زن همسایه

حدودا سال پيش بود كه يه همسايه جديد به محله ما اضافه شد اما از همون روز اول تو محله پيچيده بود كه زن همسايه جديدمون يه جورايي خرابه و شوهرش هم يه بيخيال عياشه و ميدونه كه زنش چي كارس اما اصلا بهش فكر نميكنه.
از روزي كه اين همسايه اومد تو كوچه بين من بچه محلا فقط و فقط حرف اون بود. دوست داشتيم هي از زنه و بدنش حرف بزنيم و مطابق معمول هر زني كه دنبال سكس بود و مشتري هم زياد داشت اين خانوم هم از اون تيكه هاي نادر طبيعت بود و تركيب بدنش بد جوري حشري كننده بود!
خلاصه يه روز با سينا كه از اون بچه حشري هاي خفن بود و اگه شبي يه فيلم سكسي نميديد خوابش نميبرد رفتيم تو نخ اين زنه و فهميديم كه بعضي روزها ميره كلي خريد ميكنه يعني اينكه خريد چند روز رو يه جا انجام ميداد.
ما هم سر يه فرصت خوب منتظر بوديم تا به يه بهانه اي اون رو به چنگ بياريم. يه روز سينا نفس نفس زنان اومد گفت كه فلاني رفته خريد و محله به اندازه كافي خلوته. من هم رفتم دنبال سينا و سر يه پيچ كوچه ديدم كه بله خانوم خانوما چند تا بسته و خرت و پرت رو گرفته و با زحمت مياد. همونجا سينا گفت حيفه اين تيكه نيست كه اينقدر خسته بشه ... منم خنديدم و گفتم آره يه جاي ديگه و سر يه كار ديگه بايد خسته بشه و خنديديم و منتظر شديم تا خوب به ما نزديك بشه و وقتي رسيد. مثلا خودمون رو به بيخبري زديم و جلو راش سبز شديم و خوش غيرت شديم كه واي چرا اين همه زحمت ميكشين بگين تا بقيه راه رو خودمون مياريم و چرا اصلا نمي گيد بقيه خريداتون رو ما انجام بديم و ....
خلاصه كلي تعارف كرديم و راضي كه چه عرض كنم با كمال ميل خرت و پرتاش رو داد به ما تا براش برسونيم خونه و ما هم داغ داغ رفتيم تا رسيديم در خونه و مثل اينكه آتيش كرده باشن تو دلامون قلبامون تاپ تاپ صدا ميكرد تا خود خانوم هم رسيد و گفت كه ممنونم و مرسي ... يعني اينكه تا اينجا زحمت كشيدين و بقيه رو خودم ميبرم داخل اما ما گفتيم كه اصلا اين پلاستيك ها خيلي سنگينه و مياريمش تو. اونم يه ابرو كج كرد گفت باشه ...
درو باز كرد ورفتيم تو بعد تا آشپزخونه هم رفتيم و خرت و پرت ها و خريد ها رو گذاشتيم و خواستيم مثلا بريم كه خانومه صدا كرد بمونين تا يه چيزي بهتون بدم بخورين حالا كه زحمت كشيدين و اين بخورين رو طوري گفت كه انگار مثلا ميگه كسم رو بخورين.
منتظر مونديم تا اومد جلو . من ديگه حاضر بودم كه بپرم بغلش كنم كه ديدم سينا يهو زودتر از من يه قدم رفت جلو دستاش رو سريع انداخت دور كمر اون و محكم بخودش فشار داد و زنه هم گيج و عصبي شده بود و با چشماي گرد مثل اينكه ميخواست با يه چيزي محكم بكوبه تو سر سينا كه سينا مهلتش نداد و با يه زور اضافي انداختش رو زمين و خودش رو رو كسش فشار داد و اونم يواش داد ميزد كه بيشعور توله سگ و خاك بر سر ولم كن ... بي آبرو ولم كن من جاي مادرتم و سينا هم كه هيچي حاليش نبود و يهو سينا صدام كرد : معطل چي هستي بيا ديگه و منم پريدم دستم رو بردم لاي پاش و شلوارش رو تا ته جر دادم و يه چند تا جيغ كوچيك از زنه شنيدم يعني اون ديگه يا التماس ميكرد يا دم به دم فحش ميداد اما ما تو اين خيال ها نبوديم و من رسيدم به شرتشو اونو كشيدم پايين بايد ميديديد كه چه زوري ميزد تا فرار كنه و چه تقلايي ميكرد اما سينا تمام وزنش رو رو زنه انداخته بود و اون چيز زيادي نميتونست انجام بده.
به سينا گفتم اول تو بكنش! زنه هم تا اينو فهميد مثل ماهي خودش رو به زمين ميكوبيد تا بتونه فرار كنه كه يهو سينا عصباني شد و محكم كسش رو گرفت و گفت ببين جنده فكر نكني از كس دادن و كير بازيهات خبر نداريم و ميدونيم كه خيلي دلت ميخواد تو رو بگان. اونم تا اينو شنيد يهو ديگه بيحركت موند و گفت هر غلطي مي خواي بكني بكن فقط زودتر تمومش كن. سينا هم زد زير خنده و گفت: آهان اين شد.
ديگه وضعيت خوب شده بود و با مالشهايي كه منو سينا ميكرديم آه و اوه خانومه دراومده بود تا بعد گفت منو ببرين تو اتاق خواب و با هم رفتيم و خوابونديمش رو تخت. من خم شدم و يه ماچ غليظ از لبش گرفتم و ديدم يه نيمه لبخند شيريني زد . وقتي برگشتم ديديم جناب سينا شلوارشو داده پايين و با يه كير راست راست واستاده تا من برم كنارو يه كس اساسي بكنه. خيلي دلم ميخواست كس دادن خانومه رو ببينيم. سينا اول مثل وحشي ها يقه مانتو را تا ته پاره كرد و دكمه ها ريختن رو كف اتاق لبسهاشو كند با چه حرصي افتاد به جون سينه ها كه واي چه سينه هاي خوشگلي بودند.
من حسابي داغ شده بودم و از طرفي خيلي هم تشنه بودم براي همين رفتم يه ليوان آب بخورم كه ديدم صداي يه جيغ كوچيك اومد و وقتي برگشتم سينا حسابي ترتيب كس خانوم رو داده بود و داشت تلمبه ميزد و زنه هم دستاشو انداخته بود روي باسن سينا و با ناخنهاش از شدت حشري بودن روي پوست سينا چنگ ميزد و سينا هم نفس زنان معلوم بود كه خيلي از اين كار اون خوشش اومده و دم به دم ميگفت: هاااا ... چيه داري جر ميخوري صبر كن تا پارت كنم ... چي فكر كردي؟ يه كس كنيم من كه نگو...!
چند دقيقه كه گذشت حركات سينا تندتر شده بود و بعد از چندتا تلمبه محكم يه آه بلند كشيد و ول شد رو تن خانومه.بعدش نوبت من بود و رفتم بش گفتم كه به پشت بخوابه و مثل حال سگيش كردم و كيرمو گذاشتم دم كسش و به يه فشار كوچيك كردم تو .... واي چه برقي از چشلم پريد كه نگووووو. گفتم اين كس اساسا كردن داره و اون هم حسابييييي. وقتي تلمبه هامو شروع كردم نفسهاي عميق و تندي كه زنه ميكشيد و اون جيغهاي كوچيكش حسابي منو ديوونه كرده بود. سينا هم اون ور واستاده بودو داشت موذيانه ما را نگاه ميكرد تا وقتي حركاتم شديتر شد من گفتم كه ميخوام كونتم بكنم و اون هم هيچي نگفت. با يه فشار كونشم افتتاح كردم و واي كه چه تنگ و ناز بود و حسابي كردمش . هر بار كلي كيرم رو خيس ميكردم و اين باعث شده بود كه كس و ملافه زير زنه حسابي خيس شده باشه . تا اينكه ديگه داشتم ميتركيدم و با زور بيشتر ميكردمش و زنه هم ملافه رو چنگ ميزد و يواش جيغ ميزد تا صداي بلندش بيرون نره.. تا اينكه آبم اومدو با چنان فشاري زد تو كه زنه يه آه بلند كشيد و وقتي كيرمو دراوردم افتاد به جون كيرم و تا ته كرد تو دهنش و يه چشمكي هم بهم زد.
من كه ديگه راحت شده بودم اما اون روز سينا 2 بار ديگه زنه رو كرد چون حشري بودن سينا مثال زدني بود ... . حالا هم كه نزديك يك سال از ماجرا ميگذره هر بار كه سينا از دانشگاه مياد _ تو دانشگاه آزاده_ با هم ميريم خونه زنه و كلي حال ميكنيم. البته غير از زمانهايي كه من خودم تنها ميرم. اينم داستان من. اميدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: eminem3

دوستان گلم سلام

با توجه به نوع رشته تحصیلم تو کلاسهای ما که هیچ، تو دانشکده ما هم یک دختر نبود ( اشاره ای به رشته تحصیلی خود نکرده اند ) و من هم حسابی کف کرده بودم و خیلی دوست داشتم دوست دختری ، چیزی داشته باشم و اصلا برام فرق نمی کرد که دختر دارای چه شرایطی باشه و چه جور دختری باشه. از بخت بد تو فامیل هم دختر هم سن و سال وجود نداشت. دوستام و هم سن و سال های فامیل هم از خودم بی دست وپا تر بودن و خلاصه هیچ راه حلی برای خودم نمی تونستم پیدا کنم.تا این که یک روز یکی از واحد های آپارتمان ما خالی شد و مالک آپارتمان آن را به یک خانواده جدید اجاره داد. البته با توجه به تعداد واحد های زیاد بلوک ما این مسئله چیز مهمی نبود و خیلی پیش میامد که خانواده ای بروند وبه جای آنها خانواده دیگری بیان. تا چند روز بعد از آن هم من اصلا هیچ کدام از اهالی آن خانه را ندیدم تا این که یک روز وقتی از دانشکده بر می گشتم دم در ورودی ساختمان دختر بچه 8-9 ساله دیدم که معلوم بود از مدرسه بر گشته و پشت در مونده و قیافه اش از ناراحتی زار می زد. ازش پرسیدم خانوم خانوما پشت در نشستی، منتظر کسی هستی ؟ با حالتی که نشان می داد که دوست نداره با غریبه ها حرف بزنه گفت منتظر مامانم هستم. خلاصه با کمی سوال و جواب فهمیدم بچه همان خانواده جدید است. ازش خواستم بیاد خونه ما تا مامانش برگرده که اون هم خیلی محکم گفت نه مامانم زود میاد. خلاصه دیدم راضی نیست و من هم رفتم بالا و به مادرم موضوع را گفتم و مادر ما هم که نقش ننه بزرگ بلوک را بازی می کرد رفت و دختر را آورد خانه و بعد هم از دختر شماره محل کار پدرش را گرفت و.... معلوم شد که پدر و مادر دختر در برنامه خودشان اشتباه کرده بودند و اگر مادرم نمی رفت دخترشون را بیاره خونه بیچاره باید تا شب دم در می موند خلاصه بعد از یکی دو ساعت زنگ در خونه ما زده شد و من رفتم در را باز کنم وقتی در را باز کردم یکه خوردم خانم زیبا و بسیار جوان که اصلا بهش نمی خورد مادر آن دختر باشه پشت در بود. خلاصه از ما تشکر کرد و دست دخترش را گرفت و رفت.چند روز گذشت و دوباره دختر همسایه که حالا می دونستم اسمش پریسا است را دوباره دم دردیدم ولی این با خودش سلام کرد و خندید و گفت امروز دیگه پشت در نموندم و منتظر دوستم هستم که قرار با هم به - حالا یادم نیست کجا -... بریم و من هم خندان ازش جدا شدم و رفتم بالا. تو راه پله مادر پریسا را دیدم - واقعا زن قشنگی بود، خیلی زیبا و خوش هیکل - دوباره بابت ماجرا چند روز پیش از من تشکر کرد و من هم که بدم نمی آمد بیشتر با او حرف بزنم موضوع را کش می دادم که یک مرتبه دیدم مردی به سمت آن خانوم آمد و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت لاله دیر میشه ها. اول فکر کردم آن مرد باید پدرو یا برادر بزگترش باشد ولی وقتی ما را به هم معرفی کرد فهمیدم که شوهرش است به همان اندازه ای که از دیدن او برای اولین بار یکه خوردم از شنیدن این موضوع هم یکه خوردم. وقتی رسیدم خونه موضوع را به مادرم گفتم مادر ما هم که عملا فضول محل است - البته خوب نیست آدم این طور در مورد مادرش حرف بزنه ولی خوب حقیقت تلخه - گفت آره مرده دکترا مهندسی مکانیک از یک دانشگاه خارجی است و....حالا 50 سال بیشتر داره ووقتی آمده ایرون یک دختر 18-19 ساله را گرفته و حالا هم اگه کسی نگاه کنه فکر می کنه پدر و دختر هستند.بعد از آن روز هر روز سعی می کردم یک جوری سر راه خانم لاله و دخترش قرار بگیرم دیدم پریسا عملا صبح که میره مدرسه ظهر یک ساعتی میاد خونه و بعد هم برای شرکت در انواع و اقسام کلاس ها فوق برنامه زبان و موسیقی و... می ره بیرون تا شب که با پدرش برمی گرده و لاله خانوم هم با این که کار نمی کرد عملا حدود ساعت نه و ده از خانه بیرون می زد و تا شب خونه نبود البته برنامه اش چندان منظم نبود و گاهی اصلا از خونه خارج نمی شد و گاهی در طی روز چندین بار می آمد و می رفت. آقای خونه هم که صبح ها معلوم نبود کی از خونه خارج می شه و شب های با دخترش بر می گشت. خلاصه کار ما شده بود پاییدن این خانواده البته اونها متوجه این موضوع نشده بودن.تا این که یک روز مثل همیشه وقتی که داشتم به سمت دانشگاه می رفتم طبق معلوم برای خریدن چند نخ سیگار به جای این که همان نزدیک خونه خودمون سوارتاکسی شم تا نزدیک میدان پیاده رفتم و از دکه دور میدون چند نخ سیگار خریدم و یکی را روشن کردم و نرم نرمک براه افتادم تا سیگارم تمام شده و بعد همان جا کنار خیابان منتظر تاکسی شدم هنوز چند لحظه نگذشته بود که دیدم ماشینی جلوی پام ایستاد. نگاه کردم دیدم لاله است. تعارف کرد و من هم بی معطلی سوار شدم. همین که سوار شدم دیدم که مانتوش کنار رفته و رانهاش در نهایت قشنگی بیرون افتاده - البته رانهاش لخت نبود و شلوار پوشیده بود البته چه شلواری - و با هر دنده عوض کردنی و یا ترمز گرفتی با حرکت های موزون بالا و پایین میشدند. انقدر محو تماشای ران های لاله شده بودم که عملا درطول زمانی که با هم بودیم چشم از رانهاش برنمی داشتم - گمان کنم خودش هم متوجه شده بود ولی عکس العملی نشان نمی داد. از حرف های که بین ما ردوبدل شد چیز زیادی یادم نمونده و فقط یادمه که از من دلیل این که چرا این همه دور از خونه تاکسی میگیرم را پرسید که من هم با وجود این که دزدکی سیگار می کشیدم راستش را به لاله گفتم و بعد هم گفت البته مادر پدرم خبر ندارند. خلاصه اون روز لاله تا نزدیکی های دانشکده مرا رساند.بعد از آن ماجرا چند بار دیگه هم آن موضوع تکرار شد. کم کم با هم دوست شدیم و در مورد خانواده و خودمون بیشتر حرف می زدیم. فهمیدم حدود 5-34 سالی داره و شوهرش هم 55 سالشه وقتی به اختلاف سنی خودش و شوهرش اشاره کردم کمی دلخور شد و گفت که عادت کرده و شوهرش را هم دوست داره. به صورت خیلی سر بسته به مسائل جنسیشون اشاره کردم و گفتم که این اختلاف در رابطه زناشوئی شما مشکل ایجاد نمی کنه که لاله هم خیلی رک جواب داد فعلا که از جوان های این دوره زمونه توانش بیشتره. جا خوردم و دیگه مسئله را ادامه ندادم.دفعه بعد اون از من سوال کرد راستی تو برای مسائل جنسیت چه می کنی ؟ کف کردم نمی دونستم چه بگم. کمی مِن مِن کردم و گفتم راستش را بخواهید کاری نمی تونم بکنم. خندید و گفت یعنی دوست دختری رفیقی چیزی نداری ؟ گفتم نه. خندید و گفت از بازار آزاد هم استفاده نمی کنی ؟ گفتم تا حالا که نه. ترمز کرد و برگشت به من نگاه کرد و گفت یعنی تا حالا هیچ رابطه جنسی نداشتی ؟ حسابی کم آورده بودم. با خجالت گفتم نه. تقریبا داشت قهقه می زد گفت این که خیلی بده زود تر راه حلی براش پیدا کن. بعد هم درمورد نیاز انسان به رابطه جنسی در کاهش تنش های روحی و..... کلی برام حرف زد. و یک باره برگشت و گفت آقا پژمان نمی خوای پیاده شی رسیدم.آنقدر حواسم پرت شده بود که متوجه نشدم که باید پیاده شم. تمام آن روز تو کلاس به حرف های لاله فکر می کردم و با خودم گفتم خره خودش حرفش را پیش کشیده و آن وقت تو مثل خر وایسادی ونگاه کردی خوب بهش می گفتی که براش کف کردی و......روز بعد از لاله خبری نشد و مجبور شدم خودم برم دانشکده. روز بعدش سه شنبه بود و کلاس نداشتم و مادرم هم برام کلی کار مزخرف دست وپا کرده بود و تا نزدیک ظهرچند بار رفتم بیرون برگشتم خونه از جلوی در خونه لاله اینا که رد شدم دیدم که از داخل سروصدا میاد و معلوم بود که لاله خون اس. با خودم گفتم برم در بزنم و راحت حرفم را باهاش بزنم وقتی کارم تمام شد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دل به دریا زدم و رفتم به سمت خونه لاله اینا. تعجب کردم دیدم در نیمه بازه. حالا نمی تونم بگم اون لحظه چه فکری کردم ولی تا به خودم اومدم دیدم رفتم تو خونه. دیدم سروصدای از یکی از اتاق ها میاد رفتم به سمت اتاق دیدم زنی روی پله رفته و داره پرده ها را دست کاری می کنه ولی اون زن لاله نبود. زن متوجه حضور من شد و ترسید و جیغ کوتاهی زد و آمد از پله پایین بیاد که هول شد و افتاد. نمی دانستم که چه کار کنم می خواستم در رم ولی از طرفی ترسیدم که برای اون زن اتفاقی افتاده باشه بعد از کمی تردید به سمت زن رفتم و بیچاره زنه از ترس زبانش بند آومده بود وقتی گفتم دزد نیستم و از همسایه ها هستم و وقتی دیدم که دربازه آمد تو چون فکر می کردم دزد آومده کمی آرام شد -خودم هم از این که این قدر سریع اون دروغ را سرهم کردم کف کردم -از زن پرسیدم شما این جا چه می کنید؟.خلاصه فهمیدم که خانوم مستخدمه خونه است که هر چند وقت یک بار برای نظافت میاد خونه لاله اینا. خیلی باحال بودکه با وجود این که من این خانواده را این همه زیر نظر گرفته بودم از وجود این زن اصلا خبر دار نشده بودم و حتی گذری هم اون را تو راه پله و یا محوطه ندیده بودم. زن نسبتا جوانی بود که در حد و اندازه خودش خوشگل و خوش هیکل بود. ازش پرسیدم که جایش درد نمی کنه که گفت نه ولی وقتی خواست بلند شه معلوم شد پاش مشکل داره به رانش دست کشید و گفت فکر کنم زخم شده وقتی به رانش دست کشید تازه متوجه ساق های سفید و تپلش شدم که بدون جوراب کیر هر مردی را راست می کرد اون هم کسی مثل منو که حسابی کف کرده بود خلاصه به او اصرار کردم که بزاره نگاه کنم ببینم مشکل اساسی نداشته باشه و اون هم قبول نمی کرد آخر سر به دروغ بهش گفتم من سال چهارم پزشکی هستم و زنه یک بار انگار پزشک محرم همه اسرار است دامنش را بالا زد و رانش را به من نشان داد و دیدم کمی کبود شده ولی خودشما فکرش را بکنید پسری که مدت ها بود که برای حرف زدن با یک زن یا دختر کف کرده از دیدن یک جفت ران سفید و تپل تو یک خانه خالی چه حالی بهش دست می ده. زانو زدم آرام مثلا شروع به معاینه کردم وقتی دستم به رانش خورد یکباره متوجه شدم که کیرم داره می ترکه کمی با رانش ور رفتم و آرام زنه را روی تخت نشاندم و شروع به مالیدن رانهاش کردم که کم کم زنه متوجه شد که مسئله دیگه حالت پزشکی نداره و شروع به مقاومت کرد ولی مالیدن های من کار خودش را کرده بود و اون هم حالی بهحالی شده بود و شروع کرد به مالیدن سینه هاش من هم رانش را ول کردم و دست زدم به سینه ش خیلی سریع لباس های بالا تنه اش را در آوردم و سینه ها شو لخت کردم برای منی که فقط سینه زنها را تو عکس سکس دیده بودم نمی دونید چه هیجانی داشت کمی به سینه اش دست زدم و بعد شروع کردم به خوردن سینه اش زنه به من گفت اسمش نرگسه و اسم منو پرسید و بعد دست زد به کیرم و من هم سریع شلوارم را در آوردم و نرگس کیرم را چسبید و شروع کرد به ساک زدن داشتم از شهوت منفجر می شدم کیرم را از دهنش در آوردم و گفتم برگردد بکنمت گفت چرا برگردم ؟ و بعد شورتش را در آورد و پاهاش را از هم باز کرد و گفت حالا بکن کیرم را گذاشتم جلوش و زور زدم که دیدم انگار دارم جای بر ربطی می زارم و خود نرگس کیرم را گرفت گذاشت جلوی سوراخش و با یک تکان کوچک کیرم تا ته رفت تو شروع به تلمبه زدن کردم نرگس هم انگار داشت از شهوت می مرد. و شروع کرد به آه و ناله خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آبم آومد به نرگس گفتم داره آبم میاد بریزم توت یا نه اون هم گفت بریز. دیگه بی حال شده بودم ولی نرگس هنوز شهوتی بود و همین که کار من تموم شد خودش شروع به مالیدن خودش کرد که چند لحظه بعد با سرو صدا و ناله زیاد اون هم ارضاء شد و بی حال کنار من افتاد. چند دقیقه ای به همان حال ماندیم و بعد من دوباره توجه ام به سینه های نرگس جلب شد و اولش کمی دست به سینه هاش زدم وبعد شروع کردم به لیسیدن آن ها و نرگس هم کم کم آه و ناله اش در آومد ولی یک باره دیدم صداش بند اومد و داره با فشار دست منو عقب می زنه بلند شدم ببینم چه می خواد که دیدم ای دل غافل لاله بالای سرم ایستاده. شلوار منو برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت گورت رو گم کن. من هم بدون هیچ حرفی شلوارم را گرفتم و راه افتادم دیدم یک بسته اسکناس هم انداخت جلوی نرگس و گفت دیگه نمی خواهم قیافه نحست را ببینم دیگه من واینستادم و رفتم ولی تا وقتی از خونه خارج می شدم صدا عذر خواهی و ناله های نرگس را می شنیدم. وقتی رفتم تو راه رو کمی منگ بودم ولی بعد رفتم پایین دم در و منتظر نرگس شدم. معلوم بود گریه کرده وقتی رفتم طرفش با حالت پرخاش گرانه ای به من گفت گم شو منو از کار بی کار کردی ، گولم زدی و همان طور ناله و نفرین کنان دور شد.خلاصه سرتون را در نیارم که بعد از اون ماجرا لاله روی خوش به ما نشان نداد.پایان

راستی یادتون نره اینها همه تخیلات منه هااااااااااااااااا
بازم ممنون از اینکه داستان منو میخونید.

