عاشقی

سلام من از این داستانا اصلان خوشم نمیاد اینم یه خاطرس همین باشدتا درس عبرتی باشدبرای دیگران من حدود سه سال بود با یه دختری دوست بودم یه جورایی عاشق هم بودیم خیلی همدیگرو دوست داشتیم جوری که در غیاب هم میتونستیم درست حدس بزنیم که طرف کی بهم زنگ میزنه قراربود با هم ازدواج کنیم دربه دست اوردن این دختر به وسیله غیب بماند همین بس که من چه شبهایی که تا صبح ناله نکردم اما... رابطه اول .شما ....شما بود بعدشد تو...تو....بعدم شد اس های عاشقانه ...بعدشد جکهای بی تربیتی بعد شدحرفهای بد...بعدم مکالمه های طولانی شاید باورتون نشه که قبض موبایل وتلفن خونه سرجمع شده بود 4میلیون تومن خلاصه یه سال دوسال بهمین ترتیب گذشت کم کم بیرون قرارگذاشتنا شروع شد با هم بیرون میرفتیم خوش میگذشت جای شما ها خالی بود کم کم تو همین بیرون رفتنا نا خوداگاه دستامون بهم میخورد منکه خیلی خوشم اومد دستهای گرم وناز ولطیفی داشت کم کم من شروع کردم به گرفتن دستش تو خیابون اول امتنا میکرد اما بعدبا اصرارهای من کوتاه اومد خلاصه گذشت تا اینکه تو یه لژخانوادگی ساندویچی ما دوتا تنها کنا هم بودیم حالش گرفته بود نمیتونس غذا بخوره سرهمین قضایای مشکلات ازدواجمون اخ نه نه و باباش نمیذاشتن با هم ازدواج کنیم دلیلشونم این بود که من پولدار نیستم خلاصه من بغلش کردم نمیدونم چرا اینکارو کردم اما دست خودم نبود سرش رو شونه هام بود داشت گریه میکرد واما ازهمه مهمتر اینکه لبهاش کمی نزدیک لبهام بود آقا یا خانمی که شما باشی دلم برات بگه که چشت روز بدنبینه ناخوداگاه لباشو تو لبام گرفتم خواست بکشه عقب اما وقتی دید که چقدر اروم گرفته وغمهاش یادش رفته محکم بغلم و خوددش لبام ومیخورد خلاصه در همین حین یه هو یه زوج خوشبخت از پله ها اومدن بالا ما رو میگی اینهو لبو شده بودیم ساندویچارو نصفه رها کردیم سریع رفتیم پایین صدای نیش خنداشون مارو بیشتر خجالت میداد خلاصه اون بدبختم که روبه سکته بود

این قضیه تموم شد تا اینکه یه روز که رفتیم تو یکی از این پارکا هی به گیر میدادن هی او تو استرشش غرق میشد ما اعصابمان خورد دیدم خونمون که خالیه گفتم بیا بریم خوه ی ما راحت باشیم اصلا جفتمون فکر نفر سوم ونکردیم میگن یه دخترو پسرتو اتاق تنها بمونن نفرسوم شیطونه والا راست میگن الهی سیخ به جیگربشی شیطون اقا رفتیم خونه من چای اوردم خوردیم یه واسه اینکه بیکار نباشیم گفتم یه فیلم باحال بزارم ببینیم وسطای فیلم نمیدونم چی شدکنار هم نشسته بودیم ها یه هو به خودمون اودیم دیدیم رو خودمونیم وخودمون و خیس کرده بودیم هی کاش نمیشد کاش این اتفاقها نمی افتا دیگه همدیگه رولمس کردیم لذتش بهمون مزه کرده نه یه بار نه دوبار بله ده بار این قضیه تکرار شد واسه اینکه وجدانمون دردشنگیره که گناه نمیکنیم به خودمون میگفتیم ماکه اخرش باهم ازدواج میکنیم حالا چه فرقی داره الان با هم بخوابیم یا بعدا سه سال گذشت بهم آمیخته شده بودیم جوری که حتی یه شب بدون شنیدن صدای هم خوابمون نمیبرد خونشون نزدیک خونمون بود هرشب نصف شب ساعتای 1یا 2 میرفتم دم خونشون از لایه پنجره یواشکی همدیگرو میدیدیم هی.....دنیایی داشتیم خلاصه گذشت تااینکه یه روز زنگ زد های.های...گریه میکرد گفتم چیه گفت واسم خواستگار اومده اولش فکر کردم اینم مثل بقیه خواستگارا جواب رد بهش میده میره گفت که پدرومادرش زورش کردن اولش فکرمیکردم داره شوخی میکنه ولی بعد دیدم نه... قضیه جدیه دنیا دورسرم سیاه شد قلب دیگه داشت از کار میوفتادانگار تلاشمو کردم به پای مادرش افتادم به پای باباش لامصبا از سنگ بودن خودمو چر دادم

تااینه یه شب داشتم دعا میخوندم که یه خانمی بهم زنگ زد صداش گرفته بود انگار گریه کرده بود خودش معرفی کرد یه از دوستاش بود گفت فلانی امشب مراسم عقدش بود الانم دارن بالا شیرینیش و میخورن من میگی یه دستم به گوشی یه دستم به موهام یه همه جا ساکت شد هیچ صدایی نمیومد...توب توب......توب توب....فقط صدای قلبمو میشنیدم داشت ضربانش کندمیشدسعی میکرد نفسهامو بکشم بالا چون تمام بافتهای ماهیچه های ریه هام داشت فلج میشد دیگه رو پاهام نمیتونستم وایسم گوشی رو قطع کردم اشکامو پاک کردم محکم رفتم لباسهامو پوشیدم ساعت یک شب بود فتم پمپ بنزین نزدیک حرم یه چهارلیتری بنزین گرفتم رفتم به سوی خونشو سرعتم وزیاد کردم یه فهمیدم من که کبریت ندارم رفتم رفتم مغازه فندک گرفتم طرف بنزین دستم دید شک کرد گفت میخوای خودتو آتیش بزنی منم بهش خندیدم گفتم آره به شئوخی گرفته رفتم اما نمیدونست من شوخی ندارم تو راه بودم به زور جلوی اشکهامو میگرفتم سریع میرفتم تا ااینکه دوباره همون خانه زنگ زد قضیه رو فهمید که میخوام برم دم خونشو خودمو آتیش بزنم خلاصه مو خمو زد یه عالمه حرف میزد تا اینکه سرد شدم و رفتم خونمون اما تا یه ماه حالم بد بود میخواستم بمیرم تا اینکه دوباره اون خانمه بهم زنگ زد و....تازه قضیه ما از اینجا شروع شد... حالا اگه دوست داشتین نظر بدین من بقیه شو بنویسم اگه دوست نداشتین باشه منم بقیه شو نمینویسم تا سرتون به درد نیاد ......

نوشته: میشکوک

سلام دوستان زیاد به اسم داستان توجه نکنید چون نمیدونستم چه اسمی رو داستان بزارم یه چیزی گذاشتم که یکمی جلب توجه کنه من اسمم پدرامه و 25 سالمه یه رفیق دارم که اسمش امیره از دوم دبیرستان با هم رفیق بودیم اون اقاش خیلی خر پول بود ولی ما وضع متوسطی داشتیم از تریپم نمیگم چون خیلی از رفیقام تو سایتن و ممکنه منو بشناسن (البته اسما هم مستعاریه) خلاصه میگفتم دبیرستانمون تموم شدو ما رفتیم یه دانشگاه خوب ولی امیر معیوب بودو دانشگاه قبول نشودو با پول بابا جون زد به کاسبی تو سن 20سالگی بودم که یه دختری منو دیونه ی خودش کرد شدیدا عاشقش شدمو دست اقا ننمو گرفتمو گفتم بریم خواستگاری ولی یارو پدره از اون مادر جنده ها بود و به این سادگی قبول نمیکرد چنتا شرط گذاشت که باید خانه داشته باشی ماشین داشته باشی و از این کسشرا اقام پول بازنشستگی شو داد یه ماشین 206خریدیم ولی پولمان به خانه نرسید یارو ام ول نمیکرد خلاصه این قدر پافشاری کردم تا ازم قول گرفت که دو سه ساله یه خانه میگیری وگنه خانه ی اقاتو میگیری میزنی به اسم دخترم مام گفتیم باشه بزا گاوه ما از پل بگزره خانه میگیریم میکنم تو کونت خلاصه سال 87 اینا بود که یه عقدکنون کوچیک گرفتیمو با هم محرم شدیم حدود دو سال نامزد بودیم تا این که سال 89عروسی گرفتیم عروسی که تموم شد رفتیم خونه بقیه میمونای مزاحمم رفتن تا اینکه تنها شدیم از امیر یه اسپری گرفته بودم رفتم دستشویی زدم به کیرم یه چایی با هم خوردیم یه زرم کسشر گفتیم ساعت 2شب بود لباس عروسو در اورد رفتیم تو تخت گفتم با خودم دیه الان باید شروع کنم خلاصه خوابیدیم پیش هم که گفتم غزال برگشت لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم میکیدنشون گوشاشو خوردم بد همین جوری میاومدم پایین پیرهنشو در اوردم یه کرست سیاه بسته بود اونم کندم دو تا پستون افتاد جلوم زیاد بزرگ نبودن ولی فوقلاده خوشمزه بد نافشو خوردم تا رسیدم به شلوارش اونو با شورتشو باهم کشیدم پایین دیدم یه ذره سرخ شده و داره خجالت میکشه یه لیس از پایین تا بالاشو زدم دیدم اهش درمد برعکس همه داستان زیاد از مزش خوشم نیومد خلاصه یه ذره کس لیسی کردم دیدم داره حالم بهم میخوره البته بعد ها خیلی از این کار خوشم اومد اینم بگم تو دوران نامزدی اصلا باهاش سکس نداشتم دوست دخترم نداشتم دیه نوبت اون بود پیرهنمو دراورد شلوارمم همین طور تا رسید به شرتم اونو با مکس دراورد کیرم افتاد بیرون با اکراه گذاشت تو دهنش بلدم نبود اینقدر دندوناش خورد به کیرم داغون شد کیرمو دراوردم گذاشتم جلوی کسش و اروم کردم تو پردش پاره شد اونم جیغ میزد با یه دستمال خونا رو جمع کردم دوباره تا ته کردم تو اخ چقدر گرم بود اولین بار بود تو کس میکردم به حالت فرقونی 5دیقه کردمش تا ابم اومد ریختم رو شکمش بعد یه لب ازش گرفتمو محکم بقلش کردمو تا صبح خوابیدیم البته کیرم متوسط حدود 17:5تا18سانت لب گرفتنو بقیه کارا طول کشید یه زره اما اینجا سریع نوشتم اما این اصل ماجرا نبود اینو نوشتم نگید قسمت سکسیش کم بود اصل ماجرا که خیانت زنم و رابطه ی اون با امیره رو بزودی تعریف میکنم نوکر همتون بای

نوشته: علی بی نام

سلام,اسم من سهند هست,واسم اهمیتی نداره که چقدر فحش بدین چون فحش برمیگرده به فحاش, میخام ازخاطره ای بگم که نگاه منو نسبت به خودم عوض کردو فهمیدم .لیاقت عشق رو ندارم,من بیستوچهارسالمه, قد متوسط,نه چندان اندامی و صورتی سبزه که نه زیادخشکلم و نه زیاد زشت, من توسن هجده سالگی بادختری به اسم سحر آشنا شدم و بعد از شناخت کامل و بالا از سحر باهاش پیمان ازدواج بستم,رابطه ما از تلفن و حداکثر ماهی یک بار قرار ملاقات تو دانشگاه من یا سحر . عبور نمیکرد,این رابطه سالم سال سوم خودش رو میگذروند که من به اتفاق خاله هام برای مسافرت چندروزه به قم رفتیم, روز دوم مسافرت چشمم به دختری افتاد که باعث نوشتن این داستان شد, دختری با قد متوسط,بدنی زیبا و چهره ای جذاب ,
باوجود خاله هام نمیتونستم کاریبیشتراز شماره دادن بکنم,اون روز گذشت و زنگ نزد,ظهرروز بعد گوشیم زنگ خورد,برداشتم و دیدم آره خودشه,با یک تلفن دوسه دقیقه ای خدافظی کردیم,بعد اس داد که یادم رفت بپرسم بچه کجایی,جواب دادم بچه مازندران,امیدی نداشتم که اونم بگه بچه شماله اما برخلاف حدسم نه تنها گفت بچه مازندرانه حتا گفت بچه نوشهره البته من بچه نوشهر نیستم اما از شهرما بابلسر تا نوشهر راه حدودا کمیه,نازنین که اسمش رویادم رفت بگم کاملا منو مبهوت کرد که حتا یادم نبود دارم خیانتی رو شروع میکنم ک...,سرتونو درد نیارم بعداز اون سفر رابطه من باسحرکاملا سرد شد درحالی که سحرکاملا دلبسته وعاشق من بود,حدود دوماه اول رابطم بانازنین بیش از دهبار باهم خونه خالی رفتیم اما از بوسه ولب وبغل ولاس بالاترنرفتیم تااینکه یک روزی من از نبود بچه های هم کلاسم که خونه دانشجویی اونا مکان من بود استفاده کردم و نازنین رو به یک زندگی دوروزه پیش خودم تو اون خونه دعوت کردم,نازنین فقط شانزده سال داشت,اون با بروز کامل خوشحالیش قبول کرد که بیاد پیشم,بهش گفتم به چه بهونه ای خانوادتو میپیچونی?گفت وقتی اومدم میگم, روز قرار رفتم ورودی شهردنبالش,ساعت ده صبح بود,باهم رفتیم همون خونه دانشجویی دوستام,تارسیدیم بهش گفتم به پدرمادرت گفتی دوروزو کجامیری? گفت بهشون گفتم میرم بادوستام بیرون و دوروز بابلسر میمونیم,به روش نیاوردم اما اصلا واسم قابل قبول نبود بهونش,بعدبهش گفتم نازنین منوتوخیلی همودوست داریم و بهم اعتماد داریم پس اگه امروز یکم تو هم اغوشی پیش رفتیم ناراحت نشو,حدس میزدم خطومرز تعیین کنه اما بدون هیچ سختی ای گفت من امروز دراختیار توام,راستش یکم جاخوردم,با این حرفش و بهونه ای که واسه غیبت دوروزش ازخونه واسه پدرمادرش اورده بود یکم بهش مشکوک شدم,بازم چیزی بروم نیاوردمو بهش گفتم اینجا لباس راحتی دخترونه نیست,گفت ناراحت نباش من لباسم خوبه, ی شلوارک بلند پوشیدمو رفتم دستشویی,کمتراز دودقیقه از دستشویی درومدم که دیدم نازنین جلوم واستاده,بایک تاپ نیمه و یک ساپورته کوتاه شبیه کشاله ورزشی,تا اومدم بیرون اومد سمتمو پرید توبغلم,واااای چه بدن ناز وحوس انگیزی داشت,بغلش کردمو بعدچندثانیه رفتیم کنارمبل,درحالت اایستاده لب میگرفتیم,نشستیم رومبل,دستموبردم سمت سینش,بدون هیچ مقاومتی دستم خورد به سینه ی نرمش,یکم مالیدمو برداشتم,بهش گفتم چیزی نمیخوری واست بیارم که گفت خوردنی همینجاست اگراجازه بدی,من که جا خورده بودم گفتم اجازه نمیخاد اما دوس دارم اول تولخت شی,گفتن من تمام نشده بود که دیدم داره تاپشو باز میکنه,ی سوتین مشکی مثلثی داشت که همه جای سینشو پوشش نمیداد,بعدبلندشدو ساپورتشو دراوردو نشست,یک شورت بندی مشکی پاش بود,بهم گفت چرا اینطوری نگام میکنی,گفتم خب راستش فک نمیکردم انقدراحت لباستو دراری,گفت اگه ناراحتی بپوشم,گفتم نه نپوش که امروز نعمت خدا بهم هدیه شده,دستموبردم زیر سوتینش,آخ آخ چهقدنرم بود دستموبرداشت فکر کردم ناراحت شد بعدش دیدم نه داره سوتین بندیش رو وامیکنه,سینش از بدن برنزش سفیدتربود,گفتم میشه بخورم? گفت آره عزیزم مال خودته,سینش روزبون زدم وبعدش کامل خوردم,چه لذتی داشت,ره دادن بکنم,بدنش کمترین مقدار مورو داشت,بعد چندلحظه خوردن سینش افتادم روش وشروع کردم به خوردن دوباره سینش,کم کم صدای ناله هاش میومد که میگفت بخورسهندجون,بخورعزیزم,درهمین حال بودیم که یهو دستشو گذاشت روکیرم,دوباره خشکم زدو بعدچندثانیه عادی شدم,یکم چون روش بودم به سختی میتونست دستشو روکیرم حرکت بده,بهم گفت بلندشومیخام چیزی که اجازشودادی روبخورم,بلندشدمونشستم ,نازنین رفتم پایین مبل و شلوارکوشورتموکشیدپایین,کیرموگرفت تودستشوگفت:خوبه اندازش به نسبت بهبزرگه,پیش خودم گفتم مگه مال چندنفروخورده که میگه به نسبت بزرگه,خنده ی کوچیکی کردمو گفتم مگه گشنت نیست? کیرموگذاشت دهنش,یکم باهاش بازی کرد,جوری میخورد که مبتدی جلوه کنه که بعد یک دقیقه دیدم چنان ساکی داره میزنه که انگار ده ساله اینکارست,کم کم داشت ابمو میاورد که گفتم بسه, بلندش کردمو شرتشو دراوردمو روزمین کنارهم دراز کشیدیم,یکم لب گرفتیم,توفکراین بودم که هرجورشده امروز از کونش بکنمش,بهش گفتم اگه ناراحت نمیشی یکم بریم بالاتر,گفت منکه بهت گفتم دراختیارتم,کیرموباآب دهن خیس کردمو ازجلو گذاشتم لاپاش,بااب حوسم کاملا سر شد و . راحت جلو عقب میکردم,درهمونحال ازهم لب می‌گرفتیم و دستم روی سینش بود,بعد چنددقیقه ناله هاش بلند شد و من که دیدم داره لذت میبره سرعتمو بیشترکردم ضمن اینکه باید مراقب بودم آبم نیاد,درحال گذاشتن لاپاش و بفکر کردن کونش بودم که آروم توگوشم گفت دیگه طاقت ندارم نمیخای بذاری داخل? برق از کلم ردشد,گفتم کدوم داخل?گفت توکه کسمو نخوردی لااقل بکن توش,گفتم نه نازنین خرنشو پردت پاره میشه افتضاح به بار میاد,گفت نترس پردم ارتجاعیه,پیش خودنخودم گفتم از بین صدتا دختر شاید یکی ارتجاعی باشه ینی همین یدونه خورده به تورم? باورنکردم و بهش گفتم باور نمیکنم,دیدم انگشتشو گذاشت توکسش نه اروم,یکدفعه گذاشت توکسش و گفت: حالا خیالت راحت شد?چاره ای جزباورکردن نداشتم ,بااب دهن کیرمو بیشتر خیس کردمو گذاشتم جلوی کسش,آروم گذاشتم داخل ,خیلی راحت نرفت تو اما خیلی زود تلمبه زدن روشروع کردم, بعدچنددقیقه تلمبه زدن آبم اومد و سریع کشیدم بیرون و ریخت رو فرش, دیدم ارضا نشده داره خودش میپیچه دلم سوخت بغلش کردم اما آروم نمیشدوناله میکرد,اول یک انگشت وبعددوتا انگشتمو گذاشتم کسش و تند داخلوبیرون میکردم تابعدچهارپنج دقیقه به اوج بیتابی رسیدوبعدش یهواروم شدو فهمیدم ارضاشد,بعدچندتا بوسه رفتیم خودمونو شستیمو برگشتیم, هرچندنذاشت توکونش بذارم اما تو دوروزی که باهم بودیم هفت بار سکس کردیم,اون دوروز تمام شد و با ناراحتی ازاینکه دوروز چقدزود تمام شد رفتیم خونه هامون,تا دوروز بعداون دوروز توهنگ بودم,ازبابت پرروییش توسکس,ازبابت حرفای ردوبدل شده و بهونه هاشو...بعداونبار چندهبار دیگه هم باهم سکس داشتیم و طی هفته حداقل دوسه بار همو می‌دیدیم,,میومددانشگاه من یامن میرفتم . نوشهر,خلاصه تااینکه یک روز که تودانشگاه باهم گرم صحبت بودیم یهو اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد,یک لحظه چشمام سیاهی رفت,بلللله,سحر جلومون ظاهر شد,یک نگاه بمن کردو یک نگاه به نازنین بعد بسرعت برق ناپدید شد, نازنین پرسید کی بود,گفتم نمیدونم و باهزاردروغ نازنینو پیچ دادم که قضیه ختم شد,نازنین رفت و زود زنگ زدم به سحر که دیدم خاموشه,تادوروز هرچی زنگ زدم خاموش بود, رفتم نوشهر پیش نازنین و بهش گفتم میخام باهام ازدواج کنی,نمیدونم چرا اما بهش گفتم,گفت زوده وازین حرفا وبهش گفتم فکرکن جوابموبده,چندروز بعد تودانشگاه بایک نفر به اسم سعیداشنا شدم که بچه نوشهربود,کل داستانوبهش گفتم و اخربهش گفتم قصد ازدواج باکسی به اسم نازنین رودارمو ازش خاستم پرس وجوکنه و آمار نازنین رو دربیاره,بعدچندروز بهم زنگ زدو دانشگاه همو دیدیم,سعیدناراحت بود و نمیتونست حرفشو بزنه تا اینکه یکدفعه بهم گفت سهندازفکرازدواج بااین دختره نازنین بیابیرون,گفتم چرا? گفت ناراحت نشواما این دختره جنده محلشونه و . تمارض بدجور دررفته,اینوگفتورفت,دنیادورسرم میچرخید,تمام اون شک های که به نازنین کرده بودنوم حقیقت داشت,روزگارم سیاه شد,مث روانی ها شده بودمو تمام سوتی ها و بهونه های نازنین دورسرم میچرخید,زنگ زدم بهش و بهش گفتم,گفتم پس پردت ارتجاعی نبود,پس دروغ گفتی که من اولین دوست پسرتم,گفتم تویک اشغالی جنده ای لجنی,توخیابون پشت تلفن باگریه بهش فحش میدادمو نازنین فقط میگفت آروم باش,گوشیم رو قطع کردمو رفتم خونه,یکسره بهم زنگ میزدوجواب نمیدادم,تو اس ام اس به جنده بودنش اعتراف کردو میگفت میخاسته یک زندگی جدیدرو شروع کنه,اما من هیچ وقت جوابشو ندادم ,مث یک خاب بود,اخه چطور یک دختر شونزده هفده ساله جنده یک محله بود و من نفهمیدم,الان چندماهی ازون قضیه میگذره و من تازه یکم حالم روبراه شد,ضمن اینکه باهزار پیغام و پسغام به سحر رسوندم که اشتباه کردم و منو ببخشه اما اون قبول نمیکنه حتا یک لحظه منو ببینه, سحر اون روز اتفاقی منو نازنین رو ندیده بود چونکه شنیدم یکی از بچه هایی که تودانشگاه باهاش لج بودم زیراب منو از طریق خاهرش پیش سحر زده بود و . روزی که با نازنین تو دانشگاه بودم به سحر خایمالی کردمو سحراومد, حالا هم سحر رو از دست دادم هم چندماه زندگیمو و تنها چیزی که نصیبم شد اینه که نگاهم به خودم عوض شدو حالم ازخودم بهم میخوره,خیانت کردم و چوبش هم خوردم,اما تا آخرین لحظه منتظر سحرمیمونم تابرگرده,ببخشید سرتونو درد آوردم

