دنباله دار

دم دمای صبح بود نسیم خنکه کولر دو تیکه36هزار به صورتم احساس خستگی میداد دوس داشتم بازم چشامو ببندمو برم تو رویای خودم اما خواب داشت کم کم از سرم میپرید که یاده جمله ینفر افتادم که گفت اعداد رو بشمار تا خوابت بگیره منم دوس نداشتم خوابه نازو ول کنمو پاشم. یه غلط خوردم به سمت چپم یه چیز نرم بود با چشمای بسته سرمو روش گزاشتمو شروع کردم به شموردن و چشمامو آروم بتسه بودم : 1..2...3...4...5...50......75...76...77 زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
من: ای کیر تو شرفت رضـــــــا الان وقتش بود؟ (صدای سرفه) اوهه اوهه اوهه یبار تو عمرمون سر رو کونت گزاشتیم سوراخت دادوهوار راه انداخت پاشــــــــو کونی چسیدی تو حلقمون
رضا:هــــــا چته په نمیبنی خوابم دیوث؟چرا مشت میزنی تو باسنم؟بیشعور
من: چــــی؟ بدبخت میخوام بکنمت میترسم هیروشیما بزنی هی میگمت آخرشب آش رشته نخور نخود داره حالا کو گوشه شنوا شاشیدی به احساساتمون اوله صبح پاشو نره غول
دیگه اسم نمیارم از اینجا به بعده داستان
آخه تو دره کونه من چه میکردی؟ دیشب تا5نیم بیدار بودم برعکس خوابیده بودم خو...
ساعت چنده امیر؟8صبح.رضا مثل جن زده ها پاشود یهو شروع کرد با خودش حرف زدن
وای دیرشد از چی کنم حالــــا وای خاک تو سر شدم. جورابــــــام کو امــــیر؟
کردمشون تو کونت که هی اوله صبح واسم قوشوم کشی نکنه
توهم که یا کسشعر میگی یا... یهو حرفشو قطع کرد شروع کرد داد زدن. کانـــــــدوم کاندوم تـــمام کردـــــیم وای بدبخت شدم امیر
رضا حالت خوش نیستا مغزت گوزیده نه کونت. کاندوم میخوای چی کنی؟
هیچی دیشب احساس کردم که 190قدمه هیکلمم خطی مثل رونی کولمن خوشکلم هستم پرایدم دارم هرشبم پسته با رونه مورغ میخورم واسه همین یه تصمیمی گرفتم
هه چه تصمیمی؟ تصمیم گرفتم از عمت تا زنه غلومی رو فرداش(امروز)بکنم فعلا پاشو یه دوسیب بزار بکشیم اعتماد بنفسم تکون نخوره پاشو...
صبحونه هم که سرش گرده لاود نمیخوری؟ آقای رونی پشکل با این هیکلی که گفتی قلیونو غورت میدی خواهش میکنم واسه منم بزار
کسنگو امیر صبحونه واسم بیار ذغالارم بنداز رو گاز بـــدو زودباش
یکم نگاهش کردم چشامو جمع کردم با درکونی زدمش پاشو پاشو کسکش تا نکردمت بخاطر بوق کونت این کارایی که گفتی رو انجام میدی بعدش ماساژمم میدی یالا..
بازم من امیر؟؟ اوووو باشه انگشت پترس تو کونت امیرعلی
فعلا که کیرش تو کونه توا بـــــدو
صبحونه رو زدیم استعمال غول غولی هم کردیم آماده شدیم رفتیم تو کوچه رضا گفت تو از سرش من از تهش
گفتم چــی؟ من از ته خیابون تو از سره خیابون شروع کن.اوکی؟ آهــــا اوکی
خلاصه رفتیم دره خونه ها... رفتم خونه ترمه خانوم اف اف رو زدم دختر9سالش دنیا جواب داد
الـــــــو چی میهای؟
الو کیره خر مگه تلفنه نفله؟برو ننتو بگو امیر اومده بکنتت زود بیا. چهییییی؟میگم ننتو بگو بیاد؟شــــی میگی عمو امیر نومیفهمم؟
دنیا خانوم گله من برو مامی رو بگو امیرخان اومده باشه عشقم؟ دنیا:آهــــا اوکی هانی الان میرم : o
صبرکن صبرکن صبرکن قطع نکن. دیه شیه آخا امیر؟عمو بلدی ساک بزنی؟ ما نثله جدیدیم پرده هم نداریم شوما از دنیا عقبین.عمووووو منم بیام منم بیام؟تلوخدا منم بیامممممم؟1دش فقط... بیـــــام؟
رضا از ته کوچه داد زد عمه جنده چی میکنی؟من8نفرو گفتم تو هنوز اونجایی؟منم که دهنم باز مونده بود و فکم از حرفای دختر ترمه خانوم کفه آسوالت افناده بود با تته پته گفتم آآآآره ب ب بیا عمو مامی رم بگو بجنب
خلاصه یکی یکی در میزدیمو میگفتیم فلانی بیا قراره بکنیمت اونم با سر میومد نکه ما قهرمانه پاورهفتینگیم؟
رفتیم خونه منو رضا از اون اسپری ها زدیم خیالمونم تخت شد 24ساعت جواب میده اول صغری خانوم رو صدا زدیم اومد تو این صغری خواهر کوچیکه ی کبری میشه خواهر بزرگش کبری یه دفعه اونقد از کون کردمش کردمش کردمـــــش کردمـــــــــــــــش که کارش به بیمارستانو... عملو... آقا متاسفم کونش اندازه دهن فیل شده.... خداصبرت بده..... کشید و مرد ماهم هیشکــــــی کاریمون نداشت و راس راس میچرخیدیم تو شهرمون
صوغی سایزه سینش95بدنشم لیزره مو نداره حتی 1تار چشماش درشت و آبی دماغشم فکرنکنین عملی بودها مطمئن باشد... کونشم که اوووووووف میدن واسش شلوار بدوزن پوستشم خوده خوده لاین کسیمن (آقا جلق نزن قصه بخور)
اومد تو رضا بلند داد زد صوغی کاندوم نداری؟گفت نه.نهو ناصرالدین شاه.خب چرا داد زد؟ نکه اضدحام جمعیت خیلی بالا بود دمه درمون صف بود صدا به صدا نیمرسید ضمنا همشونم ورزشکار و خوش اندام هرکدومم یه مقام تو ورزشش داره کلا هیــــــشکودومشون نقص نداره
خلاصه چادور ملیش رو داشت در میورد که رضا کمکش کردو گفت بده من واسط بکنم کچل و شروع کرد به لخت کردنش یه شورتو کرست مشکی تنش بود اون لحضه بخاطر اینکه ما همیشه میکنیمو کلا آدمای بکنی هستیم تو جو نبدیمو نپریدیم بهش نکه خیلی بکنیم؟ رضا اومد از پشت سوتین رو باز کنه که بدلیل خوش فرمی و بزرگی و تپولی سینه هاش بند سوتینش ترکید خورد تو صورته رضا رضاهم که درجا بیهوش شد مث موف چسبید کفه سالن منم رفتم سینی رو اوردم جای ذره جنگ جلو صورتم گرفتمو شورتشو با احتیاط در اوردم (از اینجا قابل توجه جقی های فول کن) آخه روناش از کوناش دراز تر بود احتیاط کردم واـییییییییییییییـــی چی میبینم یه کسه خوش تراش نرم گرم زیبا جادار.... مارکشم بیا منو بکن بود.فقط بدیش این بود یکم مو داشت(لیزر بود نه؟) سریع بردمش رو تخته 2نفره ی توی اتاق افتادم به جونه کسش شروع کردم از سوراخ کونش تا کسش داشتم با ولعع میخوردم بس که کسش تمیزو بی مو بود( !!!!مگه مو نداشت؟ ) یهو دیدم به ترتیپ از تو پزیرای صدا های نازی میومد به این شکل: آهــــــــه اوـــــــــیی آییـــــــــــــــی اوفــــــــــــــف اووهـــــــــــه آخــــــــــــــــــــــــــخ اویِیییییییییییییییییییییی رضا جرواجرم کن
دره اتاقو باز کردم دیدم همه قنبل کردن به حالت سگی رضا یکی یکی میکنه داخلشون به نوبت (بی هوش بود که !!) منو نگاه کرد گفت کونی تکخوری نکن که ما لاشیانه ترین افراده این خانه ایم عرعر مکن جفتک بزن خندیدمو برگشتم برم واسه صغی طبق معمول همه حس کردم یکی پشتمه تا برگشتم دیدم با لبا غنچه ای فرود اومد بر روی لبانم یه 2.3ساعت شاهدم بیشتر لب گرفتیم بعد لبامو بوسیدو دمر خوابید سرشو گزاشتم دمه کسش(سره کیرمو نه صغیو)یهو تا ته کردم توش دیدم صغری داره بجای آه آه کردن اوق میزنه حالا یادم اومد کیرم77سانته داره میره تو کسش از حلقش در میاد (هم میداد هم میخورد)منم کنترلمو گم کردم (خانــــــــــــوم این کنترل بی صاحاب کوشش؟) و به شدت تلبه میزدم یهو ارضا شدو ولو شد رو تخت گفتمش بیا قنبل کن من هنوز موندما با خونسردی و لحنی عاشقونه گفت: کسه عمت و منم به نشانه اعتراض رفتم تو پذیرایی
رضارو دیدم زبونش سفیده مثل گچ شده ترسیدم گفتمش حالت خوبه رضــــــا؟چتــــــــــه دادا؟؟؟کسکش دارم واسه8نفر هم زمان کس لیسی میکنم میخوای خوب باشم؟مادره سلولام بگا رفتن خو.رفتم از این قرصای بکن توفکرش نباش اوردمو دوتایی خوردیم دیروز بانک بودم کشه پولارو اوردم بام(آخه رئیس بانکم.کدومش؟همون بانکه که خیلی خوبه پولدارتره)2تا پلاستیک فیریزرم اوردمو دوتامون پلاستیکارو با کش دوره آلت تناسلی مرادنمون بستیم و با کش دورش رو صفت کردیم بجای کاندومو د بکن. . . . . . ساعت12ظهر بود ماهم شروع کردیم با قدرت کردنه زنا محلمون . . . . . 4ساعت بعد. . . . . . .
6ساعت بعد. . . . . . . . 20:58دقیقه و ثانیه بعد. . . .
همشون نفری8بار به8شکل مختلف در 8حالت به8روش ارضا شدن ما هم نکه اسپری از اونا که رفقا قبلی میگفتن زدیم هنوز آبمون نیومده بود ساعت12شب شد و یکی یکی داشتن میرفتن خونه هاشون ماهم نکه اسپری زده بودیم؟(از اونا) نیومده بود هنوز.دیگه کم کم رفتن همه.منو رضاهم دیدیم ارضا بشو نیستیم خواستیم کونه هم بزاریم یادمون اومد گی نیستیم پس شروع کردیم جلق زدن تا5صبح که واسه خنده تو تراس سره لباسا واحد پایینی مریختیمشو 5صبح کرکر میخندیدیم 5نیم بود بعد از کشیدنه 1نخ سیگار و خوردنه 2کاسه آش و حلیم خوابیدیم من حلیم رضا هم آش خورد طبق معمول.فردای آن روز من احساس کردم هرکولم و به سطح شهر رفتیم با رضا صبح آن روز که خودش نیز داستانه دیگری میباشد که هیجانش بیشتره. . . . و این چنین بود داستانه خونه مجردیه ما و در صورت تمایل رفقای گلم ادامه دارد. . . .
در پایان یک نکته و چند نتیجه رو میگیریم:
نتیجه گرفتیم هرکی احساس کنه خوش فرمه صاحبه کلی کونه و همه هم بی برو و برگرد بهش میدن
نتیجه گرفتیم یه عده ای دنبال اون دنیا کوچیکه دارن میگردن آخر داستان
نتیجه میگیریم دنیا کوچولو رفت پیشه کبری کون گشاد زیر خاک همون اولاش توسط رضا جان از کون
نتیجه میگیریم بعضیا تیکه های مفهومی داستان رو متوجه شدن و درهزاریشون افتاد
نتیجه گرفتیم اسپری و قرصه بکن تو فکر نباش چه تاثیری داشتو در داستانای قبلی موئثر نشون داده شده
نتیجه گرفتیم ماهم کولرمون36هزار دو تیکس و پسرای آسی هستیم
و اما نتیجه گرفتیم امیر و رضا شهوت شتر و کمر گاو + کیر خر تو قصه دارند
نکته: تو فضای طنز و تخیلی هم از محارم استفاده کردن خارج از لوتی گری و غیرته و درست نیست استفاده بشه

پایان قسمت اول. . . .
داداشا و آبجی های گلم نظر یادتون نره
چاکر خواهتون:امیر علی

از دوران دبستان انشا نوشتنم اصن خوب نبوده ، اهل نوشتن خاطرات روزانه هم نیستم واسه همین اگه مشکل داره ببخشید .

باورم نمیشه که اینقدر دوسش دارم نمیدونم بالاخره چی میشه ، تا کی باید صبر کنم . از این میترسم که روزی برسه که اون بخواد و من با یکی دیگه باشم . چیزی که خودش همیشه میگه "کاش تورو قبل سمیرا میدیدم، نازی تورو خدا با کسی اشنا شو من به دردت نمیخورم ، فکرم هنوز پیش سمیرا ست . اینطوری داری اذیت میشی و من نمیخوام اذیتت کنم .... "
ولی نمیشه هر کاری میکنم نمیشه ...
پارسال زمستون با علی اشنا شدم ، اولین پسری که میخواستم باهاش یه رابطه ی جدی شروع کنم . یکی از روزای بعد از اولین برف اشناییمون ، علی گفت بیا با دوستم بریم برف بازی . منم عاشق برف بازی قبول کردم . اونروز علی با یکی از دوستاش به اسم آرمین امده بود ، تو اولین نگاه خیلی واسم اشنا بود ولی هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم کجا دیده بودمش. بعد از یه برف بازی حسابی تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ . من اول اشنایی با هر کسی ، یکم کم حرفم واسه همین بیشتر شنونده بودم. آرمین گفت : تو واسم خیلی اشنایی ولی نمیدونم کجا همو دیدیم . منم بهش گفتم : دقیقا منم که دیدمت به ستی گفتم که خیلی واسم اشنایی ولی اصلا یادم نمیاد که کجا ممکن دیده باشمت .
اونروز با شوخی و خنده گذشت . رابطه من و علی همینطور پیش میرفت ، خیلی همو نمیدیدیم اخه علی خیلی بیرون نمیامد . تا قبل عید یه بار دیگه با علی و آرمین و یکی دیگه از دوستای علی به اسم آیدین و دست دختر ایدین رفتیم بیرون واسه برف بازی . آیدین هم پسر خوبی بود . کم کم با علی راحت تر شده بودم ، تو عید هفته اول من مسافرت بودم و هفته دوم علی با خانواده رفتن شمال واسه همین پیگه همو ندیدیم . تو این مدت هر روز با اس ام اس و تلفن با هم حرف میزدیم . کم کم حرفامون رنگ و بوی سکس به خودش گرفته بود و دو سه باری سکس چت کرده بودیم . تا قبل علی همیشه فکر میکردم ادم سردی باشم ولی بعد متوجه شدم که نه اینطوری نیست و این چند سال که فقط با درس سرگرم بودم چیزای جالبی از دست داده بودم، واسم تازگی داشت . علی 13 به در برگشت و همون روز ظهر اومد دنبالم و رفتیم بیرون . اولین دفعه ای بود که تنها میرفتیم بیرون البته به جز روز اول اشناییمون . بعد غذا رفتیم کوه روی یکی از سنگها نشستیم و با هم حرف میزدیم ولی کاملا معلوم بود که جفتمون تحریک شده بودیم ولی نه من نه علی به روی خودمون نیاوردیم ، از ریتم نفسامون معلومچون دیر شده بود پاشدیم رفتیم ، موقع برگشت تو ماشین نه من حرف میزدم نه علی ، نزدیکای خونه چشم به شلوار علی خورد و دیدم که راست کرده ، دفعه اولی بود که این صحنه رو از نزدیک میدیدم یه جورایی ترسیدم و سعی کردم به روی خودم نیارم . رسیدم خونه وث قبل از پیاده شدن علی گفت : دلم واست تنگ شده بود و به طور خیلی غیر منتظره لباشو گذاشت رو لبام ، انگاری تو اون لحظه هنگ شده باشم هیچ عکس العملی نشون ندادم و اونم سریع خودشو کشید کنار ، صورتم گر گرفته بود. سریع خدافظی کردم و پیاده شدم . اولین بوسه یا فرست کیسم خیلی غیر منتظره اتفاق افتاد . وقتی رسیدم تو اتاقم بهم اس ام اس داد که خیلی لبای نرم و گوشتی داشتی ، دوست دارم بازم ببوسمشون . بعد این اتفاق کم کم زمزمه خونه رفتن و سکس شروع شد . یه جورایی هم دوست داشتم امتحان کنم هم میترسیدم اخه خیلی شنیده بودم و تو روزنامه ها خونده بودم که چه اتفاقایی افتاده و .... ولی کم کم با اصرارهای علی راضی شدم . یه روز علی بهم زنگ زد که پسر عموم که خونه مجردی داره رفته مسافرت و کلید خونه اش دست منه ، یه روز بریم اونجا. منم که میدونستم قرار چه اتفاقی بیوفته اماده و مرتب و اپیلاسیون رفته قرار گذاشتیم . همیشه فکر میکردم اولین سکسم یه جورایی رمانتیک و... مثه فیلما . یکشنبه بود که علی اومد دنبالم و رفتیم خونه پسر عموش . من اونسال تازه کنکور قبول شده بودم و واسه همین به خاطر 1 سال درس خوندن چاق شده بودم ولی به خاطر قد بلندم خیلی تو چشم نبود . وقتی رسیدیم علی گفت راحت باش و مانتوت در بیار . به تاب صورتی که پشتم کامل باز بود پوشیده بودم . وقتی علی منو دید اومد جلو و از تاپم تعریف کرد و خیلی یه دفعه ای لبشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به خوردن ولی من مثه مجسمه خشکم زده بود . کم کم منم همراهیش کردم و رفتیم تو اتاق خواب و من انداخت رو تخت و خودشم اومد روم و همونطور لبامو میخورد ، همینطور اومد پایین و به سینه هام رسید ، از رو تاپ اروم گاز گرفت و باعث شد یه جیغ کوچیک بزنم . یه جون گفت و بعد تاپمو سوتینمو دراورد و شروع کرد به خوردن . خیلی حس باحالی بود واسم تازگی داشت یه لذتی سرتاسر وجودمو پر کرد . بعد همینطور اومد پایین و رسید به شلوار لی . وقتی داشت شلوارمو در میاورد خجالت میکشیدمو سعی میکردم بهش نگاه نکنم . از رو شورت شروع کرد به مالیدن ، احساس میکردم شورتم خیسه خیسه . همینطور که میمالید ، لبامم میخورد و گاهی زبونشو میکرد تو دهنمو میمکید. منم سعی میکردم کاراشو تقلید کنم. دوباره رفت پایین وشورتمو دراورد و شروع کرد به خوردن . خیلی خوب بلد نبود ولی واسه من که اولین بار بود یه پسر بهم دست میزد یه حس عالی بود . بعد از چند دقیقه یه لرزشی وجودمو گرفت و یه دفعه احساس خالی شدن بهم دست داد ، اولین اورگاسم. علی دوباره اومد بالا و لبامو بوسید ، ایندفعه نوبت من بود ، سعی میگردم هرچی تو فیلمها معمولی و چندتا پورن دیده بودم انجام بدم . شروع کردم به بوسیدن لباشو تی شرتشو در اوردم. یه بدن ورزشکاری و سفید با موهای خیلی کم مشکی و بور . بدن و هیکلش عالی بود ، همینطور میبوسیدمو میرفتم پایین تا رسیدم به شورتش ، شلوارشو همون موقع که منو لخت کرده بود در اورده بودم . از رو شورت یه چیز بزرگ زده بود بالا . اروم شورتشو دراوردم و کیرشو دیدم ، واسه من خیلی بزرگ به نظر میرسید ، یه کیر بزرگ و سفید و خوشگل مثه بعضی از بازیگرای پورن . دفعه اولی بود که از نزدیک داشتم میدیدم واسه همین فکرمیکردم ماله همه به همین بزرگی و قشنگیه ولی بعدا فهمیدم که نه مال علی واقعا خوب بوده. اولش خوشم نیومد که بکنم تو دهنم ولی وقتی دیدم که علی گفت نازی واسم میخوری ، اروم اروم کردم تو دهنم .همیشه وقتی تو مدرسه حرف این کار میشد میگفتم حالم به هم میخوره ولی اونموقع اصن بدم نیومد. بلد نبودم ساک بزنم واسه همین دندونم میخورد به کیرشو و دردش میگرفت با اینکه سعی میکردم نخوره ولی بازم خیلی نشد . سعی میکردم کامل بکنم تو دهنم ولی خیلیییی بزرگ بود و همش جا نمیشد . بعد از 15 دقیقه یا کمتر و بیشتر که دیگه خسته شده بودم بالاخره گفت داره میاد نازی ، از تو دهنم در اوردم و بلند شد و امد روم و بعد از دو سه بار با دست عقب جلو کردن ابشو ریخت رو سینه هام و بعدشم افتاد کنارم . با دستمال تمیزم کرد و کنارم دراز کشید و شروع کرد به بوسیدنم و دوباره تحریک کردنم و دو بار دیگه هم ارگاسم شدم . بعد نیم ساعت حرف وخندیدن و بوس و بغل ، لباس پوشیدیم و رفتیم خونه.روز خوبی بود و اصن فکر نمیکردم اینقدر لذت ببرم. وقتی شب شد علی بهم گفت خیلی دوس دارم یه بار از عقب امتحان کنم ، میذاری ؟! منم که شنیده بودم درد داره واسه همین قبول نکردمو و علی با یه عالمه اصرار و قول راضیم کرد . قرار شد هفته دیگه دوباره با هم سکس داشته باشیم . هفته بعد خیلی سریع رسید و من استرس داشتم . مثه دفعه قبل ولی راحتتر شروع کردیم و علی اول منو دو بار ارضا کرد ولی نذاشت من ارضاش کنم و بعد گفت سر قولت که هستی ؟ منم باز دوباره همون حرفارو زدم و اون قول داد که درد نداره و اگه داشت قول میدم ادامه ندم و از این حرفا . قبول کردم و علی اروم شروع کرد به فشار دادن ولی به قدری درد داشت که کم کم گریه ام گرفت و مثه اینکه یکیم خون هم اومد و علی بیخیال شد . وقتی که علی رو هم ارضا کردم ، نشستیم به حرف زدن . من و علی به هم همون اول قول دادیم که اگه احساس کردیم به هم داریم وابسته میشیم تموم کنیم ، منم احساسی که داشتم و به علی گفتم و اونم گفت اره منم دارم بهت وابسته میشم و این اصن خوب نیست . جفتمون تو خودمون بودیم و دیگه حرفی نزدیم ، شب علی گفت چیکار کنیم من ازت خوشم اومده با این حس چی کار کنیم ؟ منم گفتم همون که اول گفتیم بیا تموم کنیم. علی هم قبول کرد فکر نمیکردم اینقدر راحت قبول کنه ولی کرد و رابطه ما دو تا بعد 3 ماه تموم شد. بعد این اتفاق همش تو خودم بودم و ناراحت و یکم پشیمونی واسه اینکه اینقدر سریع بهش اعتماد کردمو باهاش سکس داشتم از طرفی هم احساس میکردم دوسش دارم و همه اینا اذیتم میکرد. بعد 1 یا 1.5 ماه یه روز با بابم رفته بودم واسه خرید که تلفنم زنگ زد یه ایرانسل نا اشنا . جواب دادم و صدای پشت خط گفت با خانم نازی رضایی کار داشتم

نوشته: نازی

ببخشید من زیاد اهل مقدمه چینی هستم من الان 33 سالمه می خواستم خاطره ای مربوط میشه به سال 85 براتون بگم.
من تو اداره ی کار می کردم که یدونه رئیس حراست داشت که فوق العاده گیر بود که کی چی میگه چیکار میکنه نماز میخونه نه و.... تا اینکه یه روز منو تو اتاق دیده بود که داشتم فحش میدادم و بد و بی راه به نظام وغیره اقا هم نامردی نکردن صرف سه صوت زیر اب ما رو زدن و ما رو معلق از خدمت کردن تا یک سال . من هم اولش باش دست به یقه شدم ولی دیدم او سواره و ما پیاده ، نمیشه زورش خیلی زیاده و خرش میره ماهم بی خیال شدیم . چون اول زن گرفتنم بود 1 سال بود نامزد ( عقد ) بودم و خونه ساخته بودم که عروسی کنم که فاجعه اتفاق افتاد (خوب تعلیق رو میگم) خونه هم دلخواه خانمم نبود باید می فروختمش زمینش هنوز بنام پدر زنم بود که بنا هم بود ولی خونه رو جوری که دخترش دوست داشت درست نکرده بود.
خانمم هم دانشگاه فوق لیسانس قبول شده بود یه سالی بود یه شهر دور درس میخوند وبه طبعش نمیتونست شهر خودمون بمومنه ، می دونستم نمی تونه برگرده چون اون شهر هم خیلی دور بود و هم خیلی بد مسیر که برگرده. از طرفی منم می خواستم خانمم خارج درس بخونه خوب باید فوقشو میگرفت تا بتونیم بریم خارج ادامه تحصیل بده منم دیدم که اون درسش که تموم شد باید پاس بگیریم بریم خارج خوب منم فکرای شیطانیم فوران کرد .
خونم چون جدید بود کسی ادرسشو از تو ادارمون بلد نبود بگذریم خوب تابستون بود رفتم بخاطر سابقه فنی که نوجوانی داشتم دنبال کارای خورده پاش دیدم نمیشه کفاف زندگی رو نمیده رفتم دنبال اینکه یه جا استخدام شم دیدم کو کار خوب سرتون درد نیارم ما یه همسایه داشتیم که مدیر یه مدرسه دخترونه خیلی خوب بود و بهم گفت نمیخای معلم بشی ؟؟ چون من دو تا لیسانس مختلف داشتم رفتم دنبال معلمی دیدم به به عین هلو پیدا شد خوب ما هم مشغول شدیم به کار . خوب اونوقت افتادم تو حس انتقام از یارو گفتم خوب حالا که بند یه جا هستم از طرف زهر چشم بگیرم .
رفتم از رفقای همکار قبلی پرسشی کردم که اقا و خونوادش در چه وضعه که فهمیدم به به اقا 3 تا دختر داره که 22 و 16 و 11 ساله و یه پسر 18 ساله داره که دختر بزرگه عروس شده دومی دوم ریاضی میره دبیرستان فلان و دختر کوچیکه هم نخبه ریاضی هست و تو دبستان فلانه و پسرشم خیلی باهوشه الان سال اول دانشگاهه یه رشته سنگینم میخونه خوب اطلاعات اپ دیدت شد حالا باید میرفتم تو فکر زهر چش تا اخرش به فکر دخترای دسته گلش افتادم گفتم حالا هم دختر میکنم هم انتقام میگیرم
خوب طبق اطلاعتم دختر کوچیکه دبستانی می رفت که من تابستون براشون کار کرده بودم و بهم مدیرش که همسایمون بود پیشنهاد معلمی داد خوب رفتم سراغش که بله ما معلم شدیم و حالا چه کنیم گفت خوب ما تو دو تا پایه معلم مرد بیشتر نمی تونیم بگیریم اونم اول دومه خوب دپرس شدم ولی بهم گفت میتونی به عنوان معلم ریاضی دخترای المپیاد ریاضی و تقویتی بچه ها ی سال اخر باشی من رو پام بند نبودم خوب زمینه فراهم شد رفتم سراغ یه دبرستان دخترونه که اون دخترش که سال دوم دبیرستان بود که یکی از بهترین دبیرستان های شهر بود خوب اونجا هم اولش ناز کردن که ما معلمون ثابته و معلم تازه وارد نمی گیریم و غیره که من گفتم خوب منو بذارین اول دوم دبیرستان خوب بد بودم جانشین برام بذارین که گفتن نمیشه منم مایوس از همه جا که یه دفعه پشت سرم یه خانم تپلی پشتم احساس کردم دیدم داره میگه اقا شما بغیر ریاضی چیز دیگه ای میتونی درس بدی مثالا زیست یا شیمی ؟؟؟ گفتم اره شیمی گفت بچه خدا رسوند به جای خانم فلانی که رفته مرخصی زایمان شما میتونی بیای منم خدا رو بنده نبودم گفتم خوب من کجا باید امضا کنم گفتن یواش بابا دنبالت کردن اول سند ازواج و متاهل بودنت دوما شما باید تست بدی و غیره که بالاخره تا اخرای مرداد طول کشید خوب من دو تا جا رو رفته بودم ولی من فقط اسم و فامیلشونو داشتم کسی هم ضامن این نبود که اونا تو کلاس من باشن یانه خوب دلو زدم به دریا برا بقیه ایام هفته هم رفتم دوتا دبیرستان پسرونه برای تدریس که خوب بود .
خوب نقشه ما تا حدی عملی شد سال تحصیلی اغاز شد و خوب ما هم خوش تیپ کردیم و رفتیم دبیرستان دخترونه که اولین کلاس ما هم بود رفتیم سر کلاس دوم ریاضی نشستیم و شروع کردیم به حرف زدنو اینا بعد از بچه ها خواستم خودشونو معرفی کنن که همینطور که معرفی میکردن یهو یه اسم برام اشنا اومد خودش بود خیلی خیلی شانسی افتاده بود زیر دست من اسمش مینا بود خوب خیال راحت به بقیه اسم فقط تو گوشم پژواک بود خوب باید میرفتم تو نخش دوستاش کی هستن چیکاره اند و ....
خوب تو همون دبیرستان یه کلاس اول هم بهم دادن که برام اهمیتش کمتر بود ، خوب ایام میگذره و همسایمون صدام کرد که فلانی مدرسه ما از هفته دیگه کلاس المپیاد ریاضیش شروع میشه باید بیای گفتم عصره که صبح وقت ندارم گفت ار عصره نترس ، خوب دیگه حل بود کلاس اونجاهم شروع شد خوب دختر کوچیکه رو هم دیدم اسمش مونا بود خیلی خوشکلتر از خواهر بزرگیش بود هم جثه متعادلتری داشت خوب کلاس درسی خوبی بود بعد از چند وقت بهم ثابت شد که نه واقعا دختر کوچیکه مخ ریاضی هست بهش گفتم که میخای کلاس خصوصی داشته باشی حیف تو هست استعداد خیلی خوبی داری اونم گفت باید به خوانوادش بگه اگه موافق باشن حرفی نداره خوب میدونستم باباش خونه مارو بلد نیست خوبیه روز که اومد کلاس گفت که باباش موافقه که بیاد من از خدا خواسته گفتم پس از فدا شب ساعت 7 کلاسمون شروع میشه کلاس دو ساعته تا نه طول میکشه گفت خیلی خوب روز سه شنبه بود که مامانش اوردش در خونمون خوب اومد کلاس شروع شد اون روز تا دو هفته بعد گذشت روز پنچ شنبه که میخواست بره گفت استاد فردا هم کلاسه می خاین کلاسو زودتر برگذار کنین بیشتر زمانش باشه فردا با با مامانم میرن مسافرت از صبح بی کارم خوب منم از خدا خواسته گفتم باشه فدا وقتی خواستن برن بذارنت اینجا و برن تا بعد از ظهر کلاسمون رو ادامه میدیم اونم گفت باشه هماهنگ میکنم و بهتون خبر میدم اخر شب ساعت 10.5 ، 11 بود که دیدم تلفن زنگ خورد عیت اژدها شیرجه رفتم رو تلفن گوشی رو برداشتم دیدم خود نامردشه
(باباشون بود) داره میگه اقای فلانی گفتم بفرمایین گفت فامیلتون اشناست تو اداره فلان کار نمی کردین (میخواستم بگم اره پدرسگ خودت اخراجم کردی دیدم سه میشه) گفتم نه هیچ وقت گذرم هم به اونجا نیافتاده گفت اره ما یه کارمند بیخود داشتیم هم فامیلتون بود (می خواستم جرش بدم ) ولی گفتم احتمالا تشابه اسمیه یا هزار چی دیگه اسم شریفتون گفت فلان گفت به به ببینین ماهم یه ادم خیلی مزخرف تو اداره مون بود هم اسم شما (خوب بی حساب بودیم فهش داد شنید) خوب گفت من فردا دخترمو میارم صبح ساعت نه تا شب ساعت هشت پهلوتون درس بخونه و رفع اشکال کنه هشت خالش میاد دنبالش ما تا اخر هفته نیستیم دخترم دست شما امانت منم گفتم باشه منم از امانتتون خوب نگه داری میکنم خوب تو خونه خوابیدم و زنگ خونه پدری زدم که شنیدم تو کوچه خونمون دزد اوده شب می مونم خوب اخر شب بود ماشینو زدم بیرون رفتم سوپر مارکت کلی چیز میز خریدم و رفتم داروخونه لوازم سکس رو تهیه کردم کرمو و کاندوم و غیره خوب باید فردا رو جشن می گرفتم برگشتم ماشینو زدم تو رفتم حموم یه صفایی به صورت وتنه و کیر مبارک دادم و رفتم خوابیدم خوب فردا شد باصدای زنگ ساعت بیدار شدم ساعت 7 بود تلوزیونو روشن کردم رفتم نونو گرفتم وغیره ابزار صبحانه شاهانه فراهم بود خوب برا ظهر هم یه چیز زنگ زدم سفارش دادم تا ظهر ساعت یک و نیم برام بیارن خوب دیگه نزدیک نه بود دیدم زنگ میزنن دیدم باباهه دم دره میگه میشه بیاین پایین دخترو تحویل بگیرین بریم گفتم بفرستینش بالا من نمیتونم بیام پایین گفتن خوب باشه حواستون بهش باشه گفتم حتما دیدم که دختره داره میاد بالا اومد بالا گفت اقا بابام ناراحت شد چون فکر کرد بخاطر حرف دیشبش بدتون اومده گفتم حالا همچین خندید گفت بابام کلا زبونش نیش داره منم دیدم پدرسگ خوب پدرشو میشناسه خوب یه کتاب تست المپیاد ریاضی که تا حدیشو حل کرده بود رو گذاشت رو میز منم نشستم دورتر از اونو بهش یاد میدادم یه ده تا تست حل کرده بودیم دیدم میگه اقا اتاقتون گرمه اولای پاییز بود هواتکلیفش مشخص نبود یه روز گرم بود یه روز سرد گفتم باشه برو اون تو اتاق اگه میخای و لباس داری عوض کن بیا درس بخون گفت نه اقا لباس ندارم گفتم باشه اون اتاق خانمم و منه برو اگه لباس اندازه خودت دیدی بردار بپوش منم شوفاژ و می بندم که گرم تر نشه گفت باشه رفت و یه دو دقیقه بعد برگشت همون شلوارلی خودش پاش بود ولی لباسشو با لباس لیمویی خانمم عوض کرده بود که یه کوچولو گشادش بود خوب گرما رو کمتر میفهمید نشست دوباره درس خوندن منم پشتش راه می رفتم خوب بخاطر عوض کردن لباس و گرد بودن یقه گردنش از پشت معلوم بود خوب منم گفتم کم کم دل باید زد به دریا رفتم پشت صندلیش ایستادم خوب یه جای حلو اشتباه رفته منم دستشو گرفتم از پشت وبرگردوندم سر جایی که غلط نوشته بود و شروع کردم به خط زدن ودوباره بادست او درستشو نوشتم دیدم چیزی نگفت خوب تا اینجا خوب بود تست بعد رفتم خودمو چسبوندم به صندلی این بار از شونه اش برای تکیه گاه استفاده کردمو دستشو گرفتم شروع کردم به نوشتن خوب یادگرفتی اروم گفت اره خوب بعدی داشت حل میکرد رفتم دیدم درست حلش کرده منم دو طرف گردنشو و سر شونهاشو گرفتم گفتم افرین برو بعدی تا حالا ایقدر بهش نزدیک نبودم همیشه من رو یه صندلی بودم اونم رو اون یکی هی کتاب بین ما رد بدل می شد خوب همینطور تست به تست دستمو تا روی گونه هاش رسونم و لپشو کشیدم .گونهاش سرخ شده بود از خجالت منم جراعتمو بیشتر کردم تست بعد گرنشو گرفتم بار بعد دستمو دور گردنش حلقه کردم که برگشت بهم گفت اقا من یه سوال کنم بدتون نمیاد گفتم نه گفت خوب خانمتون کی میاد هیچ وقت من ندیدمش گفتم اون نمیاد رفته یه شهر دور نمیاد گفت مرده؟ گفتم نه گفت مامان من مرده دیگه هم نمیاد آبجوش سرم ریختن گفتم مگه اینکه میاردت مامانت نیست گفت نه زن بابامه دیدم داره بغض میکنه منم بغلش کردم اونم رو شونهام کلی گریه کرد منم تا می تونستم پشتشون و بالای کونشو مالیدم خوب باید می رفتم تو فاز سکس (تا زیاد از مرحله پرت نشدیم بگم مونا خانم موهای مشکی معمولی لخت داشت که از پشت دم اسبی کوتاه بسته بود بدنش هم مثل برف سفید بود نوک سینهاش تقریبا قهوه ای بود ولی خیلی کم رنگ کسش یه دونه مو هم نداشت تقریبا بدنش هم مویی نداشت ) منم یه دفعه بدون هیچ پیش درامدی صورتشو چرخوندم ازش لب گرفتم و ازپشت دستمو زیر کونش تکیه گاه کردم اینقدرلبشو تو دهنم نگه داشتم که داشت کبود می شد چشاشو بسته بود تو این عالم نبود منم بردمش از اتاق بیرون به سمت اتاق خودم و خانمم توراه بوسه بارونش کردم بعد انداختمش رو تخت و شروع کردم بوس کردنش صورتشو چشاشو کم کمک اومدم پایین سینههاشو از رو لباس بوسیدم نافشو کسشو پاهاشو دیگه داشت اهش در میومد منم از فرصت استفاده کردم پیرنشو زدم بالا افتادم بجون سینه هاش خوردمش خورمشون که دیگه اه تبدیل ناله شد منم دیدم بهتر این نمیشه شروع کردم همینجور که سینه هاشو میخوردم دکمه شلوارشو باز کردن تو اه وناله بود که با یک حرکت جانانه شلوار و شرتشو در اوردم و چشمم به کسی خورد که حتی فکرشم نمیتونین بکنین یه دونه مو هم نداشت اب انداخته بود پف کرده بود و لبهای بیرون زده خوشکل صورتی تیره داشت اخ نمیدونین دیونه میشم فکرشو میکنم افتادم به جون کسش اول بوسه بارونش کردم بعد حالا نخور کی بخور بعد از خوردن زیاد دستاشو حس کردم که تو موهام ولول می خورد وقتی نگامو بالا کردم دیدم چشاش شهلا شده داره نگام میکنه اروم و لرزون بهم گفت اقا تشویقتون اینا هم داره منم خندیدم گفتم کجاشو دیدی هنوز ادامه داره تعجب کرد وگفت واقعا گفتم اره تا حالا با هیچ مردی بودی هیچ مردی رو لخت دیدی گفت دیدنش اره داداشمو تو حموم من میشورم خودش نمیتونه یه دست نداره بازم سرد شد بدنم گفتم شنیدم نخبه هست گفت اره دست چپش تو حادثه ای که مامانمو گرفت قطع شده گفتم خوب میخای منم رو هم ببینی منتظر جوابش نشدم ظرف سه سوت لخت مادرزاد جلوش واساده بودم دیدم نگاهش به کیر مبارک ما دوخته برهم نمیداره خوب یذره راست میگفت کیرم یه حول 20 سانتی میشه و کلفتیشم حول 3 اینچه خوب منم گفتم میخای لمسش کنی یا عین من بخوریش ؟؟ اونم ترسون لرزون نشست کیرمارو گرفت تو دست گفت اینو من چیکارش کنم گفتم بخور ولی دندون نگیر مثل بستنی اولش یخورده ای ی اینور اونورش کرد یذره بوش کرد دید بو بدی نمیده اول کلاهکشو گذاشت دهنش بعد هم بایه حالت استفراغ کیر مارو ول کرد منم دیدم زوری که نیست نمیتونه ساک بزنه گفتم مونا میخام یکاری بکنم گفت چی گفتم صبر کن بهت بگم رفتم ژل لیدوکایینو اوردم گفت این کرمه گفت اره تا حدی منم مالیدمش به سر انگشت اشاره و گفتم پاهاتو بگیر بالا و باز کن بد بخت همین کارو کرد کسش لباش از هم باز شده بود و پرده بکارتش اون تو معلوم بود اول میخواستم از کس بکنمش ولی بعدش گفتم گام به گام به کسش می رسیم سوراخ کونشو دورشو با ژل قشنگ چرب کردم بعد انگشتمو کردم تو که دیدم خودشو جمع کرد گفت چیزیت شد گفت اره سوراخ کونم یخ کرد منم از این حرفش خوشم اومد منم گفتم خوب دوست داری گفت اره اگه کسمو بمالی یا کیرتو بدی بمالم دوست دارم من اولش تعجب کردم که با دو تا لفظ کیر وکس هم اشنا بود بروز نمیداد و هم خوشش میومد وبروز نمیداد منم از خدا خواسته پاشو بیشتر باز کردم و سرمو بین پاهاش قرار دادم وشروع به خوردن کسش کردم از اونورم یذره خودمو دراز کش کردم که دستش به کیرم برسه همینطور که کسشو میخوردم اونم کیرمیمالید منم بیشتر انگشتمو تو کونش فشار میدادم تا که دیدم به به انگشتم بی حسه گفتم حالا وقتشه خودمو به زیر پاش کشیدم و ایستادم کیرمو رو سوراخ کونش میزون کردم اماده عملیات بودم دیدم حالت بهت زده داره نیگام میکنه منم کیرمو رو شکاف کسش کشیم دیدم چشماشو بست منم رفتم سراغ کونش اول کلاهکشو کردم تو کیرم شروع به سرع شدن کرد حالا میدونستم تا یه ساعتی ابم نمیاد شروع کردم اروم بالا پایین کردنخوب همراه یه دستم سینه شو و همراه یه دست چوچولشو می مالیدم که حالا عین فشنگ بیرون زده بود بازی میکردم باهاش اونم عین مار بخودش میپیچید من شدت ضربه های کردنمو زیاد کردم به روش های مختلف کردمش تا بلاخره کیر ما احساس سر خوشی بهشون دست داد و کون مونا جونو آب یاری کردن اون گفت سوختم چی بود من دیگه شل شده بودم نا حرف زدن نداشتم پخش اتاق شدم اون به خودش ور رفت تا ابش اومد خوب وقتی یذره سر حال اومدم دیدم ساعت یه ربع دو هست و صدای دوش حموم میاد فهمیدم رفته حموم منم لباسامو عوض کردمو یه ادکلن به خودم زدمو نشستم تو پذیرایی تا نشستم دیدم درب خونه رو می زنن به به غذا هم رسید خوب رفتم میز نهارو چیدم و کلی تدارک دیدم دو باره رفتم تو حال دیدم باحوله خانمم از حموم اومد بیرون منم از پشت سر رفتمو گرفتمش تا می تونستم ماچش کردم اونم جوابمو اساسی داد خوب حالا ما دو تا با هم راحت بودیم رفتم حولشو باز کردم و لباسای خانمم که کوچیک بودو دادم بپوشه واقعا خنده دار شده بود گم شده بود تو لباس.
خوب رفتیم نشستیم سر سفره براش غذا کشیدم و غذارو دهنش گذاشتم اون میخورد من نازش میخریدم تا غذاش تموم شد حالا نوبت اون بود برام غذا کشید گذاشت دهنم پشتش ازم لب گرفت پدر سوخته خیال میکردی صد ساله جندست دستش رو بدنم همه جهت کشیده می شد خوب بود تا حالا حتی با زنم هم از این نوع غذا خوردن نداشتیم خوب بعد از غذا و یذره لب بازی و بوسه کاری گفتم خوب بریم درس گفت بریم فقط باید با تشویق باشه هر جفتمون خندیدیم و رفتیم تو اتاق شروع کردیم به تست حل کردن متوجه گذر زمان نبودم دیدم نزدیکای ساعت 5 بود من گفتم مونا گفت جونم گفتم میتونم یچیز بپرسم گفت بپرس گفتم مامانت چی شده دیده داره بغض میکنه گفتم بیخیال گفت نه میگم ولی برام تلخه خیلی تلخ ، بابام تازه یه پول کلون گیرش اومده بود و همون طوری قول به مامانم داده بود براش یه ماشین خرید خوب مامانم هم اوایل رانندگی خوبی نداشت ولی کم کم خوب شد تا اینکه اون اتفاق لعنتی افتاد یه روز که کلاس اضافه مدرسه برادرم ساعتی تو بعد از ظهر بود داشت شروع میشد داداشم میدوه سوار ماشین میشن که برن همه چیز خوب پیش میره مامانم تند میرفته توی خیابون تا اون جرثقیل سرمیرسه که توی خیابون داشته میرفته و یه تیر آهنو بزرگو حمل می کرده ماشین مامانم اینا میزنن به جرثقیل که سرعتشو کم کرده بوده و تیر اهن از وسط ماشین به طرف راننده پرت میشه که دست چپ برادرم که تقریبا وسط بوده رو له میکنه و به مامانم میخوره و جابه جا کشته میشه ( من راحت میگم ولی اون با کی اه وناله وفغان برام تعریف کرد که اشکم داشت در میومد) مونا گفت من اون وقت شش سالم بود و داداشم 13 ساله بعد از اون بابام تا حدود یکسال عوض یک از یه ادم خوش رو تبدیل به یه ادم دیگه ای شد (( خوب راست می گفت بچه من چهار سال پیش که استخدام شدم از هفته 7 روز 6 روزشو باباش گم بود بچه ها نمی دونستن کجاست چیکار می کنه می گفتن یه چند ماهی هست کاملا عوض شده ولی تا حالا کسی بهم نگفته بود چرا وچگونه شو )) بعد از حدود یه سال با اجازه مادر بزرگ مادریم خاله بزرگمو که یه بار ازواج کرده بود و طلاق گرفته بود رو گرفت و حالا خالم مادر ناتنیمون هم هست و اون یکی خالمم هم که میاد دنبالم جونترین خالمه و غیر اون دو تا دیگه خاله دارم که همه پسر دارن که دامادمون هم پسر خالمونه ؛ خوب یسری اطلاعاتمو افزودم همین جوری که سرمو به نشانه تایید گوش کردن حرفاش تکون می دادم تو فکر فرو رفتم که ایا انتقام من بجا بود یا نا بجا و هزار تا خیال دیگه......
اگه میخایین بدونین بقیش چی میشه باید نظر بدین و منتظر قسمت بعدیش باشین

