شعر

گايشور رو گاييدم
جات خالي كسشو كشيدم
ممه هاش مث عسل بود
كونش چقد كچل بود
سوراخ كونش گشاد بود
كيرم تو اون چه شاد بود
كيرمو خوب ساك ميزد
انگشتاشو لاك ميزد
با اون كون گشادش
خيلي عالي ساك ميزد
كيرم چقد كلفت بود
خيلي كلفت ملفت بود
توي كسش تپوندم
با درد و رنج تپوندم
كيرم چه دردي داره
روي خايم ميخاره
ولي اون نميزاره
ميخوام بخارونمش
چون داره خايمو ميليسه
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
آب كيرم راه افتاد
دهن خانوم آب افتاد
پردشو پاره كردم
چقدهم خوب ميليسه
منو به فاك ميزاره
كاندوم نذاشت بزارم
تا راحت كسش بزارم
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
توي كسش منيه
پر از آب منيه
آب منيمو ميخورد
چه با اشتها ميخورد
ميگفت منيم چه شوره
دقيقا عين چوب شوره
كير منم داغ ميكرد
دهن خانومو چاق ميكرد
با اين خانوم قلمبه
هي ميزديم تلمبه
واي كه چه حالي ميداد
وه كه چه كوني ميداد
كيرم چقد عالي بود
مث نقشاي قالي بود
كونش چقد گنده بود
انصافا خيلي جنده بود
تو سكس سرا كار ميكرد
كير مردمو ساك ميزد
آب منيم روون شد
كس خانوم پرخون شد
پرده شو پاره كردم
تو واژنش چپوندم
واسش كس ليسي كردم
كسشو عالي كردم
الان شده حامله
منو به فاك كذاشته
منو به فاك كذاشته
كير ميخوره حسابي
ميخواد كه زنم بشه
باهم زفاف بزاريم
طرح عفاف بزاريم
كيرم بره تو كسش
تا بو بده باز چسش
پرده رو ما جر داديم
گايشورو به گا داديم
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
يه روز توي خيابون
گفت بريم توي بيابون؟
گفتم بيابون كجاست
گفت بابا همون سكس سراست
منم موافق شدم
حسابي حشري شدم
رفتم توي كس دوني
گفتم چطوري بچه كوني؟
اونم بهم كس ميداد،
كون ميداد
كس ميداد
منم تا ته كردمش
مثل صبجا تو ورزش
اونم آه و اوه ميكرد
همش آه و اوه ميكرد
منم به گا دادمش
بهم داد حس آرامش
كونشو گشاد كردم
با كير گردن كلفتم
هي ميرفت و برميگشت
هي ميرفت و برميگشت
كيرم تو اون كس م‍َشت
واسش مني ميريختم
ميگفت چقد بيريختم
منم يه سيخ زدمش
تا بگيرم آرامش
دوباره گشادش كردم
دوباره گشادش كردم
چقد گشادش كردم
صبحا توي سكس سرا
همش ميشد ماجرا
فيلم سوپر گرفتيم
حال همه رو گرفتيم
كير همه رو راست كرديم
مني هارو بيرون ريختيم
معروف شديم تو دنيا
گايشور سكس سرا
منم يه بار كردمش
تا باز بگيرم آرامش
بعدم ماجرا تموم شد
كون دادنا تموم شد
گايشورم طلاق داد
گه زيادي خوردش
منم باهاش آشتيم
الان بازم زنمه
بازم به گا ميدمش
گايشور كون گشاد
پردشو داده به باد
واسم بچه مياره
منو به فاك ميزاره
كيرم تو كونش سيخ ميشه
تيزه، مث ميخ ميشه
كونشو باز جر دادم
گايشور كون گشادم
ما هم ميرم خدافظ سرت تو كون حافظ

نوشته: كسكش قهار وطن

شبی خانمی هم بالین من بود به یک شب حال من نابود بنمود
بگفتاشهوتش گشته است سرکش
ندارد طاقت روبند وسرکش
طلب میکرد از من یک دو بوسه
اگه کیرت دو سانت هم هست بسه
بگفتم بازنک ان مشتاق خیانت
بکن طاعات من نیکی اطاعت
****
گرفتم بوسه از لب صدهزاران
بشد قربان امرم چون غلامان
پس از ان قامت کیرم بشد راست
دهان گرم و نرم بر ان مهیاست
بزد ساکی که کس نا دیده باشد
که این کیر گران چون سنگ باشد
ضعیفه همچنانک میخورد کیر
به سان خوردن خرما و انجیر
****
اب در کیر من بنده جنبیدن گرفت
اعصابم رو به خردیت گرفت
بانگ کردم بر ان خیره سر
که بس باشدت ساک ابدار وتر
بگفتا که من تشنه ی کیرتم
هزاران بار گیر وگرفتارتم
کشیدم کیر بیرون از دهانش
گرفتم فاصله دور گشتم از کنارش
پس ازان گفتمش خواب و دراز کش
بیا کیرم بگیر و جور ان کش
بکردم کیر خود در محبل اوی
بشد شاداب خندان شد به یک سوی
برخلاف و عکس کس های همیشه
بسی تنگ است و خیلی وا نمیشه
به قدری تنگه و خوش فرم وقیافه
که کیر عابدان شق و بیرون از غلافه
دگر ابم به بیرون میگرایید
بگفتم ای وای گاوم بزایید
کشیدم کیر خود بیرون ز محبل
بکردم دفع افت از تقعل
نهادم کیر خود بر سوراخ کونش
فشردم تا برفت تا اندرونش
سپس اهی کشید و دادکی زد
که انگار نیشتر بر جان ما زد
بگفتا که بکردی شیوه ی قزوینیان پیش؟
بکردی کون من تو سخت ریش ریش
گمانم عقربی میزد او را نیش
نگو کیرم بر او افروخت اتیش
بگفتم معذرت اشتب بکردم
به در کردم دگر من تو نکردم
****
گرفتم کیر خود من روبرویش
بپاشید اب من کم کم به سویش
بشد خیس سینه ی نرم و سفیدش
شدم بی حال و افتادم به رویش
من در اغوش او ؛او در اغوش من
بکردیم شب را به صبح هم سخن
ندیدم او را بسی چند سال
تا که دیدمش با بچه ای کم سن وسال
بگفتا که دست از جندگی برداشته
زندگی خوبی باهمسر خویش ساخته

نوشته:‌ حامد

بیا گویم برایت داستانی *** که تا تاثیر چادر را بدانی

در ایامی که صاف ساده بودم *** دم کریاس در استاده بودم

زنی بگذشت ازانجا با خش و فش *** مرا عرق النسا امد به جنبش

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را *** کمی ازچانه قدری از لبش را

چنان کز گوشه ابر سیه فام *** کند یک قطعه از مه عرض اندام

شدم نزد وی و کردم سلامی *** که دارم با تو از جایی پیامی

پری روزین سخن قدری دودل زیست *** که پیغام اور و پیغام ده کیست

بدو گفتم که اند ر شارع عام *** مناسب نیست شرح و بسط پیغام

تو دانی هر مقامی را مقامیست *** برای هر پیامی احترمیست

قدم بگذار در دالان خانه *** به رقص ار ازشعف بنیان خانه

پری وش رفت تا گوید چه چون *** منش بستم زبان با مکر افسون

سماجت کردم و اصرار کردم *** بفرماید رو تکرار کردم

به دست اوز ان پیغام واهی *** به دالانش بردم خواهی نخواهی

چو دردالان هم امد شد فزون بود *** اتاق جنب دالان بردمش زود

نشست انجا به صد نا ز چم و خم *** گرفته روی خود سخت محکم

شگفت افسانه یی اغاز کردم *** در صحبت به رویش باز کردم

گهی از زن سخن کردم گه از مرد *** گهی کان زن به مرد خود چها کرد

سخن ر ا گه ز خسرو دادم ایین *** گهی از بی وفایی های شیرین

گه از المان بر او خواندم گه از رم *** ولی مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هوای جستن کام *** پری رو در خیال شرح پیغام

به نرمی گفتمش کای یار دمساز *** بیا این پیچه از رخ بر انداز

چرا باید تو روی از من بپوشی *** مگر من گربه می باشم تو موشی

من و تو هر دو انسانیم اخر *** به خلقت هر دو یکسانیم اخر

بگو ,بشنو , ببین ,برخیز ,بنشین *** تو هم مثل من ای جان شیرین

ترا کان روی زیبا افریدند *** برای دیده ما افریدند

به باغ جان ریاحینند نسوان *** به جای ورد و نسرینند نسوان

چه کم گردد ز لطف عارض گل *** که بر وی بنگرد بیچاره بلبل

کجا شیرینی از شکر شود دور *** پرد گر دو ر او صد بار زنبور

چه بیش و کم شود از پرتو شمع *** که بریک شخص تا بد یا به یک جمع

اگر پروانه یی بر گل نشیند *** گل از پروانه اسیبی نبیند

پری رو زین سخن بی حد براشفت *** زجا بر خواست با تندی به من گفت:

که من صورت به نا محرم کنم باز *** برو این حرفها را دور انداز

چه لوطیها د ر این شهرند واه واه ! *** خدایا دور کن الله الله!

به من گوید که چادر واکن از سر *** چه پر رویست این الله اکبر

جهنم شو ! مگر من جنده باشم *** که پیش غیر شو هر بی روبنده باشم

از این بازی همین بود ارزویت *** که روی من ببینی, تف به رویت!

الهی من نبینم خیر شوهر *** اگر رو واکنم بر غیر شوهر

برو گمشو عجب بی چشم ورویی *** چه رو داری که با من همچو گویی

برادر شوهر من ارزو داشت *** که رویم ر ا بیند شوم نگذاشت

من از زن هایی طهرانی نباشم *** از انهایی که می دانی نباشم

برو این دام بر مرغ دگر نه *** نصیحت را به مادر خواهرت ده

چو عقنا را بلند ست اشیانه *** غنا عت کن به تخم مرغ خانه

کنی گر قطعه قطعه بندم از بند *** نیفتد روی من بیرون ز روبند

چرا یک ذره در چشمت حیا نیست *** به سختی مثل رویت سنگ پا نیست

چه می گویی مگر دیوانه هستی *** گمان دارم عرق خوردی و مستی

عجب گیر خری افتادم امروز *** به چنگ الپری افتادم امروز

عجب بر گشته اوضاع زمانه *** نمانده از مسلمانی نشانه

نمی دانی نظر بازی گناه است *** زما تا قبر چار انگشت راه است

تو می گویی قیامت هم شلوغست؟ *** تمام حرف ملا ها دروغست؟

تمام مجتهد ها حرف مفتند؟ *** همه بی غیرت و گردن کلفتند؟

برو یک روز بنشین پای منبر *** مسائل بشنو از ملا ی منبر

شب اول که ما تحتت در اید *** به بالینت نکیر و منکر اید

چنان کوب د مغزت توی مرقد *** که می رینی به سنگ روی مرقد!

غرض انقدر گفت از دین و ایمان *** که از گه خوردنم گشتم پشیمان

چو این دیدم لب از گفتار بستم *** نشاندم باز پهلویش نشستم

گشودم لب به عرض بی گناهی *** نمودم از خطا عذر خواهی

مکرر گفتمش با مد تشدید *** که گه خوردم غلط کردم ببخشید

دو ظرف اجیل اوردم ز تا لار *** خوراندم یک دو بادمش به اصرار

دوباره اهنش را نرم کردم *** سرش را رفته رفته گرم کردم

دگر اسم حجاب اصلا نبردم *** ولی اهسته بازویش فشر دم

یقینم بود کز رفتار این بار *** بغرد همچو شیر ماده در غار

جهد بر روی و منکوبم نماید *** به زیر خویش ...س کوبم نماید

بگیرد سخت و پیچید خایه ام را *** لب بام اورد همسایه ام را

سرو کارم دگر با لنگه کفشست *** تنم از لنگه کفش بنفشست

ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار *** تحاشی می کند , اما نه بسیار

تغیر می کند , اما به گرمی *** تشدد می کند , لیکن به نرمی

از آن جوش و تغیر ها که دیدم *** به > عاقل باش< و>ادم شو<رسیدم

شد آن دشنام های سخت سنگین *** مبدل بر جوان ارام بنشین!

چو دیدم خیر, بند لیفه سستست *** به دل گفتم که کار ما درستست

گشادم دست بر آن یار زیبا *** چو ملا بر پلو مومن به حلوا

چو گل افکندمش بر روی قالی *** دویدم زی اسافل از اعالی

چنان از هول گشتم دست پاچه *** که دستم از پاچین رفت به پاچه

از او جفتک زدن از من تپیدن *** ازو پر گفتن از من کم شنیدن

دو دست او همه بر پیچه اش بود *** دو دسته بنده در ماهیچه اش بود

بدو گفتم تو صورت را نکو گیر *** که من صورت دهم کارخود از زیر

به زحمت جوف لنگش جا نمودم *** در رحمت به روی خود گشودم

...سی چون غنچه دیدم نو شکفته *** گلی چون نرگس اما نیم خفته

برونش لیموی خوش بوی شیراز *** درونش خرمای شهد الود اهواز

...سی بشاش تر از روی مومن *** منزه تر زخلق و خوی مومن

...سی هرگز ندیده روی نوره *** دهن پر اب کن مانند قوره

...سی بر عکس ..سهای دگر تنگ *** که با ...یرم زتنگی می کند جنگ

به ضرب وزور بر وی بند کردم *** جماعی چون نبات و قند کردم

سرش چون رفت خانم نیز وا داد *** تمامش را چو دل در سینه جا داد

بلی ..یرست و چیز خوش خوراکست *** زعشق اوست کاین..س سینه چاکست

ولی چون عصمت در چهره اش بود *** از اول تا اخر چهره نگشود

دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم *** که چیزی ناید از مستوریش کم

چو خوردم سیر ازان شیرین کلوچه *** حرامت باد گفت و زد به کوچه

*******

حجاب زن که نادان شد چنین است *** زن مستوره محجوبه این اینست

به ...س دادن همانا وقع نگذاشت *** که با رو گیری الفت بیشتر داشت

بلی شرم حیا در چشم باشد *** چو بستی چشم باقی پشم باشد

اگر زن را بیاموزند ناموس *** زند بی پرده بر بام فلک کوس

به مستوری اگر بی پرده باشد *** همان بهتر که بی پرده باشد

برون ایند با مردان بجوشند *** به تهذیب خصال خود بکوشند

چو زن تعلیم دید دانش اموخت *** رواق جان به نور بینش افروخت

به هیچ افسون زعصمت بر نگردد *** به دریا گر بیفتد تر نگردد

چو خور بر عالمی پرتو فشاند *** ولی خود از تعرض دور ماند

چو در وی عفت و ازرم بینی *** تو هم در وی به چشم شرم بینی

تمنای غلط از وی محال است *** خیال بد در او کردن خیال است

برو ای مرد فکر زندگی کن *** نی خر ,ترک این خر بندگی کن

برون کن از سر نحست خرافات *** بجنب از جا که فی التاخیر افات

گرفتم من که این دنیا بهشتست *** بهشتی حور در لفافه زشتست

اگرزن نیست عشق اندرمیان نیست *** جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟ *** که توی بقچه و چادر نمازی؟

تو مرات جمال ذو الجلالی *** چرا مانند شلغم در جوالی

سرو ته بسته چون در کوچه ایی *** تو خانم جان نه بادمجان مایی

بدان خوبی در این چادر کریهی *** به هر چیزی به جز انسان شبیهی

کجا فرمود پیغمبر به قران *** که باید زن شود غول بیابان

کدام اسنت ان حدیث و ان خبر کو *** که باید زن کند خود را چو لولو

تو باید زینت از مردان بپوشی *** نه بر مردان کنی زینت فروشی

چنین کز پای تا سر در حریری *** زدی اتش به جان, اتش نگیری!