نوشته:‌ دالگلاس

سلام به دوستان شهوانی

بیوگرافی :
اسم من سامان هست و 20 سالمه.شدیدا حشری هستم.خیلی زیاد.قبلا اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و هر روز 4 یا 5 دفعه جق میزدم.الان کمش کردم.اما هنوز هات هاتم.به گفته ی بقیه ، خوش تیپ و خوش لباسم (از خودم تعریف نمیکنم ، فقط حرف بقیه رو میگم) . قدم 184 و وزنم 83 هست. فاکتور از دخترای غریبه ، دخترای فامیل خیلی دنبالمن . 3 ساله که fitness کار میکنم . هیکل خوبی دارم(به گفته ی مربیم . بعد از سه سال که شاگردش بودم این حرفو زد و من دستیارش شدم . در حقیقت در غیاب ایشون (که سه روز در هفته میان باشگاه.) من مربی بدنسازی برو بچ هستم) سرتونو درد نیارم . این از بیوگرافی من.
اسم همسایمون هاله هستش.یه خانوم 26 - 27 ساله.که یه پسر اندک ساله و باهوش داره . شوهرشم همیشه دیر میاد خونه . هاله میگه قنادی داره و تا دیروقت کار داره . من قنادیشو دیده بودم . اما متوجه نمیشدم که آقای صاحب مغازه که حتی پشت دخل هم نمیشینه و دو تا مغازه دیگه هم داره چطور میتونه تا دیر وقت توی قنادی کار کنه؟؟؟!!!! احتمال میدم که سرش جایی بنده . البته فقط احتمال میدم .
هاله قیافه ی خیلی خوبی داره.چشمای قهوه ای.بینی کوچیک . لبای توو پر . هیکل خیلی مناسب . سینه های سایز 75 . وزنش حدودا 60 کیلو.قدش هم حدوداً 165 . کون تپلی داره. تنها مشکلش قدشه که یه کم کوتاهه
خوب ، دیگه بریم سر اصل مطلب :
هیچوقت اصلا فکرشم نمیکردم حتی بتونم بهش دست بزنم... چه برسه به اینکه ... آخه همیشه روسریشو سفت میبست...
توی این چند وقت اخیر بدجوری توی کف یه کس تپل بودم . تا به حال هم سکس نداشتم . آخه از دوست دخترم ضربه ی بدی خوردم و کلا دیگه سمت دخترا یا خانوما نمیرفتم ... حتی از سکس هم دیگه بدم میومد.من که همه اوقات حشری بودم ، یه مدتی از سکس هم بدم میومد. تا اینکه از دست این دوستام که دوباره فیلم سوپرارو آوردن جلوی ما و دوباره روز از نو و روزی از نو ...
سعی میکردم کم جق بزنم . روزی 1 یا نهایتا 2 بار اگه خیلی اوضاع به هم میریخت . اما بعضی اوقات که فیلمای shyla stylez رو میدیدم 3 بار هم میزدم . خیلی خوبه این شایلا . کون تپل ، سینه های بزرگ که خوراک کیر گذاشتن لاشه ، ساک زنه حرفه ای ، پورن استار درجه 1 و ....
بگذریم...
من تو فکر همه رفته بودم واسه سکس به جز این خانوم خوشگله که الان مدیر آپارتمانم هم هست . تا اینکه :
شب چهارشنبه سوری بود . همه رفته بودیم دم در آپارتمان واسه تفریح و آتیش بازی و اینا که یه چیزی دیدم و نظرم راجع به هاله خانوم عوض شد . شوهرش که طبق معمول خونه نبود ! هاله خانوم اومده بود دم در . با پسر 7 - 8 سالش . یه پسری کنارش وایساده بود . جلوتر رفتم و دیدم که پسره از همسایه های قدیمه و .... دستشو انداخته رو شونه هاله خانوم . هاله خانوم هم هیچی بهش نمیگه . آقا ، چشمتون روز بد نبینه ، از اون به بعد هر وقت جق میزدم به یاد این خانوم بود . چون میدونستم که اهل حاله و میشه یه کارایی کرد .اما برای من خیلی سخت بود . چون اولین بارم بود و از داستانهای سایت ها هم نمیشد راهی پیدا کرد . آخه پیشنهاد سکس دادن واقعا سخته . مثل این داستانا که بقیه مینویسن نیس.آدم میترسه نکنه طرف دادو بیداد کنه ، فحش بده ، آبرو ریزی کنه ، با خانواده در میون بذاره و ... خلاصه اینکه کلی با این خانوم جق زدم و لذت بردم . دیگه فیلمای shyla رو کم میدیدم . آخه هاله برام تازگی زیادی داشت .
گذشت و گذشت که از همسایمون شنیدم که مادرش از این هاله خانوم ما متنفره . پرسیدم چرا؟گفت مادرش میگه هروقت هاله میاد دم در آپارتمانشون تا با شوهر همسایمون حرف بزنه راجع به مسائل آپارتمان ، هاله با عشوه حرف میزنه و تقریبا لاس میزنه با مردا ... دیگه من دومین سوتی هاله رو هم دیده بودم . اوضاع کیرم ناجور بود . دیگه دل دل میزدم تا فرصت پیش بیاد که یه تلمبه ی جانانه داشته باشم با هاله جون . اما چجوری ؟؟؟!!!! واقعا چجوری؟؟؟؟!!!! منم که خجالتی . اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم بهش بگم ، توو چه موقعیتی بهش با تیکه حرفمو بزنم یا هرچی ... از ترس آبرو ، میترسیدم کاری بکنم. نا امید شده بودم و فقط دلم خوش بود که میتونم باهاش جق بزنم . یه مدتی گذشت و من از فکر هاله کم کم داشتم میومدم بیرون . ساعت 5 و 6 بود که از دانشگاه رسیدم خونه . خیلی خسته بودم . میخواستم سریع برم توو اتاق بخوابم فقط . که... تلفن خونه زنگ خورد . کسی بر نداشت . با اینکه همه خونه بودن . احتمالا گوشیو پیدا نکرده بودن . دیدم چاره ای نیست و قطع میشه الان . باید بردارم . گوشیرو برداشتم ، شماره رو که دیدم فهمیدم شماره ی خونه توو همین نزدیکیاست . برداشتم و دیدم هاله خانومه :
من : سلام . بفرمایید
هاله : سلام . خوب هستید . من کاظمی هستم . همسایتون
- خوب هستید خانوم کاظمی؟ خانواده خوب هستن ؟آقای کاظمی خوبن؟امری دارید؟گوشی رو بدم به ...
- نه نه.راستش اگر کس دیگه هم برمیداشت ، میگفتم گوشی رو بدن به شما . با شما کار داشتم.
جا خوردم ! نمیدونستم جمله بعدیش چیه . خیلی ساده جوابشو دادم که اگه کسی صدامو شنید شک نکنه:
- خواهش میکنم . امرتونو بفرمایید خانوم کاظمی؟
- راستش پدرتون توی جلسه ساختمون صحبت میکردن ، فهمیدم که شبکه ی ( ...) رو که ما همه پارازیت داریم رو شما میگیرید و شما درستش کردی.
- درسته.
- من به این شبکه خیلی علاقه دارم و واقعا فقط همین شبکه رو نگاه میکنم . جاهای دیگه چیزی نداره . ممکنه لطف کنید بیاد برای ما هم بگیریدش؟
- چشم . اونکه مشکلی نیست . میام میگیرمش براتون . فقط الان یه لحظه بزنید روی همون شبکه ببیند هنوزم پارازیت داره؟آخه بعضی اوقات پارازیت ها روی قسمتهایی از یه فرکانس ، ساعتی هستش.
- بله.الان میزنم و میبینم... هنوز پارازیت داره.
- باشه.پس اجازه بدید به خونه خبر بدم و بیام خدمتتون .
- بله.خواهش میکنم . منتظرتونم .
- پس من تا 10 دقیقه دیگه میام خدمتتون .
- خیلی ممنون . لطف میکنید .
- خواهش میکنم . این حرفا چیه . خداحافظ
- خداحافظ
من اصلا توو خط و حرفه اینکه الان برم اونجا و فلان کنم و بیسار کنم و تیکه بندازم و اینا نبودم اونموقع . آخه خیلی خسته بودم.اصلا کیرمم سیخ نمیشد . فکرشم به هیچ عنوان نمیکردم که خبری بشه . آخه الکی که نیست . اون هم برای خودش حیائی داره دیگه . منم خجالتی . پس امکان نداره خبری شه . خیلی ریلکس و خیلی خسته دوباره شلوار جین پوشیدم با یه پیرهن مشکی آستین کوتاهه تقریبا برّاق . هر وقت این شلوارو میپوشم ، کیر و خایم خیلی ضایع معلوم میشه . یعنی پفش معلوم میکنتش . ولی بالاخره کیر و تخمه دیگه . مثه همه کیرای دیگه پفش توو شلوار معلوم میشه . چندبارم بابام بهم تذکر داده بود که این شلواره ضایعست اما من که جای خاصی نمیرفتم که . دو دقیقه میخواستم برم پایین و بشینم رو مبل با کنترل ور برم و برگردم بالا . اصلا فرصت معلوم شدن تخم و اینا پیش هم نمیومد که . به خانواده خبر دادم که دارم میرم و رفتم به چند طبقه پایینتر از خودمون.
زنگ زدم . در رو خودش باز کرد . تقریبا مطمئن بودم که شوهرش نیست طبق معمول . آخه هم اینکه خودش زنگ زده بود و ازم خواسته برم واسش کانالو بگیرم و هم خودش درو باز کرده بود . خب معمولا مرد خونه این کارارو میکنه وقتی خودش خونه باشه دیگه . ولی خودمو زدم به اون راه .
من : سلام خانوم کاظمی . میبخشید دیر شد . من در خدمتم
هاله : خواهش میکنم . باعث زحمت ...
- این حرفا چیه خانم کاظمی .
- بفرمایید داخل
- با اجازتون
- خواهش میکنم . بفرمایید .
تا رفتم توو ، خونه رو که دیدم ، احساس کردم قبل از اینکه بیام اینجا بمب منفجر کردن !!! همه چی بهم ریخته بود ! حتی یه صحنه ای رو دیدم و سریع رومو برگردوندم که یه وقت فکر نکنه محو شدم! یه شرت و یه سوتین مشکی روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری بود!اصلا کلا خستگی از یادم رفته بود . احساس کرده بودم که این هاله جون از من خوشش اومده و اینا همه علامته . آخه وقتی آدم سالم باشه ، پسری که دعوت میکنه خونش ، توی دید پسره شرت و سوتین نمیذاره یا حداقل اگرم گذاشته ، وقتی میبینه دیدم ، سریع میره برمیداره یا حتی اگر سهواً اونجا گذاشته بودتش ، قبل از اومدن یه پسر حتما برش میداره!
با گفتن بفرمایید بشینیدش ، نشستم روی مبل راحتی که دور تلویزیون بود .کنترلو برداشتم . ماهواره رو روشن کردم . تلویزیون هم روشن بود . رفت یه چیزی بیاره برای پذیرایی از من . تا رفت ، کنجکاو شدم بدونم چی میدیده قبل از این کانال که ماهواره الان روشه . recall رو زدم و دیدم رفت روی Hustler TV . فهمیدم که بــــــــــــــــــــــله!خانوم سوپر هم میبینه . اصلا به روی خودم نیاوردم . انگار نه انگار . برگشت . برام شربت آورده بود و ....
درست میدیدم . مانتو و روسریشو رو درآورده بود توو آشپزخونه . چی تنش بود ؟ یه بلیز یقه هفتی قرمز . با شلوار جین چسبون سرمه ای. البته شلوارشو وقتی درو باز کرد هم دیدم . وقتی شربت رو تعارف کرد ، کاملا چاک ممه های نازش رو دیدم و حسابی دید زدم . نمیدونم فهمید یا نه . ولی به هر حال شربتو با سرعت ملایم برداشتم و تشکر کردم و گذاشتم رو میز . باورم نمیشد ، آخه با وجود اینکه اون دوتا موضوع رو که براتون گفتم ازش دیدم ، بازم باورم نمیشد این خانوم که همیشه موهاشو زیاد بیرون نمیذاره ، الان روسریشو درآورده ، مانتوشم درآورده و با شلوار جین تنگ و اون بلیز ، جلوی من وایساده ! موهای بلوند قشنگی داشت . آقا من شبکه رو براش گرفتم . اومدم صدارو زیاد کنم با کنترل تلویزیون ، چون داشتم تلویزیونو نگاه میکردم و سرم بالا بود به جای زیاد کردن صدا ، دکمه ی بالای جوی استیک رو زدم و تلویزیون از Input2 خارج شد و رفت رو کانال 5 خودمون .اومدم برگردونمش روی input2 که کنترل از دستم افتاد . تا اومدم شربتو بذارم رو میز که کنترل رو بردارم ، هاله خانوم کنترلو برداشت . عذرخواهی کردم . گفت بابا عیب نداره . عذرخواهی چرا میکنی سامان جان (!) .
سامان جان؟؟؟؟!!!! بله ! سورپرایز شدم که اینجوری صدام کرد .راستی یادم رفت بگم که هاله خانوم روی مبل تک نفره کناریه من نشسته بود .
بعد دکمه ی input رو زد . رفت رو input1 . و... واااااااااای ... صحنه ای اومد که نباید میومد . input1 برای سینما خانوادشون بود و داخلش هم دیسک سوپر . مرده داشت حسابی تلنبه میزد و چون به چهارتا بلندگوها وصل بود ، صدای زیادی توو خونه از آه کشیدن زنه پخش شد . احتمالا داشته سوپرارو میدیده بعد که با تلفن داشته با من حرف میزده و گفتم بزن رو اون شبکه ، input رو عوض کرده و یادش رفته فیلمو قطع کنه . من واکنش بدی نشون ندادم . اتفاقا برای اینکه به هدفم برسم ، زیر چشمی نگاهش کردم و فهمیدم داره نگاه میکنه ، یه لبخند زدم که یعنی آره ، منم سوپر میبینم و پایه سکس هستم و از دیدن فیلم ناراحت نشدم . بیچاره اولش دستپاچه شد و زد دوباره رو کانال 5 ! ولی بعد که لبخند منو دید ، دوباره زد روی input1 و با یه مکس 3 ثانیه ای برای کم کردن صدای تلویزیون دوباره کلید رو زد و رفت روی input2 .
شبکه رو که دید خوشحال شد و خیلی تشکر کرد . منم با همون لبخند ، بهش نگاه کردم و 2 – 3 ثانیه با سکوت بهش لبخند زدم و گفتم خواهش میکنم . وقتی رفته بود رو سوپره ، خجالتم ریخته بود یکم . ولی هنوز کار داشت تا به بی خجالتی برسم که هیچوقت نمیرسم . آخرشم گفت من حتما جبران میکنم توی کارای دیگه ... (تو دلم گفتم ، جبرانش یه وعده ناهاره همراه با دسر کس تپل و پستونای خوش فرمت )
خلاصه از اون اتفاق یه 2 ماهی گذشت و من فقط دو سه بار توی پارکینگ دیدمش که خیلی خوشتیپ کرده و داره میره جایی با ماشینش . این دوماهه با سوژه ی پستونای قشنگش و کون تپلش که اونروز یه مقداری دیدشون زده بودم خیلی جق زده بودم . دیگه داشت خسته کننده میشد .
یه بار که رفته بودم سوپر مارک برای خرید واسه مادرم ، موقع برگشتن دیدم اونم پیاده داره میره سمت سوپر مارکت . تا دیدمش سلام علیک گرمی باهاش کردم و برخلاف همیشه ، با کلی خجالت و ترس ، هاله خانوم صداش کردم و دستمو بردم جلو که باهاش دست بدم ، میدونستم اینکارو نمیکنه و فقط میخواستم شانسمو امتحان کنم . درکمال ناباوری اونم سریع دستشو آورد و باهام دست داد .احوال پرسی کرد و منم همینکارو کردم . بدلیل اتفاقایی که در آینده قراره بیفته ، الان میتونم بهتون بگم که شوکه شده بوده که من اسمشو از کجا میدونم! یه جمعه که برای دادن پول شارژ رفته بودم دم خونشون که پول شارژو بدم قبل از اینکه زنگ بزنم ، شنیدم شوهرش بلند صداش میکنه : هاله یه چایی برای من بیار ...
از داستان خارج نشیم . دستشو که گرفتم حس خوبی داشتم . دست کوچولوی زنونه ی نازی بود . گرمی خوبی داشت . تا چند دقیقه ای که صحبت میکردیم ، دستشو ول نکردم . اما سفت هم نگرفته بودم که اگه یه وقت دوست نداشت ، دستشو ببره عقب . اما تمام اون چند دقیقه دستش توو دستم بود.خجالتم ریخته بود.دیگه برام ضایع شده بود که خوشش اومده از من و باهام کار داره . راستی نگفتم که چی پوشیده بود ! کاملا فکر کرده بود اومده دبی! یه شلور تنگ جین . مانتوی کوتاه . در حد روی باسن.قهوه ای رنگ . دکمه ی مانتوشو 2 تاشو باز گذاشته بود.مجددا یه پیرهن یقه هفت زیرش بود.شالشم اصلا دور گردنش نبود . یه مقداریشو رو سرش گذاشته بود و گردن خوشگلش معلوم بود . چاک سینه ی خوش فرمشم معلوم بود . داشتم دیوونه میشدم از دیدن پستونای خوشگلش.واقعا خوش فرم بودن و برجستگی خاصی داشتن.گفتم این بره داخل سوپر مارکت ، نمیذارن برگرده بیرون.حتما یه دست میکننش!!!! داشت راجع به اون روز و درست شدن اون شبکه باهام حرف میزد و عذر خواهی کرد بابت اون فیلم . منم فرصتو غنیمت شمردم و گفتم اصلا مشکلی نیست . من اصلا ناراحت نشدم . بالاخره هرکسی نیازهایی داره و مشکلاتی داره و لازمشه بعضی اوقات چیز کنه دیگه .منم از اینجور مشکلات زیاد دارم.خیلی.با گفتن کلمه ی "چیز کنه" ، در واقع هم گفته بودم "ارضا کنه " و هم نگفته بودم . اونم تا گفتم "چیز کنه" ، لبخند زد . بعد دلو به دریا زدم و گفتم که براتون مقدوره یه روز بیام خدمتتون چندتا سوال راجع به مشکلاتم ازتون بپرسم؟بالاخره شما از من بزرگترید ، شاید راه حلی بدونید . منتظر دو تا چیز بودم ، یا یک عدد چک یا سوالِ چه مشکلی؟ گزینه دوم درست بود . همینو پرسید . گفتم خدمتتون عرض میکنم . گفت خصوصیه؟گفتم بله.ضمناً حدود نیم ساعتی حرفه . حتما خونه نگران میشن اگه بخوام براتون الان توضیح بدم . نصفه کاره میمونه . براتون مقدوره یه روز بیام؟ احساس صمیمیت خاصی با شما دارم . این مشکلو نمیتونم به کسی بگم . آخه همه عین شما مهربون نیستن . خانوادمم ممکنه راجع بهم فکر بدی بکنن اگه بهشون بگم . اما احساسی که به شما دارم عین یه خاله ناتنیه . نمیدونم با این حرفام دارم زیاده روی میکنم یا نه اما واقعا همینطوره . باهاتون احساس راحتی خاصی میکنم . یکم من و من کرد و گفت فردا ساعت 10 بیاید ، درخدمتتونم . معلوم از چهرش که کس لیسیام جواب داده .گفت بچم اون ساعتا مدرسه هست و شوهرمم نیست . در اینصورت اگه حرفتون خصوصیه ، کسی نمیشنوه . شاید دوست نداشته باشید . گفتم بله . ممنون از لطفتون . من فردا صبح میام خدمتتون ... گفت خواهش میکنم ، فقط لطف کنید کسی رو از این ملاقات با خبر نکنید . ممکنه فکر بدی بکنن (!). گفتم چشم خاله! لبخند خیلی نازی زد و رفت سمت سوپر مارکت ... خداحافظی کردیم اما من دست دست کردم که خریداشو موقع برگشت براش ببرم خونه . اینم یه جور کس لیسی بود دیگه . وقتی برگشت دیدم دستاش پر از خریدایی بود که کرده . منو که دید جا خورد و ترسید . گفتم چرا میترسی خاله؟صبر کردم کمکتون کنم و وسایلاتونو بیارم براتون . گفت : وااااای مرسی عزیزم.شرمنده میکنی منو . نه اصلا حرفشم نزن . نمیذارم ببری . نزدیکش شدم که کیسه هارو ازش بگیرم . شیطونیم گل کرد و زیای رفتم جلو که گرمامو حس کنه . چند ثانیه همونجوری آروم آروم ازش کیسه هارو گرفتم . خشکش زده بود . به چشمام یه جور خاصی نگاه میکرد . لبخن زد و با هم راه افتادیم سمت خونه . کوچه خیلی خلوت بود . مطمئناً هیچکس مارو ندیده بود . چون یه مقداری هم تاریک بود . آخه اونجایی که کیسه هارو ازش گرفتم ، یکی از چراغای کوچه سوخته بود و نور کم بود .تا خونه ساکت ساکت بود . دم در که رسیدم تا اومدم زنگو بزنم ، گفت نه نه نه . میبیننمون از پشت آیفون . کلید انداخت و در رو باز کرد . اساسارو داخل آسانسور گذاشتم و بعد که به طبقشون رسیدیم ، براش خالی کردم و گذاشتم توو خونش . شوهرش خونه نبود . بچش هم احتمالا خواب بود . ساعت حدود 9 بود و تمام چراغای خونشون خاموش بود . گفت مرسی که کمک کردی سامان جان . دستت درد نکنه . خسته نباشی . گفتم این حرفا چیه هاله خانوم گل . لبخند زد و دستشو آورد جلو که دست بده . باهاش دست دادم و خدافظی کردیم . وایساد تا سوار آسانسور شم ، در رو که باز کردم یهو به ذهنم رسید که من که این همه پررو بازی درآوردم ، تیر آخرم بزنم و شمارمو بدم ، اونم داشت درو میبست که گفتم ، ببخشید هاله خانوم ، جسارت نباشه ها ، می خواید برای اینکه فردا بهتر هماهنگ شید باهام برای اومدنم ، شمارمو خدمتتون بدم که یه وقتی کسی نبینتمون و فکر اشتباه نکنه ؟ چند ثانیه نگاه کرد و گفت آره آره ، راست میگی . بگو شمارتو . گوشیشو درآورد و شمارمو زد تووش . گفتم شبتون بخیر . اونم گفت شب بخیر و خداحافظی کردیم و رفتیم ...
خیلی خیلی کشکی به خونش راه پیدا کرده بودم . واقعا کشکی تر از داستانای سکسی الکی .
وقتی اومدم خونه ، با صبح همونروز دوش گرفته بودم ، بعد از شام رفتم یه دوش دیگه گرفتم و حسابی هم به کیرم رسیدم و تمیز تمیزش کردم.بدون حتی یه دونه مو . بالاخره اتفاقه دیگه . منم سگ حشر ، دوس داشتم حداقل توی خیالم به ایم فکر کنم که فردا خبری میشه . از شانس من ، صبح که رفته بودم حموم کسی خونه نبود به همین خاطر بخاطر حموم مجددم ، کسی سین جینم نکرد . لباس کثیفامم توی سبد لباسای کثیف ، گذاشتم ته که ضایع نشه .
شب موقع خواب شروع کردم به مالیدن کیرم.وسطای کار بودم که گفتم بذارم آبم بیشتر جمع شه که اگر احتمال 1% فردا اتفاقی افتاد ، آبم زیاد بیاد ، بیشتر حال بده . با یه کیر شق و با بدبختی زیاد خوابم برد . سعی کردم بهش فکر نکنم تا خواب ببره . بالاخره ساعت 2 خوابم برد . از بس به هاله فکر کرده بودم فکر میکردم توی خواب ، خوابشو ببینم . البته این اتفاق نیفتاد . اما صبح که بیدار شدم دیدم کیرم شقه . البته این چیزیه که توی اکثر مردا طبیعیه.پسرا میدونن چی میگم . اکثرا وقت بیدار شدن از خواب صبح ، کیرامون زودتر از خودمون بیدار میشن (!) . اما برای من مشخص بود که اگه الان شق کردم احتمال زیاد بخاطر فکر کردن زیاد به هاله هست . 8 بیدار شدم . صبحانه رو زدم . یه مقدار درس خوندم . ریاضی مهندسی . از بس توی فکر هاله بودم ، ساعت 9:30 که از پشت میزم پا شدم متوجه شدم که هیچی از چیزایی که خوندم یادم نیست !!!! توو خونه همه سرکار بودن . منم که دانشگاه نداشتم اونروز . پس باز هم جایی واسه سین جین شدن وجود نداشت . مطمئنا هم تا ساعت 5 کسی خونه نمیومد .
برای آماده بودن برای هرگونه اتفاق ، مجدد شرتمو عوض کردم و یه شرت مشکی اسپرت آدیداس پوشیدم . یه رکاپی آبی هم پوشیدم . یه پیرهن سرمه ای تنم کردم . با یه شلوار جین تیره (طبق معمول) . از عطر بِربِری ای که داشتم و بوی خیلی ملایم و شیرینی داشت به گردن و مچ دستم زدم . زنجیرمو انداختم گردنم و دوتا هم از دکمه های پیرهنمو باز گذاشتم . کالج مشکی پام کردم . 5 دقیقه به 10 بود که اس ام اس اومد برام . گوشیمو با ذوق و شوق برداشتم.گفتم هالست . اس ام اسو بازکردم دیدم ایرانسله . همچین شاکی شده بودما ! سر ساعت 10 صبح ، دم در خونه ی هاله خانوم بودم . زنگ رو زدم . کسی در رو باز نکرد . دوباره زنگ زدم . اینبار در باز شد و یه خانوم فوق العاده زیبا درو باز کرد . یه آرایش ملایمی کرده بود که خیلی قشنگش کرده بود . بلیزخوشگل سفید رنگی تنش کرده بود . از بس پیرهنش نازک بود ، سوتین قرمزش معلوم بود . موهاش رو کاملا باز گذاشته بود و یه تعدادی از موهاشو ریخته بود روی صورتش . جیگری شده بود . یه شلوار فوق العاده چسبون پاش بود . خیلی چسبون بود . اما چون بلیزش کمی بلند بود ، اجازه نمیداد کون خوش تراششو ببینم . از همه جالب تر برخلاف دفعه قبل موقع باز کردن در ، نه مانتو و نه روسری ای در کار بود . البته این موضوع رو بعدا که خاطراتو مرور میکردم یادم اومد . آخه اونموقع محوش شده بود .
گفتم : سلام خانوم کاظمی
گفت : سلام سامان جان
چهره ی منو که دید ، جلوی چشمام به شوخی چندتا بشکن زد . فهمیده بود محوش شدم . خجالت کشیدم . گفت بفرما داخل . اصلا حواسم نبود که دارم با کفش وارد میشم ، قدم اولو که گذاشتم داخل خونه ، تازه یادم افتاد و کفشمو در آوردم . اما گذاشتم داخل که کسی اگر اومد ، کنجکاو نشه که کدوم مردیه توو این موقع از روز . تقریبا همه ی اهل ساختمون میدونستن شوهرش تا آخر شب خونه نیست . اینبار که وارد خونه شدم ، دیگه آثاری از به هم ریختگی نبود . همه چیز مرتب بود . همه جا خوشگل و تمیز بود . پرده های خونه رو کنار نزده بود . خونه کم نور بود . رو مبل نشستم . گفت کافی میکس میخورید یا چای؟ منم که از شیرخشک ریختن توی قهوه بدم میومد ، گفتم ممکنه برام قهوه درست کنید توی قهوه جوش؟کافی میکس دوست ندارم زیاد . قهوه رو آورد . شکرش کم بود . شیرشم کم بود . پرسید شیرینیش چطوره ؟ گفتم یه مقدار کمه . تا بلند شد شکر بیاره گفتم بشینید خواهش میکنم . با شیرینیه شما میخورمش (!) . نگاه عمیقی کرد و بعد لبخند زد . بعد با پررویی تمام گفتم فقط شیرش کمه که فکر نکنم در این مورد بتونم از شخص شما استفاده ای ببرم ! حرف غیر منتظره ای بود . خنده ای کرد . اما فهمیدم خندش از روی بی جوابی و دست پاچگیه . رفت و شیر آورد . قهوه رو که خوردم کمی راجع به چیزای مختلف حرف زدیم.بعد گفت : خب حالا برو سر اصل مطلب سامان جان . منم جا خورده بودم . آخه اصل مطلبی وجود نداشت . من حقیقتاً حرفی نداشتم که بهش بزنم . دیشبشم فقط یه شر و وری گفته بودم که بتونم بیام خونش که شاید بشه با هم یه حالی بکنیم...
من و من کردم و گفت که انگار خیلی سختته حرفتو بزنی که انقد من و من میکنی . گفتم چقد خوب درک کردی... (البته اصلاً کار سختی نبود چون تابلو بود روم نمیشه بهش چیزی بگم ! اما ضایع نکردم و ازش تعریف کردم) . شروع کردم یه سری داستان کس و پرت براش تعریف کردم از ضربه ای که از بهترین دوست دخترم خوردم و اینکه تمایل زیاد جنسی من باعث شده بود فکر کنه فقط بخاطر سکس میخوامش و اینجور حرفا ...
گفت مشکل بزرگی داری اما خودت میدونی که راه های زیادی برای رفعش هست . شیطونی کردم و پرسیدم مثلا چه راهی؟متوجه منظورتون نشدم . گفت : با من راحت باش . منو هاله صدا بزن . بعد با تجب زیاد پرسید راستی تو اسم منو از کجامیدونی؟!داستانو براش گفتم . بعد گفت یکی از راه ها اینه که خودتو خالی کنی.خودم به خریت زدم و گفتم چجوری آخه؟فهمید دارم شیطونی میکنم . گفت همونجوری که تو این همه مدت با فکر من خودتو راحت کردی ! پشمام ریخته بود . گفتم شما طالع بینی هم میکنی مگه ؟؟؟؟!!!!! خندید و گفت نه . ولی از همون روز که برای درست کردن ماهواره اومدی اینجا و با دیدن من شلوارت اونجوری باد کرد ، فهمیدم با من حال میکنی . آقا اینارو که گفت من فشارم افتاده بود . آخه اولین بار بود که یه زن جلوم اینجوری حرف میزد و احساس میکردم منظور داره . حتی با دوست دختام هم کمتر موقعیت واسه اینجور حرفا پیش اومده بود . چون زرت و زورت به هم میزدیم با هم . البته این آخریه فرق داشت . یه اپسیلون . چون یکمی پیشروی داشتیم و یه کارایی در حد مالوندن داشتیم اما هم کوتاه بود هم اصلا به سکس نرسیده بود . خلاصه سرتونو دردنیارم . دعوتم کرد برای قهوه ی دوم ، برم روی میز دونفره کوچیکشون و با هم قهوه بخوریم . با کمال میل قبول کردم . نشستیم رو صندلی ها . فاصلمون به دلیل کوچیک بودن میز گرد ، کم بود . بی مقدمه بهش گفتم شما خیلی چهره ی زیبایی داری . گفت قربونت برم عزیزم . لطف داری . تو هم خوش تیپ کردیا امروز . گفتم چشماتون خوش تیپ میبینه .خندید . دستمو گذاشتم روی دستش . اول به دستم نگاه کرد بعد به چشمام . گفت دستامو دوست داری.گفتم آره . واقعا خوبن . گرماشون خیلی لذت بخشه . اینو که گفتم هاله هم با اون دستش ، دست دیگه ی منو گرفت . قلبم خیلی تند میزد . خیلی تند . از استرس کنکور، بیشتر استرس داشتم ! گفت منم حس خوبی به دستات دارم .
صورتامون خیلی به هم نزدیک شده بود . گرمای نفساشو حس میکردم . لبامو گذاشتم روی لباش و اونم همراهی کرد و شروع کردیم به لب گرفتن . دستشو گذاشت پشت گردنم.منم با دوتا دست صورتشو گرفتم و آروم آروم ازش لب میگرفتم . زبونشو میاورد جلو که بخورم . منم حسابی با زبونم زبونشو میخوردم . دستامو روی گردنش گذاشتم و باز هم لبای همو خوردیم . هاله لب پایینیمو و من لب بالاییشو میخوردم . حدوداً 10 دقیقه لب میگرفتیم . لبای فوق العاده ای داشت . بعد که لبامونو جدا کردیم جفتمون نفس نفس میزدیم . جفتمون حشری شده بودیم . گفتم : هاله ؟ گفت : جانم؟
- میشه با تو خودمو آروم کنم؟مطمئن باش هیچکس خبردار نمیشه . من واقعا بهت علاقه ی خاصی دارم . درسته که چند سال تفاوت سنی داریم اما...
صحبتمو قطع کرد
- ما که نمیخوایم با هم ازدواج کنیم که!!!!
- پروفسور منظورم اون نبود . منظورم اینه که تفاوت سنیمون ، ربطی به رابطمون نداره
- باشه . فهمیدم . قبوله .
- واقعا ؟ راست میگی هاله ؟
- آره عزیزم . هرکاری دوست داری بکن . خودتو با من آروم کن . منم نیاز تورو دارم . شوهرم که اکثر اوقات نیست . وقتی هم میاد خستس . تو هم که ماشاا... خوشگلی . خیلی وقته تو خطتم . اما زشت بود که به یه پسر 6 سال از خودم کوچیکتر ، پیشنهاد رابطه بدم .
- کاش زودتر خجالتو کنارگذاشته بودی و میگفتی بهم که منم این همه عذاب نکشم تا بهت بگم
- گذشته دیگه ! میخوای تلافیشو سرم در بیار حالا!!!!
- اتفاقاً دقیقاً قصدم همینه .
- یعنی چی؟؟؟!!!!
- یعنی اینکه ....
دوباره شروع کردم ازش لب گرفتن . این دفعه حشری تر . محکم لباشو میخوردم و اونم همراهیم میکرد. لب رو لب بودیم و من آروم پاشدم و از زیر بغل گرفتمش و بلندش کردم . بعد که اونم وایساد عقب عقب بردمش و چسبوندمش به دیوار . خودم چسبیدم بهش . قدش ازم کوتاه تر بود . بخاطر همین کیرم چسبید به شکمش . کاملا شق بود . کیرم آنچنان بزرگ نیست . 15 سانته . لبشو جدا کرد ازم و گفت : اوه اوه . چه خبره اون پایین . دوباره شروع کرد به لب گرفتن . دستامو انداختم زیر رونش بلندش کردم و بردمش توو اتاق خواب . گفتم : اتاق راست یا چپ؟ گفت : راست .
انداختمش روی تخت . تخت دونفرشون . افتادم روش . دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز میکرد و دست میکشید به سینه هام . پیرهنمو در آورد و انداخت پایین تخت . دستاشو بردم بالا و آروم بلیزشو در آوردم . سوتین خوش رنگی بود . پستونای نازشو میمالیدم . دیگه خجالت حالیم نبود . فقط میخواستم بکنمش . از روی سوتینش پستوناشو خیلی مالیدم و همزمان ازش لب میگرفتم . اومدم پایینتر و در و اطراف نافشو لیس زدم . شکمش خیس خیس شد . شلوار فوق العاده تنگ و قشنگشو دلم نمیومد در بیارم . اما با فکر اینکه چه چیزی زیر شلوارش منتظرمه ، سریع شلوارشو درآوردم . چشماشو بسته بود و آه های ریزی میکشید . شورت و سوتینشو ست کرده بود . هر دو قرمز و هردو از یه جنس . بند کنار شرتشو باز کردم . کس بی نظیری داشت . بدون مو بود . سفید بود . چوچول خوش رنگ و صورتی کم رنگی داشت . شروع کردن به خوردن تاجک یا همون چوچولشو . زیاد بلد نبودم . هرچی از فیلما بلد بودم اجرا میکردم . اولین کسی بود که میچشیدمش . زیاد طعم خاصی نداشت اما خوردنش لذت بخش بود . نمیدونم چرا . چوچولشو میک میزدم و میلیسیدم . چهرشو که دیدم تازه فهمیدم تو فضای دیگه بود . لباشو گاز میگرفت و ناله های بلندی میکرد . زبونمو به سوراخش نزدیک کردم و آروم فشار دادم داخل کسش . باز هم طعم خاصی نداشت و تقریبا بد مزه بود . اما واقعا عاشق خوردنش بودم . خیلی لذت بخش بود . بعدا فهمیدم فقط دفعه اول چون آدم به طعم کس عادت نداره زیاد خوشش نمیاد و توی دفعات دوم و سوم کاملا عادی و حتی خوشمزه به نظر میاد . کیرم شلوارمو داشت جر میداد .انگشتمو آروم بردم داخل کسش . یه لحظه نفسش قطع شد و دوباره خیلی با لرز و شهوت بازدم کرد . سرعت انگشتمو زیاد کردم و دو تا انگشتمامو توش کردم . تند تند عقب و جلو میکردم و چهرشو میدیدم و بدنشو میدیدم که چطور داره به خودش میپیچه از لذت . دادش بیشتر شده بود . اما پنجره ها دو جداره بود و صدای هاله هم خیلی زیاد نبود که همه همسایه هارو ردیف کنه دم در . اون لخت لخت بود و من هنوز شرت و شلوار پام بود . لبامو روی بدنش آروم به سمت بالا حرکت دادم ، از نافش گذشتم و کمی بالاتر به سینه هاش رسیده بودم.سینه هاشو با ولع زیاد میخوردم . سر سینه هاشو که رو به بالا هم بودن و قهوه ای خوشرنگ ، میک میزدم . دیگه کارش تموم بود ، معلوم که واقعا تشنه ی کیره . یه مقداری ازش دوباره لب گرفتم و دستاشو گذاشت رو کمرم و منو وادار به چرخیدن کرد . حالا اون رو بود و منم زیر . کمربندمو با عشوه باز کرد . زیپ شلوارمو با عشوه ی بیشتر . شلوارمو از پام در آورد . با ناخنای بلندش از روی شرت ، آروم میکشید روی تخمام . تمام بدنم مور مور شد . چندین بار اینکارو کرد و بعد با دودست کیرمو میمالید . خیلی حشری شده بود . عین من . اما سگ حشریمو نشون نمیدادم . چون نمیدونستم از سکس وحشی خوشش بیاد یا نه . بهش احترام گذاشتم تا خودش بهم بفهمونه وحشی بکنمش یا آروم . شرتمو یا دندوناش آروم آروم کشید پایین . منم با بالابردن کمرم بهش کمک کردم . چند لحظه با شهوت زیاد به کیرم نگاه کرد . کیرم با اینکه شق بود ، روی شکمم بود . زبونشو گذاشت رو تخمام و آروم خوردشون . لیسشون میزد و کیرمو میمالید همزمان . واقعا خوب اینکار میکرد . نور ظهر که توو اتاق بود ، سکسمونو قشنگترکرده بود . سر کیرمو گذاشت رو لباش و شروع کرد به ساک زدن . همشو نمیتونست بخوره . اما تا همونجاشم که میخورد ، لذت بخش بود برام . همزمان که ساک میزد ، با ناخناش ، تخمامو آروم تحریک میکرد . واقعا نزدیک بود آبم بیاد .
- هاله الان میاد . بسه دیگه . حسرت کستو به دلم نذار.
خندید و گفت : چشم عزیزم .
با خجالت گفتم :
- هاله الان ساعت 12:30 هست. تا بچت از مدرسه بیاد ، نهایتا 1 ساعت وقت داریم .
- خب؟
- اسپری داری؟
- تاخیری؟
- آره عزیزم
- نه فدات شم . ولی کاندوم تاخیری دارم .
کاندومو بهم داد . کاندوم ریلکس با طعم تمشک بود . تاخیری هم بود . گفتم : خودت زحمتشو بکش هاله جان . گفت : به چشم . کاندومو سر کیرم گذاشت و آروم آروم با دستش میداد پایین . کارش که تموم شد گفتم چند دقیقه اولو خودت بشین و تلمبه بزن . قبول کرد . پاهاشو گذاشت دو طرف پاهام و کیرمو گذاشت دو سوراخ کسش ... آروم نشست روش.خیلی آروم.کس داغی بود.واقعا داغ بود توش.تا ته که رفت تو کسش ، تا نصفه بیشتر کیرمو کشید بیرونو دوباره نشست روش . اولاش آروم بود . اما وسطاش دیگه تند شده بود . خیلی تند . کسش کیرمو میبلعید و دوباره میداد بیرون . خیلی لذت بخش بود . ولی چون خیلی تند و بلند میپرید تخمام درد گرفتن . بلندش کردم . فهمیده بودم اهل سکس وحشیه . تلنبه هاش خشن بود و لباشو گاز میگرفت و منو چنگ میزد . بهش گفتم : عزیزم چهاردست و با بشین . بعد که نشست گفتم از کون یا از کس؟ گفت از کس فعلا . با گفتن فعلا ، فهمیدم کون هم بهم میده . تعریف کون کردنو خیلی شنیدمو . توو کونم عروسی بود . مدل سگی ، کیرمو گذاشتم توی کسش و تند تند شروع کردم به تلنبه زدن . صداش درومده.خیلی بلند داد میزد آه ه ه میکشید . بلند بلند میگفت بکــــــــن ، بکــــــــــن ، بگاااااا ، جر بده . حرفاش داشت دیوونم میکرد . محکم تلنبه میزدم و میگاییدمش . خیلی لذت بخش بود . اما حالت داگی ، واسه مرد خسته کنندس. آخه تقریبا سرپاست . کیرمو در آوردمو ازش پرسیدم ، چه مدلی بکنمت ؟ گفت : طاق باز . برگشت و طاق باز خوابید . پاهاشو گذاشتم رو شونه هام . گفت نه.بیفت روم .میخوام لباتم بخورم . افتادم روش و کیرمو گذاشتم دم کسش و دوباره شروع کردم به تلنبه زدن . تند تلنبه میزدم و کیرم هر لحظه داغ تر میشد . کسش تقریبا تنگ بود . دلم میخواست بدون کاندوم بکنم این کسو ، اما خطرناک بود . میترسیدم خونامون به هم نخوره و مریضی پیش بیاد . لبام رو لباش بود و کسشو میگاییدم.بیشترین لذت عمرم بود . خیلی توو اون حالت کردمش.حدودا 20 دقیقه.لا مصب کاندومه انگار آبمو خشک کرده بود . گردنشو میخوردم ، میکردمش ، آه میکشید :
آااااااااااااااااااه ه ه.فشار بده سامان.فشار بده تا تهش.جر بده منو.گشادم کن.وقتی گوشم کنار دهنش بود اینارو آروم تو گوشم میگفت . بهش گفتم میخوام کونتو بکنم هاله . گفت بکن.هرجارو که میخوای بکن . فقط بکن . گفتم پس پاشو ایستاده بکنمت عزیزم . ایستاده کردنش کار سختی بود . چون تجربه نداشتم . اما دوست داشتم تجربه کنم . دستشو گذاشت رو دیوار و قمبل کرد . رفتم پشتش و کیرمو گذاشتم دم کونش . آروم سرشو کردم توو.تنگ بود.میدونستم اگه بیشتر فشار بدم ، با این قطر کیر ، حتما گریش درمیاد . با اینکه جفتمون سکس وحشی دوست داشتیم ، اما نه اون روز وحشی کرده بودمش ، و نه دوست داشتم اذیت بشه .
کاندوم خیلی چرب بود ولی بازم توو نمیرفت . بهش گفتم . گفت آروم بده توو ، تحمل میکنم.کونشو با دستام از هم باز کردم ، یه مقدار بیشتر فشار دادم و بالاخره تا نصفه رفت تو . نفس نفس میزد . دردش اومد . ولی حتی داد هم نزد بخاطر من . که فکرنکنم داره اذیت میشه . باز هم فشار دادم و کل کیرمو کردم توو کونش . یه کم نگه داشتم کیرمو تا عادت کنه کونش.بعد چند دقیقه ، شروع کردم به تلنبه زدن . اولش آروم ولی بعدش تند و سنگین . صدای برخورد محکم بدنامون ، کل اتاقو گرفته بود . صدای فوق العاده تحریک کننده ای داشت . سنگین تلنبه میزدم و کون داغشو میکردم . در حین تلنبه هام در حالی که شروع به آااه کشیدن کرده بود ، گفت : آبت که داشت میومد ، کاندومو دربیار و همشو بریز تو دهنم . بلند داد میزد که تشنمه قربون خودت و کیرت بشم . م میکردمش ، جیغ میزد دیگه . از پشت ، پستونای قشنگشو با دست گرفتم و در همون حال تلنبه زدم ، میمالیدمشون . اونم دستش لای پاهاش بود و چوچولشو میماید یا کسشو انگشت میکرد . داشت لذت زیادی میبرد . نزدیکای آبم بود دیگه . بهش گفتم نزدیکه ، گفت پس بکن تو کسم و محکم بکن که منم ارضا شم.کردم توو کسش . دوباره اولش نفسش بند اومد و خیلی سکسی بازدم کرد . سرعتمو به شدت زیاد کردم و گاییدم کسشو . بلند داد زدم اومد ، اومد . کاندومو درآوردم و تند تند جق زدم . دستمو زد کنار که خودش آبمو بیاره.همین کارش باعث شد که آبم دیرتر بیاد . کیرمو کرد دهنش و ساک زد . دستشو گذاشت رو کونم و تند تند سام زد . منم دستم تو موهاش بود و اون بازم ساک زدم . آبم داشت میومد . آه بلندی کشیدم ، چندبار دیگه هم آه کشیدم و کیرمو تو دهنش عقب جلو کردم.تموم آبمو خرد . یه مقداریشم کیرمو در آورد از دهنشو ریخت روی پستوناش.من سست شده بودم.اما اون بازم کیر میخواست.آبش نیومده بود.منو خوابوند رو تخت.میدونست دیگه نمیتونم تلنبه بزنم . با کلی زحمت کیرمو بیدار کرد و بدون کاندوم کرد تو کسش.توو اون حال اصلا نمیفهمیدم داره چیکار میکنه.با اینکه تازه کرده بودمش ، اما رفتن کیر نیمه خوابم هم تو کسش لذت زیادی داشت.تلنبه زد ، زد ، زد و بالاخره تنش لرزید و ناخناشو فرو کرد تو پهلوهام و آبش اومد . خیلی هم اومد . ریخت روی کیرم و تخمام و تخت . یه کمیش رو هم گفته بودم بیاد بریزه تو دهنم .وقتی داشت بالا پایین میپرید و پستوناش بالا پایین میشدن بهش گفتم . کسشو میمالید و آبشو میریخت تو صورت و دهنم . زیاد خوش طعم نبود . ترش بود . اما چون آب کیرمو خورده بودم ، ضد حال نزدم و خوردم آبشو . خیلی شل شده بود . افتاد توو بغلم . بی حس و حال.پستونای تپلش ، یه کم سفت تر شده بودن . منم که دوباره زیر فشار رفتن مجدد کیرم تو کسش بودم ، دوباره کیرم بیدار شده بود . یه کم جق زدم ، میخواستم بهش بگم برام ساک بزنه یا حداقل جق بزنه اما بی حال روم افتاده بود . گفتم گناه داره.الان خیلی بی حاله . با آب کسش که رو کیرمم ریخته بود ، جق زدم . انقد زیاد بود که تا آخر کار، خشک نشد کیرم . ناگفته نماند که تو همون حال چندتا تلنبه تو کسش هم زدم . و دوباره آبم اومد . خیلی کمتر از دفعه قبل.ریخت رو دستم و روتخت .ساعت 1:15 بود . تا 1:20 رو هم ولو بودم . بعد موهاشو ناز کردمو گفتم : بدون کاندوم کردیش تو کست ، خطرناک نباشه؟گفت لوله هامو بعد از بچه اول بستم.از پس بزرگ کردن همین یه دونه هم برنمیایم . گفتم : منظورم اون نیست . منظورم از لحاظ خونیشه . اونم نگران شده بود . ضربان قلبش بیشتر شده بود . به چشمام نگاه کرد . گفت : اصلا حواسم نبود .خیلی حشری بودم.اصلا به ذهنم نرسیده بود.گفتم حالا نگران نباش.تهش یه آزمایشه. گفت آره . راست میگی ولی میترسم اتفاقی افتاده باشه.گفتم نترش.هیچی نشده.بلند شدیم و رفتیم تو حموم به جز سرمون ، همه جامونو شستیم .بازم به اصرار من حدود ساعت 1:30 توو حموم برام ساک زد . ولی آبم نیومد و چون دیر شده بود نشد آبمو بیاره . بهم یه حوله داد و خودمو خوش کردم.لباسامو پوشیدم.وقتی داشتم میپوشیدم با حوله جلوم وایساد تا کارم تموم شه . بعد وایسادم جلوش و آروم بهش گفتم بابت همه چی ممنون . خیلی لذت بخش بود . اولین سکسمو بهترین سکسم کردی. گفت : تو هم عالی بودی . هروقت شد بهت اس میدم که بیای و با هم یه حالی بکنیم .گفتم با کمال میل.راجع به آزمایش هم بهت زنگ میزنمو قرار میذاریم . کفشمو پوشیدمو رفتم خونه . هنوز کسی خونه نیومده بود . همین انتظارو هم داشتم . حدود ساعت 2 اس داد :
شرتتو جا گذاشتی !!!!
سوتی خفنی داده بودم.نمیدونم چطور حواسم نبود که شرتمو پام نکردم !!! خیلی عجیب بود.
بعد از دو روز با هم به عنوان نامزد رفتیم و آزمایش دادیم . 2 روز بعد جوابو رفتم گرفتم و وقتی دکتر برام توضیحاتشو داد ، نفس راحتی کشیدم.خونمون به هم میخورد و هیچ مشکلی نبود.به هاله هم خبرو دادم.خیلی خوشحال شد.بچشو گذاشت خونه خواهرش و اومد رفتیم با هم یه شامی خوردیم و زود هم با هم رفتیم و یه مانتو براش خریدم و برگشت خونه که خواهرش شک نکنه.گفته بود میره لباس بخره. بعدا فهمیدیم رنگ مانتوئه خیلی تخمیه و رفت عوضش کرد . هول هولی خریده بودیمش . تازه شانس آوردیم تنگ نشده بود براش!!!
الان تقریبا 4 ماه از اون ماجرا میگذره . من تا حالا حدود 32 ، 3 بار از کون و کس به روشای مختلف کردمش . راضی ام و اصلا ازش خسته نشدم . هنوزم میکنمش و اون هم راضیه . تنها مشکل اینه که بعضی اوقات که دیر به دیر میکنمش ، سکس تلفنی و اس ام اسی خیلی دوس دارم.اما نمیتونم بهش بگم . کسی رو هم ندارم از این راه یه حالی بم بده .نمیدونم چیکار کنم
خیلی طولانی بود.معذرت میخوام.امیدوارم با خوندن این داستان ، کیراتون شق و کساتون تحریک شده باشه . ممنون از وقت زیادی که گذاشتید . اگه از داستانم خوشتون اومد و امتیازش رفت بالا ، داستان های سکسی دیگه ای رو هم براتون خواهم گفت . باز هم ممنون و خداحافظ همگیتون .

