مادرزن

سلام یه مادرزن دارم سفید مثل برف تپل مثل گلابی. خیلی دوست داشتم یه حال مشتی باهاش بکنم. وای الان که دارم مینویسم کیرم داره سیخ میشه. چندباری چاک پستوناشو دید زدم. بعضی وقتا میرفتم سر کمد لباساشون حسابی با شورت و کرستاش ور میرفتم اگه کسی هم خونشون نبود یه جق مشتی با شورتش میزدم . یه روز اومده بود خونمون کمک زنم خونه تکونی بعد از تموم شدن کاره رفت یه دوش بگیره آخه خیلی عرق کرده بود. منم هر از گاهی که هواس زنم نبود از سوراخ در حموم دید میزدم اون و. وای لخت بدون شورت و کرست چه بدن سفیدی پستوناش گرد و قلمبه. همینجور کف شامپو از رو کمر و کونش میمود پایین. یبار دیگه رفته بودیم خونشون با زنم رفتن لباس خریدن وقتی اومدن به زنم گفتم برو بپوش ببینم لباستو به مامانتم بگو بپوشه قبل ازینکه برن تو اتاق رفتم گوشی زنم رو گذاشتم رو فیلمبرداری و اومدم تو هال نشستم. اونا بعد چند دقیقه رفتن پوشیدن و اومدن مادرزنم دوتا لباس خریده بود و دوبار رفت پوشی. بعد چند دقیقه رفتم یواشکی دوربینو برداشتم و فیلمو دیدم. وای مادرزنم با کرست مشکی بود. با اون فیلمه هم یه جق زدم. چند روز گذشت یبار تو خونه تو هال نشسته بودیم گفت یه سوال بپرسم راست میگی جوابمو؟ گفتم آره. گفت من اون شب گوشیو دیدم جاساز کرده بودی فیلم لخت شدن منو بگیری برای چی؟گفتم اشتباه میکنی گفت دروغ نگو چرا / گفتم ناراحت نمیشی گفت نه بگو .گفتم ازتون خوشم اومده بدن جالبی دارید. سفید تپل گوشتی. گفت دوست داری ببینیش دوباره گفتم آره اگه ممکنه. گفت پاشو بیا تو اتاق . رفتیم دیدم یواش بلوزشو زد بالا در آورد یهو پستونای تپلش با یه کرست کرمی افتاد بیرون. گفت بیا اینم پستونام دیگه گفتم رونای گوشتیتون چی؟ گفت بیا اینم شلوارم بکش پایین. منم شلوارشو جوری دراوردم که دستمو کشیدم رو روناش. بعد آروم شورتشو در اوردم همونچور که در میاوردم انگشتم گذاشتم لای کسش البته از پشت.سریع پستوناشو از پشت گرفتم شروع کردم به مالیدن. کیرمم شق شده بود میمالیدم لای پاش. دیدم دست انداخته شلوارمو دربیاره کمکش کردم کشیدم پایین کیرمو دادم دستش. منم کرستشو دراوردم برگردوندمش شروع کردم به خوردن بعد آروم شورتشو دادم پایین دست انداختم لای کسش. ناله میکرد. گفتم اجازه هست کیرمو بذارم رو کستون؟گفت بمال تا خیس بشه منم هی مالیدم رو چاک کسش تا قشنگ خیس شد بعد آروم داادم توش. همونجور که روش خوابیده بودم پستوناشم میخوردم. شروع کردم به کردن و تلمبه زدن بهش گفتم جنده خانم میذاری از پشت بکنمت. گفت درد داره گفتم این کونی که تو داری حتکا 50 بار کیر توش رفته. آخه کون مادرزنم خیلی گنده نشون میده دوست دارم تمومشو بخورم. بالاخره راضی شد برگردوندمش تف زدم و کیرمو آروم کردم تو کونش. وای چه حالی میداد. بدن سفیدشو لیس مسزدم بهش گفتم معصوم جون کیرم تو کون خودتو اون دخترات. چه کسی داری جنده خانم. میخام پستوناتو بخورم. از کونش درآوردم از جلو کردم تو دهنش حسابی کیرمو خورد بعد منم پستوناشو خوردم کیرمو گرفتم و جق میزدم روش تا ابم خواست بیاد گذاشتم رو لباش تمام آبم خالی شد رو صورتش. گفت سیر شدی گفتم الان آره اگه دوباره خواستم قبول میکنی . گفت نه خیر . دیگه نتونستم بکنمش فقط یه چندباری پستوناشو میمالیدم اونم کیرمو میگرفت برام جق میزد ولی میدونه هر وقت میرم خونشون پستون و کونشو دید میزنم به خاطر همین لباس راحت میپوشه که حداقل لذت ببرم. باتشکر.

نوشته: ساسان

سلام.خیلی عاشق پستونها و کون مادرزنم هستم. یه روز رفته بودیم خونشون بچه ها طبقه بالا بودن منم داشتم تلویزیون نگاه می کردم . دیدم از مادر زنم خبری نیست و لی صدای شرشر آب میو مد رفتم طرف حموم دیدم کسی هست از سوراخ قفل نگاه کردم وای مادرزنم لخت بدون شورت و کرست داشت خودشو می شست.کیرم راست شد جدی میگم یه بدن سفید و تپل خواست مبرم تو یه کون مشتی ازش بکنم ترسیدم حسابی دید زدم و ترسیدم بچه ها بیان پایین سریع رفتم سر جام. اون شب گذشت یه روز دیگه بازنم رفتن لباس خریدن منم یه فکری به سرم زد به زنم فتم به مادرت بگو لباسشو بپوشه ببینیم و رفتم دوربین گوشیو روشن کردم جاساز کردم تو اتاق خواب وقتی مادرزنم رفت لباسشو بپوشه فیلمشو گرفتم وای چه بدن سفیدی بود.

بالاخره یه روز دلمو زدم به دریا یواش یواش یسر حرفای سکسی رو باهاش بازکردم.بهش میگفتم هیکل خوشگلی داری اندامت مانکنی و خیلی چزیای دیگه اونم هی میگفت چشاتون قشنگ می بینه. یبار با ماشین تنها میرفتیم میوه بخریم تو ماشین بهش گفتم اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی اونم گفت نه بگو عزیزم. منم بی مقدم گفتم میخام برای یه دفعه که شده سینه هاتونو بگیرم تودستام یه دفعه جاخورد و گفت این چه حرفیه منم گفتم قول دادی ناراحت نشی. اونم گفت اخه بی مقدمه گفتی منم گفتم مقدمشو قبلا دیده بودم. گفت یعنی چی گفتم یبار تو حموم لخت دیدمت یبار هم لباس میپوشیدی به همین دلیل عاشق پستوناتون شدم. اونم گفت اگه خیلی مایلی یبار کسی نبود خونه میزنگم بیای بگیری تو دستات ولی فقط در همین حد و منم گفتم باشه. 4روز گذشت یه دفعه موبایلم زنگ خورد دیدم شماره خونشونه سریع جواب دادم دیدم خودشه گفت تا2 ساعت دیگه منم تنهام میتونی بیای منم گفتم درو واکن دارم میام.سریع با ماشینم رفتم .زنگ زدم درو واکرد رفتم تو وای یه لباس نازک کوتاه که نافش زده بود بیرون و کرستش هم ازیر لباسش پیدا بود . یه لیوان آب خوردم و رفتم بغلش کردم و لی اول گفت فقط سینه هامو میگیری تو دستات و دیگه هیچکاری نمی کنی. گفتم باشه رفتم از پشت سینه هاشو گرفتم تو دشستامو شروع کردم مالیدن . 5 دقیق گذشت گفت بسه دیگه کافیه گفتم یذره دیگه باشه اونم با اکراه گفت زود تمومش کن منم یخورده سفتر مالیدم دیدم چشاشو بسته یواش یواش چرخیدم به سمت جلو و سینه هاشو از زیر لباس درآوردم دیگه چیزی نگفت که منم لبامو گذاشتم رو نوک ممه هاش و شروع کردم به خوردن. دیدم داره کونشو میماله به کیرم بهش گفتم میخای باسن برات بمالم با شونه هاش جواب داد نمیدونم. منم یواش دستمو انداختم زیر لبه شورتش و یواش با شلوارش کشیدم پایین.دیگه پستوناشو نمیمالیدم رفتم یکراست سراغ کونو کوسش. خوابوندمش رو کاناپه و لاپاشو میخوردم وای چه کوس تپل و گوشتی داشت. گفتم کیرم تو کوس خودتو دو تا دخترات. که هردوشونو کردم حسابی خوردمش یه دفعه گفت بکن دیگه گفتم باشه جنده خانم منم نامردی نکردم یه کس سیر ازش کردم دادمیزید و میگفت جون چه کیری داری باید اون کونی که تو حموم دیدی رو هم بکنی گفتم من فقط به خاطر همون کونت اومدم اینجا. خلاصه حسابی کردمش نشستم رو باسنش از پشت و کیرو دادم تو کونش.اخرشم آب منیمو ریختم لای چاک کونش. ازون موقع به بعد بیشتر لباسهای یقه باز می پوشه چون میدونه من عاشق پستوناش هستم.

نوشته‌:‌ sasi

تو محله ما خانمی زندگی میکرد که خیلی استثنایی بود باور کنید اگر خارج از ایران بود یه مانکن میشد . همیشه دوست داشتم ببینمش هر وقت رد میشد تا آخر کوچه دنبالش بودم قد در حدود 175 و هیکل تراشیده .متاسفانه وقتی من رفتم آموزشی سربازی و اومدم اونا هم رفته بودند . خیلی پیگیرشون بودم ولی نمی شد چون با مادر من دوست بود .خلاصه بگم من 25 سالم بود و با توجه به نوع کاری که داشتم هرز میشدم . چند تا دوست دختر و زن بیوه تمام هفته منو پر کرده بود. تا اینکه مجبورم کردن ازدواج کنم . عین قدیما منو میبردن خاستگاری و منم به هر نحوی در میرفتم تا اینکه یه روز رفتیم خاستگاری دختری که به من قبلش نگفته بودند کیه . آره اون دختر همون همسایه قدیمی ما بود . باور کنید این زن اینقدر استسنایی بود که من هیچوقت دخترشو ندیم و توجه نکردم.
خلاصه ما رفتیم خاستگاری تا چشم بهم بزنیم عروسی کردیمو چند سال گذشت.
" آخه کی گفته مادر ببین دختر و بگیر " اینها هیچ شباهتی با هم نداشتند . نه رفتار نه افکار و .. خیلی مشکل داشتیم و من به خاطر مادرش هیچی نمیگفتم. در ضمن باید بگم که نمی تونستم تو چشای مادر زنم نگاه کنم چون واقعا از خود بیخود میشدم. سعی میکردم کمتر ببینمش دست خودم نیود هوسی میشدم.
سنش نزدیک 42 سال بود ولی هنوز همونطور با استیل .یه روز به من زنگ زد و ازم خواست سر راهم میل پرده بگیرم و ببرم خونشون منم خریدم و به خونه زنگ زدم و گفتم "من دارم میرم خونه مادرت تو هم بیا "خانمم گفت که حوصله نداره و نمی یاد تازه به من گفت شامتم بخور شام نداریم.
من یه برادر خانم کوچک داشتم . با خودم گفتم میرم اونجا اینا تحویل رضا میدم و سریع میپیچم میام.
زنگ و زدم رفتم بالا و متوجه شدم که رضا نیست و برای کنکور خونه دوستش میمونه . دستام میلرزید چوب پرده رو بردم آشپرخانه و گفتم اینو کجا میخواهید بذارید؟ وقتی مادر خانمم اومد آشپزخونه فکر کنم خودمو خراب کرده بودم دیدم همون هیکل و قیافه فقط با لباس راحتی تو خونه . یه تی شرت تنگ و یه شلوار تایندی از اونایی که خیلی شل و ول هستندو بدن و نشون میده.
وقتی اومد داشت در مورد زمانهای قبل میگفت . بهم گفت یادته چقدر هیز بودی ، طوری منو نگاه میکردی که من فکر میکردم لختم "
من زدم زیر خنده و گفتم " مگه شما میفهمیدی" بهم گفت پس چی فکر کردی
10 یا 12 سالی بود که تنها بود . شوهرش رفته بود آمریکا و دیگه بر نگشته بود و معلوم بود از تنهایی کف کرده.
با هم کلی حرف زدیم شروع به جوک گفتن کردم و یواش یواش جوکای سکسی میگفتم . چند باری با دست میزد به صورنمو و میگفت " وای عجب بی شرفی " اینارو نگو باز گوش میکرد. نفهمیدم چی شد یه دفعه گفتم هر چی بادا باد. رفتم جلو صورتش و یه لب ازش گرفتم ، خیلی کوچیک و سطحی . اونم هیچی نگفت . یعدش گفت" من تا اینا رو بشورم شامو میارم" و رفت به طرف سینک ظرف شویی و شروع به ششتن ظرفا کرد . باور کنید اصلا دست خودم نبود همش داشتم کنار ظرفشویی لخت میدیدمش ،رفتم از پشت چسبیدم بهش و آروم آروم کیرمو میمالوندم به باسنش صدایی هیچکی نمی اومد یواشی دستمو بردم رو سینه هاش و فشار میدم . صدای آروم آه و شنیدم .من که حالم بد شده بود نشستم و شروع به بوسه زدن به باسنش کردم و دستمو از جلو رو کسش فشار میدادم ، آروم آروم شلوارو کشیدم تا ته پایین و از روی شورت لامباداییش لیس میزدم . حالم خیلی خراب بود و اصلا نمی فهمیدم چیکار میکنم . نمی تونستنم برش گردنونم چون میترسیدم نگاش کنم از هموم پشت سوراخ کونش و یواش یواش به سختی زبونم به کوسش رسوندم و لیس زدم . یک کوس خیس کرده و تازه تراشیده . دستمو اندختم لای پاش و کمی باز کردم و سرمو برددم داخل و برگردوندم به بالا دیگه کی کاملا تودهنم بود صورتشو داده بود کنار و میخوردم با تمام وجود میمکیدم اینقدر خوردم که که حالش بد شد .
بدون هیچ حرفی دستشو گرفتم و بردم رو تختش و همه لباساشو در آوردم . هیچکدمون حرف نمیزدیم .رفتم روش و شروع به خوردن سینه هاش کردم ، دستشو بردم طرف کیرم اونم سفت گرفت و شروع به مالیدن کرد ، کیر من که خیس خیس بود نوکش همیمجوری آبش میومد ( الیته منی نه همون پیشاب و میگم ) خیلی دوست داشتم ساک بزنه ولی جرات نداشتم تا اومدم به خودم بیام دیدم کردم توشو دارم تلمبه میزنم سرو صدامو یواش یواش درآومد و من تا اومئم به خودم بجنبم دیدم داره آبم میاد ، اومدم بکشم بیرون نزاشت و همشو ریختم توش ، یبه سرم کشید و گفن " همین بود فقط یه دقیقه ، به فکر خودت بودی " من که شرمنده شده بودم و نمی دونستم چی بگم وافعا تویه دقیقه ای آبم اومد ولی خیلی به من حال داد ارضا شده بودم ولی کیرم هنوز نخوابیده بود اونم شرایط منو که دید گفت "عیب نداره دیدم حالتو پاشو برو سرو صورتو آب بزن بیا پیش هم دار بکشیم"من رفتم حموم خودمو ششتم واونم رفت دستشویی خوشو شست و برگشت رو تخت .
وقت کمی داشتیم چون من باید بر میشگتم خونه اونم متوجه شدو شروع به لب گرفتن کردیم و گفت این دفعه مال منه اگه میتونی بیا جلو که دارم از سر درد میمیرم . منم که تازه سر حال شده بودم رفتم روش و شروع مالوندنو و خوردن کردم . اومد به طرف کیرم که بخوره ازش خواهش کردم که نه چون مطمئن بوم بزاره تودهنش آبم اومده . آخه شما نمی دونید اون چیه، واقعا استسنایی ترین کوسی رو داره که من تا حالا دیدم همه چیزش ردیفه . خلاصه کردم توش و شروع به تلمبه زدن کردم و همه مدلی کردم ، لب تخت ، سگی و ...
دیدم از پشت خوابید رو تختو یه بالشت گذاشت زیر شکمش ، کسش قلمبه زد بیرون گفت حالا بکن توش ، باور کنید بهترین حالته هم کون داری و لمس میکنی هم کردی تو کس اینقدر فشار دادم که دیدم ولو شده و منم آبم اومد و از حال رفتم ، چون خیلی جلوی خودمو میگرفتم که آبم نیادو آبرو ریزی نشه .
اون روز بهترین روز زندگیم بود و دیگه هم هیچوقت تکرار نخواهد شد .نمی دونم شاید بشه ولی اگه بشه چی میشه. اگه بشه فقط این دفعه میخوم از پشت سکس کنم .الانم که داستانو دارم مینویسم آبم اومد

نوشته: رضا

این داستان کپی از یه سایت دیگه است.