به پا پوتین ودر سر چادر فاق *** نمایی طاقت بی طاقتات طاق

بیندازی گل و گلزار بیرون *** ز کیف دستت دل ها کنی خون

شود محشر که خانم رو گرفته *** تعالی الله از آن رو کو گرفته!

پیمبر انچه فرمودست ان کن *** نه زینت فاش و نه صورت نهان کن

حجاب دست صورت خودیقینست *** که ضد نص قران مبینست

به عصمت نیست مربوط این طریقه** چه ربطی گوز دارد با شقیقه؟

مگر نه در دهات و بین ایلات *** همه رو باز باشند آن جمیلات

چرابی عصمتی در کارشان نیست؟ ** رواج عشوه در بازارشان نیست ؟

زنان در شهر چادر نشیند *** ولی چادر نشینان غیر اینند

در اقطار در زن یار مردست *** در این محنت سرا سر بار مردست

به هرجا زن بود هم پیشه با مرد *** در اینجا مرد باید جان کند فرد

توای بامشک گل هم سنگ هم رنگ** نمی گردد در این چادر دلت تنگ؟

نه اخر غنچه در سیر تکامل *** شود از پرده بیرون تا شود گل

تو هم دستی بزن این پرده بردار *** کمال خود به عالم کن نمودار

تو هم این پرده از رخ دور می کن*** در و دیوار را پر نور می کن

فدای آن سرو آن سینه باز *** که هم عصمت در او جمعست هم ناز

فرستنده: محمد حسین5

کس چرخ زدم درون شهری
شاید برسد ز سکس، بهری
از بس که مرا کلافه کرد کیر
در اوج جوانی گشته ام پیر
ناگه کسکی بسان حوری
امد ور ما گوکوری مگوری
امار و اشاره ها بدادم
ای کس تو بیا برس بدادم
از خود بنویسم وزن بالا
کیرم سه وجب، چو هست لالا
تا دید برید، پا بدادم
سفت شد به لای پا، مدادم
بردم بدرون وانتم تیز
اصرار نکرد نشست چو چنگیز
بردم بدرون خانه خالی
دستی در کون به قصد مالی
نرم بود و بزرگ و ابدارا
کیرم تو چشه، کوکب و سارا
گفتا که بجنب بلیس از کس
از کون ندهم برون شود چس
گویند که بیاورد مریضی
کس هست همی به این تمیزی
گفتم که عزیر مادرت چشم
از تن تو زدوده ای همی پشم؟
گفتا که تمیزو نرم و دمبه
زودی تو بزن به من تلمبه
ناگه بگرفتمش در اغوش
برقهای درون حال خاموش
لیسها زدم به پیکر اوی
بودم زبرش فراتر از شوی
دست برد بکیر مالشی داد
گفتا تو بخواب،بالشی داد
لیسید همی تمام الت
گفتا که شدست خوش به حالت
کیرم شده بود بسان اهن
وای کون و کسش بسان چاهن
کیرم بسپردمش به کونش
تا ته که برفت ،مرد جونش
از حال برفت سخت گوزید
گفت اخ که یواش ،جاش سوزید
کیرم پر گه شدو کثافت
جر خوردو برفت بهر نظافت
باد و ان وگوزو هر چه گویی
به به چه فضایی و چه بویی

نوشته: ؟

باید که قصه گوی غم کهنه ام شوم
با نقش منفی اش کّمّکی همقدم شوم
یک دختر لری که به بازی گرفتتم
با حیله از برای نیازی گرفتتم !
با عشق التماس مرا کرد بُکَنم
با عشق لنگها به هوا کرد بکنم
من ساده بودم و به طُرُقهای مختلف
با سکس بی پدر شده بودیم معتکف!

"در صبح اولی که هتل شد قرارمان
با ساکِ مبتدی اّلِفم رفت آسمان
میگفت :بارِ اول و هرگز نخورده ام "
از شیره ی نباتیه فیضی نبرده ام !
حیف ست جوهری که از ابزار شاعر است
این شیره حکم شرعی آن آب طاهر است !
هی خورد و من به فکر که در بدوِ آمدن
سر راست رفته سمتِ منِ بیخود از بدن!
ولله قصه ای که نوشتم حقیقت است
این راه و رسم دخترکی بی طریقت است
:وقتی شفاست شیره ی مردی که شاعر است
باید طواف کرد اگر از مفاخر است "
گفتم قلم به دست تو باشد _ولی ن س ی م!
تا ته بخور که حاجت دیگر نمیدهیم !
با بوسه و رضایت و آهی که از منست
آتشفشان پرآه و پر از ذوب آهن است !
ول کن نبود و هی به دو دستش گرفته بود !
مثل مدادتراش و مدادی که خسته بود!
با سینه و نگاه و لب و بوسه و زبان
دندان گرفتن و به "بخورمهای مهربان"
(من در شکم یکی به همان لحظه ی ورود
حتما که جنده است ولی بود یا نبود؟!)
او خورد بار اول و در بار دومی
از من اجازه خواست ولیکن تفاهمی !
در داخل اتاق صدوسیزده کنون
یک دختری یواشکی رفته ست اندرون !
این را رزوشن به مدیر داخلی رساند
ما بی خبر به حال خودیم و هتل گراند !
در ساک دومش سر صبحی به اشتها
هی خورد و گفت رو به منِ ساده مرحبا!
تا اینکه باز لدت خوردن به حد رسید
تا اینکه آمپرم به حوالیِ صد رسید !
گفتش به من که : مبتدی ام ...باز ناشی ام!
باید که آب را به سر و رو بپاشی ام !
(ای بچه ی شمال بدان ما لرِ لریم !)
رفتیم از اتاق که صبحانه ای خوریم !

لابیِ خلوتی و مدیری که حاضر است
من بودم و ن س ی م که در ساک ماهرست!
برنامه ریختم که پس از صرف چاشت هم
باید گذاشت کونِ تو بانوی محترم !
خندید و گفت :تا ته خط با توام ح م ی د !
باید که کیر خورد و پس از آن سرش پرید
من توی سکس مبتدی ام وای بر شما...
اما به سکس معتقدم تا به انتها!
حالا منم که نقشه ی کونش کشیدم و
آن لحظه را که بر سر او میپریدمو
با قوه ی خیال به تصویر آمده!
گویی که شیر در پیِ زنجیر آمده !
گفتم: بخور بریم که جانم سرآمده
گویی به ذهن سکسی من شرخر آمده!
باید چنان به شیوه ی خود بکنم تورا
با شیوه ی عروضی و طول قصیده ها
یک سکس نیم ساعته ی بی نظیر و ناب
مانند عشق بازی مرداب و ماهتاب !
با اینکه بد قیافه و بی ریخت ظاهری
اما به سینه هات قسم از مفاخری!
صبحانه صرف شد به اتاقم روانه ایم
با اشتیاق و شور و نشاط و ترانه ایم
ناگه صدایی گفت : کجا خانم جوان؟
اینجا هتل شهرداری است بی گمان ...!
باید مدارکی به من و ما ادا کنی
باید که به مدیریتم اقتدا کنی
ناگه نسیم گفت که ما نامزدیم و بس
اما رمیده شد به قضا شیر از قفس!
دنیای ضد حال به آن لحظه ها کم است !
خب سکس هم غریضه ی بد شکل آدم است
از راه دور آمدم و با هزینه ها
از رامسر به نیت یک سکس باصفا!
"اشکال هم ندارد و بعد فیض میبریم
وقت هم زیاد هست _اگر نیست میخریم "
ای کاش بار آخر من میشد آن سفر
ایکاش بی خیال سفر میشدم دگر!
دل دادن و به اول آذر رسیدنم !
با چشم جان حکایت این عشق دیدنم !
دلبستگیِ این منِ هالو و بی خبر
از فکرهای جنسی این دُختِ بی پدر
با قدرت کلام غزل گفتم و نوشت
از داستان روز ازل گفتم و نوشت !
بعد از سه سال و نیم به اینجا رسیده که
من را فروخته به یکی نو رسیده که!
بعد از سه سال و نیم که هر فصل کردمش
با این مقدمات که سرفصل کردمش
حقم نبود اینکه عوض کرده عشق را
با یک نفر به نیت پولش _پر ادعا !
...ادامه دارد )
هی از جلو نمیشه ی ماههای اولی
من را کشانده بود به آنجای او ...ولی...!

بچه ها سلام ...من شاعر و ترانه سرا و نویسنده م ... دنبال یه فضایی بودم که بتونم اشعار اروتیکمو نمایش بدم چرا که عرف و شرع دست و پامونو بسته ...اولین نظم اروتیکمو میزارم ... برگرفته از یه رابطه واقعیه که با سکس شروع شد و سرانجامی نداشت ... امیدوارم بتونم پسوردمو عوض کنم و بازم به این سایت بیام ...موفق باشین

