن کرد:
-ببین اگه واقعا میخوای بدونی شغلم چیه مشکلی نداره و من به تو نشون میدم ولی یه کمی خطرناکه. پس اگه نخوای بدونی من بهت حق میدم ولی اگه قراره بدونی یه کم برات مسئولیت داره. میتونی از همین جا برگردی. ولی چون ازت خوشم اومده نمیخوام برگردی. نظرت چیه؟
یه کم فکر کردم. ندای درونیم میگفت باید بفهمم. بهش اعتماد کردم و گفتم باشه... هرچی تو بگی!
حدود چند کیلومتر که از شهر دور شد، تو یه جاده خاکی پیچید و چراغو خاموش کرد. بازم تعجب کردم و پرسیدم چرا چراغو خاموش میکنی؟ جواب نداد. کمی که جلوتر رفتیم ایستاد و گفت: همین جاست. بعدش دوبار چراغو خاموش روشن کرد. دیدم که یه پارس ای ال ایکس دیگه با چراغ خاموش نزدیک شد و راننده ازش بیرون اومد و با خبات سلام و احوال پرسی کردن. خبات رو به من کرد و گفت این هم از آقا "شاهو"، خب پاشو بیا بریم تو اونیکی ماشین. شاهو سوار ماشین خبات شد و منو خبات هم سوار ماشین شاهو شدیم. هنوزم بهت زده بودم و سوالای زیادی تو ذهنم داشتم. خبات آهسته آهسته شروع به روندن ماشین کرد که احساس کردم صدایی از پشت میاد. صدا شبیه تکون خوردن شیشه بود. وقتی عقب رو نگاه کردم یکباره تموم تنم لرزید. عقب ماشین تا سقف پر از شیشه بود. شیشه های رنگی و سیاه و سفید با مارک های خارجی. یه تور فلزی صندلی های جلو و عقب رو از هم جدا کرده بود. همه چی دستگریم شد. به خبات نگاهی کردم که لبخند کوچکی لبشو پوشونده بود. شروع به حرف زدن کرد:
-خب نظرت چیه؟ چه احساسی داری؟
-احساس میکنم اشتباهی اومدم.
-عجله نکن. نظرت عوض میشه.
هیجان خاصی تو چشماش پیدا بود. نگاه دیگه ای به عقب کردم و گفتم:
-خبات من اینکاره نیستم. از من بر نمیاد.
-تو نمیخواد کاری بکنی. فقط بشین و تماشا کن.
با خودم فکر کردم این بارو اشکالی نداره. نهایتا هرکجا کم آوردم پیاده میشم. ولی انگار که چیز مهمی یادم اومده باشه. رو کردم به خبات و گفتم:
-مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟
-بعضی وقتا که جزء آمار میایم یه سری مشکل کوچیک به وجود میاد. ولی نترس خودم حلش میکنم.
هیجان خاصی وجودمو در بر گرفت و وقتی به جاده آسفالت رسیدیم و دست فرمون خبات رو دیدم فهمیدم که به احتمال زیاد مشکلی پیش نمیاد. به شهر که رسیدیم به طرف کمربندی پیش رفت و با سرعت معمولی که کسی شک نکنه پیش میرفت. یادم اومد یه وقتایی با یه شیشه مشروب که تو شهر مجبور به رانندگی میشدم استرس داشتم. ولی الان یه شیشه نبود. چند تا شیشه! چند تا شیشه؟؟؟ رو به خبات کردم و پرسیدم. جواب داد 25 کارتن. یعنی صندوق عقب هم پر شده... ترس بیشتری رو در خود احساس کردم. استرس زیادی داشتم و همش نگاهم به دورو بر بود که ماشین سبز رنگی دیده نشه. انگار از نگاهم خوند قضیه چیه به همین خاطر رو به من کرد و گفت:
-نترس سمند گشتیا به ماشینون نمیرسه. پارس معمولی نیست. بعدشم شمع و وایراش دستکاری شده. موتورش هم تقویت شده. حداقل 240تا باهاش رفتم. فقط مونیکا یه کم خطرناکه چون شتاب اولیه اش یه کم بیشتره.
یه دفعه از اونطرف بلوار یه گشت سمند رد شد. رنگ صورتم عوض شد و درک اینکه چقدر اون لحظه دیدن رنگ سبز دلهره آوره حالمو بد کرد. این همین رنگی بود که بعضی اوقات به آدما آرامش میداد. با صدای بلند به خبات گفتم اونجارو... خنده بلندی سر داد و گفت:
-اولا که شیشه ماشین دودیه و نمیبینن. ثانیا تو چرا اینطوری شدی؟ فکر نمیکردم اینقدر ترسو باشی.
-اولا که پلاک ماشینت مال اینچا نیست. ثانیا اگه مشکوک بشه چی؟
با حالتی موذیانه گفت :
-تا اون یه دور برگردون پیدا کنه ما از شهر خارج شدیم.
موبایل خبات زنگ خورد و جواب داد. "اوکی اوکی... نه مشکلی نیست." نگاهش کمی نگران شده بود. اون حالت اقتدار اولیه تو نگاهش نبود. فهمیدم موضوعی پیش اومده. بهش گفتم:
-چی شد؟ کی بود زنگ زد؟ مشکلی پیش اومده؟
-نه نه... چیز خاصی نیست. اون فلاسکو از زیر پات بردار و یه پیک بریز تا به سلامتیت نوش کنیم.
-تو این اوضاع از گلوم پایین نمیره خبات.
-بریز بابا. یه کم سرت گرم بشه ترست میریزه. پیک هم تو داشبروده. زود باش دیگه.
بعدش پخش ماشین رو روشن کرد و صدای اعتراض آمیز خواننده فضا رو پر کرد...
...
دردم هزار ساله مث درد حافظه،
درمونشم همونیه که کشف رازیه،
نسلی که سرسپرده عصر حجر شده
به ساقیای ارمنی پیر راضیه
...
باید تلو تلو بخوری این زمونه رو،
وقتی که مست نیستی به بن بست میرسی،
تو مستی آدما دوباره مهربون میشن،
حتی برادرای توی ایست بازرسی
...

فلاسکو برداشتم و دو پیک ریختم. خبات پیکشو بالا گرفت و گفت به سلامتی اولین سفر دوتایی مون و پیکشو به پیکم زد... حدود سه چهار پیکو بالا رفته بودیم و کم کم داشت اثر میکرد. یه شیشه "اوزو" با آب میکس شده بود. با اینکه حسابی تو فلاسک سرد شده بود ولی گرمای زیادی به آدم منتقل میکرد. عجب تناقضی! نوشیدنی سردی که گرمارو به انسان میبخشه. یه کم شیشه رو دادم پایین و یه سیگار روشن کردم. خبات داشت با تلفن صحبت میکرد و حواسش به من نبود.یهو صدای تیک اف ماشینی از پشت سر سکوت شبو به هم زد. از آینه بغل نگاه کردم. صدای آژیر پلیس روشن شده بود و همش چراغ میداد که وایسیم. همین که خبات متوجه شد گوشی رو سریع قطع کرد و پاشو رو پدال گاز فشار داد. یه دنده معکوس و صدای زیادی که از موتور بلند شد... شوکه شده بودم. سیگار به دست با دهن باز نگاهم به حرکات سریع خبات بود. داد زد شیشه رو بده بالا و کمربندتو ببند. دستم به شدت داشت میلرزید و خاکستر سیگار ریخت رو شلوارم. نمیدونستم باید چیکار کنم. یک دفعه به خودم اومدم و سیگارو از شیشه انداختم بیرون و شیشه رو دادم بالا. خبات به سرعت داشت پیش میرفت. همش سه کیلومتر مونده بود که از شهر خارج بشه. سمند هنوزم آژیر میکشید. هنوز اونو جا نگذاشته بودیم که یه دفعه از یکی از فرعیا یه گشت سمند دیگه پیچید جلومون. سرعتمون زیاد بود و به احتمال زیاد باهاش تصادف میکردیم. خبات نگاهی به من انداخت و لبخند کوچیکی زد. حالت چهره ای عوض شد و دستی ماشینو کشید و فرمونو به طرف چپ چرخوند. در چند قدمی سمند جلویی ماشینمون داشت سر میخورد. سمند پشت سرمون نزدیکتر شده بود و منم احساس میکردم بیناییم مختل شده. چشمام تار میدید. سرم داغ بود و تحت تاثیر مشروب گرمای زیادی تو سرم احساس میکردم. چشمام داشت میسوخت. ماشینمون تقریبا نیم دور خورده بود . حدود 1 متر با ماشین جلویی فاصله داشتیم. خبات با تموم قدرتش پاشو رو پدال گاز فشار میداد. روبروم دکان بسته ای میدیدم با تابلوهای تبلیغاتی رنگارنگی که توی شب میدرخشیدند...

ادامه...

نوشته:‌ هیوا

سلام این داستان گی هستش اگه دوست نداری نخون
13ساله بودم که پدر ومادرم از هم تلاق گرفتن ومن پیش پدرم موندم اون صبح زود میرفت سرکار وتا شب نمی اومد.ومن همیشه خونه تنها بودم همین مساله باعث شدپسر عموم کریم
که 5سال از من بزرگتر بود هر روز صبح میومد خونمون وخودش رو میمالوند بهم.یه روز حشرش زده بود بالا دید تلویزیون نگاه میکنم گفت گرمت نیست؟
منتظر جوابم نشد شلوارش رو کشید پایین شرت تنگش کیر نیمه شقش رو قلمبه زده بود بیرون.اومد روبروم نشست جوری که من کیرش رو ببینم کیرش کاملا سیخ شده بود من بادیدن اون صحنه شل شدم.بعد گفت بیا بریم تو اون اتاق باهات کار دارم
دستم روگرفت برد تو اتاق آخری در رو بست بهم گفت برو روتخت کارت دارم.بعد خودش پیراهنش روکند وفقط باشرت موند. دوباره گفت گرمت نیست این بار خودش اومد شلوارم روکندپیراهنم رو دراورد من هم مثل خودش لخت
شدم شرتم خیلی نازک بود بدنم هم سفید سفید موهام زرد تلایی.
(یادمه خالم همیشه میگفت تو ایرانی نیستی خارجی هستی)
خیلی خوشکل بودم باورتون نمیشه عکسای اون موقعم رو دارم مثل جاستین بیبربودم.بهم گفت کمرم درد میکنه بیا کمرم روماساج بده
یکم ماساج دادم گفت بلد نیستی بیا یادت بدم گفت دراز بکش یه متکا گذاشت زیر بدنم تا کونم بیاد بالا یه نگاه کردم دیدم کیرش کاملا سیخ شده بودواز شرت زده بود بیرون .جوری نشست که کیرش بخوره به کونم وشروع کرد به ماساج کونم وکیرش می خورد به کونم کاملا بی حس شدم یواش یواش اومد پایین شروع کرد به ماساج کونم از رو شرت.بعد یه دستش رو اروم فرستاد تو شرتم من هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم اسیرش شده بودم
بعد اون دستش رو هم فرستاد توشرتم وانو اروم آورد پایین تا زانوهام بعد شروع به ماساج اطراف سوراخم شد.یک لحظه حس کردم تمام کونم خیس شد جرات نداشتم برگردم ببینم چی شده معلوم بود تف بزرگی زده بود دم سوراخم بعد یه تف هم به کیرش زد وانو گذاشت دم سوراخم کیرش درازو زیاد کلفت نبود شروع به عقب جلو کردن کرد چون زیاد تف زده بود صدای قشنگی تو اتاق میپیچید. اروم اروم کیرش به سوراخم رسید یکم که فشار داد گفتم اوی... یکم کشید بیرون دوباره یکم بیشترفشار دادخیلی درد داشت میخواستم بلند شم نذاشت اروم در گوشم گفت الان تموم میشه هروقت دردت گرفت بگو من وایمیستم .
یکباره فشار دادتو گفتم آآآخ حس کردم پاره شدم اما این فقط سرش بود که رفته بود تو . کونم رو عقب کشیدم کیرش در اومد. دوباره اونو گذاشت دم سوراخو دوباره فشار داد اینبار دردش قابل تحمل بود شروع به عقب جلو کردن کرد ومن از دردبه رو تختی چنگ زدم در یک لحظه جلو چشمم سیاه شد هیچی نمیدیدم حتی چیزی نمیشنیدم دردم هم قطع شد تکون هم نمی تونستم بخورم.اندازه 30 ثانیه نفس نکشیدم واون خیلی ترسید.نمیدونست چکار کنه .احمق میدید سر کیرش بزور رفته بود تو انوقت تمام کیرش رو کرده بود تو بعد اینکه حالم سرجا اومد یه نیم ساعت آوانس داد.دوباره منو خوابوند یه تف کرد به کونم یه تف کرد به کیرش وانو گداشت اینبار بادرد جزیی همش رفت تو . بعد شروع به تلمبه زدن کرد.من دیگه دردی نداشتم واصلا تو این دنیا نبودم.بعد رو کمر خوابید گفت بیا بشین روش همینکه نشستم در یک لحظه تمام کیرش رفت تو کونم اینقدر گشاد شده بودم که نگو .خودم رو بلند میکردم محکم مینشستم روکیرش که یه لحظه تمام آب کیرش خالی شد تو کونم
بعد سریع لباس پوشید رفت بیرون فکر کنم از من خجالت میکشید
فردا صبح دوباره پیداش شد.......
این اولین داستانه که مینویسم برام مهم نیست باور کنی یا نه اما این داستان واقعیه و جزیی از زندگیمه قابل پاک شدن هم نیست اگه فهم داری فحش نده ودرک کن که همه مثل هم نیستن یکی مثل تو کونی نیست یکی گی هست یکی لز هست اما مهم اینه که سوای اختلاف از نظر ساختارجنسی بهم احترام بذاریم. اگه تو کونی نیستی واز کون دادن وکون کردن متنفری دلیلی نداره فحش بدی .دوستان گی اگه ایرادی داشت بهم بگیداگر هم جالب بود بگید دوباره بنویسم از خاطرات یک عمرم....

نوشته: حسین

اول از همه با وجود اینکه نمیخوام تو ذوقتون بخوره ، اما مجبورم بگم که این داستان واقعی نیست ! یعنی کلیت داستان ، زندگی این دو نفر حقیقت نداره .... بخشی از رابطه ها حقیقت بوده و بعد خلاقیت نویسنده بوده که اینا رو بهم پیوند بده :دی
بهرحال من عضو اینجا نیستم اما وقتی دیدم برای ارسال داستان نیازی به عضویت نیس تصمیم گرفتم بخش اول این داستانو بذارم شاید خوشتون بیاد . مرسی .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همه خوشحالند . کنار کسی نشسته ام که موج تنفرم از او ، نمی گذارد صدای عاقد را بشنوم . آنقدر توی سرم افکار مغشوش است که نمی فهمم کی و چطور ، بله را گفته ام و بقول خودش ، (( مال ِ او)) شده ام . همسر کسی شده ام که به چشم یک کالا نگاهم می کند و میدانم توی دلش داد میکشد : بلاخره صاحبت شدم ...
لعنت به تقدیری که هر چه را می ترسی سرت می آورد ...لعنت به این اتاق عقد ، به این لباس سفید سنگین و مرواریدی ِ گران قیمت ، این عسل تلخ....و این *مبارک باشد * های پی در پی که میشنوم و بوسه هایی که روی صورتم می آید ....

**********

علیرضا کسی بود که همیشه مورد تمسخر و نفرت من بود . یک درصد هم احتمال نمی دادم همسرش شوم ! هزار مدل دختر رنگارنگ میشناخت ولی میگفت فقط مرا دوست دارد؛ صد بار دستش پیش من که نه پیش همه رو شده بود اما از رو نمی رفت ! اصرار میکرد و میگفت بلاخره مرا بدست خواهد آورد ....
می دانستم هیچوقت همسرش نخواهم شد ، برای همین اصرار ها و ابراز علاق هایش را با تمسخر و بی اعتنایی جواب می دادم و مثل یک سگ نادیده اش میگرفتم ....درست مثل یک سگ !غافل از اینکه روزی مجبور میشوم تن به همسری این پسر عمه ی نفرت انگیز بدهم...
اوضاع مالی پدرم بهم ریخته بود . ورشکست شده بود و کامیون هایش را توقیف کرده بودند . همه چیز را فروخته بودیم و خانه مان را ناچارا برای حفظ آبرو نگه داشته بودیم .
حالا فقط ثروت پدر علیرضا و خود او بود که میتوانست مارا نجات دهد ! آنقدر زیاد بود که میتوانست وضع در هم و برهم ما را بخرد و آزاد کند ... پدرم زیر دین کسی نمیرفت ، اما مجبور بود....

توی یک مهمانی ، که قرار بود در مورد مسائل مالی ما و کمک کردن شوهر عمه صحبت شود ، عمه شکوه سربسته خواستگاری علیرضا از من را مطرح کرد و یکجورهایی به خانواده ام و همه فهماند که شرط آنها برای کمک کردن ازدواج ماست .
خانواده ای بظاهر خوشبخت تشکیل می دادیم . اما تقریبا همه ی نزدیکانمان ( خانواده های دو طرف) می دانستند من دل خوشی از علیرضا ندارم . می دانستم قبول نکردنم توی این شرایط همه ی چیزهایی را که برایمان باقی مانده هم بر باد می دهد . برای همین به همه گفتم که دوستش دارم . گفتم که قبولش میکنم و گفتم که .....

********

_ نمی خوای اخماتو وا کنی دیبا ؟
نشسته ام روی صندلی ماشین عروس . کنار او . همه بوق می زنند و پشت سرمان می آیند . می گویم :
اخم نکردم .
و صدای موسیقی را زیاد می کنم که او را نشنوم! طالبزاده میخواند :

من و تو باید که ما بشیم و تا ابد بمونیم / فردایی بهتر بسازیم با همدیگه جوونیم.....

لعنت به همه ی آهنگهایی که برای عروسی خوانده اند . می رسیم خانه ی رویایی ما زوج فوق العاده برازنده و خوشبخت!! خانه ای که فامیل می پندارند کاخ آرزوهای من است از بس لبخند مصنوعی زده ام....

شیرین می آید کنارم . دختر عموی عزیزی که تنها او درد مرا می فهمد . همه می روند جهاز را تماشا کنند . علیرضا با عموهایش گرم می گیرد .شیرین می پرسد :
خوبی ؟
_ آره خوبم .
می داند که حال درونی ام چیست . می گوید :
سعی کن با هم دیگه خوب تا کنین . تو میتونی دیبا ! میتونی کاری کنی که این خوشبحتی مصنوعی واقعی بشه و عذاب نکشی !

_ نمی خوام ! خودش که از حال دلم خبر داره ! پیش خودش اصلا تظاهر نمیکنم ! هیچ تلاشی هم نمیکنم ! بخدا روزی که مطمئن بشم این مسائل مالی یه کم بهتر شدن میذارم و میرم....اما....

_ خل بازی در نیار ! آدم باش . هر خری هست دوستت داره . در ضمن ، فعلا هم بهش را نده و بذار یه مدت بگذره....خیلی بچه پرروئه....
و به علیرضا نگاه میکند. می گویم :

اگه به من باشه که کلا جای خواب و غذا خوردنمو از این سوا میکنم...!

شیرین دستم را توی دستش میگیرد و میفشارد . میداند زیر این سقف لعنتی چقدر معذبم.
میشنوم که عمه شکوه و سارا دخترش حرف می زنند :

داداشم چجوری به دیبا نگاه میکنه ! آتیشش تنده تنده ! چشماشو ببین !

حالم بهم میخورد . دوست دارم همه بروند ، من هم بروم توی اطاق و در را ببندم و گریه کنم تا صبح....

بلاخره ، مثلا ما را دست در دست می کنند و می روند . آدمهای خوشحال و به ظاهر خوشحال.....
تنها می شویم . من و همسرم . همسری که......باور نمی کنم اسیر هیولای نفرت انگیز خیالم شده ام ...
با بی اعتنایی می روم توی اطاق خواب . شنلم را در می آورم و می نشینم جلوی آینه . موبایل علیرضا زنگ میخورد . جواب میدهد و بعد به اتاق می آید . توی کشوی لوازم آرایش دنبال دستمال مرطوب می گردم که آرایشم را پاک کنم اما پیدایش نمی کنم .
کتش را در می آورد و می آید بالای سرم :
حالا لزومی نداره اینقدر زود پاکش کنی !
_ اعصابمو خورد کرده . میخوام پاکش کنم .
بالاخره دستمال را پیدا می کنم . علیرضا بسته را از دستم میگیرد و پرت می کند آن طرف :
بی خیالش شو ، بعدا پاک میکنی دیگه !
حوصله ی جر وو بحث ندارم . گوشواره هابم را در می آورم و جلوی آینه می گذارم . خم می شود و گردن عریانم را میبوسد . پسش می زنم :
برو کنار لطفا !

با لحن مسخره ای ادایم را در می آورد :
برو کنار لطفا ؟! ببخشین ؟ نفهمیدم ! الان دیگه مجرد نیستی که بخوای پسم بزنی و بی اعتنایی کنی دیبا خانوم ! الان مال منی ! زن من !

_ من مال هیچ خری نیستم ! برو کنار !
_نمی رم !
_ پس من می رم...

بلند میشوم که از اطاق بروم بیرون . تور و تاجم را باز کرده ام و موهایم روی دوشانه رها شده . سر راهم می ایستد :
کجا میخوای بری؟ خیلی خوشگل شدی عزیزم !

_ برو کنار......میرم توی هال.....
_ توو هال چی کار داری ! من خودم کمکت میکنم لباسو عوض کنی !
_ نمیخوام ! برو کنار ...!

با هم گلاویز می شویم . مرا بر میگرداند توی اطاق . اصرارهایم فایده ای ندارد . زور علیرضا به من می چربد . کراواتش را در می آورد و پرت میکند کنار :

دیگه نمیتونی از من فرار کنی ! تو مال منی ! حق نداری از دستم فرار کنی..!
_ دست بردار ! ولم کن....! وحشی بازیا چیه در میاری !
لباسم را بزور از تن لاغرم در می آورد . مرا از توی لباس عروس سنگسنم بلند میکند و می اندازد روی تخت . فلج و بی دفاع شده ام . التماس میکنم و پسش میزنم . چنگ می اندازم به تنش که دارد کم کم عریان می شود . رهایم نمی کند . بلوزش را می کند و لبهایم را بین لبهایش میگیرد . لال و خفه می شوم . بوسه های وحشی و نفرت انگیزش سراپایم را فرا میگیرد....چند دقیقه ی بعد ، تمام تنم را زیر تن او دارم . با تن او . حالم از خودم بهم میخورد . چه نقشه هایی برای فرار از همخوابگی با او داشتم و حالا....حالا در کمتر از یکساعت زن شده ام ....

بلاخره مرا که از درد و ناله و جیغ و دست و پا زدن خسته و بی جان شده ام رها میکند . صورتم را و گردنم را می بوسد و می آید چیزی بگوید . تمام توانم را جمع میکنم . می نشینم روی تخت و محکم می زنم توی صورتش . اشک امانم نمی دهد . ملحفه را جمع می کنم دور تن برهنه ام . هنوز گردنبند سرویس جواهرم به گردن است . با نفرت آنرا می کنم و نمی دانم می اندازم کجا . از تخت پایین می آیم که بروم توی هال ، اما نا ندارم . پایین تخت می نشینم و همچنان گریه می کنم . علیرضا حرفی نمی زند . می آید کنارم که نوازشم کند اما هلش میدهم . می گوید :
به خدا نمی خواستم اینجوری بشه ! خودت عصبی م کردی ! ببخشین....
می داند هوا بدجور پس است . می رود و آن سوی تخت روی زمین می نشیند و سیگاری روشن می کند و می نالم :
تو از یه حیوونم کمتری....وحشی...
بالاخره کشان کشان می روم توی حمام که در اطاق خواب است . در را می بندم . از درد تمام تنم فشرده شده . دوش را باز میکنم و می روم زیر آب گرم و بلند بلند گریه میکنم. می نشینم زیر آب . از خودم ، از تنم ، از لبهایم....بدم می آید ! تنم را با حرص می شویم و بعد....از هوش میروم .
چند دقیقه بعد چشمهایم را باز میکنم و به سختی بلند میشوم . سر و تنم را بارها و بارها می شویم . دوباره دارم از هال می روم . دوست دارم تا ابد از حمام بیرون نیایم....
حوله ی سفیدم را که کنار حوله ی علیرضا توی رختکن حمام آویزان شده تنم میکنم . احتمالا ساعت 5 صبح است. دمپایی های ابری ام را می پوشم و می آیم بیرون . از علیرضا خبری نیست . نه توی اطاق است نه توی هال . از شرش راحت شده ام . میروم توی هال و شومینه را روشن میکنم و کنارش دراز می کشم. نه که بخوابم ، بیهوش می شوم....

