زن متاهل

سمم امید هست .الان 29 سالمه. خاطره بر میگرده به سه سال پیش ، یه دوست دختر به اسم مریم داشتم ، اهل حال بود ولی زیاد خوشکل و خوش هیکل نبود . چندباری تو ماشین واسم ساک زده بود ساک زدنش عالی بود یه جوری کیرمو میخورد که آدم احساس میکرد وقتی آبش میاد داره جونشم از کیرش در میاد. همیشه اصرار می کرد که بریم خونه و بهم از پشت حال بده ولی من با اینکه موقعیت داشتم رغبت آنچنانی برا کردن کونش نداشتم . یه روز بهش گفتم یکی رو واسم جور کن که اوپن باشه و اهل حال تا دوتاتون رو باهم بکنم . اولش قبول نمیکرد ولی چون تشنه سکس بود قبول کرد . بعد یه هفته یکی زنگ زد و خودش و معرفی نکرد و خواست باهام حرف بزنه که من محلش ندادم . بعدش اس داد که من دختر خاله ی مریمم . تازه دوزاریم افتاد و بهش زنگ زدم . بعد کمی حرف زدن فهمیدم دو سال ازم بزرگتر هستش و اسمش لیلاست و شوهر داره . فکرنمی کردم تو همون جلسه ی اول بحثمون به سکس بکشه ولی خوب از صداش و حرفاش معلوم بود که زن حشری هستش و به خاطر مشکلش با شوهرش چند وقتی هست که از کیر بی نصیب مونده . قرار شد تو اولین فرصت ببینمش و با هم برنامه داشته باشیم روز موعود فرارسید و شبش با هم هماهنگ شدیم ولی ازم خواست به مریم نگم . منم قبول کردم . شب رفتم حموم و بدنمو سه تیغ کردم و آماده ی سکس . صبح ساعت 10 سر یه خیابون نزدیک خونه باهاش قرار گذاشتم . قرار بود باهم بریم آپارتمان داداشم که خالیه . رسیدم سرقرار دیدم یه خانوم با عینک دودی و یه هیکل خوب وایساده سر خیابون . یه گلم دستش . سریع سوارش کردم و بعد از کمی صحبت گفت که سریع بریم خونه منم گازشو گرفتم رسیدم سر کوچه من جلوتر رفتم و اونم با کمی تاخیر پشت سرم اومد . با ترس ولرز رفتیم تو خونه همون دم در خودشو چسبوند بهم و خودش رو انداخت تو بغلم منم بغلش کردم شروع به نوازش بدنش کردم روسری و مانتوشو از تنش درآوردم . آروم لبامو گذاشتم رو گردنش و کمی لاله ی گوشش رو خوردم لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن دیدم اونم بیکار نیست و داره از رو شلوار کیرمو میماله منم دیدم دیگه جای وقت تلف کردن نیست هدایتش کردم به سمت اطاق و انداختمش رو تخت . یه تاپ تنش بود درش آوردم و کمی سینه هاشو از رو سوتین مالیدم .دیدم اینجوری حال نمیده سوتینشم باز کردم دو تا سینه خوش فرم سایز 80 افتاد بیرون افتادم روش و شروع کردم به خوردن و مالیدن سینه هاش دستمم بردم لای پاهاشو از رو شلوار کوسش رو مالیدم . خودش شروع کرد به باز کردن زیپ شلوارش و منم کمکش کردم تا درش بیاره حالا با یه شورت بود ولی من هنوز لباس تنم بود سریع پاشدم و همه لباسامو کندم . کیرم مثل فنر پرید بیرون . افتادم روش و شروع کردم به خوردن و مالیدن . سینه هاش بزرگ و خوش فرم بود بدن سفیدی داشت بارونای توپول . سفید مثل برف . نه میشد از سینه هاش گذشت نه میشد بیخیال روناش شد با لبام از سینه هاش رفتم پایین تا رسیدم به کوسش ازرو شورت کوسشو گرفتم به دهنم که صداش دراومد و گفت زود باش دارم میمیرم داشت لباشو گاز میگرفت دل زدمو به دریا شورت رو کشیدم پایین واییییییییی چی میدیدم یه کوس سفید و بی مو با لبای پف کرده ، سرمو کردی لای پاهاش . پاهاشو آوردم بالا چسبوندم به سینشو زبونمو گذاشتم رو کوسش شروع کردم به لیس زدن و خوردن اونم داشت صداش میرفت هوا التماس میکرد که بسه بزار توش ولی نمیشد از خوردن کوسش گذشت، نه بوی بدی داشت نه مزه بدی دیدم داره تخت روچنگ میزنه منم نشستم بین پاهاشوشروع کرد به مالیدن کیرم در کوسش خودشو تکون میداد تا بره تو ولی من میخواستم دیوونه تر بشه سر کیرم میکردم تو درش میاوردم . دیگه خودمم طاقت نداشتم و یه جا همه ی کیرمو کردم تو کوسش ، توش خیس خیس بود با اینکه چند سال از ازدواجش میگذشت ولی هنوز تنگ بود وقتی همه ی کیرمو فرستادم تو کوسش دادش درواومد که یواش ، شروع کردم آروم به تلمبه زدن ، چند دقیقه به همون حالت تلمبه زدم بعد چرخوندمش به پهلو و نشستم پشتش از پشت کردم تو کوسش کمی هم تو این حالت کردمش ، دوس داشتم چند پوزیشن دیگه رو هم امتحان کنم آخه کوس مفت بود و اسپری هم کار خودشو کرده بود . به شکم خوابوندمش و افتادم روش و کردم تو کوسش . وقتی تلمبه میزدم صدای شالاپ شولوپ اطاق رو برداشته بود همین صدا آدمو ترغیب میکرد که محکمتر تلمبه بزنه ، دیگه دوتامون خسته شده بودیم و نا نداشتیم ، پاشدم کشیدمش لب تخت و پاهاش دادم بالا گذاشتم رو شونم . سرپا بین پاهاش بودم بهترین حالتی هست که توسکس دوس دارم . دلم میخواد همیشه اینطوری ارضا شم. گذاشتم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن با دستمم سینه های توپولشو میمالیدم لیلا هم داشت تخت رو چنگ میزد . یه ربعی همینجوری تلمبه زدم نزدیک اومدنم بود یه کاندوم کشیدم رو کیرمو با بیشترین شدتی که میتونستم تلمبه میزدم من داشتم میومدم ولی اون انگار تازه جون گرفته بود صداش بیشتر شده بود گفتم دارم میام که گفت بیا منم دارم میام آخرش آبم اومد ولی با یه سوزش ، اونم ارضا شده بود افتادم بی حال روش و کمی بغلش کردم وبوسش کردم ازش تشکر کردم به خاطر سکس خوبی که داشتیم اونم لذت برده بود مثل من ولی انقدر تلمبه زده بودم دل درد گرفته بود. پاشدیم دوش گرفتیم تو حمومم نشست جلو پامو کیرمو کرد تو دهنش حسابی خورد تا آبمو آورد . الان سه سال میگذره از اون روز و من ولیلا هنوز باهمیم .همیشه مریم رو به خاطر اینکه مارو باهم آشنا کرد دعا میکنم.

نوشته:‌ ابلیس عشق

سلام من سعیدم داستان اواونجایی شروع میشه که یه سه شنبه طرفای ساعت 12 واسه خرید رفته بودم گلستان، که خانم دوستم الهامودیدم ولی برروی خودم نیاوردم چون ازشما چه پنهون همچین ازش خوشمم میومد شیطون گولم زدکه یواشکی ببینم چیکارمیکنه هیچی دنبالش با فاصله چند متری میرفتم که رفت تو یه مغازه طبقه بالا یکم بعدبا چندتا خریداومد بیرون منم به تعقیبم ادامه دادم که دیدم یکی ازفروشنده های اون مغازه اومدبیرون وافتاد دنبالشو رسید بهشو هی یه چیزی میگه بهش،دیدم الهام هم سرعتشو بیشتر کرد فهمیدم اهل پا دادن نیست پسره هم ول کن نبود تا بیرون رفتم دنبالشون شانسی ماشینش هم سمت محل پارک من بود خودمو زدم به اون راه که مثلا شانسی دیدمش رفتم جلو ویه ذره درگیری لفظی و زدو خورد2تا زدم و2تاخوردم الهامم اون وسط جیغو دادو ... خوردیم زمینو زانو راست آرنج راست وپشت کتفم زخم شده بود طوریکه سر زانو ازروی شلوارجین قرمزشده بود تیشرتمم پاره شده بودو سرتونو درد نیارم مردم جدامون کردن و منم به الهام گفتم بره وبه سهیل هم چیزی نگه سهیل دوستمه شوهرالهام.
الهام قبول نمیکرد میگفت نمیزارم اینجوری بری باید بریم درمانگاه و ازاین حرفا منم هی میگفتم خودم میرم چیزی نشده و...آخرسر گفت خوب بریم ضخماتو بتادین بزنیم بعد برو واکسن کزاز بزن گفتم باشه و سوارماشین شدومنم تادمه ماشین رسوند چون خدایی زانوم خیلی درد میکرد دنبالش با ماشین راه افتادم ورفتیم دیدم انگار داره مسیر خونه خودشونو میره گفتم شاید درمونگاهی چیزی اون نزدیک خونشونه آقا رفتیم دیدیم رسیدیم دمه خونشون تعجب کرده بودم پیاده شد اومد درماشین گفت بیا بالا تا من دفترچه بیممو وردارم بعدبریم منم گفتم منتظر میمونم که قبول نکرد گفت شایدطول بکشه بیا یه آب خنکی چیزی بخور چرا خودتو لوس میکنی منم چون خیلی با دوستم صمیمی بودیم قبول کردم ورفتیم سوار آسانسورشدیم،توآسانسور دست منو میگرفت آرنجمو نگاه میکرد رسیدیم خونشون رفتم رو کاناپه نشستم اونم رفت سمت آشپزخونه که آب بیاره.
اومد با یه لیوان آب وپنبه وبتادین... من تازه دوزاریم افتادکه میخاد خودش بتادین بزنه...
رفتم آرنجمو شستمو اومد نشستم اونم مانتوشو درآورده بود نشستم آرنجمو بتادین زدو گفت بزارزانوتم بزنم اومدم پاچمو بدم بالا ولی چون شاوارجین بود تایه حدی اومدبالاوبه زانوم نرسید گفتم ولش کن تیریپ عصبانی برداشت گفت یعنی چی ولش کن پاتودربیار اینجوری که نمیشه آخه...ازاون اصرار ازما انکار...گفتم اونو خودم میزنم
رفت سراغ کتفم گفت لااقل تی شرتتو دربیار پشتتو بزنم نمیتونم ازروی تی شرت منم درآوردم بتادین زد منم یه حسی بهم میگفت انگارداره یه کارای دیگه هم اون پشت انجام میده آقا یهو دوتالب با یه زبون داغ رو روگردنم حس کردم خودم کشیدم کنارگفتم چیکارمیکنی گفت واسه تشکره منم واسه جذبه یه ذره خودمو زدم به ناراحتی اومد جلو دمه زانوم دیدم به به تاپشو اون پشت درآورده و فقط سوتین داره گفتم تنت کن گفت میترسم بتادینی شه بعد خودشو لوس کرد و گفت پس باید زانوتو بتادین بزنم قبول کردم کمک کرد پامو درآوردم اومد نشست بین پاهام روبه زانوم وشروع کرد بتادین زدن وپاک کردن هی آرنجشو میمالید به کیرم یه جوری که انگارازقصدنیست آقا این کیر بی صاحاب مونده ما هم مثه خرداشت شورتو جرمیداد کارش که تموم شد چرخید سمت منو گفت چته گفتم چی چته؟؟؟؟؟؟
دستشو کرد زیرشورتمو هی مالید هی مالید منم واقعا دیگه طاقت نداشتم شورتمو درآوردم وتکیه دادم به مبل گرمای نفسشو رو کیرم حس میکردم زبون میکشید ازپایین تابالا هی ساک زد زد زد تا دیگه داشتم منفجرمیشدم آوردمش بالا و یه لب مشتی ازش گرفتم وای الانم یاد اون موقع میوفتم کیرم راست شد یه لب گرفتمو آوردمش روکاناپه نشوندمش لب گرفتم ازش پیش خودم گفتم بذار ابتکارعملو خودم دست بگیرم سینه هاشو مالیدم و خوابوندمش وبا اون زانوی شل دمه کاناپه نشستم شرتشو که درآوردم دیدم به به چه خط بیکینی افتاده روش آروم شروع کردم به لیس زدن واونم هی وول میخورد زبونو کردم تو ،چوچولشو مکیدم و وول خوردن داشت تبدیل به جیغ مشد فهمیدم میخواد ارضا شه گفتم میخوای با هم ارضا شیم با سراشاره کرد یعنی آره بلند شدم وسرشو گرفتم وکیرم تا دسته کردم تودهنش درآوردم آروممالیدم به لبه کسش به به چه کس گوشتی کیرم پایین بالا کردم که گفت سعید دوست دارم یهو بکنی تو و دربیاری منم یه ذره دیگه مالیدم تا یهو تا ته کردم تو ودرآوردم نوک سینه هاش انگار یهو زد بیرون دوسه با همین کارو کردم بعد دیگه شروع کردم به آروم آروم عقب جلو کردن تا ته میرفت تو... کلا دردو یادم رفته بود
بعد خودش گفت بخواب منم خابیدم رو کاناپه واومد روم کیرمو کرد تو منم سینه هاشو گرفتم دیدن قیافه حشریش منو میکشت...
پایین بالا کرد ویهو سروصدا کردو شل شد وخوابید روم فهمیدم ارضاشده همونجوری ازکمر بغل کردمو تندتند زدم توش دوباره صداش دراومد وسطاش گفت بریز تو با این حرفش انگار کیرم ده برابر شد سایزش منم همونجوری تند تند داشتم میکردم.
خودش بلند شده پشت به من کرد وپاشو باز کرد منم ازپشت کردم تو کسش دیدن خط بیکینی و موهای کوتاه مشکیش داشت دیوونم میکرد که یه انگار زیر پام خالی شد انقدر با فشار ارضا شدم که همون موقع هم الهام ارضا شد همونجوری خوابید رو کاناپه منم کیرم تو کسش خوابیدم روش تا کیرم دیگه خودش دراومد از اون تو...

بعد از چند دقیقه همون زیر میگفت نمیدونستم انقد تشنه ای منم گفتم تشنه بودم ولی نذاشتی اون یه لیوان آبیو که همون اول اومدیم بخورم گفت خوب بجاش آب چشمه خوردی منم از پشتش یه گاز کوچیک گرفتم بعد ازم پرسید چی شددمه گلستان سررسیدی منم واقعیتو بهش گفتم.بعد از 1ساعت رفتم یه دوش گرفتمو بتادین زدیمو لباسمو پوشیدمو ازهم خداحافظی کردیم که برم واسه واکسن کزاز.

