شب عروسی

سلام به همه دوستان . دو سالی بود که با خاطره آشنا بودم و بالاخره روز عروسی هم فرا رسید ومن و خاطره رفتیم خونه جدیدمون تنها زندگی مشترکمون رو شروع کردیم . تو دوران آشنایی رابطه با اینکه گرم و صمیمی بود ولی تو مسایل جنسی زیاد جلو نرفته بودیم و تا حد بوسیدن و این خواسته هر دومون بود بیشتر من . مهمونا همه رفته بودن خونواده من وخاطره بودن بعد از مهمونا اونا هم یکم موندن رفتن . من موندم و عزیز دوست داشتنیم خیلی خسته شده بودیم روز عروسی . فضای خونه ساکت بود نگاههای من و خاطره به گره میخورد . بهش گفتم کمکت کنم لباستو در بیاری اونم خیلی اروم سرشو به عنوان تایید تکون داد . میدونستم که خاطره تشنه یه رابطه داغ داغه ولی از نظر من زود بود .موهاشو جمع کردن ریختم رو سینه هاش بعد زیپ لباس عروسشو آروم کشیدم پایین تقریبا تا رو باسنش لباسش باز شد بعد یکم شیطنت کردم اروم دستامو کشیدم رو کمرش متوجه هم شدم که اون نفس عمیق اما خیلی سریع جدا شدم رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم تا برگردم دیدم خاطره رفت حموم . دوست داشتم پشت سرش برم ولی نرفتم دو سه دقیقه بیشتر نشد که صدام زد آرش حولمو برام میاری منم حولشو دادم پوشید اومد بیرون موهاش خیس بود جلو در حموم پیشونیشو بوسیدم رفتم حموم یه دوش آب سرد گرفتم بعد اومدم بیرون . وقتی اومدم بیرون خاطره خودشو آماده کرده بود لباس خوابی خودم بهش پیشنهاد داده بودمو پوشیده . یه لباس خواب ارغوانی که برهنگی ران پاش و بازوهاش و برجستگی سینه هاش دل هر مردی رو میبرد خیلی خیلی سخت بود که آدم جلو خودشو بگیره . خودمو خشک کردمو یه تاپ و شلوارک پوشیدم رفتم رو تخت . خطره هنوز داشت موهاشو شونه میکرد خیلی آروم و با صدای لرزان بهش گفتم میای ؟اونم از خدا خواسته چراغ رو خاموش کرد اوم رو تخت فضا خیلی پر از سکوت وشهوت شده بود حس بویایی هردومون به طرز عجیبی فعال شده بود نمیخواستم امشبو یه سکس داشته باشم ولی بدم نمیومد یه معاشقه داغ که هردومون رو بسوزونه داشته باشم . تکیه داده بودم به لبه تخت اونم اومد کنارم دستاشو گرفتم هنوز هیچ کار نکرده بودم دستاش میلرزید پاهامو باز کردم نشوندمش بین پاهام بغلش کردم یه چند دقیقه ای بدون هیچ کاری تو بغلم بود . موهاش عطرش معرکه و دیوونه کننده بود . دستامو بردم تو موهاش نوازشش میکردم اونم سرشو با حرکات من خم میکرد صدای نفساش میومد. وقتی لبمو گذاشتم پشت گردنش یه آه کشید منم تقریبا آلتم داشت سفت میشد که ازش پرسیدم خوبی اونم بدون اینکه حرف بزنه سرشو تکون به سمت پایین. بعد آروم خوابوندمش کنارش دراز کشیدم شروع کردم به خوردن لباش یکی دو دقیقه شد که لبای همو خوردیم ازش جدا شدم گفتم بخوابیم اون گفت خسته ای ؟ من گفتم برا امشب کافیه استراحت کنیم بعد پاهاشو انداختم دور کمرم بغلش کردم سفتی آلتمو حس میکرد بعد نفهمیدم کی خوابمون برد.....

