شما اینجا هستید

عاشقی

جان مریم

سلام من حسینم و این ماجرای عشق اول منه که در تیر ماه 1387 در همدان اتفاق افتاد. امیدوارم بپسندید.لطفا نظراتتون رو هم بنویسید دختر داییم مریم برای من نوستالژی عشق اول بود،حدودا نه سالی از من بزرگتر بود یادمه از دوم راهنمایی به بعد کم کم حس کردم خیلی دوستش دارم،یه عشق خالص و بچه گانه همیشه محو صورتش میشدم از زیبایی بین همه ی دخترای فامیل سر بود همه جام همینو میشنیدم،خب بگذریم.

داستان سکسی:

عشق اول و آخرم شیوا

دوشنبه بود،داشتم از مدرسه بر میگشتم که ناگهان یه دخترو دیدم که نمیتونستم ازش چشم بردارم، خیلی زیبا بود. دختری که همیشه تو آرزو هام میدیدم. من اونموقع 14 سالم بود و سوم راهنمایی. تا اون موقع عاشق نشده بودم که شیوا رو دیدم. دختری با نگاه معصومانه و مظلوم.چند هفته گذشت من هرروز میددمش اونم سنگینیه نگاهمو رو خودش حس میکرد یه روز دلو زدم به دریا و رفتم که بهش شماره بدم وقتی شمارمو گرفت جلو روم پاره کرد و تهدیدم کرد که به داداشم میگه،

داستان سکسی:

امر خیر

می خوام برای شما داستانی رو تعریف کنم که آشنایی من و مریم رو به هم اتصال داد و موجب وصلت من و اون شد . تا دیگر هر روز سر راه همدیگر سبز نشده بلکه همیشه در کنار هم قرار بگیریم. ماجرا از اونجا شروع شد که من یک روز از او دعوت کردم که به خانه ما بیاید . وقتی که او این دعوت منو قبول کرد . شرط گذاشت و گفت که کسی نباید در خانه شما باشد و من هم که می دونستم که حقیقت هم همین است قبول کردم. منزل ما به شکلی بود که طبقه پایین اون درب مجزا داشت. از این رو من اون طبقه رو برای خود دست و پا کرده بودم کسی هم بدون اجازه من وارد اون نمی شد. چون درب اون رو قفل کرده می رفتم تا موقعی که از بیرون می آمدم .

داستان سکسی:

عشق اول و آخر هستی

اسمم هستیه 19سالمه داستان زندگیمو زود شروع میکنم .2سال پیش با پسری به اسم رامین اشنا شدم انقدر به هم وابسته شده بودیم که تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنىم 1 سال از دوستیمون میگذشت که مامانم از رابطه مون باخبرشد وقتی قضیه روبهش گفتم گفت خانوادشو میفرسته خونمون اما این تازه اول بدبختیمون بود خانوادش راضی نمیشدن از طرفی ام مامانم بهم فشار میاورد دیگه طاقتم تموم شده بود نمیدونستم چیکارکنم شب و روزم گریه بود.1سال به سختی گذشت هردفعه که رامین رو میدیدم گریم میگرفت اون بغلم میکرد آغوشش برام پراز آرامش بود وقتی با دستاش اشکامو پاک میکرد یه بوسه ام رو چشمام میذاشت بهم میگفت خانومم گریه کنی منم گریه م

داستان سکسی:

عشق نطلبیده و پایدار تو اوج تنهایی

سلام به دوستای گلم
بچه ها من امروز میخوام یه داستان متفاوت براتون بگم
مدتیه که تو شهوانی داستانای درست و حسابی نمیذارن ولی امروز میخوام یه داستان مشتی بنویسم
همین اول بگم داستان دروغه یعنی تخیلی می نویسم حالشو ببرین (هرچند اکثرا دروغه داستانا)
با گوشی می نویسم ببخشید اگه غلط داره طولانیه ولی مطمینم خوشتون میاد.کامل بخونید چیزی رو جا نندازین.
بریم سر اصل مطلب
تخیلات مغز من با اسامی الکی از اینجا شروع میشه البته تا حدودی از لحظه های واقعی خودم رو هم توش توصیف می کنم:

داستان سکسی:

سند عشق را زدم

از تمام دنياگله داشتم حدودا ساعت 5بود از خونه بيرون زدم کنار جدول پارک نشسته بودم هم دستم شکسته بود و هم پشت سر هم بد مياوردم متوجه زمان نبودم انگار زمان متوقف شده بود ومن خاطراتو مرور ميکردم باصدای خنده های بلند که ازلحنش ميشدحدس زد برای يک خانومه از فکر و خيالام خارج شدم و به دنيای معمولی برگشتم مثل بچه ای که مادرشو گم کرده به دنبال صداميگشتم که سه تادختر جذاب نظرمو به خودشون جلب کردن بين هرسه تاشون نگاهم به نگاه يکيشون که از همه خوشگلتر و هيکلیتر بود دوخته شد دختره همينطورکه به من زل زده بود از جلوی من رد شد و گفت:پرو...اگرکسه ديگه ای اين حرفوبه من زده بود به حسابش ميرسيدم اماحيرون موند

