دنباله دار
من زیاد اهل سکس و دوست دختر و اینا نیستم...اما این خاطره برام جذابیت خاصی داره. هنوز هم وقتی یادم می آد کمی تنم می لرزه.
من باید تمامی کسانی رو که توی کارخونه استخدام میشن چک کنم و گاهی حتی باهاشون مصاحبه کنم. یه روز حاجی(رئیسم توی دفتر تهران مون) زنگ زد که دختر یکی از دوستای من میآد برای شغل مدیر برنامه ریزی؛ باهاش مصاحبه کن. شماره ی کارخونه رو هم دادم که باهات هماهنگ کنه ...خلاصه هواشو داشته باش.
خب...معلومه منم حدس زدم دختری که حاجی با اون افکار مذهبی معرفی کنه چه انی از آب در میآد و کلی غصه خوردم که احتمالا با این پارتی کلفتش مجبورم به عنوان همکار تحملش کنم. خلاصه دختره دو روز بعدش زنگ زد. بچه ها صدام کردن که بیا "جوجو" زنگ زد._معروف شده بود به جوجو نیومده؛ چون همه حدس میزدن این ان از این به بعد باید با من همکاری کنه_.
...چقدر هم بد صدا بود و لوس...آقای نویسنده آقای نویسنده _انگاری حاجی بهش گفته بود من اهل نوشتن هستم_ هوووووووووووووق. جوجو ازم اجازه خواست مدارکش رو میل کنه به ایمیل کارخونه ...صد تا مدرک کس شعر گرفته بود. msp,spc,fmea,5s و و و ...خلاصه دو سه روزم ما شدیم مسخره ی بچه ها تا شنبه شد و روز اومدن خانوم برا مصاحبه ی حضوری.
به قول شهیار قنبری شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی. یه روز پرکار و پر اعصاب خوردی...کانوایر خراب شده بود و بچه ها همه درگیر ساختنش شده بودن و منم خانوم ها رو گذاشته بودم مشغول پیش مونتاژ بشن که بیکار نباشن.
عمو یدالله اومد و گفت: "ها مِسن! یه خانمه با یه آقا آمده برا کار. چه بشش بگم!". سگِ سگ گفتم بگو بیاد تو. رفتم دفتر مدیر کارخونه و جای حاجی نشستم. در وا شد و یه حوری ...یا خداااااااااااااااااا بهترین قیافه که شبیهش باشه "هلیا ضیایی" هست _ حتما تو فیس بوک دیدیدش_. دست و دلم لرزید. خدایا این میخواد بیاد اینجا چیکاره بشه؟!! یقین برا آگهی منشی اومده.
پا شدم و مودبانه تعارفش کردم بشینه و به عمو یدی گفتم چای بیاره. دیدم از لای در که مرد مسنی توی راهرو ایستاده. لابد باباشه. بیرون یه ال90 پارک بود. پس ایشون چندان هم فقیر نیود که بیاد اونسر دنیا منشی بشه. پس چی می خواست اینجا این حوری؟!؟!
تو همین فکرها بودم که یهو در اومد گفت من فلانی ام...همون که حاجی معرفه کرده!!!!! ...چی؟! من حاجی اسلام کارخونه سپاه بچه ها تلفن جـــــــوجــــــــوووووو؟!؟!؟!
...روز بدی بود...جوجو رفت...برخلاف صداش و اداهای پشت تلفنش، می تونم بگم محشری بود. برای اولین بار بود که دلم لرزید و خواست که این حوری همکارم بشه. برا همین موبایلم رو دادم به که درصورت لزوم با خودم در تماس باشه. بچه ها هم که ندیده بودنش و ...راستش ...باید مخش رو قبل از هرکاری و هر چیزی و هرکسی میزدم...
شب برای کرم اول بهش اس دادم:از باباتون عذرخواهی کنین که بیرون معطل شدن...
-:بابام نبود. راننده آژانس بود
-:یا حضرت یوگی ی ی
...کلی سوتی داده بودم برا دیدار اول. اخمو بودم...ریش ها نزده ... لباسا خاکی شده...طرف رو پشت تلفن اصلن تحویل نگرفته بودم...دست و پام گم شده بود روز مصاحبه و... حالام که یه سوتی به این گندگی داده بودم.
جوجو از فردا اومد سرکار. با یه ال90. خب میتونید حدس بزنید بچه ها چه کف و خونی قاطی کردن وقتی دیدنش. و اون جملهی همیشگی من و مرتضی:"عموما زنهای خوشگل پای تلفن بدصدا میشن".
جوجو شد وردست من تا بفهمه اینجا چند چنده و موناژ چیه و تولید از کجا شروع میشه و هدفگذاری چیه و نقطهی سربه سر مون کجاست و ... . انصافا هم خوب یاد می گرفت. تو همون هفتهی اول مرتضی فضوله ته توش رو در آورد که خانوم ال90 مال خودش بوده و اون آقا که باهاش اومده بود مصاحبه راننده شونه و طرف پوستش پوله و باباش یه کله گندهایه برا خودش و اینجا اومده چون میخواد جای امن کار کنه و راه بیافته.
هرچی میگذشت بیشتر وسوسه میشدم که ...ترتیبش رو بدم...واقعا خواب رو ازم گرفته بود. کلی منتظر میموندم تا به یه بهانه ای شب ها باهاش اس بازی کنم. تا اینکه زد و یه شب ساعت 12 اس داد: کس ننه هرکی نگه شفتالو
چی؟!؟!!؟ کس ...ننه...شفتالووووو؟!!؟؟! راستش رو بگم خیلی جدی فکر کردم خیالاتی شدم و گرفتم خوابیدم. و چون فردا باید میرفتم بانک موبایل رو سایلنت عظما کردم که تا هشت بخوابم. وقتی پاشدم Nتا اس و میس داشتم. گوله رفتم بانک و بعد به راننده شرکت زنگ زدم بیاد دنبالم. من همیشه تو راهِ کارخونه تو ماشین میخوابم اما اینبار ...فکر جوجو نمیذاشت...یهو یاد اس ام اس دیشب افتادم رفتم تو پیام هام. کلی پیام چرت داشتم و یه پیام ساعت دو شب از یه شماره غریبه: خیلی ببخشید. واقعا عذر میخوام اشتباه شد. اس برای شما نبود!
نفهمیدم یعنی. رفتم کارخونه و یادم اومد جوجو امروز مرخصیه.
Δ
پنجشنبه شب بود و من برای صدمین بار اون دو تا اس رو می خوندم. اس دوم که اصلن قابل درک نبود. دلم هوای جوجو رو کرده بود. اما نمی خواستم تا اون اس نداده اس بدم که نکنه خجالت بکشه برا اون دهن لقیش.
-:سلام. بیدارید. بخاطر دیشب عذر خواهی می کنم. دوستم با موبایل من اشتباهی به شما اس داد.
قند تو دلم آب شد. می دونستم که دروغ میگه و این لش بازی کار خودشه.
-:خواهش میکنم. سوپرایز خوبی بود به هر حال.
: -:دختری مثل شما که چادری هست چنین اس ام اسی بده 
:واه مگه چادری ها دل ندارن؟
_:چرا. به هرحال کار شما که نبود اون اس.
:اوهوم. دوستم دیشب حالش بد ...اشتباه کرد. میدونم که فراموش می کنید.
-:فراموش که نمی کنم...اما به کسی نمی گم ؛)
: مرسی عزیزم
چـــــــــی؟!؟!؟!؟! عزیزم م م م ؟!!؟ من ؟!؟!؟ مـَــععععع
جرات نکردم اس بدم دیگه. تا دو ساعت دلم تاپ تاپ میزد تا اینکه خوابم برد.
ساعت یازده از خواب پا شدم. نمی دونم چرا مثل روزهای کاری پریدم روی موبایلم که ببینم کیا زنگ زدن. و فقط یک اس. از جوجو.
: لب دریا هستیم. جای شما خالی.
ساعت 9 صبح اس داده دیوانه.
با خوشحالی نوشتم دوستان جای ما. و تا ساعت دو خبری ازش نبود. اس دادم معلومه حسابی خوش میگذره که جواب نمی دین. جای منم خوش بگذرونید.
ساعت چهار اس داد خواب بودم عذر میخوام.
غروب جمعه بود و دل منم گرفته بود و خلاصه سگ بودم. جواب ندادم. کمی بعدش زنگ زد. کند و اروم و با طمئنینه حرف می زد. و صدای قشنگ دریا پس زمینهی صداش بود. صدای اون که حالا دیگه اصلن زشت و لوس نبود. قشنگ بود و دلربا مثل قیافه و هیکلش. هو...دختر چادری با دوستاش رفته بود مجردی شمال و دو شب بود مست بودن لب ساحل.
...دلم بیشتر گرفت. پس مست بوده و گفته عزیزم...یعنی ...از رو حواس پرتی...اون دختر خوشگل سکسی...مست...با اون چمای درشت همیشه مستش که برق میزد. با اون سینه های گرد که شرط میبندم ساز هشتاد بود. با اون لبهای قلمبهی گوشتالو...و اون روناش که وقتی از چادرش می افتاد بیرون دیوونهم میکرد. فکر کن! مست باشه و به من بگه عزیزم.
بهانهی خوبی بود سالم رسیدن شون به تهران که مدام باهاش اس بازی کنم. و جوجو هم انگار بدش نمی اومد جلوی دوستاش با یکی بچته...؛). وقتی رسید خونه و خسته و کوفته رفت توی جاش اس داد: تو تخمم عزیزم. ممنون بخاطر همه چیز. شب خو...
هوم. دیگه مطمئن بودم که میخوام بکنمش. پس مدیر تولید شروع کرد به برنامه ریزی برای کردن خانوم برنامه ریز...
Δ
نوشته: mohsen_qazvini
وقتی رسیدم به کوچه و درب رو پشت سرم بستم سرم رو به طرف نمای گرانیتی و شیک خونه مهرداد کردم و ناخودآگاه نگاهم رو پشت پنجره اتاق خوابی که تا چند لحظه قبل برام قبله گاه عشق بود جا گذاشتم و به راه افتادم.سوز سردی که وزید حکایت از غروب پاییزی رو داشت که با حال و هوای غمگین و مه گرفته من همدست بود.
رنگ برگهای پاییزی درغیاب نور آفتاب پریده بود و اگر سخاوت ماه نبود کوچه هم به سکوت و ظلمتی که من توش غرق شده بودم، فرو میرفت. درختان سر به فلک کشیده کوچه که هر لحظه دست در دست رهگذری گذاشته و از حنجره سبزشان سرود حیات سرداده بودند رو به عریانی نهاده و از اون تن پوش فاخر جز حجم سایه روشنی کبود و ناله خش خش برگها به زیر پای عابران چیزی باقی نمانده بود.ولی هنوز امید به رویش دوباره باعث شده بود گذر فصلها قامت استوارشون رو خم نکرده سرتسلیم فرود نیاورده بودند.
شروع نم نم بارون واسه اولین بار تو چندسال اخیر منو آواره سقف و سرپناهی نکرد.با قدمهای محکم دستای بارون رو پس میزدم و تو عطر برگهای خشک بارون خورده یاد کوچه باغ مدرسه وروزهای پرهیجان اول مهر برام تداعی شد.چقدر دلم برای بغضهای نجیب و عاشقانه دوران سرکشی ام تنگ شده بود.اون روزها مجبور بودم حتی اشکهایم رو زیر بارون دفن کنم و سرخی چشمام رو پشت درب خونه پدری جا بذارم تا مبادا مادر که معیار نجابت براش ابروهای دست نخورده و بیگانه بودن از جنس مخالف بود سئوال پیچم نکند.
حیای دخترانه ام مانع گرفتن نامه عاشقانه پسر همسایه شد و به جای رسیدن به دستهای لرزانم لای در آهنی خانه جاموند و حکم تبعید به ندامتگاهی به نام خانه بخت برام صادر شد تا بکارت رو سالم تقدیم شوهر کنم.پسر دایی که هیچوقت ازش خوشم نمیومد در عرض مدت یک هفته به مقام شوهر تو زندگیم ارتقاء پیدا کرد.من و امیر اونقدر کم سن و سال بودیم که ازدواج برامون همون حکم بازیهای بچگی مون رو داشت.امیر خوش برخورد و مهربون بود اما به واسطه ازدواج زودهنگام و لوسی ناشی از ته تغاری بودنش حس مسئولیت پذیری نداشت.تو سن 17 سالگی خیلی برام اهمیتی نداشت که امیر برام نون تازه بگیره یا هر روز صبح دایی احمد که بنده خدا سن و سالی ازش گذشته بود و یکی باید به جاش خرید مایحتاج خونشون رو انجام میداد.
هنوز دو سه ماه از ازدواجمون نگذشته بود که صدای عق زدنهای مکرر من سر کاسه روشویی امیر رو که اغلب تا لنگ ظهر توی خونه خواب بود؛شاکی میکرد.وقتی خبر بارداریم به گوش زنداییم رسید علنا دعا کرد بر خلاف مادرم پسر زا باشم و مادر افتاد دنبال خرید سیسمونی واسه نوزادی که از وقتی پا به بطنم گذاشت با تمام وجود حاضر بودم براش فداکاری کنم.بارداری رهاوردی جز تهوع و بیحالی برام چیزی نداشت.
ماههای آخر هیچ شباهتی به دختر جوونی که با هزار امید پا به خونه امیر گذاشته بود نداشتم. شکم برجسته و پاهای ورم کرده ام انگار امیر رو به این باور رسوند که داره پدر میشه و در قبال بچه ای که قرار بود اونو به این مقام برسونه مسئولیت داره.کنار همه اینها نصیحتهای دلسوزانه دایی احمد،امیررو هم به دلشوره پس انداز کردن انداخته بود.واسه همین به طور منظم و سر وقت سر کار میرفت و برمیگشت و دیگه از بدخلقیهای گذشته اش خبری نبود.دایی از دار دنیا دارایی چندانی نداشت و وقتی مادر چندین بار بهش قولی رو که بابت حمایت از امیر تو دست و پا کردن یه شغل آبرومند یادآوری کرد، دستی بالا کرد و با فروش آخرین پس اندازش که یه زمین تو حاشیه شهر بود واسه امیر مغازه خرید.طولی نکشید با یه کم سرمایه تونست فروشگاه لوازم آرایشی راه بندازه.
سپهر که دنیا اومد همراه با قدم سبزش کلی برکت به زندگیمون بخشید. دایی احمد دیگه نفس راحتی کشیده بود و تو چهره اش رضایت از اینکه زندگیمون روی غلطک افتاده موج میزد.اونقدر سپهر واسه دایی عزیز بود که هنوز دست از عادت گذشته نکشیده بود و به بهانه آوردن نون و شیر پاستوریزه هرروز واسه دیدنش میومد. هر روز درست دوساعت مونده به اذان ظهر وقتی زنگ خونه با دوتا تک زنگ به صدا درمیومد دلم غرق شادی میشد.با وجود دایی که همیشه حواسش بهم بود و مرکز توجه و محبتش بودم، رفتارهای خصمانه زن دایی به چشم نمیومد. ولی یکروز هرچی منتظر شدم دایی نیومد.دلشوره امان ازم گرفته بود.سپهر رو بغل کردم و به طرف خونه شون که دوتا کوچه با خونه خودمون فاصله داشت، به راه افتادم چون یقین داشتم دایی ناخوش احوال بوده که سری به من و سپهر نزده.هنوز به پیچ کوچه نرسیده بودم که دیدم امیر و برادرزاده اش نزدیک در خونه دایی روی خاک کوچه نشسته و بیحال به دیوار کوچه تکیه دادن.صورت امیر از بس گریه کرده بود سرخ شده بود و معلوم بود دیگه نفس نداشت.در حالیکه خیره و مبهوت به امیر نگاه میکردم فقط چندبار پرسیدم چی شده؟!ولی هیچکس جوابم رو نمیداد و امیر فقط به جای جواب دادن بهم گریه میکرد.پاهام شل شده بود و نزدیک بود بچه ام از بغلم رها بشه که نفهمیدم کی بود که سپهر رو از بغلم گرفت.منتظر جواب امیر نشدم و به طرف داخل خونه دویدم هنوز پا به حیاط نگذاشته بودم که صدای شیون زن دایی و صدای لااله الالله چند تا مرد به گوشم رسید و یاد روزی افتادم که از مدرسه برگشتم و درست با همین صحنه مواجه شدم.واسه همین بود که صدای لااله الالله همیشه نفیر بی پدری رو توی گوشم زمزمه میکرد.با چشمم گوشه و کنار حیاط رو کاویدم شاید اثری از دایی ببینم.امید داشتم کنار درخت انجیر قدیمی خنده بر لب ببینمش که با یه انجیر درشتی که توی دستش به طرفم دراز کرده بود صدام کنه:
- سوگند بیا دختر قشنگ دایی.بیا بهت میوه بهشت بدم.نگاه کن دایی مثل یه تیکه طلا میمونه.
ولی نبود.چشمم به بالای ایوون افتاد و مادر رو که دیدم با دوتا چشم مثل کاسه خون و شیارهای اشک جاری شده روی صورتش در حالیکه با یک دست روی پشت دست دیگه اش میکوبید و برانکارد پوشیده شده با محلفه سفید رو بدرقه میکرد فهمیدم چه مصیبتی سرمون اومده.دایی که رفت زمهریر زندگی منم پشت سرش اومد و سرمای بی کسی تا مغز استخونم نفوذ میکرد.انگار فقط دوباره بی پدر نشده بودم بلکه سایه مردونه دایی که از زندگیم کم شد مرکب زندگی منم رو به سراشیبی سقوط روانه شد.
روز به روز امیر بدخلق تر و بی منطق تر میشد.وضعیت دیر برگشتنش به خونه به کنار کم کم بوی سیگار از لباسهاش به مشام میرسید.بوی آزاردهنده ای بود و نگرانی به دلم چنگ میزد.
وقتی پیش زن دایی از رفتار امیر گلایه کردم از موضع حمایت از امیر پاسخ کوبنده ای بهم داد و فهمیدم کمک خواستن ازش جز پشیمونی و ندامت برام سودی نداره.تنها پناهم توی اون روزها مادر بود ولی افسوس که به محض اینکه خواستم بهش رو ببرم کتاب زندگی ماهرخ خواهر بزرگم ورق خورد و حجم وسیع تاب و تحمل مادر تا مرز بی طاقتی لبریز مصیبت بود.ماهرخ که از دست آزار و اذیتهای شوهرش به ستوه اومده بود در حین مشاجره با شوهرش به قصد خودکشی خودش رو از ارتفاع طبقه دوم به حیاط پرت کرده بود و به جای راحت شدن از دست سختیهای روزگار از کمر به پایین فلج شد و تا آخر عمر مجبور بود از ویلچر استفاده کنه.زندگی مادر اون روزها به اندازه کافی نقطه سیاه وجود داشت و من دلم نمیومد زندگیم اونو تا قعر نامیدی و اندوه برسونه.
هیچ نقطه اتکایی واسم نمونده بود.خودم باید دست به زانو میزدم و از این تاریکی و سرمای مهلک زمستون زندگی جون خودم و پسرم رو نجات میدادم.اوایل از سر تفنن و شادابی رو به ورزش ایروبیک بردم و تو نزدیک ترین سالن ورزشی به خونه مون ثبت نام کردم.ولی بعد از گذشت 2 سال که توی اون باشگاه جزء قدیمی ترین افراد گروه ایروبیک محسوب میشدم گاهی در غیاب مربی نظارت رو تمرین بقیه به عهده من بود و به نوعی کلاس رو از خود مربی بهتر اداره میکردم.وقتی مدیر باشگاه که با کمبود نیرو مواجه بود کیفیت کارم رو دید ازم خواست واسه گرفتن کارت مربیگری اقدام کنم تا توی همون باشگاه به عنوان مربی استخدامم کنه.اونروزها اونقدر امیر سرگرم رفیق بازیهای خودش بود که فقط وقتی متوجه خبر شدم که کار از کار گذشته بود.حتم داشتم که رفیق امیر که به عنوان شریک تو مغازه مشغول کار شده بود سرش کلاه گذاشته بود ولی اونقدر عشق رفیق چشماش رو کور کرد بود که زیر بار نمیرفت. واسه همین سعی میکردم دیگه کاری به کار خودش و رفقاش نداشته باشم.
گذران امور زندگی افتاد روی دوش خودم و شاید اگر جزع و فزع من نبود دیگه سه دنگ از ملک مغازه هم به پای ندانم کاری امیر به باد فنا رفته بود.هرچی فکر میکردم محاسبات زندگیمون باهم نمیخوند.زن ولخرج و زیاده خواهی نبودم که امیر رو به این روز انداخته باشم ولی زخم زبونها مکرر زن دایی امانم رو بریده بود به طوریکه کم کم نسبت به رفت و آمد دلسرد شدم و به جایی رسید که رشته مراوده با خانواده امیر رو بریدم.
با همون سن کم میفهمیدم که امیر تمام سرمایه زندگیمون رو داره یه جایی سر منقل دود میکنه ولی اونقدر مسئله اعتیاد برام تابو بود که ترجیح میدادم هیچوقت به روش نیارم.دیگه کار به جایی رسیده بود که اگر آب باریکه حقوق باشگاه نبود از گرسنگی تلف میشدیم.شبی از شبهای زمستون که طبق معمول تک و تنها توی خونه چشم به عقربه های ساعت دوخته بودم و سعی میکردم خودم رو با میل بافتنتی و کاموا سرگرم کنم تلفن خونه به صدا دراومد و من نگران از بیدار شدن سپهر که به هزار زحمت خوابونده بودمش فورا جواب دادم.برام عجیب بود که توی اون ساعت شب کسی به اشتباه شماره خونه مارو گرفته باشه باز اهمیتی ندادم.ولی تماسهای مکرر غریبه و سماجت بیش ازحدی که نشون میداد عاقبت منو به پای صحبت با مرد غریبه کشوند.وقتی گفت 35 سالشه جا خوردم و در حالیکه توی بهت به صداش که گرم و دلنشین بود دقت کرده بودم شک نداشتم که دروغی در کار نیست و قرار نیست از طرف کسی آزموده بشم.صحبتهای تلفنی ما هرشب تکرار میشد و توی اوج تنهایی من شده بود شعله فانوس که دلخوش به گرمای حرفهای محبت آمیز مرد غریبه که خودش رو فریدون معرفی کرده بود خدا خدا میکردم امیر دیرتر برسه خونه.
فریدون شده بود سنگ صبورم و حس نیاز زنونه ام رو به وجود یک مرد کنارم پر کرده بود. مدتی که گذشت اصرارهاش واسه دیدن من به شکل حضوری روز به روز بیشتر میشد.تا اینکه خودم هم کنجکاو شدم ببینم فریدون چه شکلیه.عاقبت جلوی باشگاه باهاش قرار گذاشتم و وقتی همدیگه رو دیدیم واسه چند لحظه بدون اینکه پلک بزنیم تو بهت و حیرت همدیگه رو نگاه میکردیم.چون من بر خلاف نشونیهایی که از خودم به عنوان یک زن کوتاه قد و سبزه رو و نسبتا چاق رو داده بودم جلوی چشمهای مرد میانسالی که تقریبا کف سرش طاس بود و برخلاف تصورم نشونه ای از هیکل ورزیده و عضلانی توش به چشم نمیخورد مثل حوریه ای از بهشت نمایان شدم.
وقتی پا تند کردم تا از اون حجم اشتباه که مثل ابر سیاهی به دنبالم به راه افتاده بود بگریزم پاهای کوچیک سپهر با همه تلاشی که با کشیدن دستش میخواستم با خودم همراهش کنم یاری نمیکرد و از سرعتم کم میکرد به طوریکه هرکاری کردم نتونستم از دیدش بگریزم و عاقبت راه خونه ام رو پیدا کرد.
تا چندروز تو سوگ بابت مرگ تصوراتم دست و پا میزدم تا اینکه زنگ خونه به صدا دراومد و من وقتی از حیاط قدیمی خودم رو جلوی درب رسوندم و درب رو باز کردم کسی پشت درب نبود و به جاش پاکتهای حاوی میوه و مایحتاج خونه پشت درب گذاشته شده بود و اثری از کسی نبود.با هزار زحمت اونها رو به خونه بردم و توی این فکر بودم که کی تونسته اونقدر در مقابلم سخاوتمند باشه که تلفن خونه زنگ زد و وقتی گوشی رو برداشتم با صدای فریدون مواجه شدم.اومدم تلفن رو قطع کنم که با هزار التماس و خواهش مانع شد و چند لحظه بعد که فهمیدم تمامی خریدها کار فریدون بوده نمیدونستم خوشحال باشم یا شیون کنم.
ولی همینکه سپهر همیشه خدا از سوء تغذیه صورتش رنگ پریده و زرد نبود برام کافی بود که اعتراضی به خریدهای گاه و بیگاه فریدون نکنم.دوباره همه چیز برگشت طبق روال گذشته و من و فریدون فقط به وسیله تلفن با هم صحبت میکردیم. هنوز سپهر سه سالش نشده بود که تهوع صبحگاهی و علائم بارداری گریبانگیرم شد و من فقط گریه میکردم و توی دلم به امیر بدوبیراه میگفتم.قدر مسلم مایل به وارد کردن طفل معصوم دیگه ای به اون زندگی نبودم ولی وعده و وعیدهای فریدون منو مصمم کرد که یکروز به بهانه مسابقات استانی کنار دست فریدون نشستم و راهی بالاشهر تهران شدم تا بچه ای رو که حاصل بی مبالاتی امیر بود زیر سایه مردونه فریدون حق حیات ازش بگیرم.
فریدون منو به یه مطب تمیز و شیک برد و زیر فرم رضایت سقط رو هم خودش به عنوان همسرم امضاء کرد.گاهی فکر میکنم مصبب این اتفاقات نمیتونست فقط من باشم.امیر که تمام هم و غمش دوستانش بود و مادر که روز به روز در هم شکسته تر میشد و مرکز توجهش ماهرخ و مریضیش بود هیچوقت متوجه تغییراتم نشدند.با یکبار همسفر شدن دیگه همراهی فریدون بیرون از خونه برام ترسی نداشت و تمامی روزهای نقاهتم رو به جای امیر این فریدون بود که در حالیکه سپهر روی پام بود منو گردش میبرد و دست آخر با غذای مقوی پذیراییم میکرد تا حلقه های سیاه پای چشمم که حاصل کم خونی ناشی از خونریزی زیاد بعد از سقط بود برطرف بشه.
****************
به محض اینکه با کلید درب رو باز کردم و داخل شدم فریدون رو دیدم که عین میرغضب توی حیاط قدم میزد.لحظه اول که چشمم بهش افتاد از ترس آب گلوم رو قورت دادم و در حالی که سعی می کردم به ترس خودم غلبه کنم پا به حیاط گذاشتم.خواستم از پله ها برم بالا که با دستش که به دیوار گذاشت و سینه سپر کرده جلوی روم راهمو سد کرد.واسه اینکه به چشمهاش نگاه نکنم با تمام دقت داشتم پارچه کت پشمی که تنش بود کاووش میکردم وقتی دیدم خیال نداره عقب بره دستش رو کنار زدم با صدای عربده اش نزدیک گوشم ناخودآگاه از جا پریدم ولی فوری به خودم مسلط شدم.
- کدوم گوری بودی تا این موقع شب؟!
- به تو هیچ ربطی نداره!
- چطور خماری شوهرت و دوا و درمون و گشنگی و تشنگیتون به من ربط داره؟؟!
- ربط داره چون خودت خواستی دخالت کنی.چون خودت سهم مغازه امیر رو به مفت از چنگش درآوردی و مارو به خاک سیاه نشوندی.
- من به قبر پدرم میخندم بخوام خودمو تو هچل شما ها بندازم.
- نامه فدایت شوم کسی واست نفرستاده.راه باز جاده دراز.خیلی وقته بهت گفتم دیگه اینطرفا پیدات نشه.
یک لحظه سرمو بلند کردم و نگاهم به پنجره مشرف به ایوون افتاد و متوجه شدم امیر داره از توی اتاق اتفاقات بیرون رو تماشا میکنه.فهمیدم کار خودش هست و وقتی عصر که خواستم از خونه بیرون برم و پولی بابت مصرف مواد کوفتیش بهش ندادم از خماری به فریدون زنگ زده و به قول خودش خبردارش کرده تا این اسب وحشی رو دهنه بزنه.
نفرت تمام وجودم رو گرفت و توی اینهمه سال زندگی با امیر تا اون لحظه بوی تعفن وجودش برام چندش آور نشده بود.سپهر رو ندیدم و منتظر بودم هر لحظه در راهرو ورودی رو باز کنه و با شوق و ذوق به استقبالم بیاد.ولی نمیدونم چرا خبری از سروصدای شیطنت شیرین و بچه گانه اش نبود.
در حالیکه نگرانی داشت به دلم چنگ میزد انگار فریدون از ضعفم استفاده کرد و صداش رو بالا تر برد و گفت:
- ببین جنده از این به بعد قلم پات رو میشکنم اگه بخوایی بدون اجازه من پاتو از در خونه بیرون بذاری.
- اونوقت جنابعالی کی باشین؟
- همه کاره ات!
- من یه تنه لش به عنوان آقا بالا سر دارم.حالا هم هر چی گند زدی به زندگیم و روزگارم رو سیاه کردی برام بسه برو گمشو از خونه بیرون.
در حالیکه با دستم درب حیاط رو نشونش میدادم مبهوت مونده بود که تو حال خودش گذاشتمش و بیخیال از پله ها رفتم بالا.هنوز دستم دستگیره آهنی در ورودی ساختمون رو لمس نکرده بود که تو یک آن صدای برخورد کفشهاش با پله های آهنی لق و پوسیده حیاط بلندتر از حد معمولی به گوشم رسید و بدون اینکه ببینم گدازه های خشمش رو که مثل اژدها به طرفم یورش آورد حس کردم و لرزه به اندامم افتاد.
چنگی که به پشت موهام زد و با شدت تمام کشید منظره جلوی چشمام تیره و تار شد.با دست دیگه اش بازوم رو چنگ زد و مثل پر کاهی به شدت منو گوشه ایوون پرتاب کرد و فقط در حالیکه دستم رو حمایل سر و صورتم کرده بودم ضربه های کفش سیاه و واکس خورده اش رو به هر کجا از بدنم فرود میومد احساس میکردم وجودم داره خرد میشه.نمیدونم چه مدت زیر چنگ و بال فریدون داشتم کتک میخوردم که صدای شیون سپهر رو شنیدم و همزمان تن نحیف و لاغرش رو که سعی میکرد با جثه کوچیکش منو محاصره کنه و از گزند ضربه های فریدون دور نگه داره.ولی فریدون سپهر رو مثل پر کاهی از کنارم جدا کرد و به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:
- بیا برو توله سگ که پس فردا بزرگ بشی خیلی بشی مثل اون بابای پفیوز و ننه هرجاییت میشی.
اومدم از جا بلند شم تا به طرف سپهر که بیحال گوشه ای افتاده بود برم که با پهلوی کفش محکم توی نیمرخ صورتم کوبید و دردی که توی گوشم پیچید شک نداشتم دچارآسیب شنوایی شدم.در اوج ناتوانی و استیصال فقط امیر رو صدا کردم و اونقدر احساس عجز میکردم که در کمال نومیدی به شوهر معتاد و مفنگی خودم داشتم پناه میبردم.
در کمال تعجب دیدم امیر از اتاق بیرون اومد و با فریدون دست به یقه شد.هیکل امیر با همه اعتیادش یک سروگردن از فریدون بلندتر بود و وقتی یقه اش رو گرفت و چسبوندش به دیوار چشمهای فریدون داشت از حدقه بیرون میزد.در حالیکه از خشم دندوناش رو به هم میفشرد گفت:
- درسته بدبخت شدم ولی هنوز یه قطره از غیرت بابای خدابیامرزم هم توی رگم باشه الان باید مثل سگ تورو همینجا بکشم.بروگمشو دیگه حق نداری دوروبر سایه زن و بچه ام هم بپلکی.
با تمام قدرت به سمت پله ها هلش داد که چیزی نمونده بود با گردن به پایین پرتاب بشه.فریدون در حالیکه زیر لب ناسزا میگفت و تهدید میکرد از در بیرون رفت.
امیر که متوجه من و سپهر شده بود.به سمتمون اومد و سپهر رو که بیحال از ضربه ای که از برخورد با دیوار به سرش وارد شده بود و رنگ و روش مثل گچ سفید شده بود بغل کرد و بدون کلمه ای به داخل رفت.
در حالیکه مثل بارون بهاری اشکهام صورتم رو خیس کرده بود سپهر رو تو بغلم گرفتم وتلاش میکردم بیدار نگهش دارم.امیر که تا بحال نگاهش رو تا این حد شرمنده و خجل ندیده بودم کنارم نشسته بود و در حالیکه دست نوازش به سر و صورت سپهر میکشید پا به پای من بی صدا اشک میریخت.ناگهان از جا کند و رفت داخل اتاق خواب و وقتی برگشت اونو لباس پوشیده بالای سرم دیدم.ترس از اینکه اگر حال سپهر بد بشه دست تنها بودم با نگرانی پرسیدم:
- امیر کجا میری؟!
- میرم قبرستون سوگند.مطمئن باش یا مرد زندگی میشم و میام بالای سر خودت و بچه ات میمونم و یا جنازه ام رو برات میارن و دیگه از این همه نکبت و مصیبت زندگی با من خلاص میشی.
سپهر رو روی زمین خوابوندم و به دنبالش به حیاط دویدم.
- صبر کن امیر ببینم چی میگی تو؟ تا حالا هزاربار به سرت زده ترک کنی.بیا برو تو اینکاره نیستی.فقط دیگه خیر ببینی هرچقدر پول خواستی بهت میدم دیگه به این مرتیکه زنگ نزن و توی خونه راهش نده.
- سوگند بهت حق میدم حرفام رو باور نکنی.بهت حق میدم توی دلت بهم بخندی.ولی دیگه امیر وقتی جلوی روش یه نامرد زن و بچه اش رو به باد کتک گرفت دیگه مرد.دیگه نمیدونستم اسم خودم رو چی باید بذارم.
- مراقب بچه باش.برو تو سرما میخوری.
در حالیکه میرفت به شونه های پهن و افتاده امیر نگاه میکردم و ذره ای امید نداشتم که بتونه از راهی که به ناکجا آباد ختم میشد برگرده.
جلوی آینه رفتم و از وضعیت سروصورت کبودم به وحشت افتادم.سرم از ضربه هایی که فریدون به سرم وارد کرده بود تیر میکشید و دوتا فکم رو از شدت درد نمیتونستم روی هم قرار بدم.
کنار سپهر دراز کشیدم و به گردابی که داشتم توش دست و پا میزدم فکر کردم.نفرت از فریدون تمام وجودم رو پر کرد و باز دست خاطرات منو به گذشته های دور کشوند.روزی که واسه اولین بار فریدون ازم خواست به خونه اش برم.هنوز مطمئن نبودم دقیقا خواسته اش ازم چی هست شاید هم میدونستم و تو خامی و بی تجربگی ام زشتیش محو شده بود. ولی جبری پشت سر خواسته اش بود که نمیتونستم در برابرش مقاومت کنم.ترس سرتا پام رو فرا گرفته بود و از طرفی اونقدر بعد از چندین ماه بهش اعتماد داشتم که منو اذیت نمیکنه و از سوی دیگه حس میکردم دارم پوسته ای رو که دورتا دورم رو احاطه کرده میشکافم و وارد دنیای دیگه ای میشم.دنیایی که همه زن های دور و برم باهاش بیگانه بودند.وقتی دستهای لرزونم زنگ خونه اش رو فشرد چشمهام یه عالمه هراس ازش میریخت.تا قبل از اینکه وارد خونه نسبتا شیک و وسیع فریدون بشم ترس از افشای رازم داشتم وقتی وارد شدم تمام ترسم ریخت اما آرامش من تنها نیم ساعت اول حضورم اونجا دوام داشت.
چیدمان خونه نشانه سلیقه و وسواس خانم خونه داشت و برام جای سوال بود فریدون توی این خونه و زندگی به ظاهر مرفه چه کمبودی حس میکرد که حاضر شده بود هر کاری کنه تا منو کنارش داشته باشه.تا قبل از اونکه پا به حریم خلوت خونه فریدون بذارم تمام محبتهاش رنگ و بوی پدرانه داشت که مرز رابطه مون رو دورتر از حوالی پاکی و معصومیتم متوقف میکرد.دقایق اول حضورم روی مبل روبروم نشست و به عادت اون چندماه مثل مادرهای نگران برام پسته مغز میکرد و کف دستم میریخت و منم در حالیکه شاد و سرخوش به حرفهاش میخندیدم غم دنیا فراموشم شده بود.وقتی موج خروشان نگرانی تو وجودم فروکش کرد و آرامشم رو حس کرد اومد کنارم روی کاناپه نشست و یک دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و با دست دیگه اش شروع به بالا پایین کردن کانالهای ماهواره کرد تا به کانال سکسی رسید روش توقف کرد.تلویزیون رو به حال خودش رها کرد و خیلی خونسرد دست زیر چونه ام برد و صورتم رو به سمت خودش چرخوند.دیگه از اون مهربونی که چین و چروک صورتش و طاسی سرش رو تحت شعاع قرار میداد خبری نبود و از نگاهش خواهش تن و بدنم میبارید.هرم صورتم دخترانه بود ولی برام قرمزی آلارم خطری بود که بهم هشدار میداد از این مرحله گذشتی دیگه تو وجود خودت دنبال معصومیت نگرد.
انگار نه انگار که چندین سال بود از دوشیزگی گذشته بودم بلکه بکارت افکارم اونروز عصر زمستونی به دست فریدون ازاله شد و دیگه هم آغوشی با بیگانه برام محلی برای اعراب نداشت.
تو بغلش معذب بودم و بوی بدنش که بوی فرتوتی و میانسالی میداد مشمئزم میکرد.ولی استحکام حلقه آغوش فریدون فراتر از تقلاهای ناشی از شرم و حیای نجیبانه ام بود.تو یه فرصت که خواست جابجام کنه تا بدنم گرانیگاه حجم سنگین بدنش بشه از چنگالش گریختم و به طرف درب ورودی رفتم که با خنده ای چندش آور به سمتم اومد و با خونسردی پرسید کجا میخوایی بری؟
مثل بچه ها زدم زیر گریه و ازش خواستم درب رو باز کنه تا برم.در قبال گریه ام شروع به شماتتم کرد و یکی یکی محبتهاش رو به رخم کشید.ناخودآگاه بدون اینکه فکر کنم چی باید جواب امیر رو بدم دستم به طرف النگوی پهنی که تنها تکه طلایی بود که هم پشتوانه و هم زیورم بود بردم و با تقلا سعی کردم از دستم خارجش کنم.وقتی همراه با خراشیده شدن پوست دستم النگو رو درآوردم و به سمتش گرفتم تا به ازای مخارجی که این مدت بهش تحمیل شده ازم قبول کنه و بذاره برم قهقهه ای سر داد و با اشاره به دورو بر خونه اش ثروتش رو به رخ فقرم کشید و با تحقیر گفت:
- خانم کوچولو چرا فکر میکنی نیاز به یه تیکه هنزل طلای ناقابل تو دارم.چی شد فکر کردی اونهمه خرج و مخارجی که سقط توله سگ شوهرت روی دستم گذاشت با این قابل جبران هست؟
- ببین فعلا فقط همینو دارم.کاری بهم نداشته باش و بذار برم سفته میگیرم و بهت میدم و هر ماه حقوقم رو بهت میدم تا پولت رو تسویه کنم.
- چیزی که منو راضی میکنه فقط خودتی سوگند.من تنها زمانی دست ازت میکشم که یکبار از اون تن و بدن خوشگل مامانیت بگذری و در اختیارم بذاری.
وقتی دید حرفهاش به شدت گریه ام افزود به سمتم اومد و دستم رو گرفت و مثل آدمهای مسخ شده به طرف اتاق خواب مشترک خودش و زنش برد و به شتاب روی تشک فنری تخت پرتابم کرد.بدنم مثل بید میلرزید و زبونم بند اومده بود و فقط شیار اشک از گوشه چشمم میجوشید و از شقیقه هام عبور میکرد و لای انبوه موهام گم میشد.
خواستم در مقابل درآوردن لباسهام از تنم مقاومت کنم که با لحن طنزآلودی گفت:
- سوگند خسیس نباش دیگه.تمومت که نمیکنم عزیزم.مطمئن باش یه خط و خال هم بهت نمیفته.
طرز ادای کلماتش لحظه به لحظه کشدار تر میشد و نشان از به جوش اومدن دیگ شهوتش بود.
وقتی به زور برهنه ام کرد و لباسهای خودش رو هم درآورد به حدی عضلاتم منقبض شده بود که انگار تکه ای چوب رو بغل کرده باشه.چشمهام رو بستم تا نزدیکی صورتش با صورتم و تغییر حالت چشمهاش کمتر باعث نفرتم ازش بشه.توی سکوت فقط به آه و ناله های بلند و کشداری که از ته دل میکشید کنار گوشم مثل ناقوس، بی عفتی ام رو جار میزد،گوش سپرده بودم.زور دستهای مردونه اش به مقاومت سرسختانه ای که واسه فشردن رونهام به هم نشون میدادم غلبه کرد و به زور از هم بازشون کرد و در یک چشم برهم زدن حجم واژنم رو تنها نیمی از آلت قطور و بلندش پر کرد و با لذت به طور متناوب سعی میکرد مابقیش رو داخل فضای تنگ و عاری از رطوبت واژنم جای بده.با حرص دندونهام رو به هم فشردم و فقط منتظر این بودم که کارش با ابزار جسمم تموم بشه و مثل پرنده ای از قفس آغوشش بگریزم.با چند حرکت انقباض شدید آلتش رو داخل بدنم حس کردم و با وقاحت تمام عصاره شهوتش رو داخل واژنم خالی کرد و سرریز مایع لزج و چندش آور منی اش تمام فضای بین دوپام رو مرطوب کرد.از ناله های فریادگونه اش ناخودآگاه چشمم رو باز کردم و چشمم که به موهای سفید شده سینه اش افتاد از خودمم هم متنفر شدم.به محض اینکه بدنش از روی بدنم کنار رفت حتی در قید و بند تمیز کردن وسط پام نبودم فورا لباسهام رو پوشیدم و فریدون هم که دیگه بی حال تر از اون بود که اصرار به موندم داشته باشه هنوز همونجا روی تخت پخش و پلا شده بود و قبل از اینکه به خودش بجنبه از در خونه بیرون زدم و پام که به کوچه رسید بغضی رو که توی این یکساعت فروخورده بودم تبدیل به گریه بلند و سوزناکی شد که دل هر عابری رو به ترحم وامیداشت.به محض ورودم به خونه با لباس زیر دوش حمام رفتم و با دستی که به بدنم میکشیدم دلم میخواست بوسیله زلالی آب از شر لکه ننگی که به لوح وجودم افتاده بود خلاص بشم.
نوشته: نائیریکا
-هستی,هستی بلند شو دیگه چقدر می خوابی؟مدرسه ات دیر میشه ها؟زبونم مو در آورد از بس هوار کشیدم,باز می خوای زنگ اول رو مهمون دفتر باشی؟
صدای مامانم بود,طبق روال هر روز,اول صبح به صداش جولان می داد,داشتم تو رختخوابم غلت می زدم که دوباره صداش تو خونه طنین انداز شد.هستی هستی بلند شو دیگه دختره ی تنبل,مگه چند بار باید صدات کنم؟حتما باید صدای صور اسرافیل بیدارت کنه؟(تکیه کلام صبحش بود و من به این حرف ها عادت داشتم)
جستی زدم و فورا لباسایم عوض کردم و از اتاق بیرون زدم,هنوز مامانم داشت زیر لب غرغر می کرد که با دیدن من شروع به ریختن چایی کرد.رفتم سمتش و با یک بوسه گرم از گونه اش به اوقات تلخیش پایان دادم و با گله پرسیدم:
- مامان داشتیم؟همش داری به من گیر میدی,مگه دیواری از دیوار من کوتاه تر گیر نیاوردی؟پس مهدی اینجا لولوی سر خرمنه که همیشه اون باید تخت بگیره بخوابه و من صبح ها سرسام بگیرم؟
-خوبه خوبه اولا مهدی هنوز بچه است,ثانیا بچه ی منضبط و درس خوان همیشه باید لای پرنیان بخوابه, ثالثا امروز تعطیل اند،انقدرهم بهش گیر نده, یهو بیدار می شه و جنگ جهانی راه میفته.به خدا دیگه رمقی واسه قاضی و دادستان شدن تو دادگاه شماها رو ندارم!
-بچه؟شما به پسر 16 ساله میگید بچه؟پس یه زحمت بکشید زنگ بزنید دنیای سیسمونی و یه گهواره براش سفارش بدید
-هستی بس کن دیگه,ببینم می ذاری اول صبحی حرص نخورم؟
-مامان مگه من چی گفتم؟تو داری همش لی لی به لالای این یکی یه دونه ات می ذاری و اونم روز به روز وقیح تر میشه,همین دیروز رفته تو اتاقم و تمام وسایلام رو به هم زده و سیستمم رو چک کرده,بزار از مدرسه برگردم یه حالی ازش بگیرم که دیگه از این غلطا نکنه
-برو حاضر شو دیرت شده,ای خدا منو مرگ بده تا از دست این دو نفر راحت شم,مردم ده تا بچه قد و نیم قد دارن,صداشون در نمیاد اما اینا سوهان روحم شدن
-باشه مامانم باشه!ببخشید.من رفتم
-تو که صبحونه نخوردی لااقل برو از کشو پول بردار،تو مدرسه یه چیزی بخور
-نه مامان بدید شاه پسرت بخوره و جلویی هاشو گاز بگیره و پشت سری هاش رو لگد بزنه
-دختر از منی که مامانتم خجالت بکش,زشته بخدا,اون که الان اینجا نیست و تو داری خودخوری میکنی. برو زودتر آماده شو خودم می رسونمت و از اونجا میرم آموزشگاه
-باشه شما برید منم الان میام
-هستی باز منو تو پارکینگ نکاری ها؟
-باشه مامان خوبم برو خیالت راحت
به محض رفتن مامان,صبحونه نخورده بلند شدم و در حالی که داشتم سمت اتاقم می رفتم, صدای مهدی منو در جا میخکوب کرد که با صدای بلندی می گفت:
-چیه هستی دوباره سرصبح علفت کم شده؟
-نه اما می بینم خدارو شکر تو روبراهی؟جدیدا مثل خاله زنکای همسایه فال گوش وای میستی؟
-هستی می زنم لهت می کنم ها؟صدای نکرت از بس بلند بود که صغرا کرولال سرکوچه ضابرا شد چه رسه من که اتاق بغل بودم و داشتم خزعبلات تو رو ناخواسته می شنیدم.
-برو کشکتو بساب,حیف که عجله دارم وگرنه..
-وگرنه چی؟دوباره اشک تمساح می ریختی؟یا هندی می شدی,نکنم مثل الان کولی بازی در میاوردی؟
مهدی لبخندی از سر بدجنسی زد و هم چنان که به طرف دستشویی می رفت انگشت اشاره اش را به نشانه ی دماغ سوختگی روی بینی اش گذاشت و من کنفت تر از همیشه به طرف اتاقم دویدیم و در حالیکه کوله ی مدرسه ام را بر میداشتم به طرف در خروجی راه افتادم.ناگهان با دیدن در بسته دستشویی فکری به ذهنم رسید.هرچه باداباد,پاورچین پاورچین به طرف در دستشویی خزیدم و در را از بیرون قفل کردم و با عجله به طرف پارکینگ دویدم.چقدر دلم خنک شد..حتی تصورش هم برام لذت بخش بود.به محض وارد شدن به پارکینگ صدای فریاد مامانم منو درجا میخکوب کرد:
-هستی خجالت بکش,این کارا از تو بعیده؟برو گندی رو که زدی تلافی کن وگرنه جوری تنبیهت میکنم که سازمان موساد هم برات دل بسوزونه
-اااا مامان مگه من چکار کردم؟
- چکار کردی؟خوبه بچه ام موبایلش دستش بود و زنگ زد,وگرنه باید تا ظهر تو توالت گیر می افتاد,برو و انقدر کفر منو در نیار
-مامان خودت برو...بخدا اگه من برم دستشو رو من بلند میکنه,مگه ندیدی سری قبل چه بلایی سرم آورد؟
-با من یک به دو نکن و کاری که میگم رو بکن و گرنه تا ظهر هم به مدرسه نمی رسی
-مامان خواهش میکنم
-برووووووووووووو
- باشه حالا چرا عصبانی میشی؟میرم ولی بدون دهن اژدها می رم
-می خواستی به عاقبت کارت فکر کنی دختره ی گیس بریده
قبل از اینکه دوباره صدای مامان در بیاد به طرف در دویدم,دادو بیداد مهدی بلندتر از اونی بود که نخوام گوش بدم,خدای من داشت از پشت در تکه پاره ام میکرد.دوبار حس بدجنسی ام گل کرد
-چه خبره مگه بلندگو قورت دادی پسره ی تیتیش مامانی؟
-بذار بیام بیرون حالیت میکنم تیتیش مامانی کیه؟
-هه هه هه یه کاری نکن بذارم برم ها؟
-جراتش رو نداری جوجه و گرنه تا اینجا نمی اومدی.در ضمن محض اطلاع جنابعالی دیشب تمام ایمیل هات رو چک کردم و یه نسخه هم از روش برداشتم.مگه نمی دونستی که آقا داداشت یه پا هکره؟دیگه خودت می دونی چه آتو هایی ازت دارم.می بینم که سایت شهوانی و لوتی میری و کامنت ها و ایمیل های بچه های اون سایت ها تو سیستمت غوغا کرده؟تا 3 می شمارم اگه درو باز نکنی تهران که سهله فیس بوک هم از گند کاری های خانم خبردار میشه
مثل اینکه برق 1000 وات گرفته باشه,قبل از اینکه شروع به شمارش معکوس کنه درو باز کردم و مثل بره ای مظلوم روبروش وایستادم.دیگه شهامت وراجی و اره و تیشه بازی رو نداشتم و خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.خدااااااااای من,جلوی این یه الف بچه همین رو کم داشتم.شروع کردم به پاچه خاری:
-داداشی من شرمندم ببخشید,آخه زورم که بهت نمی رسه بهم حق بده اینکارارو بکنم
-خفه...ببین هستی فقط یکبار دیگه سربه سرم بذاری خودت میدونی چه آشی برات می پزم
-باشه قول میدم,تو که به مامان چیزی نمیگی؟
-اگه پا رو دمم نذاری نه
-خداحافظ
نیش خندی زد و بدون اینکه جواب خداحافظی منو بده با عجله به طرف اطاقش رفت و منو با دنیایی از غم و دلهره تنها گذاشت.چه کار میکردم,تو بد هچلی افتاده بودم.نه توان گریه داشتم و نه توان جنگ.احساس بیچارگی توام با خجالت داشتم.منی که از دنیای بیرون مهری ندیده بودم حالا تو دنیای مجازی هم ایمن نبودم.وااااااااااااای حتی تصورش هم برام وحشتناک بود,وقتی که مهدی اون پوشه هایی رو باز میکرد که حاصلش برای من چیزی جز ننگین شدن آبروم نبود.حالا چه جوری تو چشاش زل بزنم و باهاش یکی به دو کنم؟آخه دختره ی احمق چکار کردی تو؟
همچنانکه این افکار را در ذهنم حلاجی می کردم,ناگهان صدای موبایلم منو از این افکار بیرون آورد.مامانم بود,بدون اینکه جواب تلفنش را بدم به طرف پارکینگ سرازیر شدم و برای اینکه دوباره بهم نریزم تا راه مدرسه هیچ حرفی نزدم و مامانمم که فکر میکرد من و مهدی دعوای سختی کردیم,در طول مسیر مدرسه هیچ حرفی نزد.چندین بار در بین راه جیب مانتوم لرزید,دوباره مزاحم های تلفنی و دوباره سایلنت های وقت و بی وقتم.چه میشه کرد؟؟اگه مامانم می فهمید که با خودم موبایل به مدرسه می برم,قبل از اخراج شدنم به وسیله مدیر,از خونه اخراج می شدم.یواشکی از روی مانتو,دکمه پاور رو زدم و با آرامش ساختگی تمام طول راه را با سکوت سپری کردم
بله این منم هستی,هستی زمانی,هجده بهار از زندگی پر فراز و نشیب را گذرانده ام و در سال چهارم ادبیات مشغول به تحصیل هستم.برادرم مهدی که دوسال از من کوچکتر است,دوم کامپیوتر است.پدرم در زمانی که باید برای دو فرزندش پدری می کرد,دل به عشق دختری کم سن و سال باخت و مارا با دنیایی از دلهره و درد در این دنیای وانفسا تنها گذاشت و دو سال پیش راهی کانادا شد.اوایل گاهی زنگ می زد و با تنها کسی که حرف می زد من بودم.هیچوقت مامانم به تلفن هایش جواب نداد.پدرم نیز که به این قضیه واقف بود و هربار با شنیدن صدای مادرم تماس را قطع می کرد.اما چند ماهی بود که تماسی از طرف او نداشتم.البته من هم علاقه ی زیادی به هم صحبتی با او نداشتم.پدری که بخاطر غریبه ای تمام محبتش را از ما دریغ کرد و تنهایمان گذاشت حتی ارزش فکر کردن هم نداشت.مادرم هیچوقت از بی مهری های پدر شکوه ای نکرد,ولی هر از گاهی که بصورت اتفاقی وارد اتاقش می شدم با اشک های گرمش مواجه می شدم و این صحنه تمام تنم را به لرزه در می آورد.بارها با خودم فکر می کردم که نکند همسر آینده ی من نیز چنین رفتاری با من بکند....نه خدایا من مثل مامانم قوی نیستم,من از پا درمیام,خدایا با من اینکارو نکن...غافل از اینکه سرنوشت هدایای شوم تر از اینها را برایم رقم می زد .غافل از اینکه سختی های مادرم در مقایسه با سرنوشت من مثل زنگ تفریح بود.هنوز هم بعد از مدتها از جدایی آن دو بارها صدای مرثیه های سوزناکش در لحظات تنهایی اش قلب و روحم را به درد می اورد.بارها وقتی از مدرسه بر می گشتم با منظره ای باور نکردنی مواجه می شدم.مادرم که در افکار تنهاییش غوطه ور بود به گمان اینکه خانه در سکوت محض است,عکس پدرم را در آغوش کشیده بود و با مرثیه خوانیی و گریه هایش دل سنگ را آب می کرد,اما بی خبر از اینکه مهدی پشت در نشسته و پابه پای ضجه های او اشک می ریخت.بارها که در این لحظه برادرم را غافلگیر می کردم به سرعت اشک هایش را پاک می کرد و با گرفتن انگشت اشاره به بینی اش مانع به هم زدن آن جو متشنج می شد.از چشم های سرخ و صورت گلگونه ی او به هم می ریختم,چکار می کردم برادرم بود,عزیز دلم بود,با تمام بچه بازی هایش بازم دوستش داشتم,عاشقش بودم.من بدون اونا نمی تونستم نفس بکشم.برادرم روحم بود و مادرم نفسم....چطور می توانستم مثل سیب زمینی بی تفاوت باشم و شاهد صورت های غمزده ی اونا باشم؟
بارها وقتی به صورت ناگهانی این صحنه های رقت بار را میدیدم ,بدون اینکه مانتو ام را عوض کنم,در آستانه ی در, روبروی مهدی می نشستم و در حالی که هردو صورت های خود را پایین انداخته بودیم, بخاطر شکسته نشدن غرور همدیگر بی صدا اشک می ریختیم:آه مادر چه غمی در درونت بود که حتی از گفتن آن به جگر گوشه هایت هم ابا داشتی.آه مادر.....
بله...18 گل در بهار عمرم بود و من روز به روز زیبا تر از قبل می شدم.در مدرسه نه تنها بخاطر زیبایی ام مورد حسادت اکثریت بودم بلکه بخاطر نمره های عالی مورد توجه اکثر دبیران مدرسه بودم و در بیرون،مورد توجه پسرهای مسیر خانه و مدرسه.....و من تمام این ها را دوست داشتم.همه ی اینها احساس اعتماد به نفس,توام با شور زندگی را در من به اوج می رساند.از اینکه مورد توجه پسرهای مسیر مدرسه باشم, احساس غیر قابل وصفی داشتم....احساس غرور,احساس مهم بودن,احساس برتری و..وقتی لبخند و چشمک های پسران کنار خیابان را بیی جواب می گذاشتم و با غرور از کنار آنها رد می شدم,بند بند وجودم از لذت غرور از هم می پاشید.چقدر زیباست که دختری دست نیافتنی باشی و چقدر زیباست که همه تورا دوست داشته باشند.کاش همه ی مرد های دنیا باور داشتند که زن از مرد چیزی جز دوست داشتن و محبت نمیخواهد
.....................................................................................................................................................................
با صدای زنگ پایانی مدرسه,به طرف در خروجی مدرسه دویدم.به دلیل استرسی که مهدی از صبح علی الطلوع به جانم انداخته بود,بی مقدمه از تارا و ستایش جدا شدم.چقدر این دوستانم مهربان و با محبت بودن.تارا دختری سفید رو و لاغر با چشم های خاکستری و زیبا و دختر جانباز 60 درصد بود.همیشه از دردهای جانگداز پدرش و آب شدن ذره ذره ی او اشک می ریخت,تنها کسی که تسلای دل دردمندش بود من بودم و چون ستایش کمی دهن لق بود از گفتن جزئیات زندگیش به او صرف نظر می کرد.آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود که حتی با فرم مدرسه هم زیبا و خواستنی بود.بارها به اون گفته بودم که :اگه لزبین بودم حتما با تو ازدواج می کردم و او هم همیشه در جواب حرفم لبخند تلخی می زد که من از فهمیدن معنی آن عاجز بودم..ستایش هم با گونه های سرخ و صورت تپل و ملاحت صورتش,مرا یاد هنرپیشه های دهه 40 ایران می انداخت.چقدر این دو دوست از خنده های من در خیابان عاصی می شدن و به من تذکر میدادند,اما چه کنم که من اصلاح بشو نبودم.
به محض خداحافظی از آن دو به طرف خانه راه افتادم.اما هرقدر که پیش می رفتم احساس سنگینی در پاهایم بیشتر می شد.احساس می کردم که کل دوربین های مداربسته شهر روی من زوم شده اند.با هر قدمم این احساس تشدید میشد.یک آن برگشتم و به اطراف نگاهی انداختم اما جز ازدحام عابران و هیاهوی ترافیک چیز دیگری نظرم را جلب نکرد.از حس اینکه بیمار پارانویی شده باشم,خنده ام گرفت.در حالیکه که لبخندی بر لب داشتم،پسری تازه بدروران رسیده با گفتن متلکی زشت و زننده از کنارم رد شد.ای کاش تارا و ستایش در کنارم بودن تا با پشت گرمی آنها از خجالت آن پسر گستاخ و بی ادب در می آمدم.به ناچار سرم را پایین انداختم
راه افتادم و قدم هایم را سرعت بخشیدم,ولی دوباره این حس در من قوی تر شد.اما این بار توجهی نکردم و قدم هایم را تندتر برمی داشتم.به اولین چهارراهی که رسیدم به طرف اتوبوس آماده ی رفتن دویدم و سوار شدم. انگار که هفت خوان رستم را رد کرده باشم,نفس عمیقی کشیدم و در صندلی یی,بغل دست دختری همسن و سال خودم نشستم.اتوبوس شروع به حرکت کرد و من در اوهام خودم غرق شدم.خدایا بعد از این چطور به صورت مهدی خیره شوم؟؟اههههههه دیگر چطور بهش امر و نهی کنم و بقول خودش براش معلم اخلاق بشم؟داشتم دیوونه می شدم!!!! همچنانکه غرق در افکار خودم بودم و به سایت شهوانی و.. لعنت می فرستادم,به ایستگاه رسیدم و با تذکر راننده به خودم اومده و پیاده شدم....ادامه دارد
نوشته: t.t
با علی در یک نمایشگاه آشنا شده بودم. اون موقع 23 ساله بودم و در شغل خودم که آموزش زبان فرانسه بود بسیار موفق. وقتی از طریق یکی از دوستان به علی معرفی شدم اول اصلا از اون خوشم نیومد. حس می کردم دو رو داره. می گفت که صاحب یک آموزشگاهه و اصرار می کرد پیشش کار کنم. منم با این دلیل که جای دیگه کار می کنم می پیچوندمش. خلاصه انقدر رفت و اومد تا یه جورایی دلم و بدست آورد. از طرفی با آموزشگاهی که توش کار می کردم دچار مشکل شده بودم و خلاصه قرار شد یک روز برم به آموزشگاهش که اگه دوست داشتم اونجا مشغول بشم. توی این مدت به هم نزدیک شده بودیم و دیگه تا حد لب دادن و اینا پیش رفته بودیم و من امیدوار بودم که رابطه مون جدی و خوب بمونه!
خلاصه اون روز من شال و کلاه کردم ورفتم به محل کارش. ساعت 3 باهاش قرار داشتم و می دونستم تا قبلش ناهاره. من یکم زود رسیدم. وقتی داخل شدم با دختری رو به رو شدم که ظاهرا منشی بود ولی بیشتر به جنده ها میزد....
- سلام ببخشید من با آفای دولتشاهی کار دارم.
منشی نیم نگاهی به من انداخت و گفت دفترشون داخل راهرو سمت چپ. تشریف داشته باشید می آ«.
داخل دفتر رفتم که آنجا منتظر علی بمونم. دفتر کوچکی بود با دیوار های کرم رنگ و یک میز ساده. یک سری عکس های سیاه و سفید کوچک کنار همدیگه با سلیقه ی هر چه تمام تر نصب شده بود. جلوتر که رفتم دیدم عکس صحنه های معروف فیلم های تاریخ سینماست. تعجب کردم چون علی اصلا اهل این چیزا نبود. محو عکس ها بودم وقتی برگشتم با یه پسر جوون که پشت سرم با فاصله ی خیلی نزدیک ایستاده بود رو به رو شدم و از ترس نفس صدا داری تو سینه حبس کردم.
- ببخشید من اومدم تو....آخه در باز بود
اون حرفی نزد. قد متوسطی داشت. چشم های درشت سبز که با موی مشکی خیلی جلب توجه می کرد. منو با نگاه خریدارانه بر انداز کرد و یه قدم جلو اومد. بوی چرمِ کتش که با بوی اتکلنش قاطی شده بود فضا رو پر کرد. بعد از چند ثانیه گفت: تو باید ساقی باشی....
- بله خودم هستم.
با پوزخند گفت: برادرم خیلی ازت حرف زده.
با تعجب گفتم: برادر؟
- علی رو می گم
- به من نگفته بود برادر داره.
نیشخندی زد و گفت: اون خیلی وجود منو به کسی اطلاع نمیده. من کاوه هستم. چون فامیلامون مثل همه منشی اشتباهی تو رو فرستاده پیش من.
لبخندی زدم: احتمالا
اون هم لبخند زد و دوباره با اون چشمای نافذش بهم زل زد. دلم از نگاهش می ریخت. گفت: امیدوارم همکارای خوبی برای هم باشیم.
- به به میبینم که گرم گرفتی با دوست دختر من
این صدای علی بود که حالا توی چهارچوب در ایستاده بود. کاوه لبخند معنا داری به من زد و علی با نگاهش اشاره کرد که باهاش برم. از کاوه خداحافظی کردم و رفتیم. توی دفترش علی به من گفت که دوست نداره به برادرش نزدیک بشم. گفت پدر و مادرش کاوه رو از کودکی به فرزندی می پذیرند و بعد از چند سال علی رو بدنیا میارن. احساس می کردم علی از اینکه زندگیش رو با کسی شریکه که برادرش نیست بسیار کینه گرفته.
من شروع به همکاری با آموزشگاه علی کردم و نسبتا راضی بودم. علی رغم خواسته ی علی کاوه خیلی به من نزدیک شده بود. و همچنین دوست صمیمی کاوه ارسلان. ارسلان واقعا دوست خوبی بود. کاوه به دلیل نفوذش کار منو توی هر مسئله ای راه مینداخت و البته من متوجه اون نگاه های خیره و عجیبش می شدم. خیلی هم باهام شوخی می کرد و سر دوستیم با علی سر به سرم میذاشت.
یک شب من تا دیر وقت کار می کردم و اصولا در این شب ها موقعی که کلاسم تموم می شد توی آموزشگاه تنها بودم. وقتی همه ی بچه رفتن به اتاق اساتید اومدم. با دیدن کاوه که هنوز اونجا بود جا خوردم.
- تو اینجا چیکار می کنی؟
- منتظر بودم کلاست تموم بشه
- اِ...چرا؟
- هیچی همین جوری گفتم ببینمت بعد برم.
بی توجه به حرفش شروع به جمع کردن وسایلم کردم که بلند شد و در فاصله ی نزدیک و معضب کننده ای ازم ایستاد. نمی دونستم چرا قلبم تند تند می زد؟ در حدی که می ترسیدم صداش به گوش اونم برسه. غذاب وجدان وجودمو گرفت که قلبم اینجوری برای کسی غیر از دوست پسرم می زد. آن هم هیچ کس نه و برادرش. به روی خودم نیاوردم و به جمع و جور کردن ادامه دادم. کاوه وقتی بی تفاوتی منو دید نزدیک تر اومد و در گوشم زمزمه کرد: وقتی سعی می کنی نشون بدی به من توجه نمی کنی خیلی جذاب میشی..
کلافه شدم: چی می گی کاوه.
بدون توجه به حرف من گفت: برادر من لیاقت تو رو نداره...
سکوت کردم. چی باید می گفتم؟
- تو زیبایی جذابی و مهمتر از همه خیلی خوبی که بخوای تو دستای برادر من باشی...
عصبی و کلافه ام کرده بود: چرا این حرفارو میزنی کاوه؟ چت شده
- برادرم داره بهت خیانت می کنه...
دیگه عصبانیم کرد با لحن تندی گفتم: کاوه تهمت بیجا نزن!
گفت: فکر کردی واسه چی ازت سکس نمی خواد...چون از جای دیگه تامین میشه...
دلم ریخت. او از کجا می دانست. اون چجوری به موضوعی توجه می کرد که به ذهن منم نرسیده بود. نمی خواستم باور کنم: کاوه واقعا خجالت آوره که بخاطر دشمنیت با برادرت همچین حرفایی پشت سرش میزنی.
کیفم را برداشتم که برم که بازومو گرفت و نگهم داشت: من دروغ نمی گم... چون نمی تونم ببینم علی دست مالیت کنه بدون اینکه دوست داشته باشه...چون نمی تونم ناراحتیتو ببینم...
و لباشو روی لب هام گذاشت. انگار برق به تنم وصل کرده بودند. احساس کردم با همون لب گرفتن کوچیک خیس شدم ولی من دوست دختر علی بودم. هر جوری بود خدمو از دستش رها کردم و برای خالی نبودن عریضه محکم بهش سیلی ای زدم که انتظارشو نداشت.
- فکر نمی کردم انقدر پست و دروغگو باشی و منو قربانی مسائلت با علی کنی...
کیفم برداشتم و وقتی به در رسیدم با صدای گرفته ای گفت: دروغگو من نیستم تویی که حتی به خودتم دروغ میگی...
بدون اینکه به ادامه ی حرفش گوش کنم از اونجا بیرون اومدم.
روزهای بعد با سر سنگینی می گذشت. ولی کاوه کار خودشو کرده بود و شکو تو دلم انداخته بود. به همه ی کار های علی مشکوک بودم. توی همین زمان بود که ارسلان که یکی از بهترین اساتید بود سر مساله ای که با علی درگیر شده بود از آموزشگاه رفت و جو بین من و کاوه سنگین تر از قبل شد.
یک روز بعد از ظهر بارونی که من از سر کلاس اومدم دیدم کاوه پشت در کلاس منتظرمه. یا استرس گفت: با من بیا
- من هیچ جا با تو نمیام
- ساقی...خواهش می کنم
انقدر لحنش عجیب بود که قبول کردم. به پارکینگ رفتیم و سوار سوزوکی کاوه شدیم. با سرعت گاز میداد. هرچی می پرسیدم کجا می ریم جوابی نمیداد. تا رسیدیم جلوی یک خونه ی ویلایی توی شهرک. پیاده شدیم و با ایما اشاره ازم خواست که ساکت باشم. کلید در آورد و بی صدا در و باز کرد. صدای آه و ناله از همون جلوی در میومد...
دیگه لازم نبود کاوه راهنماییم کنه...صدای علی رو میشنیدم که با حالتی حشری می گفت: آه...عجب جنده ای هستی تو...کس و کونتو با هم می گام...
و صدای جیغای شهوانی دختره که وقتی در اتاقو باز کردم فهمیدم همون منشی علیه...
رنگ از صورت علی پرید وقتی منو اونجا دید. نموندم که باقی داستانو ببینم. سریع بیرون اومدو و شروع کردم به دویدن توی کوچه ها...بارون شر شر میبارید و من فقط از اونجا دور می شدم. ولی باز صدای اه و نالشون از گوشم بیرون نمی رفت...
دلم شکسته بود...غرورم له شده بود...من که از یک فکر ناجور در مورد کاوه انقدر نسبت به علی عذاب وجدان داشتم...اون چطور با خیانتی که می کرد تو چشای من نگاه می کرد؟
صدای بوق ماشین کاوه منو به خودم آورد...
پیاده شد و کنارم اومد و با نگرانی گفت: متاسفم که اینو نشونت دادم...ولی باید دوست و دشمنتو میشناختی...
با سر تاییدش کردم...گفت: هر تصمیمی بگیری من تنهات نمیذارم.
وقتی تصویه حساب کردمو از اونجا اومدم بیرون انگار بار بزرگیو زمین گذاشتم. تصمیمی داشتم که باید عملی می شد. باید از این شکست یه موفقیت می ساختم. می خواستم آموزشگاه خودمو بنا کنم. سرمایه ی کوچیکی از پدرم بهم رسیده بود. ولی کافی نبود. خبر داشتم که کاوه هم بعد از من از اونجا بیرون اومده. به کاوه و ارسلان زنگ زدم و ازشون خواستم باهام شریک بشن و ما با هم آموزشگاه خودمونو ساختیم...و شروع به کار کردیم. کاوه توی این مدت اصلا به من نزدیک نشد. مثل در تا دوست صمیمی شده بودیم. حس می کردم می خواد به من زمان بده که خودمو جمع کنم...غافل از اینکه با اون چشمای سبز و لباس های آنچنانی و ادکلنای خوشبوش دل منو برده بود. ولی گیر بودیم توی غرورمون. هیچ کس پا جلو نمیذاشت تا اینکه یک شب اتفاق وحشتناکی افتاد...
اون شب من و کاوه تا دیر وقت سر کار بودیم و ارسلان که حالا با کاوه هم خونه شده بود زودتر رفت. کاوه به من گفت که به سوپر سر کوچه میره و زود بر می گرده. منم داشتم کم کم جمع و جور می کردم که صدایی بیرون از دفترم اومد...میدونستم که کاوه رفته و قطعا فکر کردم دزد اومده...آروم از در اتاق بیرون امدم که دیدمش...یه مرد گنده ی غول که صورتشو پوشونده بود جلوم بود. قبل از اینکه من بتونم کاری بکنم بهم حمله کرد. انگار فقط به قصد من اومده بود. سعی کردم فرار کنم که محکم منو زمین زد و بیرحمانه شروع کرد به مشت وکتک زدن....مقاومت کردم و تو صورتش چنگ زدم...از زیر دست و پاش بیرون امدم اما موهامو گرفت و کشید. به گوشه ی اتاق پرت شدم و سرم به دیوار خورد. گیج و شل شدم. دیگه ازم کاری بر نمیومد. مچ پامو گرفت و با خشونت منو به طرف خودش کشید. با بیحالی سعی کردم مقاومت کنم ولی من در مقابل اون چه نیرویی داشتم. حمله کرد به لباسام و مانتومو پاره کرد. کمی مقاومت کردم ولی با یه سیلی محکم دیگه دوباره گیج و منگ شدم. فقط ناله و زاری و التماسش می کردم که ولم کنه... دکمه ی شلوارشو باز کرد کیرشو میمالید...اشک رو صورتم جاری شد و فقط جیغ می کشیدم...حمله کرد که شلواره منو در بیاره...و در همین موقع بود که قهرمان من سر رسید.... کاوه با چنان نیرویی مرد رو از روی من کنار کشید که واقعا ازش انتظار نداشتم. مرد گیج شده بود و کاوه هم از فرصت استفاده کرد و چند تا خوابوند تو سر و صورتش و پارچه ی روی صورتشو کشید. مرد به محض اینکه صورتش دیده شد ترسید و پا به فرار گذاشت. کاوه دنبالش نرفت. فقط سریع به ارسلان گفت پلیسو خبر کنه و خودشو برسونه...بعد به سمت من دوید. بیحال بودمو تمام تنم درد می کرد. ولی بیشتر از همه ترسیده بودم...وقتی منو تو بغلش گرفت بی اختیار زار زار گریه می کردم و کاوه می گفت: عزیزم تموم شد...من اینجام...نمیذارم دست کسی بهت برسه...جوونم..من مراقبتم...
کمی که آروم شدم چونمو گرفت و صورتمو به سمت خودش چرخوند و با نگرانی پرسید: تونست کاری کنه؟ بهت...؟
سرم را به نشونه ی نفی تکون دادم و کاوه نفس راحتی کشید. اونشب رو همراه مادر سراسیمه ام توی بیمارستان موندم. ولی خوشبختانه با وجود کبودی و کوفتگی مشکل دیگه ای نبود. چون کاوه تونسته بود صورت مرد رو ببینه سریع شناسایی و پیدا شد و فوری اعتراف کرد که توسط علی اجیر شده بوده...
وقتی کاوه این موضوع رو فهمید داغون شد. از من فاصله می گرفت...همش سیگار می کشید و مشروب می خورد. هفته به هفته نمی دیدمش و فقط از ارسلان می شنیدم که از اینکه برادرش باعث رنج من شده بود از من خجالت می کشید. مدتها از اون شب گذشته بود و من دیگه بهتر شده بودم تا اینکه از این گوشه گیریش خسته شدم...یه روز سر زده به خونش رفتم. وقتی درو باز کرد فکر می کرد ارسلانه. از دیدن من جا خورد. بالا تنه اش لخت بود و فقط یک شلوارک مشکی پوشیده بود. برای من که معمولا با لباس رسمی میدیدمش عجیب بود. بدن ورزیده ی گندمی با یکم موهای ظریف روی سینه اش خیلی جذابش مرده بود. تعارف کرد و منم رفتم تو و بی مقدمه شروع کردم...
- برای چی از من پنهون میشی؟
- پنهون نمیشم
- خودتو به اون راه نزن خودتم میدونی از چی حرف میزنم
سرشو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد. وای چشماش...این چشم ها یه روز منو می کشت...با صدای گرفته ای گفت: ساقی...من چجوری تو روت نگاه کنم وقتی برادر من باهات می خواست همچین کاری بکنه.
خنده ای کردمو آروم جلو رفتم و با عشوه گری گفتم: ولی تو نذاشتی برای من اتفاقی بیوفته...دیگه واسه چی ناراحتی؟
حالا دیگه بهش خیلی نزدیک بودم. نگاهش از چشمام به لب هام لغزید و گفت: یعنی نمیدونی چرا ناراحتم؟
قلبم تند میزد. داشت سینمو میشکافت...گفتم: آره میدونم. و باز بهش نزدیکتر شدم.دیگه نفساشو حس میکردم. که بالاخره کنترلش رو از دست داد و ازم لب گرفت. اول آروم لبای داغشو رو لبام گذاشت. وقتی از من مقاومتی ندید شروع کرد به مکیدن. لب پایینمو به دندون گرفت و مکید بعد لبامو توی دهنش کرد و می خورد. انقدر مکید و زبون زد که دهنمو باز کرد و زبونشو کرد توی دهنم...گرمای دهنمون یکی شد...دستشو لای موهام برده بود و بهشون چنگ میزد...با اون یکی دستش فکمو محکم گرفته بود. داشت دیوانم می کرد که صدای کلید ارسلان تو در مارو از هم جدا کرد...سریع خودمونو جمع و جور کردیم ولی ارسلان تیز تر از این حرفا بود. پوزخندی زد و رفت...
رابطه ی منو کاوه عجیب بود...نمی دانستم دوستش دارم یا فقط یه هوس زودگذره.. اون منو عاشقانه دوست داشت. می خواست همه جوره باهام باشه...می خواست مال خودش بشم. بعد از اون روز اتفاقی افتاد که باعث شد من بفهمم عاشق شدم
کاوه و دوستش نیما با هم به شمال رفتند و دو سه روز موندن. قبل از اینکه برگردن باهاش صحبتی کردم و گفت جاده برفیه.
منتظر بودم که هر لحظه برسن که ارسلان زنگ زد و گفت توی جاده ی برفی به یه کامیون که رانندش خواب بوده خوردن و هر دو رو به بیمارستان دی منتقل کرده بودن. انگار دنیا رو سرم خراب شذه بود. حس می کردم قسمتی از وجودم کنده شده. نمیدونم چطور خودمو به بیمارستان رسوندم. نیما که راننده بود جا به جا تمام کرده بود و پدر و مادرش توی راهروی بیمارستان ضجه میزدن. کاوه هم رفته بود توی کما و ارسلان بالای سرش بود. مادرش آروم بالای سرش گریه می کرد و باباش توی راهرو بالا پایین میرفت. تشیع جنازه ی نیما تموم شد و کاوه بهوش نیومد. توی این مدن علی حتی یه سر هم به بیمارستان نزد. من پر پر میزدم...تازه فهمیده بودم که چقدر دوستش دارم چقدر تو نبودش بی هویتم.