نوشته: ؟

بعد از سالن یه سری از فامیلا و مهمونا خداحافظی کردن و رفتن.بقیه هم دنبالمون بودن..چه هلهله و جشنی به پا بود اونشب.هردومون بچهای آخر خونه بودیم.واسه همین خونوادهامون خیلی بهمون کمک کردن و سنگ تموم گذاشتن.
بد از یکی دو ساعت و خدافظی از پدر ومادرمون به سمت خونمون حرکت کردیم.همون خونه ای که با شیرین عاشقانه توش زندگی میکنم.بعد از یکم رقصیدن با خواهر و برادرا و خندیدن....اونا هم خداحافظی کردن و رفتن.
حالا فقط من موندم و شیرینو عکاس...عکاس گفت میخوام ازتون یع عکس یادگاری بگیرم که هروقت چشمتون بهش افتاد لبخند بزنید.ناخوداگاه به سمت شیرین برگشتم.تو چشماش خیره شدم..محو اون زیبایی پری وارش شدم.باهم لبخند زدیم.من با دیدن اون و شیرین با بودن در کنارم.دست راستمو گذاشتم روی گودی کمرش..دست چپمو از زیر بغلش رد کردم(طوری که کف دستم رو به بالا بود)و از پشت گذاشتم روی شونش.تو چشماش نگاه کردم وسرمو بردم نزدیک.
مثل همیشه چشمامو بستم.با چشمای بسته هم آدرس لبایش رو میدونستم.
آه خدااااا...چقدر دوسش داشتن..بازم اون لبای شیرین...بازم اون بوی شیرین.
همه چیز از جلو چشمام گذشت.اون روزی که خیلی مودبانه ازش خواستم باهاش دوست باشم...خاطراتی که تو دانشگاه با هم داشتیم...پارک نزدیک خونشون..بوسیدنای قایمکی...خواستگاری...ایستادگیش جلو همه...
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای دست زدن عکاس به خودمن اومدیم.وقتی نگاه متعجب من و شیرین رو دید گفت:من واقعا عشق رو بینتون احساس میکنم.برامون آرزوی خوشبختی کرد و عکس آخر رو هم به عنوان هدیه بهمون داد.تا در خروجی همراهیش کردم.
شیرین نشسته بود پایین تخت.با اون لباس آرایش ملیح و ساده غربی مثل یه پری زیبا شده بود.مثل الماس میدرخشید.
یکم اخم کرده بود.با دوتا دستش افتاده بود به جون موهاش و داشت گیره های سرشو باز میکرد.وقتیاخم میکرد چهرش خیلی ناز و بچه گونه میشد.عاشق این چهرش بودم.
با دوتا دستم شونه هاشو گرفتم.تو چشای هم نگاه کردیم ومثل همیشه لبخند زدیم...نشستیم وسط تخت.من پشتش بودم.اونم بین پاهام بود.من تکیه داده بودم به بالشتای بالای تخت.شیرین هم تکیه داد به قفسه سینم.
گیره های سرش و تاجش رو باز کردم.موهای خرمایی ویو شدش مثل یه آبشار از سرش آویزون شد.با یه کیلیپس نصفشونو جمع کرد بالای سرش.لحظه به لحظه زیباتر میشد.
پشت لباسش از بالای باسن تا گردن کملا لخت بود و فقط چنتا بند و یه پاپیون داشت.کمکش کردم تا لباسش رو بازکنه.پاپیون پشتش رو باز کردم.تاپ لباسش داشت میوفتاد اما خودش از جلو نگهش داشته بود که نیوفته.حس کردم خجالت میکشه که بدون مقدمه لخت بشه واسه همین به بهونه آب خوردن خواستم بهش یه فرصت بدم که اگه دوست داره لباسشو عوض کنه.خودشم اینو فهمید.
از اتاق خواب اومدم بیرون.برای خودم داشتم آواز میخوندم.خوشحال از وصال یار بودم و سرمست از این خوشبختی.
بعد از چند دقیقهبا صدای باز و بسته شدن در کمد دیواری فهمیدم داره لباس عوض میکنه.چند دقیقه دیگه خودمو مشغول کردم.شیرین بلند صدام کرد..
--فرهاااااااااد؟فرهاااادم؟
--جانم شیرین جان..
--کوشی تو؟
--الان میام عشقم
کتمو از روی میز ورداشتم و گذاشتم بالای کاناپه.
رفتم تو اتاق.ازچیزی که میدیدم حیرت کرده بودم.زیبایی شیرین خیره کننده بود.
لباسشو عوض کرده بود.یه لباس خواب حریر پوشیده بود.ترکیبی از صورتی چرک و قهوه ای خیلی روشن.با پوست سبزش سازگاری عجیبی داشت.لباسش از بالا دکلته بود.سوتین نداشت...چون قسمت سینه لباس به اندازه کافی سفت بود.قسمت سینه لباس فقط نصف سینش رو پوشونده بود.بالای سینش به خاطر فشار لباس برجسته شده بود.
از زیر سینش لباسش گشاد و راحت بود تا روی رونش.ترکیب حریر و توری که توی لباسش بود زیباییش رو دوچندان کرده بود.
وقتی دید اینطوری محوش شدم و دارم قورتش میدم گفت:چته دیونه؟
زول زدم تو چشاش گفتم:دیونتم...دوستت دارم
اومد جلو و لبامو بوسید..یه بوس کوتاه.
بهم یه لباس خواب داد.خیلی لیز و نرم بود.
پشتمو کردم بهش و پیرهنمو دراوردم.کراواتم هم قبلا خودش باز کرده بود.زیر پیرهنم یه رکابی سیفید پوشیده بودم.
کمربندمو باز کردم و داشتم شلوارمو هم درمیاوردم.یهو سرمو برگردوندو عقب دیدم با شیطنت داره نگام میکنه.یه چشمک زدم بهش و دوتایی زدیم زیر خنده.سرشو انداخت پایین و مثلا خودشو با ناخوناش سرگرم کرد.منم بیخیال و راحت شلوارمو دراوردم و اون لباس خوابو پوشیدم.برگشتم به سمتش.کیرم نیمه بیدار بود ولی شق هم نبود.
اما نگاه شیرین به کیرم بود.دستمو بردم جلوی کیرم...یهو شیرین به خودش اومد...لپاش سرخ شد عین لبو.
رفتم روی تخت.کنار شیرین.بغلش کردم و پیشونیشو بوسیدم.
هنوز انگار خجالت میکشید که متوجه جهت نگاهش شده بودم.به بهونه آب خوردن رفت تو اشپزخونه.زود برگشت.
ایندفعه نشست بین پاهاه.دقیقا مثل همون حالتی که وقتی داشتم موهاشو باز میکردم...با این تفاوت که دیگه تن همدیگه رو توی اون لباسای حریر و نازک کاملا حس میکردیم.
دستام رو دورش حلقه کردم.شیرین خودشو کاملا چسبونده بود بهم.
سرمو گذاشتم روی شونش و گوشه لپشو میبوسیدم..
با لبای لاله گوشش رو گرفتم و یکم کشیدم...یه تکونی خورد...باسنش کاملا جلوی کیرم قرار گرفت.
کم کم دستامو از روی شکمش آوردم بالا تا زیر سینهاش...
نوک انگشتام رو از روی لباس رسوندم به سینهاش..یه فشار خییییلی کم دادم..همزمان بوسش هم میکردم.هردومون دیگه میدونستیم قراره چی بشه.
شیرین دستاش رو گذاشت روی ساعدم و کم کم برد تا مچ دستم...دیگه کاملا دستاش روی دستام بود...منم با دستام سینه هاشو گرفته بودم.با این کارش میخواست آمادگی خودشو اعلام کنه و بهم اجازه سکس داده باشه.