------------------
اعتراف : این اولین داستانیه که مینویسم . پس خواهشا فحش ندید . آماتورم .ممنون

(دوستان عزیزم ، ما اهل دروغ نیستیم . اسم های این داستان تماماً مستعارهستن . داستان هم کاملا ساختگی هست . حدوداً تایپش 12 ساعت وقت برده . امیدوارم لذت ببرید . این داستان صرفا برای تحریک دوستان نوشته شده . سعی کردم پیشنهاد سکس دادن و بقیه صحنه ها رو هم خیلی با آب و تاب و هم نزدیک به واقعیت بنویسم . مثل بعضی از داستانا نیست که یارو خالش صداش کنه ، بره تو حموم پیش خالش اول لیف بکشه بعد بچسبه بهش و بکنتش!!! سعی کردم یه مقداری واقعیش کنم . امیدوارم امتیاز خوبی کسب کنه این داستان . بابت اشکالات املایی یا فنی ، پیشاپیش عذر خواهی میکنم)

نویسنده : ناشناس

سلام به همه بچه های خوب ایران من یه کرد هستم باظاهری معمولی ولی بایه کیرگنده و گوشتی و دراز .داستان من از اونجایی شروع شد که بعلت اینکه درچند معامله کلی ضرر کردم و بدهکارشدم مجبورشدم از دیارم راهی تهران شوم و در یک کارگاه ساختمانی مشغول کارشوم.

بعد از چند روز کار کردن توی ساختمان یه شب که داشتم با موبایل بایکی ازدوستانم حرف میزدم ساعت ۱۱شب ازپنجره یکی ازهمسایه ها یه خانومی اومده بالکن بایه تاپ صورتی ویه شلوار کشی سبز رنگ همنجوری که داشتم با گوشیم حرف میزدم دوسه باری نگاه ش کردم تااینکه پشت به من کرد نمیدونم مشغول چه کاری بود وای چه کون خوش فرمی داشت باورکنید همونجا داشتم می ترکیدم هی خمو راست میشد اینقده حشرم زد بالا رفتم یه گوشه نشستم با کونش یه جرق زدم ؛بعد از اون شب هرروز میدمش حدود ساعت ده صبح میومد سوار ماشینش میشد و میرفت هرروز یه جور باشلوارهاتنگ ومانتوی کودتاه میرفت بیرون و منم بدجور تو کف اش بودم ولی من کارگرعمله کجا ؛اون کجا

هی گذشت وگذشت تایه روز جمعه بعدازظهر که همه بچه رفت بودن بیرون ومن ونگهبان تنها بودیم صدای زنگ کارگاه به صدا در اومد رفتم دروبازکردم دیدم یه مرد جوانه گفت من همسایتونم اگه میشه چند تامبل وصندلی هست یه کمک کن ببریم توواحد ؛من رفتم مبلو بردیم بالا در نیمه باز بود. همین که وارد شدیم من کیرم راست شد همون خانمه که من تو رویا چندین بار کرده بودمش اونجا بود ؛گرمکن ورزشی تنگ پام بود باورکنید اگه موبلو میزاشتیم زمین خودش که هیچ شوهرش می فهمید ؛همین که مبلو گذاشتیم زمین گوشی مرد زنگ خورد رفت اون ور ؛زن هم اومد طرف من کمک کرد جابجاش کردیم. همین که خم شد خط سینه هاشو دیدم کیرم دیگه داشت گرمکن پاره میکرد؛بعد مرد صحبتش تموم شد اومد به خانومش گفت داداشو بایه دختره گرفتن تو ماشین باید بره به من گفت خودت میتونی مبلو صندلی هارو بیاری منم گفتم اره خیالت راحت.

طولانی نشه مبلو صندلی هارو اورمدم بالا به خانوم گفتم اگه کاری ندارید من برم اونم گفت اگه میشه کمک کنید تاسر جاشون بزاریم من حساسم باید دو سه باربچنیم تا جاشون معلوم شه؛منم گفتم چشم ؛همیطورکه مشغول کاربودیم یهو خم شد اون کون گندشو قنبل کرد طرف من وای میخواستم برم بچسپم به کونش ؛تواین افکاربودم که دیدم داره منو نگاه میکنه اخه بدجور گرمکنم زده بود بالا؛بهم گفت خسته شدی بشین برم چای وشیرینی بیارم؛داشت میرفت منم محوتماشای اون کون نازش بودم که برگشت دوباره منو دید خیلی ضایع شد؛باچای وشیرینی اومد روبروم نشد ؛شروع کرد باهم حرف زدن که بچه کجام چند سالمه مجردم یامتهل من جوابو سوالاشو میدادم تااینکه یه چیزی گفت من مثل یخ شدم ؛گفت شبها چرا اینقده خونشون دید میزنم منم شروع کردم به پت پت کردنتو وانکار کردن که گفت اون شب من بالکن بودم تورفتی یه جانشستی وشروع کردی به اون کار ؛دیگه داشت گریم میگرفت که گفتم ببخشید به کسی چیزی نگید دیگه این کارو نمیکنم؛چیزی نگفت ؛گفت چایتو بخور کلی کار داریم ؛دوباره شروع کردیم کارکردن ؛یه کم که گذشت یه مبلو داشتیم جابجا میکردیم که یهو مبلو ول کرد داد زاد وای کمرم افتاد زمین رفتم بالاسرش گفتم چی شد خانوم اونم کمرشو گرفته بو د وناله میکرد گفتم زنگ بزنم به شوهرتون گفت نه گفتم زنگ بزنم اورژانس گفت نه ؛گفتم خوب چکارکنم ؛گفت کمک کن برم رو تختم منم کمکش کردم تابلند شه که یهو ناله کردو دوباره افتاد زمین گفتم بااجازه بغلش کردم بردمش گذاشتم روتختش گفتم برم اب قند بیارم که گفت بمیری مگه فشارم افتاده یاسرم گیج رفته که اب قند بیاری؛اب قندو کمر درد؛گفتم خوب من برم دیگه ؛یهو داد زد خیلی بامرامی تو این حال منو بزاری بری ؛خوب که حالا کردی !کفتم کمرتو ماساژ بدم اون هی میگفت ای کمرم منم رفتم روتخت شروع کردم بادست کمرشو بالا پایین ولی همش چشم به کونش بود ؛کیرمم راست شده بود داشت میترکید یه کم که مالوندم گفتم بهترشد که گفت نه دارم از دردمیمرم چه خوبی ؛گفتم خسته شدم اینجوری راحت نیستم گفت هرجورراحتی بمالش گفتم باید بیام روباسنت گفت برو دارم میمیرم نشستم وای چه کونی ؛کیرم چاک کونش بود حواسم به مالش کمرش نبود فقط به کون نرمش بود من یهو روش دراز کشیدم شروع کردم لیس زدن پشت گردنش ولاله گوشش گفتم لاله جون چه کونی داره قربونش برم گفت مال خودته ... ادامه داره

نوشته: کرد

سلام به همه ی دوستان شهوانی خودم. امیدوارم ابن داستان واقعی رابخونین ولذت ببرین
اسم من مهرداداست الان36سالمه واین داستان برمیگرده به حدود4سال پیش
زینب جون هم32 ساله است وچشمانی سبزوقدی بلندوخیلی زیباکه رقص خوبی هم داره.
خوب بریم سر اصل داستان
تابستان شوهرزینب جون برای کاربه تهران رفته بود.یکی دوهفته ای اازرفتن همسرزینب گذشته بودکه ازچشمای زینب میشدخواندکه توحسرت کیره .بگم که زینب جون دخترخاله خانمم هست.زینب جون بع خونه ی مامیومدومیرفت .یک روزبه بهانه ی مریضی به خانمم گفت که رنگم پریده وحالم خوب نیست .خانمم گفت دستگاه فشارخون رامیارم مهردادفشارتو بگیره .من ازکلک زینب متوجه منظورش شدم بلافاصله دستگاه رااوردم انداختم رودستش .که به محض لمی دستاش دیدم زینب جون منقلب شد تا اخرش خوندم
زینب خانه اش رفت من باموبایل زنگ زدم که خبرشو بگیرم .گوشی را برداشت وبهش گفتم زینب جون حالت بهترشدیانه که خندیدوگفت به لطف دوستان
ظهرتابستان بودکه زینب تماس گرفت وگفت بیاتی وی خراب شده یه نگاهی کن .منم فهمیدم یه سکس باحال افتادم باموتورتادم خانه اشان رفتم درب نیمه بازبود
رفتم داخل باور کنید چیزی رادیدم که تا بحال ندیده بودم یه فرشته خوشکل باچسمای عسلی لبای جیگری ووووووووووووی که هرچه بگم کم گفتم .به شوخی گفتم مثل اینکه حالت خیلی خوب سده چون لپت گل انداخته .که هردومون خندیدیم و بکدیگر را تو بغل گرفتیم چه لبی حالا نخور کی بخور به به به به
سینه هاش خیلی کوچک بود اصلا به جثه اش نمی اومدخیلی سینه های فندقی رادوست دارم بهم گفت هرچی میتونی بخوروبکن که چندروز هست که این بدن دست نخورده دستمو بردم سراغ کوسش که ابدار شده بود و منتظر یک کیر که ترتیبشو بده منم خوب خودمو ساخته بودم و اماده برای پاره کردن تا کیرمو گذاشتم دم کسش که یهورفت داخل که منوخنده گرفت و گفتم چرا اینقده بازه که گفت کسی که بچه بیاره همینه دیگه راست می گفت اخه دوتابچه داشت
خلاصه یه ده دقیقه ای باهم حال کردیم وترسون ترسون تمامش کردیم اخه این اتفاق توروستااتفاق افتاده واگه کسی منومیدیدزودبین مردم یه حرفهای عجیبی می پیچید
لطفا فحش ندین

نوشته: مهرداد

سلام خدمت همه عزیزانی که داستان رو میخونن.این داستان از حقایقه زندگیم هست.
اسم من رضا هست و 23 دارم،میمیته جزابی ندارم ولی بامزه هستم قد174 و تیپ خوبی دارم.
داستان از اونجایی شروع شد که ما نقل مکان کردیم و محلمون رم عوض کردیم ما تو یه کوچه بنبست شلوغ رفتیم اونجا همه همسایه ها،با هم سر کوچه مینشستن.
هر وقت که بیرون میرفتم یا از بیرون بر میگشتم نگاهای سنگینی رو حس میکردم،یه روز توی سوپری سر محل با یکی از زنای همسایه برخورد کردم یکم لفت دادم تا باهم بسمت خونه هامون راه افتادیم توی راه باهم بیشتر حرف زدیم و خودمونو بهم معرفی کردیم رضا هستم و اونم گفت مریمم،زن سجاد همسایه دست چپ شما و تا رسیدیم سر کوچه با رفتاری عجیب بهم گفت با فاصله بریم منو میبینی جا خوردم با لبخند سری به نشونه چشم تکون دادمو اون پیش افتاد وقتی داشت درو باز میکردو میرفت تو با خنده ریزی بایبای کردو رفت تو منم رفتم خونه دیدم سفره پهنه دوغی که گرفته بودم رو ریختم تو پارچ. وقتی داشتم ناهار میخوردم همه فکرم پیش مریم بود که چرا اون رفتارارو از خودش نشون داد،گذشتو گذشت تا سه چهار هفته بعد که داشتم میرفتم بیرون سر خیابان با هم برخورد کردیم بعد از حالو اهوال پرسی گفتم کجا میرید برسونمتون و گفت مزاحم نمیشم فوری گفتم تو عالم همسایگی مراحمید و با تردید سوار شد داشتیم میرفتیم که گفتم اون روز چرا سر کوچه گفتی فاصله بگیریم که با شیطنت گفت همسایه ها ببینن اون موقع میشه اش نخورده و دهن سوخته منم گفتم یعنی چی که با خونسردی جواب داد برامون حرف در میارن میگن اینا باهم رابطه دارن از فرست استفاده کردم و ازش پرسیدم اقا سجاد چکارست و اون با خجالت گفت کارمند شهرداری و همیشه شب کاره،منم گفتم بر خلافه زنها شما شب تنهایی حتما نمیترسید در جواب گفت میترسم و بخواطر همین شب ها موقع خواب تلویزیون رو روشن میزارم تا ترسم نگیره در همین حال گفت ممنون من اینجا پیاده میشم وقتی داشت پیاده میشد من رو یه تیکه کاغذ شماره همراهم و شماره منزل رو نوشتم و دادم بهش و گفتم اگه شب نصفه شب خدای نکرده اتفاقی افتاد تماس بگیرید و اون پیاده شد و با لحن خاصی همراه با اشوه خداحافظی کرد و رفت،شب شد و موقع خواب که دیدم یه اس جک اومد چون شماره ناشناس بود در جواب نوشتم شما که فوری نوشت مگه در روز بچند نفر شماره میدی منم جدی شدم و دوباره نوشتم یابو خودت رو معرفی کن که ج داد چه خشن مریم هستم با تعجب براش نوشتم سلام شرمنده نشناختمون خوبید که گفت اره ممنون و باهم یچندتا اس رد و بدر کردیم و من چون باید صبح میرفتم سر کار براش شب بخیر فرستادم و اونم گفت شب بخیر خوب بخوابی. همینطور چند شب اس بازی کردیم و کم کم به تماس تلفنی رسید که یکم تیریپ محبت باهاش حرف میزدم که اونم همین رفتار ولی دو برابر که بجایی رسید موقع خداحافظی بوس بوس میگفت با خودم گفتم این رفتارش نشون میده باید از لحاظ محبت کمبود داشته باشه،یه روز مرخصی ساعتی گرفتمو بهش زنگیدم باهاش دم سینما قرار گزاشتم بدونه اینکه دلیلش رو بپرسه قبول کرد.سر قرار با چند دقیقه تاخیر رسید بلیت گرفته بودم با کمی تنقلات رفتیم داخل در حین فیلم دیدن باهم حرف میزدیم دستش رو گرفتم این اولین باری بود که بدنمون باهم تماس پیدا کرده بود داشتم دستش رو نوازش میکردم که سرش رو از روی رضایت رو شونهام گزاشت کلی سکوت کردیم که ارش پرسیدم سجاد کجاست در جواب گفت روزا خوابه شبا سر کار گاهو گدار روزا کمی هم بهم توجه میکنه اونم بخواطر خودش(منظورش نیاز جنسی بود)گفتم پس تو چی با ناراحتی ج داد از زندگی چیزی نفهمیدم،منم پیشونیشو بوسیدم و گفتم حالا منو داری که با لبخند گفت اره با تو حالم بهتره بهش گفتم شب شام دعوتم نمیکنی که با خوشحالی که نمیخواست متوجه بشم گفت چیچی دوست داری درست کنم منم گفتم نیمرو چون میخوام بیشتر برای شب نشینی بیام سانس تموم شدو باید میرفتیم دیگه جرعتم بیشتر شده بود سرش رو بالا اوردمو لبش رو یه بوس کوچیک کردم خندید پاشدیم بریم که گفتم من باید برم بیرون خداحافظی کردیم و هر کدوم مسیر خودمونو رفتیم.شب شدو بهش زنگیدم گفتم درو باز کن که در اولین فرست بیام تو .به مادرم گفتم میرم خونه دوستم تا کارای عقب افتاده شرکت رو تموم کنیم رفتم دم در یکم اینطرف اونطرف رو نگاه کردم چون ساعت حدود ده بود کسی تو کوچه نبود سریع رفتم داخل خونشون و درو بستم داخل حیاط گل های زیادی داست سه چهار تا پله بود که رفتم بالا درب ورودی ساختمون رو باز کردم و رفتم داخل دیدم بوی خوبی میاد از صدای در متوجه امدنم شد صدای سلام گفتنش رو شنیدم اما نمیدونستم از کجای خونه بود جلوی در واستاده بودم که دیدم امد وااااااای عجب چیزی بود اصلا انتظار نداشتم با یه تیشرت زرد قناری که با یه عکس فانتزی برجسته روی سینهاش بود سینه های روبه رایی داشت و ادم رو حالی به حالی میکرد دامن بلند و تنگ و یه ارایش ملایم جلوم واسته،امد جلو و دست داد و سلام کرد بهم گفت بیا رو راحتی بشین و راحت باش منم برم برات یه شربت بیارم وقتی از پشت دیدمش بیشتر حال کردم کون خوش فرمی داشت دامنش از پشت یه چاک تا زانوهاش و یک طرف دیگه هم که اگه اشتباه نکنم سمت راستش بود یه زیپ طلایی رنگ که تا بالا کشیده شده بود.رفت و با دو تا لیوان شربت برگشت وقتی داشت بهم تعارف میکرد چشام ناخداگاه به سمت سینه هاش که کمی بیرون زده بود خیره موند با صداش بخودم امدم که گفت بردار دیگه سرم رو اوردم بالا تو چشماش نگاه کردم که داشت با شیطنت میخندید منم برداشتم و رفت رو به روم نشست و شروع کردیم به حرف زدن از همه چی همه جا حرف زدیم تا رسید به اینجا که ازم پرسید دوست دختر داری که منم گفتم اره ولی فقط دوستیم وهیچ رابطه عاطفی یا جنسی نداریم نمیدونم چطور شد که این خالی رو بستم اونم تعجب کرد و پرسید اخه برا چی منم کلی کلاس گزاشتم و گفتم عادت ندارم کسی رو سر کار بزارم و شلوارم رو برای هر کسی پایین بکشم ولی بوقتش میکشم تو نگران نباش که خندید و به بین پاهام نگاه میکرد.بهش گفتم این بوی خوش از چیه که گفت شام ماکارونی گذاشتم،تشکر کردم و اون رفت میز شام رو اماده کنه منم پا شدم برم بهش کمک کنم که با لحنی شهوت انگیز گفت همین که امشب پیشمی بزرگترین کمک رو کردی منم برگشتم و تلویزیون رو روشن کردم داشت فوتبال نشون میداد که کنترول ماهواره رو بهم داد و گفت بزن شبکه 23 منم زدم pmc بود میز شام اماده شده بود سنگ تمام گذاشته بود دمشگرم موقع شام خوردن ازش پرسیدم سجاد کی میاد گفت حدود ساعت 6 صبح که سری تکون دادم وشام رو توی سکوت خوردیم من کم خوردم که ازم سوال کرد دوست نداشتی که گفتم دارم ولی امکان داره اذیت بشم(اخه سکس با معده پر ادم رو اذیت میکنه)خوردنمون که تموم شد و من پا شدم واون م ضرفا رو جمع کردو امد رفتیم پای ماهواره زد یه شبکه که داشت یکی از طنزای تلویزیون خودمونو پخش میکرد ولی این بار کنارم نشست و منم دستم رو گذاشتم پشت گردنش و با ناخونام بازو شو خراش میدادم که بهش گفتم نمیخوای خونتون رو نشونم بدی که با خنده پاشد و دستم رو گرفت و پشت سرش کشید وبرد رفتیم اتاق خوابش رو بهم نشون داد یک تخت دو نفره که میگفت شاید ده بار روش دو نفری خوابیده باشن با یه میز ارایش که کلی لوازم ارایش و عطر خوش بوی زنانه روش بود یه کمد دیواری دو درب که بدونه اینکه بپرسم بازش کردم عجب لباس شبهایی داشت و چندتا لباس خواب که کابر زده بود یکی از لباس شباش رو برداشتم بهش گفتم بپوش ببینم چطور میشی که چشاشو بزرگ کرد و گفت اینجا گفتم اره چطور مگه گفت جلو تو گفتم اره پشتت میکنم و پشت کردم رو کردم به اینه که اونم شروع کرد به در اوردن لباساش تیشرتش رو در اورد سوتیین نزده بود جون انصافا سینه های توپی داشت سفید وبا نوک دروشت فکر کنم سایزش 75 خیلی حال کردم سر بالا بودن و نیفتاده بودن زیپ دامنشم کشید بالا و در اورد کونش گوشتیو بزرگی داشت که شرتش رو که نارنجی بود داشت پاره میکرد وقتی سرش رو اورد بالا منم دید که دارم از توی اینه نگاهش میکنم خندید وسری تکون داد منم جرعتم بیشتر شد و برگشتم لباسش رو پوشید و پشت کرد گفت زیپش رو بکش بالا زیپ نزدیک کمرش هست از این فرست استفاده کردم و دستم رو به کمرش مالوندم و زیپش رو کشیدم بالا برگشت و روی تخت نشست منم کنارش نشستم و گفتم حیف که سجاد نیم خورت کرده خندید و چیزی نگفت منم بقلش کردم و بوسیدمش پاشدیمو رفتیم تو حال یه سی دی اهنگ شاد گذاشت و گفت بیا کمی برقسیم که گفتم بلد نیستم و اون شروع کرد برقسیدن خیلی ماهرانه میرقسید انگار شغلش رقاسیه یه بیست دقیقه ای که شد خسته شدو امد کنارم بشینه که کشیدمش روی پاهام کونش خیلی خیلی نرم بود که بقلم کرد و منم از این فرست استفاده کردم و لبم رو گذاشتم روی لبش ازش لب گرفتم زبونش رو کرد تو دهانم گره خوردیم و دستم رو بردم روی سینه چپش و میمالوندمش حسابی داغ شده بود.کیرمم که از موقع تعویض لباسش سیخ شده بود روی کون پهنو نرمش خودنمایی میکرد دیدم داره همکاری میکنه و در گوشم میگه خوب بزرگه خدا کنه دیر تموم شه که لذتش رو حسابی ببرم همونطور بقلش کردم و بردمش توی اتاق روی تخت خوابوندمش خودمم روش خوابیدم شروع کردم از روی لباس به خوردن سینه هاش چشاشو از روی حال بسته بود و تند نفس نفس میزد برگردوندمش زیپ رو کشیدم پایین و بکمک خودش لباسش رو در اوردم شروع کردم از گردن وگوش خوردن همینطوری امدم پایین تا رسیدم به سینهاش چه لذتی داشت سرم رو به سینهاش فشار دادو لرزید فهمیدم که ارضا شده تمام بدنش خیس اب شده بود معلوم بود خیلی شهوتی شده که غرق کرده خوستم برم پایین و کسش رو بخورم که با خودم گفتم امکان داره حالم خراب شه(چون سابقه داشت)که پایین نرفتم خودشم متوجه شد منو بلند کرد و لباسم رو شروع کرد به در اوردن بلیزم رو در اورد رکابیمم کند منو خوابوند شروع کرد به زبون زدن سر سینم رفت پایین و شلوار و شورتم رو در اور وقتی کیر بلند شده منو دید گفت ایول فکرش رو نمیکردم اینقدر بزرگ باشه یکم نگاه کردو سرش رو اورد جلو شروع کرد به خوردن ولی خیلی بلد نبود و بد میخورد ازش پرسیدم تا حالا خوردی گفت نه فقط تو فیلم پرو دیدم منم دیدم داریم جفتمون اذیت میشیم از دهنش در اوردم،چون میدونستم ابم زود میاد با خودم یه کاندم تاخیری برده بودم کشیدم رکیرم و یکم با کسش که باد کرده بود خیسه خیس شده بود با دستم بازی کردم کیرم رو گذاشتم دم کسش و خیلی اروم فشار دادم رفت تو که یه اهی کشید خیلی تنگ و داغ بود،منو کشید رو خودش منم اول خیلی یواش تلمبه میزدم کم کم شروع کردم به سریع تلمبه زدن که دیگه داشت نفسش بند میومد اه و نالش تمام اتاق رو برداشته بود و دوباره تمام بدنش لرزید و ارضا شد من با دیدن حال اون تندتر میکردم که خسته شدم و بهش گفتم از کون بکنم که با عجله خودش رو جمع کردو گفت نه منم دیگه اسرار نکردم بهش گفتم حالت سجده بگیره و یکم تف ریختم رو کسش دوباره کردم کردم تو کسش تا اخرین توانم تلمبه زدم یکربع طول کشید که دیدم داره ابم میاد سفت تو بقلم گرفتمش و فشارش دادم تا ابم تا اخرین قطرش امد تو گوشش گفتم یواش دراز بکش کیرم بیرون نیاد همونطور چند دقیقه روش خوابیدم و بعد بلند شدیم و رفتیم حموم،تو حموم هم دوباره خواست بخوره که جلوشو نگرفتم وقتی که کیرم بلند شد خوابوندمش کف حمام کردم تو کسش یه چند دقیقه ای که شد دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرون و تمام ابم رو ریختم رو سینهاش،بلندش کردم همدیگر رو شستیم و رفتیم تو اتاق خواب مریم یه لباس خواب با تورای بزرگ پوشید بدونه شورت و کرست منم لخت رفتیمرو تخت شروع کردیم باهم حرف زدن.ازش پرسیدم تا حالا با چند نفر بودی که جواب داد از تنهایی چند بار خواستم با چند نفر دوست شم که جلوی خودم رو گرفتم ولی نمیدونم چی شد که با تو به اینجا برسم خندیدم و ادامه داد با مهسا یکی از همسایه هامون که تلاق گرفته چند باری باهم ور رفتیم.بقلش کردم و همونطور خوابیدیم،ساعت 5 بود که با بوسه هاش بیدار شدم لباسم رو پوشیدم داشتم میرفتم ارش یه لب گرفتم و موقع خداحافظی ازم تشکر کرد و گفت تا حالا ارضا نشده بودم منم دوباره بوسیدمش و رفتم.وقتی رسیدم خونه بهش زنگ زدم و گفتم کی دعوتم میکنی گه با خنده گفت هر وقت دوست داشتی خبر بده من میزبانیتو میکنم بهش گفتم دوست دارم و خداحافظی کردم بعد اون شب خیلی رفتم خونش تا اینکه رفتن یه شهر دیگه.
ببخشید اگه بد نوشتم یا جاهای سکسیش کم بود نخواستم بزرگ نمایی کنم.