نوشته: رامسری

اي كير ز شوق اين كس و كون
ما را همه شب نميبرد خواب
اكنون كه بيافتيم برخيز
اي خفتة روزگار درياب
* * *
كيست كه گويد به كس اينكه منو كير من
دوش ز سوداي تو هيچ نكرديم خواب
در طلب وصل تو جلق زنان تا سحر
ديده به بي حاصلي نقش تو ميزد به آب
* * *
جانا ترا هنوز بدين حسن و اين جمال
نه وقت حج رسيده و نه روزه درخورست
گر در پي ثوابي و در بند آخرت
بشنو حديث بنده كه اين راي بهتر است
بر كير من سوار شو از روي اعتقاد
كاين با هزار حج پياده برابرست
* * *
اردات از كس و كون كم نكرد كير من ارچه
كهن شود همه كس را به روزگار ارادت
رسيد زنده به كون و بمرد پيش كس امشب
زهي حيات نكونام و مردن به شهادت
* * *
چون كير ديد وقت سحر كس به خنده گفت
صبحي مباركست نظر بر جمال دوست
در بر كشيد سخنش و گفتا غنيمتيست
بر خوردن از درخت اميد وصال دوست
* * *
پيام آمد ز كس به كيرم كه خيز
بيا بندگي كن كه فرخندگيست
به خدمت كمر بند و بر پاي باش
بدين در ترا گر سر بندگيست
سر افكندگي عيب مشمر كه كير
سر افرازيش در سر افكندگيست
از آن مو نكندم كه كس زير موي
چو در تيره شب چشمة زندگيست
* * *
كير ميگفت با كسش كاي يار عزيز
ديده را با تو آشنائيهاست
كس بدو گفت كاي چو ديده عزيز
از تو در ديده روشنائيهاست
بند شلوار كس گشادم گفت
روز روزِ گره گشائيهاست
* * *
كيرم چو در رسيد به كون جوال دوست
در هم دريد و بيش نماند احتمال دوست
گوزي بكند گفتمش اين چيست گفت باز
در خانه جاي رخت بود يا مجال دوست
* *
مرا قرض هست و دگر هيچ نيست
فراوان مرا خرج و زر هيچ نيست
جهان گو همه عيش و عشرت بگير
مرا زين حكايت خبر هيچ نيست
هنر خود ندارم وگر نيز هست
چو طالع نباشد هنر هيچ نيست
عنان ارادت چو از دست رفت
غم و فكر و بوك و مگر هيچ نيست
عبيد به درگاه حق التجا كن
كه اين رفتن در به در هيچ نيست
* * *
چو نو عروس باغ بپوشيد سرخ و زرد
گشت از نهيب باد خزان آب بركه سرد
پند عبيد بشنو و بنشين و گوش دار
بنگ و شراب و گادن كوني و زخم نرد
* * *
كير ميگفت به كس كاي بت بگزيدة من
دوش بي روي تو آتش به سرم بر ميشد
كس بدو گفت به جان تو با كون امشب
همه شب ذكر تو ميرفت و مكرر ميشد
با خيال تو به هر سو كه نظر مي كردم
پيش چشمم در و ديوار مصور ميشد
ز آرزوي قد و بالاي تو تا روز سپيد
آبم از ديده همي رفت و زمين تر ميشد
* * *
كس گفت كير امشب بر سوي من خرامان
بگذشت و بازم آتش در خرمن سكون زد
چند اندر آرزويش بگريستم كه ناگاه
دريايِ آتشينم از ديده موج خون زد
چون ديد اشك رخم رحمت نمود و برگشت
بازم به يك شبيخون در ملك اندرون زد
* * *
اين كون و كفل كه تو داري و اين ميان
هرجا كه بگذرد همه چشمي برو بود
با من نكوئي بكن اي جان خوبروي
بايد كه خوب سيرت و پاكيزه خو بود
كيرم به دست گير و فرو بر به كون خويش
كز دست نيكوان همه چيزي نكو بود
* * *
تهمتي در شهر بر من بسته اند
كاين نشايد في المثل گر خر كند
عبيد كز مي و معشوق باز آمد
او ازين ها ظاهراٌ كمتر كند
او كجا و توبه و زهد از كجا
تيز در ريشش كه اين باور كند
* * *
زنان چون كير من از دور بينند
مفرح نامة دلهاش خوانند
چو بكران را در كس ميگشايد
كليد و بند مشكلهاش خوانند
* * *
در كسش كير همي كردم و كونش ميگفت
كيست آن سرو كه بر راهگذر ميگذرد
كير صاحب نظري گفت به خونابة چشم
نور چشميست كه بر اهل نظر ميگذرد
* * *
كير بيچاره طاب مثواه
دوش بر درگه كس تو بمرد
جان براي كس تو ميپرورد
به كست چون رسيد جان بسپرد
* * *
اين كهن كير مرا تازه كسي مي بايد
كز كس كهنة پوسيده نم يآسايد
از خدا دختركي بكر تمنا دارم
بود آيا كه خرامان ز درم باز آيد
تا كه برخيزد و مردانه ميان در بندد
گره از كار فرو بستة ما بگشايد
* * *
خدمت كون كند چو كير زهي
هر كه سيماي راستان دارد
سر فراز است آنكه بر در كون
سر خدمت بر آستان دارد
* * *
كون به كس گفت كه جانانة ما يعني كير
كي كند صلح و به منزلگه عشاق آيد
كس بدو گفت به شكرانه كنم جان قربان
اگر آن عهد شكن بر سر ميثاق آيد
و در آغوش من آيد قد و بالاي خوشش
جان رفته است كه با قالب مشتاق آيد
* * *
شراب خوارم و نّراد و رند و شاهد باز
مرا ز دست هنرهاي خويشتن فرياد
ز ننگ توبه و تسبيح و زهد در رنجم
كه هر يكي به دگرگونه داردم ناشاد
* * *
عجب بمانده ام از بخت نامساعد خويش
كه هيچ بهره ندارم ز شاه و مير و وزير
به فسق و رندي و قلاشي از كه ام كمتر
هنر مگير و فصاحت مگير و شعر مگير
* * *
ز كس چو كير برون جست كون به كس ميگفت
كجا همي رود آن شاهد شكر گفتار
چه ناز ميكند اين سرو خوش اندام
چرا همي نكند بر دو چشم ما رفتار
* * *
دوش آن حريف نازك و آن يار غمگسار
با من شراب خورد و گرفتمش در كنار
اين كير سخت خورد و نناليد و دم نزد
سختا كه آدميست بر احداث روزگار
* * *
چه تفاوت كند ار زانكه بيائي با ما
بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار
دست در دامن ميزن كه ازين پس شب و روز
خوش بود دامن صحرا و تماشايِ بهار
* * *
جوانا برو جلق زن گوش دار
سخن هاي پيرانِ مشكين نفس
كس و كون مگا كان و اين هردو زمان
بگندد ز پيش و ببويد ز پس
* * *
ترك مستم دوش غافل خفته بود
نيمه شب بر سر شبيخون كردمش
خانه خالي بود و فرصت يافتم
بخت ياري كرد و در كون كردمش
* * *
واي بر من كه شب و روز شده ام
دائما همنشين و همدم قرض
مدتي گرد هر كسي گشتم
بوك آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هيچكس نگشاد
پاي جانم ز بند محكم قرض
كون درستي نيافتم جائي
كه مرا وا رهاند از غم قرض
* * *
مردم به عيش خوشدل و من مبتلايِ قرض
هركس به كار و باري و من در بلاي قرض
قرض خدا و قرض خلايق به گردنم
آيا ادايِ فرض كنم يا اداي قرض
خرجم فزون ز عادت و قرضم برون ز حد
فكر از براي خرج كنم يا براي قرض
از هيچ خط ننالم غير از سجل دين
وز هيچكس نترسم غير از گوايِ قرض
در شهر قرض دارم و اندر سراي قرض
از صبح تا به شام در انديشه مانده ام
تا خود كجا بيابم وناگه رجاي قرض
مردم ز دست قرض گريزانند و من همي
خواهم پس از نماز و دعا از خداي قرض
عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت
از بس كه خواستم ز در هر گداي قرض
گر خواجه تربيت نكند پيش پادشاه
مسكينعبيد" چون كند آخر اداي قرض
خواجه علاء دنيي و دين آنكه جز كفش
هرگز كسي نداد به گيتي سزاي قرض
گفتي كه بنگ و شرابست پيش من
اي خواجه نيست اين سخن الا خيال بنگ
بنگ فسرده ميست كه گويد من و شراب
كير كدوي باده در كون جوال بنگ
* * *
پس از روزه مي خور چو ديدي حلال
كه خوش گفت آن مرد فرخنده فال
يكي شرب آب از پس بد سگال
بود بهتر از عمر هفتاد سال
* * *
تركي كه از فروغ چشم روشنش
درمانده ام ز مستي او چاره چون كنم
چون ساغري دو خورد خروشي برآورد
درهم درد ز خشم گريبان و دامنم
گه بر كشد چماق كه من گيو و رستمم
گه برجهد ز جاي كه گودرز و قارنم
بر من به مشت حمله كند با وجود آنك
صد كنك را به مشت سر و روي بشكنم
بگريزمش ز پيش و به كنجي پنهان شوم
گر تيغ بركشد كه محبان همي زنم
وانگه كه خفت و عقدة شلوار سست كرد
اول كسي كه لاف محبت زند منم
* * *
كيرم چو درشد از در ، كسش به ناز گفت
از در درآمدي و من دربدر شدم
زانجا بدر كشيدم و در كون سپوختم
او را به سوي كوه و كمر راهبر شدم
كس گفت كير را كه كجا رفتي از برم
گفتا كزين جهان به جهان دگر شدم
* * *
كس داد پيام سوي كيرم
كايا تو كجا و ما كجائيم
كيرم به خواب گفت كاي كس
تو زان كه اي كه ما ترائيم
* * *
كس داد سوي كيرم وقت سحر پيامي
كاي يار تا كي آخر از دوستان بريدن
لطفي بكن زماني تشريف ده كه بي تو
خاطر نم يتواند زين بيش آرميدن
اين خوش خبر چو بشنيد برخاست كير و گفتا
از دوست يك اشاره از ما به سر دويدن
* * *
اندرين نزديك حوريزاد هاي
برده گوي از جملة مه پيكران
از قضا افتاد در دستم شبي
گادمش چون ماده خر را نر خران
بر سر راهي گذر ميكرد دي
همچو سروي با گروه دختران
ناگهاني چون مرا از دور ديد
روي پس كرد و گفت اي خواهران
گر جماع اينست كاين خر ميكند
بر كس ما ميريند اين شوهران
* * *
اي كير گاه ديوي و گاهي فرشته اي
آخر چه خوانمت از چه جوهر سرشت هاي
بر روي روزگار كس و كير هيچكس
ايمن رها نكرده و سالم نهشت هاي
در هيچ حلقطه نيست كه ذكرت نمي رود
در هيچ بقعه نيست كه تخمي نكشته اي
* * *
تنگ چشمي ميكند با ما كست
آخرش منعي بكن پندي بده
از براي كون تو غش ميكنم
باورت گر نيست سوگندي بده
* * *
ميرفت كير در ره كس دوش و هر زمان
ميكرد كون به چشم تحسر در او نگاه
از حد برفت و صبر نماندش به خايه گفت
اين سرو نازنين كه چه خوش ميرود به راه
وين چشم آهوانه چه خوش ميكند نگاه
* * *
دوش يارم گفت كيرت خفته است
گفتم اين فتنه است خوابش برده به
پيش كونت مرد وين به گو بمير
آنچنان بد زندگاني مرده به
در مستي اگر يار لطيفت به كف افتد
بوسي بخر از وي دل و دينش به بها ده
در كون لطيفش فكن از حشر مينديش
خوش باش كه الله لطيف به عباده
* * *
پيش از در ملك هر سالي مرا
خرده اي از هر كناري آمدي
در وثاقم نان خشك و تره اي
در ميان بودي چو ياري آمدي
گه گهي هم باده اي حاضر شدي
گر نديمي يا نگاري آمدي
نيست در دستم كنون از خشك و تر
زآنچه وقتي در شماري آمدي
غير من در خان هام چيزي نماند
هم نماندي گر به كاري آمدي
* * *
كير من ميرفت در كون گفتمش
سروِ سيمينا به صحرا ميروي
خايه ميزد بانگ كاي يار عزيز
ياد ميدار اينكه بي ما ميروي
* * *
گند كون بشنيد كيرم دوش گفت
بوي جوي موليان آيد همي
بادي از كون جست سر برداشت گفت
ياد يار مهربان آيد همي
* * *
نگارا چون ز روي لطف ما را
به وصل خويشتن كردي گرامي
تمام اين كير در كون گير زيرا
و ما الا كرام الا باالتمام
* * *
چو تركم گشت دوش از جام مي مست
ز پا افتاد و بيرون رفت از دست
بخفت و كوه سيمينش بر هوا كرد
ز شوقش كير مسكين جان فدا كرد
ميان در بسته و بازو گشاده
كلاه كيقبادي كج نهاده
* * *
در آن كوه و كمر گستاخ مي رفت
روان چون مار در سوراخ مي رفت
به سختي كوه چون فرهاد ميسفت
در آن سختي به آب ديده ميگفت
در اين دهليزة تنگ آفريده
وجودي دارم از سنگ آفريده
* * *
كون چو كير بنده را پهلوي زانو ديد گفت
ما چنين محروم و تو پيوسته ه مزانوي دوست
ز كون برون كشم اين كير و در كس اندازم
كه گفته اند نكوئي كن و در آب انداز
* * *
زنهار به غرقابة كون در نروي
باز آمدنت كه نيست چو رفتي ، رفتي
**********************
رباعيات
اي كير زمان ترك تازيست مخسب
وقت عمل است و سر فرازيست مخسب
اينت آن كس كه از غمش ميمردي
جان يافت هاي نه كار بازيست مخسب
* * *
گفتم كه رخت آينة لطف خداست
گفتا سخنت هست چو بالايم راست
گفتم كه يكي موي بر اين كونت نيست
گفتا آري ، از نظرِ پاكِ شماست
* * *
بي رويِ تو حاصلِ نظرها هيچست
با لعلِ تو قيمتِ شكرها هيچست
نيكي كن و مارا به جماعي بنواز
نيكست كه نيكست ، دگرها هيچست
* * *
آمد رمضان و موسمِ باده برفت
دور مي سرخ و زنخ ساده برفت
هر باده كه داشتيم نا خورده بماند
هر ساده كه داشتيم ناگاده برفت
* * *
پيدا ميكن دختركي خوش حركات
بر كون و كسش بر نِه و ميزن ضربات
كين بالش سيمست پر از زر و طلا
وين حلقه لعلست پر از آبِ حيات
* * *
كيرم ز برايِ كس چو ناگه برخاست
كون ديد و درو جست كه زيبا اينجاست
با كس گفتم كير چه ميگويد گفت
گه ميخورد و خداش م يآرد راست
* * *
اين كير من ارچه كور كچل سر كيريست
ميترسم ازو كه بس دلاور كيريست
ناگه بيني كه سرنگون يكبارش
در چاه كس افكنم كه كافر كيريست
* * *
در خانه ما ز نيك و بد چيزي نيست
جز بنگي و پاره اي نمد چيزي نيست
از هر چه پزند نيست غير از سودا
وز هر چه خورند جز لگد چيزي نيست
* * *
كس گفت به كير ار چه دلت با ما نيست
از شوقِ تو يكدمم به خود پروا نيست
زخمي زده اي كز اندرونِ دلِ من
خون ميرود و جراحتش پيدا نيست
* * *
زين صومعه اي كه جايِ تزوير و رياست
بيزار شدم راه خرابات كجاست
از صحبتِ بنگ و بنگيم دل بگرفت
هم مي كه حريف و همدمِ كهنه ماست
* * *
اي آنكه رخت ز ماه و خور گو ببرد
ناموسِ گل و لاله خودرو ببرد
دارم درمي چند بده كون و ببر
گر تو ندهي هر كه دهد او ببرد
* * *
از زحمتِ تنگدستي و شدت بَرد
در خانة ما نه خواب يابي و نه خورد
در تابه و صحن و كاسه و كوزة ما
نه چرب و ن هشيرين و ن هگرمست و نه سرد
* * *
در هرمزم افتاده چ نان با غم و درد
از صحبتِ دوستان و مخدومان فرد
هندوم به نرخ ترك ميبايد گاد
تنبول به جايِ باده ميبايد خورد
* * *
كون گفت كه كير جز مجازي نبود
فعل و سخنش چو كس نمازي نبود
كس گفت برو حديث بيهوده مگو
بيهوده سخن بدين درازي نبود
* * *
اين كير كه با مناره پهلو بزند
وز بهر زني گردنِ صد شو بزند
هر جا كه بديد كسي چو تركان به ادب
برخيزد و پيش آيد و زانو بزند
* * *
دي خواجه حسن گفت به من اي سره مرد
در پيريم از خارش كون با غم و درد
گفتم كه تو زن جلب نميدانستي
كانديشة كون به كودكي بايد كرد
* * *
كيرم كه خران را به فغان مي آرد
هر نيمه شبي مرا به جان مي آرد
هر جا كه حديثي زد رازي گويند
او سر ز فضولي به ميان مي آرد
* * *
كس گفت كه كير را خوش انگيخت هاند
وان خايه به زيرِ او خوش آويخته اند
گوئي كه مگر ز فرق سر تا پايش
در غالبِ آرزوي ما ريخته اند
* * *
امروز كه اطرافِ چمن ميخندد
گل جلوه كنان به صد دهن ميخندد
در سايه گل هر آنكه مي مينخورد
گه ميخورد و به كونِ زن ميخندد
* * *
هر چند كه كون لطف و صفائي دارد
گنديده هوا و تنگ جائي دارد
كس كن كه در آن آب و علف بسيار است
وآن عرصة فراخنائي دارد
* * *
هر گَه كيرم به كون و كس پيوندد
تا كون بيند صحبتِ كس نپسندد
كس لاف زند كه به ز كونم ليكن
بر كون جوال خويشتن ميخندد
* * *
آن كير كه گفتي به سحر ميخيزد
وز كيرِ خر عنك بتر ميخيزد
وقتي به هزار حيله ميخفت دمي
امروز به هزار حيله بر ميخيزد
* * *
طبعم به نماز و روزه چون مايل شد
گفتم كه نجاتِ كُليم حاصل شد
افسوس كه آن وضو به تيزي بشكست
و آن روزه به نيم جرعه مي باطل شد
* * *
تا بتواني ميِ مصفا ميخور
با دوست بر غم دل اعدا ميخور
منديش كه فردا رمضانست امروز
مي ميخور و فردا غم فردا ميخور
* * *
اين كير كه از مناره شد بالاتر
وز كير خطيب شهر شد خر گاتر
هر چند كه من سست تر او محكمتر
هر چند كه من پيرتر او برناتر
* * *
اي يار نگفتمت كه صهبا ميخور
با دلبر گل چهرة رعنا ميخور
پندم نشنيدي اينك آمد رمضان
جان ميده و تر ميكن و حلوا ميخور
* * *
از چشمه خضر جام سنگي خوشتر
وز وعظ خطيب قولِ چنگي خوشتر
تيزي كه ز رندگان به مستي بجهد
از سيلتِ شيخكان بنگي خوشتر
* * *
ديدم زنكي ساخته از چرم ذكر
بر بسته كه گادني كند چون خرِ نر
گفتم كه به كس مخند ، كيرم بنگر
بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر
* * *
بر كس ستمِ زمانه ميبين و مپرس
وان وسعتِ بيكرانه ميبين و مپرس
دوشش گفتم ز كير چون رستي گفت
خون بر درِ آستانه ميبين و مپرس
* * *
اين كير كه سر بر فلك افراشتمش
بي گادن كون دمي نبگذاشتمش
امشب كه به مهمان كس آمد كون گفت
نيكو دارش كه من نكو داشتمش
* * *
پيراهن گل دريده شد بر تن گل
تنبان تو ته نما چو پيراهن گل
اي خرمن كون تو به از خرمن گل
جائي كه بود كون تو كون زن گل
* * *
دي كرد كسش تواضعي با كيرم
از بي ادبي نخاست بر پا كيرم
گشتم ز كسش خجل به نوعي كه مپرس
برخوردار از عمر مبادا كيرم
* * *
خيزم سوي بازار گذاري بكنم
باشد كه دگر تازه شكاري بكنم
يا قحبه اي آورم به كف يا كنكي
شايد كه ازين دو كار كاري بكنم
* * *
برخيزم و چارة خماري بكنم
پس بر در قحبه اي گذاري بكنم
يا كير به كون بردرمش يا در كس
باشد كه ازين دو كار كاري بكنم
* * *
دلخسته هميشه از زن و فرزندم
يا رب كه در اين بند بلا نپسندم
گر روزي ازين بند خلاصي يابم
اي بس كه به ريشِ كدخدايان خندم
* * *
آنم كه به جز لهو و طرب نيست فنم
جز وصف شكر لبان نباشد سخنم
كون تو ز ناگهان مرا روزي شد
انصاف زهي فراخ روزي كه منم
* * *
زر نيست كه تا به كون نيازي بكنيم
يا باده كه عيش دلنوازي بكنيم
چون ماية فسق نيست چيزي حاضر
برخيز كه ناچار نمازي بكنيم
* * *
اي كون تا كي ز دستِ كير آشفتن
پس رفتن و باز در كنارش خفتن
گفتي كه زبونش بكنم آري بكني
تر دامني تو را چه شايد گفتن
* * *
گر پاية رفعتت رسد بر گردون
ور زانكه شوي چو جم و چون افلاطون
من كير در اندرون كون تو كنم
تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
* * *
بر هيچكسم نه مهر ماندست و نه كين
يكباره بشسته دست از دنيي و دين
در گوشه نشسته ام به فسقي مشغول
هرگز كه شنيده فاسقي گوشه نشين
* * *
كيرم كه درو حرارتي دارد رو
وز گرمي طبع سر نهد بر زانو
در حجره كس ميبرمش كانجا هست
سردابه و بادخانه اي در پهلو
* * *
از كون به جز از گند چه ميجوئي تو
وندر پيِ كس هرزه چه ميگوئي تو
هردم گوئي كه كس ز كون خوبتر است
اي مردك ريش كون چه ميگوئي تو
* * *
آن خال كه هست رازدار كس تو
در دست ويست كار و بار كس تو
ما از تو چنين دور و چنين زنگيكي
خفته شب و روز در كنار كس تو
* * *
گر خيزم و بر در نهمت گوئي چه
ور سر به كون بر نهمت گوئي چه
ور مادر تو ز دور فرياد كشد
سر در كس مادر نهمت گوئي چه
* * *
كيرم كه در اين تنور شد تاب زده
سر خوش شده است و بادة ناب زده
در حجره كس ميبرمش كآن خلوت
جائيست فراخ و خنك و آب زده
* * *
كس گفت به كير دير و زودم تو بهي
وز جان و دل و بود و نبودم تو بهي
از نيمة شمع و كون كاشي و اديم
ديدم همه را و آزمودم تو بهي
* * *
پرسيد غريب شاه چون شيدائي
احوال حرم ز محرمي دانائي
گفتا كه جماع ميدهد در شيراز
هر روز به منزلي و هر شب جائي
* * *
تا در خم اين طاق دو رنگي باشي
آن به كه حريف مي و چنگي باشي
ور عمر عزيز خود مرصع خواهي
بايد كه هميشه مست و بنگي باشي
* * *
پندي ز عبيد بشنو اي مرد خداي
هر كس كه به دستت افتد از شاه و گدا
گر گنده كسيست تا توانش ميزن
ور خوش پسريست تا توانش ميگاي
* * *
مثنويات
سمنبر نگار د لآراي من
بتِ نازك سيم سيماي من
خرامان و سرخوش به گاه سحر
چو خورشيد تابان در آمد ز در
ز ديدار او دلم شاد شد
روانم ز بند غم آزاد شد
بر آمد خوش و ساغري نوش كرد
به صد ناز دستم در آغوش كرد
لبم گرچه در بوسه چستي نمود
ولي در ميان خرزه سستي نمود
چو بر راست كردن نشد چاره ساز
ز مسكين نوازي به صد لطف و ناز
بماليد بسيار و بر پاي كرد
قدش چون علم عالم آراي كرد
چو ديد آن چنان دلبري در كنار
ز راه دگر شد دلم خواستار
بر آورد افغان كه اين راي چيست
دلت را درين ره تمناي كيست
همي گفت خود خون خود ريختم
به دست خود اين فتنه انگيختم
بپيچيد و ناچار بر روي خفت
چو در كونش كردم برآشفت وگفت
سرِ ناكسان را بر افراشتن
وز ايشان اميد بهي داشتن
سرِ رشتة خويش گم كردن است
به جيب اندرون مار پروردن است
* * *
كس بكري به دست شخصي افتاد
در آن حالت كه او را سخت ميگاد
به كيرش محكم آن سوراخ مي سفت
كس آن دخترك با كيرم يگفت
چه خوش باشد كه بعد از انتظاري
به اميدي رسد اميدواري