اما منو تنها نذاشت. بعد از 7 روز نگرانی اون چشمای سبز قشنگشو باز کرد و سریع منو شناخت...خیلی سریع از بیمارستان مرخص شد اما عواقب روانی تصادف و مرگ نیما تا مدت ها ولش نمی کرد. آسیب دیدگیش باعث شد بیشتر بهم نزدیک بشیم و همکار بودنمون ساعت هایی که باهم بودیم رو زیاد کرده بود. رابطه مون در حد لب دادن مونده بود ولی میدونستم که اون بیشتر میخواد. اون بار ها و بارها سکس داشته بود و از منم 9 سالی بزرگتر بود. ما عاشق هم بودیم و من می خواستم بکارتم رو کاوه از من بگیره...
یک روز 5شنبه ناهار به خونشون رفتم که راجع به کارا با هر دوشون صحبت کنم. بعد از ناهار ارسلان که با دوست دخترش قرار داشت رفت و مارو تنها گذاشت. من یه تاپ مشکی و جین ساده تنم بود و موهامو ریخته بودم دورم. من موی مشکی پر کلاغی دارم و کاوه وقتی می خواد ازیتم کنه بهم میگه "زاغی". ظرف هارو جمع کردمو شروع کردم به شستن که دست کاوه دور کمرم حلقه شد. باز ضربانم بالا رفت. نفساشو پشت گردنم حس می کردم. آروم موهاموکنار زد و پشت گردنمو بوسید و در گوشم گفت: زاغی من...
خندیدم و اعتراض کردم: کاوه اینجوری نمی تونم ظرفارو بشورما...
اینو که گفتم شیر آبو بست و با کمی خشونت مردونه ی خاص خودش که دل منو آب می کرد منو رو به خودش برگردوند "نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم ساقی...می خوامت...تو باید مال من بشی" من تصمیممو گرفته بودم ولی می خواستم بیشتر تحریکش کنم...مظلومانه گفتم "می خوای باهام چیکار کنی؟" مظلوم نمایی من بیشتر حشریش کرد. خمار توی چشمام زل زد " اگه بهت بگم می ترسی..." گفتم "بگو...می خوام بشنوم باهام چیکار می کنی؟"...نگاهش سر تا پامو کاوید. با چشماش قورتم می داد. صورتشو آروم نزدیک گوشم کرد و لاله ی گوشمو مکید. بعد توی گوشم زمزمه کرد "می خوام لباتو بخورم...می خوام تنِ لختتو رو پوستم حس کنم...می خوام پرده تو بزنم که مال خودم بشی...می خوام صدای ناله هات حشریم کنه..." بعد تو چشمام نگاه کرد و گفت: " می خوام لذتو تو چشمانت ببینم..." فقط حرفاش کافی بود که خیس بشم... زمزمه کردم " پس منتظر چی هستی؟"
جمله ام تموم نشده بود که لبمو گرفت. می مکید و زبونشو توی دهنم می کشید. انقدر حریصانه می خورد انگار که عصاره ی عشقو از دهنم می کشه...وقتی بوسشو تموم کرد لبام ذق ذق می کرد...شروع کرد به خوردن لاله ی گوش وگردنم...داشت دیوونم می کرد...از شدت لذت لبمو گزیدم...آروم دستشو روی لبم گذاشت تا دندونامو آزاد کنم و هم زمان با اون یکی دستش سینه ی چپمو محکم چنگ زد. دیگه آهم بلند شد..."آهههههه"....با لحنی حشری تو گوشم گفت: "جووووون"...برم گردوند طوری که از پشت تونست دو تا سینمو تو مشتش بگیره و همزمان گردنمو می بوسید. "آههه...کاوه...کاوه" ..."جووونم...عشقم..." تو همون حالت یهو دستشو کرد تو شلوارم....دستش که از روی شرت به کسم خورد مردم...شرتم خیس خیس بود...دستشو توی شرتم کرد و انگشتشو لای چاک کسم کشید..."جوووون...تو که خیس خیسی دختر صدات در نمی آد" ...با یه حرکت بلندم کرد و برد توی اتاقش و منو آروم روی تخت گذاشت ...تاپو شلوارمو در آورد...من دکمه های پیرهنشو باز کردم...وقتی بلوزشو در آوردم محو تن ورزیدش شدم...اون توی چشمام زل زده بود و لبخند میزد...حس می کردم از اینکه از بدنش لذت می برم حس خوبی داره. یک شرت و سوتین مشکی تنم بود. طوری رفتار می کرد انگار یه چینی شکستنی زیر دستشه. تنشو رو تنم کشید. دستشو یه همه جای بدم کشید...اول تک تک اجزای صورتمو لمش کرد...بعد روی گردن و سینه هام و بعد رون های پرم. سوتینمو خودش باز کرد...خجالت کشیدم...دستمو جلوی سینه هام گرفتم...شروع کرد به بوسیدن دستام و آروم کنارشون زد...سینه های درشتی دارم...وقتی دیدشون لبشو گزید و چشماش برق زد... بی هیچ حرفی به جونشون افتاد...یکیو می خورد و اون یکیو میمالید...بعد نوک جفت سینه هامو فشار داد..."آههههههه......کاوه نکن الان میمرم" به ملافه چنگ می زدم. "جوووووون...عشقم...حا ل می ده خوشگلم؟!!!!" ....سینه هامو آروم ول کرد و رفت سراغ شرتم...آروم شرتموکه خیس خیس بود پایین کشید...بی اختیار پاهامو بستم...آروم شروع کرد به مالین و بوسیدن رون ها و سینه هام...تا کم کم پاهامو باز کرد از هم و به کس سفیدم خیره شد..."ساقی...نمی بخشمت واسه تمام این مدت که تنتو ازم دریغ کردی..."..."مال خودتم عزیزم..." آروم سرشو برد لای پاهامو دور کسمو می بوسید و می لیسید...منو کشت تا رسید به خودش...یه دفعه از پایین تا بالاشو کرد تو دهنشو زبونشو کرد تو..."آههههههههههههههههههههه....کاوه دارم می میرم...." شروع کرد به لیس زدن چوچولم ومن دیگه کمرم بی اختیار از روی تخت بلند می شد..."کاوهههه....الان می میرم..." تمام تنم گر گرفت. داشتم ارضا می شدم که یهو ولم کرد و اجازه نداد آبم بیاد...داشت گریه ام می گرفت...اومد بالا و لبمو بوسید و هم زمان شلوار و شورتشو کشید پایین...کیرشو که دیدم وحشت کردم...کیر نبود که . کابل فشار قوی بو از کلفتی و بلندی...ترس رو تو چشمام خوند...دستمو گرفت آروم گذاشت روی کیرداغ و شق شدش...بعد آروم دستمو بالا پایین کرد روش...آروم در گوشم گفت: " پسندیدی عشقم؟"...عاجزانه گفتم:"خیلییی بزرگه کاوه...چجوری جا می شه؟"...نتونست جلوی خنده شو بگیره و با پدرسوختگی گفت:"غصه نخور...من جاش میدم..." و کلاهک کیرشو گذاشت سر کسم...داشتم می مردم که بکنه تو...اما اون حرفه ای تر از این حرفا بود که بذاره من به این راحتیا حال کنم...می خواست به التماس بیوفتم..."آروم در گوشم حرف می زد"ساقی...زاغ مو سیاهم...خیلی صبر کردم..." همینجور کیرشو روی شکاف کسم می کشید و جیغ منو در میاورد..."کاوهههه....بکن تو...نمی تونم دیگه" بازم نکرد...همونجور که کیرشو بالا پایین می کرد سرشو در گوشم آورد و گفت: "نترس عزیزم...اولش کست تنگه دردت می گیره....ولی بعدش حال می کنی"...دلم ریخت. هم زمان کیرشو کرد تو...حس کردم تمام وجودم داره پاره میشه...حس کردم کیرش تا نافمو شکافت...انقدر جیغم بلند بود که دستشو رو دهنم گذاشت...کیرشو تو کسم تکون نمی داد..." وای...ساقی چقدر تنگ کست...اووووف"...داشتم زیرش جون می دادم...بی اختیار اشکهام ریخت...چند ثانیه که گذشت و آروم تر شدم کیرشو آروم آروم بیرون کشید و با لبخندی گفت "دختر خوووب" فهمیدم خونِ روی کیرشو دیده...سرمو بلند کردم که ببینم که فکمو گرفت نذاشت....لبمو گرفت و دوباره آروم کیرشو فرستاد تو...این بار درد و لذت همراه هم بود...انقدر کیرش بزرگ بود و کس من تنگ که واقعا کمر زدنش انرژی می برد. اما اون حشری تر از این حرفا بود...اول آروم کمر می زد اما کم کم محکم تر و تندتر شد...دیگه صدام تا هفت تا خونه اونورتر می رفت..."آیییییی......آههههههه...........کاوهههه...داری می کشییییییییم...آههههههههه"....انقدر محکم کمر می زد که دستشو به بالای تخت گرفته بود..."آهههههههههههه....آههههه"...صدای من حشری تر و دیوونه ترش می کرد...واقعا مثل دیوونه ها شده بود. پا به پای کمر زدن و آه و ناله های من داد می زد "جوووون...بلندتر...کمه. نمیشنوم..بلندتر..." دیگه داشتم می مردم "آهههههههههههه کاوه...کاوههههه"....."جووووووووون...مال خودمی زاغی.."...داشتم می ترکیدم از درد...از لذت...از عشق...دیکه داشتم ارضا می شدم... از آهای حشریش فهمیدم اونم داره می آد...برای چند لحظه رفتم تو آسمونا...همراه با من اونم تمام آبشو خالی کرد تو کسم...انقدر رو هوا بودم که اصلا برام مهم نبود...چشماش خمار شد و به نفس نفس افتاد و روی سینه ام آروم گرفت. برای چند لحظه عین جنازه افتاد روم و بعد آروم خودشو کنار کشید...کمی لرز کرده بودم...دستشو دور کمرم انداخت منو چسبوند به خودشو و پتو رو دورم پیچید...خودمو بین دستاش رها کردم...امن ترین جای دنیا بود...توی آغوشش هیچ خبری از زندگی سخت بیرون نبود...زمان می ایستاد و فقط عشق بود...دستاشو دورم محکم تر کرد و پیشونیمو بوسید و گفت: "مال خودم شدی....زاغ مو سیاهم" چشمامو بستمو به خواب آرومی فرو رفتم....
ادامه دارد....
نوشته: ساقی
زیر آوار کرختی چندتا پیک مشروبی که خورده بودم چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم.نور قرمز رنگ آباژور پایه بلندی که به سه کنج دیوار رنگ خون پاشیده بود به برانگیختن حس شرارتم دامن میزد.میون پلکهای نیمه بازم نگاهی به صورت مهرداد انداختم که دونه های درشت عرق روی پوست برنزه اش می غلتید و به رطوبت تن و بدن برهنه ام می پیوست.
امتداد دستهای خون آلود اشعه های نور از هاله دوار کنج دیوار جون میگرفت و به هرسوی اتاق سرک میکشید.روتختی ساتن براق اشعه های نور قرمز رو به سمت خودش فرا میخوند و با رنگ کرم که از خودش ساتع میکرد نور ملایمی اطراف جنب و جوش بدنهای برهنه مون می پلکید.
مهرداد هم تحت تاثیر مشروب و فضای دنج و رمانتیک اتاق خواب تو خلسه شهوت آلودی سیر میکرد.میون نرمی داغ لبهاش تماس ناگهانی جسم سختی که لبم رو میون دو اهرم فشرد برق دندونهای سفید و مرتبش رو یادم آورد.چشمهاش بزرگتر از همیشه به نظرم رسید و زیر نفوذ مردمک سیاه و براق چشمهاش مسخ شده بودم تا علاوه بر تنم روحم رو هم بهش تقدیم کنم.همخوابگی با مهرداد برام سرانجام خوبی داشت و آرامشی که تو حلقه آغوشش بهم دست میداد تا چندین روز بهم جرأت و جسارت جنگیدن با مشکلات زندگی رو میداد.
رنگ آرامش تو فضای اون اتاق دیرآشنا موج میزد.از بس روحم از زندگی شلاق خورده بود که زبریش از خشونت مردانه جلو میزد و تنها توی این اتاق بود که زخمهام التیام میافت و دوباره حس لطیف زن بودن بهم دست میداد.انگار مهرداد با هر زمزمه عاشقانه هویتم رو به یادم میاورد و با هر بار که اسمم رو صدا میکرد بیشتر از قبل تصاحبم میکرد.چشمهام رو بستم ولی هجوم سایه های لعنتی که بیرون از این دنیای قشنگ روزهای زندگیم رو تیره کرده بود از پشت پلکهای بسته هم به روی ذهنم آوار شد.کاش همه دنیا محدود به چهاردیواری امن این اتاق میشد.ولی واقعیت مثل عجوزه ای زشت و کریه پشت درب به انتظارم نشسته بود تا منو از عالم رویا بیرون بکشه بازهم تو گردونه خودش به بازی بگیره.
زیر نم نم بارون نوازشهای مهرداد لحظه به لحظه عطشم واسه تن سپردن به گناه بیشتر میشد.گناهی که با یک دنیا تبصره ازش تبرئه بودم.وقتی یاد جبری که منو وادار به انتخاب مسیر لجنزاری که کمی اونطرف از این رختخواب عبور داشت میفتادم ؛دستهای مهرداد که به بدنم میخورد بوی نجابت میداد.
ناگهان هجمه مردانگیش رو داخل زنانگی لطیف و مرطوب خودم حس کردم و به دنبال حرکات موزون و مواجی که به کمرش میداد بدن رطوبت زده ام یاری اش میکرد برای رسوندنش به حس مطلوبی که اونو به ادامه ریتم وامیداشت.
هرم داغ نفسش با رایحه ای که مخصوص خودش بود پوست گردنم رو غلغلک داد و سپس لبهای گوشتی و نرمش نورونهای جاری تو ناحیه صورتم رو به بازی گرفت و حس لذت تو تمام بدنم دوید.سرم از الکل داغ شده بود و نگرانی از گذشت زمان بیشتر از عذاب وجدان بابت معصومیت از دست رفته ام ذهنم رو آزار میداد.
چهره مهرداد مثل فیگورهای کارتونی گردی به نظرم اومد و بسان گربه ای که از به دام انداختن قناری سرمست شده بدن ظریفم رو میون حلقه بازوهای تنومندش فشرد و به موازات اون نیزه قطور مردانه اش بیشتر تا انتهای عمق روح زنانگی ام فرو رفت و آهی از سر لذت کشیدم.دیگه حبس کردن صدام ممکن نبود و با هر آهی که از اعماق سینه ام برمیخواست اسمش روی لبم میومد و میل به تصاحب شدن و تصاحب کردنش تو وجودم زبانه میکشید.تا اینکه تقلاهای مهرداد منو به سرچشمه نزدیک کرد.موج لذتی که بهم هدیه کرد از منفذ حیات زنانه ام نشاءت گرفت و به تمام رگ و پی بدنم دوید.
بازتاب هیجان رسیدن به خواسته ام ناله کشداری بود که مهرداد رو وحشی کرد و با شدت و سرعت بیشتری لگنش رو بین دوتا پام فرود میاورد تا اینکه با یه اخم شیرین به جای گله از دست روزگاری که قلم سیاه رو عشق من و مهرداد میکشید و اونو ممنوعه کرده بود،عمود گوشتیش رو از بدنم بیرون کشید و رطوبتی که روی پوست شکمم احساس کردم آشنا و خوشایند بود.یکبار دیگه به زعم فریدون آب حروم به بدنم ریخته بود و هزاران قدم راه برگشت منو دورتر کرده بود.ولی اگه این حرف رو از دهن هر بیگانه ای میشنیدم برام باورپذیرتر بود تا فریدون که 10 سال آزگار خیمه رو زندگیم زده بود و علاوه بر تاراج معصومیتم منو سرگردون مسیری کرده بود که نشونه ای از تابلوی نزدیک شدن به بهشت تو اون به چشم نمیخورد.
خاطره آغوش مهرداد واسه هزار و یکمین بار اتفاق افتاد و در حالیکه با یک دست سیگارش رو دود میکرد دست دیگه اش رو دور شونه هام گذاشته بود و سرمو به سینه اش چسبونده بودم و به ریتم ناهماهنگ ضربان قلبش گوش سپرده بودم.اونقدر میشناختمش که بفهمم عقلش با احساسش هنوز که هنوزه حتی بعد از گذشت سالها در جداله و عذاب وجدان نداشته من رو هم داره مهرداد به دوش میکشه.
از اینکه با برداشتن یک قدم میتونستم اونو از این جدال ذهنی نجات بدم،دلم گرفت. ولی خودش هم میدونست حتی برداشتن همون یک قدم به کلی جسارت و بی باکی نیاز داره که اون روزها ذره ای واسه روز مبادا تو وجودم باقی نمونده بود.
یه شوهر معتاد و مفنگی،یه مادر پیر و علیل و یه خواهر که به جای اینکه پناهم باشه گوشه آسایشگاه افتاده بود و هر هفته چشم به در دوخته بود تا برم سراغش و یه پسربچه 10 ساله مومشکی که هر نفسش برام ممد حیات بود تمام خویش و آشنای من بودن.ولی مهرداد جای همه مردهای نداشته زندگیم روی سرم سایه انداخته بود.گردی صورتش رو دوست داشتم دلم میخواست ساعتها پشت پلکهاش به انتظار بشینم تا یکبار دیگه نگاهش یادم بیاره "تا شقایق هست زندگی باید کرد"
تکونی که به بدنم دادم تا بتونم گوشیمو که بی وقفه زنگ میخورد جواب بدم مهرداد رو هم بیدار کرد.با دیدن اسم نحس فریدون روی گوشیم سوز سردی به بدنم نشست.اونقدر دست مهرداد که هنوز پشت کمرم بود بهم جسارت داد که گوشیمو بلافاصله خاموش کردم و بی اعتنا به یه عالمه علامت سوالی که تو نی نی چشمهای سیاه مهرداد بود به طرف حمام رفتم.میدونستم تنها کسی که واسه حریم خصوصیم ارزش قائل بود که محال بود ذره ای واسه سرک کشیدن به گوشیم به دلش راه پیدا کنه واسه همین نیاز به مخفی کردنش نبود.درواقع با همین ترفند که منو تو رودربایستی اعتماد خودش قرار داده بود تونسته بود منو از باتلاق بیرون بکشه.در ثانی اونقدر مثل شیشه زلال و شفاف بود که پیش بینی رفتارهای عاشقانه اش ذره ای زحمت برام نداشت.میدونستم با دودقیقه تاخیر پشت سرم تو حمام میاد و چند تا بوسه ماقبل بوسه بدرقم رو زیر دوش حمام ازم میگیره.یکبار بهم گفته بود که زلالی آب رو شاهد تجدید عهدی که باهم کردیم میگیره تا مبادا زیر قولمون بزنیم.
همیشه شرم و حیای ذاتیش دور شرارتهای موقع سکسمون خط قرمز میکشید و نقطه مقابل بی پردگی توی رختخوابمون پروا و پرهیز مهرداد از رفتارهای سبکسرانه بود که علاقه و حس احترامی که همیشه حرکات و سکنات مردونه اش نسبت بهش تو وجودم برانگیخته بود من رو هم به تبعیت وادار میکرد.
واسه همین بعد از چند دقیقه که زیر دوش ایستادم و دیدم خبری ازش نشد؛حمام کردم و حوله تن پوشم رو پوشیدم و از حمام بیرون اومدم.با دیدن قیافه مغموم و سردرگریبان افکار مشوشی که مانع شد حضورم رو متوجه بشه،کنارش رفتم و جلوش دوزانو نشستم.همیشه همینطور بود تو بدترین موقعیتها صبر و سکوتی که از خودداری بیش از حدش نشاءت میگرفت منو به زانو درمیاورد.
وقتی گوشیم رو تو دستاش دیدم و نگاه گلایه آمیزی که تو چشمهام کرد لرزش خفیفی رو تو عضلاتم حس کردم.از همون لحظه دلشوره نبودنش به دلم چنگ انداخت چون هیچکس توی این چندسال اندازه من اونو نشناخته بود که بعد از اینکه اتمام حجت کنه محاله تهدیدش رو عملی نکنه.در حالیکه انگار بغض به گلوش داشت چنگ می انداخت و راه نفسش رو گرفته بود گفت:
- سوگند مگه من ماشین زیر پام رو نفروختم تا دیگه با این مرتیکه لجن چشم تو چشم نشی؟!
بدون اینکه ذره ای امید داشته باشم بتونم قانعش کنم سرمو زیر انداختم و گفتم:
- مهرداد نتونستم پاشو از اون خونه بندازم.من حریف امیر نمیشم.به محض اینکه پس و پیش میشم بهش زنگ میزنه و به بهانه ای اونو میکشونه خونه بتونه سرکیسه اش کنه و ساعت بیشتری نئشه باشه.
- پس چرا بهم دروغ گفتی؟!چرا بهم نگفتی امیر تا این حد کثافته؟!
- فقط واسه اینکه اعصابت بهم نریزه. این روزا درگیری های خودت برات بس بود.از اون گذشته دیگه روشو نداشتم که بهت بگم گند و کثافتهای زندگی من حتی بعد از اینکه به قیمت بی وسیله شدن تو هم شد باز ادامه داره.
- سوگند این زندگی نکبتی چه بهشت برینی هست که ازش دل نمیکنی هان؟!خدا لعنتت کنه منو هم تو برزخی که خودت داری دست و پا میزنی کشوندی.
سوگند خدا هم راضی نیست سایه خودت و اون مرتیکه بی همه چیز بی غیرت رو به این قیمت رو سر بچه ات حفظ کنی.ببین از من و خودت چی ساختی.
من واسه اولین بار تو زندگیم به خاطر تو پا روی عقایدم گذاشتم.ولی تو چی؟! تو حاضر نیستی حتی به خاطر من یه کم شجاعت به خرج بدی و یه تصمیم اساسی بگیری.
بغض تو گلوم پنجه انداخت و سیاهی نکبتی که زندگیم رو گرفته بود و مهرداد دوباره جلو چشمام به تصویر کشیده بود منو به گریه انداخت.بی اعتنا به اشکهایی که بی محابا روی صورتم جاری بود و همزمان با لب گشودن مزه شورش رو حس کردم سرش داد کشیدم و گفتم:
- بسه دیگه مهرداد.از نصیحتهای تو هم دیگه خسته شدم.چه جوری با هزار درد و مرض اون پیرزن برم بگم برادرزاده عزیزش چه بلاهایی تو این چند سال سرم آورده؟ تو تضمین میکنی قلب مریضش تحمل این همه استرس رو داشته باشه؟!
تو چه میدونی ترس از بی سرپناهی یعنی چی مهرداد! تو چه میدونی نگاههای سنگین مردم رو یه زن بیوه چقدر خرد کننده ست.
- سوگند فکر کردی من احمقم حرفی نیست.من که به خاطر تو خر شدم؛گاو شدم؛کرولال شدم ولی مردم چی؟! تو فکر میکنی جلوی دهن مردم رو هم میتونی بگیری؟!
یادت رفته با چه سرووضع و آرایشی به امید تورکردن یه طعمه پولدار از خونه بیرون میرفتی؟!فکر میکنی مردم پشت سرت حرف نمیزدن؟!چرا فکر میکنی اون مفنگی میتونست مانع نگاههای سنگین مردم روت بشه.
در حالیکه بدنم از عصبانیت میلرزید روپا بلند شدم و شروع به پوشیدن لباسهام کردم.از جاش بلند شد و در حالیکه داشتم با حرص دکمه های مانتوم رو میبستم بهم نزدیک شد و پشت سرم ایستاد به محض گذاشتن دوتا دستش روی بازوهام از بستن بقیه دکمه هام منصرف شدم اجازه ندادم کلمه ای به امید تسلی دلخوریم به زبون بیاره.با حرکتی فوری خودم رو از بین دو دستش بیرون کشیدم و به هوای برداشتن شالم به طرف گوشه مخالف اتاق رفتم ولی دنبالم اومد و روبروم ایستاد و با تمام زورش مانع فرارم از شنیدن حرفهاش شد.تو نگاهش یه دنیا غم بود که مثل کوهی رو کوه غصه های دلم گذاشته شد.
- قصد من این نبود بهت سرکوفت گذشته ات رو بزنم.اونا دیگه دفن شدن و نابود شدن.سوگند من رو پاکی تو قسم میخورم.حتی وقتی بهم قسم خوردی و گفتی سر انگشت اون مفنگی بهت نمیخوره قبول کردم توی اون خونه بمونی.ولی تا کی نفسم؟! تا زمانی که اسم اون لعنتی تو شناسنامه تو هست من و تو محکومیم به خیانت.کسی ازمون قبول نمیکنه پایه رابطه من و تو چی هست.محکوم هستیم به خیانت به آشغال لجنی که خودش سرتا پا خیانته و بوی تعفنش داره تورو و طفل معصومت رو خفه میکنه.
کف دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و در حالیکه اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:
- سوگند منو ببخش دیگه نمیتونم این بار عذاب وجدان داره روانیم میکنه.هرکاری بگی میکنم حتی مجبور بشم جونم رو سر قولی که بهت دادم حاضرم بدم ولی دیگه ازم نخواه اجازه بدم اینجا بیایی.چون من نمیدونم قراره تا کی یکساعتی که با هزار بدبختی همدیگه رو میبینیم با ترس و لرز سپری کنم مبادا یکی باهامون دشمنی کنه و رابطمون رو بشه.اونوقت اینو مطمئن باش چه مادر من که همه چشم امیدش منم و چه مادر مریض احواله تو هر بلایی سرشون بیاد جای تعجبی نیست.چون یک عمر سرشون رو بلند کردن و با عزت و آبرو تو این جامعه زندگی کردن.حالا ما دوتا به کنار که اشتباه کردیم و تاوانش رو باید پس بدیم.آینده سپهر رو هم با داغ ننگی که به پیشونیش چسبونده میشه به تباهی میکشونیم.
بهت گلایه نمیکنم چرا هرچی باهات روراستم تو ازم خیلی چیزارو مخفی میکنی.شاید اگه منم جای تو بودم همین کارو میکردم ولی سوگند اینو بدون هیچ چیز مانع نمیشه دست از حمایتت بکشم.تو هر نیازی داشتی میتونی اشاره کنی برآورده کنم.گریه نکن خودت مجبورم کردی بهت سخت بگیرم تا به خودت بیایی.
- مهرداد همه نیاز من تراولهایی که تو کیف من میچپونی نیست.اگر میدونستم به قیمت آرامش و نیاز خودم به یه مرد تو زندگیم اینقدر بهت استرس وارد میشه و ترس داری محال بود تو رو درگیر کثافتکاریهای زندگی خودم بکنم.نیازی نیست دغدغه نیازهای منو داشته باشی چون هیچکس بابت زندگی کسی مسئول نیست.
- این حرفو نزن سوگند من و تو کسی نیستیم واسه هم.............
بدون اینکه بایستم و به بقیه حرفهاش گوش بدم به سمت درب اتاق خواب رفتم و از روی مبل راحتی داخل هال کیف دستی ام رو برداشتم و به سمت درب ورودی آپارتمانش رفتم.درحالیکه کفشهام رو میپوشیدم باز بهم نزدیک شد و بازوم رو گرفت و گفت:
- سوگند اینو بدون بابت دروغی که بابت فریدون بهم گفتی،اگه تو صورتت نزدم به خاطر این بود که اونقدر باورت داشتم که دلیل دروغت رو هم پذیرفتم.ولی تا کی؟!توروخدا فقط با خودت فکر کن تا کی جوونی؟! تا کی میتونی بشینی تا یه معجزه اتفاق بیفته و همه چیز رو دگرگون کنه؟!من که بهت گفتم همه جوره پای تصمیمت هستم.سوگند دغدغه بی سرپناهی و بی پولی رو فاکتور بگیر.سعی کن واسه بقیه اش همه جسارتت رو جمع کنی.فقط کافیه بخوایی.
- بابت همه زحمتهایی که برام کشیدی ممنون مهرداد.حس بدی که با حرفات بهم منتقل کردی از خودم متنفرم کرد.یادته بهت گفتم حتی اگر یکبار اشتباهات گذشته ام رو به رخ بکشی و تحقیرم کنی محاله باهات ادامه بدم؟ولی متاسفانه فقط فکر کردی خودت بلدی خط و نشون بکشی.اینو مطمئن باش فقط زمانی برمیگردم سراغت که پول جور کرده باشم و بدهیمون رو که به فریدون دادی بهت برگردونم.دیگه اونجوری خیالم راحت میشه منتی سرم نیست.
- دیوونه شدی؟! چرا همه چیز منو زیر سئوال میبری؟!
با نفرت بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم و در حالی که از در بیرون میرفتم گفتم:
- واسه اینکه تو برخلاف قولی که بهم داده بودی سرکوفت گذشته رو بهم زدی و همه چیزمنو زیر سئوال بردی.
حتی منتظر آسانسور نشدم و مثل کسی که از مهلکه خطری میگریزه با شتاب راه پله ها رو در پیش گرفتم.در حالیکه بیشتر از اینکه از مهرداد دلخور باشم به رهایی از ظلمتی که تو چنگالش اسیر شده بودم؛فکر میکردم.
نوشته: نائیریکا
بخش هشتم(پایانی)
روبروش ایستادم... صاف و محکم... دستامو برای دعا به آسمون سپردم... مثل یک مراسم مذهبی... چیزی شبیه دعای باران...چشمامو به طرف آسمون چرخوندم. به دورترین نقطه آسمون زل زدم... با تموم وجودم از خدا خواستم که ئاگرین رو زنده کنه...ئاگرین رو بهم برگردونه... حتی مثل یه خواهر... اشکم دوباره جاری شد و شروع به هق هق کردم... تمام گرمای وجودم تو دستام... سرانگشتام، جمع شده بود... از اون همه اشک و گریه دلم داشت ضعف میرفت... خسته شده بودم. بارون نم نم شروع شده بود و بر صورت و دستای گر گرفته ام میبارید و آتش درونم رو خاموش و خاموش تر میکرد. این یه نشونه بود. یه نشونه مثبت... امیدوار شدم. دلم نمیخواست چشمامو باز کنم. دوست داشتم وقتی بازشون کنم که بهترین جمله دنیا رو بشنوم. "سیروانیییی..." بارون داشت تندتر میبارید. اشکم تموم شده بود ولی انگار اشکای آسمون تمومی نداشت... خسته شدم. دستی روی صورتم کشیدم و آخرین کلمات دعامو نجوا کنان گفتم... چشمامو باز کردم و به طرف پیکر ئاگرین قدم برداشتم... نشستم و دستاشو تو دست گرفتم. هنوزم سرد بود. میدونستم... میدونستم که هیچ راهی نیست. بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. به طرف برکه رفتم و عمقش رو دید زدم. انگار کافی بود. چرخی دور خودم زدم و بزرگترین تخته سنگی که برای کارم کافی بود پیدا کردم. برداشتم و آوردم نزدیک برکه. به یه طناب هم احتیاج داشتم. برگشتم تو خونه باغ و تکه طنابی پیدا کردم. یه سر طناب رو به سنگ گره زدم و سر دیگه شو با تموم قدرت کشیدم, خوب بود. امکان پاره شدن نداشت. همه چی حساب شده بود. سر دیگه شو به دوتا پام گره زدم. دوباره و چند باره با قدرت کشیدم که مطمئن شم همه چی مرتبه. سنگ بزرگ رو برداشتم. صدای پایی از عقب شنیدم. برگشتم و در کمال ناباوری خودمو دیدم. اهمیت
ندادم. تاثیر توهم هنوزم باهام بود. هر آن امکان داشت پشیمون بشم. سرعت عملم رو بیشتر کردم. رومو برگردوندم و بعد از انداختن تخته سنگ تو برکه سریع شیرجه زدم. یهو سرمای خوشایندی وجودمو لبریز کرد. داشتم تو عمق فرو میرفتم و برعکس پیش بینیم، اصلا تلاشی برای زنده ماندن نکردم. آب داشت تو ریه هام نفوذ پیدا میکرد و در کمال ناباوری، خیلی راحت با تمام وجودم داشتم مرگ رو قبول میکردم...
تنها دردی که احساس میکردم، زخم روی پیشونیم بود که مدام زق زق میکرد.اینم یه نشونه بود ولی نشونه خوب یا بد؟؟؟ ناخودآگاه چشمام بسته شد و سرمای بیشتری احساس کردم. تو ذهنم یه صحنه جدید نقش بست... صحنه ای که برام عجیب بود... من توی سینما نشسته بودم و داشتم یه فیلم میدیدم... فیلمِ قدیمی و سیاه و سفید... درمورد یه پسر بچه بود... چقدر چهره اش برام آشنا بود...پسر بچه آروم و مغمومی که گوشه اتاق نشسته بود و داشت گریه میکرد. نمیدونم بخاطر چی گریه میکرد. فیلم به عقب برگشت و مرد و زن جوانی رو ديدم که دنبال یه شیء گمشده بودند که خیلی ارزش داشت بعد از مدتی خسته و نا امید از پیدا کردن گردنبند گمشده، فکری به ذهن مرد رسید و پسرش را یافت و از او پرسید که میدونه گردنبند مادرش کجاست یا نه؟ پسرک با عجله به زیرشیروانی خونه رفت و گردنبند رو پیدا کرد و با خوشحالی به طرف مادر و پدرش برگشت. پدر وقتی گردنبند رو دست پسرک دید او را به باد کتک گرفت و سرش داد زد که این گردنبند یه شیء قدیمی و باارزش است و پسرکش را متهم به دزدی کرد. پسرک به آغوش مادر پناه برد تا از دست کتک پدرش فرار کرده باشد که مادرش هم بجای باز کردن آغوشش سیلی محکمی بر گوش پسرک نواخت که باعث شد تعادلش را از دست داده و با سر به زمین برخورد کند. زخمی روی پیشانی پسرک نقش بست...
***
چشمامو که باز میکنم، فقط سقف سفیدی رو میبینم. نفس راحتی میکشم. با گوشه آستینم عرق سردی که رو پیشونیم نشسته، پاک میکنم. با خودم میگم پس همش خواب بود! تکه هایی از خوابم یادم میاد... خوشحال میشم. با خودم تکرار میکنم پس ئاگرین نمرده. تموم خوابی که دیدم و صحنه خودکشی هردوتامون تو ذهنم نقش می بنده. ولی به طرز عجیبی تنها چیزی که یادم نمیاد فیلم سیاه وسفید یه بچه ست. دستمو به گوشیم میرسونم که هنوزم آهنگ داریوش رو بی وقفه تکرار می کنه. صدارو قطع ميكنم و به ساعت نگاه میکنم. ساعت 3 صبح رو نشون میده. میس کال های عموم و زن عموم رو پاک میکنم و با تعجب میبینم که چند تا مسیج هم دارم. همش از طرف عمومه...
-"سیروان تورو خدا جواب بده. کجایی تو؟ دارم دیوونه میشم..."
-"کثافت عوضی ئاگرین رو کجا بردی آخه؟؟؟"
-"سیروان بیا باهم حرف بزنیم. مطمئن باش همه چی حل میشه."
-"سیروان... خب عوضی جواب بده. ئاگرین نیستش. تو نمیدونی کجاس؟"
-"سیروان... یادت نره... اون خواهرته... ئاگرین خواهرته و تو باید مراقبش باشی!"
.
.
.
یه دفعه انگار چیزی یادم اومده باشه، دوباره پیکر بی جونش تو ذهنم نقش میبنده. مثل فنر از جا میپرم و به سرعت و بی توجه به دیروقت بودن شماره عموم رو میگیرم. با تعجب میبینم که با اینکه نصفه شبه ولی با اولین بوق جواب میده.
-"سیروان؟؟؟ الو... کجایی؟"
-"سلام عمو... چی شده؟ قضیه چیه؟
-"کثافت!!! خودتو به اون راه نزن. تو ئاگرینو دزدیدی. من میدونم. اگه یه
مو از سر دخترم کم بشه..."
میون حرفاش میپرم و میگم :
-"لطفا به خودتون مسلط باشین و بگین چی شده؟! من از هیچی خبر ندارم."
از حرفای خودم لبخند تمسخر آمیزی رو لبام نقش میبنده... "مسلط بودن" هه! چیزی که به نحو عجیبی خیلی وقته حسش نکردم. به خودم میام و میبینم هنوز سکوت کرده و حرفی نزده. دوباره هول میشم و خواهش میکنم که حرفشو بزنه. وقتی مطمئن میشه که کار من نبوده، بالاخره به حرف میاد و میگه :
-" به همه دوستاش زنگ زدم... کسی ازش خبر نداره. سه روزه رفته و گوشیش
خاموشه... سیروان تورو خدا اگه ازش خبری داری بگو... همه بیمارستان ها...
همه کلانتری ها... همه جا رو گشتم. نیست که نیست... من فکر میکردم پیش تو
باشه... یه ذره خیالم راحت بود که حداقل پیش برادرشه..."
با شنیدن این حرفا احساس میکنم دنیا داره دور سرم میچرخه..."بیمارستان" ،"کلانتری" ، "برادرش..."، یادم میاد که من برادرشم... خونم به جوش میاد و سر دردم برمیگرده... تنها یه جمله به عموم میگم "من خواهرمو پیدا میکنم و صحیح و سالم میارم پیشتون..."
با قطع کردن گوشی تو فکر فرو میرم... کجا باید باشه؟! ئاگرین رو من میشناسم. فکرم به سرعت در حال جستجو کردنه. تحت تاثیر حشیش به سرعت همه مسائلو حلاجی میکنم و به یاد میارم که تنها جایی که عمو و زن عموم نمیدونن رو من میدونم. خونه باغ...سریع از جا بلند میشم و همزمان با نگاه به خاکسترای حشیش و بقیه گندهایی
که زدم، لباسامو در میارم و میرم سمت حمام. شیر آب سرد و باز میکنم تا وان پر بشه... خاکستر حشیش، شیشه مشروب شکسته، پاکت قرصهای ریتالین و بقیه آشغالا رو جمع میکنم و تو یه نایلون سیاه میگذارم. حوله بزرگی برمیدارم. پنجره رو باز میکنم و با حرکت سریع حوله سعی میکنم بوی حشیش رو از اتاق بیرون کنم. دستام به شدت میلرزه و تسلطی رو راه رفتن ندارم... سریع لخت میشم و میپرم تو وان آب سرد. یهو تمام بدنم یخ میشه. باعث میشه مقداری از گیجیم کم بشه. حسابی سعی میکنم سر حال شم و اولین لباسی که دستم میرسه تنم میکنم و از حموم میام بیرون. از هتل خارج میشم و یادم میافته که پنجره رو نبستم. با خودم میگم اینجوری بهتره... با دونستن اینکه استعمال مواد تو سلیمانیه چقدر خطرناکه و جرمش در حد جرم سیاسیه
تنم میلرزه... شایدم لرزشم مربوط به سرمای بیرون و خیسی لباسام باشه که یادم رفته درست و حسابی خودمو خشک کنم. این فکرای مسخره رو از ذهنم بیرون میکنم و سریع یه تاکسی پیدا میکنم. راننده یه مرد مسنه که حدودا 70 سال رو پر کرده. با عجله به طرفش میرم و یه اسکناس 100دلاری بهش میدم و میگم :
"فقط تورو خدا عجله کنید... مسئله مرگ و زندگیه." اسکناس رو ازم میگیره و در عقب رو باز میکنه تا سوار شم. خودش هم پشت فرمون میشینه و با آرامش خاصی، با نشون دادن مسیر از طرف من، از شهر خارج میشه... از تو آینه ناخودآگاه چشمام تو چشماش میافته و یک آن تموم اضطراب و لرزشم از بین میره. با نگاه نافذش بهم زل میزنه و میگه : "سخت نگیر مرد جوان... مرگ و زندگی دست ما آدما نیست..." سعی میکنم جوابی ندم... منفورترین جمله ای که تاحالا شنیدم رو دوباره تکرار میکنه. چقدر حالم بد میشه وقتی میبینم به اختیار خودم نیومدم و اطرافیانم میگن انسانها اختیار دارن. تناقض عجیبیه!!! بهرحال من در حال حاضر تو شرایطی نیستم که باهاش بحث کنم. چشمامو ازش برمیدارم و لرزشم بیشتر میشه. لبه های کتمو با دستام جمع میکنم و تو خودم فرو میرم... تازه نایلون سیاه بغل دستمو که نشونه گندهاییه که زدم، بغل دستم میبینم. گره شو محکمتر میکنم. دوباره پیرمرد از تو آینه عقب، نگاهی به من میکنه و میخواد چیزی بگه که انگار پشیمون میشه. لبخند قشنگی میزنه و شونه هاشو بالا میندازه. کاراش رو اعصابمه. وقتی نگاهم میکنه انگار از تو چشمام همه چی رو میخونه. سعی میکنم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم. سرمو به شیشه ماشین میچسبونم و سعی میکنم تو اون تاریکی مسیر خاکی به طرف خونه باغ رو گم نکنم. بعد از حدود نیم ساعت میرسم.
"-لطفا همینجا نگه دارین و منتظرم بمونین."
سریع از ماشین پیاده میشم. هنوزم تمام سعی مو میکنم که راننده نفهمه تحت تاثیر موادم. نایلون آشغالا رو هم با خودم میبرم. تو تاریکی جاده که فرو میرم و مطمئن میشم که از دید راننده گم شدم نایلون رو میندازم زمین و بر سرعت قدم هام افزوده میشه. شیب سربالایی به طرف باغ رو با سرعت طی میکنم. ولی هنوزم گیجم و درست نمیتونم راه برم. هرچند قدمی که برمیدارم یه بار سکندری میخورم و با دستام از زمین خوردن جلوگیری میکنم. تموم خوابی که دیده بودم تو ذهنم میاد و باعث میشه آشفته تر بشم. یهو خودمو جلو در بیرونی خونه باغ میبینم. ولی ترس تموم وجودمو در برگرفته... ترس از اینکه تموم خوابی که دیدم واقعی باشه. با عصبانیت به هرچی خواب صادقانه ست لعنت میفرستم. باخودم تکرار میکنم "نه... من میدونم... ئاگرین اونقدر ضعیف نیست که خودکشی کنه. مطمئنم...اون نمرده و صحیح و سالم، رو تختخوابش نشسته و منتظر منه... سه روزه منتظر منه." تو ذهنم اون صحنه قشنگ رو ترسیم میکنم اما، یه آن تصور جسد بی جونش به مغز و فکرم هجوم میاره و تصویر قشنگی که ساختم رو لگدمال میکنه. فشار عصبی خیلی سختی رو حس میکنم. نفسمو حبس میکنم و بیرون میدم. تلاش میکنم آروم شم. تمام فکرای منفی رو از ذهنم پاک میکنم و دوباره ئاگرین رو صحیح و سالم تو ذهنم تصور میکنم. ولی ترس مانع میشه برم تو... ترس از دیدن چیزی که تو بیداری طاقت دیدنش رو ندارم. هر چقدر که نفس عمیق میکشم تاثیری روم نداره و آشفته تر از قبل میشم. محکم یقه خودمو با دست چپ میگیرم و میگم :
-" تو چته سیروان؟؟؟ تو که اینقدر ضعیف نبودی! زود باش مرد... برو تو...
برو پیش ئاگرین." دست راستم ناخودآگاه میاد بالا و با ضربه محکمی به دست
چپم باعث میشه یقه مو ول کنم.
-"نههههه... سیروان تو نباید بری تو. همه چیزو فراموش کن و برگرد. راه تو
جداست! همه ما میترسیم چیزی به اسم شجاعت وجود نداره..." دست چپم دوباره
بالا میاد و سیلی محکمی تو گوشم میزنه که باعث میشه تلو تلو خوران رو زمین بیفتم.
-"سیروان با خودت رو راست باش. توی زندگیت هروقت به یه دوراهی رسیدی، همیشه میدونستی راه درست کدومه... ولی هر بار راه غلط رو انتخاب میکردی. میدونی چرا؟ چون راه درست، لعنتی، همیشه راه سخت تر بود..." رو پاهام بلند میشم و از رو در ورودی باغ میپرم تو و تا نزدیک کلبه بدون یک لحظه درنگ حرکت میکنم. به کلبه میرسم و روبروی کلبه چشمام هاج و واج کنار برکه رو نگاه میکنه و لرزشی همه وجودمو در بر میگیره. ئاگرین پشت به من جلو برکه زانو زده و تخته سنگ بزرگی رو به سختی از زمین بلند میکنه. تخته سنگ با طناب ضخیمی به پاهاش بسته شده. تکه ای از کابوس چند ساعت پیش جلو چشمام رژه میره و ترس دوباره تو وجودم رخنه میکنه. با تموم قدرت داد میزنم "ئاگرین نههههههههه!!!"، صدای منو میشنوه و برمیگرده. وقتی منو میبینه بی تفاوت روشو برمیگردونه و با سرعت بیشتری به کارش ادامه میده. تخته سنگ رو توی برکه میندازه و خودش هم همزمان تو آب شیرجه میزنه. چشمام سیاهی میره. پاهام به حرکت در میاد و خودمو جلو برکه میبینم. عمق برکه حدودا 7متری باید باشه. میترسم... من شنا بلد نیستم. حالا باید چکار کنم. آخرین باری که سعی کردم تو دریا شنا یاد بگیرم نزدیک بود خفه بشم و یه نفر جونمو نجات داد. از اون روز تا حالا خیلی از آب میترسم. برای چندمین بار با نقطه ضعفام برخورد میکنم. دنیای عجیبیه... درست تو اوج مشکلات نقطه ضعفت یقتو میگیره و صاف میزنه تودهنت... اگه چیزی به اسم شجاعت
وجود داشته باشه باید همین الان خودشو نشون بده. نفس عمیقی میکشم و کارهایی که باید برای شنا کردن انجام بدم تو ذهنم جمع میکنم. کافیه نفسمو حبس کنم و خونسرد باشم. باید همزمان دست ها و پاهامو تکون بدم. مهمترین چیز تعادله. تعادل چیزیه که وقتی بدستش نیاوردی اصلا احساس نمیکنی که نداریش، و وقتی به دستش هم میاری بازم احساس نمیکنی داریش. مثل روزی که دوچرخه سواری یاد میگیری...
با صلابتی که ذهنم ایجاد کرده، نفسم رو حبس میکنم و شیرجه میزنم تو آب. فشار زیادی در اثر شیرجه اشتباه در ناحیه شکم بهم وارد میشه، ولی خونسردیمو حفظ میکنم و تموم سعیمو بکار میگیرم که دست و پامو هماهنگ با هم به حرکت در آورده و به عمق برسم. چشمامو باز میکنم و با نگاهی به اینور و اونور ئاگرین رو تو ته برکه میبینم که چشماشو بسته و آروم دست و پا میزنه.سریع با دست چپم بغلش میکنم و با دست راست سعی میکنم به طرف بالا خودمو هدایت کنم ولی هرچی زور میزنم نمیتونم. تخته سنگ خیلی بزرگه و طناب محکم به پای ئاگرین گره خورده. هرچی بیشتر تلاش میکنم، نا امیدتر میشم. کم کم نفسم به آخر رسیده و دیگه نمیتونم زیر آب بمونم. اگه برای نفسگیری بالا برم ئاگرین خفه میشه، به همین خاطر بیشتر تلاش میکنم. با قدرت تموم میکشمش به طرف بالا ولی زورم نمیرسه. به طرف پاهاش میرم و سعی میکنم گره رو باز کنم، ولی اونقدر محکم گره خورده که امکان باز کردنش نیست .نا امید میشم. هرچی تلاش میکنم بی فایده است. نا باورانه چشمامو به چشمای ئاگرین میدوزم که تبسم زیر پوستی عجیبی کل صورتشو پوشونده. با خودم میگم اگه قراره ئاگرین بمیره با هم میمیریم. چشمامو میبندم و سعی میکنم آخرین نفسهامو با اون بکشم. آب کم کم در ریه هام نفوذ پیدا میکنه. ناگهان دست های
پر قدرت پیرمرد 70 ساله ای رو رو بازوهام حس میکنم. دستهای امید... با چشمان بسته صداشو از عمق وجودم میشنوم که میگه :
-"امید داشته باش جوان... تا آخرین نفست برای بدست آوردنش مبارزه کن..."
-"امید برای یه مرد خیلی خطرناکه... امید میتونه یه مرد رو دیوونه کنه. امید باعث میشه تو توهم و خوش بینی محض نابود بشم!"
-"با امید میتونی زندگی کنی و آینده جدیدی رو بسازی."
-"آینده چیز گنگیه... مخصوصا برای بازنده ها..."
-"انسان همیشه برنده ست. بازنده ها متولد نمیشن... اونا ساخته میشن. همین
که هریک از ما تو میلیاردها اسپرم یه اسپرم موفق بودیم، اولین نشونه ست"
-"نمیتونم... با جدایی نمیتونم زندگی کنم... نمی تونم آینده رو بسازم... اگه اون نباشه. ، نمیتونم..."
-"جدایی یه عمل ساده ست، اول پای چپت رو برمیداری بعد پای راست، همین!!!"
با خودم فکر میکنم و تکرار میکنم. "جدایی یه عمل ساده ست."... "جدایی یه
عمل ساده ست."... فکرم میره به ده سال بعد که تو سنندج دارم با یه زن
زندگی میکنم... اون زن منه. اون ئاگرین نیست.
-"بهم کمک کن. میخوام آینده رو بسازم..."
-"سیروان یعنی کسی که به تنهایی برای موفق شدنش تلاش میکنه و این معنی
اسمته"
آخرین کلماتش تو ذهنم مدام تکرار میشه و زخم پیشونیم زق زق میکنه... یاد آخرین قسمتای خوابم می افتم. اون پسر بچه و اون فیلم قدیمی و کهنه. اون زخم قدیمی که ناشی از تموم شکست هام بود. اون زخم پیشونی برام حکم یه دروغ بزرگ بود. یه افترا که باعث شد هیچوقت به خودم اعتماد نداشته باشم. ولی الان دیگه یک بار برای همیشه معجزه باید اتفاق بیافته. معجزه فقط وقتی اتفاق میافته که به نقطه عطف زندگیت برسی. نقطه ای که پرده ای از جلو چشمت برداشته میشه و میتونی واقعیت جدیدی کشف کنی. وقتی این واقعیت جدید رو کشف میکنی با تعجب فکر میکنی که قبلا اینو میدونستی ولی هیچوقت یادت نمی اومد. مثل زنی که سالها دنبال گردنبند گمشده اش میگرده و بالاخره با تعجب اونو گردنش می یابه. تو باید اونقدر از معجزه مطمئن باشی که هیچ چیزی نتونه نظرت رو برگردونه. برای رسیدن به این مرحله باید از گذرگاه شک عبور کنی. به اندازه کافی تا اینجا شک کردم. دیگه وقتشو ندارم. تموم نیرومو جمع میکنم و با آخرین قدرتم داد میزنم و به طرف بالا دستو پا میزنم. طناب
پاره میشه و همزمان با رسیدن به سطح آب سو سوی روشنی از دور میبینم. به سطح آب میرسم. رد روشنایی ضعیف رو تو قرص کامل ماه میبینم. شاخه آویزون درخت بید مجنونی که بالای سرمه میگیرم و خودمو به لبه برکه میرسونم. ئاگرین رو از آب بیرون میکشم. تو چشماش نگاهی میندازم و هردو بشدت شروع به سرفه زدن میکنیم. صدای آروم و دیوونه کننده ش رو دوباره میشنوم که میگه :
-"سیروان... تویی؟؟؟"
-"الان دیگه سیروانی وجود نداره. همه ش تویی...!!!"
***
دستای خواهر عزیزمو تو دستم میگیرم و به طرف تاکسی و پیرمرد حرکت میکنیم.
وقتی سر جاده میرسیم پیرمرد از تاکسی پیاده میشه و بلند رو به من میگه :
-"مرگ و زندگی دست ما آدما نیست مرد جوان..." درحال حاضر این بهترین جمله ایه که باید بشنوم. لبخندی میزنم وبه طرفش میرم. سلام میکنم و تو چشماش خیره میشم و میگم:
-"چطور ممکنه؟؟؟ تو حتی خیس نشدی..."
لبخندی به پهنای صورتش میزنه و میگه :
-"یعنی میخوای بگی به معجره اعتقاد نداری؟ زیاد خودتو درگیر حاشیه ها نکن"
لبخندی میزنم و به نشانه تشکر دستاشو تو دستم فشار میدم. سوار تاکسی
میشیم و به طرف شهر حرکت میکنیم. همین که وارد هتل میشیم. مرد میانسالی
که داره با دو نفر نظامی صحبت میکنه دستهاشو به نشانه اشاره به طرف من
میکشه. دو مرد نظامی به طرفم آمده و دست بند فلزی را به دستم زده و در
جواب نگاه پرسشگرانه من، یکی از اونا که نشون میده مافوق اونیکیه میگه :
-" شما متهم به استعمال مواد مخدر در هتل شده اید..."
جواب میدم :
-"میشه لطفا چند دقیقه به بنده وقت بدید؟"
با سر اشاره میکنه که اشکالی نداره. رو میکنم به ئاگرین و بهش میگم :
-"برگرد خونه خواهر جون. عمو خیلی وقته دلش برات تنگ شده..."
صورت هامون به همدیگه نزدیک میشه ولی بوسه ام روی پیشونیش میشینه و
برمیگردم تا با مامورا به طرف ماشین شون برم...
.
.
.
------------------
* یک سال بعد...چت...!!! *
سیروان : "ضعیفه !دلمون برات تنگ شده بود، اومدیم زیارتت کنیم!"
ئاگرین: "توبازگفتی ضعیفه؟”
سیروان: "خب… منزل بگم چطوره؟"
ئاگرین: "وااااای… از دست تو!"
سیروان: "باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟"
ئاگرین: "آه…اصلاباهات قهرم"
سیروان: "باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟"
ئاگرین: "آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟"
سیروان: "دلم...! آها یه کم می پیچه...! ازدیشب تاحالا."
ئاگرین : "واقعا که...! "
سیروان: "خب چیه؟ نمیگم، اصلامریضم… خوبه؟"
ئاگرین: "لوووس!"
سیروان: "ای بابا... ضعیفه! این بار اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!"
ئاگرین: "بازم گفتی این کلمه رو...!"
سیروان: "خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم، اذیت میکنم…
هی نقطه ضعف میدی دست من!"
ئاگرین: "من ازدست توچی کارکنم؟"
سیروان: "شکرخدا...! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم…!"
ئاگرین: "چه دل قشنگی داری تو ! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!"
سیروان: "صفای وجودت خواهر گلم!"
ئاگرین: "می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های
کتاب فروشی… ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات راه
رفتن … آخه هیچ خواهری که برداری مثل من نداره!"
سیروان: "می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای
بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم...!"
ئاگرین: "یادته همیشه به من میگفتی “خاتون”"
سیروان: "آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!"
ئاگرین: "ولی من که بور بودم!"
سیروان: "باشه… فرقی نمی کنه!"
ئاگرین: "آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای داداشمو رو کرده… وقتی
توی دستام گره می خوردن… "
سیروان : "..."
ئاگرین: "چت شد؟ چرا چیزی نمیگی؟"
سیروان : "..."
ئاگرین: "نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…"
سیروان : "..."
ئاگرین: "الهی من بمیرم! چشات چرا نمناکه...؟ فدای توبشم…!"
سیروان: "خدا... نه..."(گریه)
ئاگرین: "چراگریه میکنی؟"
سیروان: "چرا نکنم… ها؟"
ئاگرین: "گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند
دیگه… بخند… زودباش…"
سیروان: "وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…؟؟؟"
ئاگرین: "بخند… و گرنه منم گریه میکنماا"
سیروان: "باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم"
ئاگرین: "آفرین! حالا بگو برام کادو چی خریدی؟"
سیروان: "توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه
کادو خوب آوردم…"
ئاگرین: "چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد "…
سیروان : "..."
ئاگرین: "دوباره ساکت شدی؟"
سیروان: "برات… کادو برات یه دسته رز زرد… ویه بغض طولانی آوردم...!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار "آبیدر"مینشینم و به شهر خیره میشم…
هوا تاریک شده و شهر چراغونی. خیابونا... پارکها... مجسمه های میدونا...
شعله "میدون گاز" هنوزم روشنه...شکل هرمی هتل "شادی" برام نشونه ست
همون شهری که یه گمشده لابلای کوچه هاش داشتم...
اون گمشده پیداش شد و رفت. انگار گمشده من نبود...
**************
نوشته : هیوا
توضیحات : تکه آخر مربوط به چت رو به طرز عجیبی تو یکی از پیج های فیس بوک دیدم و چون خیلی قشنگ بود و به طرز جالبی به موضوع ربط داشت، بعد از مقداری دستکاری اضافه کردم
نفس...
سلام به شما بچه های شهوانی. راستش می خوام براتون یه قصه بگم،قصه ای تلخ و شیرین که تا همین چند وقت پیش داشتم توش دست و پا میزدم و خوش حالم که ازش سربلند بیرون اومدم، امتحانی که خیلی سخت بود........خیلی سخت...
این داستان ممکنه با بقیه داستان هایی که تا الان خوندید فرق داشته باشه؛به احتمال قوی تا الان همتون تجربه ی سکس را داشتید اما مطمئنم که تعداد کمی از شما تجربه ی در هم آمیخته ای از عشق و سکس را داشتید اونم عشقی که خیلی سخت به دستش آورده باشید...عشقی که با جونتون تضمینش کرده باشید...................
این داستان یه کم طولانیه و ممکنه میزان سکسش کم باشه ولی ازتون خواهش می کنم بهم اعتماد کنید و یه کم از وقتتون را به من و این قصه اختصاص بدید.قول میدم جواب اعتمادتونا بگیرید.در ضمن این اولین نگارش منه پس خواهش می کنم در صورت وجود مشکل،اونا را به آقایی تون(درجه ی بالای معرفت) ببخشید و همچنین بگم که بهم مدیونید اگر این داستان را(حتی یه خطشا) بخونید و نظر نذارید.بهتره دیگه بریم سراغ اصل ماجرا، این داستان در مورد عشقم یا بهتره بگم تمامه جونم............نفس.....الهه ی عشق و نجابت که من اسیرش شدم و برای بدست آوردنش امتحان سختی را پشت سر گذاشتم:
اون روز باران سختی میومد و باد شدیدی که می وزید به شدت باران افزوده بود؛ داشتم از دانشگاه بر می گشتم با علی (یه جورایی رفیق صمیمیمه که 4-5 سالی بود با هم آشنا شده بودیم و خونه هامون تو یه مسیره).جفتمون کز کرده بودیم و با ها ها کردن تو دستای سردمون مسیر ساختمان تا پارکینگ دانشگاه را طی می کردیم. «اه لعنتی بازم از سرویس جا موندیم» اولین جمله ی علی بود بعد از رسیدن به پارکینگ. من(سعید):آخه چی بهت بگم که لایقت باشه همش تقصیر توئه دیگه از بس که تس می زنی،حالا باید تو این باروون تا ایستگاه واحد(حدود یک کیلومتری از در دانشگاه فاصله داره) بدوییم تا سر وقت به اتوبوس واحد برسیم وگرنه مثله موش آبکشیده میشیم. علی: باشه بابا ، غلط کردما برا این وقتا گذاشتن دیگه،غلط کردم بس کن دیگه. همین جور که مشاجره می کردیم از دانشگاه خارج شدیم ، پرنده که پیشکش پشه هم پر نمی زد .منم بر گشدم و گذاشتم دنبال علی تا یه کتک سیر مهمونش کنم(آخه این چندمین باری بود که به خاطر وقت تلف کردناش از سرویس عقب میوفتادیم) ، تو همین اوضاع یه نیسان جلومون نگه داشت. یه نگاهی تو چشمای علی کردم مثله اینکه اونم تو همون فکری بود که من بودم(کاچی بعض هیچی)؛ احمقانه بود که توی این آب و هوا با نیسان بریم ولی چاره ای نبود خلاصه پریدیم پشت نیسان( آخه جلوش پر بود) و اونم راه افتاد. بعد دو دقیقه رسیدیم به ایستگاه که دیدیم ای دل غافل اتوبوس داره راه میوفته. به علی گفتم بدو که بدبخت شدیم و هردومون مثل نینجاها(فقط برای مبالغه گفتم)پریدیم پایین و افتادیم دنبال اتوبوس ولی اینگار رانندهه کور بود بالاخره بعد دو دقیقه دویدن دنبال اتوبوس نگه داشت اونم به خاطر ماشینی که یه دفعه از تقاطع پیچید جلوش و ما از در عقب سوار شدیم (آخه اینقدر آدم جلوی اتوبوس بود که نزدیک بود از پنجره بزنن بیروون).خلاصه هفت خانه رستما طی کردیم و سوار اتوبوس شدیم هنوز نفسم جا نیومده بود که راننده یه ترمز ناگهانی کرد و منم که دستم به جایی بند نبود نزدیک بود بیوفتم رو چنتا خانوم که علی از پشت کاپشنما گرفت که نیوفتم تو همین گیرو داد یه دفعه یه دستا رو یقم احساس کردم، یه دختر بود که پشتش بهم بود و برای اینکه نیوفته می خواست میله ای را که پشت من بود بگیره ولی گویا حواسش نبود و به جای میله یقه ی من را گرفته بود.با صدای جر خوردن یقه ی من توجه چند نفر از جمله خودش (نفس) به من جلب شد.وقتی فهمید چیکار کرده گونه هاش از خجالت سرخ شد....نفس هاش بند اومده بود و قدرت تکلما ازش گرفته بود این از حالت چهره اش کاملاَ مشخص بود....یه لحظه به طور اتفاقی چشمام تو چشماش افتاد ولی علی رغم میل باطنیم روشون قفل شد....خدایا چی میدیدم دوتا مروارید سیاه و درخشان ...آره این بهترین تشبیهیه که می تونم از چشماش بکنم...با اونا داشت باهام حرف می زد انگار می خواست ازم به خاطر کارش عذر خواهی کنه منم کاملاَ مسحورشون شده بودم ....نمی تونستم چشماما تکون بدم انگار هیچ اراده ای برای این کار نداشتم تا اینکه علی با یه نشگون بهم فهموند که بقیه دارن نگامون می کنند منم واسه این که ضایع نشه رفتم جلوی اتوبوس. به ایستگاه بعدی که رسیدیم چند تا زن سوار شدن و این باعث شد که من اونا گم کنم . تا رسیدیم به ایستگاه خونمون دیدم از بخت بد من تو اتوبوس نیست و من نتونسته بودم ببینم کجا پیاده شده.خلاصه اون روزم گذشت.......
فرداش پیراهنی رو پوشیدم که خواهرم برای تولدم گرفته بود و من خیلی دوستش داشتم.طرفای هشت بود که رسیدم به دانشگاه و علی را دیدم که دم در ایستاده و داره برام دست تکون میده.رفتم پیشش و باهاش دست دادم و راه افتادیم به سمت دانشکدمون( دانشکده ی برق). همین جور که میرفتیم یه دفعه یه ماشین (اگه اشتباه نکنم X55 بود) با سرعت جت از پیشمون رد شد و لاستیکش افتاد توی چاله ای که از باروون روز قبل پر آب بود و در یه لحظه من تبدیل شدم به مرد گلی(geli) علی پوکی زد زیر خنده و قهقه ای میزد که تا اونروز نزده بود، منم کفرم در اومد و افتادم دنبال ماشین و شروع کردم به فحش دادن وقتی دیدم واینساد یه سنگ برداشتم و پرت کردم طرفش که خورد به چراغ خطر ماشین و خوردش کرد ، با این سرو صدا ماشین وایساد(گویا رانندش تازه متوجه من شده بود) منم آستیناما زدم بالا(در حالت آماده باش برای دعوای احتمالی) و طلبکارانه راه افتادم به طرفش .وقتی رانندش پیاده شد مثل خمیر وا رفتم ، همون دختر دیروزیه بود (اون موقع اسمشا نمی دونستم) پس چطور با این وضع مالی دیروز با اتوبوس واحد داشت می رفت خووونه (بعدها فهمیدم که ماشینش توی راه اومدن به دانشگاه پنچر شده بود و کیف پولشم توی ماشین جا گذاشته بود و مجبور شده بود اون روزا با اتوبوس سر کنه)عینک دودیش را از رو صورتش بر داشت و با حالت مظلومانه ای به سمتم اومد......قبل از اینکه حرف بزنه بهش گفتم خانوووم محترم شما پدرتون احیاناَ وزیر یا وکیل ویا سرهنگی چیزی نیست...گفت:نه،چطور؟ گفتم: حالا خوبه که نیست و شما اینطوری رانندگی می کنید، اگه بود که دیگه واویلا می شد. زد زیر خنده وگفت من واقعاَ نمی دونم چطوری ازتون عدر خواهی کنم. بهش گفتم: بگو کجاست تا عوضش کنم؟؟ با حالت تعجب گفت: ببخشید من متوجه منظورتون نمیشم ، چیا بگم کجاست تا عوضش کنید؟ گفتم : هیزم تری را که بهتون فروختما میگم !!! خندید که بهش گفتم: شما با من مشکلی دارید؟؟؟ اون از دیروز اینم از امروز..... یه لبخند ملیحی زد و گفت ازتون معذرت می خوام؟ اگه مایل باشید بعد از دانشگاه با هم بریم تا به جای لباسای دیروز و امروزتون براتون لباس بگیرم...بهش گفتم : لازم نیست ولی به جاش باید بهم قول بدید که از این به بعد با احتیط بیشتری رانندگی کنید. خندید و گفت حتماَ.
اون روز سر کلاسا به قول علی اصلاَ تو باغ نبودم و حواسم به حرفای استاد نبود.آخه همش تو فکر اون دختر بودم. یه دختر خوش اندام با قد تقریبی170 یه هیکل زیبا (یه توازن خاصی بدنش داشت که باعث شده بود بی نظیر باشه)یه صورت با رنگ سفیدکه نه کشیده بود و نه گرد با دوتا مروارید درشت سیاه و یه لب تقریباَ برجسته با یه دماغ کوچک و متناسب با سایر اجزای صورتش.نمی خوام بگم خیلی خیلی زیبا و بی نظیر بود ولی قشنگ و دوست داشتنی بود مخصوصاَ با اون چاله های روی لپش که هر وقت می خندید خودنمایی می کرد و کلاَ صورتش یه آرامش خاصی داشت....دلنشین بود.....دلنشین....................... برای من مثل یه فرشته بود...یه موجود آسمانی پاک و زیبا
امیدوارم خسته نشده باشید و به دلیل نداشتن صحبت های سکسی مواخذم نکنید.بهتون قول میدم توی قسمتای بعدی جبران کنم.....فقط ازتون خواهش می کنم با نظراتون تشویقم کنید تا بتونم ادامه اش را بنویسم....فقط دوستان من مجبورم تا چاپ شدن داستان توی سایت و مشاهده ی نظراتوون صبر کنم.بهتون قول میدم که قسمت های بعدی خیلی جالبتر باشه
نوشته: lovemyrealove
با صدای غرولند مامان از خواب بیدار شدم.همینکه چشمامو باز کردم اشعه های نور آفتاب چشمامو نوازش کرد ناخودآگاه پلکام رو به هم فشار دادم و بدون توجه به مامان توی جام غلتیدم و پشتم رو کردم و خودمو به خواب زدم.مامان به عمد پرده های اتاقم رو کنار زده بود تا نور آفتاب مانع بشه بتونم بخوابم.چون خوب میدونست که از بچگی توی نور زیاد خوام نمیبرد.بخاطر همین پرده های اتاقم رو برام ضخیم و تیره انتخاب کرده بود تا وقتی صبح که نور آفتاب شدید توی اتاقم میتابید اذیتم نکنه.مامان وقتی دید سرلجبازی دارم و گوشم بدهکار نیست پنجره رو باز کرد و سوز ملایمی که هجوم آورد داخل اتاق باعث شد بپیچم توی پتوم.اسفند ماه بود و بوی بهار می اومد.زمستون آخرین رمقش رو به کار گرفته بود تا زور بازوش رو به رخ آفتاب بکشه.ولی خورشید خانم گوشش بدهکار این حرفها نبود و سخاوتمندانه اشعه های نورش رو همه جا پخش میکرد.همراه با سرمای ملایم بوی گلهای بهاری که تازه تو باغچه حیاط کاشته شده بود اومد داخل اتاق.همیشه بوی بهار مستم میکرد.عاشق روزهای آخر زمستون بودم.چون همه جا آدمها تو تکاپو بودند که به استقبال بهار برن.حتی درختهای خیابون هم بعد از یک خواب چند ماهه داشتند بیدار میشدند تا دوباره جوونه بزنند و زندگی از سر بگیرن.ولی زورگویی بابا باعث شده بود از صرافت همه چیز دربیام.حتی یک هفته اعتصاب غذا و اوقات تلخی و گریه و زاری من دل بابا رو نرم نکرد و حرفش رو به کرسی نشوند. وقتی بابام پیغام داد "دیگه نمیذارم درس بخونه انگار دنیا رو رو سرم خراب کردند.اونقدر بابامو میشناختم که اگر کوتاه نیام باید قید درس خوندن رو بزنم کلی واسه قبولی تو دانشگاه زحمت کشیده بودم.روزی که رشته مهندسی پتروشیمی دانشگاه صنعتی شریف قبول شدم بابا و مامان داشتند از خوشحالی بال درمیاوردن.بچه آخرشون بودم و همه آرزوهای برآورده نشدشون رو دوست داشتند باهام برآورده کنند.ولی در عین همه این حرفها بابا برام شرط گذاشت که اگر خواستگار خوب برام پیدا شد نباید درس رو بهونه کنم.منم که اون موقع فکر میکردم وقتی بابا ببینه من تو دانشگاه جو زده نمیشم و همون دختر سر به راهش هستم مجبورم نمیکنه که ازدواج کنم.در ثانی حالا کو تا خواستگار خوب.بابام آدم متعصبی بود .اگرچه همیشه بهم اعتماد کامل داشتند ولی قسم میخورم تا قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم حتی تا یک چهارراه بالاتر از خونه رو تنها نرفته بودم .تو دوره دبیرستان هم یا خودش یا یکی از برادرام سرویس من بودن.تو دانشگاه ساعت کلاسهام متغیر بود و در ثانی دیگه صلاح نبود تا این حد محدودم کنن.البته منم مشکلی با این محدودیت نداشتم و همش غر میزدم که یا برام سرویس بگیرید یا ماشین بخرید من سختمه چند کورس سوار و پیاده بشم تا برم و برگردم از دانشگاه.بابا هم با وجود اینکه دختر ته تغاری و لوسش بودم گوش به حرفم نمیداد و میگفت به وقتش برات ماشین میخرم. یک خواهر و دو برادر بزرگترم ازدواج کرده بودند.خواهرم که تا دیپلم بیشتر درس نخونده بود تو دوره دبیرستان عمه ام ازش خواستگاری کرد و با پسر عمه ام ازدواج کرد ودوسال آخر دبیرستان رو تو مدرسه شبانه درسش رو ادامه داد.برادر بزرگم بعد از دیپلم رفته بود خدمت سربازی و بعد از خدمت هم کنار بابا توی فروشگاه مشغول کار شده بود.چون میخواست هرچه زودتر مستقل بشه و ازدواج کنه.اونم از شونزده سالگی عاشق دخترخاله ام بود و ترسید تا بیاد چندسال درس بخونه ازدواج با دخترخاله ام از دستش بره تصمیم گرفت زودتر تکلیف زندگیش رو روشن کنه.برادر دومم که زیاد درسخون نبود بعد از دیپلم رفت خدمت سربازی و بعد از خدمت هم کنار بابا مشغول کار شد و یکسال بعد هم با دختر یکی از اقوام دور پدرم ازدواج کرد و خیلی هم از زندگیش راضیه.حالا اونها داشتند همون رویه رو در مورد ازدواج من به کار میبردن.بابا از وصلت با غریبه وحشت داشت.چون همیشه اعتقاد داشت فامیل و آشنا دیده و شناخته شده است و فرهنگها به هم شبیه هست و دختر و پسر کمتر به مشکل برمیخورن.ولی دل جوون من که گوشش بدهکار این حرفها نبود.دنیا برام به آخر رسیده بود حس میکردم دارم خفه میشم چون اونها برام دنیای آرزوهامو خراب کرده بودن.تکرار این حس برام باعث شد بغضم بترکه و شوری اشک رو که روی گونه هام جاری شده بود و یک امتدادش به گوشه دهنم میرسید رو حس کنم.پتو رو کشیدم روی سرم که دوباره نصیحت نشنوم که دیدم دست مهربون عمه پروین لبه پتوم رو گرفت و آروم از رو سرم کنار کشید."چیه نازگل خانم؟باز که رودخونه اشکت سرازیر شده من اینهمه دیشب بهت نخوندم؟پاشو زشته شگون نداره آدم روز به این مهمی رو واسه خودش زهر کنه.با اوقات تلخی شروع کنی تا آخرش همینجور عبوسی.پاشو دختر گلم آماده شو که کم کم میان دنبالت ببرنت آرایشگاه عروس بشی خوشگل بشی خانوم بشی؟"گفتم"عمه مگه داری بچه خر میکنی؟مگه شوخیه نمیخوامش.دوسش ندارم.شاید اگر رو دنده لج منو نمینداختن بهتر باهاش کنار میومدم."عمه که بقول خودش تو بچه های خواهر برادرش از همشون من براش عزیزتر بودم گونه ام رو نوازش کرد و گفت "میدونم عمه جون از بچگیتم سرتق و لجباز بودی .تو دختر فهیمده ای هستی میدونی که مامان و بابات بدتورو نمیخوان.نذار مامانت اینقدر حرص و جوش بخوره.خلاصه عمه پروین با هزار ترفند و قربون صدقه راضی ام کرد که بابا مامانموحرص ندم.علی الخصوص که مامان تازه قلبش رو عمل کرده بود دلیل اینکه کوتاه اومدم و تسلیم شدم همین بود که مامان از بس حرص خورده بود یک شب حالش بهم خورد و کارش به سی سی یو کشید.داداش بزرگمم یه سیلی محکم زد توی گوشم و گفت اگه مامان اتفاقی براش بیفته منو زنده نمیذاره.
از تختخوابم بیرون اومدم و رفتم داخل حمام دوش حمام رو باز کردم و نیم ساعتی زیر دوش گریه کردم.چند بار مامان و زن داداشم اومدن پشت درب حمام که چیزی اگه لازم دارم برام بیارن که گفتم نه چیزی نمیخوام.خودمو شستم و حوله تن پوشم رو تنم کردم و از حمام که اومدم بیرون دیدم مامان داره لباسامو آماده میکنه که بپوشم و برم آرایشگاه.که یکدفعه مامان چشمش افتاد به ساقهای پام و گفت"تو یکساعته تو حمام چکار میکردی که موهای بدنتم نزدی"زد زیر گریه و شروع کرد به شلوغ بازی که خدا منو از دست تو و بابات مرگ بده چرا اینقدر حرصم میدی؟ آبجی نسرین دست پاچه دوید داخل اتاق و وقتی علت گریه مامان رو فهمید رفت سر کشوم با تحکم داد زد"نازی این ژیلتهای صاحب مرده ات کجاست"وقتی دیدم اوضاع خرابه و چاره ای نیست کوتاه اومدم و اشاره کردم به کشوی دراور بغل تختم.اونم با حرص رفت ژیلت آورد و گفت "باشه مامان حرص نخور یادش رفته میزنه خب".مامانم هم خوب راهش رو یاد گرفته بود.آبجی نسرین هلم داد به سمت حمام و خودش هم پشت سرم اومد تو گفتم"خب برو بیرون دیگه"گفت "لازم نکرده من می ایستم بالای سرت تا کارت تموم بشه نگو ازم خجالت میکشی که موهای سرتو دونه دونه میکنم"راست میگفت از بچگی باهم حموم میرفتیم و برخلاف اون که جلوی من توی حمام شرتش رو درنمیاورد ولی من اصلا جلوش حیا نداشتم.اومدم ژیلت رو خشک خشک و سرسری بکشم به بدنم که دادش دراومد و گفت نازی بقرآن میزنمت بردار اون صابون رو قبلش بزن که جاییت نبره.گفتم "آخه بدن من که زیاد مو نداره که شماهام گیر دادین" با تحکم داد زد"کارتو بکن دیر شد"وقتی دید مظلومانه کوتاه اومدم و همینطور که اشکام میریخت مشغول زدن موهای پام شدم انگار دلش سوخت لحنش تغییر کرد و با لحن دلسوزانه ای گفت"آبجی گلم الهی قربون صورت قشنگت برم بدنت کم مو هست ولی واسه کسی که عروس میشه همینشم خوب نیست نزنی.تو میخوایی با مامان و بابا لج کنی آبروی خودتو میبری بد میگن چه عروس شلخته ای.نازی تروقرآن از خر شیطون بیا پایین.آبجی بخدا بابا مامان خوشبختی تورو میخواستن.آخه تو چرا اینقدر چشم سفیدی خواهر.پسر به این خوبی آخه چه ایرادی داره اینقدر به این بدبختا حرص میدی؟بچه که نیستی دیگه نوزده سالته.پس من چی بگم که سه سالم از تو کوچیکتر شوهرم دادن.بعدشم بابا که گفت شرط ضمن عقد میذارم که پسره نتونه مانع درس خوندنش بشه.بخدا آدمهای خوبین.لگد به بخت خودت نزن.داری با لجبازی همه چیزو خراب میکنی.چون میدونستم فایده نداره هیچ جوابی ندادم و سکوت کردم.آخه حرف زدن با نسرین که تصورش از شوهر ایده آل فقط این بود که از خانواده حسابی باشه.کاری باشه.معتاد نباشه حالا هر پخی بود بود چه فایده داشت؟"با بیحوصلگی گفتم"خیلی خب دیگه برو بیرون مخ منو ترید کردی"با دلخوری جواب داد"خیلی پررو شدی از اون اول باید میزدن تو سرت و بچه سال شوهرت میدادن که اینجوری زبونت دراز نشه.مامان و بابای بدبخت رو حرص و جوش بدی"تو دلم گفتم آخه تو چی میفهمی از عشق و علاقه.چه میفهمی فرق زندگی با عشق و خالی از حس عشق و علاقه رو"تو معیار خوشبختیت تعداد النگوهای دست یک زنه .من کجام و تو کجایی"
شاید اگه تا پنج شیش ماه پیش که عشق رو تجربه نکرده بودم الان خودمو خوشبخت ترین دختر روی زمین میدیدم ولی الان دیگه حسابش فرق میکرد.الان حتی نمیدونستم با خودم چند چندم .شایدم هنوز چشم انتظار بودم. خلاصه هر کس هرچی میگفت گوش من کر بود و نمیشنیدم.
