سکس در روستا

سلام قبل از اینکه مطلبمو بخونید باید بگم که این داستان صرفا جهت سرگرمی و خواندن در سایت شهوانی نوشته می شود و شاید روزی در جایی اتفاق افتاده باشد پس اونایی که عادت دارن فحش بدن نخونن ولی خواهشن در مورد بد یا خوب بودن مطلب نظر بدید اما شروع داستان
سلام اينبار مي خوام داستاني رو براتون تعريف كنم اميدوارم كه خوشتون بياد
در يكي از روستاهاي خوش و آب و هواي شهرستان پدري ام باغ بزرگي خريده بودم و هر روز تعطيل در گرماي تابستان با دوستان به اونجا پناه مي برديم و حسابي خوشگذارني و حال ميكرديم
در اين رفت و آمدهاي تقريبا هفتگي با بسياري از مردم اونجا هم دوست و رفيق شده بودم در روزهاي اواخر تابستان بود هوس سفر به اونجا رو كردم و چون وسط هفته بود تنها راهي شدم در نزديكي هاي راه بودم كه متوجه ماشيني شدم كه كنار جاده ايستاده بود نزديك كه شدم ماشين نهضت روستا رو شناختم و البته راننده كسخل اونو نگه داشتم به قصد تعارفات معمول كه كمك نمي خواي ؟؟ راننده با ديدن من نيشش باز شد و گفت ممنون گفتم الان از اداره ميان اگه لطف كني و اين خانمها رو به روستا ببري بهتر ميشه با نگاهي به ماشين دو خوشگل به تمام معنا رو ديدم كه داخل ماشين نشسته و دارن غر مي زنن
گفتم اشكالي نداره من در خدمتم يكي از خانم ها كه اسمش شهلا بود با ناز خاصي گفت خدا شما رو از اسمون فرستاد چون خيلي ديرم شده و بايد بگردم شهر اون يكي خانم هم كه اسمش مهري بود گفت اره واقعا صد بار به اين اقا غلام (راننده ) گفتيم كه اين ماشين رو تعمير كن تا ما رو تو راه نزاري معلوم نبود اگه شما نمي اومدين تا كي بايد اينجا منتظر مي شديم
من گفتم حالا از اين حرفا گذشته بهتر زودتر بريم خواستم ضبط رو باز كنم و به قصد پاچه خواري گفتم اشكالي نداره ترانه بزارم !!!! شهلا با عشوه ي خاص گفت نه بابا چه اشكالي! گفتم شايد ناراحت شيد كه مهري گفت وا چرا مگه ما آدم نيستيم ما هم دل داريم ؟
گفتم بر منكرش لعنت و تو دل خودم گفتم شما حوري هستيد
شهلا گفت : مي بخشيد آقاي ... اسمم رو گفتم و اون ادامه داد شما اهل اين روستا هستيد ؟؟؟ گفتم نه ! ولي يه باغي دارم دلم گرفته بود خواستم بيام دلم باز بشه مهري با طعنه و البته با حس زنانه اي گفت تنها!!! من نگاهي به مهري انداختم و گفتم خب اينبار قسمت بود تنها بیام
شهلا گفت اينبار؟ گفتم بله هميشه با دوستان مي اومدم ولي چون تعطيل نبود و من هم حوصله كار كردن نداشتم اومدم . مهري يواشكي گفت پس به همين خاطره كه ما شما رو تا به حال نديديم منم گفتم سعادت نبود ديگه !! حالا قسمت اين شد كه شما رو زيارت كنم
ديگه به روستا رسيده بوديم بعد از پياده كردن اونا رفتم سراغ علي يكي از پسرهاي با حال روستا و ساقي روستا بود بعد از گرفتن وسايل مورد نيازم رفتم باغ نزديكي هاي ظهر بود كه ديدم يكي داره منو صدا مي زنه رفتم ديدم يه پسر كوچيك گفتم چيه گفت خانم معلممون با شما كار داره گفت خانم معلم ؟؟ گفت اوناهش اونجاست ؟ و سمت رودخونه رو نشونم داد گفتم اين ديگه كيه ؟؟ يك جلوتر كه رفتم چهره دلرباي مهري رو شناختم با خودم گفتم اين حوري چي مي خواد گفتم امرتون مهري كه سعي مي كرد با عشوه اي زنان صحبت كنه گفت كلاسو زود تموم كردم اخه حوصله نداشتم اخه شهلا هم رفت اون یکی روستا واسه واکسن ( فهمیدم شهلا مامور بهداشته ) ... پريدم وسط حرفش گفتم بفرماييد باغ متعلق به خودتونه ديگه به هم الهام شده بود كه امروز كس كنون دارم تا رسيدن به الاچيق چند دقيقه اي طول كشيد به هنگام رسيدن مهري با ديدن بساط من گفت واي چه جاي با صفايي واقعا اينجا ادم دلش باز ميشه گفتم پس مشكلي نداريد گفت نه اتفاقا منو شهلا بر خلاف ظاهرمون ادم هاي عقب مانده نيستم و فقط به خاطر شغلمون مجبوريم اينطور به پوشيم وگرنه ... مهري حرفشو خورد منم گفتم تو روستا براتون مشكلي نيست كه اومديد باغ من ؟؟ گفت نه من گاهي بچه ها رو ميارم بيرون و گردش الانم هم به همين بهونه اومديم بيرون قند تو دلم اب شد گفتم خب حالا اينجاهم ناراحت هستيد يا شغلتون بهتون اجازه نميده كه راحت باشيد و نگاه كردم به چادر مشكي مهري اونم كه دو هزاريش افتاد فوري چادر مشكي رو از سرش انداخت و گفت نه بابا ... و فورا نشست منم كه عاشق ديد زدن كون زنها از رو مانتو هستم سريعا تمام كونش رو اسكن كردم كوني خوش فرم و گرد و قلمبه با سينه هايي گردتر و سفت به طوري كه سفتيشون رو مي شد از رو مانتو هم تشخيص داد گفتم چيزي ميل داريد ؟؟؟ مهري كه بي ميل هم نبود گفت دوست دارم اما فهميدم كه بايد از تعارف مشروب به پرهيزم و گفتم جوجه رو كه مي توني بخوري ؟ لبخندي زد و گفت اوكي ! منم گفتم پس زحمت رو اتيش گذاشتن با شما مهري خنديد گفت چه جالب و دولا شد يكي از سيخهاي جوجه رو برداشت و رو اتيش گذاشت منم از حس كيري خودم استفاده كردم چه جالبتر مهري گفت چي جالتره ؟؟ خنديدمو گفتم حالا مهري گفت اگه فكر مي كني كه من اشپزي مي كنم بايد بگم در اشتباه هستيد . من گفتم نه بابت اشپز نگفتم بلكه چيزي ديدم كه خيلي جالب بود و نگاهمو سمت كونش بردم . مهری گفت با شیطنت گفت چرا شما مردا اینقدر هیز هستید ؟ جا خوردم گفتم بله ؟ گفت شما مردا چرا اکثرتون هیز تشریف دارید تا یه دختری می بیند با نگاهتون اونو میخورد منم که از رک گویی مهری جا خورده بودم گفتم ببخشید ولی منظورتونو نمی فهم ( خودم به خریت زدم)
گفت ببین پدرام خان !! اگه می خوای با هم رفیق و دوست باشیم باید با هم راحت باشیم و به هم دروغ نگیم باشه
گفتم چشم
مهری گفت پس به جای اینکه با اون چشات منو بخوری بیا کمک کن جوجه ها سوخت بعدا تا دلت بخواد می تونی منو بخوری
منم که دنبال همچنین دختری می گردم گفتم مهری خانم که مهری حرفمو قطع کرد و گفت مهری جون
گفتم مهری جون ازدواج کردی ؟ گفت اره گفتم خب گفت چی خب
گفتم بچه هم دارید ؟ گفت نه بابا به شش ماه هم نرسید گفتم چطور ؟
گفت یارو معتاد بود طلاق گرفتم
گفتم : متاسفم گفت وا چرا گفتم طلاق گرفتی ! گفت از اون مرتیکه راحت شدن خوشحالی داره نه تاسف درضمن برای تو هم بد نمیشه
گفتم منظور :
گفت حالا
دوهزاریم افتاد
رفتم پیشش و با صدای ملایمی گفتم اجازه هست ؟ گفت واسه چی ؟ معطل نشدم دستمو اروم گداشتم رو کپلش و لبمو به لباش نزدیک کردم
