مادرزن

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز
من علی 29 ساله از تهران هستم 4 ساله ازدواج کردم از روزی که مادرزنمو دیدم از اندامش خیلی خوشم امد سنه های بزرگ با کون برزجسته و یکم شکم زمان ازدواج من سن مادرزنم 37 سال بود حال 41 سال داره و یک اندام شهوتی تو این مدت فهمیدم رابط پدرخانمم که 13 سال از مادرزنم بزرگ هست خوب نیست اصلا بهش محبت نمیکنه ماهی یک دفعه سکس ندارن همش پدر خانمم فش میده بهش ای چیزهارو از حرفهای خانمم متوجه شدم دیگه خودمم از رفتارش متوجه مشیدم اصلا به مادرزنم اهمیت نمیده اونم طوری بود که انتظار داشت شوهرش مثل دیگران که به خانم هاشون اهمیت میدن به اونم اهمیت بده خلاصه مادرزنم پیش من با چادر همیشه می اومد زیر چادر همیشه لبای استین کوتاه یقع باز میپوشید که منم سعی میکردم همیشه روبرو باشم باهاش مخصوصا سر سفره که راحت بود غذا میخورد خط سینه و بازوهاشو میدیدم کا بدن سفیدی داره از سال 92 دو من دیگه خواستم مخشو بذنم بدجوری تو کف اندامش بودم مخصوصا کون بزرگش از خرداد شروع کردم باهاش صحبت کردن همش فکر میکردم چطوری بهش پیشنهاد بدم که به خانمم نه دو سه با اس های سکس فرستادم گفته اگه بگه میگم اشتباهی فرستادم ولی خبری نشد هفته ای یک بار براش شارز میخریدم اونم میگفت دستت درد نکنه شارز دارم نخره تا رمضان بهش گفتم هروقت پول لازم داشتی بدونه اینکه کسی بفهمه بهم بگو بهت میدم بعد دو روز من بازم زنگ موبایلش زدم باهاش صحبت کنم بهش گفتم پول لازم نداری یخ این باز شد گفت چرا وقت به عنوان قرض بعدا میدم من گفتم من همین طوری میدم من پولو دادم بار بعد صحبت کردیم من بهش گفتم دوستدارم میخوام باهات دوست بشم این گفت چه حرفی گفتم تو منو دوست نداری گفت چرا اینه برادرم از اون انکار از من اصرار خولصه قبول کرد دوست باشیم ولی نباید کسی بفهمه مخصوصا خانمم گفت اگه بفهمه بد میشه منم گفتم نگران نباش بعد سه هفته من باهاش در مورد سکس صحبت کردم یواش یواش مخشو زدم واسه سکس خودشم راضی شد یکبار خونه خالی شد بهش گفت نیومد ترسید بار اولش بود موند واسه روزی که خانمم چشماشو قرار بود عمل کنیم واسه اون روز اون روز فرار رسید باهم رفتیم بیمارستان خانمم رفت اطاق عمل من باهش حرف زدم کیرم بدجوری بلند شده بود از رو شلوار معلوم بود بهش میگفتم نگاه میکرد میخندید خودش بعدا بهم گفت تو بیمارستان کیرمو که دید بلند شده بدجوری هوس میکنه باهام حال کنه عمل تمام شد برگشتیم خونه خانمم باید استراحت میکرد چشماش داشت اذیت میکرد و خوابش می اومد خانمم اتاق پذیرایی خوابید بعد که مطمئن شدیم خوابید رفتیم اتاق خواب شروع به لب گرفتن کردیم فوری کیرمو درآوردم که ببینه حشریتربشه کیرمو که دید گفته این چیه دسته بیله شوکه شده بود پستوناشو درآوردم شروع کردم خوردن داشت از حال میرفت بعد ارن کیرمو خورد حالا نوبت کردنش بود از قبل آمادش کرده بودم که از کون بکنمش بدجوری تو کف کونش بودم جلوم قنبل کرد کونش با یک دست باز کرد تا سوراخش مشخص شده تف زدم به کیرم کردم تو کونش یکم محکم کردم چون بدجور حشری بودم تا سر کیرم رفت تو التماس کرد دبیارم منم از پهلو گرفته بودم نمیذاشتم فرار کنه که آبم اومد هی التماس میکرد منم میگفتم بذار آبمو بریزم دربیارم آبمو که ریختم کامل تو کونش در آوردم میگفت خیلی اذیت کرد سوراخم درد داره ولی کیرمن نخوابیده بود و اونم ارضا نشده بود یه سر به خانمم زدم دیدم خواب برگشتم اتاق خواب پستوناشو خوردم چون عاشق خوردن پستون دوست داره همش پستوناشو بخورم بعد رو شکم خوابید جلو گذاشتم توکوسش کوسش انتقدار داغ بود معلوم بود بدجووریبه کیر نیاز داره از کوس 5 دقیقه تلمبه زدم ارضا شد خودم بعدا اون آبم ریختم تو کوسش الان سه ماهه باهم رابطه داریم هفته ای دوبار باهاش سکس دارم هم از جلو هم از عقب انشاا قسمت بشه فردا سه شنبه قرار باهم حال کنیم بقیه سکس های که تو این سه ماه با مادرزنم انجام دادم براتون مینویسم تا حال کنین دوستان

نوشته: علی

مادر زن من از اون پیر زن های هات وداغ که هنوز کسش می خاره بدن توپ وسر حالی داره سفید وبدون مو یه بدن سکسی و گنده کونش کیر منو سیخ می کنه چه برسه به غریبه منم اتفاقا تو سکس خیلی هاتم از قرص ویاگرا واسپری استفاده می کنم کیرم گنده وکلفته طوری که زنم تحمل بیشتر از دو سه دقیقه سکس رو نداره واگه بیشتر بشه گریه اش در می اد پنج شنبه تابستان امسال بود برا شب برنامه چینی می کردم قرص واسپریم تموم شده بود اونا رو تهیه کردم ورفتم خونه ولی تو ماشینم جا موند رفتم خونه زنم گفت امشب می ریم خونه مامان جون خورد تو ذوقم ولی چاره ای نبود به خاطر زنم قبول کردم شب رفتیم خونه مادر زنم می خواستیم اونجا بمونیم مادر زنم با یه بلوز شلوار نخی خونگی بود وقتی دولا راست می شد بلوز می رفت بالا کمرش معلوم می شد بد جور سیخ کرده بودم موقع شام سفره رو زمین پهن کردند شمسی رو برو من نشسته بود یه لحظه چشمم وسط پاش افتاد یه چیز مشکی دیدم یواشکی یه بار دیگه دقت کردم بله شورتش بود با یه کم ازرونش معلوم بود چند بار نگاه کردم نگو خودشم میدونه ولی بی خیاله هی جابجا می شد وبیشتر از لا پاش رو معلوم می کرد البته طوری که دخترش نبینه خیلی حشری شده بودم تصمیم گرفتم زنم رو بگام شب شمسی تو هال خوابید من وزنم تو اتاق قبل خواب رفتم تو حیاط یه قرصی خوردم کیرمو اسپری کاری کردم امدم تو اتاق از بو اسپری زنم فهمید گفت امشب هیچی نیست بزار باشه خونه خودمون منم که حشری بودم کو گوش شنوا زنم گفت لااقل بزار مامان بخوابه یه کم لب بازی ومالش لنگاشو دادم بالا شروع کردم به خوردن کوسش تا اوردمش تو خط خودش لنگاشو نگه داشت گفت بزن توش تا ته کردم تو کوسش یه جیغی زد که مطمئن بودم شمسی فهمیده شروع کردم تلمبه زدن زنم دو باری ارضا شد کو تا اب من بیاد شالاب شلوب می زدم تو کوس کونش افتاده بود به التماس بسه دیگه جر خوردم رحم کن منم حدس می زدم که شمسی بیداره بلند حرف می زدم گفتم یا چهل بارمی دی تا میرم مامانتو چهل بار می کنم یا چهل نفر از طایفت میاری من می کنم زنم به خاطر اینکه زود خلاص بشه قبول کرد گفت باشه هرچی تو بگی توررو خدا فقط تمومش کن دو سه تا ضربه زدم خالی کردم تو کونش کشیدم بیرون تر تر ازپشتش می زد وابم می ریخت بیرون همش فحش می داد منم بی حال یه چرتی زدم چشمامو باز کردم دیدم زنم خوابیده بلند شدم برم دست شویی در باز کردم احساس کردم یکی رفت اون طرف نگو شمسی بوده دیدم رو شکمش خوابیده فرصت نکرده پتو بندازه رو خودش به خاطر تاریکی لامپ تراس رو روشن گذاشته بود وهال قشنگ رو روشن بود پاره گی خشتکش از پشتش قشنگ معلوم بود باز کیرم سیخ شد رفتم دستشویی برگشتی دیدم پاهاشو حالت هفت باز کرده وخشتکشم بیشتر پاره شده شورتم نداره کوسش قشنگ معلومه حدس زدم که بیداره منم راحت نگاش می کردم کیرم سیخ سیخ بود دمر شد و یه پاشو جمع کرد زیر شکمش قمبگی کونش زد بیرون منم با کیرم بازی می کردم اوف اوف می کردم از پشت یکی زد منو بیشتر حشری کرد نمی شد کاری بکنم رفتم خوابیدم صبح زودتر از ما بیدار شده بود داشت حیاط جارو می کرد سلام صبح بخیر گرمی کردیم صورتمو شستم رفتیم برا صبحونه با همون شلوار پاره بود داشت برام چایی می ریخت شورتشم در اورده بود کوسش قشنگ معلوم بود همش با لبخند وشوخی با من حرف می زد گفت اشکان جون حموم داغه بعد صبحونه برو سرحال بشی امروز باید حسابی کمکم کنی بی خیال چشمم لا پاش بود گفتم چشم مامان جون اونم بی خیال بود زنم بیدار شد اومد اشپز خونه شمسی خودشو جمع کرد گفت دخترم چته انگار سرحال نیستی خوب نخوابیدی گفت نه مامان جون گفت پس خواهرت دست تنها می مونه زنم گفت برا چی شمسی گفت به من سپرده بودهرموقع امدی اینجا بری کمکش فرش بشورین زنم گفت خوب می رم کمکش زنم رفت حیاط صورتشو بشوره شمسی به من گفت چهل بار گفتم شبا خوب بخواب روتو باز نکن من از حرف چهل خندم گرفت گفتم مامان جون صدبار یا چهل باراونم خندش گرفته بود گفت به زبون من چهل بار راحت می چرخه داشت دو پهلو به من حالی می کرد که حرفاتونو شنیدم زنم اومد تو من رفتم تو هال ماهواره شو روشن کردم رو کانال رقص بود شمسی بلند گفت خیر ببینی اشکان ببین چشه بعضی موقع قطع می کنه منم فکر کرد م راست میگه ولی اصلا قطع نشد داشتم با کانال هاش ور می رفتم اکثر کانالهای سکسیش باز بود رو یه کانال خاموش کردم زنم گفت مامان من برم خونه پری به من هم گفت نمی ای گفتم نه می خوام جمعه رو استراحت کنم خونه پری نزدیک بود اون رفت بعد کمی شمسی اومد تو هال گفت چرا خاموش کردی گفتم زیاد جالب نبود یه چایی برام اورد نشست کنارم گفت اشکان پروانه چشه حاملس؟ گفتم فکر نکنم دیشب بد خوابیده گفت نمی دونم جایش درد می کرد همش ناله می کرد گفتم نه مامان من که نفهمیدم این دفعه جدی گفت زیاد اذیتش نکن اون اولشه خودمو زدم به اون راه گفتم چی چی اولشه به شوخی گفت ای پدر سوخته کی می تونه چهل بار تحمل کنه با این حرف تیر شو زده بود با دستم دستشو گرفتم گفت اشکان تو زورت به دخترم رسیده یعنی تو چهل بار می تونی؟ یه کم رومان به هم وا شده بود گفتم مامان جون زن که چهل بار نتونه چه فایده گفت مگه مرد می تونه؟ گفتم پس چی من که می تونم حسابی حشری شده بود گفت حتما می تونی دیگه؟ گفتم امتحانش سادش گفت پسر اینقدر پر رو نشو رستو می کشما دست بردم لاپاش زد رو دستم گفت لازم نکرده چه زود پسر خاله می شی گفتم تو می خوای خارش گرفتی گفت من خارش گرفتم تو چرا هیزی می کنی گفتم خوب کسی که خارش داره باید چنان بکنی که هوس خارش نکنه گفت راستی بد جنس تو دخترمو می کنی چرا از من مایه می زاری گفتم کی؟ گفت دیشب می گفتی مامانتو چهل بار می کنم گفتم اون دیشب بود گفت پس جا زدی گفتم نخیرا نمی خوام اذیت بکشی طاقت گرز منو نداری گفت دیشب گرزتو دیدم ولی واسه من هیچه درحالی که گرفته بودم از کوسش گفتم شاید یکی دو بار بتونی ولی بار سوم میشه دروازه می افتی به التماس گفت اشکان نگو عوض دخترمو ازت در میارما تا دیگه حتی یه بارم هوس نکنی بلندشدم برم بیرون گفتم بزار برم بیرون تا بیام ببینیم تعریف کنیم رفتم از تو ماشین باز یه قرص خوردم واسپری زدم یه کم مالیدم تا خوب اثر کنه امدم تو شمسی گفت گفتم نکنه ترسیدی فرار کردی ماهواره رو روشن کردم رو همون کانال سکسی دو تاد مرد سیاه داشتن یه پیر زنو می کردن گفتم مامان تو هم از این کانالا نگاه می مکنی گفت مگه من چمه چهل تا مثل تو تورو می ندازم باز کرکری یمون شروع شد تا رسید به شرط بندی گفت اشکان مردو قولش نه تو می زنی زیرش نه من به شوخی گفتم من می زنم زیرش گفت نه جدی حرف زدی باید رو حرفت بمونی گفتم چشم گفت من می خوابم زیرت تا چهل بار اگه کردی من چهل تا زن فامیلمو جور می کنم ولی اگه نکردی حق نداری بیشتر از یه دقیقه به دخترم دست بزنی جدیم می گم سینه های گندشو گرفتم گفتم چشم ولی هر جور که بخوام کوس کن دهنی اونم قبول کرد قول دادیم مردونه رو حرف خودمون باشیم وشروع کردیم رفتیم تو اتاق لازم به بازی و مالش نبود کیر من سیخ سیخ و کوس اونم پراب لنگاشو دادم هوا و کیرمو چسبوندم به کوسش با یه فشار نا ته زدم تو کوسش بدون اخی همشو کشید تو دل خودم گفتم بدبخت شدم کو تا این سیر بشه محکم ضربه می زدم همش اخخخخ جوووون می گفت سینه هاش وبدنش تکان می خورد ولی کو ابش بالشو گذاشتم زیرش چنان کردم تو کوسش که انگار کیرم جایی گیر کرد خودشم همراهی می کرد افتاد التماس اشکان تو رو خدا بکوب بکوب اومد اومد مثل مار وول می خورد یه بار ارضا شد من همچنان می کوبیدم بی حال گفت اشکان یه کم صبر کن گفتم جا زدی گفت نخیر بزار حالم جا بیاد وگرنه ابت بیاد نمی زارم وایسی قبول کردم کشیدم بیرون چه ابی زد بیرون کسش فرت فرت صدا می داد چرخوندمش رو شکم خوابیدم روش دیدم شروع کرد به قر دادن کونشو باز کردم لازم به هیچ چی نبود اب کوسش ریخته بود رو سوراخ کونش سر کیرمو گذاشتم روش با یه فشار راحت رفت تو به خودم گفتم این دیگه کیه قاچ کونشو بیشتر باز کرد گفت فشار بده با فشار من ته کیرم چسبید به کونش صدای کونش پیچید تو اتاق با این کار ابم ریخت تو کونش از کونش در نیاوردم کیرم شل شد با یه تکون در امد بیرون گفت شروع کن بی حال بودم گرفتم از سینش گفت ها جا زدی بلند شدم نشستم رو سینش کیرمو بردم سمت دهنش رو باز کرد شروع کرد خوردن باور نمی کردم بتونه ساک بزنه با دوسه ساک کیرمو سیخ کرد دوباره شروع کردم به گاییدنش قمبل کرد یکی می زدم تو کونش یکی تو کوسش کارمون بی وقفه ادمه داشت بار هفت هشتم ارضای اون بود بار چهارم اب ریختن من که زنگ درو زدن هول بلند شدیم لباس پوشیدیم رفت جلودر زن همسایش بود دکش کرد رفت امد تو پرسیدم چی می گفت گفت امده بود ور زدن گفتم دامادم خوابیده اونم رفت با دستش کیرمو گرفت وباز شروع کردیم واقعا کم اورده بودم دو بار دیگه اب ریختم اون بار دهمش بود با خودم گفتم کو تا چهل بار خدا پدرش رو بیامرزه با یه بار من اون سه بار ارضا میشه نقشه کشیدم که چیکار کنم یاد داستان دختر پادشاه افتادم که یه پسره با پدرش توی جنگل می رفتن تا رسیدن رود خونه پسره پدرش رو کول کرد تا از اب ردش کنه وسط اب از پدرش پرسید ننه مو شبا چند بار می کنی پدره ناراحت شد پسره گفت یا می گی یا میندازمت تو اب پدره مجبور شد بگه هر سری یه بار پسره گفت من جای تو بودم چهل بار می کردمش دختر پادشاه اینو شنید پسره رو برد گوشه ای باهاش شرط کرد اگه چهل بار اونو بکنه زنش میشه وگر نه می کشتش پسره قبول تا سی ونه بار کردش وبار چهلم نتونست دختره خواست سرش رو ببره گفت صبر من حرفمو بزنم بعد گفت رفتی بازار چهل تا گردو گرفتی حداقل یکیش پوک در می اد یا نه دختر گفت خوب اره پسره گفت اینم مثل اونه حالا یکیش پوک درامده دختره قبول کرد وپسررو ولش کرد بعد اینکه ابمو ریختم واستراحت می کردیم این داستان رو واسه شمسی تعریف کردم اونم گفت یعنی اینکه دیگه نمی تونی تازه اون سی ونه بار کرده تو اب ریختن منم که حساب کنی شده دوازده بار با خنده گفتم اون گردوهای قدیم بوده از چهل تا یکی پوک در می اومده از گردو های امروزی فقط پنج شش تا سالم در می اد تازه من دوبرا برشم کردم اونم خندش گرفت گفت شما مردا شیطون رو درس می دین وبا هم خندیدیم بقیه کار رو گذاشتیم برا بعد .هر سری پیش هممیم دو سه باری ابش رو در می ارم

نوشته: ؟

سلام شاید پیش خودتون بگید داستان چرتی رو نوشتی ولی همش عین واقعیته من 33 سالمه و 6ساله ازدواج کردم از همون روزهای اول تو کف سینه های مادرزنم بودم اخه هروقت خونشون میرفتم لباسهایی تن میکرد که سینه های سفیدش معلوم میشد بعدازاینکه با شهوانی اشنا شدم و داستانهای سکسی با مادرزن رو خوندم جراتم بیشتر شد و شوخیهای زیادی باهاش میکردم تا اینکه یواش یواش رومون به همدیگه بیشتر وا شد بعد مدتی بادادن اس ام اس های عشقولانه وسکسی اوهم تمام وکمال اس های منو جواب میداد و دیگه همدیگرو جور دیگه ای تحویل میگرفتیم تا اینکه یه روز بعد اینکه پدر زنم رفت سرکار رفتم خونشون برای درست کردن دیش ماهوارشون البته به مادر زنم امار داده بودم که میام موقعی که وارد خونه شدم چشام داشت از کاسه در میومد مادرزنم یه تاپ قرمز با دامن خوشگل تنش کرده بود نشستم کنارشو زدم رو پاهاش بهش گفتم خوب جواب اس هارو میدی خندید وچیزی نگفت بعد خوردن چایی و یکم شیطونی (البته درحد حرف)خواستم برم که بهش گفتم یه لب بهم نمیدی اونم که انگار از خداش بود شروع کرد لب گرفتن از من @منم که شیطون رو درس میدادم یه جوری ازش لب گرفتم که دیدم کم کم شل شد و رو زمین نشست و دراز کشید دامنش ناخوداگاه بالا رفته بود و شورتش سفیدش معلوم میشد داشتم دیوونه میشدم کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد عقلم فرمان نمیداد نگاش کردم دیدم رنگش پریده (طفلکی انگار هیچکسی تا حالا اینجوری لباشو نخورده بود )بردمش گوشه اتاق و یه اب قند براش درست کردم و بهش دادم خورد بعداز مدتی که حالش بهتر شد بهش گفتم دمت گرم حال دادی اونم گفت تا حالا با کسی اینطوری لب نگرفته بودم همینطور که تو بقلم دراز کشیده بود دستم رو بردم سمت سوتینش که دستم رو گرفت گفت دیگه اینقدر پررو نشو ولی با اصرار من که فقط میخام نوازشش کنم اروم شد یکم که گذشت دیدم تو حال خودش نیست منم سریع سینه شو تو دهنم گرفتم و شروع بخوردنش کردم خیلی ازم خواهش کرد که تمومش کنم ولی من تصمیم خودمو گرفته بودم بعد گذشت چند لحظه دوباره پررو بازی من گل کرد و یواش یواش دستم رو سمت شرتش بردم که دیدم به به شرت خانوم خیس خیس شده با گریه وناله ازم دوباره خواهش کرد که پاشم برم خونم ولی من بجای رفتن دستم رو تو شرتش کردم وای چقدر داغ بود یواش یواش شرتش رو دراوردم و مادرزنم فقط گریه میکرد که تورو خدا بسته عجب قلطی کردم بهت گفتم بیا خونمون یکم که با کسش بازی کردم باشلوار روش خوابیدم و شروع کردم به مالوندن کیرم رو کسش یکم که گذشت دیدم دیگه چیزی نمیگه و بیحال شده یواشکی کیرمو در اوردمو کردم تو کسش که یکدفعه جیغی کشید و منو از روش پرتم کرد منم رو هوا ابم اومد سریع از خجالت از خونه زدم بیرون و تا 2*3 روز اون سمتی افتابی نشدم بعد چند روز دیدم اس داده که قهر کردی این طرفها نمیای جوابشو دادم روم نمیشه بیام اونم گفت اون روز رو فراموش کن گذشته ها گذشته از اون روز دیگه به مادرزنم به چشم اینکه بازم میتونم بکنمش نگاه میکردم یکی دو هفته ای گذشت که دیدم اس داده بیا خونمون کارت دارم رفتم خونشون و دیدم یه لباس سکسی پوشیده منم که منتظر چنین لحظه ای بودم بردمش تو خونه خوابوندمش رو کاناپه شروع کردم به لب گرفتن و خوردن ممه هاش بعدش شرتش رو دراوردم شروع کردم به خوردن کسش یه جور اه وناله میکرد که نگو ونپرس بعد اروم کیرمو تو کس تپلش کردم اینقدر تلمبه زدم کسش عین لبو شد تا ابم اومد و ریختم لای سینه هاش از اون روز به بعد چند بار دیگه حسابی کردمش ولی الان پشیمونم و میخام دیگه این رابطه ادامه نداشته باشه ولی مادرزنم ول کنم نیست دوستهای گلم اگه کسی چنین تجربه ای رو داشته کمکم کنه تا ازاین مخمصه ای که خودم واسه خودم درست کردم فرار کنم باید ببخشید که جمله نگاریم خوب نبود ولی همش عین واقعیته

