منشی

سلام به همه دوستان.من نوید هستم و 27 سالمه.خاطره ای رو که براتون تعریف میکنم مربوط به 4 سال پیشه.زمانی که من 23 سالم بود.تازه خدمتم رو تموم کرده بودم و توی شرکت پدرم کار میکردم.منشی قبلی به دلایلی اخراج شده بود و دنبال منشی جدید میگشتیم.یه اطلاعیه چاپ کردم و داشتم تو چند نقطه شلوغ شهر میچسبوندم که یه مرتبه یه دختر چادری با مامانش اطلاعیه رو خوندن و ازم چندتا سوال در مورد شرکت و فعالیتش و حقوق و ... پرسیدن که بعد از اینکه جواب دادم بهشون گفتم باید بیاد شرکت فرم پر کنه.کارم که تموم شد برگشتم شرکت و دیگه تقریبا آخرای ساعت کاری بود که دیدم همون دختره بدون مامانش اومد شرکت.اوفففففف چی میدیدم.تو خیابون چادر داشت ولی الان بدون چادر بود و مانتوش چسبون بود.سینه های خوش فرمی داشت نه گنده بود و نه کوچیک.باسن خیلی بزرگی هم داشت.اومد نشست و چندتا سوال ازش پرسیدم و بهش فرم دادم پر کنه.اسمش زهرا بود.همش نگام به سینه هاش بود.بالاخره بعد از 2 روز از بین نفراتی که فرم پر کرده بودن اونو انتخاب کردم و کارشو شروع کرد.قرار شد یک هفته اول من تو شرکت پیشش باشم و کارا رو یادش بدم و بعدش دیگه اون تنها شرکت باشه و من برم کارای بیرون رو انجام بدم.روزای اول عادی گذشت.البته من چشم چرونی میکردم.تا اینکه یه روز که پشت میز جفتش نشسته بودم و داشتم براش قسمتی از کار رو توضیح میدادم چند بار دستم به بازوش خورد که دیدم اصلا به روی خودش نیورد.ولی بازوی نرمی داشت و کیر منم راست شده بود.داشتم فکر میکردم که چه جوری مطمئن بشم اهل حال هست یا نه که ازم خواست کارای مربوط به کامپیوتر رو هم بهش یاد بدم.اون نشست پشت سیستم و منم بالای سرش پشت صندلی ایستادم.اول دستمو گذاشتم لبه صندلی جوری که انگشتام به شونه هاش بخوره.دیدم عکس العملی نداره واسه همین پر رو تر شدم و دستم رو کامل گذاشتم رو شونش ولی بازم چیزی نگفت.می ترسیدم بیشتر ادامه بدم.موقع کار با کامپیوتر فهمیدم در مورد مهارتش دروغ گفته و زیاد کامپیوتر بلد نیست.بهش گفتم که فهمیدم دروغ گفته.رنگش زرد شده بود و گفت که اگه کمکش کنم زود یاد میگیره و به این کار نیاز داره و ...
موقع تایپ دیدم جای حروف روی کیبورد رو بلد نیست و منم به بهونه اینکه تو تایپ کمکش کنم از پشت دستمو میفرستادم و بعضی کلمات رو تایپ میکردم و موقع برداشتن دستم سعی میکردم دستم به سینه هاش بخوره.خیلی سینه های نرمی داشت.یکی از همین دفعات دستمو رو سینش نگه داشتم ولی فشار ندادم.قلبم تند میزد.اونم تا چند لحظه حرکتی نکرد ولی بعدش رو به جلو خم شد تا دستم از رو سینه هاش برداشته بشه.ولی از اونجایی که مخالفت زبونی یا جدیی نکرده بود پر رو تر شدم و راحت از کنار دستم رو به سینش رسوندم.چند باری این کار رو کردم و سینه هاشو گرفتم تو دستم.در همین حین یه بار که سینه هاش تو دستم بود یه فشار کوچیک دادم که یه مرتبه به صندلی تکیه داد کمرشو و باسنشو یه کم آورد بالا و دوباره نشست.فهمیدم حشری شده و منم دیگه داشتم سینه هاشو میمالیدم و اونم چیزی نمیگفت.بیشتر روش خم شدم و یکی از دستامو گذاشتم رو رونش.خیلی نرم بود.دستمو آوردم بالاتر تا دستم رسید به کوسش یه مرتبه از جاش بلند شد و از من جدا شد گفت فعلا آموزش کامپیوتر بسه و رفت اونور دفتر با حالت عصبی با محصولات شرکت ور رفت.منم که ضدحال خورده بودم روی صندلی نشستم.منتظر بودم برگرده رو صندلی بشینه تا دوباره بتونم بمالمش.ولی انگار قصد برگشت پشت میز رو نداشت.من بلند شدم و رفتم کنارش که محصولات رو براش توضیح بدم و از پشت دستم رو گذاشتم رو کونش.کون سفتی داشت.اونم سعی میکرد با چرخیدن کاری کنه که دست من از روی کونش برداشته بشه ولی من دیگه زده بودم به سیم آخر و بیشتر فشار میدادم و یه بار که خم شد ه یکی از محصولات رو از روی زمین برداره من از پشت دستم رو کردم لای پاش و کوسش رو مالوندم و وقتی دوباره صاف ایستاد دیگه دستمو بر نداشتم و کوسش رو مالوندم که یه مرتبه با یه لحن خاصی اسمم رو صدا کرد و اومد تو بغلم.من شروع کردم به خوردن لباش و سینه هاشو مالوندم که دوباره از من جدا شد و رفت دستاشو گذاشت رو میز و یه کم خم شد.من رفتم از پشت بهش چسبیدم و کیرمو که راست شده بود گذاشتم لای کونش و فشار میدادم و با دستم سینه هاشو میمالوندم.که یه مرتبه متوجه شدم اون برخلاف چند لحظه پیش حال نمیکنه و داره گریه میکنه.تو همین لحظه یه مرتبه صدای در اومد و من سریع روی صندلی نشستم و اونم رفت اونور دفتر سمت محصولات که دیدم خواهرم و شوهرش اومدن.زهرا که همش روش اونور بود و حتی نیومد به خواهرم و شوهرش سلام بکنه.چند دقیقه بعد زهرا اومد پیشم و با چشمایی که قرمز شده بود اجازه گرفت که زودتر بره خونه.منم اجازه دادم و رفت.شب بهم اس داد که چرا این کار رو باهاش کردم و تا حالا هیچ پسری بهش دست نزده و دیگه نمیخواد بیاد سر کار و ... منم فقط سعی میکردم آرومش کنم و میگفتم فردا بیا دفتر شرکت صحبت میکنیم.فردا یه کم دیر رفتم.دیدم اومده و خودش در دفتر رو باز کرده.خیل عادی رفتم کنارش نشستم و کم کم خودش سر صحبت رو باز کرد که دیروز عذاب وجدان گرفته و ما نامحرمیم و منم از اینکه این نیازه و هرپسر و دختری نیاز دارن و ... براش گفتم و سعی میکردم راضیش کنم.ولی به هیچ وجه راضی نمیشد و میگفت نامحرمیم.من بهش گفتم خب صیغه میکنیم.تو هم که پدر و پدر بزرگت فوت شدن و نیاز با اجازه نداری.ولی اون باز میترسید و میگفت پس یعنی اجازه مادر یا کس دیگه ای نباید باشه؟ نباید محضر بریم؟ که من براش سایت مکارم شیرازی رو باز کردم و توضیح المسائل رو براش آوردم و قسمت عقد موقت رو خوند و بالاخره راضی شد و متن صیغه رو خوندیم .مدتش رو هم 1 ماه تعیین کردیم و اینجوری زهرا صیغه من شد.بعدش تا آخر وقت سینه هاشو میمالوندم.بهش گفتم زنگ بزنه خونه و بگه ظهر نمیاد خونه و دفتر بمونه و با هم باشیم که گفت نمیتونه.واسه همین در دفتر رو یکساعت زودتر بستم و رو صندلی کنارش نشستم و شروع کردم به مالیدن سینه هاش.اونم چشماشو بسته بود و حال میکرد.آروم مقنعه اونو در آوردم و شروع کردم به خوردن گردن و لاله گوشش و بعدش هم لباشو بوسیدم و مشغول خوردن لباش شدم.از اونطرف با دستم دکمه های مانتوش رو باز میکردم و مانتوش رو در آوردم.یه تاپ سفید چسبون تنش بود که سینه هاشو خیلی خوش فرم نشون میداد.تاپشو دادم بالا و خودش درش آورد.بند سوتینشو باز کردم.واییی چی میدیدم.2 تا سینه سایز 65 که سفت رو به بالا بود و اصلا آویزون نبود و نوکشون حسابی باد کرده بود.افتادم به جون سینه هاش و با یکی از دستام اون یکی سینشو میخوردم و دست دیگم هم لای پاش بود و کسشو از روی شلوار میمالوندم.چفت شلوارشو باز کردم و دستمو فرستادم تو شورتش.کوسش خیس خیس بود.براش کوسشو میمالوندم.دیدم اون هیچ کاری نمیکنه و فقط همینجور نشسته و آه و ناله میکنه.ترسیدم که همینجوری اون ارضا بشه و سر من بی کلاه بمونه.واسه همین بلند شدم و پیراهنمو درآوردم و شروع کردم به باز کردن کمربندم دیدم داره با ولع نگاه میکنه.شلوار و شورتمو درآوردم و کیرم که حسابی گنده شده بود آزاد شد.داشت فقط به کیرم نگاه میکرد که دستشو گرفتم و گذاشتم رو کیرم و خودم دوباره مشغول خوردن سینه هاش شدم و آروم اومدم بالاتر و گردن و لاله گوشش رو خوردم و در گوشش گفتم عزیزم کیرم رو میخوری.گفت نمیدونم.سرشو گرفتم و آوردم سمت کیرم و کیرم رو کردم تو دهنش.خیلی خوب میخورد و فقط بعضی وقتا دندونش میخورد به کیرم.بهش گفتم اینجوری خسته شدم و بریم رو زمین.یه تیکه موکت انداختم و اومدم دستش رو گرفتم که از روی صندلی بلند بشه بریم رو زمین.وقتی ایستاد دوباره تو بغلم گرفتمش و ازش لب گرفتم و دستم رو انداختم دورش و از پشت کردم تو شلوارش و کونش رو فشار میدادم و سعی میکردم شلوارش رو بکشم پایین.اول دستشو آورد که شلوارشو بگیره و نذاره درش بیارم ولی من دستش رو گرفتم و با اون یکی دستم شلوار و شورتش رو درآوردم.رو زمین خوابوندمش و پاهاشو جفت کرده بود.اومدم پاهاشو باز کنم و برم لای پاش که گفت من دخترم.همونجور که پاهاش جفت بود کیرمو گذاشتم لای پاش و نوک سینه هاش و گردن و لباشو میخوردم و اونم همش میگفت جووووون.چقدر حال میده.منم کیرمو لای پاش بالا و پایین میکردم و لای پاش از بس کوسش آب اومده بود خیس خیس بود.اونم در گوشم آه و ناله میکرد و لاله گوشم رو گاز میگرفت.بهش گفتم برگرده.بدون هیچ مخالفتی برگشت و دوباره گذاشتم لای پاش.قصد نداشتم برای اولین سکس با زهرا کیرم رو بکنم توی کونش.واسه همین کیرمو گذاشته بودم لای چاک کونش و سین هاشو محکم گرفته بودم.که یواش کیرم یه ذره اومد بالا روی سوراخ کونش.منم زیاد فشار ندادم که داخل نره که دردش بگیره.چون کیرم هم خشک بود و چربش نکرده بودم.یه مرتبه دیدم خودش گفت میخوای بکنی داخل؟ شل بگیرم؟ اینو که شنیدم فهمیدم که طرف اوکی هست و کردنش ایرادی نداره.یه تف انداختم سر کیرم و کیرمو گذاشتم در کونش.آروم یه کم فشار دادم.سرش رفت تو. دیدم گفت آییییی درد داره.گفتم عزیزم تحمل کن.یه کم نگه داشتم و بعد دوباره یه ذره دیگه فشار دادم که این بار دستشو آورد عقب که نذاره بیشتر فشار بدم.دیدم اگه بخوام اینجوری ادامه بدم تا فردا طول میکشه که کیرم کامل بره تو کونش.دستش رو گرفتم آوردم زیر سینش و محکم گرفتمش و در حالی که داشتم لاله گوشش رو مک میزدم کیرم رو فشار دادم و تا ته کردم تو کونش.دادش رفت بالا.نگه داشتم.اون فقط میگفت بیار بیرون.گفتم صبر کن زود تموم میشه و شروع کردم تلنبه زدن.کونش داغ و تنگ بود.داشتم حسابی حال میکردم.زهرا هم فقط آه و ناله میکرد.منم کیرمو تا ته میچپوندم تو کونش.دیدم داره وسط آه و ناله هاش یه چیزی میگه.گفتم عزیزم چی میگی؟ گفت جر خوردم.پاره شدم. گفتم عزیزمی.هنوز مونده جر بخوری.دیدم داره میگه دستتو بیار زیر بدنم کوسمو بمال.فهمیدم نزدیک ارضا شدنشه.همینجور که تلنبه میزدم با دستم هم کوسشو میمالوندم.نفساش عوض شده بود.ماهیچه های کونشو منقبض میکرد که خیلی حال میداد.کونشو تکون میداد و یه مرتبه دیدم ولو شد رو زمین و دیگه حرکتی نمیکرد.منم هنوز داشتم تلنبه میزدم.حالا که ارضا شده بود شروع کرد غر زدن که درد داره و تموم کن و بیار بیرون.گفتم عزیزم صبر کن الان آبم میاد و با شدت تلمبه میزدم.دیگه داشت آبم میومد.بهش گفتم زهرا دارم میام.کجا بریزم؟ تا اومد فکر کنه و جواب بوده همه آبم رو توی کونش خالی کردم.گفت وایی چقدر داغ بود.همینجور روش دراز کشیدم.کم کم کیرم خوابید و از کونش اومد بیرون.رفتم دستمال کاغذی آوردم و هر دومونو تمیز کردم.خوشم اومد برعکس اکثر کونایی که کرده بودم این یکی تمیز بود و کیرمو گهی نکرده بود.یه کم لخت توی بغلش دراز کشیدم و سر به سرش گذاشتم.چشمش به ساعت که افتاد مثل برق گرفته ها پرید و زود لباس پوشید و منم زود آماده شدم و رفتم که برسونمش.این شد اولین سکس من با منشی شرکت

نوشته: napster

سلام تا به امروز داستان های زیادی خوندم راستش با خودم گفتم چه فايده ادم وقت بذاره و خاطرش رو بنويسه و اخرش فحش بدن يا بگن دروغ بود ولي من چيزي كه مينويسم واقعيته دوس هم ندارم كسي به زور باورش كنه.
من تو يه شركت خصوصي كار مي كنم يه روز يه خانم تقريبا 50 ساله اومد گفت كار سراغ ندارين برا دخترم ميخام اون بعداز ظهرا منشي دكتره و صبح ها بيكار. همكارمم كه كلا سرو گوشش ميجنبه گفت بهش بگو بياد تا ببينيم بعد خبر ميديم خلاصه اون چند وقت بعدش اومد و توي شركت مشغول به كار شد.اسمش سارا بود اون اولين دختري نبود كه مي اومد اونجا براي كارخداييش من تو اين فازا نبودم و نظري بهش نداشتم ولي كم كم بهش عادت كردم و يه روز بعداز ظهر به توصيه همكارم رفتم تو مطبش قبلا گفته بود دكتره ساعت چهار مياد و من ساعت سه ميرم اونجا منم راس ساعت رفتم يه ساعتي اونجا موندم بدونه اينكه روم بشه كاري بكنم ولي از اون به بعد به هم اس ميداديم تا يه روز من توي اس ام اسام از اون درخواست سكس كردم و اونم بعد از كلي كه من اسرار كردم قبول كرد (يادم رفت بگم اون از شوهرش دو سالي بود جدا شده بود) بعد از اين كه توي شركت ما ديگه بهش احتياج نداشتيم اون و فرستاديم رفت ولي باهاش رابطه داشتم تا اينكه قرار گذاشتيم يه روز صبح كه مطب دكتر خاليه و كليد داره بريم اونجا.در مورد سارا بگم اندام نسبتا مناسبي داشت سايز سينه هاش 75 وزنشم توي 60 بود كونش همه رو دنبال خودش مي كشوند و هر كسي رو مجذوب خودش ميكرد مثل اكثر دختراي امروزي.من رفتم به مطب دكتر و منو برد به اتاقي كه توش آمپول ميزدن نشستيم روي تخت.ديدم سارا شهوت تو چشاش موج ميزنه به قول خودش بعد از جدايي از شوهرش سكس نداشته البته من قبل از رفتن به اونجا به توصيه همكارم يه قرص ترامادول خورده بودم خوب بريم سره اصل مطلب يه ده دقيقه اي از هم لب گرفتيم و حسابي شهوتمون رفته بود بالا من شق كرده بودم بعدش شروع كردم به در اوردن لباساش شورت و سوتين ست پوشيده بود اونا رو كندم چي ميديدم يه بدن سفيد و خوش تراش مثل وحشيا شروع كردم به خوردن سينه هاش کم کم اومدم پایین رفتم سراغ شور کسش ،حتی یه مو هم نداشت انگار تازه اصلاح کرده بود سرمو بردم و شروع كردم کسشو ليس زدن صدای اه اوهش بلند شد هی سرمو فشار میداد به کوسش و میگفت عزيزم محکم بخور منم محکم میخوردم پشت سر هم اه و اه میکرد حدود 10 دقیقه کوسشو خوردم بعد بهش گفتم نوبته توئه نمیخوری؟ تمام کیرمو برد كرد تو دهنش و درمیاورد منم حال میکردم بعد بهم گفت عشقم طاقتم تموم شده دارم میمیرم بیا بزار تو کوسم منم کیرمو گذاشتم دم سوراخش و کردم تو کوسش داشت حال میکرد هی بهم میگفت پيمان تو همچنین کیری داشتی و خبر نداشتیم میگفت میخوام کیرت کوس و کونمو جر بده با این حرفاش بیشتر حشری میشدم بعد یه 15 دقیقه ای کردم تو کوسش ميگفت پيمان بكن آه آخ بكن جرم بده تا ته فشار بده يه ده دقيقه اي كردم و گفتم خسته شدم گفت بخواب اومد خودش نشست رو کیرم گفت تو بخواب من خودم بالا و پایین میشم خودش روی کیرم بالا و پایین میشد صدای اه و نالش بلند شده بود بهش گفتم میخوام بکنم تو کونت اجازه هست گفت نه تورو خدا خیلی درد داره کون نمیدم گفتم کاری میکنم احساس درد نکنی عزیزم بالاخره به هر روشی بود راضیش کردم يه توف زدم به سوراخ کونشو دوتا انگشتمو کردم تو کونش داشت جا باز میکرد خیلی تنگ بود به زور دستم میرفت تو کونش به هرروشی بود کونشو باز کردم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فقط سرشو کردم تو که یه دفعه گفت پيمان درش بیار اما هیچ توجه ای نکردم و کم کم همشو کردم تو کونش و بعد عقب و جلو میکردم تو کونش که دیگه احساس درد نمیکرد و فقط اه و ناله میکرد منم با دستم چوچولشو ميمالوندم تا احساسه درد نكنه و تو حال باشه معلوم بود داشت حال میکرد يه چند دقيقه اي كه ادامه دادم ارضا شد بعد گفتم داره ابم میاد خواستم دربیارم که گفت درنیار همه ی ابتو بریز تو کونم تا با فشار تمام ابمو خالی کردم تو کونش بعد ولو شدم روش دو تايي ناي بلند شدن نداشتيم بعد از يه، يه ربي خودمونو جم كرديم و از مطب زديم بيرون.

