دنباله دار

...قسمت قبل

- میشه بیام تو.
- دارم تمرین می کنم
- یه گوشه می شینم گوش می دم.
- از بیرون صداش نمیاد مگه؟

دودل بودم می دونستم عصبیه. به بهانه سنتور زدن خودش رو کرده تو اتاق. دیگه این شهوت نبود که منو مجبور می کرد وارد اتاق شم ترس بود. ترس این که اتفاق آشپزخونه به گوش کسی برسه.

- می خوام ببینم چه جوری می زنی
- بیا

رفتم رو تختش نشستم گوش دادم. خیلی قشنگ می زد. انگشتای کوچولوش تند تند بالا پایین می رفت. محوش شده بود. پای نازش آروم بالا پایین می رفت و ضرب می زد. هوس کردم دوباره برم از پشت بغلش کنم. اما یادم افتاد که واسه کار دیگه ای اومدم تو اتاق؛ جبران گندکاری آشپزخونه! اهنگش تموم شد سرشو برگردوند سمت من:
- تموم شد
منظورش این بود که برم بیرون. سرمو انداختم پایین
- سارا معذرت می خوام.
- باشه تموم شد.
- آخه دست خودم....
- نمی خوام دیگه ادامه پیدا کنه گفتم تموم شد
. من دیگه چیزی نگفتم. ناخودآگاه گریه ام گرفت. از این که من پسر هرزه ای نبودم و حالا اون راجع به من چی فکر می کرد. وقتی برگشت دید دارم گریه می کنم .
- چی شده?
گریه ام شدیدتر شد. نمیدونم دلیلش ترس بود یا می خواستم تحت تاثیرش بذارم یا هر چیز دیگه فقط می دونم دست خودم نبود و اشکام می اومد.
- به خدا دست خودم نبود. چه جوری بگم یه لحظه نفهمیدم چی کار می کنم. تو پسر نیستی نمی تونی بفهمی. من دوستت دارم خیلی دوستت دارم. ولی اگه تا حالا چیزی نگفتم چون می دونم به درد هم نمی خوریم تو رو به من نمیدن.

سرمو آوردم بالا نگاش کردم چشماش گرد مونده بود اولین بار بود این حرفا رو می شنید. اومد کنارم نشست.

- من ازت انتظار نداشتم سو استفاده کنی. من رو تو حساب دیگه ای بازمی کردم. فکر نمی کردم بهم نظری داشته باشی
- دست خودم نبود. ببخشید
- ببخشید یعنی چی؟ یعنی دیگه نظر نداری
سرمو انداختم پایین با انگشتام بازی می کردم. چشمم به گوشه سنتورش دوخته شده بود.
- چرا ولی دست خودم نیست.
می خواست پاشه بره.
- من تا حالا با دختری تنها نبودم. توام پسر نیستی شرایط منو درک نمی کنی.
- چرا درک می کنم اما آدم نباید پاکیشو از دست بده گناه داره
- یعنی مشکل تو فقط گناهشه
- یعنی چی؟
- یعنی اگه گناه نداشت ..؟
- نه یکیش گناهه.
-بقیه اش چیه؟
-نمی تونم بگم
- احساس خیانت؟
- من کسی رو ندارم که بهش احساس خیانت کنم
- پس چی؟
- همین که حس می کنم کار خوبی نیست
- خب این حس کار بد میشه گناه دیگه اگه فکر نکنی که گناه حس بد نداری درسته؟
- نمی دونم.
- میای محرم شیم؟
- تو که گفتی ما به درد هم نمی خوریم.
- گفتم به درد ازدواج نمی خوریم. ولی موقتا می تونیم باهم باشیم که حداقل نگاه کردنمون گناه نباشه. نه؟
- نه نمیشه من دخترم
- من مرجعم آیت الله صادق روحانیه اون میگه اگه دختر بخواد میشه.
رفتیم کامپیوترش رو روشن کردم رفتم تو اینترنت خدا خدا می کردم راحت تو بخش استفتا اینو پیدا کنم. البته خودم قبلش از قتوی گرفته بودم ولی جوابش رو به ایمیلم فرستاده بود و نمی خواستم جلوی سارا ایمیلم رو نشون بدم که فکر کنه من با قصد قبل این کار رو کردم. خوشبختانه تو خود سایت پیدا کردم که در جواب به سوال مشابه من نوشته بود: در صورتی که دختر بالغه رشیده باشد و خوب و بد خود را تشخیص بدهد اذن پدر لازم نیست اما لازم است تا حفظ آبروی دختر بشود.
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت. سرخ شد یکم.
- به نظرم اینم کار خوبی نیست آخه مگه میشه با یک جمله محرم شیم
- دیدی که میشه
پاشد از اتاق رفت بیرون. حس کردم بدش نمیاد اما روش نمیشه بگه آره. صداش زدم اومد اومد گفتم سارا دوستت دارمو اگه بگی نه همین الان میرم. بازم حرفی نزد.
- مدت رو تو بگو مهریه رو من.
-... (سکوت)
- از الان تا هفته دیگه خوبه سارا؟
- ... (سکوت)
- مهریه هم صد وچهارده تا ...
- چی؟
- بوس
خجالت کشید. وای که وقتی سرخ میشد چقدر نازتر بود. صیغه رو حفظ بودم اما واسه ضایع نشدن جلوی سارا لو ندادم رفتم از سایت خوندم.
- سارا بگو دیگه
- چی بگم تو گفتی دیگه
- توام باید قبول کنی.
- (بعد از سکوت طولانی) قبول

اومدم کنارش. رو تخت نشسته بود. سرش پایین بود چونه شو گرفتم آوردم بالا نگاش کردم
- می دونی چقدر دوست دارم بغلت کنم؟ چند شب تو رویای این که دستاتو بگیرم خوابیدم؟ نگام نمی کنی
- آرمین قول دادیا. من بهت اعتماد کردم اذیتم نکنی
رفتم بغلش نشستم. دستاشو گرفتم آوردم جلوی لبام بوسیدم. شالش رو در آوردم بعد از بچگی اولین باری بود که موهاشو می دیدم. دستمو بردم لای موهاش صورتمو آوردم جلو لبامو نزدیک لباش نفس می کشید گرمی اش می خورد به صورتم آروم بوسیدم چشاشو بست. نزدیک به یک دقیقه لباشو خوردمو مکیدم تا اونم یه حرکاتی کرد. دستشو گذاشت زیر گردنم، زیر گوش، لبمو مکید این کارو که کرد دیونه شدم. دست دیگه اشو که بهش تکیه داده بود از زیرش خالی کردم و خوابوندمش. تند تند می بوسیدمش. اونم خجالت رو گذاشت کنار خوب منو بوسید اما از من جلو تر نمی رفت. گردن و گلوشو بوسیدم و لیس زدم. یقه اش زیاد باز نبود نمیشد برم پایین.
پشت سر هم می گفتم سارای من عشق من جون من. اونم فقط می گفت عزیزم. دستمو بردم زیر لباسش. گرمی تنش دیونم کرد. خودشو انداخته بود تو بغلم. لباسشو در آوردم شکم و پهلوهاشو ناز کردم. وای که چقدر سارا سفید بود. دستمو که گداشتم رو سینه هاش با این که سوتین داشت یه نفس سنگین کشید. از حالا به بعد دیگه نمی خواستم حس کنه که من همه کار می کنم و اون راحت بشینه. سوتینشو باز کردم انتظار داشت سینه هاشو بمالم اما به جاش شکم و نافشو مالیدم تا خودش به صدا در بیاد. سرمو گذاشتم روی شکمش بوسیدم پهلوهاشو ناز کردم با صورتم. با دستش سرمو گرفت آورد بالا. یه مرحله جلو رفته بود. سینه هاشو آروم زبون زدم. خودش رو نگه داشته بود که ناله نکنه اما نتونست و بالاخره ناله قشنگش در اومد.
سینه های سارا رو گرفتم آروم مکیدم ناله هاش منقطع اما بلند بود همین جوری که روش بودم تلاش کردم با پام شلوارشو بدم پایین اما باسنش بزرگ بود و اجازه نمیداد شلوارش بدون دست در بیاد. این قدر تحریک شده بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم. سرمو گذاشتم روی شکمش بوسیدم با انگشتام شلوارشو دادم پایین. پاهاش مثل ساقه سفید گلی بدون خار نرم و لطیف بود. زانوشو بوس کردم دست می کشیدم روی رون پاش. وقتی محکم و تند می مالیدم حسی نداشت براش اما وقتی آروم ناز می کردم آه می کشید چشماشو می بست سرشو می داد عقب ناله میکرد آروم دستمو گذاشتم رو شرتش. پاهاشو به هم فشار داد. وسط شرتش خیس بود. از رو شرت شروع کردم به مالیدن لب کسش که از زیر شرت برجستگیش حس می شد. سرمو آوردم بالا پرسیدم
- توام می خواستی عزیزم؟
-.......
- سارا میگم توام می خواستی؟
چشاشو بست در حالی که داشت لبش رو گاز می گرفت سرشو تکون داد. داشتم لذت می بردم. حس کردم بیشتر از اینکه خودم لذت ببرم دارم از لذت بردن سارا کیف می کنم. اومدم بالا بغلش دراز کشیدم اما دستمو گذاشتم رو کسش و واسش مالیدم. اطلاعات زیادی نداشتم تجربه هم نداشتم تصمیم گرفتم بیشتر حسی عمل کنم و از واکنشش بفهمم از کجای کسش بیشتر لذت می بره.
لحظات سنگینی بود. کسشو که محکم فشار می دادم از روی شرت چشماشو به هم می کشید. انگشتامو بردم زیر شرتش. خجالت کشید سرشو چسبوند به بالش که نبینمش. شرتش رو دادم پایین رون پاشو نوازش کردم. قلقلکش می اومد خودشو تکون می داد. شنیده بودم کس دخترا لزجه و بوی بد میده، اما کس سارا با این که مرطوب بود امالزج نبود و بوی بد هم نمیداد، اما بازم نخوردم چون خیس بود. فقط مالیدم خیلی مالیدم خودمم خسته شدم.
مونده بودم به سارا چه جوری بفهمونم که نوبت اونه باید سراغ من، اومدم بالا بغلش کردم گفتم دوستت دارم. سرشو از بالش بلند نکرد صورتشو از بالش برداشتم دیدم چشماش خیسه. گفت بعد این همه مدت حالا باید بیای بگی دوستت دارم؟ نمی دونستم چی بگم فقط بوسیدمش با دستاش صورتمو ناز کرد. شلوارم داشت می ترکید اونم فهمید دستشو گذاشت وسط پام مالید خیلی لذت می داد مچ دستشو گرفتم که سرعت مالیدنش رو کم کنه تا آبم نیاد، دستشو برد زیر شلوارم اما کش شلوارم تنگ بود و مچ دستشو فشار می داد خودم شلوارمو کشیدم پایین.
شرتمو هم سارا در اورد یه جوری به کیرم نگاه می کرد انگار تا حالا اصلا ندیده بود، البته می دونستم واقعا ندیده ولی فکر می کردم حداقل عکسی چیزی دیده باشه از کیر، اما اون جوری که با تعجب نگاه می کرد احساس کردم تا حالا اصلا ندیده. نگام کرد:
-خیلی بهم لذت دادی
- خب جبران کن( باخنده)
- بلد نیستم (باخجالت)
- بلد بودن نمی خواد
همزمان خودمو کشیدم بالا اونو هم یکم نامحسوس با دستم دادم پایین. فهمید منظورمو. کیرمو بوسید خیلی بهم لذت داد واقعا داشتم به شدت جلوی خودمو می گرفتم آبم نیاد. پیشاب من اومد، یه نگاه ناامید کننده ای بهم کرد که یعنی چرا آبت اومد گفتم این آب نیست عزیزم با دستمال پاک کردم به لباش فشار دادم بلد نبود، اما همین بلد نبودنش لذتش رو بیشتر می کرد. شروع کرد به مکیدنش باورم نمی شد سارا داره کیر من رو می خوره. سرشو با دستم نگه داشتم زمزمه کردم یواش. آروم لیسید کیرمو.
تو ذهنم داشتم دنبال کلمه ای می گشتم که بتونم بهش بگم می خوام بکنمت، نمی دونستم از چه لفظی استفاده کنم. بهش گفتم سارا بیا بغلم اومد بالا برش گردوندم به شکم خوابید یواش اومدم روش تا لحظه ای که روش خوابیدم هیچی نگفت، اما نوک کیرم که خورد به سوراخ کونش برگشت.
- آرمین چیکار میکنی.، بمن قول دادی
- هیچی گلم
به بهانه بوسیدن پاهاش رفتم پایین، می خواستم آب دهنمو بریزم رو کونش، اما لامصب آب دهنم خشک شده بود، تف نداشتم به زور تفم رو جمع کردم ریختم رو سوراخش رونش رو بوس کردم اومدم بالا دوباره خوابیدم روش. دستاشو گرفتم صورتمو گذاشتم رو صورتش نوک کیرمو فشار دادم،
- واییییییییییییییییییییی
- آروم باش گلم به خاطر من ، الان تموم میشه
از درد نتونست حرف بزنه فقط سرشو تکون داد و بالش رو گاز گرفت. راستش هنوز احساس نکرده بودم که کیرم وارد سوراخی شده باشه واسه همین نمی دونستم چرا جیغ میزنه یکم که بیشتر فشار دادم حس کردم انگار یه چیزی دور کیرمو گرفت و یک رعشه لذت بار به تنم دوید. سارا سرشو به بالش فشار می داد منم خودمو روش فشار میدادم، کیرم با سرعت خیلی کم می رفت تو و من از لذت در حال انفجار، یکم که بیشتر فشار دادم، حس کردم دیگه نمی تونم، تا می خواستم بیشتر بکنم حس می کردم آبم داره می اد، گیر افتاده بودم، دستمو از زیر بغلش رد کردم، حس کردم داره درد می کشه رحمم اومد. سینه هاشو گرفتم یکم کیرمو بردم. تماس کیرم با دیواره سوراخش لذت عجیبی داشت. با چند تا تکون آّبم اومد ریختم تو سوراخش ولی از روش بلند نشدم.
سرشو آورد بالا نگام کرد بازم گریه کرد بود. نمی دونستم به خاطر درده یا باز مثل چند دقیقه پیش احساسی شده تند تند بوسیدمش، از سوراخ کونش یکم آب اومد بیرون، می خواستم براش پاک کنم، گفت نمی خواد میرم دستشویی. منتظر بودم بره اما نمی رفت حس کردم معذبه، حالا که سکس تموم شده جلوی من لخت باشه همین جوری که دراز کشیده بودم سرمو به بالش فشار دادم اونم دید من نمی بینمش پاشد رفت دستشویی.

فکرم بدجوری درگیر شده بود، سارا نسبتا خوشگل و بسیار خوش اندام و سکسی بود دختر مهربونی هم بود، اما همون مشکلی که قسمت قبل گفتم دائم منو از فکر ازدواجش منصرف می کرد. تو این لحظه سعی کردم تصمیم بگیرم، سارا رو می خوام یا نه. خیلی سخت بود، احساس و شهوتم می گفت آره عقل و منطق می گفت نه. بالاخره تصمیم لازم رو گرفتم سارا در اتاق رو باز کرد، من سرمو بالا نیاوردم داشت لباساشو می پوشید، بدون این که سرمو از رو بالش در بیارم گفتم:

- سارا یه چیزی رو درباره من می دونستی؟

ادامه دارد...

نوشته: narmina

سلام
این اولین خاطره سکس منه که مینویسم مقداری طولانیه و در 3 بخش اما تلاشم رو کردم با توصیف حالات و حس و محیط ، تجسم رو برای خواننده بهتر کنم !
امیدوارم برای دوستان جذاب باشه و نظرتان را جلب کنه، لطفا نظرتان را مودبانه بفرمایید استفاده میکنم...!!!
اسمم سپهره ، 30 ساله ، قد بلند و درشت هیکل و تا حدی به خودم میرسم اما نه قیافه خاصی دارم نه هیکل بدنسازی و تیپ فشن! مهندس عمران یا به زبون عامیانه ساختمون هستم تو یک شرکت بزرگ کار میکنم که همه جا پروژه داره منم بنا بر نیاز پروژه به تخصصم اونجا میرم.
این ماجرا مال 3سال قبله تو پروژه شهر کرمان، من سرپرست دفتر فنی و معاون کارگاه بودم دفاتر کاریمون یا کمپ تجهیز کارگاه در قالب چند ساختمون مدیریت , فنی ، اداری در یک جا و اجرایی و دستگاه نظارت و کانتین هم جدا ؛ برای استراحت هم داخل شهر برامون 1 سویت گرفته بودن صبح تا عصر سر کار بودیم و عصر میرفتیم خانه.
داخل کارگاه دفاتر توسط 4 نفر از نظر تدارکات ساپورت میشد 1 مرد آشپز و 1 خانم کمک آشپز و 2 خانم دیگه که مسئول تدارکات و تشریفات بودن و ماجرای من با یکی از این 2 نفر بود به اسم مریم 26 ساله فیس معمولی بود کمی سبزه و تو پر... اوایل زیاد جلب توجه نمیکرد ومنم به خاطر دیسپلین و لول کاری تو نخش نبودم و با خانم مهندسای جوان دفتر فنی مشغول بودم اونم نه خیلی تند در حد متعادل و شوخی و گپ و گفت ! مریم هر روز میزم رو دستمال میکشید و سطل رو خالی میکرد و گاهی جارو میزد و روزی 5 یا 6 بار چای و میوه ... میاورد روابط ما تا شروع ماجرا کاملا در چارچوب معیارهای کاری بود .
مریم موقع حرف زدن 1 جوری صداش رو ناز میکرد و میکشید که جالب بود.یواش یواش حس کردم سعی میکنه که نگاه منو به خودش برگردونه و توجه هم رو جلب کنه ازم میخواست اگه کاری دارم که میتونم بهش بسپرم بگم و اون انجام بده ، و اگه میتونم کارهای دم دستی رو بهش یاد بدم . منم بهش گفتم اولین کار آموزش کامپیوتره که اونم گوش کرد و رفت دورش رو دید و... منم گاهی کارهای دم دستی برای ساخت جداول اکسل تو سیستم و شمارش آیتم از روی نقشه و قرمز کردن صورت وضعیت رو بهش میسپردم دیگه کم کم رابطمون گرم تر شد و با هم راحتر شدیم.. اون هم خوشحال بود که جدی گرفته شده و جز خدمات کار دیگه ای هم میکنه و در عوض گاهی برام دسر و شیرینی میپخت و میاورد نظرمو میخواست و هوامو داشت.
1 بار 1 اس ام اس ناشناس با تم عاطفی برام اومد! پرسیدم شما؟ گفت :مریم. گفتم کدوم مریم ؟ جواب داد مگه چنتا مریم میشناسی !؟ گفتم به شما ربطی داره !؟ برام چای آورد گفت ناراحت شدید ؟ گفتم بابت چی ؟ گفت من اس دادم. گفتم از بابت اس نه اما خوشم نمیاد کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه !! گفت متوجهم ببخشید و رفت. این شد باب اس بازی گاه گاه ما که تو اس ها بعد 1 مدت و باز شدن یخ هامون راحت شوخی میکردیم و جک مورد دار میدادیم و تیکه مینداختیم به هم و ....اما حالیش بود که در روابط کاری من جدی و حساس هستم به کار!( برای تنویر اذهان مشکوک هم باید بگم که شماره همکاران جهت امور توی همه دفترا بود چون پیش میاد طرف داخل کارگاه باشه و کاری داشته باشیم!)
1 روز همکارا برام تولد گرفتن تو محل کار و سالن اجتماعات، کیک رو آورد و رفت اس داد :میگن گل سرخ نشونه عشقه قد 1362 شاخه گل سرخ دوست دارم. بعدا صداش زدم تو دفترم گفتم ببین من تو فاز عشق و عاشقی نیستم ازدواج و درد سرش هم هم که اصلا پس خودتو درگیر این حد رابطه و رویا پردازی نکن که از الان تهش رو گفتم! گفت واه واه چه از خود متشکر ، 1 اس بود واسه تولدت همین... گفتم ارواح عمت من خودم ذغال فروشم برو سی خودت (گفتم تنها با هم راحت بودیم) .
1 روز دیگه که با دستگاه نظارت اساسی درگیرشده بودم و اعصابم خرد بود رفتم تو دفتر که با 1 آبمیوه خنک اومد گفت چیه؟ گفتم امروز دور بر من نپلک که بد میبینی ! گفت چشم ولی خیلی ناراحتید کاری میتونم بکنم؟ گفتم 1 قرص مسکن قوی بیار که سر و گردنم درد میکنه از فشار عصبی. رفت 1 ژلوفن آورد داد گفت اگه اشکال نداره و اجازه بدید شقیقه و گردنتون رو کمی مساژ بدم خیلی موثره برای تسکین و ریلکس شدن. گفتم به نظر خودت نداره !؟ گفت نه مگه چیکار میکنیم ماساژ روغن و بدن نیست که ،خوب سرت درد میکنه عضلاتت گرفته ! بنا برعادت زبون درازیم گفتم : اون که حالو کلا بهترمیکنه مگه بلدی؟ خندید گفت هنوز حرف اینه حالت خوب شد تیکه انداختنت گل کرد... گفتم بیا ببینم چیکار میکنی!
اومد پشت صندلیم ایستاد گفت تکیه بدید به پشتی صندلی و بدنتون رو شل کنید سرتون رو بدید عقب منم انجام دادم، اون مشغول شد به فشار و مساژ سر ما اما از اونجا که قدم بلنده سرم از پشتی بالاتر بود اونم چسبیده بود به صندلی سرم رفت بین دوتا برجستگی نسبتا نرم خودمو زدم به اون راه اون هم تغییری نداد منو 1حس خوبی در بر گرفت چون هم واقعا ماساژش موثر بود هم سرم خوب جایی بود و تو فانتزیم مشغول بودم و لمس دستای نرمو گرمش کنار گوش و گردنم حال خوبی داشت...
خلاصه 10 دقیقه ای ماساژ داد سرمو و واقعا حالم بهتر شد و تشکر کردم اما نگام بهش تغییر کرد کمی دقیق شدم بهش و شروع به آنالیزش کردم، قدش حدود 165 بود بدن تو پر و گوشتی ، چشای میشی رنگ با مژه کشیده و ابروهای باریک کشیده ، لبای نمیشه گفت قلوه ای اما برجسته و خوش ترکیب که بدون روژ هم رنگ خوبی داشت و دندونای نسباتا ردیف و بدون جرم و سفید با لثه های خوش رنگ ؛از اونجا که لب و دهن رو خیلی دوس دارم برام هوس انگیز بود ، گونه هایی که مشخص بود اما نه برجسته ، سینه های برجسته کمی بزرگ نه زیاد به سادگی میشد فشاری رو که مانتوش برای حفظ سینش تحمل میکرد رو از چروک پارچه اطراف سیهنه و کشش دگمش حدس زد ! (سایزش سینش نمیدونم چند بود هیچ وقت هم یاد نگرفتم این چیزارو من فقط مصرف کنندم و کیفیت برام مهمه!) قیافش یه جورایی شبیه خانم "سارا خوئنیها" بازیگره (البته بعدا متوجه شدم موقع دیدن فیلم اسپاگتی در 8:20 یا همچین چیزی متوجه تشابهش شدم) ولی مریم صورتش گرد تر و پر تری داره و بدنش هم همین جور بدنشم خوب بود چاق نبود انحناهای بدنش مناسب ، فاقد لیپید اضافی و انحنا و برآمدگی باسنش از روی لباس قابل تفکیک و تشخیص بود و.. همه اینها باعث قلیان حس بدوی جنسی نسبت بهش و میل تملکش رو در من ایجاد میکرد ...!!!
فقط چند مورد داشت که به نظرم اومد و گفتم هرچند دیدم شاید بی ادبانه و جسورانه بوده حرفام اما رک بودن زیاد و حس غالبم کمی اب نرمالم کرده بود! گفتم چرا به خودت نمیرسی ؟ با تعجب گفت چطور مهندس !؟؟ گفتم عطری ، میکاپی خلاصه دستی به سر روت نمیزنی جذاب تر میشی ها !؟
باخجالت و سرخی گفت ببخشید از صبح تو گرما بودن و کار کردن باعث میشه عرق کنم ! عطر و آرایش هم به خاطر محیط کاره به هر صورت اینجا کارگاه ساختمونیه و من هم یک زن مخصوصا مطعلقه ؛ یادتون رفت موقع مصاحبه استخدام خوتون گفتید این نکته هارو رعایت کنم !!!
اومد سینی رو برداره با لیوان و پیش دستی ببره دیدم بد گفتم و تند به قولی بی ترمز! گفتم من منظورم رو خوب نرسوندم ناراحت نشو نمیگم مشکلی داری تو قشنگی و اون جوری بیشتر زیبایت جلوه میکنه... درسته که گفتم تو مصاحبت ،اما به قاعده مشکلی نداره که گفتن اندازه نگه دار که اندازه نکوست ؛افتاد !؟ لبخندی زد و گفت چشم ، من از شما ناراحت نمیشم ... گفتم برو خودتو لوس نکن ! گفت مهندس کلا جنبه محبت دیدن رو ندارید ها . گفتم دیگه لوس نیستی پرو شدی برو تا بلایی سرت نیاوردم! با یه عشوه زنونه سینیش رو کشید و 1 اییییش خفیف گفت و رفت، اما نه از ذهنم ! دیگه مطمئن بودم جذبش شدم و باید طعم خوش این زن رو هم بچشم ...!!!
ادامه دارد...

سکس کارگاهی (2)
سلام
به اونجا رسیدیم که مریم دیگ هوس رو در من روشن کرد بریم تا جوشش رو بگم!
فردای اون روز صبح سر صبحانه دیدم تغییر محسوسی کرده که با اولین چای بعد صبحانه تو دفترم دیدم بله 1 رنگ ولعابی گرفته و شمیم 1 عطر رو هم حس کردم با لبخند گفتم حالا شد 1 چیزی؟ گفت چه چیزی ؟ گفتم چیزش رو بعدا میفهمی الان جیزه !!! بابت مساژهم ممنون موثر بود. با خوشحالی گفت واقعا، خوشحالم که بهتر شدید و کاری تونستم برات بکنم ! گفتم خودتو هیچ وقت دست کم نگیر کلی کار از دستت بر میاد...
حقیقتش من به دلیل روحی و روانی و عشق نا فرجامم در دوران دانشجویی یه حس خاصی به بوی ادکلن "بلو لیدی" داشتم و از اون به بعد تقریبا با هرکی بودم میخواستم این شمیم رو ازش حس کنم ! کارپرداز رو صدا زدم و فرستادم یک شیشه برام خرید و اومد عصر قبل رفتن مریم اومد ظروف رو ببره دادم بهش، کلی ذوق کرد که براش هدیه گرفتم تشکر کرد و رفت.
صبح تا اومد تو اتاقم شمیم عطرش منو برد تو رویاهای دورم، اومد چای رو بزاره یک نفس عمیق کشیدم که به آه ه ختم شد . 1جوری نگاه کرد. گفت دست شما درد نکنه، منم که دیگه باید از 1 جایی شروع میکردم گفتم قابل نداره البته تشکر خشک خالی بی مزه نیست !؟ گفت مزش چیه ؟ گفتم تو هدیه میگیری از کسی نمیدونی باید ببوسی تشکر کنی ؟ رنگش قرمز شد گفت نه ما فقط تشکر میکنیم بعدا هم جبران. گفتم هدیه جبران نداره ، قابل هم نداره اونم انقد کوچیک فقط تشکر به قاعده داره که بوسه اس که الان میدی ! گفت خیلی امروز تند میرید چه خبره داغ کردید ؟ دستش رو گرفتم گفتم این آتیش رو تو روشن کردی خودت باید خاموش کنی .با تعجب دستش رو کشید و رفت بیرون و منو گذاشت با فکر برنامه ریزی برای رام کردنش !
از کانتین اس داد که میدونی دوست دارم دل بستت شدم اما اشتباه نکن ازوناش نیستم ، بازار گرمی هم نمیکنم ! جواب دادم منم ازت خوشم اومده ،اینکه دو نفر با حس عاطفی که دارن و با رضایت با هم باشن از هم لذت ببرن هرزگی نیست چون عقد هم اعلام رضایت همینه... از این اراجیف تا ثقل موضوع براش منتفی بشه !
فشاررو بیشتر کردم هر بار میومد دفتر کلی حرف میزدیمو نازش میدادم براش اس های احساسی میدادم ازش تعریف میکردم از هر فرصتی برای لمسش و اغواش استفاده میکردم. اونم خوشش میومد اما راه نمی داد، شاید میخواست منو تشنه کنه تا منو به راهی که میخواست بکشه! منم که سوخته بودم خام این کارا نمیشدم و به حرکت خزندم ادامه میدادم...
یک روز عقدکنان یکی از بچه های مهندسی بود همه دفاتر رو برای 2 و 3 ساعت مرخص کردم برن ناهار مجلس اون بنده خدا خودمم موندم کارگاه بی صاحب نمونه (اینم بگم که چون رئیس کارگاه از مدیران ارشد دفتر مرکزی بود اکثرا تهران بود و عملا کارگاه در اختیار من بود) داشتم تو دفتر راه میرفتم و با تلفن صحبت میکردم چای آورد و گذاشت رو میز، جلو در بودم که حرفم تموم شد اومد بره در رو بستم گفتم خوب حالا من موندم و تو ! گفت خوب که چی ؟ گفتم هیچی در رمزیه با بوس باز میشه ! گفت نه با دست باز میشه اومد رد شه در رو باز کنه گرفتمش هدایتش کردم به کنج دیوار و پشت در! بوی عطرش، گرمای تنش، حرکت سینه هاش با نفس نفس زدن هیجان زدش حسابی داغم کرد سینی رو گرفته بود بینمون اما فرصت نکرد بیاره بالاتر سپر سینش کنه و زیر سینه اونو روی ناف من حائل شد باعث شد سینه هاش بیشتر برجسته بشه اونم تو کنج دیور با فشار تن و دست من اسیر بود و تلاشش برای برون رفت از این تنگنا تماس تنمون و گرما و لذت منو بیشترمیکرد! گفت ولم کن داد میزنم ها ! گفتم اولا تو اینقد نادون نیستی دوما کسی نیست اینور همه رفتن سوما کاریت ندارم،دلم میخوام ببوسمت . با یک حال خواصی نگاه کرد تو چشام که حس درش موج میزد اما به زبون گفت نه. سرمو کج کردم آروم آروم بردم پایین و نزدیک صورتش گفتم آره. خیلی آروم میرفتم جلو لبمو گذاشتم رو لبش 1 بوسه کوچولو گرفتم که سرش رو برگندوند با دستم چونشو گرفتم بدون فشار برگردوندوم سرش رو رو به بالا و با شست و انگشت نشونه 2 طرف لپش رو آروم فشار دادم لباش به طرز جالب و هوس انگیزی از هم باز شد دهنم رو رو لباش چفت کردمو شروع کردم به بوسیدن و خوردن لب و دهنش دستمو از صورتش کشیدم و با 1 دست پشت سرو گردنش رو از زیر مقنعه گرفتم نگه داشتم و نوازش میکردم و با دست دیگم پشت کمرش رو گرفتم به خودم فشار دادم با تغییر زاویه سر لباش رو همه جوره میمکیدم و میخوردم لب پایینش رو تو دهنم گرفتم و مک میزدم اون همراهی نمیکرد اما جلوگیری هم نمیکرد نفسش کم تند شده بود. هیچ تقلایی نکرد دستاش از دو سمت آویخته بود کمی شل شده بود که سینی از دستش افتاد، محکم بوسیدمش و ازش کمی فاصله گرفتم تو چشاش نگاه کردم ناراحتی نبود بیشتر حالت سکر بود و گیجی 1 بار دیگه بوسیدمش گفتم دیدی انقد هم بد و سخت نبود !؟ گفتم حالا در باز شد میتونی بری. سینی رو از زمین برداشت و درب رو باز کردم 1 نگاه کرد بهم و آروم رفت .
1مدت بعد اس داد خیلی بدید این چه کاری بود. جواب دادم بد چرا !؟ تازه من کاری نکردم مونده کارا ... دیگه در هر فرصتی برای بوسیدن و چلوندن و مالیدنش استفاده میکردم. هر بار موقعیت محیا بود میومد تو دفتر راهش رو سد میکردم و میبوسیدمش برای اون هم عادی شده بود! بعد 1مدت به سینه هاش دست میزدم موقع لب گرفتن بار اول خودش رو جمع کرد که من سینشو گرفتم تو دستم ... همش تو دستم جا نمیشد و به خاطر سوتین 1 کم سفت تر از حالت عادی بود میمالیدم سینشو با شهوت لباش رو میخوردم اونم یواش یواش همراهی میکرد و لب پایینم رو گاهی میمکید و زبونم رو میخورد لباش گرم بود ( آخه بعضی از خانوم ها در زمان بوسه نمیدونم فشارشون میوفته یا چی میشه لبهاشون کمی یخ میکنه که من زیاد حال نمیکنم من دیونه لب گرفتنم از 1 دهن قشنگ و گرمم! نمیگم خیلی خانوم بازم اما تجربیات متفاوتی داشتم ) .
1 بار که باز داشت چیزی میزاشت رو میز از پشت چسبیدم بهش با دوتا دستم سینه هاشو گرفتم و چسبوندم به باسنش با حس کردن برجستگی آلتم خودشو داد جلو که چسبوندم بهش و فشارش دادم به میز دید راه گریزی نیست روشو برگردوند که چیزی بگه لبامو رو لباش قفل کردم شهوت جلوی چشمو گرفته بود بدنمو بهش میمالیدم لباشو محکم میخوردم میمکیدم و سینه هاشو محکم چنگ میزدم اون گاهی از فشار دستم یا مکهای محکم لبش یا فشار تنم آی و اوی خفیفی میکرد منم که نفسم با صدا بیرون میزد گاهی قربون صدقش میرفتم میخواستم همون جا ترتیبش رو بدم که 1 آن صورتش رو برد عقب گفت حواست هست کجاییم چیکار میکنی !؟ به خودم اومدم دیدیم راست میگه ،هر چند کسی بدون در زدن وارد نمیشد اما جمع جور کردن موضوع نامککن بود ! گفتم مریم میخوامت جیگر دیگه دست خودم نیست . خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت خیلی آتیشی شدی کار دست خودت ندی . گفتم نه میخوام دست تو بدم...