نوشته: A-H

من محسن هستم و 28 سال سن دارم و به همراه همسرم مونا که 26 سال سن دارد در يکي از آپارتمان 3 طبقه تهران زندگي ميکنيم.در ساختمان مادر طبقه همکف زندگي مي کنيم و در طبقه دوم پدر و مادر همسرم زندگي مي کنند وما اين واحد را از پدر همسرم خريداري کرديم به همراه هم به خوبي وخوشي زندگي ميکنيم راستي دختر شيطونم را فراموش کردم که نامش یلدا و 8 سال سن دارد و تمام عشق من و همسرم به زندگي از اوست.ماجرا برميگردد به دي ماه پارسال که عمه خانمم که در قزوين زندگي ميکرد فوت شد و ما همگي براي شرکت در مراسم او به انجا رفتيم و بعد از شرکت در مراسم تشیيع جنازه به سمت خانه عمه خانم رفتيم که شب را در انجا بمانيم ولي بعد مونا همسرم گفت که یلدا امتحاناتش اخر هفته شروع ميشه تو به تهران برو و یلدا را به خانه خودتان ببر تا خواهر ت به درسهاي او رسيدگي کنه و خودت فردا برگرد من هم به همراه پدر که شرايط خوبي نداره اينجا ميمانيم.من هم قبول کردم و به همراه یلدا خواستم به تهران برگردم که دخترم با گريه زياد ميگفت من بدون مامان برنميگردم از طرفي همسرم نه ميتوانست که بچه را راضي کند و نه خودش درست بود که انها را که داغدار بودند را تنها بگذاره. بعد مادر خانمم که یلدا او را به اندازه مادر خودش دوست داره گفت: من به همراه محسن و یلدا به تهران ميرويم فردا دوباره با هم به قزوين مياييم یلدا که فهميد مامان بزرگش با مامياد کمي ارام شد و راضي به حرکت شد. ساعت نزديک 8 بود که ما حرکت کرديم و حدودا 10:30 بود که به خانه رسيديم در اپارتمان را باز کرديم که به همراه بچه و مادر زنم که مينا نام دارد به خانه انها برويم مينا خانم يا به اصطلاح دخترم ماماني دست یلدا گرفته بود که به سمت واحد انها برويم که به يکباره روي پله پاش ليز خورد و با ساق پا با شدت کمي روي پله خورد من به سرعت به سمت او دويدم و بعد به همراه دخترم او را به بالا برديم مينا خانم کمي درد پا داشت و ولي براي اينکه یلدا گرسنه بود براي او کمي غذا درست کرد و من هم به حمام رفتم و دوش گرفتم و خستگي راه را از تن بيرون کردم. ساعت نزديک 12 بود و یلدا خوابش برده بود من داشتم از تلويزيون فوتبال تماشا ميکردم که يکباره مادرزنم از اتاقش مرا صدا کرد رفتم سمت اتاق در زدم و بعد انرا باز کردم مادرزنم با يک پيراهن بلند که تا سر زانوش بود و يک شلوار که ان هم خيلي گشاد بو د روي لبه تخت نشسته و به من گفت: محسن اين پماد را روي ساق پايم ميمالي بي صاحب دردش نميگذاره بخوابم من هم پماد پيروکسيکام را گرفتم و به ارامي شروع به ماليدن روي ساق مينا خانم کردم. او هم شروع به تعريف کردن از عمه خانم خدا بيامرز کرد که اره: موقعي که من تازه با اقا رضا ازدواج کرده بوديم خيلي به حجاب من گير ميداد و اقا رضا چون او خواهر بزرگش بود و احترامش واجب مرا سرزنش ميکرد... اخ مادر جون يواشتر خيلي درد داره. من هم با زيرکي خاصي گفتم که : عيبي نداره ماماني اينها از عوارض پيري زود رسه مادر زنم که تازه 48 سالش بود و از لحاظ ظاهري حتي 40 سال بهش نميامد گفت حالا بذار اقا رضا بياد بهش بگم به زنش گفتي پير. من گفتم اي بابا اقا رضا خودش بايد کم کم به فکر دوميش باشه حيفه تازه اول چلچلشي. بعد هردو زديم زير خنده و مينا خانم نيشگوني از پام گرفت وگفت: ديگه داري خيلي پرو ميشيا من بدون توجه به حرفش چون صبح خيلي کار داشتم مراحل اخر ماساژ را انجام ميدادم که يکباره مينا خانم گفت: ولي گذشته از شوخي براي يک زن هيچي مثل اين بد نيست که مردش دنبال کسي ديگه باشه حالا يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه زري خواهرم ميگفت هفته پيش از خونه ميره بيرون و قتي برميگرده ميبينه اشکان پسرش که خودش يکساله ازدواج کرده يه دختر را اورده توي خونه .. من زياد تعجب نکردم چون از احوالات اين اقا اشکان با خبر بودم ولي به خاطر حفظ ظاهر قضيه هم که شده گفتم : نه بابا عجب ادميه اين اشکان فکر نميکردم اين قدر نامرد باشه و بعد مادر خانمم گفت : مادر جون تو خودت ادمي خوبي هستي همه را با خودت مقايسه ميکني من هم گفتم :لطف داري اما ماماني رابطه زناشويي يه رابطه دو طرفه هست يعني زن و شوهر بايد از هم ديگه به يه درک متقابل رسيده باشند که نيازهاي همديگر را بدونند يعني همان قدر که من به عنوان يه مرد نبايد چشمم دنبال کسي باشه زنم هم بايد با درکي از نيازهاي من نداره وبا رسيدگي به انها اجازه اينکار را به من نده.....صداي خنده مينا خانم من را به يکباره به خودم اورد که داشتم براي تشريح مسئله خودمو مثال ميزدم مادرخانمم با زيرکي خاصي پرسيد : حالا مونای من به نيازهات رسيدگي ميکنه يا نه؟ ...... و دوباره با صداي بلندي خنديد من که از خجالت سرخ شده بودم از حرفي که زده بودم به شدت پشيمان بودم به ناگاه احساس کردم فضاي اتاق ضربان قلبم را دو برابر کرده و احساس خفگي ميکنم مشابه اين فضا را فقط در شبي داشتم که براي اولين بار مونا پهلويم خوابيده ومن اصلا روم نميشد نگاش کنم چه برسه به اينکه به او دست بزنم و ولي مونا بدون اينکه به من توجه داشته باشه لباسهايش را در اورد و گفت : من عادت دارم شبها با شورت ميخوابم و پشت به من در حالي که باسنش را قمبل کرده بود خوابيد ومن..............بگذريم چون ميخواهم در صورت رضايت دوستان ازاين خاطره اون خاطره را به صورت جداگانه بنوييسم برگرديم به مو ضوع خلاصه فضاي اتاق کاملا مرا ياد ان شب مي انداخت مينا خانم که احساس ميکردم يک مقدار لحن بيانش عوض شده بود گفت: ولي مطمئن هستم که که اگر خودت هم بخواي سمت کسي بري نتوني چون مونا برايت رمق نمي گذارد من که کم کم خجالت را کنار گذاشته بودم گفتم : شما از کجا اينقدر مطمئني که اين حرف را ميزني او گفت : ما از وقتي مونا نوجوان بود نگرانش شده بوديم جون چند بار که من سرزده وارده اتاق مي شدم ميديدم مشغول خود ارضايي است به رضا اطللاع دادم و ما اورابه يک دکتر متخصص نشان دادیم چون فکر ميکرديم که او دچار يک مريضي است که به همچين کاري دست ميزنه ولي دکتر گفت که او سلامت کامل دارد و فقط از همسالان خود شهوت بيشتري را داراي ميباشد که ان با ازدواج رفع خواهد شد از ان روزبه بعد ما هميشه نگران او بوديم که نکند کاري دست ما بدهد که باعث سر شکستگي ما در فاميل اشنا شود و موقعي که تو به خواستگاريش امدي ديگر خيالمان از اين مسئله راحت شد و بعد مينا خنده اي کرد وگفت : رضا ان اوايل که شما ازدواج کرده بوديد به من ميگفت حتما اين دختره صبح تا شب از محسن طلب رابطه جنسي داره که اين بدبخت اين قدر لاغر شده بيچاره جوان مردم .بعد هردو خنده ي کرديم و من گفتم که ولي بيچاره اقا رضا حتما چيزي گيرش نمياد که اينقدر چاق مونده و با صداي بلندي خنديدم و بلند شدم که به سمت اتاق خودم بروم که بخوابم که يکباره دستي از پشت دور کمرم حلقه شد و گفت : رضا از اولش هم در رابطه ما سرد بود و من ناراضي بودم (دروغ نميگم خودم هم تعجب کرده بودم که مادرزنم داره با من همچين کاري ميکنه چون اون با اينکه حجاب خوبي نداشت اما واقعا هميشه رعايت ميکرد و حتي به سختي بامن که دامادش بودم دست ميداد ) رو به اون کردم وبا صدايي که لرزش عجيبي پيدا کرده بود گفتم : مينا خانم داري چيکار ميکني خجالت بکش و با دستم مشغول باز کردن دستانش از دور کمر شدم او گفت محسن تو رو خدا خواهش منو رد نکن تو داماد مني ما به هم محرمي من که از تو چيزي نميخوام فقط يکم با همديگرحال کنيم من قول ميدم کسي از ماجرا با خبر نشه ......من که سرم داشت سوت ميکشيد از اين شهوت مادرزنم و تازه به راز شهوت زياد مونا پي ميبردم گفتم : واقعا فکر نميکردم همچين ادمي باشي من که خجالت کشيدم و بعد به سرعت به سمت در رفتم به بيرون اتاق رفتم و در را به هم کوبيدم.واقعا من بيدار بودم و مادر زنم اين پيشنهاد را به من ميداد اين تمام فکري بود که تمام شب من را به خود مشغول کرده بود روي تخت خود دراز کشيده بودم که حدود 3:30 شب بود حالت عجيبي داشتم و کم کم ارام شده بودم به يکباره فکر لحظه اي که مادرزنم مرا سمت خود کشيد و به سينه هايش چسباند افتادم و به ناگه شهوتي سراسر وجودم را فر گرفت و با خود گفتم من که اين پيشنهاد را ندادم تازه او راست ميگه ما که نميخوايم همديگه را بکنيم در حد يک عشقبازي که به هم محريم با همين فکرا خودمو را راضي کردم و به اتاق مينا رساندم در را به ارامي باز کردم واي خداي من چه ميديدم مادر همسرم مانند خود همسرم شبها لخت ميخوابه و به حالت پشت روي تخت خوابيده و و چادري که روي خود کشيده کنار رفته و من شورت اورا ميديدم لپهاي باسنش من را وسوسه ميکرد به ارامي در را بستم و نزديک تخت شدم و خيلي ارام چادر را از روي بدنش کشيدم به همانطور روي مادر زنم خوابيدم يک لحظه به سختي نفس کشيد و گفت رضا صد دفعه گفتم از پشت نکن بابا جنده خياباني که نيستم بعد به يکباره از خواب پريد و متعجبانه به من نگاه کرد تمام حرفاي که براي قانع کردن به خودم ميزدم به يکباره از ذهنم رفت و سرخ شدم مينا با صدايي به همراه لذت گفت : چي شده غيرتت خوابيد من که گفتم به کسي نميگم من که سرخ شده بودم گفتم : تقصير خودت بود ماماني کير من خواب بود خودت بيدارش کردي خودت بايد بخوابونيش کفت: مخلصشم هستم بذار شورتم را در بيارم و من از روش بلند شدم و خانم شورتشو دراورد و رو به من خوابيد و گفت شنيدم مادرت از شير زود گرفتت ميخوام امشب تلافي کني و با دست زير پستانشو که از سايز مناسبي برخودار بود را گرفت و به سمت من اشاره ميکرد من سريع پريدم روش با چه ذوقي مشغول خوردن شدم بعد از گذشت دقايقي سرم را به زير گردنش بردم و حالا نخور کي بخور انقدر مکيدم زيرگردنش را که بعدها زنم ميگفت اين بابا رضا خجالت نميکشه اينقدر زير گردن مامانم را مکيده قرمز شده نميگه کسي ميبينه زشته . خلاصه ديدم کم کم داره ابم مياد به مينا گفتم بذار من کيرم را در بيارم : اقا رضا يه اسپري چيزي نداره بمالم روي کيرم گفت : :بذار برم ببينم همونجوري لخت بلند شد داخل کمد با يک پماد برگشت گفت اسپره نداره اين کارتو را ميندازه من گفتم اشکال نداره بيا بخواب خوابيد گفتم از جلو بگذارم عيبي نداره ديدم داره من من ميکنه گفتم : نخواستيم بابا گفت : ناراحت نشو از تو کشو کاندوم بردار بعدا هر جا خواستي بکن من هم از کشو زير تخت يک کاندوم برداشتم و مشغول شدم که يکباره دراتق به صدا دراومد من خشکم زده بود نميدانستم چيکار کنم مادرزنم اشک توي چشمش جمع شده بود يعني کي مي توانست باشه من به ارامي از سوراخ در نگه کردم ديدم واي یلدا که از خواب پريده و وقتي ديده تنهاست ترسيده و اومده پيش ماماني . مادرزنم گفت لباسهات را بردار پشت در وايسا من در را باز ميکنم یلدا اومد داخل تو از پشت سرش برو بيرون بعد در را بازکرد گفت : جانم ماماني یلدا گفت : ماماني بابام نيست مينا گفت حتما رفته پايين بخوابه یلدا گفت من خواب بد ديدم ميخوام بيام پيشت بخوابم مينا که اصلا راضي نبود گفت : حالا نميشد همون بيرون بخوابي و سپس دست یلدا را گرفت اورد تو و من از ان ور رفتم بيرون تا صبح به بخت خود نفرين ميکردم

نوشته:‌ محسن

من و مادرزن و ...
با سلام خدمت خوانندگان سایت شهوانی.این داستانی که دارم براتون مینویسم شاید باورش سخت باشه اما عین واقعیته.من متولد 64 هستم و سال 86 ازدواج کردم یعنی 22 سالگی.اوایل هیچ مشکلی تو زندگیم و با کسی نداشتم اما کم کم یک سری مشکلات شروع شد و متوجه شدم خانمم یکم بهونه میاره که بعد شش الی هشت ماه فهمیدم مادرش تحریکش میکنه و با دخالتهاش خانمم گیر و جر و بحث ما رو باعث میشد.راستی از خانواده خانمم بگم پدر خانمم متولد 40 و کارمند هست مادرخانمم هم متولد 45 و خانه داره.یه برادر خانم دارم که متولد 62 و خانمم هم سال 67 .برادر خانمم با اینکه 2 سال از من بزرگتر هست هنوز مجرد ه تمام زندگیه مادرشه و همین باعث شده که مجرد بمونه چون مادرش نمیذاره روی پاهای خودش وایسه و مستقل باشه.مادرش خیلی بهش میرسه ماشین واسش خریده لباس هرروز پول و ...از هر نظر بهش میرسه.بخدا آدم حسودی نیستم و حسودی نمیکنم فقط از اینکه به یکی اینقدر میرسه دخترشو تحریک میکنه لجم گرفته بود دنبال انتقام بودم کم کم تحریکاتش اینقدر علنی شد که پیش من هم انجام میداد که باعث شد کینه ازش به دل بگیرم و قسم خوردم که هرجور شده تا دسته مادرزنمو بکنم ولی هم جرات نداشتم هم روشو ولی کینه ام شدید تر بود و تصمیممو گرفته بودم و دنبال موقعیت خوب بودم تا اون روزی که نباید میرسید رسید.از بیرون امدم خونه پدرزنم و از اونجائی که کلید داشتم درو باز کردم و امدم داخل میدونستم که خانمم دانشگاه هست و پدرخانمم اداره چون ساعت 12 بود.رفتم تو اتاق و رفتم تو اتاق خواب خودمون لباسامو عوض کردم و امدم بیرون که برم تو آشپزخونه از داخل یخچال چیزی بخورم که یه صدایی توجهمو به خودش جلب کرد صدا از اتاق برادر خانمم بود اون هم چه صدایی صدای بکن بکن.هرچی فکر کردم چیزی به نظرم نرسید اخه برادر خانمم که از این عرضه ها نداشت پدر خانمم که خونه نبود از روی کنجکاوی رفتم پشت در شکم به یقین تبدیل شده بود صدای سکس درو باز کردم چیزی معلوم نبود اخه تخت کنار در بود سرمو اروم اروم بردم داخل واییییییییییییی چیزی دیدم که کم مونده بود شاخ در بیارم برادر خانمم داشت مادرشو میکرد اینقدر سخت مشغول بودند که حواسشون به من نبود و منو ندیدید.من هم فکری به ذهنم رسید یه قدم رفتم داخل و به مادر خانمم سلام کردم و به برادر خانمم خسته نباشید گفتم امدم بیرون تو هال با احساس پیروزی بزرگ و مغرور نشستم.ده دقیقه نشستم دیدم هیچ کدوم نمیان بیرون میدونستم چرا نمیان دست از کار هم کشیده بودن چون دیگه صدائی نمیومد از خجالت بیرون نمیومدن بعد نیم ساعت مادر خانمم امد بیرون با یه قیافه . موهائی بهم ریخته و خیس عرق.میدونستم که عرقش بخاطر خجالت کشیدنش بود ولی من میخواستم جبران کنم واسه همین تا دیدمش گفتم هوا گرمه یا کارتون سنگین بود که خیس عرق شدی قیافشو میگی قرمز شد هیچی نگفت یعنی نمیتونست بگه زود رفت تو اتاقش و درو بست منو میگی خوشحاله خوشحال فقط واسه اینکه حالشو گرفم و ازش سوتی داشتم ولی به این چیزا راضی نمیشدم.از اون روز سعی میکرد که باهام چشم تو چشم نشه و از فرداش مهربون شده بود چه مهربونی.میرفت بازار واسم لباس میخرید به هر بهونه ای پول میداد که من پول قبول نمیکردم ولباس هارو قبول میکردم.به خانمم هم میگفتم که چه خبره مادرت مهربون شده خانمم که از هیچی خبر نداشت میگت فکر میکنی از اول مهربون بود.دو هفته از این ماجرا گذشت و یه روز زود تر رفتم خونه پدرخانمم مادر زنم تنها بود سلام کردم اونم با گرمی جواب سلاممو داد رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و من که به فکر انتقام بود با یه نقشه حساب شده میخواستم جلو برم واسه از تو اتاق صداش کردم گفتم بیا کارت دارم اون هم گوش به فرمان امد و گفت چیه داماد گلم من تو دلم گفتم خر مادرته جنده.گفتم دو هفته پیش رو یادته یا یاداوری کنم باز رنگ عوض کرد و با من من گفت یادمه گفتم خوب من هم میخوام بکنمت میدونستم که هرچی بگم انجام میده همچنین به پسرش داد من که دامادش بودم سختش نبود و احساس گناه و این حرفها نمیکرد.اون با این پیشنهادم خیلی خوشحال شد امد رو پاهم نشست و خودشو بهم چسبوند ولی من خودمو بی خیال نشون دادمو دست بهش نزدم چون با این کار من دیگه دهنم بسته میشد و باز یک یک مساوی میشدیم من که واسه انتقام این پیشنهادو دادم گفتم البته شرایط داره فکر کن اگه خواستی قبول کن و اگه نخواستی که به زنم میگم.مطمئن بودم قبول میکنه یعنی مجبور بود حق انتخابی نداشت باید قبول میکرد.گفتم باید به من جلو پسرت بدی یعنی منو پسرت باهم بکنیمت قیافش دیدنی بود گفتم دو روز وقت داری فکر کنی بعد دو روز گفتم فکراتو کردی دیدم میگه شرایطت سخته ولی من قبول دارم ولی فکر نکنم پسرم حاضر بشه اینکارو بکنه گفتم بهش بگو غیرتی نشه راه دوری نمیره بعدشم مشکل توئه و باید راضیش کنی.بعد چند گفتم اینقدر معطل نکن یه وقت دیدی به زنم گفتم اون هم گفت با پسرم صحبت کردم با هزار بد بختی قبول کرد و قرار گذاشتیم دوشنبه بعدی مراسم بکن بکن مادرزنم باشه.دوشنبه بعدی رسید و من حس گناه کردن داشتم ولی میخواستم عقدمو خالی کنم واسه همین نیم ساعت قبل اینکه بیام خونه لیدوکائین 10 درصد رو روی کیر و تخمام خالی کردم رسیدم خونه مادر زنم تو هال نشسته بود بدون معطلی گفتم اماده ای گفت اره گفتم سرت کو گفت تو اتاقش گفتم بریم تو اتاقش مشغول شیم که وقت نداریم.رفتیم داخل اتاق دیدم برادر خانمم یه گوشه نشسته نگاهش کردم دیدم سرش پایینه حرفی نزدم مادرزنمو بغل کردمو با سینه هاش از روی لباس بازی میکردم.از هیکل مادر زنم که اسمش مریمه بگم سینه های درشت سایز 95 تنش فوق العاده سفید جنده انگار تنش تاحالا آفتاب ندید قدش تقریبا یک مترو هفتاد و دو و وزنش هم هفتاد.داشتم من هم مشغول شدم و انگار نه انگار که برادر خانمم نشسته لباس مریمو زدم بالا و سوتینشو کشیدم بالا سینه هاش افتاد بیرون شروع کردم دست کشیدن و ور رفتن با سینه هاش گفتم پسرت نمیخواد بیاد بهش اشاره زد اون هم امد و مادرش شروع کرد با کیرش از رو لباس ور رفتن من هم شروع کردم به خوردن سینه هاش.کم کم کیر پسرشو در اورد و تف مینداخت کف دستش و برای پسرش جق میزد کیر پسرش از کیر من بلندتر اما خیلی نازکتر بود دلم برای مادرخانمم سوخته بود که میخواست کیر کلفت منو تو خودش جا کنه.به پسرش گففتم تو بیا مشغول شو تا من اماده شم.مادرزنم چهار دست و پا نشست و پسرش کیرشو از پشت گذاشت تو کس مادرش.من هم لباسامو در اوردمو با شرت رفتم جلو صورت مادر خانمم شرتمو کشیدم پایین مادرزنم چشماش از تعجب گرد شد کیرمو بردم جلو که واسم ساک بزنه ولی صورتشو کشید عقب و گفت ساک نمیزنم گفتم باید ساک بزنی وگرنه خودش کیرمو با دستش گرفت و گذاشت تو دهنش اوایل بلد نبود ولی بعد پنج دقیقه راه افتاد پسرش هم که عین خر عقب جلو میکرد که دیدم میگه آبم داره میاد من گفتم در بیار که یکم حسش بپره کیرشو در اورد رفت یه کنار نشست حالا نوبت من بود مادرزنمو به بالا خوابوندمو کیرمو که با اب دهنش خیس بود یکم روی کسش بازی دادمو یهو تا ته گذاشتم داخل قرمز شد نفسش بند امده بود محکم بغلش کردم که کیرم در نیاد گفت کلفته درد میاد گفتم دو دقیقه طاقت بیار عادی میشه بعد ریتم عقب جلو و تتلنبه زدنم شروع شد میدونستم چون بی حسی زدم خیلی زود چهل و پنج دقیقه دیگه ابم میاد.هفت دقیقه همینجور کسشو تلنبه زدم بعد مادرخانمو بلند کردمو من رو تخت دراز کشیدم بهش گفتم بیاد رو کیرم بشینه بالا پایین بکنه این صحنه دیدنی بود کیرم تو کس تپلش عقب جلو میرفت سینه هاش بالا پایین میپریدن.همینجور که مشغول بودم به برادر خانمم گفتم پاشو بیا مشغول شد امد بالا سرمون وایساد گفتم چرا بیکاری گفت اخه تو داری میکنی تو دلم گفتم از بس خنگی گفتم بکن تو کونش مادرزنم گفت پشت نه درد داره گفتم از کجا میدونی مگه ازمایش کردی گفت نه ولی میدونم گفتم کیر من کلفت تره اگه بخوام از پشت بکنم دردت میاد پس بذار پسرت که کیرش نازکتره اول بذاره یکم گشاد بشه که بعد من میخوام بذارم دردت نگیره.من کیرمو از تو کسش در اوردم تا برادر خانمم راحتتربذاره تو کون مادرش.وققتی گذاشت من هم گذاشتم تو کس مادرشو دو تائی مشغول کردن مادرش شدیم بعد پنج دقیقه برادر خانمم گفت داره ابم میاد کیرشو در اورد و پشت مادرش روی کمرش خالی کرد بعد با دستمال هم خودشو هم کمر مادرشو پاک کرد من هم بعد ده دقیقه که مادرزنم بالا پایین میپرید مادر زنمو چهاردست و پا نشوندم و کیرمو گذاشتم روی سوراخ کون مادرزنم که یکم جا باز کرده بود و هول دادم که داخل نمیرفت گفتم برام ساک بگیر ساک زد یکم که خیس شد گفتم پشت کن گذاشتم تو کونش و عقب جلو میکردم یه هشت دقیقه ای همینجوری تو کونش کردم که هر دو تا تعجب کردن که چرا ابم نمیاد.حس کردم کم کم میخواد ابم بیاد برش گردوندمو رو به هوا خوابوندمش کیرمو گذاشتم تو کسش و با شدت هرچه تمامتر و با حس انتقام میکرم.سر و صداش تمتم خونه رو گرفته بود.اخرا اینقدر سرعتمو بالا بردم که داشت جر میخورد وقتی داشت ابم میومد بدون اینکه چیزی بگم محکم بغلش کردم کیرمو داخل کسش نگه داشتمو تمتم ابمو تو کسش خالی کردم یهو داد زد چرا اینکارو کردی اخه گرمای ابمو تو کسش احساس کرده بود پسرش که از ماجرا خبر نداشت با تعجب مارو نگاه میکرد من هم گفتم میخوام برادر خانم بعدیم همون پسرم باشه.گفت دیوونه شدی حالا چیکار کنم گفتم مگه قرص ضد بارداری نمیخوری گفت نه گفتم خوب از این به بعد بخور.
این بود داستان سکس من و مادرخانمم