با صدای حشری گفت : شما همیشه عادت داری که مهمونتون نوازش کنید
گفتم اگه مهمون جیگری مثل شما باشه اره
و بي درنگ دستمو انداختم دور گردنش شروع به مكيدنش كردم مهري هم از خدا خواسته با من همراه شد و شروع به لب گرفتن كرد بعد از كمي لب گيري مهري خودشو از بغل من رها كرد و گفت براي روز اول كافيه و خودشو جمع و جور كرد منم كه تو كف سينه ها و كون مهري بودم گفتم ولي ما كه كاري انجام نداديم و خواستم دست مهري رو بگيرم كه اون شروع به فرار كرد منم همچون پلنگ گرسنه كه دنبال اهو مي كنه دنبال مهري دويدم بعد از كمي دويدن مهري خودشو زمين انداخت و به پشت خوابيد دستهاشو از هم باز كرد و گفت تو رو خدا منو نكن ؟ طوري گفت كه قند تو دلم آب شد كنارش دراز كشيدم يكي از پاهامو رو پاهاش انداختم دستمو دور گردنش حلقه كردم و يه بوسه ابدار از گونه هاش كه با دويدن كمي سرخ شده بودن و قشنگي خاصي به صورت زيباي مهري داده بودن برداشتم و با دست ديگرم سينه سفت مهري رو گرفتم و گفتم حالا كي خواست شمارو بكنه ؟ مهري گفت تو گفتم نه عزيز اشتباه كردي من مي خوام تو به من حال بدي چيزه ديگه اي نمي خوام مهري خنديد و گفتم من در خدمتم و طولي نكشيد كه در هم پيچيديم مهري چنان با ولع لب مي گرفت تو گويي كه گرسنه اي سالهاست غذا نخورده منم هم كه با حركتهاي بدن مهري داغ داغ شده بودم مدام دستامو به كس و كون و سينه هاي مهري مي كشيدم و از اينهمه قشنگي لذت مي بردم

فقط 14 سال داشتم تازه به بلوغ رسیده بودم . آن زمان من در روستای مادریم زندگی می کردم. بیشتر روزهای جمعه از صبح به چوپانی میرفتم.
یکی از همین جمعه ها بود که گوسفندها را به صحرا که نسبتا از خانه ما دور بود بردم. داشت فکر های شهوتی به مغزم می آمد ناگهان کیرم شق شد مثل همیشه دست را تفی کردم تا جلق بزنم همین که اندکی جلق زدم به خودم گفتم شاید بتونیم یکی از این بزها را بکنم.
یکی از اون بز خوشتیپ ها و خوش هیکلی ها رو انتخاب کردم , یک لنگ پاش رو با یکی دستم گرفتم با اون یکی دستم کیرم رو در آوردم تا بکنم تو کون بز . همین که بز کیرم رو دید وحشت کرد و شروع کرد به تقلا کردن برای فرار من هم گفتم باید تو رو بکنم محکم گرفتمش تا کیرم نزدیک کونش رسید یک صدایی شنیدم ....
وای انگار که صدای پا بود .... آره درسته صغری خانوم بود .... صغری خانوم یک پیرزن 71 ساله بود که 2 تا محل اون طرف تر از ما زندگی می کرد شوهرش 2 سال پیش فوت کرده بود..... وای تمام این مدت اون پشت بوده آخه این صحرا که من بودم پای کوه بود و ناهمواری زیاد داشت خلاصه طوری شد که ندیده بودمش...
سریع کیرم رو کردم تو شلوارم و بز رو ول دادم تا رفت و بعد همینجور چرخیدم طرف صغری تا وانمود کنم که اتفاقی نیاتفاده وقتی چرخیدم طرفش کیرم از زیر شولوار معلوم بود که شق شده. صغری خیره شد به کیرم هر دو ساکت شده بودیم ناگهان صغری گفت : پسر خوب این چه کاریه ... ها .. من هیچی نداشتم بگم ... صغر گفت : مگه تو ننه بابا نداری بهت نگفتن این کار زشتیه ... من گفتم : صغری واقعا معذرت می خوام خواهش می کنم به کسی نگو ...