سکس کارگاهی (3)
سلام
به اونجا رسیدیم دیگه بوسه و مالش مریم کار روتین و عادی شده بود !
مریم وضع مالی بدی نداشت خانوادش، خودش هم به دلیل ازدواج دانشگاه رو رها کرده بود که بعدا منجر به جدایی شد و به خاطر اینکه تو خونه موندن خستش کرده بود و تکراری شده بود برای سرگرمی و کمی استقلال مالی اومده بود سر کار. دختر خوب و فهیمی بود به هیچ عنوان هم مشکل اخلاقی نداشت! اما بعد طلاق و نداشتن پارتنرو نیاز بدیهی جنسی و علاقه ای که به من پیدا کرده بود و بقیه ماجرا اجازه این رابطه رو به من داد! این توضیح رو دادم به خاطر اینکه هرچند کسی از خوانندگان اون رو نخواهد شناخت اما نمیخوام بازگو کردن خاطراتم از اون حتی به صورت ذهنی هم شخصیت منفی بسازه. چرا که اگر من جذبش نمیشدم و این حد پیله نمیکردم بهش ماجرا به لول سکس نمیرسید!!!
دیگه هر خلوتی با مریم داشتم حد اقل لب گرفتن هم اتفاق می افتاد نه میتونستم تو شهر باهاش بگردم نه خونش برم نه اگه گاهی موقعیت پیش می اومد به سویت شرکت ببرمش چون تو همه اینا 1 گیری بود و من هم به هیچ عنوان ریسک این موارد رو نمیتونستم بپذیرم تو کاگاه هم با توجه به محدودیت زمانی و مکانی غیره امکان پیشروی بیشتر نبود ! اما روزگار این رو هم ممکن کرد... بنا بر تصمیم یکی از جلسات قرار شد به دلیل استفاده از درصد بالای نیروی بومی 5شنبه ها کارگاه تا ساعت 13 برقرار باشه و من هم به این ابلاغیه تبصره ای اضافه کردم که به دلیل عدم اختلال در عملکرد دفاتر نظافت دفاتر در روزهای 5شنبه از ساعت 13 تا 16 توسط خدمات و تشریفات انجام بشه...
به مریم گفتم که میخوام با هم باشیم و طعم سکس رو باهاش تجربه کنم . اون مخالفتی نداشت اما گفت کجا کی ،خودت که میدونی چقد محدودیم ! گفتم شب معروف جماع اسلامی (شب جمعه) ! ولی به جای 5شنبه شب ما زودتر شروع میکنیم ظهر...
5 شنبه فرا رسید. همه شاد شنگول خداحافظی میکردن و میرفتن، موندن من به دلیل غیر بومی بودن و مسئولیتها و کارام و اینکه مسبوق به سابقه بود تعجب بر انگیز نبود. بعد 15 دقیقه که مطمئن شدم همه رفتن زنگ زدم به مریم گفتم بیا عزیزم که بی صبرانه منتظرم. با وسایلش (نضافتش) اومد درب اصلی سالن رو که شیشه ای بود رو بستم و رفتیم داخل در نسبت به سالون قائم بود و از درب ورودی دید نداشت در ضمن باید بگم که در انتهای سالن 2 اتاق با تخت و وسایل تجهیز شده بود برای استراحت میان روز مدیریت یا اگه کار فورسی پیش بیاد و نیاز به بودن در کارگاه باشه در شب. از نگهبان هم مطمئن بودم چون موظف بود داخل نگهبانی باشه و از اخلاق تند من هم در صورت قصور کاملا آگاه بود!
داخل راهرو مریم رو نگه داشتم لبش رو محکم بوسیدم بهش گفتم میدونی بهت وعده ای ندادم بدون قید علاقه و میل دارم میدونم منو دوست داری خوشحالم اما اگر فکر می کنی این مرحله از رابطمون تعهدی ایجاد میکنه یا هرچی بگو چون نیست!!! گفت میدومنم، من دوست دارم و اینکه تو هم منو دوست داری و میخوای کافیه هرچند برای همیشه میخواستمت اما حالا که نمیشه همین لحظالت هم غنیمته ...
رفتیم تو اتاق مقنعش رو در آوردم و کیلیپسش رو باز کردم موهای بلوطی رنگش رو شونهاش ریخت و زیبا ترش کرد ، با همه عجله ای که داشتم این کارارو آروم انجام میدادم مثل مشروب خوردن که تو دهنم نگه میداشتم و بازی بازی میخوردم تا مستیش بیشتر بشه! با کمک خودش دگمه های مانتوش باز کردم 1 تیشرت یقه هفت سرمه ای با عکس فانتزی تنش بود و پاش هم که شلوار جین سرمه ای بود نشوندمش لب تخت خودم هم کنارش شروع کردیم به لب گرفتن ، آروم همین جور که لبامون رو هم بود از پشت خابوندمش روی تخت خودم هم نیم تنه افتادم روش و لبهاش رو میخوردم ، زبون هامون رو میکردیم تو دهن هم و گاهی چنان میمکیدم که آخش در می اومد دستم رو گذاشتم رو سینش و مالوندن اونها هر لحظه گرم تر میشدیم دستم رو بردم زیر لباسش سینه و سوتیونش رو میمالوندم بلندش کردم نشست تیشرت رو از تنش در آوردم اونم دگمه های پیرهن منو بازکرد و در آورد و در این حین 1 آن وقفه نبود یا لب بود یا نوازش سینه؛ پوست خوش رنگ تنش نمایان شد سرمو بردم جلو گردنشو بوسیدم هولش دادم رو تخت تاق باز خوابید رو تخت شلوارش رو در اوردم از پاش که رونهای پر و نازش رو برای بار اول دیدم خودم هم پاشدم شلوار و رکابیم رو در آوردم خوابیدم روش ... وای چه تن نرم و گرمی داشت لذت لب گرفت ازش صد چندان شد برجستگی نرم سینش رو رو پوستم حس میکردم و گرمای پاهاش آلتم رو زیر شورت برانگیخته کرده بود آب از لب و لوچش راه افتاده بود...
یواش یواش بعد هر لب گونه ، چونه و گردن و گوشش رومیبوسیدم و میخوردم که حسابی لذت میبردیم و آه از نهادش در می آورد ؛عطر مورد علاقه منم زده بود و بیشتر منو مست میکرد رفتم سراغ سینه های بی قرارش که با هر نفس بالا و پایین میرفت و منو برای خوردنشون دعوت میکردن ،اول از روی سوتین یکی رو میخوردم 1کی رو میمالوندم و بلعکس. بهش گفتم خودش رو کمی از تخت بلند کرد و بند سوتینش رو باز کردم در آوردم وای خدای من دوتا سینه خوش فرم و درشت ناز نرم با نوک روشن (بعد لب میمیرم برای سینه اونم با نیپل روشن و گلبهی !) افتادم تو این میوه خوش طعم و با ولع خوردن آنچنان میخوردم که گاهی با دستش سرم رو به عقب فشار میداد میگفت یواش تورو خدا در تمام مدت هم غش غش میخندید و وول میخوردو آی و اوخ میکرد .... حسابی که سینه های نازش رو خوردم سرم رو برداشتم دیدم حق داشته نوک سینش حسابی قرمز شده بود کنار سینه هاش لک افتاده بود گفت مگه از قحطی در رفتی ببین چیکار کردی !؟
لباش رو با بوسه بستم افتادم روش دستم رو بردم بین پاهاش و نم و خیسی رو از رو شرتش حس کردم و شروع کردم به مالیدن در بهشت و سینش به تناوب و در حین بوسیدن لب و صورتش... اونم از رو شرت آلتم رو میمالید، پاشدم نشستم دستم رو بردم سمت شرتش قرمزتر شد و چشاشو نیمه بسته کرد شرتشو در آوردم نازش حسابی پف کرده بود و خیس بود لبای زیاد آویخته ای نداشت و رنگش هم تقریبا روشن بود اما نه اونقد که میلی به خوردنش داشته باشم اما صاف و تمیز بود ! ( من از لبای کوچیک و روشن و کاملا تمیز برای خوردن خوشم میاد) انگشتم رو گذاشتم لاش آروم شروع کردم به مالیدن، که با صداهای خفیفی که در می آورد فهمیدم چوچولشو پیدا کردمو آروم بین انگشتام میمالیدم باز نیم تنه افتادم روش و لب گرفتم اون هم وای ووی میکردو هر وقت بیشتر لذت میبر محکمتر لب و زبونم رو میخورد دستم از ترشحاتش خیس شده بود که یکی از انگشت همام رو فرو کردم تو 1 آههههی کرد منم شروع کردم به حرکت دادن انگشم و لمس و فشار به برجستگی داخل واژنش(نقطه جی) و اونم 1 آن در سکون نبودو به تحریکای من با حرکت پایین تنه و صداهای وایییییی، آآییی سپهر جونم پاسخ میداد. دیگه آلتم داشت میترکید بیچاره اگه همینجوری نزدیکی میکردیم آبم زود می اومد و ضد حال میشد! اشاره کردم به آلتم گفتم میخوریش؟ اگه بخوری آبم که بیاد دوست دارم بریزم تو دهنت، باشه؟ که گفت آره مشکلی نیست. جامونو عوض کردیم من خوابیدم و تکیه دادم به پشتی تخت و اون رفت پایین و شرتم رو در آورد، ( کلا من نظافت رو دوس دارم اما صبح رفته بودم حموم و حسابی صفا داده بودم تن و بدن و با لسیون معطر کرده بودم) ...آلتمو گرفت تو دستشو 1 کم مالید گفتم دختر خوب، من تحریکم، نمال؛ بخور! لبخند زدو رفت بخوره اول با دستمال سرش رو از مایع لزج شده بود پاک کردم سرسش رو کرد تو دهنش که با وایییییی من همراه شد یواش یواش همه رو تا جایی که میشد کرد تو دهنش ( ادعای کبیروالذکر بودن ندارم ، طول و قطرش معمولیه اما خوب مگه دهن 1 دختر چقده !؟) و خوردن و مکیدن با زبونش زیرش رو و زیر کلاهک رو که خیلی حساسه رو لیس میزد بعد تند و محکم میک میزد و منو میبرد تو ابرا خلاصه ظرف 1 یا 2 دقیقه آبم داشت میآومد که گفتم بهش و آون هم فرم گرف منم با دو دست حرکت سرش رو هدایت میکردم و چنگ بین موهاش می انداختم که با فشارآبم رو خالی کردم تو دهنش اونم با حرکت دست و سر میک های محکم کمک کرد به تخلیه شدن منی من... حسابی سبک شدم از آخرین سکسم چند ین ماه میگذشت 1 دستمال کاغذی بهش دادم و تا آبم رو بریزه توش و دهنش رو پاک کنه , بطری آب رو دادم بهش گفتم دهنش رو بشوره بریزه تو سطل ! از تو یخچال 2 تا آب میوه آوردم خوردیم تا نفسی تازه کنیم و راند بعدی شروع بشه......
دوباره از لب شروع کردیم و بعد سینه و بعد هم مالیدن لای پاش و انگشت کردن که اول با یک انگشت بود و به تدریج به سه تا رسید و با حرکت سریع دست من اونم حسابی حال میکرد و منم باز داشتم تحریک میشدم و آماده ...
به پشت خابوندمش و بین پاهاش نشستم ، 1 کاندوم باز کردم ( نگید از کجا خوب روز قبل تهیه کرده بودم در ضمن اینکه تقریبا همیشه همراهمه هرچند لذتش کمتره برای مرد اما خیال 2طرف راحت تره!) و روی آلتم کشیدم روش نیم خیز شدم سرش رو با دست میزون کردم بهش گفتم حاضری با سر رضایتش رو رسوند یواش سر دادم توش انقد ترشح داشت که به چیزی احتیاج نبود اول کلاهک بعد تا ختنه گاه یک چند بار آروم عقب جلو کردم تا جا باز کنه اذیت نشه و بعد یواش تا ته فرو کردم گرمای مطبوع و لذت بخش نازشو حس کردم و خوابیدم روش نمیشد بگی خیلی تنگ بود و به زور رفت اما کیپ بود ,به هر صورت اون هم ماه ها بود سکس نکرده بود ! 1جوری بود انگار نفسش رو حبس کرده لب پاینش رو آروم بوسیدم و شروع کردم مکیدن که همراهم شد منم حرکت اروم و ممتدم رو شروع کردم و هر دو بر افروخته و غرق لذت بودیم نفس من به شماره افتاده بود اونم با هر دخول من صداش در می اومد و منم به کارم سرعت میدادم تمام تنم عرق کرده بود و داغ بود هر بار که احساس میکردم میخوام ارضا بشم متوقف میشدم آلتم رو بیرون میکشیدم با انگشت چوچوله اونومیمالیدم و انگشتش میکردم تا از حس نیفته و باز شروع میکردم .استایل رو هم تغییر نمیدادم چون من فیس تو فیس و از روبرو رو با کسی که دوستش دارم از همه استایلها بیشتر دوست دارم هم اینکه باز موقع انزال لب گرفتن لذت رو برام چند برابر میکنه مخصوصا که بار اول بود و فرصت تجربه بقیه روشهای کسب لذات در پیش!! چند دقیقه ای بود که مشغول بودیم و برای من ساعتی به نظر میرسید که بهش گفتم پاهاش رو محکم پشتم قلاب کنه و فشار بده منم با آخرین سرعت در توانم تلمبه میزدم و صدای ناله های شهوت انگیز و لذتش دیونم کرده بود که محکم بقلش کردمو لباش رو به دهن گرفتم و مکیدم و آبم رو با فشار خالی کردم توش و بی حال افتادم روش و هر دو نفس نفس میزدیم و از سکس مون به شدت لذت برده بودیم ...
یک کم تو حمون حال موندم که آلتم کوچیک شد و خودش آروم اومد بیرون ؛ کنارش خوابیدم برش گردوندم سمت خودم بوسیدمش و قربون صدقش رفتم . مدتی که گذشت باز شیطونیمون گل کرد بوسیدن و مالیدن منو تحریک میکرد اون هم که آمادگی داشت .
گفتم دمر بخوابه، گفت از پشت بدش میاد و دوست نداره . بهش گفتم باشه من از سکس آنال زدیا خوشم نمیاد! به رو خابوندمش پتو رو لوله کردم گذاشتم زیر لگنش باسنش اومد بالا، باز با انگشت شروع کردم به تحریکش و فرو بردن توش با دو انگشت به شدت و سرعت دستم رو حرکت میدادم که صداش در اومد و بعد به روش خودم برای تحریکش شستم رو فرو کردم تو و برجستگی داخل واژنش رو میمالیدم و با انگشت اشاره و میانی چوچوله و لباش رو دیگه حسابی حال میکرد و ملافه تخت رو چنگ میزد و گاهی دست منو پس میزد ...
حسابی که حال کرد ، نشستم پشتشت به صورتی که رون هاش بین پاهام بود و باسنش جلوی آلتم کاندوم رو کشیدم ، با انگشت چاک باسنش رو باز کردم و لبهای پف کرده و خیسش رو دیدم آروم آلتم رو فرو کردم تو نازش چون از پشت بود و پاهاش رو به هم چسبونده بودم حتی از بار اول هم تنگ تر بود گرمای واژنش و لیزی و... حسابی تحریکم میکرد علاوه بر صدای ناله هوس انگیزش. شروع کردم به تلمبه زدن نرمی باسنش که میخورد به جلو و شکمم خیلی لذت داشت .
از پشت دستم رو بردم زیرش سینه هلوش رو گرفتم و میمالیدم ، به دست دیگم تا حد ممکن سرش رو برگردوندم و از لبای نیمه باز مرطوبش لب گرفتم ؛ موهاش تو صورتش پریشون شده بود کمی عرق کرده بود صورتش که موها بهش چسبیده بود و من همینجوری صورتش رو میلیسیدم و میبوسیدم و چشماش نیمه باز و خمار شده بود؛ کلا حالتش خیلی شهوت انگیز شده بود با اینکه 2 بار ظرف 1 ساعت گذشته تخلیه شده بودم و فکر میکردم بیشتر بشه زمان نزدیکیمون اما محرکهای زیاد و ممتد منو به انزال نزدیک کرده بود ضربآهنگ حرکتم رو سریع کردم و شدید که تخت هم صداش در اومد ؛ با هر ضربه هوا همراه با آه و آی از از دهن مریم با ضرب خارج میشد که یکدفه 1 جورایی منفجر شدم و آبم با تپشهای شدید و با فشار خارج شد و در حالی که خودمو تا حد ممکن بهش فشار میدادم و آلتم تا ته نازش بود تخلیه شد و از نفس افتادم و کنارش دراز شدم و بقلش کردم ...
کمی خستگی در کردیم، من که دیگه نه نا داشتم نه امکانش رو خیلی حال کرده بودم ، هرچند اون میگفت خوب بود و اگه بشه بازم میخواد اما گفتم : عزیزم منو چلوندی دیگه نمیتونم تا قطره آخر رو تقدیم کردم ! پرسیدم مگه لذت نبرده !؟ که گفت چرا شاید این بهترین سکسش بوده البته همسر قبلیش تریاک میزده و به همین دلیل سکس طولانی تری داشتن ولی با فواصل طولانی زمانی! اما حس و حال این سکس وتکررش چیز دیگه ای بوده و کلی حال کرده بود. کمی حرف زدیم تو بقل هم و بعد پا شدیم لباس پوشیدیم و آمدیم بیرون و همه اینها در حدود یک ساعت و نیم تا دو ساعت زمان برده بود؛ کمی کمکش کردم تو کاراش که عقب بود و ....
تا تو اون کارگاه بودم و شیفت 5 شنبه اون بود با هم سکس داشتیم ، الان هم با هم تلفنی در ارتباطیم و دوستی مون ادامه داره تا کی قسمت بشه با هم باشیم...
این خاطره من بود و کاملا بر اساس واقعیت ، اذهان همیشه مشکوک لطفا اگر ابهامی دران منطقی مطرح کنن روشنشون کنم! استدعا دارم از به کار بردن کلامات رکیک که در شان وشخصیت هیچ انسانی نیست خوداری کنید!
بابت اطاله کلام و غلط املایی یا عدم کشش و جذابیت خاطره ام از دوستان صمیمانه پوزش میخوام و با روی باز پذیرای نقدهای گرامی دوستان جهت ارتقای سطح کیفی دیگر خاطراتم! در صورت استقبال خوانندگان هستم.

نوشته: HOT ENGINEER

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . تا بفهمم چی شده صدا قطع شد ، قطع که نه ، رفت روی انسرینگ : ثمین ؟ ثمین کجایی ؟ ای بابا ! نگران شدم خب ! گوشیتم که ور نمی داری !
بدو بدو رفتم و خودم و رسوندم به تلفن :الو .. الو کاوه؟
- کجایی دختر ؟ از صبح ۱۰ بار زنگ زدم رو گوشیت ؟ خواب بودی؟
- خونه ام ! مرخصی گرفتم ... آره خواب بودم ! مگه چنده ساعت ؟
همزمان نگاه کردم به ساعت روی دیوار ، ۹:۳۰ بود ، ۱۱:۳۰ با الهام قرار داشتم . موبایلمو نگاه کردم ۵ تا میس کال از کاوه .
- تنبل ... خوبی حالا؟
- آره آره ! معلومه خوبم ... دارم می رم با الهام خودسازی کنم تا امشب که میای ثمین همیشگیت باشم !
- عزیزم ...
ساکت شد ، احساس کردم از چیزی ناراحته و نمی گه
- کاوه؟ چی شده؟
با یه صدایی که از اعماق چاه در میومد گفت :
- نمی تونم بیام ثمینم . می دونم که ناراحت می شی اما کسی که باید جام میومده ...
دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم یعنی گوش ندادم بسکه عصبانی بودم ، حتی اگه سنگ از آسمون می اومد باید امشب میومدی بی معرفت . اینم شد زندگی آخه؟
****
تو ماشین که می رفتم به سمت تجریش ، احساس می کردم از قیافه ام همه می فهمن که یه اتفاقی برام افتاده ، دقیقن مثل دیروز سر کار که همه همکارام از نیش بازم فهمیده بودن کاوه قراره برگرده ، انقدر که الهام زنگ زد بهم :
- تابلو جان ! کاوه قراره بیاد ؟
- آره خوب ! فردا شب می رسه . چطور مگه ؟
- بسکه آبرو بری . یه کاری کن حالا همه بتونن فردا شب رو توی رختخواب تجسمت کنن که چجوری داری ناله می کنی زیر کاوه ! یه ذره خوددار باش دختره خنگ !
خندیدم : - خفه شو بی شعور ! جلوی رسولی و حامدی داری می گی این مزخرفاتو؟
- نه بابا . کسی نیست ، بعدشم تو اگه خیلی نگرانی کسی نفهمه اون لبخند تابلوتو عوض کن ! صبح رسولی اومده می گه ، خانم رحیمی چه قدر خوشحاله ...
- اه خاک تو سرم ! جدی می گی؟ ... خوب خوشحالم قراره شوهرم رو بعد ۲ ماه ببینم ، یه کسی بدهکارم؟
- نه والله ! به شرطی که هر کاری کردین همشو با جزئیات برام تعریف کنیا ...
- بمیری !
و خوشحال بودم ، تا ۲ ساعت پیش که کاوه بهم گفت هنوز این تنهایی قراره ۲ هفته دیگه تمدید بشه . قرار بود با الهام برم وکسینگ و آرایشگاه و بعدشم فرودگاه دنبال کاوه که همه چی خراب شد . یعنی خرابش کرد . آخه به من چه که اون کسی که جات قرار بوده بیاد نیومده ؟ مگه من آدم نیستم ؟
۳ سال بود ازدواج کرده بودیم ، تازه بعد از ۲ سال دوستی خیلی خیلی خوب . رابطمون با هم فوق العاده بود ، روابط عاشقانه ، درک و فهم متقابل و سکس ... هم کیفیت این رابطه و هم کمیتش انقدر بود که نبودنش واقعن مریض و عصبیم می کرد. لمسش ، شعورش برای ارضای طرف مقابل و بازیهایی که با هم می کردیم همه و همه منو معتاد کرده بود به این رابطه . همه چی خیلی خوب بود تا اینکه کاوه کار گرفت توی یه شرکت آلمانی که تو عسلویه پیمانکار بود و سفرها شروع شد ، اوایل همه چی سر جاش بود ، یک هفته خونه ، ۲ هفته کار ، نگفته پیداست که وقتی خونه بود از تو بغلش تکون نمی خوردم تا همه اون بغل خوب و بزرگش مال من باشه و برای ۲ هفته آینده ذخیره کنم. اما مگه می شد ؟ یه بار باهاش صحبت کردم و گفتم می ترسم از این نبودنت . گفت پولش و سابقش براش خوبه ، اما خب ما هر دو کار می کردیم ، پولش برام مهم نبود واقعن ، از زندگیم راضی بودم و کنارش بودنو می خواستم ، اما قانعم کرد که تحمل کنم ، و من تحمل می کردم و می دونستم این تحمل دو سر داره ، هم من و هم کاوه ، پس باید دووم بیاریم . چون همو دوست داریم . با بالاتر رفتن سابقه اش و مسوولیتش همه چیز ریخت بهم ، ۲هفته شد ، ۳ هفته ، ۱ ماه و این بار آخر۲ ماه و هنوزم قرار بود ۲ هفته دیگه ادامه داشته باشه.
... تازه چند روز بود که پریودم تموم شده بود و تشنه سکس بودم ،یه زن تو اوائل ۳۰ سالگی اونم بعد ۲ ماه ، چه توقعی باید داشت ؟ تو این مدت چند باری خود ارضائی کرده بودم ، اما برای من هیچی خود کاوه نمی شد ، لمس تنم با دستاش ، احساس آرامشی که وقتی با هم می خوابیدیم تو تموم تنم می دوید ... احساس کردم حتی با فکر به سکس یه کم شرتم مرطوب می شه . داشت گریه ام می گرفت ، که اس ام اس اومد ، از الهام بود :
ثمین جونم ، از مهد آرمان زنگ زدن ، مثل اینکه باز دعوا کرده ، من باید برم مهد ، یکساعتی دیر می رسم سر قرار اما حتمن خودمو به قرار آرایشگاه می رسونم ، یکم بچرخ تا من بیام . بوس
فقط همینو کم داشتم ، ساعت رو نگاه کردم ، ۱۱:۱۵ ، یعنی تا یکساعت دیگه من چیکار کنم آخه ؟ اونم با این حالم ؟ از الهام حرصم گرفت ، بعد از خودم و زندگیم حرصم گرفت که همه چیز تو آخرین دقیقه ها عوض می شه و من توانایی تغییر هیچ چیزی رو ندارم . اون از کاوه و این هم الهام ! اااااااااااه!
خواستم جواب بدم که اصن بی خیال ، باشه یه روز دیگه ، که دیدم بهتره یه کم قدم بزنم و این حال و هوای بی حوصله و مریض ازم دور شه ، برم خرید ، آدمهارو ببینم که شادن و درگیر زندگی معمولیشون شاید باعث شه دیگه حداقل الان به سکس فکر نکنم اما ... کاش می رفتم خونه ...
قبل از تجریش از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن و دیدن ویترین مغازه ها ، نیمساعتی قدم زدم و با حسرت به زندگی معمولی آدمها نگاه کردم ، اما هر کاری می کردم فکر لمس کاوه از ذهنم بیرون نمی رفت ، به چیز دیگه ای غیر از سکس نمی تونستم فکر کنم ، تا اینکه توی ورودی یه بوتیک زنونه ، یه شلوار جین خیلی خوشگل چشممو گرفت ، بلو جین ، با پاره گی توی قسمت رون بالای زانو و خیلی خوش دوخت . تن یه مانکن بود با یه کمربند قهوه ای ، خیلی خوشم اومد ، به اتیکت قیمت نگاه کردم ۶۰۰۰۰ تومن ! اول فکر کردم اشتباه دیدم تو همین حین یه صدایی شنیدم :
- سلام خانم ، خیلی خوش اومدین ، بفرمایین ؟
فروشنده بود ، سرم وآوردم بالا و دیدم یه پسر ۲۷،۸ ساله ، خوش تیپ البته از اون مدل خوش تیپهایی که به عنوان فروشنده بوتیک انتظار می ره شلوار خوش فرم جین مشکی ، پلیور یقه هفت خاکستری و زیرشم یه تیشرت سفید ، جلوم وایساده با یه لبخند کج و ظاهرن مودب. لبخند مودبانه ای زدم و گفتم
- سلام ، ببخشید این شلوار رو سایز ۳۴ اش رو دارین من پرو کنم ؟
- البته که داریم خانم ، تشریف بیارین داخل تا من بهتون بدم امتحانش کنین ، ایشالا که بپسندین و افتخار بدین به ما که همچین مشتری موقر و زیبایی داشته باشیم
تو دلم گفتم : روزی به چند نفر این قصه ها رو میگی پسره زبون باز ؟ لبخند بی روحی زدم و مشغول تماشای اجناس داخل بوتیک شدم تا شلوار رو بهم بده . یه کیف D&G با پوست چرم کرم هم چشمم رو گرفت پرسیدم :
- آقا ببخشید این چنده ؟
- قابل نداره خانم ، شما بفرمائید این شلوار رو تن بزنین ، تا من کیفو کادو کنم براتون ، تمام اجناس ما متعلق به شماست .
- ممنونم ، حالا شما بگین این چنده ؟
- به خدا قابل نداره ، ۲۰۰ تومن قیمتشه ، اما شما هر چقدر خواستین بردارینش
چیزی نگفتم ، شلوار رو ازش گرفتم و پرسیدم
- من کجا پرووش کنم ؟
- ته مغازه سمت چپ . حالا چه عجله ایه؟ یه سری تاپ هم داریم ، ببینین شاید پسند کردین
تشکر کردم و رفتم سمت اتاق پرو ، تنها چیزی که الان دلم نمی خواست لاس زدن با یه پسر هیز بود ، شلوار رو پوشیدم و خیلی خوشم اومد ازش ، انگار برای پای من دوخته بودنش ، با توجه به قیمتش مطمئن بودم تقلبیه ، اما چیزی که خوشگله دیگه چه اهمیتی داره ؟ بهش گفتم که می خوامش ، بعد از کلی زبون بازی که مهمان باشید و چرا کیف و بر نمی دارین شلوار رو گذاشت داخل پلاستیک و در حالی که من داشتم کیف پولم رو در می آوردم تا حساب کنم گفت :
- حالا که اصرار می کنین ، چشم ! هر چند بازم می گم مهمون باشین ، ۲۵۰ تومان !!
برق از سرم پرید!
- آقا اشتباه نمی کنین ؟ اونجا که نوشته ۶۰ تومن ؟
- ۶۰ ؟ نه خانم! اون قیمت کمربنده نه شلوار !
یخ کردم ، همه حال خوبم دود شد و رفت آسمون ، احساس می کردم روی یخ لیز خودم و همه دارن با انگشت نشونم می دن و می خندن ، نگاهش کردم ، دیدم داره پوزخند می زنه . حس رقابت زنونه ام تحریک شد . خودم و جمع و جور کردم
- بسیار خوب !پس نمی خوام مرسی ، ببخشین وقتتونو گرفتم
درحالیکه میومد به سمتم گفت
- خانم من که گفتم قابل نداره ، ...
کنارم وایساد
- ... اگه بخواین تخفیف می دم
- آخه نهایتن شما ۱۰۰ تومن به من تخفیف بدین هم نمی تونم ، بازم ببخشید...
- شما ۶۰ تومن رو بدین هم کیف رو ببرین و هم شلوار رو ، البته ...
قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته ، احساس کردم دستش رو گذاشت روی سینه ام ، انقدر شوکه شدم که نفهمیدم چقدر گذشت ، اولین عکس العملم نگاه به بیرون مغازه بود که ببینم کسی می بینه یا نه اما عین یه جوجه ترس خوده وایسادم و برای چند ثانیه تموم نشدنی هیچ عکس العملی نشون ندادم
- جوووووون ، چه سینه نازی داری ....البته اگه شما با ما راه بیاین ، همینشم نمی خواد بدین
سریع خودمو جمع و جور کردم ، خودم و کشیدم کنار و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم
- دستتو بکش کنار عوضی ! نمی بینی حلقه دستمه ؟ بی شعور
- خانم من جسارت نکردم ، شما هم زیبایی و هم خوش هیکل و خوش لباس ، اگه بدتون اومده عذر می خوام ، اما من سر حرفم هستم ، مطمئنم بهترین حال زندگی تو خواهی داشت باهام ، یه شلوار و کیف هم که چشمتو گرفته با خودت می بری ، این شمارمه ، اگه نظرت عوض شد بهم زنگ بزن
نمی دونم بخاطر اومدن یه مشتری دیگه داخل مغازه بود یا چی که کارتشو ازش گرفتم ... با سرعت از در مغازه اومدم بیرون ، سرم داغ شده بود و قلبم تاپ تاپ می زد ، اوین بارم نبود که هدف یه آزار جنسی قرار می گرفتم ، اما اولین بارم بود که عکس العملم انقدر منفعلانه بود . احساس می کردم که سر سینه هام سفت شده و به شدت خیسم ، باورم نمی شد که تحریک شده باشم از تماس یه دست غریبه !
نشستم کنار جدول ، نفس نفس می زدم ، موبایلم زنگ زد :
- ثمین جونی ؟ من الان دم پارکینگ نبش میدونم ، کجائی قربونت برم ؟
با تته پته به الهام گفتم که تا ۵ دقیقه دیگه بهش می رسم ساعت و نگاه کردم ۱۲:۲۰ دقیقه بود ،اصلن متوجه گذر زمان نشده بودم ! با عجله رفتم به سمت محل قرار وقتی رسیدم بهش از دیدن قیافه ام جا خورد
- وا ! چته ! چرا رنگت پریده ؟
- هیچی ، حالم خوب نیست ! بریم بشینیم یه جا یه چیزی بخوریم ؟
- آره عزیزم ، فقط وقت آرایشگاه؟ ۱۲:۳۰ بود خوب؟
- کنسلش کن ، اصلن حوصله ندارم
براش تعریف کردم که کاوه نمی آد، اون بیچاره هم فکر کرد این حال من به خاطر نیومدن کاوه است و بدون هیچ حرف اضافه قرار آرایشگاه رو کنسل کرد، رفتیم توی یه کافی شاپ توی بازار قائم ، الهام با هیجان از شیطنتای آرمان میگفت تا حال منو عوض کنه ، و من هنوز تو فکر دستی بودم که سینه منو لمس کرده بود و از فکر جمله ای که شنیده بودم بیرون نمی اومدم و هی خیس و خیس تر می شدم ، اصلن حرفای الهام رو نمی فهمیدم ، احساس می کردم الان همه می فهمن که من انقدر تحریک شدم ...با صدای الهام برگشتم به واقعیت
- هوی ! ثمین ؟ کجایی بابا؟ حالا دو هفته دیگه میاد خوب ! عجبا ... یه چشمک زد و ادامه داد :‌می خوای خودم بیام ترتیبتو بدم که حالت خوب شه ؟
- الهام یه کلمه دیگه بکی در این باره می شینم ۲ ساعت عر می زنما ! خفه شو !
- باشه خب ! دیوونه !پاشو بریم خونه ما ، زنگ می زنم امیر بره دنیال آرمان می ریم اونجا یه فیلمی می بینیم یه ذره مزخرف می گیم می خندیم . پاشو
- نه نه نه اصلن ، برو به زندگیت برس تا همین جاشم سر قرار آرایشگاه و مرخصی امروز خیلی علاف من شدی ، منم می رم خونه مامان اینا ، حال و هوام عوض می شه ...
داشتم الهام رو می پیچوندم ! قیافه پسره و کارش از ذهنم بیرون نمی اومد . بعد از کلی تعارف با الهام که می خواست برسونتم خونه مامانم ، بالاخره با دلخوری قبول کرد که من تنها باشم برام بهتره ، بیچاره الهام ! اگه می دونست ...
پیاده برگشتم به سمت همون مغازه . یه آهنربایی منو خواسته یا ناخواسته می کشوند به سمت اون جا ، از دور نگاه کردم دیدم پسره اونجاست ، کارتشو تو جیب مانتو لمس کردم ، با تردید درش آوردم و دیدم نوشته دامون ۰۹۱۲.... موبایلمو در آوردم ، اما به سرعت فهمیدم که کار احمقانه ایه زنگ زدن از شماره خودم ، یه کم بالاتر تلفن عمومی بود ، برگشتم به سمتش ، یه کارت تلفن خریدم و شماره گرفتم ...
- الو ؟
- الو سلام ، بفرمائید؟
- آقای دامون ؟
- بفرمائید خودم هستم ...
- من ...من امروز اومده بودم...مغازتون ...
- همون خانم خوشگله که شلوار وکیف می خواستین و زیادی خجالتی بودین ؟
- بله .... خودمم
- آخ جوووووون ، کار خوبی کردی زنگ زدی عزیزم ، الان کجایی؟
- خیلی دور نیستم ..
- اوکی ... ببین ، اسمت چیه راستی؟
- ممم ...سارا
- اوکی سارا جون ، ببین اگه بتونی تا ۱۰ دقیقه دم مغازه باشی ، من دم در وای میسم ، اومدی ویتریونو نگاه کن توی مغازه نیا تا بهت بگم چیکار می کنیم . باشه خانومی؟
- باشه ...
گفتم باشه؟ انگار من دیگه من نبودم ، من ثمین ام ؟ یا سارا؟ هیچ اراده ای نداشتم ، یعنی ثمین نداشت ، سارا داشت منو می کشوند به سمت مغازه ، انقدر ذهنم به هم ریخته بود که حتی نمی تونستم تمرکز کنم که این کار می تونه خطر ناک باشه ! اونم که معلوم بود هم آماده است و هم این کار ، کار همیشه شه ، چی کار داشتم می کردم ؟ کاوه ....