نوشته: کارمند

سلام دوستان
قبل از هر چیز میخوام یک نکته رو بهتون گوش زد کنم.من هر وقت میام تو این سایت و داستانها رو میخونم متاسفانه برخوردهای زشت و فحشای رکیکی رو که بعضی از دوستان راجع به داستانها میدن رو میبینم و واقعا تاسف میخورم.قبول دارم که شاید بعضی داستانها واقعا افتضاحه و تخیلی.اما فراموش نکنید که در داستان یا خاطره نویسی پرداختن به تخیلات ایرادی نداره.ممنون
اسمها و مکان زندگی در این داستان مستعار هستن پس اگه یوقتی اسم خودمو دوجور نوشتم ببخشید.سعی میکنم بدون اشتباه باشه.این داستان،داستان زندگی من با یک خانوم متاهل هستش و از اونجایی که طولانی خواهد شد تو چند قسمت میفرستمش.شاید قسمتای سکسیش زیاد نباشه.
اسم من بهزاد هستش.31 سالمه و مهندس معماریم و یک مرد جا افتاده با یک چهره ی مردونه و تیپ و قیافه ی موجه.کارم ساخت و سازه و وضع مالی خوبی دارم.اهل کس بازی نیستم و در کل ازونایی نیستم که تنوع طلب باشم و هر روز با یکی باشم.تا این سن که رسیدم کلا 2نفر تو زندگیم بودن.2 نفر که واقعا براشون جون میدم.قضیه یک بوم و دو هوا نیست.یکی ازین دو نفر عشقمه که خیلی دوسش دارم و اونیکی نازنینه که متاهل هستش و موضوعه داستانه ماست. داستان ما از جایی شروع شد که تقریبا 5 سال پیش به یاد دوران دبیرستان که همش تو چت روما بودم رفتم تو چت روم و ولگردی میکردم و میشستم و به چرت و پرتا و حرفایی که پسرا به دخترا میزدن نگا میکردم و با خودم میخندیدم.یکی میگفت فلانی هستم شارژ ایرانسل میگیرم وب سکسی میدم،یکی میگفت سکس حضوری کسی هست فلانقد میدم برا یک شب و حرفای جور وا جور.توی همین گیر و دار و شلوغی چشم افتاد به یه آی دی که با فونته ریز مرتب به مردا فحش و ناسزا میداد و میگفت شما مردا همتون بیشرفین،بی وجدانین و یعالمه حرفه دیگه.جالب بود برام.با خودم گفتم معلوم نیست کی کردش و پولشو نداده!بش پی ام دادم گفتم یکی یه کار میکنه چرا چوبشو به ما میزنی.دیدم بازم مثه توی روم شروع کرد به ناسزا گفتن.سعی کردم آرومش کنم.حس کردم مشکلش دادن و پول نگرفتن نیست.یه تنفر عجیبی توی حرفاش بود.خلاصه یکم آرومش کردم و باهام حرف زد.نمیخوام جزئیات بگم.از حرفاش فهمیدم که شوهرشو با زن همسایشون تو خونه دیده و از خیانت شوهرش دلش شکسته.آی دیشو اد کردم و رابطه ی ما کلید خورد.هرشب باهم چت میکردیم و با مشکلات زندگیش بیشتر آشنا میشدم.3 سال از من کوچیکتر بود.شوهرش نمایشگاهه ماشین سنگین داشت و وضعشون خوب بود.یک پسر چند ماهه داشت.اسم خودش نازنین بود و پسرش کیوان و شوهرش آرش بود.ما دیگه باهم دوست شده بودیم و تقریبا هرشب باهم حرف میزدیم.هیچوقت فک نمیکردم که رابطه ما انقد پیش بره و زندگیمون انقد به هم گره بخوره.واقا قصدم این نبود و اولا سعی میکردم حریم خوصی جفتمونو حفظ کنم و فقط در حده دو تا دوست باهم در ارتباط باشیم.آرش اعتیاد داشت.اولا به تریاک و شیره و چند سال بعد شیشه هم بش اضافه شد.اونجور که نازنین برام تعریف میکرد سالای اول ازدواجشون و قبل از اینکه آرش اعتیاد پیدا کنه واقعا دوسش داشت و زندگیشون خوب بوده.نازنین دختر بی پشت و پناهی بود.پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و تنها برادرش توی یه تصادف فوت کرده بود.آرش دوست برادرش بود که عاشق نازنین میشه و خلاصه باش ازدواج میکنه.پدره نازنین مرده پولداری بود.تجارت میوه داشت اما متاسفانه پدر بی مسئولیتی بود و از زمانی که نازی ازدواج کرده بود کاملا رها کرده بودش و مادرشم بعد از طلاق رفته بود تهران و تو یه کارگاه خیاطی مشغول شده بود.البته مامانش واقعا زنه دلسوز و مهربونی بود و هر چند روز یه بار برای دیدن نازنین و کیوان میومد شهرشون.نازنین تو بجنورد زندگی میکرد و من مشهد.هیچوقت فک نمیکردم بتونم روزی ببینمش!!!آرش از وقتی که معتاد شده بود فوق العاده رفتارش عوض شده بود،خشن و بی مسئولیت و فوق العاده بی غیرت!البته منظور از بی غیرتی این نیست که جلو زنشو ول کرده باشه که برعکس خیلی بد دل و سختگیر بود.نازنین چیزایی رو برام تعریف میکرد که سرم شاخ در آورده بود.آرش تو خونه یسره فیلم مستهجن میذاشت و نگا میکرد و نازی و کیوانو تو اتاق حبس میکرده و خود ارضایی میکرده و هروقتم که میخواست شیشه بکشه همین کارو میکرد و تو اون لحظه ها نازی بهم زنگ میزد و باهم حرف میزدیم تا تنهاییش سر بشه.همیشه بم میگفت که تنها دلخوشیش کیوانه و از ترس اینکه اگه بخواد طلاق بگیره کیوانو ازش میگیره تحمل میکرد همه چیزو.نازی هیچ علاقه ای به سکس با آرش نداشت و میگفت معمولا به زور منو میکنه و بعدا بم گفت که در اون لحظات چشاشو میبسته و به من فک میکرده تا کارش تموم بشه!میگفت وقتی آرش منو میکرد فیلم میذاشته و مجبورم میکرده که منم نگا کنم و ادای اونارو در بیارم و اگه اطاعت نمیکردم کتکم میزد.میگفت هروقت میفتاد به جونم میگفت دلم میخواد داداشام بکننت یا دوست دارم با یکی دیگه دو نفری بکنمت و حتی چند وقتی گیر داده بوده به سکسه ضربدری.خلاصه آرش تمام زمینه هارو با رفتار و کاراش آماده کرده بود که نازی بش خیانت کنه.نمیدونم باید به نازی حق میدادم یا نه!از یه طرف دلم به حالش میسوخت که یه همچین زنه با احساسی گیره یه مرده اینجوری افتاده و از یه طرفم نمیتونستم بش حق بدم که به زندگیش خیانت کنه.روزا و ماهها گذشت و من و نازی بیشتر با هم در ارتباط بودیم.از جزئیات زندگی هم خبر داشتیم.دلم نمیخواست دوسش داشته باشم،دلم نمیخواست عاشقش بشم یا اون بم وابسته بشه.اما کار از کار گذشته بود و نازی بدجور دل بستم شده بود و اگه روز و شبی با هم تماس نداشتیم عصبی و ناراحت بودیم.این رابطه و احساس متقابل بود.نمیتونستم نسبت به اوضاعش بی تفاوت باشم و بگم کونه لقش به من چه!!!!ما 2 سال باهم در ارتباط بودیم و بدو اینکه همدیگرو ببینیم.فقط شده بودیم 2 تا گوشه شنوا برای درد دلامون و واقعا تاثیر داشت چون نازی تو این 2 سال امید به زندگیش بیشتر شده بود.نمیتونستم خودمو قانع کنم که عاشق یک صدا شدم.روزا پشت هم میگذشت.اولای پاییز بود.صبح از خواب بلند شدم و بعده صبونه رفتم شرکتم.یه دلشوره عجیبی داشتم.انگار قرار بود اتفاقی بیفته.گوشیمو برداشتم زنگ زدم به نازی.وقتی گوشیو برداشت دیدم صدای باده شدیدیه.پرسیدم کجایی؟گفت ماشینو برداشته و داره میره تا داروخونه چیزی بخره!منم خداحافظی کردم و رفتم سر پروژه ساختمونی که داشتم برای شرکت هیوندا اجرا میکردم.ذهنم خیلی درگیر بود.سر ساختمون بودم که دیدم نازی زنگ زد.صدای بوق ماشین سنگین میومد.بش گفتم هیچ معلوم هست تو امروز کجایی؟صداهای عجیبی میاد.دیدم با یه خنده زیرکانه ای گفت ببینم اگه بگم الان مشهدم و پلیسراه هستم و اومدم با کیوان خونه داییم اینا تا به این بهونه تورو ببینم چی میگی؟خون تو رگام خشک شد!خوشحال شدم یا ترسیدمو نمیدونم.شاید هیجان زیادی بود.با صدای الو الو گفتن نازی به خودم اومدم.بش گفتم واستا تا بیام دنبالت.دستپاچه شده بودم!گفت داییم داره میاد دنبالمون.تو به کارات برس تو یه فرصت مناسب باهم قرار میذاریم.تو همین حال و هوا بودیم که گفت داییم اومد بت زنگ میزنم و هنوز خداحافظی نکرده گوشیو قطع کرد.من مثه مجسمه خشکم زده بود.این یه شوخی نبود.نازی اومده بود منو ببینه!بخاطر من اینهمه راهو با بچه کوچیک اومده بود!!!!استرس تمام وجودمو گرفته بود.دیگه حواسم به دور و برم نبود.یریز گوشیمو از جیبم در میاوردم که ببینم اس داده یا نه.تا بعد از ظهر وضع همین بود.انتظار!ساعت 5 بود که دیدم اس داد کجایی؟گفتم دفترمم.گفت وقت داری همو ببینیم؟گفتم آره و قرار گذاشتیم برای ساعت 6.دلشوره گرفتم.همش با خودم میگفتم نکنه ازم خوشش نیاد؟اعتماد به نفسمو از دست داده بودم.خلاصه سریع رفتم خونه و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و سر ساعت 6 جایی که قرار گذاشته بودیم حاضر بودم.قلبم تند تند میزد که یهو با صدای زنگ گوشی از جام پریدم.نازی بود.گفت کجایی؟گفتم سر کوچه ای که قرار گذاشتیم.پرسید با ماشینی؟گفتم آره.گفت من یه کوچه بالاترم بیا اونجا.راه افتادم رفتم کوچه بعدی.دیدم یه خانوم تو تاریکی وایستاده با یه مانتو شرابی و پالتو مشکی و شاله سیاه.آره نازی بود.جلوی پاش ترمز کردم و حس میکردم رنگم سفید شده!از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفش.نمیخوام بگم سایز سینش فلان و قد و وزن فلان.واقعا خوشگل بود.به معنی واقعی زیبا.سفید پوست با چشمای درشت و موهای رنگ کرده.چند لحظه ای خشکم زده بود که با سلام کردنش به خودم اومدم.سلام دادم و بش خوشامد گفتم و در ماشینو براش باز کردم و نشست تو ماشین.نشستم پشته رول و حرکت کردم.یکم دست پاچه بودم و نازی هم انگار خجالت کشیده بود و حرف نمیزد.سکوتو شکستم و گفتم حالت چطوره؟خیلی سورپرایزم کردی و اصن آمادگی ملاقات باهاتو نداشتم و ببخشید اگه سر و وضعم مرتب نیست.یه خنده ملیحی کرد و گفت اگه تو به وضعت میگی بهم ریخته پس من افتضاحم.نیم ساعتی تو خیابونا میچرخیدیم و باهم حرف میزدیم.بم گفت فک میکردم با یه پسر با تیپ سوسول روبرو میشم و تو راه چندبار خواستم برگردم.اما با خودم گفتم یبار ببینمت.گفتم خب حالا نظرت چیه؟گفت خیلی چهره ی مردونه و خوبی داره.رفتارتم خوب و آرومه.من از مرد پرخاشگر متنفرم و همیشه تو زندگیم فحش شنیدم و کتک خوردم.خواستم دعوتش کنم شام که مخالفت کرد و گفت باید زود برگردم چون هم کیوان الاناست ک بیدار بشه و از طرفیم چون آرش بد دله یریز داره بم زنگ میزنه.رسوندمش یه کوچه بالاتر از خونه داییش.دلم نمیخواست ازش جدا بشم.گفتم دوست داشتم بیشتر باهم میبودیم.داشتم تو چشاش نگا میکردم و چند ثانیه ای سکوت تو ماشین حکفرما بود که یهو نازی دستشو گذاشت رو دستم و یه نگاهی بم کرد و اومد جلو.تو دلم آشوبی به پا بود.منم دلمو زدم به دریا و چشامو گذاشتم رو همو به خواستش جواب دادم و لبامو گذاشتم رو لباش.صدای نفسش تو گوشم میپیچید که حسابی داغ و شدید بود.لباشو میخوردم و دستامونو تو دست هم فشار میدادیم.حس عشق وجودمو گرفته بود.این واقعا عشق بود چون تو اون لحظه حتی ذره ای کیرم راست نشد و تمام حواسم به احساسه نازی بود.تو همین حال بودم که دیدم لبام داغ شد.چشامو باز کردم و دیدم که نازی با چشای پر از اشک تو چشام خیره شده بود.چیزی نگفتم و اشکاشو پاک کردم و با لبخند بش گفتم نگران نباش همه چی درست میشه و برو که داره دیرت میشه.سرشو گذاشت رو شونم و چند لحظه سکوت کرد و بدش گفت:یعنی تا آخر همینجوری میمونی؟قول بده بام بد رفتاری نکنی و تا آخر همین بهزاد مهربون باشی.این حرف و زد و سرشو برداشت و تو چشام خیره شد.انگار منتظر جواب بود.ذهنم کار نمیکرد.خدایا من به زن یکی دیگه قول بدم که همیشه همینم؟مگر من قراره تا کی باهاش باشم؟نکنه برا زندگیش دردسر بشم؟نکنه باعث بشم بخاطر من از شوهرش دور بشه؟بش نگاه کردم و رو گونه هاش دست کشیدم و گفتم قول میدم.یه لبخند از رو رضایت زد و گفت آخر شب بت اس میدم نخوابی.گفتم باشه.به هم دست دادیم و از ماشین پیاده شد و رفت.من همینطور پشته فرمون نشسته بودم و رفتنشو تماشا میکردم.سر کوچه که رسید برگشت یه نگاه بم کرد و دست تکون داد و منم با چراغ جوابشو دادم.وقتی رفت چند دقیقه ای همونجا واستادم و بفکر فرو رفتم و این 2 سالو مرور میکردم.نازی کلکی تو کارش نبود و تصمیمشو برای با من بودن گرفته بود.حالا نوبت من بود که تکلیفمو با خودم معلوم کنم.....
خب این قسمت اولش بود.اگه استقبال بشه بقیشم مینویسم.ببخشید اگه طولانی بود.نظر یادتون نره

نوشته: archer

...قسمت قبل

به محض اینکه چشمام رو باز کردم موج تهوع امونم نداد.با اینکه میدونستم فقط یه تهوع خشک و خالیه با عجله به سمت روشویی دویدم و چند لحظه بعد که سرم رو از کاسه روشویی بالا آوردم،چشمم افتاد به قاب سفید و چهارگوش آینه که زیر نظرم گرفته بود و اونقدر بهم زل زد تا به تصویر داخل اون لبخندی زدم و اونم جوابم رو داد.اما یاد خوابم افتادم و فوری لبخند از لبم محو شد.با خودم گفتم "کاش بیدار نشده بودم.انگار تو بهشت بودم."
محو خیال پردازی بودم که مینا در سرویس بهداشتی رو باز کرد و تصویر توی قاب آینه رو باهام شریک شد.بدون اینکه زحمت برگشتن به خودم بدم گفتم"سلام سروناز،سحرخیز شدی؟"با اوقات تلخی شونه ای بالا انداخت و گفت:
- سروناز عمته.مگه تو میذاری آدم بخوابه.دل و روده منم دیگه اومد تو حلقم.اگه بخوایی دکتر نری و سرخود عمل کنی تو هم همین روزاست بچه از حلقت بزنه بیرون.
- این یکی رو شدیدا باهات موافقم.اما متاسفانه نه حوصله رفتن به دکتر رو دارم و نه دلم میخواد دارو بخورم. تو بهتر از من میدونی که همه این حالتها طبیعیه.
- آره،اما اشکالی نداره که بری و یه چک آپ کنی وضعیت خودت و بچه رو.
- وقتی قرار نیست اینجا بمونیم دیگه واسه چی اینجا بریم پرونده بارداری تشکیل بدم؟!وقتی مستقر شدیم حتما اولین کاری که انجامش میدم همینه.البته فکر کنم تا بیاییم زره بپوشیم جنگ تموم شده و باید برم اتاق زایمان.با این سرعت عملی که واسه رفتن از اینجا به خرج میدیدم والا نور هم به گرد پامون نمیرسه مگه نه؟!
به جای اینکه جوابم رو بده با دلخوری از اتاق بیرون رفت.تو آشپزخونه داشتم میز صبحونه رو میچیدم لباس پوشیده در حالی که کیفش رو انداخته بود روی شونه اش آماده رفتن به بیرون از خونه بود.احساس میکردم آشفته ست.اصلا حواسش به حرف زدن من نبود و با عجله اومد کنار میز و چای داغ رو هورت سرکشید.به جای مینا احساس کردم تمام حلق و مری من سوخت.اما به روی خودش نیاورد.
ازش پرسیدم "چته؟!" مثل آدمای منگ شونه بالا انداخت و گفت"هیچی"دلم نمیخواست تو کارش دخالت کنم.شک نداشتم اگر صلاح بدونه حتما برام تعریف میکنه چی شده.فقط حدس زدم با خوندن اس ام اسی که روی گوشیش اومد به هم ریخت.
تو همین اثنا زنگ آپارتمان به صدا دراومد.مینا وسط هال نزدیک آیفون ایستاده بود و وحشت زده به تصویرخیره شده بود و همونجا خشکش زده بود.کنجکاو شدم و از پشت میز بلند شدم و خودم رو به آیفون رسوندم ببینم چی میبینه.با دیدن نادیا منم تعجب کردم.بعد از چندین ماه که هیچ تماسی بینمون نبود.میگفت منصور قدغن کرده.
متعجب در رو باز کردم و چرخیدم سمت مینا تا ببینم نظرش در مورد اومدن ناگهانی نادیا چیه که دیدم نیست.گیج شده بودم.بین رفتارهای مینا و اومدن سرزده نادیا چه عکس العملی باید نشون بدم.با شنیدن زنگ ورودی آپارتمان سعی کردم دستپاچه رفتم سمت در و درحالیکه سعی میکردم لبخند رو لب داشته باشم، دروباز کردم
اما با دیدن چهره برافروخته از خشم نادیا خنده رو لبم ماسید.
- سلام نادیاجون.خوش اومدی.چه عجب از اینورا.نکنه راه گم کردی؟!
با تندی نگاهم کرد و وقتی اومد داخل و درروبستم بدون مقدمه گفت:
- چه سلامی؟ چه علیکی؟ به شماهم میشه گفت دوست؟!
مونده بودم چرا با این لحن داره باهام حرف میزنه.یک آن یاد مینا افتادم و نگاهم رفت سمت دراتاق خواب اما سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
- خیر باشه نادیا جون.چی شده؟بعد از چندین ماه که ندیدیمت،از کجا اینقدر توپت پره؟
- از اونجا که آدم به رفیق چندین و چند ساله اش نتونه اعتماد کنه دیگه به کی اعتماد کنه؟!فقط میخوام بدونم من چه بدی درحقتون کرده بودم؟!
گفتم حتما این وسط کسی از قطع بودن رابطه سوءاستفاده کرده و حرفی بهش زده که باعث دلخوریش شده اما انگار قضیه جدی تر از این حرفا بود چون اشکش سرازیر شد و گریه اش تبدیل شد به شیون.صدای گریه اش اعصابم رو داشت خراش میداد.از یک طرف شوکه شده بودم و از طرف دیگه نمیتونستم هیچ دلداری بهش بدم چون از همه جا بی خبر بودم.تنها حدسی که زدم این بود؛مینا یه دسته گلی به آب داده که حتی از اتاق بیرون نمیاد واسه همین رفتم از آشپزخونه یه لیوان آب آوردم و به زور به لبش نزدیک کردم اما دستم رو پس زد و با غضب گفت:
- نمیخواد آب برام بیاری.شوهرم رو از دستم چنگ نیارید محبت کردنتون پیشکش.
- یعنی چی؟!!خجالت بکش هرچی به دهنت میرسه واسه خودت داری میگی؟!
از سرجاش بلند شد و توی روم ایستاد و با حالت عصبی که تو نادیا بی سابقه بود گفت:
- من باید خجالت بکشم یا شماها؟!از تو دیگه تو توقع نداشتم سارا.من اندازه تخم چشمم بهت اعتماد داشتم.
- ببین من اصلا واقعا نمیدونم چی داری میگی؟!
- نمیدونی یا واقعا نمیخوایی بدونی شوهر بدبخت من باید جور گندکاری تورو بکشه؟!مگه روز اول که آویزون سعید شدی اومدی با منصور مشورت کنی؟!
یاد تلفن منصور افتادم وتو ذهنم فکری جرقه زد.اینکه شاید نادیا از موضوع زمین خبری نداره و دچار سوءتفاهم شده.واسه همین با آرامش تمام گفتم:
- یه لحظه صبرکن ببینم چرا بدون اینکه اصل ماجرارو بدونی داری کسشعر میگی نادیا.جریان اصلا اینطور که فکر میکنی نیست.چون من پولی از منصور طلب نکردم.تازه اون بهم زنگ زد تا قضیه پول سعید رو که دستش امانت بود،بگه منم قبول نکردم.نادیا تو که دیگه منو خوب میشناسی زیر منت بنی بشری نمیرم.
- نه اتفاقا همه دردم سر اینه که تورو نشناخته بودم و باور کرده بودم.غافل از اینکه همه اینا فیلم بوده تا دیگران رو خراب کنی و خودتو آدم خوبه نشون بدی.
- دیگه داری مزخرف میگی....
صدای سیلی محکم نادیا پیش از سوزش پهنای صورتم قدرت هر عکس العملی رو ازم گرفت و دستش که جمع شد تا اونطرف رو هم نوازش کنه دستم رو حمایل صورتم کردم اما نمیدونم مینا کی از اتاق بیرون اومده بود و شاهد مشاجره ما بود که تو یک لحظه دست نادیا رو تو هوا معلق نگه داشت و با یک ضربه محکم چنان هلش داد که نتونست تعادلش رو حفظ کنه و روی مبل ولو شد.اینبار مینا بود که جلو رفت و تو صورتش براق شد و گفت:
- دیگه بی شرمی رو از حد گذروندی و پاتو داری از گلیمت درازتر میکنی.بهت گفتم بخوایی دندون طمعت رو نکشی پته تمام گه کاریهای تو و سعید رو هم جلوی منصور و هم جلوی سارا میریزم رو آب.حالا هم از همون راهی که اومدی برگرد تا دیگه ریخت کریهت رو نبینم وگرنه تا شب کاری میکنم پشت میله های زندان به همون جرمی که خودت میدونی سالیان سال مجبور میشی آب خنک بخوری.راست میگن که خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد.
- تو دیگه خفه شو.تو که دیگه دستت جلوی من یکی رو شده.خوبش رو بخواهی دردا همه سر تو نکبت شد که نفهمیدی هرچی هم کثافت باشی دیگه به رفیقت نباید خیانت کنی.
- ببین عوضی یه بار دیگه هم بهت گفتم من هیچ صنمی با منصور نداشتم و ندارم.اما به همون اندازه هم که درد دلش رو می شنیدم،از وقتی تو آشغال رو دیدم از خودم خجالت کشیدم.واسه همینم برو از منصور بپرس مدتهاست که دیگه به تلفنش هم جواب ندادم.
- آره،دیگه بایدم حمایت همدیگرو بکنید.چون یکی از یکی دروغگوتر و بی شرمترید.اون میاد مخ منصور رو میزنه که به نادیا حرفی نزن.تو میایی حمایت اون یکی رو میکنی و اون یکی پشت این درمیاد.این وسط همه کثافتکاری ها میفته گردن من احمق که بلد نیستم جوری رفتار کنم تا کسی سر از کارم درنیاره....
نادیا یک ریز داشت میگفت و من دیگه حتی یک کلمه از حرفاشون واسم اهمیتی نداشت بشنوم.تکلیف بقیه که از قبل برام معلوم بود فقط میموند مینا.اینکه میگفت با منصور رابطه ای نداشته شک نداشتم راست میگه.اما اینکه تونسته بود راحت تو چشمم نگاه کنه و ازم همه چیزایی رو که میدونه مخفی کنه از نظر من گناهش کمتر از گناه بقیه نبود.اونم با سرپوش گذاشتن رو خیانت نادیا و سعید به اندازه اونها محکوم بود.اصلا نمیتونستم دلیل این مخفی کاری رو بفهمم.فقط میدونستم با مینا از بچگی بزرگ شدم و حتی کوچکترین راز زندگیم ازش مخفی نبود.حتی من از خانواده ام بیشتر تونسته بودم به اون اعتماد کنم و اون در عوض یه دنیایی از افکار مختلف دور از چشم من داشت که من نمیتونستم تصورش کنم.دنیایی که مصلحت همه رو در نظر گرفته بود جز من و طفل بیگناهی که در اثر غفلت و حماقت من داشت پا به این دنیا میگذاشت.
رفتم توی اتاق و پشت سرم در اتاق رو قفل کردم و روی تخت طاقباز دراز کشیدم و نگاهم به سقف خیره موند.دستم رو گذاشتم روی شکمم و گفتم:
- میبینی نی نی کوچولوی من؟! میخوایی پا به این دنیای پر از فریب و دروغ و نیرنگ بذاری.حالا فهمیدی چرا میخواستم تو رو دنیا بیارم؟! چون همیشه خودمو تنها حس کردم.هروقت اومدم یکی رو همدمم بدونم تو اوج تنهایی رهام کرد و رفت.بگو تا مامان رو هیچوقت تنها نمیذاری.کی میشه به دنیا بیایی و منو از این غربت نجات بدی.....
اشک از گوشه چشمام فرومیچکید و هرچی بیشتر به این فکر میکردم که چقدر تو این دنیای به این بزرگی تنهام شدت گریه ام بیشتر میشد.جوری که اشک ریختن بی صدا تبدیل به هق هق گریه شد و بغضی که مدتها تو گلوم چنگ میزد؛شکست.صورتم رو لای بالش پنهون کردم تا حتی صدای شکستنم به گوش آدمهایی که اون طرف در بودن و همیشه فکر میکردم خوب میشناسمشون و تو صداقت برام مثال زدنی بودن هم نرسه.چون حتی تو این لحظه هم نمیدونستم همه اتفاقاتی که دور از چشمم افتاده چی بوده و دلم نمیخواست قضاوت اشتباهی در مورد کسی بکنم.
نمیدونم کی خوابم برد.اینجور وقتها که از همه دنیا ناامید میشدم ترجیح میدادم تو پیله تنهایی خودم فرو برم و احدالناسی رو تو خلوتم راه ندم.بیشتر وقتها اونقدر وجودم سوت و کور میشد که حتی ردپای افکار مثبت هم از ذهنم محو میشد.هیچکدوم از حرفهای امیدبخشی رو که همیشه موقع سختی تکرار میکردم به یاد نمی آوردم.دلم میخواست از دست این عقل خسته نجات پیدا میکردم تا با سرخوشی جنون گذشت بقیه روزهای زندگیم تو بیخبری از دنیا و همه زشت و زیباییهاش بگذره.واسه همین بهترین واکنش برام فراموش کردن بودن و خواب بزرگترین داروی فراموشی واسم محسوب میشد.
صدای تلنگری که به در خورد چندان بلند نبود اما بیشتر صدای منصور بود که منو از چنگال ویار خواب و عادتی که موقع شوک اتفاقات ناگهانی که درکش برام سخت بود،نجاتم داد.نمیدونستم چقدر وقت خوابیدم اما احساس میکردم اتفاقات قبل از اون پشت غباری از زمان پوشیده شده و دیگه فکر کردن بهش برام اونقدرها هم سخت نبود.اما بیشتر از اون کنجکاوی از حضور منصور توی خونه منو متعجب کرده بود.یک لحظه از جا پریدم و نگران این شدم مبادا سروصداشون باعث آبروریزی شده و الان پشت درب این اتاق همه از تنها راز زندگیم باخبر شدن.
سریع درب رو باز کردم و چهره آروم و لبخندی که روی لب داشت.سرم رو گردوندم و دیدم مینا به فاصله کمی رو به درگاه در دست به سینه ایستاده و اونقدر چهره اش غرق غم و اندوه بود که داد میزد نا نداره سرپا بایسته و کمی از وزنش رو به دیوار تکیه داده بود.هاج و واج نگاه کردم و قبل از اونکه چیزی بگم منصور با صدای غمگین گفت:
- ببین خودش رو به چه روزی انداخته.از بس تو زندگیت متوجه نشدی باید به کی اعتماد کرد و کی قابل اعتماد نیست.
- من امروز فهمیدم به هیچکس نباید تو این دنیا اعتماد کرد.
برام عجیب بود چرا مینا هیچی نمیگه.این دوتا تک و تنها تو خونه من چکار میکنن.پس نادیا کجاست.تو یک چشم برهم زدن منصور قدم به جلو گذاشت و محکم بغلم کرد.اونقدر رفتارش صمیمی و مهربون بود که یک آن تو بغلش آروم شدم.اما بیشتر از اینکه از رفتارش تعجب کنم احساس شرم میکردم.هیچوقت روی منصور چنین تصوری نداشتم.از یک طرف وقاحت منصورباعث میشد به نادیا حق بدم به منصور خیانت کنه و از یک طرف بوی عطر مردونه ای که از توی سینه اش حس میکردم گیج و مستم کرده بودگرمای قفسه سینه اش حس خوبی بهم میداد.اینکه حرارت بدن یه آدم دیگه رو تا حد تب بالا بردم.سرم رو بالا کردم و با خجالت تو چشمای منصور نگاه کردم.عجیب بود تا بحال متوجه نشده بودم چشمای منصور عسلی رنگه.چشماش به قشنگی و روشنی چشمای سعید نبود اما خبری از اون خماری که دلم رو آشوب میکرد- مبادا داره اغوام میکنه – تو چشمای منصور نبود.اونقدر سعید رو دوست داشتم که هیچوقت به صرافت این نیفتاده بودم دقت کنم چشماش تو حالتی که با دیگران هم حرف میزنه به اندازه وقتی بغلم میکنه و تو خلسه لذتی که آغوشم بهش دست میداد فرو میره خمار هست یا نه.شاید هم به حدی اون حالت صورتش به نظرم دلچسب و خوشایند بود که همیشه دلم میخواست چشماشو به اون شکل ببینم.همزمان با اون یک لحظه دلم شور افتاد.داشتم به دام همون هوسی میافتادم که به دست سعید افتادم.اومدم خودم رو از چنگال منصور نجات بدم که مجالم نداد و لباش رو روی لبهام گذاشت.
داغی لبهاش مثل مهری لبام رو بهم دوخت تا بیخیال حرف زدن بشم و به محض اینکه آروم لبهای منم به بازی گرفت و مهره پشت گردنم یه حسی مثل تیرکشیدن که دردناک نبود اما انگار فلج شدم.چون قدرت پس کشیدن صورتم رو نداشتم.لبهای خشکم با رطوبت دهان منصور مرطوب شد و مکشی که روی لبهام ایجاد کرد باعث شد ناخود آگاه زبونم به طرف دهانش راه پیدا کنه.دیگه اگه میخواستم هم نمیتونستم کاری کنم.چنان با ولع میمکید که همونجوری هم حس میکردم لبهام بدجوری ورم کرده و بخوام مقاومت کنم میون اون همه نرمی و نوازشی که همزمان رو کمرم پشت موهام حس میکردم سماجت منصور پای دندونهای به ردیف و مرتبش رو وسط بیاره و گوشت نرم لبهای قلوه ای که همیشه بهش نازیده بودم با دندونش کنده بشه.
توی سرم این فکر گذشت مبادا توطئه ای شوم باعث این جسارت منصور شده باشه.اما نرمی دستش که از پشت بلوزم وارد شد و به تیره کمرم کشیده شد سیاهی افکار خبیثانه رو تارومار کرد و باز تو روشنی مهرومحبتی که تبدیل به خواهش تنم شده و دست به دست دیو شهوت که به جونم چنگ انداخته بود؛ سرم رو به دوران درآورده بود،منو سردرگم کرد.
کم کم مقاومتم شکست و عنان اختیارم تو دستهای قوی اون قرار گرفت.بعد از اینکه منو روی تخت انداختم و افتاد روم دوباره مثل عروسک بغلم کرد و غلتید و منو روی سینه اش انداخت با لذت نگاهم کرد و اومد ببوسدم که مقاومت کردم و خواستم بلند شم.محکم بغلم کرد و از روی سینه اش مثل پرکاه بلندم کرد و توی تختخواب زیر بدن تنومندش خاکم کرد.
داشتم به این فکر میکردم اینهمه زور و قدرت رو از کجا پیدا کرده که سختی آلت منصور روی نرمی رونم تحریکم کرد و بیخیال همه چیز شدم.بخصوص همزمان صورتش رو بین سینه هام که در اثر تقلا از سوتین و تاب دکلته ای که تنم بود بیرون افتاده بود،پنهون کرده بود و نمیدونستم با زبونش چطور لیسشون میزنه که موج لذت از همون نقطه تا وسط پام امتداد پیدا میکنه و از رطوبت بیش از حد بین پاهام خجالت کشیدم.وقتی از شدت تحریک سینه هام مثل دوتا گوی آتش داغ و حساس شده بود سرش رو بلند کرد و به روم لبخندی زد و بدون اینکه زحمت بلند شدن به خودش بده.کمی بدنش رو ازم فاصله داد و با یک دست سگک شلوارش رو باز کرد و شورت و شلوارش رو پایین آورد و با دست دیگه بالا بردن دامن کوتاهی که تنم بود براش سخت و زمانگیر نبود.تو یک چشم برهم زدن دوباره سنگینی حجم بدنش همراه شد با حرکت کردن آلتش که لحظه به لحظه سفت و سخت تر میشد، وقتی بین دوتا رونم که تقریبا به هم چسبیده بود و در اثر رطوبتی که از لای پام به راه افتاده بود راحت و آسون میلغزید و با هر حرکتی که میکرد یک لحظه نرمی سراون به خدمت سفتی آلت بلند و قطورش درمیومد و نقطه حساسم رو میفشرد و و آهی از لذت میکشیدم.بالاخره لبهاش رو به سر سینه ام گذاشت و چنان طول موج تناوب لذتی که حس میکردم شدت گرفت که هیجان رسیدن به اوج صدای آه و ناله ام رو هم بلند کرد و به همون نسبت شهوت منصور هم شدت گرفت و با ولع بیشتری افتاد به جون سینه هام. با گازهای ریزی که از سر سینه ام میگرفت رطوبت بین پام اونقدر زیاد شد که به یک حرکت نیرومند تری که منصور از سر لذت به کمرش داد بیشتر به تخت فشرده شدم و از طرفی نیمی از آلتش رو درون واژنم احساس کردم.خودبخود پاهام یه کم از هم باز شد و راه دادم تا بیشتر و عمیقتر بتونم آلتش رو داخل واژن داغ و مرطوبم جا بدم و در حین تقلایی که هر دو واسه رسیدن به لذت بیشتر میکردیم سستی منو فرا گرفت و انگار فارغ از سختی راهی که رفته بودم به مقصدم رسیدم تازه به صرافت این افتادم چه خاکی سرم شد.یادم افتاد باردارم و فکر اینکه بین اونهمه تقلا سقط کنم ،نگرانم کرد.پشیمونی از اونهمه سستی در برابر یک مرد و تضادی که خباثت کارم با پاکی حس مادرانه ام داشت پریشونم کرد و زدم زیر گریه و در حالیکه خیس عرق بودم از خواب پریدم و چنان سرخوشی از اینکه حسهای بدم تو اون لحظه حقیقت نداشت منو گرفت که بدنم سست شد.
تا چند ثانیه نمیتونستم بین رخوت سکس هیجان انگیز رویای کوتاهم و سرخوشی از دروغ بودن اون تمایزی قائل بشم.بازم گردش سریع گوی زمان و درهم شدن رنگ افکارم و هجمه بیداری و بلافاصله بیرنگی حقیقت دنیا هوشیارم کرد و تلنگری که به در نواخته شد با صدای سعید به هم آمیخت.از شدت ترس و هیجان داشت تندتد میزد طوریکه نفسم به شماره افتاد. ترسیدم صدای نفسهام رو بشنوه.نکنه بازم خوابم و هنوز بیدار نشدم.اما بیدارتر از اون هیچوقت نبودم.داشتم دیوانه میشدم واسه همین از تخت پایین اومدم و رفتم نزدیک در اتاق ببینم غیر از سعید دیگه کی پشت اون خلوت امن اتاق حضور داره و سر از راز سر به مهرم درآورده.اما وقتی دقیق شدم دیدم صدای سعید نمیتونه به حضورش پشت در پیوند خورده باشه.بغضی که تو صداش بود انعکاس بدی تو گوشم داشت.داشت ازم گلایه میکرد چرا ازش پنهون کردم.گوشامو تیز کردم و تازه فهمیدم صدا از آیفون تلفن که روی پیغامگیر بود داره پخش میشه.یک لحظه تحملم رو از دست دادم.درگوشم رو گرفتم تا نشنوم اما فایده ای نداشت.در اتاق رو با شدت باز کردم و اومدم بیرون و دستگاه تلفن رو از روی میزش بلند کردم و به زمین کوبیدم.طوری که چندین تکه شد و امواج صداش که داشت زجرم میداد پشت سر صدای مهیبی که خرد شدن گوشی به همراه داشت تو فضای هال محو شد.
با لگد محکم کوبیدم روی گوشی تلفن و در حالیکه بدوبیراه میگفتم به شدت زدم زیر گریه و خشمم تبدیل شد به یاس و اندوهی که تمومی نداشت.توی یک آن از بچه ای که تو شکمم بود دچار نفرت شدم و با مشت شروع کردم به کوبیدن توی شکمم.مینا که نفهمیدم از کجای خونه ظاهر شد که نترس و بی باک به سمتم اومد و محکم بغلم کرد.اومدم مقاومت کنم و پسش بزنم اما از بس عصبی شده بودم حس نداشتم مقاومتی کنم و فقط گریه میکردم.صورتم رو چنان غرق بوسه کرد و شروع کرد به قربون و صدقه ام رفتن.اونقدر گرم و مهربون بود که تو اون زمهریر بی مهری آرومم کرد و رام شدم و دوباره بغلش کردم.
انگاری همه غمهای دنیا از وقتی به دلم ریخته بود که حس کرده بودم مینا رو از دست دادم.اما مینا اهل زبون بازی نبود.اصلا بلد نبود قربون صدقه کسی بره و مهارتی که داشت تو مهربونی نشون میداد نشون از این داشت که حس کرده بود چقدر داغونم.میون هق هق گریه ازش گلایه کردم.با دست اشکام رو پاک میکرد و دعوت به آرامشم میکرد.
حضور سنگین منصور که آروم و قدم زنون به سمتمون اومد زبونم رو بند آورد.نمیدونستم منصور به یکباره چطور میشه تو فاصله چند دقیقه هم تو رویا و هم بیداریم حضور پیدا کنه.سرم رو بلند کردم و توی صورتش نگاه کردم.با تعجب دیدم گریه کرده و حس همدردی از خیانت مشترکی که در حقمون شده بود باعث شد آروم بشم.اما حسی عمیق تر از این ها تو یک لحظه از سرم گذشت اما فورا فکرش رو هم از مخیله ام بیرون کردم.هنوز رد اشک از صورتم خشک نشده بود که مینا گردی صورتم رو بین دوتا دستش گرفت و وادارم کرد تو چشاش نگاه کنم و گفت:
- سارا میدونم باورم نداری.میدونم عصبانی هستی و نمیخوایی دیگه به هیچ حرفم گوش بدی.واسه همین شاهد واسه حرفام آوردم.
مات و مبهوت مونده بودم.چقدر پرده حقایق برداشته میشد دل آدم از دنیا میگرفت.من جای بقیه داشتم خجالت میکشیدم و دلم میخواست زمین دهن باز میکرد تا منو میبلعید تا یک روزی خودم هم جلوی سرور و مسعود اینجوری شرمنده نشم.
منصور رنگ به چهره نداشت نشست روی مبل نزدیک منو و مینا که روبروی هم روی زمین نشسته بودیم و دوتا کف دستهاش رو به هم گذاشت و در حالی که کمی به جلو خم شده بود آروم گفت:
- فقط دیگه صلاح نیست بیش از این تردید به خرج بدید.مدتها قبل که مینا داشت اینور و اونور میزد واسه دست و پا کردن یه کار تو شهر دیگه ازش خواستم مدارکتون رو بیاره.سپردم به یه کسی که مسافر میبره اونور آب.نمیتونید لنگ گرفتن ویزا بشید.حالا که همه چیز رو شده دیگه لزومی به پنهان کاری نیست الان دیگه میدونه تو بارداری.اگه فکر کنی نمیتونه اینجا پیدات کنه سخت در اشتباهی.چون یکی از خصلتهایی که توی اون سراغ داشتم و دلم نیومد فکرتو به هم بریزم سماجت بیش از حدش بود.و دیگه اینکه اون عاشق بچه ست. فکر این رو هم که سعید لیلی رو بتونه واسه همیشه کنار بذاره از سرت بیرون کن. با دلی که لیلی به دنیای خارج از کشور بسته مطمئن باش میاد بچه رو ازت میگیره و میبره.
بالاخره به حرف اومدم و با بغض گفتم:
- غلط کرده.کی میشینه تا دوباره بیاد.بعدشم چرا فکر کردید من اینقدر احمقم.
- احمق نیستی واسه همینم بهت میگم اگر میخوایی اونو نگه داری باید زودتر از اونکه دستش بهت برسه از اینجا بری.چون دیگه واسه سقط کردن دیر شده و اینطور که مینا میگه سه ماه از بارداریت میگذره.
سرم رو به علامت تایید پایین آوردم و با خجالت گفتم:
- نمیخوام در مورد هیچ چیز دیگه ای حرفی بشنوم.چون جای بقیه دارم خجالت میکشم.فقط میخوام یه چیزی بپرسم.
- هرچی رو خواستی بدونی میتونی از من بپرسی.
- سوالم از شما نیست.میخوام ببینم دلیل اینکه مینا همه اتفاقات رو ازم مخفی کرد چی بود؟
- من ازش خواستم.چون اگر میگفت قبل از اینکه شما خجالت زده بشید من خجالت تورو میکشیدم.مینا حتی یک لحظه هم در حق تو بدی نکرد.چون منم امیدوار بودم سعید سرش به سنگ خورده باشه و بنای زندگی گذاشته باشه.اما فکرشم نمیکردم لیلی با اونهمه گندهایی که زده بود باز تو دل اون جایی داشته باشه.
بقیه افکار اگر میخواستم بهشون بال و پر بدم مافوق تحملم بود واسه همین به آرامشی که تو حرفهای منصور بود اکتفا کردم و تصمیم بر این شد که تو سریعترین زمان ممکن به رفتن از کشور فکر کنم.
فقط این وسط کمکهای منصور به من و مینا واسم معمایی شده بود که از بس میترسیدم پشتش هدف زشت و خبیثانه باشه کنجکاوی در موردش نکردم.فعلا تو زمان ممکن مهم بچه ام بود و سلامتی خودم که نباید به خطر میافتاد.متاسفانه مجبور شدم حرفهای نادیا رو درمورد مینا باورکنم و قبول کنم به خاطر عشق و علاقه به مینا خرشده کمکم کنه.
نگاهی به منصور کردم و توی صورتش دقیق شدم تا بتونم دقیق بشناسمش.اینکه منصور تو اجتماع خودش رو جور دیگه ای جلوه داده و تو خلوت با نادیا دائم سر ناسازگاری داره و این صبر و نجابت نادیاست که زندگی اونها رو حفظ کرده،زیاد به گوشم خورده بود.
سخت بود اعتماد به منجی که یک عمر ایمان به دوگانگی شخصیتش داشتی.حتی هنوزم برام سخت بود بپذیرم تا اونروز در مورد نادیا و منصور تا این حد اشتباه کرده باشم.چون به حدی مهربونی و لطافت تو نادیا وجود داشت که غیر از من اغلب آدمهایی که اون دوتا رو میشناختن نادیا رو مثل پرنسس زیبایی میدونستن که تو چنگال آدم دیوسیرتی مثل منصور اسیر شده و همه به حال این فرشته دوست داشتنی و مهربون دل میسوزوندن.
اونقدر نادیا سریع نقاب از چهره اش برداشته بود که حتی فاصله زمانی خیلی زیاد هم بین آخرین دیدارمون هم نمیتونست توجیه این تفاوت شخصیت باشه.درواقع از وقتی با سعید ازدواج کردم اونو یک بار هم نشد ببینم.طی چندماه نمیتونست حتی گذشت زمانه هم به این بی رحمی روح قشنگ یه آدمو زشت و کثیف کنه.تنها نکته مجهول این معادله سادگی و زودباوری من خودم بود که بعد از اونهمه بلایی که تو زندگیم اومده بود میتونستم به دیگران اعتماد کنم.اما اون لحظه چاره ای نداشتم جز اینکه به منصور اعتماد کنم.و مینا رو با اینکه نبخشیده بودم به عنوان تنها کسی که میتونست تو غربت همراهم باشه بپذیرم.چون جایی که داشتم میرفتم اونقدر همه آدمهاش غریبه بودن که ترس از غربت و بیگانگی آدمهاش تحمل دشمن رو هم آسون میکرد.ترس از چیزایی که باعث میشد شنیدنش دگرگونم کنه باعث شد مهر سکوت رو لبم بزنم و بیشتر از اون چیزی ندونم.
دوهفته طول کشید تا مقدمات سفر من و مینا آماده بشه.خوشبختانه مدتها قبل سرور از تصمیم به مسافرتم آگاه بود و طی یک هفته با کمک خودش و شوهرش ترتیب اسباب و اثاثیه خونه رو دادم.چیزایی که قابل فروش بود به سمساری آشنا با قیمت مناسب فروختم و مابقی رو دستشون امانت سپردم.از وقتی موضوع مهاجرت رو مطرح کرده بودم مسعود با قهرش بهم نشون داد راضی نیست.اما چاره ای نداشتم و در حالیکه شرم داشتم توی چشماش نگاه کنم خودم رو راضی کردم واسه دیدنش به محل کارش برم.اما رو نشونم نداد.چندین بار به قصد خداحافظی با ریحانه هم رفتم خونه شون.اما کسی نه تلفنم رو جواب داد و نه دررو به روم باز کرد.دست آخر سرور داستان ساختگی مسافرت ناگهانی و بیماری اقوام ریحانه رو بهانه کرد و واسه اینکه دم آخر اعصابش به هم نریزه وانمود کردم که باورم شده. مقصدمون کشور سوئد بود و بعد از یکی دوهفته اقامت تو استهکلم دوباره ترتیب سفرمون به کشور اروپایی دیگه ای داده میشد.هماهنگی همه برنامه ها با منصور بود.
سراسر دوهفته انتظاری که مثل جهنم واسم گذشت کلمه ای با مینا در مورد اتفاقات اخیر حرفی نزدم.فقط تنها حرفی که میزدیم از برنامه سفر و آینده نامعلومی که پیش رو داشتیم بود.تا اینکه روز موعود فرا رسید.
چمدونهام آماده نزدیک درب ورودی منتظرم بودن تا وداعم با اون خونه و خاطراتم تموم بشن.حس پرنده ای رو داشتم که میخواد از قفس رها بشه.مینا از خونه خودشون مستقیم میومد فرودگاه و من منتظر سرور بودم تا همراه خونواده اش هم منو برسونن و هم اینکه لحظه رفتن بدرقه ام کنن.چندروز بود کسی لبخند روی لبش ندیده بود.اما گریه هم نمیکرد.تعجب میکردم از اونهمه صبوری که داره به خرج میده.شایدم مثل من فکر نمیکرد و احساس میکرد این جدایی کوتاه و موقته و بلافاصله بعد از تحصیلم برمیگردم پیشش.اما من وقتی هیچ مقصدی واسه راهی که در پیش گرفته بودم سراغ نداشتم،نمیدونستم حتی تا زنده ام بازم میبینمش یا نه.با اینکه از مسعود رنجیده بودم اما بابت ندیدنش دلتنگ خیلی بودم.
قدم زنون گوشه کنار خونه سرک کشیدم و دونه دونه خاطراتی که توی ذهنم زنده میشد رو مثل دفتر خاطرات داشتم ورق میزدم.نمیدونستم تصمیم به کاری که داشتم میکردم درست بود یا نه.شاید اگر خودم رو از شر بچه خلاص میکردم میتونستم دوباره شروع کنم.اما بدون شک دیگه نمیتونستم به مردی اعتماد کنم و سالهای سوت و کور زیادی میگذشت تا نفر سومی پیدا میشد که بتونم بهش اعتماد کنم.
اما چیزی که بهش مطمئن بودم حضور زنده ای بود که بهترین و قشنگترین حس دنیا از یه رابطه عاشقانه رو بهم نوید میداد.عشقی بی غل و غش که حتی یکطرفه هم توی جاده اش با سرعت نور پیش میرفتم جز حال و سرانجام خوش برام چیزی نداشت و تنها این عشق تمام ترس از دنیای ناشناخته ای که داشتم به سمتش سفر میکردم رو تو خودش حل کرده بود.
زنگ آیفون توی درودیوار خونه خالی از اسباب و اثاثیه صداش با همیشه فرق میکرد.از جا پریدم و از دنیای افکارم بیرون اومدم.چمدونام رو برداشتم و از در آپارتمان که بیرون رفتم،با بسته شدن در خونه اون خونه فصلی از خاطرات تلخ و شیرین من به صندوقچه ای سپرده شد که فقط باید همونقدردور و مبهم یادم میموند که بدونم حافظه ام سالمه؛همین و بس.
رسیدیم سالن فرودگاه و سالن انتظار پر از عبور و مرور آدمهایی بود که یا مسافر بودن و یا همراهانی که به بدرقه اومده بودن.یک دسته هم واسه استقبال مسافرشون اومده بودن.فضای بزرگ سالن فرودگاه و صدایی که هر از گاهی پروازها رو اعلام میکرد منو یاد شبی انداخت که اومدم بدرقه سعید و دلم گرفت.اونشب با هر بار اعلام پروازی دلم هری میریخت پایین و خدا خدا میکردم اون هواپیما هیچوقت از زمین بلند نشه و سعید هم منصرف بشه.اما امشب داشتم درکش میکردم.هیجان حس رفتن اونم به مقصد نامعلوم واسه زمان نامعلوم آدم رو یاد سفر آلیس به سرزمین عجایب می انداخت.
لحظه آخر فقط بغض کرده بودم.درست مثل روزی که مادر رفت.مثل آخرین باری که بابا رو دیدم.چقدر دلم براش تنگ شده بود.شاید با رفتن کمتر عذاب میکشیدم..فکر اینکه اگر سفرم بی بازگشت باشه و حتی واسه آخرین بار بغلش نکردم حالم رو بد کرده بود.اما درست تو دقیقه های آخری که داشتم به سمت خروجی میرفتم تا مراحل آماده شدن واسه پرواز رو شروع کنم تو جمعیت چشمم به مسعود و بابام افتاد.سرور همه حواسش به من بود و تا لحظه آخر داشت بهم سفارش میکرد رسیدم بهش خبر بدم.جلوی چشمهای متعجب بقیه رفتم سمت جمعیتی که از بینمون رد میشدن و فقط دیدن بابا آخرین آرزویی بود که داشتم.اگرچه کم بود اما دلگرمی حضورش تو ثانیه های آخر بهم قدرت میداد تا آخر دنیا دلم غرق امید دوباره دیدنش باشه.چنان محکم بغلش کردم که دلم میخواست فقط بوی عطر همیشگیش تمام حسرت این چندسال دوری رو که برام گذشته بود و پیش رو داشتم از سرم دور کنه.مسعود رو محکم بغلش کردم.میون هق هق گریه ام هم از شادی دوباره دیدنشون و هم از غم جدایی فقط تونستم بگم دوستشون دارم و جمله بابام توی گوشم وقتی گفت اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن امیدبخش ترین جمله ای بود که بهم شهامت میداد هر غیرممکنی رو ممکن ببینم.دیگه آرزویی نداشتم و گرچه به بی وزنی چند دقیقه قبل نبودم اما به جاش یه کوله بار عشق و امید بابت دیدن دوباره اونایی که دوسشون داشتم رو با خودم میبردم.
ادامه دارد.........

