سکس گروهی
سلام من منا هستم ۲۷ ساله از مشهد
من بازاریاب هستم و برای چندین شرکت همزمان کار میکنم
من تو کارم خیلی حرفه ای هستم
در ضمن عزیزانی هم که دوست دارن تو بازاریابی حرفه ای بشن من در خدمتشون هستم ( فقط قسمت نظرات اسم و تلفن یا ایمیلشون بنویسن)
من وضع مالیم خیلی خوبه ، اما از پسرهای پولدار خوشم نمیاد چون غرور دارن
و اکثر با پسر هایی دوست میشم که تو زندگی شکست مالی خوردن یا کار پیدا نمیکنن یا... چون وفاداریشون بیشتر
من خیلی حشری هستم و بیشتر از سکس های گروهی خوشم میاد ،یعنی من تنها با ۳ یا ۴ تا پسر همزمان
من از خودم خونه مجردی دارم و برای سکس نیاز به چند نفر برای همیشه داشتم
(برای همین رفتم حرم و با چند تا از کارتون خوابها رفیق شدم و سوار ماشینم شدن و بردمشون خونم
یکی شون اسمش بنیامین بود ۲۳ سال از علی گودرز ، که گفت برای کار اومدم مشهد و میخوام تا چند سال بمونم
یکی شون امیر ۱۹ سالش بود گفت با خونوادم دعوام شده و بچه مشهد بود
و یکی شون علیرضا ۲۰ سال از قزوین بود که گفت تو دنیا هیچ کس و ندارم)
چون وضع ظاهرشون زیاد خوب نبود بردمشون بازار و بهر کودوم ۵۰۰ تومان دادم گفتم هر لباسی که دوست دارین بخرین اولش هیچ کودومشون قبول نکرد
بعد گفتم منم ازتون کار میکشم و ... تا قبول کردن و از خوشحالی تو کیراشون عروسی بود
وقتی بردمشون خونه دیدم ۳ تا کیر دارم که یکی از یکی خوشتیپ تر شده
تا شب باهشون دردل کردم و همه چیزو بهشون گفتم
شب ساعت ۲ بود که هوس سکس گروهی کردم بدون اینکه چیزی بگم بهشون تمام لخت شدم و ۳تاشون داشتن از شهوت میمردن
گفتم تا شماهم لخت شین برم اسپری بیارم
بعد دیدم ۳تا کیر کلفت که ارزوشو داشتم روبرومه ، بیش از حد اسپری زدم تا خوب لذت ببرم
امیر خوابید رو تخت منم با کسم رفتم روش یه ۵ دقیقه تنهایی تلم زد بعد تو همون حال به بنیامین گفتم برو کونمو جر بده ،به امیر گفتم تلم نزن تا بنیامین کارشو بکنه
یکم درد داشت اما به لذتش می ارزید
بعد تو همون حال شروع کردم به ساک زدن برای علیرضا
خیلی حال میداد اما بهتر از اون هم میشد
گفتم بچه ها میخوام ۲تا کیر تو کسم باشه یکی هم تو کونم
ایندفعه علیرضا خوابید رو تخت منم به پشت رفتم روش تا کیرش تا ته رفت تو کونم
بعد بنیامین هم از جلو کرد تو کسم و بعد هم امیر هم اومد وسط و بسختی خودشو جا کرد و کیرش همراه با کیر بنیامین تو کسم بود ، از شدت لذت دیگه جیغ میزدم
که یکدفعه با چنان لذتی ارضا شدم که تا حالا خیلی کم اونجوری ارضا شده بودم
بنیامین گفت آبم الان میاد ، سریع دستشو گرفتم و بسمت خودم کشیدم و تمام آبشو تا ته خوردم ،بعد بهش گفتم سریع کیرتو بلند کن که حالا حالاها کار داریم
بعد ۵ دقیقه علیرضا گفت آبم داره میاد
سریع از روش بلند شدم و آب اون رو هم تا ته خوردم بعد امیر پرید روم شروع کرد به تلم زدن ،که دیدم کیر بنیامین دوباره بلند شده ،بهش گفتم یه چند دقیقه واستا آب امیر بیا بعد ۴نفری دوباره باهم شروع میکنیم ،بعد ۵دقیقه آب امیر رو هم تاته خوردم ،بعد رفتم یه کم میوه آوردم و باهم خوردیم ،بعد ۱۰ دقیقه دوباره شروع کردیم .
ایندفعه گفتم بچه ها میخوام ۲ تا کیر تو کونم باشه و یکی تو کسم
بعد بنیامین رو تخت خوابید منم به شیکم روش خوابیدم و علیرضا هم کرد تو کونم ،به امیر گفتم برو کونم انگشت کن برای ۲ کیره اونم همراه با کیر علیرضا کونم انگشت کرد تا اینکه لحظه حساس شروع شد و امیر بالای کونم و علیرضا پایین کونم و بنیامین هم تو کسم .
خیلی دوست داشتم یک کیر دیگه هم تو کسم بود اما دیگه نمیشد
بعد گفتم بچه ها میخوام تو همین حالت باشیم ،دیگه ۱۰۰% لذت میبردم .تا ۲۰دقیقه تو این حالت بودیم و من ۱بار دیگه هم ارضا شدم .وبعد اول آب علیرضا اومد و تا ته خوردمش ، بعد آب بنیامین اومد که اونم تا ته خوردم.وبعد چند دقیقه هم آب امیر اومد که اونم تا ته خوردم.
از اون روز هر روز حداقل روزی ۲ بار ما ۴ نفری سکس میکنیم
من به امیر و بنیامین و علیرضا بازاریابی یاد دادم و توی همون شرکت هایی که کار میکردم با هم همکار شدیم
من تاحالا بیشتر از هزار بار سکس کردم که هر کودوم یک داستان میشه
اما سکسی که ۴ نفره داشتیم از همه سکس هام بیشتر بهم لذت داد
اگه غلط املایی داشتم به بزرگیه خودتون ببخشید ، چون اولین باری بود که داستان سکسی مو می نوشتم
لطفأ نظر برام بزارید
نوشته: منا
باسلام
شغلم راننده آژانس بود ونزدیک خوابگاهای دانشجویی دفتر داشتیم به خاطر اینکه من فارغ التحصیل از دانشگاه بودم و جوون هم بودم اکثر بچه ها (مسافرها) میون خوبی با من داشتند این وسط یکی بود به اسم میلاد که رابطه ی ما به حدی صمیمانه شد که با هم رفت وآمد پیدا کردیم در آن زمان حدودا 5سال پیش من 28 و خانمم 24 سال داشت خانمم زنی بود بسیار خوشگل و خوش هیکل ضمنا میلاد هم 20 سال داشت و بسیار خوشگل بود و بسیار نجیب، رفت و آمد ما به قدری زیاد شد که میلاد بعضی شبها منزل ما میخوابید میلاد خیلی به کامپیوتر وارد بود از همین رو من و وادار کرد که برای نسیم (خانمم ) یه کامپیوتر بخرم ما اصلا به فضای اینترنت آشنایی نداشتیم به همین دلیل میلاد هر چند شب یک بار پیش ما میومد وبه نسیم چیزهایی یاد میداد بیشتر چت میکردن و ازاین حرفا من هم بخاطر خستگی زودتر از اونا میرفتم و میخوابیدم توی این مدت به میلاد ایمان آورده بودم حدود 6 ماه از دوستی صمیمانه ما میگذشت که احساس کردم نسیم یه جورایی تو کف میلاد مونده چون اوایل خیلی سنگین با حجاب بدون آرایش بود ولی کم کم آرایش غلیظ بدون روسری شلوارهای کوتاه تاپهای آستین بلند ولی چسبون ، شب ماجرا بعد از شام رفتیم پای کامپیوتر بعد از یک ساعت من خسته شدم و به بچه ها گفتم من دارم میرم بخوابم و به اون یکی اتاق خواب رفتم ساعت حدود 2 بود که احساس کردم درب اتاق خواب بسته شد ناخودآگاه شهوت منو گرفت چون چند شب پیش داستان سکس پارتی محمودو خونده بودم و یه دفعه به سرم زد که شاید این دوتا میخوان با هم سکس کنن تابستون بود وما بخاطر اینکه کولر نداشتیم تمام در و پنجره ها رو باز گذاشته بودیم اتاقی که من خوابیده بودم یه درب داشت به حیاط خلوت اون اتاق خواب پنجره داشت به حیاط خلوت من بلند شدم و خیلی آروم رفتم تو حیاط خلوت چون نور اتاق زیاد بود واونجا تاریک مطمئن بودم منو نمی بینن ولی باز هم احتیاط می کردم. دیدم که میلادو نسیم نشستن و دارن پاستور بازی میکنن نسیم یه دامن پاش بود که خیلی رفته بود بالا ولی بی اعتنا نشسته بود من از همین صحنه کیرم راست شد یه 20 دقیقه ای وایستادم که نسیم بلند شد و بدون مقدمه و به بهانه گرمی هوا دامن و پیرهنشو درآورد البته زیر یه رکابی و شلوارک داشت که بخاطر اینکه سوتین و شورت نداشت حسابی بهش چسبیده بودن احساس کردم میلاد خیلی معزب شده چون حسابی عرق کرده بود و اصلا نگاه نمیکرد منم که کیرم حسابی راست کرده بود منتظر موندم، نسیم حاکم شد و میلاد باید دست میداد نسیم دراز کشیده بود، دستش رفت سمت شلوارکش و خیلی آروم و بی سرو صدا کشیدش پایین عجب کسی درست کرده بود حسابی بهش رسیده بود من که تابحال اصلا دقت نکرده بودم حسابی شهوتی شدم کیرم داشت از تو پوستش میزد بیرون انقدر شهوتم بالا زده بود که یادم رفت اونی که داره این کارا رو میکنه زنه منه بگذریم کسش حسابی پفی شده بود سفید و بی مو میلاد که ظاهرا از این حرکت نسیم ناراحت شده بود طوری خودشو جابجا کرد که چیزی نبینه نسیم هی بین بازی کسشو میخارید و یواش میگفت واموندنی رو تیغ زدم میخاره میلاد بی توجه بازی میکرد دست تموم شد نسیم سرش به سمت کیر میلاد که معلوم بود حسابی راست شده برد ولی میلاد خودشو جمع وجور کرد وگفت خواهش میکنم نکن زشته شوهرت اون اتاقه اگه بفهمه آبرومون میره نسیم بی توجه به حرف میلاد با کمک پاهاش شلوارکش و درآورد و پای چپشو از روی سر میلاد رد کرد طوری که میلاد وسط پاهای نسیم بود کسش حسابی خیس شده بود میلادو به زور خوابوند رو خودش میلاد که کیرش حسابی راست شده بود چشماشو بسته بود وهیچ کاری نمیکرد نسیم میلاد و محکم گرفته بود و خودشو میمالید به میلاد ، میلاد مقاومت کرد و از روی نسیم خودشو کشید پایین نسیم بلند شد تاپش رو هم درآورد با دوتاانگشتاش چوچولاشو به هم چسبون کسش حسابی خیس شده بود منم دستمو کرده بودم تو شلوارم وداشتم جلق میزدم میلاد دستشو گذاشته بود روی سرش و چشماشو بسته بود ولی کیرش همچنان محکم بود نسیم رفت بالی سرش کسشو مالید به لبهای میلاد اونم سرشو برگردون صورت میلاد از آب کس نسیم خیس شده بود تمام قد دراز کشید رومیلاد و شروع کرد بازبونش آب کسشو که به صورت میلاد مالونده بود لیس میزد میلاد به زور انداختش پایین بهش گفت زشته زن حسابی چیکار میکنی من با شوهر دوستم ولی نسیم که حسابی شهوتی شده بود گوشش بدهکار نبود به یک حرکت تی شرت میلادو درآورد وسر سینه هاشو لیس زد میلاد دیگه حرکتی نمیکرد ظاهرا تسلیم شده بود نسیم شلوار راحتی و شورت میلاد رو هم درآورد کیرش یه دفعه زد بیرون راست راست نسیم با دست راستش کیر میلاد و گرفت وشروع کرد آروم آروم خوردن من داشتم میترکیدم نزدیک بود آبم بیاد ولی نذاشتم میخواستم ببینم آخرش چی میشه نسیم دراز کشید و میلاد که دیگه از خودش اختیاری نداشت رو کشید رو خودش میلاد تمام قد روی نسیم دراز کشیده بود چشماش بسته بود ولی کم وبیش کیرشو به کس نسیم میمالوند نسیم صورت میلادو گرفت و آروم بهش گفت چشماتو باز کن کارت دارم میلاد چشماش باز کرد نسیم بهش گفت بزار تو کسم میلاد گفت نه همین طوری خوبه نسیم گفت خواهش میکنم دوست دارم میلاد گفت نه اصرار نکن نسیم با زانوی سمت راستش میلادو یه کم بلند کرد کیرشو گرفت گذاشت دم کسش با یه حرکت تموم کیر میلادو کشید تو یه دفعه نسیم آه بلندی کشید که میلاد و مجبور کرد جلوی دهنشو بگیره میلاد بهش گفت یواش الان بیدار میشه نسیم گفت بکن جرم بده دوست دارم میلاد شروع کرد به تلمبه زدن یواش یواش نسیم خودشو هی تکون میداد و کسشو بالا پایین میکرد آبم داشت میومد کیرمو درآوردم وآبمو ریختم رو دیوار حیاط خلوت بی حال شده بودم ولی دوست داشتم بازم ببینم ولی آب میلاد هم زود آومد کیرش و درآورد و یه عالمه آب ریخت رو کس نسیم وسریع از روی نسیم رفت پایین نسیم هم شروع کرد کسشو مالیدن میلاد داشت سریع لباس میپوشید نسیم بی خیال داشت کسشو میمالید داشت آبش میومد من دیگه نباید اونجا میموندم سریع رفتم تو اتاق و دراز کشیدم در باز شد و میلاد رفت دستشویی و بعد اومد تو اتاق پیش من یه بالش انداخت رو زمین و خوابید ساعت 5 صبح شده بود من هم خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم میلاد نیست ساعت 10 بود رفتم اون اتاق دیدم نسیم رو تخت خوابیده بهش گفتم میلاد رفته گفت فکر کنم صبح زود رفت . این اولین سکس زنم بود که من دیدم که هیچ وقت یادم نمیره البته باز هم اتفاق افتاد اگه خوب نوشته بودم و دوست داشتین باز هم براتون مینویسم.
نوشته: کس کش10
شهرام و سپیده یه زوج خوشبخت و جوونی بودن که شهرام با من تو یه شرکت همکار بود.ما
تو یه شرکت خصوصی کار میکردیم و روابط صمیمی با هم داشتیم .معمولأ عصرها به اتفاق
هم بیرون میرفتیم.من و خانومم وشهرام و همسرش.
سپیده 8ماهه باردار بود و شهرام خیلی لز این موضوع راضی بود.اونها چند سال بود که
میخواستن که بچه داربشن و تازهموفق به این کار شده بودن.یهروز تو شرکت که منو
شهرام تنها بودیم یه مرتبه شهرام گفت یه چیزی بگم مسخرم نمیکنی/گفتم بگو.سعی خودمو
میکنم.اونم گفت خیلی هوای کوس کردم.کیرم حسابی باد کرده.
منم خندیدم و گفتم بایدم باد کنه وقتی شکم خانومتو باد میکردی بایدم به فکر اینجاش
بودی.اونم خندید و گفت: ازت راهنمایی خواستم نگفتم که بازخواست کن.
منم گفتم که یا یه جنده پیدا کن.یا یه صیغه.یه راه کم هزینه هم هست.گفت چی؟گفتم
ناراحت نمیشی ؟گفت : نه بگو.منم گفتم برو از کون با سپیده حال کن.آهی کشید و گفت
اصلأ دل و دماغ سکس نداره سپیده.برخلاف چیزی شده که قبلأبود.بعد خودش شروع کرد از
ماجرای سکسهاشون تعریف کردن.هرچی بیشتر میگفت داغتر میشد.راستش منم بدم نمیومد که
بیشتر توضیح بده.چون سپیده یه زن خیلی خوشگل و خوش تیپ بود.
منم تحریکش میکردم تا بیشتر توضیح بده.اونروز حدود 2ساعتی از سکس خودش و سپیده برام
تعریف کرد و ازم قول گرفت که پیش خودمون بمونه.
یه چند مدتی هرروز کارمون شده بود از سکس برای هم گفتن.هرکاری که تو سکس دوست
داشتیم به هم میگفتیم.واقعأ احساس جالبی بود.سپیده فارغ شد و یه دختر خوشگل بدنیا
آورد که اسمش رو گذاشتن دنیا.
بعد یه مدت که گذشت شهرام اومد و گفت که دیشب بعد از یه وقفه طولانی بالاخره سپیده
رو کردم.منم بهش تبریک گفتم و پرسیدم چکار کردی.
تعریف کرد که سپیده رو تو چه حالاتی کرده و یه مرتبه گفت: جات خالی.منم سریع
گفتم.دوستان به جای ما......خندید و گفت:خیلی حال کردی نه.؟گفتم:اگه ناراحت نمیشی
باید بگم آره خیلی.اونم مثل اینکه بیشتر حشری شده باشه گفت یه عکس نشونت میدم تو
نظر بده.
بعد تو موبایلش یه عکس از یه کوس و یه کون نشون داد منم شروع کردم به تعریف و
تمجچید.گفت:میدونی از کیه؟گفتم نه.گفت از سپیده.کیرم حسابی بلند شد طوریکه شهرام هم
فهمید.پرسید الان نظرت چیه.کمی خجالت کشیدم ولی گفتم پسر معرکست.نوش جون کیرت.
اونم خندید و گفت دیشب به سپیده تعریف میکردم که تو دوران تعطیلی سکس با تو چه
حرفایی زدیم.سپیده هم کنجکاو شده بود و هی میپرسید که چه حرفایی زدیم.شهران مثل
اینکه آتشش خیلی تند تر شده بود.
گفت:دیشب فهمیدم سپیده ازت خوشش میاد.منم گفتم خب.ما
دوست خانوادگی هستیم و با همدیگه راحتیم.گفت:نه سپیده دوست داره با تو لذت سکس رو
تجربه کنه.همینطور خشکم زده بود.گفتم:میدونی چی میگی؟گفت: آره.نظرت چیه/گفتم حتمأ
تو هم رو خانوم من نظر داری دیگه؟گفت: حالا تو بیا یه شب دوتایی سپیده رو سرحال
بیاریم تا بعد.
خلاصه 10-12 رو ز گذشت تا اینکه شهرام تو اداره بهم گفتکه بعد از ظهر باید با هم
بریم خونشون.منم که یادم نبود گفتم چه عجب؟گفت :سپیده میخواد.یادم اومد و کیرم
دوباره هوس کرد.شهرامم فهمید و گفت:دیدی تو هم هوس کردی/
قبول کردم و بعد از ظهر با هم قرار گذاشتیم و رفتیم خونشون.واردخونشون که شدیم
حسابی خجالت میکشیدم ولی دیدم که سپیده با یه لباس باز و سکس اومد به استقبالمون و
پذیرایی کرد کمی راحت تر شدم.
خلاصه وقت مقرر رسید و ما رفتیم تو اتاق خوابشون.شهرام لخت شد و منو هم لخت
کرد.سپیده هم با کمک ما لخت شد.لخت لخت بودیم.داشتم کوس و کون و پستونای ناز و شهوت
آور سپیده رو دید میزدم که شهرام گفت:بفرما.نوش جون.مشغول شدیم و هرکدوممون از یه
جایی با سپیده ور میرفتیم.من حسابی پستونای قشنگشو خوردمو شهرام داشت با کوسش ور
میرفت سپیده حسابی حشری شده بود و داشت داد میزد و از من کیر میخواست.کیرمو دادم
دستش تا ساک بزنه.ولی گفت که دوست نداره.منم که دیگه طاقت نداشتم.درازش کردم و کیرم
رو گذاشتم تو سوراخ کوسش واقعأ نمیدونم چقدر طول کشید ولی زود تموم شد آبمو ریختم
رو شکمش و بی حال دراز کشیدم و دیدم که شهرام داره نگاه میکنه منم بی حال گفتم حالا
نوبت تو شد.خندیدیم با هم.شهرام هم کوس سپیده رو آب داد و اونروز تموم شد.الان بعد
از یکسال از اون ماجرا هر 3-4 ماه یه بار بازم سپیده من رو مورد لطف قرار میده و با
شهرام حسابی سر حال میاریمش.ولی الان دیگه با حوصله میکنمش خیلی با حوصله
نوشته: ؟
سلام
من عرفان هستم 28 سالمه.داستان از اونجایی شروع میشه که من تازه دانشگاه قبول شده بودم و برای ثبت نام باید چند روز زود تر میرفتم به اون شهر (به دلیل مسائل امنیتی اسمش رو نمی آرم) تا جایی برای موندنپیدا کنم. بعد از ظهر رسیدم به اونجا و شب باید یه جایی رو برای خواب پیدا می کردم ، تصمیم گرفتم برم مسافرخونه ، همه جا پر بود ولی بالاخره یه جا رو پیدا کردم مدارکم رو دادم رفتم یه نگاهی به اتاقاش بندازم سنم کم بود و بی تجربه وقتی دیدم از یک اتاق صدای آواز میاد ، از یک اتاق بوی قلیون ، از یک اتاق هم یه مرد هیکلی با سیبیلای کلفت و یه سیگار به دست در اومد بیرون ، ترسیدم اومدم گفتم اینجا جای من نیست و مدارکم رو پس گرفتم دیگه دیر وقت شده بود رفتم یه مسجد پیدا کردم تا بخوابم اونجا هم گفتن مسجد جای خوابیدن نیست خلاصه اونشب رفتم تو پارک خوابیدم .
فرداش رفتم دانشگاه ثبت نام کردم و دو نفر رو پیداکردم که باهاشون یک خونه اجاره کنیم یکیشون باباش پلیس بود و این باعث شد من فکر کنم که او بچه مثبته ( ( بچه مثبت نه از نظر دختر بازی و اینها بلکه از نظر مشروب و مواد ) )
خلاصه یه خونه پیدا کردیم که یه پیر زن صاحب خونش بود و 11 تا بچه داشت که همه رفته بودن سر خونه و زندگی خودشون و اون تنها بود بعد اسباب هامون را مرتب کردیم درس ها شروع شد ؛ یه روز اون پسری که اسمش ایمان بود همونی که باباش پلیس بود به من گفت به چهار شنبه ها باید عرق و جیگر سفید بخوره من که باورم نمی شد اون باباش پلیس بود چه طور میگفت من عرق میخورم خلاصه از چیزی که بدم میومد سرم اومد و با هم بحث کردیم و البته چارهای هم نداشتم بالاخره اون هم کرایه خونه میداد من این موضوه رو با نفر سومی که باما شریک بود در میان گذاشتم ولی برای اون فرقی نمیکرد اونهم اومد تو خط ایمان عرق خور شد .
یه روز من تو خونه بودم ایمان و احسان (اون سومی اسمش احسان بود ) رفته بودند بیرون که زنگ خونه رو یکی زد من رفتم دم در یه زن با قد تقریبا 165 ویک کم هم گوشتالو با آرایش غلیظ دم در وایساده گفتم شما گفت ایمان هست گفتم نه رفته بیرون کاری داشتید ؛ اگه کاری دارید به من بگید بهش بگم گفت نه باید خودش باشه منم دیگه چیزی بهش نگفتم و اومدم تو شب که ایمان برگشت بهش گفتم یه زنه اومده اومده بود باهات کار داشت هول شد و گفت توبهش چی گفتی گفتم هیچی چه طور مگه ، باهات نسبتی داره گفت بعدا بهت میگم اونشب خوابیدیم و فرداش ایمان به منو احسان گفت اهل سکس هستین من هم با سکس مشکلی نداشتم و همین طور احسان .
ایمان گفت مخ یه زنه رو زده اگه پایه باشید امشب بگم بیاد ، ما هم قبول کردیم اون گوشیش رودرآورد و به موبایش زنگ زد و برای شب قرار گذاشت و گفت حالا که سه نفر شدیم باید پول کردنش رو بین سه تامون تقسیم کنیم ماهم قبول کردیم منروم نمی شد برم کاندوم بخرم احسان رو فرستادم سه تا کاندوم تاخیری ویک کم خوراکی خرید آماده شدیم تا بیاد از ایمان آمارش رو گرفتیم فهمیدیم اسمش سیما ست از شوهرش طلاق گرفته یه پسر کوچیک هم داره
ساعت 9 شب بود زنگ زد اومد بالا دید سه نفریم خواست برگرده که ما بهش اسرار کردیم بهش گفتیم از خجالتت در میاییم اومد تو نشست من چهار تا شربت ریختم آوردم شربت که تمام شد ایمان شروع کرد به لب گرفتن احسان لخت شد من هم لباسام رو در آوردم با کیرم ور میرفتم احسان سینه های سیما رو از رو لباس میمالید من هم دکمه های شلوارش رو باز کردم کشیدم پایین ایمان لباسای سیمارو در آورد حالا فقط بایه شرت قرمز و سوتین صورتی جلوی ما وایساده بود من از رو شرت چند تا ضربه به کونش زدم و شرتشو کشیدم پایین ایمان هم سوتینشو درآورد پستوناش محکم چنگ می زد و کسشو میمالید احسان کاندوم هارو کشید رو کیرش احسان خوابید رو زمین
و به احسان گفت که بیاد رو کیرش سیما هم اروم کسش رو رو کیر احسان تنظیم کرد و آروم آروم بالا پایین می شد
من هم کیرمو فرو کردم تو دهنش تا ساک بزنه به طرز ماهرانه ای ساک میزد معلوم بود که خیلی حرفه ایه ایمان هم رفت کرم آورد و کیر خودش و سوراخ کون سیما رو حسابی چرب کرد و آروم آروم فرو کرد تو کونش اونا داشتن تلمبه میزدن که من بلند شدم خودشون فهمیده بودن که باید جاهاشون رو عوض کنن . کاندوم رو کشیدم رو کیرم رفتم سمتش اول یه خورده با سینه هاش بازی کردم و ازش لبگرفتم بعد خوابوندمش رو زمین پاهاش رو به سمت شونه هاش بردم و کیرمو فرو کردم توش ؛ سوراخش خیلی گشاد بود چند تا تلمبه زدم و احسان کیرشو می مالید ایمان هم اومد بال سر سیما و کیرشو کرد تو دهنش ایمان حشرش زده بود بالا تند تند جلو عقب میکرد سیما هم چند تا
عُق زد من دیدم احسان عین کسخلا داره به ما نگاه میکنه با خودشور میره دلم براش سوخت و اومدم کنار و ایمان
هم کیرشو از دهن سیما در آورد (( ایمان کاندوم نذاشته بود )) منسیما رو برگردوندم به حالت سگی تا از کون بکنمش که گوشی سیما که تو جیبش بود زنگ زد سه جهار تا زنگ خورد توجه نکردیم من میخواستم فرو کنم تو کونش که باز زنگ خورد بهش گفتم برو اون بی صاحابو جواب بده رفت از تو جیب شلوارش که گوشه اتاق انداخته بودم گوشیش رو برداشت و جوابداد صدای گوشیش بلند بود هرچی اونطرف خط میگفتن شنیده می شد
یه مرده بود که میگفت : جنده کجایی پس منتظرتم الان اومدی هاسیما هم گفت باشه دیگه اومدم اونجا بود که فهمیدم اوضاعش خیلی خراه چون بعد اینکه ما سه نفری کردیمش باز می خواست بره بده خلاصه دوباره به حالت سگی شد و من رفتم پشتش کیرمو کردم تو کونش ایمان چنددقیقه هبل کرده بود یه مقدار گشاد مونده بود کیرمو یه دفعه فرو کردم تو که فرش رو چنگ می زد ایمان خواست از زیر بزنه تو کسش که گفتم بزار احسان بیاد اون خیلی وقته منتظره احسان هم از خدا خواسته رفت زیر سیما کیرش رو رو کس سیما تظیم کرد کیرشو توکسش بالا پایین میکرد
حالا من از کون احسان از کس میزد که دیگه آه و نلش بلند شده بود که بهش گفتم خفه شو الان صاحب خونه میاد پایین کم کم داشت آبم میومد کشیدم بیرون و کاندوم رو در آوردم موهاشو کشیدم عقب تابرگشت به سمت منو احسان هم بلند شد اون رو زانو هاش نشسته بود کیرمارو میمالید تا آبمون اومد و همشو ریختیم رو صورت سیما بیچاره ایمان ، اون سیما رو راضی کرده بود حال ما ارضا شده بودیم اون ایستاده بود مارو نگاه میکرد
ایمان وقتی دید ما ارضا شدیم سریع اومد سیما رو خوابوند زمین پاهاش رو از هم باز کرد و تندتند تلمبه میزد چند تا کشیده به سینه هاش هم زد بعد چند دقیقه کیرشو کشید بیرون همه ی آبشو ریخت رو شکم سیما بعد منو احسان که سر حال اومده بودیم بهش گفتیم بریم حمام ولی قبول نکرد و سریع آب کیر ماهارو پاک کرد سریع لباس پوشید بره بهش گفتیم برات تدارک دیدیم حداقل چیزی بخور اما باز هم قبول نکرد و گفت پول منو بدید میخوام برم (( فهمیدیم که به اون مرده پشت تلفن هم قول داده به خاطر ای انقدر عجله داره ))پولشو بهش دادیم و رفت اونشب چون از کاندوم تاخیری استفاده کرده بودیم و همینطور به خاطر وقفه هایی که بین کردنمون افتاد سکسمون حدود یک ساعت طول کشید فرداش هیچ کدوممون دانشگاه نرفتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم بعدا فهمیدیم که اون توی محله به خاطر جندگی معروفه از اون به بعد هر موقع که می خواستیم ایمان بهش زنگ میزد اون میومد خونه میکردیمش بعد از یک مدت ایمان مشروط شد و ازدانشگاه اخراج شد من هم یک نفردیگه رو پیدا کردم تا باهاش خونه اجاره کنم درسم که تمام شد برگشتم به شهرم دیگه سیما رو ندیدم .
تمام ------- این داستان کاملا واقعی بود --------کلی برای نوشتنش وقت صرف کردم-------پس لطفافحش ندید
نوشته: عرفان
من یک دوست دارم به نام کامیار که از کلاس سوم دبستان تا حالا که 26 سالمونه باهم رفیقیم سربازی باهم بودیم توی ایران شهر زاهدان خلاصه واقعا رفیق ودوست هم هستیم که برای هم جان میدیم تقریبا سه ماه پیش موقعی که توی ماشین داشتیم برای خودمون میگشتیم دودختر خوش تیپ توجه مارو به خودشون جلب کردن بعدازیک دور کنارشون ایستادیم وسوار شدن خوشکل بودن وخوشتیپ باهم بستنی خوردیم سیگار کشیدیم..که ازشون درخواست کردیم فردابریم باغ آنها هم قبول کردن فردا همان جای که سوارشون کرده بودیم سرقرار اومدن ماهم حسابی تدارک دیده بودیم مشروب سیگار جوجه کباب ...
خلاصه توی باغ بساط راه انداختیم وکلی خنده وشوخی وبعد مشروب خوردیم دخترها مست مست شده بودند رفتیم توی ساختمون هرکدوممون یکی ازدخترهارو بغل کردیم وشروع به بوسیدن انها ...واقعیتش من وکامیار تا حالا جلوی هم شورتمونو در نیاورده بودیم وکلا جلوی هم سکس نداشتیم ولی اینبار وضعیت فرق داشت دخترها مست وسکسی بودن وما تشنه انها خلاصه هرکدوممون بایکی ازدخترها که اسم داف من مرسده ومال کامیار فرناز بود عشق بازی میکردیم مرسده نسبتا چاق بود سینه های بزرگ وباسن خیلی برجسته داشت بدنش که بهم میخورد لذتی حس میکردم که تا حالا درک نکرده بودم مرسده خودش تاپ کوتاهشو دراورد سینه هاش فوقالعاده بودن شروع کردم به مکیدن سینه هاش واونم حسابی حال میکرد به کامیار که نگاه کردم اونم بافرناز درگیر بود ولی ازنگاهش متوجه شدم هیکل سفید وپستانهای درشت مرسده نظراوراگرفته دلم نیومد تنهایی بایک همچین دافی حال کنم یواش یواش خودم رو در حالی که مرسده رو می لیسیدم به کامیار نزدیک کردم فرناز برخلاف صورت زیباش هیکل جالبی نداشت وسینه هاش خیلی کوچیک بود ولی مرسده یک هیکل فوق العاده سکسی داشت هرچهارتامون فقط شورت پامون بود به مرسده گفتم جلوت بازه یاازپشت بکنمت باعشوه گفت مگه من املم اره هردوتامون بازیم باورم نمی شد شورتشو پایین کشیدم اره معلوم بود حسابی داده رفتم پایین وشروع کردم به خوردن کسش واقعا تمیز بود وکیف کردم کامیار که دیگه حالا کنارمابود ومشغول خوردن کس فرناز دستش رو برد به سمت سینه های درشت مرسده ...یک دفعهمرسده گفت بیاید چهارنفری حال کنیم ...چیزی که آرزوشو داشتیم مرسده وفرناز برعکس روی هم خوابیدن وکس همدیگرو لیس زدن فهمیدیم اینها این کاره هستن منو کامیار هم کیرمون رو کردیم توی کس آنها واقعا عالی بود مرسده خیلی حشریتر بود شروع کرد به خوردن کیرمن این اولین سکس من نبود ولی چیزی بود که واقعا حال کردم من وکامیار کنارهم ایستادیم کیرمن توی دهن مرسده بود و کیر کامیار توی دستش وهرلحظه جای آنها راعوض میکرد فرناز هم ازپایین کس مرسده رو میلیسید...بعد هردوتاشون رو روی زمین خواباندیم وکیرهامون رو توی کسهای ُآنها کردیم معرکه بود پستانهای مرسده حرکت بسیار شهوانی داشت دلم میخواست پارهاش بکنم کیرم را از توی کسش توی کون بزرگش کردم هردوشان سرو صدامیکردند صداهایی بسیار شهوانی که مارابیشتر تحریک میکرد ...ازمرسده جداشدم رفتم سمت فرناز کسش تنگتر بود باتمام قدرتم کیرم را توی کسش میکردم و او هم میگفت محکمتر کامیار هم داشت کیرش راتوی کس مرسده می کرد مرسده هم باکسش بازی میکرد تابیشتر شهوانی بشود خلاصه حدود یک ساعت هردویشان را ازکون وکس کردیم من روی زمین خوابیدم مرسده روی کیرم نشست وکامیار هم کیرش را تویکون مرسده کرد فرنازهم کسش راروی دهن من گذاشت شروع به بوسیدن مرسده کرد خلاصه مثل فیلمها ی پرنو حسابی حال کردیم...