نوشته: |‎v‎|‎ o‎ _‎‎¡ I‎

با سلام
چند سالی هست که ازدواج کردام به خاطر اینکه پدرم یه ساختمون چهار واحدی نقلی داره یکی از این واحداشو داده به من تا اونجا زندگی کنم و سه واحد دیگه هم داده به مستجر. تابستون پارسال طبقه ی بالای ما خونه رو خالی کرد و برای اینکه یه دستی به سروگوشش بکشیم و بعد به مستجر بدیم نقاش آوردیم .
در هنگام نقاشی بود که مستجر اومده بود تا ببینه منم اونجا بودم فقط مرده اومده بود که از اون آدمای ساکت و بی سروصدا بود و معلوم بود خیلی سرد و یخه و گفت که بعد از ظهر با خانومم هم میام و بعد از ظهر زنگ واحد ما رو زدن با هم رفتیم بالا اونا جلو می رفتن و من هم پشت سرشون که چشمم به کون بزرگ زنه افتاد که بابا اجب قلمبه ای با یه مانتوی کوتاه و تنگ که موقع بالا رفتم از پله ها کونش که توی شلوار لی تنگ بود حسابی خود نمایی می کرد با هم رفتیم بالا
فهمیدم اسمش سپیدهه و شوهرشم مراد که اصلاً به هم نمی یومدن زنه به نظر هات هات و مرده یخ یخ ولی خوب از قدیم می گن سیب سرخ دست آدم ....
به نظر خونه رو پسنیدن و با پدرم قرار اجاره رو گذاشتن و قرار داد بسته شد . فرداش بود که من رفته بودم پیش نقاش که کارش تموم شده بود و اساساشو می برد که زنه همسایمون اومد خونه رو چک کنه تا ببینه برای فرداش آماده اساس کشی هست یا نه که با هم سر صحبت و باز کردیم و اصلاً یادش رفته بود برای چی اومده تقریباً تونسته بودم باهاش تا حدودی صمیمی بشم و اطمینانشو به عنوان همسایه ی جدید جلب کنم البته بیشتر حرفا راجب به قوانین ساختمان و اینکه من مدیر ساختمان هستم و پول شارژ و ...... بود چند باری هم زیر زیرکی اندامشو چک می کردم که واقعاً نقصی نداشت از همه مهمتر کون قنبلش بود با کمر باریک که بدجور خودنمایی می کرد . با هم قرار اساس کشی برای فردا بعد از ظهر رو گذاشتیم فقط صبح یه نفر خونه رو نظافت کنه و بعد از ظهر اونا اساس بیارن .
ظهر رسیدم خونه و رفتم بالا تا ببینم خونه نظافت شده یا نه که دیدم نظافت چی رفته و سپیده ( زن همسایه ) اونجاست و امده بوده از نظافت مطمئن بشه منم که نمی دونستم اونجاست کلید انداختم رفتم تو که دیدم با یه تاپ و شلوار جین تنگ تو پذیرایی که من با دیدنش جا خوردم و با معذرت خواهی خواستم برم بیرون ولی گفت اشکال نداره و برای اومدنش دلیلشو گفت و با هم کمی صحبت کردیم واقعاً بدنش دیونم می کرد هر چی بگم کم گفتم وقتی که دولا می شد از نمای بالا پستوناش و از پشت پوست کمرش و قنبل کونش هر آدمی و خیره می کرد راستش به نظر کونش یکم می خوارید و دائم با بدنش خود نمایی می کرد دوست داشتم همون جا بپرم روش و جرش بدم ولی از اینکه اون راضی باشه مطمئن نبودم تازه زن شوهر دار هم بود .
خلاصه اونا اساس کشی کردن اومدن چند ماهی گذشت مراد شوهرش کارش تو شهرداری بود و پیمان کار بود معمولاً شبا کار می کرد از این پیمان کارایی که مجبورن شبا خیابونارو بکنن یا آسفالت کنن به همین خاطر معمولاً خونه نبود و من به خانومم به شوخی میگفتم این سپیده خانوم چقدر بدبخته شبا کسی نمی کنش که خانومم می گفت می خوای تو برو جورشو بکش و من می گفتم اگه می شد چی می شد و بعد یه کتک مفصل از خانومم می خوردم .
یه روز تو خونه بودم که دیدم تو پله ی جلوی واحد ما یه صدایی می یاد از چشمی نگاه کردم این صحنه هنوز جلوی چشممه که سپیده با یه شرت و تاپ داره با دستمال جلوی واحد مارو دستمال می کشه داشتم می مردم کون لخت تو پله ها یه دفعه درو باز کردم تا خودمو به اون راه بزنم که مثلاً نمی دونستم اونجاست تا درو باز کردم کونش قنبل کرده به سمت من بود که یک دفعه متوجه من شد و بدون سلام و احوال پرسی دوید به سمت پله ها و بالا رفت منم تو کف اون کون بودم که زنگ واحدمون به صدا در اومد درو باز کردم سپیده بود انگار خجالت کشیده و اومده معذرت خواهی که شب داشته آشغال می برده نایلون آشغال پاره شده و ریخته دم خونه ی ما و به همین خاطر اومده بوده تمیز کنه بعد بابت طرز لباس پوشیدنش عذر خواهی کرد و منم گفتم اشکال نداره ، تو دلم می گفتم کوس خوله این بابا هر مردی از خداشه این صحنه رو ببینه بعد این داره معذرت خواهی می کنه .
فرداش بود که صبح با خانومم ساعت 9 از خونه زدیم بیرون که بریم سر کار تا درو باز کردیم سپیده جلوی در بود با کلی اساس یه دفعه یه موتوری از پشتش تو کوچه رد شد حس کردم سپیده یه جوری شد فکر کردم موتوریه چیزی ازش
کش رفته پرسیدم چیزی شد گفت نه نه و بعد رفتیم تو کوچه دیدم خانومم زد زیر خنده و گفت دیونه موتوریه از پشت انگشتش کرد من قشنگ دیدم دستشو کرد تو کونش انقدر بد لباس می پوشه که هر مردی باید انگولش کنه حقش بود .
چند روز بعد بود که سپیده اومد در خونمون که شیر آب دستشویی خرابه رفتم دیدم و بعد به لوله کش محله زنگ زدم و قرار شد فردا بیاد و تعمیر کنه اتفاقاً فرداش من خونه بودم و خانومم سر کار با لوله کش رفتیم بالا و بعد از تعمیر رفت و من موندم تا کثیف کاری لوله کشو تعمیر کنم که سپیده گفت نمی خواد و من اصرار کردم و بالاخره با هم مشغول شدیم . جلوی لوله کش مانتو داشت اما تا تنها شدیم مانتوشو در آورد که مثلاً کثیف نشه که برق از سرم پرید با یه استرچ جورابی تنگ که معلوم بود براش تنگ و حسابی کش اومده بود پاهای سفیدشو نشون می داد مشغول شد دیگه دست خودم نبود همش دوست داشتم به پاهاش نگاه کنم اونم متوجه شده بود ولی بی خیال بود که سر صحبت و باز کردکه شما چرا بچه ندارید و من گفتم از بچه خوشم نمی یاد گفت چرا و از دهنم در رفت که تنهایمو با زنم بهم می زنه که گفت این من منم دوست ندارم ولی مراد دوست داره و هی دلش بچه می خواد و فعلاً من راضی نشدم
به شوخی گفتم از شوهرت راضی هستی گفت کدوم شوهر بابا می بینی که اصلاً خونه نیست گفتم پس بچه بیار تنها نباشی برات خوب نیست دائم تنها باشی گفت اره کم کم دارم به همین فکر می کنم از تنهایی خسته شدم
گفتم سپیده خانوم راستی اون روز موتوریه اذیتتون کرد؟ که با تعجب نگاه کرد و گفت اره بیشعور بهم دست زد به شوخی گفتم ببخشیدا بابا با این بدنی که شما دارید و لباسای تنگی که شما می پوشید هر مردی و دیونه می کنید خندید و معلوم بود حال می کنه ازش تعریف کنم گفت چیه تو هم دلت می خواد جای موتوریه باشی هان ؟ خندیدم و گفتم نه بابا شوخی کردم . دیدم موقعیت جوره اونم حساری داغ کرده و الان اگه کاری بکنم کردم وگرنه از دستم
می پره دولا شده بود داشت کنار دستشوی رو تمیز می کرد که رفتم پشتش و آروم بهش مالیدم و رفتم اون سمت دیدم عکس و العملی نشون نداد از حس بدنش کیرم مثل برق از جاش پرید دوباره رفتم پشتش که مثلاً کمکش کنم خودمو بهش چشبوندم و از پشت سرش داشتم کمک می کردم دیگه مطمئن بودم که بزرگی کیرمو لای کونش حس می کنه که اونم بدش نیومده بود یه جوری داشت خودشو آروم تکون می داد جفتمون دوست نداشتیم این لحظه تموم بشه آروم دستمو بردم سمت کونش و لای کونش و مالیدم و رسوندم به کوسش از روی استرچ گرمای کسش معلوم بود دیگه صدای سپیده هم درامده بود آروم استرچشو کشیدم پائین هیچ مقاومتی نمی کرد تازه فهمیدم چه کونی زیر این لباس مخفی شده آروم سوراخ کونشو لیس زدم و بعد رفتم به سمت سوراخ کوسش دادش در اومده بود تمام کوسش پر شده بود از ترشح کوسش بلند شد و لبامو گرفت به دهنش و محکم می می زد بعد اومد پائین و شلوار منو کشید پائین با چنان ولعی افتاد به میک زدن کیرم که انگار تو عمرش کیر ندیده بلند شدو کیرمو تو دست گرفت و کشون کشون منو برد سمت اتاق خواب لباساشو در آورد و پرید رومو کیرمو تا ته کرد تو کسش چنان محکم خودشو بهم می کوبید که بعضی وقتها دردم می گرفت خوابوندمش رو شکم و از پشت کردم تو کسش کونش داشت دیونم می کرد کنار تخت رو میز توالت یه کرم دیدم سریع برداشتمش و همچنان که تو کسش می کردم ریختم رو سوراخ کونش گفت نه حمید درد داره کیرت بزرگه گفتم نگران نباش اگه درد داشت درش می یارم با انگشتم حسابی کونشو نرم و گشاد کردم بعد آروم سر کیرمو گذاشتم تو کونش زیاد دردش نیومد و آروم و با حوصله تا ته تو کونش کردم و چند لحظه ای تو همون حالت نگه داشتم و بعد شروع به تلمبه زدن کردن خودشم کلی داشت حال می کرد و می گفت کیر مراد از ماله تو کوچیک تره ولی هر بار که از کون می کنه دردم میاد اما ماله تو خیلی راحت رفت تو کونم .
واقعاً حس باحالی داشت کونی که چند ماه بود تو کفش بودم الان زیرم خوابیده بود و داشتم توش تلمبه می زدم دیگه
آخرای تحملم بود که با تمام فشار تو کونش کردم و با قدرت تمام آبمو تو کونش خالی کردم و روش خوابیدم بعد پاشدم و سریع امدم پائین .
الان 6 ماهی هست که همسایمونن و هفته ای نیست که دو سه بار با هم سکس نداشته باشیم .
پایان

نوشته: حمید

سلام دوستان اسم من آرمین من 20 سال دارم تازگیها با این سایت ها آشنا شدم این داستانی ک میخوام براتون تعریف کنم برای یک سال پیشه یعنی سال 90.
من 2 ساله بدن سازی در سطح حرفه ای کار میکنم تعریف از خود نباشه خیلی بدن خوبی دارم ما یه همسایه داریم درست طبقه بالا خونه ما زندگی میکنه اسمش مهسا خیلی زن خودمونی و باحالیه از اوناست که خیلی راحت با همه گرم میگیره خیلیم مهربونه در حدی که همه ی همسایه ها بهش میگن مهسا جیگر این مهسا خانوم ما خیلی از من خوشش میومد هر موقه منو تو لابی ساختمون میدید سریع باهام گرم میگرفت منم ازش خوشم میومد همینطوری چون خیلی مهربون بود منم دختر زیر دستم زیاد بود و به فکر سکس با اون نمیگم نمیوفتادم ولی خیلی کم پیش میومد چون این مهسا خانوم خیلی خوشگلو خوش اندامه بدن توپی داره .
یه روز گرم تابستونی بود من از باشگاه بر میگشتم طبق معمول اومدم با کیلیدم در خونرو باز کردم رفتم دخل دیدم مهسا با مامانم تو اتاق منه یکم ناراحت شدم (چون اصلا خوشم نمیاد کسی بره تو اتاقم حتی فامیلامون چون اتاقم یه جای خاصیه البته اینو من نمیگم همه میگن) چیزی نگفتم سلام کردم مهسا گفت ببخشید علی جان بی اجازه اومدیم تو اتاقت ولی خودمونیم عجب اتاق با حالی داری منم گفتم مرسی ورفتم یه دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون دیدم مهسا رفته بود به مامانم گفتم برای چی مهسارو بردی تو اتاقم ؟ مامانم گفت به خدا خیلی اسرار کرد. گفتم واسه چی؟ گفت اخه میخواست هم اطاقطو ببینه هم عکسای مسابقاتت بعدشم مامانم گفت آفرین پهلون من مهسا خیلی از هیکلت تعرف کرد. یکم تعجب کردم ولی هیچی نگفتم اخه حدود 2 هفته پیشش من مسابقات بدنسازی رفتم بودم ونفر دوم شده بودم و عکسامو قاب کرده بودم و زده بودم به دیوار اتاق...
یه 4 روزی از اون موضوع گذشت حدود ساعت 6 غروب بود تو اطاقم بودم دیدم زنگ میزنن درو باز کردم دیدم مهسا خانومه به هم سلام کردیمو مهسا بهم گفت آرمین جون یه چیزی گرفتم سنگینه... تو ماشین تو پارکینگه میتونی برام بیاری بالا ؟ من بهش گفتم مگه آقا همایون نیستن ؟گفت نه عزیزم!!! منم گفتم باشه کیلدمو برداشتم و با هم رفتیم پایین یه جعبه بود از تو ماشین برداشتم بهم گفت کمک نمیخوای ؟گفتم نه سبکه ...گفت اخ ببخشید یادم نبود شما ورزشکاری ! دوتایی زدیم زیر خنده رفتیم بالا در خونرو باز کرد من رفتم داخل بهم گفت بی زحمت بزاریدش توی آشپز خونه منم گذاشتم اومدم که برم نذاشت گفت خسته شدی بشین رو مبل برات یه نوشیدنی خنک بیارم جیگرت حال بیاد .من فکر کردم میخواد شربت بیاره دیدم رفت سر یخچال و یه شیشه ابسلوت اورد من با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم این چیه دیگه؟ گفت نگو که نمیخوری گفتم چرا میخورم ولی آخه الان جاش نیست بهم خندیدو اومد درست بغلم روی مبل نشست واسه جفتمون یه پیک ریخت و بهم نگاه کردو گفت به سلامتیت منم گفتم سلامتی جفتمون یه کله رفتیم بالا بعد این که خوردیم دستمو گرفتو یکم با بازوهام ور رفت خیلی تعجب کرده بودم ولی هیچی نگفتم بهم گفت میتونم ازت یه خواهشی بکنم من تعجب کردم و گفتم بفرما گفت میتونم بدنتو ببینم...خواهش میکنم اخه من خیلی از هیکلت خوشم میاد اون روزم تو عکس نتونستم خوب ببینمت من که دیگه داشتم شاخ در میاوردم ولی دلمو زدم به دریا و هیچی نگفتمو پاشدم که تیشرتمو در بیارم تا درش اوردم گفت جون عجب بدن برنزه ای داری دوتا پیک بعدیم که ریخته بود گرفت دستشو پاشد اومد سمتم یکیشو داد بهم منم یه کله رفتم بالا دستشو گذاشت رو شونم اومد یه دفعه لبامو بوسید منم که از خدام بود شروع کردم به خوردن لباش وای که چه لبایی داشت مثل عسل بود که من تلخی مشروبو یادم رفت لباشو از رو لبام برداشتو گفت دوست دارم منم خندیدمو بغلش کردم پاهاشو حلقه کرد دور کمرم یکم لب بازی کردیمو بردمش انداختمش رو مبل شروع کردم به خوردن گردنشو همینطوری میومدم پایین لباسشو در اوردم خودشم کرست مشکیشو که سفیدی بدنشو بیشتر نشون میداد در اورد وای که عجب سینه های توپی داشت سفت سفت شده بود شروع کردم به خوردنو مالوندنشون وای که چقدر حال میداد اونم باهام ور میرفت خیلی حشری بود اونموقم حشری تر شده بود تا اومدم دکمه شلوارشو باز کنم نذاشت ضد حال خوردم گفت اینجا حال نمیده بیا بریم تو اتاق دوباره خوشحال شدم دستمو گرفت دنبال خودش کشوند برد کنار تختش رو به روش وایستاده بودم که یکدفعه حولم داد افتادم رو تخت اونم خودشو انداخت روم و شروع کرد ازم لب گرفتن منم چرخیدمو اون افتاد زیرم رفتم سمت کسش دکمه شلوارشو خودش باز کرد منم زیپشو کشیذم پایینو شلوارشو در اوردم انقدر حشری شده بود که شرتش خیس شده بود شرتشو در اورد وای عجب کس سفیدی داشت یکدونه مو هم نداشت خیلی کس قشنگی داشت خیلی تر تمیز بود منم شروع کردم کسشو براش خوردن لیز لیز شده بود یهخورده براش خوردم بعدش انگوشتمم کردم تو کسش یه خورده بازی کردمو اه و اوهش اتاقو برداشته هی میگفت بخورش همشو بخور این مال خودته همینطوری که داشتم میخوردم یک دفه منو از رو خودش بلند کرده گفت من بستمه حالا نوبت تو منوخابوند رو تختو یه لب ازم گرفتو شروع کرد به لیس زدن بدنم گفت جون اجب بدن بیمویی داری همایون(شوهرش)همش پشمه من خندم گرفت داشت سینه هامو لیس میزد منم قلقلکم میومد هلش دادم سمت شلوارم منم که یه شلوار ورزشی استرج پام بود کیرم داشت شلوارمو جر میداد شلوارم و شرتمو با هم کشید پایینو گفت عجب کیری عضله ایی نکنه با اینم وزنه میزنی جفتمون زدیم زیر خنده و شروع کرد برام ساک زدن وای که چه حالی میداد همه ی کیرم تو دهنش جا نمیشد اونم به زور میخواست همشو جا کنه خیلی داشتم حال میکردم بلندش کردم گفتم بسته خوابوندمش رو تخت پاهاشو اوردم بالا گذاشتمش رو شونه هام کیرمو گذاشتم رو کسش هی میکشیدم رو کسش که داشت دیونه میشد یدفعه جیغ کشیدو گفت بکن تو منم که با جیغ اون حشری تر شده بودم کیرمو خیس کردمو یک دفعه کردم تو یه آه بلند کشید وگفت تا ته بکن... تا ته ته بکن تو همشو میخوام ...همش مال خودمه منم با یه هل همه ی کیرمو کردم تو که صدای آه ش بلندتر شد که یه چهار پنج بار عقب جلو کردم که هی میگفت سریعتر منم سرعتمو زیاد کردم معلوم بود که خیلی حشری شده بود پاهاشو از رو شونه هام اورد پایین منو که همینجوری داشتم سریع تلمبه میزدم کشید سمت خودش دستاشو انداخت دور گردنم شروع کردیم از هم لب گرفتن من که دیدم مهسا یکم سختشه اخه تمام وزنم افتاده بود روش چرخیدم حال اون خابیده بد روم بهم گفت ناقلا خوب بلدیا از روم پاشد و نشست رو کیرم و شروع کرد خودش بالا پایین کردن دیگه آهاش تبدیل به جیغ زدن شده بود منم یهخورده کمکش کردمو سرعتمون رفت بالا یکدفعه یه جیغ بلند کشیدو شدوع کرد به لرزیدن تمام شکمم خیس شده بود آخه ارضاء شده بود منم کیرمو در اوردمو واسش یکم اون کس خیسشو خوردم که دیگه داشت دیوونه میشد برش گردوندم بهش گفتم مهسا جونم اجازه هست از عقب ؟ گفت اجازه ما هم دست شماست همه جای من مال خودته... کون گشادی داشت معلوم بود با همایونم از عقب حال میکرده منم یه تف انداختم در کو نشو کیرمو یواش یواش کردم تو بعدش شروع کردم تلنبه زدن زیاد طول نکشید که دیدم کم کم داره آبم میاد بهش گفتم گفت بده میخام بخورمش بعد کیرمو گرفتو شروع کرد به ساک زدن منم یک دفعه همه آبمو خالی کردم تو دهنش اونم نا مردی نکردو همشو خورد وای که چه حالی داد. بعد پاشد گفت مرسی آرمین جون خیلی حال داد تو خیلی خوب بلدی خیلی حال کردم با تو سکس کردم اخه همایون کردناش به زور به 5 دیقه میرسه وتو سکسم اصلا به حال کردن من اهمیت نمیده خیلی دوست دارم و بعدشم بغلم کرد کلی حرفای عاشقونه بهم زد که من خیلی ازت خوشم میاد اگه میشه بازم با هم باشیم منم از خدا خاسته گفتم باشه عشقمو کلی بوسیدمشو شروع کردم به پوشیدن لباسام ازش خداحافظی کردمو همون طوری لخت اود دم در وبا یه بوسه که به من از همه ی بوسه هاش بیشتر حال داد با من خدا حافظی کرد و اومدم خونه و یه دوش حسابی گرفتمو بعدشم خوابیدم.