****
نوشته: مهتاب

سلام من مهسا هستم 24 سالمه.این داستان و که میخوام واستون بنویسم داستان زندگی خودمه.اما بخاطر امنیتش اسمارو مستعار میدم.
تو خونه 8 نفر بودیم.3 دختر،3 پسر با مامان و بابا.بابام راننده شبکه بهداری بود و مامانم خونه دار.وضع مالیمون بد نبود اما همیشه حسرت خیلی چیزا رو میخوردم که نداشتم یکیشم دو چرخه بود.بچه ک بودم تو فیلما عشق وعاشقیو دیده بودم،خونوادم خیلی سنتی بودن و هستن.یادمه بابام ابجی بزرگمو یه بار تا حد مرگ کتک میزد از حرفاشون فهمیدم که ابجیم با یه پسر دوست بوده و بیرون رفته بودن.تقریبا 12 سالم بود همیشه با خودم میگفتم با پسر همسایه باشم ببینم عشق و عاشقی که میبینم و میشنوم چجوریه(حالا هیچی نمیفهمیدم اصلا احساس نداشتم)فقط کنجکاو بودم.اسمش محمد بود .3 سال از من بزرگتر بود.تو کوچه که بودم نگام کرد خندیدم اونم خندید.انگار اون از من خوشش میومد.کم کم منم خوشم اومد ازش.نمیدونم عشق بود یا نه با اون سن کمم.شبا به یادش میخوابیدم و.....اما هیچی بینمون نبود حتی حرف نمیزدیم با هم فقط همدیگرو نیگا میکردیم چند بارم دوچرخه شو به خواهرش میداد که سوار بشم..... بعد 3 ماه تو کوچه همه فهمیدن که ما همدیگرو نیگا میکنیم (آخه محله مون اینجوره که با نیگا کردنم حرف در میارن)خلاصه با هرکی دعوا میکردم میخواست حرصمو در بیاره میگفت میرم به مامانت میگم که با محمد هستی .اینقد تابلو نیگاش میکردم که مامانم فهمیده بود.یه روز با دوستام بازی میکردم که توپمون افتاد رو پشت بوم خونمون.مامانم اون موقعا نمیدونم چرا نمیذاشت بریم پشت بوم(راستش الانم دلیل این کارشو نفهمیدم)بخاطر همین واسادم مامانم از خونه بره بیرون بعد.میرفت خونه خالم که دو کوچه بالاتر بود.فورا رفتم پشت بوم یهو مامانم منو دید(آخه تو راه پشت بوممون معلوم بودو خونمون دو طبقه بود)تا منو دید از ترس خودمو قایم کردم اما کار از کار گذشته بود.غروب که برگشت من کوچه بودم بهش نیگا کردم بهم لبخند زد(ته دلم گفتم خدارو شکر نفهمیده)هوا تاریک شدو همه رفتیم خونه.داداشا و ابجی هامو بابامم خونه بودن.رفتم تو اشپزخونه ببینم غذا چی داریم یهو مامان یه ویشگون حسابی ازم گرفت(از اونا که پیچ میدن)اشکم در اومد گفتم ایییی گفت رفتی رو پشت بوم که محمدو نیگا کنی؟آرررره ه ه؟ دستشو جدا کردم و با گریه رفتم تو هال همشون میپرسیدن چی شده؟خدا خدا کردم بابام نفهمه.........
بعد اون شب دیگه فهمیدم که شوخی بردار نیست و نمیتونم با مامان بابام راحت باشم و کلن با دوستیم و حرف زدنم با پسر مشکل دارن.حتی نمیزاشتن باهاشون بازی کنم در حالی که دوستام همه ازاد بودن که با پسر بازی کنن.دیگه بعد اون هر اتفاقی که بین منو پسرا میفتاد تو دلم نگه میداشتمو به کسی نمیگفتم.از ترسمم با محمد دیگه نخواستم باشم.راستش اصلن واسم مهم نبودکه باهاش باشم یا نه.فهمیدم این عشق نیست.محمدم بعد من دیگه درسشو ادامه ندادو رفت تهران واسه کاردیگه ندیدمش.
وضع درسم خیلی خوب بود از همه خواهر برادرام بهتر بودم و تو مدرسه هم همه دوسم داشتن.داداش اولم گرفتار رفیق و رفقا شدعلاف وسیگاری هم شد.بابا اینا خبر نداشتن که سیگاریه ما هم جرات نداشتیم بگیم.داداش دومم همه خیلی دوسش داشتن و خوشگل هم بود واسه همین با دخترای زیادی دوست بود.داداش سومم خیلی گیر بود همش گیر میداد.اون چند باریم که ابجیم از بابام کتک خورد بخاطر گزارشای این داداشم بود.یادمه داداش اولم شبا همیشه فیلم میاورد خونه و 3 تاشون میشستن با هم نیگا میکردن .نمیزاشتن منو ابجی هامم نیگا کنیم.اکثرا فیلمای امریکایی و زمان شاهی بودن که بدترین صحنش لب گرفتن بود.اما ما نباید میدیدیم.خونمون دو تا اتاق داشت.یکیش بزرگ بود و مامان و بابام توش میخوابیدن.اون یکیم کووچیک بودو منو ابجی هام توش میخوابیدیم.داداشامم تو هال میخوابیدن در اتاق ما همیشه باز بود . ابجی وسطیم یه جا رو تو اتاق واسه خودش انتخاب کرده بودو منم هرچی اصرار میکردم جاتو بهم بده نمیداد ،یه تابلو که تو هال بود اما ما که تو اتاق بودیم میدیدیمش فهمیدم فیلمو از توش میدید ه.منم دیگه بغل ابجیم میخوابیدمو فیلمارو با هم نیگا میکردیم.وقتی یه صحنه لب گرفتنو اینا رو میدیدیم کلی زیر پتو میخندیدیمو خوشحال بودیم.یه بارم با دو تا از پسرای فامیل که همبازیمون بودن تو فیلمای داداشم که قایم کرده بود یه فیلم پیدا کردیم عاشورا بودو همه رفته بودن عذاداری کنن ما تو خونه موندیمو مث ندیده ها فیلما رو نیگا کردیم.زنه خوابیده بودو مرده میخوابه روشو لب میگیره ازش وسینه هاشو میخوره تا اینجاشو فقطنشون داد.اونوقتا این فیلمو که دیدم فک میکردم اخرشه و از تعجب شاخ دراوردم که این زنه سینه هاشو نشون داده.پسرای فامیلمونم بهم کلی خندیدن و گفتن ما از این بدترشم دیدیم.اما من میگفتم دیگه ازاین بدتر وجود نداره و دارن دروغ میگن. یه بارم پسر داییم داشت فیلماشو چک میکرد ناخواسته یه فیلم سکسی اومد رو.من نمیدونستم چیه چون زنه داشت کیر مردرو میخورد.خلاصه نفهمیدم.1 سال بعدش من اول راهنمایی بودم.داداش وسطیم با دوست دخترش ازدواج کردن.ابجی بزرگمم با نارضایتی شوهرش دادن و دوست پسرشم که اومد خواستگاری اصلا نذاشتن بیاد خونه همونجا بهشون جواب رد دادن.تقریبا دیگه معنی عشق و عاشقیو میدونستم.تو عروسی داداشم چندتا پسر بهم شماره دادن که از فامیلای عروس بودن اما من جوابشونو نمیدادم.راستش چون میدونستم بابا اینام دوس ندارن جرات نداشتم و همیشه مامانم میگفت که پسرا دخترارو بازی میدن آبجیمم که به عشقش نرسید الگو شد واسه ما.....بابام همیشه تهدیدمون میکرد و میگفت اگه بدونم یکیتون با پسر دوستید اویزونتون میکنم و زنده زنده پوستتونو میکنم.ابجی وسطیم خیلی شیطون بود با پسرای زیادیم دوست میشدو همیشه مامان بابام بهش گیر میدادن که اینا کین مزاحم خونه میشن و خلاصه اصلا بهش اعتماد نداشتن.واسه همین اصلا جواب پسرارونمیدادم.یه بار یکیشون به خونمون زنگید داشتم از ترس میمردم بماند که چقد داداشم دعوامون کرد که این کیه باکدومتوم کار داره.منم هرچی قسم میخوردم که من نیستم باور نداشتن دلمم نمیومد ابجیمو لو بدم.خلاصه کاری کردن باهامون که پسرا شده بودن خدا برامون
(استغفرالله) .تا پسر میدیدم دستو پامو گم میکردمو میلرزیدمو از آبروم میترسیدم.همیشه دوس داشتم بزرگ بشم .یواشکی میرفتم از تو کمد مامان سوتینشو میدزدیدم و میبستم به خودم.دوس داشتم سینه داشته باشم.یادمه به سن بلوغ که رسیدم کم کم داشت سینه هام درمیومد خیلیم درد داشت. ترسیده بودم نمیدونستم چرا اینجوره به مامانم که گفتم یه اخمی کرد که درد سینم یادم رفت و دیگه بهش نگفتم.مامانم حتی نمیگفت که داری به بلوغ میرسیو....اینا.هیچی نمیدونستم.کمکم داشت زیر بغلمو پاهام و زیر شکمم مو در میاورد.دوم راهنمایی بودم یه روز با مامان بیرون رفتیم وقتی برگشتیم شلوارمو که در اوردم دیدم کلن خونی شده.جیغ کشیدمو به مامانم گفتم.هیچی در باره ی پریود نمیدونستم.مامانمم گفت برو ابجیت بهت میگه چیکار کنی.نوار بهداشتیو گذاشت تو شرتم و گفت اینو باید بزاری.واااای این دیگه چیه؟!!!!!اون روز کلی گریه کردم.یه حس عجیبی داشتم حالم اصلا خوب نبود.وارد دبیرستان شدم.بزرگ شده بودم.قد کشیده بودم هیکلم خوب بود قد171 وزن 64 .(اینوخودم میگم چون هیچکی از من تعریف نمیکرد).ارایش اجازه نداشتم بکنم موهامو خیلی ساده بالا میزدم هیچ حالتی نداشت اونقد ارایش نکرده بودم که فک میکردم خیلی بد میشه اگه ارایش کنم.صورتم موهای ریز اما خیلی زیاد داشت ابرو هام خیلی پرپشت و پهن بودن و اون اجازه نداشتم مرتب کنم قیافم نسبت به دوستام خیلی خوب بود اما الان که فک میکنم اصلا خوشگل نبودم با اونهمه ابرو.پوستم سفید بود موهام مشکی و قهوه ای. ورزشم به طور حرفه ای دنبال میکردم بسکتبال میرفتم.درسم خیلی خوب بودو شاگرد اول بودم.اما ابجیم دو بار رفوزه شد وباهم هم کلاس شدیم.همه فک میکردن از ابجیم بزرگترم واسم خواستگار میومدوبابا اینام بدون اینکه به من بگن جوابشون ته بود (منم از زندداداشم میشنیدم)تا اون موقع ابجیم خواستگار نداشت اما دوست پسرای زیادی داشت.واسه همین مامان بابام خیلی ناراحت بودن(فک میکردن ترشی میندازه)اخه ابجی بیچارم سنی نداشت که ،همش دو سال از من بزرگتر بود.نمیدونم چرا گیر داده بودن بهش.ابجیم رشته ی گرافیکو واسه ادامه تحصیل انتخاب کرد منم ریاضی فیزیک.یادگیریم خیلی خوب بود.تابستون شده بود.تا اون موقع پسرای زیادی بودن که دوسشون داشتمو اونا بیخبر بودن.همیشه دوس داشتم مث فیلما ورمانا یه عشق واقعیو تجربه کنم .خیلی مغرور بودم .واسه همین اگه از پسری خوشم میومد فقط خودم میدونستم و هیچکی حتی خود پسره هم خبردار نمیشد.منتظر بودم که اگه کسی ازم خوشش میاد بیفته دنبالم و پیشنهاد از طرف اون باشه اخلاقم اینطوری بود دیگه.یه چن تا پیشنهاد داشتم اما رد میکردم و دیگه از طرفشون سماجتی در کار نبود.کمکم پسرای محله بیشتر بهم توجه میکردنو دوروورم میپلیکیدن.حتی 3 تاشون خواستگاریم اومدن.یه روز خواهر محمد اومد پیشم تا باهام حرف بزنه.بهم گفت قصد ازدواج نداری؟فک کردم واسه محمده اما از اونجا که داداش بزرگش (امیر) مجرد بود تعجب کردم و پرسیدم واسه کی؟گفتش واسه امیر!!!!!!!!!!!!!!!!! داداشم.!!!!!!!!!!!!!! گفتم امیر؟گفت اره مگه چشه؟ به تته پته افتادم.اصلا نمیدونستم چی بگم.امیر خیلی خوشگل و خوش تیپ بود.اصلا فکرشو نمیکردم منو دوست داشته باشه.ته دلم گفتم (ای احمق با دوست شدنت با محمد اینو از دست دادی).به خواهرش گفتم من خیلی بچم هنوز آتی (آبجی وسطی) ازدواج نکرده اخه .اونم گفت اره میدونیم واسه همین امیر گفته فقط بهم اره رو بگه بخاطرش صبر میکنم.......... وااای من چیکار کرده بودم .بهش گفتم نه امیر مث داداشمه اما ته دلم دوسش داشتم و فقط بخاطر محمد بود که اینکارو کردم.تا اون موقع خواستگگارای زیادی برام اومده بود که با وجودیکه میدونستن آتی از من بزرگتره بازم پا پیش میزاشتن .خرداد بود و امتحاناتم تموم شدو مثل همیشه نمره هام خوب بودبا وجود باشگاه رفتنم بازم حوصلم سر میرفت و میرفتم پیش دخترای همسایه.فقط با یکیشون که اسمش ارزو بود دوستای صمیمی بودیم.قرار گذاشتیم شب بعد شام بیرون بیایم.22 خرداد بود.ارزو اومد دنبالم و گفت که داداشم رفته دیزین پیش فامیلامون که اونجا رستوران دارن.میای سر بسرشون بزاریم؟منم گفتم باشه.فک کنم اونجا تلفنا شماره نمینداخت پس خیالمون راحت بود.زنگیدیم.4 تا پسر بودن کلی سربسرشون گذاشتم و خندیدیم.اونشب یه حس خاصی تو دلم زنده شده بود.انگار دلم میخواست با یکی باشم.فرداش متوجه شدم که یکیشون که اسمش غلامرضا بود با ارزو دوست بوده.غلامرضا میدونسته ماییم اما بخاطر داداش ارزو لو نداده بوده.چند روز بعد ارزو گفت که دوست غلامرضا از صدات خوشش اومده و میخواد باهات دوست بشه.منم با خودم گفتم این که همشهری من نیست تا ابروم بره بعدشم واسه فان باهاش دوست میشم (خیلی احمق بودم) اسمش شهرام بود من 16 سالم بودو اونم 19 سال.کم کم بهش علاقه مند شدم.راستش اون هیچوقت به من نگفت دوسم داره یا عاشقمه یا....... اما من عاشقش شدم دلیلشم این بود که اونقد با پسر حرف نزده بودم واسه همین بی جنبه شده بودم.هفته ای یکی دو بار باهاش تلفنی حرف میزدم.کم کم همه ی زندگیم شد شبا به یاد اون دوکلمه حرف زدن میخوابیدم صبا هم بیاد صداش بیدار میشدم.با اینکه ندیده بودمش عاشق صداش شده بودم.اسمم و که صدا میزد قلبم از جاش میخواست دراد.من خیلی قضیه رو جدی گرفته بودم و از همون موقع بفکر ازدواج باهاش بودم.اون همیشه میخواست باهام راحت حرف بزنه اما من نمیزاشتم (چون شنیده بودم مکه اگه ب پسرا از این حرفا بزنی دیگه از چششون میفتی و فک میکنن هرزه ای)هیچوقت باهم دعوانمیکردیم هیچوقتم بهم نگفت که دلم واست تنگ شده یا دوس دارم زیاد زنگ بزنی.قرار شد اخرای تابستون بیاد همو ببینیم.9&10 شهریور بود دو روز قبلش قرار گذاشتیم که نهم ساعت 3 تا 5 بیاد تو حیاط باشگاه.ادرس خونمونم دادم که بدونه.اون روز کوچمون عروسی بود مامانم گفت که زودتر باید برگردین تا اماده بشیم واسه عروسی.دل تو دلم نبود.ارزو هم باهام بود .ارزو میگفت که تو چرا یه ذره ارایش نکردی؟گفتم دوس دارم قیافه ی اصلیمو ببینه.تا 4 تو حیاط منتظر شهرام شدیم نیومد دیگه نا امید شدم و برگشتیم خونه.بلافاصله رفتیم تو عروسی.اما انگار اصلا تو عروسی نبودم خیلی ناراحت بودم.همون بعداز ظهر از عروسی اومدیم بیرون با ارزو ارزو گفتش بیا دم درمون موبایل بابام پیشمه اما بلد نیستم باهاش کار کنم نشونم بده.از شانس بدم همون لحظه مامانم رفته بود خونه و از پنجره مارو دیدو فک کرد دارم شماره دوست پسرو اینا میگیرمو دارم با پسر حرف میزنم(توروخدا مامان منو ببین)تو این گیرو دار این دیگه از کجا منو دیده بود.رفتم خونه اب بخورم یه دس کتک حسابی از مامان خوردمو با بغض تو گلوم رفتم تو عروسی.دلم از اینکه شهروز نیومده بود خیلی پر بود واسه همین کلی بغض داشتم وجلو مردم خودمو نگه داشتم که گریه نکنم. تو عروسیم یه خواستگار جدید واسم اومد.صبش ارزو اومد در خونه و گفت شهروز زنگ زده وگفته به مهسا بگین کجاست از دیروز من وعلاف خودش کرده مگه قرار نبود اونجا واسه تا بیام حتی اومدم تو کوچتون بازم نبود.واااااااای همونجا دم در زدم زیر گریه و کلی گریه کردم.شانس منو ببین.اه.فک میکردم اگه بهش زنگ بزنم کلی دعوام میکنه اما اصلا دعوام نکردو گفت اشکال نداره(عزیزم) تو همون تابستون آتی با دوست پسرش که بابامو با هزار بدبختی راضی کردیم ازدواج کردن 15000 تومان پولو با هزار بدبختی پس انداز کرده بودم واسه خریدن سیم کارت ایرانسل اما از شانس بدم تو شلوغی عروسی از تو کیفم ورش داشتن.هرچی به شهروز اصرار کردم واسه عروسی نیومد روز بعد عروسی اومد.بالاخره همدیگه رو دیدیم.خیلی سوسول بود قدشم کوتاه بود قیافشم اصلا خوشگل نبود یا حداقل طوری موهاشو زده بود که خیلی بد جلوه میداد.اما بازم قبولش داشتم.خودش میگفت هیکلت خیلی خوشکله با چشمات.میگفت چرا ابروهاتو ور نمیداری؟ارایش نمیکنی؟منم گفتم که خونوادم نمیزارن و.....اینا.همون یه دفعه از جلوم رد شد دیدمش و هرچی اصرار کرد بیا بریم یه جای خلوت نرفتم.خیلی میترسیدم کسی ببینتم.اون رفت مسافرخونه و قرار گذاشتیم عصری بیاد کوچمون. اومد.خیلی خوشحال شدم از دور دستشو تکون داد که میرم.الان که فک میکنم من خیلی امل و ترسو بودم.اونهمه راه و اومده بود اما من نرفتم حتی یه کافی شاپی جایی.بگذریم.پاییز شدو مدرسه ها باز شدن.بخاطر رشتم دبیرستانمون خیلی از خونه دور بود دبیرستانای نزدیک محلمون رشته ریاضی نداشت.هیچ دوستی هم نداشتم.خیلی تنها بودم 1 ماه ادامه دادم اما دیگه نتونستم تحمل کنم و رشتمو به انسانی تغییر دادمو اومدم دبیرستان قبلیم.اخیییی چه جای خوبی بود همه دوستام بودن.با دوتا از دوستام خیلی صمیمی بودم و قضیه ی عاشق شدنمو بهشون گفتم اونام عاشق شدنای خودشونو واسه من تعریف کردن.3 تایی زنگای اخرو از مدرسه جیم میزدیم و با دوستام میرفتیم مخابرات تا به جی اف هامون بزنگیم.چه روزایی بود.پر از عشق بود خیلی شهرامو دوس داشتم بخاطرش بارها تو مدرسه گشنه میموندم تا پولیو که مامانم واسه خرجیم بهم میدادرو جمع کنم و باهاش به شهرام بزنگم.بارها واسه سلامتیش روزه میگرفتم.حتی یک بارم به نامحرم نیگا نمیکردم(چون فک میکردم خیانته)خلاصه عاشق بودم دیگه.هرکی عاشق باشه میفهمه چی میگم.از دیر زنگ زدنام کلافه بودم و دوس داشتم همیشه و هر لحظه صداشو بشنوم واسه همین یه سیم کارت گرفتم.همه چی با خریدن سیم کارت عوض شد.شهرام انگار دوس نداشت خودش بهم زنگ بزنه اما من اینو نمیدونستم .فک میکردم اونم مث من بالبال میزنه .زیاد بهش اصرار نمیکردم و بازم میرفت باجه و خودم بهش میزنگیدم اگرم تو خونه تنها میشدم بازم میزنگیدم.تا اینکه یه مدت گفتش میره عراق خونه ی خالش.یک ماه دیگه برمیگردم تا اون موقع گوشیم خاموشه.باهاش خداحافظی کردمو یه اس داد به گوشیم که همیشه بیادتم.رفت تا یک ماه بعد.یک ماه بعد زنگیدو از سفرش گفت.اما بعدها فهمیدم که سفر نرفته و خونشون روستا بوده اونجاهم گوشی انتن نمیداده واسه همین خاموش کرده(خیلی خرم من) اون روزا با شنیدن صداش تا یک هفته خوشحال میشدم و بقول دوستام شارژ میشدم.همیشه سر کلاس از ته دل میخندیدمو دوستام همه میگفتن که خیلی دلت خوشه که اینجور میخندی.یک سال از رابطمون گذشت هر بار به بهانه ای میگفت که تا یک ماه به رستوران و گوشیم زنگ نزن چون سر تو با صاحبکارم دعوام شده منم مث احمقا یه چشم میگفتمو زنگ نمیزدم تا یک ماه اما دلم واسش داشت پرپر میشد.یه مدت بعد واسش عکس خودمو با یه تسبیح که از مکه تبرک شده بود و یک ادکلن خوشبو و یه سری از چیزای ی که واسه عاشقاست مث شاخه گل لاویز و کتاب لاویز و یه کاغذ که اطرافش سوخته شده بودو توش شعر "عشق من عاشق باش "داریوش و نوشته بودمو یه سری سی دی اهنگ و .......اینا رو واسش پست کردم.تابستون گذشت و عشق من داغ تر از همیشه بود.یک سال دیگه هم گذشت من و شهرام همچنان باهم دوست بودیم.دیگه وابستش شده بودم .هرچی میگفت انجام میدادم.همیشه از عشقم واسش میگفتم.اما اون هیچی نمیگفت.اما گاهی حس میکردم دوسم داره.بیشتر بهمدیگه اس میدادیم.اون همیشه اهنگای هایده و مهستی که عاشقانه بودن و واسم اس میکردو منم باهاشون به اسمونا پرواز میکردم.شب ارزو ها شدو ارزو کردم که خداجون منو بهش برسونه.ارزو دوستمم با یکی دیگه دوست شده بودو هر بار که خونشون خالی میشد میرفتمو از اونجا به شهرام میزنگیدم.اوایل پاییز شدو مدارس باز شد.
سال 1388بود.هرچی به شهرام میزنگیدم جواب نمیداد.یک هفته گذشت خبری ازش نشد حتی بهم اس هم نمیداد دیگه.خیلی دلتنگش بودم .نمیدونستم چی شده.بعد یک هفته هرچی میزنگیدم یه بوق میخوردو فورن اشغال میشد(گوشیو رو محدودیت تماس زده بود)خیلی نگرانش بودم .نماز میخوندم که اتفاقی واسش نیفتاده باشه........
این داستان ادامه داره من تا اینجاش با هیچکی حتی عشقم رابطه ی سکس نداشتم اما.......لطفا هر نظری خوب یا بد دارین بگین من اولین باره که داستان مینویسم اونم داستان خودم پس زیاد از کم و کیفش خبرندارم لطفا نظراتتونو بگین.مرسی.

نوشته: مهسا

اصلا باورم نمی شد که اونو از دست داده باشم . وقتی که می مرد پنجاه سالش بود . پنج سال ازم بزرگتر بود . کارمند بانک بود و تازه باز نشسته شده بود . اصلا بیماری نداشت . یهو سکته کرد و مرد . من خونه دار بودم و در مدت بیست و هفت سالی که زنش بودم هفت تا بچه واسش آوردم . خیلی هم بچه دوست بود . چهار تا پسر و سه تا دختر ازش داشته همه شونم از دواج کردن و رفتن . چهار تای اولی پسر و بقیه هم دختر . به ترتیب اکبر و اصغر و ابراهیم و اسماعیل . اعظم و اکرم و اقدس . خدا بیامرزی که اسمش بود احد و منم در خدمت شما البته اگه مرد باشین که چه بهتر اشرف اسممه . بچه هفتمی رو که به دنیا آوردم شوهرم می گفت عجب با حالی شد . یکی دیگه دختر بیاری چهار چهار میشیم .-مرد مگه مسابقه فوتباله ؟/؟ خب نشه .. دیگه خسته شده بودم . خودش از صبح می رفت بانک تا شب بر نمی گشت . وسط روز هم بر نمی گشت تا ناهارشو بخوره دوباره بره . شوهرم تو یکی از بانکهای نزدیک بازار تهران کار می کرد و فاصله اش تا خونه پنج دقیقه هم نمی شد . این اواخر که بچه ها همه رفته بودند و بعضی روزا تنها بودم بازم نمیومد . راستش من خیلی حشری بودم و مدام به پر و پاش می پیچیدم و اونم همش از خستگی می نالید .-زن از صبح تا حالا با کلی مشتری سر و کله زدم . خسته ام . حالشو ندارم -احد ! من این خارش کوسمو چیکار کنم . با همه اینا بازم تا اونجایی که توانی داشت بهم می رسید . بعد از بچه هفتم بود که دیگه سر لوله رو بستم و راحت شدم . اون آبو ول می کرد و منم جذبش می کردم . -اشرف جان خدا لجش نگیره ما سر لوله رو بستیم .-اولا ما نبستیم و من بستم . در ثانی اینم از اون حرفاست ها . هفت تا بچه کمته ؟/؟ تازه تو اصلا بزرگ شدنشونو حس می کنی ؟/؟ ولی خیلی حشری بودم . هر جا می رفتیم مهمونی و شبو می موندیم باید کنار احد می خوابیدم و اون یه ناخنکی بهم می زد . تازه یه خونه بزگ تر و ویلایی و تمیز گرفته بودیم . البته بازم به حساب کلنگی بود ولی محکم بود . یه کوچه ای بود که از این خونه ها زیاد داشت . دو تا در داشت که از به یه کوچه اصلی و یه کوچه فرعی باز می شد . نمی دونم چرا نمی تونستم مرگ اونو باور کنم . یه پنج سالی همدیگه رو می خواستیم . هرچی بود دیگه تموم شد . داشتم سر خاکش خودمو می کشتم . تازه می خواستم دلمو به این خوش کنم که حالا که باز نشسته شده و سر کار نمیره می تونه خونه ور دل من بشینه و صبح تا شب با هم سکس کنیم . بچه ها که همه سر و سامون گرفتن و ما هم زندگیمونو یه جوری با این حقوق پیش می بریم . یه مدت کوتاهی خوش بودیم و عمر خوشی ها هم مثل عمر آدم کوتاه بود و همه چی تموم شد . تازه داشتم مزه سکسو می گرفتم . دیگه از خستگی و این جور چیزا نمی گفت . انواع و اقسام قرصهای کیر دراز کن و کلفت کن می خرید و می خورد تا بتونه سکس با حال تری باهام داشته باشه . به کیرش اسپری بی حسی می زد تا آبش دیر تر بیاد . تازگیها هر وقت زود آبشو خالی می کرد یه ساعت طول می کشید تا کیرش به حالتی برسه که دوباره بتونه تو کوس من فرو کنه . با همه اینا بازم قبولش داشتم . فکر کنم همین قرص و آت و آشغالا بود که اونو از پا انداخت وگرنه مرض دیگه ای نداشت . اهل سیگار و تریاک و مشروب هم نبود و وزن زیادی هم نداشت . به تعداد روزای هفته بچه داشتم و هر کدومشون هم همسر داشتند . قرار بر این شد که در طول هفته نوبتی شبی یکی یا یه زوج بیاد پیشم بمونه تا من تنها نباشم و فکر و خیال نکنم ..از این چند تا نوه ای که داشتم بیشترشون قنداقی بودند و یکی دو تاشون هم مهد کودکی . برام ماهواره یعنی همون دیش و رسیور ردیف کردند که حوصله ام سر نیاد . احد از این چیزا خوشش نمیومد . می گفت دختر داریم بده .. وقتی که همه شوهر کردند و رفتند تازگیها قصد داشت بذاره که هیچی رفت اون دنیا خیلی چیزای دیگه رو می بینه . این فیلمای ماهواره رو گاهی که تنها می دیدم و به جاهای حساس و سکسی و ماچ و بوسه اش می رسیدم فیل من یاد هندوستان می کرد . هوس شوهرمو می کردم . کاشکی زنده بود و من و اون لخت تو بغل هم حال می کردیم . ای جوونی کجایی که یادت بخیر . خودمو که تو آینه نگاه می کردم می دیدم هنوز جوونم و بر و رویی دارم . هنوز پیر نشدم . تازه می رفت کونم به اون بر جستگی که باب طبع احد بود برسه . هنوز پوستم اون تازگی رو داشت . چشای سبزم هنوز اون خوشگلی سابقو داشتند . یکی دو چین کنار چونه هام دیده می شد ولی می تونستم اونا رو یه جوری بر طرف کنم . دلم نمی خواست احساس پیری کنم . هرچند عکسمو که با عکس جوونیهام مقایسه می کردم می دیدم که اون طراوت و نشاط روزای اول جوونی چیز دیگه ای بود . با این حال تو میانسالی هم می شد از زندگی لذت برد . دوستم ماه منیر همون اول ازدواجش که یه دختر کوچولو داشت بیوه شد . شوهرشو از دست داد . ولی اون از اون خیاطهای ماهر بود و زندگیشو این جوری پیش می برد . از طرفی خیلی اهل حال بود و یا دوست پسر می گرفت و یا این که صیغه این و اون می شد . دخترش حالا بزرگ شدو واسه خودش خانوم دکتر شده . هم سن منه این ماه منیر .همکلاسم بودیم ..خیلی وقت بود که بهش سر نمی زدم .سر خاک احد اومده بود . نمی دونم حالا چیکار می کنه .. خیاطی که دیگه نمی کنه .. ولی نیاز های دیگه اشو چه جوری رفع می کنه اینو دیگه نمی دونم . یکی از این بعد از ظهرایی که تنها بودم رفتم پیشش .. هنوز چند دقیقه نشد که ازش پرسیدم ببینم دیگه حتما از دوست پسر گرفتن و صیغه شدن خسته شدی . -از صیغه شدن آره ولی از دوست پسر گرفتن نه . -ببینم هنوز حالشو داری که سکس کنی ؟/؟ -اوخ اگه بدونی که هرچی سنم بالاتر میره بیشتر حال می کنم . یعنی با دوست پسریا پسرا که سکس می کنم لذت می برم و احساس جوونی می کنم وقتی احساس جوونی می کنم بیشتر مایل میشم که سکس داشته باشم . اینا مکمل همند . ببینم چی شده که این سوالا رو می کنی ؟/؟ تو که قبلا از این حرفا فراری بودی ؟/؟ چیه ناقلا هنوز چهلم شوهرت نشده ؟/؟ -نه فقط می خواستم بدونم .- این نیاز هر انسانیه .گناه که نیست . تو اگه پنجاه سال هم زن یکی باشی وقتی که طرف مرد عقد باطله . اون پیوند قلبی و عاطفی و این چیزایی که میگی مال این دنیاست . مثلا میخوای وفادار بمونی که چی بشه ؟/؟ کی واست کف می زنه ؟/؟ چهار روز دیگه خودتم حال نکرده میری . درهر حال اگه یه وقتی مشورتی خواستی من هستم . درسته که هم سنیم ولی تو این راهها چهار تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم .. ادامه دارد

نوشته: اشرف

سلام به همه

میخوام چند تا داستان سریالی براتون تعریف کنیم این یکی از داستانهامه که کاملا واقعیه البته تو هر داستانی کمی اغراق وجود داره ولی همه دیگه براشون قابل فهمه که کجای داستان واقعیه و کجاش اغراق شده . من چون میخوام داستان هام جذاب به نظر بیاد کمی اغراق قاطیش میکنم امیدوارم خودتون حدس بزنید کجاهاش اغراقه کجاهاش واقعیت .