نوشته: سهند

سلام به همه
به بزرگواری خودتون ببخشید اگه خوب نتونستم توصیف کنم یا بد بود.
اسمم بردیاست 25 سالمه فوق دیپلم عمران این یه خاطره واقعی سکسی نیست میخوام درس عبرتی باشه برای شما دوستان که زود عاشق نشین یا هر جایی دلتون رفت دنبالش نرین.سال 88 امتحانای پایان ترم میخواست شروع شه منم اومده بودم واسه فرجه ها خونه شب پسر عموم که اسمش عرشیاست زنگ زد بعد سلام و احوالپرسی گفت یه شماره اشتباهی بهم زنگ زده مخش رو زدم برو سر قرار منم قلبا میخواستم برم ولی گفتم چرا خودت نمیری عرشیا؟ اونم گفت دانشگام و نمیتونم بیام تو برو خودت رو جای من معرفی کن منم قبول کردم.فردای اون شب رفتم سر قرار ساعت 12:30 ظهر بود دیدم نیومدن زنگ زدم به عرشیا گفتم سر کاری گفت نه منتظر باش منم منتظر شدم اومدن بله دو دختر بودن النگ و دولنگ یکی خوش هیکل و بلند یکیم کوتاه و تو دلبرو ماهم دل رو به کوتاهه باختیم اسمش آنا بود یه دختر با نمک.سرتون رو درد نیارم من عاشق آنا شدم بدجوری هم طوری که از دوریش آتیش میگرفتم برعکس پسرا که همه مهربونی و عشق میکنن تا به سکس برسن من مهربونی عشق میکردم تا دلش رو بدست بیارم و اینطورم شد یا بهتر بگم به خیال خودم اینطور بود که عاشقم شده.از روز اول گفت من از دوستی متنفرم منم گفتم واسه دوستی نمیخوامت مبخوام که به عنوان همسر کنارم باشی اونم گفت بیا خواستگاریم منم گفتم الان ترم آخرم درسم تموم بشه میام اونم قبول کرد ولی در واقع من بهونه اوردم چون همه ما ایرانیها خانواده های متعصبی داریم خانواده من هنوز بدتر دوستان مخصوصا اگه خانوادتم سرشناس باشند دیگه مکافات تر(دوستان این قسمت رو پای خود ستانی نزارید)خانواده من مالک یه از شهرستانهای استان فارس بودن و هستند و به خاطر همین سرشناسند زمانی که موضوع خواستگاری رو با خانوادم در میون گذاشتن از همونی که میترسیدم سرم اومد از چشم خونوادم افتادم مخصوصا زمانی که فهمیدن پدر دختر هم معتاد دیگه بدتر از اونا مخالفت و از من پافشاری تا اینکه قبول کردند اما نه به این راحتی که فکر میکنین.رفتیم خواستگاری بعد از اینکه جواب شنیدیم یه جشن کوچیکم گرفتیم که دوباره خانوادم با اکراه به این جشن اومدند من و آنا دیگه نامزد بودیم اون موقع فکردم کل دنیا رو دارم دیگه چیزی واسم مهم نبود اونم به طور رسمی یه روز که از سر کارم بر میگشتم آنا رو تو خیابون دیدم زنگ زدم بهش گفتم کجایی گفت خونه ولی دروغ میگفت من پشت سرش تو خیابون بود مثل اینکه منتظر کسی بود دیدم یه ماشین اومد کنارش وایساد بله خانوم سوار ماشین شدن رفتم بغل ماشین که نگهش دارم دیدم پسر عموم عرشیاست دنیا رو سرم خراب شد دختر که 2 سال باهاش بودم هیچوقت نخواستم به چشم سکس بهش نگاه کنم الان کنار پسر عموم دست تو دست هم نشسته بودن و داشتن میرفتن منم آروم تعقیبشون کردم مستقیم رفتن تو باغ بیرون شهر عرشیاینا منم از دیوار رفتم تو واقعا اون لحظه مرگ خودم رو از خدا خواستم عرشیا از ماشینش پیاد شد آنا رو بغل کرد برد تو خونه باغ منم دیگه زد بسرم رفتم تو خونه با دیدن من جا خوردن رفتم جلو گفتم چه بدی بهت کردم عرشیا تو که داداش نداشته من بودی آخه چرا؟اینکار رو با من کردی اومد حرف بزنه که زدم تو گوشش از خجالت سرشم بلند نکرد.به آنا نگاه کردم گفتم چرا آخه جایی کم گذاشتم واست چون مثل باقی پسرا تو فکر سکس باهات نبودم با هام این کار رو کردی اونم چیزی نگفت گفتم چرا ساکتی من که یگانه عشقت بودم میگفتی با جدا شدن ازت نفسم به شمارش میفته اگه نبینیم میمیری آخه چرا عرشیا دوباره اومد حرف بزنه بازم زدم تو گوشش گفتم خفه شو چیزی نگو از خونه باغ اومدم بیرون که دنبالم دوید گریه میکرد میگفت ولم نکن عرشیا گولم زد من یاد یه حرف کوروش افتاد که اون موقع بهش گفتم میگن تو قدیم یه دختر میاد تو دربار کوروش میگه ای کوروش من عاشق تو شدم کوروشم رو به دختره میکنه میگه من لیاقت عشق تو رو ندارم ولی یه برادر دارم که پشت سر تو وایساده دخترم بر میگرده پشت سرش رو نگاه میکنه میگه این که کسی نیست کوروشم تو جوابش میگه تو اگه عشقت واقعی بود هیچ وقت پشت سرت رو نگاه نمیکردی.البته ما کجا کوروش کجا.بله دوستان ما هم دختر رو ول کردیم و دوباره به آغوش خونوادمون برگشتیم ولی الان دیگه اون ارزش رو نه تو خونوادم دارم نه تو فامیلم ولی خوشحالم که خدا خواست و زود متوجه اشتباهم شدم واقعی بودن یا داستان بودنش رو میزارم پای شعور خوانندگان گرامی ممنون .(اسما مستعار بود)

نوشته: بردیا

سلام . اسمم صحراست. بعد از بهم زدن با یه پسر حالم بدجور گرفته بود. تمام مدتی ک با اون بودم ب اصرار خودش حرفی از سکس نمیزدیم .(فکر کنم اصلا مردونگی نداشت) منم با تمام این احوال خیلی دوسش داشتم و سعی میکردم مثل تموم دخترای پاک ایرانی خودمو کنترل کنم ک حشری نشم . بعد ازرفتنش خیلی داغون بودم. حس میکردم من یه چیزی کم داشتم ک ولم کرده .اخه بدون بهونه رفت. افتادم تو روم های مختلف و شروع کردم ب سکس چت با پسرای هرزه ای ک دنبال ی جنده بودن. وقتی کارم تموم میشد همشون میخاستن شماره یا آدرس داشته باشن ولی من فقط میخاستم ب خودم بقبولونم ک چیزی کم ندارم . مدتی ک گذشت ب فکر این افتادم ک یکیشون رو عاشق خودم کنم وانتقام کاری ک اون پسر باهام کرد وازش بگیرم (اینو بگم ک من خوشگلم.چشای روشن سبز و موهای زیتونی دارم .هیکلمم خیلی رو فرمه خلاصه راحت میتونستم کسی رو خواهان خودم کنم)
گذشت و با یکی رفیق شدم ک میگفت 23 سالشه. یادمه باراول ک رفتم سر قرار ریده بودم ب خودم ب حدی این آدم قیافش عوضی بود ک داشتم از ترس میمردم . چت میکردم ولی اهل عمل نبودم.خلاصه گذشت و خاستم باهاش تموم کنم ک افتاد ب التماس . دخترا هم ک میدونید دل نازکن . تندی باورم شد ک عاشقم شده . ب غلط کردن افتاده بودم. خلاصه برای بار دوم رفتم ببینمش . یادمه بار دومم وقتی قیافه نحسشو دیدم ب غلط کردن افتادم . اونروز اون آشغال پدر منو در آورد. اونقدر گریه والتماسش کردم تا ولم کرد . تمام مدت تو ماشین دستش رو پام بود و سعی میکرد کوسمو بماله ولی پامو جمع کرده بودم ونمیخاستم.(من دختر خیلی خیلی داغی هستم ولی اون عوضی حتی به بالای 35 ساله ها میخورد)
بالاخره ازدستش راحت شدم و سعی کردم دیگه با کسی نباشم و خیال خودمو راحت کنم تا وقتی ک خاستم ازدواج کنم.
کم کم هم بیخیال این شدم ک چیزی کم دارم و افتادم تو روم هایی ک محیطش دوستانه بود وبیشتر میرفتم اونجا واسه جک گفتن و خندیدن نه واسه جنده بازی . اونجا با یه پسر ب اسم سعید آشنا شدم . پسر خیلی خوبی بود. خیلی دوسش داشتم . یه عالمه اتفاق افتاد ک من و سعید با هم رفیق شدیم ک اونا رو نمیگم.
خلاصه همون طور که گفتم ازاونجایی ک خیلی داغ و حشری بودم کم کم خودم سر حرفو باز کردم و یواش یواش شروع کردیم با اس ام اس سکس کردن . تو بار اولی ک همدیگه رو دیدیم فقط موقع خداحافظی باهاش دست دادم که از گرمی دستاش تو اون سوز پاییز تعجب کردم.
مدت ها طول کشید تا ما دوباره بتونیم همدیگرو ببینیم و تو طول این مدت با اس ام اس تقریبا یه شب درمیون سکس میکردیم .دیگه میدونستیم کدوممون چی دوس داریم تو سکس . منم سر به سر سعید میذاشتم ک اگه ایندفعه بیای باید لباموببوسی و محکم بغلم کنی و این حرفا ...
تا اینکه بعد از مدت ها خونه ی ماخالی شد و تاشب قرار نبود کسی بیاد خونه. ب سعید گفتم بیاخونه یه کم من من کرد وگفت نمیدونم میتونم خودمو کنترل کنم یا نه.
منم ازهمین حرفش داغ شدم واصرار پشت اصرار که بیاد
خودمم رفتم حموم و حسابی ب خودم رسیدم
از عمد یه بلیز خیلی نازک پوشیدم با سوتین مشکی توری ک از زیر لباسم معلوم بود. یه شالم انداختم سرم ک بیشتر موهام بیرون بود. یه آرایش خیلی معمولی هم کرده بودم و یه رژ خیلی ملایم هم زده بودم .
سعید ازهمون اول ک اومد نشست رو تخت روبه روم و خیره شد ب لبم. میدونستم تو فکر شوخیامه ک ازش میخاستم وقتی اومد ببوستم ولی نه من چیزی میگفتم ن اون . فقط ب لبام مات میشد. منم داشتم از استرس میمردم . باراولم بود با یه پسر تو خونه تنهابودم.بااینکه تو اون چندوقت خیلی ب سعید اعتماد پیدا کرده بودم ودوسش داشتم ولی بازم میترسیدم.
سعید جندبار چون میدونست قلقلکی هستم قلقلکم داد ک خودمو جمع کردم و افتادم روتخت . اومد روم ک لب بگیره ولی هربار از ترس روموبرگردوندم ونذاشتم . کم کم شالمو برداشت . چیزی نمیگفت ک چرا نمیذارم لب بگیره . اونم خیلی داغ بود ولی خوب خودشو کنترل میکرد عاشق همینشم بودم.
از استرس و ترس اینکه نتونیم کنترل کنیم و پرده منو بزنه نمیذاشتم حتی لب بگیره .نشستم رو قالیچه کوچیک تواتاقم . اومد روسرامیکا نشست وباز با عشق و یذره هوس خیره شد ب لبم
کوسم از خاستنش خیس شده بود . نفسام تنگ شده بود ولی میترسیدم .میترسیدم اینطور ک الان داره خودشو کنترل میکنه نتونه.
نگاهش حشریم میکرد . قرمز شده بودم .داغ شده بود بدنم . داشتم گر میگرفتم . میخاستم حداقل آغوششو حس کنم بلکه آروم شم . یواش یواش رفتم سمتش.منتظرم بود . دستاشوبازکرد و رفتم تو سینش . بدنم مثل کوره داغ بود . بدتر داغ شدم . پیش خودم میگفتم فقط یه بار .. فقط یه بوسه . یه بوسه رولبش میزنم و دیگه ادامه نمیدم. فقط ی لحظه داغی لباشو حس کنم واسش کافیه . تو این فکرا بودم ک لبای داغمو ک واسه لباش داشت له له میزد گذاشتم رو گردنش ...
یه آه عمیق کشید و بدنش انگار شل شد . گردنمو گرفت با خشونت خاصی کشیدم عقب و بلافاصله لبمو با لبش گرفت و شروع کرد ب میک زدن . دیگه رو ابرا پرواز میکردم . اولین بارم بود ک لب میدادم . واقعا لذت بخش و عاشقونه بود .
شل شدم ونرم تر تو سینش ولو شدم .آروم بلندم کرد وبردم رو تخت.خابوندم و دوباره لبشو آورد جلو .انگار منتظر بود دوباره صورتمو برگردونم ولی من چشاموبستم و منتظر شدم بازم خیسی ونرمی و داغی لبشو حس کنم . ب شدت خیس شده بودم. ضربان کوسمو حس میکردم .داشتم آتیش میگرفتم. لبشو ک دوباره رو لبم گذاشت این بار بی حرکت نموندم ومنم شروع کردم ب خوردن لبای خوشمزش.همیشه فکر میکردم از دهنی بقیه بدم میاد ولی بذاق دهن سعید اونقدر شیرین بود ک دلم میخاست تاآخر عمرم زبون و لباشو بخورم .
همونطور ک لبامومیخورد وچشامو بسته بودم گرمی دستشو روسینم حس کردم . (الانم ک فکرشو میکنم خیس شدم) واسه اولین بار یه نفر ب سینه هام دست زده بود . نفسام ب شدت منقطع شده بود . بدنم داشت از شدت نیاز میلرزید (هروقت خیلی حشری میشم و جلوی خودمو میگیرم میلرزم) کوسم خیس خیس شده بود . داشتم ب مرز جنون میرسیدم . میخاستم کیرشو رو کوسم فشار بده ک هم واسه اولین بار ابعاد و اندازه یه کیرو حس کنم هم یه کم کوسم آروم بگیره .
سعید همونطور لبامومیخورد و سینمو میمالید . کم کم دستشو برد پایین رو شکمم و شروع کرد ب ناز کردن. لباشو ازلبام برداشت ورفت تو گردنم. لبای خیس و داغش رو گردنم خیس ترم کرد.حس میکردم دارم تو آب خودم غرق میشم . دستش پایین و پایین تر رفت و از روی شلوار شروع کرد کوسمو مالیدن. یه لحظه انگار برق بهم وصل کردن . حس کردم یه عالمه آب از کوسم زد بیرون و حتی شلوارمو خیس کرد . میخاستم کیرشو بگیرم تو دستم . نازش کنم .ببینم چقدره . میخاستم بیفته روم و بهم بمالتش. میخاستم پامو بهم فشار بدم و دستشو رو کوسم اونقدر فشار بدم تا آروم شم ولی اون حس لعنتی بهم نهیب زد ک داری کنترلتو از دست میدی صحرا . تمومش کن. تو که دختری داره صبرت تموم میشه جه برسه ب اون ک پسره . همین فکر یه لحظه مثل برق و باد از سرم گذشت باعث شد خودمو بکشم عقب .
بلندشدم نشسنتم و همونطورکه از شد ت حشر نفس نفس میزدم گفتم : برو بیرون سعید. برو بیرون .
از زور حشر میلرزیدم .پامو بهم فشارمیدادم . فکرکرده بود ترسیدم . مدام عذرخاهی میکرد میگفت ببخشید ببخشید صحرا نمیخاستم اذیتت کنم . بخدا دست خودم نبود ببخشید . غلط کردم
زبونم فقل کرده بود به تنها جیزی ک فکر میکردم این بود ک میخام با تمام وجود لباشو بگیرم و بخورم . میخام تومحکم بغلش کنم و کوسمو بچسبونم روکیرش تا بلکه آروم شه . خیس عرق بودم ولی بازم خودمو کنترل میکردم . حالم خیلی بد بود .اونروز سعیدوازخونه بیرون کردم به خاطر یه ترس الکی . سعیدم فکرمیکرد چون بدم میومده انداختمش بیرون و ممکنه دیگه نخام باهاش باشم .وقتی گفتم ازاینکه نتونیم کنترل کنیم ترسیدم خیالش راحت شد .
ما هنوزم باهمیم. بعد ازاون جریان خیلی با هم بودیم ک دیگه ترسی توش نبود ... اگه خوشتون اومد خاطرات بعدیم خیلی سکسی تره . البته سکس همراه با عشقه . نه سکس کثیفه نه خشن . البته اینم بگم ک من هنوز باکره ام . پس منتظر پرده زدن هم نباشین. حالا اگه دوس داشتین بازم براتون میگم ک چی کارا کردیم .....
بای بای

نوشته: صحرا

شب تولدمه. نگاهام عمیق شدن مثل همون رد غمه که رو بدنمه. خیلی وقته از همه بریدم حتی اون کسی که ادعا می کرد همدممه. گوشه اتاقم کز کردم بدجوری دارم می لرزم. هر ثانیه که چشام بسته میشه مثل دیوونه ها می خندم. تصویرت خاطراتت دردات راحتم نمی زاره. دستم رو سرمه. آره شب تولدمه. اما موهامو از ته تراشیدم کاش امشب میتونستی نگام کنی ازهم پاشیدم. چشام پر از اشکه دست لرزونم و آروم آروم از رو سرم بر میدارم. آب بینیمو می کشم بالا محکم محکم محکم مثل یه آدم روانی صورت خیسمو خشک می کنم. دستم میاد پایینتر ... . یه حسی بهم میگه بیخیال رفیق ارزش نداره یه حسه دیگه میگه بزن ... . بزنم؟ باشه ... . چشامو می بندم. بی اختیار دستم می ره تو شلوارم. نفسم حبسه بدنم سرد شب تولدمه شدم پراز درد که هیچ تسکینی نداره جز مرور خاطراتت. به خودم جرات می دم. چشامو میبندم ... . نه ... نه ... نه ... . دستمو از شلوارم مثل وحشیا می کشم بیرون. یکی دو مشت رو دیوار دستم پوست پوست پراز خون. دوباره می برم تو شلوارم. با ترس و لرز با عرق سرد دوباره چشامو می بندم. فکم قفله. موهای خرماییت تا زیر کمرت. نمی دونم چرا وقتی می خواستم ازشون عکس بگیرم نور فلش می خورد بهش طلایی می شدن. بدن سفیدت ... آخ خدا ... . آب گلومو قورت میدم. از رو شرت محکم می مالمش. بی حسه. حتی اونم می دونه دیگه دلیلی نداره واسه سیخ شدن. می مالمش ... . چشام هنوز بستس. شرت و سوتین صورتی رو بدن برفیت. سینه های لیموییت. کمر باریک. هه ... . لب بازیهامون تو اتاق تاریک. اونیکی دستم کشیده میشه رو بدنم. مثل یه کوه یخم. یکم پا میشم. بی صدا مظلومانه شلوارمو شرتمو می کشم پایین. حس درآوردنشون نیست. دوباره می گیرمش تو دستم. چشام هنوز بستس. خنده هایی که هوش از سرم می برد. لبایی که وقتی رو لبام پیوند می خورد بدنم آتیش می گرفت. تو خیالم. انگار دستای تو هستش که بالا و پایین می ره. چشامو سریع باز می کنم. نه ... . دستای تو نیست. هه ... . ماله خودمه. شب تولدمه. چشام بازه باز. خودت نیستی اما سایت اینجاست. آروم میای کنارم. توهم زدم می دونم خیاله اما میای کنارم. بازم خنده های سکسی. حتی تو رویا هم من باید ازت بخوام؟ باشه می خوام ... . تاپ زرد نارنجیت می ره بالا درش میاری. بازم داری خودتو لوس می کنی. سریع دستاتو می زاری رو سینه هات. چیه خجالت می کشی؟ هه ... . دستتو با شیطنت همیشگیت می بری پشت کمرت رو قفل سوتینت. بازشون کن ... . هوففف ... حتی اینجا هم باید التماست کرد؟ ای کلک می دونم خوب می دونی که این مسخره بازیات دیوونه و داغم می کنه. بازشون کن ... . میام سمتت. دسمو از روش برمی دارم. جفت دستامو به گردی سینه هات نزدیک می کنم می زارم روشون. اما ... . خشکم زده. عرق کردم. محکم می زنم تو صورتم. چیزی نیست وای خدای من چیزی نیست. تو اینجا نیستی. صورتم غرق اشک می شه. محکم می مالمش. هم چشامو هم اون لعنتی رو محکم می مالمش. آهسته چشامو می بندم. گردی باسنت. هوس خواستنت. دوباره داغم می کنه. قطره های اشک می چکه رو لبام. شب تولدمه و من تنهام. یاد لبای داغت ... . می مالمش. محکمتراز قبل. زخم شده اما عمیق تراز زخم دلم نیست. مشکل داشتی. ارضا می شدی اما خیس نه. وقتی لای پاهاتو دست می کشیدم داغ بود اما خیس نه. ماه چهارم خودم خیسش کردم. لبخندی تلخ روی لبام. شب تولدمه. اما شاید یکی دیگه دساش خیسه و من چشمام خیس. با حرص می مالمش. آبم می پاشه رو دستام رو شکمم رو دردام. اما داغ نیست. با هق هق ارضا شدم. روی تختمون با قلبی عاشق ارضا شدم. بعد رفتنت شبا یه سیگار خاموش رو لبامه. شب تولدمه. یه لیوان آب به نیت عرق و با گریه جق. حتی سیخم نشده بود ... .

نوشته: PORNOgelase

از یه زندگی کوتاه و اشتباه و از یه عشق ورابطه ممنونه بنویسم که آخرش چندتا توصیه وسوال دارم.
بخونید وجواب بدین.

یه پسر 27ساله ام و اسمم ب.م هست. ازیکی از شهرهای شمال کشور.
داستان من از حدود10سال قبل شروع شد ازروزی که تو لباس عروسی دیدمش.
آره اون عروس شده واومده بود به خانواده ما.یه دختر20ساله.
از اون روز عاشقش شدم.
همیشه دوستش داشتم.
امانمیشد بهش چیزی بگم
البته همیشه رابطه ام باهاش خوب بود اون منو بیشتر ازپسرای فامیل قبول داشت بیشتر به خونه شون میرفتم.
من عاشق یه زن شده بودم اونم زن دایی ام درست از ده سال پیش تا همین الان.البته فامیلمون بود اما تو یه شهر دیگه.
رابطه ام توهمه این سالها بخاطر اینکه دوستش داشتم خیلی صمیمی بود.
البته اینو بگم که هیچ وقت بهش به چشم بد نگاه نمی کردم.