فرستنده: M.E

...قسمت قبل

سلام IMPISH هستم!
همونطور که قول داده بودم فصل دوم حشرنامه رو براتون آماده کردم.واقعیت های زندگیمو به صورت مثنوی دراوردم واین فصل دوم حشرنامه به اسم تحقق رویا وبقیشو به زودی براتون میفرستم!شاید برای جوری قافیه و بیتاش یه چیزایی از خودم اضافه کرده باشم ولی در کل واقعیه و امیدوارم خوشتون بیاد!منتظر نظراتتون هستم...

حشر نامه-فصل دوم (تحقق رویا)

به شعر قبلي ام از خود بگفتم
که عمري در پي کس من بجستم
که تا امروز نصيبم هم نشد يک
مثال آن کسي برگشته است چک
چه ايامي گذشت بوديم در کف
به فيلم سوپرم بوديم در صف
چه افکاري بود از داف خيالي
چه خوش بوديم ز روياي محالي
چه روزهايي گذشت با غم واندوه
رسيدش آن شب و شادي انبوه
عمو و دايي و هر دوتا خاله
خصوصا اون عمو زاده باحاله
همه مهمان بودن در خانه ي ما
بودش دختر عمو دردانه ي ما
نديدس اين دو چشمم بهتر از او
يه سالي هس طلاق بگرفته از شو(شوهرش)
بداشتم در نظر دختر عمو را
به چندين خواب بکردم من هم او را
برفتم در اتاق لپ تاپ به دستم
براي فيلم ومپاير نشستم
که وقتي در اتاق تنها مرا ديد
بيامد پيشمو حالم بپرسيد
بدو گفتم عسل جان اي عزيزم
همه خوبن بجز حال مريضم
بگفتا با خودت جانا چه کردي؟
فتاده بر تو اي جانا چه دردي؟
بگفتم که چه زود کردي فراموش
ز وقتي با حميد(شوهر سابقش) گشتي هم آغوش
به اس هاي خفن ميکردي ام ياد
بخنديد و سپس هم چشمکي داد
نگاهي شهوت انگيز در رخم کرد
که صورت از خجالت هي شدش زرد
بديدم پايه است با حال مستش
هي از قصد ميزدم دسم به دستش
خلاصه بگذريم زين بحث فاني
بدادش هي علائم هي نشاني
دوتامان را هوس بگرفت سراسر
دلم را هم زدم دريا در آخر
بدو گفتم شود ما دوست باشيم
براي راه هم فانوس باشيم
بگفتا خواهم از تو من هم اين را
ز خوشحالي بغل کردم زمين را
گذر کرد چندي و باهم بوديم دوس
درون اس ام اس ميکردتم بوس
بگفتم که اگر جانا کنيم حال
جوان تر ما شويم يک قرن وصدسال
بگفتا دوريت طاقت ندارم
وليکن صبح فردا شد قرارم
به دشواري گذر کرد آن شب سخت
به حالي که همه خوابيده اند تخت
اگر چه هور (خورشيد) کرد در آسمان روز
زمستان بودش و سرماي جان سوز
برفتم بر درش با حال ترسان
گرفتم در برش با عشق و از جان
يه چند لحظه گذشت پرسش احوال
سريع رفتيم سراغ کردن و حال
چه لبها و چه چشمان قشنگي
درآورديم لباسها را فشنگي
گرفتم لب ز او با حال مستش
بماليد سينه اش با هر دو دستش
بخواباندم به روي فرش به کونش
که شهوت هم رسيد تا استخونش
ز لبهايش چه شيرين مي چشيدم
يه دستي هم به کس هي مي کشيدم
لبم بر لب که دستم هم به سينه
ازو خواستم که بر زانو بشينه
شدم ايستاده تا قامت کنم راست
ز من اين خفته اژدر او همي خواست
که کيرم را گرفت او در بر خويش
بگفتا کير توست از خيليا بيش
به ترکي معني کير مي شود سيک
بکردش در دهان و هي بزد ميک
چنان بي جنبه بودم بار اول
نشد يک لحظه هم آبم معطل
به دستمالي بکردم آب خود پاک
که از حرصش بدادش سينه اش چاک
بگفتا پس بيامد آب تو زود
بگفتا جاي آب بر سينه ام بود
تو اصلا مزه ي سکس را چشيدي
که آبت را به دستمالي کشيدي
بگفتم که مرا انقدر نکن چس
براي اولين بار ديده ام کس
بگفتا که عزيز پس حال من چي
مبادا غافل از احوال من شي
بگفتم که عسل جانم فدايت
دهم تند وسريع از کس بگايت
ز خوشحالي پريدش بر سر کير
که سر داد ناله اي ,من هم که جوگير
کسش را کرده است ليز تر به آبش
که سيخ تر کير من شد در جوابش
بخورد ليزو چه راحت در کسش رفت
به اول بار نبودم خيلي هم چفت
بيامد لحظه اي فرصت به گيرم
به کردن داده ام سرعت به کيرم
دوتامان رنگ صورت سرخ و هي زرد
ز کردن هم گرفتم من کمر درد
گمانم انقدر کس کردم از او
کمر بازيک شدم باريک تر از مو
گذاشتم آن دو پايش را به شانه
صداي ناله هايش شاعرانه
بگفتا که حميد دست پا چلفتي
نداشتش همچوتو کير کلفتي
صداي آه و اوه ازتن بر آمد
بگفتا جر بده صبرم سرآمد
به کار بردم تمام قدرت و زور
بکردم در کسش با سرعت نور
يه آهي بر فنا شد از نهادش
که انگار داده ام حکم جهادش
عسل حالش به يک باره بر آشفت
که چنگي برتنم زد بعد مرا گفت
به اوج لذت سکسم رساندي
چه زيبا بر من اين حس را چشاندي
سپس هم او مرا بگرفت در آغوش
ز لبهايش بکردم من کمي نوش
بپوشيديم لباسها را به نرمي
که دستش را فشردم من به گرمي
بگفتم که عسل جان خيلي ممنون
وليکن هم بدارم ميلي از کون
بگفتا که زمان بسيار داريم
بگفتا زين به بعد هي سر کاريم(هي سکس
ميکنيم)
بگفتم که عسل جان اي عزيزم
که يک دم هم به قلبت غم نريزم
جدا گشتيم و رفتم سمت خانه
که حالم هم ببودش عارفانه
بدين منوال گذر کرد چندي از سال
به پارک و سينما يا کردن و حال
عسل جان که دوباره شوهري کرد
بکرديم هي مرافه تا شديم سرد
بگا رفتند همه روزهاي عالي
نکرديم يادي از هم خشک وخالي
دو دستم با دولم همدم شدن باز
که دستم بر دولم هرگز نکرد ناز
من عمرم همچنين دارد ادامه
چنين گويم تو را پايان نامه
نظر ده گر بخواهي روح من شاد
درودم بر همه شهوانيان باد

منتظر فصل سوم حشرنامه باشيد كه موضوعش در مورد جدایی از عسل و اشنایی با عشقم هستش , اگرم خوشت اومد حتما نمره بده
IMPISH=شیطان صفت

سلام IMPISH هستم!
همونطور که قول داده بودم یه مثنوی توپ براتون آماده کردم.واقعیت های زندگیمو به صورت مثنوی دراوردم واین فصل اول حشرنامه به اسم خواب و رویاست وبقیشو به زودی براتون میفرستم!شاید برای جوری قافیه و بیتاش یه چیزایی از خودم اضافه کرده باشم ولی در کل واقعیه و امیدوارم خوشتون بیاد!منتظر نظراتتون هستم...

حشر نامه-فصل اول (خواب و رویا)

بديدم دختري در خواب ناز است
که نصف سينه اش عريان و باز است
بکردم هر دمي شکرش خدا را
گذ ا شته زير نافش شاهکارا
لبان سکسي اش دلها ربوده
که گويي اين چنين دافي نبوده
لباسش را بکَند با ناز و عشوه
بگفتا ای عزيز امشب رو عشقه
ببخشيد بي ادب نيستم ولي جون
به زير دامنش چي بوده ايشون
سفيد کونو ,کسي مثل هلو بود
به او گفتم بيا بپر گلو زود
حواسم برده بود شورت و دو بنده
بگفتا که لباست را بکن دِ
بِکندم من لباسم را سريع زود
همين گويم که او مثل پري بود
دوتايي روي تخت اول نشستيم
لبان برهم ببود چشم ببستيم
گرفتم از لبانش يک لب سفت
بکردم سينه ام با سينه اش چفت
من از قصد در برم ميکدرمش تنگ
ز مستي بر تنش هي ميزدم چنگ
بخوردم از لبان و گردن و گوش
ز سر برده مرا اين دخترک هوش
رسيده نوبت پستان نازش
گرفتم من ز نوک ، چندتايي گازش
به کردم در دهانم کل سينه
بگفتا که بخور آره همينه
يه دستي بر کسش,با دست ديگر
به کردم درکونش تا دسته جيگر
بگفتم اي عزيزم اي نگارا
درون کس توست اين آبشارا
بگفتا که عجب کير درشتي
بگفتم که بغل گير تو دومُشتي
بزن ليس و بخور کير درسته
بکردش به دهان اژدر خفته
دوتامان ناله ها از تن بر آمد
که از من رود کاروني در آمد
بي افتادم به تخت بي حال و خسته
بگفتم که عزيز امشب رو بسه
بمالاند سينه اش با هر دو دستش
بگفتا تا صبح اين برنامه هستش
شدم آهو برا ببر درنده
پريدش از زمين بر تن بنده
ز جا افکند مرا خود را بي افکند
ز مستي با دو دستش سينه اش کند
بي افتادم به کس خوردن چه مشتي
کسش دريا,زبانم همچو کشتي
زدم بر چوچولش نم نم زبان را
بکردم در کسش کم کم همان را
به مانند قديمو رسم و آئين
بليسيدم ز بالا تا به پايين
نفس بر دخترک تند و سريع شد
که گويي زين جهان بر دیگري شد
بدادم رو به بالا من دو پايش
هدايت کردم اژدر را به جايش
مثال کير من هم ببر و هم شير
زده پشم کسش با تيغ شمشير
گذاردم ببر بيشه بر دم کس
به آبش هم بزد بر کير من سس
صداي ناله ي دختر هوا رفت
که گويي دخترک يکهو بگا رفت
لبم بر لب ، کيرم بر کس وصال است
بگفتا که بکن آخر حال است
گرفتم باسنش با هر دو دستم
بکردم من سريع کس چون که مستم
بخواباندم به پشت تا کون کنم باز
بمالاندم هلو از جون کنم ناز
گرفتم با دو دستم باسن و رون
گذاشتم شير غران بر در کون
به کردم داخل کونش چه راحت
نه خوني و نه شد اندک جراحت
به کردن اندکي سرعت بدادم
نه يک لحظه به او فرصت بدادم
رسيدش حال من بر اوج سکسي
که انگاري بخوردم قرص اکسي
کشيدم از کونو دادم دهانش
بليسيد کل آن را با زبانش
به پاشيدم به سينه از کمر آب
به آغوشش بکردم من دمر خواب
چه گرماي تني,احساس نازيست
به آغوشش نميدانم چه رازيست
ببستم چشمو از او لب گرفتم
ز گرماي لبش هم تب گرفتم
گشودم چشمم آغوشش نبودم
فقط من بودمو کير کبودم
پريدم من زخواب با غصه بازم
به خوابم من به کس ها قصه سازم
در ايام جواني پير گشتم
دگر از جلق زدن هم سير گشتم
چه بسيار از جوانان همچو من هست
فقط با فيلم سوپر ميشوند مست
همين را گويمو مطلب کنم بس
خدايا نوبت ما کي شود پس؟

ادامه...