بخش اول

من دوم دبیرستان بودم که پسر عموم قصد باز کردن یه شهر بازی تو شهرمون به سرش زد . اون موقع که این فکر به سرش زد همه خانواده و فامیل و آشنا موافق این تصمیم شدند و منم تو سنی بودم که آرزوم بود یه همچین کاری فامیلامون داشته باشن که بریم تو فاز مخ زنی و جوونی کردن . سنمون هم که دیگه تو اوج لذت های نوجوانی بود و شهوت از سر رو رومون میبارید . البته نمیخوام بگم نوجوان خیلی شهوتی بودم چون از همون اولش هم کمی خجالتی بودم هیچ وقت بروی خودم نمی آوردم که خیلی شهوتی هستم . زد و شهرداری با کار پسر عموم موافقت کرد . آقا ما از مدرسه فرار میکردیم و میرفتیم که کار پارک زود تر تموم بشه که بتونیم چند تا دوست دختر خوشگل و مامان واسه خودمون پیدا کنیم . البته ناگفته نماند که قبلا تجربه های زیادی در امر سکس و شیطنتهای کودکانه داشتیم ولی الان سنی بود که واقعا نیاز داشتم خودمو ارضا کنم . ( داستان سکسی قبل از سن بلوغم ( بزودی اضافه میشه) )

خوب این شروع داستان سکسی که ناکام موند : ( البته بیشتر عشق ناکام تا سکس ناکام ) اینجا گفتم که بعد خوندن از دستم شاکی نشید

ما برای اینکه بتونیم مواظب وسایل باشیم تو همون مرحله ی اول نگهبانی رو ساختیم . یه اتاق کوچیک که فقط یه بخاری برقی و یه تخت به زور تو جا میشد ساختیم و قشنگ توش رو مرتب و تزئین کردیم . خوب حالا واسه شبا نوبتی میموندیم پارک .
یه روز صبح که شد ، پا شدم و رفتم سر شیر آب که مسواک بزنم دیدم یه زن با دو تا دخترش اومدن واسه پیاده روی یکی از دخترا چادر سرش بود و اون یکی مانتو رنگ سال ( آبی ) و کمر باریک و خوشگل و .... . مادرشون کمی اونور تر موند و دخترا با هم اومدن طرف شیر آب . چادریه سرش رو آورده بود پایین که آب بخوره اون یکی رو دیدم که داره بهم نگاه میکنه . منم که دندونام همیشه خدا بیرونه بهش با همون دندونای خمیری یه لبخند زدم و خندش گرفت و این خنده آغازی شد برای داستان الان من .

من زود دست و رومو شستم و عمدا جلوتر از اونا رفتم تو نگهبانی که بفهمه من اونجام . راستش رو بخواین اون موقع به خیال خودم کلاس میزاشتم که شهر بازی مال ماست . اونم منو دید کجا رفتم با مامانشون رفتن پارک پایینی منم از پشت پرده دارم دید میزنم که ببینم میاد یا نه که یه ربع بعد دیدم تنهایی داره از پایین میاد پتوم رو برداشتم و به بهانه تمیز کردن زدم بیرون و منتظر موندم که بیاد از جلوی نگهبانی رد بشه بازم داشتم بهش میخندیدم که اومد گفت چرا هر وقت میبینمت میخندی . منم کمی خودمو جم کردم و گفتم نخندم چیکار کنم ( دلیل اینکه زیاد به حاشیه میرم رو بعدا میگم ) بعد از پشت نرده ها با انگشتم بهش اشاره کردم که بیا تو شهر بازی ولی سرش و برگردوند و اعتنایی نکرد و رفت پیش خواهرش . بعد ده دقیقه دیدم دارن میرن دستمو به امید اینکه بازم میان بالا کردم و یه بای بای کوچولو بهش کردم و رفتن . دیگه چون اونجا بی صاحب بود نتونستم برم دنبالش . به امید روزی نشستم که بیاد . دو سه روزی گذشته بود که دیدم ایندفعه فقط با مامانش اومد . خوشبختانه دستشویی عمومی اونم قسمت زنونش درست ده ، بیست متری نگهبانی بود . مادرش رفت تو دستشویی و تنها اون تو اون قسمت از پارک موند و من . ( من همیشه مواظب بودم که کسی منو وقتی مخ میزنم نبینه چون نمیخواستم بعدا برام درد سر بشه . ساعت 6.30 بود و دیگه یواش یواش خانوما داشتن واسه ورزش میاومدن پارک اون موقه هیچ پسری حق نداشت از پارک استفاده کنه چون واسه خانوما وقت تعیین کرده بود . ) خوب حالا بهترین موقعیت بود که مخ زنی کامل بشه بهش گفتم بیا نزدیک تر اونم بدون اینکه فکر دیگه ای بکنه خیلی سریع اومد پیشم اسمش رو پرسیدم یه چیزی پروند ( مونا ) بهش گفتم من روزهای زوج صبح ها همیشه تو نگهبانی هستم اگه دلت خواست میتونی بیای پیشم . گفت نمیتونم ما دو سه روزی اومدیم خونه پدر بزرگم ممکنه فردا پس فردا بریم در ضمن من با مامانم میام یه وقت ما رو میبینه .

گفتم مامانت رو ببر اون ور پارک بعد به بهانه دستشویی بیا اینور من درو باز میزارم تو بیا تو نگران نباش این دورو بر کسی نیست ما رو ببینه . گفت ببینم چیکار میتونم بکنم و رفت . من یه یک ربعی منتظر موندم تا اینکه آقا چشتون روز بد نبینه نگهبان کل پارک که تازه باهم دوست شده بودیم و هنوز رو مون به هم باز نشده بود اومد پیشم نشست و شروع کردن به گلایه از شهرداری که دو ماهه حقوقم رو نداده و اینجور حرفا دختره اومد اونو دید و رفت دستشویی رفت یه دور دیگه زد و اومد دید نه بابا این ول کن نیست بازم رفت و منم خجالت میکشیدم بهش بگم پاشو برو دیگه اون روز هم اینطوری از دست رفت .

ظهر که پسر عموم اومد بهش گفتم صبحها هوا اینجا خیلی خوبه و میتونم به درسام نگاه کنم فردا رو هم من بجات میام میمونم اونم قبول کرد بازم یه روز تو کف موندیم و شب و تا صبح فقط به این فکر کردم که فردا که اومد باید چیکار کنم . همون اول کاری که نمیتونم بهش بگم ممکنه ناراحت بشه و بره دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه .

صبح شد دیدم اینبار یکم آرایش کرده و بازم همون مانتوی خوشرنگش رو پوشیده و دارن میان طرف دستشویی رفت درست نشست سکوی جلوی دستشویی و مامنش رفت تو زود دور و برو نگاه کرد و گفت ایندفعه دیگه نزار کسی بیاد پیشت هر طور شده میام بهش گفتم پس میرم تو نگهبانی که کسی منو نبینه تو به دور و برت نگاه کن بعد زود بیا تو . گفت باشه .
از پشت پرده نگاه کردم دیدم رفتن اونور پارک منم خودمو آماده کردم به سر و روم رسیدم و منتظر که الان یه حوری میاد تو میگیرم چنان دق و دلی این چند سالی که سکس نداشتم و به کف دستی قناعت کرده بودم رو سرش خالی میکنم .
دو سه دقیقه دیگه یهوی در باز شد و اومد تو ولی کاش نمی اومد پاشو تو اتاق نذاشته گفت دستت به من بخوره دیگه منو نمیبینی با همون یه جمله چنان دست و پام بسته شد که حتی به یه متریش هم نرفتم . ولی اون اومد و روی تخت جلوم نشست و گفت از اون روزی که دیدمت خیلی ازت خوشم اومده و دو سه روزه که میای به خوابم . تا حالا این طوری نشده بودم و از این حرفا منم چون اولین دختری بود که بعد یکی . دو سال میخواستم باهاش دوست بشم ( احتمالا برای خیلی ها پیش اومده که وقتی به سن بلوغ نزدیک میشن کل فامیل دختراشون رو از پسرا دور میکنن . چون اون موقع هر دو جنس آتیششون خیلی محکمه و ممکنه هم دیگه رو بسوزونن ( ما هم از این قائله مستثنی نبودیم )) از ترس اینکه از دستش بدم بهش نزدیک هم نشدم . یکم از خودش گفت و از شهرشون و وقتی شهرشون رو گفت خیلی پکر شدم . چون خیلی با شهر ما فاصله داشت ( ساوه کجا !!!! .... کجا ) پدرش اهل ساوه بود و مامانش همشری مون اینجا هم خونه پدربزرگش میموندند . بهم گفت ما نمیتونیم باهم دوست باشیم . ( اون موقع هنوز موبایل بنود که بشه راحت ارتباط داشته باشی ) خیلی از هم دوریم من نمیدونم تو اینجا چیکار میکنی و تو هم از من نمیتونی خبر داشته باشی پس دوستی رو از سرت بنداز بیرون . با گفتن این حرف کمی جرات پیدا کردم و بهش گفتم پس بهتر نیست همین الان کمی نزدیکم بیای . گفت زیاده روی نکنی اره میام . گفت من جلو خودمو میتونم بگیرم . اومد و کمی بهم نزدیک شد منم یکم به اون و خلاصه دستم و دراز کردم و دستش رو گرفتم یکم نازش کردم و با اون یکی دستم کمرش رو گرفتم ولی دستم رو زد کنار و فاصله گرفت گفت مگه نگفتم زیاده روی نکن . گفتم ببین تو که تا اینجا اومدی الان کنارمی من تو همین دو روز بد جور عاشقت شدم و بجز تو کسی رو ندارم همون موقع بود که گفت من دوست پسر دارم . ( آخه به لحاظ جنسی و فکری دخترا خیلی زود تر از پسرا روشن میشن ) یه لحظه غرور و عصبانیت باعث شد سرش داد زدم تو غلط میکنی دوست پسر داری و اومدی پیش من . شاکی شد و گفت خوب من الان پیشت نشستم فرض میکنم که با همکلاسیم تو آموزشگاه موسیقی نشستم من که نذاشتم دستت به من بخوره . الان هم که میبینی اینجام فقط بخاطر تو بود که یهو عاشق نشی بعدا یه عمر بشینی نفرینم بکنی . نا خودآگاه گریه م گرفت و بهش گفتم نامرد من تو این دو سه روزه عاشقت شدم چرا این قصه رو شروع کردی وقتی پایانی نداشت . اومد نزدیک تر و گفت منو ببخش که کاری کردم که این احساس رو بکنی . خنده ت به دلم نشته بود و فقط میخواستم کمی باهات حرف بزنم . بهش گفتم من نامرد نیستم که بخوام دوست دختر کسی رو از دستش در بیارم ولی بخاطر این دو سه روزی که فکرم رو بد جور قاطی کردی لا اقل حالا که اینجایی یکم بهم حال بده خندید و گفت مثلا نامرد نیستی گفتم اگه اینکار رو نکنم تا آخر عمر فکرت ولم نمیکنه اینطوری کمی سبک تر میشم گفت فقط میتونم از روی شلوار بهت حال بدم من منم نقد و ول نکردم که بچسبم به نسیه گفتم من به اینم قانعه اومد رو تخت کنارم دراز کشید و گفت هر کاری میکنی فقط زود باش که مامانم الان دیگه میاد دنبالم اومدم و بغلش کردم و یکم بالا پایین کردم و کمی سینه هاشو از همون بالای مانتو فشار دادم که دیگه خدا اون روز رو نیاره 30 ثانیه نکشید که خودمو خیس کردم . ( با اینکه از روی شلوار بود ولی الان که 13 سال از اون موقع میگذره هنوز هم که هنوزه تا حالا حتی با خانومم هم اونطور که اون روز حال کردم . حال نکرده بودم و همیشه خاطرم میمونه . ) خلاصه گفت خودتو خالی کردی گفتم الان ازت راضیم و کمی خندیدیم و پا شد بوسم کرد و گفت با اینکه راضی نبودم و از روی شلوار بهت حال دادم خودمم کم حال نکردم و یه بوس دیگه کرد و خداحافظی کرد و رفت . من ده سال تو اون شهر بازی منتظرش شدم و اون نیامد یا اینکه اومد و خودش رو نشون نداد .

امید وارم با اینکه خیلی طولانیش کردم و به حاشیه رفتم براتون جالب بوده باشه . ممنون که وقت گذاشتین .

نوشته: حامد

سلام- اسم من وحیده – 26سالمه – اهل اردبیل . قدم 192 وزنم 88 من داستان ندارم بگم چون هر اونچه که میگم عین واقعیته. شاید حوصله شنیدنش رو نداشته باشی ولی عبرت میشه واست.
من اهل سکس نبودم و نیستم ولی اتفاقی برام افتاد که شاید جالب باشه – از اردیبهشت سال 1385 با یک تماس تلفنی اشتباهی که به 0935 من شد و صدایی که پشت تلفن شنیدم باعث شد لرزشی تو قلبم احساس کنم.برداشتمو به شماره زنگ زدم و صداشو گوش کردم. بعد از چند بارتکرار احساس کردم باید باهاش حرف بزنم. حرف زدم و دیدم دختر نیس و متآهله اسمش درناس و بچه هم نداره. بهش گفتم ببخشید مزاحم شدم و قطع کردم. دوباره اس ام اس دادکه دوس دارم با یکی حرف بزنم که کاش اون کارو نمیکرد.شروع به حرف زدن کردیم و از خودش گفت.منم از خودم گفتمو دیدیم که همشهری نیستیم.چون اون اهل ارومیه بود.من باور نکردم و مجبور شد از ثابت زنگ بزنه.تا کد رو دیدم با خودم گفتم بهتره که رابطه ما اینجوری باشه و فقط حکم دوست رو داشته باشم واسش.رفتم خدمت(خدمتم تهران بود) و همچنان ما عاشق هم بودیم بدون اینکه همدیگه رو ببینیم به هم عشق داشتیمو باهم در ارتباط بودیم. مرداد 88 خدمتم تموم شد و اومدم شهر خودم و کم کم رابطه ما رنگین شد و روزی نزدیک 6ساعت مکالمه داشتیمو 100تا بیشتر اس ام اس. شوهرش اسمش ناصر بود و پیمانکار بود. من اصلا دوس نداشتم رابطه ما حضوری باشه ولی دوس داشتم ببینمش و قیافه شو بتونم تجسم کنم.شوهرش یه کاری گرفت تو اراک و رفت اونجاو قرار شد هر 3هفته یه بار بیاد ارومیه و برگرده و درنای من رفت خونه باباش موند. درنا مامان نداشت واسه همین خیلی بهش محبت میکردم و به درد و دلش با تموم وجود گوش میکردم.ناگفته نمونه که منم جز اون کسیو نداشتم و فقط دردامو به اون میگفتم. تا اینکه دیماه 88بودو 23ماه محرم بهم کفت بیا ببینمت و من گفتم نمیتونم یه روزه بیام و برگردم. اون بهم گفت خوب شب میمونی پیش من و صبح حرکت میکنی برمیگردی.منکه تا بحال طرف ارومیه سفری نداشتم حتی مسیرشم نمیدونستم ولی اون گفت سوارشوبیا ترمینال تبریز از اونجام ماشین هست واسه ارومیه. منم به امید دیدنش رفتمو ساعتای 7بود رسیدم ارومیه. زنگ زدم جواب ندادو اس ام اس داد که برو به کوی معلم و پشت دبیرستان شاهد باش تا من خودمو برسونم. منم رفتم اونجا و منتظر شدم تا اینکه ساعت 10گفت بیا کوچه دوم. دل تو دلم نبود که کیو قراره ببینم و حتی 1درصد به سکس فکر نمیکردم. رفتم دیدم یکی از درا باز شد و رفتم تو.تا رفتم دیدم عشقیکه نزدیک 3سال فقط ذهنی قیافه شو تصور میکردم روبروی منه.چشام پره بغض بودو اونم داشت اشک میریخت.حتی به خودم اجازه ندادم دستشو بگیرم.رفتیم تو حال و به من اشاره کرد که بشین. موقع نشستن خواست کیف دستیمو بگیره و من گفتم نه باید پیشم باشه.چیزای مهمی دارم توش. گیرداد چی؟نگفتم.(راستش کارت ملیم توش بودو نمیخاستم درنای منکه متولد 1363بود بفهمه عزیزش 1366به دنیا اومده. از اولش منو همسن خودش میدونست) چون از بیرون اومده بود یه شلوار مشکی و یه بلوز مشکی گیپوری تنش بود. نشستم رو زمین اونم بغل دستم. ماهواره رو روشن کردو یه شبکه ی ترکیه که همیشه اهنگ غمگین میذاره رو گذاشت. کلی حرف زدیم از ندیدن و دیدنمون، از روزاییکه با شوهرش زندگی میکردو بمن فکر میکرد، از همه حرفاییکه موقع دیدن عشقت میزنی ولی حرفای ما حرف دل بود.حرف اتفاقایی که از دوری هم میافتاد واسمون. دستامو گرفت بلندش کردو صورتشو گذاشت روش،بوسش کرد و اشک ریخت.بغلم کرد،گفتم درنا من و تو ... حرفمو قطع کردو گفت هیچی نگئ.شروع کرد به مالش دادن موی دستم.کم کم شروع کرد به بوسیدن من.لبامو بوسید ولی ای کاش نمیبوسیدبا اینکارش تحریکم کرد و من سفت بغلش کردم و دراز کشیدیم کم کم شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه. میدونستم دارم کار اشتباهی میکنم که با متآهل اینکارو میکنم ولی چون باکسی بودم که از ته دل دوسش داشتم ادامه دادم. تحریک شده بودم و کیرم سیخ سیخ شده بود. سینه هاشم دستم بود و میمالیدم. نمیدونم که چی شد و دستامو از دور کمرش کشیدمو خواستم دستمو از بالای یقه ببرم تا به سینه ش دست بزنم ولی اون دستمو گرفتو نذاشت. ولی بعد که از پایین بردم کاری نکردو مات و مبهوت بهم نگاه کرد. بهش گفتم میشه درش بیاری گفت نه.گفتم بذار ببینمش خوب. سوتینشو داد بالا و من فقط تونستم لمسشون کنم. بهش گفتم لباستو در بیار گفت حالا تا صبح خیلی مونده در میارم بعدا. اسرار کردم بهش نگاهی به لقه خودش انداخت و بغض کرد و گفت میرم اتاق در میارم. نشستم منتظر شدم و دیدم با شورت و سوتین و شالی که پیچیده دور خودش اومد توحال.نشست پیش من و منم پچون تحریک شده بودم و اولین باری بود که کسیو لخت میدیدم کشیدم طرف خودمو بغلش کردم. بهش گفتم اینارو چرا در نیاوردی گفت اونا رو نه.. بالاخره به هزار رنج و زحمت تونستم شورتو سوتینو در بیارم.شروع کردم به خوردن سینه هاش و بازی کردن با کوسش.خیلی دوس داشتم چون تا حالا این کارو نکرده بودم. حسابی که بازی کردم خودش از روش بلندم کردو لباسای منو در اوردوشروع کرد به مالیدن کیرم. من دوس نداشتم بخوره چون منم دوس نداشتم بخورم.کم کم شروع کردم کوسشو با کیرم مالیدم و گذاشتم لای کوسش مالیدم.بعد اجازه خواستم بکنم و اونم که کاملا بیحال بود چیزی نگفت. شروع کردم به کردنش.کسش داغ و خیس و تنگ بود و خیلی احساس خوبی داشتم.دیگه به متاهل بودنش فکر نمیکردم و به الی که میکردم فکر میکردم. نزدیک 1دیقه بود که فوری آبم اومد و ناراحت شدم. درنا بهم گفت ناراحت نباش چون بار اولته زود خالی شدی. باز شروع کردیم به خوردن هم وسینه هاش.بهش گفتم کیرمو بخور ولی گفت چون رفته توآلتم کثیفه.نخوردو بعد از کمی ور رفتن دوباره کیرم بلند شد. اینبار گفتم تو بشین روش.نشست و حسابی حال کردیم. کیرم برای اولین بار تو کوس بود و اونم از اینکه با من داره حال میکنه احساس خوبی داشت. اینبار تا 10دیقه کردم.بار سوم خوابوندمش رو بالش خودمم روشو ازش لب میگرفتم و سینه م رو سینه ش بودو کیرم لای کوسش.کم کم کیرمو فشار دادم از زیرش بره تو کوسش و یهو گفت اونجا نه.انگار کیرم میرفت تو کونش.بالاخره بهش گفتم چرا نه؟ گفت ناصر هیچوقت به اونجا دست نمیزنه.گفتم من دست بزنم ناراحت میشی؟ حرفی نزد و منم با شورو شوق زیاد کیرمو در آوردم و جاییکه قبلا گذاشتم.با یه ذره فشار نوک کیرم رفت تو کونش.لنگاشو جفت کردم و بردمش طرف سینه ش تا کونش بزنه بیرون تا همشو بدم تو.کردم توش و با ناله هاش دردش رو فهمیدم ولی چون حسابی حال میداد ولش نکردم.بعد اینکه حسابی عقب جلو کردم احساس کردم دارم خالی میشم فری در آوردم و کردم تو کوسش که آبم اونجا بریزه که جیغ بلندی زد. اولش فکر کردم از رو حاله ولی بعد دیدم حال نبوده و انگاربا عجله و اون شدتی که کردم تو کوسش تا ابم بیرون نریزه رحمشو داغون کرده. حسابی درد میکشید.تا 15دیقه ای درد کشید و بلند شد رفت حموم که چک کنه چی شد. خیلی ناراحت شدم، اون داشت بخاطر ناشیگری من درد میکشید و من اصلا تحمل نداشتم. اومد و گفت چیزی نیس یه ذره بمونه خوب میشه و دوباره اومد تو بغلم و تا صبح بغلم بود. ساعت دم دمای 4بود ولی من حسابی داشتم با کیرم فشار میدادم لای پاش.باور کنید اون خواب بود ولی من از بس دلم میخواستش که اصلا نمیخواستم بخوابم.ساعت 5:30بالاخره خوابیدم.تا صبح بغل هم بدون پتو.ساعت 9 یا 9:30 بیدار شد رفت حموم و ن خوابیدم. تا از حموم اومد دیدم یه تاپ سبز با شورت تنشه.تا اومد طرفم ازش بوس خواستم و وقتی اومد جلو شروع به خورنش کردم.من دراز کشیده بودم و اون نشسته بود که دستشو برد طرف کیرم.منم فوری شورتو کشیدم پایین و بهش گفتم بخور.گفت آخه، و بعد نگاه من گفت باشه ولی بدمزه باشه در میارما گفتم باشه.شرع کرد به خوردن ولی در نیاورد.چون واقعا خوشمزه بود واسش.با جون و دل کیرمو میخورد.بعد 10 دیقه در آورد از دهنش وشروع کرد بادستش تندتند مالید و یهو آبم سرازیر شد.هم تاپش هم فرش و هم بدن من و اون کثیف شد.بهم گفت پاشو برو حموم خودتو بشور،بهش گفتم توآم بیا ولی بهونه آورد حموم صداش میپیچه همه همسایه ها خبردار میشن.رفتم حموم و حوله ناصرو آورد داد بهم و رفت.بعد حموم دیدم نشسته اون گوشه و تحویلم نمیگیره.هی بهش گفتم چی شد یهو،جواب نداد.دیدم جای کیفم عوض شده.پریدم طرف کیف دیدم آره،درنای من عزیز من عشق من رفته سراغ کیف مهمونش.ناراحت شدم با عصبانیت لباسامو تنم کردم و نشستم رو مبل.بهش گفتم چرا اینکار زشت رو کردی دید خیلی بهم برخورده اومد طرفم.پرید روم تا مثلا اینو از دلم در بیاره و حرف خودشو بزنه.با اعصبانیت پسش زدم و گفتم دارم میرم خدافظ...
بعد که از در خارج شدم 7ساعت راه رو فقط به این فکر کردمو حتی جواب زنگشم ندادم. چرا آدم با عزیزش اینکارو بکنه و کیفشو بگرده.بقیه رو تو قسمت بعد بخونید(البته اگه دوس داشتین)