نوشته:‌ پیمان

سلام به تمام دوستای شهوانی داستانیکه برادون مینویسم مربوط میشه به سه ماه قبل اوایل سال بود که تو معازهام که داخل پاساژ تو زیرزمین بود نشسته بودم که دیدم یه خانوم به نام خانوم..... وارد مغازهام شد وگفت شنیده که من دنبال یه منشی هستم من که از قبل با ایشون آشنایی داشتم و از همه لحاظ مورد اعتمادم بود با اومدنش سر کار موافقت کردم چند ماهی از این ماحرا گذشت و رابطه ما فقط در حد سلامو احوال پرسی و مدیرو منشی بود یه روز به بهانه اینکه اگه سوتی بده تو انجام کاراش تنبیه اش میکنم کلی باهاش حال کردم اولش بهش گفتم اگه سوتی بده باید تنبیه بشه البته با لحنه خنده اون یه خانوم شوهر داره 27ساله و منم متاهله32ساله هستم اسمم امینه و اسم اونم شیرین گفتم اگه سوتی دادی باید تنبیه بشی و بعد اولین سوتی اونو کنار خودم پشت سیستم نشوندمو گفتم تبیها خودش تعیین کنه بعداز کلی کلنجار و روشهای مختلف و اینکه اگه من تنبیها تعیین کنم ناراحت نشه با ترسو لرز تمام بهش گفتم برای تنبیه باید یه بوس بهم بده اونم فورا با لحنی تحقییر آمیز گف خوب مبارکه ولی من با پرویی تمام از لپش که دیگه الان از خجالت سرخ شده بود گرفتم البته این را هم اضافه کنم که مغازه های پاساژ ما زیاد بهم دید ندارن و میشه با یه کم ملاحظه کاری یه کارایی در همین حد صورت داد

خلاصه رزو دوم شد که من گفتم این تنبیه دیگه فایده نداره چون اون رفتارش برای اصلاح کاراش تعقییر نکرده گفتم این دفه خوذ بگو ولی اون دیگه تقریبا از منظور من با خبر شده بود و دیگه خودشم یه کمی تنش میخوارید باز هم امتناع کردو گف خودم بگم منم گفتم باید بزاری دستمو تو سیناهدببرم با کلی خجالت واینکه تو که این کاره نبودی و چرا من قبول کرد ومن هم دور ورو دیدی زدمو دستمو توی اون باغ لیمویی کردم به خدا راست میگم من که 5سالی از ازدواخم میگذره تا به حال همچین لحظه ایا تجربه نکرده بودم چون اون بر خلاف زنه من که یه هیکل باریک پسرونه داره و هیچ اندام برجستهای بهش نیس که درس مثل خودم که یه قد بلند فقط دارمو یه کیر 28سانتی اون سینه های برجسته و خوشکلی داشت وای میخواستم همونجا جرش بدم ولی دورو اطرافمون مغازه های بود و من هم وجهه خواصی درون پاساژ داشتم و نمیخواستم این وجه خراب بشه خلاصه بعد از اون روز ازش خواستم اگه میخواد این قضیه تمام بشه و دیگه نباشه باید یه روز زود بیاد تا کاملا در اختیارم باشه اونم با کلی قر زدن و اینکه این کارو دوست نداره قبول کرد و فردا قرار شد خیلی زودتر از بقیه باد اینو بگم که پاساژ ما یکم قانونش کیریه و نگهبان هم نداره وو کلید دست همه هست صبح زود بود در را باز کردمو منتظرش موندم وای اون با کلی آرایش اومده بود از تو راه پله ها بغلش کردنو چون وقت زیادی نداشتیم و دلهره سر تا سر وجودمونو گرفته بود سریع اقدام به لب گرفتن از کردمو دستمو بردم داخل شرتش وای وقعا محشر بود یه کس تنکگ که چوچولاش آویزون بودن دستاش گذاشت رو کیرم و تازه متوجه شد که امروز باید چیا تحمل کنه گف امین این دیگه چیه گفتم قابل شما رو نداره فرست نبود و باید زود میرفتم سر اصل مطلب بر همین بهش گفتم برگرده دستاشو بزاره رو میزه کامپیوترو قنبل کنه شلوارشو تا زیر زانوش کشیدم پایینو از پشت کیرمو داخل کسش کردم که یه دفعه دیدم یه اخ بلندی گفتو دیگه حالا تمتم اون 28سانت تو کسش بود با.چند باری تلنبه زدن ابم اومد ولی اون ارضا نشده بود و دلش هم نمیخواست ارضا بشه شاید به خاطر دلهره ای بود که داشت سریع کیرمو از داخل کسش در اوردمو آبمو ریختم رو زمین. این داستان کاملا واقعی امید وارم خوشتون اومده باشه و فحش ندین

نوشته:‌ امین

سلام به همه دوستان شهوانی.
این خاطره برمی گیرده به زمانی که من توی یک شرکت بعنوان سرپرست یک قسمت استخدام شدم. توی این شرکت یک منشی داشتند که رنگ سبزه و یکم لاغر اندام بود ولی کون خوبی داشت. من از همون اول نمی دونم چرا چشمم دنبالش بود و زیاد نگاهش میکردم ولی از نظر سکس بخاطر اینکه با دختر سکس نکرده بودم علاقه ای نداشتم و می ترسیدم.خلاصه بعد از مدتی دیدم نه این دختره خودش می خاره و به من اس فرستاد البته اساش جک و مطالب معمولی بود و بعد از مدتی که باهم اس بازی کردیدم بیرون قرار گذاشتیم و صحبت کردیم و یواش و یواش توی ماشین بوس و لب اینا رفتیم . یکبار هم با ماشین اطارف شهر رفتیم و مالش و هم و لاپایی دادم .دوبار هم کم مونده بود گیر مامور بیفتیم . خلاصه از ترس قرار شد دیگه بیرون و ماشینو بی خیال شیم. دنبال یک جا بودم تا دلی از عزا دربیارم تا اینکه یک جایی جور شد و بهش گفتم و اونم از خدا خواسته قبول کرد.
بعد شرکت بیرون قرار گذاشتیم و اونو برداشتم باهم رفتیم خونه خالی که ردیف شده بود. بعد اینکه رسیدم بدون مقدمه شروع به لخت کردن هم کردیم همزمان با لب و لوچه خوردن . سینه های کوچکی داشت و افتادم به سینه هاشو خوردم اونم کیرمو گرفته بود و می مالید بعد گفت میخام بخورمش که دادم کیرمو حسابی ساک زد خیلی خوب ساک میزد کوس و کون تمیزی و صافی داشت تر تمیز و خوش فرم. بعد از اون نوبت من شد که پاهاشو باز کردم و کسشو لیس زدم .عجب چیزی بود. یک کس تنگ و صورتی . حسابی خیس خیس شده بود و آه و نالش دراومده بود. بعد شصت و نه شدیم و من کسشو می خوردم اونم کیرمو و تا زبونمو می بردم تو یک آهی میکشید و ناله میکرد و کیرمو ساک نمی زد . بعد به شکم خوابوندم و کونشو آوردم بالا کسش زد بیرون کیرمو روی کسش کشیدم و سرشو گذاشتم روش یکم فشار دادم ولی جیغ آرومی زدو خودشو جلو کشید و نذاشت . منم افتادم روش و بهش گفتم از کون بکنمت . چیزی نگفت و ساکت بود . منم کیرمو با تف خیس کردم و کونشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و خواستم فشار بدم خوابید و منم روش خوابیدم و فشار دادم جیغ زدو گفت یواش منم فشارو یواش کردم ولی تو نرفت دوباره خیس کردم گذاشتم فشار دادم که گفت توروخدا یواش جر خوردم. انصافاً کون تنگی داشت فکر کنم یا بار اولش بود یا اینکه من ناشی بودم. خلاصه یکم دیگه فشار دادم و سر کیرم یکم رفت تو و دادش دراومده بود ولی چیزی نمیگفت منم که خیلی با کیرم ورفته بودم نزدیکای ارضا بودم با دوتا تلمبه کوچک آبم اومد موقع ریختن آبم رو کونش متوجه شدم کیرم خونیه. با دستمال کیرمو تمیز کردم و لای کون اون کشیدیم. دیدم کونش خونریزی کرده ولی زیاد نیامود و بعد کمی بند اومد. خلاصه من نمیدونم اینایی به این سادگی میگن کسشو کردیم و بعد کونشو واقعاً از کون کردن به این سادگیه ؟یا ما بلد نیستیم؟ چون من اولین باری بود که از کون میکردم.
ممنون از همتون/ خوش باشین

نوشته: آرمان

سلام بر دوستان با حال شهواني
چند وقتيه كه خيلي از دوستان بزرگوار رو آوردن به داستان هاي تخمي تخيلي. مثلا يكي تو خيالش با مامانش سكس مي كنه، يكي در حالت مستي سكس مي كنه و بعد مياد لحظه به لحظه سكسشو مي نويسه، خيلي ها هم كه آبروي هرچي با سواده بردن، غلط املايي در حد لاليگا دارن. حالا بگذريم
مي خواستم قضيه سكس خودم با (نازي) دختري كه بعدها منشيم شد رو براتون بنويسم.
راستي يادم رفت بهتون بگم كه اسمم كيارشه و تو يكي از شهرهاي شمال غرب كشور زندگي مي كنم. من يه شركت دارم كه مديرش خودمم. منشي قبلي من بواسطه اينكه ازدواج كرد ديگه نمي اودمد. منم چند وقتي بود كه بدون منشي بودم. اين موضوع رو به چند از دوستان و آشناهام گفته بودم كه اگه يه منشي خوب سراغ دارن بهم معرفي كنن. يكي از روزها يكي از اون دوستان زنگ زد و گفت كه يه دختري اومده و دنبال كار مي گرده، مي خواي بفرستم بياد پيشت؟ منم گفتم بفرست. حدود يه ساعت ديگه ديدم دو تا دختر وارد دفترم شدن. يكي شون تپل مپل و خوشگل بود و يكي شونم بدقيافه و دماغ دراز. با خودم گفتم اين ايرج ديوث هم واسه ما بهتر از اين دماغو نمي فرسته. تعارف كردم بشينن. پرسيدم كدومتون دنبال كار مي گردين؟ كه يه هو ديدم تپله گفت من. خلاصه قند تو دلم آب شد. گفتم از فردا مي توني بيايي و كارتو شروع كني. حدود يك هفته اي از اومدنش مي گذشت. كون گنده و تپليش خيلي حشريم كرده بود. خلاصه يه روز نزديكاي غروب بود كه صداش كردم تو اتاق خودم. بعد كمي كه نشست رفتم پيشش نشستمو دستمو گذاشتم رو رونش. خلاصه يواش يواش بغل و ... تا اينكه ديدم داره لمبهامو از جاش درمياره. باورتون نمي شه تا حالا اينجوري كسي لبامو نخورده بود. خلاصه يه 10 ديقه اي همديگرو خورديم و من بغلش كردم و بردم رو ميز ناهار خوري همونجا شلوارشو در آوردمو كيرمو كردم تو اون كون خوشگلش . آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ چه كيفي مي داد. خلاصه اونم هنگام كردن بهم گفت كه انوم از روزي كه منو ديده عاشقم شده و از اين جور حرف ها . سرتونو درد نيارم. بعد از اون روز كار يك روز درميان اين بود كه با هم سكس داشته باشيم و من از پشت مي كردمش. ( باور كنين اين كوني كه نازي داشت از صد تا كس هم بهتر بود) خلاصه يكسالي تو دفترم بود و من هم يك روز در ميان مي كردمش (ابته منهاي يك هفته اي كه پريود بود- كه اون موقع ها هم برام حسابي ساك مي زد- تون اين كارم استاد واقعيه)
تعطيلات عيد بود. اونا با خانواده شون رفته بودن گردش.
يه روز ديدم اس داده كه فردا بر مي گرديم. با هم قرار گذاشتيم كه بياد دفتر تا ببينمش.
خلاصه يه 10 روزي بود كه نكرده بودمش. اون روز كيرم بدجوزي شق شده بود. اين دفعه تو اتاق خودم خمش كردم و از پشت داشتم محكم تلمبه مي زدنم كه يه هو كيرم سُر خورد و محكم خورد به كوسش. وااااااي خون جاري شد و كلي اونورا رو كثيف كرد. خلاصه بعد اينكه خونش قطع شد فهميدم كه بخشي از پرده شو پاره كردم. اون رفت. منم بدجوري حالم گرفته بود و ناراحت بودم. بعد تعطيلات كه كارمونو دوباره شروع كرديم اونم اومد. من روم نمي شد تو چشاش نيگاه كنم. تا غروب حتي يه بارم تو صورتش نيگاه نكردم. دم دماي غروب بود كه ديدم اومد تو اتاقو منو بغل كرد و گفت كيارش من ديگه زن تو ام نمي خواي زنتو بكني؟؟ برق سه فاز منو گرفت. خلاصه لخت شديم و دوباره سكس كرديم ولي بازهم از عقب . خلاصه يه شش ماهي از اون ماجرا مي گذشت و ما كماكان از پشت حال مي كرديم. يه روز بهش گفتم مي خواي امروز از كس بكنمت. اونم از خدا خواسته گفت آرره . خلاصه از اون روز به بعد ديگه نازي مال خود خودم شد و الان حدود هفت ساليه كه با هم هستيم. البته از دو سال پيش از شهر ما كوچ كردن و رفتن ولي هر وقت مياد شهرمون ختما يه قرار سكس با هم مي ذاريم. امروز هم كه دارم اين قضيه رو براتون مي نويسم قراره غروب برسن و من با هاش يه سكس حسابي داشته باشم.
اميدوارم از داستان واقعي من خوشتون اومده باشه و اگه راضي باشين در سري هاي بعد از هيجان هاي سكس من و نازي براتون مي نويسم.

