دخترعمو

سلام دوستان عزیز من حسام هستم.میخوام اولین خاطره ی سکسی خودمو برای شما بگم.من یه بیو گرافی از خودم برم من یه بچه ی خجالتی بودم و قدمم 182سانتی متره و وزنم76 و اون موقع17سالم بود والانم19 سالمه و کیرم معمولیه 15.6 سانتی متر دیگه برم سر اصل مطلب با اجازه از دوستان.
من یه دختر عمو داشتم که اصلا اون اولا ازش خوشم نمیومد و با بقیه دخترای فامیل حال میکردم(توی ذهنم باهاشون سکس میکردم) و یه خود ارضایی هم می کردم. ولی وقتی که رسیدم به سن 17سالگی خیلی عطش سکس داشتم توی اون سن از مهسا(دختر عموم که از من 11سال بزرگتر بود و شوهرم داشت)دیگه خیلی خوشم میومد چون سینه هاش و کونش بزرگ شده بود و شکمم نداشت یه بدن سکسی خوب داشت اما قیافه نداشت یعنی توی این چند وقت از این رو به اون رو شده بود شوهرش بچه مایه بود اینم روی خودش کلی عمل زیبایی انجام داده بود اما به صورتش دست نزد ای کاش این کارو می کرد لامصب خیلی رفتم توی کفش دیگه همه رو بیخیال شدم با این میزدم ولی پیش خودم میگفتم یه روز برم خونشون باهاش ور برم خودشم رضاست اما بعد که میزدم منطقی میشدم میگفتم نه بابا اینکاره نیست خودشم شوهر داره اونم چه کیری داره اون اونموقع بیاد با من حال کنه

تا چند هفته همین جوری گذشت که دیگه خودارضایی رو ترک کردم این کمرم پر شده بود دیگه منطقی فکر نمی کردم زنگ زدم سلام مهسا جان من فردا میام خونتون اونم گفت قدمتون روی چشم تشریف بیارید خوشحال میشم فردا شد من حرکت کردم برم خونشون توی راه فکر می کردم چه جوری شروع کنم که به سکس ختم بشه کلی فکر کردمو به یه نتیجه ای رسیدم رفتم زنگو زدم اونم در و باز کرد رفتم تو توی راهم ذهنم درگیر بود شوهرش نباشه ضایع شم یه خونه ویلایی داشتن با حیاط بزرگ رفتم رسیدم به خونه درو باز کرد دست دادو رفتیم نشستیم گفتم مهسا جان خودمونیم اونم گفت:آره عزیزم مسعود سر کاره خودمم خیالم از این بابت راحت شد.بعد یه شربت آورد خوردم بعد نشست روبروم شروع به حال احوال کرد بعدش بهم گفت:حسام‌ آقا از این ورا تا دیروز جواب مارو نمی دادی چی شده؟ منم گفتم:نه این چه حرفیه من همیشه گویای حال شما هستم. اون صحبت می کرد منم گوش میکردم ولی توی ذهنم دنبال سکس بودم ولی نمی شد گفتم برم جلو بعدش نخواد چیکار کنم به هر صورت ناهارو خوردمو دست خالی رفتم
ولی هنوز بهش فکر میکردم همین جوری چند بار رفتم خونشون ودست خالی برگشتم.
یه ماه ندیدمش که تصمیم گرفتم اندفع سر زده برم مدرسو پیچندم رفتم خونشون زنگ زدم آیفون ورداشت گفت: کیه؟ گفتم: منم علی.با تعجب گفت بیا تو رفتم تو دیدم نیست در اتق بسته بود مشخص بود که اتاقه بعد منو صدا کرد گفت علی جان ببخشید اون لباس زیرای منو از بیرون توی حیاط میاری بدی منم با خوشحالی رفتم آوردم دادم بهش گفتم نه پایس بعد که اومد بیرون خورد توی ذوقم مثل همیشه یه شلوار بلند و یه تی شرت آسین دار با هام سلام کرد گفت ببخشید سرزده اومدی سرو وزم درست نبود ببخشید. باز ایندفع هم کاری پیش نبردم و دست خالی برگشتم آخه نمی شد به اون چیزایی که فکر میکنم روش انجام بدم اصلا تا می دیدمش خجالت میکشیم چه برسه بهش دست بزنم بالاخره دیگه محرم شد و منم گفتم شوهر داره بیخیال شو ، زن شوهر دار که نمی شه یه چند ماهی گذشت ما رو یه تولد دعوت کردن همه ی فامیل بودن خودمو آراسته کردمو رفتم تولد همه داشتن با یکی می رقصیدن من نشسته بودم نگاه میکردم بعد یه هو دیدم یکی دستمو گرفت بلند کرد بیا با من به رقص بله مهسا بود(دیده نمی شد چون تاریک بود رقص نور روشن بود صورتش مشخص نمی شد) یه چند دقیقه ای رقصیدیم بعد دستشو گذاشت پشتم من دستمو گذاشتم به پهلوش اون یکی دستم و گذاشتم روی کتوش بعد به رقصیدن ادامه دادیم یه هو شق کردم بعد باز فکرای قبلی اومد به ذهنم حالا داشتم لمسش می کردم راستی قیافشم درست شده بود خوشگل نشده بود ولی از قبل بهتر شده بود دماغشو عمل کرده بود لب و گونه هاشم یه کاری کرده بود که الان یادم نمی یاد در زیبا تر شده بود با یه آرایش ساده منم که بد راست کرده بودم دستمو از قصد گذاشتم روی کونش گفتم مهسا جان من خسته شدم میرم بشینم گفت باشه منم خسته شدم اومد کنارم نشست بهش گفتم آقا مسعود کو نمی ببینمش گفت کارش زیاده نمی تونه بیاد گفتم پس این طوری پس کسی نیست باهاش به رقصی گفتش پس تو چی تا آخر با تو میرقصم بعد پاشد دو تا لیوان مشورب آورد یکی داد به من یکی خودش بعد گفتم دست درد نه اتفاقا تشنم بود گفت مشوربه گفتم من که نمی خورم مگه نمی دونی گفت:واقعا نمی خوری گفتم آره بالاخره خودش هر دوتا خود منو بلند کرد رفتیم وسط یه نفس رقصیدیم تا یارو گفت یه آهنگ لایت میذارم زوجا بیان وسط من رفتم نشستم همه داشتن با دوست دختر و دوست پسراشون می رقصیدن باز دیدم یکی دستمو کشید مهسا بود گفت گفتم که ولت نمی کنم رقصیدیم بعد نزدیک به آخرای رقص لامبادا بود که بهش گفتم آخرش چی میشه اونم خندید گفت پیچیده میشه همه لب رو گرفتن غیر از ما دیگه مراسم تموم شد که رفتم خونه باز فکرای سکسی گذشته که با اون توی ذهنم داشتم یادم اومد تا باز تصمیم گرفتم برم خونشون که این دفع ترتیبشو بدم این دفع خیلی جدی بودم بهش زنگ زدم که من دارم میام خونتون بهت یه سری بزنم.
بعد به خودم یه صفای ویژه دادم تمیز تمیز شدم فردا شد و حرکت کردم به سمت خونش بعد رسیدم زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو رسیدم به اون یه در که زنگ زدم اومد درو باز دیدم اوف چه تیپی زده انگار خودشم راضی شده آخه اون روز یه تاپ مشکی با یه شلوارک قرمزه جذب پوشیده بود بعد سیخ کردم بد بعد خودمو آروم کردم رفتم نشستم چای آورد خوردیم دیگه زمستون بود بخاری اینا روشن بود من لباس زیاد پوشیده بودم اومد بهم گفت چه خبره لباستو در بیار سرما میخوری منم پالتو درآوردم بعد دیدم بازم گرمم اونم گفت خوب پلیورتم در بیار اگه گرمت گفتم آخه فقط یه زیر پوش تنمه خوب بخاری و کم کن خیلی زیاده گفت نه من سرمایم لباسم تنم نیست کم کنم سردم میشه گفتم باشه توی ذهنم گفتم خوب برو لباس بپوش که گفتم مگه دیونه شدی به ره لباس بپوش که چی بشه توی این فکرا بودم که گفت عیبی نداره در بیار منم درآوردم با زیر پوش نشسته بودم که یه آهنگ گذاشت اومد نشست سر میز غذا گفت ناهار آمادس بیا حین ناهار خوردن صحبت رفت به سمت تولد منم که دیدم بحثه خوبیه ادامه دادم ببخشید که دیگه بعد رقصیدم من مثل شما وارد نیستم دیگه مخصوصا لامبادا اذیت شدی ببخشید دیگه نه شد جای آقا مسعود و پر کنیم گفت نه بابا خیلیم خوب رقصیدی کلی بهم با تو خوش گذشت منم که فضا رو مناسب دیدم(با خودم فکر کردم دیدم خیلی رفتارش عوض شده نگاهش و لباساش و....که فکر کردم خودشم داره خط میده) غذا تموم شد بهش کمک کردم جمع کردیم بعد که ظرفا رو با هم شستیم اومد بشینه که دستشو گرفتم گفتم کجا امروز نوبت منه ولت نکنم باید با هام لامبادا برقصی شروع کردیم به رقصیدن بعد که پشتشو کرد به من کونش کامل خورد به کیرم دید که شقه خودشو کشید جلو رسید به آخر رقصیدن که این دفع انداختمش روی دستم از یه لب کوچیک گرفتم دیدم هیچی نگفت آوردش بالا گردنشو از پشت خوردم یکی از دستمو بردم سمت سینش یکیم بردم لای کسش داشتم می مالندم که دیدم خودشو آزاد کرد همین جوری داشت فحش میداد تو جنبه نداری بهت یه لب دادم دیگه پرو نشو همین جوری داشت میگفت منم دست پاچه شده بودم بهش گفتم به خدا شهوتم زد بالا ببخشید بعد دیگه همه چیو بهش گفتم از کی کفشم و اینا که آخرش گفتم فقط سینتو میخواستم بخرم و اگه دوست داشتی یه کمم کستو آخه خود نخوای که کاری نمی کنم بعدم بهش گفتم آخه با کارات فکر کردم داری آمار میدی خودتم دوست داری وگرنه همچون غلطی نمیکردم بعد با یه نگاه خیلی بد گفت باشه شروع کن فقط همون کارایی که گفتیو انجام میدی بیشتر نه از من با ترس از پشت سینه هاشو گرفتم میمالندم همیمن جوری شلوارکشو در آوردم یه شورت آبی فیروزه ای پاش بود چقدر خوب بود دیگه کیرم سرش از شورت زده بود بیرون آخه یه کم شورتم تنگ بود بعد انداختمش روی مبل از لب گرفتم کم کم تابشم در آوردم سوتینشم آبی فیروزه ای بود منم خیلی حشری تر کرد دست انداختم پشتش سوتینشو باز کردم وای چه سینه هایی داشت از اونی چیزی که فکر می کردم عالی تر بود نوکشو میک زدم می مالندم اونم کم کم صداش در اومد ای جون ای جون البته خیلی آروم می گفت معلوم کمی بهش داره حال می ده همون جوری که داشتم سینشو میخوردم با یه دستمم کسشو می مالندم کارایی که از فیلم شوپر یاد گرفته بودم و انجام می دادم سینشو یه 5دقیقه ای خوردم با دستش منو فرستاد پایین نوبته کسمه بخورش منم نوک زبونمو چسبندم به تنش از بالا تا پایین بعد رسیدم به کسش اول از روی شورتش یه کم مالندم بعد بلندش کردم شورتشو در آوردم بعد یه پاشو دادم بالا کسش مشخص شد یه کس سفید تروتمیز یه کم توپولی شروع کردم به خوردن لبه هاشو لیس زدم بعد کسش و واز کردم توشو یه کم لیس زدم یه چند دقیقه ای گذشت دیدم خسته شدم انداختمش روی مبل از چوچولشو یه گاز گرفتمو باز شروع کردم به لیس زدن کسش خیس خیس شده بود دیگه معلوم بود داره حال میکنه ای جونم اوف بخورش با دستاش سرمو هل می داد به سمت کسش یه10دقیقه گذشت خسته شدم کلمو کشیم عقب گفتم فکر کنم بست باشه دیگه بهتر برم ببخشید رفتم سمت لباسم که بپوشمشون که گفت من فقط حال کردم تو چی میخوای برات چیکار کنم برگشتم با خوشحالی گفتم یه ساک تا آبم بیاد(میخواستم بگم بهم کس بده گفتم باز قاطی میکنه گفتم حداقل یه ساک بزنه مام یه حالی کنیم)گفت باشه بیا جلو فقط آبدت داشت میومد بکش بیرون که نریزه توی دهنم رومم نرزیا منم گفتم:باشه شروع کرد کمربندمو باز کرد دکمه شلوارمو باز کرد کشید پایین گفت:آخه ی بدبخت خفه شود نگاش کن خودشم یه کمی خیس کرده برو بشورش بیا که شروع کنم با صابون بشورشا حمومم اونطرفه رفتم شستمش بعد اومدم برم پیش گفتم بذارد صداش کنم همین جا بخوره که آبم اومد بریزم روی زمین دیگه صداش کردم مهسا مهسا اومد گفت چیه هی داد میزنی گفتم بیا اینجا بخورش که آبم اومد نریزه روی فرش گفت راست میگیا زندگیمم کثیف نمیشه اومد جلوم زانو زد شروع کرد به خوردن کیرم خیلی حرفه ای ساک میزد با یه دست کیرمو نگه داشته بود با یه دستشم تخمو می مالند نمیشه اصلا توصیفش کرد آروم از بالا کیرمو می خورد تا می اومد پایین کل کیرمو می کرد دهنش بعد آروم می اومد بالا همین جوری ادامه داد بعد شرع کرد به خوردن تخمم با یه دستشم کیرمو بالا پایین می کرد دیگه کم کم داشتم ارضا میشدم که باز اومد بالا کیرمو میک میزد آبم اومد کشیدم بیرون تق تق پاشید(آخه اسپری و از این چیزا مصرف نکردمم آبم 2دقیقه ای اومد تازه داشت می چسبیدا) روی صورتش منم که دیدم چندتا پاشید روی صورتش بقیه رو خالی کردم روی صورتش بعدشم تموم شد عین فیلم سوپرا کیرمو کشیم روی آبای که روی صورتش بود بعد دیدم صداش دراومد لجن مگه نگفتم نریزی روم تو که همو خالی کردی روی صورتم کثافته کثیف منم که ترسم ریخته بود بهش گفتم همه ی زنای خارجی از خداشونه که مردا آبشونو بریزن روشون چون آب کیر کلی پروتین داره برای صورت خوبه از اونم کرما که تبلیغ می کنن بهتر گفت خفه شو کثافت من دوست ندارم چندشم میشه برو بیرون میخوام دوش بگیرم منم گفتم باشه پس منم میرم خونمون خیلی ممنون که بهم یه حالی دادی گفت:الاغ تو چقدر کثیفی یه دوش بگیر بعد برو اینو گفت دیدم راست میگه از یه طرف کلی عرق کردم از یه طرف آبمم اومده یه دوش بگیرم بعد برم گفتم پس با هم یه دوش بگیرم که من زود برم گفت باز پرو شدی برو بیرون تا قاطی نکردم داشتم میرفتم بیرون که گفت: باشه بیا با هم دوش میگیریم رفت برام یه لیف نو آورد گفت بیا استفاده نکردیم با این خودتو بشور من سه سوت خودمو شستم دیدم اون تازه روی صورتشه با چه وسواسی میشست رفتم زدم پشتش گفتم میخوای ماساژت بدم گفت:پرو نشو دستم وردار لازم نکرده بشین باهات کار دارم منم نشستم جلوش سینه و کسشو دیدم زرت شق کردم گفت: خیلی بی جنبه ای خودتو کنترل کن بعد منم گفتم: خوب بگو چیکارم داشتی میخواستم بگم خیلی بیعشوری تو چه جوری به خودت اجازه دادی که با من سکس کنی منظورم یعنی اینکه من شوهر دارم یعنی شما ها دیگه به زن شوهر دارم رحم نمی کنین اینارو گفت: شرمنده شدم سرمو انداختم پایین بعد بهش کل قضیه رو از سیر تا پیاز تعریف کردم اونم گفت آخه چرا باید اینجوری باشه منم گفتم: تقصیر بابا و مامانس که این مسائل به بچه توضیح نمی دن و بچه نمی تونه خودشو کنترل کنه منم دیگه برم خجالت زدتم نمی تونم نگاهت کنم برم گفت: بشین حرفم تموم شه بعد برو فکر نکن که من مشکل دارم که گذاشتم باهام حال کنی قضیه این که من چند وقته زیر مسعود نخوابیدم یه 2ماهی میشه رفتارش عوض شده فکر کنم که با یکی دیگه حال می کنه چون هر کاری می کنم کیرش برام بلند نمیشه من بخاطر همین خودمو این همه عمل زیبایی کردم اما فقط برای چند هفته خوب میشه بعد باز همون آشو همون کاسه اونروزم که با من نیومده تولد یکی آورده بود من رسیدم خونه کلید انداختم اومدم تو دیدم صدای زن میاد از پنجره نگاه کردم بله داره با یه دختره حال میکنه اومدم بیرونو بهش زنگ زدم نزدیک خونم تو کجایی خیلی پرو گفت شرکتم دیر میام بعد دست یارو گرفت رفتن از اون روزم به روش نیاوردم میخوام ازش جدا شم بخاطر اینکه چند وقته سکسی نداشتم راضی شدم کسمو بخری و لختم کنی دیگه بدنم به یه رابطه جنسی احتیاج داشت در کل موندم چیکار کنم چه جوری به بابا اینا بگم(آخه مهسا بر خلاف نظر پدرو مادرو و برادرش با مسعود ازدواج کرده بود منم اون روز فهمیدم که چقدر به شوهرش وفا داره اما دیگه نمی تونسته تحمل کنه بعضی از آدما چقدر بدن) که میخوام از مسعود طلاق بگیرم منم ساکت داشتم نگاهش میکردم که بلند شد به پشت واستاد گفت: علی جان پشتمو لیف میکشی منم بلند شدم لیف گرفتم شروع کردم به لیف کشیدن بدنم نزدیک بدن مهسا بود که باز شق کردم کیرم خورد به کونش گفت: باز چه خبره راست کردی منم گفتم: تا وقتی یه خانوم خوشگل جلوم وایستاده این کیرم هی راست میشه تقصیر من نیست که دیگه لیف زدنم تموم شد که گفت:علی؟! گفتم:جانم! گفت:میخوام بهت یه جایزه بدم چون پسر خوبی بودی و سر حرفت واستادی منم گفتم: چه جایزه ای؟ گفتش:می تونی یه بار تا ته کیرتو بکنی تو بدو که دیگه بریم بیرون منم که خوشحال شده بودم گفتم وایسا فکر کنم آخه من همیشه توی فکرم از کون می کردمش ولی چند وقت پیش توی اینترنت یه مقاله خوندم که این کار چقدر به زن آسیب میرسونه(توی همین شهوانی همه رو از کون میکنن نمی دونم الان همه ی اونا باید این مشکل و داشته باشن)تصمیم و گرفتم که از همون کس بزارمش شاسی رو آوردم پایین یعنی به حالت قنبل در آوردم بعد چون یه بار بود کم کم کردم توش چقدر خوب بود داغ داغ خیلی بهم فاز داد اما مجبور شدم سریع کشیدم بیرون از حموم اومدیم بیرون خودمو خشک کردم که برم مهسا گفت میرسنمت خونمون زیاد ازشون فاصله نداشت 10دقیقه رسیدیم داشتم پیاده میشدم بهش دست دادم و خداحافظی کردم پیاده شدم که صدام کرد علی بیا رفتم سرمو از شیشه کردم تو گفتم جانم لبمو یه بوس کرد گفت: که خیلی بهش حال داده و رفت.
یه یکی دو ماه بعد خبر طلاقشو شنیدم که طلاقشو گرفته.
دوستان این داستان ادامه داره براتون مینویسم.
بعدشم یه نکته برای اونایی که خاطرات سکسی کسانی که اونا رو به اشتراک گذاشتن مطالعه می فرماین:دوستان عزیز هر چقدر اون داستان به نظرتون بد بیاد شما نباید فحش بدید چون اون دوستمون زحمت کشیده و اون داستانو نوشته و برای اون زمانی رو هزینه کرده اگه از داستان لذت نبرید بنویسد خوب نبود خوب چرا فحش میدید من اینو نمی گم که به من فحش ندید اینو می گم بدونین نویسنده زحمت میکشه من خودم دو روز برای نوشتنش زحمت کشیدم و بعضی از دوستان بیشتر لطفا از فحش دادن بپرهیزید.

