مادر

با این که کاظم وقتی میومد خواستگاری یک پزشک متخصص و جراح ورزیده مغز و اعصاب بود و خیلی هم خوش تیپ و جنتلمن ولی اصلا دوست نداشتم باهاش ازدواج کنم . من یک شوهر خیلی جوون تر می خواستم . و تازه اصلا نمی خواستمکه ازدواج کنم . اون سی سالش بود و من هیجده سالم . از بس خونواده اصرارم کردند و این و اون که لگد به بختت نزن و شانس یه بار در خونه آدمو می زنه منم به ازدواج باهاش تن در دادم . از اون زنای خوش پوست و خوش بدنی بودم که هنوزم پس از گذشت بیست ویک سال از اون روز نه تنها ترکیب خودمو حفظ کرده بلکه خیلی ها می گفتن بهتر هم شدی . در عوض شوهری که از روز اول دوستش نداشته وعاشقش نبودم درب و داغون شده و انواع و اقسام بیماریها رو گرفته و تا به حال چند نوع جراحی هم روش انجام شده با این که خودش پزشک بوده ولی نمی دونم چرا به این روز دچار شده بود .

رامین اولین بچه ام بود که یه سال بعد از ازدواجمون خدا بهمون داد عین باباش .. طوری که وقتی بیست سالش شد منو به یاد باباش مینداخت وقتی که اومد خواستگاری . تازه پسرم رامین خیلی جوون تر و شاداب تر نشون می داد همونی که من اون روزا آرزوشو داشتم. خب معلوم بود چون از اون موقع باباشده سال جوونتر بود . رویا دخترم که دوسال ازش کوچیک تر بود . پدرش با این که مخالف بود اونو خیلی زود شوهر بده ولی وقتی که اون هیجده ساله بود از اونجایی که خودشم موافق بود اونو به یک بازاری پولدار که در شهرستان زندگی می کرد شوهر دادم رفت . البته دامادم بیشتر به پشتی باباش به اینجا رسیده بود . من 39 سالم شده بود و حسرت روزای از دست رفته جوونی رو می خوردم از این که خودمو وقف یه نفر کرده بودم . هی خانوم دکتر .. خانوم دکتر .. چند بار هم شیطون رفته بود توجلدم و می خواستم مث زنای دیگه ای که یه جوری خودشونو با دوست پسر گرفتن ارضا می کنن باشم و بشم که راستش این شخصیت خانوم دکتر بودن مانعم می شد . شوهرم هم که دیگه ناتوان شده بود . خیلی زود وا داده بود. دوست داشتم شناسنامه مو عوض کنم و حداقل پنج سالی سن خودمو بیارم پایین . رامین توی همین تهرون خودمون پزشکی می خوند و شده بود رفیق مامانش . وقتی می دیدم که چه راحت دوست دختر می گیره و ولشون می کنه اونم پس از حال کردن حرصم می گرفت.

یه روزی فهمیدم که این حرص خوردنها برای این نیست که یه نوع حسادت مادرانه داشته باشم واسه اینه که می خوام خودمو در اختیارش بذارم . به همین راحتی . من خودمم باورم نمی شد همچین حسی داشته باشم . اصلا تصورش برام درد آور بود ولی وقتی که اون روز لخت از حموم اومد بیرون و نمی دونست من خونه ام و هیکل درشت ومردونه و چهره قشنگشو دیدم و اون کیری رو که حتی خیلی کلفت تر از کیر باباش به وقت جوونی بود رو دیدم به خودی خود کوسم خیس کرده بود . اون حالا دوسال بزرگ تر از زمانی بود که من ازدواج کرده بودم .. فکر این که من و اون با هم رابطه داشته باشیم لحظه ای ولم نمی کرد . روزایی بود که کاظم برای شرکت در سمینار پزشکان مغز و اعصاب رفته بود کانادا . من و رامین خونه تنها بودیم .. رامین از این که من اونو لخت دیدم بی خیال بودولی آتیشی که زیر پوستم و تمام تن و وجودمو داشت می سوزوند می خواست که منو به خاک سیاه بنشونه . هر طوری که می پوشیدم بهم توجهی نداشت . جین استرچ دامن کوتاه ..بیکنی .. پیرهن یکسره .. می رفتم حموم و ازش می خواستم به بدنم لیف بزنه . ازش می خواستم که آمپولم بزنه . یه بار عمدا لخت از حموم اومدم بیرون. حوله رو نبرده بودم -مامان صدام می کردی بهت می دادم . لجم گرفته بود . من مدتها بود یه سکس سیر و درست حسابی نداشتم . همسردکتر بیست و یک سال می شد که نجابتشو حفظ کرده بود . دیگه نمی خواستم این جوری باشم . شب جمعه ای عروسی پسر عموی رامین بود . برادر شوهرم یه چند سالی رو از شوهرم بزرگتر بود. ولی جوون تر و سر حال تر نشون میداد خیلی هم بد چش بود و همیشه سعیداشت که یه جورایی تورم کنه و باهامحال کنه . اون مهندس عمران بود و از اون قدیمیهاش که الکی مهندس نشده بود . زنش قشنگ نبود واسه همینم بیست سال بود که می خواست یه جوری منو شکارم کنه . چند بار هم خودشو تو آشپز خونه خونه شون بهم چسبونده بود که خودمو از زیر دستش خلاص کردم . اگه رامین بهم راه نمی داد مجبور بودم با کیوان باشم ولی خیلی راحت نباید خودمو تسلیمش می کردم . اون برای بدست آوردن من خیلی زحمت کشیده بود و تا حالا صد بار خیطش کرده بود م . دوسال از کاظم و چهار ده سال ازم بزرگ تر بود ولی بهش نمیومد بیشتر از چهل باشه .. درهر حال اون پدر داماد بود . یه پیرهن کوتاه یه سره تنم کرده بودم . یه چیزی تو مایه های بیکنی . بایه چرم براق فیروزه ای خودمو از کمر و سینه ها پوشونده بودم ولی کاری کرده بودم کارستون . چون اون کون بر جسته مو طوری توی دید انداخته بودم که انگاری کونم می خواد دامن پیر هنمو بتر کونه . کیوان به دیدن من گل از گلش شکفت -زن داداش چقدر دیر اومدی شما که خودت صاحب مجلسی .. اوخ که اون شب چقدر رقصیدم رقصیدم رقصیدم .. بااین که دلم می خواست هرکی رو که دلش می خواد بهش حال بدم ولی دلم پیش رامین بود. پسر بی انصاف من چند بار هم متوجه شده بود که من کوسم می خاره ولی نیومد کمکم . حالا هم رفته بود دنبال دخترای مردم . چقدر زود سالهای جوونی گذشت . پسرا حالا دنبال دخترای جوون بودند . منو می خواستند چیکار .. درسته که خیلی ناز و خوشگل و خوش اندام بودم و هنوز هم تا سالهای پیری زیاد فاصله داشتم ولی با سی و نه سال سن می تونستم جای مامان خیلی ها باشم . یه پسر یا یه مرد سی ساله واسم مناسب بود .. در حالی که زن و مرددو تا دو تا و بعضی جاها هم در هم در حال رقصیدن بودند و منم یه گوشه ای رفته بودم تو عالم خودم یهو دیدم یکی دستشو گذاشت رو باسنم و منو به طرف خودش کشوند . اون دستا رو می شناختم . کف دست پهن کیوان بود.-زن داداش بالاخره تورت می کنم .. -فکرکردی . نذار حالتو بگیرم . دیگه پدر شوهر شدی -چی میگی مادرزن -اینجوری بهم نگو مادرزن .حس می کنم خیلی پیر شدم من دخترم هیجده سالشه ولی تو پسرت سی سالشه . -بیا برقصیم امشب اذیتت نمی کنم . شروع کردیم به رقصیدن . در واقع اون باید شوهرم می شد . هرچند بازم سنش زیادبود . -رامش کاظم دیگه نمی تونه . -باز داری شروع می کنی . من جای خواهرتم . احترام من و خودتو و داداشتو نگه داشته باش . حالا احترام زنتو که می دونم نگه نمی داری . کافیه دیگه . این سالها ازبس با زن شوهر دار و بی شوهر بودی خسته نشدی ؟