نوشته: کیارش

- تصمیمت جدیه؟
- آره... خودت که می‌دونی. سه روز بیشتر تا امتحان فوق‌تخصصم نمونده. باید یکم بشینم بخونم. خودت که می‌بینی وضع خونه چجوریه...
حق داشت. می‌گفت با سه روز درس خوندن که چیزی یاد نمیگیری. ولی منم حق داشتم. سه روز آرامش نیاز داشتم. توی خونه با دو تا بچه‌ (یکی پسر 6 ساله و یکی هم دخمل 3 ماهه) نه تنها نمیشه درس خوند، بلکه غرغر دائمی خانوم که از بچه‌داری و بیش از اون از این که مجبوره چند ماهی مطب نره ناراضیه نمی‌گذارن دیگه ارامشی داشته باشی. تصمیم گرفتم دو سه شبی رو توی مطب بمونم و یکم درسا رو مرور کنم و بیش از اون یکم آرامش کسب کنم. به منشی گفتم نوبتای صبح رو از ساعت ده شروع کنه. نوبتای عصرم ساعت 5 تموم کنه. خودش هم زودتر بره. اونم انگار از خداشه کمتر ریخت جدی و معمولا ضدحال منو ببینه. اما بهش نگفته بودم می‌مونم مطب.
شب اول به آرومی گذشت. یکم درس خوندم. با چای تازه دم از خودم پذیرایی کردم و شام هم پیتزا زدم به بدن. چون پیتزا دوست دارم اما خانوم دکتر مخالف فست فود هستن!
شب دوم اما اتفاق جالبی افتاد. حوالی 11 شب بود که دیدم از توی راهروی ساختمان صدای موسیقی میاد. با توجه به اینکه مطبم توی یک منطقه‌ی اداریه و کسی اون حوالی زندگی نمی‌کنه برام خیلی عجیب بود. یه نیم ساعتی قضیه رو جدی نگرفتم. اما بعد اومدم بیرون ببینم چه خبره. صدا از پایین بود. با گرمکن و زیرپوش بودم. رفتم روپوش پزشکی انداختم روم و رفتم پایین. از مطب خانم دکتر صادقی که نبود. از مطب آقای دکتر نجفی هم نبود. توجهم به واحد زیر پله جلب شد. دفتر بیمه‌ای که سه ماهی بود از واحد زیرزمین مجتمع استفاده می‌کرد. واحدی که اینقدری بزرگ نبود که بدنش به پزشکان!
رفتم پایین. دیدم صدای موسیقی که هیچی... صدای سر و صدا و آه و ناله هم میاد. اونم نه مال یکی دو نفر. مال چند نفر!
اول یکم ترسیدم. گفتم برم زنگ بزنم صد و ده. اما بعد شیطونه گولم زد. می‌خواستم ببینم اون تو چه خبره. سعی کردم از درزای در چیزی ببینم اما همه‌ی شکاف‌ها درزگیر داشتن. تصمیم گرفتم بی خیال بشم و برم بالا. راه افتادم رفتم. اما باز یه چیزی توی دلم گفت برم پایین. یه بررسی کردم دیدم اِ! دلم نیست! زیر دلمه که میگه بریم پایین! بله! دکتر کوچولو راست شده بودن
دل رو زدم به دریا و رفتم پایین. زنگ واحد رو به آرومی زدم. یهو همه آه و ناله‌ها رفت توی بهت. چند ثانیه بعد صدای موسیقی قطع شد. یک آقایی پشت در گفت: بله؟ کیه؟
گفتم: یه لحظه تشریف میارید جلوی در؟
گفت: نخیر. امرتون؟
گفتم اگر نیای زنگ میزنم صد و ده متوجه امرم میشی.
از توی دریچه چشمی منو نگاه کرد. نمی‌شناخت. صداش اومد که گفت نمی‌شناسمش. بعد یکی دیگه اومد پشت در. نگاهم کرد. به اون گفت: اوه مای گاد! دکتر جلالیه!
صداشو شناختم. منشی دکتر صادقی بود. گفتم: خانوم ناصری... در رو باز کنین. کاری باهاتون ندارم. قسم می‌خورم آبروتون رو نبرم. به شرط این که منم بازی!
چند لحظه سکوت فراگیر شد. دوباره خودم شکستمش و گفتم: منم بازی؟ یا برم زنگ بزنم صد و ده؟ درب ورودی ساختمون رو هم قفل کتابی می‌زنم که نتونین برین! کدوم؟
- آقای دکتر شما چرا؟
- حالا! اون دیگه به خودم مربوطه!
در باز شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. اما به خودم امیدواری دادم که این خانم ناصری جرأت کارای خطرناک نداره. دل رو زدم دریا و رفتم تو. به! چی میدیدم. 8 نفر بودن. چهار دختر و چهار پسر. دخترا دو تاشون آشنا بودن. ناصری و ... منشی خودم! آقایون لخت بودن. دو تا خانوما دور خودشون ملافه پیچیده بودن. از من خجالت کشیده بودن بندگان خدا.
اینم ناگفته نمونه که منشی من، دختر سکسی و جذابیه. منم یه مدتی توی نخش بودم. اما بعد یه مدت حلقه دستش گذاشت و فکر کردم نامزد کرده. دیگه بهش کاری نداشتم.
سکوت کرده بودن و مات و مبهوت منو نگاه می‌کردن. گفتم: عجب استقبال گرمی! در رو پشت سرم بستم و ادامه دادم: نمی‌خواین با این آبمیوه‌ها (که روی میز بود) مهمونم کنین؟
یکی از آقایون اومد جلوی میز و گفت: آبمیوه خالی یا مخلوط؟ بعد خم شد و یه شیشه از پایین میز برداشت که فهمیدم مشروبه. دوست داشتم بخورم اما ترسیدم بلا سرم بیارن. گفتم همون خالیش خوبه. نشست کنار میز روی مبل. بقیه هم یکی یکی رفتن نشستن. من فقط ایستاده بودم.
- بفرما بشین دکترجان.
از صداش فهمیدم همونیه که پشت در بود. پرسیدم: شما همون جوونی هستی که این دفتر بیمه رو اجاره کرده؟
- بله. بهروزم. از کجا فهمیدی؟
- از این که انتظار داشتی از چشمی که نگاه کردی منو بشناسی ولی نشناختی!
- آره. اول که فائزه (ناصری) گفت شمایی کوپ کردم. چون از ملیسا (منشیم) شنیده بودم خیلی جدی هستین. اما می‌بینم که اهل دلی...
اومدم نشستم روبروش. لیوان آبمیوه ای که برام ریخت رو گرفتم دستم و گفتم: آره ظاهرم جدیه. ولی مگه جدیا دل ندارن؟ ببخشید که عیشتون منقص شد. چرا ادامه نمیدین؟
- خوب دکتر جان. شما با لباس اومدی توی جمع یک عده ادم لخت. انتظار داری ادامه بدیم؟
حق داشتن. لباسامو در اوردم. در حین در اوردن پرسیدم: چند وقته همچین قرارایی میگذارین اینجا؟
- از اول به همین نیست اینجا رو گرفتیم دکترجان. ایده هم از ملیسا خانوم بود. منشیتون حرف نداره
ملیسا کنارش نشسته بود. میشد حدس زد که با هم دوست هستن. دستش رو زد به پشت ملیسا. ملیسا هم که دید من دارم لخت میشم از حالت شک کم کم اومد بیرون و ملافه رو یکم شل گرفت.
بهروز ادامه داد: دکتر جان... شما تنهایی. ما زوج هستیم. اینجوری که نمیشه ادامه داد! میشه؟
- یعنی می‌خواین بگین هر کی فقط با زید خودش می‌پره اینجا؟ به نظر اینجوری نمیاد!
- نه! ضربدریه. ولی اگر شمام بیاین باید یکی بیکار بشینه. مگر این که زنگ بزنم یک خانوم پولی بیاد! پولشم شرمنده خودتون باس بدین. تازه بقیه رفقا سهم پول اجاره مکان رو هم میدن.
- این بارو مهمون شمام. دفعات بعد اگر بودم پول جاتونم میدم. الآنم حالش نیست منتظر بمونم تا یکی دیگه بیاد. شما کارتون رو بکنین من به هر کیسی که خواستم اضافه میشم. امروز من رو مجبورین تحمل کنین...
همدیگه رو نگاه کردن و بعد از چند ثانیه دوباره بلند شدن. ملیسا با بهروز رفتن سمت اطاق. ناصری یکی از آقایون دوباره موزیک رو گذاشت. و شش نفری شروع کردن به رقصیدن. کم کم رفتن دو تا دو تا تو بغل هم و شروع کردن به خوردن و لیسیدن هم. من همین جوری روی مبل لم داده بودم و از دیدن این صحنه‌ی شگرف کیرم مثل دسته‌ی کلنگ شده بود. ناخوداگاه با خودم یکم ور می‌رفتم ولی از جام تکون نخوردم. یکی از آقایون شروع کرد به کردن یکی از خانوما توی حالت سگی. ناخودآگاه رو به من بودن. من زیر چونش رو با دستم گرفتم و یه نگاهی به صورتش کردم. اول یکم گرخید. بعد که با نوک انگشتم لباش رو ناز کردم آروم شد. آروم با حرکت دستم بهش فهموندم که بیاد جلو. خودش رو کشید جلو و فهمید باید چیکار کنه. در حالی که پسره داشت کسش رو جر میداد، خانوم خوشگله شروع کرد به خوردن کیرم. خیلی حرفه‌ای می‌خورد. گاهی با فشار نفر عقبی طوری پرت میشد روی کیرم که کیرم می‌خورد به ته حلقش. آبم داشت میومد. منی که همیشه دیر ارضا میشدم از دیدن سه زوج در حال سکس داشتم دیوونه میشدم. به خصوص با دیدن فائزه که پاهاشو دو طرف مبل گذاشته بود و نشسته بود روی کیر شریک جنسیش و بالا پایین می‌کرد. لامصب بدجور ناله می‌کرد.
ریده بودم به خودم. داشت آبم می‌پاشید بیرون که خواستم از دهن دختره در بیارم کیرم رو. اما اینقدر مست و حشری بود که نگذاشت. چنان با شهوت کله‌شون آورد جلو و کیرم رو مکید که تمام آب کیرم یهو خالی شد توی گلوش. اول یه عوق زد. ولی بعد همه‌شو یک جا قورت داد و شروع کرد به لیسیدن کیرم. کیرم از حال رفت و به خواب عمیقی فرو رفت. چون تا حالا اینجور خالی نشده بودم. بیحال شدم و افتادم روی مبل. یه ربعی فقط تماشاچی بودم. فائزه که ظاهراً طرفش ارضا شده بود و دیگه داشتن همو می‌خوردن و می‌لیسیدن، بلند شد اومد طرفم. لیوانم رو برداشت. نصفش رو پر کرد از مشروب. نصف دیگشم آبمیوه. داد دستم. گفت بخور تا راست بمونه دکتر!
از دستش گرفتم. یک نفس همشو خوردم. شروع کرد جلوم قر دادن. پشت کرد بهم و کونشو جلو چشام چرخوند. دو سه دقیقه نگذشته بود که باز متوجه شدم دسته کلنگم رفته هوا. فائزه که گویا ارضا نشده بود و اتیش داشت توی کسش زبونه می‌کشید برگشت و نگاهش به کیرم افتاد. روی دو زانو نشست جلوم و یه لیس به کیرم زد.
- دکتر خوب کیری داریا!
- خوشت اومده؟
- آره! کلفت و تمیزه. دراز نیست ولی حال میده.
- قابلت رو نداره. هر کاری دوست داری بکن باهاش.
- میزاریش توی کسم؟ می‌تونی آبمو بیاری؟
حرفش رو تموم نکرده بود که یه میکی به کیرم زد که کیرم از شق درد فریادش بلند شد.
منتظر جواب من نشد. دراز کشید جلوم روی قالیچه. اون دو تا که جلوم بودن رفته بودن روی مبل توی بغل هم لم داده بودن و همو می‌مالیدن و لب میدادن. من که دیدم فائزه بدجور تشنه‌ی کیره افتادم روش. عجب گوشتی بود کثافت!‌ سینه‌هاش درشت و سفت بود. مشغول خوردن سینه‌هاش شدم. سینه‌هاش طوری بود که صورتم بینشون گم میشد و صفا می‌کرد. اما فائزه که بدجوری تو کف کیر بود دستش رو برد سمت کیرم و رسوندش در کسش. کیرم که خورد به کس داغش ناخودآگاه هلش دادم تو. اینقده خیس بود که کیرم تا ته رفت توش. من شروع کردم آروم آروم عقب جلو کردن. فائزه هم پشتم رو چنگ میزد و منو جلو می‌کشید. دیوونه شده بود. کمی که ادامه دادم انگار دید اینجوری بهش حال نمیده.
از جاش پرید و منو خوابوند روی قالیچه. پشت کرد بهم و با کسش نشست روی کیرم. در حالی که پشتش به من بود. چنان با شدت روی کیرم بالا و پایین می‌کرد که کیرم داشت می‌ترکید. کسش توی این حالت خیلی تنگ شده بود. داغی کسش و تنگیش داشت دیوونم می کرد. با دستم دو تا لپ کونش رو چنگ می‌زدم و بهش کمک می‌کردم بالا و پایین کنه. حالا دیگه داشت آبم میومد. اما قبل از این که من ارضا شم یهو اون شروع کرد به جیغ زدن و بعد آبش با شدت و داغی پاشید روی کیرم و بعد هم یهو ولو شد روم. فهمیدم سخت ارضا شده. سعی کردم تکونش بدم که ارضا شم اما دیدم بد جور توی هپروت رفته. دلم نیومد.
کیرم رو در اوردم. داشتم می‌ترکیدم. تخمام چسبیده بود به کیرم و داشت می‌ترکید. یعنی می‌خواستم کیرم رو توی دیوارم شده فرو کنم و آبم رو بریزم.
یکی دیگه از آقایون اومد شروع کرد به لیسیدن سینه‌های فائزه. خانومی هم که باهاش بود اومد شروع کرد کیر منو لیس زدن. دوباره نشستم روی مبل. یهو دیدم در اطاق باز شد و بهزاد از اطاق اومد بیرون و رفت دستشویی. کاندوم هنوز سر کیرش بود و پر شده بود از منی لجنش.
بلند شدم. رفتم دم در اطاق. اوووووووف چی میدیدم. ملیسا هنوز دمر روی مبل بود و کونش هوا بود. از شدت مستی بی‌هوش شده بود انگار. بیچاره با این که بهزاد رفته بود اما هنوز داشت با بهزاد حرف میزد می گفت جرم دادی بهزاد.
رفتم یه دستی به کون ناز و ظریفش کشیدم. یهو برگشت منو نگاهی کرد. گفت دکتر جوووووون بکن منو!
منم که منتظر بودم همچین تعارفی بزنه کیر سنگ شده‌ی خودمو گذاشتم سر کون امادش. کاندوم هم نداشتم. تا گذاشتم تا ته رفت توی کونش. چنان کیرم از داغی کونش سوخت که اتیش گرفتم. تند و تندتر شدم. تلمبه زدنم تمومی نداشت. یهو آبم اومد و با تمام فشار پاشید توی کون تنگ ملیسا جونم. کونش با آبم لیز شد و کردنش لذت‌بخش‌تر. با این که آبم اومده بود بازم کیرم سفت مونده بود و من همین طور توی کونش جلو و عقب می‌کردم و ملیسا هم فقط ناله‌های حشری می‌کرد.
توی همون وضع کم کم از حال رفتم و کیرم رو در اوردم و کنار ملیسا روی مبل بغلیش لم دادم. همون طوری خوابم برد و تا صبح همون جا بودم. صبح که بیدار شدم حوالی ساعت هفت بود. همه رفته بودن. من مونده بودم و ملیسا و بهزاد. اونا لباساشونم پوشیده بودن و ملافه‌ای هم تن من داده بودن.
بهزاد بیدارم کرد و گفت: پاشو دکتر جون. پاشو دیگه کم کم خطری میشه. به خصوص شما که با گرم‌کن اومدی پایین.
ملیسا رفت در واحد منو باز کنه. گفتم برو منم الآن لباس می‌پوشم میام بالا.
- بهزاد... ببخشید عزیزم. دیشب مست بودم دوست دختر شما رو هم کردم. ناراحت نشدی که؟
- نه دکی جون. اولاً این من بودم که اول منشی شما رو کردم. دوماً منم دیشب مست بودم وقتی برگشتم کون شما رو کردم!
-چی؟!
خودم رو یه بررسی کردم. کونم نمی‌سوخت. اما با تعجب داشتم کون خودم رو وارسی می‌کردم که از قهقهه‌ی مسخره‌ش فهمیدم سر کارم گذاشته. دهنش سرویس. خیلی بچه شوخ و با نمکیه.
لباس پوشیدم رفتم بالا
ملیسا داشت چای درست می‌کرد. من رفتم گوشیم رو برداشتم دیدم سه تا تماس از منزل داشتم. زنگ زدم و تشکر کردم که بیدارم کرده که درس بخونم. هنوز پشت میز بوم که ملیسا با یه سینی چای اومد و گفت: دیشب خوش گذشت دکتر؟
- عالی بود عزیزم.
- دوست داری بازم تکرار بشه؟
- حتماً!
- ولی مفتی نمیشه‌ها! باید دست مزد منو دوبرابر کنی
یه لبخندی زد که فهمیدم جدی نمیگه. گفتم تو جون بخواه عزیزم. ولی اگر دستمزدت رو دو برابر کنم تو حاضری با بهزاد کات کنی؟
- شوخی کردم
- منم شوخی کردم عزیزم. دیگه هم مزاحم عیش شبانه‌ی شما نمیشم. ولی اگر یه وقت دلم خواست به من که جواب رد نمیدی؟
- نه عزیزم. من تازه کشفت کردم
اومد جلو و یه لب بهم داد و بعد رفت بیرون

شاید باور نکنین. البته حقم دارین. این واقعه تمامش واقعی نیست. اما برگرفته از یک خاطره‌ی واقعیه. اتفاقی هست که توی خیلی از ساختمون‌های اداری داره میفته. شاید شما هم مشابه این ساختمونا رو دیده باشید. امیدوارم خوشتون اومده باشه
مخلص شما
دکتر بهزاد

.سلام من سامانم البته مستعار.من کارم پیمانکاری بود تا اینکه دوست بابام برای بازسازی شرکت جدیدش بهم پیشنهاد داد.منم قبول کردم یک ماهی طول کشید و بعد از اتمام کار ازم خواست همونجا پیشش بمونم .منم راستش به خاطر بدی اوضاع کار قبول کردم.شدم مدیر داخلی شرکت.چند ماهی گذشت شرکت داشت تازه پا میگرفت و در هر حال افزایش نیرو بود.یه روز مدیر عامل اومد بهم گفت یه منشی میاد برای مصاحبه راهنماییش کن .مدیرشم خودتی ولی چون تجربه مصاحبه نداری خودم این کارو میکنم.اینم بگم که مدیرعاملمون آدم مذهبی هست. یک ساعت بعد یک خانم با لباس اداری (مانتو ساده و مقنعه اومد تو) سلام کردم و ازش خواستم بشینه و برگه استخدام رو پر کنه. داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم همچین مالی به نظر نمیرسید.خلاصه اون روز گذشت و ایشون قرار شد از اول هفته بیاد سر کار.براش میز اماده کردم و وسایل مورد نیازش رو آماده کردم.همکاری ما شروع شد .راستی اینم بگم که از تو برگش فهمیدم متاهل است.دختر خوبی بود .یواش یواش باهم صمیمی تر شدیم.یه چند باری پیش اومد که گوششیش رو میزاشت و میرفت بیرون.منم یه بار رفتم تو عکساش و همشو دیدم.جا خوردم اصلا انگار یکی دیگه بود چند تا از عکساش تو باغ پدرش بود با یه تاپ و شلوار لی کنار درخت.سایز سینه حدود 70 یا 75 .اینم بگم من از سینه خیلی خوشم میاد یعنی بیشتر از پایینی دوست دارم و باهاش تحریک میشم.موهای بلندی نازی داشت.یه ذره هم آرایش داشت .واقعا زیبا بود.این ماجراها گذشت و ما کلی با هم رفیق شده بودیم جوری که به محض ورود به شرکت با هم چت میکردیم.خیلی از زندگیش ناراضی بود میگفت شوهرش درکش نمیکنه که البته بعدا فهمیدم از نظر سکسی ارضا نمیشه.هر روز درد دل و از این حرفا.منم سعی میکرم آرومش کنم .دیگه هم رو با اسم کوچیک صدا میکردیم و برای هم بوس و بقل میفرستادیم .6 ماه گذشته بود.دیگه انقدر درسش داشتم که وقتی پنج شنبه میشد حالم گرفته میشد که یه روز نمیبینمش.تو این مدت هم بهش گفته بودم که به گوشیش سرک کشیدم اونم برخورد بدی نکرد باهام .دیگه وقتایی که شرکت خلوت میشد یا وقتی کسی نبود با هم دست میدادیم.شرکت ما کلا 7-8 نفر بودیم.بچه های دیگه تایم کاریشون آزاد یعنی هر وقت میخواستن میامدن هر وقت هم میخواستن میرفتن.مدیرعاملمونم خیلی از مواقع شرکت نبود .

یه روز حدود ساعت 2 بعد از ظهر آخرین نفر هم از شرکت رفت بیرون .من موندم و منشی .کلید شرکت هم دست من بود بعد از چند دقیقه گفت سامان من میخوام برم برای تولد شوهرم یه چیزی بخرم.حالم گرفته شد گفتم باشه برو.وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد گفت میخوای با هم بریم.برقم پرید گفتم آره بریم.سوار ماشین من شدیم و رفتیم ال سی من و براش با سلیقه من یه پیرن خریدم .از ماشین که پیاده شدیم بریم سمت مغازه دستشو انداخت لای دست من منم که از خدا خواسته محکم دستشو گرفتم.خرید که تموم شد گفت الان زوده برم خوبه بریم دور بزنیم .بهش گفتم من میترسم کسی ما رو ببینه ضایع میشیم.اون گفت خوب چی کار کنیم نمیدونم چی شد که گفتم برگردیم شرکت که اونم گفت باشه.رسیدیم شرکت و رفتیم بالا من تو فکر اون بودم و هواسم نبود که آقا کوچولو سیخ شده.داشتیم راجه به زندگیش حرف میزدیم که یهو زد زیره گریه من هم از جام بلند شدم که برم آرومش کنم.رفتم پیشش و همون جور که نشسته بود روی صندلی چرخوندمش به سمت خودم تا برگشت بلند شد و من رو بقل کرد.برای اولین بار سینه هاشو حس کردم بزرگ و سفت اون داش گریه میکرد ولی من هم دست خودم نبود حالم داشت خراب میشد و فکر رسیدن به اون سینه ها لحظه ای از جلوی چشمام دور نمیشد.گریش که آروم شد به خودم جرات دادم و از گونش بوسش کردم این کار رو چند بار تکرار کردم که یه دفعه سرش رو آوارد بالا و خیره شد تو چشمام من هم با لبخند جوابش رو دادم.که یهو نگاش به لبام دوخته شد و دستشو از دور کمرم آوادر بال و گذاشت پشت سرو و سرم رو به سمت خودش آوارد و لبشو گذاشت رو ی لبم.اولش آدم وار و خیلی زیبا هم رو بوس میکردیم.دست من دور کمرش بود و دست اون پشت سر من.کم کم وحشی بازی شروع شد.خوردن با ولع زیاد.داشتم فکر میکردم یه جوری از خودم بکنمش و سینه هاشو بگیرم تو دستم.خلاصه از خودم جداش کردم و نشستم روی صندلیش و بهش گفتم بیا بشین روی پاهام.اونم اومن یکم خجالت کشیده بود.ولی دوست داشت ادامه بده.بعد یه چند ثانیه ای دباره به لبام خیره شد و بخور بخور شرروع شد منم دلو زدم به دریا و یه دستمو گذاشتم روی سینه هاش شروع کردم به مالیدن .امیدوار بودم ناراحت نشه که دیدم صداش داره در میاد.ناله میکرد هی خودشو تو بقلم تکون میداد .من قدم 190 هست و 93 کیلو هم وزن دارم البته اون هم قدش به نسبت خانم ها بلند بود ولی لاغر اندام بود.یواش یواش در حالی که هنوز داشتیم لبای هم رو میخوردیم دستم رو بردم سمت دکمه مانتوش و بالایی رو باز کردم و تا پایین اومدم.یه تاپ زرد تنش بود لبم رو از رو لباش کندم شروع کردم به خوردن زیر گردنش دیگه داشت میمرد.کاملا احساس میکردم که دیگه خودش نیست.اونم دکمه لباس من رو باز کرده بودو داشت بدنم رو میمالید.دستمو از ریز تاپش رسوندم به سینه هاش و از زیر سوتیانشو دادم بالا البته به سختی که خودش مانتوشو در آوارد و پشتشو کرد به من و گفت سوتیان رو باز کن .حال من هم خراب بود سوتیان رو باز کردم تا برگشت خودشو انداخت تو بقلم که مثلا چشم تو چشم نشیم که من خندیدم و بهش گفتم بزار ببینمش گفت خجالت میکشم.خلاصه به زور از خودم کندمش انقدر زیبا بودن که حتی نخواستم به دیدن ادامه بدم کردمش تو دهنم .آخ جاتون خالی یه دل سیر در حد خفگی داشتم میخوردم.اونم آه اوهش دفتر رو برداشته بود که احساس کردم دستش رفت سمت اصل کاری.برقم پرید سینشو از دهنم در آواردم و کمکش کردم شلوارم رو دربیادره تا شلوارم و دربیارم جلوم نشست و نگاش به دکمه هاش شلوارم و کمربندم بود شلوارم رو کشید پایین و شرتم رو هم کشید پایین .کوچولوی ما معمولی هست نه باعث آبروریزیه نه اونقد که نشه تو شرت جاش کرد.کیر و درآوارد و دستشو درش حلقه کرد و یه نگاه با شهوت به من .من که دیگه داشتم خفه میشدم بهش گفتم ترو خدا دارم میمیرم.که یه دفعه همه کیرم رو کرد تو دهنش.حاجی انگار دنیا مال من بود.اصلا تو ذهنم نمیرفت من ،اون ،تو شرکت خلاصه بعد چند دقیقه داشت آبم میاومد که بهش گفتم داره میاد بلند شد اومد کنارم و شروع کرد با دست برام جق زدن دیگه از این جا به بعدش یادم نیست ولی وقتی چشمام رو باز کردم جا خوردم آبم همه جا بود انقدر زیاد بود که خودم باورم نمیشد همش مال من باشه.کلی هم طول کشید تا جمش کردیم.بهش گفتم پس تو چی گفت من همون اول ارضا شدم.بلند شدیم و رفتیم بیرون که برسونمش نزدیک خونه باور کنید تا اونجا فقط دست من توی دستش بود وباهاش بازی میکرد و فقط در مورد اینکه از کدوم طرف باهم حرف میزدیم.خواهش میکنم فهش ندین.خودم بعدش فهمیدم که چه غلطی کردم چون اون شوهر داشت.الانم نوشتم که خودم خالی شم شاید یکی بخونه بلکه درس نگیره.خدا من رو ببخشه