آخر هفته دعوت بودیم خونشون که دوستم آرنجمو دید گفت چی شده گفتم دعوا کردمو الهامم داشت میشنید وازاون پشت یه لبخند شیطنت آمیز زد ورفت سراغ کارش.
هم من هم الهام میدونستیم که این ماجرا یه بار برای اولین وآخرین بار اتفاق افتادوهیچکس نباید این ماجرارو بفهمه و واقعا هم همین شد

من تازه اومدم تو این سایت از این به بعد اگه دوستای خوبی باشیم سعی میکنم ماجرای سکسامو باهاتون درمیون بذارم

نوشته: SSaeidd

سلام
من یه زن متاهل هستم که یه دختر کوچیک دارم.از یه خانواده متوسط هستم و قبل از همسرم با کسی رابطه نداشتم.تو سن 20 سالگی یه ازدواج سنتی کردم.همسرم مرد خوبیه ولی با هم رابطه ی عاشقانه و حتی دوستانه ای نداریم.همیشه کمبود عشقو حس کردم و دنبال کسی بودم که بتونم دوسش داشته باشم.خاطره ی من برمیگرده به یک سال پیش که مشکلاتم با همسرم خیلی زیاد شده بود.یه روز صبح که داشتم میرفتم دکتر برای دخترم،منتظر تاکسی بودم که یه آقای جوون جلوی پام نگه داشت.
به قدری محترمانه ازم خواست که منو که دخترم هم تو بغلم بود برسونه که نتونستم نه بگم و سوار شدم.کمی با هم صحبت کردیم.خیلی متین و مودب بود.در کل ازش خوشم اومده بود و یکم شیطون شده بودم.به مقصدم رسیدم و خواستم پیاده شم و تو دلم خدا خدا میکردم که شمارشو بده یا منتظرم بمونه که همینطورم شدو گفت که منتظرم میمونه منم کمی ناز کردم و اخر قبول کردم.کارم زیاد طول نکشید و زودبرگشتم پیشش.تو راه بازم بیشتر حرف زدیمو آشناتر شدیم.دست آخرم شمارشو بهم دادورفتیم.
من الان 8 ساله که ازدواج کردم و هرگز خطایی ازم سر نزده بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم که باهاش تماس بگیرم یا نه ولی اینکارو کردم.باهاش تماس گرفتم و رابطه ی پنهانیم شروع شد.خیلی مراقب بودم که کسی متوجه نشه و چون با همسرم مشکل داشتم به خودم دلداری میدادم که حق منم هست که کسی رو داشته باشم که منو بفهمه.
کم کم صمیمی شدیم وبا هم بیرون میرفتیم ولی هر بار که با هم بودیم من دلهره ی اینو داشتم که کسی منو ببینه.بهم پیشنهاد داد که توی خونش با هم باشیم.با اینکه میترسیدم ولی قبول کردم .اولین بار رفتم خونش و مثل همیشه متین و اروم بود.ازم پذیرایی کرد و یکم صحبت کردیم و تلویزیون نگاه کردیم.کمی گذشت تا اینکه سنگینی نگاهشو روی خودم حس کردم.بهش نگاه کردم ،دیدم زل زده به چشمام،دستمو گرفتو بوسید،یه نگاه معنی دار به لبام کردو بعد کمی جلوتر اومد.تو چشماش خیلی چیزارو میشد دید،مهربونی،نیاز،شهوت،علاقه والتماس...
من زیاد به قول معروف هات نیستم ولی تو این موقعیت کشش زیادی حس میکردم و اینکه باید حال همسرمو بگیرم،این بود که تسلیم شدمو یه عشق بازیه با احساس باهاش داشتم .خیلی شیرین لبامو میبوسیدو نرم میخورد زبونشو توی دهنم و روی لبام حرکت میداد،با دستاش بدنمو لمس میکرد،انگشتاشو لای موهام میبرد و با بوسه های عمیقش از خود بیخود شده بودم.
کم کم لباسمو بالا کشیدو از روی سوتین با سینه هام بازی میکرد..نفسم بند اومده بود،یه نفس عمیق کشیدم که یهو بلندم کردو برد توی اتاق خواب روی تخت خوابوندم،سوتینمو باز کرد و با ولع سینه هامو خورد،من هیچکاری نمیکردم فقط خودمو دراختیارش گذاشته بودم،لباسش هنوز تنش بود ولی با همون لباس هم میشد گرما رو حس کرد،کم کم دستاشو برد پایین و شلوارمو باز کرد،دستشو برد تو شرتم با انگشتاش خیلی نرم بین پاهامو نوازش میداد،تو آستانه ی ارضا شدن بودم که چهره دخترم اومد جلوی چشمامو از جام بلند شدم و کنار زدمش ،بهش گفتم نمیخوام ادامه بدیم،خواست بغلم کنه ولی من نذاشتم ،گریه ام گرفت ...از خودم خجالت میکشیدم...حال خوبی نداشتم،اونم ناراحت شده بود و همش عذرخواهی میکرد.فکر نمیکردم که بتونه تو اون حالت خودشو کنترل کنه ولی کرد، من از تخت بلند شدم و خودمو جمع و جور کردم و خواستم که برم ولی بهم اجازه نداد و خودش منو رسوند.
فردای اون روز با هم تلفنی حرف زدیم و بهش گفتم نمیخوام ادامه بدم ،اونم با رفتار همیشگیش قبول کرد و هیچوقت اذیتم نکرد چون شماره ی اصلیمو داشت و من میترسیدم که بخواد باز زنگ بزنه
الان تنها چیزی که کمی باعث میشه خودمو گول بزنم و از عذاب وجدانم کم کنه اینه که سکس کامل نداشتیم
خاطره ام زیاد سکسی نیست ولی موضوعیه که ذهنمو خیلی درگیر میکنه،به این فکر میکنم که اگر مجرد بودم خودمو تسلیم محض میکردم...دوسش داشتم ولی.....
نظرتون برام مهمه،لطفا نظر بدید ولی فحش نه

نوشته: سارا

سلام من ستاره ام 26 سالمه 2 سال ازدواج کرده بودم نمیخام از خودم زیاد تعریف کنم ولی خوب قیافم بد نیست بینیمو عمل کردم لبامم پروتز و همینطور سینه هام(به لطف شوهرم) قدمم 186 وزنمم 78 کیلو شوهرم خیلی پولداره از اون خوانواده هاست که پولشون از پارو بالا میره ولی متاسفانه خواموادش مذهبین و زیاد از من خوششون نمیاد من قبل از ازدواج شیطونی زیاد کرده بودم ولی بعد از ازدواج اکبر گفته بود که همه گذشتت به کنار و اگر ازت یک اشتباه سر بزنه طلاق. من خدایی با اینکه برام چندتا موقعیت پیش امده بود کاری نکرده بودم.
قصه از اونجا شروع شد که اکبر گفت میخوام برم ماموریت ولی زیاد طول نمیکشه 2و3 روزه برمگردم منم گفتم باشه زنگ میزنم مامانم بیاد اکبر که داشت میرفت گفت سوییچ ماشین تو کشو ولی تو با ماشین جایی نمیری فهمیدی؟ (رو ماشینش حساس بود نمیزاشت من بشینم پشت فرمون) خلاصه اون رفتو منم بجای مامانم زنگ زدم مهشید هنوز ازدواج نکرده بود و اکبر رفت و امد با اونو ممنوع کرده بود که البته مهشید یک جنده به تمام معنا بود که حتا چندیدن بار از خفت کردناش برام با خوشحالی میگفت اومد پیشم و گفت ستاره حوصلم سر رفت بریم بیرون یه دوری بزنیم گفتم باشه کجا بریم زنگ بزنم با اژانس بریم گفت ماشین که پایین بود گفتم اصلا حرف ماشینو نزن که اکبر بیاد بفهمه هم منو هم تورو با هم میکونه اونم خندید و گفت من که از خدامه منم گفتم تو واقعا جنده ای و تو این شکی نیست خلاصه با شوخی و خنده اخرش راضی شدم با ماشین بریم ماشین لندکوروز شاسی بلند بود و من زیاد راحت نبودم رفیتیم ایران زمین خیلی شلوغ بود مهشید چندتا شماره از ماشیانای مدل بالا برای خودشو من گرفت اومدیم برگردیم که چون جو منو گرفته بود اونجا نتونستم ماشینو کنترل کنم زدم به سطل اشغال شهرداری داشتم سکته میکردم که یه دفه مهشید کفت با چیزی نشده که من خودم یه صافکار میشناسم فرحزاده نزدیکم هست کارش حرف نداره ماشینو میدیم زودم تحویل میده

خلاصه رفتیم همون صافکاریه که مهشید میگفت اسم یارو امیر بود صافکاریش یجورای پرت بود ول تو گاراژش پر از ماشینای مدل بالا بود. خلاصه رفتیم پیشش تا مهشیدو دید شناختو یه لبه تیز ازش گرفت و به مهشید گفت چطوری مادر جنده بعد از اینکه ماشینتو فروختی رفتی دیگه ام بر نگشتی اونم گفت عوضش برات ماشین نو اوردم تا منو دید مودب شد سلام علیک کردیم ماشینو دید گفت بدونه رنگ در میاد خرجشم زیاد نمیشه میشه 5 ملیون تا اینو گفت جیغ مهشید رفت هوا اونم گفت همینه که هست فکر میکنی کمتر میشه ببر جای دیگه مهشید امد پیشم گفت این کارش درسته اگر میگه انقدر میشه واقعا قیمتش همینه بعد همون موقع یکی به مهشید زنگ زد اونم گفت باید سری بره خونشون گفتم نازی من بهت نیاز دارم اونم گفت نترس تنهای از پسش بر میای رفتم پیشه امیر تا باهاش صحبت کنم گفتم امیر خان من تو حسابم همش 3ملیون دارم انم گفت خوب بقیشو میخوایی از کجا جور کنی گفت به خدا میدم بهت گفت یعنی میخای 2ملیون بهم بدی(منضورش سکس بود) ناراحت شدم ولی نمیتونستم چیزی بگم گف باشه درست میکنم ولی سرم شلوغه هفته دیگه امادس گفتم به خدا عجله دارم شوهرم پس فردا میاد گفت بخاطر نازی اینکارم برات میکنم فردا ساعت 11 شب بیا بگیر دیگه چونه نزن گفتم باشه رفتم

فردا شب ساعت 10 رفتم پیشش گارژش بسته بود منو که دید گفت زود اومدی گفتم شاید شده باشه زودتر بیام امیرم گفت نه هنوز اماده نیست بیا رفتیم تو نشستیم اونم گفت خوب بگو ببینم لطف منو چجوری میخایی جبران کنی دیدم این سیخ کرده کارمم پیشش گیر بود دیگه طفره نرفتم گفتم نازی میفرستم حسابی از خجالتت در بیاد خندیدو گفت با نازی که دیگه این حرفارو نداره اشاره کنی بهت میده تازه کونشم که جرخوردست اومد جلو سورتم من نشسته بودم و اون ایستاده گفت منظوره من خوده تو بودی سری شلوازشو کشید پایین دیدم یه کیر کلفت که خوابیدش اندازه سیخ شده کیر اکبر بود افتاد بیرون گفتم امیر خان اخه من شوهر دارم میشه بیخیال من شی گفت چرا نمیشه توام بیخیال ماشین شو گفتم نمیشه نشست روبروم گفت پس همون کاریو بکن که همه زنا میکنن لنگاته برام هوا کن شرو کرد لب گرفتن ازم دستشو برد لایه پهام شرو کرد با کسم ور رفتن گفتم اقا امیر یعنی واقعن هیچ راهی نداره عصبانی شد مهکم زد زیره گوشم گفت خفه شروع کردم گریه کردن بلند شد وایساد کیرشو اومد بکنه تو دهنم که نمیخواستم این کاره بکنه که موهامو کشید و بزور گذاشت دهنم بعدش گفت اگر دندونات بخوره به کیرمو کیرمو زخمی کنه دندوناتو میشکونم شرو کردم براش ساک زدن من برای اکبرم اصلا ساک نزده بودم خلاصه بعد از چند دقیقه ساک زدن بلندم کردو لباسامو بزور در اورد منم بخاطر اینکه دیگه کتک نخورم همکاری میردم ولی اون باز وحشی بازی در میورد مثلن تاپم یجوری در اورد که یقش دیگه گشاد شده شورتمو پاره کرد دکمه های مانتمم کند شده بود شلوارمم پرت کرد تو کسیفیهای تعمیر گاه گفتم تورو خدا ارو تر من که خودم دارم در میارم لباسمو محکم یه دونه زد به پسونم گلومو محکم چسبیدو گفت مادر جند اگر یه کلمه دیگه کس شر بگی سری بعدی میام جلوی شوهرت میکنمت خر فهم بعد ولم کرد داشتم خفه میشدم جایه انگشتاش رو گلیم زخم شده بود نفسم هنوز بالا نیومد بود که یه جوری زد در کونم که مرده زندم امد جلویه چشم چند بار محکم زد دیگه کونم سر شده بود گفتم لان از کون میخاد بکنه دیدم جاکش دباره گلومه گرفتو گفت جنده خانوم فکر کردی من کستو ول میکنک از کون میکنم کیرشو بی مقدمه گزاشت جلویه کسم با تمام وود حل داد تو کسم کس من که تاحلا همچین کیری ندیده بود شرو کردم جیغ زدن گریه کردن امیرم ملوم بود داره حال میکنه حسابی یه چند دقیقه گذشت خودمم داشتم حال میکردم نتونستم جلوی اهو ههم بگیرم امیرم تا دید اینججوریه گفت داری حال میکنی نه ولی فقط من باید حال کنم فهمیدی جنده خانم کیرشو در اورد پاهامو داد هوا شروع کرد فرقونی از کون کردن اومدم بگم از کون نکن که کیرشو کرد تو کونم اخه من به اکبرم از کون نمیدم اخه هیکلم خراب میشد

همینطوری که من داشتم جیغ میزدم کون میدادم انم محکم میزد به پستونام که گفتم الانه که پستونام بترکه از بس فشازشون میداد تو همین حین شروع کرد تند تر تلنبه زدن منم داشتم دیگه حال میکرد دستم رو کسم بودو داشتم به خودم ور میرفتم که دیدم کیرش تو کونم داره کوچیک میشه ابش امده بودو ریخته بود تو کونم کیرشو از کونم کشید بیرو ن یکم سرش اب کیر بود از اب کیر واقعا بدم میومد اورد جلو سرتمو کیرشو مالید سرو صرتمو کرشو تاخایه هاش کرد تو دهنم داشتم خفه میشدم کیرشو در اورد یه نفسی کشیدم گفتم تموم شد حالا میتونم برم گفت حتما چرا که نه امدم بلند شم لباسامو بپوشم که فت پا کشدیو من خوردم زمین محکم با لگد زد به شکمم گفت من میگم کی تموم شده حالیت شد یه بشکه پر از روغن اونجا بود موهامو گرفت بلندم کرد برد بغل بشگه توش پر از رغن بود سرمو کرد تو بشگه داشتم خفه مشدم همنجوری دستو پا میزدم سرمو اورد بال تو دهنو دماغم پرز از روغن شده بود حالم ذاشت به هم مخورد دو سه بار دیگه اینکارو کرد شرو کرد دوباره کناره بشکه منو کردن نمیدن چرا ولی تو اون مقعیت به خودم گفتم من که ایجا گیر افتادم خوب بزار حال کنیم دوباره تو همین حین شرو کردم باخدم بازی کردن چند دقیقه که از کون منو کرد کزاشت دوباره تو کسم من که روزمین نبودمو تو حلا خودم نبودم بعد از چند بر ولنبه زدن از کس دیگه داشت ابم میومد شرو کردم جیغ زدن گفتم من دارم مییییییییییییییییام امیرم گفت بیا خوش امدی که تا کیرشو کشدی بیرون کلی اب زد بیرون امیرم دستشو کرد تو کسم تا کمک کنه دیگه بی حال شده بودم که امیر گفت عزیزم ابه من بیید بره بار دوم بیاد وگرنه نمیزام از اینجا بری گفت پس همکاری کن کرد تو کسم دو باره چیزی حس نمیکرم ولی بخاطر اینکه کتک نخورم دوباره به زور اه اوه مکردم ابش که اومد این سری ریخت تو کسم گفت اگر بچه دار شدی بدون ماله من نیست چون خودم اون بچرو بکنم حال اصلا نداشتم بلند شدم شلوارمو پوشدم حسابی کسیمف شده بود علی الخصوص که سفیدم بود دنبال کرستم میگشتم که دیدم دسته امیره گفت ای دسته من میمونه اخه پستونتو میده تاپمم که یقش گشاد شده بود دیگه بدرد نمیخور مانتومم که بیشتر شبیه حوله شده بود گفتم فقط خدا کنه جایی ایسته بازرسی نباشه سوییچ برام اورد گفت اگر زدی به جایی بازم با پیشه خودم داشتم میرفتم که گوشه مانتومو امیر گرفتو گفت راستی بقیه پولمنو وقتی اورد منم فیلمه امشبو نشونت میدم حروم زاده دوربین نصب کرده بود تو گارژش سوار ماشین شدم رفتم طرف خونمون..

