شما اینجا هستید

مادر

خاطرات مبهم (1)

خوب تاثیر از جامعه یک چیزِ معمولِ. مخصوصاً جامعه‌ای که محدودیت‌هایی، مثلِ نیازهای اولیه یک انسان رو داره. آره، منظورم سکسِ. جامعه‌ای که به سکس نگاهِ متفاوت و احمقانه‌ای داره رو باید تو بدترین شرایطِ ممکن تصور کرد. سکس آرزو نیست. یک نیاز و بیشتر یک روش برای بقای نسل و ادامهٔ بشریتِ. ولی توی کشورِ ما جزوی از آروزهای دست‌نیافتنی و یا به هر نحوی که شده، دست یافتنی. برای هر چیزی رده بندی سنی وجود داره. حتی نیاز‌های جنسی. معمولاً جوان‌های مجرد و انسان‌های تنها (به هر شکلی) بیشتر از همه نیاز به سکس دارن تا آدم‌های متاهل و یا کسانی که نیازِ جنسی خودشون رو برطرف می‌کنن.

داستان سکسی:

كم بخور هميشه بخور

با این که کاظم وقتی میومد خواستگاری یک پزشک متخصص و جراح ورزیده مغز و اعصاب بود و خیلی هم خوش تیپ و جنتلمن ولی اصلا دوست نداشتم باهاش ازدواج کنم . من یک شوهر خیلی جوون تر می خواستم . و تازه اصلا نمی خواستمکه ازدواج کنم . اون سی سالش بود و من هیجده سالم . از بس خونواده اصرارم کردند و این و اون که لگد به بختت نزن و شانس یه بار در خونه آدمو می زنه منم به ازدواج باهاش تن در دادم . از اون زنای خوش پوست و خوش بدنی بودم که هنوزم پس از گذشت بیست ویک سال از اون روز نه تنها ترکیب خودمو حفظ کرده بلکه خیلی ها می گفتن بهتر هم شدی .

داستان سکسی:

تو هم دست بزن

من و پسرم فرهاد خیلی راحت تو خونه می گشتیم . از وقتی که پدرش مارو گذاشت و رفت دنبال عیش و نوش خودش و از هم جدا شدیم همین وضعو داشتیم . البته نیاز مالی نداشتم و علاوه بر پول مهر خودم بابام هم وضع مالی خوبی داشت و یه خونه ویلایی بزرگ داشتیم که فقط من و فر هاد جونم توش بودیم که اکثرا می تونستیم لخت لخت توش بگردیم و یه مسابقه دو صد متر هم با هم بدیم . اون 15 سالش بود و من 35 سالم . یه دوست داشتم به اسم شیما که اونم یه پسر داشت به نام فرید .. نمی دونم چرا هر وقت می خواست بهم سر بزنه اونو با خودش نمی آورد . چند وقتی بود که باهاش آشنا شده بودم . تو یکی از کلاسای ماساژهمدیگه رو دیده بودیم .

داستان سکسی:

معمای انباری و خيانت مادرم

هروقت برم توفيسبوك برگشتم باخداست نميدونم چرااون شب لعنتي هوس چايي كردم از اتاقم اومدم بيرون كسي توهال نبودفهميدم مامان آشغالهاروبرده پايين. يه چايي ريختم و رفتم لب پنجره. مامانوديدم كيسه روانداخت توي سطل وبرگشت سمت خونه. همينطور كه داشت ميمومد درعقب يك پژو باز شد و مامان خزيد داخل. همه اينا درچندثانيه اتفاق افتادداشتم شاخ در مياوردم اون پژوكيه چرامامان بااون لباس راحتي رفت تو؟

داستان سکسی:

اشتراک در RSS - مادر