اون یک زنه 44 ساله با پوست گندم گونه که هیکل پری داره با قد بلند سینه های درشت واز همه مهمتر یه کون خوشکل که منو دیوونه میکنه .
داستان از اونجا شروع شد که همه ما قرار بود برای مراسم عروسی برادر زنم بریم شهرستان
اما من بخاطر مشغله شغلی قرار شد بعد از بقیه برم شهناز جون هم بخاطر گرفتن یه وام که مدتها بود براش دوندگی کرده بود تصمیم گرفت که بمونه و با من بیاد شهرستان
طی تماس تلفنی که با آرزو همسرم داشتم قرار شده بود که من از راه ماموریت به خونه مامانش برمو فردا هم صبح زود حرکت کنیم و گفت که همه چیز رو آماده کرده و توی یه ساک داده به مامانش
ساعت حدودا 8 شب بود که رسیدم بعد از 6 روز ماموریت و دور بودن از کس خوشگل آرزو جون
مادر زنم اومد جولو و طبق عادت همیشه منو بوسیدو گفت هوتن جون آرزو تا لحظه آخر که میرفت سفارش تو رو میکرد منم بهش قول دادم که حسابی بهت برسم....
گفتم شما لطف میکنید ولی بعضی از کارا فقط وظیفه آرزو جونه شهنازم با یه شیطنت خاصی بهم نگاه کرد و گفت به هر حال یه شب که بیشتر نیست من همه جوره باید جور آرزو رو بکشم اینو که گفت کیرم شروع کرد به بزرگ شدن اما به رو خودم نیاوردم
گفتم شهناز جون من باید برم یه حمام حسابی بکنم اونم گفت باشه تو برو منم شامو آماده میکنم
توی حمام همش تو فکر حرف شهناز بودم که یه فکری به سرم زد گفتم یا میگیره یا نه ولی ارزش امتحان کردنو داره
این بود که شهنازو صدا کردم اومد دم در حمام و گفت هوتن جان چیزی لازم داری گفتم نه مامان ببخشید این کار وظیفه آرزو ولی حالا که نیست میخواستم اگه بشه کمرمو بمالید شهناز گفت حتما هوتن جون تو که اینقدر خجالتی نبودی و تو همین حین درو هل داد و اومد تو منم که کاملا لخت بودم و فرصت هیچ عکس العملی رو پیدا نکردم
خلاصه شهناز اومدو سریع لیفو برداشت و به من گفت که برگرد منم برگشتمو اون شروع کرد به مالیدن نمیدونم چی شد که تو کمتر از چند ثانیه کیرم به بزرگترین سایزی که ممکن بود رسید
تو همین احوال بودم که شهناز گفت هوتن جون پا شو حالا که اومدم کل بدنتو لیف بکشم منم که دیدم بهترین موقع برای عملی کردن نقشمه پا شدمو برگشتم و با یه کیر 18 سانتی رو به روش ایستادم اونم بدون اینکه بخواد جا بخوره گفت فکر کنم وظیفه اصلی آرزو جونم امشب اوفتاد گردن من
بعدشم بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من باشه جلوم زانو زد و کیرمو تا ته کرد تو حلقش همون موقع بود که فرق کس با تجربه با بی تجربه رو فهمیدم
حسابی حشری شده بودم خصوصا که حدود 7 روز بود کاری نکرده بودم به شهناز گفتم میشه تو هم لخت بشی تو همون حالی که داشت ساک میزد کیرمو از دهنش در آوردو گفت قرار نیست بهت کس بدم فقط میخوام وظیفه آرزو رو انجام بدمو آبتو بیارم بعدش دوباره کیرمو کرد تو دهنشو ادامه داد از زیر هم با تخمام بازی میکرد دیگه وقتش بود سرشو گرفتم تو دستام چند بار تا ته هل دادم تو حلقش تا کشیدم بیرون آبم با شدت پاشیدو صورتو بلوز شهناز جونو حسابی خیس کرد
شهناز بلند شدو گفت خوب شد که خالی شدی وگرنه معلوم نبود امشب تا صبح ممکن بود با من چه کار کنی
خلاصه کارم تموم شد و حوله پوشیدم اومدم بیرون شهناز جونمم با اون آبی که من پاشیدم مجبور بود یه دوش بگیره
وقتی اومد بیرون انگار نه انگار که چند دقیقه پیش کیرم تو دهنش بوده اومد گفت شام حاضره هوتن جون بیا
شامو با هم خوردیمو از همه جا حرف زدیم . وای هر چی بهش نگاه میکردم سیر نمیشدم تازه فهمیده بودم چه کسیه و چقدر با تجربست . من از وقتی نوجوون بودم عاشق سکس با زنای بزرگتر از خودم بودم .شام که تموم شد شهناز بهم گفت هوتن جون برو بخواب که فردا کلی راه در پیش داریم منم پاشدم برم بخوابم اومدم از کنارش رد بشم خم شدمو لباشو با تمامه وجود بوسیدم گفتم مرسی بابت همه چیز . رفتم تو اتاق زمان تجرد آرزو جون بخوابم ولی چون کسی ازش استفاده نمیکرد و بخاریش خاموش بود حسابی سرد شده بود
هر چی غلط خوردم دیدم نه مثل اینکه نمیشه خوابید پاشدم پتو بالشت رو برداشتم برم تو حال بخوابم دیدم شهناز جون هنوز بیداره و داره ظرفها رو میشوره گفت چی شده هوتن جون کجا ؟ گفتم از سرما نمیشه خوابید امشب تو حال میخوابم
شهناز گفت سرمای امشب بدن داغ آرزو رو میخواد که گرمت کنه
وای دوباره کیرم داشت هشدار بلند شدن میداد گفتم مامان راست میگی ولی من امشب دستم از دنیا کوتاهه شهناز گفت دل برای خودت نسوزون تا چند دقیقه پیش اون کیره گندت تو دهنه من بود بهش گفتم این کیر کس میخواد با این چیزا راضی نمیشه
گفت کسی در کار نیست عزیزم برو بخواب فردا شب کسه زنه خوشگلت رو بکن حالا هم برو تو اتاق من بخواب که بعد زنت نگه شوهرمو رو زمین خوابوندین .رفتم تو اتاق شهناز جون و رو تخت خوابیدم اصلا نمیدونم کی خوابم برد تو خواب بودم که حس کردم یکی داره با کیرم ور میره چشمامو باز کردم وای خدای من چی میدیدم با اینکه چراغ اتاق خاموش بود ولی نور چراغ حال میتابید تو اتاق حس میکردم آرزویی که از نوجوانی با من بود برآورده شده .یه بدن درشت روم افتاده بود با دو تا پستون گنده و یه کون خوش تراش پوستش خیلی سفید نبود ولی از اون دسته بدنهایی بود که اصلا مو ندارن آروم شروع کرد شلوارم رو کشید پایین و گفت جوووووون خیلی خواستم تحمل کنم ولی فکر کردم حالا که خدا شوهرمو ازم گرفته اگه با تو سکس نکنم باید برم با یه قریبه
بعدش تمام کیرمو یک جا گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن از اون حرفه ایها بود کیرم کامل تو حلقش بود گذاشتم خوب کیرمو خورد بعد بهش گفتم بیا بخواب حالا نوبت منه اونم از روم پاشدو کنارم رو تخت خوابید هنوز کسشو ندیده بودم با اینکه یه بار آبمو آورده بود .اومدم بین دو تا پاش وای چه رونای گنده ای داشت پاهاشو از هم باز کردم وای چه کسه پشمالویی داشت رفتم پایین لبامو گذاشتم رو کسش یه آه بلند کشید زبونمو انداختم وسط کسش و شروع کردم به لیس زدن شهناز مثل جنده ها جیغ میکشید دست راستمو گذاشتم رو چوچولش و دست چپمو بردم چنگ انداختم تو پستونای گندش
داشتم با ولع تمام کس مادر زنمو میخوردم یه کس جا افتاده 44 ساله
دستش رو کرد تو موهامو با تمام قدرت صورتمو به کسش فشار داد همه بدنش میلرزید جیغ زد و گفت الان خیست میکنم آب کسمو بخور آبمو بخور آه آه آه…… و ارضا شد .اومدم بالا لبام از ترشحات کسش حسابی خیس شده بود شروع کرد به خوردن لبام همه صورتمو میلیسید یکم که آروم شد بهم گفت مرسی داماد خوبم کاشکی زودتر باهات تنها شده بودم آخ که نمیدونی چه حالی کردم حالا میخوام حسابی حالت بیارم خوب عزیزم شاید این شرایط دیگه پیش نیاد پس هر چی ازم میخوای بگو منم بهش گفتم من میگذارم به عهده خودت این کیر امشب تا صبح ماله تو شهناز گفت میخوام یه چیزی بهت بدم که خیلی ها تو کفشن یه لب ازم گرفتو گفت تو فقط بخواب باقیش با من
رفت پایین و دوباره کیرمو کامل گذاشت تو دهنش جوری که پشمام میخورد به لباش یه کمی که ساک زد کیرمو از دهنش در آورد و یه تف حسابی انداخت روش اومد خودشو رو کیرم تنظیم کرد ولی دم سوراخ کونش آروم نشست روش کیرم داشت آروم آروم تو کون گندش جا میشد
وای چقدر تنگ و گرم بود باورم نمیشد اون کون خوشکل رو فتح کرده بودم دیگه کیرم تو کون شهناز جا باز کرده بود و منم حسابی حشری شده بودم شهناز هم آه ناله هاش شروع شده بود دیگه نمیتونستم زیر بمونم میخواستم بالا باشم تا با همه وجود کسو کونشو بگام
برای همین از جا پا شدم کیرم از تو کونش در اومد بهش گفتم چهار دستو پا شو خودمم رفتم پشتش یه تف انداختم دم سوراخ کونش که حالا کمی هم باز شده بود و کیرمو تا دسته جا کردم یه آهی کشیدو گفت عزیزم این کونو تا حالا به کسی نداده بودم پس سعی کن خوب بکنیش کیرمو با قدرت تو کونش فرو میکردم با هر ضربه کون گندش مثل ژله میلرزید داشتم میگاییدمش میگفت عزیزم داری منو میگایی یه کم آرومتر بهش گفتم تو امشب جنده منی میخوام هر کاری خواستم باهات بکنم گفت بکنم عزیزم امشب همه بدنم در اختیار تو هر جام که دوست داری بگذار حرفاش بدتر حشریم میکرد اما هم من از کس شهناز بی بهره مونده بودم هم کس اون کیر منو میخواست برای همینم کیرمو از کونش بیرون کشیدمو اومدم جلوش ایستادم اونم که وظیفشو خوب میدونست شروع کرد به ساک زدن یکمی ساک زد کیرمو بیرون کشیدمو بهش گفتم رو شکم بخواب و رفتم افتادم روش چه کون گنده و نرمی داشت روناش چسبیده بودن به هم کسشو نمیدیدم برای همینم دست انداختم لای لمبه های کونشو از هم بازشون کردم سر کیرمو گذاشتم دم کوسشو آروم فشار دادم توش حسابی خیس و گرم بود شروع کردم به گاییدن کسش . صورتشو برمیگردوند ولبامو میمکید
مدام قربون صدقه کیرم میرفت . گفت میخواد برگرده که از جلو کسشو بکنم منم قبول کردم از دیدن بدن درشتش لذت میبردم .برگشت و رو به روم خوابید منم دوباره شروع کردم به گاییدن خم شدم روشو پستونای گندشو مک میزدم چقدر کسش نرمو تپل بود همه کیرمو بلعیده بود آبم میخواست یواش یواش بیاد ولی دلم نمی خواست سکسمون به این زودی تموم بشه برای همین کیرمو از کس داغش کشیدم بیرون سینه های بزرگش بدجوری تحریکم میکرد اومدم رو سینه هاش خودش زود فهمید سینه های بزرگشو تو دستاش گرفتو چسبوند به هم منم کیرمو فرو کردم بینشون چشمای خمارشو که نگاه میکردم دیوونه میشدمم دوباره برگشتم پایینو کیرمو تو کسه تپلش فرو کردم چه آهی میکشید همه وجودش همه بدنش در اختیارم بود خودشو رها کرده بود عاشق کس دادنش بودم با همه وجودش داشت بهم میداد گفت هوتن جون چه کیری داری قربون کیرت بشم عزیزم منم بهش گفتم چه کسی داری شهنازجون چه کون و پستونی داری قربون اون پشمای سیاه کست برم این حرفا حسابی حشری ترمون کرده بود باز کیرمو کشیدم بیرون رفتم پایین زبونمو انداختم رو کس خیسش و حسابی لیسیدمش چوچوله صورتی رنگ خوشکلشو کرده بودم تو دهنمو مک میزدم اونم داد میزد میگفت هوتن تو کس لیس منی هوتن تو کس کن منی بازم پاشدم کیرمو تو دست گرفتم گذاشتم دم کسش بهم گفت تف کن تو کسم منم یه تف حسابی انداختم رو کسشو کیرمو فرو کردم افتادم رو بدن گرمو گندش سفت بغلش کردم و کسشو با تمام قدرت میگاییدم هر دو تامون تو اوج بودیم که شهناز داد زد محکم تر بکن همشو بهم بده منم سرعتمو بیشتر کردم چند ثانیه بعد آب از دور کیرم زد بیرون تا حالا ندیده بودم آب زن از کسش بیرون بریزه شهناز دیگه نای تکون خوردن نداشت ولی به خاطر من پاشد و گفت میخوام یه حاله دیگه بهت بدم که تا حالا کسی بهت نداده باشه
گفت چهار دستو پا شو و رفت پشتم شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم دستشم از بین پاهام رد کردو شروع کرد به مالیدن کیرم تا حالا کسی این کارو برام نکرده بود وای چه حالی میداد آروم آروم زبونشو تو کونم میکرد منم که حسابی حال میکردم کونمو به صورتش فشار میدادم اونم سرعت دستشو بیشتر کرده بود بهش گفتم مامان وقتشه گفت برگرد تا برگشتم کیرمو گذاشت تو دهنشو شروع کرد مکیدن منم خودمو رها کردمو آبم تا قطره آخر اومد تو دهنش اونم همشو خورد اومد بالا روم خوابید اون هیکل گندش با اون پستونا جلوم بود دست انداختمو دوباره اون کون خوش تراشش رو مالیدم اونم فقط ازم لب میگرفت بهش گفتم عاشق کس دادنتم اونم گفت منم عاشق همه چیزتم .من زنمو خیلی دوست دارم برای همینم دیگه با شهناز رابطه ای نداشتم ولی اون زن واقعا رویای سکس من بود و هیچ وقت دخترش نتونست جای اونو برام بگیره.