نوشته: حسام

سلام دوستان.امیدوارم که حالتون خوب باشه.این داستان که دارم واستون تعریف میکنم داستان نیست بلکه یه خاطره هستش.اسم من مهران هستش و 27 سالمه و اسم دختر عموم نغمه هستش که الان 22 یا 23 سالشه.این قضیه که بین ما اتفاق افتاد واسه سه سال پیشه.خونه ما با خونه عموم اینا کنار همه.نغمه اون موقع توی آرایشگاه کار میکرد و حدود چهار ماه میشد که نامزد کرده بود.منم اون موقع یه پراید داشتم و توی آژانس کار میکردم.بیشتر صبح ها وقتی میخواستم برم آژانس نغمه هم همزمان از در خونه شون میومد بیرون و میخواست بره آرایشگاه و منم تعارف میکردم و میرسوندمش تا محل کارش.
یه روز صبح تابستون اومدم برم آژانس که دیدم نغمه هم اومد بیرون از خونشون و میخواست بره آرایشگاه.منم گفتم بیا برسونمت و اونم اومدو رسوندمش دم آرایشگاه.نغمه بهم گفت که قراره واسه لوازم آرایشگاه بعد از ظهر بره شهر خرید کنه.ازم پرسید میتونم برسونمش یا نه.آخه شهر ما کوچیکه و با مرکز استان 30 کیلومتر فاصله داره.گفتم باشه فقط نیم ساعت قبلش بهم زنگ بزن تا اگه سرویس بیرون شهر خورد نرم.گفت باشه.منم تو شهر یه دوست صمیمی داشتم به اسم مصطفی که مدتی بود از زنش جدا شده بود و تنها زندگی میکرد و من خیلی زیاد میرفتم خونش.مصطفی مغازه داشت و خلافش فقط سیگاری کشیدن بود.با اینکه هنوز اتفاقی نیفتاده بود اما زنگ زدم به مصطفی و بهش گفتم کلید خونشو میخوام واسه بعد از ظهر.گفتم میتونی بهم بدی کلید رو؟مصطفی گفت آره من اون موقع مغازه هستم اومدی بیا ازم بگیر.گفتم باشه.ساعت سه و نیم اینا بود که نغمه زنگ زد گفت که ساعت 4 برم دنبالش دم آرایشگاه.ساعت 4 رفتم دم آرایشگاه بوق زدم دیدم اومد نشست عقب ماشین.منو نغمه کلا با هم خیلی راحت بودیم ولی بازم همیشه عقب مینشست.حرکت کردیم و حدود 40-45 دقیقه بعد رسیدم اونجایی که میخواست خرید کنه.وقتی داشت پیاده میشد گفتم نغمه اینجا کارت خیلی طول میکشه؟گفت حدود یه ربع.گفتم پس من میرم بنزین میزنم و میام.گفت باشه برو اومدی تک بزن.به بهانه بنزین زدن رفتم پیش داش مصطفی کلید رو ازش گرفتم و برگشتم.تک زدم به نغمه و 3-4 دقیقه بعد نغمه اومدو گفت کارم تموم شده و همه خریدهامو کردم.میتونیم برگردیم.گفتم نغمه حالا که تا شهر اومدیم میخوای یه دوری توی شهر بزنیم.نغمه چند ثانیه مکث کرد و گفت باشه.گفتم پس بیا جلو بشین.تا اومد جلو نشست منم سریع تابلوی آژانس رو برداشتم و انداختمش توی صندوق عقب.
همش توی این فکر بودم که چه جوری و با چه بهونه ای ببرمش خونه مصطفی.یه دفعه بهش گفتم میخوام دوتا ساندویچ بخرم و با هم بخوریم.نغمه گفت نه آخه من تازه دوساعت نمیشه که ناهار خوردم.گفتم ای بابا آدم اگه سیرم باشه میتونه ساندویچ بخوره.اینو الکی گفته بودم چون خودمم سیر بودم و نمیتونستم بخورم ولی باید یه بهونه جور میکردم.دم یه ساندویچی وایستادمو رفتم دوتا ساندویچ خوراک سوسیس و دو تا نوشابه خریدم و اومدم.
گفتم نغمه کجا دوست داری بریم بخوریم توی ماشین که نمیشه.گفتم بریم پارک که گفت نه ممکنه یکی از آشناها شهر باشه و مارو ببینه و. فکر بد کنه.پارک رو الکی گفته بودم میدونستم قبول نمیکنه اگه هم قبول میکرد باز خودم میگفتم نه ممکنه کسی مارو ببینه.گفتم نغمه یه دوست دارم که تنها زندگی میکنه و الانم تهرانه .بریم خونش.کلیدش همیشه دست منه.گفت کلیدش دست تو چیکار میکنه.گفتم خیلی باهاش صمیمی هستم یه کلید بهم داد .بیشتر وقتها میام پیشش و حتی شبها سرویس میخوره شهر میام پیشش تا صبح هستم .گفت اگه بیاد خونه چی؟گفتم نه واسه یه کاری رفت دو سه روز دیگه میاد.یکم من و من کرد و گفت چه میدونم.منم دیگه به روی خودم نیاوردمو سریع مسیرمون رو عوض کردم سمت خونه.وقتی خواستیم بریم توی خونه ماشینو یکم بالاتر پارک کردمو حدود 50 متر پیاده رفتیم.خدا خدا میکردم وقتی میخوایم بریم توی خونه کسی مارو نبینه که خدا رو شکر هیچ کس ما رو ندید.
خونه مصطفی خیلی شیک نبود البته بد هم نبود چون وقتی از زنش جدا شد همه اون چیزایی که زنش آورده بود رو جمع کردن و بردن.ولی بازم مصطفی خیلی وسیله واسه خونش خریده بود اما خبری از مبل و این حرفها نبود.
رفتیم توی خونه منم کفشهارو از جلوی در آوردم توی اتاق.نغمه رفت یه گوشه تکیه کرد به پشتی و منم رفتم روبروش نشستم و ساندویچ هارو آوردم که بخوریم.من به بهونه یخ رفتم سر یخچال و یخ که نبود ولی من اینبار رفتم نزدیکتر بهش نشستم.پنکه هم روشن کردم باعث شد خیلی گرم نباشه و قابل تحمل بود.کلا اون روز از روزهای دیگه هوا بهتر بود یعنی یه خورده خنکتر بود.
چند دقیقه گذشت اومدم سر صحبت رو باز کنم ولی نمیتونستم.یه دفعه دل رو زدم به دریا و گفتم نغمه مجردی بهتره یا متاهلی؟
دیدم داره میخنده و گفت ای بابا هرکدوم یه خوبی و یه بدی داره.منم تا اینو شنیدم سریع سوء استفاده کردمو گفتم حتما خوبی متاهلی به شبهای پنجشنبه هستش.اینو که گفتم یه خورده خجالت کشیدم اما چاره ای نداشتم.نغمه ایندفعه کلا خندش گرفت و گفت تو این چیزارو از کجا میدونی.گفتم بابا الان دیگه این چیزارو بچه کلاس اول هم میدونه.
دیگه کمکم خیلی بهش نزدیک شده بودم هنوز دوتاییمون یک سوم ساندویچ رو نخورده بودیم که صورتمو بردم جلو آروم لپشو بوس کردم.نغمه هیچی نگفت اصلا بهم نگاه هم نکرد و فهمیدم بدش نیومده فقط روش نمیشه.
گفتم ارزو خیلی دوست داشتم کنارت تنها بشینم و باهات حرف بزنم.همینطور که حرف میزدم رفتم کنارش و دستمو انداختم دور گردنش و آروم آروم باهاش صحبت میکردم .اونم فقط گوش میداد و هر چند لحظه تو چشام واسه یه لحظه نگاه میکرد.
همینطور که دستم دور گردنش بود گفتم نغمه... تا منو نگاه کرد آروم لبمو بردم جلو لبشو و از لبش یه بوس گرفتم و شروع کردم خیلی آروم لبشو خوردن.اون فقط بی تحرک نشسته بود و من لبشو میخوردم حتی واسه لب گرفتن همکاری هم نمیکرد.
دو سه دقیقه که لبشو خوردم گفتم ارزو خیلی دوستت دارم اجازه میدی که...
سرشو آروم تکون داد به نشانه نمیدونم.یعنی آره با خجالت.اینبار بغلش کردمو لبشو بوس کردمو رفتم توی اتاق خواب یه پتو و بالش آوردم پهن کردم جلو پنکه.دستشو گرفتمو آوردمش رو پتو خوابوندمش.مانتو و تاپشو در آوردمو سوتینشو باز کردم.اون فقط نگاه میکرد حتی حرف هم نمیزد و ازش سوال میپرسیدم هم با سرش جواب میداد.نوک سینه هاش خیلی کوچولو بود به رنگ قهوه ای روشن و سینه هاش هم اندازه یه پرتقال درشت بود.نه خیلی سفت و نه شل.یه خورده مالیدمشون و نوکشون رو خوردم و زبون زدم.حسی بهش دست نمیداد یا حشری نمیشد.هنوز روش باز نشده بود پیش من.بعد از چند دقیقه اومدم دکمه شلوار لی که پاش بود رو باز کنم که گفت اونجام نه.گفتم نغمه بدون اونجا که حال نمیده.من کاری ندارم فقط میخوام ببینم و بمالمش.
خلاصه راضی شد.شلوارشو باز کردم و کشیدم پایین دیدم شورت پاش نیست باورم نمیشد که داشتم کس نازشو میدیدم.یه کس کوچولو و سفید که فقط یه خط بین دو طرف کسش بود.صاف صاف و تمیز.یکم با کسش ور رفتم و برگردوندمش و یکم آب دهن به کیرم زدم و کیرم و انداختم لای پاهاش.یکی دو دقیقه که لاپایی کردم دوباره سر کیرمو خیس کردمو رو سوراخ کونش آب دهن ریختم.سر کیرم رو انداختم رو سوراخ کونش و تا فشار دادم دیدم تکون خورد و نرفت توش. دوباره خیس کردم و ایندفعه تا فشار دادم آخ گفت و بازم تکون خورد و گفت خیلی درد داره.گفتم اولشه بره تو دردش کم میشه.گفت مهران میخوام چیزی بهت بگم.گفتم چی.گفت نامزدم همون هفته اول از جلو کرد.گفتم یعنی الان جلوت بازه.با سرش گفت آره.خیلی ذوق کردم توی دلم و گفتم وای الان کیرم میره داخل این کس تنگ.کسشو یکم خیس کردم و آروم کیرم رو دادم رفت توی کسش.اولش خیلی داغ بود ولی کم کم عادی شد.راستش خیلی هم تنگ نبود یعنی اونجور که ظاهر کسش نشون میداد که کوچولو بود ولی تنگ نبود.7-8 دقیقه که تلمبه زدم دیدم داره ابم میاد و کیرم رو در آوردم و آبم رو ریختم رو شکمش.بلند شدم دستمال آوردم و پاکش کردم .نغمه گفت تموم شدی.گفتم نغمه میخوام یه بار دیگه... گفت باشه.رفتم دستشویی خودمو شستم و اومدم کنارش نشستم و با سینه و کسش چند دقیقه ور رفتم تا دوباره کیرم راست شد و بهش گفتم به شکم بخواب و از پشت انداختم توی کسش.همینجور که میکردم با یکی از دستهام سینه شو میمالیدم.بعد چند دقیقه دیدم سرش برگردوندو آورد بالا ازم لب میخواد.کم کم داشت خوشش میومد و از هم لب میگرفتیم و کلا دفعه دوم 15-16 دقیقه طول کشید که دیدم آبم میخواد بیاد.نشستم رو زانوهامو آبم که اومد ریختم روی کمرش و لای دوتا قمبل کونش. بازم پاکش کردمو اول اون و بعدش من رفتیم دستشویی خودمونو تمیز کردیم.
آماده شدیم که بریم .من رفتم دم ماشین و تابلوی آژانس رو گذاشتم رو ماشینو آوردمش نزدیک خونه و دیدم کسی توی کوچه نیست زنگ زدم گفتم سریع بیا پایین.نغمه اومد توی ماشینو رفت عقب نشست حرکت کردیم.گفتم یه چیزی میخوام برم بخرم میشه یه دقیقه برم یه مسیر دیگه.گفت باشه .رفتم سمت مغازه مصطفی .نزدیک مغازه مصطفی که رسیدم وایستادمو و به این بهانه کلید خونشو بهش دادم و اومدم و گفتم یارو نداشت اون چیزی که میخواستم.توی راه برگشت همش از سکس با نامزدش حرف میزد که چه قد حشری و چیکارا که نمیکنه موقع سکس.دیگه روش باز شده بود خجالت نمیکشید.ساعت حدود ساعت هفت و نیم رسیدیم دم آرایشگاه و خواست پیاده بشه گفتم نغمه ممنونم.خیلی بهم خوش گذشت و یادم نمیره که یه چشمک زدو گفت همچنین.از اون به بعد دیگه با هم سکس نداشتیم یعنی دیگه واسه خودمون موقعیت نساختیم و حس میکنم نغمه دلش میخواد که بازم با هم سکس داشته باشیم.چون پارسال قبل از اینکه از آژانس بیام بیرون یه شب که داشتم میرسوندمش خونه پدر شوهرش داشت بچشو شیر میداد که صدام کرد و وقتی برگشتم دیدم داره سینه هاشو بهم نشون میده و میخنده توی ماشینم.الان بچه اش حدود دوسالشه.
امیدوارم از خاطره من لذت برده باشین فقط اینو بگم چه خوشتون اومده باشه چه نه من همه رو راست نوشتم شاید چیزی یا لحظه ای از قلم افتاده باشه اما سر سوزن الکی اضافه نکردم دوستان
ممنونم که خوندین.

نوشته: مهران

باسلام خدمت دوستان گل شهوانی این داستان واقعی هست اگه میخواین باور کنین اگه هم نمیخواین نکنین این داستان طولانی هست وزیادم سکسی نیست اگه خواستین بخونین نخواستینم نخونین نظر هم برام مهم نیست.
من بهراد هستم17سالمه وقدم175هست وزنمم60کیلو ازآذربایجان شرق ودخترعموم که یکسال پیش بهش درخواست دوستی دادم واونم بعد از یه مدت کوتاهی درخواستم را پذیرفت دخترعموم از من چندماه کوچیکتره وخوشگل فامیل بابام هس قدش170وزنش50سینه هاش60باسن معمولی بدنی لاغر اندام چون ورزشکاره وخوب مالی هستش خلاصه دوستی ما سر گرفت وروزها باهم اس بازی زنگ اینا بود تارفتم خونه پدر بزرگم که دیدم اونم اونجاست وبعدا باهم رفتیم کمی قدم بزنیم1هفته مونده بود به بازشدن مدارس که دختر عموم گفت که منم میام خونه شما یه هفته ای میمونم منم که داشتم از خوش حالی سکته میکردم که خلاصه اومد شب بود رسیدیم خونه راستی من با دختر عموم خیلی جوریم الانشم باهم راحتیم بعد شب که رسیدیم مامانم تا شامو حاظر کنه رفتم یه دوش گرفتم وبعد اومدم شامو خوردم وبعدا رفتم پشت بوم ویه قلیونی زدم بعد ساعت شد12شب اومدم کمی رفتم نت وساعت1.5بود دیدم خانومم اومد نشست رو تختم منم که به قول شما تو کونم عروسی بود ولی گفتم شب اول طفلی میترسه کاری بکنم بعد کارمو تموم کردم اومدم نشستم پیشش گفتم چرا نخوابیدی گفت من شبا دیرمیخوابم طفلی راس میگفت تا2_3شب اس بازی میکردیم بعدا میخوابیدیم بعد اروم پاهامو باز کردم نشوندمش لای پاهام بعد سرشو گذاشت روی سینم منم داشتم موهاشو نوازش میکردم کلی باهم عشق بازی کردیم واقعا تو این مدت انگار واقعا زنم بود واون روزم روز عروسیمون بوده هردتا خوش حال بودیم که یه شب کنارهمیم حتی به فکر هیچ کدوممون نمیرسید این مسئله وتا4شب بغل هم خوابیدیم واقعا حس خیلی عالی بود من که نمیتونستم بخوابم اونم مثله یه بچه معصوم خوابیده بود ساعت4که شد بیدارشد بره دستشویی یه بوس از لبام کرد اروم از کنارم رفت و رفت جای خودش بخوابه تا پدر مادرم شک نکنن بعد صب شد صبونه رو زدیم به رگ بعد گفتم بریم بیرون بگردیم رفتیم بیرون تاشب ناهارو شامم بیرون خوردیم ساعت10شب بود گوشیم زنگ خورد دیدم از خونست مامانم بود گفت پس چرا نمیاین شام بخوریم گفتم که شما بخورین ما خوردیم تابرسیم خونه11شده بود بعد منم طبق معمول رفتم قلیونمو کشیدم اومدم رفتم نت ومث دیروز اومد پیشم وکمی بالب تاپم ور رفت من رفتم روتخت واونم بعد مدتی اومد پیشم من لب بگیر اون لب بگیر مشغول بودیم منم باسینه هاش وموهاش ور میرفتم که بعدا دیدم خوابش برده منم بعد مدتی خوابم برده بود صب پاشدم دیدم خونه کسی نیست وعشقمم رو تخت منه منم تو فضا بودم شب تا صب عشقم بغلم خوابیده عشقم خیلی زرنگ بود کاری کرده بود که کسی نفهمیده خانومم بغلم خوابیده صبونه رو درس کردم دیدم به خانومم بیدار شد منم رفتم کنارش اروم بهش سلام دادم رفت دسشویی منم نشستم پای ناهار خوری اومد خوردیم منم رفتم تو اتاقم من توخونه کارای بابامو میکنم در عوضشم پول میگیرم عشقم اومد نشست کنارم گف امشب منو ببر بیرون تا نصف شب بگردونم منم نمیتونستم ماشین ببرم چون چن باری پلیس گرفتتم با گوه خوردن تموم شده خلاصه شب شد گفتم بابا ما دوتا میریم بیرون شامم بیرون میخوریم کمی نه نه کرد بعدش قبول کرد رفتیم مثل دوتا مرغ عاشق تا2شب قدم زدیم اومدیم خونه بازم رفتم سر قلیون اومدم اتاقم ای جان خانومم چه جیگری شده شلوارک با تاپ طنابی گیرم داشت شلوارکمو جر میداد گفت نترس مامانت اینا صب بازم میرن بیرون منم مات مونده بودم بازم عشق بازی هامون شروع شد کمی درد دل کردیم وخوابمون برد و ایندفعه خانومم منو بیدار کرد بابوس کردن از لپم دیدم بله کسی نی ما دوتاییم رفت دسشویی اومدم خوردیم بازم اومد پیشم کمی بغلم تی وی نگا کردیم وکمی باهم ورق بازی کردیم مامان اینا اومدن ناهارو خوردیم بعدا مهمون اومد دایی مامانم بود با پسرشم جون جونی هستیم رفتیم سرقلیون خانومم گفت حال نمیده بریم بیرون گفتم بریم گفتیمو رفتیم کافه کمی قلیون زدیم اومدیم اما امروز خانومم نمیتونست بیاد پیشم چون پسر داییم اومده بود اتاق من بخوابه منم هی بهش فحش میدادم تودلم ولی این دل منو برد پیش خانومم من رفتم پیشش 1ساعت گذشته بود دیدم پسرداییم داره منو نیگا میکنه هیچ کاری نمیکردیم داشتیم حرف میزدیم بغل هم گفتم چیه با خشونت گفت اروم باش دیدم نیستی اومدم راحت باش منم گفتم حالا گوم شو برو اتاقم میام حال هردوتمون گرفته شده بود با یه بوس وکلی اشوه از هم جدا شدیم رفتم با یه لگد گفتم کره خر میای تو یه سرفه ای چیزی بکن نفهم گفت شرمنده گفتم بروبابا خیلی نامرده روبهش میدادم جلو خودم عشقمو میکرد بگذریم بعد چن روز روز اخر رسید گفتم عشقم فردا این موقع پیشم نیستی ودیدم با صدای بلند گریه روشروع کرد بغلم گرفتم وگفتم ناراحت نباش درس میشه ولبامون به هم گره خورد باهم ور میرفتیم بعد چن دیقه همدیگرو لخت تو بغل هم دیدیم من تا چن ماه پیش نمیدونستم دخترم ارضا میشه لطفا مسخره نکنین بعدا گیرمو چرب کردم ودم سوراخشم چرب کردم هر کاری کردم نرفت که نرفت منم ناراحتم گفتم سگی بخواب اونم خوابید بعد با انگشتام بازش کردم وگیرمو گذاشتم لب سوراخش حسابی هم چربش کرده بودم وبایه فشارکمی زیاد سرش رفت تو وداشت از درد میمرد کشیدم بیرون گفت چرا پس کشیدی بیرون منم گفتم نمیخوام عشقم درد بکشه خودمو لوس میکردم گفت نه باید بکنی تا ابت بیاد منم یواش یواش شروع کردم به گایدنش داشت از درد میمرد میخواستم در بیارم میگفت باید ابتو بیارم بکن تو حسابی داشتم حال میکردم بعد چن تا تلنبه شدید ابمو تو کونش خالی کردم بعد اروم از هم لب گرفتیم وتو اغوش هم خوابیدیم وفرداش مامانش اومد تا ببرتش باهزاران مصیبت از هم جدا شدیم درضمن این یه هفترو هر روز کل شهرمون رو میگشتیم من داشت اشکم در میومد ولی عشقم داشت اشک میریخت و بهم بای بای میکرد بعد 2ماه رفتم پیشش دیدم نسبت به من سرد تر شده همه دوستاش میدونستن بامن دوسته من توی شهر اونا باماشین میگردم رفتم دم مدرسش یه دختری اومد نشست تو ماشین گفت برو گفتم برو پایین برو عسل رو صداش کن بیاد گفت برو اون منو فرستاده رفتیم یه جای خلوتت اومدم از ماشین پایین داشتم میمردم با خشونت گفتم بنال دیگه چه مرگته گفت تو دوس دختر داری؟منم گفتم حرف مفت نزن برو بابا گفت بهش ثابت شده گفتم گوه خورده ثابت شده اعصابم کاملا گیری بود گفت از شماره تو یه دختر بهش زنگ زده من یه سیمکارت داشتم که داده بودم به دوستم از شانسم شماره عشقم توش بود دوستمم میدونست ودوستمم که ازبرادر بهم نزدیکتر هس بهش اعتماد دارم نمیدونم چی شده بود گفتم امکان نداره که همچین کاری بکنه داشتم روانی میشدم که زنگ زدم دوستم هرچی ازدهنم در اومد بهش گفتم نمیزاشتم یه کلمه بگه گفتمو قطع کردم بعدا نزدیک20بار زنگ زد برنداشتم شب اس فرستاد که از قضیه خبر نداره بعدا زنگ زد اروم شده بودم بهش قضیه رو گفتم اخرش فهمیدم که بیخود به دوستم تحمت زدم وبعدا ازش معذرت خواهی کردم بعد گفت فردا بیا همدیگرو ببینیم منم رفتم صب پیشش قرار شد بفهمیم کی از این سیمکارت استفاده کرده بعد1ساعت که ازهم جداشدیم بهم زنگ زد گفت اون روز به دختر خالم دادم وتوی تصاویر توکامپیوتر عکستو دید وازم پرسید که اسمش چیه ؟چن سالشه؟وچی خیلی سئوال پرسید بعدا به خودم گفتم این چرا اینارو پرسید منم مثل خر همشو راس گفتم بهش گفتم شماره عشقمو از کجا پیدا کرده گفت اسمشو نوشته بودم جی اف بهراد گفتم عیبی نداره به عشقم قضیه رو میگم وگفتم ولی چیزی فرقی نکرد بعد چن روز شب نشسته بودم داشتم با اهنگ غمگین قلیون میکشیدم گوشیم زنگ خورد منم باعشقم رابطم شکراب شده بود برداشتم دیدم یه دختره گفت سلام اقابهراد گفتم علیک گفت میخوام باهم دوس بشیم منم فک کردم دوس دخترم میخواد ازمایشم کنه گفتم من یکی دارم ودوسش دارم وشروع کردم به کس شعر گفتن15 دقیقه بود داشتم میپیچوندم که گفت شماره دوس دخترتو دارم وتو رو هم خوب میشناسم گفتم شفاف تر حرفتو بزن خودشو معرفی کرد گفت که دختر خاله دوستمه و خیلی حرفا بعد گفتم خیالی نی فردا بیا ببینمت اونم از خدا خواسته گفت باشه قرار گذاشتیم ورفتم دیدم اونجاست رفتم پیشش خودمو گرفته بودم ولی بیشرف خیلی خوشگل بود قدش ازم 4سانت کوچیک بود باسنی توپل سینه های خوش فرم واقعا جووووووووووون تمام عیاربعد کمی قدم زدیم گفت ازت خوشت میاد خیلی حرف زد منم فکرم پیش عشق خودمه بعد خواستم از فرصت استفاده کنم که گفتم بیا به دوس دخترم بگو که من بهش خیانت نکردم واونم قبول کرد بعد2روز رفتم پیش عشقم گفتم بهش خیانت نکردم ولی قبول نمیکرد بهش زنگ زدم گفتم بیا باهاش بحرف 5دیقه حرف زد بعد گفت بهراد شرمندتم منم گفتم خانوممی خواهش بابا قربون صدقش رفتم بردم رسوندم خونشون بعدا اومدم این داف خوشگله میخواستم ازش انتقام بگیرم گفتم باهم دوس میشیم ولی عسل نباید بفهمه قبول کرد بعد2هفته گفت بیا همدیگرو ببینیم منم گفتم باشه ولی خونه قبول کرد منم با داییم مث برادریم از بچگی باهم بزرگ شدیم وبهش گفتم کلید خونه مجردیت رو بهم بده اونم داد بعد ادرسو دادم اونم اومد من خونه بودم ترامادول خوردم تا زیاد سکس کنم مشروبم داییم تو خونش داشت من مشروب میخورم هر گوهی بگین میکنم حالا میخواستم بدبختش کنم چون بدبختم کرده بود زنگ زد گفتم بیا بالا حسابی قربون صدقش میرفتم بعدا گفتم الان میام رفتم به دوستم زنگ زدم گفتم دختر خالت امروز پیشمه میخوام انتقام بگیرم اونم گفت هر کاری دلت میخواد بکن به من چه تو کونم عروسی بود رفتم تو دیدم واییییییی بایه تاپ چسبون نازک نشسته وموهاشم ریخته یه طرف انصافا مامان شده بود جنده خیلی زیبا بود بعد رفتم مشروبو اوردم کمی خوردیم من کم خوردم تا مست نشم ولی اون تا خرخره خورد مونده بودم حالا چی میشه عوض اینکه من اینو بکنم این منو میکنه بعد رفتم پیشش کمی باهاش ور رفتم و لختش کردم تو فضا بود بعد خودمم لخت شدم گفتم ساک بزن خیلی حرفه ای ساک میزد بد جوری حال میداد ولی گیرم نیمه سیخ بود اثر قرص بود بعد کمکم سیخ شد بعد مالوندم ازش تن تن لب میگرفتم صداش رفته بو بالا دیدم امادس وسگی کردم بعد سه سوته کردم کونش چن باری داده بود چون با یه تف رفت تو بعد تلمبه زدم دیدم کشید بیرون برگشت کسشو کمی خوردم سرمو زد کنار بادستش گیرمو گرفت برد دم کسش گفتم مگه پرده نداری گفت دارم ولی تو عشقمی میخوام تو بزنیش منم که زده بودم سیم اخر کمی خیسش کردم بعد گفت عزیزم زود باش جرم بده بکن بکن منو تو پاره کن من مال خودتم منم گفتم مطمئنی گفت صد درصد منم تعجب کرده بودم بعدا تصمیمو گرفتم که پارش کنم که گیرمو تف زدم گذاشتم دوباره دم کسش وباهاش ور میرفتم پاهاشو دورم حلقه کرد بعد منو فشار داد منم نتونستم خودمو کنترل کنم که گیرم تا ته رفت تو ویه جیغی کشید واه ناله میکرد واقعا خیلی عالی بود تنگ داغ انگار داشتم پرواز میکردم به هیچی جز انتقام فکر نمیکردم مثل وحشی ها شروع کردم به تلنبه زدن اونم داشت درد میکشید بعد مدتی تلنبه زدن دیدم داره بالا پایین میشه کمرش ترسیدم چون نمیدونستم دخترا هم ارضا میشه بعد کشیدم بیرون باتعجب ازم پرسید چراکشیدی بیرون داشتم حال میکردم باصدای لرزان گفتم داشتی میلرزیدی گف خره داشتم ارضا میشدم بعد فهمیدم جریان چیه بعد نذاشتم تا ارضا بشه که تو کفم بمونه بعد15دقیقه باانواع حالت ها تلنبه زدن دیدم داره ابم میاد ریختم تو کونش ولی اون میگفت منم باید ارضا بشم که گفتم دفعه بعد با هزارتا بدبختی اوردمش بیرون بردم دم در خونشون بعد گوشیمو خاموش کردم که دیگه بره پی کارش به خواستم رسیده بودم چون پردشو من زده بودم بعد یه هفته بادوستم قرار داشتم رفتم پیشش ای وای این دختره هم باهاش اومده بود موندم چیکار کنم که اومد بغلم کرد منم باتعجب گفتم چیه زشته دوستم گفت همه چیزو میدونم جرا گوشیتو خاموش کردی گفتم بنا به دلایلی اومد درگوشم گفت بازم مخشو بزن ببریم دوتامون بکنیم من مونده بودم که بازم فکر عسل به سرم زد گفتم باشه بازم کیلید رو از دایی گرفتم به دوستم گفتم برو تو اتاق تا من لختش کنم بعد بیا تو جنده خانوم زنگ درو زد باز کردم دیدم این دفعه حوری شده واسه خودش تودلم میگفتم کاش تنها میکردمش که بهش شربت اوردم کمی هم میوه ورفتم پیشش نشستم وبغلش کردم یواش یواش شروع کردم بعدا هردو نیمه لخت بودیم که حاج اقا اومد بیرون دختره هنک کرده بود گفت منم باید بکنمت نمیدونستم همچین جووووونی خانوم دیدم بغض کرده منم دلم براش سوخت خیلی معصوم شده بود گفتم من نمیکنمش علی توبکنش رفتم نشستم دیدم به به علی گیرشو انداخت بیرون دختره هم گفت نمیدم بهت نامرد میخوای دخترخات رو جلوی دوستت بکنی علی من من کرد وگفت زر اضافی نزن زود باش بخورش منم گفتم علی بیخیال شو دختره اومد پشتم وگفت اره من نمیدم بیخیال شو به جنده گفتم برو لباساتو بپوش دیدم علی واقعا حشری شده داره میره سمتش از دستش گرفتم گفتم برو اونور گوشش بدهکار نبود که به زور بردم اتاق ودرو قفل کردم علی داشت داد میزد بیام بیرون بهراد تو رو هم میکنم گفتم علی حرف نزن دختره سرخ سرخ شده بود منم بیخیال انتقام شدم بعد گفتم برو خونتون بهت زنگ میزنم اونم رفت منم یه فکری زده بود سرم خواستم هر چهارتامون رو جمع کنم کنار هم ویه کاری کنم که واسه5شنبه قرار گذاشتمخودم رفتم دنبال عسل جونم واومدیم سر قرار علی اونجا بود بعد5دیقه جنده خانومم اومد گفتم امروز میخوام همه چی درس شه گفتم علی تو بادخترخالت دوس میشی منم باعشق خودم هستم همه چی رو به خانومم گفتن بعدا رفتیم شام وقرار شد که ما چهار تا کنار هم بمونیم والانم کنارهم خوشیم علی هم2تومن خرج کرده واسه پرده جنده داستان منم باعشقم زنده هستم وقراره باهم ازدواج کنیم با ارزوی خوشبختی برای دخترا وپسر های گل عاشق هم وطنامم بای