/؟ دیگه آبروواسه خودت نذاشتی . دستاش دور کمرم کار می کرد خیلی آروم و همراه با آهنگ و بدون این که کسی رو متوجه کنه باهام حال می کرد . نفسم بند اومده بود . صورتمو به صورتش چسبونده بودم .راستش زیر دامنه پیرهنم شورت هم پام نکرده بودم . کون سفید و تپل من دستای اونو می خواست . پس از بیست سال تصمیممو گرفته بودم . شاید هم به خاطر بی توجهی رامین بود که من اومده بودم به این سمت . اگه پسرم یه چراغ سبز بهم نشون می داد یه تار موشو به صد تا کیوان نمی دادم . یه بار با رامین بحثم شده بود . در یه مجلس مهمونی بود که یه پسری هم سن اون که دوستشم بود میره بهش می گه از من خوشش میاد و دلش می خواد منو بکنه . نمی دونست من مامانشم .. البته رامین اینا رو سر بسته بهم گفت و محترمانه ولی وقتی بر گشتیم خونه دیگه احترامو از یادش برده بود غیرتش گل کرده بود هیچوقت اونو این جوری ندیده بودم -چیهرامین اصلا فکر کردی مامانت این سالها چی کشیده . چه رنجی رو تحمل کرده . بیست سال واست زحمت نکشیدم که همچین روزایی رو ببینم هر روز میری دنبال یه دختر ولی نمی تونی حس کنی که مادرت از همون روز اول با یکی که از خودش دوازده سال بزرگتر بوده و حالا دیگه تقریبا پیر شده چی میکشه . یه قدم کج نذاشتم ولی از این به بعد میذارم .. من اینو جدی گفته بودم ولی اون اومد صورت و پیشونی منو بوسید و منم خودمو انداختم تو بغلش و لباشو بوسیدم . با عطش خاصی که اونو حس کرد . مثل یه عاشق . یه مادر عاشق شاید ولی یه دوست دختر هوسباز عاشق .. اون باید اینو احساس کرده باشه . آخ رامین رامین .. در همین افکار بودم که دیدم من و کیوان در یکی از اتاقا قرار داریم . من حتی جورابی هم پام نکرده بودم . . هر یک از دستاشو گذاشتهبود روی رون پام و از زیر دامنه تنگ پیرهنم رفت تا به حریم کونم تجاوز کنه . سکوت و آرامش منو که دیده بود گستاخ تر شد . نههههه نهههههه دامنو بالا زده بود حالا دستاش رو کونم قرار داشت .. نکنه بفهمه شورت پام نیست دستش داشت می رفت اون وسطا .. وای صدای رامین میومد که داشت دنبالم می گشت اون منو صدا می زد . لعنتی اون که با دخترا بود . کیوان اعصابش خرد شده بود . با این حال دو تا قاچ کونمو با دو تا دستاش به شدت توی چنگش فشرد . دستشو ول کرد قصد پایین آوردن دامنه پیرهنمو داشت . از بس تنگ بود و بد جوری تا خورده بود و ما هم عجله داشتیم بد پایین اومد . طوری که اگه هرکی به طرف کونم یا به زبان محترمانه باسن نگاه می کرد می فهمید که دستکاری شده . رامین هم سررسید . رنگ و روی هردومون پریده بود .. -رامین جان کاری داشتی .. من و عموت داشتیم در مورد یه مسئله خصوصی حرف می زدیم .. تا آخر مجلس حال و حوصله ای نداشتم . به خاطر این ناراحت بودم که رامین جریانو دیده . وقتی رسیدیم خونه بهم گفت مامان تو خجالت نمی کشی اون دفعه هم بهت گفتم . از تو دیگه گذشته -من چم گذشته ؟/؟ من جوونم . منم آدمم . ما که به دنیا نیومدیم که فقط واسه اونایی که به دنیا آوردیم زندگی کنیم . عزیزم من دوستت دارم تو هم باید منو درک کنی -چی رودرک کنم مامان که بری با عمو جونی که هزار تا زنو زیر سر داشته حال کنی -کی گفته چرا حرف در میاری .. خیلی عصبی بود . هر کاری کردم از دلش در بیارم نشد . رفته بود حموم . یادش رفته بود لب تابشو خاموش کنه . یه چند تا برنامه شو رفتم عقب .. اوخ بیا و ببین رفته بود به یه سایتی که فقط زنای کون درست و کون درشتو نشون می داد . فوری بر گشتم به وضعیت عادی . هنوز پیرهن مجلسی رو از تنم در نیاورده بودم . می تونستم به همون صورتم بخوابم واسم مهم نبوداحساس نیاز شدیدی به سکس با رامین می کردم . خودمو انداختم رو کاناپه دلم می خواست که اون بپره روم و هر کاری که دلش می خواد با مادرش انجام بده . دامن پیرهنو دادم بالاتر . خودمو تو آینه که نگاه می کردممی دیدم که خیلی خواستنی تر از این زنایی هستم که عکس و فیلمشونو تو خیلی از سایت ها نشون میدن . هر کاری کردم که بیاد سراغم نیومد که نیومد. . پسره بی شعور حاضر بود خودشو با عکس و فیلم مشغول کنه ولی به من توجهی نداشته باشه . از این بد ترنمی شد . خیلی ناراحتم کرده بود . شده بودم مثل یه بچه لجبازی که دلش می خواست هر جوری که شده به اون چه که می خواد برسه . دامنمو دادم بالاتر دستمو گذاشتم رو کوسم . دیگه چاره ای نبود فقط با یه چیز دیگه باید درمون می شدم .. اشکم در اومده بود . چرا یاید سرنوشتم این باشه که منت هرنامردی رو بکشم . پسرم درکم نمی کرد . چرانتونم و نمی تونستم از این لحظه ها استفاده کنم . به خودم فشار می آوردم . چقدر هوس کیری رو کرده بودم که از کوس من نهایت استفاده رو بکنه با لذت بردن از من نشون بده که هنوزهم کسی هستم . محبت همراه با هوس و اینو رامین پسرم می تونست بهم بده . یه دستم رو کوسم بود و یه دستم جلو دهنم تا صدای آروم گریه های یه زن زیبای بیچاره رو کسی نشنوه کاش برادر شوهرم کیوان اینجا بود . کاش رامین من و اونو با هم نمی دید تاحالا خیلی راحت تر می تونستم خودمو در اختیارش بذارم . ولی اشک و سوز درون من کارشو کرد . چون کف دستای رامینورو کونم حس می کردم . -مامان .. رامشجون منو ببخش تو چاره ای واسم نذاشتی .. فکر نکن پسر بدی هستم . می دونم خیلی اذیت شدی و میشی ولی نمی تونم ببینم این همه عذاب می کشی . نمی تونم ببینم گرگ صفتایی مث عمو جون دارن میان سراغت و تو هم خیلی راحت به اونا راه میدی .. فکرکردم دارم خواب می بینم و لی دستای رامین خوشگله ام دو تیکه کونمو به دو طرف بازشون کرد و کفدستشو از طرف کونم گذاشت روی کوسم . -مامان تو دستتو از زیرت بردار .بذار من کارمو بکنم . فقط به خاطر تو . نگو که من پسر بدی هستم . دوستت دارم مامان . فقط می خوام که مال من و مال همین خونواده باشی . قلب عشق و قلب هوست فقط به خاطر من و بابا بتپه .. .