نوشته: پدرام

سلام دوستان
اسمم پرستو و 32 سالمه دوست نداشتم این داستان رو بگم اما دیدم شاید اینجوری هواس (حواس)آقایون ساده لوح جمع بشه و بدونن زناشونم نیازهای جنسیشون باید ارضا بشه
من متاهلم و 7 سال از ازدواجم میگذره تو این مدت فقط از سر اجبارها و حرفهای مردم ادامه دادم زندگیمو .
بگذریم خیلی وقت بود شوهرم نتونسته بود ارضام کنه و فقط به کار خودش و ارضا شدن خودش فکر میکرد و شب میومد سرغم و دولشو (بله واقعا دول بود نه کیر) میکرد توی کسم و 5 دقیقه نشده آبش میومد که اونو میریخت روی شکمم و میگرفت میخوابید . منم با هزار ترس و لرز بلند میشدم که از روی شکمم نریزه و میرفتم خودمو میشستم و میومدم میخوابیدم
توی شرکت بازرگانی کار میکردم که با امور گمرک و کشتیرانی زیاد سر و کار داشتیم تا اینکه ......2 سال پیش .
پسر عمم 1 پسر داشت که 4 سال ازم کوچکتر بود ما خیلی رابطه نداشتیم ولی چون پسر خوبی بود همیشه دوستش داشتم و اصلا تو فکرم رابطه برقرار کردن باش نبود
اون روز زنگ زد و بعد از حال و احوال ازم خواست تا یکی از کاراش رو که مربوط به کشتیرانی و کانتینر میشد رو پیگیری کنم . منم با کمال میل قبول کردم . راستش دوست داشتم که در حقش لطفی کرده باشم
مراحل کار رو انجام دادم وقرار شد که همدیگه رو ببینیم و من ترخیصیه رو بهش بدم
قرارمون ساعت 4 بود قبل از 4 رسیدم ولی بیرون پارک منتظر موندم و چون مسیرشو حدس میزدم نرفتم تا اول اون بیاد و نگه من چه قدر هولم
راس 4 اومد و وسط پارک نشست منم راه افتادم سمتش . همدیگه رو دیدیم خوش و بش . باهام دست نداد . خیلی رعایت میکرد این مسائل رو
از هر دری حرف زدیم از خونواده هامون و اتفاقاتی که میوفته و اینکه چرا زن نمیگیره ؟
اونم از اخلاقش و تفکرش واسه زن گرفتن واسم گفت . حیا و نجابت از چشاش میبارید . همونجا عاشقش شده بودم اما رو نکردم این موضوع رو .
تو دلم آشوب شده بود چطور تا به حال کسی پیدا نشده بود واسه ازدواج باهاش . سوار ماشینش شدیم منو تا نزدیک خونه رسوند . قبل از خدا حافظی بش گفتم دلم میخواست بات دست میدادم که بی معطلی دستم و گرفت و بام دست داد . داغ بود انگار تب داشت . منم یخ کرده بودم انقدر بی هوا اینکارو کرد . راه افتادم سمت خونه هنوز شوهرم نیومده بود که بم اس داد : (ممنون که کارمو راه انداختی . ممنون که باهام قرار گذاشتی و ممنون که باهام دست دادی .) مونده بودم چی بگم اما همین جوابو منم بش دادم . که باز زد : ( بازم ممنون پرستو . د و س ت د ا ر م ) عقل از سرم پریده بود . اونم حس منو پیدا کرده بود . واسش زدم حرفی نزن که واقعیت نداره من زود عاشق میشم . بم گفت شاید خودت نمیدونی اما من یه عمره دوست دارم ) سرم داشت گیج میرفت آخه چرا الان بهم گفت ؟ چرا زودتر نگفت بهم . بش گفتم از کی دقیقا ؟
گفت از قبل از ازدواجت . همیشه دوست داشتم و ....) دیگه معنی اس هاشو نمیفهمیدم . این همه سال دوستم داشت و نگفته بود ؟ اونم پسری که همه آرزوشو داشتن ؟ باورم نمیشد .گفتم بش فردا میای بریم بیرون بحرفیم ؟
جوابش آره بود . اومد و من و اون با هم رفتیم و یه دل سیر حرف زدیم . دوستش داشتم اونم منو دوست داشت . همه جوره میخواستمش مخصوصا با شرایطی که داشتم و با این کار از نظر روحی ارضا میشدم . سر حرفو بعد از اون روز توی حرفای سکسی باز کردم و فهمیدم که بیچاره هنوز کس نکرده و باکره مونده ولی اونم بدش نمیاد با من شروع کنه . اون روز بعد از 14 روز اس بازی و تلفنی حرف زدن بهم گفت میخواد خونشونو بم نشون بده منم قبول کردم . قرارمون ساعت 9 صبح بود . 6 بعد از اینکه شوهرم رفت پریدم حموم و خودمو حسابی صاف و صوف کردم ( آدم کثیفی نیستم ولی واسه شوهرم نمیخواستم این کارو بکنم ) ولی الان میخواستم . 9 صبح با هم سر قرار رسیدیم تا سوار شدم دست دادیم و با سرعت زیاد رانندگی کرد . بعد از 25 دقیقه رسیدیم خونشون . میگفت کسی نیست و همه مسافرتند .
رفتیم توی خونشون . مادرش خیلی با سلیقه بود . بم گفت : ( میخوام امروز سوپرایزت کنم ) من مثل خنگا الکی گفتم مثلا چه کار ؟
گفت میفهمی . مانتو و روسریمو در اوردم داشتم خونه رو دید میزدم که اومد پشتم دستشو گذاشت رو چشمم و گفت بریم تو اتاق . بم گفت چشاتو باز نکن تا من بگم . منم تو دلم قند آب میشد . نشستیم رو تخت . آروم لبشو گذاشت رو لبم اما دستامو گرفته بود پشت خودم . چشام بسته بود و داشتم لبشو مزه میکردم طعم مسواکش رو داشت . آروم دستشو برد رو پهلوهام داشت مور مورم میشد تا حالا همچین حسی نداشتم . بغل پهلوهامو گرفت و آروم تاپمو کشید بالا ولی نه خیلی . منم خودم دسامو عقب نگه داشته بودم احساس میکردم سینه هام اینجوری سفت تره که یهو احساس کردم سینه راستم درد گرفته . چشامو باز کردم دیدم داره از روی تاپم میخوره سینمو . گفت چشاتو ببند . منم بستم و خودمو دستش سپردم با یه حرکت تاپمو درآورد و با یه حرکت دیگه سوتسنمو در آورد . سینه هام بیرون آفتادند . البته خیلی بزرگ نیستند اخه شوهرم اصلا نمیمالدشون .آروم منو خابوند و شروع کرد خوردن سینه هام چه حالی میداد . کسی که دوستش داشتم داشت بام حال میکرد . آروم رفت پایین سمت نافم . دوره نافم و لیسید و یه زبون توی نافم کشید که صدام در اومد تا حالا این حسو نداشتم بد جوری داشتم حال میکردم . آروم دکمه های شلوارمو باز کونمو دادم بالا تا راحت در بیاره از پام . به جورابام هم رحم نکرد و اونا رو هم در آورد . حاظرم شرط ببندم که شرتم خیس بود از بس تحریک شده بودم نمیفهمیدم داره چی کار میکنه اما چشام بسته بود احساس کردم کنار زانوم یخ کرد داشت زبون میزد ومیلیسیدم . چه حالی داره لیسیده شدن . اومد تا نزدیک شرتم ولی حتی بهش دست نزد دوباره از اون پام شروع کرد اومد تا نزدیکی شرتم . پاهام کامل باز بود و من فقط یه شرت تنم بود آروم از روی شرتم زبون میزد کسمو . کاری که شوهرم حتی یه بارم نکرده بود . حسابی تحریک شده بودم ناله کردنم تابلو بود . اونم هی جووووون میگفت . دستشو انداخت دو طرف شرتم و از پام درآورد . الان دیگه خجالت میکشیدم نگاش کنم . پاهامو که بسته بودم آروم باز کرد .و سرش و برد لای پام . نوک زبونش که به چوچولم خورد تمام تنم لرزید بعد آروم شروع کرد لیسیدنش . پاهامو انداختم رو شونه های مردونش . زبونشو آروم تا روی سوراخم برد و یه کم فرو کرد تو . چند بار اینکارو کرد و دوباره اومد چوچولم رو کرد تو دهنش . با اینکه تقریبا هر شب شوهرم میکردم اما داشت آبم میومد . داشتم جیغ میزدم و اونم که این حال منو دید تند تر ادامه داد به 2 دقیقه نکشید که به قول پسرا خروسی آبم اومد اما خیلی خوب واسم خورده بود . داشتم تکون میخوردم و بدنم از شدت ارضا شدنم میلرزید که باز زبونشو روی چوچولم کشید . هنوز داشتم میلرزیدم . اونم با دستاش اروم سینه هامو میمالید که الان عین سنگ بود . باورم نمیشد انقدر زود ارضا شده باشم .
چند دقیقه که گذشت به خودم وامدم دیدم کنارم نشسته و داره با کسم بازی میکنه . هنوز حشری بودم . بعد از این همه سال تازه ارضا شده بودم . بهش کفتم میخوام بازم اونم گفت چشم و دوباره خواست بره لای پاهام که گتم نه منظورم کیرته . گفت این یکی کار خودته داشت تحریکم میکرد . گفتم باشه و سریع دکمه های پیرنشو باز کردم و اونو در آوردم و بعد زیر پیرنیشو در آوردم . هیکل خفنی نداشت اما درشت بود و بدون مو خوشم اومد خابوندمش روی تخت و شلوارشو در آوردم و از هول دیدن کیرش که معلوم بود حسابی شق کرده باش ور نرفتم مثل خودش . شرتشو در آردم . کیر بزرگی داشت تقریبا 20-25 سانت طول شق کردش بود و دستای کوچیکم دورش به زور به هم میرسید . به نظرم بزرگ اومد . تا دیدمش یهو کردمش تو دهنم کاری که منم هیچ وقت واسه شوهرم نکردم و شروع کردم لیسیدن کیرش و میک زدن . هنوز 1 دقیقه نگذشته بود که گفت پرستوسسسسسسس و آبش اومد توی دهنم . داشت حالم به هم میخورد اما تحمل کردم و تا تهشو نگه داشتم و بعد همشو تو دستمال تف کردم . باورم نمیشد انقدر زود ابش اومده باشه . ازم عذز خواهی کرد ولی من ناراحت نبودم اما هنوز میخواستم . بهش گفتم بازم میخوام . اونم گفت باشه بزار اول سر پاش کنم . داشتم با کیرش ور میرفتم که دوباره سیخ شه . گفت بزار برم یه چیزی بیارم . رفت 1 بسته کاندوم آورد معلوم بود اونم نقشه داشته . Relax بود و من اولین بارم بود که کاندوم میدیدم . به خاطر همون مسائل قبلی .. خودش با وسواس خاصی سر کیرش گذاشت که دیگه کاملا سیخ شده بود منم زود پریدم رو تخت و بهش گفتم بیا بکن بکن توم . زود باش . بد جوری حشری بودم
اومد سر کیرشو لای پام مالید من خودم کیرشو گرفتم که مستقیم بکنمش تو سوراخ کسم. عجب کاندومی بود پر از برجستگی های بزرگ که بعدا فهمیدم بزرگترین مدل خاردارشه و تاخیری هم هست
اروم کرد توی کسم اولش درد داشت اما خیلی حال داد حالا اون بود که آروم عقب و جلو میکرد . من دیگه داشتم جیغ بنفش میزدم از زیادی ولع همش میمالیدمش . به خودم میچسبوندمش . با سینه هاش بازی میکردم کمتر از 5 دقیقه نگذشته بود که باز آبم اومد باز تکونهای شدید و لرزش اما اون انگار هنوز میتونست ادامه بده بعدها میگفت لنقدر دریچه کسم اون موقه تنگ و گشاد شده بوده که اونم داشته ابش میومده ولی خودش رو کنترل کرده
. داشت ادامه میداد و من رو آسمون بودم دوباره تحریک شده بودم . بهش گفتم ایندفه با هم ارضا شیم اونم تندش کرد و من دوباره همونطوری شده بودم که گفت داره میاد و شروع کرد تند تند طلمبه زدن منم سر همین ارضا شدم . کیرش تو کسم بود و جفتمون ارضا شده بودیم داشتیم همو میبوسیدیم . خیلی حال داده بود حتی با اینکه مدت زمان سکسمون کم بود . نمیدونید چه حالی بهم داده بود بعد از 30 سال اولین بار بود ارضا میشدم و اونم بهم گفت که خوشحاله که بکارت خودش رو به من داده .
بعد از این موضوع ما تقریبا هفته ای 3 تا 4 بار سکس داشتیم که یه رکورد بود تا شوهرم میرفت میومد خونمون و با هم حال میکردیم . کمکم وارد شده بود و آبش دیر میومد که فهمیدم قرص میخوره . ولی بازم خوشحال بودم چون سکسمون طولانی تر شده بود و من تعداد دفعات بیشتری ارضا میشدم .
الان تقریبا 2 سال که من پنهانی باهاش رابطه دارم و انواع پوزیشن ها رو با هم تست کردیم و هرچند دوست ندارم اینو بگم اما همش تقصیره شوهرمه اگه میفهمید که باید چه طور باهام رابطه داشته باشه الان عاشق اون میبودم .
اما دلم نمیخواد رابطمو تموم کنم با همه اینکه میدونم اشتباهه . ولی وقتی یاد کیرش میفتم لبمو گاز میگیرم و وقتی یادم میاد مه اون منو ارضا میکنه به خودم میگم گور بابای شوهر . همش به خاطر شوهر عوضیه . اما بازم باش سکس میکنم . بازم یواشکی با همیم و نمیخوام هیچ چیز جاشو بگیره . قابل توجه آقایون متاهل . برید هواستون رو جمع کنید که دست بالای دست بسیاره .
با تشکر

نوشته: پرستو

سلام.علی هستم 31ساله .متاهل هستم و زندگیه خوبی با همسرم دارم و از زندگیم راضیم . من تو یه خونواده پر رفت و آمد بزرگ شدم و با دوست و آشنا زیادی رفت و آمد داشتیم و داریم . و همچنین من با دختر و زنهای زیادی از این دوست و فامیلها رابطه داشتم (چه تو دوران مجردی و چه تو دوران متاهلی).یکی از این دوستامون که من باهاشون رابطه داشتم که خیلی هم از این رابطه لذت بردم نسرین خانم بود که ما به اون خاله نسرین میگفتیم که من با دخترش شیرین هم تو دوران مجردی چند بار سکس داشتم که بعدا براتون میگم . ولی این رابطه من با خاله نسرین مربوط میشه به دوران متاهلیم.

از خاله نسرین بگم که یه زن جافتاده 42 43 ساله با قد 1/70 و سینه های بزرگ و کون های برجسته که من همیشه وقتی چشمام به سینه هاش میفتاد این کیر من بیاختیار بزرگ میشد .از کیرم بگم که یه کیر 12 سانتی و وقتی بزرگ میشه دلم واقعا برای طرف مقابلم میسوزه .من و خاله نسرین همیشه باهم خودمونی بودیم و خیلی تو مجالس باهم شوخی میکردیم و همیشه باهم میرقصیدیم و این خودمونی بودن تو دوران متاهلی قطع نشد و لی خوب کمتر شد .