ادامه دارد

نوشته: ثمین

...قسمت قبل

چند روز گذشته بود و رابطه ام با ساناز خیلی خوب شده بود. بیشتر شبهایی که با خبات نمیرفتم برای بار، با ساناز بیرون میرفتم و شام میخوردیم. دختر فوق العاده داغی بود و هرجا موقعیتی پیش میومد چند تا لب میگرفت و منم همیشه استقبال میکردم. ولی وقتی به خونه اش دعوتم میکرد و میخواست باهام باشه، یه جوری میپیچوندم...
سر کار درگیریم با رئیس اوج گرفته بود و بیشتر مواقع یا مرخصی میگرفتم یا دیر میرفتم سر کار... خط اصلیمو چند بار روشن کرده بودم تا خانواده نگران نشن و یه جورایی سر بسته بهشون فهمونده بودم که حوصله مزاحمت کسی رو ندارم. دوست داشتم تو لاک خودم باشم. چند بار دنبال خونه گشته بودم که بیشتر از این مزاحم خبات نشم ولی چیز خاصی گیر نیاورده بودم...
بالاخره شاهو شیشه بربن رو برام آورد. چیزی به تولد سانازنمونده بود. تو فکر یه مهمونی دو نفره باحال با شیشه بربن بودم. شیشه رو گذاشتم تو یخچال و رفتم بیرون تا وسایلای لازم رو بخرم. هوا تاریک شده بود. شب برفی زیبایی بود. هوا زیاد سرد نبود. وسایل مهمونی رو خریدم و برگشتم تو خونه. نگاهی به طبقه بالا انداختم. برق طبقه بالا خاموش بود بجز اتاق خواب خبات که نور آباژور قرمز رنگش فریاد یه شب آتشین همیشگی رو سر میداد. رفتم تو خونه و وسایلارو گذاشتم زمین. خیلی کنجکاو شده بودم که خبات الان با کیه. خواستم براش پیامک بفرستم که پشیمون شدم و با خودم گفتم بهتره راحت باشن و مزاحمشون نشم. ولی خبات که گفته بود با فاطی بهم زده و اونطور که در جریان بودم، کس دیگه ای باهاش نبود. البته این اواخر کمتر میدیدمش و معمولن شب ها که من از سر کار برمیگشتم، اون رفته بود سر کار. با خودم گفتم شاید پری برگشته باشه پیشش، یا شایدم مثل همیشه گزینه جدیده... کنجکاویم تحریک شده بود و با به یاد آوردن سر وصداهایی که همیشه راه مینداخت، خیلی دوست داشتم ببینم چی بلده. پاورچین پاورچین به طرف طبقه بالا رفتم. یه دلم میگفت که کارم خیلی زشته و نباید به اعتمادی که بهم کرده خیانت کنم، ولی یه دل دیگه میگفت کشفش کنم! همیشه آدم کنجکاوی بودم و این یه مشکل بزرگ تو زندگیم بوده. همیشه این کنجکاوی باعث میشد توی دردسر بیافتم. با عصبانیت فحشی به خودم دادم و برگشتم. ولی با شنیدن صدای آه کردنشون سر جا خشکم زد. بدون اینکه بفهمم چیکار دارم میکنم برگشتم بالا و رفتم پشت در اتاق خواب. صداها واضحتر شده بود. همه جا تاریک بود و لای در یه کم باز... از لای در نگاهی کردم که ببینم با کی داره حال میکنه، ولی چیزخاصی ندیدم. ممکن بود لای در منو ببینن. ولی با به یاد آوردن اینکه همه چراغ ها خاموشه، شجاعت پیدا کردم ولای درو کمی بازتر کردم. صورت دختره معلوم نبود. فقط از پشت بدن لخت خبات رو میدیدم. خبات با یه حرکت سریع دختره رو روی تخت انداخت و خودشم پرید رو تخت خواب. صدای تهدید کردنای خشنش رو میشنیدم که میگفت : "الان تلافی همه اذیت کردناتو در میارم. جوری از عقب بکنمت تا یه ماه نتونی بشینی دختر" و بعدش صدای خنده تایید گونه دختره که با آهنگی که گذاشته بودن قاطی شد و هارمونی جالبی به وجود آورد. نتونستم صورت دختره رو ببینم. تنها چیزی که میدیدم این بود که به سرعت لباساش داشت در می اومد و خبات از پشت سر به طرف در اتاق خواب پرت میکرد. اولی یه تاب و بعدش دامن ، بعد سوتین و آخر سر شورت! با هر زحمتی بود، در اوج سکوت لای درو کمی بازتر کردم که بقیه مراحل کارو بهتر ببینم. دختره به صورت داگی رو تخت بود و خبات پشت سرش، موهاشو دور یکی از دستاش پیچونده بود و آلتش رو به آلت دختره میمالید و زیر لب با خشونت تهدید میکرد. "الان نشونت میدم...طوری جرت بدم صدات تموم محله رو بیدار کنه..." بعدش با تموم قدرت و یه دفعه تموم آلتش رو فرو کرد و دختره جیغ بلندی کشید. خبات با اونیکی دستش دهن دختره رو گرفت و آلتش رو درآورد و اینبار با قدرت بیشتری فرو کرد. چند بار این حرکت رو تکرار کرد و بعد دستشو از رو دهن دختره برداشت و شروع کرد به کمر زدن. بعضی وقتا تند تند، و خسته که میشد یواش یواش با ضرب آهنگ خاصی کارشو ادامه میداد. احساس گرمای زیادی بین پاهام میکردم. آلتم نیم خیز شده بود. از در فاصله گرفتم و رفتم طبقه پایین و تو دستشویی آلتمو در آوردم و زیر آب سرد گرفتم که بخوابه. یه نخ سیگار کشیدم و برگشتم بالا و دیدم که کارشون تموم شده. اعصابم خورد شد. خبات رفته بود حموم و دوش رو باز کرده بود. صدای آهنگ هنوز قطع نشده بود. صدای خواننده برام آشنا بود. لای درو کمی بازتر کردم. دختره به پهلو خوابیده بود و لخت لخت...! تکونی خورد و پارچه سفیدی که رو تخت بود رو کشید رو خودش. از دیدن اون همه زیبایی محروم شدم. پارچه تا شکمش رو پوشونده بود. ولی همزمان حرکتی کرد و اینبار به پشت خوابید. عوضش الان دیگه میتونستم بهتر ببینمش. اتاق تاریک بود و آباژور هم خاموش شده بود. از لای پرده اتاق خواب رد باریکی از نور به اتاق نفوذ کرده بود ودقیقا روی قسمت برآمدگی سینه دختره افتاده بود. هوای اتاق به شدت گرم بود. بوی عرق و اودکلن قاطی شده بود. ته دلم میلرزید. صحنه خارق العاده ای به وجود اومده بود. دلم به شدت سیگار میخواست و یه پیک برندی! با تموم دقتی که تو اون لحظه داشتم از لای در رد شدم و کم کم به تخت خواب نزدیک شدم. صدای آشنای خواننده فضای اتاق رو گرم تر کرده بود...

شب از مهتاب سر میره، تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست، تو "خوابیدی" جهان خوابه
زمین دور تو میگرده، "زمان" دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به "شب" داده

لذت عجیبی احساس میکنم. شهوت تموم وجودمو فرا گرفته و لحظه به لحظه به تخت خواب نزدیک میشم. هنوزم احساس میکنم که دارم به صاحب خونه خیانت میکنم. ولی باخودم میگم کار خاصی که قرار نیست بکنم. مطمئنم که میتونم جلو خودم رو بگیرم. به شدت هیجان زده ام. مثل آلیسی که میخواد دنیای جدیدی کشف کنه. در نهایت سکوت پیش میرم و به تخت نزدیک میشم. میرم بالای سر دختره که هنوزم خوابیده. نگاهم میلغزه روی سینه های کوچیک و برآمده اش که قطرات ریز عرق روی پوستش زیر نور ماه میدرخشه. حالا دیگه میتونم صورت دختره رو دقیق ببینم. از چیزی که میبینم مغزم سوت میکشه. نفسم بالا نمیاد و نزدیکه بخورم زمین. ساناززززززززززز...! اون اینجا چیکار میکنه!؟ یعنی واقعا بهم خیانت شده!؟ یا خیانت کردم!؟ چطور تونستن!؟ دارم دیوونه میشم...

تو خواب انگار طرحی از، گل و مهتاب و "لبخندی"
شب از جای شروع میشه، که تو چشماتو "میبندی"
تورا "آغوش" میگیرم، تنم سریز رویا شه
جهان قد یه لالایی، توی "آغوش" من جاشه

چشمام سیاهی میره. صدای آب حموم و صدای آهنگی که گذاشته شده همه و همه کمک میکنن دیوونه تر شم. تو یه لحظه تصمیم میگیرم. نگاهمو با هزار زحمت از دختره برمیدارم و به دور و بر میندازم. بله... دختره... اون دیگه ساناز من نیست. من اونو نمیشناسم. با این حال باید تقاص پس بده. تقاص خیانت به من فقط یه چیزه... چیزی که دونه دونه با تک تک سلولهای بدنم حسش میکنم. وجودم تمام گرماست. آلتم نیم خیز شده. نگاهی به چهره خیس از عرقش توی تاریکی میندازم و یه لحظه مردد میشم. شاید... شاید بتونم ببخشمش. صدای دوش حموم دیگه نمیاد. زیاد وقت ندارم. باید تصمیم بگیرم. از اتاق میرم بیرون... تند تند دارم نفس میکشم و فکر میکنم. صورت زیبای ساناز میاد جلو چشمام. اون دو جفت گوی آتشینی که خواستن همیشه تو نگاهش موج میزد. صحنه سکسی که با خبات داشت، میاد جلو چشمام و با حرص دندونامو به هم فشار میدم. اون باید تقاص پس بده. اون به عشق من خیانت کرده. برمیگردم تو اتاق و چشمام که به بالش میافته برش میدارم و با تموم قدرت روی صورت اون دختره فشار میدم. یهو جیغ خفه ای میشنوم و فشار بالشو روی سر دختره بیشتر میکنم. هیچ حسی ندارم. دختره با تموم قدرت تقلا میکنه و دست و پاشو تکون میده که خودشو آزاد کنه. با ساق پاش ضربه ای به بین پام میزنه و آخ بلندی میکشم و صورتم قرمز میشه. فشار دستمو بیشتر میکنم و هیکلمو روی اون میندازم تا دست از تلاش برداره. الان دیگه به "آغوشش" کشیدم. خواننده با لحن خشن و خش دار صداش، کلمه ها رو به رگبار میبنده...

تورا "آغوش" میگیرم، هوا تاریک تر میشه
خدا از دست های تو، به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده
تمامه خونه پر میشه، از این تصویر رویایی
تماشا کن تماشا کن، چه بی رحمانه زیبایی

دستاش تو هوا داره تکون میخوره و تقلا میکنه خودشو نجات بده، ولی هیچ راه نجاتی نیست. با مشت به سرو صورتم میکوبه. نفسمو تو سینه حبس میکنمو آب دهنمو قورت میدم. نفسمو به زحمت میدم بیرون. دردی که بین پاهام احساس میکنم کمتر میشه. یهو با برخورد جسم سنگینی به پیشونیم نقش زمین میشم و چشمام سیاهی میره... آخرین چیزی که میبینم دختره اس که با عجله نگاهی به من میندازه و همون طوریکه پارچه سفیدرو دور اندامش پیچیده، لباساشو برمیداره و درو باز میکنه. صدای کلید برق از دور میاد. هجوم نور به اتاق باعث میشه که سوزش زیادی تو ناحیه چشمام حس کنم. ناخودآگاه سرمو پایین میندازم. مایع گرمی روی صورتم سرازیر میشه. با تعجب به منبع مایع دست میزنم و دستامو جلو صورتم میگیرم. در بسته میشه و همه جا تاریک میشه و منم نقش زمین میشم. تنها چیزی که ادامه داره یه صدای آشناس...

.
.
.
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

ادامه دارد...
--------------------------
...

نوشته: هیوا

خسته و مستأصل توی خیابون میچرخیدم. اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم که برادرم و همسرش این موقع شب خونه نباشن. یه لحظه افسوس میخورم که چرا قبل از اینکه راه بیفتم باهاش تماس نگرفته بودم. ساعت از ده شب گذشته بود. کم کم داشتم به این موضوع فکر میکردم که باید شب رو توی ماشین بگذرونم. این اولین بار نبود که شب رو توی ماشین می موندم و هرچند شغلم ایجاب میکرد که گهگاهی همچین تجربه هایی هم داشته باشم با اینحال برام سخت بود. دم غروب بود که به تهران رسیده بودم و پس از تخلیه بار میخواستم شب رو خونه برادرم بمونم. که اونم از شانس بدم با همسرش به شهرستان رفته بودن. حالا من مونده بودم و یک نیسان آبی رنگ و سرمای زمستون. حس و حال برگشتن توی این جاده سرد و یخزده رو هم نداشتم. شب قبلش هم که مسیری رو به سمت غرب رفته بودم و هنوز خستگی ناشی از اون سفر توی تنم بود. کس دیگه ای رو هم توی این شهر بزرگ نمیشناختم که بخوام برم خونشون. البته آشناهای دوری رو میشناختم که به واسطه اسم و رسم پدرم از خداشون بود حداقل یک شب رو پذیرای من باشن. ولی اگه قرار بود که از پدرم مایه بذارم الان میبایستی توی یکی شرکت های بزرگش سمتی بلندپایه داشته باشم نه اینکه به عنوان راننده آواره جاده و بیابون بشم. اینهم از اخلاق گند منه که هیچوقت نمیخواستم زیر منت کسی حتی پدرم باشم. اونم پدری که حاضر بود تمام زندگیش رو به پای من بریزه به شرطی که هرچی که میگه رو عملی کنم. از جمله ازدواج با دختر شریکش تا بتونه به نحوی مال و اموالش رو صاحب بشه. دانشگاه رو که تموم کردم تونستم توی یه شرکتی کاری فراخور رشته تحصیلیم پیدا کنم. کاریکه هرچند حقوقش به تحصیلاتم نمیخورد اما میتونست منو روی پای خودم نگه داره. پدرم هم همیشه گوشه چشمی بهم داشت و میخواست اونطور که اون میخواد زندگی کنم. ولی من اهلش نبودم. میخواستم زندگی رو اونجوری که خودم میخوام تجربه کنم. به همین دلیل نتونستم با زد و بندهایی که به خاطر چند تومن پول بیشتر توی شرکت و انبارش انجام میشد سازگاری پیدا کنم و چندماه بعد زدم بیرون. شاید بهترین کار برای من همین بود که با داشتن مدرک مهندسی مکانیک سیالات،بشم راننده نیسان و اسیر جاده ها. چون مخم نمیکشید که بخوام جاده صاف کن کسایی بشم که توی ادارات دولتی و خصوصی چشم به مال همدیگه دارن.
نور چراغ ماشینی که از روبرو میومد منو از دنیای خودم بیرون آورد. توی این مدت به رانندگی عادت کرده بودم. بیشتر مواقع فقط چشمم به راه بود و پاهام رو پدال. ولی ذهنم هزار راه نرفته رو میکاوید. و هر بار با بوق ماشینی یا نور چراغی به اتاقک نیسانم برمیگشتم. روزهای اول برام سخت بود و همش به این فکر میکردم که به اونچیزی که حقم بود نرسیدم. ولی حالا دیگه عادت کردم و میدونم اونچیزی که ادمها هستن الزاما اونچیزی نیست که باید باشن. درست مثل حقیقت و واقعیت. اینکه حقیقت اونچیزی هست که باید باشه ولی واقعیت اونچیزیه که هست..!
به همین موضوعات فکر میکردم که ناگهان چیزی مثل یک نور از توی ذهنم گذشت. یاد کسی افتادم که شاید میتونستم امشب رو پیشش بگذرونم. هرچند بعید میدونستم ولی امتحانش مثل تیری در تاریکی بود. ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم و توی شماره های سیو شده گوشیم اسمش رو پیدا کردم. اخرین باری که باهاش تماس گرفته بودم حدود یکماه پیش بود. بنابراین میتونستم امیدوارم باشم که هنوز خطش رو داشته باشه. نگاهی به ساعت انداختم که نزدیک یازده شب بود. با توجه به اخر هفته بودن نمیبایستی خواب باشن. تماس بعد از چند تا زنگ وصل شد و صداش اونطرف خط به گوشم رسید:
ـ به به سلام آقای بهرام اسفندیاری. چی شده این موقع شب یاد ما کردی؟ پارسال دوست امسال آشنا...!
با شنیدن صداش انگار که جون تازه ای گرفته باشم لبخندی زدم و گفتم: سلام نانا. شب بخیر، چطوری؟! ماشالله اینقد رگباری حرف میزنی که نمیذاری جواب بدم.
ـ آخه دیدن شمارت اونهم این موقع شب اینقدر برام عجیب بود که باورم نمیشد.
ـ خوبه حالا، اینقدر بی معرفتی مارو به رخمون نکش. همین یکماه پیش بود که بهت زنگ زدم.خوبه خودم باهات تماس میگیرم. همیشه هم یه جوری برخورد میکنی که فکر میکنم خوشت نمیاد بهت زنگ بزنم!!
لحنش صمیمانه تر شد و جواب داد: آخه دیوونه من اگه خوشم نمیومد که خودم شمارم رو بهت نمیدادم. فکر میکنی اینقدر بی معرفتم کسی که توی بدترین شرایط به دادم رسید رو بپیچونم؟! یعنی منو اینجوری شناختی؟!!
همیشه وقتی اینجوری حرف میزد ازش خوشم میومد. با اینکه فقط دوتا دوست بیشتر نبودیم و موضوع جدی بین ما شکل نگرفته بود ولی همیشه یه حس خاصی نسبت بهش داشتم. نگار ـ که من همیشه نانا صداش میکردم - رفتارش طوری بود که ادم حس میکرد میتونه روش حساب کنه. چیزی که معمولا از دخترها نمیشه انتظار داشت..!
- حالا کجایی؟ چی شده این موقع شب بهم زنگ زدی؟
ـ راستش اومده بودم تهران. یه محموله بود که باید این موقع شب تحویل میدادم. میخواستم شب برم خونه برادرم که متاسفانه رفته شهرستان و نیستش. واسه همین موندم توی خیابون. حوصله برگشتن هم توی این موقع شب رو ندارم. تنها کسی که تونستم بهش زنگ بزنم تو بودی. خواستم بپرسم میتونم امشب رو بیام خونه شما؟! البته میدونم که درخواست درستی نیست.
کمی مکث کرد و انگار که داره ذهنش رو مرتب میکنه تا جواب بده گفت: اختیار داری این چه حرفیه؟ خونه خودته قدمت رو چشم. فقط یه چیزی هست که باید با همخونه م هماهنگ کنم. خودت که فریبا رو میشناسی. اگه بهش چیزی نگم ممکنه یه حرفی بزنه که ناراحتمون کنه. چند دقیقه صبر کن بهت زنگ میزنم.
وقتی گوشی رو قطع کرد که با فریبا هماهنگ کنه از کاری که کرده بودم پشیمون شدم. ای کاش اصلا زنگ نمیزدم. فریبا رو میشناختم. همون روز اولی که دیدمشون باهم بودن. یه دختر مغرور و از خود راضی که البته از زیبایی چیزی کم نداشت و شاید به خاطر همین زیبایی بود که اینقدر به خودش مینازید. بااینحال به هیچ وجه فیدبک خوبی ازش نمیگرفتم. گوشی دوباره زنگ خورد و صدای نگار که معلوم بود خوشحاله از پشتش بلند شد که میگفت: بیا شاهزاده. وقتی به فریبا گفتم خیلی خوشحال شد. نمیدونم چیکار کردی که این گنده دماغ هم ازت خوشش اومده. آدرس رو که بلدی...؟!
تلفن رو که قطع کردم بلافاصله راه افتادم. تا اونجا حدود یکساعتی راه بود. البته اگه با سرعت میرفتم میتونستم زودتر هم برسم. صدای پخش ماشین رو زیادتر کردم و با شنیدن صدای خواننده، ناخودآگاه ذهنم رفت سمت روزی که برای اولین بار نگار و فریبا رو دیدم...

یکی از شب های سرد و بارانی نزدیک عید بود و منهم چندتا بارمیوه باید به میدون تره بار تهران میبردم. مثل هر روز تعطیل دیگه جاده شلوغ بود و مسافر توی راه موج میزد. وسط راه چند نفری که اتوبوس گیرشون نیومده بود ملتمسانه واسه هر ماشینی دست بلند میکردن تا هرجوری شده خودشون رو به یه جایی برسونن. ولی من اصلا حوصله مسافر رو نداشتم. هم به خاطر روحیه خودم که ترجیح میدادم تنها و در سکوت مسافرت کنم و هم به دلیل مسائل امنیتی!! یه چندباری بود که یکی دوتا از راننده ها رو توی جاده لخت کرده بودن و پلیس راه هم اکیدا توصیه کرده بود که از سوار کردن مسافران غریبه خودداری کنیم. ابتدای جاده بود که برای پر کردن فلاسک چاییم جلوی مغازه ای که همیشه ازش خرید میکردم ایستادم. مغازه دقیقا کنار یه گاراژ مسافربری واقع شده بود که مسافران سرگردان زیادی جلوش ایستاده بودن. بین تمام اونها چشمم به دوتا دختر جوان که چند تا ساک و وسیله جلوشون بود افتاد که نشون میداد مسافرن. تنها بودنشون باعث شده بود که مورد توجه قرار بگیرن. مثل همه اونهایی که اونجا بودن نگاهی به من کردن و شاید ته دلشون میگفتن که چی میشد مارو هم سوار میکردم. وقتی کارم رو انجام دادم برگشتم که سوار ماشینم بشم تونستم چهره اون دوتا دختر رو واضح تر ببینم. هردوشون قدی بلند داشتن و لباسای شیک و جذابی پوشیده بودن. از وضع ظاهریشون کاملا مشخص بود که اهل این منطقه نیستن. یکیشون اما خیلی زیباتر بود و صورت سفید و بینی عمل کردش خیلی توی چشم میومد و کاملا مشخص بود ازینکه اینهمه مورد نگاههای مردم قرار گرفتن راضی نیست. دختر دومی اما ظاهر آرومتری داشت و از چهره و رفتارش معلوم بود که سعی میکنه به اوضاع مسلط باشه. وقتی از مغازه بیرون اومدم تمام مدت توی چشمام زل زده بود و نگاهم میکرد. بی تفاوت نسبت بهشون در ماشین رو باز کردم و نشستم. فلاسک چای رو جایی زیر پام جا دادم تا نریزه. ولی وقتی سرم رو بالا اوردم تا ماشین رو روشن کنم همون دختر رو دیدم که داره با انگشتاش به شیشه میزنه. نگاهم که به نگاهش گره خورد یک چیزی توی دلم تکون خورد. شیشه رو پایین دادم و گفتم: بفرمایید...!
با لحن ملتمسانه ای که ناشی از استیصال و درماندگی بود جواب داد: ببخشید اگه تهران میرید میتونم ازتون بخوام که منو دوستم رو تا یه جایی برسونید؟ اتوبوسمون نیومده و میگن توی برف و ترافیک گیر کرده و معلوم نیست کی برسه.
باید اعتراف کنم که خودمم بدم نمیومد که با دوتا دختر خوشگل همسفر بشم. تا حالا این تجربه رو نداشتم با اینحال خودم رو نباختم و سعی کردم طوری رفتار نکنم که نشان از شیفتگیم بده. کمی مکث کردم و گفتم: این جلو واسه دو نفرتون جا نیست و مجبورید که جفت هم بشینید. ضمن اینکه این ماشین به راحتی سواری و اتوبوس نیست.
دختر جوان که موافقت ضمنیم رو دید لبخندی زد و گفت: اشکال نداره. یه جوری خودمون رو جا میدیم. و به سمت دوستش که با نگرانی و از دور به ما نگاه میکرد رفت. درعرض چند دقیقه دوتا ساک بزرگی که داشتن رو بین بارهای پشت ماشین جا دادم و
قفل در سمت شاگرد رو باز کردم. وقتی توی ماشین نشستن بوی عطر زنانه ای مشامم رو نوازش داد و یادم انداخت که این چند وقت چقدر کار و زندگی باعث شده تا از جنس ظریف دور باشم.
جلوی چشم متعجب و حسادت ورزانه مسافرانی که هنوز منتظر وسیله ای بودن تا خودشون رو به مقصد برسونن به سمت تهران راه افتادیم..

ادامه دارد...