فرستنده: ؟

یادش بخیر تازه به زور پدر و مادر با سیما ازدواج کرده بودم اون هنوز دبیرستانی بود و من هم تازه دانشگاهم رو توموم کرده بودم پدر زن تو شرکت هسته ای کار می کرد و از اول استخدامش یعنی 25 سال پیش همش تو این شهر و تو اون شهر بود و معمولا ماهی یک بار همدیگه رو میدین و زمانی هم که من با سیما ازدواج کردم یعنی همون دوران نامزدی و عقد اونا تو اصفهان بودن و کار پدر زن ما تو کرمان خلاصه من هم ماهی یکی دو بار از تهران برای دیدن اونا میرفتم اصفهان یه روز صبح که تازه رسیده بودم اصفهان رفتم خونه خانم ما هم که در حال تحصیل دبیرستان بودن طبق معمول سر کلاس تشریف داشتن و دادش جونش هم که 5 سال از اون کوچیک تر بود رفته بود مدرسه مادر زن جان خونه بود کلی ازم پذیرایی کرد که خوش امدی چرا بی خبر و از این جور حرفا هرچی زن ما به مادرش نرفته و لاغر خشکه است عوضش مامان جونش تپل و سفیده خانواده اونا زیاد اهل رعایت نبود و حمرم و نامحرم براشون عادی بود مادر زن هم جلوی ما لباس معمولی تن میکرد ما هم ای یه کوچولو دید می زدیم .
ماجرای ما از اونجا شروع شد که من رفتم حموم و مادر زن گفت من میام پشت و لیف می زنم منم که تو حال خودم بودم گفتم باشه آقا ما رفتیم حموم و مادر زن هم بعدش امدم با یه شلوارک و یه تاپ پشت ا رو شست و رفت البته ناگفته نمونه که من بد جوری سیخ کرده بودم و این برا مادر زنم هم معلوم بود اما اون هم به روی خودش نیاورد رفت بیرون خلاصه شب شد و ما پیش زن که نه بچمون خوابیدیم خاستیم بریم رو کار پروژه که خلاصه خانم جان نذاشتو صبح که از خواب بلند شدم دیدم خونه خلوته و صدایی نمی یاد داشتم می رفتم صورتمو بشورم که یهو یه چیزی دیدم که کاش نمی دیدم مادر زن جان با یه شورت توری سفید و یه روب دوشام سفید طاق واز خوابیده و در اتاق رو هم نبسته دیگه داشتم از شق درد میمردم دیشب که اونجوری اما حالا ماه پریون کس و باز کرده که بفرما تو خلاصه من رفتم صورتمو شستمو مادرزن با صدای من بلند شد از صدایی که از اتق میومد حدس زدم دار لباسا رو عوض میکنهمن هم تو سالن برا خودم نشسته بودم که دیدم پری جون مادر زن مهربون اومد تو سالن تیپش کلی عوض شده بود یکم حال و احوال کردیم و پرسید دیشب خوب خوابیدی گفتم نه حال نداشتم بعد پرسیدم از بابا چه خبر گفت فعلا که یک ماه مرخصی بهش ندادن سخت مشغول خلاصه بعد اون بلند شد که بره صبحونه رو آماده کنه که یدفعه با دیدین باسن نازش یاد صحنه صبح افتادمو دوباره سیخ کردم سر صبحونه یکم دقیق تر شدم دیدم بابا چاک سینه باز و از سوتین هم خبری نیست تازه داشتن میفهمیدم که چه هلویی دارم و ازش غافلم مادرزنم که امد چایی برام بزاره همین طور داشتم به چاک سینهو اون هلوهایی که دارن میزنن بیرون نگاه میکردم بعد رفت طرف یخچال که مربا بیاره تازه دامن و دیده بودم که چه ساقای سفید و تپولی داره که انگار دارن با آدم حرف میزنن بالاتر یه گردی بود که انگار داشت دامنشو جر میداد اینقد تنگ بود خلاصه من که تازه چشمو باز کرده بودم داشتم از حشر میمردم خلاصه صبحونه رو خوردیم و رفتیم تو حال نشستیم مادر زنم از کمر دردش برام تعریف کرد که خیلی اذیتش میکنه و رفته دکتر یه پماد داده و اونم یه بار میزنه یه بار نمیزنه من که تو فکرای خودم بودم و تو یاد صحنه صبح یدفعه گفتن خوب بیارین من ببینم چی هست اونم رفت اورد و من هم الکی گفتم این خیلی خوبه من هم مرتب استفاده کرده و پام خوب شده البته مالیدنش اصول داره که دکتر برای من گفته شما حتما از روی اصول مصرف نکردین می خواید من براتون بمالم ببینید چطوریه؟
اون هم گفت نمیدونم باشه بیا تو امحان کن من هم گفتم پس برید تو اتاقتون بخوابید که بعدش هم خوب استراحت کنید
خاصه آقا ما به اتفاق رفتیم تو اتق من هم از این که داشتم حداقل اونو دستمالی می کردم کلی تو کیف بودم .
تو اتق که رفتیم مادرزن جان رفت همین طوره به شکم وابید رو تخت من هم گفتم خوب لباستون را بالا بزنید تا کثیف و چرب نشه اون هم تا گفتم گفت اگه چرب میشه می خوای در آرم من هم از خدا خواسته گفتم آره روغن دیگه خلاصه آقا ما دکمه دامنو باز کردیم که بکشیم پایین دیدفعه دیدم به به جیگر شورت هم نپوشیده من که دیگه از خود بی خود شده بودم شروع کردم به مالیدن رونا و کون مادرزنم اونم انگار که اصلا برای همین اینجا خوابیده بود هی خودشو این طرف اون طرف میکرد خوب بیچاره تغصیر هم نداشت یک ماه بود از کیر خبری نبود دیگه آقا ما کلی مالش رو انجام دادیم بعد گفت میخوای کمرم رو هم بمال اون هم درد میکنه ما هم هز خدا خواسته نشستیم رو کونش و شروع کردیم لباسو بالا دادن و کمر و مالیدن بعد گفت مواظب باش لباس خودت کثیف نشه می خوای اونا رو هم درآر من تو یه چشم به هم زدن لخت مادر زاد رو کون مادرزنم نشسته بودم و به قولی داشتم هم لاس میزدم و هم کمرو می مالیدم اومدم بالاتر و تاپشو از تنش درآوردم امد که بلند بشه لابسش از زیرش دربیاد یه آن سفیدی و درشتی سینش قدرتمو دوبرابر کرد و احساس کردم که دیگه کیرم مبارک از لای کون هم رد شده و داده بالا پایین میره کم کم دستم رو از زیر شونش رد کردمو شروع کردم به مالیدن اون سینه های مامانیش عجب سفت و درشت بود خلاصه یه 15 دقیقه ای همین طوری گذشت و داشتین بودن اینکه هم دیگه رو ببینیم با هم لاس می زدیم بعد برشگردوندم و بی مقدمه خوابیدن رو اونم شروع کرد از من لب گرفتن مگه حالا ول می کرد تو این فاصله دستم رو سینه هاش بود و برا خوردن امدش میکرد و کیر لاپاش پایین بالا می شد باهر زحمتی بود خودمو رسوندم به هلوهای درشتش و شروع کردم به خوردن همش بهش چنگ می زدم و می خوردم حسابی حشری شده بود و به خودش میپیچید اندازه سینه هاش دوبرابر شده بود بر اینکه حسابی لذت ببره با انگشت حسابی از خجالت چچولش در اومدمو اونم به اوج ارضا رسید و گفت تا حالا به این لذت نرسیده بوده بعد گفتم بفرما یه حالو احوالی با دامادت بکن که منتظره اونم گفت دوست نداره و من هم اذیتش نکردم چون نمی خواستم دفعه آخر باشه خلاصه رفتم پایین و پاهاشو دادم بالا عجب کسی بود بدون مو بدون بو برق میزد انگار تازه صفا داده باشه کیر الموتو گذاشتم درشو گفتم با اجازه اونم سرش تکون داد و من نفهمیدم چی شد که یدفعه داد زد نگو تا ته رفته بود داخل خشک خشک خلاصه یکم یواش تلنبه زدم و بعد شروع کردم همچین سنگین تلنبه میزدم که احساس میکردم کیرم به سقف کسش میخوره و اون هم از این مدل خیلی خوشش میومداما خیلی آروم این کار و می کردم دیگه داشتم میترکیدم شروع کرد به تند تلنبه زدن تا ختنه گاه در می آوردم و دوباره می کردم تو دیگه داشت آبم می یومد بهش گفتم بادست سینه هاتو بمال تا این کار و انجام داد با هم ارضا شدیم سریع کشیدم بیرونو آبمو رو شکمشپخالی کردم البته همچین ضرب داشت که تا صورتش پاشید بعد کنارش خوابیدم اول روم نمیشد چیزی بگم بعد مادرزنم ازم تشکر کرد و گفت سیما هنوز بچه است اگه کاری داشتی بیا پیش خودم من هم که تازه فهمیده بودم زنم ماجرای دیشبو که خواستم بکونمش به مادرش گفته و اون هم برام سنگ تموم گذاشته تا با دخترش کاری نداشته باشم از اون به بعد من کارمو انتقال دادم اصهان و پروژه ها در غیاب پدر زن مرتب انجام می شد یادتون باشه گه دختره کوچیک بود مادرش هست که جورشو بکشه .

اسم مادر خانمم طاهره است جریان دید زدنش رو موقع عروسی دختر باجناقم نعریف کردم خیلی دلم میخواست اونو بکنم ولی راهش نبود. از اون اتیشیا بود حتی پیر مردای دهاتم بهش چشم داشتند. پنج شنبه بعد عروسی بعداز ظهر زنم گفت وسایلام مونده خونه مامانم برو اونا رو بیار منم به خاطر اینکه شب حسابی بکنمش اطاعت کردم رفتم دهات خونه پدر زنم وقتی رسیدم دوسه بار زنگ زدم درو باز نکردند منم برای اینکه دست خالی برنگردم مجبور شدم برم بالای پشت بام و از اونجا برم تو حیاط.بالای پشت بام چیزی رو دیدم که هرگز تو عمرم ندیده بودم .تو حیاط رو نگاه کردم دیدم زیر بالکن روبرو که زیرش طویله بود در طویله بازه و الاغ نره پدر زنم بسته شده به تیر بالکن مادر زنم بدون شلوار لخت کیر الاغ گرفته دستش و می ماله به کوسش اون قدر مشغول بود که متوجه من نبود .من خوابیدم پشت بام ببینم چیکار میکنه شاید چیزی هم نصیب من بشه.اون همون طور مالید یک صندلی گذاشت زیرش و نشست رو صندلی من فکر کرم خسته شده ولی دیدم کیر خر رو رد کرد تو کوسش و فقط اویی گفت که منهم صداشو شنیدم با تعجب دیدم الاغه هم کمی خم شد خیلی راحت مادر زنم رو می گایید منم وقتو مناسب دیدم یواشکی رفتم پایین تا پیششان رسیدم یه سرفه ای کرم تا لا اقل زهره ترک نشه اونم فهمید و زیاد نترسید فکر کرد پدر زنمه هول شد یک لحظه دستش رو از کیر الاغ رو ول کرد و الاغه یه فشار دیگه اورد و نزدیک 20سانت بیشتر از کیرش رو تو مادر زنم فرو کرد.مادر زنم خواست کیر الاغ رو از تو کوسش در بیاره نتونست کیر الاغ تو کوسش گیر کرده بود وقتی فهمید منم قرمز قرمز شده بود از خجالتش نمی دانست چی کار کنه و چی بگه یک دفعه الاغه راه افتاد ومادر زنمو کشید و انو از رو صندلی انداخت ولی اون یه پا خودشو نگه داشت تا رو زمین سر نخوره منم بیکار نموندم و طناب و گردن الاغه رو نگه داشتم تا لا اقل به اون اسیب نزنه مادر زنم به گریه افتاده بوده والتماس میکرد که کمکش کنم کیر الاغه در نمی امد من گفتم چشمت کور باید جرت بده مارو باش اومدیم دختر کیروگرفتیم. ولی دلم سوخت طناب الاغه رو محکم کردم وپاهای جلوش رو با اضافه طنابه بستم تا در نره گفتم بکشش بیرون اونم دستش رو از کیر خر گرفته بود سعی میکرد بکشه بیرون با درد و گریه میگفت در نمی اد من نگاهی کردم زیاد تونرفته بود ولی بخاطر اینکه ابش خالی نشده بود باد کرده بود فکری به خاطرم رسید کیر الاغه رو دو دستی گرفتم و نگهش داشتم گفتم صندلی رو بذار زیرت اون نشست رو صندلی گفتم یه کم پاهاتو بلند کن جلو عقب کن اون اول نمی کرد وخجالت می کشید سرش داد کشیدم اونم از ترس انجامش داد بعد از یکی دو دقیقه دیدم الاغه تکان میخوره فهمیدم می خواد ابش رو بریزه گفتم حواست باشه می خواد بریزه اونم سرعتش رو بیشتر کرد منم که کوس باز شده مادر زنمو می دیدم حسابی کف کرده بودم ولی الان مهم در اوردن کیر خر از تو کوسش بود.الاغه از عقب خم شد تا ابش رو بریزه منم که محکم کیرش رو نگه داشته بودم تا زیاد تر نره یک دفعه دیدم مادر زنم حرف نمی زنه فکر کردم از هوش رفته به اون نگاه کردم دیدم نه بی حاله و فقط دندون قرچه میکنه و اخ میگه کوسش رو نگاه کردم دیدم اب کیر خره ازدرو برش زد بیرون کیر خر تو دستم شل شد فهمیدم کار تمومه کیر خر ازتو کوسش بیرون کشیدم دیدم همون خوابیده20سانت بیشتر بوده تعجب کردم که چطور پاره نشده پس نگو خانم بار اولش نیست و فقط این دفعه هول شده این طوری شده خودش بعدا تعریف کرد. دیدم مادر زنم حالش خرابه بی هوش شد به زور اونو بیرون کشیدم بردم بیرون لبه شیر اب به صورتش زدم تا به هوش امد صبر کردم حالش جا اومد گفتم چمپاته بشین بریزه بیرون اون اولش این کارو نمی کرد وخجالت می کشید با اخم من مجبور شد و نشست اب کیر همین طور می ریخت بیرون نزدیک صد گرمی همون جا جمع شد کوسش همین طور باز مونده بود براش اب گرفتم کوسش رو شست وخودش رو تکان میداد که کوسش جمع بشه گفتم شلوارت کجاس اونم نشونم داد اونو دادم پوشید گفتم پاشو بریم تو نمی تونست کمکش کردم بلند شد از دستش گرفتم بردم تو اتاق سرش پایین بود و اصلا نمی تونس حرف بزنه .گفتم چرا اینکار رو کردی مگه تو کمبود داری گریه اش گرفت گفت من بد بختم باید خودمو رو بکشم منم ناراحت شدم گفتم من باید می کشتمت ولی به خاطر ابروی حاجی این کار و نکردم ولی مجبور م بهش بگم تا تکلیفشو با تو معلوم کنه به التماس افتاد و غلط کردم و دیگه انجامش نمی دم تورو خدا ازا ین حرفا من یاد اون روز وکون گنده اش افتادم موقعیتو جور دیدم. گفتم اخه من به تو چی بگم حرف بزنم ابروی خودمان میره نزنم طاقت ندارم ببینم مادرزن من از این کارا میکنه. کمی صورتش باز شد و گفت گفتم که غلط کردم دیگه این کاررو نمی کنم . پرسیدم کدوم کار خجالت کشید وگفت همون کار کمی تند شدم گفتم کدوم کار این دفعه مجبور شد بگه کیر خر بزارم تو کوسم منم کم کم داشتم حشری میشدم البته حشری بودم ولی تا این لحظه به فکرش نبودم کم کم صورتم خندید گفتم اول بگو تو چه کمبودی داری که این کارو کردی اون حرف نمی زد گفتم از بیخ وبنت که من دیدم پس راحت پاش کم کم یخش اب شد با کمی منگ و منگ گفت اخه تو مردی شهوت و احساس زنو نمی دونی وقتی شهوت زن بزنه بالا دیگه هیچ چی نمی بینه منم از وقتی حاجی باد فتق شو عمل کرده وبا من کاری نداره قبلا برنامون زیاد بود دیگه سیر نمی شم با کس دیگرم رابطه ندارم. .اینو راست میگفت. گفتم با خیاری بادمجانی خودتو خلاص می کردی گفت اول اینکارو میکردم ولی یه روز که رفتم طویله دیدم الاغه انداخته بیرون اونجا شهوتی شدم گرفتم به خودم مالیدم اخه داغیش یه مزه دیگه میداد شما هم اونشب اینجا بودید وحاجی هم خانه نبود توهم گرفتی دخترمو کردی منم کیر تو دیدم بدتر حشری شدم اونشب رفتم فقط نوکشو گذاشتم. دیگه داشت راحت برای من تعریف میکرد کم کم راهشو یاد گرفتم و گذاشتم تو کوسم ولی مواظب بودم که زیاد تو نر تا جر بخورم امروزم یک دفعه هول شدم اون طوری شد. گفتم چند بار اینکارو کردی؟گفت یادم نیست ولی هر روز میکردم .فهمیدم که کردن منم دیده به نوعی خودم رو مقصر دانستم ولی اون طوری که اون تعریف می کرد بدجور شهوتی شده بودم و می خواستم بکنمش .دیدم هم کوسش گشاد شده وهم خودمو نگه داشتم تا اون خوش بخواد . گفت یه خواهشی ازت دارم و به پات می افتم. من دانستم چی می خواد گفتم چیه؟گفت این موضوع رو جایی نگو من حرفی نزدم بلند شدم کمر بندمو باز کنم اون فکر کرد می خوام برم و افتاد به پام دلم براش می سوخت ازشونش گرفتم بلندش کردم تاکامل نشست یواش هولش دادم عقب به پشت خوابید تکان نمی خورد و ملتمسانه منو نگاه میکرد دکمه شلوارمو باز کردم و کشیدم پایین کیرم افتاد بیرون چشماش برق زد و فهمید می خوام چیکار کنم رفتم جلو کیرمو انداختم تو دهنش و سرشو به کیرم فشار داد اعتراضی نکرد برام حسابی ساک زد تا ابم بافشار ریخت تو دهنش خواست در بیاره نذاشتم خواست بیاره بالا کشیدم بیرون اب کیرم از دهنش زد بیرون اصلا حرف نمی زدیم با گوشه تیشرتش دهنشو پاک کرد بلند شد که بره دیدم هنوز گشاد راه میره رفت حموم تا لباسشو دربیاره در حمومو نبست لخت شد زیربغل و هیچ جاش مو نداشت زنم به من گفته بود که بدن مامانش اصلا مونداره ولی باور نکرده بودم تا اینکه به چشم خودم دیدم.بدنش پر پر بود .هنوز نیفتاده بود واین منو بیشتر حشری کرد رفتم از پشت بهش چسبیدم کیرم دو باره سیخ شده بود اوردمش جلو پنجره دستاشو گذاشتم لب پنجره و نیم خیز شد کیرمو مالیدم سوراخ کونش نمی دونم ترس داشت یا باز دلش می خواست کونشو تکان می داد با دست رو کونش زدم کونش سرخ شد ولی حرفی نمی زد تفی انداختم در سوراخش یه فشار دادم دیدم بر عکس کوسش کونش تنگه دوباره فشار دادم نصفش رفت تو اخی گفت درد می کشید ولی حرفی نمی زد وتحمل می کرد نامردی نکردم کمی صبر کردم تا دردش افتاد یه بار دیگه خیسش کردم تا ته فرستادم تواین دفعه راحت بود تلمبه زدنمو تندتر کردم بعداز نیم ساعتی ابمو ریختم تو کونش همون طور ایستاده بود کم کم کونش بسته میشد اب کیر من می ریخت بیرون شهوتم دیگر خوابید ناراحت بودم که چرا کردمش گفت تموم شد یا باز میخوای دید من ناراحتم گفت عیبی نداره از کیر خر که بدتر نبود منم خندیدم به این ترتیب رومان به هم باز شد به شوخی گفتم به دخترت میگم مامان جونش کیر خر می کشید اونم گفت بگو باور نمی کنه گفتم چرا وقتی پیش اون گاییدمت و کوس گشادتو دید باور میکنه گفت بکن ازاین به بعد باید زحمت منم بکشی اخرش قول دادیم فقط بین خودمان باشه ازش خداحافظی کردم زنگ زده بود خونه به دخترش گفته بود خیلی کمکم کرد خیلی خسته شده شب اذیتش نکن و اینارو دخترش توجا برام تعریف می کرد و ازم تشکر کرد.

