معلم خصوصی

سلام اسم من ایدا و 22 سالمه و دانشجو رشته معماریم قدم کوتاه 1.73. متاسفانه من مثل بقیه که از خودشون تعریم میکنن میگن سینمون اندازه دوره کمرمونه نیست من سینهای کوچیکی دارم ولی رونام و کونم خوبه یکمم تو پرم شاید بخاطر سکسای زیادیه که دوران دبیرستان و دانشگاه داشتمو دارم موهایه مشکی دارم و بینیمم عمل زیبای کردم بدون ارایش قیافه متوسطی دارم ولی با آرایش مالی میشم و باید اینم اضافه کنم که نصف دانشکاه دنبالمن و من بانصفیشون سکس داشتم بگزریم
این خاطره که میخام برتون تعریف کنم برای اون دسته از دوستایه گلمه که درسشون مثل چند ساله پیشه منه یعنی وقتی که من 18 سالم بود. کلن من تو همه ی درسام تنبل بودم پدرم وضعیته مالیش خیلی خوب بود و منم چون تک فرزنده خونمون بودم همه کاری برام میکرد من تمام دوران مدرسه تو مدارس غیر انتفاعی بودم همیشم بخاطر اینکه پدرم به مدارس کمک مالی میکرد هر کاری که دوست داشتم تو مدرسه میکردم مثلا اون زمان کسی نمیتونست تو مدرسه گوشی ببره ولی من گوشیه n73 که تازه خریده بودمو باخدم میبورد مدرسه که البته چندتا کلیپ سوپر که پژمان (دوست پسرم) برام فراستاده بود توش بود که ناظمم چند باری ازم گوشیمو گرفتو منو برد پیشه مدیرمون که اونم همیشه میگفت خانم جواهری (جواهری فامیلیه من بود) به شما قول میده که دیگه از این کارا نکنه یا مثلا عمل بینیه من تو دوران دبیرستان بود که اون موقه مدرسه ها سخت میگرفتم رو این جور مسائل کلا دختر لوسی بودم همیه معلمام بخاطر ضمانت مدیر مدرسه همه درسارو بهم نمره میدادن اون دسته معلمایم که نمره نمیدادن مادرم یه جوری که بابام نفهمه میومدو به معلما پول میداد بعضاشونم بخاطر اینکه وجدان درد نگیرن میومدنو برام چند جلسه خصوصی درس میدادن که من چیزی یاد نمیگرفتم سرتونو درد نیارم
داستان ما از اونجای شروع شد که من بعد از پیش دانشگاهی کنکور قبول نشدم یعنی اصلا امتحان ندادم به هوایه کنکو صبح از خونه زدم بیرون با پژمان رفتیم خونه رفیقش که خالی بود بماند اونجا چیکار کردیم یه شب بابام منو صدام کرد گفت آیدا بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم چیه چی شده با بابام خیلی راحت بودم گفت ببین آیدا تو این چند ساله هر کاری خواستی کردی منم چیزی بهت نگفتم ولی این یکسالرو بشین درس بخون که یه دانشگاه قبولیشو دهنه فامیلو ببندی منم هرچی بخایی در اختیارت میزارم منم سری جواب دادم باشه اولین چیزی که میخام ماشینه بابم خندیدو گفت باشه ولی به شرطی امسال دانشکاه قبول شی منم گفتم قول میدم فردا بریم ماشینو بخریم گفت نه کنکور که قبول شدی یه پراید میگیرم برات منم گفتم اینهمه وقت که قراره صبر کنم حداقل یه چیزه درستو حسابی بگیرم گفتم قبوله به شرطی که 206 بگیری برام گفت باشه بعدشم بابم گفت من با اکرم خانوم (زنی که چند روز یه بار میومد خونمونو تمیز میکرد و کارایه خونرو میکرد)صحبت کردم گفت بسرش تازه ار دانشگاه سراسری مدرک گرفته و بیکاره گفتم بیاد بهت درس بده بابام از اونای نبود که گیر بده بهم ومیدنست من دوست پسر دارم بعضی اوقاتم میود خونمون بابم بود فقط نمیدونست که من بهش میدمو فکر میکرد دوستیمون سالمه بنده خدا ساده بود تو این مورد خلاصه پسر اکرم خانوم اومد راسیتش اصلا خوش تیپ و خوش هیکل نبود اخماشم همیشه تو هم بود ولی اگر یه دستی به خودش میکشید چیزه بدی نمیشد چند جلسه اول که اومد خونم همیشه یه نفر دیگم بود مثلا مامنم یا خوده اکرم خانوم ولی بعضی جلسه ها میشد که کسی خونمون نباشه این علی چند ماهی به من درس داد وقتی میدید من هیچی یاد نگرفتم عصبانی میشد ولی چیزی نمیتونست بگه یروز بهش گفتم بابا کلاست خشکه خوب معلومه چیزی یاد نمیگیرم یه روز داشتم با پژمان صحبت میکردم که بهش گفتم نمیتونم برایه ماشین یه سال صبر کنم اونم گفت صبر نکن با بابات صحت کن یه بهونه بیار بگو زودتر ماشین میخام گفتم چجوری گفت نمیدونم مثلا بگو علی متمعنه تو تو کنکور موفق میشی و اگر ماشینه زود تر بخره برات یه دلگرمیه گفتم اگه از علی بپرسه چی گفت خوب با علیم هماهگ کن رازیش کن حرفتو تاید کنه بهش پو بده اگر قبول نکرد بوس بده باز قبول نکرد کون بده بازم نخاست از جلو بده گفتم پژمان خجالت بکش (از این جور حرفا زیاد میزد که بدن قصدشو فهمیدم البته همیشم بهم میگفت خانومم زنم از این جور حرفا که وقتی پردمو زد دیگه از این حرفا بهم نزد) پژمان گفت عزیزم من حاضرم تو به هر قیمتی ماشینو بگیری ولی باهات شوخی کردم نه به این قیمت که به کسه دیگه ای بدی این حرفو که زد تو کونم عروسی بود گفتم واقا شوخی کردی گفت نه بابا یه کس میخای بدی 206 بگیری باو کن من اگر کس داشتم برایه 5هزلر تومن به 5هزار نفر میدادم باهاش دوا کردمو گوشیو قط کرد م شب داشتم میخابیدم گفتم از لجه پژانم که شده علی که فردا اومد بهش میدم 2بارم میدم فردا صبح که علی اومد مامنم خونه بود که یک ساعت بعدش رفت منم سری گفتم استراحت کنیم خسته شدم چقدر تو خشک درس میدی اونم گفت باشه همیشه جلوش راحت بودم ولی لباسایه سکسی نمیپوشیدم تهش تیشرت استین بلند با دامن بلند رفتم سره کمدم علیم تو اوتاق بود نشسته بود چند تا لباس دراوردم شرو کردم تیشرتمو درو اوردن همین موقع علی برگشت منو که دید روشو کرد اون ور گفت ببخشید منم گفتم اوا چرا تقسیره من بود من نباید جلو شما تیشرتمو در میوردم باید اول دامنمو میکندم سری دامنومو دروردم با شرتو کرست جلوش وایسادم دیدیم روش اون وره و شده این لبو تا اومدم بگم بقیشو دیگه کاره خودته دیدم گفت ببخشید سری درو اتاقو واز کردو فت بیرون اولش ترسیدم که نره به بابام بگه بعدشیه حسی مثل اینکه بهم بر خورد باشه به ترسم غلبه کرد این اولین باری بود که یه چیزیو میخاستم و جواب نه میششنیدم بعد یه تاب تاپ قرمز که به زیر نافمم نمیرسید با یه شلواره جین کوتاه تا زیره زانوم بود چند جاش از جمله پشتش زیره رونمش پاره بود پوشیدم شرتو کرستمم در اوردم انداختم روتخت جوری که معلوم باشه رفتم تو حال دیدیم علی تو حال وایساده گفتم بسه استراحت بیا بقیه درس بده گفت هوا خوبه میخاید