نوشته: بهراد

با سلام خدمت شما شهوانی های عزیز امیدوارم هر جا که هستید اوضاع و احوالتون کوک باشه.من رضا هستم از کرمانشاه الان 20 سالمه این داستان مربوط میشه به دو سال پیش که 18 سالم بود .قبل از شروع داستان باید چند تا چیز بگم من عاشق دختری بودم بهد اسم مینا البته الان هم عاشقشم هستم .من سه تا عمو دارم که یکی ازشون ناتنی هستش که مینا دختره همونه .مینا هم سن منه . خیلی هیکل خوب و بی نقصی داره .سرتونو درد نیارم تابستون همون سال بود که ما با اون عموم رفتیم بند انزلی .رفیتم لب دریا که یکم شنا کنیم البته قبلش بگم که من شنام خیلی عالیه چند تا مقام کشوری هم دارم .رفتیم تو آب بعد از چند ساعت دیدم مادر مینا داد زد که مینا تو آب نیست من که تو آب بودم
دیدم ش با تمام قدرت دست و پا میزدم که کمرشو گرفتم آوردم لب ساحل تنفس دهان به دهان بهش دادم و چند تا شوک زدم دیدم سرفه زد سریع بردیمش بیمارستان بستری شد .تو بیمارستان پدر مادرش خیلی ازم تشکر کردند.رفتم برم مینا رو ببینم رسیدم به در اتاق که دیدم عشم روی تخت خوابیده و از پشت شیشه که نگاش کردم اشکام بی اختیار سرازیر شد و پرستارها نذاشتن برم تو .این داستان گذشت .ما برگشتیم کرمانشاه مینا خوب شده بود و خیلی از قبل رابطه مون خوب شده بود . حرفای سکسی میزدیم و پیام عاشقانه می دادیم .دیگه کاملا با هم راحت شده بودیم .تا یک روز زنگ زد گفت بیا پیشم تنهام منم با کمال میل رفتم وقتی درو برام باز کرد وااااای چی می دیدم یه تاب و شلوارک تنگ .خیلی جذاب شده بود با هم دوست دادیم رفتم تو نشستم روی مبل برام شربت درست کرد .شربتو که خوردم اومد کنارم گفت خواهرم بهم گفته تو نجاتم دادی گفتم آره .ساکت شده بود تا یه لب ازم گرفت دستا مو در کمرش حلقه زدم کمی که لباشو خوردم تاب و سوتینشو درآورد چه سینه هایی داشت خوابیدم روش و شروع کردم به خوردن
دیدم بدنش شل شده خواستم کسشو بخورم شورت و شلوارکشو آوردم پایین شروع کردم به خوردن دیدم داره ارضا میشه .وقتی آبش اومد همشو خوردم .هیچوقت نمیتونستم بکنمش چون میدونستم درد داره و نمی خواستم اشکاشو ببینم .اون خیلی گفت بزار ارضات کنم ولی قبول نکردم برگشتم رفتم حموم رو مینا جلق زدم .ببخشید نوشتنم افتضاح بود

نوشته: رضا

اخر شب بود همه خواب بودن ناگهان از خواب پریدم به اشپز خانه رفتم مقداری اب خوردم وبه صورت زدم بله ان شب همان شبی بود که عمویم مرد همه از شدت خستگی خوابیده بودند ولی نه رها نخوابیده بود او همان دختر عمه ام بود که از بچگی بار ها وبار ها در هنگام خواب وبیداری بهش فکر میکردم به سمت اتاق رفتم خواستم در رو باز کنم ولی یه حسی به من گفت باید سر از کارش در بیارم پس از سوراخ کلید در داخل رو نگاه کردم. به سختی تخت. رها رو دیدم ولی تکون نمیخورد باز فکر کردم از شدت عشق من به اون خواب نما شدم در همین حین دیدم داره تکون میخوره اره داشت با دستای نازش خودش رو می مالوند. پاهاش رو اورده بود بالا چنان کسش رو میمالوند که داشت ابم میومد ولی از سوراخ در که چیزی دیده نمیشد بیشتر تکون خوردم تا بهتر ببینم ولی دستم به در خورد و رها از جاش پرید سریع خودم رو به خواب زدم در حالی که تمام بدنم میلرزید و یه حس شدیدی بهم می گفت اون تو رو دیده ولی اخه از سوراخ در که چیزی رو نمیشه دید و عشقم به رها دو برابر شد وهر روز بیشتر تحریک میشدم ولی اونشب با همین افکار خوابم برد یعنی یه روز میشه که اون کس رو که به سختی از سوراخ در دیدم بخورم
یه سال از اون واقعه گذشت و من هر کاری می کردم تا به رها نزدیک و نزدیک تر بشم از بهانه ی کمک به عمه در اسباب کشی تا تامیر وسایل خونشون که هیچ وقت هم بلد نبودم. گذشت و گذشت تا خوانواده تصمیم گرفیم بریم بیرون شهر و یه روز بیرون بخوابیم درهمین باب پدرم یه ویلا گرفت که یه اتاق داشت ولی متاسفانه یا خوش بختانه اتاق به قدری کوچیک بود که خانمها هم به زور توش جا میشدن و قرار بود اقایون تو باغ بخوابن شب شد و همه سر جا هاشون خوابیده بودن که حدودا ساعت دو شب بارون سیل اسایی ویلا رو فرا گرفت و به نا چار قرار شد مردا هم برن تو اتاق بخوابن اره این بهترین موقع بود که به رها نزدیک بشم چون اون موقع همه خواب الود بودن و هیچ کس به این فکر نمی کرد که چرا من نزدیک رها خوابیدم بگزریم همه خوابیدن ولی من بیدار بودم و داشتم حالت خواب رها رو نگاه میکردم و یه دستمم به کیرم بود و داشتم می مالوندمش که روش رو از من بر گردوند وپشتش رو به من کرد نا امید شدم و چشمام رو بستم ولی هنوز یاد اون سینه های بزرگ و کون اندامیش بودم که...........
خب اره گه احسای نرمی وفشار روی کیرم کردم وای خدا باورم نمیشد کون رها درست به کیرم چسبیده بود و به قدری چسبیده بود که میتونستم خط کون رها رو احساس کنم تمام بدنم بی حس شده بود و نمیدونستم چیکار کنم اخه نمیدونستم. ایا واقعا خواب بود یا خودش رو به خواب زده بود بلاخره دل رو به دریا زدن و به بدم اروم اروم لرزش های کوچکی دام باور نمیشد میتونستم گر مای بدنش رو احساس کنم. کیرم واقعا سفت شده بود ونهایت حال رو میکردم چون تا حالا کیرم به هیچ دختری نخورده بود یه لحظه به خودم اومدم و گفتم اگه واقعا خواب باشه چی اگه بیدار شه چی وای تو اون اتاق کوچیک همه میفهمیدن همین شد که بیخیال شدم و تو همون حالا خوابم برد.
یک ماه بعد.
داشتم فیلم نگاه میکردم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم
الو بفرمایین
سلام من رهام
سلام شما خوبین خوانواده خوبن
اره ولی خونه نیستن و لوله تو کابینت ترکیده و همه جا رو اب برداشته میشه بیای درست کنی فقط لطفا سریع
تو دلم گفتم (کس کش مگه نوکر باباتم زنگ بزن لوله کش)ولی تو
واقعییت گفتم چشم رها جون الان میام

از خونه راه افتادم و با خودم مدام قر قر میکردم تابه به خونه عمه رسیدم
تق تق
کیه
منم منم مادرتون. مگه خودت الان زنگ نزدی بیام
یه ببخشید گفت و در و باز کرد وای خدا. چی شد الان فکر کردین مثل همه داستان های دیگه لخت اومده بود دم در نه بابا یه بلوز داشت با یه دامن
ررفتم تو دیدم کل خونه رو اب برداشته سریع رفتم در کابینت رو باز کردم و رو زمین دراز کشیدم و دستام رو بردم تو کابینت تا درستش کنم. رها هم رفت سراغ غذا درست کردن و هی ای این طرف به اون طرف می رفت و منم به جای این که به کارم برسم داشتم اون رو دید میزدم که دیدم اومد بالا سرم یه پا شو گذاشت اینطرف سرم و اون یکی اون طرف به حساب می خواست از کابینت بالا سرم چیزی برداره ولی.
زیر دامنش شرت پاش نبود و کسش رو کاملا میشد دید یه کس سفید مایل به صورتی که هیچ مویی هم نداشت یه هو به خودم اومدم دیدم کیرم شق شده بطوری که شلوارم مثل یه خیمه شده بود رها دید ولی به روی خودش نیاورد فقط گفت اون روز تو ویلا یادته گفتم اره گفت من بیدار بودم که یهو علمه خیمم خوابید از ترس به تته پته افتادم وگفتم اتفاقی بود و فلان و از این جور کس شعرا ولی گفت من از بچگیم تو رو دوست داشتم. که اونجا فهمیدم بله شب مرگ عموم و داستان ویلا اتفاقی نبوده و حتی ترکیدن لوله و همه از پیش بر نامه ریزی شده بوده. رها دستش رو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به مالوندن منم گفتم رها جون من هر شب به یادت جرق میزنم یه لبخندی زد و روم خوابید شروع کردیم به لب گرفتن وای چه لبایی داشت در همین حال دستم رو گذاشتم رو کونش و شروع کردم به مالوندن و کرم رو به بدنش می کشیدم اونم سینه هاشو رو سینه هام می مالوند دست انداختم و بلوزش رو باز کرم وای یه سوتین صورتی با خال خال های قرمز زبونم رو کردم لا سینه هاش و شروع کردم به لیس زدن انگار بدن سازی می رفت هر کدوم از سینه هاش به قدری بزرگ بودن که تو دست جا نمی شدن. کرستش رو باز کردم و نوک سینه هاش رو لیس میزدم و در همین حال با دستام کونش رو می مالوندم. صورتم رو میزاشتم لا سینه های و لیس میزدم همین طور لیس میزدم که کم کم صدای اه اه اه اه اه بلند شد رسیدم به نافش دروش رو لیس کشیدم و رفتم پایین و پایین تر دامنش رو در اوردم وای چه کسی داشت خوشگل تر از همهی کس هایی بود که تو فیلم سکسی هام دیده بودم. کس خوشگلش خیس خیس بود با دست چو چو لاش رو می مالوندم و با زبون بقیش رو می خوردم دیگه اه اه اه تبدیل به فریاد شده بود. و می گفت بخورش عزیزم همش مال تو اومدم پایین تر به سوراخ. کونش رسدم چین های منظم و صورتی با نگشت کردم توش داد بلندی کشید دیگه تحمل نداشتم می خاستم زود بکنم برا همین سریع کیرم رو در اوردم و تف مالیش کردم گذاشتم دم کسش که از جاش پرید گفتم چی شد گفت مگه دیونه شدی من هنوز دخترم ای شد که به اجبار نوک کیرم رو گذاشتم در کونش و کم کم دادم تو خیلی تنگ بود و ره. میگفت دارم جر میخورم. منم حشرم زده بود بالا شروع به تلمبه زدن کردم. به هر حالتی که تو فیلم ها دیده بودمش کردمش یهو دیدم داره ابم میاد تا اومدم به خودم به جنبم ابم اومد و ریخت تو کونش تو همون حال افتادم روش سینه هاش و اونا رو لیس میزدم هر دو مون مست مست بودیم حدودا یه بیست دقیقه رو هم خوابیده بودیم
از اون به بعد هر جا تنها گیرش میارم می کنمش. راستی نظر یادتون نره. یه چیز دیگه شاید این داستان خودم نباشه شاید اصلا پسر نباشم. بای