دستمو بردم بالای لباسش...گذاشتم روی نیمه سینش که لخت و برجسته بود.یکم فشار دادم...یه نفس عمیق کشید..مشخص بود روی سینش خیلی حساسه.همزمان لاله گوشش رو با لبام بازی میدادم و گاهی اوقات میک میزدم.
شیرین خودشو بیشتر بهم فشار میداد...کم کم انگاری میخواست بشینه روی کیرم...
نوک انگشتامو از بالای لباسش کردم تو...با برخورد دستم با نوک سینش انگار بهش برق وصل کرده بودن..یه تکون شدید خورد.باسنش اومد بالا....ناخوداگاه پاهام جمع شد و شیرین هم که حواسش نبود سریع نشست....اخخخخ صاف با باسنش نشست روی کیرم...کیرم دقیقا بیت شیار باسنش قرار گرفت...چند لحظه هردومون منگ بودیم.شیرین یه تکون به خودش داد و انگار از بودن روی کیرم خوشش اومده بود.
دستام رو گذاشتم زیر بغلش...درست بغل سینهاش.یکم بلندش کردم و خودم از زیرش اومدم بیرون.اومدم درست بالاسرش.دستام رو گذاشتم دو طرف بدنش و روی تخت محکم تکیه کردم.به اندازه یه وجب از هم فاصله داشتیم.زول زدم تو چشاش.سرمو بردم نزدیک.چونشو بوسیدم...لبامو گذاشتم روی لباش.چنتا بوس کوتاه کردم.ایندفعه لب پتیینشو با دوتا لبم گرفتم...طعم لباش خیلی شیرین بود.عین اسمش.
شیرین دستشو کرده بود توی موهام...با اونهمه تافت و ژل بازم انگشتای ظریفش رو بین موهام عبور میداد.
دستام خسته شد..یکم وزنمو انداختم روی شیرین.دوباره لباشو بوسیدم و یه کوچولو گاز گرفتم.
زبونمو با زبونش بازی میدادم.تو همین زمان با دستام با سینه هاش ور میرفتم.شیرین یه دختر توپر و تپلی بود.خیلی نرم و خواستنی بود.زیپ لباسش دقیقا زیر بغلش بود..بازش کردم...سینهاش عین دوتا توپ وه داشتن لباسو جر میدادن زد بیرون..خدای من چی میدیدم؟!
دوتا سینه کاملا گرد و سربالا...با نوکهای شق شده...نوکش ترکیبی از قهوه ای و صورتی بود.یه نگاه تو چشماش کردم.بهش گفتم تو اینقدر خواستنی بودی و رو نمیکردی؟گفت همش مال تو...من متعلق بو توام فرهادم.
لباشو بوسیدم..با دستام سینهاشو لمس میکردم.خیلی نرم بود.انگار داخل یه بادکنکو آب ریختی و فشارش بدی..
سرم بین شونه و گردنش بود.لبام روی پست گردنش و پایینتر از گوشش.
گردنشو میبوسیدم و لیس میزدم..سینهاشم فشار میدادم.شیرین عین مار به خودش میپیچید.کیرم دقیقا روی کسش بود...
سرمو آوردم پایین.بالای سینش رو بو کردم..بوی پاس میداد...خودش میدونست من عاشق یاس و نرگسم.
بالای سینشو بوس کردم.دیگه تحمل نداشتم.تو این 7 سال دوستی به تنش دست نزده بودم.فقط لباشو بوسیده بودم.
الان شیرینم مال من بود.این بهترین هدیه بود.
سینه چپشو با زبونم لمش کردم.شیرین دیگه تحمل نداشت...دیگه صداش در اومده بود.سرمو یه سینش فشار میداد.کل قسمت رنگی سینش تو دهنم بود.با فشارایی که شیرین میداد نزدیم بود نفس کم بیارم...زبونمو دور سینش میچرخوندم..دیگه داشت دیونه میشد.جفت سینهاشو خوردم...اصلا دلم نمیخواست ازش دل بکنم.
شیرین تا الان چند باری ارضا شده بود.جلوی لباسش کاملا خیس شده بود...به خاطر رنگ لباسش خیس بودن رو خیلی راحت میشد فهمید.
پاهاش دور کمرم بود...
میخواستم بلند بشم و لباسش رو دربیارم اما پاهاش مانع میشد.خودشم اینو فهمید.پاهاشو باز کرد و منم بلند شدم.چشماش کاملا خمار بود.دیگه اثری از خجالت یه ساعت پیش تو چهرمون نبود.لباسش که تا رونش بود...زانوهاشو آورد بالا که راحتر دراز بکشه...اما لباسش لیز خورد و از بالا تا روی شکمش و از پایین تا زیر باسنش لخت شد.
یه شرت سفید پوشیده بود.حالت توری داشتفقط جلوی کسش به غیر از تور یه لایه پارچه نرم هم داشت.زول زده بودم به کوسش.دستامو گذاشتم روی روناش و سرمو بردم بین پاهاش.از رو شرت کسشو بوسیدم.شیرین دستاشو کرده بود تو موهاش
سرمو آوردم بالا...از بین سینهاش صورتشو نگاه کردم.اونم منو نگاه میکرد.بلند داد زد....
--فرهادم دوستت دارم...عاشقتم.خیلی باتو بودن و با تو خوابیدن و باتو زندگی کردن رو دوست دارم نفسم.
بهش لبخند زدم.اومدم بالا.لباشو بوسیدم.
با کمک خودش لباسشو دراوردم.الان دیگه فقط یه شرت داشت.
یه نگاه بهم کرد.گفت چقدر جرزنی!!!!
--چرا؟
--چون منو لختم کردی اما خودت هنوز لباس داری.
پیرهن لباس خوابو دراوردم.
شلوارشو میخواستم دربیارم که نذاشت.از رو شلوار دستشو گذاشت روی کیرم...یکم فشار داد.کیرم دیگه داشت شلوارمو جر میداد.
از رو شلوار دستشو حلقه کرد دورش.دستاشو کرد توی کمر شلوارم و آروم درش آورد.شرت سفید پام بود با یه رکابی.
از ضربان قلب بالا گرمم شده.رکابیمو داشتم درمیاوردم که یهو شرتمم کشید پایین.کیرم افتاد بیرون.
چشماش گرد شده بود.دستاشو گذاشته بود روی کیرم و تخمام...تخمامو تکون میداد و با دستش میخواست برام جلق بزنه.
خیلی بلد نبود.سرشو برد نزدیک و سر کیرمو بوسید.زبونشو میکشید روی کیرم.آآآآآخخخخخخ که چه حالی میداد.سر کیرمو کرد تو دهنش.زبونشو دورش میچرخوند..دقیقا همون طوری که من زبونمو نوک سینش میچرخوندم.
یکم کیرمو بیشتر برد تو دهنش.تقریبا تا وسط کیرم تو دهنش بود.زبونشو زیر کیرم حس میکردم.گاهی اوقات دندونای بالاش میخورد به کیرم که باعث میشد دیرتر ارضا بشم و واسه چند لحظه شهوت و سکس از یادم بره.
اگه همینطوری ادامه میداد بیشتر از چند دقیقه دیگه نمیتونستم تحمل کنم.دستمو بردم زیر چونش و یکم به عقب فشارش دادم که کیرمو ول کنهواونم همین کارو کرد.وقتی کیرمو در میاورد یه ماچ آبدار از سرش کرد که هوش از سرم برده بود.
حالا دیگه نوبت من بود.خوابوندمش...یه بار دیگه لباشو بوسیدم.با دستام همه جاشو لمس میکردم.از لباش تا بالای کوسشو میبوسیدم و لیس میزدم.رو شکمش خیلی حساس بود.