درحالی که حس می کردم به بزرگترین آرزوی زندگیمرسیده و رویام واسم واقعیت شده با صدایی آمیخته از بغض و شادی و تعجب گفتم رامین همین طوره همین طوره همینه.. واسه لحظاتی دستشو از رو کون و کوسم بر داشت . دو طرف پیر هن تنگوداد بالا همزمان با اون دستاشو روکمر و پهلوهام به حرکت در آورده با سینه هام بازی می کرد . با در آوردن سوتین کاملا لختم کرد . وقتی یه خورده بیشتر رو من خم شد کیرشو لختحس می کردم که داره می خوره به رون پام . اوووووخخخخخ اون خودشو قبل از من آماده کرده بود . یه لحظه سرمو بر گردوندم . رامین کاملا لختبود . اون تصمیم خودشو گرفته بود . -مامان منو ببخش .. دومین کیری که راهشو واسه کوسم باز کرده بود تا لحظاتی دیگه می خواست آرومم کنه. یهسر پوشی بر عقده هام بذاره . منو به اون سالهای دور بر گردونه . اون سالهایی که یک شوهر جوون تر می خواستم . حالا خیلی جوونترش نصیبم شده بود . رامین خودشو انداخته بود روی من . دستاشو از دو طرف چسبونده بود به سینه هام . صورتمو نیمرخ کرده و اون ازکناره ها لب و صورتمو می بوسید کیرش حالا به کونم چسبیده بود و برای تنظیم با کوس باید یه کمی خودشو جابجا می کذد . بوسه های پی در پی اون بود که بر سر و صورتم می نشست و هوسمو زیاد می کرد . اون کیر کلفتشرو چاک کوسم نشست . کوسی کهدوست داشتم مثل قدیما تنگ باشه ولی با این حال خوراک خوبی واسه کیر کلفت پسرم بود . -رامش جون دلت مثل دل یه گنجیشک کوچولو می زنه .. -رامین گنجیشکا همه شون کوچیکن ولی دلشون بزرگه . عزیزم تو شکارچی من هستی من تسلیم تو .. -مطمئنی که می خوای ؟/؟ -زودباش زودباش .. منو آرزو به دل نذار .. این دیگه یک رویا نبود . سرکیر رامینو توی کوسم حس می کردم.. چند ثانیه بعد نصفشو و لحظاتی بعدتمام کیرش رفته بود توی کوسم . -نهههههههه رامین رامین .. چرا تا حالابهم ندادیش . -چیه مامان اگه ناراحتی بکشمش بیررون . -خیلی بد جنسی ..نمی بینی چه جوری هوس دارم دلت میاد ؟/؟ دلت میاد ؟/؟ حس می کردم که یه هوس و لذتی بی نهایت داره روی کوسمو منفجر می کنه . دستمو گذاشتم روش تا جلو این انفجار بگیرم تا تنظیمش کنم . رامین کونمو به پهلوها بازشون می کرد و با سرعت زیاد تری کیرشو می زد به ته کوسم . حالادو تا دستای من بود که رو سینه هامقرار داشت .. -نهههههه نهههههههه رامین خیلی زوده خیلی زوده .. اوخ کوسسسسسسم . می خوام بیشتر حال کنم ولی آبم داشت میومد . دلم نمی خواست این قدر سریع .. واسه خودم متعجب داشت .. کونم به لرزش در اومده بود -رامین تو خوشت نمیاد ؟/؟ از مامانت لذت نمی بری ؟/؟ می دونستم اون غروری که داره و گفته که به خاطر من این کارو کرده نمیذاره کهحس هوس خودشو بیان کنه وگرنه کیری که شق شده باشه خوراکش فقط کوس خوشمزه هست -رامین ولم نکن .. همین جور داره لذت ازم می ریزه .. لذت و حال و آرامش . تو دیگه مال خودمی فقط مال من .. ببین راه کوس مامان واسه تو بازه .. بریز بریز آبتو خالی کن .. بذار حس کنم که تو همه چیز منی .. بابامی شوهرمی پسرمی دوست پسرمی .. -مامان دستتو بذار رو کوست .. حرفشو گوش کردم و اونم دست خودشو گذاشت پشت دست منو دو فشاره و با حساب کیرش سهفشاره بهم حال می داد وقتی آبشو توی کوسم خالی می کرد حس کردم که لذتش صدبرابر لذتی بوده که باباش واسه اولین بار این کارو انجام داد هرچند ته دلم نمی خواست که با پدرش ازدواج کنم ولی این شاید یه حکمتی بوده چون اگه زیر کیر باباش نمی خوابیدم زیر کیراونم نمی تونستم باشم . رامین هم خیلی لذت برده بود . منم خیلی سبک شده بودم . احساس نشاط و تازگی می کردم یه حس جوونی خاص . روحیه ام قوی شده بود . -رامین عزیزم ممنونمکه مث یه پسر فداکار درکم کردی وبهم حال دادی .. بیا تو بغلم این بار رودرروی هم قرار گرفتیم خودمو بهش چسبوندم کیرشو گرفتم تو دستم و بعدش تو دهنم . با ساک زدن سریع شقش کردم . بعد که حسابی آتیشیش کردم کیرو از دهنم کشیدم بیرون -عزیز دلم تا حالا به خاطر من بهم حال دادی حالانمی خوای به خاطر خودت این کارو بکنی ؟/؟ تو که می دونی عشق مادری چه کارا که نمی کنه . .. نکن عزیزم کمرت درد می گیره . منو رو دستاش بلند کرد و رفتیم اتاق خواب .. چقدر از حالتچشاش خوشم میومد وقتی که با التهاب و هوس به کوسم نگاه می کرد . پاهامو باز کردم تابتونه با اشتها و لذتکوسمو بخوره . امونم نداد . واقعا که این جوونای امروزی چقدر خوب می تونن به کوس حال بدن و بخورننش . بابایکوفتی رامین چندشش می شد این کارو به خوبی انجام بده . اکثرا خودم کوسو می مالیدم رو دهنش . البته چندشش که نمی شد تکنیکی نبود . .-رامین داره خوشم میاد .. کوس درشت منو به راحتی لیس می زد و اون تیکه های پر هوس کناره ها و بالاشو بین دو تا لباش می گردوند . -رامین لبام لباتو می خواد . تشنه امه . بازم صورتشو روبرو صورتم قرار داد . چقدر دلم میخواست اون لحظه تصویر خودمو تو آینه می دیدم . چشامو می دیدم که چه هوسبازانه کیر پسرشو می خواد . نگاه پر هوس رامین هم داشت داد می زد که با تمام وجودش طالب مادرشه . به کمر و طاقباز رو تخت قرار داشته و دست دور کمر هم و لب روی لب و کیر توی کوس در همون وضعیت دقایق زیادی رو با هم حال کردیم -رامین عزیزم عزیز دلم مامان رامشتو می بینی ؟/؟ می بینی که چه جوری افتاده زیر کیر تو ؟/؟ بگو ازش لذت می بری . بگو خودتم دوست داری باهام باشی .. بگو نترس خجالت نکش . پسرم عزیزم . یه خورده هم به خودت برس . ببین هر چی بخوای هر جوری بخوای می تونی با مادرت حال کنی . هیچی نمی گم می تونی به زور هم باهام رفتار کنی . یه دور منو بر گردوند .-مامان عاشق کونتم از همون بچگی ها ازش خوشم میومد .. هر وقت می دیدمشیه جوری می شدم . -بزرگ که شدی دلتو زد ؟/؟ -نه ولی خب حرکات تو و .. -بس کن دیگه خجالتم نده ولی باور کنتو دو مین کسی هستی که تا حالا باهاش سکس داشتم -می تونستم سومیباشم -رامین بس کن -باشه اگه دوست نداری باهام سکس نکن -حالا مامانتو اذیت می کنی ؟/؟ زودباش .. کف دستشو با حرص گذاشت رو کونم . از هر کدوم از قاچای کونم یه قسمتشو تو دستم گرفت . -آخخخخخخخ چیکار می کنی نمی خواد در ره . -مامان حال میده انگشت وسطیشو کرد توی کوسم و شستشوفرو کرد تو کونم .. کونم یه خورده دردش می گرفت ولی چشامو بسته بودمو با لذت انگشت فرو رفته توی کوس, کونمم داشت کیف می کرد .-آهههههههه رامین رامین تند تر تندتر کوسسسسم داره داغ میشه دیگه نمی تونم .. نگو فقط برای امشبه . بگو مال هر شبه هر شبه . انگشتاشو از کوس و کونم در آورد و این بار شونه هامو انداخت رو دوشش و دیگه افتاد بهجونم . کوس واسم نذاشته بود .. اصلا نفهمیدم کی دوباره ار گاسم شدم .فقط اینو می دونستم که بیشتر از نیمساعت دیگه هم داشت منو می کرد و منم دست بر دار نبودم . با یه حرکت ملایم آبشو خالی کرد تو کوسم .. کارشکه تموم شد منو بوسید و در همون حال خودشو رو من صاف کرد . پاهاموباز کردم و کیرشو لاپام قفل کردم -مامان هنوز سیر نشدی ؟/؟ -عزیزم مامانتمثل پسرش خوش اشتهاست هر چی خوردم هضم شد . -قربون تو مامان گلم برم . از این به بعد تو بیمه پسرت هستی ولی اگه می خوای همیشه سالم بمونی و سیستم بدنی تو تنظیم باشه کم بخور همیشه بخور ... ادامه دارد