سالها گذشت تا اینکه یه تصادف مرگبار کردم.اماجان سالم به در بردم فقط چندجای بدنم شکست وچندماهی خونه نشین شدم.بعدتصادف که مرگو حس کرده بودم دیگه فکرش ازسرم نمی رفت توتنهایی بهش فکر میکردم ومیخواستم بهش بگم دوستت دارم و بهت علاقه مندم.
چندماهی گذشت تا اینکه خوب شدم ودیگه خواستم عشقمو بهش ابراز کنم.
آذر 91 رفته بودیم مشهد فکری به سرم زد.براش یه انگشتر سوغات گرفتم.
برگشتی بهش دادم وداستان زندگی کوتاه من و اون از شروع شد.بعدش شروع به اس ام اس بازی کردیم.
اونقدر رابطه مون صمیمی تر شد که باورش برام سخت بود.یکی از همین روزها بالاخره بهش گفتم دوستت دارم.باور نمی کرد10ساله عاشقشم.اونم بهم گفت که ازم خوشش می اومد و دوستم داشت اما نه اینجوری.
ازاون روز دیگه زیاد به دیدارش میرفتم.
چون دایی شرکت داشت از صبح تاشب اونجا بود البته دوتا بچه هم دارن.یکی مدرسه میره اما کوچیکه نه.
درست 24آذر بود که تو آشپزخونه شون منو بوسید.من اصلن باورم نمیشد قبل از اون دستاشو گرفته بودم اما بوسه رو انتظار نداشتم.
از اون روز راحت دستاشو میگرفتم بالاخره کارمون به آغوش کشید.
بوسه و لب گرفتنا مارو تا اوج میبرد.
آره من وارد یه رابطه ممنوعه شده بودم.دیگه نمیتونستم بکشم کنار بد جوری تب عشقم بالا رفته بود.
وقتی برام از ده سال زندگیش با داییم حرف میزد میسوختم.
میگفت تو این ده سال برام هیچ گلی نگرفته بود.برام یه دوستت دارم نگفته بود.
میگفت دایی ات از شرکت میاد جلو تلویزیون میشینه بعد میره میخوابه.
این موقع بود که ازته دل میخواستم کاش زن خودم بود.
آنقدر بامحبت بود که باور نداشتم.تابحال این حجم عشق و محبت رو ندیده بودم.
واقعن این زن حق دایی ام نبود.
روزها سپری میشد وما هرروز به هم نزدیک و نزدیکتر میشدیم.
تو اس ام اس هامون دیگه کم کم حرف از سکس زده میشد .
سوالای سکسی،تو آلتت چجوریه و از چی خوشت میاد تو سکس و چجوری ارضا میشی .وقتی دلت سکس میخوای چیکار میکنی!؟ و ...

دیگه تو دیدارها راحت کیروکس همدیگه رو لمس میکردیم.
اما درست روز ولنتاین برای اولین بار کمربند شلوارمو باز کرد و کیرمو آورد بیرون وبرام ساک زد وای چقدر لذت بخش بود آخه اولین بار بود یه زن برام ساک میزد اماچشاشو بسته بود تا نبینه.یه دقیقه بیشتر ساک نزده بود که احساس کردم آبم میاد گفتم فدات شم بسه..
بعد من شروع کردم به خوردن و میک زدن ولیسیدن پستوناش.وای چه لذتی داشت وقتی آه میکشید خودشم دستش رو برده بود زیرشرتش وبا کسش ور میرفت و وای وآه می کرد.
بعد برگشت به شکم خوابید و شلوار و شورتش روداد پایین وای چی میدیدم باسن سفید و تپل.
گفت روم دراز بکش گفتم بذار بخورمش باسنت رو اما نذاشت گفت خجالت میکشم وقتی خواستم خوب نگاش کنم شلوارشو کشید بالا.گفتم باشه نگا نمی کنم دوباره کشید پایین وروش دراز کشیدم.وقتی لپهای کونش رو رونهای من قرار گرفت و کیرم لای کونش رفت داشتم سکته میکردم اولین سکس زندگیم بود.کیرم روی کسش افتاد ولی تو نرفت البته نمیخواستم هم توش بکنم همینجوری شروع به تلمبه کردم باورش برام سخت بود بیش از یه دقیقه طول نکشید دیدم آبم میاد یه کم بلند شدم تا کیرم بین کون و کسش قرار گرفت وآبم ریخت همون جا.
روش دراز کشیدم و آروم توگوشش گفتم اه ببخش نتونستم خودمو کنترل کنم وبه خودم فحش دادم.
بیشتر از ارضا شدنم حرفش منو خوشحال کرد.گفت عزیزم عیبی نداره خب جوونی و پراز عشق و شهوت اولین بارت بود و ناراحت نشو.
از روش بلند شدم ورفتم خودمو تمیز کردم و اومدم تو آغوش پرمهرش خوابیدم کمی.

زندگیم رنگ دیگه ای داشت.
اس ام اس ها و زنگها و حرفای عاشقانه و آغوش و لب و گرفتن دستهای هم لذت بیشتری داشت.
دیگه تو دیدارهامون شروع به سکس کرده بودیم ولی سکس واقعی مون چند روز قبل از عید 92 بود.البته تا اون روز ساعتها باهم عشق بازی میکردیم .لب میگرفتیم .گردن و گوشهاش رو میخوردم و اونم گردنمو میخورد.سینه هاش رو میخوردم تا اونجایی که میگفت بسه اونم سینه های منو میک میزد ولی لخت نمی شدیم.شلوارمو میکشید پایین و شروع به ساک میکرد واقعن خوب ساک میزد خیلی خوشم می اومد.
تو یکی از روزها بعد از عشق بازی شروع به ساک کرد و بعدش به پشت خوابید و گفت زود باش که دارم میمیرم ازش خواستم تا کسش رو بلیسم و بخورمش اما اجازه نداد اول گفت خیلی خیسه کثیفه مریض میشی (البته راست میکفت واقعن خیس بود همیشه خیس بود هروقت انگشتام رو میکردم تو کسش ازش آب میچکید)بعد گفت خجالت میکشم نگاش نکن.منم اصرار نکردم.
اصلن یادم نمی ره وقتی به پشت دراز کشید و پاهاش رو باز کرد و شلوارش رو کشید پایین منو رو خودش کشید و کیر سیخ شده که واقعن بزرگ نشون میداد با دستش گرفت و برد رو کسش ، بعد من خودم رو انداختم رو هیکل تپلش و کیرم رفت تو . وایی که گفت هنوزم تو گوشمه میتونم بگم بیشتر از سکس اون وای اش بهم لذت میداد.
باهر تلمبه ای که میزدم وای و آخش بلند میشد لذتی که میبرد خیلی بود (بعدها گفت لذت بودن بامن براش خیلی بیشتر از دایی بود.گفت لذت این چند ماه تو این ده سال زندگیش نبرده)
چشماش خمار شده بود و تو حال خودش بود و من داشتم عقب جلو میکردم البته بگم نسبت به تصور من ،کسش خیلی تنگ بود با اینکه کیرم زیاد بزرگ نیست اما دور کیرم تنگی کسش رو احساس میکردم.
دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید دیدم آبم میاد با اینکه تو اس ام اسها میگفت دوست دارم بریزی توش اما من در آوردم تا ریختم رو شکمش.
بی حال افتادم روش.معلوم بود هنوز ارضا نشده بود واسه همین دلخور شد.بعد باهم رفتیم حمومشون من خودمو شستم اونم خودشو.
اومدیم بیرون برام آبمیوه داد و باز دوباره آغوش و لب شروع شد میتونم بگم نیم ساعتی باز تو آغوش هم بودیم.
بعد رفتنم از خونه شون اس داد و گفت من پشیمونم و دیگه نمیخوام ببینمت .وقتی میبینمت میخوام باهات سکس کنم.گفت بیا تمومش کنیم.
اما من دیگه کارم تموم بود خیلی عاشقش شده بودم بدون اون نمیتونستم.دوباره شروع کردم به حرف زدن باهاش .گفتم باشه دیگه سکس نمی کنیم و از این حرفا.
تا عید چندروز مونده بود یکی دوباری رفتم دیدنش اما فقط آغوش و عشق بازی بود .تو عید رفتیم مسافرت و ندیدمش اما هر روز باهاش حرف میزدم و چت میکردم.برا هم هدیه میگرفتیم.
زمان اینجوری میگذشت که اولای اردیبهشت که تولدم بود بهم گفت اون روز میخوام فقط برای تو باشم و هرجوری بگی باهاتم.
روز تولدم جمعه بودواسه همین پنج شنبه بهم اس داد پاشو بیا دایی و بچه ها رفتن بیرون تا شب نمی آن.
رفتم خونه شون وای چه لباسی چه آرایشی.خیلی خوشکلتر شده بود ماه شده بود.
رفتم تو آغوشش وای چه آغوشی باحرفاش با کاراش دیوونه ام کرده بود.
شروع کردیم به خوردن هم لب گرفتیم و زبون هم رو می مکیدیم(یه چیزی هم بگم ما همیشه و همه جا ازهم لب میگرفتیم شکلات و آدامس از دهن همدیکه میگرفتیم فرقی نمی کرد کجا شب و روز خونه ما اونا پدربزرگم حتی راهروی بیمارستان تو ماشین...)
سینه هاش رو خوردم با دستم اونقدر فشار دادم دادش رفت هوا.
بعد شلوارمو کشید پایین و شروع به ساک کرد نسبت به اولین سکسمون الان دیگه تحملم بالا رفته بود چهار پنج دقیقه برام ساک زد گفت خیلی دوست دارم ساک زدنو اما دایی دوست نداره.
دیگه نوبت من بود بعد از این همه باهم بودن کسش رو ببینم.
شلوار نپوشیده بود اما دامن چرا .دوباره شروع به خوردن سینه هاش کردم اومدم پایین و دستمو بردم تا دامنش رو بکشم پایین اما نذاشت ضد حال خوردم فکر کردم نمی ذاره اما به جای در آوردن، دامنش رو داد بالا و شورت صورتی اش رو کشید پایین و خودش به دیوار تکیه داد وای واسه اولین بار تو عمرم کس رو از نزدیک می دیدم.موهای اصلاح شده اش تازه داشت در می اومد وقتی داشتم بوسش میکردم تو لبها و صورتم فرو میرفتم.کسش رو بوس میکردم لبهای بیرونی رو میمکیدم رونهاشو میلیسیدم.لبهای کسش رو با دو انگشت گرفتم بازش کردم وای صورتی_ صورته واقعن تنگ بود خواستم زبونمو بکن توش نذاشت واسه همین چوچولش رو میک میزدم با انگشتام باهاش بازی میکردم چه آهی میکشید. دوسه دقیقه باهاش ور رفتم دیگه نذاشت چوچولش رو تحریک کنم با صدایی شهوانی میگفت پاشو پاشو بکن دیگه
به پشت خوابید و باز پاهاش رو باز کرد منم کیرم رو گذاشتم دم کسش اول خواستم نکنم بهش گفتم عزیزم من تو رو بدون سکس هم میخوام نمیخوام از دستم بری میخوامت واسه همیشه.اما گفت زود باش مردم بکن منو من تورو با سکس میخوام اما تحمل نکردم و آروم فرو کردم تو صداش هنوز تو گوشمه وای آه آخ فدات بشم همینه سالهاست همینو میخوام و...
تو چشاش نگاه میکردم و آه میکشیدم وای میگفتم .
قبلا تا ته نمی کردمش اما الان تا ته فرو می کردم وای لذتی بی نهایت...
دوسه دقیقه همین جوری تلمبه زدم
بعد رو چهار دست وپا نشست و من پشتش رو زانو نشستم کون و کسش جلوی کیرم بود وای چه صحنه ای بود الانم جلوی چشامه کسش اونقدر خیس بود که اصلن آب دهن نمی خواست اما وقتی کیرم رو کردم تو کسش یه تف انداختم رو کسش افتاد تلاقی کیرم و کسش از دوطرف باسنش رو با دست گرفته بودم وداشتم تلمبه میزدم و کیرم تا ته میرفت تو کسش و رونهام به باسنش میخورد چون باسنش خنک بود خیلی لذت میبردم اما راستش دو دقیقه بیشتر نتونستم دووم بیارم صحنه خیلی شهوت انگیز بود صداش هم خیلی حشری ام میکرد(واقعن عاشق مدل سگی شدم) دیدم داره آبم میاد زود کیرمو کشیدم بیرون،یه لحضه با صدای خیلی مظلومی گفت چرا در آوردی پس ،اه.گفتم داره آبم میاد و آبم با فشار ریخت رو کمرش وای داشتم از حال می رفتم.از پشت بغلش کردم و تخمام رو به کون و کسش فشار دادم.بعد پاشدم رفتم خودمو تمیز کنم و برگشتم تو آغوشش .باز لب گرفتنا و خوردنا شروع شد.
گفت من هنوز ارضا نشدم.گفت بریم اون یکی اتاق.خونه شون وسطهای شهره با حیاطی بزرگ و چهار تا اتاق و حال بزرگ از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم اون یکی اتاق البته لباسامون تنمون بود.
دوباره کیرم بلند شده بود به دیوار تکیه دادمش و از پشت بغلش کردم و سینه هاش رو تو دستم گرفتم و سرش رو به عقب برگردوند و لبام رو گذاشتم رو لبش(همون حالتی که خیلی خیلی دوست داشت)چند دقیقه ای همینجوری گذشت.تا اینکه گفت من جلو آینه رو میز آرایش میشینم. اوه فهمیدم میخواست سورپریزم کنه منم این حالت رو دوست داشتم تو اس ام اس ها گفته بودم بهش.
نشست رو میز و تکیه داد به آینه منم سرپا جلوش ایستادم و شروع به لب گرفتن کردیم باز کمربندمو باز کرد و کیرم رو آورد بیرون من اومدم رو پستونهاش و شروع به خوردن کردم دستش رو کرد تو کسش و از آبش به سر کیرم مالید و با دستش کیرمو گرفت کرد تو کسش وای کسش پراز آب و داغ و تنگ، بغلش کردم و آروم جلو عقب کردم گوشش رو میخوردم و گردنش رو.آهش بلند شده بود بیشتر از سکس از لذت بردنش حال میکردم.صداش خیلی سکسی بود.
با دستاش کونمو از دو طرف گرفت تا کیرم تا ته رفت تو کسش و نگه داشتم با انگشتام با چوچولش بازی کردم بعد دوبار شروع به تلمبه کردم کیرمو در آوردم و رو چوچولش فشار دادم بهش ضربه میزدم.با آه میگفت بکن توش خودش کیرمو گرفت با دستش فشار داد و کرد تو کسش فقط داد میزد.بعد از چند دقیقه ای که دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد گفت نه کشیدم بیرون تا تحریکم کم شه با انگشتم چوچولش رو تحریک کردم و انگشتام رو کردم تو کسش دیدم دیگه داره ارضا میشه بعد دوباره کیرمو کردم تو کسش وسرش رو بغل گرفتم سرش رو گذاشت رو شونم و بی حال شدو ارضا و آه آه وای وای کرد منم دیگه داشتم ارضا میشدم با دستاش کونمو گرفته بود تا کیرمو درنیارم بیرون میگفت بریزش تو اما نمی تونستم. در آوردم ریختم رو چوچولش سرآزیر شد رو کسش با دستمال پاکش کرد و کیرم رو هم.
باهم رفتیم حموم وکیر و کس خودمون رو شستیم و اومدیم بیرون.
باز آبمیوه و بغل و لب.
دیگه دیر بود باید میرفتم.اما مگه از آغوشش ولم میکرد.با حسرت تمام جدا شدیم.
روز بعدش جمعه بود با همه دایی ها رفته بودیم بیرون شهر تو کوه و دشت .
بگو و بخند . عزیزم با چشمک و بوسه انداختنها میگفت دوستت دارد.حتی وقتی کنار هم راه میرفتیم تنه میزد و میگفت عاشقتم.خیلی بهم خوش میگذشت.

بالاخره از چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد.چند روز بعد گفت دیگه بیا همه چیزرو تموم کنیم.
نمیتونم اینجوری ادامه بدم.گفت کاش زن تو بودم اما نیستم پس نمیتونم .عذاب وجدان میگیرم.

بالاخره دوری کردیم از هم !!
اما هردومون عاشق هم.روزهای تلخ جدایی شروع شد.
بدحوری عاشق هم شده بودیم.
مریض شده بودم.داغون.وابسته اما چاره نداشتم قرار گذاشتیم که دیگه سراغ هم نریم.
از اون روز به بعد دنیام عوض شده افسردگی گرفتم.نه میتونم فراموش کنم و نه میتونم برم سراغش.
اونم حال روز خوبی نداره.

همه خاطره همون.بیرون رفتنها هدیه ها.آغوشها و لب و بوسه و عشق بازیها و سکس همه اش جلوی چشممه.
ولی خب باید تموم میشد.

الانم همدیگه رو میبینیم اما دق میکنم.
هردومون افسرده شده ایم.چندروز قبل گفت عذاب وجدان و درد خیانت افتاده به جانش.
منم دچار عشق و درد جدایی و عذاب وجدان و درد خیانت شده ام.

دوستان خواهش میکنم وارد اینچنین رابطه ای نشین.
قبلنا داستانهایی از سکس با زن دایی و زن عمو دیده بودم اما باور نمی کردم خودم دچار شم.

از ادمین سایت خواهش میکنم که بعضی هاداستان سکس با مادر و خواهر و زن داداش و عمه و خاله میذارن که واقعن جای تاسف داره.اجازه انتشار ندین به این داستانها.

چندتا سوال:
بچه ها چجوری میتونم فراموش کنمش!؟
بعداز این چجوری تو چشاش نگاه کنم!؟
چیکار کنم فراموش کنه!؟
چیکار کنم دوباره خنده بیاد تو زندگیم.
تو این دوماه که تموم کرده ایم ده کیلو لاغر شده ام.هیشکی دردمو نمی دونه .نمی دونم شاید دارم تاوان اشتباهمو پس میدم.
اما داغونم بچه شده ام گریه میکنم دلتنگی داره میکشدم.

نوشته: ب.م.