نوشته: Silver_fuck شاهین

این داستانی که مینویسم قسمتی از زندگی خودمه.سعی میکنم از گفتن زیاد از حد جزییات پرهیز کنم و تا جایی که میشه فقط حقیقتو بنویسم و حتی از حرفا هم فقط اونایی که دقیق تو ذهنم هستو مطرح کنم. این داستان داستان سکسی نیست.از اون داستانایی که تو پاراگراف اول شرت دختره از پاش دراومده...یه تجربه ی بزرگ تو زندگیمه که میخواستم بقیه ی هم سن و سالام هم ازش درس بگیرن... ساعت 1 بود رسیدیم خونه.خسته و داغون افتادم رو تختم.فقط فکر فقط بغض... نه اشک از چشمام میومد نه حرفی میزدم. سرمو کردم زیر بالشتو همه انرژیمو به خرج دادم تا خوابم ببره و فردا صب بتونم زود واسه آزمونم بیدار شم.نفهمیدم چقد طول کشید تا خوابم برد... صدای بوق بوق ماشینا از خواب بیدارم کرد...چشمامو باز کردم.دیدم پنجره ی اتاقم طبق معمول بازه و داره نقش بلندگو رو ایفا میکنه.میخواستم پاشم ببندمش ولی تازه فهمیدم صدای بوق ماشینا معنیش چیه.سرم افتاد رو بالشت.چشامو بستم.تو اون شولوغ بازی بوق بوق کردن و کل کشیدنای تو کوچه من تو فکر بودم...تو فکر خاطره هام...بعد از مدتها بالاخره اشک میریختم.از ته دل آه میکشیدمو بی صدا گریه میکردم... ا اون موقع ها تو باغ نبودم.بزرگ میشدم و حسای دخترونم سر و کلشون پیدا شد.امینو زیاد نمیدیدم.فقط موقع هایی که نذری ای چیزی میبردم در خونشون شانس دیدنشو داشتم.اون دوران هنوزم حس زیادی بهش نداشتم.اما همون چند دقیقه که میخواست ظرفو ازم بگیره با نگاهاش بابامو درمیورد.کلافم میکرد خندیدناش.بدجنس بود خیلی.ولی من تو دلم قند آب میکردن.دیگه سالای آخر راهنمایی از نذری مذریم خبری نبود و کلا نمیدیدمش.به غیر از وقتایی که من تو کوچه بودمو اونو تو فاصله ی خونه تا ماشینیش میدیدم از 30 40 متر فاصله.به هر حال چیزی که میدیدم قلبمو میلرزوند.همون تیپی بود که میخواستم.ظاهرش 20 بود.بلا استثنا هم منو تا لحظه آخر نگاه میکرد.میفهمیدم که این نگاهاشو نثار بقیه دخترای کوچه نمیکنه. تابستون بود.میرفتم چارم دبیرستان.تو کوچه بادختر همسایمون حرف میزدم.خونشون دیوار به دیوار امین اینا بود.امین اومد.از ماشینش پیاده شد.من با مریم حرف میزدم اما حواسم پیش امین بود.اومد جلو در خونشون.اما نرفت داخل.چند لحظه ای روش بمن بود.منم نگاش نمیکردم.یهو گفت سلام علیکم.نمیفهمیدم واقعیه یا منه خر توهم زدم. هیچی نگفتم.سرشو کج کرد و با یه پیچ و تابی گفت سلام علیکمم ! دیدم نمیشه جوابشو ندم. ابروهامو کشیدم تو همو گفتم علیک سلام. یه خنده ای از ته دلش کرد و رفت.دل منم برد.نمیفهمیدم چرا یه همچین اتفاق ساده ای انقد منو گرفته و دلمو برده.محل به خواسته ی دلم نذاشتم.چندروز گذشت.داشتیم میرفتیم بیرون که باز تو کوچه دیدمش.اونم طبق معمول از اون لبخندای زهر ماریش تحویل من داد.اونشب از فکرش بیرون نمیومدم.خر شدم و به مریم اس دادم که حوصلم سر رفته همه سرشون به یکی گرمه و از این بهونه ها.آخرشم گفتم شماره ی یه نفر که بدونی من ازش خوشم میاد نداری؟؟؟! اونم شماره امینو داد.داداشش با امین حسابی رفیق بودن.دیگه اصن جواب مریمو ندادم.با هزار جور ترس و لرز به امین اس دادم.میترسیدم از آخرش. میترسیدم دردسر بشه برام.با خودم گفتم نمیگم کیم.بذار فقط ببینم چجور آدمیه.جواب داد و چندتا اس دادیم که گیر دادناش شروع شد.که بگو کی هستی وگرنه دیگه جوابتو نمیدم.منم نمیدونستم چی بگم.عین خنگا گفتم بچه بودم یه بار یه ماچ حسابی بهم کردی.گفتم الان شوکه میشه.با خبال راحت گفت من خیلیا رو ماچ کردم درست خودتو معرفی کن.داشتم چل میشدم.گفتم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم.این اسو که دادم کلا زیر و رو شد.یه آدم دیگه شد.اون امین سر و سنگین غیبش زد. -وای باورم نمیشه یعنی خودتی؟ دختر تو چقد ماهی. -یعنی شناختی؟ -آره.تو که کشتی منو با این چشات دختر. یخ زده بودم.نمیفهمیدم چی به چیه.هیچ وقت فک نمیکردم اینجوری باشه.فک میکردم یه پسری به خوش تیپی و خوش رویی اون حتما هزار تا بهتر از من دورشه.فک میکردم منو آدم حساب نمیکنه و براش یه دختر بچم. -خب اسمم چیه؟ -اولش نون -خسته نباشی.نصف دخترای کوچمون اول اسمشون نونه -نگین نگین نگین بابا من کسیو غیر تو تو کوچه نبوسیدم خفه خون گرفته بودم.از خوشحالی داشتم منفجر میشدم.نمیدونستم گوشیو با دستام بگیرم یا با دندونام.همون شب کلی اس دادیم.حرفایی میزد که هیچ وقت انتظار شنیدنشونو نداشتم. چندروزی میگذشت و اون اکثر وقتا بم اس میداد.منم حالم افتضاح بود.چند روز حتی یه قاشقم غذا نمیخوردم و حالم بدجور خراب بود.بعدا فهمیدم درد عاشقی واس من یکی بی اشتهایی میاره. ولی روزا که میگذشت میدیدم اونی نیس که من فک میکردم.نمیدونم با تصوراتم فرق داشت.من فک میکردم یه آدم با شخصیت سر و سنگین باشه ولی از همون اول حرفش ماچ و بغل و این چیزا بود.منم خودم ته اتحرافات بودم ولی نمیدونم چرا از این حرفاش خوشم نمیومد. کلا همش بحث میکردیم و دعوا داشتیم.من احمق بودم و خوشی زده بود زیر دلم.شانس ما اون مدت اصن موقعیت پیش نمیومد که درست و حسابی باش حرف بزنم.تا اینکه یه روز دعوامون شد و من بدجور از کوره در رفتم.تو خونه تنها بودم.زنگ زدم بش که ببینم حرف حسابش چیه...وقتی الو گفت افتادم رو تختم.اصلا یادم رفت میخواستم دعواش کنم. -خانومی؟ چی شد؟ منتظر فوحشاتم خوشگل اون همینجور میگفت و نیش منم باز تر میشد.خدایا.این بشر چطور انقد خوش صداس؟ چرا حرفاش گوش آدمو قلقلک میده؟ به خودم اومدمو گفتم این چرتو پرتا چیه میگی؟ -میخواستم اذیتت کنم عزیزم. -خیلی مریضی -مریض توام توله -چقد صدات خوبه کثافت -صدای توام خیلی افتضاحه عشقم -عوضی.امین کجایی؟ -سر کار...شرکتم -ااااه...همش شرکت شرکت چه خبره اونجا؟ - د لامصب من باید یه لقمه نون دربیارم یا نه؟ باید واس تو مانتو بخرم یانه؟ -ای...مانتو؟ -خب چمیدونم...ممم سوتین پشت تلفن ترکیدم.حرف زدنش فقط به خنده مینداخت منو.اونروز یه ساعت حرف زدیم.یه ساعتو فقط خندیدیم.وقتی گوشیو قطع کرد فقط فک میکردم.به اینکه چه خوبه.چه آشغال دوست داشتنی ای نصیبم شده.چقد با امینی که این مدت میشناختم فرق داره. مهر شده بود.منم کنکوری بودم و کل وقتم یا مدرسه بودم یا تواتاق.امینم مراعات میکرد و کم تکست میزد.هرچند من خودم از نبودنش و اس ندادنش کلافه میشدم. هر روز بیشتر میخواستمش.اونم هر روز بیشتر بهم غز میزد که چطو دلت میاد نذاری ببینمت.منم هر شب توضیحای تکراری که بابا نمیشه من اصن از خونه بیرون نمیام. گف من میام.گفتم لازم نکرده.دنبال دردسر نمیگردم.ولی فایده نداشت. راضی نمیشد.روانشناسیش حرف نداشت.یه جوری بحثو پیش میبرد که آخر دست چاره ای جز قبول کردن نداشتی. گفت من اصن تو خونه نمیام خوبه؟ از در پشت بوم میام. تا نیم ساعت به حرفش میخندیدم.ولی آخرش انقد گیر داد تا قبول کردم.قرار شد هرموقع تنها شدم خبرش کنم.قرارم شد اصن داخل نیاد.خودمم داشتم میمردم که از نزدیک ببینمش. چارشنبه صب بود.من تعطیل بودم.مامان بابامم سر کار.بش اس دادم. گف 5 دقیقه دیگه اونجام.رفتم در پشت بومو باز کنم.باز کردن و بستنش خیلی دنگ و فنگ داشت...به عمرم همچین تپش قلبی نگرفته بودم.دستام یخ زده بود و میلرزیدم.صدای پاش میومد...صدای قلب من صدای پای اون...

نوشته: Negin_Aj

گوشه ی خونه وکنار شومینه و خیره بهش نشستم،شدیدا" دپرسم طوری که میخوام بمیرم.نصف راست بدنم به لطف شومینه داغه ولی نصف دیگش از فرط سرمای این غم خونه یخ زده،و همین طورم نصف روحم گرمه نصفش زیر خاک سرده...
گوشیم زنگ میخوره،خدا رو شکر دم دستمه ورمیدارم(مامانمه):
ـ امیر پسرم کجایی قربونت برم؟
ـ خونم مامان جان
ـ مگه نگفتم دیگه تو اون خونه نرو(بغضی غلیظ گلو شو میگیره که حرف زدنشو تحت تاثیر قرار میده)بس کن دیگه تا کی میخوای ادامه بدی انقد خودتو عذاب نده مادر،به خدا یه روز همون خونه ...
و فورا" حرفشو میخوره؛میدونم چی میخواد بگه،که این خونه تو رو میکشه
ـ (کاملا خونسرد جواب میدم)کاری نداری مامانم جان؟
ـ چرا دارم پاشو بیا اینجا تا بهت بگم
و فورا قطع میکنه که نتونم بگم نمیام

به سنگینی از جام بلند میشم و آماده میشم...

. . . خانه ی پدری
زنگ میزنم و درو باز میکنن،با اینکه برف باغچه رو پوشونده ولی چشمام برفو نادیده میگیرن و هنوزم مثل قبلنا همه جا رو گل و سبزه میبینم،چقدر خاطره داریم تو این حیاط
أه باز چمه من،چرا از در جلویی اومدم،به افکارم خندم میگیره و صدای آرامش بخش مادرم منو به خودم میاره
ـ بیا تو مادر سرما میخوریا
ـ الان میام . . .
چه آرامش عجیبی داره اینجا،آهسته آهسته میرم تو خونه،تا درو وا میکنم انگار شوک بهم وارد شده،خدایا چه خبره اینجا،این همه ادم اینجا چیکار میکنن و تو یه چشم به هم زدن همه دنیا به چشمم سفید میشه فقط سروصدا میاد،دستمو رو صورتم میکشم و برف شادیو از چهرم پاک میکنم؛عمیق نگاه میکنم و همه به چشمم آشنان یعنی همگی فامیلامونن ولی اینجا چیکار میکنن؟؟؟
سوت میزنن جیغ میکشن و دس میزنن صدای موزیکم که وحشتناک بالاست
ـ خاله چی شده؟چه خبره اینجا؟
نخیر انگار نه انگار که صدامو میشنوه فقط دس میزنه و میخنده
ـ تو بگو دختر خاله چی شده؟؟
ـ تولدته عزیزم یادت رفته شیطون؟
تولـدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟!!
راس میگه امروز سوم بهمن ماهه ،پس همه اینا واسه من اینجان!یعنی تولد من انقد مهمه؟!نمیدونم والا
یه مبل سه نفره ی خالی میبینم که معلومه واسه من آماده شده،به سمتش حرکت میکنم
اووه چقدر آدم اینجاست حدود سی چهل نفری میشن
من ذاتا" از شلوغی و ازدحام بدم میاد اینجا هم که خیلی شلوغه خدارو شکر که مبل گوشه ی خونست؛آخییش یه کم نفسم جامیاد
اخیرا" انقدر تنها بودم که چند نفرم به نظر شلوغ میاد چه برسه به این همه آدم
جمع خودمونیه و دخترا با لباسای راحتی میگردن خدارو صد هزار مرتبه شکر که هنوز تو دیار من غیرت معنی داره اینجا همه مثل خواهر برادرن ولی نه خواهر برادرای . . .
بیخیال بابا جمعو بچپ
سعید و میبینم که از تو جمع داره خندون به سمتم میاد
ـ به به،آقا امیر،آقا روز جهانیه میلاد مایه ی افتخ . . .
حرفشو قطع میکنم
ـ بگیر بتمرگ بابا،روضه میخونه واسه من؛ببینم واقعا همه واسه تولد من اومدن؟
ـ پ ن پ، واسه خاروندن پشت من اومدن
یه نگاه معنی دار بهش میکنم و ترجیح میدم که باهاش حرف نزنم.
ـ بیا باز قیافه گرفت ،حالا اینارو ولش یه کیک برات گرفتیم در حد المپیک
در همین حال خالم سمت چپم میشینه:
-خاله جون همه واسه تولد من اومدن؟
-آره،یعنی مامانت خواسته که این جوری باشه تا یکم خودتو بگیری؛منظورمو که میفهمی؟
-بـعـله،زحمت کشیدن
خلاصه بعد تبریک گفتن خسته کننده ی تک تک حضار همون کیک کذایی و میبرم
دیگه بعدش مثل یه خوابم یادم مونده یا یه تصویر غیر شفاف که باعث سرگیجه میشه؛تنها چیزی که خوب یادم میاد اینه که یه تیکه ی بزرگ کیک بهم میدن که اسم خودم روش نوشته شده که حتی فکر خوردن اون خامه ی غلیظ حالمو بد میکنه

فردا صبح...
با صدای زنگ موبایل بیدار میشم،ساعت شیش صبحه و هنوز کلی وقت دارم
میرم نون میگیرم و یه صبحونه مشتی میخورم و واسه نماز نیت میکنم
بعدشم سازمو برمیدارم و یه کم تمرین میکنم و حدود ساعت ده ماشینو روشن میکنم و دوباره آهنگ عذاب آور شاهین پخش میشه:
-جهانو به دو قسمت اگه تقسیم کنی
-یه مرز باریکی وسطش ترسیم کنی
حکما” یه عده خـوبن و بقیه بـدن
چن تا رفیق تن و بقیه همه دشمنن
طرف تو همه صافن و لوتی و با مرام
طرف دیگه حتما” پلیـــدن و هیولان
ولی دروغه وقتــی بفهمـی یه جنسن
دو طرف،این وسط فقط تورو بازی دادن
تو میشی پله بقیه بالا میرن ازت
تو چشات نگا میکننو بهت میخندن
میشه دائم باهـــات از امید اعـتماد بگن
تو باور میکنی،اونا تو رو به گور میسپارن
تو یه دسمال چرکی تو دستشون،همین
لــــجـن روحـشونــو با تو پاک میکنن
. . .
تو پخش سه بعدی ماشین این ترانه یه جو عجیب به وجود آورده.همین آهنگ به نحوی باعث تغیر مسیر زندگی من شد،باعث شده که یه نگاه واقع بینانه تری نسبت به دور و وری هام داشه باشم
و این شد که از تهران به شهر خودم اومدم تا شاید اگه قرار باشه خنجری بخورم همون بهتر که از پشت باشه
موبایل زنگ میخوره و برا همین ضبط ماشینو خاموش میکنم
-الو بفرمایید
- سلام آقا امیر
سلام،ببخشید بجا نیاوردمتون
-ببخشید یادم رفت بهتون بگم من سارا هستم دوست نسیم
-بله بله ،ببخشید نشناختمتون.خوب هستین؟
-خیلی ممنون؛راستش مزاحم شدم که بگم نسیم یه امانتی دست من داده بود که چهار ماه بعد فوتش بهتون بدم،حالا کجایین تا براتون بیارمش؟
-تو ماشینم،شما بی زحمت آدرستونو بدین تا خودم بیام
بعد گرفتن آدرس مستقیما"به محل میرم و از همون پارکی که گفته بود سوارش میکنم بعد این که بسته رو بهم میده یه کم با هم در مورد خاطرات آخرین روزای عمر همسر مرحومم حرف میزنیم(مرگ به علت سرطان خون ) و بعدش تا یه جایی میرسونمش
خودمم میرم به یه کافی شاپ و در کمال آرامش بسته همسر از دست رفتمو باز میکنم توش:„فقط یه نامه و یه عکس هست.
در متن این نامه از من میخواد که بعد اون کله شقی رو بزارم کنار و به فکر سرو سامون زندگیم باشم و ازدواج کنم و گذشته رو هم فراموش کنم،بعدش یه دختریو بهم معرفی میکنه که باید باهاش عروسی کنم یه عکس هم ازش گذاشته
در پایان آدرس دقیق اونو نوشته بعدشم گفته که 'این نامه وصیعت من است'„
یعنی چی؟ ؟
نکنه سارا داره باهام شوخی میکنه؟ولی نه این دس خطه نسیمه
ادامه دارد • • •

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان اگه از سبک نگارش و مخصوصا"خود داستان خوشتون اومده بگید که بقیه رو هم آپ کنم
البته این قسمتش خالی از هر گونه صحنه ست که خودم این طوری نوشتم حالا اگه پسند کردین لطف کنید و بگید که تا کم کم بقیشم
بیاد.

نوشته: نویسنده

قسمت اول
رامين هستم 46 ساله و همسرم آرزو 39 ساله. با اينكه همسرم 39 سالشه ولي با اين وجود اندام توپي داره. قد 165 وزن 69 سينه 80 رنگ پوست سفيد و كمي بور. اندازه دور كمر 80 سانت و دور باسن در حالت ايستاده 110 سانت و قنبلي 121 سانت يعني كمر تقريبا باريك و باسن درشت، گرد و برجسته. وقتي مانتوي تنگ ميپوشه زيبايي كونش صد برابر ميشه. موقع راه رفتن چنان كپلهاش بالا پايين ميرن كه چشم هر بيينده اي رو خيره ميكنن. در كل كون محشر و پسركشي داره. مشكلي كه باهاش دارم اينه كه كونش خيلي تنگه و زياد كون نميده ولي تا دلتون بخواد ليسش ميزنم چون عاشق و ديوونه ليسيدن كونشم. ماجرايي رو كه تعريف ميكنم مربوط به دو سال قبل ميشه و صد در صد واقعيه.
چند سالي بود كه به آرزو اصرار ميكردم يه دوست پسر بگيره چون عاشق اين بودم كسي كون خوشگلشو بماله، بخوره و بكنه. ولي قبول نميكرد. قبول نكردن آرزو بدجور دپرسم كرده بود چون آتش هوس سكس همسرم با يه مرد غريبه روز بروز در من شعله ورتر ميشد. چند سالي بود كه موقع سكس فقط تو گوشش از دوست پسر خياليش ميگفتم و موقعيكه ميكردمش بهش تلقين ميكردم چشماشو ببنده و تصور كنه دوست پسرش داره اونو ميكنه. اوايل دوست پسرش خيالي بود ولي يواش يواش به اين تخيل تجسم بخشيدم. يه پسر خوش تيپ و خوش هيكلي بود كه فروشنده يه فروشگاه لوازم خانگي بود يه روز كه رفته بوديم ماشين لباسشويي بخريم متوجه شدم آرزو ازش خوشش اومده و حتي كمي هم با ناز باهاش حرف ميزد. ديگه وقتش بود يه آدم واقعي رو وارد ذهنش كنم واسه همين موقع سكس بهش ميگفتم الان كير اون پسره تو كسته. اوايل آرزو تظاهر ميكرد خوشش نمياد ولي بمرور اونم عادت كرده بود و موقعيكه لخت ميشديم ميرفتيم تو رختخواب و ازش ميپرسيدم امشب دوست داري كي بكندت؟ ميگفت همون فروشندهه كه اسمش محمد بود. وقتي ميخواست ارگاسم بشه چنان با هيجان فرياد ميزد و ميگفت محمدددددددد محكم تلنبه بزن كه انگار واقعا محمد داشت ميكردش. ديگه سكسهامون داشت رنگ و بويي تازه پيدا ميكرد و من خوشحال بودم از اينكه آرزو داره راضي ميشه. تنها يه مشكل سر راه بود اونم اينكه بعد از سكس آرزو منكر همه چي ميشد و ميگفت حاضر نيست با كس ديگه باشه. بايد براي اين مشكل فكري ميكردم. تصميم گرفتم وقتي با هم ميريم بيرون عمداً مسيرمونو طوري تنظيم كنم كه از جلوي فروشگاه محمد رد بشيم. يكي دو بار اينكارو كردم و به مقابل مغازه كه ميرسيديم توقف ميكرديم. آرزو ميگفت بريم ديگه اينجا كه كاري نداريم. من الكي به اجناس داخل فروشگاه نگاه ميكردم و ميگفتم صبر كن ببينم چه خبره. آرزو ميگفت ميدونم منظورت چيه ولي فكرشو از سرت بيرون كن چون من حاضر نيستم با كسي باشم.
يه روز كه جلوي فروشگاه محمد بوديم به آرزو گفتم ميخواي برات يه ماكروفر بخرم؟ گفت هروقت من گفتم ماكروفر ميخوام تو مخالفت ميكردي! گفتم حاضرم بگيرم اما بشرطيكه خودت بري از محمد قيمتشونو بپرسي. آرزو گفت خيلي بدجنسي ولي باشه قبوله. گفتم ميخوام با ناز باهاش حرف بزني و حتي اگه شده كيفتو بندازي زمين و دولا بشي برداريش ولي طوري خم بشي كه قنبل كونت قشنگ طرف محمد باشه. گفت كاراي سخت ازم نخواه. اصرار كردم و گفتم جون رامين، گفت حالا ببينم چي ميشه. من بيرون موندم طوريكه از داخل فروشگاه ديده نشم ولي بتونم توشو ببينم. آرزو رفت داخل فروشگاه و محمد اومد طرفش چون تازه ماشين لباسشويي خريده بوديم و برخلاف عموم مشتريا همه پولشو نقد داده بوديم آرزو رو ميشناخت و سلام احوالپرسي مناسبي باهاش كرد. آرزو درباره ماكروفر ازش ميپرسيد و اونم مدلهاي مختلفو نشونش ميداد و مشغول توضيح دادن بود كه آرزو كليدشو انداخت زمين و من هيجانزده بودم چون به جالبترين قسمتش رسيده بوديم تا آرزو خواست دولا بشه محمد خودش خم شد و كليدو برداشت و داد بهش و نقشه مون نقش بر آب شد.
آرزو از مغازه اومد بيرون ديدم لپاش گل انداخته ولي گفت ديگه حاضر نيستم برم توي اين فروشگاه. همش ميترسيدم كسي ما رو ببينه. گفتم فرضم كه ببينه مگه چكار ميكردي؟ داشتي جنس قيمت ميكردي ديگه. گفت لحظه ايكه كليدو انداختم زمين قلبم داشت بشدت ميزد. خيلي ترسيده بودم. من ديگه حاضر نيستم حتي از جلوي اين فروشگاه رد بشم.
اونشب موقع سكس باز محمدو وارد كردم. آرزو داغ بود و خوب استقبال كرد ولي وقتي كارمون تموم شد باز زد زير همه چيز.
مدتها بدين منوال گذشت و آرزو سخت رو حرفش بود. بايد روش جديدي رو بكار ميبردم. خيلي به نقشه هام نزديك شده بوديم ولي همه چيز در يك لحظه بهم ريخت. مدتها فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه براش يه جايزه خوب و مناسب درنظر بگيرم. يه روز بهش گفتم اگه واقعاً با كسي رابطه داشته باشي حاضرم برات يه ماشين بخرم. يه ماشين صفر كليومتر كه سندش هم بنام خودت بخوره. اول باور نميكرد ولي وقتي بهش اطمينان دادم در اينخصوص كاملاً مصمم هستم گفت حالا ببينم چي ميشه.
چند روزي گذشت يكروز آرزو اومد شركت و بهم گفت اسماعيلو كه ميشناسي؟ گفتم كدوم اسماعيل؟ گفت همونكه فروشگاه خرازي و لوازم خياطي داره. گفتم فروشگاه اسي؟ همونكه مشتري دائميشي؟ گفت آره ديگه. ميشناختمش بارها با آرزو رفته بودم مغازش و هميشه هم سلام عليك گرمي باهام ميكرد. گفتم خوب چطور مگه؟ گفت خيلي وقته پيش يه روز رفته بودم مغازش جنسي ميخواستم كه نداشت بهم گفت شمارتونو بديد هروقت آوردم خبرتون ميكنم. و تو هم شماره دادي بهش؟ گفت آره ولي از اونروز هي داره بهم اس ام اس ميده و به بهونه هاي مختلف ميخواد باهام حرف بزنه ولي من تا حالا اصلاً جوابشو ندادم. نظرت چيه اينبار كه اس داد بهش جواب بدم؟ گفتم ولي اونكه متاهله. آرزو گفت فكر كنم همين مناسب باشه. گفتم باشه، يكبار جواب بده ببين چي ميگه؟ گفت اتفاقا همين نيمساعت قبل اس داده بعد گوشيشو در آورد و نشون داد گفت ايناهاش. يه اس آماده از همين مزخرفات عرفاني و عاشقانه داده بود. گفتم جواب بده. آرزو هم براش يه اس فرستاد و طولي نكشيد طرف يكي ديگه داد. آرزو هم يكي ديگه فرستاد. چند تايي كه اس رد و بدل كردن يارو بهش زنگ زد. آرزو نگاهم كرد و پرسيد چيكار كنم؟ گفتم جوابشو بده. گفت ولي پيش تو نميتونم حرف بزنم. گفتم عيب نداره برو تو ماشين بشين كه صداتو كسي نشنوه. آرزو رفت تو ماشين و مدتي با هم گپ زدن. وقتي برگشت پرسيدم چي شد؟ چي گفتين چي شنفتين؟ گفت هيچي يه سري حرفاي عادي و احوالپرسي و اين چيزا. گفتم خوبه همينطوري ادامه بده ضمنا در باغ سبزو نشونش بده. با ناز و عشوه حرف بزن بذار ازت مطمئن بشه. گفت حالا براي اينكارا زوده. فقط يه چيزيو از حالا بهت بگم من تنها به اين شرط حاضرم با كسي دوست بشم كه هيچوقت دوستم نفهمه تو از رابطه مون خبر داري. گفتم آخه اين چه كاريه؟ همه لطفش به اينه كه منم تو جريانات شما باشم. اگه نباشم كه هيچ مزه اي نداره. آرزو گفت نه من خجالت ميكشم اصلا دوست ندارم كسي بدونه تو خبر داري. بعدشم تا زمانيكه طرف نميدونه تو خبر داري يه ترسي تو دلش هست و نميتونه شلوغ كنه و كار نامعقولي بخواد چون ميترسه تو بفهمي و براش بد بشه ولي اگه بدونه خبر داري ديگه از هيچي نميترسه و حتي ممكنه دهن لقي كنه و به ديگران بگه موضوع از چه قراره و اونوقت آبرومون تو شهر ميره. خلاصه برام كلي صغري كبري چيد تا قبول كردم چون ميترسيدم اگه رضايت نده همينم از دستم بپره و شايد تا آخر عمرم نميتونستم آرزو رو راضي به چنين كاري بكنم. بگذريم از اصل ماجرا دور نشيم. از اونروز ببعد برنامه هاي آرزو و اسي شروع شد. اس دادنها، زنگ زدنها، جوك گفتنها، خنده و شوخي كردنها و .... اوايل آرزو موقع حرف زدن با اسي ميرفت تو اتاق و خصوصي باهاش حرف ميزد ولي وقتي اشتياق زياد منو ديد ديگه يواش يواش روش باز شد و كنار من باهاش حرف ميزد. منم از اين لاس زدنهاشون لذت ميبردم. اوايل شوخيهاشون عادي بود و خنده هاي الكي ولي يواش يواش اسي جوكهاشو كشوند بسمت بالاي 18 سال و يه جورايي حرف دلشو در قالب جوك ميگفت. منم كه از اين نوع جوك و شوخيهاي اين دوتا غرق شهوت ميشدم به آرزو ميگفتم موقع حرف زدن بريم روي تختخواب من دراز بكشم و اون بشينه رو دهنم و همزمان كه من كونشو ميخورم اونم با دوستش حرف بزنه تا بيشتر حسش كنه.
اوضاع به اين شكل خوب ميگذشت. حالا ديگه موقع سكس خيلي راحت تو گوش آرزو از اسي ميگفتم و وقتي كيرم تو كسش بود ميگفت با تمام وجود گرماي كير اسي رو حس ميكنه. خيلي بهمون خوش ميگذشت. يه روز بهش گفتم تو نميخواي موضوعو جديتر كني؟ الان ديگه طرف كاملا آمادگي داره. آرزو گفت راستش چند بار بهم گفته بيا با هم بريم بيرون ولي ميترسم. گفتم از چي ميترسي؟ گفت ميترسم ديگه آخه تا حالا همچين كاري نكردم. گفتم بالاخره از يه جا بايد شروع بشه براي هر كاري يه دفعه اولي وجود داره. بعدشم تو كه نميخواي بري باهاش سكس كني، قراره فقط بريد بيرون. گفت خوب اگه سكس خواست چي؟ گفتم اصلا يه كاري كن، تو كه امروز و فردا پريودي باهاش برو بيرون مطمئن باش نميتونه سكس كنه فوق فوقش بغلت كنه و ازت لب بگيره. اگه خوشت اومد دفعه بعد بيشتر بهش راه ميدي و اگه خوشت نيومد فقط يه لب دادي و ديگه خودتو بكش كنار. آرزو كمي فكر كرد و گفت باشه حالا ببينم چي ميشه. گفتم اينطوري نميشه تو اول بايد تكليفتو با خودت مشخص كني كه اين رابطه رو ميخواي يا نه؟ با شك و ترديد نميشه. حالا بشين فكر كن ببين اگه ميتوني ديگه وقتشه شروع كني. آرزو باز كمي فكر كرد و بعداز چند دقيقه گفت باشه اگه زنگ زد و گفت بريم بيرون قبول ميكنم. از خوشحالي پريدم بغلش كردم لپشو بوسيدم و گفتم قرررربون زن خوشگل خودم برم. اونشب وقتي اسي زنگ زد آرزو كمي بيشتر از معمول بهش حال داد و چيزي نمونده بود كارشون به سكس تل بكشه كه آرزو با زرنگي درخواست سكس تل رو رد كرد.
فرداي اونروز تو شركت بودم كه آرزو اومد بهم گفت اسي دعوتم كرده بريم نهار و گردش. بنظرت چكار كنم؟ گفتم چي از اين بهتر، برو دختر الان وقتشه. مانتو لي كون نما پوشيدي، هم لباس مناسب و عاشق كش تنته هم آرايشت خوبه پريودم كه هستي. بنظر من الان بهترين موقعيته. امروز ميتونه روز شروع باشه. خيلي تو گوشش خوندم و تشويقش كردم تا راضي شد. خلاصه از همونجا بهش زنگ زد و قرارو اوكي كرد. منم زود دو ساعت مرخصي گرفتم و تا حوالي مغازه اسي رسوندمش و از اونجا رفتم خونه. طاقت نداشتم تو شركت بمونم. كيرم بدجور راست شده بود. يكدفعه آرزوهام داشتن محقق ميشدن. نفهميدم نهارو چطوري خوردم. بايد يه جوري خودمو سرگرم ميكردم تا زمان بگذره و آرزو بياد ببينم چكار كردن. نشستم پاي نت. تو فيسبوك چرخي زدم بعد نشستم پاي چت و كمي با اينو اون درباره آرزو چت كردم ولي نميدونم چرا زمان جلو نميرفت! هي با خودم فكر ميكردم الان آرزو و اسي در چه حالي هستن و دارن چكار ميكنن؟ تصور ميكردم اسي همسرمو بغل كرده و همونطور كه داره ازش لب ميگيره دستشو رو كونش بالا پايين ميبره و حال ميكنن. اين افكار بيشتر حشريم ميكرد. انتظار برگشتن آرزو داشت منو ميكشت. اونقدر حشرم زده بود بالا كه اگه كوچكترين دستي به كيرم ميكشيدم يا خودمو ميمالوندم آبم با شدت ميپاشيد بيرون. يه زنگ بهش زدم ولي برام رد تماس زد. يه اس دادم نوشتم چه خبر؟ دارم از فكر و خيال ميميرم. از خودت يه خبري بده. ولي خبري ازش نشد و جواب پياممو نداد. مثل ديوونه ها شده بودم. احساس ميكردم هواي خونه برام خفه كنندست. تو خونه موندن جايز نبود چون ممكن بود كيرمو بمالم و آبم بياد. بلند شدم لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون. تصميم گرفته بودم كمي قدم بزنم تا هوام عوض بشه. بي هدف شروع كردم تو خيابون قدم زدن. يكساعتي قدم زدم و خسته شدم. بطرف خونه برگشتم. با خودم گفتم ميشينم پاي نت سرگرم ميشم. وقتي رسيدم خونه لخت شدم نشستم پاي نت تازه يكي دو نفرو پيدا كرده بودم و داشتم باهاشون حرفاي سكسي درباره آرزو ميزدم كه ديدم برام اس ام اس اومد، گوشي رو نگاه كردم ديدم از طرف آرزوست. ديگه از خوشحالي سر از پا نميشناختم. پيامشو باز كردم نوشته بود "دارم ميام خونه" بهش يه اس دادم نوشتم "چي شد؟" جواب داد "ميام برات تعريف ميكنم" باز بهش پيام دادم "طاقت ندارم برسي تعريف كني فقط بگو تا كجا پيش رفتين؟" آرزو جواب داد "به آرزوت رسيدي" با خوندن اين پيامش چيزي نمونده بود آبم بياد. از جا بلند شدم نفسمو حبس كردم كمي قدم زدم تا فكرم منحرف بشه. نبايد آبم ميومد. بعداز كمي قدم زدن وضعيتم عادي شد. نشستم و دوباره خودمو مشغول كردم. طولي نكشيد كه آرزو اومد. تا از راه رسيد بغلش كردم بوسيدمش. مانتوش عوض شده بود! يه مانتوي ريون مشكي تنگ چسبون پوشيده بود كه بخوبي سينه ها و كونشو نشون ميداد. درحاليكه دست به كونش ميكشيدم پرسيدم چرا مانتوت عوض شده؟ گفت بريم برات تعريف ميكنم. بغلش كردم رفتيم تو اتاق خواب.
رو تخت دراز كشيديم. بهش گفتم بايد همه چيزو از سير تا پياز برام تعريف كني. حتي نبايد يك كلمه رو جا بندازي. گفت باشه. من آروم و ملايم آرزو رو ميبوسيدم و ميخوردم اونم شروع كرد به تعريف كردن. گفت: سوار ماشين شديم و حركت كرديم. ديدم اسي داره بسمت خارج شهر ميره. پرسيدم كجا ميري؟ مگه قرار نبود نهار بخوريم؟ گفت چرا ولي ميريم يه جاي باصفا و خلوت نهار بخوريم. گفتم كجا؟ گفت ميريم باغ من. يه باغ دارم خارج شهر خيلي جاي باصفائيه. خونه هم دارم توش كه ميتونيم راحت باشيم بدون ترس از اينكه كسي ما رو ببينه. گفتم نه خونه و باغ نه. بهتره بريم يه رستوران خلوت خارج شهر. گفت چيه ميترسي با من بياي خونه باغ؟ گفتم نبايد بترسم؟ گفت نه، مطمئن باش در امنيت كاملي. تا زمانيكه خودت نخواي كوچكترين اتفاقي نميفته. گفتم با همه اينا ترجيح ميدم براي اولينبار باهات خونه نيام. گفت باشه هرچي تو بگي. رفتيم بين راه يه جا نگهداشت كه آلاچيق و اينجور چيزا داشت. يه جور رستوران سنتي نزديك رودخونه. جات خالي نهار خورديم و بعد نهار اسي دستمو گرفت و گفت ميشه بريم كنار رودخونه قدم بزنيم؟ گفتم باشه. رفتيم كنار رودخونه لابلاي درختا قدم ميزديم. اسي دستمو گرفته بود. دستش خيلي داغ بود. همونطور كه از اينور و اونور حرف ميزديم يه لحظه دستمو برد نزديك لبش و گفت اجازه هست دستتو ببوسم؟ من كمي سرخ شدم و خجالت كشيدم. چيزي نگفتم. ديدم اسي دستمو بوسيد. با اينكارش داغ شدم. حس كردم بدنم خيس عرق شده. بازم دستمو بوسيد و صورتشو نزديك صورتم كرد. ترسيده بودم صورتمو كمي كشيدم عقب. گفت صبر كن بذار يقه مانتوتو درست كنم كج شده. تا خواستم بخودم بجنبم گونه مو بوسيد. برگشتم از دستش فرار كنم كه يهو محكم از پشت بغلم كرد و گفت نه تو رو خدا آرزو اينكارو نكن. ميدوني چند ساله حسرت اين لحظه رو ميكشم؟ و صورتمو از پهلو بوسيد. سينه هامو محكم گرفته بود و بخودش فشار ميداد. گرماي كيرشو خوب ميتونستم از رو شلوار حس كنم. بدجور راست كرده بود. ديگه داغه داغ شده بودم. همونطور كه صورتشو از پهلو چسبونده بود به صورتمو و گونه هامو ميبوسيد كمي صورتمو برگردوندم طرفش اونم لباشو گذاشت رو لبام و محكم ازم لب گرفت منم كه گرم شده بودم برگشتم طرفش. از روبرو بغلم كرد و لبام گرفت تو لباش. دستشو برده بود روي باسنم و محكم باسنمو فشار ميداد. هي قربون صدقم ميرفت و لابلاي حرفاش همونطور كه باسنمو ميماليد ميگفت الهي قربون اين خوشگله برم كه منو كشته و ديوونه خودش كرده. بعد بهم گفت بريم خونه باغ؟ گفتم نه امروز پريودم. گفت باشه همين بوسيدنتم غنيمته. دوباره منو برگردوند و از پشت بغلم كرد. سينه هامو محكم چسبيد و از پهلو ازم لب ميگرفت و با قدرت كيرشو به باسنم فشار ميداد. خيلي داغ كرده بود. خيس عرق شده بود. زيپ شلوارشو باز كرد دستشو گذاشت رو كيرش و گفت داره ميتركه نميخواي بماليش؟ دلم نميخواست بهش دست بزنم واسه همين گفتم نه. خيلي التماس كرد. منم واسه اينكه دلش نشكنه باسنمو بهش فشار دادم. يهو ديدم يه لب محكم ازم گرفت و يهو گفت آه آه آه آه ....
گفتم چي شد؟ گفت تموم شد ريختم. خنديدم گفتم خيالت راحت شد؟ يه لب ديگه ازم گرفت و گفت الهي اسي قربون كونت بره منو كشتي دختر. يهو دست به پشتم زدم مانتومو درست كنم ديدم خيسه خيسه تازه فهميدم آبشو ريخته رو مانتوم. عصباني شدم گفتم آخه اين چه كاري بود كردي؟ گفت ببخشيد عزيزم باور كن دست خودم نبود. عيب نداره سر راه برات يه مانتوي خوب ميخرم. قضيه مانتو اين بود. گفتم به به عجب سليقه اي! سليقه تو بود يا اسي؟ گفت اسي انتخاب كرد و بهم گفت دلم ميخواد هميشه باسن قشنگتو توي اين مانتو ببينم. گفتم آرزو ديگه طاقت ندارم بيا آبمو بيار. گفت جااااان ميخواي برات چيكار كنم عزيزم؟ دوست داري ساك بزنم؟ گفتم نه همون مانتو لي تو بپوش درست مثل اسي از پشت بچسبونم و تو همونطوري كونتو به كيرم فشار بده آبم بياد. وقتي آرزو مانتوشو پوشيد خوب دقت كردم ديدم جاي لكه آب اسي رو باسنش مونده منم كيرمو همونجا چسبوندم. آرزو برگشت بطرف عقب و لبمو گذاشتم رو لبش. كونشو بهم فشار داد و به اين ترتيب منم درست آبمو جايي ريختم كه امروز اسي ريخته بود.