نوشته:‌ آرمین

سلام
اسم من عرفان هست و الان 21 سالمه خاطره ای رو که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال قبل
اولش قصد نداشتم خاطرم رو تعریف کنم چون هر داستانی رو که هر کسی می نویسه حالا چه دروغ و چه راست خیلیها فقط با فحش دادن خودشون رو خالی می کنن و همین باعث می شد تا من از نوشتن خاطره خودم منصرف بشم ولی خوب وقتی آمار بازدید
داستانها رو میبینه که مثلا برای یه داستان 10 هزار نفر هست و فقط 20 نفر میان نظر می دن و فحش میدن همین معلوم میکنه که یه سری آدم ......ولش کن دوست ندارم منم مثل اونا فحش بدم
سال اول دانشگاه بودم تو شهر خودمون رشته حسابداری از وقتی دانشگاه می رفتم خیلی ذهنم به درس و مشق گرم شده بود و اصلا فکر سکس و دوست دختر و از این حرفها نبودم ولی زن همسایه ما دو تا خونه از ما اون طرف تر بودن بدجوری
دل منو برده بود راستش من اصلا از این جوونها نبودم که بگم باید مخشو بزنم و ..... از این حرفها ولی خوب با اینکه چادر سرش بود ( اکثر اوقات تو کوچه می دیدمش که چادر رنگی داشت) ولی لامصب کونش از زیر چادر بدجوری
میزد بیرون خودش هم خوشگل بود و سفید سفید! واقعا عین برف بود اصلیت هم شمالی بودن و شوهرش هم آدم خوبی بود ولی ما کلا خیلی با همسایه ها سلام و احوال پرسی نداریم و من حتی وقتی شوهرش رو میدیدم فقط با یه سلام از کنارش رد می شدم
یه دوقلو هم داشت ( پسر ) چهار ساله بودن و خیلی ناز و خوشگل
وقتهایی که پشتش به من بود نمیتونستم چشمم رو از رو کونش بردارم ولی حواسم هم بود که خودش و یا کسه دیگه ای که داره از کوچمون رد میشه متوجه نگاه من نشه
نزدیک به 3 ماه بود که من هر روز که دانشگاه می رفتم و گاهی که از دانشگاه بر میگشتم و میدیدمش تا شب حالم خراب بود و حتی یکی دو بار به یادش کف دستی هم زدم
خانواده ما و اونا هیچ گونه رابطه ای با هم نداشتن که مثلا بیاد خونه ما با مادرم حرف بزنه و از این جور کارها هیچ
منم دوست ندارم مثل خیلی ها بگم که از الان نقشه دارم که بکنمش ! نه تنها کاری که من میکردم در همون حد نگاه کردن به کونش تو کوچه بود اونم گاهی که می دیدمش چون شوهرش سر کار بود و بچه هاش که میومدن تو کوچه بازی کنن
اونم میومد و مواظب بچه هاش بود و حتی به من اصلا نگاه هم نمی کرد
منم قیافم معمولی بود و هیکلم هم مثل همه . ورزشکار بودم ولی خوب ورزشکار حرفه ای باید تغذیه خوب داشته باشه و تغذیه هم خرج داره برای همین هیکلم خیلی بزرگ نبود و معمولی تیپم هم مثل همه جوونهای دانشگاهی بود ولی فرقم با اونا تو موهام بود
که همیشه بوکسوری میزدم طوری که دورش رو کامل سفید می کردم
راستی مثل خیلیهای دیگه کیرم رو هم هیچ وقت اندازه نگرفتم که بگم فلان سانته ولی کیرم بد نبود نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک ولی یه کم کلفت بود
اصل ماجرا از جایی شروع شد که یه روز از دانشگاه برگشتم خونه وقتی کلید رو انداختم و وارد حیاط شدم دیدم یه کفش زنونه جلوی در خونست که من می دونستم کفش مادرم نیست ( من خواهر و برادر ندارم )رفتم تو ولی قبلش در رو محکم زدم
و یه کم سروصدا کردم مثل سرفه و الکی با موبایل حرف زدن که مادرم و خانمی که نمی دونستم کیه متوجه اومدن من بشن بعد در رو باز کردم و رفتم داخل خونه که دیدم زن همسایمون و مادرم رو مبل نشستند و دارن صحبت می کنن سلام کردم و مادرم و زن
همسایمون هم با یه سلام جوابم رو دادن و منم سرم رو انداختم پایین و از پله ها رفتم بالا سمت اتاق خودم لباسام رو عوض کردم و نشستم پشت سیستم هنوز تعجب می کردم که چرا اومده اینجا بعد از چند دقیقه صدای خداحافظی شون اومد که فهمیدم داره میره
وقتی رفت اومدم پایین و به مادرم گفتم چرا اومده بود اینجا جواب داد گفت هیچی شوهرش و بچه هاش بیرون بودند اومده بوده خونشون کسی در رو باز نکرده پشت در مونده بوده من وقتی دیدمش گفتم زشته زن تو کوچه سرگردون باشه آواردمش خونه شوهرش بهش زنگ زد گفت اومده اونم رفت
مادرم استکانهای چایی و ظرف شیرینی رو داشت بر می داشت که ببره بشوره که چشمش افتاده به یه عینک آفتابی سریع برگشت بهم گفت عرفان این برای فرشته خانومه جا گذاشته ببر بهش بده
تازه اینجا بود که فهمیدم اسمش فرشتست و واقعا هم برازندش بود . منم عینک رو گرفتم و وقتی در خونه رو باز کردم و پام رو گذاشتم تو کوچه دیدم شوهرش سوار موتور شده و رفت . یه کم خوشحال شدم گفتم الان برم در خونشون خودش میاد عینک رو بگیره . رفتم زنگ زدم
- بله
- ببخشید پسر همسایتونم عینکتون خونه ما جا مونده بود براتون آواردمش
- اوخ ببخشید . الان میام دم در
با خودم گفتم ای بابا حداقل در رو باز نکرد خودم ببرم تو بهش بدم
اومد دم در
- سلام ببخشید تو رو خدا اصلا حواسم نبود
- خواهش می کنم . بفرمایید
- ممنون لطف کردید
- با اجازه
- خداحافظ زحمت کشیدید
همینکه خواست در رو ببنده یکی از پسرهاش اومد جلوی در و منو دید منم سریع باهاش سلام کردم و بهش دست دادم خیلی پسر شیرینی بود . بهش گفتم اسمت چیه؟ جواب داد نوید منم گفتم چه اسم قشنگی منم عرفانم . لبخند معصومی زد و رفت تو و من بازم از فرشته خانوم خداحافظی کردم و اومدم خونه و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم باورم نمی شد تونسته بودم در همین حد باهاش حرف بزنم خیلی ذوق کرده بودم
از اون به بعد دیگه هر وقت تو کوچه با بچه هاش می دیدمش بهش سلام می کردم و اونم خیلی مهربون جواب سلام منو می داد و گاهی که بیکار بودم وقتی از تو حیاط صدای بچه هاش رو میشنیدم می رفتم تو کوچه و باهاشون بازی می کردم و فرشته خانوم هم دور از ما تو چهار چوب در می ایستاد و ما رو تماشا می کرد یه بار داشتیم توپ بازی می کردیم که یکی از بچه هاش که اسمش سعید بود خواست توپ رو شوت بزنه که یهو خورد زمین و یه مقدار آرنجش زخمی شد فرشته خانوم هم سریع اومد سمت پسرش و اونو بغل کرد و داشت آرنجش رو نگاه می کرد و بهش دلداری می داد منم همش می گفتم ببخشید تو رو خدا تقصیر من بود بذارید من بغلش کنم بیارمش تو خونه سعید هم چون با من خیلی خوب شده بود اومد بغلم و من بردمش خونشون و فرشته خانوم و نوید هم اومدند ( تا همینجا که حتی وارد خونشون هم شده بودم هیچ فکر سکس با فرشته خانوم رو نداشتم ) سعید همین طور داشت گریه می کرد و فرشته خانوم اومد اونو از بغل من گرفتم و رفت داخل اتاق و من و نوید تو حیاط بودیم خیلی ناراحت شده بودم براش بعد از چند لحظه که تو حیاط بودیم صدای گریه سعید خیلی کم شده بود که فرشته خانوم اومد بیرون و گفت ببخشید تو رو خدا آقا عرفان چسب زخم نداریم میشه از خونتون یکی دو تا بیارید من گفتم ما هم فکر نکنم داشته باشیم ولی الان میرم زودی از مغازه یه بسته میگیرم میارم اجازه ندادم حرف بزنه و سریع در خونه رو باز کردم و رفتم از مغازه یه بسته چسب زخم گرفتم و اومدم در خونه باز بود برای همین سریع رفتم داخل و در رو بستم از داخل حیاط صدا زدم
- فرشته خانم
- بله
- بفرمایید این چسب زخم
- ممنون لطف کردید بفرمایید تو
فکر کنم از اینکه فهمیده بود اسمش رو می دونم خیلی تعجب کرده بود
رفتم داخل خونشون یه راهروی کوچیک داشتند که می خورد به پذیرایی و گوشه پذیرایی یه اتاق کوچیک بود که سعید رو برده بود اونجا رفت داخل اتاق و در رو بست منم تو پذیرایی وایستاده بودم
گوشه دیگه پذیرایی شون یه اتاق دیگه هم بود که توش یه تخت دو نفره داشت و آشپزخونه هم درست روبه روی من بود خداییش آشپزخونه با حالی داشتند ( منظورم به چیدمان و رنگ کاشی های قرمز هست )
رو مبل نشستم و نوید اومد پیشم و کنارم نشست و داشتیم با هم حرف می زدیم که فرشته خانم اومد بیرون تا دیدمش بهش گفتم
- سعید حالش خوبه
- آره خداروشکر چیزی نشده خوابش برد
- ببخشید تو رو خدا تقصیر من بود
- نه اقا عرفان این حرفها چیه بلاخره بازی اشکنک داره
- ممنون ولی بازم متاسفم
- بشینید تا براتون یه شربتی بیارم
- نه ممنون باید برم
- نه خواهش می کنم بفرمایید
منم نشستم و فرشته خانم رفت داخل آشپرخونه و شربت البالو درست کرد و آوارد من رو یه مبل نشسته بودم و فرشته خانم روی یه مبل دیگه رو به روی من
ازم پرسید
- شما حسابداری می خونید
- آره
- راستش از مادرتون شنیدم من خودم هم فوق لیسانس حسابداری دارم
- واقعا
- آره الان هم تو یه شرکت کار می کنم
- خوبه موفق باشید
- ممنون شما هم هر وقت مشکلی تو درسها داشتید می تونید بیایید من کمکتون می کنم
- واقعا ممنون حتما . راستی پدر بچه ها چیکار می کنند البته اگه فضولی نباشه
- نه خواهش می کنم ایشون هم حسابدار هستند
- واقعا عجب . هر دو تون حسابدارید
- آره ولی ایشون خیلی سرش شلوغه خیلی کم می تونه بچه ها رو ببینه
- حتما باید تو کارشون خیلی خبره باشن
راستش وضعیت مالیشون هم خیلی خوب بود یه تویوتا داشتن که شوهرش با اون می رفت سرکار و یه موتور هم داشت
شربت رو که خوردم تشکر کردم و اومدم بیرون و رفتم خونه
از اون روز حدود یه هفته گذشت و من تو این یه هفته مدام می دیدمش و با هم سلام می کردیم و گاهی هم با بچه هاش تو کوچه بازی می کردم
یه شب حدود ساعت 9 بود که من داشتم بر می گشتم خونه تا ساعت 6 دانشگاه بودم و بعد از اون با دوستام ولگردی از سر کوچه که اومدم دیدم فرشته خانوم جلوتر از من داره با یه پلاستیک تو دستاش که پر از خرت و پرت بود می رفت و براش سنگین هم بود از طرز راه رفتنش می شد اینو فهمید قدمهام رو تند کردم و رفتم کنارش و سلام کردم و ازش خواستم بذاره من پلاستیک رو براش بیارم تشکر کرد و پلاستیک رو بهم داد وقتی داشتم پلاستیک رو ازش می گرفتم یه لحظه به اندازه 2 ثانیه دستم خورد به دستش انقدر دستهاش لطیف بود که نفسم داشت حبس میشد! براش تا دم در خونشون آواردم و در رو باز کرد و خواست ازم بگیره ولی گفتم میارم براتون داخل بازم تشکر کرد و وارد خونه شدیم و در رو هم پشت سرمون بست پلاستیک رو بردم گذاشتم داخل آشپزخونه توش پر بود از بسته های عدس و لوبیا و .... از این جور چیزا !
- بفرمایید
- خیلی ممنون آقا عرفان
- خواهش می کنم با اجازه
- نه دیگه نمیشه باید یه چیزی بخوری
- نه ممنون دیرم شده
- عیب نداره زود آماده می کنم
من رفتم رو مبل نشستم و اون رفت تو همون اتاقی که قبلا سعید رو برده بود ولی وقتی در رو باز کرد هیچ کس داخل نبود منم تعجب کرده بودم که چرا بچه هاش خونه نیستن رفت تا لباسهاش رو عوض کنه وقتی اومد بیرون داشت قلبم وای میستاد یه دامن پوشیده بود که یه کم چسبون بود و یه پیرهن سفید آستین بلند و یه روسری آبی هم سرش بود یه لبخند بهم زد و رفت داخل آشپزخونه آخه من تا حالا هیچ وقت با این لباسها ندیده بودمش خیلی خوشگل شده بود من همیشه با چادر دیده بودمش حتی سری قبلی که خونشون بودم همش جلوم با چادر بود وقتی داشت می رفت داخل آشپزخونه لمبرهای کونش تکون می خورد تو دلم میگفتم جووووووووون بیام گازشون بزنم سرخ شده بودم
اینبار برام چایی آوارد و من جای قبلی نشستم و اون هم درست رو به روی من همون جای قبلی نشست
- بچه ها و آقاتون خونه نیستن؟
- نه راستش امروز نادر ( شوهرش ) بعد از چند ماه سرش خلوت شده بود برای همین امروز اومد و بچه ها رو برد تهران خونه مادرش
- شما نرفتید
- نه راستش من یه کم تو شرکت کار دارم برای همین نتونستم برم
- بله !
- با درسها چطوری؟
- خوبم همه چیز خوبه
- خودت به رشتت علاقه داری؟
- آره خودم خیلی دوست دارم نمره هام هم خوبه
- رشته خوبیه . بازار کار خوبی هم داره امیدوارم بتونی پیشرفت کنی
- ممنون
- ببخشید یادم رفت براتون یه شیرینی چیزی بیارم . الان میارم
وقتی بلند شد کونش با چشمهای من دو متر فاصله داشت وقتی حرکت کرد ( منم همزمان می خواستم چایی رو بخورم ) لمبرهای کونش یه تکونی خورد که یهو چایی از دهنم پرت شد بیرون و چند تا سرفه حسابی کردم سریع اومد طرف من و یه دستش رو گذاشت رو شونم و با اون دستش چند تا ضربه به پشتم زد
- خدا مرگم بده چی شده آقا عرفان
بعد از چندتا ضربه حالم خوب شد و گفتم
- هیچی چاییش داغ بود ببخشید
- آخ - شما ببخشید
هنوز باورم نمی شد که لمس کرده بود وقتی داشت می زد پشتم کیرم داشت کم کم بلند می شد
- بذارید چاییتون رو عوض کنم
- نه ممنون همین خوبه باقیش رو می خورم
- نه این حرفها چیه الان زود بر می گردم
وقتی جلوم خم شد که استکان رو از روی میز برداره از یقیه لباسش چاک سینه هاش رو دیدم دیگه داشتم دیوونه می شدم کیرم قشنگ بلند شده بود . وقتی استکان رو برداشت یه لبخند مرموزی بهم زد و باز را افتاد و منم مات تماشای کونش شده بودم هر بار که لمبرهاش تکون می خورد منم آب دهنم رو قورت می دادم سریع گوشی رو از جیبم برداشتم و به مادرم یه اس دادم که من امشب یه کم دیر میام لطفا به گوشیم زنگ نزن
وقتی برگشت استکان و یه مقدار شیرینی رو که تو یه ظرف گذاشته بود برام آوارد و باز هم جلوم خم شد و اینبار دیگه داشتم جدی جدی از حال می رفتم ولی این حرکتش رو دیگه باورم نمی شد روی همون مبلی که من نشسته بودم نشست فقط 4 انشگت با من فاصله داشت قلبم داشت از جاش در میومد
- می تونم یکی از کتابهای درسیت رو ببینم؟
- بله اتفاقا کتاب اصول حسابداریم همرامه
سریع از کیفم کتاب رو در آواردم و بهش دادم یه مقدار کتاب رو زیر و رو کرد و بهم گفت تا کجا بهتون درس دادن
- منم سریع کتاب رو از دستش گرفتم و داشتم مبحث تدریسی امروز رو پیدا می کردم وقتی پیدا کردم گفت اینجا اونم مثلا برای اینکه کتاب رو ببینه سرشو خم کرد و گفت کجا ؟ منم کتاب رو خواستم بدم بهش که اومد چسبید بهم بازوش قشنگ بازوی من رو لمس کرده بود ( راستی یادم رفت بگم من کیفم روگذاشته بودم رو کیرم که بر آمدگیش تابلو نشه ) وقتی بازوش بهم خورد نفسم گرفت
- خوب چیزی از این یاد گرفتی ( مبحث اون روز کاربرگ بود )
من اصلا تو حال خودم نبودم نمی تونستم جوابشو بدم
- عرفان ( باورم نمی شد اسمم رو بدون آقا گفت )
دستش رو گذاشت رو شونم . سرم رو برگردوندم و تو چشماش خیره شده بودم . بدجوری سرخ شده بودم و عرق کرده بودم
- چیه حالت خوبه ؟ ( با یه لبخند اینو گفت )
بعد از اینکه اون جمله رو گفت نمی دونم چند ثانیه ولی فکر کنم حدود 30 ثانیه همین طور به هم خیره موندیم که یهو دلو زدم به دریا و لبام رو چسبوندم رو لباش !
وایییییییییییییییییییییییی چقدر خوشمزه بود انگار خود فرشته هم منتظر همین حرکت از طرف من بود
لبام رو محکم می خورد زبونش رو می کرد تو دهنم ! دستام رو دور کمرش حلقه زدم و بلندش کردم و نشوندمش روی پاهام که از شانس من کیفم هم رو پام بود یه کم بلندش کردم و کیفم رو با یه دستم برداشتم و گذاشتمش کنار وقتی با اون کون نرمش نشست رو کیرم انگار داشتم تو آسمونها سیر می کردم دستام رو از دور کمرش برداشتم و رو سریشو کشیدم و در اومد. وایییییییییییی خدا جون مو های زرد طلایی داشت که دیوونم می کرد
سه چهار دقیقه لبای هم دیگرو خوردیم
لبامون رو جدا کردیم
فرشته با چشمای خمارش همین طور بهم نگاه می کرد و لباش رو گاز می گرفت و با صدای خمار گفت بریم تو اتاق خواب
از روی پاهام بلند شد و جلوم راه افتاد منم بلند شدم و پشت سرش رفتم تو اتاق خواب
در رو بست نمی دونم چرا آخه کسی که خونه نبود ولی من به این خیلی فکر نکردم بازوهاش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و مثل وحشیا شروع کردم به خوردن لباش
وای خدا جون چقدر این لبها خوشمزه بودن مگه می شد ازش دل بکنی فرشته هم مثل من مست مست شده بود و داشت لبام رو می کند
از دیوار جداش کردم و همین طور لب تو لب بردمش طرف تخت و هلش دادم و افتاد رو تخت سریع دامنش رو کشیدم پایین زیر دامن یه شلوار نارنجی خیلی تنگ پوشیده بود
افتادم روش و دوباره شروع کردم لب گرفتن و یه دستم هم روی سینش بود و می مالوندم . رفتم سراغ گردنش اول یه لیس جانانه زدم و بعد با لبام شروع کردم با گردنش بازی کردن گاهی با لبام گاهی هم لیس میزدم واقعا خوشمزه بود با دستهام هم یکی یکی دکمه های لباسش رو باز کردم و از تنش با کمک خودش در آواردم یه سوتین مشکی پوشیده بود که سینه هاش داشت پارش می کرد سینه هاش رو از دو طرف جمع کردم و زبونم رو گذاشتم لای چاک سینش فرشته یه آهی کشید که داشت آبم میومد چند بار چاک سینه هاش رو لیس می زدم و وقتی به صورتش نگاه می کردم می دیدم چشماش رو بسته و لباش رو گاز می گیره . نفسهاش خیلی تند شده بود بدجوری هم داشت به خودش می پیچید
طاقتم طاق شد سوتینش رو کشیدم پایین که زیر پستوناش گیر کرد و پستوناش افتاد بیرون واییییییییی خدا دو تا پستون سفید خوشگل با نوک قهوه ای رنگ حسابی سینه هاش رو مالوندم و لیسیدم فرشته داشت دیوونه می شد و دیگه قشنگ داشت آه آه می کرد همین طور صداش هم هی بلندتر می شد و جالب این بود که یه کلمه حرف هم نمی زد کاملا در اختیار من بود ولی من از سینه هاش سیر نمی شدم انقدر خورده بودم که آب دهنم خشک شده بود . بند سوتینش رو باز کردم و سوتینش رو در آواردم و انداختم اون طرف تا پستوناش کاملا ازاد بشن فکر کنم حدود 10 دقیقه ای بود که فقط داشتم پستوناش رو می خوردم دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم کم کم اومدم پایین و زبونم رو از زیر پستوناش تا نافش کشیدم یه لحظه دیدم ای بابا من هنوز لباس دارم با یه حرکت تی شرت زردی که تنم بود رو در آواردم و از روی شلوار یه کم کسش رو مالوندم .
زبونم رو از روی شلوار مالوندم رو کسش وای خدا جووووووووووون چقدر خوشمززززززه بود . آروم آروم شلوارش رو در آواردم و انداختم یه گوشه یه شرت سیاه ست با سوتینش پوشیده بود که خیس خیس شده بود . شرتش رو هم در آواردم . وای قبلم داره وایمیسته یه کس آبدار سفید جلوی روم بود البته یه کم مو داشت . آروم زبونم رو کشیدم رو خط کسش فرشته یه آهی کشید که دلم ریخت . بد جوری داشت به خودش می پیچید معلوم بود که حسابی داره حال میکنه منم خواستم برسونمش به اوج لذت و شروع کردم به خوردن کسش خیلی خوب بلد نبودم آخه یکی دو بار بیشتر این کار رو نکرده بودم ولی تمام سعیم رو کردم . زبون روی کسش می کشیدم و بوش می کردم داشتم دیوونه می شدم الان وسط بهشت بودم ! چوچولش رو با لبام میگرفتم و مک می زدم آخخخخخخخخخخخ چه حالی می داد حسابی از خجالت کسش در اومدم کسشو ول کردم و اومدم بالا و دوباره شروع کردم به خوردن لباش گوشتی خوشمززززش فرشته دیگه نا نداشت لبام رو بخوره ولی من از خوردن لباش مست می شدم همین طور که داشتم ازش لب می گرفتم کمربند شلوارم رو بازم کردم . لباش رو ول کردم و بلند شدم و شلوارم رو کامل با شورت در آواردم و حالا هر دومون لخت بودیم حتی تصور این لحظه رو هم هیچ وقت نمی کردم اصلا بهش نگفتم که برام ساک بزنه آخه بدجوری مست و خمار بود انگار که 100 ساله تو کفه آروم پاهاش رو گرفتم بالا و کیرمو گذاشتم دم کسش باورم نمی شد واییییی خدا دارم فرشته رو می کنم . آروم آروم کیرمو فرستادم تو اوووووووووووووف عجب حالی داشتم نفسم بالا نمیومد فرشته هم بدجوری ناله می کرد کیرم تا نصفه رفته بود توش که یهو تا ته فرستادم تو کسش فرشته گفت ووووییییییییی آروم روش دراز کشیدم و در حالی که از لبای خوشمزش می خوردم آروم آروم هم عقب جلو می کردم فرشته انقدر مست شده بود که دیگه بهم لب نمی داد فقط ناله می کرد آآآآآیییییییییی . ااااااااااوووووووووهههههههه . اووووووووووممممممممممممممم چشماش هم بسته بود
یه دستم رو گذاشتم رو پستونش و با تمام قدرت فشار می دادم کم کم سرعت تلمبه زدن رو بیشتر کردم اووووووووووووفففففففففففففففف داشتم می مردم تمام بدنم خیس عرق شده بود همین طور بدن فرشته سرخ سرخ شده بودم دیگه خون به مغزم نمی رسید یه 5 دقیقه همین طوری تلمبه زدم که کشیدم بیرون و فرشته رو دمر کردم واااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییی اون کونی رو که چند ماه فقط از زیر چادر دید می زدم الان لخت جلوم بود یه دست آروم رو لمبرهای کونش کشیدم سرم رو بردم جلو و شروع کردم به بو کردن سوراخ کونش عججججججججججببببببب بویییییییییی می داد لامبرهای کونش رو باز می کردم و سرمو می ذاشتم وسطش و فقط سوراخ کونشو ماچ می کردم . آروم زبونم رو کشیدم رو سوراخ کونش چقدر خوشمزده بود نفسم بالا نمیومد ولی منظره کسش انقدر قشنگ بود که دوباره رفتم سراغ کسش پاهاش رو یه کم باز کردم و بی مقدمه گذاشتم توش فرشته کامل دراز کشیده بود با ورود کیرم به کسش اونم تو پوزیشیون مورد علاقه خودم انگار دنیا رو بهم داده بودن شروع کردم به تلمبه زدن اینبار تندتر و محکمتر می زدم دستهام رو لامبرهای کونش بود و داشتم تو کسش تلمبه می زدم فرشته دیگه داشت داد می زد و تو اوج لذت بود .
کامل خوابیدم روش و با دستام از زیر پستوناش رو گرفته بودم و با سرعت تمام داشتم تلمبه می زدم یه لحظه فرشته یه جیغ خیلی بلند کشید آیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی و تمام بدنش لرزید من خودم یه لحظه ترسیدم ! دستاش می لرزید و نفس نفس میزد من کیرم رو تو کسش نگه داشته بودم و تکون نمی دادم فهمیدم بلاخره کار خودم رو کردم و فرشته خانوم ارضا شده خیلی خوشحال شده بودم بعد از یکی دو دقیقه دوباره شروع کردم به تلمبه زدن ولی اینبار آروم آروم شروع کردم ولی کم کم تندش کردم و فرشته هم دوباره صداش بلند شده بود واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی اوووووووویییییییییییییییی ولی یک کلمه حرف هم نمی زد اما صداش انقدر سکسی بود که من دوست نداشتم یه لحظه هم قطع بشه کم کم داشت آبم میومد یکی دو تا تلمیه دیگه زدم و کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو ریختم لای پاهاش و عین جنازه افتادم کنارش انگار تمام بدنم خالی شده بود نفس نفس می زدم فرشته روش رو طرف من کرد و یه لبخندی زد و بعد یه لب مشتی ازم گرفت و بغلم کرد و هر دو خوابمون برد یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 3 صبحه دلم نیومد فرشته رو بیدار کنم لباسام رو پوشیدم که دیدم فرشته دوباره بیدار شد و لخت اومد کنار من
- ممنون عرفان جون
یه لب حسابی ازم گرفت و من رفتم خونه
اونشب بهترین شب زندگیم بود و از اون به بعد ما باز هم با هم سکس داشتیم که اونا رو هم براتون می نویسم
ببخشید خیلی طولانی شد
امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: عرفان

سلام.اسم من مصطفی.27ساله.192قد و 93 وزنمه.
چند سالی هست با زهرا اینا همسایه ایم.این داستان برمیگرده به تابستون امسال یعنی سال 91.
زهرا خانوم یه زن معمولی با یه اندام زنانه معمولیه.حدودا 40ساله و 65 یا 70کیلو.
2تا هم بچه داره.یه پسر و یه دختر که دخترشو تو سن پایین شوهر داد والان 3تایی با شوهر و پسرش زندگی میکنن.
من هیچوقت حس خاصی نسبت بهش نداشتم.چون نه جاییش به چشم میومد که تحریک کننده باشه و نه بد لباس میپوشید.خونه جفت ما 4طبقست .اونا طبقه 4میشینن و چون صاحب خونه ان همیشه پشت بوم دراختیارشونه و تابستونا اکثرا کاراشونو اونجا انجام میدن.ما هم طبقه سومیم و برای تمیز کردن پشت بوم و یا کولر ... زیاد پشت بوم میرفتم و همو زیاد میدیدیم.خرداد بود که شوهرشو به جرم فروش مواد گرفتن و یک ماهی بود ازش خبری نبود.باهام راحت بود و همیشه مصطفی صدام میکرد.یه روز رفتم پشت بوم تا وسایلمو بیارم که دیدم اون هم اونجاست و داره تمیز میکنه.تقریبا اخر کارش بود.من هم وسیالمو برداشتم که بیام دیدم این داره چیزای سنگین بلند میکنه و میبره تو خرپشتک.گفتم کمکت کنم گفت زحمت میشه.منم رفتم کمک.یه تی شرت زنونه گشاد یه دامن تنش بود.نزدیکش که میشدم بوی بدنش میخورد بهم یه جوری میشدم.یه جورایی انگار تحریکم میکرد.تا اینکه روسریشو پشت گردنش بست و به کار ادامه داد.وقتی گردنش و دیدم یا خم شدنی خط سینش معلوم میشد دیگه یواش یواش تحریک میشدم و دوس داشتم نزدیکش باشم و بوشو حس کنم و سینشو ببینم.بالای سینش خیلی سفید بو و گردن نازی داشت.یکی دو بار عمدی خودمش زدم به سینش که دیدم عکس العملی نشون نداد.یکی دو بار هم تو خرپشتک خودم مالیدم به کونش که فهمید تحریک شدم و انگار بدش نمیومد اونم.تا اینکه یه چیز سنگین برداشت و برد که بذاره بالای کمدی که اونجا بود.منم پشت سرش رفتم و به بهونه اینکه کمکش کنم واون نیفته از پشت اون و گرفتم(اون جعبه رو) و از پایین کیرمو چسبوندم بهش.حسابی راست کرده بودم چون شلوار راحتی تنم بود قشنگ افتا رو خط کونش.و 30ثانی ای به بهونه اینکه درست جعبه رو بذارم بالا خودمو بهش میمالیدم.دیگه فهمیده بود چه خبره و منم که حشری شده بودم یکم هل دادم که رو به جلو خم شد.نمیتونستم تکون بخورم یعنی یه جورایی روم نشد کاملش کنم.دستام رو پهلوهاش بود که یهو دستشو گذاشت رو دستم.فهمیدم که راضیه دلش میخواد.اروم گفتم یه وقت کسی نیاد؟گفت نه کسی نیست ولی زود باش.دستمو بردم زیر دامنش و دادم بالا.واااااای عجب کون سفیدی داشت.شورتشو که یکه کشیدم پایین بوی کس وکونش داشت دیوونم میکرد.گفتم میخوای بخورم کوستو؟گفت نه بدم میاد زود باش.گفتم تو نمیخوری؟گفت برو بابا من تا حالا مال شوهرمو نخوردم.کسش یکم خیس بود یکم اب دهن با دست به کیرم و یکم به کسش مالیدم و شروع کردم به جا کردن.وقتی رفت تو تازه فهمیدم چه کسیه این لامصب.خیلی داغ بود کسش.نمی شد سروصدا کرد ولی صدای نفسای جفتمون بلند شده بود.تلمبه میزدمو حال میکردم.اولین باری بود که حس کردم مثل فیلم سپراست کوسی که دارم میکنم. راحت تلمبه میزدمو حال میکردم و چون سرو صدا نمیکردیم صدای تالاپ تولوپ کوسش دیوونم کرده بود.دستمو ارو بردم سینشو گرفتم.سینه هاش بزرگ نبود ولی خیلی داغ بود و چون عرق کرده بود حسابی مالیدنش حال میدید.ابم میخواست بیا گفتم ابم میخواد بیا گفت واسا.کشیدم بیرون و از کنارش یه دستمال پارچه ای پیدا کرد و گفت بریز تو این.میخواست خم شه که گفتم میخوام سینه هاتو بخورم و چسبوندمش به دیوار.بوی عرقش دیوونم کرده بود . مثل دیونه ها میخوردم با اینکه سینه هاش سفید بود ولی نوکشون خیلی تیره بو.گردنشو خوردم که گفت زود باش.منم خمش کردم با خودم گفتم چون زنه باید یه حال اساسی بهش بدم و شروع کردم تلمنه زدن.خیلی محکم میزدم و صدای کسش میپیچید یواش یواش با اینکه جلو خودشو میگرفت ولی ناله میکرد.دیگه داشت ابم میومد که کشیدم بیرون و برش گردوندم زانو زدم وشوع کردم سینه هاشو میک زدن و از اینور ابم میریخت تو دستما.سرمو محکم فشار میداد به سینه هاش.ابم خالی شد و بی حال بلند شدم.بهش گفتم بازم کمک خواستی بگو.که فقط خندید و هیچی نگفت.بعد اون 3بار دیگه تو خونه کردمش که داستانشو بعدا براتون تعریف میکنم.

نوشته: مصطفی

سلام این اولین داستانه منه که دارم مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد داستان کاملا واقعیه من الان حدود 2سال با شهوانی اشنا شدم و دوست داشتم داستانه خودمو براتون بگم مردونه اگر خوب بود بگید اگرم فکر میکنید ساختگیه مهم نیست.
داستان رو تقریبا به صورت خلاصه میگم که زیاد طولانی نشه اما قول میدم ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داره.

داستان از اونجایی شروع شد که در نزدیکی خونه ما منزل عمم اینا بود ما تو یه مجتمع بودیم که بلوک بندی بود و عمم طبقه ششم اون بلوک بودن که یه همسایه دیوار به دیوار داشتن که شامل دختر خونواده مریم و خواهرش که شوهر داشت و پدر مادرش و شوهرش میشد. شوهرش ازون لاتای گنده بود تو محل. مریم زیاد رفت و امد میکرد خونه عمم اینا منم خوب زیاد اونجا میرفتم و یه مواقعی مریم رو اونجا میدیدم همیشه با چادر بود و من همیشه سعی میکردم یه جوری دیدش بزنم. درضمن من اسمم ف.ه هست الان 19 سالمه داستان برای پارسال تابستونه. من رو بدنم تتو زیاد دارم و مجبور شدم برای ترمیمش برم دستگاهشو بخرم تا بتونم خودم تتومو ترمیم کنم. یه مدت گذشت من شنیدم شوهر مریم معتاد شده و مریم میخواد طلاق بگیره با کمک شوهر عمم تونست غیر حضوری طلاقشو بگیره و من با شنیدن این خبر خوشحال شدم. یه روز که بعد از مدتها رفتم خونه عمم یه دفعه یادش افتادم و گفتم به بهانه اشغال گذاشتن برم تو راهرو شاید دیدمش. از قضا بعد از برگشتن دیدم در خونشون باز شد و مریم ته اتاق ایستاده بود مشخصات مریم یه زن 28 ساله تقریبا تپل قد متوسط چشم زاق که سینش فکر کنم 85بود خلاصه مریم اومد بیرون و به من گفت شنیدم دستگاه تتو داری تتو هم میزنی؟؟ من با اینکه زیاد وارد نبودم به تتو زدن گفتم اره برا چی میخوای گفت بهت میگم بعدا الان میخوام برم جایی شمارتو بده منم شمارمو دادم به گوشیم تک انداخت شمارش افتاد.2روز بعد بهم اس ام اس داد که طرح برای تتو داری منم گفتم نه اما میتونم از اینترنت بگیرم برات اونم گفت باشه منم میام بریم کافی نت بگیریم. با هم رفتیم کافی نت طرح مورد نظرشو براش گرفتم و قرار شد خبر بده که کی میاد برای تتو. تو این مدت منم هرشیب بهش اس میدادم تا جایی که سر صحبت رو باهاش باز کردم و موضوع رو به علاقه کشوندم و گفتم همیشه وقتی تو خونه عمم اینا میدیدمش دوست داشتم بوسش کنم و کلا دوسش داشتم اونم گفت منم همین حسو به تو دارم. منم وقتی دیدم چراغ سبزو نشون میده زودت تلاش میکردم تا قرار بزارم برای تتو. چند روز گذشت که ساعت ده صبح گفت بیا من یه مکان سراغ دارم میتونیم بریم اونجا هیشکیم نیست که مزاحممون بشه منم از خدا خواسته قبول کردمو رفتیم طرف اون مکانی که میگفت یه خونه قدیمی تو دولت اباد بود از در رفتیم تو خونه جوری بود که یه حوض وسط بود چندتا اتاق دوره خونه بود که یکیش برای خواهر زاده مریم بود رفتیم داخل اتاق من شروع کردم در ساکمو باز کرد دستگاه تتو رو ورداشتم و اماده کردم اونم اهنگ گذاشت و گفت شروع کنیم منم گفتم لباستو درار چون میخواست پشت کمرش تتو بزنه. اونم لباسشو دراورد سوتینشم دروورد و جوری که من نبینم سینشو خوابید رو زمین و گفت شروع کن منم طرح رو براش پشتش هک کردمو اماده زدن تتو شدم از بالا به سمت پایین خیلی اه اوه میکرد میگفت خیلی درد داره بزور تا نصفه های کمرش اومد و گفت دیگه نمیتونه و استراحت کنیم فضای اتاق خیلی گرم بود و تنها وسیله خنک کننده یه پنکه بود که اونم درست کار نمیکرد منم عرق کرده بودم بهم گفت لباساتو دربیار راحت باش گرمتم نمیشه منم لباسمو دروردمو خوابیدو بغلش سرمو باهاش رویه یه بالش گذاشتمو مشغول صحبت باهاش شدم که احساس کردم چشاش چیزی داره میگه منم چشامو بستم سرمو بردم نزدیکتر طوری که مثلا باهم کل کل کنیم اونم سرشو اورد نزدیک انقدر اینکارو کردیم که احساس کردم لبش رو لبمه و داره ازم لب میگیره منم از خدا خواسته دستمو دورش حلقه کردمو رفتم روش. بعد 5 دقیقه بلند شدم شلوارگرمکنی که پوشیده بودو درووردم خیلی حال کردم خدایی بدنشو کونش نقصی نداشت لباسای خودمم دروردم. ازقبل تو کیفم که همرام بود کاندوم گذاشته بودم که اگر شرایظ جور شد استفاده کنم کاندومو باز کردم کشیدم رو کیرمو اروم خوابیدم روش یه ذره باهاش وررفتم بعد اروم کیرمو فرستادم تو کسش خیلی داغ بود واقعا لذت بخش بود مدتها بود منتظر این لحظه بودم چند تا تمبه زدم اما چون باره اولم بود زود ابم اومداما نمیخواستم تموم بشه هی بازم تلمبه میزدم اما انگار کیررم تازه از بی حسی درومده باشه داشت دردم میگرفت کشیدم ازش بیرونو خوابیدم بغلش بوسش کردمو ادامه تتو رو براش زدم بعد از 2ساعت تتوشو سرهم کردمو به امیده اینکه تو ترمیمش بازم بتونم بکنمش بهش گفتم برای ترمیم 32 هفته دیگه بیا اونم تشکر کرد و با هم زدیم بیروون رسوندمش دم ببلوکشونو خودم رفتم خونمون شب که شد دیدم دیگه جواب نمیده چند روز گذشت فهمیدم بعد از برگشتن با خانوادش دعواش شده و از خونه رفته بعد هم که بهش زنگ زدم دیدم خاموش کرده و الان که یک سال گذشته ازون موضوع خونشونو ازون جا بردن و من هیچ خبری ازش ندارم خیلی لذت بخش بود باهاش سکس کردن.