نوشته: سپستان

پشت کامپیوتر نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم شماره نداست. ندا دختر عموم بود و چهار سال بزرگتر از من و دانشجوی فوق لیسانس شیمی بود اما اندازه یه دختر دبیرستانی سواد نداشت. فقط دنبال تیپ زدن و آرایش و این ور اونور رفتن بود. قیافه و اندامش هم دل هر پسری رو میبرد. ندا خیلی هوای منو داشت ، هروقت پول لازم داشتم ازش قرض میگرفتم و ماشینش هم که همیشه زیر پای من بود. مثل همیشه زنگ زده بود و سوال کامپیوتری داشت ، به خاطر اینکه دم انتخابات ساکس درست کار نمیکرد ، میخواست یه کاری کنه که فری گیت توی فایرفاکس هم کار کنه. هرچی توضیح بهش دادم نگرفت که چی میگم و گفت خودت پاشو بیا اینجا درستش کن. منم واسه ساعت 4 قرار گذاشتم که برم خونشون. خونشون زیاد با ما فاصله نداشت. همیشه هر وقت که با ندا کار داشتم میرفتم دم در خونشون و بهش زنگ میزدم تا درو باز کنه. ساعت 4 رفتم خونشون. یه شلوار سفید نازک پوشیده بود که برجستگی کون خوش فرمشو کامل نشون میداد ، رنگ شرتشم از رو شلوار تقریبا معلوم بود و به قرمزی میزد. یه تاپ نارنجی آستین حلقه ای هم تنش بود که سینه هاش به زور توش جا شده بودن. بعد سلام و احوالپرسی رفتم نشستم پشت لبتاپش ، خونشون دو طبقه بود ، عمومینا بالا بودن و طبقه پایین هم برای درس خوندن ندا و خواهرش بود که اونم استاد دانشگاه بود اما همیشه خونه نبود چون عقد کرده بود ، اون روز هم فقط ندا طبقه پایین بود و مامانش هم بالا. جی پراکسی رو دانلود کردم و فریگیت رو هم روش تنظیم کردم و برای امتحان سایت شهوانی رو براش باز کردم که ببینه ، قبلا هم زیاد با هم فیلم سکسی رد و بدل کرده بودیم واسه همین شهوانی رو باز کردم. چندتا سوال درباره انجمنای شهوانی پرسید ، منم توضیح کامل بهش دادم و وارد همه قسمتاش شدم. بعد این که دیسکانکت شدم ، ندا رفت بالا تا میوه بیاره و منم یه چرخی تو سیستمش زدم ، چندتا فیلم سکس فول اچ دی داشت که خیلی باحال بودن. تا میخواست بیاد پایین یه مقداری از یکی از فیلمارو دیدم. وقتی ندا اومد پایین گفتم : ندا میتونم این فیلمارو بریزم؟ گفت : اگه دلت میخواد بریز. فلشم رو به لبتاپ وصل کردم و کپیشون کردم ، ندا هم داشت میوه میذاشت جلوم. بهش گفتم اجازه هست یکی از فیلمارو باهم ببینیم؟ ( آخه تاحالا باهم فیلم سکسی ندیده بودیم. ) گفت : نمیشه ، مامانم شاید بیاد پایین ، ببر خونتون سر حوصله نگاه کن. گفتم : صداشو کم میکنم. خلاصه اینقدر اصرار کردم تا قبول کرد و گفت شماره 14 رو پخش کن ، خیلی جذابه. فیلم شروع شد و منو ندا هم همزمان که میوه میخوردیم درباره ی بدن زن و مرد توی فیلم صحبت میکردیم. کیرم شده بود عین تیربرق ، ( تصور کنین دارین با یه دختر هات فیلم سکسی نگاه میکنین. ) دیگه هیچی حالیم نبود ، فقط به بدن ندا فکر میکردم ، چند دقیقه که از فیلم گذشت و ندا خواست ظرف میوه رو ببره بالا. گفتم :
- ندا چند لحظه بشین کارت دارم.
- چیه ؟
- حقیقتش خیلی وقته که دلم میخواد باهات رابطه داشته باشم .
( البته اینو بگم که تاحالا هیچوقت جرأت نکرده بودم بهش پیشنهاد سکس بدم. )
- بهنام خجالت بکش. من تورو مثل داداش خودم می دونم.
- مگه نمیگی داداشتم ؟ خب برو تو همین سایت شهوانی ببین هزارتا داستان سکس خواهر برادر هست. منو تو هم یکی از اونا.
- اولاً اونا همش دروغه و تخیل ، دوماً من خوشم نمیاد.
- پس چرا فیلم سکسی نگاه میکنی و داستان سکسی میخونی؟
- همینجوری.
- همینجوری که نمیشه ، هرکی فیلم ببینه تحریک میشه و باید یه جوری خودشو ارضا کنه ، پس چه بهتر که با پسرعموت این کارو بکنی.
ندا در حالی که ظرف میوه رو تو دستاش گرفت بلند شد که بره بالا و در حالی که میرفت گفت : من با بقیه فرق میکنم و به این چیزا نیازی ندارم. با خودم گفتم : آره جون عمه ت ، تو گفتی و منم باور کردم ، صبر کن وقتش برسه ، چنان بکنمت که به خر بگی خان دایی. چند دقیقه بعد اومد پایین و کنار من نشست و باهم ادامه فیلم رو دیدیم. با پاشیدن آب مرد توی فیلم توی صورت زنه فیلم تموم شد و من درحالی که داشتم کیر راست شدمو زیر کمربندم جاساز میکردم پاشدم و گفتم : من دیگه باید برم ، ندا هم برای بدرقه دنبالم اومد. توی راهرو که داشتم کفشامو می پوشیدم رو به ندا کردم و گفتم : درباره حرفای من فکر کن ، اگه پایه بودی زنگ بزن درخدمت هستم ... خدافظ. بدون اینکه منتظر جواب ندا بمونم از خونه رفتم بیرون.
شبش تو خونه داشتم با دوست دخترم اس بازی میکردم که ندا زنگ زد. جواب دادم :
- الو ...
- الو سلام بهنام ، چطوری؟
- خوبم ، تو چطوری آبجی بزرگه؟ این وقت شب ...؟
- منم خوبم ... راستش زنگ زدم درباره امروز باهات صحبت کنم.
- خب بفرمایید ... من آماده شنیدنم.
- قبل از هر چیز بهت بگم این حرفارو تا حالا به کسی نزدم و دلم نمیخواد غیر از تو کسی بدونه. اوکی ؟
- باشه. خیالت راحت همینجا چالشون میکنم.
- حقیقتش عصری که گفتم من به این چیزا نیازی نداارم دروغ گفتم ... منم خیلی دلم میخواد سکس کنم اما میترسم.
- خب از چی میترسی؟
- از خود سکس نمیترسم ، دوسه باری هم سکس کردم. اما به خاطر نامردی و تهدیدای طرف مقابلم ، با خودم قرار گذاشتم که با کسی سکس نکنم.
- جدی میگی ؟ الان چند وقته که سکس نکردی؟
- به خدا ... سه سالی میشه ... با هر پسری هم که دوست میشم وقتی میبینه حتی بهش لب هم نمیدم ، کات میکنه ، الانم کارم شده دیدن فیلم سکسی و خود ارضایی. عصری که اون حرفارو بهم زدی یه ذره تکون خوردم ، فکر کردم شاید بشه به تو اعتماد کرد.
- من در خدمت ندا جونم هستم. قول میدم که از این تصمیمت پشیمون نمیشی.
صحبتامون تموم شد و واسه صبح سه شنبه قرار گذاشتیم که برم خونشون و اولین سکسمون رو شروع کنیم. از یه طرف به خاطر کردن ندا توی کونم عروسی بود از طرف دیگه هم خوشحال بودم که منم کاری برای ندا انجام میدم. با این که تا سه شنبه فقط دو روز مونده بود اما واسه من خیلی بود ، لحظه شماری میکردم واسه دیدن ندا ، سه شنبه شد و رفتم حموم و همه جامو صفا دادم. سر ساعت یازده رسیدم دم خونشون ، اس دادم بهش تا درو باز کنه. اونم جواب داد : الان آیفونو میزنم ، کفشات رو هم بیار داخل. در باز شد و وارد راهرو شدم و کفشامو گرفتم دستم و در حالو باز کردم و رفتم داخل ، ندا از داخل اتاق صدا زد بهنام درو قفل کن. کلیدو داخل قفل چرخوندم و به سمت اتاق خواب راه افتادم. با دیدن ندا که نشسته بود لبه تخت ، نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم. یه تاپ مشکی توریه تنگ که تا بالای نافش بود پوشیده بود با یه ساپورت که با تاپش ست بود. تنگی لباساش باعث شده بود سینه ها و باسنش بدجور تو چشم باشه. صورت کشیده و یه آرایش ناز با چشمهای درشت ، ابروهایی زیبا و رژ لب قرمز کم رنگ ، موهاشو هم جمع کرده بود روی سرش که زیباییشو چند برابر میکرد.
- س س سلام ... ندا چیکار کردی با خودت؟ خیلی خوشکل شدی.
- سلام. کار خاصی نکردم فقط یه کمی به خودم رسیدم.
- پس حاضری؟
- آره فقط مامانم فکر میکنه دارم درس میخونم ، اگه در زد سریع برو زیر تخت.
- اون که به ما کاری نداره. حالا بدونه من اینجام چی میشه؟
- الان چیزی نمیشه اما اگه بخوای هرروز بیای اینجا و اونام بدونن شک میکنن. پس از این به بعد باید مخفیانه بیای خونمون.
- باشه عزیزم ، هر جور تو بخوای. حالا شروع کنیم؟
- آره عشقم ، من در اختیارتم.
نزدیک تخت شدم و پریدم توی بغلش و خوابوندمش ، پاهاش رو دور کمرم گره زد طوری که دقیقاً کوسش چسبید به کیرم ، حتی از رو شلوار گرمای کوسش رو احساس می‌کردم. شروع کردیم به خوردن لبهای هم ، دستامونو دور گردن هم حلقه کردیم و چشم تو چشم هم به لب گرفتن ادامه دادیم ، تا لبامون از هم جدا میشد ندا میگفت : بهنام عاشقتم. منم با حرفای عاشقانه جوابشو میدادم. حدود پنج دقیقه لب میگرفتیم ، هردومون گرم شده بودیم و آماده برای سکس. دستاشو گرفتم و از تخت آوردمش پایین و شروع کردم به درآوردن لباساش ، اونم مشغول لخت کردن من شد. حالا من با شرت بودم و ندا هم با شرت و سوتین فسفری که شرتش بندی بود و فقط یه مثلث جلوی کوسش رو می پوشوند. از کنار شرتش دستمو بردم داخل و شروع به مالوندن کوسش کردم ، کوسش خیس خیس بود ، با دست راستم هم سینه هاشو از روی سوتین میمالیدم. سرمو آوردم پایین و سینه های خوش تراشش رو به دندون گرفتم ، با دهنم یکی رو میخوردم و با دستم اون یکی رو میمالیدم. ندا هم دیگه حواسش نبود که مامانش طبقه بالاست و فقط سر و صدا میکرد. هردومون خیس عرق شده بودیم. دیگه صداش دراومده بود و فقط آخ و اوخ میکرد. ندا دستشو کرد تو شرتم و کیرمو تو دستش بازی میداد و میگفت : اوووووووووف بهنام ... بهنام م م م م ... فدات بشم من. ( حیف که نمی‌شه در قالب کلمات اون لحظات لذت بخش رو بیان کرد. ) همینطور که با دستش کیرم رو میمالید شرتمو از پام کشید و پرتش کرد یه طرف و نشست بین پاهام و سرشو برد نزدیک کیرم و شروع کرد با لبهاش با نوک کیرم بازی کردن و بعد یهو تا ته کردش توی دهنش. لامصب ساک زدنش هم مثل خودش مَشتی بود. منم یه دستم زیر سرم بود و با دست دیگه م موهاشو نوازش میکردم ، دیگه صدای منم دراومده بود. هردومون به اوج رسیده بودیم. چند دقیقه بعد ندا همینطور که ساک میزد ، خودشو چرخوند و پاهاشو گذاشت اینور اونور سرم و منم سریع گره کنار شرتش رو باز کردم و شروع به لیسیدن لبهای کوسش کردم ، کوسش خیلی ناز بود ، با این که 26 سالش بود اما کوسش مثل دخترای 16 ساله بود ، سفید و صورتی. دستام رو هم گذاشته بودم روی لمبرهای کونش و فشارشون میدادم و گاهی هم انگشتمو میکردم تو سوراخ کونش و سوراخ کونشو لیس میزدم. چند دقیقه گذشت ، دیگه نزدیک بود آبم بیاد. گفتم : ندا بسه ، پاشو تا کار اصلی رو انجام بدیم. به حالت چهاردست و پا نشوندمش رو تخت و لای کونشو با دستا باز کردم و زبونمو گذاشتم روی سوراخ کونش و حالا نلیس کی بلیس. انگشتام هم که بیکار نبودن و کار خودشونو بلد بودن. خود ندا هم با دستاش لمبراشو باز کرده و بود و آه و اوه میکرد. کونش که آماده شد پا شدم و نوک کیرمو کرم مالیدم و گذاشتم دم سوراخ کونش ، سرش که رفت داخل آه و اوهش جاشو داد به سر و صدا. گفتم : بالشو فشار بده تو صورتت تا صدا نره طبقه بالا ، کم کم با بدبختی تمام کیرم رو داخل کونش کردم و موندم تا دردش آروم بشه ، یه دقیقه که گذشت آروم آروم تلمبه زدنو شروع کردم و بعد دو دقیقه تندش کردم ، ندا هم از خود بی خود شده بود و دیگه سر و صدا نمیکرد و فقط آروم ناله میکرد و دستشو آورده بود پایین و با کوسش ور میرفت. منم گاهی روش ولو می شدم و از پشت ازش لب میگرفتم و یه زبونی به گردنش می کشیدم که بعداً فهمیدم که ندا عاشق اینه که گردنشو بلیسم. تلمبه که میزدم ندا میگفت : جان ... جان ... محکمتر بزن ، توروخدا محکمتر ... 10 دقیقه یه نفس تلمبه میزدم که تن ندا به لرزه افتاد و نفساش بریده بریده شد و ارضا شد ، منم دیگه نزدیک بود ارضا بشم ، به ندا گفتم : عشقم ... داره میاد ، بریزم همینجا؟ ندا بدون اینکه جوابی بده سریع خودشو کشید جلو که یهو کیرم از تو کونش دراومد ، روبروم نشست و با کلنکس کیرمو تمیز کرد و گذاشتش دهنش ، دوبار که کیرمو تو دهنش عقب و جلو کرد آبم اومد و حتی یه قطره ش هم از دهن ندا بیرون نیومد. هردومون حسابی حال کرده بودیم و خسته و خیس عرق. من ولو شدم توی تخت و ندا هم بلافاصله خودشو تو بغلم انداخت. چند دقیقه بینمون سکوت بود و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم تا این که ندا دستشو گذاشت زیر چونه من و گفت : بهنام ... به خدا عاشقتم. و بلافاصله صورتمو غرق بوسه کرد.
دوهفته از اون جریان میگذره و من با دوست دخترم بهم زدم و فقط با ندام. نمیدونم چی شد اما منی که اولش فقط به سکس با ندا فکر میکردم الان عاشقشم و حاضرم جونمو براش بدم. مهم نیست که چهار سال فاصله سنی داریم ، مهم اینه که بین قلبامون فاصله ای نیست.

نشود فاش کسی ، آنچه میان من و توست * * تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست
گوش کن ، با لب خاموش سخن می گویم * * پاسخم ده به نگاهی که زوال من و توست

نویسنده : قورباغه مأیوس ( غورباقه مأیوس ) ، خرداد 1392
خوش باشید.

سلام من يه بسر ٢٢ ساله هستم
ميخوام جريان سكس با دختر عموم رو براتون بنويسم.
دختر عموم اسمش فاطمه س پدر و مادرش از هم طلاق كرفتن واين اتفاق باعث شد كه عموم بجه هاشو بياره بيش مادرش وخونواده برادراش
وخودش هم براي كار راهي يكي از كشور هاي عربي شد
وبجه هاشو بيش مادرش و ما كذاشت ورفت عموم سالي يه دفعه به مدت دوماه مي يومد ايران وبه بجه هاش سر ميزد و دوباره ميرفت
جرياني كه ميخوام براتون تعريف كنم حدودا مال سال ٨٦ هست
ما توي يه خونه اي زندي ميكرديم كه ٧تا اتاق داشت يه اتاقش مال من و داداشم بود
يه اتاقش هم مال بسر عمو هام بود
يه اتاق هم مال مادر بزركم بود
يه اتاق هم مال دختر عمو هام بود
ويه اتاق هم مال مادر و بدرم بود
ويه اتاق هم مال خواهرم بود
يكي از اتاق ها هميشه خالي بود
من با فاطمه خيلي صميمي بودم فاطمه هم بامن خيلي راحت بود
شبي كه عموم برا كار خارج از كشور رفت فاطمه خيلي كريه ميكرد من رفتم و يه كمي آرومش كردم تا اون وقت هيج حسي بهش نداشتم تا اين كه از رفتن عموم حدود دو سه ماهي ميكذشت كه منو داداشم وخواهرم يه شب واسه فيلم نكاه كردن رفتيم تو اتاق فاطمه.
داداشم و خواهرم وخواهر برادراى فاطمه همه جلو تر از من و فاطمه نشسته بودن و من و فاطمه بشت سر همه بوديم .
همه داشتن فيلم نكاه ميكردن بجز من آخه من داشتم به سينه هاي فاطمه نكاه ميكردم كه يه دفعه متوجه شدم فاطمه داره بهم اشاره ميكنه و ميكه كجا رو نيكاه ميكني منم با برويي تمام با اشاره بهش فهموندم دارم اون سينه هاي قشنكت رو ديد ميزنم و بعد رفتم كنارش نشستم و شروع كردم باهاش شوخي كردن ولي اون زود از جاش بلند شد و از اتاق رفت بيرون منم از دنبالش بيرون رفتم ديدم بشت در اتاق منتظر ايستاده تا منو ديد كفت جرا اين كارا رو ميكني منم هيج جوابي بهش ندادم وفورا اونو توبغلم كرفتم شروع كردم به ماج كردنش بعد سينه هاشو تو دستم كرفتم اون داشت مقاومت ميكرد اما فايده اي نداشت همينتور كه توبغلم بود بلندش كردم ديكه كاملا بهم جسبيده بود من كيرم حسابي شق شده بود همين كه بلندش كردم كيرم لاي باهاش رفت واي جه رون هاي نرمي بود خيلي اصرار ميكرد كه ولش كنم منم ديدم داره خيلي طولاني ميشه ولش كردم
فردا صبح ش كه از خواب بيدار شدم نمي دونستم جه جوري با فاطمه رو برو بشم واقعا اتفاق ديشب اصلا دست خودم نبود اما من بايد با فاطمه رو برو ميشدم جون تو يه خونه زندكي ميكرديم وقتي از اتاقم او مدم بيرون رفتم رو حياط ديدم فاطمه كنار حوض داره دست وصورت شو ميشوره رفتم كنارش تا اومدم باهاش حرف بزنم كفت راجب ديشب هيجي نكو،منم كفتم يعني از من ناراحت نيستي؟ هيجي نكفت! اما من متوجه يه جيز ديكه شدم واقعا دارم درست ميبينم اون داشت لبخند ميزد مثل اين كه اونم بدش نيومده بود.
حدود يكي دو هفته بعد از اين جريان همه بجز فاطمه و مادربزركم همه رفتيم خونه عمه من هم از اين موقعيت استفاده كردم و ازخونه عمم جيم شدم و اومدم خونه خودمون بيش فاطمه جونم!
در زدم فاطمه درو باز كرد كفت جرا بركشتي؟ كفتم دلم هواي تورو كرده بود
فاطمه كفت ديونه شدي اين جه حرفيه كه ميزني
منم رفتم داخل دستشو كرفتم بردم توي يه اتاق كه هميشه خالي بود فاطمه ميكفت منو اينجا اوردي جيكار كه ديكه نذاشتم حرف بزنه ازش لب كرفتم اولش ممانعت ميكرد اما بعدش خودش رام شد ديكه ممانعت نمي كرد همين طور كه داشتم سينه هاشو ميماليدم لباسش رو از تنش در اوردم واي جه سينه هاي سفيدي داشت يكم سينه هاشو خوردم ديكه حسابي حشري شده بود شلوارشو با شورتش از تنش در اوردم شرتش حسابي خيس شده بود واي جه كس داشت سفيد سفيد با دستم سروع كردم به ماليدنش ديكه داشت صداي اه وناله ش در ميومد خوابوندمش كف اتاق با هاشو از هم باز كردم واي جه
صحنه اي هيج وقت ازيادم نميره رفتم لاي دوتا باهاش كيرمو لاي درز كسش مي كشيدم كه فاطمه كفت معتل نكن بكن توش ديكه منم بدون اين كه معتلش كنم يه دفعه كيرمو هل دادم تو كسش يه جيغ كوتاه زد ديدم كيرم كيرم خونيه من پرده بكارت شو باره كردم

نوشته: محسن

اول از خودم بگم اسمم سجاده قدم 180 وزن 75 سن 18 و تازه فارغ شدم یه خانواده معمولی هم داریم نه مذهبی نه خیلی پولدار خودم یه پسری ام با لباس های شیک و ساده و خیلی جذاب که هر دختری که منو میبینه یه جوری میخواد جلب توجه کنه. دختر عموم اسمش مینا و دختر خوشگل و جذابیه که ادم سریع جذبش میشه و هیچوقت با کسی زیاد گرم نمیگیره سینه های خیلی نرمالی داره کسش هم متوسطه من از خیلی وقت ها پیش قبل از این که فارغ شم باهاش دوست بودم و هر وقت میدیدمش ادرنالین ترشح میکردم و کیرم تیر اهن مشد اون هم متوجه این رفتار هام شده بود و میخواست یه جوری بهم بفهمونه که من میدونم حست به من چیه .مینا و دختر داییم با هم خیلی جورن ما با خوانواده خونه داییم بودیم که فهمیدم مینا فردا میاد اینجا به همین خاطر با هر بد بختی شده والدینم اجازه دادن اونجا بخوابم فردا ظهر شد و ادر اومد اونجا من هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون وقتی طرفش میرفتم تخمام میومد تو دهنم . یه چند تا نفس عمیق کشیدم و اماده شدم برم بهش بگم میخام بکنمش که دیدم با دخ داییم رفتم پایین گفتم کجا میرید که گفت همسایه اش نظری میده میریم بگیریمش من هم از خدا خواستمو رفتم (راستی اینو بگم دخ داییم از رابطه منو مینا خبر داشت) من دم در خونه همسایشون وایسادم و وقتی مینا اشو گرفت اومدم ازش بگیرم که دیدم اصلا تحویلم نگرفت به خودم گفتم به خاطر همین کارت باید بکنمت رفتم تو اسانسور مینا هم اومد دخ داییم میخواست بیاد که دید ما دو تا داخلیم بهش یه اشاره کردم فهمید قضیه چیه . تو اسانسور سریع از پشت بغلش کردم که ببوسمش که دیدم خودش پیشقدم شد . بعد اش خوردن همه خوابیدن ولی ما دو تا با دخ داییم بیدار بودیم من خواستم به یه بهونه ای برم بیرون که دخ داییم نفهمه .گفتم من میرم در مغازه ببینم چی دارن که مینا گفت من میام باید بقیهول مردرو بدم که ازم طلبکاره . تا درو بستم با لب بازی و ملوسی کیرمو شق کرد سر ظهزر بود و هیچ جایی خلوت تر از پارکینگ نبود بردمش اونجا و ازش لب گرفتم و زیپ ماتوشو کشیدمو سینه هاشو مالیدمو خوردم که دیدم ارضا شد خودشو جم و جور کرد و میخواست بره دستشو گرفتم گفتم پس من چی یه خنده ای کرد و ازم لب گرفت و با دست کیرمو میمالید داشت کیرمو میمالید که سریع رفتم پشتشو شلوار خودمو دراوردم و مالیدم لای رونش که دیدم خودش شلوارشو کشید پایین و از پشت کیرمو لای کونش میمالید بهش گفتم باکره ایگفت اره من هم سریع یه تف زدم سر کیرم . گفت اهههههه چرا کثافت کاری در میاری گفتم تف نزنم دردت میگیره ها گفت کیرتو پاک کن تو چه کار داری من کاری میکنم دردم نیاد کرمو با شرتش که در اورده بود پاک کردم که دیدم بر گشت و کیرمو کرد تو دهنش 2 دقیه ای خورد واسم که دیدم ابم داره میاد برگردوندمش کیرم کردم تو کونش یه اهههههههههههههههههه بلند کشید و بازم دوباره ارضه شد و کسش خیس اب شد با این کارش ابم داشت میومد . کیرمو در اوردم که ابمو بریزم رو کونش که زودی بر گشت و سر کیرمو کرد تو دهنشو تخمامو میمالید . من تا حالا دختر به ای حشری ندیده بودم . زود بلند شدو لباساشو پوشیدو یه بوس کوچیک ازم گرفتو رفت منم 1 دقیقه بعدش اومدم تا دخ داییم شک نکنه مینا هم هیچی به روش نیاورد که اصلا چیزی شده
بعد از اون سکس تا الان دیگه باهاش سکس نداشتم ولی اول سال که رفتیم خونشون عید دیدنی کشوندمش کنارو گفتم . من اولین بوس سال 92 رو از تو میخام ولی همینطور که داشتم حرف میزدم لباشو گذاشت رو لبامو یه نیشخند شهوت انگیز بهم زد
خدا این دفعه رو بخیر کنه النم که فصل امتحاناست بهم گفت هفته بعد که امتحان داریم میام خونتون که هم بهم فیزیک یاد بدی هم کتابایی که میخوامو ازت بگیرم
این بود سکس عشقی/ شهوتی منو مینا جوون

22 ساله بودم که بعد از یک شکست عشقی ، عاشق دختر عموم شدم.عشق معصومه شکست قبلی ام رو برام ناپدید کرد.اونقدر دوستش داشتم که دیگه چشمام جز اون نمیدید.به هم قول داده بودیم که تا 3 -4 سال دیگه به پای هم بمونیم تا هم من درسمو تموم کنم و هم سربازی برم و هم تکلیف کارم حداقل مشخص شه.و تا اون موقع حرفی به کسی نزنیم.چون اگه عموم مخالفت میکرد به خاطر رابطه خانوادگی دیگه نمیشد با ههم بمونیم.و احتمالا فوری معصومه رو شوهر میدادند.یا رابطه خانوادگیمون کلا قطع میشد.معصومه توی این چند سال خیلی صبوری کرد هرشب با هم 2 ساعت تلفنی حرف میزدیم و بقیه اش رو هم با اس ام اس.سخت ترین قسمت رابطمون سربازیم بود که به هردومون خیلی سخت گذشت.قبل سربازی من راز عشقم به معصومه رو به مادرم گفتم و خواستم خودش کارها رو کم کم درست کنه و دو تا داداش ها رو برای وصلت من و معصومه کم کم راضی کنه.اواخر سربازیم بود که رفتیم خواستگاری. و اتفاقا زن عموم خیلی استقبال کرد تصمصم گرفته شد تا اتمام سربازی من و معصومه همو نبینیم در عوض عید نوروز بریم دسته جمعی مشهدو به محض برگشت بساط عقد کنون راه بندازیم..دل توی دل من و معصومه نبود.به خاطر ما رابطه بابام و عموم هم گرم شده بود.همه ازین وصلت خوشحال بودند.سفر مشهد شیرین ترین و پرخاطره ترین سفر من و معصومه شد. دور از چشم خانواده عشق بازی میکردیم.خرید میکردیم.حرم میرفتیم
اولین بارر که معصومه رو توی چادر مشکی دیدم چه قدر به خودم بالیدم که کنار همچین زن ناز و خانومی راه میرم. از امام رضا به خاطر این هدیه تشکر کردم.بماند که با همین چادر چه قدر شیطونی کردیم و زیر این چادر چه قدر معصومه ام رو ارضا کردم.اون قدر توی دوران دوریمون پشت تلفن در مورد سکس حرف زده بودیم که انگار سالهاست با هم سکس میکنیم.از همه علایق هم خبر داشتیم و مثل پنبه و آتیش شده بودیم
بعد از 4 روز زمان برگشت رسیده بود و به سمت راه اهن رفتیم.هردومون خوشحال بودیم که با برگشتمون روزهای خوبی در انتظارمونه.از یه طرف غم دوری چند سالمون دوباره واسمون زنده شده بود.هیچ کدوممون دیگه تحمل جدایی حتی یک روز رو نداشتیم.چشممون فقط دنبال هم بود.