نوشته: رامین

مهلا خیلی دختر ناز و مهربونی بود و خیلی دوستم داشت و همه جور پا بود. ولی من دلم زیاد باهاش نبود و نگهش داشته بودم تا يه روز ترتيبشو بدم و ولش کنم .خودمو خیلی بالا میدیدم و حس میکردم میخواد تورم کنه .من احمق بودم و عشقشو درک نکردم . با این که وضع مالیشون معمولی بود مرتب با هر بدبختی بود، به من خوراکی و این جور چیزا رو میرسوند تا تو دانشجویی بهم بد نگذره . هر دفعه که بحث ازدواج میشد میگفتم هنوز زوده . اونم چیزی نمیگفت من حس میکردم دارم زرنگی میکنم و ازش سواری میگیرم . فک میکردم از ترس ترشیدگیش میخواد خودشو بچسبونه بهم البته بعد ها فهمیدم اون فقط صادقانه دوستم داشت. اون روز ها فقط تو فکر ستاره بودم.سایه ها خیلی سنگین بود . تو حیاط بودم امير صدام زد و گفت بیا این طرف . بعد زد زیر خنده و به رضا و هومن گفت اینم از شریک من ، بریم که ورق بازیمون دیر شد. من که همیشه سعی میکردم غم و مشکلاتم رو پیش خودم نگه دارم گفتم به به ، این ضعفا بازی هم بلدن؟هومن خندید و گفت میبینیم . از این که نقش آدمای باحالو بازی کنم خسته شده بودم. برای اینکه بچه ها رو بپیچونم گفتم بچه ها راستی من باید برم شرمنده . زدم بیرون دوباره .امیر متوجه شد و دنبالم اومد و گفت چته باز ؟ گفتم هیچی . امیر گفت میخوای باهات بیام؟ گفتم نه ، برو فقط. بدون اینکه جواب خدا حافظی امیرو بدم رفتم .عذاب وجدان داشتم چون به مهلا قول ازدواج داده بودم در حالى که دلم پیش ستاره بود ...تصمیم گرفتم دیگه جواب مهلا رو ندم و برم دنبال ستاره که مهلا زنگ زد و گفت میخواد فوری منو ببینه.خواستم بپیچونمش که گفت آها دیدمت و قطع کرد و اومد پیشم .با هم قدم زدیم. خونشون نزدیک بود تو راه دو تا بستنی گرفتم و رفتیم سمت خونشون . حالش بد بود . وارد که شدیم با گریه اومد بهم چسبید و گفت دیگه نمیتونم ادامه بدم ، یه کاری کن .باز تحريک شدم که کارشو بسازم و بعد ولش کنم .سفت گرفتمش و دستامو حلقه کردم دورش و گفتم چته ؟ گفت خواستگارا رو دارم رد میکنم به خاطر تو ، یه قدم پیش بذار پدرم خیلی داره بهم فشار میاره. شالشو برداشتم و دست کشیدم تو موهاشو پیشونیشو بوس کردم و گفتم بشین این بستنی رو بخوریم آروم شی بعد صحبت میکنیم . بستنی رو انداخت تو سطل آشغال و گفت من آرومم. تو اصلا منو میخوای؟ چشماش یه کم اشک توش بود و میدرخشید . تو دلم گفتم که ترتیبتو بدم ولت میکنم بری جنده خانوم . نمیدونم چرا این قدر بی وجدان شده بودم ، انگار من نبودم اون جا و شهوتم حکم میداد. لباشو بوسیدم و بغلم گرفتمش و گفتم ناراحت نبینمت عشقم.سفت فشارم میداد و به خودش میچسبوندم.یه دستم رو کمرش بود و او یکی دور گردنش . آروم دستمو بردم پایین کشیدم روی بدنش . تسلیم شهوت من شده بود.لبمون يکى شد. دستمو بردم سینه ی راستشو گرفتم . چشماشو باز کرد با اخم نگام کرد. لبخند زدم و با یه چشمک گفتم مال منی. آروم مانتو رو در آوردم . مظلومانه رام من بود.با یه لبخند تلخ آروم و با التماس صدام زد . گفتم بله؟ گفت مرد باش و نذار از دست هم بریم . با خنده با دو تا چشمام چشمک زدم و گفتم نترس خانومم،از چشماش معلوم بود راضى نبود ولى اعتراض نمیکرد.دستمو کشیدم بین پاش و اوردم بالا و تی شرت کشی رو از تنش در اوردم . تازه داشت تحریک میشد.سریع لباسای خودمم در آوردم اونم شلوارشو اروم در آورد . من با شرت و اونم با شرت و کرست بود . بغلش کردم بردمش حموم و شیر آبو توی وان باز کردم و شروع کردیم به بوسیدن لب هم .
اون لحظات اصلا حواسم به زمان نبود و خیلی کیفور بودم. یه دفعه دیدم داره آب از وان سر میره . شرتمو کشیدم پایین و گفتم بریم شنا؟ منتظر جواب نموندم و شرت و کرست اونم در اوردم و کشیدمش سمت خودم و گفتم کجایی؟ رفتم توی وان اونم اومد و خوابید روی من . سینش رو شکمم بود و گوشش روی سینم . بدنشو دست میکشیدم تو اون آب گرم آرامش زیادی احاطه مون کرده بود . کم کم لبش رسید به لبم و چرخیدیم طوری که اون زیر بود و به کمر کف وان خوابیده بود . من رفتم پایین و سینه چپشو گذاشتم دهنم و سینه راستشو با دست میمالیدم . آروم رفتم سمت گردنشو تا گوششو مکیدم . نمیخواستم بکارتشو ازش بگيرم تا شر بشه پس آب وان رو خالی کردم و حالت سجده قرارش دادم . شامپو رو برداشتم و ریختم روی پشت و رون و بین پاهاش . یکم سردش شد . با دست پشتشو مالیدمو حسابی کفی شد و لیز .انگشت کردم تو و یکم چرخوندم بعد آلت لعنتی رو فشار دادم داخل . یکم دردش گرفت و یه جیغ آروم کشید و نصفش رفت داخل . آروم آروم هل دادم و اونم با دستاش پشتشو باز میکرد . خیلی داشت دردش میگرفت . من آلتم رو بیرون آوردم و بقیه شامپو رو خالی کردم بین دو تا گنبدی هاش . و دوباره فرو کردم و شروع کردم به جلو و عقب کردن که از این کار،خودش هم کم کم داشت لذت میبرد .بعد از حدود 10 دقیقه مردانگیم بین پاهاش خالی شد . برام مهم نبود اونم ارضا بشه . تو بغل هم نمی دونم چقدر خوابیدیم که تلفن بیدارم کرد خودمونو شستیم و لباس پوشیدیم و رفتم سراغ تلفن . خواهرم بود .زنگ زدم بعد از حرفای معمولی گفت که برای ستاره خواستگار اومده احتمالا بزودی عروسیشه . گوشی از دستم افتاد .نشستم رو مبل . مهلا هنوز لباسشو کامل نپوشیده بود با یه شرت و یه پیراهن که دکمه هاشم نصفش باز بود و کرستش دیده میشد اومد از اتاق بیرون و در حالی که موهاشو شونه میکرد گفت چیزی شده؟ گفتم عزیزم من برات احترام قایلم و بهت علاقه دارم ولی فک نمیکنم بتونم خوشبختت کنم . گفت یعنی چی ؟ در حالی که میرفتم ببرون گفتم یعنی بین همون خواستگارات یه دونه خوبشو انتخاب کن دنبالم دوید و گفت ،چرا؟ گفتم چون من بى پولم , هیچی نیستم ، نمیتونم خوشبختت کنم. رفتم تو کوچه ، دو قدم دنبالم بدون کفش اومد یهو لباسشو یادش اومد و سریع برگشت و داد زد چرا زود تر نگفتی ؟ گفتم الان به این نتیجه رسیدم ، خداحافط. فکر ستاره داشت دیوونم میکرد .... همه پول ماهیانمو و دادم و بدون فکر کردن به این که الان چه درس و امتحان و کاری دادم و یه بلیط به مقصد شهرمون گرفتم .انگار دستورات از ناخدا گاهم صادر میشد . ستاره همسایمون بود . از همون اول که دیدمش مهرش به دلم نشست . ولی چون به خودم قول داده بودم که عاشق نشم، سعی میکردم نذارم فکرش منو تصرف کنه. اون موقع به خودم مرتب تلقین میکردم که من خیلی محکمم و نباید بذارم احساساتم بهم ضربه بزنه . باسه همین بود که وقتی مادرم شروع کرد به تیکه انداختن که وقت زن گرفتنم شده گفتم هر موقع درسم تموم شد یکیو سلیقه کن تا بگیرم و اسمى از ستاره نبردم حتى وقتی که برای گرفتن مدرک بى خاصىت از شهرم و از ستاره ی زندگیم دور شدم ،باز نفهمیدم که چقدر ستاره رو میخوام ولی وقتی فهمیدم داره براش خواستگار میاد ...تا اون روز مرتب برای رفع اشکالات درسیش میرفتم پیشش و يه کم متوجه بود. وقتی شنیدم داره براش خواستگار میاد خیلی بهم ریختم . وقتی رسیدم رفتم خونه ی خواهرمو بدون سلام و هیچ حرفی گفتم راسته که باسه ستاره خواستگار اومده؟ با تعجب و خنده گفت کی اومدی؟ چرا این قدر هولی؟ سلامت کو؟ دستمو کشید و گفت بیا تو ببینم داداشی . گفتم راسته ؟ گفت بیا تا برات تعریف کنم . رفتیم داخل گفت : چند روز پیش یه مهمونی بوده و ظاهرا ستاره و یه پسره از هم خوششون میاد . و قراره پسره آخره هفته بیاد خواستگاری .طرف خیلی خرش میره. تو کاره تجارته و پولشم از پارو بالا میره. ستاره هم میخواد قبولش کنه . دیگه چیزی نشنیدم . گیج و منگ رفتم طرف خونه ی ستاره. میدونستم اون موقع روز خانوادش سر کارن . خیلی گرم احوال پرسی کرد . من که خیلی ناراحت بودم هلش دادم تو درو بستم و گفتم باید باهات صحبت کنم . با تعجب گفت چی کار میکنی ؟ گفتم میخای ازدواج کنی؟ گفت آره چت شده؟ گفتم بیا...رفتیم داخل خونه . گفتم میخوای زن اون یارو بشی گفت آره چطور مگه. گفتم پس من چی که این همه سال عاشق توی بی معرفت بودم؟ماتش برد. نمیدونست چی بگه . گفت تو؟ پس چرا چیزی نگفتی؟ تار موشو از صورتش زدم کنارو گفتم خریت! با شک و نگرانی گفت امکان نداره بابام موافقت کنه. گفتم چرا ؟ گفت تو چی داری آخه ؟ نه پول ، نه خونه ، نه ماشین . فقط دلت خوشه که چند سال دیگه مدرک میگیری و بعد از سربازی رفتنت اگه کاری پیدا بشه و چند سال کار کنی شاید بتونی بشی مثل الانه مهران. گفتم پس اسمش مهرانه! ستاره سرشو انداخت پایین و آروم گفت اذیتم نکن ، اوضاع فرق کرده تو نمیتونی حتی یه زندگی معمولی بسازی . خواهش میکنم اگر منو دوست داری راهتو بکش برو و به هیشکی هم چیزی نگو. نمیدونستم چی بگم . داد زدم لعنت به من که ... نذاشت حرفمو تموم کنم روشو برگردوند و گفت فقط برو ، خواهش میکنم . خیلی نقره داغ شدم . زدم بیرون رفتم خونه خواهرمم اومده بود اونجا ، همه جمع بودن . نباید کسی چیزی میفهمید با همه سلام و علیک مختصری کردم و به بهانه خستگی رفتم تو اتاقم.خواهرم دنبالم اومد و گفت چی شده؟نگو که به خاطر ستاره است. سرمو با لبخند به چپ و راست تکون دادم و گفتم چیزی نیست فقط یکم خسته ام و رفتم پیش مادرم . چقدر دلم براش تنگ شده بود، حدود 30 ثانیه فقط نگاش کردم و بهش گفتم مادر بد اوردم و دراز کشیدم روی پاش

ادامه دارد...

نوشته: bigbang4

...قسمت قبل

باسلام مجدد.اول ازهمه باید عذرخواهی کنم چون وقتی داستان و خوندم تقریبا مشکلات و دیدم. ازتکاور عذرخواهی میکنم که نوشتم وقتی گفتم برا اولین بارنه میشنیدم منظوراین نبود که خیلی دوس دخترداشتم منظور تو کل زندگیم بود به هرحال شرمندم که ناراحتتون کردم ماشمارو دوس داریمم وطی دوسالی که توسایت میام بزرگان سایت و به خوبی میشناسم اینارم گفتم چون بهتون ارادت دارم بحث خایه مالی نیس داداش.و ازسیلورعزیز تشکرمیکنم بخاطر راهنمایشون وبگم این خاطره کل زندگی منو متحول کرده که تواین قسمت عرض میکنم مشکلات و هم به بزرگواری خودتون ببخشید و تشکرازباقی دوستان
یادم رفته بود توقسمت قبل ازخودم و النازنگفتم چون نوشتن اونم واسه دفعه اول خیلی سخته وامیدورام دوستان عزیزمنو ببخشن.ازخودم والنازمیگم بعدبریم سرادامه داستان.من الان 32سالمه قد180وزن77و یه فیس معمولی والنازیه دختری باقد 165ویه فیس بسیارزیبا پوست سفید،لبهای زیباوتقریبا یه هیکل متوسط نه خیلی چاق ونه خیلی لاغر.
النازتوچهارچوب درب خونه ظاهرشد میدونستم مثل من خوشحاله زود دستشو گرفتم و کشوندم داخل حیاط ،حالا قشنگ روبه روم بود وقتی به چهرش که یه آرایش ملایم کرده نگاه کردم نتونستم چشم ازش بردارم تو دلم غوغایی به پا بود لبام داغی لباش و فریادمیزد ولی میترسیدم ناراحت بشه ونمیخواستم حتی یه لحظه ناراحتیشو ببینم.دستموفشار داد که ازعالم وهم اومدم بیرون ،که گفت چته تو نمیخوای دعوتم کنی خندیدمو و دستاش که تو دستتم بود و کشوندم دنبال خودم و واردخونه شدیم،رفت روی مبل نشست منم رفتم آشپزخونه چایی بیارم وقتی برگشتم دیدم باهمون لباس مدرسه نشسته بهش گفتم اینجا مدرسه نیست که تنها کاری که کرد مقنعش و در اورد و گفت راحتم نمیخواستم اسرارکنم پس هیچی نگفتم
رفتم کنارش نشستم و دستاشو تو دستام گرفتم داشتیم حرف میزدیم که صدای تلفن بلندشد وقتی جواب دادم دیدم ازمحل کارمه وگفتن بار اومده باید بیای با اینکه مرخصی گرفته بودم ولی نمیشد کاری کرد،به النازگفتم برم زودی میام ،النازم مخالفت نکردو پرسیدنهار چی میخوری که به شوخی گفتم اگه بلدی ماکارانی اگه نه تخم مرغ،بالشتوپرت کردسمتم و خندید.رفتم محل کارمو سریع کارموتموم کردم وبرگشتم.وقتی واردخونه شدم النازتوآشپزخونه بودوحواسش به من نبودکه واردشدم یواش رفتموازپشت بغلش کردم که یک آن جیغش گوشموکر کرد،وقتی منو دید نگاه گلایه آمیزی بهم انداخت،منم گونشو برای اولین باربوسیدم که گونه ش قرمز شد ازخجالت ولی حرفی نزد.تاشب رفتیم بیرون ودورزدن وبگو و بخند،موقع خواب شد رفتیم که بخوابیم اتاق پدرموانتخاب کردم چون تخت دونفره بود .رفتیم درازکشیدیم بهش گفتم بخواب گفت فعلاخوابم نمیاد ومنم ازخستگی نمیدونم کی خوابم برد.یک آن بیدارشدم دیدم نشسته گفتم چرانمیخوابی النازگفت پاشوبحرفیم ولی چشماش خواب داشت،یه آن باخودم گفتم خاک توسرت رضا آخه چطورانتظار داری.پاشدم رفتم تو اتاق خودمو کلیداتاق پدرموبهش دادم و گفتم درو قفل کن راحت بخواب .رفتم روتختم زودخوابم بردنمیدونم چقدرخوابیده بودم که باصداش بیدارشدم گفتم چی شده عزیزگفت میترسم بیا پیش من بخواب.پاشدم رفتم اون اتاق .وقتی درازکشیدم الناز برای اولین بار لباسشو در آوردوبایه تاپ صورتی و شلوارک کنارم دراز کشید منم محو دیدنش شدم.(عشقای قدیم رنگ وبوی دیگه ی داشت حرمت داشت نجابت داشت،النازم اگه ازاول راحت نبود چون حق مثلم هردختربود که وقتی زیریه سقفه باپسری که ناحالا تو اون موقعیت نبوده تا اون اعتمادجلب نمیشدکاری نمیکردطرف تحریک بشه)گفت چته خوشگل ندیدی ،خدای من چه آفریده بود یه بدن سفیدو خوش تراش،باخنده بهش گفتم چطوری تحمل کنم الناز گفت چی رو گفتم بی انصاف هلو کنارمه چطور نخورمش گفت رضا.گفتم شوخی کردم عزیز.خودشوتو بغلم جا کرد.سینه های خوش فرمش به بدنم خورد و آمپرم تکون خورد حالا خربیارباقالی بارکن.لباشو رو لبام احساس کردم وای خدای من چقدر شیرینه وشروع کردم به لب خوردن دیگه تحمل نداشتم دستم که رفت روسینه هاش انگاربرق گرفتتش و لبشو جدا کرد وگفت رضا خندیدمو گفتم تقصیرخودته خب.گفت میترسم آخه, گفتم نترس قربونت برم.گفت رضابیخیال منم با اینکه ازشق درد داشتم میمردم قبول کردمو وتوبغل هم خوابمون برد.صبح وقتی بیدارشدم دیدم داره صبحانه روحاضرمیکنه صبحانه روخوردیموزدیم بیرون.شب آخری که کنار هم بودیم جفتمون دمق بودیم چون باید النازفردا میرفت .موقع خواب گفت رضا.گفتم جانم گفت سکس درد داره،گفتم درد جای خودش لذتشم جای خودش.گفت میخوام تجربه کنم تعجب سرتاپاموگرفته بود گفتم چی میگی تو.گفت میخوام شب آخرکنارعشقم خوش بگذره.گفتم خوبی گفت باورکن رضا.بغلش کردمو لباشوبه لبام چسبوندم میخواستن ازفکرش خارج بشه دوست داشتم باهاش سکس کنم ولی نمیخواستم در آینده اگه به عللی مال هم نبودیم ازخودم شرمنده باشم توافکارم بودم ولبام رولباش بود که یه آن با دستش کیر15سانتی مو.گرفت گفت وای این چیه رضا.گفتم الناز جان گفت رضامیخوام دربرابرلحن گفتارش نتونستم حرفی بزنم و گفتم چشم.کارموشروع کردیم با ولع لباشو میخوردمو دستاموبردم زیرلباسش و سینه هاشو ازداخل سوتین درآوردمو شروع کردم به مالیدنشون.صدای نفسش بلندشدچشاشو بسته بود .زیرگردنشو داشتم میخوردم که ناله هاش بیشترشدت گرفت.تاپ اوج گرفت.تاپشو در آوردمو شروع کردم به خوردنشون وای خدای من چقدرشیرینه .سینه های ناز وخوشگلش تو دستام موج میزدنو زیباییش وبه رخم میکشید.در همون حین خودش شلوارک و شرتشو باهم درآورد.ازسینه هاش اومدم رو نافش و همونجورکه لیس میزدم وقتی به کسش رسیدم یه کس گردو زیبا که مثل غنچه بسته بودکه هرچندثانیه دل میزد.یه زبون ازبالای کسش تا نزدیک سوراخ کونش کشیدم که مثل قندشیرین بود که نفس الناز مثل ادمی بود که نفس آخرومیکشه.دودستامو قلاب کردم به پاهاشو افتادم به جون کسش و زبونمو با ولع داخل کسش میچرخوندم و النازبه کمرش کش وقوس میداد و هرچندلحظه سرموبه کسش فشارمیداد وناله هاش که از سرشهوت خونه رو برداشته بود.یه آن تمام وجودش لرزید و داد زد رضااااااا جونم کشتیدم دیوونه.وقتی اومدم بالاسرش تا چشمش به چشاش افتاد هول کردم تمام چشمش سفید شده بود چندتا چک به صورتش زدمو و یکم آب پاشیدم به صورتش که چشاش به حالت اول برکشت بجور ریده بودم.کشیدمش بغلم و نوازشش کردم.گفت وای رضا چه حال خوبی دارم،خوشحال بودم که خوشحاله وهمین واسم کافی بود گفت توچی رضا گفتم تو راضی شدی کافیه،گفت اینکه نامردیه گفتم نه قربونت.بالاخره با دست برام جلق زد و ارضا شدم(تواون لحظه همه کارمیتونستم بکنم ولی نخواستم دردبکشه یا اذیت بشه)مثل دوتاعاشق بغل هم خوابیدیم و صبح وقتی بیدارشدم دیدن بغلم خالیه نگاه کردم دیدم النازنیست صداش زدم ولی جوابی نیومد.پاشدم رفتم تواتاقا که صدای شرشر آب منو متوجه خودش کرد که النازتوحمومه.جلوی حمام نشستم وقتی اومدبیرون بایه شورت سفید ویه سوتین آبی خوشرنگ،وقتی منو دید گفت رضا برو تو اتاق دیگه گفتم مگه چیه گفت خوب خجالت میکشم.خندیدم گفتم دیشب یادت نیست چه بلایی سرم آوردی گفت رضا دیشب دیشب بود پاشو دیگه.منم نخواستم بیشتر اذیت بشه رفتم تو آشپزخونه.که النازاومد ازپشت بغلم کردو گفت عاشقتم رضای من برگشتمو توبغلم فشارش دادم یه لب جانان ازش گرفتم بعد صبحانه حاضرشد که برسونمش چون خانوادم تو راه بودن.الناز ووقتی رسوندمو خواست پیاده بشه اشک چشای جفتمونو پرکرده بود هیشکدوم طاقت جدا شدن و نداشتیم وقتی رفت حالم داغون بود بعدچندروزکه با هم زندگی کرده بودیم جدایی خیلی سخت بود.رفتم محل کارم وخودمو مشغول کردم.وقتی برگشتم خونه خانوادم رسیده بودن بعد چاخ سلامتی مادرم گفت خونه نبودی این چند روز گفتم واسه چی گفت خونه خیلی تمیزه بهت نمیخوره اینقدر پسرخوبی شده باشی ومنم خندیدم وهیچی نگفتم خواهرم جلوم سبزشد گفت خوش گدشت آقا رضا وخندید.روزا از پی هم میگذشت و من هرروزبیشترعاشق میشدم.یه روزتصمیموگرفتم وقتی النازو دیدم بعدصحبتهای معمولی گفتم النار.گفت جانم گفتم میخوام بیام خواستگاریت عزیز.چهره بشاش النازعوض شد وجاشوناراحتی گرفت .گفتم چی شد قربونت برم،گفت چرا؟گفتم چی چرا؟گفت چرا میخوای بیای ؟تعجب کردم .گفتم مگه دوسم نداری گفت چرا ،گفتم خوب منم دوست دارم پس چرا واسه همیشه مال هم نباشیم.گفت نمیشه!تمام بدنم یخ کرد.گفتم یعنی چی!گفت ما به درد هم نمیخوریم،گفتم چرت نگو الناز این حرفاچیه؟وقتی صورتشو به سمت خودم برگردوندم تمام صورتش خیس اشک بود.گفتم النازم چی شده.گفت هیچی بریم خونه رضا،گفتم شاید هیجان زده شده یا چیزه دیگه واسه همین چیزی نگفتمو رسوندمش،الناز اون النازسابق نبود سعی میکرد ازم دوری کنه،سردجواب میداد،واسه اومدن بهانه میاورد،کلافه شده بودم.یه روز وقتی اومد گفتم چته الناز چه مرگت شده.گفت رضا برو پی زندگیت گفتم زندگیم توهستی الناز .گریه میکردومن متعجب ازحرکاتش،ومیگفت من مال تونیستم من لیاقت توروندارم.وپیاده شد وشروع کردبه دویدن اونقدرحالم بدبود که نمیدونستم چی خوبه چی بد،الناز گم شد یک هفته،دوهفته،یکماه. مثل دیوونه هاشده بودم روزی چندساعت سرکوچشون وامیستادم تاخبری بشه ولی خبری نبود یکروزدلو زدم به دریا و رفتم درخونشون هرچی در زدم کسی دروبازنکرد،برگشتم توماشین و های های گریه میکردم.دیگه دل و دماغ هیچی رو نداشتم.خودموتواتاقم حبس کرده بودم و کارم شده بودگریه به درگاه خدا اونقدر التماس کردم و زاری زدم که یک روز وقتی داشتم های های گریه میکردم از روی تختم افتادمو هیچی دیگه نفهمیدم.وقتی بهوش اومدم دیدم مادرم بالا سرم نشسته و زارمیزنه.صداش زدم مامان!گفت جان مامان مادرمن چته چی شده چرا هیچی نمیگی .بگو چی چی میخوای رضای من.توگریه هاش وقتی بهش خیره شدم احساس کردم چقدر شکسته شده!ایناهمش تقصیرمنه دستشوگرفتمو باتمام وجود بوسیدم .مادرم گفت رضای من بگوچی شده توهمون حین پدرم وارد شد تا منو دید زد زیرگریه .جفتشون التماس میکردن چی شده چی میخوای پسرم.گفتم النازمومیخوام مامان ،من بی اون نمیخوام باشم ،مادرم گفت پسرم اینهمه دختر گفتم مامانم نگو تو رو خدا،ازبیمارستان مرخص شدم سعی کردم گریه هامو ببرم حرم آقام امام رضا.یه روزکه داشتم برمیگشتم ندا رو دیدم دوست صمیمی النازورفتم باماشین کنارش وصداش زدم وقتی منو دیدسرعتشوبیشترکرد،هرچی میگفتم محل نداد وبه لحظه کنترلمو ازدست دادم وجوری صداش زدم که ترسید و سوار شد.گفت چته تو؟گفتم النازکجاست .گفت نمیدونم .هرکارکردم جواب درستی نداد و از آخر گفت رضا النازو فراموش کن .اگه النازودوس داری فراموشش کن برگشتم گفتم ندا میفهمی چی میگی صورتم پراشک بود گفت نمیدونم چی بگم ببین باخودت چکارکردی.گفتم ندا من النازومیخوام،یه لحظه رفت توشک و تردید ولی بازم سکوت کردو رفت.حال و روزم خراب شده بوداحساس پوچی میکردم دیگه زندگی بدون النازواسم بی ارزش بود.یه روز رفتم در مغازه دوستم تاشایدحالم بهتربشه .دم مغازه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یه آن گفت رضا عجب خوشگلی داره میاد توجهی به حرفش نکردم بعد چندلحظه گفت رضا النازه،فکرکردم داره اذیت میکنه گفت لامصب نگاه کن خوده النازه رضا بخدا،سرموبرگردوندم تا چهره النازو دیدم دلم هری ریخت.وای خدای من اینکه خودشه.وقتی نزدیکترشد متوجه من شد،تغییرچهرش به وضوح معلوم بود .سرازپا نمیشناختم رفتم سریع سمت ماشینم که بیاد تو ماشین ولی الناز مثل یک غریبه ازکنارم گذشت انگار اصلا منو.نمیشناسه.ماتم برده بود تو سرم هزارتا فکر رفت و امد ازاین حرکتش.ماشین واستارت زدم و افتادم دنبالش.سر اولین کوچه پیچیدم جلوش و گفتم الناز هنوز النازگفتنم تموم نشده بود که راهشو کج کرد و ازپشت ماشین رد شد .تمام وجودمو عصبانیت فراگرفته بود و مونده بودم خدایا دلیل این کاراش چیه.دنده عفب گرفتم دوباره رفتم دنبالش سرکوچه بعدی کشیدم جلوش وپیاده شدم فریاد کشیدم الناز بشین توماشین ملت یه لحظه میخ ما شدن .یه پسره که نظاره گر بود گفت یره مگه خودت ناموس نداری اومد سمتم وقتی برگشتم سمتش عصبانیت تو چهرم موج میزد و طرف ترسید و الناز بخاطراینکه دعوا نشه زودنشست و صدا زد رضا بشین.وای خدا چقدر دلم واسه این صدا تنگ شده بود.نشستم توماشین .راه افتادم صدای داریوش که زندگی کردم با آهنگاش توماشین پخش شد:
ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم
هرجاکه پامیزارم،تورواونجامیبینم
یادمه چشمای تو پر دردوقصه بود
قصه غربت توقدتا صدتاقصه بود
ومن های های گریه میکردم بدون اینکه دست خودم باشه.الناز صدای ضبط و کم.کرد وگفت رضا چکارکردی باخودت تو.چراخودتو عذاب میدی وقتی بهش خیره شدم دیدم تمام صورتش پرازاشکه و داره گریه میکنه،گفتم چرا الناز ،چرا اینکاراتومیکنی؛گفت به عشقمون قسم به درد هم نمیخوریم.گفتم چرا؟ آخه چرا اینومیگی؟گفت رضا .گفتم حرف بزن الناز.گفت نمیتونم ،گفتم مرگ رضات بگو چرانه؟صورتش پراشک بود یه آن داد زد رضا مادر من جندس میفهمی یعنی چی مادر من جندس جندس جندس
ادامه دارد