نوشته: نائیریکا

...قسمت قبل

فردا تو شرکت تمام حواسم به ماجرای دیشب بود تصویر رویا تو ذهنم بود دوست داشتم دائم چهره اش رو مجسم کنم یاد اون بوسه ای که رو گونه ام گذاشته بود تنم رو مور مور می کرد اون روز تو شرکت اصلا حواسم جمع نبود همه اش با خودم فکر میکردم که چطور میتونم دوبار کنار اون دو تا دختر باشم بعد از ظهر یکم زودتر رفتم خونه یه دوش گرفتم سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم یه جعبه شکلات کادویی و چند تا شاخه گل رز سرخ گرفتم و به سمت خونه اشون راه افتادم تو راه مردد بودم که برم یا برگردم به خودم میگفتم چه برخوردی میکنن نکنه در مورد من فکر بدی بکنن اما دلم رو به دریا زدم دیگه جلوی در خونه اشون بودم زنگ طبقه سوم رو زدم بعد از چند لحظه دیدم کسی جواب نداد بازم زنگ زدم اما کسی جواب نداد به خودم لعنت فرستادم که چرا اینکار رو کردم داشتم میرفتم سمت ماشین که یه دست رو روی شونه ام احساس کردم برگشتم دیدم رویا با یه چادر سفید پشت سرم وایساده یه لحظه زبونم بند اوم رویا نگاهی به جعبه شکلات و گلی که تو دستم بود انداخت و لبخند زد نگاه مهربونش و اون لبخند قشنگش ترس رو از یادم برد سلام کردم و گفتم که برای عیادت پریسا اومدم اون هم سری تکون داد و دستم رو گرفت و به سمت خونه اشاره کردم گفتم اگر مشکلی هست مزاحم نمیشم اما دیدم اخمش رو تو هم کشید و با سر اشاره کرد که باهاش برم من هم گفتم اگر وقت مناسبی نیست اشکالی نداره بعدا مزاحم میشم دیدم که دست بردار نیست من هم دنبالش راه افتادم از راه پله ها رفتیم بالا رسیدم به در آپارتمان در نیمه باز بود صدای پریسا رو شنیدم که میگفت رویا نرفته که ؟ با هم رفتیم تو پریسا با یه تی شرت سبز قشنگ و یه شلوار آزاد که پاچه اون رو از روی درزش باز کرده بود روی کاناپه نشسته بود و کنارش چند تا گلوله نخ قلاب بافی بود من رفتم به سمتش و شکلات و گل رو به طرفش گرفتم لبخند قشنگی زد و گفت ممنونم آقای مهندس دیشب شما رو کلی زحمت انداختیم دوباره چرا شرمنده کردین گفتم قرار بود بیرون از شرکت مهندس نگین گفت ببخشید آقا رضا دست خودم نیست بس که توی شرکت همه شما رو اینطوری صدا میکنن عادت کردم تعارف کرد و نشستم روی صندلی که کنار کاناپه بود پرسیدم پاتون چطوره ؟ گفت کمی درد داره اما بد نیست گفت مسکن رو استفاده کردین گفت ترجیح میدم دردش رو تحمل کنم تا دارو مصرف کنم تو همین حین دیدم که رویا با یه سینی چایی داره میاد به طرفمون یه بلوز دامن صورتی کم رنگ تنش بود و موهاش رو پشت سرش جمع کرده بود یه گوشواره بدلی قشنگ که شبیه یه حلقه بزرگ بود کنار صورتش تکون میخورد و طبق معمول لبخند شیرینش رو هم روی لب های گوشتالو و قشنگ داشت خم شد و بهم چای رو تعارف کرد من هم برداشتم جای قند نقل بود و پولکی وقتی داشتم نقل برمیداشتم زیر چشم بهش نگاه کردم سینه های سفیدش به هم فشرده شده بود و بینشون یه گردنبند قلب خودنمایی می کرد ناخودآگاه باز هم نگاهمون گره خورد اینبار هر دو به هم لبخند زدیم باز تشکر کردم و اون هم سرش رو تکون داد و نشست کنار پریسا گفتم دیشب چطور شد که این بلا سرتون اومد پریسا گفت من داشتم از روی پل روی جوی میپریدم که سر خوردم و پام توی شکاف بین پل و جدول گیر کرد و این بلا سرم اومد رویا برگشت طرفش و به کله اش اشاره کرد و دستش رو دور اون چرخوند پریسا گفت نخیر حواسم پرت نبود سر خوردم دیدم رویا به علامت مخالفت سرش و تکون داد و یه آه کشید خندام گرفت رویا با پریسا مثل خواهر بزرگتر رفتار میکرد پریسا از خنده من خندید و رویا هم خنده اش گرفت به رویا رو کردم و گفت دختر خوبی بوده این مریض ؟ چشماش رو گرد کرد و نفسش رو مثل فوت داد بیرون و سرش رو به علامت نه تکون داد بعد انگشتش رو به علامت تهدید به سمت پریسا گرفت و با سر به من اشاره کرد پریسا گفت رویا تو رو خدا ول کن دیدم رویا داره با سر اشاره میکنه که دنبالش برم من هم بلند شدم رفتم رویا من رو برد توی آشپزخونه دیدم بوی قیمه بلنده گفتم کار پریساست سرش رو تکون داد و فهموند که بله من هم در قابلمه رو برداشتم بوی خوبی میداد و ظاهر خوبی هم داشت برگشتم به اتاق و نشستم به پریسا گفتم شما مگه قرار نبود استراحت کنی سرش رو انداخت پایین و گفت من که دارم استراحت میکنم گفتم پس این قیمه کار کیه ؟ گفت یعنی هر کسی پاش مشکل پیدا کنه نباید غذا بخوره ؟ خنده ام گرفت و گفتم نه اما میشه از بیرون غذا گرفت وقتی که آدم مریض باشه دیدم داره میخنده و نگاهش به بالای سر منه برگشتم دیدم رویا داره با انگشت براش خط و نشون میکشه من هم خنده ام گرفت گفتم رویا خانم این دختر شیطونه شما چرا جلوش رو نگرفتین دیدم شانه هاشون بالا انداخت و دستاش رو علامت تسلیم گرفت بالا یعنی که من حریفش نمیشم اینبار همگی با هم زدیم زیر خنده مدتی به حرف زدن راجع به شرکت و کارش و همکارا گذشت نگاه ساعت کردم دیدم ساعت نزدیک به نه شبه بلند شدم و گفت اگر اجازه بدین من رفع زحمت کنم دیدم رویا با دلخوری بهم نگاه کرد و بعد به پریسا نگاه کرد نگاه پریسا هم برگشت به سمت من و گفت آقا رضا میدونم که غذای فقیر فقرا باب طبع شما نیست اما خوشحال میشیم شام در خدمت باشیم گفتم نه دیگه من اومده بودم عیادت نه مهمونی گفت این چه حرفیه شما مهمون نیستین صاحب خونه اید اگر مشکلی ندارین و میتونید بمونید ما خیلی خوشحال میشیم شام در خدمتتون باشیم برگشتم به رویا نگاه کردم نگرانی تو نگاهش موج میزد دلم نیومد دلش رو بشکنم گفت باشه اما به یه شرط پریسا ذوق زده گفت هر شرطی باشه قبول گفتم به این شرط که من ظرف ها رو بشورم هر دوتا شون با هم زدین زیر خنده و رویا گفت باشه گفتم باید یه زنگ بزنم خونه بگم شام منتظر من نباشن بعد گوشیم رو در آوردم که زنگ بزنم دیدم آنتن نمیده رویا فهمید و بهم اشاره کرد که باهاش برم من هم بلند شدم دنبالش راه افتادم دیدم رفت به سمت اتاق خواب و تو انتهای اتاق به تراس اشاره کرد من هم ازش تشکر کردم و رفتم به سمت در تراس از کنار رویا که رد میشدم به خاطر وجود تخت مجبور شدم که خود رو جمع کنم یه لحظه تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بیافتم که رویا دستم رو گرفت باز اون گرما و نرمی دستاش توی دستم بود برگشتم دوباره نگاهمون به هم قفل شد دیدم رویا داره همینطور به من که بهش زل زدم نگاه میکنه چند لحظه تو همین حالت بودیم که دیدم صورتش درست جلوی صورت منه و نفسش تو صورت من میخوره ناخودآگاه صورتم رو بهش نزدیک کردم دیدم اون هم صورتش رو نزدیکم آورد و چشماش رو بست لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و یه بوسه طولانی ازش گرفتم دیدم دستاش دور من حلقه شده من هم دستام رو دور صورتش گرفتم و باز هم بوسیدمش عطش و حرارت سرتا پام رو گرفته و دوست نداشتم این لحظه هیچوقت تموم بشه انگار لب هامون رو به هم دوخته بودن رویا همچنان چشماش رو بسته بود و دستاش دور من بود صدای پریسا قفل لبهامون رو شکست رویا رویا یه لحظه بیا رویا دست پاچه از من جدا شد من هم خودم رو کشیدم کنار رویا رفت به سمت در اما برگشت نگاهم کرد و باز هم اون لبخند قشنگش رو بهم نشون داد هنوز تو شوک بودم که چی شد رفتم به طرف تراس و در رو باز کردم هوای خنک شب زمستونی به صورتم خود و اون رخوتی که تو سرم پیچیده بود از بین رفت و جاش رو به یه لذت عجیبی داد گیج بودم اما سرخوش شماره خونه رو گرفتم و به مادر گفتم که شب دیر میام و منتظر من نمونن و شامشون رو بخورن همون جا یه سیگار آتیش زدم و به فکر فرو رفتم ادامه این ماجرا چی می خواد بشه ؟ یعنی رویا من رو دوست داره؟ نکنه این فقط یه واکنش زودگذر باشه؟ پریسا چی فکر میکنه؟ انبوهی از سوالات به مغزم هجوم آوردن اما همیکنه یاد بوسه های گرم و آبدار چند دقیقه پیش افتادم همه اشون یادم رفتم سیگارم تموم شده بود و سرمای هوا داشت تو بدنم نفوذ می کرد برگشتم به اتاق خواب و در تراس رو بستم رفتم توی پذیرایی دیدم رویا سفره رو چیده و پریسا لنگان لنگان داره میاد که کنار سفره بشینه زیر بغل پریسا رو گرفتم و کمک کردم که بشینه وقتی که داشت می نشست در گوش گفت آقا رضا حالت خوبه ؟ با تعجب گفتم بله ممنون چطور مگه؟ رویا توی آشپزخونه داشت غذا رو می کشید با خنده گفت هیچی دستاتون یخ کرده ولی از خودتون گرما داره میزنه بالا خجالت کشیدم اما گفتم روی تراس یه سیگار کشیدم واسه همینه که یه مقدار یخ کردم پریسا دیگه پا پی نشد و نشست رویا دیس برنج رو آورد و نشست نگاهی به سفره کردم کوچیک بود اما چیزی کم نداشت دو تا ظرف خورشت که یکی رو رویا کنار دست من گذاشته بود و اون یکی رو کنار خودشون یه تنگ دوغ و سه تا ظرف سالاد شیرازی که روشون یه جور سبزی خشک شده ریخته بود برنج رو هم با ته دیگه سیب زمینی وسط سفره گذاشته بود پریسا گفت آقا رضا تعارف نکنید برنج بکشید من هم دست بردم و کفگیر رو برداشتم دستمو به طرف رویا دراز کردم و ازش بشقابش رو خواستم اون هم بشقابش رو داد و براش دو تا کفگیر برنج کشیدم برگشتم به سمت پریسا دیدم بشقاب به دست منتظره یه لبخندی بهش زدم و بشقاب اون رو هم پر کردم بعدش هم یه کفگیر برنج کشیدم برای خودم پریسا گفت آقا رضا تعارف میکنی غذا درست یه کمی کمه اما شما یه کفگیر برنج به کجاتون میرسه ؟ من گفتم حقیقت زیاد گرسنه ام نیست دیدم رویا دست دراز کرد و باقی برنج و ته دیگی که تو دیس مونده بود خالی کرد تو بشقاب من پریسا گفت آها حالا شد اگر تو رو نداشتیم چیکار میکردیم رویا جون ؟ رویا سرش رو انداخت پایین و خندید ادامه شام به شوخی های کوچیک و تعارف گذشت شام که تموم شد من بلند شدم که تو بردن ظرف غذا ها کمک کنم دیدم رویا یه اخمی بهم کرد و ظرف ها رو از دستم گرفت برگشتم به سمت پریسا خندید و گفت اگر میخوای سالم از این خونه بری آقا رضا سر به سر این رویا نذار دوست نداره کسی تو ظرف شستن کنارش باشه گفتم شما قول دادین ظرفها رو من بشورم پریسا گفت من قول دادم رویا که قول نداده خندیدم و گفت امان از دست شما دیدم پریسا میخواد بلند بشه اما سخته براش زیر بغلش رو گرفتم احساس کردم که انگار از قصد خودش رو شل کرده اما به روم نیاوردم کمکش کردم تا روی کاناپه بشینه برگشت گفت دست شما درد نکنه شدم مایه زحمت گفتم این چه حرفیه اصلن بساط شام رو که جمع و جور کردیم میریم بیرون تا برای این چند روز یه عصا براتون بگیرم که راحتر بتونید راه برید و به پاتون فشار نیاد یه هوایی هم عوض کرده باشین صبح تا حالا توی خونه هستین رویا از توی آشپزخونه با زدن کف حرفم رو تایید کرد پریسا گفت من دیگه رو نمیشه که ... گفتم که تو چشم من نگاه کنید اما بازم میگم بهتر جلوی پاتون رو نگاه کنید هرسه با هم زدیم زیر خنده دیگه کاملا با هم راحت شده بودیم بساط شام که جمع شد و رویا ظرفها رو شست دیدم رویا رفت به سمت پریسا کمکش کرد که از روی کاناپه بلند بشه و رفتن تو اتاق خواب که لباس عوض کنن من هم تلویزیون رو روشن کردم تا اونها حاضر بشن یکم حواسم به چیز دیگه ای جلب بشه صدای پچ پچ پریسا از اتاق توجه ام رو جلب کرد واقعا ؟ ! دروغ میگی !! کمی خودم رو کشیدم جلوتر ببینم پریسا چی میگه اما با خنده ریز پریسا دیگه تموم شد یه چند دقیقه ای طول کشید دیدم هر دو مانتو پوشیده اومدن بیرون من هم بلند شدم و با هم رفتیم از آپارتمان بیرون کنار ماشین کمک کردم که پریسا بشینه تو ماشین رویا اومد که بشینه کنارش دیدم پریسا در عقب رو بست و گفت رویا جان زشته شما بشین جلو آقا رضا که رانند آژانس نیستن دیدم رویا یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به پریسا گفتم راست میگن شما بشنید جلو اینطوری پریسا خانم هم عقب راحتر میشینن پریسا هم گفت آره راحت راحت بعدش هم یه لبخندی زد و روش رو برگردوند رویا اومد در جلو رو باز کرد و نشست ساعت از ده گذشته بود و برای خرید عصا باید میرفتیم داروخانه شبانه روزی برای همین رفتم به سمت مرکز شهر به داروخانه که رسیدم به پریسا گفتم شما و رویا خانم اینجا باشین من میرم و عصا رو میگرم پریسا گفت نه دیگه آقا رضا شما تا الان هم خیلی تو زحمت افتادین بعد یه دونه زد به شونه رویا دیدم رویا مثل فنر از جا پرید و از ماشین پیاد شد با هم رفتیم داخل داروخانه چند مدل عصا داشتن رویا یه دونه از اون آلومینیومی ها رو که ارتفاعشون تنظیم میشن برداشت و رفت کنار صندوق دو نفری جلوش بودن من هم کنارش ایستادم تا نوبتش بشه دیدم که رویا خودش رو به من نزدیک کرد من هم بهش نزدیک شدم با دست دیگه اش دستم رو گرفت دوباره لذت بودن دستاش تو دستم رو حس میکردم با نوک انگشتام دستش رو نوازش کردم اون هم محکمتر دستم رو گرفت نوبت رویا شده بود من دست تو جیبم کردم که دیدم رویا دستم رو گرفت فهمیدم که دوست نداره من حساب کنم من هم اصرار نکردم پول عصا رو حساب کرد و با هم بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم توی مسیر دائم فکرم پیش اتفاقات اون شب بود دوست نداشتم اون شب به اون زودی تموم بشه برای همین فکری به سرم زد همینطور که میرفتیم گفتم من یکمی سردم شده سرراه یه آبمیوه فروشی هست که زمستونها قهوه و شیرکاکائو گرم و از این جور چیزا میده موافقین بریم ؟ پریسا برعکس تمام اون شب که تعارف میکرد گفت به به من که میمیرم برای شیر کاکائو رویا هم برگشت به سمت من و سرش رو به علامت تایید تکون داد مسیر رو به سمت آبمیوه فروشی عوض کردم تقریبا یه ده دقیقه بعد رسیدم اینبار بدون این که پریسا چیزی بگه رویا با من پیاده شد رفتم به سمت صندوق مشتری زیادی نبود و آخرای شب بود سه تا شیر کاکائو سفارش دادم و پولش رو حساب کردم دیدم رویا باز کنارم و اینبار من دستش رو گرفتم اون هم یه نگاه مهربون به چشمام کرد و محکم دستم رو فشار داد و نگه داشت منتظر شیر کاکائو شدیم یه دو سه دقیقه ای دست تو دست هم بودیم دیدم رویا سرش رو گذاشت روی شونه ام من هم سرم رو تکیه دادم به سرش چند لحظه تو این حالت بودیم که دیدم شماره ما رو صدا میکنن رفتم و شیر کاکائو ها رو گرفتم و با رویا برگشتیم به ماشین یکی از شیرکاکائو ها رو دادم به پریسا و همون جا تو ماشین کنار خیابون شروع کردیم به خوردن گرما مطبوع و بوی شیر کاکائو غلیظ و خاطره اون شب با هم مخلوط میشدن و از گلوم می رفتن پایین شیر کاکائو که تموم شد لیوان های خالی رو جمع کردم و بردم توی سطل زباله انداختم داشتم ماشین رو دور میزدم که بشینم دیدم نگاه رویا تمام مدت داره تعقیبم میکنه راه افتادیم و به سمت خونه رفتیم نمیدون تاثیر شیر کاکائو بود یا خستگی درد پا اما تو آینه که نگاه کردم دیدم پریسا چشماش رو بسته برگشتم به رویا نگاه کردم دیدم اون هم به طرف من برگشت بهش اشاره کردم که صندلی عقب رو نگاه کنه برگشت و پریسا رو توی حالت خواب دید برگشت و بهم لبخند زد بعد دستش رو گذاشت رو دستم تا رسیدن به خونه دستم رو رها نکرد وقتی که رسیدم پریسا هنوز خواب بود کوچه تو تاریکی شب خلوت بود رویا به طرفم نگاه کرد و سرش رو آورد جلو من هم سرم رو بردم نزدیکش و لب هامون همدیگر رو تو آغوش گرفتن میدونستم که این آخرین نقطه قشنگ اون شب میتونه باشه واسه همین لبهای گوشتالو رویا رو میمکیدم اون هم زبونش رو روی لب های من میچرخوند دستم رو کنار صورتش گرفتم و گونه قشنگش رو نوازش کردم احساس کردم ماشین یه تکون کوچیکی خورد برگشتم دیدم که پریسا داره تو خواب جا به جا میشه از هم جدا شدیم رویا پیاده شد و در عقب رو باز کرد پریسا از خواب پرید یه نگاهی به اطرافش کرد و گفت کی رسیدیم؟ گفتم ساعت خواب خانم خندید و گفت من که خواب نبودم چشمام بسته بود باز هم خندید و با کمک رویا و عصای جدیدش پیاده شد من هم ماشین رو دور زدم و کمک کردم که از روی پل روی جوی رد بشن کنار در خونه ازشون خداحافظی کردم و رفتم به طرف ماشین در رو باز کردم و نشستم به طرف در خونه نگاه کردم هر دو تا شون داشتن دست تکون میدادن من هم براشون دست تکون دادم و حرکت کردم.

نوشته: رضا

امین چایی را دو با تا هورت داغا داغ خورد اشاره بمن کرد وچشمک ظریفی زد گفت من میرم فوتبال مادرش که عمه بزرگه من میشه گفت بخدا اگه بری وای بحالت مشقهات و هنوز ننوشتی من گفتم عمه جان شب کمکش میکنم باهم مینویسیم ظاهرا کله ای تکون داد وراضی شد مرتضی داماد عمه ام که نشسته بود همش به سر و کون من نگاه میکرد 45 سالش بود منم چون اونو مثل پدر خودم میدونستم هیچ وقت جلوش خودمو نمی پوشوندم خلاصه تو یه فرصت طلایی جیم زدمو رفتم وسط باغ اخه خونه عمه ام تو کرج توی یه باغ بزرگ هست خودمون شیراز زندگی میکنیم همیشه تابستونها میاییم کرج ومنو امین همبازی بچگی تا حالا هستیم امین این اواخر خیلی بزرگ شده چون بازیهاش بودار شده منم خودمو به اون راه میزنم وبه رو نمیارم .پس چرا دیر کردی؟ گفتم این مرتضی یه جوری نگاهم میکرد که ترسیدم بفهمه . امین گفت بفهمه بدرک فقط میخوام کسی نیاد بازیمونو خراب کنه ولش کن بیا بریم دیگه دستمو گرفت وشروع بدویدن کردیم تا زیر یکی از درختهای بزرگ رسیدیم از 7سالگی اینجارو برای بازی انتخاب کرده بودیم تارسیدیم زیر پوششو دراورد وشروع بچرخیدن کرد منم میچرخیدم امین گفت پس چرا لباستو درنمیاری من منی کردمو گفتم یادم نبود پیرهنمو دراوردم با سوتین وشلوار لی خیلی مسخره شده بودم ولی عالم خوبی داشت خیلی بازی کردیم تا به بازی کشتی رسیدیم قبلا امین بیرحم بود ومنو میزد زمین اما چند سالیه که میفهمم که الکی بمن امتیاز میده اینبار هم که کشتی گرفتیم میتونست منو بزنه ولی تابلو بود که ملاحظه میکنه در عوض بدنمو خیلی با احساس لمس میکنه سرشو وقتی روی سینم میزاره دیگه نمیخواد برداره واز پشت که روم میوفته سفتی کیرشو لای کونم حس میکنم وبه این زودی بلند نمیشه اینبار دیگه مثل کسیکه داره سکس میکنه منو از گردن با لبهاش ودستش روی یکی از سینه هام وتا میتونست تمام ابعاد کونمو با کیرش فشار میداد صادقانه بگم منم داشتم حال میکردم قبلا تو کشتی برای هم رجز میخوندیم ولی حالا دوتایی سکوت کرده بودیم وفقط اه اه های یواش و ساکتی از توسینمون بیرون میومد اینقدر که دیگه روم نبود برگردم تو چشمهاش نگاه کنم سر گرم بودیم که یه دفعه صدای فحش بدیو شنیدیم نگو مرتضی بالا سرمون بوده وما حواسمون نبود هیچ جور نمی شد بگی کشتی میگرفتیم چون امین که با شلوار خیس که معلوم بود تازه اب منیش اومده ومنهم که شلوار لی پراز خاک ودکمه باز وسوتین که مرتضی یدونه زد تو گوش امین که شالاه دستش قلم بشه خیلی دلم سوخت امین با شلوار پر از منی و صورت سرخ چنان به مرتضی چپ چپ نگاه کرد که معلوم بود میخواد تلافی کنه اما با چشم ابکی رفت مرتضی اومد پیش من وشروع کرد به تکوندن لباسهم همش کونمو تمیز میکرد در صورتی که من روی شکم خوابیده بودم وجلوی شلوارم خاکی بود با همون عصبانیتی که داشت منو برد تو الاچیق وسط باغ ومثل مادرها که بچه هاشونو نفرین میکنند ولباسهاشونو درمیارند که بشورن اینهم شلوارمو دراورد وجو حاکم جوری بود که خودمهم کمک میکردم اونهم هی غر میزد ولباس منو انداخت توی حوض کوچک وقشنگ کنار الاچیق ومنهم با یه شورت ابی کم رنگ و سوتین سفید که تازه یه سگکش کنده شده بود همینطور به زر و زرهاش دارم گوش میدم که اومد پیشمو با لحن اروم وملایمی گفت از من ناراحت نشو حیف این بدن قشنگت نیست که روی خاکها میندازیش واروم دستشو روی کمرم میکشید تا یواش یواش دستش رسید به برجستگی باسنم همونجاییکه با شورت زنانه پوشیده نیست واب بود که از کسم سرازیر شد خیلی خودمو نگهداشتم وبا نفرت نگاهش میکردم تا نفهمه اما عوضی کاری به این حرفها نداشت ودستشو برد زیر شورتم که دستشو پس زدم دوباره دست زد که هولش دادم اونهم شورتمو کشید وپارش کرد که بندش داشت کسمو پاره میکرد کار خدا پارچه اش از این نازکها بود حالا دیگه تسلیم تسلیم بودم چون ازمون آتو گرفته بود شلوارم را با حقه دراورده بود جرات نمیکردم برم چون از چشمهاش اتیش بیرون میومد خیلی بهش برخورد که هولش دادم یه دختر 17ساله توی روش ایستاده براش اف داشت یدونه محکم زد تو گوشم و موهامو پیچوند توی دستشو کیرشو دراورد وشروع کرد وحشیانه مالوندنم که دوسه بار میخواست بکنه تو کونم نمیتونست من گریه میکردم خودمو سفت نگه داشته بودم اونهم با این کیر پیوندی از الاغش به همه جام فرو میکرد الا کونم تا این که خسته شد موهامو ول کرد منو خوابوند روی زمین دستشو برد کسمو گرفت تو مشتشوبا دست دیکرش سوراخ کون منو تفمالی کردو سر کیرشو کرد تو کونم که چنان جیغی زدم که هنجرم پاره شد اونهم عین خیالش نبود تند تند تلمبه میزد که دو سه دقیقه کشید که محکم زد تا ته وشل شد روی من وبلند هم نمیشد منهم که بی حال بیحال افتاده بودم و نای بلند شدن نداشتم خودمو به بیهوشی زدم مرتضی خودشو جمع جور کرد شلوار منو از توی حوض دراورد خیس خیس اورد انداخت روم دو سه بار صدام زد جواب ندادم اولش ترسید ولی بعدش شلوارمو پام کرد و منو مثل گوسفند انداخت روی دوشش وبرد تو ساختمان عمه ام که عمم تا منو دید بدو بدو اومد منو گرفت وخوابوند روی تخت که دیدم مرتضی بهش گفت بازی میکرده افتاده تو حوض کوچیکه وغش کرده فقط شوکه شده بهوش اومد چیزی ازش نپرسید یه وقت میره تو کما عمه ساده منم زد تو صورت خودش و گفت یا ابوالفضل جواب برادرمو چی بدم ومرتضی داشت از اطاق بیرون میرفت یه نگاه معنی داری بمن که از زیر چشم میدیدمش کرد گفت بهوش اومد بگید ایندفعه مواظب خودش نباشه یه وقت بلایی سرش میادها وخندید و رفت منم تودلم خون بود از این امینی نامرد که منو با این عوضی تنها گذاشت واینهمه جیغ وداد فریاد و نفهمید خیلی شاکی بودم خوابم برد وقتی بیدار شدم امین را بالای سرم دیدم رومو برگردوندم وزدم زیر گریه امین خیلی ناراحت شد به مادرش گفت چرا بمن نمیگی چش شده دست منو گرفت وصورتمو طرف خودش چرخوند که دوباره سرمو برگردوندم امین دستموفشار داد وبوسید ودر گوشم گفت بخدا میکشمش و رفت که کمی نگران شدم اما دیگه هیچی برام مهم نبود چرا که مرتضی تازه راهشو باز کرده منم تا بیست روز دیگه اینجا باید روزی یکبار کونو در اختیار این عوضی بذارم پس بذار هر بلایی سرش میاره بیاره فردا صبح پاشدم و رفتم حموم ویکساعتی توی حموم داغ زیر دوش دمر و خوابیدم تا سوراخ کونم مثل اول بشه یا حداقل دردش تموم بشه بعد اومدم بیرون و با حوصله به خودم رسیدم مثل اینکه کیر اول زندگیو خورده باشم یه مقدار کم رنگ ارایش کردم . وموهامو بستم بالا مثلا طرح گوجه ای درست کردم یه شلوار گرمکن تنگ کوتاه پا کردم با یه پیرهن ورزشی پسرونه بدون سوتین . هنزفری گذاشتم توی گوشم ورفتم تو باغ که امین را ببینم اما دیدم ابلیس (مرتضی) تسبیح تو دستش داره میچرخونه و بر و بر داره منو نگاه میکنه منهم یه حساب و کتاب کردمو اومدم پیشش وعمدا سلام نکردم وشروع کردم به نرمش وهی کونمو دست میمالیدم ومثلا ورزش کمر میکردم دولا میشدم واز لای پام اونو دید میزدم یه مقدار که ورزش کردم پیرهن ورزشی مو دراوردم که منو بدون سوتین دید تسبیحش دیگه نمی چرخید منم به بهونه اینکه عرق کردم با پیرهنم زیر پستونهامو پاک میکردم ولی عمدا بالا پایینشون مینداختم وشلوارمو که لای کونم انداخته بودم نشونش میدادم فهمید دارم عمدی اینکارو میکنم ولی نمیدونست هدفم چیه تا اینکه دلو زد به دریا اومد جلو گفت یادت ندادن به بزرگترها سلام کنی که منهم هندزفریو در اوردم وگفتم کاری داشتید گفت نه راحت باش پیرهنتو بپوش سرما میخوری گفتم نه هوا گرمه اگه اسخر میبود خوب بود مرتضی گفت استخر توی شهر داره بیا خونه ما حوضش بزرگه با مائده و زینب ابتنی کنید اسم دخترهاش بود که گفتم باشه برای فردا وبا اشاره دست خداحافظی کردمو و بالا تنه لخت وشلوار تنگ ورزشی اروم بدنو تکون میدادم که دیوونش کنم تا اینکه نقشه خوبی به ذهنم رسید ......... با عرض معذرت بقیه اش را فردا شب مینویسم و ارسالو میزنم غلط های املایی منو بخوبیه خودتون ببخشید خیلی خوابم میاد اگه قابل دونستید دو سه تا فحش هم بما بدید منتظر نظرات وفحشهای زیباتون هستم ای جز جیگر بزنه این ادمین که بعضی فحشهارو اسپم میکنه شب همتون بخیر

نوشته:‌ لیلا

اسم من رضاست و توی یه شرکت تولیدی به عنوام مدیر کارخونه کار میکنم. توی شرکت ما اکثر پرسنل خانم هستن و کارهای مونتاژی رو انجام میدن داستانی که میخوام براتون بگم برمیگرده به دو تا از همین همکارای خانمی که تو شرکت هستن. شرکت مدتی بود که تولیدیش بالا رفته بود و سرمون خیلی شلوغ شده بود میدونستیم که عید نزدیکه و کارامون بیشتر هم میشه برای همین قرار شد که چند نفر رو برای کارای مونتاژ استخدام کنیم .روزی که آگهی رو دادن تلفن های شرکت دیگه کامل اشغال شده بود و کلی آدم برای مصاحبه قرار شده بود که بیان شرکت . روز مصاحبه همه جور آدمی میامد اکثرشون هم نیازمند به کار و پول بودن اما چاره ای نبود و ما فقط 3 نفر میخواستیم این بود که اولیت با کسایی بود که راهشون نزدیک بود و سابقه بیشتری داشتن این رو هم بگم که کارای مصاحبه با من نبود و فقط پرسشنامه های استخدامی رو که به نظر مناسب بودن به من میدادن تا برای مصاحبه آخر از توی اونها انتخاب کنم. فردای روز مصاحبه 13 تا از پرسشنامه هایی که اداری به نظرشون مناسب بودن رو دادن به من برای بررسی در حین بررسی دیدم که توی دو تا از پرسشنامه ها آخرین محل کار و زمان خاتمه کار یکسان هستن و آدرس اون دو نفر هم یکی بود برام جالب شد میخواستم بدونم داستان این دو تا پرسشنامه چیه این بود که علاوه بر 3 نفری که به نظرم بهتر از بقیه می اومدن اون دو نفر رو هم انتخاب کردم و قرار شد که با هر 5 نفرشون تماس گرفته بشه که برای گزینش

آخر روز پنج شنبه که کار من سبکتر بود این نفرات بیان. چهارشنبه شب خونه بردارم دعوت بودم و چون خیلی وقت بود نرفته بودم به اصرار تا دیروقت منو نگه داشتن حتی اصرار کردن که شب همونجا بمونم اما من عذرخواهی کردم و گفتم که فردا باید اول وقت شرکت باشم این شد که حدود ساعت یک شب رسیدم خونه و من خسته از کار و بعدش مهمونی همین که رسیدم به اتاق خواب افتادم روی تختم و و خوابم برد.صبح با صدای مادرم بیدار شدم .همینکه چشمام باز شد یه نگاهی به ساعت کردم از هفت و نیم گذشته بود دیرم شده بود واسه همین فقط صورتم رو یه آبی زدم و لباس پوشیدم کیفم رو برداشتم از در زدم بیرون که مادرم صدا زد:کجا میری رضا بیا صبحونت رو بخور از همونجا داد زدم ممنون دیرم شده باید برم اینو گفتم و رفتم بیرون توی پاگرد کفشام رو پوشیدم و رفتم توی پارکینگ سراغم ماشینم.چون شرکت ما توی اطراف شهر هست کمتر مغازه و سوپر مارکت نزدیکمون هست برای همین از سوپر مارکت محل یه مقداری کیک و بیسکویت و شیر گرفتم که تا ظهر نگهم داره نزدیک شرکت که شدم تو خیابون اصلی که توی یکی از کوچه هاش شرکت ما قرار داره دیدم دو تا دختر منتظر ماشین وایسادن من معمولا کسی رو سوار نمیکنم اما نمیدونم که چطور شد که زدم کنار. یکی از اونها اومد جلو و گفت مسیرتون تا کوچه پونزدهم میخوره دیدم که سر کوچه شرکت خودمون هست برای همین گفتم بفرمایید دختره برگشت سمت دوستش و بهش اشاره کرد و دوتایی اومدن صندلی عقب نشستن همین که راه افتادم دختره گفت ببخشید آقا ما میخوایم بریم شرکت .... شما میدونید کجاست ؟ دیدم اسم شرکت ما رو میگه فهمیدم که امکان داره از کسایی باشن که برای مصاحبه باهاشون تماس گرفتن ،از توی آینه یه نگاهی به عقب انداختم و گفتم بله میدونم شما برای استخدام تشریف میبرین با تعجب به هم نگاهی کردن و یکیشون گفت بله اما شما از کجا میدونید گفتم من تو این شرکت کار میکنم دیگه حرفی نزدن و رسیدم جلوی در شرکت خواستن کرایه بدن که من قبول نکردم تشکر کردن و رفتن داخل من هم ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل از نگهبانی پرسیدم که کسی برای مصاحبه اومده گفت که 5 نفر امدن فرستادمشون به واحد شما من هم ساعت زدم و رفتم به طرف اتاقم قبل از این که برم داخل توی راهرو 5 تا دختر رو دیدم که اون دو نفر هم بینشون بودن به منشی ام گفتم که بعد از 5 دقیقه تک تک بفرستشون تو، نشستم پشت میزم و پرسشنامه رو مجدد شروع به خوند کردم از بینشون اون دوتا پرسشنامه رو جدا کردم و گذاشتم کنار توی ذهنم قیافه اون دو تا رو بررسی کردم اونی که کم حرفتر بود قد بلندی داشت و لاغر اما صورت خیلی قشنگی داشت پاهای کشیده و تیپ ساده ای زده بود اما اونی که باهاش صحبت کرده بودم یه مقدار کوتاهتر بود قیافه اش معمولی بود اما حسابی آرایش کرده بود و به خودش رسیده بود

توی همین احوال بودم که تلفن زنگ زد منشی ام گفت مهندس دو تا از این خانم ها اصرار دارن که باهم بیان داخل گفتم اشکالی نداره بگین بیان صدای در زدن اومد ،بفرمایید تو دیدم همون دخترا اومدن داخل گفتم بفرمایید بشینید تشکر کردن و نشستن پرسیدم اسمتون دختره که کمی قدش کوتاه تر بود گفت من پریسا اکبری هستم و این هم دوستم رویا جعفری گفتم ببخشید میپرسم اما شما چرا با هم تشریف آوردین پریسا گفت دوست من نمیتونه حرف بزنه اینه که من خواستم اگر ممکنه با هم مصاحبه رو انجام بدیم امیدوارم که مشکلی نباشه گفتم خواهش میکنم مشکلی نیست اما این یکم کار رو سخت میکنه پریسا گفت چطور ؟ گفتم اگر ما یک نفر از شما دو تا رو لازم داشته باشیم چی میشه ؟ پریسا جواب داد ما همیشه با هم هستیم برای همین هم اگر جایی بخوایم کار کنیم باید با هم باشیم گفتم یعنی اگر من شما رو بخوام استخدام کنم اما به دوست شما نیازی نداشته باشیم شما کار رو قبول نمیکنید؟ پریسا سریع جواب داد نه رو کردم به رویا دیدم اون هم سرش رو به علامت منفی تکون داد برام جالب بود این که اینقدر دو نفر تو این دوره زمونه پشت هم هستن گفتم اگر بخوام شما دو نفر رو استخدام کنم یه شرط داره پریسا گفت بفرمایید گفتم شرطش اینه که توی یک جا کار نکنید نگاهی به هم کردن و پریسا جواب داد آقای مهندس من درک میکنم که شما ممکنه فکر کنید ما کار رو جدی نمیگیریم و ممکنه که این دوست بین ما روی کارمون تاثیر منفی بذار اما من و دوستم این قول رو میدیم که این اتفاق نیافته و اگر شما از کار ما رضایت نداشته باشید بدون حقوق هر وقت که خواستین ما رو اخراج کنید ته دلم دوست داشتم استخدامشون کنم واسه همین گفتم شما یک ماه آزمایشی کار میکنید اگر کارتون خوب بود قردادتون تمدید میشه و اگر تو این مدت به هر دلیلی مناسب نبودین هر دو نفر باید برین قبوله؟ پریسا با ذوق دست رویا رو گرفت و رو به من گفت قبوله نا امیدتون نمیکنیم در ضمن از بابت این که ما رو رسوندین باز هم ممنون.معلوم بود دخترای زرنگی هستن و این که دوستیشون اینقدر عمیق بود برام جالب بود.