محسن تو دانشگاه همکلاسی ام بود بچه اصفهان بود و دانشگاه تهران قبول شده بود.پسر با نمک سرزبون داری بود که ته لهجه اصفهانیش حرف زدنش رو جذاب تر میکرد.
قد بلند و ورزیده طوریکه من که تو دخترای کلاسمون از همه قدبلندتر بودم تا سرشونه هاش بودم.بار اول که دیدمش چند روزی بود از مهرماه میگذشت که یکروز تو زمان آنتراک بین دو کلاس اومدم با عجله از در کلاس بیام بیرون اونم داشت داخل میشد که همینطور که سرم پایین بود یک آن رفتم تو سینه محسن.سرمو که بلند کردم دیدم دوتا چشم درشت مشکی همه زوایای نگاهم رو پر کرد.با خجالت سرمو زیر انداختم و گفتم معذرت میخوام اون هم با رفتاری جلتلمن وار خودش رو عقب کشید ودستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت من معذرت میخوام خانوم.همین نگاه و برخورد کافی بود من که از وقتی خودمو شناختم اسم پسر و دوست پسر میومد وحشت میکردم تو یک لحظه عاشق بشم.محسن خیلی سعی کرد باهام دوست بشه.با دخترها راحت برخورد میکرد و میشد فهمید دوست دختر زیاد داشته.ازم جزوه قرض میگرفت و وقتی برمیگردوند لاش شاخه گل میگذاشت.شعر مینوشت و لای صفحه جزوه ام میگذاشت و کلی ادا و اطوارهای جورو واجور تا اینکه تونست سر صحبت رو باز کنه و باهام تلفنی صحبت کنه.ارتباطمون تا یک ماه فقط در حد تلفن بود و هربارم خواست صمیمی برخورد کنه و حرف رو از حاشیه درس و دانشگاه بیرون ببره لحن رسمی من بهش اجازه این رو نمیداد که پاشو فراتر بذاره.تا اینکه شروع کرد به فرستادن اس ام اس های عاشقانه. وقتی می دید در مقابل پیامک هاش هیچ واکنشی نشون نمیدم و حتی جوابش رو نمیدم فهمید اینطوری نمیتونه به هدفش برسه.من عاشقش شده بودم.شاید وقتی شماره محسن روی گوشیم می افتاد ضربان قلبم بالا میرفت یا زمانیکه توی دانشگاه بودیم وقتی میدیدمش بدنم داغ میشد و دست و پام آشکار میلرزید ولی حسم بهم میگفت اگه باهاش رابطه نزدیک برقرار کنم همه چیز به گند کشیده میشه.دوست نداشتم تو چشمش دختر سبکسر و جلفی جلوه کنم.از طرفی عشقی که تو وجودم بود داشت از درون ذوبم میکرد جوری که از خواب و خوراک افتاده بودم.از طرفی یه نیروی جاذبه ای با تمام وجود منو میکشید سمتش که غلبه به این نیرو واقعا دیگه در توانم نبود.در واقع دو دستی چسبیده بودم به اینکه عشق پاکم سرنوشت خوبی رو برام رقم بزنه .شاید هم طرز فکر من برمیگشت به تربیت و فرهنگ خانوادگی من.آخه همیشه پدر و مادرم دید بدی نسبت به روابط آزاد یک دخترو پسر داشتند طوریکه وقتی به یه سنی رسیدم دیگه حتی با پسرهای فامیل که از بچگی همبازی بودیم اجازه همصحبتی و رفت و آمد نمیدادند.مامان همیشه توی گوشم خونده بود که پسری که یه دختر رو واسه ازدواج بخواد ممکنه همه جوره امتحانش کنه وقتی ببینه نجیبه از راهش وارد میشه با بزرگترش میاد خواستگاری وگرنه مثل یک گرگ رفته تو لباس میش که ازت سوء استفاده کنه و وقتی به هدفش رسید بره سراغ یکی دیگه .تا همین جا هم من زیاد از حد پیش رفته بودم و اگر مامان و بابام میفهمیدند باید قید درس و دانشگاه رو میزدم.محسن وقتی دید من باهاش هیچ جوره راه نمیام به هیچ وجه حریف نمیشه بیشتر از این بهم نزدیک بشه از راه دیگه ای پیش اومد.توی صحبتهاش شروع کرد به این بحث که اگه من و تو روحیاتمون بهم بخوره و بتونیم ازدواج موفقی داشته باشیم حاضره موضوع رو با خانواده اش درمیون بذاره و بیاد خواستگاری.راستش وقتی قضیه ازدواج رو مطرح کرد یک مقداری کمتر سخت میگرفتم تا اینکه یک روز ازم خواست باهام خارج از دانشگاه همدیگرو ببینیم.اگر قبل از اینکه بگه منو انتخاب کرده و زیر نظر گرفته واسه ازدواج پیشنهادش رو مطرح میکرد قطعا محترمانه رد میکردم ولی اینبارمیتونستم خودمو توجیه کنم که واسه ازدواجمون شناخت بیشتر لازمه.اونروز به مامان زنگ زدم و گفتم با دوستام واسه تهیه چندتا کتاب دانشگاهی میرم بیرون و یکساعت دیرتر میام.توی یک کافی شاپ دنج باهاش قرار گذشتم با هزار ترس و لرزرفتم سر قرارمون.محسن خیلی ریلکس و راحت یه میز دونفره رو یک گوشه انتخاب کرده بود و نشسته بود وقتی رسیدم گل از گلش شکفت واسه اولین بار بود که دور از فضای درس و کلاس باهاش برخورد میکردم.با وجود اینکه هوا سرد بود تمام تنم خیس عرق شده بود.همونطور که زیر چشمی فضای اطرافم رو می پاییدم که مبادا آشنایی مارو باهم ببینه بهش نزدیک شدم وسلام کردم.اونم با لحن کشدار و جذاب جواب سلاممو داد و گله کرد که حسابی دیر کردم.وقتی نشستم دوتا گل رز سفید خوشگلی که برام گرفته بود رو گرفت به طرفم و با ادا و اطوار همیشگیش گفت"بفرمایید خانوم خانوما تقدیم به شما"با خنده گلها رو گرفتم بی اختیار بوشون کردم و کلی ازش تشکر کردم.انگار واسه اولین بار تو زندگیم گل رز سفید میدیدم.دستام داشت آشکارا میلرزید طوریکه وقتی فنجون قهوه رو خواستم به لبم نزدیک کنم دو دستی بهش چسبیده بودم.محسن که از دستپاچگیم و لپهای سرخم فهمیدم بود تو دلم چه خبره تکیه داد به پشتی صندلی و پیروزمندانه تو صورتم نگاهی کرد و با پوزخند گفت "انگار خیلی صفر کیلومتری؟"متوجه منظورش نشدم و با تعجب پرسیدم"چی ام؟"پوزخندش تبدیل به قهقه شد.
- هیچی بابا بیخیال اصلا فکرتو درگیر این مسائل نمیخواد بکنی
- چه عجب شما بعد از چند ماه افتخار دادید؟
سرمو از خجالت پایین انداختمو گفتم"شما گفتی موضوع مهمی هست که باید در موردش حرف بزنیم.منم کنجکاو شدم حرفاتون رو بشنوم"اومد جلوتر و دستاشو تکیه داد به میز و گفت"اصلا بهت نمیخوره آدم کنجکاوی باشی.در ثانی شما که میدونستی من میخوام در مورد چی باهات حرف بزنم"حس کردم سوتی بدی دادم.خودمو جمع و جور کردم و گفتم"کامل نگفتید جریان چیه"
بازم قهقه ای زد و گفت"این غرورت منو کشته"
- بابا دختر خوب ما دلمون کوچیکه کم طاقته مثل شما دل گنده نیستیم که بتونیم خودمون رو بیتفاوت نشون بدیم
- بی تفاوت نسبت به چی؟
- نسبت به این دل صاحب مردمون،خداییش داشتم نامید میشدم میگفتم شاید متاهله یا نامزدی داره
- شایدم ازم خوشش نمیاد.آخه مگه میشه دخترم این همه سفت و سخت؟
- میدونی واسه اینکه بفهمم نامزد داری یا نه چقدر تحقیقات کردم؟
- اووووووووووووه از یه تحقیق علم ژئو فیزیک سخت تر بود.
- میتونم یه سئوال ازت بپرسم؟
- بپرسید
- ما نفهمیدیم تو این کلاس دوست صمیمی شما کیه
- چرا با هیچکس بر نمیخوری؟
مکثی کردم و همینجور که داشتم اضطرابم رو سر دستمال کاغذی بینوایی که تو دستم بود خالی میکردم و ریز ریزش میکردم جواب دادم
- آخه سرم به کار خودمه،من با همه بچه ها در حد یه همکلاسی صمیمی ام ولی فقط تو محدوده درس و دانشگاه
- هنوز نتونستم با کسی اونقدر صمیمی بشم که وقت آزادمو باهاش بگذرونم
- من پدر و مادرم زیاد خوششون نمیاد که با دوستام رفت و آمد نزدیک داشته باشم همش میگن تو این زمانه نمیشه به کسی اعتماد کرد
- پس اینطور منشا اینهمه بی اعتمادی شما نسبت به منم اینه.ولی آخه رفت و آمد با یه دوست همجنس که نباید نگرانشون کنه مگر اینکه............
با شیطنت خندید و ما بقی حرفش رو خورد.منم اونقدر اونوقتها پاستوریزه بودم که نفهمیدم منظورش چیه.به خاطر همین گیج و منگ پرسیدم
- مگر اینکه چی؟
- هیچی بابا ولش کن؟
- یعنی میخوایی بگی هیچ دوستی تا حالا نداشتی؟
- دوستی که من پیدا کنم و اونا نشناسنش نه.
- ولی اینکه خیلی مسخره اس من خواهرم صدتا دوست و رفیق داره که با چند تا شون ما رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم
- حتی خواهرم اونقدر باهام راحته که اگه دوست پسر پیدا کنه با من مشورت میکنه
- اینطوری آدم در جریان کار خواهرش قرار میگیره که تو دردسر نیفته
از طرز فکرش تعجب کرده بودم.اینو دیگه ندیده بودم.من که داداشام اونقدر تعصبی بودن که حاضر نبودن بذارن کسی نگاه چپ به خواهرشون بندازه.بعد این حاضر بود تو پیدا کردن دوست پسر خوب به خواهرش کمک کنه.احساس کردم داره غلو میکنه تا هم من باهاش راحت باشم.هم یه جورایی روشنفکری خودش و خونوادش رو به رخم بکشه
- ببین حتی من در مورد همسر آینده ام هم مثل پسرای دیگه فکر نمیکنم
- من بر خلاف پسرهای دیگه که براشون مهمه دختری که قراره زنشون بشه رنگ آفتاب و مهتاب رو ندیده باشه نظرم اینه که مهم بعد از ازدواجمون هست که به من متعهد باشه.قبل از ازدواج مهم نیست حتی با کسی سکس داشته باشه.
- واقعا برات مهم نیست؟
- نه به هیچ عنوان.ببین تو این زمانه هیچ دختری نیست که دست نخورده باشه .همه ادعا میکنن که هیچ دوست پسری نداشتیم کی میاد به آدم راستش رو بگه قبلا با چند نفر رابطه داشتم.اصلا کی میتونه این رو ثابت کنه؟
- میتونن هرجوری خواستن با دوست پسرشون حال کنن تا زمانی که پرده بکارتشون دست نخورده جلوی شوهرشون ادعا کنن رنگ آفتاب و مهتاب و ندیدن.خیلیا رو هم سراغ دارم به این قضیه هم اهمیت نمیدن خوب که عشق و حالشون رو کردن با یه عمل جراحی میشن مثل روز اول.پس بهتره به تعهد بعد از ازدواج فکر کنیم اینطوری یه کلاه گشادم سرمون نمیره.
از اینکه داشت اینهمه بی پرده حرف میزد دلم میخواست زمین دهن بازکنه توش فرو برم.بهم برخورده بود که این طرز فکر رو نسبت به همه دخترها داشت.صدای زنگ موبایلم باعث شد از جا پریدم و اجازه نداد به این فکر کنم که داره چه توهینی بهم میکنه سریع گوشیمو از تو کیفم در آوردم.متوجه زمان نشده بودم وقتی شماره خونه رو روی گوشیم دیدم فهمیدم که دیگه وقت ندارم.ازش عذرخواهی کردم و اجازه خواستم برم.
عصبی شده بود از اینکه حرفامون نیمه کاره باقی مونده.با دلخوری گفت"آخه حرفامون تموم نشده"با عجله از جام بلند شدم و گفتم"خیلی دیرم شده حتما مامان نگران شده که تماس گرفته.از دستپاچگی من فهمید که خیلی از خانواده ام حساب میبرم دیگه بدون حرفی از جاش بلند شد و گفت" پس صبر کن برسونمت و بقیه حرفامونم تو راه باهم بزنیم"از یک طرف میترسیدم کسی مارو باهم ببینه.از طرفی هم دوست نداشتم جلوی طرز فکری که داشت کم بیارم و بیش از حد امل به نظر برسم.تصمیم گرفتم تا نزدیک خونه باهاش برم.
انگار روی ابرها بودم.یک لحظه رفتم توی رویای قشنگی که منو محسن ازدواج کردیم و داریم باهم برمیگردیم سمت خونه.بارون پاییزی نم نم شروع به باریدن کرده بود و دونه های ریز بارون داشت شیشه جلوی ماشین رو نوازش میکرد.هوای داخل ماشین گرم بود و صدای آروم آهنگ منو داشت بیشتر توی رویا غرق میکرد که یکدفعه محسن دستشو گذاشت روی دستم.یه چیزی مثل جریان برق از زیر دستش نفوذ کرد و توی کل تنم پخش شد.واسه اولین بار بود که یه پسر دستمو میگرفت.توی اون فضای رومانتیک انگار مسخ شده بودم اونقدر بی حس شده بودم که حتی توان نداشتم دستمو از تو دستش بکشم بیرون.دستمو گرفت و آروم به لبش نزدیک کرد و بوسید.هرم نفسش داشت پوست دستمو میسوزوند.لباش داغه داغ بود.یک لحظه به خودم اومدم و دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و با صدایی که از ته گلوم درمیومد گفتم"داری زیادی پیش میری"محسن هم با یک ناراحتی ساختگی جواب داد کار بدی کردم دست عشقمو بوسیدم؟"نمیدونم چرا حرفش به دلم ننشست.سرش رو خم کرد روی شونه اش و سعی کرد همه هنرش رو بکار ببره تا بتونه یخ منو باز کنه با صدای آروم گفت "نازنین تورو خدا اینقدرسخت نگیر دنیا دوروزه.آخه الان دیگه زمان قلقلک میرزا نیست که دختر تا ازدواج نکرده آفتاب و مهتاب هم نبینه" تازه یاد حرفش تو کافی شاپ افتادم خوشم نیومد جواب دادم"بحث سختگیری نیست نمیدونم چرا تو این مدت منو نشناختی من حرفمو توی کافی شاپ بهت زدم محسن.من حتی توی روابط با دوستای دخترم هم هیچوقت باز رفتار نکردم چه برسه با یک پسر راحت باشم.من اهل دوستی با هیچ پسری نبودم و نیستم.طرز تفکر تو و خونوادت هرچی میخواد باشه .من اینطوری بزرگ شدم."یک لحظه خواستم تحقیرش رو توی کافی شاپ تلافی کنم ادامه دادم"ما متاسفانه اندازه شما روشنفکر نیستیم که هیچ حد و مرزی واسه رفتارمون نشناسیم و بگیم حالا خوش باشیم تا آینده خدا بزرگه.آره تو حق داری باورت نشه هیچ دختری قبل از ازدواجش پاک و دست نخورده باقی مونده چون هرچی دختر دور و برت دیدی اینطور بودن .حتی اگه دیگه هیچوقت نبینمت و راهت رو بکشی و بری دنبال زندگیت حاضر نیستم یک رابطه نامطمئن رو شروع کنم.من که تکلیفم با تو روشنه.من دوستت دارم و همه شرایطت رو قبول کردم پس اگه توهم اونقدر که ادعا میکنی منو دوست داری فقط میتونی با عملت بهم ثابت کنی.در جوابم گفت"منظورت اینه که اگر بخوام بیشتر از این بهت نزدیک بشم فقط و فقط باید بیام خواستگاری؟"گفتم "درستش اینه"در جوابم گفت"ببین نازی من الان شرایط ازدواج ندارم.نه اینکه مشکلی از لحاظ مالی داشته باشم.ولی دوست ندارم زود خودمو گرفتار مشکلات و دردسر زندگی متاهلی کنم.من دوست دارم از زندگی مجردیم نهایت استفاده رو ببرم.وقتی آدم هرچقدر دلش میخواد شیطنت نکنه و زود ازدواج کنه بعد از ازدواج میفته دنبال یه سری کارایی که نکرده.من الان 27 سالمه و حداقل تا 30 سالگی میخوام بدون دغدغه با کسی که دوستش دارم عشق و حال کنم.تو این مدت هم اونقدر همدیگه رو خواهیم شناخت که بعدها مشکلی پیش نیاد هم از مجردیمون استفاده کردیم "در جوابش گفتم"اگه بعد از سه سال گفتی تو اونی نیستی که دنبالش بودم چی؟چه تضمین و تعهدی وجود داره که من نجابت و پاکیمو هزینه کنم و تو بعد از سه سال هزار عذر و بهانه نیاری که نمیشه به هم برسیم؟"حرفم خیلی بهش برخورد در جواب گفت"اگه اینقدر پایبند نجابت و پاکدامنی هستی من مشکلی ندارم.ولی واسه ازدواج با من باید سه سال صبر کنی.من که حسابی از این همه تغییر رفتار غرور محسن جا خورده بودم گفتم"یادت رفته اصل قرار امروز ما صحبت واسه ازدواج بود کاش این حرفها رو دیشب گفته بودی"محسن که دیگه عصبی شده بودجواب داد"ببخشید خانم محترم از اینکه گولتون زدم من نمیدونستم شما تورتون رو از الان پهن کردید و تحمل ندارید سه سال صبر کنید"من که از عصبانیت داشتم منفجر میشدم گفتم"ببین من نیازی ندارم واسه کسی تور پهن کنم اونقدرم ترشیده نشدم که بترسم تا سه سال دیگه پشه روم بشینه .متاسفم که معنی عشق و علاقه منو بد فهمیدی.اگر تو دلت میگی چقدر امله برام اصلا مهم نیست.واسه من سه سال که سهله سی سالم حاضرم به پات بشینم ولی به شرط اینکه ارزششو داشته باشی.اگر هم ازت خواستم عملا دوست داشتنت رو بهم ثابت کن خواستم ببینم تا کجا سر حرفت هستی منو واسه چه مدت میخوایی."از لحن محکم من حسابی جا خورده بود در ادامه گفتم "اگه دنبال یه عروسک هستی که مدتی سرگرمت کنه راهتو اشتباه اومدی و وقتت رو تلف کردی "محسن جوابی نداشت که بده نزدیک خونه رسیده بودیم که ازش خواستم نگه داره بقیه راه رو خودم میرم.صلاح نبود دم در خونه پیاده بشم.یه تعارف سرسری کرد که تا نزدیکتر برسوندم قبول نکردم و از ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم و سریع خودمو به خونه رسوندم خدا خدا میکردم به خیر گذشته باشه و مامان زیاد سین جینم نکنه.
بعد از اونروز محسن سه روز بهم زنگ نزد.این سه روز مثل مرغ سر کنده بودم علی الخصوص که دانشگاهم تعطیل بود و منم هیچ جورخبری ازش نداشتم.دلم میخواست بهم زنگ بزنه و همه حرفهای اون روزش رو پس بگیره.دلم میخواست در موردش اشتباه کرده باشم و اون چیزی که حدس میزدم غلط از آب دربیاد ولی متاسفانه همه حسم درست بود و محسن فقط از در ازدواج تو اومده بود تا بتونه بیشتر بهم نزدیک بشه وقتی هم رفتم دانشگاه سر کلاس حاضر نبود.با وجود اینکه زیاد پیش اومده بود محسن بعد از تعطیلات رو غیبت داشته باشه ولی دلم شور میزد.اونروز از کلاس هیچی نفهمیدم.منم با توجه به صحبتهای روز آخرمون نمیتونستم باهاش تماس بگیرم چون به معنی این بود که حرفام همه باد هوا بوده و یه جور کلاس و ادعا بیشتر نبوده.ساعت دوم بود که محسن اومد سر کلاس خیلی سرحال بود.برخلاف همیشه هیچ توجهی بهم نداشت.انگار از راه دیگه ای پیش اومده بود.منم همینکه دیدم خوب و سرحاله بهش توجهی نکردم و بقیه روز رو سعی کردم حتی نیم نگاهی هم به طرفش نندازم.
اون هفته گذشت و محسن همین رفتار رو ادامه داد.اونروز پنجشنبه بود بعد از یکهفته کشدار و اعصاب خوردکن آخرین ساعت اونروز سر کلاس نشسته بودم.دقایق آخر کلاس بود اونروز از بس بی حوصله و پکر بودم دقایق کلاس واسه اولین بار برام به کندی میگذشت اومدم نگاه به ساعتم بندازم دیدم دستم نیست یادم افتاد که از بس این روزها حواسم پرته ساعتمو جا گذاشتم و جالب اینکه از صبح ده بار این اتفاق افتاده بود و باز یادم میرفت ساعت دستم نیست.استاد فرصت داده بود که هرکس از جزوه نویسی عقب مونده بتونه از روی مطالب روی وایت برد نت برداره.استاد سرش زیر بود دستم رو کردم توی کیفم و گوشی موبایلم رو پیدا کردم بدون اینکه از توی کیفم کامل دربیارم نگاه روی صفحه اش انداختم ببینم چقدر از وقت کلاس باقی مونده که دیدم چندتا اس ام اس نخونده دارم.وقتی بازکردم دیدم یکیش اس ام اس باباست که نوشته دم در دانشگاه منتظرمه.دلم شور افتاد که چه اتفاقی افتاده که بابا سرزده اومده دم در دانشگاه.به هر جون کندنی بود دقایق آخر کلاس گذشت و من با عجله خودمو رسوندم بیرون.دیدم بابا و مامان اومدن دنبالم و مامان زیاد سرحال نیست.نشستم تو ماشین و بدون سلام گفتم"چی شده؟"بابا سرحال بود حداقل سعی میکرد خودشو سرحال نشون بده جواب داد هیچی بابا میخواستی چی بشه عزت سرت گذاشتیم اومدیم دنبالت اشکالی داره؟گفتم"اشکال نداره اینکه سرزده و بیخبر میایید آدم تعجب میکنه بابا مامان چشه؟"وقتی بابا دید دارم سنگکوب میکنم خنده ای کرد و گفت"هیچی بابا ما امروز یک اشتباهی کردیم بدون هماهنگی مامانت دوتا از دوستامون رو تعارف زدیم بهشون واسه ویلای شمال .خانوم هم قشقرق راه انداخته که چرا زودتر نگفتی با این حرف بابا مامان صدای اعتراضش دراومد که محمد بسه دیگه بهت گفتم تمومش کن صد دفعه بهت گفتم من دیگه جون و پر سابق رو ندارم صدتا مهمون سرم میریختی و میگفتم کار خوبی کردی الان دیگه مریضم میفهمی؟"منم که دیگه خیالم راحت شده بود گفتم"حالا مامان شما سخت نگیر خب بابا کلید میداد خودشون برن"با این حرف من انگار مامان دنبال یکی میگشت دق دلیشو سرش خالی کنه رو به من کرد و گفت"یادت نیست اون بار چه بلایی به سر خونه و زندگیم آوردن که تا سه روز اونجا مثل چی شست و روب کردم تا آثار جرمشون پاک شد.راست میگفت مامان بابا اون بار اعتماد کرده بود و کلید رو داده بود به دوستاش اونها هم نامردی نکرده بودن و دوتا خانم بلند کرده بودن و آورده بودن اونجا.وای نمیدونید چه جنجالی به پا شد اولش که مامان فکر میکرد کار خود بابا بوده وقتی بابا با هزار بدبختی ثابت کرد که دوستاش بودن تازه مامان پوست منو خودشو کند تا خونه رو مثل روز اولش کرد.تمام وسایل خونه رو آب کشید آخه بدبختانه مامان وسواس بدی داشت.
خلاصه بابا با کلی معذرت خواهی و هزار دلیل که بحث دعوت اینبارش فرق میکنه و حالا خودت میفهمی و بهم حق میدی مامان رو از خر شیطون پایین آورد و مامان یک کم یخش باز شد.فرصت ایستادن واسه ناهار نبود باید زودتر میرسیدیم و ویلا رو گرم میکردیم مامان شام تهیه میکرد بابا زودتر واسه این دو روز خرید میکرد واسه همین بابا وسط راه چندتا ساندویچ خرید که گرسنه نمونیم.ولی این وسط من آخرش دلیل اومدن با عجله دنبال من رو نفهمیدم.آخه حتی نظرمم نپرسیده بودن ولی برام مهم نبود و گفتم شاید مامان دیده دست تنهاست اومده دنبالم که اونجا کمکش باشم.
ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی بعد از دو روز که از شمال به سمت تهران برمیگشتیم یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون.نگو بابا همه تدارکات رو چیده بود واسه آشنایی و وصلت با خانواده دوستش.همونجا قضیه خواستگاری از من مطرح شد و در واقع اونها اومده بودن که پسر و دختر همدیگرو ببینن که اگر ما دوتا خوشمون اومد سر مقدمات اولیه به توافق برسن.ظاهرا مسعود با ازدواج با من مشکلی نداشت ولی من که هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود بهانه آوردم که قصد ازدواج ندارم و علنا همه برنامه هاشون رو بهم ریختم .بابا حسابی کلافه و کفری بود.اون عادت نداشت بچه هاش تو زمینه ازدواج رو حرفش حرف بزنن.به خاطر همین جنجال توی خونه ما شروع شد.از من که نمیخوام.از بابا که پسره خوبه و دیده شناخته اس.کاریه سربه زیره اصیله و از این حرفها.اصلا اگه ازدواج نکنه دیگه نمیذارم بره دانشگاه.بعدش هم که دیگه مریضی مامان و بستری شدنش تو بیمارستان اتفاق افتاد و خواهر و برادرام به جونم افتادن که اگه بلایی سر مامان بیاد روزگارت رو سیاه میکنیم. از اون گذشته که اگه اتفاقی واسه مادرم می افتاد من خودمو تا آخر عمر نمیبخشیدم کوتاه اومدم و تن به ازدواج دادم.ولی حسابی هم با بعضی رفتارام خون به دل همه میکردم..........
نوشته: ماهک 1365
اونقدر احساس خستگی میکردم که روی پاهام بند نمیشدم.خودم هم میدونستم کوفتگی بدنم به خاطر بیست و چهار ساعت وحشتناکی بود که پشت سر گذاشته بودم.روی تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم ولی کابوس بازداشت توی اون اتاق نمور و تاریک و نشستن کنار آدمهایی که حتی فکرش هم نمیکردم روزی باهاشون همکلام بشم،به ذهنم هجوم آورد.میدونستم مدتها زمان نیاز داشتم تا این خاطره توی ذهنم کمرنگ بشه.
دستمو با احتیاط به لبم زدم که از تودهنی محکمی که از بابام خوردم متورم بود.تا بحال از دست بابا اینقدر دلخور نشده بودم.اولین باری بود که دست روم بلند میکرد اونهم بابت بی احترامی به برادر بزرگترم.اصلا نمی فهمیدم این پسر بزرگ خانواده چه تاج همایونی به سر پدر و مادرم زده بود که اینقدر چشم و گوش بسته حرفش رو قبول میکردن ولی من بخت برگشته به عرش آسمون هم که خودمو میرسوندم،باید واسه انجام هر کاری اجازه می گرفتم.
روزی که ماشینم رو بابت سرمایه گذاری توی اون شرکت لعنتی فروختم و برگشتم خونه همین جنجال رو دیدم.اگرچه کاش اونروز سعید به جای کشیدن خط و نشون و پدرومادرم به جای اینکه سرسنگین بشن و تا چند روز منت بکشم تا باهام آشتی کنن منطقی تر برخورد میکردن.
هنوز از طبقه پایین صدای حرفهاشون رو میشنیدم که بلندتر از معمول صحبت میکردن تا من که نشنیده راهمو کشیدم و از جمعشون به اتاقم پناه آورده بودم آویزه گوشم کنم.از این همه بی عدالتی گر گرفته بودم ولی رعایت بیماری قلب بابام و فشار خون مادرم رو میکردم و دم نمیزدم.به اندازه کافی این روزها از دست خودسری های من عذاب کشیده بودن.
هدفون توی گوشم گذاشتم و با زیادکردن صدای آهنگ تو هیاهوی نت های موسیقی که آروم و ملایم از روی خط عامل رد میشدند و سمفونی محزونی رو به تصویر میکشیدند، خودمو گم و گور کردم.صدای خواننده محزون تر از همیشه به نظرم رسید و اشکهای داغ رو مهمون گوشه چشمم کرد...
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید
من هزار و یکشب معطلم
تا ته جاده دنیا رفتمو
بازم انگار سر جای اولم
چرا دنیا با تموم وسعتش
مرهمی برای زخم من نداشت
پای هرچی که دویدم آخرش
حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت
گم شدم توی شبی که خودمم
شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی
آخه هیچکس مثل تو منو دوست نداره
لک زده دلم واسه یه همزبون
شیشه دل همه سنگ شده..........
نیاز به بازکردن چشمهام نبود تا صاحب دستهای کوچیک و نرمی که دستمو گرفت بشناسم.چشمامو که باز کردم چشمهای محزون و قشنگ پسرم نگاهم رو پر کرد.خم شد روی گونه ام و لبهاش رو به صورتم چسبوند.این یک روز دوری از عطر تنش به اندازه هزار سال بهم گذشته بود.فکر اینکه نمیدونستم چه مدتی قراره نبینمش، دیوارهای سرد و تاریک بازداشتگاه رو برام غیر قابل تحمل تر میکرد.
- مامان جوووون،میشه دیگه گریه نکنی؟ جون من مامان؟
- باشه پسرم.قربونت برم که تو اینقدر مهربونی گنجیشکم.
- بزرگ بشم میتونیم از خونه بابابزرگ بریم؟
- نمیدونم عزیزم.چرا اینو پرسیدی؟
- آخه مامان جون میگفت نمیتونم یه زن جوون رو بدون مرد بذارم زندگی کنه.
- اونوقت تو چی گفتی؟
- گفتم من بزرگ میشم مرد میشم میریم یه جایی که شبا بتونیم هرشب پیتزا بخوریم.
- قربونت برم الهی که همه دنیات پیتزا هست و پاستیل و دوچرخه.سامی کاش منم هیچوقت بزرگ نشده بودم مامانی
- یعنی قد من؟چرا باباهم دوست نداره بزرگ بشه؟
- نمیدونم عزیزم از خودش میپرسیدی.
- پرسیدم ولی نگفت!!
- آره مامان جون اون به این زودی حرف دلش رو نمیزنه!!
- مامان! چرا بابا بعضی وقتا گریه میکنه؟!
- مگه گریه کرده؟!
- آره یه بار فکر کرد من خوابم ولی من فهمیدم داره گریه میکنه.
- نمیدونم مامان جان
سامان که ذوق زده از اینکه برای اولین بار از علی باهام راحت حرف میزد ،دلش میخواست قبل از اینکه با تشر از سوالاتش فرار کنم سئوالی ازم پرسید که دیگه نمیتونستم بهش جواب روشنی بدم.
- مامان تو از بابا هنوز بدت میاد؟
- چرا این سوال رو میپرسی مادر من؟
- آخه چند وقت پیش مامان جون بهم گفت دیگه تو بابا رو دوست نداری وگرنه م..م..من... و...ت..ت..تو با بابا مثل مهسا دایی سعید و دوستای دیگم که .م..م.. میرفتیم توی یه خونه زندگی میکردیم.وقتی از بابا پرسیدم کلی مامان جون رو دعوا کرد و گفت ندا بفهمه دیگه نمیذاره بیاد پیشم.
طفل معصوم اونقدر تعریف درستی از خانواده نداشت که راحت نمیتونست حرف دلش رو بزنه.تازه از زبون کس دیگه هم که میخواست بگه به لکنت افتاده بود.اونقدر دلم سوخت که گفتم:
- نه پسرم به مامان جون بگو هرچی میخواد بگه تو هروقت بخوایی میتونی بابات رو ببینی.
- آخ جووووون
- خوشحال شدی مامانی؟
- آره مامان.آخه بابا خیلی مهربونه.اصلا مثل تو نیست.
- پدرسوخته مگه من مهربون نیستم؟
- چرا مامانجون،ولی تو بعضی وقتها دعوام میکنی.حوصله مو نداری ولی بابا همیشه..اوم..همیشه به حرفم گوش میکنه.از اولش که میرم پیشش باهام بازی میکنه.تازه منو پارکم میبره.........
درب اتاق تلنگری خورد و فهیمه از لای درب سرش رو کرد تو و گفت:
- خوب مادر و پسر خلوت کردید.میتونم بیام تو؟
- بیا تو فهمیم جان
- سامان جان زندایی بدو لباست رو بپوش مامان جون گفت بابات زنگ زده و داره میاد دنبالت
- جدی می گی فهیم علی زنگ زد؟
- آره چطور مگه؟امروز مگه پنج شنبه نیست؟
- چرا آخه چطور به گوشیم زنگ نزد؟
- یادت رفته چند وقت پیش چه حالی ازش گرفتی مادر مرده رو؟باهم بیرون بودیم بدبخت دوبار زنگ زد عصبی شدی گفتی از این به بعد زنگ بزن به همون مامانم بچه رو تحویل بگیر؟
- آره ولی آخه اینبار فرق میکنه.
- چه فرقی کرده؟
درب اتاقم رو باز کردم بعد از اینکه مطمئن شدم کسی فالگوش نایستاده تا حرفامو بشنوه گفتم:
- از بس اینا کولی بازی درآوردن جرات نکردم بگم.علی واسم سند گذاشت و آوردم به قید ضمانت آزادم کرد.
فهیمه در حالیکه از تعجب چشمهاش از حدقه داشت بیرون میزد گفت:
- دیوونهههه .چرا دروغ گفتی پس؟عجب خلی هستی.خب بعدا بفهمن که چشاتو درمیارن.
- من چه دروغی گفتم؟اصلا اینا بلدن با آدم حرف بزنن که آدم مثل آدم بهشون بگه چی به چی شد؟فقط بلدن هوار بزنن.چی شد اینا مفاد جدید قانون عبورومرور منو تنظیم کردن؟
- اینجوری نگو ندا.بخدا اونا هم نگرانت هستن.تو اصلا این روزا گوش به حرف هیچ کس نمیدی.فقط تخت گاز گرفتی و راه خودت رو داری میری.بعدشم تصمیماتی میگیری که احتمال داره به گند بخوره و دقش دربیاد.ببینم اون پسره رو هم گرفته بودن؟
- حساممم؟نه بابا اون کثافت یکهفته پیش از شرکت استعفا داد.
- نه!!!!!!!پس بیخود نیست مامان میگه حتما زیر سر این زنه ست.
- زیر سر اون که نمیتونه باشه ولی خب احتمال زیاد خبر از جریان داشته و زود پسرش رو کشیده بیرون از شرکت.آخه یکی نیست به این زنیکه بگه من چه تقصیری دارم پسرت زنش رو ول کرده و افتاده دنبال من؟!
صدای هیاهوی بچه ها منو پشت پنجره اتاقم کشوند.از بین دوتا درخت شمشاد باغچه حیاط تا جایی که دیوار حیاطمون اجازه میداد ماشین علی دیده میشد.سامان که سر از پا نمیشناخت بدون اینکه زحمت به خودش بده و بیاد ازم خداحافظی کنه کفشهاش رو پوشیده و نپوشیده به طرف درب حیاط میدوید که پنجره رو باز کردم و از همونجا صداش کردم:
- آهای پدرسوخته باز چشمت به بابات افتاد منو یادت رفت؟
- وای مامان ببخشید یادم رفت بیام بهت بگم دارم میرم؟
- بندهای کفشتو ببند زیر پات نمونه مامانی.مواظب خودت باش پسرم.
تا وقتی فهیمه با اشاره سر به علی سلام کرد و با مشت آروم تو پهلوم نزد متوجه علی نشدم که داشت بالا رو نگاه میکرد.به نشانه سلام سرمو فرود آوردم و وقتی سامان سوار ماشین شد موقع حرکت دستش رو به علامت خداحافظی بالا برد.
- ندا میدونم اینو بگم از دستم دلخور میشی ولی از من به دل نگیر.حمل بر دخالت توی زندگیت نذار خواهش میکنم.ببین ندا من و تو قبل از اینکه با سعید ازدواج کنم باهم مثل خواهر بودیم.یادته تعطیلات تابستون هفته به هفته خونه مامانی میموندیم و همیشه با گریه از هم جدا میشدیم؟
- آره فهیم یادش بخیر چه روزایی بود.کاش هیچوقت بزرگ نشده بودیم.
- ندا بر عکس تو من از هر مرحله زندگیم لذت میبرم و هیچوقت دلم نمیخواست تو همون سن بچگی میموندم.عزیزم منم مثل خودت یه تجربه تلخ داشتم پس درکت میکنم.درسته مسائل تو پیچیده تر بود.ولی قبول کن سه سال زندگی بود.چقدر عمه آزارم داد و از دست رزیتا کشیدم.ولی اینو بدون اگه خدای نکرده یه روزی این اتفاق با سعید برام بیفته مطمئن باش به هر چنگ و دندونی زندگیمو حفظ میکنم چون اینجا دیگه منو سعید تنها نیستیم و پای طفل معصومی که مسبب پا گذاشتنش به این دنیا بودیم مسئولیم.
- منظورت رو نمیفهمم.میشه واضح تر حرف بزنی؟
- ندا جان کاری ندارم به اینکه توی طلاق گرفتن از علی شتابزده رفتار کردی.تو بعد از برگشتنش هم حتی حاضر نشدی پای حرفهای اون بشینی و ببینی چی میگه.پدرشوهرت بدبخت یک جمله گفت چنان کولی بازی درآوردی که دیگه همه زیپ دهنشون رو کشیدن.
- مشکل اینجاست که اونوقت هم علی سرش به سنگ نخورده بود بلکه این حاج رسول بود که تصمیم میگرفت بقیه هم باید اطاعت میکردن.
- ندا میدونی دقیقا مشکل تو چیه؟این که فکر میکنی هر کس هر نصیحتی بهت بکنه و نگران خیر و صلاحت باشه ، اونو دشمن خودت تصور میکنی.ولی مهم نیست که تو چه فکری میکنی.مهم اینه که دارم می بینم کسی که مثل خواهر نداشته ام دوستش داشتم چطوری داره تو آتیش کله شقی و حماقت خودش زندگیش رو میسوزونه و حالیش نیست.تا حالا هر تصمیمی گرفتی و هر کاری کردی بهت حرفی نزدم.حتی باهات همکاری کردم خیلی چیزارو لاپوشونی کردم.به خاطر تو چندین بار مجبور شدم به سعید دروغ بگم و هرکجا سعید اومد باهات برخورد کنه جلوشو گرفتم و نرمش کردم.ولی دیگه نمیتونم ساکت بشینم و تماشا کنم.
حداقل حرف دلمو بهت میزنم تا یه روزی دلم نسوزه کاش حق خواهر بزرگتری رو برات به جا آورده بودم و راهنماییت کرده بودم.
زیر بار حرفهای سنگین فهیمه حتی نمیتونستم سرمو بالا بیارم.در حالیکه به دقت داشتم به تصویر خودم که توی صفحه خاموش موبایلم افتاده بود نگاه میکردم به حرفاش گوش میدادم و هر کلمه اش مثل دستی بود که واسه بیداریم تکونم میداد.فهیمه نفس عمیقی کشید و کنارم لبه تختم نشست و با صدای آرومی گفت:
- ندا جان! آدم خواب رو میشه از خواب بیدار کرد ولی آدمی که خودش رو به خواب زده محاله بتونی از خواب بیدارش کنی.خواهش میکنم به خودت بیا و هرکس ازت انتقاد کرد اونو دشمن خودت تصور نکن.درسته که آدم عاقل حق داره واسه زندگیش خودش تصمیم بگیره ولی گاهی وقتها تصمیم گیریهای احساساتی و بدور ازعقل میتونه کلی دردسر واسه آدم درست کنه که نادم و پشیمون به خودش بگه کاش به حرف بقیه گوش داده بودم.آدم از مشورت و همفکری هیچوقت ضرر نمیکنه،کاری که تو این روزها اصلا بهش اعتقادی نداری.
از همون اول که حسام رو دیدم حس خوبی نسبت بهش نداشتم.تورو خیلی دوست داشت ولی متاسفانه از اون دسته آدمهایی بود که فوری جو زده میشد.با این استدلال نمیشه آدم به طرف اعتماد کنه که به خاطر من حاضر میشه دست به هر کاری بزنه.دیدی که خیلی زود اسیر توطئه های مادرش شد و سر سفره عقد با یه دختر دیگه نشست.بعدش هم اومد و خامت کرد که فقط میخواستم به مادرم ثابت کنم نمیتونم با دختر دیگه ای جز تو زندگی کنم؟ندا اون گند زد به زندگی یه دختر دیگه به خاطر خودش؟این یعنی رذالت محض میفهمی؟اشتباه بعدیت این بود که بعد از ازدواج اون از شرکت استعفا دادی و توی این شرکت مشغول کار شدی در حالیکه راحت میتونستی اون رو نادیده بگیری.این برای تو عجیب نیست که چی شد هنوز چندماه از کارت نگذشته تو رو به عنوان مدیر عامل انتخاب کردن؟حق امضاء بهت دادن؟چرا درست از روزی که حسام اومد تو اون شرکت ،شروع به ترقی کردی و شدی نور چشمی هیئت مدیره؟
چی شد حسام یک هفته قبل از اینکه این اتفاق بیفته از اونجا استعفا داد؟ جواب این سوالها رو بتونی پیدا کنی شاید بتونی راه گمشده بهشت زندگی خودتو پیدا کنی.از لبه تخت بلند شد و در حالیکه یه دستش رو روی شونه ام گذاشت ، با دست دیگه اش چونه مو گرفت و صورتمو بالا آورد و در حالیکه خیره تو چشمهام نگاه میکرد گفت:
- ندا عشق اونه که واسه طرف مقابلت چتر باشی و اون حتی ندونه چرا خیس نشد!!مراقب باش اگه زجر خودت و بچه ات رو به جون میخری و خوشبختی خودت رو چوب حراج میزنی به قیمت کسی باشه که بعدها از خودش نا امیدت نکنه فقط همین...
فهمیم از اتاق بیرون رفت و منو با دنیای افکار خودم تنها گذاشت.به قدری حرفهاش واسه من تکان دهنده بود که منو وادار کرد از اول زندگیمو مرور کنم و جلوی تصمیمات اشتباهم تیک بزنم.
واسه اولین بار نسبت به درستی تصمیم طلاقم مردد شدم.یه عمر محمدرضا و رزیتا رو مسبب بدبختی خودم میدونستم ولی متاسفانه وقتهایی هم که خوشبختی سراغم اومده بود و میتونستم زندگی آرومی داشته باشم دست رد به سینه اش زده بودم و جوابش کرده بودم.همیشه از علی بابت اینکه با حرفهاش میخواد خامم کنه گریخته بودم ولی راحت اسیر حرفهای عاشقانه پسری شده بودم که معلوم نبود قرار هست چه نقشی تو سرنوشتم ایفا کنه.در حالیکه نهایت آسیبی که از فریب خوردن از علی میخوردم این بود که پاره تنم الان سایه پدرش روی سرش بود و مجبور نبود با سن کم تلاش کنه تا شرایط رو درک کنه.غافل شده بودم از اینکه دارم معنی فداکاری مادرانه رو زیر سئوال میبرم.
پرده های غفلت از جلوی چشمم کنار رفته بود و دیگه هرچی به حسام فکر میکردم مثل همیشه اسمش توی ذهنم تلاءلویی نداشت.حسام فقط میتونست تو روزهای بهاری زندگی همپای من قدم برداره.در حالیکه زندگی آدم مثل چهار فصل سال ممکنه دچار دگرگونی بشه.اون حتی نتونست واسه اولین شلاق باد زمستون روزهای من به موقع سپر بلا بشه.
دیگه اون دختر بازیگوش دوران مجردی که دوتا چشم میشی اون رو غرق تو رویا و آرزو میکنه نبودم.نگاهم به زندگی عوض شده بود و دیگه از زاویه دید آرمانی به مسائل نگاه نمیکردم.نباید کار به اونجا می کشید.وقتش بود تا اونجا که پلهای خراب شده پشت سرم اجازه میداد برگردم و همه چیز رو درست کنم ولی هرچی فکر میکردم جز سردرد نتیجه ای نداشت.
سه روز گوشه نشینی توی اتاقم همه رو نگران کرده بود.دیگه به جای اینکه برام خط و نشون بکشن که پاتو حق نداری از خونه بیرون بذاری دلشون میخواست اوضاع به حالت عادی برگرده.این سه روز در پی افکارم پیرامون حسام هیچ هیجانی حس نمیکردم.دیگه اون مخاطب خاصی نبود که هر نشونه ای ازش ذهنمو متمرکز کنه.موقع عبور روی خاطرات زندگیم تنها نقطه برجسته و بارزی که خاطرات حسام داشت احساسات مطبوع وعاشقانه خودم بود که رو به فروکش کردن گذاشته بود.
بعد از سه روز که همه پای قهرم بابت تندی و تشر بابا و سعید گذاشته بودند به زعم بقیه آشتی کرده بودم و گرچه گاهی تو جمع خانواده حاضر میشدم ولی باز تنها نقطه ای که توش آرامش پیدا میکردم گوشه دنج اتاقم بود.کم کم همه لب به نصیحت باز کرده بودن و ازم میخواستن شاد باشم!!!
روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها به ماه تبدیل شدند و روزهای من مثل نوار خالی روی هد روزگار میگذشت.تا اینکه مسعود وکیلی که دوست معتمد علی بود باهام تماس گرفت و به اقتضای پرونده سوالاتی ازم پرسید.ناگریز بودم از خونه بیرون برم و بابت اون باید به خانواده ام توضیح میدادم ولی این دیگه اصلا برام آزار دهنده نبود واسه همین یک روز صبح که فرداش مجبور بودم توی دادسرا حضور پیدا کنم ماجرای سند گذاشتن علی رو برای مادرم گفتم و اولش جز خراشیدن صورتش و آوار شماتت و سرزنشش چیز دیگه ای نبود.ولی ساعتی بعد به بهانه ای از خونه بیرون رفت و وقتی برگشت اونقدر سر درگریبان افکارش بود که متوجه حضورم نشد.
- سلام مامان.کجا رفتی اینجور بی خبر و ناگهانی؟
- بابات فهمید بیرون رفتم یا نه؟
- یعنی چی؟میخوایی بگی نمیخواستی هیچکس بدونه کجا رفتی؟
مامان در حالیکه با عجله مشغول تدارک نهار بود و با حرکات شتاب زده که مخصوص رفتارهای مادرانه معمولش بود گفت:
- تو دختر منو وادار به کاری کردی که بعد از سی و پنج سال زندگی مخفی از بابات کاری رو انجام بدم.
- چه ربطی به من داره مامان؟انگار بدت نمیاد هرچی کاسه و کوزه این روزها دم دستت میاد سر من بشکنی ها!!!
- کاسه و کوزه کدومه دختر؟!خبرم وقتی گفتی پسره رفته برات سند گذاشته فرداروز نگه دخترشون گند زد و من رفتم جمع و جورش کردم.با داییت رفتیم سند آپارتمان بردیم که سندش رو آزاد کنیم و مال خودمون رو گرو بذاریم.
- خب!گذاشتید؟
- نه مادر قبول نکرد.
- چطور؟
- یعنی قبول کرد ولی شرط گذاشت سندو به نام خودت بزنه.به عنوان مهریه که بهش بخشیدی.
- یعنی چی؟مردم سر گذر طلاقشون هم به زور مهر زنشون رو میدن.اونوقت این بعد از 7 سال یادش افتاده؟!
- یادش نیفتاده واسه داییت گفته که اون روزها نداشته مهرت رو بده وگرنه اینطوری هم ساده تورو ول نمیکرده و نمیگرفتی هم به زور میداده!!!تو خانم سرتاپا ادعا میدونستی اون سال شوهرت دارو ندارش رو از دست داده بوده؟!
چشمهام داشت از شدت تعجب گرد شده بود.و مامان در دنباله حرفهاش گفت:
- ما زن بودیم و شما دخترهای امروزه هم ادعا میکنید زن روزگارید.مگه میشه یه زن نفهمه شوهرش دردش چیه؟!اونوقت به رد هم تو دل من و بابات رو میخوردی که دست روم بلند کرده.فلان کرده و بهمان کرده.اونوقت اون طفلک داشته خون خونش رو میخورده که حتی تو نفهمی که اذیت بشی.برو از جلوی روم کنار که فقط شما جوونای امروز دماغتونو واسه ما بزرگترا بالا میگیرید که ما تحصیل کرده ایم ولی از قدیم بیخود نگفتن چیزی که جوون تو آینه میبینه پیر تو خشت خام میبینه.روزی که اومد خواستگاریت بابات گفت این پسر نجیبه و یه مو از غیرت باباش به تنش باشه ندا رو خوشبخت میکنه.چقدر از وقتی طلاق گرفتی اینو کردی تو چشم من و بابای بدبختت.............
مامان همچنان پشتش به من بود و در حالیکه مثل رگبار حرف میزد آروم و بیصدا از روی صندلی بلند شدم و به اتاقم پناه بردم.فقط از پای پله ها صداشو شنیدم که گفت:
- ببین حالا خیر سرت ادعا میکنی تحصیل کرده ای؟!من که مادرتم از دست این گنددماغی تو ذله شدم چه برسه به پسر غریبه....
ولی ایندفعه حس مامان اشتباه بود.به جای دلخوری از حرفهای مامان فرار کرده بودم چون میخواستم فکر کنم اونروزها دیگه کجا رو اشتباه کردم.
آخرشب پیامک علی روی گوشیم ته دلم رو لرزوند.وقتی باز کردم بدون کوچکترین اشاره ای به وقایع اونروز پرسیده بود واسه فردا تو جلسه دادگاه خودمو آماده کردم یا نه.بعد از فرستادن جوابش بی اختیار گوشی رو توی دستم فشار میدادم و بی صبرانه منتظر جوابش بودم که بعد از چند دقیقه نوشت:
- میخوایی فردا دنبالت بیام؟ظاهرا مادرت دلش نمیخواست بابات در جریان قرار بگیره.
حس خوبی داشتم از اینکه میدیدمش و شاید موقعیتی پیش میومد تا به کلی سوالی که توی ذهنم نقش بسته بود جواب داده بشه.
صبح که شد درست نیم ساعت قبل از دادگاه جلوی درب خونه توی ماشین منتظرم نشسته بود.از درب خونه که اومدم بیرون با لبخندی سر تکون داد و وقتی کنارش توی ماشین جا گرفتم نگاه محبت آمیزی که به صورتم کرد اونقدر عمیق بود که خون به رگهای گونه هام دوید و با شنیدن اول جمله ای که گفت شدت پیدا کردن ضربان قلبم اجتناب ناپذیر بود.
- ندا تو حیا نمیکنی اینقدر خوشگلی؟!
- تو چی؟خجالت نمیکشی اینقدر زبون بازی میکنی؟!
- من زبون بازی نمیکنم عزیزم فقط واقعیت رو گفتم.
- آهان پس شما تازه به این واقعیت پی بردید؟!
- نه عزیزم مثل روز برام روشن بود.ولی خیلی چیزها این واقعیت رو برام بیشتر به نمایش گذاشت.
- مثلا؟!
- خوش اخلاق شدی؟!چشمات میخنده؟!اگه بدونم دیدنم اینقدر خوشحالت میکنه هر روز میام دنبالت میبرمت بیرون یه کم روحیه ات عوض بشه.
- هرکی نیاد!
- باشه نداخانم ما رو از تاکسی خالی نترسون!
- عجب سرنوشت مسخره ای پیدا کردیم.
- آره میبینی ندا!دست روزگار خیلی قهاره.بازیهایی سر آدم درمیاره که آدم تو حیرت میمونه.
- تو حیرت چی موندی؟!
- بیخیال ندا.گذشته ها گذشته و جز حسرت چیز دیگه ای واسه من نمونده.تو هم به جای اینهمه غصه ای که میخوری، راهی پیدا کنی تا به خودت و خانواده ات ثابت کنی میتونی از پس مشکلات بربیایی از این وضعیت خلاص میشی.
- فایده نداره علی.با این وضعیت که پیش اومده من تنها کاری که ازم برمیاد انتظار کشیدن هست و بس.گاهی وقتها فقط باید بشینی ببینی روزگار چه برگی برات رو میکنه تا طبق اون بازی رو ادامه بدی.
- من نمیدونم چرا به این نتیجه رسیدی.ولی اینطوری فکر نمیکنی روزهای جوونیت به هدر میره؟اگر تو فقط کنج خونه بشینی و به محض کوچکترین تنشی که برات ایجاد شد دست از مبارزه بکشی مطمئن باش سال دیگه سخت تر بهت اجازه میدن بیرون از خونه مشغول کار بشی.اونروز شاید از دستم دلخور شدی بابت اینکه تورو در خونه پیاده کردم و رفتم.در صورتیکه منم ترس و نگرانی رو وقتی ماشین سعید رو دیدی تو چشمات دیدم ولی بهتر دیدم به جای اینکه تورو ببرم دور شهر بچرخونم تا خونه خلوت بشه تا برگردونمت ،اولین برخوردت باهاش زودتر پیش بیاد و تموم بشه.باورکن خیلی هم نگرانت بودم ولی خب....
مکثی که کرد منو مشتاق تر به شنیدن ادامه حرفهاش کرد.ولی وقتی ادامه نداد با سماجت پرسیدم:
- ولی خب چی؟!
پشت چراغ قرمز توقف کرد و نیمتنه اش رو چرخوند و تو چشمای من که واسه شنیدن ادامه حرفهاش انتظار ازش می بارید، گفت:
- اگه چاره داشتم اونروز باهات میومدم توی خونه تا کسی جرات نکنه روت دست بلند کنه.اونروز تا وقتی سامان بهم نگفت همه چیز آروم شده نفس راحت نکشیدم.تو فکر نکردی چطوری یکساعت نشده اومدم دنبال سامان؟در صورتیکه فقط دوساعت رفت و برگشت من بین خونه خودمون با شما طول می کشید؟
- آهان پس کلاغ خبرچین اخبار رو رسوند.
- این حرف رو نزن ندا.منظورم این نیست که فکر کنی سامان همه چیزو به خط مستقیم کف دست من میذاره.بچه فضولی نیست که واو به واو مسائل رو بازگو کنه.تا نپرسی حرفی نمیزنه.اونم میدونم به خاطر زحمتهایی هست که بابت تربیتش کشیدی.پیش نیومده بود تا بهت بگم چه من و چه خانواده ام از اینکه دست تنها اونقدر تو تربیت سامان موفق بودی ازت ممنونیم.اصلا عقده هایی که بچه های طلاق پیدا میکنن،من توی سامان ندیدم.
بازهم علی داشت طفره میرفت و با عوض کردن موضوع فقط سربسته به احساسات اونروزش اشاره کرد.نمیفهمیدم اگر اونروز اینهمه نگران بوده پس چرا منو واسه فرستادن پیامکی که شب قبل برام فرستاده منتظر گذاشته.تصمیم گرفتم اونروز به همه ندونسته هام برسم.
- اگر تو اینقدر نگران من بودی چرا این مدت هیچ حالی ازم نپرسیدی؟
دیگه رسیده بودیم جلوی دادسرا که ذهنش متمرکز پیدا کردن جای پارک بود و جوابی نداد. بعد از اینکه جای مناسبی واسه پارک پیدا کرد قبل از اینکه از ماشین پیاده بشیم گفت:
- ندا جان من و تو خیلی حرفهای نگفته باهم داریم.اگر موافق باشی دادگاه که تموم شد بریم یه جای مناسب بشینیم و حرف بزنیم.
- باشه هرجور تو صلاح بدونی.
- پس توکل به خدا کن و بدون اینکه یک درصد بترسی،محکم توی دادگاه حرفاتو بزن.اگر کوچکترین احساس ترسی داشته باشی توی رای دادگاه به ضررت تموم میشه.
توی اونمدت اینقدر آروم نشده بودم.وجودش به حدی بهم دلگرمی میداد که یقین داشتم اونروز مشکلی پیش نخواهد اومد.
اونروز با دفاعیه خوبی که مسعود برام تنظیم کرده بود و شهامتی که پیدا کردم واسه گفتن حرفهای خودم توی دادگاه از جرم خیانت در امانت تبرئه شدم ولی پای من هنوز بابت امضای چکهای شرکت گیر بود که دیگه میرفت تو مراحل بعدی و تحقیقات قاضی بابت پیدا کردن مجرم واقعی.
بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.به قول مسعود دیگه قرار نبود بابت خیانت در امانت حبس بکشم و نهایتا مجبور میشدم مبلغ چکهایی که پاش امضا کرده بودم پرداخت کنم.اونم میرفت تو مراحل دادن اعسار از پرداخت که زمان زیادی میبرد تا مجبور به پرداخت تاوان حماقتم باشم.
جلوی در دادسرا که رسیدیم موقع خداحافظی از مسعود رو بهم کرد و گفت:
- خداروشکر که خانم شایگان یه کم رنگ و روش باز شد و سرحال اومد.
- ممنون از زحمتتون آقای فردوسی.نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم.
- نیازی نیست از من تشکر کنید.از علی جون تشکر کنید که این مدت سر منو خورد از بس بهم سفارش شما رو کرد.
نگاهی حاوی تشکر و قدردانی به علی کردم و مسعود در ادامه گفت:
- نگران بقیه مسائل هم نباشید.اگر خدای ناکرده به پای پرداخت هم برسه و نهایتا اعسار شما هم پذیرفته نشه،راههایی وجود داره که با پرداخت نصف مبلغ قضیه رو تمومش کنیم.
علی در حالیکه دستش رو به پشت کمرم گذاشت و منو راهی می کرد به طرف ماشین گفت:
- مسعود در مورد بقیه اش بعدا میاییم دفترت مفصل صحبت میکنیم.فعلا ما بریم که به بقیه کارامون برسیم.
در حالیکه احساس سبکبالی میکردم سرمو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و در حالیکه چشمامو بسته بودم گفتم:
- علی نمیدونم چطور بابت زحماتت ازت تشکر کنم.
- تشکر واسه چی؟من فقط وظیفه مو انجام دادم.
- این کار وظیفه تو نبود.میتونستی خیلی راحت از کنارش رد بشی و یک سر سوزنم خودتو تو دردسر نندازی.
- آره ولی بعید میدونم اونطوری اسم خودمو میتونستم مرد بذارم.حالا هم میخواستم بهت بگم دیگه یک سر سوزن به فکر مابقیش نباشی.اگر هم نیاز شد پولی پرداخت کنی خودم ترتیبش رو میدم.
- علی چرا داری این کارو میکنی؟
- نمیدونم ندا!فقط میدونم غیر از این عمل کنم نمیتونم شب از وجدان درد سرمو راحت رو بالش بذارم.
کم کم علی مسیر خارج از شهر رو در پیش گرفت و من توی افکار خودم غوطه ور بودم.صدای موسیقی و رایحه ادکلن مخصوصش که به مشامم آشنا بود منو تو خلسه فرو برده بود.که صدای علی منو از عالم خودم بیرون کشید:
- خب الان دیگه هرچی دوست داری میتونی ازم بپرسی.
- باشه ولی به یک شرط.اینکه اگه حرفام خوشایند نبود منو وسط راه پیاده نکنی.
- قول نمیدم ولی مطمئن باش اگه خواستم پیادت کنم یه جایی نگه میدارم که یکی پیدا بشه سوارت بکنه.
چنان گرم خوش و بش بودیم که نفهمیدم چطور به جاده چالوس رسیدیم.نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:
- نمیخوایی که منو رستورانی ببری که اون سال بردیم؟
- چرا مگه چه اشکالی داره؟
- راستشو بگو چه نقشه خبیثانه ای تو سرت میگذره که منو اینجا آوردی؟
- هیچی بخدا فقط صاحبش آشناست.ببین تو همیشه بدبینی ها.
- آخه تو جای خوشبینی باقی گذاشتی به نظر خودت؟
- بخدا هیچ فکری تو سرم نیست ولی اگه تو نمیخوایی میریم یه جای دیگه نیمخوام خاطرات گذشته این روز خاص رو تحت شعاع قرار بده.
- نه مهم نیست.اتفاقا جای قشنگی بود.
جلوی رستوران که پیاده شدیم شونه به شونه هم وارد شدیم و بعد از نگاهی به اطرافم یه گوشه دنج واسه نشستن پیدا کردیم.وقتی روی تخت کنارم جای گرفت بوی ادکلنش بیشتر به مشامم خورد و افکارم رو سمت گذشته کشید.اونقدر دوباره تو افکار خودم غرق شده بودم که باز علی مجبور شد صدام کنه تا به خودم بیام.
- ندا توروخدا بهم بگو باز تو چه فکری هستی که با خودت درگیری؟
- هیچی فقط یاد گذشته ها افتادم.
- کاش میشد این گذشته ها رو فراموش میکردی.اینطوری بهتر میتونستم باهات حرف بزنم.
- ولی روزهای گذشته زمینه ساز این بودن که به این روزها رسیدیم.
- میدونم عزیزم.ولی به نظرت بهتر نیست از گذشته به جای حسرت خوردن درس بگیریم؟
- آره ولی گاهی یه چیزایی داره آزارم میده.
- چی آزارت میده؟
- حرفهای نگفته بینمون
- فکر میکنم الان واسه همین اینجاییم.ببین ندا ممکنه وقتی از اینجا رفتیم فرداش من افتادم و مردم.میشه هرچی که ذهن تورو نسبت به من کدر کرده و اذیتت میکنه از خودم بپرسی؟
- مطمئنی باعث آزارت نمیشه.
- آره مطمئنم.نمیخواییم که روی خرخره هم بشینیم.به نظر من وقتی زمان زیادی گذشته و غبار روزها روشو پوشونده راحتتر میشه راجع بهشون حرف زد.
- علی من نمیخوام قبر کهنه بشکافم.ولی از دیروز مامان حرفهایی بهم زد که منو بدجور توی فکر برده.
- تو واقعا ورشکست شده بودی؟
- چرا فکر میکنی خواستم فیلم بازی کنم؟اگه یه روزی زنده باشم با خودم میبرمت شهری که چند سال شاهد زحماتم بود.
- من فکر میکردم طی این سالها.........
- طی این سالها چی؟با یه زن دیگه خوش و خوشنود دارم عشق و حال میکنم؟
- راستش آره.واسه همین نمیتونستم ببخشمت.
- حق داری.درسته اشتباهاتی کردم که به قیمت سنگینی واسه من تموم شد ولی نه اونطور که فکر میکنی نبود.دلم میخواست یه روزی همه اتفاقاتی که این چند سال برام افتاد رو مو به مو برات بگم.ولی هیچوقت نشد.تو انگار کر و کور بودی و اونقدر ازم منزجر بودی که حتی از دیدن من عذاب می کشیدی.ولی شاید دیگه فرصتی پیش نیاد همه ناگفته ها رو برات بگم.
دوساعت از لحظه ورودمون میگذشت و همچنان گرم صحبت بودیم اونقدر که زمان و مکان رو فراموش کرده بودیم.حتی زنگ موبایلم هم باعث نشد حاضر بشم رشته کلاممون رو قطع کنم.بدون اینکه به صفحه گوشیم نگاهی بیندازم رد تماس دادم.دقایقی بعد گوشی علی زنگ خورد و فورا جواب داد.از لحن صحبتش فهمیدم داره با سامان صحبت میکنه.جالب اینجا بود که هیجان زده داشت ماجرای پیدا نکردن منو تعریف میکرد و علی پشت تلفن در حالیکه از خنده ریسه میرفت گوشی رو به گوشم چسبوند و سامان بدون اینکه متوجه شده باشه داشت به حرف زدن ادامه میداد:
- به نظر من بابایی بهترین فرصته.فکر کنم براش گل بخری مامانی راضی بشه.حالا نمیدونم تو بهم قول دادی بریم یه خونه که منم یه مامان بابا داشته باشم.من اینطوری یه مامان اشرف دارم یه مامانی ،یه مامان ندا........
- ای پدرسوخته بیام خونه درستت میکنم.پس بگو نقشه ها زیر سر توئه موش مرده.
اونقدر باهوش بود که بدونه کدوم لحنم تهدید جدی به حساب میاد.وقتی فهمید با همیم صدای خنده شادش تو گوشی تلفن پیچید و همزمان با پرنده های روی درختی که بالای سرمون مست از هوای بهاری آواز سر داده بودند،روحم رو به پرواز درآورده بود.
**************************
ظهر یکی از روزهای تابستون شهر بوانات بود و دیگه تحمل گرمای هوا رو نداشتم.از صبح زود با سه تا شرکت جلسه داشتم و دیگه نفس برام باقی نمونده بود.قبل از رسیدن به کارخونه شماره دفتر رو گرفتم به منشی تاکید کردم جلسه عصر رو کنسل کنه.از صبح جهان چندبار با گوشیم تماس گرفته بود تا بدونه درنبودش اوضاع کارخونه روبراه هست یا نه؟شماره اش رو گرفتم و بعد از دو سه تا بوق صدای شاد جهان با ته لهجه کردیش توی گوشی پیچید:
- سلام علی جون.خوبی؟
- ای ممنون تو چطوری؟ماه عسل خوش گذشت؟
سرمست و خوشحال قهقه ای زد و گفت:
- عزیزم نمیتونم که بگم جای تو خالی.ولی امیدوارم این روزا نصیب تو هم بشه.
- نه داداش از من پیرمرد دیگه گذشته تو خوش باش که ما آردمون رو الک کردیم و الک آویختیم.
- بازم که ساز بیوفایی میزنی.لباس پلوخوریت رو آماده کن.به محض اینکه برگشتم میخوام بیایی خواستگاری همشیره گلناز.اگه بدونی چقدر خانومه.تازه اینطوری میشیم باجناق و من از دست این غیبتهای مکرر تو راحت میشم.
- باز تو خودت بریدی و دوختی و قبا به تنم کردی؟
- عجب بیا و خوبی کن.بده به فکر تو هم هستم؟
- نمیخواد به فکر من باشی.تو فعلا استراحتت رو بکن که برگردی و من رفتم.
- باشه.خبری نبوده؟
- خبری که به دردت بخوره نه!به جز اینکه تنهایی جر خوردم از بس دنبال کارا دویدم.
- آهان حقت باشه تا دیگه ماه به ماه غیبت نزنه.ایندفعه که برگشتی دیدی صندلی مدیریتت رو دادم نون خشکی میفهمی نباید دودر کنی.
- فعلا نمیخواد خط و نشون بکشی.برگشتی میبینی کی اسباب و اثاثیه اش بار گاری نون خشکی شده.
شلیک خنده جهان خستگی روزانه رو از تنم زدود.بعد از خداحافظی تصمیم گرفتم برم خونه و یه دوشی بگیرم.بعد از باز کردن درب خونه ام طبق معمول آرزو میکردم دیگه بار آخری باشه که قدم تو خونه سوت و کور میذارم.شش هفته از آخرین دیدارمون میگذشت و هیچ خبری از ندا نبود.حدسم داشت تبدیل به یقین میشد که ندا نتونسته با خودش کنار بیاد و تصمیم گرفته به راه خودش ادامه بده.فکر اینکه هنوز نتونسته باشه حسام رو فراموش کنه داشت روانیم میکرد.تنها نقطه روشن ذهنم این بود که زمان گرفتاریش تنهاش نگذاشته بودم و تمام تلاشم رو واسه به دست آوردن دل نازکش کرده بودم ولی باز پرده های تردید رو نگاهش کشیده شده بود.خوشحال بودم از موقعیتی که پیش اومده بود و من به خاطر احساساتم دست به عمل احمقانه ای نمیزدم که هم موجب خفت خودم بشه و هم ندارو تو منگنه گذاشته باشم.نمیدونستم وقتی برگردم چطور فاصله ام رو باهاش حفظ کنم.خنکای آب بهم آرامش میداد و وقتی از حمام بیرون اومدم با حوله روی تخت خوابم برد.
صدای زنگ موبایلم منو از خواب شیرین جدا کرد و وقتی منشی بهم گفت توی کارخونه چند نفر واسه بازدید اومدن خمیازه ای کشیدم و گفتم تا نمیساعت دیگه خودمو میرسونم.
- درب آهنی کارخونه باز شد و بعد از گذشتن از حیاط وسیع کارخونه جلوی سالن اصلی توقف کردم و به سمت دفتر مدیریت به راه افتادم.منشی دفتر جلوی پام بلند شد و برخلاف انتظارم نگاهش در عین اینکه پر ازخنده بود کنجکاوی ازش میبارید.یکسره به طرف اتاق کنفرانس به راه افتادم ولی وقتی درب رو باز کردم در نگاه اول اتاق نیمه تاریک و خالی از حضور مهمانها بود اومدم با عصبانیت برگردم و منشی رو بابت اینکه منو به باد تمسخر گرفته توبیخ کنم که گوشه اتاق کنار آخرین پنجره چشمم به اندام کشیده و ظریف ندا افتاد که دست به سینه رو به پنجره ایستاده بود و نوری که از بیرون به صورتش می تابید جذابتر و شیرینترش کرده بود.با دهان نیمه باز چندین ثانیه هاج و واج مونده بودم.چندبار پلک زدم و فکر میکردم دچار توهم شدم:
- خواب میبینم؟تو اینجا چیکار میکنی؟
- مگه نگفتی منتظر جواب من میمونی؟
- چرا ولی آخه خیلی طول کشید.
- شاید بخاطر اینکه اینبار دلم نمیخواست ذره ای تردید واسه انتخاب مسیرم داشته باشم.
- سامان چطوره؟
- خوبه.منتظره باباش رو براش برگردونم خونه مون.
- خونه مون؟
- آره.
نمیدونستم از خوشحالی بخندم یا گریه کنم.جلو رفتم و دستام رو دو طرف صورتش گرفتم و تو چشماش خیره شدم.ابرهای تردید کنار رفته بودن و جاش روشنایی آفتاب موج میزد.در حالیکه چشماش از شادی برق میزد گفت:
- یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و اثاث کشی کردیم.فقط اومدم بردارم ببرمت پیش خودمون.خونه ما بابا کم داره.تو حاضری بابامون بشی؟
- خاله بازی؟
- آره عزیزم.ولی مثل خاله بازیهای بچگی مثل بچه های مودب بازی میکنیم و موقع خواب به ردیف کنارهم فقط میخوابیم.
- این یکی رو قول نمیدم.
از لحن ادای جمله آخرم صدای قهقهه خنده ندا تو اتاق کنفرانس طنین انداخت و خودشو تو بغلم انداخت در حالیکه هرم داغ نفس پوست گردنم رو میسوزوند گفت:
- منم قول نمیدم مودب باشم.
- پس باید یه کاری کنی.الان خسته راه هستی.میریم خونه یکی دوروز استراحت میکنیم.وقتی از دیدن هم سیر شدیم و همه جای اینجارو نشونت دادم برمیگردیم خونمون.
- پس بچه چی؟
- بیخیال بیشتر از من و تو به دردونه مون رسیدگی میکنن.میخوام ماه عسل نرفته مون رو اینجا بگذرونیم.
مثل بچه ها ذوق کرده بود و منم بیخیال منشی کم سن و سال که میدونستم پشت در فالگوش ایستاده و به حرفامون گوش میکنه گفتم:
- ندا من عاشقتم.بخدا اومدی انگار دنیا رو بهم دادن.هیچوقت دیگه دلم نمیخواد یک لحظه هم ازت جدا بشم.
- چی فکر کردی مگه من این مدت آب خوش از گلوم پایین رفت؟بخدا اگه دیگه بذارم بیایی اینجا واسه خودت جا خوش کنی.
- دیر رسیده بودی دامادم کرده بودن.
- به جون تو با این ناخنام چشاشون رو درمیاوردم.
خشم زنونه اش برام دوست داشتنی بود به حدی که دلم میخواست تا آخر عمر زیر سایه حمایت مردونه ام خنده های شاد و بیخیالش گوش فلک رو کر کنه.غصه هاش رو روی شونه ام حمل کنم و شبها روی سینه ام سنگینی سرش قلبم رو به تپش وادار کنه.
نوشته: نائیریکا
هرکس به "تمنا"ی کسی غرق نیاز است
هرکس به سوی قبله خود رو به نماز است
با عشق در آمیخته در راز و نیاز است...
******************************************
کنار پنجره بزرگ اتاقم توی طبقه چهارم بیمارستان ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم. نسیمی خنک از لای پنجره باز اتاق به داخل میوزید و صورتم رو نوازش میکرد. آفتاب دل انگیز نیمروز بهاری چشمم رو خیره کرده بود. چند کارگر مشغول آبیاری محوطه چمن کاری شده بیمارستان بودن. بوی چمن آبخورده منو به گذشته هایی میبرد که ازش دور افتاده بودم. گذشته ای که کسی به جز خودم ازش اطلاعی نداشت. همیشه فصل بهار رو دوست داشتم و با شروع روزهای اول سال حس میکردم که زندگی از نو جوانه میزنه و شاید این حس تنها چیزی بود که اینطور در من زنده بود.
امروز روز آخری بود که میبایست توی بیمارستان میموندم. از لحاظ جسمانی تقریبا حالم خوب شده بود. فقط چند جلسه فیزیوتراپی برای دست و گردنم مونده بود که میتونستم وقتی که خونه میرم انجامش بدم. خونه ای که برام پر از راز و ابهام بود. هنوز از شوک بعد از تصادف بیرون نیومده بودم و ابهاماتی که پس از بهوش اومدنم برام به وجود اومده برطرف نشده بود. بعد از اینکه برای اولین بار خودم رو توی آیینه دیدم تا چند روز حالم رو به وخامت گذاشت و دکترها مجبور شدن بهم آرامبخش تزریق کنند. از لحاظ روحی اوضاع خوبی نداشتم. دیگه کسانی که ازشون به عنوان خانواده م اسم برده میشد متوجه این اوضاع نه چندان مناسبم شده بودن. هرکاری میکردم هیچ نشونه ای ازشون در خاطراتم پیدا نمیکردم. انگار که صفحه ذهنم رو پاک کرده و جاش رو با چیز دیگه ای پر کرده باشن. سوالات زیادی یکی پس از دیگری توی ذهنم بوجود میومد که ناتوان از پاسخ دادن بهشون بودم. من شاهین احمدی پور که توی یکی از شهرهای شمالی واسه خودم زندگی داشتم چی شد که یهو از اینجا سر درآوردم و تبدیل شدم به "آرش تهرانی؟؟" چرا حتی چهره ی خودم هم عوض شده؟! خانواده م کجا هستن؟؟ اینها سوالاتی بود که دائم توی ذهنم میچرخید. اما هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکردم کمتر به اون جوابی که باید، میرسیدم.
ـ سلام آرش، حالت خوبه؟!
با شنیدن صدای لطیف و دخترونه ای که از پشت سر صدام کرد به خودم اومدم. وقتی برگشتم " شهرزاد " همون دختری که دکتر ازش به عنوان همسرم نام برده بود رو دیدم که درون چارچوب در اتاق ایستاده بود. توی این مدت تقریبا هر روز به دیدنم اومده بود و با توجه به وضع روحی که داشتم سعی میکرد زیاد در مورد گذشته حرفی نزنه. لبخندی زدم و به طرف تختخوابم رفتم.
ـ سلام شهرزاد خانوم شما حالتون چطوره؟
بازهم از اینکه با لحنی رسمی اسمش رو صدا میزدم ناراحت شد اما سعی کرد به روی خودش نیاره. خب چیکار باید میکردم؟! شاید چهره و ظاهر من براش آشنا بود ولی واسه من یک زن غریبه محسوب میشد. روی صندلی کنار تخت نشست و کیفش رو روی کمد کوچیک کنارش گذاشت. نگاه مهربونش رو به چشمم دوخت و پرسید: آرش امروز حالت چطوره؟
نگاهم رو از چشمهای آبی قشنگش گرفتم و به نقطه مجهولی خیره شدم. ای کاش فقط کمی از گذشته ای که اون میخواست یادم میومد. ای کاش این خاطرات لعنتی که تمام ذهنم رو پر کرده بود و هیچ سنخیتی با زندگی فعلیم نداشت جای خودش رو به همونی میداد که باید باشه. سعی کردم با لبخندی سکوت بینمون رو بشکنم. نگاهی به چهره مهربونش انداختم و گفتم: "ممنون بد نیستم. ولی متاسفانه هنوزم چیزی یادم نمیاد."
نمیخواستم با گفتن اینکه کی هستم دوباره اوضاع رو بهم بریزم. میدونستم توی این مدت به عنوان همسر آرش تهرانی به اندازه کافی عذاب و ناراحتی کشیده. خیلی سعی میکرد که منطقی برخورد کنه و حال و روز فعلیم رو ناشی از تصادفی که داشتم بدونه. اما انگار ته دلش یه چیزی بود که نمیخواست بهم بگه. یا حداقل الان نمیگفت. سعی کردم کمی صمیمی تر باهاش برخورد کنم. نفسی کشیدم و با لبخند دوستانه ای پرسیدم: بابا و مامان کجا هستن؟!
از لحن حرف زدنم تعجب کرد و بعد از کمی نگاه کردن جواب داد: بابا برای تسویه حساب به حسابداری رفته بود ولی دکتر هنوز برگه ترخیصت رو امضا نکرده.
