زن خیابانی

نمیدونم شب بود یاروز..برام مهممم نبود که تو چه زمان و مکانی بودم..راه افتادم به سمت جنگل خیابونهای شهر..برای اعلام وجود یه بوقی هم میزدم،که بگم من هم هستم..من بوق میزنم پس هستم!!دنبال یه عروسک میگشتم..دنبال یه عروسک برای بازی اخر شبم.. عروسکی که بشه بزاری رو پات و برات قصه بخونه..جنگل شلوغ بود و پر از هیاهو..پرازگرگ و میشهایی که در صلح و ارامشی وحشی بار کنار هم زندگی میکردن..از عروسکهای خیابونی زیاد خوشم نیومد..یا از مد گذشته بودن یا اینکه خیلی بزک کرده بودن.. داشتم پشیمون میشدم و اینکه برگردم ولی یه آن سر یه کوچه تاریک یه چیز ناز دیدم..جوون،ناب و خالص،وجذاب..برای تازه کارها اون یه دختر با لباسهای کهنه و بدون ارایش ومعمولی بود..ولی برای من اون یه مروارید تو صدفی زشت بی ترکیب بود که باید با دستهای هنرمند خودم پرداختش میکردم!!!اروم کنارش ایستادم و شیشه رو دادم پایین..هوا سرد بود و از آسمون چرک چیلی داشت بارون ملایمی میبارید..آخر شب بود،دیگه کسی رو به غیر از من نمیتونست پیدا کنه..با اشاره دستم اونو به طرف خودم کشوندمش..
تا بیاد پیشم چندبار وایساد..انگار یه نفر به زور داشت اونو به سمتم هل میداد..زیر نور چراغ برق تونستم صورتش رو کامل ببینم.. باور کردنی نبود،مثل یه دختر بچه مظلوم و معصومانه داشت نگاهم میکرد..مثل خیلیها توچشماش خبری از دریدگی و وحشیگری نبود..خواست حرف بزنه که ازش خواستم داخل بشینه وصحبت کنیم..داخل نشست..برام عجیب بود از خجالت سرخ شده بودش..نمیدونم از من میترسید یا ازسرمای بیرون بود که میلرزید..سرش رو انداخت پایین..بهش گفتم:خانومی خواهشن اخرشب بامن راه بیا.بهت قول میدم که بعدها اولین مشتری سرچراغیت من باشم!!!با تعجب و از عجز ناتوانی یه نگاهی بهم انداخت و گفت: خواهش میکنم آقا با این حرفهاتون منو ازار ندین..خواهش میکنم منو بااین حرفها تحقیر نکنین..من چیزی از این حرفهایی که گفتین نمیفهمم..آقا من یه دخترم..خواهش میکنم ازارم ندین!!!بیچاره داشت فکر میکرد که با این حرفها میتونه دلم رو به رحم بیاره..اگه دلی داشتم حتما به رحم میومد و اون لحظه با دادن یه مقدار پول از خیرش میگذشتم..ولی خیلی وقت بود که من حریف دلی شدم که بارها شکسته بود،بارهاسوخته بود ولی لجبازانه میتپید..ولی من شکستش دادم و برای همیشه خاموشش کردم..از این کشف خودم و کسب یه تجربه عالی به خودم میبالیدم..چرا که نه؟کی فکرشو میکرد که این دختر ته کوچه تاریک،با اون مقنعه ولباسهای مندرس یه مروارید دست نخورده و زیبا باشه..راه افتادیم،فکرشو نمیکرد که راه بیفتم....فقط ناخونهاشو میجوید..انگار داشتمش پای چوبه دار میبردمش.. هر لحظه که میخواست میتونست برگرده ولی یه دست نامریی پرقدرت صداشو،غرورشو،شخصیتشو داشت خفه میکرد و بهش افسار انداخته بود..اون افسار اسمی بجز فقر نداشت..از این سکوت بینومون داشتم لذت میبردم..نمیخواستم تالحظه تسلیم شدنش حرفی ازش بشنوم..حتی نمیخواستم اسمشو بدونم..تالحظه اخر میخواستم ناشناخته بمونه..حکم گرگی رو داشتم که داشت با رضایت خود آهو، اون رو به مسلخ گاه میبردم..در رو باز کردم..بردمش داخل خونه..یه لحظه وایساد..خشکش زده بود..