تصمیم گرفتم که یکی از خاطراتم و واستون تعریف کنم.
این خاطره یکم ناراحت کنندس و هر کی دوست داره میتونه نخونه ولی خوندنش خالی از لطف نیست! اسمم پوریا و 25 سالمه و دانشجو هستم. قدم 187 و وزنم 80 و خلاصه چهره ی قشنگی دارم و چشمای سبز و موهای خرمایی. بیشتر شبیه امریکاییا هستم چون مادرم امریکاییه و بابام ایرانیه و تا 12 سالگی هم امریکا زندگی میکردم و از اون موقع به بعد بخاطر یه مسائلی تهران زندگی میکنم. فارسی هم اوایل خیلی مشکل داشتم ولی انقد تمرین کردم تا دیگه لهجه ام نمیزنم! خلاصه دوس دختر زیاد داشتم و هر کدومشونم حداکثر باهاشون تا چند ماه میموندم تا اینکه از 3سال پیش که برادرم تو تصادف فوت کرد تا بهمن ماه سال 91 با کسی دوست نبودم. یه همکلاسی داشتم که اسمش نفیسه بود و واقعا خوشگل بود،قدش 170 بود و یه هیکل فوق العاده سکسی داشت و کل دانشگاه دنبال این دختر بودن ولی من ازش خوشم نمیومد چون فکر میکردم جنده هستش و از این جور چیزا. همیشه تو کفم بود و منتظر بود که لب تر کنم تا با هم رابطه داشته باشیم(اینو بعدا خودش بهم گفتش) ولی من اصلا متوجه کاراش نبودم. تو این 3 سالی که دوس دختر نداشتم یکی از دلایلش این بود که پدرم ورشکسته شده بود و وضع مالیمون خیلی داغون شده بود و من به زور پول باشگاهم و از طریق مسافر کشی در میاوردم. دیگه نمیتونستم هر ماه لباسای انچنانی و گرون قیمت بخرم و انواع اقسام تیپا رو بزنم. خلاصه اینکه یه روز امتحان داشتیم که قرار شد بچه ها تو الاچیق دانشگاه با هم جمع بشیم و درس بخونیم. قرار بود من به 6تا از بچه ها درس رو یاد بدم ولی هنوز درس و شروع نکرده بودیم که نفیسه هم اومد و گفت اگه مزاحم نیست به ما ملحق بشه که 3تا از رفیقامم که اینو میددن میرفتن تو رویا سریع گفتن اشکالی نداره و نظر منم نخواستن.نا سلامتی قرار بود من درس بدم. تا ساعت 5 داشتیم درس میخوندیم تا اینکه من رفتم کارامو انجام بدم و وقتی داشتم از دانشگاه میرفتم دیدم ساعت 7 شده بود و رفتم سوار ماشین بشم که دیدم یه نفر منو به اسم کوچیکم صدا زد! برگشتم دیدم نفیسه هستش و انگار برق 3 فاز منو گرفته بود. اومد ازم بابت برطرف کردن مشکلش تو درس تشکر کرد و همون لحظه مهران دوست صمیمیم اومد سوار ماشین شد و یه تعارف به نفیسه کرد که اگه میخواد برسونیمش و اونم بدون اینکه ناز کنه سوار شد.منم کارد میزدن خونم در نمیومد و تو راه مهران داشت با نفیسه حرف میزد و من فقط گوش میدادم.
فرداش تو بوفه دانشگاه دیدم 2تا از دوستای صمیمی نفیسه دارن راجع بش صحبت میکنن و منم داشتم میشنیدم که با حرفایی که داشتن میزدن دلم به حال نفیسه سوخته بود دیدم اصلا انجوری که فکر میکنم نیستش و فقط یه دوست پسر داشته که اونم ولش کرده و رفته و پیش خودم گفتم طرف چقدر احمق بوده که این تیکه ی به این خوشگلی رو ول کرده رفته! واسه این دلم به حالش سوخته بود که 6ماه به خاطر اون پسره افسردگی شدید میگیره و حتی یه مدت زیر نظر پزشک بوده! از اون به بعد دیدم نسبت بهش عوض شده بود و کم کم داشتم بهش علاقه پیدا میکردم ولی واسه دوستی پا پیش نمیزاشتم چون گرفتاریای زیادی داشتم که بیشترش مربوط میشد به مشکلات مالی و دوست دختر داشتنم خرج داشت. تا اینکه تولد مهران شد و همه بچه های صمیمی ای که با هم بودیم خونشون دعوت شده بودیم و از قضا نفیسه هم دعوت بود و تعدادمون با مهران رو هم 10 نفر بودیم که 5 تا پسر بودیم و 5تا دختر که این 4تا دختر دوست دخترای 4تا از رفیقام بودن.البته مهران با یکی از بچه ها نامزد بودن! خیلی زدیم و رقصیدیم و یه دفع دیدیم که مهران اهنگ تایتانیک و گذاشت و گفت هر کی دست دوس دخترش و بگیره و همه با هم برقصن و من و نفیسه هم تنها کسی بودیم که این وسط همراه نداشتیم و بخاطر همین با هم رفتیم وسط که برقصیم.اینم بگم که مهران بعد ها بهم گفت که از عمد اون شب نفیسه رو دعوت کرد تا باهاش ارتباط برقرار کنم. من و نفیسه با هم میرقصیدیم و البته هر دو تامون هنوز با هم انقد راحت نبودیم.وقتی تنم به تنش میخرد یه حس خوبی بهم دست میداد و گرمای تنش و بدجور حس میکردم و مطمئن بودم حتی اگه میبوسیدمش هم چیزی بهم نمیگفت تا اینکه شب ساعت 2 بود که داشتیم میرفتیم خونه که من به نفیسه گفتم بیا میرسونمت و اونم قبول کرد. تو راه حتی یه کلمه هم بغیر از گفتن ادرس خونش حرف نزدیم و فقط گه گداری زیر چشمی نگاهش میکردم دیدم که یه کم حال نداره ولی اهمیت نداده بودم تا اینکه نزدیکای خونش که رسیدیم دیدم حالش خیلی بده رنگ صورتش گچه.ترسیدم و واسه همین سریع بردمش بیمارستان و بستریش کردن و منم به عنوان همراهش موندم چون پدر و مادرش تو تهران نبودن و شهرستان زندگی میکردن. دکتر گفته بود که مسموم شده و مسمومیتشم ناشی از خوردن غذای فاسد بوده و بعدش من رفتم بالای سرش و دیدم پرستار که یه زن حدودا 30 تا 32 ساله بود اومد بهش رسیدگی کنه که گفت بچه دارین؟من دهنم باز مونده بود که کی منو و نفیسه رو با هم زن و شوهر اعلام کرده بود و تازه بچه هم ازمون میخواست! گفتم ایشون زن یا نامزد بنده نیستن و دیدم پرستار گفت حیف شد! گفتم چطور گفت چون هر 2تا تون خیلی خوشگلین واسه همین گفتم اگه بچتون رو ببینم حتما با پری دریایی اشتباه میگیرمش! منو دارین یه لحظه تصورم رفت پیش بچه ی من و نفیسه و انواع چهره ها اومده بود تو ذهنم.تازه نفیسه هم هوشیار بود و اینا رو میشنید ولی من فکر میکردم خوابه ولی پرستار و نمیدونم.نزدیکای ظهر بود که از بیمارستان اومدیم بیرون و نفیسه رو بردم بگردونمش که یه کم سرش هوا بخوره و بعدش دم در خونش که رسیدیم بهش گفتم که اگه مشکلی نداری میام خونت و واست سوپ درست میکنم! اونم گفت زحمت میشه و گفتم این چه حرفیه و خلاصه رفتیم تو خونش و مشغول درست کردن سوپ بودم و اونم تو اتاقش دراز کشیده بود.خونش مثل خودش مرتب و خوشگل بود.مسمومیت نفیسه هم به خاطر خوردن کوکو سبزیه فاسدی بود که یواشکی از یخچال خونه مهران خورده بود که مهران گفتش اون کوکو رو واسه سگش گذاشته بود! خلاصه رفتم تو اتاقش و دیدم هنوز حالش خوبه خوب نشده و منگ میزنه و خودم سوپ و به خوردش دادم و وقتی تموم شد میخواستم برم چون بابام از دیشب تالا دهن منو سرویس کرده بود و اخرشم زنگ زدم به رفیق صمیمیه نفیسه، بهنوش که بیاد مراقب نفیسه باشه.رفتم تو اتاقش که ازش خدافظی کنم که دیدم خوابه و منم رفتم بالای سرش و پیشونیش و ماچ کردم و رفتم که برم دیدم خانوم چشماش و یواش باز کرد و یه لبخندی بهم زد که داشتم دیوونه میشدم ولی اومدم بیرون و رفتم خونه.
5روز بعد سر کلاس دیدمش و البته تو اون مدت چند بار بهش زنگ زدم که مطمئن بشم کاری نداره. دیگه دیدم واقعا بهش علاقه دارم و نمیتونم بیخیالش بشم و توی دانشگاه یه جای خلوت که داشتیم با هم حرف میزدیم ناگهانی لبم و گذاشتم رو لبش و هر 2تامون یه لب چند ثانیه ای از هم دیگه گرفتیم ولی اون بدبخت از تعجب داشت میمرد ولی کاملن مشخص بود که بهش حال داده واسه همین بعد دانشگاه مخشو زدم و پیشنهاد دوستی بهش دادم که اونم قبول کرد و رفتیم با هم پارک و بعد سینما و بعدشم یه رستوران شام خوردیم. یه 2ماهی از رابطمون میگذشت و تو این مدت عاشق نفیسه شده بودم و بیشتر از تمام دوست دخترای سابقم دوستش داشتم و واقعا کنارش احساس راحتی میکردم تا جایی که تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم و اونم درخواستم و قبول کرده بود.یه چند باری هم بعد دانشگاه با هم میرفتیم خونشون و سکس میکردیم و با هم حال میکردیم. بعد از اینکه 5 ماه از رابطمون گذشته بود با هم عقد کردیم و قرار شد به زودی با هم ازدواج کنیم. ولی روزی که نباید میومد اومد و یه روز که خواستم از خونه بیرون برم دیدم یه نفر پشت در وایستاده و تا در و باز کردم و چهره ی اون دختر جوون و دیدم و یعد از چند ثانیه یادم اومد کیه و قضیه رو واسم توضیح داد و رنگم شده بود گچ. طرف ادعا کرده بود از من حامله هستش و از این جور حرفا. من حدود 6 ماه پیش و قبل از اینکه با نفیسه رابطه برقرار کنم تو یه پارتی بودم و برای اولین و اخرین بار مشروب خورده بودم که چون زیاد خورده بودم اتفاقات اون شب رو یه جورایی یادم نمیاد ولی اون شب به گفته اون دختر من با این دختره داشتم سکس میکردم که چون مست بودم انگار حاملش میکنم و اصلن هوش و حواس نداشتم که چه غلطی دارم میکنم.بابام گفته بود میریم ازمایش ژنتیک و ... تا مطمئن شیم این بچه مال منه یا نه.از این قضیه به نفیسه هیچ چی نگفته بودم و دیدیم که درسته و بچه ماله من بوده تا اینکه قضیه رو کامل واسه نفیسه توضیح دادم و اونم که از اول تا اخر حرفام داشت گریه میکرد تا حرفم تموم شد یه کشیده خوابوند تو گوشم که فقط و فقط از روی عشقش به من بود و اینو کامل میشد از چشماش خوند.به نفیسه شبش پیام دادم که باید از هم جدا شیم چون من لیاقتتو ندارم و باید با زنی زندگی کنم که بچه منو حمل میکنه و اون شب نمیدونم چطور گذشت و من و نفیسه هم با اینکه هنوزم بهم علاقه داشتیم از هم جدا شدیم.نفیسه هنوزم دوستم داشت چون میدونست و مطمئن بود اگه اون شب مست نبودم همچین غلطی نمیکردم. بعد از جداییمون از هم دیگه خبری نداشتیم . 2ناه بعد از اون قضیه داشتم کشوهای اتاقمو خالی میکردم که دیدم 2تا کاغذعین هم هستش و که هر دو تاشون مال ازمایش ژنتیک بود ولی اسم من فقط تو یکیش بود و تو یکی دیگه اسم یه نفر دیگه بود.شک کردم و برگه ها رو بردم پیش یه پزشکی و نشونشون دادم و گفته یکیش نشون میده که بچه مال منه و یکی دیگه نشون میده بچه مال یه نفر دیگست.بدجور گیج شده بودم و رفتم پیگیر این قضیه شدم و اخرش فهمیدم این قضیه یه ادعای دروغی بیش نیست و طرف کلاهبردار بوده و با کثیف بازیاش اسم منو تو اون برگه مینویسن و ....!اینم بگم که وضع مالیمون دوباره عالی شده بود و طرفم واسه ما دندون تیز کرده بود.
توی دادگاه دختره حقیقت و گفت و گفت که اصلن اون شب با من سکس نداشته و ...! دختره هم با یکی از همکاراش زندان افتاد و منم خوشحال شده بودم که میتونم دوباره با عشقم نفیسه برگردیم سر زندگیمون.زنگ زدم به گوشیش و دیدم خاموشه و واسه همین چون تابستون بود و رفته بود شهرستانشون منم تصمیم گرفتم که برم پیشش. ولی وقتی رسیدم سر کوچشون سرجام خشک شدم. دیدم سر در خونه نفیسه پارچه سیاه زده و اسم نفیسه نوشته شده بود! همون لحظه پاهام شل شد و افتادم رو زمین و دیدم یکی از در اومد بیرون و دیدم مهران رفیقمه و سریع اومد منو و جمع و جور کرد.سریع منو بردن بیمارستان چون بهم شوک وارد شده بود.بعد از چند روز که حالم خوب شده بود از مهران قضیه رو شنیدم که نفیسه بعد از اینکه از من جدا میشه به خاطر اینکه شدیدا بهم علاقه داشته دوباره افسردگی میگیره و میره زیر نظر پزشک. دقیقا 6روز قبل از اینکه من بخوام بیام شهرستان نفیسه بخاطر فشار روانی ای که به اعصابش میاد سکته مغزی میکنه و 3روز میره تو کما و بعد از 3 روزم....
همه خبر داشتن جز من چون من درگیر دادگاه و ... بودم واسه همین کسی چیزی به من نگفته بود حتی بابا و مامانم. بعد از اون روز من انقد گریه کردم که اشکی واسم نمونده بود و الان 1سال از این ماجرا میگذره و من هنوز لباسی بغیر از مشکی بخاطر عشقم نپوشیدم. دیگه اون پوریای سابق نیستم و زندگی واسم معنایی نداره و فقط هر روز ارزوی مرگ میکنم تا اون دنیا به عشقم برسم.الانم که دارم این خاطره رو مینویسم انقد از چشمام اشک اومده که کیبورد کاملا خیسه. امیدوارم و از ته دلم دعا میکنم و از خدا میخوام که همه به عشقشون برسن و تا ابد کنار عشقشون عاشقانه زندگی کنن ولی این دعا و ارزو برای خودم صدق نمیکنه چون این زندگی برای من یک ساله به پایان رسیده....

نوشته: پوریا

سلام من شبنم هستم 31 سالمه و متاهلم
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دوران مجـــــــردی من اون موقع 22 سالم بود و دانشجوی رشته ی حسابداری دانشگاه آزاد بودم شاید داستانم زیاد سکسی نباشه ولی ارزش خوندن داره
سال 83 من با یکی از آشناهامون که با هم رابطه ی دور فامیلی داشتم دوست شدم
به گفته ی خودش خیلی وقت بود که منو دوست داشت و همیشه چشمش دنبال من بود
بعد از اینکه تو یکی از مراسم ها همدیگرو دیدیم به من شماره داد و دوستیمون شروع شد روزای خوبی رو با هم سپـــــری کردیم
من دانشجوی شهرستان بودم و اون هم تو یکی از شهر های شمالی کشور درس میخوند هر وقت میرفتم تهــــران پیش خانوادم با هم قرار میذاشتم و همدیگرو میدیدم یه دوستی خیلی سالم و پر احساسی داشتیم
چند وقت از دوستیمون گذشت و حس کردم که کاملا بهش وابسته شدم و نمیتونم بدون اون زندگی کنم
روزا با هم تلفنی صحبت می کردیم و شبا تا وقتی که اس ام اس شب بخیر بهم نمیدادیم خوابمون نمیبرد
بعد از یک سال من در مورد رابطه ای که با احسان داشتم با مادرم صحبت کردم و گفتم واقعا از صمیم قلب دوستش دارم و اونم منو دوست داره و این بزرگترین اشتباه من بود
بعد از این که مادرم از رابطه ی ما با خبر شد کم کم رفتارش با من عوض شد رفتار های مادرم برای من تازگی داشت تا حالا مادرمو اینجوری ندیده بودم
من و احسان روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم و خیلی سخت میگذشت برامون
تا اینکه یک روز احسان به من زنگ زد و گفت میخوام با خانوادم بیام خواستگاری وقتی که این خبرو بهم گفت واقعا خوشحال شدم و سر از پا نمیشناختــــــم و فکر می کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم
چند روزی از ماجرا گذشت و احسان بهم زنگ زد و دیدم حالش اصلا خوب نیست با هم قرار گذاشتیم و ظهر رفتم پیشش تا ببینم چی شده
ساعت 3 بود تو یکی از سفره خونه های فرحزاد که پاتوق همیشگیمون بود منتظر احسان بودم دیدم داره از دور میاد
تا حالا اینجوری ندیده بودمش اومد نزدیک تا منو دید گریه کرد معلوم بود که حالش خیــــــلی بده
منم طاقت نیاوردم و گریه کردم یه کم که آروم شدیم با صدای گرفته و بغض آلود بهش گفتم چی شده عشقم چرا انقدر بهم ریخته و پکری هیچ حرفی نزد و گفت فقط میخوام نگاهت کنـــــــــم
تو شرایط سختی بودم نمیدونستم چی شده و احسان هم هیچ حـــــــرفی بهم نمیزد
زل زده بود تو چشام و چشاش پر از اشک شده بود چون قسمش داده بودم نمیتونست گریه کنه
یه ذره که گذشت احسان شروع کرد به حرف زدن و گفت ما هیـــــچ وقت به هم نمیرسیم شبنمم
بغض کرده بودم و گفتم چـــــــــــرا؟!
هزاران سوال توی ذهنم نقش بسته بود نمیدونستم چـــــــــرا بهم نمیرسیم
احسان گفت خانواده های ما از قدیم الایام با هــــــم مشکل داشتن و این مشکل باعث شده که ما به هم نرسیم
بهش گفتم چه مشکلی پیش اومده که خانواده هامون تا حالا هیچ حرفی در مورد این قضیه نزدن بهمون
گفت وقتی که ما خیلی کوچیک بودیم ، برادر بزرگ من عاشق خواهر تو بود ولی خانواده ی تو قبول نکردن و نذاشتن که این دوتا بهم برسن حالا من و تو باید چــــــــوب این لجبازی و غرور خانواده هامون بخوریم
الان اومدم پیشت تا آخــــــرین دیدارو با هم داشته باشیم و خداحافظی کنیم از هــــــم ، وقتی حرفای احسانو شنیدم
زبونم بند اومده بود و دنیا روی سرم خــــــــراب شده بود و کاخ آرزوهام داشت از بین میرفت
تمـــــــام نقشه ها و آرزوهایی رو که برای زندگیم کشیده بودم داشت نقش بر آب میشد بدون هیچ حرف و عکس العملی داشتم به حرفاش گوش میدادم
همیشه وقتی برام صحبت می کرد آرووم میشدم اون روز هم با حرفاش کلی آرومم کرد با هم به این نتیجه رسیدم که دوستی ما هیچ آینده ای نخواهد داشت
وقتی حرفاش تمــــــــوم شد برگشتم با لحن طلبکارانه و عصبی گفتم : ببین عشقم اگه یه روز هم از عمـــــــرم مونده باشه باهات سکس میکنم
نمیخوام آرزو به دل از دنیا برم احســـــــان هم بغض توی گلوش گیر کرده بود برگشت گفت من از خدامه که یه روز تورو تو بغلم بگیرم و باهات عشق بازی کنــــــــــم
چند وقتی از این ماجراها گذشت و احسان با دختر خالش ازدواج کرد و دو سال بعد از ازدواج احسان من هم ازدواج کردم و رفتم سر خونه زندگیم ، همیشه سعی می کردم گذشت ها رو فراموش کنم و به فکر آینده باشم
همسرمو خیلی دوست داشتم ولی هیچ وقت نمیتونستم احسانو فراموش کنم
دورا دور از هم خبر داشتیم تا اینکه یه روز احسان بهم زنگ زد و گفت شبنم میخوام ببینمت
خیلی خوشحال شده بودم ولی نمیتونستم به شوهرم خیانت کنم و از اعتمادی که بهم داشت سوء استفاده کنم
بعد از چند روز کلنجار رفتن تصمیم گرفتم برم پیش احسان تا همدیگرو ببینیم
قرار گذاشتیم تو پاتوق همیشگیمون تو فرحــــــــزاد
وقتی از ماشینم پیاده شدم دیدم یکی از پشت ســــــــر بهم سلام داد
تا صداشو شنیدم فهمیدم احسانه ، با یه شوق خاص برگشتم دیدم یه مــــــــرد خوش هیکل و خوشتیپ رو به روم ایستاده نتونستم جلوی خودمو بگیرم بی اراده بغلش کردم و گریه کردم جماعت داشتن مارو نگاه می کردن احسان بهم گفت عشقم آروم باش بیا بریم تو که کلی حـــــــــرف ناگفته داریم
رفتیم تو سفره خونه نشستیم و کلی با هم حرف زدیم و از زندگیمون برای هم تعریف کردیم احسان زندگی خوبی برای خودش درست کرده بود ولی اونم مثل من نتونسته بود گذشته رو فراموش کنه
بهم گفت یه دختر 6 ماه داره و اسمشو گذاشته شبنم
این حرفش خیلی آروم ترم کرد همون لحظه بهش گفتم منم تصمیم گرفته بودم که هر وقت بچه دار شدم اسم پسرمو بذارم احسان تا وجــــــــودتو هر لحظه در کنارم حس کنم
روز قشنگی بود و کلی تو روحیه جفتمون تاثیز گذاشته بود آخر سر وقتی که می خواستیم خداحافظی کنیم بهش گفتم من هنوز پــــــای حرفم هستم و دوست دارم یه روز با هــــــــم سکس کنیم
تا این حرفو زدم احسان یه لبخند ملیح زد و گفت هـــــــــــــر وقت دوست داشتی بهم بگو تا باهم عشق بازی کنیم
تصمیم گرفتیم که چند روز بعد تو دفتر احسان همدیگرو ببینیم
روز موعود فرا رسید و من صبح ساعت 10 رفتم سمت میدان ونک که برم دفتر احسان
وقتی رسیدم پایین برج باهاش تماس گرفتم و اومد پایین تا با هم بریم ، دستمو گرفت و خیلی محترمانه سوار آسانسورم کرد نمیتونستم خودمو کنترل کنم دوست داشتم تو همون آسانسور لباشو از جا بکنم
وارد دفتر شدیم و نشستم احسان برام آبمیوه آورد ، وقتی آبمیوه رو داد بهم بهش گفتم دوست دارم مثل قدیما دوتایی با هم بخوریمش اونم گفت باشه
یه کم از آبمیو خوردم و رژ لبم روی لیوان موند و احسان با لباش رژمو پاک کرد ، آبمیو که تموم شد احسان دستشو انداخت دوره گردنم و گفت تو عشــــــــق ابدی هستی و خواهی بود وقتی اینجوری حرف میزد بعض کردم و میخواستم گریه کنم تا دید من بغض کردم لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به مکیدن لبام ، خیلی آروم و پر احساس از ذره ذره وجودم می مکید و این بوسه های پر احساس و عاشقانش داشت منو از خود بی خود می کرد
اختیارم دست خودم نبود کاملا تسلیم عشقم شده بودم و اونم داشت همینجوری لبامو می خورد بعد از اینکه لبامو خورد آروووم اومد به سمت گردنم و شروع کرد به لیس زدن و میک زدن منم مثل کسایی که بار اولشونه دارن سکس میکنن آروم آروم ناله می کردم احساس مانتومو از تنم در آورد و از روی تی شرت شروع کرد به مالیدن سینه هام و با یه خنده ی شیطنت آمیز گفت چقــــد بزرگ شدن نمیدونستم چی باید بگم حالم خیلی بد بود آروم بهش گفتم ماله خودته خیلی وقت منتظر چنین روزی بودن ، انقد بخورشون تا سیر بشن
تی شرتمو از تنم در آورد و سوتینمو از پشت باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام ، داشتم از هووش می رفتم
در حین خوردن سینه هام دستشو گذاشت لای پـــــام و دید شلوارم نم دار شده گفت بـــــــرای کی خودتو اینجوری خیس کردی منم بدون معطلی گفتم برای عشقم ، احسان طاقت نیاورد و شلوارمو در آورد و آروم آروم با دستش کس خیسمو میمالید واقعا حس خووبی بود تا حالا اینجوری تحریک نشده بودم احسان که دید خیلی ناله میکنم شروع کرد به خوردن لبام و من دستمو کردم تو شلوارش دیدم کیرش مث سنگ سفت شده تقریبا هم سایز کیر همسرم بود به نظر سرش یه کم بزرگ تر بود بهش گفتم احسان میخوام بخورمش اونم بهم گفت بخور عزیزم همش ماله خودته ، شروع کردم به مکیدن کیری که سالها آرزو داشتم ماله من باشه
با تمام وجود میخوردم و لیسش میزدم و بعضی وقتا آروم با دندونم می کشیدم روش هر وقت این حرکتو انجام میدادم احساس آروم زیر لب ناله می کرد ، یه کم که خوردم احسان بهم گفت می خوام لیست بزنم و شروع کرد به لیس زدن بدنم و از بالا تا پایین و آخــــــــر سر رفت سراغ کسم اوول آروم با زبون کشید روش و با لبه هاشو بازی کرد چوچولمو با زبونش می گرفت و میک میزد و میگفت تو باید مــــــــال من میشدی اینجوری که میگفت تنم می لرزید و بغض می کردم
آروم زبونشو می کرد تو کسم و قربون صدقه میرفت می گفت تو بهترینی عشقم
وقتی که لیس زدنش تموم شد اومد بغلم کرد و سرمو گذاشتم رو سینه ش شروع کردم به اشک ریختن وقتی احسان دید دارم گریه می کنم اونم شروع کرد به گریه کردم و با دستاش اشکامو پاک می کرد
بهش گفتم احسان میخوام کیرتو تو وجـــــــــودم حس کنم اونم بی درنگ شروع کرد به قربون صدقه رفتن و می گفت من تمام وجودم در اختیار توئه و نمیخوام این فرصتو از دست بدم
کیرشو آروم می مالید به کسم هر دفعه که می مالید من دیونه تر می شدم و شهوتی که تو وجودم بود فوران می کرد
یواش یواش داشت کیرشو می کرد توووووو کسم و من هم داشتم از حال می رفتم
چند لحظه بعد با یه فشار سرشو کرد تو و منو دیونه تر کرد کسم خیس خیس شده بود و دمای بدنم رفته بود بالا
نمیدونستم دارم لذت می برم یا درد می کشم ،احسان لباشو گذاشت رو لبام و آروم کیرشو کرد توووو تا که رفت تو من شروع کردم به ناله کردن ناله هام احسانو شهوتی تر می کرد و از خود بی خود میشد پشت سر هم تلمبه میزد و لبامو می مکید
چند لحظه بعد احسان بهم گفت عشقم آبم داره میاد کجا بریزم وقتی بهم گفت میخواد بیاد من هم احساس کردم که میخوام ارضا شم و گفتم می خوام تمام آبتو بخورم تا اینو شنید در آورد و کیرشو نزدیک دهنم کرد و تمام آبشو ریخت تو دهنم آبی که از صد تا عسل شیرین تر بود
وقتی داشتم آب احسانو میخوردم و با کیر قشنگش بازی می کردم احسان دستشو نزدیک کسم کرد و تا دستش بهم خورد منم ارضا شدم
لحظه های قشنگی بود و هیچ وقت فراموش نمیکنم بعد از سکس قرار گذاشتیم که دیگه با هم سکس نکنیم و تمام فکرمونو معطوف زندگیمون کنیم و هیچ وقت از سکسی که با هم کردیم عذاب وجدان نداشتیم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه

زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم و اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
زندگی را با همین غمها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم ..

