دوست دختر

eminem3
این ماجرا مربوط به دوست خواهرم دنیا میشه که فعلا از اون تیکه های محشر آزادشهر مشهد شده.
یک روز صبح بد جوری ماشین لازم داشتم و بابا ماشینو خودش لازم داشت و می خواست جائی بره ( اون موقع ترم 6 دانشگاه بودم ) همینجور که کلافه بودم خواهرم گفت چته کیوان ؟
گفتم هیچی ماشینو میخوام ولی بابا میخواد بره جائی و مجبورم پیاده گز کنم!
گفت ببین من ماشینو برات میگیرم اما باید منو ببری دانشگاه بعد عصر هم حتما بیای دنبالم!
منم از خدا خواسته گفتم باشه البته تو دلم میگفتم الان که میبرمت دانشگاه اما عصر نمیام که دیدم سریع حاضر شد و با سوئیچ اومد و گفت بریم!
ماشینو زدم بیرون و راه افتادیم تو مسیر گفت بریم دوستم دنیا رو هم برداریم گفتم اه همون دنیا خوشگله ؟
زد پس کلم و گفت مال این حرفها نیستی بابا دنیا کلی طالب داره ولی کلی هم افاده داره و اصلا با کسی رفیق نمی شه!
تو دلم گفت آره حالا که تقه اشو زدم بعد میفهمی اما مثل اینکه بلند بلند فکر کرده بودم چون دوباره دست خواهرم پس کله ام رو مورد نوازش شدید قرار داد!!!
گفتم چته بابا خوب منو که میشناسی فرشته دوستت که یادته میگفتی خیلی مومنه و اصلا اهلش نیست دیدی که یه مدت از خونه مون کنده نمی شد یادته که همش برای درس خوندن میومد پیش من نه تو ؟ !!
گفت ای ناجنس البته خود فرشته همه چیو برام گفته بود اما به روت نیاوردم اما دنیا موضوع دیگری است تو که نه باباتم نمی تونه ؟
ایندفعه خیلی با احتیاط تو دلم گفتم زرشک البته من این دنیاو ندیده بودم ولی وصفشو خیلی از خواهرم و دوستای دیگش شنیده بودم رسیدیم در خونشون و مثل اینکه پشت در حاضر بود سریع اومد پرید تو ماشین و گفت بریم!
خواهرم گفت چته دنیا چقدر هولی ؟
گفت آخه یه پسره هست خیلی زاغ سیاه منو چوب میزنه و هر وقت من جائی میرم میاد دنبالم و باز دوباره منو تا دم خونه اسکورت میکنه !
گفتم چیزی هم بهت میگه؟
گفت نه اما بعضی وقتها که که یه جای خلوت باشیم یه کار خیلی زشت میکنه ؟ !!
منم شیطنتم گل کرد و گفتم خوب چیکار میکنه ؟
گفت خیلی زشته نمی شه بگم ؟
خواهرم هم که تو باغ نبود گفت خوب بگو دنیا جون شاید کیوان برات کاری بکنه یا با پسره بصورت منطقی قضیه رو حل کنه ؟
دنیا گفت آخه نمی شه خیلی زشته خواهرم گفت بهت دست زده ؟
گفت نه!
گفت پس چی؟
اونم زد به سیم آخر و گفت : زیپشو میکشه پائین و چیزشو میاره بیرون و نشونم میده!
تا اینو گفت بی اختیار پقی زدم زیر خنده!!!
خواهرم گفت مرگ این داره از ترس میمیره تو میخندی ؟
گفتم حالا اگه دیدیش نشونم بدین تا حالیش کنم که مزاحم مردم نشه...
یه دفعه دستشو دراز کرد و گفت اوناهاش همون که داره تو پیاده رو راه میره تا چشمم به یارو افتاد از غلطی که کرده بودم پشیمون شدم یارو یه نره غولی بود وحشتناک گنده با موهای فرفری و سری پائین از کنارش رد شدم و میخواستم برم که خواهرم گفت کیوان برو یه چیزی بهش بگو نکنه میترسی ؟
منکه تو تنگنا قرار گرفته بودم و از روبرو شدن با غوله شدیدا ترس برم داشته بود گفتم منو ترس ؟ هه اینو یه لقمه اش میکنم!
دنیا گفت راست میگی چقدر خوب ؟
زدم کنار و در حالی تقریبا داشتم خودمو خیس میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی یارو واستادم !
اونهم مقابلم واستاد و یه نگاهی بهم کرد خیلی بی ازار به نظر میرسید اما واقعا گنده بود گفتم ( البته خیلی ملایم ) برادر من شما چرا دختر مردم رو میترسونی ؟
یه نگاهی حاکی از عدم درک بمن کرد و هیچی نگفت یک کم شیر شدم و گفتم مگه خودت خواهر نداری خوبه یکی دنبال خواهرت بکنه ؟ بازم مثل آدمهای گنگ فقط نگاه کرد موندم که این چشه !
یه پیرزنی از اون ور کوچه گفت پسرم این لاله سر به سر ش نذار گناه داره!
گفتم چی میگی مادر این مزاحم دختر مردم میشه بدجور ؟
یدفعه یکی از پشت سر گفت : مزاحم کی شده ؟ برگشتم دیدم یه غول دیگه از این بدتر پشت سرمه اما از اون غولهای خوش تیپ و مرتب و آراسته گفتم ببین آقا اون دختر ( اشاره کردم به ماشین ) از ترس این آقا جرات نداره بیاد بیرون یه نگاهی کرد و گفت ببخشید آقا این برادر من مشکل ذهنی داره و کرو لال هم هست بعد شروع کرد به دست موضوع رو به اون فهموندن و بعد بمن گفت مطمئن باشید دیگه مزاحم نمی شه ؟
من در حالی که در میرفتم تشکر کردم و پریدم تو ماشین و از اینکه زنده در رفته بودم خوشحال بودم گفتم دیدن چیکارش کردم هر دو با پوزخند گفتن آره بابا نچ نچ نچ خوب شد نکشتیش !
هر سه خندیدیم و گفتم دنیا خانوم دیگه آقا غوله مزاحم شما نمی شه اما از تماشای فیلم سکسی مجانی هم محروم شدی!
هنوز حرفم تموم نشده بود که پس گردنی بعدی رو خوردم!....
گفتم بسه بابا پوست گردنم کنده شد رسیدیم و پیاده شدن دنیا گفت آقا کیوان اگه این یارو مزاحمم نشه خیلی در حقم لطف کردین گفتم خیالتون تخته تخت باشه و درحالیکه در رو میبست گفت حتما جبران میکنم گازو گرفتم و رفتم که یدفعه پیش خودم گفتم : یعنی چی جبران میکنه ؟ نکنه منظورش سکسه باز گفتم نه بابا این که من دیدم اگه ازدواج کنه به شوهرش هم نمی ده ولی یه آزاری افتاد به جونم خوب اون موقع علاوه بر کف بودن از همچین تیکه ای هم اصلا نمی شد گذشت.
اون روز با بچه ها حسابی چرخ زدیم و چند تا دختر هم سوار کردیم اما دیدم بابا اینا ناخن دنیام نمی شن تا عصر که به مکافات از دست بچه ها دررفتم و رفتم دنبال خواهر جونم و دوست خوشگلش که هنوز نیومده بودن و من اومدم بیرون از ماشین و مشغول چش چرونی بودم دو تا دختر رد شدن و برگشتن و گفتن اه شما برادر فلانی نیستید منم با غرور گفتم چرا! چطور مگه؟
گفت هیچی خواهرتون خیلی حرف شما رو میزنه و بچه ها بدشون نمیاد شما رو ببینند!
یه آن دیدم بزور جلوی خندشون رو گرفتن و نمی تونن چیزی بگن یه صدائی از پشت سرم گفت آآآای رویا دست از سر داداش ما بردار خیلی خطرناکه ها و همشون زدن زیر خنده
منکه سوسک شده بودم گفتم اصلا تقصیر منه که اومدم دنبالت و میخواستم بدون اونا برم که سریع با دنیا پریدن تو و منم کفری با هیچکدوم صحبتی نمی کردم و گفتم میگی موضوع چیه ...............
و اونها هر وقت من اصرار میکردم اونها میخندیدند و فهمیدم که موضوع باید یه چیزی تو مایه های سکس و این چیزا باشه خلاصه من از فکر این دنیا در نمیومدم و راهی هم به نظرم نمی رسید اول خواستم از خواهرم کمک بخوام ولی بد بود و بعدش لابد اتهام عاشقی بهم میزد خلاصه اون روز اونها پیاده شدن و من باز رفتم سراغ دوستان بطور ضمنی با سیامک که خیلی رفیق بودم موضوع رو مطرح کردم اون راههای مختلفی رو پیشنهاد میکرد اما یا عملی نبود یا خیلی اغراق آمیز بود با آتو گرفتن و سکس زوری هم اصلا میونه ای نداشتم اصلا دوست نداشتم که کسی با زور و اکراه یا از سر ناچاری با من سکس داشته باشه اون جوری دیگه حلاوتی نداره ...
حالا اگه موضوع انتقام باشه شاید بشه توجیه کرد اما مال من هیچکدوم نبود اون شب دیر تر اومدم خونه و بابا هم که بی ماشین بود کلی دعوام کرد و ضد حال زد . هر کار میکردم از فکر دنیا نمیومدم بیرون مثل یه عشق شده بود برام نمی دونم شایدم واقعا خود عشق بود که به سراغم اومده بود ولی توجیه عاشقانه ای هم نداشتم دنیا دختر تو دل بروئی بود یک کمی کشدار حرف میزد و با لهجه ابروهایی تقریبا پیوسته اما صاف و بدون کمان معروف ابروها که خشونت خاصی به صورتش میداد و جذابش کرده بود صورتی گندمگون و بیضی شکل با اخمی پنهان چشمانی آبی تیره که توش غرق میشدی هیچوقت نتونستم تا اعماق چشمان مظلوم و مرموزش نفوذ کنم از نظر هیکل هنوز چیزی معلوم نبود چون با اون مانتو هائی که برای دانشگاه میپوشید تقریبا هیچی از هیکلش رو نمی شد تشخیص داد قد متوسط و همین اما چی بود که منو اینجوری کرده بود آخرش هم نفهمیدم حتی وقتی گذاشت و رفت چند روز بدون اتفاق خاصی طی شد و ولی خوره دنیا دست از سر من برنداشت برای اینکه ماشین داشته باشم بچه خوبی شده بودم و کلی برای خونه کارها رو انجام میدادم که بابا ماشین رو به من بده یه روز صبح که میرفتم همه گفتن عصر زود بیا هر چی اصرار کردم علتشو نگفتن عصر که برگشتم دیدم برام تولد گرفتن و چون میخواستن سورپرایز بشه یک هفته جلوتر گرفته بودن !!!!
بابا و مامان برای کادو برام یه رنو گرفته بودن اصلا باورم نمی شد خیلی از مشکلاتم با این هدیه رفع میشد و دستم خیلی باز میشد یه بزن و بکوب خونوادگی وبعد خواهرم گفت : کره خر بزن بریم بیرون منم کادو مو بهت بدم گفتم چی هست ؟
گفت حالا بریم منم به بهونه افتتاح ماشین جدید ( البته تو پارکینگ بود و من هنوز ندیده بودمش ) با خواهرم زدیم بیرون و همونجا پیله شدم که کادوت چیه
نگفت و منو به آدرسی راهنمائی کرد و یه آدرس غریبه واستادم رفت در زد و دو تا از دوستاش اومدن بیرون و خودش که جلو بود گفت ببین این دوستام اهل حالن بریم بیرون یه چرخی بزنیم و دیگه باقیش با خودت برام بی تفاوت بود رفتیم یه کافی شاپ و نشستیم یواشکی بهم گفت : خوشحال نشدی اینها خیلی بچه های گرم و با معرفتی هستن!
گفتم راست میگی اگه یک ماه پیش بود الان تو سرم هزار تا نقشه براشون داشتم اما الان از دخترا خوشم نمیاد با تعجب و شگفتی گفت : مگه میشه تو ؟!!! توئی که دوستام از ترس انگولک شدن توسط جنابعالی میترسن خونمون بیان !!
برای اولین بار نگاهی خریدارانه بهشون انداختم هر دو خواهر بودن و بزرگتره خیلی زیبا بود حتی قشنگتر از دنیا اما نمی دونم چرا به دلم نمی چسبیدن کیرم که همیشه این جور مواقع تمام قد اصرار بر خودنمائی داشت ساکت و خاموش تو آشیانه اش خوابیده بود و اصلا اظهار وجود نمی کرد با دیدن جو سرد حاکم خواهرم خواست که بریم اما دلم نیومد خواهرم که مثلا خواسته بود حال اساسی بده ضد حال بخوره اینه که سریع باب شوخی و خنده رو با دخترا باز کردم و سارا که خوشگلتر بود شروع به جوک گفتن کرد بعد از کلی کس شعر گفتن زدیم بیرون و خواهرم اشاره میکرد که میتونی با سارا تنها باشی و صفا کنی اما گفتم باشه تا بیشتر باهاش آشنا بشم بعد . اونها رو رسوندم و سارا که خیلی خودمونی شده بود لپمو چنگ زد و از دور بوسید بعد که راه افتادم یدفعه جو عوض شد و خواهرم گفت : این اداها چی بود ؟
من کلی مخ زدم برای تو اونوقت تو کم محلی میکنی ؟ معلومه چه مرگته ؟
گفتم منکه خوب بودم گفت : زیاد هنرپیشه خوبی هم نیستی ؟
گفتم ببین میخوای خوشحالم کنی ؟
گفت چطوری؟
گفتم دنیا!
گفت دنیا! یعنی تو اونو به سارا ترجیح میدی؟
گفتم ببین فعلا دلم واسه اون رفته از اون روز اصلا از فکرش در نمیام یه نگاه عاقل اند سفیه بمن کرد و گفت مطمئنی حالت خوبه ؟ احمق تو اصلا سارا رو خوب دیدی؟
گفتم آره خیلی نازه تکه اما تو هم بفهم میگم دلم پیش دنیا گیره ؟
یک کم فکر کرد و گفت شاید بفهمم چی میگی اما میدونم که دنیام فقط برات هوس بازیه اگه بدونم عاشقشی هر کار بخوای برات میکنم اما میدونم هوسه .
گفتم حتما همین طوره چون شما دخترا فکر میکنید وقتی یکی عاشقتون شد باید سریعا باهاتون ازدواج کنه و خوب بعد از ازدواج هم که سریعا عشق های پوشالی از بین میره و مکافات و بدبختی و شوربختی برای طرفین میمونه اما اگه یکی واقعا عاشقت بود با هم حتی یکساعت فراموش نشدنی رو بگذرونی نه اینکه حتما سکس باشه میتونه یه قدم زدن ساده و ابراز علاقه باشه جوری که خاطرش برات بمونه اون یکساعت عمر از دست رفته ات حساب نمی شه و از عمرت به اون اندازه استفاده کردی بقیه عمر که فناست همین خود سکس مگه چیه یه لذت نامفهوم و بعدش پشیمانی اما وقتی توام با عشق و علاقه باشه به ادم لذت کامل میده...
گفت بس کن بابا اینقدر فلسفه نباف بگو دنیاو میخوامو و خلاص!
گفتم آره الان دلم پیش اون گیره شاید عشقی کوتاه یا بلند در انتظارمون باشه شاید هم اصلا هیچی نباشه .
با این حرفها به خونه برگشتیم واقعا خیلی به سکس با دنیا فکر نمی کردم و بیشتر طالب دوستیش بودم هنوزم درک نکردم چه چیزی منو جذب دنیا کرده بود اما اگه از دنیا سکس نمی خواست پس ازش چی میخواستم؟
اینجاست که سرشت آدم خاکی بازهم نهایت عشق بشر رو به سکس و تماس جنسی هدایت میکنه وقتی به این قسمتش فکر میکردم هم شهوت میومد سراغم هم برام سکس با کسی که عاشقش شده بودم کمی خجالت آور و عدول از قوانین عشاق محسوب میشد چندید روز به همین منوال گذشت اوقات بیکاری تو خونه بودم فکر و ذکرم شده بود دنیا.
یه شب که تو اتاق مشغول گوش کردن آهنگ Hello لیونل ریچی بودم مادرم اومد تو وخیلی جدی گفت : اگه مشکلی داری میتونی با من در میون بذاری شاید بتونم کمکت کنم!
نیم خیز شدمو و خیلی راحت گفتم راستش مامان یه دختر با یه نگاه منو مفتون خودش کرد!
گفت خوب اینکه چیزی نیست میتونیم بریم خواستگاری!
گفتم نه بحث این نیست.
گفت خوب باهاش دوست بشو شاید بعد ازدواج کردین.
گفتم اصلا حالم یه جور دیگش هنوز حتی راجع به این موضوع باهاش صحبت نکردم .
یک کمی دلداریم داد و نصیحت کرد و رفت چند روز بعد خواهرم جشن تولد یکی از دوستاشو تو خونه ما گرفت که بتونم دنیا رو ببینم شاید سر صحبت رو باهاش باز کنم و فرجی بشه اون روز عصر که همه اومدن دنیا با لباسی بسیار زیبا که شامل دامنی بلند و چفدار بود با بلوز چسبانی از ساتن مثل لباسهای دوره رنسانس اروپا اومده بود سارا هم بود شلوار جین و ژاکتی یقه اسکی هر کاری کردم برم طرفش یا یه نگاه سوزان بهش بکنم نشد که نشد.
اونهم بی تفاوت با دوستان مشغول بود سارا مرتب پیش من میومد وبرای اینکه کسی به ناراحتیم پی نبره با سارا خوش و بش میکردم اواخر مجلس که همه با میرقصیدن و تو هم میلولیدن دنیا اومد روبروم و با زمزمه گفت : خواهرت یه چیزائی میگه ؟
گفتم منظور !
گفت عاشقمی؟
گفتم نمی دونم!
گفت پسر ها همه مسخره اند فقط میخوان بذارن به یه جای آدم بعد هم حاجی حاجی مکه!
گفتم آره درست میگی!
گفت پس زر زیادی نزن که عاشقمی و خواب و خوراک نداری این مزخرفات مال کتابهاست اگه خواستی لاس بزنی بگو تا یه حالی بهت بدم اما اهل عشق و عاشقی و این جور مسائل نیستم!
کشیدم کنار برام ثقیل بود دختری با این قیافه معصوم جواب اینطوری تو کاسه ام بذاره سارا اومد جلوم و همون لحظه تصمیم گرفتم برای همیشه این عشق لعنتی دنیا رو بذارم کنار شروع کردم با سارا شوخی کردن و اونهم جواب شوخی هامو خیلی گرمتر پاسخ میداد...
بهمین سادگی ذهنم داشت از دنیا پاک میشد خواهرم که زیاد دور و برم بود خوشحال بود دیگه آخرش دستم رو دور باسن سارا حلقه کرده بودم و اونهم همین طور و آهسته مثلا میرقصیدیم اوضاع دوباره چشمم مستقیم به چشم دنیا افتاد و دوباره اون عشق لعنتی با قوای بیشتری هجوم آورد دنیا بسیار عادی بنظر میرسید اما خشم شدیدی رو تو چشماش دیدم رفتم نشستم و دنیا با کمی آب پرتقال خیلی بی تفاوت اومد کنارم و گفت میخوری؟
گفتم چرا ناراحتی؟
گفت من ؟
گفتم آره چته!
سرش رو انداخت پائین و گفت فکر نمی کردم کسی بفهمه گفتم فهمیدم و میدونم حاضری کله منو بکنی!
پوز خندی زد و گفت ببین تو اگه یه بار دستت بمن برسه باهام حال کنی سریعا با من سرد میشی و میری دنبال یکی دیگه پس از این قیافه ها نیا اگه خواستی فردا بیا دنبالم ...
گفتم نه الان یه حس خوبی دارم که تجربه نکردم گفتن زر نزن بابا فردا منتظرتم ...
و دیگه تا آخر مجلس حرفی نزدیم خودمم نمی دونستم واقعا چی ازش میخوام فرداش به خواهرم گفته بود بگو کیوان ساعت یازده جلو دانشگاه منتظرش هستم خواهرم اومد و بی مقدم یه بشگون جانانه از پهلوم گرفت و گفت تو که اینقدر راحت مخ میزنی چرا یک ماه عزای دنیا گرفتی؟
گفتم ایندفعه قضیه برعکسه و موضوع رو کامل براش شرح دادم.
گفت خوب راست گفته پسرا همه همینطورن دختراهم یه جور دیگه زیاد سخت نگیر و برو باهاش خوش باش رفتم سر قرار اومد نشست تو ماشین و گفت قبلا پسرا سر قرار که میرفتن کلی به خودشون میرسیدند ولی تو این زمینه جنابعای خیلی بیغ تشریف دارین شایدم اگه بجای من سارا اومده بود به خودت میرسیدی ؟
گفتم چیه حسودیت شده ؟
یدفعه انگار آب سردی روم ریخته باشن فهمیدم که دنیا به سارا حسودی کرده...
گفتم کجا برم؟
گفت یه جای خلوت که راحت منو بکنی!
گفتم چی ؟
گفت همین دیگه مگه اینو نمی خوای؟
گفتم خر نشو بابا کی اینو خواسته!
گفت برو خونتون خواهرت مکان رو ردیف کرده!
باورم نمی شد رفتم سمت خونه و با دنیا رفتیم تو دیدم خواهرم تنهاست...
گفتم پس همش نقشه اس؟
گفت دیوونه تو دنیاو میخوای که بهش رسیدی اونهم که برا هر کاری حاضره دیگه چه مرگته .
خیلی دنیاو می خواستم اما نه اینجوری رفتیم اتاق خواهرم و دنیا مانتوش رو درآورد پیرهنی مردانه ولی تنگ که به کمرش چسبیده بود و دو تا دکمه بالاش باز بود سفیدی بالای سینه هاش مشهود بود موهای تابدارش که تا کمی زیر شونش بود به رنگ خرمائی روشن و خیلی زیباش میکرد کون بزرگش تو شلوار مشکی بی تابی میکرد و فکر میکردم هر لحظه این شلوار از بالا جر میخوره تو همین اوضاع اصلا حواسم به کیر بی صاحب مونده ام نبود که کمی مونده بود تا سرش از زیر کمر شلوار بیاد بیرون و کاملا از زیر شلوار هویدا بود ظاهرا همین موجب فرار خواهرم شده بود چون دیگه ندیدمش و منو دنیا تنها موندیم خیلی راحت گفت اگه یه چیزی بهت بگم فکر کنم خودتو خراب کنی!
گفتم بگو!
گفت من اوپنم !!!
اصلاً مارس مونده بودم! به اون صورت معصوم که زیبائی ملکوتی داشت این حرفها نمی خورد حتی تصورش هم برام بی معنی بود فکر میکردم یعنی این دختر زیبا و رویائی هم ممکنه زیر اون شلوار کس داشته باشه!
خوب آدم وقتی خیلی جوونه احساسات رقیقی داره و بیشتر تابع احساسه تا منطق!
گفتم باور نمی کنم.
گفت وقتی کردی باور نمی کنی!
به سختی مسیر کیرم رو تو شلوار به پائین تغییر دادم تا تونستم نفسی بکشم
گفت ولش کن بیارش بیرون!
گفتم ببین برام بگو چطور اوپن شدی ؟
گفت خیلی راحت یکیو دوست داشتم و خودم بهش دادم از زور شهوت همین ؟ اما اگه میخوای دورغشو بگم اینطوری بود که من یه خواستگار دکتر داشتم و خانواده ام خیلی بهش اطمینان داشتن و ایشون هم بعد که منو کرد رفت خارج...
رک بودن این دختر واقعا برام باعث تعجب بود اصلا حرفها ئیکه میزد برای خودش اهمیتی نداشت پس از کمی مکث گفت : اگه نمی خوای بکنی واسه چی منو آوردی ؟
گفتم خیلی دوستت داشتم خیلی هم میخواستمت ولی اینجوری که تو اول از آخر شروع کردی ؟
گفت یعنی چی ؟
گفتم همیشه با حرفهای عاشقانه شروع میشه و بعد میرسیم به کردن اما تو اول رفتی سراغ قضیه .
گفت برام مهم نیست اگه کاری نداری من برم!
راستش با بودن خواهرم تو خونه دست زدن به اون برام مشکل بود و از طرفی معصومیت در این قضیه از بین رفته بود
گفتم نه کار خاصی ندارم شروع کرد به پوشیدن مانتو و در این وقت خواهرم اومد تو و دیدم داره به دنیا اشاره میکنه اونهم سری به نشانه نفی تکون داد
خواهرم گفت خوب کیوان به آرزوت رسیدی؟
گفتم نه اما فعلا آب سردش روم ریخت گنگ و نامفهوم بهم نگاهی کرد و با دنیا و خواهرم زدیم بیرون و دنیاو گذاشتم و خواهرم گفت یه چرخی بزنیم خیلی پنچری!
گفتم آره اصلا انتظار نداشتم این دنیا به این خوشگلی به این معصومی فاحشه از کار در بیاد ؟
با تعجب گفت : چی گفتی ؟
گفتم فاحشه!
گفت حرف دهنتو بفهم کیوان بهت پا نداده اینجوری میگی ؟
گفتم برعکس کاملا پا داد و خودش گفت که دختر نیست و ...
باورش نمی شد گفت من که مدتهاست دوستشم خبر ندارم و اونم کمی جا خورده بود تو همین حین دیدم دختری داره دست بلند میکنه نزدیکتر که رفتم دیدم ساراست و با خوشحالی سوار شد و گفت کجا میرید ؟
گفتم میچرخیم گفت منم بیکارم و با کلک زدم بیرون یدفعه یه فکری به ذهنم رسید و گفتم بریم خونه ما ؟
یه نگاههائی رد و بدل شد و خواهرم گفت بریم و با آخرین سرعت رفتیم سمت خونه .
نشستیم و خواهرم به راحتی گفت من تو اتاق خودم هستم و اگه کاری داشتید صدام کنید.
من موندم و سارا که به راحتی نمی تونست خودشو کنترل کنه یه لحظه گفتم چته میترسی ؟
پرید طرفمو و لباشو گذاشت رو لبام داغه داغ . یدفعه میلم زد با و دستمو به زور از لای مانتو و پیرهنش بردم تو سینه هاش سفت و دخترانه و براش حسابی مالوندم بعد از چند دقیقه دیدم نمی ره سمت کیرم.
گفتم شروع کن دیگه!
گفت آخه بار اولمه خجالت میکشم . گفتم اه نه بابا تو بار اولته!
گفت آره به جون خودم راست میگم حالا چون از تو خوشم اومده فکر کردی حرفه ای هستم!
دستشو بردم سمت کیرم و از روی شلوار دستشو مالوندم بهش...
خوشش اومد و گفت کسی نیاد!
گفتم راحت باش در حالی که زل زده بود تو چشام زیپمو باز کرد لب پاینشو گاز گرفته بود و بالاخره دستشو کرد تو شرتم و چیکو رو آورد بیرون و یه نگاهی بهش کرد دستمو بردم تو شلوارش گفت تروخدا مواظب باش کاری نکنی!
فکر کردم فیلمه گفتم بابا ما رو سیاه نکن و انگشتمو بردم لای کسش کمی خیس بود و خیلی لطیف خوابوندمش رو تخت در حالیکه دست از کیرم بر نمی داشت گذاشت لای پاش و شروع کردم به مالوندن هر دومون خیلی سریع ارضا شدیم و در حالیکه با دستمال کاغذی پاکش میکردم یه نگاهی به کسش کردم خیلی آکبند و تمیز بود صورتی و کمی لاشو باز کردم واقعا پلمب بود!
گفت چیه کالبد شکافی ؟
گفتم عجب چیزی داری لامصب!
نیم خیز شد و گفت ببین من توی فیلمها خیلی سکس دیدم چرا مال ما اینقدر زود تموم شد؟
خندیدمو و گفتم پس باید به تئوری سکس وارد باشی!
گفت ای ی
همچین گفتم میخوریش ؟
گفت آره بدم نمیاد و اومد و یه مدت طولانی نگاهش کرد و بعد سرشو کرد تو دهنش یک کم که راه افتاد شروع کرد حسابی ساک زدن دیدم داره میاد بلندش کردمو و رفتم سمت کسش با زبونم لاشو باز کردم و نوک زبونمو گذاشتم رو کلیتوریسش یک کم که لیس زدم ...
داشت جیغ میزد و سرمو محکم به کسش فشار میداد اومدم بالا و گذاشتم لای پاش اما به محض تماس دیدم به سختی لرزید و ارضا شد.
گفتم ببین من هنوز موندم؟
گفت هر کار بخوای...
دیدم سریع نشست و گفت نه عقب نه برات ساک میزنم و برای اینکه اصرار نکنم کیرمو کرد تو دهنش و خیلی محکم شروع کرد با اینکه میخواستم جلوی خودمو بگیرم اما نشد و همونجا تو دهنش خالی شد اونها رو از دهنش داد بیرون و ریخت رو سینه هاش و باهاشون بازی میکرد همونطور که دراز کشیده بودم شورت و شلوارم رو پوشیدم دیگه رمق نداشتم و سارا هم لخت کنارم نشسته بود...
یدفعه خواهرم پرید تو و گفت سریع لباس بپوشید که مامان اومد یدفعه سارا دیوانه وار شروع به لباس پوشیدن کرد و منم تی شرت رو پوشیدم و سارا دوید اتاق خواهرم منم طبیعی رفتم بیرون دیدم خواهرم با مامان تو حیاط داره صحبت میکنه رفتم سوار ماشین شدم و به خواهرم گفتم : 5 دقیقه دیگه با سارا سر کوچه باش!
چشمکی زد و رفت تو.
رفتم سر کوچه و اومدن تا سوار شدن سارا هی میگفت امروز خیلی خوش گذشت مرسی تجربه خوبی بود و از این دست حرفها.
خواهرم گفت بریم تا احمد اباد و برگردیم رفتیم و کمی خرید کرد و تند برگشت.
گفت برو دم دانشگاه!
گفتم چرا؟
گفت برو بعد میگم سریع رفتیم و ما واستادیم و اون رفت تو سارا هم تو ماشین بود و با نگاه شیطنت باری منو نگاه میکرد یدفعه در ماشین باز شد و خواهرم و دنیا سوار شدن و دنیا یه نگاه حاکی از تعجب به خواهرم و دنیا و بعد بمن انداخت راه افتادم سمت خونه و سارا دم خونشون پیاده شد و خواهرم گفت منو برسون بعد هم دنیاو!
وقتی با دنیا تنها شدیم گفت خوبه سارا جون پیشت بود! کردیش؟
گفتم نه اون دختره!
گفت منکه بهت راه دادم چرا نکردی؟
چیزی نگفتم اما دنیا خیلی عصبی بود و مرتب حرف میزد دم خونشون پیاده شد و درو محکم بهم کوبید و گفت فردا شب بیا دنبالم!
گفتم ببخشید من کلی کار دارم اما خواهرم و دوستاش کل وقت منو گرفتن!
گفت همین که گفتم میخوام ببرمت خونه داداشم یدفعه برق سه فاز ازم پرید!
گفتم میخواد ترتیب منو بده ؟
گفت نه کسی اونجا نیست میخوام سر بزنم تو هم بیا شاید دختر خالم هم با ما بیاد!
گفتم شاید اومدم گفت حتما میای با یه تیکاف شدید کندم سمت خونه ...
خونه که رسیدم به خواهرم گفتم : دنیا گفته فردا شب برم پیشش تو چی میگی؟
در حالیکه در اتاقشو میبست گفت مثل اینکه حالت بهتره و از پنچری در اومدی ؟
گفتم آره یه حسی بود که تقریبا پریده!
گفت ببین حالا واقعا تو عاشق دنیا شده بودی؟
گفتم نه! تو که میدونی من اهل عشق برای زن گرفتن نیستم ولی خوب بعضی ها یه جورائی رو آدم اثر میذارن مثلا سارا که به راحتی بهم حال داد لابد منو خواسته دنیام همونطور!
گفت خوب اونکه خواست باهات باشه!
گفتم آره شاید اگه یه کمی خجالتی تر بود منو تو دام عشق خودش شدیدا اسیر میکرد ولی اون رک و بی پرده اول گفت باکره نیست دوم خیلی راحت موضوع زن شدنش رو توضیح داد سوم خیلی راحت گفت شما هم بفرما این دیگه عشقش کجا بوده؟
گفت خوب تو هم اگر میفرمائیدی اون حس مرموز الان بکلی از سرت پریده بود!
گفتم حالا چیکار کنم فردا شب برم یا نه ؟
گفت اگه اهلشی که میدونم شدید هستی خوب فردا برو اگه نه که هیچی .
زدم بیرون و با بچه ها کس چرخ زدن طرقبه یکی از دوستام بنام رضا که خیلی هم لوطی و اقا بود تا موضوع رو بهش گفتم گفت ببین اصلا نرو و خر نشو من این موضوع مهم رو برات انجام میدم و وقتی دید با دقت تو نخ حرفهاشم گفت خوب کره خر مگه مرض داری که نری! ابله من روزی سه بار جلق میزنم تو خوابمم کس نمی بینم در به در دنبال یه عکس سکسی برای زدن هستم اونوقت توی خر میخوای نری!؟
از حسی بدی که دنیا برام به وجود آورده بود گفتم
گفت بشاش بهش همین اون حس همونجور که میاد بعدشم میره دنبال کارش خلاص این تجربه رو تمام پسر ها بارها و بارها با دیدن یه دختری که تو رویاهاشون درست کردن به وجود میاد و با اولین بار کردنش یا عدم دسترسی به نامبرده سریعا از بین میره اینقد خر نباش!
یدفعه گفتم میای فردا شب با هم بریم؟
یه نگاهی کرد و گفت ببین دیدم به کیرش اشاره میکنه که شدید شق کرده!
گفت حرفش منو خراب میکنه اما اگه ببریم غلامت میشم نوکرت میشم و... التماس
پیش خودم گفتم خوب با رضا میرم اگه داد که هیچی اگه نداد هم به جفتمون نمی ده دیگه!
با رضا برگشتیم و تا فردا شب اتفاق مهمی نیفتاد عصر رفتم رضا رو برداشتم دیدم یه لیدوکائین از ساک ورزشیش درآورد و گفت حتما بزن که حال کنیم!
گفتم اگه نداد چی ؟
گفت هیچی من تو رو میکنم تو هم منو اینقد به دلم صابون زدم که اگه نده حتما زورکی میکنمش!
رسیدیم در خونه دنیا و از پشت در یه سرک کشید و اومد عقب نشست رضا سریع برگشت و گفت سلام من رضا هستم دانشجوی حقوق 22 ساله و دستشو دراز کرد دنیا با خنده جوابشو داد و باهاش دست داد
رضا وقتی برگشت دیدم دستش رفت رو کیرش سر راه دختر خاله دنیام برداشتیم اسمش سلیمه بود و از اون دختر هائیکه به چسش میگه نیا بو میدی!
خیلی با افداه نشست تو ماشین و نگاه تحقیر آمیزی به من و ماشین انداخت و به دنیا گفت دوست پسرت اینه ؟
منم که حسابی بهم برخورده بود گفتم نه اینه و اشاره به کیرم
دنیا پقی زد زیر خنده و سلیمه هم روشو کرد اونور مثلا ناراحت شد رفتیم خونه داداشش و کمی این ور اون ور کردن و آخرش دیدم دنیا با یه لیاس حریر خیلی نازک اومد پیشم و نشست رو زانوم رضا که از شق درد نمی تونست راه بره اشاره کردم اومد و گفتم تو برو مخ سلیمه رو بزن خیلی ازش شاکیم
دنیا گفت بچه ها اینو حسابی بکنینش اوپنه و خیلی هم افاده داره!
رضا گفت اگه پا نداد؟
گفت چرا پا میده منکه با کیوان مشغول بشم اونهم حالش خراب میشه رضا رفت پیش سلیمه و شروع کرد به مخ زنی با اون زبونش کمی رامش کرده بود و دختره داشت میخندید
دنیا گفت خیلی ازت دلخورم!
گفتم چرا؟
گفت رفتی اون دختر چاقه رو کردیش ها!
گفتم نه بابا فقط لاپائی!
یدفعه شروع کرد به زدن من منم در رفتمو و افتاد دنبالم تو همین حین دیدم رضا اونقدر مخ زده که کیرشو گذاشته کف دست دختره و انهم داره باهاش ور میره عمدا نزدیک اونها خودمو انداختم و دنیام افتاد روم!
داشت می خندید و همون خندیدنش منو به عرش میبرد بخاطر معصومیت چهره اش اگه بهم دست نمی زد شاید نمی تونستم کاری بکنم وقتی افتاد روم پیرهنمو محکم گرفت و جر داد و گفت من سینه پشمالو خیلی دوست دارم و سرشو به پشمای سینه ام میمالید با دو دست سرشو بالا آوردم و تو چشاش نگاه کردم خنده تو چشاشم بود
گفت چیه؟
گفتم میخوام تو چشات غرق بشم !
گفت شعر نگو بابا و دستشو برد رو کیرم خیلی محکم از رو شلوار میمالید.
گفت من اینو دوست دارم و فعلا چیز دیگه ای نمی فهمم
گفتم یواش
گفت هر وقت داد زدی و... محکمتر.
یک کم تحمل کردمو و دیدم نه بابا الان چیکو اونجا تلف میشه یه داد یواشی زدم و به پهلو غلتوندمش دستاش رفت تو پشمای سینه ام دکمه های لباسش باز بود و سینه های بلوریش بیرون ظاهرا خیلی مالونده شوده بود چون کمی آویزن بود اما سفیده سفید .
نوکش صورتی بود و هاله ای با شعاع کمی زیاد دور نوک سینه . وقتی زبون رو نوک سینه اش گذاشتم فکر کنم ارضا شد کیرمو در آورد و شدید فشارش داد و دیگه نذاشت سینه شو بخورم و کیرمو کرد تو دهنش و ساک زدن رو شروع کرد.
تو همین حین دیدم رضا تا دسته کرده تو کس سلیمه تا اون لحظه به پاهای سلیمه توجه نکرده بودم پاهای خیلی بلندی داشت که کلی از سر شونه رضا زده بود بیرون و صداش در اومده بود هنوز دنیا داشت ساک میزد که آب رضا اومد و سلیمه همشو ریخت تو دهنش و قورت داد
یدفعه دیدم آب منم داره میاد!
گفتم الی پاشو اومد گفت راحت باش و کلیه کیرمو محکم تو دهنش گرفت و مثل آبنبات چوبی میک زد به سختی جلوی خودمو گرفتم اما اون میدونست چیکار کنه و کل آبم تو دهنش خالی شد این صحنه حشر منو بدجوری زد بالا طوری که کیرم اصلا نخوابید.
دنیا اومد بالا و کیرمو به کسش تنظیم کرد و کرد توش وای که چقدر داغ بود و تنگ
گفت با اینکه خیلی ها منو مالوندن اما همه منو نکردن!
گفتم آره خیلی تنگه!
روم خوابید و گفت ببین میخوام سلیمه رو امشب از عقب بکنی!
گفتم فکر نمی کنم حسش برام بمونه
گفت کاری میکنم که بمونه و شروع کرد به تلمبه زدن و چندیدن حالت رو امتحان کردیم تا دوباره هر دو تقریبا در یک زمان ارضا شدیم...
کشیدم بیرون و همه همونطور لخت دراز به دراز افتاده بودیم به رضا گفتم تو برو سمت دنیا میخوام این دختره رو از عقب بکنم!
گفت نمی ده بابا اونم با کیر تو!
گفتم میکنم و رضا چسبید به دنیا.
دنیا کیرشو کرد تو دهنش و ساک زد به سلیمه گفتم بیا جیگر حال بکنیم گفت بسمه نمی تونم!
گفتم اینو ببین یه نگاهی کرد و گفت یه شب دیگه!
گفتم نه دیگه ببین رضا داره دنیاو میکنه یه نگاهی کرد و گفت رضا !!! و براش خط و نشون کشید انگار با یه کردن زن و شوهر شده بودن و برای تلافی شروع کرد برام ساک بزنه یک کم که زد خسته شد و گفت نمی تونم!
گفتم ببین تا حالا از عقب رو تجربه کردی؟
گفت نه میگن خیلی درد داره!
گفتم اونها ناشین اینقدر لذت داره که دردش محسوس نیست!
گفت راست میگی؟
گفتم آره صبر کن اسپری لیدو کائین رو آوردم و حیسابی زدم در کونش و اطرافش و شروع کردم ماساژ دادن اون کون زیبا یک کمی که گذشت گفت داره بی حس میشه ولی خیلی حال میده انگشت کوچیک رو کمی کردم تو و چرخوندم
گفت وای کیوان خیلی حال میده کیرتو بکن
گفتم واستا هنوز زوده بیشتر تحریکش کردم بزودی ناله هاش به فریاد تبدیل شد و داد میزد یالا بکن توش دیگه قمبل کرد بالا و کیرمو خیس کردم و گذاشتم توش تا نصفه رفت تو صداش خوابید و گفت کیوان سوختم نگه داشتمو و یواش یواش شروع کردم تا بالاخره تا ته رفت همونطور که میزدم معلون بود خیلی درد داره ولی بروش نمیاورد اونقدر کردمش که خودم خسته شدم و آبمو ول کردم تو کونش و افتادم روش یه لب ازش گرفتم و تشکر کردم
اونم گفت خیلی حال دادی و بلند شدیم همه زدیم بیرون و شام مهمون رضا رفتیم شاندیز و بعد همه رو رسوندمو و رفتم مثل خرس خوابیدم صبح خواهرم بیدارم کرد و موضوع دیشب رو پرسید
گفتم اوکی شد و رفت پی کارش اما رمق نداشتم حرف بزنم ظهر وقتی از دانشگاه اومد دیدم میخنده! گفتم چته؟
گفت با دختر خاله دنیا چیکار کردی!
گفتم چطور؟
گفت بیچاره راه نمی تونست بره و دنیام گفت که داداش فلانی ترتیبشو داده اونهم از .....
خجالت کشیدمو و سرمو انداختم پائین...
گفت افه اشو شکستی مرسی و رفت اتاقش ....