نوشته: سامان

خلاصه مطلب اینکه من در شهرهای مختلف ،از جنوب تا شمال ، شرکت داشتم و در هر شرکت یک منشی . داستانها را هم بر اساس شهر به یک ، دو و سه و... نامگذاری کردم که راحت تر باشه .
در شمال یک دفتر داشتم که منشی شرکت خانم یکی از شرکاء بود که بلاخره رفتنی شد و ما یه اطلاعیه زدیم واسه استخدام منشی در همون روز اول سی تا چهل نفر ثبت نام کردند اما دو تا خواهر اومده بودند که یکیشون خیلی خوشگل بود اما دستخط و سواد صفر ، در هر صورت اصلا با دیگران قابل مقایسه نبود اولا سگ مصب خیلی خوشگل بود ، قد و هیکل حرف نداشت ،وبلاخره یه 18 ساله بود که چند ماه ازدواج ناموفق داشته بود و حالا با مادر و خواهرش زندگی میکرد.
چند روز اول بخاطر خوشگلی زیاد ، شرکت همیشه پر بود از شرکاء و یا ارباب رجوعی که الکی هرطوری بود اونجا بودند، بعد از دو هفته ، من از سر پروژه ساعت 12 رسیدم شرکت ، برای اولین بار از سرخر خبری نبود. او معمولا ظهر تعطیل میکرد و تا 3 میرفت خونه اما من که رسیدم نرفت ، تعارفی هم زدم که دوست داری برو اما قبول نکرد.من خیلی هم گشنه بودم ،پرسیدم بریم چیزی بخوریم ، خوشحال شد و قبول کرد ، رفتیم بطرف متل قو ، در راه من از ازدواجش پرسیدم و کمی گریه کرد و داستان گفت ! بحدی جدی غمگین شد که من برای دلداری دستش رو گرفتم ، اما بعد از یک دقیقه که خواستم دستم را بکشم ، حس کردم با اکراه این کار رو کرد . بعد از من پرسید و زندگیم.کم کم شوخی کردیم و خندیدیم . در راه برگشت از این گفتم که از لحظه ورودش ، چقدر تاثیر خوبی به من داده ، او هم به من ابراز علاقه کرد. تو این نیم ساعت برگشت- ترافیک هم بود- ما حرفامون رو زدیم ، تنها ترسش از این بود که دوستانم از موضوع بوئی نبرند.در هر حال وقتی برگشتیم شرکت هر دو میدانستیم باید عجله کنیم چون ساعت 4 به بعد معمولا ارباب رجوع یا دوستانم سر و کله اشان پیدا میشد. چون من جای دیگری زندگی میکردم یه اتاق از شرکت رو که دوش و دستشوئی مجزا داشت را برای اقامت و یا استراحت آماده کرده بودیم . با چفت کردن دربها ، به آرزوی چند روزه ام رسیدم لباهائی که قابل تفسیر نبود و خدا با ظرافت آنها را ساخته بود ، و با تمام اجزای صورتش در تناسب کامل بود ، می بوسیدم و خسته نمی شدم . وقتی او را در آغوش داشتم تازه فهمیدم که قدش شاید دو یا سه سانت از من کوتاهتر است ، راستی خدا در بوجود آوردن این صورت و این اندام و هیکل ، حتما خیلی زحمت کشیده بود ، وقتی لختش میکردم هر لحظه از خدا بیشتر تشکر میکردم ،چون او را آفریده و بعد به من ارزانی داشته است.
دوش ما تقریبا سرپائی و کوچیک بود اما هر دو سریع دوش گرفتیم ، اول او و بعد من ، تا من برگشتم یه ته آرایشی هم کرده بود ، زیبا بود ، حالا بی همتا شده بود. سینه هایش بهترین بودند دو لیموی سفت با نوکی سربالا و سکسی ، مثل سینه دختر بچه ها بود اما رسیده تر ، وقتی برای اولین بار یکی از آنها را مکیدم جیغی از ته دل کشید و بعد بدنش لرزشی خفیف اما خاص به خودش گرفت ، فهمیدم مدتها بوده کیر میخواسته اما یک زن بیوه ،در شهری کوچک اگر بخواهد دوباره ازدواج کند ، نمی تواند بی گدار به آب بزند ، مخصوصا اینقدر زیبا و خوش هیکل ، خیلی جلب توجه میکنه.
دوباره شروع کردم به لیس زدن او بدن مرمری ، نمی شد این سینه ها رو نخورد و این بدن رو نه لیسید ، خودم داشتم از شهوت میمردم ، دلم میخواست هر چه سریعتر به کس و کونش برسم اما باید مرحله ای عمل میکردم ، و تاثیری روش میذاشتم که هیچ وقت فراموش نکنه
وقتی به کسش رسیدم ، غیر قابل گفتن بود ، شاه کس بود ، نه استخونی بود ، نه زیاد گوشتی و نه چیزی از اون آویزون شده بود - همیشه از کس هائیکه ضایعات اضافه از آنها بیرون زده بدم می آمد- و حالا یک کس دیدنی که وقتی با انگشت بازش کردم ، رنگ صورتی تیره آن مشخص شد ، آماده کردن ، چشمک میزد. طاقت نداشتم شروع به لیسیدن کسش کردم ، که بعد از چند دقیقه ارضاء شد .
این دختر تنها مشکلی که داشت این بود که درساک زدن و لیسیدن کیر حرفه ای نبود ،شبیه بچه ای که بستنی کیم را تفریحی می لیسد بود. من هم اینقدر شهوتی بودم که بعد از چند ثانیه از خیرش گذشتم .
با اینکه دو بار ارگانسم شده بود و تا سر زانوهاش خیس بود اما اینقدر تنگ بود که مجبور شدم در چند نوبت کل کیرم رو تا آخر بکنم توش .با همون یکی دو ضربه آروم اول دوباره ارضاء شد. من هم گذاشتم کمی احساس آرامش بهش برگرده تا دوباره شروع کنم ، اما این بار تا آخر وحشیانه ضریه میزدم ،گرچه از اینکه صدای نعره هاش به بیرون بره کمی میترسیدم ، اما ارزشش رو داشت!
چند دقیقه بعد ارضاء شدم و چون دیر شده بود فقط کشیدم بیرون و پاشید رو هیکلش ، تقریبا شکم ، سینه ها تا چونه اش پر بود از اسپرم.
چون دیر شده بود سریع بدنمون رو شستیم و لباس پوشیدیم . اما تا نیم ساعت بعد که اولین نفر وارد شرکت شد ،اون همش رو پاهام نشسته بود و لب میگرفت.
چون داستان طولانی شد همینجا تمومش میکنم ، ادامه اینکه چه شد و حالا کجاست بعد

نوشته: داریوش

همیشه یه جوری نگام می کرد. دختر سفید و خوشگلی بود ولی سنش از من بیشتر بود. منشی دفتر بابام بود. خانواده ام رفته بودند شمال و من به دلیل کلاسام نتونستم برم. بعد از ظهر روز دوم که تنها بودم گوشیم زنگ خورد خودش بود(منشی). گفتم اتفاقی افتاده؟ گفت نه فقط آقای .... (بابام) چند تا پرونده مهم رو جا گذاشتن خواستم بدونم اگه خونه هستید براتون بیارم.
گفتم نه خودم میام شما تو زحمت می افتید. گفت: نه چه زحمتی خودم میارم. منم قبول کردم می دونستم یه چیزی می خواد بگه چون می تونست چند تا پرونده رو بذاره تو دفتر بمونه. ساعت 8:10 بود. زنگ رو زد امد بالا. الکی نفس نفس میزد که تعارفش کنم بیاد تو. سلام کرد. منم همین طور. دستش رو دراز کرد که دست بده بعد از کمی مکث منم دست دادم. تعارفش کردم گفت نه گفتم بیاید تو شما این همه راه امدید. بالاخره قبول کرد. امد تو اول داشت خونه رو نگاه میکرد بعد که تعارفش کردم نشست. رفتم دو تاچایی بریزم از توی آشپزخونه داشتم می دیدمش داشت چند تا پوشه رو از توی یه پلاستیک در میاورد. دختر خشگلی بود بیشتر مو های جوگندمی اش که از مقنعه اش زده بود بیرون و چشم های زاغش جلب توجه می کرد. اون روز هم چون از دفتر امده بود مقنعه سرش بود. داشتم همین جور نگاهش می کردم که یهو دیدم مقنعه اش رو در آورد. وقتی موهاش رو دیدم راست کردم. موهاش خیلی بلند بود تا روی باسنش می امد. تقریبا فهمیدم که قصدش چیه اما به روی خودم نیاوردم. با این که روی مبل سه نفره نشسته بود و کنارش جا بود رفتم روی یه مبل تک نفره رو به روش نشستم. پوشه ها رو گرفت دستش و به طرف من گرفت و گفت بفرمایید. منم بهش گفتم دست شما درد نکنه. همین طور که چایی می خوردیم به هم نگاه می کردیم. چشماش رو خمار کرد داشت رو اعصابم راه میرفت خط چشمش داشت دیوونم می کرد. بهش قند تعارف کردم اول دستش رو گذاشت رو دستم و قندون رو گرفت بعد با اون یکی دستش همین جور که نگاهم می کرد قند برداشت دستش خیلی سرد بود انگار استرس داشت. گفتم خانم جلیلی... یهو پرید وسط حرفم و گفت لطفا سارا صدام کنید. گفتم سارا خانم شما هنوز توی خوابگاه زندگی می کنید؟ (آخه دانشجو بود) گفت: آره سعید آقا هنوز درسم تموم نشده. گفتم راستی شما چی میخوندید؟ گفت: آی تی. یه لبخند زدم و بهش گفتم پس با هم همکاریم( آخه من برنامه نویس هستم). دوباره چشماشو خمار کرد و لبخند زد. دیگه داشتم میمردم می خواستم همون موقع بغلش کنم. به بهانه آب خوردن رفتم توی آشپزخونه و وقتی برگشتم این دفعه نشستم کتارش. بهش گفتم: سارا می خوام بهت یه چیزی بگم اگه قبول کردی که هیچی ولی اگه قبول نکردی قول بده به کسی چیزی نگی باشه؟
به نشانه تایید سرش رو تکون داد ازش دوباره قول گرفتم و دوباره تایید کرد. سرم رو انداختم پایین و بهش گفتم: میشه امشب... میشه... میشه امشب پیش من بمونید؟. نگاهم رو از روی زمین برنداشتم آماده هر چیزی بودم. دیدم یواش دستش رو گذاشت روی پام. منم نگاهش کردم چشماش بهم خیره بود. یهو گفت: آره. چشماش رو بست سرم رو بردم جلو همین جور که صورتش رو بوس می کردم بهش گفتم پاشو بریم تو اتاقم حرکتی نکرد خودم پاشودم دستش رو گرفتم بلندش کردم توی راه دیگه تحمل نکردم بغلش کردم و چسبوندمش به دیوار شروع کردم به خوردن لباش. پاهاش رو گرفتم و بلندش کردم یهو جیغ کشید و خندید در اتاقم رو باز کردم و انداختمش روی تخت افتادم روش و همین جور که سینه هاش رو گرفته بودم لباش رو می خوردم. خواستم لباساش رو در بیارم که تلفن زنگ زد. ای بر خروس بی محل. یه بوس از لباش کردم و گفتم الان میام.
گوشی رو برداشتم مامانم بود. می خواست حالم رو بپرسه. بعد گوشی رو قطع کردمو دویدم پیش ساراجون وقتی در اتاق رو باز کردم دیدم لخت خوابیده روی تخت به هم یه لبخند شهوانی زد و منم رفتم بغلش. یه نگاه به کسش انداختم اندازه 5 دقیقه کسش رو خوردم. خیلی جیغ می کشید. بهش گفتم انقدر جیغ نکش می خواهی ابروم رو ببری اما فایده نداشت دستم رو گذاشتم تو دهنش. دستم رو گاز می گرفت اما لذت می بردم. پرده نداشت. دوباره افتادم روش و سینه هاش رو خوردم. کیرم رو آروم کردم تو کسش برای این که جیغ نکشه شروع کردم به لب گرفتن ازش. بهش آروم گفتم: خوشگل خانم چرا پرده نداری؟ دوباره برام چشماش رو خمار کرد و جوابم رو نداد. شروع کردم تند تند تتلمبه زدن. جیغش رفت هوا. یهو به اندازه 1 لیتر از کسش آب ریخت بیرون ریخت روی تختم. گفت: ببخشید ریخت روی تختت گفتم فدای سرت می شورمش. خسته شده بودم خودم خوابیدم اون رو نشون دمش رو کیرم از این که کونش رو چپ و راست می کرد خیلی حال می کردم. بهش گفتم سارا جون نمی خواهی بخوریش؟ خواست برام ساک بزنه با دستش سفت کمر کیرم رو گرفت و تکون میداد احساس کردم داره آبم میاد نمی خواستم انقدر زود تموم شه بهش گفتم دستت رو بردار الان آبم میاد. شروع کرد به خوردن کیرم خیلی ماهر بود. احساس می کردم قبلا با یکی رابطه داشته. بعد از یه ساک زدن حسابی بهش گفتم پاشو. خواستم کیرم رو بکنم تو کونش نذاشت بهش گفتم قول میدم درد نداشته باشه قبول کرد دست زدم لب کسش که هنوز خیس بود به ذره از آبش رو گذاشتم لب کونش آروم دادم تو شروع کرد به خندیدن. احساس کردم داره آبم میاد ریختم تو کونش. بردمش حمام ملافه روی تخت رو هم بردم. 2 ساعت توی حمام سکس داشتیم وقتی امدیم بیرون پیتزا سفارش دادم. وقتی داشتیم شام می خوردیم بهش گفتم جواب سوالم رو ندادی. گفت: کدوم سوال گفتم: چرا پرده نداری؟ گفت: من قبلا ازدواج کرده بودم اما طلاق گرفتم. کل اون شب کردمش و شب بعد هم دوباره آوردمش پیشم. قبل از این که بره بهش گفتم: محض احتیاط قرص بخور گفت: چشم سعید جان. بعد از آن دیگه سکس نداشتیم. البته خیلی هم از آن زمان نمی گذرد.

نوشته: سعید

سلام نمیدونم چرا تا بچه های شهوانی از داستانی خوششون نمیاد سریع از پینوکیو ودماغش یا اس آبی کمک میگیرند

خاطرهء یکی از زیباترین سکسهای عمرم رو تقدیم میکنم به تمام بچه های ایرانی که مثل من عاشق سکسن و بخصوص بچه های شهوانی . این خاطره بر میگرده به زمستون سال 89 , زمانی که من دانشجوی شهر (سم...) بودم . من توی اون شهر یه خونهء دانشجویی داشتم که مایه داری بود و تمام امکانات از جمله مبلمان کامل و تخت خواب 2نفره و ...تو خونم داشتم و خلاصه فول تجهیزات بود . جوری بود که وقتی کوس میاوردم طرف میگفت تو دروغ میگی اینجا خونهء واقعی شماست و شما مال همین شهر هستید مامان و بابات نیستن و خونه مکان شده و زنگ زدی که من بیام و این مدل حرفا اما وقتی میدیدن هر وقت بخوان اعم از شب و روز و وقت و بی وقت میتونن بیان اونوقت تازه باورشون میشد . بگذریم , من تنهایی خونه گرفته بودم واسه همین تا زمانی که کوس گیرم میومد و کوس بود مشکلی نداشتم واسه کردنش , من 2تا دوست دختر پایه داشتم که هر کدوم در هفته یه روز کامل میومدن پیشم , سارا جمعه ها کامل پیشم بود و الاهه سه شنبه یا دوشنبه شبها خوابگاه رو میپیچوند و میومد پیشم , ادعای کوس باز بودن ندارم ولی در کنار اونها تمام تلاشم رو تو خیابون و دانشگاه و اتوبوس و قطار و تاکسی و ... میکردم تا بازم کوس جور کنم آخه یه زمانهایی هر کسی غرق در این لذتهای فوق العاده میشه و حتی دست خودشم نیست . اما رسیدم به یه روزی که رفتم دندونپزشکی پشت خونه ء خودم چون اونجا یه ساختمون پزشکان بود رفتم پیشه یه دندون پزشک که دندونم رو ترمیم کنم , ماشالله خانوم دکتر رو وقتی دیدم گفتم خدایا این چیه آفریدی ؟! کوس به تمام معنی بود . قد حدود 180 سینه میخورد بین 75 تا 80 باشه باسن قلمبه سایز شلوار میخورد بین 40 تا 42 باشه خلاصه داف ! اما حیف که کسکش آمار نمیداد... اما منشی جونش ملیسا خانوم ! وای وای اونم کوس حقی بود قد حدود 165 و همه چی میزون ! وقتی دکتر داشت رو دندونم کار میکرد چند بار اومد داخل که باهاش هماهنگ کنه واسه نوبت بیمارهای بعدی , من دفعه اول هواسم نبود چون حتی موقع پذیرش هم روش زوم نکرده بودم چون درد دندون منو گاییده بود اما وقتی خانوم دکتر دندون رو عصب کشی کرد و دردش افتاد حال بهتری پیدا کردم , حالا میتونستم رادارهامو روشن کنم , وقتی تو اون حالت که خوابیده بودم رو یونیت دندونپزشکی از گوشه چشم بهش دقت کردم دیدم هر دفعه میاد داخل آمار میده , کار دندون که تموم شد رفتم توی پذیرش و ملیسا جون (منشی) مریض بعدی رو راهنمایی کرد داخل و اومد سراغ تسویه حساب با من , هنوز مبلغ رو نداده بودم گفتم یه کارت مطب خانوم دکتر رو بهم بدید , گفت البته , کارت رو داد و یه خودکار از رو میزش برداشتم و جلوی خودش با کمال پررویی شمارمو نوشتم پشت کارت و گوشه کارت نوشتم: به من زنگ بزن , و هیچی نگفتم چون جلوی مریضهایی که پشت سرم رو صندلیها نشسته بودن ضایع بود , پول رو شمردم و به همراه کارت دادم بهش و خداحافظی ... و چند روز گذشت و خبری نشد و گفتم حتمأ نخواست و بیخیال شدم , تقریبأ 2-3 هفته گذشت و یه روز غروب داشتم میرفتم سمت 4راهه نزدیک خونم که تاکسی سوار شم دیدمش که چند قدم جلوتر از من راه میرفت و رسید سر 4راه , معلوم بود تازه از مطب داره برمیگرده و من تا رسیدم بهش چشمک زدم و خندید , رفتم جلو گفتم چرا زنگ نزدی ؟ گفت : کارت رو اومدم قایم کنم گم شد! تابلو بود راست میگفت , گفتم شمارتو بگو اون گفت تو بگو , شمارمو گفتم و گیر دادم که میس بندازه و با هم سوار تاکسی شدیم و خداحافظی... همون شب بهش زنگ زدم و فورأ رفتم سر اصل مطلب و مخ زنی و چونه زنی نکردم , وقتی بهش گفتم میای خونه ؟! انقدر راحت گفت آره ! که شک کردم ! با خودم گفتم یا جنده ست یا یه هدفی داره یا اینکه واقعأ کیر میخواد! گفتم تو دختری یا زن ؟ من که تو مطب حلقه دستت ندیدم ! گفت فقط 2ماه زندگی کردم و الان برگهء سوم طلاقمم اومده و تا چند وقت دیگه جدا میشم , ملیسا متولد 68 بود و منم 66. قرار گذاشتیم فردا واسه ناهار نره خونه و 12ظهر که از مطب میاد بیرون تا 4عصر بیاد پیش من . وقتی فردا اومد توی خونه رفتارش مثل کوسی بود که اولین بارشه میره تو مکان ! گفت شوهرم پردمو زد و همش 10-11بار منو کرد تو اون مدت و هر دفعه ظرف 30 ثانیه آبش میومد ! و تو ماه دوم بهش شک کردم و یه روز اومدم خونه واسه مچ گرفتن دیدم یکی رو تخت خوابیده زیرش !! و درخواست طلاق!!!! .... به من گفت حمید در رو قفل کن کلید رو بده بزارم تو کیفم ! خیلی میترسید !! منم اینکارو کردم و آروم شد .من تازه دوش گرفته بودم و اومدم لباسام رو در بیارم که بکنمش , داد زد گفت : نه !!! میخوام خودم درشون بیارم !!! گفتم : تو جون بخواه لباسامو روی مبل 3نفرهء قرمز رنگ گوشهء پذیرایی آروم در آورد و رسید به شرتم که اونم کشید پایین و شروع کرد ساک زدن , وای خدا هنوزم یاد صدای لباش میفتم که دور کیرم بود داشت میخورد حشری میشم ! تخمامو خورد کیرمو لیس میزد و میخورد , سینه هامو خورد و ازم لب گرفت و گردنم رو لیس زد و حشریم کرد ! منم 2تا قرص ویگرکس خورده بودم که تایمم بره بالا ! چون میخواستم بدون کاندوم بزنمش آخه واقعأ سلامت به نظر میرسید ! خیلی هم تمیز بود , صبح قبل اینکه بیاد سر کار دوش گرفته بود !! چون میدنست امروز باید لنگاش بره هوا بردمش تو اتاق خواب و خوابوندم رو تخت لختش کردم و هوس کردم کوسشو بخورم گفتم بریم تو حموم با دوش واژینال توش رو بشورم آخه من رو تمیزی داخل کوس وسواس دارم ...توی کوسش رو تو حموم شستم و اومدیم بیرون و خوابوندمش رو تخت کل تنش رو لیسیدم . وقتی گوش و گردن و سینه هاش و پشت بدنش رو میخوردم داشت از هوش میرفت ! خیلی حشری بود ! به عمرم کوس انقدر تشنهء کیر ندیده بودم ! وقتی زبونم رو گذاشتم وسط سوراخ کونش و همچنین وسط کوسش و فشار دادم داخل دیگه کلأ بی حال شد ! واقعأ راست میگفت ! بیشتر از همون 10-11 بار نمیتونست داده باشه ! کوسش صورتی بود مثل دختر دست نخورده ! مثل ماشین دست دومی که وقتی میخریش فقط 1000کیلومتر کار کرده و میشینی توش بوی نو بودن میده , واقعأ کوسش نو بود , کیرمو با ژل سیمپلکس خیس کردمو گذاشتم تو جلوش وقتی سرش رو بردم توش چشماش گرد شد و جیغ زد انگار که دختر رو بخوای از کون بزاری و دردش بیاد ! کوسش وحشتناک تنگ بود !!! ادعای کیرم نمیشه که بگم مال من 20 سانته !!!!! کیر من 16 سانتیمتره ولی خیلی کلفته مخصوصأ کلاهکش !!!! خلاصه گذاشتم تو کوسش و شروع کردم تلمبه زدن ! وقتی فشارش میدام انقدر درد و لذت بهش فشار میاورد که گردنم رو گاز میگرفت و روی تخت به پشت دنده عقب میرفت و منم روش تا اینکه رسید به لبه تخت و دیگه نتونست بره عقب ! همش میگفت : حمید دوست دارم , تو رو خدا منو بکن ! یه وقت آبت نیادش ! ساعت بالای تختخواب بود و دیدم کی شروع کردم , دقیقأ 9-10 دقیقه کشید تا آبش اومد ! بی حال شد و با ذوق و شوق گفت آبم اومد !!!!!!!!!!! واقعأ راست میگفت که تا حالا با کیر ارضاء نشده بود !!!! میگفت از اونجایی که شوهر احمق سابقش نمیتونست آبش رو بیاره خودشو انگشت میکرد تا آبش بیاد هر چی هم که تو سکس یاد گرفته بود بخاطر این بود که مثل عقده ای هایی که سکس درست و حسابی نداشتن همش فیلم سوپر نگاه میکرده ! برای شوهر سابقش که یه حزب اللهی کسکش و ریشو بود متأسفم که همچین زنی رو از دست داد !!!! , به کردن ادامه دادم و منم روی 20-25 دقیقه آبم اومد و ریختم تو کوسش با خیال راحت چون میدونستم تا 4تا hd یا ld به خوردش ندم نمیزارم بره !! وقتی آبم اومد گفت ای جان عزیز دلم دوست دارم خوشگلم , خیلی با احساس و ناز بود , روش بی حال خوابیده بودم و سرم و موهامو نوازش میکرد , واقعأ موجود مادهء به تمام معنایی بود ! سکس اولمون تموم شد و رفتیم دوش گرفتیم و زنگ زدم رستوران غذا آوردن و ناهار خوردیم و قلیون کشیدیم و دوباره بردمش رو تخت که بگامش !! برام ساک زد و تخمام و بدنم رو خورد و منم کوسش و کونش و کل بدنشو خوردم و این بار گفتم رو شکمت بخواب و باسنت رو قلمبه کن و با آرنج رو دستات بالا تنه و سینه هات رو بالا نگهدار ! خوابیدم روش گذاشتم تو جلوش ! و سینه هاش رو مشت کردم توی دستهام ! وای که چقدر لذت داشت !! تمام کوسهایی که تا اون موقع گاییده بودم یکطرف و این یکی یک طرف ! 40 دقیقه از کوس تو همون حالت کردمش و 3 - 4 بار آبش اومد ! هر دفعه که آبش میومد قبل از اینکه خودش بگه میفهمیدم چون انقدر حشری بود که تنش میلرزید وقتی آبش میومد ! اما من آبم نمیومد و مثل سگ پشیمون بودم چرا 2تا ویگرکس خوردم !! ای کاش یکی میخوردم که حداقل انقدر دهنم سرویس نمیشد تا زور بزنم آبم بیاد !!! اثر 2تا قرص حالا داشت خودش رو نشون میداد رو سکسه دوم ! خیس عرق شدم ولی آبم نیومد ! کیرمو از کوسش کشیدم بیرون و ژل زدم به کیرم و سرش رو گذاشتم جلوی سوراخ کونش !!!! ملیسا گفت : از عقب ؟؟؟!!!! گفتم آره !! مگه دوسم نداری ؟ گفت من عاشقتم ولی من تا حالا از عقب ندادم ! گفتم اگه دوسم داری زیرم بخواب و حرفی نزن ! با ترس گفت باشه , سرش رو بردم تو کونش بالشت رو گاز گرفت از درد ! !! چه قرمز شده بود !!! با یک دستم گردنش رو چرخوندم به عقب ازش لب گرفتم و با دست دیگم سینه هاش رو فشار میدادم ! 15-20 دقیقه از عقب کردمش و بالاخره دردش افتاد و شروع کرد به حال کردن , یکساعتی میشد که داشتم میکردمش !!! خودم دیگه بریده بودم !!! تا اینکه احساس کردم آب کمرم تکون خورد و انگار میخواد بیاد, از کونش که انقدر کرده بودم غار شده بود کشیدم بیرون و رو در رو خوابوندمش گذاشتم تو جلوش و با بدبختی و خستگی و ناتوانی و خیس عرق 10-5 دقیقه دیگه از جلوکردمش انقدر آبش اومده بود که بیحال شده بود ! یادم نمیره حتی واسه یه لحظه چشماش سفید شد((همچین چیزیو تو هیچ زن و هیچ دختری ندیدم)) و داشت از حال میرفت و باصدای خفه و ضعیف گفت دیگه نمیتونم حمید !!! من یه لحظه ترسیدم و آروم یه چک زدم تو صورتش که پرید ! و چشماشو باز کرد و بعدش آب من اومد و انگار کل آب کمرم این دفعه خالی شد و بیحاله بیحال شدم و افتادم روش و خیس عرق شدم ! اگه 10 کیلومتر می دوییدم یک نفس اینجوری عرق نمیکردم و ملیسا هم با نوازشش منو آروم میکرد و کمرم رو میمالید و همش میگفت دیوونتم ! آرزوی من داشتن مردی مثل تو بود , میدونم که بهتر از تو هم میتونه باشه ولی من تو رو دوست دارم و ... سکسمون تموم شد و بهش قرص ضد بارداری دادم با اینکه میدونستم آدم با شخصیت و درستیه ولی بازم بهتر دونستم احتیاط کنم نزارم یه وقت حامله شه و باقیمونده قرصها رو هم دادم بهش که خودش بخوره و اون روز زیبا تموم شد و یکبار دیگه با هم یه روز دیگه خوابیدیم و من خیلی ناگهانی و به یه دلیل شغلی فوق العاده, درس و دانشگاه و همه چیزم رو تو اون شهر ظرف یک هفته بیخیال شدم و بلند شدم رفتم تهران و ملیسا هم که تنها امیدش به من بود وقتی من رفتم یه جورایی ناامید شد و تو جلسهء اجرای حکم تو دادگاه مخش توسط پدر و مادر و شوهر کسکشش و قاضی و چند تا خره دیگه زده شد وطلاق قطحی رو نگرفت و برگشت دوباره با همون مرد احمق زندگی کردن ! توی تابستون 91 بهش زنگ زدم با گریه و زاری گفت :نا خواسته از طرف شوهرش حامله شده ! من بهش گفتم : آخه رو چه حسابی دوباره برگشتی با اون مرد ؟! جواب داد : نمیدونم !!! به نظر شما این آدم احمق نیست ؟! خدا همه چی بهش داده اما از فکرش استفاده نمیکنه !!!! تازه میگه : تو تقصیر داری !!! میگه اگه تو میموندی پیشم ما با هم ازدواج میکردیم و من دوباره بدبخت نیشدم !!! البته من دوسش داشتم و میخواستم زنه خودم شه اما من موقع رفتن بهش گفتم 6ماه صبر کن میام خواستگاریت ولی اون فکر من دروغ میگم و میخوام بپیچونم , در صورتی که من واقعأ میخواستمش!!!!!!
به همین دلیله که میگن : زن عقلش ناقصه !!!!! همینه دیگه !!!