رسیدم به کسش.دستامو گذاشتم دو طرف شرتش.یکم باسنشو داد بالاو شرتشو دراوردم.اووووف عجب کس تمیزی داشت.حتی یه تار مو و یه لک هم روش نبود.فوالعاده تنگ بود.با پوست تنش همرنگ بود.سبزه دوس داشتنی.
سرمو بردم بین پاهاش.کسشو میبوسیدم و یکم با زبونم بوسش میکردم.
سرمو آوردم عقبتر و با دستام لبه هاشو باز کردم.
جاااااااااااااننننننن صورتی صورتی..همونی که تصور میکردم و دوست داشتمو.زبونمو میکشیدم روی کسش.دیگه شیرین..اون شیرین آروم اول نبود.داشت خفه ناله میکرد و سرمو فشار میداد به کوسش.زبونمو لوله میکردم و میفرستادم تو کسش.همش اسممو صدا میکرد.داد میزد..موهامو میکشید.
کامل از روش بلند شدم.سرمو گذاشتم بغل سرش روی بالشت.بوسش کردم.جفتمون به پهلو و روبروی هم دراز کشیده بودیم.
کیرم دقیقا لای پاهاش و زیر کسش بود و شیرین هم پاشو بسته بود.با هر تکونی که میخوردم کیرم به شیار کسش میخورد و شیرین خمار و خمارتر میشد.
--شیرینم آماده ای که زنم بشی؟مال من بشی؟همه کسم بشی؟
--عشقم الان چندین ساله که انتظار این شب و این صحنه ها رو میکشم.
(خواهر شیرین خیلی با شیرین جور بود و دوست بود.یه چنتا پماد و اسپری بیحسی و ضد درد گرفته بود که اونا رو به کیرم بزنم که شیرین اذیت نشه...اسمشونو اصلا یادم نیست چون تو اون شرایط اصلا اسمشونو نگاه نکردم)
پمادو از داخل کشو پاتختی ورداشتم.زدم به کیرم.رنگ روشن و تقریبا شیری داشت.بعد از چند لحظه کیرم خیلی خنک شد...پماد هم دیگه اثری ازش نبود و انگار جذب شده بود.
پاهای شیرینو باز کردم...نشستم بین پاهاش.روناش اومده بود بالا.دستامو گذاشتم روی پاهاش که پایین نیاد.کسش انگار داشت کش میومد...یه لحظه دست چپمو از روی رونش ورداشتم و لبه های کسشو باز کردم.کیرمو گذاشتم روی سوراخش.ترس رو میشد تو چهره شیرین دید.
بهش گفتم عزیزم نگران نباش.اصلا دردت نمیاد.
دوباره دستمو گذاشتم روی رونش.
سر کیرمو یکم فشار دادم...شیرین چشاشو بست.
کسش واقعا تنگ بود.چند ثانیه صبر کردم.شیرین دستاش رو گذاشت پشت من...
دیگه طاقت نداشتم.یکم دیگه فشار دادم.تازه سرکیرم رفته بود تو.
شیرین خیلی بیتابی میکرد.
یکم دیگه فشار دادم اما تو نمیرفت.کیرمو یکم کشیدم بیرون و این دفعه با فشار بیشتر کردم تو...پاره شدن پردشو حس کردم.
کارمو ثابت نگه داشتم.
شیرین یه لحظه هیچی نگفت فقط چند قطره اشک از گوشه چشماش اومد بیرون.تو همون حالتی که کیرم تو کسش بود دستامو از روی پاهار ورداشتم.پاهاشو آورد پایین.من بین پاهاش بودم.
داشت ناله میکرد.هی کمرش و باسنش رو از رو تخت بلند میکرد و میگفت درد و سوزش دارم.
خم شدم و سرمو بردم نزدیک سرش.لباشو بوسیدم.با دستام سینهاشو نوازش میکردم.خم شدنم باعث شده بود کل کیرم تو کسش جا بشه.درد شیرین کمتر شده بود.یکم کمرمو بردم عقب.کس شیرین و کیرمو نگاه میکردم.کسش اونقدر تنگ بود که با عقب اومدن کمرم و بیرون اومدن کیرم پوست کسش هم بیرون میومد.
کیرمو کامل دراوردم.تا وسط کیرم خونی شده بود.یکم خون هم از کسش ریخت بیرون و ...
کیرمو با دستمال مرطوب روی پاتختی تمیز کردم.کس شیرین رو هم همیمطور.
رفتم بغلش کردم.بوسش کردم.
پیشونیشو بوسیدم و دستامو دورش حلقه کردم.
--عزیزم...شیرینم....نفسم...خانوم شدنت مبارک
--فرهااااد جونم دیگه مال هم شدیم.دیگه میخوام با تو زندگی کنم.خانوم تو باشم.
--شیرینم دوستت دارم.
--من بیشتر.
--شیرین؟
--بله عزیزم؟
--ادامه بدیم؟
--اوهوم.
بوسیدمش.بازوهاشو ماچ کردم.سینهاشو خوردم.نوک سینهاش رو از بس خورده بودم پف کرده بود و صورتی تیره شده بود.
رفتم بین پاهاش.
ایندفعه خودش پاهاشو باز کرد و من بین پاهاش قرار گرفتم.دیگه نیازی نبود که پاهاش رو بالا بگیرم.نشستم جلوی کسش.
کیرمو تنظیم کردم روی کوسش.
آروم فشار دادم تو.هنوز درد داشت.اما کمتر.
تنگی کسش به کیرم فشار میاورد و منو به اوج میبرد.
کیرم تا ته توی کسش بود.شیرین دستاشو گذاشت پشت رونام.
کم کم کیرمو عقب جلو میکردم..
انگار شیرین داشت حال میکرد.دیگه خبری از درد نبود.صاف تو چشم هم نگاه میکردیم.آخ که چقدر همدیگه رو دوست داشتیم و داریم.
سرعتمو بیشتر کردم.دستامو گذاشته بودم روی سینهای شیرین...سینهاش با هر تلمبه بالا و پایین میشد.
سر و صدای شیرین شدید بلند شد...چون خونه بزرگ و ویلایی بود نگران همسایه ها نبودیم.
لباشو میخوردم.گردنشو میبوسیدم و لیس میزدم...با لاله گوشش بازی میکردم.حرکت کیرم کندتر شده بود اما کیرمو تا سرش درمیاوردم و دوباره میکردم تو.شیرین حسابی داغ شده بود و میپیچید.یهو یه جیغ بلند زد و ناخوناشو به رونام فشار داد.از درد کیرمو کامل کردم تو کسش.کسش عین قلب نبض داشت.تند تند میزدم.انقباض کسش باعث شد خیلی حال کنم و نتونم خودمو کنترل کنم.
آبم با فشار زیاد پاشید تو کسش و شیرین شدید لرزید.
بیحال و بیرمق افتادیم تو بغل هم.بعد از یه ساعت بیدار شدم.شیرینو نوازش کرم.
چشماشو آروم باز کرد.پیشونی و گونشو بوسیدم.
--شیرینم میدونی که امشب تولدم بود..تو بهترین هدیه واسه تولدم بودی
--فرهاد جونم امشب بهرین شب زندگیم بود.از اینکه بعد از اینهمه سال بدون ترس و استرس تو بغلتم خیلی خوشحالم...از اینکه با تو خوابیدم خوشحالم..از اینکه جلو همه وایسادم و تورو انتخاب کردم.
--شیرینم قول میدم بهترینها رو در کنار هم تجربه کنیم.بهترین زندگی رو با هم میسازیم.
--فرهاد جونم من همین الان هم بهترین زندگی رو با تو دارم.خوشبخترینم.با جون و دل عاشقتم
--شیرینم جونمو واست میدم.دوستت دارم عشقم.