از شنیدن این حرف کمی نفس راحت کشیدم. راستش ازینکه میخواستم به خونه ای برم که باهاش غریبه هستم احساس خوبی نداشتم. با اینکه حدود یکماه از بهوش اومدنم میگذشت اما ترجیح میدادم مدتی همینجا بمونم تا کم کم به موقعیتی که توش گیر افتادم عادت کنم. حس رفتن به اون خونه و دیدن افراد تازه ای که نمیشناسمشون کمی ناراحتم میکرد. "شهرزاد" که سکوتم رو دید ادامه داد: آرش به چی فکر میکنی؟!
با شنیدن صداش به خودم اومدم و جواب دادم: به هیچی...
دکتر آخرین ویزیت رو انجام داد و در مورد نحوه برخوردم با اتفاقاتی که برام رخ داده بود صحبتهای اخرش رو هم گفت؛
ـ ببینید آقای تهرانی. توی این مدت که اینجا بستری بودین متوجه شدم که انسان منطقی و عاقلی هستین. هرکس دیگه ای جای شما بود نمیتونست این موضوع رو به این خوبی که شما باهاش کنار اومدین قبول کنه. با اینحال باید بدونین ممکنه مدتی طول بکشه تا حافظه از دست رفتتون رو به دست بیارین. به همین دلیل باید خودتون رو برای برخورد با کسانی که ممکنه براتون آشنا نباشن آماده کنین.
مکثی کرد و انگار که میخواد مطلب خاصی رو به زبون نیاره گفت: سعی کنین اونچیزی که توی ذهنتون هست رو کنار بذارین و این چیزایی که بعد از این میبینید رو باور کنید..!
این حرفش کمی تکونم داد. نگاهی به چشمهای خاکستری رنگش انداختم که از پشت عینک نگاهم میکرد. چیزی توی عمق نگاهش بود که نمیخواست درموردش حرفی بزنه. ولی من به خوبی میتونستم درکش کنم. حرفهای دکتر بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرد. تصمیم گرفتم همه چیز رو به گذر زمان واگذار کنم و سرنوشت فعلیم رو بپذیرم. هرچند سخت بود ولی باید از عهده ش بر میومدم.
عصر، هنگامی که دکتر برگه ترخیصم رو امضاء کرد و بقیه کارها رو هم پدرم یعنی آقای تهرانی! انجام داد برای رفتن به خونه اماده شدم. بهار، ساک دستی وسائل شخصیم رو گرفته بود ودر حالیکه یک دستش رو دور بازوم حلقه کرده بود از پله های بیمارستان پایین اومدیم. جلوی درب یک اتومبیل بی ام و مشکی رنگ منتظرمون بود. با دیدنش یک لحظه چیزی از توی ذهنم گذشت. ولی هرچی سعی کردم دیگه نتونستم پیداش کنم. شهرزاد که متوجه مکثم شده بود گفت: آرش اتفاقی افتاده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه، چیر مهمی نیست.
راننده درب عقب رو برام باز کرد و وقتی توی صندلی عقب اتومبیل نشستم هیچ حسی سراغم نیومد. انتظار داشتم که حداقل چیزی یادم بیاد. ولی به جز همون خاطرات گذشته چیزی توی ذهنم نبود. خاطراتی که فقط به یک اسم ختم میشد؛ "تمنا"...
شاهین silver_fuck
تو شرکت پوستم کنده شده بود..یکی از مشتریها دبه کرده بود و زده بود زیر قراردادش داشت کل شرکت ما رو به خاک سیاه می شوند..کلی روش حساب کرده بودیمو با سرمایه اش می خواستیم یه حالی به خودش و خودمون بدیم..ولی حالا مرتیکه عین خیالشم نبود..زنگ زده بود گفته بود قرارداد کنسله...من دارم از ایران میرم..سه تا از بچه ها رو فرستاده بودم برم خرش کنن...وگرنه باید خسارت شرکتو خودم میدادم..چون معرفه اون مرتیکه من بودم..همه قراردادهای دیگه رو پیچونده بودیم چسبیده بودیم به این یارو..پول ازش میریخت..اعصابم خورد خورد بود..بدتر اینکه بچه ها دست از پا درازتر اومده بودن..میگفتن یارو هیچ جوری خر نمیشه..ولی من هنوز از آخرین حربه ام استفاده نکرده بودم..حقه مخصوصی که همیشه شرکت ما رو نجات داده بود..یعنی فرستادن یه خانوم منشی خوشگل و ناز که ترتیب مخ این مرتیکه عوضی رو بده..تو ذهنم کلی واسش خط و نشون کشیده بودم..
نیم ساعت بعد تو ماشینم بودمو خسته و کلافه به سمت خونه حرکت میکردم..طبق عادت همیشگیم همه ناراحتیها و مشکلات کاریمو جلوی در خونه دفن میکردم بعد وارد خونه میشدم..ماشینو جلوی در پارک کردمو در خونه رو باز کردم و رفتم تو..از توی حیاط که رد میشدم خونه مثل همیشه عالی بود..باغبون تازه اومده بود و درختها و گلها رو حال آورده بود..ماشین زنم پرستو گوشه حیاط بود..مثل همیشه برق میزد از تمیزی..از پله های بزرگ و مرمری جلوی در رفتم بالا..در شیشه ای دودی رنگ خونه رو باز کردمو وارد خونه شدم...اولین چیزی که زد تو حالم بوی تند پیاز داغ بود..خونم داشت جوش میومد...بازم باید سر مسئله همیشگی با پرستو دعوا کنم...به اندازه کافی تو شرکت بدبختی و مشکلات داشتم...اخلاق بد پرستو هم قوز بالا قوز میشد..کتمو در آوردمو انداختم روی مبل..گره کراواتمو شل کردمو سعی کردم اول با روی خوش شروع کنم..با صدای بلند گفتم خانومی سلام...من اومدم...خسته نباشی...صدای ظریف پرستو از توی آشپزخونه اومد..سلاااام عزیزم...الان میام...رفتم طرف پذیرایی و روی راحتیهای انتهای پذیرایی نشستم..میخواستم از آشپزخونه دور باشم..یه نگاه به کل خونه انداختم...یه دکوراسیون جدید..یه خونه کاملا شیک و بزرگ...همه چیز خونه براساس سلیقه خودم بود..طوری که هر کسی که میومد خونه ما تا دو سه ساعت مات وسایل ها و دکور فوق العاده شیک خونه بود..اما حیف که خانوم این خونه علاقه زیادی به پخت و پز و بشور و بساب داشت..چیزی که من ازش متنفر بودم..اوایل از اینکه یه خانوم کد بانو دارم خوشحال بودم..اما بعدا فهمیدم که پرستو دیگه شورشو درآورده...از توی آشپزخونه اومد بیرون و همونجوری با پیشبند اومد طرفم وخودشو انداخت بغلم..بوی پیاز داغش داشت خفم میکرد..به زور از بغلم جداش کردمو گفتم له شدم...پرستو فورا لباساتو عوض کن حالمو بهم زدی...از تو بغلم اومد بیرونو و بهت زده نگام کرد...بعدم مثل همیشه اشک تو چشمای درشت و مشکیش جمع شد...از کنار پای من بلند شد و نشست روی مبل بغلیمو در حالیکه اشکاش میریخت روی صورتش گفت تو از من بدت میاد؟؟..من میچسبم بهت ناراحت میشی؟؟؟..اینقدر از این حرفاش عصبی میشدم که حد نداشت..فریاد زدم نههههههه...از تو نه...از این بوی مسخره...از اینکه هر بار میام خونه به جای اینکه بوی عطر و ادکلن بدی...به جای اینکه بهترین لباسهاتو بپوشی..به جای اینکه مثل اون ماشین لعنتیت که همیشه برق میزنه مرتب و شیک باشی..یا بوی سیر میدی..یا داری قیمه بادمجون درست میکنی...یا بوی وایتکس میدی..یا بوی هر آشغال دیگه ای که میدونی بدم میاد...بابا من نمیخوام تو تو این خونه کار کنی..صد تا کلفت میگیرم..نمیخوام زنم کدبانو بشه..آخه به کی بگم...سرم تیر میکشید..به شدت عصبی شده بودم..صدای گریه پرستو بلند شده بود..از جاش بلند شد و از پله های مارپیچ خونه بدو بدو رفت بالا..به آخرین پله که رسید داد زد من همینم که هستم..دوست ندارم کس دیگه ای واسه شوهرم غذا درست کنه..نمی خوام یکی دیگه بیاد خونه منو تمیز کنه...می فهمی آقای مهندس...من دوست دارم اینجوری باشم...توام اگه نمیخوای برو یکی از اون لاشیهای تو خیابونو بگیر...منم بلند شدمو زل زدم تو چشماشو گفتم بالاخره همین کارو میکنم...حداقل تو یاد میگیری که زن باید چه جوری باشه...دلم خوشه زن گرفتم...خانوم باید سرآشپز میشد..بعدم در و پنجره های خونه رو باز گذاشتم تا این بوی لعنتی از خونه بره بیرون...صدای گریه پرستو از طبقه بالا شنیده میشد..اصلا برام مهم نبود..هزار بار بهش تذکر داده بودم یه کمی به خودش برسه...اینقدر که قابلمه و ماهیتابه میخرید دو تا لباس خواب نخریده بود...من باید واسش ادکلن می خریدم وگرنه خودش یا دنبال کاسه بشقاب بود..یا سیب زمینی بود یا مرغ و ماهی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه..
برگشتم روی مبل نشستمو سرمو تکیه دادم بهش..سرم خیلی درد میکرد..چشمامو بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم...
وقتی چشمامو باز کردم اولین چیزی که حس کردم بوی خیلی خیلی مطبوع بود..اونقدر مطبوع که دلم ضعف رفت...بهتر بو کشیدم...آره خودش بود..قورمه سبزی بود..یه کمی چشمامو مالیدم...سرم بهتر شده بود..بلند شدمو به طرف بو حرکت کردم... آشپزخونه..هنوزم از دست پرستو ناراحت بودم...روی میز خیلی قشنگ و با سلیقه غذا رو کشیده بود..چند نوع سالاد و دسر درست کرده بود...تنها موقعی که احساس رضایت داشتم از پرستو موقع غذا خوردن بود...سنگ تموم میذاشت..وقتایی هم که مهمون داشتیم که دیگه هیچی...هیچ کس نمیتونست از سر میز بلند شه...ته غذاها رو درمی آوردن...اما حیف که از مشکلات دیگه ما خبر نداشتن..خیلی گشنم بود..اونقدر که دعوای چند ساعت پیش یادم رفته بود...پرستو پشتش به من بود و روی گاز چیزی هم میزد..صندلی رو کشیدم عقبو نشستم..منتظر بودم اونم بیاد شروع کنیم..5 دقیقه ای بی هیچ حرفی اون جلوی گاز بود منم پشت میز...سکوت و شکستمو گفتم من گشنمه...بیا بشین دیگه..بدون اینکه برگرده طرفم گفت من وقتی تو خوردی میام میشینم اونجا...مگه نمیدونی بوی اون چیزایی که بدت میاد رو میدم؟؟..همون غذاییم که الان میخوای میل کنی من درست کردم...همونی که بدت میاد بهت نزدیک شه...از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت...دختره دیوونه..همیشه فکر میکرد من از خودش بدم میاد..بلند شدمو رفتم طرفش..از پشت بغلش کردمو گفتم آخه کی از خانومه خونه اش بدش میاد؟؟...خودشو از تو بغلم میخواست بکشه بیرون..ولی نمیتونست محکم بغلش کرده بودم..با حرص گفت ولم کن...ولم کن الان بو میگیری...خندیدمو برگردوندمش طرف خودم..سرشو انداخته بود پایین..مثلا باهام قهر بود...پیشونیشو بوس کردمو گفتم عزیز دلم...خانوم خوشگلم...من منظورم اینه که یه کمی به خودت بیشتر برسی..هر کاری دوست داری بکن..فقط من که میام خونه واسه منم خودتو درست کن...آرایش کن..لباسهای خوشگل بپوش..عطر و ادکلن بزن...همون عروسکی بشو که روزهای اول دیدمش..این بده؟؟؟..سرشو آورد بالا و گفت تو که میدونی من عاشق غذا درست کردن وخونه داریم...پس چرا هی بهم میگی میرم زن میگیرم؟؟..وقتی اینجوری میگی منو از همه چی سرد میکنی...موهای مشکیشو از کنار صورتش زدم کنارو گفتم من غلط بکنم زن بگیرم وقتی خانومه به این خوشگلی دارم..خب عصبانیم میکنی دیگه...من معذرت میخوام..فقط تو رو خدا قول بده پرستوی خودم بشی...باشه؟؟..خندید و زل زد بهم..لبامو بردم سمت لباش..یه بوس کوچیک..بعدم لباشو کشیدم تو دهنم..خوشمزه بود مثل همیشه...چشمامو بستمو فشارش دادم توی بغلم...دستاشو انداخت دور گردنم...کمر باریک و لاغرشو می مالیدم..داشتم داغ میشدم...خودشو میمالید بهم هر لحظه آمپرم میرفت بالا...نرمی سینه هاش که چسبیده بود به سینه هام داشت دیوونه ام میکرد..لبامو بردم سمت گردنش و لیسش میزدم..یه آآآه قشنگ کشید و گفت فرشید...شام یخ کرد...خودشو از تو بغلم کشید بیرونو دست من و کشید و رفتیم طرف میز..شام رو با شوخی و خنده خوردیمو همه ناراحتیمون یادمون رفت..
من و پرستو دختر خاله پسر خاله بودیم...از بچگی علاقه شدیدی به پرستو داشتم...از اینکه میدیدم یه دختر خیلی پاک و معصوم ازش بیشتر خوشم میومد..تو بچگی همیشه یا من خونه اونها بودم یا اون خونه ما بود..خونه هامون با هم 15 دقیقه فاصله داشت پیاده...بعدم که بزرگتر شدیم علاقه امون هم بیشتر شد..اون موقع ها که دبیرستانی بود گاهی وقتها تو خونه به مامانش کمک میکرد..همه میگفتن دست پخت پرستو حرف نداره..حتی از مامانش که تو فامیل دست پختش تک بود هم بهتر بود..منم بیشتر ذوق میکردم..از همه نظر خوب بود..یه دختر چشم و ابرو مشکی با پوست نسبتا سفید..قدش متوسط بود یه کمی لاغر بود..به خودم میگفتم بعدا که باهاش عروسی کردم تپلش میکنم...خودم درشت بودم میخواستم اونم تپل بشه.....وقتی من دانشجو شدم و پرستو دیگه بعد از دیپلم رفت کلاسهای سفره آرایی و هنری ...دیگه طاقتم تموم شد...همه فامیل میدونستن من و پرستو عاشق همدیگه هستیم..به مامانم گفتم هر جوریه پرستو رو واسم عقد کنه تا بتونم درس بخونم...چون هر دو خونواده خبر داشتن و راضی بودن خیلی سریع به عقد هم دراومدیم...پرستو همونی بود که میخواستم...خوشگل...خانوم...مهربون..با سلیقه...با حوصله...شاد...خلاصه که همون فرشته توی رویاهام بود..منم به قول پرستو همونی بودم که میخواست..یه پسر قد بلند..استخوان بندیم به بابام رفته بود چهار شونه و محکم..هیچ کس باورش نمیشد من تا حالا باشگاه و بدنسازی نرفتم...بدنم سفت و محکم بود..مثل خود پرستو چشمو ابرو مشکی..یه کمی سبزه بودم...موهامم مشکی مشکی بود..روحیه آرومی داشتم..سرم به خودمو پرستو گرم بود..به هیچ کسی هم کاری نداشتم..سه سال باقیمونده به سرعت گذشت و لیسانسمو گرفتم...شدم مهندس عمران..اونقدر پارتی داشتم که میتونستم برجم بسازم و بفروشم..حامی زیاد داشتم..خیلیها روم حساب میکردن...منم دانشجوی موفقی بودم که حالا شده بودم یه مهندس موفق...حرفه ای و امروزی کار میکردم...همه چیز سبک جدید...شیک...پیشرفته و با کلاس ساخته میشد...البته با مخارج خیلی بالا که بعضی وقتها کم می آوردیم..ولی به اندازه کافی می رسید بهمون...شهرت بالایی داشتم..تو 28 سالگی هر کی میخواست یه آجر بذاره رو هم با من مشورت میکرد...وضعم توپ توپ شده بود..اوایل زیاد به پخت و پزها و شست و رفتهای بیش از حد پرستو اهمیت نمیدادم...فکر میکردم چون تازه عروسی کردیم میخواد همه چیز تمیز باشه و مرتب...حتی وقتی جلوی چند تا از دوستام با پیش بند از آشپزخونه واسمون شربت آورد بازم چیزی نگفتم...نمیخواستم سر چیزای جزئی با هم بحث کنیم..اما بعدا همین چیزهای جزیی بزرگ شد..
شامو که خوردیم واسه اینکه از دل پرستو دربیارم خودم ظرفها رو شستم..البته حریف پرستو نمیشدم دوست داشت خودش همه کارها رو بکنه...اونم وایساده بود کنار من ظرفها رو آب میکشید...دوست داشت همه کارها رو با حوصله و دقیق انجام بده..هیچ وقت غذاشو تو مایکروفر نمیذاشت...از چایساز و قهوه جوشمون هیچ وقت استفاده نمیشد...هیچ کدوم از این وسایلها تو خونه ما استفاده نمیشد و فقط جنبه قشنگی داشت...منم اصراری نداشتم که خودشو تغییر بده..فقط میخواستم واسه منم وقت بذاره و به خودش برسه...تا حالا هزار بار قول داده بود اما هر بار فقط دو سه روز دووم می آورد..امیدوار بودم این بار دیگه سر قولش بمونه...
صبح که وارد شرکت شدم فقط سه نفر اومده بودن..دوباره فکر این مرتیکه خرپول اومد سراغم..هنوز منشی نیومده بود..رفتم توی اتاقمو کتمو در آوردمو آویزون کردم..یه نگاه به ساعتم کردم دقیقا 8 بود..تا نیم ساعت دیگه همه میومدن سرکار...راس ساعت 9 مدیر شرکت آقای احدی هم میومد..دیروز بهم گفته بود امیدوارم فردا دست پر اومده باشی شرکت وگرنه کل ضرر سنگین شرکت رو خودت باید بدی..نشستم روی صندلی که در اتاقم باز شد و کاوه اومد تو..کاوه مثل من توی شرکت سرمایه گذاری کرده بود و شرکت با پول ما چند نفر ساختمون میساخت و مشاوره و معامله میکرد..درآمدش هم بخشیش به ما میرسید و بخشیش هم تو جیب مدیر میرفت..با این حال درآمد بالایی داشتیم اونم به خاطر این بود که شهرتمون زیاد بود..کاوه تا چشمش خورد بهم گفت سلاااام..فرشید خان..صبحتون بخیر...آدم شدی یه راست میری تو اتاقت...تکیه دادم به صندلیمو گفتم سلام...حوصله ندارم کاوه..این مرتیکه هیچ جوری راه نمیاد...میخوام این خانوم خوشگله رو بفرستم بره سراغش...نظرت چیه؟؟..نشست رو به رومو گفت عااالیه...از این بهتر نمیشه...حرف ما رو که نمی فهمه شاید یه خانوم محترم سکسی کمکش کنه..بعدم بلند خندید..
کاوه که رفت منتظر شدم منشی مخصوص خودم بیاد..یعنی خانوم حمیدی..اسمش مژگان بود...یه خانوم حدودا 25 ساله بود...روز اولی که اومده بود واسه مصاحبه اونقدر خوشگلی و لوندیش تو چشم بود که بی چون و چرا قبولش کردیم و جلوی اسمش تیک زدیم...مدیر شرکت یعنی همون احدی اونقدر باهوش بود که هیچ شیطونی به گردش هم نمی رسید...کلا 5 تا سرمایه گذار تو شرکت بودیم که هممون منشی مخصوص داشتیم تا کارای دفتریمون رو راه بندازن...هر 5 منشی هم یکی از یکی خوشگلتر و نازتر...از صدقه سری اونها هر کسی که با ما قرارداد می بست نه توش نمی آورد..البته شرکت ما خیلی رسمی و جدی بود..نه اینکه صبح تا شب بشینیمو با منشی ها لاس بزنیم...هممون با جنبه بودیم و سرمون حسابی تو کار بود...هیچ کس جرات نداشت کوچیکترین حرکتی بکنه واسه منشیها...خود احدی حسابشو می رسید..عروسک شرکت همون منشی مخصوص من بود یعنی مژگان حمیدی...سه سال پیش شوهرشو از دست داده بود..خودش تنها با مادرش زندگی میکرد..یه برادر داشت که به قول خودش سالی یه بار بهشون سر میزد و گاهی هم میومد شرکت و یه احوالی از خواهرش میگرفت و 10 دقیقه ای میرفت..خود مژگان یه دختر شاسی بلند و تقریبا بور بود..بیشتر به دخترهای روسی شباهت داشت...چشم های سبز و درشت..پوست سفید که زیر آب برق میزد..موهای طلاییش صورت گرد و قشنگش رو ده برابر قشنگتر کرده بود...لباسهای تنگ و روشنی که می پوشید بیشتر باسن و سینه های سکسی و بزرگش رو نشون میداد..من همیشه موقع دید زدنش کم می آوردم..اینقدر زیبایی داشت که تموم نمیشد..آرایش قشنگی میکرد و صبح به صبح با صدای ناز و ظریفش بهم میگفت سلام آقای اصلانی...صبحتون بخیر...جوری صداش توی مخم می پیچید و صورت نازش میومد جلوم که میخواستم بغلش کنم..همیشه این سکسی بودن و زیباییش رو با پرستو مقایسه میکردم...پرستو به خوشگلی مژگان نبود اما اونقدر خوشگل بود که بتونه منو راضی کنه..اما فرقشون این بود که پرستو به خودش نمی رسید اما مژگان تا وقت گیر می آورد جلوی آینه یا آرایششو پر رنگ میکرد..یا با موهای خوشگل و لختش ور میرفت..اما پرستوی من تا وقت گیر می آورد میرفت سراغ کتابهای آشپزیش...یا مجله های دکور خونه و ظرف و لباسهای جدید...اصلا وقتی واسه خودش نمی ذاشت...
ساعت حدودا 8:30 بود که دیگه همه اعضای شرکت اومده بودن...داشتم دنبال شماره تلفن اون یارو میگشتم که دو ضربه به در خورد و بعدم در باز شد...حدس زدم باید مژگان باشه..صدای نازکش پیچید تو اتاقم..سلام...صبح بخیر..سرمو که آوردم بالا جواب سلامشو بدم یه لحظه به شکل تابلویی حواسم رفت به سینه هاش...خودش متوجه نبود..داشت پرونده توی دستش رو ورق میزد...یه مانتوی تنگ سفید پوشیده بود..دکمه هاش به زور بسته شده بود..تا چشماش به طرفم چرخید به خودم اومدمو گفتم سلام...ممنونم..بفرمایید..چپ چپ نگام کرد و اومد صندلی کنار میزم نشست و یه کاغذ از لای پرونده کشید بیرونو گفت آقای احدی گفتن این ملکها باید تخریب بشه...اگه ممکنه بررسی کنید و کارتون تموم شد صدام بزنید..خواست بلند شه که گفتم خانوم حمیدی...یه کاری داشتم باهاتون..نشست سر جاشو گفت بفرمایید...زیاد گفتنش واسم سخت نبود..چون ما که بیخودی منشی خوشگل استخدام نکرده بودیم...خودشونم میدونستن گاهی باید برای نجات شرکت یه عشوه و ناز و کرشمه ای هم خرج کنن..همشونم تجربه داشتن..نه اینکه برن به طرف بدن..فقط یه جوری باهاش بگو بخند و به قول کاوه لاس خشکه راه مینداختن که مخ طرف ریخته بشه تو ماهیتابه و با دو تا تخم مرغ بره تو رگ...قیافمو جدی کردمو گفتم میدونید که آقای نعمتی زده زیر قراردادش و هیچ جوری هم خسارت رو نمیده..اگه ممکنه یه قرار ملاقات باهاش بذارید و یه کمی باهاش صحبت کنید...سعی کنید راضیش کنید حداقل خسارت شرکت رو بده...بلدید که؟؟!...لبخند مرموزی زد و گفت بله...کاملا بلدم..منم لبخند زدمو گفتم معلومه دست پر هم برمیگردید...سرشو موقع خندیدن یه کمی میبرد بالا گردن سفید و گوشتیش از زیر روسری سفیدش آدمو تحریک میکرد..روسریشو شل گرده زد بود اینقدرم کوتاه بود که اگه دولا میشد شاید می تونستم خط سینه اش رو ببینم...از جاش بلند شد و گفت اگه امری ندارید مرخص شم...بهش گفتم من هر چی میگردم شماره تلفنشو پیدا نمی کنم ببین تو معرفی نامه اش هست پیداش کن و یه قرار باهاش بذار..همین امروز...چشمک زد و گفت خیالتون راحت...امروز حتما میاد و قراردادش رو اجرا میکنه...منم مثل ریئسهایی که یه پروژه مهم رو حل کردن تکیه دادم به صندلیمو گفتم اگه شما بخواید هر چیزی میشه..راه افتاد به طرف در..صدای تق تق پاشنه کفشاش با چپ و راست رفتن باسنش آهنگ خاصی شده بود که توجهمو بدجوری جلب کرده بود..حرکت یه چیزی رو زیر شلوارم حس میکردم اما با دستم فشارش دادمو گفتم نه.. نه...فقط واسه پرستو...
سرم تو کارم گرم شده بود که تلفن اتاقم زنگ خورد..صدای قشنگ مژگان اومد که گفت خانومتون پشت خط هستن...میدونست من هیچ وقت تماس پرستو رو رد نمیکنم...حتی اگه تو بدترین و خاص ترین شرایط باشم..پس منتظر جواب من نشد و بلافاصله پرستو اومد روی خط..
* الو..فرشید سلام...خسته نباشی عزیزم..
- سلام خانوم گل...شما خسته نباشی...کاسه قابلمه ها خوبن ؟؟..
* ااا..بیمزه..زنگ زدم بگم امشب مهمون داریم زود بیا خونه...خاله ات اینا میخوان بیان..
- واااای..پرستو من امشب کلی کار دارم...کاش میگفتی نیستیم...یه کاریش بکن دیگه...
* فرشید تو رو خدا یه امشب و آبروریزی نکن..اون دفعه هم که عمه من اومد یادته؟؟...سه ساعت بعد از شام اومدی ..اون بیچاره ها که داشتن می رفتن ...یه امشبو جون پرستو زود بیا..
- اووممممم...آخه....باشه...یه پرستو خانوم که بیشتر نداریم...یه شام خوشمزه داریم نه؟؟..
صدای خنده اش اومد..
* آره شیکمو...سه چهار مدل شام خوشمزه داریم...حالا دیگه مطمئنم شب زود میای...
ظریف و ناز میخندید...یه لحظه دلم واسش تنگ شد...از دیشب تا حالا کی تغییر کرده بود..واسه اینکه مطمئن شم بهش گفتم
- راستی اون پیرهن خوشگله که واست خریدمو بپوشی ها..همون سفید...
* باشه...خودمم می خواستم همونو بپوشم...شب می بینمت..شیرینی هم بخر..
- باشه..خودتو خسته نکنی ها...تا شب خدافظ..
* بله قربان...خدافظ..
گوشی رو که گذاشتم رفتم تو فکر پرستو...من یه مرد خوشبخت بودم...هم پول داشتم...هم کار داشتم..هم یه زن خوب ...یه زندگی آروم...ما سه چهار سالی میشد که ازدواج کرده بودیم..دیگه میخواستیم بچه دار شیم..هر دو تصمیم گرفته بودیم دیگه جلوگیری نکنیم...هر چند شب یه بار پرستو رو آبیاری میکردم...طبق پیش بینی های دکتر تا چند ماه دیگه احتمالا پرستو ثمر میداد...اونوقت خوشبختیمون صد در صد تکمیل میشد...از همه مهمتر که پرستو قول داده بود خودشو تغییر بده...ته دلم یه حسی میگفت فرشید...میدونی پرستو چند بار قول داده؟؟؟..شاید بالای 100 بار...اما نمی خواستم فکرمو با این چیزا خراب کنم...پرستو حرف نداره...
نیم ساعت بعد مژگان اومد تو اتاقمو در حالیکه حسابی به خودش رسیده بود و بوی عطر ملایم و خوش بوش کل شرکت رو برداشته بود گفت داره میره پیش نعمتی..میگفت نیم ساعت باهاش حرف زده تا تونسته راضیش کنه باهاش یه قرار ملاقات بذاره...بالاخره گیر افتادی نعمتی..خنده بدجنسانه ای کردمو گفتم ببینم چیکار میکنی خانوم حمیدی..مژگان که رفت تقریبا 90 درصد مطمئن بودم همه چی درست میشه...برگه های تخریبی که واسه ساختمون های قدیمی بود رو برداشتمو به اون بهانه راه افتادم طرف اتاق رییس...ارتباط اعضا تو شرکت خوب بود...خود احدی فقط 42 سالش بود..اما اندازه یه مرد 100 ساله زبل و پخته بود...یه مرد شیک و باکلاس ..چیزی از ماها کم نداشت..اکثرا آروم بود و با کسی قاطی نمیشد اما با این حال بازم ما باهاش خیلی راحت بودیم...شایدم به خاطر این بود که ما جزو سرمایه گذارها بودیم احدی برای حفظ ظاهرم که شده ما رو همیشه راضی نگه میداشت...الحق که ما هم شهرت و موقعیت خوبی واسه شرکت به حساب میومدیم...5 تا نیروی حرفه ای و سرمایه دار...اسلحه هامونم عروسکامون بودن...همون خانوم منشی ها که در مواقع اضطرای هم ما رو هم شرکت رو نجات میدادن...
به احدی گفتم مشکل نعمتی حل شده و حتی اگه سر قرارداد برنگرده خسارت رو میده...اینقدر مطمئن بودم به کار مژگان که شک نداشتم همه چیز رو درست میکنه..احدی هم لبخند رضایت بخشی زد و گفت خیلی خوبه...
وقت ناهار شده بود..مسئول غذا چهارشنبه ها به سلیقه خودش غذا میگرفت...بوی خوبی که پیچیده بود تو سالن نشون میداد غذا فسنجونه...دلم ضعف رفت...
منتظر بودم مژگان یه خبری بده...حداقل ببینم چیکار کرده..خودمم در این جور مواقع بهش زنگ نمی زدم ممکن بود قضیه لو بره..ساعت 1 بود..غذاها تحویل داده شد..با دلهره غذامو نصفه و نیمه خوردم..غذام کوفتم شد..همش تو فکر مژگان بودم..استرس داشتم..نکنه این نعمتی دم به تله نده...این مرتیکه عوضی هیچی ازش بعید نیست..حتی فکرم تا اونجا هم رفت که چند نفری ترتیب مژگان رو بدن و برن..دیگه داشتم روانی میشدم...واسه اینکه آروم شم شماره خونه رو گرفتم یه کمی با پرستو حرف بزنم که اونم جواب نمیداد..حدس زدم تو آشپزخونه داره از الان خودکشی میکنه...حرصم گرفت...فکر اینکه پرستو الان با پیش بند و ملاقه به دست تو آشپزخونه است کلافه ام میکرد.. باز به خودم گفتم آخه الاغ...بده زنت اینقدر خونه داریش بیسته...لیاقت نداری ...باید از اونها زنها داشتی که هر شب یا املت دارن یا تخم مرغ جزغاله...
بالاخره ساعت 3 خورده ای بود که موبایلم زنگ خورد...اینقدر هول شدم که یادم نبود موبایلم تو جیب کتمه..مثل گیجا دنبال صداش میگشتم که دیدم از توی کتم صداش میاد...سریع برداشتمشو جواب دادم..
* جانم...بفرمایید..
- سلام آقای اصلانی...حمیدی هستم...خبرهای خوش دارم...
* به به ..بله ...تعجبیم نداره...خانوم حمیدی هر جا بره با خبر خوش برمیگرده..
خنده قشنگی کرد که باز داشت کار دستم میداد..
- آقای نعمتی فردا صبح واسه تکمیل قرارداد میان شرکت...گفتن تو پروژه های دیگه اگه کمکی از دستشون بربیاد با کمال میل انجام میدن..
اینقدر ذوق کردم که خیلی ضایع یه سوت مسخره زدم و گفتم
* آقای نعمتی الان اونجا هستن؟؟
- نه...رفتن پول ناهار رو حساب کنن..
هر دو بلند خندیدیم...تو دلم گفتم بابا تو دیگه کی هستی مژگان...مخ زنی تا این حد؟؟..واقعا که حرف نداری..
با مژگان که خدافظی کردم خبر رو به احدی دادم..کف کرده بود..اینبار تصمیم گرفتیم چنان قراردادی باهاش ببندیم که دیگه هوس دبه کردن به سرش نزنه...یعنی نرخ ها رو واسش ضربدر 3 میکردیم..سزای آدم چشم چرون و عوضی همینه...
از شیرینی فروشی که اومدم بیرون تا جلوی در خونه مرتب اتفاقات امروز رو مرور میکردم..به خودم میگفتم این مژگانه وقتی آدم زرنگی مثل نعمتی رو اینجوری در عرض چند دقیقه خر کرده وای به حال امثال من..خیلی باید مواظب باشم یه وقت این عشوه و لوندیهاش کار دستم نده...دوباره می گفتم تا باشه از این کارها...مگه بده؟؟..از فکر و خیالم اومدم بیرون...یه راست در پارکینگ رو باز کردمو با سرعت رفتم ته پارکینگ ماشینو گذاشتم...جعبه شیرینی رو برداشتم و یه نگاه توی آینه ماشین کردمو اومدم پایین...مثل همیشه شیک و مرتب بودم...از پله های کنار پارکینگ که به داخل حیاط راه داشت رفتم بالا...حتما الان پرستو هم حسابی تیپ زده و آماده است...خاله ام یه زن میانسال بود که خیلی خوش سلیقه و خوش صحبت بود...خیلی دوستش داشتم...شوهرشم یه آدم ساکت و کم حرف بود...احتمالا با نسترن اومده بودن...نسترن یه سال از پرستوی من کوچیکتر بود..اون موقع ها همه عاشق سر و زبون نسترن بودن تو فامیل..حتی خود مامانم بهم می گفت با نسترن ازدواج کنی بهتره..مثل خودت زبون دراز و حاضر جواب..منم می خندیدمو می گفتم اتفاقا همین کار دستمون میده بعدا..چون هیچ کدوم حریف اون یکی نمیشیم..اینا همه شوخی بود مامان میدونست من فقط پرستو رو دوست دارم..از همون موقع رابطه خیلی صمیمی منو نسترن یه کمی کدر شد...نه اینکه از من بدش بیاد...انگار حس میکرد جلوی پرستو شکست خورده..هر دوشون دختر خاله ام بودن..رابطه ام با هر دو خوب بود..اما خب پرستو واسم یه عشق بود...نسترن یه دوست..بعد از اینکه قضیه خواستگاریم از پرستو رسمی شد نسترن دیگه زیاد با من صحبت نمی کرد..شاید تا قبل از اون فکر میکرد ممکنه نظرم عوض شه...دیگه سعی میکرد از جلوی چشم من فرار کنه..یا بی اعتنایی میکرد یا لجبازی...خلاصه اینکه بدجوری از دستم دلخور بود...اما همیشه اصرار داشت بگه اینطور نیست..امشبم ظاهرا باید شاهد غرغر پرستو و کم محلی نسترن باشم...
از جلوی پله های در بلند جوری که همه بشنون گفتم سلاااااااام...کسی نیست بیاد استقبال من...صدای خاله میومد...طبق معمول قربون صدقه ام میرفت...در اصلی رو که باز کردم همشون رو مبلهای وسط پذیرایی نشسته بودن...قسمت انتهای سالن هم اکثرا وقتی میخواستیم خلوت کنیم می شستیم...جعبه شیرینی رو گذاشتم روی صندلی کنار آشپزخونه و رفتم سراغ مهمونا...بازم پرستو توی آشپزخونه بود و با سر و صدای من داشت میومد بیرون...خاله مثل همیشه خوش تیپ و سرحال بود..با پرویز شوهرشم یه سلام علیک مفصل کردیمو نشستم کنارش...نسترن مثل یه مجسمه فقط از جاش بلند شد وسلام کرد بعدم نشست...احساس عذاب وجدان داشتم وقتی میدیدمش....شایدم حداقل جلوی من اینجوری ساکت و بی اعتنا می شست..نسترن یه شلوار جین مشکی پوشیده بود با یه تاپ خیلی قشنگ سبز رنگ...رنگ قشنگ تاپش منو یاد چشمهای مژگان انداخت...سبز و براق...موهای نسترن تقربیا کوتاه بود که همیشه کنار صورتش میریخت..تقریبا تا روی شونه هاش بود...حالت دار و خوشرنگ...مثل چشمای پرستو مشکی بود..پرستو که با لیوان شربت اومد کنارم بشینه تازه فرصت کردم ببینمش..همون پیرهن سفید تنش بود..بالاش دو تا بند پهن داشت...از قسمت سینه یه کمی تنگ بود...تا زیر زانوش بود..خیلی بهش میومد..تو صورتش دقیق شدم...آرایش قشنگش دیوونه ام کرد...از دیدنش سیر نمیشدم...خودش متوجه شد ازش راضیم چشمک زد و خندید..منم تو جمع نیشم باز شد...خاله بلند گفت بسه دیگه فرشید..مگه تازه پرستو رو دیدی...همه خندیدیم...غیر از نسترن..
سر شام خاله اینا کف کرده بودن...پرستو چهار مدل غذا و دسر و سالاد و ...درست کرده بود...پرویز نمیدونست کدومو بخوره..از هر کدوم یه قاشق ریخته بود تو بشقابش...خاله هم که به قول خودش رژیم داره ولی تا خرخره خورد..البته حق داشتن دست پخت پرستو بود..نسترن به بهانه اینکه عصرونه خورده یه کمی سالاد خورد فقط...پرستو هم با اعتراض به من نگاه میکرد که چرا اینقدر به نسترن تعارف میکنم بیشتر بخوره...دیگه ترجیح دادم چیزی نگم..
بعد از شام من و پرویز داشتیم راجع به شرکت حرف میزدیم..پرستو تمام وقت کنار خاله بود و آلبوم عکسهای قدیمیمون رو میدیدن..نسترنم رو پله های جلوی در با موبایلش حرف میزد و گاهی بلند بلند میخندید..از جام بلند شدم برم طرف آشپزخونه که دو تا قهوه بریزم پرستو با خاله سرگرم بود نخواستم مزاحمشون بشم...وقتی میرفتم توی آشپزخونه از کنار پله های جلوی در که نسترن اونجا نشسته بود رد شدم..فضولیم گل کرد ببینم با کی حرف میزنه که اینجوری میخنده..کنار گلدون بزرگی که جلوی در آشپزخونه بود یه کمی مکث کردم فقط چند تا کلمه شنیدم...آخ راست میگی....تو که همینطوریشم داغی...یه کمی رفتم جلوتر تا بقیه اشو بشنوم که نسترن ساکت شد...بعدم بلند گفت حالا بعدا راجع بهش صحبت میکنیم الان عکس یکی افتاده رو شیشه که داره حرفهامو گوش میده...هول شدم و سریع رفتم توی آشپزخونه..خودمو فحش میدادم چرا حواسم نبود در شیشه ای و ممکنه دیده بشم...امیدوار بودم صدای تلویزیون نذاشته باشه بقیه صدای نسترن رو بشنون...دستپاچه دو تا فنجون گذاشتم توی سینی و شروع کردم به ریختن قهوه. که صدای نسترن از پشت سرم اومد..
* شما خانوم به این کدبانویی داری چرا خودت قهوه میریزی؟؟..
- آخه سرش گرم بود با خاله...مزاحمشون نشدم..میخوای واسه تو هم بریزم؟؟..
* آخی...نه من نمیخورم...فالگوش وایساده بودی؟؟..
یه خنده مصنوعی کردمو سعی کردم عادی باشم گفتم
- نه...خواستم ببینم این جوکهایی که واست میگن رو میتونم بشنوم یا نه...آخه معلوم بود خیلی خنده داره..
* بعضی وقتها سوژه های خنده دار تر از جوک هم هست فرشید خان...
- مثلا؟؟؟...
* مثلا اینکه این دستگیره ای که اینجاست با لباس شما درست شده...
بلند خندید...اول فکر کردم داره شوخی میکنه منم خندیدمو گفتم بیمزه...یه قند شوت کردم طرفش...جا خالی داد و گفت بله بایدم بخندی..آقای مهندس لباسش دستگیره خونه است...اینقدر بلند خندید که صدای پرویز اومد که گفت بچه ها بگید ما هم بخندیم...نسترن رفت کنار اپن و گفت بگم؟؟...بعدم به من نگاه کرد ...به دستگیره نگاه کردم و دیدم راست میگه...این همون تی شرت خودمه که داده بودم پرستو بندازه بیرون...دختره دیوونه باز سلیقه اش گل کرده اینو کرده بود دستگیره...کی میخواست بفهمه من از این کارا بدم میاد..آخه چه علتی داشت...اون که اگه میخواست میتونست دستگیره طلا بخره...وای پرستو ...کی میخوای آدم شی...عصبی به نسترن نگاه کردم که ساکت شد و رفت کنار باباش نشست...منم سریع قهوه ها رو ریختمو رفتم سر جام نشستم...پرستو هنوز با خاله سرگرم بود...تا موقعی که خاله اینا برن لام تا کام حرف نزدم...هر چی پرستو ازم سئوال میکرد چرت و پرت جوابشو میدادم...فهمید از دستش ناراحتم اما علتشو نمیدونست..دست خودم نبود بدجوری رو این کاراش حساس بودم...دیگه وقتش بود تکلیفمو روشن کنم...اگه یکی از دوستام میدید چی میگفت...من...مهندس فرشید حقیقی...با این همه ادعا و دک و پز...با این همه موقعیت و شهرت...اونوقت خانومم با لباسهام دستگیره درست میکنه...سرگرمیش غذا پختن و خونه داریه...بزرگترین آرزوش اینه که تو یه مسابقه آشپزی شرکت کنه...مسخره است واقعا...
خاله اینا که رفتن پرستو اومد ظرفهای میوه رو جمع کنه...تقریبا فریاد کشیدم ولش کن اینا روووو...بیا بشین کارت دارم...خشکش زد...بدون هیچ حرفی نشست رو مبل و گفت چیه؟؟....گفتم دیگه میخواستی چی بشه؟؟..همین مونده بود بشم سوژه خنده و تفریح نسترن..اگه نمیتونی سر قولی که میدی بمون دیگه بهم قول نده..کلافه ام کردی ..به چه زبونی بگم دست از این کارات برداری ..هیچ جوری نمی فهمی...خسته ام کردی...به غلط کردن افتادم...کاش اصلا زن خونه دار نمیگرفتم...من زن ندارم ...یه کلفت دارم که فقط بلد کار کنه...رفتم طرف پنجره و زل زدم به درختهای توی حیاط....نفسم در نمیومد...سرم درد گرفته بود و گر گرفته بودم...پرستو با صدایی که معلوم بود سعی داره بغضشو نشون نده گفت مگه چیکار کردم؟؟...من که امشب هر کاری تو خواستی کردم...من که....دیگه نتونست چیزی بگه...با اینکه دلم براش سوخت ولی بازم سعی کردم جدی باشم...برگشتم طرفشو گفتم اون دستگیره مسخره چیه درست کردی...با تی شرت من؟؟...منو کردی مترسگ؟؟...میدونی نسترن داشت به همین می خندید...واقعا بی کلاسی پرستو...بغضش ترکید و صدای گریه اش پیچید تو خونه...منم تکیه داده بودم به دیوارو نگاش میکردم...عصبی تر از اونیکه بودم که برم و نازشو بکشم...لابه لای گریه اش گفت من خیلی وقته اون دستگیره رو درست کردم...خب جنسش خوب بود...نمیسوزه...قیافه اش هم قشنگ بود...فقط به درد دستمال آشپزخونه شدن میخورد...فریاد زدم بسهههههه...نمیخوام دیگه بشنوم...از طرز حرف زدنتم بدم میاد...مثل مادربزرگم حرف میزنی پرستو...خدایا من چه جوری به این زن حالی کنم که من یه زن باکلاس میخوام...یه زنی که همش به خودش برسه...اصلا من از تو کار و غذا و لباس نمیخوام...خونه داری نمیخوام....حاضرم از گشنگی بمیرم ولی تو همونی بشی که میخوام...پرستو داری صبرمو تموم میکنی...به خودت بیا...آخه اون دستگیره رو گذاشتی جلوی چشم که آبروی منو ببری؟؟...شرایط و موقعیت منو درک کن...به خدا میترسم همکارامو دعوت کنم..میترسم یه شب مدیر شرکتو بیارم خونه...میترسم فکر کنه تو خدمتکار این خونه ای...
من حرف میزدمو پرستو با صدای بلند گریه میکرد...برعکس همیشه اینبار نمیتونست جوابمو بده..
بلند شدو رفت بالا به طرف اتاق خواب...میدونستم اولین کاری که میکنه در رو قفل میکنه تا من نتونم شب برم پیشش...برام مهم نبود..لباسامو عوض کردمو مسواکمو زدم بعدم برگشتم روی کاناپه بزرگی که تو آخرین اتاق کنار پذیرایی بود خوابیدم...با صحنه هایی که امروز از مژگان دیده بودم خیلی احتیاج داشتم امشب خودمو خالی کنم...به خودم گفته بودم شب همه این بلاها رو سر پرستو درمیارم...اما امشب که همه چی خراب شده بود...در ضمن نمیخواستم به این زودی برم سراغ پرستو..باید آدم میشد...
اینقدر عصبی بودم که هزار با از خواب پریدم...یه سیگار روشن کردم و کشیدم...یه کمی آروم تر شده بودم...به طرف پله ها راه افتادم ساعتم 3:20 نصفه شب رو نشون میداد...از یه طرف از دست پرستو عصبی بودم از یه طرفم بدجوری هوسشو کرده بودم...آهسته دستگیره اتاق رو چرخوندم اما قفل بود...آهسته برگشتم پایین...سر درد داشتم...تا خود صبح نشسته بودم روی صندلی کنار پنجره و سیگار می کشیدم...هوا که روشن شد رفتم یه دوش بگیرم بلکه اعصابم آروم شه...
ساعت 7 صبح بود...هیچ میلی به صبحونه نداشتم...پرستو هنوزم تو اتاق خواب بود...انگار بدجوری با من قهر کرده بود...دلم نمیخواست اینجوری قهر کنه..نمیخواستم اینقدر ناراحتش کنم..وقتی فکر میکردم میدیدم زیادی تند رفتم...شاید اگه اول با نرمی میگفتم بهتر بود...هر چی باشه اون دستگیره رو خیلی وقته درست کرده...قبل از اینکه بهم قول بده...تازه نسترن از روی بدجنسیش اونو نشونم داد..نباید که این ابتکار پرستو رو ضایع میکردم...خنده ام گرفت...ابتکار؟؟....لباسامو پوشیدمو چند تا پله رفتم بالا و جوری که پرستو بشنوه گفتم من دارم میرم شرکت...حداقل میومدی بدرقه ام میکردی...هیچ صدایی نیومد...میدونستم که بیداره...دوباره گفتم بابت دیشب معذرت میخوام اگه تند رفتم...ولی یادت باشه تو مقصر بودی...بازم جوابی نیومد...گفتم نکنه باز داری غذا درست میکنی اون تو؟؟...شایدم داری در و پنجره رو دستمال میکشی...فایده نداشت جوابمو نمیداد...نگرانش شدم...نکنه بلایی سرخودش آورده ...یه پله دیگه رفتم بالا که یهو در اتاق خواب باز شد و پرستو با یه شورت و سوتین اومد بیرون...کپ کردم...هیچ وقت اینجوری نمی چرخید تو خونه....اومد نزدیکمو گفت سلام صبح بخیر...ذوق زده گفتم سلااااام...به به...دیشب کجا بودی؟؟...بلند خندید و گفت خوشحال نشو میخوام برم حموم...هنوز گیج بودم...واسه چی این شکلی اومده بیرون از اتاق..اونم بعد از اون دعوای دیشب...باید الان از دستم ناراحت باشه...پس چرا عین خیالشم نیست...شاید فهمیده مقصره داره جبران میکنه..این زنها شگردشون همینه...به جای اینکه عذرخواهی کنن ماستمالیش میکنن و خیال خودشونو راحت میکنن...پشت سر پرستو از پله ها میرفتم پایین...شورت و سوتینش زرشکی بود...حالت تور داشت..از پشت خط باسنشو میدیدم...دوباره داشتم داغ میشدم...از پشت بغلش کردمو چسبوندمش به خودم با ناز گفت اااا..نکن فرشید...الان میخوام برم حموم...حرارت تنش که بهم خورد دیگه قاطی کردم...بلندش کردم و چسبوندمش به خودم...پاهاشو حلقه کرد دور کمرمو محکم فشار میداد بهم...گرمی کسش داشت بیهوشم میکرد..با اینکه از روی شلوار بود ولی تا مغز استخونم داغ شده بود...سرمو که رو به روی سینه هاش قرار گرفته بود بردم جلو و سینه هاشو لیس میزدم...آهسته هلم میداد عقبو میگفت نکن دیگه....سوختم چقدر زبونت داغه...اگه یکی ما رو دیشب تو اون وضع میدید باورش نمیشد اینایی که الان اینجوری چسبیدن به هم ما باشیم...خودمم هنوز از رفتار پرستو گیج بودم...با دندون گوشه های سوتین توریشو می کشیدم پایین که موبایلم زنگ خورد..نمیخواستم جواب بدم..یعنی اصلا نمیتونستم جواب بدم...بدجوری نفس نفس میزدم...بدنم عرق کرده بود...وحشیانه به پرستو حمله کرده بودم...به زور خودش از بغلم کشوند پایین و گفت موبایلتو جواب بده شیطون...خودشم راه افتاد طرف حموم...تا چند ثانیه خیره شده بودم بهش از پشت سر...با اون باسن گرد و کوچیکش...بعد به خودم اومدمو موبایلمو درآوردم...شماره کاوه بود...اااه..سره خر...الان موقع زنگ زدن بود آخه...
* الو...سلام کاوه...
- سلام ...صبح بخیر مهندس....بیداری...
* بله..اگه خوابم بودم که بیدارم کردی...مزاحم..
- ای جووون...چه نفس نفسی میزنی...دویدی دنبال موبایلت یا دستت بند بوده...
* زهر ماااار...دهنتو کاوه...بدترین موقع زنگ زدی...
- آخ آخ...حست پرید دیگه نه؟؟؟...هر هر میخندید..
* خب حالا بنال ..دارم میام شرکت دیر میشه...
- من تعیرگاهم...این ماشین ما باز خراب شده...یه جور واسه این احدی ماستمال کن تا برسم...بگو رفته بازدید ساختمون...
* باشه تو به لگنت برس من یه کاریش میکنم...شرکت میبینمت...خدافظ سره خر...
- حالا از اول شروع کن شاید حست برگرده...خدافظ...
انواع و اقسام فحشهایی که بلد بودمو به کاوه دادم...پرستو که حموم بود...به سرم زد لخت شم بپرم حموم..ولی نمیشد...قرار بود امروز نعمتی بیاد شرکت...انوقت زحماتم هدر میرفت...لعنت به تو کاوه...
رفتم جلوی در حمومو گفتم پرستو خانوم...من میرم شرکت...در حموم رو باز کرد و بدن خوشگل و خیسش دعوتم میکرد برم تو...با یه صدای حشری که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت برو...بزن به حسابم واسه امشب....صورتشو آورد جلو یه لب آبدار ازش گرفتمو گفتم اگه شد واسه ناهار میام خونه....بلند خندیدو گفت عجله نکن عزیزم...شب پیشتم...واسه ناهار میرم دنبال شیما....ناهار بیرونیم...چشمام گرد شد..گفتم ناهار میری بیرون...با شیما؟؟...خندید و گفت آره اشکالی داره؟؟؟....سرمو تکون دادم یعنی نه...گفت پس شب میبینمت ....در و بست و رفت تو...منم شوکه شده بودم..شیما دوست قدیمی پرستو بود...یه دختر لوس و پررو...ولی خیلی خوشگل و سکسی...وقتی شب عروسیمون دیدمش از همه سکسی تر بود...یقه لباسش اونقدر باز بود که سینه های بدون سوتینش کاملا دیده میشد..همه تو کفش بودن...پرستو زیاد رابطه خوبی باهاش نداشت میگفت خیلی جلفه...حالا چی شده بود میخواست باهاش ناهار بره بیرون...راه افتادم به طرف در ...گفتم شاید حرفهام روش اثر کرده و میخواد خودشو تغییر بده...سوت زدمو به خودم گفتم ایییول جذبه...رفتم به طرف پارکینگ و واسه امشب کلی نقشه کشیدم که تا صبح نذارم پرستو بخوابه...
تو شرکت همش فکر اتفاقات امروز و دیروز بودم..از اینکه پرستو یهو اینجوری شده بود تعجب کرده بودم البته هر از گاهی میشد اینجوری با دوستاش میرفت بیرون اما همیشه به اصرار من بود که میگفتم واسه روحیه ات خوبه..کم پیش میومد خودش بخواد بره گردش...همش بدن لخت و خیسش که توی حموم بود میومد جلوی چشمم..حالم اصلا خوب نبود به شدت حشری بودمو نمیتونستم روی کارم تمرکز کنم..فقط دعا میکردم مژگان امروز هیچ کاری با من نداشته باشه وگرنه می پریدم روش..طرفهای ظهر بود که اطلاع دادن نعمتی اومده..اتاق جلسه امون جدا بود..یه سالن بزرگ و مستطیل شکل بود که همه اونجا جمع میشدیم واسه بستن قرارداد..ده دقیقه بعد همه اونجا جمع بودیم..نعمتی که از در اومد تو یه لبخند پلید بهش زدمو تو دلم گفتم حااالی ازت بگیریم امروز که دیگه ما رو خر فرض نکنی...طبق توافق قرار بود مبلغ رو بالا ببریم تا دیگه کسی جرات نکنه با ما دربیفته...حتی احدی هم این قانون رو تایید میکرد..اگه کسی بزنه زیر قراردادش هر جوریه باید برگردونیمشو تلافی کنیم..در مورد نعمتی هم همین طور بود..بحث افتاد سر اینکه مبلغ تغییر کرده و شرکت خسارت دیده..اولش زیر بار نمیرفت میگفت رقم ضربدر سه شده خیلی سنگینه...ولی ما روشمونو خوب بلد بودیم اینقدر کس شعر سر هم کردیم تا مخش قضیه رو گرفت...برگه ها امضا شد و قرار شد از حساب نعمتی پول ریخته بشه به حساب شرکت..همگی راضی بودیم...نیشمون تا بناگوش باز بود که موقع ختم جلسه نعمتی گفت راجع به قرارداد یه کار خصوصی با خانوم حمیدی دارم..همه چپ چپ بهم نگاه کردیم..احدی گفت طبق اساس شرکت کسی نمیتونه با منشی ها خصوصی صحبت کنه...چه دلیلی داره شما با ایشون خصوصی صحبت کنید؟؟...واقعا واسه همه ما سئوال شده بود با مژگان چیکار داره..گفت زیادم خصوصی نیست...فقط میخوام از روی برگه ها و اسنادی که امضا کردم یه کپی هم واسه من بگیرن..احدی که فهمید نعمتی زرنگتر از این حرفهاست گفت احتیاجی نیست..ما خودمون به طرف مقابل قراردادمون یه کپی میدیم...نگران نباشید..البته همه میدونستیم که دروغ میگه..چون معمولا کسی کپی اسناد رو نمیخواست چون ما شرکت معروفی بودیمو هیچ وقت اینقدر تابلو حق خوری نمیکردیم..ولی حالا که نعمتی کپی میخواست ظاهرا خیلی زرنگتر از بقیه بود..حالا با وجود کپی نمیتونستیم مبالغ و شرایط قرارداد رو دستکاری کنیم...هر جوری بود احدی راضیش کرد که کپی رو تو قرار بعدی بهش میده..این که غیر ممکن بود چون ما به هیچ وجه کپی نمیدیم حتی اگه قرارداد لغو بشه...حالا چرا این دروغ رو میگفت معلوم نبود..جلسه یک ساعت و نیمه ما به پایان رسید..اینقدر غرق تو کار و گرفتن حال نعمتی شده بودیم که من یکی یادم رفته بود تا چند ساعت پیش داشتم از شق درد میمردم..هر کی وارد اتاق خودش شد..منم نشستم پشت میزو فکر کردم شاید نعمتی با مژگان سرو سری داره...از این فکر یه جورایی غیرتی میشدم..احساس میکردم مژگان علاوه بر اینکه منشی منه خودشم ماله منه...یعنی مژگان عروسک به این نعمتی پا داده؟؟..بعید نیست...نعمتی یه تیلیاردره..دوست نداشتم به این چیزها فکر کنم...ساعت حدودا 2:30 بود...از وقت ناهارمون گذشته بود..منتظر غذا بودم که به سرم زد یه زنگ به پرستو بزنم ببینم چیکار میکنه...میدونستم خونه نیست..پس زنگ زدم به موبایلش...خیلی بوق خورد..آخرم قطع شد و کسی جواب نداد..انگار حسابی داشت خوش میگذروند..گاهی در طول روز یه زنگ بهم میزد اینبار نه زنگی..نه اس ام اسی...هیچی...با خودم فکر کردم حتما الان با شیما نشسته توی یه رستوران و دارن ناهار میخورن و شیما هم فنون یه همسر نمونه شدن رو بهش یاد میده..قند تو دلم آب میشد..یعنی بالاخره این پرستو هم آدم میشه...یه خانوم با کلاس و امروزی...یا یه پرستوی سنتی...یه کمی بهش فکر کردم دیدم من یه خانوم امروزی میخوام...نیشم باز شد و رفتم تو فکر پرستو دوباره..امشب چنان بلایی سرت بیارم که یادت نره...دوباره شق دردم داشت عود میکرد...ای خدااا...چرا امروز اینقدر دیر میگذره...
ساعت 5 عصر بود که دیگه طاقتم تموم شد ..اصلا نمیتونستم تو شرکت بمونم ..داشتم منفجر میشدم باید هر جوری بود خودمو به پرستو میرسوندم...بقیه یکی در میون تو شرکت بودن..احدی طبق عادتش ساعت 4 از شرکت میرفت..چون معمولا از اون ساعت به بعد خبر خاصی نمیشد...با همه خدافظی کردمو سریع مثل کسی که میخواد به یه اتفاق مهم برسه راه افتادم طرف ماشین...خدا رو شکر میکردم امروز زیاد با مژگان برخوردی نداشتم...وگرنه هیچی ازم بعید نبود..
کل مسیر تا خونه فکر این بودم که با پرستو چیکار کنم...یه سکس آروم..یه سکس خشن...یه سکس عاشقانه...کدوم لباسشو بپوشه...اون توریه...نه...اون یکی قرمزه خوبه...اصلا اینا رو ولش کن فقط برسم خونه...من که بالاخره میخوام لختش کنم..جلوی در خونه که رسیدیم دیگه شلوارم داشت پاره میشد...دکمه کتمو بستم که تابلو نشم...از ماشین پیاده شدمو رفتم در و بازکردم...حیاط بی سرو صدا و خلوت بود...ماشین پرستو نبود..ای وای..یعنی هنوز نیومده...حالا چه غلطی بکنم...حالم گرفته شد..سریع وارد خونه شدمو گفتم یه زنگ بهش بزنم زودتر بیاد تا من نمردم...کتمو درآوردمو انداختم رو پله ها...همینجوری که شماره پرستو رو میگرفتم کراوات و پیرهنم رو هم درمی آوردم...بعد از چند تا بوق جواب داد...
* الو..سلام خانوم خوشگلم...نمیخوای بیای خونه به داد من برسی؟؟..
- سلام فرشید...اومدی خونه؟؟..چه زود...چی شده حالت خوب نیست؟؟..
* آره الان رسیدم...نه حالم خیلی بده...دوام پیش تو...تو لباسای تو...کجایی؟؟..
بلند خندید و گفت
- آهااا...فهمیدم چته...نزدیک خونه ام..شیما رو رسوندم به خاطر همین یه کمی طول کشید...تا 5 دقیقه دیگه رسیدم...
* پس منتظرم...مواظب باش..خدافظ..
- اوکی خدافظ...
سریع لباسامو درآوردم و پریدم تو حموم..احساس میکردم یه دوش بگیرم بهتره...انگار خیس خالی شده بودم بس که به پرستو فکر کرده بودم...رفتم زیر دوش و چشمامو بستم...انگار همه بدنم درد میکرد...هر جامو فشار میدادم درد میکرد...به ذهنم رسید پرستو هم بیاد تو حموم..بدجوری صبح دیوونه ام کرده بود ..وان رو پر کردم و منتظر شدم پرستو بیاد همین جوری با لباس بندازمش تو وان...چند دقیقه بعد سرو صداش اومد که اسممو صدا میزد..در حموم نیمه باز بود رفتم جلوی در و گفتم اینجام خانومم...بیا حموم...صدای خنده اش میومد...دیگه داشتم آتیش میگرفتم...صدای پاشنه کفشاش بهم نزدیک میشد..اومد جلوی در حموم و اول من کپ کردم تا دیدمش...آرایش غلیظ با موهای بلوند و صاف که کنار صورتش ریخته بود...با اینکه آرایشش دو برابر همیشه بود ولی خیلی خوشگل شده بود...مانتوی تنگ مشکی تنش بود با یه شلوار جین روشن..البته بیشتر به شلوارک میخورد چون یه کمی پایینتر از زانوش بود که پاهای سفیدش معلوم بود...سینه هاش به نظرم بزرگتر میومد...هیچ وقت اینجوری از زیر مانتو نمیزد بیرون..شایدم چون مانتوش خیلی تنگ بود...وقتی دید من خشکم زده گفت چیه؟؟...خانوم خوشگل ندیدی؟؟...یه چرخ زد و گفت حالا عروسک شدم؟؟؟...گفتم چیکار کردییییییی....هلو شدی...خوشم اومد...آفرین...پس بلدی به خودت برسی...خندید و گفت آره...تازه کجاشو دیدی...خیلی کارها قراره بکنم...دستمو دراز کردم طرفشو گفتم بیا اینجا واسم بگو ببینم چیکارا قراره بکنی...دستمو گرفت و گفت میگم..ولی تو حموم؟؟..همه چیم خراب میشه..بیا بیرون دیگه...گفتم ببین...از روی شورت خودمو بهش نشون دادم دید کیرم راست و محکم ایستاده ...دستشو گرفت جلوی دهنشو گفت وااای...فرشید..اینقدر شدیده...با صدای آهسته ای گفتم آره...زده بالا...برو لخت شو بیا اینجا...وان و پر کردم...فقط جات خالیه...حالا واسه من میپری تو حموم درم میبندی آره....؟؟..الان نشونت میدم...با ناز میخندید و میگفت الان این شکلی بیام تو آرایشم خراب میشه...تو بیا بیرون...من دیوونه تر از اونی بودم که فکر موها و آرایشش باشم...گفتم اگه نیای خودم به زور با لباس میارمتا...بالاخره قبول کرد لخت شه و بیاد....گفتم همین جا جلوی من لخت شو...قبول کرد ...اول شال مشکی و نازکی که سرش بود رو در آورد...موهاشو باز کرد و ریخت دورش...سرشو تکون داد موهاش پخش میشد دور شونه هاش...اینقدر خوشرنگ بود که برق میزد..زبونشو واسم درآورد وبعدم کشید دور لبای صورتیش...خندیدمو گفتم بدجنس...بهت میگم حالا...بعدم خیلی آروم دکمه های مانتوشو باز کرد...هر کدوم رو که باز میکرد یه چرخ میزد و یه کمی کمرشو به طرف چپ و راست میبرد بعد برمیگشت دکمه بعدیش رو باز میکرد...احساس میکردم دارم یه فیلم سکسی میبینم ..پرستو اصلا از این کارها بلد نبود...اگرم یه چیزهایی بلد بود انجام نمیداد همیشه میگفت روم نمیشه...گاهی قبل از سکس میگفتم واسم برقصه اصلا قبول نمیکرد میگفتم خجالت میکشم...حالا اینقدر جذابه و ریلکس داشت لخت میشد..جای تعجب داشت واسم...تا زیر سینه هاش که باز شد یه طرف مانتشو برد عقب و یکی از سینه هاش از زیر تاپ سفیدش معلوم شد...نوک سینه اش که از زیر تاپش معلوم بود نشون میداد سوتین نداره...من که دیگه یواش یواش داشتم از تو حموم میرفتم بیرون...خم میشدم طرفش خودشو میکشید عقب و میخندید...همه تنم داغ شده بود..انگار بخاری که توی حموم بود از تن من درمیومد....چشمام دیگه داشت بسته میشد...نمیتونستم روی پاهام وایسم...درد شدیدی داشتم که اصلا نمیتونستم به کیرم دست بزنم...دکمه های بعدیشم باز کرد و مانتوشو درآورد...حالا بدنشو میدیم...یه تاپ سفید نیم تنه بود که بند نداشت...سینه هاش مثل دو تا انار از زیر تاپش معلوم بود...با ناله گفتم پرستو اذیت نکن...زود باش دارم میمیمرم...فقط میخندید...دکمه شلوارشو باز کرد و شورت توریه آبی پاش بود...اصلا شورت نبود چون همه جاش معلوم بود...روی شورتش یه گل برجسته بود که می افتاد بالای کسش دلم میخواست اونجا رو گاز بگیرم...پشتشو کرد بهم و با حالت رقص شلوارشو در آورد...دولا شده بود و شلوارش تا زانوش اومده بود...باسنش داشت صدام میزد...میخواستم لیسش بزنم...دستمو دراز کردم طرفش که جا خالی داد و نذاشت..شلوارشو که از پاش درآورد دیگه صبر نکردم تاپشو دربیاره چون ممکن بود تا اون موقع بمیرم..خیلی سریع بازوشو گرفتمو کشیدمش طرف خودم..جیغ میزد بذار کفشمو دربیارم...من که اصلا حالیم نبود..اصلا نمیشنیدم چی میگه..بغلش کردمو انداختمش تو وان...هنوز داشت جیغ و داد میکرد..رو صورتم آب نپاش...وایسا کفشمو دربیارم...تاپم خیس شد...من اصلا اهمیتی نمیدادم..خودمم رفتم تو وان جا تنگ بود و من حسابی چسبیده بودم بهش...خوابیده بودم کنارش اولین کاری که کردم دستمو انداختم زیر کمرش که سینه هاش اومد بالاتر...حمله کردم بهشون..از روی تاپش میخوردمشونو نوکشو بین لبهام میگرفتمو می کشیدمش...ناله های پرستو بلند شد...با دست چپم کسشو میمالیدم...داغیش از توی آب هم مشخص بود..چشمام بسته بود به زور بازشون میکردم...یقه تاپشومحکم کشیدم پایین که سینه هاش افتاد بیرون..جامون راحت نبودم نمیتونستم همه جاشو بخورم...سرم میرفت زیر آب...دوباره بلند شدمو بغلش کردم گذاشتمش کف حموم...حالا خیلی بهتر شده بود...خوابیدم روشو لباشو لیس زدم..زبونمو میکردم تو دهنشو میمالیدم به زبونش...پرستو دیگه جیغ و داد نمیکرد فقط آآآه و ناله بود..تاپشو در آوردم و رفتم سراغ سینه هاش...با دستام میمالیدمشون و با زبونم میکشیدم وسط خط سینه هاش...پرستو وول میخورد و سرمو فشار میداد روی سینه هاش..بازتاب صداش توی حموم خیلی قشنگ شده بود انگار چند نفر توی حموم دارن ناله میکنن...گردنشو می مکیدم و بوس میکردم حسابی کبود شده بود..سرمو میبردم بین موهاشو بو میکشیدم...حتی بوی موهاشم حشریم میکرد..از بین سینه هاش لیس زدم تا بالای کسش...رسیدم به همون عکس گل که رو شورتش بود..گازی از اونجا گرفتم که صدای جیغ پرستو رفت هوا....جالب بود که اصلا شکایتی نمیکرد که دردش میاد..همیشه وقتی یه کمی دردش میگرفت غر میزد و مرتب میگفت یواش...ولی حالا انگار هر کاری میکردم فقط حشری تر میشد..دو طرف شورتشو گرفتمو جوری میخواستم از پاش دربیارم که دو تا پاهاشو ببره بالا...واسه همین به طرف بالا کشیدمش که خودش پاهاشو برد بالا و یه کمی هم کمرشو بلند کرد...شورتشو درآوردم و با دستام زانوهاشو گرفتمو از هم باز کردم..یه نگاه تو صورت سرخ و خیس پرستو کردم که همین چند دقیقه پیش داشت چه بلایی سرم می آورد بعدم بهش گفتم الان خوبت میکنم عزیزم....پاهاشو باز کرد و گفت زودباش دیگه...فقط تند...اینقدر صداش قشنگ و حشری بود که گفتم جوووون...تندشم میکنم...سرمو بردم بین پاهاشو از بالای کسش تا پایین رو یه لیس محکم زدم که پاهاشو بهم فشار داد و گفت آآآآآخ...چقدر زبونت داغه..یه دستمو بردم گذاشتم روی سینه اشو می مالیدم با یه دست دیگه ام هم لبه های کسش رو باز میکردمو زبونمو میکردم توش...با زبونم میکشیدم روی کسش و فشار میدادم...صدای پرستو همه خونه رو برداشته بود...خودشو پیچ و تاب میداد و ناله میکرد...دستشو گذاشته بودی روی دست من که روی سینه اش بود همزمان با من می مالید...جیغ میزد زود باش...بکن دیگه...ترسیدم ارضا شه دیگه از خوردن کسش دست کشیدم...بلند شدم شورتمو دربیارم که گفت صبر کن من میخوام دربیارم...بلند شد نشست و شورتمو درآورد..خیس خیس بود..هم از آب ..هم از آب خودم...کیرمو گرفت تو دستشو کرد توی دهنش...اینقدر سریع این اتفاق افتاد که من فقط نگاهش میکردم...پرستو واسم ساک میزد اما باید دو ساعت التماسش میکردم...میگفت دوست ندارم....من عاشق خوردن کسش بودم ولی اون ساک زدن رو دوست نداشت...نمیدونستم چش شده...ولی هر چی بود راضی بودم ..زبونش که میخورد سر کیرم می لرزیدم از شدت لذت..با زبونش می کشید زیر کیرمو میومد رو نوکش زبونشو می چرخوند دورش...اینقدر لباشو تنگ کرده بود که کیرم داشت منفجر میشد...سریع از تو دهنش کشیدم بیرونو گفتم بسه دیگه....بخواب نوبته تو شده...لبخند قشنگی زد و خوابید و پاهاشو باز کرد..نشستم جلوشو کیرمو تنظیم کردم روی سوراخ کسش...چقدر خوب بود احتیاجی به جلوگیری نبود...چون منتظر بچه بودیم...سر کیرم که رفت تو آه پرستو هم رفت هوا...دستامو گذاشتم دو طرف سینه اش و خودم حالت دولا افتادم روش...کیرمو تا ته فرستادم تو پرستو پاهاشو حلقه کرد دور کمرمو با دستش می کشید روی سینه ام...همش می گفت چقدر داااااغی فرشید...سوختم...منم اولش آهسته عقب و جلو میکردم اما اینبار پرستو کاملا داغ و سکسی بود...سرعتمو بیشتر کردم..کیرمو تا سر درمی آوردم بعد تا ته میکردم تو...حرکت سینه های پرستو بیشتر تشویقم میکرد این کارو محکمتر بکنم...من محکم تلمبه میزدم و پرستو چون کف حموم بود یه کمی لیز میخورد...تو همون حالت دولا شدمو لباشو می خوردم...با دستاش می کشید روی کمرم حس میکردم آبم داره میاد...تقریبا داد میزدم ...پرستو هم دست کمی از من نداشت....تندتر می کردمش که جیغ پرستو بلندتر شد و لرزید و منو محکم فشار داد...فهمیدم ارضا شد...منم داشتم ارضا میشدم...خوابیدم روشو سینه اشو می خوردم...خودمم تکون میدادم که حس کردم آبم داره میاد...به پرستو گفتم پاهاتو محکم بچسبون بهم..پاهاشو فشار داد دورمو منم آبم اومد که همش ریخت تو کسش...یه آآآخ قشنگ کشید و گفت امروز آتیش بودی....نا نداشتم تکون بخورم...انگار یه پارچ آب ازم رفته بود...بدنم سست بود و خوابیده بودم روی سینه پرستو...با موهام بازی میکرد و پیشونیمو بوس میکرد...دلم میخواست بخوابم...چند دقیقه بعد پرستو بلند شد و گفت بسه دیگه پاشو تنبل...پاشو یه چیزی بخوریم حالت جا بیاد...بلند شد و زیر دوش خودشو شست و حوله منو که کنار در آویزون بود پیچید دورشو رفت بیرون...منم بلند شدمو خودمو شستم...
حالا که حالم جا اومده بود فکر میکردم پرستو چقدرامروز خوب بود...خیلی تغییر کرده بود...اینبار خیلی خیلی بیشتر لذت برده بودم...کاش همیشه همین جوری باشه...من همینو میخوام...با شیرموزهایی که خوردیم حالم بهتر شده بود...من نشسته بودم رو مبل جلوی تلویزیون پرستو هم ولو شده بود بغل منو تلویزیون میدید....داشت واسم گردش امروزشو تعریف میکرد..از حرفهاش فهمیدم شیما خیلی روش تاثیر گذاشته...می گفت واسه فردا شام میخوام شیما و شوهرشو دعوت کنم....از وقتی شیما ازدواج کرد من یه بارم دعوتش نکردم با شوهرش بیاد...منم بدم نمیومد پرستو با دوستاش باشه...به خصوص که تازه داشت خوب میشد..شام اون شبم از بیرون گرفتم..پرستو تمام مدت بغل من نشسته بود و میگفت حوصله ندارم...منم راضی بودم...چون اون هم ظاهری و هم رفتاری و هم سکسی راضیم کرده بود....
طبق برنامه ریزیهای پرستو امشب قرار بود شیما و شوهرش سعید بیان خونمون..از صبح تو شرکت منو دیوونه کرده بود بس که زنگ زده بود و سفارش کرده بود شیرینی یادم نره..زودتر برم خونه که برسم قبلش یه دوش بگیرم..همه چی آماده باشه...موبایلم هی زنگ نخوره که کار راه بندازم از پشت تلفن..و هزار جور نصیحت و توصیه دیگه...با این وضع تو شرکت همه میگفتن آقای اصلانی زودتر بیا برو خونه که خانومت همه خطوط رو اشغال کرده ...راستم میگفتن..پرستو دیگه داشت کل شرکت رو بهم میریخت..منم که دیدم اینجوریه ساعت 4 از شرکت زدم بیرون...البته بعد از اینکه احدی رفت..به هر حال حفظ ظاهرم خوب چیزیه ..نمیخواستم ببینه منم همزمان با اون دارم از شرکت میرم..سر راه یه جعبه شیرینی خریدمو راه افتادم طرف خونه...همه خریدهای خونه رو لیست میکردیم و میدادیم یه پسر نوجونی که هفته به هفته میومد و لیست رو میگرفت و خرید میکرد آخرشم بهش یه پولی میدادیم که اونم راضی باشه و هر دفعه که خواستیم بیاد...بچه خوبی بود..میگفت کارش همینه...واسه اینو اون خرید میکنه...گاهی وقتا هم اصرار میکرد ماشین منو پرستو رو بشوره ..ما هم بعضی وقتا ماشینو نمی بردیم کارواش میدادیم پسره بشوره یه پولی هم بهش میدادیم...ماشینو بردم تو حیاط و کنار ماشین پرستو پارک کردم..یه نگاه به حیاط انداختم مثل همیشه مرتب و منظم...درختهای بزرگ گیلاس و توت اطراف حیاط بودن و بوته های کوچیک انواع و اقسام گلها هم وسط حیاط کاشته شده بودن...جعبه شیرینی رو برداشتمو از ماشین اومدم پایین...از پله های جلوی خونه که رفتم بالا بوی عطر خیلی خوبی به مشامم خورد...در خونه رو باز کردمو دیدم اثری از پرستو نیست..یاد دفعه های قبلی افتادم که یه راست میرفتمو از تو آشپزخونه پیداش میکردم..خیلی خوشحال بودم که دیگه واقعا تغییر کرده...بلند صداش زدم و جعبه شیرینی رو گذاشتم توی آشپزخونه...صداش از طبقه بالا اومد که گفت اومدم عزیزم...کتمو در آوردمو نشستم روی صندلی کنار پله ها...صدای پای پرستو که اومد بلند شدم بگم من زودتر اومدم که به همه کارها برسم که تا چشمم خورد بهش خفه شدم..انگار بار اول بود که میدیدمش...اول بالای پله ها ایستاد و منتظر شد عکس العمل منو ببینه...موهاشو خیلی قشنگ درست کرده بود...مشخص بود رفته آرایشگاه...موهای لختش حالا حالت دار شده بود از گوشه های صورتش حالت فر خورده چند تا تیکه کوچیک افتاده بود پایین...یه تاپ و دامن زرشکی پر رنگ تنش بود که خیلی پوست سفیدش رو نشون میداد..اصلا باورم نمیشد پرستو میخواد جلوی سعید اینا رو بپوشه و این شکلی بگرده...تاپش یه بند داشت که پشت گردنش بسته میشد خط سینه اش از اون زاویه که ایستاده بود بازم دیده میشد...دامنش تنگ بود تا بالای زانوش بود...یا بهتره بگم فقط باسنو می پوشوند..این لباسش زیاد ی شیک و مجلسی بود...اصلا به نظرم مناسب یه مهمونی معمولی دوستانه نبود..یکی دو ماه پیش این تاپ و دامنو واسش خریدم که تولد خواهرش پوشید اونم با اصرار من..همش میگفت روم نمیشه خیلی لختیه...همه جام بیرونه...اما حالا جلوی شوهر شیما سعید چه جوری میخواست اینو بپوشه...فقط یه بار سعید و دیده بودیم اونم شب عروسیش بود..با این همه فکر مختلف بازم راضی بودم...چون پرستو تو این ظاهر و لباس خیلی از شیما سرتر شده بود...امشب به سعید نشون میدادم که پرستوی من خیلی خوشگلتر از شیماست...از پله ها اومد پایین...کفشاشم رنگ لباسش بود..پاهای کشیده و سفیدش برق میزد..معلوم بود حسابی افتاده به جونشون تا اینجوری برق افتادن..چند تا پله مونده بود برسه به من گفت سلام..بعدم یه چرخ زد و گفت خوبه؟؟؟..گفتم سلااااام..چی می بینم...عاااالیه...تو از صبح این همه به من زنگ میزدی کی وقت کردی اینقدر به خودت برسی..خنده خوشگلی کرد و گفت ما اینیم دیگه..اومد پایینو طاقت نیوردم کشوندمش تو بغلمو گفتم من که تا آخر مهمونی میمیرم...واااای چه عطری زدی پرستو...بوش مستم کرده..لباشو آورد سمت گوشمو گفت اگه پسر خوبی باشی تا آخر مهمونی قول میدم امشبم بهت خوش بگذره...جوری تو گوشم حرف میزد که نفسش میرفت تو گوشمو یه جوری میشدم...موهای تنم سیخ میشد و داغ میکردم..لبامو بردم بین موهاشو چشمامو بستم..عطر موهاش دیگه داشت دیوونه ام میکرد...موهاشو بوسیدمو گفتم پس زیاد دور و ور من نچرخ که یهو دیدی وسط مهمونی ترتیبتو دادم..بلند خندید و از تو بغلم اومد بیرون..گفت شیرینی که یادت نرفت؟؟..گفتم نه تو آشپزخونه است...منم برم یه دوش بگیرم..پرستو رفت طرف آشپزخونه که یهو صداش زدم و گفتم از اینکه همون خانومی که میخواستم شدی ممنونم پرستو...من خیلی ازت راضیم...چشمک زد و گفت بهترم میشم عزیزم...رفت سمت آشپزخونه..از پشت گردی و برجستگی باسنش کاملا جلب توجه میکرد..صدای پاشنه کفشاش تو سکوت خونه...موهای لایت و براقش..پاهای کشیده و قشنگش..دیگه نتونستم نگاه کنم سریع رفتم بالا لباس بردارمو برم یه دوش بگیرم..