نوشته: شبنم

حتی قدرت بلند شدن هم ندارم تمام بدنم سست شده با کلی زحمت از روی تخت خودمو جمع جور میکنم لبه تخت میشینم پاکت سیگارمو برمیدارم نخ اخرو درمیارم این لعنتی هم تموم شد سیگارمو به یاد دود سیگاری که توی موهام فوت میکرد روشن میکنم حتی موقع سیگار کشیدنم اون خاطرات لعنتی رهام نمیکنه روی سرامیکهای سرد کف اتاق دراز میکشم چشامو میبندم یه پک به سیگارم میزنم اره معشوقم شده روزا و شبا باهاش عشق بازی میکنم دستم به سمت کسم میلغزه و پایین میره توی رویاهام خاطرات سکسمو با کابی مرور میکنم حتی فکرشم وسط پاهامو خیس میکنه انگشتمو توی سوراخم میکنم لزج شده با دست چپم سینه هامو چنگ میزنم دارم لذت میبرم لبامو گاز میگیرم و تنها چیزی که میخوام کیر کابی که واسه یه بار هم که شده بیاد و حس زنانگی منو ارضا کنه چقدر خوب این کارو میکرد.... اره میکرد اما دیگه نیستش اشک از گوشه چشمم جاری میشه و یادم میره که حتی تا چند لحظه پیش دلم چی میخواست صدای زنگ منو به خودم میاره دستمو از شرتم بیرون میکشم و لباس خواب تور سفیدمو روی شونه هام میندازم و گره میزنم کی میتونست باشه جز امیر سام درو باز کردم منتظر بودم تا بیاد سلام فرشته کوچولو " امیرسام بده اون نایلکسو " صبر کن چرا عجله داری " سیگارمو در میارم دوباره اتیش میکنم دستمو گرفت منو به خودش چسبوند " لولیتا داری با خودت چه کار میکنی دختر "ولم کن لعنتی تو دیگه دوباره شروع نکن میخوام توخودم باشم میشه ولم کنی به حال خودم " نه که نمیشه تو داری خودتو داغون میکنی اون عوضی ارزش این همه عشقو نداره " به سمتش برگشتم از عصبانیت چشام قرمز شده بود تو صورتش نگاه کردمو منو به خودش نزدیک کرد لباشو روی لبام گذاشت " ولم کن سام نکن تو رو خدا ولم کن روی همون سرامیکای سرد کف اتاق که کلی باهاش خاطره داشتم... دویدم به سمت اتاقم گوشه اتاق نشستم و زانوهامو بغل کردم حتی دیگه اشکی هم واسه ریختن نداشتم تمام بغض هامو با سیگارو ویسکی سرکوب کرده بودم " سام وارد اتاق شد جلوم وایساده بود فقط پاهاشو میدیم که داشت به سمتم می اومد جلوی پاهام نشست دستمو گرفت اون تنها کسی بود که حتی توی بدترین لحظه ها هم کنارم بود اما هیچ وقت حتی فکر عشق بازی با اون هم به سرم نزده بود اونم با کی با سام هم بازی دوران بچگیم تو افکارم غرق بودم که گرمی بوسش روی دستام منو به خودم اورد " لولیتا میدونی چه روزای به من میگذره وقتی میبینم داری خورد میشی نمیتونم بشینم نگاه کنم خودتو نابود کنی تو رو خدا واسه یه بارم که شده تو چشام نگاه کن بزار ببینم منو هم اندازه اون عوضی دوس داری حتی یه ذره هم تو زندگیت جایی ندارم صداش به بغض تبدیل شده بود سرمو بالا گرفتم تو چشاش خیره شدم سرشو برگردوند نمیخواست چشای خیسشو ببینم دستمو سمت صورتش بردم گرم بود بعد مدتها گرمای صورت یه مردو داشتم حس میکردم انگشتمو روی لبش گذاشتم و چشامو بستم بوسه ای به انگشتم زد دستش روی پاهام میلغزید بالا اومد و گره لباسمو باز کرد تور سفید از روی شونه هام روی زمین افتاد تنها چیزی که تنم بود یه شرت لامبادا تور سفید بود که واسه عشق بازی با خودم پوشیده بودم و همیشه جلو ایینه با سیگارم عشق بازی میکردم اما الان تو دستای سام بودم دیگه خبری از کابی نبود اون لعنتی الانم از افکارم گورشو گم نمیکرد چشامو باز کردم سام به بدنم خیره شده بود و فقط نگاه میکرد پاهامو جمع کردمو گفتم چیه تا حالا ندیدی "دستمو گرفت بلندم کرد گفت دیدم اما تو رو نه هیچ وقت چون بهم این اجازه رو نمیدادی " منو به دیوار چسبوند و لباشو روی لبام قفل کرد لبامو میخورد و دستشو روی سینم گذاشتم بود با نک سینه هام بازی میکرد "اخ .... سام "جونم زبونش روی گردنم میلغزه و پایین میره به سینه هام رسید سینه مو توی دهنش میکنه شهوت داره دیونم میکنه دستم توی موهاشه و سرشو به سینه هام فشار میدم دستشو توی شرتم میکنه بین پاهام خیس شده سرشو از روی سینم برمیداره و جلوی پام زانو میزنه انگشتشو از شرتم بیرون میکشه به خیسی دستش نگاه میکنه لبامو گاز میگیرم " شرتمو پایین میکشه و خیره به کسم میشه " سام میخوام دراز بکشم " جونم بیا خودم میخوابونمت روی تخت بغلم کرد و روی تخت گذاشتم پاهامو باز کرد و یه بالش زیر کمرم گذاشت با دستش لای کسمو باز کرد و زبونشو روی کسم کشید" آه ه ه ه ه سام بخورش ..... لباشو روی کسم میکشه و میخوره ابمو روی لباش میریزم "با لبای که طعم کس خودمو میده به سمت لبام میاد و با هم طعم کسمو میچشیم " دیوونه تو نمیخوای لباساتو دربیاری دکمه های پیرهنشو باز کردمو از تنش بیرون کشیدم حالا کمربندشو باز کردم سفتی کیرشو زیر دستم حس میکردم شلوار جینشو از تنش دراورد فقط یه شرت تنش بود که شق شدن کیرشو واضح نشون میداد دستمو روی بدنش میکشیدم عضلاتش زیر انگشتم حس میکردم بدن برنزه و سکسی سام منو شهوتی کرده بود شهوت از تو چشام بیرون میزد از تخت پایین پریدم لبه تخت نشوندمش و شرتشو از پاهاش بیرون کشیدم و چی میدیدم یه کیر کلفت نمیدونستم دارم چیکار میکنم زبونم روی کیرش غلط میدادم کیرشو هل دادم توی دهنم اب دهنمو روی کیرش ریختم خیس شدنش باعث شد منقبض شدنش رو حس کنم دستمو گرفت و محکم روی تخت منو انداخت دوباره پاهامو باز کرد و شروع کرد به خوردن کسم " الان فقط یه کیر بزرگ جلوم بود که میخواستم بره تو وجودم "سام میخوامش من اون کیرتو میخوام بکنش تو کسم " کیرشو روی کسم گذاشت لای کسم بالا پایین میکرد دستمو دور کمرش حلقه کردمو سمت خودم کشیدمش کیرش توی کسم رفت آخ خ خ خ خ کسم لبامو روی لباش قفل کردم لبامو میخوردو توی کس داغم تلمبه میزد کسم از هم باز شده بود اب کسم روی کیرش میریخت ار کنار کسم بیرون زده بود کیرشو بیرون کشید و منو به پشت خوابوند پاهامو بهم چسبوند و از پشت تو کسم کرد کسم تنگ تر شده بود و دردم میاومد دستامو محکم گرفته بود و تلمبه میزد .......... آبشو لای کسم خالی کرد .....

نوشته: لولیتا

سلام اسم من مهدی ومی خوام سومین سکسی ام رابراتون تعریف کنم.داستان از اونجاشروع میشه که یک روز تنها دوست صمیمی ام که اسمش رضا من رابرای شام دعوت میکنه بیرون اون میدونه که من یه دوست دختر دارم وتابه حال اون رادیده اسمش رویا است من خیلی به اون علاقه مندم وتابه حال دوبار بااون سکس داشتم اون هم مرا دوست داره ما خیلی به هم وابسته ایم به طوری که اگه روزی به اون پیام ندم انگار می خوام بمیرم به هرحال با خواهش رضا قرار شد ساعت هشت شب بیاییم سرقرارمن خیلی به خودم رسیدم وخودم راخوشتیپ کردم راستی این راهم بگم رضا ادم حسودی هست و خیلی دوست داره رابطه ی من ورویا به هم بخوره دلیلش هم اینکه خودش نمی تونه دوست پیدا کنه شب سرنوشت فرا رسید رفتم کنار پل خواجو دیدم که رضا با یه دختره نشسته انگار منتظر منه کمی که نزدیک شدم فکرکردم خواهر رضا است سلام کردم دستشو دراز کرد بهش دست دادم رضا را به یه بهونه ای کشوندمش کنارگفتم قرار بود امشب خودمان دوتا حال کنیم چرا پس مزاحم اوردی گفت اسمش پرند است تازه به هم دوست شدیم می خواستم غافلگیرت کنم گفتم به هرحال اون شب گذشت ولی نفهمیدم که چرا رضا به بهونه های مختلف دوسه بارمن وپرند را تنها گذاشت فرداشب چندتا اس ام اس به رویا دادم ولی جوابم رانداد بهش تماس گرفتم ولی اشغال می کرد کم کم نگران شدم دیدم یه پیام از رویا برام اومده که نوشته یه سری به ایمیلت بزن توایمیلم دیدم که رویا یه ایمیل برام زده اون راباز کردم دیدم عکس هایی از من و پرند فرستاده به علاوه ی نامه ای که خیلی احساسی بود وسرشاراز نفرین ولعنت واقعیت

تا لب خورد تو کلم صمیمی ترین دوست پسرم کسی که ازبچه گی باهم بودیم به من خیانت کرد یه پیام به رضا دادم که پراز فهش بود وتهدیدش کردم که واقعیت را به رویا بگه وگرنه می کشمش فردای اون روز پدر ومادرم رفتند مسافرت دیگه زده بدم به سیم اخر به خودم گفتم یا واقعیت رابه رویا می فهمانم یا خودکشی می کنم میدونستم ساعت 5 رویا از کلاس کاراته برمی گرده برای همین ماشین بابا رابرداشتم و رفتم دم کلاس رویا وقتی که تعطیل شد براش بوق زدم ولی جوابم را نداد یه کم خایه مالی و قسمش دادم تا سوار ماشین شد. گفتم رویا تو خودت می دونی که من تورا بیشتراز همه دخترا دوست دارم به خدا این پاپوش رضا است توکه خودت میدونی اون حسودی می کنه به رابطمون گفت خودت خری بزن بغل می خوام پیاده شم گفتم به خدا اگه ترکم کنی خودکشی می کنم گفت خیلی دوست دارم ببینم مردنتا. گفتم بیا خونه ی ما که نشونت بدم می خوام بهت نشون بدم که چه قدر به تو وابستم نفهمیدم چی شدکه قبول کرد بردمش توی اشپزخونه خیلی ترسیده بودم راستش جازده بودم اما میدونستم این اخرین فرصت برای اینه که صداقتم را به رویا نشون بدم یه دفعه فکراحمقانه ای به سرم زد بی هوا چاقو راگذاشتم روی دستم و دستم رابریدم خون زد بیرون رویا بادیدن این صحنه فریاد کشید وگفت بسه توراخدا فهمیدم عزیزم حق با تو هست سریع داوی ضدعفونی به دستم زدم و زخم دستم را با پارچه بستم و روی تخت دراز کشیدم و رویا اوم کنارم خوابید بهش گفتم دیدی خوشگلم زندگی بی تو برام معنی مرگ رامیده اروم لبش رارولبم گذاشت و گفت میدونستم فقط می خواستم امتحانت کنم من خودم به رضا گفتم فقط می خواستم بیبینم جه قدر دوستم داری اروم لبش را خوردم و گفتم من نمره ی 20 راگرفتم حالا جایزم چیه زود لخت شد وگفت این کون و این کوس امشب در اختیار تو هست گفتم تو دیوونه ای دختر و بعد محکم گرفتمش و بغلش کردم وزبونم را دور گوشش تابوندم وفقطلب می گرفتم بعد رفتم سوراغ سینه هاش با یه دست سینش را می مالوندم با یه دست کسش را اه واوهش بالا رفت اروم توگوشش گفتم عزیزم هنوز شروع نکردم که بعد کسش راتوف زدم وشروع به خوردنش کردم خیلی حشری شده بود داشت میمرد گفت بسه حالا توبت منه کیرم راگرفت وکرد تو دهنش خیلی ماهرتر از دفعه ی قبل ساک می زد بعداز 10 دقیقه اروم کردم توکسش خیلی بااحساس ودقت گفتم درد داره گفت نه لذت داره گفتم پس خودت خواستی با حرکات وحشیانه شروع کردم کسش را بگام این قدر بد می کردم تو ودر می اوردم که گفت غلطکردم هر لحظه ای که میگذشت با فشار تاته می کردم توکسش و در میاوردم دیگه به جای اه گفتن شروع به دادزدن کرد دستم راگذاشتم روی دهنش و این قدر کردم توش که تا 25 دقیقه بعد ابم اوم وبعد افتادم روتخت گفتم ای دختره ی شیطون سزای کار تو همینه دیدم بهم جواب نمی ده نگاهش کردم دیدم داره گریه می کنه گفتم چی شده عزیزم چرا گریه می کنی گفت خیلی بد تلمبه زدی اخه ادم عاقل اگه کس امریکایی گیر اوردی که می خوای وحشیانه بکنیش سری سرش را گذاشتم روی پاهام واشکای زیباش راپاک کردم گفتم حقته گه دیگه من رااین طور عزاب ندی اون شب خیلی بهم خوش گذشت ومن زنگ زدم که رضا هم بیاد من از اون به خاطر پیامم معذرت خواستم واون هم همینطور وما اون شب شادی و رقص و خنده کردیم ودیگه رویا خانوم قول داد این کارها رانکند ومن ورویا 3 سالی هست که باهم ازدواج کردیم وحاصلشم یک پسر گله که دو سالشه
باتشکر از دوستانی که من را تحمل کردند وجون مادرتون نظر بزارید چون حتما می بینم

نوشته: مهدی

سلام خدمت تمام دوستان عزیز
من اسمم مهرداده حدود 17 سال سن
روزهای جوونی بود دوروبرم پر بود از دوستایی ک همه جور دوست دختری داشتن
منم خیلی دوست داشتم منم دوست دخترداشتم فهمیدم ک میتونم ب وسیله ی چت یه دختریو برای خودم جورکنم
دیگه همه ی زندگیم شده بود چت. صبح چت ظهرچت شب چت
ولی ی مشکلی داشتم
زبون
زبون نداشتم یعنی نمیدونستم چجوری باید با یک دختر حرف بزنم
بالاخره وجود شبانه روزیه من توچت روم باعث شده کلی از بچهای چت روم رو بشناسم و باهاشون دردودل کنم
ی روز با ی دختری آشناشدم ک باهام خیلی راحت حرف میزد احساس میکردم چندساله میشناسمش
هرکاری میکردم باهام دوست بشه نمیشد و باهام ی رابطه ی خواهر و برادری داشت
بالخره هرطور شده شمارشو از کس دیگه ای گیر آوردمو بهش زنگ زدم
دیگه تقریبا رابطمون تلفنی شده بودو کمتر چت روم میرفتیم
هی از من اصرار دوستی و از اون مخالفت
به بهونه های مختلف میدیدمش
اونم میدونست ک برای دیدنش همش به بهونه میارم ولی بازم میومد ببینمش
تو شهر کلی باهاش خاطره داشتم
بدجوری ب هم وابسته شده بودیم
جوری ک اگه نیم ساعت ب هم اس نمیدادیم دیونه میشدیم
حدود شیش ماه از آشناییمون میگذشت ک بالاخره تونستم راضیش کنم بجای کلمه ی آبجی همسرم خطابش کنم
خیلی به هم اعتماد داشتیم ب قدری ک هم اون من شماره ی خونمونو بهش داده بودم و هم اون شماره ی خونه ی مادر بزرگشو
(آخه خونه ی مادر بزرگش اینا زندگی میکردن)
پدرش ب خاطر مریضی ای ک داشنه بود حدود ده سال چیش از دنیا رفته بود و پدربزرگ و مادر بزرگ چیری داشت ک مامانش برای مراقبت از ائنا ب خونه ی اونارفته بود و خلاصه اونجا زندگی میردن
اونسالی ک باهم آشنا شده بودیم کنکور داشت و برای درس خوندن تنهایی میریفت تو خونه ی خودشون تا درس بخونه
گذشت و گذشت تا ی روزی آدرس و شماره ی خونه ی خودشونم بهم داد
دیگه همو زنو شوهر میدونستیم روزی حدود 300 تا اس به هم میدادیم و حدودا دوساعت روزی با تلفن باهم حرف میزدیم
ی روز همینتوری بادوچرخه داشتنم تو خیابونا میچرخیدم ک به خودم گفتم بزار برم خونشونو ببینم رفته دمه خونشون و بهش زنگ زدم و بهش گفتم همسرم اگه بدونی الان دمه درتونم چ کار میکنی گفت دعوتت میکنم بیای تو
باورم نمیشد
اون ی دختر کاملا مذهبی بود اعتقاداتش خیلی بالا بود
با کلی اصرار اونشب اون رفتم تو خونشون
من بودمو اون تنهای تنها
برای اولین بار بود با هم اینطوری خلوت کرده بودیم
وقتم تو حیاطشونو همون جا تو حیاط کلی باهم حرف زدیم. بعد از حدود نیم ساعت برگشتم خونه بازم چند روزی گشت و خیلی بیقرار بودیم همو ببینیم. ی روز بهم گفت نمیشه راحت بیام و باهم مدت طولانی ای حرف بزنیم دوباره دعوتم کرد ک برم خونشون منم ک از خداخواسته رفتم ولی قبل از رفتنتم از قول گرفته یود ک این دفعه برم تو هال و بشینیم رو مبلا باهم حرف بزنیم.
منم رفتم اونروزم بعد از گذشتن حدود سه ساعت باهم بودن تموم شد
ما تو این مدت حتی بهش دست نمیزدم . ی روز خواب دیدم دارم دستاشو میبوسم. خیلی دوست داشتم لمسش کنم ولی میدونستم اون دختر مذهبی هستش برای این ک درخواستم خیلی ناراحتش نکنه بهش گفتم دست کش دستش کنه تا من دستشو از روی دست کش لمس کنم اونم قبول کرد
ی مدتی روزامونو میگزروندیم تا این ک بالاخره ی روز موقعیت جور شد برم خونشون دوتایی تنها باشیم
رفتم ولی چون کار داشتمو باِد زود برمیگشتم تو حیاط نشستیم و دتش دست کش کرد
وااااای داشتم از استرس میمردم اولین باربود ک داشتم دستمو نزدیک یک دختر میکردم
ی دفعه ب خودمم اومدم دیدم دستم تو دستشه دستشو محکم فار دادم معلوم بود اون مدوست داشته منو لمس منه چون اونم دستامو محکم فشار میداد
بعش دسته همو ول کردیمو اونم دست کشو درآورد از دستش و باهم حرف میزدیم بهش یدفعه دیدم بدون دست کش داره دستمو لمس میکنه انگار قلبو داشتن از بدنم جدامیکردن وای ک چقدر دستاش گرم بود
هنوزم ک هنوزه وقتی یاد اون روز میوفتم قلبم درد میگیره بخاطر همین اسم داتانو گذاشتم روزای حسرت
اونروزم گزشتو کم کم رفتو آمد من تو اون خونه زیاد شده بود .هفته ای سه بار ک هربار تقریبا چهار ساعت طول میکشد
اون برای من ی ساعت خریده بود و منم ی ساعت برای اون خیلی به هم وابسته بودیم
ی جورایی دیگه به هم دست میزدیم همو بیس میکردیم . برامون خیلی عادی شده بود
بالاخره روز کنکوراون رسید رفته بود سر جلسه
مکان امتحانش خیلی آز خونه ی ما دور بود.ضبح ساعت هشت از خونمون راه افتادم و حدود نهو نیم رسیدم محل برگزازی آزمون.
از نه و نیم تا یازدهو نیم از کنکورش تموم بشه براش کلی دعا کردمو صلوات فرستادم
بالاخره تموم شد و اومد پیشم. خیلی معمولی انگار ک واقعا زنوشوهر بودیم دستشو گرفتمو از اونجا تا خونه ی داداشش ک حدود سه کیلومتر بود پیاده رفتیم. توراه مثل زنوشوهرای واقعی ّهم چسبیده بود دستشو دوردستم حلقه کرده بود و راه میرفتیم.
بالاخره رسیدیم دمه خونه ی داداشش . ی خونه ی آپارتمانی. جلوی دمه دره خونه ی داداشش وایساده بودیم و حرف میزدیم . خیلی جای خلوتی بود
خیلی عاشقانه همونگاه میکردیم . وسط کوچه بغلش کردمو همو بغل کردیم
. راهیش کردم خونه ی داداشش .وب خودمم برگشتم خونه .
بعد تقریبا نه ماه گذشتن از روز آشناییمون ماه رمضان اومد. ب مامانو بابا گفته بودم ک ماه رمضون هر روز بادوستام میرم حرم چون هم خونجا همش زیر کولریم و هم با دوستامم زودتر زمان میگزره
همه یاین حرفارو الکی ب مامان اینا گفته بودم . حدود ده روز اول ماه رمضون رو میرمفتم پیش عشقم تو اون خونه تنها بودیم
واقعا احساس زنو شوهرارو داشتیم هر روز از صبح زود باهم تو ی خونه بودیم تا آخر غروب
روز دوازهم ماه رمضون تولدش بود. چندتا دوست هم داشتیم ک شرایط مارو داشتن(چندتا از دوتای من با دوستای اون دوست بودن)
روز تولدش دوباره از صبح تا شب اونجا بودیم
براش ی ی مجسمهن ب عنوان کادو گرفته بودم
ساعت نزدیکای 4 بود ک یدفعه دیدیم مامانش اومد بینمون
اضلا نفهمیدیم چی شد . سه تا پسر تو خونه ش بودن با سه تا دختر
هرکس دیگه ای جای مامانش بود یا سکته میکرد یا ب پلیس خبر میداد.تا اومد تو مامانش رنگ هممون پرید
خیلی ترسیده بودیم.یدفعه عشق من بلند شد با اون صدای پراز ترسو ارترسش ب مامانش گفت این پسره شوهر سیمه است اون شوهر کوثره و اونیکی شوهر فلانی
ما همه از این حرفش ضایش خندمون گرفته بود اما ترسمون بیشتر بود
مامانش بهمون هیچی نگفنو از خونه رفت بیرون و ب دخترش ک همون عشق من باشه زنگ شد و گفت اینجوری جوا ب اعتمادمو دادی؟ اینجوری دختر منی؟اینجوری جواب مادر بودنمو میدی؟
تو اون جمع هر کسی خودشو مقصر این اتفاق میدونست
دخترا رفته بودن و از مامانش معذرت خواهی کردن و میگفتن ک توروخدا ببخشید میگفتن فقط ده دیقه بود پسرا اومده بودن و بالاخره مامانش رضایت داد ک اونشبو برن خوش بگذرون
برگشتن خونه و باحضور ما جسن تولودو برگذار کردنو منم کادوی عشقمو بهش دادم
تواون لحظه عشقم ی کاری کرد ک بابت اون کار نمیدونستم باید خجالت بکشمو یا ب خودمو عشقم افتخار کنم
اون جلوی همه دستمو تو دتش گرفتو و در حالی ک همه با تعجب بهمون نگاه میکردن دستمو بوسید
منم جلوی همه بغلش کردمو پیشونیشو بو کردم
موقع افطار شد و غذاییهای ک سفارش داده بودیم رو برامون آوردن و شیش هفت نفره شاممونو خوردیمو رفتیم
بعد از اون اتفاق خیلی بد مامان عشقم خیلی بهش گیر داد دیگه خونه رفتن تنهایی تعطیل شد دیگه خلوت کردن منو عشقم دوتایی تو خونشون تموم شد و الان ک دارم اینارو مینویسم حدودا یک ساله ک دیگه نرفتم خونشون
بعد ازاون اتفاقا خیلی ب خاطراتم باهاش فکر میکردم وقتی ک باهاش رفتم سر خاک باباش وقتی ک دوه روز قبل از تولدش رفتیم بازار و برای هم ی جفت حلقه ی استیل ست خریدیم ب اون ساعتی ک براش خریده بودم
بعد اون چندوقت گذشتو مامانش خیلی شکاک شده بود نمیدونم از کجا ولی فهمیده بود اون ساعتو من برای عشقم خریدم بدون این ک عشقم بفهمه اون ساعتو انداخت رفت و بعد از مدتی برای عشقم ی ساعت دیگه خرید
پیش خودش فکر کرده بود ک رابطه ی دخترش با من تموم شده و با این کاراش دخترش راحتر منو فراموش میکنه