توی قطار بودیم.دیدم از کوپه اومده بیرونو داره از شیشه بیرونو میبینه.در کوپه عمو بسته بود.رفتم از پشت بغلش کردم و دستامو گذاشتم رو دستاش که به میله بود.گفتم چرا اومدی بیرون؟گفت دیگه نمیتونم یه دقیقه بی تو جایی بمونم.پامو بردم زیر پاش و گذاشتم روی لبه.باسنشو چسبونده بودم به خودم.گفتم معصومه میخوامت.چشماشو بست و بازوهاشو یکم بالا گرفت.فهمیدم دلش میخواد سینه هاشو بگیرم.دست کردم زیر بازوهاشو سینه هاشو گرفتم.سینه هاش نوک پیدا کرده بود.گفتم نوک پستونات مال کیه؟کونشو بهم فشار میداد.,در گوشش گفتم میخوامت.یکی از دستامو گرفت و از لای دکمه هاش کرد توی مانتوش از بالای کرستش سینه های کوچیکشو گرفتم و فشار دادم .نوکشو از لای مانتوش آوردم بیرون.تو چشمام نگاه کوچیک کرد و بدنشو شل تر کرد.آخ معصومه نوک پستوناتو بخورم.چاک باسنشو فشار میداد به کیرم.صورتشو با همون چشمای نازش که بسته بود برگردوند طرفم.لباشو خیس میکرد.میدونست دیوونه لب گرفتنم.لباشو بوسیدم گفتم عزیزم سینتو درست کن.دکمه هاتو ببند. این جا نمیشه درو باز کنند میبیننمون.ولی انگار براش مهم نبود هر لحظه ممکنه باباش بیاد بیرون.با اون حالی که معصومه داشت منم دیگه نمیفهمیدم.بی اختیار مانتوشو زدم بالا.کونشو از رو شلوار دست کشیدم.گفتم معصومه خیس کردی؟ترسید کسی بیاد مانتوشو کشید پایین.روشو کررد بهم و با یه ناله معصوم و خواستنی گفت مرتضی.....گفتم عزیزم این جا که جایی نداره اگرنه ترتیبتو همین الان میدادم.یه بوسش کردم و شالش رو درست کردم .فدای موهای پریشون خانومم بشم.گفت بریم دستشویی.با هم رفتیم .منتظر شدیم خالی بشه معصومه دکمه های مانتوشو باز کرده بود یه تی شرت گلبهی زیرش پوشیده بود که عکس گل روش داشت.چه قدر بدنشو دوست داشتم.کاش میتونستم الان با همین تی شرتو و شلوار مشکی تنگش بدون مانتو روسری ببینمش.دستشویی خالی شد گفتم میخوای مانتوت رو بکنی بدی بهم؟دلم میخواست بازوها ی لختشو ببینم.مانتوشو درآورد .میخواست درو ببنده گفتم معصومه جونه مرتضی هیشکی این جا نیس.شلوارتو جلو من بیار پایین.من همش کستو از روی شلوار و شرتت دست کشیدم بذار همشو ببینم.میدونستم اونم داره از شهوت میترکه.گفتم نترس کسی اومد درو ببند.وایساده بود بی حرکت توی چشمام نگاه میکرد.گفتم قربونت برم.مرتضی کفن شه بکش پایین.زود باش تا کسی نیومده.دکمشو باز کرد.همون شورتی رو پوشیده بود که از بازار رضا خریده بودیم.آبیشو پوشیده بود.شلوارشو تا پایین کونش کشید پایین.گفتم بیشتر.شورتتم بیار پایین دیگه.جونه مرتضی.کستو لخت کن برام.کش شورشو کشید و من فقط بالای کسشو دیدم.رفتم یه نگاه انداختم دو طرف واگن کسی نبود.رفتم تو دستشویی و درو بستم.ترسیده بود.گفتت چی جوری بریم بیرون گفتم نترس اول من میرم.اگه کسی بود میگم بچه تو مونده. شلوارشو کشیدم پایین.توی اون لحظه فقط میخواستم معصومه ارضا بشه.میخواستم شورتشو بیارم پایینن که گفت تو دستشویی نه.خجالت میکشم.دستمو از شرتش برداشتم.بغلش کردم.گفتم خانومی بذار زود ارضات کنم بریم بیرون.اصلا فکر نکن این جا دستشوییه.فکر کن توی خونه آیندمونیم.شورتشو دارم پایین لای پاشو خودش باز کرد و همون جور ایستاده دست کردم لای کسش.کی کستو خیس کرده؟معصومه خودشو چسبونده بود بهم و پیراهنمو چنگ میزد. اینقدر مالیدم و لب گرفتم ازش تا لرزید.اولین بار بود مستقیم دست به کسش میزدم.نشستم کسشو بوسیدم.خودش زود شرت و شلوارشو بالا کشید.گفتمم صبر کن اول من برم.گفت نریم.بازم بغلم کن.میترسیدم ولی به روی خودم نمیاوردم بغلش کردم.فدای زن خوشگلم بشم.فدای کسش شم.بذار درو وا کنم بریم.ازم جدا شد.نگاه انداختم کسی نبود.رفتم جلو و معصومه هم زود دنبالم اومد.گفتم خوب بود؟از چشماش ععشق و محبت میبارید.گفتم فدای چشماتم خودم.بذار بریم خونمون.هر شب میکنمت.با ناز گفت مرتضضی همه جلومو دیدی؟گفتم اگه منظور کس توپولته اره.فدای کستم خانومی.من این کسو اخرش میکنم .پیشونیشو بوسیدم گفتم برو بخواب اذون مغرب که قطار ایستاد بیا با هم بریم پایین.گفت تو که ارضا نشدی.گفتم فکر من نباش.بعد رفتن معصومه من رفتم توی همون دستشویی و به یادش ابمو آوردم.این خاطره شیرین ترین خاطره سکس من و معصومه شد

نوشته:‌ مرتضی

سلام نمیخوام الکی حرف بزنم سرتونو درد بیارم یکی از این روزهای سال 1391دختر عمو بهم زنگید و ازم درخواست پول کرد و منم 200/000بهش قرض دادم اون برای گرفتن پول اومد خونمون وای وای چی بگم از شانس خوب من (البته نا گفته نمونه دختر عمو خیلی پیش من راحته در ظمن اون 8 ساله طلاق گرفته) خلاصه با یه تی شرت چسبون موهاش ریخته و یه شلوارک تا زانو میپوشه.اون روز هوا بارون میزد اون نهار اومد خونمون نهار خوردیم رفتیم که ماهواره ببینیم یهو خودشو زد بخواب ساعت 3/5بعد از ظهر بود مادرم رفته بود جلسه قرآن پدرم رفته بود سر کار آبجی سر کار منم باید میرفتم مغازه دیدم بارونه حسش نیست خلاصه اون روزو کیر زدیم حالا اون دمرو خوابیده بود تمام نگاه من شده بود کس کونش وای از کجاش بگم یه کونه مشت تپل ورم کرده با پاهای سفید سینه های تپل بزرگ. داشتم دیونه میشدم وای خدا دیدم اون خودشو هی فشار میده به فرش حشرش زده بود بالا بعدش داره کسشو میخاره من هی تو این فکر بودم که چطوری بکنمش بپرم روش. نازش کنم. چیکار کنم دیدم یهو بعنوان مثلا بیدار شد گفتش اهه علی نرفتی من موندم گفتم نه هی من نگاه اون نگاه بعدش گشنمه سالاد میخوری گفتم اره رفتش درست کردش اومد وای خدا من نمیدونستم چیکار کنم با کیر 3متری خلاصه سالادو اورد من فقط گوجشو میخوردم یهو گفت علی چرا خیار نمیخوری گفتم دوست ندارم گفتش من عاشقه خیارم تا صبح بخورم سیر نمیشم نگو که منظورش خیار من بود وای خدا منم یهو گفتم حالا چه خیاری دوست داری ..گفتش منظور گفتم محلی درختی زمینی هوایی افریقایی ایرانی گفتش نه به همون ایرانی قانع ام یهو گفتم ایرانی خوب من دارم.گفت داری ببینم وای با این حرفش کیرم شده بود انتن خونمون اومد نزدیک اد دستو گذاشت رو کیرم گفتش این خیارته ببینمش هی خجالت نه نو نوچ بینمش یهو کشید پایین شروع به خوردنکرد جوری ساک میزد که انگار20ساله کیر نخورده منم شروع کردم به ماساژ کونش وای چنان نرم بود که نزدیک بود از هوش برم آرزو کجا بودی تا حالا من تورو داشتم خودم خبر نداشتم بعدش منم گفتم اجازه میخوام بخورمش گفتش ماله تو بخورش به حالت69دارز کشیدیم اول بوسیدمش بعدش زبونمو گذاشتم لای کسش وای چقدر داغ خوشمزه دیدم کسش چنان خوشبو گفتم چیکار میکنی با عزیرم اینقدر خوشبو هستش گفت عادتمه اسپری میزنم اینو که گفت یهو یه لیس محکم زدم به کسش . آقا هی بخور بخور. خلاصه بعد از یه ربع خوردن پاشدم گفتم لب لب لب اونم گفت زبون زبون چسبوندم لبمو بهش چنان نرم زبونمو دادم تو دهنش هی خوردیم هی خوردیم ولش کردم رفتم سراغ سینه هاش چنان نفس نفس میزد وای سینه نگو طلا بگو درشت تپل شروع به خوردنش کردم یه دستم میمالوندم یکی دیگه رو میخوردم دهنم آب افتاد اون هی نفس نفس خدا ی من نزدیک به 5دقیقه خوردمش یهو سرمشو کشوند عقب گفتش بکنش. منم گفتم چشم فدات اون هی میگفت بکنش دارم میمیرم زود باش سریع زود باشه باشه کیرمو گذاشتم لای کسش هی بالا پایین میکردم که بیشتر حشری بشه گذاشتم تو بهشت وای بهشت پیشش کم میاره وای داغ داغ منم برای اینکه حشریش کنم میگفتم پدر سوخته چقدر داغی سوختم اه اه درام میسوزم باور کنید اینقدر نرم نزدیک بود آبمو بریزم توش که یهو آبم اومد سریع کشیدم بیرون ریختم رو شکمش دیدیم به نفس نفس افتاد هی اه اوه اه اوه میکرد منم از تشکر کردم گفتم برم حموم . خلاصه از اون موقع تا الان نمیدونم فکر کنم خجالت میکشه .دیگه خونمون نیومد
(ولی روزی صد بار دعاش میکنم یه حالی به ما داد)

نوشته: علیرضا از شمال

متن خاطره: سلام بر برابچه های شهوانی خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به بیست و دو بهمن روز راهپیمایی بود من با رفیقا اومدیم سمت دخترا اونوقت راهپیمایی تموم شده بود رو گوشیم یه اس ام اس اومد که دختر عموم بود گفته بود جلو شهرداری وایسادم پام درد میکنه نمیتونم راه برم خلاصه ما گفتیم چشم اینم بگم من با مریم خانوم یعنی دختر عموم همکلاسی هستیم و با هم خیلی راحتیم خلاصه موتور رو از جلو بانک که پارک کرده بودم و رفته بودم راهپیمایی خلاصه سرتون رو درد نیارم موتور رو برداشتیم و رفتیم که جلو شهرداری وایسادم دیدم تنها نیست با سه تا دختر دیگه وایساده دست تکون داد بیا اینطرف منم دور زدم رفتم جلو شهرداری همشون هم خشگل بودم به مریم گفتم که چرا نگفتی با ماشین بیام دنبالتون رفیقاتم برسونم که گفت من فکر کردم با ماشین اومدی از خونه گفتم نه حالا میرم ماشین میارم میارم میام خلاصه ماشین رو ورداشتیم یه ترانه توپ هم گذاشتم اومدم پیششون مریم جلو نشست بقیه عقب خلاصه تک تک رو رسوندم به مریم گفتم بریم دور برنیم چون دیگه ماشین کمتر میاد دستم خلاصه نمیدونستم سر بحث رو باز کنم که خودش باز کرد گفت که چندتا دوست دختر هات رو از کون کردی من با تعجب گفتم من که بیشتر از یکی ندارم که گفت آره جون خودت گفتم عکس دوس دخترم رو هم دارم گوشی رو دادم دستش که دیدم داره میچرخه تو سکس ها دست گذاشتم رو پاش یکم مالش دادم و رفتم صحرا یه جایی توقف کردم که گفت چرا وایسادی گفتم میخوام عکسا رو نشونت بدم خلاصه چندتا نشونش دادم و دست کشیدم رو پاهاش خلاصه همینجور پیش رفتم و گردن و لباش رو خوردم رفتیم رو صندلی عقب لخت کردم و روسریش رو برداشتم و مانتو کامل باز کردم شلوارش هم در آوردم خیلی سفید بود یه سوتین با یه شرت هم پاش بود منم شرتش رو در آوردم با سوتین و افتادم به جون سینه هاش اونقدر خوردم که گفت منو جرر بده منو بکن خلاصه اومدم بزارم تو کسش که خیلی سریع دست گذاشت گفتم چیه چته گفت احمق پرده دارم گفتم باشه میرارم عقب گفت درد داره گفتم اولش آره بعد خول میشه خلاصه باز میخواستم بزارم دم سوراخش کیرم رو گرفت و پاشد گفتم چته گفت میخوام ساک بزنم گفتم بزن خلاصه ساک که زد گذاشتم وم سوراخش ول دادم نرفت هر چی زور زدم نرفت بیشتر خیسش کردم تا گذاشتمش دم سوراخ یه زور کوچک کیر هفده سانتی رو وارد کردم تا ته جیغ خیلی بلندی زد خلاصه نگه داشتم جا باز کنه ده تا تلنبه زدم که آبم اومد با فشار خالی کردم که فهمیدم به لرزش افتاده اونم با من ارضا شده بود نمیدونستم چرا زود آبم اومده فک کنم بخاطر اینکه اولین سکسم بوده اینجوری شده خلاصه لباسامونو پوشیدیم و رسوندمش خونه بعد از اون سکس نداشتم در طول این دو سه روزی که گذشته خلاصه اگه نظر بدین دومین سکسی که باهاش بکنم در اولین فرصت میزارم ببخشید اگه طولانی شد فعلا بای

نوشته: محمد

سلام
من امیرم 18 سالمه
به من اصلا ربطی ندار که میخوای فهش بدی و بگی دروغ بوده یا نه
من فقط اتفاقتی که برام افتاده رو میگم حالا میخوای بخون و باور کن نمیخوای باور نکن
این خاطره مربوط به پارساله وقتی که سال سوم هنرستان بودم
منم با دخترای زیادی نبودم جز چند تا که اونم خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم و باهم موندیم اینم بگم اهل دختر بازی و اس دادن همزمان به 20 تا دختر نیستم چون بدم میاد
بگذریم
این دختر عمویه ما عربه (مادرش عربه) و تو اهواز زندگی میکنه منم تهران زندگی میکردم
یه روز برا بابام اتفاقی افتاد که مجبور شد بره اتاق عمل و از شانس بد ما این اتفاق تو اهواز افتاد و بازم از شانس بدم کل فامیلامون تو اهواز زندگی میکنن
همینجور که فامیلا میومدن و میرفتن این احلام جون(احلام ی اسم عربیه) موند خونمون و به مادره کمک میکرد و اونشب هم با اجازه پدر مادرش پیش ما خوابید. تو اون خونه اوشب من بودم و 2 تا برادرم و خواهرم و مادرم
در اون زمان من با دوست دخترم تازه به هم زده بودم و نارحت و گوشه گیر!
همش به بهانه چای و شربت میومد سر بحث رو باز کنه من هر بار زدم تو برجکش آخه قیافه نداشت اما لا مثب با اینکه 16 سالش بود اما سینه هاش 80 بود(بعد ها سایزش رو خودش گفت) و باسنش خیلی بزرگه ولی شکم نداره (اینم به خاطر هیپ هاپ بود که میرفت) خوتون حساب کنین وقتی شرتش دو ایکس باشه کونش چقدره !!
از خصوصیاته دیگش این بود که رنگ پوستش برنزه بود ذاتی و انگار راسته که میگن عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن اما این قضیه یه طرفه بود و من اصلا بهش علاقه ای نداشتم که بخوام روش کار کنمم و باهاش تریپ بردارم
نمیخوام بگم تیکه ام اتفاقا بر عکس نه تیپ دارم نه قیاف آنچنانی!
همون شب که قرار بود بخوابه خونمون به دستور مادره مجبور به ترک تخت خودم شدم و رفتم اتاقه اون داداشم (گفتم دوتا دارم ولی بزرگه متاهله و اونشب براش کار پیش اومد و رفت چون خونه ما زندگی میکنه)
خونمون پنج خوابس (نمیخوام بگم مایه داریم و لی خب باید جزعیات رو بدونین) که یه اتاق من دارم یه اتاق داداشه بازنش و ی اتاق برایه اون یکی داداشه و یه اتاق برا خواهره و یکی هم بار حاجی و حاج خانوم
وقتی مادره این حرفو بم زد عصبی شدم گفتم خب بفرستش تو اتاقه خواهره و گفت نمیشه حساسه و از این حرفا
من با عصبیت رفتم تو اتاقه داداشه که زن داشت
ساعت طرفای 3 صبح یه شب تابستونی بود و من کمکم چشام داشت سنگین خواب میشد ک دیدم گوشیم لرزید و یه اس اومد
-آقا امیر؟؟
-شما؟؟
-یه بنده خدا
منم شاکی شدم گفتم کدوم بیکاریه ک 3 صبح زنگ زده اما تا یه بوق میخورد رد میداد
شاکی تر شدم دوباره گفتم:
- u??
-اول پارسی رو پاش بدار و دوما ک حدس بزن
-من از کجا بدونم کدوم خریه پشت تلفن
-درست صحبت کن
-پس مثل بچه آدم خودت بگو
- یه راهنمایی منم تو اتاق بغلیم
اتاق بغل دوتا بود یکی چپ یکی راست راستی که مهدی داداشم بود و فقط میمونه چ=ی که احلام بود البته شمارم رو بش نمیدادم چون به دلایلی نمیخواستم داشه باشه
دوباره اس زدم :
-شماره رو از کی گرفتی
-از خودت
-من ک یادم نمیاد
-گفت دزدکی بر داشتم
-پاکش کن و دیگه اس نده
- اهه عجب عنی هستیا خب دیوونه من دوست دارم
-جدا؟؟
-آره به جونه مادرم
-ثابت کن
-هر کاری گی میکنم
- به موقش خبرت میکنم فعلا بگبر بخواب تا فردا
گذشت تا فردا صبحش و بش اس دادم حرفای دیشبت یادته گفت آره و منم بش گفتم پاشو ساعت 6 بیا کیانپارس خیابون 10 سرخیابون وایمیسی تا بیام
گفت باشه
ساعت 5 ونیم بود که دوباره اس داد یادت نره منم ج ندادم
عمدا یکم دیر رفتم و گوشیمو سایلنت کردمو رفتم کمین کردم ببینم واقعا میاد یا نه منم نامردی نکردم و تا 7 منتظر گذاشتمش بنده خدا کاری نکرد فقط 25 بار میس انداخت
خلاصه رفتم دیدمش و گفتم ضایس فقط حرف بزنیم بردم یه لیوان چای مهمونش کردم و جلوش شروع کردم سیگار کشیدن که مثلا بدش بیاد اما برعکس اونم یه نخ کشید البته چس دود
گذشت بش گفتم واقعا دوسم داری عصبی شد کفت کثافت چند بار بگم گفتم از کی گفت از بچگی فقط تو رو تو سرم داشتم
منم دیدم نه ظاهرا دوستم داره اما اعتماد به حرفش نکردم و گفتم اگر راست میگی همین جا تو کافی شاپ بوسم کن اونم احمق این کارو کرد که بهش اعتماد کردم
گفتم بزار منم تا تنور داغه بچسبونم بش گفتم باشه بیا با هم دوست باشیم فعلا تا یه مدت تا بت خبر بدم اما شرط داره
گفت چه شرطی
گفتم شارژم رو تامین میکنی برای اس یا زنگ گفت باشه
گذشت تا یک ماه من هم کمکم داشتم بهش وابسطه میشدم هم اینکه یه فکرای پلیدی زد تو سرم
قرار شد وقتی بابائه برای بار دوم میره بیمارستان من اینو بکشونم خونه ؛ اون موقع فقط قصدم این بود که فقط بوسش کنم و باش حرف بزنم
بش اس دادم گفتم امروز برایه عیادت نرو بیمارستان و بپیچون بیا خونه ما
با هزار مصیبت قبول کرد گفت فقط نیم ساعت گفتم باشه
قرار بود 4 بیاد اما سه و نیم پیداش شد منم گفتم تو روحت و امد بالا
همون از در که وارد شد مثل وحشیا پرید بغلم و شرو کرد لب گرفتن منم نامردی نکردم دوبرابر گرفتم دیدم کلا حالتش عادی نیست
لبمو ازش جدا کردم بردمش تو اتاقم و گفتم یکم بخواب تا من برم یه نخ سیگار بزنم( من به طور مخفی سیگار میزدم) سیگار رو که زدم برگشتم دیدم فقط با یه شورت و سوتین نشسته داره آهنگ قرارمون یادت نره منصور رو گوش میده منم خندم گرفته بود از کاراش بش گفتم مقدمه چینی هم چیز خوبی و احمق خانوم من باید این کارو بکنم و یکی زد تو گوشم گفت نمیتونم تحمل کنم تا تو برام کلاس بزاری و ناز بخری !!
من بلندش کردم از پشت رفتم شرو کردم به خوردن گردنش و همینجوری با دستام رو شکمش بودم و با شکمش بازی میکردم بعدش مثل فیلم تایتانیک ازش یه لب گرفتم و خودم بند سوتینشو باز کردم رفتم سراغ سینه هاش و همزمان هم میخوردم و میمالوندم
یادمه انقد خوردم که نوک سینه هاش کبود شد بعدش شورتش رو از پاش کندم و خوابوندمش رو تخت و پاهاشو باز کردم دیدم انگار کسش کسه لنی باربیه !! لا مثب خیلی خوشگل بود کسش و یه تار مو هم نداشت منم با ولع هرچه تمام شروع کردم لیس زدن که حسابی صداش در اومد
حوصله نداشتم اونم بیاد بخوره فقط میخواستم اون لحظه بکنم توش
اونم فهمید این قضیه رو که در اومد گفت حواست باشه پردم و نزنی منم گفتم سخته ولی باشه برش گردوندم و یه تف به کیر و یه تف به کونش یه ضرب رفتم توش که جیغ وحشتناکی کشید و شرو کرد گریه کردن منم تو این فاصله به صورت سگی داشتم میکردمش و یه دستم به کمرش بود وبا یه دستم موهاشو داشتم سمت خودم میکشیدم که کلا خودم خیلی با این حرکت حال کردم
یه ده دیقه ای داشتم تلمبه میزدم که احساس کردم داره میاد تا اومدم بیرون بکشم دیگه دیر شد و کمیش رو تخت ریخت و کمیش تو کونش و امدکی رو کمرش
منم دیدم خیته اینجوری بردمش حموم اونجا هم یه ساک حرفه ای برام زد و آبم رو اورد و با این حرکت اونم خیلی حال کردم
الانم 24 ساعته در خدمتشم و بعد از اونم 3 بار دیگه تا امروز سکس داشتیم
حالا اگر حال کردین با خاطرم بگین که بقیه رو هم بنویسم
نوشته تیام