تو حیاط بقیه درسو ادامه بدیم با یه لحنه بدی که شبیه داد بود گفتم نه بابایه من بهت پول نمیده که تو بری پیکنیک تو حیاط خونمه ما دیدم بهش برخورد رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم درو بستم دیدم چشش خورد به شرتو کرستم یه لحظه مکث کرد گفتم چیه تو در نیوردی خورم درو وردم میخاستم بهت بدم بری بفروشیشون بری حموم شبیه ادمی زاد شی معلوم شد عصبانی شد ولی چیزی نگفت که همین باعث شد من عصبانی تر بشم نشست گفت کجا بودیم اهان کوسینوس .... منمعلکی شلوقش کردم گفتم ننت کسه به میگی کس برو به خاهرت بگوجن.... همینجوری که داشتم فوش میدادم گلمو چسبید نمیتونستم نفس بگشم گفت مادر جند به خانواده من فوش میدی نمیخاستم این کارو بکن ولی حالیت میکنم الن پرتم کرد رو تخت کمربندشو واز کرد شلوارشو داورد دستمو بست اولش خوشحال شدم که میخاد منو هارد کنه همیشه فیلم سوپرای که پژمان میداد میدیدم دوست داشتم جایه دختره باشم دستمو بست شرتمو کرد تو دهنم کرستمو دوره سرم بست تا شرتو از دهنم بیرون نندازم شرو کرد شروارمو دروردن که دید دکمم واز نمیشه پشیمون شد شرمارو جوری کشد که دکمه هاش کنده شد به همنجوری که رو زانو رویه تخت بودم کمرم خم بود شرورارمو جوری از پاچه کشید که زانوم خالی شدو پا سورت افتادم رو تخت دردم نیومد ولی بازم بهم داشت حال میداد نبت تاپم بود که چون دستم بسته بود از تنم در نمومد اننقدر گرفت کشید که دیگه چیزی ازش نمونده پاره شد انداخت اونور برام جاب بود که شلوارمو 150هزار تومن و تاپمم 60هزار تومن 4 ساله پیش از میلاد نور خریده بودم انقدر راحت پاره شدن بد رفت پشتمو تف کرد رو کونمو با دست مالید دره کونم بدم اومد از این کثافت کاری (پژمان اولش کرم میزد بعدش زیاد دیگه درد نداشت کیرش) چون دهنم بسته بود نمی تونستم چیزی بگم یکم سرو صدا کردم که یعنی بدم میاد ولی توجه نکرد چند بار محکم زد دره کونم بدجور درد داشت شرو کردم سرو صدای بشتر کردن ولی صدای جز اممممممممممممممم ازم در نیومد کیرشو دمه سوراخ کونم حساس کردم گزاشت رو سروراخ کونمو شرو کرد فشار دادن قطره کیرش از مال پژمان بزرکتر بود کمکم داشت دردم میود همینجوری که فشارشو بیشتر کرد چند زربه محکم دیگه زد دره کونم که دیگه نتونستم جلویه خدمو نیگه دارمو زدم زیره گریه گریه کردم که علی شروع کرد بلند بلند خندیدن گفت این تازه اولشه از الان گریت درومد نمیدونم چطوری بود اون ادم خجالتی چند دقیقه پیش با چهارتا فش ناموسی اینجوری شد بعد یه دفه فشارشو بیشتر کرد کل کیرشو یه جا کرد تو کونم یه دفه دردی توکنم پیچید نتونستم تحمل کنم گریم دو برابر شد صدایه خنده علیم بلندتر شد محکم تر میکوبید دره کونم شروع کرد تلمبه زدن گریه منم شدید تر میشد که گفت این لحضه ها باید موندگار بشه کیرشو دروردو رفت گوشیمو از و میز ورداشت گریم بند اومده بود شروع کرد فیلم گرفتن تلمبه زدن با اینکه دردم میومد نمیخواستم گریه کنم که علیم فهمیدم چند بار پشت سره هم کوبید دره کونم که به همون شدت گریم گرفت یاده اون فیلم سوپرایه هارد اوفتادمو اینبار دلم به حال بازیگره زنش سوخت همینجوری که داشت می کرد گوشیو گزاشت به کنار منو بلند کردو کمرو گزاشت رو تخت دستم پشتم بودو داشت درد میومد پاهامو واز کرو دست زد به کسمو فهمید پرده ندارم چند بار محکم کوبوند رورونم روکسم که بدجور سوخت گفت جنده خانوم به چند نفر دادی پردم که نداری گریه منم بند نمیومد گوشیمو دباره ورداشتو شرو کرد از کس منو کردنو ازم فیلم گرفتن راسیتش برام مهم نبود فیلم گرفتن ازم پژانم چند بار در تو سکس ازم فیلم گرفته بود گریم برایه این بود که بدجور داشتم گایده ممیشدم چند بار که کرد از جلو کرد
دیدم صداش داره میلزه ه بلند تر میگه اههههههههه اهههههههههههههههههههههه اههههههههههههههههههههه صدایه گریه منم داشت کم میشد که مهکم زد رو سینمو محکم کشیدش که دیگه شوع کردم تقلا کردم کردم پیچیدن به خدومو با تمام توان گریه میمکردم تاحالا یادم نمیاد کسی حتا پدرم سیلی بهم بزنه یا این جوری گریه کونم بلند گفت همینه مادر جنده همینه سرعت بیشتر شدو دوباره صدایه اههههههههش تولانی شد کیرشو یه دفه درووردو کرستو از صورتم زد اون ور شرتو از تو دهنم بیررون اورد تا درواورد شروع کردم با صدایه بلند گریه کردم که کیرشه کرد تو دهنمو ابش ریخت دهنم کیرشو از دهنم کشید بیرون اومدم ابشو بریزم بیرون که فهمید جلویه دهنمو گرفت گفت قورت بده بعد دماقمو گرفت نمیتونستم نفس بکشم بخاطر اینکه دماغمم عملی بود نمیخواستم کج بشه مجبور شدم ابشو قورت بدم تاحالا نزاشته بودم پژمان ابشو رو بدن بریزه یا براش ساک بزنم گفت هنوزم میگی خشک درس میدم بازم اب خواستی بهم بگو داشتم هینجوری گریه میکردم که کمر بندو از دستم واز کرد اومدم بلند شم که کونم بدجور درد گرفتو گفتم اخ اخ اخ علیم به تمسخر گفت دردت اومد داشتم حق حق میکردم دستم رو کونم بود یه دستم روکس داشتم را میرفتم که چشم اوفتاد به خودم تو اینه دیدم اکثر بدن بخاطر اینکه منو زده بود قرمزه بعد باخنده گفت خوب در موردو خانواده من چیزی نمیخای بگی بل بل زبونی نمیکنی دیگه یه نیگاه از تنفر کردم بهشو حق حق کنون رفتم سمت همون تی شرتو دامن خودم پوشیدم دوباره علی گفت برایه چی این برنامه هارو راه انداختی هر کاری میخای بگو برات انجام میدم که یاده ماشین افتادم که دیگه پشیمون شدم گفتم هیچی فقط دیگه اینجا نیا لباسشو پوشیدو گفت من تازه پیدات کردم حالاحالا ها کارت دارم گوشیممورداشت گفت اینم پیشه ن میمونه تا فکر بد به ذهنت نرسه منم رفتم حمومو یه دله سیر اونجا گریه کردمو اومدم بیرونو خدمو خشک کردم لباس پوشیدم ذیدم هنوز علی تو حاله و کتاب ریاضیم تو دستشه تا اومدم چیزی بگم بابام اومد خونه بعد سلام علیک گفت خوب مهندس این دخترمون وضعیتش چتوره علیم گفت والا راسیتش من تادیرز فکر میکردم چیزی یاد نگرفته ولی امروز به اسراره خودش امتحان گرفتم ازش عالی بود اگر همینجوری ادامه بده ایشالا دانشگاه قبوله یه لب خند پر معنیم بهم کرد که درد تو کسو کونم دوباره اومد سراغم گفتم اخخخخخخخخخخ..