عشقم از من دوسال بزرگ تر بود . ی روز برای این ک ی درسیو بهش یاد بدم بدون هماهنگی دانشگاه رفتم دانشگاهشون
نشستیم تو ی اتاق و داشتم بهش درسرو یاد میدادم ک یدفعه دیدیم حراست دانشگاه اومد تو و گفت شما چ نسبتی باهم داری من ک خشکم زده بود عشقم گفت اومدیم بهم درس یاد بده خیلی ترسیده بودیم خدا رو شکر خیلی بهمون گیر ندادنو فقط اونروزو از دانشگاه بیرونمون کردن
تو همه ی کافی شاپ های شهر باهاش خاطره دارم
رابطون یکم کم رنگ تر از قبل شده بود ولی ن خیلی و همینطور ب زندگی بااون ادامه دادم و الان ک دارم باهاش زندگی میکنم هم همو همسرم خطاب میکنیم
الان تقریبا دو ساله ک باهمیم و من ی چیزای در موردش ب خانوادم کفتم
ولی برای رسین ما دوتا به هم خیلی مشکل سر راه داریم
الانم دارم حسرت اون روزای باهم بودنمونو میکشم

اگه از این داستان واقعی خوشتون اومده و دوست دارین ادامشم ک هم توش جزیی تر درمورد رابطم باهش مینویسم و در باره ی مشکلاتمونه بنویسم تو نظراتون بهم بگید تا قسمت دومشم براتون بنویسم
ببخشید ک طولانی شد

نوشته: مهرداد

سلام به همه ی دوستان شهوانی
میلادم 23 ساله
این داستان اولین و اخرین داستانیه که میخوام بزارم واستون...
ببخشید داستانم یه خورده طولانیه...
من سفره خونه دارم داستان از جایی شروع شد که اردیبهشت ماه 1391 شب ساعت 9 بود دوستم معین با دوس دخترشو یه خانم خوش هیکل که یه بچه هم همراشون بود اومدن اونجا نشستنو قلیون با یه سرویس چایی سفارش دادن منم رو یه تخت جدا نشسته بودمو داشتم قلیون میکشیدم
معین صدام کرد پا شدم رفتم بهشون سلام کردم واقعا اون کسی که همراهشون بود تصویر دختری بود که تو ذهنم همیشه تجسمش میکردم واقعا چهره زیباو چشمای گیرایی داشت وقتی خواستم بهش سلام کنم نگاهمون واسه یه لحظه تو هم گره خورد من که خواستم ضایع نشم سرمو انداختم پایین کنارشون نشستم فقط دنباله بهونه بودم که بتونم از این اتشی که به جونم با نگاهش انداخته بود فرار کنم...
اما دیگه دیر شده بود همون یه لحظه منو تو اتیشی سوزوند که حاضر نبودم با 100 تا بهشت عوض کنم تو همین فکرا بودم یکی از مشتریام پا شد هزینه سرویسی که سفارش داده بودو حساب کنه با یه عذر خواهی پا شدم رفتم بنده خدا حساب کردو رفت من دیگه برنگشتم کنار بچه ها!
10 دقیقه گذشت معین اومد تو اشپز خونه گفت میلاد چرا نمیای؟؟
گفتم میبینی که شلوغه کار دارم گفت دیوونه فکر کنم فرشته ازت خوشش اومده منم فرصت ندادم به معین گفتم منم ازش خوشم اومده
دیدم معین حالش کلا عوض شد گفت فقط یه مشکل داریم این وسط گفتم چه مشکلی گفت هیچی! گفتم تو رو خدا بگو گفت فرشته شوهر داره...
ای لعنت به این روزگار...
لعنت به تصویری که تو ذهن من بود...
به معین گفتم دیگه لزومی نداره من بیام
معینم زیاد پیله نشد برگشت کنار بچه ها تا وقتی اونجا بودن یه لحظه هم بیرون نرفتم.
تا اینکه دیدم دارن میان جلو خداحافظی کنن اما باز همون نگاه باز همون نگاه پر از معنا, باز همون نگاه... همون نگاهی که 1ساعت پیش تو نگاهم گره خورد... کسی که چشماشو نگاهش منو سوزوند!!!! وقتی پا شدم خداحافظی کنم تمام بدنم میلرزید دستام سرد شده بود به سختی دستمو دراز کردم با معین ودوست دخترش دست دادم فرشته اومد دست بده دستمو جمع کردم سرمو انداختم پایین, اتیشه این چشمای قشنگو خاموش کردم انگار یه سطل اب سرد ریختن روش با هر قدم ارومی که بر میداشت طرف در خروجی میرفت بیشتر داغون می شدم!! اما این اتیشو فقط یه چی تو وجود من خاموش کرد فقط شوهر فرشته رو تو ذهنم تصور میکردم همین باعث شد که سرمو بندازم پایین دستمو جمع کنم...
رفت خبری ازش نبود معینم جواب گوشیمو نمیداد واقعا جلوش باخته بودم.
یک هفته بعد طرفا ظهر بود که دیدم فرشته تنها با تیپ ساده اما قشنگ,
تیپی که واقعا زیباییشو چند برابر کرده بود اومد تو سفره خونه
اومد طرف منو یه سلام اروم کرد گفت قلیون نعنا با سرویس چایی
دو نفره
من سرمو بالا نیاوردم اما وقتی گفت دو نفره نمیدونم چرا حالم اینجور شد باز همون عرق نشست رو پیشونیم بدنم بی حال شد اما به روش نیاوردم گفتم بشینید بچه ها واستون میارن
5 دقیقه گذشت سرویسشو واسش بردن دیدم داره با رضا(کار میکنه) حرف میزنه رضا اومد پیشم گفت میلاد میگه با تو کار داره من پا شدم رفتم بهم گفت اقا میلاد چیه چرا اینجوری رفتار میکنی من فقط نگاهش میکردم... واقعا جذاب و دلبر بود یه چایی ریختو گفت این استکان ماله شماس دستشو دراز کرد طرفم
واقعا نمیدونستم چیکار کنم...
دستشو گرفتم نشستم کنارش همون نگاه اولی اونشب این اتیشو به زندگی من انداخت اما میترسیدم حسمو بهش بگم اما شجاع تر از من بود گفت میلاد همون شب که دیدمت به دلم نشستی من فقط سکوت کرده بودم بین دو تا دیوار گیر بودم یکی عشقم به فرشته یکی خیانت کردنم به شوهر فرشته هر دو تاش بهم فشار میاوردن...
اما بعضی وقتا حاضری تو اتیشه عشق یه زن بسوزی تا بهشتی که یه دختر واست درست کرده
من این گناهو این جهنمو واسه خودمو فرشته خریدم
خودمو سرزنش میکردم اما عشقی که بهش داشتم همه چیو خراب میکرد
من دیگه قفل زبونم شکستو شروع کردم باهاش هم صحبت شدن در مورد زندگیش سنو سالش پرسیدم دختری که تصویرش همیشه تو ذهن من بود یه زن بود, زنی 25 ساله بود که 21سالگی ازدواج کرده بود از مشکلاتش واسم گفتو هزار حرفه دیگه!
وقتی خواست بره نگام افتاد به ساعت دیدم 4ساعت کنارش بودم انگار واسم 4ثانیه گذشته بود خودشم باورش نمی شد 4 ساعت یه جا ثابت کنار هم نشسته بودیم
شمارشو داد بهم گفت منتظرتم, ساعت 5 ازم جدا شد و رفت سمت خونه من با خودم کلنجار میرفتم نتونستم خودمو گول بزنم
من تو اتیشه عشقش با یه نیگا سوخته بودم
روز بعد بهش اس دادم گفتم میلادم گفت میخواستم به یه بهونه از خونه بزنم بیرون که بیام پیشت ببینم چرا زنگ نزدیو بزنمت که زنگ زدیو خودتو نجات دادی اقا میلاد
واقعا دلبریو بلد بود!!!
عاشق هم بودیم واسه عشق همدیگرو میخواستیم اما غافل از اینکه این عشق عاقبت یه اتیش سوزان راه میندازه
3ماه این دوستی که پر از عشق بود گذشت تنها گناهمون بوسه های عاشقونه بود بوسه هایی که عشق و محبت بین ما زیاد تر میکرد.
یه روز صبح فرشته بهم اس داد گفت دارم میام پیشت منم فک میکردم امروزم مثه روزایی که تو این 3 ماه گذشته میگذره
منتظرش بود نیم ساعت بعد رسید پیشم
بهم گفت میلاد بریم بیرون از سفره خونه خسته شدم قبول کردمو دستشو مثه بچها گرفتمو دنبالم بردمش بیرون سواز ماشین شدیم بهش گفتم فرشته بریم خونه من؟
گفت میلاد بگو بریم جهنم میام
هرجا بری منم همراتم
رفتم سمت خونم تو راه یه خورده خرت و پرت گرفتم رفتیم خونه
رسیدیم خونه رفتم نشستیم رو مبل بعد از سه ماه کسیو که واقعا عاشقش بودمو برده بودم خونه واسه اولین بار بود میخواستم تنشو لمس کنم!
سرشو گذاشت رو بازوم سرمو خم کردم لباشو بوسیدم بوسه هایی که همراه با عشق ودوست داشتن بود, لباشو اروم میخوردم حرارت این بوسه ها داشت وجود دوتامونو میسوزوند
بغلش کردمو بردمش تو اتاق خوابم رو تخت کنارش خوابیدمو لباشو میخوردم زبونمو میکردم تو دهنش اون ارومو عاشقونه زبونمو میخورد
دستشو دور گردنم حلقه کرده بود رفتم سمت گردنش شالشو برداشتم گل سرشو باز کردم موهای معشوقم واسه اولین بار بود میدیدم بیشتر به اتیش خودمونو نزدیک میکردیم حدود 10 مین لبا همدیگرو خوردیم رفتم سمت گردنش
اروم زبونمو زیر گردنش میکشیدم اه و نالش بلند شد مثه یه لالایی پر عشق مادر واسه فرزندش بود دستمو گذاشتم رو سینش اروم میمالیدم وقته این بود بدن کسیو که عاشقش بودم ببینم بلندش کردمو تیشرتشو در اوردم دکمه های شلوارشو باز کردم کمرشو داد بالا شلوارشو در اوردم فقط شرتو کرست تنش بود وای چی میدیدم یه اندام خوشکلو سبزه روشن اندامی که واقعا دیوونه کننده بود...
سینه هاش زیاد بزرگ نبودن اما جم وجور بودن یه ذره شکم داشت اما هرچی بود منو دیوونه کرده بود عشقمون هر ثانیه بیشتر از قبل میشد.
منم شلوارو تیشرتمو در اوردم
کنارش خوابیدمو باز اون حرارتو بین خودمون حس میکردم لباشو میخوردم سینمو نوازش میکرد موها یسنمو بین انگشتای ظریفش حس میکردم... با کفای دستش کمرمو نوازش میکرد زبونشو تو دهنم میچرخوند منم میخوردم!!! لاله گوششو زبون میزدم ته ریشم صورتشو سرخ کرده کم کم رفتم سمت سینه هاش بند سوتینشو باز کردم یکیشو میمالیدمو یکیشم میخوردم نوک سینشو با لبام میگرفتمو میکشیدم اونم اه وناله میکرد رفتم سمته شکمش زبونمو دوره نافش میچرخوندم کسشو از رو شرت میمالیدم دستمو از بغل کردم تو شرتش دستم خیسو لیز شده بود شرتشو در اوردم ساق پاهاشو میخوردمو اروم اروم میومدم سمت بالا روناشو زبون میزدم و میمکیدم بهش گفتم بچرخو چهار دستو پا بشین سوراخ کونش قهوه ای رنگ بود سه چهار تا مو ریزم دورش بود زبونم گذاشتم رو سوراخشو میچرخوندم اه و نالش واقعا از خود بیخودم میکرد یکی دو دقیقه بیشتر سوراخشو نخوردم.
خوابوندمش پاهاشو باز کرد سرمو بردم پایین سمت کسش روناشو دور سرم فشار میداد من زبونمو خیلی اروم از بالا به پایین رو کسش میکشیدم لیز لیز بود
سرعت حرکت زبونمو بیشتر کردم اب دهنم شور مزه شده بود چوچولشو با لبام میمکیدم اب دهنمو قورت میدادم شوریو بیشتر حس میکردم فشار پاهای عشقمو دور سرم بیشتر حس میکردم تا اینکه یه اه بلند کشیدو بدنش شل شد گفت میلاد بوسم نمیکنی؟؟؟ رفتم سمت لباش لباشو میخوردم هرز گاهی چشمایی که منو تو این اتیش انداخته بود بوس میکردم دستشو گذاشت رو کیرمو اروم میمالوند رفت بین پاهام نشستو شرتمو در اورد کیرمو کرد تو دهنش کیرمو میمکید از سر کیرم لیس میزد تا خایه هام کیرمو تو دهنش نیگه میداشت بهش زبون میزد هرز گاهی دندوناش میخورد به کیرم وای که داشتم دیونه میشدم.
گفت میلادم دیگه طاقت ندارم خوابوندمش پاهاشو باز کرد کیرمو گذاشتم دمه سوراخش یه خورده کیرمو بالا پایین کردم لیز که شد کردم تو, یه اه کشیدو پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود محکم فشار میداد اینقد تند تلمبه میزدم که رونام به کونش میخورد صداش میومد اون چشمای زیبا خمار شده بود که توصیف پذیر نیست.
بهش گفتم من میخوابم بیا بالا بشین روم, کیرمو در اوردم خوابیدم اومد بالا نشست رو کیرمو اروم بالا پایین میشد خم شد لباشو چسبوند به لبام کمرشو بالا پایین میکرد سرعتشو زیاد تر کرد اینقد زیاد که با ضربه هاش خایه هام درد گرفته بودن صدای نالش زیاد تر شد داشت جیغ میزد خودشو بالا پایین میکرد دیدم بیحال شد خوابید تو بغلم ارضا شده بود اما تنها دردش ارضا نشدن من بود, بهش گفتم 5 مین استراحت کن گفت میلاد محاله نتونستم مقاومت کنم با اینکه نا نداشت شروع کرد بالا پایین شدن عمرم واقعا نا نداشت اه و نالش خسته بود, 5قیقه خودشو بالا پایین کرد بدنم داغ شد همه عضلاتم احساس کوفتگی وگرفتگی کرد با صدای گرفته گفتم عزیزم داره میاد کیرمو کشید بیرون از روم بلند شد شروع کرد با دست بالا پایین کردن یه اه بلند کشیدم ابم ریخت رو دستش دستشو با دستمال کاغذی پاک کردو اومد تو بغلم خوابید چند دقیقه از هم لب گرفتیم سرشو گذاشت رو سینم نیم ساعت با هم خوابیدیم.
این اولین سکس من بود که همراه با عشق بود, عشقی که هنوز هر دو تامون داریم تو اتیشش می سوزیم الان 1سال و1ماه داره میگذره عشق منو فرشته روز به روز بیشتر میشه واقعا به حرمت عشقش حتی به یه دخترم تو سفر خونم نگاه نمی کنم فرشته دوست دارم.!
اینم حرف اخر:
میدونی بهشت کجاست؟؟؟
یک فضای چند وجب در چند وجب بین بازوهای کسی که دوستش داری

نوشته: میلاد

سلام
از بعدازظهر معلوم بود آسمون دل پری داره ، از سرکار برگشته بودمو داشتم آماده می شدم برم سالن ، دو روز در هفته میرفتم فوتبال . کوله رو برداشتم تو ماشین که نشستم آخرین لحظه یادم افتاد گوشیمو نیاوردم ، با خودم گفتم ولش کن گوشی میخوام چیکار تو فوتبال ، اما دلم راضی نشد برگشتم خونه و گوشیمو برداشتم .
داشتم لباس عوض میکردم که بهم زنگ زد ، صدای همهمه ی سالن اجازه نمیداد صداشو بشنم اومدم بیرون
جانم ؟
سلام خوبی ؟
مرسی عزیزم تو چطوری ؟ چه خبر؟
هیچی ، زنگ زدم یه چیزی بهت بگم م
جان ، بگو
امشب مامانو بابا دارن میرن قم جمکران تا دو سه شبم بر نمیگردن.
خب؟
دوست داری بیای اینجا؟؟
جا خوردم ، آخه با مریم از این حرفا نداشتم ، اوجش این بود که وقتایی که میرفتیم کن تو راه برگشت میبوسیدمش
آخه بیشتر وقتا هوا که تاریک بود میرفتیم کن و بوسیدنش تو هوای تاریک زیاد سخت نبود ، مخصوصا اینکه شیشه های ماشین یه مقدار دودی بود داخل ماشین اصلا پیدا نبود
بهش گفتم مطمئنی مامان اینا تا اون موقع بر نمیگردن؟؟
نه دیگه یعنی تو از من بیشتر محافظه کاری؟؟
باشه ، اما مریم من الان فوتبالم ، باید برم خونه دوش بگیرم بعد میام ، یکم دیر میشه اشکالی نداره؟
نه نمیخواد بری خونه ، بیا همینجا دوش بگیر
دیگه انگار تو یه دنیای دیگه بودم همش به این موضوع فکر می کردم که چرا الان ؟؟ بعد از 6 ماه دوستی ، کاملا غیر منتظره زنگ بزنه بگه بیا خونه ما ، تو ذهنم مرور میکردم این همون دختریه که به من اجازه نداد به سینه هاش دست بزنم وقتی اولین بار بوسیدمش
از اونجایی که فکرم کاملا پیش مریم بود نتونستم بازی کنم ، لباسامو پوشیدمو حرکت کردم به سمت خونشون. نزدیکای خونه که رسیدم زنگ زدم بهش گفتم من دیگه تقریبا رسیدم .
مریمی که براش خریده بودمو برداشتمو رفتم بالا ، طبقه ی اول نبود ، دوم نبود ، نزدیکای سوم که بودم دیدم یه نوری تو راه پله روشنه ، فهمیدم مریمه که درو باز کرده و منتظره منه
وای خدا چی میدیدم
مریم من جلوی در ایستاده بود ، پشتش نور آپارتمان اجازه نمیداد صورتشو ببینم یه سایه میدیدم که یه بلوز مشکی یقه باز پوشیده و یه دامن کوتاه ، موهاشم باز کرده بود و پخش کرده بود روی شونه هاش ..
از پله ها رفتم بالا صورتشو دیدم ، از همیشه خوشگل تر شده بود آرایش ملایم و خط چشم پر رنگ ، میدونست من از خط چشم خوشم میاد.
سلام عزیزم
تو چشماش نگاه کردم ، تو دهنم نچرخید جواب سلامشو بدم ، گلشو بردم جلوشو صورتشو بوسیدم
گفت برو داخل منم میام الان ، دیدم داره کفشای منو میاره تو ، خیلی با هوش بود . وقتی در رو بست مستقیم رفت داخل آشپزخونه ، بهش گفتم نمیخواد چیزی بیاری بیا بشین پیشم . گفت چیز خاصی نیست ، یه لیوان شربت میدونم فوتبال بودی تشنته
غرق حال و هوای خونه شده بودم ، ناخودآگاه پا شدم رفتم سمت آشپزخونه ، حواسش به کارش بود ، از پشت بغلش کردمو لبامو گذاشتم روی گردنش ، قدش بلند بود این کار برام خیلی سخت نبود ، دستمو دور شکمش حلقه کردمو گفتم مریمم ؟
جانم؟
خیلی دوست دارم
برگشت ، تو چشمام نگاه کرد ، منم دوست دارم عزیز دلم
لبامو گذاشتم رو لباشو بوسیدمش اونم داشت لبامو میخورد چشماش کم کم داشت مست می شد و من نمیخواستم به این زودی شروع کنیم
طوری که متوجه این قصد من نشه لبامو آوردم عقب گفتم امروز هوا دلگیر بود و دلم تورو میخواست اما فکر نمیکردم خدا انقدر دوسم داشته باشه
گفت دل منم تورو میخواست ، همیشه منتظر همچین شبی بودم . نگاه به ساعت کردیم و بعد به هم نگاه کردیم ، از اینکه با هم به ساعت نگاه کردیم خنده مون گرفت . گفتم بزار کمکت کنم ، شربتو که با هم خوردیم گفت ، مهرزاد میخوای دوش بگیری ؟
گفتم نه با این خبری که تو به من دادی مگه دیگه تونستم بازی کنم ، همش تو فکر تو بودم و هیجان اومدن به اینجا رو داشتم . گفت بیا بریم اتاقمو بهت نشون بدم
دستمو گرفتو کشید به سمت اتاقش ، دقیقا همون چیزی بود که تصور می کردم ، کاغذ دیواری های بنفش و مشکی و به طرز عجیبی مرتب ، بهش گفتم با این گوشی شبا با من حرف میزنی؟ و اینجا میخوابی؟
گفت آره پنجره ی اتاقش نیمه باز بود . پنجره رو بستم و پرده اتاقو کشیدم نشستم رو تخت اومد نشست کنارم دستمو دور گردنش حلقه کردم ، یقه ی بلوزش اونقدر باز بود که بالای سینه هاش معلوم بود ، پوست تنش مثل حریر بود ، دیدم سرشو گذاشت رو شونم ، آروم دستمو گذاشتم رو سینشو یه فشار کوچولو دادم تو چشماش نگاه کردم ، تو چشمام نگاه کرد ، لبامو گذاشتم رو لباش . چشمامو بستمو شروع کردم به خوردن لباش ، زبونمو میبردم تو دهنشو اونم همین کارو میکرد ، حسابی لباشو خوردم ، آروم آروم رفتم به سمت گوشش ، گوششو که خوردم یه آه کوچیک کشید ، قبلا بهم گفته بود که گوشش خیلی حساسه ، لاله ی گوششو میک میزدم و مثل ماهی تکون می خورد ، کم کم صدای ناله هاش بلند شد و منم حسابی شهوتی شده بودم ، آروم از روی گوشش اومدم روی گردنش ، گردنشو که می خوردم سرشو آورد به سمت بالا و من زبونمو میکشیدم روی گردنش ، تو اون حال با لحنی که بیشتر شبیه به ناله بود گفت گردنمو میک نزنی ، کبود میشه . زبونمو روی گردنش می کشیدم و میبردم روی لباش و تقریبا تمام صورتشو لیس زدم دوباره رفتم سمت گوشش دیدم دستشو برد سمت کیرم و از روی شلوار کیرمو میمالید ، حسابی حشری شده بودم بلوزشو در آوردم با هر دو دستم سینه هاشو میمالیدم اونم که حسابی حشری شده بود دیگه کاملا خوابید رو تخت .
سوتینشو دادم بالا سینه هاش افتاد بیرون با اینکه خوابیده بود رو تخت اما معلوم بود که سینه های سفتی داره ، اولین بار بود که سینه های مریمم رو میدیدم ، نوکش کوچیک بود اما سفت سفت شده بود ، زبونمو بردم روی سینه اش . اول نوکشو میک زدم انگشتمو گذاشتم روی لبش و اونم انگشت منو میک میزد ، حسابی حشری شده بود سینه شو کامل میک میزدم دیگه و اونم با ولع خاصی انگشتمو میک میزدم ، دیگه تحمل نداشتم ، آروم آروم رفتم پایین به نافش که رسیدم زبونمو دور نافش چرخوندم ، دستشو گذاشت روی سرمو موهامو میکشید حس کردم داره با این کارش ازم میخواد که برگردم بالا .
رفتم صورتمو بردم جلوی صورتش ، آرنجامو گذاشتم کنار گوشاش ، یکم نگاش کردم ، بهش گفتم دوست دارم مریمم
گفت منم دوست دارم و چشماشو بستو لباشو آورد سمت لبام منم لباشو بوسیدمو کم کم رفتم به سمت پایین ، سریع تر از دفعه ی قبل رفتم ، به بالای کسش که رسیدم یه نگاه بهش کردم ، نگام کردو چشماشو بست و سرشو برد عقب ، آروم دامنشو از پاش در آوردم ، از روی شرت کسشو بو کردم ، واقعا بوی خوبی داشت ، راستش خودمم از این کار میترسیدم ، آخرین باری که با دوست دختر قبلیم سکس داشتم به خاطر همین موضوع کات کردیم ، میگفت تو خود خواهی و منو ارضا نمیکنی ، دوست داشت کسشو بخورم و به خاطر بوی بدی که داشت نمیتونستم بخورم براش، خودم فکر می کردم اشکال از منه و این منم که با این موضوع مشکل دارم و این بو طبیعیه . اما وقتی کس مریم بو کردم فهمیدم که اشتباه می کردم . از روی شرت کسشو می خوردم ، رفتم سمت رون پاش ، دلم میخواست بغلای رون پاشو بخورم ، با اینکه پوست بدنش سبزه بود اما روناش سفید بود و کم مو ، البته موهای بدنشو کاملا شیو کرده بود.
دوباره اومدم روی کسش ، شرتشو در آوردم ، بهترین لحظه ی زندگیم، کس مریمم جلوی صورتم بود ، زبونمو گذاشتم رو چوچولشو آروم کسشو لیس زدم ، پاشو باز کرد و دستشو گذاشت روی سرم ، سرمو فشار میداد رو کسش ، انگار دلش میخواست سفت تر بخوردم ، زبونمو کردم تو سوراخ کوسش ، سرمو فشار داد تو منم فهمیدم چی میخواد ، نوک زبونمو سفت کردم ، زبونم میرفت تو کسشو در میومد ، حس خوبی داشتم ، کس مریمم دیگه حسابی خیس شده بود، انگشتمو بردم روی کسش ، یکم از آب کسش مالیدم به انگشتم و نگاه کردم تو صورتشو انگشتمو بردم تو دهنم ، دوباره همین کارو کردم اما این دفعه انگشتمو بردم طرف دهن مریم ، انگشتمو کرد تو دهنش ، نوک انگشتم زبونشو حس می کرد ، آروم بلند شد و کمربندمو باز کرد ، شلوارمو در آوردمو کشیدمش رو خودم ، لباشو بوسیدم ، خودشو برد به سمت پایین ، جامونو عوض کرده بودیمو من خوابیده بودم رو تختو اون خوابیده بود روی من ، شرتمو کشید پایین و کیرمو گرفت تو دستش ، اولین باری بود که کیرمو میدید ، نگاه کرد تو چشمام ، با زبونش سر کیرمو قلقلک دادو خندید. دیگه طاقت نداشتم دستمو گذاشتم رو سرشو فشار دادم ، منتظر همین اشاره از من بود که کیرمو بکنه تو دهنش تو چشمام نگاه می کردو کیرمو میخورد، منم دستم تو موهاش بودو موهاشو نوازش می کردم ، دلم میخواست نگام کنه ، دستشو گرفتم ، کشیدمش بالا رسید جلو صورتم ، حس کردم کیرم روی کسشه ، تو همون حالت از هم لب می گرفتیم .
یه نگاه تو چشماش کردم
میخوام بکنمت!
از جلو؟
نه دیوونه ، از عقب
نمیخوام ، دردشو نمیتونم تحمل کنم.
آروم دستمو بردم روی کونشو انگشتمو کردم تو سوراخ کونش
مهرزاد توروخدا ، تا همین حد کافیه
اما من گوش نمیکردم ، انگشتمو آروم کردم تو ، اولش یکم دردش اومده بود ، اشک تو چشماش جمع شد . اما فقط نگام می کرد.
انگشتمو بیشتر کردم تو کونش و چند بار عقب جلو کردم
انگار که خوشش اومده بود گفت
فقط قول بده آروم بکنی
گفتم قول میدم
پوزیشنمونو عوض کردیم ، بهش گفتم به حالت سجده بشی دردش کمتره ، آروم کیرمو گذاشتم روی سوراخ کسش و یه فشار کوچولو دادم ، سر کیرم رفت تو ، درد شدیدی رو تحمل می کرد اما لذتی که داشت می برد بهش اجازه نمیداد که مخالفت کنه ، فقط با ناله می گفت آروم ، توروخدا آروم
باورم نمیشد ، مریمی که بوسیدنش برای من رویا بود وقتی می بوسیدمش انگار دنیارو بهم داده بودن الان خوابیده بود زیرمو داشتم می کردمش ، یکم که کیرم تو کونش موند ، آروم آروم عقب جلو کردم ، مدت زیادی بود که داشتیم با هم معاشقه می کردیم و منم کاملا آماده ی ارضا شدن بودم پس زیاد طول نکشید که حس کردم داره آبم میاد ، تند تر عقب جلو می کردم ، مریمم که دیگه داشت لذت می برد از صدای نفس هام فهمید که داره آبم میاد
آبتو بریز تو ، کیرتو در نیار ، بکن ، بکن ، آه ، آه ...
منم کیرمو تا ته کرده بودم تو کونه مریم ، آبم اومد ، همشو خالی کردم تو کونش ، بدم بی حال شده بود ، مریمم از من بی حال تر بود همونجوری خوابیدم روش ، چند دقیقه ای به سکوت گذشت ، با اینکه وزنم سنگین بود اما چیزی نمی گفت که روش خوابیدم ، چشمامو بسته بودم، اما حواسم به مریم بود ، بی هوا لبمو گذاشتم رو گوشش ، دوباره حشری شد ، گوشش خیلی حساس بود ، همونجوری تو همون حالت گردنشو خوردمو بعد کمرشو لیس زدمو اومدم به سمت پایین ، با یه حرکت برگشتو دوباره کسش جلوی صورتم بود، و چوچولش حسابی سفت شده بود ، آماده ی ارضا شدن ، چوچولشو با زبون لیس می زدمو با دستام سینه هاشو می مالیدم مریمم دستش رو دستای من بود و سینه هاشو می مالید ، چوچولشو میک میزدم یه کم که همین کارو انجام دادم حس کردم ریتم نفس هاش عوض شد ، دستاشو محکم تر فشار میداد رو دستام ، فهمیدم که نزدیکه ، با ولع بیشتری چوچولشو میخوردم و سرعتم رو بیشتر کردم ، یدفعه دیدم با یه حرکت کمرشو آورد به سمت بالا و سرشو روی تخت تکون میداد ، منم به خوردن کسش ادامه دادم ، دستشو گذاشت روی سرمو محکم فشار داد به کسش ، چندتا نفس عمیق کشیدو مثل کسی که سالهاست خوابه افتاد روی تخت ، رفتم نزدیک گوشش ، تو گوشش گفتم مریمم "دوست دارم ." هردو مون رو به سقف خوابیده بودیم ، مریم سرشو گذاشته بود روی بازوی من ، بهش گفتم مریم اسم امشبو چی بزاریم ؟ رو کرد به منو گفت : شب عاشقی