نوشته: وحید

رازنگاه 1
دوساعت نمی شد که طلاق گرفته بودم و دوسال هم نمی شد که ازدواج کرده بودم.هم خوشحال بودم و هم اعصابم خرد بود .اسمم فرشته هست و 20ساله بودم که با یک هنرپیشه 25 ساله ازدواج کردم .هنر پیشه از این نظر که یک فیلم به تمام معنا بود .حوصله ندارم زیاد در موردش صحبت کنم فقط خلاصه بگم که اعتماد خونواده امو جلب کرد و یک سال کشید تا خوب شناختمش .همجنس باز بود هم کون می داد هم کون می کرد .زن باز و دختر باز و جنده باز هم بود .فقط آدم نکشته بود که راستش اونم یه بار همچه قصدی داشت چون در مقابل اعتراضات من گلومو گرفته بود و با این که داشتم خفه می شدم ولم نمی کرد .به مرز دیوانگی رسیده بود.منم یه لگد محکم به کیرش زده وبا لگد دوم نقش زمینش کرده و زنگ زدم به پلیس که بیان ببرنش .پلیس تا ریخت و قیافه اشو دید دیگه سوالم نکرد واسه چی ؟ولی نون خور زیادی نمی خواستن و ولش کردن .شانس آوردم که این آپارتمان 100متری تو طبقه سوم یه 6 واحدی 3طبقه نزدیکای فلکه سوم تهران پارس مال خودم بود.مامانم قبل از عقد واسم خریده بود .باباش یعنی پدر بزرگم یکی از اون سر مایه دارا وخر پولدارای بازاری بود که با مرگش تمام سر مایه اش رسید به تنها بچه اش که مادرم باشه .مادرم نه زشت بود و نه زیبا وپدرم در عوض خیلی خوش تیپ بودکه خیلی از دخترا عاشقش بودند .چون وضع مالیش خوب نبود به طمع مال و اموال از مادرم خواستگاری کرد و هر چه پدر بزرگ زرنگم خواست مانع شه به کت مامان یعنی دخترش نرفت که نرفت .پدرم یک کارمند ساده اداره برقه .اوایل که مامور شماره برداری از کنتورها بوده ده دوازده تا معشوقه پیداکرده بیشترشم زنای شوهردار .بعدشم که پشت میز نشین شد به روش دیگه ای میرفت دنبال هوی و هوس خودش .بین اون و مامان همیشه جنگ و دعوابودواکثرا مامان قهر می کرد و می رفت خونه مامانش و پدر می رفت سراغش و می گفت که فقط اونودوست داره واین آخرین بارشه که به دنبال زن دیگه ای بوده ومامان هم بر می گشت خونه .این سناریوی تکراری تا حالا بیش از صددفعه تکرار شده بود .معمولا این قهرها چهار پنج روزی بیشتر طول نمی کشید .بابام 44سالش بود و مامان 40سال دو تا داداش دو قلوی بزرگتر از خودم داشتم که دو سال ازم بزرگتر بوده و اسمشونم فرهاد و فرشاده .اونا هم دست کمی از بابا نداشتند فقط مجرد بودند و دو سه تا از مغازه های به ارث رسیده پدر بزرگو توی بازار اداره می کردند .و خوبم از پسش بر میومدن .بگذریم بریم سر طلاق خودمون .از مهرم گذشتم و به هزار بد بختی ازش جدا شدم .مادرم به خاطر تنها دخترش که ته تغاری هم بود خیلی ناراحت بود حالا پدرو نمی دونم .از بس به فکر زن بازی بود که فکر نکنم یه گوشه ای از مغزشو واسه فکر کردن به من گذاشته باشه .دوست داشتم چند ساعتی را تنها باشم .حدود ظهر بود .حوصله غذا درست کردن را نداشتم .باورم نمی شد نجات پیدا کرده باشم .حالا من یک زن طلاق گرفته بودم .مردم نظر مساعدی راجع به یک زن مطلقه ندارن .در حالیکه یک زن شوهر مرده اعتبارش بیشتره .نون و پنیر و خیار و گوجه ای خوردم و یک دوشی هم گرفتم تا سبک بشم .کوسم پشمالو شده خیلی مو در آورده بود .راستش شوهر عوضیم یه سالی می شد که منو نگاییده بود .منم که از ون زنای هرزه نبودم که بگم به درک و دروازه کوسمو واسه هر کی باز کنم .شایدم اشتباه کرده باید تلافی می کردم .صورتم گرد و سفید سینه هام درشت با سایز 75 کون و کپلم بر جسته و موهای سرم نه بلند و نه کوتاه بود .خوشگلیم به بابام رفته بود .بر عکس داداشای دو قلوم شبیه مادرم بودند .چشام هم مثل چشای بابا فرزاد سبز روشن و خیلی هم خوشگل و وسوسه انگیز بود .راستی یادم رفت بگم اسم مامانم فروغه .یک برق درست و حسابی به اندامم انداختم .تراشیدن موی بلند کوس خیلی وقت منو گرفت.یک سال بود که سکس نداشته بودم .روی کوسمو مالیدم تا ببینم تا چه حد برقش انداختم .و آیا مورچه روش سر می خوره یا نه ؟که راستش دیدم خیلی خیس و چسبنده شده .فکرمو جای دیگه ای مشغول کرده ویکی از کتابای قفسه کتابو بر داشته رفتم روی تخت و مشغول مطالعه شدم .برام فرقی نمی کرد چی می خونم .می خواستم یه چیزی بخونم که خوابم بگیره .کتابی بود در مورد جن و زندگی اونا و جنسشون و این که چی می خورن و چی می پوشن .راستش به نو شته های این کتاب زیاد اعتقاد نداشتم .ولی اونجوری هام که خیلی ها معتقدن ,معتقد نبودم که همه اینا خرافاتن .هر چی باشه تو کتاب قرآن ما هم یه اشاراتی بهش شده .به کتاب آسمونیخودمون معتقدم ولی به این صورت که وارد جزئیات زندگی این مو جود بشن برام تعجب انگیز بود .نو شته شده بود که جنها میرن آسمون هفتم تو کار خدا فضولی می کنن و متو جه سر نو شت و آینده انسانها میشن .بعضی هاشون هم دروغ میگن.یه جا از وضع تغذیه اونا نو شته بود که از بوی گوشت و استخوان و سایر غذاها تغذیه می کنن .یه چیز جالب و عجیب و غریب دیگه این که نو شته بود در یکی از بادیه نشینها جنهایی هم بوده اند که با زنها رابطه سکسی داشته اند و در جاهایی دیگد مردهایی هم بوده که با جن رابطه جنسی داشته و ازش صاحب بچه هم شده اند.خوندن این چیزا به نظرم خیلی مسخره اومد .جن که جنسش از آتشه میگن به هر صورتی در میاد پس نطفه چه طوری بند میشه ؟اگه اسب و الاغ با هم جفت شن قاطربه وجود میارن لااقل هردو تا جسم دارن و از جنس حیوانن مگه میشه دو تا عنصر از دو جنس مخالف بچه درست کنن ؟تازه این مطالب هم شده خوراک بعضی از روزنامه های روز .اگه من جای اجنه بودم به این نو شته ها اعتراض می کردم .کتابو گذاشتم یه گوشه ای و چشامو بستم .راستش از شر شوهرم رضا خلاص شده بودم .و احساس آرامش عجیبی داشتم .نمیدونم به خاطر سکس جن با زن بود یا این که یک سالی که کس نداده بودم که ترشح زیادی لای پای خودم حس می کردم با دستمال کاغذی پاکش کرده چشامو بستم زری یکی از دو ستام که اونم وضعی مثل من داشت و از شوهرش طلاق گرفته بود می گفت که باید خیلی مواظب باشم اگه طلاق گرفتم چون همه با دید دیگه ای به این جور زنا نگاه می کنن .جوونا دو ست دارن اونارو بکنن .فکر می کنن زنای طلاق گرفته حکم جنده رو دارن .راستشم بعضی از این زنا خودشونم مقصرن که به اینا رو میدن .نمیدونم یه ساعت بود یا دو ساعت کهبه خواب رفته بودم یهو دیدم یه هو س شدیدی منو از خواب بیدار کرد خواب دیده بودمرفتم از یه بوتیک یا مغازه ای یک شورت زنونه بخرم فرو شنده اش مرد بود گفت خانوم اجازه بدین این شورتو خودم توی پاتون امتحان کنم .لختم کرد و کیر شو درآوردو باهام مشغول شد .سر کیرش به لبه کوسم چسبیده بود که از خواب بیدار شدم.نمیدونم چرا تمام تنم می لرزید .حیف شد زود بیدار شدم .کاش کیره می رفت داخلکوسم .یه چیزی مثل یک باد یا یک نسیم داشت وجود منو قلقلک می داد .واقعا اگه زنی به کیر خوردن و کوس دادن عادت کرده باشه خیلی سخته که نتونه یه مدت سکس داشته باشه .مردای زیادی بودن که حاضر بودن کوس منو رو هوا بزنن ولی تا به حال شخصیت و نجابت خودمو حفظ کرده و پیش خانواده و فامیل و در و همسایه آبرو داشتم .جز چند تا هویج و خیار چیز دیگه ای تو خونه پیدا نکردم .خیاراخیلی ریز بود.حال نمی داد .هویج ها هم زیاد دراز نبودند ولی یکی کلفتشو پیدا کرده پوست رو شو تراشیده و خوب با آب شستمش و گذاشتم توی کوسم .حالا دیگه حال اونایی رو که با خودشون همچه کاری می کنن می دو نستم .منم با اونا همدرد شده بودم .واییییی کییییرررمی خواستم .دلم تنگ شده براش .رضای دیوونه !زندگی منو خراب کردی .حالا من چیکار کنم .دوست ندارم جنده بشم .یعنی شوهر خوب پیدا میشه منو بگیره ؟اولش از خودم خجالت می کشیدم ولی یواش یواش عادت کردم .از ناله های خودم لذت می بردم اووووففففف من کیییررررررر می خوام .یک کییییررر درشت .یه لذت خاصی در تمام بدنم به وجود اومده همه جام یک برق گرفتگی خاصی داشت .انگار پنکه ای روی تنم قرار گرفته همه جام داشت باد می خورد .دیگه هویج هم دردی رو دوا نمی کرد .از تنهایی خسته شده بودم .ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود .سوار ماشین پژو 206 فیروزه ای خودم شده به طرف خونه پدری رفتم .یه خونه در بست و بزرگ طرف پاسداران بود .در اصل یک مجتمع یا مسکونی 3واحده بود که هر کدومشون 180 متر زیر بنا داشته و علاوه بر اون یه حیاط 250 متری هم داشت که پدر جان با پول مامان جان خریدتش و البته به اسم خودش .یک گوشه حیاط هم یک نیمچهاستخری زده بودیم و بالای دیوار ها را هم طوری نور گیر گذاشتیم که هم همسایه ها ما را موقع شنا نبینن و هم فضای حیاط تاریک نشه .هوس شنا کرده بودم .کوچه دنجی داشتیم .با آب و هوایی سالم .شاید روزی صد تا آدم از این کو چه ما رد نمی شد .بر عکس این تهران پارس که سر و صدای ماشین دیوونه ام می کرد .دوباره شده بودمیک دختر مجرد .میرم ببینم بابا مامان چیکار می کنن .وقتی که به خونه رسیدم بابای خوش تیپ خودمو تنها دیدم .-دختر خوشگلم بالاخره اومدی ؟خیلی دلواپست شده بودم.ناراحت نباش همه چی درست میشه .تو اولین زنی نیستی که طلاق گرفتی شاید قسمتت این بوده .لباسای رو را در آورده و با یک تاپ و شلوارک کنار بابا نشستم.البته شلوارک که چه عرض کنم یک مایوی دو تیکه چسبون بود که هر کی می دید فکر می کرد که الانه که کون درشت من بخواد بپره بیرون مامان کجاست ؟نمی بینمش .-تو که اخلاقشو میدونی هر سه ماه در میون باید یه بار قهر کنه الان که وسطای تیر ماهه نوبت قهر تابستونیشه .-پدر جون میدونی که چقدر دو ستت دارم ولی مامان خیلی به گردنت حق داره .خودتو بذار جای مامان .ما زنا خیلی بد بختیم .اگه مامان یک صدم خیانتکاریهای تو رو داشت تا حالا نگهش می داشتی ؟به خدا طلاقش می دادی .تا کی می خوای به دنبال زنای دیگه باشی ؟منو ببخش بابا نمی خوام فضولی کنم ولی خجالت می کشم اگه یکی بهم بگه بابات اینجوریه .درسته این مسائل امروز برای بعضیها حل شده هست ولی ما تو خونواده خودمون نباید از این مسائل داشته باشیم .چقدر دل مامانو درد میاری ؟خدارو خوش نمیاد .بازم رفته خونه مامان بزرگ .نه ؟-آره تو که خوب اخلاقشو می دونی .بابا یک ربدو شامبر جیگری خیلی خوشگل تنش کرده و شبیه هنر پیشه های جذاب خارجی شده بود.بیشتر دو ستام وقتی منو با اون می دیدن فکر می کردن برادر بزرگمه.-بابا به منقول بده دیگه دل مامانونمی شکنی .سرشو که پایین انداخته بود با دستای خودم بالاش آورده و توی چشای خوشگلش نگاه کردم -به من قول میدی که دیگه بهش خیانت نکنی ؟یک لحظه چشمانم تار شد و احساس کردم یکی از مویرگهای یکی از چشام تر کیده ولی در جا به وضعیت عادی بر گشتم .دوباره چشم به چشمان پدر دوختم .خدای من تمام و جودم پر شده بود از کلمات اندیشه پدر در آن لحظه .یا شاید هم تصور من غلط بود.پدر داشت با خود فکر می کرد بیچاره دخترم خیلی وقته که از عشقبازی محروم بوده و.حالا هم که و ضعیتش اینجوریه .عجب گوشتیه دختر من !یعنیراضی میشه با من سکس داشته باشه ؟اگه بتونم فرشته رو بکنم دیگه دنبال هیچ زن غریبه ای نمی رم .سرم را بر گرداندم تا این اندیشه ها را که مثل یک کلام و از اندیشه پدر به اندیشه من راه می یافت نشنوم .مثل این که خیالاتی شده بودم پدر عاشق گاییدن دخترش باشد ؟یعنی چه ؟این چیز ها را یکی دو بار در داستانهای سکسی خوانده بودم و گاهی هم در صفحه حوادث روز نامه ها همچین چیز هایی نو شته شده بود ولی جنبه عمومیت نداشت .تازه مگه چاقو دسته خودشو می بره ؟رفتم یه لیوان آب خوردم و بر گشتم .دو باره چشام به چشای با با فرزادم افتاد .این بار دیگه مویرگ چشام نترکید .فقط یه ثانیه تار شد و خوب شدم .بازم افکار در هم به سراغم اومدن .پدر داشت با خودش فکرای منفی می بافت .میشه یه روزی کیر کلفتمو بذارم تو کوس دخترم باهاش حال کنم .به گردنش حق دارم .با همین کیر بهش زندگی دادم .اینقدر که حق دارم ؟دوباره سرمو انداختم پایین ....نه من اشتباه می کنم .پدر از این فکرا نداره .این از خیالات خودمه .واقعا دوست داره دختر خودشو بکنه ؟منی که تو بچگیها سرمو می ذاشتم روسینه اش و با نفسهای اون می خوابیدم ؟منی که هر وقت از بیرون میومد به دستاش نگاه می کردم تا ببینم چی برام آورده ؟هیچوقت دست خالی نمیومد .منو بیشتر از همه دو ست داشت .هر وقت مامان قهر می کرد و می رفت این من بودم که پیش بابام می موندم .راستش منم اونو از هر کس دیگه ای تو این دنیا بیشتر دو ستش داشتم .نه من دیگه قاطی کردم .یعنی من دو ست دارم که تو سط بابا فرزاد گاییده بشم ؟و این افکار به سراغم میان .؟بازم بهچشاش نگاه کردم .این افکار وقتی به سراغم میومد که نگاه من و اون به هم دوخته می شد .این بار این افکارو خوندم ...فرشته به من نگاههای عجیبی میندازه .اگه قلقشو بگیرم به من راه میده ؟برم رسیور را روی یک کانال سکسی روشن کنم ببینم عکس العملش چیه ؟اگه دیدم سر و صدا می کنه ازش عذر خواهی می کنم اگه هم خوشش بیاد اووووففف اوووخ جوووون کیرررم داره شق میشه دخترم به دادم برس ...این بهترین موقعی بود که ببینم پدر چیکار می کنه و آیا این افکار زاییده توهم منه یا واقعیت داره ؟تلویزیون روشن شد و صدای آخ وواخ و صحنه های سکس و عشقبازی مرد و زن ...من مات مانده بودم .به جای پر خاشگری به پدر .خیره به تلویزیون نگاه کرده به این فکر می کردم که پس تمام آنچه را که در چشمان پدر می خواندم واقعیت داشته زاییده خیال نبوده است .درست یک لحظه به چشمان بابا فرزاد نگاه کردم اونم نگاهشو به نگاه من دو خت .این بار اینارو خوندم ...چرا فرشته هیچی نمیگه ؟خوشش اومده یا بدش اومده ؟واسه چی منو توی خماری گذاشته ؟بیشتر از این موندن تو این فضارو جایز ندونسته و به طرف دستشویی رفته های های گریستم .خدایا چقدر بد بختم .این چه نیروییه که در من به وجود اومده ؟من که مرتاض هندی نیستم .تازه مرتاضهام فکر نمی کنم همچین قدرتی داشته باشن .پدر ..!پدر!چرا ؟!آخه چرا ؟!چرا راجع به من این احساسو داری ؟یعنی دخترتو فرشته شیرینتوبا یه جنده عوضی گرفتی ؟من بیام به پدرم کوس بدم ؟می میرم و همچه کاری نمی کنم.از دستشویی بیرون آمده و قصد رفتن به خانه را داشتم .دیگه نمی تو نستم یک لحظه هم تو چشای بابا نگاه کنم .پدر جلومو گرفت .عزیزم چی شده ؟اشتباهی زدم اون کانال .منو ببخش .مقاومت کرده و با سر و وضع نیمه لختم قصد گریز داشتم اما پدر به شدت در آغوشم گرفته عذر خواهی کرد .نمی دانست که من به خاطر فیلم سکسی نیست که از او دلخورم .ناراحتی من به خاطر افکاریست که در سر بابا بوده و من با قدرت عجیب چشمانم به راز درونش پی برده بودم .زور دست و پا زدن ودویدن را هم دیگر نداشتم .سرم بر سینه بابا فرزاد قرار داشت .یک بار دیگر نگاهم را به نگاهش دو ختم ....بیچاره فرشته !شهوت دیوونه اش کرده .دوای دردش لای شلوار منه و خودش خبر نداره .یه دستشو گذاشت لای موهای سرمو نوازشم کرد .با همه افکار پلیدش بازم توبغلش احساس آرامش می کردم .کیر شق شده اش از پشت ربدو شامبرش قلقلکم می داد .زار زار در آغوش پدر اشک می ریختم.اشکهایم را پاک کرد و صورتم را بوسید .دیگر به چشمهایش نمی نگریستم .او را به جای مردی غریبه تصور می کردم تا شاید درد کمتری احساس کنم .این تصور هوسم را زیاد کرده مدتی با خودم کلنجار رفتم تا خود را قانع کنم که حرف دلم را به اوبگویم .-بابا تو یه احساس خاصی به من داری ؟رنگ از چهره پدرم پرید اما خیلی زود بر خود مسلط شده گفت خب آره تو دختر منی من دوستت دارم -پدر !من تو چشات خوندم که چه احساسی نسبت به من داری . یه جور مخصوصی به من نگاه می کردی . انگاری داشتی با معشوقه ات حال می کردی . فوری نگاهم را به چشمان پدر دو خته و فکرش را خواندم ...خدایا دختر من عجب احساس قویی داره . شاید درد های روزگار اونو این جوری بار آورده . خدایا آبروم رفت . -پدر خجالت نکش . من درکت می کنم . کسی که یک عمر دنبال زن مردم باشه ابایی نداره که هوس دختر خودشم بکنه .ا ین را گفته و دوباره چشمانم را روبروی چشمانش قرار داده و با التماس به او نگاه می کردم .می خواستم به او بگویم که آزادی که هرکاری که می خواهی بکنی من مثل یک آهو تسلیم پدر شیرم هستم . حدود یک دقیقهدر همان حالت ماندیم .نگاه پدر با من سخن می گفت . دخترم تو چشات هوس موج میزنه حالا دیگه نمی ترسم بیام طرفت داری به من میگی که حاضری تو بغلم لخت شی حاضری زیر کیر من بخوابی و حال کنی و حال بدی . من دیگه تسلیم شده بودم .لباشو رو لبای من قرار داد هر لحظه بیشتر از لحظه قبل فکر می کردم که کوسم داره ورم می کنه . صورتم گل انداخته بود . پدر دستشو از لای بلوزم به سینه هام رسوند . سوتین و سینه رو با هم چنگ می گرفت . بی طاقت شده بودم . یه چیزی یادم اومد . -بابا اگه منو دوست داری و می خوای ادامه بدی باید یه قولی بدی -چیه دخترم ؟/؟هر کاری بخوای برات انجام میدم . همه دارو ندارمو هرچی رو که از مادرت گرفتم به نامت می کنم .ا گه به تو ندم به کی بدم ؟/؟-پدر !من تو رو به خاطر پول و سرمایه نمی خوام . فقط دو ست ندارم همون کاری رو که با زنای دیگه می کنی با من هم بکنی . حساب مامان جداست . اون زنته و جزیی از وجو دماست اگه ادامه بدی به خلافکاریات رابطه ما هر جوری باشه به هم می خوره حتی من بی خیال با همینو ضعیت با همین شورت و تاپ خودم میرم بیرون .زده به سرم -قول میدم . قول میدم همین فردا برم جلوش زانو بزنم جلوی مامانت زانو بزنم و ازش بخوام منو ببخشه . -می دونم قولت قوله ولی از بس از این قولا دادی ممکن نیست حرفتو قبول کنه ولی من همرات میام و بهش تضمین میدم ولی چرا امشب نریم -آخه امشب فرهاد و فر شاد هم خونه نمیان . خونه مامان بزرگشونن . پیش مامانشون . خودت که خوب می دونی این جور مواقع مادرشونو تنها نمی ذارن و از اون حمایت می کنن...دوزاریم افتاد می خواست شب تا صبح منو تو بغل خودش داشته باشه .-پدر !می دونم که قولت قوله این دفعه اگه دست از پا خطاکنی خودم حسابتو می رسم . حالا من شده بودم یک آهوی شیر و اونم شده بود یک شیری مثل آهو . ربدو شامبر شودر آورد و منم تاپمو از تن خارج کردم . دستشو از زیر سوتین به سینه هام رسوند .حریص و وحشی شده بود . از بس عجله داشت دیگه سگک کرست منو باز نکرد واز همون بالا ی سر درش آورد -بابا چیکار می کنی ؟/؟تا فردا صبح وقت داریم . ا ین رشتی بازیها چیه ؟/؟لباشو روی سینه ام قرار داد . چقدر با هوس می خورد !خون و شهوت توی تمام تنم به خصوص قسمت کوس و سینه هام به جریان افتاده بود .-دخترم دخترم !چه بدن قشنگ و توپی داری چه طور دلش اومد از تو دل بکنه ؟/؟حتما حکمتیبوده قسمت من بوده که نصیب من بشی . خیلی سختی کشیدی . عزیزم چه طوری این تن و بدن تکو یه ساله هنوز ازش استفاده نکردی؟/؟خودم ازش استفاده می کنم.-آره بابا . پدر قشنگم مال خودته هر کاری دو ست داری باهاش بکن . حرفای قشنگتو دو ست دارم . -کیر منو چی ؟/؟اونو که هنوز ندیدم .ا لان بهت نشون می دم دخترم -کلفت دوست داری یا قلمی ؟/؟دراز یا کوتاه ؟/؟-یه چیزی می خوام که منو حال بیاره . فقط مال من باشه و یا مال مامان جونم . شورتشو پایین کشیدم . یواشیواش کیرش مثل یه ماری که سرشو ازلونه بیرون میاره اومد بیرون . وایییییی عجب کییییری از همون کله کلفت بود تا بیضه ها . فکر نمی کردم این طور باشه . دلم به تاپ و توپ افتاد . وقتی که شورت از بیضه پایین تر اومده بود کیرش مثل تیری که از کمان در رفته باشه از بالا تنه محکم به قسمت زیر شکمش خورد و صدای عجیبی کرد واوووووفففففف این کییییییرررررر باید بره تو کوسسسسس من ؟جووووون چه حالی داره !اگه یه خورده هم دردم بیا دعادت می کنم . شوهر بی عرضه ام عرضه گشاد کردن منو نداشت . کیرشم زیاد به دردی نبود . با این حال و روزش فکر کنم چند وقت دیگه هم راضی می شد که منو به خاطر اعتیادش بفروشه و اگه جلو اون به بقیه هم کوس می دادم خیالش نباشه . رگهای کیر کلفت بابا متورم شده بودند . درازیش حداقل بیست سانتیمتر بود . قطر و ضخامتش حرف نداشت . ا دکلن ملایم مردونه ای که زده بود هوس منو بیشتر می کرد . میخواستم کیر بابایی رو بذارم تو دهنم و براش ساک بزنم که پدر نذاشت و گفت حالا نه دخترم . این آرزومه که برام ساک بزنی ولی حالا نه . دخترم خیلی وقته که ریاضت کشیده و من خود خواه باشم ؟/؟شورتمو از پام در آورد و من و اون دیگه لخت ل خت بودیم . منو بغل کرد و برد طرف تختخوابی که مخصوص اون و مامان بود . حالا می خواست دخترشو روی اون بکنه . -بابا نکن کمرت درد می گیره .-چیه فکر کردی بابات پیر شده ؟/؟-منو انداخت روی تخت و پاهامو به دو طرف دراز کرد . خودمو در اختیارش قرار داده بودم که هر کاری می خواد باهام بکنه .ا ز با او بودن احساس امنیت می کردم . مثل بچگیهام . احساس خوبی بود. ا ون موقع بابا و خنده هاش و نوازشها و نفسهای گرمشو دو ست داشتم و حالا هم همه اون چیزا حتی حرارت کیر و هوسشو. زبو نشو کشید روی کوسم .-آههههههه باباااااااااباززززززم توووداری به دادم می رسی.-عزیزم فرشته کوچولوی بابا قربون خنده های نازت بشه بابا هرچی می خوای حال کن .اگه بخوای تا صبح هم این کوس تنگ و کو چولو ونقلی اتو می خورم . حال کن دخترم من بمیرم و سختی تو رو نبینم .-بابا خدانکنه من پیشمرگت بشم . تو اگه بمیری کی سر حالم کنه ؟/؟من فقط کیر تو رو می خوام نمی خوام هیشکی دیگه به من حال بده.-عزیزم من فدای کوست میشم این حرفارو که می زنی مسئولیت منو زیاد می کنی .-بابا جوووون همین طوری ادامه بده .دخترت غلام کیرته . کنیزته . بابا منهوس دارم هوس دارم لیس بزن لیس بزن . یکساله که تحمل می کنم . تازه هیچوقت تو عمرم این جوری نشده بودم . بابا جون تو معرکه ای بی نظیری . بخوررررشششش ..اوخ جووووون حالا دارم سوپ می خورم بعدشم چلو کباب . فرزاد گفت این داماد ما رضا همه طرفه بی بخار بوده ولی من اشتباه اونو تکرار نمی کنم . نمیذارم تن به این قشنگی و کوس و کون به این نابی و سینه های به این درشتی اسراف شه . خودم بهت می رسم . خودم گل خوشگل خودمو آب میدم . خودم باغبونت میشم . مثل بچگیهات عشق من ...داشتم خیلی حال می کردم . صدای اوف اوف و نفسزدنهای من بابا رو دست به کار تر کرده بود . لذت می برد از این که به داد دخترش رسیده و منم لذت می بردم از این که چنین بابای کیر کلفتی دارم که می دونه چه طوری هوای دخترشو داشته باشه . هر دستش رو یکی از سینه های من بود و کوس منم در حال خورده شدن . برای یک لحظه تمام بدنم دچار لرزش شدید و لذت بخشی شده و آرامش خاصی پیدا کردم . حرکت آب داغی را در زیر سینه ها و محوطه شکم احساس می کردم که قسمتی از آن از کوسم زد بیرون . بابا جون این دیگه چی بود تا به حال همچه حالتی بهم دست نداده بود . پدر قشنگم زود کیرتو بذار تو . من کیییییرررر می خوام . بددده بابا نازززززنکن .-قربون دخترم میرم . جون بابایی رو بخواه پدر فدات شه فدای اون چشای بادومی زاغت شه .-باباباباااااااااامنو بکن بابااااکیییررر بده داررررم می میرم . سر کیرش را به کوس تنگم چسباند خیلی کلفت بود اگه یه کوس دیگه هم بغل کوس من می ذاشتن فکر کنم بازم به زور می رفت تو . بابا جونم صبرش زیاد بود نمی خواست دخترش درد بکشه . ولی من تحملم کم بود .-بابا جونم عیبی نداره من تحمل می کنم . تحمل درد از کیر کلفتو دارم ولی تحمل درد بی کیری رو دیگه ندارم . اشک در چشای پدرم حلقه زده بود . من بمیرم واسه دختر یکی یدونه ام . چقدر سختی کشیدی من کوربودم و ندیدم ..-پدر حالا این قدر خودتو ناراحت نکن فقط کیرتو بده . تازه از بس خیس کرده بودم کیر خیلی آروم راهشو پیدا کرده و داخل کوسم پیشروی می کردهم دردم میومد و هم فوق العاده لذت می بردم -فرشته قشنگم معلوم بود کوسسسست تنگه ولی فکر نمیکردم تا این حد . عزیزم کیر اون تو قفل شده راه فرار نداره .-بابا جونم تا اونجایی که می تونی بفرستش تو . بذار حال کنیم .-فرشته جون نمی دونم چرا تحملم روی تو یکی این قدر کم شده . با همه ترشحاتی که داشتم بازم حرکت کیر بابا توی کوس تنگ من یه اصطکاک خاصی داشت .-پدر جون بریز آبتو من یدفعه سبک شدم.-نه خطر ناکه عزیزم .-کمرش را گرفته و کیر کلفت و کس کیپ من هم به کمک من آمده و -آههههههه فرشته چیکار کردی ؟/؟خیلی دیگه دارم کیففففف می کنم نمی تونم آییییییی داغ شد داغ شدم ولم کن فرشته خطرناکه -بابا نترس بریز داخل من از دست اون دیوونه که بی بخار هم بود قرص می خوردم که یه وقتی حامله نشم فقطامروز نخوردم که بازم ادامه میدم بابا بریز من آب میخوام . تشنه کیر و آب کیرتم . همون مدل آبی که باهاش منو توی کوس مامان کاشتی . دوستت دارم بابا . عاشقتم.پدر دیگه مقاومت نمی کرد که هیچ خودشم به من چسبوند و تا می تونست خالی کرد ریخت و ریخت و ریخت . من که از رضا خیری ندیده بودم . ولی بابا خیلی دیگه از خودش مایه و مایع گذاشت . به نفس نفس افتاده بود . اما خسته نشده بود . میدونستم اگه تا صبح هم منو بکنه خسته نمیشه . روم دراز کشید خودشو سبک کرده بود . به چشاش نگاه کردم قبل از این که بسته بشه . داشت به خودش می گفت فرزاد عجب چیزی درست کردی حقا که این کوس بچه همین کیره . هزار تا زن و دختر گاییدم هیچکدومشون فرشته نشدند . همه جاش بیسته ..همین دیگه برام بسه..از این که پدر راجع به من چنین احساسی داره احساس غرور می کردم آخه با با خیلی مشکل پسند بود . چند تا از دوست دختراشو یا زنایی رو که با اونا رابطه داشت دیده بودم خیلی خوشگل و خوش بدن بودن . ولی راستش حسودیم شد و لجم گرفت دوست داشتم بابا فقط مال من باشه . مثل همون موقع که بچه بودم و دوست داشتم که فقط منو دوست داشته باشه . خب از این به بعد باید دید چیکار می کنه .-عزیزم پشت کن می خوام کون قشنگتم ببینم و باهاش حال کنم ...آخ که چقدر دوست داشتم تو چشای بابازل بزنم و یه لحظه پس از این که به کونم خیره شده احساسشو درک کنم . البته از حال و روزش میشد همه چی رو فهمید .180درجه منو برگردوند . وسط بدنمو از زیر گرفت و منو خم کرد .-بابا جون من که تسلیمتم چرا خودتو خسته می کنی ؟/؟-نمیدونی این جوری چه حالی میده ؟/؟!من دیگه پشت به اون بودم و صورتشو نمی دیدم . -پدر جون منو ببخش که کونم به طرف شما قمبل شده -قربون اون قمبلت بره بابا که اندازه یه دنیا مستی داره به من حال میده ...