قرار شد با اون یک نفر دیگه ای که انتخاب کردم از شروع هفته مشغول بشن . شنبه توی راهرو اون سه نفر رو منتظر دیدم رفتم به اتاقم و به منشی گفتم که به واحد تولید معرفیشون کنه و برای کار راهنماییشون کنه تا ظهر توی اتاقم مشغول به کار شدم و بعد از ظهر رفتم که یه سری به خط تولید بزنم اونجا رویا و پریسا رو دیدم که با لباس کار مشغولن همین که من رو دیدن از جاشون بلند شدن گفتم بفرمایید از سرپرست تولید اوضاعشون رو پرسیدم گفت کارشون خوبه و معلومه که سابقه کار مونتاژ دارن من هم چیزی نگفتم و رفتم. از اون روز به بعد هر از گاهی اونها رو میدیم ولی زیاد تو فکرشون نبودم . نزدیک عید بود و همه مجبور بودیم برای این که سفارشات مشتری ها رو برسونیم اضافه کاری بمونیم قسمت تولید از همه بیشتر درگیر بودن و من هم برای کنترل کارها مجبور بودم تا دیروقت بمونم این باعث شده بود بود که وقتی کارمند هایی که برای اضافه کاری مونده بودن میخواستن برگردن دیگه هوا تاریک شده بود و سرویس جداگانه ای برای کسایی که اضافه کاری می مونن گذاشته بودن اما من که با ماشین شخصی می اومدم مشکلی نداشتم. یه شب که کار تعطیل شد من از شرکت اومدم بیرون که دیدم یه تعداد از همکارا جلو در منتظر وایسادن پرسیدم گفتن سرویس نیامده من هم گفتم براشون آژانس بگیرن و هر کدوم از همکارا که مسیرشون میخوره بقیه رو برسونن به نگهبانی گفتم اونایی که مسیرشون به من میخوره رو بهشون بگو که من میبرم من هم رفتم به سمت ماشینم سوار ماشین که شدم دیدم که پریسا و رویا از بقیه جدا شدن و دارن میان به سمت ماشین من پریسا سرش رو پایین آورد و گفت آقای مهندس مزاحم نمیشیم گفتم خواهش میکنم من که دارم این مسیر رو میرم شما هم مزاحم نیستین بفرمایید پریسا و رویا اومدن صندلی عقب نشستن یاد اون روزی که اومده بودن استخدام بشن افتادم گفتم خانمها که برای استخدام تشریف نمیبرن پریسا تعجب کرد و منظورم رو از شوخی نگرفت اما رویا خندید و به پریسا اشاره کرد و با دست براش توضیح داد پریسا هم یادش افتاد و خندید بعدش گفت نه آقای مهندس اما من وقت نشد از شما تشکر کنم شما خیلی به ما کمک کردین گفتم خواهش میکنم شما کارتون خوب بود و ما هم به شما نیاز داشتیم پریسا گفت خواهش میکنم اما شما لطف بزرگی به ما کردین نمیدونم چطور جبران کنیم گفتم دیگه این حرفا رو نزنید

تو راه پریسا سر صحبت رو باز کرد و فهمیدم که اون دو نفر با هم زندگی می کنن و از شهرستان اومدن اینجا و به اسم دانشجو خونه اجاره کردن و برای خانواده پول میفرستن یه حسی داشتم ، قبلا اصلا به اون دو تا فقط به چشم همکار نگاه میکردم اما تو مسیر هر وقت که تو آینه عقب رو نگاه میکردم بیشتر به اونها توجهم جلب میشد مخصوصا به رویا درسته که نمیتونست صحبت کنه اما صورت قشنگی داشت خیلی آروم و دوست داشتنی به نظر می اومد چشم و ابروی مشکی و صورت کشیده ای داشت مختصر روژی که به لبش زده بود لبای قشنگ و برجسته اش رو بیشتر نشون میداد درسته که زیاد آرایش نکرده بود اما ترکیب صورتش و اون لبخند کوچیکی که همیشه رو لبش بود با اون حالتی که همیشه سرش رو پایین می انداخت بیشتر تو نگاه آدم می نشست تو همین اوضاع و احوال بودم که صدای پریسا رو شنیدم آقای مهندس همین کوچه اس من هم پیچیدم توی کوچه و جلوی خونه ای که نشونم داد نگه داشتم پیاده شدن و باز پریسا سرش رو تو پنجره آورد و گفت آقای مهندس زحمت کشیدن ممنون گفتم خواهش میکنم در رو بستن و من اومدم راه بیافتم که یهو صدایی یه ناله پشت سرم شنیدم نگه داشتم و پیاده شدم دیدم که رویا دست پریسا رو گرفته و داره از زمین بلندش میکنه رفتم جلو دیدم که موقع رد شدن از جوی هوا تاریک بود و پاش به پلی که روی جوی بوده گیره کرده نشستم بی اختیار مچ پاش رو گرفتم اصلا حواستم نبود دیدم که پریسا یکم پاش رو عقب کشید گفتم بذارین ببینم چی شده آروم شد و من هم پاش رو گرفتم مچ پاش رو که دست زدم ناله اش در اومد گفتم باید ببریمتون بیمارستان پریسا گفت نه چیزی نیست یه کم پام درد گرفته چیزی نیست بعد دست رویا رو گرفت تا بلند بشه اما همین که دست رویا رو رها کرد دیدم پاش رو بالا نگه داشته و نمیتونه زمین بذارش اصرار کردم و گفتم پریسا خانم شوخی که نیست ممکنه پاتون پیچ خورده باشه بذارین بریم یه عکس بگیریم ضرر که نداره دیدم رویا هم دستش رو داره میکشه و بهش با اشاره میگه که بیاد پریسا گفت آخه باعث زحمتتون میشیم واقعا معذرت میخوام گفتم الان موقع تعارف کردن نیست تشریف بیارین بعد صحبت میکنیم پریسا لنگان لنگان دست رویا رو گرفت و اومدن سوار ماشین شدن میدونستم که یه بیمارستان اون نزدیکی هست رفتیم اونجا گفتن باید صبرکنید دکتر کشیک بیاد من هم رفتم تشکیل پرونده دادم تا دکتر اومد پای پریسا رو معاینه کرد و براش یه عکس از مچ پا نوشت با کمک رویا بردیمش بخش رادیولوژی اونجا بعد از کمی معطلی از مچ پاش عکس گرفتن دکتر عکس رو که دید گفت مچ پاتون دررفته اما خوشبختانه سالمه و نشکسته بعدش یه آتل برای پاش نوشت با مسکن که بگیریم من به رویا گفتم که میرم داروخانه نسخه رو بگیرم تو پیشش بمون یه لحظه چشمش رو دوخت به چشم من و دستم رو گرفت و با سر تشکر کرد یه حالی شدم دست لطیف و گرمش با اون نگاه پر از مهربانی که توش بود تکونم داد بهش گفتم باشه شما بمون کنارش من زود میام رفتم داروخانه و نسخه رو گرفتم وقتی برگشتم دیدم دکتر مچ پا رو جا انداخته و منتظر منه که بیام ، آتل و بقیه داروها رو دادم به دکتر اون هم آتل رو روی باندی که دور مچ رویا بسته بود گذاشت و محکمش کرد بعد رو کرد به من و گفت شما باید مواظبش باشین تا یه هفته نباید روی این پا فشار بیاره برای امشب هم یه مسکن بهشون تزریق کردم اگر درد داشتن مسکنی که براشون تجویز کردم رو بخوره از دکتر تشکر کردم و رفتم کنار پریسا دیدم درد داره اما سعی میکنه به روش نیاره گفتم پریسا خانم که می فرمودین چیزی نیست دیدین باید می اومدیم دکتر سرش رو انداخت پایین و گفت آقای مهندس من شرمنده ام واقعا شما رو تو زحمت انداختم رو م نمیشه تو چشماتون نگه کنم من هم برای اینکه آروم بشه گفته این چه حرفیه شما لازم نیست به چشمای من نگاه کنید شما جلوی پاتون رو نگاه کنید که این بلاها سرتون نیاد رویا که کنارم بود خندید پریسا هم خنده اش گرفت و گفت چشم با کمک رویا زیر بغل پریسا رو گرفتیم و بردیمش تو ماشین و به سمت خونه اشون راه افتادیم

اون یخی که بین ما بود دیگه از بین رفته بود و اونها هم راحتتر با من برخورد میکردن تو مسیر رویا دائم پریسا رو نوازش می کرد و اون رو آروم میکرد وقتی رسیدم به خونه به رویا کمک کردم و پریسا رو بردیم بالا، آپارتمانی که گرفته بودن یه آپارتمان نقلی یه خوابه تو طبقه سوم بود رسیدم به در آپارتمان رویا در رو باز کرد و رفتیم تو ، آپارتمان تمیزی بود کاملا معلوم بود که همه چیزی مرتب و با سلیقه چیده شده اثاثیه زیادی نبود اما همون وسایل کم هم مرتب و منظم چیده شده بود پریسا رو روی کاناپه ای که روبروی تلویزون بود گذاشتم و گفتم خوب دیگه شما باید استراحت کنید در ضمن تا یه هفته هم شما نمی خواد بیاد سر کار رویا خانم هم فردا رو پیشتون میمونن تا یه موقع هوس شیطونی کردن به سرتون نزنه رویا خندید و انگشتش رو به علامت تهدید به سمت پریسا تکون داد پریسا هم خندید و گفت چشم آقای مهندس اما .... گفتم اما نداره ببینم شیطونی کردی اخراجی همه مون زدیم زیر خنده پریسا گفت آقای مهندس واقعا نمیدونم چطور تشکر کنم گفتم اینقدر نگید آقای مهندس توی شرکت من مهندس هستم اما بیرون من رو رضا صدا کنید پریسا گفت چشم آقا رضا ، دیروقت شده بود و من هم خسته شد بودم از پریسا خداحافظی کردم و رفته جلو که داروها رو بذارم کنارش که دستش رو جلو آورد من هم باهاش دست دادم رفتم به طرف در که رویا دنبالم اومد ، تو درگاه بودم گفتم رویا خانم حواستون به این دختر باشه پاش بدتر نشه نگران کار هم نباشید دیدم رویا دستش رو به سمتم دراز کرد من هم باهاش دست دادم یهو دیدم رویا من رو کمی کشید و جلو و یه بوسه روی گونه ام گذاشت یه لحظه خشکم زد اما سعی کردم به روم نیارم دوباره باهاش دست دادم و خدا حافظی کردم و رفتم به طرف راه پله برگشتم دیدم رویا توی درگاه ایستاده و داره من رو نگاه میکنه براش دست تکون دادم و رفتم.

ادامه ...

نوشته: رضا

...قسمت قبل

از بیمارستان زدم بیرون و جلوی یه تاکسی خالی رو گرفتم و وقتی توی صندلی عقب نشستم نفسم داشت بند میومد.شیشه ماشین رو پایین آوردم نسیم خنک شبانگاه فقط رطوبت عرق رو از صورتم زدود اما آتیشی که درونم داشت شعله میکشید با وزش هیچ طوفانی خاموش که نمیشد شعله ورتر هم میشد.نمیدونستم اونجا قراره چه اتفاقی بیفته واسه همین کرایه رو حساب کردم و قدم به کوچه گذاشتم.انگار خودم هم امید داشتم توی چند قدمی که پیاده تا در خونه میرم بتونم به خودم مسلط بشم و با زبون ملایم سپهر رو از امیر بگیرم.میدونستم امیر اونقدر لوس و بچه ننه هست که تو این موقعیت تنها جایی که ممکنه باشه زیر چادر مادرشه.
دستم که رفت روی زنگ با تمام قدرت فشار دادم و خشمم رو داشتم سر دکمه زنگ خالی میکردم اما هیچ صدایی از حیاط نمیومد.حتی صدای لولاهای پیر و کهنه درب ورودی ساختمون که توی ایوون مرتفع قرار داشت و همیشه اول از همه نوید اومدن میزبان رو واسه باز کردن در میداد،به گوش نرسید..پنجره های خونه با وجود پشت پنجره ای و پرده های ضخیم هم اهل خونه رو رسوا میکرد.چراغ روشن سر در خونه رسم قدیم حضور صاحبخونه تو سرای کهنه بود و هر مهمون ناخونده ای میدونست صبر کنه حتما کسی واسه باز کردن در خواهد اومد.
از ناله زنگ دست شستم و با مشت به در کوبیدم تا اگر دل کسی از حال و هراسم آشوب نمیشه به خشم بیاد و واسه گرفتن مشتهای بسته ام بیاد که بی وقفه به تنه قدیمی و محکم در رنجه میشد و خواب و آرامش رو به اهالی خونه های همسایه هم داشت حروم میکرد.وقتی کسی واسه شنیدن حرفهام در خفا و خلوت خونه نیومد فریادی که از حنجره ام برخواست و تو فضای خلوت کوچه پیچید انگار مال خودم نبود.
بی وقفه ناسزا میگفتم و با لگد به در میزدم تا رحمی کنه و فاصله رو از بین من و تنها امید زندگیم، سپهر برداره"بیا بیرون بی غیرت.بیا برو ببین مادرمو به چه روزی انداختی آشغال.بیا ببینم با اجازه کی بچه رو مثل دزدا با خودت بردی هان؟؟؟؟" همسایه ها از خونه هاشون بیرون ریختند و اغلب اونها با اینکه طی چند سال به عنوان عروس طلعت خانوم باهام چشم در چشم شده بودند و مراورده داشتند،با من آشفته حال بیگانه بودند اما با همه غریبه گی نگاهشون که به اشکهای داغم می افتاد و گوششون حرفهایی که دوازده سال سینه ام رو سوزونده بود و کلامی از اون رو احدی از اونا نشنیده بود، می شنید چشمهاشون پر از ناچاری و دلسوزی بود.اما دل سنگ اونی که باید به رحم میومد نیومد.
چشمم به تل آجرهایی که گوشه کوچه ریخته بود افتاد و دوسه تایی از شکسته های اون سفیر رسوندن خشمم به پشت شیشه های پنجره ای شد که دغل بازانه دست به دست اهل خونه داده بود و مانع میشد تا هرچی فریاد میزنم به دل سنگ این مادر و پسر نفوذ کنه.صدای شکستن شیشه پنجره انگار از حنجره زخمیم برخاست و مثل فریاد بلند همهمه مردم رو خاموش کرد.
از ترس محکوم شدن به همدستی باهام هیچکس واسه تسلی دلم حتی نزدیکم نیومد.شایدم مثل دیوونه ها شده بودم و ازم ترسیدن.چون هیچوقت تا حالا منو در این حالت ندیده بودن.همه به صدای آرومم عادت داشتن حتی گاهی واسه شنیدن حرفام مجبور میشدن گوش تیز کنن..انگار نه انگار این سوگندی که کولی وار فریاد میزنه و با ضجه بچه اش رو میخواد همون دختر نحیف و بچه سالی هست که وقتی عروس این خانواده شد با چشم تردید بهش نگاه میکردند که حتما عیب و علتی داشته که دودستی این سیب سرخ رو تقدیم دست چلاق کردن و اگه عیب و نقصی نداشته باشه حتما یه روزی به ستوه میاد و میذاره و میره.
چراغ گردون بالای سر ماشین پلیس مغرورانه و گردن کش نور قرمز به دیوارهای کوچه میپاشید و هر کسی رو مانع راه بود با اخطار کنار میزد تا زودتر خودشون رو بهم برسونن و خفه ام کنن تا بلکه نظم محله دوباره سروسامون بگیره و صدایی تو حنجره خفه بشه.ولی اونشب چشمم سفید شده بود و چه ساده لوح بودن که نمیدونستن من از مردنم هم هراسی نداشتم.
پلیس جوان مثل آدم آهنی سپهر با قدمهایی که به زمین کوبیده میشد تا ترس توی دلم خونه کنه مستبد و محکم به طرفم اومد و با ابروهای گره کرده نگاهی به چشمهای اشکبارم کرد و ناخودآگاه از هم باز شد و گفت:
- خانم واسه چی سرو صدا راه انداختی؟!
- واسه اینکه هرچی در زدم برم تو و حرفامو بزنم کسی درو باز نکرد.منم مجبور شدم همینجا هرچی باید میگفتم رو بگم.
- یعنی هرکی رفت در خونه هر کس و صاحبخونه درو باز نکرد همینکارو بکنه.
سرسختانه خودمو بیشتر به کف و دیوار کوچه فشردم و گفتم:
- من بچه ام رو میخوام.هیچ کاری هم با کسی ندارم.
- خب اینطوری مجرم میشی.ماهم مجبوریم ببریمت تا بدونی نمیشه همه خودشون مجری قانون بشن.
- کی منو مجرم کرده؟! تو؟! یا اون بی غیرتی که اومد همه زندگیمو نابود کرد.
- گفتم که وقتی رفتیم پاسگاه معلوم میشه.
درب خونه دایی باز شد و زن دایی در حالیکه چادر گلدارش رو به سر کرده بود و طبق معمول طوری رو گرفته بود که به قول خودش نصف گردی صورتش رو از نامحرم پوشونده بود از لای در به بیرون سرک کشید.
توی اون شرایط تنها کسی که ازش متنفر بودم و در عین حال دیدنش باعث میشد دنیا رو بهم بدن اون بود.با هیجان گفتم:
- بفرمایید جناب سروان شاهد از غیب رسید.میدونم شوهرم بچه ام رو دزدیده و آورده اینجا،چون جز خونه مادرش جایی رو نداره بره.
صدای آروم و بغض آلود زن دایی حالم رو داشت از بازی دغل بازانه ای که امیر به راه انداخته بود به هم میزد.دیگه شک نداشتم که سپهر و امیر هم اینجا هستند.چون بارها دیده بودم این زن با حربه اشک و گریه و غش و ضعف چطور حرفش رو به کرسی مینشونه.
افسر جوان رفت به طرفش و با همون جدیت گفت:
- شما به 110 زنگ زدید؟
نگاهی به من کرد و با من و من جواب داد:
- نه آقا ما خواب بودیم.منم از سروصدا بیدار شدم.
مامور پلیس نگاهی به صورت درمونده من کرد و یه نگاهی به سمت طبقه بالا که شیشه هاش به دست من شکسته بود.قبل از اینکه به ذهن من چیزی برسه گفت:
- این خانم چه نسبتی با شما داره؟
- والا یه زمانی عروسم بوده.هیچوقت از گل نازکتر از من مادرشوهر نشنیده.من نمیدونم چه هیزم تری فروختم به این دختر که اینطوری داره حیثیت منو و دایی خدابیامرزش رو که اینهمه بالاش زحمت کشید و براش پدری کرد تو این محله می بره.
شروع کرد به گریه و با التماس از افسر کلانتری خواست کمکش کنه تا فردا بتونه سرش رو تو در و همسایه بالا بگیره.
مامور دوم که تا الان سکوت کرده بود رو به همسایه ها که داشتن از فضولی خفه میشدن گفت:
- بفرمایید موضوع خوانوادگیه.قتل و جنایت که نیست نیاز باشه کسی نظری بده.
رو به من کرد و ازم خواست نزدیک بشم و پرسید:
- مشکل شما با ایشون چی بوده؟
- جناب سروان مشکل من دروغهای تهوع آوره این خانمه که همه آتیشها رو به پا میکنه و با گریه شروع میکنه به مظلوم نمایی.شما شک نکنید که هروقت ایشون داره گریه میکنه فقط واسه تبرئه خودش داره همه رو دست میندازه و تو دلش به حماقتشون میخنده.
- جنااااااااااااب سروان ببینید.شما که دارید خودتون میبیند من هیچی به ایشون نگفتم.
- دیگه چی میخوایی بگی؟!................
تا اومد جر و بحث من و زن دایی بالا بگیره همون مامور که ازم داشت میپرسید داد زد سرش که ساکت بمونه و خواست ادامه بدم.
- جناب سروان ایشون علنا میگه من خواب بودم.در حالیکه من همون اول دست به آجر نشدم که شیشه بشکنم.
چشمهاش شروع کرد به خندیدن ولی جلوی خودش رو گرفت.
- خب پس کماندو هم تشریف داری؟
- جناب سروان وقتی من میدونم شوهرم هرجا گند بزنه زیر چادر مادرش قایم میشه.در ثانی جای دیگه ای نداره تو این شهر و اگرهم داره من بلد نیستم،خب کجا برم دنبال بچه ام.
- مگه بچه ات اینجاست؟!
- بله جناب سروان من شک ندارم پسرم تو این خونه ست.
رو به زن دایی گفت:
- این خانم راست میگه؟
- نه جناب سروان.من بچه مو دوسال تموم هست ندیدم چه برسه به نوه ام که این خانم صورتشم نشونمون نداده.
- من سپهرو به شما نشون ندادم؟! آخرین بار یادته چطوری با نفرین و ناله من و بچه ام رو انداختی بیرون و بعدشم رفتی گفتی این پسرم رو کشته؟! حیف که اهلش نیستم وگرنه همون پرونده شکایتت رو برم اعاده حیثیت روش بذارم و بیچاره ات کنم؟!
- مگه من دلم میاد برم ادعا کنم بچه ای که بالاش اینهمه زحمت کشیدم و قدپای دیوارش کردم بگم مرده؟! تو که مادری دلت میاد؟!
خودم هم به شک افتادم.نکنه امیر یکسره قبل از اینکه اینجا بیاد اومده سراغ من و سپهر و بعدش هم فرار کرده.از تصور اینکه دیگه سپهر رو نبینم نفسم داشت بند میومد و در حالیکه داشتم از حال میرفتم به دیوار کوچه تکیه دادم و نزدیک بود زمین بخورم.
صدای بسته شدن در خونه اومد و هر دو مامور اومدن به طرفم و وقتی حال و روزم رو اینجوری دیدن.ازم خواست صندلی عقب ماشین پلیس بشینم و در حالیکه یکی از اونها داشت با دقت به پنجره هایی که شیشه اش شکسته بود نگاه میکرد دیگری با نگرانی پرسید:
- میخوایی برسونیمت بیمارستان؟
- نه جناب سروان مادرم اون گوشه افتاده و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.توروخدا بچه ام رو پیدا کنید.دارم از نگرانی سکته میکنم.
افسری که داشت با دقت به پنجره نگاه میکرد وقتی هق هق گریه ام رو شنید برگشت و رو به من گفت:
- مطمئنی بچه ات با باباش اومده اینجا؟ببین حکم ورود به منزل ندارم ولی راهش رو میدونم چطوری میشه رفت توی اون خونه ولی وای به حالت اگر کلمه ای دروغ گفته باشی.اونوقت کاری میکنم تا آخر عمر دیگه یادت نره.چون دارم از حیثیت کاری خودم برات مایه میذارم.
- من کلمه ای دروغ بهتون نگفتم.مگر اینکه اینا بخوان مثل همیشه با زرنگی همه چیز رو به نفع خودشون تموم کنن.
- حالا همه چیز معلوم میشه.
از همکارش خواست پیش من بمونه و تنها به طرف در خونه به راه افتاد.چند لحظه بعد دوباره زن دایی اومد جلوی درب و بعد از چند لحظه که گذشت خودش رفت داخل و پشت سرش هم افسر کلانتری وارد خونه شد و من خیره به درب نیمه باز خونه مونده بودم و فقط خدا خدا میکردم حتی کلمه ای از حرفام ثابت بشه وگرنه تو دردسر بدی میفتادم.
تو این فاصله مامور دیگه در حالیکه بالاتنه اش رو کمی به سمت عقب ماشین چرخونده بود تا در حین حرف زدن بتونه صورتم رو ببینه چندتا سوال از زندگیمون پرسید.تا اینکه در باز شد و زن دایی با کلی خم و راست شدن جلوی افسر کلانتری اون رو بدرقه کرد و بعد از خداحافظی فوری رفت داخل و درخونه رو هم بست.
در عقب ماشین باز شد و افسر جوون که قد بلندی داشت،به کمی سختی عقب ماشین جای گرفت و گفت:
- کفشی که پای بچه بوده رو یادت هست؟!
مونده بودم چرا این سوال پیش پا افتاده رو میپرسه اما چون اطمینان داشتم ممکنه به پیدا شدن سپهر کمک کنه گفتم:
- اون لحظه مادرم حالش به هم خورده بود و استرس داشت منو روانی میکرد.اما سپهر کلا یه جفت کتونی سفید با خط مورب و مغزی سرمه ای داره که واسه بازی کردن تو کوچه میپوشه و یه جفت کفش که بعیده اونا پاش بوده باشه.
صورت افسر از هم باز شد و میون بهت و حیرت من گفت:
- بریم کلانتری.اگر میخوایی زودتر نتیجه بگیری اجازه بده مادرشوهرت بیاد و پیگیر شکایتش بشه.حتی ممکنه بازداشت هم بشی ولی به نفعت هست که الان باهامون بیایی و فعلا بیش از این چیزی نگی.چون همین چندتا شیشه ای که شکستی و فحاشی که کردی ممکنه شش ماه یقه ات رو بگیره و حبس برات داشته باشه.
با ترس و وحشت گفتم:
- ولی اگه نیان مادرم تک و تنها تو بیمارستانه.معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد.
- ببین میل خودته میتونی همین الان شکایت کنی و دوباره برگردیم و بخواییم به زور پیرزنه رو ببریم.اما این باعث میشه شوهرت بچه رو برداره و بره دیگه دست احدی هم بهش نرسه. اونوقت ممکنه هم مدعی العموم بشن بر علیه تو و اذیتت کن و تو تنها کاری که بتونی بکنی بری و غیابی طلاقت رو بگیری.دستت هم به هیچ کجا بند نیست.ضمن اینکه پسرت ممیزه و میگی دوازده سالشه.همین الانش هم میتونه ادعا کنه بچه به میل خودش باهاش رفته.اونوقت همه جوره حقت پایمال میشه.
چه خوشخیال بودم که واسه گرفتن حقم اومده بودم وانگار حق تنها کلمه اش در دل دائرةالمعارف جامونده بود و دیگه سردل و زبون آدمها کیمیا بود.درس تازه زنانگی این بود توی این زمانه هرچی دردت رو بیشتر فریاد بزنی هر چقدر هم بیگناه باشی جرم سنگین تری به پات نوشته میشه.
تو حیاط کلانتری وقتی جلوی ساختمون از ماشین پیاده شدم .چند پله عریض ساختمون رو از کف حیاط جدا میکرد و در حین بالا رفتن نزدیک بود با سر تو پله ها سکندری بخورم که به زور تعادلم رو حفظ کردم..سربرگردوندم یک طرف سیاهی شب بود با همه بی کسی ام و اینطرف راهروهایی که معلوم نبود پشت در کدوم اتاقش و چند ساعت باید سوال و جواب پس بدم و خودم رو تبرئه کنم تا بتونم بگردم بیمارستان.یاد مادرم افتادم به افسر همراهم گفتم:
- ببخشید شما که برادری کردید،میتونید اجازه بدید قبل از اینکه بریم داخل یه زنگ بزنم به یکی بره پیش مادرم؟!
- سریع و خلاصه باشه و بعدش هم گوشیت رو جلوی در باید تحویل بدی.
صدای بوق ممتد که توی گوشی می پیچید و من فقط خدا خدا میکردم محمد جوابم رو بده.اما خیلی زود نامید شدم و بهش حق دادم نخواد درگیر قضیه بشه .شاید هم منو مقصر میدونه.چون میدونستم زن دایی با سرعت نور همه جارو خبر کرده و با مظلوم نمایی شخصیت به زعم خودش منفور منو پیش بقیه رسوا کرده.دلشوره داشت خفه ام میکرد اگر مامان کمکی یا دارویی نیاز داشت هیچکس پشت در مراقبتهای ویژه نبود که مهیا کنه.فکری به سرم زد.تنها کسی که میدونستم هرچی فراموشش کنم منو از یاد نبرده و حتی اگر هم چنین باشه مرام و معرفت مردونه اش دست رد به سینه ام نمیزنه مهرداد بود.
عجیب بود با همه اینکه سعی کرده بودم فراموشش کنم شماره تلفنش رو از حفظ بودم.زیر چشمی به مامور همراهم نگاهی کردم و شماره اش رو گرفتم.باید عادی رفتار میکردم واسه همین هر صدای بوقی که میخورد مثل پتک توی سرم کوبیده میشد که به خودت مسلط باش.بالاخره درست تو لحظه ای که منتظر بودم قطع بشه صدای بوق قطع شد و به محض اینکه صدام به اون طرف خط رسید واسه چند لحظه هیچ جوابی نیومد و سکوت اون طرف خط حاکم شد.نفس بریده و با مکث جواب داد.صدای مردونه اش چقدر آشنا و آرامبخش بود.
- الو مهرداد.منم سوگند.
یک لحظه سکوتی که باز حاکم شد دلم هری ریخت پایین که دیگه منو نمیخواد.
- خوبی؟
- نه مهرداد.به کمکت احتیاج دارم.
- تو معلومه کجایی؟! میدونی چندساله رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی؟!
- الان وقت این حرفا نیست.میتونی یه سر بیایی بری بیمارستان؟
با شنیدن کلمه بیمارستان آشفته شد و در عوض نفس راحتی کشیدم که هنوز مهرداد هست.
- چی شده؟ واسه خودت اتفاقی افتاده یا سپهر؟
- هیچکدوم مهرداد.مامانم.من خودم تو کلانتری گیر افتادم وگرنه بهت زحمت نمیدادم.
با صدای فریاد گونه گفت:
- وااااای دختر از دست تو که مثل زلزله آدمو داغون میکنی.درست بگو ببینم چی شده؟
- هیچی نمیتونم حرف بزنم.تو تنها کاری که میکنی برو بیمارستان.هیچکس اونجا نیست.منم به جرم فحاشی به حریم چسان الدوله امیر کثافت اینجا گیر افتادم.فقط برو پیش مامانم مهرداد.میری؟!
- آره دیوونه.بگو کدوم کلانتری هستی بیام اونجا سراغت.
ناچار شدم و داد زدم سرش و گفتم:
- مهرداد کاری که بهت گفتم رو انجام بده.خودم یه کاریش میکنم.فقط الان برو.
- باشه نگران نباش.آدرس بیمارستان رو بده فقط.
نمیدونم چند ساعت طول کشید اما تمام مدت گوشه بازداشتگاه نشسته بودم و سرم رو به دیوار نمور تکیه داده بودم و وجودی رو که میون حجم باورهای تیره و تاریکم هنوز به حضورش اعتماد داشتم ازش طلب کمک میکردم. اونقدر مستأصل و نا امید بودم که تمام روزنه های امیدم به روی آدمهای زمینی بسته شده بود و همه ذهنم به همون یک نقطه سمت و سوق پیدا کرده بود.
اسمم رو که از دریچه کوچیک درب بازداشتگاه شنیدم مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده به سمت درب دویدم و از اونجا راه پله ها رو پیش گرفتم.سرباز که قد کوتاهی داشت و کمی اضافه وزن مانع سرعت عملش میشد، مجبور بود به حالت دو راه بره تا ازم جا نمونه.
توی راهروی کلانتری هیچ کس در حال تردد نبود و انعکاس صدای پای منو ماموری که دوان دوان پشت سرم میومد و از نفس افتاده بود سکوت رو میشکست.سرباز جوونی که پشت باجه اطلاعات نشسته بود سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود و در حال چرت زدن بود.وسط سالن ورودی متوقف شدم و تازه یادم افتاد که نمیدونم کدوم اتاق باید برم.اومدم برم چرت سربازی که تو باجه اطلاعات نشسته بود پاره کنم که بالاخره مامور چاق و خپل سرش توی راه پله ای که ازش به این طبقه اومده بودم پیدا شد و با هزار فلاکت ازم جلو افتاد و به دنبالش راه افتادم تا جلوی دربی که کنارش یه تابلو با نوشته افسر کشیک نصب شده بود ایستاد و در حالیکه با یک دستش درب رو باز میکرد با دست دیگه اشاره کرد بمونم.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که برگشت و ازم خواست داخل بشم و خودش رو از چارچوب در کنار کشید و تا وارد بشم.
اتاق زیاد بزرگ نبود و تقریبا تمام حجم اتاق رو یه میز بزرگ و صندلی که جلوش چندتا صندلی انتظار چیده شده بود پر کرده بود.از در ورودی یکی دو قدم برداشتم و نزدیک میز افسری که از علامت سرشونه اش فهمیدم سرهنگه ،ایستادم.سرش پایین بود و مشغول خوندن پرونده ای بود که حدس زدم مربوط به من باشه.
بالاخره دست از خوندن کشید و با حالت تعجب گفت:
- واسه چی رفتی در خونه مردم و آبروریزی به راه انداختی؟
دیگه عصبی و کلافه شده بودم دستام رو گذاشتم لبه میز و خم شدم و کمی سرم رو پیش بردم و گفتم:
- مادرم توی بیمارستانه.باعث و بانیشم همونیه که به یکساعت زندگیمو به آتیش کشید و حرفایی زد که اون پیرزن قلبش تحمل نداشت بشنوه.بعدشم تا اومدم برم قرصای زیرزبونی مادرمو از اتاق بیارم دست بچه ام رو گرفته بود و فرار کرده بود.منم میدونم پدرش هست و ممکنه قانون طرف اونو بگیره اما این درسته که دوسال تموم منو بچه ام رو به امون خدا رها کنه و بره دنبال زندگی خودش و بعدشم سرزده بیاد و دست بچه رو بگیره و ببره که چی پدرشه؟!
- نه مسلما قانون این حق رو بهش نمیده.اما شوهرت اومده و ادعا کرده صلاحیت اخلاقی واسه زندگی کردن نداشتی و از طرفی هم از بس بچه رو ضرب و شتم کردی مجبور شده بیاد و اونو ببره.
- امکان نداره.این ادعا دروغه محضه.اصلا من دروغ میگم؟!سپهر بچه ای نیست که دروغ بگه میتونید ازش بپرسید.
- متاسفانه بچه هم ادعاش این بود که شما اذیتش میکنید.
چشمام از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد.میدونستم امیر واسه رسیدن به هدفش ممکنه دست به هر ترفندی بزنه تا بچه این حرف رو زده باشه.
- جناب سرهنگ بچه رو ترسونده.باورکنید اصلا اینطوری که نشون دادن،حقیقت درست عکس این ادعاست.
- در هرصورت اینم راهش نبود که بری آسایش همسایه های کوچه رو به هم بزنی و یا فحاشی کنی که همین هم باعث دردسر براتون شده.
چاره ای نبود واسه همین کمی ملایم تر و با لحن التماس آلودی گفتم:
- جناب سروان مادرم کنج بیمارستان افتاده و هیچکس هم جزمن نیست به دادش برسه.خواهشا بذارید من برم.اگر نیاز به چیزی پیدا کنه هیچکس نیست بره و براش تهیه کنه.
- خانم محترم ایشون از شکایت خودشون صرف نظر کردن.اگر خواستی میتونی از همینجا به شوهرت زنگ بزنی و بچه ات رو بیاره. میتونی چند دقیقه همینجا ببینیش.اما واسه اثبات ادعاهای خودت و گرفتن حضانت بچه دیگه باید بری دادگاه خانواده شکایت کنی تا به کارت رسیدگی بشه.اگر نیاز باشه از اونجا ارجاع داده میشی مجدد به کارت رسیدگی بشه.در هر صورت اینجا دیگه شما کاری نداری.
با صدای بلند سرباز رو صدا زد و خواست راهنماییم کنه.وارد اتاق که شدم همون افسری که ازم خواست واسه شکایت پیش دستی نکنم پشت یکی از سه تا میزی که به ردیف چیده شده بود نشسته بود.رفتم داخل و تازه یادم افتاد و دیدم اسم احمدرضا پورمقدم روی کادری که به لباسش سنجاق شده حک شده.چقدر تو بازداشتگاه فکر کرده بودم به اینکه کاش میدونستم اسمش چیه تا اگر نتیجه گرفتم واسه تشکر ازش برگردم و حتی ازش راهنمایی بیشتری بگیرم. اما زهی خیال باطل.
- دیدین نتونستم چیزی رو ثابت کنم.آخرش هم بچه ام رو ندیدم.
- متاسفانه طرف مقابل تو خیلی زرنگ تشریف داره و انگار خیلی حساب شده عمل کرده.در هر صورت تنها حسنی که داشت این بود که مجبور شدن از شکایتشون صرف نظر کنن.من واقعا متاسفم این ناحقی رو میبینم.ولی خب کاری نمیشه کرد.شما هم با تصمیم شتابزده باعث شدی فعلا حرف اونا پیش باشه.اما بهت توصیه میکنم با یه وکیل خوب مشورت کن و واسه گرفتن حقوقت اقدام کن.
همزمان با اینکه این حرفارو میزد چندتا برگه گذاشت جلوی روم و ازم خواست امضاء کنم. دستام در حین امضاء داشت میلرزید.بدون اینکه متن کاغذ رو بخونم با عجله امضاء کردم و با یه تشکر مختصر از اتاق زدم بیرون و کاغذی رو که دستم بود به مامور جلوی درب تحویل دادم و موبایلم رو گرفتم.
بلافاصله بعد از روشن کردن گوشیم به مهرداد زنگ زدم. پیش از اونکه بپرسم کجاست صدای دورگه مهرداد بهم فهموند که خودش رو رسونده و بابت حال مامان نگران شدم..هرچی پرسیدم گفت هیچ فرقی نکرده،اما اونقدر میشناختمش که بدونم تو هر شرایطی با چه لحنی حرف میزنه.وقتی از جهت سلامت سپهر خیالم راحت شد،فقط توی اون لحظه آرزو میکردم مادرم بتونه طاقت بیاره و هرچی زودتر به هوش بیاد.اینجوری مابقی مشکلات به چشمم نمیومد.بلافاصله دربست گرفتم و از راننده خواستم سریع تر به سمت بیمارستان حرکت کنه.
پام رسید اول راهرویی که به اتاق مراقبتهای ویژه ختم میشد مهرداد با قدمهای بلند به سمتم اومد و حالت دستپاچه و شتاب زده اش باعث شد بلافاصله بعد از اینکه بهش سلام کنم بدون هیچ حرفی راهم رو کشیدم و رفتم تا اول خیالم از وضعیت مادرم راحت بشه.هرچی مصرانه تلاش میکرد منو از اون نقطه دور کنه بیشتر مصمم میشدم به راه خودم ادامه بدم.بی وقفه ازم سوال میکرد اما گوش من به صدای نرم و ظریفی بود که آمپلی فایر های سقف به گوش میرسید و بی وقفه پزشکان متخصص قلب رو به مراقبتهای ویژه فرا میخوند.
دلم داشت از حلقم بیرون میومد و زیرلب به خدا التماس میکردم چشمم مادرم رو ببینه که همونطور که قبل از رفتنم آروم خوابیده بود روی تختش خوابیده باشه.تو یک چشم به هم زدن خودم رو رسوندم به راهرویی که بین درب ورودی و فضای مراقبتهای ویژه فاصله انداخته بود و دستم روی دیواره شیشه ای بی حرکت موند وقتی همه مریضها به همون وضعیت بودن جز مادرم با اینکه صورتش از بین محاصره چندتا پزشک و پرستاری که سراسیمه دستورات دکتر مسئول تیم رو اجرا میکردن،دیده نمیشد اما فهمیدم چقدر ناتوانم.
به یکباره دست کشیدن و تنها دوتا پزشک دو طرف تختش ایستاده بودن که شتابزده دستگاه شوک رو آماده میکردن و با نیمه نفسی که ازم برمیومد و دیگه نای ایستادن برام باقی نمونده بود پشت پرده ای از اشک یک چشمم به مونیتور بالای سرش و خطوط ضربان قلبش بود و یک چشمم به بدن نحیفش که به تبعیت هر شوکی که به قلبش وارد میشد از تخت کنده میشد و با همون شدت به تشک تخت کوبیده میشد.
چندبار این حرکت تکرار شد اما ردیفهای خطوط مونیتور رو که با بوق بلند تبدیل شد به یه خط ممتد تا اونروز فقط تداعی گر صحنه های حساس و تاثربرانگیز توی فیلمها برام بود.
اما اینبار فرق میکرد و تا اون لحظه نمیدونستم تکه ای از قلب مادر به قلب منم پیوند خورده چون به وضوح حس میکردم قلب منم داره از کار میفته.تا اونروز نمیدونستم شونه های نحیف مادر چه حمایل محکمی بود واسه اینکه توی طوفان نشکنم.
حنجره ام دیگه یاری نمیکرد و هرچی تلاش میکردم در مقابل دردی که میکشیدم واکنش نشون بدم نمیشد.به محض اینکه خواستم وارد بشم و خودم رو به تختش برسونم دستی قوی دور کمرم حلقه شد و با تمام قوا منو به عقب میکشید.برگشتم تا اعتراض کنم چشمهای سرخ و اشکبار مهرداد رو دیدم که میون هق هق گریه ازم میخواست آروم باشم.
میخواستم از اون همه ساده لوحیش کتکش بزنم.چطور میتونستم آروم باشم در حالیکه از شدت درد عذاب وجدان داشتم به خود میپیچیدم و دقیقا خودش تنها کسی بود که بارها تو تجسم این لحظه باهام همدرد شده بود.
در حین اینکه تقلا میکردم تا خودم رو از حلقه بازوهای مهرداد بیرون بکشم و خودم رو به داخل برسونم درب داخلی بخش باز شد و دوتا مرد در حالیکه تخت چرخداری رو حمل میکردن،خارج شدن.با اینکه میدونستم زیر ملافه سفید مادرم به خواب ابدی فرو رفته یک قدم به عقب برداشتم و هراسون زل زدم به تخت و اندام نحیفی که زیر ملافه پنهان شده بود.واسه چند لحظه زمان ایستاد.فقط چند تا اسکناسی که مهرداد به زور توی جیب روپوش یکیشون چپوند و چند قدم دورشون کرد و خودش هم کمی فاصله گرفت بهم فهموند این همون لحظه ای هست که ازش میترسیدم.اما مافوق تصورم دردناک بود.ثانیه وداع با کسی که حتی هنوز به اندازه یک دوست صمیمی نشناخته بودمش.با دست لرزون ملافه سفید رو چنگ زدم و از روی صورتش کنار زدم.انگار مادر سالها بود که با آرامش خوابیده بود.دیگه اثری از چین کوچیک پیشونیش که چهره اش رو جدی و باجذبه نشون میداد وجود نداشت.در عوض لبخند کمرنگی روی لبهاش نشسته بود.درست مثل همه وقتهایی که هراسون به آغوشش پناه میبردم.یا زمانهایی که کار بدی میکردم و بلاخره با اغواگری راضیش میکردم بهم نگاه کنه و باهام سرسنگین نباشه.
چقدر حرف توی دلم تلنبار شده بود که دلم میخواست بهش بگم.هیچوقت فرصت نشد براش بگم چقدر از گذشته خودم خجالت میکشم.حتی نتونستم یکبار بهش بگم چقدر دوستش دارم و واسه همه سالهایی که به سردی زمستون بینمون گذشت افسوس میخورم.دستهاش از زحمت روزگار چروک خورده بود اما از انگشتهای کشیده اش معلوم بود روزگاری خیلی قشنگ بوده.دستم رو کنار دستش گرفتم و به هردو نگاه کردم.با حیرت گفتم:
- ببین حتی هیچوقت نشد خودم رو باهات مقایسه کنم و ببینم چقدر بهت شبیهم.میدونی چرا؟! چون نجابت تو با من اصلا قابل مقایسه نبود.من تو یه ذره سختی وادادم و خودمو باختم.اما تو با دست خالی منو و ماهرخ رو بزرگ کردی و خم به ابروت نیاوردی.با اینکه مرد بالای سرت نبود هیچ مردی تخم نمیکرد نگاه چپ بهت کنه.اونوقت من با وجودگردن کلفتی مثل امیر اینهمه کثافت کاری کردم.به هر کس و ناکسی اعتماد کردم جز تو.میدونم همین تورو از پا درآورد.غیرت و تعصبت و همه اون چیزایی که مانع میشد حتی یکبار دست بچه های یتیمت رو بگیری و سرزده مارو سرسفره دایی و زن سلیطه اش بشونی.چون میدونستی دق میکنه.همیشه میگفتی واسه اینکه همین سلام و علیک دادشم رو از دست ندم و هر از گاهی سایه اش روی سر در خونه ام بیفته ازش چیزی نمیخوام مبادا زنش بینمون فتنه کنه.آخ مامان چقدر تو میدونستی و من نادون سعی نکردم راه درست زندگی کردن رو ازت یاد بگیرم.مامان پاشو ببین الان بهت نیاز دارم.
پاشو با درایت همیشگیت سپهر رو ازشون بگیر.مامان پاشو،پاشو ببین من تنهام.من چطوری جلوی اینهمه سختی دوام بیارم.حداقل بی انصاف منم با خودت ببر.بذار منم باهات بیام چون طاقت ندارم سپهر رو نبینم.به ماهرخ چی بگم؟! بگم من مامانو کشتم؟! پاشو....
در حالیکه التماس میکردم و صدام که دیگه تبدیل به فریاد شده بود باعث شد پرستار از داخل بخش سرک بکشه و تذکر بده که پیامدش این بود که به سختی مهرداد از برانکارد جدام کرد و اجازه نداد بقیه حرفامو بزنم.اعتراضم اثری نداشت و تو اون لحظه تنها چیزی که میتونست آرومم کنه این بود که کنار مادرم بشینم و حرفای ناگفته ام رو بهش بگم.اما بهم مهلت نمیدادن.التماس میکردم اما هیچکس صدای منو نمیشنید.چشمام سیاهی میرفت صدای جریان هوا تو گوشم شنیده میشد و رفته رفته صداش بلند تر میشد کم کم گوشهام دیگه هیچ صدایی نمیشنید.داشت نفسم بند میومد.طوری که واسه اینکه خفه نشم مجبور بودم با دهان باز نفس بکشم.دیگه بعد از اون هیچی نفهمیدم. وقتی به هوش اومدم خودم رو روی تخت بیمارستان دیدم.در حالیکه سرم توی دستم بود و عجیب اینکه یادم نمیومد چرا اونجا هستم.