نوشته: مهرزاد

عشق در یک نگاه-قسمت اول-پرولوگ
چشمام با صدای زنگ ساعت باز میشه... .به دور و اطرافم نگاه میکنم،هنوزم تنهای تنهام!میرم جلوی آینه به خودم نگاه میکنم؛موهام ژولیده پولیده بود.نگاهم به زخم روی بازوم افتاد،ولی یادم نمیاد که کی اتفاق افتاده!اصلا دیشب چی شد؟؟؟کجا بودم؟ ررررریییننننگگگگ ... رررریییینننگگ ... صدای تلفنم منو به خودم آورد.تلفن رو جواب دادم،سهیل بود.رفیق فابریکمه و از بچگی با هم بودیم و خاطرات خوب و خوشی با هم داشتیم.سهیل:سلام.چطوری؟ من:خوبم مرسی. سهیل:ایشالا آماده¬ای دیگه؟ من: برای چی باید آماده باشم؟؟؟ سهیل:ای خاک تو سرت!زود حاضر شو میام دنبالت... تلفن رو قطع کرد.حالا یادم افتاد که امروز چه روزیه: ((روز اول دانشگاهه!))
سریع حاضر شدم و کیفمو برداشتم و رفتم پایین منتظر سهیل... بعد از 3 4 دقیقه سهیل با ماشینش اومد... بعد از نیم ساعت رسیدیم جلوی دانشگاه.من پیاده شدم و سهیل رفت ماشین رو پارک کنه.واقعا از روز اول متنفرم! منتظر شدم تا سهیل بیاد تا با هم بریم...
سال قبل واقعا دردناک بود...کسی که تمام وقتمو به پاش ریختم بهم خیانت کرد و رفت با یه پسر دیگه.من واقعا عاشقش بودم،نمیدونم برای چی بهم خیانت کرد.از اون موقع بود که تصمیم گرفتم با هیچ دختر دیگه¬ای نباشم.واقعا از این دنیا و آدماش میترسیدم.میترسیدم که دوباره سرنوشت بهم پشت کنه و منو تو دام خودش بندازه...
وارد حیاط دانشگاه شدیم؛بعضی از بچه ها رو یادمه که 2سال پیش وارد دانشگاه شده بودن و دیگه از اون موقع به بعد ارتباطم باهاشون قطع شده بود.باهاشون که سلام علیک کردیم،به سمت در ساختمان دانشگاه رفتیم.جلوی سالن کتابخانه چشمم به یه دختری افتاد،یه لحظه چشمم تو چشاش قفل شد.با صدای سهیل به خودم اومدم و به سمت کلاسمون حرکت کردیم.چهره دختره خیلی برام آشنا بود ولی اصلا نمی خواستم دوباره وارد یک رابطه دیگه بشم...
بعد از کلاس دوم-که 20 دقیقه زمان استراحت بود-به سمت در دانشگاه میرفتم که برم بیرون یه چیزی بخورم(بوفه بیرون ساختمان و تو حیاط بود).داشتم از جلوی کتابخانه رد میشدم که دیدم همون دختره دوباره اونجاست.تنها بود.دلم میخواست برم بپرسم که کجا دیدمش.احساس میکردم که قبلا با هم بودیم.نمیدونم اما فکر میکردم که قبلا احساسی بهش داشتم.با ترس و لرز رفتم داخل کتابخانه.بیشتر بچه ها یا تو حیاط بودن یا تو سالن غذاخوری.با این حال من و اون تو کتابخانه تنها بودیم.همین طور که داشتم میرفتم جلو به سمتش،یک لحظه برگشت و پشتش رو نگاه کرد.دوباره چشمم تو چشمای قشنگش قفل شد.خواست چیزی بگه که ساکت شد.بعد از چند لحظه گفت:شما همون مردی نیستید که دیشب منو از دست اون اراذل و اوباش نجات دادید؟
ساعت 30/10 شب بود و هوا تاریک.داشتم به سمت خونه مادرجونم (مادربزرگم) میرفتم که یهو گوشیم زنگ زد.مادر جونم بود.بهش گفتم که تا 20 دقیقه دیگه میرسم خونه و تلفن رو قطع کردم.به سر خیابون اصلی که رسیدم یه مردی اومد جلوم. خیلی ترسیدم،حدس زدم که میخواد اذیتم کنه.سریع به سمت عقب برگشتم و خواستم برگردم که یه مرد دیگه هم با چاقو جلوم ظاهر شد.خیلی ترسیدم و یه جیغ آروم کشیدم که اون مرد پشتیه منو با دستاش از پشت گرفت.یه دستش رو سینم بود و با اون یکی دستش دهنمو گرفته بود.یه لگد به اونجاش زدم،داد کشید.سریع به سمت عقب دویدم و جیغ میکشیدم ولی کسی نبود.اون یکی مرده هم داشت با چاقوش بهم میرسید.یک لحظه دیدم سر کوچه بغلی یک مردی ایستاده.میدونم که ممکن بود اون هم با اینها همدست باشه،ولی ریسک کردم و خطرش رو به جون خریدم و رفتم سمتش.با دیدن قیافه هراسان من تعجب کرد.چشمش که به مرد پشت من و چاقوش افتاد،ماجرا رو فهمید.با این که جوون به نظر میرسید،اما بدن خوبی داشت و به نظر میرسید زورش زیاد باشه.با جیغ بهش گفتم: آقا...آقا...تورو خدا کمک کنید!!! دیگه خودش کاملا متوجه شد و رفت سمت اون مرده.یکم باهاش درگیر شد،ولی چون اون چاقو داشت،زیاد بهش نزدیک نمیشد.اون مرده با چاقو به سمتش حمله کرد ولی جاخالی داد و خورد به بازوش.بعد با مشت زد به صورت اون مرده و اون افتاد زمین.رو زمین هم چند تا لگد بهش زد و... .من داشتم میدویدم به سمت خونمون.اصلا به چیزی فکر نمیکردم!فقط خدا رو شکر کردم که اون مرده رسید و منو نجات داد.
شما همون مردی نیستید که دیشب منو از دست اون اراذل و اوباش نجات دادید؟
این رو که گفت،یاد دیشب افتادم.همه چی یادم افتاد.بهش گفتم:پس دیشب شما بودید؟ گفت:آره.بعد دستش رو آورد جلو و گفت الهام هستم.واقعا خیلی دیشب لطف کردین.من واقعا به شما مدیونم. منم دستم رو آوردم جلو و جوابشو دادم:منم حامد هستم.خواهش میکنم.وظیفه¬ام بود. بازهم کلی تشکر و اینها کرد و گفت:من باید برم.خوشحال شدم که دیدمتون.بعدا میبینمتون.
احساس میکردم که بهش علاقه مند شده¬ام.اما نه.دوباره نه.ولی انگار دست سرنوشت من رو به سمت الهام میکشوند.
شبم با فکر به اون صبح شد.صبح کمی زودتر بیدار شدم و صبحانه خوردم.بعد هم رفتم حموم و اصلاح کردم.از حموم که اومدم بیرون یکی از بهترین لباسام رو پوشیدم.یک پیرهن صورتی کمرنگ با یک شلوار کتان مشکی که با کفش اسپرت جیرم خیلی جور بود.رفتم پایین و کمی بعد سهیل رسید و رفتیم دانشگاه.
حدس زدم که تو کتابخانه یا عضوه یا مسئول.وقتی رسیدیم دانشگاه،بعد از کلاس اول،رفتم به سمت کتابخونه.دیدم درش بستس.ولی از پشت شیشه معلوم بود که کسی داخل هست.در زدم.خودش بود،الهام.در رو باز کرد و گفت:آه...شمایید؟سلام،بفرمایید داخل. منم سلام کردم و رفتم داخل. عجیب بود که چرا در رو برای من باز کرد.مگه کتابخونه تعطیل نبود؟حدس زدم که اون هم بهم علاقه مند شده بود! رفتم داخل.داشت میرفت به سمت راهروی B کتابخانه که محل نگهداری رمانه. گفت امری داشتید؟ گفتم که:راستش میخواستم درباره اون شب بگم... (اصلا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم.تجربه نداشتم!) اون هم درحالی که داشت کتاب های زیاد قفسه رو جا به جا میکرد گفت:آهان.اون شب؟خب میدونید که دیروقت بود و من هم... که کتابای قطور و زیاد قفسه از دستش در رفت.(یعنی که داشت میریخت!)پریدم سمتش و کمکش کردم که کتاب ها نریزه.خیلی فاصلمون کم بود.چند لحظه¬ای سکوت بینمون جاری بود.به خودم که اومدم دیدم لبای داغش رو گذاشت روی لبم.ولی من که غافلگیر شدم کاری نکردم.در نتیجه اون هم شروع کرد به لب گرفتن.زبونش رو توی دهنم میچرخوند.لباش هم داغ بود،هم خوشمزه.واقعا احساس فراموش نشدنی بود.اولین بار بود که یه دختر خواستار رابطه با من شده بود.منم دعوتش رو رد نکردم و شروع کردم به لب گرفتن.دستام رو دورش حلقه کردم،اون هم دستش رو گذاشت پشت سر من.چند دقیقه¬ای مشغول بودیم که صدای زنگ موبایلم ما رو به خودمون آورد.لباش رو درآورد و به چشمام خیره شد.من زل زدم تو چشماش.دوباره لبم رو بوسید و رفت.منم هاج و واج داشتم رفتنش رو نگاه میکردم.موبایلم هنوز داشت زنگ میخورد ولی اعتنایی بهش نکردم و نشستم روی یکی از صندلیای کتابخانه.به ساعتم نگاه کردم.هنوز 5 دقیقه به شروع کلاس مونده بود.داشتم با خودم فکر میکردم که دوباره من چه مرگم شده؟دوباره یک رابطه جدید؟؟؟

نوشته: حامد

داشتم تو خیابون راه میرفتم که صدام زد،گفت آقا کارتون دارم برگشتم نگاش کردم ی دختر17 یا 18 ساله بود،بهش گفتم بله بفرمایید،گفت میشه با گوشیتون ی زنگ بزنم گوشیم شارژ نداره خیلی وقته منتظر مامانم هستم دیر کرده،گوشیمو دادم بهش زنگ زد ی چند دقیقه صحبت کرد بعد گوشیرو داد و ازم تشکر کرد بهش گفتم میتونم تا وقتی مامانت میاد پیشت واستم که اونم گفت اشکال نداره منم تنهام میترسم میتونیم تاوقتی مامانم میاد باهم حرف بزنیم،اسمشو پرسیدم گفت اسمم عاطفست گفتم چه اسم قشنگی داری گفت شما خودتون قشنگید البته به چشم یه برادر گفتم مرسی شما لطف دارید،اسممو ازم پرسید بهش گفتم علی گفت اسمتم مث خودت قشنگه فک کنم ی 10 دقیقه ای باهم حرف زدیم که مامانش اومد،سلام دادم و اونم جواب سلاممو داد و ازم تشکر کرد که دخترشو تو اونوقت از شب تنها نذاشتم،ازم خداحافظی کردن و رفتن، منم به سمت خونه حرکت کردم همش چهره ی عاطفه جلو صورتم بود نمیدونم چم شده بود یه حالت عجیبی داشتم همش از خدا میخواستم زمانو به عقب برگردونه تا دوباره کنارش باشم تو همین خیالا بودم که رسیدم وارد خونه که شدم سلام کردم و رفتم تو اتاقم درو بستم میخواستم به عاطفه فکر کنم نمیخواستم کسی مزاحمم بشه من عاشقش شده بودم با تمام وجودم،همش دعا میکردم که یکبار دیگه ببینمش و بهش بگم که عاشقش شدم ،روتخت دراز کشیدم و با یادش به خواب رفتم..چند روز گذشت کارم شده بود گریه همش دعا میکردم که یکبار دیگه ببینمش،دیگه ناامید شده بودم اعصابم خراب بود رفتم بخوابم تا چشمامو بستم که بخوابم یدفعه گوشیم زنگ خورد شماره رو نمیشناختم جواب ندادم حوصله حرف زدن نداشتم ولی ول کن نبود همش زنگ میزد خلاصه گوشیمو جواب دادم،داد زدم گفتم بفرمایید گفت اولا سلام دوما آدم سر آبجیش داد نمیزنه،تعجب کردم گفتم کدوم آبجی یدفعه عصبانی شد سرم داد زد و گفت همون که اونشب تنهاش نذاشتی..اینو که گفت اشکام سرازیر شد گفتم عاطفه خودتی گفت بله خوودمم آق داداش بی معرفت آدم آبجیشو ب این زودی فراموش میکنه، ازش معذرت خواهی کردم و همه اتفاقات این چندروزو بهش گفتم اینکه همش ب فکرش بودم و بخاطرش گریه میکردم،یدفعه خندید بهم گفت نه بابا پسرم بزرگ شده عاشق شده اونم عاشق آبجیش،گفتم مسخره بازی در نیار جدی گفتم من عاشقت شدم دوستت دارم میخوام مال من باشی،دیگه خندش قطع شد با یه لحن جدی ازم پرسید دروغ که نمیگی گفتم نه حاضرم عشقمو بهت ثابت کنم هرکاری بخاطرت میکنم،خندید و گفت نمیخواد هرکاری بکنی فقط بهم خیانت نکن منم بهش قول دادم حدودا یک ساعت باهم حرف زدیم و از خودمون میگفتیم،یدفعه مامانم صدام زد و مجبور شدم با عاطفه خداحافظی کنم. ازون روز ب بعد کارم شده بود حرف زدن و اس دادن به عاطی رفتارم تغییر کرده بود باهمه خوب رفتار میکردم همه ازین جور رفتار کردنم تعجب کرده بودن ولی هیچکس نمیدونست که اینکارا همه بخاطر قولیه که به عاطفه دادم.از رابطمون 4 ماه گذشت و من هرروز بیشتر از روز قبل عاشقش میشدم تو این مدت حتی یکبارم حرف سکسی نزدیم آخه ما عشقمون پاک بود و دنبال هوس نبودیم،درباره عاطفه با خانوادم صحبت کردم بهشون از نجابت وپاکی عشقش گفتم اونام قبول کردن و رفتن خواستگاری،چندماه گذشت حالا منو عاطفه نامزد بودیم و از اینکه کسی مارو باهم ببینه نمیترسیدیم باهم خیلی راحتتر از قبل بودیم و دیگه ازهم خجالت نمیکشیدیم همه مشکلاتموونو بهم میگفتیم..ی روز عاطفه بهم زنگ زد گفت دلش گرفته ازم خواست که برم پیشش آماده شدم و به سمت خونشون حرکت کردم زنگ زدم دیدم خودش اومد درو باز کرد سلام دادم و رفتم تو بغلش کردم و پیشانیشو بوسیدم چشماش باد کرده بود و قرمز بود بهش گفتم چرا گریه کردی گفت دلم گرفته بود دوباره بوسیدمش و اشکاشو پاک کردم رو مبل نشستیم اومد رو پام و سرشو گذاشت رو شونم یکم باهم حرف زدیم ازش پرسیدم بقیه کجان گفت رفتن خونه خالم منم بخاطر اینکه باتو باشم نرفتم،بوسش کردم و قربون صدقش رفتم یدفعه گفت علی ی چیز ازت بخوام قول میدی مخالفت نکنی منم گفتم تو جون بخواه،گفت میخوام امروز که تنها هستیم مث زنو شوهرا باشیم،نتونستم مخالفت کنم آخه خودمم نیاز داشتم ولی شرم و حیا بهم اجازه نمیداد که همچین درخواستی ازش بکنم، بهش گفتم قبوله هرچی زنم بگه هنوز جملمو کامل نکرده بودم که لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد ب خوردن ،منم لبای اونو میخوردم و گاهی زبونامونو تو دهن هم دیگه میکردیم و میمکیدیم ی چند دقیقه ای لب گرفتیم بعد بلندم کرد و لباسامو در آورد،منم لباسای اونو در آوردم بردمش رو تخت و شروع کردم به لیس زدن بدنش از نوک پا تا گردنشو لیس زدم،بعد پاهاشو از هم باز کردم و کوسشو خوردم ی مزه خاصی داشت حدودا 10 دقیقه ای خوردم بهم گفت بسه حالا نوبت منه و شروع کرد به لیس زدن بدنم..ی چند دقیقه ای کیرمو خورد بهش گفتم بسه الان آبم میاد،دراز کشوندمش رو تخت پاهاشو باز کردم و کیرمو رو کوسش میکشیدم،بهش گفتم اجازست از جلو بکنم خندید و گفت دیوونه ما زن و شوهریم هرکار دوست داری بکن،منم سر کیرمو خیس کردم و آروم آروم فشارش میدادم یدفعه با ی فشار تمام کیرمو داخلش کردم که ی جیغ بلند کشید..یکم تو کوسش نگه داشتم و آروم آروم شروع کردم به تلنبه زدن بعد 5 دقیقه هردومون ارضا شدیم ی چند دقیقه ای تو بغل هم بودیم و بعد اینکه سرحال شدیم رفتیم حمام و وقتی اومدیم لباسامونو پوشیدیم و تو بغل هم خوابیدیم...
الان 3 ماهه که منو عاطفه باهم ازدواج کردیم و خوشبختیم..این داستانم با کمک هم نوشتیم ببخشید اگه طولانی بود و یا ایرادی چیزی داشت آخه دفعه اولمونه..امیدوارم شماهم مث ما عشقتون پاک باشه و دنبال هوس نباشید