ماجرا از اینجا شروع شد که من یه روز جمعه تو مغازه نشسته بودم که دیدم خاله نسرین اومد تو و مثل اینکه با بابام کار داشت و بعد از اینکه باه سلام واحوال پرسی کردیم و تا بابام بیاد شروع کردیم به صحبت و از همه چی باهم صحبت کردیم (مشکلات زندگی و مشکلات دختر و پسر و رابطه دختر و پسر و.....) تا اینکه یه مقدار باهم راحت شدیم و داشتیم از روابط نامشروع زنها و مردها میگفتیم که بابام اومد و بعد از نیم ساعت کار خاله نسرینو راه انداخت و اونم رفت و ما هم ساعت 2 مغازه رو بستیم رفتم خونه و برای شب هم قرار شد که شام بریم خونه ما و بعد از ناهار و استراحت و یه ذره سر و کله و مسخره بازی دیگه ساعتای 7 و 8 بود که رفیم خونه ما و دیدم که یکی از دوستامون هم اونجا بود(خواهر خاله نسرین) و بعد از سلام و علیک مامانم گفت که برم تو حیاط خلوت که منقلو واسه کباب آماده کنم و منم رفتم تو حیاط خلوت و بعد از 10 دقیقه دیدم دوباره صدای زنگ اومد که دیدیم دوباره خونه شلوغ شد و همه دارن احوالپرسی میکنن و دیدم صدای خاله نسرینم داره میاد . بعد از یک ربع دیدم خاله نسرین اومد تو حیاط خلوت و سلام و علیک کرد و بر خلاف همیشه که دست میداد اینبار منو تنها گیر آورد و بغل کرد و ماچ کرد و منو تو سینه هاش فشار داد که من بی اختیار برای اینکه ضایع نشه سریع خودمو کشیدم عقب دیدم که خاله نسرین یه نگاه شیطنت آمیز منو کرد و گفت خوبی عزیزم . منم گفتم مرسی و بعد پشتشو کرد به منو رفت من تا چشمام به کونش افتاد دوباره کیرم راست کرد. سریع کبابارو درست کردم تا برم ببینم که رفتارش تو جمع هم اونطوری هست یا نه . که وقتی رفتم دیدم بببببله همش به من نگاه میکنه و چشمکم میزنه و بعد به من گفت که برام مشروب با ردبول بریزو منم رفتم تو یه لیوان یه بار مصرف بدون ردبول واسش ریختم و خودمم خوردم و اونم خورد و فهمید که ویسکیه خالیه و ولی به روم نیاورد و بعد 20 دقیقه مست مست بود و یه ذره هم با شوهرش رقصید و ولی همش نگاهش به من بود و منم برای اینکه ضایع نشد زیاد نگاش نمیکردم . تا اینکه اون شب گذشت و من شب با یاد اون و تمام اتفاقا خوابیدم و یه 3 4 روزی همش تو فکر بودم . تا اینکه بعد از 1 هفته دیدم خاله نسرین زنگ زد به مغازهو بعد از سلام وعلیک گفت که بیا در خونه ما براتون کیک درست کردم تا عصرونه بخورید و من بدون اینکه به شاگردا بگم راه افتادم رفتم در خونشون (خونشون نزدیک مغازه بود) تو راه هم به من گفت که یه آب پرتقال بگیر و منم واسش گرفتمو و فکر نمیکردم که تنها باشه و وقتی رسیدیم زنگ زدم و خاله نسرین از پشت آیفون تصویری گفت بیا بالا عزیزم . من م 2 طبقه پیاده رفتم بالا و در واحد و زدمو و وقتی خاله نسرین در و باز کرد من دهنم واز موند و زبونم بند اومد و داشتم نگاش میکردم که که گفت چیه . چرا خشکت زده . گفتم همینجوری کیک درست کردی . گفت چیه بده . گفتم نه خیلیم خوبه(یه تاپ مشکیه چسبون پوشیده بود که معلوم بود سوتین نپوشیده و یه دامن کوتاه تا بالای زانو و یه صندل که وقتی پشت به من راه میرفت این کوناش منو بد جوری حشری کرده بود)بعد از اینکه حواسم اومد سر جاش آب پرتقالو بهش دادمو اونم گفت دستت درد نکنه و هرچی میخوای خدا بهت بده ومن گفتم مرسی مگه تو میدونی که من از خدا چیزی میخوام یا نه . که گفت بیا تو یه شربت بخور تا بگم چی از خدا میخوای . منم رفتم تو رو کاناپه نشستمو و خاله نسرین با یه شربت اومد به سمته منو یه جوری راه میرفت که این سینه هلش هی بالا پایین میرفت و منم راست کرده بودمو این کیرم داشت شلوارمو جر میداد و وقتی رسید یه جوری جلوم خم شد که دوتا ممه های بزرگش قشنگ جلوی چشمم بود و داشتم همیجوری سینه هاشو نگاه میکردم که گفت فهمیدی که من میدونم تو از خدا چی میخوای و بعد آب میوه رو خوردم و اونم در همین حین نشست کنار من و آب میوه طعم مشروب میداد و من گفتم مشروب بود و اون گفت نه مثل اون شبی که تو برام ریختی و دیدم خودشم بوی مشروب میده و منم خودموزدم به اون راهو گفتم خوب خاله کیکو بده برم و گفت کیک کنارت نشسته منتظره گاز شماست و اینو گفت بی اختیار پریدم روشو شروع به لب گرفتن کردمو وانقدر قشنگ لب میگرفت که همونجا میخواست آبم بیاد و یه 10 دقیقه ای ازش لب گرفت که یه دفعه منو پرت کرد عقبو شلوار منو که ورزشی بو در آورد و کیرمو گرفت دستشو گفت امروز با این کار دارم و شروع کرد به ساک زدن و بی شرف اونقدر حرفه ای ساک میزد که من دیگه داشتم از حال میرفتم و منفقط یه تپه مو رو میدیدم که رو کیرم تکون میخوره و داشتم حال میکردم و بعد از یه 10 دقیقه ساک درست و حسابی که برام زد بلندش کردم و بردمش تو اتاق و انداختمش رو تخت و لباساشو در آوردمو سنه هاشو خوردم و دیگه داشت دیوونه میشد و دادش رفته بود هوا و هی میگفت کیر میخوامو من با این حرفا حشرم بالاتر میرفت حرکتمو تندتر میکردم و بعد کیرمو گذاشتم لای سینه های بزرگشو و یه شروع به تلمبه زدن کردم که من عاشق این حرکتم و هی میگفت بکن تو کسم و بهع برشگردوندم و دستاشو گذاشت رو میز توالت و رو به آیینه و قشنگ تو آیینه میدیدمش و کیرمو گذاشتم دم کس خیسشو یه دفعه فشار دادم تو که یه آه بلندی کشید و ومن شروع کردم به تلمبه زدن و این کمر من اونقدر سفت شده بود که خودم داشتم از پا میفتادم(البته بعدا گفت که تو شربت یه قرص ویاگرا انداخته بود ) و بعد از 20 دقیقه تلمبه زدن دراز کشیدم رو تخت و اون نشست رو کیرمو رو کیر من بالا پایین میرفت و وقتی من تکون خوردن سینه هاشو میدیدم دیوونه میشدم که یه دفعه بلندش کردمو برشگردوندمو گفتم میخوام از کون بکنمت و گفت بفرما همه چی دست خودته و من یه ذره کرم به کیرم و یه ذره به سوراخ کونش زدم و سر کیرمو گذاشتمو یه ذره فشار دادم که هیچی نگفت و یه دفعه همه کیرمو کردم تو کونش که یه جیغ بلند زد و من شروع بع تلمبه زدن کردم که هی میگفت جوووون جرم بده یه 5 دقیقه که تلمبه زده دیگه آبم داشت میومد که گفتم چیکار کنم که گفت بریز تو کسم ومنم کیرمودر آوردمو بعد از چند بار تلمبه زدن تو کسش تمام آبمو خالی کرد تو کسش و اونم پاهاش قفل کرده بود که یه ذره آب هدر نره و بعد از اون یه ساک درست و حسابی برام زدو یه بارم از کون تو حموم کردمشو و بعد از اینکه ناهار خوردم اومدم مغازه . از اون به بعد همیشه زنگ میزنه میگه بیا کیک بخور و منم هر 4 5 هفته یه بار میرم کیک خوری . منتظر بقیه خاطره هام باشید