نوشته: پسربجنوردی

مدیرکارخونه ای بودم که قبل از من ، مدیرمجرد کارخونه اونجا رو تبدیل کرده بود به جنده خونه. هر ماه یه جنده رو به اسم منشی میاورد و روزهای اول خودش می کرد و بعد با رعایت سلسله مراتب در اختیار سایر مدیران و رئیس ها و سرپرست ها قرار می داد و بعدش هم با یکی دیگه عوضشون می کرد. صاحب کارخونه هم بعد از اخراج اون مدیرکارخونه یه منشی مرد انتخاب کرده بود تا این مشکلات تمام بشه و حدود یک سال بعد به دلایلی اون منشی مرد هم اخراج شد و از بین کسانی که با مدرک لیسانس برای کارثبت نام کرده بودیم خانمی که لیسانس ادبیات فارسی داشت رو استخدام کردیم. دخترزشتی بود و هیکلی هم نداشت تا توجه کسی رو جلب کنه و به همین دلیل هم انتخابش کرده بودیم. دو سه ماهی از استخدامش میگذشت و تنها کسی بود که تو کارمندها و کارگران کارخونه هیچ وقت هوس نکرده بودم بکنمش ! راستش اصلا بهش توجه هم نمی کردم و همین باعث شده بود که اون بیشتر تحریک بشه تا توجه منو جلب کنه . مدام عطرش رو عوض می کرد و طوری کنارم می ایستاد که حتما بوش به دماغم برسه و عکس العمل منو ببینه ، یا مانتوهای چسبون می پوشید که چون هیکلی نداشت که نشونش بده تاثیری نداشت و صدها کار دیگه .
یه شب بخاطر مشکلات فنی کارخونه مجبور شده بودم تا صبح بیدار بمونم و حسابی تقلا کنم و صبح که مشکل حل شده بود هم کارهای عادیمو انجام بدم. نهارم رو ساعت یک خوردم و خستگی حسابی بهم فشار آورده بود و فکر کردم یه دوشی بگیرم تا سرحال بشم و خودمو سرپا نگه دارم تا غروب که میرم خونه خوب استراحت کنم. با تلفن به منشیم خبردادم که میخوام دوش بگیرم و کسی رو به دفتر که طبقه بالای ساختمون اداری بود و یه سوئیت کوچک ولی مجهز داشت ، راه نده و اونهم چشمی گفت و مکالمه تموم شد. وقتی زیر دوش آب گرم خومو ریلکس می کردم و آب تمام وجودم رو احاطه کرده بود و حسابی داشتم خستگی در می کردم ، احساس کردم یکی داره نگاهم می کنه و وقتی برگشتم ، منشی زشتم رو دیدم که آروم در حموم رو بازکرده و داره با دهان باز منو دید میزنه. بدون اینکه خجالت بکشم ( چون اصلا اونو به حساب نمی آوردم ) بهش گفتم مگه نگفتم کسی رو بالا راه نده ؟ با لبخندی گفت کسی رو راه ندادم که ! با خنده گفتم پس این کیه که روبروم وایستاده و با من حرف می زنه ؟ گفت من که کسی نیستم . و آروم آمد جلو. شیر آب رو بستم که خیس نشه و وقتی میره بیرون توجه کسی رو جلب نکنه . گفتم کجا میایی ؟ چیزی نگفت و با نگاهی که به کیرم قفل شده بود به سمت من آمد و یکباره کیرم رو با دستاش گرفت و فورا خم شد و گذاشتش تو دهنش . من که گیج شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم فقط نگاهش می کردم که بسیار ماهرانه داره برام ساک می زنه و کیرم هم فورا بلندشده بود قدکشیده بود. اینو بگم که کیر من نه خیلی بزرگه و نه خیلی کلفت ، یه کیر معمولیه و چیز خاصی نیست یا حداقل از اون چیزایی که تو فیلمها نشون میدن خیلی کوچکتره و در ضمن کمرم هم خیلی سفت نیست و معمولا بعد از یه بیست دقیقه تلمبه زدن ، آبم میاد .
اون در حال ساک زدن بود و من هم ایستاده بودم و تماشا می کردم و حتی تصور کردنش رو هم تو ذهنم نداشتم. وقتی خوب به کیرم حال داد و سفت سفتش کرد ، ازم پرسید تو نمی خواهی کاری بکنی ؟ گفتم مثلا ؟ گفت لبی ، دستمالی به سینه هام یا کسم یا کونم ؟ تصورش هم برام سخت بود که این دختر زشت رو ببوسم ! گفتم راستش نه خیلی !!! گفت پس همه کارها با خودمه !!!!! داشتم شاخ در میاوردم که این دیگه کیه ؟ به چشم بهم زدنی لخت شد و سوتین و شرتش رو هم کند. رقت انگیز بود. دو تا سینه کوچک و زرد با بدنی لاغر و استخونی و کس و کونی ندیدنی و غیر شهوانی. نمی دونستم باید چکارش کنم.بهش گفتم نمی خوام از موقعیتمون سوء استفاده کنم و تو از سکس با من چیزی بجز اینکه شاید اخراجت کنم عایدت نمی شه. چمشاش رو تو چشمام قفل کرد و گفت که حاضره اخراج بشه ولی فقط برای یه بارم که شده با من سکس داشته باشه. گفتم مگه دختر نیستی ؟ اشک تو چشماش جمع شد و گفت منو بزور نامزد یه مردی کردند که 17 سال ازم بزرگتره و اولین باری که برای بیشتر آشنا شدن با هم رفتیم بیرون ، تو بیابونای اطراف شهر بزور دختریم رو گرفت تا حتما مال خودش کندم و من نمی خوام اولین سکس واقعیم رو با اون داشته باشم اینجوری هم به مراد دل خودم میرسم و هم از اون انتقام می گیرم. دلم بحال اون و دخترهایی مثل اون که بزور شوهر داده میشن سوخت و خواستم خاطره خوبی برای اولین سکس واقعیش ایجاد کنم. پرسیدم درهای دفتر و سوئیت رو بستی ؟ گفت هم درها رو قفل کردم و هم به نگهبانها گفتم تو خوابی و کسی رو به ساختمون اداری راه ندن تا تو استراحت کنی. دیدم فکر همه جا رو کرده و نباید که امیدش رو ناامید کنم . آروم دستمامو به بدن لاغر و مشمئز کننده اش کشیدم و نوازشش کردم ، لرزیدن بدنش رو زیر دستام حس می کردم ، با انگشتام نوک کوچک سینه اش رو گرفتم و آروم مالوندم و کم کم به سرعت و فشارش اضافه کردم ، نفسش تند و تندتر می شد و در حالی که چشماش رو بسته بود با کیرم ور می رفت . دستم رو رو شکمش پایین بردم تا به کسش رسیدم و آروم شروع به مالوندنش کردم و با انگشت چوچوله اش رو پیدا کردم و می مالوندم . معلوم بود که حسابی داره لذت میبره و مدام با زبونش لبش رو خیس می کرد و سرمن که کمی به بدنش نزدکتر شده بود رو نوازش می داد و من ادامه می دادم. اونقدر این کار رو کردم که لرزش بدنش بیشتر شد و بعد از چندتا کش و قوس ، یه باره شل شد و خودش رو به من چسبوند. تا اون وقت سر پا بودیم و من هم داشتم خسته می شدم و کیرم هم دیگه خوابیده بود. نشستم رو توالت فرنگی حموم و سرش رو به طرف کیرم هدایت کردم و اون با بی حالی و رخوت شروع به مکیدم کیرم کردو دوباره سردارم رو سرفراز کرد و حسابی سفتش کرد. بلند شدم و یکی از پاهاش رو از بغل گرفتم بالا و سرکیرم رو که از آب دهنش خیس بود گذاشتم دم کسش که از ارضاء قبلی هنوز خیس مونده بود. خیلی کس استخونی و تنگی داشت و من ناچار با کمی فشار اضافه سرکیرم رو گذاشتم توی کسش . نفسش بند آمده بود. گفتم مطمئنی می خوای ادامه بدی ؟ با سر اشاره کرد که آره. گفتم مطمئنی که دختر نیستی ؟ به آرومی گفت آره ، اون بی شرف پرده ام رو پاره کرده و کلی خونریزی داشتم. منهم در همین حین به آرومی کیرم رو می دادم تو . تا نصف کیرم که رفت ، حس کردم خیلی درد داره ، به آرومی رو زمین حموم خوابوندمش . حموم خیلی کوچک بود و سرش روی دیوار بود . پاهای لاغرش رو باز کردم ، کسش خیلی زشت و استخونی از لای پاهاش زده بود بیرون و حسابی خیس بود ، چشماش رو بسته بود و لبش رو گاز می گرفت . آروم سرکیرم رو گذاشتم دم کسش و یواش یواش فشارش دادم تو و اینبار تا ته فروکردمش . دهنش باز مونده بود و نفسش بند آمده بود ، یه کمی کوتاه جلو و عقب کردم که به کیرم عادت کنه و کیرم هم بتونه جا باز کنه و بعدش شروع کردم با سرعت بیشتر و فشار بیشتری عقب و جلو کردن. ناله اش بلند شده بود که دستم رو گذاشتم رو دهنش و به سکوت دعوتش کردم. حالا دیگه مدام با تمام هیکلم بهش ضربه می زدم و تا آخر کیرمو تو کسش فشار می دادم . برخلاف انتظارم داشتم لذت می بردم و اونهم همینطور بود و بعد از حدود 10 دقیقه دوباره شروع کرد به لرزیدن و بعدش شل شد ولی من تازه سرکیف آمده بودم و تا حدودی وحشیانه ضربه می زدم ، دست خودم نبود داشتم لت می بردم و کم کم داشت آبم میومد. متوجه تغییر حالتم شد و پرسید داره میاد ؟ گفتم که نزدیکه گفت بکش بیرون. با تعجب کشیدم بیرون و دیدم که به حالت سگی پشتش رو کرد بهم و گفت اینجوری بکن ، می خوام اینکار رو هم امتحان کنم. منم بدم نمی اومد ، اینجوری صورتش رو هم نمی دیدم و بهتر بود ، با یه فشار کیرم تا ته رفت تو کسش و آهش بلندشد. بدون معطلی دوباره شروع کردم به ضربه زدن و با هر باری که به جلو فشارش می دادم سرش می خورد به دیوار حموم و منو بیشتر حشری می کرد ، اونقدر عقب و جلو کردم که داشت آبم میامد ، بهش گفتم که داره میاد ، میخوریش یا بریزم رو زمین ؟ گفت نه بریز تو کسم . برام باور کردنی نبود و نمی تونستم بهش اعتماد کنم که دامی برام پهن نکرده باشه و درست لحظه آخر کیرم رو کشیدم بیرون و همه آبم رو ریختم رو کمرش. پرسید چرا توش نریختی ؟ گفتم می خوام از شوهرت بچه دار بشی نه ازمن . یکباره تمام حس خوش سکسش به یاس و ناامیدی و غم تبدیل شد و این حال براحتی از چهره اش قابل خوندن بود. گفتم زود باش و خودتو تمیزکن و برو تا کسی شک نکنه و اونهم با آرامی و اندوه تمام کمروبدنش رو آبکشی کردو لباسهاش رو پوشید و رفت و ....
فردای اون روزو فرداهای بعدش با روزهای قبل هیچ فرقی نداشت و نه اون و نه من ، هیچکدوم چیزی از خودمون بروز نمی دادیم و حدود یک ماه بعد کارت عروسیش رو میزم دیدم. وقتی که برای کارهای معمولی آمد تو اطاقم بهش گفتم مبارک باشه ، تا دو هفته دیگه عروس میشی . با ناراحتی گفت که من یه روز بعدازظهر عروس شدم و اون خاطره همیشه توذهنم باقی می مونه. اندوه زیادی تو کلامش بود، نتونستم خودمو نگه دارم و بی تفاوت باشم ، بلند شدم و آروم بغلش کردم و گفتم نگران نباش همه چیز درست میشه.
پنج شنبه تعطیل کارخونه بود و عروسیش فردا بود که نزدیکی ظهر به موبایلم زنگ زد و خواهش کرد که به خاطر کارهای کارخونه یه سری به کارخونه بزنم . تعجب کردم ، یه روز مونده به عروسی و تو تعطیلی کارخونه چه اتفاقی افتاده که اون تو کارخونه است؟ با عجله رفتم کارخونه . نگهبان گفت که یه نامه فوری از محیط زیست آمده و چون تلفن من خاموش بوده به منشیم زنگ زده و اونهم آمده و الان تو ساختمان اداریه و منتظر منه. رفتم تو دفتر دیدم پشت میزش نشسته و داره یه نامه تایپ می کنه. گفتم مگه تو الان نباید دنیال کارهات باشی ؟ اینجا چکارداری؟ گفت کاربرام مهم تراز ازدواجه ، جواب نامه رو همونجور که قبلا پیش نویس کرده بودید آماده کردم ، بخونیدش و اگه اشکالی نداره پرینت بگیرم بدم ببرنش . نامه رو خوندم و دیدم تقریبا درسته و فقط یه چندتا اشکال کوچک داره . بهش گفتم و رفتم تو اطاقم تا اصلاحش کنه. بعد از چنددقیقه آمد و بعداز خوندن و امضای نامه بردش تابده به نگهبانها که برسوننش به اداره مربوطه و فورا برگشت بالا. تمام درها رو قفل کرده بود و دراطاق منو هم قفل کرد و شروع کرد به لخت شدن. گفتم چکار می کنی ؟ گفت می دونم امشب اون عوضی می خواد تومن خالی کنه ولی کور خونده ، من از تو بچه دار می شم نه از اون لعنتی و فورا آمد سراغم و بدون تلف کردن وقت کیرم رو از شلوارم کشید بیرون و شروع کرد به خوردن . منهم عجله داشتم که برگردم خونه ، بی معطلی و وقت تلف کردن شروع کردم و حسابی کردمش و آبم رو هم ریختم تو کسش . خیلی سریع همه چیز تموم شد و مثل اینکه تکلیفی داشتیم که باید انجامش می دادیم ، زود لباسهامون رو پوشیدیم و هرکسی رفت دنبال کارخودش.
چندماه بعد به دلیل مرخصی زایمان کارش رو ترک کرد و بعدازمدتی خبردارشدیم یه پسر خوشگل که معلوم نیست به کی رفته بدنیا آورده!! وقتی حدود یک سال بعد دیدمش ، به نظر کمی خوشگل شده بود و آبی زیر پوستش رفته بود. به همکاراش میگفت ازدواج و حاملگی بهم ساخته!!!!!