با اشتیاقی کودکانه داشت تمام وسایل خونه رو ورانداز میکرد..انگار هرکودومشون یه تیکه از رویاهاش بود که یه جا دور هم جمع شده بودن..داشت تو دلش به همشون سلام میکرد و احوالشون رو میپرسید..ولی برای من انها یه مشت خرت پرت دست وپاگیر بیشتر نبودن..واقعا فاصله من اون توهمین نگاه بود..تو وادی و رویای خودش غرق بود..از پشت بهش نزدیک شدم دستم رو دور کمرش حلقه کردم..شوکه شد..انتظار این رو نداشت انگار یادش رفته بود برای چی اومده اینجا..مثل یه بره کوچولو خودش رو جمع کرد و یه گوشه اتاق پناه گرفت.. مثل اخرین تیر ترکش برای به رحم اوردن یه انسان!!ولی این ادم خیلی وقت بود که انسان نبود..به هرحال اینجا زمین است و ساعت به وقت انسانیت خواب..به چشم غضب کرده نگاهش کردم..ببا یه حالت شرم وعجز به طرفم اومد..میخواستم خودش بیاد تا اخرین تیکه غرورش هم خرد بشه..برای من غیر انسان !!!خیلی لذت بخش بود..خییییییییییلی...کنارم اومد..دستاش که داشت به شدت ملرزید رو گرفتم ارووم صورتش رو بوسیدم،نوازششش کردم..مقنعه کثیف و داغونش رو در اوردم..به زور داشت جلو گریش رو میگرفت..انگار تو دیگ روغن داغ بود.تصور دیدن موی سرش رو به دست یه نامحرم نداشت...میخواستم خودم رو به خودم ثابت کنم..واقعا نیاز به این چالش برای خودم داشتم که آیا میتونم این آهوی وحشی رو رام کنم یانه..شروع کردم به خوردن گردن و لباش..کمی بدنش شل شد نفس نفس نیزد..انگار خودش هم هیچ تجربه ای نداشت..انگار داشت به یه جزیره ناشناخته وارد میشد..خوابوندمش روی زمین..باشدت بیشتری با لب و گردنش ور میرفتم..طمعش هیچ وقت فراموش نمیشه..مثل خوردن یه سیب ترش ولی آبدار بود..وتوتنهاکسی هستی که اولین بار این طمع رو میچشی!!دستم رو گذاشتم رو سینش..به خودش لرزید...شروع کردم به در اوردن مانتو و پیرهنش..عجب سینه هایی بود ..باور کردنی نبودش ..فوق العاده زیبا و تمیز..بعداز کمی نوازش گذاشتم تو دهنم..چشماشو بست،صدای نفسهاش بلندتر شده بود.. وقتی چشاشو میبست لذت میبرد..داشت به چی فکر میکرد؟حتما به شب عروسیش که تو ذهن هر دختر بچه ای از هفت هشت سالگی نقش میبنده..به شبی که اون شاهزاده سفید بر اسب میومد دنبالش و اون رو به خونه بخت و حجله میبرد..به شب زفاف..به آغوش گرم یار و چشیدن لبهای عاشق..ولی تا چشاشو باز میکرد میدید که واقعیت با حقیقت چقدر فاصله داره..پس خوشا کور کر بودن و نفهمیدن..
بعد از کلی ناز نوازش نوبت لخت کردن کاملش بود..دستام رو بردم زیر لباسهاش..داغ داغ بود..داشت از گرمی شهوت میسوخت.. آره خودشه..اره اهو ،باید اینجوری رام بشی..باید اینجوری تن به شکارچی بدی...تمام لباسهاشو در اوردم..شروع کردم به خوردن تمام وجودش..شروع کردم به نوازش گوهر دختریش..دیگه طاقت نمیورد..تحمل انتظار رو نداشت..صیدی بود پی صیاد..چه شبی بود ان شب...حالا نوبت من بو تا اثار شب زفاف رو نشونش بدم..آثاری که زاده شهوت شبی چرکین بود ومن در مذهب عشق کافری بی دین بودم..اثار شب زفاف آن شب کامی بود پلید،،خونی فسرده در دل خونین آن دخترک..با ترس چشمانش رو باز کرد..اخرین نگاه به من برای رحم کردن به او..اخرین نگاهی که هیچ اثری به سنگ خارای وجودم نکرد..