نوشته: ایرانی

من و پسرم فرهاد خیلی راحت تو خونه می گشتیم . از وقتی که پدرش مارو گذاشت و رفت دنبال عیش و نوش خودش و از هم جدا شدیم همین وضعو داشتیم . البته نیاز مالی نداشتم و علاوه بر پول مهر خودم بابام هم وضع مالی خوبی داشت و یه خونه ویلایی بزرگ داشتیم که فقط من و فر هاد جونم توش بودیم که اکثرا می تونستیم لخت لخت توش بگردیم و یه مسابقه دو صد متر هم با هم بدیم . اون 15 سالش بود و من 35 سالم . یه دوست داشتم به اسم شیما که اونم یه پسر داشت به نام فرید .. نمی دونم چرا هر وقت می خواست بهم سر بزنه اونو با خودش نمی آورد . چند وقتی بود که باهاش آشنا شده بودم . تو یکی از کلاسای ماساژهمدیگه رو دیده بودیم . اونم هم سن من بود و شوهرش مرده بود و همین یه بچه رو داشت . داشتم می گفتم که من و فرهاد خیلی راحت تو خونه می گشتیم . سر به سر هم میذاشتیم . همدیگه رو بغل می کردیم و می بوسیدیم . در هر حال مادر بودم و برای خودم این حقو قائل بودم که یه شوخی هایی هم با هاش بکنم گاهی کیرشو تو دستم می گرفتم و می گردوندم . ظاهرا شیما همون موقع که شوهرش زنده بود یه مشکلی واسش پیش اومده بود و بچه دار نمی شد . هر وقت کیر فرهاد رو تو دستم می گرفتم یه خورده این ور و اونور می کرد و می گفت مامان سیما خواهش می کنم نکن خوبیت نداره ولی کیرش تو دستام تیز و کلفت می شد -چیه فر هاد اگه یه دختر بهش دست بزنه بازم از این حرفا می زنی ؟/؟ من و شیما روز به روز با هم صمیمی تر می شدیم . یه روز بعد از ظهر تو گرمای تابستون اومد خونه مون . من و فرهاد تازه می خواستیم بریم استخر کاملا بر هنه بودیم . شیما اومد خونه مون ازش خواستم خودشو لخت کنه . -ببینم سیما جون فرهاد ناراحت نشه .-ای بابا کدوم پسرو دیدی که از تماشای هیکل لخت یه زن ناراحت شه اونا از خداشونه . پدرشم واسه همین چیزایعنی زنای دیگه بود که ولم کرد و رفت .. شیما لخت لخت شد و سه تایی رفتند طرف استخر .. اندام ما این دو تا زن هم خیلی تو پر بود با کونی درشت و بر جسته و سینه هایی سفت و محکم که نشون می داد سالهاست که دست نخورده و شکممون هم مثل یه زن تازه ازدواج کرده بود . نیازی نداشتنیم واسه لاغری یا چاقی بریم ماساژ. - شیما جان من می خوام با اجازه شما یه خورده آفتاب بگیرم منتهی فرهاد جان باید اول برام یه خورده کرم یا روغن ضد آفتاب وضد سوزش پوست بماله .. وقتی که دراز کشیدم تا پسرم این کارو واسم انجام بده که همیشه این کارو می کرد بازم دست زدم به کیرش -مامان ! شیما خانوم اینجاست بده نکن . -پسر پیش مامانت دیگه فیلم نیا .. پشتمو کرم مالی کرد و حسابی چربم کرد .. وقتی از اونجا دور شد شیما اومد کنار من .. -سیما پسرت عجب کیر کلفتی داره . تو چطور وقتی به کیرش دست می زنی اون چیزی نمیگه ؟/؟ یه نگاهی بهش کردم و به شوخی گفتم چیه چشاتو گرفته ؟/؟ تو خودت پسر داری . برو به کیر اون دست بزن .. دیدم رفت تو فکر و گفت من مثل تو خوش شانس نیستم -شیما جان افسوس منو نخور . تخته هم این نزدیکی نیست بزنم به تخته مگه چی شده مادر به این خوشگلی و سکسی .. پسرت چه مرگشه ؟/؟! -هیچی تازگیها یعنی این دو سه سالی از وقتی که مرد شده رفته تو بسیج و این جور کوس شر بازیها . اصلا نمیشه رفت طرفش . چاره داشته باشه میگه روسری سرت کن . از پاپ هم کاتولیک تر شده . از بس با دوستای نابابش گشته , شده بسیجی و افتاده تو این کوس شرات . درهر حال هنوزم از هر صدنفر جوون باید مخ یکی دونفر هم شستشو پیدا کنه و از شانس منم قرعه به نام من خورده یعنی به تام پسرم .. ولی کیر فر هاد خیلی کلفته .. تا حالا اندازه اش گرفتی ؟/؟ -راستش نه اصلا تو فکرش نبودم . ولی دیدی که چه بی خیاله . لخت نشستی و اونم داره شناشو می کنه . -البته اینو هم مطلع باش که هر مدل آبی که ببینه می تونه شنا کنه . با یه زار و التماسی به فر هاد نگاه می کرد که من دلم سوخت .. -ببینم از پسر بسیجی خودت که خیری نمی بینی مثل این که تو هم خوشت میاد یه کیری تو دستت بگیری . اگه دوست داری یه کاری کنم که بتونی کیر فرهادو لمسش کنی ولی عواقبش با خودت .. من به پسرم اطمینان دارم -از اون حرفا میزنی سیما جان وقتی تو به من اطمینان می کنی یعنی پسر تو پسر منم هست . ولی فرهاد جان ناراحت نشه ؟/؟ -چرا ناراحت شه ؟/؟ یه جوری ردیف می کنم . فرهادو صداش کرده و اومد طرف من . -پسرم میشه کمکی به خاله شیما بکنی ؟/؟ -چه کاری از دستم بر میاد -عزیزم شیما جون میگه زیر سر کیر پسرش تازگیها یه خورده ورم کرده نگران شده میخواد ببینه مال تو هم همین جوریه و این مربوط به اوایل دوران بلوغه یا نه ؟/؟ معلوم نبود چه کوس شری می گفتم ولی می دونستم پسر ساده دلم حرفمو قبول کرده .. رفت جلو شیما . ایستاد کیرشو روبه اون گرفت . دوستم محو کیر فرهاد شده بود . انگار یه موجود عجیب الخلقه دیده .. -شیما جان خوابت برده ؟/؟ -ببخشید .. کیر فرهادو گرفت تو دستش .. ووووووو چقدر کلفته فر هاد جان .. پسرم حالا دیگه به دوست مادرش می گفت خاله -خاله جون خیلی دراز هم میشه .. شیما از ته بیضه تا سر کیر فرهاد رو با یه هوس خاصی می مالید . زیر سر کیر اونو آروم آروم می مالید تا مثلا حرف من درست در بیاد . این از بس کلفته احتمالا همون ورم بلوغه . کیر فرهاد طوری دراز شده بود که شیما فکر می کرد هشتمین عجایب دنیا رو کشف کرده . -سیما جون اگه زحمتی نیست برو یه متر یا خط کش بیار می خوام ببینم کیر فرهاد جونم چند سانتشه -شیما جون مگه تو آمار گیری و کیر همه رو اندازه می گیری ؟/؟ -سیما از این حرفا نزن که ناراحت میشم .. دوست دارم ببینم چند سانته بهش افتخار کنم .. رفتم براش یه متر آوردم . از رو و از ته کیر اندازه گرفت تا نوک کیر . بین 22 و 23 سانتیمتر بود .. -خوش به حالت سیما جون -شیما معلومه چی داری میگی ؟/؟ خوش به حال زنش .. معلوم نبود چه حالی بهش دست داده بود که در همون حالت با کیر فر هاد اونقدر بازی کرد که آب کیر پسرم کف دستشو سفید کرد .. وقتی فرهاد داشت آبشو می ریخت و از لذت زیاد چشاشو می بست من داشتم حرص می خوردم . فردای اون روز دوباره پیداش شد .. لعنت بر این دلسوزیهای من .. جلوی استخر از من یه خود تراش گرفت که کوسشو برق بندازه . حالا جدی می گفت یا از کرمش بود فرهادو صداش کرد و گفت عزیزم خاله قربونت من با این خودتراش ها ی یک بار مصرف عادت ندارم خودمو تمیز کنم . می تونی زحمت بکشی همین دور و بر لاپامو برقش بندازی ؟/؟ فرهاد یه نگاهی به من انداخت و منم جز این که تاییدکنم چیزی نمی تونستم بگم .. اصلا به فکر خودم نرسیده بود که از این چیزا از پسرم بخوام .. فرهاد کوس شیما رو صابون مالی کرد و با حرفه ای گری و سرعت برقش مینداخت . -فرهاد جون یادت باشه این دفعه واسه منم این کارو بکنی کارت حرف نداره . -خاله جون یه قسمت رو باید قمبل کنی که من راحت تر بهش دسترسی داشته باشم . شیما که خیلی خوش به حالش شده بود کونشو به طرف فرهاد قمبل کرد -خاله جون یه قاچ کونتو بده طرف بیرون یه قاچ هم من نگه میدارم که خوب دید داشته باشه -می خوای هر دو تا قاچ کونمو خودم نگه داشته باشم -نه این جوری بهتره می ترسم یه دستت مانعم بشه .. حرصم گرفته بود . کیر پسرم شق شده بود یه خورده اگه جلوتر می رفت می رسید به درز وسط کونش . با یه اشتیاق عجیبی به دور و بر کوس و قسمتی از کون شیما تیغ مینداخت . این بار زن بی پروا انگشتشو گذاشت رو سوراخ کونش و گفت فرهاد جون روی سوراخ نه اگه بتونی دور و براینو هم تیغ بندازی ممنون میشم . فرهاد متوجه من نبود ولی به خوبی زیر چشمی می دیدمش که دستشو رو کیرش که به اوج کمال رسیده بود می کشید و انگشتاشوگرد کرده به علامت ماچ به لبش و سپس به کون شیما رسونده بود .. ای ای ای ..آدم پسر بزرگ کنه و یه زن همسن مادرش اونو از راه به در کنه ؟/؟ این جوری فایده ای نداشت . به من چه پسرش بسیجی بی کیر و خایه هست .. تازه خیلی هم از دست فر هاد عصبی بودم . با این که خودم بهش اجازه داده بودم ولی مثل دوست دختری که حسادت می کنه شده بودم . همش این تصورو می کردم که کیر فرهاد رفته تو کوس شیما . اون روز موقع خداحافظی به شیما گفتم راستی اگه دلت میخواد فرید بسیجی تو رو هم بیاریم تو خط فردا بعد از ظهر به یه بهانه ای اونو بیار اینجا بقیه اش با من .. دوست داشتم هر طوری شده اونو بیارم تو خط و بندازمش تو دام . به درک هرچی میخواد بشه بشه . این روزا از بس داستانهای وبلاگ امیر سکسی رو هم خونده بودم بی اندازه حشری شده بودم . دست خودم نبود من یه زن بی شوهر بودم و نیاز داشتم . شیما هم همین طور . پسرای ما هم احتیاج داشتند . شاید می تونستیم کارو به جایی برسونیم که تا چند روز پیش حتی تصورشو هم نمی کردیم . شیما اون روز ناهار خونه ما بود و من و اون و فر هاد سه تایی مون رفتیم سایت امیر سکسی و مدل به مدل داستان خوندیم . فرهاد که از پیش ما پا شد در این مورد که پسرا رو به یک سکس ضربدری بکشونیم باهم صحبت کردیم . هردوی ما از این فکر و نقشه هیجان زده شدیم . هردو تامون با خودمون ور می رفتیم .. نقشه سکس ضربدری رو با فر هاد در میون نذاشتیم ولی در این مورد که این بسیجی رو می خواهیم بندازیم تله باهاش حرف زدیم . فرهاد هم از بسیج بدش میومد و حاضر بود واسه این که روشونو کم کنه ونشون بده همه اینا کوس کلک بازیه با خوشحالی پذیرفت که در نقشه ما شرکت کنه . بعد از ظهری فرهاد خودشو لخت نکرد . من و شیما لخت شدیم رفتیم داخل استخر .. وقتی فرید درزد فرهاد درو باز کرد وگفت بفرمایید مادر کنار استخر منتظره . فرید که اومد طرف استخر فرهاد در خونه رو از داخل قفل کرد و تمام راههای ورودی به اتاقها رو هم بست و خودشم لخت کرد و یه گوشه ای منتظر شد . وقتی فرید بسیجی خودشو به کناره استخر رسوند و من و مادرشو لخت مادر زاد دید سعی کرد فرار کنه که تمام راهها رو بسته دید چند لحظه بعد اومد طرف ما -متاسفم این چه وضعیه .. فرهاد حتما شما رو می بینه شما آتیش جهنمو واسه خودتون خریدین . حرف زدنو شروع کردم . -بهتر از اینه که در هردو جهان در جهنم باشیم .. یه لحظه سرشو بالا آورد . یه چشمکی بهش زده و دستمو رو سینه هام گذاشتم . مادر فرید به حرف اومد و گفت پسرم امیررو نگاه کن اون طرف استخر داره شنا می کنه ما این طرف استخر, عزیزم تو هم برو لباساتو در آر برو کنار فرهاد! فرید هنوز ایمان داشت ولی کیرش بی ایمان شده بود چون مثل لوله تفنگ شده بود . البته تو شلوار . شیما رفت جلو و خودش اونو لخت کرد . کیر فرید به اندازه کیر فرهاد نبود ولی گوشتی و چاقالو بود . -پسرم این چه جور بسیج بودنیه . این همه پشم و پیله داری . موهای لاپات از موی ریشت که بلند تر شده . فرهاد رفت یه قیچی آورد و شیما با قیچی موهای دور کیر پسرشو کوتاه کرد . فرهاد هم لخت شد اومد جلو . کیر فرید سر به هوا و شق شده بود . من ژیلت رو آماده کرده بودم . -شیما جان اگه فرید جان اجازه میده از این به بعدشو من اصلاح کنم .. خودمو به بسیجی در هم شکسته که به نظر میومد غرورش تحت تاثیر هوسش قرار گرفته باشه رسوندم -خاله سیما فدات خجالت نداره که .. فرهاد چند روز پیش کوس مامانتو صافش کرد الان منم کیرتو واست اصلاح می کنم .. فرها جان شیما خانوم شما برین شناتو نو بکنین فرید شاید خجالت بکشه که در حال اصلاح اونو ببینین . رفتم دور کیرشو صابون مالی کنم که دیدم یه آهی کشید و به من گفت اگه می تونی اول موهای صورت و ریشمو تیغ بزن -چرا ؟/؟ -حالا که ایمان من تراشیده شده ریشمم بتراش که صورتم اذیتت نکنه . دیگه فهمیدم که کیرش مال خودمه .. -کی میگه فرید جان . تو همیشه برای ما یه پسر با ایمانی .-ولی نه در حقیقت ..صورتشو اصلاح کردم و رفتم روکیرش .