نوشته: ؟

با سلام به همه کسانی که دارین این قضیه رو میخونین مخصوصا اعضای شهوانی.اول از همه اسمم یعقوب هستش و قد 180 ورزشکار هیکل متوسط و خیلی ورزیده هستم 26 سالمه و هوسباز ولی با زن خودم نه نا محرم و از دیار آذربایجان هستم.من تقریبا سال 1388 با دختری بنام لاله تو پر 175 قد و هیکل بزرگی داشت و خیلی زیبا بود نامزد شدم و از همون روز اول نامزدیمون بخاطر حشری بودنمون دل رو زدین به دریا و پرده مبارک لاله رو زدیم و کارمون شده بود سکس.خودمم خونه مجردی داشتم و وضع مالی خیلی توپ بود.پدر نامزدم 65 ساله بود و 2 تا زن داشت یه زن اولش 60 ساله بود و زن دومش متولد 54 بود و خیلی زیبا و درشت اندام بود و من با دختر دومی نامزد بودم و هیچوقت به چشم هوس بهش نگاه نمیکردم بعد از 15 روز از نامزدیمون قرار شد من و لاله و خانوادم همگی بریم مشهد و موقع رفتن اولین بوسیدن مادر زنم از رو لبام به بهانه خداحافظی شروع شد و من تازه فهمیدم چه مادر زنی هوسناکی دارم ولی بخاطر عشقم به لاله و همچنین از خیانت بدم میومد هیچوقت نمیتونستم بخاطر یه سکس قبول کنم با مادر زن خودم رابطه داشته باشم از طرفی چون من خودم با لاله کلی خوش میگذروندیم و هر وقت هوس سکس میکردیم همه جوره حال میکردیم اصلا فکر یه نفر دیگه رو نمیکردیم چه من و چه لاله که بخواهیم با یکی دیگه سکس کنیم.خلاصه بعد از برگشتنمون از مشهد عید بود و کلی با همه روبوسی کردیم و مادر زنم از همه آخر توی حیاط منو بغل کرد و کلی لبام رو بوسید و من به زور ازش جدا شدم .اینو بگم هیچکس از خوشی فرار نمیکنه ولی من به چند دلیل نمیتونستم باهاش سکس کنم.1-اولا گفتم کمبود سکس نداشتم2-نمیخواستم با مادر زنم که مثل مادر بود سکس کنم3-نمیخواستم دست مادر زنم مدرکی و برام نقطه ضعف باشه که هر طور بخواد با من رفتار کنه و من نتونم چیزی بگم چون نامزدم رو دوست داشتم و زندگیم رو همینطور.بگذریم نامزدم پیش دانشگاهی بود و من هر روز صبح میرفتم دم درشون و باهاش میرفتم تا دم مدرسه و بعد از رفتن لاله به مدرسه برمیگشتم پیش مادر زنم چون تنها بود و پسر نداشت و اکثرا شوهرش پیش زن اولی بود من کارهای خونه رو انجام میدادم یواش یواش روی مادر زنم باز شده بود با تاپ و شلوار چسبان جلوم ظاهر میشد و هر روز صبح و عصر و شب کارش بوسیدن لبام بود و دیگه کم مونده بود درخواست سکس کنه ولی نمیتونست منم که از 18 سالگی همش با سایتهای سکسی سر و کله داشتم مثل کار 20 و آویزون و کرست خیلی خوب میدونستم مادر زنم کمبود سکس داره و حشرش رفته بالا ولی بخاطر موارد بالا نمیتونستم خودم رو راضی کنم یه روز وقتی رفته بود حموم صدام زد بیا پشتم رو بشور منم وارد حموم شدم و دیدم بله خانوم لخت لخت بودن و بدون شرت و کرست وایساده زیر آب منم خودم رو به بیخیالی زدم و پشتش رو شستم و فرار کردم بیرون ولی از شدت شق شدن کیرم داشتم میمردم خودمو کنترل کردم وقتی لاله از مدرسه برگشت رفتیم خونم و کلی تا شب سکس کردیم هم از جلوو هم ازعقب بخاطر مواردی ولی از سکس عقب بدم میادهمه جوره و هر مدلی که دوست داشتیم به هم قول داده بودیم موقع سکس قبلش با هم مشروب میخوردیم یا خیلی وقتها یه قرص ترامادول میزدیم دوتایی میافتادیم به جون هم بعد از مدتها دیگه مادر زنم با خوردن لبام خوش نبود و وقتی تنها بودیم میومد خودش رو بهم میچسبوند و منم از پشت بغلش میکردم و دستهام رو میبرد روی سینه هاش و میگفت لمسشون کنم و منم تا حد حال کردن باهاش جلو میرفتم و از پشت محکم بغلش میکردم و سینه هاش رو مالش میدادم و از رو شلوار کسش رو میمالیدم تا یه حدی که توی کف باشه و در آخر یه بهونه میاوردم و سریع میزدم بیرون.یه روز بهم گفت کی بریم دوتایی خونه مجردیدم منم به شوخه گفتم اگه بیای میگیرمت و باهات سکس میکنم برگشت با کمال پر رویی بهم گفت عرضش رو نداری.خلاصه گذشت و گذشت تا منم جریان رو به لاله موقع مستی از سیر تا پیاز گفتم ولی لاله باورش نشد و همه آنها رو گذاشت به پای مستی و گفت اگه یکبار دیگه راجب مامانش چیزی بگم هر سه تامون رو میکشه ولی چون خودش هر روز چند بار سکس میکرد نمیدونست بی کیر بودن چه حالی به زن دست میده....یواش یواش مادر زنم که اسمشم یادم رفته بود بگم سولماز دیگه از دست من خسته شد و رفت تو مخ لاله که یعقوب بدرد تو نمیخوره و بیا پسر خاله من که خیلی وقتهاست تو رو دوست داره و از این حرفا باهاش ازدواج کن واز یعقوب طلاق بگیر ولی لاله منو دوست داشت حاضر نمیشد حرف مامانش رو قبول کنه و سولماز طی نقشه های فراوانی که ریخت تونست میونه من و لاله و به هم بزنه و از گذشته من چیزهایی پیدا کرده بود و همشون رو به لاله میگفت و رابطمون رو به جدایی میکشوند و از طرفی جلوی من از من دفاع میکرد تا شک نکنم که چه کارهایی انجام میده....منم بخاطر دعواهایی که بین منو و لاله رخ میداد یه جوری تمامش کنم و بتونم با لاله عروسی بگیرم البته عروسی خودمون 2 سال پیش گرفته شده بود مونده بود عروسی مردم و فک و فامیل و اینا که بدونن منو لاله زن و شوهر شدیم.یه نقشه کشیدم که من یه درخواست طلاق به دادگاه بدم و وقتی که لاله دید که من دارم پا فشاری میکنم بیاد گناهاشو به گردن بگیره و از هم دیگه معذرت خواهی بکنیم و قضیه رو تموم کنیم ولی غافل از اینکه وقتی طلاق تفاهمی رو نوشتیم و امضا کردیم سولماز نمیذاشت لاله به دادگاه بیاد و رضایت نامه بدیم به هم منم دیگه بعد چند ماه فهمیدم اگه منو دوست داشته باشه هر جوری شده میاد ولی لاله به حرفای مادرش گوش داده بود و دیگه دلش نمیخواست منو ببینه منم نا امید شدم و توی دلم تن به طلاق دادم ولی اصلا راضی نبودم پیش خودم گفتم حالا که مادر زنم سولماز به من و لاله نامردی کرده و دیگه داریم از هم جدا میشیم پس منم انتقام خودمون و عشقمون رو از سولماز میگیرم و چون سولماز خودشو پیش من خوب نشون میداد رفتم دم درشون و ازش خواستم که برای آخرین بار بیاد با من بریم بیرون و ناهار بگیریم بریم خونمون و اونجا یه فکری بکنیم.خلاصه بعد 1 ساعت قرار شد برم دنبالش توی اون 2 ساعته 2 تا ترامادول 200 رو جدا جدا پودرشون کردم و داخل کپسول خالی ریختم و یه قرص هم خودم خوردم چون کپسول خارجی نبود اینکارو کردم.رفتم دنبال سولماز ساعت 12 بود سوار ماشینم شد احوالپرسی دوباره و لب بوسی راهی شدیم به سمت ساندویج فروشی و سولماز نشت داخل ماشین رفتم 2 تا همبرگر مخصوص سفارش دادم و 2 تا نوشابه خواستم نوشابه ها رو باز کردم و پودرها رو توی هرکدوم ریختم و درشون رو بستم و انقدر تکان دادم تا کاملا حل بشه و بخاطر اینکه گاز نوشابه با ترامادول بیشتر میشه دربشون رو یواش یواش باز میکردم تا کاملا خالی از گاز بشه و سولماز شک نکنه و این احتمال رو میدادم که شاید شک کنه و نوشابه که دست من باشه رو بگیره هر دو تاش رو مسموم کردم تا احتمال به صفر برسه.خلاصه رفتیم خونه و نشستیم و مادر زنم مانتوش رو در آورد و مغنه رو باز کرد و منم لباسهای راحتیم رو پوشیدم و نشستیم دوتایی ناهار خوردیم و موقع خوردن همش میگفتم سولماز جونم نوشابه بخور تا غذا بهتر هضم بشه منم باهاش میخوردم تا بهتر بتونم نقشه هام رو عملی کنم.بعد ناهار نشستیم یه کم در مورد لاله حرف زدیم و گفتم دوسش دارم و نمیتونم قبول کنم از هم جدا بشیم و سولماز هم میگفت لاله بچه هستش و از تو 7 سال کوچکتره تو کوتاه بیا و منم میدونستم داره نقش بازی میکنه و همه آتیشها از طرف اونه سرم رو به علامت رضایت تکون میدادم و خلاصه نزدیک 2 ساعت با هم جر و بحث کردیم و حرف زدیم تا اینکه یواش یواش اثر قرصها بیاد و من دیدم که حال سولماز داره عوض میشه و چون هیکل درشتی داشت و قدش بلند بود کم کم بهش اثر میکرد حالا استنباط من بود که وگرنه به جسه و هیکل نیست به خون آدمه که قرص زود اثر کنه یا دیر.پا شدم رفتم دستشویی و نگران بودم که نقشم عملی میشه یا نه برگشتم دیدم سولماز داره مانتوش رو میپوشه در رو قفل کردم و رفتم نشوندمش رو مبل و بهش گفتم حالا تو اومدی خونم و من و تو تنها هستیم میگیرمت تا بکنمت ببینی عرضش رو دارم یا نه چهرش عوض شد و ترسید و خودشو عقب کشید منم هلش دادم افتاد رو مبل و خودمو انداختم روش و لبام رو گذاشتم رو لباش ولی نمیدونم چی شده بود نمیخواست و لباشو به هم چسبونده بود و نمیزاشت و منم خیلی تلاش میکردم و دستام رو رو سینه هاش گذاشته بودم و کیرم هم یوا یواش داشت بلند میشد ولی مگه قرص میزاره که بلند بشه باید 2 ساعت ساک بزنن تا بتونه سرحال بشه.من اصرار میکردم و لباش رو میبوسیدم و با یه دستم سینه هاش رو میمالوندم و با یکی دستم کسش رو از شلوار همش بهم میگفت نامرد منو کشوندی اینجا حرف بزنیم و نباید اینکار رو با زن تنها انجام بدی منم گفتم فکر میکنی نمیدونم که همه آتیشها از تو بلند میشه و میخوای لاله رو به پسر خالت محمد بدی و یه لحظه گریش گرفت و دیگه مقاومت نکرد حالا من تاپش رو به زحمت در آوردم و سوتینش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین و پا شدم لباسهام رو در آوردم و شرت سولمازم کشیدم پایین و مال خودمم رو همینطور بعد افتادم روش و لباش رو لبام بود و کیر نیمه جونم لای کسش بود با دستهام داشتم سینه هاشو میمالیدم و بعد اومدم سمت گردنش و چند دقیقه ای هر 2 طرف گردنش و گوشهاش رو میخوردم دیگه کاملا تسلیم شده بود و داشت ناله های خفیف میزد اومدم سینه هاشو بخورم که دیگه طاقت نیاورد و کیرم رو خواست بگیره دستش تقریبا کیر متوسطی دارم 18 سانتی میشه و ناراضی بودم از سایز کیرم آنقدر از قرصهای جور با جور استفاده میکردم تا سایزش به بالای 20 برسه خلاصه یکم خودمو بلند کردم و کشیدم یه طرفی تا بتونه کیرم رو بگیره چنان با کیرم ور میرفت که بعد چند لحظه حسابی به جون اومد و منم داشتم سینه هاشو میخوردم و نوکشون رو میمکیدم و تقریبا یه 20 دقیقه ای بود داشتم سینه میخوردم با خودم عهد کرده بودم تا وقتی جون دارم امروز تا هر وقت بتونم باید بکنمش اصلا ساعت برام مهم نبود هر کسی میگفت کجا بودید میگم رفته بودیم پیش مشاور خانواده تا راه حلی پیدا کنیم.خلاصه بگذریم اومدم سمت کسش تقریبا همون شکل و اندازه ای بود که تصور میکردم یه کس سیاه تپل مپل وسطش قرمز بود و بخاطر بزرگی رانهاش که به شکمش فشار میومد یه کس تنگی داشت و یه کم مو در اومده بود ولی به چشم نمیزد اومدم پایین و جلوش نشستم و چون روی مبل بود خیلی خوب میتونستم کسش رو بخورم پاهاش رو باز کردم و زبونم رو وسط کسش کشیدم و یه مزه خاصی میداد و یکم آبش اومده بود نه زیاد بعد لبه های کسش رو با لبهام میگرفتم و میکشیدم و میخوردم که چنان آه و آوه میکرد صداش همه جای اتاق رو گرفته بود بهش گفتم سولماز میخوام مال منو بخوری بعد بدون معطلی پا شدم مدل 69 شدم رو مبل و رفتم روش و کیرم رو گذاشتم دهنش و خودم لبه های کسش رو با دستام باز کردم و زبونم رو فشار دادم داخل کسش و تا آنجا که میتونستم فشار میدادم چنان به سولماز خوش میگذشت که هر بار زبونم رو فشار میدادم کیرم رو چنان داخل دهنش میکرد که نزدیک بود بیضه هام رو هم بخوره من عاشق خوردن کس هستم و تا دلتون بخواد کس میخورم تا از حال برم زبونم رو لوله میکردم و فشار میدادم کسش و سولماز جونم کیرم رو فشار میداد و اثر قرصها واسه هر دومون خوب باز شده بود بعد 25 دقیقه خوردن کس و ور رفتن باهاش دیگه التماسهای سولماز امونم نمیداد و میگفت تو رو خدا بکن توش من کیر میخوام اذیت نکن گفتم من دراز میکشم رو مبل تو خودت بشین روش دراز کشیدمو کیرم رو حسابی چرب کرد و اومد نشست روم و کوسش رو تنظیم کرد و وقتی سرش رفت داخل کسش چنان با فشار زیاد کیرم رو داخل کسش کردم که یه دادی زد گوشام کر شد افتاد روم و گفت نامردی و بعد از چند لحظه لبام رو گرفت رو لباش و میخورد و خودشو یه کم تکون میداد که حرکت جلو عقب مانندی میشد و یه فشار کوچولو میداد با کسش که به من خیلی حال میداد ولی اصلا حرکتی نمیکردم زیر سرم یه بالش رو مبل گذاشت تا بتونم سینه هاشو بخورم و پاهام رو از هر دو طرف اورده بودم بیرون و دور کمرش قفل کرده بودم و با ریتم جلو عقب سولماز منم فشار میدادم انگار سولماز داره منو میکنه خیلی حال میکردم و از حال سولماز خبر نداشتم که یهو حرکتهای سولماز جون تند تند شد و یه آه بلندی کشید و خودشو خالی کرد افتاد روم ولی کیرم توی کسش بود گذاشتم همون حال بمونه ولی با گوشش و موهای سرش بازی میکردم و هی قربون صدقه من میرفت با اثر قرص چنان فاز مثبت گرفته بود که نگو بعد 2 دقیقه سر حال اومد دو باره خواست شرو کنه که من کشیدم بیرون کلی آب کس ریخته بود رو مبل بلند شدم گفتم تو به شکم بخواب و زیر شکمش یه بالش گذاشتم و افتادم روش و کسش چنان از پشت زده بود بیرون من یه لیس زدم و کیرم رو گذاشتم دم کس و فشار دادم رفت داخل و باز ناله های سولماز جونم بلند شد من چنان با فشار زیاد میکردمش و موقع داخل شدن کیرم به کسش و تلمبه زدنم شکمم به باسنش برخورد میکرد و یه صدای خاصی میداد که بیشتر حال میکردم بعد چند دقیقه از حرکت خسته شدم و برگردوندم و خواستم اولین ارضا من بشه مدل معروف سکسی رو انجام دادم و برگردوندم و جلوش نشستم و پاهاش رو شونه هام انداختم و کیرم رو گذاشتم داخل کسش و با تمام قدرت تلمبه میزدم و هر دو تامون حال میکردیم که دیدم داره خودشو جمع میکنه و با ناخنهاش پشت منو چنگ میزنه فهمیدم میخواد ارضا بشه منم دوست داشتم ارضا بشم رونهاش رو بهم فشار دادم تا کوسش تنگ تر بشه و تلمبه هام رو زیاد و تندتر کردم که یه آه بلند کشید و دستهاش رو انداخت و منم چنان با فشار آبم رو توی کسش خالی کردم و داشتم تلمبه میزدم و سولماز جونم داشت قربون صدقم میرفت که کم کم دیدم داره کیرم شل میشه کشیدم بیرون و بغل هم دراز کشیدیم و یکم حرف زدیم و لب میگرفتیم از هم اصلا فراموش کرده بودیم که چی هم هستیم انگار زن و شوهر بودیم بنازم به قدرت ترامادول هر کی اختراش کرده جاش تو بهشته....پا شدم رفتم دستشویی و کیرم رو شستم و برگشتم پیش سولماز جونم گفتم میخوام از کون هم بکنم اینم بگم اصلا از کردن کون خوشم نمیاد ولی بخاطر انتقامم میخواستم بکنمش تا دردش بیاد.بعد کیرم رو گرفت و گذاشت دهنش و برام ساک میزد و منم با کسش ور میرفتم و انگشتام رو خیس میکردم و با کسش بازی و وقتی بعد چند دقیقه کیرم جون گرفت و شق شد حالت سگی در آوردمش و رو مبل اجراش کردم تا خودم ایستاده بتونم راحت تر بکنمش .کیرم رو با آب دهن سولماز چرب کردم و گفتم با دستهات باسنت رو بکش تا بتونم بزارم داخل کونت اینکارو کرد و منم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ ویکم هل دادم سرش رفت داخل یه آه خفیفی کشید بعد دستهام رو گذاشتم پهلوش و چنان با ضربه کیرم رو فشار دادم داخل کونش و محکم گرفتمش و نزاشتم بکشه بیرون که یه جیغ بلندی کشید و اشکهاش سرازیر شد و داد میزد سوختم عوضی بکش بیرون و هر کاری میکرد نمیتونست بکشه بیرون ته دلم هم خوشحال بودم و هم از اینکه اذیتش میکردم ناراحت بودم یه کم گذشت و به حالت عادی برگشت و تونستم تلمبه بزنم و یواش یواش ناله هاش سر اومد و میتونستم به راحتی تلمبه بزنم با حالتی که گرفته بود دیگه نخواستم از کون بکنم چون انتقامم رو گرفته بودم کشیدم بیرون و کیرم رو با دستمال پاک کردم و تو همون حالت سگی گذاشتم توی کسش بخدا آنقدر حال میداد که هر دو تامون لبریز از هوس شده بودیم ایندفعه هم سولماز دیر میتونست ارضا بشه و هم من همه جوره حرکات سکسی رو که بلد بودم روش انجام میدادم و سولماز قربون صدقه من میرفت حالت نشسته حالت صندلی حالت ایستاده بهترین حال رو میداد دقیقه ها گذشت و حرکات سولماز تند تند شد و کسش رو تنگ کرد و میخواست دوتایی ارضا بشیم و ولی اون از من زودتر ارضا شد و کیرم رو کشید بیرون نشست جلوم وکرد توی دهنش و یکم ساک زد تمام آبم ریخت دهنش و و چون تلخ بود پرید توی گلوش به سرفه افتاد و آب کیر از دهنش میریخت بیرون و سرفه میزد و خوب که شد کیرم رو گرفت و گذاشت تو دهنش میمکید و آبم رو میکشید بیرون و میخورد و خیلی بهم حال میداد ....ساعت نگاه کردیم و ساعت 4 بعد از ظهر بود و هنوز میتونستم باهاش سکس کنم بخاطر همین رفتم موز و آبمیوه و پسته ها رو که گرفته بودم آوردم و کلی خوردیم و و جون تازه گرفتیم پا شدیم رفتیم حموم و قشنگ با هم حموم کردیم و بدن همدیگرو شستیم و اومدیم بیرون و من برای اینکه بتونم حال درست حسابی بکنم بازم نشستم جلوش و پاهاش رو باز کردم و کسش رو خوردم ولی این بار چنان میمکیدم که کسش بزنه بیرون هم تنگتر میشه و هم جلو کسش پف میکنه خلاصه کسش رو آنقدر مکیدم که دادش اومد و کسش قرمز قرمز شده بود پاهاش رو باز کردم و کیرم رو به کس سولماز مالیدم و گذاشتم دم کسش و چنان با فشار زیاد داخلش کردم که یه جوری پاهاش رو جمع کرد جر خوردنش رو احساس کردم کشیدم کیرم رو بیرون دیدم یه ذره خونی شده ولی یه حالی کرده بود مادرزنم که خوشش اومده بود پاهای سولماز رو ضربدری کردم و کسش رو میکردم که خیلی حال میداد برای بار چندم سولماز ارضا شد و من کشیدم بیرون و یه کم آبمیوه ریختم رو کسش و خیلی مالیدمش و یه دفعه از حالت عادی خارج شد و بیحال افتاد و یه مایع غلیظی از کسش سرازیر شد فهمیدم تمام آبکسش که ریخته بوده داخل رحمش یکجا اومده بیرون باورتون نمیشه ولی اندازه یه لیوان آب کس میشد...بعد منم کیرم رو همون حالت که مایع غلیظی میومد گذاشتم داخل کسش و آنقدر گرم و لیز بود نگو تلمبه میزدم و فشار میدادم که سولماز به التماس افتاده بود یعقوب تو رو خدا بسه دیگه طاقت ندارم و خسته شدم و منم خودم رو رها کردم و تلمبه زدم تا آبم اومد ولی نه آب چند قطره بیشتر نبود ریختم روی کسش و با کیرم میمالیدم و میکردم کسش ولی ارومتر و احساساتی خودم هم خسته بودم و جون نداشتم ولی خیلی خوش گذشته بود سولماز خیلی خوشحال به نظر میومد به آرزوی 2 ساله اش رسیده و منم حسابی حال کرده بودم...بعد موقع رفتن توی ماشین سولماز بهم گفت که لاله نامزدت باید هم عاشقت باشه همچین مردی داشته و خبر نداشتم و بعد بهم گفت چون پسر غیرتی بودی و نمیذاشتی لاله تنهایی بیرون بره و با من بگرده خواستم ازت جدا بشه تا منم بهتر بتونم با پسر خالم که لاله رو بهش میدم راحت باشم و خواهش کرد که قبول کنم البته نمیدونست لاله زنه . من و لاله به هم قول دادیم به کسی نگیم در عوض مهریه قرار شد 500 هزار تومان بدیم به جراح تا پرده بدوزه برای لاله و یعد 2 ماه که حال لاله خوب شد چند تا نامه از پزشکهای مورد اعتماد شهرمون گرفتیم که بله پرده داره و طلاق تفاهمی گرفتیم.بقرآن بعد 5 روز از طلاق من و لاله با پسر خاله سولماز ازدواج کرد و نامزد شدن خودم توی مرکز بهداشت دیدمشون و امسال قبل سیزده بدر یعنی 11/01/1392 عروسیشون بود که داشتم از دور تماشاش میکردم و ناراحت بودم هنوز هنوز نتونستم عشق لاله رو فراموش کنم و برم با یه دختر دیگه ازدواج کنم..امیدوارم سرتون رو بدرد نیاورده باشم ولی بغض گلوم رو گرفته بود و میخواستم سرگذشت تلخم رو برای کسی بگم بهتر دونستم برا شهوانی دات کام بگم ارادتمند شما یعقوب