داستان سکسی:

عشقی که آخرش جدایی بود

سلام این داستانیه خاطره عاشقانه س که الان شده داغ دل واسه من چون از دستش دادم واسه همیشه.سکسی هم نیست اما خوندنش خالی از لطف نیست.
اسم من میلاد 20 سالمه دانشجو

داستان سکسی:

آغوشش خانه ام است

بیدارم اما چشمام بسته است ، تازه هوشیاریم داره برمیگرده...چه خواب عمیقی بود...
به سختی چشمامو باز میکنم و سرمو از زیر پتو میارم بیرون...اوووه نور آفتاب اذیتم میکنه...دوباره برمیگردم زیر پتو تو لونه ام...
یه لحظه به خودم میام...عصبانی میشم از دست خودم که اینقدر ورجه وورجه میکنم...بدون هیچ حرکتی سعی میکنم خودمو به خواب بزنم ،کمکم بی حس میشه یه طرف بدنم که خودمو نگه داشتم روش و سنگینیه بدنمو تحمل میکنه...
پاهام سرده سرده ...سعی میکنم آروم جابجا شم...
آخ پای سردم خورد به پای گرمش...تکون خورد...اه بیدارش کردم
_عشقم...
+ ببخشید
_ جونم...چرا؟

داستان سکسی:

اون غروب لعنتی

برام دردناکه خاطره هاتون
با تمام وجودم آرزو میکنم که همه ی نوشته ها و کامنت هاتون دروغ باشه
این نوشته ها روحتون آزار نمیده ؟؟؟؟؟؟؟
.
.
سال های اول دانشگاه بودم که باهاش دوست شدم
فوق لیسانس عمران بود و یک ترم دیگه بیشتر نداشت تا مدرکشو بگیره و راحت بشه
منم عمران میخوندم
اینترنتی باهم دوست شده بودیم
تو سایت کلوب
بعد از چند ماه چت کردن
اولین قرارمون تو دانشگاه فردوسی بود
قسمت گلخونه ی دانشگاه فردوسی
وقتی همو بعد از چند ماه چت کردن دیده بودیم حس خوبی بهمون دست داد

داستان سکسی:

عشق و مستى روح

هنوز هوا روشن نشده,دم دماى صبحه,بدنم داغ داغه,.....................چنگ ميزنم تو موهاش,به بدنم فشار مياره ,گردنموليس ميزنه,با لباش با گوشم بازى مى کنه ,سرشو ميارم سمت لبام,محکم ميخورم,ميک ميزنم,زبونمو ميکنم تو دهنش,بعد زبونشوميکشم تو دهنم,چند لحظه با زبونم باهاش بازى ميکنم وميک ميزنم,بعد لباش ميخورم,گازهاى کوچيک ميگيرم,همزمان دستشو ميذارم رو سينه هام وبا حرکت دستم بهش حالى ميکنم فشارشون بده وبمالتشون,چند دقيقه لبهاى هموميخوريم,با عشق ولذت,لبام مي سوزه,با دست سرشو هل ميدم سمت گردنم,اونم شروع ميکنه به خوردن و ليس زدن و بوسيدن,....کس ام خيس خيسه,کيرشو لاى پاهام حس ميکنم,پاهامو حلقه ميکنم دورش و

داستان سکسی:

بعد از تو با مرگ همخواب میشم

خیلی وقت بود ازهم دیگه خبرنداشتیم ، بعداز اون همه حرفای الکی و بیخودی که بهم زدیم،بعداز همه اون شب هایی که تاصبح باهم درددل میکردیم و اشک میریختیم ،همشون عذابم میداد خاطراتش،عکساش،حرفاش،حتی دیگه ازعطر نفسش بیزارشده بودم!
کسی که مثل بت میپرستیدمش منو بایه دنیا خاطره گذاشت و رفت ، خیلی دنبالش دویدم به هردری زدم که این رابطه رو حفظ کنم اما اون تصمیم خودشو گرفته بود یادمه قبل ازاینکه ازم جدابشه یروز بهم گفت : من باید بین تو و زندگیم یکیو انتخاب کنم و انتخابم و هم کردم ... دل تو دلم نبود ازیه طرف فکرمیکردم میخواد سوپرایزم کنه و بگه تا ابــــد باهاتم آریـــا امّا طرف دیگه...