ادامه ...

نوشته: نائیریکا

دومین باری بود که پا تو خونه اش می ذاشتم. تو جاسیگاریش دیگه جا نبود و چند تا ته سیگار رژی افتاده بود روی میز. با یه پیراهن مشکی آستین حلقه ای نشسته بود رو به روم و خیره شده بود به پرتره ای که تمام دیوار رو پوشونده بود. آخرین پک رو که زد سیگار رو با حرص رو انبوه ته سیگارا چپوند و گفت "من دیگه نیستم" به سختی نگاهمو از بازوها و سر سینه سفیدش برداشتم. نفسمو دادم بیرون و گفتم "ولی ما با هم حرف زده بودیم" یه سیگار دیگه روشن کرد. خیره شد تو چشمام. دودشو داد بیرون و این بار با حرص و عصبانیت بیشتر گفت "گوه خوردم که قبول کردم خوب شد؟" بعد با همون دستی که سیگار رو نگه داشته بود لیوان ویسکیشو برداشت و چسبوند به پیشونیش و چشماشو بست. یاد دو هفته قبل افتادم. روزی که با هم رفته بودیم بیمارستان. نزدیک بود پسر جوونی که مثل اسب از پله ها پایین میومد بخوره بهش. ناخودآگاه خودشو کشید سمت من و دست آزادم حلقه شد دور شونه های ظریفش. یه لحظه برگشت و خیره شد تو چشمام. کافی بود یه کم سرمو جلوتر ببرم تا لبم بره رو لباش. رو لبای خوردنی لعنتیش. یه لحظه دست و دلم لرزید. پسر جوون عذرخواهی کرد و سریع رد شد. سایه نگاهشو ازم گرفت و منم دستمو از دور شونه هاش برداشتم. هر موقع تو چشمام خیره می شد برای چند لحظه زمان توی ذهنم متوقف می شد. درست مثل اولین باری که دیده بودمش. همون روزی که از دست رامین و یکی از طراح های شرکت داشتم زمین و زمان رو به هم می ریختم و عسل جرات نداشت حتی نفس بکشه. نصف خراب کاریا نتیجه سر به هوایی و بازیگوشی های عسل بود. داد و فریادم که تموم شد رو به عسل که میدونستم واسه اخم و تَخمم هم ضعف می کنه، با تشر گفتم "هر چی قرار ملاقات واسه امروز دارم کنسل میکنی" با این که بار اولش نبود که عصبانیت منو می دید ولی انگار زبونش گیر کرده بود تو حلقش. طول کشید تا به حرف بیاد. آروم و با تردید گفت "ولی... خانم مهندس برومند خیلی وقته که منتظرِ..." بدون این که صبر کنم جمله اش تموم بشه پشت کردم بهش و با صدای بلند گفتم "برومند یا هر کس دیگه فرقی..." که یهو چشمام افتاد تو چشمای سیاهش. زمان یه جایی تو ذهنم متوقف شد و نتونستم حرفمو تموم کنم. لعنتی به طرز خیره کننده ای زیبا بود و به طرز عجیبی آروم که بعدها متوجه شدم زیر آرامش ظاهریش چه خبره. نزدیک بود طبق عادت محکم بکوبم تو پیشونیم. تازه فهمیدم چه گافی دادم. اصلا یادم نبود که مهندس برومند دخترعموش رو معرفی کرده بود برای کارای طراحی داخلی شرکت. با منصور سر چند تا پروژه مشترک رفیق شده بودیم. انقدر پیشم اعتبار داشت که نتونم روشو زمین بندازم. بدون این که به روم بیارم لبخند زدم و به طرفش رفتم. از جاش بلند شد. سر تا پا مشکی پوشیده بود. به چشماش مداد مشکی کشیده بود و رژ زرشکیش تنها رنگ متمایزی بود که توی صورتش جلب توجه می کرد. دستشو آورد جلو. خیلی آروم سلام کرد و گفت "سایه برومند هستم. منصور خیلی ازتون تعریف کرده بود. از آشناییتون خوشحال شدم ولی اگر امروز فرصت ندارین می تونم یه موقع دیگه مزاحمتون بشم" کفرم از طعنه صریحش در اومد اما به روم نیاوردم. باهاش دست دادم. عذرخواهی کردم و دعوتش کردم به اتاقم.
چند ماه بعد وقتی روی پله های بیمارستان دستم دور شونه هاش ظریفش حلقه شد، حس کردم از هر زمانی بهم نزدیک تره. خیلی نزدیک و در عین حال خیلی دور. انقدر نزدیک که چیزی نمونده بود باهاش لب تو لب بشم و انقدر دور که حتی فکر لمس دستاش هم محال به نظر می رسید. کنارم بود. با همون رژ زرشکی با این تفاوت که یه پالتو همرنگ رژش هم تنش بود. پالتویی که به خواست من مشکی نبود. گرچه بابتش عذاب وجدان گرفته بودم ولی دیگه واسه تغییر عقیده خیلی دیر بود. رسیدیم به بخشی که عزیز توش بستری بود. بهش گفتم "میخوای گل رو تو بگیری دستت؟" بدون هیچ حرفی سبد گل رو از دستم گرفت. بالای تخت عزیز برای اولین بار بعد از چند ماه لبخندشو دیدم. دندونای سفید و ردیفش زیباترش کرده بود. خم شد و خواست دستای عزیز رو ببوسه که عزیز مانعش شد. خیس عرق شدم از خجالت. عزیز پیشونیشو بوسید و در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت "سفیدبخت بشی عروس قشنگم" بعد رو کرد به من، دستمو گرفت و گفت "الهی خیر ببینی از زندگیت. الحق که برازنده هم هستین" خم شدم و گونه های سرد و چروکشو بوسیدم.
عزیز به کتی اشاره کرد و اونم جعبه قرمزی رو از کیفش درآورد. میدونستم چی توشه. انگشتر فیروزه موروثی ای که نسل اندر نسل به عروس های خانواده رسیده بود. اصلا انتظار این یکیو دیگه نداشتم. سایه با تعجب نگام می کرد. سخنرانی کتی که درباره تاریخچه انگشتر تموم شد، به خواست عزیز کردمش تو انگشت حلقه سایه. دستاش مثل یه تیکه یخ بود. می دونستم چه حالی داره. روم نشد تو چشماش نگاه کنم. کتی بغلش کرد و بوسیدش. نادر شوهر کتی هم با من روبوسی کرد و تبریک گفت و باعث شد یه کم فرصت نفس کشیدن پیدا کنم.
به محض این که نشستیم تو ماشین سایه که صداش از حالت عادی همیشگیش بالاتر رفته بود نگاه مضطربشو دوخت تو چشمام و گفت "قرار ما این نبود. این انگشتر، این انگشتر هزار تا داستان پشت سرش داره" سعی کردم آرومش کنم "سایه جان..." نذاشت حرف بزنم و با حالت عصبی ای که قبلا ازش ندیده بودم گفت "به من نگو سایه جان" یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "ببین سایه من هم به اندازه تو از انگشتر امروز بی خبر بودم. ولی ما با هم حرف زدیم و تو قبول کردی" دوباره پرید وسط حرفم "آره قبول کردم ولی چی رو؟! قبول کردم که انگشتر چندین میلیونی موروثی خانوادگیتون رو بکنی تو دستم؟ تو انگشت حلقه من؟!" داشت از عصبانیت می لرزید. انگشتر رو که تو انگشتش لق می زد درآورد و گفت "آقای مهندس کوروش کیانی محض اطلاعتون این انگشتر برای انگشت من خیلی بزرگه" حالش حسابی خراب بود. به غلط کردن افتاده بودم. باید فکر می کردم که نمی شه به سایه اعتماد کرد. دلم می خواست زودتر برگردم شرکت و محکم بزنم پس کله رامین که این تخم لق رو تو دهن من شکست که به سایه پیشنهاد بدم. از یه طرف فکر عزیز داغونم کرده بود و از طرف دیگه واسه سایه ناراحت بودم که گرفتاریای من و طرح های احمقانه رامین همون آرامش ظاهریش رو هم دود کرده بود فرستاده بود هوا. تازه گاوم وقتی دوقلو می زایید که منصور از همه چیز با خبر می شد و قید رفاقت و شراکتمون رو با هم می زد.
یه سیگار آتیش زدم و تا تموم شدنش نه من حرفی زدم نه سایه. پک آخر رو که زدم بدون این که نگاهش کنم گفتم "عزیز اگه خیلی دووم بیاره شیش ماه. تو این مدت هم هیچ اتفاقی نمیفته. بهت قول می دم. فقط چند ماه تحمل کن" با آرامشی که تو اون موقعیت ازش انتظار نداشتم گفت "منو برسون خونه ام" خونه ای که اون موقع هنوز نمیدونستم چرا از در و دیوارش متنفرم.
از خونه سایه تا شرکت تو ترافیک مخم تاب برداشت. کفری بودم کفری تر شدم. وقتی رسیدم طبق معمول پرم گرفت به پر عسل. رامین که بو برده واسه چی سگ شدم از اتاقش اومد بیرون و با چشم و ابرو به عسل اشاره کرد که چیزی نیست. دستشو گذاشت پشتم و در حالی که هولم می داد سمت اتاقش، آروم گفت "مرد حسابی این چه طرز حرف زدنه؟ طفلکو زهره ترک کردی" داد زدم "تو دیگه خفه شو با این راهکار دادنت" رامین که می دونستم پوست کلفت تر از این حرفاست که با توپ و تشر من میدون رو خالی کنه به عسل گفت "به حسن آقا بگو دو تا چایی تازه دم بیاره اتاق من خودتم کم کم جمع و جور کن برو خونه"
وقتی ماجرا رو برای رامین تعریف کردم زد زیر خنده و گفت "ماشالا حاج خانوم فکر همه جاشو کرده" اون روز سعی کرد از اون حال و هوا درم بیاره. با هم رفتیم خونه اش. درد عزیز و چشمای سیاه سایه و عشق ممنوع عسل همه رو با هم تو پیکایی که برام می ریخت رفتم بالا.
عزیز تنها آرزوش پیش از مرگ سر و سامون گرفتن یه دونه پسرش بود. هفت سال از جداییم گذشته بود. حالا یه مرد 35 ساله بودم ولی دیگه هیچ جوری نمی تونستم حضور هیچ زنی رو تو زندگیم تحمل کنم. دچار یه جور زن زدگی شده بودم که انگار هیچ جوری نمی شد ازش خلاص بشم. عزیز که تو 27 سالگیم دختر همسایه رو به رویی رو برام لقمه گرفت، فکر نمی کرد عروس خانم دلش پیش یکی دیگه گرو باشه و یکی یه دونه پسرش رو نردبون کنه واسه رسیدن به عاشق دلخسته اش. بعد از جداییم همیشه عذاب وجدان داشت و تا من سر و سامون نمی گرفتم آروم نمی گرفت.
روزی که کتی پشت تلفن تو زار زار گریه هاش ازم خواست نذارم عزیز آرزو به دل از دنیا بره، عسل لخت و عور مثل یه گربه ملوس تو بغلم ولو شده بود و مثل من هنوز از وخامت بیماری عزیز خبر نداشت. همون روزا بود که رامین فکر پیشنهاد دادن به سایه رو انداخت تو سرم. به قول رامین "کی مناسب تر از سایه؟!" وقتی واقعیت رو به سایه گفتم و ازش خواهش کردم نقش بازی کنه فکرشم نمی کردم کار به انگشتر موروثی بکشه و یک هفته بعد عزیز از بیمارستان مرخص بشه و بعد هم بیفته دنبال سور و سات خواستگاری.
یک هفته از مرخص شدن عزیز گذشت. می خواست دوباره سایه رو ببینه. تو اون یک هفته به جز صحبت های مربوط به کار هیچ حرف دیگه ای بین من و سایه رد و بدل نشده بود. آروم، سرد و ساکت، سر تا پا سیاهپوش میومد شرکت و می رفت. خواهش دوباره ازش برام سخت بود. اون روز کلافه بودم و عسل هم مدام به بهانه های مختلف به پر و پام می پیچید. با این که دید کفرمو حسابی درآورده ولی بر خلاف انتظارم بهم نزدیک شد. کنار صندلیم ایستاد، باز چشماشو مظلوم کرد و گفت "تو رو خدا کوروشی دلم برات یه ذره شده. بذار بمونم با هم بریم" خیلی خواستنی بود ولی نه برای من. نه برای منی که بیشتر از ده سال ازش بزرگ تر بودم. بیشتر از صد بار براش خط و نشون کشیده بودم که سر عقل بیاد ولی تو گوشش نرفت که نرفت. آخرش هم کار خودش رو کرد. می ترسیدم ولش کنم کار دست خودش بده و عزیز رو سکته بده. از وقتی پستوناش در اومد و استخون ترکوند گیر دادن های عزیز هم شروع شد. یا من باید مدام رفت و آمدمو به خونه خبر می دادم یا عسل باید قید دامن کوتاه و تاپ و شلوارک پوشیدنش رو می زد. مادرش واسه عزیز و آقاجون خدابیامرز کار می کرد و سر زا عزیز رو قسم داده بود که نذاره بچه اش تو یتیم خونه بزرگ بشه. بعد از جدایی ترجیح دادم باز برگردم پیش عزیز ولی حساسیتش روی عسل بیشتر شده بود. بعد از یه مدت وقتی تصمیم گرفتم جدا زندگی کنم. عزیز اعتراض که نکرد هیچ خیالش راحت هم شد. عسل واسش با کتی فرقی نمی کرد ولی همیشه می گفت "این دختر امانته". امانتی که واسه من و کتی حکم خواهر کوچیکتر رو داشت اما دور از چشم عزیز آخر کار خودشو کرد و راه پس و پیش واسم نذاشت.
اون روز هم وسط کلافگی من و رفتار سرد سایه، چشمای عسلیش کار خودشو کرد و همین که رسیدیم خونه مثل بچه گربه خودشو تو بغلم جا کرد و سرشو فرو کرد تو گودی گردنم. شالش از سرش افتاده بود و بوی موهاش داشت هوش از سرم می برد. اخمامو کشیدم تو هم و از خودم جداش کردم و گفتم "تا من دوش می گیرم از اون چایی های مخصوصت دم کن ببینم فسقلی" از بچگیش فسقلی صداش می کردم. با نیم وجب قد و قواره می تونست همه شهر رو به هم بریزه. چشماش از خوشحالی برق زد. خودشو بالا کشید. دستاشو حلقه کرد دور گردنم و لباش رفت رو لبام و پیش از این که بین بازوهام لهش کنم پرید تو آشپزخونه. از حموم که بیرون اومدم باز خودشو مثل بچه گربه چسبوند بهم. بچه گربه بازیگوشی که هر چی من و کتی زور زدیم درس نخوند. تنها کاری که تونستم براش بکنم این بود که بیارمش تو شرکت زیر پر و بال خودم. غافل از این که این بچه گربه و شیطنتاش آخرش کار دستم می ده.
با ناز و عشوه چایی کمر باریک و به قول خودش مخصوص رو گذاشت جلوم. فکر سایه بدجوری ذهنمو مشغول کرده بود. اولین قلوپ چایی رو که خوردم چنان سوختم که موقع گذاشتن استکان روی میز یه کم هم از چایی ریخت رو دستم. دستمم مثل زبونم سوخت. پرید سمتم و گفت "بمیرم الهی سوختی؟ باز کن دهنتو ببینم" با نگرانی زل زده بود تو چشمام. یه لحظه باز دلم خواست لبای قلوه ایشو بکشم تو دهنم و محکم گازشون بگیرم تا کبود بشه. کیرم داشت باز واسه دختری بلند می شد که حکم خواهر کوچیکترمو داشت. باز با خودم درگیر شدم. نزدیک تر که شد پیش از این که غریزه بهم غلبه کنه پرتش کردم سمت مخالفم، رو لبه مبل تعادلشو از دست داد و پیش از این که بیفته رو زمین کتفش گرفت به میز و دادش رفت هوا. همین که برش گردوندم سمت خودم بغضش ترکید و شروع کرد به زار زدن. کشیدمش تو بغلم. می دونست چه مرگمه. سرشو چسبوندم به سینه ام و کتفشو مالیدم. یه کم که گذشت آروم تر شد. دستمو گذاشتم زیر چونه اش و سرشو آوردم بالا. تا دهنمو باز کردم که حرف بزنم لبای نرم و خیس از اشکشو گذاشت رو لبام و بوسید. شوری اشکش رفت تو دهنم. سرم پر شد از عطر موهاش. انقدر بوسید و مکید که باز اختیارم از کفم رفت و بوسیدمش. هم می خواستمش و هم نمی خواستم. زبون داغشو کشیدم تو دهنم و مکیدم. دلم می خواست از خودم جداش کنم ولی وقتی حلقه دستاشو دور گردنم محکم تر کرد به خودم فشارش دادم. پستوناش داشت روی قفسه سینه ام له می شد. نفهمیدم چی جوری لختش کردم. دلم میخواست جرش بدم. تمام تنشو مکیدم و لیسیدم. از زیر گردنش تا کس تنگ و نازش که هنوز هیچ کیری توش نرفته بود. تنش رو مبل بند نمی شد. چشماش خمار شده بود و هر بار که زبونمو به چاک کسش می کشیدم صدای آهش بلندتر میشد. جفت سینه هاش تو دستام بود و کس خیسش تو دهنم. آه و اوهش حشری ترم می کرد. انقدر لیسیدمش تا تو دهنم به اوج رسید و آروم گرفت. انقدر تحریک شده بودم و انقدر دلم می خواستش که کافی بود زبونش به سر کیرم بخوره تا بیام. فسقلی خوب می دونست چی جوری دیوونه ام کنه.
وقتی عزیز به موبایلش زنگ زد چند دقیقه ای بود که لخت تو بغل هم آروم گرفته بودیم. نگاهم همراه دستم از انحنای کمرش داشت پایین می رفت که با صدای زنگ موبایلش رو برجستگی کونش ثابت شد. ترجیح دادم وقتی با عزیز حرف می زنه و دروغای شاخدار براش سر هم می کنه چشمامو ببندم. باز عذاب وجدان داشت بیچاره ام می کرد. وقتی گوشی رو داد دستم چشمامو باز کردم. چشم و ابرو اومد و با یه لحن طلبکار و بچه گونه مخصوص خودش گفت "عزیزه می گه اولا واسه چی منو تا این ساعت سر کار نگه داشتی؟ بعدشم می گه با آژانس منو نفرستیا میگه خودت برسونم خونه" با اکراه گوشی رو گرفتم و به زور چند جمله حرف زدم. خیره شدم تو چشمای عسلی و بی خبرش. از عزیز خواسته بودم فعلا درباره سایه چیزی بهش نگه تا خودم یه خاکی به سرم بریزم.
وقتی می رسوندمش خونه بارون گرفت. جیک نمی زد. می دونست وقتی سیگار می کشم به نفعش نیست بلبل زبونی کنه. تو دلم لعنت می فرستادم به خودم که نتونستم جلوی غریزه لعنتیمو بگیرم اونم تو وضعیتی که عزیز گیر داده بود به نامزدی من و سایه. از یه طرف دهنم واسه بستن دهن عسل صاف می شد، از طرف دیگه می ترسیدم نتونه تحمل نکنه و یه بلایی سر خودش بیاره. تازه این در صورتی بود که بهترین حالت ممکن اتفاق بیفته و سایه باهام راه بیاد وگرنه عزیز آرزو به دل چشماشو برای همیشه می بست و یه درد همیشگی رو تو قلبم به ارث میذاشت.
یک هفته دیگه هم گذشت. وقتی برای بار دوم پا تو خونه سایه گذاشتم انتظارشو داشتم که دیگه زیر بار نره. باید پیش بینی می کردم که ممکنه گندش در بیاد و دستم پیش عزیز و کتی رو بشه. باید در مورد عسل هم حواسمو بیشتر جمع می کردم. همه چی تو هم گره خورده بود و فکرم درست کار نمی کرد. لیوان ویسکیشو از رو پیشونیش برداشت. یه جرعه پایین داد و اخماش رفت تو هم. کنارش نشستم. خیره شد تو چشمام. هیچ حسی ته چشمای سیاهش نبود. سیگارشو از دستش گرفتم یه پک عمیق زدم و گفتم "عمر این پیرزن به دنیا نیست. سرطان همه تنشو گرفته. امیدوارش کردیم. نمی تونم بذارم حال خوش این روزاش خراب بشه. نه تو اهل ازدواجی نه من. تا وقتی عزیز زنده است تحمل کن و تا تهش با من بیا" داشتم سعی می کردم متقاعدش کنم "بذار خانواده تو هم فکر کنن داری سر و سامون می گیری. خیال یه پیرزن دم مرگ و پدر و مادری که نگرانتن رو راحت می کنی. چیزی رو از دست نمی دی. امکان نداره تو خلوتت سرک بکشم. بهت قول می دم فقط تا جایی که لازمه با هم دیده بشیم. همه چی فرمالیته است. مطمئن باش این بازی خیلی طول نمی کشه" سیگار رو گرفت و پشت سر هم چند تا پک زد. یه کم دیگه از ویسکیش خورد و گفت "پاشو برو کوروش. خیلی خسته ام. الان حس فکر کردن ندارم. برو می خوام تنها باشم. اینجوری مثل مامور اجرا بالا سر من واینستا. برو بذار یه کم فکر کنم. الان حوصله اتو ندارم"
پیش از این که در رو پشت سرم ببندم صدای هق هقش مثل پرتره روی دیوار خونه اش رفت رو اعصابم.

ادامه دارد...
نوشته:‌ پریچهر

این داستان یکم طولانیه.اما داستان زندگی من هستش.امیدوارم ازش خسته نشید.
من صدف هستم 23 ساله,داستان برمیگرده به 8 سال پیش که 15 سالم بود.من همیشه دختر درشتی بودم.الان قدم 175 و وزنم 76 کیلو هست.اما حتی تو بچگی از هم سن و سالهای خودم درشت تر بودم و گاهی سطح فکرم و مشغولیات ذهنیم هم مثل بزرگترها بود.یادمه هنوز 10 ساله بودم که گاهی دستم و میکردم تو شرتم و با چوچولم بازی میکردم.بعدش یاد گرفتم که چطور وفتی میرم دستشویی آب و بگیرم رو کسم و حال کنم.اون موقع حتی نمیدونستم سکس چیه و شهوت یعنی چی.اولین بار خونه ی یکی از دوستام فیلم پورن دیدم.بعد از اون همیشه میرفتم تو حموم و کف حموم دراز میکشیدم و شیر آب رو کسم باز میکردم و به کیر اون آقاهه تو فیلم فکر میکردم.تو 15 سالگی به اسرار یکی از همکلاسیام با برادرش دوست شدم.اسمش مهدی بود و اون موقع یه پسر 24 ساله بود.برای من که تا اون موقع فاصله ای بیشتر از خونه تا مدرسه رو نرفته بودم و شناختی از دنیای اطرافم نداشتم,داشتن دوست پسر یه ماجراجویی بزرگ بود.در مقایسه با دوستام که یا دوست پسراشون بچه مدرسه ای بودن,یا خودشون هنوز اونقدر رشد نکرده بودن که بتونن پسری رو جذب کنن,مهدی خیلی خوب بود.تمام این جذابیت ها باعث شد عاشقش بشم.البته من اون موقع نمیفهمیدم پسری که اینقدر با تجربه تر از آدم باشه واسه دوستی مناسب نیست!2 ماه از دوستیمون گذشته بود که ازم خواست برم خونش.خونه مجردی داشت.منم بس پخمه بودم نمیدونستم که وقتی یه پسر دعوتت میکنه خونش یعنی برات برنامه ی ویژه ای داره.همون بار اول از کون کردم.البته باید بگم که من اصلا درد نکشیدم و کلی هم لذت بردم.اونم بخاطر این بود که بطور فوق حرفه ای باهام عشق بازی کرد و حشریم کرد.تا دو سال بعدش هفته ای دوبار سکس داشتیم.البته همیشه نمیذاشت تو کونم.میگفت هم خودت گشاد میشی و برات ضرر داره هم من کون گشاد بکارم نمیاد.من هنوز دیوانه وار عاشقش بودم.یه مدتی بود به فکرم زده بود که باهاش سکس کامل کنم هنوز با این فکر بازی میکردم تو ذهنم,که یکی از روزایی که خونشون بودم و تو بغل هم بودیم و داشتیم واسه سکس آماده میشدیم همونطور که داشت گردنم و میلیسید و سینه هام و فشار میداد,گفت عشقم میذاری بذارم تو کست؟منم با چشایی که از تعجب گشاد شده بودن نگاش کردم و تا خواستم بگم تو چطور فکر منو خوندی!هنو حرف از دهنم بیرون نیومده گفت چیه خانممی دیگه.سرتون رو درد نیارم منو رو به بالا خوابوندو با کلی نازو نوازش سر کیرشو آروم کرد تو کسم.یه لحظه حس کردم الانه که استخون لگنم منفجر شه.جای تعجب بود که اولین بار از آنال سکس دردی احساس نکردم,ولی اینبار...خیلی آروم سر کیرشو تو کسم جلو عقب میکرد.اینقدر که دردم از بین رفت و لذت شروع شد.کسم پر آب بودو مهدی چپ و راست قربون صدقه ام میرفت تا اینکه وفتی من تو حال خودم بودم و داشتم ارضا میشدم با یه فشار وحشتناک کیرشو یا ته کرد تو کسم.درد اینقدر زیاد بود که بالافاصله بدنم یخ کرد و مثل سنگ سفت شد.الان که به اون روز فکر میکنم با خودم میگم اگه یه آدم ناوارد واسه اولین بار میکردم دیگه چه دردی قرار بود بکشم!کیرشو چند لحظه اون تو نگه داشت.افتاد روم و همونطور که کیرش تو کسم بود و من داشتم از درد میلرزیدم,سر تا پامو بوسید.دوباره از روم پاشد و آروم کیرشو کشید بیرون,حس کردم از دیدن کیرش تو اون لحظه تعجب کرده.یه نگاه متعجب بهم انداخت و دوباره کیرشو تا ته کرد تو کسم.نمیتونم بگم چقدر دردش وحشتناک بود,اینقدر که از درد کمرم به بالا خم شده بود.جیغ کشیدم و گفتم دررررررششششش بیییییییااار.ولی مهدی انگار نشنیده با تمام وجودش دو تا تلمبه ی محکم تو کسم زدو سریع کشید بیرون.من از درد میلرزیدم و کم مونده بود گریه کنم.ولی مهدی همچنان زل زده بود به کیرش.بعد از چند لحظه بهم نگاه کرد.نگاهش ترسوندم.مثل یه غریبه شده بود,دیگه اون مهدی که دو سال همه ی عشق و زندگیم شده بود نبود.بدون اینکه حرفی بزنه از رو تخت پاشد.با صدای درد کشیده گفتم عزیزم چی شده؟ولی مهدی بی اینکه چیزی بگه رفت لباسامو از جا رختی برداشت و پرت کرد سمتم.دوباره پرسیدم : میگم چی شده؟؟؟؟گفت اینا رو بپوش و از اینجا گم شو بیرون.دهنم وا مونده بود.مهدی هیچوقت باهام اینطور حرف نزده بود!دردی که میکشیدم و فشار عصبی اون لحظه باعث شد به گریه بیوفتم.با گریه باز تکرار کردم:
_آخه چی شده؟بگووو؟
_خودت میدونی چی شده جنده ی عوضی.گم شو از خونه ی من بیرون.
دیگه بهم مجال حرف زدن نمیداد فقط فحش میداد و داد و بیداد میکرد.منو که از تعجب شاخ درآورده بودم و دهنم باز مونده بود به زور همونجور لخت کشید تو سالن و گفت همین الان لباساتو میپوشی و گورت و گم میکنی.و الا تا 5 دقیفه دیگه همینطور لخت میندازمت تو راهرو. یجوری این جمله رو گفت فهمیدم اگه حرفشو گوش ندم تهدیدشو عملی میکنه.لباسامو پوشیدمو با گریه زدم بیرون.زمستون بود و من بخاطر اتفاقایی که افتاده بود نای راه رفتن نداشتم.از لحظه ای که از خونش اومدم بیرون مدام موبایلشو میگرفتم,4,5 بار اول جواب نداد بعدشم گوشی رو خاموش کرد.گریه امونم نمیداد.اصلن نمیفهمیدم یهو چش شد,ما که خوب بودیم,قرار بود سکس کامل به هم نزدیکترمون کنه... تو همین فکرا بودم که چشام سیاهی رفت و گوشه ی پیاده رو خوردم زمین.

ادامه ...