من بهزاد هستم و حدود 30 سالمه داستان از اونجا شروع میشه که ما به دلایلی برای مدتی مجبور شدیم خونه مادر زنمون زندگی کنیم ماجرا از اونجا شروع میشه که من چند بار که به صورت سر زده وارد خانه مادر زنم شدم دیدم که مادر زنم داره یکی از شبکه های ماهواره ای رو که تبلیغات سکس پخش می کنه رو دید می زنه و مجبور شدم دوباره برگردم دم در و زنگ بزنم و وارد خونه بشم که اون فکر کنه من متوجه دید زدنش نشدم البته به اون حق می دم اینکار رو بکنه چون چند سالی میشد که شوهرش اونو جا گذاشته بود و با یه خانومی رفته بود و ما دیگه خبری ازش نداشتیم و این بنده خدا با اینکه 40 سال سن داشت تو این چند ساله نتونسته بود خودشو ارضا کنه برای همین نمی دونم چطور با این مسله کنار میومد البته گاهی من هم از روی شیطنت عمدا بی سرو صدا وارد خونه میشدم که ببینم اوضاع از چه خبره تا اینکه یک روز که وارد خونه شدم دیدم از پنجره حموم که مشرف به حیاط بود صدای آه میاد رفتم جلو تر دیدم بله انگار کسی داره با خودش ور میره سریع خودمو رو یه بلندی رسوندم تا یه دید از پنجره حموم بزنم از پنجره مادرزنمو دیدم که داشت بدنش و سرشون هاش آروم بالا پایین می رفت اما کاملا قابل رویت نبود چون پنجره بخار گرفته بود دیگه داشتم دیوونه می شدم

تجسم بدن لخت مادر زنم خیلی برام هیجان انگیز و شهوت آور بود با اینکه 40 سال سن داشت اما یه کمر باریک ناز داشت و صاحب یه کون گنده خوش تراش بود باور کنید اگه از پشت کسی ببینه فکر می کنه یه زن 20 یا 21 سالست کمر باریک , کون و ران درشت , و مهم تر از همه سینه های برجسته نوک تیز , و موها بلند مشکی یکدست که تا گودی کمرش بود و پوست سیپیدش که منو دیوونه می کرد باور کنید زمانیکه از جلوم رد میشد کیرم مثل قلبم تاپ تاپ میزد البته نمیتونستم کاری بکنم چون می ترسیدم همچیز خراب بشه البته چند ماهی بود که مادرزنم جلوی من راحتر لباس می پوشید یا باهام شوخی های بدنی می کرد و این باعث تعجب منو بود چون تا بحال همچین چیزی تو. این چند سال سابقه نداشت که مادر زنم لپمو بکشه یا گاها ماچم کنه حتی چند روز قبل از این قضیه , حموم , صحبت از لاغر شدن من بود که اومد و از پشت بغلم کرد و یه زوری زد که مثلا منو از زمین بلند کنه که نتونست چون قدش کوتاه تر از من بود بعد گفت زنت خوب بهت نمیرسه که اینقدر ضعیف شدی و من سریع گفتم نه , کاش بیشتر می رسید باور کنید نرمی نوک سینه هاشو رو پشتم احساس می کردم بعد مادر زنم در جواب گفت باید یه فکر برای این مسله کرد و من خندیدم گفتم حتما یه فکر عاجل می کنم , البته خانومم اون لحظه تو حیاط بود و شاهد بغل کردن من توسط مادرش نشد اما صدامونو میشنید این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه تو اونروز مادرزنم رو تو حموم دیدم یا بهتر بگم صداشو شنیدم

سریع خودمو رسوندم پشت در حموم ,خوشبختانه در حموم از داخل قفل نبود برای همین آروم در حموم رو کمی باز کردم صحنه ای رو که دیدم باور نمی کردم مادر زنم کاملا لخت , پشت به من بود و داشت کوسشو می مالوند و مهمتر اینکه تو دست دیگرش یه وسیله بود که کاملا نمی تونستم تشخیص بدم چیه

قلبم تند و تند می زد با خودم فکر کردم این بهترین فرصته که برم تو و غافلگیرش کنم اینطوری راهی برای داد و فریاد نداره سریع لباسمو در آوردم و آروم در حموم باز کردم چون دوش حموم باز بود صدا باز شدن در رو نشنید داشت کوسشو با دست چپ می ما لوند و با دست راستش یه شمع کلفت رو فشار می داد که بره تو کونش. تازه سر شمع فرو کرده بود تو کونش که دادش بیرون اومد و شروع کرد آروم داد زدن و م ی گفت آخ آخ...اوف ف ف ف...

من از این فرصت استفاده کردم گفتم داری چیکار می کنی ؟مستی (اسم مادر زنمه) داری شمعو می کنی تو کونت ؟

با لکنت زبون گفت : تو ! تو اینجا چیکار می کنی ؟ کی امدی ؟ چرا در نزدی؟ برو بیرون . من گفتم که همچیزو دیدم و بیرون هم نمیرم من اینجا هستم و تو داری شمع رو توی کونت فرو می کنی ؟

مادرزنم وقتی دید من بیرون برو نیستم تصمیم گرفت منو بزنه کنا رو بره بیرون که من گرفتم بازوشو و اونو چسبوندم به دیوار

گفت چیکار می کنی ؟

گفتم کاریت ندارم فقط چندتا بوس ساده و سریع شروع کردم زیر گردنشو بوس کردن گفت: ولم کن برم چیکار می کنی؟ بهزاد من هم دوتا دستمو از زیر بغلش رد کردم و اونو بغلش کردم و چسبوندم به دیوار و شروع کردم تند تند زیر گردنشو خوردن خیلی تقلا کرده که آزاد بشه اما من تند و تند زیر گردنشو می لیسیدم

گفت بهزاد اینکارو نکن من گفتم تو چند ساله که تنهایی و این برات خوب نیست که یه شمع برداری و بکنی تو کونت من کیرمو بین شما دونفر عادلانه تقسیم می کنم

برای اینکه بتونم رامش کنم دست راستمو دور گردنش چرخوندم و دست چپمو کردم تو کوسش و شروع کردم کوسشو مالوندن و با دهانم سینه چپشو خوردن البته با چند دقیقه بوسیدن و مکیدن سینه هاش از خواهش و تمناهاش کم شد و دیگه با آه و اوه می گفت بهزاد جـــــون ولـــــــم کن برم.... تورو خدا ولم کن برم... بهزاد جون الههی من قربونت برم ... سینه هامو نخور داری منو دیونه می کنی ... با سینه هام چیکار داری ..... آخ خ خ خ

ومن مثل وحشیا سینه هاشو می خوردم باورش سخته اما سینه های سفید و برجسته و گردی داشت با گذشت چهل سال از سنش هنوز نوک سینه هاش صورتی رنگ بود البته یکی از دلایل ناز بودن بدن و سینه مادر زنم این بود که چندین سال بود که کسی بهش دس نزده بود

و اینقدر من سینه هاشو خوردم که کاملا بی حال شد این جا بود که شاه بیت غزل رو از جاش بیرون آوردم وقتی کیرمو دید دو دست یگرفتش گفتش بهزاد چه کیری درشتی داری گفتم امروز همین کیر باید بره تو کوست با عشوه گفتش نه تو رو خدا میمیرم !

دستمو زدم رو شونش و فشارش دادم پایین گفتم فعلا بخورش شاید نکردم تو کوست

اونم رضایت داد و آروم جلو کیرم نشست و با کف دستش رو برد زیر بیضه هام و و کله کیرمو گذاشت تو دهانش

مشخص بود تا بحال اینکارو نکرده بود چون با اکراه اینکارو میکرد اما دوست داشت امتحان کنه از شهوت زیاد چشماش باز نمی شد و با ولع کلاهک کیرمو می خورد و من موهای بلندو نازشو گرفته بودم و سرشو به طرف شکمم هل می دادم تا کیرم تو دهانش کامل بشینه

با اینکه راه نفسش بسته شده بود اما اعتراضی نمیکرد و همونطوری کیرمو می بلعید دیگه داشت آبم مییومد که خوردن کوسشو بهونه کردم برای همین نیاز بود از حموم خارج بشیم ازم پرسید الان کسی نمیاد بهزاد جون؟

گفتم نه یکی دو ساعت راحتیم دیگه نزاشتم پاشو از حموم بیرون بزاره دس انداختم زیر رانش رو دوتا دستم بلندش کردم طوری که صورتش نزدیک صورتم بود گفتم مستی خیلی می خامت امروز رو مال منی و شروع کردیم از هم لب گرفتن سریع اونو بردم اتاق بغلی رو تخت خابوندم بهم گفت تا بحاال تو عمرش اینقدر حال نکرده بود من تعجبم از این بود که چرا شوهرش اینو ول کرده بود و رفته بود رو تخت به حالت 69 رو هم خابیدیم من شروع کردم به خوردن کوس مستی و اون کیرمو هر بار می خورد و می گفت کیرتو بازم می خام و من هم یه انگشتمو تو کون مادر زنم فرو کرده بود و با زبونم کوسشو لیس می زدم

مستی در حالیکه شهوت از صداش میومد گفت تورو خدا کونمو لیس بزن و من گفتم چشم هرچی مستی خانوم بگه همونه و با تمام توانم زبانمو و کردم تو سوراخ کونش .. دادش رفت هوا و یه آهی کشید ...آه آه اه .... بهزاد جون تو خیلی خوبی . ..خیلی دوستت دارم و شروع کرد تند تند کیرمو خوردن و سرش سریع بالا و پایین می کرد

بعد از چند دقیقه خوردن کونش گفتم مهستی پشت کن میخام کیرمو بکنم تو کوست حاضری گفت آره و از روم بلند شد و سرشو گذاشت رو تخت من رفتم پشتش و کیرم راست گرفت به طرف کوسش یه لحظه دلم نیومد کیرمو بکنم تو کوسش چون کوسش مانند کوس یه دختر باکره تنگ بود تو همین فکر ها بود که مستی داد زد بهزاد جون منو کشتی بکن تو کوسم دارم می میرم ... تورو خدا طاقت ندارم کیرتو می خام ...اومم م م

و من دیگه شک نکردم کلاهک کیرمو فشار دادم تو کوسش دادش بیرون اومد آخ اخ سوختم ... چقدر درد داره ... بهزاد جون سوختم ..... گفتم آره درد داره طاقت داری ؟ بکنم توش مستی ؟ با اینکه درد می کشید حرفی نزد و من سکوتشو به عنوان رضایت برداشت کردمو و کیرمو تا ته فرو کردم تو کوسش ... دادی زد بهزاد جر خوردم ... بهزاد منو پاره کردی .... بهزاد منو ترکوندی .... تورو خدا دارم پاره میشم گفتم اولش سخته طاقت بیار الان آروم میشه

شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم .... آخ کوسم بهزاد ...آخ منو جر دادی ... بعد از 15 تا 20 بار تلمبه زدن دیگه صداش قطع شد و شروع کرد به قربون صدقه کیرم رفتن و قربون کیرت برم بهزاد جون چقدر شقه ... بازم منو بکنی ....با این کیر کلفتت منو بکن ..... گفتم آره مستی جون این اولشه .... از این به بعد هر شب می کنمت ... داشتم تند تند تلمبه می زدم اما همش چشمم به سوراخ سفید و تنگ مادر زنم بود یه آب دهن رو سوراخ کونش ریختم و شصتمو آروم انداختم تو کونش اینقدر غرق در شهوت بود که فقط برگشت و منو با شهوت نیگاهی کرد و گفت داری منو دو طرفه می کنی ؟

گفتم آره عزیزم مستی جون خیلی می خامت ؟ از امشب تو زن منی ...

در حال تلمبه زدن بودم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم مستی آبم داره میاد ... گفت بریز تو کوسم ...گفتم بابا حامله میشی ... همه می فهمن .. گفتش نه بریز توش .... ازت یه بچه می خام ... اینو که گفت سعی کردم کیرمو بکشم بیرون از کوس مستی که اون پیش دستی کرد و در همون حالت که داشتم تلمبه می زدم منو هل داد به عقب و با کونش نشست روی کیرم و منو چسبوند به دیوار و از پشت منو بغل کرد بطوری که جای حرکت نداشتم و درست در همون لحظه آبم اومد و با فشار تو کوس مستی خالی کردم اما مستی باورش نمیشد که آبم اومده برای همین از رو کیرم بلند نمیشد از پشت سینه هاشو گرفتم و در حالیکه پشتشو بوس می کردم به جونش قسم خوردم که آبم اومده و اون از رو کیرم بلند شد و شروع کردن به بوسیدنش

همونطور خسته یه یکربع رو تخت خابیدیم و سپس رفتیم حموم و بعد از اون تقریبا هفته ای دو یا سه بار باهم سکس داشتیم و در کوچکترین فرصتی همدیگرو بغل می کنیم و با هم می خابیدیم با گذشت یک ماه از اولین سکسمون مادرزنم بهم زنگ زد و بهم گفت که حامله است من سریع خودمو رسوندم به خونش و آزمایشو دیدم بله درست بود مادرزنمو حامله کرده بودم هم ناراحت بودم و هم خوشحال, ناراحت برای اینکه سایه هیچ مردی بالای سر مادرزنم نیست که همه راحت با این قضیه کنار بیان و خوشحال از این قضیه که بالخره پدر میشم الان من بیشتر از گذشته دوستش دارم و براش وقت میزارم تقریبا هر روز به بهانه کمک به مادر زن باهاش بیرون میرم و خوش می گذرونیم باور کنید تو چشماش نیگاه می کنیم شوق یه دختر نوجونو می بینم شاید باور نکنید بارها هوس کردم به بهانه حامله بودن از کون بکنمش اما دلم نیومد که اگه لب تر می کردم نه نمی گفت راستشو بخاید من عاشق مادر زنم شدم .دوماه از این داستانی که براتون تعریف کردم می گذره و مادرزنم دو ماهه که از من حاملست خیلی سعی کردیم پدر زنمو پیدا کنم و اونو برگردونم سر زندپگیش تا بچه هم بتونه سالم به دنیا بیاد اما پیداش نکردیم چند بار با مستی درمورد سقط صحبت کردیم اما زیر بار نمی ره و میگه بچشو میخاد مثل اینکه باید خودمو برای پدر شدن آماده کنم