فرهاد..عاشق شیرین

سلام.من عسلم و23سالمه.ميخوام سکس شب عروسيمه تعريف کنم.
صبح عروسيم بودکه على اومد دنبالم تا منو برسونه آرايشگاه.منورسوندآرايشگاه.حدوده ساعته3بودکه کاره آرايشم تموم شد،علی اومددنبالم.تامنوديد،خشکش زد،آخه خداييش خوشکل شده بودم.
اومدجلولباموبوسيدودستموگرفت ورفتيم بيرون.ديگه ازآتليه وکليپمون توباغ ميگذرم،رسيدم تالار.رفتيم نشستيم توجايگامون.همينجورکه نشسته بوديم،على هى ميگفت:واى عسل،من ديگه طاقتم تموم شده،پاشوبريم.منم ميخنديدموميگفتم:واى على زشته،نگو،يهويکى ميشنوه:)
ديگه به هرجون کندنى بود،مراسم تموم شد،همه تادمه خونمون بدرقمون کردن ورفتن،من موندم وعشقم على.
همين که دروبستم،يهوعلى ازپشت بغلم کرد.ازگوشم ميليسيدتاگردنم،منم که بدجورحشرى شده بودم،آهواوهم بلندشد.منوبرگردوند،لبشوگذاشت رولبام.همينجورى بغلم کردوبردتواتاقمون.من نشوندروتخت،لباسمودرآورد،موهاموهم بازکرد.
حالانوبته من بودکه لختش کنم،منم مثله خودش آروم لباساشودرآوردم،منوخوابوند.
اول يه لب اساسى گرفت،بعدشروع کردگردن وگوشوسينموخوردن.رفت پايينتر،يه نگاه بهم کرد،گفت:عسلم،عشقم اجازه هس؟منم هرچى شهوت داشتم ريختم توصدام وگفتم:صاحب اجازه اى آقا.اونم خيلى باآرامش شورتمودرآورد،اول کسمويه ليس زد،منم هم زمان يه آه کشيدم،که باعث شدحشرى تربشه،ازبالاتاپايين کسموميليسيد،چوچولموميکردتودهنش ميمکيد.منم بادستام موهاشوچنگ ميزدموبيشتربه کسم فشارميدادم..من-آييييييييى عليييييى....آه،آه،آه..واى جوننننن..اونم بااين حرفاى من بيشترميخوردتاارضاشدم..بى حال افتادم،على اومدبالاازم يه لب گرفت.گفت:عسلم خوبى؟
من-آره عشقم،مسى.خيلى خوب بود.خواستم بلندشم،يهوگفت:کجا؟من-توکه هنوزارضانشدى.گفت:نه نازنينه من،امشب شبه توئه.امشب فقط توبايدحال کنى.خانومم ميخواى بزاريم واسه يه شبه ديگه؟من-نه عزيزم،من آمادم.بلندشد،شورتشوکشيدپايين،يه لحظه تاکيرشوديدم،يه وحشتى نشس تودلم،امابه روخودم نياوردم،آروم باژل کيرشوماليد،گفت:آماده اى؟سرمو تکون دادم.آروم کردش داخل،يه سوزشى تموم وجودمو فراگرفت،باتمام جونى که داشتم کمرشو فشار دادم،اشکام بى اختيار ميريخت،کشيدبيرون،بادستمال پاکم کرد،اومدبالايه لب ازم گرفتو گفت:خانم شدنت مبارک عشقم.