نوشته: آیدا

سلام! اسم من حسامه و 19 سالمه،ميخوام يكي از خاطرات سكسي خودمو كه پارسال اوايل آذر اتفاق افتاد رو واستون بگم!
غروب يكي از روز هاي مهر ماه با مادرم در مورد چگونگي درسا و سطح درسي بچه ها و اين چيزا با هم حرف مي زديم! يكي از قسمتاي حرف اين بود كه من گفتم رياضي امسال به نظر سخت ميآد! مادرم گفت كه اگر نگراني اين درسو برو كلاس خصوصي! منم كه حال رياضيو كلاسو اين مزخرفاتو نداشتم گفتم بيخيال بابا، كي حالشو داره بره كلاس رياضي؟!
بعد مادرم گفت كه اگه كم بشي رياضيو پدرتو در ميآرم،منم گفتم باشه! حالا كجا برم كلاس رياضي؟ گفت پيش پروانه، منم سريع گفتم پروانه خره كيه؟ گفت آشناست، بعد زنگ زد به پروانه و واسه كلاس رفتن ما برنامه چيدن!!
قرار شد فردا غروب برم كلاس، فردا آدرس رو گرفتم و راه افتادم به سوي كلاس رياضي، البته زياد با خونمون فاصله نداشت!
وقتي رسيدم ديدم طبق اين آدرسي كه داد بهم يه خونه دو طبقه هست، زنگ بالارو زدم وقتي جواب دادن تا كلاسو گفتم ديدم طرف ميگه زنگ پايين!
زنگ پايينو زدم و جواب داد بله؟ منم گفتم ببخشيد واسه كلاس اومدم، در رو باز كردو من رفتم تو خونه!
بعد ازين كه پرسيد كي هستمو منم جواب دادم يكم تعارف تيكه پاره كرد ، بعد راهنماييم كرد به اتاق درس!!!
رفتم تو اتاقو رو صندلي نشستم اونم رفت بيرون از اتاق! اتاقي بود با يه ميز، سه تا صندلي ،يه قفسه كتاب كمك آموزشي، يه بخاري خاموش و يه تخته وايت برد! بعد خودش اومد روبروي من رو صندلي نشست گفت كتابتو لطفا بده ببينم چيا دارين، كتابو دادم بهش! صداي جالبي نداشت ، اما خداييش چهره زيبايي داشت! با تيپ عادي اومد سر كلاس درس ، بدون آرايش! يه جورايي تيپ عادي اما شخصیتي داشت، ناسلامتي خانوم معلم بودااا!
من تو همين فكر تيپ و نوع رفتارش بودم كه يهو يه كره خر اومد داخل اتاق! سامان بود، پسر پروانه 3 يا 4 سالش بود، با مو هاي فرفري! دستشو باز كردو چند بار ماما ماما گفتو مادرش بغلش كرد! اين بشر مو فرفري زلزله بود، واقعا شيطون و لجباز، اصلا هم شبيه مادرش نبود!
اين جلسه با چند تا تمرين مزخرف تمام شد! رفتم خونه در مورد اين پروانه يكم سوال كردمو يه چيزايي فهميدم! مثلا اينكه شوهرش يه آدم بي عرضس كه معلوم نيس كدوم گوريه، طبقه بالاي خونشون پدر و مادر پروانه زندگي ميكنن، بعد اينكه اين پروانه احمق خودش عاشق اين شوهر بي خاصيتش شد و به حرف پدر و مادرش گوش نكرد كه الآن وضعش اينه، بگذريم ....
هفته اي دوبار پيش پروانه كلاس ميرفتم ، رفتارمون مثل همون جلسه اول بود، دوستانه بود اما نه خيلي!
خوب درس مي داد منم كلا به فكر درس بودم نه كس كونش، و اصلا با اين رفتاراي سردش، دست نيافتني به نظر مي رسيد!
سامانم هميشه اين وسط دردسر بود دفترمو خط خطي ميكرد حتي كتابمو پاره كرد ، بيشتر مواقع هم كيرشو با دست از رو شلوار ميمالوند راستش نميدونم مشكلش چي بود كه اين كارو ميكرد؟! كير يا تخمش ميخاريد؟ يا شرتش تنگ بود كه كيرش احساس خفگي ميكرد؟ متأسفانه نمي دونم ...
نامرد منو با اين كارش مي خندوند كه هيچ ،خودشم ميخنديد اما مادرش بي تفاوت بود!!!
چند باري تو محله پروانه رو ديده بودم ، اصلا يه جورايي انگار يه جاي ديگه سير ميكرد!
يه بار داشت از تو محله رد ميشد منم دم سوپرماركت يكي از آشنا ها بودم كه چشمم بهش خورد!عجب كوني داشت ، نسبت به هيكل و بدنش واقعا بزرگ بود! كار از كار گذشته بود، بدجور رفتم تو كف كونش ،يكم به خودم اميد الكي دادم كه كونشو بايد بكنم! اما چه جوري؟؟؟
پس فردا غروب رفتم كلاس پيش پروانه يكم گرم گرفتم ، اما انگار نه انگار! چند بارم تو كلاس كونشو موقع نوشتن تمرين رو تخته وايت برد ديد زدم اما انقدر سرد برخورد ميكرد كه دوباره نا اميد شدم!
يه غروب بايد ميرفتم كلاس ، داشت دير ميشد سريع لباسمو پوشيدم و دمپايي انگشتيمو پام كردمو سريع السير رفتم كلاس! [راستش چون كلاس نزديكه خونمونه هميشه دمپايي انگشتي پام ميكنمو ميرم كلاس]
وقتي نشستم پروانه هم اومد روبروم نشست، منم دفترو رو ميزي كه بينمون بود گذاشتم تا تمرينه هفته قبلو ببينه درسته يا نه!!!
من پامو از زير ميز كه يكم جا به جا كردم خورد به پاش ، از قصد ديگه بر نداشتم! ديدم عكس العملي نشون نداد بخاطر همين بيشتر پاهامو بهش چسبوندم ، اما يكدفعه اخم كردو بدجور نگاهم كرد، منم سريع پاهامو كشيدم عقب! ديدم سامان اومد تو اتاق و پروانه با همون حالت اخم بغلش كردو برد طبقه بالا بده مادربزرگش تا مزاحم كلاس نشه! پاهاي پروانه خيلي گرم بود، شايدم پاهاي من خيلي سرد بود!!!
پروانه سريع برگشت و سر جاش نشست! اخم نكرده بود بجاش يه لبخند قشنگ رو لباش بود! اين دفعه پاهاي پروانه بود كه به پاهاي من مي خورد! شهوت خاصي نداشت اما لذت بخش بود!