صغری شروع کرد به نصحیت کردن من .. می گفت اگه شهوت داری باید زن بگیری و از این حر ف ها ... صورت صغری سرخ شده بود و حتی چند بار دستش رو محکم مالید رو کسش ... صغری اومد طرفم و من نگاهم رو زیر انداختم ... گفت چیه من یعنی از بز بدترم که نگام نمی کنی . اینو که گفت کیرم شق شد صغری به کیرم نگاه کرد و گفت: باز هم می خوای بز بکنی ... ما قلبم داشت می ایستاد ... گفتم نه خواهش می کنم به نه نه ام نگو ... گفت باشه ... اومد نزدیکم کیرم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد گفت تو هم کس منو فشار بده ... من داشتم از خجالت آب می شدم ... هیچ کار نکردم تا اینکه خودش دست منو گرفت و گذاشت رو کسش منم فشار دادم کسش. صغری شلوارم رو کشید پایین و با دست کیرم رو میمالید بعد همون جا خوابید بدون اینکه حرفی بزنه شلوارش رو کشید پایین من که سر جام خشک شده بودم و فقط نگاه می کردم صغری گفت واسه چی منتظری بیا منو بکن . دیگه داشتم از خجالت در می اومدم آروم خم شدم کیرم رو آروم گذاشتم بین دو تا پاهاش می خواستم بکنم توش ولی حدف گیریم خوب نبود کیر رو کردم تو کسش ولی مطمئن نبودم که کسش هست به صغری گفتم توش هست گفت آره . آخه کسش انگار خیلی گشاد بود . یه مدت که کردم صغری گفت بیا از کونم بکن یعنی من اصلا هدف گیریم خوب نبود یک 5 دقیقه طول کشید تا سوراخ کونش رو پیدا کردم و اون موقع کیرم به راحتی رفت تو کونش وای که چقدر کونش گشاد بود داشت آبم می اومد گفتم صغری داره می آد گفت : آبت رو نریزی تو کونم تا می خواست آبم بیاد کیرم رو در اوردم آبش رو ریختم روی زمین وقتی آبم ریخت متوجه شدم که کیرم خیلی بوی بدی می ده وای من نمی دونم صغری چی خورده بود که این مدفوع بد بو رو داشت داشت حالم به هم می خورد به صغری گفتم خیلی کونت کثیفه صغری هم فقط می خندید.
و آین شروع کار من و صغری بود هر جمعه که می رفتم چوپانی می کردم صغری را پیش هم می نشستیم او برای من شعرهای قدیمی می خوند مثلا یکیش اینه :
عزیز بشینی کنارم ... بگیری تو پستون انارم
و می کردیم ... وای می کردیم من هم از کتاب های درسیم شعر در آورده بودم و واسه صغری می خوندم
ز کیر من در پهن دشت .... کس صغری گشت هشت
این ماجرا تا 18 سالگی من ادامه داشت تا اینکه من رفتم به دانشگاه. دیگه صغری رو ندیدم تا یک هفته پیش .... وای .... من حالا 28 سالم هست زن دارم و یک بچه 8 ماهه دارم ... یک هفته پیش با مادرم تلفنی صحبت می کردم از مادرم حال صغری را پرسیدم ,, مادرم گفت اون دیگه افتاده شده و دیگه نمی تونه راه بره و تو خونه زمین گیر شده . آخه صغری حالا 85 سال داشت من واقعا دلم سوخت تصمیم گرفتم که فردا برم ده و صغری را رو ببینم.