من وکامیار ارضا شدیم وآبمان را روی پستانهای مرسده ریختیم فرناز هم ارضا شده بود ولی مرسده هنوز ازضا نشده بود وبشدت حشری شده بود هرسه ما کسش رو با انگشت مالیدیم میلیسیدیم ولی ارضا نمی شد خسته شده بودیم ولی نامردی بود مرسده رو به حال خودش بگذاریم فرناز به ماگفت باسینه های مرسده بازی کنیم وخودش دستش رو چرب کرد وبه آرامی کرد توی کس مرسده وشروع کرد به فشاردادن دستش رامثل کیر توی کس مرسده بیرون وتو میکرد ماهم سینه های مرسده رو میخوردیم مرسده باناله گفت حرفهای سکسی بزنید شروع کردیم گفتیم چه کسی داری کیرم تو دهنت تو کست وفرناز بادستش کس مرسده رو میکرد حدود ده دقیقه طول کشید تامرسده ارضا شد زمانی که میخواست ارضا بشه فریاد میکشید کسم کسمو پاره کن کیرتو بکن تو دهنم...هرچهارنفرمان لخت وپتی توی بغل هم کیف میکردیم نزدیکای شب بود که انها رو برگردوندیم به زور به هرکدومشون 50 هزارتومن دادیم انها پولی نبودن برای دل خودشون سکس میکردن به همین خاطر شدن دوست دخترهای سکسی ما معمولا هفته ای یک بارمیبریمشون باغ چهار تایی حسابی حال میکنیم ...ولی روز اول چنان حالی کردم که خاطرش هیچ وقت ازذهن من پاک نمی شه
نوشته: احسان
این داروهارو مصرف می کنین هر وقت تموم شد دوباره تشریف بیارین،خداحافظ
سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم،سرم داشت می ترکید،به خاطر خستگی ازفشار کار،کاری که از بچگی عاشقش بودم،وقتی ازم می پرسیدن چیکاره می خوای بشی؟داد میزدم دکتر،هی یادش به خیر چقدر دوران خوبی بود،پاشدم یه آب به صورتم زدمو رفتم بیرون به منشیم گفتم دیگه مریض قبول نمی کنم،البته مریضی نبود تا قبول کنم،ساعت نزدیک ۱۱بود،تو خوابو بیداری بودم که با صدای منشیم چشام باز شد
کیان...کیان...با تو ام بیدار شو،مریض داری
-مگه نگفتم کسی رو قبول نمی کنم؟
اینو با داد گفتم،از اتاق رفت بیرون و گفت بفرمایین داخل،یه مادر و دختر اومدن تو،دختره رنگش پریده بود،به زور راه می رفت،گفتم خدا بد نده مادر جان چی شده؟ سرشو بلند نکرد،گفتم ببخشید که داد زدم،بفرمایین بشینین،خب بفرمایین دخترتون چش شده؟
-از صبح معدش درد می کنه،رنگش پریده،میگه کمر درد هم دارم
بهش گفتم بفرما اینجا بشین خانوم کوچولو
مثل اینکه زیاد خوشش نیومد،آستینتو بزن بالا
فشارش پایین بود،بهش گفتم دکمه های بالای مانتوتو باز کن،گوشی رو گذاشتم رو قلبش دستم خورد به سینه های تازه جوونه زدش،داشت لباشو گاز می گرفت،سرش پایین بود
شما برو رو اون تخت دراز بکش لباساتو در بیار الان میام،مانتوشو کند وقتی بلند شد که بره تازه بهش توجه کردم،یه دختر خوشتیپ و خوش استیل،به سنش نمی خورد همچین باسنی داشته باشه،مادر جان شما این داروهارو از داروخانه بگیر تا من یه سرم به دخترتون بزنم
-چشم پسرم خدا از بزرگی کمت نکنه
-این چه حرفیه مادر جان،وظیفمه،بفرمایین
رفت و منم پشت سرش رفتم که به نهال بگم بره،اما هرچی گشتم نبود،باز این منشی واسه خودش رفت،ایندفه حالشو جا میارم
تازه یادم افتاد یکی رو تخت منتظرمه،آخ آخ ببخشید خانومه ... تو که هنوز لباس تنته،چرا نکندیش؟
اخماش رفت تو هم
-با من قهری؟
سرشو به نشونه ی بله تکون داد
گفتم خب ببخشید خانوم خانوما
دیدم یه لبخند قشنگاومد رو لبای قرمزش
هالا لباساتو میکنی وروجک؟ برگرد خودم میکنم
برگشت رو شکمش خوابید،وای چه باسن خوش فرمو بزرگی،
ساق(ساپورت)ی که پوشیده بود خیلی تنگ بود و کونشو بدجوری نشون میداد
تیشرتشو یکم دادم بالا،یه دستمو گذاشتم لای پاش و آروم تکون میدادم،دیدم هیچ عکس العملی نداره،بهش گفتم اشکال نداره ک دستم اینوراست؟ هیچی نگفت
پاهاشو بهم چسبوندم،عاشق این صحنم،کون تو این حالت خیلی قشنگ،سرمو نزدیک کونش بردم دقیقا وسط پاش که یه سوراخ کوچیک درست میشه،ممممممم چه بوی خوبی میداد،بازم می خواستم سرمو نزدیک کنم که دیدم داره تکون می خوره،بیخیال شدم،ناگهان یه فکر خوب به ذهنم رسید،رفتم یه شیاف آوردم،گفتم لباستو بکن،قیافش خیلی ناراحت بود،با ترس و لرز اینکارو میکرد،کمکش کردم،وای خدای من چقدر خوشگله،شرتشو خودم کندم،بهش گفتم بازش می کنی عزیزم؟ بازم ناراحت شد،اما دستشوگذاشت دو طرفشو با زحمت باز کرد،انگشتمو کردم تو دهنمو بدون اینکه چیزی بهش بگم کردم تو کونش،یهو یه جیغ نسبتا بلند کشید،کیرم دقیقا جلوی صورتش بود،میدید که داره بزرگ میشه،از چشای خوشگلش داشت اشک میومد،خم شدمو آروم بوسش کردم،چیزی نیست فداتشم،الان خوب میشی،شیاف رو آروم کردم تو کونش،یکم سوراخشو مالیدمو گفتم بزار بوسش کنم،یهو چشاش گشاد شدو گفت چی؟ نمیخواد،زود لباسشو پوشید و رفت رو صندلی،گفتم اسمتو نگفتی خانوم؟
-نیوشا،خانومم نیستم،۱۸سالمه و دخترم هنوز
زدم زیره خنده
-ماشالا،تو این همه زبون داشتی ما نمیدونستیم؟ چی می خونی؟
-بله با اجازتون،تجربی،امسال کنکور دارم،دلم میخواد دکتر شم اما درسم خوب نیست،یعنی استعداد و هوشم خوبه اما چجوری بگم...ممممم تنبلم،درس نمی خونم
-خب تو هم مثل منی،از هم گسستگی سلولهای تهتانی داری
-مریضیه؟ میشه درمانش کرد؟
دیگه داشتم میمردم از خنده
-نه عزیزم این عامیانش میشه تنبلی،جنابعالی تنبلیتون میگیره درس بخونین
-آهان یعنی گشادم؟
-نه،اونجوری که من دیدم خیلی هم تنگی
اخماش رفت تو هم،پشت کارتم شماره ی شخصیمو نوشتم بهش دادم
-هر مشکلی تو درس داشتی بیا پیشه خودم
گرفت و گذاشت تو جیبش،مادرش اومد،از اینکه دخترش سر حال بود خیلی خوشحال بود
-دیر کردین مادر جان
-خیلی شلوغ بود پسرم،خب این دختر ما چش بود؟
-ماشالا از منم سالمترن،هیچی نیست،فقط از هم گسستگی سلولای تهتانی داشتن که اونم بر طرف شد
-خدا ازت راضی باشه پسرم
چشای نیوشا داشت از حدقه در میومد
-این نیوشا خانوم ما خیلی پزشکی دوس داره،حیف دختر به این خوبی و باهوشی قبول نشه،من حاظرم درساشو باهاش کار کنم،ایشالا قبول میشه،خانوم هم لیسانسه ریاضی دارن،میتونه باهاش کار کنه،خوشحال میشیم نیوشا پیشمون بیاد
-مرسی پسرم،حتما مزاحم میشیم،خداحافظ
-خداحافظ
وسایلارو جمع کردمو رفتم خونه،نهال داشت تلویزیون نگاه می کرد
-کی به تو اجازه داد بیای خونه؟
-خب خسته بودم
-من خسته نیستم؟ شام چی داریم؟
-من زنت نیستم که داری اینجوری حرف میزنیا
-من هیچوقت همچین غلطی نمی کنم،تو یکی رو هم امشب آدم می کنم
-حالا ببینیم چیکارمی کنی
نهال عاشق سکس خشن بود،می دونست اگه عصبی بشم بدجوری می کنمش،اومدم سمتش و برشگردوندم،کیرمو میمالیدم به کونش،گردنشو گاز گرفتم،یه آخ بلند گفت که بدجوری حشریم کرد،بردمش تو اتاق،بازم از پشت چسبیدم بهش،شلوارشو کندم،شرتشو با دندوون در آوردم،کونش نصف کون نیوشا نمی شد،سرمو بردم لای کونشو سوراخشو لیس زدم،پاهاشو یکم باز کرد،زبونمو گذاشتم رو کسش،نهال بدجور آآآه ه ه می کشید،لبه های کسشو گاز گرفتم
ااااااخخخخخخ
پرتش کردم رو تخت،روسینش نشستمو زیپ شلوارمو باز کردم،کیرمو گرفت و سرشو کرد تو دهنش،منم همه ی کیرمو با یه فشار کردم تو دهنش،سرشو فشار میدام به خودم که نیاره بیرون،ٱق میزد،آب دهنش با فشار از کناره کیرم زد بیرون،دیگه داشت کبود می شد،مو هاشو گرفتمو کیرمو کشیدم بیرون،تند تند نفس می کشید
حالا فهمیدی رییس کیه؟
-آره تو رو خدا دیگه نکن
دراز کشیدم،بدو بیا بشین روش جنده،آهان زود
-چشم چشم
کیرموگرفت دستشو با سوراخش میزون کرد،آروم نشست روش،کم کم سرعتش زیاد شد،نهال آخ و اووخش کل اتاقو پر کرده بود،من اصلا ارضا نمی شدم،دلم می خواست وقتی رو کیرم بالا پایین میره صدای کونش که می خوره به پام بیاد اما نهال کون نداشت،گفتم کون می خوام
بلند شد و رفت دیلدو رو برداشت،یکم کرد تو کونش که باز شه،کیرمو آروم کرد تو کونش،یه آآآخخخ بلند کشید و شروع کرد قر دادن رو کیرم،خم شده بود و داشت سینه هامو میخورد،اما من اصلا تو اتاق نبودم،جسمم بود اما فکرم پیشه نیوشا بود،باید میکردمش،هر جور که شده،چشامو باز کردم دیدم صبح شده،نهال همونجوری افتاده روم،
-نهال...نهال،بیدارشو،صبح،بلند شو حاظر شو بریم مطب
-نه کیان،می خوام تو بغل عشقم بخوابم
اینو با صدای خواب آلودش گفت که دل هر مردی و میبرد،نهال خیلی وقته که باهام تو این خونه زندگی می کرد،خیلی همدیگرو دوس داشتیم،نهال بی نهایت مهربون بود،خیلی وقتا ازم می پرسید چرا باهام ازدواج نمی کنی؟ منم می گفتم چوننمی تونم بهت پایبند باشم،اون همیشه خواسته هامو بر آورده میکرد،بعضی وقتا که از سکس باهاش خسته می شدم دوستاش رو هم میاورد که ۳تایی ۴تایی یا بعضی اوقات هم ۵تایی سکس کنیم،با اینکه میدونستم ناراحت از این کار اما خودشو خوشحال جلوه میداد،بهم گفت وقتی خوشحال باشی انگار دنیارو بهم دادن
لپشو بووس کردمو سفت تو بغلم فشارش دادم،یه لبخند قشنگ زد و گفت عاشقتم کیانم،ببخشید کیان جون،چشامو بستمو دوباره خوابیدم
وقتی بیدار شدم دیدم نهال دراز کشیده پیشم و داره گوشمو لیس می زنه
مگه من شیرم پیشی خانوم؟
-اوهوم اوهوم،یه شیره خوشمزه
-نوشه جونت،این آقا شیره کیر هم داره هاا،اونو نمی خوای؟
یهو برگشتو سرشو برد نزدیک کیرم،اینو میگی؟
-آره خودشه
یه لیس زد و گفت به به چقد خوشمزست اوووووومممم
نهال عاشق ساک زدن بود،منم پاشو بلند کردمو گذاشتم اون طرف سرم کس و کونش دقیقا جلوی دهنم بود،یه لیس محکم از رو کوسش تا سوراخ کونش زدم
آرومتر آقا شیره،یهو دیدی آب پاشی کردااا
-من که هم خودشو می خورم هم آب خوشمزشو
-نوش جونت
نهال اینقدر ساک زد که آبم اومد،همشو خورد،نذاشت حتی یه ذره هم بریزه بیرون،سره کیرمو با زبونش تمیز کرد و گفت مرسی نفسم،اومد بالا و پیشونیمو بووس کرد،رفت که وان رو پر آب کنه،عادتش بود بعد سکس بره حموم،گفت تو نمیای؟
-تو بورو من میام
حولمو برداشتمو رفتم سمته حموم،تو وان دراز کشیده بود،منم رفتم اون طرف وان دراز کشیدم،پاهاشو جمع کرد تا راحت بشینم اما من پاهامو دراز کردم،پاهام می خورد به کناره کونش،خیلی حشر به نظر می رسید،پاهاشو کم کم دراز کرد،کفه پاش می خورد به کیرم،کیرمو با پاش میمالید،منم خودمو زدم به نفهمیدن،کیرم دیگه بلند شده بود،یهو چشامو باز کردم،نهال پاشو کشید عقب انگار هیچی نشده
-قربون اون شرم و حیات بشم من
مثل همیشه یه خنده ی شیطون تحویل داد و اومد رو پام نشست،کیرمو آروم کردم تو کسش،بلند شد گفت اینجا نمیشه بیا بیرون،کف حموم دراز کشید منم رفتم بین پاهاش نشستم،کیرمو محکم کردم توکوسش،یه جیغ زد که گوشم تا ۱۰دقیقه سوت می کشید،پاهاشو حلقه کرد دورم منم با تمام قدرت می کوبیدم تو کوسش،بعد از ۱۵دقیقه ارضا شد،کیرمو کشیدم بیرون و کوسشو حسابی لیس زدم واسش،گفت خب ادامه بده
-نمی خواد،تو ارضا شدی بسته
کمکش کردم بلند شه،سریع پرید تو بغلمو بوسم کرد،بردمش رو تخت گذاشتم و گفتم من میرم ناهار بگیرم
-مواظب خودت باش
-چشم،خداحافظ
-بای
رفتم ۴پرس کوبیده گرفتم،تو راه برگشت یه شماره ناشناس زنگ زد
-الو
-الو سلام،آقای دکتر ...
-بله خودم هستم،شما؟
-من مادر نیوشا هستم،مریض دیشبی
-بله بله،خوب هستین شما؟ نیوشا جون خوبه؟ بفرمایین در خدمتم
-بابته حرف دیشبتون مزاحم شدم،می خواستیم نیوشا رو بفرستیم پیشتون واسه درس
-البته،قدمتون رو چشم،تشریف بیارین،آدرس رو یادداشت کنین ...
-ساعت ۵خونه هستین؟
-البته تشریف بیارین
-مرسی،خداحافظ شما
-خداحافظ
تو کونم عروسی بود،رفتم خونه نهال رو بیدار کردم،بهش همه چیو توضیح دادم،ناراحت شد اما قبول کرد،بهش گفتم بعد این ماجرا میریم ماه عسل
چشای نهال ۴تا شد
-واقعا؟ مگه ما زن و شوهریم؟
-بعله،می خوام با عشقم ازدواج کنم
پرید بغلم و گفت عاشقتم زندگیه من
-من بیشتر جیگرم،خب دیگه حاظر باش بعد از ظهر مهمون داریم
ناهار خوردیم و خونرو تمیز کردیم,سر ساعت ۵ نیوشا با پدر و مادرش اومد،اخمام رفت تو هم
-بفرمایین بفرمایین بالا
-نه مرسی،من و بابای نیوشا داریم میریم عروسی،نیوشا دست شما امانت
-مثل دختر خودمون ازش مراقبت می کنیم،فقط یه چیزی،امشب تولد نهال خانومه،اگه میشه نیوشا جون تا دیر وقت بمونه،خودم میارمش
-خود نیوشا هر چی بگه,ما آخره شب بعد عروسی میایم دنبالش
-باشه میمونم،ولی من لباس ندارم
نهال گفت خودم بهت میدم عزیزم،بیا بریم بالا
-شیطونی نکنی مامان
-خیالتون راحت مواظبشیم
-مرسی،خداحافظ شما
-خداحافظ
سریع در و بستمو رفتم تو
-نهال جون من میرم بیرون خرید،چیزی نمی خواین؟
-نه عزیزم مواظب خودت باش
رفتم تو حموم قایم شدم و از لای در نیوشا و نهال و دیدم دارن میرن بالا،نهال با دستش ۱رو نشون داد،یعنی ۱ساعت دیگه باید میرفتم بالا،قرار بود تو این ۱ساعت نهال مخ نیوشا رو بزنه
۱ساعت تموم شد،لباسامو کندم و با شرت رفتم تو اتاق،نیوشا و نهال ۶۹ رو هم بودن با صدای در نیوشا یهو از جاش پرید و پتو رو گرفت دوره خودش،نهال گفت خوب موقعی اومدی،جنده خانوم آمادست
نیوشا با دیدن این صحنه شروع کرد به جیغ زدن،نهال دستشو گذاشت جلوی دهنشو گفت ساکت وگرنه خفت می کنم،نیوشا دست و پا میزد،اومدم کنارش وایستادم فاصله کیرم که تو شرت بود با صورتش چند سانتی متر بود،کیرم کم کم داشت بزرگ میشد،اونم با چشمای از حدقه در اومده داشت نگاش می کرد،خندیدمو گفتم درش بیار،آهان زود باش
بازم داشت دست و پا می زد،شرتمو کندمو گرفتم جلوی دهنش،نهال دستشو برد تو دهنشو از بقل بازش کرد،کیرمو میمالیدم به صورتش،سرشو چپ و راست می کرد،کیرمو به زور کردم تو دهنش،نهال سرشو فشار میداد به کیرم،اما همش کیرم از دهنش میزد بیرون،به نهال گفتم بشین رو صورتش و پاهاشو بگیر دستت،کس وکونش اینجوری خوب باز می شد،وقتی نهال پاهاشو باز کرد کسشو دیدم که خیلی تمیز بود،گفتم جووون حیف که پرده داری وگرنه پارش گی کردم،نهال گفت خیالت راحت خانوم قبلا اپن شده،نیوشا داشت زیره کس نهال جیغ و داد می زد اما صداش خیلی ضعیف بود،کیرمو گذاشتم رو سوراخشو با یه فشار همشو کردم توش،حالا دیگه جیغاش قشنگ به گوش می رسید،این منو حشری تر میکرد،کسش خیلی داغ و تنگ بود,انگار جارو برقی کیرمو می بلعید,یه کم که تلمبه زدم کشیدم بیرون و گفتم حالا وقت اصل کاریه،نیوشا فهمید چی میگم،منت می کرد تورو خدا ولم کنین،کسمو بکن اما کوونم نه،جر می خورم،کیرت خیلی بزرگه واسم
این حرفاش بیشتر حشریم می کرد،رو شکم خوابوندمش،پاهاشو بهم چسبوندم،سرمو بردم لای کونشو تا میتونستم خوردمش،اوووووم چه کونه خوشمزه ای،خودم جرش میدم،زبونمو می کردم تو سوراخشو می چرخوندم،به کیرم تف زدم گذاشتم جلوی سوراخش،هر چقدر فشار دادم تو نرفت،نیوشا داشت جیغ میزد،به نهال گفتم کونشو باز کن یهو فشار میدم توش،نهال کونشو باز کرد و سوراخش تند تند باز و بسته میشد،نیوشا فقط منت می کرد،کیرمو گذاشتم رو سوراخشو محکم فشار دادم،نیوشا با تمام قدرت داشت جیغ میزد،اما تازه سر کیرم رفته بود،نهال سر نیوشارو فشار داد به کسش،منم یه بار دیگه کیرمو فشار دادم تو،ایندفعه کیرم تا ته رفت تو کونش،نیوشا یه جیغ دیگه زد و میگفت تورو خدا بکش بیرون جر خوردم،تورو خداااا
یکم کیرمو نگه داشتم تا باز شه اما دیدم از کناره کیرم خون داره میاد،خونو با دستمال پاک کردم،شروع کردم به تلمبه زدن،نرمیه کونش که به بقلای کیرم می خورد خیلی بهم حشریم می کرد,نیوشا دیگه جیغ نمیزد،گریه می کردکیرمو کشیدم بیرون و کردم تو دهنش،نیوشا با ولع خاصی آبمو خورد،برام عجیب بود اون که نمی خواست چرا الان اینجوری شد؟
بعد از اینکه آبمو خورد گفت مرسی خیلی حال داد
من هنگ بودم،یعنی چی؟
نهال گفت نیوشا می خواست بهت بده اما بهش گفتم که تو اینجوری بیشتر حشری میشی
-دیوونه هااا گیر آوردین منو؟،بریم حموم پاشید،آهان پاشین
زدم در کون جفتشون،با هم گفتن آخخ و خنده می کردن،تو حموم نیوشا همش کونشو میمالید به کیرم،نهال گفت برو کنار ببینم،اون کیر واسه من،حالا یه بار رفت تو کست نباید همش دورو برش بپلکی
نهال اومد بغلمو کیرمو گذاشت لای پاش,نیوشا سرش پایین بود و بغض کرده بود,دستشو.گرفتمو آوردم زیر دوش,برش.گردوندمو کیرمو گذاشتم لای کونش,چسبید بهمو کونشو رو کیرم قر میداد,منم محکم میزدم رو کونش,نهال هم لبشو گذاشت رو لبم و کسشو میمالید
شب رفتیم یه رستوران شیک و شام خوردیم،اومدیم خونه گفتم یه مسابقه،هر کی کیرمو بیشتر بخوره کوسشو می کنم هرکی همکمتر بخوره کونشو می کنم
به نهال یه چشمک زدم،نگاه نیوشا رو کیرم بود و آب دهنشو قورت میداد،واسه نهال فرقی نمیکرد اما نیوشا کونش داغون بود،بایدی می برد تا کونش دوباره پاره نشه،زود لباساشونو کندن،منو هم لخت کردن،نشستم رو مبل دوتا هم جلوم رو زانو نشستن،اول نیوشا،هرچقدر زور زد نتونست بیشتر از نصف بکنه تو دهنش،بعد نوبته نهال وانمود کرد که سرش رو هم به زور می کنه تو دهنش،نیوشا یکم خوشحال شد و میگفت آخیش،نهال نگاش کرد و کیرمو تا ته خورد،نیوشا بلند شد و انگشتشو خیس کردو فرو برد تو کونش،خم شد اومد عقب وگفت فقط آروم،منو نهال دوتایی با هم زدیم زیره خنده
نوشته: کیان
سلام. اسم من علی رضا 19 سالمه. کلا ادم خجالتی هستم و اهل دختر بازی نیستم این اولین و شاید اخرین سکس من بوده که براتون تعریف میکنم.
15 سالم بود که با دختر عمه ام رابطه داشتم اون از من دو سال کوچکتر بود سه سال با هم بودیم ولی از ترس فامیل به جز اس بازی هیچ کار دیگه ای نکردیم اخرشم منو ول کرد و رفت با یک پسر بیست ساله دوست شد.
خیلی تنها و ناراحت بودم سال کنکورم بود روزا مدرسه بودم شبا تو خونه تست میزدم مهمونی هم نمیرفتم که چشمم به دختر عمه ام نیفته(اینو بگم که پسر دختر عمه ام چهار پنج باری کرد و ولش کرد من بعدها فهمیدم)
دی ماه بود امتحانا شروع شده بود. از امتحان بر میگشتم خونه تو تاکسی بودم که موبایلم زنگ خورد شماره ناشناس بود برداشتم ولی حرف نزد چند دقیقه بعد اس داد و گفت من سارا هستم(سارا دوست دختر قبلی دوستم بود که به خاطر اینکه سنش کم بود از هم جدا شدن و خانواده سارا فهمیده بودن) اوایل از سر تنهایی باش اس بازی میکردم تا قرار گذاشتیم همو ببینیم. نزدیک خونه سارا اینا رفتم به دیدم سارا چادری و به همراه یکی از دوستاش به اسم دورسا امده یک نیم ساعتی باهم حرف زدیم و من برگشتم خونه خیلی بچه بودن 13 14 سالشون بود. نزدیکای خونه بودم که سارا زنگ زد خیلی از من خوشش امده بود. دو سه روزی گذشت اخرای دی بود سه شنبه بود داشتم تو خونه درس میخوندم اخه ما سه شنبه ها تعطیل بودیم حدود ساعت 9-10 صبح بود که سارا بم زنگ زد و گفت ما امتحانمونو زود دادیم اگه دوست داری بیا بریم بیرون منم رفتم نزدیک خونه سارا اینا ته یک کوچه بن بست و داشتیم با هم حرف میزدیم که نا خدا دستمو انداختم دور گردنش ترسیدم چون چادری دستم رد کنه ولی این کارو نکرد و شروع کردم به ماساج دادن خیلی خیلی حشر بود خمار شده بود کاملا بدنش رو من ول شده بود از زیر چادرش سینه هاشو لمس کردم کوچیک بود دورسا داشت از روبه رو نگاه میکرد هوا خیلی سرد بود باور کنید سارا داشت میمرد اگه ادامه میدادم تو همون خیابون لختش کرده بودم ولی از سر خیابون یک ماشین امد بالا بلند شدیم و رفتیم چند دقیقه گشتیم ولی جای خلوتی پیدا نکردیم که سارا گفت ما خونمون استخر داره و معمولا کسی استفاده نمیکنه و خالیه و درش بازه میخواید بریم اونجا
با کلی ترس و لرز رفتیم تو استخر و درو قفل کرد رفتیم تو سونا سارا چادرش در اورد و رفت بغل دورسا نشست منم روبروشون بودم. قلبم تند تند میزد بابای سارا خیلی مذهبی بود می ترسیدم سارا امد نزدیکم نشست و دستمو گرفت دست جفتمون یخ بود اونم میترسید چون باباش یکبار فهمیده بوده بغلم کرد صدای تپش قلبشو میشنیدم به خودم گفتم بابا اینا بچه ان یک بلایی سرشون میاد ولی دل زدم به دریا شروع کردم ازش لب گرفتن خیلی حرفه ای لب میداد گردنشو میخوردم که حشرش زد بالا بلند شد و روپوشه مدرسشو در اورد با یک تاپ و شلوار جلو من بود دورسا نشسته بود نگاه میکرد حشرم زد بالا تاپشو زدم بالا و شروع کردم سینه هاشو خوردن و مالوندن و مالوندن روناش خیلی تحریک شده بود دستمو کردم تو شورتش خیس خیس بود شق کرده بودم شلوار لی تنم بود خیلی داشت بم فشار میاورد دکمه شلوارمو باز کرد کیرمو انداخت بیرون اول یکذره مالوند تا به حال کیر از نزدیک ندیده بود.اصلا حواسم به دورسا نبود دیدم اونم مانتوشو در اورده و با تاپ و شلوار و داره کوسشو میمالونه. شلوار و شورت سارا رو در اوردم لخت لخت بود داشتم دیوونه میشدم اولین سکسم بود بدن نرم و کوشتی داشت تقریبا سفید بود دستمو گذاشتم رو کوسش و اروم بازش کردم و شروع کردم به مالوندنش صداش در امد نفس نفس میزد هی ازش اب در میمومد بالا پایین میرفت دیدم حشر حشر لباسامو با خشونت از تنم در اورد. کیرم گرفت تو دستش برام جلق زد و رفت لا پام و شروع کرد به خوردن کیرم اصلا بش نمیخورد ولی حرفه ای ساک میزد خیلی لذت بخش بود بهترین لحظات عمرم بود. دورسا هم پاشو باز کرده بود و داشت جلق میزند. به درسا گفتم لباسات در بیار و بیا جلو دورسا حالت طبیعی نداشت این کار کرد سینه های دورسا گنده تر بود سارا داشت با کیرم ور میرفت و منم سینه های دورسا رو شروع کردم به مالوندن دورسا پاشو باز کرد وای عجب کوس گوشتی داشت من دیوونه شدم و شروع کردم به لیس زدن کوسش صدای سه تامون در امده بود بدنم گرم بود و عرق کرده بودم باورم نمیشد منی که تا حالا به دختری دست نزده بودم و اصلا تجربه نداشتم حالا دارم با دو تا دختر سکس میکنم . عقده این چند سال خالی کردم دوتاشونو بلند کردم حشر حشر بودن هر کاری میگفتم میکردن از جلو مالوندمشون کوس همدیگه رو میمالوندن برام جلق میزدم هر چی تا حالا تو فیلم سوپر دیده بودم رو اینا اجرا کردم. ترسیدم و کوس نذاشتمشون جفتشونو به پشت کردم دمرشون کردم لا کوناشونو باز کردم مال جفتشون تنگ بود چند دقیقه ای انگشتشون کردم اول با یک انگشت بعد با دو تا انگشت اول کردم تو کون دورسا اه بلندی کشید ولی میگفت میخوام تند بکن سارا داشت کوسشو میمالوند و منم انگشتش میکردم خوده دورسا جلو عقب میکرد اه جفتشون در امده بود منم به مرز جونون رسیده بودم ابم داشت در میمومد از کون دورسا در اوردم و ریختم رو بدن سارا دیگه جون نداشتم ولی اون دوتا بازم میخواستن من رو صندلی سونا دراز کشیدم ولی دورسا کیرمو میخورد و سارا هم کوس دورسا رو میمالوند اخراش داشتن همدیگه رو میمالوندن. سارا و دورسا فیلم سوپر خیلی میدیدن من فکر نمیکردم دختر ها هم فیلم ببینند تازه میگفتن باش جلقم میزنیم. یادمه ساعت دوازده رفتیم تو سونا ساعت چهار امدم بیرون. بعد از اون روز به خاطر کنکورم زیاد نمیرفتم باهاشون بیرون چند بار دیگه هم همو دیدیم فرصت نشد دیگه سکس خفن داشته باشیم در حد مالوندن از رو لباس بود. تا یک ماه پیش با جفتشون دوست بودم که داداش دورسا فهمید و همه چی تموم شد هنوزم تو کف اولین سکسم هستم هر شب بش فکر میکنم کاش میشد برگردم به اون موقعه دوباره اه حیف که دیگه فرصت نشد سکس کنم باهاشون امیدوارم دوباره برگردن.
نوشته: علی رضا
من کونی ام، پسردائیم بهنام من رو می کنه. بچه مایه دار، شیک پوش، ول خرج، تقریبا خوش تیپ تا حدودی خالی بند و البته به شدت بکن. من از چهار سال پیش تا حالا که 20 سالمه زیرش می خوابم. انصافا خوب حال میده، با پدرش مشکل داره و مجردی زندگی میکنه. توی کارخونه باباش کس چرخ میزنه و هر ماه خدا تومن پول میگیره. موقع کردن معمولا مست میکنه و فحش میده اما خوبیش اینکه خوب به آدم میرسه.
یکی دو بار باهاش رفتم شمال، با چند تا از دوستاش که اگه به تورشون خورد (که معمولا میخوره) کوس میارن که منم می کنم البته اینها دلیل نمیشه یه کونی به اونها ندم. یه روز عصر بهمن ماه بود بهم زنگ زد، 10-15 روزی بود که کونم کیر سفیدش رو زیارت نکرده بود، فهمیدم که باید خودم رو آماده کنم.
بهنام: سلام، لاشی
(اینجوری حرف زدن یعنی کیرم هوات رو کرده)
من: سلام
بهنام: مادر جنده نمی گی ما یه کیری داریم، تخم حروم
من: خوب تو کی گفتی من نه، آوردم
بهنام: خوب به خودت برس امشب سورپرایز دارم واست.
من: چطور؟
بهنام: آماده شو تو راه بهت میگم، تا یه ساعت دیگه دم در خونه تونم.
من: اوکی
رفتم خودم رو آماده کردم و به خودم رسیدم. حدود یکساعت دیگه میس انداخت رفتم بیرون، هوا خیلی سرد بود تا سر کوچه کونم یخ زد تا به ماشینش رسیدم.
بهنام: جون، سوراخ فوری عزیزم. چه خبر تخم حروم، خوبی؟
من: آره، برنامه امشب چیه؟
بهنام: چیه کمبود کیر داری؟
من: آره بابا خیلی
بهنام: ببین، من با یکی تازه گیا دوست شدم، راستش شیشه ایه، یه خواهر داره هلو که اونم معتاده، میریم اونجا
من: خوب؟
بهنام: هیچی باهاش طی کردم، تو به اون بدی خواهرش به من.
من: گفتم خواهرتو، من به یه عملی بدم تا تو کوس بکنی
بهنام: خوب شاید به تو هم بده دختره
من: برو بابا من به معتاد بدم که ایدز میگیرم
بهنام: کسخل، اونکه تزریقی نیست
من: من نیست، ما رو باش که گفتیم امشب به کیرت حالی میدیم
بهنام: فرزین جون مادرت نه نیار، خواهرش خوب کسیه، می دونی چند وقته کوس نکردم، تازه جلوی داداشش حال میده به شدت.
من: بابا این وسط نفعش به من چیه، تا حالا اینقدر به دوستای کونیت دادم اما اینکه رو نمیشه
بهنام: هر کاری بگی میکنم، اصلا تو بیا من رو بکن بجاش
من: من کونی ام، بکن نیستم
بهنام: هر کاری بگی میکنم،بخدا. در بیار همینجا ساک بزنم واست.
(این یعنی اینکه آقا بهنام محتاجه یعنی درست زمانیه که باید تیغش زد، وقتی داره توکونم تلمبه میزنه که نمیشه ازش چیزی گرفت)
من: چی بگم آخه، من می گم...
(فهمید لحنم یه کم نرم شده، پرید وسط)
بهنام: چی می خوای، بابا تو کونی هستی، دیگه، کونت هم قیمت داره، چقدر؟
من: والله، دیروز قبض موبایلم اومده...
بهنام: لاشی، باشه بده صفرش می کنم
من: اوکی، به شرطی که منم دختره رو بگام
بهنام: این رو دیگه نمی دونم، بستگی داره چطور به فرهاد (معتاده) برسی
من: من کارم رو بلدم، تا حالا 1000 دفه دادم
بهنام: ببینیم و تعریف کنیم.
بعد چند دقیقه به کوچه ای رسیدیم، بهنام زنگ زد به فرهاد تا آدرس دقیق رو بپرسه، خونه رو پیداش کردیم، یه آپارتمان چهار طبقه بود، رفتیم طبقه سوم، در زدیم. فرهاد در رو باز کرد یه پسر نزدیک به 30سال که زیاد قیافش تابلو نبود. سلام کردیم رفتیم تو. وارد که شدیم با لحن بدی گفت این رو آوردی با کوس الهام طاق بزنی؟
بهنام: آره، کلی کشته مرده داره! نصف محل واسش جق میزنن از صدتا دختر سرتره
فرهاد: خوب اونا خرن، برگرد ببینم کونده
(با فشار روی کمرم برم گردوند تا کونم رو ببینه، دستش رو لای پاهام کشید)
فرهاد: حالا یه کاریش می کنیم، جهنم. ببینم بچه کونی خوب میدی، من حوصله زر زدن ندارم، خواهرم رو کردین تو رو جوری می کنم که انگار خواهر و مادرت رو می کنم
(خیلی بی ادب بود، تحقیر شدم، تو دلم به بهنام فحش می دادم، خواستم کم نیارم)
من: آره خوب بلدم کون بدم و کوس خواهر بکنم رو بگام
(اصلا توقع نداشت)
فرهاد: مادر جنده چه زبونی داره، وقت زیرم بودی حالت رو می پرسم
بهنام: الهام کو؟
فرهاد: الان میاد، الهههههاممممممم، بهنام با دوست کونیش اومده بیا کار داریم.
تا ما رو مبلا نشستیم الهام اومد، انصافا قیافه خوبی داشت، لاغر بود و سفید. یه تاب پوشیده بود با یک شلوارک. اومد دست داد با هامون، قیافه سکسی داشت. نشست کنار فرهاد. من بغل دست بهنام بودم.
فرهاد به الهام: پاشو بشین کنار اون کونی ببینم
الهام: کدومشون کونی اند؟
فرهاد: تابلوی دیگه چاقال کدومه؟
اومد کنار من. بهنام هم رفت کنار فرهاد نشست.