نوشته: علی

متن خاطره:
قسمت قبل
...
بعد از اولین سکسم با نوشین رفتم پیش پزشک و با انجام آزمایشهای مختلف مطمئن شدم که تو جریان سکس با سیمین و ثریا ، به ایدز مبتلا نشدم . بعد از دو سال کلنجار رفتن با خودم بالاخره جرات کردم برم دکتر و آزمایش بدم .
پس از فراز و نشیبهای زیاد و اتفاقاتی که بین من و سیمین و ثریا و نوشین افتاده بود ، احساس میکردم وقتشه پای یک نفرو به زندگیم باز کنم . دیگه از بلاتکلیفی خسته شده بودم . همه روزام تقریبا مثل همدیگه میگذشت . یه دختر تو شرکت کار میکرد به نام ساقی ، جذاب و با نمک بود . با دیدنش یاد ثریا برام زنده شد چشماش خیلی شبیه بود . وقتی دیدمش همون حالی رو پیدا کردم که از دیدن ثریا بهم دست میداد . قبل از آشنایی با نوشین زیر نظر گرفته بودمش . یه جورایی هم به طور غیر مستقیم بهش حالی کردم که قصد ازدواج و تشکیل زندگی دارم . اگر میخواستم واقعیت رو در نظر بگیرم واقعا خیلی از من سر بود . ولی چه اشکالی داره که آدم بتونه حداقل تلاششو بکنه ؟ اصلا چه ایرادی داره یک زن زیبا و با وقار به عنوان شریک زندگی کنار یک نفر حضور داشته باشه و بتونه بهش عشق بورزه ؟ دلمو زدم به دریا و یه روز بهش گفتم : خانم ریاحی اگه امکانش باشه بعد از ساعت کاری همدیگر رو ببینیم . کمی این پا اون پا کرد و آخر سرگفت : امروز نمیتونم قبول کنم . بمونه یه وقت دیگه .
از طرفی حدود یکسال میشد ، که با نوشین آشنا شده بودم . روز اول بهش گفتم که قصد ازدواج ندارم . اما تو این مدت بهش وابستگی پیدا کرده بودم . با فروش بیشتر واحدهای مجتمع ، حساب بانکی نوشین سنگین شده بود . اگه پیشنهاد ازدواج بهش میدادم ممکن بود فکرای ناجوری در موردم بکنه و خیال کنه به خاطر پولش بهش پیشنهاد دادم . چند وقتی کمتر به نوشین سر میزدم . مونده بودم با کدومشون قضیه ازدواج رو به صورت قطعی و حتمی ، مطرح کنم .
هفته بعد یکبار دیگه پیشنهاد دادم : خانم ریاحی ! ببخشید میتونم بعد از ساعت کاری شمارو ببینم ؟ اینبار موقرانه قبول کرد . تا هنگام خروج از شرکت حرفایی که میخواستم بگم ، چند بار پیش خودم مرور کردم . بعد از تعطیلی شرکت ، وقتی روی صندلی کافی شاپ جا گرفتم و سفارشمونو آوردن ، شروع کردم : خانم ریاحی من چند وقتیه قصد ازدواج دارم و تو این مدت خیلی ها رو زیر نظر گرفتم. البته سوتفاهم نشه، ولی ... راستش شما خیلی به دلم نشستید . زودتر میخواستم پاپیش بزارم ولی منتظر بودم شرایطم جور بشه . میدونم شما خواستگارای خیلی خوبی دارید . میدونم تا حالا حتی به من فکر هم نکردید ولی چند وقته فکر شما منو رها نمیکنه . بعد از تند تند گفتن این جملات ،منتظر بودم جواب بده . هیچی نمیگفت . تا حالا به کسی پیشنهاد ازدواج نداده بودم . فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه . نگاش کردم ، یه لبخندریز و نخودی رو لبش نقش بسته بود که استرس منو بیشتر میکرد . کمی بهم برخورد با لحن و قیافه جدی بهش گفتم : من این چیزا رو نگفتم که بهم بخندین !! من احساسات و قصدم رو از این دیدار صادقانه به شما گفتم . لحنش جدی شد : آقای صادق منم قصد تمسخر شما رو ندارم . یه چیزایی هست که یه دختر نمیتونه خیلی راحت بیان کنه . شما از کجا میدونید جواب من چیه که همینجوری میبرین و میدوزین؟ به تته پته افتادم : نه ساقی سوتفاهم شده . من از لبخند شما برداشت بدی کردم و ازتون عذرخواهی میکنم . از اینکه بدون زمینه قبلی ساقی صداش کرده بودم داشت خندم میگرفت و خودشم متوجه شده بود . هرجوری بود قضیه رو جمع و جور کردم . نخواستم بیشتر از این گند بزنم . چند وقت بعد، ازهمکارای خانم شنیدم یه خواستگار سمج داره که درد سر زیادی براش درست کرده و ردش کرده . یعنی منو قبول کرده ؟ منظورش از صحبت اونروز توی کافی شاپ چی بود ؟ ممکنه جواب مثبت بده ؟ خیلی امیدوار و خوشحال بودم .
یکی از روزهای وسط هفته هوا خیلی گرم بود ، تو شرکت زیر باد کولر نشسته بودم. نوشین زنگ زد و با صدایی گریون از مرگ پدرش با خبرم کرد. سرطان مثل خوره از تو خالیش کرده بود و بالاخره رشته زندگی پیرمرد رو پاره کرده بود . سریع خودمو رسوندم پیشش و کارای مربوط به خاکسپاری و مراسم ترحیم رو شروع کردم . روز خاکسپاری نوشین سر خاک باباش حالش بد شد . برادرش قول داده بود دو روز دیگه میاد . برای مراسم سوم اومد . یه مرد تپل و سفید و خوش تیپ ، برعکس نوشین که برنزه و ترکه ای بود . آدم لارژ و خونگرم و خوش مشربی بود . با مرگ پدر نوشین و دیدن تنهاییش ، تصمیم گرفتم فعلا برای ازدواج عجله نکنم . نوشین خیلی تنها شده بود . حداقل به خاطر رفاقتمون نباید تنهاش میذاشتم . روز مراسم دوباره حال نوشین خراب شد . پیش خودم فکر میکردم نکنه حامله شده باشه؟ از این فکر عرق سردی کل بدنمو فرا گرفت.
چند روز بعد جمشید برگشت ترکیه منم چند روزی رفتم پیش نوشین موندم. تشنجهاش ادامه دار و به طرز مشکوکی شدید شده بود. خیال بد مثل خوره داشت اعصابم و تمام وجودمو میخورد نکنه ایدز گرفتم؟ نکنه به نوشین انتقال داده باشم؟ یعنی پزشک اشتباه کرده؟ برای اطمینان نوشین رو بردم بیمارستان وبه توصیه پزشک ازش چند سری عکس و سونوگرافی و آزمایش کامل گرفتن. خودم جرات دوباره آزمایش دادن رو نداشتم. دو هفته بعد رفتم دنبال جواب آزمایش. تا رسیدن به آزمایشگاه و گرفتن نتیجه آزمایش قلبم اومد تو حلقم.
عکسها و جواب آزمایشها رو با استرس کشنده ای بردم پیش دکترش. آب دهنم از فرط دلهره خشک شده بود دکتر با اون عینک ضخیم و فریم زمختش مثل کفتار بهم نگاه میکرد منتظر بودم دهنشو باز کنه و گلومو فشار بده . با طمانینه عذاب آوری گفت : شما شوهرش هستین یا نامزدش ؟ ننننننامزدشم ، دوستیم !! گفتن همین یه کلمه جونمو بالا آورد . پرسید : با خانوادش آشنایی کامل دارید ؟ بله . کسی از اعضای خانواده به سرطان مبتلا بوده ؟ بله ، یه برادرش که چند سالیه فوت کرده و پدرش که حدود یکماه پیش به رحمت خدا رفته . چیزی شده ؟ گفت : ایشون به سرطان مبتلا هستن . کمی با دکتر درمورد بیماری نوشین صحبت کردم و اینکه خیلی تنهاست . آخرش گفت : این خانم بیشتر از 6 ماه زنده نمیمونه . سعی کن بهش روحیه بدی .
بی هدف و سردرگم . برگه آزمایش در دست زدم بیرون و راه افتادم . از خیابون ولی عصر رد شدم و وارد پارک ساعی شدم و به سمت خیابون وزرا و بعدشم میدون آرژانتین رفتم . تازه به خودم اومدم متوجه شدم ماشینمو پارک کردم روبروی مطب دکتر و این همه راه پیاده اومدم . دوباره برگشتم(یعنی نوشین رو دوست دارم ؟ عاشقش شدم ؟) رفتم خونه خودم . شب بهم زنگ زد : محسن جان آزمایشمو گرفتی ؟ گفتم : نه هنوز امروز وقت نکردم . تلفن که قطع شد ، بغض کرده بودم وچشمام خیس بودن .
بین دیوارای خونه احساس خفگی میکردم . فکر میکردم سقف داره میاد روی سرم . نیاز داشتم هوای تازه به ریه هام برسونم . میخواستم فکرامو بریزم بیرون و حلاجی کنم و دوباره جمعشون کنم وتصمیم بگیرم . بهترین تصمیم رو . نمیدونستم تا مشخص شدن کامل جریان چقدر زمان لازمه ، اما دوستی و علاقه ای که بینمون به وجود اومده بود و وجدان انسانی حکم داده بودن که نباید نوشین رو تنها بذارم . با ساقی که بهش دل بسته بودم ، باید چکار میکردم ؟ زندگی خودم چی ؟ پای نوشین وایسم یا برم دنبال ساقی ؟ هنوز نمیدونستم ساقی رو چقدر دوست دارم ولی به نوشین بد جوری عادت کرده بودم .
داشتم سرسام میگرفتم . تا اون موقع سیگار نکشیده بودم . رفتم از مغازه یه نخ مارلبرو گرفتم و روشنش کردم ، احساس کردم برای آرامش به یه چیزی نیاز دارم . دودش رو تو دهنم چرخوندم و بیرون دادم . نگاهم با پسر جوانی گره خورد که با ولع دود سیگارو به اعماق وجودش میکشید وبعد از چند ثانیه بیرون میفرستاد . منم همون کارو تقلید کردم . چنان سرفه و عطسه شدیدی زدم که از دماغ و چشم و دهنم آب راه افتاد . با عصبانیت و کلافگی انداختمش زیر پام و با خشم لهش کردم . تمام ناراحتیمو میخواستم سر یه نخ سیگار خالی کنم .
راه افتادم سمت خونه نوشین . باید میفهمید چه بیماری داره و چه بلایی قراره سرش بیاد . درمان رو زودتر باید شروع میکرد . هر لحظه از زمان اندازه یه زندگی ارزش داشت . دیر وقت بود که رسیدم دم خونه نوشین که تو یکی از واحدهای مجتمع تازه تاسیس مستقر شده بود . رفتم بالا و دیدمش لباس مشکی اصلا بهش نمیومد . وقتی توی هال نگاهمون با هم تلاقی پیدا کرد احساس خاصی بهم دست داد . ترحم و دلسوزی بود یا عشق ؟ نمیدونم . نمیتونستم احساسمو درست درک کنم . بین ترحم وعادت و عشق گیر افتاده بودم . یاد چشمای ساقی افتادم که منو با خودش برد تا دوره جوانی و نوجوانی و اولین باری که به چشای ثریا دلبسته بودم . چقدر باهم شباهت داشتن . تو خیالات خودم و دلمشغولی که برام به وجود اومده بود ، سیر میکردم . دلم به حال خودم سوخت . آخ .... زندگی بی دغدغه .
نوشین گفت : کجا بودی گل پسر ؟ منتظر شنیدن جواب نشد . سه هفته ای بود بهش سر نزده بودم . گرمی لبهاش رو روی لبام حس کردم و مکیدم . زبونمون با هم گره خورد . دستامو انداختم زیر باسنش و اونم پاهاشو دور کمرم حلقه کرد . بردم و آروم خوابوندمش روی تخت . لباسامانو درآوردیم . با اینکه 20 روزی میشد سکس نداشتیم خیلی به سکس کامل اشتیاق نداشتم . من شورت پام بود ولی نوشین کامل لخت شد و زل زد تو چشام منتظر بود تا شروع کنم . دستمو کشید ، افتادم روش و لباشو مکیدم . لب پایینشو بین لبام گرفته بودم و میمکیدم . همزمان با خوردن لبای نوشین با بالای کسش بازی میکردم . خیس خیس شده بود . اونم دستاشو میکشید پشت کمر و گردنم . دست نوشین رو برجستگی زخمهای کمر و پشتم ثابت مونده بود و با نوک انگشتهای ظریفش گوشت اضافه دور زخمها رو میکاوید . داشتم میرفتم سراغ سینه هاش ، که پرسید : راستی محسن . هوم ؟ تا حالا چند بار خواستم ازت در مورد زخمهای پشتت سوال کنم ولی روم نمیشد . کیرم یه دفعه خوابید .
طاق باز دراز کشیدم کنارش ، شروع کردم به تعریف کردن ماجرای ثریا . یه ربعی میشد که داشتم حرف میزدم و اون فقط گوش میداد . یه دستمو از زیر گردنش رد کردم و چرخیدم سمت نوشین و یه پامو از بین پاهاش رد کردم و دستمو حلقه کردم دور بدنش . چشماش اشک آلود بود . با بغض ازم پرسید : محسن ؟ دوستم داری ؟ گفتم : آره . محسن فکر میکردم بهم علاقه نداری ومنو فقط برای سکس میخوای . البته خودتم از اولش گفتی و منم هیچ انتظاری ندارم ولی من خیلی بهت وابسته شدم . من یه بار عشق رو با سعید تجربه کردم و تفاوتش رو با هوس میدونم .
آب دهنشو قورت داد و گفت : محسن من تورو عاشقانه دوست دارم . گفتم : منم دوستت دارم ...... خیلی زیاد . لب تو لب شدیم و عاشقانه همدیگرو بوسیدیم . دیگه تصویر ساقی رو تو ذهنم نداشتم ، دیگه یاد ثریا نیفتادم .
دوباره رفتیم تو فاز سکس . شروع کردم به لیسیدن گردن و زیر چونه و زیر گوشاش . زبونمو از زیر چونش کشیدم تا نوک سینه هاش و شروع به مکیدن سینش کردم و با اون یکی بازی میکردم . دوباره رفتم پایینتر و تپلی بالای کسشو زبون کشیدم و با انگشت چوچول کسشو تحریک کردم . داشتم با زبون کسشو لیس میزدم که سرمو کشید بالا و گفت دارم میام ادامه نده . شورتمو درآوردم . کیرم که کاملا سفت شده بود آروم فشار دادم روی کس نوشین و بازی بازی دادم . پاهاشو آورد بالا و تا جایی که میتونست باز کرد . سرکیرم از آب کسش خیس و لزج شده بود ، فشار دادم و آروم همشو تو کس نوشین جا دادم . چند ثانیه نگه داشتم و بعد شروع کردم به حرکت دادن کمر و باسنم .
کمی تلمبه زدم . میخواستم بلند شم و از پشت کیرمو تو کسش فرو کنم ولی نوشین محکم منو گرفته بود و پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود . سینه هاشو دست گرفتم و شروع کردم به مالیدن و همزمان تلمبه میزدم . دولا شدم و دستامو از زیر کتفهاش رد کردم . و سرشونه هاشو محکم تو دست گرفتم با تمام توان خودمو بین پاهاش میکوبیدم . صدای برخورد شکمامون به هم دیگه شهوتناک بود . سرعت حرکت کیرمو تو کسش سریعتر کردم . نوشین داشت ارضا میشد ، مثل اکثر اوقات ناخنهاشو توی کتفم فرو کرد و ناله های حشری کنندش شروع شده بود . آه و ناله هوس انگیز نوشین باعث شد آب منم با فشار فضای کسش رو پر کنه . چند ثانیه روش دراز کشیدم و به آرومی لب همدیگرو بوسیدیم . از روش بلند شدم . لزجی مخلوط آب جفتمون رو که از کسش خارج میشد کنار کیرم حس میکردم . چندتا دستمال برداشتم و گرفتم دور کیر خودم و زیر سوراخ کس نوشین که روتختی کثیف نشه . خودمونو تمیز کردیم و شورتامونو پوشیدیم .
داشتیم لبای همدیگرو میبوسیدیم که یاد جواب آزمایش و حرفای دکتر افتادم . تو همون حالت خوشایند ناخودآگاه چشمام بارونی شد و اشکام جاری شد . احساس کردم واقعا نوشین رو دوست دارم . نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم . نوشین با تعجب و شگفتی صورتشو عقب کشید و پرسید چی شده محسن ؟ محسن جان ؟ چته ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ یارای جواب دادن نداشتم . کمی که آروم شدم . حرفایی که از دکتر شنیده بودم رو براش تعریف کردم . با هق هق جانسوزی گریه رو آغاز کرد به سرنوشت خودش لعنت میفرستاد . انقدر رو سینم اشک ریخت تا هر دو خوابمون برد.
فردای اون شب حدود بعد از ظهر بود که با ساناز و عماد هماهنگ کرد بیان بریم دفترخونه و عقد کنیم . رفتیم و رسما شدیم زن و شوهر و دوستاش شاهد عقدمون بودن . کل جشنمون شد یه جعبه شیرینی که بین خودمون و کارکنای دفترخونه پخش شد . اگه به مادرم جریانو میگفتم اصلا تو خونش راهمون نمیداد . قرار شد نوشین رو به عنوان دختری که قراره باهاش ازدواج کنم به مادرم معرفی کنم . عصرش یه جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مادرم . نوشین رو بهش معرفی کردم و گفتم قراره چند وقتی باهم رفت و آمد کنیم تا اخلاقامون دست هم بیاد . بعد رسما بریم خواستگاری . مادرم نه گذاشت نه برداشت گفت : بچه جون خودتی !! همه کاراتو کردی حالا اومدی اینجا واسه من گردن کج میکنی ؟ برگشتم رو به نوشین دیدم سرش پایینه و شونه هاش تکون میخوره . مادرم پرسید : چی شده دخترم ؟ نوشین با صدایی ضعیف گفت : منو میخواین از کی خواستگاری کنید ؟ یه آن نفسم بالا نیومد . مادرم خودشو کشید نزدیک نوشین و سرشو گذاشت تو دامنش تا یه دل سیر گریه کنه . نتونستم بمونم و از خونه زدم بیرون . یک ساعتی بی هدف اطراف هفت حوض گشتم و برگشتم خونه مادر . نزدیک شام بود ، از پله ها که رفتم بالا بوی غذا مستم کرد خیلی وقت بود دستپخت مادرمو نچشیده بودم . دلم لک زده بود برای لوبیا پلوش . رفتم تو دیدم جفتشون دارن میخندن . سر شام مشخص شد نوشین همه چیزبه جز قضیه بیماریش رو برای مادر گرامی تعریف کرده و تمام پته های این بنده حقیر رو روی آب ریخته . همینکه مادرم بر خلاف انتظاری که داشتم با قضیه کنار اومد ، خوب بود . در ضمن با شنیدن ماجرا از زبان نوشین کار من خیلی راحتتر شده بود . موضوع سرطان نوشین رو هم به مرور با مادر مطرح کردم و براش کامل شرایط رو توضیح دادم . چقدر از مادرم حرف خوردم بماند .
سه روز بعد دکترش گفت : باید شیمی درمانی رو شروع کنیم ولی خود نوشین نمیخواست . میگفت : اگه قراره 6 ماه زنده بمونم میخوام عین آدم زندگی کنم . دوست ندارم دوسال بیشتر زندگی کنم اونم همش رو تخت بیمارستان یا اینکه 24 ساعته چیزی ازم آویزون باشه . 6 ماه کذایی مثل برق و باد میگذشت و نوشین هرروز وضعیتش وخیمتر میشد . هیچکدوم از همکارای اداریم از ازدواج من خبر نداشتن . بیشتر وقت نوشین با مادرم میگذشت . اونو به جای مادر از دست داده و مادرم جای دختر نداشتش فرض میکرد . تو این مدت مادرم به اندازه من زجر کشید و داغون شد .......
بازم تو بازی زندگیم مادرمو فراموش کرده بودم .
بیش از 6 ماه از تخمینی که دکتر زده بود میگذشت و نوشین به وضوح به مرگ نزدیک شده بود این وسط من مونده بودم با بقیه زندگیم باید چکار کنم . هرروز نگاههای ساقی تو شرکت سنگینتر و با معنی تر میشد . هنوز جواب درستی بهش نداده بودم . شاید منتظر حرف آخر بود . اگه میرفتم سمتش معنی این کار من در قبال نوشین چی بود ؟ دوباره کاری انجام دادم که تو دوراهی گیر کرده بودم . مستاصل و درمانده نیاز داشتم یکی کنارم باشه و کمکم کنه .
یکی از روزا وقتی صدای گریه سوزناک مادرمو از اون طرف خط تلفن شنیدم . فهمیدم باید اتفاقی که منتظر وقوعش بودیم ، افتاده باشه . یکماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و از شرکت زدم بیرون . زمانی که تو بیمارستان به مادرم ملحق شدم تمام صورتش با ناخن خراشیده شده بود . پرستار از اتاق بیرون اومد و از وخامت اوضاع نوشین خبر داد . تا صبح فردا پشت دراتاق مراقبتهای ویزِه منتظر موندم فقط یه وقت 20 دقیقه ای بهم دادن تا باهاش آخرین حرفامو بزنم اون مسافر بود و منم برای بدرقه رفته بودم ، ولی از کاسه آب و قرآن خبری نبود . پیشونیشو بوسیدم و اومدم بیرون . نوشین عزیز 5 روز بعد چشم از جهان فروبست.
یکماه بعد با روحیه ای مچاله و اعصابی به مراتب داغونتر وارد شرکت شدم تو این مدت هیچ کدوم از تماسهامو جواب نداده بودم . زیر چشمام گود افتاده بود و به شکل کاملا مشخصی لاغر شده بودم . عصبی و زودرنج شده بودم . از بدو ورود به شرکت با نگاه کنجکاو و عجیب همکاران مواجه شدم . خبر جدیدی که بهم دادن مثل پتک تو سرم فرود اومد . مغزمو متلاشی کرد و افکارمو چنان آشفته کرد که قلبم تیر کشید . درد شدیدی تو قفسه سینم احساس کردم که نفس کشیدنو برام سخت کرده بود .
وقتی فهمیدم خواستگار ساقی بعد از شنیدن جواب رد صورتشو با اسیدپاشی از بین برده ، تمام دنیا پیش چشمم تیره و تار شد . من موندم با یه کوه غصه به خاطر از دست دادن نوشین . یه دنیا درد و عذاب وجدان به خاطر بلایی که سر ساقی اومده بود . از اون روز تا حالا عذاب وجدان همنشین شب و روزم شده . همدم خواب و بیداریم. پایان٪
.
.
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است … زندگی یعنی این .

دوستان عزیز مدتی نمیتونم در خدمت شما باشم . اگه شتابزدگی در این قسمت دیدید به همین خاطره چون مجبور شدم قسمت دوم و سوم رو یکی کنم .