نوشته: pesare mashreghi

...قسمت قبل

داشتم خسته و داغون از سر کار برمیگشتم. هر روز درگیری بیشتری با رئیس داشتم. تو این چند روز حوصله هیچ چیزی رو نداشتم. حال و روزم داغون بود و به قول رئیس باعث میشدم که کلاس شرکت مهندسیش پایین بیاد. البته بخاطر اینکه یه جورایی قلب برنامه نویسی شرکت بودم و کس دیگه ای نمیتونست اونجور که باید و شاید کار منو انجام بده، رئیس نمیتونست برخورد سختی باهام بکنه. پست معاونت شرکت خالی شده بود. چون معاون شرکتمون بعد از درگیری با رئیس از اونجا استعفا داده بود و میخواست شرکت خودش رو تاسیس کنه. از همکارا شنیدم که میخواست منو هم تو شرکت تازه تاسیسش استخدام کنه. هرچند که رفتار اونو بیشتر میپسندیدم ولی بیشتر چشمم دنبال پست معاونت بود. چون وقت آزاد بیشتری پیدا میکردم که راحت تر به خودم برسم و آزادی عمل بیشتری هم داشتم...
خبات تماس گرفت و ازم خواست یه سری خرت و پرت برا خونه بخرم. بارون بشدت داشت میبارید و برف هایی که این چند روز باریده بودن بخاطر هوای سرد یخ زده بودن. رفتم جلو یه سوپری و وسایلو خریدم و گذاشتم تو صندوق عقب. تو اون سرما و بارون داشتم یواش یواش رانندگی میکردم و سیگار میکشیدم. یه موزیک بی کلام هم از آلبوم "سکرت گاردن" چاشنی لذت خلسه ام شده بود. تو یه مسیر خلوت و تاریک بودم که یهو دیدم یه خانوم وایساده منتظر ماشین. خواستم سوارش کنم که بیخیال شدم. وقتی از کنارش رد شدم با صدای بلند آدرسو گفت. اهمیت ندادم ولی یه کم که جلوتر رفتم تازه یادم اومد که مسیرش دقیقا همون مسیر خونه خباته. دنده عقب گرفتم و وایسادم تا سوار بشه. رو صندلی عقب جا گرفت. سیگارو انداختم بیرون و شیشه ها رو دادم بالا و بخاری ماشینو روشن کردم. تو آینه یه نیم نگاهی بهش کردم و شناختمش... همون دختره تو رستوران بود... ساناز... انگار اون منو نشناخته بود. خواستم چیزی بگم که با یاددآوری رفتار اونروزش پشیمون شدم. تا رسیدن به مقصد هردو سکوت کرده بودیم. فکر کنم منو نشناخته بود. جلو خیابون اصلی وایسادم تا پیاده بشه. ولی ازم خواهش کرد که برسونمش در خونه و گفت که هزینه دربست رو میده. چیزی نگفتم و وارد خیابون فرعی شدم. داشت آدرس کوچه رو میداد که فهمیدم تقریبا همسایه ایم. تو کوچه جلو خونه خبات وایسادم. یه اسکناس 10هزار تومنی، به طرفم گرفت. گفتم :
-"خانوم ما مسافر کش نیستیم هوا سرد بود خواستم..."
یهو میون حرفام پرید و با عصبانیت گفت:
-"لطفا پولو بگیرین. اگه میدونستم مسافرکش نیستین عمرا اگه سوار میشدم!"
-"انگار یه چیزی هم طلب کار شدیمااا...بفرما بیرون خانوم...آه!"
-"منظور بدی نداشتم. اخه میدونین که تو این دوره زمونه دخترا سوار هر ماشینی که میشن طرف میخواد فقط مخو بزنه و شماره بده. ولی جدا باعث تعجبه...!؟"
-"چی باعث تعجبه؟"
-"اینکه شما بدون هیچ خواسته ای منو رسوندین."
نیشخندی زدم و بالاخره رومو برگردوندم و تو چشماش زل زدم و گفتم :
-"میخواین بدونین واسه چی بهتون شماره ندادم؟ اخلاق سگتونو میشناسم."
یهو با چشمای از حدقه بیرون زده که انگار منو بالاخره شناخت بهم زل زد و گفت :
-"بازم توووو..."
-"ناخواسته بود..."
درب ماشینو باز کرد و پیاده شد اومد سمت من. شیشه رو دادم پایین و گفت:
-"لطفا دیگه دنبال من راه نیاین. باور کنین من نامزد دارم."
تو دلم گفتم آره جون عمه ات!
-"بیخیال خانوم... شب شما بخیر."
از ماشین پیاده شدم و صندوق عقبو باز کردم تا وسایلارو ببرم تو. دیدم هنوز بهم زل زده. هوا تاریک شده بود و کسی تو کوچه نبود. یه فکرخبیثانه به سرعت از ذهنم گذشت، ولی مقاومت کردم و بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم و زنگ خونه خبات رو به صدا در آوردم. زیر چشمی نگاهم بهش بود. هنوزم بهت زده مسیر رفتن منو نگاه میکرد. جلو در خونه شون کلید رو از کیفش در آورد و داشت درو باز میکرد که بدون اینکه بهش اعتنا کنم رفتم تو...
خبات نگاهی بهم انداخت و گفت :
-"زود باش آماده شو. امشب باهم میریم پارتی"
-"ببین خبات من اصلا حوصله شلوغی و پارتی ندارم. بیخیال... خودت برو. خوش بگذره"
-"شلوغی زیادی نیست بابا. همش 15 نفر دعوت شده. مطمئنم بهت خوش میگذره."
-"این دیگه چه جور پارتیه که 15 نفرن؟"
-"پارتی که نه. شاهو رو که میشناسی!؟ جشن میلیارد گرفته"
-"چی؟ جشن میلیارد دیگه چه کوفتیه؟"
-"قراره یکی از آرزوهات امشب برآورده بشه."
تو فکر فرو رفتم. یعنی چی؟ من که اصلا انگار آرزویی نداشتم! رویایی نداشتم! ولی باخودم گفتم باید جالب باشه. دوست داشتم ببینم آدمای دوروبرم چه آرزوهایی داشتن.
-"خیلی خوب باشه میام"
رفتم به طرف حموم و یه دوش گرفتم. کت شلوار مشکی و پیرهن لاجوردی... مثل همیشه...
سوار ماشین من شدیم و به طرف خارج شهر راه افتادیم. چند کیلومتر که از شهر دور شدیم، خبات که پشت فرمون نشسته بود پیچید تو یه جاده فرعی و رفتیم تو یه کارخونه. یه محوطه که بیشتر شبیه باغ بود. هوا زیاد سرد نبود و برف داشت میبارید. دو طرف محوطه درخت کاری شده بود. از جلو در ورودی کارخونه گذشتیم و به طرف ته محوطه پیش رفتیم. یه ساختمون بزرگ دو طبقه اونجا بود. ماشینو پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم. از در ورودی که رفتیم تو خبات ناپدید شد. شاهو به طرفم اومد و باهام دست داد.
-"هیوا جان خیلی خوش اومدی. بیا تو تعارف نکن. اونجا مشروب و همه چی هست. از خودت پذیرایی کن. من برمیگردم پیشت."
بعدش با عجله به طرف چند تا دختر خانوم که از قرار معلوم جزء مهمونای خاص بودن، رفت. رومو برگردوندم و به طرف میز مشروبات رفتم. یه نخ سیگار از پاکت مخصوص برداشتم و روشن کردم. سیگارم که تموم شد. بلند شدم و شروع کردم به انتخاب مشروب. "ودکای روسی"، "اوزو"، "آبجو"، "شراب فرانسوی"، "عرق ارمنی"، "تکیلا"، آها پیداش کردم خودشه، "ویسکی برندی" خم شدم ودستمو بردم که ویسکی برندی رو بردارم که همزمان با من دست دیگه ای هم بطری رو گرفت. سرمو بلند کردم. دیدم سانازه. باتعجب بهم خیره شده بود. مقداری از موهای لخت مشکیش اومده بود تو صورتش و با اون لباس شب فوق العاده و بلندش، زیبایی منحصر به فردشو بیشتر از همیشه جلوه گر کرده بود. سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم. روی پاهام ایستادم و نگاهی به سرتا پاش انداختم و با حالت طعنه آمیزی گفتم:
-" بازم تووو! ببین خانوم محترم من نامزد دارم میشه بی خیال ما بشی!؟"
تو یه جمله انگار کل فن های کشتی رو روش پیاده کردم. با دهن باز بهم نگاهی کرد و گفت :
-"انگار بدجور سریش شدی. چرا من هرجا میرم باید ببینمت؟"
نیشخندی زدم و گفتم :
-"سعادت پیدا کردی خانوم! هرکسی از این سعادتا نصیبش نمیشه!" هنوزم دونفری شیشه ویسکی رو گرفته بودیم. من بی خیالش شدم بدون اینکه بهش اعتنا بکنم، برگشتم که نگاه دیگه ای به شیشه ها بندازم.
یه قوطی آبجو برداشتم و برگشتم دیدم هنوز وایساده. با حالت غیض نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
-"آره... انتخاب خوبی بود. برندی واسه تو زوده بچه قرتی!"
زیر لب زمزمه کردم "به وقتش!"
بدون اینکه به حرفش اعتنا کنم، خرامان راه افتادم و رو یه مبل نشستم. قوطی آبجو را باز کردم و یه لیوان برا خودم ریختم. نگاهی به دور و بر کردم. اونجا حدودن 5 تا دختر بودن و 10 تا پسر. بین پسرها چشمم به یه پسره افتاد که تیپ عجیبی زده بود و بدجور تو چشم بود. لاغر مردنی و بلند قد. یه تیشرت مشکی پوشیده بود که جلوش کلی آرم مضحک داشت با یه شلوار گشاد جین که انگار داشت از پاش میافتاد. خنده ام گرفت. نگاهمو ازش برداشتم و خبات رو دیدم که بهم زل زده بود و اونم داشت لبخند میزد. پیکمو بالا بردم و با اشاره گفتم به سلامتی...!
مراسم رقص و اینا که تموم شد. شاهو رفت رو سکو و بلند گفت:
-"خب دوستان از همه ممنونم که تشریف آوردن. وقت هدیه دادنه. همه بیان رو مبل اونجا و با دست به قسمتی از سالن که سه دست مبل که یه میز رو احاطه کرده بودن، اشاره کرد. قلپ آخر قوطی آبجو رو سر کشیدم و با جمع به طرف مبل ها رفتم و نشستم. شاهو رو یه مبل دونفره نشسته بود و خبات کنارش. شاهو رو به طرف چپ کرد و گفت از همین جا شروع میکنیم. قوانین رو که خوب بلدین. کمینه ها یادتون نره...
اولین نفر یه دختر سبزه بود که صورتشو برنزه کرده بود و با اون لبای گوشت آلوی پروتز شده اش شروع کرد به حرف زدن و گفت: "چون من اولین نفرم، چیز زیادی نمیخوام. یه ایفون گلد 5اس کافیه." صدای سوت و تشویق و خنده بلند شد. طوری که من نشسته بودم یکی به آخر میشدم و تو فکر فرو رفتم که چی بخوام. هیچی به ذهنم نمی اومد. دومی همون پسر لاغره بود که بدون اینکه حتی یه ذره خجالت بکشه گفت :" من بیست تا دختر خوشکل واسه یه شب میخوام." دوباره صدای سوت و تشویق و خنده فضای سالن رو در بر گرفت. شاهو رو بهش کرد و گفت "باشه مشکلی نیست، ولی باید قول بدی کمرشو داشته باشی. اگه نتونی باید دوبرابر هزینه شو بهم برگردونی" برای چندمین بار شلیک خنده و سوت بلند شد. سومی و چهارمی هم هر کدوم یه چیزی از شاهو خواستن. نوبت به ساناز رسیده بود. شاهو رو بهش کرد و گفت :"ساناز جان میدونم تو سال پیش خودت جشن میلیارد گرفتی و تقریبا چیزی نمیخوای و اگرم بخوای در حد ما نیست. ولی بالاخره طبق سنت تو هم بگو" ساناز کمی فکر کرد و گفت : "منم که "لامبورگینی رونتون" نمیخوام. فقط میخوام یکیشو یه روزه "رونت" کنی تا یه کم دستی باهاش بکشم" صدای سوت و تشویق و خنده بلند شد. کم کم داشت نوبت به من میرسید ولی هرچی به ذهنم فشار میاوردم، چیز خاصی به ذهنم نمیرسید. یه لحظه فکر شیطانی به ذهنم خطور کرد و خواستم بگم من سانازو واسه یه شب میخوام بجاش سه روز براش لامبورگینی رونت میکنم. ولی با خودم فکر کردم برای امشب کافیه، حسابی زدم تو دک و پوزش. به همین خاطر وقتی نوبتم شد. سکوت کردم. هنوزم انتخاب نکرده بودم. همه منتظر بودن چیزی بگم. تا اینکه یه دفعه همین جوری به حرف اومدم و گفتم : " من یه شیشه بربن اصل آمریکایی میخوام." همه تعجب کردن ولی کسی چیزی نگفت. شاهو یه چشم گفت وقول داد تو ده روز آینده همه چیزایی که ازش خواستن رو براشون مهیا میکنه. مراسم تموم شد.
داشتیم به خونه برمیگشتیم. از خبات پرسیدم چرا اون از شاهو چیزی نخواسته، ولی جوابی نداد. جلو درب خونه ماشینو پارک کردم. خبات پیاده شد. همین که درب ماشینو باز کردم نگاهم ناخودآگاه به خونه ساناز افتاد. یه مرد و زن میانسال از خونه اومدن بیرون. ساناز دنبالشون اومد بیرون. صدای ساناز رو شنیدم که میگفت "کی برمیگردین؟" مرد میانسال با عجله سوار یه بی ام و ایکس6 شد و گفت فردا. با دیدن این صحنه یه فکر شیطانی از سرم گذشت. رو به خبات کردم و گفتم تو برو خونه، من میرم یه پاکت سیگار بگیرم. خبات رفت تو. چند دقیقه ای معطل شدم. بعدش از ماشین پیاده شدم و کوچه رو دید زدم. ساعت حدود 12 بود و کسی تو کوچه نبود. برف هنوزم داشت میبارید. به طرف خونه شون قدم برداشتم و بی سروصدا از درب خونه رفتم بالا و وارد حیاطشون شدم. حیاط بزرگی بود. رفتم تو خونه. بجز صدای یه موسیقی بی کلام صدای دیگه ای نمیومد. اونجا یه هال بزرگ بود. دکور به طرز ماهرانه ای چیده شده بود و چند تابلو نقاشی زیبا هم زینت بخش دیوارهای سفید و بی روح سرسرا شده بود. مجذوب تابلو "گلهای افتابگردان" شده بودم که صدای جیغی منو سر جای خود میخکوب کرد. ساناز با عصبانیت به طرفم اومد و گفت :
-"اینجا چیکار میکنی عوضی؟"
نیشخندی زدم و گفتم : "اومدم بچه قرتی بودن خودمو ثابت کنم" و یواش یواش بهش نزدیک شدم. ساناز هم قدم قدم ازم دور میشد و گفت :
-"برو بیرون وگرنه جیغ میزنم"
-"هرچقد که میخوای جیغ بزن."
به دیوار رسید و منم نزدیکش شدم. بد جور ترسیده بود. دستامو بلند کردم و دو طرف پهلوشو چسپیدم. همین که دهنش رو باز کرد که جیغ بزنه لبهامو رو لب هاش گذاشتم و محکم میک زدم. تقلا میکرد که خودشو آزاد کنه. با مشت روی شکم و سرو صورتم میکوبید . دستاشو گرفتم و بردم پشتش و بهش چسبیدم. بعد از چند ثانیه لبامو از لبش جدا کردم و فورا جیغ بلندی کشید. سریع دوباره لباشو به کام گرفتم و اونقدر خوردم که بدنش منقبض شد. کم کم داشت راه میومد. شل شده بود. اینبار که لبمو ازش جدا کردم، یه جیغ دیگه کشید که به نسبت قبلی صدای کمتری داشت. داشت نفس نفس میزد و فحش میداد. برای سومین بار لبامو گذاشتم رو لباش و محکم تر از قبل میک زدم. رنگ صورتش قرمز شده بود. صورتش خیس عرق بود. دیگه تقلا نمیکرد. دستاشو ول کردم. دستاشو گذاشت رو سینه ام و سعی میکرد منو از خودش جدا کنه. ولی قدرتش رو نداشت. ازش جدا شدم و یک قدم رفتم عقب تا عکس العملش رو ببینم. سریع پرید تو بغلم و لباشو گذاشت رو لبام. مشخص بود که حسابی حشری شده. از خودم جداش کردم و بهش پشت کردم و بلند گفتم:
-"خدا حافظ."
از پشت بغلم کرد و با صدای حشری گفت:
"آههه.. بمون دیگه..."
دستاشو که دور گردنم حلقه شده بود، باز کردم و همونطور که بهش پشت کرده بودم، گفتم :
-" ببین ساناز،من از همون لحظه اولی که دیدمت، وجودم پر از خواستنت شد. تو همون نگاه اول پا توی گندمزار من گذاشتی... ولی.. ولی تو بد تا کردی... بد!"
سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد و گفت :
-"میدونم بد رفتاری کردم، ولی واقعا منم ازت خوشم اومد. تو جای من نیستی، پس الکی قضاوت نکن."
از اون دو جفت گوی آتشین میشد خواستن رو دید. ولی موقع خوبی نبود. لبخندی زد و گفت : "ولی از شهامتت خوشم اومد. بچه قرتیه جیگرررر!"
لبخند کوچیکی زدم و دستامو به نشونه خدا حافظی تکون دادم و برگشتم که برم بیرون. با شنیدن اسمم که داشت صدا میکرد. یه لحظه واسادم و گفت :
-"نمیخوای واقعا بمونی؟"
صورتمو برگردوندم و گفتم :
-"به وقتش..."

ادامه ...

نوشته: هیوا

...قسمت قبل

قسمت قبل با 4,5 ماه تاخیر آپ شد.که امیدوارم این اتفاق باز تکرار نشه.از همه ی دوستانی که از خاطراتم خوششون اومد تشکر میکنم.از اونایی هم که استقبال چندانی نکردن هم تشکر میکنم.ولی حقیقت اینه که این ماجرا 8 سال از بهترین سالهای عمر منو از بین برد و تنها هدفم از مکتوب کردنش اینه که الگویی باشه واسه دیگران.
.
.
.
دخترم ,دخترم ,دخت......
یکدفعه انگار بهم شوک برقی دادن, از جام پریدم.گوشه ی پیاده رو نشسته بودم و دو تا خانم چادری جلوم چمباتمه زده بودن و یه آقای جوون بالا سرم ایستاده بود.چند لحظه طول کشید تا متوجه بشم چه اتفاقی افتاده.به چهره ی خانمی که مدام دخترم صدام میزد نگاه کردم,بعدشم به شال و بالاتنه ی پالتوم که خیس بود و باعث میشد سوز زمستون و بیشتر حس کنم.هنوز تو شک بودم.
خانمه پرسید:حالت خوبه دخترم؟ما داشتیم رد میشدیم دیدیم افتادی اینجا.مریضی؟
با سر اشاره کردم که نه.
اون آقا که بالا سرم ایستاده بود یه بطری آب معدنی نصفه رو گرفت طرفم وگفت:بخور حالت جا بیاد.من همین بغل سوپر دارم.میخوای برات یه شکلاتی,کیکی,چیزی بیارم؟مطمئنی فشارت نیفتاده؟
بطری آب و ازش گرفتم و تشکر کرذم.سه نفری با هم میگفتن میخوای زنگ بزنیم خونوادت؟خونتون کجاست؟میخوای آژانس بگیریم واست؟
توان حرف زدن و تعارف تیکه پاره کردن نداشتم.با کمک خانم ها پاشدم ولباسم و مرتب کردم.از همشون تشکر کردم.اون موقع 17 سالم بود و هنوز ابروهام دست نخورده بود.آرایشمم به یه ریمل و یه رژ کمرنگ خلاصه میشد.همینطور که بهم کمک میکردن تا سوار ماشین دربستی بشم,این فکر اومد تو سرم که اگه این خانمای محجبه بدونن دختر بد حال و معصومی که الان دارن بهش کمک میکنن تا یه ساعت پیش زیر یه پسر خوابیده بوده و آه و اوه میکرده,واکنششون چیه!
با هزار بدبختی رسیدم خونه.مامانم و که با دیدن حال پریشون من نگران شده بود,به بهانه ی اینکه پریود شدم آروم کردمو رفتم تو اتاق و خزیدم زیر پتو.اشک مثل سیل از چشمم سرازیر بود.تحقیری که شده بودم و دردی که کشیده بودم,استخونامو کرخت کرده بود و همراه با گریه تب و لرز همه ی تنم و میلرزوند.مدام شماره ی مهدی و میگرفتم و مدام از اونور خط دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است میشنیدم.
ساعت حدود 10 شب بود.دیگه اشکام خشک شده بودن و چای و کاچی و سوپی که مامان به بهانه ی پریود بودنم بهم خورونده بود یکم حالم و جا آورد.گوشی مهدی هنوز خاموش بود.دلم و زدم به دریا و شماره دوستم مهسا,خواهر مهدی رو که باعث آشناییمون بودو گرفتم.اون زمان رابطه ی من و مهسا به دلایلی خوب نبود و چند وقتی بود که رابطه ای باهاش نداشتم.ازش پرسیدم خبری از مهدی داره یا نه.گفت خبری نداره.
دیگه داشتم دیوونه میشدم.گوشیش همچنان خاموش بود و من اسیر یه دنیا فکر و خیال بودم.دوباره گریه ام گرفته بود.شماره دوست صمیمی مهدی,علیرضا رو گرفتم.
-سلام علیرضا
-سلام.صدف چی شده؟مهدی چشه؟
-نمیدونم.جواب تلفنمو نمیده.گوشیش خاموشه.من و از خونش انداخت بیرون.
-کیییییی؟مهدی؟مهدی تو رو از خونه بندازه بیرون؟! گریه نکن,درست بگو ببینم چی شده.
من که نمیتونستم بگم چی شده.گفتم:
-نمیدونم به خدا.یکدفعه قاطی کرد.اصلا نذاشت من حرف بزنم.
-آخه چی شد که قاطی کرد؟ببین مهدی داغون اومد خونمون.الانم مست افتاده رو بالکن.بهم گفت اگه بهم زنگ زدی جوابتو ندم.مشکلتون چیه؟من میتونم کمک کنم؟
-فقط راضیش کن گوشیشو روشن کنه.علیرضا دارم دیوونه میشم.تو رو خدا راضیش کن.باید باهاش حرف بزنم.
-باشه.خیالت راحت.الان میگم بهت بزنگه.منتظر باش.
بعد خداحافظی از علیرضا.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.مهدی دوست نداشت دیگرانو تو مشکلاتمون دخالت بدیم و از اون بدتر,دوست نداشت من با دوستاش ارتباط داشته باشم.شماره چند تا از دوستاشم فقط برای اینکه شاید موقیعت خاصی پیش بیاد بهم داده بود. و احتمالا یه دعوا هم سر اینکه چرا به علیرضا زنگ زدم راه مینداخت.
بالاخره گوشیم زنگ خورد.مهدی بود.
-الوووو مهدیییی
-جااان
مست بود.صداش دو رگه و کشدار شده بود.سعی میکردم گریه نکنم و درست حرفم و بزنم.ولی نمیشد.
-معلومه عصر تا حالا کجایی؟مهدی تو با من چیکار کردی؟هااا؟مثل آشغال منو از خونت پرت کردی بیرون.چت شد یهو؟منو بااون حالم انداختی تو خیابون!
چند لحظه سکوت کرد.هنوزم سنگینیو سکون اون چند لحظه یادمه...
-میدونی من عاشقت بودم؟
-بودی؟!!!
-میدونی من 2 ماه دیگه دارم میرم آلمان؟میدونی میخواستم هفته ی دیگه برم پیش بابات باهاش حرف بزنم؟
مغزم سوت کشید.تمام عضلاتم فلج شدن.یعنی چی!قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم.صدای یه قهقه ی بلند اومد.خندش که تموم شد ادامه داد:
-تعجب کردی؟نه؟
بازم خنده
-میخواستم سوپرایز شی خانم.
دوباره لحن صداش عوض شد.تقریبا با فریاد,بدون توجه به علیرضا که مطمئنا همون نزدیکیا بود داد زد:
-میخواستم پردتو بزنم که مطمئن شم این مدتی که نیستم.تا کارام درست شه و ببرمت,ننه بابات نتونن آبت کنن.ولی زهی خیال باطل.خانم دست منو از پشت بسته!بگو بینم.کی جرت داده جنده؟بدجور گشادت کرده!چند وقته پاره ای ؟هاااا؟
-چی میگی؟با منی؟به من میگی جنده؟
-ولی خدایی خیلی خوب فیلم بازی میکنی.داشت باورم میشدااا! اون اوایل شک کرده بودم که مگه میشه دختر بچه ی آفتاب مهتاب ندیده اینقد زود رام شه!بگه اینجام وبمال,اونجامو بلیس!نگووووو!خانم فولاد آب دیده است!
ببین دیگه برام مهم نیست.تموم شد خانم.تو که میدونی,من اهل فاب بستن و ازین کس بازیا نبودم.تا همین 5,6 ماه پیشم برنامه ام این بود که باهات حال کنم تا ویزام بیاد و فلنگ و ببندم.تو این چند ماه اخیر بود که جو گیر شدم و میخواستم بگیرمت.الانم چیزی نشده.7,8 بار کون دادی,یبارم کس دادی.حساب مارو بگو با انعام تقدیم میکنم.
بدون اینکه جواب توهیناشو بدم,گوشی و قطع کردم.باورم نمیشد این لات بی سر و پایی که اینطور باهام حرف میزنه.همون کسیه که من دو سال به پاش نشستم و معصومیتمو به پاش ریختم.دیگه حتی اشکی واسه ریختن نداشتم.اشکام یجایی تو سرم,قبل از اینکه به چشمام برسن بخار میشدن.
(ادامه دارد)

نوشته: صدف

من کیمیا هستم 23 ساله دانشجوی ارشد بالینی...خاطره یی ک میخوام براتون بنویسم مربوط ب دوسال پیشه.من تک دختر خانواده هستم.ی خانواده سرشناس و تحصیل کرده.تو یکی از شهرهای شمال کشور زندگی میکنم.تا دو سال پیش درگیر هیچ رابطه یی نبودم سرم تو لاک خودم بود تا 21 سالگی با پسری دوس نشده بودم دوستام سر به سرم میذاشتنو میگفتن تو مریضی حتما با یکی از استادای روانپزشکمون راجع ب خودت حرف بزن...و همه بیخبر از منو حسو حالم.من عاشق بودم عاشق پسری ک 16 سال از من بزرگتر بود.سیاوش فامیل شوهرعمه م بود.تو بیشتر مراسما میدیدمش.ی پسر قد بلند با چشمای عسلی ولبو بینی خوشگل.کلا خانوادگی خوشگل بودن..منم مورد توجه همه بودم.168قدمه 65 وزنمه..پوستم برعکس پدرو مادر بورم گندمی یکدسته.ب قول همه بانمکم.خلاصه تو اخرین مراسمی ک سیاوشو دیدم تولد دختر عمه م بود سعی میکردم زیاد نگاش نکنم اونم بیخبر از حسی ک بهش دارم مدام سرب سرم میذاشت و بیشتر خرابم میکرد از دختر عمه م شنیده بودم ک اونم دوستم داره ولی ب خاطر فاصله سنی ب خوش این اجازه رو نمیده ک پاپیش بذاره.دوهفته بعد مراسم ب خودم جرات دادمو با کمک دختر عمه م ک سنگ صبورم بود باش تماس گرفتم تموم بدنم گوش شده بود تا صداشو بشنوم جواب داد گفتم سلام.صدامو نشناخت سرد سلام کردو گفت بفرمایید گفم سیاوش من....ترسیدمو قطع کردم ن اینکه دختر ترسویی باشم اتفاقا خیلی شیطونو رودارم ولی ب خاطر کوچیکی محیط و موقعییت پدرم همیشه اسه میرفتمو میومدم...اونم تماس نگرفت.چندروز عذاب کشیدم تو خونه بداخلاق شده بودم شبا گریه میکردم دختر عمه م ک حالمو اینطوری دید نشستو کلی بام حرفید..ک بدبخت تا کی میخوای خودتو عذاب بدی و از این حرفا...شب دوباره ز زدیم ب گوشد سیاوش دیر جواب داد...بازم سرد بود گفت خانوم محترم لطف کنید مزاحم نشید..گفم من کیمیام..مکث کرد بعد انگار چیزی یادش اومده باشه شروع ب احوال پرسی کردو خبر بابایینارو گرف گفت پی شد شما اینطرفا...گفم سیاوش من دیگه نمیتونم حسمو مخفی کنم بدون تو ...هنوز جمله م تموم نشده بود ک گفت کیمیا نکن اینکارو من الان قطع میکنم انگار ک چیزی نشده باشه؟و این کارو کرد.مهسا دختر عمه م کنارم بود بی اختیار سرمو گذاشتم رو پاهاشو گریه کردم انگار دنیا برام تموم شده جسمم برام سنگینی میکرد ...روزها گذشتو من ثابت موندم تو همون روز تو همون چندتا مکالمه..تو مراسما یا دوره ها شرکت نمیکردم ک باش روبرو نشم .یه شب تازه چشام گرم شده بود ک صدای زنگ اس ام اس بیدارم کرد نگاه کردم شماره ناشناس بود نوشته بود کیمیا من از وقتی ک بدنیا اومدی راه رفتی ب حرف اومدی دوستت داشتم.جواب دادم شما..اس اومد سیاوش...تموم بدنم داغ شد قلبم تند میزد..ی اس دیگه 2تا 6تا پشت هم اس میداد با تعجب میخوندم یعنی تو تموم این سالا اونم دوسم داشته...دوستی منو سیاوش شروع شد.3 روز بعدش اولین قرارمون بود...ب بهونه ارایشگاه زدم بیرون ماشینو جلو ارایشگاه گذاشتم وبا دلشوره سوار ماشین سیاوش شدم...دستامو گرفت تو چشام نگاه کرد و اروم دستامو بوسید..توکل مسیر دستام تو دستش بود ب جای گرما دسام سرد سرد بود برعکس اون.بهترین جا برا دیده نشدن خونه خود سیاوش بود..سیاوش مهندس عمران بود ی مرد خود ساخته همه دوستش داشتن...تو خونه ش ک رفتیم من رو نزدیکترین کاناپه نشستم...سیاوش روبروم نشست از هر دری حرف زدیم گرم بود مانتومو در اوردم فهمید گرممه بلند شد کولرو روشن کرد ی تاپ تنم بود ک یقه ش هفت بودو بیشتر سینه م بیرون بود .اندامم ب خانواده مادریم رفته ب قول یکی از خاله هام خمره یی هستیم باسن بزرگ با سینه هایی متوسط ودستو پای کشیده.پاهامو انداخته بودم رو هم حین حرف زدن تکونشون میدادم ی کفش جلوباز پوشیده بودم و ی لاک جیغ زده بودم.چشمم ب سیاوش افتاد ک مدام ب پام نگاه میکنه گفتم نباید با کفش میومدم تو؟هول شد گفت ن ن لاکت خوشرنگه پاهاتو ک تکون میدی حواسم میره ب اون چند بارم میخ سینه هام شده بود...دوست داشتم بیشتر بش نزدیک شم کلا ب ی جنس مخالف نیاز داشتم وچکسی بهتر از کسی ک دوستش داری.ولی اون مراعات منو میکرد.ب بهونه نشون دادن عکسای موبایلم رفتم پیشش نشستم قلبم شروع کرد ب زدن نمیدونم از عشق بود یا گرمای تنش منو ب هوس اورده بود...بش گفتم قلبمو بیا گوش کن سرشو که گداشت رو سینه هام گرمای صورتش که بم خورد دیگه حرکاتم غیرارادی شد سرشو بین دستام گرفتمو گفتم سیاوش تنام نزار بیتو بودن برام سخته ی بوس کوچولو ب گردنم زد و من لبمو رولباش گذاشتم چقد قشنگ لبامو میخورد دستاشو دور کمرم حلقه کرده بودو منو ب خودش میچسبوند از رولباس با سینه هام ور میرفت سرمو عقب کشیدو ب چشام زل زد چشاش کشیده تر شده بود داشت قرمز میشد منو خوابوند رو مبل افتاد روم یکی از سینه هامو اورد بیرون وشروع کرد ب خوردن گاهی فقط با زبونش با نوک سینه هام بازی میکرد دردم اومد نمیتونستم جدا کنم اونو از خودم بلند شدم وسط حال ایستادمو با اخم نگاش کمردم اومد روبروم استاد قدش خیلی ازم بلندتر بود خوشو خم کرد دستاشو دورم حللقه کردو گف ببخشید دست خودم نیس ب خدا...دوباره شروع کردیم ب لب دادن بلنم کرد دوتا پاهامو دور کمرش قلاب کردم با کونم ور مدرفت همونطوری منو برد تو اتاق خوابش گداشت منو رو تخت وایستاد روبروم بلوزشو دراورد شلوارشو ک در میاورد لباشو غنچه کرد و بم میگف جون ک بیشتر تحریکم کرد پیش ی مرد 37ساله باتجربه من مسخ شده بودم..لباسمو در اورد گفم سیاوش من تاحالا رابطه یی نداشتم میترسم گفت ما ک قرار نی کاری کنیم فقط عشق بازی بعد ی چشمکی زدو گف با یه ذره شیطونی..لباشرولبام بود ک...و ک سفت شده بود و ب رونم میخورد حس کردم دوس داشتم بماله ب ک....م شورت پامون بود..اااااا خ ک چ حالی میداد از صورتم رفت سراغ گوشم داشتم دیوونه میشدم چشامو بسته بودم و لذت میبردم.رف سراغ گردنم سینه هام شکمم رونم..انگشتای پام بدنو انقد خورده بود خیس خیس بود چرخید حالا من روش بودم نمددونستم چیکا کنم خجالتم میکشیدم ازش...منتظر من بود..کارایی ک کرد منم کردم دستاشو ب دو طرف لمبرای کونم گرفته بود و با فشار ک..مو ب ک...رش میمالوند .از خود بیخود شده بود اومد روم و از رو شرت ک...رشو میزد ب هم دوست داشتم منو بکنه ولی نشد صدای گوشیم میومد با بیمیلی کنار زدمشو رفم سراغ گوشی مامان بود گفت خالمینا اومدن زودتر بر.گفم باشه.اونماز پشت بغلم کرده بودو گوشمو میخورد...گف حتما باید بری؟؟؟گفم اره...روز خوبی بود منو تا جلو ارایشگاه برد داشتم پیاده میشدم دستامو گرفت گف ببخشید اگه اذیت شدی خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرمدوباره چشمک زد و گف جدا خیلی تحمل کردما... اگه دوس داشتین بقیه قرارامونم براتون مینویسم...