فرهاد: خوب، کونده ببین کون تو بهتره یا کوس خواهرم؟
من: اول باید بکنم بعد بگم!
فرهاد: خیلی پرروئی. بهنام کس الهام مال تو اما من با این لاشی کار دارم.
بهنام: قابلت رو نداره، می تونی پاره اش کونش رو. همینجا بکنم خواهرتو؟
فرهاد: آره، شاید وسط کار منم یه کام گرفتم، چند وقته به من پا نمیده جنده خانوم.
بهنام رفت طرف الهام، منم بلند شدم رفتم سراغ فرهاد. وایسادم جلوش، دستش رو آورد سمت کیرم و مالودنش، از کمرم فشار داد تا بشینم لای پاش. دستم رو بردم طرف کیرش، معلوم بود کلفته. کم کم داشت شق میشد،
فرهاد: بخورش کیرم رو
شلوارش رو کشیدم پائین، کیر نسبتا سیاه و کلفت اما واسه من باتجربه چیزی نبود که کم بیارم. کردم دهنم، صدای آه الهام رو هم شنیدم که پشته مون به هم بود، معلوم بود بهنام داره کوسش رو می خوره. داشتم حسابی هنرم رونشون می دادم، فرهاد داشت حال میکرد، "جون، بابا عجب داغه دهنت، کونت چیه، جوووون بخورش" بعد چند دقیقه، گفت بسه لامصب آبم اومده بشین رو کیرم. من هنوز لباسهام رو نکنده بودم، داشتم لباسهام را در میاوردم که دیدم بهنام دراز کشیده روی زمین و کیرش رو دسته کرده تو دهن الهام. کوس و کون الهام طرف من بود. انصافا خوب چیزی بود. فرهاد داد زد زود باش دیگه لاشی الان می خوابه. گفتم کون من نمی ذاره تو بمالمون به لای پام تا عین تیرآهن بشه. بلند شد لای پائیی میزد، گفتم خشک نه برگشتم کردم تو دهنم و حسابی خیس کردم.
با دستش من رو خم کرد رو دسته مبل، دستم رو گذاشتم رو دسته اش، با یه دستم لاش رو باز کردم. کیرش رو چسبونده بود به سوراخم، الهام داشت همچنان ساک می زد.
فرهاد گفت بکنم تو کونده؟ گفتم اره زود باش مردم. بهنام سرش رو تکون داد گفت خوب چیزی جور کردم واست؟ فرهاد گفت: آره عین ماهی میمونه. بهنام گفت اما به پای خواهرت نمی رسه. فرهاد گفت: تازه نکردی تو کسش. با این دیالوگها فرهاد حشری شد یه تکونی به کیرش داد که تقریبا نصفش رفت تو. گفتم خواهرتو گائیدم، یواش جر خوردم. گفت: خواهرم رو دارن می گان تو هم باید جاش جر بخوری. گفتم عین آدم بکن، هر چقدر می خوای بکن من امشب اومدم فقط واسه کیرت. کمی مهربون تر شد، داشت آروم می کرد، گفتم یه کمی اینجوری بگا، کیرت که جا باز کرد می گم، پارم کن اونوقت.
بهنام داشت می کرد تو کوس الهام. بهنام گفت: فرهاد بی غیرت، نگاه کن خواهرت زیرم خوابیده. فرهاد اصلا حواسش نبود کاملا تو فکر کون من بود. کم کم داشت کونم گشاد می شد، فرهاد سرش آورد کنار گوشم گفت بزنم؟ گفت آره بگا فرهاد. گفتم کمرت سفته خواهر کسده. گفت آره. داشت تلمبه می زد شدید. الهام زیر بهنام بود. بهنام بهم گفت: خوب کیری داره؟ گفتم آره، بهنام عجب کیری داره میکنه منو. کس الهام چطوره؟ گفت: عالی.
بهنام، الهام رو بلند کرد، آورد سمت ما. گفت بیا ببینم جنده خانوم، می خوام پیشه داداش بی عرضه ات جرت بدم. اومد سمت ما. نشستن رو مبل، بهنام لنگای الهام رو داد بالا خودش زانو زد بینشون گفت: آهای به عرضه این کس رو چیکار کنم، فرهاد گفت بکن توش. بهنام گفت: جرش بدم؟ فرهاد گفت: آره. این حرفا فرهاد رو حشری می کرد و شدت تلمبه اش شدید تر می شد. من رو ول کرد و نشست روی یک مبل داشت نفس می زد. گفتم کجا رفتی؟ چیزی نگفت. کیرم رو بردم سمت الهام به سینه هاش می مالوندم. گفتم بهنام من بزنم. بهنام به فرهاد گفت: غیرتت اجازه میده این کونی بکنه تو کوس جنده خواهرت. فرهاد کیرش رو سفت گرفته بود معلوم بود نمی خواد آبش بیاد. با سرش تائید کرد. بهنام بلند شد. الهام عین سنگ بود و هیچ عکس العملی نداشت. رفته پاهای الهام رو بلند کردم و کردم تو کوسش. کیر بهنام بزرگتر از ماله من بود واسه همین مشکلی نداشت. داشتم تلمبه می زدم. به فرهاد گفتم خواهرت عجب کسیه. بهنام گفت: خاک تو سر بی غیرتت که یه چاقال خواهرت رو داره میگاد.
فرهاد اومد طرفم. روی زانوهام بودم و داشتم تلمبه می زدم. اومد نشست پشتم. گفت کونت رو بیار بالا کونی. کمی خم شدم کیرم تا دسته رفت تو کوس الهام زیاد نمی تونستم تلمبه بزنم. کیر فرهاد رفت توکونم. هر دو داشتم تلمبه میزدیم. فرهاد از پشت من روسفت گرفت. گفتم خواهرتو گائیدم یواش دارم خفه میشم شیشه ای عملی. فرهاد ول نمی کرد. یه دفه فریاد زد: مادرتو گائیدم، خواهرتو گائیدم. تخم حروم و آبش ریخت تو کونم. روی زمین ولو شد من حالا بهتر می تونستم تلمبه بزنم. آبم داشت می اومد کشیدم بیرون برگشتم و ریختم روی سینه فرهاد. یه آن چشمش رو باز کرد و چیزی نگفت بست. الهام خواست بلند بشه که بهنام گفت کجا توله سگ؟ من موندم هنوز. الهام گفت زود باش. بهنام اون رو آورد سمت فرهادی سگی کرد توی کسش. گفت زودباش آبای روی سینه فرهاد جارکش رو بخور و سرش رو به سمت سینه پرمو و پرآب فرهاد فشار داد اونم لیس میزد. بعد چند دقیقه آب بهنام اومد که همه رو ریخت به کمر الهام.
اون شب واقعا بهم خوش گذشت هم خوب داده بودم و هم خوب کرده بودم. بعد از اون ماجرا دیگه از اونها خبری نشد. البته من هنوز در حال خدمت صادقانه به بهنام هستم.
نوشته: فرزین کونی
متن خاطره: حمل روزهای پایانی سال در دوره خدمت سربازی خیلی سخته. عده زیادی از بچه ها مشغول جمع و جور کردن اسباب و لوازمشون بودن و خودشون رو برای رفتن به خونه در تعطیلات نوروز آماده می کردند. ولی متاسفانه من و عده کم دیگری از هم دوره ای ها مجبور بودیم چند روز اول عید رو سرخدمت بمونیم و نیمه دوم تعطیلات به خونه بریم. این اولین باری بود که هنگام تحویل سال در کنار خانواده ام نبودم و از این بابت خیلی غصه میخوردم. البته من افسر وظیفه بودم و به خاطر رشته تحصیلیم موقعیت خوبی در پادگان داشتم و بهم بد نمی گذشت ولی دوری از خانواده در عید نوروز چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.من با چند افسر دیگه با هم در یک آسایشگاه بودیم. یکی دو روز به آخر اسفند باقی مانده بود که یک سرباز به اسم فرزاد رو به عنوان « امربر » به ما معرفی کردند تا کارهای آسایشگاه ما مثل نظافت و آشپزی و ... رو انجام بده. فرزاد در همون نگاه اول به دل من نشست. پسر مودب و آرامی بود که صدایی نازک ، با هیکلی ظریف و پوست سفید و کم مو داشت و در یک کلام ظاهرش کمی دخترانه به نظر می رسید. فرزاد منو حسابی جذب خودش کرد. بیچاره خیلی بدشانس بود که آخر سال به پادگان اومده بود. نمیدونم تحت تاثیر حس ترحم یا حس شهوتم یا شاید هم حس همشهری گری بود، که از افسر مربوطه خواستم که برخلاف امربر قبلی، فرزاد در خوابگاه خودمون باشه و همونجا یه تخت بهش بدیم. افسر مافوق که احترام زیادی برای من قایل بود با تقاضام موافقت کرد. آسایشگاه ما زیاد شلوغ نبود و ما چند نفر افسر وظیفه بودیم که اونجا اقامت داشتیم، تازه الان نصفمون هم باید برای تعطیلات به مرخصی میرفتن، به همین خاطر اقامت فرزاد میتونست ما رو از تنهایی در بیاره. تازه برای اونهم خوب بود، بجای اینکه به آسایشگاه سربازهای معمولی بره با ما در یک آسایشگاه پنج ستاره اقامت میکرد!فرزاد رو به آسایشگاه بردم و به بقیه بچه ها معرفیش کردم. طفلکی کمی احساس غریبی و دلتنگی میکرد و در اون جمع همه امیدش به من بود. منهم ناخودآگاه بهش احساس علاقه میکردم. همون روز اول، من و فرزاد دوستان صمیمی شدیم.روز28 اسفند بچه ها یکی یکی از ما خداحافظی کردن و به مرخصی رفتن و پادگان خلوت شد. دل همه ما گرفته بود و حوصله هیچ کاری نداشتیم. من تصمیم گرفتم بعد از ظهر به حمام برم تا شاید از اون حالت کسالت و رخوت بیرون بیام. وقتی مشغول آماده کردن لوازمم بودم فرزاد هم حوله و لباسهاش رو برداشت و همراه من به حمام اومد. پیش خودم فکر کردم چون تازه وارده، میخواد با من بیاد تا راهنمائیش کنم. در راه بین آسایشگاه و حمام من قسمتهای مختلف پادگان رو بهش نشون دادم و چیزهایی که باید میدونست بهش گفتم. ولی فرزاد در جواب من گفت که شاید او مدت زیادی اونجا نمونه و بعد از تعطیلات عید و تشکیل کمسیون پزشکی از سربازی معاف بشه. با کنجکاوی ازش پرسیدم مگه چه بیماری داری که میخوای معافیت بگیری؟ فرزاد سکوت کرد و چشماش پر اشک شد. منهم دیگه چیزی ازش نپرسیدم. وارد حمام شدیم. پادگان خلوت بود و غیر از ما فقط دو سه نفر دیگه توی حمام بودن.به رختکن رفتیم و لباسهامون رو در آوردیم و داخل کمد مخصوص گذاشتیم. هیکل نیمه لخت فرزاد رو که دیدم خیلی تعجب کردم. خیلی شبیه دخترها شده بود. بدنش موهای ریز کم پشتی داشت، دستهاش کمی از حالت عادی درازتر بود و سینه اش حالت برجستگی مخصوصی داشت. عجیب بود که شورتش اصلا" برجستگی کیر و بضه ها رو نشون نمیداد. ترسیدم اگه زیاد بهش نگاه کنم ناراحت بشه. سعی کردم خودم رو عادی بگیرم. به سمت حمام حرکت کردیم. چون حمام خلوت بود در نمره حمام رو باز گذاشتیم. زیر دوش که رفتم همش بیاد بدن فرزاد بودم. طرز راه رفتنش عشوه خاصی داشت و بدجوری منو تحریک کرده بود. از بس در این مدت هیکلهای ضمخت و پشمالو دیده بودم حالا با دیدن بدن فرزاد حسابی حشرم بالا زده بود. از درز بین آهن های دیواره نمره نگاهی بهش انداختم. یک آن تصور کردم در نمره بغلی دختری زیر دوش ایستاده! کم کم داشتم بین این ظاهر فرزاد و معافیتش از خدمت سربازی ارتباطی رو کشف میکردم.دل به دریا زدم، لیفم رو برداشتم و به نمره بغلی رفتم. از آمدن من تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. خودم رو به اون راه زدم و بهش گفتم ممکنه پشت و کمرم رو لیف بزنی؟ لیف رو از من گرفت، تماس دست لطیفش با نوازشهایی که به بدن من میکرد باعث شد حسابی شق کنم.مثل اینکه خودش هم بدش نیومده بود، چون غیر از کمر، همه جای بدن منو لیف زد! خیلی تحریک شده بودم. البته نیازی به گفتن نبود و او با دیدن کیرم که از توی شورت خیس میخواست بیرون بزنه همه چیز رو فهمید. احساس کردم فرزاد هم توی حالت نرمال نیست و حسابی تحریک شده. حالا داشت سینه و جلوی بدنم رو صابون میزد، منهم خودمونی شدم و با دستام شونه و گردنش رو نوازش میکردم. یه دفعه همینطور که بدنم رو صابون میزد دستش رو به کیرم زد. نگران عکس العمل من بود...من با لبخند بهش گفتم: پس در نمره رو ببند تا کسی ما رو نبینه! انگار دنیا رو بهش دادن! در رو بست و جلو من ایستاد. همینطور که به چشمام نگاه میکرد کیرم رو از روی شورت توی دستش گرفت و میمالید. با دستم کمرش رو نوازش میکردم. بعدش کیرم رو از توی شورت آزاد کرد. مدتها بود که به این درازی ندیده بودمش! وقتی فرزاد کیرم رو میمالید آهسته آه میکشید. خواستم منهم بهش حال بدم، دستم رو خیلی آروم توی شورتش بردم تا کیرش رو بمالم.ولی هرچی دستم رو توی شورتش حرکت دادم اثری از کیر نبود! یعنی چی؟...کش شورتش رو پایین کشیدم...خیلی تعجب کردم...فرزاد کیر نداشت...زیر شکمش یک برآمدگی گوشتی با یک شکاف بود، بالای اونهم یه چیزی شاید بشه گفت شبیه کیر ولی کوچولوتر از هسته خرما، همین!با حیرت بهش نگاه کردم. فرزاد سرش رو روی شونه ام گذاشت. با خجالت گفت علت معافیت من همینه. من پسر نیستم و مشکل کروموزومی دارم. خیلی دلم بحالش سوخت.از تن صداش فهمیدم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم بالاخره تو پسری یا دختری؟ گفت هیچکدوم ... یه کیر کوچولو دارم که هیچ حسی نداره و فقط باهاش ادرار میکنم و یه اندام جنسی دخترونه هم زیرشه. دکترها گفتن با عمل جراحی پلاستیک میتونن درستش کنن، ولی اول باید معافیت سربازیم رو بگیرم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. بوسیدمش و بهش گفتم: انشاالله همه چیز درست میشه.حالا دیگه از کرده خودم پشیمون بودم. میخواستم از اونجا خارج بشم و به نمره خودم برگردم ولی فرزاد دستم رو گرفت. متوجه منظورش نشدم. بهش نگاه کردم. با من و من گفت من به پسرها و کیرشون خیلی علاقه دارم و ازش لذت میبرم.. میشه بمن کمک کنی؟با خوشحالی گفتم هر کمکی بخوای درخدمتم! فرزاد خودش رو بمن چسبوند و کیرم رو با شکمش لمس کرد بعد اونو بین پاهاش گذاشت و پاهاش رو محکم بهم چسبوند. کیرم رو بین پاهاش عقب و جلو کردم خیلی خوشش اومد. بعدش فرزاد جلوی من نشست و کیرم رو با اشتیاق توی دهنش برد. احساس میکردم تمام خونم در سر کیرم جمع شده. ماهها بود که سکس نداشتم و بهمین خاطر خیلی زود آبم اومد و روی گردنش ریخت. هر دومون میخواستیم بیشتر حال کنیم و از اینکه به این زودی من آبم اومده بود ناراحت شدیم. از طرف دیگه ممکن بود کسی به حمام بیاد و برامون دردسر ایجاد کنه.توی رختکن از فرزاد پرسیدم چطوری و با کجات حال میکنی؟ جواب داد با سوراخ جلوییم. دهنم از تعجب باز مانده بود. گفتم مگه تو سوراخ جلو هم داری؟ حوله رو از دور خودش کنار زد، برآمدگی گوشتی زیر شکمش رو با انگشت باز کرد... یک شکاف کوچک وسطش بود. بی اختیار ازش پرسیدم:یعنی میشه کرد توش؟! فرزاد درحالیکه شورتش رو می پوشید با خنده گفت: بله،چرا که نه!!در راه بازگشت به آسایشگاه، فرزاد برایم توضیح داد که او به یک نقص کروموزومی مبتلاست که در نتیجه ماهیت جنسیش بطور دقیق مشخص نشده. دکترها به او گفته بودن که در آینده با عمل جراحی، اندام جنسی او را تا حد امکان به یکی از دو جنس نزدیک میکنند. البته در آینده، فرزاد چه مرد و چه زن بشود در هرصورت عقیم خواهد بود.با وجود اینکه شناسنامه اش را با اسم پسرانه گرفته اند ولی خود فرزاد تمایل زیادی به زن بودن داشته و از حالا خودش را برای تغییر جنسیت آماده میکند. او برایم توضیح داد که گاهی با فرو بردن انگشت در سوراخ جلویش(که مثلا" کس بود!) خودارضایی میکند.با تردید ازش پرسیدم آیا تا قبل از عمل جراحی و روشن شدن آینده جنسیت، تمایل داری سکس کنی؟ و او با صداقت جواب داد که همیشه در آرزوی سکس با پسرها بوده و میخواهد زودتر آنرا تجربه کند.دیگه بهتر از این نمیشد. یک کس با پای خودش به پادگان اومده بود تا نوروز اون سال در سربازی به من بد نگذره! اول میخواستم خودم شبانه و تنهایی ترتیب فرزاد را بدهم، ولی هر چی فکر کردم دیدم اینطوری کار پیش نمیره و بقیه اگر بفهمن برام دردسر درست میکنن. هر روز هم که نمیتونستم با فرزاد به حمام برم! پس یک راه بیشتر باقی نمانده بود: تقسیم فرزاد با بقیه بچه های آسایشگاه.البته ما از اوایل خدمت با هم در لویزان بودیم و به همشون اطمینان داشتم.همه اونها بچه های خوب و با معرفتی بودند. فقط یک مسئله بود: ما با هم کمی رودرواسی داشتیم و همین مسئله کار را مشکل میکرد.دیگه به نزدیکی آسایشگاهمون رسیده بودیم.از فرزاد پرسیدم:از نظر تو ایرادی نداره که موضوع رو به بقیه هم بگم و آیا از اینکه توی آسایشگاه با من و بقیه افسرها سکس داشته باشی، ناراحت نمیشی؟او با خجالت جواب داد : هرجور شما صلاح میدونید ستوان!یک هفته ای میشد که سرباز امربر قبلی رفته بود و آسایشگاهمون حسابی بهم ریخته بود. فرزاد همه جا رو تمیز و مرتب کرد و بعدش با ظرافت و هنری که فقط در وجود دختر خانمها دیده میشه برامون سفره شام رو چید. در کنار هم از خوردن شام لذت بردیم. بعد از شام من وضعیت فرزاد رو برای بچه ها تشریح کردم و بهشون گفتم اگه آقاپسرهای مودب و آرامی باشید میتونید باهاش سکس کنید. فریاد شادی بچه ها بلند شد. انگار یادشون رفته بود که همه شون افراد تحصیل کرده و محترمی هستن! سیل بوسه بود که به سمت فرزاد روانه شد! از همه طرف احاطه اش کرده بودن. به زور اونو از دست بچه ها خلاص کردم و بهشون گفتم خونسردیتون رو حفظ کنید و صبر داشته باشید! اول این موضوع باید بین خودمون پنج نفر بمونه و به جایی درز نکنه. دوم اینکه ما مجبوریم نیمه های شب و وقتی همه خوابیدن با فرزاد حال کنیم، اونهم بصورت گروهی! این قدر شهوت زده شده بودن که مثل بچه مدرسه ایها حرف منو قبول کردن. دیگه کسی اجازه نداد فرزاد سفره رو جمع کنه.دورش رو گرفتن و سعی کردن سرحالش بیارن. خودمون هم سفره رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم، انگار حالا دیگه ما پنج نفر «امربر » فرزاد شده بودیم!ساعت خاموشی فرا رسید و ما سعی کردیم مثل همیشه به رختخواب بریم. قرارمون برای نیمه شب بود. مطمئن بودم هیچکس از ذوق خوابش نبرده! نیمه شب فرارسید. به نظر میومد که خواب همه پادگان رو گرفته. به آهستگی از روی تشک بلند شدم. همراه من پنج تا کله دیگه هم از روی بالش بلند شد! فقط فرزاد بود که خوابیده بود. یکی از بچه ها بالای سرش رفت و خیلی آروم اونو از خواب بیدار کرد. امیر که ظاهرا" قبلا" هم تجربه سکس گروهی داشت، یکی از تختها رو وسط سالن کشید و به فرزاد گفت روی تخت دراز بکشه. بعد رو به ما کرد و گفت: دیگه معطل نکنید، زودباشید لخت شید!کار مشکلی بود، لخت شدن جلوی چهار نفر که کیرهاشون شق کرده بود و با چشماشون حریصانه همدیگه رو نگاه میکردن! غیر از امیر، بقیه خجالت میکشیدن و جرأت درآوردن لباسهاشون رو نداشتن.امیر از این فرصت استفاده کرد و با شیطنت گفت: بسیار خب، اگه شما نمیخواید، خودم به تنهایی با فرزاد جون حال میکنم!با شنیدم این حرف همگی دست پاچه شدیم، شرم و حیا و ادب و نزاکت و خلاصه همه چیز رو کنار گذاشتیم و کشیدیم پایین! عجب منظره ای بود.پنج تا کیر قد کشیده اطراف یک تخت! فرزاد که از یک طرف احساس زنانگیش به شدت غلیان کرده بود و از طرف دیگه در تمام عمرش اینقدر کیر ندیده بود با چشمان از حدقه در اومده به ما نگاه میکرد.بچه ها دیگه معطل نشدن، امیر داشت ازش لب میگرفت، کامران سینه های فرزاد رو میمالید، افشین هم بالای سرش رفته بود و کیرش رو دهن فرزاد گذاشته بود، اون یکی هم پاها و ران فرزاد رو نوازش میکرد.خلاصه همه مشغول بودند. منهم به پایین تختخواب رفتم. روی زانوهام نشستم و شورت فرزاد رو پایین کشیدم. نور سالن کم بود و چیز زیادی دیده نمیشد. اول با انگشتم لایه گوشتی رو از هم باز کردم تا سوراخ وسطش معلوم بشه و بعد یواش یواش انگشتم رو وارد کسش کردم (البته اگه بشه اسمش رو کس گذاشت!). فرزاد پاهاش رو از هم باز کرد. حالا دیگه وقتش بود...بچه ها عقب رفتند، همه با کیرهای افراشته داشتن منو تماشا میکردن! کیرم رو جلو بردم و به دستگاه تناسلی عجیب فرزاد مالیدم.از تماس کیرم با بدنش خیلی خوشش اومد. پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد... کیرم رو جلو بردم و آروم فشار دادم... سوراخش زیاد تنگ نبود و با کمی فشار، سرکیرم واردش شد.فرزاد آه بلندی کشید. آهی از درد و توام با لذت. با دو دستش کیرهای امیر و کامران رو گرفته بود و میمالید. لباش رو از شدت درد دندون میگرفت.کمی مکث کردم. فرزاد ازم خواست ادامه بدم. بیشتر فشار دادم. احساس عجیبی داشتم. کردنش لذت کردن کس واقعی رو نداشت، ولی شب عید و توی پادگان، همین هم غنیمت بود! خودم رو عقب و جلو کردم. حالا دردش کمتر شده بود و لذت بیشتری میبرد. فقط تونستم دوسوم کیرم رو وارد سوراخش کنم. احساس کردم که تهش مانعی وجود داره و بیشتر از این نمیشه واردش کرد. آهسته لگنم رو تکون میدادم. سوراخش خیلی خشک بود و هردومون اذیت میشدیم. به بچه ها گفتم: خیلی خشکه، یه کم کرم بیارید.افشین از توی کمدش یک قوطی کرم آورد، کیرم رو بیرون کشیدم، افشین با دستش کیرم رو چرب کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم کیرم رو دست یک مهندس الکترونیک بدم تا برام چربش کنه! بقیه بچه ها هم کیرهاشونو چرب کردن. دوباره کیرم رو وارد کردم. این دفعه خیلی نرم و راحت شده بود. کمی تلمبه زدم. دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی بقیه عجله داشتن که زودتر نوبتشون برسه! کیرم رو بیرون کشیدم و بلند شدم. همه به سمت پایین تخت هجوم آوردن! امیر گفت به نوبت بکنید و قبل از اینکه آبتون بیاد جاتون رو به یکی دیگه بدید تا حسابی حال کنید. دو تا بالش زیر باسن فرزاد گذاشتیم تا بتونیم ایستاده بکنیمش. افشین کیرگنده اش رو جلو برد.بهش گفتم: مواظب باش، کیرت خیلی گنده ست، همه اش رو فرو نکنی، بنده خدا جرمیخوره! بچه ها یکی یکی پایین تخت می ایستادن و فرزاد رو میکردن و بعد جاشون رو به اون یکی میدادن و میچرخیدن. سکس باحالی بود. از دیدن منظره سکس گروهی خیلی لذت بردم.دقیقا" نمیدونم بار چندمی بود که میکردمش که احساس کردم میخواد آبم بیاد. با عجله کیرم رو بیرون کشیدم و با دست مالیدمش. آبم روی شکم فرزاد ریخت. با دستش آبم رو پخش کرد. بلافاصله بعد از من افشین کیرش رو وارد کرد. دیگه صدای ناله فرزاد بلند شده بود. برای اولین بار در عمرش به ارگاسم رسیده بود. بچه ها یکی یکی آبشون اومد. کارمون که تموم شد سینه و شکم فرزاد مثل حوض آب شده بود! با دستمال سینه اش رو پاک کردیم. میدونستم کمرش درد میکنه. اونو برگردوندم و براش کمرش رو ماساژ دادم. وقتی میبوسیدمش فرزاد بمن گفت: بچه ها ازتون ممنونم، شما بهترین لذت زندگیم رو بمن دادید.فردای اون روز هیچکس به فرزاد اجازه نمیداد در آسایشگاه کار کنه، همه بهش میرسیدن، یکی براش میوه پوست میکند، اون یکی بهش شکلات میداد تا بدنش تقویت بشه و نیرو بگیره. خلاصه او تنها سرباز ارتش بود که پنج افسر « امربر » در اختیار خودش داشت!عید اون سال به برکت وجود فرزاد، ما دوری از خونه رو احساس نکردیم. در واقع اصلا" دلمون نمیخواست به خونه برگردیم. اواخر فروردین بود که پرونده فرزاد به کمیسیون پزشکی رفت و چند روز بعدش فرزاد از سربازی معاف شد.لحظه خداحافظی از او برای همه مون سخت بود. در این چند هفته خیلی با هم صمیمی شده بودیم. چند ماه بعد سربازی من هم به پایان رسید و به خونه برگشتم. یک روز در بین لوازمم عکسی رو پیدا کردم که دست جمعی با فرزاد گرفته بودیم. آدرسش رو داشتم، تصمیم گرفتم که به بهانه دادن عکس، به دیدنش برم.زنگ خونه شون رو که فشار دادم، دختر جوانی در رو بروم باز کرد. فکر کردم حتما" خواهرشه.بهش گفتم:من از دوستان دوره خدمت سربازی آقا فرزاد هستم و براشون چیزی آوردم، اگه ممکنه صداشون کنید بیان دم در.با کمال تعجب دیدم که اون دختر خانم دست منو گرفت و به داخل کشوند و با صدای بلند گفت: مامان یکی از دوستام اومده! با تعجب و ناباورانه وارد خونه شدم. مادرش به استقبالم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به من که هاج و واج مونده بودم گفت: مشتاق دیدار شما بودیم، فرحناز از محبتهای شما خیلی برامون تعریف کرده ستوان! من که هنوز گیج بودم روی مبل نشستم و اونها برای من شرح دادن که فرزاد بعد از معاف شدن از سربازی، یک عمل جراحی موفق داشته و حالا دیگه توی خونه فرحناز صداش میکنن!بعد از گذشت سالها هنوز هم باورکردنش برای من خیلی مشکله
نوشته: خـــایه های رســتم
سکس همجنسگرایی در تهران باورتون میشه ؟
خوب اگر برای خودم کسی تعریف میکرد حتما بهش میگفتم بسه دیگه دروغ نگو اما خودم درآن نقش داشتم راستش من همجنسگرا نیستم یعنی ای هم کردم هم دادم ولی درآن وقت که در فیس بوک با پسری بنام فرزاد آشنا شدم و گفتم من دنبال کسی هستم که کیر بزرگی داشته باشه و اونم خیلی از خودش و سکس هاش و تعریف کرد و خوب خوش قیافه هم نبود اما مثل خودم بدک نبود و ما تو مکان اون حوالی خیابون بریانک بود داخل خونه ای کلنگی و قدیمی که خیلی هم کوچیک و یک طبقه هم بیشتر نداشت و دواتاق تودر تو و توالتش هم گوشه حیاط بود و روی زمین روی موکت که یک ملافه پهن کرده بود و یک تلوزیون هم روی یک میز بود و دوتا بالش یا پشتی هم داخل اتاق بود خوب واسه سکس مناسب بود از سر کوچه که باهم اومدیم چند جا دوست و رفیق هاش سلام کردند و خنده ای هم که من فکر کردم نکنه دوستانش هم بیان و این بود که ته دلم ترس داشتم و خیلی پیشش بار اول نموندم ولی همون یکبار هم زود خواستم تموم کنه و موقعه کردن همش فکرم اون جابود که الان درباز میشه و دوستانش هم میرسن و باید به اون ها هم بدم و فقط یادم میاد که کرده بود تا ته داخلش و حال زیاد خوبی هم نداد و شاید برای دلشوره ام بود و شب که باهم چت کردیم وقتی بهش گفتم خندید و گفت مگه اینجا شهر هرت هست و گفت نمیخواسته دیگه باهم حرف بزنیم و حالا که دلیل عجله را گفتم خوب ترس رو باور میکنه و گفت باشه یکبار دیگه باهم اگر خواستی یکجای دیگه و اینبار انباری که نزدیک محله ما بود و در زیر یک مجتمع تجاری ودر طبقه منهای دو قرار داشت و ساعت دو بعدظهر بود و انبار که وارد شدم موبایلم خطش هم رفت و چون از قبل هماهنگ کرده بودم باهم نشستیم داخل انبار که مقداری که نزدیک یک ساعت هم با هم توی انباری که نوری از بیرون داخل نمیشد ویک لامپ کم نور هم کمی آنسوی ورودی نور بود و تا سقف پراز کارتن های اجناسی بود که بیشترشون لوازم برقی هم بود و انبار از آن دوستش بود و گفت که آخر هفته ها با خانواده اش میروند ویلاشون در شمال و بمن گفت اگر بخواهم میتونیم شب را همون جا بمونیم و یک تخت یکنفره قدیمی مدل فنری که روی آن من و اون نشسته بودیم و باهم شیشه میکشیدیم که سهم من تو کمتر از یک ساعت سه برابر اون بود و من کام های سنگین و اون خیلی معمولی میکشید و شاید بیست دقیقه هم رفت و از جایی که میدونست یک شیشه ویسکی که نصفش ویسکی بود با خودش آورد و دوسه استکان پر نوشید و بعد صدای ماشین بتون ریز هم که داشتند در پارکینگ بالاسرمون کار میکردند ویکی میرفت و بعدی جاشو میگرفت و اون مجتمع تازه ساخت بود و قسمت هایی ازش هنوز کارگران کارمیکردند و صداش آنقدر زیاد بود که میخواستی چیزی بگی که فرزاد بشنوه با صدای بلند میگفتم واونم هم مثل من و خوب لخت شدیم و فرزاد بمن گفت که امیر کونت خیلی گشاد هست و اگر میدونستم از دوستم میخواستم بیاد باهم بکنیم شاید حال میداد و منم چیزی نگفتم و بعد از لب و کمی هم خوردن گردن و نوک سینه های من که باعث حشری تر شدنم شده بود اون ایستاده بود ومن نشسته روی دوپا و براش محکم ساک میزدم و هردومون از اون لذت میبردیم و کمی هم اون موقع خوردن رو تخت نشست و با کونم و سوراخش هم بازی میکرد و هم با روغن چربش میکرد و بعد کاندوم گذاشت و راحت کرد تو و دوسه مدل کرد و ازم خواست که بیام روش بشینم و من هم روی کیرش نشستم و خودم بالا پایین میکردم و بعد اون منو تو بغلش گرفت و کمی لب تو لب بامن شد که خیلی حال میدادو صدای ماشین بتون برای دوسه دقیقه ای قطع شده بود و اونم آرووم و طوری که بشنوم درگوشم گفت امیر جونم میدونی تو خیلی پسر خوبی هستی و من دوست دارم و نمیخوام فکر کنی که برات دام گذاشتم و نقشه کشیدم تا دهنت رو بگام و هرکاری که برای لذت بیشترمون باشه برایت انجام میدهم اما من فکر کردم که یک کیر دومی هم اگر باشه وتوهمون موقع صدای ماشین بتون ریز دوباره کار کرد و فرزاد با صدای بلند تری شروع کرد به حرف زدن و ادامه داد که اگر یک کیر دومی که هم مطمئن باشه هم حال بده بهمون بهتر باشه و برای اینکه حال کنیم از دوستم خواستم که با اشاره دستم بیاد و بکنه تو و من خوب معنی حرفشو متوجه نمیشدم چون صدا مفهوم نبود که احساس کردم یک چیزی بدرکونم خورد و چون تو بغل فرزاد بودم نتونستم برگردم و تنها سرمو بسختی برگردوندم و دیر شده بود کیر ناصر با فشاری که تانصف داخل کونم شده بود و من از دردش یا درد هردو کیر با صدای بلندی آخ و اوی میگفتم و میخواستم که بکشه بیرون و اون اهمیتی به خواسته من نمیداد و من از درد وسوزش کیر دومی به گریه افتاده بودم و پیچ و تاب میخوردم و ناصر خودشو روی من آورد و حالا در حالی تلمبه میزد که درد کمتر شده بود و من بین آندو بودم و اول نمیخواستم ریخت فرزاد رو نگاه کنم ولی بمرور درد از بین رفته بود و فقط لذتی بود که من از هردوشون داشتم و نگاه به اون کردم نگاهمون بهم و حالی که میبردم از کیرهای اونا و این لذت خیلی وقت میشد تجربه نداشتم و لباشو نگاه کردم و لباشو رو لبهایم چسبوندم و حسابی لب تو لب شدیم و از گرما خیس عرق بودیم و ناصر کیرشو کشید بیرون و حالا من رو کیر ناصر نشستم و فرزاد بود که داشت تلمبه میزد و من لب تو لب با ناصر بودم و خیلی حال کردیم با هم و ناصر آبش داشت میومد کاندومش را کشید بیرون و فرزاد هم همینطور و ناصر با دستش کمی کیرشو تکون داد و آبش پاشید تو گردنم و کمی هم رو زبونم و دهنم و داشتم براش سرشو میخوردم که فرزاد هم اشاره کرد که آبش داره میاد و من زبونم بیرون دهنم ودهانم هم باز کرده بودم و سر کیرشو روی زبونم جلو و عقب میبرد که آبشو با فشار پاشید تو حلقم و منم تا قطره آخرشو مکیدم و حسابی با هردوکیر حال کرده بودم نمیدونم چرا بازم کیر میخواستم ولی ناصر دیگه باید میرفت چون منتظر بودند و خوب تنهایی هم فرزاد حال نمیداد و ...