سلام دوستان اسم مستعار من نیماست و 22سالمه این نوشته داستان نیست فقط خواستم از دوستای گلم یه راهنمایی بگیرم یا حد اقل ببینم اگه اونا جای من بودن چکار میکردن.راستش من یه مادر خانوم دارم که خیلی دوستش دارم اون 40 سالشه و یه زن مومنه از ویژگی هاش بگم اندام کوچیک و نسبتا تو پری داره جنیفر لوپزم نیست اما پوست سفید و فیس جالب و زیبایی داره .جریان ما از اونجا شروع شد که منو اون با اس ام اس با هم در ارتباط بودیم کم کم قربون ن صدقه رفتنمونو نزدیک بودن تز فکریمون باعث این شد که به هم دلبسته بشیم تا جایی که من عاشق هم شدیم .اوایل فقط همدیگرو در آغوش میگرفتیم واقعا از مامان خودم بیشتر بهش وابسته بودم اون هم مادر مهربونی بود برام خب وقتی که من خونشون شب میموندم اون هم تو اتاق منو همسرم میخوابید همسرم از رابطه ی منو مادرش با خبر بود اما فقط در حد عاطفی حتی خودش میگفت به مامان بیشتر محبت کن و حتی شبا من بین اونو مادرش میخوابیدم حتی تو بغل مامانشم میخوابیدم (ناگفته نمونه پدر خانومم شب کاره) منم خیلی سر زبون داشتم بیشتر کنجکاو بودم ببینم این رابطه به کجا ختم میشه برا همین یه کم شیطنت و زبون ریختنو چاشنی رابطم با مامان کردم ولی اصلا دنبال سکس باهاش نبوئم..به هم جک های ناجور اس میکردیم و از همینجا حرفای سکسی بینمون عادی شد تا جایی که من یه شب پیش مادر خانومم خوابیده بودم و یه خرده هم خودمو براش لوس کردمو گفتم مامان؟ اونم جواب داد جونم؟ گفتم میشه دستو بذارم روسینت؟ اونم گفت بذار عزیزم منم ذاشتم و آروم و یواشکی باهاشون بازی میکردم اونم خواب بود حس خوبی داشتم نرمو تپل بود چند شب گذشت و ایندفعه گفتم میخوام ببینمشون اونم اجازه داد وای واقعا خوشگل بودن تو تاریکی شب میدرخشید باهاشون بازی میکردم و یواشکی بوسش کردم خوشبختانه همسرم هم عادت داشت پشت به ما میخوابید و من بعد از اینکه میخوابوندمش میرفتم پیش مامانش اونم هی میگفت دوست داری گلم؟ خوشت میاد؟ مال توئه منو به خودش فشاد میداد و میگفت خیلی دوستت دارم من کمی شیطنتمو بیشتر کردم و گفتم خوش به حال خانومم که اینارو خورده کاش منم بچه بودم اینارو میخوردم مامان لبخند زد گفت چیه شیطون نکنه نقشه کشیدی بخوریشون؟ من چیزی نگفتم سرمو بردم پایین اون گفت دوست داری بخوریشون؟ من بدون اینکه چیزی بگم فقط لبامو نزدیک کردم به نوک سینشو یکدفعه کردمش تو دهنم و مک زدم عین یه بچه همین شد که رابطمون یه رنگو بوی دیگه گرفت دیگه با هم راحت حرف میزدیم درباره سکس که لا بلای صحبتاش فهمیدم پدر خانومم خوب ارضاش نمیکنه و تو سکس بیچاره بی میل به شوهرش منم خیلی ناراحت بودم همش سعی میکردم راهنماییش کنم تا یه سکس خوبو با شوهرش تجربه کنه اما میگفت فایده نداره .میگفت ولش کن گلم فکرتو درگیر من نکن از من دیگه گذشته اما من میگفتم نه مامان هنوز جوونی حد اقت چهرت هنوز جوونه چون دوستت دارم حال کنی.پیش خودم میگفتم کاش میتونستم کمکش کنم .بعد ها فهمیدم دوست داره سکس از پشت رو هم تجربه کنه اما از شوهرش میترسه که هم کیر کلفتی داره هم خیلی شتابزده عمل میکنه میگفت میترسم کونمو پاره کنه .از اونجایی که با هم راحت بودیم گفتم کاش میتونستم کمکت کنم اگه میشد خودم کونتو باز میکردم . اونم گفت راستش تو خیلی خوبی میدونم که تو سکس هم عشقولانه ای و هم شتابزده عمل نمیکنی خوش به حال دخترم که تورو داره اما میدونی که اگه ما سکس کنیم زنا کردیم منم گفتم مامان من اصلا دوست ندارم زنا کنم همین قدرشم زیاده روی کردیم.
درواقع هردومون به هم میل داشتیم اما نمیشد کاری کرد اما با این حال روز به روز به هم بیشتر وابسته میشدیم یه عشق واقعی انگار نه انگار محرممه فکر میکردم یه عشق جدید پیدا کردم حرفا و کارای سکسیمونم یواش یواش بیشتر میشد میدیدم که اونم میل داره کم کم لبامون به هم دوخته شد کم کم از نوازش پاهاش کار رسید به مالیدن باسنش حتی خاروندن سوراخ کوسش اول امتناع میکرد اما کم کم یه بار کاملا کوس ناز و پف کردشو که هنوزم ندیدمش لمس کردم انگشتمو تا ته تو سوراخش کردمو ارضاش کردم .بعد از هم لب گرفتیم من خوابیدم روش و وحشیانه پستوناشو فشار میدادم و میخوردم اونم چندین بار به کیرم دست زد اما به هم قول دادیم از این بیشتر نشه هر چند یه قدم تا سکس کامل فاصله داشتیم تموم واقعا من اهل سکس با محارم نیستم اما نمیدونم کار چطور به اینجا رسید برای خودم هم تعجب آوره و باورش سخته .حالا اگه میشه نظرتونو بگین و بگین کار درستی کردم؟ شما بودید چکار میکردین؟
تموم متن دقیقا اتفاق افتاده و بدون هیچ شاخ و برگی نوشته شده ازتون ممنونم که میخوننین متنمو اولین باره که مینویسم وقتم نداشتم که ویرایشش کنم اگه اشکالی داشت به بزرگیتون ببخشید دوستای عزیز.

نوشته: نیما

اول از همه میخوام به اونایی که زیر هر داستانی در هر صورت فحش مینویسن بگم بی ادب نباشین اگه هم فحشی دادین به خونواده خودت دادیودلیلی نداره بیام اینهمه واسه یه داستان دروغ بنویسم.اگرم خوب ننوشتم ببخشید اولین بارمه مینویسم
من سینا 26 سالمه یلدا خانمم 21 سالشه. در مورد خونواده زنم بگن که زنا و مرداشون با هم راحتن و تو مسائل سکسی و پوشش تا حدی بازن.مثلا مادر زن من با تاپ استین حلقه ای یا تاپی که خط سینش پیداش جلوم میاد یا دامن کوتاه تا نزدیک زانو میپوشه .
من و یلدا خانمم ازقبل ازدواجمون با هم دوست بودیم و خوب مثل همه با هم عشق بازی داشتیم اما نه میشد از کس کردش چون پرده داشت نه طاقت داشت درد کونو تحمل کنه و به خوردن بسنده میکردیم. تو بین کارای سکسیمون کم کم خیال سکس با دیگرانو اضافه کردیم که باعث میشد چند برابر حشری بشیم و مثلا یلدا میگفت دوس دارم به برادرت بدم منم میگفتم دوس دارم مامانت و خالتو جلوت بکنم یا به بی افت جلو من بدی و تصور سکس جلو اینا شهوتیمون میکرد تا اینکه ما بعد از 1 سال عقد بودن تابستون عروسی کردیم و سکسای هاتم با یلدا شروع شد .یلدا تو کارای سکسی فوق العاده بود و خیلی با هم حال میکردیم تا اینکه دوباره به فکر فانتزیامون افتادیم و من نمیتونستم بیخیال کون مامان یلدا شم . مادر زنم 39 سالشه قیافه خوشگلی نداره و معمولیه اما اندام فوق العاده سکسی و کون بزرگی داره که منو جذب خودش کرده وحتی که بعضی وقتا به محل کارش میرم میبینم چه جور همکاراش به کونش خیره میشن . از یلدا خواستم اونو واسم جور کنه اما میگفت مامانش تو این فازا نیستو بیخیال شو اما اصرار من باعث شد راضی شه بگه سعیمو میکنم. اینم بگم که یلدا تا حدودی به لز علاقه داره و وقتی یه بار صادقانه حرف دلشو بک گفت منم گفتم با اطلاع من اشکال نداره و یه بار با دوستش لز کرده. یلدا و مامانش بعضی وقتا تو حمام همدیگرو میشورن و از بچگی یلدا این عادتو داشتن و جلو هم لخت شدن اما بدون حس خاصی بخاطر همین به یلدا گفتم سعی کن تو حمام یه جور راضیش کنی
یلدا بر عکس مامانش اندام لاغری داره و کوتاه قد تر از مامانشه .یه بار که مادر زنم اومده بود خونه پیش ما یلدا رفت تو حمام و بعد یه مدت که تو حمام بود از مامانش خواست که بره پشتشو بشوره.قبلا در حضور منم صداش زده بود واسه همین مامانش تعجب نکرد رفت.. مادر زنمم پا شد رفت توو از اینجا به بعدو یلدا واسم گفت. یلدا لخت نشسته بود داشت موهای کسشو میزد که مامانش میره تو میگه دختر لا اقل جلو من یکم حیا کن بعدا بزن بشین پشتتو بشورم و لبساشو در میاره با شورت میشینه که یلدا میگه شورتتم درار مامانش میگه اون چرا یلدا هم با عشوه بش میگه دوس دارم مثل همیشه وقتی پیش مامانم لختم اونم لخت باشه و به هر حال مامانش شورتشو در میاره. مامانش شروع میکنه به شستن پشت یلدا و بعد از اینکه میشوره یلدا ازش میخواد که موهای دور سوراخ باسنشو واسش بزنه اولش مامانش قبول نمیکنه اما با اصرار یلدا که میخوام پیش سینا بخوام و تمیز نیستم اینکارو میکنه و شروع میکنه با کون یلدا ور رفتن. تو این بین یلدا شروع میکنه به درد دل با مامانش که سینا کون کردنو خیلی دوس داره اما من توانشو ندارم تحمل دردش واسم سخته کاش باسن تو رو داشتم که مامانش میگه باباتم کون کردنو دوس داره و یه چیز طبیعیه بین مردا و واسه منم دردش زیاد بود اما تحمل کردم که بابات لذت ببره که یلدا میگه کاش مامان میشد جا من بودی به سینا بدی اخه هم تو محرمشی هم باعث میشه طرف هرکسی نره منم خیالم راحته که مامانش با یه نگاه خاص میگه خجالت بکش دختر و هیچی دیگه نمیگه. بعد مامانش میگه حالا که خیس شدم بهتره منم خودمو بشورم که یلدا فوری میگه اره بشین بشورمت مامانشم قبول میکنه.یلدا شروع میکنه به شستن و تو بینش دستاشو به پستونای مادر زنم میماله و اونا رو فشار میده که مامانش میگه دختر تو قراره پشتمو بشوری یلدا میگه خوب همه جاتو میشورم دیگه اونم میگه از دست تو و ساکت میشه. وقتی نوبت به شستن باسن مادر زنم میرسه یلدا انگشتشو به سوراخ کونش میماله میبینه مادر زنم چشاشو بسته هیچی نمیگه. اونم یکم انگشتشو میکنه تو همزمان کونشم میشست که مادر زنم کم کم داشت هوسی میشد. بعد دستشو میازه رو کوسش و میشوره و چوچولشو میماله که مادر زنم یه اه میکشه و چشاشم بسته بود. حشری شده بود اما نمیخواست به رو یلدا بیاره.یلدا میشینه زبون میکشه رو کسش که مامانش در حین حشری شدن یدفعه میگه چی میکنی دختر نکن یلدا هم میگه مامان دوس دارم یه بار مزه خوردن کوس رو بچشم بزار توروخدا.مامانشم که یلدا رو میپرسته و حشری بوده دیگه هیچی نمیگه.یلدا هم شروع میکنه به خوردن کس مادر زنم که دیگه اون داشت ناله میکرد و پستوناشو میمالید یلدا تو بین خوردن یه انگشتم میکنه تو کون مامانش که میگه نکن یلدا اگه هوس کردم سختم میشه یلدا هم میگه به سینا بده قول میدیم بین خودمون بمونه مامانش که حشری بود قبول نمیکرد اما با اصرار یلدا و تو حال خودش نبودن گفت به شرطی که بین سه تامون بمونه قبول کرد(با اصرار و حرفای طولانی یلدا حاضر شد که تو نوشته قابل توصیف نیست) و من که پشت در حرفاشونو میشنیدم با خوشحالی منتظر اومدن یلدا بودم که اومد گفت لخت شو منم با یه شرت اماده شدم.خواستم برم تو حمام که یلدا گفت برو تو اتاق میایم رو تخت و خودشونو خشک کردن و یلدا اومد مامانش با خجالت و حوله دورش اومد نشست رو مبل پشت به من که از پشت بغلش کردم و تو گوشش گفت مرسی و ذوست دارم و شروع کردم به خوردن گردنش و از پشت سنه هاشو گرفتم میمالیدم یلدا هم جلوش رو زمین نشست حولشو زد کنار شروع کرد به خوردن کسش. یه ربع ساعت همه جاشو منو یلدا خوردیم اما میترسیدیم دیگه سراغ لباش برم بدش بیاد که دیگه داشت ناله میکرد بعد نشستم جلوش کیرمو کرد تو دهنش معلوم بود اینکارس خیلی خوب ساک میزد البته یلدا تو ساک زدن فوق العادس.دیگه اونقد حشری شده بود که داد میزد میکفت بکن دیگه حالت سگی نشست کونشو داد بالا.به یلدا گفت بیا جلوم بخواب میخوام منم خوردن کس دخترم رو تجربه کنم. یلدا خوابید جلوش و کونشم داد بالا .منم کیرمو کرم زدم و گذاشتم رو سوراخش معلوم بود کون داده بود. سرشو با یه زور دادم تو که یه اخ بلند گفت و خم شد کس یلدا رو یه زبون کشید دید خوشمزس شروع کرد به خوردن منم کیرمو کردم تو اروم تلمبه زدم که داد زد کس کش تند تند بکن من زنت نیستم دردم بیاد.منم تند تلمبه زدم. نزدیک ابم بود که کشیدم بیرون که بدم بخوره گفت از کیر تو کون خوشم نمیاد و بریز تو کونم.ابم که اومد رو داخل کون مادر زنم خالی کردم. مادر زنم اونقد حشری شده بود که ناخوداگاه به طرف لبای یلدا رفت و شرو ع کردن به لب گرفتن شاید بگید دروغ میگه اما واقعا دوتاشون هات بودن و یلدا هم به لز علاقمند و داشتن لی میخوردن و کس همو میمالیدن. یلدا که داغ شده بود کیر میخواست اما دلش به کیری که تو کون بره نمیره منم کیرمو شستم اومدم گذاشتم جلوش.مادر زنم که دیگه با من راحت شده بود میگفت یلدا بخور که کیر خوشمزه ای داره که یلدا کیرمو گذاشت دهنش و اونم تخمامو لیس میزد.بعد از اینکه حسابی ساک زد کیرمو گذاشتم رو کسش روش حرکت میدادم که داد میزد آشغال لاشی جندتو بکن دیگه طاقت ندارم ( ما تو سکس زیاد بهم فحش میدیم البته فقط تو سکس ) منم کیرمو گذاشتم تو کسش تند تند عقب جلو میکردم و پستوناشو چنگ میزدم بعد از مادر زنم خواستم بیاد کنارم بشینه تو بین کردن یلدا گفتم لب میخوام چشاشو بست و لباشو اورد جلو و لب میدادیم واقعا تو سکس این مادر و دختر بی نظیرن.نزدیکای ابم از کسش در اوردم که ابم اومد و رو سینه و صورت یلدا ریخت از مادر زنم خواستم ابمو بخوره که به زور یه لیس کوچیک ازش زد اما یلدا بعضی وقتا ابمو کامل میخوره.اونروز انرژی زیادی ازم رفت و دیگه توان نداشتم. بعد از اینکه یه حال 3 نفره اساسی کردیم سه تامون رفتیم حمام. از اون بع بعد دیگه منو مادر زنم با هم راحتیم و بعد از اینکه از عشق بازی با یلدا بدش نیومده بود بعضی وقتا با هم لز میکنن. یه خاطره هم از سکس با خالش دارم که اگه خواستین میزارم.