يكدفعه پروانه پاشو كشيد و بلند شد اومد سمتم ، با حالتي جدي بهم گفت بلند شو، منم از ترس كه اين چرا يهو اينطوري شد داشتم سكته ميكردم! پروانه سرشو جلو آورد لباي گرمشو رو لبام گذاشت، بعد محكم بغلم كرد! من هنوز تو هنگ بودم، تمام بدنم سرد و ضربان قلبم بالا رفت!! پروانه دستمو گرفتو سريع كشوندم برد اتاقش!
منو كشوند برد رو تختخواب دونفرشون كه روزي اون شوهر گوسفندش اونجا باهاش مي خوابيد، يكم از حالت شوك بيرون اومدمو بغلش كردمش! اون لبامو ميمكيد من لب اونو ، روي لبامو انقدر ليس زد و آب دهني كرد كه آب دهن از لبام ميچكيد، زبونمونو دور هم ميچرخونديم و پايين تنمونو بهم ميمالونديم ، زبونشو وقتي ميكرد دهنم ميمكيدم! گردنشو زبون كشيدمو و هر تيكشو بوسيدم، صداي پروانه در اومده بود هي ميگفت جووون!واسه من جالب بود چون حتي فكر اين حركتا و حرفارو نميكردم!
در حين همين خوردناي گردن پروانه گفت دست نگهدار، گفتم چرا؟؟ گفت يه لحظه در اتاقو كليد كنمو لخت شيم! من زود لخت شدمو روي تخت با كير بلند شده انتظارشو ميكشيدم! وقتي كيرمو ديد گفت اي جان ، دلم واسه كير يه ذره شده، اومد بغلمو انقدر خودمونو بهم مالونديم كه عرق كرديمو پوستمون نرم شد! من لپ پروانه رو كه قرمز شده بود از گرما، يه ليس آبدار زدم!
اومدم سراغ سينه هاي پروانه ، سينه هاش نقلي بود و جون ميداد فقط سرشونو زبون بزنيو يه روز كامل بمكيشون! خوردن سينه واقعا يه حال ديگه داد، وقتي ميمكيدم سينشو شهوت داشت بيچاره ميكرد پروانه رو، هي ووول ووول ميخوردو ميگفت حسام كسمو بخووورش، حسام كسمو بمك!
رفتم سراغ كسش 3 يا 4 ليس كه زدم بيخيال شدم چون ليسيدن كس رو برعكس سينه دوس ندارم!
پروانه هم گفت حسام بخورش ، زبون بزن توشو! گفتم پروانه جون از كس ليسيدن خوشم نميآد! حالا نوبت اون بود، كيرمو دادم دهنش ديدم بدجور دندون ميزنه، حيف بود واقعا زن به اين خوشگلي ساك زدن بلد نباشه!
گفتم پس يكم بليسش حداقل! سر كيرمو وقتي زبون ميزد از ته دلم آه ميگفتم و چه حالي ميداد!
پاهاشو باز كرد و منم كيرمو يواش گذاشتم دم كسشو خيلي آروم هل دادم تو!
خيلي نرمو آروم كيرمو تو كسش ميكردم، وقتي سر كيرم به ديواره كسش كشيده ميشد صداي آه هر دومون در ميومد! انقدر آروم جلو عقب ميكردم كه فكر نكنم كوچيكترين دردي كشيده بوده باشه ، ميگفت حسام جون دوست دارم ، تو مال خودمي قول بده هر موقع كسم هوس كيرتو كرد پيشم باشي، منم گفتم كيرم ماله تو، فقط قول بده هميشه پايه حال باشي، اونم گفت آه ، باشه! آبش زودتر از آب من اومد،آبش كه اومد زياد بهم حال نداد چون تو كسش زيادي ليز شد، سريع تر جلو عقب كردمو نصفه آبم از دستم در رفت و تو كسش ريختم! بعد اينكه آبم اومد بغلش كردمو كنارش دراز كشيدم، ديدم داره گريه ميكنه محكم بغلش كردمو لبشو بوسيدمو گفتم چي شده پروانه جونم؟ جواب نداد و گريش بيشتر شد! دلم خيلي واسش سوخت و محكم به خودم چسبوندمش! اونم محكم بغلم كردو چشماشو بستو آروم تو گوشم گفت قول ميدي مواقعي كه ميخوامت پيشم باشي؟ منم گفتم حتما پروانه جونم و بعد بوسيدمش!
10 دقيقه بعد چشماشو باز كرد و يه كوچولو خنديدو گفت كيرت دوباره بيدار شده، گفتم آره دوباره پروانه ميخواد!خنديدو هيچي نگفت ،تو گوشش گفتم پروانه ميتونم از كون بكنمت؟ سريع گفت نه، گفتم چرا آخه؟ گفت درد داره ناجور، گفتم يواش ميكنم، گفت اصلا، بزور بوسو يكم سينه مالوندن راضي شد البته شرط گذاشت اگه وسطا گفت بسه بايد بيخيال شم منم قبول كردم انگشتمو يكم آب دهني كردمو يواش كردم تو كونش اونم سريع گفت آخ آخ و بسه!
هر چي اسرار كردم قبول نكرد و منم مجبور شدم بيخيال شم!
دوباره كردم تو كسش و داشتم تلمبه ميزدم كه گوشيم زنگ خورد ، مادرم بود برداشتمو سلام كردمو ازم پرسيد كجايي مگه كلاس تموم نشده ؟ كلاس 1/5 ساعته اما الان 2 ساعت شده ، پس كجايي؟ منم مجبور شدم دروغ بگم كه كلاس تموم نشده و يه ربع ديگه ميآم!
مجبور شدم محكمو سريع تلمبه بزنم تا آبم بياد ، همين باعث شد پروانه بدجوري از نوع كردنم شاكي شه! آخه دمه آخري جرش دادم! امسال پيش پروانه كلاس نرفتم اما هفته يكبار باهم حال ميكنيم، اين داستان سكس منو پروانه بود!
اميدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: rayka

الان اصن اعصاب ندارم .از سکس بیزار بودم و هستم .
اومدم این جا که بنویسم اوضاع داغونمو و برم .
من 17 سالمه .بچه تهرونم . خیرسرم نمره اول کلاسمون .
انواع کلاسا ی تست می رم خصوصی .همینا کار دستم داد .
الان که دارم مینویسم دارم گریه میکنم .از همه چی متنفررررررررررررررم .
شنبه همین هفته ساعت شیش و نیم عصر رفتم کلاس خصوصی تست ثبت نام کردم با یه استاد 25 ساله .
بیس و پنج سالشه ولی واسه کنکور درس میده .
همه تعریفش میدادن .
حتی مدیرمون گفت : مینا واسه تو این عالیه که با اقای ... کلاس بگیری .
بچه ها میگفتن : خوش بحالت .چه اقا معلم ناز و خوشگل و جوونی .
کاش ما هم باهاش کلاس میگرفتیم .
( این استاد 25 ساله که اسمش شایان هست با دانش اموزای سطح بالا کلاس میگیره )
خلاصه گذشت و من هر روز می رفتم خونشون بهم درس میداد .خیلی خوشگل بود .
موهاش لخت و سیاه بود خودش سفید با چشمای سیاه .اندام قشنگ ........
حس میکردم یه جوری نیگام میکنه .........
اشغال .... این شانس منه بیچاره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این همه شاگرد اخه !!!!!!!!!!
شنبه همین هفته کارمو ساخت .
رفتم خونشون دیدم تنهاست .