شادکام باشید . . . درک میرزای شهوانی

اون روز طبق روال همیشگی به شهرداری منطقه رفته بودم . روز شنبه بود و ازدحام جمعیت بیداد میکرد . به واسطه چند سال رفت و آمد ، با اکثر کارمندای واحد شهرسازی و درآمد و طرح تفصیلی و بیشتر آدمای کار راه انداز شهرداری منطقه رفاقت نسبی پیدا کرده بودم . مردم اون ور پیشخون با گفتن : آقا ، آقا سعی در جلب توجه کارمند مورد نظر به سمت خودشون داشتن . منم اینور پیشخون و به دور از ازدحام در مورد یکی از املاک شرکتی که براش کار میکردم( لباس فرم شرکت تنم بود) در حال صحبت با یکی از کارکنان طرح تفصیلی بودم . بعد از اتمام حرفامون ، میخواستم برم ته سالن پیش معاون شهرسازی که صدای یه خانم که داد میزد : آقا ، آقا نظرمو به سمت خودش جلب کرد . خانمی بود با قد متوسط و پوست برنزه که یه آتل دور گردنش بسته شده بود . با کمی مکث گفتم : بفرمایید . .... آقا ببخشید ، برای تمدید جواز کجا باید مراجعه کنم ؟ پیشخون مربوطه رو بهش نشون دادم و رفتم دنبال کار خودم .
فرداش برای چاپ چند تا نقشه رفتم دفتر فنی روبروی شهرداری . کارم نیم ساعتی طول میکشید با کارکنان دفتر فنی هم طی سالیان آشنا شده بودیم و هر وقت میرفتم اونجا گرم میگرفتیم . بعد از چند دقیقه همون خانمی که اون روز تو شهرداری دیده بودم ، وارد شد . کنار سیامک(مسئول دفتر فنی) پشت کامپیوتر نشسته بودم و ضخامت و رنگ خطوط نقشه رو ادیت میکردیم که باز منو خطاب قرار داد . سرمو که بالا آوردم هول شد . اا آآقا ببخشید : مگه شما کارمند شهرداری نیستید ؟ سیامک پرید وسط ، بفرمایید خانم ! اااومدم چند تا نقشه رو چاپ کنم . علیرغم پوست برنزش سرخ شدن پوست صورتش کاملا مشخص بود و سی دی نقشه هاشو به سیامک داد . منم از پشت کامپیوتر بلند شدم و به سیامک گفتم : الان ملت فکر میکنن کارمند دفتر فنی شما هستم .
خانمه لبخندی زد و گفت : عذر میخوام ، قصد بدی نداشتم . سیامک کار منو فرستاده بود رو پلاتر و سی دی خانم رو باز کرده بود . ازش پرسید : خانم سایز و رنگ خطوط رو بهم میدین ؟ خانمه(که بعدا فهمیدم اسمش نوشینه با قیافه متعجب) گفت : من .... نمیدونم . منم قهرمانانه گفتم: الان درستش میکنم . سیامک اکثر نقاط و خطوط نقشه رو درست کرد ولی رو یکی دوتاش گیر داشت که از من سوال کرد . وقتی کار نوشین رو فرستاد تو نوبت چاپ منم رفتم اونور پیشخون که 4 تا صندلی انتظار بود ، و از نوشین دعوت کردم بشینه . چند تا مشتری دیگه هم بعد از ما اومدن . اولین نقشه من که اومد ، دیدم رو یکی از خطها رنگ قاطی کرده و رنگ اصلی نیست . کار نوشین رفت رو پلات و کار من رو دوباره ادیت کردن و فرستادن رو یه چاپگر دیگه . تا نقشه ها بیاد ، با نوشین مشغول صحبت شدیم .گفت : ببخشید فکر میکردم کارمند شهرداری باشین ، چون اونروز دیدم اونطرف میزهستین و لباس فرم پوشیدین . در ضمن بابت ادیت نقشه ممنونم . به هر حال قصد جسارت نداشتم .
برای از بین رفتن علامت سوالای بالا سرش ، یه مقدار در مورد شرکت ساختمانی که براش کار میکردم و نحوه کار و تخصصم بهش توضیح دادم . ازش پرسیدم شما برای کجا کار میکنید ؟ جواب داد : برای خودم . گفتم : بهتون نمیخوره تو کار ساخت و ساز باشین . معمولا آدمای این صنف البته میبخشید ها ، خیلی پرروتر هستن . چون اگه نباشن کارشون راه نمیافته . اصلا به شما نمیخوره . تا نقشه های جفتمون چاپ و تحویل بشه 10 دقیقه وقت داشتیم . نوشین تو این 10 دقیقه چکیده ای از شرح حالشو به من گفت و ازم خواست کمکش کنم .
چند تا جای زخم کوچک و نقطه مانند تو صورتش دیده میشد . میگفت : حدود یک سال و اندی پیش تو اتوبان یادگار با سعید (شوهرش) با سرعت بالا در حرکت بودیم ، که ناگهان یه سمند از دور برگردون سمت راست وارد شد و راه ماشین ما رو بست و ماشین ما منحرف شد و رفتیم رو گارد ریل وسط و چپ کردیم . جفتمون تو کما بودیم من بعد از 2 روز به هوش اومدم و سعید 15 روز بعد تموم کرد . اشک چشمهاشو خیس کرد . بغض کرده بود . نذاشتم ادامه بده و از آبسردکن کنار نیمکت یه لیوان آب بهش دادم . آتل گردنشو باز کرد و بعد از یه نفس عمیق و آه مانند ، آب رو لاجرعه سر کشید . حالش یه کم جا اومد . نقشه هامون با هم آماده و تحویل شد .
موقع بیرون رفتن ازش پرسیدم : حالتون بهتره ؟ سر تکون داد و پلکهاشو فشار داد روی هم . ماشین دارین ؟ نه ، میترسم پشت فرمون بشینم . مسیرتون کدوم طرفه ؟ میرم خونه خودم ، آدرسو که داد ، گفتم : منم میخوام برم همون حوالی . اگه اجازه بدین برسونمتون ، خیلی محترمانه قبول کرد . از سرعت واهمه داشت همش میگفت : یواش . تمام مسیر رو دنده 2 رفتم . تو راه داستان ساختمونش رو هم برام تعریف کرد .
شوهرش تو کار ساخت و ساز بود ، تازه شروع کرده بود . این اولین ساختمونی بوده که بدون کمک پدر سعید میساختن . خود نوشین چیزی از ساخت و ساز نمیدونست . پیشنهاد کردم بریم سر ساختمون . یه ساختمون 5 طبقه که قرار بود 10 واحد باشه فقط 4 تا سقف خورده بود(با پارکینگ) و 3 تا سقف دیگه لازم داشت . حدود 10 روزی میشد که کارای ساختمون نیمه کاره رو دوباره به جریان انداخته بود . کسی نبود راه و چاه رو بهش نشون بده و میخواست یه تنه گلیمشو از آب بیرون بکشه . بعد از فوت شوهرش قانونا یک چهارم اموال (چون بچه نداشتن)به نوشین میرسه . پدر سعید بعد از فوت تنها فرزندش ، دل و دماغ ادامه کارو نداشته . به عنوان تنها ورثه قانونی مابقی ساختمونی که در حال ساخت بوده ، با تمام امتیازاتش بعد از انحصار وراثت به نام نوشین میکنه . آپارتمانی هم که توش مینشست پشت قبالش بود . پدر و مادرشوهرش بعد از این قضیه نقل مکان میکنن به طالقان . تنهایی و بی کسی نوشین قلبمو به درد آورد . بیشتر پولی هم که داشت تو یک سالی که در گیر دارو و درمان و فیزیوتراپی و چه و چه ... خرج شده بود . نیم ساعتی باهاش صحبت کردم . پول زیادی تو حساب نداشت که بتونه ساختمون رو تموم کنه . به نقشه هایی که گرفته بود و پیش فاکتورهایی که داشت یه نگاه انداختم و فهمیدم با این اوضاع و احوال ساختمون که من میبینم براش کیسه گشادی دوختن . ملتفتش کردم آدمایی که کار رو میخواد باهاشون مجددا شروع کنه قصدسو استفاده از بی اطلاعی و نا بلدیش رو دارن . تونستم اعتمادش رو جلب کنم و کار رو ازش بگیرم . شمارش رو گرفتم. در حال خداحافظی بودیم که شماره شرکت رو صفحه گوشیم ظاهر شد . یک ساعتی پیچیده بودم به بازی . سریع برگشتم شرکت و نقشه ها رو تحویل مدیر واحد طراحی دادم.
شب از خونه به نوشین زنگ زدم . قرار شد پنجشنبه عصر ببینمش و باهم صحبت کنیم . رفتیم سمت فرحزاد ، باغ رستوران آبشار مهمون من . قرارمون اینجوری شد که اون آپارتمانش رو بفروشه و یه جایی رو اجاره کنه . سقفها رو بزنیم و تا هر جا که پولش رسید سفتکاری انجام بشه . از محل پیش فروش چند تا از واحدها ساختمون رو تکمیل کنیم . منم یه زانتیای صفر یا معادل پولش رو به عنوان حق الزحمه در زمان صدور پایانکار بگیرم ، قرار شد وکالت کاری ازش بگیرم و تمام کارهارو انجام بدم .
شنبه با حضور پدرش توی یه محضر قرارداد رو ثبت کردیم . محضرداره دوست پدرش بود واطمینان داد که قرار دادشون از هر نظر بدون نقصه . همونجا تو محضر پدرش رو که دیدم ، حدس زدم باید سرطان داشته باشه ، چون تمام موها و ابروهاش (احتمالا) به خاطر شیمی درمانی ریخته بود . در مورد خانوادش فهمیدم مادرش فوت شده و پدرش هم بعد از مرگ مادرش ، اوضاع روحی مناسبی نداره . همچنین برادرش(جمشید) یه زن رومانیایی گرفته و ترکیه زندگی میکنه . بین نوشین و جمشید هم یه برادر داشتن که چند سال پیش به دلیل سرطان مغز استخوان فوت کرده بود . به خاطر سرطان ، خانواده پدری تقریبا باهاشون رفت و آمد نمیکردن . به آسمون نگاه کردم : خدا جون ، چرا آدما انقدر بد شدن ؟ چرا بعضیا اینقدر تنها میشن ؟
... نوشین رفت دنبال فروش آپارتمان و اجاره یه آپارتمان دیگه . منم با مسئول خرید پروژه های شرکت محل کارم ، صحبت کردم که هر وقت خواست مصالح بگیره ، به من خبر بده ، که کنار خریدای شرکت به قیمت عمده مصالح بخرم . همچنین با یکی از مهندسای پروژه شرکت قرار گذاشتیم یکی از بهترین اکیپهای ساخت و سازش ادامه کار مجتمع نوشین رو با تخفیف مناسب بر عهده بگیره . رو حساب اعتباری که پیششون داشتم کار سریع شروع شد . نفر قبلی میخواست دولا پهنا از نوشین پول بگیره ، وقتی مبلغ رو بهش گفتم و قرارداد رو نشونش دادم ، خیلی خوشش اومد . با مهندس ناظر قبلی مجبور به مصالحه شدیم . چون عوض کردن مهندس ناظر دردسر زیادی داشت و با یه تخفیف 20 درصدی بعد از کلی چک و چونه باهاش ادامه دادیم . خوشبختانه پروژه ساختمانی شرکتی که براش کار میکردم با مجتمع نوشین فاصله آنچنانی نداشت و میتونستم مابین کارام به اونجا هم برسم .
دو هفته بعد پنجشنبه ، رفتم کمک نوشین برای اثاث کشی به آپارتمانی که تازه اجاره کرده بود . دوستش ساناز هم با شوهرش عماد اومده بودن کمکش . بعد از این که کارگرا اثاثیه رو آوردن تو واحد ، من و عماد اثاث درشت رو جابجا کردیم و چیدمان رو انجام دادیم . کار عماد در رابطه با طراحی دکور و کابینت بود . شماره هامونو رد و بدل کردیم که اگه کار نون و آبدار بهم خورد خبرش کنم . قرار شد کار کابینت و درب و کمد ساختمون نوشین هم انجام بده . آخر شب اونا رفتن خونشون . به نوشین هم تعارف کردن که باهاشون بره ولی خیلی اصرار نکردن ، مخصوصا عماد . اتاق خواب رو هنوز نچیده بودیم و لوازم خرده ریز توی هال ، رو هم تلنبار بود . گفتم : نوشین خانم میتونی امشب بیای خونه من بمونی . قبول نکرد . خیلی اصرار نکردم ، نمیخواستم بهم بدبین بشه . بردم رسوندمش دم خونه پدرش .
فرداش با هم رفتیم آپارتمانش رو به حدی که بشه توش چرخید و زندگی کرد چیدیم و اتاق خواب و آشپزخونه رو راه انداختیم . حین انجام کارا ازش ژرسیدم رابطتون با ساناز و عماد چطوره ؟ فامیلین ؟ گفت : نه . عماد بهترین دوست سعید بود . از جیک و پیک هم کاملا باخبر بودن ، هردوشون به من علاقمند بودن ولی من سعید رو دوست داشتم . عماد خیلی عجول و تنده خوشم نمیاد . ولی سعید خیلی آروم بود و عاقل . اخلاق مردونشو دوست داشتم . این عماد هنوز بچست . بعد از ظهر تنهاش گذاشتم تا بقیه خرت و پرتها و وسایل خرده ریز رو خودش بچینه . موقع خروج کلی ازم تشکر کرد و بابت به زحمت انداختن من عذرخواهی کرد . منم زدم بیرون ، رفتم یه سر به مادرم بزنم .
ظرف حدود 3 ماه از شروع کارمون ، اعتماد نوشین به من کاملا جلب شده بود . پنجشنبه و جمعه ها تمام وقت بالاسر ساختمون بودم. روزهای وسط هفته هم تقریبا یک ساعتی از کارای شرکت جیم میشدم و میرفتم سر ساختمون . بعد از ظهر پنجشنبه و بعضی وقتا جمعه ، شده بود روز بازدید و پرسش و پاسخ . توضیحات لازم و فاکتورها رو بهش تحویل میدادم و به همون مبلغ چک میگرفتم . تو این مدت 3 تا سقف باقیمانده رو زده بودیم و دیوار کشی پیلوت وانباریها و بعضی دیوارهای طبقه اول تموم شده بود . پنجشنبه نوشین میخواست از بالای پشت بام چشم انداز ساختمون رو ببینه . بین طبقه 3 و 4 از پله های نیمه کاره داشتیم بالا میرفتیم . ناگهان تعادلش(با اون کفش پاشنه بلند مسخرش) به هم خورد و در حالی که سعی میکرد تعادلش رو حفظ کنه ، سر و ته افتاد تو بغل من . پاشنه کفشش به سختی با بالای ابروم برخورد کرد و زخم کوچکی ایجاد کرد . به هر مصیبتی بود خودم رو محکم نگه داشتم . شونمو به شمشیری راه پله تکیه دادم و تعادلم رو حفظ کردم . رون پاهاشو محکم بین بازوهام نگه داشتم . با یه دست کمکش کردم برگرده رو پاهاش . اگه میافتادیم به سمت راست از چاهک آسانسور میرفتیم پایین و صد در صد ریق رحمتو سر میکشیدیم .
نوشین به شدت میلرزید و حالش خراب و از ترس شوکه شده بود . نگهبان ساختمون رو صدا زدم و گفتم آب قند بیاره ، وقتی حالش بهتر شد ، از بالا رفتن و دیدن پشت بام منصرف شد . رفتیم پایین رو زخمم چسب زدم و رسوندمش جلو خونش . یه نگاه پر مهر بهم انداخت و گفت : ممنون . چیزی نمونده بود ! سرتون که چیزی نشد ؟ گفتم نه فقط یه زخم سطحیه . ادامه داد : محسن تو خیلی خوبی ، اگه فرشته ها مرد بودن بی شک شبیه تو میشدن . بهت زده نگاش کردم ، چون همیشه به اسم فامیل یا آقا محسن صدام میکرد ، خیلی سریع گونمو بوسید و پیاده شد رفت .
روز بعد برای دادن فاکتورها و گزارش پیشرفت کار و گرفتن پول بهش زنگ زدم : دیروز میخواستم فاکتورهارو بدم که اون حادثه پیش اومد . پیشنهاد کرد تو یه کافی شاپ یا رستوران مهمون اون باشم . گفت دیگه اون آتل لعنتی رو نمیبندم اگه دیروز دور گردنم نبود ، میتونستم خودمو جمع و جور کنم ، بازم ازت متشکرم . عصری اومد ، رفتیم سمت فرحزاد(فرحزاد رو خیلی دوست داشت ) بعد از اتمام حرفای کاری و صرف شام ، گفت : بریم یه چرخی بزنیم . برگشتنی ساعت حدود 11 شب بود ، وقتی رسیدیم جلو خونش گفت : بیا تو یه چای مهمون من باش این همه زحمتت دادم . میخواستم وقار و جنتلمنی خودمو حفظ کنم و قبول نکنم ، ولی خیلی راحت قبول کردم . رفتیم بالا داغی و سنگینی هوای داخل خونه حس بدی به آدم میداد . پنجره هارو باز کرد و کولر رو دور کند روشن کرد . شالشو انداخت یه گوشه و چای سازش رو روشن کرد و با سرعت رفت تو دستشویی . فضای اتاق خنکتر و نفس کشیدن راحتتر شده بود ، یه چشم گردوندم ببینم ، لوازم خرده ریز رو چطور چیده . کنار دیوار سرویس یه آینه کنسول بود . رو میز کنارش عکس خندان دو نفریشون با سعید تو یه فضای سرسبز و زیبا خود نمایی میکرد . وقتی قاب عکس کناریش با یه عکس مردونه جدی و روبان مشکی گوشه قاب ، از جلو چشمم عبور کرد ، نا خودآگاه دلم گرفت . از دستشویی که اومد بیرون ، مسیر نگاهمو دنبال کرد و گفت : رفته بودیم تنگه واشی ، با ساناز و عماد . قشنگه ؟ چیزی نگفتم . یعنی چیزی نداشتم که بگم . فقط سرمو تکون دادم . پرسید : نمیخوای یه آب به سر و صورتت بزنی ؟ گفتم : بدم نمیاد .
از دستشویی که اومدم بیرون ، مانتوشو درآورده بود و یه شلوار برمودا و تاپ آستین کوتاه تنش بود . موهای زیبا و خرماییش از دو طرف صورت کشیدش، رو شونه هاش ریخته بود . چشمای میشی رنگ و بینی متناسبی داشت ، که با لبای نازکش هارمونی زیبایی رو خلق کرده بود . تا حالا به این منظور نگاش نکرده بودم . بدن کشیده و توپر و قشنگی داشت ، که با پوست برنزه و براق ، زیباییش دو چندان میشد . محو تماشاش بودم ، که اومد جلو و یه حوله دستی بهم داد . دست و صورتمو خشک کردم . وقتی حوله رو از جلو صورتم کنار رفت . دست انداخت دور گردنم . محسن خیلی مردی به خدا همش میترسیدم وسط کار غالم بذاری یا سرم کلاه بذاری و لبامو بوسید . منم لبامو شل گرفتم که هر کاری که دوست داره بکنه .
ظرف این دو سه ماه انقدر سرم شلوغ بود و خسته میشدم ، که حس شهوتم رو فراموش کرده بودم . کلا از خروس بودن استعفا داده و رسما مرغ شده بودم . صدای غل غل آب جوش اومده باعث شد نوشین لبای منو ول کنه و بره تو آشپزخونه . گفتم : نوشین . سریع گفت : جون نوشین(انتظار همچین جواب صریح و سریعی رو نداشتم) پیش خودم گفتم : نکنه عاشقم شده باشه ، که واویلا داره . ادامه دادم : چای دم نکن ، هوا گرمه . گفت : خوب ، ایراد نداره ، شربت میارم . دو لیوان شربت آلبالوی خنک آورد ، خوردیم و خنک شدیم . تو مبل یکمی جابجا شدم و من من کنان، گفتم : ببین نوشین جان ، من فعلا شرایط ازدواج و تشکیل خانواده رو ندارم . تازه 30 سالم شده ...... پرید وسط حرفم و گفت : کی گفته ازدواج ؟ دوست هم نمیتونیم باشیم ؟ گفتم : چرا که نه ؟ من که از خدامه .
چرخیدم به سمتش و گفتم : دوستی با زن زیبایی مثل تو آرزوی هر مردیه . صورتمون روبروی هم قرار گرفت . دست انداختم رو گردنش و شستم روی گونه سمت چپ جلو گوشش قرار گرفت . لبامو گذاشتم رو لباش و شروع به مکیدن کردم . شستمو بین گونه و لاله گوشش حرکت میدادم . اون یکی دستمو حلقه کردم دور کمرش و زبونمو دادم تو دهنش ، شروع به مکیدن کرد . بعد از چند لحظه ، بلند شد و چراغارو خاموش کرد ، با نوری که از چراغای خیابون میتابید همه چیز رو میشد تشخیص داد . هلم داد رو کاناپه . نشست روی پاهام و دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کرد . دوباره افتاد به جون لبهام منم دست بردم سمت سینه هاش زیر تاپ هیچی نپوشیده بود . دستاشو برد بالا که تاپشو از تنش بیرون بکشه ، تاپشو از نوک دستاش پرت کردم یه طرف و دستامو جفت کردم کنار دستاش و پنجه هامون رفت توهم . شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم . چونش رو بوسیدم و زیر گلو و گردن و لاله گوششو با لب و دهن تحریک کردم . یه گوله آتیش شده بود ، تو بغلم . سینه هاش که از شدت شهوت سفت شده بود . آوردشون جلوی دهنم ، منم به سکسی ترین حالتی که بلد بودم ، شروع به خوردن و مکیدن سینه هاش کردم . حین خوردن ممه های قشنگ نوشین ، دستامو آزاد کردم . دستامو رو دستها و بازوهاش به سمت پایین حرکت دادم . تن و بدنش رو مالیدم تارسیدم به کمرش ، انگشتهامو از کنار کمرش فرستادم پایین و شلوار و شورتشو آروم آروم درآوردم .
دست انداختم رو باسنش و شروع به مالش دادن کردم . بعد دست راستمو آوردم جلو و کشیدم روی کسش که صاف و بی مو بود و دو انگشتی برجستگی بالای کسشو مالش دادم و شدت مکیدن سینه هاشو بیشتر کردم سر وصدای شهوتناکی رو شروع کرد و باعث طغیان شهوتم شد . داشتم کمربندمو باز میکردم که رفت پایین . دستمو کنار زد و خودش مشغول باز کردن کمر بند و درآوردن شلوارم شد . منم زیر پوشی که هنوز تنم بود درآوردم . شروع به خوردن کیرم کرد . همراه با خوردن و مکیدن کیرم صداهای خوشایندی از خودش در میاورد . لب کاناپه پاهامو دراز کردم و شلوارم رو درآوردم . پاهامو تا آخر باز کرده بودم و اون دوزانو رو زمین نشسته بود و کیرمو ساک میزد . شهوت عقلمو گرفته بود . بلند شد و زانوهاشو دو طرف بدنم گذاشت و کسشو تنظیم کرد روی کیرم ، خودمو جمع و جور کردم و اجازه ندادم کیرم وارد کسش بشه . شروع کرد به التماس بذار بره تو ، کیر میخوام ، منو بکن محسن ، امشب نکنی میمیرم . پرسیدم : کاندوم داری ؟ گفت : نترس بیرون خالی میکنیم . گفتم به خاطر بچه نمیگم ، آخه هنوز حموم نرفتم ، نمیخوام باعث عفونتت بشم . گفت : من کیرتو تمام و کمال با آب دهنم شستم . گفتم : من اینجوری بهم حال نمیده . خیلی طفره رفتم و راضیش کردم ، کاندوم بیاره .( در مورد ارتباطم با ثریا نمیتونستم چیزی بهش بگم ، مطمئن نبودم که پاکم یا نه . دوست نداشتم کس دیگری رو به ایدز مبتلا کنم) گفت : فکر کنم دو سه تایی از قبل مونده باشه . خیلی سریع رفت تو اتاق خواب و یکی آورد . گفتم دولا شو . زانوهاشو گذاشت لبه کاناپه و پشتی کاناپه رو دست گرفت . و کس و کون خوش تراششو داد عقب . کیرمو کاندوم بر سر روانه کس تنگ و تاریک نوشین کردم . کمر و باسنش تو دستام بود . لمبرای کونشو و بالای رونشو از پشت کمی باز کردم و کیرمو دم کسش بازی بازی دادم و یواش یواش تا آخرین میلیمتر از 15 سانت فرستادم تو کس گرم نوشین وقتی کامل وارد شد یه آه بلند و حشری کشید و نفسشو حبس کرد . یکم نگه داشتم ، واژنش که کامل ترشح کرد و روون شد، شروع به تلمبه زدن کردم . با اولین تلمبه نفس نفس زدنش شروع شد و با یه آه بلند دیگه یه اووو ف طولانی کشید . نوشین عجله داشت تا زودتر ارضا بشه ، بالاخره بعد از حدود یکسال ونیم کیر دیده بود و طاقت نداشت . خودشو محکم میکوبید به من ، این حرکتش باعث افزایش لذت گاییدن کسش میشد . صدای ورود و خروج کیرم با شالاپ شولوپ آب کسش این لذت رو بیشتر میکرد . زانوهاشو چسبوندم به هم و دو باره شروع کردم چند تا تلمبه میزدم و مکث ...... و دو باره تکرار میکردم . احساس کردم اومدن آبم نزدیکه ، کیرمو درآوردم ، مچ دستمو گرفت . با چشمهای شهوت آلود و خمار بهم گفت : در نیار، میخوام . برگشتم نشستم رو کاناپه . زانوهاشو انداخت دو طرف بدنم و کسشو یهو فشار داد رو کیرم ، خودش یه جیغ زد . بعد شروع کرد با سرعت بالا پایین کردن . وحشی وحشی شده بود . هر بار که بالا پایین میپرید یه جیغ کوتاه میزد . ناگهان سرشو خم کرد جلو وکتفهامو چنگ زد و شونمو گاز گرفت ، داشت آبم میومد که باسنشو گرفتم دستم و محکم لمبرای کونشو بالا پایین کردم و کسش رو با شدت کوبیدم به کیر و خایم . دستامو قفل کردم دور کمر و باسنش . نذاشتم تکون بخوره و آبم با فشار فضای کاندوم و کسش رو پر کرد . جای ناخنهاش روی کتفم میسوخت . احساس کردم از روی شونم یه چیزی داره پایین میاد ، از جای گاز گرفتنش داشت خون میومد . درد و لذت شهوت با هم آمیخته شده بود. لحظاتی تو همون حالت باقی موندیم و نوشین رو از روی خودم بلند کردم . اونقدر تقلا کرده بود که بیحال افتاد رو کاناپه ، بدنش به وضوح دچار رعشه و لرزش خفیفی شده بود . خونی که روی سینم به سمت پایین در حال حرکت بود ، پاک کردم و یه دستمال گذاشتم روی زخم شونم . رفتم دستشویی و خودمو تمیز کردم . نشستم کنارش و بدنشو نوازش کردم . نیم ساعتی تو بغل هم بودیم . لباسامو پوشیدم و رفتم خونه خودم .
(پایان قسمت اول)