نوشته: eminem3

ساعت 6عصر بود.حوصله خونه موندن نداشتم چون نتايج كنكور رو داده بودن و من قبول نشده بودم و حسابي پكر بودم.رفتن تو كوچه و با بچه ها صحبت ميكرديم.2-3 تا ديگه از بچه ها هم مثل من نتونسته بودن قبول بشن.من رتبه خوبي هم داشتم ولي انتخاب رشته درست نكرده بودم.همينطور كه داشتيم با بچه ها در مورد كنكور حرف ميزديم نادر اومد.نادر پسر همسايه بغليمون بود كه من خيلي هواشو داشتم.10سالش بود ولي من به خاطر لعيا (خواهرش)هواشو داشتم.لعيا يه سال كوچيكتر از من بود.نادر اومد و يه خبر بد بهمون داد.لعيا از دانشگاه قبول شده.
لعيا يه سال جهشي خونده بود و هردومون تجربي ميخونديم منتها اون تو تيزهوشان بود و من نمونه مردمي ميخوندم.بگذريم.من و لعيا با هم دوست بوديم و خونواده هامونم مشكلي در اين مورد نداشتن چون ما از بچگي با هم بزرگ شده بوديم و خونواده هامونم بهمون كاملأ اعتماد داشتن.ما هم شلوغي نميكرديم.فقط دوست بوديم مثل دوتا دوست دختر يا دوتا پسر.
لعيا از دانشگاه قبول شد و من موندم.ديگه ازش خجالت ميكشيدم و راستش اونم زياد بهم محل نميذاشت .ديگه خانوم مهندس شده بود.يكسالي به همين منوال گذشت و من هم از دانشگاه قبول شدم.و با لعيا هم دانشكده شديم.هم رشته نبوديم ولي تو يه دانشكده بوديم و بعضي درسهامونم مشترك بود.ديگه كم كم لعيا بازم مثل قبل ميومد پيشم و با هم حرف ميزديم.ولي اون احساس قبل رو بهش نداشتم.لعيا غليظ آرايش ميكرد و با پسراي همكلاسيش بلند بلند ميخنديد.اون دختر معصوم نبود كه من ميشناختمش.از چند تا از بچه ها هم شنيدم كه با 2-3 تا از پسرا دوست بوده.راستش يه حس عجيب و نا آشنايي بهش داشتم.شايد هوس بود...
خلاصه ما تا آخرين سالي كه لعيا درسش تموم شد با هم نسبتأ صميمي بوديم.خيلي ها هم بهم حسودي ميكردن و شنيدم پشت سرمون خيلي حرفا ميزدن.لعيا دختر خوشگلي بود.زياد قد بلند نبود ولي جذاب بود.من يك سال بعد از لعيا درسم تموم شد.همون سالي كه من درسم تموم شد خونوادة لعيا يه خونه ديگه تو يه محله ديگه خريدن و رفتن اونجا تا نزديك مادر بزرگ لعيا باشن.اين خونه رو هم نگهداشته بودن.چون باباي لعيا وضعش خيلي خوب بود و يه مرغداري بزرگ داشت.القصه من تو يه شركت ترخيص كالا مشغول به كار شدم و ديگه از محلمون كمتر خبري داشتم .چند سالي سپري شد و من از سر كار داشتم چت ميكردم كه با دختري آشنا شده كه همشهريم بود.دوست داشتم بيشتر ازش بدونم.خودمو الكي معرفي كردم و آدرس اشتباهي دادم.بعد از چند جلسه باهاش راحت تر بودم و خودشو معرفي كرد : لعيا.... . باور نميكردم كه اين همون دختر باشه.عكسش رو هم نشون داد و ديدم كه بعله خودشه.منم يه عكس الكي نشونش دادم.ازم شماره تلفن خواست كه گفتم بعدأ .از هردري صحبت كرديم و نوبت رسيد به علايقمون.بهم گفت از چي بيشتر از همه خوشت مياد.گفتم :راستشو بگم؟گفت:آره.
گفتم :بدون سانسور ؟ گفت : هرچي هست بگو. گفتم من ديوونه سكس هستم.چيزي نگفت.پرسيدم:ناراحت شدي؟
گفت : جا خوردم.به همين راحتي در مورد سكس حرف ميزني؟
گفتم:علاقه دارم خب.چكار كنم.
پرسيد : تجربه هم كردي ؟منم الكي يه چيزايي گفتم.پرسيدم راستي تو خوشت مياد؟گفت نه زياد.يه بار امتحان كردم با پسر عمم ولي اصلأ جالب نبود.درد داشتم.پسر عمه لعيا رو خوب ميشناختم.پسر رندي بود.كم كم باهاش در مورد سكس بيشتر حرف زدم.عكس و فيلم سكسي و از اين فيلماي مخفي ايراني بهش نشون دادم.علاقه مند شد.ازم شماره خواست و اينبار همراهمو بهش دادم.زنگ زد و كمي با هم صحبت كرديم.جالب بود كه منو نشناخت.منم معرفي نكردم.
چند بار پشت تلفن سكس كرديم و حال اومديم جفتمون.ديگه حسابي راه افتاده بود و حشري شده بود.
بالاخره روز موعود رسيد و ما با هم قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينيم.براي اينكه كسي مارو نبينه تو باغ رضوان قرار گذاشتيم.ساعت 10صبح روز دوشنبه اواسط مرداد ماه بود.من چند دقيقه زودتر رفتم كه مسلط بشم روي اوضاع.وقتي رسدم ديدم قبلأ اومده.كمي دورتر از ماشينش نگه داشتم.لعيا يه پرايد سفيد داشت و من هم يه وانت مزداي دوكابين.پياده شدم و از وسط درختا اومدم به سمت لعيا.خودمو زدم به اون راه كه يعني من دارم ميرم سر خاك و ناگهان لعيا رو ميبينم . سلام و احوالپرسي كرديم و پرسيدم:از اين ورا؟دستپاچه شد و گفت : اومدم سر خاك مادر يكي از دوستام و منتظر دوستم هستم كه بياد با هم بريم.گفت شما از اينطرفا؟گفتم منم با دوست دخترم قراردارم اينجا؟تعجب كرد.گفت :دوست دخترت؟
گفتم : آره.يه كم بهم نگاه كرد و گفت اسمش چيه؟خنديدم و گفتم:لعيا.چطور مگه ميشناسيش؟
از تعجب شاخ درآورده بود.گفتم :آره منم.خودمم.اشتباه نكردي.
از خجالت سرخ شد.گفتم :اينجا ميبينن بده.بريم يه جاي خلوت تر.چيزي نگفت و با من راه افتاد.
كمي باهاش صحبت كردم و يه كم بهتر شد وضعش. گفتم:جايي داري كه با هم راحت باشيم؟كمي مكث كرد و گفت : اون خونمون كه پيش خونه شماست خاليه.كليدشم دارم.
معطل نكردم.بهش گفتم:تو برو اونجا منم ميام.ازش شماره تلفنشم گرفتم و راه افتاديم.
خيلي زود رسديم خونه.ديدم كه لعيا رسده و رفته تو خونشون.ولي در خونه بازه.منم دور و اطراف رو يه نگاه كردم و سريع رفتم تو خونه و درو بستم. رفتم تو و ديدم كه لعيا از تو دستشويي اومد بيرون .سر و صورتشو شسته بود.بهم گفت:از خجالت آب شدم اولش ها بي شعور.منم نزديكش شدم و گفتم : ولي من خيلي حال كردم .نزديكش شدم و نشون دادم كه ميخوام از لباش ببوسم.بدون مقاومت لباش رو گذاشت رو لبام.واقعأ خوش طعم بودن.گونه هاشو بوسيدم.با قطرات آبي كه رو گونه هاش بودن خيلي خوش مزه تر شد.كم كم داغ شديم.همونطور سر پا حسابي از هم لب گرفتيم.لعيا هم حال ميكرد.معلوم بود.زبونمو تو دهنش گرفته بود و ول نميكرد.
كم كم من دستامو به بدن لعيا ميماليدم .كون گوشتي و بزرگي داشت.حسابي مالوندمش.لعيا ديگه وزن خودش رو انداخته بود رو من و ولو شده بود.يكي از اتاقاشون موكت بود و ميشد اونجا نشست.به لعيا اشاره كردم و با هم رفتيم به طرف اتاق.
من ديگه معطل نكردم .روسري و مانتو رو زود از سر و تنش درآوردم.لعيا هم خنديد و گفت:خيلي عجله داري؟گفتم لعيا جون به مرگ خودم عطش تو منو ديوونه كرده.بازنم از هم لب گرفتيم و زبون همديگه رو ميخورديم.بازم كونشو ميماليدم و اين بار دستمو به كوسش هم ميكشيدم.از روي شلوار احساس كردم كه خيس شده.آروم بلوزش رو درآوردم و بدن خوشگلشو نوازش كردم.سوتين صورتي كمرنگ و خوشگلي كه روي پستوناشو پوشونده بود ناراحتم ميكرد.بهش گفتم:حيف اين هلوها نيست كه زير اين بمونه؟و بلافاصله سوتينشو درآوردم.دوتا هلوي زعفراني خوشگل افتادن بيرون.لعيا زود دستشو گرفت جلوي اونا.منم لباسامو درآوردم و با شورت ايستادم جلوش.بغلش كردم.گردنشو بوسيدم و نوازش كردم.اونم منو بغل كرد.منم از فرصت استفاده كرم و با كمك خودش شلوارشو درآوردم.رونهاي گوشت اون منو ديوونه كردن.رو زمين درازش كردم و از نوك انگشتاي پاهاش شروع كردم به ليس زدن.وقتي رسيدم به رونهاش داشت ميلرزيد.از روي شورت صورتي و توريش يه ليس به كوسش كشيدم.لعيا يه آهي كشيد كه هنوزم وقتي يادم ميافته كيرم راست ميشه.شورتشو درآوردم و حسابي كوسشو ليس زدم.باورم نميشد.اين همون لعياي ساده اي باشه كه ما با هم بزرگ شديم.همه جاي بدنش خوشمزه بود.منم ميخوردم.لعيا فقط داشت ناله ميكرد.كون و كوس و پستون و گردن و خلاصه نموند جايي از بدنش كه نخورم و ليس نزنم.بلند شدم و شورتمو درآوردم.با دقت به كيرم نگاه ميكرد.يهش گفتم :الان نوبت تو هست كه اين كيرو حال بياري.تو تلفن بهم گفته بود كه ساك زدن دوست نداره.منم اصراري نكردم.كيرمو لاي دستاش گرفت و نوازشش كرد.بوسيد و باهاش بازي ميكرد.ديگه حسابي آتيش گرفته بود.بهش گفتم دراز بكش كه ميخوام كونتو رديف كنم.رو زانوهاش نشست و سرشو چرخوندو منو نگاه ميكرد.منم رفتم پشتشو دستم رو از زير رونهاش بردم طرف كوسشو شروع كردم به مالوندن كوسش.حسابي حال اومده بود و آب كوسش داشت دستمو خيس ميكرد . كيرمو ماليدم به كوسشو لعيا حسابي حال اومد.ناله ميكرد و طلب كير ميكرد.منم كيرمو حسابي با آب كوسش خيس كردم.اومدم طرف كونش و سوراخ كونشو باز كردم.يه كم با انگشتم سوراخشو ماليدم تا باز بشه.بعد يه انگشتمو كردم تو و عقب و جلو كردم.كيرمو آوردم جلو و گذاشتم دم كون لعيا.لعيا هم برگشته بود عقب و كاراي منو نگاه ميكرد .بهم گفت:اميد جونم من فقط احتياط كن.منم آروم سر كيرمو گذاشتم دم كونش و هل دادم تو.خودشو سفت ميكرد و سوراخ كونش بسته ميشد.صحنة قشنگي بود.كم كم با كوسش هم بازي ميكردم تا بازم حال بياد.وقتي مطمئن شدم حسابي حشري شده و آمادست.كيرمو آروم آروم كردم توش.خيلي سخت تو ميرفت ولي لعيا صداش درنميومد.بعد متوجه شدم كه درد داره ولي صداش درنمياد .چند بار تا نصفه كردم تو و درآوردم تا خوب به كيرم عادت كنه.بعد يواش يواش كيرمو تا ته كردم تو سوراخ تنگ كون لعيا.ديگه راحت تر شده بود و درد نميكشيد.منم دستامو گذاشتم رو قنبلهاي كون بزرگش و تلمبه زدم.حسابي كونش تنگ بود و كيرم داشت ميتركيد.با كوس لعيا ور ميرفتم و اونم تو عالم ديگه اي بود.فقط ناله ميكردو آخ و اوخ ميكرد.ديگه كم كم آبم داشت ميومد....با يه دستم كوس لعيا رو بازي ميدادم و يه دستم هم رو پستونش بود.بهش گفتم:لعيا من كه كم كم آبم داره مياد.با صداي خفيفي گفت:با كوسم بازي كن....كوسمو بمال.فهميدم كه داره حال مياد.با اين حرفاش بيشتر حشري شدم و با سرعت بيشتري ميكردم تو كونش.ديگه آبم داشت ميومد و منم نتونستم جلوي خودمو نگه دارم.آبمو با فشار تو كونش خالي كردم و تو همون حالت چهار زانو روش دراز كشدم.ديدم كه اونم صداش درنمياد.گفتم لعيا هر چي آب داشتم ريختم تو كونت.خنديد و گفت الان اصلأ حال حرف زدن ندارم و كونم پاره شده.هر دومون خنديديم و دراز كشيديم.چند لحظه بعد بلند شدم و رفتم دستشويي تا خودمو بشورم.وقتي اومدم بيرون ديدم لعيا لباساشو پوشيده و روسريشم سرشه.همينطور كه نگاش ميكردم بهم گفت : وا آقا اميد اين چه وضعشه؟شما چرا لختي؟اصلأ شما خونة ما چكار ميكنين؟منم نگاش كردم و گفتم:اگه يه كلمه ديگه حرف بزني اينبار كوستو ميدم دست كيرم تا پاره كنه ها........خنديديم و منم لباسامو پوشيدمو از خونه زديم بيرون