چند دقیه بعد با کمی خون لخته شده،صورتی اشک بار،معصومیتی ازدست رفته ،داشتم لذت این شکار ناز رو میبردم..اونهم تن به این سرنوشت داده بود ..میخواست لذت ببره..ولی دلیلی براش پیدا نمیکرد..همون لحظه بود که از اون دختر یه زن متولد شده بود..ولی این بار تولد یه زن با صورتی همچون مرده سرد بی روح..ترسناک..دیگه اون کودک رو پیدا نمیکردی..چون چند لحظه پیش خونش رو ریخته بودم..دیگه خبری از اون صورت شیرین نبود چون من همشو خورده بودم..دوباره چشماشو بست رفت توریاهای خودش..جیغ میکشید کمی هم از روی شهوت ناله میزد ولی به سختی میتونستی صدای گریه هاشو از ناله هاش تشخیص بدی

فردا صبح اون دخترک زن شده رو تا نزدیکهای خونشون رسوندم..توکوچه های که مرگ هم همسایشون بود..وقتی داشت پیاده میشد با صدایی که هیچ اثری از بغض یا نفرت یا خوشحالی نبود،صدایی که اصلا هیچ حسی توش نبود گفت:آقا پولم رو نمیدید؟دستم رو گذاشتم تو جیبم و دوتا تراول بهش دادم..ارزش دختریش همین دوتا کاغذ بود..انگار یه تیکه از گوشتش یا اصلا یه تکیه از وجودش رو ازم بگیره محکم از تودستم قاپید..تیکه ای که دیگه مرده بود فاسد شده بود..راه افتاد به سمت خونش..ولی این بار باهمه روزهای دیگه فرق داشت..دیگه درختهای بهار نارنج کنار خیابون رو مثل بچگیهاش نمیشمرد..دیگه به آقا یحیی،بقال سر محل سلام نکرد..چون یحیی هم این زن رو دیگه نمیشناخت..توکوچشون قبلا کنار اون درخت سرو،خونه خدا بود با اون در سفید بزرگ..ولی خیلی وقت بودش که خدا از کوچشون کوچ کرده بود و رفته بود بالای شهر و با ازمابهتران چای مینوشید..خدا خیلی وقت بود که دیگر وقت ملاقات به اون نمیداد..چون جلسه صلح و ریشه کنی فقر رو داشت..خدا داشت اون بالاها برای این پایینیها سهمیه بندی میکرد زندگی و خوشبختی رو..چه قدر خدا خوب هستش..
پشت در خونشون رسید..در رو باز کرد..بوی عطر یاس مثل همیشه براش خوش نبود..آزارش میداد..مادر رو دید که باز تو دنیای یک متری در نیم متری خودش که اسمشو سجاده گذاشته بود غرق شده بود..از غرق هم گذشته داشت خفه میشد..مادر یه گنهکار مادرزاد بود..تمام عمرش با ترس از خدایی که جز خشم و عذاب چیز دیگری ازش انتظار نداشت بزرگ شده بود..خدایی که مادر همیشه بهش بدهکار بود..نمیدونم این خدا با چه بهره ای به مادر وام داده بود که بعد از عمری همش بهش بدهکار بود..مادر میترسید چون فکر میکرد خدا ناراحته چون داره مجازاتشون میکنه..مردن پدر ربطی به سواستفاده کارفرما از اون نداشت..خدا خواست که اون بمیره چون عمرش به دنیا نبود و خدا خواست...معتاد شدن برادر ربطی به بیکاریش نداشت..مریض شدنش هم ربطی به بی پولی اونها نداشت..خداخواسته بود که تو این دنیا آزمایششون کنه،طاقتشون رو بسنجه و یه نمودار از تحمل و ایمانشون بکشه..شاید میخواست تو یه کنفرانسی نشون بده..نباید این حرفها رو جلو مادر میگفت چون خدا دوباره عصبانی میشد..چون خدا خوب بودش..
اون زن تصمیم گرفت که بین بره بودن و گرگ بودن یکی رو انتخاب کنه..اون محکوم به این تصمیم بودش..و تصمیمش رو گرفت.. دیگه نگاه کودکانشو کشت..تک تک کودکهای درونش رو حلق آویز کرد..دیگه شکار نبود یه شکارچی قهار بود..اون زن بدون اینکه بفهمه صدای نازش رو از دست داد ..بدون اینکه بفهمه نگاه معصومش،عطر تنش،وقار زنانش،مهربانی کودکانش رو از دست داد..
اون نفهمید که دیگه از هرچی گرگ گرگتر شده چون یه چیز رو فهمیده بود واین بود که مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیرقابل تصوری،نامردند..برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنهادرمقابل قلب عاشق وفریب خوردهی یک زن،احساس میکنن که مردند!!تاهنگامی که قلب زن تسلیم نشده،پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،عاجزترو توسری خورده تر از یک زندگی اسیر،گداتر ازهمه گدایان سامره،پوزه برخاک ودست تمنا به پیش،گدایی عشق میکنن..اماتاخاطرشان از تسلیم شدن قلب زن،راحت شد،یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان افریده!!!وتازه کمال مردانگی رادربی نهایت نامردی جستجو میکنن..در شکنجه دادن قلب یه زن اسیر..پس خوش باد گرگ بودن در میان درندگان
اون گرگ ندیدش سوختن مادرش رو..ندیدش مردنش و خاک کردنش رو ..چون داشت پیش از ما بهترونهای عربی خوش میگزروند..اون نفهمید که وقتی برگشت هیچکس اونرو نمیشناسه..چون اون دیگه یه اسم دیگه ای پیدا کرده بود..
ولی اون زن یه روز فهمید که دیگه حتی زن هم نیست

نوشته: من

همزمانسازی محتوا