پایان

درضمن ببخشید اگر بد نوشتم و ابو تاب ندادم چون واقعا بلد نیستم و اولین بارمه که داستان مینویسم منتظر نظراتتون هستم اگر خوب بود بگید تا جریانه بقیه سکس هامم بنویسم اما خداوکیلی اگر ایراد میگیرید درست بگیرید چون واقعا حقیقتو نوشتم پرچمتون بالاست خدافظ

نوشته:‌ FH

در همسايگي ما يه دختر كه اسمش الناز بود همراه مادرش زندگي مي كرد .يك روز داشتم مي رفتم بيرون كه كار هامو انجام بدم يك دفعه مامان الناز رو ديدم كه با يكي ا ز همسايه هاي ديگه داشت دم در حرف مي زد منو ميشناخت چون قبلا با مامانم چند باري سلام و عليك و اين لوس بازيا و اينا دم نون واي كرده بودند مامانم منو نشونش داده بود داشتم رد ميشدم با يه حالت شيطوني نگام كرد من فهميدم كه باس سلام كنم گفتم سلام خانوم فرهمند گفت سلام اقا سينا بفرما داخل گفتم نه منون بعدن ايشالا با خانوم بچه ها مزاحم ميشيم خنديدو باي داد من كه رسيدم سر كوچه يادم افتاد كه فلش مموريمو نياوردم اقا من زودي برگشتم از در خونه كه رد شدم باز ديدم داره حرف ميزنه با يه زن ديگه بازم لبخندي زدو منم رفتم فرتي فلش رو برداشتمو اومدم ديدم بازم دم دره داشتم دوباره رد ميشدم سعي كردم كه نگاه نكنم ولي به محض اينكه رومو اونور كردم گفت اقا سينا ميشه يه لحظه تشريف بيارين منم رفتمو گفتش كه نميخام زياد وقتتو بگيرم ولي اگه عجله داري بگو گفتم نه مشكي نيست امرتون گفتش كه راستش اين لامپ اشپزخونه ما ريخته لطف كن بيا برام عوضش كن من ميترسم تو دلم گفتم خار كسه فكر كرده من نردبونم به هر حال گفتم باشه رفتم تو منو به اشپزخونه راهنمايي كردو يه لامپ نو داد دستم گفت اينه نگاه كردم ديدم بله لامژ شكسته با هزار بد بختي داشتم لامپ رو باز ميكردم دستام كه بالا بود شيكمم افتاده بود بيرون اينو از نگاش متوجه شدم بعد از چند ثانيه براندار كردن من گفت سينا خان عجب شكم ماهيچه اي داري ورزش ميكني نه منم كه خودم كرم داشتم گفتم اره با مردم ورزش ميكنم.
لبخندي زدو گفت خوبه به هر حال ورزشه ديگه داشتم لامپ رو باز ميكردم چشمم افتاد لايه سينه هاش يه دفعه احساس كردم دستم داغ شد نگاه كردم ديدم شده پر خون يه دفه جيغ كشيد گفتم الانه كه همه بريزن اينجا فكر كنن خون كس اينه اقا اومد جولو هي الكي بهم دست ميزد خوار كسه به بهونه دستم هي ميگفت من شرمنده و اينا رفت كلي وسيله اوورد براي پانسمانو اينا دستمو برام بست تو اين گيرو دار هي بدن نرمش بهم ميخورد منم يه به قباد جون ميگفتم عزيزم الان وقتش نيست بلند شي ولي مگه گوشش بدهكار بود مثل دسته بيل اومد بالا بعدش طاهره خانوم گفت برو بشين تو حال تا برات يه ابميوه بيارم خدا منو بكشه رفتم تو حال نشستم رو مبل ديدم بر خلاف تصور هيچكي خونه نيست حتي پسر كوچيكشم نبود چون در هر 2 تا اطاقشون باز بود منم ديدم كسي نيست ديدم مامان الناز (طاهره جون ) داره مياد بازم از هيكلش براتون بگم : باسن بزرگ يه كم شيكم داره پوست سفيد پاهاي چاق گوشتي كلا مامان! همينجوري كه ميومد ساق پاش خيلي تحريكم ميكرد .

بعدش با يه خنده اومدو نشست يه ابميوه بهم تارف كرد يكي هم خودش كوفت كرد
بعدش يه كمي سوال در مورد درس و و اينا پرسيد. بعدش منم فوري پرسيدم الناز خانوم چطورن اونم گفت: كه اخ گفتي الناز يادم افتاد شما كسي رو نميشناسي بتونه اين سيستم رو تعمير كنه هر وقت وصل ميشيم اينترنت يه شماره مياد هي كم ميشه و بعدش خاموش ميشه كامپيوتر گفتم: ميشه يه نگاه بندازم گفت : البته نگفته بودين تو كار كامپيوتر هم هستين هيچي نگفتم رفتم نشستم پشت سيستم ديدم ساسر گرفته و نشستم براش توضيح دادن (عمرا اگه چيزي فهميد) به هر حال بهش گفتم كه هر وقت اينجوري شد اين دستور رو تو این قسمت وارد کم فعلا تا بعدا بیام براتون ویندوز رو عوض کنم یکی 2 بار براش انجام دادم یاد گرفت بعدش پرسید که : شما نمیدونی چطور میشه از اینترنت اهنگ گرفت من گفتم باشه بهتون یاد میدم بعدش گفت که : اخ حیف شد من کارت اینترنت ندارم منم گفتم مشکلی نداره من کارت دارم (خوشبختانه از اون وقتی که سیستم خریدم تا حالا 1 قرون هم پول کارت ندادم حسابی از خجالت ای اس پی ها در اومدم) بگزریم فوری فلش مموری رو در اووردم یه فایل متنی توش داشتم که پر از اکhنت های نامحدود اینترنت از ای اس پی های مختلف بود یکیشو برای اینا تو یه کانکشن وارد کردم و گفتم: از این به بعد هر وقت بخواین میتونین به اینترنت وصل بشین اینقدر خوشحال شد که داشت خودشو جر میداد کلی تشکر کرد و منم یه سایت موزیک های ایرونی بهش معرفی کردم و بهش یاد دادم چطور ذخیره کنه اهنگ ها رو بعدش پرسید که من میتونم بیام و به الناز کامپیوتر یاد بدم گفتم که : اخه من چیزی بلد نیستم که به ایشون یاد بدم گفت : نه چیزی نمیخواد فقط در این حد که یاد بگیره تو اینترنت چیکار کنه و سایت هارو چطور ببینه چطور جستجو کنه و اینا گفتم باشه اگه وقط بود چشم بعدش پرسید : تو اون دستگات چی داری نشونمون بدی گفتم چیزی نیست یه سری عکس اهنگ و پروژه های نیمه کارس گفت عیب نداره نشون بده بعدش منم اونو باز کردم یه سری عکس خنده دار بود یکیش این بود که یه دختره با برف یه کیر بزرگ درست کرده بود منمن چند ثانیه رو اون مکس کردم یچ عکس العملی نشون نداد خیی عادی داشت نگاه میکرد یه لبخند کوچیک هم داشت بعد رسیدم به یه عکس کارتونی دختر بچه هه پستونک رو تو کسش کرده بود اون عکس رو یادمه از سایت جفتک دات کام گرفتم بعدش بالاش نوشته بود : دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن به اون که رسیدیم زد زیر خنده گفت وای چه عکس باهالی گفتم باحال باهال نیست یه چیزه طبیعیه گفت ا نکنه فکر کردی ما هم از این کارا میکنیم هیچی نگفتم یه کمی بهش بر خورد منم کلی تو دلم حال کردم بعدش ادامه دادم عکس هارو رسیدم به یه عکس یه دختره در حالی که دستشو انداخته بود گردن شوهرش همزمان او یکی دستش تو دست یه پسر دیگه بود این عکس رو که دید گفت سینا تو دوست دختر داری گفتم چرا گفت همینجوری گفتم نه من از دخترا خوشم نمیاد گفت ا چرا گفتم نه اینکه کلا از جنس مونث بدم بیاد دختر دوست ندارم دوست دارم طرفم سنش بالای 30 باشه گفت ا جدی میگی گفتم اره مگه چیه گفت اخه چیه دلیل خاصی داره گفتم اره دخترا خوب نمیتونن نیاز های منو درک کنن خیلی بچهگونه فکر میکنن ضمنا باید یکی باشه که از تو فهمیده تر باشه یه چیزی ازش یاد بگیری گفت: اوه اوه عجب طرز فکر جالبی من ادامه دادم عکس هارو عوض کردم یه دفه گفت حتما دوست دخترت بلد نبوده چیکار کنه گفتم چیرو چه کار کنه (خودمو زدم به کون علی چپ ) میدونستم دلشه ولی هنوز دیر بود منم به کلی بیخیال شدم که امروز برم پاساژ گفت که عجبا یعنی نمیدونی منظورم چیه؟ گفتم نه و ادامه دادم عکس هارو عوض کنم یه عکس رو اووردم خیلی باحال بود یه پسر 17 /18 ساله از یه زن حدود 35 سال داشت لب میگرفت دستشم از رو لباس به سینه هاش بود یه دفعه نگام کرد گفت عیب نیست الان تو داری این عکس هارو نشون من میدی منم گفتم ببخشید فوری صفحه رو بستم گفت خوب حالا چرا ناراحت میشی میدونستم تحریک شده کس خل شده دوباره عکس هارو باز کردم دیلمو زدم به دریا دستمو گذاشتم رو رونش خیلی نرم بود دستم فرو رفت حس میکرم پاش داره میلرزه گفت که نمیدونم چرا قولنج دارم میتونی واسم بشکونی ما هم که ماشالا پهلوون Batting Eyelashes منم گفتم سرپا واسا دستتو پشت گردنت قلاب کن منم رفتم پشت سرش قباد جون هم که بر اثر تماس دستم با رون طاهره حسابی قد علم کرده بود ولی طاهره نگاه نمیکرد تا اینکه وقتی دستمو رد کردم تا قلنجشو بشکونم کیرم کاملا بین کفل هاش قرار گرفت وایییی نمیدونین چه حالی داد چند بار همینجوری شکوندم قولنجشو بعدش گفت که اگه میشه یه جور دیگه هم که از جولو دست رو زیر بغل رد میکنن اونجوری هم واسم بشکون امنم از جولو همینکارو کردم با هر برخورد دستم با بدنش میلرزید کمکم داشت متوجه کیر سربلندم میشد گفت مثل اینکه اقا کوچولوت حالش خوب نیست وقتی خواستم قولنجشو بشکونم سینم به سینه های بزرگش چسبید کیرمم خورد به شکمش یهاههههه طولانی کشید این کارو که کرد نا خود اگاه یه تیشرت که تنش بود رو فوری دادم بالا سینه هاشو از تو سوتین دادم بیرووون واااای عجب صحنه ای بود سینه های بزرگ و اویزون مامان بود واقعان افتادم جونشون نوکشونو یه کم که لیسیدم
دیدم که سرپا نمیشه بردمش رو تخت النار جای کون الناز رو رو تخت حس میکردم ولی فعلا ÷ستونای طاهره مهم تر بود مثل یه بچه میخوردم پستوناشو
موهامو تو دستش گرفته بودو هی به سینه های فشاد مداد سرمو اهو اوه میکرد تیشرتشو کامل در اوورد و سوتینش من براش باز کردم منم فوری اومدم پایین از رو تخت و به سه سوت لخت شدم فقط یه شرت برنابو پام بود گفت نه اونو در نیار باهاش کار دارم منو رو تخت دراز کرد اینقدر کیرم سفت شده بود که لبه های شرتمو از بدنم جدا کرده بود طاهره یه کمی اول از رو شرت صورتشو بهش مالید انصافا حال میداد موهاشو تو دستم گفرفته بودم این کارو خیلی دوست دارم بعدش سینه های توپولشوو بی کیرم میمالید از رو شلوار هی قوربون صدقم میرفت بعدش از رو شورت زبوونشو به کیرم میمالید هی میلیسیدش انگار خوشمزه ترین چیز دنیارو میخوره بعدش یه دفعه شرتو کشید پایین و کیر 21 سانتی منو اوورد بیرون گفت واییییییییییییی چه کیری دارییییییییییی تا الان کجا بودی جیگره من گفتم 4 خونه پایین تر بلند خندیدو شر کیرمو تو دهنش گذاشت گفت دوست دارم تا اخره عمرم بخورمش گفت بخور عزیزم مال خودتو هی وباره قوربون صدقم میرفت داشتم میترکیدم باید حتما میکردمش تو اون لحظه یادم افتاد هنوز کسشو نلیسیدم هنوز دامن پاش بود هنوز کسشو ندیده بودم بلندش کردم هر دوشو با هم کشیدم پایین واییی پدر سگ چه کسی داشت کس تنگ مثل تفنگ البته تنگیشو هنوز نمیدونستم همینجوری گفتم که شاد بشین انصافا کس تپلی بود انگار بابای الناز تا حالا به جای کس این کس ننه خودشو گاییده بود یه کم نگاش کردم بالاش یه کم مو داشت منم کس لیسی رو دوست دارم ولی نه هر کسی رو این کسش بخور داشت یه کمی اول بغل زانو هاشو مالیدم گفت اهای بده من او جیگرمو بخورم به حال 69 شدیم یعنی 9 من بودم اون باللاییه از زانوش شروع کردم لیسیدن همینجوری که کیرمو میخورد همزمان به خودش کیپیچید انگار تا حالا سکس نداشته بعدش کسشو نگاه کردم دوباره دهنم اب افتاد دهنمو روش چسبوندم گفت : اههههههههههه یه لرزش بزرگ کردو دهنمو از اون اب خوشمزه پر کرد همشو خوردم مممممم چه خوشمزه بود از اینکهد میدید ابشو میخورم خیلی لذت میبرد هی قوربون صدقم میرفت میگفت زود باش ابتو بیار میخوام بخورم اون عسلتو من اب میخوام اب تو ممممم میخوام بخورم کیرمو خیلی باهال میخورد یه بارم دندونش بهش نخورد مثل گرسنه ها میخورد گفتم میخوام بزرم لایه سینه هات برعکس شدمو نشستم رو سینش سینه هاشو به هم چسبوند و دهنشو باز کرد منم ارووووم لایه سینه هاش گذاشتم وایییییییییی چه حالللللی میداد ممممممم از لایه سینش که بیرون میومد میرفت تو دهنش مممممم بهدش لباشو یه نگاه کردم افتادم جونشون لباشو میخوردم زبونمو تو دهنش کردمو اون ساک میزد زبونمو استاد بود منم همین کارو واسش کردم یه دفعه منو داد پایین گفت بکن دیگه مردمممممممممم
همينجوري از رو لباش شروع كردم اومدم پايين داشتم گردنشو ميخوردم حرافايي كه ميزد خيلي تحريكم ميكرد همينجوري كه كيرم داشت ميتركيد اونو تو دستش گرفت و شروع كرد به ماليدن دستش گرم بود حس خوبي داشت كيرم همينجوري اومدم پايين رسيدم به سينه هاش اوويون بود ولي سفيد و درشت اول نوكشو زبون زدم در حالي كه اون دستم رو به اون يكي سينش گرفته بودم بدش خيلي ميلرزيد معلوم بود حسابي بهش حال ميده همين لرزش ها منو خيلي بيشتر تحريك ميكرد و باعث شد مثل گرسنه ها بيوفتم جون سينه هاش همش جيغ هاي كوتاه ميكشيد سينش خيلي خوشمزه بود كيرم ديگه سيخ سيخ شده بود بدون اينكه دستمو به كيرم بگيرد با حركات كمرم كيرمو رو كسش ميماليدم هزمان دستشو ژشت كمرم انداخت و كيرم از زير كسش در رفت رفت بين لمبراش خيلي اين تيكه حال داد منم چون خوشم اومده بود بهش گفتم تا پاهاو به هم بچسبونه تا بين رون هاش بزارم اونم ژاهاشو برا اينكه بين واسه من تنگ تر شه روي هم انداخت منم ارووم كيرمو بين رون هاش گذاشتم وايييي خداي من چه لحححظه اي بود ممممممممممم اونم هي اه اوف ميكرد هي ميگفت بكن تو من يه نگاه به كسش كردم رفتم ژايين دوباره ليس بزنم دهنمو محكم رو كسش فشار دادم لا يه حالت خاص شروع كردم خوردن كسش داشت ديوونه ميشد ه دفعه يه لرزش بزرگ با يه جيغ كوتاه كرد يه كي شل شد منم براي اينكه دوباره تحريكش كنم كيرمو بين رون هاش گذاشتم ارمو سينمهو به سينش چسبوندم لبامو رو لباي عزيزش گذاشتم شروع كرد به خوردن لبام با دستاش ژشتمو ميماليد و رون هاشم به كيرم ميماليد مرتب كيرم كه همچنان برا خودش در دروازه بهشتي منتظر فرمان من بود يه دفعه با يه فشار تا اخرر چپوندم تو كسش گفت : اخخخخخخخخ اييييييي مردم چه كلفته جووووووووووننننننننن منم همينجوري ذستمو بردم زير بقلش اروم اروم تلمبه ميزدم كسش خيلي نرم و لطيف بود انگر تا حالا كير به كلفتي كيرم تو كسش نرفته بود بهم اشاره كرد كه برم لب بگيرم دوباره خيلي داشتم حال ميكردم به كمرم داتم فشار مياوردم كه ابم نياد ولي جوري لب ميگرفت كه واقعا تحريك ميشدم نمونه ي بارز يه زت واقعا هات يه لحظه لبامو محكم چسبيد دستشو رو كمرم برد و پاهاشم بالا اوورد انداخت دور باسنم يه فشار بهم داد واييييييي با اين كارش يه دفعه ابم با فشار زياد اومد ريخت تو كسش مممممممممممممم هي داد ميزد اخخ شوختم جون من اب كير تو ميخوام بده بخورم كمرم بدجوري خالي شد يه دفعه اخخخخخخ خيلي باهال بود يه بوس كوچيك از لباش كردم وفتم كه بياد روم دراز بكشه تا كمرم حالش خوب شه همينجوري كه اومد روم دراز بكشه كيرمو تو دستش گرفت و لاي ژاهاش گذاشت بهمحض اينكه نوك سينه هاش به سينم خرد صداي زنگ اومد
اخ باز بخت كيري من دوبار سراغ منه كير بخت كير مغز كير كلفت اومد هيچ اكسلعملي نشون نداد گفتم بابا زنگتون رو ميزنن گفت : ا حتما الناز اومده كس دادن مامانشو نگاه كنه گفت ولش كن كارتو بكن من كه ار ترش كيرم كامل خوابيده بود گفتم بلند شو لباس بژوش ببين كيه بلند شد منم فرزي لباسامو پوشيدم ولي از قيافه اومن معلوم بود كه همين الان سكس داشته يعني اينو يه بچه 5 ساله ميفهميد چه برسه به الناز كه خودش Lord of the KON بود واقعا وقتي الناز از جولو ادم رد ميشد بيشتر شبيه به يه گلابي بزرگ تا يه ادم
خوش به حال اوني كه كونشو افتتاح كنه تو همين حال حوا رفتم نشستم پاي كامپيوتر الناز تو فكرم به خودم هي فهش ميدادم كون مامان الناز رو نكرده بودم اين برام فاجعه بود
ديدم يكي در ميزنه ديدم الناز اومد تو گفت ا سلام اقا سينا گفتم سلام بلا چتوري گفت مرسي تو خوبي پسر گفتم هي چيكار كنيم ميگزرونيم با اين زندگي ..
گفت : مگه زندگي چشه گفت زندگي چش نيست گفت حتما گوشه گفتم نه اونم نيست گفت پس چيه گفتم برو اونور حوصله شوخي ندارم بعدش ساستمم داغون شده بلدي درست كني گفتم نه گفت پس اينجا چيكار ميكني گفتم اومدم خونه همسايمون گفت اره خونه ماس گفتم اومدم به همسايمون سر بزنم به تو چه اصلا يه نگاه چپ كرده رفت بازم نگام به كونش افتاد تغير عقيده دادم كه حالشو نگيرم گفتم بيا بابا ناراحت نشو بيا بشين يه چيز باهال نشونت بدم گفت ا ببينم چي داري يه كم عكس براس اووردم خودش نشسش هي تند تند نکست میزد گفت اینارو از کجا اووردی چه باهاله عکس ها کلا عکس های معمولی بود که رسیدیم به یه عکس که یه پسره یه پستونک میخورد یه دختر بچه هم یه پستونک داشت لی به جای دهنش گذاشته بود تو کسش بالاشم نوشته بود “دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن!” به اون که رسید یه کم مکس کرد گفتم چیه یاد بچگی هات افتادی گفت پررو این حرفا چیه گفتم خب فکره دیگه ادم بعضی وقتا از این فکرا میکنه هیچی نگفت اون عکس ها تموم شدگفت دیگه چی داری گفتم برا داشتم که زیاد دارم ولی تو جنبشو نداری گفت خیلی بده؟
گفتم نه ولی بازم جنبه میخواد بیشتر بخور بخوره گفت ا چی رو میخورن گفتم یعنی تو نمیدونی ؟ گفت نه !
دستمو بردم طرف پاهاش هنوز مانتو تنش بود به کسش اشاره کردم گفتم اونجارو بعد یه لبخند زد دستشو طرف قباد اووردو گفت اینو چی گفتم : اراده کنی میخوری ! بعدش قه قهه زد زیره خنده حالا مطمئن بودم که هر دوشون بده هستن ولی هنوز شک داشتم مامانش راضی باشه من دخترشو بکنم یا اینکه مامانه راضی باشه جولو دختره بکنمش یا خیلی احتمالات دیگه الناز که یکم اینجوری حرف میزد احساس کردم قباد جون داره سیخ میشه نباید 3 میکردم جولوش انصافا من تحملم تو اینجور مواقع زیاده ولی این الناز شاه کون بود کونش کون بودا نه الکی
منم نیم شق بودم همچنان یه لحظه در باز شد مامانه اومد تو با یه بشقاب میوه اومد تو تعا رف کرد یه موز بود با یه خیار با یه سیب من سیبو برداشتم مامانه گفت موز بردار سینا جون گفتم نه ممنون من سیب دوست دارم بعدش مامانه خیار رو برداشت بعدش الناز هم موز یه دفعه الناز زد زید خنده منم به روش نخندیدم چون فکرم مشغول بود داشتم فکر میکردم تو این یه ساعتی که وقت دارم چطور میتونم هردوشونو بکنم . همه ساکت بودیم من داشتم سبی رو گاز میزدم و هی تو فلدر های سیستم الناز میگشتم یه دفعه گفت دنبال چی میگردی گفتم یه چیز غیر عادی گفت نگرد نیست من خودمم چند وقته دنبالشم پیدا نمیکنم بعد با هم خندیدم کیرم همچنان شق بود نمیدونم چیز خاصی هم نمیگفتن ولی من کلا خیلی جنس مخالف رو دوست دارم همیشه شق تابم
همینجوری داشتم مچرخیدم حس کردم الناز داره کیرمو دید میزنه به رو خودش نمیاورد از مامانش میترسیدتو فکرم گفتم خوب من که الان هر دورو دارم هر وقت بخوام دوباره با هر دوشون جدا جدا سکس میکنم دلیلی نداره که همین الان گیر بدم بلند شدم که خداحافظی کنم به محض اینکه بلند شدم زنگ زدن الناز رفت ایفون رو برداشت و در و باز کردو گفت مامانی الهامه میگه بیا بریم خونه بابا بزرگ الهام که خواهر الناز بود و شوهر کرده الناز اومد تو اتاق یه چشمک به من زدو مانتو که تنش بود یه کیف رو برداشت و رفت تا صدای بسته شدن درو شنیدم شروع کردم باز کردن دکمه ی شلوارم مامان الناز از در اومد تو دامن پاش بود منو دید خواست بکشه پایین گفتم نکن میخوام خودم باز کنم رفتم طرفش الان یه پلیور تنم بود با شرت همینجوری سینمو بهش چسبوندم رفتم تو لباش گفتم که خیلی نازی اینو که گفتم انگار برق بهش وصل کردن پیچ و تابش خیلی زیاد شد لبامو میخورد کیرم به شکمش فشار میاورد
همش میماید کیرمو یه دفه منو از خودش جدا کردو هلم داد رو تخت شرتمو از پام کشید بیرون تخحمامو تو یه مشتش گرفت کیرمم تو اون دستش یه کم نگاه کرد بعدش زبونشو اوورد نزدیک یه لیس بهش زد مممممممممم عجب حالی میداد هر بار که زبونش میخورد به کیرم احساس میکردم به کمرم فشار میاره خیلی میحالیدم برگشتم که لختش کنم خودش تاپشو داد بالا گفت میخوری؟ گفتم اره عزیز چرا که نه دوباره سینه هاشو تو دستم گرفتم فشارشون میدادم و باهاشون بازی میکردم و میخوردمشون حدود 10 دقیقه این کارو کردم خیلی برام لذت بخش بود بعدش اومدم پایین دامن پاش بود ولی شرت نه (نمیدونم الناز عکسالعملش نسبت به اینکه مامانشو اینجوری دیده چی بوده من اصلا نمیدونم ) خوب از اصل داستان جدا نشیم چه باهال بود مامان الناز همه بدنش نرم و لطیف بو از اینکه خودشو بهم میماله خیلی لذت میبردم دامنشو دادم بالا نداختم رو سینه هاش دلم میخواست کسشو بلیسم ولی فقط یه بار زبونمو رو کسش کشیدم تا در سوراخ کونش ممممممم چه خوشمززه بود مامان النازز یه اههههههههه بلند کشید گفت اخخخخ بکن بکن دیگه جونن کیر کلفت بده کیر دراز اب کیر میخوام بکن منو وووووووو من جنده ی تو امممممممم جوووون فدات شم الهییی هی اسمه شوهرشو صدا میزد و میگفت حالا میری جنده بلند میکنی نیستی ببینی چطور وقتی نیستی کس میدم جووووووووووووووون بکب سینا بکن فدات منم طبق معمول فقط دوست دارم رو سینه بخوابمو کسو بکنم دامنشو در اووردم سینمو با سینش جفتو جور کرو لبمو با لباش کیرمو فرتی فرستادم تو کس تنگ و اتیشیش یه دفه لبامو ول کردو شرو ع کرد اهو اوه کردن منم دسته خودم نبود با یه سرعت عجیب تو اون کس مشت داشتم تلنبه میزدم خیلی حال میداد مامان الناز میگفت : اخخخخخخخ کیرت داغه تو کشم حسش میکنم خیلی کیرت باهاله جون محکم بکن محکمممممم جونننننننن اههههههه بکن من جندتم بکن منوووووووو جونننن به سرم زد که بکنم تو کونش از خیسی کسش میشد فهمید دوباره ازضا شده کیرمو بیرو کشیدم به سینه خابوندمش پشتشو یه کم لیسیدم هی میلزید با هر حرکت من بعدش لای لمبر های تپلشو باز کردمو کیرمو بینش گذاشتم واییییییییی خیلی نرم بود انگار افتادم رو ژله خیلی حال میداد کیرمو برداشتم سوراخ کونشو نگاه کردم بهش میخورد خیلی تمیز باشه دلم میخواست بخورمش ولی نه کیرم تشنه تر بود دستمو به کسش که خیس خیس بود والیدم یه کمی به سوراخی کونش زدم گفت میشه توش نکنی اینکارو تا حالا هیچکی با من نکرده گفتم فقط یه کم سرش گفت باشه عزیزم اصلا هر کاری میخوای بکن بعدش یه ماچ گنده از لمبرش کردم با انگشت وسطم تو سوراخش یه کم مالیدم هی اخو اوف میکرد کاملا معلوم بود تنگه 5 دقیقه طول کشید تا تونستم 2 تا از انگشمتامو تو تو کونش کنم خیلی حال میکرد خومشش اومده بود انگشتمو در اووردم نگاه کردم دیدم نه بابا تمیزه تمیزه حتی تو دهن خوش کردم لیسیدش انگشتمو که میلیسید اونم باز بهم حال میداد کیرمو که شق بود همچنان در سوراخه تنگش گذاشتم گفت : اخ اخ نه نه
در بیار وووووووووووی درد میکنه الانه که نصف شم از وسط در بیار در اووردم گفتم نمیخوام اصلا نمیکنم یه کم نشست گفت بیا بکن جولوم گفتم نمیخوام اومد جولو یه ماچم کرد گفت باشه بیا بکن ولی ارووم فدات شم مند گفتم کیرت خفه نشه اون تو خندیدمو گفتم نگرانش نباش حالش بهش بد نمیگزه اون تو گفت بکن دیگه مردم لای لمبرشو باز کردم اب دهنمو اویزون کردم رو سوراخش گفت اهههههههههه چه باحال بود یه بارم بریز توو دهنم این کارو واسش کردم دوبارش یه لب رفتم تو لبش مممممم زبونشو میخوردم با اینکه سنش بالا بود واقعا خوب حال میداد بعدش برگشت و دوباره قنبل کرد یه کم کیرمو به سوراخش مالیدم بعد ارووم فشار دادم تو گفت : اوممممممممممممممممممممممم بیشتر فشار دادم اروم روش خوابیدم و کیرمو تا ته تو کونش کردم اخ تنگ بود تنگگگگگ منم یه کمی قوربون صدقه سوراخه تنگش رفتم در گوشش هی باهاش حرف میزمو تو کونش تلنبه میزدم دیواره های کونش به کیرم فشاد میراورد ابم داشت میومد دیگه تنونستم طاقت بیارم من عادت دارم وقتی بام میخواد بیاد سرعتم 10 برابر میشه مممممممم هی اخو اوخ میکرد اخ سینا اب بده ابب میخوام بدون اینکه بهش بگم با فشار ریختم تو کونش مممممممم چه تنگ بود یه دفعه داد زد اخخخخخخ سوختم ریختی تو دیوونه اخخخ شیکمم الان پر اب اخخخخ کاش میدادی بخورم جوننننن ابم که اومد همونجوری (کیر تو کون ) روش خوابیدم خوابم برد اونم مسلاما همینطور بعدش که بیدار شدم 30 دقیقه بود خواب بودم اونم بیدارش کردمو زودی لباس پوشیدم پریدم بیرون کمرم هنوز جا داشت ولی وقت اجازه نمیداد از اون وقت تا حالا فقط امروز مامان النازه دیدم اطلا به روش نیاورد فقط سلام کرد و گفت که چه خبر پیدات نیست مطمئنن نو این 1 ماهه اگه میخواستم هر دوشونو خیلی میتونستتم بکنم

پایان

نوشته: محمد

سلام این خاطره واقعیه،کاملا واقعی. و جریان برمیگرده به سال 79 من 18 سالم بود و اماده رفتن به خدمت بودم.خونه ما جنوبیه و طبقه دوم زندگی میکردیم و ی پنجره پشت خونمون بود که از پذیرایی به حیاط دید داشت و پشت او حیاط خونه شمالی کوچه بغلی بود که سه تا خونه یک طبقه کنار هم بودند و روبروی این سه خونه خونه های جنوبی کوچه بغلی بود که توی طبقه سوم اون خونه کاملا از خونه ما معلوم بود . یک روز اواخر تابستون کنارخانواده نشسته بودم که یدفعه بابام با خنده به ما گفت اون خانمه از کوچه بغلی به من نگاه میکنه و پیرهنشو به نشونه گرمی هوا تکون میده . این موضوع نظرم رو جلب کرد و بصورت نامحسوس خودم رو تو زاویه دید اون زنه قرار دادم بابامم بلند شد رفت و من زوم کردم رو خانومه و دیدم که دید به اندازه کافی هست که طرفم زاق بزنم. اون روز گذشت و روز بعد من رفتم طبقه سوم خونمون که اون طبقه ام دست خودمون بود و پنجره ها رو وا کردم و مدام مراقب بودم که ببینم زنه کی میاد،خلاصه زنه اومدو من طوری که متوجه من بشه مدام نگاش میکردم و اونم گاهی پنجره رو میبست ولی دوباره باز میکرد .