من و همسرم حدود دو سال است كه با هم ازدواج كرده ایم. از ابتدای شروع ازدواج مان سكس بسیار داغی داشتیم . هر دوتایمون بسیارحشری و پراز هیجان و شور بودیم.
از همان آغاز طوری برنامه هایمان را تنظیم كرده بودیم كه هر لحظه و در هركجا بودیم برایمان فرقی نداشت با ولع خاصی به هم می چسبیدیم و به همدیگر لذت می دادیم .
از اولین روز قرار گذاشتیم هركداممان كه دلمان خواست به نوعی خواسته اش را بیان كند مثلاُ او وقتی دلش می خواست یكی از سینه هایش رو بیرون می ذاشت یا یواش می اومد و یواشكی كیرم را می گرفت یا دامنش كوتاهش رو در می آورد و با شورت پیشم می اومد و من هم همینطور یواشكی در آشپزخانه یا در هرجای خانه از پشت بغلش می كردم و گردنش را می بوسیدم.
ما به هیچ وقت به همدیگر نه نمی گفتیم چون این خواستنها غیر مترقبه بیشتر حال می داد . یادم می آد یه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه دیدم با یه پیرهن نازك مشغول كار است سریع لخت شدم و كیرم كه داشت راست می شد به سراغش رفتم یواش بغلش كردم آروم كیرم را وسط كونش مالیدم ابتدا متوجه لختیم نشد چون پشتش به من بود وقتی سرش را برگردوند و دید كه من لخت و آماده هستم گفت: اوف عزیزم داشتم تو ذهنم باهات حال می كردم آروم كونشو عقب داد و گفت عزیزم خیلی دوستت دارم, درست اون زمانی كه می خوامت پیشمی.
دامنشو بالا زدم دیدم وسط شرت قرمزش خیس خیس هستش
شورتو كه كنار زدم دیدم كس خوشگلش خیس و نمناك آماده است
بهش گفتم اجازه است
با یه حالت شهوتناكی گفت زود باش دارم می میرم و من هم از همان پشت آروم سر كیرم را گذاشتم روی كسش. آروم خودشو به من چسبوند.
كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن. سینه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب با دستام می مالوندم.
اونم دستاشو گذاشته بود رو دیواره اجاق گاز و بیشتر از من حال می كرد.
بعد كه از این حالت خسته شدیم روی فرش آشپزخونه دراز كشیدیم. اون اومد روم. خوب می دونست چیكار كنه! دیگه داشتیم به اورگاسم می رسیدیم
بهم گفت حیف كه تو این حالت اون تو نریزی... نمی دونید وقتی آبم با فشار داخل كوسش شد یه حالی به هردوتایمون داد که تا یه ربع جون بلند شدن رو نداشتیم.
ناهار آن روز را دو ساعت دیرترخوردیم. كه این باعث شد كه جریان اصلی كه میخوام برایتان بگم شروع بشه...
ساعت 3 بعدازظهر بود. تازه شروع كردیم به كمك هم ناهار رو آماده كردن. یه ساعت بعد تازه ناهار رو تمام كرده بودیم كه زنگ در به صدا در اومد.
معمولا" بعداز اتمام سكس ما دیگه لباس كاملی نمی پوشیم شاید یه شورت بپوشیم آن هم به خاطر ترشحاتی كه ممكنه بیرون بیاد آن لحظه هم من و همسرم فقط یه شورت تنمون داشتیم.
وقتی زنگ خونه رو شنیدیم دستپاچه شدیم. از پشت آیفون صدای مادرشو كه شنیدیم . مادر همسرم با من اختلاف سنی كمی داشت. زنی میانسال بسیار خوش اندام و خوشگل بود البته زنم هم خیلی خیلی خوشگله عین مادرش.
تا با آسانسور بالا بیاد ، زنم یك شورت توری و یه پیرهن بسیار نازك پوشید و فقط یكی از دگمه هاش رو بست.
من هم از یه طرف دنبال شلواركم و پیرهنم بودم و از یه طرف از دیدن این حالت زنم كیرم داشت راست می شد.
بهش گفتم یكی طلب من تلافی می كنم!!!! خنده هوسناكی كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود و گفت: بابا مامانم داره می یاد یه كم مواظب باش زشته. گفتم اگه خودتو ببینی به من حق می دی.
اگه بچه كوچكی هم ما رو تو این وضعیت می دید متوجه می شد كه چه خبره!!!
در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسیده بود. به هر ترتیب بود سعی كردم خودم را عادی نشون بدم.
مادرش همین كه اومد تو دخترش رو دید و با چشمهای گردشده بهش نگاه كرد! یه نگاهی هم به من كه كیرم تازه داش آروم می شد انداخت.
سلام و احوال پرسی كردیم اومد و روی مبل کنار دخترش نشست.
سرخی رانهای سفید زنم و خیسی شورت سفیدش و نوك پستانهاش كه از زیر پیراهن نازكش بیرون اومده بود می گفت كه اینجاچه خبره!!!
از هوای اتاق هم بوی شهوت و سكس و هوس می بارید.
مادرش با لبخند معنی داری گفت انگاری بد موقعی مزاحم شدم . اگه اجازه بدین برم بعدا می یام.
همسرم با لحن هوس آلود و با ناز تحریك كننده ای گفت نه مامان جون تازه داشتیم گرم می شدیم در ثانی شما كه غریبه نیستید من و شما كه همیشه با هم بودیم الانم عزیز دلم (به من اشاره كرد) به جمعمون اضافه شده، ما بایستی از شما كمك بگیریم تا بتونیم بهتر از هم لذت ببریم.
مادرش در حالی كه می خندید به من گفت دخترم واقعاُ قوی هستش ولی می بینیم شما از پسش براومدی.
رو به زنم كردم و گفتم: به به عجب حرفهای جالبی می شنوم!!! یعنی چی كه همیشه باهم بودی؟
مادر زنم گفت: راستش می دونید وقتی دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود همیشه به همین وضع بود! آخه منو و آون كمی با هم شیطنت می كردیم! البته دور از چشم باباش. با هم حموم می رفتیم با هم لخت می خوابیدیم و از سكس با هم لذت میبردیم!
گفتم: خوب منهم تو بازیتون هستم! وضعیت منو مریم كه معلومه! می مونه شما كه اونم با این توصیفات دلم می خواد شما هم با ما باشید!
بعد رو به زنم كردم و گفتم نمیخوای از مادرت پذیرایی كنی؟
در حالی كه داشت بلند می شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من می آم شما شلوغ نكنید ها!!!
من راست راست كرده بودم و هر دو تایشان متوجه این موضوع شده بودند دلم می خواست حسابی دلی از عزا دربیارم!!!
مادر زنم شروع كرد حرف زدن. دستاش داشت روی رونها و پاهاش حركت می كردند و من از خجالت نمی توانستم نگاه مستقیم كنم!
هم داشتم از شدت شهوت می مردم و هم از خجالت نمی دانستم چه كنم كه یهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت: یه لحظه می تونی بیایی . من هم از خدا خواسته بلند شدم. یادم رفته بود كه كیرم راست شده به خاطر همین وقتی بلند شدم انگاری در شواركم یه خیمه زده شده!
درست در همین لحظه مادرزنم داشت به من نگاه می كرد و یه لبخند هوسناكی كرد و گفت برو ببین چه كارت داره، زود بیایین منتظرتون هستم.
سریع خودم رو به آشپزخانه رسوندم دیدم زنم بالای صندلی رفته و تنها دگمه بسته پیرهنش رو باز كرده, شورتش رو در آورده و با پاهای باز آماده نشسته،
بهم گفت: یالا زود باش كه جیگرم داره آتش می گیره سریع زیپ شلواركم رو بازكردم! كیرم از كنار شرتم افتاد بیرون. آهسته گذاشتمش روی كسش و یواش به تو هل دادم. به آرومی تو رفت.
یهو زنم با یه صدای نازكی و دوست داشتنی شروع به آه و اوه کرد
من شروع كردم به تلمبه زدن و در این حین بهش گفتم مادرت گفته زود برگردین!.
زنم گفت: یكم دیگه می خوام!!
دیدم داره میلرزه. احساس كردم داره ارضا میشه ولی من آبم نیومده بود. خوشحال بودم و تو دلم نقشه های دیگه ای رو می كشیدم.
زنم گفت اگه نمی خوای آبت بیاد مسئله ای نیست! نیروت رو نگه دار بعدآ به دردمون می خوره...
زود خودمونو جمع كردیم. اول من بعد همسرم سینی شربت و شیرینی به دست وارد پذیرایی شدیم.
مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببینم با این عجله كه آدم نمی تونه كاری بكنه مگه نه؟ سرم را انداختم پایین!
زنم گفت راست می گی مامان! از كجا فهمیدین؟
مادرش خنده ای كرد و گفت از گردن قرمز شده ات!!!
زنم در حین حرف زدن مادرش اومد و كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم و دستم را دور گردنش انداختم و خودمو بهش چسبوندم.
یه نگاه به سینه هاش كردم و یه نگاه به مادرش متوجه شدم یكی از دگمه های پیرهن مادرش از بالا باز شده و سینه سفیدش اومده بیرون . دیگه كیرم حساب شق شده بود یواش یواش دستم رو بردم روی سینه های زنم گذاشتم و اون هم دستم رو گرفت و محكم روی پیستونهاش فشارداد. مادرش گفت بچه ها انگار من تو خونه نیستم برین راحت باشین منهم اینجا میشینم و تماشا می کنم.
منو میگی از این فرصت استفاده كردم و دگمه پیرهن زنم را باز كردم دو تا پستون سفید خوشگل مثل هلو بیرون افتاد. مادرش داشت حسابی از این موضوع لذت می برد و با سینه هاش ور می رفت.
من هم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كردیم به لب گرفتن.
لباشو با ولع خاصی می خوردم. یكی از دستهامو رو بردم داخل شرتش و كس خیس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم و آروم بازیش می دادم.
در همان حالی كه بودیم زنم شلواركم و پایین كشید از رو شرتم شروع به مالیدن كیرم کرد. پستونهاش سفت سفت شده بودند. درحالی كه داشتم گوشش رو می خوردم به آرامی بهش گفتم مادرت رو نگاه كن!
مادرش داشت با دستاش كسش می مالوند و با چشماش كاملاً شهواتناكش عشق بازی ما رو تماشا می كرد.
با یك حركت پیرهن همسرم رو در آوردم!!!
بلند شد و شورتش را درآورد. لخت لخت جلوی من و مادرش وایستاد. همان جوری كه ایستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوی كس ناز و خوشگلش شروع كردم به لیس زدن و خوردن.
عجب طعمی داشت! كاملاُ‌ مادرشو از یاد برده بودیم . داشتم زبانم رو در داخل كسش می چرخاندم. از شدت هیجان می لرزید. طاقت ایستادن رو نداشت یواش بر روی مبل نشست. رفت به سمت مادرش كه پاهای لختش رو بروی مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال می كرد. مادرشو بوسید و گفت اجازه می دین كار رو تموم كنیم من دیگه تحمل شو ندارم. مادرش با حالت شهوتناكی گفت عزیزم آخه باید اول شوهرت رو لخت كنی بعداً !!!
زنم انگاری تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس بر تن دارم اول پیرهن سپس شلوارکم رو درآورد با یه شورت جلوی اونا ایستاده بودم. یهویی گفت یك دو سه و شورتم را پایین كشید! انگار كیرم از زندان در آمده باشه راست و سیخ وایستاد!! هر دو تاشون انگار كیر ندیده بودند.
انگار زنم همین نیم ساعت قبل همان كیر را نخورده بود! شروع كرد كیر منو بوسیدن و آروم داخل دهنش برد.
شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم دیوانه می شدم . ناگهان مادرش بلند شد و اومد جلو و گفت عزیزم اینجوری نه صبركنید بهتون نشون می دم!!!!
منو بغل كرد و آروم روی مبل نشوند و سرش رو آورد زیر و شروع كرد لیس زدن وای چقدر ماهرانه داشت لیس می زد داشتم خالی می كردم كه زنم گفت: یاد گرفتم اجازه بده حال نوبت منه!
ولی مادرش نذاشت تنها بمونه و دو تایی افتادن به جون کیرم!!!
من که داشتم دیوانه می شدم گفتم: آخه مادر جون اینجوری كه نمی شه یه لحظه اجازه بدین. رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا لباسهای مادرخوشگلت رو در بیاوریم!!!
زنم از پشت مادرشو بغل كرد و شروع كرد به مالوندن پستوناش!
من هم دو تا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه های پیرهنشو در‌آوردن! كرست كرم رنگ خوش دوختی پوشیده بود.
سینه هاش بزرگ و دیوانه كننده بودند. زنم از پشت بند كرست رو باز كرد و منم كرست رو در آوردم. بعدش بند دامنشو باز كرد و زیپشو پایین كشید. دامنش خودبخود پایین افتاد!!
وای چقدر شهوتناك بود این صحنه مادرش با یه شورت در وسط و من و اون روی دو زانو نشسته بودیم. دستم رو روی یكی از پستوناش گذاشتم.
از شدت هوس میلرزید!
زنم دیگه تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت به مادرش چسبوند. دستاش كس مادرش و كیر منو گرفته بودند. منهم نمیدانستم از كجای بدنش شروع كنم.
زنم سرشو آورد جلو و لبامون رفت روی هم. با دستاش من ومادرشو مالش می داد و دستهای من كس و پستونهای مادرزنم رو.
مادرزنم گفت بچه ها من دیگه طاقت ندارم!!
دخترم اجازه می دی شوهرت منو بكنه. دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش! نمی دونی شوهرم چقدر قوی و زیبا آدم رو می كنه!!! من از کردن اون سیر نمی شم!!!!
با این حرفها مادرشو به پشت رو زمین خوابوند بعد كنارش به پهلو دراز كشید و شروع كرد مالیدن کسش.
دیگه كیرم داشت منفجر می شد. آروم به پهلو كنار مادرش خوابیدم دستمو گذاشتم روی كسش. خیس و نمناك و لزج بود!
خیلی نرم بوسیدمش سرم رو بالا آوردم دیدم زنم صورتش رو نزدیك آورده لباشو بوسیدم. بهش گفتم اجازه هست برم روش؟
لبخندی زد و گفت آره عزیزم برو ولی بعدش منم هستم!!
بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست دارید یا نه اجازه هست؟
با یك آه و ناله حشری جواب منو داد!!! یواش یواش رفتم روش!
زنم از عقب كیرم رو روی كس مادرش داد.
به چشمای مادرزنم زل زده بودم. احساس كردم زنم داره كیر من و كس مادرش رو با هم لیس می زنه!!!
كمی فشار دادم كیرم آروم توی كسش رفت.
آخ و اوخش در اومد. كم كم شروع كردم بالا پایین كردن.
زنم داشت پستانهای مادرش رو می خورد كم كم حركاتم تند و تندتر شد. مادر زنم دیگه داشت دیونه می شد. میگفت: بكن تا ته بكن! جرم بده! این كس مال تو هستش! بكنش بكنش!
با تمام وجود احساس لذت می كردم.
مادرزنم هم حسابی لذت می برد و زنم كیر منو و كس مادرش رو باهم لیس می زد!
كم كم داشت آبم می آمد گفتم من دارم تمام می كنم!
زنم گفت نه ترا خدا من هنوز موندم!
بعد به مادرش گفت: بسه حالا نوبته منه!
اومد و روی شکم مادرش دراز كشید و من از عقب یواش كیرم رو داخل كسش جای دادم.
دو تا كس روی هم افتاده بودند بعداز مدتی كیرم رو درآوردم و توی كس مادرزنم كردم! و دوبار از اون درآوردم و توی كس زنم كردم، دیگر داشتم تمام می كردم.
بهشون گفتم من دارم تمام می كنم! اونا نای حرف زدن رو نداشتن!
من بلند شدم و كیرم رو جلوی صورت آنها گرفتم هر دوتاشون كیرم رو گرفتن!
با دوتا حركت كوچك تمام صورتشون رو با آبم منی شستم!
دیگه داشتم پس می افتادم از هر دوتاشون لب گرفتم و روی مبل پهن شدم اونا هم داشتن همدیگر و بوس می كردن.
با اینكه كاملاُ تخلیه شده بودم ولی از دیدن عشق بازی اونا باز هم داشتم تحریك می شدم.
مادرزنم گفت بچه ها بلندشید بریم حموم.
آب گرم حمام که بهمون خورد دوباره حالمون تغییر كرد!
مادرزنم كیرم رو گرفت شروع كرد به ساك زدن!
زنم هم كس مادرش رو می خورد و من هم از زیر كس زنم رو می خوردم.
دوباره آبم داشت میومد!
بهش نگفتم یهو تمام آبم رو توی دهنش خالی كردم مادر زنم همه اش رو خورد و با خنده گفت: ناقلا این كار رو بایستی تو كس زنت بكنی!
با این حرفش زنم جیغی از شهوت كشید و گفت من كیر می خوام همین الان!!!
مادرش سریع از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا، مادرش پستونهای زنم را از پشت گرفت و شروع كرد به مالیدن!!! آروم كیرم رو گذاشتم روی كسش.به مادر زنم گفتم نگاه كن چطور كیرم رو تو کس دخترت می کنم!
وحشیانه زنم رو می کردم و مادر زنم با خودش ور می رفت تا هرسه با هم به ارگاسم رسیدیم. تمام آبم رو توی كس زنم ریختم. كیرم رو كه كشیدم بیرون آب منی ام با فشار اومد بیرون مادرش با انگشتاش داشت اون رو مزمزه می كرد و با چوچوله دخترش بازی می کرد...
هر سه خسته از حمام اومدیم بیرون . تا ساعت 7 عصر خوابیدیم . عجب روزی بود آنروز .
من و زنم و مادرم هرچند وقت یكبار با هم هستیم. البته قرارگذاشتیم كه هیچ وقت من و مادرش بدون دخترش با هم نباشیم! ولی یكبار نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم آن هم وقتی بود كه زنم برای بدنیا آوردن بچه ای كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود در بیمارستان بود!