نوشته: عسل

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه !!!!! من تانیا هستم الان 23 سالمه قدم 178 و وزنم 55 کیلو هستم چشمم مشکی و مو های خرمایی رنگی دارم و سایز سینه هام 80 هست .رشید (شوهرم )الان 25 سالشه و قد 186 و وزن 71 و چشم و ابرو مشکی ....... میخوام براتون از جایی بگم که رشید اومد خواستگاریم .من 18 سالم بود که رشید اومد خواستگاریم و رشید 20 سالش بود من 18 سالگی نامزد کردم و 20 سالگی ازدواج کردم ............ خلاصه سرتون را درد نیارم .بعد از مراسم ازدواج ما اومدیم خونه خودمون حدودا ساعت 1 بود تا اونجایی که یادمه (چیز های خونه ما همش یا قرمز بود یا مشکی یا سفید یعنی شما رنگ دیگه ای پیدا نمیکردید ) وقتی اومدیم خونه رفیتم تو اتاق خواب رشید گفت عشقم اجازه هست ؟بهش گفتم امشب خیلی خسته ام بزار برای فردا .اونم گفت باشه .بهش گفتم لطفا این زیپ منا باز کن گفت باشه تا باز کرد گفتم میشه بری بیروون گفت تانی من و تو دیگه زن و شوهریم خیر سرمون .من گفته باشه ولی حالا برو بیرون با 1000 بدبختی رفت بیرون خلاصه تا من لباس را در اوردم یه دفعه در را باز کرد من یه دادی زدم و گفتم ححححححححححححححححححححرشید اونم یه دفعه در را بست و از پشت در گفت ببخشید فکرکردم عوض کردی .....خلاصه لباس را که عوض کردم یه لباس خوابی که مامانم برای من خریده بود را پوشیدم یه تاپ بود یه شلوارک.اومدم بیرون بعد رشید لپم را بوس کرد و رفت تو اتاق تا لباس هایش را عوض کنه منم رفتم تو اشپزخانه تا اب بخورم بعد دیدم اب خوب نیست 2 تا لیوان شربت پرتقال درست کردم و اوردم تو حال و نشستم منتظر رشید اونم اومد و کنارم نشست و با هم شربت خوردیم بعدش رشید گفت بیا بخوابیم منم گفتم باشه رشید نتونست از سر کارش مرخصی بگیره واسه همین صبح باید میرفت خلاصه رفتیم خوابیدیم من صبح ساعت 7 بلند شدم و رفتم نون تازه خریدم و اومدم رشید هنوز خواب بود میز را چیدم و چاییی را دم کردم دیدم رشید هنوز خوابه کلافه شده بودم ارام رفتم بالای سرش و یه بوس کردم لای چشماش را باز کرد و گفت سلام عشقم من گفتم بسه دیگه بلند شو با 1000 مکافات بلند شد رفت دستش را بشوره دیدم 10 دقیقه اس نیومده بیرون رفتم در را ارام باز کردم دیدم اقا وایسادنه خوابش برده !!!!!!!!!!!! دستم را خیس کردم و زدم به صورتش اونم سر حال شده و اومد صبحانه خورد و ساعت 8:40 دیگه از در رفت بیرون .منم میز را جمع کردم و ظرف هارا شستم و لباس عروس و لباس دامادی رشید را برداشتم و رفتم دادم خشک شویی و بعد رفتم یه سر خونه مامانم تا ساعت 10 و 10 رفتم خونه خواهرم پیش بچه خواهرم که 3 ماهش بود خود خواهرم 26 سالش بود .بعد رفتم یه سر خونه داداشم اون 30 سالشه یه بچه 4 ساله داره بعد برگشتم خونه ساعت حدود 12:35 بود لباس را عوض کردم و شروع کردم به درست کردن ناهار اخه رشید ساعت 2 میومد خونه ناهار هم لازانیا داشتیم اونم درست کردم ساعت 1:40 بود که رفتم یه دوش گرفتم و چون میدونستم امشب باید اولین سکس عمرم را بکنم حسابی به خودم رسیدم تا اومدم بیرون ساعت 2:10 بود که دیدم هنوز رشید نیومده یه زنگ بهش زدم گفت من تا 15 دقیقه دیگه اونجام منم یه شلوارک ابی اسمانی پوشیدم بایه تاپ سفید با یه سندل سفید و ابی خلاصه موهام را خوشک کردم (موهام تا دم باسنمه ) و منتظر موندم تا رشید اومد برام یه دست گل خریده بود بعد از دست و رو بوسی رفت و لباس هایش را در اورد و اومد غذا را که خوریم اون گفت که خسته اس و میخواد بخوابه گفتم باشه تو برو منم ظرف ها را میشورم . میام پیشت و بعد از این که ظرف ها را شستم و کارای اشپزخانه را کردم مادر شوهرم زنگ زد و گفت شب واسه شام بیاین پیش ما منم گفتم چشم ساعت 3:18 دقیقه بود من 2 باره یه دوش گرفتم تا اومدم ساعت 4 شده بود چون یه خورده تو وان خوابیدم اومدم و یه تاپ و دامن مجلسی انتخاب کردم و مو هام را خشک کردم و ارایش کردم ساعت 4:50د قیقه بود ارام رفتم رشید را بیدار کردم و بهش گفتم امشب خونه مادرت هستیم اونم یه حمام رفت و اومد و تا کاراش را کرد ساعت 6 شده بود ساعت 6 رفتیم بیرون تا یه دسته گل گرفتیم و تا رسیدیم ساعت 6:29 دقیقه بود تا شام خوردیم و حرف زدیم ساعت 9 شد که رشید به گوشیم اس داد امشب خیلی کار داریم بیا بریم بعد بلند شدیم و رفتم تا رسیدیم ساعت 9:30 بود لباس عوض کردیم من یه دفعه یه استرسی گرفتم که خدا میدونه یه لباس خواب پوشیدم و رفتم تو اشپز خانه یه لیوان اب خوردم و اومدم تو حال با رشید تا 10 :49 دقیقه یه فیلم دیدیم به اسم ماسک با بازی جیم کری .بعد رفتیم مسواک زدیم و رفتیم تو اتاق تا رفتیم تو تخت بد جور ترسیده بودم رشید اومد یه لب ازم گرفت و گفت بسم الله شروع میکنیم یه دفعه گفتم رشید خواهشا ارام گفت چشم عزیزم خلاصه لب را خورا بعد رفت سر گوشم بعد رفت سر گردنم منم هم میترسیدم و حشری شده بودم ارام تاپم را در اورد (سوتین مشکی پوشیده بودم ) اونم در اورد یه چیزی نوک سینه های من صورتی هست بعد شروع به خوردنش کرد منم اینقدر حال کرده بودم که ترس از یادم رفت بعد اومد رو شکمم بوسه های کوچک میزد تا زیر ناف رفت بعد 2 باره یه لب گرفت ازم منم 2 باره استرس گرفتم خلاصه ارام شلوارکم را در اورد من یه شرت قرمز پوشیده بودم از روی شرت کسم را بوس میکرد کسم سفید و صورتی هست اگه باورتون نمیشه بعدا عکسش را میزارم ارام شرتم را در اورد و گفت تانیا منم ترسیدم چیزی شده باشه گفتم چی شده گفت خیلی کس زیبایی داری گفتم مال خودته خلاصه گفت حسسابی هم خیس کردی ارام خندیدم شروع کرد به خوردن کسم حسابی که خورد گفت حالا نوبت تو هست منم ارام لباس هایش را در اوردم و فقط با شرت بود تا اون را هم در اوردم یه چیزی مثل دسته بیل افتاد بیرون ازش پرسیدم چند سانتی گفت 18 با قطر 4:5 من مردم از ترس گفت نترس ارام میکنم گفت برام ساک میزنی گفتم نه ولی کیرش را بوس کردم اومدم بالا و خوابیدم رو تخت گفت میخوام بکنم گفتم خواهشا ارام گفت باشه سرش را گذاشت دمش یه فشار کوچیک داد مممممممممممممردم از درد اشک تو چشمام جمع شد گفت ببخشید حواسم نبود 2 باره کرد تو تا نصفه رفت یه جیغی زدم که خدا میدونه گفت ارام همسایه ها میشنوند یه دفعه تا ته کرد تو مردم اشکام سرازیر شد گفت ببخشید بهش گفتم اصلا تکون نخور گفت باشه تا 3 دقیقه بعد 2 بار که تلنبه زد گفت یه دستمال بده گفتم چرا گفت کیرم خونی شده خندیدم گفت مبارکه گفتم مرسی تا 5 دقیقه تلنبه زد و من ارضا شدم اونم با من ارضا شد و ابش را ریخت تو کسم 2 تایی نای بلند شدن نداشتیم تا صبح خوابیدم ساعت 10 بلند شدم دیدم نیست تعجب مردم چون جمعه بود و نباید سر کار میرفت دید اقا تو اشپز خونه داره غذا درست میکنه بعد از1 ماه ماهی که درسم کردم حالم بد شد رفتم ازمایش بعد که جواب اومد گفت که شما باردار هستید و 2 هفته دارید 19 سالگی نی نی هام به دنیا اومدن یه دختر یه پسر به اسم مهران و مونا الان 3 -4 سال دارن و خیلی هم شیطون هستن الانم 3 ماهه باردارم و دارم براتون این داستان را میفرستم دوستتون دارم ببببببوس خواهشا فحش ندید