IMPISH=شیطان صفت

نوشته: IMPISH

با سلام به همه
من ی شاعرم و تصمیم گرفتم شعرامو توی شهوانی منتشر کنم. میتونستم تو فیسبوک و جاهای دیگه همگانیش کنم اما ازفضای گرم و خودمونی شهوانی خوشم میاد. دلیل اینکه تو قسمت داستان شعرامو میذارم بخاطر اینه ک تو چش باشه (چون طول میکشه همه خوانندگان آشنا شن باهام)
زیاد کس نگم بریم سراغ مثنویم که بعضی جاهاش خنده داره بعضی جاهاش تلخ

الهی دختری ده آتش افروز
در آن دختر کسی وان کس همه سوز
نیاز جنسی ام داد است و فریاد
که تکرار خودارضایی مرا گاد
همه کردند و ما ماندیم در کف
چو ما ماندیم در کف ، کیر در کف
پدر کوچکتر از من بود میکرد
عدالت نیست این مرگیست پر درد
مگر من کمترم از نسل پیشین
که "کردن" کینه ای گشتست دیرین
که شق دردست و درگیریست در شورت
بیا بنگر عجب کیریست درشورت
اگر هم لاغرم ، خوش سکس و هاتم
نباشد فاکری چون من به عالم
ولی سوزد دلم بر حال کیرم
که مانده بی غذا ، پر یال شیرم
چگونه من کنم تامین غذایش؟
کنم در هر کس و ناکس لوایش؟
خودم گویم قصور از بخت برخاست
اگر هم کوتهی از ماست در ماست
مشو از من تو ناراضی "قلندر"(اسم کیرم)
کلاهت را بکن قاضی قلندر
اگر دختر ببینم با اصالت (منظور اصالت سکسیه)
چکارش من کنم با این خجالت؟
زبانم قفل و دربند خجالت
درونم گشته آکنده خجالت
پدرسگ گوییش شاعر نباشد(منظور قدرت کلام شاعراس)
به بیرون خایه باقر نباشد
بکش سویی ، بگو حرفی کلامی
که لازم باشد ار درکف مرامی
رفیقی حال من دید و بیاشفت
دلیل این خجالت را چنین گفت:
"خجالت باشدت ، بندی به بادی
که بر نفست نداری اعتمادی
خودت را کوچک و ناچیز دانی
که باید لایق و درریز دانی
دلت دریا بزن شاید شود جور
ز بحر دختران صیدی شود تور
اگر صیدت نشد تخمت نباشد
اگر زیدت نشد تخمت نباشد
که در عالم همان دختر فقط نیست
پی آن رو که خوشگلتر از او کیست
همینگونه به دریا تور انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز"
شب و روز از پی هم رفت کیری
چه کسها دیده ام با مرد کیری
چه کیری کیری آمد غم به خانه
که کیرم در کس مام زمانه
خوشی و سکس و ثروت : سهم مردم
مرا دیوانه کرده فهم مردم
جوانان در پی لذت ز ایام
مرا گویی؟ جوانی بود ناکام...
من و تنهایی و سکس خیالی
اتاق و شعر و تصویر محالی
شکست عشقی و نفرت ز دختر
ز تنهایی خوشی ، محنت ز دختر
بسی من حرص خوردم بغض خوردم
ز مالیخولیا هر روز مردم
بدم می آید از لبخند زوری
به مهمانی کنم از جمع دوری
همه رفتند و من ماندم به خانه
به روزم خواب و بیدارم شبانه
شبانه جور کردم جنده ای را
تپل کون و کس سرزنده ای را
نمیدانم چه شد زیرم بدیدم
کسش آماده ی کیرم بدیدم
نگاهش خواستار سرعتی بود
دو چشمش طوسی و کس صورتی بود
نباشد بهتر از این واژگونی
کنم "زانو به شانه" کسّ و کونی
نخست از او چه وحشی لب گرفتم
به او لب دادم و خود تب گرفتم
کشیدم کیر در لای کس او
ندیدم کس به همتای کس او
اگرچه کیر بس نزدیک کس بود
تماما قصد من تحریک کس بود
بگفتا: "کیر...کی...کی...کیر...کن توش"
همین لکنت حشرتر کرد و پرجوش
زدم توش آسمان زد رعد و برقی!
ندارم با زئوس من هیچ فرقی
زدم کیر و تو گو زد تیر آرش
به خاکستر دو چشمش داشت آتش
ده ِ خشتم در آن تک خال کردم
تو گویی قدر شاهان حال کردم
هر آنجا اسب من میرفت راندم
روشها در سرم میپروراندم
که ناگه در رگ کیرم تورم
بشد احساس و آبی پر تلاطم
سرم بردم برش در اوج خواهش
کنار گوش او بر روی بالش
بکردم خالی آن دار و ندارم
به ناگه شد سرازیر آبشارم
به شدت نبض میزد کیر خرکار
ولیکن ریختم درشورت و شلوار!
سرم بر بالش و چشمم گشودم
که دیدم وای بر من ، خواب بودم...
از این بدتر نباشد زندگی ، نه؟
از این بدتر نشاشد زندگی ، نه؟
نه حال گی شدن دارم نه جنده
نه سیگار و نه مشروب و نه خنده
رفیقی گی شد و کون کرد و کون دید
به زعم خود هرآنچه بود گایید
چه بسیارند گی های دهنده
نباشد کون کنی در کار بنده
ولیکن محترم دانم همانان
که در دنیا غرایض نیست یکسان
مگر همجنس باز آدم نباشد؟
نظرهای بشر چون هم نباشد
یکی گی دیگری لز یا که هترو (هترو: مایل به جنس مخالف)
دوجنسه کم، بسی هستند مترو (مترو: مایل به هر دو جنس)
میان این همه تنها منم من
که در غم غرقم و گرداب مردن
دگر "دیدن" ندارد هیچ حالی
گذشت از وقت "کردن" چند سالی
شنیدن کی بود مانند دیدن
و دیدن کی بود بر کس رسیدن؟
کنون "دیدن" چه در بیرون چه منزل
به جز حسرت ندارد هیچ حاصل
اگر دختر بخواهد کیر دارد (میتونه پسرو جذب کنه)
ولی من کس بخواهم کیر بارد!
نیاز جنسی ام گشتست سرکوب
که شق دردم شده چون صبر ایوب
به دختر بازی ات گویند لاشی است
به ساکت بودنت گویند ناشی است
به بیرون دست در دستند مردم
درون خانه در خود میشوم گم
ببین از هر دو سو بازنده باشم (بیرون رفتن و خونه موندن باعث آزاره هرکدوم ی جور)
درونم گریه ، بیرون خنده باشم
چه میشد دختر بس باوفایی
کسی در مایه های "مصطفایی" (یکی از کسای دانشگاس)
بیاید مرهم غمهام باشد
بیاید همدم تنهام باشد
چه میگویم؟ مگر پولی به جیب است؟
من و ایام خوش، چیزی غریب است
از این بخت و قضا و بدبیاری
از این تنهایی و فقر و نداری
از این شهر شلوغ و از جوانی
شدم بیزار و در این زندگانی
خودم دانم که از جق بهترم نیست
در این دنیا به یاری دخترم نیست (دخترم اینجا ینی دختری برای من)
تمام

نوشته: کافر

دو پیره مرد ولو
مامانمو میمالیدن
دست لای پاش کشیدن
کسش رو بوس میکردن
میدیدمشون که پشت پردن
پرده تور سفید
میشد اونا رو خوب دید
مامان لخت بود روی تخت
شهوتی بود خیلی سخت
اون پیره مردای لخت
بودن با مامان جونم اخت
یکیشون بود اسمش امیر
مامانم بود زیرش اسیر
اون یکیو نمیشناختم
ولی خیلی بش دل باختم
بزرگ و پیر و چاق بود
کیرش گنده و داغ بود
مامانمو که میمالید
میدیدم کیرش میحالید
بلد بود چه جوری ور بره
دستاش بودن عین اره
کس مامانیو وا میکردش
کون مامانو دلا میکردش
با مامان قشنگ بازی میکرد
میدونم هر مفعولیو راضی میکرد
دوست دارم رو منم بخوابه
دستشو لای کون منم بتابه
ور بره بام عین مامان
بوس کنه منم از لای کان
همون کاری که الان میکردش
با منم میکرد میشدم بردش
کون به هردوشون میدادم
منم امشب مثل مامانم شادم
میخوام بعدش که مامانم خوابید
تلاش کنم شاید کیر دور من هم تابید
اون پیره مردا منم خوب بمالن
کیر لای کون و دهنم بکارن
منم بشم واسشون یه جونی
فرزاد خوشگل مامان کونی

نوشته: فرزاد کونی

یک شب نوشین و بخت / دلبر و من روی تخت
وصلت هم یافتیم / گرچه به سختی سخت
بوسه و آغوش باز / خنده¬ و چشمان ناز
من به جنون می¬شدم / دست به سویش دراز
البسه اش تند و زود / هر چه که بود و نبود
کَندم و بیخود شدم / رنگ رخم شد کبود
گفت شوم لختِ عور / تا بشویم جفت و جور
«این تن و مو خواهمی / چشم حسود باد کور»
کیر سترگم گرفت / شهوت من جان گرفت
چون بدن گرم او / دست زدم گُر گرفت
طالب نازش شدم / بوس و کنارش شدم
بعدِ کمی چندوچون / دست به کارش شدم
گفت مرا جانِ جان / تا بشود میدَران
بکر مرا پاره کن / با ذَکَر و خایگان
هوش من و طاقتم / عقل من و غایتم
جمله یکی دود شد / از هوسِ آن بُتم
لنگ چپ و راستش / نیک برافراشتش
بر سر دوشم نهاد / وه چه دلم خواستش
ناز لطیفش سپید / لرزه زدم همچو بید
کیر شق و راست شد / خون به سرش می¬دوید
سرخ ز خون سرش / راست، که کس در برش
قصد درون را نمود / چرب نمودم تنش
یار، نفس، دم به دم / نزد کُسش، بیش و کم
کیر که لغزنده شد / داخل کس کم به کم
درد مونا را گرفت / غصه دلم را گرفت
وقفه به کار آمدی / کیر شل و هم کرخت
بوسه به روی و برش / از نوک پا تا سرش
از دل و جان می¬زدم / تنگ گرفتم برش
گفت: «امیرم بس است / عشق مرا مرهم ست
چونکه دلم بسته بود / با تو ز روز الست»
راحت و آسوده من / حرف تو بشنوده من
در پی لعل لبش / از دل و جان بوده من
من تن او با فشار / او تن من با فشار
تنگ به بر کرده ایم / شکر تو ای روزگار
گاه کمی با سکوت / گاه به گفت¬وشنود
این همه ساعت گذشت / هیچ تو گفتی نبود
صبح پدید آمدی / خواب به چشم آمدی
آن شب نوشین ما / زود به سر آمدی

نوشته: امیررضا

دوستان عزیز ، چند روز پیش یک فایل صوتی به صورت بلوتوث به دستم رسید که فوق العاده جالب بود ... به همین دلیل گفتم تا نگارش قسمت چهارم " تلخ تر از زهر " این فایل صوتی رو براتون بنویسم تا شما هم بخونید و مثل من از نظم شیوا و طنز اون لذت ببرید ...

مجنون که به بقچه داشت میلی

کردش هوس سوراخ لیلی

از خانه برون شد و روان شد

ازشدت عشق کون دوان شد

دردست گرفته بود کیرش

گوئی که زمین شده اسیرش

میزد به سر کلاهک کیر

که ای کیر تورا زکون کنم سیر

من مرد ره کونم واینم

تا کون نکنم رام نشینم

در سر همگی خیال کون بود

تا در سر کوی لیلی آسود...

سو سو بکشید نرم وآرام

لیلی چو شنید رفت بر بام

مجنون چو بدید لیلی آمد

از درد فراغ یار دم زد :

لیلی توبیا خراب کونم

یک عمر گذشت ودر جنونم

تا کی به سراغ تو بیایم

ازمقعد کون تو را بگایم

لیلی همه مایه ی قرارم

باز آ که کون تو گذارم

آواره ی کوه و دشت و صحرام

با کیر کجم همیشه تنهام

من ماندم و یک دل شکسته

من ماندم و کیر زنگ بسته

این کیر نماد عشق مرد است

کیر است دوای هرچه درد است

کیراست دلت خبر ندارد

کیر است بخور ضرر ندارد

کیر است چراغ زندگانی

کیر است بخور تو میتوانی

کیر است بخور تو نوش جونت

کیر است بخور بکن تو کونت

مجنونم و خایه ام به دستم

از بوی خوش سوراخ مستم ....

************************************
لیلی چو سخن ز خایه بشنفت

دستی به کسش کشید و این گفت :

امشب به دلم ویار دارم

با کیر کج تو کار دارم

از هجرتو کس به خار مالم

این کون سفید به مار مالم

کون است نهایت قشنگی

کون است چه لوچه های تنگی

کون است فدای خط چاکش

کون است قسم به اسم پاکش

کون است سفید و نرم ولرزون

کون است بخور بکن فقط کون

مجنون منی فدای تخمت

اون کیر کج سیاه لختت

کیرت رو بذار در زبونم

با کله برو درون کونم

قمبل بکنم که وا کنی خوب

روغن بزنم که جا کنی خوب

مال خودته جرش بده جوووووووون

این کون بزنم به نام مجنون

امشب که بر کسم بیائی

نامردی اگر مرا نگائی ......

************************************

ناگه أبَوی لیلی آمد

دستی به دودول گل پسر زد

بگرفت سجاف کون مجنون

گفتا به سخن چنان و همچون :

نام تو چه هست کون دریده ؟

برفرق سرت بگو که ریده ؟

با دختر من تو را چه حاجت ؟

کیرم به میان کس عمت ؟

کس کش ننه ی چوقولمه ی أن

دم میزنی از سوراخ و کردن ؟

خواهی که کنم پاره جناغت ؟

خواهی که کنم روشن چراغت ؟

رسوا بکنم تو را به عالم ؟

خواهی که تو را به أن بمالم ....؟

************************************

مجنون چو هوای کوچه پس دید

از شدت ترس بر خودش رید

گفتا که پدر چه میزنی تو ؟

خوارکسده ی خر چقدر أنی تو

با من تو نکن زیاده بازی

من آمده ام به کون نوازی

"مجنونم " ودر جنون لیلی

دیوانه ی عشق کون لیلی

مهرش بزنم دو تخم ویک کیر

این کون بکنم شوم جهانگیر

"مجنونم " ودل اسیر دارم

سی سانت مفید کیر دارم

تا چند کشم به جبر نازت ؟

ای تف به در سوراخ بازت

گمشو که روم سراغ لیلی

که امشب حشر من است خیلی

************************************

این دید پدر زهم بر آشفت

کس کش ننه رید و اینچنین گفت :

مجنون که میگن توئی تو کونی ؟

آویزون درب خونمونی ؟

کون کش صفت کشاد عنتر

خواهی که کنم کون تو را در ؟

خود کونی و خود خبر نداری

بنگر به سوراخ در نداری

کی کون تو کرده کون ندیده ؟

کی کون تو را زهم دریده ؟

کونی بکنم من از تو امروز

تا هفته ی بعد هی دهی گوز ...

**************************************

ناگه بگرفت رون مجنون

دست دگرش فتاد بر کون

تا خواست کند کنده زجایش

مجنون بگرفت خایه هاش

بگرفت سجاف او فکندش

ناگاه دو پای او بکندش

بیچاره پدر دمر شد افتاد

انگار که کیر خر شد افتاد

مجنون که جنون گرفته بودش

تومبان پدر زتن ربودش

کون پدر از پرده عیان شد

دیگر چه بگویم که همان شد

افتاد به روی کون بابا

بگشود زهم دو لوچه اش را

نی تف نه کرم نه وازلینی

نی کاندوم ونه یه واسکازینی

جا کرد چنان که خر نکردست

آجدان که کسی خبر نکردست

ثلث ذکرش به کون فرو رفت

روغن نزده ببین چه تو رفت

از هیبت و شکل کیر مجنون

کون پدرش فتاد در خون

از شدت درد ناله میکرد

هی کیر بخودش حواله میکرد

گفتا که در آر این ذکر را

این دسته ی محکم تبر را

کس کش تو نکن ببین که پیرم

مجنون چو شنید گفت به کیرم

این در عوض سوراخ لیلی است

داماد از این خجسته تر نیست

کل ذکرش نرفته بودش

لیلی برسید و در ربودش

گفتا که بدو سریع در آرش

بابای من است کس خوارش

من تشنه ی کیرم و تو اینجا

برخیز رویم میان گلها

رفتند به کنج خلوتی دنج

با تخم خودش دهل زد وسنج

شرت از پس کون دلبرش سفت

از عشق دولپ کون چنین گفت :

به به که دلم چگونه شاد است

امشب کس وکون تو گشاد است

چون خوب کنم تورا من از کون

گویند چه مرد بوده مجنون

این گفت و دوباره در جنون شد

آن کون سفید غرق خون شد

از لمبر کون چنان فرو کرد

جای کس وکونو زیر و رو کرد

این قصه ی ما هم آخر آمد

کیر از پس حلق او در آمد

این بود پیام عشق مجنون

کون است و فقط کون و فقط کون .............