مخصوصا کف صابونو دور کیرش با دستام طوری پخش می کردم که به شدت به خودش فشار می آورد . کیرش کاملا شق شده بود و من واسه این که زودتر به مرادم برسم کارمو سریع و دقیق انجام دادم . چشای فرید از هوس قرمز شده بود . خیلی نرم دور و بر کیرشو تمیز کردم . صاف و سفید و براق و تو دل برو شده بود . -فرید جون راضی هستی ؟/؟ -نمیدونم هر کاری که شما بکنی درسته -ببینم فرید جون من! دوست دارم کارمو درست انجام بدم و واسه این کار باید تست بگیرم . الان دستمو رو کیر تو و اطرافش می مالم ظاهرا صافه ولی دوست دارم مثل ریش صورتت سه تیغه و صاف صاف در بیاد . زبونمو کشیدم رو صورتش -خب اینجا که تستش خوب بود . آروم آروم خم شده وکیرشو گرفتم تو دستم . -خب حالا نوبت اینه که ازش تست بگیرم . اول تخماشو یعنی جفت بیضه هاشو میک زدم و به نوبت گذاشتمشون تو دهنم . هم میکشون زدم هم لیسشون .. -به به ! فرید جون عالی شده . حالا نوبت اصل کیرته البته ته کیرت موداشت من یکسره از سر تستش می کنم .. کیرشو هم گرفتم تو دهنم و پس از این که چند بار از ته تا سرشو لیس زدم و تو دهنم به آرومی حرکت دادم گفتم خوبه صاف صافه . در همین لحظه از دور دیدم که کنار استخر, شیما قمبل کرده و فرهاد هم چه جوری داره اونو میگاد . دقیقا مشخص نبود که تو کونش کرده یا تو کوسش . ولی این جوری که راحت فرو می کرد و می کشید بیرون حس می کردم که باید در حال گاییدن کوسش باشه .. کفرم در اومده بود . من هنوز عقب بودم .. بهتر بود که فرید فعلا صحنه رو نبینه . ممکن بود آبش خشک شه .. واییییییی حواسم پرت شده بود و یکسره داشتم کیر فرید رو می خوردم . هر چی داشت ریخت تو دهنم . حالا من باید چیکار کنم . اگه کیرش شل شه و تا چند دقیقه شق نشده و مادرشو ببینه که زیر کیر پسرمه ... ممکنه قید همه چی رو بزنه واسه همین اصلا نذاشتم سرشو اونور کنه . هرچی می خواست کیرشو از دهنم بیرون بکشه نذاشتم . -سیما جون سیما جون .. نههههههه زشته زشته ... ولی طوری به ساک زدنم ادامه دادم که خودش شل شد و کیرش شق .. -فرید جان هنوز یه تست دیگه مونده که ببینم خوب تیغ زدم یا نه ... کنار استخر دراز کشیدم . همش سعی داشتم یه چیزی بگم که صداهای بکن بکن کوسمو بخور کیر بده حال بده اون دو نفر به گوش نرسه هر چند این صداها خفیف بود ولی بازم استرس داشتم از این که روی این بسیجی تازه سر به راه شده اثر منفی بذاره . وقتی کیرشو ساک می زدم تو دهنی سر و صدا می کردم .. دهنمو از کیرش جدا کردم و بهش گفتم حالا یه راه دیگه مونده که خیالم جمع شه کارمو درست انجام دادم . ببین دست بذار رو کوسم .. دستشو گرفته و خودم روکوسم قرار دادم . -این چقدر خیسه سیما جون -آره یه خورده فشارش بگیر و دستتو بگردون . متوجه لغزندگی و صافی اون میشی . بین یه خال تیز شده هم نداره . خوب تیغ زدم و براقش کردم . حالا تو باید کیرتو بمالی روش وبه این دو تا پهلوها کناره های چاک کوسم . اگه بازم می خوای بیشتر مطمئن شی یه خورده از این راه و سوراخ وارد ناحیه کوس می کنی . تو که یه بسیجی هستی با ید با این راهها آشنا باشی . رام من شده بود . فکر کنم خودشم دلش می خواست . حتما فکر می کرد که من کوس خل شدم که می خوام حاصل کار خودمو ببینم و بسنجم . کیرشو روی کوس من مالید و بعد هم از چاک وسط فرو کرد داخل . نمی تونم اون لحظه ای که پس از سالها کیر رفت تو کوسم رو وصفش کنم . اگه تمام ثروتهای دنیا منهای کیر رو به من می دادند این قدر خوشحال و هیجان زده نمی شدم . فضای خونه مون رو یه دنیا خوشبختی می دیدم . اون با هوس و ناله می گفت -سیما جون سیخ می زنه . جایی رو که جا نذاشتی . منم بهش می گفتم فرید جون همین جوری بکن وقتی ناخن دستتو که می گیری سوهان می کشی حالا تو هم کیرتو بکش رو سوهان کوسم تیز ترش کن . یک آن سرشو اون ور کرد و کیر فرهاد و دید که تو سوراخ مادرش جا گرفته . -سیما خانوم پسرت داره مادرمو میگاد نه نه .. نه... این چه معنی داره . -عزیزم در عوض تو هم داری مادرشو میگایی قربون شکل ماهت برم یک بسیجی خوش قلبه .. پاک نهاد و دلسوز و مردم داره . به خاطر امتش هر کاری می کنه . مادرشو دوست داره .. ببین مادرت محرومیت کشیده هست . مثل من از نعمت داشتن مرد محرومه . تو که خودت یک پا مجتهدی و اینا رو خوب واردی . با درس اخلاق و دین آشنایی داری . تقوا داری و دین خودتو مفت نمی فروشی اسیر هوی و هوس نیستی در حدی که بتونی به خودت مسلط باشی لذت می بری و از نعمت شهوت استفاده می کنی . فرهاد حالا حالا ها باید از تو مرام لوتی گری رو یاد بگیره . کاش همه مثل تو یک بسیجی باایمان بودند و نون رو به نرخ روز نمی خوردند . من اگه جای تو بودم واسه این که نشون بدم به فر هاد که دارم مقابله به مثل می کنم و حالشو بگیرم محکمتر و با شور و هیجان بیشتری ننه شو می گاییدم تا اونم توجهش به ما جلب شه -سیما جون نیاز نیست نمایش بازی کنیم من به اندازه کافی شور و هیجان دارم . پاهامو بردم بالا و اونا رو انداخت رو شونه هاش . کیرشو خیلی عادی فرو کرد تو کوسم . برام مهم نبود کی رومنه مهم این بود که چی تو منه .. صدامو بردم بالا هم این که هیجانو زیاد تر کنم که شاهد فعالیت بیشتری از سوی فرید باشم و هم این که به فرهاد نشون بدم که اگه کیرشو از من دریغ کرده یه کیر دیگه هست که سر حالم کنه . -سیما جون همین جا که گذاشتم درسته ؟/؟ -آره عزیزم آره بسیجی بهشتی من . بهشت اینجاست همین جا حالشو ببر . به کوسسسسم صفا بده جوووووووون .. فرهاد ! شیما ! بیایین نزدیک تر . که بیشتر صفا کنیم . نترسین فرید دیگه اومده به جمع ما . خیلی پسر گلیه . اون مث ما شده . فرید جون اگه نگاه کنی الان همه ما بسیجی هستیم . زود تر به من حال بده چند ساله از کیر دور بودم . -سیما این پسرت عجب کیری داره . یه بار ارگاسمم کرده دلم میخواد دوباره آبمو بیاره -خوبه تو هم زیاد خسته اش نکن باید به مادرش هم برسه . تو هم اون آب کوس بعدیتو داشته باش که با فشار کیر پسر گلت فرید بریزه بیرون -چی میگی سیما جون یعنی من باید مادرمو بگام . -همینه عزیزم حال کردن به همین میگن . سکس ضربدری به همین میگن . عشق و صفا به همین میگن .. فکر می کردم که از کله اش می خواد دو د بلند شه ولی حس کردم این بسیجی مومن ما از این که نفر بعدی که باید اونو بگاد ننه اشه اونقدر ذوق زده شده بود که با سرعت دویست کیلومتر کوسمو می گایید . خودمو رو کیر فرید بالا و پایین می کردم