قبلا دو تا دختر دیگه می اومدن یا مامانشم خونه بود .
ولی حالا تنها بود . شیک هم کرده بود و لبخند میزد ..... عوضی .
وقتی دیدم کسی نیست به روی خودم نیاوردم و کتابامو که دراوردم گفت :
مینا ........
با تعجب نگاش کردم . منو به اسم صدا زد.
دوباره گفت :
میخوام مال خودم بشی .
حالا دیگه می لرزیدم .
در خونشونو قفل کرد .دیگه به گریه افتادم . ( خاک تو سره بی عرضه و بی اعتماد به نفسم )
اومد گفتم :
اومدم بدنتو ببینم .مالش بدم .نوازشش کنم .ببوسمش . اخرشم بکارتتو خودم پاره کنم .
اشک تو چشماش جمع شده بود .
با بغض داد زد :
حیفم میاد یکی دیگه تو رو بگیره . تو مال منی .
داشتم دست و پا میزدم .
لباسمو دراورد . میگفتم :
ولم کن .تو مثلا استاد منی .........
ولی اخرش تسلیم شدم . با حال زار سوتین مو در اورد و چنان سینه هامو می مکید که فقط اشک می ریختم .
دستش که به پایین تنم خورد بی جون شدم .
شروع کرد به خوردن کسم.
بی شعور چنان با دندون میکشید که از درد می لرزیدم و جیغ نمیزدم .
از ترس اینکه یکی صدا بشنوه و بفهمه و رسوا شم .
لای پاهامو وا کرد و گذاشت تو کسم .
چنان فشار داد که از درد چشام تار شد .
با تموم وجود جیغ زدم . فقط خون میدیدم که راه افتاده .
شایان خندید و گفت : چه باکره ای بود .... ای جون ...فدای اون درد کشیدنت بشم . نگاه چه ناز پاره شدش .....
دید که دیگه توان تکون خوردن ندارم از پشت گذاشت .........
فقط گریه میکردم و ناله میکردم :
چرا با من ؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اخه ؟؟؟؟؟؟؟؟
کارش که تمو شد
لبخند زدو گفت : تموم شد مینای من .
بیشرف دستمو گرفت برد تو دستشویی چون خودم گیج بودم . خونا رو شست و گفت : بخواب خوبه واست .
هی باهام حرف میزد ولی من لباسامو پوشیدمو از خونش رفتم بیرون .
الانم گیجم .

نوشته: مینا

سه ماه بود كه معلم خصوصی شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازی اومده بودم و هنوز دنبال كار میگشتم واسه رفع بیكاری بد نبود. حداقل اینطوری می تونستم دم دهن بابا ننمو ببندیم. یه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود.
درامدش زیاد نبود ولی از هیچی بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهایی كه فاصلشون دور بود رو به من می دادند. شاگرد زیاد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادری بلوز شلوار مینی ژوپی، خلاصه ادم تازه پی به اختلاف موجود در بین افراد جامعه میبره.
شاگردی بود كه سر غروب كه میشد ازم خواهش میكرد میگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمی دونم شاید همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردی هم داشتم كه روز عید جلوی باباش با هام روبوسی كرد. خلاصه ادم گیج میشه نمی دونه تو این شهر با ادماش چطوری برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه میرفتم. عاطفه یه خانوده ای داشت نه ازاد و نه مذهبی. یه خانواده معمولی . مادر پدرش اهل نماز بودند ولی مادرش اصلا جلوی من روسری سرش نمی كرد حتی خود عاطفه هم همینطور. البته همیشه عاطفه لباسهای بلند می پوشید. هیچ وقت ندیدم كه دامن بپوشه یا ارایش بكنه. شاگردهای خصوصی اكثر شاگردهای خنگ نیستند بلكه بیشتر احتیاج به تشویق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه باید بیشتر روی روحیه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختیه ولی چاره ای نیست. درس و بلدند ولی موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافی خراب میكنند. عاطفه هم از این جور شاگردها بود. توی امتحان میان ترم یه درس ریاضی افتاده بود ولی با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگیره. واسه همین اعتماد خانواده و خودش هم به من بیشترشده بود. موقعی كه بین تدریس استراحت میكردیم از خانوادش برام میگفت. از اون فامیلشون كه میخواست بیاد خواستگاری و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا
یه روز در بین همین صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد:
- شما دوست دختر دارید؟
- این چه سئوالی میكنی؟
- همینطوری پرسدیم. فضولی نباشه.
زیاد خوشم نیومد. از خودم بدم اومد كه زیادی به شاگردم رو دادم. اونم اینقدر پرو شده كه از معلمش همچین سئوالی میكنه.
- نع
تا اخر كلاس سر سنگین برخورد كردم. چیزی نگفتم. موقع خداحافظی تا دم در اومد بدرقم.
- از دست من كه ناراحت نیستید؟
- برای چی؟
- به خاطر اون سئوالم. ببخشید. نباید میپرسیدم.
- نه خواهش میكنم.
- انگار داغ دلتونو تازه كردم.
دختر پر رو. به توچه. مگه فضول منی؟ جلسه بعد دو روز دیگه بود. یادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه یه امتحان داشت. واسه همین هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتی زنگ زدم باباش اومد دم در. از دیدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم
- ببخشید امروز كلاس دارید؟
- بله قرار گذاشتیم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همین خودشون خواستند كه امروز هم بیام خدمتشون.
باباش یه دست كت و پلوار شیك پوشیده بود و كراوات زده بود. یه عطری هم به خودش زده بود كه بوی عطر من توی بوش گم شده بود.
- ببخشید من مزاحمتون نشم مثل اینكه می خواستید برید مهمونی
- نه خواهش میكنم. جایی كه نمیریم ولی سرمون شلوغه و مراسم داریم. من تعجب میكنم چطور این دختر یادش نبوده؟
- حالا مسئله ای نیست من می تونم فردا صبح بیام.
- نه بفرمایید تو.تا اینجا تشریف اوردید دیگه
كس كش سر ادم منت هم میزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بیام. می دونم كه اینقدر گداست واسه اینكه جریمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توی خونه. وارد كه شدم بوی خیار پوست كنده و ادكلن با هم قاطی شده بود. تا رفتم دیدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خیلی جوون بود. یه كراوات زده بود مثل كراوات عین الله باقر زاده. اصلا بهش نمیود. از دور داد میزد كه بار اولشه.بابای عاطفه منو بهشون معرفی كرد. ازم خواست كه بشینم روی مبل. خودش هم رفت تو اتاق پیش عاطفه. دو دقیقه نشد كه اومد بیرون.
- بفرمایید خواهش می كنم.
از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت
- امروز خواهش میكنم یه ساعته كلاسو تموم كنید. ما مهمون داریم. با عرض معذرت
رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نمیكرد. یه دستمال كاغذی دستش بود . تا منو دید تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گریه میكرده. چیزی نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم.
- خوب اماده ای برای امتحان؟
چیزی نمیگفت. دماغشو بالا كشید. هنوز سرش پایین بود. به نظرم حالا كه گریه كرده بود خوشگل تر شده بود.
- مشكلی هست؟ میخوای من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم میتونم بیام ها
- نه اشكالی نداره. خودم بهتون گفتم بیایید.
از شنیدن صداش تعجب كردم.بدجوری گرفته بود. اصلا نمی تونست حرف بزنه.
- اینا اومدند خواستگاری. اصلا ازشون خوشم نمیاد. بابا اومده میگه از قصد گفتم كه شما بیایید برای تدریس.
- ااا پس من برم. خیلی زشته كه. چه عجله ایه؟ فردا میام.