داستان سکسی:

تنهای تنها

بعد اون حادثه ی غمناک واز دست دادن پدر و مادرم کارم فقط این شده بود هرروز برم باشگاه سر تمرین و برگردم خونه ولی امروز برام فرق داشت . تو این مدت اصلا مصدوم نشده بودم ولی امروز سر بازی زده بودن تو رون راستم خیلی درد داشتم یاد وقتایی افتادم که میومدم خونه مامان برام جاهایی رو که درد داشت با پماد می مالید ولی الان چی باید تنهایی این درد و تحمل می کردم
سه ماه بود تنها بودم .سه ماه بود بی کس شده بودم نه مادرم پیشم بود که مثل بچه ها نازم کنه نه پدرم پیشم بود که بهم راه و رسم زنگی تو این گرگ بازار زندگی رو یادم بده

داستان سکسی:

آخرین دیدار

نمی دونم چندمین بار بود که می رفتیم بیرون
اما اون روز تولدم بود.تولده 19 سالگیم.
همیشه واسه دیدنش لحظه شماری می کردم.اون دانشجو بود تو یه شهره دیگه و من هنوز پیش دانشگاهی.اون چند هفته یه بار میومد.هر جوری بود می رفتم پیشش.
-آیدا کجایی تو بیا دیگه؟
-دمه درم وا کن در
-بیا بالا فدات شم بدو
پله ها رو سه تا سه تا میرفتم بالا مثه بچه ها ذوق داشتم.فک نمی کردم تولدم یادش باشه.یعنی چیزی نگفت منم واسممم نبود فقط اومده بودم ببینمش.بغض و خنده با هم تو وجودم بود در و که باز کرد بغلش کردم.رو نوکه پا هام بودم هنوز کتونیام پام بود

داستان سکسی:

عشق اشتباه

من تو عمرم کلا يبار سکس داشتم
من حمید هستم 19سال دارم خب بريم سراغ داستان البته بگم که داستان زیاد سکسی نیست در کل مرگ یه احساس رو توصیف کردم
داستان من بر میگرده به یه سال پیش هر روز که مدرسه میرفتم یه دختر منو به خودش جذب کرد هر روز صب واسه سرویس مدرسه منتظر ميموندن منم همیشه بخاطرش یکم دیرتر میرفتم مدرسه تا بیشتر ببینمش تا اینکه دیدم بدون اینکه اون بفهمه وابستش شدم مجبور بودم بهش بگم وگرنه یه احساس تو وجودم باید میمرد

داستان سکسی:

عشق پاک به سکس رسید

سلام به تمام خوانندگانی که حداقل باانصاف داستانهارو میخونن ونظرمیدن حتی اگه بااهانت باشه باز هم من انتقاد همه رامیپذیرم چون لااقل زحمت خوندن داستانمو به خودش داده خب اصل داستان اسمهاهمه مستعارهستن من آرتین هستم الان44سالمه ساکن یکی ازشهرهای جنوب ازدوران بلوغ بادیدن جنس مخالف خیلی احساس شهوت میکردم دست خودم نبودحدودسالهای64سال اول دبیرستان بادختری آشناشدم به اسم شیدا(البته مستعار)که تمام دین ودنیام شده بود چشمانی گیرا و چهره خیلی جذابی داشت خانواده شیدا با خودش شش تا خواهربزرگتروکوچکترازخودش بودن وازنظرمالی مثل ما متوسط بودن بهرحال منو شیدا هرروزبا باردوبدل کردن نامه یک قدم خودمونوبه سرزمین

داستان سکسی:

مهرزاد عشق اول و آخرم

من مینا هستم 27 سالمه متاهل ودارای فرزند.این داستان من کاملا واقعیه.من توی یه شهرستان زندگی میکنم بچه که بودم باخانواده ام کنارپدربزرگ ومادربزرگ زندگی میکردیم تمام اقوام ما درتهران وکرج وقزوین هستندوعلاقه ای که پدرم به پدرش داشت مارومجبورکرد تا باهم زندگی کنیم.ماازیه خانواده ی کاملا سنتی ومذهبی هستیم البته بزرگترهامون اینجورین هرسال عیدوتابستون وتعطیلات سال خانواده ی پدریم به خانه ی پدربزرگ ومادربزرگم میومدند چون حیاط ماباپدربزرگم مشترک بود بااومدن فامیلا حیاط میشد مهدکودک.بیشترازهمه عمه ی من میومد باخانوادش طوری که کل عید و2ماه تابستون روتوشهرمابودن.من یه خواهرداشتم7 سال ازخودم کوچیکتر.خو

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - عاشقی