نوشته: eminem3

سلام
اسمم امیر حسین و 27سالمه
خاطرهای که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به تابستان سال گذشته.
من مدیر یه موسسه تصویر برداری پزشکیم اکثر بیمارانی که مراجعه میکنند خانم هستند
یک روز عصر در دفتر خودم مشفول بکار بودم که طبق معمول یکی ار بیماران با زدن در وارد اتاقم شد. این خانم برای گرفتن تخفیف وارد شدن. خلاصه با همون نگاه اول به دلم نشست و منم یه ده دقیقه ای معطلش کردم. برا مادرش تخفیف میخاست. وقتی رفت و کارشون تمام شد از منشی بخش امارشو گرفتم. و از تو سیستم شماره تلفنشو یاداشت کردم. یکهفته ای گذشت و من همچنان تو فکرش بودم که باهاش تماس گرفتمو خودمو معرفی کردم که اگر بازم کاری داشتند با خودم مستقیم هماهنگی کنند. یکماهی گذشت و رابطمون در حد اس ام اس بود که یه روز با قرار گذاشتیم رفتم دنبالش و رفتیم بیرون با هم بستنی خوردیم و تو ماشین در حال گشت زدن بودیم که گوشیم زنگ خورد مامانم بود بهش گفتم بیرونم گفت اگر وقت کردی یه سر برو تو اون یکی خونه یک هفته ای میشه که سر نزدیم و تلوقطع کرد. به سمیرا گفتم من باید برم برام کار ی پیش آمده سمیرا خانوم گفتن که بله خودم شنیدم مامانتون چی بهت گفت. منم نا خدواگاه گفتم توکه جایی کاری نداری اونم گفتش تا ساعت 7 بیکارم و قبول کرد که باهم بریم. اون یکی خونه تا شهر حدود 20 کیلومتری فاصلش بود

وقتی رسیدیم باغچه از تشنگی خشک خشک شده بود که سمیرا خانوم دلشون سوخت و سریع با شلنگ باغچه را از آب لبریز کرد منم رفتم داخل و یه شربت آبلیمو درست کردم که خنکمون بشه. با هم شربت خوردیمو یه نیم ساعتی نشستیمو با هم صحبت میکردیم اون روز گذشت و از هم خداحافظی کردیم و حدود یکماهی همو ندیدیم ولی با اس و تل از هم خبر داشتیم که یه عصر 5شنبه با هم قرار گذاشتیم که بریم بیرون وقتی همو دیدیدم کلی خوشحال شدیم و دستشو بوس کردم. از رو شیطونی بهبش گفتم بریم اون خونه سمیرا خانوم هم گفت لابد بازم میخای بری باغچه آب بدی گفتم آره دیگه باغچه خشک خشکه اینو گفتمو با هم خندمون گرفت و منم مسیرو به سمت خونه انتخاب کردم و تو مسیر همش دستش تو دستم بود و با انگشتاش بازی میکردم وقتی رسیدیم رفتیم داخل سالن و کولر روشن کردم هوا حسابی گرم بود اونم مانتوشا در آورد و نشست جلو کولر منم طبق معمول شربتو درست کردمو با هم خوردیم یه کم که خنکمون شد و حالمون جا اود نشستم کنارش و دستشو گرفتم تو دستمو شروع کردم با انگشتاش بازی کردن آروم آرم چسبیدم بهش و به صورتش نگاه کردم دستمو انداختم رو شونش و فشار دادم همینطور کهدستم رو شونش بود به انگشتم به موهاش ور میرفتم و به لباش نگاه میکردم که آروم آروم صورتمو بردم نزدیک صورتش و در گوشش گفتم دوست دارم سمیرا و محکم چسبوندمش به خودم و شروع کردم ازش بوس گرفتن که اونم انگار دلش میخاست و همراهی میکرد کم کم دراز کشیدیم کنار هم و منم شروع کردم کمرشو مالیدن و لباشو خوردن دستمو بردم زیر تاپش و کمر گرمشو میمالیدم و بند سوتینشو باز کردم و همه جای کمرو پهلوهاشو میمالیدم مشخص بود که اونم دوس داره همینطور کهبغلش کرده بودم سینموفشار میدادم به سینه هاش یادش بخیر چه سینه هایی داشت دستمو گذاشتم رو باسنش و ارم فشار دادم و شروع کردم به مالیدن باسنش باسنه خوش فرمو نرمی داشت حسابی مالیدم باسنشو لبامو گذاشتم رو گردنش و حسابی لیس زدم همچنین پشت گوششو که خیلی دوس داشت حسابی بهش حال دادمو حشریش کردم که کیرم داشت میترکید از درد حسابی راست شده بود دستو گذاشت از رو شلوار رو کیرم که شده بود مثل سنگ و شروع کرد به مالیدن و منم گردنشو لیس میزدم همینطور که داشت کیرمو میمالید تاپشو از تنش در آوردم چه سینه های نازی داشت نوک سینش یه کم بزرگ و سفت شده بود با نوک زبونم میزدم به سینش و آروم نکشو کردم تو دهنم و شروع کردم به مکیدن اونم کیرمو میمالید . لای سینه هاشو لیس میزدم وسط سینه هاش با زبونم خیس خیس کردم سینه هاشو. دکمه شلوارشو باز کردمو یه کم دادم پایین شلوارشو دستمو گذاشتم رو کسش حسابی خیس شده بود با کف دستم میمالیدم کسشو شلوارشو کامل در آوردم و رفتم پایین با زبونم همه جای پاهاشو لیس میزدم و با دستام سینه هاشو میمالیدم صدای نازش کل فضای خونه را پر کرده بود منم دیوانه وار لیسش میزدم .. شورتشو در آوردم چه کس خوشگلو خوش فرمی داشت صورتی کم رنگ حسابی هم خیییییس.. لبامو گذاشتم رو کسش و فشار میدادم با لبام کسشو زبونمو آروم در اوردم و نکشو کردم تو کسش و شروع کردم به چرخوندم واقعا خوشمزه بود بقدری کسشو خوردم شه شده بود رنگ خون .. حسابی دیوونش کردم ...کمربنو دکمه شلوارمو باز کرد و دستشو کرد تو شورتمو کیرمو در آورد منم شلوارمو شورتمو کامل در آوردم سر کیرمو کرد تو دهنش و با زبونش باهاش بازی میکرد و با دستش تخمامو میماید به پهلو دراز کشید منم خوابیدم پشتش و کیرمو گذاشتم لای پاهاش و شروع کردم عقب جلو کردن سر کیرم میخورد به زیر کسش همینطور که لا پایی میکردمش با زبونم زیر گوششو لیس میزدمو باهاش حرف میزدم با دستم چوچولشو میمالیدم و حسابی دو نفرمون حال میکردیم از آنجایی که دختر بود نمیتونستم از جلو وارد بشم ار کون هم خودم دوست ندارم بکنم. چوچولشو تند تند میمالیدم که احساس کردم میخاد ارضا بشه کیرمو تند تند عقب جلو میکردم که با هم ارضا بشیم . که یه دفعه یه جیغی زد و بدنش بی حس شد منم همون موقع آبم اومد و ریختم لای پاهاش زیر کسش و بغلش کردم و 2 ساعتی تو بغل هم لخت لخت خوابیدیم..

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته: امیرحسین

سلام به همه ی بچه های شهوانی اسم من محمده 20 سالمه فقط یه خواهشی دارم اگه میخوای بخونی فحش بدی نخون این داستان برمیگرده به2 ساله پیشه من یه دوست دختر داشتم به اسم فاطمه که با من هم سن اینا تازه اومده بودن کوچه ی ما که 2 تا خواهرم داشت فاطمه کوچکترنشون بود . یه روز با دوستام تو کوچه نشسته بودیم که خانوم اومد از تو کوچه رد شد داشت میرفت که یه پسره اومد بهش تیکه انداخت منم به غیرتم برخورد رفتم به پسره گیر بدم که دوستام گرفتنم گفتن به توچه بلاخره هر جوری بود از دست اینا فرار کردم رفتم به پسره گفتم چی میخوای گفت به توچه منم قاطی کردم یه باتوم تو جیبم بود اونو اوردم بیرون اینقدر پسرو زدم که پسره به گوه خوردن افتاد.این داستان گذشت ما ایستگاه صلواتی زده بودیم برای تولده امام حسین من داشتم قلیون میکشیدم هیچکسم تو ایستگاه نبود به غیر از من که خانوم اومد یه شربت برداشت خورد گفت میشه به منم قلیون بدید بکشم بهش گفتم اینجا نمیتونی بکشم . خیلی ناراحت از قیافش معلوم بود .بعد دلو زدم به دریا بهش گفتم میشه شمارتون داشته باشم یه ذره فکر کرد گفت باشه شمارشو داد منم یه میس کال بهش انداختم شبش با هم بیشتر اشنا شدیم بهش گفتم کار بابات چیه گفت مبل فروشی داره بعد کاره بابای منو پرسید یادم رفت بگم وضع مالی ما خیلی خوبه هیچ نیاز مالی نداریم گفتم 3 تا نمایشگاه ماشین داره البته وضعه اونام خوبه .بعد از چند مدت یخامون اب شد به هم جوک های سکسی میدادیم .(مادر فاطمه سال ها قبل فوت کرده بود ببخشید یادم رفته بود) خلاصه یه روز مامان وبابام رفته بودن شمال داداشم سر کار بود بهش زنگ زدم گفتم بیا خونمون قلیون بکشیم گفت باشه نیم ساعت بعد اومد کسکش چه قدر به خودش رسیده بود یه ارایش نسبتن ملایم یه مانتوی سفید بایه شلوار سفید زیر مانتو هم یه سوتین قرمز پوشیده معلوم بود بعد من خوشامد گویی کردم همدیگر ماچ بوسه از این کسشرا بعد اومد نشست شالشو در اورد بعد من رفتم یه شربت اوردم بخوره بعد خودم رفتم قلیونه اماده کنم قلیونو اوردم یه ذره کشیدیم ما باهم روی یه مبل نشسته بودیم بعد هی من رونشو میمالیدم از قیافش داشت داد میزد حشریه بعد بهم گفت خوبه میکنی گفتم اره چرا نمیکنم بعد از هم لب گرفتیم دستشو گرفتم بردم تو اتاقم بعد شروع کردم لخت کردنش اونم منو لخت میکرد بعد از دو سه دقیقه لخته لخت بودیم وای چی داشتم میدیم یه دختره قد بلند دو تا پستون اندازه ی لیمو یه کس سفیدو پف کرده با یه کونه خوش فرم شروع کردم لیس زدن بدنش از گردن شروع کردم اومدن پایین تر رسیدم به پستونای کوچولوش اینقدر اونارو خوردم حالش بد شد بعد یکم اون کس خوشگلشو خوردم که منو یه دفعه منو سفت گرفت فهمیدم ارضا شده بعد اون شروع کرد کیرمو ساک زدن اصلا بلد نبود بعد بهم گفت جلوم بستس نکنیا بهش گفتم حواسم هست بهش گفت قنبل کن از کون بذارمت یهو عین جن زده ها برگشت گفت اخه درد داره گفتم دردشو کم میکنم با هزار ناز و عدا قنبل کرد منم یه کم روغن زیتون اوردم مالیدم به سوراخ کونش و شروع کردم به باز کردن سوراخ کونش یه کم با سوراخ کونش بازی کردم که یه ذره باز شد بعد یه ذره روغن مالیدم به کیرم اروم کردم تو کونش یه ذره رفت تو یه جیغ زد که برق از کلم پرید هی میگفت در بیار منم میگفتم الان تموم میشه بعد کیرم رو تا اخر کردم تو کونش یه ذره همونجوری نگه داشتم تا عادت کنه بعد اروم شروع کردم به تلنبه زدن 5 دقیقه بعد داشت حال میکرد بهش گفتم ابم داره میاد چیکار کنم گفت بریز تو کونممنم با دوتا تلنبه ی محکم همشو خالی کردم بعد بلند شدیم رفتیم یه دوش گرفتیم بعد اون اماده شد رفت خونشون الان که دو سال میگذره هنوزم باهاش ارتباط دارم.

ممنون که خوندید فقط جان مادراتون فحش ندید چون که کاملا واقعی بود مرسی

نوشته: محمد

سلام به همگی.علی هستم 27ساله این داستانی که میخوام تعریف کنم کاملا واقعی و برمیگرده به چندساله پیش..
من تازه سربازیم تموم شده بود و دوست دختر نداشتم.یه روزبادوستام سر کوچه وایساده بودیم که یهو حرف دختر ورفیق بازی شد من به یکشون که تو این کارها خبره تر بود گفتم به اولین دختری که رسیدی شماره منو بده تا منم یه دوست دخترداشته باشم اونم قبول کرد اخه من سرکار میرفتم ونه حوصله نه وقتشو

داشتم.

بگذریم..2 روزگذشت خبری نشدصبح زود روزسوم سرکار بودم داشتم چرت میزدم که یهو گوشیم زنگ خورددیدم شماره مبایل نیست شماره باجه تلفنه فکرم اول صبحی به دختر خطور نمیکردجواب دادم وااااای دیدم یه دختربایه صدای ناز که وقتی صحبت کردم باهاش خواب ازچشام پرید.اسمش زهرا بود و17سالش بود بعد ازیکم احوال پرسی قط کرد من که حاجو واج محوه صدای نازو تو دل بروش شده بودم یادمرفت بگم شماره مبایلتو بده.اون روز گذشت و دیگه زنگ نزداصابم خورد شده بودو به خودم فوش میدادم چرایادم رفت شمارشوبگیرم.پس فردا شب که با موتورم بیرون بودم گوشیم زنگ خورددوباره یه شماره شبیه شماره باجه بود جواب دادم دیدم خودشه داشتم بال در میووردم گفتم شماره مبایلتو میدی گفت هروقت رفتی خونه به همین شماره زنگ بزن شماره اتاق خودمه.باورم نمیشدکه با یه دختر اونم چه خوش صدا که دل هرشنونده ای رو اب میکرد دوست شده بودم.بعد ازچندبار صحبت کردنهای چند ساعته که از صداش سیرنمیشدم قانعش کردم که من اون پسری که شماره بهت داده نیستم وقضیه رو بهش گفتم و قانع شد.سر قرار نمیومد نمیدونم چرافکرکنم میترسدولی من زرنگترازاین حرفابودم.یه روزتو خونه بودم بعدازظهر5شنبه بودکه زنگ زدگفت بیا میدون ولیعصردونبالم با دوستم اومدم سینما.منو میگی...دل تودلم نبود که این دخترخوش صداچه شکلیه؟یه تیپی زدم که اونجا100تا دخترمنو با چشماشون میخوردن.وقی اومدباورتون نمیشه چه دخترنازی خشکلو با نمک با یه کونه گنده تودلم میگفتم چه کسیه یعنی میشه یه روز زیر من باشه.بالاخره اون روزرسوندمشو و بعد از کلی صحبتهای تلفنی و سر قراررفتن از لحاظ سکس رومون باز شده بود وبا حرفام بد جورحشریش کرده بودم.اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزاین دختر نازوبکنم.بالاخره روز موعود رسید.بهش گفتم حیف که خونه ما هیچ وقت خالی نمیشه والا..گفت عیب نداره شب میتونی بیای خونه ما؟منو میگی!!خونه شما شب؟؟!!مگه کسی خونتون نیست؟گفت مامان و داداشم<15>سالشه پایین میخابن من اتاق بالا اتاق خودم میخابم(باباش فوت کرده بود).من که باور نمیکردم میخام باهاش سکس داشته باشم از روی دل خوشیش و اینکه کم نیارم و نمیترسم گفتم باشه.12 شب بود تورختخوابم بودم زهرا اس داد کجای؟ گفتم خونه گفت همین الان حرکت کن بیا نزدیک خونه شدی زنگ بزن من گفتم خوابیدم بزاریه شب دیگه راستییتش میترسم مامانوداداشت بفهمن زهراکه با حرفای سکسی که قبلا بهش زده بودم دیونه شده بودوحشرش زده بود تو مخش گفت خیالت راحت نترس بیا ببین دوست دخترت چه ارایشی کرده برات بدوووو زود بیا.من که از طرفی دل تو دلم نبود که میخوام اون زهرایی که وقتی میدیدمش کمرم شل میشد ودیونه میشدم با اون کون گندش که دیونش شده بودمو امشب میخوام بکنم واز طرفی میترسیدم دلو زدم به دریا ورفتم سمت خونشون.اینم بگم که با حرفام بدجور عاشق من شده بودو تو همه کاری دست رد به سینم نمیزد.نزدیک خونشون شده بودم زنگ زدم زهرا گفت بیاسمت در درو باز کردم اروم بروبالاتا من بیام.وقتی تو اتاقه نسبتا تاریکش نشسته بودم نمیدونید چه استرسی داشتم مخصوصا وقتی داشتم از پلها میومدم بالامیترسیدم الان مامانش بیدار میشه به هوای دستشوی یا اب خوردن میاد توحیاط اونوقط... . تو فکربودم که دیدم زهرای سکسی من بایه بشقاب میوه اومدتو اتاق.باورم نمیشد..توری ارایش کرده بود انگارشب عروسیشه وقتی لباشو دیدم اب از لبو دهنم راه افتاد فقط با یه دامن کوتاه که تا بالای زانوش بود(شیطون میدونست من دامن کوتاه دوست دارم)و یه سوتین تنگ که پستونای بزرگش داشت تو سوتینش میترکیداومدجلوم وایساد من که به ارزوم رسیده بودم وتا چنددقیقه دیگه میخواستم زهرا جونمو بکنم داشتم بال در میووردم اومد جلو بغلم کردتپشه قلبش ونفس نفس زدنش ملوم بود خیلی حشریه نمیتونه خودشو کنترل کنه قبلاپشت تلفن گفته بودم رو کجی بدنت حساسی گفت لبام,منو نشوندو گفت اول میوه برای عشقم پوست بگیرم بخوره که جون داشته باشه تپلیشو بکنه(چون یه کم تپل بود بهش میگفتم زهرا تپلی)خیلی میترسیدم و مدام به پله نگاه میکردم که کسی نیاد بالا وزهرا وقتی تو این حال منو میدید میگفت خیالت راحت باشه کسی بالا نمیاد خوابه خوابن.میومو که خوردم منو برد تو رختخوابش که قبل از اومدنه من پهن کرده بود نمیدونید چه حالی داشتم بوی تنش داشت منو دیونه میکردکیرم داشت شلوارمو سوراخ میکردحین قربون صدقه رفتن براش دستمو بردم پشتش چسبوندم به کونش حالااون کونی که ارزو داشتم دست بزنم بهش در اختیار من بودوااااااااااای یه چیزی میگم یه چیزئ میشنوید یه کون گنده سفت(اخه زهرا سبزه بود) بدون مو تو دستای من بود اینقدمحوه لاس زدن بودم که مامان و داداش امیرشو فراموش کرده بودم زهرا گفت نمیخوای سوتینمو در بیاری سوتینشو که بازکردم دوتاسینهاش مثل پرتغال افتاد بیرون اجب سینهایی سفتو تپل گفتم زهراتپلی تا الان کجا بودی تو میگفت دونبال یه کسی که اینارو بخوره میگشتم که قسمتش تو بودی تو دلم گفتم رضادمت گرم با این شماره دادنت شروع کردم به خوردن سینهاش به به چه سینهای ..نوکشونو گاز میگرفتم زهرا میگفت یواش هول نشو همش ماله خودته یه دستمم به کونش.سینشو که خوردم رفتم سراغ نغته ضفش یعنی لباش خیلی کلنجار میرفت بالاخره لباشو کامل کردم تو دهنم حشریه حشری شده بودو نفس نفس میزدکه یهو دیدم بلند شد لخته لختم کرد کیرم که داشت تو اون شلوار میترکیدیه نفسی کشید منم نامردی نکردم دامنو شورتشو در اوردم حالا اون جولوش یه بدن سکسی با یه کیرنسبتا بزرگ میدید و من همون زهرایی که ارزوی کردنشو داشتم چه کوسی داشت عینه گلی که بخواد تازه باز بشه انگار روزش میدنسته من میخوام بیام پیشش تو حمام کل بدنشو زده بودتا کیرمو دیدبا ولع شروع کرد به خوردن و هرض چند گاهی لب میگرفت ازم داشتم دیونه میشدم بعد کوسشو گذاشت رو کیرم و عقب جلو میکردمنم که سینهاش جلو دهنم بود قافل نشدم ازشونو سینهاشو میخوردم که با یه تکون ونفس نفس زدن ارضا شد و چند دقیقه تو بغلم خوابید بدش گفت حالا نوبت عشقمه که منو جر بده(میدونست که عاشقه کونشم)رفت کرمو اورد قبل از کردن کوسه تربچشو خوردم تا دوباره حشری بشه تا کمتر دردش بیاد.بوی کوسش تو اتاق پیچیده بود از خوردنش سیر نمیشدم.کرمو مالیدم به سرکیرم و سوراخ کونش خوابوندمش پاهای تپلشو دادم بالا وااای وااای وااای یه کونه دختر17ساله بدون مو که تا حالا کیرنخورده بود جلوم بودسر کیرمو بزور جاکردم خیلی تنگ بود توش نمیرفت با اینکه میدیدم داره درد میکشه ولی انگار دوست داشت میگفت درنیار فشار بده بیاد توش منم اروم اروم کیرمو کردم توش کیرم داشت تو کونه تنگش میترکید نمیدونیدچه حالی داشتم اوج لذتم بود به زورکیرمو عقب جلومیکردم تنگ بودقبلش میخواستم بیام اسپری زده بودم حالاحالا نمیومدابم اینقدر تلنبه زدم تاجا باز کرد زهرا هم اولش درد میکشید ولی وقتی جا باز کرد بهش حال میداد نمیدونم ارضا شدیا نه کیرمو کشیدم بیرون گفتم رو زانو قنبل کن وقتی قنبل کرد کونش تازه نمایان شده بود ومنودیونه تر کرد ایندفعه سرکیرمو که گاشتم در کونش چون باز شده بود با یه هل تا ته کیرمو کردم تو اون کونه سبزه گندش15 دقیقه که کردمو هی کیرمو در میووردمو توش میکردم ابمو ریختم تو کونش که دفعه بعد هوس منو بکونه و دعوتم کنه خونشون که همینطورم شد بوسش کردمو لباشو گاز گرفتم گفتم تو مال خودمی اونم گفت بد جوری عاشقتم و دوستت دارم علی جونم از همه لحاظ هواتو دارم منم که درسمو خوب بلد بودم و دیونش کرده بودم مخصوصا تو سکس اولی بعد از اون شب 3سال با زهرا بودم و هم خونشون میرفتم هم چند بار اوردمش خونه خودمون یادش بخیر چه دورانی بود.مرسی از اینکه وقت گذاشتید داستانمو خوندید.خوشحال میشم نظر بدین.