- نه اصلا. هیچ ایراد نداره من خودم از قصد گفتم بیایید. اینام از شمال اومدند شب هم اینجاند و شام هستند و بعدشم میخوابند.
این دیگه چه جور مراسم خواستگاری بود؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده. یاد قزوینیه افتادم كه با زیر شلواری میره خواستگاری و ....
- پس اگه فردا بیام بازم اینا اینجاند؟
- آره دیگه.منم شنبه امتحان دارم.
- تو كه زودته ازدواج كنی
- اینو به بابام بگید.
- حالا بیا زود اشكالاتو حل كنیم كه من یه ساعته باید برم.
- كجا؟ تروخدا نرید. بذار اینا از حسودی بتركند.
بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر میشد. منم میشدم آتیش بیار معركه.
- اخه درس نمی خواییم بخونیم فقط رفع اشكاله. زیاد طول نمیكشه.
شروع كردیم درس خوندن. هنوز یه ربع نگذشته بود كه یهو در باز شد. یكی از همون زنها اومد تو. یه سینی میوه و چایی هم دستش بود. منو عاطفه دوتایی روی یه كاناپه دو نفره نشسته بودیم. تقریبا میشد گفت كه بهم چسبیده بودیم.هردوتامون روی میزی كه جلومون بود خم شده بودیم.
- به به عروس گلم. خسته نباشی. یه خرده استراحت كن. نیومدی پیش ماها؟ یادت باشه.
عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با دیدن خانومه یه لبخند مصنوعی زد و حس كردم كه خودشو بیشتر به من چسبوند. بعد یه نگاهی با همون لبخند به من كرد
- اخه من شنبه امتحان دارم و ایشون هم قرار بود بیاند برای تدریس.
من خیس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمی خوای با این خانواده وصلت كنی به من چه؟ منو چرا این وسط خراب میكنی؟ بیچاره دلم برای مهمونشون سوخت. تو دلم میگفتم خدا به داد شوهر این دختر برسه. وقتی از اتاق رفت بیرون دوباره مثل قبل نشست.
- كثافت آشغال. اومده ببینه من و تو توی این اتاق چیكار میكنیم. اینقدر فضوله. بذار از حسودی بتركه.
- اینكه درست نیست. به بابات بگو نمیخوای باهاش ازدواج كنی.
- اینا فامیلای بابان. بابا به خیالش از آسمون افتادند پایین. اگه اینا برند دیگه هیشكی نیست.
كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدی بود. وقتی رفتم دوباره باباش اومد دم در. اینبار با زیر شلواری و زیر پیرهن بود. اینطوری بیشتر بهش میمود تا كت شلوار و كراوات. یعنی من اینطوری بیشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نیومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم.
- سلام بفرمایید.
رفتیم تو اتاق.
- امتحانمو خیلی خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خیلی خوب بود. هم تو نمرم تاثیر داشت هم تو زندگیم.
فهمیدم كه اون خواستگارای بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسیدم چی شد. زود رفتیم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمی خواست درس بخونه. همش میخواست حرف بزنه. منم چیزی نمی گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنیم. نمی دوم فكر میكرد براش كار مهمی انجام دادم. فكر میكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند.
- فردای همون روز گورشونو گم كردند و رفتند.
من چیزی نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه باید بس كنه.
- البته مامان هم مخالف بودها ولی خوب چیزی نمی گفت می گفت شاید من خوشم بیاد.
ول نمیكرد.
- مامان میدونه كه من از پسر خالم بیشتر خوشم میاد.
پسر خاله دیگه كی بود؟ به من چه.
- با هم خیلی عیاقیم. هم دیگه رو خوب درك میكنیم. حتی سكس هم با هم داشتیم...
اینو كه گفت دیگه حرفشو قطع كردم
- بهتر نیست درس و شروع كنیم؟
جنده خانم هیچی نگم میخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به این دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو دیده این كونمو انگشت كرده و ....
اون روز اصلا نه درس درست حسابی خوندیم نه درست و حسابی حرف زدیم. نمی دونم چش شده بود. همش یه ریز حرف میزد. هی وسط حرفشم ازم نظرمو میخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم دیگه چیزی نمی گفتم. كون لقش خودش كه نمی خواد بخونه منم چیزی براش نمی گم. موقع رفتن ازم خواست بشینم. از اتاق رفت بیرون و برگشت. دیدم با مامانش اومده توی اتاق.
- اگه میشه غذا رو با ما بخورید
- نه متشكرم باید برم. دیر میشه
بدم نمیومد باهاشون غذا بخورم. اینقدر بوهای خوب خوب میومد كه گرسنم شده بود.
- حالا اینبارو به ما افتخار بدید. قول می دم اگه دیرتون شده باشه بابای عاطفه شما رو تا یه جایی برسونه.
دیگه چیزی نگفتم.
عجب غذایی. سر میز همه با هم شوخی میكردند. اصلا انگار نه انگار من اینجام . منو از خوشون می دونستند. خوشحال بودم. حس میكردم كارم با موفقیت پیش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضی بودند.
كلاس بعدی 7 - 8 روز دیگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون.
درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد.
- سلام حالتون خوبه؟
- مرسی. بفرمایید.
- می خواستم اگه میشه ازتون بخوام فردا صبح بیایید خونمون.
- الان میگید چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم.
- حالا اگه میشه یه كاریش بكنید. اگه نه كه همون ساعت بیایید. ولی سعی خودتونو بكنید.
- تا نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم و جوابشو بهت میگم.
چه می دونم لابد بعدازظهر می خواست بره پاساژ گلستان یا میدون كاج یا بازار صفویه یا .... . اینقدر قمپز اینجاها رو برام دركرده كه دیگه گوشم از این حرفا بود. هرچی هم خرید میكرد میاورد بهم نشون میداد. البته اگه لباس زیر خریده بود جور دیگه رفتار میكرد.
- اینو دیگه نمی تونم بهتون نشون بدم
منم چیزی نمی گفتم
- میخوایید ببینید؟
نمی خواستم حرمت شاگرد و معلمی از بین بره. دوست داشتم یه حدی بین خودمون باشه.
- نه. بیا بشین درسو ادامه بدیم.
به یكی از شاگردهای صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و برای یه روز دیگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم.
- سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام.
- دستتون درد نكنه
صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آیفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسیدم دیدم بازم خوشه اومده استقبالم.
- سلام بفرمایید تو
- سلام خوبی؟
وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولی چیزی نگفتم.
- مامان نیست؟
- نه كار داشت رفت بیرون. فقط منم خونه.
یه بوی عطری میومد كه نگو. نفسم داشت بند میومد. ضربان قلبم یك میلیون بار در دقیقه شده بود. اصلا نمی تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشیده بود و پاهای بدون جوراب. تا حالا ندیده بودم. عجب سفید و توپولی بود. یه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله ای بود. دلم می خواست یه گاز به پاهاش بگیرم. یه تی شرت تنش بود بدون كرست. راحت میشد از پشت تی شرتش نوك سینه هاشو تشخیص داد. عجب حال و هوایی داشت خونشون. ساكت و آروم. هیچ وقت صبح خونشون نیومده بودم. انگار یه خونه دیگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق میومد.
- خوب تا كجا خونده بودیم؟
- صبر كنید من الان میام.
از اتاق رفت بیرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در میوردم. یه سیگار روشن كرده بود و لای انگشتاش بود و با همون دستش هم یه جا سیگاری رو گرفته بود.