ادامه در قسمت بعدی
پایان قسمت اول
نوشته: samanzelzeleh
سلام.توپاییزسال گذشته,وقتی ازخواب عصر بیدار شدم,دیدم هیچکس خونه نیست,از قبل میدونستم مامان بابام قرار برن کرج عروسیه دوست بابام,اما داداشمو نمیدونستم کجاست.وقتی بهش زنگ زدم گفت بارفیقاش رفته فشم,اعصابم خیلی کیری شد چون ما همه جاباهم میرفتیم.حوصلمم خیلی سر رفته بود زنگ زدم رفیقم,مهدی,گفتم بیاد پیشم.وقتی اومد من بهش پیشنهاد دادم که به سارا و شبنم بگیم بیان(ساراوشبنم باهم دوستن,سارا دوست دختر من بود,شبنمم دوست دخترمهدی).قبل از اینکه بهشون تلفن کنیم به این نتیجه رسیدیم که;من سارا رو کردم,توام که شبنمو کردی,پس بیا مشروب بگیریم مستشون کنیم,اول من سارارومیکنم,توام شبنمو,بعدش عوض میکنیم.خلاصه سرتونو درد نیارم,بعد از اینکه زنگ زدیم بهشون و کلی کس لیسی کردیم تا بیان, 1ساعت بعد اومدن.البته لازم به ذکر است که باهاشون فابریک نبودیم.وقتی اومدن نشستیم به مشروب خوردن.خوب که مست شدیم مهدی طبق معمول شبنمو برد تو اطاق,سارا هم با اون کون گندش اومد نشست رو پام,منم لباشو خوردمو کسه تپلشو که از زیر شلوار گرمکن زده بود بیرونو گرفتم.دستمو گرفت کرد تو شرتش,منم که همینطوری داشتم میمالوندمش تو این فکر بودم که چطوری بریم تو اطاق پیش اونا.
دستمو در اوردم بهش گفتم بریم ببینیم اونا چیکار میکنن؟
دخترام که خوراکشون فضولیه,گفت بریم,بعد رفتیم پیش اونا که رفته بودن تو اطاق مامانم اینا.وقتی رفتیم تو شبنم یه خورده جیغو ویغ کرد منم زدم تو شوخیو گفتم ما نصف تختو میخوایم,به شما کاری نداریم که.بعد منو سارا رفتیم بغلشون خوابیدیم.مثله همیشه لب بازی کردیمو... بعد بهش گفتم واسم ساک بزن ولی اونم مثله همیشه نه و نوو کرد,منم که تعریف ساک زدنه شبنمو از مهدی شنیده بودم,تمام فکر و ذکرم این بود که چطوری جامو عوض کنم.بعد طی یه حرکت انقلابی و از قبل هماهنگ شده با مهدی,مهدی رفت زیر پتو که کسه سارا رو بخوره منم رفتم رو شبنم خوابیدم,,, اول یه نگاه به سارا کردم,وقتی دیدم اوکی خیالم راحت شد. وقتی رفتم روش همچین خودشو زد به مستی که انگار خوار کسده یه شیشه عرق سگیو خورده.البته مست بود ولی نه اونطوری که نفهمه منم!منم که از خدا خواسته افتادم روش لب و گردنشو خوردم,اونم هی اهو اوه میکرد,بعد گوشاشو میک زدمو همینطوری اومدم پایین,یه جوری سینهاشو خوردم که موهای سرمو کند!
بعد رفتم پایین تر سراغ کسش,اول یه خورده انگشتمو کردم تو کسش بعد افتادم به جون کسش,یه جوری میک زدمو خوردم که داشت از حال میرفت.میخواستم بیشتر بخورم تا بیشتر حشری شه ولی دیدم اگه ادامه بدم دیگه مویی تو سرم نمیمونه!
بعد اومدم بالا دوباره لب بازی کردیم.
فقط خدا خدا میکردم که واسم ساک بزنه که دیدم منو از رو خودش پرت کرد پایین و اومد روم و خیلی وحشیانه رفت سراغ کیرم.لامصب مثه این پورن استارا ساک میزد,داشتم هلاک میشدم.نزدیک این بود که دیگه ابم بیاد ولی از لرزشه تنم فهمید که ابم داره میاد,واسه همینم سریع کیرمو از دهنش در اورد رفت سراغ تخمام و تخمامو خورد.انصافا که کارش درست بود.منم چرخوندمشو خوابیدم روش,اول کیرمو مالوندم به کسش بعد اروم کردم تو... دیگه داشت دیونه میشد.همینطوری که داشتم تلمبه میزدم,ازش لبم میگرفتم.چند تا تلمبه زدمو ابم اومد.ابمو ریختم رو شیکمش. با اینکه کلم داغ بود ولی بخاطر ساکی که زده بود زود ابم اومد.
با اینکه فرداش زنگ زدنو گفتن شما از مستیه ما سو استفاده کردید و از این کس و شعرا و دیگه هم پیداشون نشد,ولی یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود.
نوشته: شایان
سلام دوستان این داستان خودم نیست اما بخونید حتما کیرتون بلند میشه...
لطفا فحش هم ندید....اگه ببینم استقبال کردید واستون داستان های بیشتری میزارم...
-----------------------------------------------------------------------
ماجرا از اونجا شروع شد که بهاره دوست صمیمی زنم و شوهرش بعد از سالها از آمریکا برگشته بودند ایران و ساناز زنم داشت خودشو میکشت که حتماً منو باهاشون آشنا کنه.من دورا دور بهاره رو از طریق صحبتهای ساناز میشناختم ولی هیچوقت ندیده بودمش چون قبل از اینکه ما ازدواج کنیم اون رفته بود آمریکا و همونجا هم با یه پسر نیمه ایرانی نیمه آمریکایی ازدواج کرده بود.دو سه شب بعد از رسیدنشون اونا رو دعوت کردیم خونمون تا باهم آشنا بشیم.بهاره واقعاً زن خوشگلی بود و شوهرش هم که بور بود و مرد جذابی بود و با این که به زور فارسی حرف میزد میتونست نیمه انگلیسی و نیمه فارسی منظورش رو بیان کنه.اون شب کلی بهمون خوش گذشت. از همه چیز گفتیم و خندیدیم و مشروب خوردیم بعد از مدتها من و ساناز هم حس کردیم که یه کمی تو ایران هم داریم خوش میگذرونیم!چند شب بعد هم اونا ما رو شام بردند بیرون و خلاصه بعد از یک هفته روابطمون جوری شده بود که حد اقل هر دو روز یه بار باید همدیگه رو میدیدیم!تو این مدت چیزی که برام جالب بود نگاههای عجیب سامی شوهر بهاره بود که گاهی اوقات خیره ساناز رو نگاه میکرد و یا تعریف و تمجید هاش از ساناز که به هر بهونه ای از چشماش یا موهاش که تازه مش کرده بود و... تعریف میکرد.منم سعی کردم غیرتی بازی درنیارم.....خب بالاخره آمریکایی بود و این چیزا رو عیب نمیدونست.بعد از دو هفته تصمیم گرفتیم یه سفر دو روزه بریم شمال.....ویلای پدر بهاره در اختیارمون بود و قرار بود برادر بهاره هم با زنش بیاد که بعد این مساله کنسل شد.چهار تایی راه افتادیم و رفتیم سمت خزرشهر و ویلای پدر بهاره.تو کل راه بهاره و ساناز با هم یه بند حرف میزدند و من و سامی هم با هم.سامی گاهی اوقات به چیزایی اشاره میکرد که برام عجیب بود....از سکس و روابط آمریکایی ها برام میگفت و این مساله هم برای من خیلی جالب بود و کلی کنجکاو شده بودم...منم براش از فرم روابط زناشویی و سکس تو ایران میگفتم.متاسفانه هوای شمال خراب بود و ما مجبور بودیم از تو ویلا جم نخوریم...البته مجهز رفته بودیم و بساط مشروب و ورق و همه چیز فراهم بود تا بهمون بد نگذره.سامی هم که هرچی بهش ویسکی و جین تعارف میکردیم رد میکرد و عاشق عرق سگی شده بود.شب اول دور هم نشسته بودیم و حسابی عرق خورده بودیم و مست مست داشتیم حرف میزدیم که نمیدونم چطور شد که دیدم با سامی تنهام.....زنامون تو آشپزخونه بودند و داشتند ظرفا رو میشستند و آروم آروم پچ پچ کنان با هم حرف میزدن و گاهی هم میزدن زیر خنده!من و سام هم بحث خودمون رو ادامه دادیم تا این که سامی برام از سکس ضربدری شروع کرد به حرف زدن و اینکه تو آمریکا خیلی از زن و شوهر ها با هم به طور ضربدری سکس دارند...خیلی جا خورده بودم....گفتم مگه ممکنه که آدم زن خودشو بده دست مرد دیگه ای؟ اونم گفت در عوض اون مرده هم زنشو میده به تو....تجربهء جدیدیه....خیلی هم سکسیه.گفتم فکر کنم بیشتر چندش آور باشه تا سکسی....گفت نه....باورت نمیشه ولی من و بهاره یه بار این مساله رو تجربه کردیم و خیلی جالب بود.....من از اینکه میدیدم دوستم داره ترتیب زنم و میده کلی حشری شده بود(بماند که نصف کلمه هایی که میگفت انگلیسی بود!)....خیلی برام عجیب بود و مشروب زیاد یه ذره حشریم کرده بود....یه لحظه بهاره رو زیر خودم تصور کردم و حس کردم کیرم داره میاد بالا.....به خصوص که بهاره اون شب یه جوراب و کفش قرمز هم چوشیده بود که حسابی سکسی شده بود....یه کم بعد سامی بهم گفت:من از همین بهاره خوشم میاد...سکس براش تابو نیست...میدونی؟یه بار هم با همین زن خودت سکس داشتن....البته قضیه مال وقتیه که ساناز و بهاره مدرسه میرفتن!از تصور سکس بهاره و ساناز حالی به حالی شده بودم....اینکه دو تا کس جلو هم با هم ور برن خیلی حشریم کرده بود. ولی خب یه کمی هم به بهاره حسادت میکردم و اون موقع بود که فهمیدم چرا ساناز همیشه از بهاره به عنوان بهترین دوستش یاد میکرد!تو همین فکرا بودم که بهاره و ساناز اومدن پیش ما و همون موقع هم سامی بلند شد که بره توالت ولی وسط راه نمیدونم چرا با ساناز سینه به سینه شد....شاید اون لحظه که ساناز و سامی جلو هم ایستاده بودند دو ثانیه هم طول نکشید ولی برای من مثل دو ساعت بود.....تصور کردن ساناز و سامی تو اون حالت و لخت که دارن همدیگرو میبوسن خیلی سکسی تر از اون چیزی بود که بتونم فکرشو بکنم.بعد از یه مدت چهارتایی دوباره دور هم بودیم که بحث کشید به همین مسالهء سکس ضربدری...دیدم ساناز خیلی با علاقه داره این بحث رو دنبال میکنه.....بهاره هم پاهاش رو انداخته بود رو هم و دلربایی میکرد و گاهی اوقات یکی دو تا خاطرهء کوتاه میگفت که حسابی محیط رو سکسی میکرد.....من تنها آدم ساکت بودم.بالاخره سامی طاقت نیاورد و گفت:چرا چیزی نمیگی؟نگاهی بهش کردم و از جام بلند شدم و رفتم طرف بهاره و نشستم جلوی پاش رو زمین و رو به سام گفتم:پس اینکه مثلاً الان من دستمو بذارم رو پای بهاره تو رو حشری میکنه؟و ذستمو گذاشتم رو رون پای بهاره و شروع کردم به مالوندن....بهاره سرشو برد عقب و چشماشو بست..ساناز از جاش بلند شد و سامی گفت:خیلی زیاد!وبعد دیگه نفهمیدم چی شد....ولی به خودم که اومدم دیدم دارم پاهای بهاره رو میبوسم و اونم دستش لای موهامه.....اون طرف هم سامی و ساناز لباشون رو لب هم بود و داشتند همدیگرو میمالوندن.آروم سرمو بردم لای پای بهاره و کسش رو از رو شرت بوسیدم...بلند شدم و لباسمو درآوردم و دیدم که بهاره هم دستشو گذاشته رو کیر سامی و داره میمالوندش....عجب کیر گنده ای داشت این مرتیکه!!!!بهاره اومد که جورابشو دربیاره که ازش خواستم این کارو نکنه.....چون اونجوری خیلی سکسی تر بود.نشوندمش رو مبل و پیرهنشو درآوردم و اون پستونای گنده و خوشگلش رو با ولع شروع کردم به خوردن....داشت دیوونه میشد و آه و اوهش رفته بود هوا....اون طرف هم صدای آه ساناز اومد که توجه منو جلب کرد....برگشتم دیدم سامی دامن ساناز رو درآورده و از رو شرتش داره کسشو میخوره....بعداً که دقت کردم دیدم لای شرت رو زده کنار و کس هلویی زنمو داشت میخورد.سامی حق داشت......دیدن اون صحنه منو آنچنان حشری کرده بود که نمیدونستم چیکار کنم....منم سریع رفتم سراغ کس زنش و بعد از اینکه آروم شرتشو کشیدم پایین شروع کردم به لیسیدن کسش که بوی حشری کننده ای داشت.بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم بریم تو اتاق خواب.....اونجا تخت نرم و خوشگلی بود که میتونستیم چهارتایی باهم حال کنیم....بهاره و ساناز رفتن رو تخت دراز کشیدن و شروع کردن به ور رفتن با هم.....دست بهاره رو کس ساناز بود و دست اون هم رو پستونای بهاره و لباشون رو هم بود......من و سامی هم با لبخند داشتیم این صحنهء باحال رو میدیدیم و حال میکردیم.....بعدش دیگه طاقتم طاق شد و رفتم سراغ بهاره و پاهاشو دادم بالا و شروع کردم از روی جورابش لیسیدن ساق و رون پاش که به شدت سکسی بود.....بعدش هم کیر شق شده ام رو گرفتم تو دستم و گذاشتم لب کسش....سامی هم رفت سراغ زنم و شرتش رو داد کنار و دوباره یه کم کس ساناز رو لیسید که خیس خیس بشه و بعدش بلند شد ایستاد و کیرشو از تو شرتش درآورد.....دیدن کیرش برام خیلی جالب بود.....خیلی گنده تر از کیرهای معمولی بود.....احتمالاً ساناز خیلی حال کرده! خلاصه.....من کیرم رو آروم هل دادم تو کس بهاره....عجب نرم و داغ بود....صدای بهاره تو اون لحظه که کیرمو کردم تو کسش هنوز تو گوشمه که یه آه ناز و سکسی گفت.....ساناز هم صدای جیغش رفت هوا....معلوم بود سامی یهو کیرشو تا دسته کرده تو کس زنم و جفتمون شروع کردیم به تلمبه زدن......اون دو تاهم همدیگه رو ول نمیکردن و همه اش در حال لب گرفتن و مالوندن سینهء همدیگه بودن.بعد از چند دقیقه من رفتم روی بهاره و اونو کشوندم رو خودم جوری که من زیر بودم و اون رو......سامی با دیدن این صحنه حسابی حشری شده بود و محکم تر کیرشو میکرد تو کس ساناز جوری که ساناز معلوم بود که هم درد میکشه و هم لذت میبره. یه کم بعد سامی کیرشو از تو کس ساناز درآورد و اومد بالاسر بهاره و در کون بهاره رو با تف خیس کرد و کیرش رو آروم آروم کرد تو کونش و دو تایی با هم شروع کردیم به گاییدن بهاره......ساناز هم اومد کنار بهاره و شروع کرد به ور رفتن با پستونای بهاره.....بعد سامی کیرشو درآورد و داد دست ساناز....اونم با ولع تمام شروع کرد به خوردن و ساک زدن.....باز هم صحنه ای بود که منو خیلی حشری کرد.....کیرمو درآوردم و بهاره رو بلند کردم و کیرمو گذاشتم تو دهنش...اونم خوب ساک میزد.....خیلی بهتر از بهاره ساک میزد و معلوم بود تو آمریکا حسابی تجربه کسب کرده.....با شنیدن آه و اوه سامی فهمیدم که داره به ارگاسم میرسه ولی مسالهء عجیب این بود که ساناز بیخیال نمیشد و به خوردن و نگه داشتن کیر سامی ادامه میداد....اونقدر ادامه داد تا آب سامی اومد....اینو از یه رد کوچیک آبش که از کنار دهن ساناز زد بیرون فهمیدم....ساناز هم همهء آبش رو خورد و قورت داد....کفرم دراومده بود....چون زنم تا حالا آب کیر منو قورت نداده بود و همه اش میگرفت رو پستوناش....این شد که کیرمو از تو دهن بهاره درآوردم و گذاشتم تو دهن ساناز و اونم شروع کرد به ساک زدن و خوردن و مکیدن کیرم......خیلی باحال تر از قبل داشت این کارو میکرد....ولی من نمیخواستم آبمو بریزم تو دهنش...میخواستم کاری رو بکنم که تا حالا نتونسته بودم.....ووقتی دیدم بهاره داره پستونای ساناز رو میمالونه کیرمو درآوردم و رفتم پشت سر ساناز و کیرمو که حسابی خیس شده بود گذاشتم در کونش....ساناز یهو برگشت و گفت نه...ولی تا به خودش بیاد کیر من رفته بود تو کونش....بالاخره بعد از چند سال تونستم راه کون زنمو باز کنم....اونقدر فشار دادم و دادم تا آبم اومد و همه اش رو ریختم تو کونش....حالا زنم هم آب کیر قورت داده و هم آب کیر تو کونش بود و این دو تا براش تازگی داشت.....ولی از همه باحال تر سامی بود که دوباره ساناز و گرفت و خوابوند رو تخت و خودش هم خوابید روش و کیرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به دوباره گاییدن زنم....منم بی حال گوشهء تخت نشسته بودم و بهاره آروم داشت با کیرم ور میرفت و هر دو صحنهء کردن این دو تا رو تماشا میکردیم.....نزدیک به پونزده دقیقه سامی داشت ساناز رو میکرد و آخرش هم تا دید آبش داره میاد بلند شد و کیرشو گرفت رو سینهء ساناز ولیجهش آبش انقدر زیاد بود که به جای سینه،کل صورت ساناز شده بود پر از آب کیر سامی..پایان
فرستنده: شاهین
من و همسرم حدود دو سال است كه با هم ازدواج كرده ايم. از ابتداي شروع ازدواج مان سكس بسيار داغي داشتيم . هر دوتايمون بسيارحشري و پراز هيجان و شور بوديم.از همان آغاز طوري برنامه هايمان را تنظيم كرده بوديم. كه هر لحظه و در هركجا بوديم برايمان فرقي نداشت با ولع خاصي به هم مي چسبيديم و به همديگر لذت مي داديم .از اولين روز قرار گذاشتيم هركداممان كه دلمان خواست به نوعي خواسته اش را بيان كند. مثلاُ او وقتي دلش مي خواست. يكي از سينه هايش رو بيرون مي گذاشت يا يواش مي اومد و يواشكي كيرم را مي گرفت. يا دامنش كوتاهش رو در مي آورد و با شورت پيشم مي اومد. و من هم همينطور يواشكي در آشپزخانه يا در هرجاي خانه از پشت بغلش مي كردم. و گردنش را مي بوسيدم.ما به هيچ وقت به همديگر نه نمي گفتيم چون اين خواستن ها غير مترقبه بيشتر حال مي داد .
يادم مياد يه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه ديدم با يه پيرهن نازك مشغول كاره. سريع لخت شدم و كيرم كه داشت راست مي شد به سراغش رفتم. يواش بغلش كردم آروم كيرم را وسط كونش ماليدم ابتدا متوجه لختيم نشد. چون پشتش به من بود وقتي سرش را برگردوند و ديد كه من لخت و آماده هستم. گفت: اوف عزيزم داشتم تو ذهنم باهات حال مي كردم. آروم كونشو عقب داد و گفت عزيزم خيلي دوستت دارم, درست اون زماني كه مي خوامت پيشمي. دامنشو بالا زدم ديدم وسط شورت قرمزش خيس خيسه. شورتو كه كنار زدم ديدم كس خوشگلش خيس و نمناك آماده است. بهش گفتم اجازه هست؟ با يه حالت شهوتناكي گفت زود باش دارم مي ميرم و من هم از همان پشت آروم سر كيرم را گذاشتم روي كسش. آروم خودشو به من چسبوند.كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن. سينه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب با دستام مي مالوندم.اونم دستاشو گذاشته بود رو ديوار اجاق گاز و بيشتر از من حال مي كرد.بعد كه از اين حالت خسته شديم روي فرش آشپزخونه دراز كشيديم. اون اومد روم. خوب مي دونست چيكار كنه! ديگه داشتيم به اورگاسم مي رسيديم. بهم گفت حيف كه تو اين حالت اون تو نريزي... نمي دونيد وقتي آبم با فشار داخل كسش شد يه حالي به هردوتايمون داد که تا يه ربع جون بلند شدن رو نداشتيم.ناهار آن روز را دو ساعت ديرترخورديم. كه اين باعث شد كه جريان اصلي كه ميخوام برايتان بگم شروع بشه...ساعت 3 بعدازظهر بود. تازه شروع كرديم به كمك هم ناهار رو آماده كردن. يه ساعت بعد تازه ناهار رو تمام كرده بوديم كه زنگ در به صدا در اومد. معمولا" بعداز اتمام سكس ما ديگه لباس كاملي نمي پوشيم شايد يه شورت بپوشيم. آن هم به خاطر ترشحاتي كه ممكنه بيرون بياد آن لحظه هم من و همسرم فقط يه شورت تنمون داشتيم. وقتي زنگ خونه رو شنيديم دستپاچه شديم. از پشت آيفون صداي مادرشو شنيديم . مادر همسرم با من اختلاف سني كمي داشت. زني ميانسال بسيار خوش اندام و خوشگل بود البته زنم هم خيلي خيلي خوشگله عين مادرش.تا با آسانسور بالا بياد ، زنم يك شورت توري و يه پيرهن بسيار نازك پوشيد. و فقط يكي از دگمه هاش رو بست. من هم از يه طرف دنبال شلواركم و پيرهنم بودم و از يه طرف از ديدن اين حالت زنم كيرم داشت راست مي شد.بهش گفتم يكي طلب من تلافي مي كنم.!!!! خنده هوسناكي كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود. و گفت: بابا مامانم داره مي ياد يه كم مواظب باش زشته. گفتم اگه خودتو ببيني به من حق مي دي. اگه بچه كوچكي هم ما رو تو اين وضعيت مي ديد متوجه مي شد كه چه خبره!!! در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسيده بود. به هر ترتيب بود سعي كردم خودم را عادي نشون بدم. مادرش همين كه اومد تو دخترش رو ديد و با چشمهاي گردشده بهش نگاه كرد! يه نگاهي هم به من كه كيرم تازه داشت آروم مي شد انداخت. سلام و احوالپرسي كرديم اومد و روي مبل کنار دخترش نشست. سرخي رانهاي سفيد زنم و خيسي شورت سفيدش و نوك پستانهاش كه از زير پيراهن نازكش بيرون اومده بود مي گفت كه اينجاچه خبره!!!از هواي اتاق هم بوي شهوت و سكس و هوس مي باريد. مادرش با لبخند معني داري گفت انگاري بد موقعي مزاحم شدم. اگه اجازه بدين برم بعدا ميام. همسرم با لحن هوس آلود و با ناز تحريك كننده اي گفت نه مامان جون تازه داشتيم گرم مي شديم در ثاني شما كه غريبه نيستيد. من و شما كه هميشه با هم بوديم الانم عزيز دلم (به من اشاره كرد) به جمعمون اضافه شده. ما بايستي از شما كمك بگيريم تا بتونيم بهتر از هم لذت ببريم. مادرش در حالي كه مي خنديد به من گفت دخترم واقعاُ قوي هستش ولي مي بينيم شما از پسش براومدي. رو به زنم كردم و گفتم: به به عجب حرفهاي جالبي مي شنوم.!!! يعني چي كه هميشه باهم بوديم؟ مادر زنم گفت: راستش مي دونيد وقتي دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود هميشه به همين وضع بود.! آخه من و اون كمي با هم شيطنت مي كرديم! البته دور از چشم باباش. با هم حموم مي رفتيم با هم لخت مي خوابيديم و از سكس با هم لذت ميبرديم! گفتم: خوب منهم تو بازيتون هستم! وضعيت منو مريم كه معلومه.! مي مونه شما كه اونم با اين توصيفات دلم مي خواد شما هم با ما باشيد.!بعد رو به زنم كردم و گفتم نميخواي از مادرت پذيرايي كني؟ در حالي كه داشت بلند مي شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من ميام شما شلوغ نكنيد ها!!!من راست راست كرده بودم. و هر دو تايشان متوجه اين موضوع شده بودند. دلم مي خواست حسابي دلي از عزا دربيارم!!!مادر زنم شروع كرد حرف زدن. دستاش داشت روي رونها و پاهاش حركت مي كردند و من از خجالت نمي توانستم نگاه مستقيم كنم.!هم داشتم از شدت شهوت مي مردم و هم از خجالت نمي دانستم چه كنم. كه يهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت: يه لحظه مي توني بيايي؟ من هم از خدا خواسته بلند شدم. يادم رفته بود كه كيرم راست شده به خاطر همين وقتي بلند شدم انگاري در شلواركم يه خيمه زده شده.! درست در همين لحظه مادرزنم داشت به من نگاه مي كرد و يه لبخند هوسناكي كرد و گفت برو ببين چه كارت داره، زود بيايين منتظرتون هستم. سريع خودم رو به آشپزخانه رسوندم ديدم زنم بالاي صندلي رفته و تنها دگمه بسته پيرهنش رو باز كرده, شورتش رو در آورده و با پاهاي باز آماده نشسته. بهم گفت: يالا زود باش كه جيگرم داره آتش مي گيره. سريع زيپ شلواركم رو بازكردم! كيرم از كنار شورتم افتاد بيرون. آهسته گذاشتمش روي كسش و يواش به تو هل دادم. به آرومي تو رفت.يهو زنم با يه صداي نازكي و دوست داشتني شروع به آه و اوه کرد من شروع كردم به تلمبه زدن. و در اين حين بهش گفتم مادرت گفته زود برگردين!.زنم گفت: يكم ديگه مي خوام!!ديدم داره ميلرزه. احساس كردم داره ارضا ميشه ولي من آبم نيومده بود. خوشحال بودم و تو دلم نقشه هاي ديگه اي رو مي كشيدم. زنم گفت اگه نمي خواي آبت بياد مسئله اي نيست! نيروت رو نگه دار بعدآ به دردمون مي خوره...زود خودمونو جمع كرديم. اول من بعد همسرم سيني شربت و شيريني به دست وارد پذيرايي شديم. مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببينم با اين عجله كه آدم نمي تونه كاري بكنه مگه نه؟ سرم را انداختم پايين.!زنم گفت راست مي گي مامان.! از كجا فهميدين؟مادرش خنده اي كرد و گفت از گردن قرمز شده ات!!!زنم در حين حرف زدن مادرش اومد و كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم و دستم را دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم. يه نگاه به سينه هاش كردم و يه نگاه به مادرش متوجه شدم يكي از دگمه هاي پيرهن مادرش از بالا باز شده و سينه سفيدش اومده بيرون. ديگه كيرم حسابي شق شده بود يواش يواش دستم رو بردم روي سينه هاي زنم گذاشتم و اون هم دستم رو گرفت و محكم روي پستونهاش فشارداد. مادرش گفت بچه ها انگار من تو خونه نيستم برين راحت باشين منهم اينجا ميشينم و تماشا مي کنم. منو ميگي از اين فرصت استفاده كردم و دگمه پيرهن زنم را باز كردم دو تا پستون سفيد خوشگل مثل هلو بيرون افتاد. مادرش داشت حسابي از اين موضوع لذت مي برد و با سينه هاش ور مي رفت.من هم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كرديم به لب گرفتن. لباشو با ولع خاصي مي خوردم. يكي از دستهامو رو بردم داخل شورتش و كس خيس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم و آروم بازيش مي دادم. در همان حالي كه بوديم زنم شلواركم و پايين كشيد از رو شورتم شروع به ماليدن كيرم کرد. پستونهاش سفت سفت شده بودند. درحالي كه داشتم گوشش رو مي خوردم به آرامي بهش گفتم مادرت رو نگاه كن.!مادرش داشت با دستاش كسشو مي مالوند و با چشماش كاملاً شهوت ناكش عشق بازي ما رو تماشا مي كرد. با يك حركت پيرهن همسرم رو در آوردم!!!بلند شد و شورتش را درآورد. لخت لخت جلوي من و مادرش وايستاد. همان جوري كه ايستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوي كس ناز و خوشگلش شروع كردم به ليس زدن و خوردن. عجب طعمي داشت! كاملاُ مادرشو از ياد برده بوديم. داشتم زبانم رو در داخل كسش مي چرخوندم. از شدت هيجان مي لرزيد. طاقت ايستادن رو نداشت يواش بر روي مبل نشست. رفت به سمت مادرش كه پاهاي لختش رو بروي مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال مي كرد. مادرشو بوسيد و گفت اجازه مي دين كار رو تموم كنيم من ديگه تحمل شو ندارم. مادرش با حالت شهوتناكي گفت عزيزم آخه بايد اول شوهرت رو لخت كني بعدا.ً !!!زنم انگاري تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس بر تن دارم اول پيرهن سپس شلوارکم رو درآورد. با يه شورت جلوي اونا ايستاده بودم. يهويي گفت يك دو سه و شورتم را پايين كشيد! انگار كيرم از زندان در آمده باشه راست و سيخ وايستاد.!! هر دو تاشون انگار كير نديده بودند.انگار زنم همين نيم ساعت قبل همان كير را نخورده بود! شروع كرد كير منو بوسيدن و آروم داخل دهنش برد. شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم ديوانه مي شدم. ناگهان مادرش بلند شد و اومد جلو و گفت عزيزم اينجوري نه صبركنيد بهتون نشون مي دم.!!!!منو بغل كرد و آروم روي مبل نشوند و سرش رو آورد زير و شروع كرد ليس زدن واي چقدر ماهرانه داشت ليس مي زد داشتم خالي مي كردم كه زنم گفت: ياد گرفتم اجازه بده حال نوبت منه.!ولي مادرش نذاشت تنها بمونه و دو تايي افتادن به جون کيرم!!!من که داشتم ديوانه مي شدم. گفتم: آخه مادر جون اينجوري كه نمي شه يه لحظه اجازه بدين. رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا لباسهاي مادرخوشگلت رو در بياوريم.!!!زنم از پشت مادرشو بغل كرد و شروع كرد به مالوندن پستوناش.!من هم دو تا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه هاي پيرهنشو درآوردن.! كرست كرم رنگ خوش دوختي پوشيده بود.سينه هاش بزرگ و ديوانه كننده بودند. زنم از پشت بند كرست رو باز كرد و منم كرست رو در آوردم. بعدش بند دامنشو باز كرد و زيپشو پايين كشيد. دامنش خودبخود پايين افتاد.!!واي چقدر شهوتناك بود اين صحنه مادرش با يه شورت در وسط و من و اون روي دو زانو نشسته بوديم. دستم رو روي يكي از پستوناش گذاشتم. از شدت هوس ميلرزيد! زنم ديگه تحمل ديدن اين صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت به مادرش چسبوند. دستاش كس مادرش و كير منو گرفته بودند. منهم نميدانستم از كجاي بدنش شروع كنم. زنم سرشو آورد جلو و لبامون رفت روي هم. با دستاش من ومادرشو مالش مي داد و دستهاي من كس و پستونهاي مادرزنم رو. مادرزنم گفت بچه ها من ديگه طاقت ندارم!!دخترم اجازه مي دي شوهرت منو بكنه؟ دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش. نمي دوني شوهرم چقدر قوي و زيبا آدم رو مي كنه!!! من از کردن اون سير نمي شم!!!!با اين حرفها مادرشو به پشت رو زمين خوابوند. بعد كنارش به پهلو دراز كشيد و شروع كرد ماليدن کسش. ديگه كيرم داشت منفجر مي شد. آروم به پهلو كنار مادرش خوابيدم دستمو گذاشتم روي كسش. خيس و نمناك و لزج بود!خيلي نرم بوسيدمش سرم رو بالا آوردم ديدم زنم صورتش رو نزديك آورده لباشو بوسيدم. بهش گفتم اجازه هست برم روش؟ لبخندي زد و گفت آره عزيزم برو. ولي بعدش منم هستم!!بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست داريد يا نه اجازه هست؟ با يك آه و ناله حشري جواب منو داد.!!! يواش يواش رفتم روش!زنم از عقب كيرم رو روي كس مادرش داد.به چشماي مادرزنم زل زده بودم. احساس كردم زنم داره كير من و كس مادرش رو با هم ليس مي زنه!!!كمي فشار دادم كيرم آروم توي كسش رفت. آخ و اوخش در اومد. كم كم شروع كردم بالا پايين كردن. زنم داشت پستانهاي مادرش رو مي خورد كم كم حركاتم تند و تندتر شد. مادر زنم ديگه داشت ديوونه مي شد. ميگفت: بكن تا ته بكن! جرم بده! اين كس مال تو هستش.! بكنش بكنش!با تمام وجود احساس لذت مي كردم. مادرزنم هم حسابي لذت مي برد و زنم كير منو و كس مادرش رو باهم ليس مي زد.!كم كم داشت آبم مي آمد گفتم من دارم تمام مي كنم! زنم گفت نه تورو خدا من هنوز موندم.!بعد به مادرش گفت: بسه حالا نوبته منه! اومد و روي شکم مادرش دراز كشيد و من از عقب يواش كيرم رو داخل كسش جاي دادم. دو تا كس روي هم افتاده بودند بعداز مدتي كيرم رو درآوردم و توي كس مادرزنم كردم.! و دوبار از اون درآوردم و توي كس زنم كردم، ديگر داشتم تمام مي كردم. بهشون گفتم من دارم تمام مي كنم.! اونا ناي حرف زدن رو نداشتن!من بلند شدم و كيرم رو جلوي صورت آنها گرفتم هر دوتاشون كيرم رو گرفتن.!با دوتا حركت كوچك تمام صورتشون رو با آبم مني شستم!ديگه داشتم پس مي افتادم از هر دوتاشون لب گرفتم و روي مبل پهن شدم اونا هم داشتن همديگر و بوس مي كردن. با اينكه كاملاُ تخليه شده بودم ولي از ديدن عشق بازي اونا باز هم داشتم تحريك مي شدم. مادرزنم گفت بچه ها بلندشيد بريم حموم.آب گرم حمام که بهمون خورد دوباره حالمون تغيير كرد.!مادرزنم كيرم رو گرفت شروع كرد به ساك زدن!زنم هم كس مادرش رو مي خورد و من هم از زير كس زنم رو مي خوردم. دوباره آبم داشت ميومد!بهش نگفتم يهو تمام آبم رو توي دهنش خالي كردم مادر زنم همه اش رو خورد. و با خنده گفت: ناقلا اين كار رو بايستي تو كس زنت بكني!با اين حرفش زنم جيغي از شهوت كشيد و گفت من كير مي خوام همين الان.!!!مادرش سريع از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا، مادرش پستونهاي زنم را از پشت گرفت و شروع كرد به ماليدن.!!! آروم كيرم رو گذاشتم روي كسش. به مادر زنم گفتم نگاه كن چطور كيرم رو تو کس دخترت مي کنم! وحشيانه زنم رو مي کردم و مادر زنم با خودش ور مي رفت. تا هرسه با هم به ارگاسم رسيديم. تمام آبم رو توي كس زنم ريختم. كيرم رو كه كشيدم بيرون آب مني ام با فشار اومد بيرون مادرش با انگشتاش داشت اون رو مزمزه مي كرد و با چوچوله دخترش بازي مي کرد... هر سه خسته از حمام اومديم بيرون . تا ساعت 7 عصر خوابيديم . عجب روزي بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت يكبار با هم هستيم. البته قرارگذاشتيم كه هيچ وقت من و مادرش بدون دخترش با هم نباشيم.! ولي يكبار نتونستيم جلوي خودمونو بگيريم. آن هم وقتي بود كه زنم براي بدنيا آوردن بچه. بچه اي كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود در بيمارستان بود
نوشته: سام
همه توی ماشین ها منتظر ناصر بودیم . طبق روال همیشه ناصر دیر کرده بود .
