شما اینجا هستید

زن خیابانی

این ،من هستم!!!

نمیدونم شب بود یاروز..برام مهممم نبود که تو چه زمان و مکانی بودم..راه افتادم به سمت جنگل خیابونهای شهر..برای اعلام وجود یه بوقی هم میزدم،که بگم من هم هستم..من بوق میزنم پس هستم!!دنبال یه عروسک میگشتم..دنبال یه عروسک برای بازی اخر شبم.. عروسکی که بشه بزاری رو پات و برات قصه بخونه..جنگل شلوغ بود و پر از هیاهو..پرازگرگ و میشهایی که در صلح و ارامشی وحشی بار کنار هم زندگی میکردن..از عروسکهای خیابونی زیاد خوشم نیومد..یا از مد گذشته بودن یا اینکه خیلی بزک کرده بودن..

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - زن خیابانی