و آتیش هوسمو تند تر . داشتم حسرت می خوردم که چرا زود تر زرنگی نکردم و به فرهاد جونم کوس ندادم . حتما یه حکمتی داشته که دو تا کیر نصیبم شه و یه تنوعی در زندگیم ایجاد شه . فرید خیلی خوش تیپ شده بود اصلا نشون نمی داد که یه بسیجی بوگندو باشه .. اصلا کسی واسه بسیج تره هم خرد نمی کنه که اون رفته دنبال این کوس کلک بازیها . -فرید جون منو ببوس .. کوسمو بخور انگشتتو فرو کن تو سوراخ کونم .. این کا را رو بکن که وقتی به مامانت رسیدی خبره شده باشی و اون به وجود تو افتخار کنه .. با این حرفام شیر شد و تا می تونست بهم حال داد .. لحظه به لحظه داغ تر و سست تر می شدم .. آبم ریخت هر چند نه با فشار بلکه به تدریج .. چقدر سبک و آروم شدم . -جااااااااان فرید شیما ارگاسم شدم . در همین لحظه شیما به پسرش گفت فرید جون مادر به قربونت کمرت درد گرفت حالا آبتو خالی کن تو کوس سیما جون می دونم خیلی سنگین شدی -مامان جون یه بار ریختم تو دهنش .. واسه تو هم باید کنار بذارم .. اوخ داره می ریزه وااااایییییی مامان چه حالی داره داره میاد واااایییی -فرید واسه منم باید کنار بذاری ها حتی یه قطره هم که شده -مامانی اگه نشد خونه یه کاریش می کنم .. -نه من همین جا هم میخوام . اگه بری خونه دوباره میری دنبال بسیج بازی .. -مامان الان چه وقت این حرفاست . من از این به بعد واسه تو بسیج میشم .. پسرا جاشونو عوض کردند -فرهاد جان عزیزم تو که خودتو کشتی هیچ فکرشو کردی که مادری هم داری و یه خورده باید به اون برسی ؟/؟ اینا رو یواش تر می گفتم که به گوش شیما نرسه . -اگه از اول قرار بر این بود من میامدم سراغ تو مامان .. -حالا کارتو بکن پسر از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه -راست میگی مامان حق داری تو رو هم زیر کیر فرید دیدیم -چیکار می کردم . میومدم کمر تورو می گرفتم از رو شیما می کندم ؟/؟ فرهاد از حالت قمبلی خوشش میومد . این دیگه رویایی تر از حالت قبلی بود سرمو گذاشته بودم رو زمین . فرهاد شونه هامو گرفته بود و به شدت منو می گایید . چقدر لذت و هیجان داشت این کارش . با این که دومین کیری بود که در اون روز می خوردم ولی باحال تر از کیر اول بود . وهم این که می دونستم از این به بعد تا صبح تو بغل هم فراوون از این بر نامه ها داریم . اون طرف شیما با پسرش فرید بحث داشت که چرا موقع گاییدن اون همش چشاش دنبال کون منه . فرهاد از گاییدن مادرش یعنی من آن قدر هیجان زده بود که نمی دونست چیکار کنه برای چند لحظه ای کیرشو کشید بیرون سرشو گذاشت لای کونم و با برشهای کونم بازی می کرد و اونا رو به پهلوها می لرزوند . -چقدر حریصی فر هاد جون . تو که الان یه ساعته مشغول این کارایی .. -مامان این کون یه چیز دیگه ایه .. اومد در گوشم و گفت از مال شیما بهتره . -زودباش کیرتو دوباره بفرست تو کوسم . کیر تو هم بیشتر از کیر فرید بهم حال میده -مامان دلگرمم کردی به من روحیه دادی . پس بگیر که اومد . نمی دونم این پسره چند تا ضربه پشت سر هم و کاری بود که بهم زد و فرو کرد تو کوسم و کشیدش بیرون که حتی نمی تونستم بشمرمشون . فقط دوباره بیحس شده بودم و در همون حال که آبم داشت می ریخت رو زمین دراز و دمر شدم . فرهاد هم آبشو ریخت تو کوسم . اصلا دلم نمی خواست این روز زیبا تموم شه . اون طرف هم فرید و شیما ظاهرا کارشون تموم شده بود و شیما گله داشت که فرید هر چی داشته رو من خالی کرده و واسش کم گذاشته . به پیشنهاد من قرار شد که یه سکس 2 به 1 هم داشته باشیم . من دوست داشتم اول دو تا پسرا بیان رو من و شیما هم دوست داشت بیان روی اون . اینا که دیگه هیشکدومشون آب خالی کن نبودند و اگرم می خواستند سکس کنند همون اول یه جونی می تونستن داشته باشند . طول استخر ما بیست متری می شد . به شیما پیشنهاد دادم که یه مسابقه بدیم هر کی برد اول بره زیر دو تا کیر .. یعنی باید چهل متر رو در رفت و بر گشت طی می کردیم . دل هردومون مث سیر و سر که می جوشید .. ولی من این مسیر رو بار ها و بار ها رفته بودم و به قدرت خودم اطمینان داشتم . بافاصله چهار پنج متر هم برنده شدم .. وقتی خستگیم در رفت از پسرا خواستم که بیان تو آب منو بگان . فرید کرد تو کونم و فرهاد تو کوسم هر چند جا به جا هم می کردند . آب استخر و سردی اون یه خورده کیر بچه ها رو سفت تر کرد و نذاشت زود بخوابه . بعد از اون یه نوبت هم شیما رو گاییدند و دیگه تمومش کردیم . چون واقعا خودمونم داشتیم تموم می شدیم ... شانس آوردم که اون ماه حامله نشدم از ماه بعد مصرف قرص ضد بار داری رو شروع کردم ..واقعا حواسم پرت شده بود . هم من هم شیما از کیر فرهاد بیشتر خوشمون اومده بود و این شیما مار مولک می خواست کاری کنه که فرهاد بیشتر با اون سکس داشته باشه . یکی از این روزا که سکس ضربدری خودمونوتموم کرده بودیم دیدیم که شیما داره میگه از اونجایی که پسرش یک بسیجی با ایمانه و نمیخواد گناه کرده باشه میگه که من فرید با سیما جون صیغه شیم و مادر م شیما که صیغه فر هاد جون شه و شبا هرکی پهلوی زنش بخوابه -کی میره این همه راه رو . کون لق هر چی بسیج و بسیجی کرده .. اگه یه بار دیگه از این حرفا زدین قید همه چیزو می زنم ولی شاید به یه شرط قبول کردم به این شرط که شبا کنار پسرم بخوابم وکسی هم اختیار دار من نباشه . نمی دونم چی شد که فرید قبول کرد . علی الحساب یه شش ماهی دو به دو صیغه شدیم و جالب اینجا بود که پسرم فر هاد منو جلوی چشای شوهر صیغه ایم فرید می گایید . ووقتی این کارو انجام می داد با کیف و لذت حال بسیجی کله پوک کوس خلو می گرفت .. -بسیجی ننه اتو که جلوی چشات گاییدم حالا زنتو دارم جلو چشات می گام کاشکی خواهرم می داشتی و خواهرتم می گاییدم بسیجی . عجب ایمانی کامل کردی کوس خل . مثلا خواستی شرعی کار کنی . فرهاد حالشو می گرفت و من کیف می کردم . قرار شد که پس از 6 ماه , دیگه صیغه رو تمدید نکنیم .. یه چیز جالب هم این که فرهاد شده بود بابای فرید و فرید هم بابای فرهاد . پسرم فر هاد هر وقت جلوی فرید می خواست بکنه تو کوسم می گفت بابا جون با اجازه می خوام مامانو بکنم .. فرید کوس خل هم می گفت بابا فرهاد این قدر سر به سرم نذار .. در این گونه مواقع من و شیما اگه چش تو چش هم می دوختیم بمب خنده می تر کوندیم .. پایان ..