منو مث یه خمیر بازی به هر شکل که می خواست در می آورد . در وضعیتی قرار گرفتم که سرم به طرف پایین وصورتم به پهلو چسبیده به تشک تخت بود واز طرف دیگه دو تا پاهام ستونشده و کف پاهام هم محکم به تشک چسبیده بود . بابا فرزاد سرشو گذاشته بود لای کونم و مثل آدمای تازه کوس و کون دیده لای کونم می چرخوند و با دو تا دستاش قاچای کونمو به پهلوها باز می کرد و با لیسیدن و میک زدن هم قلقلکم می داد و هم یه دنیا حال می داد .-اوخ جووووون بابا عاشق کون یکی یه دونه دختر یکی یه دونشه -بابایی تو عاشق کجام که نیستی ؟/؟!-خب آدم اگه یه چیز خوشگل ونابو ببینه باید بگه .مگه نه ؟/؟من که دروغ نمیگم تازه یکی از صد تا رو هم نمی تونم بگم .-بابا جون یه لحظه خم کن بیا جلو من چشای خوشگلتو ببینم...خودشو نزدیک من کرد و من و اون تو چشای هم زل زدیم . راست می گفت از خوشی و هوس و لذت زیاد داشت دیوونه می شد . مثل یک شوهر حسود شده بود . داشت این کلماتو با خودش هجی می کرد که عمرا اگه بذارم که تو شوهر کنی . تا موقعی که زنده ام از هر نظر تامینت می کنم . هر وقت هم مردم دیگه آزادی . هر چند اگه روحمم تو رو با یکی دیگه ببینه عذاب می کشه . دوباره به حالت سابق بر گشت و کونمو قبضه کرد . چهار تا انگشت دست راستشو به کوس خیسم فشار می داد و میذاشت داخل و در می آورد و با انگشت شستش روی سوراخ کونمو می مالید. می خواست بفرسته داخل . کونم آکبند بود وهنوز افتتاح نشده بود . -فرشته جون مثل این که هنوز پلمبش باز نشده کار خیلی سختی دارم -در اختیارته پدر خوشگل من . من واسه پدر نازم هر دردی رو تحمل می کنم .-عزیزم طناز بابا چی می خوای این همه نالهمی کنی ؟/؟-من کییییرتو می خوام پدر جون اون دفعه سیر نشدم .تا رفتم یه حال باهاش بکنم آبشو ریختی توش و بعدشم زیاد منو نگاییدی .تنمو دست بزن ببین چقدر واسه تو تب داره ؟/؟دخترت گرسنه هس . هنوز این اسیر تو سیر و سیراب نشده.-نه دیگه . ادامه نده جواهر من دنیای من همه چیز من ..هستی بابا دیگه از این حرفا نزن من دلم میره پدرت بمیره و گشنگی تو رو نبینه .-خوبه بابایی تو دیگه دل منو نبر کیرتو بذار داخل کوسم . یه مانوری دو رو بر کوس آتیش گرفته من داد و دست از سر کون من بر داشت و کیرشو وارد کوسم کرد . واییییییی چه حالی می داد !چه لذتی داشت !بابا سه سرعته کار می کرد . هر سرعتی حال مخصوص خودشو داشت . کند و تند و متو سط.با هر حرکتی که منو می گایید منتظر حالت و حرکت بعدیش بودم . همه مدلشو دوست داشتم . بیخود نبود که زنا کشته و مرده اش بودن . ولی بابا حالا فقط مال من بود . دیگه هم اجازه نداشت غیر من کس دیگه ای رو جز مامان بکنه البته مامانو هم با اکراه می گایید . مامان باهام خیلی صمیمیه . از این که بابا هفته ای یه بار اونو میگاد اونم زود آبشو خالی می کنه میره پی کارش خیلی شاکی بود . بازم خوشا به نجابتش که اگه هر کی دیگه جای اون بود صد دفعه واسه خودش دوست پسر گرفته به غریبه ها کوس داده بود ...کیر بابا هم استقامتی کار می کرد هم سرعتی...دلم می خواست این لذت کششی و ادامه دار طول بکشه . پرده حیای بین ما پاره شده بود . و دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کردم شوهر و طلاق و زندگی متاهلی بود .-فرشته جوووون کوسسسسسسس باحالت این طرف بیشتر نشون میده که تنگه -بابا فرزاد کیر کلفت تو هم از این طرف هم کون منو آتیش زده هم کوسمو .مثل بچگی ها نازم می کرد ولی پیاز داغشو خیلی زیاد تر کرده بود .-این کون مال کیه فرشته ؟/؟-مال تو بابا -کوسسسسستو کی بخوره ؟/؟کی بکنه ؟/؟-فقط تو بابایی .-این تن قشنگو کی بغل کنه ؟/؟-تو تو فقط تو-جوجوت مال کیه ؟/؟جوجوتو کی بخوره ؟/؟(این جمله آخرو وقتی می گفت که هنوز مدرسه نرفته بودم.)-مال تو بابای ناز و قشنگم فقط تو بخورش . دستشو از روی کونم برداشت و به سینه های درشتم رساند . سینه هام مثل پاندول ساعت این ور و اونور می شدن و اون با دستاش اونارو تنظیم می کرد .-بابا بکن منو با همین حالت ادامه بده.آبمو بیار که من تششششششنه امه . میخوام که زودتر کوسسسسسسسمو آب بدی -دیگه گرسنه ات نیست ؟/؟-چرا بابا مگه میشه از خوردن کیر خوشمزه ات سیر شم حالا تشنه امه.دوسسسسسستم داشته باششششش . به من حال بده تو فقط مال من باش منم همیشه مال توام -فرشته جون تو رو دارم دیگه هیچی نمی خوام . عاشقتم فرشته .آ نقدر در حال گاییدن من نغمه های عاشقونه خوند و زمزمه کرد که آب کوس من چاره اینداشت جز این که زودتر بیاد بیرون و اونم صحبتای بابا جونو گوش کنه ..کمرم سبک شد آب گرم کس من کیر بابایی رو جوش آورد -چیکار کنم فرشته -تو که خودت متوجهشدی من راضی شدم آب می خوام ..آب می خوام ..آب بده ..تشنه امه .مثل دختر بچه های کوچولو واسش ناز می کردم مثل اون وقتا که کوچیک بودم و پنج شش سالم بود از بابا آب می خواستم و برام یه لیوان آب می آورد و بعدشم می گفت نوش ..پدر به من آب داد ..آره بابا آب داد ..بابا نان داد ..بابا کیر داد -پدر یادته اون وقتا که بچه بودم آبم می دادی چی بهم می گفتی ؟/؟حالا که آب کیرتو ریختی تو کوسم همونو بگو -دختر عزیزم نوش ..نوشششششش نوش جونت ..گوارای وجودت -اوخ قربون کیرررررت برم بابا . همدیگه رو از رو برو بغل کرده و سرمو گذاشتم رو سینه هاش.-بابا فرزاد واسه این حاضر جوابی یه جایزه ازمن بخواه . من که بچه بودم خیلی به من جایزه می دادی .-اگه بذاری یدست فوق العاده بکنمت خیلی خوشحال میشم .-اوخ جووووون تا باشه از این جایزه ها باشه .ا ین همون چیزیه که منم میخوام . نیمساعتی رو تو بغل همدیگه بودیم . جفت جفت .لخت لخت . دوباره یاد بچگیم افتادم . سرمو میذاشتم روی دل بابام . هر موقع بامامان دعوا می کرد من می بوسیدمش . مامانو دعوا می کردم . کیر بابا دوباره شق و راست شده بود . گذاشتمش توی دهنم . با نوک و وسط و ته و همه جای زبونم از سر تا ته کیرشو لیسیدم بابا پیش چشام ناله می کرد یادم رفته بود تو چشاش زوم کنم یا فکرشو بخونم . سر کیرشو میک زدم و ته مونده آبشو که به شیرینی و چسبندگی عسل بود نوش کردم -باباجون حالا یه چیز دیگه ازت می خوام -بگو دخترم قربون گل لبت برم .-طاقباز دراز بکش میخوام روت دراز بکشم . میخوام رو کیرت سوار شم . پدر اطاعت کرد و من کون درشت خودمو روی قسمت کیرش قرار داده و تنظیمش کرده و با یه فشار توی کوسم جاش دادم . بابامو پرس کرده بودم . اون فقط دستش به سینه های من بود .عجب حالی می کردم . این همه هوس کجا بود . واقعا جای تعجب داشت که تمام پسرای کوچه مون توی تهران پارس منو نکرده بودن . فقط یه اشاره کافی بود که یه گردان کیر دورم جمع شه . -فرشته جون کمرت درد می گیره بابا فدای اون کون و کپلت شه .دستشو از رو سینه هام برداشت و دو طرف کونمو چسبید و با حرکات من کونمو به طرف پایین فشار می داد . کیر خودشم به طرف بالا می فرستاد . کس من با دو نیرو ودر دو جهت مخالف حال می کرد . دوباره به ار گاسم رسیدم .ا ین بار دیگه باباآب نریخت ولی بازم همدیگه رو بغل زدیم . دوست داشتم بابام منو ببره حموم . این آرزوی بچگیهام بود . هر وقت بابا از حموم بردن من طفره می رفت یکی دوساعتی خودمو واسش لوس کرده باهاش قهر می کردم اونم ناز منو می کشید و منم خیلی خوشم میومد .-بابا میای بریم حموم خستگی در کنیم ؟/؟بلافاصله پس از گفتن این جمله سر بابا رو تو دستام گرفته چشاشو روبروی چشای خودم قرار دادم ..تو افکارخودش با خودش می گفت این وروجک عجب اعجوبه ای شده . سیر مونی نداره این دختر . همین این یکی دیگه بسمه خیلی هنر کنم حریف این بشم . حالا که خودش می خواد یه حالی هم توی حموم بهش بدم بد نیست .ا ول یک کیسه درست و حسابی برام کشید و بعد لیفم زد و من از بس کیف می کردم و مست مست شده بودم همش تو حالت خواب و بیداری بودم .-بابا هر کاری دوست داری بکن . کف حموم دراز کشیده بودم . شکمم روی سرامیک بود هر چند لحظه یکی دو ثانیه ای به هوش اومده دوباره خوابم می برد .پ در با حرص و هوس کونمو چنگ گرفته کیرشو از پشت گذاشتهبود داخل کوسم و باهاش حال می کرد .نمیدونم کی کیرشو گذاشت توی سوراخ کونم که فقط دو ثانیه دردشو احساس کردم . یه وقت دیگه هم بیدار شدم که احساس کردم دور و بر درز کونم پر از آبه و دستمو که به مقعدم رسوندم دیدم آب داره از اونجا سرازیر میشه وبابا آبشو ریخته بود توی سوراخ کونم . جااااان بابای تیزم بابا فرزاد فرزم کی کون منو افتتاح کرده بود و من خبر نداشتم واقعا باید بهش مدال داد شاید اگه بیدار بودم تحملشو نداشتم البته نیمه بیدار بودم . ناقلا کی سوراخ کونمو چرب کرده بود ؟/؟مثل یک زن و شوهر شب را در کنار هم به صبح رساندیم . لخت لخت با هم حال می کردیم . تا صبح صد دفعه بیدار شده هم دیگه رو می بوسیدیم و می لیسیدیم . پس از خوردن صبحانه و ساعت ده صبح بود که لباسشو پوشید . من هنوز لخت بودم . توی چشای سبز خوشگلش نگا کردم ..زودتر برم دنبال این زنیکه و بیارمش خونه تا این فرشته باهام لج نکرده و بهش قول دادم اگه انجامش ندم دیگه بهم اعتماد نمی کنه ...راستش من دوباره گرسنه و تشنه ام شده بود . بازم هوس کیر بابا رو داشتم . گوشی تلفن را بر داشته و با مادر صحبت کزدم مثلا می خواستم به اوبگویم که بدون این که پدر بفهمد دارم کاری می کنم که او متوجه اشتباهاتش شده و از تو عذر خواهی کند . فقط یه امروزو کار می بره به فرهاد و فرشاد هم بگو این طرفا آفتابی نشن که اگه جرو بحثی پیش بیاد همه چی بهم میخوره . البته دلم طاقت نیاورد و بعدا خودم به داداشام زنگ زدم . حالا مادرم یه روزدیگه قهرباشه چیزی که ازش کم نمیشه . بازم تو چش بابا نگاه کردم ..داشت می گفت دختر در حقه بازی هم دست منو از پشت بستی ..ولی راستش این طورهاهم نبود . اگه این طور بود دیگه کارم به این جا نمی کشید درناحیه مقعدم احساس درد می کردم . بابا بدجوری کونمو گاییده بود. تقصیرهم نداشت . خواب آلوده بودم وحالیم نبود . من شده بودم مهمونش و اونم ازم پذیرایی می کرد . یه ناهار خوشمزه هم درست کرد و یه چرت کنار هم خوابیدیم . با این که کولر روشن بود ولی هردو مون لخت لخت تو بغل هم احساس گرما می کردیم . پدر به اداره زنگ زده بود و گفت که مریضه و نمی تونه بیاد . ساعت دو بعد از ظهر بود که از بابا خواستم که یه سری به استخر بزنیم . یک مایو خوشگل و دو تیکه پام کردم که کیر مرده رو شق می کرد چه برسه به آدم زنده .بابام هم یکی پاش کرد .هرچند می دونستم بیشتر از چند دقیقه امون نمیده وکونمو پیش چشاش لخت می کنه . نصف قاچای کونم بیرون زده بود . وسط تنم شده بود سرخابی . رفتیم گوشهخونه . تقریبا یک سوم حیاط خونه رو استخر پر کرده بود .یک مینی استخر که طولش دوازده متر و عرضش هشت متر و عمقش تقریبا یک متر و نیم بود . برای ما خوب بود .یادم میاد از بچگی همین استخر به همین صورت بوده. بچه که بودم با بابام همه بعد از ظهر های تابستونو می رفتم استخر . منتظرش می موندم تا از سر کار بر گرده . بیشتر وقتا بهش اجازه نمی دادم حتی ناهارشو بخوره . اکثرا فقط نصف استخرو پر آب می کردیم که یه وقتی من توش خفه نشم . بابا که میومد فقط من بودم و اون وتالاپ تولوپ داخل استخر .ا ونم ساعت خواب همسایه ها همه رو دیوونه می کرد . بیشتر وقتا پدر می گفت فرشته جونم یه جوجو میدی بابات بخوره ؟/؟من تا نه سالگی جوجومو بهش می دادم تا بخوره . پدرم کار دیگه ای باهام نمی کرد اون فقط جوجومو با عشق پدرانه می خورد و نظر بدی به من نداشت .الان فرق می کنه .هم به خاطر هوسش و هم به خاطر دلسوزیش هوای منو داره .پدر تمام تنمو پماد ضد آفتاب زد ومن هم همین کارو واسش انجام دادم .رفتم گوشه ای که آفتاب بگیرم .-نه فرشته جون این کارو نکن تن خوشگلت می سوزه . رفتیم یه گوشه ای توی سایه . بابا یه خورده یواشتر صحبت کنیم که همسایه ها نشنون . من و بابا تو آغوش هم قرار گرفته و همو می بوسیدیم .هردوتامون خودمونو واسه اون یکی خوشبو کرده بودیم . پدر زیر گلو وداخل گوش و پیشونی منو می بوسید ..باباااااااااباباییییییییی باباجون -جون دل فرشته قشنگ من بگو دیگه چی می خوای ؟/؟میشه سینه هامو بخوری ؟/؟میشه جوجومو بخوری ؟/؟مثل اون وقتا که بچه بودم . منتظرت می نشستم که بر گردی .-آره منتظرم بودی تا بابای گرسنه و خواب آلودتو بندازی تو آب -چیه ناراحتی ؟/؟-برات می میرم دخترم . همه جاتو نرم نرم می خورم . مز مزه می کنم تا بیشتر باهات حال کنم . حالا که اول اینو می خوای ای به روی چشم . یکی از سینه های درشتمو توی دستش گرفت و یکی دیگه رو تو دهنش . و دو تا سینه هارو جا بجا می کرد که توازن رعایت بشه . دو ستت دارم . دوستت دارم فرشته من .-منم عاشقتم بابا فرزاد . عاشق مهربونیهات , عاشق کیر کلفت و کاریت .حداقل ده ساعتی می شد که سکس مفصل نداشتیم . دست چپمو گذاشتم تو مایوم . کس من خیلی باد کرده بود وخیس شده بود . دیگه حتی از هوس نمی تونستم چشامو باز کنم وتوی چشای بابا زل بزنم ببینم به چی فکر می کنه .پاهام شل شده بود .بی اختیار کنار استخر درازشدم .فرزاد جون ول کن سینه هام نبود .از بی حسی و رخوت حتی صدام هم در نمیومد که از بابام یه چیز دیگه بخوام . دست فرزاد خوشگله امو تو دستام گرفته و به طرف داخل شورتم هدایت کردم . حالیش کردم که باید دستشو بذاره لاپام و با کوسم بازی کنه تازه داشتم یه جونی می گرفتم که بابام صدای ناله های منو بشنوه ..-آخخخخخخخ آخخخخخ بااابااجوووونم -بگو عزیزززززم دختر درد کشیده بابا .هنوز از بابا خجالت می کشی ؟/؟-نه دیگگگگه رووووم نمیششششه از دیشب تا حالا خیلی خسته ات کردم -تو جونمو بخواه ناز من .از این باز بالاتر ؟/؟-با صدایی نالان و عشوه کنان گفتم اگه یه تار مو از سرت کم بشه دخترت می میره .میشه کووووسسسسس فرشششته اتو بخوری ؟/؟چوچچچچچولللله فرشششششته کوچچچچچچوللللو بخوری ؟/؟دارم از هوس دیوونه میشم .-با کمال اشتها دخترم .فقط مواظب باش فریاد هوس سرندی. درو همسایه ها بشنون خوب نیست . هر چند فکر می کنم دارم مادرتو می کنم ولی بازم زشته .-بابا چشم تو فقط بخورش . شورتمو پایین کشید و کاملا لختم کرد . هردومون کنار استخر دراز کشیده بودیم . دهن بابا روی کوس من قرار داشت و دو تا دستاش هم رو سینه هام دراز شده بود .-باااابااااابابا جووووون یه دستتو بذار جلو دهنم . من خودم نمیتونم بذارم . نمی تونم داد نزنم . دارم می میرم .-منو ببخش دخترم خودت گفتی . یه دستشو گذاشت جلو دهنم .من خودم ناله امو می کردم و هوسمو خالی می کردم و پدرمم کارشو انجام می داد .دیگه به اوج رسیده بودم . من بمیرم با دستم بازوی بابا رو فشارش دادم تا هوسمو کنترل کنم .ناخنای بلندم زخمیش کرد .ولی دیگه هبچی حالیم نبود . بابا از سکوتم فهمید که من دیگه راضی شدم . شورتشو در آورد و معطل نکر د . لب استخر با آب شفاف وتابستونگرم که ما فقط گرمای عشق و هوسو احساس می کردیم چه حالی می داد ! پدر کیر 20 سانتی خودشو فرستاده بود داخل کوس کوچولوم .-آههههه فرشششششته..فرشششششته امان از دسسسست تو نمیدونم چه طوری این اندامو تر و تازه نگه داشتی کووووووسسسسس تنگگگگگگت دیوووونه ام کرده یه چیزی بگو عزیزم اندازه کوسسسسست با بچگیهات زیاد فرقی نکرده -باباییییی مگه تو اون موقع بهمن نظر داشتی ؟/؟-عشق من فکر بد نکن .نامردیه اگه یه پدر بخواد تو اون سن دخترش بهش نظر بد داشته باشه .یکی دو بار کنار استخر که شورت خیستو عوض می کردی بدون این که بخوام کوووووسسسسستو دیدم عمدی نبود .حالا که فکرشو می کنم می بینم سینه هات خیلی بزرگ شدن .کووووونتم خیلی بر جسته و قلنبه هس . همه جات یک یککککه -بابا بازم بگو هوسسسم داررررره زیاد میشه . منو بکککن آبتو میخوام .دوستت دارم .نمی خوام امروز تموم شه .فرزاد جونم اگه جلو گیری واست سخته آبتو بریزش تو.بازم وقت داریم .تا فردا صبح وقت داریم .من توی بغل تو . تو توی بغل من . هردو تا مال هم .چه حالی میده !چه شب رویایی ای میشه .کاش که امروز تموم نشه . دوسسستتتتتت دارم عاشقققققققتم .فداییییتم . فرزاد بابا طوری کیرررررشو داخل کوسسسسسسم می کشیدکه انگار داره سنباده می کشه . در تمام لحظات ورود و خروج کیرش تمام قسمتهای کوس و چوچوله هام به لرزه در اومده بودن . حیف که به پدر گفته بودم آبشو خالی کنه و اونم از خدا خواسته فوری ریختش داخل وگرنه اگه ده دوازده تا ضربه دیگه می زد یه بار دیگه هم به ار گاسم می رسیدم .-تو دیشب کی کوووونننن منو گاییدی و من خبر دار نشدم ؟/؟خیلی تیزی بابا . تو فرزاد فرزه منی . کونم یه خورده درد می کنه . منتها من عاشق کیییییررررتم بابایییی . می خوام ببینم چه حسی داره -فرشته جون می خوای بذاریم بعد از شنا -به نظر من اگه الان کونمو بکنی بهتر باشه . چون بریم استخر و بر گردیممی ترسم عضله مقعدم سفت شه و بیشتر دردم بیاد .-اوخ جوووووون کووووون چه حالللللی می ده . قربون دختر یکی یه دونه ام .حرف دل بابا رو زدی .-بابای نازم تو دوسسسسسس پسرمی . جوونی . خوشگلی . این کیری که من می بینم تا سی سال دیگه مثل فرفره کار می کنه . به روی شکم و پشت به بابا دراز کشیدم . اندام 75 کیلویی پشت به بابا قرار داشت . همون جوری که اون دوست داشت . من به استخرنگاه می کردم وبابام مشغول بود . فکر کنم کونم یک پنجم وزن بدنمو تشکیل میداد -بابا چرا این قدر حریصی ؟/؟من که از دیشب تا حالا در اختیارتم .-آخه زیاد روی کونت زوم نکردم .-هر جور دوست داری باهاش حال کن . هیشکی تا فردا پا توی این خونه نمیذاره .تا غروبم هواگرمه . من همینجا دراز می کشم تو میدونی و این کون زبون بسته بخوررررشششش گازززززشششش بزززن ببببببوسسسسسششش نیگاشششش کن .هر کاری می خوای بکن صاحب اختیاری .-ممنونم ممنونم . چند دقیقه تمام فقط محو تماش شده بود . از دلبری خودم لذت می بردم . -فرشته جون هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم .ولی خب برم دنبال یه مدل دیگه . سرشو گذاشت روی کونم . و با لب و دهنش گوشت باسنموآروم میک می زد و با هوس گازممی گرفت . چند دقیقه ای هم این جوری مشغول بود . چند دقیقه هم دو تا قاچ باسنمو چنگ انداخت و بعدشم با انگشتش سوراخ کونمو انگولک کرد . دردم گرفت ولی تحمل کردم خودم ازش خواسته بودم که کونمو بکنه . این یه انگشت که این قدر دردم آورده وای به حال کیر اژدها نمای بابا عیبی نداره بذار حال کنه . چند دفعه کون بدم عادت می کنم . دیگه لحظه موعود نزدیک شده بود . یه خورده می ترسیدم . چه طوری می تونم تحمل کنم . شاید اگه دیشب کاملا هوش بودم این قدر درد مقعد نداشتم . پدر پماد ضد آفتابو که دم دستش بود تا می تونست دو رو بر سوراخ کونم مالید و کیررررشم بهش چسبوند داشت خوشم میومد . خیلی محلشو چرب کرده بود.سر کیرو داخل سوراخ کونم احساس می کردم همون خودش سه چهار سانتی می شد -بابا سر کیرتو عقب جلو کن یه خورده سوراخم گشاد تر شه -اگه دردت میاد بکشم بیرون -نه منم میخوام حال کنم .یه خورده هم اگه درد بگیره لذت بخش و قابل تحمله .ولی خیلی بیشتر درد می گرفت .پدر خیلی به نرمی با من رفتار می کرد.ظاهرابه روی آلت خودشم پماد مالید و چربش کرد . چربی کوس منو هم گرفت و روی کیرش مالید . خیلی کیف می کردم . دردو از یاد برده بودم . لذت می بردم که بابا فرزادم داره با من حال می کنه . دیگه این اتفاقات ناراحت کننده و عجیب زندگی رو داشتماز یاد می بردم . زیادم به علت قدرت شگفت انگیز اندیشه خونی خودمم فکر نمی کردم . بعد از چند دقیقه احساس می کردم که دوسوم کیر داخل کونم جا گرفته . بابا جفت شونه های منو گرفت و خودشو عقب و جلو می کرد .ا زش خواستم که آروم آروم سرعتشو زیاد تر کنه . حرکت لذت بخش کیر داخل سوراخ کونم ادامه داشت . دست از رو شونه هام بر داشت و گذاشت روی کونم . درز وسطشو باز کرد تا راحت تر سوراخمو بب ینه . نمی دونم آیا واسه یه بار خالی کردن توی کوسم بود یا از اسپریبی حسی یا چیزی استفاده کرده بود یا این که واقعا تونست جلوگیری کنه که نیمساعت داشت کونمو می گایید و خسته نشده بود و آبشم خالی نکرده بود -بابا کوسسسسمو بماللل انگشششششتاتو هم بکن توششششش .محکم و سریع بذذذارداخل و بیارررربیرون .آبم داره میاد . بیچاره بابای حرف گوش کن من . هرچی می گفتم به جان و دل می خرید -آتیش گرفتم .آتیشششششش گرفتم . اومد باباجووونم اومدخیس کردم -راست میگی ؟/؟فرشته جون قربونت برم . الان بیست دقیقه هست که دارم جلوی ریزش منی خودمو می گیرم .-قربون کمرت برم که درد گرفته و سنگین شده .خالی کن !با آخر هوست خالی کن !عشق کن !لذت ببر !از دخترت راضی باش!کیر داغ بابا با آب جوشش حسابی کونمو لرزوند . شایدم این دوای دردم بود .یه خورده که تو بغل هم آروم گرفتیم رفتیم طرف آب و استخر . حالا دیگه وقت شنا بود . اینجارو دیگه نمی تو نستم خاطرات بچگی رو زنده کنم . آخه باید می رفتم رو دوش بابا .ا گه این کارو می کردم پدر کمرش درد میومد و کار من و اون زار می شد . یه خورده آزادانه شنا کردیم و کمی هم تو بغل هم قرار گرفتیم . عجب کیری داشت این بابا!هروقت می خورد به تنم شق شده بود . پس از چند ساعتی به نیت خوندن یکیاز فکرای بابا تو چشاش خیره شدم وکاری کردم که اونم نگام کنه . از فکرش خنده ام گرفت . بی اختیار کرکر می خندیدم .پدر داشت به این فکر می کرد که عجب کوسی داره این دختره هرچی می کنمش ورم روی اون نمی خوابه . وهمش باد کرده هس ...من و پدر خیلی شبیه هم بودیم . چشامون ,صورتمون رنگ و صافی موهای سرما که هردو مشکی پر کلاغی بود .حالا بابا موهاش به بلندی موهای سرم نبود. بینی هردوتامون قلمی بود . من که دیگه ریش و سبیل نداشتم که البته صورت فرزادجون هیچوقت مو نداشت و همیشه ریشو سبیلش تراشیده بود . سبیلشو که می تراشید خوشگل تر و جوونتر می شد . مثل بعضی از مردا نبود که با تراشیدن سبیلشون شبیه اوا خواهرا بشن . به یاد یکی از فیلمهای سکسی افتاده بودم که زمان مجردی دیده بودم .بکن بکن داخل استخر .چسبیده به دیواره استخرو داخل آب قمبل کرده وحالت سگی گرفته طوری که کون قشنگم در تیر رسش باشه و از پشت بذاره تو کوسم .لبه استخرو گرفته پدر هم از پشت ضربه های مسلسل وارش را به داخل کوسم وارد می کرد .خدایا من چم شده ؟/؟چرا هوسم حتی برای چند ساعت هم که شده تمومی نداره . ا ین آبها کجا بودند که تا حالا نمی ریختند .اصلا این دو سالی حتی یک بار هم لذت عشقبازی رو درک نکرده بودم . البته سال دوم که اصلا سکس نداشتیم .معلوم نبود رضای آسمان جل چه جوری خودشو به خونواده ما قالب کرده بود ...بگذریم کیر بابا رو عشق است .-نمیدونی بابا چقدر باحالی -هرچی باشم به باحالی تو نمی رسم .چشام دوباره خمار شده و باز نمی شد . فکر نمی کردم گاییده شدن توی آب استخر بتونه منو به ارگاسم برسونه . چون سردی آب روی داغیکمر ووجودم اثر می کرد .ا ما اونقدر آرامش عصبی و راحتی خیال داشتم که جبران اون سردی رو بکنه و بدنم دوباره تنظیم شه . تازه کیر کلفت فرزاد فرفره با اون دستمالی هایی که توی آب می کرد دیگه جای هیچ عذر و بهونه ای واسه کوس و کمرم نذاشت .-بابا من به اوج رسیدم . بریز آبتو توی کوسسسسم .چقدر کیف داشت خنکی استخر تماشای آفتاب گرم تابستون ,گل و گیاه داخل باغچه و داغی آب کیر بابا منو روی فرم آورده بود ...حرکت چند قطره منی رو روی رون پام احساس می کردم . آبهای استخر هم به فیض رسیده بودند .-پدر جون اگه می تونی یه خورده کیرتو همون تو نگه داشته باش به من بچسب می خوام حال کنم . اگه خسته و ناراحت نمیشی ؟/؟-دخت نازم فرشته کوچولوم تو به من بگو تا صبح کیییرررم توی کوسسسسست باشه ومنم به کوووونتتتت چسبیده باشم این که چیزی نیست . عزیزم هرچی می خوای به بابات بگو . قربون دختر خجالتی و محجوب خودم برم منم حال می کنم . بابا همین جوری ثابت کیرشو توی کوسم نگه داشته بود و منم داشتم حال می کردم هم از نظر جسمی هم از نظر روحی . فکر می کنم نیمساعتی رو در همون حالت بودیم . بدنم سرد و کرخ شده بود . مثل این که حال کردن دیگه بس بود . یه خوردهدیگه شنا کردیم و رفتیم داخل رختخواب وباز هم گاییده شدم . بابام برای تنوع شام منو برد بیرون .هردوی ما دوست داشتیم زودتر بر گردیم خونه و دوباره مشغول شیم اینو هم تو حالتهای پدر و هم تو چشاش خوندم . از رستوران که بیرون اومدیم بابا منو برد به یک بوتیک و خواست یه پیراهن واسم بخره . حالا کاری به لباس ندارم اما وقتی تو چشای فروشنده نگاه کردم حرفی رو که می خواست ده پونزده ثانیه بعد بزنه خوندم . خوندم بیست هزار تومن می خواست سود بگیره داشت قسم می خورد که دوتومن بیشتر واسش سود نداره . برای پدر مهم نبود که چقدر پول میده . اون می خواست منو خوشحال کنه .فقط امید وار بودم از دست این فکر خونی خلاص شده باشم که دیدم نه ظاهرا فقط بابا نیست که من فکرشو می خونم . تو چشای هر کی نگا کنم کلاش پس معرکه هس ..به خونه بر گشتیم . همان بر نامه های شب قبل تکرار شد اما در حد کمتر. یک بار کوس و یک بار هم کون دادم . آخر وقت من و بابا دو تایی نشستیم و فیلم سکسی رو که از ماهواره پخش می شد نگاه می کردیم . دو تا مرد داشتند یک زنو می کردند . یه کیر داخل کوس زنه بود و یکی هم توی کونش . دوباره وسوسه شده بودم با التماس تو چشای پدرم نگاه می کردم . می دونم که خسته شده بود .ا ما آنقدر بزرگواری کرد که شرمنده ام کرده ومنو خوابوندویک سکس درست و حسابی دیگه ای باهم داشتیم . این فیلم کمر منو سنگین کرده بود . طوری که خودمو جای هنر پیشه زن تصور کرده و دوتا کیررو توی بدنم احساس می کردم . دوساعت زودتر از روز گذشته خوابیدیم . موقع خواب سرمو رو سینه بابا گذاشتم و گفتم بازم میخوام مثل بچگیها تو بغلت بخوابم . اون وقتایی که کنارم بودی و دیگه هیچی نمی خواستم . انگار دنیا مال من بود .ا حساس امنیت می کردم.-عزیزم دیگه اونجوری دوستم نداری ؟/؟-چرابابا . چرا !شایدم بیشتر . اون موقع با احساس دوستت داشتم . حالا با عقل و احساسم . حالا عاشقتم هستم . الان تو هم پدرمی هم معشوقه ام ...گفتیم و گفتیم وگفتیم ومعلوم نشد که کی و چه طوری خوابمون برد
پایان قسمت اول
ادامه دارد