نوشته: علی از تهران

آیدا رو از دانشگاه می شناختم، زودتر از اینکه حتی با دوست دخترم آشنا بشم، ازدواج کرده بود و بعد از مدتی جدا شد، خیلی خوشگل بود و خوش هیکل بود واقعا یکی از کس دانشگاه بود. بعد از طلاق ش رابطه ی ما باهاش بیشتر شد دیگه ما هر دو کلید خونه ش رو داشتیم و هر وقت می خواستیم می رفتیم اونجا می موندیم و می کردیم، ولی من همیشه تو کف ش بودم یه بار به یکی از دوستان قدیمی م معرفی ش کردم یه تور شمال بود که با هم برن بعد از اون هم این دوست قدیمی که تیز کرده بود من و آیدا رو دعوت کرد شب خونه شون به صرف شام و مشروب، دو شیشه وودکا خوردیم، این رفیق ما که دیگه تو جوبا بود، چراغها رو کم کردیم و سه تایی شروع به رقص کردیم نفهمیدم چی شد که از ش لب گرفتم دیگه ول نکردم هر چرخی می زدم دستم دور کمر ش تنگ تر می شد و لب ش رو می گرفتم سینه هاش رو به خودم فشار می دادم سینه ها درشتی داره خیلی درشت تر از مال دوست دخترم هر چی دوست دخترم لاغر بود این گوشت بود از حق نگذریم جفتشون مال بودن، بگم که الان تو کف جفتشونم. رفیقم دیگه نمیتونست حتی سرپا بمونه رفت افتاد تو مبل دیگه حالیش نبود، یه کم دیگه با آیدا رقصیدیم دیگه بی رودروایسی خودمونو میمالیدیم به هم و لب می گرفتیم، آیدا هم یه کم دیگه ش نمیتونست سرپا بمونه افتاد رو کاناپه نشستم بالا سرش و دستمو کردم تو یقه ش مستقیم تو سینه ش تا نوک ش رو حس کردم چقدر درشت بود کیرم راست شده بود اون هم مست بود هم معلوم بود خیلی وقته تو کفه چشماش خمار شده بود بلندش کردم بردمش رو تخت خوابوندمش و می بوسیدم ش لامصب انگار هر چی یاد بلد بود رو میخواست یه باره رو کنه چنان لب می داد هنوز یادش می افتم حشری می شم تاپ ش رو از شونه هاش در اوردم کشیدم پایین سینه هاش، سوتین ش هم باز کردم دو دستی سینه هاش رو می مالیدم و می خوردم عجب سینه هایی داشت نوکش رو می خوردم انگار داشت جون می داد چنان به نفس نفس افتاده بود و پیچ و تاب می خورد دیگه کون لق رومانتیک بازی شرت و دامنش رو کندم و لخت ش کردم افتادم روش می خوردم ش دست می برد کیرم رو می کشید طرف کس ش انگشتمو انداخته بودم تو کس ش و می چرخوندم تا حالا اینجوری بی محابا کس نمالیدم بود پاهاشو دادم بالا لعنتی خودش زانوهاش رو تا جلوی صورت ش آورد چه کس و کون و کپل تپلی داشت کس ش قلمبه زده بود بیرون سر کیرمو گذاشتم در کس ش و آزاد کردم ش تو هر بار که می کردم له له می زد لعنتی چه آه و ناله ای می کرد داشتم می ترکیدم که خودمو نگه دارم چشمام داشت بر میگشت کشید بیرون پاشیدم رو سر و سینه و صورت ش. بیضه هام رو گرفته بود تو دست ش و می کشید تا حالا اینجوری این همه آبم نیومده بود خالی شدم با دست ش آبم رو به همه جاش مالید انگار پماد داره می زنه لب ش رو گاز گرفته بود چشماش برق می زد حال اومده بود. باورم نمیشد کردمش، بهترین سکس عمرم بود هنوز که ده ساله می گذره.
صبح رفیقم با زنگ موبایلش بیدار شد و رفت سر کار، من بیدار شدم دیدم داره می ره، در و که بست رفتم سراغ ش دوباره یه کم مالیدم ش تا بیدار شد، چشم که باز نکرد دیدم داره راه می ده فهمیدم بیداره دوباره افتادم به سینه هاش لعنتی سرم رو می کردم وسط ش دو طرف صورتم رو کامل می پوشوند نوکش رو گاز می گرفتم لب ش رو به دندون می گرفت فقط می خواستم بکنم به شکم خوابوندم ش شرت ش رو از زیر دامن کشیدم و در اوردم می خواستم از پشت بکنم تو کس ش فکر کرد می خوام از کون بکنمش، گفت از عقب نه حشری شده بود اساسی اومدم رو پشت ش پاهاش باز بود و کس ش رو داده بود بالا فقط باید می کردم کیرم رو انداختم او تو سینه هاش گرفته بودم از بار که تا ته جا می کردم نوکش رو می کشیدم دیگه آه و ناله نمی کرد جیغ و داد می کشید برش گردوندم به پهلو پاهاش رو جمع کرده بود تو شیکم ش منم کلا ازش جدا بود فقط کیرم باهاش در تماس بود دوباره برگردوندمش خوابیدم روش دیگه نمیشد خودمو نیگر دارم پاشیدم روش من کیرم رو شیکمش گرفته بودم ولی همه ی صورت ش رو خیس کردم شاید اونم تا حالا اونجوری حال نیومده بود بعد از اون هر از گاهی سراغ ش می رفتم و چند باری هم کردم ش ولی این دو بار اول بهترین هاش بود.

نوشته: بهزاد

با سلام خدمت همه ي شهواني هاي عزيز من عمادم 19 سالمه نميگم از کدوم شهرم چون به شماها ربطي نداره فقط داستانو بخونين اميدوارم که حال کنين .داستاني رو که ميخوام براتون بگم بر ميگرده به 1 ماه پيش من با مينا تو ايستگاه مترو اشنا شدم از همون اولين قراري که باهم داشتيم بهش گفتم يه روز مياي خونمون اونم اولش ناز کرد اما وقتي رفتم رو مخش قبول کرد از مينا بگم براتون يه دختر تقريبا هم سن خودم اما خيلي اندامش تک بود کوني داشت که هر کيريو شق ميکرد سينه هاش واي الان که دارم مينويسم دوباره شق کرد منو به هر حال بريم سر بحث اصلي من به مينا پيشنهاد دادم که بياد خونمون اينم بگم که منو مينا هر دومون تو دانشجو بوديم تو يه شهر بزرگ من از يه شهرستان بودم مينا از يه شهرستان به هرحال مينا قبول کرد که بياد خونمون خونه ما با اون شهري که منو مينا توش دانشجو بوديم 70 کيلومتر فاصله داشت مينا انقد حشري بود که قبول کرد بياد با من سکس کنه اولش قرار بود بايد خونمون که پسر خالم گفت مگه ديوونه اي 70 کيلومتر اينو برداري بياري همينجا تو همين شهر يه خونه خالي جور کن برو باهاش حال کن منم گفتم خونه خالي از کجا بيارم که گفت اونش با من ماشينم داشت منو مينارو سوار کرد برد دم در خونه پياده کردو خودش رفت منو مينا رفتيم تو يه خونه دانشجويي بود که هنوز اول ترم بود بچه ها هم رفته بودن خلاصه خونه تا شب خالي بود رفتيم تو من خيلي ترسيده بودم چون تا حالا سکس نداشتم ميترسيدم منو مينارو با هم بگيرن دردسر شه انقد ترسيده بودم که سکس اصلا به جونم نچسبيد رسيديم تو اتاق سري چسبيدم بهش شروع کرديم به لب واقعا که چه لباي گرمي داشت انقد خوردموگاز گرفتم لباشو
که سير شدم بد اروم لباساشو در اوردم يه پالتو داشت که واسش تنگ بود بزور در اوردمش رفتم سراغ تاپش يه تاپ صورتي رنگ خوشکل که با زحمت بازش کردم رسيدم اصله کاري يه سوتين پلنگي که با شرتش ست بود اينم بگم ه روز قبلش بم گفته بود چه سوتيني بخرم منم گفته بودم پلنگي به هر حال سوتينشو در اوردم با دندوناممممم شروع کردم به خوردن سينه هاش انداخته بودمش يه گوشه فقط سينه هاشو ميخوردم فوق العاده بزرگ بووووووووووووووووود باورم نميشد سينه هاشو حوردمو نوکشونو گاز گرفتم که کبود شد خودش تو اساي بد سکس ميگفت داشتم سينه هاشو ميخوردم که يه دفه منو هل داد لباسمو در اورد رفت سراغ عماد کوچولو کيرمو اقد خورد که داشتم ارضا ميشدم بد من خوابوندمشو شلوارشو داروردم واي که چه صحنه اي بود کونش ديوونم کرده بود يه کس صورتي رنگ يه کم خيس شر.ع کردم مثه وحشيا به خوردنش چوچولشو خوردم خردم تا ايکه ارضا شد ارضا که شد دوباره اومد کيرمو مالوند کرد تو دهنش داشت کيرمو ميخورد منم سينه هاشو همزمان کسشم ميمالوندم که يه هو احساسا کردم ابم داره مياد بلندش کردم تا اخرين قطره ابمو خالي کردم تو دهنش همرو خوردددددد بدش ميگم اقد ترسيده بودم که نکردمش سريع پا شدم گفتم بسه بريم اون ميگفت بيا جرم بده من ترسيده بودم قبول نکردم پاشدم زدم بيرون اومدم تو راه بودم که بيام شهر خودمون که زنگ زد من امروز ميام خونتون منم قبول کردم اون اقد شجاع بود خودتون تصور کنين يه دختر 18و19ساله پاشه بياد تو يه شهر ديگه من بهش گفتم زماني که رسيدي بگومن بايام دنبالت رسيدومنوپسر خالم رفتيم دنبالش سوارش کردم اومديم خونه وقتي که اومد خونمون واي چيزي که1عمر ارزوشو داشتم رسيدم انقد شهوتيو حشري بودم که ححححححححححححد نداشت مثه وحشيا افتاده بودم بجونش اونم بهم گفته بود عماد هر طور که دوس داري ميخوام تحت اختيار تو باشم منم گفته بودم اگه خشن برخورد کردن به دل نگير گفت باشه مثه وحشيا افتادم بجون لباش لب گرفتيم بد رفتم سراغ سينه هاش يه کم که خوردم گفتم ميخوام بکنم تو کونت که جر بخوري اونم هي ميگفت عــــــــــــــــــــــــــــــــماد جرم بده اينو که گفت با حالت خشم ناک شلواروشورتشو باهم در اوردم يه کم ژل زدم به عماد کوچولو که خوب خيس شه چپوندم تو کونش به حدي تنگ بود که کيرمو پس ميزد به زور جا کردم اونم هي اهو ناله ميکرد يه چن دقيقه تلمبه زدم که ابم اومد خالي کردم تو کونش ابم که اومد دراز کشيدم رو تخت اونم اومد تو بغلم چش تو چش بهم گفتم خيلي دوست دارم منم گفتک منم همينطور عسيسم بد لب گرفتيم که هنگام لب دستمو گذاشتم رو کسش که شهوتي شه حالا نوبت من بود بهش حال بدم رفتم سراغ کسش خيلي تپل بووووووووووود منم ميخوردمو گاز ميگرفتم که داشت ديوونه ميشد کيرمو هي ميکشيدم رو کسش ميگفت عماد بکن تو نزديک بود خر شم بکنم تو کسش هي التماس ميکرد ميگفت بکن گفتم نه مينا الان داغي حاليت نيس مسگفت ما که مال هم ميشيم عشقم پس همين الان کارو تموم کن ولي من قبول نکردمم که يه دفه اه هوس ناکي کشيدو ارضا شد ابش مثه پسرا نبود بيرنگ بوداز بس اهو ناله کرد کيرم دوباره سنگ سد اين دفه به حالت سگي خوابوندمشو کيرمو گذاشتم درش بدون که بش بگم يه دفه تا ته فرو کردم توش دادي زد که گوشام سوت کشيد ميگفت عماد اروم باش روانيه وحشي اينو که گفت من ديوونه شدم مثه وحشيا شروع به تلمبه زدن کردم ابمم به اي زوديا نميومد ميگفت غلط کردم گوه خوردم فقط ديرباير اما تحت اختيار من بود ديدم داره بالشو گاز ميگيره يه دفه به خودم اومدم تو همون حالت خوابيدم روش دم گوشش هي قربون صدقش رفتمو لاله هاي گوششو ليسيدم که باز نرم شد منم لوکيشنو عوض کردم اومد نشست رو گيرم هي بالا پايين پريد هي ميگفت عمـــــــــــــــــــــــاد منو بگه عمــــــــــــــــــــــــاد جرم بده منم شهوتم به اوج رسيده بود يه دفه همون حالتي پاشدم کيرم تو کونش بود تا ته اونو خوابوندم پاهاشو انداختم به گردنم تلمبه زدم اونم ديگه داشت حال ميکرد کيرم جاشو تو کونش پيدا کرده بوووود هي هاو ناله ميکرد که يه دفه تمام ستون فقراتم تير کشيدو ارضا شدم تمام ابمو ريختم رو سينه هاش هر چي از شينه هاش بگم کم گفتم خلاصه ارضا شدمو اونم خيلي حال کرد پاشد لباس پوشيد منم زنگ زدم پسر خالم با ماشين بايد دنبالمون بردمش جاي ايستگاه ماشينا سوارش کردم رفت البته الان باهاش قهرم چون خودم زماني که قرار بود دوباره بياد خونمون زنگ زدمو بش گفتم اين کارا اخر عاقبت نداره يه بار همچين گناه بزرگي کردم ديگه نميخوام تکرارش کنم اونم قبول کرد اما الان باز پشيمون شدم ولي مينا ديگه نيست ببخشيد اگه طولاني شد باور کنين عين واقعيته مطمعن باشيد فقط جون مادراتون فحش که ميدين يه چن تا دوست عزيز هستن بد هر داستان فحش ميدن نميگم ندين بدين ولي کمتر چون عيت حقيقت بودددددددد حالا اگه دوباره باش ريختم روهمو کردمش داستانشو با عکساشو واستون ميزارم دم همه ي شهواني ها
گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم

نوشته: عماد

خاطره ای که می خام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش . موقعی که من 19 سالم بود و شیلا (دوسدخترمو میگم) 16 سالش بود.
4 ماهی بود با هم دوست بودیم. تازه دوران بلوغو سپری کرده بود و حسابی هات بود. یه مدتی بود رابطمون شکرآب شده بود تا اینکه قرار گذاشتیم یه آشتی کنون حسابی ترتیب بدیم و کدورتا رو کنار بذاریم.
با ماشین رفتم دنبالش و رفتیم خارج شهر. رفتیم یه جایی که هیشکی نمیومد. شیلا روی صندلی عقب نشست و منم کف ماشین.
لبامو گذاشتم رو لباش. در گوشش حرفای عاشقانه میزدم . دستم از روی شلوارش گذاشتم رو کسش که یهویی خودشو کشید عقب و گفت : نه اونجام نه. توجهی نکردم و دکمه های مانتوشو باز کردم بعدشم دکمه ی شلوارشو. دستمو کردم توی شلوارش و همینکه کسشوانگشت کردم, کمرشو داد بالا و یه آه بلند کشید. ازین رو به اون رو شد. کاملا خودشو در اختیارم گذاشته بود.
دستمو آوردم بیرون تابشو دادم بالا و یکی از پستوناشو از زیر سوتینش آوردم بیرون. پستونای کوچیکی داشت ولی خیلی خوش فرم بود.
پستونشو میک میزدم و دوباره دستموکردم تو شلوارش. با یه انگشتم چوچولشو می مالوندم و با اون یکی انگشتم کرده بودم تو کونش. البته تو نمیرفت. کونش خیلی تنگ بود. یه خورده کسشو مالوندم و با انگشت کونشو کردم که یه آه بلند کشید و آب کسش اومد تو دستم.
نگاشکردم دیدم یه لبخند رضایت رو لباشه. گفتم حالا نوبت منه. نشستم پیشش روی صندلی. کیرمو درآوردم. اول یه خورده دست زد. یه کم ترسیده بود. حقم داشت واسه یه دختر نو رسیده دیدن یه کیر 19 سانتی کلفت ترسناک بود. سرشوخم کردم رو کیرم گفتم بخورش. با اینکه قبلا چند تا فیلم سوپر بهش داده بودم اما اصلا کار بلد نبود. سر کیرمو لیس زد و بعد یه خورده از کیرمو کرد تو دهنش. خیلی حال میداد ولی احساس کردم حالش داره بد میشه. بی خیال ساک زدن شدیم.
شلوارشو کشیدم پایین. یه شورت صورتی دختروونه پوشیده بود. آب کسش شورتشو خیس کرده بود. بد جور حشریم کرد.
اونایی که تو ماشین سکس داشتن میدونن که پیدا کردن یه پوزیشن مناسب توی ماشین خیلی سخته. کیرمو از روی شورتشو مالوندم به چاک کسش . شورتشوکشیدم پایین. یه شکاف کوچولوی صورتی خیس جلوم بود. چشاش خمار خمار بود. با اینکه تازه ارضا شده بود ولی کسو کونش بدجور کیر میخاستن. سر کیرمو گذاشتم رو کسش . خاستم بکنم تو ولی اجازه نداد. بهش گفتم فقط سر کیرمو میکنم تو و نگران پردش نباشه. اصلا تو حال خودمون نبودیم. ولی اون خیلی بیشتر از من کیف میکرد. ناز کردناش و آه و اوهی که میکرد حسابی حشریم کرده بود.
بهش گفتم برگرده میخام بکنم تو کونش. یه لبخند شیطنت آمیز زد و آخه من خیلی تنگم. کیرت اونجا جا نمیشه. گفتم اشکال نداره یه کاریش میکنیم. گفت فقط تورو خدا یواش. برش گردوندم . هرچ سعی کردم کیرم نرفت تو که نرفت. دیدم فایده نداره. محکم گرفتمش تو بغلم . لبامو گذاشتم رو لباشو با انگشتام رفتم سراغ سوراخای کس وکونش. دوباره ارضاشد. خیلی لذت بخشه وقتی یه دختر نوجوون باکره رو با انگشت ارضا میکنی.
کیرمو داشت میترکید. کیرمو گذاشتم لای روناش یه خورده عقب جلو کردم و آبم پاشید روی صندلی ماشین.
دوستان عزیز ببخشید به خاطر اینکه دوس دختر من اوپن نبود. یا خوب واسم ساک نمیزد یا کیرم نمی رفت تو سوراخ کونش.
چون داستانم کاملا واقعی بود.

نوشته: dord_asham

سلام به همه ی دوستان علیرضام و 18 سالمه پوستم سبزه قدم 175 و میخام اولین تجربه ی سکسمو براتون تعریف کنم این اولین داستانمه پس عیبی دیدید کس سانازو حوالم نکنید البته خواستید هم بکنید بدم نمیاد. من بزرگ شده زینبیه و 24 متری اصفهانم ولی الان 4 ساله تو خانه اصفهانم تو ی خونواده ای ن چندان دلچسب زندگی میکنمو بیشتر عمرمو پا کامپیوترم حالا یا شهوانی یا فیس بوک یا فیلم سوپر. آرشیوم همه رو به خوف میندازه . آدم فوق العاده عصبی و منزوی هستمو فقط ی ذره تو مدرسه کسخل بازی در میارم اصلا اهل حال نیستمو فقط تو کار پایینم. من ی هفته پیش واسه اولین بار 1عاشق شدم 2سکس داشتم3 خدارو شکر کردم4 به ظاهر اهمیت دادم. ما مستاجریم و هر سال میکوچیم ی 4 سالی هست که خیلی دور نمیشیمو تو همین محل ی خونه پیدا میکنیم. راستش خونمون ی اتاق در رو به حیاط داره که خودمون اجارش دادیم به دو تا آرایشگر زن. ولی مثل خواهرامند و تو خونه میانو میرن. خودشون میگن جلو بچه ده ساله هم سرشونو باز نمیکنند اما جلوی من خیلی راحتند. البته من از بس پورن اچ دی دیدم توقعم بالا رفته ولی مثل خواهر میدونمشون. ی مدتی دو تایی با هم وقتی میومدند تو سالن مینشستند همش در باره ی ی دختره ای حرف میزدند و میخندیدند اسمشم گذاشته بودند عشوه خانم. من خیلی نظرم جلب شد و همش میپرسیدم این عشوه کیه و چه شکلیه گفتند خیلی خوشگله و 19 سالشه و با کسی هم نبوده و نیست{کس میگفتند دختره اوپن بود} من دختر خوشگل تو محل زیاد دیده بودمو اهمیتی نمیدادم ام کار خدا پیله شدم ببینم این کیه! ی روز این دوتا آرایشگرا که خواهرم بودند با هم . کوچیکه رو صدا زدم و ازش پرسیدم این عشوه هه چجور دختریه؟ اونم منظورمو گرفت و لبخندی زدو گفت: پدر سوخته ما فکر کردیم تو سنگین تر از این حرفا باشی. منم اخم کردم و گفتم: داشتیم؟ من چون خیلی حرفشو میزنید کنجکاو شدم{چ کسی گفتم} گفت اتفاقا ی روز بهم گفت تو رو دیده و اونم از اینکه خیلی سر و سنگینی حرف میزد تو اون لحظه به خودم گفتم خاک بر سر خجالتیت که همه جا رو اباد کردی. بعدش آدرس ظاهریشو پرسیدمو دو روزی تو کوچه گشت میزدم و میگشتم تا آخرش پیداش کردم. خونشونو با تعقیب پیدا کردمو رفتم که برم تو طرح ریزی واسه شماره دادن آخرشم مثل بنجلا جرئت نکردمو شمارمو دادم همون خواهر کوچیکه تا بهش بده. اونم چون خیلی دوسم داشت و میخواست ی کاری واسم انجام داده باشه گفت هر جور شده باشه راضیش میکنم. خدا هیچکسو بی خواهر نکنه پس فردا شب ی اس اومد رو خطم از ی نا شناس حول و هوش 10 شب بود نوشته بود چطوری خجالتی؟ منم جواب ندادم چون خاطره ی بدی از سر کاری داشتم. فردا خواهر کوچیکه اومد گفت شنیدم پا ندادی ناز میکنی؟ گفتم نه به خدا و جریان سر کاری رو براش توضیح دادمو گفتم خودم بهش اس میدم. ی دو هفته اس بازی کردیمو{اسمش زهره بود} منم سعی کردم با اس های عاشقونه یخه رو آب کنم. تا بالاخره دیگه دوست دارمو عاشقتمو میخام محکم بگیرمت تو بغلم ببوسمتو اینا شروع شد . ی روز که من خیلی رو حس بودم و خونه خالی بود و آرایشگاهم تعطیل بود داشتیم اس بازی میکریم که من گفتم تنهام خونه هم خالیه تا فردا شب . گفت : میخای بیام پیشت منم نمیدونم چرا اما گفتم ای کاش میشد و خیلی دوست داشتم بیای. { فکر کردم جدی نمیگه} گفت چرا نشه اما مثل اینکه تو نمیخای. گفتم معلومه که میخام عشقم. ساعت هفت شب بود خداییش ترسیده بودم . منی که پای عکس فاطی کماندو ها هم میتونستم جق بزنم داشتم فکر میکردم که کار بدیه و اصلا نمیخام بیاد اینجا.{یکی نبود بگه حالا داره میاد اینجا که حتما قرار نیست بهت بده که. فکر خراب همینه} اما دلم نیومد چون قبلا ازین اشتباها ی بار انجام داده بودمو نمیخاستم دوباره تکرارش کنم. ساعت حدودا هفت بود که رسید رفتم درو باز کردم دیدم شانس من کسی تو کوچه نیست گفتم بیا تو اومد تا درو بستم و برگشتم پرید تو بغلم و هزار بار صورتمو ماچ کرد و همش میگفت خیلی دوست دارم و محکم تو بغلش فشارم میداد راستش من همه ی اس های عاشقونه و دوست دارم هامو بدون هیچ حسی بهش گفتم اما وقتی دیدم اینجوری بهم ابراز علاقه میکنه .... خدایا لذتش از هزار بار سکس با راشل راکس بیشتر بود منی که خودم خودمو دوست نداشتم حالا ی دختری که از هییییچ نظر خداییش هیچی کم نداره عاشقم شده. نگید ساده دلی و دروغ میگه چون شما هم اگه جای من بودید باور میکردید.ی کاپشن بلند پوشیده بود وقتی بغلش کردم و باد زیر کاپشنش تو بغلم خالی شد دستام دو دور. دور کمر باریکش قفل شد حس عجیبی بهم دست داد. ی حس عرفانی که اصلا با شهوت فرق داشت اما بهش نمیخورد عشق باشه. انگار تموم کمبود محبتای زندگیم جبران شده بود بغلش کرد بردمش پا کامپیوتر خودش رفت نشست رو تخت{کامپیوترم جلوی تخته و الانم رو تختم دارم تایپ میکنم. گفت فیلم نداری؟ منم که مثل همیشه یکیو میخواسنم که باهاش بشینم پای فیلمای تازه از پرده پایین اومدم ذوق کردمو یکی از فیلم هام که عاشقونه بود وی یکمی در حد کافی صحنه داشتو گذاشتم تو طول فیلم دستمو گذاشته بود تو دستش منم محو تماشاش بودم خیلی زیبا بود تازه منم داشتم کم کم بهش علاقه مند میشدم مو هاشو که خواهرا زحمتشو کشیده بودندو میبوئیدم حس عجیبی داشتم همیشه فکر میکردم اگه همچین دختری کنارم بشینه دستشو بذاره تو دستم تیکه پارش میکنم اما و اون لحظه کردنشو گناه میدونستم داشتم دیوونه میشدم دوست داشتم بهش بگم دوست دارم و میخام تا آخر عمر باهات باشم اما اونقدرام خر نبودم. دو سه بار فهمید که من اصلا حواسم به فیلم نیست و گفت: فیلمو ببین خیلی قشنگه گفتم چشم خانومم و کنارش دراز کشیدم و دست چپمو از پشت گردنش رد کردمو مشغول تماشای فیلم شدم دوسش دارم خیلی خرم اگه نگهش ندارم این همون شانسیه که یه بار در خونتو میزنه همش داشتم اینا رو تو ذهنم مرور میکردم خداییش اونم دلش با من بود اما فیلم خیلی قشنگ بود و ازش دل نمیکند منم بدم نمیومد اما اصلا سعی نکردم به بدنش دست بزنم و حشری بازی در بیارم فیلم تموم شد و بعد از تموم شدن کس شعراش که فیلمات چقدر زیادنو قشنگند . ی لحظه حرفشو قطع کرد چشاشو انداخت تو چشمام خیره شده بود و گاهی اوقات به لبام گاه میکرد. بهم گفت :علیرضا؟ گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامت منم که داشتم از شدت عرق و عطش میسوختم پیشونیشو بوسیدمو گفتم فکر کنم عاشقت شدم! لباشو گذاشت رو لبامو خیلی نرم و خانوم وار اولین لبه زندگیمو بهم داد خدا فقیر و دارا رو به همچین تجربه ای برسونه. بعدش حدود ده دقیقه روم خوابیده بوده زبونشو تا ته تو حلقم فرو کرده بودو با حالت اسلو موشن لب میگرفت. منم ک کم فیلم آموزشی کم ندیده بودم حسابی حرفه ای ی حال اساسی بهش دادم. موهاش بهم ریخته بود اما هنوز اون بوی خوبو میداد. چشاشو انداخت تو چشام گفت علیرضا منم گفتم جان دلم عشقم؟خانومم؟ گفت تو که ولم نمیکنی؟ منم گفتم من بی شرف ترین مرد دنیام اگه یه روزی ولت کنم. من دیدم دلش سکس میخاد اما چون من زیاد طالب نیستم روش نمیشد بگه واسه همین تا یکم عطش عشق و عاشقیم خوابید دیدم کیر 14 15 سانتیم غولی شده واسه خودشو داره شرتو جر میده دستمو گذاشتم رو باسنش و فشار دادم خیلی نرم بود.داشتم بهشت رو تجربه میکردم. بعد دستمو گذاشتم رو سینه هاش ی لباس قرمز سمری{ یکی از یقه هاش خیلی بازه} پوشیده بود دستمو از زیر لباسش رد کرد سینه هاشو مالوندم دیگه داشت حشری میشد که خودش لباسشو در آورد سرمو گرفت چسبند به سینه هاش و یه آه خیلی محکم کشید و پیشونیشو چسبون به پیشونیم یه لب خفن گرفت و همینطور که دو تا زانو هاش کنار پهلو هام بودنو رو زانو هاش وایسادو تی شرتمو کشید بالا و دکمه ی شلوار لیمو باز کرد اما در نیاورد خوابید روم و همه جامو لیس زد منم همش تو ی حال عجیبی بودم دوست نداشتم بکنمش بیشتر دوست داشتم تا صبح بغلش کنم و نازش کنم اما شرایط وخیم بود کیرم داشت زجه میزد. که یهو دیدم شلوارو کشید پایین و کیرمو گرفت تو دستش و ی تف روش انداخت و شروع کرد به خوردنش تو این لحظه دو تا حس بهم دست داد 1 حس شکاک بودن همیشگیم که چرا همه چی داره درست پیش میره2 حسی که بهم هشدار میداد یا جرش میدی یا جرت میدم! منم امون ندادم که حسابی بخوردش دیگه شهوتی هار شدم شلوارشو کشیدم پایینو یه کم به کار سرعت دادم خودشم نیششش شل شد و گفت: باریکلا به این میگن مرد. کسشو از زیر شرت بو کردم... بار الهی خدایا دوست دارم دمت گرم جبران میکنم. بوی بهشت میداد شرتشو در آوردم شروع کردم به لیسیدن کسش که مو هامو گرفت و گفت: تو رو خدا منو بکن. منم تا بلند شدم که آماده گاییدن کونش بشم دیدم پرید تو بغلم گردنمو بوسید و گفت من اوپنم! منم که تخمم نبود و از خدا خواسته بودم واس این که فکر نکنه بی غیرتم ی سرشو گرفتم آوردم صورتشو جلو صورتم اخم کردم پرسیدم: چند بار؟ گفت: یک بار! پرسیدم خودت خواستی گفت آره ولی اگ میدونستم فرشته ای مثل تو رو ی روزی بدست میارم آک نگهش میداشتم و با بغض گفت: میبخشی منو؟ منم بهش گفتم الان اونقدر میخامت که میتونم ببخشمت. تا اینو گفتم کیرمو که داشت کم کم نا امید میشد گرفت تو دستش مالید در کسش و شروع کرد به ناله کردن با حالت التماس گفت بکنش علی عشقم بکن ضد بارداریو همین الان تو آشپز خونه خوردم {آخه وسط فیلم دو بار رفت تا آشپز خونه منم که قبلش کل آشپزخونه رو زیرو رو کرده بودم ی مگنوم {نمیدونم بابام از کجا میاره؟} که پیدا کرده بودمو کار بستم }. منم روشو زمین نزدم تا میشد کردمش اونم از حالت اسلو موشن اومد بیرونو وحشی شد و همش داد میزد و میگفت بکن خوشگلم بکن. مال خودته. عشقم . منم دو سه بار پوزیشنو عوض کردم و یه بار که پاهاشو بردم رو هوا خیلی تند زدمو لرزششو حس کردم تو همو حالت انقدر زدمتا دیگه آبم داشت میومد بهش که گفتم گفت آبتو بریز رو سینه هام . آخرم آبمو ریختمو کلی حال کرد. اونشب به خودم افتخار کردم چون فکر میکردم خیلی بی جنبه باشم. اما خوب دووم آوردم. یه هفته ای گذشتو ما مثل کبوترای عاشق دیوونه ی هم شدیم بعد از ی هفته داشتم با موتور داداشم تو یکی از محله های پر رفت و اومد دنبال موبایل فروشی میگشتم که دیدم دستشو گذاشته تو دسته ی پسره ی دراز قد که جز قدش دیگه هیچی کیری نبود. از موتور پریدم پایین خاهر و مادر پسررو گاییدم یکی هم محکم محکم زدم تو گوش زهره و تف پر از خلت انداختم تو صورتش. الانم با سند خونه ی داییم آزادم 13 ملیون دیه واسه پسره بریدند ست تا دندوناش از عصب شکسته. با اینکه دهنه بابای بدبختم سرویس شد اما تا میگم 13 ملیون به خودم افتخار میکنم. زهره رو هم ی بار تو کوچه دیدمشو جای سیاهی چکو رو گوشش دیدم. راستش اوایل نابود بودم اما حالا خوشحالم که این تجربو داشتم و به این نظریه ی همیشگیم مهر اعتبار زدم که: دخترو باید کرد و انداختش دور. خدا دخترو آفرید که زنش کنی و بعدشم جرش بدی..... پسرا از من بچه بشنوید وقتی سرشو گداشته رو سینتو همش سینتو بوس میکنه و میگه تو مرد منی بدون همون لحظه داره به فرداش که قراره با یکی دیگه باشه فکر میکنه. نگو واسه تو اینطور بوده چون من از همه شنیدمو گفتم واسه تو اینطور بوده حالا که قرار نیست واسه همه باشه.