محمد همینطور که پشت فرمون نشسته بود و با پاهای نازنین ور میرفت : ای بابا اینم که همیشه ما رو میکاره !
نازنین : محمد! باز تو پشت سر ناصر حرف زدی ؟ بازم حرف همیشگی ؟ اگه ناصر نبود ......
محمد حرفش رو قطع کرد : خیلی خوب . بسه دیگه بابا. غلط کردم ،....... حالا بده یه دو تا لیس به این ممه های نازت بزنم....
نازنین با دست زد پشت دست محمد: جیزه ...تو ماشین از این خبرا نیست!
من : بس کنین بابا بذارین ببینیم ناصر میاد یا نه .
محبوبه خطاب به من : من جیگر اون بی بخاریت برم امیر...هیچوقت "هات" نیستی ،نگاه کن محمد چیکار میکنه یه کم مثل اون باش ......
من: بس کن حالا ، تو هم وقت گیر آوردی .....من نمیدونم تو ماشینهای دیگه هم اینجوری جرو بحثه؟
محمد: مثل اینکه بلاخره ناصر اومد.
ناصر با یه پونتیاک سیاه پیداش شد .از ماشین پیاده شد و اول رفت سراغ ماشین ایرج ،یه کمی صحبت کرد و بعد رفت سراغ ماشین امید .
ناصر خودش اینطوری خواسته بود که وقتی میاد هیچکس از ماشین پیاده نشه تا خودش اگه مطلبی هست بیاد بگه.
بلاخره اومد سراغ ما . تو اون هوای گرگ و میش دم غروب میشد از راه رفتنش فهمید که خیلی خوشحاله .وقتی رسید به ماشین ما، با اون هیکل بزرگش تمام پنجره ماشین رو پوشوند .
ناصر : سلام بچه ها ،میبینم که همه وا رفتین .اشکال نداره همتون رو حال میارم ،فقط زود راه بیفتید که اینجا خطریه. میریم ویلای ما محمود آباد .یه سورپرایز خوب براتون دارم .
محمد : ناصر تو رو خدا نه........من خسته ام چطور دو سه ساعت رانندگی کنم ؟ بریم خونتون .نزدیکتره که !
ناصر: بچه کونی اگه کسی نبود که میرفتیم اونجا .فکر میکنی من خرم ؟ بابام اینا خونه هستن مهمون هم دارن .فعلا جای دیگه نیست باید بریم اونجا.اگه نمیتونی بده امیر برونه....
محمد ساکت شد ویه آه خفیفی کشید .میدونستم خوشش نمیاد ماشین رو دست من بده.
من: راه بیفتید دیگه ،چقدر چونه میزنید؟
محبوبه : بجنبید که من هلاک کیر این بی بخارم ....." خاک تو سر"
ناصر :چیزی که باهاتون ندارین ؟ جاده خطریه ها......
محمد: نه بابا چیزی باهامون نیست .
دوباره محبوبه خودش رو به من چسبوند .ناصر هم رفت و ما حرکت کردیم. در راه محبوبه فقط مونده بود دیگه کونم بذاره .هرچی هم سرش داد میکشیدم دست بردار نبود .
محمد:خدا شانس بده ،کاش نازنین هم یه کم مثل محبوبه بود .من شمال که رسیدم عوض میکنم نازنین مال امیر محبوبه مال من.
محبوبه : هووووووووووش. جفتک ننداز .حالا ما یه چیزی گفتیم تو هم دو دستی گرفتی...
بعد از دو سه ساعت رسیدیم و رفتیم ویلای ناصر که خیلی شیک بود همه از ماشینها پیاده شدیم .ناصر زود تر از ما رسیده بود و منتظر ما بود .
محمد: با این خستگی دیگه کیرمون بلند نمیشه .
نازنین : خاک تو سرت . حالش میارم برات .
همه پیاده شدیم .من نگاه کردم دیدم یه نفر جلوی ماشین ناصر نشسته .به محمد اشاره کردم اون کیه ؟
محمد شانه هاشو به علامت بی اطلاعی بالا انداخت .ناصر به همه گفت برید داخل .به غیر از ناصر و مهمون جدیدش ما شش پسر ( بین بیست و هفت تا سی و پنج سال سن) وشش دختر( بین بیست تا سی سال) بودیم .ناصر هم سی ساله بود .وقتی همه تو سالن نشستیم من میتونستم رو صورت تک تک بچه ها یه علامت سوال ببینم.
ویلای ناصر خیلی شیک و بزرگ بود . یه نگهبان هم داشت به اسم " یاور". ناصر همیشه دم یاور رو میدید و پول خوبی بهش میداد.اونم قبل از اینکه ما یا مهمون های ناصر بریم ویلا تمام سور و سات رو آماده میکرد.دهنش هم قرص قرص بود و ناصر خیلی بهش اعتماد داشت .
بلاخره ناصر هم وارد شد و دست یه دختر تو دستش بود.یه دختر حدود نوزده ،بیست ساله .قد تقریبا متوسط .اندامش خیلی قشنگ بود .سینه های برجسته و باسن خوش فرم .
بهروز :ناصر این لعبتو از کجا پیداش کردی ؟ به به به ببین چیه .... کس کش . ناصرمیدی یه دوری باهاش بزنیم؟
ناصر : صبر کنین صبر کنین.امشب براتون برنامه دارم .میخوام حالشو ببرین.این دختر اسمش پریا است امشب هم مهمون اختصاصی ماست .
پریا سرش رو انداخته بود پایین و صورتش هم سرخ شده بود .صدای دخترای دیگه در اومد: پس ماچی؟
حمیرا:ما دیگه تخو شدیم .
ناصر: برا شما هم دارم ....یه جنس عالی که حال کنید .
راستش، بچه ها از ناصر خیلی حساب میبردن .رو حرف اون حرف نمیزدن .
ناصر: خوب هرکسی مثل سابق اتاق خودش، غذا و مشروب و میوه هم که مثل همیشه رومیزه .نگران چیزی نباشید.(خطاب به درویش):اوهوی کون گشاد تو هم اگه خواستی نشه خوری کنی خوراکی تو یخچال هم هست .
ناصر: امشب یه فرقی با بقیه شبها داره.این پریا خانم خوشگل ما که خودم کسشو درسته میخورم (خطاب به پریا : سرتو بیار بالا خوشگلم) باید بگم که باکره س ،یعنی آفتاب و مهتاب کسشو ندیده. امشب حراجیه هرکی میخواد باید پول بذاره وسط .......
با پونصد هزار تومن شروع میکنم . یک ...............پانصد تومن .
دو......................... پونصد تومن .....
درویش:ششصد.
ایرج : هفتصد.
محمد:هشتصد بده خیرش رو ببینی .
نازنین: خاک تو سرت ،... تو که داشتی خودتو میکشتی .چشت به یه کس تپل مپل افتاد ...کونی .
محمد: تو رو هم میکنم.
بهروز :هشتصدو پنجاه .....تمومه
امید: نهصد......
من تو یه حالت عجیبی قرار گرفته بودم ...گوشهام سنگین شده بود .
بی اختیار گفتم : یک میلیون .
ناصر : کس کش بچه کونی ،تو یک میلیونت کجا بود که فیس میای .
من: خوب تو بهم قرض میدی!
ناصر : حیف کیر من .باید چوب بکنم تو کونت .آخه کونی من اگه میخواستم این جوری به امثال تو قرض بدم که تا حالا نصف کونمم فروخته بودم....
صدام در نیومد .همیشه از ادبیات ناصر بدم میومد .حرف زدن عادیش چهارتا کس کش و کونی چاشنیش بود ولی وقتی هم که مواد میزد اخلاقش خوب میشد وبهتر صحبت میکرد. خوب هم دست و دلبازمیشد . امید : من حراجو بردم .......یو هو هو ......بده من دستتو دختر خوشگل .
ناصر: مادر جنده صبر کن ...ننتو گاییدم هنوز تموم نشده ..من همین الان دو میلیون میدارم وسط .هرکی تونست بیشتر بده .
هیچکی صداش در نیومد.امید یه چند لحظه مردد موند ....
امید: خوب کونی (همیشه با ناصر همینطوری حرف میزد چون هم سن و رفیق قدیمی بودن) بگو سر کار گذاشتمتون ..تو که خودت میخواستی پس چرا گفتی حراج....
درنا با خنده: دلم خنک شد. از اول هم میدونستم سرکاریه .
فرانک: وای حال میکنم وقتی میبینم ناصر میکشه در کون همتون .....
ناصر همینجوری که قدم میزد فرانک رو گرفت تو بغلش دستش رو برد در کون فرانک ویه نیشگون گرفت و گفت: برو تو بغل عشقت درویش . یه کم کیر درویش رو بمال ، نمی خواد خایه مالی منو بکنی ،جنده.....
همه زدن زیر خنده ..
سحر محکم ایرج رو گرفت تو بغل وگفت : من که سفت اینو چسبیدم کاری هم به کسی ندارم .
ناصر : طاقچه بالا نذار ، تو رو هم نمیکنم .کست خیلی گشاده...
باز هم همه خندیدن . تو این مدت من همش نگام به پریا بود که هیچی نمیگفت و مثل برده ها یی که برا فروش گذاشتن ساکت وایساده بود .سرش رو هم پایین انداخته بود .
ناصر: راستش این که گفتم سر کاری نبود . بعد از من اگه خوب پول بدین میتونین با این خوشگله حال کنین . یه درصدی هم به ما میرسه دیگه....... ناسلامتی یه کمی از این پوله باید برگرده دیگه .
ایرج به ناصر : اگه وضعت روشن نبود چیکار میکردی ؟ از اینم در صد میخوای؟!!!!!!!!!!!!!!!
امید : دست دوم با این مبلغ ..هه هه هه ...من این همه با حمیرا حال میکنم شاید سی چل تومن بیشتر بهش نمیدم .تازه کلی هم بهم حال میده.(با صدای آروم) تازه وقتی که نعشه اس مث مرده میافته و من همه کاری میکنم .
حمیرا که با دخترای دیگه مثلا خودش رو سرگرم کرده بود و همگی سعی میکردن خودشون رو بی تفاوت نشون بدن ولی حواسشون به ما بود با لحنی شکایت آمیز گفت:چیزی که شما قرمساقها به ما نمیدین .فقط از ما کس میخواین .فکر میکنین که ما همه برده شما هستیم .
امید :غلط کردم بابا(رو به بچه ها )به خدا این امشب منو کیر پیچ میکنه.
ناصر: بس کنین دیگه .هرکی خواست ،خواست .....
بهروز : ما میخوایم ولی نمیشه، آقا برو حالشو ببر .اگه چیزی هم به ما ماسید ماسیده دیگه.
درنا به بهروز : بیا عزیزم برات یه پیک بریزم گرم شی بعد بیا تو بغل خودم تا آتیشت بزنم.
ناصر :از خودتون پذیرایی کنین.....دخترا بیان امانتیاشون رو بگیرن .ضمنا خیراتی نیست .اول پول بعد امانتی .
مدتی بود که مصرف شیشه و قرص بین بچه ها بخصوص دخترا زیاد شده بود .
توی این شلوغی من رفتم دست پریا رو گرفتم و نشوندمش روی مبل ،خودم هم کنارش نشستم . یه گیلاس برا خودم و او ن ریختم .
من : ببخش که اینجا هرکی هرکیه...
پریا: مهم نیست ،دنیا هرکی هرکیه ....
از این متلکش خوشم اومد .
ناصر : هوی بچه کونی نخوریش.
من : نکنه حرف زدن هم پولیه؟
ناصر : نه بابا راحت باش ،البته فقط حرف بزن!
بچه ها مشغول اعمالشون شدن و من همینطور که مشروبم رو میخوردم با پریا گرم گرفته بودم .وقتی میخندید دوتا چال رو گونه هاش میافتاد ولی خنده هاش تلخ بود .توی صحبتهامون فهمیدم که خیلی از زندگی بیذاره واز بچگی روز خوش نداشته وزیر دست زن بابا بزرگ شده . یواش یواش هم پریا و هم من مست شدیم وبه بچه ها که مشغول رقصیدن بودن پیوستیم .ناصر هم رفته بود تو اتاقش وداشت خودش رو میساخت .همینطور که مشغول رقص بودیم من پریا رو به سمت خودم کشیدم و گرفتمش تو بغل .تو همین حین سعی کردم ببوسمش که یهو یه پس گردنی خوردم ،دیدم محبوبه اس .
محبوبه: خاک تو سرت کنن ایهمه من دارم باهات راه میام ولی تو تا چشمت به یه نفر جدید افتاد حرص ورت داشت .....
من: بابا بیخیال الان میام سراغت .اینقدر سخت نگیر....
همینطور با محبوبه مشغول بگو مگو بودم و بچه ها هم ما رو مسخره میکردن .یهو دیدم ایرج پریا رو قاپید ....
ایرج : بیا خوشگله....بیا ببینم چند مرده حلاجی ....
درویش اونو از بغل ایرج در آورد ،امید از درویش گرفتش ،بهروز از اون محمد هم اومده بو وسط وخودش رو میکشید به پریا .همه پسرا دورش کرده بودن .بلبشویی شده بود .پریا هم مثل عروسک خیمه شب بازی وسط دست اینو اون میچرخید.
ناصر: بچه ها بسه دیگه ...مال بد بیخ ریشه صاحبشه ،بدینش به من ....
امید: اگه این مال بده ،پس مال خوب چیه.....وای کیر من عاشق مال بده.....
........................................................................................................................
ساعت حدود یک نیمه شب بود .همه مست و خسته بیحال افتاده بودیم رو مبل .ناصر اومد وسط سالن و پریا رو هم کشید وسط .
ناصر: بچه ها میخوام امشب یه حال قشنگ بهتون بدم ...
بهروز(با بیحالی و چشم نیمه باز): چی؟!!!!!!
ناصر(صورتش از اثر تریاک وا رفته بود): میخوام اینجا جلوی همه این خوشگل خانم رو" اپن" کنم .....
بچه ها با هیجان چشماشون باز شد.پریا با تندی نگاهی به ناصر انداخت .منهم دهنم باز موند و یه آه بی اختیار کشیدم. ناصر به پریا گفت: مگه پول نمیخوای.......... چیه نیگاه میکنی پتیاره.
من: ناصر بابا بیخیال .
ناصر: حرف نباشه
پریا سرش رو انداخت پایین .دخترا یکی دوتا شون با حالت بیخیالی و بقیشون با هیجان نگاه میکردن.
پسرا نشئگی از سرشون پرید .
ناصر: امید یه رختخواب بنداز وسط سالن ....همین جا.
امید تو یه چشم بهم زدن رختخواب رو پهن کرد .همه با چشمهای باز داشتند صحنه رو نگاه میکردند .
....................................................................................................................
فضای سالن پر شده بود از شهوت .هرکسی جفت خودش رو محکم گرفته بود و به ناصر نگاه میکرد .نازنین روی پاهای محمد نشسته بود و داشت به سرو سینه محمد دست میکشید ومحمد هم دستش رو کس نازنین بود ،بهروز با درنا ،درویش با فرانک ،ایرج با سحر ،محبوبه کنار من نشسته بود و داشت از روی شلوار کیرم رو میمالید .امید پیش ناصر بود و فقط حمیرا روی مبل نشسته بود و تنهایی نگاه میکرد.
ناصر(با فریاد):یکی یه موزیک باحال بذاره بی بخارها.
خوب که ویلای ناصر بزرگ بود وگرنه با این سرو صدا ها معلوم نبود چه بلایی سرمون میاد. یاور هم ته حیاط خواب بود . حمیرا با بی حالی موزیک گذاشت . آهنگ گوگوش ......من ز بخت سیاهم..........من این آهنگ رو خیلی دوست داشتم ....
ناصر آروم آروم پریا رو لخت میکرد و مار پیچ بدور پریا میچرحید .امید هم همینطور در کنار ناصر به بدن پریا دست میکشید.ناصر دست کرد تو جیب شلوارش و مقداری تراول چک در آورد و ریخت رو سر پریا ،اخم پریا یه کم باز شد .پریا با سوتین و شورت ایستاده بود وسط سالن .یه لحظه دیدم همه بچه ها همدیگه رو لخت کردن .محبوبه هم داشت کیر منو در می آورد.بعد هم شروع کرد به ساک زدن .منهم تحت تاثیر جو ، سر محبوبه رو گرفتم و عقب و جلو میکردم. ناصر سوتین پریا رو باز کرد .دوتا سینه سفید و خوشگل افتاد بیرون .وای دلم میخواست من جای ناصر بودم .ناصر شروع کرد به لیسیدن سینه پریا و امید هم اون یکی دیگه رو میمکید .پریا بیچاره هم همینطور ایستاده بود و نمیدونست چکار کنه.یواش یواش پریا رو خوابوندن رو تشک و دو تا یی مثل گرگ گرسنه افتادن به جونش از بالا تا پایین بدنش رو میخوردن .بچه ها هم دیگه مشغول شده بودن .تعارف رفته بود کنار همه لخت بودن
حمیرا هم داشت با خودش ور میرفت .من یه اشاره به حمیرا کردم و حمیرا هم اومد نشست کنارم منهم با دست چپم شروع کردم به مالیدن کسش...نفهمیدم کی لباسهام در اومد البته محبوبه خیلی فعالیت میکرد از اونطرف هم ناصر شورت پریا در آورده بود .من بی اختیار بلند شدم و اومدم بالای سر ناصر .بچه ها هم مثل اینکه منتظر همچین چیزی بودن همه اومدن نزدیک تا بهتر ببینن.پریا صورتش رو با دودستش پوشیده بود .ناصر پاهای پریا رو با ز کرد .
ناصر: وااااااااااای ،ببینین اینجا چه خوراک خوشمزه ایه .من میخوام این غذا رو بخورم .
ناصر شروع کرد به لیس زدن وخوردن کس پریا .زبونش رو میکشید رو کس پریا و با سر زبونش چوچول پریا رو مالش میداد همچنین مثل اینکه میخواد نوک سینه رو بمکه چوچول پریا رو همینطور مک میزد . ما هم دیگه دل تو دلمون نبود .امید هم دیگه اومده بود و حمیرا رو گرفته بود .نمیدونم چی شد اینقدر بچه ها غرق شهوت بودند که روی پارکت سالن ،روی زمین لخت رو هم افتاده بودیم ودرست مثل این فیلمها قاطی پاطی داشتیم سکس میکردیم و به ناصر و پریا نگاه میکردیم .پریا هم دیگه حشری شده بود و حسابی ول داده بود و شروع کرد به ساک زدن برا ناصر .ناصر با دستش پریا رو هل داد رو تشک وبا صدای بلند گفت : همه ببینید چجوری کس این پتیاره رو پاره میکنم .......
پاهای پریا رو باز کرد .پریا از ترس پاهاش جمع کرد ولی ناصر بزور پاهاش رو باز کرد و هی فحش خواهرو مادر رو بسته بود به ناف پریا .با دست کیرش رو گرفت و گذاشت دم کس پریا . همه نگاه میکردیم . ناصر اولش سر کیرش رو کشید روی کس پریا .مثل اینکه دلش نمیخواست به این زودی فرو کنه.خودش رو انداخت روی پریا و ما دیگه کیرناصر وکس پریا رو نمیدیدیم . پاهاوکون پر پشمو موی ناصردر وسط پاهای سفید و تراشیده پریا بود. کمی ناصر خودش رو تکون داد و یکدفعه فشار داد .صدای جیغ پریا توی سالن پیچید .من بی اختیا ر آبم اومد و ریخت رو شکم محبوبه . ناصر هم تند وتند خودش رو تکون میداد و هی تلمبه میزد .آخر کار هم یه آه بلند کشید و کیرش رو که بیرون اورده بود و پر از خون بود روی شکم پریا گذاشت ومنی اش رو رو شکم پریا خالی کرد...........
.....................................................................................................................
ساعت شش صبح بود ،من به اطرافم نگاه کردم.نمیدونستم چند ساعت خوابیدم.بقیه بچه هاهم لخت خوابیده بودند.به ناصر نگاه کردم .ناصرلخت و بیهوش روی پارکت افتاده بود .بی اختیار نگام به تشک افتاد که لکه های خون رنگیش کرده و پریا هم یه ملافه رو خودش کشیده و خوابش برده ..........
الان چند سالی از این موضوع میگذره . پریا هم هنوز تو جمع ماست ولی اون پریای سابق نیست ، بخاطر شیشه و کراک حسابی از قیافه افتاده ، اندامش رو هم دیگه نگو.....................
پایان
نوشته: پ.ج
سلام . من داوود هستم و ۲۶ سالمه و پارسال با سحر آشنا شدم . سحر ۲۳ سالشه و خیلی اندام خوشکلی داره و پوستش خیلی سفیده و قدش حدود ۱۷۰ . منو سحر باهم صمیمی هستیم و بیشتر روزهای هفته با هم هستیم چون من تو این شهر کار میکنم تنها زندگی میکنم و این موضوع باعث شد هرموقع دلمون میخواد باهم سکس میکنیم .
یه روز صبح بعد از انجام کارهای بانکیم و در حال برگشتن خونه بودم که دیدم سحر با یه زوج جوان خیلی خوشکل و خوشتیپ پشت در خونه ایستاده و داره زنگ میزنه رفتم جلو و سلام کردم سحر برگشت و گفت : اینم داوود عزیز و بعد ادامه داد که این خانم سمیرا بهترین دوست دوران بچگیمه و اینم آقا احمد شوهرشه و تازگیا ازدواج کردن من سلام کردمو مثل همیشه زود تعارف کردم و رفتیم خونه . من رفتم سراغ آشپزخونه که وسایل پذیرای رو آماده کنم و سحر اومد دنبالمو گفت داوود حواست باشه من به سمیرا گفتم که ازدواج کردمو خونمون اینجاست و تو شوهرمی منم با کمی مکث گفتم آبروریزی نشه؟ گفت نه بابا اینا که اهل اینجا نیستن فقط چند روزی اومدن مهمانی خونه اقوامشون بعد من نفس راحتی کشیدمو گفتم باشه خیالت راحت و رفتیم نشستیم . منو احمد گرم صحبت بودیم و سحر و سمیرا هم از خاطراتشون میگفتن که ناخودآگاه حواسم رفت سمت سمیرا که پاشو انداخته بود رو پای دیگش و شلوارش کمی رفته بود بالا و عکس یه گل رو پاش تاتو کرده بود خیلی خوشم اومده بود ولی بخاطر اینکه احمد متوجه نشه و فکر بد نکنه سرمو برگردوندم به سمت احمد و از کار و زندگیش سوال کردم . چند ساعت بعد خداحافظی کردن و ماهم ازشون قول گرفتیم یه روز از سفرشون رو بیان خونه ما .
شب بعد از شام رو کاناپه نشسته بودم که سحر گفت میرم دوش بگیرم و من که تا چشمم به اندامش می افتاد حشری میشدم باهاش رفتم حمام . تو حمام خودم دست به کار شدمو شروع کردم به لب گرفتن از سحر همزمان لختش کردم . آروم آروم با خوردن گردنشو بوسیدن صورتش رفتم سراخ سینه های گرد و سفتش که نوکشون حسابی تیز شده بود و با آرامش شروع کردم به خوردن وای که چه حالی میداد خوردن سینه هاش و لمس کردن بدن سفیدش ، با خوردن سینه هاش صدای آه آه بخور عزیزم ، سحر به گوشم خورد و با بوسیدن شکمش بلند شدمو رفتم یه حوله پهن کردم رو زمین و سحر رو خوابوندم روش و خودم هم لخت شدم و با یه لب محکم و خوردن سینه سفیدش رفتم سراغ کسش که چند روز پیش پشمای زردش رو زده بود و دوباره رشد کره بودن و یه بوسه محکم گرفتم بعد رونای تپلش رو با دستام فشار دادم . سحر اندام گوشتی و نرمی داره و وقتی روناشو فشار میدادم لذت میبردم . پاهاشو باز کردم و با بوسیدن رونهاش رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن کس خوشبو سحر . لای کسشو باز کردم و با زبونم نقطه حساسشو لیس میزدم سحر با صدای جیغ مانند و کوتاه آه میکشید( آه آه داوود دارم حال میکنم بکن دیگه) کسش حسابی خیس شده بود رفتم نشستم رو سینه سحر و کیرمو گذاشتم تو دهنش و با دستم کسشو می مالیدم . چند بار آخر که سکس کرده بودیم از یکنواختیش خسته شده بودم و به همین دلیل فکری به سرم زد و درحالی که سحر داشت با ولع ساک میزد برام گفتم عزیزم من امروز از عقب میکنمت ولی سحر با ابروش اشاره کرد نه . گفتم قول میدم اذیت نشی اونهم که حسابی حشری بود و حالیش نبود چی میگم با سرش اشاره کرد باشه . منم رفتم پایین و پاهاشو باز کردمو کیرمو مالیدم به کسش سحر به خودش میپیچید و التماس میکرد زودتر بکن دیگه منم کیرمو که با آب دهنش حسابی خیس شده بود آروم آروم فشار دادم تو کسش مثل همیشه سحر از شدت حشریت با دستاش سینه هاشو فشار داد و گفت وااااای چه کیر کلفتی رفته تو کسم! و من شروع به تلمبه زدن کردم کسش حسابی قرمز شده بود پاهاشو گذاشتم روشونه هام و دوباره گاییدنش رو ادامه دادم بعد سحر رو برگردوندم و ازش خواستم زانو بزنه سرشو ببره پایین و باسنشو بده بالا . وای این صحنه دیدن داشت هر کیری رو شق میکرد ، باسن سفید و تپلش مجبورم کرد کیرمو با فشار زیاد بکنم تو کسش سحر جیغ کشید گفت جر خوردم وقتی عقب جلو میکردم باسنش مثل ژله تکون میخورد . انگشتمو کردم تو دهنم و حسابی خیسش کردم و همزمان که کیرم تو کس سحر در حال رفتو آمد بود انگشتمو آروم کردم تو سوراخ کونش و فشار کمی دادم تا دو بند انگشت رفت توش سحر صدای حال کردنش شدید شد و فهمیدم کمی درد داشت ولی حال میکرد و منم همزمان با کیرم انگشتمو عقب جلو میکردم و حرکت کیرمو با انگشتم احساس میکردم و با آب دهنم حسابی سوراخش رو خیس کردم و کیرمو از کس سحر کشیدم بیرون و آروم فشار دادم تو کونش نفسش بند اومد و با مشت میزد رو زمین چند لحظه نگه داشتم تا دردش آروم شد و با عقب جلو کردن بیشتر بهش درد وارد شد من که کیرم داشت میترکید کشیدمش بیرون و شستمش و بعد سحر رو خوابوندم به کمر و پاهاشو بردم بالا رونهاشو چسبوندم به هم و کیرمو کردم تو کسش که از وسط رونهاش زده بود بیرون و شروع به گاییدن کسش کردم ولی باز برام یکنواخت بود یهو یاد نقش روی پای سمیرا افتادم و فکری به سرم زد که از قبل توجهمو جلب کرده بود و در حالی که داشتم سحر رو میکردم گفتم دوستداشتی الان یه مرد کیر کلفت دیگه اینجا بود تا بعد از من بکنتت ؟ با شنیدن این حرف بدن سحر لرزید و کمرشو کشید بالا و با صدای بلند آهی کشید و ارضا شد و من هم از دیدن ای صحنه احساس کردم کیرم داره میترکه کشیدم بیرون و آبمو با فشار ریختم رو شکمش و بعد ولو شدم روش.
بعد از چند دقیقه که حالمون جا اومد بلند شدیم و دوش گرفتیم ولی سحر اصلا حرفم رو به روی خودش نیاورد بعد از حمام رفتیم تو رختخواب و از خستگی زیاد زود خوابمون برد . صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار شدیم و بعد از صبحونه سحر رفت دانشگاه و منم رفتم سر کار ولی خیلی ناراحت بودم چون سحر نمیتونست هر روز بیاد پیش من آخه خوابگاه که میرفت به همه گفته بود که خونه یکی از آشناهاش اینجاست تا کسی شک نکنه . خلاصه ظهر سحر تماس گرفت و حالمو پرسید و گفت دیشب ارضا شدنش فوق العاده بود و نسبت به دفعات قبل بیشتر حال کرد. وقتی پرسیدم چرا؟ سحر خندید گفت بخاطر اون حرف آخرت که زدی ! منم خوشحال شدم و گفتم نظرت چیه ؟ سحر گفت اینکه تو با یه نفر دیگه منو بکنی ! نه این چه حرفیه ؟ گفتم منظورم این نبود و توضیح دادم که اگه یه زوج دیگه بود چقدر عالی میشد چهار نفره حال کنیم . سحر ساکت شد و گفت باید فکر کنم . در ضمن زوج از کجا بیاریم که بشه اعتماد کرد؟ پس بیخیالش شو مهاله و بعد خدا حافظی کرد منم دیگه روم نشد اصرار کنم . دو روز بعد سحر اومد خونه و از وقتی که اومد احساس کردم حرفی داره و صبر کردم خودش بگه ولی چیزی نگفت و سرگرم درس خوندنش شد و عصر به من گفت کمی پول بده با سمیرا بریم بیرون منم بهش کارت اعتباریمو دادم و گفتم زود برگرد بوسیدمش سحر خندید گفت زوج رو پیدا کردم شوکه شدم و پرسیدم از کجا چطور؟ گفت عجله نکن بهت میگم : احمد و سمیرا منم که آرزوم بود این حرفو بشنوم با خوشحالی گفتم کی میان ؟ سحر گفت "صبر بابا با هم بریم" تازه میخوام رو مخ سمیرا کار کنم هرچند سخته ولی سعی میکنم . تا شب منتظر سحر بودم تا از بازار اومد و من بدون سلام گفتم چی شد؟ سحر خندید گفت مثله اینکه زده به سرت؟ بعد تعریف کرد: به سمیرا گفتم روابط جنسیتون چطوره ؟ سمیرا گفت عالیه ولی خیلی زود تکراری شد و سحر گفت:اتفاقا برای ما هم همینطوره سمیرا گفت: داوود که ماشالله با اندام ورزیدش باید تورو حسابی وسوسه کنه بعد خندید سحرگفت: احمد هم دسته کمی از داوود نداره بعد سمیرا با آرومی در گوش سحر گفت احمد کیر کلفتی داره من ازش میترسم و باصدای بلند خندید سحر فرصتو غنیمت شمرد و با لحن شوخی گفت پس باید یه شب زیر پاش بخوابم ببینم حقیقت داره؟ سمیرا با لبخند گفت خوش اشتها مگه داوود جوابگوی تو نیست که به اموال من چشم دوختی؟ سحر جواب داد خب توهم برو امتحان کن! بعد سحر به سمیرا گفت از شوخی گذشته نظرت چیه داوود و احمد رو عوض کنیم؟ سمیرا با تعجب و کمی خجالت گفت تنوع همه جورش خوبه . پس مشکل فقط احمد بود . فردای اون شب سحر تماس گرفت و گفت که باید امشب دعوتشون کنی با سمیرا نقشه کشیدیم چون احمد اهل مشروبه و به گفته سمیرا بعد از خوردن مشروب معمولا با هاش سکس داره و موقع گاییدنش به سمیرا میگه این کس و کون رو باید همه ببینن و این خودش جای امیدواری داشت از طرفی سمیرا قبل از اومدن برای احمد توضیح داده بود که خونه ما باید با لباس راحت باشن و احمد هم مخالفت نکرد . غروب بود که سحر دوباره با یه ترفند خوابگاه رو پیچوند و اومد خونه و همراهش لباسهای راحتی نازک وچسبون به همراه سوتین و شورت جذاب و سکسی اورد و آنچنان آرایش قشنگی کرده بود که کیرم مور مور شد . شب شد و احمد به همراه سمیرا که حسابی خودشو خشکل کرده بود اومدن خونه . وقتی سحر با تاپ و دامن کوتاه و چسبونش اومد جلو و سلام کرد احمد چند ثانیه مات شد و نگاش کرد بعد با اشاره سمیرا متوجه شد و نشستن و سحر شروع به پذیرایی کرد . بعد از حدودا نیم ساعت که احمد دائم نگاهش به پاها و باسن تپل وسفید سحر بود برگشت و به سمیرا گفت نمیخوای لباس راحتی بپوشی؟ منو سحر به هم نگاه کردیم و سحر با لبخندش به فهموند که کارش رو خوب بلده . سمیرا از اتاق خواب اومد بیرون من ناخودآگاه مات اندام سکسی و لباس شهوت انگیزش شدم. سمیرا تقریبا هم قد سحر بود و رنگ پوستش گندمی بود ولی باسنش از باسن سحر بزرگتر و خوشفرمتر بود . همینطور که بهش نگاه میکردم احمد سرفه ای کرد و به من فهموند اینقدر زاغ نزن ! وقتی به احمد نگاه کردم هر دومون خندیدیم و متوجه شدم احمد هم بدش نمیاد تازه عروسشو جلوش بکنم . سریع رفتم سراغ یخچال و شیشه ودکا برداشتمو به همراه پیک و مزه رفتم تو حیاط و رو تخت گذاشتم و به احمد گفتم بهتره تو هوای آزاد از خوردن مشروب لذت ببریم خلاصه وقتی شروع کردیم من سر صحبت رو از لذتهای جنسی باز کردم و احمد هم گوش میداد و گاهی حرفی میزد و بیشتر نگاش به شیشه ودکا بود و من بعد از چهار پیک کشیدم کنار ولی احمد اونقدر خورد که حسابی مست شد و تو حال مستی چندبار از سکسش با سمیرا تعریف کرد و منم از سحر گفتم که تو همین موقع بود که احمد با لحن مست خودش گفت بدجور تو کف سحرم بعد دست گذاشت رو دهنش و گفتم از دهنم پرید و هر دو خندیدیم و من گفتم احمد نظرت چیه امشب سحر ماله تو بشه؟ احمد لبخندی زد و گفت به شرطی که سمیرا رو جلوی من بکنی ! وای باورم نمیشد به آرزوم رسیدم و زود پا شدیم و رفتیم تو خونه نشستیم دور هم اشاره ای به سحر و سمیرا کردم که همه چیز مرتبه . من رو کاناپه نشسته بودم و احمد روبه روی من روی مبل راحتی نشسته بود .....
نوشته: داوود
وشتن این داستان واقعا سخته. نویسنده زن تو این سایت همینجوریش هم به انواع صفات رذیله متهم میشه چه برسه که در مورد چنین موضوعی بخواد بنویسه. قسمت بعد، درواقع آخرین قسمت سری داستان های روژان خواهد بود و در همون قسمت هم مشخص میشه که پریچهر این داستان رو از کجای جیبش درآورده. امیدوارم تونسته باشم این قسمت رو هم اونطور که باید بنویسم.
........................................................................................................................................................................
در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو. موهاش جوگندمی بود و صورتش سه تیغه. شیک و خوش پوش بود. دقیقا میدونستم چندمین مردیه که باهاش میخوابم. لعنتی صورت تک تکشون یادم بود. دیگه با همه تیپی خوابیده بودم. دیگه مثل روزای اول استرس پیر یا جوون بودن مشتریا رو نداشتم. تازه میتونستم تَری رو درک کنم. خیلیا رو وقتی پا توی خونشون میذاشتم برای بار اول میدیدم. دیگه خوب یاد گرفته بودم چطور لذت بدم بدون این که خودم لذتی ببرم. یاد گرفته بودم مست کنم به جای این که مست بشم.