نوشته: پارادایس2013

...قسمت قبل

سلام
با توجه با داستان های قبلیم که کاربران نظر داده بودن که اسم داستانو عوض کنم و یا مناسب نیست ترجیح دادم عنوان همون عنوان قبلی باشه ( تجارب جلقی من ) ولی در هرقسمت اسم قسمت تغییر کنه!
بخاطر همون اسم این داستان- تجارب جلقی من 3 ( زندگی من ):

در دو داستان قبلی کمی از خودم معرفی کردم و کاربران کم و بیش باهام آشنا هستند ولی سرتونو درد نیارم بریم سر اصل مطلب، راستش حوصله نداشتم که بیام اینم ( این داستان ) بنویسم ولی بخاطر بعضی مسائل که برام اتفاق افتاد مجبور شدم که اگه جا باشه تو این داستان براتون میگم.
آخرای خدمتم بود که معاف شدم به علت دیسک کمرم اونم بعد یازده ماه البته برای ما رو بیست و یک ماه حساب میکردن و به علاوه اون سه ماه اضافم میشد بیست و چهار ماه که حدودا برج چهار نود و سه تمو میکردم به علت منت خانواده که میگفتن چرا دانشگاهو انصراف دادی و چرا رفتی خدمت و دنگ و فنگ اعصابم، خودمو مجبور کردم که معافیت بگیرم و امضاهارو جمع کردم و خوشحال در راه برگشت به خونه بودم وقتی رسیدم ساعت هشت شب بود که مادرم خیلی خوشحال بود و گفت بیا بغلم خلاصه با یه ذره ماچ و پوچ رفتم نشستم تو اتاق که ببینم بعد خدمت چه کار باید بکنم آخه بعد اینکه امضاهارو جمع کردم بهم یه برگه دادن برای صدور کارت معافیت، من اینو برد نظام وظیفه و گفتن تو صف وایسا خلاصه تا آخر اون روز به من نوبت نرسید، شاید باورتون نشه ولی یه ماهی الاف این نوبت بودم که دیدم منت خانواده زیاد شده و بابام رودر رو بهم میگه برو برای خودت پول در بیار منم مجبور شدم به رفیقم بگم آخه اون تو جایی کار میکرد و منو با خودش اونجا برد تنها رفیقیه که روش میتونم حساب بکنم! ولی اونجا هم بخاطر کمرم یه ماهی بیشتر دوم نیاوردم و در اومدم و تا الآن 9/5/92 بیکارم ولی نه بیکار بیکار آخه برای کنکور دوباره ثبت نام کردم تا برم ادامه بدم اونم با این اوضاعی که من دارم و منت خانواده، سر غذا هر روز دعوا داریم که چرا واسه من کم شد، چرا زیاد شد، چرا آبشو کم ریختی یا چرا تو زیاد هندوانه میخوری آخه بهم یا به برادرم میگفتن شما بی غیرت هستین پسری که نتونه کار کنه نباید چیزی بخوره خلاصه سر همون من فقط برنج خالی میخورم یا هر غذایی که خودشون بدن به میوه هم دست نمیزنم مبادا که منت بزنن.
بعد دو ماه پاشدم رفتم نظام وظیفه چون کارتش به دردم نمیخورد زیاد دنبالش نبودم فقط همون کاغذه دستم بود از این ورم برای گواهینامه بهم گیر داده بودم که چرا گواهی اشتغال به خدمتت اعتبارش تموم شده و تو یکی دیگه برامون نیاوردی؟ منم مجبور شدم برم نظام وظیفه و بعد دو ماه سروانه تازه بهم میگه برو پلیس به علاوه بیست پرونده درست کن تو دلم گفتم کیرم تو کونت خوب اینو از همون اول بهم میگفتی تا من دو ماه الاف تو نشم آقا من رفتم پرونده تکمیل کردم و اومدم و دیدم بسته است.
این ماه رمضون کم کم داره سیگارو برام ترک میده شده یه ماه جادویی ولی هر سال که من همیشه ختم قرآن میکردم امسال که خاک عالم بر سرم باد شیش بار خود ارضایی کردم و روزمو یواشکی خوردم، یکیش همین امروز بود بگذریم اعصاب خورد میشه یادش میفتم.
خیلی خواستم خودمو تحمل کنم ولی نشد انشاالله که از امروز سعی و تلاش میکنم که بتونم ارادمو قوی کنم تا بتونم که دیگه این اتفاق نیفته.
یه شب رفته بودم تو مغازه سیگار بکشم آخه هر شب یه دو سه نخی میزنم تا اعصابم بیاد سر جاش که یهو دیدم بابام داره میاد تو چون دو تا کلید داریم و دو تا در یکی از سمت خونه و یکی از سمت بیرون یهو دیدیم بابام وارد شد و منم خاموش کرده بودم وقتی درو باز کرد دید یه هاله ای از دود یا مه اومد سمتش و فهمید گفت بوی سیگار از کجا میاد گفتم نمیدونم و دوباره درو بست و رفت بیرون ولی بعدنا فهمیدم که فهمیده و اومده تو خونه گریه میکرده که چرا پسرای من بیچاره شدن و بدبخت؟ مگه من براشون چی کم گذاشتم و... . آخه داداش کوچیکمم یه ماه بود که میکشید و من ترکش دادم البته اونم از ترس بابام دیگه نکشید ولی الآن خیلی به من شکاکن.
25/5/92 کنکور دارم و چیزی نخوندم آخه حوصلم نمیاد با این وضعیت بشینم درس بخونم به قول گفتنی راست گفتن که بعد خدمت کی حوصله درس و داره ولی به خودم امید میدم تا بشینم درس بخونم و اون حرفا همش چرتو پرته.
یادم میاد اول دبیرستان که بودم معلم ریاضیمون میگفت بچه ها برای خودتون یه هدف انتخاب کنید و برای اون هدف همیشه زحمت بکشید، تلاش کنید و در کنارش نماز هم بخونید. اما الآن که به خودم میام میبینم که هدفم از بین رفت به خاطر کمرم ولی مجبورم یکی دیگه انتخاب کنم رفیقم میگه مگه ریختن تو خیابون! ولی راست میگه با این هدف و بدون تلاش آدم به جایی نمیرسه مثل من که هر روزم الکی داره میگذره میره نه کاری دارم و نه درس درست حسابی نه خانواده درستی که به آدم امید بده و نه بابای پولداری ولی وقتی به این چیزا فکر میکنم با خودم میگم باید خدامونم شکر کنیم که خدا بهمون لطف کرده دوباره به مادرم زندگی داده... .
مادرم درست تو همین روز مریض بود و انقدر سرم به دست و پاهاش وصل کرده بودن که جایی نبود که دوباره بهش سرم بزنن و آه ناله شم منو عذاب میدا خدا دکتر نصیب یزید هم نکنه خیلی دردناکه دکترا مجبور شدن یه سرم سه لوله داره به گردنش وصل کنن و به من گفتن برو بیرون وقتی اومدم بیرون دکترا داشتن وصل میکردن که مادرم با صدای ضعیف و سوزناکه خودش بهم میگفت محمد تورو خدا نذار اینکارو کنن سوختم دارم میمیرم، خدایا منو بکش راحتم کن چرا زجرم میدی وقتی اینو به یاد میارم و دارم مینویسم گریم میگیره حتی وضعیتمون طوری بود که مریضای اون بخش نیز به حال من داشتن گریه میکردن آخه اون موقع من سرباز بودم و تازه منو فرستاده بودن پایان دوره ( یه هفته ) که اون پایان دوره برا زهر مار شده بود قبل اینکه بیام مادرم تو سی سی یو بود و دکترا جوابمون کرده بودن و منم دو سه روز بعد اون اومدم پایان دوره و تازه آورده بودن بخش خداروشکر ولی آبجیم اینا بهم چیزی نگفته بودن اونسال ( نود و یک ) خیلی بد گذشت برام چون دانشگام پرید، مجبورم کردن سربازی برم، دیسک کمر گرفتم، قلبم ریتمش دچار مشکل شد و... .

دیگه فکر کنم بسه برای این داستان!
خدانگهدارتون و میدونم که با نظراتون میتونید منو باز مثل داستانای قبلی راهنمایی کنید، ممنون که وقت و حوصله گذاشتید برای من.

خدانگهدار شما
M.b.g

اولین بار بود که تو یه پاساژ دیدمش،پشت میز وایساده بود،یه مغازه لوازم بهداشتی،باهام چش تو چش شد،یه لحظه دلم لرزید،بدجور ازش خوشم اومده بود،رفتم خونه،فکرم همش درگیر بود همش جلو چشام بود،شده بود پشت زمینه ذهنم....شب دوستام اومده بودن خونمون،بساط قلیون و اینا به راه بود
ناصر:امیر؟امییییر؟؟؟چته بابا حواست کجاست؟
مجید:گیییییجه طرف!اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شده و گریه کرده!
ناصر:آخه احمق جون اینجا درختش کجا بود که این بچه بهش تکیه کنه؟!
مجید:درخت به قرینه معنوی از اتاق حذف شده دیگه تشخیصش با خودت!
-:ای بابا بس کنید دیگه،اصن حوصله ندارم،پاشید،پاشید جمع کنید برید خوابگاهتون بزارید منتم یکم استراحت کنم
مجید:دوباره کشتیای آقا غرق شده و سگرمه هاش تو همه، داش(داداش)پاشو بریم که این نبود رسم مهمون نوازی!
آخرین کامو از قلیون محکم گرفت و پاشدند رفتند
منم از رو لپ تاپم یه آهنگ داریوش گذاشتم و چشامو روهم گذاشتم و یه سیگار روشن کردم و رفتم تو حال خودم
-عجب یار وفاداریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست.........
*****
صبحش با کسالت هرچه تمامتر پاشدم رفتم کلاس،زیرلب فحش میدادم:این استاد بی شخصیت کلاس ساعت 5 بعد از ظهر به این خوبی را انداخته کله سحر زمستون،آخه کدوم احمقی ساعت 7 میره سر کلاس اونم درس مزخرفی مث سیگنال
اصن نمیفهمیدم چی بلغور میکنه!با هر بدبختی بود کلاسارو تموم کردم و فکرم همش این بود که غروب بشه و برم پاساژ ببینمش...
رسیدم دم در پاساژ،مغازش انتهای طبقه اول بود،رفتم و شروع کردم از پشت شیشه بهش نگاه کردن(به بهونه دیدن مدلای مختلف اودکلن و ...!)چندباری باهم چش تو چش شدیم،از پاساژ زدم بیرون که برم خونه،فاصله بین این دوتا مسیر 5 دقیقه شایدم کمتر بود
روزام به همین منوال میگذشت...1 روز،2 روز،1هفته،1ماه و...
کارم شده بود این که غروب قبل خونه یه سر میرفتم پاساژ و یه ساعتی ول میچرخیدم و چندبازی باهاش چش تو چش میشدم و میرفتم خونه
گذشت و گذشت و سال نو رسید،من 17 اسفند رفتم شهرمون و 25فرردین برگشتم،توی این مدت تمام فکر و ذهنم پیش اون و پشت شیشه مغازش بود،دائما چشمای مشکی و قشنگش جلو چشام بود،دختر قشنگی بود،چشم و ابرو مشکی و قد بلند و پوست سبزه روشنی داشت
یکی دوبار یه پسر حدودا 27-28ساله را کنارش تو مغازه دیدم،یه پسر قد کوتاه و چاق،صورتشون خیلی به هم شباهت داشتند،شک نداشتم که باهم خواهر و برادرند
شبی که قرار بود فرداش بیام از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم،دوستم میگفت امیر چته چقد خوشحالی؟
-:بیبن محمد جون توکه ذوق و شوق منو واس رفتن به دانشگاه میدونی که!واسه همینه که انقد خوشحالم!
محمد:آرهههههه؟تو کی تاحالا به دانشگاه و درس علاقه مند شدی و ما خبر نداشتیم؟هان؟!!
*****
کلی تیپ زدم و راه افتادم طرف پاساژ،کلی موهامو مدل دادم و یکی از بهترین لباسامو پوشیدم و یه عطر فوق العاده هم زدم،یه لحظه خودم از خودم خوشم اومد!!!!
تو راه و داخل پاساژ سنگینی نگاه زن و دخترای زیادی را رو خودم حس میکردم اما توجهی نمیکردم،قلبم بدجور داشت میزد،بدنم خیس عرق بود،با همون پسره داشتن با چندتا مشتری حرف میزدن،یه لحظه که از کنار مغازه رد شدم برگشت یه جوری با حالت خاصی نگام کرد،یه جور نگاهی که هم توش هزار و یک سوال بود،هم انتظار خلاصه نگاه خاصی بود!واسه اولین بار بود که حس کردم ازم خوشش میاد
درونم غوغایی بود،جنگ خیر و شر بود،از طرفی میخواستم بهش شماره بدم و ازطرفی هم یه حسی بهم میگفت نه اینکارو نکن،خلاصه با هر بدبختی بود خودمو به خونه رسوندم و از تو جزوم یه تیکه کاغذ پاره کردم و یه خودکار پیدا کردم و روش شمارمو نوشتم
امیر 09......
یه جا وایسادم یه لحظه که مغازه خلوت شد مث چی دویدم سمت مغازه،داشت با تلفن حرف میزد،تا منون دید تلفونو قطع کرد،رفتم تو مغازه،به سختی آب دهنمو قورت دادم و سلام کردم،یه سلام از روی تعجب کرد و با بهت و حیرت به من نگاه کرد!(انگار آدم ندیده بود!!!)
کاغذو از جیبم در آوردم و گذاشتم و رو ویترین و زدم بیرون،انگار باری از رو دوشم برداشته شده بود!
رفتم پارک کنار پاساژ و یه سیگار کشیدمو رفتم خونه...
ساعت حدودا 11 بود که صدای مسیج گوشیم درومد،مث عقاب پریدم رو گوشیم،یه شماره ناشناس بود
"سلام، بهتون اس دادم که بگم من ازدواج کردم،لطفا منو فراموش کنید،خدافظ..."
-:سلام،مرسی که به من اعتمادکردید و تماس گرفتید،واقعا شما متاهلید؟من که اصن باورم نمیشه،آخه اصن بهتون نمیاد
+:بله متاهلم،دروغ که ندارم بهتون بگم،4 ساله ازدواج کردم،پارسال اسفند هم عروسی کردم
-:واقعا؟؟؟؟عروسی کردید؟مگه شما چندسالتونه؟
+:من 17 سالگیم ازدواج کردم،با حمید،همونکه تو مغازه پیشمه
-:من فک میکردم ایشون برادرتونند
+:چرا انقد نگاه میکنید؟بعضی وقتا حمید مشکوک میشد که این کیه و چیکار داره که هرشب میاد و...
-:من از شما خوشم اومده بود،چشماتون منو گرفته بود،خوابو خوراکو هم ازم گرفته بود
+:ولی من که گفتم متاهلم

//وجدانم میگفت بیخیالش شو،اون شوهر داره ولی یه ندای درونی میگفت حالا؟بعد چندماه انتظار؟الان که به من اس داده و بنظر میرسه یجورایی ازم خوشش میاد؟فراموشش کنم؟نه،من راحت بدست نیاوردمش که راحت فراموشش کنم...

-:ولی من دوستتون دارم،میدونم متاهلید و این رابطه غلطه ولی من نمیتونم خودمو راضی کنم که بیخیالتون بشم،من که میدونم شماهم یجورایی از من خوشتون میاد
+:ولی این که دلیل نمیشه که من به شوهرم خیانت کنم
-:اصن یه سوال،از زندگیت راضی هستی؟؟
+:تقریبا آره
-:چرا تقریبا؟؟؟؟
+:چون حمید وضع مالیش خوبه اخلاقشم بد نیست،فقط یه مشکل داره که نمیتونم بگم
-:همه چی که پول نمیشه،پس عشق و علاقه چی؟اصن بگو میخوام بدونم مشکلش چیه؟
+:نمیگم
-:توروخدا،جان امیر
+:دست بهم نمیزنه،اصن طرف من نمیاد،این خصوصیت بدشه ولی من با این خصوصیت بدش کنار اومدم

//نفس خبیثم بیدار شد،احمق؟این موقعیت عالیه،طرف خیلی تو کفه!

-:ای بابا،چه بد،پس شماهم یجورایی مشکل منو دارید
+:مگه متاهلی؟؟؟
-:نه مشکلم اینه که مجردم و نمیتونم خودمو تخلیه کنم
+:و خداوند کف دست را آفرید...!!!(شوخی کردم)،خب برو دوست دختر پیداکن یا اصن ازدواج کن
-:شرایط ازدواجو ندارم،و با هر دختریم که دوست میشم میگه تو هدفت سکسه و با من نمیمونه
+:پس هدفت از رابطه با من سکسه نه؟من نیستم
-:نه بخدا،گفتم که علاقه دارم بهت
+:باشه،شب بخیر

//فردای اونروز هم یجورایی خوشحال بودم هم ناراحت،خوشحال از اینکه بالاخره تونستم بدستش بیارم و ناراحت بابت متاهل بودنش،تو این افکار بودم که گوشیم مسیج اومد:
+:سلام،خوبی؟تونستی فراموشم کنی؟
-:سلام مرسی،شما خوبی؟هنومز کامل که نه ولی در تلاشم(حس زرنگ بودنم گل کرده بود!)
+:چ خوب،خدافظ

//جوابشو ندادم که دیدم دوباره عصر پیام داد

+:نمیخوای باهام خدافظی کنی؟
//...(زنگ)
...
+:چرا ج نمیدی؟
...
...
+:این بود دوست داشتنت؟
-:خب دارم فراموشت میکنم دیگه،ولی نمیشه
باهام دوست شو
+:چرا؟که باهام سکس کنی؟
-:نه،واس اینکه دوستت دارم
+:واقعا؟
-:ب جان خودم قسم
+:چی بگم والا،باشه،دوستیم
-:مرسی عزیزم بووووس،کی بریم بیرون؟
+:من بیرون نمیام،شاید کسی منو با تو ببینه واسم بد میشه
-:پس چیکارکنیم؟
+:من چ میدونم،اینجوری خوبه دیگه
-:ن میخوام ببینمت،میخوام واس اولین بار دستاتو بگیرم
+:اااااا؟آفرین...خب دیگه چی؟
-:مسخره میکنی؟
+:آره
-:بیا خونمون
+:چشم،امری دیگه ای نیس؟
بیام که...؟
-:مسخره نکن دیگه
که...؟
+:که بکنی؟
-:ن بخدا اصن بهت دستم نمیزنم،بخدا
+:قسم خوردیا؟اگه دست زدی یا کاری کردی دیگه جوابتو نمیدم
-:باشه،ساعت 4 بیا خیابون...کوچه...من بیرون وایسادم
+:باشه،قول دادیا؟
-:باشه عزیزم منتظرم
ادامه دارد..........