نوشته: arreza

سلام اررضا هستم از اصفهان 17 ساله این داستان دوممه دیشب اولیشو پست کردم ببخشید دیگه تحمل ندارم صبر کنم ببینم از اولیش خوشتون میاد یا نه. اسم داستان اولم من و مریم و بغل دستیم بود اگه دارید اینو میخونید پس دیشبی رو هم میتونید. تو اون بیشتر از خودم گفتم. داستان اوولیم واقعی بود البته یه ذره هم با تلخیص اما این یکی نیست. ولی به سبک واقعی نوشتمش و ادامه ای غیر واقعی واسه داستان واقعی قبلیم سختم: امشب ک داشتم تو اتاقم فیلم میدیدمو و سیگار میکشیدم ی ایده جالب واسه یه داستان به ذهنم رسید میخوام واستون درباره ی دختری که منو سیگاری کرد بنویسم متاسفانه مصرفمم بالاست! من با مریم 3 سالی رابطه داشتم{تو داستان قبلیم کاملا راجع بهش گفتم} بعدشم که رفتند دروازه شیراز بهونمون واسه جدایی جور شد دیگه هر دو مون خسته شده بودیم هم من از بی میلی اون هم اون از میل من به یه رابطه بکن بده بکن! دیگه حس و اینا سرم نمیشد و جذابیتی غیر از جنبه ی شهوانی واسم نداشت رفت به سلامتو موند ازش خاطره های خوش امید وارم همه حد اقل یه بارم شده اینجور جدایی ها رو تجربه کنند بی هیچ حس تعلقی و قلب گرفته ای و حتی تنفری. دوستان این تیکه تو پرانتز توضیحات اضافیه اگه دوست دارید زود تر به بخش شهوانی برسید میتونید نخونید{ {{من تو مدرسه همش خواب بودم و اهمیتی به درس نمیدادم نمیخوام بگم مخ بودم ولی با این حال شاگرد اول کلاس شدم{اون موقع سوم راهنمایی بودم} اما رابطه با مریم منو خیلی پخته کرده بود و طرز فکرم در رابطه با همه چی تغییر کرده بود. اونموقع محل هم خیلی عوض شده بود منم زیاد دیگه از اون بی معنی بازیا خوشم نمیومد به خودم گفتم اگه ی دختر خوب حالا خیلی هم نمیخواد خوشگل باشه که پایه باشه و بیاد ی آخر هفته ی بیرونی بریم و منم تنها نباشم حتی پایه سکس هم نباشه مهم نیست/ پیدا بشه همه کاری واسش میکنم{البته اونموقع کاری جز کردن بلد نبودم و از دستم بر نمیومد} ولی نبودم نبود. ی حس عجیبی داشتم ی چیز تو مایه های دنیا گریزی الان که دارم اینو براتون مینویسم قشنگ داره همون احساس بهم دست میده. تو خونه هم مشکلات خدا رو شکر کم نبود.} }}خلاصه ی روز ظهر دیدم ی وانت نیسان آبی {یاد راز بقا افتادم چح چح چح} اومد تو محل با ی عالمه اساسیه رفتم یه نگاه به اساساشون بندازم تا ی تجسسی کرده باشم از بار و بنه شون معلوم بود وضعشون از ما که بهتره برگشتم تو بن بست خونه ای که داشتن توش اساس میبردن سر بن بست بود منم رفتم جلو در خونه رو ی سکو سیمانی نشستم به در دیوار خونمون که بشتر شبیه خونه های حلبی آباد بود نگاه میکردم. وانته تا بعد از ظهر سه چهار بار رفت و اومد بابام از سر کار اومد گفت از کی اینجا نشستی گفتم از ظهر گفت پاشو بیا تو خونه راستی اینا کی اند جدید اومدن؟ گفتم چهار تا بخت برگشته کسشنگول. بعدش گفتم همه دارن از اینجه در میرن این احمقا اومدند اینجا و خونه رو تازه خریدند .بابام خندید گفت بیا تو ی چیزی کوفتت کن{ بابام تنها موجود روی این کره ی خاکی آدم حسابش میکردم اونم مثلا خیلی بهم احترام میذاشت} خلاصه من زود برگشتم بیرون چون حس فوضو لیم گل کرده بود میخاستم ببینم اینا کی اند؟ دیدم ی آر دی تر و نمیز اومد جلو در خونشون 5 نفری بودن آخرین نفری که پیاده شد ی دختر تو مایه های سن خودم بود { در واقعیت یه 2 سالی بزرگتر ولی من جثهم 3 سال بزرگتر میزد} با ی تیریپ جلف . بی برو برگشت رفتم تو نخش و گفتم خودشه. رفتم خونه تلفنو برداشتم زنگ زدم به رضا تنها رفیق فابریکم تو محل. رضا قبلا از ی دختری خوشش میومد {2 سال از من بزرگتر بود} منم بهش خیلی کمک کردم به دختره برسه آخرم رسید . زود زنگش زدم گفتم یادت هست که گفتی یکی طلبت ؟ زور دوزاریش افتاد و با ذوق گفت کی؟ براش توضیح دادم گفت برو امشب خوابشو ببین فردا شب تو بغلته! قرار شد رضا ی بچه ها رو بفرسته دختره رو اذیت کنند و منم بشم سوپر من! همینم شد منم از موقعیت استفاده کردمو بچه ها رو حسابی ی طرفه زدم{ آخه دو سه بار اینکارو کردیم } هر دفعه من مثل مثل این زرنگا یه نگاهم به دختره ننداختمو رفتم پی کارم. خیلی کارساز بود همش تو محل که میومد نگاهم میکردو میخندید ولی من یابو آب میدادم خلاصه ی روز که از مدرسه میومدم دیدم مامانم با ی ظرف خای دستش دار جلوتر از من میره خونه رفتم از پشت سر ترسوندمش گفتم کجا بودی گفت بیا تو خونه بهت میگم{رفته بود واسه اینا آش ببره به مناسبت همسایگی جدید} رفتیم تو خونه تا درو بست یکی قائم زد تو گوشم و گفت تو چیکار به دختر مردم داری؟ منم خودمو زدم به اون راهو گفتم کی؟ گفت همینا که جدید اومدند . گفتم چرا ؟ مگه حرفی زدند گفت: دختره به مامانش گفته این پسر همسایه همش یکی رو میفرسته اذیتم کنن بع باهاشون دعوا میکنه . منم آتیشی شدم درو باز کردم ننم گفت کجا؟ گفتم دارم میرم در خونشون و درو بستم دیدم آشغال تو بن بسته{اومده بود در خونه دختر همسایه که تازه باهاش دوست شده بود درو بست که برگرده} بلند صداش زدمو گفتم هوی! سرشو بزگردوند منم بلند داد زدم باید میذاشتم جرت میدادن تا ی ذره شعور یاد میگرفتی. دوید اومد جلوم گفت نامرد این مدت ی کلمه باهام حرف نزدی حالا اولین کلمت هوی یه؟ گفتم این چرندیات چیه گفتی؟ گفت تقصیر خودته. منظورشو گرفتم ناراحت شده بود از کون محلی های من. بن بست ما هم طبق معمول خلوت بود یهو دستشو گذاشت رو صورتم سریع دستشو برداشتم. خنذیذ و رفت. دیگه زیاد طولش نمیدم که بخوام بگم چجوری راضی ب سکسش کردم اما نهایتش تهدید به جذایی از همه واسه پری اثر گذار تر بود من وپری 3 ماه دوست بودیم. خیلی بهم وابسته شده بود منم از نظر ظاهری مالی نبودم اما میگفت تو ده سال بزرگتر از سنت فکر میکنی و مثل مردا هستی . مثل مردا! این جمله زندگی منو که چه عرض کنم حاقل بدنمو به گا داد. ی روز گفت وقتی تو از من میخای بهت بدم یعنی دوست داری مثل زنا باشم درسته؟ منم گفتم آره گلم . گفت منم میخوام مثل مردا باش! گفتم چجوری؟ گفت باید بیای خونمون تا یادت بدم اما فعلا از اون پایین{کون} خبری نیست. خونه خالی رو جور کرد ما هم رفتیم دیدم ی لباس پوشیده .... پروردگارا!!! راستیتش دختره جز سینه هیکل نداشت اما لا مصب خیلی خوشگل بود. با گارد لب گرفتن رفتم جلو اما لب نداد! منو پس زد! گفت بشین نشستم بعد شروع کرد بگه دوست داری برده من بشی؟ برده؟! منظورو نگرفتم ولی گفتم معلومه گفت پامو بوس کن! منم همینکارو کردم{ من الانم نمیدونم حتی اسم درست اینکار چیه فکر کنم بهش میگن میستروس میستریوس! ی همچین چیزیه و فقط میدونم که مردا تو این مدل روابط مثل ی برده واسه زنا میشن و هر کار کثیفی که زن بخواد مرد انجام میده. کارایی مثل ببخشید گوه خوردن سواری دادن بوسیدن پا خوردن کثافت زن... حالا کثافت کاری. من پاشو بوسیدم گفت دهنتو باز کن باز کردم اومد بالا سرم خواست آب دهنشو بریزه تو دهنم که من کشیدم کنار گفت چته گفتم تو مریضی گفت تو نوکر منی گفتم کیر خر دختره ی گوه صفت. گفت تو خودت خواستی گفتم من به کس ننم خندیدم که خواستم. بعدش نذاشت از خونه برم بیرون کلی التماسم کرد آخرو تونست با ی لب زورکی راضیم کنه{حشریم کنه!} رفت ی پاکت سیگار آ ورد یکی روشن کرد داد به من یکیم گذاشت رو لب خودش. وقتی ازم لب گرف دیدم دهنش بو اسپری خوشبو کننده میده! گفتم من سیگاری نیستم گفت بکش حرف مفت نزن سیگارو پرت کردم تو صورتش گفتم چجور حیوونی هستی تو؟ مگه چند سالته ک اینقدر ککه کاری از خدا خجالت نمیکشی؟{اون موقع میدونستم خدا یعنی چی} بلند شد با عصبانیت نگاهم کرد لباسشو که یه تاپو دامن سر همی بود کامل در آورد عجب سینه های بزرگی داشت نسبت به هیکلش شکمش هم سفید بود واسه من که بهشتی بود اما در کل در حد قابل قبولی بود گفت تو مثل مردایی! منم از همینت خوشم اومده اگه اینا رو میخای باید مثل ی مرد باشی حالا که نمیتونی برده باشی حد اقل مرد باش من مونده بودم چی بگم همش داشت جلوم کسشو میمالید و مو هاشم ریخته بود رو سینه هاش و با لباش بازی میکرد. گفت میکشی یا نه گفتم نه گفت میکشی یا نه؟ میخای مال تو باشم یا نه؟ میخای کیرتو بکنم تو حلقم و دو ساعت اون تو نگهش دارم یا نه؟ یکی محکم زدم تو گوشش و گفتم آره میخام! سیگارو برداشتم ی پوک زدم سرفم گرفت تا تهشو کشیدم یهو خدا نصیب گرگ بیابون نکنه مثل ی سگی هار پرید تو بغلمو همه جا مو لیسید و مثل ی سگ کیرمو کرد تو حلقش خوب اون موقع بلند نبود اما باور کنید. باور کنید این هرزه ی به تمام معنا 5 دقیقه کیرمو از تو حلقش در نیاورد. خیلیه به خدا. منم دیگه امون ندادم دستمو کاردم لا قمبلای نرمش آ مثی ی سگی هار هی زور میزدم انگشتامو بوکونم تو کونش . سه تا انگشتا کردم تو کونش اونم فقط جیغ میزد و آه آه میکرد آ من دیگه چل شدم..... آ خار این دگوری ا گاییدم سرشو کوبوندم زمین کونشو طاقچه ای کردم{ یاد مریم بخیر}! آ تلبه بارونش کردم جا همه بر وبچ خالی داد میزدم حالا کی بردست جنده ها؟ میگفت منم منم کیر کلفت من! داشتم با حسی عجیب که آمیزه ای از شهوت و تعجبو تنفر و از خود بیزاری بود میکردمش. کردم تو کونش بغلش کردم بردمش تو اتاق گذاشتمش لب تخت پاهاشو هفتی برد تو هوا پاهای کشیده ای داشت ی ذره با کسش بازی کردم و بعدش سرمو بردم وسط پاهاش بزاقی که اون روز حلقم تولید کردو هنوز نتونستم تولیدش کنم. انگشت شستشو کرد تو حلقم خوابید روم مثل ی افعی تشنه به خون روم میخزید همش سرشو تاب میداد مثل وحشی ها شده بود راستش ی ذره ازش میترسیدم اما شهوتم بهم قوت قلب میداد بلندش کردم کیرمو کردم لا سینه هاش خیلی حال داد همش آه اوه ه ه میکرد و منو حشری میکرد از پشت خوابیدم روش کردم تو کونش و موهاشو دسته ای جمع کردم و کشیدم از عمد محکم مو خاشو میکشیدم اما دریده بشتر حال میکرد دیگه داشت آبم میومد که اومدم بپرسم کجات بریزم ریخت توش. اونروز کاری رو کرد که غیر از تو فیلم سوپر ندیدم کسی بتونه. خیچ دختری تا حالا نتونست واسم اینکارو بکنه. نشست رو زمین پاهاشو برد بالا و تمام منی رو با کلی زور و تشر ریخت بیرون تازه اونموقع مگه چقدر منی داشتم؟ والا الان صورت یارو مثل سطل ماست میشه و بازم میاد ولی اینا نمیتونند. اما ی حقیقت تلخ من نمیدونم از کدومشون از مریم؟ از پری؟ یا ی نفر دیگه اچ آ وی مثبت شدم اتفاقی تو ی تصادف که ازم آزمایش گرفتند معلوم شد اما من دیوار حاشام بلنده هنوزم انکار میکنمو خانوادم تقریبا باورشون شده که به یه دلیل دیگست همشم به خاطر انکارا و قسم آیه های چند سالمه. ولی پیداست هنوز تو کتشون نرفته ولی چون چند بار تهدید به فرا و خودکشی واینا کردم اصلا به روم نمیارند. وضعیتم معلوم نیست هر لحظه ممکنه بمیرم شایدم تا 50 سال دووم بیارم بدنم مقاومت عجیبی نشون داده ولی معلوم نیست.

نوشته:‌ ARREZA

کسری هستم 25 ساله مهندس نرم افزارم و تو شرکت اینترنتی در اصفهان کار میکنم حدو د یک سال پیش به خاطر بیماری پدرم مجبور شدیم یه سالی یریم یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان واسه همینیه خونه اجاره کردیم که تو همسایگیمون یه دختر سبزه شاسی بلند با اندام ورزیده تیپ فوق العاده خفن و....خلاصه کلام آخر شقه بود . (به قول برو بچ چاله میدونی) من هیچ دوست دختر ثابتی تا اون لحظه نداشتم و با هیچ کسی هم سکس جدی نکرده بودم ولی با دیدن اون گفتم باید ترتیبشا بدم واسه همین رفتم تو نخ آمارش بعد از تحقیقات فهمیدم خانم همسایه دیوار به دیوارمون هستن متنها در خونه ی اونا تو کوچه بغلی باز میشه اسمش رویا است باباش ارتشی و 3 داداش بزرگتر از خودش داره .گذشت گذشت تا یه روز تنها تو کوچه دیدمش به طرز ناشیانه و خیلی آماتور (مثل بچه دبیرستانی ها ) رفتم بهش شماره دادم پیش خودم گفتم عمرا اگه زنگ بزنه در کمال ناباوری فرداش بهم زنگ زد سر کار بودم با خودم گفتم از اینجا به بعد باید مثل یه حرفه ای پیش برم تا به هدفمم برسم .خلاصه سرتونا درد نیارم به کمک دوستای OB تر از خودم مخشا زددم بد جور و با اینکه قیافه شروری داشت خیلی راحت میشد گولش زد(به قول بروبچ میشد با یه شوکلات خرش کرد ) اولش محتاط عمل میکرد ولی بعدش بهم اعتماد کرد و همه جا باهام میومد سه چهار ماهی شد تا بام هم رفیق 6 شدیم یه روز ظهر تابستون بود و خونه ما هم هیچکس نبود زنگش زدم گفتم رویا میای خونومون اولش ناز کرد منم اصرار پشت اصرار آخرش بهانه کرد نیومد منم که کونم آتیش گرفته بود باهاش قهرکردم تا 1 ماهی جوابشا ندادم اونم که حسابی عاشقم شده بود و البته منم براش کم نمیذاشتم یه زنگ زد کلی گریه کرد به قولی طلب بخشش کرد منم از فرصت اسفاده کردم گفتم تا نیایی خونمون نمی بخشمت بالاخره با کلی قسم آیه قبول کرد که بیاد
فرداش به هر مصیبتی بود خونه خالی کردیم و منتظرش شدم تا بیاد عاقبت به هدفم رسیدم ولی باید اعتمادشا جلب میکردم واسه همین کسری کوچیکه را متقاعد کردم به اعصابش مسلط باشه و حرکت ناشایستی انجام نده . وارد خونه که شد دلم براش سوخت رنگش پریده بود و دستو پاش داشت میلرزید نشست براش شربت اوردم با ترس خورد یکی دو ساعتی با هم گپ زدیم یه ذره آروم شد وای دیگه داشتم دیونه میشدم گفت کسری می خوابم برم منا بخشیدی گفتم آره ولی اگه بوسم کنی دیگه هرگز باهات قهر نمی کنم گفت لوس نباش ما به هم نامحرمیم منم گفتم محرم نامحرمی مال گذشته هاس باید منا ببوسی اونم از ترس اینکه دیگه باهاش قهر نکنم اومد لپما بوس کرد منم گفتم این بوس خاله زنکی به درد من نمیخوره من بوس عاشقانه میخوام (لب)گفت من بهتر از این بلد نیستم گفتم من که بلدم اجازه میدی ؟ گفت هر کار میخوای بکنی زود میخوام برم .
دیگه کسری کوچیکه صبرش به اومده بود ولی بهش هشدار داده بودم پریدم گرفتمش توبغلم (وای عجب بدن گرمی داشت انگار تو هوا بودم)همچین که لبشا بوسیدم آبم آومد بگذریم دو سه دقیقه ای تو بغلم گرفتمش فاز اول عملیات با موفقیت پشت سر گذاشتم

گذشت گذشت گذشت ....
دیگه کم کم داشت وقت رفتنمون می رسید گفتم الان روز موعود هستش یه روز خانواده ام رفتن شیراز عروسی و من بر هر کس کلک بازی بوداز رفتن سر باز زدم زنگیدم رویا جون گفتم بیا خونمون (حالا دیگه تقریبا بهم اعتماد پیدا کرده بود ) گفت به شرطی که دیگه یوسه عاشقانه در کار نیاشه منم گفتم باشه دارم برات شما بیا . پریدم تو حموم یک قبضه تیغ از بالا تا پایین کشیدم توپ توپ لباس شیک پوشیدم عطری خوش بو زدم منتظر شدم صدای زنگ در که اومد نفهمیدم چه جوری درا باز کردم گفت اوووو لالا چی کار کردی اومد لم داد رو مبل جلو تلویزیون گفتم پایه ای یه فیلم توپ ببینیم و قبل از اینکه جواب بده زدم شبکه سکسی اولش بدش امد ولی کم کم رام شد منم اروم اروم خودما بهش رسوندم گرفتمش تو بغلم شروع کردم لیسش زدن بوسیدن گفت بسه دیگه ولم کن اگه نگفتی باهات کاری ندارم من که دیگه صبرم سر اومده گوشم بدهکار حرفاش نبود لباساشا در اوردم بردمش تو اتاق عاجزانه با حالت گریه گفت من دخترم کاریم نداشته باش منم قول بهش دادم که اگه باهام همکاری کنه کاریش نداشته باشم و اونم قبول کرد (بنده خدا راهی جز اون نداشت البته فکر کنم خیلی بدش نمیومد؟)
بگذریم رسیدیم سر اصل مطلب اون بدنی که 1000 بار براش جلق زده بودم الان لخت تو چنگم بود در یک هر حرکت ضربتی خودمم لخت شدم مثل گرگ اوفتادم روش از بالا شروع کردم لیس زدن پایین اومدن همش گریه میکرد و دستشا گذاشته بود جلو کسش کیرما گذاشتم تو دهنش گفت نمی خورم گفتم میخواهی دختر بری بیرون یا نه مجبور شد شروع کرد ساک زدن چه حالی میدادبعد به پشت خوابندمش و کیرما یه جا کردم تو کونش بمیرم براش خیلی دردش اومد ولی چاره ای نبود آخه یادم رفت بگم من عاشق سکس ارباب رعیتی هستم
شالاپ شالاپ تلمبه میزدم اونم جیغ مییزد منم که قبلش حسابی کمرا سفت کرده بودم حالا حالا آبم اومدنی نبود دوباره برگردوندم کیرما گذاشتم دهنش داشت حالش بهم میخورد ولی چاره نداشت بعدش رفتم سراغ سینه هاش یه مقداری اره کشی کردم رفتم مجدادسراغ کون گفت داغونم کردی جر خوردم بسه دیگه ولی فایده ای نداشت باید کار انجام میشد کردم تو کونش ین بار با شدت بیشتری کردم تا ابم بالاخره اومد کلشا ریختم تو کونش دیگه بدتر از این نمشد یکی را گایید بعد از پایان کار بلند کردم بردم تو حموم تمیزش کردم اوردم لباساشا پو شوندمش بهش گفتم از این به بعد به هیچ پسرس اعتماد نکن اونم نامردی نکرد چنان سیلی تو گوشم نواخت که هنوزم جاش درد میکنه ولی چون خیلی باهاش حال کرده بودم دستشا گرفتم ماچ کردم
یه هفته بعد ما از اون جا رفتیم و من دیگه هرگز رویا را ندیدم