- سیگار چرا میكشی؟
- من سیگاریم
اصلا باورم نمیشد. یه دختر به این سن و سال اینطوری استادانه سیگار میكشید. با ولع خاصی به سیگار پك میزد. انگار داره از پستون ننش شیر میخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم.
- الان كه بوش همه جا میپیچه .مامان بیاد كه می فهمه سیگار كشیدی.
- بابا سیگار میكشه. از سیگارهای بابا كش میرم.
- واسه چی اصلا میكشی؟
- اعصابم خرد میشه سیگار میكشم.
- مگه الان اعصابت خرده؟
- نه زیاد ولی عادت كردم تا تنها میشم زود یاد سیگار می افتم و میرم یكی میكشم.
نمی دونستم چی بگم. اون همه صحبت و درس و نصیحت باد فنا بود.
- آخه مشكلت چیه؟
- همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فامیل عوضیش.
- خوب بشین باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دلیل بیار. فكر نمی كنم بابات آدم غیر منطقی باشه.
- میگه ایراد نداره باهاش نامزد میكنی درست كه تموم شد میری خونه شوهر. هر چی بگم یه چیز دیگه جوابمو میده. من حریفش نمیشم.
چی بگم . نمی دونستم. تو بد مخمصه ای گیر كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پیش.
- من با پسر خالم دوستم. با هم خوابیدیم.همدیگرو دوست داریم.
- خوب بهش بگو
- می دونه واسه همینه می خواد زود شوهرم بده.
وقتی صحبت میكرد همش بهم نیگا میكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمی
- می دونه باهاش خوابیدی؟
خندش گرفت.
- اگه می دونست كه منو تا حالا كشته بود. می دونه من از اون خوشم میاد.
سیگارش تموم شد. اونو تو جا سیگاری خاموش كرد. لهش كرد.
- درسو شروع كنیم.
- نه اصلا حالشو ندارم
جنده منو كیر كردی؟ حالشو نداری واسه چی گفتی من بیام؟ یه بدبخت دیگه روهم برنامشو بهم زدی. از اینكه زود خودمونی میشند و فكر میكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم میگیره. ساعتی دو تومن بهم میدند فكر میكنند دیگه بردشونم.
- پس چیكار كنیم؟ مگه نمی خواستی درس بخونیم؟ این همه هول داشتی كه تروخدا فردا صبح بیا.
- نه گفتم كه وقتی تنهام اصلا نمی تونم درس بخونم.
یه پاشو چرخوند و انداخت رو پای دیگش.
- ولش كن امروزو ترو خدا. بیا حرف بزنیم.
- من نیومدم اینجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بیام باهات لاس بزنم.
بدجوری بهش توپیدم.
- نمی خوای نخواه. تازه پولشو بهت میدم. فكر كن داری بهم درس میدی. منو بگو كه می خواستم به شما چیزی رو نشون بدم. دلم میخواست برات درد دل كنم.
همینطوری زل زده بودم بهش. چیزی نمی گفتم. سعی میكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چیزی حالیش بشه.
سرشو انداخته بود پایین چیزی نمی گفت. به پاهاش نگاه میكرد. اون پاش كه بالا بود هی تكون تكون میداد. ناخنای پاشو لاك زده بود. آدم دلش میخواست بخوردش.
- چی میخواستی نشونم بدی؟
- هیچی. اگه بخوایید می تونید برید.
- اون كه حتما اما قبلش اون چیزی رو كه می خواستی نشونم بدی بیار ببینم.
چیزی نمی گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه.
- پاشو برو بیار ببینم. یالا دیگه. دسشو گرفتم كشیدم تا از جاش پاشه.
یه لبخند مرموزی زیر لب زد و رفت سراغ كمدش.
- چشماتونو ببندید.
این جوریشو دیگه نداشتیم. ولی خوب واسه اینكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وایساد. هنوز بوی عطرشو حس میكردم. عجب بویی. ادم دلش میخواست صاحب عطرو بخوره.
- حالا باز كنید.
بازم باورم نمیشد. یه شورت زنونه توری به رنگ سبز فسفری تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشیده بود تا كشش از هم باز بشه. دیگه داشتم دیوونه میشدم. مونده بودم چی بگم. گفتم لابد مانتویی، دامنی، گردنبندی، .. خریده میخواد به من نشون بده. منم الكی بگم خیلی قشنگه و اونم بپرسه راست میگید؟
- این دیگه چیه؟
خیلی راحت شروع كرد به توضیح دادن.
- با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون میخواست لباس زیر بخره. منم اینو خریدم. قشنگه؟
- والا چی بگم؟
- میگند مردها خوششون میاد
- مردا كلا از شورت زنا خوششون میاد
- نه منظورم اینه كه میگند از این جور لباسها با این رنگ خیلی خوششون میاد.
- حالا واسه كی میخوایی بپوشی؟
- شما اول بگید خوشتون میاد؟
مونده بودم چی بگم. آخه اینم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود یه چیزی. همش می ترسیدم یه وقت مامانش بیاد. حس میكردم به كسی نگفته تو این ساعت با من كلاس داره.
- آخه اینا رو زنای شوهر دار می پوشند واسه شوهرشون تو كه دختری. واسه كی میخوای بپوشی؟
- دوست داشتم خریدم. می خوام بدونم شما خوشتون میاد؟
چیزی نگفتم. شونه هامو انداختم بالا.
- این عطرم خریدم. همینی كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسی دارید؟
یه شیشه ادكلن خاكستری رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشی كه روش بود فهمیدم مال پلی بوی باید باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها .
- اینو خریدم 3600 . میارزه؟
- آخه اینا به درد تو نمی خوره. مگه تو شوهر داری؟
- نه می خوام بدونم واقعا تاثیر داره؟ الان چه احساسی دارید؟
من همش داشتم سر ادكلن رو بو میكردم. خوشم میومد.
- تحریك كنندس
- یعنی چی؟
- یعنی آدم تحریك میشه دیگه.
- یه لحظه صبر كنید
از اتاق رفت بیرون. دلم مثل سیرو سركه می جوشید. باخودم عهد كردم اگه از این خونه رفتم بیرون دیگه تدریس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش میمود تو خونه من چی داشتم بگم؟ با خودم فكر می كردم كه اگه باباش بیاد خونه و این وضعو ببینه. دخترشو كه نمی كنه منو میكنه. با این ادكلن سكسی اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده دیگه رد خور نداره. تو همین حین در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هیچ حرفی رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلی دامنشو زد بالا. دیگه داشتم می مردم. وای قلبم داشت وایمیستاد. عجب رونهایی داشت. یه لحظه چشم از پاهاش بر نمی داشتم. شورت سبز فسفری رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود.
- حالا چی؟
چی بگم دیگه نمی دونستم چی جواب بدم. عجب گهی خورده بودم اگه سئوال قبلی را مثل آدم جوابش می دادم دیگه كار به اینجا نمیكشید.