فرستنده:‌ دکتر کامران

روزی مست شدم بیرون ز خانه...............بدنبال کوسی هر سو روانه
برفتم من به هر کوی و نشانه.............بگشتم با اتول از این کران تا ان کرانه
ولی چیزی نبود در ان زمانه...............روان گشتم بسوی جنده خانه
به امید کوس نسرین وسارا و ترانه..............کنم کیرم به سوراخ فسانه
بگایم دلبران را عاشقانه..............گهی جفت جفت کنم گه دانه دانه
چنان گایم که کس نگایه..........بکونش جا کنم تا بند خایه
بمالم من دو پستان زنانه...............بگیرم من دو لنگ را بر دو شانه
کنم کیرم به سوراخش حواله..............که از شهوت کند اه وناله
بمالم کیر خود را من به چربی............بجررانم من ان کون را به ضربی
گذشتم من ز چارراه و رسیدم بر دو راهی.........بدیدم یکی مرد با ریش و کلاهی
بدو گفتم که اهل این محلی یا غریبی............بگفتا تو چه خواهی از کسی یا اطلاعی
بگفتم من بدنبال جنده خانه ام یا ظریفی.......بر آشفت آن مرد وکرد غرش چو دیوی
گفت تو مجنونی یا مریضی.............به لبخند گفتمش یک همچو چیزی
گرفت او خفتم به سختی.........کشید بیرون مرا از حال مستی
بغرید من مامور بسیجم........گفتم ولی من کوس مست وگیجم
کرد مرا دستگیر وزندونی.........نه کوس کردم نه کونی
فقط شلاق خوردم ودر کونی.......ممی گفت شعر هجو خودمونی

ممی 28/10/90

یکی از روزها در سالها پیش
که بودم یک جوان خام و بی ریش
که کیرم بود در کون جوانی
به کون تنگ و سفت نوجوانی
به فکر کردن کون دگر بود
که از دوری کس بس خون جگر بود
همان کیری که در شورتم کمین داشت
هوس در کردن کسّ شهین داشت !
ولی کس قحط بود و آن زمانه
درون کس نزد کیرم نشانه

***
شبی در خانه ی همسایه رفتم
پر از شور وشر و پر مایه رفتم
کنارم آمد آن ده ساله دختر
به دور از چشم مامان و برادر
به من گفت او معمّا دارم از تو
نه فردا اینک اینجا دارم از تو
چه باشد آنکه تا خیسش نکردی
به آب کام خود لیسش نکردی
نگردد سفت و سخت و محکم و سیخ
نباشد شقّ و رقّ و آهن و میخ ،
روانه کردنش عاجز بمانی
به آنجا بردنش عاجز بمانی
نباشد بهر تو آسان و ساده
اگر با تو نباشد آن اراده

***
به او گفتم که این دیگر نگو تو
جواب این معمّا را نجو تو
بداند مادرت گر این سخن را
بپاشد خانه و این انجمن را
به صورت ناخن و سیلی زند او
دم از این ننگ فامیلی زند او
به رویش ناخن از خرچنگ گیرد
به جیغ و داد او آهنگ گیرد

***
جوابم داد آن دختر نگو مفت
خود مادر به خاله این سخن گفت !
جوابش هر چه بوده خنده بوده
که با آن خاله جان سر زنده بوده
بخندیدند آنان خنده ای مست
که شیرین تر از آن حلوا مگر هست ؟
جوابش هر چه بوده خوب بوده
گمانم آهن و از چوب بوده
نباشد بهر من این بی حیایی
جوابش را بگو با من خدایی

***
بگفتم باشه اما شب بیا تو
زمانی ساکت و بی لب بیا تو
بیا با من اطاق خوب و خالی
تو را با این معمّا کرده حالی
شب آمد جملگی در خواب رفتند
به شهر روشن مهتاب رفتند
به شادی آمد او آنجا به خلوت :
" بگو با من نباشی در خجالت "
گرفتم دست دختر را که حالا
بیا از پلّه های خانه بالا
ببینی آنچه را کنجکاو بودی
بدانی این معمّا را به زودی
به من گفت او که آنجا هست خاموش
پدر با مادرم گشته همآغوش
پدر با مادرم در رخت خواب اند
به او گفتم که نه ... در پیچ و تاب اند
به پاور چین رفتیم از کناره
ز لای در شدیم آنجا نظاره
ز حیرت مخفیانه یک نطر کرد
که مادر در کس اش دسته تبر کرد !
همان دسته تبر از بید مجنون
همان آب خوش از ابر بهارون
تن اش ماسیده از آن آب تا ناف
برهنه بوده و بیرون ز لاحاف

***
به لبهای سمیرا لرزشی بود
پر از تاب و تب و ، تن خواهشی بود
ز حیرت بر دهان انگشت می زد
به صورت پشت هم هی مشت می زد
فشرده سینه و در تب فتاده
به گیسوی سیاهش شب فتاده
گرفتم دست دختر هر دو رفتیم
به او گفتم گمانم " هشت و هفتیم "
بگفتم این سخن را بر در گوش
به من گفت: ای پسر جان رفتم از هوش !

***
به پایین آمدیم و خلوت خود
نگاهی کردم اندر حالت خود
که دیدم اندرونم یک خبر هست
زمان بارش "عضو دگر" هست
به خود گفتم خودت را کنترل کن
خودت را خود به خود از خایه شل کن
نباشد جای آن فعلا در اینجا
نترسد دختر کوچک "سمیرا "
نگاهی هم به آن لرزیده دختر
رُخش سرخ و تنش پُر تب سراسر
به من گفت او : تو هم آن چیز داری ؟
چو بابایم همان را نیز داری ؟
بگفتم جان من آن چیز کیر است
چو حلوا چون کره مثل پنیر است
درونش شیر و شربت هست شیرین
دو تیله دارد آن چون گوی زرّین
چو گفتم این سخن گفتا ببینم
مرا در باوری ... اما ببینم !
دو دست کوچکش بر کار می رفت
به زیپ و دگمه ی شلوار می رفت
درون سینه ی ما هر دو کم کم
هوس بود و تمنا شد فراهم
چو آن دروازه ی شلوار وا شد
دو دست نازکش در شورت جا شد
گرفته دول من آورده بیرون
مثال یک اسیر از کنج زندون
سمیرا گفت اما این چه ریزه !!!
ولی پُر مو نباشه این تمیزه !!!
چه خوب و خوشگل و نرم و کوچولوست
ولی مال پدر دول نیست ... لولوست !
بیا من هم مثال مادر خود
زنم این تیر و تیله بر در خود
ببینیم آن دو آیا ، در چه کارند ؟
چرا چیزی چنین در کس بکارند ؟

***
چو دیدم آن سمیرا این هوس کرد
چو دیدم دامن از پاهاش پَس کرد
بهاو گفتم بزن شرم و حیا را
بکن آن کارها با من ... دِ یالله
ولی اوّل تو باید لخت باشی
همان که مادرت آمُخت باشی
اگر خواهی تو هم آن کار مادر
لباس و دامنت از تن در آور
مرا هم چون پدر عریان کن آنوقت
بگو کُسّ مرا بریان کن آنوقت
منم ماننداو سرمست می شم
دو پستان تو را در دست می شم
بیا دختر بیا کُسّ لذیذم
برو در زیر کیر من عزیزم
بیا دختر بیا کونت چو قنده
هدف کوچیک ولی تیرم بلنده
به بشکن بشکن افتادم من آنجا
ز شادی الکن افتادم من آنجا
به بشکن گفتمش پستون بلرزون
چو لرزون کرد پستون گفتم آخ جووووون !
بیا دختر بیا کونت چغندر
بکن آن کارها را همچو مادر
از آنجایت بنوش این شربتم را
ببینی شور و حال و شهوتم را
بیا امشب مرا در حال آور
به قُل قُل آور و در قال آور
اگر چون مادرت تآثیر خواهی
شراب و شربت و این شیر خواهی
برو در زیر من خواهی نخواهی
که در تُنگ ات کنم کیرم چو ماهی
بیا تُنگ بلورین تو الماس
بیا کُسِ تو چون جام مربّاس
بیا قربون پستون تو باشُم
به قربون دبستون تو باشُم
دبستونت کجایه یار جونی ؟
بیا پیشُم بیا تا تو بدونی...
بدونی اون معمّا چیه جونّم
شرابُم شربتُم ، آب رَونُم

***
دو چشمم بر دو پستان تیز می شد
نگاهم لای پای اش حیز می شد
کماکم طاقتم لبریز می شد
که آب از شیر من لبریز می شد
گرفت و شورت از پای ام درآورد
ز قدّ کیر رعنا یم در آورد
به او گفتم سمیرا کیر این است
جواب آن معمّا هم همین است
که تا خیس و که تا لیزو نکردی
توانا بر درون و توو نگردی
به من گفت چون به تو من نو عروسم
اجازه می دهی کیرت ببوسم ؟
چه ناز و خوشگل و خوش آب و رنگه
ببین ... ! این تیله هات خیلی قشنگه !!
ببین دولِت مثال بادکنک شد
مثال بامیا مثل پُفک شد
مثال اون عروسکهای نازُم
بیا دول تو رو امشب بسازُم
ببین دولِت چو " آ " یِ با کُلایه
بیا اینجا بزا جاش لای پایه
چه مَرده ، قلچماقه با بخاره
مث لام و الف ، طا دسته داره
عجب گنده شده کیرت وَرَم کرد
دو دستم خیس شد خاک بر سرم کرد
اِوا این کابله یا چون سیمه جونُم؟
اِوا این نوشمکه یا کیمه جونُم؟
ببین دیگه توو دستم جا نمی شه
اِوا این دگمه از تن وا نمی شه
به اینجام دست نزن ، اینجام لطیفه
یه دسمال در بیار جاش توی کیفه !!!
چشات درویش کن چشمات چه حیزه
برو اون ور بشین جونُم که جیزّه !

***
لباسش را ز تن کم کم در آورد
ز پای اش شورت هم نم نم در آورد
چو دیدم آن کُسِ صاف و بلورین
به او گفتم بیا بر سینه بنشین
بیا بر سینه بنشین سینه از توست
چراغ و شمع و این آیینه از توست
اطاقی خلوت و آزاد بودیم
در آنجا لخت مادر زاد بودیم
نشسته از کُس او بر سینه ی من
من آهش بودم او آیینه ی من
کمی آمد جلو بر روی صورت
کمی هم بیش اما با خجالت
به روی صورتم بنشسته حالا
زبانم رفت تا سوراخ بالا
ز سوراخ کُس اش خوردم نهانی
همان آب حیات جاودانی
به من گفت ای پسر جون این چه کاره ؟
دو چشمونُم چرا حالا خُماره ؟
چه شور و حال و احوالُم غریبه
چه کارآ می کنی با من ، عجیبه !
چه سرخوش می شم اینجا با زبونت
بخور از کُس ، بخور کُس نوش جونت
به او گفتم بیا حالا تو آنی
بخور از کیر من تا می توانی

***

" از زبان سمیرا "

چو رفتنم لای پای اش جا گرفتم
چو طفلی در بغل مآوا گرفتم
گرفته کیر او بردم دهانم
سرش را خوردم و خرما گرفتم
زبانم لیس می زد از سر آن
ز کیرش بهترین قاقا گرفتم
ز چیزی مثل این بس دور بودم
ولی من کام خود حالا گرفتم
عجب خوشمزّه و کیری مقوّی
ضعیفی بودم اما ، پا گرفتم
به یک حرکت تمامش رفت تا حلق
تمامش را از این آقا گرفتم
چه تاریخی است امشب بر من اینجا
سکندر دادم و دارا گرفتم
بهاره در دبستان خوب می گفت
که کیری خوشگل از نیما گرفتم
ولی در حالتی ناباورانه
به او گفتم دروغت را گرفتم
اگر چیزی چنین باشد که گویی
چرا شانس از تو تنها گرفتم؟
چرا کیری چنین با من نباشد
... ولی حالا من از دارا گرفتم
چو دارا هست پیشم بی نیازم
عجب چیزی من از لا پا گرفتم !!
چه حال و لذتی داره پسر جون
چه چیزی یاد از بابا گرفتم !

***

سمیرا مست و عریان و غزل گو
همی خورد و همی بوسید کیرش
تو گویی آن عطش پایان ندارد
نمی شد آن شب از آن کیر سیرش

ولی دارا بغل زد باسنش را
کمی بالا گرفت آن سینه ها را
کمی لیسید از پستانک او
کمی هم خورد آن مادینه ها را

سمیرا از نفس افتاده پُر شور
ببوسید از لب دارا به خنده
بگفتش دوست داری کیر خود را
کنی در کُسّ خوب و تنگ بنده ؟

ولی دارا به او گفت باشه ... اما
بدان این اندکی هم درد دارد
از آنجا خون بریزد ... آخ گویی
رُخ ات را هم زمانی زرد دارد

سمیرا گفت خُب عیبی ندارد
بیا بر روی من امشب سر کار
بکن آن را درون من پسر جون
بیا این دختری از من تو بردار

دوباره گفت من بیهوش باشم
دلت بر حال و احوالم نسوزد
فرو کن پاره کن امشب تو اینجا
به دکتر می روم دکتر بدوزد !

***

" از زبان دارا "

گرفتم بر لب تخت اش نشاندم
ذو زانو بر زمین سینه لب آن
دو پایش را کمی هم باز کردم
سر کیرم به قاچ پُر تب آن

به بازی بودم آنجا با سر کیر
کنار آن کُس زیبا نهادم
مردد بودم از گاییدن او
کمی دیگر کُس اش را وا نهادم

سمیرا منتظر بر کیرم آنجا
ولی مدهوش بود و بی خبر بود
پس از آن قحط کُس آنجا کنارم
کُسی زیبا ، دَمَر ، بی دردسر بود

دلم دریا زدم ، گفتم من اما...
سر کیرم فقط داخل کنم من
به روغن اوّل آن مالش دهم تا
سرش را اندرون منزل کنم من

کمی از روغن مخصوص و خوبی
که با خود همره و همراه دارم
به اینجای سمیرا مالم اینک
که در بستر کُسی دلخواه دارم

به روغن دادم آنجا خوب مالش
ولی سوراخ از آن کُس وا نمی شد
کُس ده ساله ها تنگ است و کوچک
سر کیرم درون اش جا نمی شد

به روغن چرب کردم قامت کیر
سر کیرم نهادم بر در آن
کمی بر خود فشردم باسن اش را
که تا گردن فرو رفت از سر آن

عجب تنگ و چه کُسِّ نا نجیبی !
بگفت آخی بلند و باز بیهوش
برید از من نفس آن کُسِّ ناکث !
فشردم اندکی دیگر زدم توش

سمیرا آخ دیگر گفت بی حال
دلم از ما جرا پُر تاب می زد
کُس تنگش ز کردن روشنم کرد
تو گویی در کُس اش مهتاب می زد !

کُس تنگش سر کیرم گرفته
تمام آن درونش ره نمی رفت
به ثلثی کیر من داخل شذ اما
تمام کیر من تا ته نمی رفت

نه راه پیش بود از من ، نه از پس
کمی خون از کُس اش بیرون همی زد
به دسمالی کُس اش را پاک کردم
که کیرم در کسی پُر خون همی زد

در آن حالت که کیری تا میانه
درون کُسِ دختر داشتم من
به خود گفتم عجب کیر تمیزی
درون کُس دختر کاشتم من

سمیرا گفت در زیرم در آن حال
بکن دیگر ... مگر تردید داری ؟
بکن تا ته بکن تا خایه هایت
گمانم لرزشی چون بید داری !