نوشته: صدف

...قسمت قبل

حاضر بودم آلت مبارک رو نداشتم ولی یک دماغ خوشگل و خوش دست داشتم، از بچگی هر چی بدبختی و گرفتاری داشتم سر همین دماغ خرطوم شکل بود ، دماغی که به آلت مبارک زکی گفته بود رشدش از رشد قدم هم بیشتر بود .
وقتی چشمام رو باز کردم با چهره برافروخته و نگران مبینا و در کنار اون دختری که باهاش تصادف کرده بودم مواجه شدم، وقتی به هوش اومدن من رو دیدن لبخندی به روی چهرشون نمایان شد که انگار دنیا رو بهشون دادن ، از قدیم الایام از خون میترسیدم ، موقعی که در حال شیرینی خوردن بودم دماغم خونریزی میکنه و بعد از دیدن خون ها از هوش میرم ، از روی تخت بلند شدم و لبه تخت نشستم ، در حالی که با چشمام در حال خوردن مبینا و دختره بودم رو به مبینا میکنم و میگم :"تو از جون من چی میخوای... من یک غلطی کردم ازت عذر میخوام " در حالی که بغض کردم و اشک توی چشمام جمع شده ادامه میدم :"ببین مبینا من بهت قول میدم دیگه دختر بازی نکنم ... قول میدم پسر خوبی باشم ... فقط آبروم رو نبر " مبینا در حالی که بهم زل زده و چشماش گرد شده نفس عمیقی میکشه ، به محض اینکه میخواد حرفی بزنه دختری که باهام تصادف کرده به حرف میاد و میگه :" ببخشید مثل اینکه من اینحا مزاحمم با اجازه " بدون شنیدن جواب از اتاق خارج میشه ، پارچه سفید رنگی که روی تخت انداخته شده رو برداشتم و در حالی که سرم رو پایین انداختم پارچه رو روی سرم میندازم.نگاهم به آلت مبارک میفته ، با دستم کش شلوار و شرتم رو میگیرم و کمی به جلو میکشم ، انگار صد ساله که خوابیده ، دستی به روش کشیدم وسعی کردم کمی قربون صدقش برم ترجیح دادم کمی باهاش صحبت کنم :" ببین عزیز دلم میدونم که خیلی بهت سخت گذشته ولی بدون که واقعا از ته قلبم دوستت دارم و عاشقتم " انگار نه انگار داری باهاش صحبت میکنی هیچ تحرکی نشون نمیده بعد از کمی مالش به حرفام ادامه میدم :"عزیزم تو تنها کسی بودی که از بچگی باهام بودی و از وقتی یادمه دوستت داشتم و همیشه به یادت بودم ... واسه تو دست به هر کاری زدم... سامان بدون تو معنا پیدا نمیکنه.... نفسمی" مثل اینکه بخار از این بلند نمیشه، بیخیالش میشم ، صداهایی به گوشم میرسه پارچه رو از روی سرم برمیدارم مبینا رو رو به روی خودم میبینم ، در حالی که هق هق میکنه اشک توی چشماش جمع شده ، شروع به صحبت میکنه:" سامان به خدا منم عاشقتم و دوستت دارم منم از بچگی عاشقت بودم و همیشه به یادت بودم" از شنیدن این حرفا چشمام گرد شده و دهنم باز مونده ، با خودم کمی فکر میکنم ، از جونور بودن خودم خندم میگیره در حالی که لبخندی روی صورتم دیده میشه شروع به صحبت کردم :" ببین مبینا من دوستت داشتم و دارم در این شکی نیست ... دوست دارم همیشه مال من باشی و همیشه کنارم بمونی"
حرفام تاثیر خودش رو گذاشته ، طی یک حرکت سریع خودش رو توی بغلم میندازه ، صورتش رو روی شونه ام میزاره و شروع به گریه میکنه، سعی میکنم به خودم فشارش بدم تا حداقل واسه امشبم یک سوژه مناسب داشته باشم، صورتش رو عقب کشیدم پیشانیش رو بوسیدم و گفتم:" گریه نکن عشقم طاقت اشکات رو ندارم" نمیدونم چی میشه وقتی به خودم میام در حال مکیدن لب های مبینام، کمی از خودم دورش میکنم به چشمای عسلیش زل میزنم چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه لب هامون دوباره توی هم قفل میشه ، صدای ملچ ملوچمون راه افتاده. نگاهم به چهارچوب در خورد پرستار در حالی که آمپولی به دستشه ماتش برده و با دهانی باز داره ما رو نگاه میکنه، از طرز ایستادن پرستار خندم میگیره، مبینا رو از خودم دور میکنم و با اشاره بهش میفهمونم چه اتفاقی افتاده، نگاهی به پرستار میکنه ، پرستار وقتی وضعیت رو میبینه سریعا از محل حادثه دور میشه، بعد. از کارهای ترخیصم از ببمارستان بیرون میایم ، دختری که باهام تصادف کرده لبخند زنان بهمون نزدیک میشه و بعد از تشکر به خاطر رضایت دادن خواهش میکنه که برسونمون، از اونجایی که طاقت دیدن خواهش کردن خانوم ها رو ندارم قبول میکنم ، از مبینا درباره محل اقامتش میپرسم که میگه :"من اینجا دانشگاه قبول شدم و واسه كارهای ثبت نام تنها اومدم و هتل اتاق گرفتم "
:"چرا تنها؟"
آهی میکشه و میگه:" مامانم با دوستاش رفته کیش بابام رو هم که خودت میدونی گرفتاره... "بهش پیشنهاد دادم به خونه ما بریم اولش مخالفت کرد ولی بعد از اینکه فهمید تنهام با کمی فکر قبول کرد. بعد از دادن آدرس به دختره که اسمش مهسا بود به طرف خونه راه افتادیم. ماشینش رو جلوی در خونه متوقف کرد ، ازش خواستم که بیاد داخل خونه که تشکر کرذ و گفت:" کار دارم باید برم" نگاهی به مبینا کردم وقتی دیدم کمی از ماشین فاصله داره سرم رو کمی از شیشه داخل بردم و گفتم :" میشه یک خواهش ازتون بکنم مهسا خانوم؟"
: " خواهش میکنم ... بفرمایید"
: " حقیقتش من از شما خوشم اومده و یک جورایی به دلم نشستین اگر امکانش هست شمارتون رو بدید تا بیشتر آشنا بشیم با هم ..." در تمام مدتی که داشتم این حرفها رو میزدم زیر چشمی مبینا رو زیر نظر داشتم... مهسا نگاهی از روی خشم به مبینا بعد هم به من مینداره و با اشاره مبینا رو نشون میده، لب و لوچه ام رو آویزون میکنم و ملتمسانه بهش نگاه میکنم و میگم :" شمارت رو بده توضیح میدم بهت ... خواهش میکنم"شمارش رو میگه و بعد از به ذهن سپردن سریعا تشکر میکنم و خداحافظی میکنم ،در حالی که نیشم تا بناگوشم باز بود به طرف مبینا رفتم . مببنا هنوز در حال کنکاش اطرافش بود ، : "سامان اینجاها چقدر عوض شده"
: " مگه قبلا اینجا اومدی؟"
تعجب میکنه و میگه : " وااااا ... مثلا خونمون قبلا اینجا بوده هااا"
در حالی که از خنده روده بر شدم بهش میگم:" عزیزم قرار نیست هر جا خونه ما باشه خونه شما هم با ما بیاد. ما الان ده ساله از اون محله اومدیم اینجا..."
در حالی که احساس میکنم داره با خودش کلنجار میره و دو دوتا چهارتا میکنه ادامه میدم :" بیا بریم تو خوشگل خانم گیج من" در خونه رو باز میکنم و میریم داخل، بعد از طی کردن سه طبقه جلوی در واحدمون ایستادم ، بعد از باز کردن در تعارف میکنم و میریم داخل .
چراغ ها رو روشن کردم و گفتم:" خانومی تا یک نگاهی به خونه بندازی من برم دستشویی و برگردم..." با سر تایید میکنه. توی دستشویی بعد از دیدن آلت مبارک بهش قول امشب رو میدم و میگم :" خوشگل من تو باعث شدی این تیکه ناب نصیبم بشه ، بهت قول میدم امشب جبران کنم، تا صبح میری یک جای گرم و نرم" انگار نه انگار که داری باهاش صحبت میکنی . هیچ احساسی به حرفام نشون نمیده. وقتی وارد پذیرایی شدم از دیدن صحنه ای که دیدم کاملا شوکه شدم .
مبینا تلویزیون رو روشن کرده و در حالی آهنگ شادی در حال پخشه . لباساش رو در آورده و با یک تاپ و شورت در حال رقصیدنه.
خدایا یکی اینو از برق بکشه ...
از پشت بهش نزدیک شدم و طی یک حرکت خیلی سریع سینه هاش رو از پشت چنگ زدم و در دست گرفتم . کمی شوکه شد ولی به رقص خودش ادامه داد ، من رو دنبال خودش از این ور به اونور میکشوند، خسته شدم و روی مبل نشستم همچنان به رقصش ادامه داد ، خدایا این چه نوع جونوریه انگاری عقده رقصیدن داره، انگاری شانس باهام یار نبود چون به محض تموم شدن آهنگ بلافاصله آهنگ شاد دیگه ای شروع میشد ، در یکی از صحنه هایی که بهم نزدیک شد آماده شدم و پام رو جلوی پاش گذاشتم خیلی سعی کرد تعادل خودش رو حفظ کنه ولی موفق تر من بودم در حالی که تعادلش بهم خورده بود کمی پیچ و تاب خورد و ...
فقط احساس درد شدید از ناحیه چشم، دماغ و دهان و مهم تر از همه از ناحیه تخم چپ میکردم ، خودش رو از روم جمع کرد و کنارم نشست ، نمیدونستم کجام رو بگیرم ، زانوش زده بود آلت مبارک و بیضه سمت چپ رو ناکار کرده بود، انگشت وسطی دستش توی دماغم بود ، کف دستش روی دهانم بود و سرش توی چشمم، از درد به خودم میپیچیدم ، مبینا فقط نگاه میکرد، میشد خجالت رو از توی چشماش خوند ،همه دردهام به کنار درد بیضه هام به کنار ، سریعا از روی مبل بلند شدم و برای تسکین دردم شروع به ورزش کردن کردم . از بشین پاشو گرفته تا دراز نشست و شنا .
خیلی درد عجیبی بود کم کم داشت دردم آروم میشد نگاهی به مبینا انذاختم توی چهرش میشد هزارن علامت سوال و تعجب رو دید ، بعد از اینکه کمی که آروم شدم به آشپزخونه رفتم و با دو لیوان آب معدنی برگشتم ، به دلیل مسایل مالی خیلی وقت بود نوشیدنی غیر از آب معدنی توی یخچالمون یافت نمیشد ، اونم به خاطر سنگ کلیه داشتن من بود و گرنه همونم نبود و به جاش آب معمولی بود ، البته در مواردی دیده شده بود که بابام شیشه های که نصفشون آب معدنی داره رو جهت صرفه جویی با آب معمولی پر میکنه ولی هیچ وقت هیچ کس نتونست این رو ثابت کنه ، بعد از خوردن آب ها ازش خواستم کمی با هم اسنراحت کنیم ، با سر تایید کرد پیشنهاد دادم به اتاق. من بریم ، اتاقی که تشکیل شده بود از یک تخت ، کامپیوتر و وسایل جانبی ...
نقشه های شومی در سر داشتم آلت مبارک تکونی به خودش داده بود و منتظر بود تا به نوایی برسه ، دوست داشتم هر چه سریعتر به قولم عمل کنم ، با هم دیگه روی تخت دراز کشیدیم دستم رو دور گردنش حلقه کردم کمی به خودم فشارش دادم بعد از چند لحظه لب تو لب شدیم و این تازه شروع کار بود ، خودم و آلت مبارک خوب میدونستیم قراره چه اتفاقاتی بیفته ...حالا در کنار مبینا آرامش پیدا کرده بودم ، با اینکه اولش فقط برای سکس میخواستمش اما وقتی کمی باهاش معاشقه کردم به این نتیجه رسیدم که میتونه گزینه ی مناسبی برای آینده ام باشه ، انسان بعضی وقت ها واقعا تحت تاثیر محیط اطراف قرار میگیره ، با خودم کلنجار میرم واقعا دوستش دارم و عاشقشم ، از شیطان درونم صداهایی میاد داره یه چیزایی بهم الهام میشه :" سامان از تو بعیده ... تو و عاشق شدن ... سامان بعد از اینکه کارش رو ساختی مثل بقیه ولش کن ... سامان تو نباید به کسی دل ببندی " با صدای مبینا به خودم میام :" سامان میشه ولم کنی؟ دارم خفه میشم" مثل اینکه بدجور به خودم فشارش دادم ، در حدی که توان صحبت کردن نداشته و واقعا نفسش داشته بند میومده، توی یکی از لحظاتی که کمی از خودم جداش کردم این حرف رو میزنه، سریعا از خودم جداش میکنم همزمان با اینکه به طرف صورتش فوت میکنم تا سر حال بیاد با دستام بدنش رو باد میزنم، کمی سر حال میاد و شروع به صحبت میکنه :" خیلی عوضیی سامان ... داشتی به چی فکر میکردی ؟... دداشتم واقعا خفه میشدم دیوونه" توی تمام مدتی که این حرف ها رو میزد لبخند موزیانه ای میزدم.بدون اینکه جوابی بهش بدم دستام رو دورش حلقه کردم و لب هاش تسخیر کردم ، لب های قلوه ای که فقط به درد مکیدن میخورد ، دستم رو کمی با سینه هاش مماس کردم و از روی تاپ لمسشون کردم چیزی جز سوتینش حس نمیکردم کمی فاصله گرفتیم دلم میخواست زودتر عملیات رو شروع کنم ،سرش رو به خودم نزدیک کردم ،اینبار میخواستم گردنشو بمکم ولی انگاری فکر کرد میخوام ازش لب بگیرم دهانش رو باز کرد ، همزمان به طرف گردنش هجوم بردم ، احساس درد کردم .باز هم دماغم کار دستم داده بود، مبینا با شدت تمام دماغم رو گاز گرفته بود ، یکی نبود بگه آخه دماغ تو توی دهن اون چیکار میکرد .با وجود درد بسیار زیادی که داشتم سعی کردم به روی خودم نیارم، دوباره بهش نزدیک شدم و لبام رو روی گردنش گذاشتم و شروع به بوسه زدم ، همه قسمت های گردنش رو بوسه بارون کردم کم کم به طرف بدنش میرفتم ، دستام رو روی سینه هاش گذاشته بودم و در حال مالش سینه هاش بودم ، صدای اوممم اومممش فضا رو پر کرده بود ، از جاش بلند شد و سوتینش رو باز کرد از دیدن چیزهایی که میدیدم از طرفی تعجب و از طرفی داشتم لذت میبردم ، تعجب از این همه زیبایی که خدا بهش داده بود،نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع به مکیدن کردم طوری میمکیدم که خودم هم به ندید پدید بودن خودم شک کردم ، صدای آه و ناله مبینا در اومده بود ، باید کار رو تموم میکردم دستم رو بین پاهاش کشیدم ... از ترس و دلهره به هوا پریدم سریع خودم رو جمع و جور کردم ،بهترین فکری که به ذهنم رسید فرار بود ، دوان دوان به سمت در اتاق گام برداشتم وقتی دستگیره در رو پایین کشیدم تمام امیدهام نابود شد.در قفل بود ، تمام بدنم میلرزید در حالی که تپش قلبم به شدت زیاد شده بود خیلی آروم سرم رو به طرف مبینا چرخوندم، در حالی که لبخند شیطنت آمیزی به روی لبهاش بود، کلید رو بالا گرفت و نشون داد، اشهد خودم رو خوندم و توی دلم هر چی فحش به ذهنم میرسید به خودم میدادم ، با دستش اشاره کرد که برم پیشش . چاره ای نداشتم شورتش رو در آورده بود و آلتش رو که دو برابر آلت من بود بیرون انداخته بود ، و با دستش در حال ور رفتن باهاش بود ، مطمعن بودم این غول بزرگ قراره تا چند دقیقه دیگه وارد باسن دست نخورده من بشه ، حتی فکرشم نمیکردم که بخواد یک روزی چنین بلایی سرم بیاد ، روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم تنها کاری که ممکنه رو انجام بدم یعنی لذت بردن ، مبینا دستش رو از پشت به آلتم رسوند شروع به مالیدنش کرد یاد حرف یکی از دوستام افتادم میگفت :" برای اینکه بخوای بچه بازی کنی اول باید با دودولش بازی کنی". مبینا دست از کارش کشید ، چیزی رو روی سوراخ باسنم احساس کردم و بعد ...
ناگهان چشمام رو باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد مبینا و در کنارش دختری که باهاش تصادف کرده بودم رو میدیدم . انگاری هر چی دیده بودم خواب و رویا بود ، خدا رو شکر کردم بعد از اینکه کارهای ترخیص رو انجام دادیم از بیمارستان خارج شدیم دختری که باهام تصادف کرده بود بهمون نزدیک شد و پیشنهاد داد که برسونمون . بدون اینکه اصرار کنه قبول کردم. یهو یاد خوابم افتادم ، سریعا گفتم : " خانم ممنونم من خودم میرم " گفت :" باشه هر طور راحتین کار من تزیین دکوراسیون داخلیه اگر کاری داشتید در خدمتم " بعد از دادن شمارش خداحافظی کرد و رفت .
رو به مبینا کردم و گفتم :"خوب کاری نداری خانوم؟"
:" نه من اینجا دانشگاه قبول شدم و واسه ثبت نام اومدم اینجا . آدرس خونتون و شمارت رو بده داشته باشم " باز هم یاد اون خواب لعنتی افتادم همه اتفاقات داشت تکرار میشد . ترجیح دادم سریعتر ازش جدا شم. آدرس و خونه و شماره تلفنم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم .
از ترس خوابی که دیده بودم دو سه ماه دورو بر دختر نرفتم از مبینا هم هیچ خبری نبود . باز هم توی خونه تنها شده بودم ، روی تختم دراز کشیده بودم و آهنگ غلط کردم غلط کردم محسن چاووشی رو گوش میکردم. آهنگ زنگ گوشیم منو به خودم آورد ، وقتی شماره غریبه رو روی گوشیم دیدم بی خیال شدم و گوشیم رو روی میز کنار تخت انداختم. چشمام رو بستم و سعی کردم دیگه به هیچی فکر نکنم ...

ادامه دارد...
نوشتاری از سامی شهوتی
...............................................
تشکر میکنم از دوستان عزیزی که لطف کردن و قسمت اول رو خوندن و امتیاز و نظر دادن. ازتون خواهش میکنم اگر این قسمت مورد پسندتون بود امتیاز بدید ... بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم ...

سلام. اولین باره که دارم واسه این سایت داستان میفرستم. از همین الان بگم که این داستان یک خاطره نیست بلکه ماجراییه که زاییده ذهن خودمه. ولی خب یک قسمت هایی از داستان رو از زندگی شخصی خودم الهام گرفتم. امیدوارم دوست داشته باشید.

دیریست که از این زندگی زده شده ام. از آدم هایش، از اطرافیانم، از کسانی که ادای آدم بودن را در می آورند. از تظاهر خسته شده ام. از دروغ خسته شده ام. از تمام این ظاهرسازی ها و دورنگی ها خسته شدم.گاهی اوقات با خود فکر میکنم شاید اطرافیان من فقط اینگونه اند. شاید وضع زندگی من تنها این گونه پریشان است.شاید کمی آن سوتر، اندکی آن طرف تر زندگی دیگری در جریان باشد. آدمهای دیگری در رفت و آمد باشند. یا حتی شاید آن سوتر خدای دیگری بر مردم حکومت میکند. ولی کمی بعد خودم متوجه میشوم که تمام این تفکرات من یک مشت خیال پوچ و بیهوده است. همه جای آسمان خدا یک رنگ است. همه ی مردم شکل همند. مصیبت همه ی مردم شبیه به هم است. به ادبیات علاقه ی وافری دارم. ادبیات.، روح هنر است. کالبد تصورات و خیالات پیچ در پیچ آدمی است. از نظر من زندگی بدون موسیقی و ادبیات هیچ است. تمام هستی و نیستی بر پایه ی این دو عنصر بنا شده اند. ساعت ها خودم را غرق در خواندن کتاب و رمان میکنم. محبوب ترین رومانی که خوانده ام صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز هست. دنیایی دارد این رمان. خواندنش اعتیاد آور است. وقتی پای آن مینشینی تا رمان را به اتمام نرسانی از جایت بلند نمیشوی. من هم دوست داشتم نویسنده شوم. ولی استعدادش در من نبود. بعد از چاپ و فروش ناموفق دو تعداد از آثارم مدیر انتشارات خیلی رک به من فهماند که جوهره ی نویسندگی در من وجود ندارد و چه بهتر که از این حرفه دست بکشم.هرچند که هنگام چاپ هر دو اثرم حدود چهل درصد مطالب را سانسور کرده بودند.چون من عادت داشتم در حین آفرینش اثر به جزییات زندگی خصوصی شخصیت های داستان و تمام ریزه کاری ها توجه خاصی داشته باشم. تمام روابط افراد را با جزییات تمام شرح میدادم. از روابط اجتماعی آنها در محفل های عمومی گرفته تا روابط خصوصی آنها در اتاق خواب و همینطور روابط جنسیشان. که این مساله زیاد به طبع وزارت فرهنگ خوش نمیامد و برای چاپ آثارم سانسور حجم زیادی از مطالب الزامی بود. از تفکرات و اعتقادات این افراد سر در نمی آورم. انگار خودشان نیستند. مدام تظاهر می‌کنند. تظاهر به چیزی به غیر از خود واقعیشان. انگار با سکس مشکل دارند. میخواهند تظاهر کنند موضوع سکس پوچ و بی اهمیت است، ارزشی در زندگی ندارد یا حتی صفتی حیوانی برای آن قائل میشوند. اما سوال من این است که خود این افراد بدون سکس میتوانند دوام بیاوردند؟ میتوانند از یکی از بزرگترین لذت های زندگی دست بکشند؟
همه اش دروغ، همه اش تظاهر، همه اش ریا جان آدم را به لبش میرسانند.
هرچند جان من خیلی وقت است که به لب رسیده است. این روز ها بسیار تنها شده ام. تنهای تنها نه همدمی برایم مانده است نه رفیقی نه خویشاوندی. حس میکنم رفته رفته دارم تحلیل میروم. حال و روزم تاسف بار است. همه روزهایم را با بی خیالی میگذرانم. حس میکنم دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نیست. همچون مرده ای متحرک شده ام. گهگاهی جلوی پنجره میروم و بیرون را تماشا میکنم .سیگاری پک میزنم و به یک نقطه از زمین خیره میشوم . وقتی به خود می آیم میبینم در دریای مواج تفکرات و خاطراتم غرق شده ام. جلوی آینه که میروم از خودم وحشت میکنم. موها و محاسن بلند و اصلاح نشده، زیر چشم ها گود، سفیدی چشمانم گوییا به زردی گراییده، همچون دندان هایم که حالا یکی درمیان آثار سیاهی و خرابی در آنان جلوه گر است.
صورتم هم زرد شده است . نسبت به قبل بسیار لاغر و ضعیف شده ام. عضلاتم همه تحلیل رفته اند همانند روحم. همانند دوران خوش زندگیم. همانند آرزوهایم که جمعشان کرده ام تا وقت مرگم همه را با خود به گور بسپارم. البته بعید میدانم در آن یک متر جا بتوانم همه ی آن ها را جای دهم.
لباس هایم کهنه و کثیف است و بوی عرق تندی که از یک کیلومتری قابل استشمام است هر کسی را میتواند بیازارد اما خودم به این بو عادت کرده ام. کثافت از سرو روی خودم و خانه ام بالا میرود ولی به آن اهمیتی نمیدهم. به هیچ چیز اهمیت نمیدهم. حتی نمیدانم برای چی زنده ام. روز های عمرم در پی هم میگذرد و من عین خیالم نیست.شاید اگر اوضاعم طور دیگری بود، شاید اگر همه چیز بر وفق مرادم پیش میرفت حال و روزم طور دیگری بود، آن موقع دیگر خودم را به اینن زندگی نکبت بار محکوم نمیکردم.
بیرون از خانه زیاد نمی روم. به جز مغازه خواروبار فروشی و کتابخانه جای دیگری نمی روم. دلم نمیخواهد از خانه بیرون بروم. زیرا آن بیرون جوّ دیگری دارد.
مردم ،!آن بیرون با چنان انزجاری می‌نگرند که گویا سوسک له ای هستم که در کف مستراح آخرین تقلایم را برای زنده ماندن میکنم. آری مردم آن بیرون چنین تصوری نسبت به من دارند. شاید هم حق با آن هاست. به راستی با یک سوسک له شده چه تفاوتی دارم؟ شاید حتی از آن نفرت انگیزتر، چندش آور تر و منزجرکننده تر باشم.
دلخوشی من همین چند جلد کتابی است که هفته ای یک بار از کتابخانه امانت میگیرم. گهگاهی هم سراغ فیلم ها و مجله های پورن قدیمی میروم و نگاهی به آنها می اندازم. هر کدام از این فیلم ها و مجلات را دست کم بیست بار دیده ام.
تمام تصاویر و صحنه هایشان برایم تکراری است. همه ی آن ها را از برم.
آلتم هم هیچ واکنشی به نسبت به آنها نشان نمی دهد. به هیچ چیز واکنش نشان نمی دهد. خنده دار است. او هم مثل من به همه چیز و همه کس بی تفاوت شده است. خیلی وقت است که در اغماء به سر می برد. او هم مثل من شل و وارفته شده است. مثل من تحلیل رفته است. مثل من مچاله شده است. دیدن این منظره برایم به هیچ عنوان برایم دل پذیر نیست. دور تا دورش تا موهای بلند و زاید فراگرفته است. منظره ی رقت باری است. آلتم در انبوه این موهای زاید و بدبو به خلسه رفته است. در انبوه این موهای زاید گم شده است. همچون درختی کهنسال است که در جنگلی وسیع، در گوشه ای تنها افتاده هست.
در بآور همگان غروب جمعه بسیار دلگیر است اما من حسرت روزهایی را میخورم که تنها غروب جمعه برایم دلگیر بود.
من هم روزگاری سر و سامانی داشتم، اوضاع خوبی داشتم، شرایط متفاوتی داشتم. ولی خب چه میشود کرد؟ همیشه ماه پشت ابر نمی ماند. همیشه در بر روی یک پاشنه نمیچرخد. همیشه ی خدا زندگی به کام ما و بر وفق مراد ما پیش نمی رود. نمیخواهم گله و شکایت کنم. نمیخواهم آیه ی یأس بخوانم. چون دیگر فرقی به حال من نمیکند. روز های سپری شده را نمیتوان به عقب برگرداند.
اما میتوانم ذهنم را، حافظه ام را و فکرم را به عقب باز گردانم.میتوانم خاطراتم را از نو مرور کنم.من حتم دارم روحم، قلبم و حتی روح زندگیم در جایی در قسمتی از گذشته در گوشه ای جا مانده است.
آری به راستی خود را در گذشته جا گذاشته ام. میخواهم خاطراتم را مرور کنم بلکه بتوانم گمشده ام را باز یابم.
گمشده ای که در قسمتی از گذشته به حال خود رها شده و خاک گرفته است.
از دوران کودکی چیز زیادی در خاطر ندارم. دوران کودکی من هم مانند کودکی بقیه سپری شد. پسر شیطان و بازیگوشی بودم که اغلب برای خانواده ام و گاهی اوقات همسایه اسباب دردسر میشدم. پدرم دست سنگینی داشت. وقتی شیطنت هایم از حد میگذشت مرا زیر بار کتک میگرفت. پدرم در کل آدم پرخاشگر و بد دهنی بود و بیشتر اوقات عصبانیتش را با فحاشی و کتک کاری سر ما خالی میکرد. هرچقدر شدت عصبانیتش بیشتر بود فحش هایی هم که از دهانش خارج میشد رکیک تر بود. گاهی اوقات از شدت عصبانیت عنان از کف می داد و چند کلامی نثار خود و پدر و مادرش میکرد. من از همان دوران کودکی از پدرم وحشت داشتم. هیچ گاه نتوانستم با پدرم ارتباط صحیح برقرار کنم چون تفاوت سنی ما زیاد بود و چندین نسل با هم اختلاف داشتیم. به گفته ی خودش من زنگوله ی پای تابوت بودم که البته خودم آن اوایل منظورش را از این حرف نمیفهمیدم.
از دوران ابتدایی و راهنمایی خاطره ی به خصوصی به یاد ندارم اما یادم است دوم راهنمایی که بودم بسیار دانش آموز شروری بودم و در صحن مدرسه همیشه حماسه می آفریدم. سر این قضیه از معاون مدرسه هم بسیار کتک خوردم.
دوران دبیرستان را خوب به خاطر دارم. شیطنت های دبیرستان یک چیز دیگر بود. یادش به خیر. چه دورانی بود. زنگ هایی مثل زنگ دین و زندگی یا ادبیات که درسهایش خیلی برایمان مهم نبود انتهای کلاس مینشستیم و از گوشی بچه ها کلیپ های خنده دار یا فیلم پورن تماشا میکردیم. یکی از تفریحاتمان همین بود. بعضی روز ها که زنگ آخرمان درس چندان مهمی نداشتیم از مدرسه جیم میشدیم. در در حوالی مدرسه ی ما دو مدرسه ی دخترانه ی دبیرستان و یک مدرسه راهنمایی قرار داشت. دیوار به دیوار دبیرستان ما هم یک مدرسه ابتدایی دخترانه بود زمانی که اول دبیرستان بودم یکی از تفریحاتمان این بود که داخل کیسه را پر از آب میکردیم و انتهای کیسه را گره میزدیم و به مدرسه ی مجاور پرتاب میکردیم. کیسه با شدت به زمین آنها برخورد میکرد و به آنها آب میپاشید و دختران جیغ میزدند و شنیدن همین صدای جیغ برایمان لذت بخش بود. اما دوم دبیرستان دیگر کسی این کار را نمیکرد و به اصطلاح خودمان (( این حرکت خز شده بود)).
از مدرسه که تعطیل میشدم برای رسیدن به خانه باید دو اتوبوس سوار میشدم که در سال های سوم و پیش مسیر اولی را به اتفاق دوستانم با شخصی می آمدم. این آخری ها که کرایه ی اتوبوس بیشتر شده بود دیگر با کرایه تاکسی تفاوت چندانی نداشت. به ایستگاه اتوبوس دوم که میرسیدیم با انبوهی از دخترهای راهنمایی و دبیرستانی با یونیفرم هایی با رنگ های گوناگون مواجه میشدیم.البته سال سوم تعداد این دختر ها به طور چشم گیری کاهش یافته بود و علتش را هیچ گاه نفهمیدم.
دخترهای دبیرستانی که رنگ یونیفرمشان قهوه ای کم رنگ و خاکستری بود اکثراً متعلق به رشته های فنی بودند و دختران سرمه ای پوش و آبی پوش متعلق به رشته های نظری.
با انبوه پسران و دخترانی که در ایستگاه جمع میشدند هر سری داستان داشتیم.
تفریح پسرها در این جور مواقع تیکه انداختن و کرم ریزی به دختران بود.
ولی من از همان دوران هم پسر سر به زیری بودم و اهل کرم ریزی و تیکه انداختن نبودم و این قبیل کار ها به نظرم ناپسند می نمود.
پسران و دخترانی که در ایستگاه جمع میشدند اکثراً به صورت اکیپی بودند.
یکی از معروف ترین اکیپ دختران، اکیپی از مانتو قهوه ای کم رنگ ها بودند که سردسته ی آنها دختری بود با قد بلند و اندام باریک که نامش فاطمه بود. چشمان بادامی و درشتی داشت و اکثر اوقات حالت قیافه اش خشن بود.
آن طور که درموردش می‌گفتند وی دان2 تکواندو داشت و به همین علت پسر ها او را (( فاطی کماندو)) صدا میزدند.
عده ای هم معتقد بودند که او با پسر های زیادی رابطه دارد و او را (( فاطی جنده )) خطاب میکردند.
اما من سرم در لاک خودم بود و پی این خاله زنک بازی ها را نمیگرفتم.
دوست صمیمی من در دوران دبیرستان فریبرز بود که بچه محل هم بودیم.
البته سال آخر دبیرستان از محل ما اساس کشی کردند.
نمیدانم در مورد این آدم چه بگویم. اعمال و رفتارش ازمحدوده ی درک من خارج بود.
آدمی بود که بسیار چاپلوسی و خودشیرینی معلمان، معاون ها و مدیر مدرسه را میکرد. به همین علت بچه ها او را (( خایه مال )) خطاب میکردند و به همین علت در مدرسه محبوبیت چندانی نداشت. آدم رو راست و صادقی نبود یا بهتر بگویم یک روده راست در شکمش نبود. رفتار های دوگانه اش در مدرسه از او یک شخصیت منفور ساخته بود.
در انگشت های دست راستش انگشتر های عقیق و فیروزه می انداخت و بعضی روز ها با پیرهن سفید یقه دیپلماتی یا به اصطلاح ما یقه آخوندی و شلوار پارچه ای مشکی در محوطه مدرسه ظاهر میشد و خدا می‌داند بچه ها با چه انزجار و نفرتی او را می‌نگریستند اما گویا خودش متوجه نبود. با این ظاهر سازی های احمقانه دلش میخواست خود را مؤمن و خدا ترس جا بزند اما خبر نداشت این زهد ریایی او کسی را فریب نخواهد داد. همیشه تمایل داشت خودش را آن چیزی نشان دهد که هرگز نبوده است. اما من او را خوب می‌شناختم. زیرا او زمانی که با من خارج از محیط مدرسه بود در مقابل من حرکات و رفتاری را انجام میداد که در بعضی مواقع بسیار شرم آور بود و مرا به تحیر وا میداشت .
علی رغم رفتارش در مدرسه در محیط بیرون رفتارش طوری دیگر بود. شلوار جین و تی شرت آستین کوتاه می پوشید. موهایش را روغن میزد و منتظر کشف یک سوژه‌ ی تازه بود تا به دنبالش راه بیفتد. برای خودش شخصیتی قایل نبود. خودش را در مقابل دخترانی کوچک میکرد که ارزش فحش دادن هم نداشتند.
اصلا از رفتار و کردارش سر در نمی آوردم. کار هایی که میکرد به نظرم عجیب مینمود. اما روابط عمومی بسیار بالایی داشت و به راحتی میتوانست با دیگران ارتباط برقرار کند. اما متاسفآنه از روابط اجتماعی فقط پدرسوختگی را یاد گرفته بود و این مایه ی خجالت بود. یکی از عادت های بدی که داشت دو به هم زنی و دست انداختن دیگران بود. من را که رفیق گرمآبه و گلستانش بودم جلوی یک مشت غریبه دست می انداخت و این کارش مرا به شدت عصبی میکرد .
الان که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که او یک لاشی بیشتر نبود و شاید رفاقت با او از همان اول اشتباه بود. البته چندین سال است که دیگر از او خبری ندارم و نمیدانم کجای این چرخ فلک ایستاده و در حال تلکه ی چه کسی است.
ادامه دارد .......

دوستان عزیز امیدوارم تا اینجای داستان راضی بوده باشید. اگه توش قسمت سکسی نداشت واسه این بود که تازه شروع داستان و آغاز ماجرا بود. ادامه ی داستان رو هم دنبال کنید تا به قسمت های دلخواهتون برسید. با تشکر

نوشته: hoddywood

...قسمت قبل

بازی (قسمت نهم)

تصمیم رو گرفتم، میخوام روند ارتباطم رو با این زنیکه عوض کنم. شاید بتونم مکانشوپیدا کنم و این بوته ی خارو از ریشه بکنم. تنها راه برگردوندن پرتو همینه. باید اول مدارکی داشته باشم، که بتونم اگه پرتو رو پیدا کردم، بهش ثابت کنم، که من تو این قضیه هیچ تقصیری ندارم. برای همین با این حال نزارم سیستمو روشن میکنم و آن میشم. و منتظر میمونم. باید خودمو از این رخوت بیرون بکشم. هیچ وقت فکرشو هم نمیکردم، که یه روزی پرتو بتونه ترکم کنه. اما حالا که این اتفاق افتاده، انگار خیلی خودمو باختم. باید از این حالت بیرون بیام . اولین کاری که میکنم، دوتا بطرعرقی که تو خونه دارمو میبرم و توی توالت خالی میکنم. بعد میرم طرف یخچال و توش دنبال خوراکی میگردم. وبساط صبحونه رو آماده میکنم . دارم به خودم میگم. آخه اینجوری کاری از پیش نمیبری. سه روز گذشته رو مثل آدمهای الکلی فقط تو مستی گذروندی. بعد از سه روز انگار یه شعله ی امید توی وجودم روشن شده بود. دیگه این حالتو نمیخواستم. برای همین یه صبحونه ی مفصل خوردم. احساس میکردم معده ام به آرامش رسید. صبحونه که تموم میشه شروع میکنم، ریختو پاشهای این چند روزو جمع جور کردن. با خودم دارم فکر میکنم، وقتی پرتو برگرده، نباید خونه بهم ریخته باشه. همیشه پرتو از شلخته گی من توعذابه و حالا که نیستش، حس میکنم که قدرشو بیشتر میدونم. در حین کار کردن، یه دفعه یه جرقه توی ذهنم زده میشه.وااااااای خدا، من چقدر خرم! چطور به ذهنم نرسیده بود، که ممکنه پرتو رفته باشه سراغ شهره. آره درسته، مطمئنم که رفته پیشه اون. دست از کار کردن میکشم. اینقدر ذوق زده میشم که لباس میپوشم و به سرعت از خونه میزنم بیرون.

*****************************

همه مون رو مثه گله ی گوسفند سوار چهارتا اتوبوس کردند. خانومها توی دوتا و آقایون هم توی دوتای دیگه از اتوبوسها. سعید عصبانی گفت: کیر تو این شانس، نگاه کن تو رو خدا! حالا نگرانم که مشکل کاری برامون درست کنند و از این یه لقمه نون خوردن هم بندازنمون. چیزی نداشتم که بگم. فقط داشتم لحظه به لحظه شو توی ذهنم میسپردم تا بعد بنویسمش.

حدود ساعت ده شب همه افراد مجمع رو توی محوطه ی قرار گاه بی سیم جمع کردند و اعلام کردند. که با ضمانت چند نفر معتبر آزاد هستید و میتونید برید ، اما صبح شنبه همه باید اینجا حاضر باشید. چون باید فرستاده بشید دادگاه.

پرتو خودشو رسوند به من و گفت: واقعا عذر میخوام. تو اولین جلسه که شرکت کردید این اتفاق افتاد. خندیدمو گفتم: این حتما از نحسی قدم منه!من که گفتم نیاز نیست بیام.
این چه حرفیه که میزنید؟! خب برنامتون چیه؟
-هیچی، برگردم برم باغ و ماشینمو بردارم.
منم باید بیام، چون ماشین منم اونجاست.
با سعید وداع کردم و با پرتو از قرارگاه خارج شدیم و یه تاکسی دربست گرفتم و به طرف باغ حرکت کردیم.
چطوری میتونم نوشته هاتونو بخونم؟
-هههه، زحمت بکشید هر هفته مجله رو بخرید و بخونید.
نمیشه برا من پارتی بازی کنید و خودتون بهم بدید؟
-چرا نمیشه! ایمیلتون رو بدید، تا براتون ارسال کنم. از کیفش کاغذ و قلم بیرون کشید و ایمیلشو برام نوشت. دقیقا همون ایمیلی که با آیدیش آن میشد(رودابه)
هر دو روی صندلی عقب نشسته بودیم ودقایقی میشد که هر دو ساکت بودیم. چیزی نمیتونستیم بهم بگیم.البته معلومه که با هم حرف داشتیم.اما غرور اجازه نمیداد که هیچ کدوممون پیش قدم بشیم. پرتو مسیر نگاهشو به بیرون از ماشین تو بیابون گم کرده بود. ومن داشتم از لحظه به لحظه ی این کنار هم بودن حظّ میبردم. راننده مثل اینکه از این سکوت سنگین به تنگ اومده باشه. پخش ماشینشو روشن کرد. یه صدای آسمونی گوشمونو پر کرد.
دل از دستم رفته برون زان دم که تو را دیدم.
عشقم دارد رنگ جنون زان دم که تورا دیدم
شعله به جان گران زده ام، قید و خود و دگران زده ام.
زان دم که تو را دیدم.

ناخوآگاه هر دومون برگشتیم تو صورت هم نگاه کردیم. پرتو از شرم برافروخته شد. لحظات سنگینی بود، ولی بلاخره رسیدیم باغ و از اون حال و هوا بیرون اومدیم. با هم دیگه وداع کردیم و هر کی پشت فرمون ماشین خودش قرار گرفت. صبر کردم تا اون جلوتر از من حرکت کنه. همینطور که تو بزرگراه در حال رانندگی بودم، داشتم به اون فکر میکردم.چه اتفاقی داره تو زندگی من میفته؟! چرا تا این اندازه این دختر میتونه منو تحت تاثیر خودش قرار بده. مگه چه فرقی با دخترای دیگه که توی زندگیم بودند داره؟ غرق این افکار بودم که چیزیکه دیدم شوکه ام کرد. وقتی پرتو داشت از یه کامیون سبقت میگرفت کامیون یهو انحراف به چپ پیدا کرد و در عرض یکی دو ثانیه ماشین پرتو رو به گاردهای بزرگراه زد. صدای وحشنتاکی بلند شد و بعد از اون نیمه ماشین به زیر چرخهای عقب کامیون رفت و از زیرش بیرون اومد و یکباره از کف جاده بلند شد و روی پهلو غلتید. حالا نوبت من بود که با ماشینش برخورد کنم. ترمز دستی وکشیدم و همزمان ترمز پائی رو هم گرفتم. ماشینم چرخی زد و کشیده شد سمت راست بزرگراه هر لحظه انتظار اینو میکشیدم که ماشین منم از کف جاده بلند بشه روی هوا. اما مثل اینکه شانس یارم بود. وقتی کاملا متوقف شدم نگاه کردم دیدم ماشین پرتو هنوز داره به طرف جلو حرکت میکنه. سپس با یه ماشین دیگه برخورد کرد و با یه ضربه ی سنگین به روی سقف افتاد. حس کردم نفس کشیدن برام سخت شده. پرتوی من چه بلایی داره سرش میاد؟! هیچ کاری نمیتونستم بکنم، جز اینکه نظاره گر این فاجعه باشم. حس آدمی رو داشتم، که در حال کابوس دیدنه. باورش برام سخت بود. بلاخره بعد از این اتفاق ماشین اون کناره جاده درست در امتداد مسیر من از حرکت متوقف شد. از ماشین به سرعت پیاده شدم و به طرفش دویدم. از پنجره دیدمش که سروته بود وصورتش غرق خون. درهای ماشین قفل شده بود. برگشتم طرف ماشینم و آچار چرخ رو برداشتم وشیشه ی عقب سمت خود پرتو رو شکستم و دست بردم قفلو باز کردم و کمربند ایمنی رو از کمرش باز کردم. اونقدر حالم بد بود، که بی اختیار از چشمام اشک راه اقتاد. آروم کشیدمش بیرون خوابوندمش کف جاده. شالش و قسمتی از یقه ی مانتوش پر از خون بود و خودش بیهوش. جستجو کردم ببینم محل خونریزی کجاست. بالای پیشونیش زیر موهاش شکافته شده بود. و خون در حال غّل زدن. نبضشو گرفتم. گوشها و دماغشو نگاه کردم ببینم خونریزی مغزی نکرده باشه. اما علائمشو ندیدم. دست بردم زیر تن ظریفش و روی دستام بلندش کردم و سریع برگشتم طرف ماشین و خوابوندمش رو صندلی عقب. چند تا ماشین دیگه هم نگهداشته بودند و همه اطراف ما جمع بودند. کامیون کمی جلوتر نگهداشته و راننده اش خودشو به ما رسونده بود و اونقدر از این اتفاق حال خودش بد بود، که روی خاکی کنار جاده دراز کشیده و دستشو روی قلبش گذاشته بود.

توی بیمارستان روی صندلی پشت اتاق عمل نشسته بودم و داشتم فکر میکردم، که این دیگه چه فاجعه ایی بود؟! که دیدم پدر و مادر پرتو همراه با یه دختر تقریبا هم سن و سال پرتو وارد سالن انتظار شدند. سراسیمه و آشفته حال.هر سه اشکریزان و محزون. وقتی با من روبه رو شدند، از دیدن من تقریبا شوکه شدند. پدرش اومد طرف من و با عصبانیت فریاد زد: چه مشکلی برای دخترم درست کردی مرتیکه؟ هنوز جمله ش تموم نشده بود ، که اون دختر کیفش رو بلند کرد وبا تمام قدرت زد تو سر من و شروع کرد جیغ زدن و فحش دادن.
مرتیکه عوضی چیکار کردی باهاش؟! میکشمت کثافت.
اونقدر شوکه و حیرون شده بودم، که حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم و اون دختره هم مرتب با کیفش داشت بنده رو نوازش میکرد. با صدای جیغ یکی از پرستارها برای چند لحظه جوّ آروم شد.

معلوم هست چیکار میکنید؟ اینجا بیمارستانه! خانوم خودتو کنترل کن. این آقا مقصّر نیست
ایشون لطف کرده، مجروح و رسونده بیمارستان. خجالت داره که ندونسته دارید یه همچین رفتاری میکنید. نفس راحتی کشیدم و از اونها خودمو دور کردم و رفتم روی یه صندلی نشستم. اونقدر نگران پرتو بودم، که این اتفاقات اصلا برام مهم نبود. دقایقی بعد همون دختره اومد جلو و با شرمندگی گفت: فقط میتونم بگم عذر میخوام. حالم دست خودم نبود.
از چشمه ی چشماش اشک در حال جوشیدن بود. در لابه لای گریه ش ادامه داد.
من شهره دوست پرتو هستم. نزدیکترین دوستش. ببخشید فکر کردم که شما باهاش برخورد داشتید. اختیارم و از دست دادم و باز به گریه کردن ادامه داد. برام جالب بود که توی اون وضعیت چرا شهره فکر میکرد، که من پرتو رو میشناسم. چون وقتی داشت میگفت من دوست اونم، جوری حرف زد، مثه اینکه من اونو میشناسم. البته پدر و مادر پرتو منو کاملا شناختند. اما شهره از کجا منو میشناخت برام عجیب بود.

************************************
جلوی خونه ی شهره ایستادمو، نگاه میکنم. به ساعتم، حدود یازده صبحه. دارم با خودم فکر میکنم، که چطوری موضوع رو با شهره در میون بذارم، تا اگه خبری از پرتو داره دریغ نکنه. یکباره در خونه ی شهره باز میشه و از چیزی که میبینم حیرت میکنم . پرتو با یه مرد غریبه از خونه ی شهره خارج شد. خندان و فارغ از من. حس کردم تمام بدنم کرخت شده. توانی تو خودم برای حتی پیاده شدن از ماشین نمیبینم. سرم به دوران افتاده . گیج و منگم. با خودم فکر میکنم. به همین زودی منو از یاد برد؟! کسیکه تا چند شب پیش میگفت من همه ی زندگیشم.. اونقدر این ضربه توی روحم عمیقه، که حس میکنم معده ام میخواد بیاد توی دهنم. در ماشینو باز میکنم و با حمله ی برق آسای معده ام، کف خیابون استفراغ میکنم. چند بار. خارو ذلیل. درمانده و خود باخته. اونقدر حالم بده که حتی نمی فهمم پرتو و اون مرد کجا رفتند.
دوباره خودمو تو خیابون خاقانی میبینم، پشت در خونه ی (آردواس) چهار لیتر عرق کشمش دو آتیشه ازش میخرم و برمیگردم طرف خونه.
بطر عرق توی دستم و دارم همه ی عکسها و نشونه های پرتو رو جمع میکنم و میریزم توی یه کارتون. اشک از چشمام رونه. دست خودم نیست. حالم خیلی بده. دلم میخواد پیش یکی باشم که یکم دلداریم بده. اما پیش کی میتونم حرف یزنم ؟ چی بگم؟ بگم زنی که عاشقشم در عرض سه روز همه چی رو فراموش کرد. لحظاتی میشه که با خودم فکر میکنم. شاید اون که با پرتو بود، رابطه ی خاصی باش نداره. اما اگه اینطور نیست، من باید اون مرد رو میشناختم. از طرف دیگه مگه ندیدی، حتی کوچکترین نگرانی از دوری من توی چهره ی پرتو نبود. کسیکه حتی اگه یه روز نمیتونست ببیندم، کارش میشد گریه! حالا چه اتفاقی داشت میفتاد؟ مگه میشه اون زن با ثبات، یکباره اینقدر زود همه چیز یادش رفته باشه؟! یاد حرف اون زنیکه ی توی وب میفتم، که میگه اون مردی که فکر کنه زنش فقط برای اون تحریک میشه، فقط یه احمقه. کاری که دارم انجام میدم و نیمه رها میکنم و مست، بطر عرق بدست از خونه میزنم بیرون و بی هدف شروع میکنم تو خیابونها حرکت کردن. هوا سرده و من خودمو درست نپوشوندم. دیگه هیچ چیز برام مهم نیست. دیگه پرتو رو هم نمیخوام. دیگه هیچی نمیخوام. حس میکنم، قلبم یخ زده و یه سوراخ بزرگ توش درست شده.جوریکه انگار داره هوا میکشه.
وارد تریای جاوید میشم. با همون حال نزار و مست مست. وقتی از در تریا وارد میشم جاوید از پشت صندوق منو میبینه و از حال ویرونم میفهمه که مستم. به سرعت به طرفم میاد و دستمو میگیره. منو میبره توی آشپزخونه و میشونه روی یه صندلی. میپرسه چته شهروز؟ چرا اینقدر مستی؟ فقط میخندم. تلخ .
در آشپز خونه باز میشه و نادیا رو توی آستانه اش میبینم. نگران و مات.. ادامه دارد..

نوشته: داروک

...قسمت قبل

(قسمت هفتم و هشتم)

از پرسه ی بی هدف تو خیابونها خسته میشم و برمیگردم خونه. کامپیوتر رو روشن میکنم، تا اگه اون خانومه اومد روی خط یکم ناراحتی خودمو سرش خالی کنم. به محض اینکه کانکت میشم و چراغ آی دیمو روشن میکنم، آلارم وب برام میاد. تایید میکنم.

سلاااااااااااام آقای داروک.
-خیلی پستی!!
مثه اکثر اوقات نشسته روی مبل و لپتاپش جلوش روی میز قرار داره. با یه تاپ نیم تنه به رنگ آبی و یه شلوار جین. ماسکش مثه همیشه به صورتشه. میخنده.
میدونم پرتو ترکت کرده.
بغض دارم. دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد نثارش کنم. اما چه سودی داره؟ حس میکنم اونم همینو میخواد و عاشق اینکه ببینه من عصبانی بشم.
-تو چه جوری اون کاغذها رو میذاشتی تولباسهای من.
این یه رازه. نمیشه گفت. اگه میخوای بدونی باید هر کاری من گفتم بکنی.
-مثلا چه کاری؟
خب من هدفم بدست آوردن توئه.
-حالمو بهم نزن. فکر کردی من بچه ام یا زن ندیده؟ فکر میکنی من باور میکنم که تو داری این کارها رو میکنی که منو بدست بیاری؟
هاهاهاها. آخرش میبینی.
-آخر چی؟
آخر اینکه چه جوری یه روزی خودت بهم میگی که منو دوستداری.
-تو فقط یه احمق حال بهم زنی، که هیچ وقت حتی نمیتونی کیرمو راست کنی. زنیکه.
واقعا نمیتونم راستش کنم؟ اگه اینقدر به خودت مطمئنی به جای بستن وب بشین ونگاه کن چه بدنی دارم. اونوقت معلوم میشه که میتونم راستش کنم یا نه.
-خفه شو سادیسمی. فکر کردی اونقدر روحم آلودست که بشینم به توی احمق نگاه کنم. یه موی پرتو رو به هزار تا مثل تو نمیدم
ههههههه. مطمئنی اونم همینطوره؟
دیگه داری گه خوری میکنی. پرتو مثل امثال تو نیست.
هاهاهاهاها. چه خیال خامی. ببین پسر. اون مردی که فکر کنه زنش فقط به اون فکر میکنه و هیچ کس دیگه نمیتونه تحریکش کنه، فقط یه احمقه.
از شدت عصبانیت وب رو میبند. اما دارم به حرفش فکر میکنم. یعنی چی؟ یعنی همه ی زنها برای مردی به جز جفت خودشون حشری میشند؟ حتی پرتو؟ غیر ممکنه. اون اسطوره ی پاکیه. اون نمیتونه به مرد دیگه فکر کنه.
مطمئنی؟ تو فکر میکنی پرتو با دیدن تو، حس جنسیش فعال شد؟ خیلی احمقی!
پس یعنی این زنیکه درست میگه؟! وااااای خدا دارم دیوونه میشم. پرتو تورو خدا برگرد. نمیخوام این شک تو دلم بیفته. نمیخوام. بلند میشم میرم طرف یخچال و بطرعرقمو برمیدارم. این سه روز همش مستم.