نوشته: کیمیا

سلام. بزرگترین و مهمترین اتفاق زندگیمو میخوام براتون تعریف کنم.اینجا که اومدم همه داستانا سکسی بود با ریز جزئیات ! شاید داستان من اون مدلی نباشه و نتونم به اون خوبی جزئیات رو براتون تعریف کنم که آب از لبو لوچتون آویزون بشه.. بیشتر هدفم از تعریف این بخش از زندگیم اینه که بهتون بگم شما رو به وجدانتون قسم تا دختری رو واقعا دوس ندارید و عاشقش نیستید بهش ابراز علاقه نکنید. ما دخترا هر چقدر هم که محکمو مقید باشیم ، دلای نازکی داریم که وارد شدن بهش برای شما پسرا خیلی راحته. اما اگه وجدان داشته باشید هیچوقت الکی توی دل هیچ دختری خودتونو جا نمیدید. میخوام براتون تعریف کنم که چطور یه دختر آفتاب مهتاب ندیده و نجیب ، تبدیل شد به کسی که تا مرز از دست دادن بکارتش اونهم با اختیار و میل خودش پیش رفت . اگه دنبال جمله های حشریو و اتفاقای آنچنانی توی داستان هستین وقتتونو هدر ندید و داستان منو نخونید. ماجرای یک سال اخیر زندگیمو مرحله به مرحله براتون تعریف میکنم . مراحلی که طی اونها از یه دختر مقید و مومن تبدیل شدم به کسی که حالا اینجا نشسته و با احساس گناهی که هنوز هم زجرش میده قصه آلوده شدنشو برای شما تعریف میکنه
اگه از بخش اول خوشتون اومد بگید تا بقیش رو هم براتون تعریف کنم.

از همون لحظه اول که دیدمش چشمو دلمو با هم گرفت . درست از همون تیپ پسرایی بود که همیشه آرزو داشتم یکیشون مال من باشه. قیافش مردونه اما خوشگل بود. صورت رو فرمی داشت ته ریش داشت که به ظاهر نرم میومد. صداشو قبلا تلفنی شنیده بودم و خیلی خوشم اومده بود نه کلفت بود نه نازک ، شیکو قشنگ حرف میزد ، آخر مکالمه تلفنیمون بمن هم گفت صدای قشنگی داری !!! هر چند هیچوقت از صدای خودم خوشم نمیومد اما تعریفشو جدی گرفتم!
اولین ملاقاتمون بود. سوار ماشینش که شدم یه لحظه با خودم گفتم تو اینجا چیکار میکنی دختر؟این لقمه بزرگتر از دهن توئه،همون لحظه اول با خودم گفتم این اولینو آخرین باریه که میبینیش ، حتما اونم حسابی از دیدن تو جاخورده همونطور که تو جا خوردی اما تو از اینکه اون ورای تصوراتت هست و اون از اینکه تو چیزی نیستی که فکرشو میکرده ! آخه منو مهدی اینترنتی با هم آشنا شده بودیم ، از آشناییمون هم خیلی نمیگذشت حتی یک ماه هم نشده بود ،که بالاخره بنا به اصرارهای اون راضی شدم همو ببینیم. من همیشه سرمو با دوستی های اینترنتی گرم میکردمو دنبال رابطه خارج از نت نبودم، اما اینیکی نمیدنم چی داشت که تونست منو وادار به این کار کنه.
خلاصه ملاقات اولمون داخل ماشین گذشت، یه کم چرخ زدیمو با هم حرف زدیم ... همون دیدار اول فهمیدم که یه آدم غیرتی دو آتیشس . البته این از نظر من نقطه ضعف محسوب نمیشه چون به نظرم نصف جذابیت مرد به غیرتی بودنشه. خلاصه ماشینو سر کوچمون نگه داشت چرخید به سمتم . اینبار صورتشو کامل میدیدم هر چند فضای داخل ماشین تاریک بود ، اما همونقدر نور هم کافی بود که ببینم چهره مهدی هیچ نقصی نداره .. یه جورایی احساس میکردم دیگه نمیبینمش . از همون اول سعی کرده بودم طوری رفتار کنم که انگار منم ازش خوشم نیومده . بحساب خودم می خواستم دست پیشو بگیرم که وقتی اون گفت من ازت خوشم نیومده ، منم بگم احساس متقابله و اینجوری لا اقل غرورم شکسته نشه.بروم لبخند زدو گفت : خیلی خوشحال شدم سپیده خانم . ایشالله بازم همو ببینیم!
انتظار این حرفو نداشتم ، ولی نگاهش یه جورایی بهم میگفت که از من خوشش اومده . منم با همون حالت جوابشو خیلی مودبانه دادمو گفتم : ممنون منم خیلی خوشحال شدم.
دستشو جلو آورد تا برای خداحافظی باهاش دست بدم . تا اون روز هرگز ارتباط فیزیکی با هیچ پسری نداشتم.خندیدمو سرمو به علامت منفی تکون دادم . انگار انتظار این عکس العملو نداشت. یه کم چهرشو در هم کشید و با تردید گفت : یعنی چی؟!
بدون اینکه تند برخورد کنم یا بد حرف بزنم با همون لبخندی که رو لبم بود گفتم: دست نمیدم ! پرسید چرا؟ گفتم : خب دیگه ...
گفت : به ظاهرت نمیاد ! گفتم : نمیتونم اینکارو بکنم.
دستشو عقب کشید ، نگاهشو ازم گرفتو گفت باشه اشکال نداره.
کاملا مشخص بود که غرورش جریحه دار شده. واسه پیاده شدن دل دل میکردم . شاید اگه یه درصد هم از من خوشش اومده بود با این رفتارم کلا بی خیالم میشد. اما حتی این فکر هم باعث نشده کوتاه بیام. دوباره ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم ، اونم خیلی سنگین جوابمو داد و بمحض پیاده شدنم بدون معطلی گاز ماشین رو گرفت و رفت...
اونشب خیلی نشستم و با خودم فکر کردم ، همش با خودم میگفتم : یه همچین آدمی رو الکی از دست دادی ! حالا مگه ازت کم میشد باهاش دست میدادی؟؟ ولی باز یه حسی بهم میگفت کار خوبی کردی . هیچی با ارزش تر از اعتقادات آدم نیست ، همینقدر هم که سوار ماشینش شدی گوه اضافه خوردی ...
خلاصه همه چیز در نظرم تموم شده بود ، میدونستم اون پسری نبود که خودشو الاف یکی مثل من بکنه... اما در کمال ناباوری اونشب بهم اس داد.ازم بابت کاری که کردم گله کرد . وقتی موقعیت رو مناسب دیدم سعی کردم دلیل کارمو براش توضیح بدم تا سوء تفاهم براش پیش نیاد ، بهش گفتم که من اعتقاداتی دارم و محکم سرشون واستادم. اون شروع کرد به توجیه کردن که مهم دل آدمه و این حرفا ... اما حرف تو گوش من نرفت . همش با خودم میگفتم دیوانه حالا که اون از تو خوشش اومده و داره سعی میکنه بهت نزدیک بشه چرا تو اینقدر ادا اصول درمیاری از خودت؟؟؟؟ اما هر کار کردم دلم راضی نشد که کوتاه بیام ، حتی سر حرفم محکم تر از قبل واستادمو گفتم : شرایط من همینه ، منم از تو خوشم اومده و دوس دارم با هم باشیم ، اما حدو حدودو رعایت کنیم ، اگه باهام بمونی خیلی خوشحال میشم، اگرم نه ، بهت حق میدم که بری چون همه دنبال روابط آزاد هستن.
یه کم شک داشت ، آخرین تقلاهاش رو هم کرد و وقتی دید فایده نداره بالاخره قبول کرد که حدو حدود رابطرو من تعیین کنم و قول داد پاشو فراتر از مرزهای من نذاره.
برام مثل رویا بود . اصلا باور نمیکردم که اونو با شرایطی که خودم میخوام بدستش آوردم . باورم نمیشد یکی مثل اون از آدمی مثل من خوشش بیاد و حتی با شرطو شروطم هم موافقت کنه.من در برابر اون خیلی معمولی و ساده بودم. خودم ظاهر خودمو زیاد دوس نداشتم ، هرچند اطرافیان بهم میگفتن که ظاهر خوشگل و با کلاسی داری ، اما خودم هیچوقت از نگاه کردم خودم توی آینه لذت نمیبردم. اما وقتی مهدی از ظاهرم تعریف کرد و منو خوشگل خطاب میکرد اونموقع بود که کم کم اعتماد به نفسم هم بالا رفت. رابطه ما شروع شد . همه چیز ایده آل بود ، البته برای من. با هم بیرون میرفتیم ، کافه ، رستوران ، طبیعت ، اما هیچوقت سعی نکرد خلاف خواسته من بهم نزدیک بشه. میفهمیدم که براش سخته ، اما چاره ای نداشتم جز اینکه خودمو به کوچه علی چپ بزنم. رابطمون از همون اول همیشه پر تنش و پر از قهر و دعوا بود. خیلی زود جوش میاورد و سرو صدا و فحاشی میکرد . حتی تهدید میکرد. سر چیزای الکی ...
وارد سومین ماه از رابطمون شدیم . با همه تلخی و شیرینیش دوران خوبی بود. فهمیده بودم که دوستم داره و این برایم یک دنیا ارزش داشت. یه روز که با هم رفته بودیم بالای یکی از تپه های خارج از شهر ، شروع کرد به حرف زدن درباره احساساتی که فهمیدم در تمام این سه ماه رو دلش سنگینی میکرده.
گفت سپیده برای من خیلی سخته کنار کسی که دوسش دارم راه برم ، باهاش حرف بزنم ، بگم بخندم اما اجازه نداشته باشم واسه ابراز احساساتم حتی بهش دست بزنم!... من دوسدارم حس هایی که نسبت به تو دارم بهت منتقل کنم هر حسی رو نمیشه بزبون آورد ... اینطوری خیلی داره بهم سخت میگذره احساس میکنم باید ازت فاصله بگیرم وگرنه کم میارم ، تو که هیچ جوره کوتاه نمیای پس من مجبورم یه فکری بحال خودم بکنم ...
خلاصه اونروز کلی از این حرفا توی گوشم خوند. بهش حق میدادم ، واسه منم سخت بود . منم دلم میخواست مهدی رو بغل کنم ببوسمش دستشو ببوسم ، اما اعتقاداتی که داشتم همیشه جلومو میگرفت ... سر این قضیه خیلی بینمون شکراب شد چند روز به قهرو دعوا و تهدیدای اون گذشت و آخر باز هم ازم معذرت خواهی کرد و گفت بازم هر چی تو بگی .. اما اینبار دل من راضی نمیشد که بیشتر ازین اذیتش کنم و باعث رنجش خاطر هردومون بشم. یه روز که با هم بیرون بودیم ، وقت خداحافظی دستمو به طرفش دراز کردم ، نگام کرد ، با تردید، بروش لبخند زدمو گفتم : بهم دست نمیدی؟
گفت نمیخوام زورکی اینکارو بکنی. گفتم زورکی نیس دوسدارم اینکارو بکنم. دستو گرفت ، حس قشنگی بود ، خیلی قشنگ. بعد هم دستمو بالا آورد و بوسید.
اونروز احساس گناه و عذاب وجدان راحتم نمیذاشت . همش از خودم میپرسیدم آیا ارزششو داشت؟؟ این من بودم که اینکارو کردم؟؟ خدایا منو ببخش ولی خودت که میدونی همش بخاطر احساس علاقه بود . تو که میدونی از روی هوس نبود ، چیکار کنم دوسش دارم ... خدایا خودت شرایطمونو فراهم کن تا با هم ازدواج کنیم و بیشتر ازین تو گناه نیفتیم...
خلاصه ازون به بعد هر بار که همو میدیدم دستمو میگرفت و حتی کل مدت رانندگی دستمو ول نمیکرد . همیشه دستمو میبوسید و من فقط بهش لبخند میزدم . روم نمیشد مثل خودش اینکارو بکنم . کم کم وجدانم هم راحتم گذاشت و بخودم قبولوندم که خدا هم از دست ما ناراحت نیست!
اما آدم هیچوقت نمیتونه طبق مرزها و حدو حدوداتی که برای خودش تعیین کرده رفتار کنه . یعنی نمیتونه بخودش تضمین بده که پامو فراتر ازین نمیذارم ... بعضی راه ها هست که همین که توش قدم گذاشتی باید تا تهش بری ، یا برگردی یا بری ، نمیشه متوقف بشی و یه جا واستی ... من پای برگشت نداشتم پس مجبور شدم که برم جلو ، چون نمیتونستم همونجا متوقف بشم ، شرایط نمیذاشت ، دلم نمیذاشت و از همه مهمتر مهدی نمیذاشت ....

نوشته: سپیده

با اینکه اواخر اسفند بود ولی هوای نسبتا خوبی بود، از صبح هوس پیاده روی زده بود به سرم. واسه همین تصمیم گرفتم تا خونه داداشم قدم زنون برم. به خاطر مسایل و مشکلات اخیرم خیلی تو فکر بودم و حواسم به اطرافم نبود. یهو از گوشه چشم دیدم یه azera سفید داره آروم آروم همقدمم میاد، خودم رو زدم به ندیدن. این صحنه واسم غریبه نبود، چون قیافه جذاب و تیپ خوبی هم دارم (تازه 27 سالم شده ولی چون قدوقامت ظریفی دارم همه فکرمیکنن نهایتا23 یا24 سالم باشه) زیاد پیش میومد که پسرای جوون و خوشتیپ بهم گیر بدن، اما چون همیشه خیلی سرد و خشک برخورد میکردم معمولا زود خسته میشدن و میرفتن، البته گاهی هم پیش میومد که بعضیاشون از سر لجبازی یا کشش واقعی بیشتر پاپیچم میشدن که معمولا با جمله ی "آقای محترم، من متاهلم" ردشون میکردم. جمله ای که دیگه خودم هیچ اعتقادی بهش نداشتم. مدتی بود که دیگه حلقه هم دستم نمیکردم، در واقع من وامیر، نامزدم، منتظر رسیدن حکم دادگاه بودیم واسه جدایی. دوسالی بود که عقد کرده بودیم، یه رابطه ی اشتباه که بلاخره باید تموم میشد.هنوز تو فکر بودم که صدای نسبتا جذابی گفت سلام. و ادامه داد :"افتخار میدید ؟" راننده ی همون azera بود. جوابی ندادم و انگار نه انگار که چیزی شنیدم راهم رو رفتم. همون طور که آروم آروم کنارم میروند گفت :"قصد مزاحمت ندارم" بازم جوابی ندادم. فکر کردم الان میره چون معمولا اینجور پسرا که پشت ماشینای مدل بالا میشینن خیلی ازخودراضی تشریف دارن و فکرمیکنن همه دخترا باید بادیدنشون پاهاشون سست شه و باکوچکترین اشارشون از خداخواسته سوار ماشینشون بشن (البته بیراهم فکر نمیکنن،چون بیشتر دخترا این کارو میکنن). ولی این یکی از رو نرفت همچنان پا به پام میومد و آروم و با تواضع حرف میزد : "حالا شما یه نگاهی به ما بنداز شاید خوشتون اومد" راست میگفت هنوز حتی یه نگاهم نکرده بودم بهش. چند دقیقه ای اصرار کرد، صدای گیرایی داشت و دروغ نگم شاید قشنگی ماشینش هم بی تاثیر نبودکه(البته خدایی نه زیاد،چون من از وقتی یادم میومد بااینکهزیادپولدارنبودیم ولی چشم ودل سیر بودم،واسه همینم موقع نامزدیم از نامزدم هیچی نخواسته بودم، نه ماشین، نه خونه، نه مهریه، نه عروسی آنچنانی، فقط مهر ومحبت وانصاف،اون موقع هم همه منو بیخیال یا ایده آلیست میدونستن، ولی فلسفه ی من تو زندگیم این بود که دل ِ خوش به آدم همه چی میده، بگذریم....) برگشتم و یه نگاه سریع بهش کردم، قیافش بد نبود، از چسبی که رودماغش بود معلوم بود دماغشو تازه عمل کرده، با یه لحن خشک و کمی تند گفتم: "بله؟" مودبانه و با یه لبخند دلنشین پیشنهاد داد برسوندم. جدی ولی کمی نرمتر جواب دادم : " نه ممنون. میشه تشریف ببرید چون با این کارتون دارید من و خودتون رو تابلو میکنید" البته خیابون نسبتا خلوت بود ولی کمی پایینتر یه پژو ایستاده بود جلو در یه خونه و دوسه تا دختری که توش بودن نگاهمون میکردن، و اگه به حس زنانه اعتقاد دارید باور کنید که از همون فاصله هم بوی حسادت رو میشنیدم (البته اگه حسادت بو داشته باشه) و معذب شدم. دوباره ندیدش گرفتم و رفتم دورتر ازجلو یه خونه نیمه کاره رد شدم که دیدم یه کارگره واستاده جلو در و داره ما رو نگاه میکنه،منکه رد شدم برگشت و یه چیزی گفت که یادم نمونده ، دوباره این یکی پسره ماشینو آورد نزدیکم با عصبانیت به کارگره اشاره کردم و گفتم "میبینی چه اعتماد به نفسی داره؟" خندید و گفت "خب اونم دل داره" دوباره بهش گفتم "لطفا برید" گفت به شرطی که شمارت رو بدی. با تمسخر گفتم "حتما!!!! " اونم رفت سراغ گزینه بعدی: " پس شماره من رو بگیر تا برم. خواهش میکنم" راستش از سماجت محترمانش بدم نیومد، من همیشه واسه آدمای مودب یا باهوش و نکته سنج احترام خاصی قایلم. بلاخره قبول کردم. با خوشحالی گفت "من سامانم" و شمارش رو بهم گفت تا توی گوشیم سیو کنم و خواهش کرد که واقعا شمارشو سیو کنم و بعد از تاکید کردن که منتظر تماسمه با گرمی خدافظی کرد ورفت. اینجوری شد که من بعد از 4 سال دوستی و نامزدی با امیر از پسری شماره گرفتم. در ظاهر برای رد کردنش ولی در باطن... هنوزم دقیق نمیدونستم چرا، و حتی پیش خودمم جرات اعتراف نداشتم که ازین موضوع خوشم اومده. بعد این همه وقت با امیر بودن و تحمل اون همه سختی و آزار روحی فکر میکردم حالا حقمه که بخوام مثل هر دختر دیگه ای آزاد باشم ، من دیگه خودم رو یه دختر مجرد میدونستم و حتی اینو به خود امیر هم گفته بودم. البته نمیخوام بگم با امیر همه چی بد بود، گاهی، اوقات خیلی خوشیهم باهم داشتیم طوریکه مایه ی حسادت بقیه میشد ولی بعدها انقدر تعداد اوقات بد و خیلی بد بیشتر شده بود که دیگه هیچ خاطره ی خوشی به ذهنم نمونده و نمی موند. ما و مخصوصا او به هم وابسته بودیم، و بعد از هر دعوای وحشتناک که به تنهایی واسه تموم شدن یه رابطه کافی بود، بازم پیش هم برمیگشتیم و از حق نگذریم اکثراوقات اون بود که پیشقدم میشد البته اگه نخوام یادم بمونه که اکثر دعواها رو هم اون شروع میکرد اونم سر موضوعات فوق العاده پیش پاافتاده!!!! امیر 2 سال از من بزرگتر بود ولی بیشتر اوقات رفتارش چنان خودخواهانه و بی حوصله میشد که آدم یاد بچه های کوچیک میافتاد،درحالی که من اکثر اوقات آدم جدی و با فکری بودم که مراعات حال مردم جزو ثابت ترین رفتارهام بود برخلاف اون که اصلا به کسی اهمیت نمیداد، امیر مهندس الکترونیک بود و تازه بعد از کلی بیکاری و بیپولی، کار پیدا کرده بود و تازه داشت اوضاعش روبراه می شد. این روزای آخر انقدر اوضاع بینمون بد بود که اگه یه روزمون بی دعوا و خنثی میگذشت من شاکر خدا میشدم. انقدر تو خیابون و جلو چشم مردم دعواهای وحشتناک داشتیم که همیشه میترسیدم بلاخره یه نفر از فامیل ما رو ببینه و ته مونده ی آبرو و غرورم هم بره. دیگه از خدام بود که کمتر ببینمش، ولی اون همیشه اصرار داشت پیش هم باشیم حتی در بدترین شرایط (البته بدترین شرایط اون، وگرنه منکه اصلا حق نداشتم شرایط بدم داشته باشم!!! ) توضیحش سخته و مفصله خلاصه بگم مادر امیر فوت کرده بود و با پدرش تنها زندگی میکردن و متاسفانه خواهروبرادریمنداشتکههواشوداشتهباشن. همین کمبود محبت روی رفتارش تاثیر بدی گذاشته بود. با هیچکس سازگار نبود، حساس و زودرنج بود. فوت مادرش و اختلافات عمیقش با پدرش از اون یه آدم حساس و خودخواه و عجیب ساخته بود، البته در نهایت ذات فوق العاده پاکی داشت که فکر میکنم دلیل اصلی وابستگیم به اون بود، طوری که حتی حالا که درحال جدا شدن از هم بودیم و حتی با اینکه قبلا چندین بار متوجه خیانتش به خودم شدم بازم هیچوقت نتونستم اون رو یه آدم عوضی تصور کنم، به خیانتاش اسم شیطنت طبیعیه جوونی دادم و بخشیدمش. شاید مشکل این بود که عاشق هم نبودیم. همدیگرو دوست داشتیم ،وابسته بودیم، نگران هم بودیم،حتی شاید واسه هم جونمون رو هم میدادیم، ولی نمیتونستیم باهم زندگی کنیم... به همین سادگی!!! اخلاقامون انقدر متفاوت بود که نمیتونستیم کنارهم به آرامش برسیم. اونکه دوسال بود مرتبا از جدایی حرف میزد من بیشتر اوقات میگفتم نه، ولی گاهی از سر عصبانیت یا لجبازی و غرور میگفتم باشه جداشیم و اونوقت اون بود که ناراحت میشد!!!! من هیچوقت کینه ای نبودم و هربار که بعد از هر ناراحتی یا دعوا میومد بغلم میکرد میبخشیدم و فراموش میکردم. البته منم بیتقصیر نبودم یه سری بیتجربگی و بی تدبیری ذاتی داشتم که نمیذاشت درست درمقابلش عکس العمل نشون بدم و رامش کنم. اما این اواخر دیگه حتی یه ذره هم بهم محبت نمیکرد منم که احساسی،کم کم روحم سرد سرد شد و بلاخره منم با جدایی موافقت کردم اونم قاطع. البته حالا که فهمیده بود منم اینو میخوام یهو انگار پشیمون شده بود، ولی من دیگه نمیخواستمش، بعد اون همه آزاراش ازش سرد شده بودم و به قول معروف عطایش رو به لقایش بخشیدم. مهریه من فقط 114 تا شاخه گل بود که اونم نمیخواستم! فقط میخواستم دوباره آزاد شم و اینبار برای زندگیم بهتر تصمیم بگیرم و به آرزوهام برسم.انقدر با شخصیتم بازی شده بود که دیگه خودمم خودم رو گم کرده بودم به وقت و تنهایی نیاز داشتم که از نو خودم رو بشناسم و بسازم.
دلم میخواست بتونم دوباره آزاد باشم و جوونی کنم، همون کاری که تا حالا نکرده بودم. منتظر حکم دادگاه بودیم برای طلاق توافقی (چون عقد کرده بودیم)، خاله ام که تو دادگاه کار میکرد گفته بود به زودی حکممون صادر میشه. من دیگه اصلا خودم رو نامزد امیر نمیدونستم.زندگیم خیلی سرد وخالی شده بود.
خلاصه دو هفته ای ازاون جریان شماره گرفتنم گذشت، تو خونه برادرم مونده بودم قرار بود مدتی اونجا باشم تا اعصابم آرومتر شه چون با زنداداشم خیلی صمیمی بودم و وجود دوقلوهای4ساله ی اونا تنها چیزی بود که لبخند رو به لبم میاورد. خانوادمم هوامو داشتن و میدونستن که دیگه ادامه ی اون زندگی فایده نداره. جز برادر کوچیکم که به خاطر دوستیش با امیر چندان موافق نبود. پدر ومادر و خواهربزرگترم که تو یه شهر دیگه دانشجو بود و برادر بزرگم همه اعتراف کردن که خیلی زودتر از اینها منتظر بودن که این اتفاق بیفته چون راه دیگه ای وجودنداشت. تا اینکه یه روز برادرم و خانوادش رفتن مهمونی خونه مادرخانومش ولی من اصلا میلی به رفتن نداشتم و تنها موندم خونه. حوصلم سررفته بود و داشتم با گوشیم ور میرفتم که یهو اسم سامان رو دیدم. راستش چندباری وسوسه شده بودم که بهش اس بدم ولی هردفعه پشیمون میشدم. ولی اون روز دلم یه کم هیجان میخواست دلم میخواست با یکی حرف بزنم که امیر نباشه، دلم یکم احساس میخواست ، یجورایی اون روز داغ بودم، مدت های زیادی بود که هیچکس با احساس عمیقی بغلم نکرده بود، خیلی وقت بود که هیچ نگاه عاشقونه ای به چشام خیره نشده بود و این خلإ عمیق اونقدر دیوونم کرده بود که فکر کردم شاید کسی بتونه کمی ازاون رو بهم بده، پیش خودم گفتم تا وقتی اینجا نشستم و کاری نمیکنم پس قرار نیست چیزی هم بهم برسه ، پس باید خودم برم دنبالش.
اینم باید بگم بعد از دوستی با امیر موقعیتهای خیلی بهتری واسم پیش اومد حتی گاهی خودمم تعجب میکردم که این پسره که داره اینجوری اصرار میکنه خیلی شاخه چرا انقدر به من گیر داده،بهتر از من زیاده واسش؟ اوایل که اصلا حتی ثانیه ای هم کسی رو حاضر نبودم حتی بهش فکرکنم و بعد بگم نه، یک ضرب جواب منفی میدادم، حتی بااینکه دوستای صمیمیم خودشون رو میکشتن که خاک بر سرت اینکه خیلی خیلی از امیر سرتره و ازین حرفا، و بعدا که دعواهامون روزبروز بیشتر شد و من روزبروز تنهاتر گاهی فکر میکردم که شاید میتونست کس دیگه.... ولی همینجا راه فکرم رو میبستم و جلوتر نمیرفتم. البته اون اوایل دوستی مون وقتی که حس کردم این زابطه زیاد جالب نیست من یه بار بهش خیانت کردم چون قصد ترک کردنش رو داشتم که نذاشت برم، و خودم هم بعدها این جریان رو پیشش اعتراف کردم چون دیگه طاقت عذاب وجدان رو نداشتم و هیچوقت یادم نمیره که چه زجری کشید و چقدرم به لحاظ روحی به من زجر داد،چون مجبورم کرد پیشش بمونم و زجر کشیدن و گریه کردن و سر به دیوارکوبیدناش رو ببینم، الان که خوب فکرمیکنم حس میکنم بیشتر ازینکه خودش اذیت شه ناخودآگاه میخواست من رو هم اذیت کنه چون میدونست که در باطن آدم خوبیم و اینکه ببینم خیانت من چه بلایی سر اون میاره بیشتر زجرم میده.
تمام همتم رو جمع کردم و یه اس ام اس فرستادم واسه ی پسری که خودش رو سامان معرفی کرده بود، و از اون جا که هنوزم اونقدرها بیحیا نشده بودم که آشکارا این کارو کنم وانمود کردم که اس ام اس رو اشتباهی سند کردم و میخواستم اون رو واسه یه دختر بفرستم (کلک قدیمی وکلیشه شده)، کمی منتظر موندم وبعد اس دادم ببخشید اشتباه فرستادم، یجورایی پشیمون شده بودم.. یادم نیست چقدر طول کشید تا جواب اس ام اس اومد نوشته بود: زِرت... خیلی بهم برخورد اونقدر که با عصبانیت اس دادم خیلی بی ادبید منکه عذرخواهی کردم، اونم اس داد که آره باور کردم و یه شکلک گذاشته بود که یعنی خودتی " دیگه کلا بیخیال شدم و دیگه چیزی نگفتم. تا اینکه دو روز گذشت و اون اس داد "سلام." یه جورایی خوشحال شدم ولی ج ندادم. دوباره اس داد من سامانم. شما؟ باغرور گفتم: همون بی ادبی که در ج عذرخواهیه من گفت زرت؟" عذرخواهی کرد که شرمنده اون روز سرموضوعی ناراحت بودم و اینا. و خواست که خودم رو معرفی کنم. اول خواستم به دروغم ادامه بدم که اس رو اشتباهی زدم و اینا ، ولی بعد پیش خودم گفتم یه بارم شده جرات کن و کاری که شروع کردی رو ادامه بده،مگه همین رو نمیخواستی؟ ارتباط با یه پسر مناسب (لااقل در ظاهر که مناسب بود) پس الان وقتشه. بهش گفتم اسم شما تو گوشی من سیو بوده، ومن که میخواستم به دوستم اس بدم اشتباهی به شما دادم... تعجب کرد که چطور اسمم توگوشیتونه؟ توضیح دادم که راستش شما چندهفته پیش به من شماره داده بودید (میدونستم چون مدت نسبتا زیادی گذشته حرفم رو که اس رو اشتباهی دادم احتمالا باور میکنه، چون تاجاییکه من میدونم الان دخترا انقدر هول شدن که همون یکی دوروزه اول زنگ میزنن) خلاصه اسمم رو پرسید و منم یه اسم بیخودی گفتم و کمی اس بازی کردم. بعد دو سه ساعت گیر داد که قرار بذاریم با هم بیشتر آشنا شیم، البته هنوزم یادش نمیومد که من کی بودم و کی بهم شماره داده، و من که قبلا خیلی خیلی مغرور بودم و رواین مسائل حساس،الان دیگه اهمیت نمیدادم ،شاید چون دیگه اعتمادبنفسی واسم نمونده بود. اما آخرش طاقت نیاوردم و بعد چند تا اس گفتم راستش باید یه اعترافی کنم که فکرکنم بعدش دیگه خودتم علاقه ای به دیدنم نداشته باشی. پرسید چی؟ ج دادم :من نامزد دارم ولی چون مشکل داریم داریم ازهم جدا میشیم. بعد از چند دقیقه که پر از استرس بودم اس اومد: از نظر من اشکالی نداره که، راستش شاخ درآوردم... اینم بگم یه دلیل اینکه تاحدی بهش اعتماد داشتم این بود که میدونستم پسری با اون قیافه و ماشین نمیتونه زیاد ندید بدید باشه، مسلما در طول روز زیاد بهش پامیدادن...بهش گفتم فعلا نمیتونم ببینمش و یه بهونه آوردم. دوباره تا شب چندتایی اس رد وبدل کردیم . یجورایی یه حس هیجانی داشتم که مدتها بود تو زندگی خالیم نبودش رو حس میکردم و دلم میخواست جلوتر برم... ادامه دارد