فشردم بار دیگر توش کردم
خرامان گشته و آهسته می رفت
نگاهی کردم و خوشحال گشتم
که کیرم در کُس اش تا دسته می رفت !

کُس دختر کمی آزاد می شد
به خوشحالی فشردم بار دیگر
درونش کیر من تا خایه ها رفت
زدم آن کیر را در کُس به آخر

نمی دانم که آن ده ساله دختر
چگونه زیر کیرم تاب آورد ؟
تحمل کرده کیرم را چگونه ؟
که تا از کیر من آن آب آورد

چه حالی کردم آن شب با کُس تنگ
درون او ز کیرم آب می ریخت
چه کیری کردم آن شب در کُس او
تو گویی آب من در خواب می ریخت

سمیرا گفت زیر کیرم آنجا
چو سیر و سرکه می جوشه دل من
چه درد و لذّتی داره خدا جون
چه کیری گشته امشب حاصل من !

سمیرا گفت بر من حال دادی
عجب کیری فرو کردی به تنگی !
جواب آن معما در عمل بود
نشانم دادی آن را با زرنگی !

به او گفتم هنوزم آب دارم
بیا تا من بگویم باقی اش را
اگر خواهی که تا آخر بدانی
جوابش را را ببین در مالی اش را

به روی تخت خواباندم تنش را
به پهلو پای او را جمع کردم
کنارش رفتم و من هم ز پهلو
به لای پای او این شمع کردم

لبش را بوسه دادم خوردم از آن
به دستی سینه ها را مشت کردم
به دستی دیگر از پشت سمیرا
درون کون او انگشت کردم

به ریتم کوچکی دادم به خود تاب
به کیرم کُسِّ او در مال کردم
به تندی پیکرش را تاب دادم
که بار دیگر آنجا حال کردم

به من گفت این سخن آن لحظه دختر
که کیر تو دگر مردی ندارد
دگر خوابیده و از او وَرَم رفت
اگر در کُس کنی دردی ندارد

بخواباندم به پشت و روش رفتم
به روی سینه ها و لای پای اش
زدم تیری دگر بر آن هدف تا
بلند از حلق او شد آخ و وای اش

به آخ و اوخ و اوف و اوف افتاد
به زودی کیر من تآثیر می کرد
به احوال قشنگی بود پُر تاب
که کیرم کُس او را سیر می کرد

کمر را تاب می داد و تن خود
به زیر من مرتب ناز می کرد
ز رانها بر دو پهلو ضربه می زد
گّهی می بست و گاهی باز می کرد

به روی سینه ام هی مشت می زد
ز دندان بر لب خود گاز می برد
سمیرا هم در آنجا حال می کرد
به کُسّ اش کیر را تا خایه می خورد

به پیچ و تاب خود آماده بودیم
که تا بار دگر پُر آب گردیم
زمان آن رسیده بود اینک
به اُرگاسمی دگر پرتاب گردیم

نوشته:‌ ایرج جبار

کیری برفت بسوی یک کس
شل بودو ولو بسان یک چس
از دور که دید ان شکفته
گفتش به خودش چراست خفته
برخواست و کرد قامتش راست
گفتا که دگر زمانه ی ماست
کس دید که کیر همچو یک مار
امد زبرش محکمو هوشیار
گفتا که همی تورا بخواهم
از نرمی خود همی بکاهم
کس گفت که من نخواهمت کیر
از هر چه شماست گشته ام سیر
کیر گفت همی مگر چه کردم
گویی متلک همی تو هردم
کس گفت زمانی بودمی تنگ
با زجرتمام کردمی جنگ
انروز همه بخواستن من
کیران همگان به سان خرمن
چندی بگذشت گشاد گشتم
هیچ درد نبودو شاد گشتم
کیران همگی بسان یک مور
در امدو رفت بدون یک زور
دیدند که من بدون هیچ درد
زیر همگان بسان یک مرد
رفتند همه یکان یکان دور
کردن همی یه جنس تنگ جور
جنسی که همیشه بودش تنگ
ازتنگی ان همی شدند منگ
نامش همی گذاشتن گون
کسها همگان شدند حیرون

داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

یک کنیزک یک خری بر خود فکند
از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود
خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت‌سازه را
در نرش کردی پی اندازه را

در ذکر کردی کدو را آن عجوز
تا رود نیم ذکر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود
آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او
مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست
علت او که نتیجه‌ش لاغریست

هیچ علت اندرو ظاهر نشد
هیچ کس از سر او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد
شد تفحص را دمادم مستعد

جد را باید که جان بنده بود
زانک جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اشک
دید خفته زیر خر آن نرگسک

از شکاف در بدید آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی‌گاید کنیزک را چنان
که به عقل و رسم مردان با زنان

در حسد شد گفت چون این ممکنست
پس من اولیتر که خر ملک منست

خر مهذب گشته و آموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته

کرد نادیده و در خانه بکوفت
کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می‌گفت این سخن
کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت
راز را از بهر طمع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد
کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم
لب فرو مالید یعنی صایمم

در کف او نرمه جاروبی که من
خانه را می‌روفتم بهر عطن

چونک باع جاروب در را وا گشاد
گفت خاتون زیر لب کای اوستاد

رو ترش کردی و جاروبی به کف
چیست آن خر برگسسته از علف

نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر
ز انتظار تو دو چشمش سوی در

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز
داشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر
رو فلان خانه ز من پیغام بر

این چنین گو وین چنین کن وآنچنان
مختصر کردم من افسانهٔ زنان

آنچ مقصودست مغز آن بگیر
چون براهش کرد آن زال ستیر

بود از مستی شهوت شادمان
در فرو بست و همی‌گفت آن زمان

یافتم خلوت زنم از شکر بانگ
رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ

از طرب گشته بزان زن هزار
در شرار شهوت خر بی‌قرار

چه بزان که آن شهوت او را بز گرفت
بز گرفتن گیج را نبود شگفت

میل شهوت کر کند دل را و کور
تا نماید خر چو یوسف نار نور

ای بسا سرمست نار و نارجو
خویشتن را نور مطلق داند او

جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق

تا بداند که آن خیال ناریه
در طریقت نیست الا عاریه

زشتها را خوب بنماید شره
نیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ
صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

چون خری را یوسف مصری نمود
یوسفی را چون نماید آن جهود

بر تو سرگین را فسونش شهد کرد
شهد را خود چون کند وقت نبرد

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور
یا نکاحی کن گریزان شو ز شر

چون بخوردی می‌کشد سوی حرم
دخل را خرجی بباید لاجرم

پس نکاح آمد چو لاحول و لا
تا که دیوت نفکند اندر بلا

چون حریص خوردنی زن خواه زود
ورنه آمد گربه و دنبه ربود

بار سنگی بر خری که می‌جهد
زود بر نه پیش از آن کو بر نهد

فعل آتش را نمی‌دانی تو برد
گرد آتش با چنین دانش مگرد

علم دیگ و آتش ار نبود ترا
از شرر نه دیگ ماند نه ابا

آب حاضر باید و فرهنگ نیز
تا پزد آب دیگ سالم در ازیز

چون ندانی دانش آهنگری
ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

در فرو بست آن زن و خر را کشید
شادمانه لاجرم کیفر چشید

در میان خانه آوردش کشان
خفت اندر زیر آن نر خر ستان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز
تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت
آتشی از کیر خر در وی فروخت

خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا بخایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم کیر خر جگر
روده‌ها بسکسته شد از همدگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد
کرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون
مرد او و برد جان ریب المنون

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر
تو شهیدی دیده‌ای از کیر خر

تو عذاب الخزی بشنو از نبی
در چنین ننگی مکن جان را فدی

دانک این نفس بهیمی نر خرست
زیر او بودن از آن ننگین‌ترست

در ره نفس ار بمیری در منی
تو حقیقت دان که مثل آن زنی

نفس ما را صورت خر بدهد او
زانک صورتها کند بر وفق خو

این بود اظهار سر در رستخیز
الله الله از تن چون خر گریز

کافران را بیم کرد ایزد ز نار
کافران گفتند نار اولی ز عار

گفت نی آن نار اصل عارهاست
هم‌چو این ناری که این زن را بکاست

لقمه اندازه نخورد از حرص خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بد

لقمه اندازه خور ای مرد حریص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص

حق تعالی داد میزان را زبان
هین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان

هین ز حرص خویش میزان را مهل
آز و حرص آمد ترا خصم مضل

حرص جوید کل بر آید او ز کل
حرص مپرست ای فجل ابن الفجل

آن کنیزک می‌شد و می‌گفت آه
کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی‌استاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن

ای ز من دزدیده علمی ناتمام
ننگ آمد که بپرسی حال دام

هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش
هم نیفتادی رسن در گردنش

دانه کمتر خور مکن چندین رفو
چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا

تا خوری دانه نیفتی تو به دام
این کند علم و قناعت والسلام

نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم
جاهلان محروم مانده در ندم

چون در افتد در گلوشان حبل دام
دانه خوردن گشت بر جمله حرام

مرغ اندر دام دانه کی خورد
دانه چون زهرست در دام ار چرد

مرغ غافل می‌خورد دانه ز دام
هم‌چو اندر دام دنیا این عوام

باز مرغان خبیر هوشمند
کرده‌اند از دانه خود را خشک‌بند

که اندرون دام دانه زهرباست
کور آن مرغی که در فخ دانه خواست

صاحب دام ابلهان را سر برید
وآن ظریفان را به مجلسها کشید

که از آنها گوشت می‌آید به کار
وز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار

پس کنیزک آمد از اشکاف در
دید خاتون را به مرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود
گر ترا استاد خود نقشی نمود

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان
اوستا ناگشته بگشادی دکان

کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیص
آن کدو را چون ندیدی ای حریص

یا چون مستغرق شدی در عشق خر
آن کدو پنهان بماندت از نظر

ظاهر صنعت بدیدی زوستاد
اوستادی برگرفتی شاد شاد

ای بسا زراق گول بی‌وقوف
از ره مردان ندیده غیر صوف

ای بسا شوخان ز اندک احتراف
از شهان ناموخته جز گفت و لاف

هر یکی در کف عصا که موسی‌ام
می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام

آه از آن روزی که صدق صادقان
باز خواهد از تو سنگ امتحان

آخر از استاد باقی را بپرس
یا حریصان جمله کورانند و خرس

جمله جستی باز ماندی از همه
صید گرگانند این ابله رمه

صورتی بنشینده گشتی ترجمان
بی‌خبر از گفت خود چون طوطیان

دفتر پنجم – بخش۵۹
مثنوی معنوی

فرستنده: malena 777

سر شب بدو،حال من شد خراب
برفتم همی سوی میدان اب
نه موها مرتب،نه اعصاب خوب
نشستم کناری بسان یه چوب
به ناگه بدیدم همی جنده ای
سوی من همی زد،یک خنده ای
همی قمبلش بود، بسان یه توپ
شدش کیرمن، سختر از، سنگو چوب
برفتم به پیشش چون بر قو باد
جواب اکی را همان لحظه داد
بگفتم همی جای خالی بود
کف ان همی نرمو قالی بود
بخندید با ان صدای ظریف
بگفت لاغری، نیست من را حریف
بگفتم درست است که من لاغرم
سلاحم همی هست،چون یاورم
بود طول ان بیشتر از یک وجب
که هر دختری را برد در عجب
بیامد سوی خانه با جانو دل
شدم شادوخندان اندک خجل
شدم داخل خانه با ان پری
دراورد سریع مانتوو روسری
منم کندم از خود،شلوار جین
زدم ان پری را سریع بر زمین
گرفتم همی لب در ابتدا
نکردم به لب من همی اکتفا
لباس برش را زدودم چه زود
نفهمید از کی لباسش نبود
دوپستان اورا گرفتم به دست
بگفتا یواش ،تا خود صبح هست
یکی لیس بر این یکی گاز بران
صدایش رسید تا به مازندران
که ناگه بلند شدکردم به زیر
در اورد سلاحم بسان یه شیر
گرفتش بدستش چشانش گشاد
ز قدو قوارش همی شاد شاد
کمی کرد بازی کمی ساک زد
دلم ضعف رفت،پشتم بر خاک زد
شدش سفتو محکم، شدش داغ داغ
بخندیدو گفت، هست همچون چماق
بگفتم که اکنون بیا زیر من
که اصرار دارد همی کیر من
بگفت اندک اندک فشارم بده
همی تکه تکه خیارم بده
ولی قبل ان مال من را بلیس
بکن مال من را همی خیس خیس
جهیدم در ان لحظه من بهر لیس
زدم بر کسش پشت هم ماچو کیس
زبانم بکردم درون کسش
کشیدم ازماست یک دم رسش
شده بود کسش همچو رویای خیس
خیار منم همچو یک ابلیسabelis
بگفتم دگر وقت کس کردن است
به زیر چنارم همی مردن است
بگفتا بمیران مرا ای جوان
همی مرگ خواهم ای مهربان
نوک کیر خود را بمالیدمش
همی نرم کردم ،از او دمش
فشاری بدادم نچندان به اوی
صدایی در امد ،از او،ای و اوی
بگفتا یواش در دارد شدید
همی جنس کیرت بود از حدید
دگرطاقتم از سر امد برون
به کردم تا ته، به جای برون
تلمبه زدم با تمام توان
صدایش رسید تا خود اسمان
دو پستان او همزمان در دهان
دهان باز شد از همه کهکشان
همی گفت ایو همی گفت اه
همی گفت مردم یواشتر بگاه
کشیدم همی ان خیار از غلاف
بگفتا که درد داردم زیر ناف
بگفتم بخواهم تو کونت کنم
در این نصفه شب،نصفه جونت کنم
بگفتا که کونم همی هست تنگ
بمیرم بزیرت سریعو قشنگ
بگفتم چنان گایمت حال کنی
زحال خوش خوب،بال بال کنی
بگفتا فقط زود،ارام بکن
همی اندک اندک، کیرت، جام بکن
دو لپ کونش را ز هم کرد باز
همی کیر من گشته بودش دراز
گذاشتم نوکش لای ان قاچ کون
فشاری بدادم با حسو جون
نمیرفت داخل زیاد تنگ بود
طرف هم تو گویی در هنگ بود
پریدم کمی از درون اتاق
کرم را بیاوردم بر کیر داغ
بمالیدمو بعد بر کون اوی
چنان نرم گردید همچون لبوی
کمی کیر خود را فشار دادمی
کمی جان و جون انتشار دادمی
صدایش در امد بگفت جا بکن
همه قدوبالاش یکجا بکن
بگفتم همی چشم امد بگیر
بگفتا بخواهم در این وقت کیر
فشاری بدادم چنان ضربتی
که اصلا ندید با چنین فرمتی
زمن بود کردن ز او بود داد
گهی گوز میزد گهی گوزو باد
ز این حالتش لذتم گشت بیش
تو گویی زنند بر همه جام نیش
به ناگه بیامد همی اب من
پریدم یهو،این همی خواب من