کت مشکیشو درآورد و با کیف دستی چرمش انداخت روی مبل. راهنماییم کرد سمت اتاق خواب. نگاهمو از خونه شیک و وسایلی که خیلی با سلیقه چیده شده بود برداشتم. گفت "آماده شو تا من بیام" کاندوما رو گذاشتم کنار تخت. قرار بود تا صبح بمونم. میدونستم دهنم سرویسه. گرچه مشتریای سن بالا از بعضی جنبه ها قابل تحمل تر از جوونا بودن. شر و شور و انرژی و وقاحت جوونا رو نداشتن و توی سکس کمتر حرف میزدن. کلا رفتار مردای دهه سی و چهل با رفتار جوونای دهه پنجاه و بعضا دهه شصت با هم زمین تا آسمون فرق میکرد. خیلی وقتا مشتریای جوون موقع سکس فحش ناموسی میدادن و جنده خطابم میکردن. انگار این کار یه حس برتری و قدرت بهشون میداد. "اوووووووفففف چه جنده ای هستیییییی"، "وای میخوام کون بدی بهم جنددددددددده"، "چنان بکنمت که نتونی از جات پاشی جندددده خانوووم" البته خوبی کار کردن واسه شراره این بود که بلایی سرمون نمیاوردن. ولی وقتی چنین مشتریایی به پستم میخوردن رعشه دستم شروع میشد و تا مدت ها به هم میریختم. دیگه برعکس روزای اول ترجیح میدادم با پیر پاتالا بخوابم تا جوون ترا.
شروع کردم به درآوردن لباسام. وقتی اومد توی اتاق فقط شورت و سوتین مشکیم تنم بود. هنوز لباساش تنش بود. اومد بغلم کرد و دستاشو به همه تنم مالید و یه شب دیگه تو یه آغوش دیگه رقم خورد. آغوشی بدون بوس و بغل و نوازش. فقط فرو میکرد و کمر میزد. صبح با تن و روح مچاله شده خودمو از خونه شیکش کشیدم بیرون. حدود ساعت 10 رسیدم خونه. وقتی رفتم تو، ترانه با چشمایی که بیخوابی توش موج میزد تو هال نشسته بود و قیافش تو هم بود. تا منو دید سریع بلند شد و وایساد. تعجب کردم. تَری شب خونه بود و باید قاعدتا تا لنگ ظهر میخوابید. یه چیزی تو چشماش بود. یه چیزی که نمی فهمیدم چیه. تا اومدم حرفی بزنم با صدایی که مثل همیشه نبود گفت "برو تو پذیرایی شراره کارت داره" بعد هم مثل برق پرید و رفت تو اتاق. گیج شده بودم. این چش شده بود؟!
پامو که گذاشتم تو پذیرایی چشمام از وحشت گشاد شد و زبونم بند اومد. نگاهم خیره موند رو کبودی زیر چشما و گونه شراره. یه چشمش اصلا انگار باز نمیشد. موهاش به هم ریخته بود و گوشه لبش پاره شده بود. همون تاپ رکابی و دامن تنگ و کوتاه شب قبل تنش بود با این تفاوت که پر از لکه های خون بود. یه جای سالم رو تن سفیدش نمونده بود. بازوهاش کبود شده بود. روی دست و پاش پر از زخم و خون خشک شده بود. شیشه های بوفه خورد شده بود روی زمین. هیچ ظرفی سالم نمونده بود. آینه جلوی کنسول و همه مجسمه ها خورد شده بود. صندلیا به هم خورده بود و یکی دو تاش افتاده بود روی زمین. نمیشد یه جای خالی رو زمین پیدا کرد. همه اتاق بوی مشروب میداد. حتی یه بطری سالم هم تو بار نمونده بود. هنوز جرات نکرده بودم دهنمو باز کنم که حس کردم یکی وارد اتاق شد. وقتی برگشتم روحم از تنم رفت بیرون. چشمای سیاه سالار! سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. شکستگی گوشه ابروش وحشتناکتر از همیشه کرده بود صورتشو. قیافه اش بعد از 6 ماه یه برزخ به تمام معنا بود. با درموندگی خیره شدم بهش. نفسم بالا نمیومد. دستم شروع کرد به لرزیدن. آب دهنمو به زور قورت دادم. با بدبختی دهنمو باز کردم و گفتم "سالار من..." خودمم صدای خودمو نشنیدم. بقیه حرفم با ضربه پشت دست سالار و طعم خون ماسید توی دهنم و پرت شدم روی خورده شیشه ها و کف دستام سوخت. سالار موهامو گرفت و تن بی روحمو کشید بالا و محکم پشتمو چند بار کوبید به دیوار و در حالی که فریاد میزد گفت "چه گوهی خوردی روژان؟! چه غلطی کردی؟! کدوم گوری بودی؟! جنده شدی؟! آره؟! زیر چند نفر خوابیدی؟! میکشمممممتتتت روژان. مثل سگ میکشمت. زنده از این اتاق نمیری بیرووووووون. زنده نمیذارمت هرزه عوضیییی"
سالار فحش میداد و میزد و میکوبید و خورد میکرد. تازه معنی نگاه تَری رو فهمیدم. نگاه خالی شراره و تن درب و داغونش. کم کم زیر ضربه های سالار بی حس شدم. دیگه نه میشنیدم چی میگه و نه چیزی رو حس میکردم. بهوش که اومدم کسی توی اتاق نبود. همه تنم درد میکرد. نمیتونستم حرکت کنم. نمیدونم چقدر گذشت که عسل اومد توی اتاق. برای اولین بار تو نگاهش از نفرت و کینه خبری نبود. نگاهش برام اصلا آشنا نبود ولی رنگ دلسوزی داشت. سریع اومد کنارم و گفت "خوبی روژان؟" مسخره تر از این نمیشد که عسل حالمو بپرسه! رفت و چند لحظه بعد با تَری و نگار اومدن بالا سرم. تَری دستامو گرفت تو دستاش و گفت "خدا رو شکر که بهوش اومدی" نگار موهای قهوه ای مش کرده اشو مثل همیشه بالای سرش مدل گوجه فرنگی جمع کرده بود. یه نگاه به سِرُمم کرد و گفت باید یه چیزی بخوری. گیج بودم و درد داشتم. خواستم چیزی بگم اما لبامو نمیتونستم تکون بدم. تَری گوششو آورد نزدیک لبم و گفت "آروم بگو" سعی کردم لبامو یه کم باز کنم و بگم "درد دارم" رو به نگار گفت "درد داره میتونی یه مسکن بهش بزنی؟" نگار گفت "نه بهتره تحمل کنه از دیروز تا حالا بیهوش بوده باید اول یه چیزی بخوره بعد"
تَری به زور آب مرغ و گوشت میریخت تو حلقم. مثل خواهر تر و خشکم میکرد. نگار هوامو داشت و هر موقع خونه بود بهم سر میزد و سرممو کنترل میکرد. تَری نمیذاشت جز عسل و نگار کسی بیاد تو اتاق. طول کشید تا تونستم از جام بلند بشم. شانس آورده بودم که شکستگی نداشتم. تو اون مدت ترانه همه اتفاقا رو برام مو به مو تعریف کرد.
سالار وقتی میاد خونه و میفهمه شراره زهرشو چطور ریخته میگیرتش زیر مشت و لگد. شراره انگار میدونست و منتظر چنین روزی بود اما براش مهم نبود. چون خودش خیلی وقت بود که از چشم سالار افتاده بود. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که منو برای همیشه از چشم سالار بندازه که موفق هم شد. سالار هم دیگه کاری از دستش برنمیومد.
تَری گفت "سالار خونه رو رو سر شراره خراب کرد ولی شراره صداش درنیومد. سگ جونیه خودش خودشو از زیر دست سالار کشید بیرون. ولی تو چیزی نمونده بود ریق رحمتو سر بکشی. من و عسل جنازتو از زیر دست سالار کشیدیم بیرون" بعد یه لبخند گل و گشاد زد و گفت "چند تا ضربه هم به سلامتی تو نوش جان کردیم" سعی میکرد شوخی کنه و بخندونه منو "خودمونیما روژان تو چطور با این هرکول زندگی میکردی؟! لامصب چقدرم دستش سنگینه! ناز و نوازشش چه جوریه؟ احتمالا نازت که میکرده میچسبیدی به سقف نه؟!"
تَری چرت و پرت میگفت و سعی میکرد حال و هوامو عوض کنه ولی دلمرده تر از اونی بودم که بتونم دل مهربونشو حتی با یه لبخند خشک و خالی خوش کنم. یک ماه بعد سالار اومد دنبالم و بی هیچ حرفی منو برد. تو اون مدت شراره رو دیگه ندیدم. فکر کردم همه چی تموم شده. فکر کردم سالار مثل سابق باهام رفتار میکنه اما به محض رسیدن به خونه با عصبانیت گفت "کپه مرگتو تو اتاق بغلی میذاری" وقتی سکوتمو دید داد زد "افتاد؟" با بغض گفتم "آره" و خودمو کشیدم تو اتاقی که پر از عکسای نیم تنه برهنه سالار بود. وقتی در خونه رو کوبید و رفت بغضم ترکید و به حال و روزم زار زدم.
نیمه شب اومد خونه. در اتاقو چنان باز کرد که چند بار برگشت و خورد به دیوار. از صدای در زهره ترک شدم. رو پاهاش بند نبود. نور توی هال یه کم اتاقو روشن کرده بود. هر موقع مست میکرد هوشیارتر از همیشه میشد. خودشو انداخت روم و تو تاریکی خیره شد تو چشمام. چشماش انگار سیاه تر از همیشه شده بود. هم دلتنگ بوی نفساش بودم و هم بوی تند مشروبی که خورده بود اذیتم میکرد. تو چشماش نگاه کردم و با دلتنگی و بغض گفتم "سالار جان؟" ابروهاش گره خورد تو هم و گفت "خفه شو روژان! فقط خفه شو!" از لحن سرد و جدیش و حرفی که زد وا رفتم. نتونستم جلو اشکامو بگیرم. بی توجه به هق هق من کمربندشو باز کرد و شلوار و شورتشو تا نیمه داد پایین. دلم میخواست میشد همون سالار سابق. دلم میخواست دستای گرمشو بکشه به همه جای تن خسته و داغونم. دلم میخواست همه تنمو بلیسه و بمکه. دلم میخواست تو آغوشش گذشته رو فراموش کنم ولی با خشونت شلوار و شورتمو تا زانوم کشید پایین و کیر سفت شدشو خشک خشک و به زور فرو کرد تو کسم. گریه میکردم و سالار وسط پاهام محکم و با حرص کمر میزد. کسم درد گرفته بود و میسوخت. صدای گریه ام بلندتر شد. با دستش جلو دهنمو گرفت و فشار داد. گریه باعث شده بود راه نفسم بند بیاد. داشتم خفه میشدم ولی بی توجه کیرشو تو کسم عقب جلو میکرد. وقتی دید نفسم دیگه بالا نمیاد دستشو برداشت. تو هق هق گفتم "تو رو خدا سالار، تو رو خدا نکن، تو رو خدا بسه، مُردم" چونه امو گرفت تو مشتش و فشار داد و گفت "خفه میشی یا خودم خفه ات کنم؟" نمیدونم چقدر طول کشید تا کمرشو خالی کرد. همه وزنشو انداخت روم. نفسای تند و داغش میخورد به گردنم. هق هقم قطع شده بود و بی صدا اشک میریختم. چند دقیقه به همون حالت موند و بعد خودشو کشید کنار و از اتاق رفت بیرون. با تن و روح له شده به پشت چسبیده بودم روی تخت. حس میکردم با تخت یکی شدم. کاش از پیشم نمیرفت. کاش تا صبح تنش روی تنم میموند. کاش تو همون حالت میمردم.
چند روز بعد سالار شوک بعدی رو وارد کرد. داشتم غذای مورد علاقه اش رو درست میکردم که از راه رسید و گفت "پاشو به خودت برس چند ساعت دیگه مشتری میاد دنبالت" کاسه بلور از دستم افتاد کف سرامیک آشپزخونه و تیکه تیکه شد. باورم نمیشد. فکر کرده بودم دیگه راحت شدم. اخماش رفت تو هم و با عصبانیت گفت "چیه؟! بار اولته که کُپ کردی؟! این اداها رو واسه من درنیار! جمع کن گندی رو که زدی و بعد هم برو حاضر شو"
دنبالش رفتم تو هال و با التماس گفتم "تو رو خدا سالار" برگشت یه کشیده خوابوند زیر گوشم و داد زد "بار آخرت باشه اسم منو به زبون میاری. یا مثل بچه آدم آماده میشی یا میگم بیاد همینجا جلو خودم جرت بده" برام مهم نبود دوباره زیر مشت و لگدش له و لورده بشم. باید حرفامو میزدم. باید میگفتم چی کشیدم تو اون مدت. چرا نمیخواست قبول کنه که من چاره ای نداشتم. چرا همه چی رو از چشم من میدید؟ چرا چشمشو به روی واقعیت بسته بود؟ دستاشو گرفتم و چشمای وحشت زدمو دوختم تو چشمای سیاه و طوفانیش و گفتم "سالار بکش منو ولی با من چنین کاری نکن. تو رو خدا رحم کن بهم. سالار کدوم گوری باید میرفتم بدون تو؟ چه غلطی باید میکردم؟ مگه خودت از چوبه دار پایین نکشیدی منو؟ مگه خودت پناهم نشدی؟ چرا با من این کار رو میکنی؟ ببر تحویلم بده بذار راحت بشم ولی این کار رو با من نکن. دیگه نمیتونم. دیگه نمیکشم. خسته شدم... به خدا خسته شدم..." مثل مسلسل حرف میزدم و بهش مهلت حرف زدن نمیدادم. نفسم کم کم بند اومد و بقیه حرفام با هق هقم قاطی شد. سُر خوردم روی زمین جلوی پاهاش و زار زدم. نه داد و هوار کرد، نه کتکم زد. سکوتش کشنده بود. منتظر بودم حرفی بزنه. منتظر بودم بغلم کنه و بگه روژان همه چی تموم شد. بگه روژان دیگه تنهات نمیذارم. بگه... صدای موبایلش رویاهامو ریخت به هم. وقتی گفت "ساعت 9 میتونی بیای دنبالش" فهمیدم برای همیشه برای سالار تموم شدم. نگاه پر از کینه شراره یه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمیرفت. خیره شدم به رو بروم. حتی عرضه نداشتم خودمو بکشم یا برم خودمو معرفی کنم و از این وضعیت خلاص بشم.
جلوی چشمای سالار حاضر شدم. وقتی رفتم تو کوچه یه بی ام و مشکی منتظرم بود. نشستم تو ماشین. خیره شد بهم. با نگاهش داشت لختم میکرد. گفت "من کامرانم" منتظر شد خودمو معرفی کنم. میدونستم اسممو میدونه و داره افه میاد. حرفی نزدم. گازشو گرفت و رفت. تو آسانسور باز خیره شد بهم. زبونشو آورد بیرون و با یه حالتی که چندشم شد با زبونش بهم اشاره کرد و بعد کشیدش تو دهنش و گفت "خوشگل تر و سکسی تر از اونی هستی که شنیده بودم" همسن و سال سالار بود با قد متوسط و هیکل پُر. یه نمه شکم داشت. بهش میومد بازاری باشه. وقتی تو آسانسور خودشو چسبوند بهم و زبونشو کشید روی گونه ام و زیر گوشم گفت "از اون کردنیاییییییییییی" تو دلم گفتم از اون دیوونه هاست و خدا به دادم برسه.
وقتی رفتیم توی خونه و چشمم افتاد به مردی که تکیه داده بود به اپن آشپزخونه شوکه شدم. قد بلند و چهارشونه و تقریبا خوش قیافه بود. یه جین آبی یخی پاش بود با یه تیشرت سفید. کامران خودشو از پشت چسبوند بهم و دستاشو گذاشت لای پاهام و باز زبون کشید به گونه ام و رو به دوستش گفت "داری آرش خان؟! نگفتم تو فقط صبر کن ببین کامی چه میکنه؟! خدا وکیلی تو عمرت چنین تیکه ای زمین زدی؟" آرش یه قلوپ از گیلاس مشروب توی دستش خورد و سر تا پامو برانداز کرد و گفت "کسکش اینو از کجا بلندش کردی؟" هنوز از شوک در نیومده بودم که کامران دستشو لای پام فشار داد و گفت "سالار انداخته تو بغلم. میدونی چند چوب آب خورده؟" ابروی چپ آرش رفت بالا و در حالی که نزدیکمون میشد گفت "سالار؟! انداخته تو بغل تو؟! اونم این تیکه رو! ناپرهیزی کرده!" خودمو از بغل کامران کشیدم بیرون و گفتم "معلومه اینجا چه خبره؟!" صدام میلرزید. دستم میلرزید. قلبم مثل قلب گنجشک میزد. کامران زد زیر خنده. به آرش که ساکت وایساده بود، اشاره کرد و گفت "اووووووف ببین چه تی تیشیه!" بعد دوباره خودشو بهم چسبوند و باز زبونشو کشید روی صورتم و گفت "نترس جیگر تا پنج نفرو حساب کردم ولی قراره فقط دو تا کیر کلفت بخوریییییی"
حالم خراب شد. باورم نمیشد سالار باهام چنین کاری کرده باشه. کامران از پشت دکمه های پالتومو باز کرد. دکمه های شلوارمم باز کرد و دستشو برد توی شرتم و شروع کرد به مالیدن. آرش فقط خیره با چشمای هیزش نگاه میکرد. سعی کردم به خودم مسلط بشم. سرمو برگردونم سمت کامران و گفتم "اول با تو؟" دوباره زد زیر خنده. خنده هاش رو اعصابم بود. برم گردوند. یه دستشو گذاشت روی کونم و دست دیگشو از جلو دوباره کرد تو کسم و فشار داد و شروع کرد به مالیدن و گفت "یعنی دلت نمیخواد دو تا کیر کلفت همزمان تو کس و کونت برررره؟" قلبم ریخت. از اول هم حدس زده بودم ولی بازم ته دلم امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم.
قبل از این که بریم توی اتاق خواب بهم مشروب دادن. خوردم که کمتر عذاب بکشم. کامران تنمو میمالید و لباسامو با ولع یکی یکی در آورد. خودشم لخت شد. کیرش کاملا شق شده بود. کلفت و بزرگ بود. زیر کیرشو گرفت و چند بار تکونش داد و گفت "چطوره؟ خوشت میاااااد؟" آرش از پشت بغلم کرد. لخت و داغ بود تنش. کیرشو گذاشت لای چاک کونم و فشار داد. کامران از جلو چسبید بهم و کیرشو مالید روی کسم. یه کیر از پشت و یه کیر از جلو. فشارم میدادن و سینه هامو میمالیدن. داشتم بینشون له میشدم. بعد سه تایی رفتیم رو تخت. کیر آرش از کیر کامران بزرگتر بود. کامران نیم خیز نشست و تکیه داد و سرمو گرفت وسط پاهاش و گفت "بخورش که داره میترکه" کیرش تو دهنم جا نمیشد. سرمو گرفت و فشار داد و کیرش خورد ته حلقم. عق زدم ولی درش نیاورد. آرش یه کاندوم کشید روی کیرش و انگشت شستشو فرو کرد تو سوراخ کونم. با انگشتش یه کم کونمو باز کرد و بعد سر کیرشو فشار داد. کامران داشت خفه ام میکرد و آرش کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و جر خوردم. با هر حرکت آرش، کامران کیرشو بیشتر تو دهنم فشار میداد. با هر بدبختی بود کیر کامرانو از دهنم کشیدم بیرون و یه نفس کشیدم و گفتم "صبر کن" چشماش خمار بود. یه نخ سیگار آتیش زد و خیره نگام کرد. آرش همونجور که تو کونم عقب جلو میکرد سیگار رو از کامران گرفت. میترسیدم از دستشون بیفته. سیگار کوفتیشون که تموم شد کامران یه کاندوم کشید سر کیرش و برم گردوند. با کون منو نشوند روی کیرش. چون آرش تازه از کونم در آورده بود دردم نیومد. بعد منو خوابوند رو خودش و سینه هامو گرفت تو مشتش و شروع کرد به کمر زدن. صدای آه و اوهش داشت گوشمو کر میکرد. حالا آرش درست جلوم بود. خواست بذاره تو کسم که گفتم "کاندومو عوض کن"
بهش انگار سنگین اومد. یه کاندوم نو کشید رو کیر مثل عَلَمش و گفت "همچین بگاممممت که نتونی دیگه نطق کنی" وقتی کیرشو فشار داد تو کسم نتونستم جیغ نزنم. کسم تنگ تر از همیشه شده بود. داشتم جر میخوردم. سعی کردم نذارم ولی کامران دستامو تو دستاش قفل کرد دور شکمم و به خودش فشارم داد و آرش کیرشو فرو کرد تو کسم. اشکم داشت درمیومد از درد. لبمو گاز گرفتم که اشک نریزم. کامران کیرشو تو کونم نگه داشته بود و آرش وسط پام تو کسم کمر میزد. سعی کردم بلند بشم از جام ولی کامران نمیذاشت. لاله گوشم زیر دندونای کامران ذق ذق میکرد. بی شرفا یه چیزی مصرف کرده بودن وگرنه هر خر دیگه ای بود باید کمرش چند بار خالی میشد. وقتی آب آرش با فشار پاشید تو کاندوم افتاد روم. نفس نفس میزد. صدای کامران در اومد که "کسکش بکش کنار هیکلتو خفه شدم" آرش ولو شد روی تخت و کامران منو دمر خوابوند و افتاد روم. پاهامو با پاهاش جفت کرد و شروع کرد تو کونم تلنبه زدن. انقدر محکم عقب جلو کرد که به چند دقیقه نکشید که آبش با فشار خالی شد توی کاندوم. ولو شد سمت راستم. نا نداشتم تکون بخورم. دلم نمیخواست ریختشونو ببینم. دهنمو سرویس کرده بودن. صدای فندک اومد و بعد بوی سیگار پیچید توی اتاق. آرش بود. چند تا پک زد و بعد دادش دست کامران. کامران سرمو از تو بالش بلند کرد و گفت "میکشی؟" با سر اشاره کردم نه.
به زور از جام پا شدم. رفتم دستشویی و خودمو شستم. لرز کردم. جون تو تنم نمونده بود. وقتی برگشتم تو اتاق نبودن. نشستم لبه تخت. کامران اومد تو اتاق و وقتی دید دارم میلرزم گفت "بیا یه چیزی بزن گرم شی" چند پیک مشروب خوردم باهاشون و آرش همونجا رو مبل منو کشید تو بغلش و شروع کرد به مالیدن کسم. کامران یه کم مشروب ریخت نوک سینه هام و بعد یکی یکی کشیدشون تو دهنش. انگشتای آرش یکی یکی رفت تو کسم و کم کم خیس شدم. آرش زیر گوشم گفت "جووووووووووووووون حال اومد کسسسست؟ دلم میخواد ببینم اومدنتووووو جیییییگگگگر" انگشتای آرش تو کسم عقب جلو میشد و کامران با شستش چوچولمو میمالید. مشروب داغم کرده بود. بعد از اون همه درد حالا بعد از مدت ها داشتم تو بغل دو تا مرد حال میکردم. کیر آرش زیرم داشت باد میکرد. حرکات دستش سریع تر شد و کامران چوچولمو محکم تر مالید. آرش زیر گوشم با لحن حشریش زمزمه کرد "آررررره بییییا اووووووف خیس خیس شدییییییی بیا تو دستم بیا میخوام همه آبتو خالی کنی تو دستتتتمممم. جووووون چه خماریییی شدییییی" یهو کمرم بلند شد و چند بار به شدت تنم لرزید و توی بغل آرش و زیر دست کامران ارگاسم شدم.
هر دو روانی بودن. تلافی حال دادنشونو تا صبح با وحشی بازی سرم درآوردن و چند بار دیگه دو تایی کس و کونم رو یکی کردن. دم ظهر کامران جنازمو تو کوچه پیاده کرد. سالار خونه نبود. ترجیح میدادم اون لحظه نبینمش. چند ماه گذشت. تو اون مدت کمتر از زمانی که خونه شراره بودم کار میکردم. مشتریایی که سالار جور میکرد خیلی پولدارتر از مشتریای قبلیم بودن. هر موقع هم هوس میکرد خودش باهام میخوابید و خالی که میشد ولم میکرد. خیلی وقت بود دیگه مثل سابق دلم برای پوست تیره و سر سینه پهن و بازوهای پُرش ضعف نمیرفت. برام شده بود یکی مثل بقیه. تا این که سالار واسه کار چند روزی رفت شهرستان. یه قرار گذاشته بود و بهم گفته بود چه روزی و چه ساعتی طرف میاد دنبالم. وقتی نشستم تو ماشین همین که چشمم افتاد به آرش خواستم پیاده بشم که در رو قفل کرد. با این که گفت تنهاست ولی باورم نشد. دیگه حاضر نبودم با هیچ کدوم اون دو تا روانی بخوابم. وقتی زبون خوش حالیش نشد چنان به سر وصورتش پنجول کشیدم که چند تا فحش پدر مادر دار نثارم کرد و از ماشین پرتم کرد پایین. فکر میکردم سالار تهران نیست و تا چند روز دیگه که برگرده آبا از آسیاب میفته. ولی فرداش هم کس و کونم رو یکی کرد، هم چنان کتکی خوردم که تا یک ماه نتونم زیر کسی بخوابم. هر چی بود کتک خوردن از سالار قابل تحمل تر از خوابیدن زیر یکی از اون دیوونه های روانی بود.
تا این که یه شب مردی اومد دنبالم که به محض دیدنم فکر کردم جن دیده. چنان بهم خیره شد و چنان چشماش گشاد شد که فکر کردم لابد شاخ داره روی سرم. با تعجب و حیرت خیره شده بود بهم و ازم چشم برنمیداشت. طول کشید تا استارت بزنه. نمیدونستم چی پشت نگاهشه. نگاهش برای من حتی آشنا نبود ولی نگاه اون چیز دیگه ای میگفت...
من نیما هستم و نوزده سالمه، قد متوسط چهره ی نسبتا خوب، هیکل خوب ( شنای حرفه ای کار میکنم ) و یکمم سبزه و البته خیلی اجتماعی .
سه سال پیش وقتی میخواستیم طبقه پایین خونمونو اجاره بدیم بعد از اینکه چندتا خانواده اومدن دیدن بلاخره با یکیشون به توافق رسیدیم و قرار شد فردا عصر قرارداد و اینا تنظیم شه، ولی چون با بنگاه ملکی هنوز هماهنگ نکرده بودیم فردا صبح دوباره یکی دیگه فرستاد. یه خانواده چهار نفره که دوتا دختر مامانی هم داشتن !
من خیلی اهل دختر بازی نبودم ولی از چهره ی دختر بزرگه خیلی خوشم اومد و با اینکه قیمتی که میخواستن پایینتر از قبلیا بود من به بابام اصرار کردم که با اینا قرارداد ببنده !
بابامم که فهمیده بود واسه چی میگم قبول نکرد ولی وقتی خواهرمم گفت اینا دخترن و توی خونه اطمینانش بیشتره بابام بلاخره راضی شد .
ما خانواده ی خیلی مذهبی نداریم ولی خب به خیلی از مسائل معتقدیم و اصلا هرکی به هرکی نیست .
خلاصه اومدنو ساکن شدن. دختر کوچیکه که اسمش پرند بود 3 ماه از من کوچیکتر بود یه هیکل باریک و قد متوسط و پوست خیلی صاف و روشن و موهای مشکی و چشم مشکی، بزرگه ( پرستو ) دوسال از من بزرگتر بود هیکلا مثل خواهرش بود ولی سبزه تر و خیلی جذابتر بود .
دوسال اول ما رابطمون نسبتا با اینا خیلی خوب شد و زیاد رفت و آمد داشتیم . من برخلاف تصور همه از پرستو خیلی بیشتر از پرند خوشم میومد و همش سعی میکردم با اون ارتباط داشته باشم . دوسال پیش تابستون یکروز پرستو زنگ زد به من که ویندوز کامپیوترش خراب شده، قرار شد بیاد تا هم درستش کنم هم یادش بدم . با یه مانتو و شال اومد و خیلی قابل دید زدن نبود ! بعد از اینکه کارمون تموم شد ازم پرسید میتونم توی درست کردن یه پاور پینت هم کمکش کنم منم که از خدام بود بیشتر باهاش باشم قبول کردم .
قرارشد فردا صبح برم خونشون، وقتی رفتم فهمیدم تنهاست. مامان باباش هردو کارمند بودن و تا بعد از ظهر نمیومدن .برای اولین بار بود که باهاش تنها بودم، یه شلوار لی خیلی تنگ و یه تاپ سفید رنگ آستین بلنده خیلی تنگ پوشیده بود و یه شال هم انداخته بود روی سرش مثلا ! منکه واقعا تو کفش بودم چون حجم سینه هاش کاملا زده بود بیرون و فکر و ذکرم این بود یعنی میشه یه روز من این سینه هارو داشته باشم! پرند رفته بود خونه ی یه دوستاش، بعد از حدود یک ساعت اومد و انگار متوجه اومدن من نشده بود ( هرچند بعدش گفت از صندلای دم در فهمیده بودم هستی! ) رفت توی اتاقش و بعد از ده دقیقه یهو اومد توی اتاق پرستو با چه لباسیییی ! یه دامن 20 سانتی و یه دوبنده ی کاملا برهنه! اینطوری بگم که 80 درصد لخت بود. تا اومد تو اتاق برگشت منو دید گفت وااااااااای تو اینجا چیکار میکنییییی بعد پرستو گفت اومده پاور به من یاد بده این چه وضعیه برو لباس درست بپوش ! با این حال یه 30 ثانیه ای داشتم دید میزدم! وقعا هیکل رو فرمی داشت، بعلاوه اینکه برخلاف تصور من که فکر میکردم اکثر دخترای ایرانی فقط یه قسمتایی از بدنشون رو شیو میکنن یدونه مو روی تنش نبود.
رفت لباسشو عوض کرد، البته پرند و مامانش هیچوقت جلوی من روسری نداشتن و لباساشونم معمولا خفنتر بود.
اونروز من همش تو فکر اون بدن بودم و کلا پرستو رو فراموش کرده بودم که آخر شب پرند بهم اس داد. و بحث صبح رو کشید وسط منم بهش گفتم که هیکل قشنگی داره و .... این بود مقدمه ی شروع ارتباط جدیمون. بعد از سه ماه روزایی که جفتمون تو خونه تنها بودیم و پرستو دانشگاه بود ( ما هردو پیش دانشگاهی بودیم و سه روز اول صبح و سه روز دوم بعد از ظهر میرفتیم ) چهارشنبه ها پرستو کلاس داشت صبح و ما تا ظهر توی خونه بودیم باهم ولی خب سکس نداشتیم و خلاف سنگینمون لب بود .
یه روز وقتی داشتیم حرف میزدیم بحث خود ارضایی شد و پرند گفت من هروقت میخوام خودارضایی کنم فقط تورو تصور میکنم منم گفتم منم همینطور و بغلش کردمو یه 5 دقیقه ای ازش لب گرفتمو واسه دفه اول دستمو از زیر دامنش بردم رو شرتش و کسشو میمالیدم، خیلی حشری شده بود و اصلا هم مخالفتی نداشت ...
بعد بهم گفت اگه بخوام منو ارضا میکنه ولی لباساشو در نمیاره ! منم از خدا خواسته قبول کردم، ولی اونروز نمیشد دیگه، قرار شد هفته دیگه از صبح برم خونشون و ...
چهارشنبه شد و من رفتم پایین، دیدم یه تاپ شلوارک سر هم صورتی رنگ تننننگ پوشیده، طوری که سوتینش کاملا پیدا بود و بدنشم کاملا مشخص.
اومد توی بغلم و حسابی ازش لب گرفتم، بعد باهم رفتیم توی اتاقش و خوابیدم رو تخت اونم اومد روم و بعد از یه لب کوچیک شروع کرد آروم لباسامو در آوردن تا رسید به شورتم، کیرم واقعا شق شده بود و از شورتم سرش زده بود بیرون، اول سرشو یکم لیس زد بعد کامل درآورد شرتمو و شروع کرد به خوردن، واقعا انتظار نداشتم دختری تو این سن اینقدر خوب اینکارو انجام بده، منم چون دفه ی اولم بود خیلی زود تحریک میشدم و میکشیدمش بالا و ازش لب میگرفتم بعد از 8-9 دقیقه دستمو انداختم زیر بلوزش ببینم عکس العملش چیه دیدم انگار هیچ مخالفتی نداره! منم آروم کشیدم و از سرش درآوردم و همونطوری بغلش کردم و سوتینشم باز کردم !! بعد که نگاش کردم دیدم یه لبخند رو لبشه منم خوابوندمشو شروع کردم به خوردن سینش و با زبونم نوکشو تحریک میکمردم، اونم شروع کرد یواش آه و ناله کردن که منم خیلی دوست داشتم، سینشو میخوردم و کسشو ماساژ میدادم، کسش واقعا داغ شده بود و خیلی هوایی شده بودم واسش، وقتی حسابی تحریک شده بود دستمو بردم زیر کش شلوارش و در گوشش گفتم برم؟! گفت برو!! خیلی خودمو کنترل کردم که پاره نکردم شلوارشو از شدت ذوق!! دیگه حالا فقط شورتش مونده بود! افتاد روم و کسشو دقیقا گذاشت رو کیرم و شروع کرد خوردن گردنم و لبم و کسشو رو کیرم تکون میداد، شرتش خیس و داغ بود!
برگشتم و خوابیدم روش اینبار بدون اینکه ازش سوال کنم شرتشو از پاش کشیدم و اونم یه تکونی به خودش داد که از پاش در بیاد !
وااای ! یه کس خوشکل که واقعا انتظار دیدنشو نداشتم و فکر میکردم این دخترا تو فیلم سکسیا آدم فضایین که کساشون انقد نازه !
پاشو باز کردم و رفتم سراغش وقتی شروع کردم به لیس زدن پاهاشو محکم کرد طوری که نمیتونستم سرمو بیارم بیرون و آه نالش خیلی بلند شد، خودشم سینه هاشو میمالید و با یه دستشم دستمو گرفته بود و هروقت دستمو فشار میداد میفهمیدم از این کار بیشتر خوشش اومده منم با اینکه اولش بلد نبودم ولی بعد انقد خوب اینکارو کردم که یدفه دیدم داره کلمو له میکنه و آروم چندتا تکون کوچیک خورد و فهمیدم ارضا شده پاهاش شل شد ولی چون میدونستم دخترا چندبار میتونن پشت سر هم اصلا ولش نکردم و شروع کردم به خوردن پاهاش و کسش و یواش یواش اومدم تا رسیدم به لبش که دیدم انگار دوباره جون گرفت و گفت حالا نوبته توئه، همینطوری که خوابیده بود پاهاشو بستمو کیرمو کردم بین پاش رو کسش که هم خیلی داغ بود هم لیز و شروع کردم تلنبه زدن که دیدم دارم ارضا میشم، کیرمو چند با زدم رو کسش و بهش گفتم به شکم بخواب، گفت میخوای چیکار کنی من از پشت نمیتونم گفتم نه میخوام بین کونت بمالم، خواستم تف کنم که لیز شه چشمم افتاد به یه کرم مرطوب کننده کنار تختش برداشتم و کیرمو حسابی لیز کردمو خوابیدم روش واقعا کون خوشکلی داشت و تصمیم داشتم ارضا شم باهاش شروع کردم به مالیدن، پرند هم با دستش از زیر چوچولشو میمالید خیلی حشری شده بودم و چون میخواستم ارضا شم ول نمیکردم هی تندش کردم تند تند که یدفه در رفت .... و رفت اونجایی که نباید میرفت !
