شما اینجا هستید

شب عروسی

شب عروسی با سعید

درو که بستم یه نفس راحت کشیدم به سعید نگاه کردم تو چشماش یه چیزی بود که نمیدونستم چیه.هنوزم نیمچه استرسی ته دلم داشتم نکنه مامان یا مادر شوهرم فرگردن چیزی بخوان.اه من انگار با استرس زاده شدم.کفشامو پرت کردم اون ور و از پشت در رفتم کنار.با این که دل خوشی از ماماتم نداشتم اما یه لحظه واسه غرش دلم پر کشید که الان بگه جا کفشیو نمیبینییییی.نگاهی به سعید انداختم رو مبل ولو و محو تماشای من بود لبخند شیطنت آمیزی زدم و راهی اتاقمون شدم.تنبل آقا حتی گره کراواتشو شل نکرده خفه نشه!کیرش خواب و بیدار بود.اهمیتی ندادم نمیخواستم به این زودی شروع بشه.رفتم جلو آینه این آرایشگرا چیکار میکنن خداییش چقد خوب شدم

داستان سکسی:

سکس در شب عروسی خواهرم

سلام به تمام اعضای شهوانی (تمامی اسامی جعلی می باشد)
اسم من معینه 27 سالمه و این ماجرا بر میگرده به 2 سال پیش شهریور که عروسی خواهرم بود، خواهرم یه دوست داشت به اسم آزیتا که رفت و آمد خانوادگی داشتیم، موقع عروسی خواهرم من سرباز بودم و 20 روز مونده بود خدمتم تموم بشه برای عروسی 10 روز مرخصی گرفتم و اومدم خونه که شبش عروسی بود، کچل بودم ولی بخاطر مرتب کردن خط ریشم رفتم آرایشگاه و برگشتم خونه و یه دوش گرفتم و آماده شدیم و رفتیم عروسی.

داستان سکسی:

لذت به همراه شهوت شب عروسی

سلام به همه دوستان . دو سالی بود که با خاطره آشنا بودم و بالاخره روز عروسی هم فرا رسید ومن و خاطره رفتیم خونه جدیدمون تنها زندگی مشترکمون رو شروع کردیم . تو دوران آشنایی رابطه با اینکه گرم و صمیمی بود ولی تو مسایل جنسی زیاد جلو نرفته بودیم و تا حد بوسیدن و این خواسته هر دومون بود بیشتر من . مهمونا همه رفته بودن خونواده من وخاطره بودن بعد از مهمونا اونا هم یکم موندن رفتن . من موندم و عزیز دوست داشتنیم خیلی خسته شده بودیم روز عروسی . فضای خونه ساکت بود نگاههای من و خاطره به گره میخورد . بهش گفتم کمکت کنم لباستو در بیاری اونم خیلی اروم سرشو به عنوان تایید تکون داد .

داستان سکسی:

شب عروسی شیرین و فرهاد

بعد از سالن یه سری از فامیلا و مهمونا خداحافظی کردن و رفتن.بقیه هم دنبالمون بودن..چه هلهله و جشنی به پا بود اونشب.هردومون بچهای آخر خونه بودیم.واسه همین خونوادهامون خیلی بهمون کمک کردن و سنگ تموم گذاشتن.
بد از یکی دو ساعت و خدافظی از پدر ومادرمون به سمت خونمون حرکت کردیم.همون خونه ای که با شیرین عاشقانه توش زندگی میکنم.بعد از یکم رقصیدن با خواهر و برادرا و خندیدن....اونا هم خداحافظی کردن و رفتن.

داستان سکسی:

سکس شب عروسيم

سلام.من عسلم و23سالمه.ميخوام سکس شب عروسيمه تعريف کنم.
صبح عروسيم بودکه على اومد دنبالم تا منو برسونه آرايشگاه.منورسوندآرايشگاه.حدوده ساعته3بودکه کاره آرايشم تموم شد،علی اومددنبالم.تامنوديد،خشکش زد،آخه خداييش خوشکل شده بودم.
اومدجلولباموبوسيدودستموگرفت ورفتيم بيرون.ديگه ازآتليه وکليپمون توباغ ميگذرم،رسيدم تالار.رفتيم نشستيم توجايگامون.همينجورکه نشسته بوديم،على هى ميگفت:واى عسل،من ديگه طاقتم تموم شده،پاشوبريم.منم ميخنديدموميگفتم:واى على زشته،نگو،يهويکى ميشنوه:)
ديگه به هرجون کندنى بود،مراسم تموم شد،همه تادمه خونمون بدرقمون کردن ورفتن،من موندم وعشقم على.

داستان سکسی:

شب عروسی تانیا

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه !!!!! من تانیا هستم الان 23 سالمه قدم 178 و وزنم 55 کیلو هستم چشمم مشکی و مو های خرمایی رنگی دارم و سایز سینه هام 80 هست .رشید (شوهرم )الان 25 سالشه و قد 186 و وزن 71 و چشم و ابرو مشکی ....... میخوام براتون از جایی بگم که رشید اومد خواستگاریم .من 18 سالم بود که رشید اومد خواستگاریم و رشید 20 سالش بود من 18 سالگی نامزد کردم و 20 سالگی ازدواج کردم ............

داستان سکسی:

شب عروسی نارسیس

سلام اسم من نارسینه وکیلم و همسرم رامین توی یک کارخونه مهندس ناظره ما خیلی اتفاقی با هم اشنا شدیم کمتر از یک ماه ازدواج کردیم همیشه پاره شدن پرده بکارت برای دخترا با ترس و وحشته وخصوصا اگه با مرد زندگیت یک ماه باشه اشنا شده باشی .واسه همین دو سه روز به عروسی مونده از رامین خواستم که شب عروسی رو بی خیال بشیم تا هم خستگیمون در بیاد هم من امادگیشو پیدا کنم لااقل یکم از ترسم بریزه واونم قبول کرد ولی مشخص بود فقط بخاطر من حرف دلشو نزده انقد همه چیز سریع اتفاق افتاد که فقط دنبال خریدن جهیزیه و اماده شدن برای مراسم عروسی بودیم .راستشو بخواید من موکلای زیادی داشتم که شب عروسی متوجه شده بودن عروس

داستان سکسی:

شب عروسی رها

از اول شب كه اومد ارايشكاه دنبالم ميشد عشق رو توي جشم هاش ديد.حس خيلي خوبيه بعد از سالها انتظار با عشقت ازدواج كني
با كسي كه مرد زندكيته.همه اونايي كه عاشقن ميدونن جي ميكم
مراسم عروسي به خوبي تموم شد و ما هم سوار ماشين شديمو با خونواده هامون اومديم خونه ما خزنه ي منو عشقم.خونه اي كه قراره سالها با عشقم توش زندكي كنم

داستان سکسی:

شب زفاف من

وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - شب عروسی