نوشته: محسن derrick mirza

سلام من اسمم آرشه و 21 سالمه ساکن اهوازم . این خاطره ای که براتون تعریف میکنم مربوط به 4ماه پیشه.یه روز طرفای فاز 1 با ماشین در حال حرکت بودم حوالی ساعت 7 شب بود هوا نیمه تاریک بود که یه خانوم حدودآ 25 ساله با بچش کنار خیابون در حال رفتن بودن.من تا چشمم به هیکل زنه افتاد خود به خود کیرم سیخ شد.آخه نمیدونید چه اندامی داشت.حدودآ168 قدش بود و 60 کیلو وزنش.یه کون گرد و خوشگل و برجسته که با مانتو کوتاه لی آبی کشی و تنگی هم که پوشیده بود زیباییش دو برابر میشدوقتی راه میرفت لپای کونش به طرز زیبایی بالا و پایین میرفت.حشریش شده بودم. آروم از کنارش رد شدم و نتونستم همینجوری بیخیالش شم برم.شیشه رو کشیدم پایین بهش گفتم (خداییش صد تا دخترو میرزی).اینو که بهش گفتم یه نیشخند کوچولو زد.خواستم بذارم برم که یه چیزی بهم میگفت آرش بختت باز شده بمون.خلاصه رفتم جلوتر و پارک کردم کنار خیابون و موندم منتظرش که بیاد .همین جور که داشت میومد متوجه شد که میخوام بهش شماره بدم .از پیاده رو مسیرش رو کج کرد و اومد از تو خیابون از کنارم رد شد و یه لبخند دیگه زد.منم که دیدم داره ناجور پا میده تعقیبش کردم تا سر کوچشون.یه کوچه تاریک و خلوط و بن بست دیدم دیگه آخر خطه سریع یه خود کار درآوردم و شمارمو رو یه تیکه کاغذ نوشتم و موندم سر کوچه .خواست کلیدو بندازه بره داخل بهش گفتم خانوم ؟؟تا سرشو برگردوند شمارمو انداختم سر کوچه بهش گفتم اگه میشه شمارمو بردارین .و رفتم .حوالی ساعت 11 شب بود که یه ناشناس بهم زنگ زد.الو؟سلام
شناختی؟
نخیر شما؟
یه دوست.من یه دوستم ولی شما یه مزاحم.
حدسشو میزدم همون زنست چه صدای شهوت انگیزی داشت .خلاصه همدیگه رو به هم معرفی کردیم و بهم گفت که متاهله ولی شوهرش مدتیه که زندانه به خاطر کشتن پسر عموی خودش.خلاصه مدتی با هم هم صحبت شدیم و کم کم بحث سکس وسط کشیده شد.البته بیشتر از طرف مهشید.فقط میخواست ببینه من آدم قابل اعتمادی هستم یا نه.خلاصه یک هفته از آشناییمون میگذشت حدود ساعت 1 ظهر بود بهم زنگ زد و گفت خودم تنهام اگه میتونی بیا.منم از خدا خواسته سریع رفتم حمام و خودمو تر وتمیز کردم و راه افتادم طرف خونشون.ماشینو کوچه اونوری پارک کردم و پیاده رفتم و بهش زنگ زدم گفتم نزدیک خونتونم .اونم بهم گفت در بازه بیا تو.داشتم از ترس میمردم.واقعا داشتم میلرزیدم دم در که رسیدم درو آروم باز کردم .داشتم سکته میکردم.یهو دیدم یه مانکن اروپایی جلو رومه.یه تاب بنفش تنگ پوشیده بود با یه شلوارک چسبون قرمز رنگ با یه کفش پاشنه بلند سکسی.از اینا که تو فیلم سکسی نشون میده .من همینطور ماتم برده بود .بهم گفت درو ببند بیا تو.درو با ترس و لرز بستم و رفتم دستامو گرفت و لبمو بوس کرد و بهم گفت خوش اومدی.فهمید که ترسیدم لبخندی زد و بهم گفت نترس حالا حالا ها تنهام.رفتم تو نشستم رو مبل واسم یه آب پرتقال آورد و خودش نشست کنارم.خودشو چسبوند بهم وای چقد بدنش لطیف بود.کیرم شق شده بود.در حال خوردن شربت بودم که بهم گفت خب؟قرار بود چیکار کنیم؟اینو که گفت لیوانو گذاشتم رو میز و گرفتمش بغل شروع کردیم لب گرفتن و دستمو میبردم با باسنش و کمرش حال میکردم .شروع کردم به خوردنش از گوشاش شروع کردم تا گردنش.حشری شده بود ناجور.رفتم سراغ سینه هاش .عجب سینه ای داشت واقعا در حد پورن استار های آمریکایی.سیر سینه ها شو خوردم.بهم گفت کافیه نوبت منه.یه لب ازم گرفت و نشست رو زانوها از رو شلوار اول کیرمو چند تا گاز گرفت و زیپ شلوارمو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن.عجب ساکی میزد .حس میکردم دارم فیلم سوپر میبینم.هر چند باری که میخوردش یه بار تا آخر کیرمو میکرد تو دهنش.کیرم داشت منفجر میشد.بهم گفت تخماتو هم بخورم؟گفتم آره عزیزم بخور همش مال خودته.خیلی با حرص میخورد. بهش گفتم دیگه بسه شلوارشو آروم کشیدم پایین واقعا آخر کوس بود سفید و تراشیده.هر چی لباس داشت درآوردمو اونم بقیه لباسای منو در آورد.دستمو گرفت بردم تو آطاق خوابش.از تو کمد یه کاندوم در آورد و گذاشت رو کیر شق شده من منم خوابوندمش رو تخت و پاهاشو باز کردمو کیرمو گذاشتم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن.آخ و اوخش خونه رو ورداشته بود منو هم حشری تر تند تند میکردمش .یه لرزه تو بدنش حس کردم فهمیدم که ارگاسم شده بهش گفتم دوست داری یه جای دیگه رو هم امتحان کنیم؟اولش گفت نه درد داره و اینا منم چند باری بهش اصرار کردم که از کون بکنمش که بلاخره راضی شد ولی گفت به شرط اینکه اگه دردم گرفت درش بیاری.من که آرزوم کردن کون مهشید بود قبول کردم.واقعا کون خوشگلی داشت سفید براق و قشنگ اگه بگم بهترین کون دنیا بود دروغ نگفتم.بهش گفتم حالت سگی بمونه و کونو قمبل کنه.لامصب هر چی بهش میگفتم نه نمیگفت .کونشو باز کردم .عجب کون سفیدی داشت .آروم انگشتمو کردم تو کونش و دادم تو.یه آخ آروم کشید دو سه بار عقب جلو کردم .معلوم بود که شوهره از کون کرده بودش.بلند شدم رو زانو ها موندم پشت سرش و یه کم تف زدم به کیرم.آروم سرشو گذاشتم توش و کم کم فشار دادم داخل.با یه کم زحمت دادمش تو و بیشتر کیرمو فرستادم داخل.آخ و اوخ میکرد و بهم میگفت دردم میکنه آرش درش بیار .من که گوشم به این حرفا بدهکار نبود کیرمو تا ته فشار دادم تو .کمرشو محکم گرفتم که در نره و شروع کردم به تلمبه زدن.بهم میگفت آرش تو رو خدا بسه دیگه مردم.هرچی اون میگفت من هی تند ترش میکردم آبم داشت می اومد داد زدم گفتم آبم اومد آما دیگه دیر شده بود.همشو خالی کردم تو کونش و ولو شدم تو کمرش.هر دو مون از خستگی افتادیم رو تخت و خوابمون برد. یه ساعت بعد با صدای نازنین مهشید که میگفت آرش پاشو الان دخترم از مهد کودک میاد بیدار شدم.لباسامو پوشیدم و ازش یه لب گرفتم و بهش گفتم امیدوارم این آخرین بار نباشه.یه لبخند خوشگل زد و گفت اون طوری که تو کردیم دیگه غلط بکنم اسم سکس بیارم.خلاصه بعد اون ماجرا 3 بار دیگه کردمش و جدیدا شوهرش از زندان ازاد شده و موقعیتش پیش نمیاد.البته هنوز با هم هستیم ولی در حد تلفن تا فرصتش پیش بیاد.