نوشته: داریوش

سلام به همه انشاالله که از این داستان واقعی خوشتون بیاد.من محسن هستم الان 32سالمه و متاهل هستم وبارها سکس و هم گی داشتم.این ماجرامربوطه به سال 1387مرحوم پدرم مغازه ای داشت که اجاره داده بود به کافی نت .دختری سبزه وچادری هم تو مغازه کارهای تایپ و...انجام میداد که به عنوان منشی مشغول به کار بود.واقعا نجیب بود.منو میشناخت وبه چشم پسرصاحب ملک احترام خاصی برام قاءل بود.منم توشرکت بازرگانی کارپرداز بودم.بیشتر اوقات ساعت 1ظهر ببعد چون میدونستم مغازه خلوته باشماره مغازه تماس میگرفتم وباهاش دردودل میکردم(ناگفته نمونه بیشتر حرفام درمورد اختلاف با زنم بود)چند وقتی ادامه داشت تا این که نفهمیدم که چطور شد بهش گفتم کاش شما جای زنم بودین.

از اون موقع به بعد بیشتر کنجکاو شده بود در مورد رابطم با زنم بدونه ومنم از خدا خاسته همه چیو میگفتم و وسط حرفام بهش میگفتم که دوست دارم شمارو مثل زنم بدونم و اونم باخجالت و کمی خنده میگفت آخه نمیشه که ولی ته دلش راضی بود که باشه.بهش گفتم میای خونمون تااونجا با هم راحت صحبت کنیم؟زود گفت چجوری پس زنت چی اگه ببینه اومدم اینجا و.... گفتم اون با من اگه جور شد میتونی بیای؟گفت آره ولی بشرطی که زود برگردم گفتم باشه خیالت راحت.همون روز غروب بازنم تلفنی صحبت کردم گفتم که براشام برو خونه مادرت اینا منم از شرکت خودم میام اونجا. اونم با کمال میل قبول کردو حدود نیم ساعت بعد باهام تماس گرفت که آماده شدم دارم با آژانس میرم ولی تو هم زود بیا.منم فورا با خانوم منشی مغازه تماس گرفتم گفتم جور شد من تا از شرکت راه بیوفتم بیام ساعت 7عصر میشه که شما باید تا اون موقع 2ساعتی زود تعطیل کنی که من با موتور اون سر خیابون سوارت میکنم و میریم(خونه خودم تا خونه پدریم با موتور 20دقیقه راهه).گفت آخه نمیتونم زود تر 9بیام مغازه رو چیکار کنم.گفتم زنگ بزن به صاحب کارت بگو برات کار پیش اومده اونم با من من کردن همین کارو کرد که خوشبختانه موفق شد.من از شرکت راه افتادم ونزدیکای مغازه بودم زنگ زدم بهش گفتم تا 10دقیقه دیگه زیر پل عابر بیمارستان شهید رضوی منتظرم گفت باشه خلاصه ما رفتیمو اونم اومد با ترس و لرز که بیا با ماشین بریم من تا حالا سوار موتور نشدم میترسم بالاخره به زور قانعش کردم که با موتور بیاد و اومد.راه افتادیم تا نزدیکای خونه خودم نرسیده به کوچمون پیادش کردم وپلاک و شماره واحدو دادم گفتم شما یواش یواش بیا تا من موتورو بزارم توپارکینگ و برم بالا شما هم برسی.من زود رفتم موتورو گذاشتم و رفتم بالا در واحد و باز کردم و از آیفون دید میزدم که بیاد بالا و اومد جلوی آیفون تا خواست زنگ بزنه درو زدم اومد بالا وای خدای من بهترین احساسی که تو عمرم داشتم قلبم داشت از جا در میومد در واحدو باز گذاشتم یه راست با عجله اومد تو.باهاش دست دادم گفتم انگار دارم خواب میبینم اونم خندیدو گفت کجا بشینم؟گفتم هرجاکه راحتی با همون چادرش رفت نشست بغل میز تلوزیون منم زودی رفتم سر یخچال گفت چیزی نیار نمیخورم میخام زود برم گفتم نمیشه که بابا خلاصه فقط یه لیوان برداشتم و براش ایستک پر کردم گذاشتم تو سینی رفتم نشستم پیشش. گفتم لااقل راحت باش چادرتو در بیار دیدم با خنده چادرشو در اوورد و از زیر مانتو سورمه ای داشت بامانتو نشست ولی هرکار کردم اونو در نیوورد صداش بدجور میلرزید ترس داشت دستمو گذاشتم تو دستش نگاش کردم با خنده تا بهش گفتم اجازه میدی از لبات گاز بگیرم دیدم زود لبا رو اوورد جلو گفت فقط زود دیگه نفهمیدیم چیشد ولی یهو دیدم دگمه های مانتوش بازه و سر منم روی سینه هاش دستمو بردم پایین که زیپ شلوارشو باز کنم نذاشت گفت حالم خیلی بده قسمم داد با پایین کار نداشته باشم من هم مجبورا اون قدر شهوتی بودم که با خوردن سینه هاش و لباش ومالوندن کسش از رو شلوار خودمو خیس خیس کردم که دیدم اونم بد جور داره میلرزه فهمیدم که ارضا شده ولی اون قدر حالش بد بود که ترسیدم فشارش افتاده بود خودم هم ترسیده بودم چون رنگ صورتش با این که سبزه بود سفید سفید شده بود زود آب قند اووردم براش نصفشو خوردو با عجله خودشو آماده کرد سریع رفت منم خیلی نگرانش وچند دقیقه بعد باهاش تماس گرفتم که حالشو بپرسم اونم با ناراحتی گفت تا حالا دست کسی بهم نخورده بود عذاب وجدان دارم نباید اینکارو میکردم منم ازش معذرت خواهی کردم گفتم خب ما که کاری نکردیم گفت که دیگه هیچ وقت ازش نخوام که بریم جایی والسلام.

نوشته: تایپیست

با سلام
دو ماه بود که تو یه شرکت خارجی حوالی ده ونک کار می کردم از نگاه و رفتار های منشی شرکتمون متوجه شدم که با این که سنش که منشیه جون هجده ساله که اسم مستعارش الناز بود ازم خوشش اومده.تو شرکت داشتم با سیستم ور می رفتم و کارا رو راست و ریس می کردم حواسم نبود وقت ناهار شده همه رفته بودن .اومد پیشم نشست .فلششو بهم داد گفت اینو بزن سیستمت یه کلیپ دوستم داده ببینم چیه .سیستم من پلیرش خرابه.خلاصه رانش کردیم بله طبق حدسم فیلم سکسی بود .با این که قبلا انواع و اقسام فیلم های سکسی رو نگاه کردم سریع بستمش کفت دیوونه چی کار می کنی منم چیزی نگفتم و پاشدم رفتم دستشویی .دختره گفت بابا فکر نمی کردم این قد پایه باشی آخه به این سرعت .یه لحظه به خودم اومدم سوتی دادم اصلا حتی یک ذره هم فکر نکردم .چون راهروی دستشویی و ظرف شویی یکی بود مسیرمو کج کردم و رفتم آشپزخونه یه لیوان آب آوردم و اومدم .خودش هم چنان داشت فیلم نگاه می کرد گفت ببین چه جور دارن حال می کنن .راستی شاهین احل حال هستی ؟ منم گفتم چرا که نه ؟دکمه ی مانتوشو باز کرد خط پستوناشو نشونم داد و با یه حالت ناز مانند رفت سمت دستشویی .راستش من آدم مذهبی نیستم و بیشتر غرب گرام .و طرفدار شخصیت هایی که تو غرب آدم بودند و موندند.شخصیت محبوبم هم چارلی چاپلینه که بهد از خوندن وصیت نامه ای که به دخترش داده بود عاشقش شدم و با خوندن زندگی نامش فهمیدم که فکر و عقایدش عین منه .در کل تاثیر حرفای درست افراد غیر مذهبی ولی آدم خیلی روم تاثیر داره و من این جور بزرگ شدم.خوب حالا حتما تو دلتون میگین کسکش چرا پس کفتی اهل حال هستی ؟این برمیگرده به این که از اول دوست داشتم دختر کش باشم .با این که هیکل ردیف و فیس خیلی خوشگلی دارم که هر دختری رو به خودش جذب میکنه ولی تا حالا به هیچ دختری اجازه ندادم پاشو از گلیمش درازتر کنه .

ولی از شما چه پنهون منشی یه خیلی خوشگل بود و خوشگل ترین و خوش استیل ترین دختری بود که تو عمرم دیده یودم آدم خوب وسوسه میشه ولی این دلیل پذیرش من واسه رفتن به سکسگاه (دستشویی )نبود.و دلیلش لذتی بود که از دماغ سوخته کردن دخترا می بردم یا به قول خودون همون دختر کشی .خلاصه رفتم دستشویی که از پشت هم درش بسته می شد.دختره فقط یه سوتین و شرت تنش بود گفت میخوری یا بخورم .گفتم بخور .خواست دست به شلوارم ببره که ناخودآگاه دستم بهش خورد یه آهی کشید که آدمو مجنون می کرد.آره همون طور که حدس میزدم دختره پاش از گلیمش داشت میزد بیرون.و من هم طبق رفتار معمول دهن سوخته کردن دخترا بدون هیچ توجهی گوشیمو که به بهانه ی تماس خودم رو هشدار گذاشته بودم جواب دادم و اومدم بیرون.تو آخرین نگاه دختره دیدم که همین جور خشکش زذه بود.شاید فکر کنید من اسکل بودم کجا دیگه این فرصت واسم پیش میاد ولی تا حالا چندین بار واسم پیش اومده که یا طرف پایه بوده یا زمینه رو خودم فراهم کردم که پیش بیاد و دلیل این کارمم یافتن کسیه که ارزش این رو داشته باشه که عمرو دنیاتو به پاش بذاری .این عقیده ی منه که یه نفر زوج تو هست که تموم زندگیت باشه و تو تموم زندگی اون .با این که منشیه بعد از این که رفتار و عقایدمو فهمیدو دید که وضعم خوبه و بعد تموم شدن فوقم تو امیرکبیر واسه دکترا بورس کانادا گرفتم و و و ..بدجوری عاشقم شده بود و حتی روز اخر خداحافظی به گریه افتاد.دلم خیلی به حالش سوخت ولی نمی تونستم دختری رو انتخاب کنم که قبل از این طبق حرفایی که خودش زده بود زیر ده نفر خوابیده بود.(نمونه ی بارزشم همون داستان کسخلی من در ازدواج جمله ی آخرش بود ,واقعا بعضی موقع ها بعضی داستان های این سایت مثل همین خیلی به کار میاد خیلی).شاید دختر خوبه بشه ولی پیش من خراب شده بود.به قول چارلی : به سوی گم شده ام هنوز میگردم تا بیابم آن که از جنس خودم است.

نوشته: ؟

سلام برهمه دوستان دفتری داشتم که برای اجرای کاری دنبال سرمایه گذار بودم تا یه روزی یکی از دوستان یه خانمی معرفی کرد به میترا اومد دفتر شرایط کار با اون صحبت کردیم ودرصد پورسانت و این حرفا رفت یه چند روز دیگه امد و از نگاهاش فهمیدم طالب ما شده من 45 سالمه واون 30 سال خلاصه انروز شب دعوتش کردم شام و جاتون خالی غذایی خوردیم و رفت تا 2روز دیگه اومد گف برای هماهنگی کار ها احتیاج ببه یک خط تلفن و یک اطاق داره براش ردیف کردیمو مشغول شد تا یه شب گفت مهمان من بریم بیرون گفتم همسرتون ناراحت نمیشه گفت جدا شدم و از این جور داستان ها منم رو زن شوهر دار حساسم خلاصه با شک وتردید گفتم میشه طلاق نامتو بیاری ببینم اونم قبول کرد و فردا اورد منم اوکی کردم دیگه به اون نزدیک شدم یه شب ساعت 12 بود زنگ زد گفت با خونه حرفش شده جای نداره بره منم گفتم بیا خونه ما که گفت نه خانمت ناراحت میشه گفتم پس چیکار میخوای بکنی گفت اگر اجازه بدی بیام کلید بگیرم برم دفتر گفتم من میام دفتر در وباز میکنم برو تو در میبندم میرم هنوز اطمینان نداشتم تا صبح اومدم دیدم همهجا رور تمیز کرده مثل دسته گل اطاق منو برق انداخته بود منم خر کیف شدم غروب خواستیم بریم گفت پدر ومادر اذیت میکنن اگر اجازه بدی من اینجا بمونم منم گفتم اوکی رفتم براش شام گرفتم رفتم شب ساعت 1 بود شک کردم گفتم شاید این کسیو بیار دفتره از این حرفا رفتم دفتر ساعت 2 در یواشکی باز کردم رفتم تو چراغها خاموش رفتم تو اطاقش دیدم لخت مادر زاد رو مبل خوابیده یه پایپ و کمی ش هم رومیزه منم حقیقتش سیستم بدنم جوریه هیچ چیز روم اثر نمیکنه حتی مواد فقط مشروب حالم جا میاره بیدارش کردم حول شد پایپ تو دستم دید رنگش عوض شد گفتم بازم داری گفت نه بخدا گفتم حیف حوس کرده بودم با هم بکشیم یه دفعه خندید خوشحال گفت مگه اهلشی گفتم نه اما هر زمان هوس کنم یا پا داشته باشم اره خندان بلند شد برام ردیف کرد برام میگرفت تا کام بگیرم خلاصه اون شب تا 9 صبح که بقیه دوستان میمومدن 8 بار کردمش فقط از جلو شیشه که میدونین شهوت را به اوج میرسون تا یکسال یعنی تا قبل عید امسال کار ما همین بود الان از کنارم رفته حوصله ندارم و احساس میکنم که خیلی دوسش دارم حوس بوی تنش گرمای کوسش سینه های نازش باسن نرمش و لبهای خوردنیش همش تو ذهنم و داغونم کرده

میبخشید سرتون درد اوردم ولی دل گرفته بود درد دل کردم.

نوشته: مهرداد

سلام .من هادی هستم از تهران .این داستانی که مینویسم براتون کلا واقعی هست .من دفتر پخش دارم تو تهران ...راستش از اولین رابطه ای دوستی که تو شهرمون با دوستم داشتم دیگه قول دادم سمت هیچ دختری نرم ولی یهو بعد 4 سال یکی دلمو برد ...اسمش حنا بود .یه دختر خوش استیل واقعا و مهربون ..یه دختر ناز با موهای حنایی و رنگ چشم قهوه ای .با هیکلی خشکل و باور نکردنی .شاید باورتون نشه حنا یه دختره با احساس و شیطون بود کسی که تو خواب ارضا میشد ..واقعا بی نظیر بود ..تا اون وقت هرگز فکر نمیکردم یه چنین کیسی بهم پا بده ...باورتون بشه یا نشه از روزی که تو نخش رفتم تا مخشو بزنم همش 1 روز طول کشید ...اونم شکست عشقی خورد ولی فوق العاده سکسی و شیطون بود و تک پر ناب ..اولین روز تو شرکتم کسی نبود درها بسته تو هوای سرد زمستون وای لب بغل چه حالی میده دستشو هی میمالید به کیرم ..از اونهایی بود ول نمیکرد ..هی برام شیطونی کرد منم از خود بیخود ..خلاصه بعد روزهای متوالیقبول کرد با هم سکس داشته باشیم وای دیگه شروع شد ..
چه روزهایی با هم داشتیم ...
یادم نمیره ...روزی 2 بار تو شرکت میکردمش ..
همه رقمه پایه بود .خدایشدختر خوبی بود نه خاطر سکس واقعا با درک بود .
یه روز گرم
با هم قهر بودیم ولی اون اومد تو اتاق استراحت منم دراز کشیده بودم یهو شیطون رفت تو جلدم .درها را قفل کردم رفتم کنارش انقدر خوردمش از لباش که حشری شد کیرمو میمالید وای داغ داغ بود .خیلی هوایی شدیم
یهو تلفن شرکت صدا اومد منم لخت رفتم جواب دادم برگشتم تو اتاق وای نگو چی دیدم یهو دیدم لخت شده دراز کشیده میگه بیا منو بکن دارم دیوانه میشم .
منم از همه جا بی خبر افتادم روش از پشت بگم اون عاشق کون بود از کون میکردم به اوج میرسید ....
منم شروع کردم باورتون نمیشه هر چی فشار میدادم با اهای دیوانه کنندش منو بیشتر حشری میکرد ..
دیگه اختیارم دست خودم نبود منو انداخت رو زمین خودش نشست رو من مثل حرفه ای ها شروع کرد بالا پایین ردن که دیدم داره لرز میکنه نگو ارضا شد منم یکمی مونده بود روش خراب کردم کلی حال میکرد .

فکر کردم تمام شده شروع کردیم با هم دیگه ور رفتن تا اروم شیم ..من عین خیالم نبود که یهو گفت بیا دوباره ..وای پسر چی میشنیدم ..رفته بود برام
عصاره گل سرخ گرفت تا هوسم نخوابه ...
بعد 10 قطره مخلوط نوشیدنی کرد داد من خوردم .
منم شروع کردم به کردنش و هر چی بیشتر میکردمش بیشتر میخواست بکنم ....من جون نداشتم ...تا غروب 4 بر ترکوندمش و خودم نا نداشتم .....
هنوز هیچ کسی به خوبی اون ندیدم ...
خلاصه شرمنده اولین تایپ من ود ......