نوشته:‌ تانیا

سلام اسم من نارسینه وکیلم و همسرم رامین توی یک کارخونه مهندس ناظره ما خیلی اتفاقی با هم اشنا شدیم کمتر از یک ماه ازدواج کردیم همیشه پاره شدن پرده بکارت برای دخترا با ترس و وحشته وخصوصا اگه با مرد زندگیت یک ماه باشه اشنا شده باشی .واسه همین دو سه روز به عروسی مونده از رامین خواستم که شب عروسی رو بی خیال بشیم تا هم خستگیمون در بیاد هم من امادگیشو پیدا کنم لااقل یکم از ترسم بریزه واونم قبول کرد ولی مشخص بود فقط بخاطر من حرف دلشو نزده انقد همه چیز سریع اتفاق افتاد که فقط دنبال خریدن جهیزیه و اماده شدن برای مراسم عروسی بودیم .راستشو بخواید من موکلای زیادی داشتم که شب عروسی متوجه شده بودن عروس بکارتشو از دست داده و توی اونا چند تاموردایی ام بود که بخاطر بی اطلاعی از بعضی مسایل که بعضی از دخترها اصلا بکارت ندارن یا فقط با عمل جراحی پاره میشود باعث ابروریزی های زیادی شده بود واسه همسن اولین کاری که کردم مساله رو با رامین در میون گذاشتم و اون گفت بهم اطمینان داره ولی راضی نشدم و گفتم بریم پیش یک ماما -----خلاصه بگم معاینه دکتر از هزار تا شب عروسی والا بدتر بود اول گفت بخواب روی یک تخت که پاهات و باید میزاشتی رو ی دو تا دستگیره و چنان باز میشده که انگار میخواست از وسط نصف بشه با انگشتاش کرد توی رحمم و که یه جیغ بلند کشید وقتی از جام بلند شدم پام درد گرفته بود رامین کمکم کرد تا نشستم و دکتر گفت شب عروسی سختی دارم چون پرده بکارتم ضخیمه و رحم فوق العاده تنگی دارم وبعد با رامین صحبت کرد که باید با دقت و حوصله کارش را انجام دهد کم می ترسیدم استرس شدیدم بهش اضافه شده بود باورتون نمیشه چقد روزای سختی بود هم مجبوربودم برم سرکار هم دنبال مقدمات ازدواج و استرس و ترسم هم امده بود روش اگه عشق رامین نبود نمیتونستم همه این عجله هام بخاط ماموریت رامین بود که باید 6 ماه میرفت المان چون بتونه منو ببره این همه عجله داشتیم بالاخره شب عروسی رسید و با همه قولی که رامین داده بود ولی بازم استرس داشتم مهمونی که تموم شدو رفتیم خونه رامین در گوشم زمزمه کرد مال خودم شدی گفتم مگه نبودم گفت دیگه واقعا شدی کمکم کرد تاجمو در اوردم و بعد بند لباسمو باز کرد از خجالت تمام بدنم عرق کرده بود اروم اروم لباسمو در اورد احساس میکردم توی حال خودش نیست لباشو گذاشت روی لبمو محکم مک میزد و می بوسید و لباسای خودشو در میاورد اروم دادمش کنار و بهش گفتم مگه قرار نشد باشه برای یه شب دیگه بهم قول دادی گفت چرا فقط نمیکنمت ولی بقیشو که قول ندام خندم گرفت گفتم بقیش کجاشه گفت می بینی و اروم بند سوتینمو باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام شک شده بودم از ترس لاله گوشمو مک میزد و با دستاش با بدنم بازی می کرد منم حشری شده بود گفتم رامین دوست دارم سرش و گرفت بالا و با شیطنت گفت به خدا بدقول نیستم دیگه طاقت نداشتم و شروع کرد به لیس زدن سینه هاموهی میامد پایین تر تا رسید به کسم به قول خودش جی جی نازم و شروع کرد به خوردن چوچولمو مک میزدو منم اه و ناله میکردم اخ ای ای مردم و موهاشو چنگ میزدم اما انگار دست بردار نبود وقتی صدای جیغمام زیاد شد سرشو بلند کرد و دوباره امد سمت سینه هام و تو چشام نگاه کرد شهوت از وجودش میریخت نارسین همین امشب تمومش کنیم ؟نمیدونستم چی بگم راست میگفت چه امشب چه فردا باید میشد اخرش که چی بهش گفتم فقط اروم میترسم گفت فدات بشم چشم عشقم و با دستش شروع کرد به مالید جی جی نازمو منم با جی جی باتش ( کیرش ) بازی می کردم واقعا کیربزرگ و کلفتی داشت که حالا قدرشو میدونم که چه نعمتیه با انگشتش کرد داخل اولش دردش کم بود ولی بعدش شد با دوتا انگشتش که جیغم رفت هوا و اونم نوک سینه هامو مک میزد بدنم داغ شده بود و میشه گفت دردش لذت بخش بو د اروم امد رومو گفت آماده ای نمیتونستم حرف بزنم که دیدم سر کیرشو گذاشت و یه فشار اروم داد ولی نمیرفت توی کسم انقد با ارامش و دقت این کارو انجام میداد که تصمیم گرفتم خودمم کمک کنم واسه همین پامو پشت کمرش فشار دادم و داد بلندی کشیدم تمام بدنم می سوخت و اشکام سرازیر شده بود واقعا درد داشت تمام کیرش رفته بود داخل کوسم اروم لبمو بوس کرد گفت درش بیارم گفتم فقط تمومش کن که شروع کرد به تلمبه زدنو منم ملحفه روی تختمو چنگ میزدم درد همه وجودمو گرفته بود و نمیتونستم بگم رامین در ش بیار نمیدونم چقد زمان طول کشید ولی هر لحظه دردش کمتر میشد انگار رحمم باز شده بود که یک لحظه سوزش بدی رو احساس کردم و داد کشیدم رامین که مدام قربون صدقم میرفتم گفت تموم شده عروس خودم شدی فقط خودتو تکون نداده و چند ثانیه بعد خودشم ارضا شد .نمیدونید چقد حالم بد بود حتی نمیتونستم بلند بشم رامین کمک کرد خودمو تمیز کردمولباس پوشید و هر دوتایی دراز کشیدیم اروم کمرمو ماساژ میدادو بوسم میکرد نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 12بود که رفتیم حموم .