اوایل سال 85 بود. من نوزده سالم بود و هیچ دوست دختری نداشتم. تنها راه ارضا شدنم خود ارضایی بود. خیلی اعصاب خرد کن ولی تنها چاره بود. تازه نقل مکان کرده بودیم یک شهر دیگه و من کلا با همه جا غریب بودم. سال بعد کنکور داشتم و می دونستم قبول شم همه چیز اوکی میشه تو شهر جدید بدون آقا بالاسر. یک شب مامان و بابام با خبر بدحال شدن مادربزرگم یک سفر ناگهانی رفتن و من باید خونه تنها می موندم. ساعتهای 2 عصر حرکت کردن. البته کلی هم تاکید کردن که من شب خونه نمونم تنها. اعصابم از این رفتارشون خورد می شد البته ربطی به خونه خالی نداشت چون اگه خونه خالی میشد هم من کسی رو نداشتم ببرم. ولی از این که بهم اعتماد نمی کردن مثلا فکر می کردن من تنهایی باشم خرابکاری می کنم خونه منفجر می شه حرصم می گرفت.

خلاصه داشتن می رفتن زنگ زدن به عموم که آره ما داریم میریم و آرمین امشب مهمون شماست و از این حرفا. به من هم گفتن خونه باشه شب که شد آزانس بگیر برو.

خلاصه رفتن و منم موندم خونه. حوصلم سر رفت. گفتم چه کاریه شب برم خونه عمو خب الان می رم. راه افتادم به سمت خونه عمو. هر چی زنگ زدم کسی نبود اعصابم خورد شد. کلی فحش دادم به خودم که چرا بدون تماس قبلی اومدم. زنگ زدم موبایل پسر عموم که دو سال از من بزرگتره. هنوز غروب نشده بود گفتم پشت در خونتونم چرا کسی نیست. گفت من که برنامه ام(منظورش پیش دوست دخترش بود هر وقت پیش اون بود این جوری می گفت) مامان بابا هم مهمونی ان. سارا (خواهرش) هم رفته تولد دوستش. یکم تو دلم فحش دادم گفتم خوب شد بابا بهشون زنگ زده بود گفته بود که من دارم میام وگرنه چه جوری استقبال می کردن ازم. حالا انتظار نداشتم خونه بمونن فرش قرمز بندازن واسه من، ولی حداقل یکی خونه باشه دیگه.

البته اون لحظه نمی دونستم که عموم به پسر عموم نگفته که من واسه خوابیدن میام. پسر عموم هم رفته. خلاصه دید خیلی بد شده گفت من تا نیم ساعت دیگه میام. منم رفتم پارک روبرو خونشون نشستم تا اومد. رفتیم تو نشستیم تخته بازی کردن. تلفن زنگ خورد سارا به داداشش گفت تولد تمومه بیا دنبالم. پاشد لباس بپوشه من گفتم زود بیای تنهام. گفتم خوب توام بیا بریم. منم یکم من من کردم پوشیدم اومدم. بدم هم نمی اومد دخترایی که از تولد میان بیرون رو دید بزنم. اما این پسرعموی ابله ما این قدر وسط رانندگی اسمس بازی کرد با دوست دخترش که دیر رسیدیم و همه رفته بودن. وسط راه به فرید (پسرعموم) گفتم حاجی دیر برسیم پسرای تو تولد سیریش خواهرت میشن ها. فرید چپ چپ نگام کرد گفت فکر کردی سارا تولدی که توش پسر باشه میره؟؟ راست می گفت سارا اعتقاداتش زیاد بود. البته من زیاد این چیزا رو نمی دونستم ولی دو سه بار دیدم نماز می خونه خیلی طولش میده. خلاصه زنگ زدیم سارا اومد پایین. همون لحظه که دیدمش کف کردم. یک آرایش فوق العاده ناز و ملایم کرده بود که دلمو برد.
دخترعموی من دو سال از من کوچک تر بود. قدش یه هوا کوچک تر ولی خیلی خوش اندام. اما به اندازه اندامش خوشگل نبود. البته بد نبود ها اما خب آس نبود. ولی به جاش بدنش و رنگ پوستش و حالت موهاش خیلی استثنایی بود. خلاصه سارا اومد و رفتیم سمت خونه. نزدیک خونه بودیم موقع پارک کردن بود که دوس دختر پسرعموم زنگ زد و احضارش کرد اینم جلوی خواهرش نمی تونست حرف بزنه هی آره نه جواب میداد. یه نگاهی به دم در انداخت دید ماشین باباش یعنی عموم جلوی در پارکه. مطمئن شد که برگشتن. به من گفت شما برین من باید برم پیش دوستم حالش بده. فهمیدم که موردش اضطراریه خلاصه رفت و ما رفتیم سمت خونه. هر چی در زدیم باز کسی نبود باز کنه. سارا گفت معلوم نیست کجان ماشین که دم دره. خلاصه کلید رو از جایی که همیشه قایم می کردن کنار گلدون برداشت درو باز کرد رفتیم تو. زنگ زد مامانش که کجایین. مامانش گفت ماشین هی خاموش می شده دیدم مهمونی دیر شده گذاشتیم جلوی در با آزانس رفتیم.
سارا خدافظی کرد و گوشی رو گذاشت. می خواست بره بالا (خونه دوبلکس بود) که لباساشو عوض کنه. گفتم سارا تشنمه آب میدی بهم؟ گفت لباسامو عوض کنم میام. گفتم نه خیلی تشنمه. راستش دلم می خواست بیشتر تو اون لباس ببینمش. مانتوشو که در آورد. یک لباس یک تیکه مشکی گیپور، موهاشم معلوم بود فر داده و بالا بسته چون زیر شالش کپه بود. سارا جلوی من بی روسری نمی اومد. یک جوراب شلواری مشکی راه راه هم پوشیده بود. گفت یعنی این قدر تشنته؟ ناخودگاه گفتم آره اگه بدونی چقدر تشنمه! گفت: وا رفت سمت یخچال.
راستش سارا رو همیشه دوست داشتم. اما یه چیزی باعث میشد که هیچ وقت به خودم اجازه ندم به عنوان همسر بهش فکر کنم. این که تو یک خانواده کاملا زن سالار بزرگ شده بود و مامانش همه کاره خونه بود. برعکس خونه ما که به شدت مرد سالار بود و کسی رو حرف بابام حرف نمیزد. این باعث شده بود که اون فکر کنه شوهرش باید مثل باباش یه مرد حرف گوش کن باشه منم فکر می کردم زنم باید مثل مامانم باشه که جیکش در نیاد. اینه که می دونستم با هم ازدواج کنیم به مشکل بر می خوریم. چون هیچ کدوم اون چیزی که طرف میخواست نبودیم. اما زیبایی اش و اندامش همیشه منو وسوسه می کرد. رفته بود سر طبقه پایین یخچال، دنبال پارچ می گشت رفتم پشتش گفتم پیدا نمی کنی ولش کن از شیر می خورم خم شدم ببینم چی کار می کنه یکم خودمو مالیدم بهش. خلاصه آب رو داد دستم من عمدا جلوی ورودی اوپن آشپزخونه وایسادم نتونه بره بیرون. اونم تکیه داد به در یخپال که من آب رو بخورم بیاد رد شه. پارچ رو دادم دستش گذاشت یخچال. خونه خالی به شدت تحریکم کرده بود. تا برگشت چسبوندمش به در بخچال چشماش ترسیده بود. گفت آرمین چیکار می کنی. هلم داد عقب فرار کرد. اعصابم خورد شده بود. رفت بالا تو اتاقش. هم اعصابم داغون بود هم ترس داشتم. گفتم اگه به کسی بگه بدبخت میشم. رفت پشت در اتاقش. داشت سنتور می زد.

ادامه ...

نوشته:‌ آرمین

سلام خدمت دوستای عزیزم
اسم من رضاست 25سالمه و میخام اولین سکس خودمو با دختر عموم واستون بگم دختر عموی بنده 19سالشه اسمشم راحله است خیلی خشگلو تو دل برو وهیکل سکسی داره ما با خونواده عموم اوایل زیاد رفت وامد نداشتیم اما وقتی بابام میخاست بره زیارت کربلا اومده بودن که بابامو راهی کنن همونجا دختر عمومو دیدم خیلی بزرگ شده بود اخه من دو سال بود که ندیده بودمش همونجا یه دفعه تصمیم گرفتم برم تو مخش ولی بعدا پشیمون شدم پیش خودم گفتم بهش نخ میدم نمیگیره اونوقت ضایع میشم جریان همون طور گذشت تا بابام میخاست برگرده وما تصمیم داشتیم شام بدیم مامانم یه سری لیست داد که تلفنی دعوت کنم که اسم خونواده عمو بود باز همونجا افکار شیطانی امد تو ذهنم موبایلمو برداشتم و از مامنم شماره خونه عموم گرفتم و باهاشون تماس گرفتم مطمئا بودم که دختر عموم بر میداره اخه عمو مغازه داره و زن عمومم اکثرا کلاس خیاطی میرفت

خلاصه زنگ زدم یه دفعه یه صدای نازک خشگل وپر از ناز گفت بفرماین یه هو هول شدم گفتم سس سس سلام دختر عمو خوبی عمو خوبه سلام داد گفت مرسی پسر عمو خوبن ولی نیستن گفتم اشکات نداره تو دلم گفتم من از خدامه نباشه یه دفعه خودمو جمو جور کردم که نفهمه هول شدم گفتم اگه افتخار بدین پس فردا به اتفاق خانواده تشریف بیارین خونه ما شام. وقتی اینو شنید خیلی خوشحال شد که انگار خیلی وقته منتظره این خبره وقتی استقبال کرد و یه کم دلم قرص شد و رومو زیاد کردم گفتم ماشا.. خیلی بزرگ شدیا خانوم شدی خندیدو گفت مگه میخاستم بزرگ نشم وقتی اینو شنیدم یه کم سست شدم ولی زود تو ادامش گفت شوخی کردم شمام خیلی خوشتیپتر از قبل شدی گفتم نظر لطفتونه یه دفعه گفتم من انقدر از اومدنه بابام خوشحال نیستم که قراره از دیدن شما خوشحال بشم که دیدم اشمالیم گرفتو اونم گفت منم بیشتر بخاطر شما میام اخه سه روز دیگه امتحان مهم دارم گفتم منت میذارین تو همین حرفا بودیم که مامامنم صدام کرد و من مجبور شدم قطع کنم بهش کفتم دوشنبه شب مشتاقانه منتظرتم و زود قطع کردم تو کونم عروسی بود اخه تا یه حدودی خیالم راحت شده بود که تونستم منظورمو برسونم این دو روز مثل برق گذشت و شب موعود فرا رسید من همش چشمم به در بود که عموم اینا بیان

بعد از یه ربع دیدم گوشیم زنگ خورد وای راحله بود ریدم سر جام ترسیدم شاید نیان با ترسو لرز جواب دادم که راحله گفت ما یه کم دیر میام نگران نشین منم گفتم اشکال نداره شما فقط بیاین که راحله با یه خنده قطع کرد جلو در وایسادم تا بیان بلاخره عموی ما تشریف فرما شدن منم استقبال گرم ازشون کردم ورفتیم داخل بعد شام من همش نگام تو نگاه راحله بود تو دلم میگفتم من کی این لبای خوشگلتو میخام بخورم که تو همین فکرا بودم که گوشیم پیام امد راحله بود نوشته بود زیاد فکر نکن یا خودش میاد یا نامش دیگه خیالم راحت شد راحله خانوم گرا داد نگاش کردم درست رو بروی من نشسته بود جواب اسشو دادم کفتم ما تو هفت اسمون یه چراغ قوام نداریم چه برسه... وقتی خوند به زور خودشو کنترل کرد تا نخنده مهمونی تموم شد و همه رفتن منم کارایه خونرو انجام دادم امدم بیام بخابم منتظر اس عاطغه بودم که خبری نشد یه تک به گوشیش انداختم اس داد چی شده چراغ قوهت سوخته جواب دادم من دونبال ستاره میگردم جواب داد اشتباه گرفتی داداش وقتی این اسو خوندم ناامید نا امید شدم پیش خودم گفتم ما از این شانسا نداریم طرف دوست پسر داره که اس اومد نوشته بود من ستاره نیستم من ماهم زود جواب دادم ماه من میشی اس داد اگه بشم تا اخر میذاری ماهت بشم گفتم اره مطمئا باش/بلاخره مخو دختر عمومو زدم از اون به بع اس امس بازیا و حرف زدنا شروع شد تا یه روز قرار شد همدیگرو ببینیم کل هماهنگیا با من بود راحله قرار بود بیاد بشینه تو ماشین و هیچی نگه که کجا میریمو از این حرفا تو خونه چادر مسافرتی نه نفره رو گذاشتم پشت ماشین ویه زیر انداز رفتم دنبال راحله ساعت چهار بود رفتیم بیرون شهر یه جایی هست که مردم سیزده خیلی مرن اونجا ما وسط هفته رفته بودیم پرنده پر نمیزد چادر علم کردم گفتم برو تو گفت دیونه میگیرنمون گفتم بگیرن میگیم دختر عمو پسر عمویم نامزد کردیم هر سوالیم کنن بلدیم فقط گفتم تاریخ عقدو باید حفظ کنی که گفت ای کلک بس فکر همه جارو کردی خیلش راحت شد رفت تو منم سریع رفتم تو دستو پام از هیجان داشت میلرزید دستشو گرفتم تو دستم بهم گفت چته دستات خیلی سرده گفتم از هیجانه زیاده اخه اولین باره تنهایی داریم حرف میزنیم تو همین حرفا بودیم که من صورتمه اوردم جلو تا بوسش کنم صورتشو گرفت اونور گفت رضا عشقمونو کثیف نکن تورو خدا بذار عشقمون همین جور پاک بمونه کشیدم عقب اخم کردم گفتم به این چیزا که نیست عشقی که با یه بوسه میخاد خراب بشه بزار همین الان تموم بشه داشتم میرفتم بیرون که دستمو گرفت گفت تو رو خدا نرو باشه قبول ولی فقط بوس تو رودروایسی قرار گرفته بود به زور صورتشو اورد جلو منم به جایه صورتش حمله کردم سمت لباش اونم که ترسیده بود فقط میلرزید خوابوندمشو خودم امدم روش دیگه داشت شاکی میشد که زود گفتم راحله عاشقتم نمیدونی چقدر دوست دارم که یه کم اروم شد یواش یواش رفتم سراغ گلوش هیچ احساسی نداشت لامذهب همش میگفت بسه دیگه بریم منم فقط لیس میزدم گلوشو دیدم اصلا حال نمیده بلند شدم عصبانی شدم گفتم مثله اینکه فقط من به تو احساس دارم تو دوسم نداری خودمو جمو جور کردم گفتم بریم روزمونو خراب کردی دست پاچه شد گفت نه من از بعدش میترسم من که کیرم داشت میترکید گفتم از بابت من خیالت راحت باشه تو خودت راضی به با من بودن نیستی دید جو بر علیه من تموم میشه خوابید گفت باشه بیا بغلم من سریع پریدم بغلش شروع کردم به خوردن لباش توگوشش گفتم تو رو خدا هیچی نگو بذار به جفتمون خوش بگذره گفت باشه شروع کردم به خوردن گوشاش زود مانتوشو در اوردم اونم چشماشو بسته بوداز زیر مانتو یه تاب ابی پوشیده بود زود درش اوردم وای چه سینه هایی سفیدو خوش تراش سینه هارو گرفتم دسم فشار دادم دیدم نالش در اومد فهمیدم نقطه ضعفش سینشه. ای سینهاشو خوردم تو فضا بودم اونم دیگه مقاومت نمیکرد یه پنج دقیقه خوردم سینه هاشو رففتم سراغ شلوارش تعجب کردم اخه مقاومت نکرد به راحتی ابه خوردن در اوردم شورت بنفش پوشیده بود اونم در اوردم برش گردوندم دمر خوابوندم گفت میخای چیکار کنی گفتم میخام بذارم لای پات چیزی نگفت یهو گفت نمیخای خیسش کنی بیا برات خیسش کنم همین طور مونده بودم گفت چرا وایسادی تو که همه کار با من کردی میخام بهت خوش بگذره چرخید کیرمو از شلوارم در اورد گذاشت تو دهنش باورتون نمیشه با چه وله ای میخورد گفت یعنی من میخام یه عمر با این کیر سر کنم خیلی گندست رضا فدای کیرت بشم انگار اون راحله نبود کیرمو تا ته میکرد تو حلقش گفتم اینکاره ای ها همین گفتم دست از کار کشید گفت از همین میترسیدم در مکوردم بد فکر کنی گفتم دیونه شوخی کردم بخدا گفت مگه فقط شما فیلم سوپر میبینید گفتم ای شیطون کارتو انجام بده گفت نوبته تو هنر نمایی کنی چرخونمش کیرمو که خیس کرده بود گذاشتم لای پاش یه چند دقیقه همون طور ور رفتم بهش گفتم بذارم تو کونت گفت اخه دردم میاد رضا گفتم اروم اروم میذارم دردت نیاد گفت من امروز مال توام بکن سر سوراخشو ایس زدم اروم گذاشتم دم سوراخش یه تقه زدم کلاش رفت تو یه داد بلن زد گفت در بیار گفتم الان دردش میخابه یه کم که موند جا باز کرد یه دفع با تمام قدرت کردم توش وای چه حالی داد دیدم سینه خیز داره میره توری که چادر داشت چپ میکرد گفتم دیگه تمومه گفت شد گفت چی چیرو تموم شد من که جر خورد یه کم دیگه صبر کردم تا دردش خوابید یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن کیرم داشت قطع میشد از بس که کونش تنگ بود رو زانوهاش وایساد (چهار دستو پا)گذاشتم تو کونش دیگه درد نکشید یه کم بالا پاین کردم دیدم اهش در اومد هی میگفت من غلت میکنم بهت ندم بکون رضا چقدر حال میده دادن کونمو پر کیر کن بزن از دهنم در بیاد. راحله خانوم بالای بالا بود همچین تقه میزدم تخمام در میگرفت راحله گفت کیرتو بمال به کسم گفتم دیگه پرو نشو نه به اون اولش نه به این حالش گفت رضا کیرت تو دهنم عاشق کیرتم رحم نکن به اون سوراخ خیلی وقته بیکاره منم با این حرفابیشتر تحریک میشدم محکمتر میزدم یه هو دیدم داره ابم میاد گفتم داره ابم میاد گفت بریز رو سینه هام در اوردم چرخید همرو خالی کردم رو سینش دو سه قطره ام ریخت رو صورتش بعد که تموم شد گفتم بهش چطور بود گفت رضا نامردی اگه هر ماه یه بار نکنی منو منم گفتم انقدر میکنمت که کونت خون بیاد الان سه سال از اون قضیه میگذره و من فقط تونستم دو بار دیگه بکنمش اخه وقتی دید از من ابی گرم نمیشه به اولین خواشتگارش که طلا ساز بود ازدواج کرد الانم کلی بهم کلاس میذاره انگار نه انگار که به پسر عموش کون داده. امیدوارم خوشتون اومده باشه در ضمن داستان واقعی واقعی بود خوش باشین.