نوشته:‌ هادی

سلام این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود 2 سال پیش
من 31 سالمه اسمم سیناست و مهندس کامپیوتر هستم تو یه شرکت طرفای پارک وی کار می کردم
من عادت ندارم خیلی داستان و پیچ و تاب بدم و از خودم چرت و پرت در بیارم و تعریف کنم
یه مدت بود که تو شرکت دائما منشی ها رو تغییر می دادن و نفر جدیدی برای این سمت انتخاب می کردن
من هم به دلیل رشته کاریم مجبور بودم از منشی های تست کامپیوتر بگیرم ببینم ک چیزی بلد هستن یا خیر. البته اینو بگم مدیر شرکت یه ادم خری بود که اصلا کاری به این چیزا نداشت.
من چندان تمایلی به این اقدام نداشتم که بخوام برم و تست بگیرم و امتحان کنم ببینم چیزی بلد هست یا خیر یه تست معمولی می گرفتم و تو کار هم اگه چیزی بلد نبودن کمک شون میکردم.
اخرین بار بود که یه خانومی حدود 30 سال اومد و البته معرفی شده از طرف یکی از همکارا بود به اسم نسرین
شرکت اعضای کمی داشت و همه با هم خیلی صمیمی بودیم
تقریبا حدود یه یکسالی گذشت از اومدن این نسرین خانم به شرکت من هم معمولا با همه شوخی می کردم و خوش بودم
این نسرین خانم و هم یه کمی حرکتاش مشکوک میزد. یه روزی از من خواست که براش یه ایمیل توی جیمیل براش بسازم من هم از خدا خواسته سریع براش ساختم و ادرس ایمیلش و خود داشتم رفتم تو میل خودم هم اضافه کردمش که هر زمان که انلاین میشه من هم خیلی سریع مطلع بشم.
خوب این تازه نقطه شروع یک رابطه گرم و صمیمی بود. من هم که چون همیشه انلاین بودم کلا به بچه های شرکت گفته بودم اگه مورد خاصی تو زمینه کامپیوتر داشتن من انلاین هستم و بجای تلفن تو چت بهم بگن
خوب نسرین خانم هم که خیلی وارد نبود تو کامپیوتر از من زیاد سوال می پرسید.
رفته رفته صحبت های آموزشی کامپیوتر رسید به صحبت های شیرین که تو نمی تونی اگه می تونی نشون بده و دود از کنده بلند میشه و نشونت می دم و ادم نشون نده و از این حرفا
مسیر خونمون هم تقریبا با هم یکی بود همون روزی که این حرفا رو با هم زدیم قرار گذاشتم با هم بریم تا یه مسیری
اون هم همیشه با ماشین میومد من هم از خداسته با هاش قرار گذاشتم ساعت 5 که از شرکت تعطیل شدیم با هم بریم. اونم قبول کرد.
ساعت 5 شد و با هم زدیم بیرون
راه افتادیم اتوبان مدرس بودیم یادش بخیر ، همش دنبال این بودم که چه جوری سر صحبت باز کنم . از سر خیابان آفریقا که گذشتم دل و زدم به دریا و گفتم خوب می خواستی نشونم بدی نشون بده و سر صحبت باز شد
من هم دلو زدم به دریا و دستمو گذاشتم روی پاش اونهم مشغول رانندگی بود و دیدم هیچی نگفت دستم و کمی روی رون پاش کشیدم و کیرم راست شده بود از طرفی می ترسیدم مشکلی پیش بیاد از طرفی خیلی می داد دستم و با کمال پرروی رسوندم به لای پاش بردم سمت کسش همینجوری با انگشتای دستم می مالیدم روی کسش و لی چون ترافیک بود و می ترسیدم کسی ببینه مشکی پیش بیاد نمیشد زیاد هم کار کرد اونم تو ماشین در حال حرکت.
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم هفت تیر و پیچید تو یه خیابونی که نسبتا ترددش کمتره و زد بغل . کمی تو چشمام نگاه کرد و گفت خوب می خوای چه کار بکنی. می شد شهوت و تو چشماش دید.
اونم دستشو آورد گذاشت رو کیرم اونو محکم فشار داد من یه خورده دردم اومدو گفتم اخ اونم دیگه حالش خراب شده بود
چیزی نمی گفتم همونجا تموم بود کارا اما من مانع شدم و گفتم باشه بعد و لی منهم ته دلم نمی خواست من هم می خواستم همونجا بکنمش چه حالی می داد.
خلاصه برنامه ریزی کردیم برای فردا صبح . حوالی شرکت معمولا صبح های خیلی زود کلی خلوت بود و میشد از فرصت استفاده کرد و یه حال برد
من مثل همیشه صبح زود اونجا بودم حدود یه 10 دقیقه ای ایستاده بودم که دیدم رسید و ماشین و پارک کردو منهم رفتم جلو پیشش نشستم . اینم بگم که ما چون زود اومده بودیم کسی هنوز شرکت نبود و در بسته بود.
بخاطر همین بیرون بودیم تا یکی بیاد در و باز کنه بریم تو
ساعت کاری هم ساعت 9 بود ما ساعت 8 اومده بودیم.
حدود یه 45 دقیقه ای وقت داشتیم حال کنیم
باز هم مثل روز قبل بعد از ساعت کار برنامه به صورت مالشی سپری شد و کار خاصی صورت نگرفت
فردای اون روز من با ماشین خودم اومدم سرکار و مث همیشه زود اومدم
اونم رسید اینبار بهش گفتم بیا و بشین تو ماشین من و بریم یه دوری با هم بزنیم
اونم اومد و را افتادیم رفتیم یه چندا کوچه که فاصله گرفتیم پارک کردم نشستیم به صحبت کردن.
مالیدن هم دیگه از روی لباس
همینجوری که دستش از روی شلوار رو کیرم بود حس کردم می خواد زیپ شلوارم و باز کنه منم از خدا خواسته سریع کمکش کردم کیرم و در آوردم وقتی که دید باورش نمی شد بهم گفت بهت نمیاد یه کیر انقدری داشته باشی یه کمی با دست نوازشش کردو دیم داره می ره که برام ساک بزنه
برای اولین بار بود تو ماشین تو کلیپ های موبایلی زیاد دیده بودم ولی فکرش و نمی کردم یه روز خودم تجربه کنم تو ماشین
خلاصه کلی کیرمو خورد برام مالید منم خوب دیگه کار دیگه ای که نمیشد کرد با دستم باسنشو می مالیدم دست مو برده بودم تو شلوارش عجب کون سفتی داشت چه حالی می داد
حدود به 15 دقیقه ای طول کشید دیگه داشت ابم میومد گفت که چه کار کنم من چون خیلی بهم حال داده بود گفتم بخورش خیلی حال میده اونم کیرم از دهنش بیرون نیاورد دیگه همه ابمو تو دهنش خالی کردم . ولی چه حال داد
یادش که می افتم سریع کیرم راست میشه
این اولین باری بود که باهاش سکس داشتم
نظر بدین تا بازم بنویسم براتون که چه جوری شد تا تونستم بکنمش تو شرکت

نوشته: سینا

سلام.من اسمم فرهاده و21 سال دارم وساکن شهر....... هستم.مدتی قبل که حالم زیاد خوب نبود وبیمار بودم به مطب یک پزشک خصوصی که یک خانوم میانسال بود رفتم.پیش اون خانوم دکتر زیاد می رفتم وهم خودم وهم خانواده ام خیلی کارش رو قبول داشتیم.منشی دکتر هم یه دختر جوون شاید 26 یا 27 ساله بود که قیافه اش نسبتا بد نبود واندام تقریبا خوبی هم داشت.روابطش با مراجعین خیلی خوب وصمیمی بود.اون روز هم با من به گرمی برخورد کرد.وقتی پیش دکتر رفتم ازقضا دکتر علاوه بر چند تا قرص ودارو سه تا آمپول هم برام تجویز کرد وگفت که هریک روز درمیون باید یه کدوم رو بزنم.منم داروها رو گرفتم وبرگشتم مطب وچون میدونستم که منشی آمپول هم می زنه ازش خواستم که آمپولم رو بزنه چون اصلا حوصله شلوغی وبوی بد بیمارستان ها رو نداشتم.اون روز آمپولم رو زد وانصافا قشنگ هم زد.منم رفتم ودیگه بهش فکر نکردم.حقیقتا به سکس باهاش اصلا فکر نمی کردم چرا که دیده بودم دستش حلقه داره وچند سالی هم ازمن بزرگتره وبه درد من نمی خوره.خ

لاصه دوروز بعد دوباره رفتم اون جا و منشی تا منو دید شناخت وبه گرمی باهام احوال پرسی کرد.ازمن خواست به پشت پرده برم وروی تخت دراز بکشم.چند نفری درمطب حضور داشتن ومنتظر بودن نوبتشون بشه.من روی تخت دراز کشیدم واونم با آمپول اومد سراغم.مقل دفعه قبل خیلی خوب آمپول زد ووقتی کارش تموم شد یه نیشگون آرومی ازباسنم گرفت.انگار منو برق گرفت وحسابی شوکه شدم.برگشتم وبهش نگاه کردم.اونم داشت به من نگاه می کرد.همون جور که بهش نگاه می کردم گفتم دوست داری؟یه لبخندی زد وبدون اینکه حرفی بزنه پشت میزش برگشت.منم شلوارمو بالا کشیدم ورفتم بیرون.قبل ازرفتن شماره ای ازقبل نوشته بودم وتوی جیبم بود تا به یه دختر بدم رو ازجیبم درآوردم ولای پولی که قرار بود به منشی بدم گذاشتم.پول رو بهش دادم وازش تشکر کردم واومدم بیرون.آخر شب بود که منشی زنگ زد وخودش رو معرفی کرد وگفت که اسمش نسرینه.اون شب کمی با هم صحبت کردیم وبرای روز بعدش با هم قرار گذاشتیم.دختر شوخ وسرزنده ای بود وخیلی زود باهاش راحت وصمیمی شدم.دوستی من ودختری که چند سال بزرگتر بود کاملا مسخره به نظر می رسید ومشخص بود که هدف هردومون ازبرقراری این رابطه چیه.نسرین بهم گفته بود که نامزد داره اما نامزدش یه شهر دیگه است وهفته ای یک بار میاد پیشش.اینم گفت که نامزدش قبلا باهاش سکس کرده والآن اوپن شده.منم که فهمیدم نسرین به یه سکس باحال احتیاج داره قرار واسه یه سکس توپ گذاشتیم.از قضا وازشانس خوبم آخر همون هفته خانواده ما به یک مهمونی دعوت شدن ومنم به بهانه اینکه درس دارم وازاین حرفا باهاشون نرفتم.درعوض اون شب من ونسرین یه مهمونی دونفره خیلی خوب با هم داشتیم.وقتی به خونمون اومد خیلی به خودش رسیده بود وآرایش نسبتا ملایمی هم داشت.یه مانتو تنگ سرمه ای رنگ ویه جین تنگ آبی آسمانی هم به تنش بود.اون عطر تند ودوست داشتنیش که دیگه منو بیهوش کرده بود.همین که وارد خونمون شد دستش رو گرفتم وبه اتاق پدرومادرم که توش یه تخت دونفره بزرگ قرار داشت بردم ودرو بستم.قبلا فقط با یکی دوتا دختر سکس داشتم اما تجربه ام خیلی بیشتر ازیکی دوتا سکس بود.خیلی زود همدیگرو بغل کردیم ولب هامون رفت توی هم.لب های رژ زده اش رو می مکیدم وبا دستم تمام بدنش رو می مالیدم.شالش رو که ازسرش برداشتم خودش مانتو وشلوارشو ازتنش درآورد وفقط با شرت وسوتین درمقابلم قرار گرفت.پوستش سبزه روشن بود وکس وکون میزانی داشت.سینه های گردش بزرگتر ازاونی بود که ازروی لباس نشون می داد.دوباره با هم مشغول لب گرفتن شدیم.آرام آرام روی تخت درکنار هم دراز کشیدیم ومن همون طور که لبش رو می خوردم بدنش رو میمالیدم.بدن نرم ولطیفی داشت.دریک چشم به هم زدن لباس هام رو تماما ازتنم دراوردم ودر همین فاصله اونم شرت وسوتینش رو ازتنش خارج کرد.حالا هردو با بدن برهنه درکنار هم قرار داشتیم.من نسرین رو روی تخت به پشت خوابوندم وخودم بالای سرش قرار گرفتم.سینه های گرم وخوشگلش رو توی دستام گرفتم ومشغول مالیدن شدن.چقدر سینه های گوشتی ونرمی داشت.نوک سینه هاش رو که می مکیدم آه وناله می کرد ولبش رو گاز می گرفت ومنم با جدیت بیشتری این کار رو انجام می دادم.کمی که گذشت خودم روی تخت به پشت دراز کشیدم وگفتم:حالا دیگه نوبت توئه.نسرین کمی بدنم رو نوازش داد واز شکمم وسینه هام بوسه های ریز گرفت وهمین طور پایین رفت.به کیرم که رسید کمی اونو مالید وبوسه ای ازسر کیرم برداشت.بهش نگاه کردم وگفتم:دوستش داری؟سری تکون داد وگفت:عاشقشم.-:دوست داری بخوریش؟نسرین:تا حالا کیر هیچ کسی رو نخوردم.-:مال منو چطور؟ نسرین:شرمنده این کارو نمی کنم.-:اگه خواهش کنم چی؟نسرین:نه عزیز من.من که جنده نیستم.اگه میخوای برو یه جنده بلند کن تا برات ساک بزنه.-:باشه اشکالی نداره.نسرین ازروبه رو روی من دراز کشید به طوری که شکم وسینه هامون به هم چسبیده بود.خیلی زود لب هامون روی هم رفت وبوسه های عاشقانه ما آغاز شد.خیلی با احساس لب می داد ومنو حسابی داغ وحشری می کرد.کمی که گذشت کمی خودش رو جابه جا کرد ووکسش رو با کیرم تنظیم کرد وگفت:آماده است قربان.فقط کافیه فرو کنین داخل.ازحرفش خندیدم وبا یک فشار کیرم رو وارد کس نسرین جونم کردم که یه آخ گفت ومنم اجازه ندادم که آخ بعدی رو بگه چرا که بلافاصله لبهام رو روی لباش گذاشتم وصداش رو خفه کردم.همزمان شروع به تلمبه زدن درکس نرم وداغ نسرین کردم واونم چون لباش توی دهن من بود فقط با صدای ضعیفی اوم اوم می کرد.لبم رو که ازروی لبش برداشتم صدای آه کشیدن های نسرین واضح تر به گوش رسید ونشون می داد که داره لذت می بره.حالا دیگه خودش هم ازجلو کسش رو به کیرم فشار می داد ومنم با اینکه درزیر قرار داشتم ولی با این حال کیرم رو توی کسش عقب وجلو می کردم ونمی تونستم سریعتر باشم.به همین خاطر خیلی زود حالت سکس رو عوض کردیم.نسرین ازروی کیرم بلند شد واین بار روی تخت به پهلو خوابید.منم خودم رو از پشت بهش چسبوندم وبغلش کردم .خودش یکی ازپاهاش رو بالا داد ومنم کیرم رو با کسش تنظیم کردم وبا یه فشار محکم تمام کیرم رو تا دسته وارد کسش کردم.یه داد کشید وبا دست ران پام رو چنگ زد.منم چون کیرم رو ساک نزده بود وبهم ضدحال زده بودم خواستم تلافی کنم به همین خاطر بهش امون ندادم وبا سرعت وقدرت کیرم رو توی کسش عقب وجلو می کردم که اونم با صدای بلند داد میزد وناله می کرد.همزمان با گاییدنش ازپشت سینه هاش رو چنگ زدم وبا حداکثر فشار اونا رو می مالیدم.خودم هم نمیدونم چرا وحشی شده بودم.صدای شالاپ شلوپ ناشی ازبرخورد کیرم به ته کس نسرین درفضا پیچیده بود وصدای آه وناله های نسرین هم به قشنگ تر شدن هرچه بیشتر این فضا کمک می کرد.جالب این جا بود که با وجود تمام خشونتی که من به خرج می دادم نسرین کوچکترین اعتراضی نمی کرد وفقط آه واله می کرد.منم دست ازمالیدن سینه هاش برداشتم وتمام تمرکزم رو روی گاییدن کسش گذاشته بودم.به نظر کسش آب انداخته بود چون کیرم کمی خیس شده بود واین کار حرکت کیرم درداخل کسش رو راحت تر کرده بود.همون طور که کیرم توی کسش بود با یه چرخش نسرین رو به شکم روی تخت خوابوندم وخودم هم ازپشت کاملا روش دراز کشیدم وکیرم رو به صورت عمودی تا دسته وارد کسش می کردم.اونم دیگه داشت فقط لذت می برد وآه می کشید.قاچ های کونش رو کاملا ازهم باز کرده بودم وکیرم رو با قدرت توی کسش عقب وجلو می کردم.سوراخ کونش هم که دربرابرم قرار داشت بدجوری به من وکیرم چشمک میزد اما وقتی به نسرین گفتم که دوست دارم کونشو بگام قبول نکرد واصرارهای منم فایده نداشت.تصمیم گرفتم تا می تونم کسش رو بگام وباهاش حال کنم.کیرم رو ازکسش درآوردم وازش خواستم که این بار به پشت دراز بکشه ونسرین هم طاق باز وبه پشت روی تخت دراز کشید.منم بی پاهاش قرار گرفتم وپاهاش رو کمی بیشتر ازهم باز کردم.کیرم رو با کسش تنظیم کردم وبا یک فشار تا دسته اونو توی کس نسرین جا دادم.غرق لذت چشماش رو بست ومشغول آه کشیدن شد.منم همون جور که کیرم توی کسش بود کاملا روش دراز کشیدم ولبم رو روی لبش گذاشتم.سینه های گرد ونرمش که به سیبنه هام مالیده میشد احساس خیلی خوبی به من دست می داد.کیرم تا دسته توی کسش عقب وجلو میشد ولبهامون هم که کاملا به هم قفل شده بود.همون زمان نسرین ازپشت پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد وباعث شد من خیلی بیشتر ازقبل بهش بچسبم.با تمام وجود منو به خودش چسبونده بود وازم تقاضای کیر می کرد.لبم رو که ازروی لبش برداشتم آه وناله اش شروع شد وبه التماس کردن افتاد.نسرین:آهههههههه.اوووووهههه.آیییییییی.جوووووننننن.دارم پرواز می کنم فرهاد جون.چه کیری داری عزیزم.من وکسم که عاشق کیرت شدیم.چه حالی داری به من میدی.کیرتو بکوب توی کسم.کیرت رو تا دسته فرو کن توی کسم.آهههههههه.جووووونننننن.منو محکم تر بگا فرهاد جوننن.هرچقدر می تونی منو بگا. دارم میام عزیزم. دارم ارضا میشم. آههههههه.همین طوری ادامه بده.کسمو جر بده با کیرت عشق من. تو امشب مرد منی. بهم رحم نکن و کسمو بگا.آههههههه.با صدای فریاد گونه ای آه کشید ولرزشی خفیف به بدنش افتاد وارضا شد.منم دیگه سرعت وقدرت ضرباتم رو بیشتر کردم وبا تمام توان کس نسرین جونم رو می گاییدم که یکدفعه احساس کردم دارم ارضا میشم.گفتم:نسرین جون دارم میام.کجات بریزم.نسرین:بریزتوی کسم عزیزم.من قرص می خورم.کسمو آب پاشی کن عزیزم.می خوام داغی اب کیرتو توی کسم حس کنم.چند تا تلمبه محکم توی کس نسرین زدم وآب کیرم رو با فشار زیاد توی کسش خالی کردم وکیرم رو تا ته توی کسش فرو کردم وهمون جا نگه داشتم.نسرین خنده های مستانه می کرد ومنم که بی حال بودم همون طور که کیرم توی کس نسرین بود بغلش کردم ودوباره مشغول بوسیدن ومکیدن لبش شدم . عاشق این همه اغوشی بعد از سکس بودم.
خوشحال میشم نظرتون رو درمورد این خاطره بگین.