نوشته: سینا

چند سال بود تو کفش بودم ... همیشه ی جورایی حالیش میکردم که ازش خوشم میاد مادرزنم وحشتناک خوشگله ولی پا نمیداد حس میکردم یه روابط مشکوک داره یه بار واسه وام ضامنش شدم تو بانک داشت واسه رئیس چشم و ابرو میومد با ایرانسل براش پیام گذاشتم که اره من ریس بانکم و ازش خوشم اومده ... باورتون نمیشه چقدر راحت پا داد به 10 تا اس ام اس نرسیده زود حرف کسش اومد وسط ، ازش خواستم همه جاشو برام توصیف کنه اونم یه جوری توصیف میکرد که من داشتم میمردم. مادر زنم چادریه.... اس دادم :
کاش الان پیشم بودی
/ اونوقت چیکار میکردی؟
/بغلت میکردم فشارت میدادم
/خب
/بعد چادر و مانتوتو در می اوردم
/بعدش
/گردنتو لیس میزدم
/خب
/یخه تو باز میکردم بین سینه هاتو لیس میزدم
/خب بعد
/ سینه های گنده تو در می اوردم میخوردمشون
/آخ جون ادامه بده
/بعدش بلوزتو در می اوردم
/بعدش
/کم کم می اومدم پایین نافتو میبوسیدم
/وااااای
/بعد زیپ شلوارتو می کشیدم پایین
/جان بعدش
/شلوارتو میکشیدم پایین
/ خب خب
/بعدش شورتتو هم میکشم پایین
/من شورت نمی پوشم
/جااااان بعد شروع میکردم کستو لیس زدن
/ وااااای دارم می میرم کجای الان؟
/خونه تنهام
/ الان میتونم بیام
باش قرار گذاشتم ... رفتم سر قرار، بهش گفتم بیا بالا، مجبور شد سوار شه ولی فک میکرد من تصادفی اونو دیدم
فورن پیام داد که اگه رسیدی بمون من یه کم دیر میام.
پیامشو نشونش دادم. فشارش افتاد بیحال شد
اوردمش خونه، نای پیاده شدن نداشت البته همه اش فیلم بود
بغلش کردم بردمش تو خوابوندمش رو تخت، گفت برام آب بیار بهش گفتم میرم آب بیارم ولی لخت بر میگردم میخوام که تو هم لخت باشی.... من یه کم لفتش دادم راستش روم نشد لخت کامل بشم ولی وقت برگشتم اون کاملن لخت شده بود رفته بود زیر پتو .... بقیه اش رو هم که دیگه خودتون حدس بزنید .... از اون روز تا حالا هفته ای نیست که دو سه باری نکنمش.

نوشته: علی

این خاطره مال چندسال پیشه
من مجید 36 سالمه و زهره مادر زنم 45 سالش
داستان ار اونجا شروع شد که هر وقت میرفتم خانه مادر زنم اون با لباسای نازش منو مجزوب سینه ها و باسنش میکرد و بعضی روزها هم که مینی جوب پاش میکرد پاهای سفیدش بیشتر حشریم میکرد و وقتی برمیگشتیم خونه زنمو بیاد مادرش همچین میکردم که اشکش در میومد .
تا اینکه همسرم به اتفاق پدرش خواستن برن خانه خواهرزنم که تو شهرستان بود و مامان زهره م نخواست با اونا بره
منم از خداخواسته بهشون قول دادم تا برمیگردن مواظب مامان باشم واسه همین وقتی بر میگشتم از سر کار یراست میرفتم پیش اون شبها هم همونجا میخابیدم .
روز اول که رفتم زهره جون تازه ار حموم امده بود بیرونو بازم لباسای قشنگ و چسبشو پوشیده بود .
هرکار کردم نتونستم خودمو نگه دارم و میترسیدم از اینکه برم سمتش قاط بزنه اخه تا حدودی مذهبی بودش
واسه همدیگه چای ریختیم امدم نشستم کنارش تا سریال نگاه کنیم که دیدم داره از درد پا میناله .
منم فرصتو غنیمت شمردمو نشستم روبروشو بزور خواستم تا پاهاشو ماساژ بدم . اول قبول نمیکردش ولی وقتی اسرار منو دید گذاشت تا پاهاشو زانوشو بمالم . منم با دستام اول لز رو دامنش مالیدمو ماساژ دادم بعد کم کم دستمو بردم زیر دامنشو ساق پاشو مالیدم تا این مالش تیدیل شد به نوازش و کم کم تا بالای زانوشو مالیدم . اون شب رو با مالش پاهای زهره سپری کردم
تا اینکه فردا عصر که امدم دیدم که خودشو آرایش کرده با لباسای قشنگ حاضر کرده دست و پام شل شد پیش خودم گفتم یعنی میخام مادر زنمو باگایم امشب که صدام کرد یهو مجید کجا خیره شدی منو ببر عروسی دختر دوستم شبم بیا دنبالم ساعت 11 .
من دماغ سوخته همین کار کردم شب که اوردمش خونه هر کار کردم نتونستم کنار بیام .
اخه یه زن 45 ساله با اون سینه و باسن جلوت باشه تو کاری نکنی
زهره رفت تو اتاقش که بخوابه منم دلمو زدم ب دریا گفتم هرچی باداباد
در اتاقشو یدفعه باز کردمو دیدم میخاد لباسشو عوض کنه که بهم گفت چرا در نزدیو اینجا چیکار داری .
من رفتم جلو دستمو گذاشتم زیر گوش و گردنش بهش نگاهی کردم که خودش تا تهشو خوند .
بهم گفت پاتو جلوتر بزاری جیغ میکشم برو گمشو بیرون که فهمیدم اصلا پا نمیده واسه همین یدفعه پریدمو بغلش کردم لبمو انداختم رو لبشو شروع کردم از زهره لب گرفتن . همینجور که میمکیدم لب بالاشو با یه دستم سینشو با دست دیگمم اونو قرکی میکردم . اونم شروع کرد به دستو پا زدن میخاست از چنگم فرار کنه که سریع انداختمش رو تختشو ائل دستاشو با جورابش بستم به تخت بعدم با چادرش که افتاذه بود کنار تخت پاهاشو بستم توری که لای پاش باز بود به شکل هفت
داشت داد میزد که کمدشو باز کردمو یکی از شورتای سکسیشو برداشتم کردم تو دهنش تا ساک بشه .
بهش گفتم ببین مامان زهره خیلی وقته تو کفتم واسه همین زمین بری اسمون بری امشب مال منی پس تو هم لذت ببر از با دامادت بودن .
لباسای خودمو کامل جز شورتم در آوردم و بعدش شروع کردم لباسای زهره رئ توری که ذست و پاش باز نشه تا جائی که میشد در آوردم . وای چه بدن سفیدی داشت چه سینه های درشتی . شروع کردم از موهای سرش به بوسیدن و پائین آمدن به گونش رسیدم و وقتی میخاستم لبشو ببوسم شورتشو از دهنش در آوردم و سریه لبمو انداختم رو لبشو مکیدم و زبونشو کشیدم تو دهنم سینهاشو از رو کرستش میمالوندم .
لبمو برداشتم از لبش دیدم هنوزم میخاد جیغ و داد کنه که باز شورتشو کردم تو دهنشو بع لیسیدنم ادامه دادم . سوتینشو در آوردمو شروع کردم با زبونم بازی کردن و لیسیدن نوک پستونش . وای چه حالی میداد بهم دیدم داره سرشو چپ و راست میکنه فهمیدم تونستم تحریکش کنم همینجور لیسیدنمو ادامه دائم امدم پائین تا به شورتش رسیدم . از رو شورتش یه لیس محکم کشیدم جای کوسش و بعد شورتشو زدم کنار و زبونمو مالیدم به لبهای کوس زهره جونم و مک میزدم ، لیس میزدم زبونمو میکردم توش .
ذیگه حرکت سرش بیشتر شد و منم شورتو از دهنش در آوردم دیگه اونم یه نفسی کشیدو شروع کرد به نالیدن و آه و اوه کردن
منم سرم لای پاشو کوس مادرزنمو میلیسدم و با دستامم جفت سینه هاشو میمالیدمو فشار میدادم .
وقتی نالش بلند شد نشستم روشو بهش گفتم کیرمو میخوری که بهم گفت تا این سن و سال اینکارو نکرده منم بهش گفتم نصف عمرت فنا شده حالا کیر دامادت اون دهنتو افتتاح میکنه و همین کارم کردم و بزور کیرمو کردم تو دهنش.
اول مقاومت میکرد و چون ناشی بود با دندوناش کیرمو اذیت میکرد ولی بعد چند دقیقه مزه کیرمو فهمید و با ولع میخوردش.
منم دستو پاشو باز کردم و همونجور که کیرمو میخورد یه انگشتمو کردم تو کوسش و یک انگشت دیگمم توی سوراخ عقبش
که نالش بیشتر شد
. از روش پا شدمو شروع کردم پاهائی که دیشب میمالیدمو به لیسیدنو مک زدن تا به کوسش رسیدم چوچولشو کردم تو دهنمو چند دقیقه ای خوردم که بی تاب شد ازم خواست بگایمش.
ولی من صبر کردم و میخوردم که با نالش گفت مجید بکنم دامادم بگا مادر همسرتو بکن اون کوسمو که خیلی وقته کیر ندیده
( پدر زنم بیمار بودشو اونا باهم رابطه سکس نداشتن )
منم بیشتر بیتابش میکردم با خوردن چوچولش
گفتم : زهره جون میزاری دامادت کیرشو بکن تو کوست که گفت بکن دیگه کشتی منو
منم سر کیرمو گذاشتم لب کوسشو آروم فشار دادم تا بره توش .آخه کوسش تنگ شده بو با اینکه سه شکم زائیده بود ولی حدود 15 سالی میشد که سکس نداشت به گفته خودش که بعدن گفتش .
کیرم تا تا کردم تو کوسشو سینهاش تو دهنم بود میخوردم .
جهت سکس رو عوض کردم حواستم به شکم بخوابه اونم خوابید و منم کردم کوسشو تا یدفعه یه جیغ کشید و بعدش شل شد چند ثانیه ای هیچی نگفت فهمیدم ارگاسم شده .
جهتشو عوض کردم و پاهاشو انداختم رو شونهام رو ذوپا نشستم و شروع کردم به تلمبه زدن
اب کوسشو حس میکردم و اونقد کردمش که بازم ارگاسم شد
بعدش منم محکم بغلش کردمو لبمو انداختم رو لبش و انقد کردم تا ابم امد و ریختم تو کوسش و بی حس و حال و عرق کرده افتادم روش.
وقتی بخودم امدم یک ربعی گذشته بودشو چشامو باز کردم دیدم اونم بغلم کرده بوسیدمشو همونجور لخت پتو کشیدم رومونو منم محکم بغلش کردمو خوابیدیم.
صبح بیدارم کرد و ازم خواست باهم بریم حموم
بهش گفتم نه ب دیشب که بزور کردمت نه بع الان که میگی بریم حموم .
بهم گفت خیلی دلش میخاسته که با یکی حال کنه ولی میترسیده و همم از من که دامادش بودم خجالت میکشیده
من باهش رفتم حموم و اونجاهم باهم یکمی شیطونی کردیمو بعدش امدیم بیرون.
تا وقتی که زنم برگشت منو زهره روزی سه چهار بار سکس داشتیم البته من نمیزاشتم ابم بیاد و ارگاسم بشم و اخر شب تو رختخواب ابمو میریختم تو کوسش .
وقتی هم که زنم امد بازم هر وقت که خونشون خالی میشد زنگ میزد به موبایلمو منم میرفتم پیششو بارها با هم سکس کردیم
راستش از زنم بیشتر دوسش داشتم زهره رو

نوشته: مجید

سلام خدمت دوستان .از این که خاطرمو میخونین ممنونم.اول بگم چون خاطرم واقعیته و جز حقیقت چیزی نیست زیاد طولانی نیست چون نه با زور مادرزنمو کردم نه چیزه دیگه.دانشگاه بودم که ازدواج کردم بعد اتمام دانشگاه رفتم خدمت .من اون موقع سرباز بودم البته چون متاهل بودم تو شهرم خدمت میکردم.یه روز تابستون که خانمم دانشگاه داشت (ترم تابستونه) من هم خدمت بودم تا ساعت دو داشتم با ماشینم میومدم خونه من ماشین دارم و با ماشین میرم محل خدمتم.موقع برگشت مادرزنم بهم زنگ زد گفت ساعت یک و نیم آندوسکوپی داره و اگه میتونم برم دنبالش که ببرمش خونه منم خسته و کوفته گفتم چشم.رفتم اندوسکوپی هنوز نوبتش نشده بود بعد یک ساعت که کارمون تموم شد دیدم از اتاق امد بیرون علائم بیهوشی داره گیجه زیره بازوشو گرفتم بردمش تا ماشین رو صندلی عقب دراز کشید دیدم گیجه چشمم به رونهاش افتاد کیرم شق شد اخه با 45 سال سن یک هیکلی داره که نگو منم واقعا دوسش داشتم ولی شهوتم زیاد شد.منم نمیدونستم کی بهوش میاد واسه اطمینان یه داروخانه وایسادم و یه بسته اگزازپام 20 خریدم با یه اب معدنی یه قرص دادم بهش با اب که بخوره اینقدر گیج بود و بیحال که اصلا سوال نکرد چیه.میترسیدم ببرم خونشون شاید خانمم از دانشگاه میومد خونه.واسه همین بردم خونه خودمون که میدونستم کسی نیست و خالیه.ماشینو بردم تو حیاط خونمون رفتم بالا اطمینان پیدا کردم کسی نیست.امدم ایین مادرزنمو چندتا صدا کردم دیدم جواب نمیده همون تو ماشین لبمو گذاشتم رو لبش دو تا لب گرفتم بعد دکمه مانتوشو باز کردم زیرش یه تاب نارنجی داشت زدم بالا سینه هاشو از تو سوتینش در اوردم یه دقیقه ای خوردم نمیخواستم زیاد طول بدم میترسیدم بهوش بیاد بعد شلوار و شورتشو که مشکی بود کشیدم پایین چه کسی بود کیرمو کشیدم بیرون یه تف زدم چپوندم داخل هم ترس هم شوت حسی خوبی بود.سه دقیقه ای تلمبه زدم تو کس نازش ولی چون تو ماشین بود سخت بود دیدم ابم داره میاد دیدم بیهوشه کسی نمیفهمه تااخرشو تو کسش خالی کردم بعد با کمر خالی شلوارشو کشیدم بالا پاره شدم بعد که کارم تموم شد تازه یادم افتاد کون تنگشو نگائیدم ولی دیر شده بود و میترسیدم دعا میکردم بازم بره اندوسکوپی تا بکنمش ولی نشد.

نوشته: ؟

سلام دوستان من سامان هستم و این خاطره بر میگرده به 2 سال پیش زمانی که تازه ازدواج کرده بودم با زنم سهیلا.
من و سهیلا 3 سال باهم دوست بودیم و مادرش با خبر بود ازین رابطه. مادر زنمو روزه اولی که دیدم واقعا به دلم (کیرم) بدجوری نشست. یه زن 40 ساله سینه های بزرگ و گرد با کون نسبتا تپل. پیش خودم گفتم بخاطر اونم که شده (مادر زنم، فریبا) باید با سهیلا ازدواج کنم. خلاصه اذیتتون نکنم. ما ازدواج کردیمو بعد از یک ماه از عروسی من همسرم به اتفاق دوستاش رفته بودن مسافرت کیش. منم یک روز خسته بودم و به محل کارم نرفتم... اینو بگم که دیگه بعد از مراسم عروسی که باهم راحت شدیم من افتادم تو کار فریبا جون (مادر زنم) بهش نگاه میکردم پیام میدادم جوری که تابلو نشم البته. اون روز که سرکار نرفتم دیدم مادر زنم زنگ گفت سامان جون ظهر ناهار بیا اینجا منم که حال نداشتم گفتم ممنون از بیرون یه چیز میگیرم خلاصه اصرار اصرار تا اینکه گفت من ناهار واست میام. منم از خدا خواسته گفتم بهترین فرصته واسه فتح فریبا جون. رفتم حموم خوشگل کردم. ظهر که شد زنگ زد گفت دمه درم در و باز کن. در و که باز کردم دیدم واااااااای چی میبینم که مانتوی تنگ سفد با یه شال مشکی پوشیده عینه دخترای 8-27 ساله شده. اومد نشست و منم کیرم شق شده بودو از زیره شلوارکم داشت تابلو میشد. دیدم غذارو گذاشت و خواست که بره گفتم فریبا جون وایس با هم بخوریم تنهایی حال نمیده که با هزار خواهش و تمنا قبول کرد و لباساشو درآورد.