نوشته: رضا

سلام خدمت تمامی دوستان شهوانی
اسم من باربد هستو 21 سالمه دانشجویه رشته نرم افزار این اولین داستانی هست که دارم می نویسم پس دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید . بریم سر اصل مطلب من یه عمو دارم که سه تا دختر داره که یکیشون 20 ساله شه و اون دو تای دیگه از من 5 6 سال کوچیکترند . اون دختر 20 ساله که اسمش غزل زیاد عموم رو اذیت می کنه چون لباس های نا جور با ارایش های خفن خیلی زیاد می کنه
ولی سادس و فقط پر سر صدا و پر جنب جوش ولی اون دو تا خواهراش خیلی زیرکی کاراشون رو می کنن و من زیاد ازشون خوشم نمیاد بخاطر این مارمولک بازیشون . به منم امار میدن یعنی به همه امار میدن زیرکی ولی من کیرشون می کنم یه جوری با عرض شرمندگی به خاطر بد دهنی . می گم امار نه این که یعنی بیا منو بکن امارای کس شر مثلا هی اس میدن که اذیت کنند یا با یه شماره دیگه می خوان اس کننو ار این جور کس شعرا خلاصه 26 مرداد بودو تولد داداش من بود که 17 سالش تموم می شد و من از شهرستان به تهران خونمون اومدم (من تو شیراز دانشگاه میرم تابستون هم نمی خواستم برگردم ولی بخاطر داداشم برگشتم 2 3 روز) من تو شیراز دوست دختر داشتم و دارم و با چندتاشون سکس معمولی داشتم ولی چیز طبیعی برام بود چون بابا و مامانم روم گیر نبودن و بهم اعتماد کامل داشتن و من ازاد بودم زیاد هم تو کف نبودم و داستان ها به فامیل رو که می خوندم برام یه چیز تقریبا غیر ممکنی بود ولی خوب زیاد هم دور دست نبود من تو شیراز شنا کار کی کردم و بگی نگی هیکم معمولیه و چون قدم بلند یه کم لاغر به نظر می یام . خلاصه رفت شب تولد فرا رسید که یه دفعه عموم اینا اومدن و دیدیم غزل رو نیووردن که همه یه ذره حالمون گرفته شد چون غزل همیشه یه جوری مجلس رو گرم می کرد بابام به عموم گفت پ غزل کو عموم گفت دعوامون شد در رو قفل کردم نیووردمش
بابام هم ناراحت شد گفت باو بیخیال یه شبه دیگه خلاصه همه مخ عموم رو شست و شو دادیم و قرار شد یکی بره بیارتش چون خونه ما تا خونه ی عموم یه رب را بود بدون ترافیک اینا خلاصه هیچ کس کون رفتن نداشتو هیچ کس هم نمی تونست بره داداشم که گواهینامه نداشتو تولدش بود نا سلامتی عموم هم که عمرا می رفت بابام هم که یه ذره مست بود نمی تونست رانندگی کنه و حال نداشت بره بهونه اورد که مسته و من رو فرستادن . من واقعا دوست نداشتم برم و عمرا فکر سکس با غزل رو نمی کردم و کونم هم گوشاد بود ولی به زور زن عمومو بقیه سویچ ماشین بابام رو گرفتمو رفتم (ماشین خودم شیراز بود) سریع رسیدمو کلید عموم رو که بهم داده بود انداختم عین گاو رفتم تو که دیدم غزل رو مبل نشسته داره فیلم میبینه سلام کردمو گفتم باو پاشو حاضر شو اس کردی مارو که گفت من نمیامو از این جور حرفا که گفتم مگه با مامانت صحبت نکردی تلفنیو از این جور حرفا که گفتم به خاطر علی (داداشم) پاشو بیا که قبول کرد و رفت حاضر شه . من اصلا تا اون لحظه خواب سکسم با غزل نمیدیدم ولی خوب ازش هم خوشم می یومد چون دختر پر جنبو جوشو شلوغی بود خلاصه داشتن با گوشیم بازی می کردم که اومد رفت تو حموم چیزی برداره که یه دفعه نا تصادفی (بدون هیچ قصدی یا چیزی) نظرم به بدتش جلب شد یه شلوار کرم تا زیر زانو پوشیده بود با یه لباس ساین بلند زرد . نمی خوام مثل بقیه چرت بگم که پستوناش گنده بودو اینو اون . کونش خیلی خوش فرم و سکسی بود ولی زیاد گنده نبود و گستوناش هم خوش فرم و گرد بود ولی زیاد گنده نبود . بریم تو داستان - بعد به خودم اومدم و ونم رفت تو اتاق بعد 10 15 مین فکر کردم حاضر دیگه رفتم درو وا کردم یه دفعخ برق سه فاز از کونم پرید یه باد سردی تو بدنم پی چید دیدم دلا شده از تو کمد دنبال شلوارش می گرده که به حالت قنبل به من تو فاصله 3 4 متری در اتاق تا کمد با یه شورت مشکی ممولی بود که لباسشم عوض کرده بود یه تاپ فوق تنگ سفید با یه سوتین مشکی که خطاش ملوم بود تنش بود که به خودم تو 2 3 ثانیه گفتم حتما الان یه جیغ می زنه و میره پشت در کمد قایم میشه که دیدم یه دفعه برگشت و یه جیغ خیلی خیلی کوچیک زد و عین کیر واستاد منو نگاه کرد و من دیدم اوضاع یه جوریه یه ببخشید گفتم رفتم از اتاق بیرون . من با دوست دخترم سکس داشتم و لخت دیده بودمش ولی خوب اون موقع امادگی داشتم و می دونستم اوضاع از چه قراره ولی الان یا هر وقت دیگه ای به غزل فکر نمیکردم تا اون ثانیه خلاصه رفتم دست شویی بشاشم کارم که تموم شد دستام رو داشتم می شستمو خشک می کردم که درو وا کردم بیام بیرون یه دفعه غزل هم می خواست بیاد تو چیزی برداره خوردیم بهم و پستوناش خورد به زیر سینه منو من یه حالت خوبی بهم دست داد ولی چون 1 2 ثانیه بود زیاد اتفاقی رخ ندادو (دو نقطه دی) غزل یه خنده کردو یه معذرت خواهی رفت من نشسته بودم اماده تا غزل اماده شه که یه دفعه یادم افتاد مکه عموم گفت کیف سی دی شو بیارم براش در رو باز کردم رفتم تو اتاق غزل چون کامپیوترشون با سی دی اینا اونجا بود در حالی که داشتم می گشتم غزل رفت بیرون چیزی برداره و من داشتم با کیف سی دی میومدم بیرون و وقتی پاشدم فکر کردم غزل بیرونه نگو دمه کمد و میز هم جایی بود که باید از دمه کمد رد می شدی چون تخت نمیذاشت رد شی مستقیم به سمت در خلاشه من پاشدم که برم در حال رفتن سرم به مانیتور بود که ببینم مارکش چیه (دو نقطه دی) یه دفعه کیرم تو چند ثانیه یه چیز نرم حس کرد . دیدم غزل یه جوری نگام کرد که فکر کرده بود از قصد این کارو کردم ولی فکر کنم خوشش اومد رفتم بیرون با یه ببخشید که بعد 1 مین صدام کرد گفت بیا این جای موم رو بگیر می خواست اتو بکشه مو هاش بلند بود تا یه ذره بالای کونش بعد همین جور که می گقت مو هاش رو می گرفتم یا اتو براش بعضی از جا هارو می کشیدم که یه دفعه دستم سر خورد خورد به نزدیکای سینه هاش که من کسخل به جای یانکه دستمو بردارم کپ کردم دستم رو همون جا گذاشتم که از تو اینه یه جوری نگام کرد که قند تو دلم اب شد خیلی خوشش اومد و شرایط یه جوری شد که اودم پایین و با دو تا دستام سیته هاشو گرفتم و گردنشو می بوسیدم که یه دفعه انکار یکی از پشت کیرشو کرد تو کونم که دیدم گوشیم تو جیبم داره زنگ می خوره مامانم بود برداشتم گفتم ترافیک بود غزل هم که میشناسی دیگه گفت باشه زود بیاید قطع کردم که دیدم غزل پاشد رفت رو تخت و تاپشو با شلوار جین تنگشو در اورد منم بلیزم رو در اوردم افتادم روش لب بازی و با دستم هی کسشو می مالوندم خیلی حال میداد بعد شلوارمو در اوردم کیرم راست راست شده بود اونم با یه شورت و سوتین مشکی جلوم بعد اون سوتینشو دروورد من با این صحنه قدرتم بیشتر شد و سینه هاشو اروم اروم می خودم و می بوسدم و اونم خیلی اروم ناله میکردبعد بلند شد و شورتشو در حالی که به سمت من دلا بود کشید پایین و منم امدم سمتش و نشته رو لبه تخت بودم که کیرم رو برام داشت ساک میزد
داشتم میمردم یه 20 30 ثانیه برام ساک زد و بعد من زیر بقلشو گرفتمو نشوندمش رو کیرم و داشتم لاپایی حال میکردم که گفت من با حمید سکس داشتن اپنم راحت باش عزیزم ( دوست پسرش بود حمید) منم از رو خودم بلندش کردم و به حالت قتبل گذاشتمش رو تخت و کیرمو اروم کردم تو کسش ملوم بود چند وقتی میشه نداده تنگ بود خیلی حال داد و داشتم تلنبه می زدم که اونم یه ذره بلند تر اه اه میکرد که من در حال تلنبه زدن سهنشو گرفته بودم و بدتمو کامل چسبونده بودم بهش و بعد 2 3 مین اون اروم شد و من من هم کیرمو کشیدم بیرون و گذاشتم رو خط کونش و با فشار ابمو ریختم لای کونش و کمرش خیلی خیلی حال داد یه لب ازش گرفتم و رفتیم حموم دوباره 20 مین طول کشید که جفتمون حاضر شیم و رفتیم خونه بدون ترافیک این سکس با تمام جزییات در کل شاید 20 تا 30 مین بود ولی چون 20 مین حموم اینا طول کشید داشت بگایی می شد منم وقتی رفتیم خونه گفتم غزل رفته بود حموم بعد هم برگشتنی دیدم کارت سوخت هست رفتم بنزین زدم که کسی شک نکرد
ممنون از وقتی که گذاشتید . من این داستانو نوشتن چون این برام یه سکس خاص بود سکس با کسی که هرگز فکر نمی کردم این جوری بشه . خاطره کاملا واقعی بود و همین طور که خوندید زیاد سکسی نبود و شرمنده در این باره ولی من چیزی اضافه نکردم که بخوام چرت و پرت بگم . من از این کارم زیاد راضی نیستم ولی خوب سکس برای هر کس لذت بخش من دیگخ با غزل سکس نداشتم و این اولین و اخرین سکس من با فامیل بود
ممنون از همه

نوشته: باربد

سلام این داستانی رو که الان میخوام براتو تعریف کنم مربوط میشه به یک ماه نصفی قبل خواهش میکنم اگه داستانم مورد پسندتون قرار نگرفت بهم بگید ولی فوش ندید به احترام وقتی که گذاشتم و این خاطره رو براتون تعریف میکنم ممنون
از خودم بگم رضا هستم 21 سالمه رشته دانشگاهیم تربیت بدنی بسکتبال هم کار میکنم یه چند سالی پس یه هیکل ورزشکاری دارم نمیخوام از خودم تعریف کنم خانواده ما 6نفریم دوتا خواهر دوتا برادریم که خواهرام هردوتاش ازدواج کردن و مستقلن منو یه داداش کوچیکترم
شهرمون جایه که اکثرا واسه خرید میاین اینجا یه عمو دارم که شیراز زندگی میکنن که یه دختر داره به نام ندا که 18 سالشه حدود یک ماه نصفی پیش برای خرید و سر زدن اومدن خونه ما ما زیاد با خانواده عموم در ارتباط نیستیم شاید سالی دومرتبه همدیگه رو بیبینم یا تابستون و یا عیدا
سرتون رو درد نیارم عموم اینا با دخترش ندا و زن عموم اومدن خونمو حدودا ساعت 9صبح بود رسیدن من خواب بودم ولی میدونستم که میان دل تو دلم نبود که ندا رو بیبینم چون آخرین بار عید پارسال دیده بودم خیلی خوشگل شده بود
صدای ماشین اومدن تو حیاط رو که شندیم از خواب پریدم فهمیدم عموم اینا اومدن خودمو جم جور کردم اتاق رو از دیشبش مرتب کرده بودم عمواینا اومدن و رفتن تو پذیرایی منم تو اتاق بودم تا اون رفتن تو پذیرایی منم رفتم تو حیاط رفتم دستشویی صورتمو شستم تو حیاط که بودم عموم و زن عموم اومدن از ماشین وسایل رو دربیارن منم دیدیمشون و باهاشون اهوال پرسی کردم آخه من خلی شرمو هستم وقتی مهمون برامون میاد مخصوصا مهمونای که کم میبیبینمشون یه خورده طول میکشه تا باهاشون اخت بشم خلاصه با عمو و زن عمو اهوال پرسی کردم عموم چندتا تیکه بارم کرد که هنوز رو فورمی از این حرفا آخه عموم خودش ورزشکاره خانواده ما کلا ورزشکارن ندا دختر عموم هم یه چندسالی هست ژمیناستیک کار میکنه
از عموم اینا جدا شدم و رفتم تو اتاق کامپیوترو روشن کردم و نشستم پای نت همینطور داشتم تو فیس میگشتم که صدای حرف زدن مامانم و ندا رو شندیم ندا داشت از مامانم میپرسید که رضا چیکار میکنه بادرساش و این حرفا که مامانم بهش گفت اگه این کامپویترش و فیس بوکش بزارنش به درساشم میرسه صداشون یه خورده بلند بود یهو ندا گفت رضا فیس بوک میره؟؟؟؟مامانم گفت چه میدونم از دانشگاه که میاد میشنه پای کامپیوتر تا شب ازش میپرسم چیکار میکنی میگه تو فیس بوکم آخه راست میگفت مامانم همش پای نتم و شبا میرم باشگاه
ندا از مامانم پرسید رضا بیدارشده ؟؟مامانم گفت گمون بیدارشده برو تو اتاق اگه بیدار نشده بیدارش کن همین رو که گفت دلم لرزیر حس رودررو شدن با ندا یه جورایی اذیتم میکرد که یهو صدای تق تق در شنیدم با یه هلن لرزون گفتم بفرماید ندا اومد داخل وووای چی میدیدم یه دختر خوش هیکل سفید وووووخیلی خوشگل حل شده بودم از رو صندلی جلوش بلند شدم سلام دادم صدای بد جور میلرزید تابلو شده بودم که خجالت میکشم
یهو ندا گفت چیه هنوز هم مثل قبل خجالتی ؟؟؟درنمیایی از اتاقت !!!دسته پامو گم کرده بودم گفتم میخواستم بیام گفتم خستگیتون که رد اومد بیام تعارفش کردم گفتم رو صندلی بشین رو صندلی نشست یه برق خواصی تو نگاش بود فک کردم دارم عاشقش میشم همینطومحو ندا بودم که گفت از زن عمو شندیدم که فیس بوک میری مگه ساکس یا وی پی ان داری؟؟؟ گفتم آره چطور مگه توهم میری گفت اره ولی دوهفته ای هست ساکسم تمام شده دیگه یخ بین منو ندا یا بهتر بگم یخ من شکسته بود تعارفش کردم گفت بیا بشین پای نت گفت نه مزاحمت نمیشم گفتم مزاحم چیه من کاری ندارم گفت نه الان خستمه استراحت کنم لباسامو عوض کنم بعد نهار میام گفتم باشه اینو گفت و از اتاق رفت بیرون همین که درو بست سرمو رو میز کامپیوتر گذاشتم و به صدای قلبم گوش کردم تند تند میزد ووای ندا خیلی خوشگل شده بود یه آرایشی کرده بود که نگو !!!
خیلی زیاد شد خلاصش میکنم نهار که خوردیم بابام و عموم رفتن بازار زن عموم با مامانم هم رفتن خونه خواهر کوچیکم که یه دوتا کوچه بالاتر بودن به ندا هم گفتن بیا ولی گفت شما برین ما آماده میکنم میام منم رفتم تو اتاق طبق معمول پای کامپوتر داشتم تو نت میچرخیدم که صدای در زدن ندا اومد گفتم بیا داخل همینطور نگام به در بود که ندا اومد تو وای خدایا چی میدیدم ندا با یه پیراهن آستین سرپ تنگ با یه شلوار راحتی و بدون شال و روسری اومد داخل دهنم وامونده بود نه که ندید پدید باشم نه ندا رو تا حالا تو اون وعض دیدیه بودم به خودم اومدم دیدم ندا رو صندلی دومی کامپیوتر نشسته و داره به صحفه کامپیوتر نگاه میکنه کیرم یه کم راست شده بود ولی چون شلوارکم یه کم گشاد بود خودشو نشون نمیداد خودمو جم جور کردم گفتم برات ساکس روزدم اینم موزیلا برو تو فیس بوک گفت دست درد نکنه عجله ای نبود گفتم نه راحت باش و بخاطر اینکه راحت باشه خودم رفتم بیرون دلم نمیخواست برم بیرون ولی خوب هم کیرم یه کم نافرم بود هم اونم میخواست راحت باشه.
یه چنددقیقه نگذشته بود که در زدم چون دلم آروم نگرفت هیچ کس تو خونه نبود داداش کوچیکمم رفته بود اردو با مدرسشون رفتم تو ندا هواش به کامپوتر بود چی میدیدم یه عکس ندا با یه حالت هنری با یه تاپ شیک گردنی قرمز که تو اتاقش گرفته بود رو صحفه بود تا گفتم این کجا بود گفت از تو عکسهای فیس بوکم ورداشتم محو عکسه بودم و نشستم رو صندلی کنار ندا نگام رو صحفه کامیپوتر بو متوجه نبودم ندا داره نگام میکنه به خودم اومدم تانگا ندا کردم چشم تو چشم شدم باهاش یه برق خواصی داشت چشماش خمار بودن همینطوری داشتیم همدیگه رو گه میکردیم که ندا یه لبخند خوشگلی زد دلم لرزید یه چند لحظه ای داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم که به خودم اومدم تا دستم تو دست ندا قلف شده داغ بود دستش یه خورده نزدیکتر شدم صدای نفس ندا و من راحت شنیده میشد دستمو آوردم پایین یه لحظه هواسم پرت شد دیدم ندا از فرصت استفاده کرده و به کیرم که راست شده نگاه میکنه
دلم ملیرزید صدای قلبم رو میشنیدم دل رو زدم به دریا رفتم نزدیکترش چشماشو بست آروم لبامو گذاشتم رو لباش طعم رُز میدادآروم لب بالایی ندا رو کردم تو دهن و بوسیدمش نفس نفس میزد من بدتر ازون دیگه لب گرفتمون تند تر شد تا جایی که زبون منو ندا تو دهن همدیگه بازی میکرد لبامو جدا رکدم گفتم بریم رو تخت گفت کسی نیاد گفتم نه هیچ کس نیست آرم بلدشدیم رفتیم رو تخت اون نشست منم جلوش زانو زدم شروع کردم به خوردن لبای ندا دیدم داره اذیت میشه گفتم بخواب خوابید خودمم روش دراز کشیدم باز شروع کردم به لب گرفتن ازش بدنش نرم بود دستمو کردم تو موهاش ولباشو خوردم شهوت تو چشماش بیداد میکرد آروم دستمو آوردم رو سینه چپش قلبش تند تند میزد دستمو رو سینش کشیدم از رو لباس سینشو مالوندم بهش گفتم اجازه هست گفت رضا زودباش هرکاری میخوای بکن زود تا کسی نیومده آروم تاپشو دادم بالا و یه سوتین سفید با گلهای صورتی پوشیده بود چی میدیم یه دوتا سینه سفید از برف سفید تر تاپشو کامل در آوردم گردنشو خوردم اروم اومدم رو سینش خودمو وسط پاهاش جا دادم از رو سوتین نوکسینشو بوس کردم نفس زدنش بیشتر شد سوتینشو در آوردم دیگه هیچی حالیم نبود خودمو یواش انداختم روسینش یواش سینه چپشو خوردم همنطور با سینه راستش بازی کردم دیدم دیگه هردمون تو فضا هستیم برعکس کردم سینه راستشو خوردم و با سینه چپش بازی میکردم سایز سینش فک کنم 75 یا70 بود یه هاله صوورتی هم دور نوکش بود که سینشو محشر میکرد یه رب فقط سینشو خوردم که دیگه خودش گفت بسه برو سر اصل کاری اصل توقع این حرف رو نداشتم چون باور نمیکردم توبغل ندا لختم رفتم پایین پاهاشو دادم بالا یواش شلوارشو در آوردم همینطور که داشتم شلوراشو در میاوردم اونم پیراهن منو دراورد وووووووای چقد سفید بود بدنش الان که دارم تجدید خاطره میکنم کیرم داره سیخ میشه
آروم خودمو لاپاش جا کردم شورت سفیدی پوشیده بود اول روناشو بوس کردم بعد یواش شورتشو از پاش درآوردم ووووای چیزی که هیچ وقت باورم نمیشد تو خواب هم نمیدیم الان جلو روم بود یه کس سفید تپل بدوم حتی یه دونه مو به نظرم انگشت هم بهش نخورده بود اصلن تکون نخورده بود خیلی تپل بود زده بود بیرون کسش آب انداخته بود با شورتش آب کسشو پا کردم یواش لبامو گذاشتم رو کسش همین که لبام به لبهای کسش رسید ندا یه آهههههه بلندی از ته دل کشید طولانی شد داشتانم شرمنده ببخشید
با آههههش منم شهوتی شدم زبونمو کردم تو کس اول حالت افقی از پایین ترین نقطه کسشه تا بالاترین نقطشو زبون کشیدم بعد به صورت پهانی زبونم مثل بستی لیسش زدم خیلی طعم خوبی میداد زبونمو تو کسش میچرخوندم و ندا آه اه میکرد با دسشت سرمو با کسش فشار میداد یه لحظه سرمو کشید عقب تنش لرزید فهمیدم ارضا شده اومدم بالا ازش لب گرفتم تو گوشش گفتم نمیخوای کاری کنی گفت چشمممممم جا به جا شدیم من خوابیدم اون اومد وسط پاهام همون کارای که من کردمو انجام دارم تا رسید به کیرم از رو شلوار روش دست کشید بعد شلوارمو رد آورد اینقده عجله داشت که که شورتتم باهاش کشید بیرون کیرمو که دید یه ای جوووونم یواشی گفت و آروم کیرمو گرفت تو دست یه خورده آب انداخته بود کیرم سرشو تمیز کرد و زبونشو روش کشید یهووو حس کردم کیرم داغ شده چشمامو باز کردم دیدیم ندا کیرمو کرده تو دهن و داره تو دهنش تلمب میزنه وووای نگو چه حسی داشتم وووای آه آه منم بلند شده بود گفتم ندا بسه الان میاریش ها گفت باشه دیدم ندا داره میاد روم گفتم چیکار میکنی گفت هیچی نگو گفت نه ندا پردت؟؟؟؟ گفت خیلی وقته رفته یهوتنم لرزید خواستم بگم که سکس داشتی خیلی عاشقونه انگشتشو گذاشت رو دهنم گفت نه عزیزم تو ژیمانستیک پاره شده نترس خیالم راحت شد با کیرمو گرفت تو دست اروم رو کس کشیدیش بعد یواش سرشو کرد تووو ووای خیلی تنگ بود یه کچوله که رفت تو یدیدم راست داره آه آه میکشه خودش رو کیرم نشست و خیلی آروم اومد پایین یه چند مرتبه همین کارو کرد تا خوب کسش جا باز کرد دیگه سرعتشو تند تر کرد من توهوا بودم بهم گفت رضا خواست بیا بگو تا بکشم بیرون داشت همینطوری رو کیرم بالا پایین میشد که گفتم ندا وقتشه دیگه طاقت نداشتم خواستم هرچه زودتر خودمو خالی کنم جامون رو عوض کردیم اون خوابید گفتم کچا بریزمش گفت بزار یکم بخورمش یه کچولو کیرمو خورد تا حدی که لیز بشه بعد سینه هاشو بهم فشار داد گفت لاشون بزن منم کیرمو یه چندباری لای سینش زدم یهو هرچی توان تو بدنم و کمرم بود از راه کیرم پاشید رو صورت و سینه ندا دیدم خودشم داره میلرزه تا خودشم ارضاء شده هردوباهم آه کشیدیم من از روش بیلند شدم رفتم دستمال آوردم رو صورتشو آروم تمیز کردم کنارش نشستم و از لباش بوس گرفتم گفتم چطور بود گفت رضا محشهر بودی گفتم تو بیشتر کمکش کردم لباساشو پوشید گفتم میری خونه آبجی؟؟گفت نه میخوام بخوابم چشماش خماررر بود گفتم خوب مامان اینا بیا شک میکنن گفت نه شک نمیکنن اومدن بگو ندا خسته بوده رو تخت من خوابیده گفتم باشه دراز کشید رو تخت یه پتو انداختم روش خودمم شلورمو پیراهنمو پوشیدم رفت کامپیوتر رو واسه دانلود گذاشتم و لباسامو ورداشتم رفتم حموم در که اومدم مامان بابام و عموم اینا امومده بودن دقیقه یک دقیقه بعد اینکه من رفتم حموم جالب بود اصلن شک هم نکردن نمیدونم چرا خلاصه سکس با ندا رو هیچ وقت فراموش نمیکنم اونا یه هفته بعدش رفتن شیراز تو این یه هفته چندبارباهم عشق بازی داشتیم ولی سکس نه دعا کنید عید که رفتم بتونم سکس داشته باشیم باز بیام براتون تعریف کنم
ببخشید طولانی بود خستتون کردم خودمم خسته شدم ولی ناموسن هرانتقادی میخواین بکنینن بکینن ولی با ناموسم و ندا فوش ندین به احترام وقتی که گذاشتم و اینو خاطره رو براتون تعریف کردم
دوستدارتون رضا