ساعت 7:30 بود..من کاملا شیک و آماده نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانالهای ماهواره رو عوض میکردم..هر جا یه خانوم خوشگل نشون میداد نگه میداشتمو میدیدم پرستو یه چیز دیگه است...حس میکردم خوشگلترین و با کلاسترین خانوم دنیا تو خونه منه...به خودم می بالیدم که بالاخره پرستوی دلخواهمو به دست آوردم..پرستو هم گاهی کنار من می شست و گاهی هم جلوی آینه بود..با صدای زنگ خونه آماده شروع مهمونی شدیم..رفتم طرف پنجره باغبونمون شلنگ رو انداخت زمینو سریع رفت در رو باز کنه..درهای خونه باز شد و ماشین خوشگل و شیکی وارد حیاط شد...درست پشت ماشین منو پرستو پارک شد...پس سعید باید یه رقیب خوب واسه من باشه..اما من فرشید هستم...کسی که تا حالا شکست نخورده..اول شیما از ماشین پیاده شد..اوه اوه اوه...دقیقا انگار یه عروسک متحرک بود..پرستو دوید طرف در خونه و منتظر شد که از پله ها بیان بالا بره استقبالشون...صورت شیما رو نمیدیدم...بعدم که از دیدم خارج شد..سعیدم با یه سبد گل قشنگ پیاده شد..یه کت و شلوار مشکی تنش بود...واقعا از تیپش خوشم اومد...مثل یه مدیر واقعی بود..تو قد و هیکل به من نمی رسید من هم بلند تر بودم هم چهار شونه تر..اما اون یه 5-6 سانتی از من کوتاهتر بود..هیکلشم خیلی معمولی بود..نه چهار شونه..نه اسکلت...خیلی متوسط..موهاش یه کمی بلند کرده بود که به نظرم زیاد به تیپش نمیومد..از صدای پرستو و شیما معلوم بود باید برم استقبال...خیلی وقت بود شیما رو ندیده بودم...رفتم طرف در و شیما رو دیدم که دست تو دست پرستو وارد خونه شد...رفتم نزدیکشون گفتم سلام...شیما خانوم خیلی خیلی خوشحالم می بینمتون..خیلی ناز و قشنگ خندید و گفت سلام آقا فرشید...ممنونم..بهم نزدیک شده بودیم دستمو طرفش دراز کردمو دستهای ظریفشو گذاشت تو دستم...شیما مثل پرستو چشم و ابرو مشکی بود..با ابروهایی که معلوم بود یه آرایشگر حرفه ای درستشون کرده..بلند و نازک و خیلی خوش حالت...اون موقع که تازه عروسی کرده بودن همه میگفتن خدا به سعید رحم کنه..چون همه پولهاش قرار خرج ظاهر و آرایش شیما بشه..حالا که یه نگاه دقیقتر به شیما میکردم میدیدم راست میگفتن...مانتوش که بیشتر به کت میخورد..تازه از کت منم که کوتاهتر بود...اگه یه کمی خم میشد راحت همه باسنش دیده میشد...شلوارش کوتاه بود و نازک...صدای جیرینگ جیرینگ پا بندش حواسمو برد طرف خودش...داشتم شیما رو راهنمایی میکردم بشینه که صدای احوالپرسی پرستو و سعید اومد...پرستو سبد گل تو دستش بود و تشکر میکرد...منم با سعید دست دادیم و یه کوچولو هم همدیگرو بغل کردیم...نشست کنار شیما..منم نشستم رو مبل رو به روییشون..چند دقیقه بعد پرستو هم اومد و کنار من نشست...یه سریع تعارفهای اولیه شروع شد که شما چرا به ما سر نمی زنید و ما دلمون تنگ میشه و از این مزخرفات... آهسته تو گوش پرستو گفتم راستی کاش به مهین میگفتی امشب بیاد کمکت...مهین خدمتکارمون بود که پرستو خودش خواسته بود دیگه نیاد تا همه کارها رو خودش انجام بده..فقط گاهی میومد خونه رو تمیز میکرد..چون دیگه این یکیو پرستو تنهایی نمی تونست انجام بده...خونه بزرگ بود و اساسها زیاد...اونم آهسته گفت نمیخواد...غذا که از بیرون میگیریم...پذیرایی هم که کاری نداره...همه چی رو میز چیده شده دیگه فقط کافیه بردارن و بخورن...همین...خب راست میگفت مهمتر از همه شام بود که قرار بود سفارش بدیم...چند دقیقه ای گذشت که شیما با کلی ناز و عشوه بلند شد و گفت وااای پرستو جون گرممه...لباسمو کجا عوض کنم؟؟..پرستو هم بلند شد و راهنماییش کرد..نگاه سعید رو پاهای لخت پرستو می چرخید...یه کمی بهم بر خورد..ولی گفتم حتما اینم فهمیده پرستو خیلی سرتر از این خانوم لوس و نازنازیشه..چند دقیقه بعد هر دو با هم برگشتن...شیما که انگار اومده لب ساحل ...تا قبل از اون فکر میکردم لباس پرستو مناسب نیست..ولی حالا میدیدم لباس شیما از اون بدتره..یه تاپ خیلی خیلی نازک مشکی که من به راحتی سوتین مشکیشو میدم...شلوارشم که از بس فاقش کوتاه بود احتمالا اگه پشت به من می شست خط باسنشم میزد بیرون..موهاش کوتاه بود...ولی خیلی قشنگ درست شده بود...مشکی مثل تاپش..من و سعید گاهی چند جمله ای راجع به کار می گفتیم...اونم انگار از فرصت میخواست استفاده کنه و ببینه ما چه جوری قرارداد می بندیم...خودش الکترونیک خونده بود..حالا ربطش به این سئوالاش چی بود نمی فهمیدم..پرستو کنار شیما نشسته بود و ریز ریز می خندیدن و حرف میزدن..داشتیم صحبت می کردیم که صدای ماهواره حواسمون رو پرت کرد...آه و ناله هایی پخش شد که من نزدیک بود همون وسط راست کنم..تبلیغ یه فیلم سینمایی پر صحنه بود..تا من میگشتم کنترل رو پیدا کنم و کانال رو عوض کنم به اندازه کافی چیزهای قشنگ قشنگ پخش شد...سعید که خیره شده بود به تلویزیون...منم که گیج شده بودم چیکار کنم...خوشبختانه در عرض یک دقیقه تموم شد و منم بدون اینکه به خودم زحمت بدم کنترل رو گیر بیارم نشستم سر جام...به خیر گذشت..
پرستو از جاش بلند شد و ظرف شیرینی رو گرفت جلوی سعید..پشتش به من بود داشتم شورت قرمزشو میدیدم...احساس کردم تنم داغ شد..دلم می خواست همون وسط برم دستمو بکشم لای پاهاش...به خودم گفتم الان با اون تاپش دولا هم که شده حتما سعیدم صحنه قشنگی میبینه....بعد از اونها ظرف شیرینی رو که گرفت جلوی من دیدم حدسم درست بوده...نوک سینه اشم معلوم بود...با یه کمی اخم بهش فهموندم یقه لباسش بیش از حد بازه..لباشو غنچه کرد و یه بوس بی صدا واسم فرستاد...از یه طرف داشتم میزدم بالا از یه طرفم غیرتی شده بودم..اونی که زورش زیاد بود آمپرم بود که گفت بی خیال..تو هم شیما رو دید بزن..صحبتها گل انداخته بود سر عروسی شیما...سعید می گفت خیلی از شیما راضیه و کاش زودتر با شیما آشنا میشدو از این حرفها...منم حسابی اون وسط قربون صدقه پرستو رفتم که پیش شیما کم نیاره...آهنگ خنده شیما یه جور خاصی بود..درست مثل کسایی که یه کمی مست هستن می خندید..مورمورم میشد با خنده هاش..مهمونامون که پذیرایی شدن جامونو عوض کردیم که بهتر بتونیم لم بدیم...رفتم رو راحتیهای انتهای پذیرایی نشستیم..پرستو کنار من نشست و خودشو تقریبا انداخته بود تو بغلم..گردن سفید افتاده بود بیرون..موهاشم که بالای سرش جمع شده بود بیشتر گردنش رو نشون میداد...به خصوص بند نازک و زرشکیه تاپش که پشت گردنش گره خورده بود..دلم میخواست سرمو دولا کنم و با دندونام بندشو باز کنم سینه های بلوریش بیفته بیرون...از این فکرها می ترسیدم راست کنم آبروم بره..مثلا خواستم حواسمو پرت کنم...نگاه کردم به شیما و سعید که اونا هم مثل ما بودن..شیما سرشو گذاشته بود رو شونه سعید و پچ پچ میکردن با هم...به خودم گفتم این سعید بیچاره هم دست کمی از من نداره ظاهرا...تو گوش پرستو گفتم چرا شما خانومها اینجوری ولو شدین؟؟..شبیه این مهمونیهای سکس ضربدری شدیم...پرستو سریع بلند شد و صاف نشست گفت فرشید به خدا چشماتو درمیارم بخوای جور دیگه ای به شیما نگاه کنی...دستمو انداختم دور گردنشو گفتم اییییش...مگه دیوونه ام...خانوم خودم به این خوشگلی..لبخند رضایت رو لب پرستو نشست و یه کمی جم و جورتر از قبل نشست...
نیم ساعت بعد من و سعید رفتیم توی حیاط یه قدم بزنیم سیگاری بکشیم...یه کمی مردونه صحبت کنیم...
یه ساعتی اونجا بودیم که زنگ زدن و شام آوردن...سعید رو راهنمایی کردم بره تو خونه..خودمم اومدم برم غذا رو بگیرم که آقای باغبون انگار قبلا بهش برنامه داده شده بود..اومد طرفمو گفت خانوم گفتن شما برید داخل خونه..امشب این خورده کاریها پای منه...تو دلم گفتم آفرین پرستو خانوم...استعداد زیادی هم داشتی ..منم رفتم تو خونه...میز شامو که کار خاصی نداشت فقط چند تا لیوان و قاشق میخواست ...غذا رو جلوی در به پرستو دادن و رفتن...ظرف غذاها تعویض شد و شیما با صدای لوسش گفت آقایون شام حاضره...من و سعیدم رفتیم سر میز شام..موقع شام بی اختیار جوری نشسته بودیم که پرستو و سعید پیش هم افتاده بودن...یعنی پرستو بین من و سعید نشسته بود..اولش واسم مهم نبود...اما وقتی دیدم چشمای سعید زیادی رو گردن و سینه های پرستو می چرخه دیگه داشتم عصبی میشدم...پرستو هم اصلا حواسش به خودش نبود..از اینور میز دولا میشد اون طرف لیوان برمیداشت...دستشو که دراز میکرد از بغل تاپش نصف سینه اش معلوم میشد...دلم نمی خواست اینقدر بدنش تو دید باشه...کاش همون موقع بهش میگفتم لباسشو عوض کنه..شیما هم از اون بدتر...وقتی می خندید و تکیه میداد به صندلی لرزش خفیفی تو سینه هاش میفتاد که هوش از سر آدم میبرد...اما حداقل سوتین داشت...ولی پرستو با این لباس باز و بدون سوتین همه جاشو ریخته بود بیرون..آهسته تو گوشش گفتم این یارو زیاد داره دیدت میزنه...کمتر دولا شو..با ناز گفت ااا ..فرشییییید..گیر نده دیگه...چپ چپ نگاش کردم ولی حواسش به من نبود..وسط غذا چنگال سعید افتاد زیر میز..معذرت خواهی کرد که بره بیاردش ...پرستو هی وول می خورد و می خندید میگفت آآآآآی...پای منو با چنگال اشتباه نگیری..شیما می خندید و می گفت سعید خوب چشماتو باز کن اشتباه نکنی...هر دو بلند می خندیدن...منم کلافه و عصبی حرصمو سر غذام درمیاوردم و محکم می جویدمش..سعید اومد بالا و به شوخی گفت اگه کسی چیزیش افتاد زمین بگه من برم بیارم واسش..سه تایی می خندیدن...منم بلند گفتم سعید جان لطفا یه لیوان آب واسه من بریز که حسابی گرمم شده...می خواستم جو عوض بشه و خنده های لوده و مسخره خانوما هم تموم بشه...ولی شیما پرروتر از همه بود گفت ای وای..سعید رفته زیر میز شما گرمتون شده؟؟..دوباره هر سه خندیدن...جالب بود سعید خیلی واسش این حرکات شیما عادی بود...اما چرا من با اینکه این همه لذت می بردم پرستو امروزی و شیک باشه حالا غیرتی شده بودم...البته واقعا هم پرستو زیاده روی کرده بود...سعید گاهی با قاشقش سالاد میذاشت دهن شیما...پرستو هم به من گفت زودباش فرشید..منم میخوااااام..این جمله آخرشو جوری گفت نزدیک بود بخوابونمش رو میز...اما خودمو کنترل کردمو آهسته گفتم پرستو..من از این حرکات خوشم نمیاد..این کارا باشه واسه وقتی که تنها بودیم..پرستو انگار میخواست تو جمع کم نیاره قاشق منو از دستم گرفت و بلند گفت بیا به منم بده..شیما و سعید با خنده به من نگاه میکردن...تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم..نمی خواستم پرستو ضایع شه...یه کمی سالاد برداشتمو قاشقو بردم سمت دهنش...دهنشو باز کرد و خورد با زبونش کشید دور لباشو گفت واااای چه خوشمزه بود..دوباره سه تایی می خندیدن..منم محو کارهای پرستو شده بودم که این دختر چرا این جوری شده...تو دلم گفتم پرستو زمینه جنده شدنم داشته ظاهرا...خیلی دختره با استعدادی بوده و خبر نداشتم...هر چقدر بهش چپ چپ نگاه میکردم فایده نداشت جوری وانمود میکرد که متوجه نشده من ناراحتم یا از این حرکاتش اونم جلوی سعید هییییز بدم میاد..شام که تموم شد من برج زهرمار شده بودم...شیما و پرستو ظرفها رو جمع میکردن..پس این خدمتکار نخواستنشون هم واسه این بود که راحتتر مانور بدن جلوی ما..وگرنه باید بست می شستن ور دل ما...الحق که از این شیما شیطون تر کسی نبود...حسابی به پرستو درس داده بود..
بعد از غذا همگی جلوی تلویزیون بودیم...من شبکه رو زده بودم روی یه کانال مسخره که یه سری شو بیخود نشون میداد..عمدا این کارو کرده بودم که اینا دوباره شوخیهای مزخرفشون گل نکنه..اما شیما کنترل رو برداشت و کانال رو زد روی یه شبکه ای که یه فیلم بود..یه فیلم معمولی...اما هرلحظه امکانش میرفت که یه چیزهایی هم بینش نشون بده..شیما خودشو انداخته بود بغل سعید و سعید هم با موهاش ور میرفت..گاهی دولا میشد و بوسش میکرد...پرستو هم به طبع اون ولو شده بود رو من و میدید من عکس العملی نشون نمیدم خودش با من ور میرفت...با انگشتهای دستم بازی می کرد و روی سینه ام دست میکشید..اما دیگه کوچیکترین احساسی بهم دست نمیداد...خیلی از دستش عصبانی بودم...تا حالا نشده بود جلوی من با کسی لاس بزنه...اگه من امشب نبودم دیگه می خواست چیکار بکنه...
وسط فیلم زنه از شوهرش یه لب طولانی میگرفت ...شیما با صدای حشری اما آرومی گفت سعییییید...منم میخوااااام..حدس میزدم الان سعید داره ازش لب میگیره اما نمی خواستم بهشون نگاه کنم...پرستو بهشون نگاه کرد و به من گفت فرشیییید...منم میخواام...جدی نگاش کردم و گفتم ولی من نمیخوام...اخم کرد و گفت چرااا؟؟..گفتم تو چه جوری میخوای من به شیما ناجور نگاه نکنم اونوقت خودتو اینجوری جلوی شوهرش انداختی بیرون؟؟...من دوست ندارم کسی به تو ناجور نگاه کنه...دستشو گذاشت روی لبمو گفت هیسسس..تو روخدا فرشید...می شنون...بذار بعدا حرف میزنیم...هردو ساکت شدیمو چیزی نگفتیم...
ساعت حدودا 12 بود که شیما و سعید بعد از یه خدافظی مسخره که کلی خودشونو بهمون مالوندن رفتن...اونقدر از دست پرستو عصبانی بودم که نمی تونستم یه کلمه باهاش حرف بزنم..یه راست رفتم بالا تو اتاقمو لباسامو عوض کردم...سرم درد گرفته بود..پرستو خودش میدونست که چرا ناراحتم...اما خودشو میزد به اون راه...اومد تو اتاقو عمدا جلوی من شروع کرد لخت شدن و لباس عوض کردن..اینقدر لباساشو آروم درمی آورد که من برم طرفش..اما به شدت از دستش عصبانی بودم...شلوارک خوابم رو پوشیدم و رفتم رو تخت...پشتمو کردم طرف پرستو...اومد روی تخت و خودشو چسبوند بهمو گفت فرشید...این طرفی بخواب ببینمت...گفتم خیلی خستم پرستو...ساکت شو می خوام بخوابم...با دستش می کشید روی بازوهام..گفت من که کاری نکردم تو ناراحت شدی...خب اونا دوستامون هستن دیگه...برگشتم طرفشو با عصبانیت گفتم آآآره..دوستامون هستن...کاش میگفتی بمونن چهار تایی یه حالی هم بهم بدیم...دیگه کم مونده بود تو و شیما اون وسط لخت شید...نه به اون موقع ها که لباس باز دوست نداشتی نه به حال که اصلا لباس دوست نداری...پرستو ساکت شد و چیزی نگفت...منم پشتمو کردم بهش و خوابیدم...
صبح از خواب که بیدار شدم سر درد خیلی بدی داشتم..به خاطر ناراحتی و جر و بحث دیشب هنوزم عصبی بودم..تو تخت جا به جا شدمو برگشتم یه نگاه به پرستو کردم..موهاش ریخته بود روی صورتش..با اینکه از دستش ناراحت بودم ولی حالا که نگاش میکردم احساس آرامش میکردم...موهاشو آهسته از روی صورتش زدم کنار و پتوشو آهسته کشیدم روی شونه های لختش..دلم نمی خواست اینجوری با کسی گرم بگیره..بهش گفته بودم یه کمی با کلاستر باشه و خودشو تغییر بده اما فکر نمیکردم شورشو دربیاره..از شیما متنفر شده بودم ..دیشب با دیدن رفتار شیما کاملا مطمئن بودم که شیما داره پرستو رو هدایت میکنه...از جام بلند شدمو حولمو برداشتم راه افتادم طرف حموم...میخواستم یه دوش بگیرم بلکه حالم خوب شه..ساعت 8:30 بود...جمعه بود و من تا شب وقت آزاد داشتم..البته اگه باز مشتری به تورمون نخوره...
از حموم که اومدم بیرون هیچ سرو صدایی تو خونه نمیامد این نشون میداد که پرستو هنوز خوابه..طفلک دیشب خیلی خسته شده بود..دو ثانیه به این حرفم فکر کردم خنده ام گرفت...خسته شده بود؟!!!!..دیشب که کاری نکرده بود ..همیشه که شصت مدل غذا درست میکرد چی پس؟؟..همه ناراحتیمو کنار گذاشتم و از پله ها رفتم بالا تو اتاق خواب سراغ پرستو..حولمو پیچیده بودم دورم ..رفتم روی تخت نشستم کنار پرستو..با نوک انگشتام آهسته می کشیدم روی بازوهاش...پوست صاف و قشنگش ترغیبم میکرد بوسشون کنم...بی اختیار دولا شدمو بازوشو بوس کردم...میدونستم که خواب و بیداره...خم شدم روش..به پهلو خوابیده بود و پشتش به طرف من بود..با موهاش بازی میکردمو بعد انگشتمو می کشیدم روی صورتش...میدونستم حساسه و قلقلکش میاد..آهسته تو گوشش گفتم صبح شده...خانومی بیدار شو دیگه...با ناز چرخید طرفمو گفت میدونم..بیدارم بداخلاق...خندیدمو گفتم صبح بخیر...پاشو دیگه اگه بیداری..وگرنه من میام اون زیر..خندید و خودشو واسم لوس میکرد...اومد نزدیکمو سرشو گذاشت روی پای من که کنارش نشسته بودم...منم نوازشش میکردم..بالاخره رضایت داد و بلند شد...رفت پایین دست و صورتشو بشوره..منم رفتم سراغ کمد لباسهام...یه رکابی سفید پوشیدم با شلوارک کرمی...یه کمی با موهام ور رفتم تا درستشون کردم و بعدم رفتم پایین پیش پرستو...
تا نزدیکهای ظهر تو خونه ولو شده بودیم...یه جور کرختی تو تنمون بود...صبحونه رو که پرستو با کلی ناز و عشوه و اینکه خسته امو کسلم آماده کرد..هزار بار خواست حرف دیشب رو بندازه وسط که من نذاشتمو هی می پیچوندم...بالاخره حرفشو رک زد و گفت فرشید..اینقدر منو نپیچون..میخوام حرف بزنیم ببینم عیب کارم کجا بود...تو که خوشت نمیومد من با کسی گرم نگیرم و نجوشم...حالا دیشب یهو چت شده بود؟؟..منم در حالیکه رو مبل ولو شده بودم داشتم دنبال جواب میگشتم..جواب که داشتم اما باید جوری به پرستو میگفتم که فکر نکنه من تیریپ غیرت بازی الکی درآوردم..میخواستم بفهمه خودش خراب کرده و شورشو درآورده...من تا یه حدی ازش خواسته بودم راحتتر باشه..اما مشکلم این بود که اون حد رو واسش مشخص نکرده بودم..فکر میکرد همونجوری که واسه من لوندی میکنه باید واسه بقیه هم اینجوری باشه..در صورتی که من هیچ وقت اینو نخواسته بودم..یه نگاه متفکرانه بهش کردمو گفتم ببین عزیزم..من هنوزم سر حرفم هستم..تو یه کمی به کارای دیشبت فکر کن..ببین به نظر خودت شورشو درنیورده بودی؟؟..قرار بود با سعید اونقدر لاس بزنی؟؟..قرار بود اون شکلی جلوش لباس بپوشی؟؟...با اون وضع جلوش خم و راست بشی؟؟..واسه یه مهمونی دوستانه و ساده بری آرایشگاه؟؟...همه کارایی که واسه من میکنی واسه اونم بکنی...من کی گفتم تو با همه مردها همون رفتاری رو داشته باشی که با من داری؟؟..من فقط خواستم اینقدر خودتو تو کار خونه و پخت و پز غرق نکنی..خواستم تو مهمونیها نری یه جای خلوت با خانومها غیبت کنی..خواستم بیای وسط با خودم برقصی ...با چهار تا آدم حسابی برقصی..نه کسی که از دور داره قورتت میده..اینا رو که دیگه خودت تشخیص میدی..ساکت شدمو منتظر جواب پرستو شدم...با اخم نگام کرد و گفت یعنی چی؟؟...وقتی من واسه یه مهمونی به قول تو ساده به به خودم حسابی میرسم تو ناراحت میشی..وقتی با یه مرد دیگه حرف میزنمو می خندم ناراحت میشی..اونم کسی که غریبه نیست و از دوستامونه..از لباسمم که ایراد گرفتی..مهمونی رو هم که کوفتم کردی از بس چشم غره رفتی و چپ چپ نگام کردی..حالا من بالاخره چیکارکنم؟؟...تو خودتم سر حرفت نموندی..به من گفتی یه کمی بازتر باشم و گیر ندم منم شدم...حالا تو غیرتی شدی...سیگارمو روشن کردمو یه کمی مکث کردم..سعی کردم همه حرفهایی که تو ذهنمه یه جمع بندی بشه...بهش نگاه کردمو گفتم هنوزم میگم پرستو..من اون پرستوی قبل رو که همش تو آشپزخونه بود دوست نداشتم..اما این پرستویی هم که با همه خوش و بش میکنه و واسه هیچ کس حد و مرز نمیذاره دوست ندارم..من یه پرستوی متعادل میخوام...نمیخوام دیگه شورشو دربیاری و خودکشی بکنی با لباسهای جلف و سکسی..می فهمی چی میگم؟؟..لبخند زد و سرشو تکون داد یعنی آره...تو دلم میگفتم خدا کنه منظورمو گرفته باشه...فردا نیام ببینم تو آشپزخونه است باز..
ناهارو یه چیزی سر هم کردیمو خوردیم...حوصله امون سر رفته بود..پرستو پیشنهاد داد بریم بیرون..فکر خوبی بود داشتیم کپک میزدیم از صبح تا حالا تو خونه..اون رفت بالا لباسشو عوض کنه منم که تقریبا آماده بودم نشستم تو پذیرایی تا بیاد...داشتم به دیشب فکر میکردم که موبایلم زنگ خورد...شماره مژگان بود..
تعجب کردم..خارج از ساعت کاری هیچ وقت با هم تماس نمی گرفتیم...با تردید جواب دادم..
* بله ؟؟
- سلام آقای اصلانی...عصر بخیر...
* سلام...ممنونم...خیر باشه خانوم حمیدی...
بلند خندید...صداش گوشمو نوازش میکرد...لعنتی مهره مار داشت..بدجوری آدمو جذب میکرد..
- نه خیره نه شر...بدموقع که مزاحم نشدم؟؟...میتونید راحت صحبت کنید؟؟..
یعنی چی؟؟..دیگه داشتم نگران میشدم..مگه چی شده بود...گیج جواب دادم
* خواهش میکنم...بفرمایید..
- راستش امروز آقای نعمتی با من تماس گرفت...از اون روزی که باهاش صحبت کردم و راضیش کردم برگرده سر قرارداد شمارمو داره...مرتب بهم زنگ میزنه و میگه کپی اسناد و قرارداد رو میخواد...من اجازه همچین کاریو ندارم اما اصلا گوشش بدهکار نیست...دیگه اعصابمو بهم ریخته...
* عجب...مرتیکه عوضی انگار هنوزم یه ریگی به کفشش هست...شما اصلا دیگه جواب تلفنش رو نده..فردا که بیام شرکت خودم باهاش تماس میگیرم و آدمش میکنم..
- باشه..من جوابشو نمیدم..فقط تو رو خدا کسی نفهمه شماره منو داره..چه جوری بگم...یه آدم مزخرفیه..ممکنه همه جور کاری بکنه واسه اذیت کردن...می فهمید که؟!!..
با اینکه اصلا منظورشو نمی فهمیدم گفتم
* بله...حتما...خیالتون راحت باشه..این که قابل حله..گفتم چی شده که میخواید راحت باشمو صحبت کنید..
- آخه...آخه فقط این نیست...یعنی...اصلا میشه من امروز ببینمتون؟؟...یه چیزی رو باید بهتون بگم..تلفنی نمیشه...
دیگه داشتم شاخ درمی آوردم..آخه این خانوم خوشگله با من چیکار داره...منم که الان باید برم..تا اومدم جواب بدم پرستو از پله ها اومد پایین...خب طبیعی بود که صدای منو می شنید..سعی کردم عادی بپیچونمش...اگه به پرستو میگفتم یه قرار کاری پیش اومد پوستمو می کند...
*راستش خانوم حمیدی..الان امکانش نیست...من دارم با خانومم میرم بیرون...اگه کارتون خیلی عجله ای نیست بمونه واسه فردا..
- خیلی عجله ایه...به هر حال اشکالی نداره..صبر میکنم..اوووممممم..میخواید بیرون همدیگه رو ببینیم...فقط ده دقیقه وقتتون رو میگیرم...اما خصوصی ...نمیخوام کسی غیر از من و شما چیزی بدونه..
* باشه...پس تا نیم ساعت دیگه قرارمون جلوی.... خوبه؟؟..
- عالیه...تا نیم ساعت دیگه خدافظ..
گوشی رو که قطع کردم چشمم خورد به چشمای گرد و متعجب پرستو...گفتم حمیدی بود..میگه یه کار مهم داره...سر راه اول یه سر بریم ببینم چی شده ..تو منتظر بمون تو ماشین تا بیام...سوییچ رو برداشتم و گفتم خب بریم خانومی...دنبالم راه افتاد و با لحن لوسی گفت منم میخوام بدونم چیکارت داره...فرشید منم بیام باهات دیگه....درو واسش باز کردمو همونجوری که از در میرفت بیرون منم پشت سرش بودم گفتم نه..نمیشه..عزیز من مسائل کاری فقط به ما مربوطه..این قرارمون بود دیگه....از پله های حیاط رفتیم پایین به طرف ماشین من...در ماشینو زدم و پرستو حالت قهر تکیه داد به ماشینو گفت من از این زنیکه بدم میاد...چرا خصوصی باهات کار داره...آشغال عشوه ای...خنده بدجنسانه ای کردمو گفتم ما با خوشگلا خصوصی حرف میزنیم خوشگلم...برگشت طرفمو جیغ زد فرشیییییییییید...با هزار قربون صدقه و منت کشی و قول اینکه هر چی بود بهش بگم راضیش کردم سوار ماشین شد و حرکت کردیم...چقدر این خانوما حسودن...یه نگاه سراسری به پرستو کردم تیپ مشکی زده بود..هیکل ظریف و لاغرش تو اون لباسهای تنگ بهتر دیده میشد...هر چی نگاش میکردم میدیدم تو همه جور لباسی خوشگل و دوست داشتنیه..
40 دقیقه بعد رسیدیم سر قرار...از دور محل قرار رو میدیدم...هیچ خبری از مژگان نبود...پرستو هم همش غر میزد پختم...چقدر گرمه...کولر ماشینت خوب نیست...زودباش بریم دیگه نمیاد...دیگه داشتم کلافه میشدم که دیدم یکی داره از دور میاد...همه مردهایی که تو اون قسمت بودن تو نخش بودن..یه مانتو کوتاه مشکی تنش بود تا بالای زانوش...رونهای خوشگلش زیر شلوار جین آبیش دو برابر قشنگ شده بودن..شالشم مشکی بود موهای روشنشم از زیر شال مشکیش برق میزد...با اون قد بلندش پاشنه بلندم پوشیده بود و دقیقا مثل مدلها راه میرفت...پرستو زد به آرنجمو گفت اوناهاش....تحفه ...این کجاش به منشیها میخوره...به درد یه جای دیگه میخوره...چپ چپ نگاش کردمو گفتم هیس..اومد..پرستو دختر خوبی باش و پر و پاچه همدیگه رو نگیرید هااا...پرستو و مژگان یه بار همدیگه رو زیارت کرده بودن اونم تو شرکت...پرستو اومده بود سوئیچ ماشین منو بگیره ( اون موقع هنوز ماشین نخریده بودم واسش ) ..همون یه بارم اینقدر به همدیگه نگاههای طعنه دار کردن و تیکه بار هم کردن که آبروم رفت...پرستو میخواست همین جوری بیاد تو اتاقم ولی ما جلسه بودیم و مژگان بهش گفته صبر کنه...خیلی محترمانه شروع کردن به تیکه پرونی و چرت و پرت گفتن به هم...از اون موقع این دو تا بهم آلرژی داشتن..از ماشین پیاده شدمو با مژگان خیلی رسمی سلام و علیک کردیم که پرستو مشخص بود خیلی لذت برده...اونم به زور پیاده شد و بهم دست دادن..مژگان جلوتر حرکت کرد و منم کلی قربون صدقه پرستو رفتم تا قبول کرد فقط 10 دقیقه صبر کنه وگرنه مژگانو تیکه پاره میکرد...قرارمون یه جای رسمی بود که فقط میتونستیم راه بریم..شاید اگه پرستو نبود مثل آدم میرفتیم تو یه کافی شاپ..اما بهش حق میدادم نتونه تحمل کنه..هر چقدرم قرارمون کاری باشه به خودم اجازه نمیدادم خانومم تو ماشین باشه منم با منشیم برم کافی شاپ...خیلی سریع به مژگان گفتم بره سر اصل مطلب...اونم که خیلی از پرستو حساب میبرد بی مقدمه چیزی گفت که صدای فریاد من کل آدمهای ساختمون رو میخکوب کرد..
* چیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟....
با همین یه کلمه مژگان ساکت شد و بهت زده منو نگاه کرد...بقیه آدمها هم که انگار یه موجود غیر طبیعی دیدن زل زده بودن به منو پچ پچ میکردن...خیس عرق شده بودم...عصبی و کلافه به مژگان نگاه میکردم که سرشو انداخته بود پایینو بی حرکت ایستاده بود...جرات نداشت تو چشمام نگاه کنه...یه دستمال کاغذی از تو جیبم درآوردمو کشیدم رو پیشونیم...با عصبانیت گفتم یعنی چی؟؟..چه جوری به خودش اجازه داد؟؟..این یارو انگار تنش میخواره...باید اساسی ترتیبشو داد...من حرکت کردم به طرف در خروجی و مژگانم دنبالم آهسته میدوید...انگار جرات نداشت حرف بزنه...جلوی در خروجی که رسیدیم ایستادمو با عصانیت بهش خیره شدمو گفتم نکنه خود شما هم موافق بودید که قبول کردید؟؟..تو چشمام خیره شد و گفت اگه موافق بودم الان اینجا پیش شما نبودم..درسته؟؟..تو چشمای سبز و قشنگش التماس و کمک رو میدیدم...التماس نگاهش آرومم کرد..نفس عمیق کشیدمو گفتم آخه چرا اول که گفت باید باهاش صیغه شید قبول کردید؟؟..همون اول میگفتید تا ما جور دیگه ای آدمش میکردیم..قبول دارم سخت بود ولی بهتر از این بود که اینجوری اذیت شید...حالا هم که فهمیده شما بهش کلک زدید میخواد هر جوری شده کپی مدارک رو داشته باشه...منتظرجواب مژگان بودم که صدایی یه آقای از پشت سرم اومد که گفت ببخشید..اجازه میدید رد شم؟؟..فهمیدم بدجایی ایستادم از در خارج شدمو مژگانم پشت سرم اومد بیرون...کنار در ایستادمو بهش گفتم نگران نباش...فقط یه بار دیگه جواب تماسشو بده و بگو همه چیزو به اصلانی گفتم...اون در جریانه..اگه اینو بگی شاید بفهمه ما پشتت هستیمو نمیتونه ازت سواستفاده کنه..بعد از اینم دیگه جوابشو نده...سرشو به حالت تایید تکون داد..خواستم تا یه جایی برسونمش اما هر کاری کردم نیومد...حدس زدم اگه پرستو نبود حتما میومد..خیلی پکر بود...باید همون روز میفهمیدم نعمتی عوضی تر از اونه که به همین راحتی خر یه خانوم خوشگل بشه...پس اونم نقشه داشته...وقتی مژگانو میبینه میگه اگه قبول کنی صیغه ام بشی میام شرکت..مژگانم فکر میکنه اگه به ظاهر قبول کنه و نعمتی مدارک و امضا کنه و پول رو بده همه چی تموم شده ...اما اگه اون از شرکت ما شکایت میکرد که بهش کپی نمیدیم واسه ما هم کلی دردسر میشد..با این همه پول و پارتی بازم حداقل یه چند ماهی سوژه همه میشدیم...اینجوری نمیشد..باید دهنشو می بستیم...چه جوری؟؟!!...نمیدونستم...
کلافه حرکت کردم به طرف ماشین...تا درو باز کردمو نشستم سوالهای پرستو شروع شد..چی شد؟؟..چی میگفت؟؟..چه خبر بود؟؟..اصلا دلم نمیخواست پرستو موضوع رو بدونه...هر چی سوال کرد گفتم باشه واسه بعد...آخرم جیغ و داد کرد که قرار بوده بهش بگم...اصلا چه معنی داره با منشیم خصوصی حرف بزنم...کلی حرفهای دیگه که باعث شد منم کنترلمو از دست بدمو بگم به تو مربوط نیست تو شرکت چی میگذره...همین یه جمله کافی بود تا پرستو هم بگه پس به تو هم مربوط نیست تو خونه چی میگذره...بحثمون بالا گرفت و زدم کنار تا باهاش حرف بزنم که سریع پیاده شد و رفت...اونقدر از حرفش عصبانی بودم که دنبالشم نرفتم...گاز دادمو رفتم..البته اصلا نمیتونستم برم دنبالش چون فورا پیچید توی یه فرعی و رفت...از یه طرف ناراحت مژگان بودم که به خاطر من اون کارو کرده بود و خسارتهای شرکت جبران شده بود وکلی هم سود کرده بودیم...حس میکردم باید به خاطر لطفی که بهم کرد کمکش کنم..از یه طرفم نگران پرستو بودم که فکرهای بد نکنه...گیج بودم...تصمیم گرفتم برم یه جای خلوت تا یه کمی فکر کنمو آروم شم...
یه ساعتی تو یکی از پارکها نشسته بودمو فکر میکردم..به نظر خودم رفتارم درست نبود خب اگه منم بودم شاکی میشدم پرستو با همکار مردش خصوصی حرف بزنه و به منم چیزی نگه...حق داشت قاطی کنه..ولی خب نباید چیزی بدونه ممکنه فکر کن مژگان کارش همینه که مخ ملتو بزنه...ممکن بود بیشتر روش حساس شه...باید یه مزخرفاتی سر هم میکردم تا ساکت شه..اصلا اول باید برم منت کشی ...حرکت کردم سمت خونه...مثلا می خواستیم بریم گردش این مژگان حسابی گردشمونو خراب کرده بود..دلمم نمیامد فحشش بدم..یک ساعت بعد خونه بودم..ماشینو بردم تو حیاط...خودمم پیاده شدمو رفتم طرف خونه...سوت و کور و ساکت بود...فنجونهای قهوه ظهر هنوز رو میز بود..این نشون میداد پرستو قهره...یا شایدم اصلا خونه نیست..چون کفشاشو ندیدم...بلند صداش زدم هیچ جوابی نیومد...رفتم بالا..همه اتاقها رو سرک کشیدم و صداش زدم..خونه نبود...لعنتی ...پیرهنمو در آوردمو انداختمش رو تخت..لخت دراز کشیدم رو تخت...کلافه کلافه بودم...یعنی اینقدر ناراحت شده بود که نیومده بود خونه...خاک بر سرت فرشید عرضه نداشتی همون موقع مخشو بزنی راضیش کنی...حالا کارت در اومد...گوشیمو برداشتمو شماره موبایلشو گرفتم...بعد از سه تا بوق ریجکت شد..باید صبر میکردم یه کمی آروم شه..دراز کشیدم رو تختو چشمامو بستم..بدون اینکه بخوام خوابم برد..وقتی چشمامو باز کردم ساعت 6 بود..یعنی سه ساعت خوابیده بودم..گیج و خواب آلود بلند شدمو دوباره پرستو رو صدا زدم..دیگه تا الان باید میومد...اما جوابی نمیشنیدم..هنوزم نیومده بود..بدتر از همه اینکه نمی دونستم کجاست...دوباره شماره موبایلشو گرفتم...خاموش بود..یعنی چی؟؟..چه غلطی داره میکنه گوشیشو خاموش کرده؟؟..اصلا کجاست...شماره خونه مادرشو گرفتم..با هزار مقدمه گفتم پرستو خونه نیست میخواستم ببینم اونجاست یا خونه دوستاشه...اونجا هم نبود...مطمئن بودم خونه کسی غیر از دوستاش نرفته..اهل خونه فک و فامیل رفتن نبود...دوست زیادی هم نداشت...باید صبر میکردم تا خودش بیاد خونه...خیلی گشنم بود..اومدم پایین تو آشپزخونه و یه نگاه به یخچال کردم ...گشنم بود ولی میلم نمی کشید...باید پرستو رو پیدا میکردم..نشستم رو صندلیهای توی آشپزخونه که صدای در خونه اومد...پریدم جلوی پنجره...خودش بود پرستو بود...نفس راحتی کشیدمو سعی کردم دیگه جو رو کنترل کنم باز دعوامون نشه...خب بیشتر من مقصر بودم..پرستو که اومد تو خونه از آشپزخونه رفتم بیرونو جلوی در ایستادم...بدون اینکه نگام کنه از جلوم رد شد..آستین مانتوشو گرفتمو گفتم سلام ...کجا رفته بودی نگران شدم...آستینشو از دستم کشید بیرون و سریع رفت بالا...خودش خوب میدونست از این رفتارهای بچگانه متنفرم...دلم میخواست به جای این همه ادا و اصول بیاد مثل آدم بشینیم با هم صحبت کنیم...با اینکه مطمئن بودم در اتاق قفله بازم حرکت کردم به طرف اتاق...دستگیره رو چرخوندمو دیدم در قفله...از پشت در گفتم من معذرت میخوام که عصبانی شدمو داد زدم...تو که میدونی کار شرکت ما چه جوریه..سودش به یه قسمت میرسه ضررش به کل شرکت...خب عصبانی شدم وقتی حمیدی گفت یه سری پروژه ها ناقصه...از توی اتاق صداش اومد که داد زد تو به خاطر اون ایکبیری سر من داد زدی...به خاطر یه منشی که فقط قر و غمزه بلده...حتما واسه همینم استخدام شده...خونسرد گفتم من که معذرت خواهی کردم...به خاطر اون نبود..به خاطر اینکه من اون لحظه کلافه بودمو تو هم گیر داده بودی چی شده...درو باز کن ...دوباره از پشت در گفت الان حوصله ندارم...اومدم لباسمو عوض کنم برم پیش شیما..من شام اونجام...یه چیزی بگیر واسه خودت بخور...با اینکه خیلی عصبانی شدم اما هر جوری بود خودمو کنترل کردمو گفتم عزیزم من دوست ندارم بدون من خونه شیما بری...بذار یه شب دیگه هر دو با هم میریم..فریاد زد : اتفاقات توی خونه به تو ربطی نداره...دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم منم فریاد زدم من نمیخوام وقتی نیستم بری خونه اونها..باز میخوای اون مرتیکه بشینه دیدت بزنه...تو هم که بدت نمیاد..اصلا شعور نداری که بفهمی یکی داره می خورتت باید باهاش کمتر قاطی بشی...مثل اینکه دیشبم خیلی بهت خوش گذشته باز الان داری میری اونجا...اونم واسه شام که اون یارو خونه است...رفتم عقبتر و منتظر جواب پرستو شدم...در اتاقو باز کرد و دیدم مانتوی سبزشو پوشیده با یه شلوار جین آبی ...شال و کیف و کفششم ست کرده بود با مانتوش...از اینکه اینقدر به خودش میرسید و میرفت خونه شیما متنفر بودم...میدونست من حساسم به اونها عمدا کارشو تکرار میکرد..شایدم میخواست جلوی شیما کم نیاره..هر چی بود نمیخواستم بذارم با اون وضع بره خونه شیما که شوهرش تا صبح صد بار به یاد پرستو جق بزنه...بدون اینکه به من نگاه کنه اومد از پله ها بره پایین که جلوش وایسادمو گفتم من اجازه ندادم تو بری...اگه خیلی حوصله ات سر رفته میبرمت خونه مادرت یا هر جای دیگه که دلت خواست..ولی تنها بدون من حق نداری شام بری خونه شیما...اگه خیلی هم دلت میخواد شیما رو ببینی میتونی بری ولی نه خونه اشون واسه شام...هر وقت شوهرش نبود میتونی بری مگه اینکه منم باهات باشم...منو پس زد کنار و گفت برو کنار ..یادت باشه تو شاید رئیس مژگان باشی اما رئیس من نیستی..دفعه آخرت باشه فرشید که واسه من تعیین تکلیف میکنی...خودت هر کاری دلت میخواد میکنی بعدم فکر میکنی میتونی ماستمالیش کنی...منو گذاشتی تو ماشین با اون هرزه رفتی خصوصی صحبت کنی..مگه شرکت شما چه غلطی داره میکنه که همه چیش خصوصیه؟؟..برو کنار...بازوشو گرفتمو آهسته هلش دادم سمت دیوار که نتونه از دستم فرار کنه..اینقدر عصبانی بودم که همه بدنم داغ شده بود..رفتم جلوشو گفتم ببین پرستو داری با من لج میکنی...من همه چیو بهت گفتم اما تو داری حرف خودتو میزنی...این کارو نکن...زندگیمونو به خاطر یه مشت آدم بی خاصیت و حرفهای مفت خراب نکن...تو الان با من اومدی بیرون این لباسهاتو نپوشیده بودی حالا اومدی به خاطر شیما و شوهرش لباستو عوض میکنی..شاید اگه با همون ظاهر میرفتی بهت چیزی نمیگفتم..اما از اینکه با من لج میکنی عصبانیم...دست کشید روی موهاشو صافشون کرد و گفت وقتی مژگان خودشو واسه تو خوشگل میکنه منم خودمو واسه اونها خوشگل میکنم...دستمو بردم بالا که بزنم تو صورتش اما نتونستم..با اینکه تا آخرین درجه ممکن عصبانی بودم اما نتونستم..نتونستم دست به صورت قشنگ و ظریفش بزنم...فقط داد زدم اینقدر اسم اون آشغالو نیار..اون خودشو واسه من خوشگل نکرده...اگه یه بار دیگه از این حرفها ازت بشنوم پرستو کاری میکنم که تا آخر عمر یادت نره...حالا از جلو چشمم گمشو هر گوری میخوای بری برو...تقصیر منه که زود اومدم خونه باهات حرف بزنمو ببرمت بیرون...اگه اونقدر خودخواه بودم که تا شب نمیومدم خونه الان حالت جا اومده بود..اینا رو گفتمو رفتم توی اتاق...دیگه برام مهم نبود پرستو کجا میره فقط میخواستم بره...صدای گریه پرستو رو می شنیدم..با همون صدا و بین گریه میگفت من هر کاری میکنم تو ناراحت میشی...اصلا تو دوست داری همیشه من ناراحت باشم...خوبه منم برم با یکی قرار بذارم خصوصی حرف بزنم؟؟؟..طلبکارم شده...سر من داد میزنه...اینا رو میگفت و صدای گریه اش خونه رو برداشته بود..سیگارمو روشن کردمو رفتم جلوی پنجره...پک های عمیق و تند میزدم..انگار میخواستم زودتر تمومش کنم...
نمیدونم چقدر گذشت که من آرومتر شده بودمو صدای پرستو هم قطع شده بود..آهسته در اتاقو باز کردمو سرک کشیدم..هیچ خبری نبود..رفتم بیرون..صداش زدم پرستو....پرستوووووووو...خونه ای؟؟...جوابی نمیومد..نکنه رفته خونه شیما اینا...پس بالاخره کار خودشو کرد...سریع برگشتم گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به موبایلش...
* الو...
- پرستو..کجایی؟؟...نگران شدم...
* آخی...نگرانم میشی؟؟...
هر هر خنده اش داشت گوشمو کر میکرد..
- گفتم کجایی؟؟...خونه شیما هستی؟؟..
* آره..شیما جون سلام میرسونه...میگه تو هم بیا...
صدای خنده شیما میومد هی چرت و پرت میگفت که من متوجه نمیشدم ولی پرستو میخندید...
- پس بالاخره کار خودتو کردی آره؟؟..مگه بهت نگفتم نمیخوام بدون من بری اونجا؟؟...
* شب می بینمت...فعلا خدافظ...
گوشیو قطع کرد..اینقدر عصبانی شدم که میخواستم برم بکشمش..سرم تیر می کشید...نشستم رو مبل و چشمامو بستم...فکر نمیکردم پرستو اینقدر خودسر شده باشه...لجباز...هزار جور فکر اومد تو ذهنم باید پرستو رو آدم میکردم...اونم به روش خودش..با لجبازی...اولش تصمیم گرفته بودم شب راهش ندم خونه...ولی اینجوری که نمیشد تازه متهم میشدم که زنمو راه ندادم خونه...آبروریزی میشد...یه فکر بهتر کردم..شام واسه خودم از بیرون غذا گرفتم...نمیخواستم به کار پرستو فکر کنم...با این کارش منو قهوه ای کرده بود..تا موقع اومدن پرستو پای ماهواره بودم.....ساعت حدودا 12 بود که سر و صدای باز شدن درو اومدن ماشینش اومد...چند دقیقه بعد اومد تو و بدون اینکه به من نگاه کنه از پله ها راه افتاد طرف اتاق خواب...همون عطرشو زده بود..بوش آدمو مست میکرد..زیر چشمی نگاش میکردم خوشگل و ناز شده بود..رنگ سبز مثل فرشته ها معصومش میکرد..اما از دستش عصبانی بودم...به وسط پله ها رسیده بود که خیلی عادی گوشی تلفن رو برداشتمو الکی شماره موبایل مژگانو گرفتم.... عمدا با صدای بلند حرف میزدم..مثلا داشتم با مژگان حرف میزدم..دعا میکردم بداهم خوب باشه و ضایع نکنم...
الو...سلام خانوم حمیدی...این کلمه رو که گفتم صدای پای پرستو قطع شد..فهمیدم سر جاش ثابت ایستاده...ادامه دادم خوب هستین؟؟...بله ..از عصر تا حالا دارم شمارتونو میگیرم در دسترس نبودین نگران شدم...ممنون منم خوبم...ببخشید این وقت شب مزاحم شدم...خواستم بگم فردا صبح سر کوچه منتظر من باشید میام دنبالتون...باید بریم سر اون پروژه..نه...نه...زحمتی نیست خوشحال میشم...امشب زودتر بخوابید که واسه فردا خسته نباشید..امروز به نظرم یه کمی خسته میومدین...ممنون...پس فردا میبینمتون...قربان شما...تا فردا خداحافظ...بعد الکی گوشیو قطع کردم...همونجور که حدس میزدم پرستو نتونست خودشو کنترل کنه از همون بالا داد زد تو خجالت نمیکشی...من اینجا وایسادم باهاش اینجوری حرف میزنی...تو شرکت چیکار میکنی؟؟؟؟..از کی تا حالا با منشی میرن سر قرار؟؟..اونم تو میری دنبالش؟؟...دیگه حق نداری اسم منو بیاری...برو با همون منشیت خوش باش..اینو گفت و صداش بغض آلود شد و رفت تو اتاق...یه لحظه دلم واسش سوخت..اما واسش لازم بود...حالا می فهمید من چی میکشم وقتی با اون شکل و قیافه میره خونه شیما...البته میخواستم صبح بهش بگم که همش الکی بود و واسه این بوده که حرصش دربیاد...خنده پلیدی کردمو صبر کردم تا فضا عادی باشه و اگه در باز بود برم کنار پرستو بخوابم...نیم ساعت بعد رفتم بالا و دیدم در قفله...زیادم عجیب نبود...برگشتم پایین و رو مبل انتهای پذیرایی خوابیدم...
صبح بیدار شدمو هر چی جلوی در اتاق خواب آویزون شدم پرستو جواب نداد...لباسهام تو اون اتاق بود مجبور شدم بدون کت و شلوار با تیپ مسخره ای که مال گردش رفتنم بود برم سرکار...یه تی شرت پوشیده بودم با یه شلوار پارچه ای مشکی...تی شرت آستین کوتاهم خیلی تو ذوق میزد..تو محیط کاری اصلا با این تیپ نمی رفتیم...احدی خیلی به این چیزها اهمیت میداد..ولی چاره ای نبود..از خونه زدم بیرون با همون لباسهام..
تو شرکت همش حواسم به پرستو بود..میخواستم تا قبل از ظهر زنگ بزنم بهش همه چیو بگم..تو اتاقم نشسته بودمو فایلهای ساختمونی رو چک میکردم که مژگان در زد و اومد تو..یه سریع کاغذ و آت و آشغال آورده بود میگفت امضا کنم..میدونستم به این بهانه اومده تو اتاقم صحبت کنه..بهش اشاره کردم بشینه..یه کمی باهاش جدی بودم..ازش انتظار نداشتم به نعمتی اوکی بده..کار بدی کرده بود به نظرم..نشست رو صندلی و خیره شد به من..منتظربود من شروع کنم به حرف زدن..با برگه های توی دستم بازی میکردم بهش زیر چشمی نگاه کردمو گفتم خبر جدیدی ندارید؟؟..با من من گفت دیشب صد بار زنگ زده...باهاش صحبت کنید...من فکر نمیکردم اینقدر کنه باشه...اخمام رفت تو هم..گفتم شما چطور این فکرو کردین؟؟..این آقا 600-700 میلیون پول داده به شرکت..اون وقت به همین راحتی قید همه چیو بزنه و بره؟؟..خیلی بچگانه فکر کردید..میدونید اگه احدی بفهمه چی میشه؟؟..سرشو انداخته بود پایینو با ناخنهای بلند و لاک زده اش ور میرفت..دیگه واسه این حرفها دیر شده بود باید یه فکر اساسی میکردیم..تکیه دادم به صندلی و گفتم شمارشو بگیر یه صحبتی باهاش بکنم...بدون اینکه تو چشمام نگاه کنه گفت اینقدر بهم زنگ زده شمارشو حفظم...من میگم شما بگیرید..چپ چپ نگاش کردمو گوشی تلفنو برداشتمو گفتم بفرمایید...شماره رو گرفتمو زدم روی آیفون منتظر شدم...صدای نکره نعمتی از پشت خط اومد...
*بله؟؟..
- سلام عرض شد آقای نعمتی...صبح بخیر...اصلانی هستم از شرکت....تماس میگیرم...
* به به...حال شما؟؟..شرکت چطوره؟؟..رو به راهه ایشالا؟؟...عوامل خوب هستن؟؟..
- ممنونم...هم شرکت رو به راهه هم عوامل...راجع به یکی از عوامل تماس گرفتم...خانوم حمیدی که خاطرتون هست..البته فکر کنم این روزها حسابی فکرتونم مشغول کرده درسته؟؟..
* متوجه نمیشم...؟؟..یعنی چی؟؟..
- خوبم متوجه میشید..چون روزی صدبار تماس میگیرید و میگید یا به درخواست شما جواب بده یا کپی اسناد رو بده...بازم متوجه نمیشید؟؟..
* گیریم اینجوری باشه..طرف من شما نیستید...پیشنهاد منم قانونی بوده که ایشون موافق بودن...دیگه مشکل چیه؟؟..
- نه دیگه نشد..ایشون موافق نیستن..واسه همینم شما میخواید مدارک رو واسه شما کپی کنن..این شرط ما نبود..شما به چه حقی به منشی شرکت که اومده با شما صحبت کنه پیشنهاد میدی صیغه شما بشه...میدونید خانوم حمیدی میخواسته از شما شکایت کنه ما نذاشتیم؟؟..
* هه هه ...شکایت؟؟؟..اونوقت به چه جرمی؟؟..خواستگاری؟؟...مزخرف نگو مرد...
- خجالت بکش...شما جای پدر بزرگ خانوم حمیدی هستی...
* اونش به شما مربوط نیست...وقتمو نگیر...من با خودش حرف زدم از خودشم جواب میخوام..اگه نمیتونید پول منو برگردونید شرمون کم شه....خدافظ...
مرتیکه گوشی رو قطع کرد من موندم که تو دلم هزار تا فحش خواهر مادر بهش میدادم...بدبختیم این بود که نمیتونستم عصبانیش کنم اونوقت میومد میگفت پولمو بدین...احدی هم خره منو میگرفت..افتاده بودیم تو تله اش...با عصبانیت به مژگان نگاه کردم..کلافه و شرمنده به زمین خیره شده بود..بدون اینکه حرفی رد و بدل شه از جاش بلند شد و خواست بره بیرون که خواستم دلداریش بدم گفتم نگران نباشید...درستش میکنیم...فقط باید کاوه و احدی هم بدونن...منتظر جوابش بودم که با التماس گفت تو رو خدا تا اونجاییکه ممکنه سعی کنید خودتون حلش کنید..اگه کسی بفهمه و دهن به دهن بشه دیگه نمیتونم اینجا کار کنم...از اتاقم خارج شد...راستی تا حالا بهش فکر نکرده بودم اگه مژگان نباشه چی؟؟..چقدر کار منو راه انداخته بود با این همه عشوه و لوندی...چقدر دوست داشتم همیشه اینجا باشه..احساس میکردم ماله خودمه...بحث علاقه و عشق نبود..یه جور دیگه میخواستمش..انگار چون همیشه با من بوده فکر میکردم باید باشه...لازمش داشتم...نمیدونم چه حسی بود..هر چی بود تصمیم گرفتم خودم حلش کنم...
چند دقیقه بعد تلفن اتاقم زنگ خورد مژگان بود در کمال تعجب گفت خانومتون پشت خطن...بعدم وصل شد...پرستو...چی شده بود خودش زنگ زده بود..حتما فهمیده زیادی تند رفته...
* جوونم...سلام خانوم خانوما..
- سلام...زنگ زدم بگم امشب شام خونه مامانم ایناییم...زودتر تشریف بیارید ...من بعد از ناهار میرم...
* چشم..حتما...پرستو آشتی دیگه نه؟؟..
- میخوام برم یه دوش بگیرم...خیلی کار دارم...شب می بینمت..
* باشه باشه..فقط بذار یه چیزیو بگم بعد برو..ببین من دیشب...
-نمیخوام چیزی بشنوم...راستی مژگان جون چطور بود؟؟..رفتی دنبالش؟؟..خوش گذشت؟؟..
* نه عزیزم...نپر وسط حرفم بذار واست بگم ...من اصلا کاری با مژگان ندارم...دیشب که تو اومدی..
- بسه فرشید..حالم از این حرفها بهم میخوره...خودم دیشب دیدم ..نگران خستگیشم که هستی...اصلا واسم مهم نیست به جهنم...فقط میخوام امشب جلوی مامانم اینا عادی باشیم...اگه باهات گفتمو خندیدم خوشحال نشو میخوام کسی نفهمه..خدافظ...
* الوووووو...پرستووووو......
قطع کرد..دختره دیوونه مهلت نمیده من حرف بزنم...حالا چه غلطی بود من دیشب کردم...من که میدونستم پرستو روی مژگان حساسه دست گذاشتم روی همون نقطه...خب اونم همون کاری رو کرده بود که من روش حساس بودم...مغزم از کار افتاده بود..فکر نعمتی و مژگان مخمو اشغال کرده بود..باید چند جا میرفتم اما حوصله نداشتم..همه کارها رو سپردم به کاوه واسم انجام بده...تمام روز تو اتاقم فکر میکردمو سیگار میکشیدم
بعد از کار که راه افتادم خونه دیگه مغزی واسم نمونده بود...کاش پرستو خونه بود یه دسته گل میگرفتمو هر جوری بود همه چیو واسش توضیح میدادم...ماشینو جلوی در پارک کردمو رفتم خونه...پرستو نبود..چقدر خونه سوت و کور بود...بهم ریخته و شلوغ...نامرتب...لباسهای پرستو رو مبلها افتاده بود..رو میز بشقابهای میوه و غذا جمع شده...رفتم لباسهامو عوض کردمو یه دوش گرفتم...از حموم که اومدم بیرون حسابی به خودم رسیدم...صورتمو اصلاح کردمو خودمو با عطر و ادکلن شستم..یه تیپ اسپرت زدم همونجوری که پرستو دوست داشت...یه نگاه دیگه به خونه نامرتب و خلوتمون کردم...چقدر دوست داشتم الان یه بچه داشتیم که با خودم میبردمش...تو آینه پذیرایی یه نگاه به خودم کردمو گفتم این دفعه که پرستو رو گیر بیارم حتما تلافی میکنم..
تو راه نظرم عوض شد یه دسته گل خوشگل خریدمو حرکت کردم خونه مادر خانومم..نیم ساعت بیشتر فاصله نداشتن با ما...جلوی خونشون ماشینو پارک کردمو دسته گل و برداشتمو پیاده شدم...زنگشونو زدم و منتظر شدم...احساس میکردم اومدم خواستگاری..در باز شد و رفتم تو...از پله ها رفتم بالا و در خونه باز بود...چقدر کفش جلوی در بود..یعنی مهمون داشتن؟؟...سر و صدا و خنده اشونم که خونه رو برداشته بود...کفشامو درآوردم که مامان پرستو اومد جلو ..گفتم سلام خاله...چطوری...شلوغ پلوغ کردین..خبریه؟؟..منو کشید تو بغلشو گفت سلام خاله جون...قربونت برم چه گلهای خوشگلی..دستت درد نکنه خوش به حال پرستو..بیا تو خوش اومدی...عمه بهاره اینان...رفتم تو...عمه بهاره تنها عمه پرستو بود...6 تا بچه داشت ..یه خونواده شلوغ و شاد..آدمهای خوبی بودن از اونها که با همه میجوشن...به ترتیب با همه سلام و احوالپرسی کردم...گل رو گذاشتم رو میزو نشستم کنار معین..پسر بزرگه عمه..معینو خیلی دوست داشتم..مثل خودم بود اخلاقش...سنشم دو سه سالی از من کوچیکتر بود..داشتیم ادامه احوالپرسی رو میرفتیم که پرستو با یه لیوان شربت اومد...یه پیرهن خیلی قشنگ پوشیده بود که من ندیده بودمش...انگار تازه خریده بود..اونم بدون من ..عجیب بود...لباسش با اینکه خیلی قشنگ بود ولی حالموگرفت..فهمیدم باز میخواد تلافی کنه...قسمت زیر سینه اش حالت تور داشت که بدنش معلوم بود...روی سینه اش هم یه چیزی مثل تور افتاده بود که زیاد بدنشو نشون نمیداد...دو تا بند نازکم بالاش داشت...خودشم که یه کمی از زانوش بالاتر بود..واسه حفظ ظاهر از جام بلند شدمو آوردمش کنار خودمو سلام مسخره ای هم بهم کردیم..شربتو گذاشت رو میز جلوم...بعدم گفت چه گلهای قشنگی عزیزم...مرسی...لبخند مزخرفی زدمو نگاش کردم...از پشت همه کمر و بدنش معلوم بود...پشت لباسش باز بود...به نظرم رسید یه شورت و سوتین میپوشید بهتر بود....بی جنبه ... آهسته تو گوشش گفتم این چیه پوشیدی؟؟...ازت بعیده پرستو..همه جات معلومه...اونم آهسته گفت به خودم مربوطه...بعدم بلند گفت ماماااااان...فرشید جونم که اومد...دیگه همه تکمیلیم...تا قبل از شام باید مهرداد برقصه واسمون...مهراد پسر دومی عمه بود...19 سالش بود..خدای رقص بود...نمیدونم این پسر به کی رفته بود که رقاص بود..همه مدله بلد بود برقصه...غیر از این دو تا 4 تا بچه دیگه هم بودن که دوتاشون دختر بودن و متاهل بودن..دو تای دیگه هم پسر بودن و دوقلو...12 ساله بودن...دو تا بچه مودب و آروم...همه دست زدن و هورا کشیدن...عمه شوهرش فوت کرده بود...همه دلخوشیش بچه هاش بودن...هر چی چشم چرخوندم پریسا خواهر پرستو رو ندیدم...باباشم که میدونستم تا قبل از 12 نمیاد خونه...تا دیر وقت عادتش بود بمونه سرکار..فقط یه خواهر زن داشتم...به قول کاوه خوشبختانه برادر زن نداشتم..خاله یه آهنگ شاد گذاشت و مهرداد اومد وسط..همه بهش تیکه مینداختن و سربه سرش میذاشتن..اونم بی توجه به اونها میرقصید..انصافا رقصش حرف نداشت...همه با هم دست میزدن..منم شربتمو به زور قورت میدادم بره پایین...معین بلند شد و شروع کرد رقصیدن با مهرداد..عمه قربون صدقه بچه هاش میرفت...دوباره معین نشست و خاله با مهرداد رقصید..همه جلوش کم میاوردن..پرستو هم بلند شد...سه تایی میرقصیدن..اصلا دلم نمیخواست به پرستو نگاه کنم...هر بار که می چرخید و کمرشو تکون میداد از پشت لباسش تا زیر باسنش میومد بالا..خاله خیلی زود خسته شد ونشست کنار عمه...معین بلند شد و سه تایی ادامه دادن..پرستو عمدا دولا میشد و میرقصید..میدونستم میخواد حرص منو دربیاره..اینقدر عصبی بودم که احساس میکردم داره از کله ام دود بلند میشه..وقتی سینه هاشو میلرزوند بی اختیار نگاه مهرداد و معین رو سینه هاش میموند...خب منم بودم اونجوری نگاه میکردم..سوتین نداشت سینه هاش بیش از حد تکون میخورد و جلب توجه میکرد..به خاله نگاه کردم حدس زد ناراحت شدم...چشمک زد بهم که اهمیت ندم...ولی اونکه نمیدونست پرستو داره با من لج میکنه...فکر میکرد یه امشبه که دارن میرقصن و پرستو حواسش نیست...شربتم به نظرم مزه زهرمار میداد..نصف بیشترش مونده بود دیگه نتونستم بخورم گذاشتمش رو میز..امشب چه جوری میخواستم این مهمونی رو تموم کنم معلوم نبود..خدا آخرشو به خیر کنه..صدای جیغ و خنده بچه ها گوش آدمو کرد میکرد..شایدم صدای اونها بلند نبود من اون لحظه عصبی بودمو صدای همه تو مخم میرفت...پرستو با حالت رقص اومد طرفمو دستمو کشید برم برقصم..هر چی گفتم خسته ام شما برقصید نشد...مهرداد و معینم اصرار کردن خاله و عمه تشویق میکردن..تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم..بلند شدمو با وضع خنده داری میرقصیدم...هم ظاهرمو حفظ کرده بودم هم از درون داشتم منفجر میشدم..پرستو اومد جلومو باهام میرقصید..خط سینه هاش از یقه لباسش زده بود بیرون...با عشوه و ناز میرقصید موهاشو میگرفت تو دستاشو با حالت کرشمه ای ولشون میکرد..با آهنگ میخوند و به من چشمک میزد..اون لحظه به نظرم مثل یه دلقک شده بود که سعی میکرد منو بخندونه..اما به شدت منو عصبانی کرده بود با کاراش..از اینکه قضیه تلفن دیشب رو بهش نگفته بودم خوشحال شدم..حقش بود یه کمی حرص بخوره..جا به جا شد و رفت با معین برقصه و مهرداد اومد جلوی من..حواسم به پرستو بود متوجه مهرداد نبودم اصلا...فقط پرستو رو میدیدم که با فاصله نیم سانت چسبیده به معینو داره میرقصه...دیگه نتونستم برقصم...یه دست مختصر زدم و نشستم...حالم به شدت بد بود...لرزش موبایلم تو جیب کتم نشون میداد داره زنگ میخوره و تو اون شلوغی من صداشو نمی شنیدم فقط لرزشش بود که متوجهم کرد..شماره رو نگاه کردم مژگان بود..یه لحظه خوشحال شدم...جمع خیلی شلوغ بود و کسی زیاد حواسش به من نبود..از جام بلند شدمو رفتم توی اتاق خواب...جواب دادم..
* جانم؟؟..
- سلام آقای اصلانی…تو رو خدا ببخشید اگه باز مزاحم شدم…مجبور بودم..
صداش خیلی مضطرب بود انگار ترسیده بود…منم هول کردم گفتم
*سلام…خواهش میکنم..چیزی شده؟؟..
- میخوام ببینمتون…فقط چند دقیقه…خواهش میکنم..هر جا بگید میام…
جالب بود تو اون لحظه تنها چیزی که توجهمو جلب کرد جمله آخرش بود…" هر جا بگید میام "..خب پرستو خانوم…پس با من لج میکنی…خودت خواستی..
* بسیار خب…من در حاضر نمیتونم جایی بیام..اگه مایلید تشریف بیارید منزل من…تا نیم ساعت دیگه…
میدونستم قبول میکنه…چون اولا راهی نداشت جز این..کارش بدجوری به من گیر کرده بود..دوما اعتماد کامل داشت به من که تو این شرایط فقط میخوام کمکش کنم…هدف منم همین بود..فقط میخواستم به پرستو بگم که مژگان اومده خونه…همین واسم کافی بود..
-باشه..من تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم..لطف کنید آدرس رو بهم بگید…خانومتون که ناراحت نمیشه؟؟..
* نه خیر…ایشون خیلی هم خوشحال میشن …یادداشت کنید آدرسو…
آدرسو بهش دادمو خدافظی کردم…از اتاق خواب رفتم بیرون…پرستو و مهرداد وسط بودن..دلم نمیخواست نگاش کنم..رفتم وسط جمع و آهسته تو گوش خاله گفتم واسه من یه کار مهم پیش اومده خاله…من باید یکساعتی مرخص شم..اجازه هست؟؟..با ناراحتی نگام کرد و گفت فرشید..خاله امشب مهمونید اینجا…خرابش نکن دیگه…دولا شدمو صورتشو بوس کردم با چاپلوسی گفتم من مخلصتم خاله..کارم ضروریه…اگه بذاری الان برم قول میدم سر یک ساعت بیام…گفت نه اینکه اجازه ندم نمیری…خندیدمو گفتم نه…اگه اجازه ندی نمیرم…اونم خندیدو گفت لوس نشو…بدو برو ولی زود بیای عمه ناراحت میشه ها…از عمه هم خدافظی کردمو راه افتادم طرف خونه…
تو راه پشیمون شدم که گفتم مژگان بیاد خونه..پرستو با اینکه این همه منو حرص داده بود ولی کسی رو نیورده بود خونه…اما من به مژگان گفتم بیاد خونه..اگه میفهمید حق داشت طلاق بگیره ازم…اگه مرتیکه خر تو به چه حقی به منشیت میگی بیاد خونه؟؟..نمیترسی…نمیترسی خوشگلی و لوندی مژگان کار دستت بده…ولی پرستو چی..همه جاشو انداخته بود بیرون و با معین میرقصید…بی اجازه من با اون شکل و شمایل رفته بود خونه شیما…خدا میدونست اونجا چی گذشته…مگه حتما باید کسی رو بیاره خونه..خب این کارها هم کم نیست..با این فکرها خودمو قانع کردمو پامو رو گاز فشار دادم..
ماشینو جلوی در خونه گذاشتم و خیلی هول هولکی رفتم تو خونه…استرس داشتم…همش یکی ته دلم میگفت کارت غلطه پسر..کارت غلطه..منم میگفتم من که کاریش ندارم…فقط میخوام ببینم چی میگه..رفتم تو خونه..اوووه…چقدر نامرتبه…برگشتم توی حیاط و بلند داد زدم آقا رحماااااان…رحمااااااان خان…باغبون و خدمتکارو همه کاره خونه امون رحمان بود..از اتاقک گوشه حیاط پرید بیرون و سلام کرد…بهش اشاره کرده بره زود خونه رو مرتب کنه…شوکه شده بود..دیگه همین یه کارش مونده بود که بیاد کار مهین خانوم رو انجام بده…خودمم رفتم بالا تو اتاق خواب و یه دستی به موهام کشیدمو یه کمی هم عطر به خودم زدم..چند دقیقه بعد رحمان از پایین داد زد آقا ببین خونه خوب شد؟؟..از اتاق اومدم بیرونو آویزون شدم روی نرده ها و پذیرایی رو نگاه کردم…بد نبود…گفتم خوبه..دستت درد نکنه میتونی بری…
تا 20 دقیقه دیگه مژگان میومد…لم داده بودم رو مبل و چشمم به ساعت بود و سیگار گوشه لبم..موبایلم زنگ خورد..دو متر رفتم هوا..حتما مژگانه میگه یه جای دیگه قرار بذاریم…صفحه موبایلو دیدم پرستو بود…حتما باز شم زنانه اش بهش خطر رو هشدار داده بود..
بله؟؟..
-فرشید..کجا رفتی یهو؟؟..مثلا امشب اینجا مهمونیم…نمیتونستی یه شب مثل آدم تو مهمونی بشینی..
* تازه الان فهمیدی شوهرت نیست؟؟..البته حق داشتی شلنگ تخته انداختن با پسرها عقل و هوشتو برده..
- یه جوری میگی پسرها انگار از تو خیابون پیداشون کردم…پسر عممه..منشیم که نیست..
*برات متاسفم پرستو..تو لیاقت این همه آزادی رو نداری…باید میذاشتم همونجوری یه خانوم خونه بمونی…من دوست داشتم تو یه کمی خودتو تغییر بدی اما اصلا فکر اینو نکرده بودم که ممکنه تو جنبه تغییرات رو نداشته باشی…
- حرف مفت نزن فرشید…مثلا تو خیلی با جنبه ای؟؟..تو همه کارهای بد رو واسه خودت خوب میدونی واسه من بد…الان کجایی؟؟..واسه چی گذاشتی رفتی…
* من هر کاری کردم تو هم حضور داشتی…خواستم همه چیو بهت بگم اما تو اینقدر قد و لجبازی که مهلت نمیدی…فقط لجبازی رو بلدی…
-پرسیدم کجایی؟؟..
* یه جای خوب…گرم…نرم…تا یه ساعته دیگه هم نمیام..
- مثل آدم بگو کجایی…
* گفتم که یه جای خوب…
- نکنه تو بغل مژگانی؟؟؟..
اینو گفت و عصبی میخندید…
*نه..مژگان تو بغل منه…
منم اینو گفتمو بلند خندیدم…منتظر جواب پرستو بودم…
* الو….الو….