یه تاپ زرشکی با یه سوتین مشکی که از زیرش معلوم بود. آقا من دیگه طاقت نداشتم از شق درد داشتم خفه میشدم اولش ترسیدم آبروریزی بشه بعدش گفتم اگه من لختش کنم و حشریش کنم دیگه به هیچکی هیچی نمیگه... آقا وقتی که دیدم فریبا جون پاشد بره سمت آشپزخونه وقت تلف نکردم سریع رفتم و از پشت بغلش کردم که یهو شوکه شد و گفت سامان جان پرم چیکار مینی نکن عزیزم زشته دید که من بیخیال نشدم و سینه هاشو محکم فشار دادم دادش درومد و شروع کرد به فحش دادن که بیشعور کثافت آشغال نکن من جای مادرتم که من دیگه کم آوردمو زدمش زمین گفتم فدات بشم من 4 ساله منتظره همین لحظه بودم خفه شو دیگه... خلاصه من افتاده بودم رو و اون هم زیر من دت وپا میزد... اگفته نماند صدای ظبتو قبلش بلند کردم تا کسی نشنوه آخه خونه ی ما دو طبقس و ما طبقه اولیم. خلاصه من به زور لب میگرفتم و اون داد میزد که نکن تورو خدا به کسی نمیگم بزار پاشم. شروع کردم به مالیدن سینه هاشو لب گرفتن که دیدم دیگه اون فشارهای سابقو نمیاره و کمی آروم شد و دستاشو باز کرد منم دیگه خیالم که راحت شد ولش کردم تا لباساشو درارم... اما همچنان دستم رو سینه هاش بود خلاصه تاپشو که دیگه جر خورده بود دراوردمو سوتینشو باز کردم شروع کردم به خوردن سینه هاش واااای چی بوووود... دو تا سینه به اندازه 80 که سفیییید و نوکه قهوه ای کم رنگ و گرد و سفت... دیگه بعد از 5 دقیقه خوردن دیدم داره خودشو به کیرم میماله و ناله میکنه که سامی جو نبخوووور بخوووور سینه هامو بدو پسرم.... کم کم دستشو برد داخل شرتم (شلوارکمو قبلش دراوردم) کیرمو گرفتم وقتی که اینکارم کرد بی اختیار یه آآآآآآآآآآآآآه بلند از ته دلم کشیدم که اونم به خودش لرزید فهمیدم که بله خانوم ارضاء شده... دیگه وقتش بود کامل لخت بشیم... آقا شلوارشو کشیدم پایین دیدم خانوم شرت نپوشیده پاشو یه کوسه سفیییییییییییییییییید تپل که الان خیسم شده بود امونش ندادم پریدم به جونش فقط میخوردم که دیدم داره قربون صدقم میره و اه و ناله میکنه که بخور کوسمه بخور دردت بجونم آقا ما یه 10 دقیقه ای کوس لیسی کردیم که یهو دیدم یه تکونی به خودش دادنو تمام دهنم پر شد از آب کوس فریبا جون... دیگه ولو شده بود جون نداشت میگفت تو این سالها کسی اینجوری بهم حال نداده بود سامی جون...بهم گفت نمزاری این عزیزه دلمو ببینم ؟ گفتم بفرما ببین... وقتی که کیرمو دید یهو جا خورد فکر نمیکرد کیرم انقده بزرگ باشه گفت وااای خوشبحال سهیلا پس بگو واسه چی انقده عاشقش شده... شروع کرد به خوردن کیرم با چه مهارتی مخورد بهش گفتم فرییبا 69 بشیم تا منم بهت حال بدم که دیدم همینکارو کرد روی همون زمین بودیم که کوسش تو دهنم بود... چه حرفه ای ساک میزد لامذهب... منم کوسشو که میخوردم از آبش به در کونش میزدم تا نرم بشه آخه میخواستم کونشم بکنم... انگشتمو که کردم توش دادش بلند شد که نکن من کون نمیدم بهم برخورد چیزی نگفتم بهش گفتم پاشو دیگه میخوام جرت بدم... روبه کمر خوابیدو افتادم روش همینکه سر کیرمو گذاشتم لبشخود به خود تا ته رفت داخل اااااخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد داغ بودو یکمی هم تنگ بود انگاری این آخرا زیاد به شوهرش کوس نمیده... اووویششش چه حالی میدادو اونم دیگه تو این دنیا نبود و فقط میگفت بککککنننن توروخدا مردم سامان بکن منو بکن دیگه... منم مثا فانتوم تلمبه میزدمو سینه هاشو میمالیدم که بهد از 15 دقیقه دوباره خانوم آبش اومد... (من قبلش اسپری زده بودم) بهش گفتم پاشو بشی رو کیرم جنده خانوم گفتتت چشم پسره گلم فدای اون کیرت شم... دراز کشیدم اومد بالای سرمو کوسشو گذاشت رو دهنم گفت بخور واسم همینکه شروع کردم به خوردم دیدم بازم خیس کرد کسشو (انگاری از قحطی برگشته بود) دیگه جون تو دست و پاش نبود نشست رو کیرم ااااه چقد باحال بود یه کوس سفید و تپل واای الن یادش افتادم راست کرده کیرم... فریبا شروع کرد به بالا و پایین کردن این سینه هاش چنان موجی میخورد که هر کسی رو دیوونه میکرد و فقط میگفت فدای اون کیرت چرا تا حالا کشفت نکردم سامی جون اه اه اه وتی که چه کیری... خوشبحاله سهیلا با این کیرش تو این حرفا بودیم که گفتم دار آبم میاد کفت باااید بخورمش سریع پاشد و به 3-2 دقیقه ساک زدن آبم چنان با سرعت پرت شد تو دهنش که خودمم تعجب کردم دیدم دوباره ارضاء شد اخه بخودش لرزید و گفت چه آب داغی... چند دقیقه ساک زد و یهو دراز شد روی زمین گفت دستت درد نکنه پسرم تا حالا کسی اینجور بهم حال نداده بود... 1 ساعت خوابیدیم با همون وضع بهد پا شد به خودش رسید و غذا خوردیم آخرشم که خواست بره بره یه لب جانانه گرفتیمو آروم دمه گوشم گفت دیگه مال خودمی تازه پیدات کردم.

نوشته: سامان

با سلام خدمت دوستان شهوتی لطفا ما رو با نظراتون نفاکید من پدرام 27 ساله 2 ساله که ازدواج کردم میخوام داستان سکس با مادر زنم رو براتون بگم اینم که پدر زنم تو تصادف فوت شده بعضی شبا که میرفتیم خونه مادر زنم همونجا می خوابیدیم و اکثرا پاهای مادرزنمو مالش میدادم تا خوابش ببره چون کمی ورم پا داره یکی از شبا که زنم هم کنارمون خوابیده بود بعد از اینکه مالشش دادم گفت پشتم هم بمال منم از رو لباس شروع کردم به مالیدن و بهم پشت کرده بود و زیر پتو بودیم بهش گفتم لباست مزاحمه گفت دستتو ببر زیر منم بردم پوستش اینقدر صاف بود که بعد ده ثانیه کاملا راست کرده بودم کفت دیگه بسه منم همونجوری بغلش کردم و کیرمو تو پاهام بردم و بهش چسبیدم که مثلا بخوابم! آقا از بس به شدت راست بود که دراومد و به کونش چسبید وای چه لذتی داشت اونم دیگه فهمیده بود منم کم کم دیگه داشتم کیرمو رو کونش می کشیدم دیگه طاقت نیاوردم و کیرمو درآوردم و رو کمرش لختش کشیدم که بدونه درش آوردم خیلی می ترسیدم ولی دلو زدم به دریا و شلوار راحتیشو کشیدم پایین قشنگ معلوم بود داشت حال میکرد چون دو سال بود سکس نداشت منم کیرمو با آب دهن خیس کردم و فشار میدادم که بره تو وای وقتی رفت تو داشتم ارضا میشدم تنگ نرم نرمترین کس دنیا و خیلی داغ فقط ده بار تونستم عقب جلو کنم بیرون کشیدم و آبمو ریختم تو شلوار خوابم که جایی کثیف نشه واقعا سکس بی نظیری بود فردا صبح اصلا روم نمیشد تو چشاش نگا کنم ولی چند بار دیگه با هم سکس داشتیم و الانم داریم.

نوشته:‌ پدرام

من 29 سالمه واین ماجرا رو که میخوام تعریف کنم عین واقعیت هست و در واقع یکی از پیش امدهای بسیار مهم در زندگی من هست . باید بگم که حدود 6 ماه میشد که با دختری ازدواج کرده بودم که بسیار دختر خوب و نجیبی هم هست و پدرش که اعتیاد هم داره وراننده بیابون هم هست و یک خواهر هم داره به نام مریم که 9 سالشه و 2 برادر هم داره که هردوشون در بندر عباس کار میکنندو مادر زنم پروانه جون که 48 سالشه که اصلا بهش نمیاد هیکل توپر و میانه اندامی داره قدش متوسط با پوشش چادر و اصلا در بیرون از خونه بسیار سنگین راه میره . باید بگم پروانه جون حتی جلوی من که دامادش هستم خودش رو میپوشوند و یک نخ موهاش رو نمیذاشت ببینم و همین مسئله باعث شده بود رومون توروی هم زیاد باز نباشه اما همیشه متوجه میشدم بانگاهاش منو بد جور دنبال میکنه یا به قولی میخوره و حتی چندین بار که چشمم به چشماش می افتا د احساس میکردم چشمکی میفرسته ویک بار هم تانگاهش کردم لباش رو غنچه کرد ولی من هر بار خودم رو میزدم به اون راه وبا خودم میگفتم که حتما اشتباه میکنم و منظوری هم نداره تا اینکه یک روز که زنم رو رسونده بودم یکی از شهرستانهای نزدیک برای دانشگاه رفتن و پدر زنم رفته بود یک سفر کاری همراه دختر کوچکترش با ماشین تریلی خودش و هردو برادر زنم هم که گفتم بندر عباس کار میکردند . تلفن مغازه من زنگ خورد گوشی رو برداشتم دئیدم مادر زن خوش کسم پروانه هست و بعد از احوالپرسی گفت که تو امشب تاچند شب دیگه که زنت از شهرستان(دانشگاه ازاد) بر گرده تنهایی و منم که وضعیتم شبیه خودت هست و تنهام پس امشب شام درست میکنم بیا خونه پیش من . و منم که ناچار بودم قبول کنم کلی ناراحت شدم وحالم گرفته شد چون همونطور که گفتم پیش من که دامادش هم بودم رو میگرفت و چادرش رو از سرش نمی انداخت و بنابر این من معذب بودم که برم وشب اونجا بخوام بمونم. ولی چاره ای نبود چون دستور مادر زن عزیزم بود .بعد از تعطیل کردن مغازه راه افتادم وقتی در زدم با کمال تعجب دیدم این بار مادر زنم با لباس معمولی خونه و بدون پوشاندن موهاش و چادر به سر کردن در رو بروی من باز کرد داخل که شدم وروی مبل که نشستم چشمم به یک شبکه ماهواره ای افتاد که فیلم های سکس نشون میداد باور کنید اصلا یک لحظه فکر کردم اشتباه امدم نمیتونستم باور کنم مادر زنم داشته تنهایی فیلم سوپر نگاه میکرده خلاصه شام که خوردیم من شبکه ماهواره رو عوض نکردم ودیدم پروانه جون امد نشست نزدیک من و مشغول تماشا کردن شد از طرفی خجالت میکشیدم و هر بار نگاهم به صورت مادر زنم می افتاد یک چشمک ویا یک لب غنچه ای میفرستاد و از طرفی هم حسابی شق درد گرفته بودم و حسابی شوکه بودم. واقعا نمیدونستم چکار کنم دیگه مطمئن بودم که پروانه جون حسابی کسش میخاره و دنبال فرصت بوده که با من سکس داشته باشه. اصلا دلم نمی خواست مادر زن خودم رو بگام ولی اون مثل این بود که خیلی وقت بوده توی نخ من هست .بهترین راه این دیدم که خستگیمو بهانه کنم برم بخوابم . وقتی بهش گفتم باید برم بخوابم گفت باشه رختخوابت رو توی اون اطاق انداختم برو منم الان میام . داخل اتاق که رفتم دیدم رختخواب دو نفره پهن کرده با خودم گفتم هر چه بادا باد. کیرم حسابی بلند شده بود چراغ رو خاموش کردم رفتم داخل رختخواب ولی چند دقیقه بعدش چراغ دوباره روشن شد پروانه عزیزم رو دیدم کگه داخل اتاق شد با ارایش غلیظ که واقعا زیباش کرده بود زلف موهاش رو هم باز کرده بود و موهای بلندش پریشون وار ریخته بود روی شونه هاش وغیر از سوتین مشکی وشرت زرد رنگ هیچی به تنش نبود و تمام لباسهاش رو کنده بود.روِژ لب سرخی که به لباش زده بود مثل این بود که لباش خونی شده باشه عطر خوش بویی بخودش زده بود که به سرعت فضای اتاق رو پر کرد طوری ارایش کرده بود که شده بود مثل یک دختر 14 ساله و با وجودی که تا حالا چهار تا زایمان کرده بود و همه هم بصورت طبیعی ولی بدنش اصلا نشون نمیداد بازم با وجودی که چهارتا بچه اش رو خودش شیرداده بود اما حسابی سینه هاش ور قلمبیده بود انگار دست هیچ مردی بهش نخورده بود در یک لحظه توی ذهنم گذشت چه تیکه ای بوده و این مدت همه اش خودش رو از دید من میپوشونده وای کاش به جای دخترش این زنم بود . بی اختیار دستام رو باز کردم پروانه جونم خودش رو انداخت توی اغوشمو روی سینه من قرار گرفت و وحشیانه شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه رو که بشدت فشار میدادیم توی بقل هم کیرم که داشت منفجر میشد لای پاهاش قرار گرفت و همینطور غلطی زدیم و من بر گشتم روی پروانه برای چند لحظه ای لبهامون از هم جداشدن دوباره که لبم رو گذاشتم روی لبش زبونش رو تا ته کرد داخل دهنم وای که واقعا احساس میکردم یک حوری بهشتی توی اغوشمه ودارم با هاش سکس میکنم زبونش رو میخوردم ودندون میگرفتم وبعدا زبون خودم رو داخل دهنش کردم اونم فقط میخواست زبونم رو از جاش بکنه یکی از دستامو گذاشته بودم روی سینه اش و می مالیدمش اونم حشری تر میشد لبام رو جدا کردم تمام صورت و گردن و بلعد هم هر دو سینه هاش رو حسابی خوردم مادرزنم پروانه خشکله اه ناله میکرد چند بازی هم همیمطور که زیر دست و پای من بود بلند شد ازم لب جانانه گرفت و گردنم و بازو هام رو دندون میگرفت وای وای وای وای وای وای که این مادر زنم چه تیکه ای هست و من نمیدونستم وقتی جیغ میزد و اه ناله میکرد شهوتم ده برابر میشد.کم کم هم من وهم مادرزنم پروانه خشکله طاقتمون داشت تمام میشد همینطور که روی پروانه خوابیده بودم بلند شدم نشستم پایین پاهاش واقعا که چه رانهای سفید و خوش فرمی داشت شروع کردم رونهاش رو زبون زدن و لیسیدن و چند تا دندون خوشمزه هم به رونهاش گرفتم و حسابی بوسیدمشون بعد پاهاش رو از هم باز کردم کیرم رو گذاشتم در کوسش ونگه داشتم مادر زنم پروانه جون همینطوری داشت قربون صدقه من میرفت و منم قربون صدفه کو سش و خودش میرفتم که یکدفعه همینطور که کیرم اول کو سش بود امدم روی سینه اش هردو دستم رو کردم زیر کتفهاش و با گرفتن یک لب داغ از مادر زن باسرعت فشار دادم داخل کوسش یکدفه جیغی کشید و خودش رو بالاکشید با دو تا دستام که گذاشته بودم زیر کتفش نذاشتم خودش رو بالا بکشه و اولش اروم اروم و بعد هم تند تند شروع به تلمبه زدن کردم و همینطوری لبای همدیگه رو هم میخوردیم کم کم همیطور که پروانه خانم مادر زن خشکلم رو میکردم احساس کردم زیر دست و پاهام بیحال شد فهمیدم ارضا شده منم یه کم سر عت تلمبه زدنم رو بیشترکردم و یک آهی بلند از عمق تمام وجودم کشیدم و تمام آبم رو خالی کردم داخل کوس مادر زن وهمونجا افتادم روی سینه هاش یواش یواش به ارامی همدیگه رو ماچ و بوس میکردیم و بهترین نوازش رو انجام دادیم. هیچ وقت فکرش نمیکردم مادر زن خودم رو بگام اونم مادر زنی که همیشه جلوی من جا نماز آب میکشید و خودش رو میپوشوند و اصلا فکرش نمیکردم همچین تیکه ای باشه .نیم ساعتی که گذشت دوباره هوس کردم بازم بکنمش این دفعه نوبت کونش بود ازش خواستم که بر گرده پروانه عزیزم هم برگشت خوابیدم روی کمرش کیرم رو گذاشتم روی کونش وای چه کونی سفید مرمری مثل ژله نرم بودکمرش وپشت گردنش رو حسابی لیسیدم و خوردم خود مادر زنم یک قوطی وازلین بهم داد منم مشتم به کیرم حساب چربش کردم با دست لای کونش رو باز کردم کیرم رو گذاشتم در سوراخ کونش فشار دادم داخل بازم جیغ زد ولی چند بار تو وبیرون که کردم اروم گرفت منم شروع کردم محکم تلمبه زدن یکدفعه ابم بافشار ریخت داخل کونش اهی بلند کشیدم و همونجا روی کونش خوابیدم بعد هم تا صبح توی بغلم در حالی که من چسبیده بودم به کمرش خوابیدیم حدود ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم دست و صورتمون رو شستیم صبحانه مفصلی خوردیم با هم رفتیم حمام داخل خمام کلی عشق بازی کردیم ازش پرسیدم چرا از من رو میگرفتی ولی دیروز تا تنها شدیم خودت اومدی با هام سکس کردی . گفت از روز اول که اومدی خواستگاری دخترم خودم حسابی عاشقت شدم دلم میخواست مال خودم بودی و تصمیم گرفتم هر طوریه باهات رابطه سکسی داشته باشم وبرای این که کسی بویی نبره جلوی بقیه خودم رو از تو میپوشوندم همونجا متوجه شدم پدرزنم به خاطر شغلش که راننده بیابون هست و همچنین گرفتار اعتیاده به پروانه جون رسیدگی نمی کنه. توی حمام هم یکبار دیگه کردمش و پروانه جون مادر زن حشری من حسابی هم برام ساک زد از همون موقع بع بعد من ومادر زنم رابطه سکسیمون رو حفظ کردیم و هر روز که میگذره با ذوق و شوق بیشتری سکس میکنیم. این بود ماجرای واقعی سکس داغ من با مادرزن خشکل خوش هیکلم پروانه جون که با دنیا عوضش نمیکنم واحساس میکنم اون زن منه.