چون خیلی محکم میزدم پردشو زده بود و یه جیغ نسبتا بلند کشید که هرچی حس داشتم پرید. البته همسایه های ما صدای رگبار گلوگله هم بشنون به کسی کاری ندارن جیغ که هیچی! واسه همین نگران اون قضیه نبودم، کشیدم از کسش بیرون دیدم بله، پره خونه .
پرند هم برگشت و وقتی کیر خونیه منو دید فهمید و زد زیر گریه!
گفت بد بخت شدم حالا به بابام چی بگم !!
منم داشتم آرومش میکردم که اشکالی نداره اصلا باهم ازدواج میکنیم یا میشه ترمیمش کرد و اینا که یهو در اتاق باز شد !
پرستو کلاس آخرش کنسل شده بود و اومده بود خونه، تا مارو دید یه خنده ای کرد گفت شما دوتا دارین چه غلطی میکنین اینجاااا !
من سریع پاشدم شلوارمو پوشیدم ولی پرند از جاش تکون نخور و دوباره زد زیر گریه ! پرستو فهمید انگار قضیه غیر عادیه،، گفت چته حالا چرا گریه میکنی ؟ بیخود اشک تمساح نریز چون من حتما به مامان میگم داشتی با این شاخی شمشاد چه غلطی میکردین، پرند هق هق کنان گفت پرستوهه من دیگه دختر نیستم ! پرستو تا اینو شنید پرید رو تخت گفت چی ؟ مگه چیکار کردیین ؟ ولی قیافش یه طوری شد و اخمش باز شد و تازه یه خنده ای هم اومد رو لبش که من داشتم کف میکردم ! شروع کرد به دلداری پرند ولی از هر در رفت فایده نداشت، آخر سر گفت طوری نیست عزیزم، منم دختر نیستم !! اینو که گفت پرند عین برق گرفته ها گفت چییییی ؟! یعنی تو هم ...گفت نه! جریان داره، به هیچ احدی تاحالا نگفتم ولی حالا به تو میگم! ( منم انگار نه انگار که اونجام! ) پارسال من رفتم خونه تینا اینا ( دوستش ) که یه فیلم لز گذاشت، ماهم جوگیر شدیم شروع کردیم به ور رفتن بهم، تینا داشت مال منو میخورد که عوضی یهو انگشتشو کرد تو، بعدشم گفت ببخشید مست بودم حالیم نبود. ولی بعد فهمیدم دوست پسرش پرده خودشو زده و میخواسته منم مثل خودش شم.
پرند سرشو برگردوند گفت داری دروغ میگی، هرچی از اون اصرار از پرند انکار که یدفه برگشت به پرستو گفت اگه راست میگی بذار نیما بکنه توت تا من مطمئن شم !!!
منو میگی ! دوباره شق کردم اونم چه جووور ! پرستو زد زیر خنده گفت چی میگی بیشعور مگه من مثل توام ! پرند گفت اشکالی نداره، پرستو جونم بذار خیالم راحت شه، توروخداااا اصلا خودم انگشتمو میکنم تو خواهش میکنم ...
پرستو برگشت به من یه نگاهی کرد بعد شروع کرد لباساشو در آوردن! میتونست راحت منو دک کنه ولی اینکارو نکرد، فهمیدم بدشم نمیاد دیدش بزنم ! ولی به مخیلمم نمیخورد که ... !
لباساشو غیر تاپش در آورد و چاردستوپا شد رو تخت و بدون توجه به پیشنهاد دوم پرند ( انگشت ) به من نگاه کرد گفت بفرمایین نیما خان، این خواهر مارو مطمئن کنین !! کیرم داشت شلوار لی رو پاره میکرد ! نمیدونستم شوخی میکنه یا جدی میگه ! به پرند نگاه کردم دیدم داره میخنده گفت بروو ! منم دیدم این فرصتا تو خوابم پیش نمیاد رفتم لب پرند رو بوسیدم، شلوارمو در آوردم و یکم دست کشیدم به کونش و کسشو مالیدمو و کردم توش !! وااااای عجب کسی بود، همون لحظه اول داشتم ارضا میشدم از بس این کس داغ و نرم بود منم ول نکردم شروع کردم به کردن، پرستو به پرند گفت حالا ثابت شد بهت ؟ پرند گفت آره قربونت برم ! تو همین فاصله من یه بیستا تلنبه زده بودم تو کسش !!!
برگشت گفت بد نگذره ؟! درش بیار دیگه، ولی صداش معلوم بود بدجور حشری شده و داره حال میکنه !
پرند اومد سمتم منم درش آوردم، کیرم قرمز شده بود و داشتم میمردم از شدت حشر! با دوتا دختر بودم از صبح تاحالا و هنوز ارضا نشده بودم، نگاه کردم دیدم ساعت 1 ظهره و مدرسه هم عملا توش شده امروز ...
یدفه پرند که همچنان لخت بود گفت پرستو حالا که مشکلی نداریم بیا امروز یه حالی سه تایی بکنیم !
گفتم الان پرستو پا میشه میزنه تو گوشش دیگه ! ولی سوال جالبی پرسید !! گفت مامان بابا چند میان امروز خونه !!؟
منو میگییییی کیرم که هنوز نخوابیده بود درست، دوباره بلند شد !!
پرند گفت تا 5 نمیان پاشو بریم اتاق مامان اینا که سه تایی بشه، راحت تر باشه تختش ! پرستو چیزی نگفت! و سکوت هم که علامت ... بعد چند ثانیه گفت فقط همین یدفه هاااا !
پرند گفت ایول خواهر باحال خودم !
رفت تو اتاق مامانش اینا، منم دست پرستو رو گرفتم و دستمو انداختم دور کمرش و شروع کردم به خوردن لباش! وااای به پرندم داشتم میرسیدم ! دستمو انداختم و لباسشو درآوردم و با همون ترفند بند سوتینشم باز کردم و رفتیم توی اون اتاق، پرند وارد شد با یه شیشه ویسکی ! گاهی بابام خیلی کم میخورد ولی من نه خورده بودم نه هیچوقت علاقه ای داشتم که بخورم، سه تا ته لیوان ریخت و منم بی مخالفت خوردم !
پرستو رو خوابوندم روی تخت و چهار دستوپا شدم اطرافش و شروع کردم به خوردن بدنش خودشم با دست چوچولشو میمالید، پرند هم اومد و از پایین شروع کرد ساک زدن واسه من ...
بعد کردم تو کس پرستو و با دوتا دستام پاهاشو نگه داشتم و حسابی تلنبه میزدم، پرند هم سینه های پرستو رو میخورد و باهاش بازی میکرد بعد از چند دقیقه دیدم دارم ارضا میشم کشیدم بیرون و انگشتمو کردم توش و چوچولشو لیس میزدم که شروع کرد به آه و ناله اونم با صدای بلند ! پرند هم سینه و لبو گردنشو ول نمیکرد بعد یدفه یه دستشو گذاشت رو کسش و یه آه همراه با جیغ کوچیک کشید بعد یه آبی از کسش اومد بیرون منم با دستم مالیدم به کس خودش و ماساژ دادم که تا آخر حالشو ببره ...
بعد پاشد منو کشید تو بغلش و شروع کرد لبمو خوردن ...
پرند گفت خیلی نامردین پس من چیییی ؟! منم همونطوری که روی پرستو بودم شروع کردم به لیس زدن گردن و گوش پرند .
بعد پرستو گفت حالا دیگه نوبت پرندست که یه حال اساسی کنه منم از روی پرستو بلند شدم و پرند رو بغل کردم و افتادم روش، اونم پاهاشو دور کمرم قفل کرد، منم شروع کردم به خوردن بدنش، بعد از چند ساعت سکس واقعا آبم داشت کیرمو از جا میکند، باورم نمیشد بتونم اینقد خودمو نگه دارم! یکم خودمو کشیدم بالا و با دستم اول کسشو یکم ماساژ دادم، بعد آروم شستمو کردم تو کسش که یه آخ بلند گفت ... منم واسه اینکه شل شه سینشو میخوردم و شستمو میکردم توش دیدم دیگه آخ تبدیل شده به آه منم کیرمو آرووم کردم تو کسش !! حالا بکن و کی نکن! دیگه گفتم قطعا تو همین وضع ارضا میشم ... تند تند تلمبه میزدم و چون پاهاش دور کمرم بود مجبور بودم تقریبا رو بدنش بخوابم و با دستم گاهی نک سینشو لمس میکردم، پرستو هم اصلا دخالتی نمیکرد و همینطوری نگاه میکرد و یواش سینه هاشو میمالید، دیگه داشت آبم میومد، تندش کردم ... بش گفتم داره میاد آبم ، گفت بپا توش نریزی منم کشیدم بیرون و یه دست بهش زدم که اندازه یه کف دست آب پاشید روی سینه هاش پرند هم با دست چند ثانیه مالید خودشو و اونم ارضا شد ...
ساعت 4 بود که من جفتشونو بوسیدم، قرار شد این قضیه به نزدیکترین دوستامونم گفته نشه و من رفتم ...
از اوندفه من چند بار دیگه هم با پرند سکس داشتم ولی بازم تو کف پرستو بودم ولی واقعا دلم نمیخواست از پرند بخوام که جورش کنه چون واقعا دوسش داشتم و نمیخواستم ناراحت شه.
تا اینکه پارسال توی اردیبهشت بود که پرند یه روز سه شنبه زنگ زد که بیا پایین، من میدونستم پرستو هست واسه همین حس کردم احتمالا یه خبراییه، سریع رفتم یه دوش گرفتم و شیو کردمو رفتم پایین، دیدم پرند با یه شلوار لی و یه لباس خیلی عادیه، یکم شک کردم، آروم گفت پرستو امروزخیلی دلش میخواست گفتم بهت بگم بیای یه حالی بهش بدیم ( قبلا بهم گفته بود اون روز اول واسه این پیشنهاد سکس دو نفره با پرستو رو داده که فقط پرستو از اون آتو نداشته باشه و اونم دستش پر باشه) واسه همین یکم تو حال تعجب بودم، گفت بهم لخت شو برو تو اتاق مامان بابام، گفتم حالا چه عجله ایه؟ گفت آخه داره با خودش ور میره، اینطوری بری سریع میری تو آغوشش و مخالفت نمیکنه، منم قبول کردم، لباسمو در آوردم و وقتی درو باز کردم .... چشمتون روز بد نبینه، بابام باباش و پرستو خانوم که منتظر دیدن این صحنه بودن انتظار میکشیدن، پرستو اومد از کنار من که کیرمو تا آسمون شق کرده بودم واسش رد شد و رفت بیرون، باباش اومد یه چک زد توی گوشم که همونجا کیرم ول شد پایین و بعدشم تا خونه ی خودمون از بابام چک و لگد و تو سری خوردم .
حلا قضیه چی بود! توی دانشگاه یه خاستگار واسه پرستو پیدا شده بود و وقتی به پرند گفته بود تازه یادشون افتاده بود که حالا بی پرده کی مارو میگیره ؟!!!
بعد که فکراشونو ریخته بودن رو هم تصمیم گرفته بودن به مامانشون غلطای اضافی که کردنو بگن، مامانشونم صااااااف گذاشته بود کف دست باباشون. اونم بدون اینکه به روی دختراش بیاره اصلا، به بابای من گفته بود، بابای منم کلا زده بود زیر همه چی .
تا اینکه بابام میگه اگه تونستین ظرف یه تماس از بالا لخت بیارینش تو اتاق من قبول میکنم .
اون عوضی هم دقیقا همین کارو کرد و من احمق با نیم متر کیر شق شده رفتم تو اتاق و اون وضع ...
سرتونو درد نیارم، کل هزینه ی ترمیم پرده جفت دخترا بعلاوه 20 میلیون رو از بابام گرفتن تا رضایت بدن و شاکی خصوصی نداشته باشم.
تازه قاضی گفت چون من احساس میکنم نقش دخترها خیلی زیاد بوده و سنتم کمه شلاق واست نمینویسم و حبسم فقط سه ماه ( خداییش دمش گرم قاضیه خیلی با معرفت بود و میدونست این دخترا چه عفریته هایین) .
چون سنمم از 18 گذشته بود رفتم زندان بزرگسالان، ولی بندی که توش بودم همه جرمشون از همین چیزا بود، کنکور هم نتونستم بدم.
آبرو حیسیتمم رفت پیش خیلیا .
از بعد از حبس هم تصمیم گرفتم دیگه به هیچ جنس مونثی اطمینان نکنم .
به شما هم توصیه میکنم خیلی مراقب باشین، این دخترا بد حیوونایین ...
اگه متن مشکلی داشت ببخشین چون من داستان نویس نیستم و فقط تجربمو خواستم بگم و دیگه هم چیزی نمیفرستم هرگز .
نوشته: pesarebad
زنم خیلی خوشگل بود و مامانی . کون و چشاش درشت بود و شکمش لاغر . دستا و پاهاش کشیده بود وصورتش گرد و پر از رمز و راز . شش سال ازش بزرگتر بودم . من سی سالم بود و اون بیست و چهار سالش که با هم ازدواج کردیم . حالا یه سال از اون زمان می گذره و من و خوشگل خانوم هنوزم که هنوزه نمیخواهیم که بچه دار شیم . من مهندس عمران بودم و کارم بساز و بفروش ساختمان بود . با پدرش شریک بودم . همه می گفتند که تیپ من و هنگامه با هم نمی خونه و اون باید با یکی خوش تیپتر از من از دواج می کرد. به خصوص این که اون تنها فرزند خونواده اش بود و خونواده اش کلی به اون توجه داشتند . و یه نکته مهم دیگه این که من هیچوقت نتونسته بودم اونو در سکس به ارگاسم برسونم از این نظر حس می کردم که نسبت به اون مدیونم و تا حدودی باید اونو آزادش بذارم که حتی اگرم شده با یکی دیگه حال کنه . نمی دونم چرا دچار یه همچین حالتی شده بودم که خیلی ها از اون به عنوان نوعی بی غیرتی یاد می کنن و جز این هم نمی تونه باشه . هر جا می رفتیم همه با یه حسرت خاصی به همسرم نگاه می کردند همه منظورم سایر مردا چه مجرد و چه متاهل اوناست . انگار بهم غبطه می خوردند . اوایلش احساس غرور می کردم ولی بعدا هم دلم به حال اونا می سوخت و هم هنگامه که در واقع اونو تو یه ویترین نگه داشته و نمیذارم که هیشکی ازش استفاده کنه و خودشم زیباییهای خودشو به همگان نشون بده . اون اولش خیلی سر بزیر و سر به راه بود وهر چه در اومد این من بودم که این جوری بارش آوردم. دلم می خواست که سکسی و فانتزی تر بپوشه و دل مردا رو ببره . شاید می خواستم این جوری بیشتر احساس غرور بکنم و پیش دیگران سرمو بالا بگیرم . یه مدل لباسای عجیب و غریب و لختی بهش پیشنهاد می دادم که تو مهمونیها و عروسی هابپوشه و اون خجالت می کشید . بهش می گفتمدر دنیای امروزه از این چیزا مده و مسئله ای نیست . البته اونم خیلی امروزی بود. ببین که این پیشنهادی های من چقدر افتضاح بود که حتی اون سختش بود .. یکی از این لباسا طوری بود که با یه حالت راه راه افقی و به رنگ مشکی فقط یه قسمتی از کون و کوس و جلوی پاشو پوشش می داد و نیمی از سینه هاشو . دلم می خواست اون لباس عجیب و غریبو به تن کنه . عروسی دختر عموم بود و هر کاری کردم قبول نکرد . عاشق ورق بازی بود ازش خواستم که با هم یه دست پاسور کنیم هرکی برد حرف اون باشه . من بردم و اونم حرفمو بر خلاف میلش گوش کرد .. نمی دونمچرا دوست داشتم گاییده شدن اونو توسط یکیدیگه ببینم . شاید از بس تو فانتزی های خودم اونو دربغل یکی دیگه تصور کرده بودم می خواستم زودتر از این فکر شوم خلاص شم و این شده بود ملکه ذهنم و یواش یواش یه خواسته قلبی من . هنگامه اول سختش بود ولی یواش یواش از این که می دید نقل و سوگلی مجلس شده احساس غرور می کرد . سعی می کردم زیاد دور و برش نپلکم تا اگه می خواد یه حالی بکنه راحت و آزاد باشه. هر چند اون اهل خیانت نبود ومن می خواستم که اون به اون دامی که می خواستم براش درست کنم بیفته . رفتم میون چند تا از جوونای غریبه . همشون به زن من چشم دوخته بودند و در مورد اون حرف می زدند . من داشتم لذت می بردم از این که هنگامه تو جه اونا رو به خودشون جلب کرده . -خودمونو به هم معرفی کردیم . بیشتر بایکی از اونا که خوش تیپ تر بود صحبت میکردم که اگه میشه یهجوری اونو با زن خودم جورش کنم و شاهد گاییده شدن همسرم باشم . -تورج جون اون زنه اون وسط عجب کوسیه ! چه قشنگ می رقصه اگه این دو تا تیکه لباسشو هم در میآورد سنگین تر بود . یه خورده باهاش خودمونی تر شدم تا بیشتر احساسات خودشو نشون بده . -من فکر کنم اهلشه وحید جان . برو جلو یه خورده باهاش برقص و ازش تعریف کن . اون همسر یکی از دوستامه و تا اونجایی که می دونم اهلشه وبا منم خیلی جیکه . ولی خب من چونزیاد تیپ حسابی ندارم باهام خشکه می لاسه و فقط بین ما حرفه و صحبت .. من الان میرم یه چیزی بهش میگم و میرم تو خودت می دونی و خودت . فقط ازش تعریف کن ..
وحید ظاهرا از دوستان خانوادگی عموم اینا بود و زیاد هم اهل صحبت نبود که از یکی بپرسه که مثلا شوهر این زنه کیه . منم بهش گفته بودم که شوهر هنگامه اینجا نیست و یه جوری مغلطه بازی در آورده بودم . قبل از این که از کنار زنم ردشم به وحیدهم گفتم وقتی رفتی پیش هنگامه اصلا و ابدا از شوهرش چیزی نمیگی .. از کنار هنگامه هم که رد می شدم بهش گفتم یه ساعتی سر ساختمون کار دارم بر می گردم .مجبورم که برم .. هرچند می دونستم که این یه ساعت واسه جوش دادن اونا کافی نیست و تازه هنوز زن من اون آمادگی فکری رو نداره . از طبقه بالای پذیرایی شاهد رقص دو نفره وحید و هنگامه بودم . دست وحید دور کمر زنمحلقه شده بود و از کمر لختش یواش یواش به باسنش می رسید .. از اون دور حس کردم که چشای هنگامه خمار و بسته شده و داره حال می کنه. خیلی زود تر از اونچه که فکرشو می کردم داشت به دام میفتاد . یه جوون خوش قیافه و تقریبا همسن خودش کهحتما از زیباییهای اونم تعریف کرده . ولی با همه اینها حس می کردم که هنوز به اون آمادگی ذهنی نرسیده که خودشو تسلیم کنه و این وحید کوس خل همیه خورده خجالتی بود و اگه من نبودم این چند قدمو هم بر نمی داشت . در هر حال دقایقی بعد به میون جمع بر گشتم و بازم در کنار وحید قرار گرفتم -چطوربود تونستی باهاش گرم بگیری -خوب بود ولی حق با تو بود با این که خوشش میاد ولی انگار دوست نداره پیشرفت داشته باشیم . حق با توهه تورج . -الان مجلس که تموم شد من اونو می رسونم خونه شون . فقط حواست باشه در مورد اون از کسی چیزی نپرسی . اون به منم حال نمیده . این شمارهموبایل هنگامه جونه . فردا صبح هر وقت که باهات تماس گرفتم و گفتم موقعیت جوره یه زنگ براش می زنی و ... یه چیزایی هم بهش یاددادم که بگه . -فقط حواست باشه قبل از تماس من بهش زنگ نزنی که کارا خراب میشه .. اون که داشت قند تو دلش آب می شدگفت هر چی تو بگی .. شماره خودشو به من داد . اون شب من و هنگامه پس از این که رسیدیم خونه رفتیم تو رختخواب و بر نامه سکس . مخصوصا می خواستم حالشو بگیرم که تشنه سکس باشه و هوس اونو داغونش کنه ولی از دست من کاری بر نیاد. زود آبمو خالی کردم و دراز کشیدم خوابیدم . صبح هم بعد از بیداری هر کاری کرد طرفش نرفتم و خستگی رو بهونه کردم . -عزیزم نمی دونم چمه شاید از بس خوشگل و تیکه های رنگارنگ تو عروسی دیدم دیگه یه خورده این کیر لعنتی از کار افتاده -تو که روز خوبت کیرت کاری نبود ولی چه غلطا .. زن به این خوشگلی و خوش اندامی داری چشت دنبال دیگرونه ؟/؟ --خب تنوع طلبی حال میده . تازه دیدمت که با یه جوونه دل می دادی و قلوه می گرفتی .. -اون یه رقص معمولی رو میگی -ولی خیلی عاشقونه و با هوس نگات می کرد . من این نگاهها رو می شناسم. اون دلش می خواست کیرشو فرو کنه تو کوست . به گوشم رسیده بود که عاشقت شده .. -بیچاره نمی دونست که من شوهر دارم .. -تورو نمی دونم هر فکر و فر هنگی داری من دوست دارم عشق کنم و برم دنبال زنای دیگه . تو هماگه میخوای با مردای دیگه حال کنی من حرفی ندارم . آزادی . -خیلی بی غیرتی تورج ولی این جور که معلومه تو کارخودتو می کنی . منو باش که چقدر با خودم در تلاطم بودم که به خاطر وفاداری به کسی چراغ سبز نشون ندم . -حالا پشیمونی ؟/؟ -نمی دونم آینده نشون میده -دلت پیش آقا وحیده ؟/؟ همونی که دستاشو گذاشته بود رو کونت و تو هم حرفی نمی زدی ؟/؟ منبا این که اونجا نبودم ولی گزارش ها خوب بهم می رسید ... درهمین موقع موبایلم یه زنگ خورد . یه زنی بود که اشتباهی زنگ زده بود و منم گفتم اشتباهه . صدای زنو زنمن شنید وسر تکون می داد .. -خیلی پستی تورج بعضی وقتا فکر می کنم که حقت بود بهت خیانت می کردم و شایدم کردم .-خب من که حرفی ندارم . منتهی .. می خواستم یه چیزی بگم که دیدم زوده . رفتم یه اتاق دیگه و برای وحید زنگ زدم و گفتم حالا وقتشه . وقتی که بر گشتم اون که متوجه شده بود من با یکی حرف زدم تا اومد به من بتوپه موبایلش زنگ خورد -شما ؟/؟ به جا نمیارم .. چند لحظه بعدرنگ هنگامه مثل گچ سفید شد و رفت به اتاقی دیگه و وقتی بر گشت گفت که از دوستان قدیمش بوده -پس چرا رنگت پریده ؟؟ در هر حال من تو رو می شناسم هنگامه. داری یه چیزی رو از من مخفی می کنی و من این جوری دوست ندارم . -ببین تورج اگهتو بخوای بری دنبال یه زن دیگه منم میرم با یکی دیگه .. -ببین من یه حرفی زدم تو زیاد جدی نگیر . اینجا مندستور میدم .دو تا شرط داره .میشینیم با هم ورق بازی می کنیم هر کی برد حرف حرف اون و از طرفی شرط من اینه که من دوست دارم اگه داری به یکی دیگه میدی شاهد کوس دادن تو باشم -خیلی بی غیرتی تورج که راحت حرفشو می زنی باشه قبوله . با هم بازی می کنیم و اگه من بردم و یکی دیگه رو آوردم تو رختخوابمون یه گوشه باش و کوس دادن منو ببین اعتراض هم نباید بکنی .. تو دلم گفتم اعتراض که سهله با دمم گردو می شکنم ..-ولی مثل اون دفعه ازت می برم هنگامه ! هم بازیم بهتره هم انگیزه ام برای گاییدن زنای غریبه زیادتر . تو هم باید بیای اینجا ببینی کهمن چطور یکی دیگه رو میگام .. نشستیم بازی کردیم و من عمدا بد بازی کردم و اونم چند جا تقلب کرد و به روش نیاوردم . رنگش پریده بود . خوب حشری شده بود و دیگه هر چه زود تر می خواست به کیر وحید برسه و عطش خودشو بخوابونه.. وقتی برنده شد از خوشحالی چند بار به هوا پرید و حتی خودشو انداخت تو بغل من . -تورج هر جور که بخوام حال می کنم . حالتو می گیرم . عشق می کنم تا دیگه هستیاین قدر به فکر خودت نباشی . شکستت می دم . روی تو رو کم می کنم . با هم قرار گذاشته بودیم که هر کی شکست خورد اون یکیرو در آماده شدنش واسه سکس و نظافتو این چیزا آماده کنه . دستور داد که کوسشو براش برق بندازم و منم با لذت این کارو انجام دادم . وقتی فکرشو می کردم که کیر وحید داره میره تو کوس زنم هنگامه یه هیجان و خوشحالی خاصی بهم دست می داد .. -تورج به اینجام رسوندی اگه حتی همین حالاشم بهم بگی غلطکردم من از حال کردنم منصرف نمیشم چون با وحید قول و قرار گذاشتم -غرور و حرف من بیشتر از اینا واسم ارزش داره . تو حموم کردن بهش کمک کردم و راهنماییش کردم که کدوم عطر واسه یه مرد هوس انگیز تره البته خودش وارد بود . خیلی خودشو خوشگل کرده بود . می خواست با یه شورت درو بروش باز کنه که بهش گفتم عزیزم متانت خودتو حفظ کن این جوری اون فکر می کنه یه لقمه راحت گیرش افتاده بذارتشنه و گرسنه تو باشه . می تونی لباسایفانتزی و سکسی بپوشی که دلشو ببری ..-خیلی هوامو داری تورج چی شده -چیکار کنیم عاشق زنمم دیگه. راحتی و کیف و صفاشو می خوام ولی راستش یه حالی داشتم که می خواستم اونو زیرکیر یکی دیگه ببینم وتشنه ترم کنه هوسمو زیاد تر کنه .. حسادت منو زیاد کنه . تهییجم کنه شاید این کیر ما کاری تر شد . جایی قرار گرفته بودم که خیلی راحت می تونستم صحنه گاییده شدن زنمو ببینم و وحید هم متوجهم نشه .. هنگامه و وحید طوری حریص و حشری بودند که قبل از این که برن بالاتخت خودشونو لخت مادرزاد کرده و لباساشونو به این طرفو اون طرف پرت کردهبودند . دیگه کار از وسوسه گری گذشته بود . از چند متری کوس هنگامه رو به خوبی می دیدم . لاپاشو باز کرده بود -وحید جاااااااان بیا دیگه منتظرم نذار -می دونی شوهرت نمیاد ؟/؟ -آرهعزیزم نترس . راحت کارتو بکن . بذار تو کوسم وحید . می خواد ومیخاره . شوهرم تا حالا آبمو نیاورده تو بیار . تو بهم حال بده.. اوخ داشتم آتیش می گرفتم . هنگامه کونشوقمبل کرده بود و یه حالت سرخ و سفیدی اون کون ژله ایش پیدا کرده بود که دلم می خواست بپرم رو کونشو هر سوراخی رو که کیرم زود تر بهش رسید بکنم توش . ولی افسوس که نمی شد . هنگامه داشت حرف دلشو می زد از این که من تا حالا نتونستماونو به ار گاسم برسونم و بهش حال بدم . هنگامه روی تخت ایستاد بازم پشت به من و قمبل کرده .. نمی دونم چرا حس می کردم با این کاراش بیشتر میخواست منو آتیشی کنه . هر چند با تمام وجود طالب کیر وحید بود . کف دو تا دستشو گذاشت رو دیوارو یه شیب به بدنش داد و وحید هم روش سوار شد و از همون طرف گذاشت تو کوسش . -آخ وحید طعم واقعی کیر رو تازه چشیدم -من که تو دهنت فرو نکردم -چه فرقی داره کوسم طعمشو چشیده . واست تو ذهنمم میذارم . آبتم می چشم . بزن بزززززن کوسسسسسمو بکن. خیلی بدهی داره .. من به وجد اومده بودم.هنگامه زیر کیر یکی دیگه داشت هوس خودشو نشون می داد ومن هیجان زده شده بودم . پسر کمر زنو گرفته بود و یواش یواش اونو به دیوار چسبوند و با سرعت بیشتری کیرشو فرو می کرد تو کوس زنم و می کشیدش بیرون . هنگامه حق داشت که جیغ بزنه و حال کنه . کیر خیلی کلفت و درازیبود . واسه دیدن این صحنه خیلی زحمت کشیده بودم . مثل یه کشاورزی که بذری می کاره و از حاصل دسترنجش بهره مند میشه من رو وحید کار کرده بودم . با تر فند هایی خاص زن با وفام رو مجبور کردم یا به نوعی بهش انگیزه دادم که به من خیانت کنه وحالا در نهایت حالدادن داره کوس میده و من فکر کنم از اون دو تا دارم بیشتر حال می کنم . -هنگامه هنگامه بگو این کوس برا کیه ؟/؟ -تو تو تو فقط تو -این کون و این سینه تپل -فقط تو فقط توتو تو عزیزم .. کوس منو می خوری ؟/؟ -اوخ که با کله میرم توش. این بار کمر هنگامه رو به دیوار چسبیده به تخت چسبوند و محکم به دیوار فشارش داد و خودش کمی خم شد و دهنشو گذاشت روی کوس . دوتا دستشو گذاشت رو شونه های زنم . یه لحظه نگاه عیال به نگاه من افتاد و دو تا دستمو بهم مالیدم که یعنی یه کف آفرین واسش زدم . وحید انگشتشو فرو میکرد تو کوس هنگامه و بعد اونو بیرون می کشید و خیسی اونو می خورد . پسر زن باز پیدر پی حالت عوض می کرد و دوباره کوس لیسی رو شروع کرد . عیال کیر دوست ما عین کسی که تو کونش فلفل فرو کرده باشن از هوس به خودش می پیچید . با دو تا دستاش به دیوار می کوبید -واییییییی وحید بخور یهخورده دیگه داره آبم میاد .. وحید هم لحظه به لحظه سرشو بیشتربه دیوار فشار می داد . یه لحظه مثل کسی کهطناب دار به گردش افتاده و صندلی رو از زیر پاش رد می کنند اونم یه تکونی خورد وگردنش کج شد و شلشد و افتاد رو تخت -جوووووون ارگاسم شدم . کوسم داغ شد حالا میخواد خنک شه -هنگامه آب کیر هم بد جوری می سوزونه -میدونم من می خوام با آب کیر تو بسوزم ولی دلم خنک شه .. وحیدخودشو انداخت رو زنم و شاعرانه اونو می گایید . یه لحظه یه فریادی از روی هوس کشید و حرکاتش نشون می داد که داره روی هنگامه خالی می کنه . -جااااااان جاااااااان عزیزم فدای کوس تنگت .. هنگامهدست بر دار نبود . عجبزن حشری داشتم و خودم خبر نداشتم خودش از وحید می خواست که فرو کنه تو کونش . یه کرم داد دست پسره و اونم سوراخ کون و دور سوراخ زنمو کرم مالی کرد و کمی هم به سر کیرش مالید تا فضا رو چرب ترش کنه. بااین که کیر خیلی کلفت بود ولی اولش خیلی راحت رفت . با ادامه حرکت درد رو در چهره هنگامه می دیدم و این که به زور داره بر خودش مسلط میشه که نفسش بالا بیاد و درد اونو از پا نندازه . چند دقیقه ای گذشت تا به کون دادن عادت کنه و حالا زن من ول کن کیر نبود .. این بار وحیدریخت توی کون زن نازنینم . بعدشم دو تایی همدیگه رو سخت بغل زدند و یکساعتی روخوابیدند . وقتی وحید منو بالا سرش دید دستپاچه شد و گفت هول خوردم ترسیدم شوهرش باشی -فرض کن هستم.. آره من شوهرش هستم و دیدم که با چههیجانی داری زنمو میگایی و بهش روحیه میدی . لذت می برم کیف می کنم . نمی دونی چه هیجانی داره . زنم شاده منم شادم . وقتی از دست من بر نمیاد چرا اونا که ازشون کاری بر میاد ازشون کمک نخواهیم ؟/؟ وحید بهم گفت خیلی مردی . خیلی سالاری تورج . مرد مث تو کم پیدا میشه . لوتی هستی داداش . -ممنونم وحید جان . هنگامه بهم نزدیک شد و لبامو بوسید و گفت فکر نمی کردم تا این حد فر هنگت بالا باشه . من به داشتن شوهری مثل تو افتخار می کنم . کونشو گرفت طرف من و جفت سوراخاشو نشونم داد وگفت اگه نیاز داری با هر کدوم که می خوایحال کن -فعلا نه ولی با این وحید جان برنامه بعدی خودتو بذار که براخودمون بر نامه دیگه ای نچینیم .. -عزیزم من دلشو ندارم بیکار بشینی . اگه وحیدموافق باشه می تونیم دو به یک هم سکس کنیم ... در حالی سه تایی مون داشتیم داستانهای شهواني رو می خوندیم زیر لب با خودم زمزمه می کردم که همه اینا رو از شکست الکی در پاسور بازی دارم . باز کی میگه قمار بده ! پایان ...
نوشته: REZA BOMB
من و شراره تازه ازدواج کرده بودیم و می خواستیم که ماه عسلوبریم به جزیره زیبای کیش . مامان مهین و بابا اکبر قرار بود که خونه دار ما بشن . نصف بیشتر کشور زیر فضای برفی و یخبندان و سر ما قرار داشت ولی اون طرفا باید هوا گرم می بود . من و شراره قبل از ازدواج یکی دوسالی با هم رابطه سکسی داشتیم و این عروسی واسه ما یه دکور بود .بچه هم نمی خواستیم که تا یه مدتی سر خر ما شه . من و اون هردومون 25 سالمون بود وپدر و مادرمونم همه شون از هیجده تا بیست سال ازمون بزرگتر بودند ولی از بس اهل حال وبگو بخند بودند هیشکی فکر نمی کرد که اونا بچه هایی به سن ما داشته باشن. همه شونم امروزی بودند .. خیلی به تیپ خودشون می رسیدند . از سر و وضع و آرایششونگرفته تا طرز لباس پوشیدنشون همه مطابق روز بود .. جالب اینجا بود که هر 6 تا مون هم با هم کار می کردیم . تو یه فروشگاه بزرگی که از قدیم بابا هامون شریک هم بودند کار می کردیم . فروشگاه فروش دوربین های عکاسی و فیلمبرداری وچاپ و ظهور و عکس وفیلم و...درآمدمون هم خوب بود . خونواده های ماقبل از این که من و شراره به دنیا بیاییم باهم دوست بودند . بریم به خودمون برسیم ..