عکس پرتو رو میذارم جلوم روی میزو عرقمو سر میکشم. و به صورت ماهش زل میزنم.
مرا تو بی سببی نیست. به راستی صلت کدام قصیده ایی ای غزل؟

*************************************

از دفتر پرتو که اومدم بیرون. داشتم رو ابرا سیر میکردم. حسم عجیب بود. اینهمه زن و دختر، توی زندگیم بودند و هستند، ولی هیچ وقت چنین حسی بهشون نداشتم. حتی آخرین دوست دخترم که دو ساله پیش ازم جدا شد و ازدواج کرد. با تموم علاقه اییکه بهش داشتم نمیتونست این حسو تو من بوجود بیاره. اونقدر قلبم به شدت میطپید که هر آن فکر میکردم نکنه یکباره کم بیاره و از کار بیفته. اما با تموم وجودم این حسو میخواستم. این دستو دل لرزیدنها رنگ بوی خاصی داشت. فقط از یه چیز میترسیدم و اون این بود که، نکنه پرتو اون شخصیتی که فکر میکنم نداشته باشه؟ اما نمیخوام به این موضوع فکر کنم. اون همون چیزیه که نشون میده. مگه ندیدی رفتارشو تو خواستگاری. مگه حرفای این بیست روزش توی پیامهای خصوصیو نخوندی. اونجا که دیگه نیاز نداشت شخصیتشو پنهون کنه.
اصلا چرا من دارم به این چیزا فکر میکنم؟!

*****************************************

سایتو که باز میکنم. پراز پستهای جدیده.اما چشمام دنبال پرتو میگرده. دارم با خودم فکر میکنم، که بین اینهمه آدم که به طور مجازی باهام دوستند، چرا باید درست با پرتو ارتباط برقرار کنم؟! کسیکه من رفتم خواستگاریش و اونم منو از خونش بیرون کرد! روزگار چه بازیها که نداره!! چند ضربه به شیشه ی اتاقم میخوره و صدای سیمین بلند میشه. داداشی بیام تو؟
مرورگرو میبندم و میگم بیا. در باز میشه و چهره شیطون خندون سیمین پیدا میشه. آروم میاد تو.
سلااااام
-سلام.
خوبی؟
-بد نیستم.
میدونم خیلی حالت گرفتست. ولی دیگه گذشت.
-نمیخوام دیگه بهش فکر کنم. تو هم در موردش حرف نزن.
باشه، اما ظهر غذا نخوردی برات گرم کنم.
تازه یاد اومد که گرسنمه.
-دستت درد نکنه. اگه اینکارو بکنی ممنونتم.

وقتی قسمت جدید داستانو تموم کردم و گذاشتم تو سایت چند دقیقه ی بعدش پرتو آنلاین شد. نگاه کردم، ساعت حدود نه شب بود. اومد تو یاهو گفت: سلام
-درود.
دیدم قسمت جدید رو آپ کردی. برم بخونم و برگردم.
-باشه. وشروع کردم به نوشتن یه قسمت دیگه. حدود بیست دقیقه بعد برگشت. و نوشت.
اگه فضا سازی داستانت باحال و جذاب نبود، اصلا نمیخوندمش. چون به هیچ وجه از نوع قلمت راضی نیستم.
-چند بار بگم دارم کاملا بداهه مینویسم.
خب حداقل یکم ویرایشش کن.
-حوصله ندارم. فقط میخوام بنویسم.
خب عکسمو دیدی؟ اومدی در موردم تحقبق کنی؟
بیخیال پرتو خانوم. من حوصله ی اینکارها رو ندارم. اما خداییش خیلی خوشگلی.
باشه. پس دیگه مزاحمتون نمیشم آقای داررررروک.
خندم گرفت. گفتم صبر کن. چرا بهت برخورد؟
نه بهم بر نخورد . از خودم بدم اومد، که چرا اینکارو کردم.
-پرتو خانوم . باید درک کنی. من همینجوری تا صبح قیامت میشینم باهات حرف میزنم. اما ارتباط نمیتونم داشته باشم. برام خطر داره، باید اینو بفهمی. در ضمن شما که نمیدونی شخصیت واقعی من چیه. شاید دارم با اینکارم برا دخترایی مثل تو دام پهن میکنم.
من کسی نیستم که تو دام تو بیفتم، مگه اینکه همون شخصیت توی داستانتو داشته باشی. اونوقت ممکنه خیلی کارا بکنم. اما اینو از کله ات بیرون کن که منو تور کردی.
-ههههه، من گفتم شاید عصبانی نشو.
ببین اگه خواستم ببینمت فقط برا این بود که ببینم، اونطرف این مانیتور کی نشسته داره این چیزا رو مینویسه. فقط همین.
-عجب!
امروز صبح یکی اومد توی دفترم. یه نویسنده از طرف مجله یه..... نوع جمله بندی کلامش، دقیقا مثل تو بود. فکر کنم قشر شما همتون شبیه هم حرف میزنید. جواب سربالا ههه. اگه از طرف مجله نبود، شک نداشتم که خودت بودی.
اونم عین تو حرفاش هزار بو میداد. اما جالبتر اینکه همین آقا، دیشب اومده بود خونمون خواستگاری. و من در نهایت بی رحمی بیرونش کردم. اما از صبح تا حالا که دیدمشو باهاش حرف زدم، نمیدونم چرا یه حس غریب دارم. بعد اینکه رفت. انگار تموم انرژیمو با خودش برد. منتظر بودم تو بیای رو خط خودمو پیشت خالی کنم.
کله ام سوت کشید. گقتم: نکنه داری عاشقش میشی؟
ههههههه. به این زودی؟ نه بابا... اما حسم بهش عجیبه!! تا حالا هیچ کس اینقدر منو آزار نداده بود. اهههههه. با اون پیشونی بلندش و اون کله شقیش و حرفای بی سرو تهش که نمیشد بفهمی دقیقا میخواد چی بگه، حالمو گرفته...
پس حتما خیلی بیریخت بوده؟
نه، زشت نبود. اما یه کله خر به تمام معنا بود. قد و یک دنده. دلم میخواست خفه ش کنم. بی ادبی و وقاحت از سر روش میریخت. وقتی بهم نگاه میکرد، حس بدی داشتم. احساس میکردم داره روحمو لخت میبینه. نمیدونم چرا برا یه مهمونی دعوتش کردم. اما وقتی رفت آرزو کردم دیگه نبینمش. همون چند دقیقه که توی دفترم بود، انگار تموم سیگنالهای مغزمو بهم ریخته بود. تا رفت، مستقیم رفتم تو آبدار خونه و گفتم: کسی مزاحم نشه و خوابیدم. انگار از یه کوه رفته بودم بالا. حالا نمیدونم شب جمعه که دعوتش کردم چیکار کنم؟
-هههههه، خب دعوتت رو پس بگیر.
نمییییشششه. خیلی زشته.
-پس تحملش کن و گله نکن.
سعی میکنم همین کار رو بکنم. اما هنوزم حسم بهش عجیبه!!
-منکه نفهمیدم بلاخره خوشت اومده یا بدت؟
اگه بگم خودمم نمیدونم باورت میشه؟
-پس مواظب خودت باش خانومی. چون بوهای خوبی نمیاد.
یعنی چی؟
-یعنی فکر کنم در برابرش استعداد عاشقیت داری هههههه
اهههههه، تو رو خدا یکم جدی باش.
-خب من جدی گفتم.
که چی؟ من با یک بار دیدن یه نفر عاشقش شدم؟!
-نگفتم شدی. گفتم: مستعدی.
در موردش فکر میکنم. فعلا من برم شام بخورم و برم استراحت که خیلی خسته ام.
-به سلامت رودابه جان. یا بهتر بگم پرتو خانوم.
مسخره، با اون لحن پر از طعنه ت!! شب خوش.
-بدرود.
وقتی آف شد، اونقدر هیجان زده بودم، که نمیدونستم چیکار باید بکنم. داشتم قاطی میکردم.
از اتاقم اومدم بیرون. اونقدرگرمم شده بود که خیس عرق بودم. رفتم طرف حوض و سرمو کردم زیر آب.

حدود ساعت شش عصر پنجشنبه بود. تصمیم داشتم به پرتو زنگ بزنم و باش هماهنگ بشم. که سعید زنگ زد.
سلام
-سلام. چطوری؟
خوبم. شنیدم امروز تو هم دعوت شدی به مجمع شرکت خانوم بنکدار؟
ـآره.
نا جنس از راه نرسیده خانومو زدی به تور؟
-چی میگی سعید؟! چرت و پرت نگو.
باشه ما هم که خریم. اما میخواستم بگم اگه ماشین داری بیا دنبال من تا با هم بریم؟
-باشه اما اول باید یه زنگ به خانوم بنکدار بزنم. چون گفته باش هماهنگ شم. شاید یه وقت بخواد دعوتشو پس بگیره.هههههههههه
باشه، من منتظرت میمونم.
کارت ویزیت پرتو رو از جیبم درآوردم و شمارشو گرفتم.
بله؟
سلام.
سلام. شما؟
من شهروز.... هستم
خوبید آقای ....؟
ممنونم. گفته بودید باهاتون هماهنگ شم. برای مجمع.
با یه لحن کاملا مضطرب و دستپاچه گفت: راستش.... نمیدونم چه جوری بگم... اما چاره ایی هم نیست.. هیات مدیره با حضور شما موافقت نکردند. من عذر میخوام از اینکه بدون مشورت از طرف خودم شما رو دعوت کردم.
انگار یکی با پهنای یه بیل محکم زد توی سرم. گیج شده بودم. یعنی چی؟ سعی کردم خودمو نبازم. تمام تلاشمو کردم تا به خودم مسلط بشم. گفتم: چه جالبید شما! خب پس با اجازتون فعلا خدا نگهدار.
صداشو شنیدم که گفت آقای.. اما من دیگه تلفنو قطع کردم.
پریدم پشت کامپیوتر و آن شدم.
جالب بود. پرتو هم آن بود. تا اومدم روخط برام پیام داد من چیکار کنم؟
-اولاً سلام. دوماً چیو؟
اههههههه. بابا این پسره رو میگم. همونکه گفتم پنجشنبه دعوتش کردم. میدونی دعوتمو پس گرقتم. اما دارم دیوونه میشم.
-خب اگه پس گرفتی، که دیگه نمیشه کاریش کرد.
نه.. تورو خدا داروک یه فکری بکن.
والا چی بگم؟
میخواستم اذیتش کنم. اما حالا خیلی پشیمونم. چیکار کنم؟ هیچ راهی هم وجود نداره که تغییرش بدم.
-پس بیخیالش شو...
نمیتونم. دلم میخواد بیاد.
-پرتو خانوم من کار دارم. این مشکلو خودت به وجود آوردی. از منم کاری برنمیاد. اما فکر کنم پسره رو پروندی با این کارت.
نه تورو خدا اینو نگو. اولین کسیه که ازش یکم خوشم اومده.
-پس خیلی خوش به حالشه. خودت بهتر میدونی چیکار کنی. من که تو ماجرا نیستم. فعلا بای . باید بنویسم.
اهههههه. از دست تو. باشه برم ببینم چیکار میتونم بکنم
بازی (قسمت هشتم)

زنگ زدم به سعید و گفتم که دعوتشون رو پس گرفتن.
چی میگی شهروز؟ مگه میشه؟!!!
-حالا که شده.
خود بنکدار دعوتشو پس گرفت؟
-آره...
اینا دیگه کی اند!! چه جوری تونستند اینکار رو بکنند؟! حالا که اینجور شد منم نمیرم. دارند به مجله توهین میکنند. گور باباشون.
-سعید جان تو به من چیکار داری برو.
به جون تو غیر ممکنه. باید بیاند ازت عذرخواهی کنند، تا من کارشون رو ادامه بدم. حالا هم زنگ میزنم به فرخی و بهش میگم. مگه بچه های مجله مسخره ی این تحفه اند؟ اگه نمیخواست بری، بیجا کرد که دعوتت کرد.عجیبه ها! فعلا خدا نگهدار. میخوام زنگ بزنم به فرخی.
-خدانگهدار.
داشتم با خودم فکر میکردم، چه افتضاحی حالا راه میفته. سعید دیگه کاراشونو نمیکنه. اوناهم میرند سراغ فرخی سردبیر مجله. فرخی هم که جونشو میده اما اعتبار بچه هاییکه براش کار میکنند رو به کسی نمیفروشه. آخ آخ... موضوع خیلی باحال شد.
داشتم به عمق فاجعه فکر میکردم، که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن. نگاه کردم، دیدم فرخیه.
سلام جناب فرخی..
سلام شهروز جان. چطوری پسرم؟
-به لطف شما..
آقای مالکی بهم زنگ زد، یه چیزایی گفت، که من خیلی متعجب شدم. میخواستم از زبون خودت بشنوم.
-آقا چیزه مهمی نیست. سعید جان داره حساسیت نشون میده. خانم بنکدار دعوتشو پس گرفت. خب شاید دوست نداره من تو مجمعشون باشم.
نه عزیزم، اینجوری که نمیشه. مگه میذارم پرستیژ مجله رو ببرند زیر سوال. اگه نمیخواست تو هم باشی، بیخود کرد، که از اول دعوتت کرد. منتظر عذر خواهی خانم بنکدار باش پسرم. فعلا خدا نگهدار.
-خدا نگهدار.
ارتباط رو که قطع کردم، یه جورایی حالم گرفته شده بود. چون میدونستم فرخی تا پرتو رو به زانو در نیاره ولکن نیست. دلم برا پرتو سوخت. رفتم تو اتاقمو نگاه کردم به مسنجر و دیدم هنوز آی دی پرتو روشنه.منم چراغمو روشن کردم. به محض روشن شدن چراغم، پیام داد.
چیزی به فکرت نرسید؟ آقای نویسنده.
-نه، من چه فکری میتونم بکنم؟ وقتی نمیدونم دقیقا موضوع چیه!
تلفن دارم صبر کن حالا برمیگردم.
فهمیدم که فرخی بهش زنگ زده. چند دقیقه ایی طول کشید، تا اومد و گفت: واااای داروک بیچاره شدم.
-چرا؟
رییس پسره زنگ زد و گفت: اگه ازش رسما عذرخواهی نکنید، مجله قراردادشو لغو میکنه. حالا نمیدونم چیکار کنم. اگه این کار و بکنم خودم داغون میشم و اگه نکنم، آبروی شرکت رو میبرند.
-خب چرا از اول به این موضوع فکر نکردی؟
اصلا فکرشو هم نمیکردم، اینقدر موضوع حاد بشه. نمیدونم چیکار کنم.
-پرتو خانوم تو هم منو درگیر زندگی شغلیت کردی ها! خوب شد پس من نیومدم سراغت وگرنه حالا من به جای اون بدبخت قربونی میشدم.
باید برم بهش زنگ بزنم. چاره ای ندارم. اما نمیدونم چی بگم و چجوری رفع و رجوعش کنم. فعلا بای.
-بدرود.
هههههههه. نگاهم به گوشیم بود که زنگ بخوره.چند ثانیه ی بعد شروع کرد به زنگ خوردن. بعععععله، خودش بود. جوابشو ندادم. اونقدر زنگ خورد تا قطع شد و دوباره بعد ازحدود یک دقیقه دوباره زنگ خورد. چند تا زنگ که خورد جواب دادم.
-بفرمایید خانم بنکدار؟
سلام آقای ...
-سلام از بنده است.
ببخشید میخواستم هم عذر خواهی کنم بابت مساله ی به وجود اومده وهم اینکه، عرض کنم من هیات مدیره رو برای حضور شما متقاعد کردم و بازم، میخوام رسماً دعوتتون کنم به مجمع.
-نیازی به این کار نبود. خودتونو توی درد سر انداختید.
خواهش میکنم بیشتر از این خجالتم ندید. من منتظرتون هستم.
-راستش چون قرارمون کنسل شد، من یه قرار کاری دیگه گذاشتم، اینکه دیگه...
پرید وسط حرفمو گفت: اذیتم نکنید...هر قراری گذاشتید بهم بزنید. من منتظرتونم.
یکم ژست آدمای متفکر رو گرفتم و گفتم: باشه سعی میکنم قرارمو بهم بزنم.
پس روی اومدنتون حساب میکنم. خدانگهدار..
-خدانگهدار

**************************************

صبح روز چهارم، با صدای یه فاخته که پشت پنجره ی اتاقم داره میخونه بیدار میشم. صداش رو اعصابمه. اونقدر غمگین ناله میکنه که دلم میخواد ساکت شه. میگند فاخته خوش خبر نیست. برا همین دلشورم بیشتر میشه. اونقدر که دیگه نمیذاره بخوابم. هر چند که هنوز خواب درست حسابی نرفتم و فقط به زور الکل نیمه بیهوش میفتم یه گوشه. وقتی چشمامو باز میکنم، میبینم که گوشه ی اتاقم روی زمین خوابیدمو عکس پرتو رو چسبوندم به
سینه ا م . دوباره این صبح بی عشق بردمید و من خسته و رنجور از بار سودای باختنم. اولین فکرم اینه که کجا پیداش کنم؟

*************************************

به محض اینکه سعید سوار ماشین شد. یه سوت بلند کشید و گفت: چه خبره؟! خیلی به خودت رسیدی؟
-مثه اینکه داریم میریم مهمونی..
آررره.... اونم چه مهمونی. با وجود خانوم بنکدار...
-بس کن سعید تیکه ننداز..
میدونی از عصر تا حالا تو این فکرم، که چرا دعوتت کرد و چرا دعوتش رو پس گرفت؟!
اما به نتیجه نمیرسم.
اگر با من نبودش هیچ میلی؟
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!
-خب شاید واقعاً با هیات مدیره به توافق نرسیده؟
دست بردار شهروز، اون دختره اینقدر کله خرو یک دنده ست، که محاله بتونند از تصمیمش منصرفش کنند. موضوع چیز دیگه ست.اما حال کردی چطوری فرخی رو کوکش کردم؟ میدونستم دلت پیشه مهمونیه. شایدم پیش خانوم پرتو بنکدار.
برمیگردم نگاش میکنم. چشماش برق میزنه.

مهمونی مجمع توی یه باغ بزرگ اطراف شهر بود. وقتی وارد سالن باغ میشم، حدود صد تا صد و پنجاه نفر حضور دارند. همه شیک و آراسته ، زن و مرد، و خانومها بدون حجاب. پشت میزهای پذیرایی نشسته بودند و در حال گفتن و خندیدن. چشمام شروع میکنه دنبال پرتو گشتن. از همون بدو ورود اونو میبینمش آخر سالن. نگاهش تو نگاهم گره میخوره. یهو تو دلم یه چیزی فرو میریزه. تو نگاهش یه چیز خاصی حس میکنم. یه چیزی مثه لجاجت و حرص، انگار خیلی بهش زور اومده بود، که مجبور شده دوباره دعوتم کنه. دیدمش که حرکت کرد به طرفمون. با کت و دامن مشکی و اسپورت. موهاشو جمع کرده بود.
گردن کشیده و بلندشو راست نگهداشته بود. به چند قدمیمون که رسید، لبخندی رو لباش نشست.
سلام. خوش اومدید. با هر دومون دست داد. دستش گرمو مرطوب وچهره ش از شرم برافروخته شده بود. تمام تلاشش رو میکرد، که نشون بده اتفاق مهمی بینمون نیفتاده. یادم به حرفش توی چت افتاد که میگفت: دلم میخواد بیادش. خنده م گرفت. سعید با دیدن یه خانوم که میشناخت از ما جدا شد و به طرف میز اون رفت.
منو پرتو شونه به شونه ی هم در حرکت بودیم.
قراری که گذاشتید رو کنسل کردید؟
-بله . شما دستور فرمودید و منم اطاعت کردم.
چرا اینقدر لحنتون نیشداره؟!
-چرا شما اینجوری فکر میکنید؟
پشت یه میز قرار گرفت و بهم تعارف کرد، که بشینم.روی میز انواع واقسام میوه و شیرینی بود. روبه روم بود و با اون چشمای سیاهش داشت چهرمو کنکاش میکرد. قلب صاحب مرده م میخواست از جاش کنده بشه. نمیدونستم چرا اینقدر در برابر این دختر احساس ضعف دارم. نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم: جالبه ، اینهمه هزینه میکنید برای اینکه یه مجمع تشکیل بشه. خندید و گفت: چیه؟ باهاش مشکل دارید؟
-نه، پول خودتونه، هر کاری دلتون بخواد میتونید باهاش بکنید. اما به نظرتون لازمه که این کار هر هفته انجام بشه؟
ببینید آقای....این جماعت به امید یه چیزای ساده دارند کمک میکنند، که ما بتونیم کاری برای یه قشر از جامعه انجام بدیم. شاید باور نکنید، اما همین دور هم جمع شدنها و پول خرج کردنها باز تاب مثبتی برای شرکت داره . چون مردم خواهان ارتباط و تفریح اند. اتفاق خاصی اینجا نمیفته، همه جمع میشند و چند نفر سخنرانی میکنند. اما همین دور هم بودن ها و همین که یکم آزادند، جوریکه هر کس هر جور دوستداره لباس میپوشه و با هرکی دوستداره ارتباط برقرار میکنه، انرژی کاری هفته ی آینده رو براش تامین میکنه.
-خب شاید حق با شما باشه و من دارم مته به خشخاش میذارم.
خب، نویسندگی براتون عشقه یا منبع درآمد؟
منبع درآمد که مطمئنا نیست. اما عاشقشم.
بیشتر چی مینویسید. منظورم اینکه چه جور داستانهایی مینویسید؟
-تمرکزم روی زندگی نامه نوشتنه.
کتابی چاپ کردید؟
-کتاب خیر، چون اون چیزاییکه میخوام تو کتاب بنویسم، به عنوان سند ماندگار از یه نویسنده. متاسفانه بهش مجوز نمیدند. ولی توی مجله، هر چند وقت، یه ماجرایی رو شروع میکنم و هفته به هفته قسمت به قسمت ادامه میدم.
اون چیزاییکه شما مجوزشو میخواین تا بنویسید، مثلا چیه؟
-خب میخوام بتونم از خیلی چیزها بنویسم . مثلا سیاست، یا عشق البته نه عشق اسلامی.. ههه
خندید وصورتش گلگونتر شد.
جالبه ، باید برم نوشته هاتونو بخونم ببینم تخیلتون تا کجاها پرمیکشه..
-گر همچو من اوفتاده ی این دام شوی..
ای بس که خراب باده و جام شوی..
ما عاشق رند و مست و عالم سوزیم..
با منشین ، اگر نه بد نام شوی..
چشمای سیاهشو تنگ کرد و عمیق تو چشمام نگاه کرد .گفت: واقعا؟ یعنی شما هم رندی و هم عاشقیو هم مستو هم عالم سوز؟ بهتون نمیاد اینهمه هنرمند باشید!
-مگه این خصلتها هنره؟
خب اونجور که شما با افتخار میگید، به نظر میرسه که هنر میدونید؟
-نه بابا از بدبختیمه، که به این دامها گرفتار شدم. برا همین به شما سفارش میکنم که دنبال کارای من نیفتید.
خیلی شبیه یک نفری که میشناسم حرف میزنید!
-واقعا؟
میدونید اگه از طرف مجله نیومده بودید، شک نداشتم که خود اون هستید.
ناخوداگاه تو دلم خالی شد. حس کردم اگه یکم دیگه تو این زمینه با هم حرف بزنیم، اون مطمئن میشه که من داروکم. باید بیشتر ساکت باشم و شنونده. تو این فکرم که یه آقای مسن اومد جلو، از من عذر خواهی کرد و زیر گوش پرتو زمزمه ایی میکنه. چشمای پرتو گشاد شد و ناگهان از جا بلند شد و گفت: من عذر میخوام، باید برم، مثه اینکه مساله ی خاصی پیش اومده. تو همین حین چشمم اوفتاد به در ورودی و دیدم، حدود ده نفر مامور نیروی انتظامی وارد سالن شدند. یکی از مامورها با صدای بلند گفت: خانومها سریع خودشونو بپوشونند. وادامه داد: همه آماده بشند، حکم بازداشت همه رو داریم. و یه کاغذ رو به طرفه همه و بالای سرش باز کرد..

ادامه...

نوشته: داروک

سلام
خوب میخوام اولش اتمام حجت کنم حرف واسه آخر قصه نمونه الکی فحش ندید بابا اصلا فحش ندید
خوب بیخیال میریم سر خاطرمون خواستین باور کنین نخواستین نکنین ولی راسته راسته من اسمم آرش بیست هشت سالمه این داستانم برمیگرده به سه سال پیش که سر کل کل با یک دختر خوشگل دوست شدم
سه سال قبل:
تو خیابون با دوستم داشتیم میگشتیم که اونور خیابون یه هلو خوشگل بامزه دیدم بد رقمه اب دهنم راه افتاد هرجور شده باید مخ اونو میزدم به دوستم گفتم بمیرمم باید با اون دوست بشم سکس کنم که دوستم بهم خندید گفت حتما سرت بجایی نخورده اون کجا ما کجا یجورایی هم راست میگفت دختره خیلی داف بود واسه خودش ولی گفتم بجهنم رفتم جلوش یکم زبون بازی چرت و پرت گفتن مسیرشو پرسیدم دیدم نزدیک خونه ماست گفتم اگه مزاحم نیستم باهم پیاده تا اونجا بریم اونم موافقت کرد اینم بگم دوستم داشت خودشو میکشت تو راه فهمیدم اسم دختره سارا از من یکسال بزرگتر بود و بی نهایت ببو بود از اون ببو ها گه من میگم شما میشنویم یعنی الا من هر پسری هم پا پیش میذاشت ایکی ثانیه میتونست مخشو بزنه ولی کسی زیاد طرف نمیرفت میترسیدن جواب رد بشنوم
آقا ما با سارا خانم دوست شدیم شماره و از این حرفا قرار شد همدیگرو حداقل هفته ای یبار ببینیم ولی از شانس بد دو هفته من کار داشتم بعدشم سارا چون دانشجوی یه شهره دیگه بود باید میرفت رفت و من موندمو حوضم قرار شد سارا دو هفته بعد که داره میاد با دوستش بیان سر قرار منم دوستمو که اسم رامین ببرم تا با دوست سارا که اسمش پگاه بود دوست بشه چون پگاه بابا مامان از هم طلاق گرفته بودن و همیشه خونشو خالی بود و مکان پکان ردیف بود میشد چتر اون بشیم این پیشنهادی بود که خود سارا بهم داده بود روز قرار رسید ساعت هفت قرار گذاشته بودیم تو کافی شاپ که بریم همدیگرو ببینیم از ساعت سه افتاد جلو آینه به تیپ زدنو لباس پوشیدن هرچی میپوشیدم فکر میکردم بهم نمیاد با اینکه قد 182 سانتی با وزن 85 کیلوگرمی داشتم و همیشه خدا باشگاهمو اون زمان کنار نمیذاشتم فکر میکردم لباسا به تنم زار میزنه دیگه خسته شده بودم زنگ زدم به رامین پاشو بیا اینجا من نمیدونم چی بپوشم اون اومد دیدم اون از من هولتره رفته ارایشگاهم دیگه بدتر داشتم منفجر میشد خداییش سارا خیلی خوشگل بود با اینکه من خودش قیافه ضخوبی دارم و تا اون زمان دوست دخترای زیادی داشتم ولی سارا یچیز دیگه بود خوب بریم اصل مطلب لباسا رو پوشیدم آخر سر جفتمون سره یه لباس دست مشکی رنگ توافق کردی یه شلوار با یه بلوز و کاپشن و کفش بوت مشکی پوشیدم و اماده جلو در منتظر حاج رامین موندم که با ماشینش بیاد دیدم طول کشید رفتم سر کوچه دیدم بنده خدا دیده بودش تو کوچمون جا نیست بغل تیر چراغ برق نگه داشته بوده بچها هم نامردی نکرده بودن چراغ جلوشو خورد خاکه شیر کرده بودن بیخیال سوار ماشین شدیم نیم ساعت مونده به قرار رسیدیم کدفی شاپ جلوی کافی شاپ یه دختری رو دیدم که هنوزم بهش فکر میکنم آمپرم میره بالا و راست میکنم واسش
رامین بهم گفت بیخیال پگاهینا بشیم بچسب به این و دوستش که کنارشه تو این حرفا بودیم که دیدم دختری که کنارشه ساراست گفتم رامین از خدا هرچی میخواستی الان بهت میداد گفت چرا گفت طرف خود پگاه رامین گفت دروغ میگی مگه میشناسی دیدیش گفته خره مگه سارا رو نمیبینی گفت نه راستم میگفت هرکی پگاه رو میدید عمرا سارا رو کنار اون نمیدید رفتیم جلو سلام احوالپرسی یه دست دادن معمولی که یعنی امل ممل نیستیم با کلاسی دعوتشون کردیم تو کافی شاپ از پگاه بگم بهتون یه دختری با قد 179 سانت و وزن کامل باربی یعنی واسه برند های معتبر میخواست مانکن بشه نخواست و رفت لبای بزرگ و دیونه کننده داشت در حدی خوشگل بود که حتی دخترها بهش نگاه میکردن و حسادت میکردن رفتیم تو باورتون شاید نشه اون لحظه ف میکردم تو آسمونا دارم پرواز میکنم همه میگن آفرین عجب تیکه هایی بلند کردین باریکلا ولی از شانس گوه من همه میزا پر بود ده مین نشستیم تو صندلی انتظاری که بغل صندوق بود تا یه میز خالی شد ولی اونم سه تا صندلی بیشتر نداشت رفتیم دیدم پسره بنده خدا صاحب مغازه صندلی آورد برامون نشستیم و سفارشمونو دادیم شروع کردیم به حرافی رامین تا دلتون بخواد خالی بست گفت بچه مایه داره و تک فرزنده باباش کاناداست و مامانشم از سه ماه قبل که رفته فرانسه حس برگشتن نداره و از این حرفا چیزایی میگفت و جوری میگفت که خود منم اگه رامین رو نمیشناختم فکر میکردم راست میگه ولی این وسط فقط چشمای سنگین پگاه بود که رو من بود درسته سارا هم خیلی خوشگل بود ولی دلم میخواست مثل همه آدما که حس برتری دارن برترین ها مال من بشه دلم میخواست پگاه مال من بود ولی سارا واسه من شده بود و رامین باید تو هفت خوان مبارزه میکرد و به تیکه ای مثل پگاه میرسید یه دفعه یه صدای آروم شروع کردن به حرف زدن گفت حالم بده سرگیجه دارم تازه اون موقع متوجه شدیم رامین یک ساعت داره ور میزنه و پگاه بنده خدا حرصش در اومده مجبور شدیم پاشیم بریم چهارتایی جلو کافی شاپ خداحافظی کردیم سارا بخاطر اینکه خودشو بهم خیلی نزدیک نشون بده بوسم کرد دیدم پگاه بجای رامین فقط داره منو نگاه میکنه ما سوار ماشین شدیم به رامین گفتم اون خالی بندیارو از کجات آوردی گفت بابا دوست دختر قبلیم اینارو خوردم داده بود جفتمون خندیدیم و رامین خر کیف بود و کیرشو واسه یه کوس هلو چت عرض کنم شاه هلو آماده میکرد شب رسیدیم خونه سارا رسیدنشو اس داده بود بهم ولی دیگه اس ام اس بازی نکرده بود وقتی اس میداد ول کن نمیشد تا شارژش تموم بشه منم اس ندادم دیدم خبری نیست یازده بود اس داد عشقم کجای
گفت:گمشو
گفتم:چرا مگه خطایی ازم سرزده
گفت: نه کم
گفتم: جون من بگو چیکار کردم که حقمه ازم رو برگردونی
گفت:کاری کردی که پگاه ازت خوشش اومده

گفتم:بجهنم خوشش بیاد مهم منم که عاشق تو هستم از این حرفا ولی تو دلم هزار تا فحش بخودم میدادم و از پگاه ممنون بودم واسه حسن سلیقش
گفت:یعنی تو بین منو پگاه منو انتخاب میکنی
گفتم :عجب ادمی هستی تو معلومه پگاه رو با رامین دوست میکنیم
گفت:پگاه از رامین خوشش نیومده رامینم بکم تپل مپل بود قدشم یه نمه از پگاه کوتاهتر میشد بانمک بود بخدا الانم هست من عاشقشم دیونه وار دوسش دارم دوستمه آخه
گفتم: سارا حلش کن گره کار دسته توست
گفت: بذار ببینم چی میشه
هرکاری میکردم خوابم نمیبرد پگاه رو تو خواب میدیدم فکر میکردم الان اگه کنارم بود چه حسی میداد بهم میتونستم محکم بغلش بگیرم و بوسش کونم از اون لبای داغ عسلیش یه لب داغ چسبناک بگیرم ـ ـ ـ ـ ـ ـ
دوستان نمیخواستم داستانو کسل کنندش کنم واسه همون قسمت بعدیشو نسبت به نظر سنجی زودتر و یا دیرتر میفرستم براتون مشتاق نطراتتونم

ادامه دارد...

نوشته:‌ آرش

...قسمت قبل

...نور آفتابی که از پنجره به داخل اتاق می تابید باعث شد چشمای بسته ی من روشن بشه،خیلی آروم از خواب بیدار شدم ولی چشمام هنوز بسته بود و دراز کشیده بودم،دستم رو روی تخت دراز کردم تا روژین رو به آغوش بکشم اما چیزی جز پتو و ملحفه نصیبم نشد،چشمامو باز کردم و دیدم روژین نیست،آروم بلند شدم و روی تخت نشستم برگه ی کوچیکی که روی میز کنار تخت بود توجهم رو جلب کرد،با چشمایی که به خاطر خواب نیمه باز بود به زور سعی کردم یادداشت رو بخونم: سلام بهرامم،من رفتم تا برای ناهار خرید کنم،صبحانه روی میز آشپزخونه آماده است،بوووس...
یادم افتاد به دیشب که به بابام اس داده بودم که صبح برمیگردم،پس نمیتونستم واسه ناهار بمونم.
هنوز شلوار بیرون پام بود،هنوز گوشیم تو جیبم بود،گوشیمو درآوردم و به روژین اس دادم که: سلام عشقم من به بابام گفتم که صبح برمیگردم، نمیتونم واسه ناهار پیشت باشم،ببخش عزیزم...
گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم که دوش بگیرم. آب گرم دوش منو یاد حرارت تن دیشب روژین مینداخت، دوباره تمام لحظات دیشب رو مرور کردم و از یادآوری ثانیه ثانیه اش لذت تمام وجودم رو فرا میگرفت. توی همین فکرا بودم که یه دفعه یادم افتاد که حوله ندارم، چون کسی خونه نبود بدون لباس از حموم به اتاق روژین اومدم تا از حوله ی اون استفاده کنم،داشتم دنبال حوله میگشتم که صدای کلید انداختن روی در اومد، فکر کردم روژینه واسه ی همین از توی اتاق بلند صدا زدم، سلام عزیزم من لباس تنم نیست لطفا توی اتاق نیا...
اما جوابی نشنیدم، بعد از چند ثانیه در اتاق باز شد... وای خدای من چی میدیدم... کی جلوی تن برهنه ی من ایستاده بود؟؟؟ سیمین؟؟؟
داد زدم و گفتم برو بیرون... یه ذره ترسید و با عجله اتاق رو ترک کرد،منم بدون اینکه خودم رو خشک کنم لباسام رو پوشیدم. موهای خیسم یه ذره ریخته بود روی صورتم، پیرهن سفیدم چسبیده بود به تن خیسم، بیرون اومدم،سیمین روی مبل نشسته بود و صورتش رو بین دستاش گذاشته بود...
تا منو دید گفت تو اینجا چکار میکنی؟ منم با عصبانیت گفتم خودت اینجا چکار میکنی؟؟
خندید و گفت اینجا خونه ی دوست صمیمی منه روژین هم خودش به من کلید داده و بعد دوباره پوزخندی زد...
من هم بدون خداحافطی رفتم سمت در که برم بیرون،همین که درو باز کردم سیمین دستم رو گرفت و با صدایی که از ته گلوش می اومد گفت:این همه سردی به خاطر چیه؟؟
اومدم که بگم چون حالم ازت بهم میخوره اما وقتی قطره ای اشک رو دیدم که از اون گوشه ی چشمش سرازیر شد و اومد روی گونش از همه چیز پشیمون شدم. هنوز دستم رو گرفته بود،دستم رو کشیدم و بدون جواب زدم بیرون، اواخر تابستون بود و باد خنکی به تن خیسم میخورد، نور طلایی خورشید و موهای خیس من فضایی نستالژیک ایجاد کرده بود، سوار ماشین شدم و عینک آفتابیمو از توی داشبورد درآوردم و روی چشمام گذاشتم، یه سیگار هم روشن کردم،هنوز پوک اول رو نزده بودم که یه نفر مثه دیوونه ها پرید تو ماشین. بازم سیمین... وقتی اومده بود خونه ی روژین لباسهاشو عوض نکرده بود و با همون لباسها اومد توی ماشین...
سیگارو از روی لبم ورداشتم و شیشه رو دادم پایین و انداختمش بیرون، یه نفس عمیقی کشیدمو خیلی ریلکس گفتم: لطفا پیاده شو...
با اون چشمای سیاه و درشت و آهووییش فقط بهم خیره شد و بعد آروم دست کرد توی جیب مانتوش و گوشیم رو داد. پیش خودم گفتم وااای آره جاش گذاشته بودم روی تخت روژین، گوشیو گرفتم و گذاشتم توی داشبورد، دست کردم توی موهام و دوباره آروم گفتم: خب مرسی پیاده شو دیگه. باز نگاهم کرد، گفتم: چی میخوای؟ با صدایی بغض آلود گفت: میدونم که منو نمیخوای، میدونم که حالت ازم بهم میخوره، اما یکبار فقط یکبار مال من باش. و بعد چشماشو بست و آروم لبامو بوسید.
من فهمیدم که چی میخواست واسه همین گفتم: اگه اینکارو بکنیم راحتم میذاری؟؟
گفت: قول میدم، باور کن، و بعد دستشو به نشونه ی قول گرفت کنار صورتش...
چون دوست داشتم زودتر دست از سرم برداره گفتم: حاضری همین الان بریم و انجامش بدیم؟ لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
ماشین رو روشن کردم و رفتم به سمت خونه ی قدیمیمون که خیلی وقت بود خالی بود و هروقت افسرده میشدم اونجا میرفتم و با خودم خلوت میکردم.
رسیدیم جلوی خونه. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و باهم اومدیم جلوی در ورودی، درو باز کردم و وقتی خواستیم بریم تو سیمین کفشاشو با پاش درآورد و خیلی عجولانه هل زد تو...
تا درو بستم و اومدم تو سیمین پرید توی بغلم، بغلش کردم و دستام رو زیر پاهاش گرفتم. با تمام وجود لبامو مک میزد، از بغلم اومد پایینو منو چسبوند به دیوار، لباشو قفل کرد به لبامو داشت با حرص و ولع میخورد که یه دفعه احساس کردم تمام دندوناش توی زبونم فرو رفته، محکم هلش دادم عقب، سرش خورد به لبه ی میز و بی صدا بی هوش افتاد، تا اومدم برم بالای سرش دیدم خون از گوش راستش سرازیر داره میشه، رفتم جلو و دست گذاشتم روی گردنش... وای نه... ضربان نداشت، از دستام عرق میچکید، ضربان قلبمو میشنیدم، پاهام میلرزید، اونقدر محو سیمین بودم که نفهمیدم چقدر خون از زبون خودم سرازیر شده، خیلی سریع و بی معطلی اومدم بیرون و در خونه رو قفل کردم، ماشین رو برداشتم و تا گاز میخورد گاز دادم، نفهمیدم چطوری رسیدم خونه، آیفون زدم و در باز شد، ماشین رو آوردم گذاشتم توی حیاط و رفتم داخل خونه، بابام داشت تلویزیون میدید، بدون سلام به بابام رفتم توی اتاقم،هنوز لباسام یه ذره خیس بود، نشستم روی همون تخت رو به پنجره ام و زانوهام رو بغل کردم، سردم شده بود،قطره های عرق رو روی پیشونیم حس میکردم، سوزش زبونم این کلکسیون تراژدی رو کامل میکرد، یه دستمال از روی میز کنار تختم برداشتم و هل دادم توی دهنم، یه دفعه بابام سر زده اومد توی اتاق، دستمالو از دهنم درآوردموبه خاطر درد زبونم به زحمت گفتم بابا لطفا بذار تنها باشم، بابام هم بدون حرفی سرش رو انداخت پایین و رفت. دراز کشیدم رو به پنجره و به غلطی که کرده بودم فکر میکردم، من یه نفرو کشتم؟؟؟ مگه آخه میشه؟؟؟ بهرام کوچولوی بابا قاتل شده؟؟ خدا رو شکر که مامانم زنده نیست تا ببینه...وقتی اون چشمای درشت سیمین یادم می افته قلبم درد میگیره، اون عشوه های زنونه اش که برای به دست آوردن دل من داشت...ولی حالا دیگه...
به همین چیزا داشتم فکر میکردم که کم کم خوابم برد...
با صدای آیفون از خواب پریدم، بابام بلند از توی سالن پذیرایی گفت من جواب میدم، من که تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز یادم نیومده بود که صبح چکار کردم، ساعت رو نگاه کردم، ساعت پنج عصر بود، باورم نمیشد که انقدر خوابیده باشم، یه دفعه بابام اومد توی اتاق و با یه جور نگرانی خاص گفت: از آگاهی اومدن میگن با تو کار دارن...چشمام تار شد و این شعر فروغ یادم اومد:
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هرروز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
یا عبور گیج رهگذری
که کلاه از سر برمیدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: (( صبح بخیر))...
حالا با کلی استرس روی صندلی های لجنی رنگ کلانتری نشسته بودم،دست چپم دستبندی بود که به دست سربازی حدودا نوزده بیست ساله وصل بود و دست راستم هم به چونه ام گرفته بودم،غروب خورشید باعث شده بود فضای کلانتری کمی تاریک بشه،سر و صدای مردم گرفتار کلانتری فضای اونجا رو پر کرده بود. گهگاه صدای داد و بیداد به گوش میرسید.این سر و صدا ها ذهنم رو آشفته کرده بود...
همش لحظه ای رو یادم میاد که سیمین روی زمین افتاده و خون گوشش آروم و روون از گردنش پایین میاد.وجدانم توی گوشم میگفت حتی اگه قانون تو رو ببخشه من تو رو نمی بخشم.داشتم دیوونه می شدم،احساس میکردم حتی مرگ هم چاره ساز این حال من نیست.
صدای یه مرد جوون که ته ریش داشت و توی چارچوب در اتاق رو به روی من ایستاده بود من رو به خودم آورد...
- بهرام حق جو، بیا داخل...
آروم همراه با سرباز کنارم پا شدم،پاهام میلرزید،رفتم داخل نشستم جلوی مامور کلانتری.کف دستام خیس بود،زبونم هنوز سوزش داشت... انگار هنوز دندونای سیمین روش بود...
مامور کلانتری گفت:
- امروز صبح شما در حالی که بسیار مضطرب بودید از خونه ای حوالی خیابان بهبهانی خارج شدید،و این توجه همسایه ها رو جلب کرده چرا که شما هنگام ورود همراه یک خانوم بودید اما در برگشت تنها و با ظاهری خون آلود بودید،یکی از همسایه ها از کنار پنجره ی شیشه ای نگاهی به داخل انداخته و زنی رو در حالی دیده که از سرش خون می اومده و به زمین افتاده بوده، به همین خاطر با ما و اورژانس تماس گرفتند...
همینطوری که مامور حرف میزد سرم گیج میرفت،یادم افتاد به آقای ماجدی،همسایه ی همیشه فضول قدیمی ما. بابام همیشه میگفت این مرد یه روزی واسه ما مشکل ساز میشه،راست میگفت...
- آقای حق جو،شما امروز صبح کجا بودید؟
- در حالی که صدام از شدت بغض در نمیومد گفتم: درسته،من اونجا بودم،ولی حال سیمین چطوره؟
- متاسفم...
دنیا رو سرم خراب شده بود،مرگ خودمو حتمی میدیدم...
یه دفعه در اتاق باز شد و پدر سیمین وحشیانه داخل اومد و طرف من حمله کرد ولی سرباز همراهم جلوشو گرفت،همینطور که سرباز گرفته بودش داد میزد: ازت نمیگذرم،نمیگذرررررررررم...