نوشته: فرزاد

سلام اسم من محمدو34سالمه خاطره خودم ومادرزن عزیزم روبراتون مینویسم
این اولین خاطره منه که مینویسم واگه نتونستم درست بنویسم عذرخواهی میکنم
سال83بودکه ازدواج کردم وزندگیمون روبه روال عادی سپری میکردم تا اینکه خانمم باردارشد و بدلیل بچه ننه بودن خانمم همیشه مادرزنم خونه ما بود و تمامی کارهای خونه رو انجام میداد و....
(پدرخانمم سال84فوت کرد و مادرخانمم تنهازندگی میکرد)
تواین مدتی که مادرزنم خونه مادررفت وآمد بود من همیشه سعی میکردم که کمتربیام خونه و یا دیرتر بیام تا کمترمزاحم خلوتشون بشم تااینکه خانمم شاکی ش دو گفت اگه ناراحتی بگم مامانم نیاد خونه و کارگر بگیریم
منم بهش توضیح دادم که مامانت وقتی من میام خونه مجبور میشه خودشوجمع وجورکنه و معذب هست و...همسرم بهم گفت که راحت باش وبه مامان هم میگم که باهات راحت ترباشه
از فردای اون روزدیدم مادرزنم خیلی راحت ترلباس میپوشه و راه میره وبامن شوخی میکنه و منم دیگه سر شوخی رو باز کرده بودم که بنده خدا فکر نکنه من دارم خودمو براش میگیرم تا اینکه یه روز داشتم تو حیاط ماشینمو میشستم که مادرزنم به شوخی یه مقدار آب روی من پاشید و رفت پشت گلهامخفی شد منم یه نگاه به همسرم کردم و اونم با سر بهم اعلام کرد که تلافیشو سرش دربیارم منم شیلنگ آب روبرداشتم وتاجایی که امکانش بود خیسش کردم وقتی میخاست شیلنگ اب رو از من بگیره چندبار اومد تو بغلم و بدنشو حس کردم ومتوجه شدم خیلی خودشوبه من فشارمیده وحرکاتش غیرطبیعی شده خلاصه رفتیم خونه وجریان تموم شدفردای اون روز قرارشدکه من ومادرخانمم بریم خونه اونها وبعدازانجام دادن کارهای خونه خودشون برگردونمش خونه منم بامادرخانمم راه افتادم سمت خونشون وتوی راه بابت آب پاشی دیروزازش وعذرت خواهی کردم وگفتم مربم بهم گفت وگرنه جسارت نمیکردم و...که یکباره مادرخانمم بهم گفت که اتفاقا من خیلی وقته میخام باهات شوخی کنم وباهات راحت باشم ولی روم نمیشدمنم متقابلا بهش گفتم شماهم برای من محترمی که باهاتون شوخی نمیکنم وگرنه قلبن دوست دارم وبالاخره رسیدیم خونه وقتی واردخونه شدیم مادرزنم لباساشودرآورد وبالباس خونه خیلی راحت جلو من داشت کارهاش روانجام میدادتااینکه برادرخانمم باهمسرش که طبقه بالای اوناساکن بودند اومدن پایین ومادرخانمم سریع رفت تواطاق ولباس پوشیده تری پوشید وبرگشت توهال وبعدازمدتی که تمام سفارش های مادرخانمم درموردنگه داشتن خونه ومواظبت ونظافت خونه تموم شدورفتن بعدازرفتنشون ماهم بعدازمدتی به سمت خونه ماراه افتادیم وتوی راه بازمادرخانمم شروع کردکه آره من بخاطربچه هاهست که باهات شوخی نمیکنم چون من دوتابچه بزرگ دارم وخجالت میکشم ازاونها وگرنه خیلی باهات راحت تربودم من اهل شوخیم وخیلی ازرفتارت خوشم اومده و...
رسیدیم خونه ما ومن رفتم سرکارشب که اومدم خونه دیدم مادرخانمم یه آرایش ولباس نازی پوشیده وداره توخونه راه میره منم به شوخی گفتم ببین مامان جون چندوقته که بامریم هم خونه شدی خیلی روت اثرگذاشته وداره رفتارت روعوض میکنه مواظب باش گول رفیق ناباب رونخوری شب موقع خواب همسرم بهم گفت که من ازمامان تقاضا کردم که اینجوری راه بره بخاطراینکه هم روحیه خودش عوض میشه وازطرفی دیگه مجبورنیستی که شب هادیربای خونه وفکرمعضب بودن مامان منوبکنی.من هم تشکرکردم وعذرخواهی
القصه یک هفته گذشت ومادرخانمم هرروز ازروز دیگه سکسی ترراه میرفت ولباس پوشیدن ورفتارش خیلی عوض شده بود ومنم خوشحال ازاینکه دیگه توخونه ماراحته وخونه ماروخونه خودش میدونه تاروزموعودفرارسید
ظهرخانمم بهم زنگ زدوگفت که بیام دنبالش که وقت آرایشگاه داره وبخاطربارداریش مجوربودم که ببرمش وبرگردونمش موقع رفتن به آرایشگاه مادرخانمم بهم گفت که مریم روبذارم آرایشگاه وبیام دنبالش وبااون برم خریدوبعدکه کارمریم تموم شدبریم دنبالش منم به خانمم موضوع روگفتم که اونهم بهم گفت راست میگه من حدود5تا6ساعت توآرایشگاه کاردارم ومن برم کمک مامان وآقامحمدکه من باشم مثل یه بچه خوب رفتم خونه تامادرخانمم روببرم خرید وقتی واردخونه شدم دیدم مادرخانمم روی کاناپه درازکشیده وداره منونگاه میکنه بهش گفتم من درخدمتم وآماده که هرکجاکه لازمه ببرمش اونم بهم گفت محمدجان بیاکنارم کارت دارم منم رفتم وکمی خم شدم ومثل پیش خدمتها بهش گفتم امری باشه سرورم من درخدمتم باگفتن این حرف مادرزنم منوبوسیدوبهم گفت محمدخیلی دوست دارم خیلی مردی خیلی آقایی و...باتعجب بهش گفتم که اینهمه تعریف رودروصف من کردی؟جواب ندادوفقط منوکشیدتوبغلش ومیبوسیدم احساس کردم که حالتش غیرطبیعی هست وفهمیدم که داره بامن حال میکنه به خودم نیاوردم وسرش وبوسیدم وبهش گفتم بریم خریدتاجنس خوبارونبردن مادرخانمم همینطورکه منوتوبغلش گرفته بودگفت جنس خوبه تازه گیرم اومده وولکنت نیستم بازهم به روی خودم نیاوردم وگفتم که منصرف میشه وبی حرکت مونده بودم که دیدم داره لبامومیخوره وبهم گفت مریم بهم گفته ازلب گرفتن خوشت میاد اون لحظه ازخانمم خیلی بدم گرفت چون مسایل شخصمون روبه مامانش گفته وهنوزتوهمون حالت بودم که دوباره بهم گفت محمدجان بذارکیرتوبخورم میدونم دوست داری مریم بهم گفته منم باناراحتی بهش گفتم که دیگه چی بهت گفته اونم باپررویی تموم بهم گفت گفته که وقتی میکنیش تادوروزنمتونه راه بره کیرکلفتت روبکن توکسم
اصلا نمیتونستم عکس العملی نشون بدم وفقط داشتم نگاه میکردم وبه مادرخانمم وخانمم فکرمیکردم که چه حرفهایی باهم میزدن توهمین افکاربودم که احساس کردم کیرم خیس شدبه خودم اومدم ودیدم داره برام ساک میزنه ومیگه عجب کیری داری هم کلفته وهم سفیدجون میخام حق منم هست همش برای دخترم نیست
دیگه حشری شده بودم ونمیتونستم جلوخودم روبگیرم بادستام سرشوفشاردادم تاکیرم کامل بره تودهنش بعدازدوسه دفعه پاشدوگفت لباسهامودربیارمیدونم که این کاررودوست داری بازهم حس تنفرم نسبت به خانمم بیشترشدووقتی لباسهاشودرآوردم دیدم یه لباس زیز ست قرمز پوشیده ازهمون مدلی که من دوست دارم(ماهواره ای)دیگه فهمیدم که تموم جزییات سکس منومیدونه ودیگه بهش فرصت ندام بردمش سمت تخت خواب وپرتش کردم روی تخت پاهاشوبازکردم وکسش رومیخوردم که داشت ازداغی میسوخت اونم فقط اه وناله میکردبهدازچنددقیقه کس لیسی رفتم روش وتوچشاش نگاه کردم دیدم داره باچشاش منومیخوره منم پرروشدو وگفتم آماده ای تاکیرم روبفرستم جایی که دخترت اومده بیرون جواب دادازروزی که اومدی خواستگاری دوست داشتم که کیرتوبفرستی توکسم وشروع کردبه قربون وصدقه رفتن وتمام جزییات که منو دوست داشته ودخترشو همیشه میکشیده کناروازسکسهامون ازش سوال میکرده....
دیگه هیچ چیزبرام مهم نبود ازیه طرف حشرم اومده بودبالا وچندوقت بودسکس نکرده بودم وازطرفی میدونستم که مادرخانمم خیلی توکفه وازطرفی ازخانمم بدم گرفته بودکه چراتمام مسایل خصوصی زندگی روتعریف کرده همون اول بهش گفته بودم که اصلا دوست ندارم ازهیچ مسیله ای برای دیگران صحبت کنه وبامروراین کارهاحشرم به اوج خودرسیده بودوفقط دوست داشتم تخلیه بشم دیگه مادرخانمم داشت زیرمن له میشد که درازکشیدم وآوردمش روی خودم ازکنارشرت قشنگش کیرم روفرستادم توکس نازش باورکن وقتی داشت میرفت داخل اینقدرتنگ بود که تعجب کردم ولی فقط دوست داشتم تموم کیرم بره توکسش وبه اوج لذت برسم بعدازچندباربالاوپایین کردن کسش لیزشدوبه خوبی داشت روی کیرم بالا وپایین میشدوتندتندداشت منوفحش میداد.کوس کش چندساله منوتوحسرت کیرت گذاشتی.مادرجنده دلم ترکیدازبس حسرت کیرتوکشیدم و...باشنیدن حرفهاش تاجایی که قدرت داشتم فشارش میدادم به سمت کیرم وقربون وصدقه کس تنگش میشدم حالتموعوض کردم وروبروی خودم خوابوندمش وشرتش روکشیدم پایین وکیرم روفرستادم داخل کسش فقط ناله میکردومیگفت مریم نوش جونت عجب کیری میره توکست خیلی حشری شده بودم وگازش میگرفتم تااون موقع همچین سکسی روتجربه نکرده بودم ولی فقط به خودم میگفتم که بایدجوری بکنمش که تاآخرعمرش یادش نره
دوباره درازش کردم وپاهاشوبازکردم ورفت لای پاش اینبارتموم کیرم روفرستادم داخل وتاته فشاردادم که دیدم داره گریه میکنه بهش گفتم دردداشت گفت نه توکارتوبکن ازخوشحالی دارم گریه میکنم باورکنیدذیگه هیچی نفهمیدم وطوری داشتم میکردمش که اصلا تااون موقع خودم به اون اوج شهوت نرسیده بودم وصدای دوتاییمون فضای خونه روپرکرده بود اون گریه میکردوقربون صدقه من میشدمنم مثل یه سگ وحشی داشتم جرش میدام 10الی15دقیقه گذشت ودیدم که داره کمرخودشوازروی تخت بالامیاره وبهم میگه فشاربده ونگه دارمنم اطاعت امرکردم کیرم روتاآخرفشاردادم ونگه داشتم توکسش بااین کاربدنش لرزیدوفقط بهم گفت مادرجنده ممنون وافتادروی تخت منم سریع کیرم رودرآوردم وبادست خودموارضاکردم وریختم روشکمش
بعد از اون روز چند صد بار دیگه باهاش سکس داشتم حتی موقعی که بنابه دلایلی ازخانمم جداشده بودم
اگه فرصت شدبقیه داستان روبراتون مینویسم.این اولین داستان منه واگه بدنوشتم عذرخواهی میکنم. ممنون

نوشته: محمد

سلام من اسمم رضاست خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به چندسال پیش یه روزبعدازعروسی برادرزنم،زنم اون روزبه من گفته بودبرم یه مشتی وسایل که مونده بود خونه ی مادرش وردارم بیارم منم که میخواستم شب حسابی بکنمش گفتم چشم ورفتم، راستی بگم که مادرزنم خیلی خوشگل بودوچشم همه ی آدم های محل دنبالش بود خلاصه رفتم ورسیدم به خونه ی مادرزنم،هرچی درزدم دیدم کسی دروبازنکردبه ناچارازدیوار بالارفتم ودیدم یه صداهایی ازتوطویله میادازدیوارپایین پریدم ورفتم پیش طویله وای باورم نمیشد مادرزنم کیر خروگرفته بودوهی میمالوندبه کسش ومیگفت آه آخ وای معلوم بودخره هم داره کلی حال میکنه منم بدون رودروایسی یه اهمی کردم رفتم تو مادرزنم تامنودید حول شد تکون خورد وچارپایه اززیرپاش دررفت وکیرخرتاته رفت توکسش بعدیه جیغی کشیدوگفت وای دردم میاد
اون که ازخجالت سرخ شده بود داشت گریه میکرد توهمین موقع خریه دادی کشیدو همه ی آبشوخالی کرتوکس مادرزنم منم رفتم تاکیرخر رو ازتوکسش دربیارم کیرخروگرفتم وبه مادرزنم گفتم زوربزن اونم هی میگفت دردم میاد منم سرش دادزدم گفتم زودباش خلاصه کیرخرو ازتوکسش درآوردمو بردمش لب حوض یه آبی زدم صورتش تاحالش بهترشد بعدبردمش داخل اتاق خوابوندمش یه خورده آب بهش دادم بعدباهاش حرف زدم گفتم اگه آق میرزابفهمه طلاقت مید (آق میرزاپدرزنمه) اونم هی التماس میکردومیگفت نگو منم گفتم بگه آق میرزاسیرت نمیکنه اونم گفت ازوقتی که اون بادفسقش عمل کرده دیگه نزدیک من نمیاد،منم گفتم چراخودتوباخیار باموز یاکیرپلاستیکی سیر نمیکنی اونم گفت اولا این کارومیکردم منتها سردبودومزه نداشت وحال نمیداد تااینکه یه روزرفتم داخل طویله دیدم خره کیرش بلند شده منم حشری شدم وازاونوقت تاحالا باخره حال میکنم .منم دیدم لباسش خاکیه وحال مادرزنم بده بلندش کردم بردمش داخل اتاقش تالباسشو عوض کنم لختش کردم روتخت خوابوندمش ورفتم سرکمدوشرت وکرسه ولباساشو اوردم خلاصه منم که مادرزنمولخت میدیدم حشری شدم وافتادم روش اولش گفت ول کن ولی یه خورده که ازش لب گرفتم وسینه هاشومالوندم شروع کرد به اه واوه کردن وهی میگفت همش مال خودته پارم کن منم کیرم اوردم پیش صورتش وگفتم ساک بزن اونم شروع کرد به ساک زدن یه دودقیقه ای واسم ساک زد بعدکیرم درآوردم ازتودهنش کردم توکسش وشروع کردم به تلمبه زدن به یه سه چهاردقیقه کیرم کشیدم بیرون گذاشتم توکونش وشروع به تلنبه زدن کردم بعددودقیقه دیدم آبم میخوادبیاکیرم کشیدم بیرون وآبمو بافشارریختم روسینه هاوصورتش وولوشدیم روی همدیگه بعد10دقیقه باهم دیگه رفتیم حموم تاخودمون بشوریم توحموم بودیم که دوباره کیرمن راست شد ازپشت مادرزنم گرفتم وکردم توکونش یه جیغی زد بعد که حشری شد برام ساک زد وبعدکه دوباره آبم هردومون اومد خودمون شستیم واومدیم بیرون بعدکه میخواستم برمو ووسایلارو ببرم یه بوس آبدار ازش گرفتم رفتم. نظریادتون نره\

نوشته: رضا

یادش بخیر تازه به زور پدر و مادر با سیما ازدواج کرده بودم اون هنوز دبیرستانی بود و من هم تازه دانشگاهم رو توموم کرده بودم پدر زن تو شرکت هسته ای کار می کرد و از اول استخدامش یعنی 25 سال پیش همش تو این شهر و تو اون شهر بود و معمولا ماهی یک بار همدیگه رو میدین و زمانی هم که من با سیما ازدواج کردم یعنی همون دوران نامزدی و عقد اونا تو اصفهان بودن و کار پدر زن ما تو کرمان خلاصه من هم ماهی یکی دو بار از تهران برای دیدن اونا میرفتم اصفهان یه روز صبح که تازه رسیده بودم اصفهان رفتم خونه خانم ما هم که در حال تحصیل دبیرستان بودن طبق معمول سر کلاس تشریف داشتن و دادش جونش هم که 5 سال از اون کوچیک تر بود رفته بود مدرسه مادر زن جان خونه بود کلی ازم پذیرایی کرد که خوش امدی چرا بی خبر و از این جور حرفا هرچی زن ما به مادرش نرفته و لاغر خشکه است عوضش مامان جونش تپل و سفیده خانواده اونا زیاد اهل رعایت نبود و حمرم و نامحرم براشون عادی بود مادر زن هم جلوی ما لباس معمولی تن میکرد ما هم ای یه کوچولو دید می زدیم .
ماجرای ما از اونجا شروع شد که من رفتم حموم و مادر زن گفت من میام پشت و لیف می زنم منم که تو حال خودم بودم گفتم باشه آقا ما رفتیم حموم و مادر زن هم بعدش امدم با یه شلوارک و یه تاپ پشت ا رو شست و رفت البته ناگفته نمونه که من بد جوری سیخ کرده بودم و این برا مادر زنم هم معلوم بود اما اون هم به روی خودش نیاورد رفت بیرون خلاصه شب شد و ما پیش زن که نه بچمون خوابیدیم خاستیم بریم رو کار پروژه که خلاصه خانم جان نذاشتو صبح که از خواب بلند شدم دیدم خونه خلوته و صدایی نمی یاد داشتم می رفتم صورتمو بشورم که یهو یه چیزی دیدم که کاش نمی دیدم مادر زن جان با یه شورت توری سفید و یه روب دوشام سفید طاق واز خوابیده و در اتاق رو هم نبسته دیگه داشتم از شق درد میمردم دیشب که اونجوری اما حالا ماه پریون کس و باز کرده که بفرما تو خلاصه من رفتم صورتمو شستمو مادرزن با صدای من بلند شد از صدایی که از اتق میومد حدس زدم دار لباسا رو عوض میکنهمن هم تو سالن برا خودم نشسته بودم که دیدم پری جون مادر زن مهربون اومد تو سالن تیپش کلی عوض شده بود یکم حال و احوال کردیم و پرسید دیشب خوب خوابیدی گفتم نه حال نداشتم بعد پرسیدم از بابا چه خبر گفت فعلا که یک ماه مرخصی بهش ندادن سخت مشغول خلاصه بعد اون بلند شد که بره صبحونه رو آماده کنه که یدفعه با دیدین باسن نازش یاد صحنه صبح افتادمو دوباره سیخ کردم سر صبحونه یکم دقیق تر شدم دیدم بابا چاک سینه باز و از سوتین هم خبری نیست تازه داشتن میفهمیدم که چه هلویی دارم و ازش غافلم مادرزنم که امد چایی برام بزاره همین طور داشتم به چاک سینهو اون هلوهایی که دارن میزنن بیرون نگاه میکردم بعد رفت طرف یخچال که مربا بیاره تازه دامن و دیده بودم که چه ساقای سفید و تپولی داره که انگار دارن با آدم حرف میزنن بالاتر یه گردی بود که انگار داشت دامنشو جر میداد اینقد تنگ بود خلاصه من که تازه چشمو باز کرده بودم داشتم از حشر میمردم خلاصه صبحونه رو خوردیم و رفتیم تو حال نشستیم مادر زنم از کمر دردش برام تعریف کرد که خیلی اذیتش میکنه و رفته دکتر یه پماد داده و اونم یه بار میزنه یه بار نمیزنه من که تو فکرای خودم بودم و تو یاد صحنه صبح یدفعه گفتن خوب بیارین من ببینم چی هست اونم رفت اورد و من هم الکی گفتم این خیلی خوبه من هم مرتب استفاده کرده و پام خوب شده البته مالیدنش اصول داره که دکتر برای من گفته شما حتما از روی اصول مصرف نکردین می خواید من براتون بمالم ببینید چطوریه؟
اون هم گفت نمیدونم باشه بیا تو امحان کن من هم گفتم پس برید تو اتاقتون بخوابید که بعدش هم خوب استراحت کنید
خاصه آقا ما به اتفاق رفتیم تو اتق من هم از این که داشتم حداقل اونو دستمالی می کردم کلی تو کیف بودم .
تو اتق که رفتیم مادرزن جان رفت همین طوره به شکم وابید رو تخت من هم گفتم خوب لباستون را بالا بزنید تا کثیف و چرب نشه اون هم تا گفتم گفت اگه چرب میشه می خوای در آرم من هم از خدا خواسته گفتم آره روغن دیگه خلاصه آقا ما دکمه دامنو باز کردیم که بکشیم پایین دیدفعه دیدم به به جیگر شورت هم نپوشیده من که دیگه از خود بی خود شده بودم شروع کردم به مالیدن رونا و کون مادرزنم اونم انگار که اصلا برای همین اینجا خوابیده بود هی خودشو این طرف اون طرف میکرد خوب بیچاره تغصیر هم نداشت یک ماه بود از کیر خبری نبود دیگه آقا ما کلی مالش رو انجام دادیم بعد گفت میخوای کمرم رو هم بمال اون هم درد میکنه ما هم هز خدا خواسته نشستیم رو کونش و شروع کردیم لباسو بالا دادن و کمر و مالیدن بعد گفت مواظب باش لباس خودت کثیف نشه می خوای اونا رو هم درآر من تو یه چشم به هم زدن لخت مادر زاد رو کون مادرزنم نشسته بودم و به قولی داشتم هم لاس میزدم و هم کمرو می مالیدم اومدم بالاتر و تاپشو از تنش درآوردم امد که بلند بشه لابسش از زیرش دربیاد یه آن سفیدی و درشتی سینش قدرتمو دوبرابر کرد و احساس کردم که دیگه کیرم مبارک از لای کون هم رد شده و داده بالا پایین میره کم کم دستم رو از زیر شونش رد کردمو شروع کردم به مالیدن اون سینه های مامانیش عجب سفت و درشت بود خلاصه یه 15 دقیقه ای همین طوری گذشت و داشتین بودن اینکه هم دیگه رو ببینیم با هم لاس می زدیم بعد برشگردوندم و بی مقدمه خوابیدن رو اونم شروع کرد از من لب گرفتن مگه حالا ول می کرد تو این فاصله دستم رو سینه هاش بود و برا خوردن امدش میکرد و کیر لاپاش پایین بالا می شد باهر زحمتی بود خودمو رسوندم به هلوهای درشتش و شروع کردم به خوردن همش بهش چنگ می زدم و می خوردم حسابی حشری شده بود و به خودش میپیچید اندازه سینه هاش دوبرابر شده بود بر اینکه حسابی لذت ببره با انگشت حسابی از خجالت چچولش در اومدمو اونم به اوج ارضا رسید و گفت تا حالا به این لذت نرسیده بوده بعد گفتم بفرما یه حالو احوالی با دامادت بکن که منتظره اونم گفت دوست نداره و من هم اذیتش نکردم چون نمی خواستم دفعه آخر باشه خلاصه رفتم پایین و پاهاشو دادم بالا عجب کسی بود بدون مو بدون بو برق میزد انگار تازه صفا داده باشه کیر الموتو گذاشتم درشو گفتم با اجازه اونم سرش تکون داد و من نفهمیدم چی شد که یدفعه داد زد نگو تا ته رفته بود داخل خشک خشک خلاصه یکم یواش تلنبه زدم و بعد شروع کردم همچین سنگین تلنبه میزدم که احساس میکردم کیرم به سقف کسش میخوره و اون هم از این مدل خیلی خوشش میومداما خیلی آروم این کار و می کردم دیگه داشتم میترکیدم شروع کرد به تند تلنبه زدن تا ختنه گاه در می آوردم و دوباره می کردم تو دیگه داشت آبم می یومد بهش گفتم بادست سینه هاتو بمال تا این کار و انجام داد با هم ارضا شدیم سریع کشیدم بیرونو آبمو رو شکمشپخالی کردم البته همچین ضرب داشت که تا صورتش پاشید بعد کنارش خوابیدم اول روم نمیشد چیزی بگم بعد مادرزنم ازم تشکر کرد و گفت سیما هنوز بچه است اگه کاری داشتی بیا پیش خودم من هم که تازه فهمیده بودم زنم ماجرای دیشبو که خواستم بکونمش به مادرش گفته و اون هم برام سنگ تموم گذاشته تا با دخترش کاری نداشته باشم از اون به بعد من کارمو انتقال دادم اصفهان و پروژه ها در غیاب پدر زن مرتب انجام می شد یادتون باشه گه دختره کوچیک بود مادرش هست که جورشو بکشه .