فردا راهی ده شدم و رفتم خونه صغری تا عیادتش کنم رفتم تو خونه اش یک خونه کاهگلی داشت و اجاقش هم روشن بود به صغری گفتم من و یادت می آد به من نگاه کرد و گفت مگه میشه تو رو یادم بره خیلی زود تر از اینها منتظرت بودم .... رفت پیشش و کنارش نشستم تو چشاش که نگاه کردم اشک تو چشاش جمع شد و گفت : می دونی من به یاد تو چقدر روی کسم رو با دست مالیدم ... من گفتم : صغری آخه من حالا دیگه زن دارم نمی تونم دیگه , صغری بهم گفت : من معلوم نیس دیگه تا کی زنده باشم خواهش می کنم یک بار دیگه منو بکن ,,, من گفتم : صغری نمی تونم زن دارم بچه دارم ,,, صغری شروع کرد به گریه کردن من دلم رحم اومد گفتم باشه.
کیرم رو در آوردم شلوار صغری هم کشیدم پایین گفتم از کجا دوس داری بکنمت گفت : اول از کس و بعد هم کون ... دیگه کسش چروکیده شده بود ... کیرم رو کردم توی کسش و مقداری کردم. بعد که کیرم کردم تو کونش کونش مثل پنبه شده بود تا کردم تو کونش مقداری گوز صغری از بغل کیرم زد بیرون به صورتی که کیرم رو قلقلک می داد. از کونش هم کردم . و با صغری خداحافظی کردم.
تا این که 2 روز پیش فهمیدم صغری فوت کرده.
... و من تصمیم گرفتم این داستان رو بنویسم

نوشته: مهدی

سلام دوستان من امیرعلی هستم ۲۲سال دارم میخوام یه داستان واقعی براتون تعریف کنم داستان این اینجا شروع میشه که من تابستونا میرم خونه پدربزرگ که یه روستایه بسیار زیبا و با کلی جایه گردشی خب داره از داستان خیلی دور نشیم مسیر روستا یه جوریه جاده اصلی ازش دوره باید یه کم ازجاده اصلیرو پاده بیایی تا به روستا برسی تابستمون امسال من همه تابستمو ن های دیگه میخواستم برم روستا سوار اتوبوس شدم رفتم بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدم باید یه کم جاده خاکیو طی میکردم تا به روستا برسم تو جاده خاکی داشتم راه میفرتم که دیدم یه ماشین مسیرشو از جاده اصلی عوض کرد و پیچیده تو جاده خاکی که روستا میرفت من خوشحال شدم گفتم منو تا روستا میبرن یه ماشین 206با دوتا دختر خیلی خوشکل که ماشین کنار من وایساد گفت روستایه احمد آباد هم مسیر میره گفتم اره دیگه روم نشو بگم منو با خودتو ببرین بعد خداحافظی کردن و رفتم چند متر اون طرف تر ماشین وایساد دیدم داره میاد عقب گفت اگه میای روستا شما رو هم برسونیم منم سوار شدم تو راه تو کف بودم دو دختر ناز گوگولی امدن اینجا چکار که باهاشون صحبت که کردم فهمیدم تعریف این روستارو از یکی از دوستاشون شنیده بودن برای همین زدن به راه مجردی حال کنن معلوم بود پولشون از پارو بالا میره منم براشون تعریف کردم این خونه پدربزرگمه و میرم به اون سر بزنم اونا از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدن اون یکی که پشت فرمون بود گفت شما دیگه همه جاهای دیدنی اینجارو بلدین من گفتم اره اینو که گفتم گفت باید ما رو هم راهنمایه کنی من از خدا خواسته قبول کردم قرار گذاشتیم امروزو بریم خونه پدربزرگه من بعد بعدازظهر من اون رو ببرم جاهای دیدنی روستارو نشونشون بدم البته اون خیلی راحت با من دوست شدن من پیش خودم میشه اینا که خیلی راحت با من دوست شدن یه حال درست حسابی باهاشون بکنم ما رفتیم خونه پدربزرگم که تنها زندگی میکرد مادربزرگم فوت کرده بود و تنها زندگی میکرد بعد از نهار خوردنو استراحت کردن من اونا