لعنتی قطع کرد…بی خیال حقش بود..دختر پررو فکر کرده داره هر کاری میخواد میتونه بکنه…گوشی رو پرت کردم رو میزو تکیه دادم به مبل..صدای زنگ خونه بلندم کرد..رفتم طرف آیفون تصویر ناز مژگان با چشمهای سبز و نگران نمایان شد…دکمه رو زدم…یه کمی مکث کردم تا وارد حیاط شه…سایه یه نفر تو اتاقک گوشه حیاط دیده میشد..یه نفرکه جلوی پنجره ایستاده…رحمان بود..مرد ساده لوح..نمیگه شاید سایه ام دیده بشه..از فضولیش خوشم نیومد..اما دیگه وقت این حرفها نبود..مژگان به نزدیکه ساختمون که رسید رفتم بیرون…تو نور کم فقط اندامشو میدیدم…همون مانتو سفیده تنش بود که آدمو دیوونه میکرد..با همون سینه های برجسته که دکمه های مانتوشو به زور بهم رسونده…فرم خاص راه رفتنش..کمر و باسنش که با ریتم قشنگ کفشهاش به طرف چپ و راست میرفت…انگار داشتم یه شو میدیدم..همه چیزش با هم همخونی داشت و ریتمیک بود..خدایا این مژگانو چه جوری آفریدی…من مطمئنم واسه این پارتی بازی کردی…گل بی خار که میگن اینه…هیچ نقصی نداشت..بهم نزدیک شد ..رفتم جلوشو گفتم سلام…خوش اومدی…با دست به طرف ساختمون اشاره کردم..با صدای غمگینی سلام داد و تشکر کرد..راه افتاد طرف خونه منم پشت سرش رفتم…باسن گرد و درشتش از زیر مانتوش با کیفیت بالایی دیده میشد…اینقدر باریکی کمرشو گردی باسنش خوش فرم بود که دلم میخواست دو تا دستمو بذارم روی قسمت باریک کمرش…روی قوس کمرش بدست بکشم تا پایین زیر باسنش
هر دو رفتیم توی خونه..نشست روی مبل و منم رفتم واسش یه شربت بیارم..تو اون همه استرس و نگرانی و عصبانیتی که پشت سر گذاشته بودم با دیدن مژگان شق درد گرفته بودم..همش میترسیدم برجستگی کیرم دیده بشه..با دستم هی جابه جاش میکردم که دیده نشه اما انگار خیال خوابیدن نداشت..سریع یه شربت پرتقال درست کردمو بردم…سینی شربتو گذاشتم جلوشو خودمم نشستم رو به روش…پاهاشو انداخته بود روی هم..شلوارش تقریبا کرمی بود..انتهای روناشو میدیم…یه کمی کج نشسته بود..دلم میخواست رونهای قشنگشو لیس میزدم…هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روز با مژگان تنها شم این بلا سرم بیاد…سرش پایین بود و تو فکر بود..اگه همین جوری پیش میرفت ممکن بود کار دست من بده..سکوتو شکستمو گفتم خب…من درخدمتم…چی شده این وقت شب…بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت ببخشید مزاحم شما هم شدم…خانومتون ناراحت شدن من اینجام که نمیان پیش ما؟؟..خیلی خونسرد گفتم نه خیر..خواهش میکنم..ایشون منزل نیستن…یهو انگار برق گرفته باشدن منو نگاه کرد و بعدم یه نگاه به کل خونه انداخت…نمیدونم شاید جا خورد..خب حق داشت…من من کرد و گفت پس من سریع برم سر اصل مطلب…راستش از عصر تا حالا آسایش ندارم…میترسم نتونید راضیش کنید و اونم بیاد جلوی شرکت آبروریزی بشه…از شرکت که راه افتادم برم طرف خونه یه پژو همش دنبالم بود..تا سر کوچه اومد..مطمئنم آدرسمو میخواسته که پیدا کرده..میترسم از خونه برم بیرون..نعمتی آدم شریه..میخوام خطمو عوض کنم..ولی آدرسم چی…فایده نداره…کار به شرکت میکشه و همه میفهمن..جوری حرف میزد انگار داره واسه خودش درد دل میکنه…حالش اصلا خوب نبود..خیلی ترسیده بود…بهش گفتم نگران نباشید ..شاید خیالاتی شدید..آخه آدرس شما به چه درد نعمتی میخوره…اون اگه بخواد کاری بکنه از شرکت شکایت میکنه..با شما که کاری نداره..هر جوریه راضیش میکنم نگران نباشید…چشماش پر شد اشک و گفت میترسم..از تهدیداش میترسم…کاش قبول نمیکردم از اول..تهدید میکنه میگه یا باهام راه بیا یا کاری میکنم نتونی سرتو بلند کنی..بغضش ترکید و اشکاش ریخت…حال منم گرفته شد..هر چی بیشتر میرفتیم جلو قضیه جدیتر میشد…لعنت به من که این نعمتی رو به شرکت معرفی کردم…رفتم کنارش نشستمو گفتم به خودتون مسلط باشید…شما که بچه نیستین اون با این تهدیدها بترسوندتون…لیوان شربت رو از روی میز برداشتمو دادم بهش به زور یه کمی خورد…سعی داشتم دلداریش بدم..مرتب بهش میگفتم چیزی نمیشه و ما کنارتون هستیم…یه کمی آرومتر شده بود..ترس توی چشماش دیده میشد..راستش خودمم کم کم داشتم میترسیدم..این یارو هیچی ازش بعید نبود..یه نگاه به ساعتم کردم تا نیم ساعت دیگه باید برمیگشتم خونه پرستو اینا..از یه طرفم نگران پرستو بودم..بدجوری باهاش شوخی کرده بودم...خب تقصیره خودشه..همون کاری که بدم میاد رو میکنه..اصلا این دختر آدم بشو نیست..وجدانمو توجیه میکردم که تقصیر خود پرستو بوده..اما ته دلم میدونستم که منم مقصرم..میخواستم سریع جم و جور کنم تا مژگان بفهمه عجله دارم..تا اومدم چیزی بگم گره شالشو باز کرد و گفت گرممه..سرشو تکیه داد به مبل..گردنش سفیدش افتاده بود بیرون..نمیتونستم نگاهش کنم..به لیوان شربتش اشاره کردمو گفتم تا گرم نشده بخور...خنک میشی...خیلی تابلو جوری که ببینه به ساعتم نگاه کردمو قیافمو در هم کردم مثلا کار عجله ای دارم...مطمئن بودم که فهمیده..لیوان شربتو برداشتو دو تا قورت خورد..جای رژلبش رو لیوان افتاده بود...دوباره بهش گفتم من حتما کمکتون میکنم..اینقدر نگران نباشید اون نعمتی میخواد شما رو بترسونه..اگه شما همین جوری پیش برید و خودتونو ببازید برگ برنده دست اونه...حتی اگه شده پولشو برگردونم اجازه نمیدم با شما کاری داشته باشه...خوبه؟؟..لبخند کمرنگی زد و گفت ممنون..جو طوری شده بود که مژگان آماده خدافظی شده بود که یهو در اصلی خونه به طرز وحشیانه ای باز شد و بهم کوبیده شد...صدای پاهای یه نفر اومد که تند و عصبی راه میرفت..پاهاش کوبیده میشد روی زمین..بی اختیار من و مژگان هر دو با هم بلند شدیم...چهره عصبانی پرستو ظاهر شد..جوری به ما دو تا نگاه میکرد انگار قتل کردیم...هر لحظه احتمال یه دعوای اساسی وجود داشت..خیلی دستپاچه و ضایع گفتم سلام عزیزم...من دیگه داشتم میومدم...خانوم حمیدی راجع به شرکت کار داشتن...مژگانم خیلی ترسیده بود با تته پته گفت سلام...پرستو تقریبا داد کشید این چه کاریه که تو شرکت نمیشه انجام داد؟؟..چه کاریه که هر دوی شما یا خصوصی همدیگرو میبینید یا تو خونه؟؟..بعدم به من نگاه کرد و گفت پس مهمونی مامانمو واسه همین خراب کردی که بیای خونه؟؟؟..با منشیت؟؟..قبل از من مژگان گفت نه ...نه..اشتباه نکنید...من با ایشون تماس گرفتم گفتم کارشون دارم...نمیدونستم ایشون تو مهمونی هستن و شما هم خونه نیستین...
پرستو: تو یکی حرف نزن..به هر بهانه ای شده فرشیدو میکشونی بیرون که چی بشه؟؟..کارت چیه که هی میخوای قرار بذاری باهاش؟؟..
من : پرستو خواهش میکنم به خودت مسلط باش..تو اصلا نمیدونی چه اتفاقی افتاده..بذار من واست توضیح میدم...
پرستو: به اندازه کافی خبر دارم اینجا چه خبره...بیشتر از این نمیخوام بدونم..چون من دیگه تو این خونه کاری ندارم...
مژگان: به خدا نمیخواستم اینجوری بشه...من نمیدونستم شما خونه نیستین...با اجازتون دیگه مرخص میشم...
جمله آخرشو تقریبا با بغض گفت...دلم واسش سوخت..تو این شرایط من باید آرومش میکردم یه درد دیگه هم بهش اضافه کردم...تقصیر خودم بود...حداقل میگفتم بیاد یه جای خارج از خونه...پرستو بدو بدو از پله ها رفت بالا طرف اتاق خواب..مژگانم خیلی سریع از من خدافظی کرد و کیفشو برداشت و رفت...منم مثل یه مجسمه ایستاده بودمو اون دو تا رو نگاه میکردم...باز عصبی شده بودم و سرم درد گرفته بود...صدای رحمان از پشت در خونه شنیده میشد که گفت آقا چیزی شده؟؟...عربده کشیدم نههههههههههههه....صدای پاشو شنیدم که بدو بدو از جلوی در خونه دور شد...
سیگارمو روشن کردمو دور اتاق قدم میزدم...مغزم پر از افکار گوناگون بود..انگار با وجدانم دعوا میکرد هیچ کدوم حریف همدیگه نمیشدن هر دو همدیگرو توجیه میکردن..خسته شده بودم..امشب که دیگه نمیشد رفت خونه خاله...پرستو هم که ظاهرا تو اتاق داشت ساکشو جمع میکرد بره خونه مادرش..خب حق داشت...من میخواستم تنبیهش کنم...نمیخواستم کار دیگه ای بکنم..اون دچار سوتفاهم شده بود..بدتر از همه این بود که نمیذاشت باهاش صحبت کنم..اگه میرفت خونه مادرش همه چی خراب میشد..باید همه چیو بهش بگم...سریع از پله ها رفتم بالا..در اتاق باز بود و پرستو تند و عصبی لباسهاشو پرت میکرد داخل ساکش...زیر لب با خودش غر غر میکرد..هیچی نمیشنیدم فقط حرکت لبهاش بود و صدای غرغر کمرنگی..رفتم نشستم روی تخت و گفتم پرستو چرا نمیذاری حرف بزنم؟؟..چرا اینقدر لجبازی میکنی..تو داری اشتباه میکنی...حداقل میتونی صبر کنی حرفهام رو بزنم بعد بری...قبول کن هردوی ما اشتباه کردیم...جواب نمیداد و فقط کمد و بهم میریخت...ساکشو برداشتمو پرت کردم گوشه اتاقو گفتم با تو دارم حرف میزنم...دیگه خسته شدم پرستو..زندگی آرومو ساکتمونو با دست خودمون خرابش کردیم..لعنت به من که بهت گفتم خودتو تغییر بدی...اگه همونجوری سرت با خونه داریتو آشپزیت گرم بود الان این همه مشکل پیش نیومده بود...برگشت طرفمو گفت آره..راست میگی...سرم با خونه داریم گرم بود تا نفهمم آقا چه غلطی داره میکنه...تا خودش با همه لاس بزنه و به من بگه به کارهای خونه برسم...کورخوندی فرشید خان..دیگه تموم شد...برو با همون زنیکه عوضی زندگی کن..اونم که مثل سلیقه تو لباس میپوشه...فریاد زدم گوووش کن به حرفهام بعد حرف بزن...ساکت شد و به من خیره موند...خودمم از صدام ترسیدم...حلقه کمرنگ اشک تو چشمای مشکیش درخشید و صدای آهسته ای از بین لبهاش گفت اینقدر سر من داد نزن فرشید...تکیه داد به کمد و دستشو گذاشت روی صورتش...بازم این اسلحه زنانه رو به کار گرفته بود..گریه..من طاقت گریه هاشو نداشتم...خودشم میدونست...پرستو حتی وقتی خیلی هم عصبانی میشد نمیتونست مثل خیلی از زنهای دیگه داد و فریاد بکنه و فحش کاری راه بندازه..همیشه آخر کارش گریه بود و شکستن دلش..من عاشق همین دل کوچیکش بودم...سرمو بین دستام گرفتمو گفتم چرا نمیذاری با هم صحبت کنیم...ما هر دو اشتباه کردیم پرستو...خرابترش نکن..با قهر و رفتن تو چیزی درست نمیشه...همون شب که تو خودسر رفتی خونه شیما همه چی بدتر شد...منم واسه اینکه لجتو دربیارم الکی وانمود کردم که دارم با مژگان حرف میزنم...اگه یه کمی دیگه دقت میکردی می فهمیدی که دارم الکی حرف میزنم..من همون شب خواستم بیام بهت بگم اما طبق معمول تو درو قفل کرده بودی نتونستم بیام تو...حتی وقتی زنگ زدی گفتی خونه مادرت مهمونیم بازم خواستم بهت بگم اما بازم اجازه ندادی حرف بزنم..اونروزم که رفته بودیم بیرونو مژگان اومد با من حرف زد خصوصی راجع به یه مشکل تو شرکت بود..از من کمک میخواست..من معرف یکی از سرمایه دارها بودم که حالا سر مژگان داشت شر درست میکرد..خب باید یه کاری میکردم تا به خاطر خودمم شده همه چی درست بشه..من هیچیو بهت دروغ نگفتم..اگه با مژگان سرو سری داشتم که نمیاوردمش تو خونه که همه بفهمن دیوونه...اصلا پشت تلفن اسمی ازش نمیبردم که تو شک کنی و بیای اینجا...پرستو من اشتباه کردم..من اذیتت کردم..من حرصت دادم..ولی خیانت نکردم بهت...جواب من صدای هق هق گریه پرستو بود..احتیاج داشت یه کمی گریه کنه تا خالی بشه...دیگه چیزی نگفتم... صدای ویبره موبایل پرستو که رو میز بود به شدت سکوتمونو خراب میکرد..صداش میرفت روی اعصابم...بلند شدمو گوشیشو برداشتم شماره خونه خاله افتاده بود...حوصله هیچ کدوممون نمیکشید جوابشو بدیم...پس خاموشش کردم..
برگشتم نشستم سر جام..سرم خیلی درد میکرد...دو طرف شقیقه هام به شدت تیر میکشید..هر وقت عصبی میشدم اینجوری سردرد میگرفتم...چشمامو بستمو با دستم روشو گرفتم..نور اتاق اذیتم میکرد..چند دقیقه که گذشت پرستو گفت منم اونشب خونه شیما نبودم....شوکه شدم ..دستامو از روی چشمام برداشتمو گفتم چی؟؟..پس کجا بودی؟؟..بدون اینکه نگاهم کنه با حالت قهر گفت با شیما شام رفته بودیم بیرون...اونقدرها هم که تو فکر میکنی خر نیستم که تنهایی بدون تو برم خونه شیما...فقط میخواستم لجتو دربیارم که با مژگان خصوصی صحبت کردی و به منم چیزی نگفتی..خب وقتی اومدم خونه دیدم تو اونجوری داری با مژگان حرف میزنی بیشتر عصبانی شدم...اگه اون کارو نمیکردی خودم بهت میگفتم من با شیما شام بیرون بودم...من از کجا میدونستم تو داری الکی با تلفن صحبت میکنی...من به شیما گفته بودم با تو بحثم شده ...اونم گفت واسه اینکه آدمش کنیم بگو خونه مایی...منم از خدا خواسته قبول کردم چون خیلی از دستت ناراحت بودم...من از اون زن بدم میاد فرشید...به خدا اون فقط ظاهرش قشنگه...خودش یه فتنه است..نمیخوام منشی تو باشه...اصلا اونو اخراجش کن من میام شرکت کمکت میکنم..اینو گفت و دوباره زد زیر گریه...نالیدم بسه دیگه پرستو...جون هر کی دوست داری دیگه گریه نکن...فایده نداشت حرفهام..باز اشکهاشو میدیدم که مثل بارون میریزه رو گونه هاش...بلند شدمو رفتم طرفش...وقت ناز کشی بود...من که تو ناز خریدن حرفه ای بودم و رو دست نداشتم...نشسته بود رو زمین و تکیه داده بود به کمد...منم نشستم رو به روش و با دستهام اشکاشو پاک کردم...بهم نگاه نمیکرد هنوزم ازم دلخور بود..موهاش چسبیده بود کنار گونه اش...موهاشو زدم کنار ...دولا شدمو پیشونیشو بوسیدم...دستاشو گرفتمو گفتم ببین خانومی..ما هر دو اشتباه کردیم...بدون اینکه خبر داشته باشیم طرف مقابل چه فکری میکنه خواستیم لجشو دربیاریم...میبینی که لجبازی هیچ فایده ای نداره و ممکن بود همه چیزو بدتر کنه..اگه مثل دو تا آدم با هم می شستیمو صحبت میکردیم اینجوری نمیشد...حالا قبول دارم یه کمی آبروریزی شد و حتما تا الان مامانت و عمه فهمیدن ما یه گندی زدیم...ولی میتونیم درستش کنیم...مژگانم که مهم نیست چه فکری میکنه..فقط کارشو راه میندازم بعدم به یه جای دیگه معرفیش میکنم که بره خوبه؟؟؟..با سر گفت آره..سرشو گرفتم توی بغلم و موهاشو ناز میکردم..با هر نوازش که روی موهاش میشد احساس میکردم سر منم یه کم بهتر میشه...سرشو گذاشته بود روی شونه امو هر چند دقیقه یه بار دماغشو میکشید بالا...من اداشو درآورم و دوتایی دماغمونو میکشیدم بالا...خنده اش گرفت..صورتشو تو سینه من قایم کرد و آهسته میخندید...موهاشو بوسیدمو گفتم الان موافقی دست و صورتتو بشوری بریم بقیه مهمونی؟؟...همونجوری که ولو شده بود تو بغلم گفت نه...دیگه حوصله اشو ندارم..با این چشمهای قرمز و پف کرده نمیام..فقط تو زنگ بزن بگو حالمون خوبه میخوایم استراحت کنیم...بهش حق میدادم خودمم حوصله مهمونی نداشتم..گفتم پس عزیزم اجازه میدی من بلند شم برم زنگ بزنم...؟؟..دستاشو انداخت دور کمرمو گفت فرشید....گفتم جوونم...گفت چرا امشب مژگان اومده بود اینجا؟؟..واقعا خبر نداشت من نیستم؟؟..خندیدمو گفتم هیچی عزیزم...سر همون جریان اومده بود..از بس ترسیده نمیدونه چیکار کنه...فقط من از جریانش خبر دارم اونم میاد با من درد دل میکنه...همش میگه میترسم آبروم بره...میترسم همه بفهمن..ازاین حرفها...اصلا خبر نداشت تو خونه نیستی...دیدی که وقتی تو اومدی چقدر جا خورد..من اون موقع داشتم بهش میگفتم که نگران نباشه..ما هر جوری باشه کمک میکنیم..که یهو پرستو خانومه کماندو وارد شد...خنده قشنگی کردو نفس عمیقی کشید...از تو بغلم اومد بیرونو گفت دیگه هر چی شد بهم بگیا وگرنه من میدونمو تو...گفتم باشه عزیزم...فقط تو قول بده اول به حرفهام گوش کنی بعد تصمیم بگیری باشه؟؟..چشمک زد گفت باشه...بلند شدو رفت دست و صورتش بشوره...منم رفتم طرف تلفن تا یه زنگ به خاله بزنم و قضیه رو ماستمالی کنم...
نیم ساعت بعد هر دو داشتیم از گشنگی ضعف میکردیم...هر کاری کردم زنگ بزنم غذا بیارن پرستو نذاشت گفت خودم یه چیزی درست میکنم بخوریم...تو هم بعد از شام مفصل تعریف کن مشکل مژگان چیه...سرشام دوباره مامان پرستو زنگ زد...با اینکه من با هزار بدبختی ماستمالیش کرده بودم اما بازم نگران بود...حدس زدم میخواد با پرستو هم صحبت کنه تا خیالش راحت بشه...یه ربعی با هم حرف زدن تا هر دو آروم گرفتن...تو این فرصت کم پرستو ماکارونی درست کرده بود...احساس میکردم مزه اش با همه غذاهای بیرون فرق داشت...خوشمزه و خوش عطر...مثل همون موقع ها که من میومدم خونه پرستو از آشپزخونه با پیش بند میپرید بغلم...از فکر اون موقع ها خنده ام گرفت..به خودم گفتم درسته زیاد تو فکر قرو اطوار نبود ولی یه کدبانوی نمونه بود...ولی این چند وقت شده بود کدبانوی سکسی
شامو که با هم خوردیم طبق قولی که به پرستو داده بودم کل مشکل مژگان رو واسش تعریف کردم..وسط حرفهای من گاهی میگفت دختره کرمو...حتما تنش میخواریده...چند دقیقه بعد میگفت بیچاره...حالا میخواد چیکار کنه...من که از این واکنش احساسی زنها هیچی نمی فهمیدم..معلوم نبود دلش سوخته واسه مژگان یا بازم باهاش دشمنه...خلاصه همه چیو واسش تعریف کردم..نفس عمیقی کشید و گفت ببین فرشید از کاه کوه ساخته بودی...چی میشد اونروز تو ماشین بهم میگفتی...گفتم آخه عزیزم..من اون لحظه اینقدر کلافه و عصبی بودم که مخم هنگ کرده بود...تو هم گیر دادی این زنیکه چی کارت داشت..خب عصبانی شدم دیگه...چیزی نگفت و اومد تو بغلم به عادت همیشه اش ولو شد...من موقعی که پرستو تلویزیون میدید میشدم مبلش..رو من ولو میشد..منم ده دقیقه اول حواسم به فیلم بود...بعد حواسم میرفت به موهای خوشرنگ و قشنگ ...با سرو گردنش ور میرفتم..دو دقیقه بعدم که داشتم لباسهاشو درمی آوردم..همیشه آخر تلویزیون دیدنمون اینجوری میشد...به شوخی بهش میگفتم چرا ما هیچ وقت نمیتونیم تا آخر یه فیلمو ببینیم؟؟...می خندید و میگفت منم آخر هیچ فیلمی یادم نمیاد...اون شبم همونجوری شد..بعد از چند شب جنگ و جدال و لجبازی خیلی بهش نیاز داشتم...خصوصا با دیدن صحنه هایی از پر و پاچه مژگان آماده بودم..من که نمیفهمیدم چرا پرستو با مژگان خوب نیست..شاید به خاطر خوشگلیه بیش از حدش بود..نه اینکه پرستو حسودی کنه فقط از اینکه طرف کاری من کسی بود که بیش از حد خوشگل و لوند بود حساس بود..خب حق داشت...مژگان توجه هر کسی رو جلب میکرد...
یه دستمو انداختم پشت کمر پرستو و یه دستمم انداختم زیر زانوهاشو بلندش کردم...پاهاشو تکون میداد و جیغ و داد میکرد بذارمش زمین...بغلش کردمو به زور از پله ها رفتم بالا...واسه اینکه سر به سرش بذارم ادای کسی رو درمی آوردم که مثلا یه وزنه گنده تو بغلشه...میگفتم وااای..کمرم...چقدر سنگینی تو...اونم جیغ و داد می کرد و میگفت بذارم زمین تا بهت بگم کی سنگینه...بردمش بالا و انداختمش روی تخت...تاپ و شلوارک مشکی پوشیده بود...خودمم حالا دولا رفتم روش پیشونیشو بوسیدم...سرو صداهاش بند اومده بود و با چشمهای خوشگل و مشکیش منو نگاه میکرد...تو چشمهاش نگاه کردم..پر از خوبی و قشنگی بود..لبهامو گذاشتم روشونو آهسته بوسیدمشون...پرستو هم صورتشو میمالید به دستهام که کنار صورتش گذاشته بودم...خنده ام گرفت..اون لحظه شبیه یه بچه گربه ناز شده بود...لبهامو گذاشتم روی لبهاشو اول بوسیدمش...بعد با زبونم لبهاشو باز کردمو زبونم فرو کردم تو...دهنشو باز کرد و زبونمو می خورد...دستاشو انداخت پشتمو جوری فشار میداد که یعنی دستهامو بردارمو بخوابم روش..جا به جا شدمو همونجوری که پرستو زبونمو می خورد آروم خوابیدم روش...اما بازم همه وزنمو ننداخته بودم روش..یه دستمو بردم طرف گوششو موهاشو زدم کنار...زبونمو از زبون داغ پرستو خلاص کردمو کشیدمش روی لاله گوشش...لرزش خفیفی کرد و انگار موهای تنش سیخ شد...خیلی قلقلکش میومد اما جالب بود چیزی بهم نگفت...منم ادامه دادم زبونمو روی لاله گوشش میکشیدمو اطراف گونه اشو می بوسیدم...نفسم میخورد تو گوشش و بعضی وقتا یه آه آروم می شنیدم ازش...اومد پایینتر و رفتم سمت گردنش...دلم میخواست بخورمش...زیر چونشو انتخاب کردمو مکیدمش...پرستو دو تا دستاشو گذاشته بود اطراف صورتمو خودش چشماشو بسته بود...به خاطر این کارم باید یه کمی سرشو میبرد بالاتر برای همین گردنش کاملا قابل دسترس بود...نمیدونم چی شد که یه گاز نسبتا محکم ازش گرفتم...جیغ قشنگ و با مزه ای زد و گفت دیوونه...نگاش کردمو خندیدم دوباره گردنشو میخوردم..چند جای گردنش شکل یه دایره قرمز شده بود...روشو بوس میکردمو میومدم پایینتر...دو تا دستهای پرستو رو گرفتمو باز کردم به طرف پهلوش...خودمم دستامو گذاشته بودم روی دستهاش اینجوری اون نمیتونست حرکتی بکنه..از اینش لذت میبردم...سرمو بردم بین سینه هاشو صورتمو میمالیدم به سینه های نرمش...سوتین نداشت انگار...چون نوک سینه هاشو خیلی راحت پیدا کردم..از روی تاپش با نوک سینه هاش ور میرفتم..می خوردمشونو با زبونم باهاش بازی میکردم...نفس زدن پرستو تند تر شده بود..وول میخورد که دستهاشو آزاد کنه اما قدرت من بیشتر بود...بدنم داغ شده بود و احساس میکردم دارم عرق میکنم...با هر بار مالیده شدنم روی پرستو کیرم سفتتر میشد...بالای سینه هاشو محکم می خوردم...کبود که میشد ولش میکردم...با زبونم کشیدم روی خط بین سینه هاش ...پرستو ناله میکرد زود باش...برو پایینتر...اما حالا زود بود...میخواستم یه کمی دیگه لفتش بدم...دستهاشو ول کردمو تاپشو که از جلو زیپ داشت باز کردم...سینه های گرد و کوچولوش افتاد بیرون...با دو تا دستهام زیرشونو فشار دادم و آوردمشون بالا..نوکش جلوی دهنم قرار گرفت...با زبونم کشیدم روی هاله خوشرنگ قهوه ایش..نوکشو بین لبهام گرفتمو می کشیدم...اونقدر میکشیدم که پرستو ناله هاش داشت جیغ میشد دیگه...با دندونهام یه کمی فشارشون میدادم بعد می بوسیدمشون...نوبتی این کارو میکردم..بعد زیر سینه هاشو لیس میزدمو می مکیدم...پرستو سرمو فشار میداد و ناله میکرد برو پایین فرشید...دارم میمیرم...صورتش سرخ شده بود و چشمهای خوشگلش خمار شده بود...صدای حشریش داشت منو دیوونه میکرد...از زیر سینه هاش زبونمو کشیدم تا بالای کمر شلوارکش...سریع پاهاشو برد بالا که شلوارکشو دربیارم...منم از دو طرف کمرش گرفتمو شلوارکشو در آوردم..تو این فاصله خودش سریع تاپشو از تنش کشید بیرون....هنوزم از سینه هاش سیر نشده بودم...شورتش مشکی بود...از روی شورت دستمو کشیدم روی کسش حسابی خیس شده بود..دو طرف شورتش بند بود که خیلی قشنگ گره خورده بود..با دندونم بند شورتشو که یه کمی بلندتر بود کشیدم و بازش کردم...یه طرفش که باز شد شورتشو در آوردم...پرستو دیگه التماس میکرد سریعتر..دستهامو گذاشتم روی زانوهاشو پاهاشو باز کردم..سرمو بردم جلو و صورتم به فاصله یه سانتی کسش بود...احساس میکردم حرارتش میخوره تو صورتم...به چشمهای خمار پرستو خیره شدم که میگفت تو رو خدا زودباش فرشید...دیگه نمیتونم تحمل کنم...پاهاشو بهم جمع کرد که کله من بین پاهاش قرار گرفت....زبونمو کشیدم بالای کسش...تقریبا جیغ زد...خیلی وضعیتش بد بود...منم دست کمی از اون نداشتم...نزدیک بود کیرم خودش دست به کار شه...با یه دستم پای پرستو رو بردم بالا....زیر رونشو لیس میزدمو می خوردم...سفید و خوش تراش بود...آهسته ضربه میزدم روش از صداش لذت میبردم...آآاه و اووه پرستو خونه رو برداشته بود..با دستش می کشید روی کسش...منم دستشو پس میزدمو محکم نگه میداشتم که نتونه کاری بکنه...میترسیدم تو این وضعیت ارضا شه...از کنار رونش دوباره برگشتم سمت کسش...از زیر کسش زبونمو کشیدم تا بالا...چنان آهی کشید که دیگه طاقت نیوردم لفتش بدم زبونمو محکمتر کشیدم روش...جلوی سوراخ کسش زبونمو فشار دادم تو..پرستو خودشو عقب جلو میکرد...از هر فرصتی میخواست استفاده کنه...دستامو گذاشتم روی سینه هاشو نوکشونو فشار میدادم....پاهاشو برد بالا و جفت کرد...سرمو کشیدم بیرونو گفتم دیگه بسه...وقتشه...پرستو هم ناله میکرد زودباش....مردم...درش بیار دیگه...بلند شدمو فقط یه شلوارکی که پام بود رو درآوردم...بلافاصله شورتمم کشیدم پایینو در آوردم...کیرم مثل برج شده بود...نمیتونستم بهش دست بزنم خیلی درد میکرد..پرستو گفت بیا جلو میخوام بخورشم...گفتم مگه عجله نداشتی؟؟..همونجوری خمار نگام کرد و گفت بیااااا دیگه...حالت دولا رفتم روشو کیرمو گرفتم جلوی دهنش...با زبونش محکم کشید روی سر کیرم...دادم رفت هوا...هم لذت میبردم هم درد داشت...اونم انگار داشت تلافی میکرد...کیرمو میگرفت توی دستشو زیرشو لیس میزد...زبونش اینقدر داغ بود که میسوختم....یه کمی از سر کیرمو که برد تو خودمو بردم جلوتر...یه کمی دیگه رفت تو..جالب بود دیگه نمیگفت خفه شدم...همشو نکن تو...تقریبا بیشتر از نصف کیرم تو دهنش بود که خودمو عقب جلو کردم...دو تا دستاشو گذاشته بود روی پاهامو حلقه لبهاشو تنگتر کرده بود...کیرم داشت میسوخت...میترسیدم آتیش بگیره...درش آوردمو گفتم بسه وگرنه همین جا تموم میشه ها...پرستو با پشت دستش دور لبشو که خیس شده بود پاک کرد و گفت زود باش فرشید...دیوونم کردی امشب...رفتم پایین و پاهاشو باز کردم...کیرمو تنظیم کردمو فشار دادم...پرستو آآآآخ قشنگی گفت و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم...اینقدر پاهاشو محکم گذاشته بود که به زور عقب جلو میکردم ..انگار کیرمو کرده بودم تو تنور...اینقدر داغ بود که قرمزی رو کیرمو حس میکردم که هر لحظه بیشتر میشه...یه کمی دیگه فشار دادمو تا ته فرستادمش تو...پرستو پاهاشو برد بالا و جفت کرد و تکیه داده بود به کتفم....اینجوری کسش تنگتر میشد...درد میکشیدمو لذت میبردم...کیرم بدجوری درد میگرفت...اما لذتی داشت که با دردش بیشتر حال میداد...سرعتمو بیشتر کردم...دردمم بیشتر میشد..ناله های بلند و نفسهای تند پرستو نشون میداد داره ارضا میشه...منم داشتم ارضا میشدم...اما نمیخواستم زود تموم شه...یهو کیرمو کشیدم بیرون....نبض میزد...کس پرستو هم قرمز و خیس شده بود...جیغ کشید فرشیییییییییییید...گفتم برگرد پشتتو بکن...گفت یعنی چی؟؟..از عقب نذاری ها...گفتم باشه تو برگرد و دولا شو...هیچ وقت نمیذاشت از عقب بذارم...میترسید ..منم اصراری نمیکردم...برگشت و کمرشو داد بالا و دولا شد..سرشو گذاشته بود روی بالش..اینقدر عرق کرده بود موهاش چسبیده بود به گردنشو صورتش...چشمهاش هنوز خمار بود...دستامو گذاشتم روی باسنشو کیرمو فشار دادم توی کسش...صحنه ای که میدیدم خیلی قشنگ و سکسی بود...کون گرد پرستو که از هم باز شده بود...یه کمی که سرمو میبردم پایین قسمتی از کسش دیده میشد که کیر من با سرعت توش عقب و جلو میرفت...کمر باریکش که دستهامو میکشیدم روش...خم شدم روشو دستمو بردم از زیر سینه هاشو گرفتمو میمالیدم..پشتشو لیس میزدمو بازوهاشو گاز میگرفتم...دوباره بلند میشدمو کیرمو نگاه میکردم که دردش دیگه فریادمو در آورده بود...پرستو وول میخورد و میگفت تندتر...اینقدر تند شده بودم که کمرم داشت درد میگرفت...داشتم ارضا میشدم...کمرشو محکم گرفتمو کیرمو تا ته فشار میدادم...پرستو به شدت عقب و جلو میشد...صدای جیغ پرستو و داد من با هم قاطی شده بود...ضربه آخر و که زدم آبم اومد...همزمان با من پرستو هم به شدت لرزید و بعدش نفس نفس میزد...من هنوز خیلی آهسته عقب جلو میکردم..درد لذت بخشی تو تنم پیچید و بعد انگار با آبم از بدنم خارج شد...پرستو پاهاشو صاف کرد و دمر خوابید..منم کیرمو درنیورده بودم همونجوری خوابیدم روش...از بغل موهاشو میزدم کنارو بوسش میکردم...هنوز نفس نفس میزد...موهاشو بوسیدمو گفتم خیلی حال پرستو...یعنی قول میدم که دیگه این دفعه بچه رو کاشتم واست...همونجوری بی حال خندید و گفت معلوم میشه...
چند دقیقه بعد بلند شدم از روش و با یه دستمال اطراف کسشو تمیز کردم...آبم از کسش میریخت بیرون..همه جاشو تمیز کردم...اونم بلند شد و راه افتاد طرف حموم دوش بگیره....منم ولو شدم رو تخت...
یه ربع بعد پرستو اومد من رفتم دوش گرفتم...اون شب اینقدر خسته شده بودیم که سریع خوابمون برد..من که از حموم اومدم بیرون پرستو خوابش برده بود..آهسته بوسش کردمو پتو رو کشیدم روش...خودمم خوابیدم کنارش...
صبح با تکونها و نوازشهای پرستو چشمامو باز کردم..لخت کنارم دراز کشیده بود و مشخص بود هر دو خواب موندیم...ساعتمو نگاه کردم دیدم 8:30...سریع مثل فنر پریدمو گفتم دیرم شد پرستو...با قیافه خواب آلود گفت میدونم...منم خواب موندم...نگاش کردم دیدم چشماش باز نمیشه...هنوزم خوابش میومد...گفتم تو بخواب عزیزم....کاری ندارم باهات..لباس میپوشم میرم..شرکت یه چیزی میخورم..گرفت خوابید...منم در عرض 5 دقیقه دست و صورتمو شستم و مسواک زدم ولباس پوشیدم...برگشتم دیدم پرستو خوابیده...خنده ام گرفت...دختره خوش خواب...خوبه همه سختی کار دیشب پای من بوده...از فکر دیشب مور مورم میشد...لذتش هنوز داشت قلقلکم میداد...رفتم کنار پرستو و پیشونیشو بوسیدمو زدم بیرون...
توی حیاط اومدم سوار ماشین بشم که صدای رحمان از پشت درختها اومد که سلام داد...برگشتم طرف صدا و گفتم سلااااام...خسته نباشی آقا رحمان...من دارم میرم شرکت...ببین خانوم کاری داشت براش انجام بده...جوری نگام کرد که انگار میگفت مرتیکه تا دیشب که صدای دعواتون خونه رو برداشته بود...چشمی گفت و لای درختها محو شد...منم ماشینو روشن کردم و از خونه زدم بیرون...
وارد شرکت که شدم همه اومده بودنو مشغول کار بودن...با شرمندگی به همه سلام دادم و راه افتادم طرف اتاقم...میز مژگان خالی بود...حدس زدم شاید تو دفتر احدیه...رفتم توی اتاقمو مشغول شدم...چند تا ساختمون بود باید نقشه کشی میشد و طرح اولیه اش داده میشد...این کار کاوه بود...بقیه کار هم مال من بود که نظارت کنمو کیفیت رو کنترل کنیمو نرخ بدیم...کاری که مربوط به کاوه میشد رو برداشتمو دکمه منشی رو زدم از روی تلفن..الان باید مژگان جواب میداد...اما جوابی نیومد...خودم برگه ها رو برداشتمو از در خارج شدم...میز مژگان خالی بود...رفتم طرف اتاق کاوه...سرش تو کامپیوتر بود و غرق کارش بود...سلام که کردم متوجه من شد...گفت چطوری مهندس...خیلی دیر اومدی..احدی شاکی شده...برو یه خالی واسش ببند بی خیال ش...گفتم حالا این حرفها رو ولش کن...خانوم حمیدی نیومده؟؟...متعجب نگام کرد و گفت نه نیومده کجاست؟؟...تو خبر نداری؟؟...مثل کسایی که به خودشون شک دارن گفتم به من چه؟؟؟..من از کجا باید خبر داشته باشم چرا نیومده؟؟...چپ چپ نگام کرد و گفت مثل اینکه منشیه تو ها...پرونده ها رو گذاشتم رو میز کاوه و خودم رفتم بیرون...نگران شدم نکنه بلایی سرش آوردن...کار اونروز شرکت خیلی زیاد بود..لازم بود کسی بیاد پای کامپیوتر مژگان به من اطلاعات بده..اما هر کی خودش کلی کار داشت..کلافه بودم...هیچ شماره ای از مژگان نداشتم غیر از موبایلش که خاموش بود...خودمو دلداری میدادم شاید کسالت داشته...احدی خیلی تاکید داشت وقتی قراره غیبت کنیم حتما خبر بدیم که اینجوری کار لنگ نشه...از صبح هم هزار بار منو صدا کرده بود اتاقشو غر زده بود چرا منشیت هماهنگ نکرده...کار مژگانم افتاده بود رو دوشم...از کامپیوتر اون اطلاعات میگرفتمو کار خودمو راه مینداختم...تو یکی از درایوهاش یه فولدر بود که اسمش بود...کامپیوترهای ما به هیچ وجه دست کسی دیگه ای نمیرفت..چون کلی اطلاعات و متنهای قرارداد توی این کامپیوترها بود...هر کس کامپیتور شخصی خودشو داشت و مسئولیت حفظ اطلاعات به عهده خودش بود..واسه همین خیلی فایل خصوصی هم داشتیم ...حدس زدم این فولدر هم باید از اون خصوصیها باشه...اما اینقدر کار رو سرم ریخته بود که حتی به یک ثانیه وقت هم احتیاج داشتم ..زمان به سرعت گذشت و تا ظهر اکثر کارها انجام شده بود...بعد از ناهار قرار بود من و کاوه بریم سرکشی چند تا ساختمون...نقشه کشیدم بعد از ناهار یه سر به اون فولدر بزنم ببینم چی توشه
ادامه دارد...
نویسنده: سامان
وقتی بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و سهیل سرشو گذاشته بود کنار دستم و خواب بود منم اونقد خوشحال شدم که میخواستم همونجا سرشو بلند کنم عقده این چند سال رو روی لبش خالی کنم ولی به نوازش موهاش اکتفا کردم.همین که دستم به صورتش خورد کم مونده بود خودمو خیس کنم از بس صورتش نرم بود،ای خدا این چه موجودی هست که آفریدی،تا حالا کسی رو مثل سهیل خونسرد ندیده بودم.سهیل چهره معمولی داشت ولی من عاشق پاکی قلبش بودم.
آپارتمان سهیل توی پایین شهر تهران بود،تقریبا اطراف منطقه 17 ولی خونه من توی پاسداران بود.سهیل بیدار میشه و چشمامون توی هم.گره میخوره،بغض میکنم و چشمام رو میبندم و به طرف صورتش حرکت میکنم؛وقتی لب هام به لب هاش میرسه توی تمام بدنم دوباره جریان خون رو احساس میکنم.طعم لب هامون با شوری اشک هامون طعم زیبایی رو به وجود آورده...خدایا سهیل بعد 3 سال برای من شد،فقط برای من،بدون مزاحمت کسی.هنوزم کبودی روی پیشونی سهی دلم رو میشکنه
******************************
هنوزم تو شک عصبی بودم اصلا باورم نمیشد صبح اون حرفا رو به من زده باشه،سهیل حق داشت اون حرفا رو بهم بزنه آخه من تو خونه اون بهش خیانت کرده بودم و با عشق قبلیم یعنی رامین خوابیده بودم؛با رامین تو اوج لذت بودم که چشمم به در افتاد و دیدم سهیل داره آروم اشک میریزه و منو نگاه میکنه،انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.
رامین وقتی توی چارچوب در سهیل رو دید سریع لباس هاش رو برداشت و از خونه زد بیرون،منتظر بودم سهیل بیاد و محکم بذاره در گوشم ولی اون آروم اومد و از روی زمین سوتینم رو برداشت و آروم تنم کرد و بعدش شورتم رو پام کرد و بعد لباسم رو پوشوند و داشت از خونه میرفت بیرون،بدون اینکه حرفی بزنه.منم از فرصت استفاده کردم و رفتم تا براش توضیح بدم،تا گفتم عزیزم یهو با مشت گذاشت توی آینه قدی که کنار در بود،من مثل بید میلرزیدم و از دست سهیل مثل شیر آب داشت خون میرفت،بدون اینکه حرفی بزنه از خونه رفت بیرون.
3 روز گذشت و از سهیل خبری نشد.گوشیش رو خاموش کرده بود،من حاضر شدم و سوار هیوندا کوپه ام شدم و برگشتم خونه.
فردا برگشتم خونه سهیل ولی هیچکس خونه نبود،خونه خالی بود،انگار چند ساله اونجا کسی زندگی نکرده،داشتم از غم و غصه دق میکردم؛سریع خودمو رسوندم دانشگاه ولی فهمیدم سهیل دیروز از دانشگاه انتقالی گرفته و جاش رو به کسی نگفته دیگه گریه امونم نمیداد و 1 ماه از اتاقم بیرون نیومدم ولی پدرم که متوجه شده بود که من عاشق سهیل هستم حتی هم اعتراف کرد که روزی که سهیل با دست خونی از خونه امده بود بیرون چند تا از نوچه هاش گرفته بودن و سهیل رو تا جا داشت زدن ولی سهیل بیشتر اونا رو کتک زده بود و راهی بیمارستانشون کرده بود.دیگه گریه امونم نمیداد و به هق هق افتاده بودم.
پدرم سرم رو بوسید و یه ورق گذاشت توی دستم با یک نامه.توی ورقه یه شماره نوشته شده بود،وقتی نامه رو خوندم نوشته بود::منو ببخش دخترک نازم،من فقط خوشبختیت رو میخواستم و میخواستم با رامین ازدواج کنی چون واقعا پولدار بودنو به قول معروف خرشون خیلی میره ولی وقتی عشقت رو به سهیل دیدم یاد عشق اولم افتادم که به خاطر مخالفت خانواده ام نتونستیم به هم برسیم.توی اون برگه شماره جدید سهیل هستش که برات با هزار جور پارتی بازی و رشوه پیدا کردم.
دیگه لبخند رو لبام نشسته بود و با هزار آرزو شمارشو گرفتم...
شماره سهیل رو گرفتم.به جای بوق،آهنگ عشق اول شروع به پخش کرد،بعد چند ثانیه سهیل گوشیو برداشت:
سهیل:جانم؟بفرمایید
من:قربون صدات بشم.قربون جان گفتنت برم آقایی من
سهیل:سلام عاطفه خانوم.خوب هستید؟
من:سلام عمر عاطفه،سلام آقایی عاطفه
سهیل:بفرمایید؟امرتون؟
من:سهیل خواهش میکنم.میخوام ببینمت.کلی حرف باهات دارم
سهیل:هیچ حرفی دیگه ای بین ما نیست عاطفه خانوم.خواهش میکنم منو فراموش کنید.بذارید آروم زندگیمو کنم.من از اون اول هم گفتم ما به درد هم نمیخورم ولی خود شما اصرار کردید
من:میدونم سهیل.خواهش میکنم بذار ببینمت سهیلم.بذار هرچی نمیدونی رو بهت بگم
سهیل:باشه.فردا توی پلنگ چال منتظرم.خدافظ
من:خدافظ آقایی
پلنگ چال حدودا 30 کیلومتر بالاتر از درکه هستش که برای اولین بار اونجا بهش گفتم و دوستت دارم و گونه هاشو بوسیدم...
******************************
روز اول دانشگاه بود.روی صندلی نشسته بودم و داشتم با صمیمی ترین دوست زندگیم صحبت میکردم.من رشته ام رو متالورژی پودر انتخاب کرده بودم.توی کلاس کلا 9 نفر بودیم و منتظر استاد بودیم که دیدم یه پسر خیلی خوشتیپ با یه چهره معمولی و با بدنی کاملا ورزیده با یه ست سیاه(شلوار و پیراهن سیاه بود) اومد داخل کلاس.
یهو یکی از شرترین بچه های کلاس که نیومده 5 بار دعوا راه انداخته بود به احترام این پسر بلند شد و با صدای بلند گفت سلام استاد و بعدش هم رفت باهاش دست داد و رو بوسی کرد و اومد نشست...
بعد کلاس همه جمع شده بودن پیش رضا(همون پسر شره) و ازش راجب اون پسر که اسمش سهیل بود میپرسیدن...فهمیدم سهیل یه پسره یتیمه که از 14سالگی برای خانواده اش کار کرد و توی باشگاهی که آقا رضا برای بدنسازی میرفت اونجا دست راست مربی بود...
روزها و ماه ها پشت سر هم می گذشتن و من همینجوری بیشتر و بیشتر عاشقش میشدم تا زمانی که سهیل رو وقتی با آتنا رفته بودیم درکه دیدیم که لباس اسپرت خیلی قشنگ تنش کرده و داره آماده میشه که بره بالا.مثل یه بچه که آبنبات میخواد بدو بدو رفتم طرفش و بغلش کردم(سهیل با کل کلاس خیلی راحت بود،حتی با دختر ها ولی هیچ احساسی بهشون نداشت) و ازش اجازه گرفتم با هم بری بالا و اونم قبول کرد(حالا چه مصیبتی که به سهیل برسیم بماند چون مثل موشک بدون اینکه جایی برای توقف وایسته کوه رو میرفت بالا) وقتی به پلنگ چال رسیدیم آتنا رو فرستادم دنبال نخود سیاه...
حالا منو عشقم تنها بودیم.سهیل داشت از اون بالا پایین رو نگاه میکرد.آروم دستمو گذاشتم رو دستشو وقتی صورتشو برگردوند سرمو بردم جلو یه بوس ریز از لبش کردم و ایندفعه بیشتر لبش رو خوردم ولی سهیل هیچ کاری نمیکرد.بغض کرده بودم.سرمو آروم آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم و گریه کردم و بهش گفتم خواهش میکنم عمرم.خواهش میکنم عشقم...
دستشو از تو دستم در آورد و دو طرف صورتمو گرفت و لباشو گذاشت رو لبم،منم دو دستم رو گذاشنم دو طرف صورتشو لبشو با تمام وجودم میخوردم.تمام بدنم داغ شده بود.داغه بودم و و مثل شیر باز مونده آب داشت از واژنم آب میرفت ولی نباید میذاشتم عشق با هوس قاطی بشه...
***********************************منتظر انتقاد ها و پیشنهاد هاتون هستم....منتظر ادامه داستان باشید
برای انتقاد یا پیشنهادتون به نام کاربریم iran ssa پیام بدید 
نوشته: iran ssa
سلامـ دوستان...سارام 19 سالمه...راستش یک سال و خورده ایی میشه که به این سایت میام و داستانا رو میخونم...داستانای قشنگ و بعضی وقتا زشت...تجربه ی زیادی تو نویسندگی ندارم ولی امیدوارم که خوشتون بیاد...لازم به ذکره که بیشتر محتوای این داستان براساس واقعیته(دقت کنید همه اش نه بیشترش)قسمت اولش یه جور معارفه ست و از قسمت بعد حوادث شروع میشه...ببخشید طولانی شد!
-خسته و کوفته کلیدو انداختم و دروباز کردم و تند تند از پله ها بالا رفتم تا مبادا گیر صاحب خونه ی فوضولمون بیفتم...هوا خیلی گرم بود...تا رفتم تو سریع مقنه ام رو دراوردم و موهای نامرتبم رو از توی صورتم کنار زدم!
گیتا غرغرکنان به سمتم اومد و با اخم گفت:باز که با کفش اومدی تو خونه؟
خودم رو زمین ولو کردم و گفتم: ول کن بابا تو هم حوصله داریا خیلی خسته ام.
گیتا با حرص اروم به پهلوم زد و گفت:کی میخوای بزرگ بشی؟پاشو..یالا پاشو لباساتو عوض کن تا نهار بکشم.
با بی حوصلگی و فقط بخاطر در امان بودن از غر غراش ررفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم...چشمم به عکس خانوادگیمون افتاد...با لبخند برش داشتم و بهش خیره شدم...این عکس رو درست چند ساعت قبل از اون حادثه ی شوم گرفته بودیم....قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمم روی گونه ام لغزید و صحنه ها دوباره توی ذهنم تداعی میشد...
درست عید 6سال پیش که تصمیم گرفیم با خونواده ی عمو کاوه(مامان و بابای گیتا)بریم شمال..همه چیز خیلی خوب تر از اونی بود که باید باشه...خوش حال بودیم و فکر میکردیم هیچی نمیتونه خوشبختیمون رو ازمون بگیره تا اینکه اون تصادف لعنتی پیش اومد و ماشین بابا و عمو توی دره سقوط کردند...درست بعدش رو یادم نیست...فقط جیغ و دادای مامان و بعد واژگون شدن ماشین..چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم...گریه سر دادم و بقیه رو صدا میکردم...اما نه خیری ار مادر بود و نه پدر و نه حتی داداشم...تنها کسی که بالای سرم بود عموی پیرم بود که سعی داشت آرومم بکنه...من حتی نتونستم تو مراسم تدفینشون شرکت بکنم...اون حادثه واسه ذهن یه دختر 12ساله بیش از حد سنگین بود و زندگی خیلی زود بازیاشو شروع کرده بود و مسلما جوانمردانه بازی نکرده بود...تنها دلگرمی من این بود که گیتا هم از اون حادثه جون سالم به در برده کسی که مثل خواهرم دوستش داشتم و از وقتی یادم میاد حامی من بوده و هست...من و گیتا روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم..تحقیر شدیم...زور شنیدیم و شکسته شدیم چون کسی رو نداشتیم تا ازمون جلوی ظلم و بدرفتاریای بقیه حمایت کنه...خدا عمورو خیر بده که مسئولیتمون رو قبول کرد مگرنه آینده ی نامعلومی در انتظارمون بود..گیتا تک بچه بود و هیچ فامیل نزدیکی نداشت که بخواد پیش اونا بره و بخاطر اصرارای من عمو سرپرستی دوتامون رو به عهده گرفت و هیچی برامون کم نزاشت و این محبت مرهمی بود روی زخم های دل شکسته مون..همیشه این سئوال توی ذهنمه چرا خدا نزاشت منم همراه خانواده ام این دنیای زشت و پر از پستی رو ترک کنم؟گیتا خیلی زودتر از من به خودش اومد و با حرفای قشنگش نور امید و کم کم توی دل منم روشن کرد و بهم فهموند که زندگی جریان داره...با اینکه همسن بودیم ولی اون مثل مادر از من حمایت میکرد و در برابر سختی ها قد علم میکرد و با پشتکار عالی و اراده ی قوی ایی که داشت مورد تحسین همه قرار میگرفت...تنها هدفی که داشت و به من هم تلقینش کرد این بود که زندگیمون رو بسازیم و همه ی تلاشمون رو کردیم که توی یه رشته ی خوب قبول بشیم و جواب اون زحمات رودیدیم وتونستیم فیزیوتراپی تهران قبول بشیم...عمو بخاطر مشکلات مالی ایی که داشت تصمیم به رفتن از ایران داشت و میخواست ادامه ی زندگیشو در مالزی پیش بچه هاش بگذرونه...بهش حق میدادم دیگه نباید بیشتر از این سربار عمو میشدیم...با کمک عمو یه خونه نقلی توی یه محله آروم پیدا کردیم و بقیه پولا رو که از ارث بهمون رسیده بود و داخل بانک گذاشتیم و حالا در به در دنبال کار بودیم...ولی مگه توی این شهر کار واسه یه دختر بی تجربه پیدا میشد؟
با صدای گیتا به خودم اومدم...روشنا...روشنا مگه کری چقدر باید صدات کنم؟
سریع با پشت دستم اشکامو پاک کردم...دوست ندارم گیتا متوجه ی ناراحتیم بشه...استرس اصلا واسه قلبش خوب نیست و حالش رو بدتر میکنه...با لبخند پیشش رفتم و گفتم: به به ببین چیکار کرده خدا کنه مزه شم مثل بوش خوب باشه!
گیتا برام غذا کشید و جلوم گذاشت و گفت: داشگاه خبری نبود چرا اینقدر طولش دادی؟
موهامو کنار زدم و گفتم:نه بابا کارم زود تموم شد ...بعد دانشگاه سیروان اومد دنبالم یه چرخی خوردیم واسه همین طول کشید.
گیتا سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و در سکوت مشغول خوردن غذا شد...عادت نداشت زیاد سئوال بکنه و منم از این عادتش خیلی خوشم میومد...با لبخند بهش گفتم:خیلی خوشمزه بود کاش منم دستپخت تورو داشتم یا غذام سوخته اس یا بدمزه!
مشغول جمع کردن سفره شدیم و بعد از سرو سامون دادن به ظرفا با بی حوصلگی جلوی تی وی دراز کشیده بودیم و فیلم مسخره ایی رو نگاه میکردیم.
گیتا چشمش به تی وی بود ولی افکارش خیلی دورتر پرواز میکرد...میدونستم نگران وضعمونه اگه کار پیدا نمیکردیم به مشکل بر میخوردیم...برای اینکه از فکر درش بیارم با مشت ضربه ایی به بازوش زدم و گفتم: نبینم تو فکر باشی تا من و داری غم نداشته باش!
آهی کشید و چشمای عسلی و نگرانش رو بهم دوخت و گفت:روشی باید خیلی زود کار پیدا بکنیم..توی این مدت خیلی از پس اندازمون حیف و میل کردیم...بعد صاف کردن بدهی ها پول زیادی نمونده!
سعی کردم بهش امیدواری بدم با اینکه خودم میدونستم توی وضع بدی قرار گرفیم: نگران نباش گیتا بالاخره یه کاری پیدا میکنیم شده کلفتی هم باشه انجام میدم...بهت قول میدم همه چیز درست میشه و تازه پول عمل قلب تو هم درمیاریم.
گیتا اخماش رو توی هم کرد و گفت: نمیخواد اصلا تو فکر عمل من باشی من این همه سال با این درد زندگی کردم و از این به بعدم تحملش میکنم!
پوفی کشیدم و گفتم: اصلا به عمو میگم واسه مون یه مقدار پول بفرسته چطوره؟
گیتا دوباره اخم کرد و گفت:چفدر میخوای سربار اون مرد بیچاره باشیم من دیگه یه قرونم از عمو قبول نمیکنم!
دیگه از حرفای گیتا کلافه شده بودم...سرش داد زدم و گفت:پس میشه بگی اون نقشه لعنتی که توی سرته چیه؟
گیتا سرش رو پایین انداخت و چند لحظه سکوت سنگینی حکفرما شد...منتظر بودم تا ببینم چی میگه...بالاخره به حرف اومد و با تردید گفت:لطفا بزار حرفامو کامل بزنم چند وقت پیش که در مورد مشکل مالیمون با بچه ها صحبت میکردم سحر اتفاقی حرفامو شنید و پیشنهاد کار بهم داد...قراره امروز برم پیشش و جوابم رو بهش بگم.
با ناباوری به حرفای گیتا گوش میدادم و هر لحظه منتظر بودم وسط حرفاش بگه که داره شوخی میکنه اما اینتور نبود...چنگی تو موهام زدم و گفتم:گیتا میدونی داری چیکار میکنی ها؟ تو که میدونی سحر آدم درستی نیست...یعنی همه میدونن...همین الان بهش زنگ میزنی و جواب رد میدی فهمیدی؟
گیتا مردد گفت: ببین روشنا سعی کن منطقی به قضیه نگاه کنی...من هنوز نمیدونم کاری که بهم پیشنهاد داده خوبه یا بد بزار برم باهاش حرف بزنم اگه بد بود که قبول نمیکنم!
خیلی مصمم صحبت میکرد میدونستم هرچی هم بگم آخر کار خودشو انجام میده و حرفای من تاثیری نداره اما با لحن نگرانی گفتم:میترسم...بخدا میترسم پاتو به کارای خلاف بکشونه هیچی از این دختره بعید نیست...!
گیتا دستم گرفت و به نرمی فشرد و لبخندی زد و گفت: روشنا میدونم داری چی میگی ولی مطمئن باش کاری نمیکنم که به ضررمون باشه..من چند روزیه که دارم به این مسئله فکر میکنم اتفاق بدی نمیفته.
در جوابش لبخندی زدم و تو فکر فرورفتم...باید از فردا جدی تر دنبال کار بگردم تا شاید بتونم گیتارو از تصمیمش منصرف بکنم...صفحه ی نیازمندیهای روزنامه جلوی چشمم گرفتم... انگار که داشت بهم دهن کجی میکرد...چندتارو خط قرمز کشیدم تا فردا بعد دانشگاه برم دنبالش بگیرم...
ادامه دارد.....
نوشته: سارا
شلوغی وترافیک مسیربه یک طرف، معضل پیدا کردن جای پارک از طرف دیگه کلافه ام کرده بود. به هرزحمتی بود ماشینم روچند صد مترجلوترپارک کردمو با قدمهای بلند به طرف درب ورودی دادسرا به راه افتادم. منم مثل همه مردم از حضورتو چنین مکانهایی- که اگراجباری نبود آدم کلاهش میفتاد هوس نمیکرد نگاهی اونجا بندازه- حس خوشایندی نداشتم. درحالی که آرزومیکردم مشکلی که برای دوستم حمید اتفاق افتاده اونقدرحاد نباشه که سروکارش به زندان بیافته.قبل ازاینکه موبایلم روجلوی درب تحویل بدم با مسعود دوست دیگه ام تماس گرفتم وماوقع رو شرح دادم. ازاونجا که بیشتروکالت دعاوی خانوادگی وطلاق روبه عهده میگرفت، تواین زمینه، کارش حرف نداشت.
میدونستم واسه ساعتهای کارش برنامه ریزی مشخصی داره، ولی به احترام دوستی وضرورتی که روش تاکید کردم باهام قرارنیم ساعت بعدش رو گذاشت. گوشیمو خاموش کردم و وارد دادسرا شدم. تو راهروی دادسرا همه جورتیپ آدمی از کنارت رد میشد. ولی چیزی که مشخص بود، تقریبا هیچکدوم ازجماعتی که به هر دلیلی اونجا بودند، خنده مهمون لبشون نبود. دیدن دستبند فلزی روی دست خیلی ها که نگاهشون سرگردون گوشه و کنار بود و با دلهره سربلند میکردند مبادا با یه آشنا چشم تو چشم بشن - هرچند مجرم و گناهکار- رقت انگیز بود.با عجله خودم رو به طبقه دوم رسوندم و تو راهرویی که بهم نشونیش رو داده بودن چشمم دنبال تابلوی طلایی رنگ شعبه 6 دادرسی میگشت که چشمم به حمید افتاد. کنار درب اتاقی به دیوار تکیه داده بود و سرش روی شونه اش خم شده بود.خوشبختانه برخلاف تصورم اثری از النگوی فلزی تو دستش نبود. توی دلم گفتم:
"نگاهش کن. بدبخت زن ذلیل رو باش که فقط هارت و پورت داره. احمق از پس نیم وجب قد و بالای ضعیفه برنمیاد اونوقت واسه من سودای خارج رفتن داره."
کنارش که رسیدم اونقدر نگاهش به پایین بود که انگار از کفشام منو شناخت و چشماش از همونجا شروع به حرکت عمودی کرد تا به چشمام رسید. زل زد و گفت:
- سلام داداش علی، چقدر خوب شد اومدی... الان نوبتم میشه.
- سلام و درد. نگفتم بیخیال اون خونه کلنگی بشو بده به این زنیکه بره پی کارش؟! الانم چشمت کور و دنده ات نرم برو ماهی یه سکه بخر دوملیون ناقابل تقدیم خانم کن که شرش رو از زندگیت کنده. حالا بیشتر زدی یا خوردی؟
- جون تو اگه نگرفته بودنم اونقدر میزدمشون.........
- بسه بسه، باز جوگیر شدی؟ یه سر به خودت میزدی! حالا من چکار باید بکنم ؟
جمله آخرم رو با خنده گفتم تا از زهر کلامم کم کنه. ولی بیشتر شاکی شد و گفت:
- بله باید هم به من بخندی. اگه زن تو یه رگ از نانجیبی زن منو داشت و یه کوچولو تو این راهروها تمرین دو ماراتن میکردی الان منو مسخره نمیکردی...
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
- خیلی خب نکبت شوخی کردم باهات. زنگ زدم مسعود فردوسی بیاد ببینیم چه خاکی باید سرمون بریزیم. ولی جدا زنم مثل زن تو نوبره. چطوری چشاش رو به این همه سال زندگی با تو بست؟ همه جوره هم حالتو گرفت.هم از داداشاش کتک خوردی. هم بابت مهریه انداختت تو هلفدونی آب خنک بخوری. حمید تو نمیری بیا از خیر این خونه قراضه بگذر.من جای تو باشم میندازم جلوش بره. احمق این که دست بردار نیست. اعسارم بدی ازت قبول نمیکنن ماهی یه سکه رو.یه کم فکر کرد و گفت:
- چه میدونم. مگه نمیگی مسعود میاد. خب بذار ببینیم نظرش چیه.......آخه این انصافه؟! این زن زندگی منو غارت کنه و بره؟
- من نمیدونم روزی که من و ننه و بابای خدابیامرزت و همه فامیل گفتن این به دردت نمیخوره باید فکر این روزات رو میکردی...حالا هم شرش رو بکن. خارج رفتن توروهم یه گلی سرم میگیرم.چکار کنم دیگه یه غلطی کردم و با تو بچه محل شدم...
نگاه درمونده حمید تا مغز استخون آدمو میسوزوند. میفهمیدم که درد حمید بیشتر از همه اینه که چطوری یه عمر کسی که سر به بالینش گذاشته، شده افعی و چنان به دست وپاش پیچیده که هدفی جز خاکمال کردن پشتش رو نداره. تو افکارش تنهاش گذاشتم و شروع به قدم زدن کردم تا بتونم یه کم دلشوره ام رو مهار کنم.از دور چشمم به نادره زن حمید افتاد که شونه به شونه برادراش به طرف محل دادگاه میرفتند.انگار اینبار حمید دستی جنبونده بود و سر و صورت کبود یکی شون نشون میداد ضرب شسصتش خیلی هم بد نیست. انتظارداشتم به پاس آشنایی دیرینه سلام کنه بهم ولی پرروتر از این حرفها بود و با وقاحت باهام چشم توچشم شد و چنان با عشوه ازم رو برگردوند که انگار حقش رو خوردم. تو دلم گفتم:
- آخه دلم میسوزه تحفه ای هم نیستی و اینقدر عشوه میایی. حیف که پا حمید میونه وگرنه تو بچه پررو رو چنان از پرروگری مینداختمت......
چنان نفرتی پیدا کردم که تحمل اون فضا برام غیر ممکن شد. تصمیم گرفتم برم جلوی درب ورودی تا مسعود میاد چشمم به چشمهای وقیح نادره نیفته.
از راهرو که پیچیدم چند قدمی سرویس پله سرجام میخکوب شدم. چنان تصویر روبرو جلوم فوکوس شد که از سرگیجه نزدیک بود زمین بخورم. دستم رو به نرده گرفتم که نیفتم ولی با سنگینی چشمهای هراسون ندا خودمو زود جمع و جور کردم و محکم ایستادم و به طرفش رفتم.بی اعتنا به اینکه دستش به دست مامور زنی که پرونده به دست همراه ندا بود به طرفم اومد و منتظر واکنش من بود. که آه از نهادم بلند شد و گفتم:
- ندا تو اینجا چکار میکنی؟
- نپرس علی که بدبخت شدم. اینم از شانس بد منه که میون عالم و آدم تورو اینجا ببینم.
- یعنی چی ندا؟ این چه حرفیه میزنی؟ مگه من غریبه ام؟ بگو ببینم چه خاکی سرم شده؟
از لحن حرف زدنم فهمید با دشمنش روبرو نیست و قبل از اینکه حرف بزنه بی محابا اشکهاش روی گونه هاش جاری شد.سینه به سینه اش ایستاده بودم و دستمو پیش بردم تا رد اشک از صورتش پاک کنم که انگار مثل سروی که دیگه طاقت مقاومت نداره خم شد و سرش رو تو سینه ام گذاشت و هق هق گریه اش دلم رو به درد آورد. بیخیال نگاههای مرد و زن غریبه، بازوهاش رو گرفتم و نگهش داشتم تا کمی آروم بشه. رو به مامور همراهش گفتم:
- خانم میشه لطف کنید بهم بگید جرم ایشون چیه؟
- نسبت شما با این خانم چیه؟
- خانم ایشون همسر من هستند.حالا میشه بگید چکار کرده که تو این وضعیت افتاده؟
- همسرتون هستند و خبر ندارید از دیروز بازداشت هستن؟
- ببخشید همسر سابقم هستند. ای بابا اگه قانع نشدید مدارک شناسایی پیشم هست.
- نیازی نیست آقای محترم. ایشون فعلا محکوم به خیانت در امانت و صدور چک بلامحل هستند.
آسمون با همه عظمتش رو سرم انگار خراب شد. ندا که انگار از لرزش عضلات دستم و نفسم که به سختی بالا میومد متوجه حال خرابم شد که فاصله گرفت. با حیرت تو چشمهای وحشت زده اش نگاه کردم و از ترسی که توی نگاهش بود دلم گرفت. چقدر چشمهاش هنوز معصوم و بیگناه بود. عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاد و مسبب همه مشکلاتی که دامنگیرش شده بود رو خودم دونستم. ماورای افق نگاه وحشت زده ندا وجود سامان رو بینمون حس کردم و یاد این افتادم که داشتن تنها امید نفس کشیدنم رو به ندا مدیون هستم. عزمم رو جزم کردم بی تفاوت از کنار این قضیه رد نشم و گفتم:
- خیلی خب باشه نگران نباش. الان پرونده ات تو چه مرحله ای هست؟
- نمیدونم. فقط از دیروز بازداشتم و الانم ظاهرا دادگاهم هست.
با عجله به مامورش گفتم:
- ببینید من خبر از مشکل ایشون نداشتم. ولی قدر مسلم نمیخوام یه ثانیه پاش به زندان برسه. میتونید بهم بگید به قید ضمانت میتونم ایشون رو از اینجا بیرون ببرم یا نه ؟
- باید دستور قاضی روی پرونده ش قرار بگیره ولی چون موضوع پرونده اش مالی هست فکر نمیکنم قاضی مشکل خاصی با این مسئله داشته باشه. کلا در مورد مجرمین خانم مراعات بیشتری میشه. میتونید تشریف بیارید منتظر رای دادگاه بشید و یا اینکه تو این فاصله برید دنبال جور کردن وثیقه که زودتر کارش انجام بشه.
تو این اثنا از بالای شونه های ندا چشمم به مسعود افتاد که کیف به دست به سمت شعبه ای میرفت که حمید منتظرمون بود. متعجب نگاهم کرد و با صورتش اشاره کرد موضوع چیه؟
سلام کردم و دستم رو برای دست دادن بهش دراز کردم و به تبعیت از من ندا هم مودبانه سلام کرد و مسعود تو بهت و حیرت جوابش رو داد. مامور همراه که بیشتر عجله داشت به وقت دادرسی برسن عزم رفتن کرده بود و ندا رو با کشیدن آروم دستبند خواست با خودش همراه کنه. رو به ندا کردم و گفتم:
- خب دیگه نگران نباش مسعود دوستم وکیل پایه یک دادگستری هم رسید. برو منم الان با مسعود میاییم. نگران هیچی هم نباش.
با اشاره سر به سمت مسعود حرفم رو تایید کرد و به راه افتاد. مسعود که مبهوت مونده بود گفت:
- تو چی میگی پسر؟ این خانمت نبود؟ پس چرا گفتی حمید مشکل براش بوجود اومده؟
- آره حمید که دردسر واسه خودش درست کرده. راستش این مسئله رو همین الان فهمیدم و میخوام ازت خواهش کنم یه کاری بکنی و تا دیر نشده که وقت اداری تموم بشه دوتاشون رو از این مخمصه نجات بدیم
- علی واقعا آدم تو کار تو حیرون میمونه. مگه از هم جدا نشدید؟ بابا ملت تو این شرایط سایه همدیگه رو هم با تیر میزنن. اونوقت تو داری میگی........من نمیفهمم نه به تو نه به اون حمید که هنوز جدا نشدن رو خرخره هم نشستن.
- بیخیال... این حرفها باشه واسه بعدا. مسعود فقط ببین سقف مبلغ چقدر وثیقه باشه مشکلش حل میشه تا من برم دنبال سند. بعد تو برو دنبال کار حمید. حق الزحمه هم هرچقدر بگی تقدیم میکنم.
- باشه سنگینه صورتحسابت. باید بدم با کامیون برات بار کنن.
- من نوکرتم.
صورتش رو بوسیدم و توی ذهنم به این فکر میکردم پس خانواده ندا کجا هستن و چرا ندا برخلاف غرور همیشگی راضی شد دنبال کارش برم. ولی برام این موضوع مهم جلوه نکرد و فورا دنبال مسعود به راه افتادم
بعد از چند بار رفت و آمد بین اتاقها، مسعود از اتاق قاضی بیرون اومد و گفت:
- بدو پسر که انگار خدا تورو واسه این رسوند. از ظاهرامر بیگناه پاشو به چاله گذاشتن و در واقع از سادگی و صداقتش سوءاستفاده کردن. وکیل تسخیری هم نداره و به ناچار چون خیلی عوضی هستی و منم خیلی بهت مدیونم تا جور دیگه تسویه حساب نکردی باید دینم رو بهت ادا کنم.
- آخه من نمیفهمم کدوم نامردی میاد زن جوونی رو به این روز بندازه؟
- ایناش رو بیخیال. ظاهرا مدیر عامل شرکت تعاونی مسکن بوده و برحسب سمتی که داشته امضاش پای چکهای شرکت اعتبار داشته. یکی از اعضای هیئت مدیره اون شرکت هم اختلاس کرده و مردم هم ریختن سر بقیه و بابت سهامشون شکایت کردن. الانم پای خانمت گیر هست. تو احضاراتش خوندم انگار خودش هم سرمایه گذار بوده و اوراق سهام خریده و این میتونه کمکش کنه.شما اگر یه سند به مبلغ نیم میلیارد تومان ناقابل اینجا وثیقه بذاری الان میتونی ببریش. حاضری همچین کاری بکنی؟
- مسعود چه حرفیه؟ خدای ناکرده جای من بودی چکار میکردی؟
- هیچی اگه اونقدر برام مهناز ارزش داشت قید پونصد میلیون پول رو میزدم و سند میگذاشتم. اگر چه در واقع تو ضامنش میشی و هروقت منصرف بشی میتونی معرفیش کنی و سندت رو تحویل بگیری ولی یک درصد هم احتمال داره دیگه حاضر نشه آفتابی بشه و این پرونده با شکست مواجه بشه و تبرئه نشه اونوقت نداشته باشه جریمه بده در هر صورت آقا نود و نه درصد قید سندت رو بزن... خوبه؟
- مسعود من الان نمیدونم تو چی میخوایی بگی ولی من کار شاقی نمیکنم و در واقع حمید زنش داره حقش رو به زور از حلق شوهرش میکشه بیرون ولی من دلم میخواد خودم از زیر دین حق و حقوق ندا بیرون بیام.
- پس اگر موضوع اینه که هیچی چرا معطلی؟! سریع باید بریم سراغ مراحل اداریش که فکر میکنم تا ظهر اینجا باشیم. امیدوارم اینقدر دست و دلبازی میکنی واسه مهمون کردن من به ناهار خساست به خرج ندی.
لبخندی زدم و گفتم :
- نوکرتم هستم داداش برو سراغ اون یکی تا منم برم سند خونه رو از حاجی بگیرم و بیام.
تازه یاد بابا افتادم که عکس العملش تو این قضیه برام پیش بینی نشده بود. اگر میخواست مانع بشه که تو دردسر بودم حسابی ولی مهم نبود باید امروز واسه یکبار هم که شده به ندا ثابت میکردم هنوز به پاش هستم. چند متری فروشگاه رسیدم بابام از پشت شیشه سکوریت پشت میز نشسته بود و با دیدنش دلم هری ریخت پایین. امیدوار بودم مانعی واسه کارم نباشه.
- سلام علی جان. خیره بابا!!! چرا پریشونی؟!
- راستش باید مسئله ای رو باهاتون درمیون بذارم.
با سکوت و چشمهای نگرانش سراپا گوش شد واسه شنیدن حرفم. ادامه دادم :
- صبح دادسرا بودم. به هوای کار حمید پسر حاج ناصر رفته بودم. اتفاقی دیدم...م...م... ندا اومده بود اونجا!
نگاه حیرت زده بابا به دلم تردید انداخت ولی دیگه نمیشد نگم. با کمی مکث گفتم:
- حاجی ندا گیر افتاده. انگار شرکتی که کار میکرده حق امضاء داشته و یه بی ناموس دیگه کلاهبرداری کرده و پای ندا به چاله گیر کرده. اومدم اگه میشه سند خونه مون رو بدی ببرم به عنوان وثیقه بیارمش بیرون.
نفس عمیقی کشید و دست تو جیب کتش کرد و بدون هیچ حرفی خم شد به طرف گاوصندوق کنار دستش و بعد از اینکه درش رو باز کرد میون انبوه مدارکش دفترچه سند رو بیرون آورد و جلوی روم گذاشت.
- حاجی من میدونم این سند حق خودت هست و هیچ ادعایی روش ندارم. باور کن اگر پای سامان درمیون نبود هیچوقت ازت نمیخواستم به دستم هم بدی.
همزمان با گفتن این حرف از روی صندلی نیم خیز شدم و دستم رو به طرف سند دراز کردم که دستش رو روی سند گذاشت و مانع شد بردارم.
حیروون مونده بودم چرا داره این کار رو میکنه و قبل از اینکه بپرسم گفت:
- اگر قراره فقط پای سامان درمیون باشه تو هیچ وظیفه ای واسه این کار نداری. بهتره به جای اینکه پای سامان رو وسط بکشی تکلیف خودت رو معلوم کنی. اون دختر نیازی به ترحم تو نداره پسرم.
- آخه حاجی...
- آخه بی آخه پسرم. آدم هروقت کاری رو قرار هست واسه کسی انجام بده به دلش رجوع میکنه ببینه چقدر اون آدم براش ارزش داره. اینجور که معلومه تو هنوز تکلیفت با خودت معلوم نیست. برو فکراتو بکن و وقتی بیا که اونقدر ندا برات ارزش داشته باشه که قید مبلغ این سند رو بزنی.
- پدرمن...، قرار نیست قید سند رو بزنم.این سند اینجا افتاده، من میخوام مشکل ندا رو حل کنم.
- اگر فقط موضوع همین هست باباش اونقدر از این سندها داره که نذاره دخترش اسیر زندون بشه.
- حاجی تو اخلاق بابای ندا رو میشناسی. این غیر ممکنه که خبر نداشته باشه. احتمالا پا عقب کشید و اون دختر بی کس و کار مونده.
- ببین علی جان، اگر اون دختر دیگه عروس من نیست ولی تا آخر عمر ناموس من به حساب میاد. پس فرقی نمیکنه که من اینکارو براش بکنم یا تو. ولی میخوام بفهمی اشکال اینکه کار زندگی تو به اینجا کشید چی بود فقط همین. وگرنه من نسبت به مشکل غریبه اش هم بی اعتنا نیستم چه برسه به ندا که بیشتر از نسبتهای فامیلی برام عزیزه.
درک رفتارهای بابام برام سخت بود. پس بابا این همه سال نمایش بازی میکرد و ما خبر نداشتیم. انگار بابا هم معنی عشق و عاشقی رو میفهمید ولی پشت من و خواهر و برادرام پنهون میشد و همه چیز رو انکار میکرد. یه لحظه اونقدر عشق بابام به مادرم جلوی چشمام به تصویر کشیده شد که رگ غیرتم داشت ورم میکرد. ولی کم کم داشتم مفهوم حرفهای بابام رو درک میکردم. رشته افکارم به سمت این کشیده شد که ارزش مادی خونه ای که سندش به نامم بود رو در تراز با اهمیت آرامش ندا قرار بدم و کفه کدومشون سنگین تره. قدر مسلم این که دلم نمیخواست ندا رو با قیمت اون خونه بخرم ولی اینکه میفهمیدم تو کابوسی که مدتها خواب شبم رو پریشون میکرد روزهاش رو میگذرونه، به قیمت اینکه از جلوی اون خونه رد بشم و با افتخار احساس مالکیت روی چهارتا خشت خونه دیگه باید از مرد بودنم خجالت میکشیدم.چون روزی که از اوج به فرش رسیدم و آه در بساط نداشتم اتفاقی برام نیفتاد. اگرچه سختی زیادی کشیدم تا دوباره خودم رو بالا کشیدم. ولی فکر کردن به اینکه همه دنیا هم مال من باشه ولی اون یک روز خودش رو تو قفس زندون حس کنه دیوونه ام میکرد. رخوت ناشی از حس خوبی که به ندا داشتم باعث شد آروم از جام بلند شدم و به سمت بابام رفتم و گفتم:
- حاجی دمت گرم. با اینکه میدونم تو دلت کوچیکترازمنه، ولی دلم میخواد یکبار هم شده به خودم خیلی چیزا ثابت بشه.
سند رو مثل دفترچه کهنه بی ارزشی سبک و سریع از روی میز برداشت و به طرفم گرفت و گفت:
- پسرم یه قمارباز قهار وقتی داروندارش رو سر باخت از دست میده ککش هم نمیگزه میدونی چرا؟ چون به عشق بازی باخته. اگر امروز هست و نیستت رو هم پای ندا گرو بذاری، وقتی بدونم به عشق ناموست قدم به راه گذاشتی میفهمم اونقدر مرد شدی که پای دلت بایستی. اگه تا آخر عمر هم عذب بمونی واسم باکی نیست. ولی وقتی جو شرایط ندا توروتحت تاثیر قرار داده باشه و به طمع اینکه بیاد باهات زندگی کنه، اگر هم به خاطر دین بیاد باهات زندگی کنه روزی رو میبینم که دوباره به خون هم تشنه بشید و اون طفل معصوم رو حیرون و سرگردون کنید.
تو چشمهاش زل زدم و گفتم:
- بابا ایکاش روزی که منو مجبور به ازدواج با ندا میکردی هم اینقدر راحت و ساده باهام حرف میزدی. اونوقت شاید الان ما هیچکدوم تو این مصیبتها گرفتار نمیشدیم.