نوشته: jazaab

سلام من مهسا هستم 24 سالمه.این داستانو که میخوام واستون بنویسم داستان زندگی خودمه.اما بخاطر امنیتش اسمارو مستعار میدم.
تو خونه 8 نفر بودیم.3 دختر،3 پسر با مامان و بابا.بابام راننده شبکه بهداری بود و مامانم خونه دار.وضع مالیمون بد نبود اما همیشه حسرت خیلی چیزا رو میخوردم که نداشتم یکیشم دو چرخه بود.بچه ک بودم تو فیلما عشق وعاشقیو دیده بودم،خونوادم خیلی سنتی بودن و هستن.یادمه بابام ابجی بزرگمو یه بار تا حد مرگ کتک میزد از حرفاشون فهمیدم که ابجیم با یه پسر دوست بوده و بیرون رفته بودن.تقریبا 12 سالم بود همیشه با خودم میگفتم با پسر همسایه باشم ببینم عشق و عاشقی که میبینم و میشنوم چجوریه(حالا هیچی نمیفهمیدم اصلا احساس نداشتم)فقط کنجکاو بودم.اسمش محمد بود 3 سال از من بزرگتر بود.تو کوچه که بودم نگام کرد خندیدم اونم خندید.انگار اون از من خوشش میومد.کم کم منم خوشم اومد ازش.نمیدونم عشق بود یا نه با اون سن کمم.شبا به یادش میخوابیدم و.....اما هیچی بینمون نبود حتی حرف نمیزدیم با هم فقط همدیگرو نیگا میکردیم چند بارم دوچرخه شو به خواهرش داد که سوار بشم..... بعد 3 ماه تو کوچه همه فهمیدن که ما همدیگرو نیگا میکنیم (آخه محله مون اینجوره که با نیگا کردنم حرف در میارن)خلاصه با هرکدوم از بچه های محل دعوا میکردم میخواست حرصمو در بیاره میگفت میرم به مامانت میگم که با محمد هستی .اینقد تابلو نیگاش میکردم که مامانم فهمیده بود.یه روز با دوستام بازی میکردم که توپمون افتاد رو پشت بوم خونمون.مامانم اون موقعا نمیدونم چرا نمیذاشت بریم پشت بوم(راستش الانم دلیل این کارشو نفهمیدم)بخاطر همین واسادم مامانم از خونه بره بیرون بعد.میرفت خونه خالم که دو کوچه بالاتر بود.فورا رفتم پشت بوم یهو مامانم منو دید(آخه تو راه پشت بوممون معلوم بودو خونمون دو طبقه بود)تا منو دید از ترس خودمو قایم کردم اما کار از کار گذشته بود.غروب که برگشت من کوچه بودم بهش نیگا کردم بهم لبخند زد(ته دلم گفتم خدارو شکر نفهمیده)هوا تاریک شدو همه رفتیم خونه.داداشا و ابجی هامو بابامم خونه بودن.رفتم تو اشپزخونه ببینم غذا چی داریم یهو مامان یه ویشگون حسابی ازم گرفت(از اونا که پیچ میدن)اشکم در اومد گفتم ایییی گفت رفتی رو پشت بوم که محمدو نیگا کنی؟آرررره ه ه؟ دستشو جدا کردم و با گریه رفتم تو هال همشون میپرسیدن چی شده؟خدا خدا کردم بابام نفهمه.........
بعد اون شب دیگه فهمیدم که شوخی بردار نیست و نمیتونم با مامان بابام راحت باشم و کلن با دوستیم و حرف زدنم با پسر مشکل دارن.حتی نمیزاشتن باهاشون بازی کنم در حالی که دوستام همه ازاد بودن که با پسر بازی کنن.دیگه بعد اون هر اتفاقی که بین منو پسرا میفتاد تو دلم نگه میداشتمو به کسی نمیگفتم.از ترسمم با محمد دیگه نخواستم باشم.راستش اصلن واسم مهم نبودکه باهاش باشم یا نه.فهمیدم این عشق نیست.محمدم بعد من دیگه درسشو ادامه ندادو رفت تهران واسه کاردیگه ندیدمش.
وضع درسم خیلی خوب بود از همه خواهر برادرام بهتر بودم و تو مدرسه هم همه دوسم داشتن.داداش اولم گرفتار رفیق و رفقا شدعلاف وسیگاری هم شد.بابا اینا خبر نداشتن که سیگاریه ما هم جرات نداشتیم بگیم.داداش دومم همه خیلی دوسش داشتن و خوشگل هم بود واسه همین با دخترای زیادی دوست بود.داداش سومم خیلی گیر بود همش گیر میداد.اون چند باریم که ابجیم از بابام کتک خورد بخاطر گزارشای این داداشم بود.یادمه داداش اولم شبا همیشه فیلم میاورد خونه و 3 تاشون میشستن با هم نیگا میکردن .نمیزاشتن منو ابجی هامم نیگا کنیم.اکثرا فیلمای امریکایی و زمان شاهی بودن که بدترین صحنش لب گرفتن بود.اما ما نباید میدیدیم.خونمون دو تا اتاق داشت.یکیش بزرگ بود و مامان و بابام توش میخوابیدن.اون یکیم کووچیک بودو منو ابجی هام توش میخوابیدیم.داداشامم تو هال میخوابیدن در اتاق ما همیشه باز بود . ابجی وسطیم یه جا رو تو اتاق واسه خودش انتخاب کرده بودو منم هرچی اصرار میکردم جاتو بهم بده نمیداد ،یه تابلو که تو هال بود اما ما که تو اتاق بودیم میدیدیمش فهمیدم فیلمو از توش میدید ه.منم دیگه بغل ابجیم میخوابیدمو فیلمارو با هم نیگا میکردیم.وقتی یه صحنه لب گرفتنو اینا رو میدیدیم کلی زیر پتو میخندیدیمو خوشحال بودیم.یه بارم با دو تا از پسرای فامیل که همبازیمون بودن تو فیلمای داداشم که قایم کرده بود یه فیلم پیدا کردیم عاشورا بودو همه رفته بودن عذاداری کنن ما تو خونه موندیمو مث ندیده ها فیلما رو نیگا کردیم.زنه خوابیده بودو مرده میخوابه روشو لب میگیره ازش وسینه هاشو میخوره تا اینجاشو فقطنشون داد.اونوقتا این فیلمو که دیدم فک میکردم اخرشه و از تعجب شاخ دراوردم که این زنه سینه هاشو نشون داده.پسرای فامیلمونم بهم کلی خندیدن و گفتن ما از این بدترشم دیدیم.اما من میگفتم دیگه ازاین بدتر وجود نداره و دارن دروغ میگن. یه بارم پسر داییم داشت فیلماشو چک میکرد ناخواسته یه فیلم سکسی اومد رو.من نمیدونستم چیه چون زنه داشت کیر مردرو میخورد.خلاصه نفهمیدم.1 سال بعدش من اول راهنمایی بودم.داداش وسطیم با دوست دخترش ازدواج کردن.ابجی بزرگمم با نارضایتی شوهرش دادن و دوست پسرشم که اومد خواستگاری اصلا نذاشتن بیاد خونه همونجا بهشون جواب رد دادن.تقریبا دیگه معنی عشق و عاشقیو میدونستم.تو عروسی داداشم چندتا پسر بهم شماره دادن که از فامیلای عروس بودن اما من جوابشونو نمیدادم.راستش چون میدونستم بابا اینام دوس ندارن جرات نداشتم و همیشه مامانم میگفت که پسرا دخترارو بازی میدن آبجیمم که به عشقش نرسید الگو شد واسه ما.....بابام همیشه تهدیدمون میکرد و میگفت اگه بدونم یکیتون با پسر دوستید اویزونتون میکنم و زنده زنده پوستتونو میکنم.ابجی وسطیم خیلی شیطون بود با پسرای زیادیم دوست میشدو همیشه مامان بابام بهش گیر میدادن که اینا کین مزاحم خونه میشن و خلاصه اصلا بهش اعتماد نداشتن.واسه همین اصلا جواب پسرارونمیدادم.یه بار یکیشون به خونمون زنگید داشتم از ترس میمردم بماند که چقد داداشم دعوامون کرد که این کیه باکدومتوم کار داره.منم هرچی قسم میخوردم که من نیستم باور نداشتن دلمم نمیومد ابجیمو لو بدم.خلاصه کاری کردن باهامون که پسرا شده بودن خدا برامون
(استغفرالله) .تا پسر میدیدم دستو پامو گم میکردمو میلرزیدمو از آبروم میترسیدم.همیشه دوس داشتم بزرگ بشم .یواشکی میرفتم از تو کمد مامان سوتینشو میدزدیدم و میبستم به خودم.دوس داشتم سینه داشته باشم.یادمه به سن بلوغ که رسیدم کم کم داشت سینه هام درمیومد خیلیم درد داشت. ترسیده بودم نمیدونستم چرا اینجوره به مامانم که گفتم یه اخمی کرد که درد سینم یادم رفت و دیگه بهش نگفتم.مامانم حتی نمیگفت که داری به بلوغ میرسیو....اینا.هیچی نمیدونستم.کمکم داشت زیر بغلمو پاهام و زیر شکمم مو در میاورد.دوم راهنمایی بودم یه روز با مامان بیرون رفتیم وقتی برگشتیم شلوارمو که در اوردم دیدم کلن خونی شده.جیغ کشیدمو به مامانم گفتم.هیچی در باره ی پریود نمیدونستم.مامانمم گفت برو ابجیت بهت میگه چیکار کنی.نوار بهداشتیو گذاشت تو شرتم و گفت اینو باید بزاری.واااای این دیگه چیه؟!!!!!اون روز کلی گریه کردم.یه حس عجیبی داشتم حالم اصلا خوب نبود.وارد دبیرستان شدم.بزرگ شده بودم.قد کشیده بودم هیکلم خوب بود قد171 وزن 64 .(اینوخودم میگم چون هیچکی از من تعریف نمیکرد).ارایش اجازه نداشتم بکنم موهامو خیلی ساده بالا میزدم هیچ حالتی نداشت اونقد ارایش نکرده بودم که فک میکردم خیلی بد میشه اگه ارایش کنم.صورتم موهای ریز اما خیلی زیاد داشت ابرو هام خیلی پرپشت و پهن بودن و اون اجازه نداشتم مرتب کنم قیافم نسبت به دوستام خیلی خوب بود اما الان که فک میکنم اصلا خوشگل نبودم با اونهمه ابرو.پوستم سفید بود موهام مشکی و قهوه ای. ورزشم به طور حرفه ای دنبال میکردم بسکتبال میرفتم.درسم خیلی خوب بودو شاگرد اول بودم.اما ابجیم دو بار رفوزه شد وباهم هم کلاس شدیم.همه فک میکردن از ابجیم بزرگترم واسم خواستگار میومدوبابا اینام بدون اینکه به من بگن جوابشون ته بود (منم از زندداداشم میشنیدم)تا اون موقع ابجیم خواستگار نداشت اما دوست پسرای زیادی داشت.واسه همین مامان بابام خیلی ناراحت بودن(فک میکردن ترشی میندازه)اخه ابجی بیچارم سنی نداشت که ،همش دو سال از من بزرگتر بود.نمیدونم چرا گیر داده بودن بهش.ابجیم رشته ی گرافیکو واسه ادامه تحصیل انتخاب کرد منم ریاضی فیزیک.یادگیریم خیلی خوب بود.تابستون شده بود.تا اون موقع پسرای زیادی بودن که دوسشون داشتمو اونا بیخبر بودن.همیشه دوس داشتم مث فیلما ورمانا یه عشق واقعیو تجربه کنم .خیلی مغرور بودم .واسه همین اگه از پسری خوشم میومد فقط خودم میدونستم و هیچکی حتی خود پسره هم خبردار نمیشد.منتظر بودم که اگه کسی ازم خوشش میاد بیفته دنبالم و پیشنهاد از طرف اون باشه اخلاقم اینطوری بود دیگه.یه چن تا پیشنهاد داشتم اما رد میکردم و دیگه از طرفشون سماجتی در کار نبود.کمکم پسرای محله بیشتر بهم توجه میکردنو دوروورم میپلیکیدن.حتی 3 تاشون خواستگاریم اومدن.یه روز خواهر محمد اومد پیشم تا باهام حرف بزنه.بهم گفت قصد ازدواج نداری؟فک کردم واسه محمده اما از اونجا که داداش بزرگش (امیر) مجرد بود تعجب کردم و پرسیدم واسه کی؟گفتش واسه امیر!!!!!!!!!!!!!!!!! داداشم.!!!!!!!!!!!!!! گفتم امیر؟گفت اره مگه چشه؟ به تته پته افتادم.اصلا نمیدونستم چی بگم.امیر خیلی خوشگل و خوش تیپ بود.اصلا فکرشو نمیکردم منو دوست داشته باشه.ته دلم گفتم (ای احمق با دوست شدنت با محمد اینو از دست دادی).به خواهرش گفتم من خیلی بچم هنوز آتی (آبجی وسطی) ازدواج نکرده اخه .اونم گفت اره میدونیم واسه همین امیر گفته فقط بهم اره رو بگه بخاطرش صبر میکنم.......... وااای من چیکار کرده بودم .بهش گفتم نه امیر مث داداشمه اما ته دلم دوسش داشتم و فقط بخاطر محمد بود که اینکارو کردم.تا اون موقع خواستگگارای زیادی برام اومده بود که با وجودیکه میدونستن آتی از من بزرگتره بازم پا پیش میزاشتن .خرداد بود و امتحاناتم تموم شدو مثل همیشه نمره هام خوب بودبا وجود باشگاه رفتنم بازم حوصلم سر میرفت و میرفتم پیش دخترای همسایه.فقط با یکیشون که اسمش ارزو بود دوستای صمیمی بودیم.قرار گذاشتیم شب بعد شام بیرون بیایم.22 خرداد بود.ارزو اومد دنبالم و گفت که داداشم رفته دیزین پیش فامیلامون که اونجا رستوران دارن.میای سر بسرشون بزاریم؟منم گفتم باشه.فک کنم اونجا تلفنا شماره نمینداخت پس خیالمون راحت بود.زنگیدیم.4 تا پسر بودن کلی سربسرشون گذاشتم و خندیدیم.اونشب یه حس خاصی تو دلم زنده شده بود.انگار دلم میخواست با یکی باشم.فرداش متوجه شدم که یکیشون که اسمش غلامرضا بود با ارزو دوست بوده.غلامرضا میدونسته ماییم اما بخاطر داداش ارزو لو نداده بوده.چند روز بعد ارزو گفت که دوست غلامرضا از صدات خوشش اومده و میخواد باهات دوست بشه.منم با خودم گفتم این که همشهری من نیست تا ابروم بره بعدشم واسه فان باهاش دوست میشم (خیلی احمق بودم) اسمش شهرام بود من 16 سالم بودو اونم 19 سال.کم کم بهش علاقه مند شدم.راستش اون هیچوقت به من نگفت دوسم داره یا عاشقمه یا....... اما من عاشقش شدم دلیلشم این بود که اونقد با پسر حرف نزده بودم واسه همین بی جنبه شده بودم.هفته ای یکی دو بار باهاش تلفنی حرف میزدم.کم کم همه ی زندگیم شد شبا به یاد اون دوکلمه حرف زدن میخوابیدم صبا هم بیاد صداش بیدار میشدم.با اینکه ندیده بودمش عاشق صداش شده بودم.اسمم و که صدا میزد قلبم از جاش میخواست دراد.من خیلی قضیه رو جدی گرفته بودم و از همون موقع بفکر ازدواج باهاش بودم.اون همیشه میخواست باهام راحت حرف بزنه اما من نمیزاشتم (چون شنیده بودم مکه اگه ب پسرا از این حرفا بزنی دیگه از چششون میفتی و فک میکنن هرزه ای)هیچوقت باهم دعوانمیکردیم هیچوقتم بهم نگفت که دلم واست تنگ شده یا دوس دارم زیاد زنگ بزنی.قرار شد اخرای تابستون بیاد همو ببینیم.9&10 شهریور بود دو روز قبلش قرار گذاشتیم که نهم ساعت 3 تا 5 بیاد تو حیاط باشگاه.ادرس خونمونم دادم که بدونه.اون روز کوچمون عروسی بود مامانم گفت که زودتر باید برگردین تا اماده بشیم واسه عروسی.دل تو دلم نبود.ارزو هم باهام بود .ارزو میگفت که تو چرا یه ذره ارایش نکردی؟گفتم دوس دارم قیافه ی اصلیمو ببینه.تا 4 تو حیاط منتظر شهرام شدیم نیومد دیگه نا امید شدم و برگشتیم خونه.بلافاصله رفتیم تو عروسی.اما انگار اصلا تو عروسی نبودم خیلی ناراحت بودم.همون بعداز ظهر از عروسی اومدیم بیرون با ارزو ارزو گفتش بیا دم درمون موبایل بابام پیشمه اما بلد نیستم باهاش کار کنم نشونم بده.از شانس بدم همون لحظه مامانم رفته بود خونه و از پنجره مارو دیدو فک کرد دارم شماره دوست پسرو اینا میگیرمو دارم با پسر حرف میزنم(توروخدا مامان منو ببین)تو این گیرو دار این دیگه از کجا منو دیده بود.رفتم خونه اب بخورم یه دس کتک حسابی از مامان خوردمو با بغض تو گلوم رفتم تو عروسی.دلم از اینکه شهروز نیومده بود خیلی پر بود واسه همین کلی بغض داشتم وجلو مردم خودمو نگه داشتم که گریه نکنم. تو عروسیم یه خواستگار جدید واسم اومد.صبش ارزو اومد در خونه و گفت شهروز زنگ زده وگفته به مهسا بگین کجاست از دیروز من وعلاف خودش کرده مگه قرار نبود اونجا واسه تا بیام حتی اومدم تو کوچتون بازم نبود.واااااااای همونجا دم در زدم زیر گریه و کلی گریه کردم.شانس منو ببین.اه.فک میکردم اگه بهش زنگ بزنم کلی دعوام میکنه اما اصلا دعوام نکردو گفت اشکال نداره(عزیزم) تو همون تابستون آتی با دوست پسرش که بابامو با هزار بدبختی راضی کردیم ازدواج کردن 15000 تومان پولو با هزار بدبختی پس انداز کرده بودم واسه خریدن سیم کارت ایرانسل اما از شانس بدم تو شلوغی عروسی از تو کیفم ورش داشتن.هرچی به شهروز اصرار کردم واسه عروسی نیومد روز بعد عروسی اومد.بالاخره همدیگه رو دیدیم.خیلی سوسول بود قدشم کوتاه بود قیافشم اصلا خوشگل نبود یا حداقل طوری موهاشو زده بود که خیلی بد جلوه میداد.اما بازم قبولش داشتم.خودش میگفت هیکلت خیلی خوشکله با چشمات.میگفت چرا ابروهاتو ور نمیداری؟ارایش نمیکنی؟منم گفتم که خونوادم نمیزارن و.....اینا.همون یه دفعه از جلوم رد شد دیدمش و هرچی اصرار کرد بیا بریم یه جای خلوت نرفتم.خیلی میترسیدم کسی ببینتم.اون رفت مسافرخونه و قرار گذاشتیم عصری بیاد کوچمون. اومد.خیلی خوشحال شدم از دور دستشو تکون داد که میرم.الان که فک میکنم من خیلی امل و ترسو بودم.اونهمه راه و اومده بود اما من نرفتم حتی یه کافی شاپی جایی.بگذریم.پاییز شدو مدرسه ها باز شدن.بخاطر رشتم دبیرستانمون خیلی از خونه دور بود دبیرستانای نزدیک محلمون رشته ریاضی نداشت.هیچ دوستی هم نداشتم.خیلی تنها بودم 1 ماه ادامه دادم اما دیگه نتونستم تحمل کنم و رشتمو به انسانی تغییر دادمو اومدم دبیرستان قبلیم.اخیییی چه جای خوبی بود همه دوستام بودن.با دوتا از دوستام خیلی صمیمی بودم و قضیه ی عاشق شدنمو بهشون گفتم اونام عاشق شدنای خودشونو واسه من تعریف کردن.3 تایی زنگای اخرو از مدرسه جیم میزدیم و با دوستام میرفتیم مخابرات تا به جی اف هامون بزنگیم.چه روزایی بود.پر از عشق بود خیلی شهرامو دوس داشتم بخاطرش بارها تو مدرسه گشنه میموندم تا پولیو که مامانم واسه خرجیم بهم میدادرو جمع کنم و باهاش به شهرام بزنگم.بارها واسه سلامتیش روزه میگرفتم.حتی یک بارم به نامحرم نیگا نمیکردم(چون فک میکردم خیانته)خلاصه عاشق بودم دیگه.هرکی عاشق باشه میفهمه چی میگم.از دیر زنگ زدنام کلافه بودم و دوس داشتم همیشه و هر لحظه صداشو بشنوم واسه همین یه سیم کارت گرفتم.همه چی با خریدن سیم کارت عوض شد.شهرام انگار دوس نداشت خودش بهم زنگ بزنه اما من اینو نمیدونستم .فک میکردم اونم مث من بالبال میزنه .زیاد بهش اصرار نمیکردم و بازم میرفت باجه و خودم بهش میزنگیدم اگرم تو خونه تنها میشدم بازم میزنگیدم.تا اینکه یه مدت گفتش میره عراق خونه ی خالش.یک ماه دیگه برمیگردم تا اون موقع گوشیم خاموشه.باهاش خداحافظی کردمو یه اس داد به گوشیم که همیشه بیادتم.رفت تا یک ماه بعد.یک ماه بعد زنگیدو از سفرش گفت.اما بعدها فهمیدم که سفر نرفته و خونشون روستا بوده اونجاهم گوشی انتن نمیداده واسه همین خاموش کرده(خیلی خرم من) اون روزا با شنیدن صداش تا یک هفته خوشحال میشدم و بقول دوستام شارژ میشدم.همیشه سر کلاس از ته دل میخندیدمو دوستام همه میگفتن که خیلی دلت خوشه که اینجور میخندی.یک سال از رابطمون گذشت هر بار به بهانه ای میگفت که تا یک ماه به رستوران و گوشیم زنگ نزن چون سر تو با صاحبکارم دعوام شده منم مث احمقا یه چشم میگفتمو زنگ نمیزدم تا یک ماه اما دلم واسش داشت پرپر میشد.یه مدت بعد واسش عکس خودمو با یه تسبیح که از مکه تبرک شده بود و یک ادکلن خوشبو و یه سری از چیزای ی که واسه عاشقاست مث شاخه گل لاویز و کتاب لاویز و یه کاغذ که اطرافش سوخته شده بودو توش شعر "عشق من عاشق باش "داریوش و نوشته بودمو یه سری سی دی اهنگ و .......اینا رو واسش پست کردم.تابستون گذشت و عشق من داغ تر از همیشه بود.یک سال دیگه هم گذشت من و شهرام همچنان باهم دوست بودیم.دیگه وابستش شده بودم .هرچی میگفت انجام میدادم.همیشه از عشقم واسش میگفتم.اما اون هیچی نمیگفت.اما گاهی حس میکردم دوسم داره.بیشتر بهمدیگه اس میدادیم.اون همیشه اهنگای هایده و مهستی که عاشقانه بودن و واسم اس میکردو منم باهاشون به اسمونا پرواز میکردم.شب ارزو ها شدو ارزو کردم که خداجون منو بهش برسونه.ارزو دوستمم با یکی دیگه دوست شده بودو هر بار که خونشون خالی میشد میرفتمو از اونجا به شهرام میزنگیدم.اوایل پاییز شدو مدارس باز شد.
سال 1388بود.هرچی به شهرام میزنگیدم جواب نمیداد.یک هفته گذشت خبری ازش نشد حتی بهم اس هم نمیداد دیگه.خیلی دلتنگش بودم .نمیدونستم چی شده.بعد یک هفته هرچی میزنگیدم یه بوق میخوردو فورن اشغال میشد(گوشیو رو محدودیت تماس زده بود)خیلی نگرانش بودم .نماز میخوندم که اتفاقی واسش نیفتاده باشه........
این داستان ادامه داره من تا اینجاش با هیچکی حتی عشقم رابطه یسکس نداشتم اما.......لطفا هر نظری خوب یا بد دارین بگین من اولین باره که داستان مینویسم اونم داستان خودم پس زیاد از کم و کیفش خبرندارم لطفا نظراتتونو بگین.مرسی.