نوشته: آرش 70

سلام
اولین داستانی هست ک مینویسم و نمیخوام تعریف بدم و با کنایه صحبت کنم ! داستانهای سایت رو دنبال میکردم و تصمیم گرفتم امروز عضو بشم و داستامو بزارم .
علی اسم مستعارمه و در یکی از شهرهای بوشهر زندگی میکنم ، من دانشجوی کامپیوتر و یک مغازه کامپیوتر دارم ک تمام وقتم اونجاست و یه جورای سعی میکنم دستم ب دهنم برسه و محتاج پدرم نباشم! تقریباً قشر فقیر جامعه ایم دیگه :دی
مشتری های زیاد دارم سیستم برای خیلی ها بسم ! ولی قطعاً تعمیرات سیستم با خودمه و گاهی خونه اونا میرم و اونجا تعمیر میکنم،
یکی از مشتری های من کارمند خارگ بود و یک خانوم داشت ب نام سیما ، خودش زیاد اینجا نبود و وقتی نبود خانومش زیاد مشکل داشت و همیشه سیستم اینجا بود و من ویندوز آنتی ویروس و از این قبیل نصب میکردم براش،
از قضا یک روز زنگ زد مغازه و گفت سیستم مشکل داره و نمیتونم اینترنت وصل بشم منم گفتم غروبی سر میزنم درستش میکنم ، ساعت حدود 6:40 بود یادم نیست دقیق چه ماهی بود ولی اون روزا این ساعت تقریبا هوا تاریک میشد ، رفتم زنگ درب زدم در باز شد و رفتم تو ، اونا یه کم مایه دار بودن از ورود و حیاط و خونه مشخص بود ،
نمیدونم چقدر با جنوب و شهرهاش اشنا هستید ؟ اینجا هنوز زیاد آپارتمان نشین نیستن و خونه ها بیشتر ویلایی شکله دوبلکس !!!
درب ورودی ب یه سالن وصل میشد و روبه رو آشپزخونه سمت چپ خواب و سمت راست یک اتاق دیگه بود ک من اصلن ندیدم چی ب چیه و نپرسیدم ! از ساختار خونه چیزی ب ذهنم نمیرسه و نیاز نیست بگم ، سیستم تو اتاق خواب بود ! یعنی تخت روبروی سیستم ! تنها بود و یه دختر داشت ک مدرسه میرفت حدود 8 سالش ب نام ریحانه ک اونجا بود! منم سیستم رو روشن کردم و کمی انگولک و اد ریموو حذف و اضافه اوکی شد ،
سما خیلی خانوم خوشگلی بود بلند با موهای پریشون و خوش هیکل بهرحال نمیشه ک نیگاه نکرد ! من فقط نیگاش میکردم و بدجور شده بودم ! راستش من تا حالا سکس نداشته ام ! و خیلی هوس سکس داشتم ! رو صندلی ک سرگرم بودم خیلی نزدیکم بود و حرارت عجیبی تو وجودم بود!
بگذریم داستان هم بلد نیستم بنویسم در حال نوشتن یادم میاد چی ننوشتم ! خدافظی کردم و رفتم ب امید روزی دوباره و راه و روشی دوباره!
چند روز بعد صبح حدود 5 زنگ زد گفت وقت داری سیستم بیارم گفتم نه خودم میام اونجا میبینمش کار زیادی نباید داشته باشه! و همینطور پرسیدم احمد ( شوهرش) کجاست ک گفت خارگ و هفته بعد میاد ، و خیلی دلم میخواست بپرسم دخترش کجاست صبح مدرس یا ظهر !! ک بلافاصله خودش گفت ریحانه ظهر میره مدرسه و من تنهام سرگرمی ندارم باید سیستم اوکی بشه منم گفتم حدود ساعت 1 میام و ماجرا شروع شد!
زنگ در رو زدم و رفتم تو ریحانه تنها خونه بود و من اصلا نمیدونستم اومدم چیکار کنم هنگ کرده بودم و فقط نیگاش میکردم اونم شک کرده بود! من رفتم رو صندلی نشستم و همینطور ک روشن کردم گفتم با کامپیوتر چیکار میکنی ک سرگرم میشی گفت والله هیچی من ک چیزی بلد نیستم گوگل سرچ میکنم و یه چیزایی پیدا میکنم و میخونم! منم نامردی نکردم و گفتم صندلی بیار کنارم بشین بهت یاد میدم اونم خوشش اومدو و اومد کنارم نشست! اینترنت داشتند از خلیج فارس!!! ولی بلد نبود بیچاره کانکت شدم و وارد یاهو شدم ، یاهو ک همه میرید ؟ ماشالله عجب جووی داره و من مطمئن بودم الان یا دنبال خانومن و یا دختر برای سکس و فارسی با فونت درشت مینویسن و خلاصه میشه سر صحبت رو باز کرد! وارد روم شدم و همینطور بهش میگفتم از اینحا و از اینجا اینکارو میکنی و غیره ! راستی قبلش بهش گفتم بعد بهت یاد میدم ایدی بسازی ! ایدی خودم انلاین سده بودم!
تو روم زیاد حرف بد و نوشته بد مینوشتن و یکی بزرگ با فونت نوشته دنبال خانوم متاهل برای سکس میگرده! اینو ک خوند خنده اش گرفت ، سیما بلند خندید منم نیشخند زدم و گفتم چیه ! گفت بهش بگو من اینجام با طعنه گفت! گفتم اینا چرت میگن فقط جوو اینجا رو بهم ریختن ! اونم گفت شاید مث من دوری از همسر روشون اثر کرده !
اونروز کلی باهم حرف زدیم و کلی تعریف از سکس و ... منم بدجور هوس کرده بودم ولی نمیتونستم کاری کنم میترسیدم بهش بربخوره و از این حرفا ! ولی خب وقتی صحبتا تموم شد و من رفتم دبلیو سی و برگشتم صورتم خیس بود حوله نبود و وقتی آورد دستم ب دستش خورد :دی و فکر میکنم خودش اینکارو کرد ! قول قرار گذاشتیم فردا بیام یه کم بهش یاد بدم و سرگرمی و .... و خدافظی کردم و رفتم !
قبل از ادامه دادن بگم ! یه کم جنبه داشته باشیم همه جنده نیستن همه هم بکن نیستن که روز اول بپرن رو مردم و بکنن پس همینجا میگم فحش ندید :دی
خلاصه شیفت دختره رو فهمیدم و ورود اقاهه هم فهمیدم آقاهه 14 ب 14 بود و دختره 7 ب 7 ! و حدودن آمارای دیگه داشتم ک طرف نه کلاس میره نه درس میخونه و هیچ سرگرمی نداره جز تی وی و چند کتاب ...
و یه چیز دیگه هم میدونستم ک خانوما از دروی شوهر چ زجری میکشن :دی
خلاصه خیلی طولانی شد ! بریم سر ماجرای اصلی !
همیشه تو اتاق خواب بودیم از قضا اون روز یه کم تحویل گرفت، زیاد اهل آرایش نبود و خودش همینطوری خشگل بود و اونروز تابلو بود حموم کرده چون موهاش یه کم خیس نظر میرسید ، و یه کتاب از پائلو بهم داد گفت دارم اینو میخونم خوندی ؟ (( کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم) نخونده بودم و گفتم نه ، گفت جالبه بخون ! (در /اخر کتابو بردم ک بخونم و برای سری بعد برنامه بریزم :دی)
اینبار رو تخت نشتم و کتاب تو دستم بود اونم اومد کنارم نشست از قبل رو میز چند آناناس باز کرده بود تعارف کرد و منم خوردم
همینطور داشتم چند صفحه رو میخوندم ورق میزدم حواسم بهش بودو بطرفش خم شدم گفتم کجاش جالبه گفت ماجراش و انایی ک خوندن میدونن و منم بعدن خوندم و فهمیدم ! کتابو گذاشتم و گفتم امروز چی میخوای یاد بگیری گفت چند فیلم دارم تو سیستم نمیخونه فقط صدا دار !! حالا فیلم چی بود !!!! درمرس ( همون داستان خواهر پسر امریکایی ک یه خارجی میاد پیششون و همیشه بغل همن)
منم تو فلش خودم کا ام پلیر داشتم نصب کردم و گفتم باید اینو داشته باشی یه جا ریختم و فیلمو باز کردم و صحته های خفنی داشت ک یهو بستم ولی گفت چیه ؟ باز کن بابا دیگه از ما گذشته ! دختر ک نیستیم ! منم گذاشتم و صحنه ها رو دیدیم و منم بجای فیلم نیگاه سیما کردم و حسابی هوس کردم ! سیما گفت چیه تا حالا ندیدی ؟ منم گفتم تا حالا پیش یه خانوم متاهل نه! واونم خندید، منم بهش نزدیک شدم ! و بهم گفت حتمن دوست دختر نداری! منم گفتم دارم ولی تلفنی و از این حرفا ! و اونم گفت پس میخوای چی باشه! منم گفتم ک منظورم اینه ک باکسی نخوابیدم و ...
خلاصه کم کم بهم نزدیک شدیم و خودمونی ! اونم کلی برام تعریف کرد ک شوهرش خونه نیست تنهاس هیچ سرگرمی نداره دپرسه و ... خلاصه همینطور اشکش کم کم داشت میمود ک من سرمو گذاشتم رو شونش و گفتم هیچی نگو!
کمی ک اروم شد دستمو دور کردنش کردم و سرشو دور دادم طرف خودم و بهش گفتم از این بعد دیگه تنها نیستی دپرس نیستی سرگرمی و هر وفت دلت گرغت خودم میام پیشت سرشو انداخت پایینو گفت نمیشه آخه تا کی؟ اونم اینجا ؟ مردم ؟ و ...
دوباره سرشو اوردم بالا اینبار با پیشانی خودم زدم ب سرش و صورتش و گفتم همه جا باهاتمو نمیزارم ایطور باشی! و بعد اروم بوسیدمش ! جا خورد و گفت چیکار کردی ؟ منم یه بوس دیگه کردم ! گفت نکن و من یکی دیگه کردم ! بازم گفت خر نشو و من اینبار از لبش بوس گرفتم گفت میزنما و من دوباره گرفتم و اینبار یه کم طولانی ! گفت برو گم شو ، منم گفتم هسسسسسسسس و لبشو خوردم ، وفتی فهمیدم ک گردنمو گرفت و هولم داد اونور و گفت نکن ! معلوم بود زورش زیاده قوی بود! منم چیزی نگفتم و ناراحت شدم و اخم اوردم ک خودش گفت ببخشید؛ همینجا بود ک همین ک دستشو انداخت دوباره بوسش کردم و خندیدم اونم خندش گرفت و یهبار دیگه لباشو گرفتم و اینبار دیگه هر دوتامون لب گرفتیم و ادامه دار و آبدار ! رو تخت بودیم نیم خیز صورت بصورت پاها بیرون از تخت !
من اومدم رو تخت چهار زانو نشستم همینطور ک دهنم ب دهنش بود و زبونشو میخوردم اونم همینکارو میکرد از من تجربش بیشتر بود من فقط تو فیلما دیده بودم اما اون عملاٌ تجربه داشت@
بعد دستم درو کمرش کردمو کم کم بردم پایین باسنش و همینطور لباشو میمکیدم ! اونم همینکارو میکردو لب میگرفتیم! کم کم .و آروم
آروم رفت م سراغ گردنشو در گوشش گفتم لخت بشیم ؟ ک اول گفت نه و چند بار ک گفتم رازی شد ! خیلی حشری بود ! (بعد از اینکه تموم کردم و رفتم درمورد خودش گفت پرید بودن دوهفته سکس نداشته و الان دوباره فردا پرید میشه و یه هفته دیگه همینطوره و از این حرفا ) و من اینو حس میکردم ! همینطور لباسشو در اوردمو بعد سیتو وای نگو جه سینه های داشت ! نرم و تقریبا@ افتاده ولی خوشفرم بود و بقول خودش خیلی کم داده دهن دخترش ک بد فرم نشه@، خلاصه کلی ب ا سینه هاش بازی کردمو خوردم اونم همینطور لباساشو در اوردم و لباسای منم ک یه پیرهن بود اون دکمه ها رو باز کرده بود در اوردم!
دراز کشیدیمو همینطور لب و گردن همو میخوردیم و میبوسیدیم فقط با شورت بودیم! من دستمو بردم طرف کسش و اروم رو شرت بهش دست میکشیدم ! باورم نمیشد خیس خیس بود شرتش !!!! آروم دستمو بردم داخل و بهش میکشیدم و انگشتای وستمو یه کم به داخل فشار میدادم و لباش ب لبم بود و زبونشو میخوردم! بدجوری حشری شدخ بود منم بدتر!
اون دستش دور کمرم بودو منو محکم ب خودش چسبنده بود و منم دستم روی کسش بود و لبامم روی لباش با اونیکی دستم شورتمو کشیدم و در اوردم
اون نمیدید! و وقتی داشتم شورتشو در میوردم فهیمد و کیرمو گرفت و اروم دست میکشید ! و یه کم همکاری کرد ک شرتش کامل در بیاد! ( راستش از کس لیسی و ساک زدن بیزارم و اصلا خوشم نمیاد و همه اینجا تقریبا@ همین طورن خیلی کم پیش میاد این مورد یا من ندیدم و نشنیدم و دنبالش نبودم و تحربه ندارم )
خلاصه همینطور اروم گذاشتمش تو کسش و فشار دادم و کمی برو بیا و تلمبه اون اه اه میکرد من آه آه ، و اینجا بود ک دور زدیم و اون اومد رو و نشستو بالا پایین میشد ! البته آخر نفهمیدم این تکه ک اون اومد روی من خودم خواستم یا اون ! فکر کنم حسی دوطرفه بود :دی کمی ک احساس کردم خسته شده بلند شدم و خابوندمش و یکی از پاهاشو گذاشتم روی شونه ام و کردم توووو ، چه حالی میداد ، ب حدود 15 دقیقه بیشتر نشد ک آبم میخواست بیاد ک فهمید گفت صبر کن ! از کشو کنار میز یه کاندوم در اورد و خودش با مهارت خواستی زد! و دوباره خوابید و منم شروع کردم تلمبه زدن چند دقیقه طول نداد ک آبم اومد گفت بیرون بیار و زیاد تکون نخور دیگه ، همینطور اروم وایسادم و دیدم اون عرق کرده و حسابی گرم شده همینطور دستمو گذاشتم رو کسش و ماساژ دادم و انگشت وسطی کردم تو و محکم تکون میدادم میدونستم داره کم کم آبش میاد و حال میکنی طولی نداد ک با یه اهه اهه و تکون خوردن آبش اومد ! و اندکی بعد بلند شد نوک کاندوم ک پر از آب بود گرفت و با مهارت خاصی در اورد گره زد و باخودش برد انداخت سطل زباله ! اینجا بود ک شک کردم جنده باشه! بعد لباس پوشیدم و رفتم ،
خلاصه این اولین سکس من بود خواهش میکنم فحش ندید! خداشاهده 99% این خاطره حقیقت داره بجز اسامی
موفق باشید

نوشته: علی

من اشکانم و 28 سال سن دارم زنم 26 سالشه ،ماجرا بر میگرده به ماه پیش و عروسی یکی از فامیل و در یکی از شهرای استان گیلان که اتفاق سکسی برای همسرم اتفاق افتاد و پسر عمه ام ترتیبشو داد ، عروسی یکی از اقوام بودش و پسرعمم که اسمش اصغره و 26 سالشه ، متاهلم هستش به عروسی اومده بود و زنشو با خودش نیاورده بود آخر شب بعد از تالار دوماد خونشون مراسم رقص و پایکوبی برگزار کرده بود همسرم هم اون شب جو گیر شده بود و تو حیاط حسابی می رقصید یه تیکم با اصغر رقصید و توی این رقص اصغر یه نمه زنمو مالید به حدی که من تو جمع خجالت کشیدم ولی اصغر چون مست بود حالیش نبود.

بعد از مراسم به زنم گفتم اصغر مثل اینکه خیلی داغ بود که از پشت بهت چسبوند زنمم گفت آره می بخشی مثل اینکه چند ماهی که نتونسته زنشو بکنه خیلی تو کفه ، فرداش اصغر اومد پیشم و گفت که بریم جنگل و مشروب بخوریم منم قبول کردم و زنمم گفت که با ما می یاد سه نفری رفتیم جنگل و یه گوشه نشستیم و من و اصغر مشروب خوردیم ولی زنم نخورد بعد از خوزدن مشروب اصغر گفت که بریم پیاده روی کنیم من گفتم حالشو ندارم زنم یهو گفت من میرم و دو نفری رفتند ، پیش خودم فکر کردم نکنه اصغر حرکتی انجام بده مخصوصا بعد از اینکه دیشب تو جمع حین رقص کیرشو به کون زنم مالیده بود بدون اینکه بفهمند دنبالشون راه افتادم ، وقتی از دور دیدمشون صحنه ای رو که از اصغر انتظار داشتم و از زنم انتظار نداشتم دیدم ، اصغر از پشت زنمو بغل کرده بود و داشت گردن زنمو می خورد و دستش رو سینه های زنم بود و با حرص و ولع مالش می داد و زنمم با حالت ناز می گفت نکن نکن ولی هیچ بی میل نبود که اصغریه بهش حالی بده بعد از چند دقیقه اصغر مانتوی زنمو از تنش در آورد و دکمه های شلوار لی زنمو در آورد جالب بود که زنم شورت نپوشیده بود و تا زانوش شلوارشو پایین آورد چونکه شلوار زنم خیلی تنگ بود پاهاش به هم جفت شده بود و نمی تونست بازشون کنه و کسش زده بود بیرون ،اصغرم کیرشو در آورد و به کس زنم می مالید زنم دستاشو به یه درخت تکیه داده بود وباسنشو به سمت اصغر و آماده ورود کیر به کسش بود اصغر کیرشو آروم تو کس زنم فرو کرد و بعد از حدود 20 تا تلمبه آبش اومد و تو کس زنم خالی کرد نمی دونم زنم با این آبی که تو کسش رفته بود چیکار کرد تا حامله نشه چون قرص ضد بارداریم نمی خورد ، بعد از اینکه آب اصغر اومد من دیگه واینستادم و اومدم از موقع تا حالا که یه ماه گذشته به روی زنمم نیاوردم.

نوشته: اشکان

همزمانسازی محتوا