من اسمم سعیده و 25 سالمه
سلام میخوام داستان خودم و مادر زنم (که چند سالی هم به شکر خدا بیوه شده ) رو براتون تعریف کنم.
جریان بر میگرده به یک سال پیش. ( در ضمن اسم زنم بهار و اسم مامانش بهناز )
اون سال زنم و مامانش برای اوردن جنس میرفتن کیش و من مغازه رو نگه میداشتم. بعد از سفر سومشون زنم تو خونه خورد زمین و دستش شکست. و مجبور شد اون سفر همراه مامانش نباشه. برای همین من قرار شد با مادرش برم.
پروازمون نشست تو کیش و خسته وارد هتل شدیم و یک اتاق دو تخته گرفتیم.
بهناز اول رفت دوش گرفت و بعدش من. اون موقع خیلی روم با بهناز باز نبود. وقتی از حمام اومدم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم.
فرداش با هم رفتیم بازار و کلی لوازم خریدیم. تو این وسائل چند تیکه لباس زیر زنونه و مردونه هم بود. وقتی اومدیم هتل همه جنسائی که گرفته بودیمو وسط اتاق باز کردیم که تو چمدونامون جا بدیم. همرو گذاشتیم تا رسید به لباس زیر ها.
بین لباسها یک بادی زنانه بود که خیلی توجهم و جلب کرد. برداشتمش و داشتم نگاهش میکردم که بهناز گفت : قشنگه؟
گفتم:آره فکر میکنم عکسش که قشنگه.
بعد بهناز از دستم گرفتش گفت : میخوای بپوشمش ببینیش؟
منم که فکر میکردم داره شوخی میکنه. گفتم : آره.
بهناز از جاش بلند شد و پشتشو بمن کرد و گفت : چشم چرونی نکن تا بپوشمش.
رومو برگردوندم تا اون راحت باشه. اما روبروم یک آیینه بزرگ بود که کامل میشد اون و دید.
وااااااااااای. تا حالا به بدن اون توجه نکرده بودم. تی شرتشو که در آورد هیچی زیرش نداشت. بعدشم یک دامن پاش بود که دیگه نمیفهمیدم دارم چی میبینم. یک باسن بزرگ سفید و واقعا خوش تراش که هر کی ببینه فکر نمیکنه این یک زن 45 باشه.
دیگه از این بیشتر ندیدم چون فقط پشتش به من بود.
بهناز صدام زد. تا رومو برگردوندم وای واقعا از بهار من که فقط 23 سالش بود صد برابر زیباتر شده بود. یک بادی کاملا تور که فقط سر سینه هاش و جلوی اون بهشت قشنگش و گرفته بود و از یک بدن کاملا لخت شهوت انگیز تر شده بود.
به بهناز گفتم میتونم یک چیز بهت بگم؟
گفت: تو هرچیز میخوای بگو.
نمیدونم ولی واقعا چیزی که گفتم حقیقت بود. اون یک قالی کرمون بود که هر چی پا میخورد ارزشش بالا تر میرفت.
اینو که شنید زد زیر خنده گفت: قابل نداره تو هم بیا روش راه برو.
با یک تک خنده من امروزمونم به پایان رسید و من فقط تمام فکرم شده بود بهناز.
فرداش با بهناز قرار دریا گذاشتیم. حوله و لباس برداشتیم و رفتیم ساحل توریستا. بهناز اونجا آشنا داشت. تو که رفتیم برام خیلی جالب بود. زن و مردم همه با مایو توی اب بودن. کوتاه براتون بگم اونجا هم خیلی خوش گذشت و منم بیشتر و بیشتر با بدن بهناز آشنا شدم.
توی راه برگشت دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و مثل یه زوج خوشبخت شوخی میکردیم و از باهم بودن لذت می بردیم.
تا اینکه یک زنبور خوب عزیز که انشائ ا.. قربونش بشم نزدیک هتل کار ما رو برامون درست کرد. و اومد از زیر دامن بهناز جان بالای رون پاش و نیش زد. آییییییییییییییییییییییی بهناز بلند شد.
گفتم چی شد ؟
- یک چیزی نیشم زد. خیلی میسوزه. آییییییییییی.
به هر زحمتی بود بهنازو به هتل رسوندم و بردمش توی سوئیت خودمون.
دامنش و زدم بالا و روی جای زنبور گزیدگیش یخ گذاشتم.
چه جایی هم بود دقیقا زیر خط شورتش.
دیگه کاملا دامنش از یخی که گذاشته بودم خیس بود و هنوزم خیلی سوزش داشت. برای همین دامنش و در آوردم و اون پاهای زیبا و سفیدش جلوی چشال من با هم لامبادا میرقصیدن و هی میگفت میسوزه.
کم کم که دردش آروم شد و حالش سر جاش اومد. از جاش بلند شد و تازه فهمید دامنش و درآوردم.
یک نگاه به من کردو گفت : بقیشم در میاردی.
دیگه پررو شده بودم و بهش گفتم. تقصیر اون زنبورست که بالا ترشو نبوسید.
خیلی خوشش اومد و گفت خوب تو بیا ببوس.
تا این لحظه با تمام شوخیایی که میکردیم اما بازم هنوز حریمی بینمون مونده بود ولی باید اینم برداشته میشد. (ولی بگم من جسارتشو در این اندازه نداشتم)
تا شب که چند ساعتی هم بیشتر نمونده بود و تو هتل موندیم. و بهنازم دیگه راحت کرده بود و هیچ چیز پاش نکرد و با همون شرت نازک مشکیش جلوی من جولان میداد. و جای بوسیدن اون زنبوره هم یواش یواش داشت بهتر میشد.
بهناز با چند تا از دوستاش قرار گذاشته بودن که شبو بریم کنار ساحل و یک چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
برنامه با جک و حرفای بیمزه شروع شد و با رقص اولین لب گرفتن من و بهناز تموم شد.
دلیلشم این بود که بهناز منو به دوستاش بوی فرند خودش معرفی کرده بود و چون کم نیاره آخر شب جلوی اونها از من یک لب جانانه گرفت. وای هنوز مزش زیر زبونمه.
بعدشم قرار شد ما چند روز باقیمونده رو بریم خونه یکی از دوستای بهناز که فردا صبح قرار بود برگرده شهر خودش و خونش خالی میشد.
صبح زود تمام وسائل و برداشتیم و رفتیم خونه اون.
وای عجب جایی درست کرده بود. واسه چند روز در ماه چه خرجی کرده بود. تمام وسائل کامل یک زندگی خوب و اونجت داشت.
به بهناز گفتم این کارش چیه؟
اونم خیلی با مزه جواب داد. بد بخت خیلی زحمتکشه هر شب یک جایی کار میکنه. منم که خیلی چشم و گوش بسته بودم سریع گرفتم چکارست.
بعد از جا بجا کردن وسائل بهناز سریع رفت دوش گرفت و اومد. منم بعد از اون رفتم. وقتی اومد بیرون دیدم یک لباس خواب بنفش خیلی قشنگی تنش کرده و زیرشم هیچی تنش نبود.
منم رفتم توی یکی از اتاقها که به بدنم کرم بزنم. چون آب دریا بدن و خشک میکرد. لخت جلوی آیینه واستاده بودم و سعید کوچیکه هم با اون صحنه ای که دیده بود و این که چند روزی از بهشت بهار خبری نبود که اون و ببینه و حالش بد بشه بالا بیاره خبری نبود. یکم سرشو بالا آورده بود و داشت خودشو توی آینه نگاه میکرد که ناگهان بهناز اومد توی اتاق. منم یک جیغ کوچیک زدمو جلوی سعید کوچیکه رو با دست گرفتم.
به بهناز گفتم تشریف داشتین.
گفت اومدم ببینم این چیزی که این همه بهار ازش تعریف میکنه چیه.
گفتم اگه میخواست همه ببیننش جلوی در بلیط میداد.
- اونم گفت من بلیطشو چند سال پیش بهت دادم و توهم بالون پارش کردی.(بهارو میگفت )
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و موقعیتم خوب دیدم و خجالت و گذاشتم کنار و دستم و بردم کنار.
توی این چند لحظه هم سعید کوچیکه خوب سرش و اورده بود بالا و مثل یک شیر نر ایستاده بود.
بهناز اومد جلو و دستشو گذاشت زیر کوچولو خجالتی منو. سلامی بهش کرد و گفت واقعا بهار نوش جانت که با همچین چیزی ازش پذیرایی میکنی.
گفتم دست دخترت درد نکنه که اینو اینجوری بزرگش کرده.
یکم که کنجکاوی کرد گفتش ولی خوب دیگه بهار بدرد کس دیگه نمیخوره چون هرچی بزارن توش جایشو نمیگیره اینقدر که این اون تو برای خودش جا باز کرده.
حالا نوبت من بود که منم چشام به بهشت تپل مپل بهناز روشن بشه و بهش گفتم بهناز جان میشه منم دروازه ورود بهار و به این دنیا ببینم.
- نه.
- چرا ؟
- چون که اجازه نداری.
- از کی ؟
- از بهار
- مگه تو اجازه داشتی ؟
- آره. اون همیشه از تو تعریف میکرد و دل منو آب مینداخت. خوب خودش اجازه دیگه.
منم دیدم داره ناز میکنه خیلی ادامه ندادم. بهناز تیوپ کرم و از دستم گرفت و شروع کرد به کرم زدن بدنم. خیلی آرام و با ناز دستشو روی پوستم میکشید. از پایین پاهام شروع کرد و اومد بالا. وقتی به وسط پام رسید خیلی با احتیاط تخم مرغامو نوازش کرد و دستشو تا سر سعید کوچیکه که همین طور راست هم ایستاده بود کشید و یواش یواش اومد تا روی سینم. یکم موهای سینم بلنده با اونا بازی کرد و دستشو دور نوک سینه هام هی میچرخوند. یواش یواش اومد دور گردنم و کرم زد و اخرش یواش از گوشه لبم یک بوس کوچیک کرد.
یک نگاهی به کوچولوم کردو گفت آخیش داره گریه میکنه که!
راست می گفت. یکم آب ازش اومده بود.
گفتم چکار کنه دلش برای بهار تنگ شده. گریه میکنه.
یواش دستش و برد پایین و دورش حلقه کرد و خیلی عالی نوازشش میکرد. یواش یواش رفتم عقب تا روی تخت نشستم. همین طور ماساژش میداد واقعا ماهر بود. با تخمام بازی میکرد میکشیدشون و دوباره تا سرش میومد بالا. شاید حدود 10 دقیقه این کار کرد تا دیدم دارم خالی میشم. گفتم حالش داره بد میشه. گفت راحت باش. چشامو بسته بودم و داشتم لذت میبردم که آبم با فشار اومد بیرون. ندیدم کجا داره میریزه و فقط سعی میکردم تا آخرین قطرش لذت ببرم. وقتی همش اومد احساس کردم داره با دستمال تمیزش میکنه. چشامو که باز کردم دیدم وای همه دستو لباسو روی سینشو همه پر آب. همینطور که جلوم ایستاده بود تمام آبم روش پاشیده بود.
گفت واقعا حق داشت گریه کنه چه آبی توش جمع شده بود.
گفتم آخه الان یک هفته میشه که کاری نکرده. آخه قبل سفرمونم جیگر بهشت بهار خون بود.
بهناز گفت من میرم لباس عوض کنم. چند لحظه بعد با یک زحمتی از جام بلند شدم که برم حمام دوش بگیرم دیدم اون توی حمامه.
گفتم بهناز من میخواستم برم.
- گفت خیلی بدنم پر شده بود اومدم حالا اشکال نداره تو هم بیا.
- دیدم اینجوری داره میگه از خدا خواسته رفتم تو.