نوشته: کسرا

سلام اسم من علی هستش خاطره ای که میخوام تعریف کنم برمیگرده به 5 سال پیش. یه روز که بعد چند وقت ازدانشگاه برگشتم خونمون همین که لباسامو عوض کردم دوستم سعید زنگ زد و گفت که میخوام برم ستارخان کار دارم میای باهام تنها نرم -؟از اونجا که چند وقتی بود از تمدن دور بودم قبول کردم.چو ن حال نداشتم با لباس تو خونه رفتم پایین .از خودم بگم که اونوقتا 80 کیلو بودم قدمم 180 سانت بود بدنم رو فرم بود از اونجایی که شهرستان بودم اصلاحم نکرده بودم ریش داشتم بگذریم.رفتیم سمت ستارخان و دوستم کارشو انجام داد گفتم بریم یه سر تا ساندویچی دوستمون که نزدیک نارنجستان بود خلاصه رفتیمو غذارو پیش دوستمون خوردیم همین که سوار ماشین شدیم یه مقدار که حرکت کردیم 2 تا خانوم داشتن پیاده راه میرفتن همین که دوستم بوق زد تا نگاه کرد من بوس فرستادم براش که یهو خندیدو رفیقم زد رو ترمز که ازاشون دعوت کردیم برسونیمشون اونام قبول کردن چون ماشین دوستم 2 در بود من پیاده شدم که صندلیو بخوابنم تا سوار بششن یهو دختره گفت چقدر لباسات با مزه اس که منم شوخی کردمو کلی خندیدن با دوستش وقتی میدون سرو پیادشون کردیم رفیقم گفت شماره گرفتی گفتم روم نشد با این لباساو استایل یهو دوستم گفت من گرفتم شماره دوستشو گفتم دمت گرم شب که داشتم اتاقمو تمیز میکردم رفیقم زنگ زد یهو گفتم سعید شماره دختررو گفت اوکی خلاصه شمارشو داد به منو منم گفتم بزار اخر شب زنگ میزنم که از خستگی خوابم برد صبح اس ام اس داده سلام علی هستم ببخش اگه پررویی کردم و شماراتو غیر مستقیم گرفتم فرستادم رفت 1 ساعت بعد اس ام اس داد ایراد نداره پسر خوب خلاصه 2 هفته صحبت کردیم راجب همه چیز اینکه چند سالشه؟ کارش چیه ؟27 سالش بود اسمش نارسیس بود استاد زبان منم دیدم اگه سنمو کم بگم هم ضایعست هم واقعا 21 سال بهم نمیاد گفتم 26 سالمه دانشجوام وضع مالی ام خوبه دیگه هر شب زنگ می زدیم باهم حرف میزدیم دردو دل میکردیم تا اینکه یه شب راجبع بکارت ازم سوال کردو منم گفتم هر کسی ممکن اشتباه کنه بعد گریه کردو گفت که 14 سالش که بوده ازدواج کرده 6 ماه بعدشم جدا شده الانم تنها زندگی میکنم اون شب کلی حرف زدیمو اروم شد تا اینکه روز سه شنبه رسیدو منم کارگاه جوشکاری داشتم کلاسم که تموم شد هم خونهایم زنگ زد پرسید کجایی منم گفتم دارم سیگار میکشم گفت الان میام پیشت.
شروع کرد به حرف زدن که فلانیو کردی یا نه منم گفتم ضایعست هم زوده هم روم نمیشه که رفیقم گفت دیوونه یارو خونه مجردی داره میدونی یعنی چی یعنی صفا . منم گفتم حالا بزار ببینم چی میشه سوار سرویس شدیم ساعت 7 شب بود 30/10 که سر شهرک پیاده شدم که بابام زنگ زد گفت نمیای خونه گفتم الان پیاده شدم از اتوبوس دارم میام یهو اس ام اس امد که علی مستم خونه خالمم برم خونه شب میای پیشم منم شروع کردم فحش دادن که چرا به بابابم گفتم نزدیکمو اصلا چرا ج دادم خلاصه جریانو گفتم بهش که بابام شاکی میشه نمیشه بیام که یدفعه جوابمو نداد اعصابم تخمی بود رسیدم خونه به داییم زنگ زدم گفتم به مامانم زنگ بزن بگو من حالم خوب نیست علی رو شب بفرست بیاد پیشم .گفت حله نگران نباش که صدای زنگ تلفن امدو مادرم گفت علی پاشو برو پیش داییت تنهاس ساعت تقریبا 30/12 بود بارونم میوومد اس ام اس دادم که کجا بیام عزیزم که گفت بیا شهران ماشین که نبود تا سر شهرک پیاده رفتم کیرم داشت از شدت شادی کردی میرخصید رسیدم دم خونش مجتمع بود درو باز کرد رفتم بالا وقتی رسیدم دم در خونش و رفتم تو دیدم کلی شمع روشن کرده با یه نور مخفیه ابی دعوتم کرد به نشستن دیدم اندازه 7 تا پیک مشروب داره شروع کردم به خوردنو لب گرفتن مست که شده گفت بخوابیم منم گفتم حتما که رفت 2 تا پتو اورد واسه منو گفت خوب بخوابی من رو تخت میخوابم .داشتم قاطی میکردم بگم میخواستی تنها بخوابی گه خوردی منو تا اینجا کشوندی که یهو گفت نگا کن قیافشو عین بچه ها میمونه نترس نمیرم تو اتاق با هم میخوابیم که رفتو لباس خواب تنش کرد کنارم دراز کشید بهش دقت کردم اروم بود فیش بچهگونه قدش 155 سانت بود اندامشم عالی بود موی بلوند با پوسته گندومی جدا ازش خوشم میومد وقتی بغلش کردم داشت ابم میکرد گرمای تنش شرم کردم به لیسیدنش چون مست بودیم یه حال عجیبی داشتیم لباشو خوردمو اروم رفتم سمت گردنش بعد لباسشو در اوردم اخ اخ سینه هاش عالی بوودن شروع کردم به خوردن یه کم مور مور شد رفتم سمت کسش که به نرمیه ابریشم بود یکه مالوندمشو بعدم زبونمو کشیدم لای کسش که دیکه تقریبا داشت پوست تنمو میکندو میگفت بکن شرتمو دراوردم کیرم پشم داشت عرقم کرده بود نزاشتم بخوره پاهاشو باز کردم یه متکام گذاشتم زیر کمرش کیرمو سر دادم تو تنگ بود بخاطر همین پند بار عقب جلو کردم تا جا باز کنه شروع کردم به زدن تند تند انقدر تند که نفس نمیتونست بکشه ارضا شد منم کشیدم بیرون ارضا شدم بعد گفت بریم حموم میچسبه سیگارمو کشیدمو رفتیم حموم تو حموم پشمامو زد شروع کرد به خوردن کیرم بعد بلندش کردم دستاشو گذاشتم رو دیوار قمبل کرد سمتم شروع کردم به کردن با دستمم دیزدم رو کونش داغ کرده بوودم تند میزدم صدای تلنبه زدنم تو حموم میپیچید که یهو شروع کرد به لرزیدنو کاملا ارضا شدن منم ارضا شدمو همونجا تو بغل هم چند دقیقه خوابیدیمو یه دوش گرفتیمو امدیم بیرون ببخشید اگه طولانی شد اگه خوشتون امدش بگین که ادامشم بزارم و اینکه باعث شد سکس با 3 نفر همزمان تجربه کنم.

نوشته:‌ علی

سلام اسم من نیماست بیستو پنج ساله هستم الان شیراز میشینیم و
این بار اولیه که داستان مینویسم پس اگه بد بود به لطف خودتون ببخشید ..
راستش بابام پیمانکاره ووضع مالیمون خوبه اگه بخوام ازخودم بگم قد180سانتی یه کمی سبزه باوزن65 ویه هیکل و رزشی و به گفته اکثر اشناهامون خوشتیپمو قیافه خوبی هم دار م دوست دخترای زیادی داشتم اما فقط یکیشونو دوسداشتم که اسمش نازی بود یه سالی از خودم کوچیکتره قیافه خیلی خوبی داره تا قبل از ماجرایی که میخوام تعریف کنم اوج پیشروی ما توسکس لب گرفتن بود که اونم خیلی محدود بود سال گذشته پدر ومادرم برا دیدن اقواممون رفتن تهران ولی من چون حوصله سفر کردن نداشتم خونه موندم بعداز ظهر ساعت سه بود که به نازی زنگ زدم گفتم که بریم بیرون یه دوری بزنیم اونم قبول کردو ساعت چهار قرار گذاشتیم باماشین رفتم دنبالشو بعد ازیه مقدار خیابون گرد ی با ماشین یه گوشه ماشینو پارک کردمو رفتیم تو پاساژا گشتن جلو یکی از مغازه ها یه دامن خوشکل دیدم ازش پرسیم نظرت چیه که گفت خیلی خوشکله منم برا خوشحال کردنش اون دامنو براش گرفتم بعد چند ساعت گشتن رفتیم سوار ماشین شدیم که اونو برسونم که نازی بهم گفت بریم خونه شما اخه بهش گفته بودم تنهام منم ازخدا خواسته قبول کردمو رفتیم خونه تا رسیدیم دیدم رفتارش عوض شده وبا عشوه راه میره درو که بازکردم سریع رفت واون دامنو پوشید واااای عجب چیزی شده بود زده بود رو دست نانسی خداییش که خیلی بهش میومد دامنه یه خورده اندامی بود و حسابی اندامش خودنمایی میکرد من که تازه فهمیده بودم چه تیکه ای پیشمه مات باسنش شدم که حسابی خود نمایی میکرد غافل از اینکه نیما کوچولو داره بلند میشه یه دفه با صدای نازی به خودم اومدم دیدم حسابی ضایع شده شق کردم نازی بهم گفت این دیگه چیه منم که حالم دست خودم نبود بهش نزدیک شدمو یه لب ازش گرفتمو گفتم اخه مگه میشه تورو تواین لباس دیدو اینطور نشد اونم مثل اینکه خوشش اومده بود گفت خوبه حالا لخت نیستم باورم نمیشد نازی این حرفارو میزنه بهش گفتم اگه بودی چی میشد که گفت خیلی دوس داری منم گفتم اره اونم گفت منم به عنوان تشکر واسه هدیت یه ساعت خودمو دراختیارت قرار میدم منم باشنیدن این حرف سریع بغلش کردمو بردمش اتاق خواب شروع کردم ازش لب گرفتن اونم بعد ده دقیقه که حشری شده بود اه واوهش دراومده بود منم که کار خودمو بلد بودم اول دکمه های مانتوشو باز کردمو بعد کم کم لختش کردم تا جایی که فقط یه شرتو سوتین تنش بود بعد شروع کردم لیس زدن بدنش اونم بیکار نموندو منو لخت میکردبند سوتینشو باز کردم واااااااای چی میدیدم دوتا هلو جلو چشام بو با حرس و ولع خاصی افتادم به جون سینه هاش اونم که حسابی حشری شده بود داد میزد کیر میخوام منم شرتشو دادم پ ایینو شروع کردم لیسیدن کسش ابش هم جا رو ورداشته بود حسابی کسشو خیس کرده بود بعد از چند دقیقه به پشت خوابوندمش اروم انگوشتمو کردم تو سوراخ کونش وااااای که چقد تنگ بود چند دقیقه بع د دو انگشتی وبعدم سه انگشتی حسابی که کونش جاباز کرد کیرمو با سوراخش تنظیم کردمو اروم فرستادم توش خیلی داغ بود وتنگ کیرم داشت تو کونش له میشد یه مقدار که جلو عقب کردم کیرم جاشد و راحت عقب جلو میشد نازی حسابی داشت حال میکرد نزدیک ارضا شدنش بود منم سرعتمو زیاد کردمو اون ارضا شد منم بعد از دو دقیقه تلمبه زدن ارضا شدمو ابمو ریختم رو کونش بعد یه لب طولانی گرفتمو ازش تشکر کردم اونم که خوشش اومده بود ازم تشکر کرد وگفت که خیلی بهش حال دادم بعد باهم رفتیم دوش گرفتیمو اومدیم بیرون حدود ساعت هفت نازیو رسوندم دم کوچشون از این ماجرا به بعد رابطه منو نازی یه رابطه توئم باسکس شدو با همدیگه سکسای زیادی داشتیم تا الان که یک ماهه عقد کردیمو عاشقانه همدیگرو دوست داریمو هفته ای چند بار سکس داریم .براتون لحظه های شادو سکسی رو ارزو دارم باتشکر
نیما.

من توی بازار اصفهان مغازه پوشاک دارم 28سال دارم مجرد عاشق کون گنده همه مشتریهام دوست دارم بعضی هاشون رو بیشتر یه مقدار از خودم بگم قدم 179 سفید باشگاه میرم بازوهای بزرگی دارم همین موضوع بیشتر مشتریهای خانمم رو اگه این کاره هم نباشند به سمت رابطه و لاس زدن جلب میکنه برای کیرم ارزش قایلم تا بحال با هیچ دختری رابطه عاشقانه نداشتم ولی خیلی دوست دارم یه روز عاشق بشم به خودم اجازه نمیدم برای چند لحظه لذت بردن به دختری که قصد ازدواج باهاش رو ندارم بگم دوستدارم برای همین خیلی ها رو از خودم رنجوندم ولی به نظر خودم کار درستی میکنم
بریم سر اصل داستان من 1 سالی بود یه خانم هراتی که اسمش زهره بود دوست بودم چون واقعا کون گنده ای داشت ولی قبل از اون چون خیلی مهربون بود نظر منو جلب کرد البته خیلی هم خوشکل بود اصلا بهش نمیومد هراتی باشه واقعا زیبا بود من دو سه مرتبه توی پرو رفته بودم و اونو کرده بودم خیلی دوست داشتم ببرمش توی خونه خالی و ازش لذت ببرم تا 1 بار دختر خواهرشو اورد که براش مانتو بگیره 18 سالش بود ولی مثل خاله جونش ماه خیلی صورت لطیفی داشت مثل هلو ادم دلش میخواست درسته قورتش بده به زهره گفتم برام هدیه اوردی بهم اشاره کرد که میتونی مخشو بزنی که منم وقت رو تلف نکردم و بهش دست دادم خیلی جا خورد چون اصلا انتظارش رو نداشت خودم رو معرفی کردم اونم خودشو جوانه معرفی کرد بهش با همون حالتهای مخصوص خودم ازش خواستم راحت باشه اونه نشست جای من پشت صندوق یا کامپیوتر باهم دوست شدیم و شمارم رو بهش دادم از اون روز 1بار دیگه هم اومدند برای خرید من بهش پیشنهاد مانتو جدیدی که مد شده بود رو کردم اونم رفت پوشید وقتی اومد بیرو متوجه شدم زیر مانتو چیزی نپوشیده منم تحریک شدم بعنوان اینکه ببینم مانتو تنگه یا نه دستم رو از لای دکمه ها تو بردم و پشت انگشتهام رو روی نوک سینه هاش حرکت دادم یه لحظه چشمهاشو روی هم گذاشت داشت از حال میرفت که دستم رو بیرون کشیدم درو بستم اومدم پیش زهره بهش گفتم ناراحت نمیشی من با جوانه راحتم گفت این چه حرفی تو پسری راحت باش اگه بخوای میتونی توی همین هفته بیای بریم بیرون منم قبول کردم جوانه اومد بیرون
دستم رو گرفت در واقع بازوم رو گرفته بود به خالش میگفت میشه مسعود رو یه روز دعوت کنیم خونمون که زهره پرید تو حرفش و بهش گفت که منم دلم میخواد ولی چطوری مامانت نمیزاره که جوانه گفت مامان با من اونو راضی میکنم
بهم گفت عصر بیا به این ادرس و مانتو رو هم با خودت بیا منم پیش خودم گفتم اخلاقش یه زره هم به خالش نرفته گفتم باشه عصر ساعت 4 بود که گوشیم زنگ خورد دیدم جوانه بود بعد از سلام گفت بعد از تاریکی هوا بیا تقریبا ساعت 6ونیم بود رفتم خونه جوانه که دیدم شیطون با یه تاپ و شلوارک درو باز کرد پرید بغلم 2 تا بوس حسابی از لپ هاش گرفتم ماشالا چه کونی داشت همون نرسیده کیرم سیخ شده بود که زهره رو دیدم خیلی مهربون بود
اونرو هم بوسیدم ولی خدای زهره رو با این که سنش بیشتر بود ولی یه جور خاصی دوست داشتم چون خیلی به یادم بو یه مرتبه از شهرشون برام کلی سوغات اورده بود از داستان زیاد دور نشیم نشستم روی مبل جوانه خیلی شیطون بود همش بهم چسبیده بود ناقلا اول سراغ مانتوشو گرفت بهش دادم همونجا پوشیدش جلوم فشن راه میرفت دوباره کیرم براش راست شد اومد نشست روی زانوم لبامو بوسید خدای من داشتم خجالت میکشیدم برای همین به شهناز گفتم بیا اینطرفم بشین اومد یه بوس از زهره یه بوس از جوانه تا چند دقیقه ای گذشت صدای مامان جوانه اومد که من بلند شدم وسلام و ببخشید ولی اصلا قیافش به زهره نرفته بود چای اورده بود و به جوانه گفت میرم بیرون کار دارم و رفت خلاصه من شدمو 2 تا کوس خوشگل که ارزوی هر پسری سریع به زهره گفتم منو دعوت نمیکنی اتاق خواب رو نشونم بدی که دوباره زهره دستمو گرفت گفت فدات شم من نشونت میدم
خلاصه این پدر سوخته خیلی کونش میخارید تا وارد اتاق شدیم منو حول داد رو تخت گفت مسعود یعنی من با تو توی اتاق خواب نزاشتم حرفش تموم بشه تاپشو در اوردم وای چی میدیدم سینه های شق شده داشتم دیونه میشدم
شروع کردم خوردن و با یکی از دستام شلوارمو در اوردم رفتم سراغ شلوارش که خودش زودتر از من شلوارکشو در اورد منم جلوی صورتش کیرمرو زیر شرت بهش نشون میدادم که کیرم رو در اورد و شروع کرد مالیدن

جوانه دستم رو گرفت رفتیم توی اتاق خواب لباسهام در اوردم جوانه جونم روی تخت نشست و کیرم رو از تو شرتم بیرون اورد شروع کرد به مالیدن کیرم خیلی خوشش اومده بود بهم میگفت باورم نمیشه الان تو پیشمی خیلی با مزه حرف میزد و سکسرو دوست داشتنی تر کرده بود بغلش کردم تا لباشو بوسیدم پا هاشو دور کمرم گره زد پدر سوخته خیلی تو دل برو بود خابوندمش روی تخت و شروع کردم به بوسیدن صورتش و گردنش اومدم سراغ سینه هاش دیدم نفس بند اومد تا بهال هیچ دختری رو با هاش سکس نکرده بودم برای همین خیلی بهم حال داد بهم میگفت مسعود با من ازدواج میکنی خیلی دوست دارم منم چون نمیخواستم ناراحتبشه چیزی نمیگفتم که یه لحظه دستی از زیر کیرو خوایه هام گرفت اول ترسیدم برگشتم دیدم زهره گله پشتمه داره با کیرم حال میکنه بغلش کردمو بوسیدمش گفتم اگه دوست داری لباسهاتو در بیار تا یه لقمت کنم که جوانه از پشت پرید روم به زهره گفت خاله میشه مسعود اول منو بخوره من تو فضا بودم دو تا جیگر یکی دختر و شهوتی اون یکی کون گنده و مهربون از هیچ کدوم نمیشد گذشت من بجای همتون زهره رو لخت کردم و خوابوندمش یکم لب گرفتم توی همین لحظه جوانه از کیرم غافل نبود و حسابی میخوردش داشتم دیونه میشدم به زهره گفتم رو شکم بخواب تا جوانهرو بشونم روی کمرت تا از خجالت جفتتون در بیا کیرم رو اروم توی کوس زهره کردم و سینه های جوانه رو میخوردم توی همین حالت که داشتم از کوس زهره لذت میبردم جوانه سیلی به کون خالش میزد این دختر خیلی کارهاش با مزه بود خلاصه اونروز یه روز تکرار نشدنی برای من بود چند ماه بعد که دوباره زهره رو دیدم از حال جوانه پرسیدم بهم گفت که دختر هرزه ای شده که من دیگه باهاش بیرون نمیام ولی خدای زهره از خیلی از این خانمهای چادری که این قدر جا نماز اب میکشن با حیا تر بود حدود 6 ماه بعد که رفته بودم نردیکی های خونشون توی یه قرض الحسنه که ضامن دوستم بشم کنار خیابون با مادرش دیدمش رفتم سراغش سوارشون کردم بهم گفت نهار بریم بیرون ولی مادرش نیومد منو جوانه به یه بریانی توی خیابان جی رفتیم فکر کنم فهمیدید که من اهل اصفهانم چون بریان فقط تو اصفهان سرو میشه خلاص توی این 2 ساعت که با هم بودیم شاید 4 5 تا قرار با دوست پسراش گذاشت اون روز بعد از نهار بردمش توی اتوبان شهید کشوری پشت درختها کوسی که قبلا قیدشو زده بودم حسابی کردم ولی یه چیزی رو فهمیدم که کیرم از کیرهای که قبلا تو کوس جوانه رفته بود خیلی بزرگتر بود چون موقع کردنش خیلی جیغ وداد کرد وای عجب هلوی بود
امید وارم که دوست داشته باشید داستانهای بعدی منو بخونید یه زن اروپای رو هم کردم اونم جالبه اگه خواستید مینویسم
بای

نوشته:‌ مسعود

سلام من آرش هستم 29 سالمه اين داستاني كه مي خواهم براتون تعريف كنم اولا كاملا واقعي است بعد حدود يكسال پيش اتفاق افتاده من متاهل هستم در سن 26 سالگي ازدواج كردم من همسرمو خيلي دوست دارم اسمش هم آرام است و الان 27 سالشه و از اين ماجرا بي خبره اين موضوع از موقعي اتفاق افتاد كه من براي گرفتن كاندوم به دارو خانه ي سر كوچه ي ما مي رفتم چون كيرم بزگه هميشه كاندوم XXL مي گيرم و اين ماجرا با يكي از مسيولين همان دارو خانه پيش آمد من هميشه در ماه حدود 2 تا 3 بار مي رفتم ويك بسته كاندوم مي گرفتم و هميشه يك دختر خوشگل كه 19 سالش بود و اسمش هم راحله بود مي خريدم اون اولا خيلي معمولي رفتار مي كرد و فقط در حد يك سلام و خدا حافظي بود ولي با گذشت چند وقتي ديگر يكم خود موني شد راحت تر رفتار مي كرد . من يكروز كه براي خريدن كاندوم رفته بودم آنجا و در حال نگاه كردن به كاندوم ها بودم و ناگهان گفت كاندوم خنك كنده ببر خيلي خوبه من يكم تعجب كردم چون تا حالا از اين كار ها نمي كرد بعد منم به شوخي گفتم مگه تا حالا امتحان كردي اونم گفت نه من تا حالا رابطهاي با كسي نداشتم از بقيه شنيدم. منم چون ناراحت نشه از همون نمونه خريدم و رفتم تو خونه و با همسرم سكس كردم كاندومش خوب بود همسر خوب ارضا شد منم كلي حال كردم . چندي گذشت و دوباره رفتم كاندوم بگيرم اين دفعه راحله خيلي خودموني و راحت تر از گدشته رفتار ميكرد منم بهش گفتم از همون كاندوم هاي قبلي بده خيلي خوب بود اونم همين كارو كرد و بقيه پولمو داد منم برگشتم خونه و وقتي داشتم پولامو مي شمردم يك كاغدذ كوچك خوشگل افتاد پايين وقتي ديدمش روش يك شماره نوشته شده بود اولش تعجب كردم ولي بعد فهميدم از پول هايي كه از دارو خانه گرفتم افتاده بعد دوهزاريم افتاد كه راحله اونو نوشته اولش گفتو تو زن داري ولش كن ولي زياد بدم نيامد و تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم روز بعد دل بع دريا زدم و بهش زنگ زدم اولش كه گوشي را برداشت عادي حرف زد ولي وقتي فهميد منم لحن صداشو عوض كرد و سكسي حرف زد بعد با كمي گپ زدن قرار و براي فردا شب گذاشتيم منم مخ زنمو زدم و شب به خونه راحله بود راحله چون دانشجو بود تو خونه مجردي و تنها زندگي مي كرد
منم با يك دست گل وارد خانه اش شدم و بهش دادم اونم خوب به خودش رسيده بود و حسابي حشري بود بعد با كمي
گپ زدن آماده ي سكس بوديم اون چون بار اولش بود خيلي هيجان زده بود بعد رفتيم تو اتاق خوابش بعد بهش گفتم بگيره شلوارمو بكنه منم حسابي كير بزرگ شده بود اون شلوارموكن بعد نوبت شرت بو كير اون قدر بزرگ شده بود كه داشت شرتمو پاره مي كرد بعد طاقت نياورد زود شرتمو كند و براي اولين بار تو زندگيش كير ي از نز ديك ديد يكم ترسيده بود بهد بهش گفتم بخورش اولش مخالفت كرد ولي بعد شروع بعد شروع به خوردن كرد و خوشش اومد منم داشتم سينه هاشو مي ميمالوندم عجب ينه هاي كوچك سفتي داشت مثل يك پري بود خيلي هم لاغر بود بعد گفتم بيا لخت شيم بعدش لخت شديمو رفتيم روي تخت خواب من خوابيدم روي تخت و گفتم بشينه روي كير اونم همين كارو كرد دو آروم آروم نشست روي كيرم و پردش پاره شد اون لحظه احساس خوبي داشتم چون من پردشو پاره كردم اون اولش ترسيد و كمي درد كشيد بعد براش گفتم كه اشكالي نداره بعد خودم دست به كار شدم اونو خوابوندم رو تخت و پا هاشو گذاشتم روي شونم مو آروم كيرمو فرو كردم تو كسش اولش ناله مي كرد ولي بعد يكم كسش جا باز كرد و شروش به تلمبه زدن كردم از شددت لذت نتونست جلوي خودشو بگيره بعد شروع به آه آه كردن كرد منم شدت كيرمو بيشتر كرم چوچولاش داشت آتيش مي گرفتو قرمز شده بود بعد فهميدم دارهبه ارگاسم مي رسه در حالي كه من تازه شروع كرده بود تا ارگاسم خودم كلي فاصله بود به همين خاطر ادامه دادم تا به ارگاسم برسه وقتي به ارگاسم رسيد بدنش شل شد و حسابي كسش سرخ شده بود مثل كير خودم بعد رفتم سراغ كونش عجب كوني داشت سرخ بي مو و تنگ راستش سگ راحله به زنم مي ارزه كيرم چون خيلي كلفت بود به همين را حتي تو كونش نمي رفت بعد با كلي ور رفتن سورا خش يكم باز شد و به زور كيرمو كردم توش اونم يك جيغ بلند كشيد بعد آروم تلمبه زدن و اونم از شدت لذت داشد مي مرد بعد از 20 دقيقه كردنش خودم داشت آبم مي اومد به همين خاطر كيرمو تو كسش كردم و آبمو اونجا ريختم كيرمو تا سوراخ نافش فرو كردم بعد كه داشد از لذت مي مرد كسشو ماليدم و دوباره به ارگاسم رسيد اون شب بهترين شب زندگيم بود حتي بهتر از رابطه با زنم بود . ما دوباره هم با هم را بطه داشتيم و تا حالا هم با همين.