این خاطره که میخوام براتون تعریف کنم ماله 10 ساله پیشه میخوام خیلی کوتاه تمومش کنم ما تو یه کوچه با هم همسایه بودیم اون موقع من 13 سالم بود و دختر عموم 15 سالش بود کلا خوانواده ما با هم سر خوش نداشتن کلا با هم رفت و امد نداشتیم اون منو خیلی دوست داشت ولی سن ما به هم نمیخورد من خیلی طلبه دختر عموم بودم تا جایی که همیشه به یادش جق میزدم دیگه داشتم نابود میشدم ولی هرجوری که میخواستم طرفش برم یا مادرش میومد یا پدرش تا یه روز شد که دیدم برام نامه نوشت داد دختر همسایمون برام بیاره نامه رو داد به من و رفت وقتی نامه رو باز کردم دیدم از طرف پروانه همون دختر عموم خیلی خوشحال شده بودم فقط تو یه جمله برام نوشته بود دوست دارم اون روز برای من بهشت بود منم میخواستم براش نامه بنویسم ولی نمیتونستم به کی میدادم بده بهش کسی رو نداشتم چون با هم اصلا رفت امد نداریم بعدشم این اصلا بیرونی هم نبود یه هفته گزشته بود خونمون کسی نبود پدرم بود سر کار دیدم یکی خونمون در میزنه رفتم درو باز کنم گفتم بله جواب نداد وقتی درو باز کردم دیدم دختر عموم پشت دره نمیدونم از کجا فهمید خونمون کسی نیست من مات زده دمه در موندم فقط نگاش میکردم دیدم به من میگه اجازه میدی بیام تو من از جلوی در اومدم کنار مات زده بودم اصلا انگار لال شده بودم به من گفت درو ببند بیا تو داشتم دیوونه میشدم هم من طلبه این بودم هم این طلبه من بود شایدم بیشتر صورت نازی داره مو قهوه ای چشماش قهوه ای کلا رنگ پوستش سفید برف ولی من کلا عاشق بدنشم وقتی راه میره باسنش بالا پایین میشه همین امر منو شهوتی میکرد رفت تو خونه منم پشت سرش اخ گفتم به ارزوم رسیدم نمیدونستم بگا میرم تازه زبونم راه افتاد بهش گفتم چه عجب از این ورا در جواب به من گفت چرا جواب نامه منو ندادی گفتم خدایا این که تو نامه فقط نوشته بود دوست دارم چه جوابی باید بهش میدادم گفتم جواب نامه رو همین الان بدم اشکال نداره گفت نه گفتم منم دوست دارم دیدم به من میگه میتونم ببوسمت گفتم اره دیدم اومد تو بغلم یه بوسه ابدار و سکسی به من داد که کیرم بلند شده بود گفتم هیچی الان ببینه میگه چقدر بی ظرفیته مثله یه چسب دو قلو به بدنم چسبید منم سریع خوابوندمش یه لب خوشگل ازش گرفتم دیدم حشرش زد بالا یواش یواش دیدم داره زیب شلوارمو باز میکنه منم گزاشتم راحتر باز کنه دست به کیرم زد خیلی خوشش اومده بود نزدیک 15داشت ساک میزد با اون لبه سرخ و اتیشیش دست بردار نبود یه سره داشت ساک میزد دیگه نوبت تلمبه زدن بود شلوارش رو کشیدم پایین به به چه کونی بود سفید برف بدون اینکه یه لک داشته باشه سوراخش تنگ تف زدم یواش یواش میزاشتم تو دیدم داره اه اه میکنه که با این کارش هوس من 2 برابر میشد ولی بیچاره خیلی داشت درد میکشید دیگه یواش یواش داشت میرفت تو داغ داغ انگار رفت تو کوره دیگه تا میزاشتم خودش لیز میخورد میرفت تو رگباری داشتم تلمبه میزدم دیدم جیقش رفت هوا گفتم الانه که همسایه ها بشنون تا دیدم صدای در اومد حالا اون لخت منم لخت پدرم اومده بود بگا رفتم اومد بالا منو مثل سگ زد دختر عموم سریع لباس پوشید رفت دست منو گرفت منو ببره خونه عموم که ابروم رو ببره تا اونجا عموم هم یه پوست خدا منو بزنه فکر کردم گفتم الان منو ببره اونجا اوضاع خطریه دیگه وقت فرار بود من فرار کردم رفتم تا 1 ماه نیومدم خونه تا دیدم پدرم اومده بود دنبالم دیگه چه فایده ابروم تو اون کوچه رفته بود

نوشته: سیاوش

من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.
من اصلا حواسم به فیلم نبود. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. دستشو فشار دادم. میدونستم معمولا توی سینما فقط میشه مالوند و بس. ولی برای شروع همینم خوب بود.
دستمو به طرف رونش بردم و شروع کردم به مالیدن رونش. بعدش کم کم رفتم سراغ لای پاش.
یه کمی از روی شلوار از خجالتش در اومدم. حاج عباس آقا بیدار بیدار شده بود. میگفت چرا معامله یه طرفه است؟ همینطور که داشتم لای پاشو میمالیدم دکمه شلوارشو وا کرد تا دستم توش جا بشه.
دستمو برد توی شلوارش. منم شروع کردم به مالیدن. دستم خیس شده بود که دیدم با دستش عباس آقا رو گرفت.
نفسم بند اومد. پاهامو روی هم انداختم تا داداشم که بغلم نشسته بود نبینه.
زیپمو باز کردم. میترسیدم یه نفر متوجه بشه. تا آخر فیلم اون ارضا شد ولی من نه.
میخواستم یه جوری یه سکس با حال و بی دردسر داشته باشم.
خلاصه چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت یه فکری به سرم زد.
به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. عموم مخالفت کرد ولی دختر عموم یه دفعه گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه عموم بازم مخالفت کرد ولی دختر عموهه کوتاه نمی اومد.
بالاخره عموم گفت تو با آرمان برو بعد خودت برگرد.
من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که مواظب دخترش باشم. منم بهش قول دادم که بهش خوش بگذره. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد الهام(دختر عموم) گفت:دو نفر دیگه نیومدن.
منم گفتم :آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا الهام متوجه نشه.
شامو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. الهام رو تخت پایین خوابید.
منم خوابیدم رو تخت کنارش. همش تو این فکر بودم که چه جوری کارو شروع کنم.
بالاخره دلو زدم به دریا رفتم کنار تختش و گفتم: الهام من سردمه میتونم کنارت بخوابم.
الهام که خودشم بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار.
پریدم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستمو یواش انداختم گردنش. اولش یه کمی ناز کرد ولی بعد چند دقیقه آوردمش تو راه. از کنار لبش تا بغل گوششو لیسیدم.
گردنشو خیلی نرم خوردم و با یه دستم سینه هاشو می مالیدم.حالا دیگه داغ داغ شده بود.خیلی آروم پیرهنشو از تنش در آوردم. یه سوتین خوشگل کرم رنگ داشت که نوک سینه هاش ازش زده بود آروم بند سوتینو وا کردم سینه هاش افتاد بیرون. باورم نمیشد. سینه های سفید و خوشدستی داشت که آبم اومد.
شروع کردم به خوردن. آه و نالش در اومده بود.
توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود.حالا من و الهام سر و ته خوابیده بودیم. اون واسه من ساک میزد، منم سرم لای پاهاش بود.
توی یک ربع سه بار آبش اومد. حالا دیگه وقتش بود. خوابوندمش روی تخت و یکی دو تا بالشت گذاشتم زیر شکمش. میخواستم برم سراغ کونش ولی یه دفعه برق گرفتش. گفت چیکار میکنی؟هیکلم خراب میشه. از جلو بکن.
از تعجب شاخ در آوردم، آخه الهام اپن نبود.
بعدا بهم گفت که توی کلاس ژیمناستیک به خاطر تمرینات پردش پاره شده.
من که از خدا خواسته بودم کیرمو گذاشتم درش و هول دادم تو.
جیغ کوتاهی زد و آه و ناله هاش شروع شد. فهمیدم اولین بارشه. از من تلم و از اون قربون صدقه من و کیرم رفتن. همه جوره کسشو کردم. سوئدی، گوسفندی، لنگ سر شونه، درختی.
آبم که می خواست بیاد دادم بهش ساک بزنه، اونم کرد تو دهنش.
بد جوری می مکید. آبم که اومد از حال رفتم ولی تا صبح خیلی وقت بود.
در ثانی نمیتونستم از خیر کونش بگذرم.
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد برش گردوندم، از زیر دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم. کرم نداشتم یه تف سر کیرم انداختم و با یه دستم یه کمیشو مالیدم در کونش.
یه دفعه کیرمو گذاشتم در کونشو فشار دادم تو. یه جیغ بلند زد. گفتم الان همه میریزن اینجا ولی خدا رو شکر خبری نشد.
کونش خیلی تنگ بود، کیرم داشت میشکست ولی یه کمی که عضله هاش شل شد حالش شروع شد.
شکمم که به باسنش میخورد لرزش با حالی به کونش میداد. بیچاره درد می کشید ولی چیزی نمیگفت.
آخرش که شد تندتر تلم میزدم. از آخر موقع ارگاسم کونشو محکم کشیدم طرف خودم و آبمو ریختم توش. دیگه نا نداشتم. بعد یکی دو ساعت باز اومد سراغم که باز بکنمش.
من که دیگه نمیتونستم ولی خودش همه کارا رو کرد. عباس آقا رو بیدار کرد نشست روش حالشو کرد و رفت.
چند روزی که خونه ما بود یکی دوبار دیگه فرصت شد که بکنمش.
موقع رفتن گفت:خیلی مردی. به قولت وفا کردی. خیلی بهم خوش گذشت.
بهترین سفر عمرم بود

نوشته: ssoheil134

سلام به تمامه دوستان شهوانی.
من سامانم میخوام از داستانم با دختر عموم بگم براتون.از بچگی پدربزرگ مرحومم دختر عموم رو به نام من کرده و حتی تو وصیت نامشم هست که شرایط رو فراهم کنن تا منو دختر عموم هرچه سریع تر با هم ازدواج کنیم.
بگذریم من از دوران راهنمایی که شروع بلوغم بود دوست داشتم با یکی رابطه داشته باشم و نظرم به دختر عموم بود ولی اون نمازخون و مذهبی بود.
اون اسمش مریم بود و کمتر از یه سال ازم کوچیک تر بود ما چون تو یه شهر زندگی نمیکردیم کمتر با هم بودیم اما وقتی به هم میرسیدیم از کنار هم تکون نمیخوردیم ولی اون جلوم خیلی با حیا بود
یه روز من وقتی تو اتاقم داشتم لباس عوض میکردم اومد تو ولی حواسش به من نبود که پشت در بودم ونشست رو صندلی من که دیدمش گفتم بزار با شورت برم جلوش ببینم چی میشه رفتم جلو اون خیلی جا خورد و بم گفت برو همونجا ولباستو بپوش من لباسمو پوشیدم ورفتم پیشش اون بم گفت که بیا یه کاری بکنیم حوصلم سر رفته گفتم چه کاری گفت بیا بازی کنیم برق چشاش چشامو دراورده بود انگار میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه بش گفتم چه بازی دوست داری بکنیم یه کم مکث کرد بدش گفت بازیش خیلی خوبه تو یه پسری هستی که همه ی دخترهارو میبری خونه و میکنی منم نقش یه دخترو بازی میکنم که میخوای بکنی.
شهوت جلو چشاشو گرفته بود نمی دونست چی میگه منم از خدا خواسته گفتم باشه داشتم نقشمو بازی میکردم که کیرم شق شده بود و هی میخورد بش داشتم حال میکردم که بابام گفت بیاید پایین ناهار بخورید (آخه خونمون دو طبقه بود).
اونا همون شب رفتن و من تو یه حال دیگه بودم حالا میدونستم اونم میخواد بام رابطه داشته باشه چند ماهی گذشت که تو شهر اونا عروسی فامیلمون بود قرار بود آخر هفته برم پیش عشقم رفتم حموم و تمام موهامو زدم
رفتیم خونشون وقرار شد قبل از ناهار همه به غیر از منو پسر عموم (دادش عشقم) برن خرید آخرین لحظات دختر عموم نرفت و موند همه رفتن من بودم دخترعموم و پسر عموم
پسر عموم چون شب تا ساعت 4 پاستور بازی کرده بودیم خوابش برد
ساعت 8 بود عشقم تو اتاقش بود رفتم تو اتاق شهوت تمام وجودمو گرفته بود نشستم سر تخت کنارش بش گفتم خیلی دوست دارم ومیخوام مزه لباتو بچشم اول ناز کرد اما بعد راضی شد برا اولین بار بود که لبای داغ یه دخترو تجربه میکردم یه تاپ پوشیده بود تاپشو دراوردم نگاهم افتاد به پستوناش زیاد بزرگ نبودم اما یه حالت برجستگی نسبتا زیادی داشتن رفتم که بخورمشون که نذاشت فهمیدم وقتش نیست دوباره شروع کردم به لب گرفتن ازش وبادستم با همه جاش غیر از کسشو میمالیدم دیگه تو حال خودش نبود از فرست استفاده کردم ورفتم سراغ پستوناش حالا نخور کی بخور دیگه کیرم شق شده بود و تو شورتم داشت میشکست پیرهنمو دراوردم بلا فاصله شلوارک نسبتا بلند اونو
ازرو شورت شرو کردم به مالش کسش سر وصداش بلند شد شورتشو دراوردم کسشو وحشیانه میخوردم انقدر که شل شده بود فهمیدم داره ارضا میشه سریع بلند شدمو شلوار وشورتو کندم ومجبورش کردم کیرمو بوس کنه و یکم باش وربره بهش حال داده بود شروع کرد به خوردن کیرمو از تو دهنش دراوردم و برگردوندمش کیرمو روکونش میمالیدم خیلی حال میداد خواستم بکنمش تو دیدم خیلی در میکشه و ممکنه پسر عموم بیدار شه بی خیالش شدم وباز کردمش تو دهنش و بیرون کشیدم بعد با لاپا حال کردم داشت آبم میومد چون نمیتونستم کثیف کاری کنم آبمو ریختم تو دستمال بعد شروع کردم به مالش کسش تا ارضا بشه تا حالا ارضا نشده بود چون میدونستم اگه ارضا بشه دیگه بم حال نمیده اونو بعد از خودم ارضا کردم اونم ریخت تو دستمالو رفت حموم.
از دوستان عزیزم که تا پایان قصه وقتشونو گذاشتن ممنونم وامیدوارم خوششون اومده باشه.
پایان

نوشته: FUCK

سلام دوستاي گلم اسم من سعيدو27سالمه قدبلندوخوش تيپم مي خوام اولين بار سكس با دختر عمومو براتون بنويسم دخترعموم اسمش ليلاس 34سالش قدبلندو فوق العاده سكسي داستان ازاينجاشدكه تولد يكي از بچه هاي فاميل بود وهمه دعوت بوديم خانوما طبقه بالا بزن وبكوب داشتن و اقايونم طبقه پايين طبق معمول اين مراسما مشروب سرو مي كرديم سرتونو درد نيارم تاموقع شام شدوماهم رفتيم بالا پيش خانوماو شام خورديم نوبت عكس گرفتن شدمن و دختر عموم ليلا با دو نفر ديگه مشغول عكس گرفتن شديم البته هركي برا خودش عكس مي گرفت اينو بهتون بگم كه دخترعموم شوهرش از اون آدمايي كه تو رو حزب الله بازي در مياره و پشت سر هر كاري انجام ميده و خانوم باز تيريه و من شنيده بودم كه بخاطر همين خانوم بازيش با ليلا مشكل دارن بگذريم من تو حين عكاسي حس كردم ليلا سينه هاشو به ارنج من كه داشتم عكس ميگرفتم ميمالونه طوري كه هيشكي متوجه نميشد منم كه مست مست بودم امپر چسبونده بودم چون تاحالا ليلا رو اينجوري نديده بودم چندبارحواسمو جمع كردم كه نكنه مستمو تو توهمم كه ديدم نه واقعأ ليلا از هر فرصتي استفاده ميكنه و خودشو بمن ميمالونه فكر ميكنه من مستمو نميفهمم.

ازاينجا بودكه جرقه سكس باليلا جونم زده شد بعد اون ماجرا بيشتر تو نخ ليلارفتمو از اداهاش بيشتر فهميدم كه اون ميخواد با هم سكس كنه و اون ماجراي تولد واقعيت داشته هرچي ميگذشت اون اداهاشو سكسيترمي كردو من حشريترميشدم بااين حال تخم نمي كردم بهش نزديكتر بشم تاروزي كه به مامانم سفارش كرده بود كه سعيدو بفرست بياد ماهوارمونو تنظیم كنه منم كه بعداز1سال انتظار براسكس باهاش صبر كرده بودم اين ديگه بهترين فرصت بودبرام. موقعي رفتم خونشون كه شوهرش سركار بود در خونه رو زدمو ليلاازايفون تصويري گفت سعيدجون خوش امدي رفتم بالا ازمدل لباس پوشيدنش فهميدم كه خودش امادس و من زحمت زيادي برا زمين زدنش ندارم. شربت اوردو نشست درست بغل من رو مبلي كه نشسته بودم برا اينكه حرفي زده باشم پرسيدم كه شوهرت نسيت اونم كه زل زده بود بصورتم گفت نه و مثل قحطي زده ها پريد رومو شروع كرد به لب گرفتن من هنوزباورم نميشد كه اين صحنه واقعيت داره و بعداز چند ثانيه منم شروع كردم به لب گرفتن هر دومون عين قحطيا وحشيانه از هم لب مي گرفتيم بعد من رفتم سراغ سينه هاش سينه جمو جوري داش حال مي كردم با سينه هاش كه ليلابلندم كردو برد اشپزخونه جفتمونم لخت شديم ليلارو ميزه ناهارخوري دراز كشيدو سرموسمت كوس نازش هدايت كردو گفت اين صحنه رو باهات تو خواب ديده بودم منم شروع كردم به ليسيدن كسش كه چه حالي ميداد زبونمو از پايين به بالا مي كشيدمو چوچولشو ميك ميزدم ليلام اه و اوهش خونه رو ورداشته بود بعد يخورده خوردن كسش بهم گفت كه زود باش كيرتو بكن توش انگار كه خيلي وقته منتظر همچین لحظه يي بوده منم عين يه غلام حلقه به گوش هرچي ميگفت براش انجام ميدادم .
كيرمو اروم گذاشتم دم كوسش هل دادم تو واي كه چه گرم و نرم‌بود ليلام ديگه اه و اوهش به فرياد تبديل شده بود. شروع كردم به تلمبه زدن ليلام چنگم ميزدو ميگفت قربونت برم سعيدواين حرفا من معمولا كمرم سفته حالا حالا ابم نمياد ولي نميدونم چرا اونروز بعداز 4يا5 دقيقه بعدش ابم كه انگار1ساله توكمرم مونده بود (انگاركه 2روز پيش با زيدم حال نكرده بودم) رو ريختم توش و اونم با ارضا شدن من فريادي كشيدو منو محكم بخودش چسبوند كه نفهميدم كه ارضاشد يا از زود ارضاشدن من ناراحت شدو همنجوري رو همديگه مونديم بعد باهم يه دوش گرفتيمو كمي هم تو حموم با كيرو كوس
هم ور رفتيم بهم گفت كه شوهرش بيخيال اون شده بودو بيرون خودشو تخليه ميكرده اونم خيلي وقت بوده كه سكس نداشته وچند وقتي بوده كه با فانتزي جفتمون حال ميكرده بعداز اون روز من فعلأ عهددار وظيفه دوماد كونيمون شدم يه روزم كه ليلاجونم شام خونه ما بود تو حال كه كسي نبود دست انداخت كيرمو گرفت كه مامانم همون لحظه از اشپزخونه در اومد نزديك بود كه بگا بريم اين داستان حقيقت داره چون من اولين باره داستان مينويسم ممكنه بد نوشته باشم خودتون به بزرگواري خودتون ببخشيد

نوشته: سعید

همزمانسازی محتوا