نوشته: مهسا

چهار شنبه بود ، ظهر ساعت 12:30
عاشق شده بودم، اینو وقتی فهمیدم که شبها بدون تصویرش خوابم نمیبرد.
همیشه از اینکه به دختری فکر کنم ترسیده بودم،فکر میکردم گناه بزرگیه . فکرمو بدجوری مشغول کرده بود. نمیدونستم عشقه یا هوس. زنگ مدرسه خورده بود پسرا مثل فشنگ از در مدرسه میپریدن بیرون و دخترا بیرون در مدرسه منتظر بودن تا پسرا تموم شن و برن تو حیاط. من کیفمو کشون کشون دنبالم میکشیدم و سرم تو یقم بود که رسیدم به در حیاط، سرمو بلند کردم و 23 تا پله ی کوتاه و بلند تکراری که قبلا سه تا یکی میکردم و میرفتم پایین رو دیدم، دخترا کنار پله ها به دیواره ی ساختمون کناری تکیه داده بودن، سمیه بند کیفمو گرفت و گفت:
-کجایی؟
+همینجا رو پله ها...
-میدونم نمک،چته؟ پکری؟
+هیچی بابا برو تو حیاط کسی نیست اینجا وانستا...
کیفمو ول کرد و من اروم اروم رفتم پایین ، به پله ی 11 که رسیدم دخترای همسایمون،نگار و مهسا و اعظم(خواهر بودن هر ستاشون باهم) ،صدام کردن و گفتن :مهدی گفت که بهت بگیم ساعت 5 بری زمین فوتبال مسابقه دارین.
گفتم باشه. خیلی بهشون برخورد آخه همیشه کلی باهاشون بگو بخند داشتم. دوتا پله که ردشون کردم مهسا گفت : مماغت نخوره به زمین یه وقت ... و دوون دوون رفتن تو حیاط مدرسه.
دخترای دیگه هم مثل آرون گوتان منو نگاه میکردن. یعنی این همون اسفند همیشگیه که دیوار صاف رو بالا میرفت و همیشه تا ساعت دو سه ی بعد از ظهر تو انباری مدرسه زندونی بود؟
از زیر تیغ نگاهشون رد شدم و رسیدم به خیابون. ممد آقا بغال صدام کرد و گفت: بیا این بسته قند رو ببر خونه،بابات امروز سفارش داده بود.منم ازش گرفتم و گفتم : پس یک کیلو لواشک شهمیرزاد هم بزار برام به بابا میگم حساب کنه. لواشک رو گرفتم و زدم یه گاز روش. ترشیش اشکمو درآورده بود اما یک صدم ترشی ندیدن مرجان رو نداشت.کلاس پنجم دبستان بودم ، از پنج سالگی که اومده بودیم به شهر پلسفید همسایشون شده بودیم چه روزایی که باهم نداشتیم. رفتم خونه لب حوض نشستم و لواشک به دندون پاهام رو شستم . کیفم رو انداختم رو پله و رفتم تو خونه سفره نهار پهن بود، استانبولی داشتیم،ماست محلی تازه رو هم که مادر بزرگم درست کرده بود رو ریختم رو پلو و د بخور. دومین بشقاب رو که تموم کردم عموم سر رسید. معلم راهنمایی بود.
- واسه من چیزی گذاشتی؟
+ آره یه بشقاب هست.
- آره اواح عمت میبینم.
و غرغر کنان شروع کرد به خوردن ته دیگهایی که مونده بود.
مادر و مادربزرگم رفته بودن مسجد.
کفش فوتبالم رو پوشیدم و داد زدم خداحافظ عمو شکمو و پردیم تو کوچه.
- مگه اینکه گیر من نیوفتی،عموم داد زدو گفت.
رفتم کنار زمین ورزشی شروع کردم به دوویدن.
فکرم دوباره مشغول مرجان شده بود.
چند روزی بود که مریضیش اود کرده بود و برده بودنش بیمارستان قائمشهر. ازش خبری نداشتم. فقط یک درمیون پدرش میمومد خونه و پدر و مادرم سراغشو میگرفتن اونم میگفت خوبه هر روز بهتر میشه. شاید پنج شنبه مرخص شه.
سوت سوووووووووووووووووووووووت
- چکار میکنی اسفند؟
+ کوری؟ سوال داره؟ دارم شنا میکنم....
- دارم میبینم کشتی هات غرق شدن داری بقیه رو نجات میدی.
+ مسخره نکن مهدی اعصاب ندارم.
- به من چه . بچه ها نیومدن؟
+میان عجله داری / هنوز ساعت 3 نشده . مگه نگفتی 5 مسابقه داریم؟
- آره فکر کردم زودتر بیاییم تمرین کنیم. چته اسفند؟
+هیچی بابا.حال ندارم.
- به خاطر مرجان ناراحتی؟
+ کی من؟ نه بابا ... البته ناراحت هستم اما اینقدر دیگه نه.
- برو خودتو سوسک کن. من میشناسمت. اسیرشی.
+چرند نگو،جای آبجیمه.
-آره جون خودت ، داری واسش میمیری.
+ درس نداری تو؟ اومدی رو اعصابم راه بری یا تمرین کنیم؟
- اومدم حالتو بیارم سر جاش.
بلند شد و توپ رو انداخت جلوی پاش و شووووووووووووت . تالاپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ .
دهنت سرویس مهدی ،دماغم.
خون فوواره زده بود رو لباسم. سرمو گرفتم بالا تا خونریزیم کم شه. خودمونو رسوندیم به شیر آب و شروع کردیم به شستن بینی خونین و مالینم. یه ربعی طول کشید تا خونش بند اومد.
-ببخشید اسفند نمیخواستم اینطوری بشه.
+میدونم . اشکالی نداره،امروز که 6-7 تا گل خوردم میفهمی .
-باشه ولی بیشتر نخوریا همون 6-7 تا بسه.
+مردیکه زدی دماغمو سرویس کردی اونوقت نگران گل خوردنمون هستی؟
- چکار کنم حالا،خوب راستشو میگفتی تا اذیتت نکنم.
+ چیو راست میگفتم؟
- اینکه مرجان رو دوس داری.
+ آخه اسکلف مگه میشه مرجان رو دوست نداشته باشم؟
- نه که دوست داری!
+ پس چی؟
- اینکه عاشقشی.
+حیف که دماغم داغونه وگرنه میگرفتمت به مشت و لگد.
- منم وامیستادم تا منو بزنی.
+بس کن دیگه مهدی، حالا واسه بازی چه گلی به سرمون بگیریم؟
- چه میدونم بزار بچه ها جمع شن یه کاری میکنیم.تو برو خونتون یکم استراحت کن.منم میرم دنبال بچه ها.
بابدبختی خودمو رسوندم خونه.
عموم رفته بود. مادربزرگم و مادرم برگشته بودن.
-سلام
+سلام و کوفت.
-کجا رفته بودی؟
+ زمین فوتبال.
- قند رو گذاشتی دم حوض که بشوریشون؟
+ قند؟؟؟؟ قیافم دیدن داشت .
- آره قند .میدونی چیه دیگه؟
+یادم رفت خوب .گرم بود رفتم پامو بشورم اونجا جا گذاشتمش.
- ای خداااااااااااااا دماغت چی شد؟چرا با من این کارا رو میکنی؟مگه من مادر نیستم؟ ای خداااااااا
مادرم تازه سرشو چرخونده بود طرفم .
+به خدا هیچی نیست،خون دماغ شدم.
-آره دارم میبینم،پس چرا دماغت باد کرده.راستشو بگو ...
+توپ خورده بهش.
حالا یکی بیاد مادرمو ساکت کنه. ول کن که نبود.
صورتمو شست و کفشامو دراورد انداخت پشت بوم آشپزخونه که توی حیاط خونمون بود.
-مامان تو رو خدا کفشمو چرا انداختی
+انداختم که انداختم . خفه شو. یه بار دیگه بری سراغشون ، با قیچی تیکه تیکش میکنم.
سکوت تنها کاری بود که میتونستم بکنم.
* مامان مامان مرجان رو آوردن.
برادر کوچیکم گفت که 5 سالش بود.
کپ کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم. تا بیام برم کفش بپوشم دیدم که رسیدن سر کوچه. کوچمون خیلی کوچیک بود و فقط خونه ی ما و مرجان اینا توی این کوچه بود. زودتر از همه من رسیدم دم در خونمون مرجان رو پدرش بغل گرفته بود.نگاهم به نگاهش قفل شد، از دور طوری که کسی نفهمه یه بوس براش فرستادم. اونم فهمید و یه لبخند ریز نشست رو لباش.

ادامه دارد.....

نوشته: esfand

آره. همیشه ارباب بودم ولی همۀ برده های من از بردگیِ خودشون بی خبر بودن. و البته همینطور هم من. تو سکس هام، همیشه همون چیزی میشد که من میخواستم و حتی تو دوستیهایی که با همجنسای خودم داشتم، بعد از هر آشنایی کاملاَ حاکمیت خودمو به اون دوستی تحمیل میکردم و کسانی که نمیتونستند با این حاکمیتِ مطلق کنار بیان، به من نزدیک نمیشدن. دوستای صمیمیِ اندکی داشتم که برده های خوب و حرف گوش کنی بودن. کارهامو انجام میدادن یا به دستوراتم عمل میکردن. بارها شده بود که دوستای نزدیکم رو شکنجه میکردم. یه شب یکی از دوستایِ سیگاریمو، بدون هیچ توضیحی تنبیه کردم و تو یه مهمونیِ شبونه اجازه ندادم، تا صبح سیگار بکشه. فقط اجازه داشت که دودِ سیگارِ مارو بکشه. مثل مرغ سر کنده بود ولی تا صبح نکشید وقتی هوا روشن شد و ممنوعیت رو شکستم گفت که سیگارِ منگش کرده بسکه بهش چسبیده. عجیب اینکه منو دیوانه وار دوست داشتن و بهم احترام میداشتن. دوستِ دیگری شبی مجبور شد تا صبح برای خونۀ جدیدم پرده بدوزه و نصب کنه، در حالیکه من دراز کشیدم و سیگار میکشم. در مورد مردها هم کمابیش همین بود مردهایی رو انتخاب میکردم که اینقدر عاشقم باشن که حاضر به انجام هر کاری باشن. صورتِ زیبا و اندامِ موزونم با اون سینه های درشت و سفت و باسنِ برجستۀ خوش فرم و قدِ بلند و پاهای کشیده، بهم آزادیِ زیادی تو انتخابِ برده های خوب و حرف گوش کن میداد. هیچوقت به این موضوع که چقدر روی اونا نفوذ دارم فکر نمیکردم. به نظرِ من این خیلی طبیعی بود که هرچی که من میخوام بشه. در مقابلش منم باهاشون مهربون بودم و بهشون خیانت نمیکردم. هر چیزی که من میگفتم باید انجام میشد؛ سخت یا آسون. بعد از فوت پدرم تنها زندگی میکردم و به لطفِ تحصیلاتم و سرمایۀ پدری که بینِ منو تنها برادرم تقسیم شد، زندگیِ راحتی داشتم. کمی کار میکردم و کمی زندگی. شبهای جمعه وقتِ خوشگذرونی بود بیدار موندن و لذت بردن از زندگی. بردۀ من باید مطیع میبود و قوی. همۀ مشکلاتِ کوچیکِ ایجاد شده واسه کارم و زندگیم باید به سرعت حل میشد. اولین سرکشی یا تاخیر در اجرای دستور، مساوی بود با کنار گذاشته شدن و اونا هم اینو نمیخواستن ولی وقتی یه برده شروع به سرکشی کرد دیگه ادامه باهاش فایده ای نداشت. من ارباب بودم و بر خلافِ اونها حقِ انتخاب داشتم.
رضا رو 2سال بود که میشناختم. آدم معتبر و با نفوذی بود. تواناییِ مالیِ خوبی و تو بازار، اسمِ خانوادگیِ قدرتمندی داشت. شاگردم بود و وقتی که دیگه کلاساشو نیومد این رابطه رو به هر شکلی ادامه میداد. به بهانه های مختلف منو میدید. کارت سوخت میاورد. به مناسبتای مختلف هدیه میاورد و من معمولاَ رد میکردم. اس ام اس میداد ولی چون همیشه مودب بود، منم رابطه رو قطع نمیکردم. تا اینکه از دوست پسرم که چندین سال بود باهاش بودم جدا شدم. تنها زندگی میکردم و رضا هم از طریقِ حسِ ششم قوی ای که داشت به این موضوع پی برده بود فاصلۀ بین دیدارهاش کم شده بود منم که تنها بودم بدم نمیومد که ببینمش. حتی یه بار پیشنهاد داد که با هم مشروب بخوریم و من بعد از کلی توضیحات و برشمردنِ دلایلم، رد کردم. قول داد که بد برداشت نکنه و منم قبول کردم. خودم هم بدم نمیومد بهش نزدیک بشم روش نفوذ زیادی پیدا کرده بودم ولی فقط باید امتحان میشد.
مشروب قوی و عالی ای بود و در حین نوشیدن، حتی از یه نگاه یا یه کلمه حرفش هم نرنجیدم. کمی که مست شدم جلوش دراز کشیدم. ازش خواستم که تو همون حالت کتمو که روی یه تاپِ کاملاَ باز پوشیده بودم از تنم دربیاره. خودمو به مستی زده بودم و منتظرِ یه واکنش ازش بودم. زیرِ دامن کوتاه و تنگِ سفیدم یه ساپورت قهوه ای پوشیده بودم که با کتِ قهوه ایم ست میشد. به بهانۀ گرما و با تظاهر به مستیو بد حالی درش آوردم. 2.3 بار باسنمو بالا پایین کردم تا بلاخره تونستم درش بیارم. همراه باهاش نصفِ شرتم هم دراومد و من گذاشتم همونطوری بمونه و خوب دیده بشه. براش بهترین موقعیت رو برای دراز کردن پا از گلیم فراهم کرده بودم.
مستی پریده بود. پا شدمو موقع ریختن یه پیک دیگه اینقدر خم شدم که بتونه از لای یقۀ گشادِ تاپم خطِ وسطِ سینه هامو ببینه. یه پیک واسش ریختم و یکی واسه خودم. اصرار داشت نخورم چون حالم خیلی بده. خوشبختانه کلکمو باور کرده بود. تو کلِ این مدت نگام میکرد ولی واکنشِ بدی نداشت. اصلاَ واکنشی نداشت. حتی فکر کردم شاید گِی باشه. دیگه زیاد وا داده بودم و بایید خودمو جمع و جور میکردم. تظاهر میکردم که سرِ پا بند نیستم و ازش خواستم بره که بخوابم و بی هیچ حرفی رفت.
خوشم اومده بود و بهش اجازه دادم که با سرعتِ بیشتری مخم رو بزنه و 10 روز بعد برای اولین بار منو بوسید. و همون هفته شبِ جمعه قرار بود که بقیۀ ویسکی رو بخوریم ازش قول گرفته بودم که هرچی من میخوام بشه. حق نداشت کاری رو که من اجازه نمیدادم انجام بده. حق نداشت به من دست بزنه، ولی اگه من خواستم منو ارضا میکنه ولی خودشو نه. روی پاش، ویسکی رو خوردم و با چند تا بوسِ عاشقانه شهوت اومد. براش استریپ تیز کردم، رقصیدم و لباسامو تو صورتش انداختم. فقط با شورت روی کاناپه ای که بهش تکیه کرده بود نشستم. میخواست به من نزدیک بشه ولی اجازه ندادم. حق نداشت تکون بخوره. برای دیوونه کردنش تمام تنشو لیس زدم و خوردم و مکیدم و گاز گرفتم. کیرش که بلند میشد توبیخش میکردم و دوباره کوچیک میشد. باید شهوتش رو کنترل میکرد. ازم خواست که اجازه بدم کاری کنه که از لذت فریاد کنم. منم همینو میخواستم.
-نمیکنیش هان!
-نه عزیزم. نمیکنم. فقط میخوام تو حال کنی شیما جان.
زبونش جادو میکرد. دندوناش نوک سینمو میکشید و دستش کسمو نوازش میکرد. زبونشو رو کسم فشار میداد، و من پیچ و تاب میخوردمواز لذت ناله میکردم. هوا روشن شده بود و من کلِ شبو مست و سرمست بودم، تا نزدیکیِ ارضا شدن رفتم و تو اون بیخودیِ شهوت ازش خواستم که کیرشو بکنه تو کسم، باورش نمیشد، فکر میکرد که دارم گولش میزنم ولی وقتی با لحن بدی بهش گفتم که اون دودولِ بی خاصیتشو فرو کنه تو کسِ نازنینم؛ دیگه صبر نکرد و کیرش یه ضرب تا تهِ کسم رفت. عجب بلند بود. از خوردنش به تهِ کسم دادم در میومد. گفتم که محکم بزنه ولی ارضا نشه، از اندازش خوشم میومد و ازش خواستم که با تمام قدرتش فشارش بده تو کسم. چند ثانیه بعد ارضا شدم و بهش گفتم که اونم ارضا بشه. چند تا تلمبۀ دیگه زد که کسم درد گرفت. اگه سریع ارضا نمیشد اجازه نمیدادم ادامه بده. گفتم که بکشه بیرون. تو آخرین لحظه کشید بیرون و آبشو تو دستمال خالی کرد.
رابطۀ ما از اون شب شروع شد و ادامه پیدا کرد. ازش ناراضی بودم، چموشی میکرد و داشتم کم کم بهش نشون میدادم که اینجا رییس کیه؟ اهلِ قهر کردن بود ولی حتی یه روز هم طاقت نمیاورد دوباره با گردنِ کج تر و رام تر برمیگشت. داشت تربیت میشد و باید با خودش کنار میومد.
تو سکس خیلی قربونم میشد و از این جمله ها استفاده میکرد:
-من خرتم شیما. من سگتم شیما. من غلامتم شیما. منو شکنجه کن. کتکم بزن. ولی منو از خودت دور نکن. ببین من چه سگِ خوبیم. همۀ کاراتو میکنم نوکرِ حلقه به گوشِت میشم. هرکار دوست داری با من بکن....
یه عصر که تو تاریکیِ دمِ غروب تو خونۀ من بعد از یه دوره قهر؛ یه سکسِ لذت بخش میکردیم و خیلی حشری بود؛ ازش حرفای تازه ای شنیدم:
-تو پوستم سوزن فرو کن، بدنمو بسوزون. شکنجم کن، هر کار دوست داری با من بکن، من وِلِت نمیکنم. لامصب اذیتم کن؛ شکنجم بده، تو دهنم ادرار کن؛ من عاشقِ شکنجه هاتم شیما. تو فقط اجازه بده تا من بیشترین حالِ دنیا رو بهت بدم شیما، تو فقط دستور بده من سگت میشم. بردَت میشم، نوکرِ کاسه لیست میشم...
حرفای جدیدش لذتِ سکس رو چند برابر کرد. اون دوبار ارضا شده بود و من چند بار. ولی هنوز میخواستم. اون آخرین سکسِ ما قبل از کات کردنمون بود. بعد ازون روز وقتی فهمیدم که با این توجیه که نمیخواسته منو از دست بده، در موردِ همسرِ سابقش به من دروغ گفته؛ باهاش کات کردم. اصرار میکرد و به هر بهانه سعی در اصلاح رابطه داشت ولی من وقتی یادِ عقایدِ عجیب و غریبش میوفتادم و فیلمهای فتیش یادم میومد دیگه نمیخواستم باهاش باشم. یه مدت که گذشت و سکس نداشتم و فکرای شهوت آلود تنهام نمیگذاشت؛ به عقایدِ رضا فکر میکردم و در موردش تو اینترنت مطلب میخوندم. متوجۀ ریشه ای شدم که این مسئله تو جوامع داشته و داره و اینکه یه خطِ فکریه ریشه دار و دارای قوانینه. خوشم اومده بود و آرزو میکردم که کاش یه بار، قبلِ رفتنش، با رضا امتحانش میکردم. اونم که مدتی بود که اس ام اس نمیداد. اینقدر جواب نداده بودم که بلاخره بیخیال شده بود. یه شب به بهانۀ کاری که قبلاَ قرار بود واسم انجام بده؛ بهم اس داد و همدیگه رو دیدیم. بعد از برگشتن و اینکه مطمئن شدم که اینقدر منو دوست داره که نمیتونه با کسِ دیگه ای باشه؛ تصمیممو گرفتم. حالا که دوست داشت بردۀ من باشه منم اربابش میشدم ولی نباید این تمایل رو ابراز میکردم. باید التماس میکرد تا قبول کنم. دیگه اجازه میدادم که منو ببینه و هرکاری که داشتم ولی مشغلۀ کاری اجازۀ انجامش رو نمیداد، بهش محول میکردم. یکی از دوستاش براش یه گِرَس عالی آورده بود و چون میدونست که من دوست دارم، ازم خواست که قبول کنم، برام بیاره. دمِ در ازش خواستم که بیاد بالا با هم بکشیم و اومد؛ کشیدیم و من شهوت اومد سراغم؛ بهش گفته بودم که به من نزدیک نشه واسه همین حتی بهم نگاه نمیکرد، تو این فاصله من دستمو روی لبه های یقۀ بازِ لباسم که دقیقاَ روی نوکِ سینم بود میکشیدم و سعی میکردم نظرشو جلب کنم. مسیرِ نگاهش مخالفِ من بود ولی من ادامه دادم. نگاهش به سمت من چرخید.
-سرتو برگردون. تو حق نداری نگاه کنی.
-چشم نگاه نمیکنم. و صورتشو برگردوند.
-چشم ارباب.
-چشم ارباب دیگه نگاه نمیکنم. تو اربابِ منی؟
-میخوای باشم؟
- از خُدامه ارباب.
-پس فعلاَ اربابت میشم. ولی یادت باشه که اولین سرپیچی از دستور باعث میشه که دمتو بگیرم و بندازمت بیرون. فهمیدی؟
-فهمیدم ارباب. هیچوقت اتفاق نمیفته ارباب.
یقۀ لباسم کنار رفته بود و دستم سینه هامو نوازش میکرد. ولی او حق نداشت نگاه کنه. بلاخره به التماس افتاد:
-شیما بس کن، شکنجم نکن. شیما تورو خدا اجازه بده فقط نگاشون کنم.
با لحنِ تحکم امیزی گفتم
-نه! حق نداری نگاه کنی. اگه حتی یه نیم نگاه هم که بندازی همه چی تموم میشه.
یقۀ لباسمو آروم آروم کنارتر میکشیدم و به بدنم پیچ و تاب میدادم. نوکِ سینه هام سفت شده بود و خوشم میومد که دستمو روشون بکشم ولی بیشتر ازون میخواستم یه سگ، لیسشون بزنه. سینه هامو کاملاَ از یقۀ لباسم بیرون انداختم دستمو زیرشون نگه داشتم و با شصت و سبابم نوکشونو فشار میدادم و اون التماس میکرد که بذارم فقط نگاه کنه. وقتی بهش اجازه دادم و روشو به من کرد تو چشاش اوج مستی رو دیدم. ازینکه بهش دستور بدم لذت میبرد. سینه های لختمو به لباش نزدیک میکردم و میذاشتم بو کنه. نگفته میدونست که باید بهش دستور بدم تا بتونه بخوره. از گرمیِ نفساش روی سینه هام منم مست میشدم.
-بخورمشون ارباب؟
سینه هامو به لباش فشار دادم. لباشو باز نمیکرد.
-مثل یه سگ لیس بزن، سگ کوچولویِ من! لیسشون بزن. گازشون بگیر. صاحبت بهت اجازه داده.
لباشو از سینه هام جدا کرد و گفت:
-شأنِ اربابمو پایین نیار. صاحبم بهم دستور داده که سینه هاشو بخورم، لطف کرده به این سگِ بینوا که دستور داده والا من کجا و اربابم کجا!
از حرفاش و التماساش لذت میبردم، کم کم تکیه دادم به مبل و کشوندمش سمت خودم. بهش گفتم که تا وقتی نگفتم بسه، باید یکسره سینه هامو بمکه. یه جوری میمکید که اصلاَ دوست نداشتم که تموم کنه. بهش دستور دادم که در حالِ مکیدن، انگشتاشو بکنه تو کسم و و چوچولم رو با شصتش بماله. از کنار شورت دو تا از انگشتاش تو کسم بود و شصتش روی چوچولم. سیگار میخواستم، بهش گفتم که روشن کنه. دستش از تو کسم دراومد. سرش داد زدم:
-هِی یه دستی روشن کن. دستتو بذار همونجا که هست بمونه.
-آخ ارباب. آرزومه که دستم اونجا باشه و واستون سیگار روشن کنم ارباب.
-حرف نزن، سینمو بخور.
نوک سینم تو دهنش بود و دستش تو کسم. با اون یکی دستش به زحمت پاکت سیگار و پیدا کرد، باز کرد و یه نخ کشید بیرون و گذاشت رو لبام و فندک زد. ازش راضی بودم و دستمو رو سرش کشیدمو هلش دادم که بره پایین. خودمو کشیدم رو مبل و کسمو جلوی لباش گرفتم، تا دستور نمیدادم نمیتونست دهنشو باز کنه، قوانین رو سریع یاد گرفته بود. التماس میکرد که بذارم لیسش بزنه. قول داد که همون سگی باشه که من دوست دارم.
-تروخدا ارباب. بذارین بهتون لذت بدم. دستور بدید کستونو بخورم. قول میدم که با خوردن ارضا تون کنم. قول میدم فقط به شما حال بدم.
کسمو به دهنش و صورتش مالیدم و بهش گفتم که در حالیکه من کمرمو بالا پایین میکنم شورتمو از پام دربیاره. از تلاشش خوشم میومد. حاضر بود واسه دراوردنش حتی پارش کنه ولی من نمیذاشتم دستش بهش برسه. شورتمو درآورد؛ جایزه اش این بود که کسمو بخوره. ازش خواستم که فقط لیس بزنه. مثل یه سگِ حرف گوش کن تند تند لیس میزد و با زبونش چوچولمو تکون میداد، خیلی تحریک شده بودم، به سینه هام نگاه میکردم که همراه با نفسای مستم بالا پایین میرفتن. هر 2 تا دستاشو آورد بالا و نوک سینه هامو بین انگشتاش گرفت و فشار داد. کیف کردم. وقتی خواست دستاشو برداره دستور دادم:
-بذار باشن. نوکشونو بمال. همینطوری میخواستی ارضام کنی؟ اینطوری که من ارضا نمیشم. فقط یه کم حال میده.
-اگه دستور بدید ارضاتون میکنم ارباب. بکنم توش؟
-لازم نکرده. همینطوری با زبونت باید ارضام کنی.
-چشم
-چشم ارباب!
-چشم ارباب. چشم سرور. چشم صاحب.
-زر نزن کارتو بکن
کسمو زبون میزد، چوچولمو میمکید و یواش گاز میگرفت. یه جورِ لذت بخشی میمکید. کم کم 2تا از انگشتاشو هم واردِ کسم کرد و با اون دستش هم نوک سینمو میمالید. خودم هم اون یکی سینمو میمالیدم. از ناله های مستم میفهمید که چقدر حال میکنم و سرعتشو زیاد کرد. خودم نوک سینه هامو میمالیدم و سگم چوچولمو میمکیدو دستشو به شدت تو کسم تکون میداد.
-سگِ وحشی دوس داری ارباب؟
-آره. وحشی دوست دارم.
چوچولمو بین دندوناش گرفت و مکید. از لذت و درد فریادِ کوتاهی زدم و انگشتاشو فشار داد تو کسم.
ازش خواسته بودم یه جوری بشینه که من بتونم کیرشو ببینم و هروقت که خواستم تو دستم فشارش بدم. ازین فشارها فریاد میکشید. تو اوج مستی و تحریک بودم و فقط کیر راضیم میکرد،
-بکن تو کسم اون کیرِ مسخرتو. بکن که ارضا شم.
توی کسری از ثانیه کیرش با تمامِ قدرت فشار داده شد تو کسم.
-دارم ارضا میشم ارباب، خیلی تحریک شدم.
-بیخود ارضا میشی، تا بهت نگفتم باید بکوبی تا ته. اها اینجوری. مثل دیوونه ها کسمو بکن. مثل یه سگِ وحشی بکن کسمو سگِ من. بردۀ من. اربابتو سیر کن.
-ارباب؛ من کستو بخورم. تو دهنم جیش کن. ادرارتو میخورم. هر چی تو دستور بدی ارباب. خوبه ارباب؟ حال میده؟ اگه بخوای یه روزِ کامل میکنمت ارباب. تا نگی هم ارضا نمیشم.
-دارم ارضا میشم برده. تو هم ارضا شو. نریزی تو کسم هان عوضی! نریزی تو کسم که کیرتو از ته میکَنَم.
-چشم ارباب. چشم سرور. چشم رییس.
ارضا شده بودم و تو حالتِ نشئۀ بعد از یه ارضای باحال بودم که کیرشو درآورد و آبشو ریخت روی شکمم. لباسمو در نیاورده بودم و آبش ریخت روی لباسم. میخواست خودشو رو من ولو کنه که با دستام مانعش شدم. زیرِ پای من دراز کشید و کف پامو بغل کرد و شصتمو تو دهنش گذاشت.
-ببین چیکار کردی آشغال. لباسمو کثیف کردی
-اجازه میدید با زبونم براتون تمیزش کنم ارباب؟ اینقدر لباستونو میخورم که پاک شه. پوستتون رو هم با زبونم میشورم ارباب.
-لازم نکرده پاشو خودتو جمع و جور کن برو خونتون.
-چشم ارباب، هرچی شما بگید ارباب. هیچ کس تو دنیا اربابِ به این خوبی نداره.
با لباساش رفت تو حمام، اومد بیرون و لباساشو پوشید. ایستاده بود و پا به پا میکرد. من همونطوری لخت رو مبل ولو بودمو پاهام باز بود و کسم در معرض دید؛ اینقدر لذت برده بودم که حاضر بودم یه بارِ دیگه هم تکرار بشه. ولی نه! اینطوری پررو میشد.
-چرا وایسادی؟ مگه نگفتم برو؟
-منتظر بودم دستور بدید ارباب.
-دستور دادم که! ازین به بعد هر دستوری رو فقط یه بار میدم. افتاد؟
-افتاد ارباب جون. فدات بشم ارباب جون. اجازه میدید پاتونو ببوسم بعد برم؟
انگشتِ پامو به سمت لباش بالا بردم و گذاشتم تو دهنش. بازبونش خیسش کرد و مکید. دستِ منم کسمو میمالید. کم کم دستشو از روی رون به کسم رسوند و با شصتش چوچولمو میمالید. گذاشتم یه کم ادامه بده. واقعاَ چاشنیِ خوبی بود واسه اون سکسِ باحال. دستورِ توقف دادم، داشت پررو میشد....

نوشته: شیما

همزمانسازی محتوا