وای خدای من لخت لخت جلوم ایستاده بود.سینه ها سر بالا و سفت درشت. و یک بهشت تپل مپل همونطور که از روی شرت فکرشو میکردم لای پاش و فقط تنها مویی که روی بدنش دیده میشد یک خط نازک و صاف روی پیشانی بهشتش بود و چشمو به سمت یهشت راهنمایی میکرد.
بهناز گفت اگه نمایشگاه دیدنت تموم شد بیا زود دوشتو بگیر. دیگه بیشتر ازینم جلو نرو. رفتم زیر دوش و همینطور چشم روی بدن بهناز بود. اونم شامپو رو برداشت و موهاشو شامپو زد. منم چون چشاش بسته بود از موقعیت استفاده کردم و خوب چشمامو سیر آب کردم. ساناز اومد بیاد زیر دوش که یکی از اون دوقولوهای پشتش به سر کوچولوی من خود انگار که بهش برق وصل کرده باشن سریع از جاش پاشود. بهناز که چشاش و شست و باز کرد گفت این پر رو که باز بلند شد. ولی بهش بگو همون یک مرتبه بود خیلی باز پررو نشه. سرتونو چه درد بیارم این سفر ما تموم شد و این دوتا با هم روبوسی نکردن. وقتی از هواپیما میخواستیم پیاده شیم بهناز گفت : سعید چون تو این سفر پسر خوبی بودی و لیاقت خودتو برای همسری با دخترم نشون دادی سفر دیگه با خودم میبرمت و جایزتو میدم.
ما هم مثل یک آدم خمار تا سفر بعد تو کف موندیم.
عد از اون سفر وقتی رفتیم خونه بهار کلی ازمون پذیرائی کرد و خودشو هم برای یک سکس جانانه آماده کرده بود. یک تاپ کشی صورتی نیم تنه با یک دامن کوتاه. یکمی که خستگیمون گرفته شد. بهناز به بهار گفت من میرم بخوابم تو هم برو به شوهرت برس که دلش برات تنگ شده.
وقتی با بهار اومدیم توی اتاق خواب بهار گفت : خوش گذشت . گفتم جای تو خالی ولی این مامانت خیلی شیتونه . گفت چرا ؟ ادامه ندادم و موضوع و عوض کردم و گرفتمش تو بقلم و یک ساعتی رو باهم بازی کردیم و یک دل پر خوردم و کردم و دادم و....
همونطور لخت خوابیدم که یکبار دیدم یکی صدام میزنه چشامو که باز کردم دیدم بهنازه . گفتم تو اینجا چکارمیکنی گفت بهار گفته بیام بیدارت کنم . بعدشم میبینم که خوب بهت خوش گذشته .
از جام که پاشدم رفتم به بهار گفتم من لخت خوابیدم اون موقع تو به مامانت میگی بیاد بیدارم کنه .
بهارم خنده ای کرد و گفت : اونم دل داره بعدشم تو دامادشی غریبه که نیستی . یک هفته هم که با هم تنها بودین دیگه چه اشکالی داره .
این بهارم عجب شیتونی بود . میخواست مچ مونو بگیره اما خوب منم خودمو لو ندادم و بهش گفتم حالا این چه لباسیه که تنت کردی (آخه همون بادی رو پوشیده بود ) اونم گفت مامان گفته تو ازین خوشت مییاد منم برات پوشیدم .
گفتم آخه جلو مامانت زشته گفت : اونکه مامانم توهم شوهرم چه اشکالی داره .
شام حاظر شده بودو بهار برامون آورد . حر تکونی که بهار میخورد من دوستداشتم همونجا بپرم روش و لباسشو پاره کنم و خوب برم تو بهشت اما خوب جلوی بهناز نمیشد . منم یک شروالک کوتاه پام بود بدون شورت واسه همین سعید کوچیکهه خوب سر علم کرده بود و نمایان شده بود .
بهناز شیتونم که متوجه شده بود به من گفت برم براش چیزی بیارم . وقتی برگشتم روشو کرد به بهارو گفت مگه نگفتم برو به این سعید برس نگاش کن حالش بده . بهارم به من نگاهکرد و هردوشون زدن زیر خنده . منم که جو اینجوری دیدم گفتم یک بره افتاده بین دوتا گرگ ببینین دارن باهاش چکار میکنن .
بهارم گفت خودارو شکر کن تا حالا این دوتا گرگ تیکه تیکت نکردن .
منم گفتم حالا اونا مواظب خودشون باشن که دنیا چپه نشه .
بهار دید جواب نده بهتره . اما بهناز گفت تو یکیشو جر بده تا برسه به بقیش .
شام و خوردیمو رفتیم جلوی تلوزیون نشستیم به صحبت کردن و در ضمن رسیورم روشن بود روی کانال ایتالیا و داشت فیلم میزاشت . در این مورد من قبل هم روم جلوی بهناز باز بود و در سطح نیمه جلوی هم نگاه میکردیم .
فیلم به اونجایی رسید که خانوم تو فیلم تمام لباساشو درآورد و رفت کنار آقا نشست . باز سعید کوچیکه پر رو شده سرش و اورد بالا . بهار یک نگاه به من کردو رفت توی اتاق و منو بهنازم چهار چشمی داشتیم فیلم و نگاه میکردیم . ایندفعه بی معرفتی نکرد چیز آقا روهم یک لحظه نشون داد که دیدم بهناز چپ چپ به من نگاه کرد . تو فیلم خوب داشتن باهم عشق بازی میکردن که دیدم بهار اومد . وای رفته بود لباسشو عوض کرده بود و یک ست جدید پوشیده بود که فقط سر سینش و همون جلوش سه تا گل کوچیک داشت و بقیش نخ نامرعی بود .
و از راه اومد روی پای من نشست .
خیلی سکسی شده بود . بهناز گفت بهار اگه مزاحمم برم . بهارم گفت کار از این کارا گزشته شما من رو که دیدین سعیدم ببینین اشکال نداره دامادتونه و ماهم که نمیخوایم اینجا کاری بکنیم پس راحت راحت بیشین .
با این تواسیر من از جام پاشدم که با بهار برم تو اتاق که بهناز گفت سعید جان من دارم فیلم نگاه میکنم و به شما کاری ندارم . بهارم گفت بشین راحت باش ( بهار بنده خدا که از چیزی خبر نداشت و فقط میخواست جلو مامانش پز بیاد و منو به مامانش نشون بده )
بعدشم دست کرد تو شلوارکم و شروع کرد با سعید کوچیکه بازی کردن . فیلمم داشت جاهای خوبش تموم میشدو راه داشت به حمام میکشید . ولی الحق بازیگره بدن قشنگی داشت . تا اینکه تمام شد .
بهنازم از جاش پاشد و گفت من میرم بخوابم . شما هم راحت باشید .
با رفتن بهناز بهار تمام لباسای منو در آورد و همین طور که روی کاناپه نشسته بودمشروع کرد به بازی با من .
که در همین حال در اتاق باز شد و بهناز با یک لباس خواب مشکی نازک اومد بیرونه و بعد از اینکه یک نگاهی به من انداخت . که به زحمت خودم و پوشونده بودم . به بهار گفت تو آب گرم بخور منم برم از تو یخچال آب سرد بردارم و بعدشم رفت آب وبرداشت و با یک کلمه خوش باشید که به ما گفت رفت تو اتاقش
منو بهار هم کارمونو کردیمو رفتیم خابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم بهار میز صبحانه رو اماده کرده به من گفت برو مامان و بیدار کن . وقتی رفتم تو اتاق بهناز دیدم پاهاشو جمع کرده تو سینش و از پشت قمبلش زده بود بیرون و اون بهشت خشکلش کاملا نمایان بود . رفتم رو سرش و چند باری صداش زدم دیدم جواب نمیده .با انگشت چند تا به بازوش زدم بازم جواب نداد ایندفه شیتونیم گل کرد و آروم دستمو وسط پاش کشیدم که یک هو از جا پرید و یک جیق بلند زد .
منو که دید آروم شد و هموم موقع بهارم اومد تو گفت چی شده . مامانش گفت هیچی سعید ناخونشو کرد تو پوستم . بهار یک نگاهی به مامانش کرد که هنوز خودشو نپوشونده بود و گفت : خوب بوده چیز دیگه توی پوستت نکرده و خندید و رفت بیرون منم دمبالش رفتم .
وقتی اومد سر میز صبحانه . به بهار گفت با اون چیزائی که من دیشب دیدم اگه تو جای من بودی حالا معلوم نبود کجا بودی .
دلم واسه بهناز سوخت چون واقعا گناه داشت اونم دل داره دیگه .
بهارم در جواب مامنش گفت قابل نداره میخوای بهت قرضش بدم . مامانشم خنده ای کردو گفت . نوش جانت .
بخور بهت گوشت بشه .
چند هفته ای گذشت و قرار شد مجدد بریم برای اوردن جنس . قرار نبود من برم اما بهار گفت سعید جان این دفعه هم تو برو خیلی کمک مامان هستی . منم قبول کردم و کارای حرکت و کردیم و دم رفتن توی فرودگاه بهار اومد بوسیدم و گفت بشرطی که برای منم نگهش داری هوای مامانم و داشته باش . گناه داره .منم خندیدم و خودم زدم به اون راه و گفتم من همیشه هواشو دارم . نمیزارم بهش بد بگزره . خدا حافظی کردیم و رفتیم .
این دفعه زمانی که رسیدیم مستقیم رفتیم خونه دوست بهناز. چون از قبل هماهنگ کرده بود و کلیدشم گرفته بود. وقتی رفتیم توی خونه من رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون دیدم بهناز یک ست سکسی پوشیده و بمن گفت سعید الوعده وفا بیا میخوام بهت جایزت رو بدم!
منم که توقع نداشتم به این زودی به اینجای کار برسم خیلی خوشحال شدم و رفتم جلو.
بهناز گفت من در اختیار تو ام هر کار میخوای میتونی بکنی.
دستم و گذاشتم روی سینه هاش واقها زیبا بود هر کس ببینه فکر میکنه که عمل کرده ولی خوب اینجوری نبود هم اینکه ارثی بود هم اینکه با ورزش نگهش داشته بود.
خیلی آروم دستم و لای سینه هاش میکشیدم و یواش یواش. سوتینشو از تنش در آوردم. ایندفعه میتونستم هر چی میخوام نگاهش کنم. با لای سینه هاش بازی کردم و خیلی آهسته سر سینه هاشو لای لبام گذاشتم و یواش فشارشون میدادم. شهوت و میشد توی چشاش دید. دستم و گذاشتم لای پاش و بلندش کردم بردم سمت مبل و گذاشتمش روی یک مبل سه نفره و بعد خیلی آرام از روی شرت لای پاشو نوازش میکردم. با دندونام خیلی یا احتیاط و آهسته شورتشو از پاش در اوردم این دفعا حتی کوچکترین مویی روی بدنش نبود و گلبرگاش کاملا به هم چسبیده بود و بوی عطر از لای اونها به مشام میرسید.
محیط خیلی آرام بود حتی صدای نفس کشیدنمون شنیده نمیشد. خیلی آرام لب مو گذاشتم روی پیشانی غنچش و یک بوس کوچیک کردمش و تو دلم آرزو کردم که این غنچه قشنگش شکفته بشه و من توشو ببینم. از بهار براتون بگم که اونم همین طوری با این همه سکسی که من باهاش دارم ولی همیشه بسته و خواستنیه. خوب کم کم بوسه هامو پایین تر آوردم و به روی چوچولش رسیدم با دندونهای جلوم یواش از اون تو کشیدمش بیرون و با زبونم باهاش بازی میکردم. دیگه صدای نفس های بهناز شنیده میشد. و صدای نیازش بلند و بلند تر میشد. با یک دست سینه هاشو میمالیدم و با دست دیگه بین بهشتشو و ورودی باسنش و میمالیدم و کم کم گلمون باز شد و من توشو دیدم . بازبون کردم تو مزه عسل میداد شیرین شیرین بود. دیگه بهناز داشت ناله میکرد و میگفت بکن... سعید بکن جرم بده... سعید میخوام...
ولی با اینکه خیلی حشری بودم اما به تلافی اون دفعه جلوی خودمو گرفتم و با یک دست بازش کردم و با دست دیگه از یک انگشت شروع کردم کردم توش تا اینکه به چهار انگشت رسیدم که دیدم بهناز ارضاء شد. نمیتونست خودش و نگه داره همش میلرزید. بعد کم کم بوسش کردم تا رسیدم به لباش بعد از یک لب حسابی از روش بلند شدم.
صورتش سرخ سرخ شده بود و از تمام بدنش عرق میریخت. من هنوز حولم دورم بود. مهناز چشاشو باز کرد و گفت : سعید چرا نکردی؟
گفتم : هنوز زوده میخوام همچی بکنم که تو عمرت ندیده باشی.
خیلی آرام حولمو در آوردم سعید کوچه هم بزرگتر از همیشه ایستاده بود. برای خودم هم عجیب بود که این همه کلفت و بلند شده.
بهناز از جاش پاشد و با شهوت زیاد بهش نگاه میکرد بعدشم سریع اومد جلو و گرفتش کردش تو دهنش. انگار نه انگار که الان خالی شده بود. داغ داغ و حشری بود. منم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم. بهناز بلندش کردم و رفتم روی تخت درازش کردم و پاهاشو دادم بالا و با آخرین قدرتی که داشتم فشار دادم توش. چون قبلا آبش اومده بود خیلی راحت و سریع رفت تو.
با دندونام سینه هاشو گاز میگرفتم و با دستام باسنش و میمالوندم. یواش از روش بلند شدم و دستامو گذاشتم روی پاهاش و خیلی سریع شروع کردم به تلمبه زدن. شاید حدود 10 دقیقه ادامه دادم احساس کردم دو مرتبه بهناز خالی شد. از اونجا که میدونستم بهناز سالها پیش لوله های رحمش بسته از لحاظ های دیگه هم خیالم راحت بود. و در آخر با فشار زیاد تمام آبم و توش خالی کردم. وقتی تونستم چشام و باز کنم و از روی بهناز بلند شم دیدم خیلی راحت خوابیده. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون خیلی خالی شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم و اومدم کنار بهناز وی تخت خوابیدم.
ساعت 9 صبح بیدار شدم و دیدم بهناز حسابی آرایش کرده و پای میز صبحانه منتظر منه. بعد از سلام یک لب ازش گرفتم و با هم صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم بازار.
ساعت 3 بود که به خونه برگشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه دیدم بهناز باز داره شروع میکنه.
از سکس دیشبمون خیلی رازی بود و میگفت با پدر خانومم که بوده هیچوقت بیشتر از یک بار ارضاء نشده.
و بعد از اونم که اصلا سکس نداشته فقط یک بار با همین دوستش که الان ما تو خونش بودیم یکمی شیطونی کرده که بازم خوب هر دو زن بودن و خیلی خوش نگذشته. بهناز یک لباس خیلی سکسی پوشیده بود که واقعا خواستنی شده بود. سر سینه های لباسش بریده شده بود و شلوارش از پشت روی باسنش کاملا لخت بود. یک دو بار که جلوی من خم راست شد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از پشت گرفتمش و به خودم چسبوندمش. بعدم شورت خودمو در آوردم و کوچولو رو گذاشتم لای باسنش.
بهناز گفت تا حالا توی عمرش از پشت سکس نداشته اما به من اجازه داد براش افتتاحش کنم. وقتی نگاه کردم دیدم واقا هم تنگه حتا انگشت کوچیکمم توش جا نمیشه.
کرم و آوردم و یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. بعد با انگشت شروع کردم به بازی با سوراخش. با اون دست دیگه هم چوچولشو میمالوندم. زود تر از اون چیزی که فکرش و بکنم سوراخش باز شد و خواستار عزیز من شد. همین که لباسهای بهناز هنوز تنش بود من و خیلی حشری تر میکرد. سعید کوچیکه رو گذاشتم در سوراخش و خیلی آهسته دادم تو. بهناز خیلی حرفه ای بود مثل این دختر لوس نبود خیلی صبورانه صبر کرد تا دردش تبدیل به لذت بشه و واقعا میدیدم داره لذت میبره منم خیلی آرام کارو انجام دادم تا اینکه تا آخر تو کردم.
بهناز با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده... بقیشم بکن تو!
حدود 5 دقیقه بیشتر نکردم که آبم داشت میومد بهنازم قبلش خالی شده بود. بهنازم فهمید آبم میخواد بیاد گفت بریز روی سینهام براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب مو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید.
چند روزی که اونجا بودیم حداقل روزی سه بار با هم سکس داشتیم ولی خوب توی خورد و خوراک هم خیلی به خودمون میرسیدیم. با بهناز بهترین هدیه ها و لباس زیرها رو برای بهار خریدیم به پاس اینکه اجازه داده بود ما از هم همچین لذتی ببریم.
چند دفعه که تلفنی با بهار صحبت کردم در بسته ازم پرسید که آیا کاری کردیم یا نه ولی خوب من درست جوابش و ندادم.
وقتی برگشتیم بهناز جلوی من از بهار تشکر کرد و گفت: عزیزم سالم بردمش سالمم تحویل بگیر ولی واقعا شوهر خوب و قوی داری. در ضمن ما روز آخر هیچ کاری نکردیم تا برای بهار آمادگی داشته باشم. در آخر هم بهناز گفت: فقط یک خواهش ازت دارم و اون اینکه یک بار شاهد عشق بازی شما باشم.
بهارم گفت: مامان من بچه شمام شما هر چند بار که میخوای مارو ببین.
بعد از ظهر اون روز من از خونه بیرون رفتم و شب که اومدم احساس کردم جو خونه یک جور دیگست.
یک عطر خاصی به مشام میخورد و چراغها خیلی کم روشن بود بهار و بهناز و که صدا کردم دیدم صداشون از توی اتاق خواب میاد. وقتی رفتم تو واقعا در جا خشکم زد. بهاره روی تخت لخت و با یک آرایش خیلی زیبا دراز کشیده بود و بهنازم با یک لباس خیلی سکسی و زیبا جلوی دراور نشسته بود. خیلی آرام بهار منو به روی خودش دعوت کرد. منم بعد از اینکه به خودم اومدم انگار که اصلا بهناز اونجانیست لباسامو در آوردم و به روی بهار سر خوردم و حدود دو ساعت جلوی چشای بهناز با بهار عشق بازی کردم. و جالب اینجا بود که توی این زمان بهناز کوچکترین تکونی نخورد و فقط مارو نگاه میکرد. بعدش هم بهار بلند شد و با اجازه مادرش رفت حمام.
بعد از رفتن بهار بهناز از جاش بلند شد و اومد منو چند دقیقه ای توی بغلش گرفت و اونم رفت بیرون. منم رفتم دوش گرفتم و پای میز شام به اونها ملحق شدم.
بعد از اون جریان من چند دفعه دیگه با بهناز سکس داشتم ولی هیچکدام جلوی بهار نبود ولی با بهار جلوی بهناز خیلی سکس داشتم. انگار اینجوری به هردوی ما خوش میگذشت.
 