نوشته: فرهاد

سلام
قبل از داستان بايد بگم يه جورايي داستان گذاشتن اينجا ريسكه چون تقريبا
همه فحش و ناسزا به آدم ميدن اما سعي مي كنم يه جوري بنويسم كه كمتر فحش
بشنوم.
نه شخصيتهاي داستان من جنيفر لوپزن نه خودم دي كاپريو همه آدمهاي معمولي
اند كه واسه شناسايي يه توضيح كوچيك در بارشون مي دم.
اين داستان اولين سكس من.
تويه يكي از شهرهاي جنوب كار مي كردم . يه كارخونه نه چندان بزرگ و خيلي
مزخرف البته نه به اندازه شهري كه مردم ساعت 9 شب همه تو خونه خواب
بودند.
يادمه اولين بار روز مصاحبه ديدمش (منشي مدير عامل) توجهم و جلب كرد.رژ
پررنگ تپل مپل و آرايش نه چندان غليظ صورت .
يه نگاه كش دار از طرف من و يه برخورد سرد از طرف اون رویا خانم.
نمي دونم هيچ احساس خاصي نبود فقط يه شيطنت مجردي و امتحان اينكه ميشه
تورش كرد يا نه !!
راستش خيلي اهل دختر بازي و اينا نبودم بيشتر سرم تو درس و كتاب بود
البته دوست دختر داشتم اما اونقدر جرات خونه جور كردن و كاراي ديگرو
نداشتم اون هم مربوط به دو سال قبل مي شد .
اون روز بعد از يه مصاحبه با مدير عامل قرار شد آزمايشي 3 ماه اونجا
كاركنم (مسئول كنترل كيفيت) .
از اون موقع 2 ماه گذشت كم كم با رویا خانم صميمي تر شدم و چون شهرستاني
حساب مي شدم اونجا يه كمي بيشتر توجه مي كرد به من اما نه خيلي.
البته من سعي مي كردم يه جورايي خودم بهش نزديك كنم كه به نظر خودم اصلا
موفق نبودم تا قضيه ماموريت من پيش اومد.
واسه يه ماموريت بايد مي رفتم تهران جالب اينكه اون روز 2 يا سه بار به
من زنگ زد و آخرين بار ديگه كاملا الكي زنگ زد كه تابلو بود.
فردا صبح توي كارخونه يه جور ديگه برخورد كرد احساس كردم يه جورايي
داره پا مي ده حالا من هم خنگ نمي دونستم چه كار كنم.
رفتم الكي سر صحبت و باز كردم و از روز قبل پرسيدم كه كارخونه چه خبر
بوده و از اين حرفا اما سعي كردم بيشتر تو چشماش نگاه كنم كه معمولا اين
كار و نمي كردم.
اونم انگار راحتتر بود با من اما اون روز هيچ حرف خاصي زده نشد.
روز بعد حسابي به خودم رسيده بودم و رفتم ديدم اي اونم يه دستي به سرو
روش كشيده بود .
كار رویا و من يه جورايي وقت خالي زياد داشت مدير عامل كه خيلي وقتها
تهران بود كنترل كيفي هم كه اونايي كه كار كردن مي دونن كار ثابتش كمه
منم از هر فرصتي براي رفتن پيشش و حرف و .. استفاده مي كردم.
چند وقتي به همين منوال گذشت ديگه اس ام اس هامون بوي عشق و عاشقي گرفته
بود م كم كم بوهاي ديگه اي هم گرفت اون براي لباسهاي من نظر مي داد من
براي لباسهاي اون نظر مي دادم و من جرات كردم و يه روز گفتم خيلي دوست
دارم تو خونه تنها بدون دغدغه ببينمت كه البته مي دونستم به اين سادگي
نيست .
اينو نگفتم كه پدرش راننده كاميون بود و دو سه تا خواهر برادر از خودش
بزرگتر هم داشت.
البته تويه شهرهاي جنوب با توجه به جمعيت محدود با كسي بيرون رفتن خونه
رفتن و اينا كلا تعطيله اما شانس به ما رو كردو مامان رویا رفت سفر مكه
پدرشم كه راننده كاميون بود وقت و بيوقت مي رفت بندرو خواهر برادراي
ديگشم ازدواج كرده بودند.
تا اون روز كه رویا گفت فردا بابام مي ره بندر ساعت 4 صبح منم خيره گفتم ميام .
ساعت 3:00 ساعت و كوك كردم به بدبختي بيدار شدم يه دوش گرفتم و پياده
تويه خيابون راه افتادم تا اينكه اس ام اس داد كه بيا بابا رفته .
منم با ترس و لرز رفتم طرف خونشون و از پايين زنگ زدم به گوشيش و اونم در
و باز كرد هنوز هواي بيرون سرد بود و گرمي خونشون خيلي دلنشين بود اما
دلنشين تر از اون تن گرم رویا بود كه محكم تويه بغل من پريد چند ثانيه
اروم تو بغل هم مونديم كم كم سرشو از روي شونه هام برداشت و نگاهش و
انداخت تويه چشمام هيچ وقت به اين آسودگي و قشنگي نگاهش نكرده بودم.
لبم و بردم جلو اولين بوسه رو از روي لبهاش برداشتم خيلي كوتاه . دومين
بوسه رو اون گرفت و بعد لبهامون روي هم چند ثانيه قفل شد.
داغ شده بودم رفتيم نشستيم روي مبل اما من ديگه حال عادي نداشتم و فقط مي
بوسيدمش كم كم جرات پيدا كردم و دستم و از زير تاپ تيره رنگش بردم داخل
البته تمام وقت حواسم به رونهاي تپلش بود كه از زير دامن كوتاهش معلوم
بود خوش اندام نبود اما تو اون لحظه واسم مثل يه حوري بهشتي ديده مي شد.
كار خيلي سخت بود من خيلي وارد نبودم ايشون وارد بود البته نه خيلي. (مي
گفت يه بار نامزد كرده بهم خورده راست و دروغش با خودش) .
به خاطر علاقه زيادي كه بهم داشتيم و شدت شهوت خجالتمون زود ريخت و چند
دقيقه بعد فقط لباس زير هر دو مون مونده بود.
براي باز كردن سوتينش يه كم دچار دردسر شدم كه خودش كمكم كرد . واي سينه
هاش خيلي بزرگ بود من سايز و اين چيزا نمي فهمم اما كلا گنده بود و نرم
كه البته به خاط تپل بودنش طبيعي بود.
از بوي تنش خوشم اومد و شروع كردم به بوسيدن بازي كردن با اون دو تا ثپل
اونم بيكار نبود و هي من و مي ماليد يه جورايي هم من راست كرده بودم
بدجور (البته توضيح بدم كه نه طولش مثل بعضي داستانهاي دوستان 40
سانتيمتر و نه قطر لوله پلي كا خيلي معمولي مثل همه شماها)
از روي شرتم شروع به ماليدن كردو بعد آروم دستش و برد توي شرتم و كيرم و
گرفت تو دستش يه كوچولو ماليد و بعد نشست و شروع كرد به خوردن . خيلي
باحال مي خورد گرم و سفت گرفته بود تو دهنش و مي خورد.
بعد از يه مدت كوتاه بلندش كردم و منم با دست حسابي گلشه شارژ كردم(خودش
اين اسم و گذاشته بود روش) حسابي خودشو خيس كرده بود و منم اروم
خوابوندمش و بعد روش خوابيدم . گلش خيلي تپل مپل بود كيرم و خيس خيس كرده
بود بعد بلند شدم از روش و پاهاش و باز كردم كيرم و گرفت و گذاشت توي گلش
كه چون خيلي خيس بود به راحتي تا نصف رفت توش يكم خودم و كشيدم عقب و بعد
دوباره كردم تو كم كم داشتم ارضا مي شدم كه در آوردم و كاندوم گذاشتم و
اونم برگشت و چهار دستو پا شد و منم دوبار كيرمو يكمي سخت تر از قبل جا
زدم تو گلش و اون اين دفعه جلو عقب مي رفت كم كم صداش از حالت عادي
دراومده بود داشت حسابي كيف مي كرد من كه كلا رو زمين نبودم.
خلاصه بعد از چند بار تلمبه زدن با شدت آبم اومد و البته فكر كنم اون
ارضا نشد چون بعد از نيم ساعت دوباره من و بيچاره كرد.

نوشته:‌ علی

اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 1388 بود که استخدام شد. به سِمت منشی شرکت. دختری بود ریزه میزه و به ظاهر ساده. اسمش زهرا بود و معروف به پریسا. قدش به زور 160 و وزنش 50 کیلو می شد. فول لاغر ولی سینه هایش واقعاً به اندازه و چشمگیر و دستگیر. کفش تق تقی می پوشید بی جوراب. اوایل برایم مثل همه دختران دیگر بود ولی درگیری لفظی با یکی از پسرها حساسم کرد و دیدم اگر پشتیبانی نشود به شدت ضربه روحی می بیند.
آنقدر در این پشتیبانی ایستادم که دیگر در زمان انتخابات تا میدان هفت تیر همراهش بودم. غافل از اینکه احساسم در حال تغییر بود. اوایل احساس بزرگتری و مسئولیت و بعداً احساس وابستگی به گفتگو و خنده هایش.
هر بار بعد از جدا شدن از او با خودم به شدت برخورد می کردم و از تمام آموزه های دینی و اخلاقی که دریافت کرده بودم کمک می گرفتم تا این حس به ظاهر شیرینِ صحبت با او را از خود برانم. موفقیت هر روزم تا عصر روز بعد بیشتر دوام نداشت و عصر که می شد منتظرش می ماندم تا مانند دو دوست در کنار هم پیاده روی کنیم. در طول مسیر هیچ چیز بجز راه رفتن و حرف زدن با او و شنیدن صحبت هایش برایم مفهوم نداشت اما بلافاصله بعد از جدایی ... دوباره سرزنش ها و ...
تنها چیزی که فکر می کردم اتفاق نخواهد افتاد، افتاد. دوستش داشتم ...
نمی توانستم تصور کنم که در شرکت کسی به او اهانت یا حتی تندی کند. بارها بر سر او با دیگر پرسنل و حتی مدیر شرکت، به بحث و جدل افتادم. شاید به دلیل سن و سالَم کسی چیزی به من نمی گفت. ولی دیگر همه می دانستند که من پشتیبان او هستم. آری چون دوستش داشتم.
دیگر روزها بعد از جدایی خودم را سرزنش نمی کردم. برعکس در تصوراتم او را در آغوش خود می-دیدم و خود را نیز در آغوش او. احساسی دو طرفه. خدای من یعنی من عاشق او بودم؟ او جای دخترِ نداشته ام بود. ولی دوستش داشتم.
دیگر سرزنش کردن های خودم تبدیل به احساس زیبایی شده بود. وقتی در مورد چکمه زمستانیش حرف زد، چنان در دلم آتش به پا شد که روزها از آن رهایی نداشتم. و هنوز ...
. . .
یکی از پنجشنبه ها بود که اتفاق عجیبی افتاد و مرا تا جنون برد. بیش از یکساعت از تعطیلی شرکت گذشته بود و من در راه خانه. موبایلم زنگ زد. خودش بود. غذایش را درون ماکروفر شرکت جا گذاشته بود. اگر نمی رفتم قطعاً بوی خراب شدن غذا تا روز شنبه، ماکروفر را روزها متعفن می کرد و من مسئولش بودم. با عصبانیت برگشتم بطرف دفتر. از بی دقتی و عصبانیت، تصادف کردم و خسارتی به ماشین وارد شد.
دیگر در حال انفجار بودم. با خود گفتم امروز باید کار را تمام کنم. به بهانه تنبیه او را به طرف دفتر خود می برم و در آن فضای میان دفتر و دستشویی که در دید دوربین نبود خود کارش را می سازم و کامم را می گیرم.
به دفتر رسیدم. آنقدر عصبانی بودم که او بلافاصله فهمید. غذا را درآوردم و به او دادم. با تحکم او را به واحد کناری بردم. هنوز نمی فهمید چه بلایی قرار است بر سرش بیاید. یک صندلی از اتاق آوردم. با یک حرکت او را چنان در بغل گرفتم و لبانش را بوسیدم که تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. در همین حال او را بردم داخل دستشویی. روی توالت فرنگی رهایش کردم. سه سوت لباسم را درآوردم. تازه داشت می فهمید چه بلایی قرار است سرش بیاید ولی دیگر دیر شده بود. روسریش را کشیدم و روی صندلی بیرون دستشویی انداختم. بیچاره آنقدر ریزه بود که نمی توانست در مقابل من که حد اقل دو و نیم برابر او هیکل داشتم مقاومت کند.
مانتو و تی شرتش را درآوردم. گریه اش شروع شده بود ولی زبانش بند آمده بود. کفش و شلوار را نیز بزور از پایش کشیدم. اما وقتی در را بسته و قفل کردم و شیر آب گرم دوش را باز کردم بیشتر شوکه شد و گریه اش به هق هق تبدیل شد.
آب که گرم شد کشیدمش زیر دوش صابون را برداشتم و تمام سر و صورت و بدنش را کشیدم و شستم. خنده ام گرفته بود. مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. وقتی دستم به کسش که کمی مو داشت می رسید تکانی می خورد. در این فاصله سینه هایش را حسابی مالیدم و مانند دو آب نبات آنقدر مکیدم که دیگر تاب ایستادن نداشت. آبش کشیدم و آب را بستم. حالا وقتش بود. شانه هایش را فشار دادم تا روی زانو نشست و کیرم مقابل صورتش قرار گرفت. زیر چانه اش را گرفتم و کیرم را بطرف دهانش بردم.
« چرا؟ مگر من چه کرده ام؟ » بالاخره صدایش درآمده بود.
« چون کاری کردی که من عصبانی شوم و باید حالا تاوانش را پس بدهی.»
« من دخترم و پدر ندارم و امیدم به شما بود. حالا شما با من ... »
« گاهی پدر ها هم عصبانی می شوند. ولی نترس کاری می کنم که بعد از این دیگر هیچ لذتی برایت معنی و مفهوم نداشته باشد. در ضمن دختر هم بمانی »
بزور دهانش را باز کرد و کمی کیرم را لیس زد و مکید. آخرین تیر ترکشم را رها کردم. خم شدم دستانم را ضربدری کردم و کمرش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و به خودم چسباندم. کوسش مقابل دهانم و دهانش مقابل کیرم قرار گرفت. جیغی کشید ولی دیگر من شروع کرده بودم به خوردن کوسش. او هم کم کم کیرم را می خورد. هر چه بیشتر کوسش را می لیسیدم او نیز بیشتر می خورد. چندین بار دستانش شل شد و افتاد و لرزید. فکر کنم سه بار ارگاسم شد. دهانم از آب کوس پُر شده بود. تا آن موقع این همه آب کوس نخورده بودم. احساس کردم دیگر از حال رفته زیرا دستانش کاملا از پایم جدا شده بود و دیگر کیرم را نمی-خورد.
ترسیدم. آرام گذاشتمش روی زمین. تازه زیبایی کوسش نمایان شد. دوباره شروع کردم به خوردن. چنان چوچول اش را گاز گرفتم که جیغ بنفشی کشید و به هوش آمد.
با التماسی از شهوت گفت تو رو به خدا بکن تو و راحتم کن. من هم از خدا خواسته. پاهایش را بالا دادم و کیرم را دم سوراخ کونش گذاشتم. آنقدر خیس و لزج بود که به راحتی بطرف داخل رفت. اما بعد از ورود سر کیرم، وقتی خواستم بقیه کیرم را هل بدهم تازه دردش شروع شد و مقاومت کرد. آرام آرام کیرم را داخل کردم و بدون توجه به دردش شروع کردم به تلمبه زدن.
چه لذتی داشت. صدای ناله هایش حشری ترم می کرد. یکبار دیگر نیز ارگاسم شد. با ناله گفت کوس خوش مزه ام را رها کرده ای و کونم را پاره می کنی؟ بکن و حسابی حالم بیاور. من هم از خدا خواسته بلند شدم. ولی فکری به سرم زد. دوش را باز کردم دوباره زیر دوش شستمش و همان مراحل را تکرار کردم. در حال ایستاده کوسش را خوردم و او نیز وارونه کیرم را می خورد. اینبار اینقدر حسابی خوردم و خورد که دیدم دارم ارضا می شوم. یک دستم را دور کمرش انداختم و دست دیگرم را روی سرش گذاشتم که هم زمین نیفتد و هم کیرم از دهانش بیرون نیاید. آبم آمد. تا حالا این جوری ارضا نشده بودم. فکر می کنم 10 دقیقه ای در حال ارضا شدن بودم. وقتی فشارم را برداشتم دیدم آنقدر منی از دهانش بیرون ریخت که فکر کنم یک لیوان آب ازم آمده بود.
از دستشویی بیرون آمدم و سیگاری روشن کردم و روی زمین نشستم. پریسا هم بیرون آمد ولی رنگش پریده بود. دلم برایش سوخت. کنارم نشست. گفت من تجربه زیادی با مردان ندارم یعنی تا حالا با مردان بجز رابطه معمولی کاری نکرده بودم. ولی اگر سکس کردن اینگونه لذت دارد خواهش می کنم مرا از این لذت محروم نکن.

نوشته: کارفرما

سلام من محمد هستم 28 ساله از شیراز
من در طول زندگیم از همه دخترها خجالت میکشیدم،وقتی حتی با دختر خاله هام صحبت میکردم سرم پایین بود
بعد از پایان خدمت سربازی در شرکتی مشغول فعالیت شدم که بدلیل مهارت در کارم بسرعت پیشرفت کردم و بعنوان سرپرست بخش انتخاب شدم روزها گذشت و به دلیل
مشغله کاری فراوان مدیریت شرکت برای کمک به بنده یک دختر را بعنوان منشی برای من
استخدام کردند که در ابتدا به دلیل وضعیت ظاهری ایشان ،از مدیر خواستم که که این دختر در بخش من کارنکند و من شخصا اموراتم را حل و فصل کنم که بالاخره موافقت نکردند و ایشان بعنوان منشی بنده استخدام شده بود.
اما این دختر خانم،یک دختر شیرازی لوند،قد بلند،فوق العاده سکسی که دل هر مردی رو آب مینداخت
با گذشت زمان رابطه ما بهتر شد و تقریبا با هم دوست شدیم و گاها هم در مسیر شرکت در هنگام بازگشت به خانه باهم پیاده روی میکردیم ، که البته من از این حالت خوشم نمیومد چون دختر(مژگان) از بس خوشگل و سکسی بود همه براش سیخ میکردن و هر ماشینی میرسید براش بوق میزد و چون منزل من هم نزدیکی محل کارم بود،برام کمی سخت بود که کسی من تو این وضعیت ببینه، خلاصه گذشت تا اینکه بدلیل کمبود نیرو و عقب موندن کارهای شرکت مدیر شرکت از من خواست که اضافه کاری بمونم در ضمن تاکید کرد فقط خودم باشم و هیچ کس دیگری بدلیل مسایل اخلاقی نباشد ،تااینکه وقت عادی شرکت تمام شد و همه کارکنان شرکت رفتن،درو بستم و مشغول کارهای محوله شدم که دیدم مژگان بهم زنگ زد گفت چیزی توی شرکت جا گذاشته و اومد تو و کارشو که انجام داد گفت بدار کمی کمکت کنم .گفتم لازم نیست شاید کسی بیاد و دردسر بشه
گفت نترس اگر کسی بیاد سریع میره تو انباری قایم میشه ، خلاصه بعداز یکساعت کار کمی خسته شدم دیدم اومد شونه و گردنمو ماساژ دادو یه بوسه کوچیک از لبم گرفتو من دیگه چیزی نفهمیدم دریک لحظه افتاد روم و هی میگفت محمد بخدا دارم میمیرم خیلی دوستت دارمو از این حرفای عاشقانه و خر کننده، بالاخره من هم خرشدمو بغلش کردمو کاررو شروع کردیم اول کمی از هم لب گرفتیم بعد من شروع کردم به خوردن اون سینه های درشت و گرد که داشت قبض روحم میکرد بعد اومد شلوارمو کشید پایین، تا دستش به کیرم خورد آبم پاشید رو شورتم که با خونسردی بادستمال پاکش کرد و گفت خیلی پاستوریزه ای آقا محمد درستت میکنم ، خلاصه یه نفسی گرفتیمو شروع کرد به ساک زدن من که بار اولم بود فقط تو ابرا بودم تا اینکه دوبار کیرم سیخ شد،از تو کیفش سریع یه کاندوم تاخیری در اورد کشید رو کیرمو منو کشید رو خودش و من احمق هم اختیارمو داده بودم دستش، کردم تو کوسش خیلی با حال بود من تو زندگیم جغم نزده بودم ،حالا تو کوس مژگان ای که یک لشکر واسش سیخ کرده بودن بعد از 60 -50تا تلمبه یک جیغی زدو ارضا شد و من هم از شدت حال اومدن اون آبم اومد و ارضا شدم.ازم تشکر کرد و اون روز تمام شد،شبش بهم زنگ زدو گفت خیلی بهش حال داده و فکر نکنم که جندس قبلا عقد بوده و نامزذش که خیلی هم عاشق هم بودن توی تصادف مرده و بصورت کاملا اتفاقی من خیلی شبیه نامزد مرحومش بودم که فقط اون قد بلندتر و هیکلی تر بوده، تلفن تمام شدو من رفتم تو فاز فردین بازی و نقشه ازدواج ، که بعد از دو هفته موضوع به خانوادم گفتمو ، مادرم کلی خوشحال شدو گفت خواهرم سریع بر واسه تحقیقات ، که بع از این ماجرا دردسرای من شروع شدش ، خواهرم که اومد تا مژگان رو دید جا خورد آخه تیپش خیلی بد بود مانتو کوتاه،سینه های درشت با کون خوش فرم که مانتوش تحملشونو نداشتو زده بودن بیرون،بعد از ملاقاتش با خواهرم و صحبت از ازدواج سابقش خانواده من بشدت مخالفت کردن و گفتن ما باید برای پسرمون دختر بگیریم نه زن بیوه،روزها ادامه داشت تا اینکه خانوادم در بی خبری من و برای فراموش کردن مژگان به خواستگاری دختری برای من رفته بودن و بعدا به من خبر دادن و من هم برای اینکه واقعا از این وضعبت ناخواسته خلاص بشم به اجبار روزگار فبول کردم و عقد ما برگزار شد، اما هنوز مژگان در جریان نبود ،بعد از گذشت 10 روز از عقد چون شناسنامه من داخل شرکت بود و مژگان هم منشی من بدلیل حس کنجکاوی شناسنامه رو دید و همه چیز لو رفت و بعد از اون که فهمید روزگارو منو کرد مثل روزکارسگ و منو تهدید کرد که ازم آتو داره ، و بعدها فهمیدم اون روزی که باش سکس داشتم یه جوری موبایلشو تنظیم کرده و ازم فیلم گرفته و یه مدرک خانمان سوز دستش بود که من با گذشت دو سال هنوز نتونستم عروسی بگیرم و زندگیم داره مبپاشه و تهدیدم کرده که باید زنمو طلاق بدم وگرنه فیلمو منتشر میکنه من که مواظب بودم دریک لحظه غفلت و شهوت زندگیمو باختم تورو خدا مواظب خودتون باشید این مطالب حقیقته جدی بگیرید و عبرت بگیرید به نظر شما اون سکس لعنتی یه این همه آبروریزی و خفت مِی ارزید

نوشته: محمد

همزمانسازی محتوا