رو بردم یه آبشار خیلی قشنگ اونجا بود نشونشون دادم و خیلی جاهایه دیدنی دیگه رو تو همین نشون دادن بودم که من خیلی تو کف (راستی من اسمشونو نگفتم الناز و سحر )سحر بودم که چه کون بزرگی داشت ولی الناز خیلی لاغر بود من خیلی با سحر صحبت میکردم خیلی سر بسرشه میزاشتم اونم خیلی حشری بود یه حالی میداد بیا ببین منم یه جا که خیلی الناز نبود شمارمو بهش دادم دیگه خسته بودن دیگه ساعت حدود ۶بعد از ظهر بود که الناز گفت من فردا دانشگاه ساعت ۱۰کلاس دارم باید زود همین امشب حرکت کنیم منم که فهمیدم اگه برن کون سحر از دستم رفته از یه راه های بردمشون تا ساعت ۸شب هنوز تو راه بودم هی من میگفتم شما امشب وایسین فردا صبح برین سحر یه جورای از من خوشش امده بود خیلی زبون ریختم تا الناز راضی شد فردا صبح برن بعد از اینکه راضی شد دیدم سحر یه چشمک به من زد بعد رفتیم خونه پدربزرگ من بعد از شامو رفتن که یه اتاق بهشون نشونشون دادم که بخوابن یه چیزی خونه های روستایی تا دلتون میخواد اتاق کردن بعد از اینکه رفتن بخوابن بیدم یکی به من تک زنگ زد تیز فهمیدم سحر جون من یه پیام دادم گفتم سحر تو ی اون پیام داده اره اون شب تا نصفه شب پیام بازی کردیم ساعت ۲نصفه شب بود که ازش پرسیدم که الناز خوابه گفت که الناز همون اول شب خوابش برد منم که خیلی باهاش راحت شده بودم بهش اس دادم گفت تا حال سکسی داشتی دیدم پیام داد اره ولی خیلی خوشم نمیاف من زد به پر روی گفتم با من امتحان کنم خوشت میاد دیدم دیگه پیام نداد بعد از ۵دقیقه مخ زدم دوباره پیام دادن شروع کرد من اون شب تا میتونستم مخ میزدم شما میدونی شهوت دختر مثل شتره به سختی به راه میاد اگه همه به راه امد جواب ۷مردو میده منم شروع کردم از کلمات شهوتی پیام دادم تا اینه بندو آب داد گفت منم از سکس بدم نمیاد که تا اینو گفت بهش اس دادم گفتم پاشو بیا اتاق بغلی من تنهام اگه نیایی من میام اونجا پیام داد گفت اینجا نیای الناز بیدار میشه من گفت بیا وگرنه من میام بعد از ۳0ثانیه پیام داد پاش ولی قول بده زیاد اذیتم نکنی من پیام دادم گفتم رو دوتا چشمام من تندی رفتم درو باز گذاشتم و یه جایه دیگه کنار خودم انداختم بعد از ۵دقیقه خانوم امد وای وقتی داشت میومد دل تو دلم نبود تا امد تو اتاق اول در بستم بعد لامپو خاموش کردم بعد گرفتمش تو بغلم و لبمو گذاشتم رو لبش شروع کردم لب گرفتم بعد از ۳دقیقه لب گرفتم خوابوندمش رو زمین بعد رفتم سراغه سینه هاش کی نخور حال بخوره بعد از خوردم سینه هاش سحر هم مشغول شد یه دست به کیر گرفت یه آهای گشیدم بعد لباساشو در آوردم رفتم سراغه کوسش که دیدم بسته هست هنوز دختر بود که سحر گفت من فقط از پشت پایه ام یک دو باز ازپشت دادم من گفتم یه سوراخ در بیابان نه در دوستا غنیمته بعد بهش گفتم به حالته سجده بشین بشست بعد به من گفت جان عزیزت آهسته خیلی درد داره من گفت باشه من که از قبل کرم آماده داشتم یه کم زدم به سوارخ کونش بعد به یه انگشت بعد با دو انگشت که با سه انگشت آماده شد بعد کیرمو تا دسته کردم تو کونش بعداز ۱۵دقیقه کردن سحر خانوم آبمو ریختم تو کونش بعد کنارش افتادم بعد سحر لباساشو پوشیدی و یه پتو انداخت رو من رفت بیرون با تشکر از این داستانو منو خوندید اگه غلظ املاء دیدنت شرمنده ببخشید

نوشته: امیرعلی

همزمانسازی محتوا