نوشته:‌آرش

راستش این اولین باریه که مینویسم...داستان نیس خاطرس..سکسیه ولی مثه بقیه داستانایه سایت شیرین نیس شوره لامصب باید تجربه کنی...من هیفده سالمه ماهه دیگه میشم هیجده بچه مشدم نه گلزارم نه محند قدم بلنده درشتم یکم اضافه وزن چشامم مثه همه شماها قهوه ایه موهامم قهوه ای روشن میگن بور مسکه...خاطره من از جایی شروع میشه که من با مهسا خانوم دوست شدم یه سال پیش..مهسا اولین دوست دخترم بودو هست ینی هنو باهمیم..از طریق یکی از بچه ها باهم اشنا شدیم تازه تلفنی دوهفته همینطور ادامه داشت تا اینکه گفت بیام پارک کوثر تو هاشمیه ببینمش..دفه اول بود بایه دختر قرار داشتم با اضطراب خیلی زیاد خلاصه رفتم جایی که قرار گزاشتیم..جایه پارک کوثر تو راسته باهنر یه خیابون که دخترو پسر با دوچرخه یا ماشین اونجا کسچرخ میزنن...

خلاصه ادرس گرفتم رفتم پیشش..یا خدا چی میدیدم قیافش فوق العاده شبیهه سگ بود چتری گزاشته بود پوستشم سبزه بود یه سلام کردیم به هم که گفت دیدی گفتم اره گفت پسندیدی یکم با مکس گفتم اره که خدافظی کرد رفت..جالبی اینجا بود که ازم خوشش نیومده بود این یه نقطه مشترک بینمون بود...بعده یه هفته اس داد که قرار شد یه دوستیه ساده بینمون باشه اونم چون خانوم تنها بود..یه ماه گزشت رابطه محکم تر شد که قرار دوم گزاشتیم اینبار خوب با خودم رسیدم و راهی شدم.دوباره همون پارک...راستش اینبار کلا فرق کرده بود موهاشو داده بود یه طرف نمیدونم چی شده بود که رنگه انداخته بود شاید بگین به خاطره احساساته ولی اون موقع هیچ حسی بینمون نبود..خلاصه نشستیم یکم کسشر گقتیم رفتیم خونه از اون شب شروع کرد به اسایه سکسی دادن تو تمام اساش کیر کس کون حتما بود منم چون دفه اولم بود خوشم میومد تا اینکه شروع کرد به قول معروف سکس چت کردن باهام یه چن وقتی این وضع ادامه داشت تا اینکه احساس کردم هیچ علاقه ای به این کار ندارم وقتی بش گفتم انقدر عصبی شد که نزدیک بود تموم کنه منم بیخیال شدم.دلیل عصبانیتشم همین چن وقت پیش فهمیدم..خانوم مشکل خود ارضایی داشت خودشو اینجوری ارضا میکرد.قرار پنجممون بود که دوستش منو دوستمو دعوت کرد خونشون.البته بگم اون دوتام باهم بودن..

خلاصه اونا رفتن تو اتاق من موندمو مهسا شاید باورتون نشه وقتی دره اتاق بسته شده اومد رو پام نشست دستشو دوره گردنم گزاشتو بغلم کرد همونجا به حده باور نکردنی به خاطره بی تجربگی شق کردم فقط داشتم لحظه شماری میکردم سرشو ورداره مثه بقیه داستانا بم زول بزنه بعدم لب تو لب بشیم..همینم شد ولی وقتی یبار لبامونو مک زدیم ازم جداشدو رفت رو تخت شروع کرد به گریه کردن حالا من موندمو این شق درد لنتی..خلاصه ارومش کردم و ما رفتیم خونه..از اون روز اتفاقای سکسی ما تو خیابونا شروع شد.جاتون خالی تو یکی از کوچه هایه باهنر نمیدونم کدومش ولی همونی که دارن توش قصر میسازن اولین تجربیات سکسیم رخ داد نه لاپا و سکس کامل..لب میگریفتیم زبون همو مک میزدیم گردنشو میخوردم رو گردنش فوق العاده حساس بود اخرم کسشو میمالیدم ارضا میشد..قشنگ ترین خاطرم تو اون کوچه زمانی بود که پیرنشو داد بالا و سینشو دیدم واقعا اون لحظه جالبیه..رابطه هایه خیابونیه ما ادامه داشت تا اینکه فهمیدیم به یکم تغییرات احتیاج داریم ینی یه سقف..بله قرار شد یه روز که مادرش میرفت کلاسه یوگا و برمیگشت من برم خونشون...چقد وقت داشتم؟؟؟فقط دو ساعت!!خیلی خر بودم میرفتم نه؟؟میدونم..خلاصه با کلی ترس و لرز به گوشیش تک زدم ایفونو زد رفتم بالا خونشون دو طبقه بود با یه واحدم همکف اونام طبقه اخر بودن شانسه ما..خلاصه مثه برق پله هارو رفتم بالا تا رسیدم دیدم دمه در واستاده بگین چی پوشیده بود!!!از این لباسایه مامان دوز...بله خلاصه بعده کلی زده حال کفشامو در اوردم با خودم اوردم تو که گفت بیارم تو اتاقش..باش رفتم تو خدایی خونه خیلی شیکی بود همه جایه خونه چوب کار شده بود..خلاصه پشت سرش رفتم تو اتاقش کفشامو گزاشتم کنار تختش خودمم نشستم رو تخت..رفت یه اهنگ لایت گزاشت اومد رو پام نشست اومد لب بگیره نزاشتم یکم ازیتش کردم تا شهوتی بشه خلاصه لب تو لب شدیم خابوندمش رو تخت بعد دو سه دیقه رفتم سراغ گردنش گردنشو میخوردم که اه اوهش بلند شد بلوزشو در اوردم دیدم کرست توری داره کلا روزه کیر شدن من بود..کرستشو باز کردمو شروع کردم به خوردنه سینش یکیشو می خوردم اونیکیو با دستم می مالیدم که با دستش سرمو به سینش فشار میداد..بعد رفتم سراغ اصله کاری شلوارشو در اوردم شرتشم در اوردم که...اولین بارم بود کس میدیدم سیاه بود مایل به قهوه ای بدون هیچ فکری سرمو بردم نزدیکشو شروع کردم به خوردن..بویه کثافت میداد هیچ٬شور بود ینی شور..با زبونم چوچولشو بازی میدادم یا با لبام از لبایه کسش لب میگرفتم خلاصه بعده اینکه قشنگ کثافتایه کسشو خوردم مزش تغییر کرد یجورایی بی مزه شد..همزمان داشتم سینشو با دستم میمالیدم که بعده ده دقیقه که با فک درده من همراه بود ارضا شد ولی نلرزید مثه داستانا...اونکه بیحال شد رفت تو حالت خوابو ببداری که یه نگاه به خودم انداختم دیدم حتی پیرنمم در نیاوردم بعد اینکه حالش جا اومد گفت تو چی منم فردین بازی در اوردم گفتم هیچی عشقم همین که تو شدی کافیه خلاصه اونم نامردی نکردو یکم با کیرم بازی کرد یکی دوبارم یه زبون زد بدم تموم..لباساشو پوشید که ساعتو نگاه کردم دیدم هنوز یک ساعت وقت دارم رفتم پایه لب تاپش اهنگو عوض کنم اونم پاشد دره اتاقشو باز کنه که دیدم ماتش برده به در..وقتی دیدشو دنبال کردم دیدم مامانش دمه در واستاده داره مارو نگاه میکنه خدا شاهده چشام سیاهی رفت اهنگو غط کردم سرمو انداختم پاییم که شروع کرد خیلی اروم و با متانت دعوا کردنو کسشر گفتن به مهسا یه نگاه به من کرد بعد به مهسا گفت..همین٬٬٬من از خونه میرم نره خر میاری تو خونم خلاصه کلی کسشر بم گفت بعدم بیرونم کرد رفتم از پله ها پایین تا در ساختمونو باز کردم فقط دوییدم..فرداش مهسا گفت وقتی کارمون تموم شده بود اومد خوش بختانه فقط حرفایه معمولیمونو از پشت در شنیده از اون موقع شیش ماه میگزره هنوز همچین فرصتی پیش نیومده..درضمن همونطور که فهمیدیم من یبارم توسط بانو ارضا نشدم متاسفانه...اقا من فقط موندم چجوریه که این پسرخاله دخترخاله وسط هال کنار ننشون همدیگرو جر میدم هیچکی نمیفهمه بعد من..نمیدونم والا شاید شانسه...چاکریم

نوشته: SHeRO

سلام به دوستان عزیز. این خاطره رو که می خوام براتون بنویسم برای حدود شش ماه پیشه.
نمی خوام از خودم بگم که قدم فلانه یا ... میخوام مستقیم برم سراغ اصل ماجرا.

تمام داستان از یک تک زنگ شروع شد.حدودا ساعت دوازده شب بود که من رفتم بودم لالا.فهمیدم که گوشیم داره زنگ میخوره ولی بهش توجهی نکردم چون خیلی خسته بودم(گوشیم رو ویبره بود)صبح که رفتم سراغ گوشیم دیدم یه شماره ی ناشناس رو گوشیمه.منم تخمی تخمی یک تک بهش زدم.چند دقیه بعد یک پیام داد که گفته بود ببخشید اشتباه شده.منم دیگ بی خیالش شدم.چند روز بعد که نمی دونم چرا این قدر حشری شده بودم رفتم سراغ گوشیم و دوباره بهش یه تک زدم.اونم بازم پیام داد من که گفتم اشتب شده بود.بهش توجهی نکردم و شروع کردم به فرستادن پیام های عاشقانه.البته هنوز نمی دونستم که دختره یا پسر ولی حس ششمم بهم می گفت که دختره.اون دونسته بود که من پسرم.چون یک بار که بهش تک زدم سریع گوشی رو برداشت من تا گفتم الو اون قطع کرد.اون یک پیام داد که نوشته بود عجب پسر ها هم احساس دارند.من گفتم پس چی.یکم خجالت میکشیدم که بهش زنگ بزنم.ولی پس از چند روز فرستادن پیام های عاشقانه یخم اب شد و کم کم پر رو شدم.بهش یه زنگ زدم با هم یکم حرف زدیم.من ازش پرسیدم اسمت چیه؟اون گفت داری پر رو میشی.گفتم به نظر تو این پر رویی هست؟اون فهمید که سوتی داده بود.بعد از چند لحظه مکث اون با ناز گفت ستاره.من تو دلم گفتم جوووووووووووون.چون من اسم ستاره رو خیییییلی دوست دارم .خوب دیگه کاملا یخم اب شده بود.کم کم شروع به فرستادن پیام های سکسی کردم.اونم داشت برام پیام میفرستاد.من بیشتر وقت ها داخل خانه تنها می شدم چون هم پدرم و هم مادرم کار های اداری داشتند و من تک فرزند بودم.وقتی که چند ماهی گذشت بهش گفتم میخوام ببینمت.اون اول قبول نکرد. ولی با اسرار های من قبول کرد.قرارمان رو گذاشتیم من با ماشین ال نود بابام رفتم سر قرار.اون یه نیم ساعتی معتلم کرد ولی اخرش اومد.بهم اس داد که کجایی گفتم داخل ال نود پشت سریتم عزیزم.مشخصات ماشین رو بهش دادم چون دو تا ال نود اونجا بود.وقتی چرخید تا من رو ببینه یه لحظه فکر کنم که بیهوش شدم.وایــــــــــــــــــــــــــــی.به خودم گفتم عجب دافی.کم کم کیرم داشت شلوارم رو پاره میکرد.اون یه دختر بود که موهاش رنگ گندمی بود سینه هاش هم خوب بود ولی از همه بهتر اون کون ش بود که از زیر چادر هم معلوم بود.لباش انگار مخصوص ساک زدن و لب گرفتن بود.چیزی که منو بیشتر حشری میکرد اون صورت نازش و چشم آبیش بود.اون اومد توی ماشین من سریع خودمو جمع و جور کردم.یک عطر سکسی هم زده بود که منو خیییییییییییلی حشری میکرد.با ناز بهم سلام کردو منم جوابشو دادم.یکم ازش تعریف کردمو از این چیزا.اون روز من قصدم این نبود که باهاش سکس داشته باشم فقط میخواستم بدونم که چطور دختری هست.از اطلاعاتی که گرفتم فهمیدم اونم تک فرزنده و مجرد.اون روز تا شب با هم بودیم.(البته وقتی هم دیگه رو دیدیم حدود ساعت 6 بود).من اونو تا سر کوچشون رسوندمو بعد خودمم برگشتم خونه.شانس اوردم که از پدر و مادرم زود تر رسیدم.اون شب تو کفه ستاره جون یک جلق درست و حسابی هم زدم و دوباره بهش اس ام اس فرستادم.اون گفت خسته هستو میخواد بخوابه من ازش خداحافظی کردمو خووابیدم.اون شب تا صبح به کف ستاره جون خوابم نبرد.صبح براش یک اس ام اس صبح بخیر فرستادم اونم جوابمو داد.دیگه از اون به بعد با همدیگه هر از مدتی می رفتیم بیرون تا اینکه رابطمون خیلی صمیمی شد و من بهش گفتم خونه ما خیلی روز ها خالی هست و بهش گفتم یه روز بیا تا با هم سکس داشته باشیم.می دونستم که اونم دوست داه ولی ناز میکرد خیلیییییییییییییی اسرار کردم تا قبول کرد.گذشت و گذشت تاروز سکس فرا رسید من بهش یه اس دادم که خونه خالی هستو از این کس شعرا.بهش ادرس خونه رو بهش دادم یه نیم ساعت بعد بهم اس داد درو باز کن.منم درو باز کردم اون اومد تو با هم سلام کردیم اون بهم گفت برام اب بیار .من برای دوتا مون شربت درست کردمو بردم.ربع ساعت گذشته بود.من بهش گفت ستاره جون چه خبر.(اینو گفتم تا یکم احساس ارامش کنه).یکم با هم حرف زدیم.بعد من یواش یواش بهش نزدیک شدم.یک دفعه لبامو چسبوندم رو لبای تپلیش.اون زبونشو میکرد تو دهنم منم همین کارو کردم.دستم یهو رفت به طرف سینه هاش.سیه هاشو گرفتم.واییییییییییییی مثل پنه نرم و لطیف بود.اونم کیرمو گرفت.بهش گفتم بلند شو تا کاملا لخت بشیم.اول یکم خجالت می کشید ولی گفتم تا من پیش قدم شم.کاملا لخت شدم یک لحظه کیرمو دیدم که از همیشه بلند تر شده بود.اونم لخت شد.رفتیم رو تخت پدر و مادرم.حدود دو یا سه دقیقه برام ساک زد بعد منم کسشو با هرس و ولس خوردم.رفته یک کاندوم که قایم کرده بودم برای مواقع ضروری اوردم.زدم سر کیرم اول خواستم کسشو بکنم گفتم یک دفعه پاره میشه بد بخت میشم.کونشو چرب کردم.کیرمو یواش کردم توی کونش یک ناله ی کوچکی کرد و دیگه بی حرکت شد من دیگه زمان از دستم بیرون رفته بود.ما اون روز حدود نیم ساعت با هم سکس کردیم.بعد شروع کردم به تلمبه زدن.اون جیغی از رضایت کشید.من بلند شدم و خوابیدم تا اون بیادو روی کیرم بشینه.اون مثل دیوانه ها رو کیرم بالا و پایین میشد.فکر کنم حدود پنج یا شش بار ابم در اومد.من و ستاره جون کاملا ارضا شده بودیم.بعد اون یکم برام ساک زدو ابمو ریختم روی سینه هاش.ما بعد از اون ماجرا حدود شش یا هفت بار با هم سکس داشتیم.ما اون روز حدود نیم ساعت توی بغل هم دراز کشدیم.و بعد اون بلند شد و رفت.
دوستا ن عزیز یه خاطره ی دیگه دارم اگه از این مطلب خوشتنو اومد بگین تا اونم بزارم

نوشته:‌ lireza2013

سلام من امیرم یه چند وقتیه که با شهوانی آشنا شدم ودیدم که بعضیا چه کسشرایی مینویسن وبعضیا با اون کسشرا کف دستی میزنن واسه همین تصمیم گرفتم داستان زندگیمو براتون بگم برا درس عبرت خواستی بخون نخواستی برو همون داستانایه تخمیه سکس با مامانو خالهو زنداییو بخون.
حالا بریم سر زندگی خوب منم مثل همه ی شما ها تاسن 5. 6سالگیم با دکتر بازیو آمپول بازی با دخترا ی فامیلو همسایه و خلاصه با تفریح گذشت.
دبستانمم با بصورت خیلی عادی گذشت اول دوم راهنماییممتا این که تا این که چشمو گوشم از پلمپ خارج شد
از اول دبیرستان افتادم دنبال دخترا ولی نه برا سکس برا خوش گذرونی پز جلو رفیقام که بگم داداش ما هم آره تو همین سال دو سه تا رفیق فابریکم داشتم که از اول راهنمایی باهام بودن اسماشون حسن ایمان ممد رضا با امیر حسین بود از بین اونا ممد رضا یکم حسود بود ما باهم خیلی حال میکردیم البته نه از اون حالایی که شما فکر میکنید همه جا باهم بودیم حتی یه بار واسه دعوا تو مدرسه هر پنجتایی باهم سه روز اخراج شدیم و ننه باباهامونم از دست ما شکار یه یروزی مارو تحریم کردن ازهمه نظر.
خلاصه ما با خانواده ی پدریم رفتو آمد نداریم ولی بجاش تا دلت بخاد با خانواده مادری رفت و آمد داریمو من بین خالهمو داییام خیلی عزیزم نه واسه این که بگم خیلی قشنگمو خوش تیپ نه. اتفاقا صورت گردو مو های کم پشتی دارم با یه پیشونیه بلند سر همین قضیه بچه ها منو کچل صدا میکردن.
دبیرستانم بدون سکس گذشتو وارد دانشگاه شدیمالبته این بار چار تایی چون امیر حسین اوضا مادی خوبی نداشتو درسو ول کرد ولی رفاقتو ول نکرد
تو دانشگاه با یه دختری خوشگلو خشتیپ به نام پریارفیق شدم که همهی رفیقام حرسشون در اومده بودو هی بم میگفتن کوفتت بشه البته به شوخی ولی بین اونا از وقتی با پریا بودم ممد رضا با من سرد شده بودو زیاد باهام حرف نمیزد خیلی وقتا هم که من با پریا میرفتم جلوشون همچین به پریا ذول میزد که انگار اون نیمه ی گوز شدشه. یه یکی دو ماهی گذشت تا بابام برام یه پراید خرید که باعث شد من با پریا راحت تر در ارتباط باشمو بعد مدتی من سکسو با اون شرو کردم میرفتیم یه جای خلوتو سری ماچ و قاچو ...دیگه تقریبا هر دو روز یه بار با پریا تو ماشین. سکس داشتیم هم من بلد نبودمو در حال یادگیری هم اون. از اون ور ممد رضا بیکار نشسته بودو با یه پسره که مخ کامپیوتر بود رفیق شده بود بعداز اون ممد رضا با من دوباره رابتشو شروع کرد و حتی از قدیمم با من مهربون تر شده بود
یه روز ممد رضا ما رو دعوت کرد خونشون ما هم رفتیم خونشون استخر داشت ما رو برد استخر بعد از کلی شادیو خنده ممد گفت بیان عکس یادگاری بگیریم منو مجبور کرد تا یه عکس تکی تو یه گوشه ی تستخر بگیرم که زمینه ی پشتم سفید بشه. یه دو هفته ای غیر از پریا از هیچکی خبر نداشتم تا ای که یه روز پریا بهم زنگ زدو شرو کرد با گریه بدو بیرا گفتن به من منم هی ازش می پورسیدم چی شده ولی گریش نمیزاشت جوابمو بده منم رفتم پیشش تا ببینم چی شده اونم اول از همه یکی گذاشت تو گوشم و بد یه پاکت بهم دادو رفت. منم پاکتو باز کردم تا توشو دیدم سرم گیج رفت چشم سیاهی رفتو بغز گلومو گرفت آره اون ممد رضا عکسای منو با فتوشاپ شاخ درست کرده بود که در حال کردن دو تا جنده ام. سوار ماشین شدم نفهمیدم چجوری ولی وقتی به خودم اومدم دیدمجلو در خونه خودمونم از متشین پیاده شدم دیدم از تو خونه داره صدا دادو فریاد میاد رفتم تو من که هنوز یه ور صورتم واسه سیلی پریا سرخ بود بابام یکی دیگه گذاشت تو گوشم از من قسم و التماس که من نبودم از بابا مامانمم فهشو توهینو تحقیرو از خونه اومدم بیرون دم در که بودم دیدم ممد رضا سر کوچس. اومد سمتم گفت آخی از خونه بیرونت کردن منم گفتم کار تو بو گفت آره منم گفتم شوخیت قشنگ نبود بیا بریم به بابام بگو که اینا دروغه به زور دستشو گرفتمو بردم جلو مامان بابامو گفتم بگو کار تو بوده یهو گفت چی کار من بوده امیر جان دوباره پدر مادرم نا امید با بغز رفتن خونه منم یقه ی ممدوگرفتم چسبوندم به دیوار با اشک تو چشام بهش نگاه کردم اونم بایه لبخند جوابمو داد از خونه ی بابام رفتم خونه ی بابا بزرگم اونجا هم دیگه خبرا رسیده بودو همین که تو خونشون رام میدادن واسه این بود که کارتوون خاب نشم ولی دیگه نه بابام پول بم میداد نه بابا بزرگم شده بودم آسو پاس پول دانشگاه رو هم بابام واریز نکردو من اخراج شدم نه خاله نه دایی. نه رفیق هیشکی باهام کار نداشت دیگه برا خرج خودم میرفتم بازار حمالی هه آره به همین راحتی زندگیم از این رو به اون رو شد دیگه از رفتار سرد خانواده خسته شده بودم وسایلمو جم کردمو از خونه ی بابا بزرگم رفتم با ماشین این ور اون ور رفتمو بد رفتم تو یه قهوه خونه نشستم یه قلیون کشیدمو به فکر گذشتم افتادم اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم ساعت یازده شده. اشک از کنآر چشام راه افتاده بود یه دفه ساب قهوه خونه اومد کنارم نشست گفت چی شده پسر منم اول یکم چرتو پرت گفتم ولی بدش که به خودم اودم دیدم حتی کد ملیمم به طرف گفتم بد یه صدا اومد که اوستا همه رفتن درو ببندم. اونم گفت ببند منم پاشدم تا برم ازم پرسید جا خاب داری گفتم تو ماشین می خابم گفت لازم نکرده امشب مهمون مایی منو با خدمت کاراش آشنا کردو خودشم رفت ما هم تا ساعت 1 2ح بکم بازی کردیمو بدم لالا تا صبح.

صبح که شد بلند شدیم جامونو جم کدیمو واسه مشتری چایی نیمرو آماده کردیم تا ساب قهوه خونه اومد من دیگه داشتم آماده میشدم برم که بم پیشنهاد داد همون جا بمونم منم راستش خوشحال شدم چون هم کار گیرم اومد هم جا خاب یه مدت گذشتو من با ساب قهوه خونه رفیق شدمو تقریبا همه کارای قهوه خونرو داد به من. ممم از طریق بچه های قهوه خونه با یه مخ کامپیتر آشنا شدم تا در آخر تونستم با یه تومن خرج عکس واقعی رو از جعلی در بیارم و به همه ایمیل کردم حتی به خود ممد رضا. فرداش مادرم با خوش حالی هر چه بیشتر بهم زنگ زد ولی من تا فهمیدم مامانم پشت خطه قطع کردم اس داد که الهی مامان فدات شه دلگیری از من میدونم ولی تو رو خده بر گرد دلم برا اخمات تنگ شده بیا همه خونه ما جمعا میخاندتو رو ببینن ازت عذر خاهی کنن منم جوابشو دادم که من این عکسارو نفرستادم که برگردم پیش شما فقط میخاستم بدونید که سر چی زندگیمو خراب کردین اونم گفت یهنی نمیای بابات میخاد از دلت در بیاره تو رو جون من بیا به هر حال منو راضیم کرد بعد سه سال در به دری برگردم خونه با ماشین که داشتم میرفتم سمت خونه یه جا نزدیکای محلهی ممدشون( آخه راه خونمون از اون ور بود ). وایستادم تا شیرینی آشتیکنون بگیرم که اون ور خیابون کنار یه ماشین شیک پریا رو دیدم با یه بچه تو بغل. اونم منو دید و چشاش پر اشک شد (آخه عکسارو واسه اونم فرستاده بودم) که یه دفه شوهرش بهش گفت گمشو تو ماشین تا نزدمت آره اون ممد بود.

من با خانوادم آشتی کردمو با دختر علی آقا(ساب قهوه خونه)ازدواج کردم ودوباره زندگیم رو به راه شد ولی....