- این چه كاریه كردی؟
- می خوام ببینم تحریك میشید یا نه؟
بابا بگو بیا منو بكن و خلاصم كن. این دیگه چیه؟ نیم ساعته منو كاشتی الكی وقتمو بگا دادی تا اینو ازم بپرسی؟اصلا نمی تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه ای اشت. از لای سوراخای ریز و درشت شورت توریش چند تا تار مو زده بیرون. پاشو از همی دیگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خیلی راحت به شورتش نگا میكرد. چندتا تار مو یا همون پشم كسش روی شورتش بودند اونا رو یكی یكی برداشت و ریخت رو فرش دوباره به شورتش نیگا كرد و مطمئن شد كه دیگه چیزی نیست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه دیگه داشتم می تركیدم. اگه می دونستم امروز جریان چیه لاقل شلوار جین نمی پوشیدم. كیرم داشت تو شلوارم می تركید. زبونم بند اومده بود. میشد تشخیص داد كه عجب كس پشمالوی تپلی داره. نمی دونسنم شاید هم پشماش زیاد بود و الكی شورتش پف كرده بود. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. از جام پاشدم. كیرم داشت شلوارمو پاره می كرد تازه وقتی از جام بلند می شدم میشد اینو فهمید. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. می دونست دیگه دست خودم نیست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسیدنش. هیچ كاری بلد نبود.
- نه من دوست ندارم لب بدم. بدم میاد ببخشید.
خاك بر سرت. اگه یه بار لب داده بودی این حرفو نمیزدی. همونطور كه سر و صورتشو می خوردم دستمو گذاشتم رو سینش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كیرم بود. بهش دست نمی زد ولی با یه ولع خاصی به زیپ شلوارم نگا میكرد. پیرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سینه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه ای رنگ سر سینه اش خیلی بزرگ بود شاید قطرش پنج سانت میشد. نفسش داشت بند میومد. اصلا نمی تونست حرف بزنه.
- یواش .... یواش.
همونطوری كه نوك سینشو گاز میگرفتم دستمو روی شكمش كشیدم و بردم پایین. یهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش.
- من پرده دارم
- مواظبم. می دونم
- توش انگشت نكنیدها.
كس كش پس چطوری با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نمیده، كس كه نمیده، كون كه مطمئنا نمیده . ما كه سر درنیوردیم.
دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سینشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. یه گوله پشم. حالم داشت بهم میخورد. احمق به جای اینكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفری خریده. چیزی بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا میكرد. به دیوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفی نمی زد. یعنی اگر هم میخواست نمی تونست چیزی بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطی دستم تو مسیر درستش قرار گرفت. شروع كردم یواش یواش دستمو پایین و بالا بردن. عاطفه اینبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماییم میكرد. پایین بالا كردن دستمو كنترل میكرد. نمی ذاشت زیاد پایین بریم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خیس خیس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو میكردم كه اگه الان دستمو بیرون بیارم بهش یه مشت پشم چسبیده باشه. هراز چندگاهی یه میك به سینه اش میزدم. نوك سینه هاش سیخ سیخ شده بود. به اندازه یه بند انگشت. اصلا توچهی به من نداشت همش دستمو نیگا میكرد. تقریبا ده دقیقه طول كشید یهو دیدم نفس زدنش فرق كرد. بریده بریده نفس می كشید. انگار داره خفه میشه. سرشو چسبوند به دیوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زیر دستش میشد لب و صورتشو دید. لباشو گاز گرفته بود. وقتی نفسشو داد بیرون نالة ای هم همراش كرد. حس كردم عضله های روناش سفت شدند و برای مدت 30 ثانیه همونطوری موندند بعد یواش یواش عضلاتش شل شد.
- مرسی بسه دیگه
دستمو از تو شورتش كشیدم بیرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبیده بود. دستم خیلی خیس شده بود. وقتی انگشتامو بهم می چسبوندم موقع باز كردن می تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بیرون. می دونستم دستشویی كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم می خورد. وقتی اومدم بیرون رو مبل یه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو ندیده بودم. وسط خشتكش هم یه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. دیدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشیده. دیگه جرات پیدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمی داشت بدون معطلی دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش.
- عاطفه پاشو. الان یكی میاد ها. بیا این شورتتو عوض كن و اونو در بیار.
اصلا حرفی نمیزد. حس كردم از اینكه كونشو می مالم خوشش میاد و واسه همینه كه نمی خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم.
- پاشو دیگه یالا . مامان می دونه من الان اومدم؟
چشماشو باز كرد و خندید.
- نع
- پس بجنب من باید برم تا كسی نیومده
هم دلم كس می خواست هم اینكه دلم می خواست زود از اونجا بزنم بیرون. می ترسیدم كار دست خودم بدم. آبروم می رفت.
از جاش بلند شد. مثل یه شاگرد خوب حرف گوش كن از تخت اومد پایین و شورتشو در آورد. بــــه تازه میشد فهمید كسش چقدر پشم داره. فكر كنم از اولی كه كره زمین درست شده تا حالا پشماشو نزده بود. دو سه تا دستمال كاغذی برداشت و پاهاشو از هم باز كرد و لاشو خشك كرد. اینقدر با حوصله اینكارو انجام میداد كه من داشتم دیوونه می شدم.
- چرا اینقدر ترشحاتت زیاده؟
- وقتی یكی دیگه برام میماله اینطوری میشه. خیلی حال میده. دستتون درد نكنه.
پس پسر خاله شم براش فقط می ماله.
- من باید برم الان یكی بیاد خیلی بد میشه.
نگاهی به ساعت كرد
- مامان كه یه ساعت دیگه میاد. مطمئنم.
- باشه من برم
- میشه خواهش كنم قبل از رفتن به منم نشون بدید؟
خودمو زدم به اون راه
- چیو؟
- آلت تونو
از اینكار خجالت می كشیدم. دختری كه هفت هشت سال از من كوچیكتر بود و شاگردمم بود. حالا می خواست كیرمو ببینه.
- دیر میشه الان میان r
- فقط یه لحظه.
- خیلی خوب فقط یه دقیقه ها چون زود باید برم.
كیرم خوابیده بود. هنوز دلم كس میخواست. قبل از اینكه درش بیارم یه خرده روش دست كشیدم تا گنده تر بشه.
فقط می خندید. زل زده بود بهش چیزی نمی گفت. شده بودم برده این دختر بچه هم كسشو بمالم هم كیرمو بهش نشون بدم. دلم نمی خواست باهاش كاری بكنم. دلم آشوب بود. اصلا نمی خواستم دیگه اونجا وایسام.
- بگیرش تو دستت.
- بدم میاد
- باید بهش عادت كنی
جنده خانم. كیر به این خوشگلی و شق و رقی و تمیزی رو بهش دست نمیزد اون وقت من دستمو تا مچ تو كس پشمالوش میكردم. زود زیپمو كشیدم بالا . كیفمو برداشتم كه برم
- شما كاری نكردید كه
- تو ارضا شدی كافیه
دیگه یه ثانیه هم معطل نكردم. از خونه زدم بیرون و یه تاكسی دربستی گرفتم.
شبش بهم زنگ زد. از تو اتاقش صحبت میكرد. یواشكی و پچ پچ.
- سلام خوب رسیدید؟
- آره. تو چی كسی نفهمید كه؟
- نه
صداش بدجوری میومد. نفساش بریده بریده بود.
- چیكار داری میكنی؟
- دارم میمالم.
- مگه ارضات نكردم؟
- چرا ولی كیرتو لاپام نذاشتی.
از پشت تلفن خیلی راحت تر و بی پروا حرف میزد.
- عجب كیری داشتی. از كیر پسر خالم هم بزرگتر بود.
اون شب تا نصفه های شب باهاش حرف زدم. ول كن نبود. چند بار پشت تلفن جلق زد. همش می گفت چرا كیرتو نذاشتی لای پام.
چند ماه بعد دیگه تدریسو واسه همیشه گذاشتم كنار و رفتم سراغ یه كار دیگه. دیگه هیچ وقت برنامه ای با عاطفه نداشتم. ولی خاطره اون روز هیچ وقت یادم نمیره.

همزمانسازی محتوا