رد پای اندوهی که با حرفم تو چشمهاش دیدم و آهی که از سر افسوس کشید پشیمونم کرد. ولی بعد از چند ثانیه باز هم منو غافلگیرم کرد و گفت:
- قرار نیست ما پدرومادرها اشتباه نکنیم. بذار پسرت بزرگ بشه و ببینی داره تو چاله ای که به دست خودش کنده خودش رو دفن میکنه اونوقت حال منو میفهمی. گذشته ها گذشته باباجون. تو از اشتباهات من درس بگیر و آزموده منو دوباره نیاموز.
وقتی من و ندا و پشت سرمون حمید با مسعود از درب دادسرا اومدیم بیرون سکوت بین مارو فقط هیاهوی مردم گرفتار تو راهروهای دادسرا می شکست. با اینکه از بند خلاص شده بود ترس عمیق تر و سنگین تر تو مردمک چشماش خیمه زده بود. اونقدر میشناختمش که (میدونستم)وقتی سکوت اختیار کرده در جدال با خودش داره دست و پا میزنه. مثل بچه ای میمونست که ترس داشت یک قدم از مادرش جا بمونه. بدون اینکه بگم همراهم شده بود و پا به پام قدم برمیداشت تا به ماشین رسیدیم.
در حالیکه سوییچ رو توی قفل ماشین میچرخوندم گفتم:
- خب نداجون کجا بریم؟
- هرجا خواستی باهات میام.
- فکر کردی تو دختره بداخلاق اخمو رو چقدر باید عسل خرجش کنم تا قابل خوردن بشه؟
خنده بلندی که کردم باعث شد با زحمت لبخند گوشه لبش سبز بشه. با صدای غمگین گفت:
- مثل همیشه نمیپرسی که ازت چیزی نپرسم؟
- چی رو عزیزم؟
- اینکه چرا کسی دنبال کارم نیفتاده بود؟ اینکه چی شد که این حماقت رو کردم؟
- خب اگه دوست داشته باشی برام میگی؟ دوسم نداشته باشی یا مجبورت کردم دروغ بگی که نمیگی یا سکوت کنی و دهنم رو سرویس کنی.
- ولی من تصور میکنم برات هیچ چیز من اهمیت نداره.
- مثل همیشه بی انصافی میکنی. خب اگه برام مهم نبودی چرا الان گشنه و تشنه تو ماشین کنار دست یه دختر گنده دماغ نشسته باشم و روده کوچکم مشغول روده بزرگم باشه؟
چقدر رنگ و بوی حرفهامون فرق کرده بود. دیگه نیازی نبود فریاد بکشیم و به اصرار طرف مقابلمون رو به گوش دادن به حرفامون بخونیم. خوب بود که اگر خسته بودم چشم داشتی به تشکر ندا نداشتم.
- ممنون علی. امروز لطف خیلی بزرگی در حقم کردی. اصلا نمیدونم چطوری باید برات جبران کنم.
- تو اخماتو باز کن خودش بزرگترین جبران هست.
- فقط همین؟
- آره عزیزم فقط همین.
- فکراتو کردی؟ اگر پشیمون بشی دیگه سودی نداره ها. فردا نیایی بگی اینهمه برات کردم تو کم لطف بودی. اگه میخوایی میتونی هر روز بیایی سامان رو ببینی.
- ندا من و سامان بیشتر از یک روز در هفته همدیگرو ببینیم خوب نیست. بهش عادت میکنم و وابسته اش میشم. من به همون هفته ای یکبار قانعم عزیزم.خدایا من از دست این دختر به تو پناه میبرم. ندا من چه رفتاری کردم که فکر میکنی باهات معامله کردم؟اصلا بزن توی گوشم بگو حالا برو گمشو،چشمت کور میخواستی نیایی من اصلا نمیشناسمت. ندا اگه ده بار دیگه هم اتفاق بیفته بازم میام.
- علی چرا همیشه فکر میکنم داری زبون میریزی و حرفهات باورم نمیشه؟
- مهم نیست میتونی امتحان کنی باورت بشه.
- آخه دفعه قبل از امتحان سربلند بیرون نیومدی.
- تو پرسیدی و من جواب ندادم بی انصاف؟!
- مگه همیشه باید منتظر بود تا از آدم بپرسن؟!همین الان خودت گفتی دوست داشته باشی میگی.
- واااااای ندا از دست استدلالهای تو. این مسئله فرق میکنه بفهم توروخدا.اینجا من میدونم حرفی هست و نمیخوایی بگی. ولی گاهی آدم نمیدونه چی رو باید بگه.
- گفتنی ها رو باید گفت.
- اگه تحمل شنیدنش نبود؟
- مهم نیست آدمها اگه دونسته به پای آدم بمونن خیلی بهتر از این هست که بعدها بفهمن و پشیمون بشن از موندنشون.
- میدونی اگه هر چیز تو تغییر کنه این زبون درازیت عوض نمیشه.
- مثلا میخوایی بگی پیر شدم؟
نزدیک بود از دست شک و ظن همیشگی سرمو تو شیشه ماشین بکوبم که با دیدن خنده شاد و سرحالش فهمیدم داره اذیتم میکنه.
****************************************
خیلی عجیب بود که من و علی داشتیم از حرف زدن با هم لذت میبردیم بدون اینکه بهونه حرف زدنمون سامان باشه. انگار اونم دلش میخواست زمان و مکان رو فراموش کنه و فقط به من و تویی که ما نشدنش اینهمه حادثه آفریده بود فکر کنه. خیلی سخت بود بدون زنده شدن سابقه رفتاری آدمها روشون حساب جدیدی باز کرد. ولی انگار فرآیند تکامل رو نمیشد نادیده گرفت. رفتارهای علی طی مدت چند سال خیلی عوض شده بود. اگر چه تو مقطع تصادف سامان زیاد باهم حرف زده بودیم. ولی اونروزها پای حسام در میون بود که چشمهام نسبت به واقعیتهای زندگی کور شده بود.
وقتی حسام با اون شکوه و عظمت عشقی که دلم رو غرق تمناش میکرد، ذره ای پای حرفهای قشنگی که مدتها به گوشم دلنواز رسیده بود، مقاومت نکرده بود، جای گلایه ای نبود که امروز محبت علی تو چشمم اینقدر پررنگ به نظر برسه. اینکه بدون چشمداشت به جبران کاری برام انجام داده بود که پدروبرادرم به بهونه غیرت و تعصب از زیر بار انجامش شونه خالی کرده بودن.
زندگی روی دیگه سکه اش رو به نمایش گذاشته بود. اگه از خط زیادی میزدی بیرون دیگه پدرومادرت هم ازت رو برمیگردون. یک شب بازداشت منو اندازه ده سال پیر کرد ولی خیلی چیزها ازش یاد گرفتم که اگر هزار و یک شب زندگیم پر از ستاره هم بود نمیفهمیدمشون.
وقتی رسیدیم جلوی درب خونه پدریم از آرامش و خلسه ای که توش غرق شده بودم دلم نمیخواست از ماشین پیاده بشم. چشمم که به ماشین سعید برادرم افتاد دلم هری ریخت پایین. اگه تا الان خودم رو واسه سکوت وهم انگیز پدر و مادرم آماده کرده بودم میدونستم امکان داره مجبور به درگیری با سعید بشم. به صورت آروم و منتظر علی نگاه کردم. کاش بهم تعارف میکرد بریم یه جایی وقت بگذرونیم تا اوضاع خونه مساعد بشه. ولی برخلاف انتظارم گفت:
- چیه ندا دلهره داری بری خونه؟
- نههههه....یعنی میدونی چیه؟.....آره میترسم.
- به نظر من تو باید با این موضوع روبرو بشی وگرنه هرشب از شب قبل بیشتر طردت میکنن. نگران هیچی هم نباش. تونستی تحمل کنی بمون. نتونستی نهایت اینکه مستقل زندگی میکنی.
انگار فکرمو خوند که گفت:
- فقط شجاع باش. مابقیش رو هرجا تنهایی از پسش برنیومدی خبرم کن باهم درستش میکنیم.
پیاده شدم و به طرف درب خونه راه افتادم هنوز دوقدم نرفته صدام کرد:
- آهای دختره اخمو، بازهم میگم غصه ی چیزی رو نخور.هرجا سخت بود خبرم کن درستش کنیم.
دستمو سایه بون آفتابی کردم که تو چشمم تابیده بود و تو اوج نور صورت علی رو تو هاله ای از تاریکی میدیدم. تاثیر حرفهاش مثل اشعه های نور تند و ناگهانی بود و تصویر ذهنمو بیشتر تاریک کرده بود. باید یه کم چشمام به اونهمه تغییر عادت میکرد تا واقعی بودن حرفهاش از غیر واقعی بودن تشخیص میدادم. وقتی حرکت کرد و چشمم رد دورشدن ماشینش رو دنبال میکرد زیر لب زمزمه کردم"ممنون"
حتی منتظر نمونده بود ازش تشکر کنم...
نوشته: نائیریکا
اصلا حال و روزم خوب نبود، تا وقتی که اون ماشین مرموز فقط جلو دانشگاه توقف میکرد هیچ نگرانی نداشتم ولی الان قضیه فرق میکرد هدف و مقصودِ شَبَهِ سپید سوار مشخص شده بود! خیلی تلاش کردم که علت کارش رو پیدا کنم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. با فکری آشفته و روحیه ای داغـون روی تختم دراز کشیده بودم و به این موضوع فکر میکردم که یک لحظه به یاد بهادر افتادم! اطمینان داشتم که راننده اون ماشین بهادر نیست چون هیچ شباهتی بهش نداشت ولی با توجه به شناختی که از اخلاق و روحیات بهادر داشتم هیچ بعید نبود از طرف اون باشه و بخواد به قول خودش تلافی کنه! ولی بازهم منطقی نبود یعنی بعد از گذشت دو سال و نیم این موضوع هنوز از ذهنش پاک نشده بود؟ یعنی آتش انتقام گیری بهادر هنوز شعله وَر بود؟ مغزم دیگه داشت منفجر میشد از این افکار آزار دهنده. تصمیم گرفتم تا فردا به این موضوع فکر نکنم و سعی کنم بخوابم.
برخلاف همیشه فردای اون روز با آژانس رفتم دانشگاه چون بـُروز هر اتفاقی مـُحتـَمِل بود، درسته درصدش خیلی پایینی داشت ولی غیر ممکن نبود. توی راه تمام مسیر رو با دقت چک کردم خوشبختانه خبری ازش نبود. قضیه رو با پانته آ در میون گذاشتم و از سیر تا پیاز احتمالاتی که به فکرم رسیده بود رو براش تعریف کردم.
-"کیژان بهترنیست پدر و مادرت رو در جریان بذاری؟ شاید فقط یک مزاحمت معمولی باشه ولی اگر غـیر از این بود چی؟ حتما تو مَخمَسِه می اُفتی."
"راستش به فکر خودم هم رسید ولی گفتم دست نگه دارم اگر قضیه جدی تر شد بعد خبرشون کنم. به نظرت قبل از بابا اینا بهتر نیست حراست دانشگاه یا کلانتری رو در جریان بذارم؟ چی دارم میگم من! اصلا" فکر خوبی نیست، کاملا" دیوونه شدم دیگه، قطعا" اونا هم میخوان که با خانوادم صحبت کنن! اصلا ولش کن تا ببینیم چی میشه."
-"خیلی خوب عزیزم فقط یادت باشه تا مدتی تنها بیرون نری ضمنا" هر اتفاقی هم که افتاد سریع بهم خبر میدی باشه؟"
"باشه عزیزم مرسی که اینقدر به فکر منی. چقدر من مهم بودم و خودم خبر نداشتم!"
حدودا" سه هفته پیداش نشد، تقریبا" فراموشش کرده بودم تا اینکه....
-"فاطی جون دستم بنده ببین کیه زنگ میزنه؟"
"باشه مامان - کـیه؟ بله همینجاست با کی کارداشتید؟ الان میام پایین"
-"کی بود دخترم؟"
"پیک ِ مامان میگه برای خانم کیژان دولتشاهی یه امانتی سفارشی آوُرده! برم بگیرم یا کیژانو صدا کنم؟"
-"خودت بگیر فکر کنم خوابه"
"پس این دختر چرا نیومد؟ پدرام مادر برو پایین ببین خواهرت چرا دیر کرد!"
>> 10 دقیقه بعد <<
بخاطر سَرو صدای مامان و اون جارو برقی وحشتناکش چند دقیقه ای میشد که بیدار شده بودم، از اتاقم اومدم بیرون تا یه آبی به صورتم بـزنم که دیدم مامان مانتو پوشیده و با عجله میخواد بره پایین! از حالت چهره ش فهمیدم اتفاقی افتاده که اینقدر نگرانه! قبل از اینکه از دَر خارج بشه خودمو بهش رسوندم...
-"چی شده مامان؟ کجا داری میری با این عجله؟ چرا اینقدر نگرانی؟"
"یک ربع پیش یه پیک اومد و گفت واسه تو یه چیزی آوُرده، فاطی رفت ازش بگیره چون دیر کرد پدرامو فرستادم دنبالش که اونـَم برنگشت؟ چند بار از پشت اِف اِف هم صداشون کردم ولی جواب ندادن! دلم خیلی شور میزنه، تو منتظر بسته ای چیزی بودی؟"
-"نه منتظر چیزی نبودم!!!"
"میای بریم پایین؟ اگه میای سریع یه چیزی سرت کن بریم"
-"آره میام منم نگران شدم، یه لحظه صبر کـُن اومدم"
با صدای سیستم سخنگوی آسانسور که اعلام کرد (همکف) هردو آماده پیاده شدن بودیم، وقتی وارد لابی شدیم مامان بی حال شد و روی مبل سالن نشست، رنگش مثل گـَچ سپید شده بود!
-"دیدی دلم بیخودی شور نمیزد؟ پس اینا کجا رفتن؟ فاطی لباس بیرون نپوشید که! فقط چادر صورتی منو سرش کرد! برو تو کوچه ببین نیستن؟ سَرو تـَهِ کوچه رو هم برو ببین شاید بیرون باشن"
دو مرتبه طول کوچه و خیابان اصلی رو چک کردم ولی هیچ نشونه ای ازشون نبود! حالا دیگه منم حسابی نگران شده بودم! یعنی کجا رفتن؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟ وقتی از پیدا کردنشون نا امید شدم تصمیم گرفتم برگردم پیش مامان تا یه فکری بکنیم، تو همین فکرها بودم که یکدفعه خُشکم زد و تنفسم برای چند لحظه متوقف شد! وقتی دیدمش مطمئن شدم گـُم شدن بچه ها زیر سَرِ خودشه! یعنی اینا همش نقشه بود که منو بکشه بیرون؟ پـیک و بسته ای در کار نبوده! هدف این یارو منم چرا بچه هارو وارد این قضیه کرده؟!
پاهام تحمل وزنم رو نداشتن به همین دلیل به دیوار تکیه زدم تا زمین نَخورَم، تو همین لحظه بود که آهسته از جلوم رَد شد ولی اینبار برخلاف چهره جدی و خشن همیشگیش یک لبخنده مرموز روی لبش بود! با ترس دقت کردم ببینم بچه ها تو ماشینش نیستن که یه گاز داد و مثل برق از جلو چشام دور شد! حالا باید چکار میکردم؟ اگه به بابا و مامان جریان اونو میگفتم حتما" سرزنشم میکردن که چرا از همون اول موضوع رو بهشون نگفتم و اینکه اگر گفته بودم این اتفاق نمی افتاد! اگر هم پنهان کنم پس سرنوشت بچه ها چی میشه؟ داشتم دیوونه میشدم، این مردیکه چی از جون من میخواد؟ با خانوادم چکار داره؟ و صدها سؤال بی جواب دیگه. یادم رفته بود مامان تو لابی ساختمون منتظر منه ، به سختی خودمو به درب ورودی رسوندم. وقتی داخل شدم با دیدن صحنه ای که اصلا انتظارش رو نداشتم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم!
نمیدونم چقدر گذشته بود با صدایی که اسمم رو تکرار میکرد به هوش اومدم، صدای بابا بود که از شدت ناراحتی و نگرانی به وضوح میلرزید. چند دقیقه که گذشت و کمی که بهتر شدم دیدم تو اتاق خودم هستم، هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده که با دیدن مامان همه چیز یادم اومد.
-"دخترم چی شد چرا اینجوری از حال رفتی؟"
"مامان بچه ها کجا بودن؟ چطور اومدن تو لابی؟ من که تمام کوچه و خیابون اصلی رو گشتم! حالشون خوبه؟ ازیتشون نکرده که؟ آسیبی بهشون نزده؟"
-" حالشون خوبه مادر نگران نباش کمی که بهتر شدی جریانو برات تعریف میکنم. راستی الان چی گفتی؟ گفتی بهشون آسیب نزده؟! منظورت کیه عزیزم؟!"
"همون پیک رو میگم، مگه نرفتن ازش یه چیزی بگیرن؟ اون بود که پایین نگهشون داشت دیگه؟"
-"ها ها ها ... حالا متوجه شدم تو هنوز تو حال و هوای یک ساعت پیشی! بیا این آب پرتقال رو بخور کمی بهتر شدی همه جریانو مفصل برات تعریف میکنم"
"نمیخوام حالم خوبه همین الان برام بگو ببینم چی شده دارم از نگرانی پس می اُفتم! پس چرا میخندی مامان؟ نه به اون حال زارت نه به این چهره خندانت!!! زودباش دیگه مامان بگو بگو بگو"
-" باشه ولی اول باید آب میوه رو تا آخر بخوری. قضیه اینطوری بوده که وقتی من و تو داشتیم با آسانسور میرفتیم پایین فاطمه و پدرام تو راه پله بودن و داشتن با اون امانتی حضرتعالی کلنجار میرفتن که بیارنش بالا!"
"یعنی چی؟ امانتی کدومه؟ یعنی اون پیک واقعا چیزی آوُرده بود واسه من؟"
-"صبر کن اینقدر عجله نکن تا بقیه اش رو بگم. وقتی فاطی رفت پایین که بسته رو تحویل بگیره میبینه یک وانت جلودر وایساده که راننده ش با دیدن فاطی ازش میپرسه خانم دولتشاهی شمایید؟ فاطی هم تایید میکنه و منتظره بسته یا پاکت یا یه همچین چیزیه که بهش بده ولی وقتی میره قسمت پشت وانت تا بسته رو تحویل بگیره با یه سبد گـُل به بزرگی یک میز تحریر مواجه میشه! خلاصه با کمک راننده سبد رو میذارن پایین و تا داخل لابی میارنش. پـیک هم بعداز گرفتن امضا از فاطمه میره! فاطمه میمونه چطور بیاردش بالا که تو همین لحظه پدرام سَر میرسه و چون سبد از در آسانسور داخل نمیرفته تصمیم میگیرن که از راه پله بیارنش! فکر کنم بقیه ماجرا رو خودت بدونی و نیازی به تعریف کردن نداشته باشه، فقط من هنوز نفهمیدم تو چرا با دیدن بچه ها که اومده بودن پیش من بجای اینکه خوشحال بـشی از حال رفتی؟؟!! حالا منو پدرت منتظریم که بهمون بگی محمد رستگار کیه و چرا باید همچین سبد گـُلی برات بفرسته؟"
"نمیدونم مامان! باور کن اولین باره که این اسم رو میشنوم!"
بیچاره مامان نمیدونست که من چرا اینقدر از دیدن پدرام و فاطی تعجب کردم و شـُکـِه شدم! تو اون لحظه من مطمئن بودم که اون شـَبـَهِ سپید سوار یه بلایی سر بچه ها آوُرده به همین دلیل با دیدنشون بی هوش شدم.
داشتم به این فکر میکردم که این آقای محمد رستگار کیه؟ همش اسمش رو توی ذهنم مرور میکردم شاید یک جایی شنیده باشم ولی اصلا برام آشنا نبود! پیش خودم فکر کردم شاید این آقای رستگار که گـُل فرستاده همون شـَبـَهِ مرموز نباشه! ممکنه در راستای ِ برنامه تعقیب و گریزش خیلی اتفاقی در همون لحظه که دنبال بچه ها اومده بودم بیرون از اونجا عبور کرده باشه و منم با توجه به وضعیتی که پیش آمده بود به این جریان ربطش دادم! ولی نه از اون خنده مرموز و چندش آورش معلوم بود که کار خودشه، محمد رستگار حتما همین دیوونه ی روانیه که چند ماهه آرامش و از من سلب کرده. همینجوری با خودم درگیر بودم که بابا اومد پیشم...
-" خانم دکـتر ِ بابا چطوره؟ بهتر شدی دختـر گـُلـَم؟"
"خوبم باباجون مرسی. شما رو هم ناراحت کردم ببخشید، راستی الان تازه ظهر شده چطور اومدی خونه؟ مامان بهت زنگ زد درسته؟"
-"وقتی تو به اونصورت بی هوش شده بودی مامانت میترسه و به پدرام میگه سریع به من خبر بده، البته پدرام نگفت که چه اتفاقی برات افتاده تا من کمتر دستپاچه بشم فقط گفت مامان میگه سریع بیا خونه کیژان حالش خوب نیست منم مثل تایسون خودمو رسوندم! کیژان بابا همراه سبد گـُل یک پاکت بـُزرگ هم هست که اسم تو رو روش نوشته، من و مامانت بازش نکردیم ولی چون میگی که این آقای رستگار رو نمیشناسی باید در حضور ما پاکت رو باز کنی تا ببینیم این کیه و حرف حسابش چیه؟!"
"چشم بابا جون هرچی شما بگید، من واقعا این اسم رو تابحال نشنیدم! اگه اجازه بدی چند دقیقه دیگه میام پیشتون تا باهم بازش کنیم."
-"باشه دخترم هروقت راحت بودی بیا با اینکه خیلی کنجکاوم بدونم جریان چیه ولی خودت رو ازیت نکن."
دوباره طوفانی از افکار درهم و آشفته ذهنم رو در گیر کرد. میترسیدم از چیزایی که ممکنه تو اون پاکت باشه! اگه برام نامه نوشته بود چی؟ یعنی چی نوشته؟ من که اصلا نمیشناسمش! از بابا و مامان خجالت میکشیدم، حدس میزدم حرفهامو باور نکردن و اطمینان داشتن که من این آقای رستگار رو میشناسم و بهشون دروغ گفتم! خوب البته حق هم داشتن آخه کدوم آدم عاقلی برای یک ناشناس دسته گـُلی به این گرونی میفرسته؟ حتما پیش خودشون فکر میکنن یه ارتباطی بین ما هست. سرم درد میکرد ولی دیگه تحمـُل نداشتم باید هرچه زودتر از مـُحتویات پاکت با خبر میشدم، وقتی وارد هال شدم از دیدن اون سبد گل عجیب و بزرگ حیرت زده و مبهوت خـُشکم زد! با صدای پدرام به خودم اومدم و با پرخاش و عصبانیت بهش گفتم خفه شو و بـُرو تو اتاقت! آخه هی میگفت خوش اومدی عـــروس خانم! با این حرفش مامان هم یه تـَشـَر ِ جانانه بهش زدو از اونجا انداختش بیرون! تو همچین وضعیتی همین یکی رو کم داشتم، حالا دیگه کاملا مطمئن شدم که همه فکر میکنن یه خبراییه و من بهشون دروغ گفتم! این موضوع خیلی منو عصبانی میکرد. بعد از چند دقیقه بابا به جمع ما اضافه شد و مامان از فاطی هم خواست که بره تو اتاقش. دستام میلرزیدن و توان باز کردن پاکت رو نداشتن ولی بالاخره با هر زحمتی که بود بازش کردم و ...
*پایان پارت دوم*
ادامه دارد...
----------------------------
((دوستان عزیزم لازمه که چند نکته رو یادآور بشم. نخست اینکه وقتی قسمت اول رو آپ کردم تقریبا چند روز بعد قسمت دوم رو هم فرستادم که متاسفانه به دلیل اشتباه سایت قسمت اول چاپ نشد و بجای آن قسمت دوم در لیست قرار گرفت! با آدمین تماس گرفتم و مشکل رو باهاش درمیان گذاشتم که دفعه بعد آدمین قسمت اول و دوم رو با هم یکی کرد و توی لیست گذاشت >همین قسمتی که چندوقته چاپ شده با شماره (1)< به همین دلیل بعضی از دوستان فکر کردن که داستان تکراریه و قبلا" جایی خوندن. تازه اگر دقت کرده باشید در [حقیقت زندگی این است 1] نیمه اول متن ویرایش نشده و ایرادات زیادی داره که بازهم بنده بی تقصیرم! دوم اینکه متاسفانه من قادر به درج کامنت در سایت شهوانی نیستم ، حتی چند فیلترشکن مختلف امتحان کردم ولی فایده ای نداشد و سایت همچنان کامنت های منو "اسـپـَم" تشخیص میده! به همین دلیله که پاسخ من به نظرات ارزشمند شما در زیر قسمت اول نبود. البته من تقریبا به اکثر دوستان تو خصوصی پاسخ دادم و برای اینکه قابل دونستن هم امتیاز دادن و هم نظر سپاسگذاری کردم.
بیش از این روده درازی نمیکنم، پیروز و سربلند باشید عـزیزانم.))
Pentagon U.S.Army
پــــژمــــان
كم كم متوجه تغيير رفتار بهنام شدم! پريشون وكم حرف شده بود!ديگه اون بهنام شوخ وشنگ هميشه نبود كه وقتي باهاش بودم از خنده دل درد ميشدم!ازش ميپرسيدم چت شده ميگفت چيزي نيس نگران نباش
داشتم ديوونه ميشدم طاقت نداشتم اينجوري ببينمش اما كاري ازم برنمي اومدچون ازهيچي خبرنداشتم!بهنام همه زندگيم بود.تو اين يه سال ثانيه ثانيه زندگيم با فكرش گذشته بود!باخودم ميگفتم اگه اون حالش خوب نباشه منم نبايد خوب باشم!دو هفته گذشت اما نه حرفي ميزد نه حالش خوب ميشد تا اينكه يه روز صبح رفتم دانشكده ديدم بهنام نيومده!اولين بار بودكه نمي اومد!پيش اومده بود كه كلاس نريم اما واسه ديدن همديگه هم كه شده بود دانشكده ميرفتيم
واي خدا ديگه دارم ميميرم از نگراني!بهش زنگ زدم آف بود چندبار ديگه گرفتمش اما همش خاموش بود!تموم بدنم از دلشوره ميلرزيد رو پاهام بند نبودم!
خونواده ش شهرستان زندگي ميكردن و خودش تنها تهران بود.رفتم خونه تاصبح خوابم نبرد!صبح زود رفتم دم خونه ش اما كسي درو وا نكرد رفتم دانشكده منتظر شدم اما نيومد!بازم گرفتمش"دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد"
خدايا چه بلايي داره سرم مياد!ديگه طاقت نياوردم وزدم زيرگريه!بچه هابرام آب قند آوردن و دلداريم دادن كه چيزي نشده نگران نباش!هيچكس ازش خبر نداشت
واي يعني چي شده؟بهنامم الان كجاس داره چيكار ميكنه حالش چطوره خدايا
-مامان چرا داري گريه ميكني؟
اشكامو پاك كردم ونشوندمش بغلم
-هيچي مامان قربونت برم
-مامان نقاشيمو برام رنگ ميزني؟
-آره گلپسرم
نشستم به رنگ كردن نقاشيش ولي هنوز بغض داشتم و دلم گرفته بود!برديا حواسش بهم بود!پدرسوخته مث باباش تيز وباهوشه!
حسين كه از سر كار اومد دويد جلو و تندتند يه چيزايي دم گوش باباش گفت،يه نگاهي بهم انداخت و دويد تواتاقش!فهميدم فضولي امروزو كرده!سعي كردم عادي باشم!يه لبخند زدم اما حسين باهوش تر از اينا بود كه فرق لبخند واقعي والكي منو نفهمه!اومدجلو وبغلم كرد؛با نگروني پرسيد:خوبي؟
-آره خوبم خسته نباشي
-چرا گريه كردي؟
-كي گفته؟
-هيچكي از چشاي نازت معلومه
-شما پدر وپسر آخه چقد فضولين!اصلأ به شما چه من چمه!
باصداي بلندگفتم برو به اون پسرت بگو اگه بازم فضولي كنه ديگه مامانيش نيستما
يهو از اتاقش پريد بيرون و گفت ماماني ببخشيدديگه نميكنم
حسين خنديد وگفت آفرين باباجون كردن كارخوبي نيس
منم گفتم اگه خوب نيس خودت چراميكني
دستاشو ازپشت دوركمرم حلقه كرد وآروم توگوشم گفت:آخه تو بدجوري كردن داري سفيد برفي ولپمو بوس كرد
برديا كه داشت نگامون ميكرد جلواومد و باناراحتي گفت:ماماني بابايي رو دوس داري اما ميخواي منو تنبيه كني؟
منم دست حسينو پس زدم و نشستم روبروي برديا و گفتم تورو از بابات بيشتر دوس دارم!حسين يه لبخند تلخ زد و با ناراحتي رفت تو اتاق!اصلأ فكر نميكردم از حرفم ناراحت شه اما شد!انگار يه بوايي برده بود كه من حواسم يه جاي ديگه س!اگه حسين ازچيزي باخبرشده باشه خودموميكشم چون روي نگاه كردن تو صورت مهربونشو ندارم
بلندشدم وپشت سرش رفتم تواتاق وسعي كردم چيزي بروي خودم نيارم كه دلخورش كردم!براش دلبري كردم وبايكم ناز و ادا و شيرين زبوني دوباره لبخند قشنگشو ديدم.نشستم رو پاهاش؛نگام كرد وگفت:
-تو يه چيزيت ميشه دختر!چند روزه رفتارت اصلأعادي نيس!من شوهرتم اگه چيزي شده بهم بگو
-چيزي نشده و همه چي خوبه فقط ميخوام بيشتر به زندگيمون برسم و از بودن با تو و برديا لذت ببرم
-الهي قربون خانومم برم من
-خدا نكنه آقامون
-طناز دوس داري مشغول كار شي؟
-چه كاري؟
-تازگيا بايكي آشنا شدم كه داره يه آزمايشگاه ميزنه والان استخدامي دارن!باهاش كه صحبت كردم گفت كارشناس ژنتيك هم نيازدارن!ميخواي بري شرايطشونو ببيني؟
-آره اينكه خيلي خوبه
-باشه گلم پس برا فردا بعد ازظهر باهاش هماهنگ ميكنم كه بريم آزمايشگاه
-ممنون كه به فكرمي حسين
-تو همه دنياي مني عسلم
-حسين خيلي دوست دارم
-منم خيلي دوست دارم!بينم طنازي شام چي گذاشتي؟
-جوجه بادمجون
-آخ جون قربون دستت خانومي!حاضره؟
-نه فعلأ!خيلي گشنته؟
-اشكال نداره تاحاضر شه من برم يه دوش بگيرم
-باشه عزيزم برو
-راستي طناز مدارك كارشناسيتو كنار بذار شايد فردا لازم شن
-چشم همين الان ميگردم دنبالشون
حسين رفت حموم ومنم يه صندلي گذاشتم كه كيف مداركو ازكمدبالايي وردارم دلم آشوب شد!ميدونستم تو اون كيف جز مدارك تحصيليم نامه هاي بهنامم هست!همون لحظه تصميم گرفتم كه با نابود كردن همشون يه زندگي راحت و آسوده رو شروع كنم.....
آها پيدات كردم چقد خاك روت نشسته!مثل خاطراتي كه توت داري كهنه وكثيف شدي
بادستاي لرزونم دركيفو بازكردم اولين كاغذو كه بيرون كشيدم چشمم افتاد به اسم وامضاي بهنام!همه نامه ها وديوونه بازياشو نگه داشته بودم!نامه ش خيس اشك شد چقد دلتنگ اون روزا بودم!تو دستام مچاله ش كردم وانداختمش تو سطل كنار سخت!همه رو دور ميندازم نامه بعدي...نامه هاي بعدي...
يعني اين همه ابراز عشق كشك بود!حتي نميدونم واسه چي رفت حتي بهم نگفت داره ميره اصلأ كجا ميره با كي ميره حداقل ازم خداحافظي ميكرد!يعني هيچ حرمتي واسه روزاي باهم بودنمون قائل نبود!
مگه چيكارش كردم!بخدا دست از پا خطانكردم پاك بودم عاشق بودم اما...
به هق هق افتاده بودم همه رو تيكه تيكه كردم و ريختم توسطل!رفتم يه آب به صورتم زدم و تيكه هاي كاغذو ريختم توي كيسه زباله
انگار سبك شده بودم
-آخيش حموم عجب نعمتيه خستگي رو ازتن آدم درميكنه
-عافيت باشه
-مرسي عزيزم جاي شما خالي بود
-بابايي چرا منو حموم نبردي؟
-مامان جون خودم فردا حمومت ميكنم
-نه ميخوام با بابايي برم ببينم دودول من بزرگتره يا بابا
يه چش غره بهش رفتم وباتشر گفتم ساكت شو پسربد!گفت ببخشيد ورفت بيرون
-چرا سرش داد زدي؟گناه داره
-اين حرفاچيه ميزنه؟از الان فكراندازه دودولشه خدابه داد برسه چي ازآب درمياد
-اون فقط يه بچه س
آره بچه توئه ديگه!الكي ازش دفاع نكن
-بسه طناز ادامه نده خواهشأ
-ميرم شامو بكشم.........
-طناز؟طناز؟
-ها؟چيه؟
من دارم ميرم پاشو درساتو بخون بعدازظهر ميام دنبالت بريم آزمايشگاه پاشو تنبل خانوم
-باشه بيدارم
-كاري نداري گلم؟
-نه برو خدا به همرات
لپمو بوسيد و رفت
بيدار شدم وكارامو انجام دادم تابعدازظهر كه حسين اومد!من وبرديام تقريبأ حاضربوديم
حسين گفت:بادوستم حرف زدم گفت كي بهترازشما!اتفاقأ اسم آزمايشگاهشم طنازه
-چه جالب ميگفتي چون اسم زنمو روش گذاشتين پس ديگه حتمأ بايداستخدامش كنين!
-برديامامان بدوديگه چيكارميكني؟
-دارم تيپ ميزنم دخملا دلشون بخواد باهام عروس شن!
-من اگه طنازم بايد تورو ادبت كنم!
-چيكار داري پسرخوشتيپمو!قربون شاپسرم برم...
بعداز كلي ترافيك وشلوغي رسيديم"آزمايشگاه طناز"
برديارو توماشين گذاشتيم.رفتيم داخل خلوت بود.منشي گفت منتظربمونيدتاآقاي شاهي تشريف بيارن
برق ازكله م پريد!مث جن زده ها شدم اما به خودم گفتم مگه فقط فاميلي بهنام شاهيه!
نشستم رو صندلياي سالن!
صداي در اومد يه صداي آشنا سلام كرد
حتي توان نداشتم سرمو بالابگيرم و نگاش كنم!همونجور كه سرم پايين بود بلندشم صداشون توگوشم ميپيچيد
حسين صدام كرد وگفت خانوم ايشون آقاي شاهي هستن مدير آزمايشگاه
داشتم خفه ميشدم صداي قلبمو ميشنيدم سرمو بلندكردم نگاهش كه تو صورتم افتاد حالش بدتر ازمن شد
-طنازجون خوبي عزيزم؟چرا رنگت پريده؟
-بياريدشون تو اتاق من كه راحت باشن!خانوم پورمند يه آب قند لطفأ
بعداز يه ربع اومد تواتاق معلوم بود صورتشو شسته چون جلوي موهاش خيس شده بود
سعي كردم بخودم مسلط باشم و نشون بدم كه چقد باحسين خوشبختم!دلم نميخواست اينجوري حالم بد ميشد!
-سلام خانوم كيايي.بهتر شدين؟
-سلام بله ممنون
-خداروشكر
حسين گف پس اگه اجازه بدين راجع به كار حرف بزنيم كه بهنام گفت خانومتون استخدامن و ميتونن از هروقت كه خواستن تشريف بيارن
حسين با تعجب پرسيد:پس مصاحبه؟آزمون؟
-اختيارداري حسين جان گفتم كه ايشون استخدامن
اما من گفتم كه بايد شرايط كارو بدونم و درباره ش فك كنم!
بلندشديم كه بريم!تادم ماشين همرامون اومد-نازي اين گلپسر بچه شماس؟اسمش چيه؟
حسين گف بله برديا
بهنام يه لحظه شوكه شد و بالبخند الكيش منو نگاه كرد وگفت"برديا بهترين اسم پسرونه س"
خداحافظي كرديم ورفتيم
راستش بيشتر زندگيمو دوس داشتم و به حسين عشق عجيبي پيدا كرده بودم!ديدن بهنام حالمو بدكرد اما اون حس گذشته رو تودلم زنده نكرد!بااين وجود بغض گلومو گرفته بود!
برديا بهونه گرفت كه من اين همه تيپ زدم به اين زودي خونه نميام بايد منو ببرين شهربازي
-حسين منو برسون خونه تو وبرديا برين هرجاخواستين
-حالت خوبه خانومم؟مطمئني ميتوني تنهاباشي؟
-آره خوبم نگران نباش
داشتم لحظه شماري ميكردم تنها شم!اي خدا پس كي ميرسيم
بغض داشت گلومو منفجر ميكرد تارسيدم پشت در شروع كردم به زار زدن ميدونستم قراره يه اتفاقي بيفته كه اين روزا اينقد خاطرات گذشته برام زنده شده بود!
داشتم ازحال ميرفتم بزوربلندشدم ولباسامو عوض كردم يه دستمال بستم به سرم و نميدونم چطو خوابم برد كه اصلأ متوجه برگشتن حسين وبرديا هم نشدم
چشامو بازكردم صبح شده بود!حسين رفته بود سركارش!تموم بدنم دردميكرد هنوز ازتخت پايين نيومده بودم كه حسين تلفن زد وگفت كه بهنام شاهي بهش زنگ زده كه من بايد برم پيشش تا راجع به كار صحبت كنيم
ساعت 10بود تقريبأ حاضربودم!برديا رو گذاشتم خونه همسايه بالايي وراه افتادم
با هزار ترس و اضطراب رسيدم آزمايشگاه بامنشي حرف زدم
بهنام خودش اومد جلو وگفت:
-سلام خانوم كيايي خوش اومدين بفرماييد داخل
-سلام مرسي
رفتم تو وبهنام دروبست
-بشين راحت باش
-ممنون
-خوبي؟
-مرسي!بامن امري داشتين؟
-طناز حق داري ازم دلخورباشي
پريدم وسط حرفشو گفتم:
-كي گفته دلخورم؟همه چيز همون چهار سال پيش تموم شد من الان فقط به زندگي خودم فك ميكنم شوهرم پسرم درسم!اتفاقات پيش پا افتاده اون دوران واسه من هيچ ارزشي ندارن
-دروغ نگوطنازهنوزمثل اون موقع بلدنيستي دروغ بگي بذارهمه چيوبرات توضيح بدم
-اگه راجع به كار مطلبي هست گوش ميدم وگرنه بايد برم برديا خونه همسايه س
-همينكه اسم پسرتو گذاشتي برديا يعني احساسي كه بينمون بوده واسه توم ارزش داشته!يكم آروم باش و به حرفام گوش كن
سرم پايين بود ونفسام تند وتند ميومدن و ميرفتن
جلوم نشست رو زانواشو وگفت:
-خواهش ميكنم طناز!جون برديا گوش بده!منم مقصرنبودم اين سالا من بيشتر از هركسي عذاب كشيدم
دستشو نگاه كردم حلقه نداشت متوجه شد وگفت:مگه من مثل توم كه تامن رفتم سريع ازدواج كردي والان بچه ت همسن منه
سراپا گوش بودم آخ كه چقد دلم واسه صداش تنگ شده بود
-طنازجان عزيزم من ازت توقع ندارم كه الان زندگيتو بخاطرمن ول كني اما دلمم نميخاد ازم متنفر باشي
صداش آرومم كرده بود!توچشاش نگاه كردم!همون چشما بود مهربون وصادق!ميدونستم دروغي دركار نيست وتاچند لحظه ديگه جواب اين معمايي كه چهارساله داره عذابم ميده رو ميفهمم
كنارم نشست
-نميدونم ازكجا شروع كنم فقط ميدونم حق عشق پاك ما اين نبود
طنازمن بيماربودم كبدم تقريبأ ازكار افتاده بود!اينجا دكترا جوابم كردن وگفتن اميدي به درمانت نيست!خواستم كاري كنم قبل از مرگم ازم متنفر شي تا تحملش برات خيلي سخت نباشه رفتم كانادا تصميم گرفتم از بيكاري حداقل درسمو ادامه بدم باهزار بدبختي تونستم تو يه دانشگاه پذيرش بگيرم
اونجا با استادايي آشناشدم ك پزشكاي فوق العاده اي رو بهم معرفي كرن!بالاخره بعد از يه سال عذاب درمان شدم
نميدوني با چه ذوق وشوقي برگشتم ايران اما چيزي كه ديدم برام قابل هضم نبود!دستاي طنازم تو دستاي يه مرد ديگه در حاليكه احتمالأ ماهاي آخر بارداريت بود با اون شيكم قلنبه!
دنيا دورسرم چرخيد!با آرزوهاي به باد رفته م با اولين پرواز برگشتم كانادا!خيلي طول كشيد با اين قضيه كنار بيام!به توم حق دادم چون ظاهرأ در حقت بد كرده بودم
الان كه همه چيو فهميدي طناز خواهش ميكنم منو ببخش
هردومون گريه ميكرديم آروم كه شدم گفتم:
-باشه بهنام ميبخشمت اما بدون در حق جفتمون بد كردي!دو نفر كه عاشق هم باشن بايد براهم جون بدن نه اينكه اگه مشكلي پيش بياد از هم فاصله بگيرن اوضاع منم اينجا بهتر از تو نبود رفتنت داغونم كرد!به پيشنهاد روانپزشك و اصرار پدرمادرم ازدواج كردم!
تو برام عزيز بودي بهنام!عزيزترين بودي اما الان ديگه تو زندگي من جايي واسه تو نيس!من زندگيمو دوس دارم
بلندشدم رفتم خونه ساعت حدودأ يك بود رسيدم!رفتم دنبال برديا،ناهارشو خونه سميه خانوم خورده بود
حال عجيبي داشتم يه بار سنگين غم بخاطر اينكه بهنام چه روزاي سختي رو تنها پشت سر گذاشته و يه احساس سبكي از اينكه بالاخره فهميدم چي به چي بوده
برديا رومحكم تو بغلم گرفتمو نوازشش كردم!اين كار هميشه آرومم ميكنه من بايد عاقل باشم وزندگيمو سفت ومحكم بچسبم خداي بهنامم بزرگه وايشالا زندگيش سروسامون ميگيره
خوب فك كه ميكردم ميديدم واقعأ حاضر نيستم يه تار موي حسينو به صدتا مثل بهنام بدم!من از بهنام و عشق اون دوران واسه خودم يه بت ساخته بودم و ميپرستيدمش امااين فقط يه عادت بود حالا بعد اين اتفاقا حرف دل من چيزي ديگه س اونم ادامه زندگي آروم و پر از عشقم با حسينه
به حسين گفتم كه سركار نميرم چون درسا وكلاسام سنگينه اونم قبول كرد هرطور راحتم تصميم بگيرم!با بهنام تماس گرفت و گفت كه سركار نميرم اونم گفته بود كه اشكالي نداره وتصميم باخودمه!
چند هفته اي گذشت و ديگه خبري از بهنام نشد
حالت تهوع شديدي داشتم وپريودم تأخيرافتاده بود
حسين كه خيلي خوشحال بود گفت حتمأ يه قندعسل ديگه قراره بياد تو زندگيمون
گفت ميريم آزمايشگاه بهنام كه تست بارداري بدي
رفتيم داخل بامنشي كه حرف زديم گفت آقاي شاهي مديريت آزمايشگاهو واگذار كردن
حسين شماره بهنامو گرفت كه دليل كارشو بپرسه اما آف بود دوباره و دوباره گرفت اما فقط ميشنيديم كه"دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد"
آره بهنام بازم رفته بود اما اينبار ديگه دلتنگش نبودم...
پايان
نوشته: tan-naz
صدای بوق مکرر نشون از قطع شدن تماس داشت ولی من هنوز توی شوک حرفهای مرد غریبه گوشی به دست خشکم زده بود. طرز حرف زدنش شباهتی به آدمهای بی سروپا نداشت و یا پشت جملاتش احساسات تلافی جویانه ای به نظر نمیرسد.موجی از اعتماد پشت کلماتش بود که با صدای جذابی که از عمق گلوش برمی خواست ،تو ذهنم دانای پیری مجسم شد که از عالم غیب اسرار آینده رو فاش میکرد.
گریه سامان منو به خودم آورد. به محض اینکه بدن نرم و ظریفش رو تو بغلم گرفتم ، بوی عطر تنش رو با ولع به مشام کشیدم.دلم نمیخواست وجود پاک و بیگناهش از افکار بدی که توی سرم میچرخید کوچکترین آسیبی ببینه.ولی هرچی فکرم رو از موضوع منحرف میکردم باز پرتاب میشدم وسط یه دنیا علامت سوال و تعجب در مورد زنی که مرد غریبه ازش حرف میزد.
بار اولی نبود توی این موقعیت گیر کرده بودم.از دولت ازدواج با مرد سربه هوایی مثل علی با انواع و اقسام چالشهای زندگی زناشویی مواجه شده بودم.اما برخلاف بار اول که همه چیز رو درمورد شوهرم باور کردم،ته قلبم یه ندایی بیگناهیش رو جار میزد ولی صداش به جایی نمیرسید چون پای تبرئه عشق در میون نبود.
رفتارهای علی حاوی هیچ نکته ابهامی نبود.جدای از تغییراتی که ناشی از تجربه اول پدر شدن بود هیچ رفتار خاصی از خودش بروز نمیداد که بر اتهاماتی که بهش وارد شده بود صحه بذاره.نه مثل روزهای اول بی تفاوت و سرد رفتار میکرد و نه تظاهر به عشق می کرد.مدتی بود آلبوم روزهای زندگی منم مثل همه زندگی های سه نفره معمولی داشت ورق می خورد.تا اینکه حقیقت خیانت اول روی این شک سایه یقین انداخت و از سویی لحن آروم و نافذ مرد غریبه بدجور گریبان گیرم شد و شک دوباره مثل خوره به جونم افتاد و هر روز حس نزدیک شدن به بن بست رو بهم تلقین میکرد.
به قدری ذهنم درگیر اثبات معادله خیانت اون بود که ندونسته دست از هیاهوی اعتراض کشیدم و باز دیوار بلندی از سکوت بین ما کشیده شد. به مرور زمان تسلیم حقیقت شدم و از انبوه ابهامات و ندونسته هام بدترین فرضیه برام به اثبات رسید،اینکه علی داره بهم خیانت میکنه. روزهای آفتابی و بی دغدغه زندگی مشترکمون تیره و تار شده بود در حالیکه آخرین ستاره آرزوهامم رو به افول گذاشته بود.
هرچه از علی دست میکشیدم ، به پسرم دلبسته تر میشدم. از غالب شخصیت یه همسر وظیفه شناس درآمده بودم و فقط سعی میکردم مادر مهربونی واسه سامان باشم.جوری که با یه سرماخوردگی ساده اش سیاه روز بودم و به صدای قهقهه و غنج کودکانه اش دلم لبریز از امید میشد. وقتی به خودم اومدم دیدم از وقتی سعی داشتم علی رو نادیده بگیرم دیگه مادر شدن برام لذتی نداشت و من فقط داشتم از هجوم آزار و شکنجه روحی نزدیکانم خودم رو پشت تن ظریف و بی دفاع پسرم مخفی میکردم.
هجوم احساسات منفی تو ذهنم تبدیل شد به کابوس شبانه ای که هرچند شب یکبار سراغم میومد و آرامشم رو برهم میزد .میون کویر برهوتی که پابرهنه از یک گردباد سیاه که لحظه به لحظه بهم نزدیکتر میشد و من خسته و نفس زنان داشتم فرار میکردم ولی پاهام دیگه یاری نمیکرد و به سختی به دنبال خودم میکشیدمشون.پاهام میون ماسه های نرم فرو میرفت و قدم برداشتن معمولی هم دشوار شده بود.به پشت سرم نگاه کردم گردباد سیاه مثل هیولایی وحشتناک به طرفم میومد که وقتی دیدم کاری از دستم برنمیاد شروع به جیغ زدن کردم ولی عجیب بود صدای جیغم به گوش خودم نمیرسید. تقلا بیهوده بود هیچکس نبود ببینه دارم تو گردباد گم میشم.تو عالم رویا به این فکر میکردم که من تو این بیابون برهوت چکار میکنم.چرا از خونه و زندگیم دور افتادم..مرز رویا و واقعیت دستهای گرمی بود که دلسوزانه به سر و صورتم کشیده میشد و صدای جذاب و مردونه که به گوشم آشنا میومد.وقتی کاملا بیدار شدم از ترس بدنم میلرزید و قادر به حرف زدن نبودم.بعد از چند لحظه حیرت زده نگاهم کرد و بدون هیچ حرفی آغوشش رو به روم باز کرد.دلچسب تر از امنیتی که تو حلقه محاصره بازوهاش حس میکردم این بود که نیازم رو حس کرده بود. سرم رو به سینه اش چسبوند و با مهربونی گفت:
- آروم باش عزیز دلم.داشتی خواب میدیدی.
- علی خیلی وحشتناک بود.خیلی ترسیده بودم.خوب شد بیدارم کردی.
- چقدر عرق کردی؟معلومه خیلی ترسیدی.نگران نباش فقط یه کابوس بود عزیزم.
شبنم عرق سردی که به صورتم نشسته بود تو حرارت آغوشش خشک شد.هرم نفسش بهم حس خوبی میداد و باعث شد کم کم به خواب عمیقی فرو برم.اما این کابوس هر چند شب یکبار تکرار میشد و هر بار بیشتر میتونستم استیصال و نگرانی رو تو چشمهای علی ببینم.بیشتر بهم محبت میکرد ولی هرچی تلاش میکرد فاصله بینمون رو از میون برداره کمتر نتیجه میگرفت چون تنها چیزی که میتونست خلاء رابطمون رو پرکنه کمی صمیمیت و دوستی بود ولی افسوس که واسه هردو ما سخت بود از پوسته زن و شوهر خارج بشیم و واسه هم بشیم همون مخاطب خاص.حیا وحریم رو بهانه قرار داده بودیم و برای هم یک دنیا معما و ابهام شده بودیم.
تماس مرد غریبه در پیچ و خم گذر ایام داشت فراموش میشد و امیدوار میشدم به اینکه میتونم تو افکارم تجدید نظر کنم.گر چه شیشه اعتمادم نسبت به مرد زندگیم ترک برداشته بود ولی گهگداری تو بازتاب نگاهش عشق مثل یه شهاب گذر میکرد و کافی بود دست از بی اعتمادی بکشم و منهم چند قدمی برای کم کردن فاصله مون بردارم.
هجوم اتفاقات پیش بینی نشده ای که سر من و زندگیم آوار شد باعث شد هرچه قدر پیش رفته بودم،دوقدم بیشتر پا پس بکشم.وقتی برای اولین بار به اشتباه به اسم میترا صدام کرد قلبم داشت از جای خودش کنده میشد.بیشتر از حس حسادت زنونه خشم از بلاتکلیفی تو وجودم زبانه کشید.دلیل کافی برای رفتن داشتم ولی برای قانع کردن دیگران کافی نبود.فقط تو دانش کمی که درباره خصوصیات مردان داشتم،همینقدر میدونستم به روش بیارم روش زیاد میشه.....
کلمه ای که از دهان علی به اشتباه خارج شد، صرفا یک کلمه نبود بلکه تیر خلاصی بود که به قلب رابطه مون خورد.از اون به بعد وقتی طبق اصل با چادر سفید رفتن و با کفن سفید برگشتن،دیوارهای خونه برام حکم زندان پیدا کرد، نمیتونستم میزبان بهشت برین واسه مرد خیانتکاری باشم که از ابتدا به کوچکترین عهدش وفا نکرده بود و هر لحظه ممکن بود جای منو با زن دیگه ای عوض کنه و خیلی زود منهم به سرنوشت عشق دیرینه اش دچار بشم.
رفتار آروم و مطیعم جاش رو به لجاجت و سرسختی داد که حتی یک لحظه هم از تیغ تیز لحن تند و کنایه دارم در امان نبود.روز به روز صدای مشاجره مون بالاتر میرفت و دیگه چشمهای پف کرده از گریه و افسردگی ناشی از احساس بدبختیم رو از چشم پدرو مادرم مخفی نمیکردم.اونقدر رفتار خودم جنجال برانگیز بود که تغییر خلق و خوی علی به نظرم بی ربط نبود.
زمانی حلقه تیره دور چشمهاش که ناشی از بیخوابیهای شبانه و سیگار کشیدن مکررش بود رو متوجه شدم که کینه و نفرت همه وجودم رو پر کرده بود.اون روزها به قدری بی رحم و بی منطق شده بودم که یک لحظه هم نمیتونستم به این فکر کنم دغدغه های علی ممکنه دلیلی فراتر از گیر کردن میون دوراهی واسه انتخاب زندگیش یا عشقش داشته باشه.به حدی این مسئله برام واضح و روشن بود که برام جز پایان دادن به این تراژدی مسخره راه دیگه ای باقی نمونده بود.این بهانه خیلی زود برام فراهم شد......
سه روز بود به خونه برنگشته بود و تصور اینکه در حال خوشگذرونی با زن دیگه ای هست ، جای ذره ای نگرانی برام باقی نمیگذاشت.مصمم بودم وقتی برگرده تکلیفم رو باهاش یکسره کنم.عجیب این بود که صدای چرخش کلید توی قفل در سرعت ضربان قلبم رو تند کرده بود.وقتی نگاهم به ظاهر ژولیده و ته ریش صورتش افتاد،خشمم فروکش کرد و حیرت زده نگاهش میکردم.زیرلب سلام کرد و به محض رسیدن روی مبل راحتی ولو شد و در حالیکه رنگ به چهره نداشت دست به بسته سیگارش برد و بدون ملاحظه همیشگی یه نخ سیگار روشن کرد و با همراه با پک عمیقی که به سیگارش میزد به یک نقطه نامعلوم خیره شده بود و تو افکار خودش غوطه ور بود.
از این همه بی قیدی دیگ خشمم به جوش اومده بود.حتی قصد دادن کوچکترین توضیح واسه سه روز غیبتش به خونه نداشت.از عصبانیت سرم داغ شده بود و کنترلی رو گفتن کلماتم نداشتم.
- اونقدر واست مهم نیستم بهم بگی سه روز تموم کجا مشغول عیش و نوش بودی اهمیتی نداره.ولی به فکر ریه های این طفل معصوم باش که با دود سیگارت داری بیشتر از خودت به اون آسیب میرسونی...
- زیاد ادای مادرهای دلسوز رو درنیار.تو اگه مادر خوبی براش بودی فکر آرامش روح و روان بچه ات بودی و این خونه رو واسه هر سه ما جهنم نمیکردی.
- من خونه رو جهنم کردم یا تو؟حتما انتظار داری هر کثافتکاری ازت دیدم خفه شم و دم نزنم که چی همسر ایده آل جنابعالی به نظر برسم.
- تقصیر تو نیست ندا تقصیر منه که شبانه روز جون کندم تا یه ذره کمبود تو و بچه ام نداشته باشید.اگه دنبال عیاشی و خوشگذرونی بودم کدوم پدرسگی دسته دسته اسکناس تو کشوی میز آرایشت میچپوند تا حتی واسه گرفتن پول ازم غرورت له نشه؟
- از کی تا حالا عمق خوشبختی آدمها معیارشون شده عمق دسته های اسکناس؟ کجای دنیا خوشبختی رو با پول شده بخری؟!
- خیلی بی انصافی ندا! بگو چکار باید میکردم که نکردم؟!
- اشتباهت اینجاست که مثل کبک سرت رو کردی لای برف و حواست یه ذره هم به دور و برت نیست.خودت احمقی و همه رو مثل خودت احمق فرض کردی؟بگو چکار نکردم؟مطمئن باش یه روز تلافی همه خیانتهایی که کردی سرت درمیارم.
توی یک لحظه حرکت دستش مثل برق از جلوی چشمم رد شد و صدای سیلی محکمی که توی صورتم نشست توام با سوزش عمیق گونه ام اشک رو به چشمام آورد.باور نمیکردم یه روزی کارمون به جایی برسه که دستش روم بلند بشه.
- تو چیکار کردی؟ دست روی من بلند کردی؟ فکر میکنی میتونی با سیلی صدام رو خفه کنی؟
باور کاری که کرده بود واسه خودش هم سخت بود چون وقتی به خودش اومد نشست روی مبل و سرش رو بین دو دستش گرفت.میون هق هق گریه همه حرفهایی رو که چند سال روی قلبم سنگینی کرده بود بهش گفتم:
- اونقدر مرد نبودی که پای عشقت به اون دختر بدبخت که ده سال با زندگیش بازی کردی بایستی که هیچ از ترس اینکه عرضه قد علم کردن جلوی بابای دیکتاتورت رو نداشتی پای منم به این زندگی نکبتی باز کردی.اومدی گفتی نمیخوامت گفتم به درک ولی باز زیر حرف و قرارمون زدی و این طفل بیگناه رو تو دامنم گذاشتی تا خفه بشم و بتمرگم سرجام و خودت راه بیفتی دنبال یه سلیطه دیگه که کنارم قرار بدی و با من پیش همه پز خوشبختی بدی و همه عشق و علاقه و محبتت رو پای اون بریزی.ازت متنفرم علی متنفرم میفهمی لعنتی؟
به طرف اتاق خواب مشترکمون دویدم و لباسهام رو با عجله پوشیدم.به جز کیف دستی که فقط دوسه دست لباس ضروری سامان رو داخلش گذاشتم به فکر برداشتن چیز دیگه ای نبودم.به اندازه کافی تحمل کرده بودم و جای صبری باقی نمونده بود.زمان کافی صرف فکر کردن به جداشدن از علی کرده بودم و میدونستم وقتی از اون در بیرون برم دیگه به خونه اش برنخواهم گشت.یاد مدارک هویتی خودم و سامان افتادم.به طرف میز آرایش رفتم و در حالیکه دست بردم تا مدارک رو بردارم از داخل آینه چشمم به تختخواب مشترکمون افتاد.یاد شب اولی افتادم که به خونه اش پا گذاشته بودم.شبهای زیادی تو اون تختخواب که هنوز از رنگ و لعاب روزهای اول نیفتاده بود ، مثل دوتا غریبه پشت به هم خوابیده بودیم.حسرت همخوابگی همراه با عشق به دلم مونده بود.حسرت اینکه یه بار سرمو روی بازوش بذارم و بدون ترس از قضاوتش از احساسات درونیم براش بگم هیچوقت برآورده نشده بود.هرچه خاطره از خلوتم با علی یادم بود سکس شتابزده و بدون مقدمه عشقبازی بود و بلافاصله صدای خروپفش که حس پشیمونی رو برام بهمراه داشت.دستم روی گردنبند یادگاری مادرشوهرم لغزید.گردنبند ظریف و گرانبهایی که از مادربزرگ علی به مادرش هدیه شده بود و اونهم با افتخار تمام به مثل قلاده اسارت به گردنم انداخته بود.دست بردم و با انزجار قفلش رو باز کردم و همراه با حلقه ازدواجم روی میز آرایش گذاشتم.یادگاری علی برای یادآوری جفایی که به حقم کرده بود رو داشتم همراه خودم برمیداشتم.لحظه به لحظه که سامان جلوی چشمم رشد میکرد یادآور این بود که نیمی از وجودش از وجود مردی هست که ازش متنفرم.وقتی داشتم واسه آخرین بار گوشه و کنار خونه رو برانداز میکردم تا به ذهن بسپارم امید به این داشتم حرکتی کنه و بخواد منو از اشتباه دربیاره ولی هیچ تلاشی واسه ممانعت از رفتنم نکرد.مثل مجسمه خشکش زده بود و حتی رفتنم رو هم نگاه نمیکرد.آخرین دیدارمون به همین سادگی برگذار شد.
یکماه بعد با حکم وکالتی که به یه وکیل اسم و رسم دار داده بود به دادگاه رفتم و پیگیر کارهای قانونی طلاق شدم.با هر قدمی که پدرم دنبالم برمیداشت میتونستم خشم و اندوه فروخورده در سینه اش رو حس کنم.رد سیلی که روی صورتم باقی مونده بود و خونمردگی گوشه چشمم منو از پرده برداشتن از روی بقیه کثافتکاریهای علی معاف میکرد.پا پس کشیدن حاج رسول از ماجرا گذاشته شد پای خجالت از آبروریزی که پسرش به راه انداخته بود.و به ماه دوم از آخرین دیدارم با علی نکشید که برگ آلبوم زندگی من باز ورق خورد و تبدیل شدم به زنی که تو سن بیست سالگی بار شکست یه زندگی مشترک و مسئولیت بزرگ کردن یه پسر نه ماهه رو قرار بود تا آخر عمر به دوش بکشه.
**************************************
وقتی واسه اولین بار خانم یوسفی برام شد میترا، فکرش رو هم نمیکردم سقف خوشبختی به دست این زن روی سرم آوار خواهد شد.اونقدر به خودم اعتماد داشتم که لحظه به لحظه بهش بیشتر نزدیک شدم.میترا همیشه باهام رک و صمیمی رفتار میکرد و تو اون مدت حتی یکبار از زبونش دروغ نشنیده بودم.وقتی توی مسائل کاری چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و مهلکه ای که بهم کمک کرد تا ازش جون سالم بدر بردم ، بهش احساس دین میکردم.همین باعث میشد تو همه لحظه هایی که احساس تنهایی میکرد و حضورم مایه آرامشش بود کنارش باشم.توی زندگی مشترک با ندا هیچ کمبودی احساس نمیکردم و به دنیا اومدن سامان بهم انگیزه کافی داده بود تا همه تلاشم رو برای آرامش و خوشبختی زن و بچه ام به کار بگیرم.ولی بیشتر از عمل کردن ، از زندگی ایده آلم حرفش رو با میترا میزدم و همیشه ذوق زده از عشق و علاقه ای که به سامان داشتم و خجالت میکشیدم پیش دیگران بروزشون بدم، واسش حرف میزدم.
کم کم رفتارهای میترا عوض شده بود و وقتی اسم ندا و سامان رو در حضورش میبردم کمتر گوش میداد و بحث رو عوض میکرد تا اینکه کار به جایی کشید که بهم اعتراض کرد.از اینکه همه فکر و ذهنم سمت اون دوتا هست و اصلا به فکر خوشگذرونی خودم نیستم، دائم بهم خرده میگرفت.جبهه خاصی نمیگرفتم چون دیدن خنده های کودکانه سامان که دیگه منو میشناخت و با دیدنم واسه بغل کردنش دست و پا میزد،حرفهاش رو بی اثر میکرد
سعی کردم فاصله ام رو باهاش حفظ کنم ولی میترا بیشتر سعی میکرد بهم نزدیک بشه و هر روز محبتش نسبت بهم زیادتر از روز قبل میشد.عباراتی که تو حرف زدن به کار میبرد از سبک و سیاق دوستانه به سمت عاشقانه کشیده میشد و این باعث بروز وحشت تو وجودم میشد.پیامکهای عاشقانه ای که برام ارسال میکرد باعث میشد ازش خواهش کنم بیشتر مراعات شرایطم رو بکنه ولی بهم لج میکرد و به عمد رفتارهایی میکرد که مطمئن بودم برام دردسرساز خواهد شد.باز ندا به پیله تنهایی خزیده بود و همه سعی و تلاشم این بود بفهمم چه چیزی باعث آزارش هست .همه سعیم بر این بود اعتمادش رو جلب کنم تا بتونم سکوتش رو بشکنم و دلیل اون همه پریشونی رو باهام درمیون بذاره.
ولی به جای ندا،میترا پرده از راز دلش برداشت و از احساسش برام گفت.اونقدر وزنه تعهد به زندگی مشترکم به پام سنگین بود که بلافاصله سعی کردم با دلایل روشن و منطقی از شرایط خودم آگاهش کنم و حتی بهش گفتم عاشقانه ندا رو میپرستم.
با شنیدن این حرف سریع تغییر موضع داد و از حرفش برگشت و منطقی که از خودش نشون داد باعث شد با خیال راحت به رابطه کاری و دوستانه باهاش ادامه بدم و حتی صمیمانه تر رفتار میکردم و احترام بیشتری براش قائل بودم تا احساساتش خدشه دار نشه.
به زعم خودم توی چارچوب عمل کرده بودم.نه خیانتی به ندا کرده بودم و از دوستی و همکاری با میترا هم داشتم، لذت میبردم.مدت زیادی نگذشت که رابطه من و میترا به وضعیت سابق برگشت و از دلخوری و اندوه خفیفی که هرازگاهی تو چشمهاش دیده میشد اثری وجود نداشت.اعتمادی که بهش داشتم چندین برابر شده بود و هر راهنمایی که تو خرید یا فروش سهام بهم میکرد بدون چون و چرا به کار میبستم و نتیجه این شد که در عرض چند ماه سرمایه ام دوبرابر شد.میترا برام دروازه موفقیت شغلیم بود و امنیت خاطری که از وجودش حس میکردم باعث میشد رابطه کاریم رو باهاش مستحکم تر کنم.تا اینکه بهم پیشنهاد داد سرمایه گذاری توی ایران صلاح نیست و اگر دوست داشته باشم میتونیم با شراکت هم تو دبی سرمایه گذاری کنیم و وقتی شرایط مهیا شد واسه سکونت به اونجا نقل مکان کنیم.با دورنمایی که میترا برام از آینده ترسیم کرد ظرف یکسال میتونستیم به سود هنگفتی دست پیدا کنیم.بدون درنگ پیشنهادش رو قبول کردم و همه دار و ندار خودم و دوسه نفر از دوستام که بهم اعتماد کافی داشتند و پول هنگفتی در قبال چک بهم داده بودند تا واسشون سرمایه گذاری کنم رو به حساب میترا واریز کردم و وقتی تا فرودگاه بدرقه اش کردم قرار شد به محض اینکه رسید باهام تماس بگیره.تا عصر هرچی باهاش تماس گرفتم و با گوشی خاموش مواجه شدم نگرانی رو حس نکردم کم کم دلشوره به دلم راه پیدا کرد و به محض اینکه به امید اینکه هنوز توی هتلی که براش رزرو کرده بودم مشغول استراحت هست تماس گرفتم و فهمیدم میترا واسه اقامت به اون هتل نرفته دنیا روی سرم خراب شد.
تو اولین فرصت به مقصد دبی بلیط تهیه کردم و وقتی سه روز سرگردون پیدا کردنش بودم تنها سرنخی که ازش بدست آوردم این بود که با یه نقشه حساب شده میترا واسه دوساعت بعد از فرود هواپیما تو فرودگاه دبی، به مقصد انگلستان بلیط داشته و با همون پرواز به مقصد لندن از کشورامارات خارج شده بود و این نشون میداد دیگه محال بود بتونم پیداش کنم.
هضم شرایطی که پیش اومده بود به قدری دشوار بود که آرزوی مرگ میکردم.از یک طرف به خاک سیاه نشسته بودم و از طرفی نمیدونستم چطور واسه بقیه توضیح بدم که اسیر وسوسه یه زن شدم.هیچکس باور نمیکرد در پس اونهمه اعتماد رابطه خصوصی وجود نداشته.کابوس گرفتار شدن پشت میله های زندان داشت روانیم میکرد.
تنها راهی که پیش روم باقی مونده بود رفتن بود.وقتی بعد از سه روز به خونه برگشتم به حدی ندا آشفته بود که یقین داشتم انتظار واسه همراهیش بیهوده ست.دردی که ندا داشت از سهل انگاریهای من میکشید مثل تیر توی سینه ام اصابت میکرد ولی افسوس که به جز خلاص کردنش از اونهمه دردسر راه دیگه ای واسه جبران اشتباهاتم وجود نداشت.
از خودم متنفر شده بودم.از اونهمه رذالتی که در حقش روا داشتم.زندگیش رو نابود کرده بودم و دنیای آرزوهاش رو غارت کرده بودم.ضربه سیلی که به صورتش فرود آوردم چندین برابر وجود خودم رو به درد آورد.ندا باید ازم دل میکند و ترجیح میدادم ازم متنفر باشه تا اینکه سرگردون سر به هوایی های من باشه.وقتی با چشم گریون از خونه ام میرفت تاب دیدن رفتنش رو هم نداشتم.حتی فرصت پیدا نکردم یه دل سیر پسرم رو بغل کنم.دلم واسه بوی شیری که دائم از تن و بدنش به مشام میرسید تنگ شده بود.تنها بقایای باقی مونده از حس پدرانه ام چند قطعه عکسی بود که ازشون باقی مونده بود و قطعه فیلم هایی که ازش تو آرشیو موبایلم داشتم.چمدونم رو که بستم نیمی از اون یادگاریهای ندا و سامان بود که معلوم نبود دیگه بتونم حتی ببینمشون.
4 سال عذاب آور رو توی یکی از شهرهای دورافتاده مشغول کار شدم.از کار تو معدن شروع کردم ولی به 6 ماه نکشید که به طور معجزه آسایی یکی از همخدمتیهام رو دیدم.دیدن جهانبخش توی اون شهر دورافتاده فقط میتونست یک معجزه باشه.چون خوی و خصلت مردونه کردیش باعث شد دست رفاقتی که تو دستش گذاشته بودم هرگز رها نکنه.با اندک سرمایه ای شروع به کار کردیم و جهانبخش به پشتوانه ثروت بیکران پدرش سهم بیشتری واسه کار گذاشت.ولی به جبران اون تلاش و کوشش من چندین برابر بود کما اینکه همون چند ترمی که تو دانشگاه گذرونده بودم بهم کمک میکرد روابط عمومی ام نسبت به جهانبخش بهتر باشه و این میتونست خیلی به پیشرفتمون کمک کنه.تقسیم وظایف کرده بودیم و کم کم تصمیم به برداشتن یه قدم بزرگ گرفتیم و اون تاسیس بزرگترین کارخانه کاشی و سرامیک منطقه بود که از جهت مرغوبیت خاکی که داشت میتونست به موفقیت کارمون کمک کنه.زمین کارخونه رو پدر جهانبخش در اختیارمون گذاشت و قرار شد در ازای اون تو سهام کارخانه شراکت کنیم.
طرحی که به بانک ارائه دادیم بعد از یکسال تلاش و پیگیری باهاش موافقت شد و درست 4 سال بعد از اینکه شهر و دیارم رو ترک کرده بودم اولین خط تولید کارخونه به راه افتاد و حس خوبی که به بار نشستن تلاش و کوشش شبانه روزی به من و جهانبخش دست داده بود وصف نشدنی بود.کوچکترین خبری از نزدیکانم نداشتم و دلم برای دیدنشون داشت پر میکشید.وقتی برای اولین بار تمام شهامتم رو جمع کردم تا به شهر و دیارم برگردم شب قبل از سفر رو از شوق زیاد پلک روی هم نگذاشتم.
از دروازه شهر که عبور کردم دلم مثل پرنده وحشی توی سینه ام خودش رو به درو دیوار قفس میکوبید. روی نگاه کردن به چهره پیر و شکسته پدر و مادرم رو نداشتم.میتونستم به بخشش مادر امید بیشتری داشته باشم.وقتی زنبیل خرید به دست به سمت خونه برمیگشت دیگه دلم طاقت اونهمه دوری نداشت از ماشین پیاده شدم و درست جلوی درب خونه منتظر نزدیک شدن مادر شدم.طفلک پاهاش به زمین کشیده میشد وقتی به فاصله دوقدمی ام رسید سرتاپام رو با حیرت برانداز کرد و بازتاب بی رمقی دستهاش افتادن سبد خریدش به زمین و شل شدن چادرش بود که هویدا شدن باریکه سفیدی از موهای سرش باعث شد عمق عذابی رو که بهش داده بودم رو درک کنم و از خودم خجالت بکشم.
جز صدای گریه مادر و لمس صورتم با دستهای لاغر و استخونیش تا دقایقی کلمه ای ازش نشنیدم.دستهاش رو توی دست گرفتم و کف دوتا دستاش رو بوسه بارون کردم.حس وقتی رو داشتم که تو بچگیهام یه بار دستش رو رها کرده بودم و تو شلوغی خیابون اونو گم کرده بودم.دنیا برام به انتها رسیده بود ولی وقتی به کمک یه عابر پیاده مادرم رو دوباره دیدم حس میکردم دنیا رو بهم بخشیدن.اون روز دقیقا همون احساس رو داشتم.
وقتی هیجان مادرم کمی فروکش کرد بلافاصله گوشی تلفن رو برداشت و به بابام خبر برگشتنم رو داد.قلبم از هیجان داشت از جای خودش کنده میشد.همراه با شوق زیادی که واسه دیدنش داشتم یاد صحنه هایی افتاده بودم که با کمربند تنبیهم میکرد.همه دلخوشیم این بود که سربلند از میدون بیرون اومده بودم.به فاصله چند دقیقه از کنار پرده پنجره مشرف به حیاط دیدم هیجان زده و پرشتاب وارد شد ولی همچنان با صلابت و پرغرور قدم برمیداشت.چند ثانیه ای که چشم تو چشم شدیم واسه اولین بار قطرات اشکی که از گوشه چشمش سوزن زده بود و بی محابا روی محاسن خاکستریش میچکید رو دیدم.دست مردونه اش رو پیش آورد مثل بچگیهام که ازم میخواست سفت و مردونه باهاش دست بدم دستش رو فشردم خم شدم ببوسم شونه ام رو گرفت و مانع شد و به جاش منو محکم تو بغلش فشرد.سرم روی شونه های مهربونش که خم شد فهمیدم چقدر خمیده شدند.بدون اینکه سرمو از رو شونه اش بلند کنم آروم کنار گوشش گفتم:
- خیلی نوکرتم بابا.فقط به امید بخششت اومدم.
- این چه حرفیه پسرم؟دستی که همه ما به پدرامون دادیم از دست پسرامون پس میگیریم.ولی امیدوارم پسرت بهت اونهمه عذابی که از دوریت کشیدم دستش رو پس نده.
دلم واسه دیدن سامان داشت پرمیکشید.فقط میدونستم الان باید خیلی بزرگ شده باشه.صحبت منو بابام اونشب تا یک ساعت از نیمه های شب به درازا کشید.توی رختخوابی که مادر واسمون تو ایوون خونه رو همون حصیر قدیمی پهن کرده بود نشسته بودیم و حرف میزدیم.برای اولین بار به پوسته سختی که بابا دورخودش تنیده بود نفوذ پیدا کرده بودم و تازه میفهمیدم زیر اون پوسته یه دنیا رافت و مهربونی نهفته ست. افسوس میخوردم چرا زودتر از اینها فرصتی پیش نیومده بود که فراتر از رابطه پدر و فرزندی،مثل دو تا رفیق باهم حرف بزنیم.
هرچی بابا بیشتر برام تعریف میکرد من شرمنده تر و سرافکنده تر توی دلم آرزو میکردم بتونم مثل بابا واسه سامان تکیه گاه محکمی باشم.گرچه در صورتیکه موضوع رو 4 سال پیش باهاش درمیون گذاشته بودم نیاز به کشیدن اینهمه دربدری نبود.ولی راضی بودم چون قرار نبود تا آخر عمر پدرم دنبالم به راه بیفته و گندهایی که زدم رفع و رجوع کنه.اون روزها فکر میکردم حتما بابام وقتی از کارهام باخبر شده عاقم کرده و یا گفته اون پسرم نیست ولی دریغ! بابا صبح روز بعد از رفتنم وقتی از زبون حمید صمیمی ترین دوستم از اتفاقات باخبر میشه قبل از هرچیز بدهی منوبا دوستانم تسویه میکنه بدون اینکه کلمه ای درمورد اینکه خودش داره تاوان حماقت منو پس میده، به زبون بیاره.حتی با پرداخت ماهیانه اقساط وامی که بابت ضمانش خونه ام رو در رهن بانک قرار داده بودم،مانع توقیف خونه شده بود.اگر خجالت نمیکشیدم سرم رو روی سینه اش میگذاشتم و بهش میگفتم چقدر با وجودش احساس میکنم ریشه ای تو خاک دارم.تو همین فکرها بودم که صدای خروپف بلندش کنار گوشم طنین انداخت.چقدر دلم واسه شنیدن این صدا تنگ شده بود.
نوشته: نائیریکا
تمام مدتی که حرف میزد نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. میدونستم که نیت بدی نداره و خوبی منو میخواد ولی اونم از دل من خبر نداشت. نمیدونست که توی این مدت چی به سر من اومده. توی زندگیم همیشه سعی کرده بودم که روی پای خودم بایستم. از وقتی که برای ادامه تحصیل به دانشگاه رفتم تمام تصمیمات زندگیمو خودم گرفتم و پدر و مادرم هم با شناختی که ازم داشتن و اعتمادی که نسبت بهم حس میکردن، به همه کارها و تصمیماتم احترام میذاشتن و تا حالا هم نشده بود که بخوان چیزی رو بهم تحمیل کنن. اما اینبار به نظر میرسید که از وضع زندگیم و همینطور تنهاییم زیاد راضی به نظر نمیرسن..
ـ ببین سپیده جان من همیشه بهت اعتماد داشتم و بهت هم افتخار میکردم. پیش در و همسایه و فامیل سرم بالا بود که دخترم روی پای خودش وایساده. توی این مدت هم با هرکاری که کردی و هر تصمیمی که گرفتی موافقت کردم. گفتی میخوام درس بخونم، گفتم چشم رفتی و ادامه تحصیل دادی. گفتی میخوام کارشناسی ارشد بخونم، گفتم چشم و فوق لیسانستم گرفتی. گفتی توی دانشگاه واسه تدریس پذیرفته شدم، گفتم چه بهتر دخترم استاد دانشگاه میشه و باعث سرفرازی خودش و خانواده ش. اما دخترم حس میکنم اینقدر خودت رو درگیر کارهات کردی که از خودت غافل شدی. میدونم که بعد از امیر برات سخته که بخوای به کس دیگه ای فکر کنی، اما اینم درست نیست که جوونی خودت رو اینطور از بین ببری. باور کن اگه من چیزی میگم به خاطر خودته. همه برادر و خواهرات رفتن سر خونه زندگی خودشون و فقط تو موندی. دوست ندارم توی در و همسایه حرف ناثوابی در موردت بزنن. هرچند تا الانش هرچی بوده تعریف و خوبیت بوده."