نوشته: امیر

مقدمه:
سلام دوستای گلم"
همین جا لازمه بگم که من نویسنده و داستانسرا نیستم و ازتون انتظار دارم ایرادها رو به بزرگی خودتون ببخشید..
این اولین داستانیه که تو زندگیم دارم مینویسم.. در واقع یه جور درد دله، مربوط به خاطره ای از زندگی شخصی خودم. خاطره ای تلخ که تا حالا در موردش با هیچکی حرف نزدم. اگه بخوام تمام خاطره رو تعریف کنم خیلی طولانی میشه و باید تو چند قسمت اونو بنویسم و از اونجا که نمیخوام خیلی کشش بدم، تصمیم گرفتم هرچند طولانی ولی تو 1 قسمت تمومش کنم!
و اما داستان:
مهدی هستم تازه خدمت سربازیم تموم شده بود خیلی بلاتکلیف بودم وضع مالی خوبی نداشتیم پس باید هرچه سریعتر یه کار واسه خودم دست و پا میکردم واسه همین یه مغازه زدم. هرچند درآمد زیادی نداشت ولی از بیکاری بهتر بود، در کل خوب بود یه جورایی سرگرم شده بودم. تو اون سن و سال یه مشکل اساسی داشتم، اونم اینکه بیشتر از بقیه دوستام، شهوتی بودم. من تو دوران بچگیم سکس پدر مادرمو دیده بودم و اون تصویر برای همیشه تو ذهنم نقش بسته بود واسه همین علاقه زیادی به جنس مخالف داشتم. اما هیچوقت نمیخواستم به گناه بیفتم هرچند برام خیلی سخت و زجرآور بود. گاهی افکار شهوانی می اومد سراغم و وادارم میکرد هرجوری شده با یه دختر سکس داشته باشم و خودمو خالی کنم. راحت ترین راهی که به ذهنم میرسید این بود که تو اقوام به یکی از دخترای هم سن و سال خودم پیشنهاد دوستی بدم. متاسفانه یا خوشبختانه دل و جرات این کارو هم نداشتم چون میترسیدم وابستگی پیش بیاد و از اونجا که منم شرایط ازدواجو نداشتم نمیخواستم با احساسات هیچ دختری بازی کنم. واسه همین همیشه سعی کردم بین خودم و دخترای اطرافم یه خط قرمز بکشم.
الگوی من تو زندگیم داداشای بزرگم بودن و من خیلی براشون احترام قاءل بودم.. با یکیشون که دو سال از خودم بزرگتر بود و اونم مجرد بود خیلی راحت بودم و حرفامو بهش میگفتم، اونم وقتی دید که از نظر جنسی چقد اذیت میشم بهم گفت اگه کیس مناسبی گیرت اومد صیغش کن.. و شرایط صیغه رو واضح و کامل برام توضیح داد.....
گذشت و گذشت.... سه چهار سالی میشد مغازه داشتم و در کنار کار از روی ناچاری اگه بین مشتریام یه زن بیوه به پستم میخورد باهاش صحبت میکردم و اگه راضی میشد بصورت کوتاه مدت صیغش میکردم و اینجوری احساساتمو خالی میکردم. خلاصه چندسالی رو همینجوری گذروندم تا اینکه یه حادثه باعث شد یه مدت خونه نشین بشم و مجبور شدم مغازمو جمع کنم. حدود هفت هشت ماهی طول کشید تا خوب شدم. تو اون چندماه از بین اقوامی که می اومدن بهم سر بزنن، دخترخاله یکی از زنداداشام که شناخت زیادی هم ازشون نداشتم بعضی وقتا همراه زنداداشم یا گاهی هم با مادرش واسه عیادت می اومدن خونمون. نسبت به این دختر که اسمش زهرا بود خیلی کنجکاوم شده بودم و همش حس میکردم تو نگاه های مرموزش یه حرفهایی هست و یه چیزایی تو دلشه که میخواد بهم بگه.. ولی شرایط پیش نمی اومد و منم چیزی به روی خودم نمی آوردم.
زهرا خیلی سفید و خوشگل بود. اون نگاه ها و اداهاش همیشه تو ذهنم بود و واقعا داشت دیوونم میکرد جوریکه بعضی وقتا که فکرش می اومد سراغم بدجوری شهوتی میشدم و تو رویاهام انواع پوزیشنای سکسو روش پیاده میکردم..!! بگذریم.. بعداز اینکه خوب شدم داداشم که دو سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کرد و بدبختی منم از همون روز عروسی داداشم شروع شد!!!!؟
عروسی داداشم تو خونه برگزار شد. خونمون خیلی شلوغ شده بود خانوما میرفتن تو اتاقم، لباساشونو عوض میکردن و آرایش میکردن... منم با وجود اینکه عروسی داداشم بود و خیلی کار ریخته بود سرم، زهرا رو زیر نظر داشتم.. از قرار معلوم اونم برام نقشه ریخته بود...! وقتی حس کردم از خانوما دیگه کسی واسه آرایش کردن نمیره تو اتاقم خواستم برم یه وسیله از تو اتاقم بردارم که یهو زهرا رو دیدم که با اشاره بهم فهموند میخواد بره تو اتاقم لباسشو عوض کنه. منم دیگه بیخیال شدم و برگشتم رفتم سراغ کارای دیگه، بعد از گذشت حدود بیست دیقه به خیال اینکه زهرا دیگه کاراشو کرده و کسی تو اتاقم نیست با عجله رفتم سمت اتاقم در و باز کردم که برم تو اتاق یهو با دیدن زهرا جا خوردم و سر جام میخکوب شدم. خدایا...... چی میدیدم؟ زهرا انقد خودشو خوشگل آرایش کرده بود انقد جذاب بود که چند ثانیه ای همینجوری مات و مبهوتش موندم. اون فقط یه لبخند زد و چیزی نگفت منم حول حولکی برگشتم. انقد دسپاچه شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم انگار ارادم دست خودم نبود.. چند دیقه گذشت ولی همش تصویر زهرا رو داشتم تو ذهنم تجسم میکردم چقد زیبا شده بود بدون روسری با تاپ و شلوار با اون آرایشی که کرده بود با اون موهای بلند و طلاییش و اندام متناسبش حسابی فکرمو مشغول کرده بود، خداوندا این چه حسی بود که بهش داشتم..... مجلس عروسی تموم شد غروب همون روز که مهمونا رفته بودن و خونمون تقریبا خلوت شده بود. بعد از یه روز سخت نشسته بودم تو پذیرایی که تلفن خونه زنگ خورد شماره کیوسک افتاده بود گوشیو برداشتم چندبار گفتم الو دیدم قطع شد دوباره زنگ زد برداشتم دیدم صدای یه دختر اومد سلام کرد و گفت مهدی منم زهرا دفعه اول مطمءن نبودم خودتی واسه همین قطع کردم. منم که یکی دو نفر از آشناهامون کنارم بودن و نمیشد چیز خاصی بگم گفتم بفرما امری باشه در خدمتم! زهرا گفت راستش شالمو تو خونتون جا گذاشتم اگه میشه پیداش کن برش دار تا بعدا بیام ببرم.. منم گفتم باشه بعد خواستم خیلی عادی باهاش خداحافظی کنم که برگشت بهم گفت مهدی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه بگو.... گفت مطمءن باشم؟! خیلی کنجکاو شده بودم بینم میخواد چی بگه.. سریع گفتم آره مطمءن باش... گفت: "خیلی دوست دارم مهدی" ولی توروخدا این حرف بین خودمون باشه به کسی چیزی نگی...؟! برای چند ثانیه نمیدونستم چی بگم خیلی شوکه شده بودم فقط تونستم بگم باشه.... بعد هردومون ساکت شدیم. حس کردم منتظره بهش بگم منم دوست دارم ولی نتونستم چیزی بگم، بعدش باهاش خداحافظی کردم اونم از اینکه زیاد تحویلش نگرفته بودم تقریبا با دلخوری تلفنو قطع کرد....
فکر و خیالش ول کنم نبود. همش قیافشو تجسم میکردم و حرفاشو تو ذهنم تداعی میکردم... تو عمرم واسه اولین بار بود که یه دختر بهم میگفت دوست دارم... نمیدونستم چیکار کنم، مطمءن بودم زهرا منو واسه ازدواج میخواد.. ولی من نمیخواستم به این زودیا ازدواج کنم... تو دوراهی عقل و دل گیر کرده بودم. از یه طرف ظاهر جذابش منو سمت خودش میکشوند از طرف دیگه نمیخواستم با احساساتش بازی کنم.. باید سریع تصمیممو میگرفتم که این قضیه بیشتر از این کش نیاد. به خودم میگفتم اگه قراره باهاش ازدواج نکنم پس بهتره هیچ رابطه ای بینمون پیش نیاد، نباید میذاشتم بهم وابسته بشه... چند روز بعد بهم زنگ زد که بیاد دم در خونه شالشو ببره ولی من گفتم بهتره بیرون همدیگه رو ببینیم چون میخواستم باهاش صحبت کنم.... اونم قبول کرد.. وقتی داشتم میرفتم ببینمش خیلی سعی کردم ریلکس باشم نمیخواستم احساسم بهم غلبه کنه. باید کاملا منطقی فکر میکردم..... ولی اینا همش در حد فکر و خیال بود.. چون وقتی دیدمش دوباره همون حس اومد سراغم نتونستم حرفامو اونجوری که باید بهش بگم. از حرفاش فهمیدم که خیلی وقته منو دوس داره. گفت تو این مدت همش منتظر یه عکس العملی از طرف تو بودم ولی وقتی دیدم هیچی نمیگی و بیخیالی، واسه همین تصمیم گرفتم هرجوری شده تو عروسی داداشت احساسمو بهت بگم. همش میخواست نظرمو بدونه ولی من ساکت بودم نمیدونستم چی بگم همه حرفایی ام که آماده کردم بهش بگمو فراموش کرده بودم.. راستش شجاعتشو نداشتم بهش بگم من قصد ازدواج ندارم. از طرفی هم وسوسه میشدم که باهاش رابطه داشته باشم. خلاصه نمیدونستم چیکار کنم و چی بگم..
اون روز بدون هیچ نتیجه گیری گذشت..
داشتم دیوونه میشدم. از یه طرف شهوت من و از طرف دیگه احساسات پاک زهرا.... انگار همه دست به دست هم داده بودن منو نابود کنن... بعضی وقتا تلفنی باهاش حرف میزدم ولی دوس داشتم ببینمش چون با دیدنش جون میگرفتم. ازش دعوت کردم بیاد خونمون اونم قبول کرد منم که میدونستم چه وقتایی خونمون خالیه باهاش قرار گذاشتم. واسه دیدنش همش لحظه شماری میکردم.. هزارتا حرف آماده میکردم بهش بگمو صدجور برنامه میریختم.. این وسط شهوتمم امونمو بریده بود! بالاخره اومد، نشستیم تو پذیرایی بهش گفتم راحت باشه و روسری و مانتوشو دربیاره.. اولش یه کم ناز کرد ولی بعدش درآورد.. رفتم نشستم کنارش دستمو حلقه کردم دور گردنش یه کوچولو فشارش دادمو کشیدمش سمت خودم اونم هیچی نگفت و سرشو گذاشت رو شونم. خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم مطمءن بودم اگه هرکاری ازش بخوام بی چون و چرا قبول میکنه ولی من نمیخواستم از دوس داشتنش سوء استفاده کنم.
من تو زندگیم واسه خودم اعتقاداتی داشتم و توی هر شرایطی سعی میکردم چارچوبشو حفظ کنم واقعا برام سخت بود بخوام به اعتماد این دختر خنجر بزنم. ولی دیگه نتونستم نبوسمش! آروم گردنشو بوسیدمو با اون دستم که دور گردنش بود بازوشو فشاردادم. چند دیقه ای تو سکوت گذشت.. همش عذاب وجدان داشتم. به خودم گفتم مهدی بسه! دیگه ادامه نده.... خیلی برام سخت بود ولی آروم خودمو کشیدم کنار. بعد نشستم باهاش کلی حرف زدم بهش گفتم که شرایط ازدواجو ندارم بیا همین جا این رابطه رو تموم کنیم. زهرا گفت نمیتونم مهدی دوستت دارم.. گفتم ببین زهرا بخدا منم دوست دارم بهت نیاز دارم ولی بهتره نذاریم بیشتر از این به هم وابسته شیم چون من اون کسی نیستم که بتونم تورو خوشبختت کنم واسش کلی دلیل آوردم ولی اون همش حرف خودشو میزد. بعد از کلی بحث وقتی دید نمیتونه منو قانع کنه اشکش سرازیر شد و زد زیر گریه... گفتم تمومش کن زهرا تورو خدا. توکه نمیدونی این مسءله چقد منو داغون کرده... بنفع هردومونه از هم جدا شیم..
بعد آروم اشکاشو از رو گونه هاش پاک کرد و گفت داداشت مازیار(داداش بزرگم) راجع به من چیزی بهت نگفت؟ گفتم نه چطور مگه؟! دوباره زد زیر گریه و نتونست حرف بزنه بعد که یه کم آروم گرفت با بغض شروع کرد به درد دل کردن.. درد دل که چه عرض کنم شروع کرد به اعتراف! آره..... شروع کرد به اعتراف و چیزایی گفت که ایکاش کر بودم نمیشنیدم. ایکاش مرده بودم نمیفهمیدم. چیزایی گفت که لهم کرد. له له شدم... هاج و واج فقط زل زده بوم تو چشماش اما هیچی نمیدیدم انگار تو یه عالم دیگه بودم انگار قبض روح شده بودم. انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید.. خلاصه حرفاشو زد و مانتوشو پوشید خداحافظی کرد و رفت. من موندم و سکوت و یه عالمه تناقض. من موندم و خلوت و یه دنیا پرسش... آخه چرا چرا چرااااا...؟ خدایا چرا؟ چرا باید اینجوری باشه چرا؟ چرا؟ حرفاش عین خوره افتاده بود به جونم:
(("مهدی؟! مازیار فهمیده بود من بهت علاقه دارم فکر کنم راحله(دخترخاله زهرا و زن مازیار، داداش بزرگم) بهش گفته بود. یه روز که خونشون بودم مازیار سر هیچ و پوچ راحله رو دعوا کرد.. بعد بهش گفت جمع کنه بره خونه باباش منم که نمیدونستم چیکار کنم پاشدم با راحله برم که دیدم مازیار گفت زهرا تو بمون مواظب بچه ها باش. راحله هم چیزی نگفت و با ناراحتی رفت. بعد از حدود یه ربع دیدم مازیار داره بچه هارو آماده میکنه. بچه هارو برداشت ببره بیرون گفت زهرا الان میام. نمیدونستم میخواد بچه هارو کجا ببره ولی فکر کنم برد گذاشتشون خونه همسایه جفتیشون. بعد که اومد، پاشدم بهش گفتم بااجازه منم دیگه برم. با یه لحن تند گفت بمون کارت دارم! دلشوره عجیبی داشتم، ترس تمام وجودمو گرفته بود که مازیار یهو اومد نشست کنارم و گفت زهرا میدونم از مهدی خوشت میاد میدونم دوسش داری. تو دختر خوب و فهمیده ای هستی مطمءن باش هرجوری شده تورو واسه مهدی میگیرم.. فقط یه چیزی ازت میخوام که باید بین خودم و خودت بمونه، بعدش قول میدم واسه تو و مهدی هرکاری از دستم بر بیاد کوتاهی نکنم. من که از شدت خجالت سرخ شده بودم پرسیدم چی؟! که یهو دستمو گرفت و گفت فقط یه حال کوچولو! مهدی بخدا نمیخواستم اینجوری بشه، من نمیخواستم اینجوری بشه. خواستم از دستش فرار کنم هرکاری میکردم نمیذاشت برم. جلو دهنمو گرفت نذاشت صدام دربیاد، به زور از پشت منو گرفت شلوارمو کشید پایین هرغلطی دلش خواست کرد. بعدم تهدیدم کرد که اگه به تو یا راحله چیزی بگم آبرومو میبره. بعد از اون هروقت خونشون کسی نبود زنگ میزد میگفت بیا. اگه نیای نمیدونم چنین میکنم و چنان میکنمو خلاصه به زور تهدید منو میکشوند خونه شون. هرچی بهونه میاوردم میگفتم کلاس دارم کار دارم نمیتونم، کوتاه نمی اومد. الان میفهمم که فقط میخواست سوء استفاده کنه ازم. چقد ساده بودم"))»
صدای گریه زهرا پیچیده بود تو مخم... سرم داشت از شدت درد منفجر میشد. خدایا زهرا چی میگفت؟! یعنی داداشم انقد.......؟! یعنی مازیار که از دید همه یه آدم مومن و مذهبی بود، اینکاره بود و خبر نداشتم..؟!! خدایا دارم چی میشنوم! دعا میکردم حرفای زهرا دروغ باشه.. خدا خدا میکردم دروغ باشه ولی نه. مگه میشه زهرا بخواد با آبروی خودشو داداشم بازی کنه...
یعنی زهرا راست می گفت؟!!
تا یه هفته شب و روز نداشتم.. انگار زندگی رو سرم آوار شده بود. نمیدونستم چه جوری این مسءله رو هضم کنم. تا اینکه دیگه طاقت نیاوردم تصمیم گرفتم به داداشم بگم و ته تو قضیه رو در بیارم. یه روز رفتم محل کارش بهش گفتم میخوام باهات حرف بزنم. گفت چیزی هست بگو، میشنوم؟ گفتم میخوام تنها باشیم. اونم وسایلشو جمع و جور کرد و باهم رفتیم بیرون قدم زدیم. نمیدونستم چجوری و از کجا شروع کنم..
الکی گفتم از یه دختره خوشم اومده میخوام باهاش ازدواج کنم! داداشم که خیلی تعجب کرده بود اولش فکر کرد شوخی میکنم بعد گفت بسلامتی. کیه؟ منم با کلی من من کردن گفتم زهرا، دخترخاله راحله!! اینو که گفتم جا خورد وقتی دید کاملا جدی میگم یه کم سکوت کرد و بعد به بهانه های مختلف سعی کرد منصرفم کنه.... اون هرچی میگفت من از سر لج باهاش مخالفت میکردم.. گزینه های دیگه ای بهم معرفی میکرد ولی من میگفتم فقط زهرارو میخوام.. میخواستم بفهمم بینم حرف آخرش چیه که آخرش با مخالفت تمام بهم گفت: زهرا اونجورام که فکر میکنی پاک نیست من حرفامو زدم تصمیم با خودته....!
داشتم روانی میشدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم مازیار؟ زهرا همه چیو بهم گفت!! میدونم چی بینتون گذشته بعد با لحن تندتری گفتم تو چطور تونستی به زنت خیانت کنی، چطور به خودت اجازه دادی به بهانه من، از زهرا سوء استفاده کنی و بهش نزدیک بشی؟ مگه متاهل نبودی چی کم داشتی چه نیازی داشتی؟ هاااااا....؟؟! تو اصن میدونی من الآن چه حال و روزی دارمو چه زجری میکشم؟
بهش گفتم من زهرا رو میگیرم نه بخاطر اینکه ازش خوشم میاد، نه.. از لج تو میگیرمش که تا ابد مث یه لکه ننگ سیاه رو پیشونیت بمونه. که از دیدنش با من یه عمر دچار عذاب وجدان بشی.. من میگیرمش چون تو این بلا رو سرش آوردی..
داداشم پیشم خورد شده بود. نمیدونست چی بگه.. حرفی نداشت، منم هرچی تو دلم بود ریختم بیرون. با عصبانیت سرش داد زدمو رفتم خونه.. شاید بهتر بود به روش نمی آوردم و چیزی نمیگفتم و حرمتشو نمیشکستم ولی تو اون شرایط و اون حال و روزی که من داشتم واقعا نگفتن اون حرفا کار سختی بود..
بعد از اون قضیه تا مرز جنون و خودکشی رفتم، خیلی داغون شدم همش خیره میشدم به یه نقطه و میرفتم تو عالم خودم هرچی سعی کردم هیچوقت نتونستم برگردم به اصل خودم.. دیگه هیچکدوم از باورهامو باور نداشتم!
از طرف دیگه زهرا هم که از گفتن اون حرفا پشیمون شده بود چندبار دیگه ام باهام قرار گذاشت اومد خونمون، نمیخواست تو اون شرایط تنهام بذاره طفلکی هنوزم بهم امیدوار بود ولی من دیگه مث قبل نبودم. آتش خشم و شهوت، منو مغلوب خودش کرده بود و مث ماشینی که ترمز بریده باشه و به سمت دره در حرکت باشه، هر آن ممکن بود تو دره سقوط کنم.
زهرا با هزار امید و آرزو می اومد پیشم. حتی برای اینکه بتونه دلمو به دست بیاره و منو از اون شرایط روحی دربیاره بدون هیچ مقاومتی خودشو در اختیارم گذاشت. از اون به بعد باهاش سکس داشتم.. شاید با اینکار میخواستم از مشکلات فرار کنم شایدم بخاطر این بود که:
الگوی من تو زندگیم داداشام بودن!!!!
الآن که فکرشو میکنم دلم بدجور میگیره.. واقعا داشتن یه الگوی خوب، چقدر خوبه و چقدر خوب میتونه تو زندگی آدم موثر باشه و رو سرنوشتش تاثیر مثبت بذاره!
دیگه هیچی برام مهم نبود زندگیم به لجن کشیده شد.. هرکاری هم کردم نتونستم خودمو قانع کنم که با زهرا ازدواج کنم.
چند ماه بعد زهرا بهم گفت: واسم خواستگار اومده.. وقتی دید مث یه مرده بی روحم و دیگه هیچ عشق و احساسی برام نمونده با پسر عموش ازدواج کرد.. بعد از زهرا منم با مشروب و سیگار دمخور شدم و روزگارم رو تو تنهایی گذرونم.
زهرا الان یه پسر چارپنج ساله داره و از زندگیش راضیه.. منم هنوز که هنوزه تو گذشته غرق شدم و از سکسایی که با زهرا داشتم سخت پشیمونم و با اینکه سن زیادی ندارم خیلی شکسته شدم و بیشتر موهام سفید شده!
مازیار هم بعد از اون ماجرا، مشکلات و بلاهای زیادی سرش اومد. شغلشو از دست داد. تو جاده با یه عابر تصادف کرد پای عابر قطع شد و گذشته از عذاب وجدان ناشی از تصادف، چون ماشینش بیمه نداشت و وضع مالی خوبی برای پرداخت دیه نداشت، زندانی شد...!!

"پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا.."
"فروغ فرخزاد"

نوشته: مهدی. ز (صنباد)

چند سالی بود که ازش خبری نداشتم، بعد از اینکه همه چیز بینمون تموم شد مدتی بعد ازدواج کرد و تا این اواخر دیگه خبری ازش نداشتم تا اینکه دوباره پیداش شد و ناراضی از انتخابی که داشته، به گفته خودش شوهرش مشکلات افسردگی شدیدی داره و از یک سال پیش تا حالا حتی دست هم بهش نزده، خیلی سعی می کردم کمکش کنم تا دوباره زندگیش رو به راه بشه، حقش نبود سرنوشت باهاش این کار رو بکنه ولی هر روز نا امیدتر از روز آینده ... ارتباط با او بیشتر و بیشتر شد و هر از چند گاهی به بهانه های محتلف سعی می کرد همدیگر رو ببینیم و با هم صحبت کنیم ...
روز پنج شنبه بود و تا ظهر بیشتر شرکت نبودم که صبح بهم زنگ زد و ازم خواست تا امروز ظهر همدیگر رو ببینیم و نهاا رو با هم بخوریم، طبق قرارمون سوارش کردم و گفتم کجا بریم که گفت بریم خونه ما، شوهرم رفته خونه مامانش و تا فردا صبح برنمی گرده، واقعاً نمی دونستم چکار کنم، با اکراه ازش پرسیدم مطمئنی که شوهرت نمیاد؟ سریع شماره خونه مادرشوهرش رو گرفت و گذاشت روی اسپیکر، خوشبینانه ترین حالت تا می خواست بیاد کلی طول می کشید و ما تقریباً به جلوی خونه رسیده بودیم، اول اون رفت داخل و راهنماییم کرد که کجا برم و اگه نگهبانی سوالی کرد چه جوابی بدم ...
بعد از چند دقیقه از رفتنش من هم وارد مجتمع شدم و بدون اینکه جلب توجه کنم به سمت واحد رفتم و در زدم و در رو باز کرد، مانتو و روسریش رو در آورده بود و با تعجب پرسید چه زود اومدی ؟ کسی متوجه نشد و ... ؟
یه دوری توی خونه زدم و وارد اتاق خواب شدم، جایی که اون شبها تنها روی تخت می خوابید و شوهرش هم توی اتاق دیگه و سوالهای ناتمام ذهنم و اینکه چه پیش خواهد آمد ... یه دفعه عروسکی رو که چند سال پیش روز ولنتاین براش خریده بودم رو کنا تخت دیدم و برداشتم و خواطرات گذشته ...
وارد اتاق خواب شد و گفت چیکار میکنی؟ هر دو مون میدونستیم چی می خوایم ولی ترسی عجیب وجودم رو گرفته بود، اومد کنارم نشست و بهم چسبید، تو صورتش شرم همراه با تمنای با هم بودن موج میزد ...
لبهامون تو هم گره خورد، دستم روی صورت نازش و از کنار گردنش به پایین می لغزید، خودش رو به من سپرده بود و روی تخت در کنار هم لبهامون با هم وصالی شیرین رو تجربه می کردند، آروم زبونم رو کنار گوشش بردم و گردن و گوشش رو می خوردم و ناله های کوتاهش به آه تبدیل میشد ...
تب تندی بدن هر دومون رو گرفته بود و این دلیلی برای عریان شدن، اون تی شرت من رو در می آورد و من تاپ اون رو از تنش بیرون می کشیدم و در تمام این لحظات لبهامون از هم جدا نمی شدند ... سینه های کوچکش با سوتین مشکی که پوشیده بود بدن بلورش رو زیباتر جلوه می داد و دستهای من که آروم مسیر خودش رو پیدا می کرد و اکنون وقت ون بود که پایین تنه مون هم به این ضیافت بپیوندند و این اتفاق چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید، لغزش صافی پاهای خوش تراشش بین پاهام و داغتر شدن بدنهامون و سینه هایی که بین لبها و زبون من می لغزیدند و ناله های اون که هر لحطه بیشتر و بلندتر می شد ...
چرخش اون روی بدن من و لمس سفتی کیرم که با حرکتهای موج وار اون بیشتر به کسش فشار می آورد و بستن چشمها و مالیدن سینه هاش و در لحظه عریان شدن کامل ما، شرت مشکی نازی رو که به تن داشت در آوردم و او هم همینطور ...
بین پاهاش بودم و داشتم کس نازش را با زبونم نوازش میدادم و اون هم کیرم رو درون دهانش کرد و سردی عجیبی بدنم و فرا گرفت و چند لحظه بعد همه چی عادی شد ...
به پشت روی تخت خوابیده بود و من آروم سر کیرم رو که الان بزرگتر از همیشه به نظر می اومد آروم آروم روی کس نازش می مالیدم و کم کم به داخل فرو کردم، تنگی کسش نشون میداد که چیزهایی که در مورد شوهرش می گفت حقیقت داشته و حالا من بودم که داشتم کسش را با کیرم پر میکردم، حرکاتم کم کم تندتر شد و صدای اون بلندتر و تمنای در آغوش گرفتن من، پاهاش دور کمرم بود و دستاش کمرم و چنگ میزد و ...
برش گردوندم و از پشت کیرم رو دوباره توی کسش کردم، حالا باسن نازش توی دستام بود و حرکات من و ناله های اون که هر لحظه بلندتر و بلندتر می شد و لرزش عجیبی که در بدنش افتاد و تمام شدن من درون کسش ...
نفسهای به شماره افتادمون و بدنهای خیس و زمان زیادی که گذشته بود ...
اما این بوسه ها ادامه داشت و نگاهمون بهم گره خورده و احساس رضایت از اینکه آنچه را از هم خواسته بودیم از هم دریغ نکریدم
اکنون نوبت حمام رفتن بود و بعد از ساعتی دیگر با بوسه ای شیرین از هم خداحافظی کردیم و این خاطره از آن روز آخر هفته که تا ابد به یادمان خواهد ماند ...

نوشته: شهریار

همزمانسازی محتوا