هروقت برم توفيسبوك برگشتم باخداست نميدونم چرااون شب لعنتي هوس چايي كردم از اتاقم اومدم بيرون كسي توهال نبودفهميدم مامان آشغالهاروبرده پايين. يه چايي ريختم و رفتم لب پنجره. مامانوديدم كيسه روانداخت توي سطل وبرگشت سمت خونه. همينطور كه داشت ميمومد درعقب يك پژو باز شد و مامان خزيد داخل. همه اينا درچندثانيه اتفاق افتادداشتم شاخ در مياوردم اون پژوكيه چرامامان بااون لباس راحتي رفت تو؟

پريدم لامپ روخاموش كردم و سرمو چسپوندم به پنجره كوچه ما دريك محله تازه ساز و خلوت تهرانه كه يك سمتش ميخوره به اتوبان و سمت ديگش يك زمين خاليه بزرگ شهرداري كه سالهاست قراره پارك بشه هرچه بيشتر دقت ميكردم كمتر چيزي ميديدم گاهي شك ميكردم كه واقعاكسي داخل اون ماشين لعنتي باشه. بيست دقيقه گذشت كه ديدم در باز شد و مادرم با سرعت عجيبي پياده شد واومد سمت خونه. وقتي اومد تو اتاقم من داشتم لايك ميزدم صورتشونزديك كرد منو ببوسه بوي تندعرق ميدادگفت من ميرم دوش بگيرم حواست به خونه باشه. ديگه نميخواستم خودمو فريب بدم احساس ميكردم بهم توهين شده. كجاست اون زن آهنين كه بعداز خودكشي شوهر چسبيده بودبه زندگي وتنهادخترش هم مردبود هم زن. دلم ميخواست به فاميل زنگ بزنم كه اون اسطوره نجابت داره آب مني يك مردغريبه رو ازتنش پاك ميكنه اگر اينهاروننويسم ديوانه ميشم لامصب توكه نيازجنسي داشتي چرافيلم وفاداري به يك مرده روبازي كردي؟ چرا مثل بچه آدم ازدواج نكردي چرامثل جنده هاي هفت خط تو كوچه به يك غريبه ميدي؟ من احمق به تقليدازتو همه غرايزم روسركوب كردم تا باعث سرشكستگي ات نشم؟

گوشيم روبرداشتم رفتم جلو درحموم شيطون رفته بودتو جلدم. ديگه هيچي برام مهم نبودصداش كردم مامان من ميرم پاركينگ جواب داد برو گلم زودبيا. يه تف انداختم درحموم وپله هارورفتم پايين. ازوقتي بابام فوت شده اينجا شده انباري ولي بيشتر وسايل و اسباب بازيهاي قديمي من اينجابودكارتون عروسكهام روبيرون كشيدم خرس عروسكيم روبيرون كشيدم بغلش كردم اشك ازچشام جاري شد. گوشيوبرداشتم الو سلام آقارضاميخواستم سفارش يك كيسه برنج ويك بسته سيگاربدم. رفتم دم درپنج دقيقه طول كشيدتاسفارشو بيارن گفتم بيارش توپاركينگ علي آقا علي بچه افغانستان بود و شاگردبقالي. اون تن لاغرسرتراشيده ولباسهاي سادش مظلوميت خاصي داشت. علي جان بذارش روكمد. علي عين سربازي بودكه تنها شنونده بود. احتمالابه سواستفاده ايرانيها عادت كرده بود. گفتم علي توبه هيچي شك نكردي چشاش ازتعجب گردشدگفتم من وتوتوپاركينگ دوتايي شايدبخوام بكشمت راحت وخونسردگفت براي چي بكشي خانم؟ مگه افغاني مسلمان نيست احساس همدردي كردم باهاش گفتم علي من وتو دو تخته روي آبيم كه هيچ دلبستگي نداريم حتي مرگ هم برامون ترسناك نيست. تي شرتم رو درآوردم كرستم راباز كردم گفتم علي جان دست نخوردست ناقابله.

ميلرزيد. خانم منوبيرون ميكنن سرش روگرفتم مثل بچه اي كه شير بخوردنوك ممه هامو ميك ميزدقرارم بريده شدچشام روبستم اولش فقط احساس قلقلك بودولي هرچه ميگذشت احساس بهتري پيداميكردم تازه داشتم ميفهميدم داستان چيه كه صداي منوبخودآورد ببخشيدخانم چشامو بازكردم چيه علي ترسونديم گفت ميشه شلوارتون رودربيارم گفتم باريكلابه توتاحالا شلوارچندنفرودرآوردي گفت بعضي وقتها كه سفارش ميبرم اززناي تنها يادختراحشري استخواني ميندازن جلوم گفتم پس حالا كه كارت درسته خودم شلوارموبرات درميارم فقط چون باراولمه اذيتم نكني يك تكه موكت انداختم كف پاركينگ علي خوابيدروش ومن با كس وكون نشستم رودهنش چقدرخوب ميليسيداصلابهش نميومد كسم حسابي خيس شده بودكه احساس كردم انگشت خيس علي رفت توكونم خيلي دردداشت ولي لذتي كه ميبردم چندبرابر بودگفتم آي مامان چرابهم نگفتي دادن اينقدخوبه علي گفت مگه مامانت ميده گفتم مگه نكرديش پيروجون محله كردنش حرفم تموم نشده بودكه از زيرم بلندشدشلوارشو درآوردكيرباريك ودرازي داشت اصلا به قيافش نميخورد هميشه فكرميكردم دودودل داره آخه بيست سالشم نبود باخشونت كيرشو چپوندتودهنم حالم بدشدكيرشودرآوردم بادست گرفتم سرشو بوسيدم بعدآروم كردم تودهنم اصلا حس خوبي نبودفقط ميخواستم حس مردانگيش ارضاشه تخماش روبادست بلندكردبه زيرشون اشاره كردازسوراخ كونش شروع به ليس زدن كردم تازيرتخماش پشم داشت عرق هم بود.

زودخسته شدم به شكم خوابيدم روموكت عروسكم روبغلم كردم علي سعي داشت كيرشو واردكونم كنه =. نتونست. انگشتشوخيس كرد اولش يك انگشتي بعددوانگشتي كونمو داشت بازميكرديه لحظه بي حركت شدبعداحساس كردم سركيرش داخل كونم شد. غير از درد چيزي نداشت. جيغ زدم علي جان كونم جر خوردمحكم نگهم داشته بودبريده بريده ميگفت تورو خدا وايسا. كيرشو فشارميداد و من از درد عروسكموگازميگرفتم. سنگيني وزنش روبدنم كيري كه تو كونم بودوليسهاي كه به بناگوش و گردنم ميزديواش يواش داغم كرد ديگه زني بودم كه بنا به قانون طبيعت زير يك مردبودم و بايدلذت ميبردم. علي جان بكن كير ميخوام كيرشودرآورد بادست زدروباسنهام بعدسوراخموخيس كردباسنهاموبادست بازكردسركيرفشارداد توكونم هرچه كيرش ميرفت توخودشم ميخوابيدروم تابرخوردتخماشوبا باسنم حس كردم خودشم كامل خوابيده روم وصداي نفسهاي بريده وشهوتناكش روبغل گوشم حس ميكرد بااينكه بدنم تپل وگوشتي بودودوبرابر اون وزن داشتم ولي چنان بغلم كرده بود كه جنب نميتونستم بخورم گفت تحمل كن الان درست ميشه بارديگه كيرشو درآوردايندفعه دستاشوستون كرده بودوديگه داشت تو كونم تلمبه ميزد خيسي وگرماي خيلي خوبي داشت كيرش توتنم خيس عرق شده بوديم نگاهم به طنابي افتادكه روي سقف پاركينگ بودناخودآگاه مثل فيلم سينمايي يكي ازخاطرات بچگيم اومدجلو چشم مامان اون طناب چيه اونجا؟‌ هيچي عزيزدلم اون يادگاري باباته مامان چراگريه ميكني باباباطناب تاب بازي ميكرده نه عزيز دلم بابات افسردگي داشته يكبار با اون طناب تاب خورده مامان من نميفهمم هيچكس نميفهمه عروسكم بابات خيلي آرزوداشت كه تو دخترش بودي بيا بريم از اين انباري خراب شده.

نوشته: فتانه شرور

همزمانسازی محتوا