خلاصه ای روال ادامه داشت و من هر روز جسارتم بیشتر میشد و شروع به علامت دادن کردم و یجوری باهم از دور رابطه برقرار کردیم رفته رفته با اشاره ازش میخواستم پیرهنشو در بیاره برای دیدن عکس العملش بالا تنم رو لخت میکردم و با ایما و اشاره درخواست لخت شدنشو داشتم.یک روز دیدم یکدفعه پنجره بزگ خونه رو وا کرد که من تقریبا از بالا تا باسنش رو میدیدم وقتی عقبتر از پنجره وایمستاد. بشدت ازش درخواست دراوردن لباساش رو داشتم که پنجره رو بست بعد 5 دقیقه پنجره باز شد و با تعجب فراوون دیدم که تاپ قرمز پوشیده ،تاپی که بازوهاش و سر سینه هاش بیرون بود. برم مسجل شده بود که بهش میرسم و بهم پا داده. کیرم بدجور راست شده بود و شهوت به عقلم غلبه کرده بود . ی دفعه دویدم رفتم طبق پایین و شلوار لیم رو اوردم و با اشاره بهش گفتم که دارم میام اونجا و اون بشدت مخالفت کرد.

ساعت سه بعدازظهر بود سریع لباسام رو پوشیدم و راه افتادم سمت خونشون با کلی ترس از اینکه تو اون کوچه کسی براش لامت سوال نشه که من باسه چی رفتم اون خونه. از در کوچشون شدم از نزدیک تشخیصش برام سخت بود که کدوم خونه بود دقیقا. سه تادر اونورترشون سه تا از بچه محلای کوچه بغلی نشسته بودند که باهم سنم و شناختی نداشتیم ، مطمئن شدم که زنگ کدوم در باید بزنم و رفتم دم در و زنگ ط3 رو زدم بعد کمی مکث و در حالی که قلبم با شدت تمام میزد در باز شد و من درو بستم و با سرعت رفتم ط3.

از اون فاصله تقریبا دور خیلی برام مسجل نبود که طرفک چند سالسه دقیقا و چه قیافه ای داره فقط میدونستم زنیه تا 35 سال سن و قیافه جذاب. رسیدم بالا و اولین بار باهمراه با علامت سوال که طرف چندسالست و چه شکلیه بهش نگاه کردم و یک اسکن فوری کردم. طرفم زنی بود 26 ساله و قد 160 و وزن 56 زنی معمولی با هیکلی خوب رو به معمولی. چادر سرش کرده بود در حالی که تاپ و شلوار تنش بود سلام کردم و جواب داد. گفت باسه چی اومدی نترسیدی کسی ببیندت ؟ رفتم نشستم رو پله جلوی در ورودیه اتاقشون گفتم دلمرو بدجور بردی و شروع به تعریف از دلبریاش کردم گفتم بشین و اومد کنارم نشست گفت که شوهش کار ازاد اره و ساعت 2 رفته و برادر شوهرشم با اونا زندگی میکنه و ممکنه برگرده. بعدها گفت که تو موبایل شوهرش تلفن چندتا زن پیدا کرده که شوهرش با اون بوده و خواسته که بقول خودش طلافی کنه. تعارف کرد رفتیم توی اتاق دیدم ی دختر ئو ساله داره که گفت تازه خوابیده.رفت باسم اب اورد و نشست روبروم گفتم بیا پیشم بشین با حالت دودلی همراه با شهوت اومد پیشم در حالی که صحبت میکردم چسبوندمش به خودم و دستم گذاشتم رو کپلش از رو چادر و فشردمش به خودم احساس کردم از چندش و دودلی لرزید کمی شل کردم و حرف میزدیم که بهش گفتم چادرش رو برداره با کمی اکراه از سرش برداشتم و نشوندمش رو پاهام در گوشش اروم صحبت میکردم و از دلبریاش و هیکل و قیافش تعریف میکردم وا داده بود و تو چنگم بود دستمرو بردم زیر تاپش و کپلش رو ناز دادم در همونحال یدفعه فشردمش و شروع به لب گرفتن کردم و نمه نمه تاپش رو در اورم و خوابوندمش و شروع به خوردن گردنش گردم نفس نفس میزد و احساس کردم به شدت از این نوع نزدیکیه پر خطر لذت میبره سوتینشو باز کردم و سینهاش رو که کمی شل بود لیسیدم و شروع به پایین رفتن کردم شلوارو شورتش باهم دراوردم و مشغول خوردن کسش بودم بشدت نفس میزد لباسام دراورد کیرم بدجور سنگ شده بود اروم گذاشتم دم کسش و کمی خیسش کردم اروم دادمش تو شروع به تلمبه زدن کردم هیکل واقعا جالبی داشت و کس و کونش کاملا تو چنگ کیرم اسیر بود لنگاش دادم بالا و کیرم رو تا دسته جا کردم کلا خیلی لاپای عمیقی نداشت و کیرم حسابی تو کسش فرو میرفت صحنه جالبی بود کیرو رو دراوردم و با اصرارش کاندوم انداختم و دوباره کردم تو کسش ازش خواستم سگی بشینه قنبل کرد برام و از پشت کردم تو کس نازش قدم 175بود و حسابی بهش مسلط بودم موهاش از پشت تو دستم جمع کردم و به شدت تلمبه میزدم دوباره خوابوندمش و تا دسته جادادم توکسش احساس کردم داره ابم میاد سرعت رو زیاد کردم که ی دفعه دیدم داره منو بشدت فشار میده فهمیدم ارضا شده و منم بعد اون ارضا شدم بعد برام دستمال اورد و خودش برام کیرم پاک کرد .. این رابطه باچند سکس دیگه تو دو هفته بعد ادامه داشت که من بخاطر عذاب وجدان ازش خداحافظی کردم و اون ابراز داشت که بیمن نمیتو نه و بهم احتیاج دارهولی من احساسم رو گفتم و ازش خواستم دیگه اینکارو نکنه و شوهرشم بلاخره سرس بسنگ میخوره. رفتم خدمت بعد و ماه توبم رو خواستم بشکنم که دیگه هرگز اون پنجره باز نشد و من دیگه ندیدمش و هنوزم میخوامش.

نوشته: رضا

با سلام به دوستان عزیز شهوانی اسم من سیاوش 32 سالمه کرد هستم و بچه غرب کشور و خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم بر میگرده به 4 سال پیش. داستان از اونجایی شروع شد که بدلیل شغلم (مهندسی عمران) مجبور شدم برای کار به جنوب کشور برم یه چند سالی رو تنها جنوب بودم و هر ماه میومدم به خانوادم سر میزدم تا جایی که از طرف شرکتی که براشون کار میکردم منتقل شدم به یکی از شهرهای بندری جنوب کشور، تو این مدتم بدلیل دوری خانواده ماهیانه فقط موقع مرخصی هام سکس داشتم.
وقتی رفتم تو اون شهر بندری بعد از یک ماه دیدم جای خوبی و میتونم خانوادم رو بردارم بیارم اونجا بهمین خاطر شروع کردم دنبال خونه پیدا کردن واسه خودم، بعد از چند مدت گشتن تو یه جای خوب اون شهر یه خونه دو طبقه پیدا کردم که طبقه بالاش یه زن و شوهر جوان زابلی اجاره کرده بودن که پسر 2 ساله هم سن بچه من داشتند، من بعد از چیدن واسیل خونه رفتم و با خونوادم برگشتیم اونجا، روزها به همین منوال میگذشت و من اصلا توجهی به همسایه بالا نداشتم فقط یه چند باری شوهرخانم طبقه بالا رو که اسم خانمش پریسا بود رو دیده بودم، یه چند باری هم پریسا واسه احوال پرسی پیش خانمم اومده بود که بعدا برام تعریف کرد.
یه شب که از سر کار برگشتم خانمم گفت که پریسا اینجا بوده و کلی با هم حرف زدند و گفته که شوهرش مریضه و اونها هم درگیر مریضی اون هستند خیلی از زندگی خصوصیش گفته بود که به خاطر طولانی شدن داستان من بیخیال میشم ولی این رو بگم که شوهر پریسا تو یه سازمان کار میکرد که حراست گیت ورودی اون بود و بخاطر کارش مجبور بود یه شب از 12 تا 8 صبح بره و شیفتهای بعدیش 8تا4 و 4 تا 12 شب در دو روز بعدی بودیعنی پریسا خانم هرهفته دو سه شبی رو تنها بود، بعد شنیدن این اطلاعات خانمم اضافه کرد که اصلا ازش خوشم نمیاد احساس میکنم خیلی جلفه، منم بدلیل اینکه خانمم شکاک بود پیش خودم کفتم شاید دوباره پیش خودش خیال بافی کرده، اینم بگم زندگی سکسی ما خیلی عالی نبود چون همسرم آدم سرد مزاجی بود ولی بدلیل اینکه بعد از دو سال زندگی مشترک منم رفته بودم جنوب تقریبا برام عادی شده بود و به این نوع زندگی عادت کرده بودم و خداییش هم من اصلا بفکر خیانت و ..... نبودم.
روزها گذشت و یه روز من که از سر کار برمیگشتم دم در شوهر پریسا رو دیدم که منتظرش بود بیان برن بیرون منم بعد از سلام رفتم بالا تو راه پله نزدیک دم در خونه مون پریسا اومد پسرشم باهاش بود سلام گرمی کرد و بعد از احوالپرسی گفت هر کاری داشتین شما چون تازه اومدید این شهر ما در خدمتیم، وقتی داشت حرف میزد تو چشام زل زده بود و یه لبخندی رو لبش بود بعد اتمام حرفامون رفت پایین من رومو برگردوندم که نیگاش کنم دیدم اون زودتر از منم روش رو برگردونده بود و داشت نگاه میکرد یه لحظه تو چشم هم ذل زدیم و اونم با یه لیخند و تکون سر ازم خداحافظی کرد.
از خودم و پریسا بگم، پریسا یه زن 24 ساله سبزه با قدی متوسط و سینه های خوش فرم که از زیر مانتوش زده بود بیرون و یه کون تراشیده نسبت به هیکلش گنده و خیلی حشری بود منم قدم 180 و چون بدنسازی کار میکردم هیکلم بدک نبود بچه هام میگفتن که خوش تیپی، بعد اون ماجرا یه جورایی مور مورم میشد وقتی میدیدمش و اونم موقعهای که شوهرش نبود و میدونست منم خونم به بهونه های مختلف میومد خونه ما تا تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ولی هر چی دنبال شمارش تو گوشی خانمم گشتم پیداش نکردم یه روز عصر با همکارم که اهل تهران بود و با خانمش مثل ما اومده بودن اونجا از سر پروژه بر میگشتیم که خانم من زنگ زد و گفت نیا خونه و چون من خونه مهندس هستم خانمش با اصرا میگه که شام رو باید اینجا باشید، اون شب شیفت شوهر پریسا بود به فکر رسید برم خونه و به یه بهونه ای برم دم درشون و جریان رو بهش بگم که دیدم کلیدام رو فراموش کردم و این دوست سیرشمم باهامه حالم گرفته شد و با دوستم رفتیم خونه شون بعد از شام دوستم گفت کاش وقتی میومدیم از آب شیرین کن آّ میگرفتیم(دوستان جنوبی میدونن که جنوب آب لوله کشی شهری نداره یا اگه داشته باشه قابل شرب نیست) منم گفتم ما هم آب لازم داریم و به این بهانه کلید خونه رو از خانمم گرفتم و با ماشین من رفتیم خونه ما که 20 لیتریهای آب شیرین رو بیارم به دوستم گفتم شما تو ماشین بمون من الان میام، پریدم رفتم خونه خودمون و 20 لیتریها رو آوردم قلب داشت از سینم میزد بیرون یه نفس عمیق کشیدم و رفتم طبقه بالا در زدم و آقای .... شوهر پریسا رو صدا کردم (البته میدونستم که خونه نیست) پریسا اومد در رو باز کرد از تعجب شاخ درآوردم آخه چادر سرش نکرده بود و همین جوری اومده بود دم در یه شلوار چسبون تنگ تنش بود که کونش اونو پاره میکرد تیشرتش هم سینه اش باز بود و قشنگ سوتین مشکیش رو میشد دید وای خدای من چه موهای بلند ونازی داشت مشکی،صاف و تا نزدیکیهای لمبره های کونش اومده بود به ته ته پته افتادم سلام کردم گفتم ببخشید آقاتون خونه تشریف دارند که گفت نه سر کار هستند آخه امشب شیفتشونه، دلم رو زدم به دریا و بهش گفتم پریسا خانم من میخوام باهاتون خصوصی صحبت کنم میتونم شمارتون رو داشته باشم که گفت چرا نمیفرمایید تو دم در بده(داشتم از استرس میمردم) که من گفتم آخه دوستم دم در منتظره و باید برم بچه هام رو هم بیارم که تازه فهمید من تنهام، برگشت گفت باشه سیاوش خان این شمارم ولی فردا بین ساعت 11 تا 12 تماس بگیر وقتی اینو گفت دیگه حدس زدم خودش هم فهمیده جریان از چه خبره و خداحافظی کردم و رفتم. اون شب وقتی برگشتم خونه تا صبح بخاطر فکر و خیال فرداش خوابم نبرد. بالاخره روز و ساعت مقرر فرا رسید ساعت 11:30 بود که بهش زنگ زدم گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی شروع کردم به مخ زدن که من ازتون خوشم اومده و ............. از این حرفها که نذاشت حرفم تموم بشه و گفت کاش که از خدا یه چیز دیگه میخواستم گفتم چطورمگه گفت آخه روز اولی که اون پایین داشتید اسباب کشی میکردید تو رو دیدم و با خودم گفتم که ممکنه من حتی واسه یه ساعت هم که باشه با اون مرده(منظورش من بودم) دوست بشه، تازه گفت چندین بار به خانمتون گفتم خوش بحالتون آقا سیاوش خیلی خوش تیپه تازه 2 هزاریم افتاد که خانمم چرا بهش میگفت جلف و ازش خوشش نمی اومد، بعد از کلی حرف زدن قرار فرداش رو گذاشتیم که من برم پیشش تو خونه آخه شوهرش شیفت 6 تا 4 بعدازظهر بود البته ما هم ساعت کارمون از 6 شروع میشد و چون خودم سرپرست کارگاه بودم به همکارام گفتم من داخل شهر کار دارم و دیر میام شما صبحونتون رو بخورید، اون شب قبل از خواب رفتم حموم و به خودم و سیاوش کوچولو یه حال اساسی دادم از کیرم بگم که کیر من 20 سانتی میشه و نسبتا کلفت هم هست، شب رو تا صبح فقط به فکر پریسا بودم و بالاخره روز موعود فرا رسید و من ساعت 6 از خواب بیدار شدم و پس از رسیدن به خودم و پوشیدن لباسهام رفتم بیرون (خانمم و پسرم تا 10 و 11 صبح از خواب بیدار نمیشدن) قبلش صدای بیرون رفتن شوهر پریسا و بستن در پایین رو شنیده بودم منم رفتم پایین و محکم درو بستم تا اگه احیانا همسرم بیدار بوده مطمین بشه من رفتم. تو کوچه زنگ زدم به پریسا با یه حالت ناراحت و دلخوری گفت پس چرا رفتی بیرون منم گفتم این فیلم بود در واحدتون رو باز کن که اومدم، دوباره رفتم خونه در رو یواشکی باز کردم و بدون سر و صدا رفتم جلوی در خونه پریسا اینا..............
دوستان اگر خوب بود بگید که تو قسمت دوم نحوه کردن کوس و کون پریسا و ماجراهای بعدیش رو تعریف کنم

نوشته: سیاوش

تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و امده بودم به مشهد. دوران دانشجويي خيلي بهم خوش خوش گذشت ولي حيف که زود گذشت اونجا خيلي حال ميکردم بعدا که برگشتم مشهد حسابي کف کرده بودم روبرويه خونه مون يه زن و مرد اجاره نشين بودن بار اول که زن همسايه تازه اومده بودن اونجا رو ديدم خيلي ازش خوشم اومد اونم يه جوري حس ميکردم ازم خوشش اومده بود ولي چون اون فکر مي کرد که من نظر سکسي بهش ندارم زياد عکس العملي نشون نميداد تا اينکه يه روزي حسابي حشري شده بودم از لاي پنجره خونه شونو پاييدم تا اينکه شوهرش رفت سر کار منم سريع رفتم سراغ تلفن شماره شونو ميدونستم چند تا زنگ خورد که گوشي رو برداشت صداش اينقد نازک بود که بيشتر حشري شدم بعد خيلي عادي سلام کردم و با اسم کوچکش باهاش احوالپرسي کردم و با تعجب گفت که با کي کار دارين منم گفتم با شما و بهش گفتم که ازش خيلي خوشم اومده اونم گفت که شما کي هستين منم از اينکه بار اول خودمو معرفي کنم خيلي ميترسيدم به هر حال گفتم اگه اهل حال هستين خودمو معرفي ميکنم وگر نه خداحافظ بعد يه لحظه ساکت شد و گفت اول بايد ببينم کي هستين بعد من هم سريع گفتم اگه بياين جلوي در خونتون من وميبينين گوشي رو گذاشتم لب پنجره منتظر شدم بياد بيرون

همينکه اومد جلوي در من دستم به اشاره سلام براش تکون دادم رنگش حسابي پريده بود فکر نميکرد من باشم واسه همين يه نگاهي به توي کوچه کرد بعد که فهميد واقعا منم يه لبخندي زد و رفت تو من مثل عقاب پريدم رو تلفن و بهش زنگ زذم اول چيزايي گفت که من اصلا نفهميدم چند بار با هم تلفني صحبت کرديم بع يه روزي که خونمون خالي شد ازش خواستم بياد خونمون اول گفت که ميترسه بعد گفتم کسي نميبينه يه ظرفي بردار به بهانه اينکه براي چيزي اومدي بيا اينجا بعد که اومد يه چادر سرش بود وقتي چادرش رو برداشتم يه تي شرت تنگ و يه شلوار پوشيده بود سينه هاش نسبتا بزرگ از اون سينه هايي بود که خيلي من ازش خوشم مي اومد شايد هم از اول هم بخاطر سينه هاي زيباش بود که ازش خوشم اومده بود خلاصه با يه اب پرتقال ازش پذيرايي کردم و بهش نزديک شدم يه کمي خجالتي بود ولي من سريع دست رو سينه هاش گذاشتم بعد ازش لب گرفتم يه کمي گذشت حسابي لبامو ميمکيد و ول نميکرد بعد تي شرتش رد دراوردم واي خدايا چه سينه اي داشت سفت اناري شروع کردم به خوردن سينهش اينقدر خوردمش شايد نيم ساعت بيشتر بود حسابي سينه شو سرخ کرده بودم بعد اون دست تو شرتم کرد و کيرمو با دست مي ماليد بعد شروع کرد به ساک زدن لا مسب با اينکه کيرم خيلي گنده بود ولي همشو تو دهنش برد جوري که خودم شاخ در اورده بودم بع به کسش دست زدم خيس خيس بود سر کيرمو به کسش زدم صداي اخ واوخش شروع شد بعد کم کم کيرمو داخل کسش کردم واي خدا جون چه دنيايي بود بعد از چن دقيقه تلمبه زدم داشت ابم مياومد گفتم داره ابم ماد سريع بلند شد کيرمو گذاشت تو دهنش و ابمو پاشوندم تو ددهن و صورتش خيلي سکسي شده بود تا اون روز فقط تو فيلما ديده بودم چند بار با هم سکس داشتيم تا اينکه يه روز گفت که از شوهرش حامله شده من ناراحت شدم چون ميدونستم که اگه حامله شده باشه ديگه اونجوري نمي مونه

يه روزي زنگ زد گفت چيه از چي ناراحتي غصه نخور يه تيکه برات دارم از من خيلي با حالتر بعد گفت که خواهر شوهرش رو اگه بخوام بهم معرفي ميکنه منم که از خدام بود دو سه ماهي بود که سکس نداشتم يه شبي زنگ زد گفت که شوهرم رفته مسافرت و خواهر شوهرش شبها پيش اون مي خوابه منم معطل نکردم شب بود سريع رفتم زنگ خونشونو زدم او درو باز کرد گفت که چيه مثل خروس پريدي سرمون بعد پشت در يه لب حسابي ازش گرفتم و با سينه هاش بازي مي کردم گفت بسه اگه اون بفهمه با من سکس داري بهت پا نميده منم بس کردم رفتم تو يه دختر بسيار زيبا و توپولي بود اين بار من بودم که خجالت مي کشيدم يه کمي حرف زديم و چاي خورديم بعد گفت که با اون دختره بريم توي اتاق خوابشون با هم حرف بزنيم الکي اينجوري ميگفت بعد دوتايي رفتيم تو اتاق هنوز در و نبسته بودم که دستش برد به زيب شلوارم منم ديگه حشري شدم لختش کردم زن داداشش به يه انگشتشم نميرسيد بع چندين بار از کونش کردمش ولي يه بار ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم از کسش کردمش و خون اومد يه لحظه که خو ن و ديدم بدنم مثل اينکه برق گرفته بود شو که شدم ام اون لبخندي زد واومد ازم لب گرفت بعد که با زن داداشش در ميون گذاشتيم اونم گفت بهتره صداشو در نياريم و خودش يه دکتري مي شناسه که ميتونه اونو مثل روز اول درست کنه خلاصه قبل از اينکه برن پيش دکتر هفت هشت بار کردمش ديگه خيلي از همديگه خوشمون اومده بود و ازش رسما خواستگاري کردم والان منتظر جواب خونوادشون هستيم البته اصل کاري خودمونيم ولي هميشه رسم بوده پدر دخترا کس ژست بگيرن به هر حال واقعا نميدونم من دوران دانشجويي خيلي سکس داشتم ولي هيچ موقع اونقدر لذت نبرده بودم

نوشته: فلانی

ما خونمون دو طبقه داره و معمولا طبقه پایین رو اجاره میدیم یه بار یه زنه و شوهر اومدن خونمون که جوون بودن 3 تا بچه هم داشتن زنه کلا یه طوری بود یکسره کارهای خاصی میکرد میرفت تو حیاط جارو میزد خودشو خم میکرد و کونشو پهن میکرد . یه زن قد کوتاه باکون بزرگ و چشمای درشت . از وقتی اومده بودن آرامش نداشتیم یکسره می آمد یه چیزی میخواست مثلا جارو بدین میخ بدین فلان و... وخیلی هم پررو بود و روحیه گستاخی داشت این حرکاتش آدم رو تحریک میکرد.
شوهرش هم معلم بود ولی ادم کسخولی بود و همیشه با دوستاش بیرون میچرخید .
این خانوم هم همیشه تا خونه خالی بود یه موتور میومد خونشون اون بچه هاشو که دبستانی بودن رو میفرستاد بیرون بازی کنن ودیگه معلوم نبود اون تو چه خبره؟؟
خلاصه این خانومه که ختم روزگار بود تا فهمید من چشمم دنبالشه دیگه داغونم کرد آخه بعضی از این زنا از پسرای که سکس نکردن و حشری هستن خوششون میاد
چند باری بود که به من زل میزد منم بهش سلام میکردم و اونم میخندید
یه بار که داشتم توی حیاط نرده هارو رنگ میزدم اومد نزدیک یه حالت خواهشانه گرفت و گفت این محل کدوم سوپرمارکتش بهتره منم که خیلی بی دست و پا بودم گفتم همشون خوبن . نفسم وایستاده بود و اون اینو فهمید اومد جلوتر بهم نگاه کرد بایه حالت خاصی گفت .کی کار رنگ ردنت تموم میشه . من روی پاهام نشسته بودم و اون سرپا بود از پایین تو صورتش نگاه کردم چشمای دریدش یه حالت گول زننده به خودش گرفته بود . میخواستم آتیش بگیرم گفتم الان تموم میشه . گفت میری برام یه سطل ماست بگیری . هول شده بودم و ترسیده بودم گفتم نه الان باید برم دبیرستان . برگشت و یک نگاه کرد که معنیش این بود خاک تو سرت و رفت. تا 1 ساعت داغ بودم اخه برای من همچین جریانی با یه زن اتفاق نیوفتاده بود.

بعد اون ماجرا دیگه تحویلم نمیگرفت . منم همش میخواستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا یه روز که اومدم دیدم جلو دره گفت سلام آ کلیدای دره ورودی تو خونه جا مونده شما کلید دارین گفتم اره درو براش باز کردم گفتم بفرمایین باناز رفت تو وگفت مرسی
همین که رفتم تو اون جلو در وایستاده بود خوردم بهش و کونش رو لمس کردم اونم کفشش رو گذاشت رو پام و سریع گفت ببخشید . داغ شده بوده اون عوضی کارشو خوب بلد بود. مثل سگهای هار تو چشماهش نگاه میکردم اون هم یه لبخند شرور تحول داد و رفت.
بهش گفتم چیزی لازم ندارین گفت نه و رفت تو خونش . حرصم رو در آورده بود بیپدر داغ بودم اختیارم دسته خودم نبود.
سریع در خونشو زدم اومد دم در گفتم ماست چی!! نمی خوای؟
خندید گفت مگه تو پسرخاله هستی که اینهمه میپرسی
من تنها کاری که کردم این بود دستم رو از کمرش گرفتم و لپش رو بوسیدم . خندش قطع شد شوکه بود رفتم تو خونشون و بغلش کردم هیچی نگفت سرم رو گرفت و لبم رو بوسد خیلی داغ بود. بادستام یه سره کونشو میمالوندم و اون میگفت عزیزم . منم کفتم جان خیلی دوست دارم . از گرمای خودم و اون داشتم میسوختم عرق کرده بودم. برش گردوندم از روی مانتو کیرمو به کونش مالوندم. لباسای خودشو دراورد. منم شلوارم رو در آوردم بهش گفتم بخواب رو زمین خوابید کیرم رو خواستم بکنم تو کونش که خیلی راحت رفت تو داشتم کون سفید یه خانوم رو میکردم رو ش دراز کشیدم و خوب کردم آبم خیلی سریع ریخت توکونش از روش اومدم کنار مثله یه ماده گربه به پشت ولو بود و هنوز حشری ولی من کاری براش نمیتونستم بکنم شلوارم رو پوشیدم و سریع اومدم بالا یه حالت خاص سرم درد میکرد. یه حس خاصی داشتم یکسره تصویر بچه های اون جلو چشمم بود.
از دنیا متنفر بودم و همش به خودم و اساس هستی فحش میدادم.