مردیم خودمونوکشتیم تا رسیدیم به فرودگاه . هوا خیلی داغون بود و اصلا به زحمت می شد جلو رو دید .. خوشبختانه زود رسیدیم ولی پر واز ها به علت نامساعد بودن اوضاع جوی لغو شده بود . دست از پا دراز تر بر گشتیم خونه . سر و صدای ساز و آواز و هیاهو مارو به فکر فرو برده بود . تعجب کردیم . قرار نبود خونهمون مهمونی بر پا شه . بااین که هوا سرد بود ولی فضای پذیرایی ما با کلی رادیاتور شوفاژهمه جا روداغ داغ کرده بود . -شراره صبر کن .. اوخاوخ تو برو پشت اونستون و منم به این یکی ستون می چسبم ببینیم چه خبره .. تخت دونفره ما رو آورده بودند وسط پذیرایی و چهار نفر لخت مادرزاد افتاده بودند روش . پدر زنم کیرشو کرده بود تو کوس مادرم و پدرمم داشت مادر زنمو می گایید . زناشونو با هم عوض و بدل کرده بودند .. دودستی زدم تو سرم .. اونا داشتند جنده بازی در میاوردند ما سختمون بود . شراره اومد طرف من -شراره من تحمل این رسوایی رو ندارم . این چه وضعشه .. مادرم زیر کیر پدرت ؟/؟ -عوضش پدر تو هم داره مادر منو میگاد .. ولی خیلی هیجان انگیزه .-کوس شر نگو شراره . -ببین ماکان به این میگن سکس ضربدری الان خیلی جا ها جا افتاده .. هیجان رو زیاد می کنه . به زندگی و سکس جهت میده . بیخوابی رو از سر آدم خارج می کنه . -راستی راستی که مخت از کار افتاده -ببینم تو اصلا تا حالا به فکرت خطورکرده که این چند سالیکه از قبل از ازدواج تا حالا با هم سکس داشتیم شاید واست یکنواخت شده باشه و هوس گاییدن کس دیگه ای به سرت افتاده باشه -من که بهت خیانت نمی کنم وتو واسه هفت پشتم بس هستی . البته راستشهر خوشگل تو دل برویی رو که می دیدم دوست داشتم بگام . حتی مادر زنمو که شبعروسی خیلی خودشو به من می مالید . -من از این چیزا تو سایت امیر سکسی زیاد خوندم .. -پس تو خلوتی خیلی کارا می کنی -نمی دونستم که باید از جناب اجازه بگیرم . محو کوس دادن مادر زنه شده بودم و هیکلتاپشو زیر نظر داشتم و از اون طرف شراره هم داشت به کیر پدرم که چطور داشت می رفت تو کوس مادرش نگاه می کرد . دست زنم بی اختیار رفت تو شورتش و داخل کوس خودش و دست منم رفت رو کیرم . نتونستیم طاقت بیاریم . دست زنمو گرفته و گذاشتم داخل شورتم که کیرمو بماله و منم دستمو به کوسش رسوندم . اونا حسابی در حال عشق و حال کردن بودن . مادر زنم شهین می گفت کاشکی بچه هامون هم اینجا بودند. مادرم مهین گفت اوخ اگه بفهمن ما داریم چیکار می کنیم دیگه اسم ما رو هم نمی آوردند . بابا اکبر من می گفت این ماکانی که من می شناسم اگه بدونه این کار چقدر مزه داره میاد تو جمع ما . شش تایی خیلی حال می ده . شراره اخمی بهم کرد و گفت بابات از کجا با روحیه تنوع طلبی تو آشناست ؟/؟-هیچی همین جوری یه چیزی گفته . در حال باز خواست شدن بودم کهاضغر آقا که از گاییدن مامان کیفور شده بود گفت اتفاقا شراره جون به من و شهین رفته .. اگه اونو تو خط نیاریم و اون و ماکان جون به جمع ما اضافه نشن اطمینان دارم که دخترم واسه خودش معشوقه می گیره . ما به عنوان پدر و مادرش و شما هم به عنوان پدر و مادر جدیدش این مسئولیتو احساس می کنیم و باید که بکنیم که واسه تحکیم پیوندشون باید یه تنوعی در سکشون ایجاد کنیم . -شراره یعنی اگه این جوری که اینا میگن من باید دو تا مامانو بگام -و دو تا بابا هم منو میگان .. -وای شراره ملوسک منو دیده .. اون عاشق منه . الان مئو مئو میکنه آبروم میره . جلو دهنشو بگیر .. -چی میگی مگه آدمه ؟/؟ من می ترسم . وای نهداره میاد طرف من . شراره از گربه می ترسید با این که ملوسک ماده من خیلی اهلی بود . قبل از این گه گربه ناز پلنگی من ما رو لوبده شرارهجیغی کشید و یهو اون چهار تا لخت هر کدو م از یه طرف فرار کردند . چند لحظه بعد دوباره جمع شدند . -مارو ترسوندین بچه ها . فکر کردیم غریبه هست .. حتما خودتون همه چی رو دیدین و می دونین جریان چیه . شاید از نظر اخلاقی و اجتماعی زشت و زننده به نظر برسه ولی این تابو ها یه چیزاییه که ما بین خودمون درست کردیم . الان در تبت هر زنی حداکثر می تونه چها تا شوهر داشته باشه . تو ایران خودمون هر مرد می تونه چهار تا زن رسمیداشته باشه . با این حرفای شهین یه خورده آروم گرفتم . شراره که خیلی راحت با مسئله کنار اومده بود . ظاهرا شهین خانوم یعنی مادر زن مناین حرفا رو می زد تا منو رام کنه و خودمو به این صحنه ها عادت بدم و ایراد نگیرم . همین که دید خشمم خوابیده گفت : اگه شما جگر گوشه هام بتونین بیایین تو جمع ما خیلی خوب میشه . رفتم چهار تا درشت بارش کنم که شراره دستمو کشید وگفت : ماکان تو از تنوع توزندگی خوشت نمیاد ؟/؟ دوست داری چند روز دیگه از یکی بشنوی که زنت بهت خیانت کرده ؟/؟ منم دوست ندارم در مورد توهمچه چیزی بشنوم . ما اینجا خودمونیم و خودمون . هر مردی سه تا زن و هر زنی هم سه تا مرد رودر اختیار داره . با هر کدومشون هم میتونه حال کنه . از قدیم هم که همدیگه رو میشناسیم . اگه بدونی این جوری چقدر صمیمیت زیاد میشه ؟/؟ -یعنی من باید مادر خودمم بگام ؟/؟ جلو چش پدرم ؟/؟ -تازه مامانم خودش چی میگه ؟/؟ اصغر آقا یعنی پدر زن بنده به حرف در اومد وگفت شراره جون این قدر فرهنگش بالاست که حاضره خودشو در اختیار من بذاره و براش مسئله ای نیست . -راست میگی بابا ومن از بچگی عادت کردم رو حرف شما حرف نیارم . -مامان مهین تو چرا ساکتی . یعنی من و تو با هم .... -آره پسرم هر چی اونا میگن راسته . آدم باید حرف بزرگترا رو گوش کنه تا به سعادت برسه . ازقدیم گفتن حرف بزرگتر شنیدن ادب است . اون چهار نفر یهچشمکی به هم زدند و شهین اومد طرف من وبابا اکبر رفت طرف شراره که عروسش شه . پدر زنم دوباره رفت چسبید به مامان مهین و اونو انداخت رو کاناپه . شهین منو انداخت رو تخت و بابا هم همین کارو با شراره انجام داد . همچین لختم کرد که خودمنم اگه می خواستم نمی تونستم این قدر راحت لباسامودر بیارم . سرمو که اونور کردم دیدم بابا و شراره هم لخت لختند . زنم نسبت به من تمایل بیشتری واسه این کار داشت . شهین شروع کرد به ساک زدن واسه من و بابا هم کوس لیسی زنمو یعنی عروس خودشو شروع کرد . تازه داشت خوشم میومد. شهین از دخترش خوش اندام تر بود . هرچند یه خورده شکم داشت ولی اون کون گنده اش یه دنیا می ارزید . شراره هم کونشو گذاشته بود روسر من ومنم کوسشو می خوردم واونم کیر بابامو گذاشته بود تو دهنش .. هر چند قبلش بابا داشت کوس لیسی می کرد . اون طرف اصغر اقا و مامان مهین من خودشون مشغول بودند . چند لحظه بعد سه تا دسته دو تایی تفکیک شدیم وعشق و حالمونو شروع کردیم . ظاهرا این مردا بودند که باید احساسات خودشونو بروز می دادند و ربطی به سن واین حرفا نداشت . بابا داشت به شراره می گفت من از همون وقتی که یه دختر رسیده ای شدی آرزوی یه همچین روزی رو داشتم و همیشه در رویاهام بود که بتونم باهات سکس داشته باشم و خوشحالم که با یک برنامه سکسی ضربدریبه این آرزوم رسیدم . -منم همین طور بابا یی . خوشحالم که از عروست راضی هستی .. راستش منم واسه این که از قافله عقب نمونم به شهین جون یعنی مادر زن گلم گفتم مامان منم چه جلق ها که با تصور تن لختتو نزدم و چه شب ها که خواب تو رو ندیدم! همش فکر می کردمکه لختت کردم و گاییدمت .. -حالا حتما خیلی خوشحالی که در بیداری و واقعیت داری این کارو می کنی -ولی حیف حیف از روزایی که از دست رفت و دیگه بر نمی گرده .. -خودتو ناراحت نکن ماکان جان ! ماهی رو یعنی شهین رو هر وقت از آب بگیری تازه هست -من اونو می بندمش به آب . ظاهرا این گروه چهار نفره سالها بود که با هم سکس ضربدری داشتند و اضافهشدن ما دو نفر یه حال و هیجان دیگه ای به گروه اونا می بخشید . شهین و بابا اکبر من که طرفاشون من و شراره بودیم کلی حال می کردند چون با یه جوون تر از خودشون طرف شده بودند . این اظهار علاقه بابا به زنم و عکس العمل وسوسه انگیز شراره دیوونه ام کرده بود هر چند جلو روش داشتم ننه شو می گاییدم ولی از این که کیر بابامو تو کوس زنم می دیدم یه جوری شده بودم . کون شهین بهتر از کون شراره و مامان مهین بود و فتنه گریهاش هم از اون دو تا زن بیشتر . این بابا اکبر چه هیجانی داشت . سر تا پای زنم یعنی عروسشو می لیسید و کیرش انگار از نو جوون شده بود . هرچندتازه اوایل میانسالی اونا بود و خیلی جوونتر از سنشون نشون می دادند . دو طرف قاچ کون شراره رو باز کرده بود و طوری اونومی گایید که شراره روکاملا مست و بیحس کرده بود . انگار بابا دوپینگ کرده بود . چونبا هرچی می گایید آبش نمیومد و این همون چیزی بود که شراره آرزو شو داشت و همش ازم می خواست که همچین حالتی داشته باشم . ولی من بیشتر وقتا زود آبم میومد و دوباره اونو می گاییدم تا ار گاسمش کنم . بابا مچ دستشو می خواست فرو کنه تو کوس شراره ولی یه خورده سخت بود -بابا چیکار می کنی کوس زنمو گشاد می کنی -زبون درازی بسه .. حق ولایت دارم ولی دستشو کنار کشید . اما طوری کوس زنمو تو دهنش جا داد که شراره از هوس چاره ای نداشت تا به سر و روی بابا بکوبه -بابا جون خوبه کوسم داره ریز ریز میشه اوووووههههههه نههههههه -حواست کجاست داماد گلم .. همه به هم می رسیم .چند جلسه که بیای همهچی عادی میشه برات . نگران نباش . زنم خیلی زود ار گاسم شد . -بابا اومد آبم ریخت .. هر جوری دوست داری منو اونجوری در آر و باهام حال کن و آبتو خالی کن. بابا ازشراره خواست که قمبل کنه و کونشو ببینه و از پشت بکنه تو کوسش و خالی کنه . قبل از این که کیرشو فرو کنه تو کوس شراره و کارو تموم کنه دوست قدیمشو که در حال گاییدن زنش یعنی مامان مهین من بود صدا زد -اصغر آقا یه دقیقه تشریف بیارین .. اصغر آقا پدرزنگرامی من کیرشو از کوس مامان بیرون کشید و اومد رو تخت ما ویه نگاهی به کوس و کون دخترش انداخت و گفت چاکرتیم اکبر آقا از هیکل و کوس و کونش راضی بودین ؟/؟ -نوکرتیم اصغر آقا یه عمریه که از شهین خانومتون فیض بردیم و دخترشونم مثل مامانشون .. فقط خواستم از داداش گلم اجازه شو بگیرم که می خواستم با اجازه شما یه سرویس تو کوس شراره جون خالی کنم ولی دیدم که اون یه عمره تو خونه شما بزرگ شده و از گوشت و پوست و خون شماست و شما اولویت دارین که پیش قدم باشین .. -مخلصتیم داش اکبر حالا این بچه هارو دیدی این قدر رسمی حرف می زنی ؟/؟ ما در مقابل شما صاحب دختر نیستیم . وقت وسیعه .. شما حالتونو بکنین تو کوس شراره جون آب بریزین .. بعد من میام سراغ دختر گلم ببینم این بیست و پنج سالیواسه خودش چی ساخته... لجم گرفته بود . این زن من بود و اون دو تاداشتند بین خودشون ارث و میراث تقسیم میکردند . به عنوان یه احترام خشک و خالی هم که شده ازمن اجازه شو نگرفتند . وقتی بابا آبشو تو کوس شراره خالی کرد رفت سراغ زن خودش یعنی مهین جون و شراره رو تحویل باباش داد , داشتم آتیش می گرفتم و به خودم لعنت می فرستادم که با نیروی جوانی خودم از اون دو تا عقب موندم .. با خودمگفتم این منم بابا که حالتو می گیرم . اگه اینمنم که باید ننه امو بگام تا یه ضرب شست حسابی بهت نشون بدم . دیگه وقتی می خوام تو کوس مامان خالی کنم ازت اجازه نمی گیرم .. کوس خل .. یکی دیگه رو صدا می کنی و تعارف می کنی اگه اجازه می فر مایید تو کوس دخترتون آب بریزم ؟/؟ اینم شد حرف؟/؟ بااین مادرزن حشری خودم نمی دونستم چیکار کنم .. دیگه خسته شده بودم. می خواستم بریزم توکوسش و گاییدنشو ادامه بدم که بهم گفت اگه آب بریزی توکوسم و ادامه بدی یهسنگینی خاصی بهم دست میده و... یعنی این گه بعد از ار گاسمش تو کوسش خیس کنم .. من که دیدم این جوریه امونش ندادم و از همون زیر پاهاشو دادم هوا و کردم تو کونش .. جووووووون عجب کونی داشت .. نابناب هر چند کونش به زمین چسبیده بود و مناز روبرو و از زیر کوس سوراخ کونشو گاییده بودم . خبلی سریع آبمو تو کونش خالی کردم و از همون طرف هم گذاشتم تو کوسش . -واییییییی داماد گلم عجب کیر خوش فرمی داری .. -تو هم بدن خوش فرم و ایده آلی داری .. زیر گوشش گفتم از شراره جون همباحال تری ... در حال گاییدنش به بالای کوسش چنگ انداخته و لحظه به لحظه ورمشو زیاد تر می کردم و طوری به دو طرفش مشت پرت می کرد که یکی از این مشتهاشوسهوا زد به پهلوی شوهرش اصغر که در حال گاییدن شراره بود طوری که بنده خدا رو از تخت پرتش کرد ولی من طوری به شهین جونمفشار می آوردم که نتونه در ره . دیدم که باتمام وجودش می لرزه و در همین لحظه اصغر آقا یه کف محکم واسم زد و با با مامان منم که در چند متری ما مشغول بودند و حواسشون به ما بود تشویقم کردند . مامان مهین گفت آفرین پسر گلم شهین به این نون و ماستها ار گاسم بشو نیست تو خیلی راحت آبشو آوردی . -فدای کوس شهین جونم میشم الان به جایآبی که ریخته بهش آب می دم .-ماکان جون واسه مامانتم بذار . عمری واست زحمت کشیدم و بزرگت کردم . به من که رسیدی نگو تموم کردی . یه چند قطره ای تو کوس شهین خالی کرده و رفتم سراغ مهین . کنار بابا وایستادم تا مامانو تحویل من بده . تکون بخور نبود . -مرد برو کنار پسرم میخواد باهام حال کنه . برو دیگه . بچه ام خسته شده سر پا وایساده . -یه اجازه ای چیزی .. -تو مگه زنشو گاییدی ازش اجازه گرفتی ؟/؟ از این جمله و تو دهنی مامان خوشم اومده بود . با خودم گفتم نامرد باشم مامان تا تو رو به ار گاسم نرسونده از کنارت پاشم ... بابا پاشد رفت طرف شهین یه خوردهاونو گایید و بعد شراره یه چیزی در گوش باباش گفت و به بابای من اشاره زد و اونم اومد طرفش . یعنی شراره دوست داشت که دو نفری اونو بگان ..اصغر رو زمین دراز کش کرده بو د و کیرشو فرو کرده بودتو کوس اون و بابا اکبر هم ایستاده و از پشت فرو کرده بود تو کونش .. منم سرموبر گردوندم و چش تو چش مامان لحظه به لحظه صورتمو به صورتش نزدیک تر می کردم ... -حالا دیگه باید خجالتت ریخته باشه پسرم -ممنونم که در مقابل پدر ازم دفاع کردی . تو از بچگی من هوامو داشتی.-خجالت نکش ماکان رو من دراز بکش . خیلی دلم میخواست اون موقع که مجرد هم بودی تو رو لخت تو بغل و کنارم داشتم و باهات سکس می کردم ولی ما چهار تا شرط کرده بودیم که با یه سکس ضربدری بتونیم دونفرو وارد کنیم که حداقل یکیشون از خودمون باشه و خیلی هم خوشحال شدیم کههر دو تاش جیگر گوشه های ما هستند -ولی شما که چیزی بهما نگفته بودین و ما اتفاقی متوجه جریان شدیم . -با یه بهانه ایقصد داشتیم بگیم که خوشبختانه همه چی خود به خود جور شد .. حالا بیا جلوتر بغلم کن .منو ببوس . گاییدن مامان یه صفا و عشق و حال دیگه ای داشت . حس می کردم که صمیمانه تر از همه می تونم اونو بگام . موهای مامانو از طرف جلو انداختم رو سینه هاش . سینه ها و موی سرشو با همدستمالی می کردم . از این بو زیاد خوشم میومد . یعنی از بوی موهاش .. بوی سینه هاشو به خاطر نداشتم . هر وقت بغلش می کردم موهای سرش بوی یه شامپوی خوشبو رو می داد . تو عالم خودم بودم . نفهمیدم که این کیر چماق شده من کی رفت تو کوس مامان . فکر کنم خودش بهم کمک کرد. -مهین مهین جون منو ببخش کردمش تو کوست .. -اگه نمی کردی تو کوسم اون وقت تو رو نمی بخشیدمت . ماکان .. بکن من به تو زندگیدادم و تو هم به من جوونی بده . اکسیر جوونی توی کیرته .. -اوخ مامان نمی دونی وقتی کیرم تو کوسته چقدر روحیه می گیرم . حس می کنم همون کهاز اول زندگیم حمایتم کرده هنوز پشتیبانمه . نمیدونم این شراره از فاصله چند متری چطور صدای من و ابراز احساسات مارو شنید که از اون دور فریاد زد بچه ننه .. -برو کوستو بده .. ننه دیگه جایگزیننداره . خورد و دم نکشید . مامانو رو همون زمین خوابوندم و از پشت کردم تو کوسش . کونش به خوشگلی کون شهین نبود ولی یه بر جستگی خاصی داشت که با بر جستگی کون مادرزنم فرق میکرد . کون شراره هنوزیه حالت دخترونه داشت بااین که اونم در حد و اندازه های خودش تحریک کننده بود . پدرمنم حواسش به این طرف بود . مامان هیجان زده بود و هنوز باورش نمی شد که این رویای اون که یه روزی خودشو در اختیار من بذاره به واقعیت تبدیل شده باشه . ازهمون طرف که کیرمو تو کوس دمر افتاده مهین فرو می کردم انگشت شستمم به راحتی فرو کردم توسوراخ کونش . پدر کهدلش طاقت نمی آورد گفت ماکان جان اگه حریف نمی شی سختته من بیام کمک . -ممنونم پدر جون . اصغر آقا که روکه رو مامان بود نمی خواستی کمکش کنی حالا که من رو کوسشمدلت می سوزه ؟/؟ -آخهتو پسرمی . نمیخوام خستگی تو رو ببینم .- تشکر بابا جون تو همون هوای عروس خانومو داشته باش کافیه -مرد ! چیکار به کار من و پسرم داری . من دوست دارم تنهاییبهش حال بدم . آدم نسبت به پسر خودش که احساس حسادت نمی کنه تو داری زنشو می گایی . اونم داره زنتو میگاد . -ماکان خیلی داری حال میدی . این جوری که با سوراخ کونم بازی می کنی هوس کوسم زیاد میشه -مهین جون می خوای بگی کونت کیر نمی خواد .. -عزیزم ذره ذره وجودم طالب کیرته. هرجوری عشقته باهام سکس کن تحملشو دارم . اونو روزمین دمرش کرده جفت دستامو گذاشتم روکمرش و خودم از بالا سوارش شده کیر شق کرده امو می فرستادم تا ته کوسشبره .. -وااااااییییییی اکبر آقا اکبر آقا ببین یاد بگیر . تمام بدن آدموآتیش میده .. شهین که یه گوشه ایافتاده بود و به پنج نفر دیگه نگاه می کرد گفت ماکان جان خوب واسه مامانت پارتی بازی می کنی . -هرموقعدستور بدی در خدمت شما هم هستم . مادر از بس حال می کرد ازم خواست فقط به همین صورت بگامش . کونش این جوری خیلی ناز تر و بر جسته تر نشون می داد . یه چند دقیقه ای رفته بود تو سکوت -ماکان کارتو کردی کوسم آب میخوادویتامین میخواد .. -جااااااااان چه حالی میده آدم تو کوس ننه اش آب بریزه . دیگه به دور و برخودم نگاه نکردم .. از این که مهین جونو هم به ارگاسم رسوندم کلی کیف می کردم . وقتی آب کیرم از توی کوسش در حال بر گشت بود و یه خورده از کناره های کون و رونش هم سفید شد باموبایل یه عکس از قالب کون و تا سر رون بر داشتم تا اونو عکس زمینه اش کنم . داد پدرم در اومد -پسرتو می خوای کون ننه ات رو نشون همه بدی ؟/؟ غیرتت کجا رفته . -پدر جون اولا این عکسو که پیش همه رو نمی کنم . تازه بیاببین اصلا معلوم نیست این کون کیه . مگه بقیه کون مهین جونو دیدن که تشخیص بدنتازه اگه شما هم نمی دونستین که صاحب اینکون کیه عمرا اگه میتونستین متوجه شین .. عکسو به اکبر آقا و اصغر آقا نشون داده اونا ازم خواستن که واسشون بلوتوث کنم .شراره که که دو تا کیر توی سوراخای تنش بود و در آن واحد داشت کوس و کون میداد گفت من که زنتم کون منو زمینه موبایلتنمی کنی حالا میری می چسبی به کون مادرت ؟/؟ در اینجا مادرزنم که حرصش گرفته بود گفت کون من که از همه قشنگ تر و بر جسته تره . اونو اگه بذاری خیلی بهتره .. -از دست شما دیوونه شدم . اصلا باشه سه تا عکسو می چسبونم به هم و سه تا کونو زمینه می کنم .. مادرم افتاد باهام دعوا بد بخت زن ذلیل از الان داریافسارتو میدی دست اینا ؟/؟ نزدیک بود یه دعوای حسابی راه بیفته که به خیر گذشت ولی بعدا هر وقت از این ماجرا یاد می کردیم کلی می گفتیم و می خندیدیم .. اون روز بعد از مامان شرایط طوری شد که من و شراره به هم رسیدیم .. -حتما نا نداری زنتو بگایی -تو هم حتما نا داری به شوهرت کوس بدی -تو می خوای منو بگایی .. خوشت گذشت ماکان ؟/؟ -به تو که بد نگذشت . دو تا کیر رو هم تو کوست جا دادی و سکس ضربدری هم داشتی .. -تقصیر من چیه . تو هم می خواستی دو تا مامانو کنار هم بذاری بگایی ...
اون روز قرار شد که یه کاری کنیم که خواهر من و داداش شراره که هر دوشون دانشجوی یه شهر دیگه هستند با هم جور شن و ازدواج کنن تا مااین سکس ضربدری رو از مضرب سه به چهار برسونیم یعنی چهار ضرب در دو .. وهم یه هیجان دیگه ای به این مجلس بدیم و هم این که همه از خودمون باشیم و غریبه بازی در نیاریم.
فرستنده: REZA BOMB
دوستان لطفاً توجه داشته باشید این داستان زادۀ ذهن پریشان نویسنده است و صرفاً برای سرگرمی شما عزیزاً سروده شده !!!
حدود یک ماه قبل تلفن من زنگ خورد و دیدم دوستم شهرام بعد از ده سال شماره من رو از بچه ها گرفته و زنگ زده بود. بلافاصله دعوتش کردم شام بیاد خونه ما.
من تازه ۳ ماه است ازدواج کردم اما شهرام ۷ سال قبل عروسی کرد تو کیش و حتی منو دعوت کرد ولی من نتونستم برم. بعد از ده سال همدیگه رو دوباره دیدیم. رفته بود دانشگاه رشته عکاسی خونده بود و حالا یه عکاس حرفه ای شده بود. صحبت عکس شد و از کار و بار خودش گفت. زنم ازش پرسید زندگیش چی شد و زنش کجاست؟ و اون گفت زنش ولش کرد و رفت چون بهش شک داشت.تمام مهریه رو هم بخشید و از این حرف ها.
در مورد کارش حرف زد و یه عکسای ما رو رو دیوار دید و کلی ایراد گرفت ازش.بعد لپتاپ رو باز کرد و چند تا از عکسهایی که خودش از مراسم عروسی مردم گرفته بود نشون داد. شهرام بین من و المیرا نشسته بود و عکس رو نشون میداد. المیرا هم خیلی صمیمی چسبیده بود بهش و من حس کردم شهرام همش حواسش به اونوره. تازه دیدم المیرا لم داده رو شهرام که بهتر عکسها رو ببینه و آرنج دست شهرام تو سینههای المیرافرو رفته. البته المیرا اصلا حواسش نبود و از دیدن عکس ذوق کرده بود. اما شهرام وکیرش حسابی حواسشون جمع بود. البته کامپیوتر رو پاهای شهرام بود وکیرش رو اون زیر فشار می داد وگرنه می پرید بیرون.
بعد از کلی عکسهای مردم رو دید زدن شهرام گفت حالا بذار عکسای خصوصی عروسها رو نشونت بدم. یه فایل دیگه رو باز کرد و وقتی دست راستش رو واسه کلیک کردن تکون میداد آرنج دستش با سینههای المیرا بازی میکرد.من که اصلا حواسم به عکسا نبود واین پدر سگ رو نگاه می کردم که عمدا با لپتاپ ور میرفت که دستش بیشتر بماله به سینه المیرا.
فلدر رو که باز کرد چشمامون گرد شد. عروسهای نیمه لخت تو یه فضای تاریک شاعرانه و با ژستهایی که اصلا بیرون نمیشه دید. یکی دراز کشیده رو تخت و یه پاش از زیر لباس عروس بیرون،رون پاش لخت. یکی دکمههای لباسش باز و فقط نوک سینه هاش معلوم نبود. یکی داماد با دست داشت لختش میکرد و خودش سرش رو داده بود به پهلو و داشت لب میداد به داماد. عکس ها همه سیاه و سفید و شاعرانه بودند.خیلی خوشمون اومده بود.
شهرام که دید المیرا انقد ذوق کرده ازش دعوت کرد بیاد آتلیه تا از ما هم از این عکس ها بگیره. المیرا گفت اتفاقا ما لباس عروس رو خریدیم و حالا باد کرده رو دستمون. شهرام گفت لباست رو هم بیار و اونجا گریمر داریم آرایشت میکنه و بعدش جلسه عکس هست.
صبح جمعه همون هفته ساعت هشت صبح اونجا بودیم تو آتلیه شهرام. یه حسی منو با سرعت کشوند اونجا.عمدا روز جمعه رو انتخاب کرد که تعطیل باشه و کسی مزاحم نشه تا از ما عکس خوب و با تمرکز بگیره.یه دستیار زن که گریمرش بود و یه مرد دیگه هم بودن. من و المیرا لباس پوشیدیم. من کت شلوار و المیرا لباس عروس. یه ۴۵ دقیقه فقط گریم المیرا طول کشید و وقتی المیرا اومد من اونو نشناختم. پشت پلکاش سایه سبز زده بود،سینه هاش رو نمیدونم با چی آورده بود بالا و بیشتر توپ سینه هاش از لباس عروس زده بود بیرون.لبش صورتی خوش رنگ و صورتش روشن بود،و چشمای درشتش بسیار زیبا تر شده بود.
شهرام براش دست زد و همکاراش هم دست زدند. رفتیم تو اتاق و کمی هم کرم به صورت من زد. اتاق تاریک بود و فلش بزرگی نور کم رنگی انداخته بود رو صحنه. عکاسی شروع شد. همکار شهرام میومد جلو و ژست ما رو معلوم میکرد. ما رو تنظیم میکرد و حتی با دست تن المیرا رو میچرخوند،دستش رو حالت میداد،دست میزاشت دو طرف سرش و سرش رو تنظیم میکرد و همش به ما میگفت چی کار کنیم.
وسطای عکاسی بود که خانوم گریمر اومد و دو تا سینه ژلی که تو سوتین المیرا کار گذشته بود کشید بیرون و دستی به لباس المیرا زد. همون یه لحظه کافی بود که نوک سینه المیرا بیفته بیرون. نوک قهوهای کم رنگی که نسبت به سایز سینهها بزرگ بود.
حالا نوکهای سینه از زیرتوری لباس دیده میشد. فلش همین جور تو صورت ما روشن خاموش میشد.دو سه ساعت فکر کنم شاید بیش از سیصد تا عکس گرفت. شهرام به من گفت حالا بیا بیرون تا از عروس عکسای تکی بگیرم. شروع کرد از المیرا عکس گرفتن. منم اون عقب نشستم رو یه صندلی.. . .
ایستاده،نشسته،پشت به دوربین و نیمرخ،هر حالتی که تصور کنید شهرام از المیرا عکس گرفت.صدای غار و قر شکمم در اومد. المیرا حسابی خسته بود. شهرام به دختر گریمر گفت بره یه لباس بده به المیرا تا ناهار بخوریم. زنگ زد سفارش غذا داد. غذا رو آوردن و پیتزا بود. غذا خوردیم و شهرام به المیرا گفت میخواد عکسای با لباس غیر عروس بگیره. مینا کمک میکنه لباسا رو انتخاب کنی.
المیرا قد بلند و کشیده بود و هر لباسی میپوشید به تنش مینشست. خبری از سوتین هم نبود.نوکهای سینههای المیرا از لباسها پیدا بود اما کسی توجهی نداشت و همه کارشون رو میکردن. مینا همش لباس عوض میکرد و لباسهای جدید میداد به المیرا. لباسهایی با یقههای باز،که بیشتر و بیشتر سینههای کوچیک المیرا رو نشون میداد. کمال همکار شهرام هم هی میرفت المیرا رو به بهانه یاد دادن روش نشستن دستمالی میکرد و هر بار لباسهای چاک دار میدادن بهش. طوری پارچه ها طراحی شده بود که تا المیرا مینشست یکی از پاهای سفید و بلندش میافتد بیرون.
لباس بعدی منو شوکّه کرد. آرایش المیرا روی صورتش پخش شده بود از گرمای نور افکن. لباس یه لباس یک سر بود با دامنی که فقط ۴ انگشت پایین تر ازباسن المیرا بود. دو تا بند نازک لباس رو روی شونههای اون نگاه داشته بود. جنس لباس حریر بسیار نازک بود که توی نور حتی سوراخ ناف المیرا رو میشد دید. نوک سینه که سهل بود.المیرا با خجالت اومد جلو. شرت سیاه با لباس قرمزش نمیخوند. اما ترکیب جالبی بود. شهرام زاویه رو عوض میکرد. المیرا پشت به دوربین ایستاد و از بالای شونه هاش زل زد به دوربین. تازه دیدم نصف پایین کونش تو این وضعیت افتاده بیرون. تو لباس سیاه حسابی سفید به نظر میومد. مینا کمی کرم آورد و شروع کرد مالیدن به پاهای بلند المیرا. المیرا نشست رو چهار پایه و ما از رو به رو دید کاملی به شرت اون داشتیم. بعد مینا کرم مالید به بالای سینههای لخت المیرا.حالا بدن اون برق میزد.
تو همون حالت نشسته شهرام چند تا عکس گرفت .به المیرا میگفت وسط بایسته،پاهاش رو کمی از هم باز کنه و دستاشو ببره تو موهاش. همین کارو که میکرد لب هاش رو هم جمع میکرد و کاملا سکسی میشد. انگار میخواد یکی رو بخوره. خستگی از سر و روش میبارید ولی شهرام ول کن نبود ومی گفت مدل به این خوشگلی نداشته.
ژستهای بعدی کم کم آزاد تر شد. شهرام همه رو فرستاد بیرون و به المیرا گفت لباسش رو در بیاره و بخوابه رو تشک بادی .تشک رو خوابوند و پارچه سفید گذاشت روش. المیرا به من نگاه کرد و من با سر اوکی کردم. المیرا لباساشو کند و با شرت و کرست خوابید. سرش رو به دوربین بود و پاهاش اونور. شهرام فقط تند تند از بالا سرش عکس میگرفت. کمال یه لحظه اومد تو و لنز بزرگی رو داد دست شهرام. المیرا کمی خودش رو جمع کرد ولی از خستگی نای حرکت نداشت. زیر گرمای نور افکنها خوابش گرفته بود. شهرام دوربین رو داد به کمال و خودش رفت المیرا رو تنظیم کنه. چند تا عکس از بالا سر المیرا گرفت. بعد از ده بیست تا عکس بهش گفت میخواد عکسای مدلی بگیره؟ به جای المیرا از من پرسید. منم بدون فکر گفتم آره. شهرام با پر رویی تمام دست کرد سوتین المیرا رو که غضن هاش جلو بود باز کرد. سینههای المیرا افتاد بیرون. صدای تیک تیک دوربین و نفسهای المیرا تنها صدای اتاق بود.
شهرام المیرا رو چرخوند طرف دوربین. بعد بهش گفت چهار دست و پا بشه. بعدش هم شرت المیرا رو با یه حرکت سریع در آورد.المیرا یه متر پرید. شهرام بهش گفت آروم باشه و نترسه. فقط عکس هست نه چیز دیگه. المیرا روبا فشار دستای بزرگش به پشت خوابوند، پاهاش رو باز کرد و کلیک کلیک. چند تا زاویه مختلف عوض کرد. من کیرم داشت میترکید. المیرا مثل مدلهای مجلات سکس داشت فقط عکس میگرفت. چشاش خمار بود و آرایش چشمش پخش شده بود رو صورتش. شهرام گفت بنداز رو مانیتور.
عکس رو انداخت رو یه تیوی بزرگ رو دیوار. باورم نمیشد این عکسای المیرا باشه. واقعا حرفه ای بود.
من حواسم تو عکس بود که یهو همه با هم از نگاه کمال چرخیدیم طرف المیرا. با انگشت داشت با خودش بازی میکرد. تا ما رو دید که با چشمی چهار تا داریم بهش نگاه میکنیم انگشتش رو در آورد.
شهرام تمام لباساش رو کند و رفت کنار اون. از من خواست که بیام. به المیرا گفت کیر منو بگیر لای دندوناش. المیرا چهار دست و پا جلوی من قرار گرفت و همون کارو کرد. شهرام کیرش رو میمالید. پشت سری المیرا زانو زد و کیرش رو در سوراخ نگاه داشت. چیک چیک عکس. شهرام اومد جاشو با من عوض کرد. چیک چیک. شهرام تمام کیرش رو هل داد تو دهن المیرا و من دیگه طاقت نیاوردم و از پشت چهار دست و پا زدم تو. کمال هم فقط عکس میگرفت.
نیم ساعت بعد ما داشتیم حسابی المیرا رو می کردیم. من و شهرام جاهامون رو عوض میکردیم و اونو میکردیم. بعد کمال دوربین رو داد به من و اومد جای من و لخت شد و شروع کرد به کردن المیرا. طوری که صدای ناله المیرا از فشار کیر اون بلند شد. کمال مثل قحطی زده ها می کوبید انگار می خواد یکی رو با کردن بکشه
نوشته: B0Lhavas