نوشته: علی

سلام من اول اصلا به این حرفا اعتقاد نداشتم که سکس عشق میاره و این حرفا که با احسان اشنا شدم ...
منو احسان دو نفری بودیم که از عشق شکست بدی خورده بودیم .... منو اون یه دوستی معمولی داشتیم که من میرفتم خونشون ولی اون اصلا به من دست نمیزد فقط رو بوسی میکردیم و دستمو میگرفت ... ما تقریبا 6 ماه که از دوستیمون میگذشت احساس من نسبت به اون عوض شد و یه روز که پیشش بودم بهش گفتم دیوونتم با عشقت روانیم کردی باورم نمیشد بعد 2 سال من دوباره به یه نفر گفتم دوسش دارم... باورم نمیشد ... احسانم انگار منو دوست داشت ولی عشق نبود ولی من عاشقش بودم حالا از اینا بگذریم وقتی احسان از من این حرفو شنید اشک تو چشماش جمع شد و منو بوسید چشمامون بسته بود و لبام رو لب هم اولین بار بود که منو بوسید باورم نمیشد تو رویا بودم من اون روز از پیش احسان رفتم تا 2.3 روز بعدش وقتی پیش احسان نشستم و با هم حرف زدیم یهو براش بالحن بچگونه گفتم احسان دوچت دالم اون گفت قربونت برم من منم بغلش کردم و لپشو بوسیدم یهو احسان با یه لحنی نگاهم کرد که دلم تو ریخت ترسیده بودم که نکنه عصبانیش کردم بعد یهو دیدم لبامو بوسید منم چشمامو بستم وقتی لباشو از رو لبام برداشت چشمام هنوز بسته بود که چشمامم بوس کرد بعد من چشمامو باز کردم هنوز تو حال بوسه بودم که احسان دوباره بوسیدم و اینسری لب تو لب شدیم لبامو خورد منم چشمام بسته بود و ازش لب میگرفتم و میخوردم بعد یهو حس کردم حرارت بدنم رسیده به 1300 خیلی گرم بود احسان اینو حس کرده بود و منو محکم تر بغلم کرد و محکمتر میخورد خدا داشتم دیوونه میشدم که یهو دست احسان رفت رویه سینه هام اونارو یکم فشار داد وای همه بدنم میلرزید بعد یه دو دقیقه دوتامون هات هات بودیم من که چشمام خمار شده بود اون نگاه تو چشمام کردو گفت این چشما همه دنیا منه ( اون همیشه میگفت چشمامو خیلی دوست داره ... میگفت تا حالا چشم به این خوشگلی ندیده بودم ) به این حرفش عادت داشتم اون دوباره شروع کرد لب گرفتن از من که دکمه مانتومو باز کرد و منو لخت کرد و خوابوند رو تختش خودشم لخت شد و دوتامون لباس زیر تنمون بود اروم اومد کنارم دراز کشید و لبامو خورد دستش و گذاشت رو سینه هام و سوتینمو در آورد و اروم اروم نوک سینه هامو میخورد خدایا انگار دنیا مال من بود احسان اون یکی دستشو گداشته بود رو کسم و اروم میمالید برام منم اه میکشیدم اونم کنار گوشم با صدای ارون میگفت جونم بعد از چند دقیقه دوتامون لخت کامل شده بودیم من برای اولین بار بود کیر لمس میکردم دستمو نا خدا آگاه بردم رو کیرشو براش جلق زدم اونم اه میکشید کیرش به 20 سنت رسیده بود و خیلی کلفت شده بود و داغ انقدر داغ بود که نمیتونیستم تو دستام بگیرم اون یه دوتا دستامو گرفت و منو طاق باز خوابوند و بعد یکم لب گرفتن از لب تا کسمو بوسید و بعد زبونشو کشید به کسم و برام شروع کرد به خوردن از همه وجودم حرارت بلند میشد حس میکردم تخت الان ذوب میشه ما دوتا میوفتیم پایین احسان حسابی برام خورد و من اه بلند میکشیدم بعد احسان بلند شد و اومد کنار گوشم گفت میخوام مال من بشی من اشک تو چشمام جمع شد او رو زانوهاش نشست بین پاهام و سر کیرشو گذاشت لبه کسم من هیچ اعتراضی نکردم اون اروم فشار داد تو ولی نمیرفت خیلی تنگ بود حس میکردم از این تنگی احسان حشرش دو برابر شده که یکم باز شدم و اروم اروم داد تو که یهو دردی تمام وجودمو گرفت یه جیغی ارومی کشیدم و احسان تو همون حالت نگه داشت خودشو خوابید رومو در گوشم گفت مال من شدی عشقم وقتی کلمه عشقم رو از زبونش شنیدم دنیا مال من شد حالا دیگه درد نداشتم احسان شروع کرد اروم تلمبه زدن هنوز یکم درد داشتم ولی کم کم اون دردا تبدیل شد به یه حس خوب اون تندش کردو ازم لب میگرفت دوتامون حسابی با هم حال کردیم و باهم ارضا شدیم ... من دیگه جون تو تنم نمونده بود اونم بی جون شده بود وقتی ارضا شد ازم یه لب جانانه گرفت و منو بغل کردو خوابییدیم ساعت 1 که خوابیدیم وقتی از خواب بلند شدیم ساعت 5 بود وقتی چشمامو باز کردم دیدم احسان کنارم دراز کشیده و تنشو تکیه داده رو ارنجش و داره موهامو ناز میکنه اون زود ت از من بیدار شده بود . وقتی نگاش کردم یه بوس محکمم کرد و گفت سلام قربون اون چشمات برم منم بوسش کردم و گفتم سلام عشقم گفت تو شدی زن خودم زن خودمی عشق زندگیمی دیگه تورو از دست نمیدم خانومم و محکم بغلم کرد . بعد دوتا لباس پوشیدیمو و نشستیم و باهم حرف زدیم که احسان گفت میخوام بیام خواستگاریت من مات و مبهوت نگاش کردم و گفت فردا مامانم زنگ میزنه خونتون تا بیایم خواستگاری از خجالت داشتم اب میشدم گونه هام سرخ شده بود و احسان بوسم کردو گفت الهی قربون اون خانوم خجالتیم برم منم خندیدم ... اونروز تمم شد و من رفتم حمام یه دوش جانانه گرفتمو اومدم خوابیدم بیهوش شدم تا صبح فردای اونروز از دلشوره مردم چون قرار بود احسان برا خواستگاری مامانش بزنگه خونمون ساعت 4 بعد از ظهر مامانش زنگ زدو با مامانم قراره خواستگاری رو برای دو روز دیگه گذاشتن ساعت 7 بعداز ظهر اونا گفتن ما دخترتونو دیدیم و پسندیدیم پس ما با پسرمون میایم ... 2شنبه شد یعنی همون روزی که میومدن من اماده بودم یه تیپ قرمز زدم با یه کفش پاشنه دار مشکی و یه ارایش دخترون که خیلی بهم میومد ... ساعت 7 شد و اونا اومدن احسان مثل همیشه خوش تیپ و قیافه بود کت شلوار بهش میومد اولین بار بود اونجوری میدیدمش دوسش داشتم به اندازه دنیا ... نستیم تو پذیرایی و من چایی اوردمو تعارف کردم و نشستم ... مامان احسان بهم گفت قربون عروس قشنگم برم منم خجالت کشیدم احسانم خجالت میکشید ... مامان و باباها حرفاشونو زدن و بعد گفتن ما بریم حرف بزنیم و ما رفتیم تو اتاق من احسان تا وارد اتاقم شد خندید چون همه عروسکها و چیزایی که بهم کادو داده بود و تو اتاقم چیده بودم ... ما که حرفامونو قبلن زده بودیم فقط گفتیمو خندیدم و هی ادا زنو شوهرارو در آوردیم وقتی میخواستیم بیایم بیرون از اتاق احسان گفت وایسا خانوم قشنگم یه بوس اروم رو لپام کرد گفت قربون خانوم خوش تیپم و خوشگلم برم که با این ارایش امشب معرکه شده خوشحال بودم خوشش اومده تو اسمونا بودم گفت اروم بوس کردم ارایشت خراب نشه حالا بریم بیرون دیگه گناه دارم با هم اومدیم بیرون و اونا رفتن ... بعدش مامانم اومد پیشم ازم پرسید خب مامان جان چطور بود گفتم خوب بود دوسش داشتم مامانم گفت پس جوابت مثبته گفتم اره بعد از 2 روز مامانش زنگ زد و مامانم بهش گفت جوابمون مثبت همون لحظه احسان اس داد قربون زنم برم من ای جـــــــــــــــــونم مال خودم شدی هوووووووووووووووورا ... من اشک تو چشمام جمع شده بود یه قرار دیگه گذاشتن و حرفارو برا عروسی زدن و جشم عقد و عروسی ما برگذار شد منو احسان الان زنو شوهریم و یه پسر خیلی خوشگل به اسم امیر ارسلان داریم و هنوزم عشقمون مثل روزای اوله ...

نوشته: فاطی

قبل از هرچیزی بگم ک این داستان اصلا تخیلی نیست و کاملا واقعیته.درضمن شماهایی که از داستانا خوشتون نمیاد خب نخونید.بعدشم لطفا فحش ندید.خب دوس ندارید نظر ندید.

داستان:
من سپیدم.18سالمه.اما از مشخصات ظاهریم بگم:قدم:172.وزنم68.از خود تعریف نباشه خیلی هم خوشگل و خوشتیپم...
قضیه از اونجایی شروع میشه که من سال سوم راهنمایی بودم که بای پسری به اسم رضا اشنا شدم.ک پسرعموی دوستم بود.رضا زیاد خوشگل نبود ولی خیلی خوشتیپ بود.قدش 182.ولی لاغر بود وزنشو نیدونم
من اون موقع زیاد از سکس چیزی نمیدونستم.و تازه با سکس اشنا شدم.اون موقع بچه بودم.گذشت وما دوتا بد عاشق هم شدیم.یه روز بهم زنگ زد و گفت که بیا خونه عمو میخوام ببینمت.منم فک کردم زن عموش اینا هستن چون اونا خبر داشتن با همیم.خلاصه رفتم دیدم دربازه.در زدمو رفتم تو.ولی هیچکس خونه نبودرضا از اتاق اومد بیرون.منم نشستم رو مبل.اومد کنارم نشست.راستش داشتم از ترس میمردم.گفت چته چرا دستات میلرزه؟گفتم هیچی مهم نیس.پرسیدم پس بقیه کجان؟خندید.داشتم میمردم که دستمو گرفت گفت نترس بخدا کاریت ندارم فقط میخوام با هم حرف بزنیم تنها باشیم همین.یکم خیالم راحت شد ولی باز ترس داشتم.کم کم داشت بهم نزدیک میشد که سرمو گذاشت رو شونش منم دیگ هیچی نگفتم..یکم ک اروم شدم صورتمو بوسید اروم لباشو به لبام نزدیک کرد.من بلد نبودم لب بخورم اما اون خوب میخوردشالمو کشید موهامو نوازش کرد میخواست لختم کنه ک مامی زنگ زد برم خونه و خدا بدادم رسید..گذشت بعد یک سال ک من سال اول دبیرستان بودم ک سخت باهم دعوامون شد و به جدایی کشید. یروز زنگ زد من مدرسه بودم که بیا میخوام ببینمت شاید جدا نشدیم.منم با هزار بدبختی از مدرسه زدم بیرون.بش گفتم ک زنگ بزنه مدرسه بگه داداشمه برام مرخصی بگیره ولی کاش نمیرفتم..خلاصه اومد دنبالمو و رفتیم خونه خواهرش.خونه خواهرش نزدیک خونه خودشون بود.رفتیم تو هیچکی اونجا نبود.کنارم نشست ودستشو انداخت دور گردنم.لباشو قفل کرد به لبام راستش منم بدم نمیومد چون خیلی حرفه ای لب میخورد.منو خوابوند خودشم اومد روم لبامو زیر گردنمو خورد.دکمه ی مانتومو باز کرد گفتش ک گرمه.هرکاری کردم مانعش شم نشد.زورش زیاد بود دستامو گرفت با اون یکی دستش هم دکمه هامو باز میکرد
ولی تی شرتم هنوز تنم بود.بلوز خودشو دراورد.خوابید روم لبامو میک میزد.اروم اروم دستشو برد زیر لباسم ک دستشو گرفتم.نمیدونم چرا ولی یهو مث وحشیا شد.ی ان تی شرتمو سوتینمو دراورد.روم نمیشد خودمو جم و جور کردمک ولو شد روم سینه هامو میخورد.با ی دستش سینمو میمالید اون یکی سینمو هم که تازه دراومده بودن میخورد.شکممو لیس میزد.میخواست دکمه شلوارمو باز کنه ک داد زدم.ولی گوش نکردو بازش کرد.بش گفتم نکش پایین پریودم باور نکرد.کشید پایین دید.دوباره شلوارمو پام کرد .ولو شد رومو همه بدنمو خورد گفت ابت میاد؟منم فک کردم منظورش اینه ک تشنته گفتم نه مرسی.بعدها فهمیدم چ سوتی لالیگایی دادم.رفت دستشویی و خالی شد. برگشت لباسامو تنم کرد و بوسم کردو گفت خدافظ برا همیشه من موندم دنیایی از غم.5 ساله اون رفته و من هنوز دارم میسوزم.
پایان

نوشته: سپیده

سلام من زانیارم تقریبن خیلی شکسته عشقی خوردم این داستان واسه پارساله وقتی خودکشی کردم و الان پشیمونم که چرا اون کارو کردم آخه ارزششو نداشت.
اینم داستان:
یروزمثه بقیه روزای فرد که داشتم ازتمرین فوتبال باشگاه برمیگشتم مثه همیشه ناراحت و افسرده چشم ب یدختری خورد ک یحسیو تو دلم زنده کرد دوباره عشق سراغم اومد از ی طرف احساسم میگفت بروازی طرفم عقلم و ذهنیتم نسبت ب دخترو. میگفت ن میخای بری ک چی؟؟دوباره برا یکی سنگه تموم بزاری و اونم مثه بقیه طردت کنه ؛تصمیمم و گرفتمو از خیرش گذشتم
سره رام ی کافی شاپ بود ک بعضی روزا ک دلم میگرفت میرفتم اونجا و با آرش(صاحبه اونجا)ک دوستم بودحرف میزدیم و ی نسکافه یا قهوه کیک میخوردیم؛نمیدونم چم بود فکرم مشغول بود و همش تو ذهنم و دلم میگفتم ازدستش دادی همش قلبم درگیره این احساس بود ک رفتم خون شبوخیلی سخت گذروندم با کلی فکروخیال گذشتودوباره روزه تمرین رسیدتوتمرین مثه همیشه نبودمواین باعث شدمربیم ۲ساعت بدوونتم تمرین ک تموم شدمسه جنازه سواره ماشینم شدموداشتم میومدم ک اونودوباره اونجادیدم بای لباسه مرتبوخوشگل منم ک حول کرده بودم زدم بغل ی چنمتری عقبتر پیاده شدم البته ی گالن اسپری خالی کردم ک نکنه بدنم بویه عرق بده رفتم سمتش خودموزدم ب کیفش ک بیوفته کیفش ک افتاد بش گفتم ببخشیدالان براتون برش میدارم خم شدم برش داشتم خاستم بش بدم ک چشم توچشش افتاد بش گفتم چ چهره زیبایی ببخشیدبابته کیفتون اگه.جایی میریدبرسونمتون اونم اولش گفت ن ممنون ولی یذره ک اصرارکردم اومدملوم بودخوشش اومده بود؛بردمش کناره ماشین ،ماشینوک دید(BMW720i)یذره خوشحال شدسوارک شد بش گفتم اسمت چیه ی نگاکردگفت شمااول بگو؟؟گفتم زانیارم گفت منم لیندام،بش گفتم خیلی خوش هیکلی بدونه هیچ احساسی گفت همه بم میگن آخه بااون اندامش فککنم ب درده قده196سانتیه من میخوردقدش 180میزد(باپاشنه)بش گفتم لیندامیری خونه یابریم بگردیم،گفت ن دیرم شده امروزوبیخیال شو گفتم هرچی نفسم بگه رسوندمش خونه وشمارموبش دادم شب منتظرموندم ی تک زد گفتم خودشه اسدادموگفتم خوبی چقددیر ز زدی؟گفت کارداشتم مثه اکثره دختراازم شارژ خاست منه احمقم انگاریادم رفته بود ک نمیشه ب کسی اطمینان کنم
بده دادن شارژبدونه هیچ مقدمه ای پرسیداهله سکس هستی؟؟منم ک فقط عشقو میدیدم گفتم ن منتوروواسه دوستیه ثابت یاشایدم ازدواج میخام،گفت همه اینومیگن خوشحالم ک اهله سکس نیستیومنوواسه خودم میخای ازم پرسید گفت چنسالته گفتم 20سال توچی؟اونم گفت 20سال پرسیددانشجویی یاکارمیکنی؟گفتم دانشجویه عمرانموازفوتبال یذره پول درمیارم خیلی باش احساسه شادی میکردم چدعواهایی ک بخاطرش کردموچ خاطراته قشنگی برام ب جاگذاشت ی شب ک ازمسابقه اومدمو هوابارونی بود رفتم صندوق عقب ساکموگذاشتموی جیلیقه پوشیدم ک یخ نزنم باش قرارداشتم مثه همیشه جلویه پارکی ک اون میگفت دوسشداره
سوارش کردم نمیدونم چرا ولی وقتی سوارشدنفس نفس میزد گفتم چته چیشده کسی دنبالته گفت ن فقط بروبریم ی چیزه گرم بخوریم مدام گوشیش ز میخوردواون قط میکرد بش گفتم چیزی شده؟یذره شککردم بش گفت ن بابامه میگه بیاخونه
گفتم پس ببرمت ی نوشیدنی بخوریموبرسونمت رفتیم کافی شاپه کلبه نزدیکه خونشون توفرحزاد بعد گفت زانیارمیتونی بم پول بدی آخه تولده مامانمه.گفتم چقد میخای گفت درحده ی کادو کیفمودرووردم بدجور زل زده بود گفتم کم بدم زده توگوشم ۴00تومن بشدادموتشکرکردولپموبوسید منم بوسش کردمورفت
چون بش شک کردم ماشینوگذاشتم کنارودنبالش راه افتادم خیلی سردم بود پیرهنم خیسه خیس شده بود فقط اون جلیقه گرمم میکرد شیشه عینکمم خیس بودوب زورمیدیدم بعده 14دقیقه دنبالش کردن دیدم بایه پسرخیلی عادی دسداد منم عصبی شدمورفتم تواعصابه پسره گفتموتوکیه لیندامیشی باعصابانیت بم گفت توکیشی دخترخانوم بااین موهات(من موهامو رنگ میکنم سفید مش واسه همین. بم گفت دختر)گفتم ب توچه من کیشم توچی میخای ازش عوضی؟لیندا دادزدگفت جفتتون بس کنین فککردم داداششه بعد پسره گفت این زنمه ب توچه وایسابینم اصن توبازنه من چیکارداری؟منم عصبیوداغون ازینکه بم دوروغ گفته بود ب پسره گفتم ببخشیدمن اشتباکردم لینداگفت اشتبانکردی منورامین(شوهرش)میخایم ازهم جداشیم من ماله توام زانیار
خیلی عصبانی بودم گریه داشت امونمومیبرید ولی خوب شد تواون بارون کسی نفهمید گریه میکنم برگشتم سمته ماشینوعصبی ب سمته خونه لیندا میس مینداخت رسیدم خونه پدرم گفت کجابودی؟؟گفتم داشتم قدم میزدم گفت پسرتوچته یساله افسرده ای گفتم پدرالان وقتش نیست میرم حموم رفتم حموم تووان خابیدم نمیدونم چم بوددوباره ی شکست جدید،اززندگی خسته شده بودم بدونه هیچ فکری تیغوبرداشتم اولش ترسیدموگفتم درد داره بعدپشیمون شدمویذره محکم کشیدم ک زیادنسوزه،وقتی والدینم متوجه شدن سری ب اورژانس ززدنو من بای عمل یهفته توبیمارستان بستری شدم دکتربم میگفت سطحی بریدی ملومه شکداشتی خیلی پشیمون شدم ازین کار
کسایی ک اینراهوانتخاب میکنن آخرش پشیمونیه
ببخشیدطولانی شد
ب سلامتیه دلم که هزاربار شکست ولی هنوزشکستنویادنگرفت
باتشکرازهمه کسایی ک خوندن:زانیار تهرانی

سلام اسمم میلاد 22 سال سنمه اهل کرمانم.
موبایل فروشم وضع مالیم بد نیست عاشق دختر خالم بودم واقعا دوسش داشتم دو سال زندگیمو گذاشتم پاش
عشقش همه وجودمو گرفته بود هر شبو به عشقش صبح میکردم
دوستان هرچی بگم قابل وصف نیست واستون...
واسه کنکور بعد مدرسه میرفت کتابخونه کار من این بود که هر روز ساعت 1 برم دنبال خانوم از جلو مدرسه ببرمش کتاب خونه واسش ناهار میگرفتم شام میگرفتم خلاصه همه خرجش با من بود.
روز 12/10/91 ساعت 5,5:30 بود مغازمو گذاشتم واسه دوستم خودم رفتم جلو کتاب خونه بهش زنگ زدم جواب نداد
گفتم شاید گوشیش سایلنته
بهش اس دادم ج نداد اما به دلم بد راه ندادم اما 10 دقیقه گذشت خواهر کوچیکش باهام تماس گرفت گفت چیه میلاد چیکار داری؟
گفتم با رها (مستعار) کار دارم بهم گفت رها نمیتونه بیاد بیرون حراست کتاب خونه گیر میده.
بهش گفتم چطور فقط امروز گیر میده روزای دیگه گیر نمیده؟
دیدم هیچی نگفت گوشیو قطع کرد...
دیگه شکم به یقین تبدیل شد یه اس بهش دادم گفتم من رفتم
رفتم جلو پارک تو ماشین نشستم دیدم خانوم از تو ماشینه یه پسر پیاده شد با پسره دست دادو خدافظی کردو جدا شد دویید سمت کتاب خونه که من صداش کردمو بهش گفتم حراست بهت گیر میده؟
دیدم زد زیر گریه گفت میلاد به خدا نمیخواستم بهت خیانت کنم!
اما دیگه کار از کار گذشته بود خودمم باورم نمیشد که دو سال روزگار عمرمو پا کی گذاشتم پولمو عشقمو واسه کی خرج کرده بودم!
نمی تونستم رو پاهام وایسم بغض همه وجودمو گرفته بود
بدون هیچ حرفی برگشتمو نشستم تو ماشین راه افتادم سمته مغازه
ای کاش میتونستم گریه کنم
ای کاش اون بعد از ظهر فریاد زده بودم
ای کاش...
بچه ها میدونم اینجا همه داستان سکسی میخونن امام من کسیو نداشتم واسش دردو دل کنم
5ماه میگذره اما من نمیتونم ادمه سابق شم
هر روز داغون تر از رو قبلم
حالا با گفتنش یه خورده اروم تر شدم
ببخشید که تو این سایت داستانمو نوشتم...
امیدوارم ادمین این داستانو بزاره تا بتونم با شماها دردودل کنم

نوشته: میلاد

همزمانسازی محتوا