اسم من آرش و 31 سالمه. 6 ساله که ازدواج کردم و یه دختر 4 ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند. 2 سال پیش همسرم که خیلی دوستش داشم، تو یه تصادف شدید فوت کرد. بخاطر علاقه شدیدی که به همسرم و خانواده اش داششتم، تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم و برای دخترم یه پرستار گرفتم که صبح میاد پیشش و تا 8 شب دائم باهاش بازی می کنه، شعر می خونه، بچه رو می بره بیرون و خیلی هم با هم خوبند.من و دخترم ماهی دو بار به خونه پدرزنم سر می زدیم. آخه اونها هم نوه شون رو خیلی دوست دارن و یک اتاق پر از وسایل بازی براش درست کردند که هروقت می ریم اونجا سرگرم باشه. ما هم اونها رو خیلی دوست داریم و دو سه هفته که نمی دیدیمشون، واقعا دلمون براشون تنگ می شد. ماجرایی که می گم مربوط به پارسال زمستونه. اون روز مادرزنم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که شب بریم خونشون. من هم قبول کردم. ما رفتیم خونشون. نمیدونستم که پدرزنم خونه نیست. وقتی فهمیدم تعجب کردم. آخه هر وقت که میرفت مسافرت، وقتی من زنگ می زدم که حالشونو بپرسم، می گفت که اون نیست و من هم سعی می کردم که وقتی برم که اون هم باشه. همیشه جلوی من راحت بود و معولا با شلوار و تی شرت یا دامن و تی شرت می گشت. من هم که اصلا تو این فکرها نبودم. یه خواهر زن هم دارم که تازه ازدواج کرده. زمان مجردیش، حتی با هم تنهایی مسافرت هم رفته بودییم ولی یک بار هم تو نخش نبودم و به این چیزها فکر نمی کردم. سرم به کار خودم بود. اونها هم همیشه به من اعتماد کامل دارند. تا اینکه اون شب دیدم که یه دامن کوتاه و یه تاپ سفید پوشیده که بالای سینه هاش و خط وسطش کاملا پیدا بود. طبق معمول بعد از سلام رفتم برای روبوسی ولی این بار بیشتر از همیشه طولش داد و درضمن یه کمی هم منو به سینه هاش فشار داد و گفت که خیلی دلش برامون تنگ شده. یه کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. دخترم هم که طبق معمول رفت به اتاقش و سرگرم شد. از پدرزنم پرسیدم، گفت ماموریته.یه میز شیشه ای 4 نفره کنار هال داشتند که همیشه روی اون مشروب می خوردیم. زود بساط رو آماده کرد و منو دعوت کرد که بریزم. همیشه من براشون می ریختم و می گفتند بدون من نمی خورند. رومیزی توری که همیشه روی میز بود، نبودش. گفت کثیف شده بود انداخته که بشوره. نشستیم و من ریختم. بلند شد رفت دستمال آورد و دوباره نشست. جوری پاهاشو زیر میز شیشه ای تکون میداد که من کاملا حواسم بهشون جمع شد. دامنش تا روی رونش رفته بود عقب و پاهاشو آروم به هم می مالید. هر از گاهی هم به پای من می زد. دو تا پک کوچیک خوردیم و من جای پدرزنم رو هم خالی کردم. انگار که یه کمی گرمش شده باشه، یه دستمال برداشت کشید به پیشونیش و بعدش هم بالای سینه هاش و در همین حین تاپشو داد پایینتر. کرست نداشت و یه کمی از قهوه ای نوک سینه اش هم معلوم شده بود. منم دیگه حالا به کاراش با دقت نگاه می کردم ولی هنوز هم فکر نمی کردم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته.سه چهار تا دیگه هم خوردیم و دیگه کم کم پاهای منو با پاهاش می مالید. چند بار هم پاهاشو باز کرد که دیگه دامنش کلا رفت بالا و شورتش و تپلی کوسش نمایان شد. منم دیگه داشت دوزاریم می افتاد ولی هنوز هم دلم نمی خواست رابطه مون به اینجاها بکشه. دیگه حسابی هر دومون داغ شده بودیم که گفت: خیلی حالم خوشه. کاش یه نفر الان بود که مشت و مالم میداد. سه سال پیش که پادرد و کمر درد گرفته بود، من براش ماساژ داده بودم. این کار رو خیلی خوب بلد بودم و زنم ازم خواسته بود که مامانش رو ماساژ بدم. بعد از اون کم کم خوب شده بود و ورزش رو شروع کرده بود. هر روز ورزش می کرد و اندامش خیلی قشنگ شده بود. قدش 170 و وزنش 60 کیلو بود. سینه هاش سایز 75 و خیلی خوش فرم بودند. باسنش هم قشنگ بود و با اینکه 47 ساشه، آدم فکر می کنه 38 سالش هم نیست. خیلی به خودش می رسید. رفت رو کاناپه ولو شد و خمار نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیدم که باید ماساژ بدم. از انگشتای پاش شروع کردم و خیلی آروم اومدم بالا.گفتم روغن بدن دارید؟ جاشو بهم گفت و آوردم. حالا پشت پاهاشو چرب کردم و دوباره ماساژ دادم. تا پشت زانو و پایین رونش 7-8 دقیقه طول کشید. به دامنش رسیدم و یه کمی هم انگشتام رو زیر اون چرخوندم که خودش دامنشو برد بالا تا روی کونش. باز هم شرت سفیدش معلوم شد و کوسش که کاملا باد کرده بود و قلمبه شده بود. ماساژ دادم و تا نزدیک شورتش رفتم بالا. بعد دامنش رو دادم پایین. یه کم تاپشو دادم بالا و کمرشو چرب کردم و شروع کردم. گفت می ترسم تاپ و دامنم چرب بشه. لطفا درشون بیار. منم تو همون حال مستی، آروم درشون آوردم و کمرشو کامل مالیدم. تازه کم کم داشتم از این کار لذت می بردم. دوباره برگشتم رو به پایین تا به شرتش رسیدم. چند سانت دادمش پایین که چرب نشه که خودشو داد بالا و گفت اونم دربیارم.با یه کمی خجالت درش آوردم و کونش رو هم چرب کردم و ماساژ دادن. آروم ناله می کرد و همش می گفت: جان، الان رو هوام. خیلی حالم خوشه و …. داشتم میومدم پایین به سمت رونش که لای پاشو باز کرد و منم اطراف سوراخ کونش و دور قلمبگی کوسش رو می مالیدم که دیدم یه کمی کوسش خیس شد. منم آروم انگشتم رو کنار چاک کوسش کشیدم و اونم یه آه ناز کشید. شروع کردم به مالیدن کوسش و دست چپم رو هم از روی کمرش آروم آوردم به سمت سینه هاش و کنار سینه اش رو می مالیدم. یه کمی سینه اش رو داد بالا که دستم بره زیر سینه اش. منم همین کار رو کردم و سینه اش رو گرفتم. اونم یه دفعه دستش رو روی دست من گذاشت و آروم آوردش سمت سینه ام و بعد رفت پایین تا شلوارم. کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار پارچه ای تابلو زده بود بیرون. خودمو بطرفش بردم و اون کیرمو گرفت. گفت: جون. کاش این مال من بود. با خجالت گفتم: شما که صاحب داری زری جون. (همیشه زری جون صداش می کردم) گفت: صاحبی که ماهی یه بار هم به زور لختم می کنه که صاحب نیست.بعدها فهمیدم که مادرزنم یه زن فوق العاده حشریه و شوهرش سرد. ولی سالهاست که همینطوری ساخته. واقعا به شوهرش خیانت نکرده بوده ولی اون سال که من برای کمر دردش ماساژش میدادم ، از ماساژ من لذت می برده و دوست داشته که یه روز با ماساژ لختش کنم. حالا هم بعد از دو ماه بدون سکس، دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره. منم که دیگه هم داشتم حشری می شدم و هم تو حال خودم نبودم، گفتم اشکال نداره زری جون، تا باشه از این جور کمبودها باشه، اگه بخوایی من برات جبران کنم. برگشت رو به من، به پشت خوابید و با لبخند گفت: پس زود لباساتو دربیار. گفتم: آخه دخترم اگه بیاد و ما رو ببینه چی؟ بهش می گم امشب اینجا می مونیم. خیلی هم خوشحال میشه. وقتی خوابید من در خدمتم.گفت: خودت میدونی که اون تا موقع رفتن از اون اتاق بیرون نمیاد. تازه، من تا موقع خواب از دوری کیرت می میرم. ولی من قبول نکردم. اصلا نمیتونستم تصور کنم که مادرزنم داره این حرفا رو میزنه. یه کم بدنشو از بالا تا پایین بوسیدم. به کوسش که رسیدم سرم رو با دستش فشار داد روش. منم یه کم مکث کردم و لیسیدمش. اونم کیرمو با دستش از روی شلوار می مالید. حسابی داشت کیف می کرد. می گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته، … و بعد از حدود دو دقیقه یه آه بلند کشید و ساکت شد. ارضا شده بود. منو کشید طرف خودش که بخوابم روش. ولی من بوسیدمش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش. بعد از چند دقیقه یه کم حال اومد و منم یه دستمال براش آوردم و اطراف کوسش رو تمیز کردم. ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا شوهرش کوسش رو نخورده بوده. کمکش کردم لباسشو پوشید و رفت آشپزخونه برای آماده کردن شام. منم رفتم به دخترم سر بزنم که غرق بازی بود و نمیدونست که باباش از امشب دیگه یه جور دیگه به زری جون نگاه می کنه. خیلی زود شام رو خوردیم و دخترم هم ساعت 10 خوابید. گذاشتمش تو تختش و داشتم پتو مینداختم روش که دیدم زری جون از پشت چسبید بهم و کیرمو گرفت و گفت: زود باش دیگه دارم می میرم. آرش جونمو می خوام.یه لباس خواب خیلی نازک پوشیده بود. شورت و کرست صورتی هم که تازه پوشیده بود از زیرش پیدا بود. پتو رو انداختم رو دخترم و گفتم بریم عزیزم، همش تا صبح مال خودته. اتاق خواب و تختشون رو آماده کرده بود و یه چراغ خیلی کم نور روشن بود. اول ایستاده بغلم کرد. به هم لبخند زدیم و شروع کرد به لب گرفتن. زبونش رو روی لبای من می چرخوند. خیلی لذت می بردم. تو همون حال، آروم دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اونو درآورد. دستش رو از زیر زیرپوشم برد تو و کمرم رو می مالید. منم کمرش و کونش رو می مالیدم. کمربند و زیپ شلوارم رو هم باز کرد. شلوارم افتاد پایین و دستش رو از پشت کرد تو شرتم و کونم رو مالید. زیرپوش و شورتم رو هم کم کم درآورد و برای اولین بار من لخت با یه کیر راست جلوی مادر زنم بودم. رفت پایین، کیرم رو با دستش گرفت و آروم به نوکش زبون زد. خیلی با حرارت و قشنگ تخمام و کیرمو می خورد و باهاشون بازی می کرد. منم موهاشو نوازش می کردم. آه و اوه من دراومده بود و گفت که باز هم برای اولین باره که درست و حسابی داره کیر می خوره.شوهرش نمیذاره کیرشو بخوره. چون تا کیرش می رفته تو دهن زری جون، آبش میومده و دیگه چیزی برای کوس زری جون نمیمونده. شوهرش حق داشت. انصافا خیلی قشنگ ساک می زد. بغلش کردم و انداختمش رو تخت. خودمم کنار تخت نشستم. از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. می خوردم و میومدم بالا و لباس خوابش رو میدادم بالاتر. به شورتش رسیدم. بوسیدمش. چه بویی داشت. آروم درش آوردم و شروع کرم به خوردن کوسش. آروم آه می کشید. پاهاشو باز کرده بود. می کفت: جوووووون … بخورش … زودباش … همشو بخور … زبونم رو تا ته می کردم توش و درمی آوردم. با انگشتم هم با سوراخ کونش ور می رفتم و با یه دستم هم با سینه هاش بازی می کردم.یه کمی رفتم طرفش. کیرمو گرفت تو دستش و بازی کرد و منم دیگه حسابی داشتم کوسشو می خوردم. صداش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه ارضا شد. بی حس شد. رفتم خوابیدم روش. اما پایین. سینه ام رو کوسش بود. شکمش رو بوسیدم. منو گرفت فشار داد به خودش. منم آروم دلش رو می بوسیدم و می لیسیدم. با انگشتم کرستش رو دادم بالا و خودمو کشیدم بالاتر. شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه کمی با هم چرخیدیم. کرستش رو از پشت باز کردم و با لباس خوابش با هم درآوردم. حالا دیگه کاملا روش بودم و از هم لب می گرفتیم. کیرم لای پاش بود و با تکونهای اون روی کوسش بالا و پایین می رفت و با دستش هم محکم منو فشار میداد. بعد از دو سه دقیقه، پاهاشو باز کرد و گفت: “حالا بکن تو کوسم. تا ته بکن” کیرمو گذاشتم رو کوسش یه کم مالوندم. اومدم که یه ذره بکنم تو و یواش یواش تا ته برم که با پاهاش محکم منو هل داد جلو و با یه ضربه تا ته رفت تو کوسش. یه داد کشید. آخه هرچی باشه به گفته خودش کیر من دو برابر شوهرش بود و داشت جر می خورد. اومدم بیارم بیرون. نذاشت و گفت: “آرش جون منو بکن … محکم بکن … جرم بده …. کوسمو پاره کن …” منم دیگه حالی به حالی شده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن. از لذت داشت می مرد. همش با التماس می گفت که بیشتر پاره اش کنم. منم همین کارو می کردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ می زد و دو سه بار هم گازم گرفت. بعد از چند دقیقه، احساس کردم آبم داره میاد.بهش گفتم. درآوردش بیرون. فکر کردم برای اینه که تو کوسش نریزه. ولی گفت: “حالا زوده. با این کیر خیلی کار دارم” یه نیشگون کوچیک از سر کیرم گرفت. دردم اومد. احساس کردم یه کم کیرم می خواد بخوابه که گفت: “حالا از پشت بکن تو کوسم” منم یه چشم خوشگل بهش گفتم. رو تخت چهاردست و پا شد و یه کمی پاهاشو از هم باز کرد. سر کیرمو از پشت گذاشتم رو سوراخ کوسش. با یه فشار کوچیک نصفش رفت تو و با چند تا حرکت تا ته دادم تو. خودش هم مرتب عقب و جلو می کرد. آروم خم شدم روش و با دست راستم بالای کوسشو می مالیدم و با دست چپم سینه هاشو. داد و هوار می کرد و همش قربون صدقه کیر من می رفت و می گفت: “دارم به آرش جونم کوس می دم … کیر خوشگل آرش جونم داره کوسمو جر می ده … جووووووون …. کوس زری عاشق کیرته … محکم بکن … ” اعتراف می کنم که دیگه داشتم کم می آوردم. آخه تکونهاش و حرفهاش خیلی حشریم می کرد و بعد از دو سه دقیقه باز احساس کردم آبم داره میاد. گفتم می خوام بخوابم. منو به پشت خوابوند. تو این فاصله خودم یه نیشگون دیگه از کیرم گرفتم و اونم فهمید و خندید.نشست رو کیرم و بالا و پایین رفت. منم سینه هاشو می مالیدم و هر دومون آه و اوه می کردیم. باز هم قربون صدقه کیرم رفت و همون حرفا رو میزد. بعد از دو دقیقه که دیگه داشتم می ترکیدم بهش گفتم آبم داره میاد. خوابید روم گفت: “همشو بریز تو کوسم. لوله هامو بستم” منم از خدا خواسته، محکم بغلش کردمو با فشار تمام آبمو ریختم تو کوسش. اونم به خودش می پیچید و بعد بیحال شد. فهمیدم که اونم ارضا شده و بدون هیچ حرف و حرکتی یکی دو قیقه همدیگه رو فقط بغل کردیم. تو آسمون بودم. واقعا تو عمرم همچین سکسی نکرده بودم. لبم رو که بوسید به خودم اومدم. منم بوسیدمش. همونجوری که همدیگه رو بغل کرده بودییم، چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. موهامو نوازش کرد و گفت: “حسرت یه سکس با لذت تو تمام این سالها به دلم مونده بود ولی تو امشب منو به آرزوم رسوندی. ازت ممنونم” گفتم: “منم ازت ممنونم زری جون. میدونی که منم مدتهاسکس نداشتم. ولی امشب تو زندگیم رو عوض کردی” گفت:” آرش جون، کاش می شد هرشب با هم باشیم. میدونی که خیلی دوستت داشتم. حالا دیگه عاشقتم. قول بده هر وقت که موقعیت مناسب بود، شب مال من باشی. منم موهاشو ماساژ میدادم ودیگه با پررویی گفتم: “آخه زری قشنگم، قربون لب و سینه های قشنگت برم، مگه می تونم بگم نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ منم مثل تو همیشه حشرم ولی فقط ماهی یکی دوبار با جق زدن خودمو خالی می کردم.” گفت: “نمیدونی که منم چند ساله که به یاد تو شبهای تنهایی، با خودم ور میرم و خودمو ارضا می کنم. ولی از این به بعد، فقط تو کوس من خالیش کن. حیفه به خدا” منم بوسیدمش و خندیدیم. بهش قول دادم که در فرصتهای مناسب با هم باشیم. خیلی خسته بودم. کم کم با نوازشش تو بغلش خوابم برد.نزدیک شش صبح بود که طبق عادت بیدار شدم. زری جون کنارم خوابیده بود. شرت و کرستش رو پوشیده بود و یه دستش رو سینه ام بود. اومدم آروم برش دارم و برم حموم. بیدار شد. گفتم: “ببخشید عسلم. من میرم یه دوش بگیرم. با عشوه گفت: “تنهایی میری؟” گفتم: “اگه زری جونمم بیاد که دیگه خیلی عالیه” زود بلند شد و منم یه شرت پام کردم. رفتیم طرف حموم. یه شورت و حوله از کمد شوهرش برام آورد و برای خودش هم یه حوله آورد. رفتیم تو و دوباره لب و سینه و کوس خوردن من شروع شد. حالا تو نور بدنشو میدیدم. واقعا بهش نمیخورد 47 سالش باشه. بدن ورزشکاریش رو سانت به سانت خوردم و مالیدم و اونم لذت می برد. بعد من ایستادم و اون برام ساک زد. انگار این دفعه برام جذابتر شده بود. وان هم دیگه پر از آب و کف شده بود و با هم رفتیم توش. اول من به پشت خوابیدم و اونم اومد پشت به من خوابید رو من. کیرم لای پاش سیخ بود و خودشو بالا و پایین می کرد. منم گردنشو می خوردمو سینه هاشو می مالیدم و اونم باز قربون صدقه ام میرفت. یک ساعتی اون تو مشغول بودیم و چند مدل عوض کردیم. یکبار وسط کار ارضا شد و آخر هم باز با هم ارضا شدیم. باز هم خواست که آب کیرم رو تو کوسش خالی کنم. وقتی آبم داشت میومد، گفت: “جوووووون … آتیشم می زنه … آبت خیلی داغه … کیرتم کوسمو می سوزونه …. بریز توش .. کوسمو پر کن … ” و منم با فشار ریختم توش و باز هم بیحال افتادیم. بعد از چند دقیقه بلند شدیم و خودمون رو شستیم. در تمام مدت شستن باز هم به من می چسبید و قربون کیرم می رفت. کیرم دوباره سیخ شده بود و می خواست دوباره برام ساک بزنه. گفتم: “زری جون، کم بخور، همیشه بخور” خندید و گفت: “آخه من تا شب که دوباره برگردی میمیرم” با تعجب گفتم: “مگه من امشبم اینجام؟” گفت: “از این به بعد نمی خوام هیچ شبی تنها باشم. هر وقت شوهرم رفت مسافرت، تو باید شوهرم بشی” خندیدم و گفتم:”من باید دعا کنم که یه موقع به شوهرت ماموریت چند هفته ای ندن وگرنه کمر من دیگه صاف نمیشه” خندید و گفت: “کاش یه انتقالی چندساله بهش بدن که خیالم راحت باشه تا چندسال هرشب کیرتو می کنی تو کوس من دوباره چسبید بهم و کیرم رفت لای پاهاش. میدونست چیکار کنه که دوباره حشری بشم و شدم و یه بار دیگه تا دسته کردم تو کوسش و باز هم ریختم تو کوسش. دیگه داشت دیرم می شد. یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. تا من سشوار کنم و لباس بپوشم، صبحونه رو آماده کرده بود. عسل و شیرموز و خامه و کره و … همون حوله فقط تنش بود. گفتم: “چه خبره بابا؟” گفت: “بخور عزیز دلم. تو باید جون داشته باشی. نمی خوام به این زودیها از کمر بیفتی” نشستم که بخورم. اومد کنارم و منو بوسید و نشست روی پام. سینه هاش پیدا بود و حوله هم تا رونش رفته بود کنار. یه لقمه برام درست کرد. اومد بذاره تو دهنم. ازش گرفتم و مالیدمش به سینه هاش و گفتم: “حالا خوشمزه شد.” خندید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد. گفت: “همش مال خودته عزیزم” منم بوسیدمش و چندتا لقمه دیگه هم با همین حرفها خوردیم. می خواستم وسایل دخترم رو که خواب بود جمع کنم و همونطوری تو خواب ببرمش تو ماشین که زری اومد و گفت: “بذار اینجا باشه” گفتم: “می دونی که پرستارش هر روز 8 صبح میاد تحویلش می گیره.” گفت: “زنگ بزن بگو امروز نیاد. امروز من میشم پرستارش. تازه، امشبم می خوای بیایی دیگه. نه؟” خندیدم و گفتم: “باشه عزیز دلم. تا شب دخترم پیشت باشه. شب تا صبح هم خودم پیشتم.” یه لب طولانی گرفت و من رفتم. موقع رفتن همش می گفت که مواظب خودم باشم و شب زود برم خونشون. از اون شب، تقریبا ماهی 5-6 شب که تنهاست خونه اشون هستم و همه مدل سکس با هم داشتیم. حتی کونش رو که آکبند مونده بود بهم هدیه کرد. من تا حالا کون نکرده بودم. یه روز صبح تو حموم ازم خواست که امتحان کنیم و من لذت این هدیه جدیدش رو تا حالا چند بار بردم. جالبه که پدرزنم هم میگه که دیگه به مسافرتهای من هم عادت کرده و دیگه غر نمیزنه که چرا اینقدر ماموریت میرم. !!!

همزمانسازی محتوا