نیستم ملا ولی بی دین نیم .... صدهزاران شکر آن و این نیم
من نه دانشمندم ونه احمقم .... نه خر وگاوم نه اسب ابلقم
گر نیم از بهر کسها چون هویج .... نیستم از خایه مالان بسیج
رندم وشوخ و نظرباز جوان .... بی سبب نامم نگشته شارلاتان
25 سال است سن من تمام .... فاش گویم عمر خود کردم حرام
از همان آغاز دوران بلوغ .... کرده ام من کارهای بی فروغ
الکل وویسکی و ودکا خورده ام .... جنده درماشین بابا برده ام
کرده ام انگشت در کون رفیق .... می کنم این کار راخوب ودقیق
دختر همسایه را دادم به گا .... وای برمن بود امانت پیش ما
دخترک را دور از چشم پدر .... با دو بوسه کردم از راهش به در
جنده بود وجنده ترشد بعد ازآن .... روزوشب دراین مکان وآن مکان
گفتمش بس کن که ما اندر غمیم .... تو بیا اندر صراط مستقیم
گفت این وضعی که اکنون حاصل است.... باعثش آن بوسه ناقابل است
بعدازآن گلبوسه ها ای گل پسر .... من نمی خواهم بکارت را دگر
من زتو یک چیز می خواهم کنون .... راه اندازی زپایم جوی خون
سکس بعد از بوسه می گردد مباح .... راه این کس را بکن تو افتتاح
گفتمش این کار را ازمن نخواه .... زان دوبوسه روسیاهم روسیاه
گفت تخمش را نداری ضدحال ؟ .... گفتمش شو تخم ما را بی خیال
گفت باشد آرزوی هر پسر .... گفتمش نه هر پسر هر کله خر
گفت با من ناز کمتر کن عزیز .... گفتم اورا خاک بر فرقم مریز
گفت می ترسی که از کس کردنت .... من شوم روزی وبال گردنت ؟
گفتمش تو فکر کردی بازی است ؟ .... کار ساده مثل دکتر بازی است ؟
گیرم اصلا کله خر داشتم .... پرده را ازراه کس برداشتم
گر شود فردا یهو کیر تو راست .... بچه ای زایی و گویی مال ماست
گر کنم من کون خود را منفجر .... آنزمان گویی مکن تو زروزر
تو به من دادی دو بوسه رایگان .... من به گه خوردن فتادم بعد از آن
اینزمان گویی بکارت را بگیر.... کن رها کس را بیا جانم بگیر
گفت دختر حرف من را گوش کن .... بی تعارف کیر خودرا توش کن
بعد چند تا سکس شیرین چون عسل .... من دوباره می کنم کس را عمل
دکتری دیدم رویم اندر برش .... می کند از روز اول بهترش
گفتم از روی غضب آن لوس را .... می کنم آن دکتر دیوس را
گو به دکتر کیر درآن مردی ات .... ریدم اندر مدرک پی اچ دی ات
دکتری و پرده دوزی می کنی ؟.... از ره کس کسب روزی می کنی؟
کیر یک دنیا به هر چه بدترت .... پرده دوز از بهر کس دخترت
گفت تو کافور حتما خورده ای .... آبروی مردها را برده ای
هر چه رشتم پنبه کردی ای پسر .... من نمی باشم برایت دردسر
می کنم حرف ترا گوش ای بلا .... لیک باید کام من سازی روا
ناگهان او تاپ خودرا پاره کرد .... خویش را همچون زن بدکاره کرد
دکمه شلوار او چون باز شد .... شرت او تنها کلید راز شد
می کنم از تو سوال ساده ای .... ماه را در شرت و کرست دیده ای ؟
دختر آرام بر پایم نشست .... حلقه زد بر گردن من هردودست
گفت از تن دربیاور پیرهن .... گفتمش داری هوای کیر من ؟
گفت می خواهم کنم یک سکس خوب .... از عقب این بارمیخت را بخوب
گفتم این را زودتر می خواستی .... از زمان سکس کم می کاستی
کون تو عشق است و چون زنجیر پاست .... اینچنین کون باب میل کیر ماست
من زشوقش فارغ از عالم شدم .... لخت همچون حضرت آدم شدم
سوتین را چونکه یارم باز کرد .... مثنوی سکس را آغاز کرد
سینه های قوس داروتاب دار .... چون دو لیموی بهشتی آب دار
وصف نوک سینه اش ناید به حرف .... چون دوخال قهوه ای بر سطح برف
شرت را با دست از پایش کشید ... پرده حجب و حیای من درید
شهوت خوابیده ام آمد به ذوق .... حلقه زد بر چشم کیرم اشک شوق
کون او همرنگ مرجان وصدف .... کیر من بگرفته کون او هدف
کس میان پای او چون قلب من .... قلب من در شرت افتاده چو ان
می کنم من شعر خودرا مختصر .... چون رسیدیم هردو بر اوج حشر
کردمش دولا و قنبل کرد او .... گفتم اورا شل بکن شل کرد او
با کمی تف کون او آماده شد .... سختیش با اندکی تف ساده شد
همچو افعی در پی تعقیب موش .... کیر با زور زیادی رفت توش
جیغ ودادش رفت بالا ناگهان .... زود بگرفتم به دست خود دهان
کیر در کونش فرو شد بی حساب .... همچو در سوراخ سوزن یک طناب
چنگ می زد بر زمین و برهوا .... گفتمش ای شوخ چشم خوش ادا
گو به من حال تو در این زیر چیست ؟ .... باز هم گویی که کیرت کیر نیست ؟
رو به آن دکتر ز قول من بگو .... تا کند سوراخ کونت را رفو
گفت حرفی بس عجیب آن دخترک .... از کلامش خورد مغز من ترک
\" گردرآوردی تو فریاد مرا .... پیش چشم آوردی اجداد مرا \"
\" کون تنگم را اگر کردی گشاد .... رحم و شفقت را اگر بردی ز یاد \" ( شفقت = مهربانی )
\" آب دیگر از سرما در شده .... لیک وضع حال تو بدتر شده \"
\" پیشتر بودی به دو بوسه اسیر .... اینزمان هستی اسیر کون و کیر \"
\" باز هم وجدان تو درگیر ماست .... آری آری تلخ باشد حرف راست \"
این حقیقت سوت می زد در سرم .... راست شد مو بر تمام پیکرم
رفته بودم ابرویش سازم درست .... چشم او را کور کردم من نخست
رفته بودم تا نصیحت سازمش .... کیر خود مالیده بودم بر درش
او گذشت و قصه اوهم گذشت .... رید باید بر سر این سرگذشت

بیا گویم برایت داستانی كه تا تأثیر چادر را بدانی در ایامی كه صاف و ساده بودم دم كریاسِ در استاده بودم زنی بگذشت از آنجا با خش و فش مرا عرق النسا آمد به جنبش ز زیر پیچه دیدم غبغبش را كمی از چانه قدری از لبش را چنان كز گوشه ابر سیه فام كند یك قطعه از مّه عرض اندام شدم نزد وی و كردم سلامی كه دارم با تو از جایی پیامی پری رو زین سخن قدری دو دل زیست كه پیغام آور و پیغامده كیست بدو گفتم كه اندر شارع عام مناسب نیست شرح و بسط پیغام تو دانی هر مقالی را مقامیست برای هر پیامی احترامیست قدم بگذار در دالان خانه به رقص آر از شعف بنیان خانه پریوش رفت تا گوید چه و چون منش بستم زبان با مكر و افسون سماجت كردم و اصرار كردم بفرمایید را تكرار كردم به دستاویز آن پیغام واهی به دالان بردمش خواهی نخواهی چو در دالان هم آمد شد فزون بود اتاق جنب دالان بردمش زود نشست آنجا به صد ناز و چم و خم گرفته روی خود را سخت و محكم شگفت افسانه ای آغاز كردم در صحبت به رویش باز كردم گهی از زن سخن كردم، گه از مرد گهی كان زن به مرد خود چه‌ها كرد سخن را گه ز خسرو دادم آیین گهی از بی‌وفایی‌های شیرین گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم ولی مطلب از اول بود معلوم مرا دل در هوای جستن كام پریرو در خیال شرح پیغام به نرمی گفتمش كای یار دمساز بیا این پیچه را از رخ برانداز چرا باید تو رخ از من بپوشی مگر من گربه می باشم تو موشی؟ من و تو هر دو انسانیم آخر به خلقت هر دو یكسانیم آخر بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین تو هم مثل منی ای جان شیرین ترا كان روی زیبا آفریدند برای دیده‌ی ما آفریدند به باغ جان ریاحینند نسوان به جای ورد و نسرینند نسوان چه كم گردد ز لطف عارض گل كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل كجا شیرینی از شكر شود دور پرد گر دور او صد بار زنبور چه بیش و كم شود از پرتو شمع كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع اگر پروانه‌ای بر گل نشیند گل از پروانه آسیبی نبیند پریرو زین سخن بی حد برآشفت زجا برجست و با تندی به من گفت كه من صورت به نامحرم كنم باز؟ برو این حرف ها را دور انداز چه لوطی ها در این شهرند، واه واه خدایا دور كن، الله الله به من گوید كه چادر واكن از سر چه پرروییست این، الله اكبر جهنم شو مگر من جنده باشم كه پیش غیر بی روبنده باشم از ین بازی همین بود آرزویت كه روی من ببینی؟ تف به رویت الهی من نبینم خیر شوهر اگر رو واكنم بر غیر شوهر برو گم شو عجب بی‌‌چشم و رویی چه رو داری كه با من همچو گویی برادر شوهر من آرزو داشت كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت من از زنهای تهرانی نباشم از آنهایی كه می‌دانی نباشم برو این دام بر مرغ دگر نه نصیحت را به مادر خواهرت ده چو عنقا را بلند است آشیانه قناعت كن به تخم مرغ خانه كنی گر قطعه قطعه بندم از بند نیفتد روی من بیرون ز روبند چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟ به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟ چه می‌گویی مگر دیوانه هستی؟ گمان دارم عرق خوردی و مستی عجب گیر خری افتادم امروز به چنگ الپری افتادم امروز عجب برگشته اوضاع زمانه نمانده از مسلمانی نشانه نمی‌دانی نظر بازی گناهست ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟ تو می‌گویی قیامت هم شلوغ است؟ تمام حرف ملاها دروغ است؟ تمام مجتهد‌ها حرف مفتند؟ همه بی‌غیرت و گردن كلفتند؟ برو یك روز بنشین پای منبر مسائل بشنو از ملای منبر شب اول كه ماتحتت درآید سر قبرت نكیر و منكر آید چنان كوبد به مغزت توی مرقد كه می‌رینی به سنگ روی مرقد غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان چو این دیدم لب از گفتار بستم نشاندم باز و پهلویش نشستم گشودم لب به عرض بی‌گناهی نمودم از خطاها عذر خواهی مكرر گفتمش با مد و تشدید كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید دو ظرف آجیل آوردم ز تالار خوراندم یك دو بادامش به اصرار دوباره آهنش را نرم كردم سرش را رفته رفته گرم كردم دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم ولی آهسته بازویش فشردم یقینم بود كز رفتارم اینبار بغرد همچو شیر ماده در غار جهد بر روی و منكوبم نماید به زیر خویش كُس كوبم نماید بگیرد سخت و پیچد خایه‌ام را لب بام آورد همسایه‌ام را سر و كارم دگر با لنگه كفش است تنم از لنگه كفش اینك بنفش است ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار تحاشی می‌كند، اما نه بسیار تغییر می‌كند اما به گرمی تشدد می‌كند لیكن به نرمی از آن جوش و تغییر‌ها كه دیدم به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم شد آن دشنام‌های سخت و سنگین مبدل بر « جوان آرام بنشین» چو دیدم خیر، بند لیفه سست است به دل گفتم كه كار ما درست است گشادم دست بر آن یار زیبا چو ملا بر پلو مومن به حلوا چو گل افكندمش بر روی قالی دویدم زی اسافل از اعالی چنان از حول گشتم دستپاچه كه دستم رفت از پاجین به پاچه ازو جفتك زدن از من تپیدن ازو پُر گفتن از من كم شنیدن دو دست او همه بر پیچه اش بود دو دست بنده در ماهیچه اش بود بدو گفتم تو صورت را نكو گیر كه من صورت دهم كار خود از زیر به زحمت جوف لنگش جا نمودم در رحمت بروی خود گشودم كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته گلی چون نرگس اما نیمه خفته برونش لیموی خوش بوی شیراز درون خرمای شهد آلود اهواز كُسی بشاش تر از روی مؤمن منزه تر ز خلق و خوی مؤمن كُسی هرگز ندیده روی نوره دهن پر آب كن مانند غوره كُسی برعكس كُس های دگر تنگ كه با كیرم ز تنگی می كند جنگ به ضرب و زور بر وی بند كردم جماعی چون نبات و قند كردم سرش چون رفت، خانم نیز واداد تمامش را چو دل در سینه جا داد بلی كیر است و چیز خوش خوراكست ز عشق اوست كاین كُس سینه چاكست ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود از اول ته به آخر چهره نگشود دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم كه چیزی ناید از مستوریش كم چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه « حرامت باد» گفت و زد به كوچه حجاب زن كه نادان شد چنین است زن مستوره‌ی محجوبه این است به كُس دادن همانا وقع نگذاشت كه با روگیری الفت بیشتر داشت بلی شرم و حیا در چشم باشد چو بستی چشم باقی پشم باشد اگر زن را بیاموزند ناموس زند بی‌پرده بر بام فلك كوس به مستوری اگر بی‌پرده باشد همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد برون آیند و با مردان بجوشند به تهذیب خصال خود بكوشند چو زن تعلیم دید و دانش آموخت رواق جان به نور بینش افروخت به هیچ افسون ز عصمت برنگردد به دریا گر بیفتد تر نگردد چو خور بر عالمی پرتو فشاند ولی خود از تعرض دور ماند زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته» اگر آید به پیش تو « دكولته » چو در وی عفت و آزرم بینی تو هم در وی به چشم شرم بینی تمنای غلط از وی محال است خیال بد در او كردن خیال است برو ای مرد فكر زندگی كن نِه ای خر، ترك این خربندگی كن برون كن از سر نحست خرافات بجنب از جا، فی التأخیر آفات گرفتم من كه این دنیا بهشت است بهشتی حور در لفافه زشت است اگر زن نیست عشق اندر میان نیست جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟ كه توی بقچه و چادر نمازی؟ تو مرآت جمال ذوالجلالی چرا مانند شلغم در جوالی؟ سر و ته بسته چون در كوچه آیی تو خانم جان نه، بادمجان مایی بدان خوبی در این چادر كریهی به هر چیزی بجز انسان شبیهی كجا فرمود پیغمبر به قرآن كه باید زن شود غول بیابان كدامست آن حدیث و آن خبر كو كه باید زن كند خود را چو لولو تو باید زینت از مردان بپوشی نه بر مردان كنی زینت فروشی چنین كز پای تا سر در حریری زنی آتش به جان، آتش نگیری به پا پوتین و در سر چادر فاق نمایی طاقت بی‌طاقتان تاق بیندازی گل و گلزار بیرون ز كیف و دستكش دل ها كنی خون شود محشر كه خانم رو گرفته تعالی الله از آن رو كو گرفته پیمبر آنچه فرمودست آن كن نه زینت فاش و نه صورت نهان كن حجاب دست و صورت خود یقین است كه ضد نص قرآن مبین است به عصمت نیست مربوط این طریقه چه ربطی گوز دارد با شقیقه مگر نه در دهات و بین ایلات همه روباز باشند این جمیلات چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟ رواج عشوه در بازارشان نیست؟ زنان در شهر‌ها چادر نشینند ولی چادر نشینان غیر اینند در اقطار دگر زن یار مرد است در این محنت سرا سربار مرد است به هر جا زن بود هم پیشه با مرد در اینجا مرد باید جان كند فرد تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟ نه آخر غنچه در سیر تكامل شود از پرده بیرون تا شود گل تو هم دستی بزن این پرده بردار كمال خود به عالم كن نمودار تو هم این پرده از رخ دور می‌كن در و دیوار را پر نور می كن فدای آن سر و آن سینه باز كه هم عصمت درو جمعست هم ناز  

همزمانسازی محتوا