نوشته: نارسیس

از اول شب كه اومد ارايشكاه دنبالم ميشد عشق رو توي جشم هاش ديد.حس خيلي خوبيه بعد از سالها انتظار با عشقت ازدواج كني
با كسي كه مرد زندكيته.همه اونايي كه عاشقن ميدونن جي ميكم
مراسم عروسي به خوبي تموم شد و ما هم سوار ماشين شديمو با خونواده هامون اومديم خونه ما خزنه ي منو عشقم.خونه اي كه قراره سالها با عشقم توش زندكي كنم
توي راه خونه بهش كفتم يكم استرس دارم واسه برده ام.دستمو كذاشت روي كيرش كفت ببين اونقدرام كه فكر ميكني بد نيست.همينجوري دستم روي كيرش بود سرمو كذاشتم روي شونه اش.رفايمو رفتيم تا رسيديم خونمون.خونواده هامون توي حال منتظر بودنو منو عشقمم رفتيم داخل اتاق.سرويس خوابم جوري بود كه واقعا دوسش داشتم.ساعت حدوداي دو شب بود.نشتم روي تخت كفتم خسته ام...كاش ميشد يه شب ديكه اينكارو ميكرديم.اومد دستمو كرفت بلندم كرد لباشو كذاشت روي لبام. اينقدر لبامو خوردو سينه ها مو نوازش كرد تا هات شدم.زيب لباس. عروسمو باز كردو كامل در اورد و حالا فقط با يه شورت بودم. كت خودشم دراورد.منم دكمه هاي بيراهن اونو باز كردم و وسط سينه هاشو بوسيديم و از تنش در اوردم.اومرف سينه هامو كلي مك زد منم دستم روي شلوارش بود.شلوارشو خودش دراورد و بعد شد نوبت شرت من!اونو هم با كلي قربون صدقه رفتن از بام در اورد.و بغلم كرد خوابوندم روي تخت.و سرشو كذاشت وسط بام.جوجولمو ليس ميزد .ميمكيد و زبونشو ميكرد توي سوراخ كسم.منم اه و اوه ام رفته بود هوا.اومد بالا يه لب حساب كرفت شرتشو كشيد بايين و كيرش كه حسابي شق شده بود رو كرفت توي دستش.اورد جلوي دستم منم كرفتمش يه زبون بهش زدم ولي نخوردم. كفت نميخوري؟كفتم الان نه.كفت باشه عشقم.يه زل كه مامانم داده بود بهش رو اورد ماليد در سوراخ كسم منم كه اب كسم راه افتاده بود از يه طرف هم ميترسيدم.اومد جلو كيرشو داد دستم كفت فكر كنم خودت بكنيش داخل دردش كمتره.جندبار خواستم انجامش بدم ولي نميتونستم
قرار شد خودش كيرشو بكنه داخل.اول سرشو كرد توش بعد اورد بيرون و دوباره كرد داخل.ديكه به بن بست رسيده بود.يه فشار كوجيك داد.منم دستشو محكم كرفته بودم وبا هر فشار محكم دستشو فشار ميدادم.يه فشار اورد و كيرش تا نصفه رفت داخل.منم بلند داد زدم اااايييي.كه فكر كنم همه اونايي كه بيرون بودن شنيدن.از بس ميسوخت اشك از جشمم اومد و وقتي دو سه بار كرد داخلشو اورد بيرون حس كردم كسم سرد شدو فوري دستمال كرفت زيرشو كيرشو اورد بيرون خونهارو با دستمال باك كرد بغلم كردو بهم كفت خيلي دوسم داره.بعد يجي بوشيد رفت دم در دستمالو داد به مامانشو اومد كنار من
جند دقيقه اي همونجوري بودم بعد كمكم كرد لباسمو بوشيدم همين كه درو باز كرد رفتيم بيرون صداي كل كشيدن و نقل و. ..
ولي من حالم اينقدر بد بود كه به هيجكدومش توجه نميكردم.رفتم روي مبل نشستم خجالت هم ميكشيدم به خاطر اون صدايي كه بلند كفتم اااييي
بعد از اينكه خونواده هامون رفتن ما هم رفتيخوابيم وقتي خواستم لباسمو عوض كنم نذاشت لباسمو ببوشم و لخت تا صبح تو بغلش خوابيدم...

**شايد بعضيا ندونن ولي خب اين مراسم نشون دادن دستمال خوني و... اينا توي اكثر شهر هاي ايران رسمه و بايد انجام شه
درضمن من اين داستان رو با موبايل نوشتم و كوشيم حروف p ch g zhرو به فارسي نداره.ببخشيد

نوشته: رها

وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.
رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده.
بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم.
تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟
گفت: همون خانمِ آرایشگره.
گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.
اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،.... میکردمش !!.
بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب.
من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.
بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم.
خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم.
دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.
منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.
یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.
دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد.
بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد.
بهار: نمیخوای بخوابی؟
- چرا عزیزم ولی نمیشه.
- چرا نشه؟
- حالم خرابه.
- خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.
- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.
- خوب استفاده من تا خوب بشی.
روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم.
کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم.
بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.
یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.
گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.
گفت قول میدی.
گفتم قول مردونه.
گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول!
خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این.
خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.
گفت: قبول میکنی؟
گفتم هر چی تو بگی و بخوای.
قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم.
خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم.
آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم.
با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.
خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!
با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم.
احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده.
چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.
آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم.
کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن .
بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده.
رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم.
صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه.
بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخههه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی.
باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده!!

نوشته: سعید

همزمانسازی محتوا