نوشته: XIII

با شروع رابطه من و مادرزنم ، بين من و زنم يك حالت سكس عجيبی شروع شده كه باعث شده ما دو تا هميشه در حالت حشری باشيم. طرز نگاهها و رفتارها يك گرمی مخصوص بخود گرفته. در اولين شبی كه زنم برای زايمان در بيمارستان بستری شده بود من به همراه مادرزنم و يكی از خواهرای زنم در بيمارستان بوديم. ساعت 8 شب ديگه اجازه ندادند كه در بيمارستان بمونيم. فقط با پرداخت هزينه ، يك نفر می تونست پيش زنم بمونه. اول مادرزنم می خواست بمونه كه خواهرزنم اجازه نداد. بهش گفت تو از صبح تا حالا اينجا بودی خسته ای. با اشاره به من گفت شما دوتا برين خونه. تا فردا صبح من اینجا می مونم. برای خداحافظی رفتيم پيش زنم. داشتيم خداحافظی می كرديم. يواشكی به مادرش گفت مامان جون ، عزيز دلم رو با خودت ببر خونه. مواظبش باش تا لحافش از روش كنار نره. شلوغ هم نكنيد. من زود می فهمم ، باشه؟. مادرزنم گفت: ببينم مگه تو يك لحظه می تونی كنارش باشی و شلوغ نكنی؟ مگه ممكنه؟ هان! از من يكی توقع نداشته باش.زنم با يه حالت تحريك كننده ای گفت: باشه ولی يادتون باشه. عوضش رو در می آرم. بعد گفت: مادرجون می خوام يه لطف بكنی. عزيز دلم از وقتی كه من حامله شدم درست وحسابی سكس نداشته. ازت خواهش می كنم امشب رو باهم باشين و تا صبح از هم لذت ببرين و منو در كنارتون حاضر بدونيد. باشه؟ مادرزنم خم شد و از صورتش بوسيد. منهم يه دو دقيقه جلو مادرش ازش لب گرفتم. تا سرمو بلند كردم ديدم خواهرزنم اومده تو و داره ما رو تماشا می كنه. لبخند معنی داری كرد گفت: بابا همش يه شبه. نمی تونيد تحمل بكنيد؟ خلاصه خداحافظی كرديم اومديم. من و مادرزنم دوتايی سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف خونه. تو راه تصميم گرفتيم بريم بيرون غذا بخوريم. نمی دونيد شام چقدر لذت بخش بود. خلاصه رسيديم به خونه. من تا لباس هامو در بياورم مادرزنم گفت من میرم حموم. از صبح تا حالا بدنم داغ شده. خنديدم و گفتم داغ شهوت يا... با ناز گفت: هردوتاش. نمی دونی از موقعی كه قرار شد امشب با هم باشيم چه كشيدم! رفت حموم و من هم كتری آب رو گذاشتم روی اجاق تا يه نسكافه داغ با هم بخوريم. بعد از ده دقيقه مادرزنم اومد بيرون. حوله زنم رو پيچيده بود به خودش. با يه نازی اومد و روی مبل نشست و گفت عجب حالی داد حموم. تو نمیری. گفتم من عصری كه بيام بيمارستان دوش گرفتم. نشستم بغلش. آروم دستم رو بردم با گوشه حوله شروع كردم موهای خيسشو خشك كردن. آروم گردنشو ماليدم اومدم روی شونه هاش. سرم رو بردم جلو و با لبام شروع كردن قطره های آب روی گردنش رو ليسيدن. كم كم ليسيدنم تبديل شد به بوسيدن. گردن و روی شونه هاش رو بوسيدم. آروم لباشو گرفتم و اونم با ولع زيادی شروع كرد به لبهامو خوردن. آروم بغلش كردم. كشيدم به طرف خودم. اونم خودشو ول كرد تو بغلم. كم كم حوله داشت ازش باز می شد. اول وسط سينه ش اومد بيرون. داشتم به وسط سينه اش نگاه می كردم كه خودش هم متوجه اون شد. آروم حوله رو با دستش كشيد پايين. گفتم من می خوام آروم لختت كنم. اجازه هست؟ فقط تونست با تكون دادن سرش موافقت کنه. چون سريع لباشو گرفته بودم. دستامو آروم بردم و پستون سمت چپشو گرفتم. يك آهی كشيد كه فكركردم چی شده! بهم گفت: هوس كردم تو رو لخت كنم. دکمه های پيراهنمو باز كرد. كمربند و زيپ شلوارم رو باز كرد. شلوارم رو درآورد. من بودم با يه شورت. كيرم توی شورتم خيمه زده بود. تا شورتم رو درآورد چنان سيخ وايستاده بود كه من هم تعجب كردم. منو كشيد بطرف خودش و كيرمو گرفت و شروع كرد به مالش دادن. براثر تكونهايی كه خورده بود حوله كاملاُ از روش كنار رفته بود. نگاهی به خودمون كرديم. همديگر رو بغل كرديم و لب تولب هم نشستيم. بهش گفتم بيا بريم رو تخت راحت باشيم. قبول كرد. بلندش كردم. حوله افتاد زمين. تا بلند شد ديدم از كسش يه قطره آب آويزون شد. بهم گفت می دونی از موقعی كه باهم شام خورديم تا الان دو بار ارضا شده ام. و اين آب اوناس كه ازمن راه افتاده. دستشو گرفتم. رفتيم تو اتاق خواب. هردوتامون افتاديم رو تخت. همديگر رو چنان بغل كرديم و فشار داديم كه انگار تا حالا سكس نداشتيم. من كيرم رو روناش و كسش فشار می دادم. چون چهار ماه بود اينكار رو نكرده بودم آبم سريع اومد. نگاهی به مادرزنم كردم و گفتم اجازه می دی آبم بياد؟ تا صبح بهت قول می دم نذارم بخوابی!. يواش و با حالت شهوتناكی گفت هرجور راحتی. دخترم بهم گفته بود كه خيلی وقته كه نتونستی روش دراز بكشی و هميشه اون با دستاش برات جلق می زده و آبتو مي‌اورده. حالا راحت باش و هرجوری كه دلت می خوات بذار آبت بياد. ولی قول بده كه تا صبح بايد منو بكنی. اون كه داشت اين حرفها رو می زد منهم با شدت خودم روش تكون می دادم. كيرم خود به خود داخل كسش شده بود. بهش گفتم اجازه می دی توش خالی كنم؟ با آه و اوخ بلندی گفت: آره. راحت باش عزيزم. خودت رو خالی كن. بذار تمام اين مدت كه از كس محروم بودی عوضش دربياد. اون اين حرفهای تحريك كننده رو می زد و من با تمام قوا داشتم خودم رو توی كسش خالی می كردم. فكر ميكنم كه اون لحظه تمام آب منی دنيا رو در من جمع كرده بودن. هر چی داشتم توش خالی كردم. محكم گرفته بودمش. نمی ذاشتم تكون بخوره. پاهاشو بالا گرفت و از پشت قفل كرد و منو محكم به خودش فشار داد. باحالت حشريش بهم می گفت: می دونی خترم بهم چی گفت. گفته كه خوب بهش برس. نذار امشب احساس تنهايی بكنه. بذار حسرت چهار ماه رو از دلش بيرون كنه. اون اين حرفهارو می زد و من هم بهش فشار می دادم. كم كم داشتم از پا می افتادم. در حاليكه كيرم توی كس مادرزنم بود آروم چرخيدم و به پهلو خوابيدم. تازه به فكر پستونهای بزرگ و نرمش افتاده بودم. با ولع بسيار داشتم پستوناش رو می خوردم. ( زنم بعد از دو روز كه از بيمارستان اومده بود بهم گفت كه اين چه بلايی بود كه به سر پستونهای مادرم آوردی؟ بيچاره مادرم تا يك هفته نمی تونست جلوی من و خواهرم سينه هاش رو بذاره بيرون و از دست من نارحت بود. بهم گفت: حالا كه نمی تونستی با شوهرت سكس داشته باشی وكيرش كستو نمی ديد!لااقل پستوناتو كه می تونستی بهش بدی بخوره. نمی دونی چه كار كرده با پستونام. بعد بهش نشون داده بود و زنم بهش گفته بود كه اين كار رو تا حالا از من نديده بود. دلش به حال من سوخته بود.) ( می دونيد مادرزنم و دختراش با همديگر رودر واسی ندارن و جلوی همديگه به راحتی لخت می شن. حتی با هم شلوغ كاری هم می كنن.) خلاصه چنان بلايی سر پستونهای مادرزنم آوردم كه تا يك هفته كبود كبود بودند. تازه بعداز خوردن پستوناش كيرم تازه داشت بلند می شد. مادر زنم خوشحال شد و كيرم رو به دهنش گرفت شروع كرد به خوردن. همين كه بلند شد تا كيرم رو بخوره ديدم كه تمام قسمتی زير كسش بوده خيس آبی بوده كه من توی كسش خالی كرده بودم. دستمو روی كسش كشيدم گرم گرم و نمناك بود. كيرم رو گرفت و خورد و خورد. بعد بهم گفت: می خوام طوری منو بكنی كه تا چند روز هوس كير نكنم. منهم نامردی نكردم و چنان روش پريدم و كيرم را تا ته بهش فرو كردم. دوساعت تمام داماد و مادرزن بهم ديگه لذت فراوان دادند. بعد با هم رفتيم حموم و تا صبح تو آغوش هم خوابيديم. فردا صبح توی بيمارستان همه از بدنيا اومدن فرزندم خوشحال بودن. ولی تو اين وسط سه نفرفقط ته دلشون بيشتر از همه خوشحال بودن. من و زنم و مادرزنم.

نوشته: kir koloft

سلام
من مردی هستم 28ساله معمولی ولی مادرزنی دارم دوست داشتنی وجگر ازخصوصیات بدنی بگم موارد توی چشم مردان باسن xxxLو رون های خوش فرم 48ساله که هرکی میبینه فکر میکنه خواهر زنمه من سه سالی هست ازدواج کردم میرم سرمطلب تقریبا هشت ماه پیش رفته بودیم خونه مادرزن که شب مثل بیشتر وقتها موندیم دائی و خاله خانومم اونجا موندن چون جا کم بودہ(خونه 3اتاق تودرتو) خیلی مهربون خوابیدیم بگم مادرزن من چند ماهی میشد طلاق گرفته بودولی من تااون شب هیچ نظربدی بهش نداشتم وقت خواب من وسط زن ومادرزنم که یک ساعتی خواب بود بودم هرچی بهشون میگفتم اینجا خوب نیست توی کتشون نرفت یک ساعت گذشت ومنم بیدار از ترس آبروم با موبایل داشتم بازی میکردم دیدیم دایی دودفعه ای بلندشد منو نگاه کرد خیالاش راحت شد که خبری ازشیطنت نیست ولی بوی بدن مادرزنه بدجوری حوسیم کرده بود میخواستم یه دستی به کس وکونش بکشم ولی میترسم که بیداربشه نمیدونم چقدری گذشته بود که چرخید واز کون چسبید منم از موقیت استفاده کردم یه پتو انداختم رومون کیرمم که داشت میترکید گذاشتم لای پاش بعد دیدم حال نمیده چون شلوار پارچه ای بودخیلی یواش به قول طغرل کسی شک نکنه دست انداختم ودکمه روبازکردم وازپشت یواش شلوارشو کشیدم تا زیر کونش دیدم مثل اینکه طرف نمیخواد بیدار بشه منم جراتم زیاد شده بود چراق قوه موبایلم روشن کردم ورفتم زیرپتوجاتون خالی منظره ای دیدم که نگووووووو یه کون نه یه سوپر کون توی یه شرت تمام توری سبز مغزپسته ای بسیار چسبون درجا داشت ابم میومد یه نگاه انداختم دیدمم شهر درامن وامان ساعت 3:10 هرکاری کردم شرت پایین نیومد انگارباکون یکی شده بود دباره کیرم از شرتم دراوردم اب دهن جانانه ای زدم لبه شرتشو گرفتم کیرم گذاشتم لای کونش انقدر امق کونشششششششش زیاد بود انگار لاپای دختر 14ساله است کیرم بالا پایین میکردم بادستم پستونش میمالیدم که بعد از پنج شش دقیقه ابم اومدو خالی کردم لای کونش بعد بادستم سوراخ کونش میمالیدم لیز شده بود یواش یواش فروکنم توکنش که دیدم یه تکونی خورد نگو ناکس بیدار بوده به روی نمی اورده من خیلی ترسیدام که فردا به زنم چیزی نگه چرخید اززیر پتو دراومد من خودمو زده بودم به خواب یه نگاهی کردو شلوارش کشید بالا وزیپو بست دوبار همونجا پشت به من خوابید اون شب باتمام لذت وترس از فرداکه چی میشه گذشت این بود اولین برنامه من بامادرزن جان خداحفظ تا قسمت بعد که فردا صبح چی شد

نوشته: فرخ

سالها پیش از این با همسرم آشنا شدم وازدواج کردیم ؛ چند سالی گذشت تا آنکه خاله همسرم بیمارشد و میبایست بصورت شبانه روز سرم دریافت کند ؛ بنابراین اورا به منزلش منتقل کرده و سرم اورا درمنزل وصل کردم و طبیعتا همانجا هم ماندیم ؛ شبها در اتاق پذیرائی درکنار هم ردیفی رختخواب می انداختیم و میخوابیدیم و معمولا همسرم دریک طرف من ومادرش درطرف دیگر من میخوابیدیم ؛ تا آنکه یک شب طرفای ساعت 3 صبح متوجه شدم که کسی با سینه های من بازی میکند ؛ ازخواب بیدارشدم ؛ ابتدا فکر کردم که همسرم است ؛ بعد متوجه شدم ، خیر مادرشه ؛ دستش را گرفتم و بردم پائین و وارد شورتم کردم و کیرم را که راست شده بود گذاشتم توی دستش و اوهم ، شروع کرد به مالیدن اون ؛ خیلی دلم میخواست برم روش و بکنمش ؛ اما موقعیت اونحا اصلا مناسب این کار نبود ؛ چون دوتا خاله دیگه همسرم و سه تا دختر خاله هاش و مادربزرگشون هم توهمون ردیف خوابیده بودن و ممکن بود کسی متوجه بشه ؛ بعد از حدود ده دقیقه دست اونو گرفتم و از شورتم درآوردم و خودم رو هم کشیدم طرف همسرم وحدود نیم متری بینمان فاصله افتاد و کمی بعد هم هردو خوابمان برد .
فردای آن روز مادر خانمم گفت باید برود منزل خودشان و چیزی را بردارد و بیاید و آنوقتها انقلاب فرهنگی شده بود و دانشگاه ما تعطیل بود و خلاصه بنده بیکار بودم ودر منزل ، این بود که با ماشین به اتفاق او به طرف منزلشان حرکت کردیم ؛ دربین راه گفت : دیشب میخواستم آبت رو بیارم ؛ چرا نذاشتی ادامه بدم ؛ گفتم حالا چکار به آب من داشتی ؟ گفت آخه الان چهار شبه که خونه خاله جونیم و تو با خانمت برنامه ای نداشتی ؛ گفتم : قربون آدم چیز فهم و خلاصه به منزلشان رسیدیم ؛ قفل در را باز کردیم و وارد هال شدیم و بلافاصله من دست بردم طرف کسش و اونو گرفتم ؛ با خنده گفت نکن و با خم کردن خودش ؛ خودش رو ( کسش رو ) از دستم کشید بیرون ؛ بغلش کردم و لباموگذاشتم رو لباش و با یکدست اونو که نفس نفس میزد به خودم چسباندم و با یک دست دیگه دامن اونو کشیدم بالا و دست کردم توشورتش ؛ کسش کاملا خیس بود و انگشتم به داخلش لیز میخورد ؛ کمی با انگشت ودست اونو مالیدم و بعد دستم و درآوردم و کمربندم رو باز کردم و کیرم رو از داخل شلوار جین و شورتم نجات دادم ؛ چون از راست شدن زیاد داشت میترکید . دست اونو گرفتم وبردم پائین وکیرم رو دادم دستش و شروع کرد به مالیدن اون ؛ ومن هم داشتم کس اونو میمالیدم ؛ بعد کیرم را از دستش کشیدم بیرون و میخواستم بذارم توکسش که گفت : نه ، نکن ؛ گناه داره ؛ گفتم باشه ؛ فقط میمالم به کست ؛ کیرم رو گذاشتم وسط کسش و به قول معروف شروع کردم به درمالی کردن . وهمه این کارها را درحالی که ایستاده بودیم انجام میدادیم و طبیعیه که تو این وضعیت کیرم هم نمیرفت تو کسش ؛ چند دقیقه ای تکون دادم که یک مرتبه مادرزنم یکی از پاهاشو از یک طرف آورد بالا و کیرم تا دسته چپید توکسش و شروع کرد به گفتن وای.... وای .... وای .... وای ........ و نفسش هم نگو ونپرس .
یکی دودقیقه ای به همین منوال گذشت ؛ کیرم و کشیدم بیرون و بدن اینکه حرفی بزنیم از هال رفتیم تو اتاق پذیرائی و خوابید رو فرش ؛ دوطرف شورتش رو گرفتم و اونم کمر خودش رو از زمین بلند کرد تا شورتش از پاش دربیاد ؛ شورت رو که درآوردم سرکیرم رو گذاشتم لای کسش و فشار دادم ؛ خیلی راحت ومثل آب خوردن تا انتها رفت تو ؛ افتادم روش وشروع کردم به کردن و دراین بین ؛ آرام آرام لخت شدم و بلوز اونو هم درآوردم و سوتینش رو بازکردم و پستوناشو که تا حالا ندیده بودم کشیدم بیرون و شروع کردم به خوردن اونا و همینطوری هم تکون میدادم ؛ تا یکبار دیگه با وای وای گفتن آبش اومد ؛ بعد ازاون پرسید تو چرا آبت نمیاد ؛ گفتم من کس باز حرفه ای ام تا خودم نخوام آبم نمیاد ؛ گفت خوش به حال فلانی ( اسم دخترش رو گفت ) و خاک برسر فلانی ( و اسم شوهرش رو گفت ) ؛ گفتم حالا توچی آبت اومد یانه ؛ گفت یه بار توهال یه بارهم الان که زیرت بودم ؛ گفتم میخوای بیشتر لذت ببری ؟ گفت آره ؛ گفتم پس بیا روم ؛ خوابیدم و اون اومد روی من و کیرم رو اول بوسید و بعد گذاشت وسط کسش و شروع کرد به تکون دادن و منم کمر و کون اونو میمالیدم و دوسه دقیقه ای گذشت که یک مرتبه شروع کردبه وای وای گفتن ونفس نفس زدن و نمیدونم گریه یاخنده ؛ چون هم اشک میریخت و هم میخندید ؛ بعد کمی آروم گرفت و یکبار دیگه البته خیلی زودتر آبش به همان ترتیب قبلی اومد ؛ بعد افتاد رومن وگفتم چرا تکون نمیدی ؛ گفت دیگه توان ندارم ؛ گفتم خب بخواب و خوابید افتادم روش و شروع کردم به تکون دادن ؛ چند دقیقه ای گذشت ؛ گفت آبتو بده ؛ گفتم نمیاد ؛ گفت : چرا ؟ گفتم کست خیلی خیس شده و به نظر میاد خیلی گشاده ؛ کیرم به جائی گیر نمیکنه که آبم بیاد ؛ گفت میخوای بادستمال خشکش کنم ؛ گفتم بکن با دستمال کاغذی خشکش کرد ؛ اما تو کسش همچنان خیس خیس بود ؛ بازم آبم نیومد ؛ گفت چکار کنم که آبت بیاد ؛ گفتم حرفای سکسی بزن ؛ شروع کرد به گفتن جملاتی مثل این که : قربون کیرت برم ؛ کیرت توکسمه ؛ داری منو میکنی ؛ داری کس منو میکنی ؛ کیرت تو دهنم ؛ کیرت تو کونم ؛ گفتم : چی گفتی ؟ گفت کیرت تو کونم ؛ گفتم : اگه راست میگی بده بکنم ؛ گفت تا حالا ندادم ؛ میگن درد داره ؛ گفتم اگه درد داشت میکشم بیرون و خلاصه برگشت ؛ انگشتم رو کردم توکسش و آب کسش رو برداشتم ومالیدم به سوراخ کونش و انگشتم رو آرام آرام کردم تو کونش ؛ و هردفعه دوباره انگشتم رو درمی آوردم ومیکردم توکسش و آب کسش رو میکشیدم بیرون و کونش رو خیس میکردم ؛ وقتی احساس کردم که کاملا خیس شده سرکیرم رو آروم کردم تو کونش ؛ یه کم تکون خورد و یه آخ کوتاه کشید ؛ چیزی حدود یک دقیقه طول کشید تا خیلی آروم همه کیرمو کردم تو کونش و گفتم : بیبینم ؛ دردت اومد ؛ گفت : نه ؛ گفتم حال تکون بدم ؛ گفت : بده ؛ شروع کردم به آروم آروم تکون دادن ؛ اولش یه کم آخ واوخ میکرد ولی یواش یواش ؛ آخ واوخ تموم شد و بجاش شروع کرد به نفس نفس زدن و با هربار عقب جلو کردن من اونم کونشو میداد عقب تا بیشتر بره توکونش ؛ بازهم یکی دودقیقه ای گذشت ؛ گفت : من فکر میکردم کون دادن درد داره ؛ ولی درد که نداره ، هیچ داره خوشم هم میاد ؛ وبعد خودش پیشنهاد داد که بذار بصورت سجده ای بشم که همه کیرت بره تو کونم ؛ کیرم رو کشیدم بیرون و بلند شد و بجالت سجده دراومد و منم تا دسته چپوندم توش ؛ و بعد گفتم حرفای سکسی بزن و اونم شروع کرد به گفتن : عجب کونی میکنی ؛ کیرت تو کونم ؛ آبت تو کونم ؛ کیرت تو هیکلم ؛ کیرت تو کسم ؛ گفتم عزیزم چکار میکنی ؛ گفت : کون میدم ؛ گفتم اگر همین حرف رو مرتب تکرار کنی آبم میاد ؛ نمیدونم چند بار این حرف رو تکرار کرد تا بالاخره آبم میخواست بیاد ؛ گفتم حالا کونت رو تنگ کن ؛ اونم کونش رو تنگ کرد و چند تا تکون آخر رو دادم و بعد آبم میخواست بیاد که چون کونش وتنگ کرده بود ؛ آبم نمیومد ؛ گفتم گشادش کن تا آبم بریزه توکونت ؛ اونم خودش رو ول داد و با لرزشی خاص تموم آبم رو ریختم تو کونش ؛ لباس پوشیدیم و برگشتیم خونه خاله جان ؛ درحالیکه هردو قرمز شده بودیم ؛ گفت برو یه دوری توخیابونا بزن تا یه کم حال وروزمون بهتر بشه ؛ و توی راه میگفت ؛ عجب کس وکونی کردی ؛ میدونی امروز منو کونی کردی ؛ گفتم بیخیال ؛ گفت : حقیقتش نمیتونم راحت بشینم ؛ هم کسم وهم کونم درد میکنه ؛ ولی خب به لذتش می ارزید . از اون روز هفته ای یکی دوبار مرتب اونو میکنم و اونم درمقابل خانواده اش شدیدا ازمن طرفداری میکنه و با نظر من لباس زیراشو میخره و با نظر من کسش رو میتراشه و ....

نوشته:‌ محمود

همزمانسازی محتوا