حرفهای پدرم به اینجا که رسید مکثی کرد و نگاهی به مادرم انداخت که با نگرانی به من نگاه میکرد. وقتی از امیر حرف زد مثل همیشه بی اختیار بغضی سنگین توی گلوم نشست. میدونستم که درست میگن و حرفاشون رو قبول داشتم. ولی نمیتونستم برای خاطر حرف مردم و رضایت اونها دست به انجام کاری بزنم که نتونم از پس انجامش بر بیام. هنوز از شوک حرفهای امیرمهدی بیرون نیومده بودم که این حرفها هم بهش اضافه شد.
پدر سکوت منو که دید ادامه داد: آقای فرهمند رو که میشناسی. پسرش کیهان، به تازگی شرکتی رو توی دوبی تأسیس کرده. الانم مدتیه که برای انجام یک سری کارهای خودش به ایران اومده. پسر خوب و برازنده ایه. آقای فرهمند ازمن اجازه خواسته تو رو برای پسرش خواستگاری کنن. منم بهش گفتم که باید موضوع رو به سپیده بگم. اگه قبول کرد قدمتون روی چشمم".
میتونستم حدس بزنم در پس حرفهایی که میزنه چه چیزی نهفته ست به همین خاطر زیاد از این حرفش تعجب نکردم. قبلا هم پیش اومده بود که از بین دوست و آشنا کسی رو برام در نظر بگیرن. اما هربار به بهونه ای رد میکردم. حتی آخرین موردی که قبل از آشنایی با امیرمهدی برام پیدا کرده بودن رو با لجبازی خاص خودم که نشأت گرفته از رگ کردی! خانوادگیم بود رد کردم و حرفم رو به کرسی نشوندم. اما به نظر میرسید این بار سنبه حریف خیلی پر زور باشه!
ـ سپیده ، دخترم! تو حرفی نمیخوای بزنی؟!
از دنیای خودم پرت شدم وسط اتاق پذیرایی و خودم رو کنار پدر و مادرم دیدم. همیشه وقتی حرفهای اینچنینی زده میشد هول میشدم و از روی پدرم خجالت میکشیدم. اما اینبار ته دلم یه چیزی میگفت که دیگه نمیتونم اینهمه این دوتا پیرمرد و پیرزن رو عذاب بدم.
ـ بله پدر؟!! داشتم به حرفهاتون گوش میکردم.
مکثی کردم و ادامه دادم: میدونم توی این مدت خیلی شما و مادر رو اذیت کردم. باور کنین تمام سعی و تلاشم این بودکه شما رو ناراحت و نگران خودم نکنم. اگر هم تا الان حاضر نشدم ازدواج کنم به این خاطر بود که نتونسته بودم کسی که مد نظرم هست رو پیدا کنم. ولی خب! حس میکنم که دیگه نباید بیشتر از این شما رو منتظر بذارم. فقط اجازه بدین این یکی دو روز رو یه مقدار فکر کنم..
پدر که لحن صحبت کردنم رو متفاوت با دفعات قبلی دید لبخندی از روی رضایت به لبش نشوند و گوشه چشمی به مادرم انداخت که شادی رو میشد به وضوح توی صورتش دید. دفعات قبل که مادرم موضوع خواستگار رو مطرح میکرد حتی نمیذاشتم حرفهاش تموم بشه و سریع جواب منفی میدادم و حتی اگه میدیدم اصرار میکنن وسایلم رو جمع میکردم و به شهر محل تدریسم بر میگشتم. دیگه داشتم خودم رو آماده میکردم تا موضوع امیرمهدی رو باهاشون در میون بذارم تا حداقل کمی از نگرانی هاشون کم بشه و بدونن که کسی توی زندگیم هست. اما با اتفاقاتی که بین ما رخ داد دیگه نمیتونم بهش فکر کنم. فکر اینکه با کسی بخوام زندگی کنم که یادآور عشق از دست رفته م بوده برام سخت و عذاب آوره. توی این مدتی که ازش دور بودم قلبم داشت از جا درمیومد. ساعتی نبود که بهش فکر نکنم و لحظه ای نبود که به یادش نباشم.با خودم خیلی کلنجار رفتم تا بتونم با این موضوع کنار بیام. عشق و احساسم به جنگ عقل و منطقم رفته بودن. جنگی برابر که گاهی عقل و منطق و گاهی عشق و احساس میرفتن که پیروز معرکه باشن. اما هر بار دست از پا کوتاهتر عقب نشینی میکردن و من مانند یک فرمانده شکست خورده مستأصل و مغموم میان میدان نبرد نظاره گر خودم بودم.
بعد از حرفهای پدر که قرار شد یکی دو روز روی این موضوع فکر کنم، به اتاقم رفتم تا در تنهایی خودم به مهمترین اتفاق زندگیم بیندیشم..
یک هفته بعد..
مثل متهمی که منتظره تا محاکمه بشه توی دفتر رییس دانشگاه نشستم. در حالیکه با چشمهای هیز و خریدارانه ش از پشت عینک نگاهی بهم میکنه با تلفن حرف میزنه. میدونم که در پس اون نگاه چی میگذره و هدفش از اینکه منو به دفترش فرا خونده چیه. مثل تمام آدمهایی که سمتی رسمی توی دولت دارن لباس پوشیده. ته ریش جوگندمی، عینکی دسته باریک و کت و شلواری خاکستری تیره، ازش هیبتی کاملا رسمی ساخته. به طوریکه اگه بیرون از دانشگاه هم ببینیش کاملا میشه حدس زد که یک عنوان پر طمطراق دولتی !!رو یدک میکشه. تلفنش که تموم میشه لبخند گل و گشادی روی لبش میشینه و محاکمه شروع میشه؛
" خانوم ابراهیمی، همونطور که میدونین شما یکی از بهترین و منظم ترین اساتید این دانشگاه بوده و هستین. توی این مدتی که افتخار همکاری با شما رو داشتم به جز یکی دو مورد غیبت که البته موجه! هم بوده مورد خاصی رو ازتون ندیدم."
عینکش رو برمیداره و با دستمال کاغذی که از روی میز برداشته مشغول تمیز کردنش میشه. انگاری که بخواد بهتر منو مورد تفقدش قرار بده.
ـ اما متاسفانه جدیدا شایعاتی به گوشم رسیده که خوشایند شما و شخصیتتون نیست. البته زندگی خصوصی شما به خودتون ربط داره اما باید این موضوع رو هم در نظر داشته باشین که این زندگی تا وقتی خصوصی باقی میمونه که محل کار شما رو تحت تاثیر قرار نده.
ـ بله آقای خرسندی، متوجه منظورتون هستم. ولی میشه خواهش کنم برید سر اصل مطلب..
با شنیدن این حرفم لحنش کمی جدی تر میشه و عینکش رو به چشم میزنه. حالا دیگه در قالب رییس دانشگاه فرو رفته؛
ـ خانوم ابراهیمی، بذارید رک و پوست کنده بگم که رابطه شما با یکی از دانشجوهاتون مدتیه که توی دانشگاه و بین اساتید و دانشجوها پیچیده. همونطور که گفتم روابط خصوصی شما تا حدی که مخل فضای کاری تون نباشه از نظر من ایرادی نداره. اما این حرفها و حدیثها به وجهه خودتون و دانشگاه لطمه وارد میکنه. اگه به فکر خودتون نیستین حداقل به دانشگاه فکر کنین. بعد از این حتی کوچکترین اتفاقی رو به رابطه شما و آقای امیرمهدی رضایی ربط میدن. من نمیدونم ایشون کی و چیکاره هستن. از نظر من فقط یک دانشجوی ساده رشته مدیریت هستن که دست بر اتفاق از نمرات بسیار خوبی در دو ترم گذشته بهره مند شدن. البته نمیخوام شما رو متهم به چیز خاصی کنم اما خودتون متوجه هستین که این موضوع میتونه این شائبه رو به وجود بیاره که خدای ناکرده اتفاقی خارج از محیط درسی در حال رخ دادنه.
دیگه نتونستم تحمل کنم و با عصبانیت از روی صندلی بلند شدم و گفتم: آقای خرسندی لطفا مواظب حرف زدنتون باشین!! میدونین که منو به چه چیزی متهم میکنین؟!! من هر رابطه ای که با هر کسی هم داشته باشم به هیچ وجه در مسایل کاری خودم دخالت نمیدم. گرفتن نمره ی خوب دلیلی بر اونچیزی که شما ازش نام میبرین نیست. اگه اینطور بود اقای امیرمهدی رضایی در باقی دروس میبایستی نمرات کمتری کسب کنه نه فقط در دروس تحت تدریس من!!
این حرفم به قدری منطقی به نظر میرسید که سریع مجبور شد حرفش رو عوض کنه و منظورش رو از منظری دیگه عنوان کنه. به همین خاطر لحن آرومتری گرفت و گفت: چرا عصبانی میشین خانوم. خواهش میکنم بشینین. این رفتار اصلا در شأن خانم با شخصیتی مثل شما نیست. در پاک بودن و داشتن اخلاق کاری شما هم هیچ شکی نیست. منهم فقط اونچیزی که شنیده بودم رو به عرضتون رسوندم. با این حال نمیشه به صحبتهای اینچنینی گوش نداد. من وظیفه خودم میدونستم که به عنوان رییس این دانشگاه این موضوع رو با شما مطرح کنم تا خدای نکرده اتفاقی رخ نده که در نهایت هم شما ضرر کنی هم من..!
کمی اروم شدم و دوباره روی صندلی نشستم. قصد داشتم یکبار برای همیشه این موضوع رو حل کنم.
ـ جناب خرسندی! من هیچ رابطه ی خارج از چارچوبی رو با هیچ کسی ندارم. کسانی هم که این چنین خزعبلاتی رو به گوش شما رسوندن قصد لطمه زدن به وجهه من رو داشتن. انتظار داشتم شما به عنوان رییس دانشگاه!! و کسی که مدتیه با من همکار هستین به این موضوع واقف باشین.
وقتی این لحن حرف زدن منو دید از فرصت استفاده کرد و چیزی رو که میدونم مدتها بود قصد گفتنش رو داشت عنوان کرد؛
ـ بله خانوم ابراهیمی اتفاقا خود منهم همیشه همین موضوع رو عنوان کردم. ماکه خیلی وقته باهم همکار هستیم. پس اگه قرار به آشنایی بیشتر باشه چرا حد و شأن خودمون رو تا اندازه یک دانشجو پایین بیاریم. در حالیکه میتونیم با افرادی در حد خودمون رابطه داشته باشیم.
با گفتن این حرف ظرف شکلاتی که روی میزش بود به طرف گرفت. لبخند احمقانه ای که هنگام ادای این کلمات روی لبش نشسته بود چهره ی کریهش رو بیشتر نمایان میکرد. واقعا در مورد من چه فکری توی اون مغز نداشته ش میگذشت؟!! میدونستم مدتها بود که دنبال همچین فرصتی میگرده تا پیشنهاد بی شرمانه ش رو بهم بده و لابد الان رو بهترین فرصت میدونست تا با بهونه ای که به قول خودش از من گرفته بتونه به خواسته ش نزدیک تر بشه. اینبار از روی صندلی بلند شدم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم: صحبتهاتون تموم شد جناب رییس؟!! اگه امری دیگه ندارین من به کلاسم برسم. دانشجوهام منتظرن.
و با این حرف به سمت در اتاق حرکت کردم اما قبل از اینکه دستم دستگیره درب رو لمس کنه صدای بلندش منو سر جای خودم میخکوب کرد؛
ـ خانوم ابراهیمی چند لحظه صبر کنین. متاسفانه باید بگم که با ادامه این رفتارها درخواست استخدامتون مورد تجدید نظر قرار میگیره. در اونصورت کاری از دست منهم بر نمیاد.
چند لحظه مکث کردم و بدون اینکه جوابی به این حرفش بدم از اتاق خارج شدم.
بقیه روز رو اصلا نفهمیدم که چه جوری گذروندم. نگاه سنگین دانشجوها که حالا غیبتهای مکرر من و امیرمهدی براشون عادی شده بود میرفت که برای منهم عادی بشه. مثل اینکه این مدتی که نبودم امیرمهدی هم به سر کلاسها نمیومد. فقط من میدونستم که دیگه لزومی نمیبینه به کلاس بیاد. شاید تنها بهونه ش برای اومدن به دانشگاه من بودم. توی کلاس صندلیش خالی بود. دلم بدجور هواشو کرده بود. ولی عدم حضورش برام بهتر بود. اگه میدیدمش شاید نمیتونستم طاقت بیارم و دوباره تصمیمی رو میگرفتم که با منطقم جور در نمیومد. اتفاقاتی که توی این مدت رخ داده بود منو بیشتر به سمت چیزی که خواسته پدر و مادرم بود سوق میداد. عدم حضور امیرمهدی باعث شده بود فکر کنم که شاید بهتر باشه دنبال سرنوشت خودم برم.
اونروز طبق معمول همیشه که از دانشگاه برمیگردم توی پیاده رو مشغول قدم زدن و حال و هوای خودم بودم که صدایی منو به خودم آورد. صدایی پرطنین که تا مغز استخونم نفوذ کرد و قلبم رو به لرزش درآورد.
ـ سپیده؟!! چند لحظه صبر کن..
با شنیدن صدای امیرمهدی پاهام یک لحظه خشک شد. حس کردم قدرت انجام هر کاری ازم سلب شده. صدای پاهاش رو روی سنگفرش پیاده رو میشنیدم که بهم نزدیک میشه. وقتی گرمای دستش رو روی بازوهام حس کردم، نفسم به شماره افتاد و دچار هیجانی شدم که همیشه از شنیدن صداش بهم دست میداد. منو به سمت خودش برگردوند و با دیدن چهره و قیافه ش یک لحظه تنم لرزید. دیگه از اون امیرمهدی خوشتیپ و با هییت خبری نبود. موهای بلند و اصلاح نشده و ته ریشی که رو چونه ش تارهای سفیدی دیده میشد و همینطور لباسهای نامرتبش نشون از اوضاع نه چندان نامناسبش میداد. یک لحظه تمام اون چیزی که در موردش فکر میکردم توی ذهنم فرو ریخت. این مدتی که نبود و به جز چند میس کالی که روی گوشیم ازش دیده بودم خبری ازش نداشتم. به این فکر میکردم که لابد حالا که این برخورد منو دیده بی خیال همه چیز شده و برگشته سر خونه و زندگی خودش. فکر میکردم که عشقی در کار نبوده فقط یه دلسوزی ساده و ادای دینی به یک رفیق قدیمی که دستش از دنیا کوتاه شده. ولی ظواهر امر نشون میداد که اشتباه کردم. دیگه چیزی از اون امیرمهدی پرغرور باقی نمونده بود. وقتی توی چشماش نگاه کردم و رگه های قرمزی رو که نشون از بی خوابی های زیاد بود دیدم بغض گلوم رو پر کرد. قطره اشکی ناخودآگاه از چشمام چکید و روی گونه م افتاد. امیرمهدی دستای سردم رو توی دستای گرمش گرفت و گفت: سپیده! تو با من چیکار کردی؟!!
نتونستم بیشتر از این خودم رو نگه دارم و اشک چشمم رو با هق هق گریه م توی آغوشش فرو بردم..
توی ماشینش که نشستم عطر دل انگیزی که فضا رو پر کرده بود منو یاد روزهای خوش گذشته انداخت. روزهایی که توی همین ماشین به همراه امیرمهدی گذروندم. نگاهم به عروسک سگ قرمزی که جلوی آیینه آویزون بود افتاد. عروسکی که روز ولنتاین براش گرفته بودم و اونم جلوی ماشینش آویزون کرد. سکوت بینمون رو با آهی عمیق از ته دلش شکست. آهی که میدونستم غمی سترگ پشتش نهفته ست. منتظر بودم حرفی بزنه و چیزی بگه. دلم برای شنیدن صداش تنگ شده بود. میخواستم سرم رو مثل اون موقع ها روی شونه هاش بذارم و عطر تنش رو به بینی بکشم. اما....
وقتی شروع به حرف زدن کرد از دنیای خیال به واقعیت برگشتم. واقعیتی که میدونستم تلخیش بدجوری گریبان جفتمون رو میگیره.
- ببین سپیده، میدونم که راستش رو بهت نگفتم. اما بدون که دروغ هم نگفتم. اولش برام فقط مثل یه کاری بود که فکر میکردم باید انجامش بدم. تمام مدت به امیر فکر میکردم. ولی وقتی از نزدیک دیدمت، وقتی بیشتر باهات آشنا شدم دیگه این دلم بود که فرمان میداد. هرچی بیشتر میگذشت بیشتر دلبسته ت میشدم و ازینکه نمیتونستم واقعیت رو بهت بگم ناراحت بودم. توی این مدت بارها به سر مزار امیر میرفتم و ساعتها باهاش حرف میزدم. فکر میکردم که با این کارم دارم بهش خیانت میکنم. که عشقی رو که به من به امانت سپرده اینجور نزدیکش میشم. اما کار ازین حرفها گذشته بود. من تورو واسه خودت میخوام و حس میکنم که روح امیر هم به این موضوع راضی باشه. فقط ازت میخوام که منو درک کنی که چرا نتونستم موضوع رو همون اول بهت بگم.
حرفهاش چیز تازه ای نداشت. نمیدونم شایدم من منتظر بودم تا حرف تازه تری بشنوم. هرچند خودمم نمیدونم دنبال چی بودم! ولی انگار یه نیروی مرموزی منو از ادامه این رابطه منع میکرد.
ـ توی این مدت که باهم بودیم متوجه شدم زندگی بدون تو برام معنا نداره. مطمئنم که دیگه هیچکسی مثل تو توی زندگیم پیدا نمیکنم.
بغضم رو به سختی فرو میخورم و تمام نفسم رو جمع میکنم تا حرفهایی رو که توی این مدت پیش خودم تکرار کرده بودم به زبون بیارم. اما انگار زبونم قفل شده. فقط تونستم سکوت کنم و به حرفهاش گوش بدم. امیرمهدی گفت و گفت و وقتی حس کردم دیگه حرفی واسه گفتم نداره شروع به حرف زدن کردم؛
ـ وقتی هنوز نیومده بودی توی زندگیم، با تنهاییم خوش بودم. با یاد امیر خوش بودم هرچند کنارم وجود نداشت. اما یادش همیشه باهام بود. به تنهاییم عادت کرده بودم. به رفتن و اومدنام. به همخونه هام به همه چی این زندگی کوفتی عادت کرده بودم. دیگه باخودم کنار اومده بودم که تقدیر من اینه که تمام عمرم تنها بمونم. که هیچوقت اون کسی که از دست دادم رو نتونم پیدا کنم..
به هق هق افتادم و اشکهایی که از چشمام سرازیر بود رو با دستمال خشک کردم.
- اما حضور تو بهم امید داد. دلگرمم کرد. بعد از مدتها تنهایی یکبار دیگه حس کردم که توی سینه م قلبی در حال طپیدنه. حس کردم که میتونم دوست داشته باشم. میتونم عاشق باشم. به قدری از بودن در کنارت خوش بودم که خودم رو خوشحال ترین زن عالم میدونستم. حس میکردم خداوند تورو برای من فرستاده تا زندگی روی خوش خودشو بهم نشون بده.... اما... اما تو همه چیز رو خراب کردی..
ـ اما سپیده من اصلا قصد اذیت و آزارت رو نداشتم. من واقعا دوستت دارم..
ـ اما نداشتی. قبول کن که از اول نداشتی. تو با یه نیت دیگه بهم نزدیک شدی. با ترحم و دلسوزی. چیزی که من توی تمام عمرم ازش بیزار بودم ولی تو حتی عشقت هم از روی ترحم بود. من نمیتونم مهدی!! نمیتونم با یه همچین عشقی زندگی کنم. با کسی که برای من یادآور عشق از دست رفتمه زندگی کنم. با این فکر که هرازگاهی به جای مهدی، امیر صدات کنم. خواهش میکنم دیگه اصراری به ادامه این رابطه نداشته باش. همونجوری که اومدی همونجور هم برو. توروخدا فقط برو...
گریه امونم رو برید و قبل از اینکه منتظر ادامه صحبتهای امیرمهدی باشم درب ماشین رو باز کردم و پیاده شدم و شروع به دویدن کردم. مثل کسی که از چیزی فرار میکنه. ولی من از چی فرار میکردم؟! از امیرمهدی؟! از خودم؟! یا واقعیت؟! واقعیت عشقی که بهش داشتم و نمیخواستم قبول کنم..
روزها یکی بعد از دیگری میگذرن. به قول دوستی "دوره میکنم شب را، روز را و هنوز را ". یکبار دیگه به پیله تنهایی خودم خزیدم. دیگه نتونستم کسی رو نه جایگزین امیر کنم نه امیرمهدی. ترجیح دادم تقدیرمو بپیذیرم و به همینی که دارم و هستم قانع باشم. تصمیم گرفتم خونه ای جدا بگیرم. دیگه حتی زندگی با همخونه های جدید رو هم تحمل نمیکردم. ترجیح میدادم یه مدت تنها باشم تا بتونم این جدایی رو تحمل کنم. حس میکنم دیگه چیزی ازم باقی نمونده. ضربه نبودن امیرمهدی به مراتب سنگین تر از از دست دادن امیر بود. حالا دیگه بازهم بعد از پایان کلاس راهی کتابخونه میشم تا شاید بتونم گوشه ای از تنهاییمو با دستنوشته های دیگران پر کنم.
طبق معمول گذشته فروشنده ی کتابخونه با دیدن من لبخندی میزنه و به احترام نیمخیز میشه. با حرکت سر جواب سلامش رو میدم و به سمت قفسه کتابها میرم و بعد از کمی جستجو، کتابی که دنبالش بودم رو پیدا میکنم. "رویای تنهایی" نوشته سپیده ابراهیمی! بازهم کتاب همدم سکوت تنهاییم شده بود...
پایان
Sepideh 58
سلام این دومین خاطره یا داستانیست که برایتان مینویسم، در حقیقت نام داستان فلاش بک است ولی به دو دلیل نام مسافرشب 2 را روی این داستان گذاشتم ،
اول : بیشتر اتفاقات داستان در شب رخ داده ودوم اینکه داستان اول من مسافر شب نام داشت .
در ضمن از آنجائیکه این خاطره واقعیست نسبت های خانوادگی و اسامی کلأ عوض شده . درخاتمه اگر در نگارش این خاطره خطا یا اشتباهی ملاحظه کردید برمن ببخشاید و بحساب آماتور بودنم بگذارید . ضمنا خوشحال میشم اگر نقد و نظری دارید بنویسید
عصر سه شنبه بود خسته و مرده از سرکار اومدم خونه طبق معمول مریم به استقبالم اومد و با بوسه ای خستگی یک روز را از تنم درآورد و با فنجانی چای سبز این استقبال رو کامل کرد . نمیخواهم در مورد مریم ، ازدواج و زندگیمون چیزی بنویسم چون معتقدم حرمت خانواده باید محفوظ باشه.
تقریبأ ساعت 8 شب گوشیم زنگ خورد علیرضا پسر دائیم میخواست برای جمعه شب که جشن تولد 5سالگی پیام پسرش بود دعوتمون کنه.
از قبل برنامه داشتم که پنج شنبه برای کاری تهران باشم مریم چون معلمه نمیتونست همراهم بیاد،
با دعوت علیرضا قرارشد جمعه هم بمونم یا آخر شب جمعه و یا شنبه صبح زود حرکت کنم که شنبه به کارم برسم .از این نوع سفرها بخاطر نوع کارم زیاد داشتم و معمولا ماهی یکی دوبار به تهران میامدم و این طبیعی بود. یادم رفت بگم ما چند سالی بود که در یکی از شهر های شمالی زندگی میکردیم.
پنج شنبه صبح زود هنگام حرکت خواستم مریم را که فکر میکردم خوابه ببوسم ، خواب آلود دستش را دور گردنم حلقه کرد و با بوسه ای گرم سفارش کرد توی راه مواظب باشم و وقتی هم که رسیدم حتمأ خبر بدم.
توی راه به فکر ارتباط خودم و پسر دائیم بودم ، سالها بود بیشتر از اینکه فامیل باشیم باهم دوست بودیم.
علیرضا تنها کسی از خانواده دائیم بود که باهاش رفت و آمد داشتم چون هم سن و سال بوده و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. بعد از طلاق برادرم با خواهر علیرضا که پسر عمه و دختر دائی بودند، میانه مادرم با برادرش تقریبأ شکراب شد و رابطه خانوادگی ما بعد از مرگ مادر و سال بعد دائی عباس بکلی قطع شد . فقط من و علیرضا
علی الرغم این جریانات باهم ارتباط داشتیم . ممکن بود که چند سالی بخاطر کار و گرفتاری هم را نبینیم ولی دائم ازحال هم با خبر بوده و باهم تماس داشتیم.
علیرضا غیر از زهره خانم (زن سابق برادرم) دو خواهر دیگه داشت که هردو از من و علیرضا بزرگتر بودند . خواهر وسطی زینت و خواهر کوچکتر زهرا بود که همه زری صداش میکردند . زری تقریبأ چهار سال از من بزرگتر بود .
موسیقی ملایم و مناظر زیبا و سرسبز اطراف باعث شد که سوار بر بال خاطرات به سالها پیش بروم (یا بقول سینماچـی ها فلاش بک بزنم)
"""""" فـــــــــــــــــــلاش بــــــــــــــــــــــــک """"""
تقریبأ 14 سالم بود تازه کرک هائی پشت لبم داشت سبز میشد و من هر روز دقایق زیادی مشتاقانه به امید دیدن رشد بیشتربه آینه خیره میشدم عشق مرد شدن تمام وجودم را گرفته بود ، تازه تفاوت میان دختر و پسر را درک میکردم ، حس میکردم نگاهم به دخترا نسبت به قبل تغییر کرده تمام تجربه سکسی من خلاصه میشد به بازی های بچه گانه مثل دکتر بازی و خاله بازی و اخیرأ هم با یکی از همکلاسی ها که تو زیر زمیین خونمون همدیگه رو دستمالی کرده بودیم و در نهایت دیدن یکی از این دفترچه های سکسی که فکر میکنم عکسهائی از صحنه های فیلم های پورنو را چاپ میکردند بصورتیکه میشد از ترتیب آنها داستانی را تجسم کرد. نه اینکه نبود ... بود... ماتوی خانواده بسته ای بودیم البته امکاناتی از قبیل اینتر نت و سی دی و این حرفها نبود ولی اگر کسی اهلش بود فیلم های ویدئوئی پیدا میشد. بگذریم:
پدر و مادرم برای زیارت خانه خدا رفته بودند و من چون با بچه های برادرم بیشتر صمیمی بودم برای اینکه تنها نباشم بیشتر منزل برادرم بودم .
خانه برادرم دو طبقه قدیمی ساز بود طبقه اول دو اتاق تو در تو بود که هم نشیمن بود و هم بچه ها شبها میخوابیدن ودر طبقه بالا اتاق خواب برادرم بود با سالن پذیرائی که معمولأ درب آن غیر از مواقع میهمانی بسته بود.
آخر هفته برادرم مهمان داشت و زن داداشم به زری گفته بود بیاد کمکش، و اما زری :
زری دختر کوچک دائی عباس اون زمان هجده سال رو رد کرده بود دختری زیبا با قدی حدود 165 تقریبأ پنجاه و شش ، هفت کیلو وزن سینه های خوش فرم باسن توپ با پوستی سفید ولی نه سفید یخ و بی نمک درکل جیگری بود. ولی حیف که اصلأ منو قابل آدم نمیدونست آخه منم یکم ریز جثه بودم و از دید زری هنوز بچه بحساب میومدم .
شب مهمانی من عجیب تو نخ کس و کون زری رفتم. تا اون موقع هیچوقت زری رو اینجوری ندیده بودم ، در حقیقت زری همان زری بود این نگاه من بود که عوض شده بود.هرچه سعی میکردم یه جوری خودمو بهش نشون بدم اصلأ انگار نه انگارکه من آدمم حتی یکبار که داشت میرقصید خودمو بهش رسوندم که مثلأ با من برقصه با یک حالتی گفت داریوش جان یکم برو اونورتر که انگار با یک بچه پنج ساله حرف میزنه .
آخر شب وقتی مهمانها رفتند برادرم و همسرش رفتند بخوابند ، معمولا هنگام خواب دخترا تو اتاق عقبی میخوابیدن و پسرا تو اتاق جلوئی (برادرم دو دختر و دو پسر داشت که همه از من کوچکتر بودند ) ولی آن شب چون اتاق جلوئی شلوغ و پلوغ بود و دیگه کسی حال مرتب کردن نداشت جای همه را تو اتاق عقبی انداختند. تشک دخترا و پسرا به فاصله بیست سی سانت ازهم پهن شد و من چون خیلی خسته بودم ناخود آگاه طرفی که نزدیک به جای دخترا بود دراز کشیدم و زود هم خوابم برد.
نمیدونم ساعت چند بود که از زور شاش بیدار شدم و بدون اینکه به چیزی توجه کنم رفتم توالت ٍ خودمو سبک کردم و برگشتم تو اتاق که بخوابم ، نورکم و زرد رنگ چراغ خواب روشنائی مختصری به اتاق داده بود از بالای سر دخترا رد میشدم که دیدم زری روی تشک دخترا و طرف من خوابیده و دامنش تا بالای رونش جمع شده و تو اون نورکم سفیدی پاهاش چشمم رو خیره کرد از ترس اینکه کسی بیدار نشه پاورچین ، پاورچین خودمو به جام رسوندم و دراز کشیدم ، مگه خوابم میبره حالا.......
تا اونجائی که میتونستم خودمو کشیدم پائین تا زاویه دیدم رو نسبت پاهای زری تنظیم کنم . داشتم دیونه میشدم در فاصله کمتر از نیم متری من یه کس توپ خوابیده مگه میشد بخوابم؟
یکم جرئت به خودم دادم و با نوک پام یواش لبه دامنشو دادم بالاتر . دامنش از این دامن ماکسی های بلند پاکستانی بود با هر جون کندنی بود دامنش را تا نزدیک شورتش کشیدم بالا یکم سرمو بلند کردم و شورت سفیدشو دیدم که از لای پاش معلومه ،وااااااای
نمیتونستم خودمو کنترل کنم تا اونجائی که میشد خودمو کش آوردم که دستمو برسونم به پاهاش از یکطرف شوق حس نزدیک بودن یه کس و از یکطرف ترس و وحشت از آبروریزی مثل دو تا نیرو منو از دوطرف میکشیدن در آخر فکر کردم منکه کاری نمیکنم نهایت اگه بیدار شد خودمو میزنم به خواب که مثلأ تو خواب حرکت کردم .در حقیقت خودمو گول زدم خلاصه با هر جون کندنی بود دستمو رسوندم به پاهای زری و در حالی که سرم رو در جهت عکس برگردانده بودم که مثلا من اصلا روم به اونطرفه دستمو گذاشتم روی رون زری.......وااااای تا بحال توی عمرم چنین نرمی رو حس نکرده بودم نمیدونم از ترس بود یا چیز دیگه فکر میکردم الانه که همه با شنیدن صدای قلبم از خواب بیدار بشن ، چند لحظه ای صبر کردم و بعد آرام آرام دستم را بطرف بالای رون بردم ، تا اون لحظه هیچ تجسمی از کس نداشتم غیر از عکس ها و یکی دوتا فیلم پورنو که دیده بودم
کم کم داشتم به کس میرسیدم ، دستم به زیر دامن زری رسیده بود بطرف زری برگشتم و دست دیگرم را زیر سرم ستون کردم تا بتوانم بهتر ببینم بالاخره دستمو رسوندم به وسط پای زری اولین چیزی که زیر دستم حس کردم یه کپه مو بود که سر مو ها از سوراخهای ریز شورت توری زری بیرون زده بود.
دل و زدم به دریا و انگشتمو از زیر کش شورت بردم روی کسش درهمین موقع پری ناله ای کرد ضمن حرکتی که بخودش داد فاصله خودشو با من کم کرد و پاهاشو هم از هم باز کرد.
من که برق از کونم پریده بود به سرعت دستمو کشیدم و سر جای خودم برگشتم..... نمیدنم چند دقیقه گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد به خودم گفتم خوب کسخل دختره تو خواب یه تکون خورده . خایه داشته باش،
دوباره جرئت پیدا کردم و ایندفعه مستقیم رفتم سراغ کس . زری به همان وضعیت خوابیده بود و آروم نفس میکشید منتهی ایندفعه من آزادی عمل بیشتری داشتم .
دستمو گذاشتم رو کس و انگشتمو کشیدم لای کس یک لحظه زیر انگشتم احساس خیسی کردم فکر کردم زری شاشیده و لی خیسی مثل شاش نبود غلیظ تر و لزج بود به خودم گفتم حتما کس اینجوریه دیگه ، با انگشتم لای کسشو باز کردم و نرمی خاصی رو لمس کردم دنبال سوراخ کس میگشتم دقیقا نمیدونستم کجا باید باشه .... خودمم دیگه داشتم دنیارو سیر میکردم تمام موهای تنم و البته کیرم سیخ شده بودن احساس میکردم کیرم تیر میکشه یه درد خفیف و لذت بخشی وسط پاهام حس میکردم که تا حالا تجربه نکرده بوم جالب اینه که مرکز این درد هم مشخص نبود زیر خایه هام خود خایه و کیر و زیر شکمم !!!؟؟؟؟
انگشتانم هنوز لای کس زری بود و به خیال خودم دنبال سوراخ کسش میگشتم که حس کردم یک چیز سفت زیر انگشتمه لبه های کس رو کنار زدم و اون برامدگی رو لمس کردم یه چیزی مثل دول بچه اونجا بود .
تعجب کرده بودم فکر نمیکردم که کس چنین عضوی داشته باشه آخه تو عکسهائی که دیده بودم همه دقتم به خود کس و سوراخش بود . به خودم گفتم بیخیال اینی که الان زیر دستته کسه پس حتمأ باید همینطوری باشه. با انگشتام شروع کردم به ور رفتن با کس زری که دیگه شده بود رودخونه و من الاغ اصلأ تو باغ نبودم که اون حشری شده و این خیسی هم بخاطر همینه ،
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرو و در حالی که با یکدستم رون ها و کس زری رومیمالیدم با دست دیگرم شروع کردم به جلق زدن که ناگهان احساس لرزشی در بدن زری کردم با ترس خودم را کنار کشیدم ولی کارم را ادامه دادم تا آبم اومد. و خوشحال ازاینکه بخیر گذشت خوابیدم .
فردای اون شب ترس داشتم به زری نگاه کنم ولی هیچ عکس العملی در زری ندیدم و خیلی عادی به زهره خانم در مرتب کردن خونه کمک میکرد و به منهم مثل بچه های دیگه کارهائی موکول میکرد.
سالها گذشت بعدها پی بردم برآمدگی بالای کس زری همان چوچوله یا کلیورتیس بود منتهی کمی از حد نرمال بزرگتر و خیسی و لرزشی که به زری دست داده بود حاکی از به اورگاسم رسیدن او بود ومن الاغ اگه اینارو میدونستم اون شب یه حالی به کیرم داده بودم ، سالها گذشت و من هنوز در کف اولین تجربه سکسیم با یک دختر که از ترس کونم مفت از دست داده بودم .
بعد از جدائی برادرم از زهره خانم و در پی آن فوت مادرم و دائی عباس دیگر خبری از زری نداشتم حتی عروسی علیرضا هم چون ارومیه خدمت میکردم نبودم ولی کم و بیش از طریق علیرضا با خبر بودم که زری ازدواج کرده و متاسفانه دوسال بعد از ازدواج شوهرش که خیلی از او مسن تر بود طی یک حادثه رانندگی کشته میشه واز او ثروت زیادی برای زری و پسرش یاشارباقی میماند و گویا یکی از دلایل این ازدواج هم همین ثروت زیاد بوده و زری دل خوشی از شوهرش نداشته .
آنچنان در خاطرات گذشته غرق بودم اصلأ متوجه نشدم کی رسیدم از استادیوم آزادی که رد شدم یه زنگ به مریم زدم و خبر رسیدنم رادادم.
باید میرفتم میدان امام حسین کارم رو انجام میدادم و شب هم منزل خواهرم پاسدارن بودم وجمعه شب هم رفتم منزل علیرضا .
انگار کمی عجله کرده بودم سالن منزل علیرضا مملو بود از بچه های 4/5 ساله حدود سی تا بچه جغله که از سرکون هم بالا میرفتن طفلک علیرضا و خانمش انشون با گه شون قاطی شده بود . خلاصه به دادشون رسیدم و بچه هارو به دو گروه دختر و پسر تقسیم کردم وبا انواع کس کلک بازی مثل صندلی بازی – استوپ رقص و از این کس شعرا سرشونو گرم کردم و اصلأ متوجه نشدم که کی بزرگترها هم اومدن خلاصه کنم بزرگترا از این کار من و حوصله ای که بخرج داده بودم خیلی خوششون اومده بود و کیری کیری یه وجه ای برای خودم دست و پا کرده بودم مخصوصأ زری که از وقتی آمده بود فرصت نکرده بود مانتو وروسریش رو در بیاره منم که جوگیر شده بودم با انواع جوک ها و خوشمزگیها خودمو بیشتر تو دل مدعوین و یه جورائی تو دل زری جا کرده بودم. غش غش خنده های زری و نگاهش باعث شده بود که منم شارژ بشم و حسابی آتش بپا کنم.
کم کم دوستای مهد کودکی پیام رفتند و بچه های فامیل هم یکی یکی پنچر شدند و خوابیدند مهمانی هم دیگه شکل پارتی بخودش گرفت . علیرضا هم بساط مشروب رو علم کرد . و نوید شب خیلی خوبی را داد.
داشتم جرعه جرعه ویسکی را سر میکشیدم چشمم به زری افتاد که برای خواباندن یاشار به طبقه بالا رفته بود از پله ها پائین میامد . خدای من چی میدیم ؟!!؟ موهای مش کرده خوش حالت یه تاپ جگری رنگ که با پوست سفیدوبالاتنه خوش استیل و سینه های خوش فرمی که سخاوتمندانه بخش زیادیش را بنمایش گذاشته بود تضاد رنگی چشمگیری را بوجود آورده بود. و شلواری با همان رنگ در قسمت باسن تنگ که زیبائی و عظمت باسن یا همان کون خودمان را به رخ بیننده میکشید و از ران به پائین گشاد تا ساق پا که بسته میشد و سفیدی ساق به پائین و در انتها کفشی باهمان رنگ لباس که در کل زیبائی و شکوه خاصی را در بیننده القاء میکرد . نا خودآگاه لیوانم را به حالت سلامتی بهش اشاره کردم او هم پاسخم را بالبخندی ملیح داد.
شب بسیار قشنگی شده بود یک جمع بیست نفره بودند که همه جفت بودند و چون من و زری هردومون تنها بودیم اتو ماتیک باهم چفت شدیم . تاثیر مشروب هم درجمع باعث شده بود که همه در گفتار و کردار آزادی عمل بیشتری داشته باشیم.
بعد از چند دور رقص شاد وقتیکه دیگه همه خسته شده بودند بادرخواست جمع موزیک ملایم پخش شد و نور چراغها هم کم ورقص تانگو شروع شد . من و زری هم مثل دیگران شروع به رقصیدن کردیم . من به احترام علیرضا سعی کردم با فاصله از زری برقصم که زری توی گوشم با تمسخر زمزمه کرد تو همیشه اینقدر اسلامی میرقصی؟ با گفتن این حرف خودش را به من فشرد. سینه های سفت و بدون سوتینش به سینه ام فشار دلچسبی وارد میکرد و بوی عطر مست کننده ای که ازبناگوش لطیف وزیبایش به مشامم میرسید داشت منو دیوانه میکرد خوشبختانه جنس ضخیم شلوار لی وایز اورجینالم باعث شده بود برجستگی کیرم زیاد محسوس نباشه وگرنه آبرو ریزی میشد. بعد از چند دور رقص بخاطر اینکه شب از نیمه گذشته بود و صدای موزیک باعث مزاحمت همسایه ها نشود موزیک را قطع کرده و یکی دونفر منجمله من ترانه ای اجرا کردیم و چون فردا روز کاری بود کم کم همه بفکر رفتن افتادند . منهم تصمیم گرفتم شبانه حرکت کنم بطرف شمال.
داشتیم خداحافظی میکردیم که زری به علیرضا گفت زنگ بزن یک آژانس بیاد . علیرضا گفت حالا کجا میخواهی بری نصفه شبی ، زری گفت نمیتونم چون فردا یاشار مدرسه داره و سرویس میاد دنبالش .
من تعارف کردم مسیرتون کجاست خوب من میرسونمتون علیرضا گفت راست میگه داریوش، اینکه داره میره طرف کرج از همت میره تورو هم سردار پیاده میکنه . زری قبول کرد و علیرضا یاشار رو که خوابیده بود بغل کرد و آورد روی صندلی عقب ماشین خواباند . و من وزری حرکت کردیم .
بین راه من همش اینطرف و اونطرف رو نگاه میکردم . زری پرسید دنبال چیزی میگردی؟ گفتم آره دنبال یه کافی شاپی کافه ای چیزی میگردم یک فنجان قهوه بخورم که توجاده خوابم نبره . زری با خنده گفت اینوقت شب جائی باز نیست بریم خونه فوری برات قهوه دم میکنم بخور برو. گفتم نه ممنون مزاحم نمیشم میرم هر وقت خوابم گرفت میزنم کنار استراحت میکنم .
به خانه زری رسیدیم که تو یک مجتمع در اوایل سردار جنگل بود . پرسیدم طبقه چندمی گفت پنجم ، چون حس کردم زری بخاطر مشروبی که خورده یکم حالت عادی نداره گفتم من یاشار رو میارم.
ماشین رو پارک کرده و یاشار رو بغل کردم و داخل ساختمان شدیم، تو دلم دعا میکردم که آسانسور داشته باشن که خوشبختانه
دعام مستجاب شد .
بالاخره رسیدیم به واحد زری ولی خدائیش کونم پاره شد آخه یاشار کم سنگین نبود .
یاشار رو بردم رو تختش خوابوندم خودمم اومدم تو هال و رو کاناپه ولو شدم تا نفسی تازه کنم دراتاق باز بود و زری هم خم شده بود روی تخت تا لباس یاشار رو عوض کنه و کون خوش حالتتش بد جوری توی اون شلوار جیگری خود نمائی میکرد . نا خود آگاه یاد آن شب کذائی منزل داداشم افتادم ولبخندی روی لبهام نقش بست درهمین لحظه زری هم برگشت و متوجه نگاه خیره من و لبخندی که روی لبم نقش بسته بود شد ، بطرف من آمدو پرسید ، چیه؟؟ میخندی ؟ گفتم هیچی یاد یک جریانی افتادم .
فرصت ندادم که بازم سئوال پیچم کنه بلند شدم که راه بیفتم برم زری گفت کجا؟ خوب ده دقیقه صبر کن قهوه بزارم بخور برو منم هوس کردم .
قبول کردم زری هم کافی ماشین رو به برق زد و ودر حالی که بطرف اتاق خوابش میرفت گفت تا قهوه آماده بشه منم لباسمو عوض کنم .
بوی قهوه جاکوب تمام فضای خونه رو پر کرده بود . در اتاق خواب باز شد و زری درحالیکه یک پیراهن یکسره گشاد بدون آستین که از بالا ی سینه باز و با دو تا بندک روی شانه گره میخورد به رنگ کرم با گلهای زرشکی ریز که با پوست بدنش هماهنگی زیبائی ایجاد کرده بود وارد هال شد و با خنده گفت مثل اینکه قهوه مون هم حاضر شده .
برای رفتن به آشپزخانه یک لحظه ما بین من و آباژوری که روی میز بود قرار گرفت .سایه هیکل تراشیده او در میان پیراهن گشادش کاملأ خودنمائی کرد و انحنا های زیبای بدنش بخوبی نمایان شد سینه های خوش فرم و سربالا ی بدون سوتین ، باسن درشت و گرد و رونهای پر.....انگار یک لحظه لخت از جلوی چشمم رد شد .
عطر قهوه و صدای زری که با خنده میگفت هی داریوش کجائی؟ منو به خود آورد . لبخدی زدم و گفتم هیچی ، سینی قهوه رو گذاشت روی میز و نشست روبروی من و پرسید ، سختت نیست این موقع شب میخواهی بری ؟ گفتم عادت دارم . من معمولأ شب رانندگی میکنم . راحت ترم ، درکل میونه خوبی با شب دارم باور نمیکنی بیشتر کارهامو شب انجام میدم . (خدائیش واقعأ بی منظور گفتم)
زری در حال خنده ای که حکایت از گرمی مانده از مشروب سر شب داشت گفت اونکه بعـــله از بچگی همین اخلاق رو داشتی ، یک لحظه یخ کردم فکر کردم نکنه به اون شب اشاره میکنه؟ بروی خودم نیاوردم .با خنده ادامه داد هنوزم شبیخون میزنی؟؟؟
دیگه شکم به یقین تبدیل شد باتجب ساختگی پرسیدم شبیخون؟؟؟!!!! از چی حرف میزنی؟ گفت هیچی ولش کن.
با خودم گفتم الاغ خودش داره بفرما میزنه تو چرا گاگول بازی در میاری؟ برای همین با پرروئی و خنده گفتم پس تواون شب
خواب نبودی!؟ منو اسگل کرده بودی ؟
درحالی که از روی مبل بلند میشد باخنده و شیطنت گفت ، خب من چکار میکردم تو اینقدر شوت بودی که حالیت نشد من بیدارم
راست میگفت طفلک اون شب خودش همه جوره نخ داده بود ازهمه مهمتر خودشو حسابی خیس کرده بود ، منه الاغ حالیم نبود.
زری که خم شده بود فنجان قهوه رو از روی میز جلوی من برداره (سینه هاش رو کاملأ در معرض دید من قرارداد) گفت بازم
قهوه بیارم؟ (در همین موقع گوشیم زنگ خورد "مریم بود") بطرف پنجره رفتم و درحال باز کردن پنجره با اشاره گفتم بیاره
و علامت دادم که ساکت باشه .
سرم رو از پنجره بیرون بردم که صدای فضای بیرون را داشته باشم مریم بود و نگران که کجا هستم گفتم از تهران خارج شدم
ولی چون مشروب خوردم کرج یا قزوین چند ساعتی میخوابم بعد حرکت میکنم تو نگران نباش از آنجائیکه قبلأ هم سابقه اینکار
رو داشتم مریم قبول کرد و سفارش کرد که حتمأ مواظب باشم .
تلفنم رو که بستم دیدم زری باسینی قهوه جلوم ایستاده ، با لبخند گفت پیچوندی خانمتو؟ منم خیلی جدی که مثلأ بهم برخورده گفتم نه آخه نگران میشه اینجوری دیگه منتظرنمیشه .
زری سینی رو گذاشت لب پنجره و کلید برق سالن را خاموش کرد و گفت نصفه شبه درست نیست چراغ روشن باشه و نور ملایم آباژور محیط رو خیلی رمانتیک کرده بود. من سینی قهوه را برداشتم و بطرف کاناپه رفتم و در حالی که مینشستم گفتم پس خودتو به خواب زده بودی ؟ جلوم ایستاد در حالی که گره بندک های سر شونه هاش را باز میکرد با ناز و عشوه گفت نخیرم خواب بودم جنابعالی بیدارم کردین!
واااای خدای من پیراهن زری مثل پرده تندیس هائی که پرده برداری میکنن از روی بدنش لغزید و افتاد پائین . چه بدنی !!چه پوستی!!
زری با یک شورت توری لامبادائی کوچولو که فقط کمی روی کسش رو پوشونده بود در فاصله سی سانتی من بود ، برای چند لحظه خشکم زده بود بعد با هردو دستم دو کپل کونشو گرفتم بطوری که هشت انگشت دستم لای درز کونش قرار گرفت وانــــو بطرف خودم کشیدمش وکسش دقیقأ جلوی صورتم قرار گرفت لبمو ازروی شورت گذاشتم روی کسش بوس و بو کردم اووووووم چه کس خوش بوئی ... زری با کف هردو دستش دوطرف صورت منو گرفت و بطرف بالا کشید منهم بدون هیچ عجله ای همزمان که بطرف بالای بدن زری هدایت میشدم مسیر شکم ، ناف ، جناق سینه ، لای سینه ، گردنشو لیسیدم و بوسیدم تا رسیدم به لبها چه لبهائی نیمه باز و آماده بوسه لبهاشو بلبم گرفتم زری هم دستانش رو حلقه کرد دور گردنم و داغ ترین بوسه عمرم رو تجربه کردم زبانم رو کشید داخل دهانش و شروع کرد به میک زدن زبانم دقیق یادم نیست چه مدتی این بوسه طول کشید فقط یادمه که زری دستم رو گرفته و درحالی که هنوز به بوسه ادامه میداد منو بطرف اتاق خواب میکشید. نور ضعیف قرمز رنگ چراغ خواب اتاق فضائی رویائی و سکسی ایجاد کرده بود تصویر خودمانرا در آینه میز توالت که دیدم متوجه شدم من با لباس کامل و زری لخت جلوی من ایستاده خواستم تیشرتمو در بیارم که زری دستم را گرفت و با سر اشاره کرد که نه خودم در میارم بعد با دو تا دستش ازدو طرف پهلوهام لبه تیشرتمو گرفت و درحالیکه با ناخنش پوست بدنم رو خارش میداد اونو از تنم خارج کرد منم برای اینکه کمکش کنم هردوتا دستمو بالا بردم تا راحت بتونه لباسمو در بیاره .
زری دستهام رو که بالا بود به همان صورت با دو دستش نگه داشت ودوباره لبشو روی لبام گذاشت و به بوسیدن ادامه داد.
بعد از بوسه ای گرم و آتشین زبانی به دور لبهام کشید و بالیسیدن چونه وگردن لبهاشو بطرف سینه ام برد من به سینه ام خیلی حساسم و به محض اینکه لبش روی نوک سینه ام حس کردم دستمو آوردم پائین که سرشو بگیرم با دستش که مثل طپانچه کرده بود به شکمم فشار آورد و گفت دستها بالا ، متوجه منظورش شدم دستامو بالا نگه داشته و خودمو دراختیارش گذاشتم ......
خیسی زبانشو به نوک سینه ام کشید و با یک گاز کوچولو منو به عرش رسوند بی اختیار خواستم عکس العمل نشون بدم که باز هم فشار انگشت طپانچه ایش رو به شکمم بیشتر کرد (یعنی دستا بالا) بعد از چند تا گاز و بوس و لیس که از هردوتا سینه گرفت بالاخره رضایت داد و بطرف پائین سر خورد . حرکاتش بقدری ملایم و با تومانینه بود که داشت منو دیوانه میکرد ، بیچاره داریوش کوچیکه دیگه داشت میترکید هرگز این حد فشار رو تحمل نکرده بود ، شق شدنش یکطرف و فشاری که شلوار جین بهش وارد میکرد باعث شده بود که حتی خایه هام هم تیر بکشه البته برخلاف دوستان دیگه که شکر خدا همگی کیرهائی دارند از نظر طول و ضخامت در حد بارسلون ، این داریوش خان ما خودشو بکشه و زور بزنه 13 – 14 سانت میشه البته خدائیش نسبت به قدش کلفتیش بد نیست .
زری در حالی که زبانش را داخل حفره نافم فرو میکرد و گرمای نفسشو بداخل آن میفرستاد کمربند و دکمه های شلوارم و بازکرد ه و با دستاش دو طرف کمر شلوارمو گرفت ودرحالیکه بازهم مثل تیشرتم با ناخناش پامو خراش میداد شلوارمو کشید پائین همزمان هم با لب و دهنش از رو شورت با کیر و رون پام کار میکرد ،
طاقت نیاوردم و بدون توجه بانگشت طپانچه ایش که دائم به شکمم فشار میاورد با دستام دو طرف صورتش رو گرفتم و به طرف بالا کشیدم . زری هم همان کاری که من کردم تکرار کردو در حین بالا اومدن با زبونش بدنمو میلیسید و بالا می آمد
دوباره لبامون بهم قفل شد پس از یک بوسه طولانی دیگه زبونش و که کشیده بودم تو دهنم کشید بیرون و با لیسیدن لبهام اومد روچونه امو یه گاز کوچولو گرفتو بالیس و بوس و گازهای ریز رفت بطرف پائین از بالا که نگاه میکردم فقط مو میدیدم و حرکت حلزون وارش بطرف پائین،
خواستم کمک کنم و شورتمو در بیارم سرشو بالا کرد و بانگاهی جدی تو چشمام خیره شد و با تحکم گفت تو هیچ کاری نمیکنی
با لبام یه بوس براش فرستادم که یعنی چشم
از روشورت سر کیرمو یه بوس کرد و بعد شروع کرد به لیسیدنه آقا داریوش کوچک ، دیگه داشتم دیونه میشدم هی بخودم میپیچیدم زری حس کرد چی میخوام برای همین یه آهی گفتو بالباش شورتو کشید پائین ... وای که این دختر چه آتشی بود
با دیدن کیرم یه وای گفت و محکم زد تو سرش گفتم چرا میزنیش بدبختو گناه داره گفت تو چرا اونشب این خوشگله رو از من دریغ کردی آخه؟؟؟
یه لحظه حس کردم کیرم آتش گرفت گرمای دهن زری از راه کیرم به همه سلولهای بدنم نفوذ کرد. واااااااااای
در حالی که افتاده بود به جون داریوش خان و حسابی و حرفه ای اونو ساک میزد با هردو دستش با سینه هام ور میرفتو و گاهی نوکشو نیشگون ریز میگرفت
یه لحظه بلند شد و یک متکا گذاشت زیر کمر من بطوری که باسنم از تشک جدا شد، پاهامم باز و از زانو خم کرد درست مثل زنهائی که زایمان میکنند .
دوباره اومد سراغ کیرم و شروع کرد به لیسیدن با یکدستش سرکیرمو گرفت و از زیرش شروع کرد به لیسیدن تا رسید به تخمام یکی یکی اونارو کرد تو دهنش محکم مک زد بطوری که دردی همراه با لذت تو تنم پیچید ،
کم کم زبونشو برد طرف سوراخ کونم و دور سوراخشو لیس میزد ، یه جوری شده بودم هم خیلی خوشم اومده بود هم بهم بر خورده بود که چرا داره با کونم ورمیره سرشو گرفتم و بطرف خودم کشوندمش اومد بالا اول لبمو بوسید بعد یه سیلی تقریبا محکم زد تو گوشم و گفت:
گفتم که تو هیچ کاری نمیکنی حالیت نمیشه مگه؟
جای سیلی رو به بوس ریز کردو انگشتاشو کرد تو دهنم منم شروع کردم به ساک زدن انگشتاش ایندفعه دیگه سریع رفت سراغ کیرم و شروع کرد به ساک زدن و دوباره رفت سراغ کونم . زبونشو کشید دور سوراخ کونم یه بوس و یه مک محکم زد دوباره اومد سراغ کیرم ولی با انگشتش که با آب دهن خودم خیس شده بود با سوراخ کونم شروع کرد به ور رفتن هم چندشم شده بود هم خوشم میومد .
کم کم انگشت اشاره شو فرو کرد تو کونم ، وای چیکار داشت میکرد ؟ !!!!؟؟ یه درد خفیفی همراه با کلفتی انگشتشو تو کونم حس میکردم صدام داشت بلند میشد که سرشو از رو کیرم برداشت و گفت اگه دردت میاد خودتو شل کن
خنده ام گرفته بود اومده بودم کس بکنم وداشتم کون میدادم ولی خدائیش داشتم حال میکردم
دوباره رفت سراغ کیرم و همشو کرد تو دهنش از اونطرف با انگشت اشاره از داخل و انگشت شصتش از بیرون درست بین خایه ها و سوراخ کونمو ماساژ میداد . (البته بعدها فهمیدم که این ناحیه نقطه جی هستش)
دیگه کیرمو فراموش کرده بودم تا اون لحظه چنین لذتی رو تجربه نکرده بودم حس میکردم لذت مثل موجی که از انداختن سنگ به داخل آب شکل میگیره از اون ناحیه شروع میشه و تمام بدنمو در برمیگیره نمیتونم بگم کدام نقطه بدنم مور مور میشد انگاری که هزاران مورچه ریز رو بدن من حرکت میکردند یه حسی مثل غلغلک یا خاروندن خلاصه دست خودم نبود دیگه دادم در اومده بود برای همین برای اینکه سرو صدام باعث آبرو ریزی نشه ملافه رو گلوله کردم تو دهنم تشنج گرفته بودم احساس میکردم کیرم در حد انفجار شده حس میکردم طول و کلفتیش ده برابر شده بود با وجود اینکه نمیخواستم زود ارضا بشم ولی واقعا دست خودم نبود یه لحظه نفهمیدم حس کردم دارم وفران میکنم زری هم انگار از لرزش من متوجه شده بود کیرمو ارز دهنش کشید بیرون ولی دیگه فرصت نکرده بود سرشو بکشه کنار و آب کیرم با شدت و مقداری که تا اون لحظه یاد نداشتم پاچید به صورت ، گردن و سروسینه زری دیونه شده بودم چیز عجیبی هم که اتفاق افتاده بود باوجود اینکه شدیدا اورگاسم شده بودم ولی هنوز کیرم چوب بود و به همان حالت شقی مونده بود. با خشونت زری رو انداختم روتخت شورتشو که هنوز در نیاورده بود تو پاش پاره کردمو با دوتا دستام پاهاشو باز کرد ودر حالی که دستامو از زیر زانوهاش رد کرده و از زیر بدنش شونه هاشو گرفته بود م اتوماتیک در این پوزیشن کسش کاملا اومده بالا و باز شده بود بدون اینکه بتونه واکنشی بکنه محکم کیرمو فرو کردم تو کسش دادش دراومد و در حالیکه با ناخنش پشتمو چنگ می انداخت گفت آروم حیوون همینکه خواست شونه امو گاز بگیره ترسیدم که جاش بمونه و آبرو ریزی بشه واسه همین چون دیگه اون هیجان ناشی از ارضا شدنم فروکش کرده بود حرکتمو آروم کردم و لبو دهنشو گرفتم تو دهنم اصلا حواسم نبود که آبم ریخته رو سروصورتش وگرنه صد سال سیاه اینکارو نمیکردم خلاصه کنم همه آب خودمو همراه با آب دهن زری یا خوردم یا مالیدم به بدن زری ، دیدم بی انصافیه این که یه همچین حال اساسی بمن داده زشته که من فقط فکر خودم باشم .
برای همین کیرمو از کسش کشیدم بیرون و آروم آروم رفتم سراغ سینه هاش یکم که اونارو خوردم ، دیدم زری داره با دستش سرمو بطرف پائین فشار میده فهمیدم چی میخواد رفتم سراغ کسش ..... وای تازه کسشو میدیدم چه خوشگل و ناز بود یکم مو داشت مثل کرک من با اینکه عاشق کس بی مو هستم ولی این یکم مو کسشو سکسی تر و خواستنی تر کرده بود.
یه لیس از تمام طول درز کسش زدم و در حالیکه نوک زبونمو یکم به داخل درزش فشار میدادم اومدم بالا و چوچله شو یه گاز کوچولو گرفتم که وایییییییییییی زری دراومد .
خواستم تشنه ترش کنم برای همین از داخل رونش لیسیدم و اومدم طرف پاش دونه دونه انگشتاشو کردم تو دهنم و بعد رفتم سراغ اونیکی پاش پس از انگشت شصتش شروع کردم و بعد از اینکه هر پنج تا انگشتشو مکیدم و با زبونم لای انگشتاشو لیس زدم حرکات زری نشون میداد که از اینکارم لذت میبره یکبار دیگه لای انگشتای پاشو لیسیدم ساق پاشو لیسیدم و اومدم بالا به رون پای زری که رسیدم دیدم حرکات دورانی کمر زری شدت گرفته رفتم سراغ هلوش وای که چه کسی ناخودآگاه یاد اون شب خونه برادرم افتادم یاد پشمای بلندش که از سوراخای توری شورتش زده بود بیرون بازبونم شروع کردم موهای کسشو برخلاف جهت خواب موها لیس زدن دیدم زری پاهاشو تا اونجا که میتونس از هم باز کرد و با دستاش دوطرف کسشو هم باز کرد تو این حالت رنگ صورتی کسش خودنمائی میکرد دهانمو رو سوراخ خوشگل کسش گذاشتم اول یه مک محکم زدم و هرچی آب کس بود هورت کشیدم بعد زبونمو تا اونجائی که میشد لوله کردم و کردم تو کسش با نوک بینی هم چوچولش رو ماساژ میدادم دیگه سر و صدای زری داشت باعث آبرو ریزی میشد ناچار خودمو کنار کشیدم و بلند شدم و کیرمو با دروازه بهشتیه زری تنظیم کردم اینبار با ملایمت در حالی که لباش و تو دهنم گرفته بودم فشار دادم و همه کیرمو فرو کردم تو سوراخ تنگ زری و آروم تلمبه زدنو شروع کردم وقتی کیرمو بیرون میکشیدم حس میکردم دیواره کس زری با کیرم بطرف بیرون کشیده میشه کم کم سرعتمو زیاد کردم به فاصله هر چند تلمبه ای که میزدم یکبار کیرمو کامل میکشیدم بیرون و دو باره فرو میکردم تو این حالتا بود که ناله مملو از لذت زری بگوشم میرسید به چشمای زری نگاه کردم یک آن وحشت کردم چون سیاهی چشماش رفته بود پشت پلکاش و فقط سفیدی چشماش معلوم بود از اینکه میدیدم تونسته ام تا این حد بهش لذت بدم احساس خوبی بهم دست داده بود احساس قدرت میکردم و همین احساس باعث میشد که بیشتر تحریک بشم و ضربه هامو شدید تر بزنم. یه لحظه حس کردم پاهای زری دور کمرم و دستاش دور گردنم حلقه شد و خودشو محکم بهم چسبوند در حقیقت بهم آویزون شد و هماهنگ با تلمبه های من خودشم تلمبه میزد حس کردم داره اورگاسم میشه یهو لرزشی در بدن زری حس کردم چند ثانیه ای تشنج داشت و صدائی شبیه زوزه از دهنش خارج شد و از هیجان افتاد ولی عضلاتش هنوز منقبض بود منم کیرمو همانطور داخل کسش نگه داشتم و بدون اینکه به بدنش فشاری بیارم روش خوابیدم و با بوسه های ریز و نوازش شروع کردم به آرامش دادن به زری
کم کم عضلاتش از حالت انقباض خارج میشد چشماشو باز کرد و لبخند قشنگی نثارم کرد و گفت مرسی عزیزم عالی بود
محکم از پشت بغلش کردم و فشارش دادم بخودم ،
چند دقیقه ای به همان حالت دراز کشیدیم که استراحتی کرده باشیم ، کیرم هنوز راست بود و از پشت چسبیده بودم بهش سفتی کونش و حسرت کون که هنوز نتونسته بودم بکنم و رو دلم مونده بود باعث شد که یه لحظه شیطنت بیاد سراغم
آب دهانم و با دستم مالیدم سر کیرم و میزون کردم رو سوراخ کونش یه تکانی خورد و خیلی با ناز در حالیکه خودشو یکم بالا میکشید بطوری که کیرم لیز خورد و رسید به سوراخ کسش گفت اونجا نه خواهش میکنم خواستم در مقابل عمل انجام شده قرارش بدم که ناگهان منو کنار زد طوریکه به پهلو خوابیده بودم طاقباز شدم و اومد روم نشست با درز کسش رو روی کیرم میزون کرد و دولا شد و موهاشو ریخت تو صورتم و در حالیکه با حرکت کسش طول کیرمو ماساژ میداد گفت داریوش جان اگه میخوای این اولین و آخرین سکس ما باشه و خاطره بدی از امشب برام بمونه من حرفی ندارم هر کاری دلت میخواد بکن
لبخندی بهش زدم و در حالی که بوسش میکردم گفتم عزیز دلم این حرفا چیه حیوون که نیستم فکر کردم شاید دوست داشته باشی
بوسه داغی از لبام گرفت و با دستش کیرمو میزون کرد رو کسش و گرمای کسش تا مغزمو سوزوند رو پاهاش نشست و در حالیکه با دستاش موهاشو بهم میریخت شروع کرد بالا و پائین رفتن
دیدن زیبائی زری از پائین و حرکت پاندولی سینه هاش دیونه ام کرده بود ضربه های زری شدید تر شده بود و با هر ظربه ای که میزد صدای برخورد کونش با بدنم تو اتاق میپیچید .
چند دقیقه ای با همین پوزیشن ادامه دادیم تا اینکه زری همانطور که کیرم تا ته داخل کسش بود 180 درجه چرخید و پشت به من و رو به پاهام شد و با دستاش پنجه پاهامو گرفت و ادامه داد صافی و سفیدی کمرش و موهای خوش حالتش که روی کمرش ریخته بود و گاه گاهی با حرکت سر افشونش میکرد تضاد و زیبائی خیره کننده ای بوجود آورده بود .
نمیدانم چقدر در این حالت بودیم ، از اینکه زری فاعل شده بود و من منفعل بودم و فقط افتاده بودم و در حقیقت او داشت منو میکرد خسته شده بودم با دستم به کمرش فشار آوردم که یعنی دولا شو اول فکر کرد میخوام از کون بکنمش اول مقاومت کرد ولی وقتی دید قصد ندارم از کسش در بیارم قبول کرد و حالت سگی بخودش گرفت و منم شروع کردم به تلمبه زدن اول حواسم نبود ولی بعد دیدم تصویر ما تو آینه میز توالت زری که درست پائین تختش قرار داشت افتاده و همین باعث شد حرارت و شدت ضربه هام بیشتر بشه حس کردم داره آبم میاد سینه هاشو با دستام گرفتم و شروع کردم به مالوندن تو گوشش گفتم زری من دارم میام گفت منم گفتم چیکار کنم گفت بریز توش گفتم آخه ....... که گفت خیالت راحت باشه تازه پریودم تموم شده..........
با یه ضربه محکم زری پهن شد روتخت و کونشو داد بالا سفتی کونش که به شکمم چسبید حشرم رسید به هزار دیدن سوراخ خوشگل کونش و گودی کمرش آمپر تحریکمو حسابی بالا برد افتادم روشو لبامو چسبوندم به گردنش و شدت ضربه هامو زیاد کردم کس زری حسابی آب انداخته بود صدای شلپ شلپ برخورد خایه هام با کس زری فضا رو پرکرده بود آخرین ضربه رو که زدم حس کردم سر کیرم به دیواره انتهای کسش چسبیده و با فوران آبم در کس زری تمام نیرو توانم از کیرم خارج شد زری هم که همزمان با من دوباره اورگاسم شده بود هنوز بدنش منقبض مونده بود و میلرزید و داشت زوزه میکشید( من عاشق این زوزه هاش شدم که وقتی اورگاسم میشد میکشید.) از روی زری خودمو کنار کشیدم و طاقباز دراز کشیدم زری هم از پهلو منو بغل کرد و سرش رو رو سینه ام گذاشت و بدون اینکه یک کلمه حرف بزنیم بهم چسبیدیم .
نمیدونم چه مدت در اون حالت بودیم خوابم برده بود یانه خواستم دستمو از زیر بدن زری دربیارم که چشماشو باز کرد و با لبخندی بوسه ای رو لبهام نشوند .
ساعتو نگاه کردم حدود پنج بود گفتم من دیگه باید برم حس کردم زری حالش گرفته شد بغلش کردم و صورتشو بوسیدم گفتم عزیزم باید موقعیت همو درک کنیم تو محشر بودی ولی..... خودشو انداخت رو بدنم و محکم بوسم کرد و گفت الهی قربونت برم من درکت میکنم و هیچ انتظاری ازت ندارم فقط هر چند وقت یکبار اجازه بده لذت زن بودن رو باهات تجربه کنم محکم تو آغوشم گرفتمش و فقط بوش کردم .
دیگه داشت دیرم میشد با پیشنهاد زری یه دوش سریع گرفتم (زری خواست بیاد تو حمام اجازه ندادم) ازحمام که اومدم بیرون زری با یک کیسه میوه و تنقلات جلوی در ایستاده بود .
از کرج رد شده بودم دیدم گوشیم زنگ خورد اول فکر کردم مریمه ولی دیدم شماره 912 و غریبه است جواب که دادم دیدم صدای زریه با کلی معذرت خواهی گفت حمام که بودی با گوشیت شماره خودمو گرفتم که شماره تو داشته باش حالا اگه دلت خواست این شماره منه سیوش کن گفتم عزیزم این حرفا چیه من حتما یه طوری باهات تماس میگرفتم راستش یادم نبود شماره تو بگیرم ازت ممنونم که حواست بود .
دیگه خونه نرفتم مستقیم رفتم سرکار فقط یه اس ام اس به مریم زدم که رسیدم و نگران نباشه
ساعت 3.30 بود که رسیدم خونه دیدم مریم میز نهارو چیده ولی از خودش خبری نیست آهسته رفتم در اتاق خوابو باز کردم دیدم مریمم مثل فرشته ها خوابیده عاشقانه خیره شدم بهش از دیشب تا بحال تمام طول راه تو فکر این لحظه بودم که چطور با عذاب وجدان کنار بیام ولی حس کردم هیچ عذاب وجدانی ندارم در عوض شدت علاقه ام به مریم هزار برابر شده با خودم عهد کردم از هیچ کوششی برای رفاه و خوشبختی مریم دریغ نکنم . و نکردم
چند سال از اون ماجرا میگذره و سفر های گاه و بیگاه کاری من ادامه داره و بعضی وقتها مجبورم بخاطر خستگی چند ساعتی بین راه استراحت کنم !!!!!
پایان
نوشته: داریوش
همه چیز از روزی شروع شد که نوید به من پیشنهاد دوستی داد.فکرشو بکنید من یه دختر ساده ی معمولی که فکر نمیکردم یه روز نوید به من نگاه کنه حالا داشتم رو ابرا پرواز میکردم.نویدی که همه ی دخترای مدرسه دوسش داشتن و همیشه سعی میکردن توجهش رو جلب کنن حالا منو انتخاب کرده بود.فکر کردن رو پیشنهاد نوید کار سختی نبود.به فاصله ی یه روز ظهر که میرفتم مدرسه تا برگردم خونه طول کشید.تایم ظهر بودیم که همراه شیدا و نسیم به طرف مدرسه مدرسه میرفتم.نوید صدام کرد و ازم خواست کمی وقتمو بگیره منم که تا اون موقع با هیچ پسری غیر از برادرام و چند تا از پسرای فامیل حرف نزده بودم به تته پته افتادم.اصلا نفهمیدم چی شد.تا به خودم اومدم دیدم یه کاغذ سفید دستمه که گوشش یه شماره نوشته شده.تو راه مدرسه حواسم به هیچی نبود.اگه شیدا و نسیم نبودن حتما یه بلایی سرم میومد.تا رسیدیم سر کلاس شیدا و نسیم رفتن قضیه رو واسه بچه ها تعریف کردن.میدیدم که بعضیا زیر چشمی یه نگاه به من میندازن.باقی هم سعی میکردن خودشونو بی توجه نشون بدن.من که دل تو دلم نبود.به این فکر میکردم دوستی با نوید چقد باعث میشه بچه های کلاس به من حسودی کنن.نسیم خیلی دختر زیبایی بود.خودشم یه دوست پسر خیلی خوشتیپ داشت.اما میدیدم موقع تعریف کردن چقدر حرص میخوره.مطمئن بودم همش تو دلش میگه من که خیلی خوشکل ترم چرا روناک؟
اما وضعیت شیدا فرق داشت.شیدا به هیچ پسری توجهی نداشت.همش توجهش به درس بود.خانوادشون همه تحصیل کرده بودن.مادرش دبیر فیزیک پدرش مهندس ساختمان بود.اینکه نوید به من توجه کرده واسش هیچ تعجبی نداشت.حتی حسودی هم نمیکرد.همیشه یه جور حس احترام نسبت به شیدا داشتم.شیدا بیشتر وقتا تو لاک خودش بود و سر کلاس همیشه به درس توجه میکرد.اما موقع شوخی هم به وقتش پایه بود.
بالاخره اون روزه لعنتی تموم شد و من به خونه برگشتم.واسه زنگ زدن دودل بودم.میدوستم که دلم میخاد زنگ بزنم.اما وقتی واکنش داداشامو تصور میکردم که این موضوع رو بفهمن منصرف میشدم.قیافه ی امیر رو تصور میکردم که من و نوید رو تو خیابون با هم میبینه.خون جلو چشماشو گرفته.با یه نگاه ترسناک و صورت سرخ شده به طرف من و نوید میاد.چاقو تو دستشه.اول میره سراغ نوید منم دارم جیغو داد میکنم صدای مامانمو میشنوم که داره صدام کنه
_روناک دخترم.روناک
یه دفه به خودم میام میبینم مامانم بالا سرمه منم با بهت دارم بهش نگاه میکنم.
_بله مامان
_خواب بد میدیدی گلم؟تو که هیچ وقت این موقع نمیخوابیدی
منم خوشحال ازینکه همش خواب بوده یه لبخند رو لبام میاد.
_خسته بودم مامان جونم.
_خوب کردی دخترم.امیر تازه اومده.بیا کمکم سفره شام رو بذاریم که امیر میخواد برگرده مغازه.
دنبال مامانم راه میفتم.مامانم دست به کمر و آروم آروم راه میره.با اینکه سن زیادی نداره اما زود شکسته شده.یاد هفت سال پیش میفتم.چقدر وقتی بابا بود خانواده خوشبختی بودیم.همه چیز ازون بیماری لعنتی شروع شد.سرطان زودتر از اون چیزی که
فکرشو بکنیم تو وجود بابام ریشه دوونده بود و تا به خودمون اومدیم دیدیم داریم بابا رو از دست میدیم.همه چیزمون رو فروختیم تا شاید دوباره بتونیم بابا رو به دست بیاریم.اما با این کار فقط تونستیم مرگشو چند ماه به تاخیر بندازیم.هنوز داغ بابا کهنه نشده بود که با فصل جدیدی از مشکلات رو در رو شدیم.مشکلات مالی گریبانمون رو گرفت تا به خودمون اومدیم دیدیم فقط خودمونیم و خودمون.از باقی مونده پول فروش خونه که خرج بیماری بابا و بعد هم مراسم ختمش کردیم پول زیادی نمونده بود.مهلت یک ساله ای که با رهن کردن خونه از خریدار گرفته بودیم داشت تموم میشد و باید یه فکری به حال این موضوع هم میکردم.
مامانم خیلی تو این مدت سختی کشیده بود.به این فکر میکردم که میتونه کشته شدن به وسیله ی امیر رو هم تاب
بیاره یا نه.
_روناااااااااک
_ههههه.بعععععله مامان
_حواست کجاس دختر؟ترشی رو داری میریزی رو زمین
_بببببببخشید مامان جونم.
_اصلا معلوم نیست این دختره کجاس امروز.بیا بریم سر سفره دیگه.کمکتم نخواستیم.
با شرمندگی میرم میشینم سر سفره.روم نمیشه تو چشمای امیر نگاه کنم.بعد از مادرم همه ی بار زندگی رو دوش امیر بوده.با پولی که باقی مونده بود یه مغازه نقلی کرایه کرد و به خاطر ما قید درسو زد.تو مغازش ظرف میفروخت.در آمد زیادی نداشت.اما به همراه بیمه ی پدرم واسه گذرون زندگی خوب بود.در برابرش حس گناه میکردم.اون همه ی هم و غمش ما بودیم.اگه منو نوید رو میکشت عاقبتش چی میشد؟اعدامش میکردن؟شاید هم زندانش میکردن فقط.ولی وقتی در میومد همه به عنوان قاتل نگاش میکردن.
_روناک برو در رو باز کن.حتما مهدیه.
اینو امیر گفت.حدسشم درست بود.مهدی همیشه تو دنیای خودش بود.بیشتر وقتشو با دوستاش میگذروند.به نظرم اگه منو نوید رو با هم میدید واکنش خاصی نشون نمیداد.نهایتش میومد به امیر میگفت.مشکل اصلی امیر بود.
بعد از باز کردن در به سمت اتاقم رفتم.از مامانم عذر خواستم که نمیتونم کمکش کنم.به بهونه درس از زیر کار در رفتم.صدای غر و لند مامانو میشنیدم و نصیحتای امیر.درباره رفتار عجیب من حرف میزدن.حوصله ی گوش دادن نداشتم.به سمت تلفن رفتم.دلم میخواست زنگ بزنم اما میترسیدم.اگه امیر از پذیرایی گوشی تلفن رو بر میداشت چی؟پس باید صبر میکردم تا امیر بره.انتظارم هم زیاد طول نکشید. تا امیر رفتی به سمت گوشی تلفن رفتم.نگاهم به آینه افتاد.
_روناک جون واسه زنگ زدن زود نیست؟
_چرا زود باشه؟
_ممکنه نوید بگه دختره خیلی هوله
_خوب اگه بعدا زنگ بزنم ممکنه بره با یکی دیگه دوست شه.مثلا با نسیم.
_مگه تو رو دوست نداره؟مگه تو رو انتخاب نکرده؟
_خوب چرا.اما میترسم پشیمون شه.
_به خاطر دیر زنگ زدن تو پشیمون میشه؟
_اصلا تو چیکار داری؟تو هم حسودی میکنی؟دلم میخواد حالا زنگ بزنم
رومو از آینه میگیرم.در حالی ک دستم میلرزه کاغذ رو از تو کیفم در میارم و شماره رو میگیرم.
_الو؟
خودش بود.صدای نویدم بود
____________________________________________
از همه ی دوستان داستان رو خوندن سپاسگذارم.با توجه به اینکه اولین تجربمه منتظره پیشنهادات و انتقادادتون هستم.
نوشته: رایحه