نوشته: بامداد خمار

سلام من حامد هستم و 32 ساله مجرد می خوام یک خاطره از سکسم را برایتان تعریف کنم من در منطقه ای محروم در کرج زندگی می کنم ما در یک آپارتمان 4 طبقه با پدرم زندگی می کنیم همسایه های ما اکثرا جوان هستند چند وقت پیش یکی از همسایگان اثباب کشی کرد و رفت و یک زن و مرد نه چندان جوان جای آنها آمدن من هر وقت می خواستم بیرون بروم می دیدم دختر کوچکی میاد کنار بارکن خونه طبقه اول چند وقت این کار تکرار شد من فکر میکردم که کسی من را زیر نظر گرفته تا اینکه متوجه شدم زن همسایه یعنی مادر همان بچه من را از لای پرده می بیند یک روز من داشتم ماشینم را داخل پارکینگ پارک می کردم که دیدم آمد توی پارکینگ و به یک حالتی از من خواست که سیم تلفنشان را که از توی تابلو قطعع شده بود را چک کنم کفت شوهرم تا آخر شب خونه نمیاد و به این خاطر از شما خواستم به من کمک من هم دیدم سیم تلفنشان قطع شده و آن را وصل کردم این جریان گذشت دیدم بعضی وقتها که او را می بینم من را طوری نگاه میکند که آدم شوکه می شود انگار می خواست چیزی را به من بگه اما میترسید یک روز ظهر وقتی من آمدم دیدم آمد پایین و به من گفت ببخشید ما آبگرمکنمان خاموش شده و هر چه تلاش کردم نمی توانم آن را روشن کنم میشه شما بیاد کمکم کنید من هم از خدا خواسته قبول کردم رفتم داخل خونه همین طور که داشتم با آبگرمکن ور می رفتم دیدم چادرش را هی باز می کنه و می بنده وقتی باز می کرد لای سینه های سفیدش و دستهای تپلش معلوم بود واییییییییی دیونه شده بودم کیرم خیلی سریع شق شده بود طوری که از روی شلوار معلوم بود او هم متوجه شده بود من کهکارم تمام شد آمدم که بروم دیدم گفت بفرمایید یک چای بخورید آخه خسته شدید من هم از خدا خواسته نشستم بهد شروع کردم به او نگاه کردن عمیق او هم همینطور هر کدممان منتظر فرصت بودیم اما رویمان نمی شد وقتی خواستم بروم دل تو دلم نبود یک دفعه دیدم تلفنشان زنگ خورد با دست اشاره کرد وایسا من هم از خدا خواسته وقتی تلفنش تمام شد خواست تلفنش را سر جایش بذاره همینکه خم شد من طاقت نیاوردم گفتم هر چه شد شد سریه خودم را چسبوندم به اون کون نازش که از زیر چادر قمبل شده بود سفت تو بغلم گرفتمش اونم از من حشری تر برگشت ولباش را گذاشت تو لبام بعد دستم را بردم لای پاش یواش یواش دستم را به کسش مالیدم آنقدر مالیدم که از خود بی خود شده بود سریع لباسهایش را از تنش در آوردم شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد کسش را آنقدر خوردم که سرم را آورد بالا گفت بسه دیگه اونم با تمام وجود کیرم را می خورد کیرم را لای کسش کذاشتم و تا دسته تو کسش کردم آنقدر تلمبه زدم که کیرم سرخ شده بود آّم را توکسش خالی کردم بعد هر دو با هم رفتیم حموم توی حموم هم دوباره کردم الان چند ماه است با هم رفیق هستیم و هفتهای 2 یا 3 بار با هم سکس داریم امیدوارم خوشتون آمده باشه

نوشته:‌ حامد

سلام من مجتبی هستم یه پسر بسیار بسیارحشری که همیشه دنبال کس وکونه حتی تاقبل ازاین ماجرا کون پسرا رو میکردمو کیر کلفت میکردم قدم187 وزنم 80پوستم سبزه تعریف نکنم خوش قد وهیکلم وخوش ...خوب از وقتی بعضی از این داستان های تخمی روخوندم حالم گرفته وتصمیم گرفتم خودم بنویسم وکیر 20سانتیمو شق کنم بخاطر اون روز
حدود 3ساله که حشر یه زنی هست همسایمون که طلاق گرفته ارایشگاه داره ازخوصیاتش بگم براتون که کسش توپوله حتی وقتی شلوار خونگی میپوشید کسش معلوم بود وای کیرم باز بیادش بلند شد قربون هرچی کس توپوله ازموضوع دور نشیم کس توپول و پوست گندمی وکون طاقچه ای و پستون نسبتابزرگ و بدن حدودأ 85کیلویی داستان ازاین قراربود که من هروقت(البته پسری داشت دوستم بود)میرفتم خونشون همیشه چشم بهش بود یبار رفته بودم خونشون اسباب کشی که اون اومد کمک کنار دیوار بود داشت میرفت چون جا نبود باید ازکنار هم ردمیشدیم اونم پشتش به من بود من که ازکنارش رد شدم کیرم بی کونش خورد و کیرم تانرمی کونشو حس کرد سریع قد رشیدشو مثل سرو بلند کرد منم تاکیرمو تو اون وضیعت دیدم سریع رفتم بیرون؛حدودیک هفته گذشت ومن هرروزبه عشق آرزو(همسایمون)جق میزدم وحشریتر میشدم اون موقع من فکرای جور وا جوری کردم میرفتم عکس از کیرمینداختم چون چاپگرخونگی داشتیم وقتی کسی نبود چاپش میکردم وپشتش انواع حرفارو مینوشتم مثلامینوشتم: میدونم رفتی بایکی دیگه رابطه داشتی فیلمشو دارم واگه میخوای به کسی نگم چراغ مغازتو امشب روشن بذار وبدون اینکه بگم کی هستم میرفتم ساعت 1یا2شب عکسو مینداختم داخل مغازش تایک ماه کارم این بود تادیدم نخیرجواب نمیده دیگه خسته شدم

بعد یکی یادوماه که گذشت دیدم ارزو میگه چارپایتونو بیار مغازم میخوام لامپ عوض کنم منم از خدا خواسته سریع رفتمو اوردم ساعت حدودأ10شب بود چارپایه روگذاشتم تومغازش خواستم برم که گفت وایسا من نمیتونم توبرو عوضش کن بعد رفت درمغازه رو بست منم رفتم بالا اما هرکاری کردم مهتابی جانیفتاد بهش گفتم خودت بیادرستش کن من دست از چهارپایه میگیرم بعد ازصد بار گفتن که نمیتونم اخرش رفت بالا منم از پایین دست ازچارپایه گرفتم رفت بالا وای کیرم داشت شلوارمو جرمیداد لامصب وقتی داشت میرفت بالا کونش اومد سمت من ودستم چاک کونشو کامل طی کرد وای چقدرنرم بود کیرم که بدجورشق بود داشت بدتر میشد آخه ارزو فقط مانتو کوتاه تنش بوداز اونا که تا زیرباسن میادوشلوارتنگ مانتوش که وقتی رفت بالا ازچارپایه بخاطر طاقچه ای بودن کونش مانتوش بالای باسنش موند منم از زیر داشتم کس وکونشو دید میزدم اخه بدجور تودید بود پاهاش هم باز بودن فکرشو کن کس توپولی که زیر شلوار تنگ باشه چطور خودنمایی میکنه من که محو تماشابودم اون داشت مهتابی درست میکرد اخرش انداختش تو جاش ولی من که بدجور حشر بودم فکری به سرم زد چهارپایه رواز زیرپاش زدم افتاد پایین منم سریع خودموپهن کردم زمین و مثل اینکه اتفاقی باشه دست از کمر ارزوگرفتمو انداختمش روی خودم کیرم که بدجور راست شد بود افتاد لای کونش ارزویی که داشت اه وناله ازدرد افتادن از چهارپایه میکرد تاکیرمو حس کرد ساکت شد تا حدود 30ثانیه کونش روکیرم بوداومد که بلند شدچرخیدمو خوابوندمش به پشت وافتادم روش تا دید چه خبره امد داد بزنه که بهش گفتم ابروت میره اخه من داخل مغازه توأم و تومنو اینجا اوردی تا این حرفو شنید فقط اشک ریخت والتماس کرد منم که کیرم از زندان(شلوارم) بیرون اومده بود فقط میخواست بره ارزو ومنم فقط به کیرم فکرمیکردم واشکای ارزوبی فایده بودمنم دست بردم واسه سینهاش امانمیذاشت روسریشو دراوردم وموهای طلایش بیرون افتادسریع لاله گوششو شروع کردم به خوردن دستامم بردم شلوارشو تاسر زانوهاش اوردم شرتش که سفید وگل گلی بود رو اوردم پایین کیرموگذاشتم رو سوراخش اما ارزو سفت کرده بود وهرچی فشاردادم نرفت التماس میکرد؛بعد دید که چقدر فشار میدم واسه کردن کونش گفت مصطفی(شوهرش که ازش جدا شده بود) ازپشت بهم دست نزده ازجلو بکن منم گفتم شل کن تا شل کرد کیرمو کردم تو سوراخ کونش چنان جیغی زد که الان یادش میافتم سرم درد میگیره منم تازه سرکیرمو کرده بودم تو کونش باسیلی زدم بهش گفتم خفه اونم گفت من تاحالا کسی دستش سمت پشتم نرفته خیلی عوضی درارش دارم میسوزم منم که با این حرفاش بدتر حشرمیشدم باتمام فشار نصف کیرمو کردم بدبخت داشت میمرد منم هرچی فشارمو بیشتر میکردم کیرم ازنصف بیشتر نرفت تو ارزو که دی بریده بود دیگه پهن زمین شده بود وچشماش مثل خون شده بود واشک از گوشه چشماش میریخت من حشر بودم وحالیم نبود شروع کردم تلمبه زدن چون بار اولم بود که داشتم زن میکردم تندتند تلمبه میزدم بعد حدود یک دقیقه ابم اومد وریختمش تو کونش من بعداز 5دقیقه داراز کشیدن روش خواستم دوباره بکنمش ولی دلم سوخت وشلوار وشرتشو دادم بالا ومال خودمم وارزو همینطور دراز کشیده بود رو زمین من چارپایه رو برداشتم رفتم خونه وقتی رسیدم ساعت 12و30بود که من اون موقع دعوا بدی با خانواده داشتم بخاطر دیر اومدنم ازاون ماجرا حدود یک سال گذشته و آرزو هر وقت منومیبینه به حالت خشم نگاهم میکنه
اگه خوشتون اومد پیام بذاریدتاداستان سکس باخال کوچیکموبگم اگه بدتون اومدلطفا فحش ندید که واسه خودتونه پس فقط انتقاد؛بیایدانتقاد کنیم ن فحش بدیم؛مر30؛بوث؛بوس؛بو3؛بوص

نوشته: مجتبی

اسم من علی 22 سالمه . داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 1 سال پیش... ما یه همسایه داریم که اسمش فاطمه خانوم ،تقریبا 35 سالشه و یه شوهر معتاد رفیق باز داره که از صبح تا شب با رفیقاش دنبال خوش گذرونی خودشه ، دوتا دختر داره که میرن مدرسه و خودش که همیشه صبحا تو خونه تنهاست و خانداری میکنه ، البته مثل بیشتر زنای محل!! ... وسطای بهار بود هوا هم که خیلی گرم ، منم که مثل همیشه تو پشت بوم داشتم کفتر بازی میکردم فاطمه خانوم تو حیاط داشت فرش می شست یه شلوار تنگ پوشیده بود و پاچه هاشو زده بود بالا یه بلوز که سینه های بزرگش معلوم بود ، من هواسم به کفترام بود و هیچ توجهی به اون نداشتم ولی دیده بودمش .. نیم ساعتی گذشته بود دیدم یه صدای خفیفی داره میاد صدای یه زن بود . با تعجب برگشتم دیدم فاطمه خانومه یه روسری انداخته بود رو سرشو با همون لباسا به من گفت ، میای کمک کنی فرش و جابه جا کنیم کسی نیست که کمک کنه من گفتم باشه الان میام ، به سختی کفترامو ول کردم و رفتم درو برام باز کرد منم با سر پایین رفتم تو، فاطمه خانوم که داشت منو نگاه میکرد و حرف میزد منم که همش سرم پایین بود و بله بله میکردم و منتظر دستور برای بلند کردن فرش بودم بلاخره گفت، تو از اون طرف فرش بگیر من از این طرف میگیرم 1 2 3 میگیم بلندش میکنیم تو اون حالتی که خم شده بودیم واسه بلند کردن فرش سینه های بزرگ فاطمه خانوم جلب نظر کرد ، از بلوزش زده بود بیرون از تکونای که سینه هاش میخورد میشد فهمید که چه سینه های نرم پفکی داره . 1 2 3 گفت و بلندش کردیم البته به زور و گذاشتیمش تو یه بلندی که آبش بره. ( نمیدونم چرا از من فرار نمیکرد منظورم اینکه به یه روسری بسنده کرده بود، ولی اینو میدونم که واسه بلند کردن فرش به این سنگینی به کمک نیاز داشت ، من قبلا هیچ نظری بهش نداشتم اون با این کارش نظر منو جلب خودش کرد ،شاید اون شوهر معتاد الافش شبا بهش حال نمیداد، اینم شانس خوب یا بد من بود که زن به این خوشکلی و خوش هیکلی از من کمک خواسته بود تا خودشو به من نشون بده ) بگذریم اون روز فاطمه خانوم ازم تشکر کرد و اومدم خونه .تو اون لحظه به این فکر میکردم که چرا زن به این خوبی و دوست داشتنی باید یه شوهر معتاد داشته باشه .. یه ساعتی فاطمه فکر منو به خودش مشغول کرده بود دیگه به کفترام توجهی نداشتم یه حس جدید نسبت به جنس مخالفم پیدا کرده بودم به این فکر میکردم که چقدر من احمق بودم که تا حالا به این چیزا اهمیت نمیدادم و تمام کارم شده بود کفتربازی . ولی اون روز تموم شد و منم شدم همون آدم قبلی..
روز بعد که مثل همیشه کفتر بازی میکردم دیگه هیچ توجهی به خونه ی فاطمه خانوم نداشتم نمیخواستم فکرای دیروز بیاد تو سرم ، ولی امروز فاطمه خانوم نقشه های برا من داشت باز اون صدا منو رها نکرد علی آقا ببخشید میای کمک کنی این فرش و جابه جا کنیم نمیخواستم سرم و برگردونم ولی برگشتم این دفعه روسری سرش نبود عجیب بود ولی واسه من مهم نبود بازم یه فرش لعنتی دیگه و یه بهانه ی دیگه به زور از پشت بوم اومدم پایین و رفتم در خونه فاطمه خانوم، این بار یکم در باز بود یه یالله گفتم و رفتم تو...... ولی یالله گفتنم یکم احمقانه بود چون اون با همون لباسای دیروز بدون روسری منتظر من بود... یه سلام از روی اجبار بهش دادم و فاطمه خانوم با خوش رویی جدیدی جواب منو داد من که هنوز سرم پایین بود رفتم جلو تا فرشو بگیرم که اون با لهن زنونش بهم گفت تو چرا انقدر خجالتی هستی سرت همیشه پایین،اگه بهت برنمیخوره یه نگاهیم به ما کن... راستش این حرف بهم برخورد چندتا فحش آبدار تو دلم بهش دادم ، ولی واقعیت همون بود که اون خواسته بود سرمو مثل یه مرد کوس ندیده آوردم بالا یه خنده ی مصنوعیم تحویلش دادم ، اینبارنگاهم متفاوتر از دیروز بود دیروز به غیر از سینه هاش چیز زیادی ندیده بودم .. ولی امروز یه زن و می تونستم ببینم که نزدیکم وایستاده .. سینه های قلمبه اش پایین تنه ی سکسیش و کون گندش که شلوار نازکش رفته بود وسط کونش و خط کونش معلوم بود، داشت خود نمایی میکرد. این خودنمایی اصلا برام آشنا نبود حسم بهش تغییر کرده بود ولی نمیخواستم خودمو درگیر یه کار غریزی بکنم . چاره ای نداشتم غریزم یه چیزی می گفت و عقلم یه چیز، دیگه تسلیم غریزم شده بودم فاطمه خانوم شده بود فاطمه جون ...
بازم مثل دیروز فرشو جابه جا کردیم فاطمه جون هر جور میتونست خودشو عرضه میکرد یا پشتشو به من میکرد و خم میشد یا سینه هاشو به یه بهونه ای تکون میداد یا از جلو شلواشو میکشید بالا و خط کوسشو نشون میداد ، اون تونسته بود منو حشری بکنه ولی کار من تموم شده بود و باید میرفتم ، ولی فاطمه جون باهام کارداشت به بهونه ی شربت آوردن منو نذاشت برم بعد که در حال رفتن تو خونه که وایستاد وبا اون صدای لرزونش گفت بهتره بیای خونه تو هم مهمون حساب میشی دیگه ، اون هرچی میگفت من جز چشم چیز دیگه ای نمیتونستم بگم که.. آروم پشت سرش رفتم تو خونه منو دعوت کرد رو مبل و منم نشستم رفت آشپزخونه و دو تا شربت آلبالو درست کردو آورد یکی شو داد به من و یکشو خودش همون ایستاده خورد منم شربتو با اون شیرینی زیادی که داشت خوردم و لیوانا رو سریع گذاشت آشپزخونه و برگشت ، نشست روبه روی منو پاشو گذاشت روپاش و اون رونای گوشتی رو که مثل آهنربا آدم و به خودش جذب میکرد و حواله ی من کرد نمی تونستم چشم ازش بردارم فاطمه خانومم که هیچ حرفی نمیزد با اون خنده ی زیر لبی من و نگاه میکرد ... بدنم داغ کرده بود داشتم آب پز میشدم ، خدا رو شکر به حرف اومد ، البته بعد از این که من حسابی آماده ی خوردن شدم...!! بدون هیچ مقدمه ای از من پرسید که نمی خوام زن بگیرم منم از این سوال استقبال نکردم و گفتم نه... یعنی هنوز نه.. بعد از شنیدن این حرفم شروع کرد به درد و دل کردن .. گفت ما که از شوهر خیری ندیدم یه معتاد رفیق باز که از صبح تا شب پیش رفیقاشه ساعت 2 3 شب میاد خونه و ساعت 9 صبح از خونه میزنه بیرون...بعد به من اشاره کرد وگفت، تو اگه زن گرفتی خواسته های زنتو برآورده کن ، بعد هر جا میخوای برو ، من که اصلا نمیدونستم چرا این حرفا رو به من میزنه هیچی واسه گفتن نداشتم . فاطمه جون که سرش پایین بود سرش اومد بالا و به من گفت میفهمی چی میگم ! من خواسته های دارم که شوهر معتادم هیچ توجهی به اونا نداره شبا به جای یه مرد یه معتاد کنارم میخوابه .. ولی بعضی وقتا تو حموم .... اینجا حرفشو قطع کرد .. دیگه فهمیده بودم چی میخواد بگه وغریزم کار خودشو کرد گفتم تو حموم چی ؟! خندید و گفت بلاخره به حرف اومدی . انگار منتظر همین یه جمله ی من بود... اومد پیشم نشست ، ساعت و نگاه کرد و گفت دخترام دو ساعت دیگه میان .... بعد دستشو گذاشت روی پام و یکم پامو لمس کرد و گفت تو حموم خود ارضایی می کنم ... روشو به طرف من کرد و دستش و گذاشت روی کیرم " ...دیگه هیچ فکری تو ذهنم نبود...!! منم دستمو گذاشتم روی سینه هاش و سرم و برگردوندم طرفش یه نگاه به لبای خشک و صورتش انداختم و شروع کردم به خوردن لباش، سینه هاش تو دستام بود و لبام رو لباش، معلوم بود اون از من حشری تره لبامو ول نمی کرد . از لباش که جدا شدم یک راست سرم رفت لای سینه هاش ، با دستم سینه های قلمبشو به سختی آوردم بیرون و نوک سینه هاشو مثل یه بچه ی گرسنه میمکیدم چه طعم خوبی داشت تا حالا چیز به این خوشمزگی نخورده بودم .بعد خوابوندمش روی کاناپه کیرم و سریع درآوردم گذاشتم لای سینه هاش،( آدم سر به زیری مثل من شده بود یه آدم حشری کیر به دست.) فاطمه جون خودش با دستاش سینه های فشار میداد روی کیرم و منم کیرمو لای سینه های عرق کردش عقب و جلو میکردم، لذت خاصی داشت ..یه دستم روی کسش بود و میتونستم خیسی کسش و حس کنم و یه دستم روی سینه ی نرمش بود .. فضای خانه از آه و ناله پر شده بود... کیرم لای سینه ش مثل یه چیز سفت لای پنبه بود انگار از همون اول کیر و واسه سینه های فاطمه جون ساخته باشن .. جای خودشو پیدا کرده بود و نمیخواست بیاد بیرون.. ادامه دارد!

نوشته:‌ علی

من و خانومم به اتفاق دو تا پسر دانشجوم در طبقه اول یه واحد مسکونی 5 طبقه 9 واحده زندگی می کردیم و می کنیم . من تازه چهل سالم تموم شده. کارمند یه اداره ای هستم و اسمم امید وفامیلی ام ارشاده . خیلی هم خوش صحبتم و با گفتارم ماررو از لونه اش می کشونم بیرون . هرچه گفتم بابا من نمی تونم مدیر آپارتمان شم انداختن گردنم . حوصله این دردسر ها رو نداشتم.. اون طبقه پنجمی ما خونه شو اجاره دادبه یه خانومی .. راستش من که اصلا ندیدمش . چون هر وقت خسته از سر کار میومدم اون بود تو خونه شون . شناختی هم ازش نداشتم . نیازی هم نبودکه بشناسمش . هنوزم فرصت نشده بود که جلسه ماهیانه ساکنینو بر گزار کنیم . یه دو هفته ای شد و چند نفر جلومو گرفتند و گفتند که مرشد عزیز آقای ارشاد این خانومی که اون بالاست یک مار خوش خط و خاله و از اون جنده های درجه یکه و روزی چند نفر مدل به مدل میاره و می بره . ما چند تا از مردای آپارتمان گرم صحبت شدیم و گفتیم این که نمیشه ما زن داریم بعضی هامون دختر داریم این خوبیت نداره .. خواستم بندازم گردن یکی دیگه که بره با این زنه صحبت کنه که یه جوری شرشو از این خونه کم کنه یا خودشو اصلاح کنه . راستش من حس کردم کار من نیست بخوام با این زن صحبت کنم . حریفش نمیشم . آخه جنده ها خیلی رو دارن . یه حرفی بیاد به من بزنه .. همون دم در خونه دسته جمعی گرم صحبت بودیم . هرکاری کردم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم نشد که نشد . انداختن گردن من .. از خجالت داشتم می مردم . من تا حالا با یه جنده روبرو نشده بودم . شاید م شده بودم ولی با این حس که کسی جنده باشه باهاش حرف نزده بودم . حتی غیر از زن خودمم به کسی دست نزده بودم . با خودم گفتم بهتره یه روز برم به این زنه سر بزنم که از سر کارم برگشته و به جای طبقه اول مستقیما برم طبقه پنجم . همین کارو هم کردم . یه خورده می ترسیدم و می لرزیدم . هر طبقه ای دو واحد داشت ولی طبقه پنج فقط یکسره بودیعنی می شد واحد شماره 9. اگه یکی الان اونجا باشه در حال گاییدنش چی ؟ /؟من اصلا دوست ندارم مزاحم کسی باشم . بذار آزاد باشه . به من چه مربوطه .. یه خانوم خوشگل درو باز کرد . چشم و ابرو کشیده . از اون شلوار لی های تا زانو و کیپ که کونشو داشت می ترکوند و یه بلوز بدون آستین هم تنش بود . سلام یادم رفته بود . آب دهنمو به زور قورت دادم . سی و خوردی می شد . -ببخشید امری داشتید.-خانوم زهره خندان .. درحالی که می خندید و دندونای سفیدشو بهم نشون می داد گفت بفرمایید شما باید آقای امید ارشاد باشین -بله خودمم . -من شما رو می شناسم . ولی شما منو نمی شناسید . بفرمایید داخل یه چایی در خدمتتونیم . طوری اصرار کرد که فهمیدم از ته دلشه . -ببخشید مهمون ندارین ؟/؟ -مگه قراره هر دقیقه مهمون داشته باشم ؟/؟ تازه مهمونم داشته باشم . شما هم مهمون . بفرمایید خواهش می کنم .. رفت و به جای چایی واسم آب میوه آورد . وقتی پشت به من داشت می رفت آشپز خونه و اون کون بر جسته اشو از پشت شلوار دیدم کیرم شق کرده بود . من بهش چی می گفتم؟/؟ راستی راستی چی می گفتم . نشستیم و یه سری کوس شرات از این ور و اون ور گفتیم و از جلسه ماه بعد ساکنین گفتیم و دیگه یه جای کار ترمز زدم . من که خودم می دونستم اون شوهر نداره ولی گفتم ببخشید آقاتون مسافرتن ؟/؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت چو دانی و پرسی سوالت خطاست . سه چهار روز پیش بود که شما کنار در ورودی با مردای دیگه کنفرانس گرفته بودی و داشتی در این مورد صحبت می کردین ... دیگه بقیه حرفاشو نفهمیدم . ظاهرا این جنده خانوم از اون زبلهایی بوده که گوشی آیفونو ورمیداره و هرصدایی رو که اون اطراف بوده می شنوه و می فهمه که ما در مورد چی داریم حرف می زنیم و ما کوس خلا هم همون دم در خونه از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه هم گفته بودیم . موضوع رو عوض کردم و کشوندمش به جلسه عمومی . خجالت کشیدم حرف بزنم ولی اون اومد جلو و گفت امید خان یه زن همیشه یک زنه بد بخته . یه مرد اگه همسرشو طلاق بده اگه بد ترین آدم روی زمین باشه بازم یک مرده کسی بهش ایرادی نمی گیره . من شوهرم معتاد بود و ازش جدا شدم . یه خورده نفقه میده بهم و باهاش زندگیمو پیش می برم . می خواستم بهش بگم با نفقه یه معتاد چطور از پس زندگی و اجاره بر میای که دیدم گریه امونش ندادو خودشو انداخت تو بغلم .. نمی دونستم چیکار کنم . می دونستم که میخواد یه جورایی خرم کنه و قاپمو بدزده و حمایت منو جلب کنه دیگه این قدر ها هم کوس خل نبودم ولی از اونجایی که کیر خل بودم دوست داشتم فریبشو بخورم . وسوسه شده بودم . از اون جنده های با کلاس بود . تیپش به جنده ها نمی خورد .با توجه به نرخ تورم و دوبرابر شدن قیمت دلار نرخش زیر پنجاه نبود . دلم می خواست بهم حال بده . یه استرس عجیبی داشتم . واسه اولین بار بود که می خواستم با یه زنی به غیر از زن خودم رابطه بر قرار کنم . بارها دوستان بهم گفته بودند که با یه زن دیگه ای سکس کن و به زندگیت تنوع بده من وجدانو زیر پا گذاشته بودم ولی می ترسیدم وحالا موقعیتی ایده آل نصیبم شده بود که نباید اونو به این آسونیها از دست می دادم -خیلی حرفا پشت سر من می زنن . فراموش کردن که من یه زن تنهام . شما وقتی که شبا زناتونو بغل می زنین و پیشش می خوابین اصلا به فکر یه زن تنها هستین ؟/؟ به این فکر می کنین که اون بالا یه همسایه ای هم دارین ؟/؟ -باورکنین زهره خانوم اگه همسر من فرهنگش قوی باشه و اجازه بده من خودم حق همسایگی رو به جا میارم . از این حرف من خنده اش گرفت . نتونست جلو خنده شو بگیره . یک آن شونه هامو گرفت و چش تو چش هم دوختیم . خوب شکارشو شناخته بود . فهمیده بود که من اهلشم . جنده ها واقعا تو کارشون متخصصن . با یه بوسه آبدار رفتیم به استقبال یک سکس جانانه . یه هوای گرم تابستونی بود که کولر هم روشن بود . -آههههههه عزیزم عزیزم ..کاش زودتر میومدی و با خودت امیدو تودلم زنده می کردی .. بد جوری داشت خرم می کرد با این کارا می خواست جواز کسبو واسش صادر کنم . قبل از این که من بخوام لختش کنم اون دگمه های پیرهنمو بازکرد . دستشو که گذاشت رو موهای سینه ام و یواش یواش عشوه گری رو شروع کرد حس کردم که من یکی دیگه اعتراضی ندارم که بکنم . حتی باید کمکش هم بکنم . هیجان شدیدی داشتم . فقط دلم می خواست این کیر ناقابل من بتونه دردشودوا کنه . همون وسط پذیرایی درازم کرد . منم شلوار کشی اونو پایین آورده و سرمو با لا گرفتم و به کون بیرون زده از شلوارش یه نگاهی انداخته و دراز کشیدم . چون اون در حال در آوردن شلوارمن بود و نمی بایستی تو کارش وقفه مینداختم . از اون کارایی کرد که زنم تا این حد سریع و با اشتها واسم انجام نمی داد . کیرمو یه ضرب کرد تودهنش . منم که دستم به زیر بلوزش می رسید اونو یواش یواش از سرش درآوردم . بعد از این که یه ساک جانانه واسم زد . کیرمو دو دستی گرفت تو دستشو اونو به کوسش مالید . -این دوامه .. امیدمه امید جان . آقای ارشاد با همین باید ارشادم کنی . زبان ارشاد این خیلی تیزه . منو دراز کرده بود و خودش از بالا مسلط به من بود . وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی کیرم این قدر تیزه در جا کونشو انداخت رو کیرم و کوسشو روی سر تا ته کیرم حرکت داد و با بالاپایین کردن کوسش روی کیر چند بار این حرکتای رفت و برگشتی رو انجام داد . من اون زیر قرار داشته کوس رو کیرم سوار بود .دستامو هم قرار داده بودم روکون زهره جنده . ولی خیلی جنده باکلاسی بود . به نظرم باید اول کارش باشه چون تازه از شوهرش جدا شده بود و کوس با حالی داشت که گشاد نشون نمی داد . -وای .. امید .. بکن .. تو منو کشتی .. جون من تند تر .. دارم حال می کنم . بیشتر از اونچه حال می کرد دوست داشت نشون بده که هوس داره ومنم میذاشتم هر طور که دوست داره و بهش مزه میده همون کارو بکنه . فکر کنم خر کردن من بیشتر بهش مزه می داد هرچند خودش حال هم می کرد وگرنه کوسش این قدر خیس نمی کرد و صورتش گر نمینداخت . خودشو سفت و سخت انداخته بود رو من و طوری باهام حال می کرد که داشتم با خودم فکر می کردم که حتما خیلی هم ثواب کردم که به این کیر نخورده حال هم دادم . یه جوری لبامو قفل کرده بود و منو می بوسید که فکر می کردم حتما کسی هستم و تا حالا خبر نداشتم .. -وای امید .. آبم داره میاد .. آب .. آب .. داره میاد .. تو داری آبمو میاری .. هیچ مردی تا حالا این کارو نکرده و نتونسته آبمو بیاره .. آفرین به تو که داری میاری .. آخخخخخخخ اومد .. ریخت .. جووووووون .. بیحال افتاد رو من و منم از اون بیحال تر . هرچند شک داشتم که ارگاسم شده باشه چون یک ساعت تمام زنمو می گاییدم آبش نمیومد این جنده چه جوری به همین زودی آبش اومد . ولی خودمم دوست داشتم که حرفاشو باور کنم . برای همین رفتم تو حس همین فیلمی که اون بازی کرده بود . آخه زندگی همش فیلمه . چه بهتر یه کارگردان دیگه فکر کنه اون جوری که اون دلش می خواد فیلم داره پیش میره -امید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم آب میخواد.. زود باش . با این که خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم می ترسیدم . اگه این جنده آبستن شه و بخواد بچه رو بندازه گردن ما چی .. -بریز توکوسم نترس . سر لوله ام بسته .. -به همین زودی ؟/؟ -خب دیگه یه پسر و یه دختر داشتم و سر بچه دوم بستم -پس بچه ها کوشن . -خونه پدر شوهرم . حرفشو باور کردم . دیگه خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم ولی با همه اینها یه انگشتی تو سوراخ کونش فرو کرده و قلقشو گرفتم که می تونه کیر منو هم راحت تو خودش جابده . -زهره جون می خوام کونتو بگام وتو کونت خالی کنم . -هرجور عشقته .. هرجور میلته حال کن .. شیطون متقلب ساعتی پیش از نیاز زن و این حرفا می گفت . چقدر زود راضی شد که من اونو ازکون بگام . ولی چه کونی ! سفید و بر جسته و گنده . یه سیلی که به کونشمی زدی به لرزش می افتاد . مثل ژله می لرزید و یه منظره و تصویر زیبایی به وجود می آورد . چاک کونشو از پایین به دو طرف باز کرده تا حفره کونش بیشتر تو دیدم قرار بگیره . کیرمو به سر سوراخ کونش فشرده و با لذتی آرام نرم نرم کیرمو کردم توکونش .. -اوخ وای .. کونم .. امید جون جرررششششش بده با کیییییرررررت منو پاره پاره کن .. اوف آب می خوام . آب .. آب زودباش آب . دیگه نتونستم در مقابل این حرکاتش تاب بیارم . کیرم هی آبشو خالی می کرد و اونم هی آب می خواست . -جووووووون زهره . همین جور دارم خالی می کنم . -امید نمی دونی که چقدر کونمو داغش کردی و بهم حال دادی . وقتی کیر خیسمو از کونش بیرون کشیدم همونو گذاشت تو دهنش . خلاصه یه نیم ساعت دیگه رو با هم حال کردیم . کارمون که تموم شد بهم گفت چیزی می خواستی بگی ؟/؟ با خودم فکر کردم که ما 9 واحدیم . دو تا از واحدها در مجموع دست چهار تا دانشجوی دختره . توی دو تا از این واحد ها دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند . من که رضایتمو اعلام کردم و اونم که خب هیچی . می مونه سه واحد دیگه که سرپرستشون مرد خونواده هست .. -زهره جون من چیزی نمی خواستم بگم . فقط یه سه نفری هستند که اونا هم یه یکی بیان ببینم حرف حسابشون چیه .. فکر کنم تا چند روز بعد اون سه نفر هم یه صفایی کردند و اصلا دیگه کی بود که به این زهره خانوم کار داشته باشه . تازه یواش یواش واسه حفظ سیاست با خانوما ی این واحد ها داشت آشنا می شد و گرم می گرفت .. منم که دیگه یه کوس ناب غیر از کوس زنمو گاییده بودم این هوس به سرم افتاد که یه جنده دیگه رو بکنم . جنده ای که از خودش جا داشته باشه . رفتم سراغ یکی از دوستام که اهل این کارا بود . -به ! امید خان تو هم آره -خب دیگه تنوع تو زندگی لازمه . چقدر یه نوع غذا بخوریم دل آدمو میزنه . -یه کوس ناب سراغ دارم . اول تو بزن و من اون پایین کشیک میدم و بعدا من میزنم .. هیجان زده شده بودم . یه قرص ویاگرا خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زده بودم که این دو تا یه جورایی مکمل هم باشن .. مسیر مسیر محله ما بود . خداکنه آشنا ما رو نبینه و خیلی دورشیم .. وای یه خورده اون ور تر از روبروی در خونه ما وایساد . واحدهای مسکونی ما رو نشون داد . -امید جان زنگ طبقه پنجمو بزن بگو از اسی کارچاق کن به زهره هفت کوس .. این رمز ماست . نمی دونستم چی بگم . می خواستم واسه تنوع یه جنده دیگه رو بگام دوباره باید می رفتم به طبقه پنج واحدهای خودمون تا یه بار دیگه ارشادش کنم .. پایان ..

نوشته: ایرانی

همزمانسازی محتوا