1ماه بعد...
حالا حکم قصاص برام صادر شده،هفته ی دیگه پایان تابستان با پایان زندگی من همزمان میشه،ریشم خیلی بلند شده،این روزها کاری به جز مرور زندگی کوتاهم توی زندان ندارم...
- بهرام حق جو، ملاقاتی داری...
پیش خودم گفتم حتما بابامه ولی وقتی وارد اتاق ملاقات شدم کسی رو که اونجا بود رو نشناختم،چون خیلی پیر شده بود،چون قلبش شکسته بود،... روژین بود،کسی که به خاطرش آدم کشتم،کسی که به خاطرش قراره بمیرم...
نشستم روی صندلی رو به روش... همون مانتو و شلوار سفیدی رو پوشیده بود که روز قبل از اون اتفاق توی قرارمون توی پارک پوشیده بود...
بی مقدمه گفت: آدم یه دنده ای بود،میدونم به خاطر خودمون اینکارو کردی...
من: ولی عمدی نبود!
روژین: میدونم،همه چیز رو از بابای سیمین پرسیدم...
من: روژین باور کن من باهاش رفتم اونجا تا شاید با داشتن سکس ازم سیر بشه اما...
اینو گفتم و جفتمون زدیم زیر گریه،دستشو گرفتم و فشار دادم
سربازی که اونجا بود بلند گفت وقت ملاقات تمومه...چقد زود گذشت...
به روژین نگاه کردم و گفتم: روژین اینارو بگیر،توی بازداشتگاه به هزار زحمت تونستم کاغذ و خودکار بگیرم تا این خاطره ی تلخو برات بنویسم تا هروقت دلت واسم تنگ شد با خوندنشون حس کنی که پیشتم... ورقه ها رو گرفت و گریه اش شدید تر شد و رفت...

ادامه داستان از دید روژین
روز موعود فرا رسیده بود، ساعت 4 صبح 31 شهریور ماه قراربود که بهرام رو قصاص کنن...
آفتاب هنور طلوع نکرده بود،یکم باد می اومد و طناب دار آویزون شده از چوبه رو یکم تکون میداد. یه ریز گریه میکردم،همه توی حیاط زندان منتظر بودیم،بابای بهرام اونقدر شکسته شده بود که دیگه قابل تشخیص نبود،بابای سیمین هم معلوم بود حس خوبی داره...
بهرام رو آوردن،میلرزید،سردش بود،کاش میشد بغلش کنم تا گرم شه،کاش دوباره میشد سرشو رو پام بذارم و لالایی واسش بگم،کاش اون لحظه میتونستم موهاشو از تو صورتش کنار بزنم و با پشت دست اشکاشو پاک کنم و مثله همیشه بهش بگم اشکالی نداره عزیزم پیش میاد دیگه، ولی الان دیگه واقعا راه جبرانی وجود نداشت
بهرام همینطور که رد کی شد نگاه آرومی به من کرد و سرشو پایین انداخت،بردنش بالای چوبه،داشت هق هق میکرد، حکم رو خوندن،سربازی که صورتش پوشیده شده بود با قدرت هرچه تمام تر به پایه ی زیر پای بهرام ضربه زد و...
بهرام رفت...
اونقدر جیغ زدم که دیگه صدای خودم رو نمیشنیدم...
افتادم روی زمین همونجا گریه میکردم و شعر مورد علاقه ی بهرامم رو زیر لب زمزمه میکردم که میگفت:

نگاه زنی، چون خوابی گوارا، به چشمانم می‌نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می‌فكند
دشمن زیبا شبنم نوازش می‌افشاند
من نیزه زار کهن آتش می شوم
دستم را می‌گیرد
و ما دو مردم روزگاران كهن می‌گذریم
به نی‌ها تن می‌ساییم، و به لالایی سبزشان گهواره ی روان
را نوسان می‌دهیم
آبی بلند و هیاهوی سبز خلوت ما را می‌آراید...

پایان

نوشته: انوش

...قسمت قبل

خودش بود! همون دختره که رفتیم خونشون خواستگاری! اسمش چی بود؟ پرتو.. آره باید خودش باشه. برگشتم توی میلم و رفتم سراغ مشخصاتش. بععععععله. پرتو بنکدار. نمیدونستم چرا، ولی حس کردم قلبم تند تر میتپه!! حالا باید چیکار کنم؟ از جام پاشدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپز خونه. انگار الکل سرشب، تازه تو رگهام راه افتاده بود. عرق کرده بودمو تشنه ام بود. یک لحظه تصویرش از جلو چشمام کنار نمیرفت. حس کردم، بازم نیاز دارم ببینمش. برای همین، شیشه ی آب رو از یخچال برداشتمو دوباره به اتاقم برگشتم. بیشتر از اونیکه تعجب کنم، هیجان زده بودم. عکسشو تو بزرگترین فرم گذاشتم و نشستم به نگاه کردن. زیرلب گفتم: پس رودابه تویی؟! وشیشه ی آبو رفتم بالا.
شرارت از چشماش میبارید. یه چیزی شبیه به کسیکه همش میخواد، سر یه چیزی بجنگه.
خب من باید چیکار کنم؟ اگه بهش خودمو معرفی کنم بعدش چه اتفاقی میفته؟ اما اگه معرفی نکنم، هان؟.. هیچ اتفاقی نمیفته.. مجبور نیستم خودمو بهش معرفی کنم.
به ساعت دیواری، که چهارونیم صبح رو نشون میداد. نگاه کردم. چشمام مثل همیشه درد میکرد و سرم سنگین بود. یکم دیگه به صورتش زل زدم و بعد بلند شدم که برم بخوابم. اونقدر اون چهره به دلم نشسته بود، که دلم نیومد ببندمش. چراغ اتاقم رو خاموش کردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و به عکسش خیره شدم. خسته بودم. اما یه شادی خاصی درونم موج میزد. تا حالا این حسو نداشتم. با این حالو هوا نفهمیدم کی خوابم برد.
**********************************
توی این دنیای بی درو پیکر. توی این زندگی که خودت نخواستی واردش بشی و کسای دیگه تصمیم گرفتند که به وجودت بیارند. دلخوشی آدمای تنها، عشقه. که اگه از دستش بدند. دیگه به سختی به دستش میارند. دارم فکرمیکنم باید چه جوری عشقم رو دوباره بدست بیارم. باور نمیکردم، یه روز بشه، که پرتو تحمل چند روز ندیدن منو داشته باشه. برا همین خیلی دلم به شور افتاده. با خودم فکر میکنم، اگه پرتو تونسته سه روز بدون من باشه، پس حتما میتونه یه عمر هم بدون من باشه. آخ... چقدر تلخه. که بشینی و ببینی تنها کسیکه دوستش داری، داره از دستت میره، اما هیچ کاری نتونی بکنی. این دلشوره، این سر درگمی، داره نابودم میکنه. پرتوی من کجاست؟
************************************
وقتی رسیدم به آدرس ساختمانی که پرتو برام ایمیل کرده بود. از بیرون ایستادم و نگاهی به اون انداختم. این ساختمون حدود دوسال بود که تو خیابون توحید ساخته شده بود. وقتی داشتند میساختنش بارها وبارها دیده بودمش. میشه گفت یکی از شیکترین ساختمانهای اون خیابونه. داشتم با خودم فکر میکردم، که حالا به چه بهونه ایی برم تو محیط کارش. که یدفعه دیدم. سعید یکی از همکارای چند ساله ام تو دفتر مجله، از ساختمان بیرون اومد. برای مجله گزارش تهیه میکرد. بیشتر تو زمینه های هنری و اجتماعی فعالیت داشت. سعید نمیدونست که اسم مستعار من داروکه و منو به اسم و فامیل واقعیم میشناخت برا همین تا چشمش به من افتاد با صدایی بلند که ناخوداگاه نظر همه رو به خودش جمع کرد. گفت: به به شهروزخان. اینجا چیکار داری؟ نمیدونستم چه جوابی بهش بدم. همینطور که دست همو فشار میدادیم بهش گفتم: راستش یه تبلیغات توی مجله برای این دفتر دیدم. با خودم گفتم شاید بتونم کمکی بکنم. سعید اسم دفتر و نوع کارشون رو که روی کاغذ دست من دید. خندید و گفت: آره اتفاقا منم دارم برای دفتر مجله، به خاطر فعالیت خیر خواهانشون گزارش تهیه میکنم. بیا با هم بریم، من چند تا کپی بگیرم و برگردیم. با هم راه افتادیم به طرف خیابون نظر.
کار این دفتر خداییش خیلی انسان دوستانست. دارند برای بیماران کلیوی فعالیت میکنند. اکثراً بچه مایه دارند. که اومدن سهام گذاشتند و از درآمدشون یه بخشی رو به این کار اختصاص دادند. هر چی دارم برا جمع کردن گزارش بیشتر جلو میرم و بیشتر باهاشون قاطی میشم. بیشتر با نوع کارشون حال میکنم. کلی برو بیا دارند. بچه مایه دارند دیگه...
تموم طول هفته اینجا کار میکنند و آخرای هفته دور هم جمع میشند. هر بار یه جایی. بیشتر توی باغ مجمع دارند و البته کلی عشق و حال. اما خداییش دارند زحمت میکشند. آخر هفته منم دعوت کردند که برم توی مجمعشون. خب، چی توی فکرت داری که اومدی سر بزنی؟
-دارم فکر میکنم، که یه سری داستان در مورد بیماریهای خاص تو مجله بنویسم و درآمدشو وصل کنم به این دفتر. البته اگه همونطور که تو میگی کارشون درست باشه. هرچند که درآمد از داستان اونقدر نیست که چشم گیر باشه. اما بلاخره . برگه سبز دیگه.
برا خودمم جالب بود که یباره این حرفو از کجام درآوردمو زدم! ولی از همون لحظه خودمو به این قضیه متعهد میدونستم و تصمیم رو برای همین کار گرفتم. کپی ها رو گرفتیم و برگشتیم. تو راه برگشت سعید گفت: اینجا فقط یه ایراد داره، اونم شخصیت مدیرعاملشه که فکر میکنه از کون فیل افتاده. مادرقحبه انگار از همه طلب کاره. نیم وجب دختر اینقدر قّد و سرتقه که آدمو عصبی میکنه. برا هرچیزی گیر میده. باید اونقدر زر بزنم تا بتونم موافقتشو مثلا برای نوع تهیه ی گزارشم جلب کنم. البته یه جورایی هم حق داره، چون بلاخره اینها تو مراودات شخصیشون، زندگیاشون با مردم عادی فرق داره. اینه که باید احتیاط کنند.
وارد ساختمون شدیم. قلبم تند میزد. دم و بازدمم سخت شده بود و داشتم با خودم میگفتم حالا اگه پرتو شک کنه که من داروکم چی؟ اما چون داشتم با سعید میرفتم توی دفتر و صد درصد اون میشد معرف من. یکم امیدوار بودم، که شاید پرتو نفهمه که من کی هستم. توی مسیر رفتن به اتاق مدیرعامل با چشمام داشتم اتاقها رو بازرسی میکردم، تا ببینم پرتو رو کجا میتونم پیدا کنم. ولی خبری نبود. وقتی وارد سالن انتظار دفتر مدیر عامل شدیم منشی گفت: تشریف داشته باشد. نشستیم روی صندلی به انتظار.
فکرشو بکن این شرکت با این عظمت رو یه دختر بچه داره اداره میکنه.. هههه اونوقت ما برای یه لقمه نون باید از صبح تا شب سگ دوبزنیم. نمیدونی این خانوم مدیر عامل چه کسیه! لامصب انگار از آسمون افتاده. البته چون دفعه قبل گفتم کون فیل عذاب وجدان دارم...
خندیدم...
با خودم فکر کردم، نکنه پرتو مدیر عامله؟ واااای اگه اینجوری باشه که حالا من گیر میفتم. اقتادم تو برزخ. نمیدونستم باید چیکار کنم. میخواستم یه بهونه پیدا کنم و در برم. که یباره در اتاق مدیرعامل باز شد و یه آقایی ازش اومد بیرون و پشت سرش خانوم مدیر عامل واسه بدرقشون از در خارج شد. بعله، خانم پرتو بنکدار مدیرعامل اونجا تشریف داشتند. همونجور که داشت با اون آقا تعارفات محترمانه رد و بدل میکرد، چشمش افتاد به سعید. آقای مورد بحث از در دفتر بیرون رفت و پرتو در حالیکه سعی میکرد قیافشو جدی تر از چند لحظه پیش نشون بده برگشت سمت ما. زانوهام توان اینو نداشت که روشون بایستم. حس میکردم، الآنه که قلبم بیاد توی دهنم. اینبار نگاه پرتو مستقیما افتاد روی من. خون به سرو صورتم هجوم آورد. برای چند لحظه پرتو مبهوت به من نگاه کرد و بعد یه لبخند زهر دار شبیه شب گذشته رولباش نشست. فکر کردم داره تو دلش منو مسخره میکنه. با خودش فکر میکنه، هه، این همون خواستگار دیشبمه. مرتیکه ی مسخره.
نگاهش رو از روی من برداشت و اومد سمت سعید و گفت: خب آقای مالکی چیکار کردید که خدا رو خوش بیاد؟ بدون اراده هر دومون ازجابلند شدیم. اما حال من نزار..
خانم بنکدار من یه خواهش ازتون دارم و میخوام که باهاش موافقت کنید.
پرتو اشاره به دفترش کرد و گفت: تشریف بیارید تو.
سعید ادامه داد ایشون آقای شهروز.. نویسنده دفتر مجله هستند. تبلیغتون رو توی دفتر مجله دیدند. اومدند که بیشتر با نوع کارتون آشنا بشند. البته توضیحات بیشترو واگذار میکنم به خودشون.
پرتو با اون نگاه وحشی و از خود راضیش و با همون لبخند نیشدار نیم نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت: بله بله بنده افتخار آشناییشون رو داشتم.. قبلا...
بند دلم پاره شد.. یعنی منظورش چیه؟ فهمیده من داروکم؟ یا به خاطر دیشب داره اینو میگه؟
داشتم از این برزخی که خودمو انداخته بودم توش رنج میکشیدم. دلم میخواست بی مقدمه بذارم و در برم. بالاخره با سعید وارد دفتر سرکار خانوم شدیم و رفتیم روی مبلمان شیک و سیاهرنگش ولو شدیم. پرتو هم برای رعایت ادب نرفت پشت میزش بشینه و اومد اونطرف میز جلوی ما، روی مبل نشست.
خانم بنکدار من میخوام خواهش کنم که اجازه بدید، یه گزارش هم از جلسات آخر هفتتون تهیه کنم.
مشکلی نیست. اما به شرط سانسور.. ههه
سعید شق و رق نشست و گفت: خب اونکه معلومه، مگه میشه تو این وضعیت همه چی رو نوشت. صرفا میخوام توی گزارشم تاکید کنم، که حتی آخر هفته ها هم شما به جای تعطیلی کامل، دارید روی موارد اجتماعی کار میکنید. اما ظاهرا چند تا از همکارهاتون با این موضوع مشکل دارند. لابه لای حرفهای سعید. پرتو دائم منو زیر نظر داشت.
اینجا من تصمیم میگیرم، که چی اتفاق بیفته. نگران مخالفت همکارام نباشید. اما شما قبل از اینکه گزارشتونو به دفتر مجله مسترد کنید، اول باید بدیدش به من، تا ممیزی کنم.
ههههه. خانوم بنکدار شما هم برا خودتون یه پا وزارت ارشاد اسلامی هستید ها.
باشه حتما اینکارو میکنم. اما شما خیالتون راحت باشه، که من چیزی نمینویسم که وجه ی اجتماعی این موسسه زیر سوال بره.
مشکلی نیست آقای مالکی، میتونید کارتون رو ادامه بدید. سعید یباره از جاش بلند شد و گفت: پس با اجازتون من رفع زحمت میکنم. شهروز خان هم که خودشون هدفشونو براتون توضیح میدند. پرتو بدون اینکه از جاش تکون بخوره گفت: آخر هفته میبینمتون.
سعید زد سر شونه ی من و گفت: با من که کاری نداری؟ با تته پته گفتم نه.. به کارت برس. اما تو دلم داشتم جد وآبادشو زیر رو میکردم. مارا بگو چی فکر میکردیم چی شد!
سعید تند و سریع خدا حافظی کرد و از در بیرون رفت.
نگاه پرتو به طور عمیق روی صورتم بود. حس میکردم داره تلاش میکنه تا فکرمو بخونه.
خب آقای.. من چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
از لحن مضحکش و اون لبخند موذیانش داشتم اذیت میشدم. برا همین گفتم: اگه بخوایند اینجوری نگاهم کنید و اینجوری با طعنه باهام حرف بزنید. ترجیح میدم از کاری که میخواستم بکنم صرف نظر کنم.
یباره خندید. چهرش گلگون شد. زیبا بود. زیباتر شد.
پسر جسوری هستید!! وقتی اینجا دیدمتون خیلی تعجب کردم.اصلا بهتون نمیاد اهل خواستگاری بازی باشید.
داشتم آتیش میگرفتم . چرا باید اینو به رخم بکشه؟
-ببینید خانم بنکدار، درمورد دیشب منم مثه شما در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم. به خاطر پدرم که مریض احواله و نمیخواستم دلشو بشکنم، این کار مسخره رو کردم. وگرنه به شخصه از این خاله زنک بازیها متنفرم.
برام جالبه، که آدم برا جلب رضایت پدرش بره خواستگاری یه دختری که اصلا نمیدونه کیه. حالا اگه من این دید رو تو زندگیم نداشتم و به شما بله میدادم، واقعا میخواستید با من که نمیدونید کیم ازدواج کنید؟
دیدم نه این دختره واقعا سر جنگ داره و منم باید خودمو جمع جور کنم. آرنجهامو گذاشتم سر زانوهام و یکم به طرف جلو خم شدم و زل زدم توی چشماش. یکم جا خورد. گقتم: من مثه شما نیستم. برای خونوادم خیلی ارزش قائلم. حتی اگه شده به خواستگاری صوری برم.اما اینو بدونید، که اگه حتی عروس ننه ام بشید، شما رو به خونوادم ترجیح نمیدم. یکم عصبانی شد. اینو از گره ی ابروهاش فهمیدم.
یعنی دارید ازم خواستگاری میکنید؟
-عمراً با این خودخواهیتون بتونید خودتونو به کسی قالب کنید.
انگار دوستدارید همونجور که از خونه م بیرونتون کردم، از دفترم هم بندازمتون بیرون؟!
-مشکلی نیست. اما یادتون باشه که شما شروع کردید نه من.
دیدم نیم خیز شد و دستش رفت روی تلفن و آیفونشو زد. با خودم گفتم: واااااااای میخواد بندازتم بیرون. چه فاجعه ایی.
منشی سریع وارد اتاق شد. پرتو با همون اخمی که توی چهره ش بود گفت: دوتا قهوه لطفاً. منشی با گفتن چشم از اتاق بیرون رفت. پرتو از سر جاش بلند شد و به طرف میزش رفت. بوی عطرش توهوا پیچید. دلم لرزید. پشت میزش نشست و گفت: خب حالا بگید چی مینویسید؟
نفس راحتی کشیدم و گفتم: بیشترین تمرکزم روی نوشتن زندگی نامه ست. اما با خودم فکر کردم، برای این موسسه شاید بتونم یه سری داستانهای اجتماعی در مورد افراد بیمار بنویسم. البته درآمدش ناچیزه میدونید که، اما حداقل کاریه که میتونم بکنم.
دوباره همون خنده ی پر طعنه اش رو لبای خوش فرم و دهن کوچولوش نقش بست و گفت: چقدر خوبه که نویسنده هایی هستند که به فکر مردم بدبخت باشند. اما خیلیها هستند که به جای فعالیت اجتماعی، دارند انرژیشون رو جاهایی که هیچ نتیجه ایی نداره و صرفا برای تعریف و تمجید خواننده هاشون میزارند.
نمیدونستم طرف منظور این حرفش کیه! اما ناخودآگاه داشتم به داروک فکر میکردم. یعنی داره بهم حالی میکنه که من میدونم تو کی هستی؟ غیر ممکنه که بویی از این قضیه برده باشه. تو چشماش نگاه کردم و با اشاره ی ابرو و سرم حالیش کردم که منظور حرفشو نگرفتم.
بازم با همون لبخند و گفت: مهم نیست . همینکه شما دارید فعالیت اجتماعی میکنید خوبه..
بازم با این حرفش بیشتر منو تو شک انداخت.
منشی وارد شد و قهوه رو روی میزهامون گذاشت. بدون کلامی حرف شروع به نوشیدن کردیم. اما نگاه سنگین پرتو نمیذاشت حال عادی داشته باشم. بعد چند لحظه پرتو فنجونشو روی میز گذاشت با جدّیت گفت: میتونید آخر هفته توی مجمع ما شرکت کنید؟
یکم فکر کردم و جواب دادم . خب با این دعوتتون میخواین اعلام صلح کنید؟
بلند خندید.
شما همیشه یه جمله ایی که جواب سر بالا باشه برا آدم دارید.
دیگه داشتم میترکیدم . آخه این منظورش چیه؟! انگار واقعا میدونه من داروک هستم. قهوه ام تموم شده بود فنجون رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و اجازه ی مرخصی گرفتم. از جاش بلند شد به طرفم اومد دستشو دراز کرد که باهام دست بده و گفت: خوشحال شدم از دیدنتون آقای خواستگار.
-خواهش میکنم. عروس خانوم. و دستشو تو دستم گرفتم. با کمی حرص بازم خندید و گفت: آخر هفته منتظرتونم. شماره ی منو داشته باشید. تا با هم هماهنگ بشیم و کارت ویزیتشو بهم داد. گفتم: با خونواده خدمتتون برسم؟ لباشو با حرص بهم فشار داد و گفت: عمراً با این گستاخیتون بتونید دختری و به چنگ بیارید.
ازحرفش پقی زدم زیر خنده و گفتم: البته، هرچی شما بگید درسته خانوم مدیر عامل.
همونجور که داشت لباشو از حرص رو هم فشار میداد، با همون خنده ی مضحکم از در خارج شدم

ادامه ....

نوشته: داروک

سلام دوستان عزیز شهوانی، داستانی که امروز آغاز کردم به نوشتنش حقیقت محض نیست اما حقیقت توش در جریانه، امیدوارم خوشتون بیاد لطفا منو راهنمایی کنید تو مشکلات و ضعف داستانم تا بتونم داستانای بهتری بنویسم، چون بالاخره همه ما واسه ۱ دلیل تو این سایت هستیم دیگه ؛)
خیلی‌ تو دوران نوجونیم خوشگل به حساب نمیومدم، چون مامانم نمیذاشت ابروهامو بردارم و زیر عینک طبیم چشمام گم شده بود، موهام همیشه چتری بود ، و یه کم تپل محسوب میشودم ، کّل ۲ سال اول دبیرستان به شیطنیم گذشت از گذاشتن ترقه تو دفتر ناظم تا کش رفتن ورقه. اما سر مساله پسر همیشه ضعیف بودمو اون از ترس مامانم نبود از ترس قیافم بود ، با این که زیاد شنیده بودم بگن نوشا چه چسمی قشنگی‌ داری چه پُست روشنی داری اما همیشه فک می‌کردم اینا کس شعر و ۱ پسر با من دوس نمی‌شه که بخواد دوست پسرم باشه ، جالبیش این بود که دوستان پسر زیادی داشتم اما اونا همیشه منو در حد ۱ دوست معمولی‌ دیدنو منم در دلمو بستم که اونا هم ۱ دوست معمولی‌ بمونن اما نشد بین تمام کشمکشم ۱ جا دلم رفت

۲۱ اردیبهشت بود و من سال دوم دبیرستان که دوستم هدا یه مهمونیه مخلوط گرفت قبلن از این مهمونیا می‌گرفت اما هیچوقت نشده بود منو دعوت کنه اما نمیدونم چی‌ شد که بهم گفت توام بیا، ذوق کردم همه دوستم بودن، مهممنی شب جمع بود و اون روز ۴شنبه خیلی سعی‌ کردم به مامانم دروغ نگم اما مامان من آدمی‌ نبود که جمبه شنیدن حقیقت و داشته باشه بالاخره پیچوندمشو به بهانه مهمونیه دخترونه رفتم. نمیدونستم چی‌ بپوشم آخر هم تاپ مشکیه یقه‌ ۳ سانتی با ۱ شلوار جین دمپا گشاد پوشیدم موهای کوتامو درست کردمو با ۱ آرایش اندک رفتم، از سر ذوقم نفر اول بودم فقط هد او برادرش بودن روی اپن آشپز خونه قلیون و چیپس و مزئو ۲ شیشه ودکا‌یی‌ انگور بود، همه بچه‌ها میگفتن مامان هدا بازه و راحت حالا باورم شد
القصه داستانو کوتاه کنم مهمونی شروع شد و من پشیمون از لباسم همه دوستم دامنی کوتاهو تاپ تنشون بود همین‌جور که هاج واج بودم پرستو زد دم باسنمو گفت:

خوب کونی‌ داریا نوشا

(خندم گرفت) برو بابا

به سینهی بازش زول زدم دستش ۲ تا شت بود داد دستمو گفت بزن یخت باز شه

دفعه اولم بود اما صبر نکردمو رفتم بالا سوخت تا پاین و سرفه کردم و پرستو خندید و رفت

دفعه اولته! (صدای پسرنی منو برگردوند)

آره( قدش بلند بود با موهای کوتاه سربازیو ته ریش مردونه )

دستشو اورد جلو گفت: شهابم، دوست هدا هستی‌

بللله، شما چطور!

منم! افتخار رقص میدی!

(هنگ کردم می‌خواد با من برقص!) آروم سرمو تکون دادم

کلم داغ بود از ودکا بود یا از برخور دست شهاب..

همه میدونستن تو دوستم رقص من حرف نداشت ۴ ۵ سال کلاس رقص میرفتم و اعتماد بنفسمو تو پیست رقص به ۳ برابر میرسوندم

بد رقص چشای متعجّب شهاب ثابت کرد که متهیر

شب با شادی برگشتم خونه و خوابیدم به فکر شهاب و خودمو توهماتم واسه آیندمون

دوشنبش هدا منو ۱ گوش‌ گیر اوردو گفت:

شاب شمارتو می‌خواد نوشا

شماره منو!!!!!!!!!!! (باورم نمی‌شد!)

آره دیگه! بدم یا نه خر خوش شانس!

بده! یکم در مورد این آقا شاب آمار بده بابا!

هدا چهرش راضی‌ نبود و مختصر گفت:

پیش دانشگاهی ، ریاضی‌ میخونه بچه سعادت آباد دوست فامیلیمن

نگامو تو چشای هدا انداختمو گفتم تو ناراحتی‌ از این قضیه!

نه! و رفت
با تعجب موندمو سعی‌ کردم به چیز بعدی فک نکنم، عصر ساعت ۶ بود که اولین اس‌ام‌اس شهاب اومد!

طولی‌ نکشید که فهمیدم شب مهمونی از سادگیمو چهره شرقیمو رقصم خوشش اومده

اولین قراره ما با کلی‌ ترس من و کلی‌ خواهش اون ۵شنبه هفته بعدش اتفاق افتاد خونه ما شهرک بود و خوب زیاد دور نبودیم از هم .

ساعت ۷ قرار بود همو جلوی میلاد نور ببینیم.

مامانمو به بهانه خرید کتاب پیچندمو رفتم سر قرار، ۱ شلوار جین چسب با ۱ مانتوی کوتاه چاهارخونه قرمز مشکی‌ با ۱ شال مشکیو ۱ کیف همون رنگ با آرایش محو چهرمو مناسب کرد!

جلوی میلاد دیدمش با ۱ تیپ مشکی‌ توسی‌ اومدو دست دادو رفتیم تو پاساژ دستم تو جیبم بود و سر به زیر که دستمو در اورد از جیبامو گذشت تو دستش، تضاد دستای یخ من با گرم اون دلمو لرزوند، قرارامون ادامه داشت و حالا من میمردم واسه شهاب و اونم گویا دوسم داشت ، شب تولد هدا باز مهمونی بود، اما این مهمونی طولانی تر بود با هدا هماهنگ کردم که شب خونشو بمونم و مامانمو در جریان گذشتم قرار بود که شهاب بیاد جلوی کوچمون با آژانس دنبالم، از وقت دوستیم با شهاب که حالا ۳ ماه بود سعی‌ کردم ۱ کم شیکممو آب کنم و به اصرار به جای عینک لنز گرفتمو چشمای مشکیه درشتم معلم شد تنها دردم ابرو هم بود که مامانم به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد

وقتی‌ پیراهن مشکی‌ بلایی زانمو تنم کردم کلی‌ خوشم اومد ازش سینه‌ام باز نبود اما تا کمرش از پشت چاک داشت بر عکس ابروهام مامان به تعارض جالبی‌ موافق مومک انداختن تمام بدنم بود و من هیچ جام مو نداشت پس پاهای بلریو با ۱ کفش مشکیه ۵ سنیتی تزین کردم آرایش به نسبت غلیظی با ۱ روژ قرمز زدمو مانتو روسری به تن رفتم سر کوچه بعد ۲ دقیقه آقا اومدن و من پریدم تو ماشین

از نگاهش مشخص بود از تیپ‌ام راضی‌ منم بودم با بلوز سرمیو شلوار مردونه تسیش دلمو می‌برد، گونمو بوسید و گفت با روژ قرمزت قسط شکنجه داری !

قلبم ریختو با ناز گفتم: با خودم آوردمش (از کی‌ من انقدر ناز دار شده بودم!)

چشمکی زد و گفت بپا ۱ هوو نبرمش

کّل مهمونی عالی‌ بود اما من زیاده روی کردمو ۱ کم مست شدم، رقص تنگو که رسید شهاب بلندم کرد از رو صندلیو منو به جامعه متاهلها برد! فکرشم نمیکردم به این زدایی با کسی‌ تنگو برقصم!

شیطون شده بودم هی‌ می‌خواستم لباشو ببوسم اما نمیزاشت! و نمیدونستم چرا

بعد مهمونی میدونست شب میمونم خونه هدا اونقد مخمو زد که راضی‌ شدم باهاش برم خونش چرا که مامانش اینا کیش بودن! شاید تو حالت عادی نمی‌رفتم اما مستی شیطونی منو کشید باهاش تو آژانس ...
سرم رو شونش بود خواب بودم یا اثر الکل بود نمیدونستم بویی عطر تلخ بیژنشو می‌کشیدم بالا دست راستش رو بازوم بود و دست چپش رو رون لُختم

بینیشو می‌کشید به موهامو نفس عمیق می‌کشید و منم ۱ دستم رو دستش بود

وقتی‌ رسیدیم تو آسانسور تکیمو دادم به سینش انگار ۳۰ سال زن شهر دارم چه نازی می‌کردم..

برمگردند سمت خودشو گفت:

که رژه قرمز میزنی‌....

خمار نگاش کردم که لباشو چسبومد به لبم

کمرمو گرفتو محکم لبمو مکید، دهنمو باز کردمو زبونشو با زبونم لیسیدم، تو این ۳ ماه استاد لب گرفتن شده بودم

با صدای زنیکه وقت نشناس آسانسوری که گفت طبقه ۱۰ امّ راهم کرد

افتاده دنبالش رفتم در آپارتمانو باز کرد و گفت نوشا بیا داخل عزیزم

درو که بستو قفل کرد ترسیدام

دلم لرزید یهو احمقانه مامانمو خواستم ترسو تو نگام دید

بغلم کردو‌ گفت، نترس کوچولوی من!

مانتو روسریتو درار منم برم ۲ چیزی بیرمم بپوشی

وست حالشون ایستاده بودم که اس‌ام‌اس اومد از پرستو، از هل حلیم نیفتی تو دیگ!

جنده!

شهاب اومد طرفمو گفت، این شلورکو تیشرت من اندازت می‌شه عزیزم من میرم بپشش

شهاب!

جونم...، رفتم تو بغلشو دستمو انداختم در گردنش. با خودم تعارف نداشتم می‌خواستم بیفتم تو دیگ..

شهابم تا اینجا حسن نیتو نشون داده بود اما مرض نداشت منو بکشونه تو خونش که!

لبامون دوباره رفت تو هم که ایندفعه حرارت شهوت ازش میومد، با همون طریق لبالب رفتیم تو اتاق

جلوی تخت دستش رو کمر لُختم بالا پاین میشد و لباش تو لبم، منم دستمو به موهاش بود‌و‌ کمرش

زیب جلوی پیراهنو باز کرد و سینه‌ام افتاد بیرون رفت عقب و نگاشون کرد

جووووووووون ، چشاش داشت آبشون میکرد

ایندفعه خشن تر چسبید بهم و گوشمو لیسدو دستش رو سینم بود‌و‌ گاهی چنگشون میندخدو فشارشون میداد، هر لییییس به گوشم نفسمو تند میکرد دیگه نمیتونستم آهه نکشمو با یه آااااااااه ممتد اعلام کردم که دارم حال میکمم

بیکار نمندمو پیرنشو باز کردمو به سینه سفتش چند زدم و پشت گوششو مالیدم که انگار اونجا حساس بود

پیراهنو کشید پاین و هولم داد رو تخت ۱ نفرش

بهم زول زده بود‌و‌ شلوارشو دراورد زیر شرت مشکیش اژدهش نیمه بیدار بود

اومد رومو از گوشم تا زیر گلومو لیسید شورتم خیس شده بوده همش ناعله می‌کردم آاااااااااه و اوووووووهم تو هوا بود

که جواب هماشون جووووووون ناعله کن عشقم بود

شهاب با صدای فوق حشریش گفت جون دوس دریییییییییییییی

عععه شهاب مردم بسِ

شروع شده تازه عزیزممم

سرشو کشید بین پام و از رو شرت دماغشو به کسم مالید که جیغ زدم

جووووووووووووووونم کست چه آب اورده نوشا

شورتمو کشید پایئنو ۱ هوو با دیدنش وحشی شدو‌ زبونشو کرد لشهه

آاااااااااااای وااااااااااااااااااااای خوووووووودا ئه‌ من دیگه تمومی نادش

چوچلمو که مکییید و لیسید دستش که رو سینم بالا پاین شد احساس کردم از رونم تا ش شیککم داغ شده با فشار آاااااااااااااااااااااااااهههههه و آب مو خالی‌ کردم

سرشو اورد بالا چونش خیس بود دستمال و دادم بهش منو خودشو پاک کردو‌ اومد روم

لبمو بوسید چشام بسته بود

نوشا...

آروم گفتم بله

چشاتو باز کن!

باز کردم توش خجالت بود ، لبمو بوسید و گفت مرسی‌ که اجازه دادی

شروع کار به بوسیدن لبم ، و مالیدن سینم، تا حال بیام

سفتی لای پام نشون میداد که اونم می‌خواد آروم شه

خوابوندمش رو تخت اومدم روش بین پاسه نشستم و مثل خودش سرمو بشرتش نزدیک کردمو با دماغم به کیرش مالیدم

با آاه ااش فهموند پورن‌های که دیدم بی‌ فیده نبوده

شرتو کشیدم پایئنو ۱ کیر نسبتا کلفته ۱۸ سانتی پرید بیرون

لبمو دورش گذشتمو سرش لیسیدمو زیرشو با دست مالیدم اونقد تکرار کردم تا کمرش تکون خورد و گفت بوخورشههههههه

کردم تو دهانم اما دندونم بهش خورد و خودش کشید عقب

ببخشید شهابم

فدا سرت عشقم برگرد!

شهاب از کون!

امشب نه حالمم خرابه ،

به صورت سجده شدم و کیشو مالید به چاک کسم

اهههههم بلند شد ، نکنی‌ تو ها

حواسم هسسس ، صداش سگ حشری بود

لای چاک کونو کسم جلو عقب کرد و لممبری کنمو چنگ میندختوو ناعله میکردیم کسم باز ترشح داده بدو حرکت کیرش تندد تر شود

آاه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه و اهههههه ۲تا مون با حرکت کیرش لای پام بالاخره به اوج رسید ابسو خالی‌ کرد بین پممم

و همون لحظه کسم هم دوباره خالی‌ شد افتاد روم و خسته گفت

عاشقتم نوشا

منم عزیزم

۲ دقیقه دراز بکشیم بعد پاکت می‌کنم خودم

نرسیدم بگم باشه و خوابم برد تا صبح

لخت که صبح بغلش پا شدم حس ۲گانی داشتم سریع خودمو شستم ۱ نت گذشتمو با ۱ آژانس به سمت خونه رفتم .....

---------------------------------------------دوست عزیز اول از همه ببخشید اگه نگارشش ایراد داشت و تایپ بد بود، دوم هم که نظر یادتون نره خوب و بعد فحشو تشویق ممنون میشم Kiss نوشا-------------------------------------------------------------------------------------------------

سال 2010 بعد از انتخابات من از ایران خارج شدم و به یک کشور اروپائی آمدم با توجه به اینکه مدارک درخواست پناهندگی من کامل بود سریعا جواب گرفتم اما برای گرفتن خانه مجبور بودم حدود هفت ماه در کمپ پناهندگی بمانم .
یک روز از مقابل رزوشن کمپ می گذشتم که یک خانمی با زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای سلام کرد و پرسید : من پناهنده هستم باید به کدام قسمت خودم را معرفی کنم ؟
پرسیدم شما ایرانی هستید ؟ با خوشحالی تمام گفت : بله ، من خیال کردم شما از کارمندان کمپ هستید .
گفتم : خیر خواهرم من هم مثل شما پناهنده هستم .
همراه او به قسمت مربوطه رفتیم و مدارک را تحویل داد و بعد از تحویل پتو و حوله و وسائل اولیه و شماره اطاق و کلید را تحویل گرفتیم و من او را به طرف اطاقش راهنمائی کردم . اصلا به فکر این نبودم که به او بی احترامی کنم و یا نظر داشته باشم .
همیشه دوست داشتم به پناهندگان خصوصا ایرانیها کمک کنم . وقتی که پیاده به سمت محل اسکان او میرفتیم ، من با هندفری که به ام پی 3 پلیر وصل بود آهنگ گوش میدادم . او پرسید : داری چه گوش میکنی ؟ من گفتم : دارم آهنگ مسافر عهدیه را گوش میکنم .
(من روزی چند بار این آهنگ را گوش میکنم و موقعی تنها هستم با گوش دادن به آهنگ برای غربت خودم گریه میکنم الان هم بیشتر وقتها این آهنگ را گوش میکنم و همیشه برایم تازگی دارد .)
گفت : کاش من پول گیرم بیاد یک ام پی 3 بخرم ، که من هم بلافاصله هند فری را در آوردم و با ام پی 3 به او دادم .
گفت : امانت است ؟ گفتم : قابلی ندارد من یکی دیگه هم تو اطاقم دارم ، این مال شماست هموطن خوبم .
خیلی تشکر کرد . وقتی به محل اطاقش رسیدیم از او خداحافظی کردم و گفتم : اگر کاری داشتید من همیشه در خدمتم و شماره اطاقم را به او گفتم و رفتم .

حدود ساعت 4 بعد از ظهر خانم ؟ آمد در اطاق من و در زد .
وقتی در را باز کردم ، بعد سلام و احوالپرسی تعارف کردم، آمد و نشست روی یک صندلی که دم در اطاق بود .
پرسیدم اطاقت را مرتب کردی ؟ گفت : آره و خیلی عجله داشتم که هموطن مهربانم را ببینم و بابت همه زحمتها تشکر کنم . گفتم : خواهرم خواهش میکنم ، این وظیفه من بود و وظیفه همه ایرانیهاست ، که در غربت هوای همدیگر را داشته باشیم .
بعد از اینکه یک فنجان قهوه خورد شروع به صحبت کرد و زندگیش را شرح میداد . گفتم : خانم محترم اینجا ایران نیست و بهتر است زندگی خصوصی خود را برای دیگران برملا نکنی .
گفت : شما امروز خیلی به من محبت کردید مطمئن هستم که راز نگهدار هستید .
آرزو داشتم روزی بیام تو اروپا و آزاد باشم الان که اینجا هستم فکر میکنم به خیلی از آرزوهایم رسیده ام . گفتم : خوشحالم که به آرزویت رسیده ای و امیدوارم هر چه زودتر جواب بگیری و زندگی خوبی را آغاز کنی .
گفت : خیلی دوست دارم از نقاط دیدنی این کشور دیدن کنم اما وقتی از ایران آمدم تا اینجا رسیدم تمام پولهایم را خرچ سفر کردم . گفتم من فردا به ؟ میروم اگر دوست داری همراه من بیا . که بلافاصله با شادی زائد الوصفی قبول کرد و گفت من بروم برای صبح آماده بشم و خیلی هم خسته ام استراحت کنم . خداحافظی کرد و رفت .
ساعت هشت صبح من آماده شدم که در زد و من در را باز کردم و تعارف کردم بیاد صبحانه بخورد که گفت : من صبحانه خوردم شما بفرمائید میل کنید .
بعد از صرف صبحانه با ترن به سمت شهر ؟ راه افتادیم . در طول سفر خیلی خوشحال بود و مدام از من تشکر میکرد و من هم خوشحال بودم که باعث شادی این خانم هموطن شده ام.
وقتی از ترن پیاده شدیم خانمهای اروپائی را با آن وضع لباس پوشیدن (شیک و تقریبا لختی ) دید اشکهایش سرازیز شد و پرسیدم : چرا گریه میکنی ؟ گفت : لباسها و وضع خودم را میبینم و با این خانمها مقایسه میکنم از خودم خجالت میکشم . گفتم : تمام زنهای اروپائی ناخن کوچکه زنهای ایرانی نمیشن ، ناراحت نباش خدا بزرگه .
خودش را در بغل من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و حسابی گریه کرد ، به حدی که من هم تحمل نیاوردم و همراه او اشک ریختم .
بعد از اینکه یکی دو ساعت در شهر چرخیدیم ، پشت ویترین یک مغازه مکثی کرد و یکی از تی شرتها را تماشا کرد . متوجه شدم که خیلی از لباس خوشش آمده با هم وارد مغازه شدیم و به فروشنده گفتم فلان تی شرت را میخواهیم . قیمتش زیاد نبود و خریدم بعد هم یک شلوارک و یک جفت کفش و حتی یک سوتین و شورت هم انتخاب کرد و خریدم و از مغازه خارج شدیم .
گفت : میخام لباسامو عوض کنم و این ها را بپوشم . گفتم : کجا میخای عوض کنی ؟ گفت هر جا دستشوئی باشه سریع عوض میکنم .
توی راهرو یک دستشوئی عمومی بدون توجه اینکه احساس کند یک مرد غریبه نگاش میکنه خیلی عادی تمام لباساشو در آورد و لباسهای نو را پوشید .
راستش من اول من فکر نمیکردم که کار به اینجا بکشه و اینقدر با من صمیمی بشه و بدون رو دربایستی جلوم لخت شود .
(خدا شاهد است حتی به مغزم هم اجازه ندادم راجع به او فکر بدی بکند.چون او هموطن من بود و در غربت به من پناه آورده بود )

مرکز این شهر (سنتروم) کنار آب است و یک اتوبوس دریائی منتظر سوار کردن توریستها بود که من دو بلیط خریدم و سوار شدیم او تا انتهای اتوبوس رفت چون قسمت آخر تقریبا خالی بود روی یک صندلی دونفره نشستیم . روبروی ما یک خانم و آقای جوان نشسته بودند .
بعد از چند دقیقه اتوبوس دریائی به راه افتاد و او سرش را روی پای من گذاشت و شروع به گریه کرد گفتم : دیگه چرا گریه میکنی ؟ گفت : از خوشحالیه ، هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم محسن ازت ممنونم و واقعا مرد هستی تو امروز محبتی به من کردید که حتی عزیز ترین کسم چنین محبتی به من نکرده واقعا ممنون هستم و دوستت دارم و بلافاصله لبهایش را روی لبهایم گذاشت و منو بوسید و خودشو کاملا به روی من رها کرد .
اتوبوس بعد از دو ساعت به محل سنتروم بازگشت در طول راه بارها از همدیگر لب میگرفتیم و او خیلی شاد و سرحال بود . وقتی به نزدیک کمپ رسیدیم گفت : محسن امیدوارم بتوانم جبران کنم از هم خداحافظی کردیم و هر کدام به سوی اطاقهایمان رفتیم .
این کشور اروپائی در طول سال روزهای افتابی خیلی کم دارد و به محض اینکه یک روز گرم و آفتابی بشه تمام خلق الله میریزن تو آب .
ادامه دارد ..........

نوشته:‌ محسن

همزمانسازی محتوا