نوشته: آنیتا

...قسمت قبل

فلاسکو برداشتم و دو پیک ریختم. خبات پیکشو بالا گرفت و گفت به سلامتی اولین سفر دوتایی مون و پیکشو به پیکم زد... حدود سه چهار پیکو بالا رفته بودیم و کم کم داشت اثر میکرد. یه شیشه "اوزو" با آب میکس شده بود. با اینکه حسابی تو فلاسک سرد شده بود، ولی گرمای زیادی به آدم منتقل میکرد. عجب تناقضی! نوشیدنی سردی که گرمارو به انسان میبخشه. یه کم شیشه رو دادم پایین و یه سیگار روشن کردم. خبات داشت با تلفن صحبت میکرد و حواسش به من نبود. یهو صدای تیک اف ماشینی از پشت سر، سکوت شبو بهم زد. از آینه بغل نگاه کردم. صدای آژیر پلیس روشن شده بود و همش چراغ میداد که وایسیم. همین که خبات متوجه شد، گوشی رو سریع قطع کرد و پاشو رو پدال گاز فشار داد. یه دنده معکوس و صدای زیادی که از موتور بلند شد... شوکه شده بودم. سیگار به دست با دهن باز نگاهم به حرکات سریع خبات بود. داد زد : "شیشه رو بده بالا و کمربندتو ببند." دستم به شدت داشت میلرزید و خاکستر سیگار ریخت رو شلوارم. نمیدونستم باید چیکار کنم. یک دفعه به خودم اومدم و سیگارو از شیشه انداختم بیرون و شیشه رو دادم بالا. خبات به سرعت داشت پیش میرفت. همش سه کیلومتر مونده بود که از شهر خارج بشه. سمند هنوزم آژیر میکشید. هنوز اونو جا نگذاشته بودیم که یه دفعه از یکی از فرعیا یه گشت سمند دیگه پیچید جلومون. سرعتمون زیاد بود و به احتمال زیاد باهاش تصادف میکردیم. خبات نگاهی به من انداخت و لبخند کوچیکی زد. حالت چهره ای عوض شد و دستی ماشینو کشید و فرمونو به طرف چپ چرخوند. در چند قدمی سمند جلویی ماشینمون داشت سر میخورد. سمند پشت سرمون نزدیکتر شده بود و منم احساس میکردم بیناییم مختل شده. چشمام تار میدید. سرم داغ بود و تحت تاثیر مشروب گرمای زیادی تو سرم احساس میکردم. چشمام داشت میسوخت. ماشینمون تقریبا نیم دور خورده بود . حدود 1 متر با ماشین جلویی فاصله داشتیم. خبات با تموم قدرتش پاشو رو پدال گاز فشار میداد. روبروم دکان بسته ای میدیدم با تابلوهای تبلیغاتی رنگارنگی که توی شب میدرخشیدند... ویه خیابون فرعی...همون خیابونی که سمند ازش اومده بود بیرون. حدود نیم متر با سمند فاصله مونده بود و بکس بات لاستیکا و فشاری که به جلو میاوردن، با صدای به هم خوردن شیشه های مشروب، سکوت شب رو شکسته بود. تعادلمو از دست دادم و پشتم به درب سمت راننده کوبیده شد. گیج شده بودم. تنها چیزی که میدیدم چراغ گردون قرمز رنگی بود که برام معنای خاصی نداشت. بالاخره ماشین شروع به حرکت کرد و وارد فرعی شدیم... از تو آینه بغل تصادف سختی که دوتا سمند با هم کرده بودن پیدا بود. سواری های دیگه ای کم کم داشتند دورشون جمع میشدن. کسی حواسش به ما نبود.
-"آهههههههااااا... اینم از این..."
لبخند بلندی زد و از همون مسیر رفت و وارد یه جاده خاکی شد. ایست بازرسی خروجی شهر به طرف کرمانشاه رو هم دور زد.
-"شاهو گفته بود امشب مهمون دارم. ولی باورم نمیشد اینقدر سمج باشن. انگارواقعا رودست خوردیما... "
-"خبات... هه! عوضی... نگفته بودی آرتیست بازی."
-"هنوز تموم نشده. اگه میخوای تا پیاده ات کنم؟"
-"نه نه... تازه دارم حال میکنم. یه کم هیجان... همون چیزی که خیلی وقته لازم دارم!"
-"عقبو بپا دارن میان."
-"اینارو میخوای چکار کنی؟"
-"خوب نگاه کن باید یاد بگیری..."
خنده دیگه ای سر دادمو گفتم "عمرن!"، یه دکمه کنار فرمون گذاشته شده بود که تا حالا بهش دقت نکرده بودم. یهو خبات دکمه رو فشار داد و گاز بیشتری به ماشین داد. داشتم عقبو نگاه میکردم. دود غلیظی همه جارو فرا گرفته بود. باورش برام سخت بود. انگار داشتم فیلم میدیدم. هر لحظه دود بیشتر و بیشتر میشد. تقریبا دیدن پشت سرمون محال شده بود... دیگه اتفاق خاصی نیفتاد. به هر شهری که نزدیک میشدیم از یه مسیر راهشو کج میکرد و تقریبا به هیچ گشتی برخورد نکردیم. نزدیکی های اهواز یه جا ایستاد و بارو خالی کرد. اثر مشروب نمونده بود. تازه فهمیدم چه حماقتی کردم. حقیقتن اونقدر ترسیده بودم که پیاده شدم و با اتوبوس برگشتم...

چند روز گذشته بود. دلم برای خبات تنگ شده بود. باهاش تماس گرفتم و با هم رفتیم بیرون. برای شام دعوتم کرد به یکی از شیک ترین رستورانهای شهر. داشتیم شام میخوردیم و اون مدام داشت حرف میزد. داشتم به دقت به حرفاش گوش میکردم. سرمو بلند کردم که یه دفعه نگاهم به نگاهی گره خورد. یه فرشته روبه روم نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد. تنها چیزی که از اون لحظه به یاد دارم دو جفت گوی آتشین مشکی بود که همه چیزو داشت. کامل کامل بود. آه بلندی کشیدم و گفتم میشه کلاس فلسفه رو تموم کنی و یه نگاهی به پشت سرت بندازی؟ لبخندی زد و گفت اون دختری که مانتوسرمه ای پوشیده و ناخن هاشو یکی در میون طرح زده و ساپورتش مشکیه رو میگی؟ اسمش سانازه ..." گفتم : "بله بله همون". گفت: "میخوایش؟" گفتم : " نیکی و پرسش!؟" در برابر چشمان بهت زده من از جاش بلند شد و به طرف میز اون رفت. نمیتونستم بشنوم چی داره بهش میگه، ولی بعد از چند لحظه صورت جمع شده دختره گل انداخت و نشست پیشش و شروع به حرف زدن کرد. داشتم از فضولی میمردم که برام پیامک فرستاد که الان ساناز میاد پیشت ببینم چیکار میکنی. دیگه داشتم شاخ در میاوردم. یعنی واقعا منتظر بودم هر لحظه با کیفش چان ضربه ای به سرش بزنه که مجبور بشم امشبو تا صبح باهاش بیمارستان بمونم. ساناز اومد به طرف میز من و گفت اجازه هست؟ از جام نیم خیز شدم و تعارف کردم که بشینه. نشست و تو سکوت فرو رفت. نمیدونستم چی باید بگم که گند نزنم. در جریان حرفای اونا نبودم. بعد از چند دقیقه سکوت رو شکست و گفت: "شما همیشه اینقدر ساکتین؟" نیشخندی زدم و گفتم: " سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست." اخماش رفت تو هم و گفت : "اگه مزاحمم..." فهمیدم گند اولو زدم. میون حرفاش پریدم و گفتم :
-"نه نه... منظورم اینه که سکوتم از رضایت نیست فقط یه کم خجالتی ام."
پشت چشمی نازک کردو گفت :
-"اوه اوه... بمیرم برا شما پسرا که اینقد خجالتی هستین."
-"خدا نکنه. شما بمونو طاقت بیار."
لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:
-"سعی میکنم این چند دقیقه رو طاقت بیارم."
-"سعی کن، سعی کن واقعا... چون تا حالا کسی نتونسته بیشتر از یه دقیقه منو تحمل کنه."
همزمان تموم فسفر های مغزم داشت میسوخت و داشتم تحریکش می کردم که "دفعه بعدی" به وجود بیاد. ولی انگار فن تحریک رو این جواب نمیداد چون جواب داد:
-"برای تحمل شما پسرا کافیه گوشمونو ببندیم."
سریع سیستم بازی رو به "سه شش یک" تغییر دادم و گفتم
-"ولی ما پسرا نمیتونیم چشممون رو به این همه جمال خدادادی ببندیم."
خندید و فهمیدم از تعریف شنیدن خوشش میاد. به همین خاطر مقداری پیاز داغشو بیشتر کردم و گفتم :
-"تا حالا کسی بهتون گفته چشماتون سگ داره؟ پاچه میگیره...!؟"
صورتشو جلو آورد و با لحن آرومی گفت:
-"چشم آدما مث آینه عمل میکنه. میدونستی؟"
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. گفتم :
-"البته یه ذره معرفت و شخصیت می ارزه به کل جمال خدادادی."
از جاش بلند شد و رفت. داشتم مسیر رفتنش رو نگاه میکردم که خبات شاد و شنگول برگشت و رفتیم بیرون. یه نگاهی به من کرد و گفت
-"کارتون به کجا کشید هیوا؟"
-"اول بگو بینم باز چه کلکی سوار کردی؟"
-"کلک چیه؟ تو اینجور مواقع فقط باید گوش خلاق داشته باشی، نه چشم خلاف."
-"حالا بجای طفره رفتن جواب منو بده."
-"بیخیال... بگو بینم چی شد؟"
-"هیچی... فکر کنم فقط ظاهرش خوشکل بود."
از خبات جدا شدم و به طرف خونه به راه افتادم. خسته و دمغ بودم. جلو در خونه که رسیدم یاد همه بدبختیام افتادم. اصلن اونجا راحت نبودم. مشکلات زیادی با پدرو مادرم داشتم. یادم افتاد که هروقت با پدرم بگو مگو راه مینداختم آخرش با تهدیدای بچگونه از طرف اون و غرور من تموم میشد. سرکار هم همچین اوضاع خوبی نداشتم. درگیری با رئیس و اینکه مثل همیشه باید حرف، حرف اون میشد و ناخواسته باید راه های جدیدی برای کلک زدن به مشتری ها پیدا میکردیم. انگار تو دنیایی زندگی میکردم که کلمات معنای خودشونو از دست داده بودن...
فکری به سرم زد. بالاخره وقتش شده بود که روی پای خودم وایسم. رفتم تو خونه و بدون هیچ حرفی وسایلامو جمع کردم و از خونه زدم بیرون. سیم کارتمو عوض کردم و با خبات تماس گرفتم و تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم. وقتی منو دید انگار همه چی رو از چشمام خوند. گفت : "انگار جایی رو نداری بری." گفتم : "دقیقا!" گفت: "کافیه ازم بخوای که چند روزی پیش من بمونی." با تعجب بهش خیره شدم. از جاش بلند شد و با حالتی بی حالت رفت حساب کرد و برگشت. تو چشمام نگاهی کردو منتظر شد. سکوت بینمون رو شکستم و گفتم: "میشه یه مدت مهمونت باشم!؟" خنده بلندی سر داد و با دست روی شونه ام زد و گفت: "باشه رفیق... بیا تا بریم خونه مو نشونت بدم..."

اونجا یه خونه ویلایی دو طبقه بود. یه حیاط بزرگ داشت. قسمت اعظم حیاط رو یه باغچه پوشونده بود و یه درخت بید مجنون و چند تا درخت میوه. یه درخت انار و یه درخت انجیر و یه درخت انگور...
رو به من کرد و گفت:
-"طبقه بالا من میشینم. طبقه پایین هم مال تو. البته وقتایی که مهمون ندارم میتونی بیای پیش من."
-"منظورت از مهمون چیه؟"
-"امشب خودت میفهمی..."
هوا سرد بود و برف میبارید. بخاری رو راه انداختیم. تقریبا کارمون تموم شده بود که زنگ در زده شد.
-"این فاطیه... دختر خوب و آرومیه ولی یه مشکل بزرگ داره. همش سعی میکنه خودشو گول بزنه. اره... خودشو گول میزنه که به من بگه عاشقمه. هر چند منکر این نمیشم که دوستم داره ولی جوونای امروزی اصرار دارن هر دوست داشتنی رو به عشق ربط بدن. کلمه عشق هرزه شده. من همه چی رو براش روشن کردم و حدود دوستیمونو هم همین طور. اونم قبول کرده... ولی متاسفانه مغز کوچیکش نمیتونه این شرایط رو قبول کنه. از من انتظار بیشتری داره. به هیچی جز ازدواج فکر نمیکنه. فکر میکنه سنش یه کم بالا رفته و به تدریج داره جوونی شو از دست میده. فکر میکنه اگه تا یکی دو سال دیگه ازدواج نکنه دیگه هیچوقت نمیتونه یه زندگی معمولی داشته باشه. نمیتونه بچه دار بشه. فکر کنم عاشق اینه که تو روزمرگی آدما بیافته تا اون امنیتی که میخواد نصیبش بشه... "
-"میخوای چکارش کنی؟"
-"هیچی... کار خاصی از دستم بر نمیاد. من سعی خودمو کردم که از امنیت قلابی دورش کنم. ولی اون نمیخواد. پس بهتره همه چی تموم بشه."
رفت بیرون تا درو باز کنه. کنجکاو شدم ببینمش. لای پرده رو کنار زدم. فاطی وارد حیاط شد. یه دختر سبزه، لاغر اندام، با قد تقریبی 165. صورتش قشنگ و جذاب بود. چشماش عسلی بود. از موهای بالای شقیقه یه خط موی پهن سفید تا کناره گوش راستش کشیده شده بود، که زیبایی و وقار خاصی به موهای خرماییش بخشیده بود.
با خودم گفتم چقدر راحت فکر میکنه. کاش منم اینقدر راحت دل میکندم! ولی یه آن یادم اومد که من هیچوقت راحت دل ندادم که راحت دل بکنم. شاید این یه ضعف بود. شایدم نبود! یاد یه جمله از یک آدم عزیز افتادم "آزادی تو فکر و روح آدماست"
وقتی معاشقه رو شروع کردن، صدای آه کردناشون بلند شده بود. رو تخت خواب نشستم و سعی کردم بخوابم اما صداشون خیلی زیاد بود. حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم. بالشو از زیر سرم برداشتم و محکم رو صورتم گرفتم که صدای کمتری به گوشم برسه...

ادامه...

نوشته: هیوا

سلام به همه.
من تازه وارد هستم.چنتا از داستان ها رو خوندم و دیدم واقعا سطح کار خیلی خیلی پایینه.دیگه گفتم رسالتم اینه که بنویسم.
این یه داستان نیست.یه خاطرس.یه خاطره که تعریف کردنش حداقل واسه خودم خالی از لطف نیست.
چهارسال پیش بود که از طرف یه شرکت خصوصی تو اصفهان به عنوان مسئول کنترل پروژه و متریال واحد اتوماسیون کارخانه ... عازم بندرعباس شدم.
خب فقط کوتاه توضیح بدم که شغل من این بود: پیش بینی اینکه پروژه چقدر متریال یا مواد لازم داره.چند روز انجامش طول میکشه.پیگیری برای دریافت متریال از کارفرما و در آخر بالانس کردن متریال.خودمونی بخوام بگم من واسه انجام کار چیزای لازم رو تهیه میکردم دسته آخرم مینشستیم حساب کتاب و خداحافظ شما!
محیط کار اونجا طوری بود که تقریبا در برابر هر پنجاه مرد یک زن هم در پروژه کار میکرد.که اون ها هم اصلا رنگ آفتاب رو نمیدیدن و اکثرا منشی مقامات ارشد اونجا بودن.من به واسطه ی ارتباط مداوم با این مسئولین و ارائه ی روند پیشرفت پروژه تقریبا هر روز اکثر اون منشی ها رو میدیدم و تو اون گرمای وحشتناک دل خوشی من همین بود که حداقل سربازی نیومدم! و میتونم چندتا دختر هم در کنار کار کردن ببینم!
واقعا چقدر زود سطح توقعات کسی که تو اصفهان بهش میگفتن مهندس و بلاخره دو سه تایی دختر بهش کم و بیش لطف داشتن و این موقعیت واسش جهنم بود پایین اومد طوری که بر خلاف تصورم خیلی زود باهاش کنار اومدم.
شش ماهی از حضورم در اونجا میگذشت.شاید اگر بندرعباسی توی سایت باشه بدونه که کارخانه ... نزدیک نیم ساعت با شهر فاصله داره.و من هر روز این مصافت رو طی میکردم و شرکت هزینه ی ایاب و ذهاب من رو پرداخت میکرد.پروژه رو به اتمام بود و میزان حضور من در اونجا باید کمتر میشد.ولی طوری نبود که برگردم اصفهان.نامه نگاری ها و پیگیری ها همچنان ادامه داشت.برای همین از اون پروژه ی عظیم فقط من از اصفهان مونده بودم و یه آپارتمان دو خوابه به تنهایی دستم بود.قرار بر این شده بود که من در هفته سه روز به پروژه برم و بقیه ی مدت رو در خونه باشم که کرایه ایاب و ذهابم که مبلغ قابل توجهی میشد رو از دوش شرکت بردارم.موندنم توی خونه منو هوایی کرد که به خودم سری بزنم و دنبال تفریحاتی برای پر کردن اوقات تنهاییم باشم.برای همین بود که با توجه ی به علاقه ی زیادی که به شعر و محمدعلی بهمنی داشتم چند روز بعدش خودم رو توی رونمایی کتاب یکی از شاعرای اونجا پیدا کردم.
جلسه ی خوبی بود.دختر هم زیاد توش بود.کلا خیلی حال داد.اما میونه این همه آدم یه نفر بود که انگار میشناختمش ولی هرچی به مغزم فشار می آوردم یادم نمیومد که کی بوده.جلسه که تموم شد طبق معمول جلسات شعر بخش لاس وگاس برنامه شروع شد و دختر و پسر در جمع های چند نفری شروع کردن به صحبت کردن.منم چون غریبه بودم تصمیم گرفتم زودتر برم که حسرت دیدن این صحنه ها به دلم نمونه.تو پله ها بودم که یه دفه همون خانوم با سرعت اومدم طرف و گفت جناب امیری دارین تشریف می برین؟!
خشکم زد!باور نمیکردم کسی منواینجا بشناسه.اونم نه هر کسی.دختری که کل جلسه نگاهم به نگاهش گره می خورد.
گفتم بله با اجازتون.فردا صبح زود باید سر کار باشم.میرم برای استراحت.
دختره گفت: واااا.یجوری میگین کار یکی ندونه فک میکنه میرین اونجا بیل میزنین!غیر از اینه چهار تا نامه رو پیگیری میکنین؟!
اینو که گفت برگشتمو دقیق نگاهش کردم.باورم نمیشد.منشی کارخانه بود.وااااااااای.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.کسی که هر روز با یه روپوش گل و گشاد و مقنعه میدیدمش الان با یه روسری آبی و یه مانتو کوتاه بالای پله ها ایستاده بود.روسریشو باز گذاشته بود و میشد از بالای یقه ی لباسش یکم از پوسته بدنش رو دید.
اگه بخوام اون لحظه رو با چیزی مقایسه کنم مثه این بود که همکلاسی دانشگاهتونو یجایی با تاپ و شلوارک و سر لخت ببینین.حق بدین که شاید شما هم مثه من نشناسینش.انقدر تو اون فضای بدون سکسی که داشتم این صحنه واسم جذاب بود.
یه لبخند رضایت زدم.یه احوال پرسی دبش کردم.فامیلشو که بلد بودم.اسمشو پرسیدم و توی یه عملیات نسبتا ساده به بهانه ی اطلاع از برنامه های ادبی شمارشو گرفتم.
زندگی در بندرعباس داشت به روزای خوبش نزدیک میشد....
ادامه دارد.
*******
دوستان اگه با این خاطره ارتباط برقرار کردین و خوشتون اومد نظراتتونو بگین تا اگه مساعده ادامه بدم.راستی من یکم مینویسم.البته نه حرفه ای.در حد خودم.یه مجموعه هم ازم چاپ شده.البته غزل.واسه همین خوشحال میشم اگه رو فضای نوشته هم صحبت کنید.ببخشید زیاد سکسی نبود.خب چه کنم؟ تا اینجاش سکس نداشت Plain Face نمیتونمم که دروغکی بگم یارو رو تو پله ها گرفتم کردم که Plain Face خوش باشین.همتونو داداشا و خواهرای خودمین.

نوشته: امید

ازوقتی یادم بود تو این خراب شده بودم تو این خونه ی کهنه که از هر طرفش بوی نا میاد.به همه جا نگاه میکنم هیچی تغییر نکرده به جز ادمایی که میرن و میان.دیگه حالم از این زندگی به هم می خوره.
من تو یکی از فاحشه خونه های پایین شهر زندگی میکنم اونطور که نرگس میگه منو از خیابون پیدا کردن.کار نرگس و مرتضی همینه دخترا بچه های بی کس کوچیک یا نوجوون فراری رو پیدا میکنن و بزرگ میکننو میفروشن.اینجا پایین شهره جلب توجه نمیکنه و مردای خرپول هرزه برای کثافت کاریاشون میان اینجا.
تا به سن بلوغ نرسیده بودم کارای اینجا رو میکردم ولی با به سن بلوغ رسیدنم مصیبتام تازه شروع شدن.از 8سالگی تقریبا فهمیدم اونجا چه خبره صداهای جیغو مردایی که میومدن و میرفتن دخترا رو که وقتی وضعشون خراب بود از اتاقا ما جمع می کردیم همه ی حقیقتارو به طور واضحی میفهموند.وقتی به سن بلوغ تو 10سالگی رسیدم کم کم همه چی تغییر کرد وقتی بدنم شکلشو گرفت وظیفمو عوض کرد و من مسوول پذیرایی مشتریا بودم با دامن های کوتاه و تاب باید جلوشون خم و راست میشدم که اونام به بدنم دست میکشیدم خدا میدوونه تو اون وقتا چه قدر میترسیدم اوایل میخواستم فرار کنم که دیدم جایی ندارم اینجا نه باشه یه جای دیگه باید فاحشه بشم نرگس هیچ دختریو قبل 15سال زیر مردا نمیفرستاد از 14 سالگی دیگه دخترای کار بلد طرز فاحشه بودنو اموزش میدادن ساک زدنو ناله کردنو دلبری کردنو رضا که زیر دست مرتضی بود با کدخترا رو اماده میکرد برای سکس منم بدشانسیم این بود که هیکل درشتی داشتم کلا خوشگلم بودم چشمای سیاهو درشت موهای بلندو سیاه لب های قلوه ای کون برجسته و سینه هامم نسبتا درشت بود.اونروز کس و کون کم مویمنو تمیز کردن و با یه شرت و کرست فرستادنم پیش مرتضی.از ترس مث بید میلرزیدم و اون به طرز کریهی می خندید.تو خودم کنار اتاق جمع شده بودم که اومد طرفم کنارش مث جوجه بودم دستامو که با خشونت کنار کشیدی پرتم کرد رو زمین و افتاد جون لبم شروع کرد با خشونت به خوردنش اونطور که طعم خونو حس کردم نفس کم اورده بودم گریه و التماس میکردم که با یه سیلی خفم کرد بعد شروع کرد به خوردن لاله گوشم با اینکه میترسیدم چیزی توی دلم خالی شد بعد اومد سمت گردنم نفساش که به گردنم خورد مورمور شدم التماس میکردم ولم کنه که بی فایده بود بعد سوتینمو تو تنم جر داد وقتی سینه هامو دید اوفی گفتو و شروع به خوردنشون کرد یکیو میخوردو اون یکیو با دستش فشار میداد بازبونش روی سینم دایره میکشید بعد شروع کرد به گاز زدنش از درد داشتم میمردم ازش خواستم تموم کنه که گفت باید بهش بگم من فاحشم کیر میخوامو....گفتم گفتم که سگتم مرتضی جندتم کیرتو میخوام میخوام زیر کیرت جون بدم ولی اون حشری تر شد پاشدو شلوارشو در اورد زیر شلوارش شرت نداشت کیر سیخ شدش اومد بیرون که از دیدنش سکته کردم خیلی خیلی بزرگ بود مجبورم کرد که براش ساک بزنم چون بلد نبودم یکی دوبار دندونام رفت تو کیرش که چندتا سیلی نوش جان کردم. موهامو گرفته بودو سمو عقب جلو میکرد از درد کف سردم اشکم در اومد بعد پرتم کردو شرتمو در اورد وقتی کسمو دید گفت کاش مرتضی میذاشت خودتم جرت می دادم ماده سگ شروع کرد به خوردن کسم و من جز گریه کاری از بر نمی اومد کیرشو گذاشته بود لای پام و عقب جلو میکرد تا ارضا شه و تو همون حال داشت سینه هامو فشار میداد دیگه صدام گرفته بود جیغمم د ر نمی اومد و اشکاامم خشک شده بود.وقتی ارضا شد مجبورم کرد ابشو بخورم اون لحظه فک کردم بزرگترین ذلت زندگیمه که بعد متوجه شدم در اشتباهم بعد اینکه کارش تموم شد گذاشت و رفت منم تو یه گوشه داشتم میلرزیدم که نرگس اومد تو و گفت پاشو حروم زاده چرا میلرزی اینا روزای خوبته .....
ادامه دارد

نوشته: سیاه پوش

سلام - من مهردادم و 32 سال سن دارم .تصمیم دارم 2 تا از خاطره های بیادموندنیم رو برای شما دوستای گلم بگم و لذت مروشون رو باهاتون قسمت کنم . جریانی که براتون تعریف میکنم برمیگرده به پارسال ولی اجازه می خوام اون رو بصورت داستانی بنویسم تا خودم رو با نظراتون بسنجم ... شاید استعدادش رو داشتم :
آقا ممنون پیاده میشم و درحالیکه آرنجم هنوز سینه های بزرگش رو لمس میکرد کرایه ام رو حساب کردم وهمینطور که نگاهم دختر خانم مجاورم رو برانداز می کرد پیاده شدم معلوم بود که اونم زیاد از رسیدن به تهه خط راضی نیست. هوا کم کم داشت رو به خنکی میرفت ، اینو بعد از پیاده شدن حس کردم . مخصوصا که یطرف بدنم بخاطر چسبیدنم به دختره هوس انگیزی که کنارم نشسته بود از عرق تنم نمناک شده بود و باعث میشد خنکیه هوا رو بیشتر احساس کنم . همه ماهیچه هام بخاطر فعالیت بدنی زیاد دم کرده بود و یکمی درد می کرد چون هنوز بکاره جدیدم عادت نکرده بودم . کاره سختی بود ولی باجبار با هاش میساختم تا بتونم اقساط خونه ای که خریده بودم رو جور کنم . سه ماهه دیگه هم اگه اختلافم با سحر حل میشد مراسمه عروسی و کلی خرج داشتم . دوباره 10 – 15 دقیقه مسیر مثله فیلم تو ذهنم تکرار شد . بعد از سوار شدن خودم و جمع و جور کردم تا دختری که رو صندلی وسط نشسته بود راحت باشه . ولی جوری آزادنه خودش رو رو صندلی رها کرد که تقریبا تو بغلم بود یکم که گذشت گرمایه تنش رو قشنگ لمس میکردم بوی تند عطری که زده بود با بوی ادکلنم ترکیب شده بود و هردو تامون و تحریک میکرد. اینو از حالت نگاهش وقتی به بهونه نگاه کردن به خیابون سرم روبسمتش برگردوندم فهمیدم . زیاد نگذشته بود که کاملا آمپرم بالا رفت . حالا دیگه با پشته دست رونای تپلش رو نوازش میکردم ساق پاش و پام و سینه بزرگ و تو پرش رو با آرنجم می مالیدم . اونم مات و حشری به برجستگی آلتم که کاملا از روی شلوارم مشخص بود چشم دوخته بود و با حرکاته بدنش جراته من رو بیشتر میکرد و خودش رو بیشتر بهم میچسبوند . من هم خیلی وقت بود لذته هم آغوشی و سکس رو تجربه نکرده بودم ، خیلی زود تحریک میشدم . تقریبا دو ماهی از آخرین سکسم با سحر که دوسال بود عقد کرده بودیم میگذشت .خیلی اتفاقی متوجه شده بودم که با پسر دیگه ای رابطه داره که بعدا فهمیدم قبل از آشناییش با من بهم علاقه داشتن ولی با مخالفت خونواده سحر جدا شده بودن . قبل از اون هم رابطه ام با سحر رو جوری کنترل میکردم که هنوز باکره بود . از اینکه فهمیده بودم قلبش فقط پیشه من نیست ضربه بدی به روحیم خورده بود و برای ادامه زندگی باهاش مردد بودم . تو همین افکار بودم که خودم رو مقابل در خونه ام دیدم از مرور اتفاق های تو تاکسی دوباره راست کرده بودم و برآمدگیه شلوارم خیلی زیاد جلبه نظر میکرد. دست توی جیبم کردم و دسته کلیدم رو در آوردم اولین کلید رو امتحان کردم . همونطور که حدس میزدم اشتباه بود کلید بعدی رو امتحان کردم . باز هم درست نبود همینکه کلید سوم رو وارد قفل کردم از طرفه دیگه ، در با شتاب باز شد و تقریبا با خانمی که با عجله در رو باز کرده بود سینه به سینه مماس شدم . خانومه از ترس گفت "وویی" ودستپاچه یه قدم عقب رفت . من هم که شوکه شده بوم بعد از چند لحظه تاخیر گفتم : "سلام ... ببخشید ..." خانومی بود با قد متوسط ، همسن خودم بنظر میومد ، ترکیب پوست سفید و گونه های گل انداخته ،چشمهای روشن و خوشحالت ،لبای کوچیکه برجسته و خوش فرمش جذابیت خاصی بهش داده بود .هنوز چادر سفیدش رو کاملا سر نکرده بود بهمین خاطر شلوار نازک نخی و پیراهنه نارنجی رنگ وتن نمایی که پوشیذه بود معلوم بودن . حتی میشد سوتین سفیدی که زیرش بود رو دید . سینه هایی که بنسبت اندام متوسطی که داشت بزرگ بودن و مشخص بود که خیلی با فشار توی سوتینش جا گرفته .چند لحظه نگاهش روی برآمدگیه آلتم قفل شد ... بعد به چشم هام نگاه کرد. من هم یکم خودم و جمع وجور کردم .
با من ومن گفت: " سلام ، شما ببخشید ، عجله داشتم نفهمیدم کسی پشته دره ... میای تو...؟ "
از لهجه و لحن عامیانه ای که پر از سادگی بود فهمیدم تازه تهران اومده و باید بزرگ شده شهرستان کوچیکی باشه . منم لحنه صحبت کردنم رو عوض کردم و جای حالت رسمی که داشت ، خودمونی تر جواب دادم :
" آره ... من تازه طبقه دوم رو خریدم و همسایه ها رو نمیشناسم ، شماهم اینجا میشینید ؟"
در حالی که داشت چادرش رو مرتب میکرد - شاید هم متوجه نگاه حریص من شده بود – با لبخنده کم جونی گفت :
"ما هم امروز اومدیم ، طبقه آخریم ... چهارم ... ماهم جدیدا اینجا رو خریدیم .... داریم اثاث میاریم ... "
منم با لبخند جواب دادم :
" چه خوب پس شما هم صابخونه اید ... من طبقه دومم ... دارم کابینت نصب میکنم ولی اگه چیزی احتیاج داشتی تعارف نکن ... "
از سره راحم خودشو کنار کشید و همونطور که بیرون میرفت تشکر کرد...
من که تو دلم خوشحال بودم از داشتن همچین همسایه جذابی ، مخصوصا که مستاجر نبودن ، بیشتر به خونه میرسیدن و حالا حالا ها دردسترسم بود .
.....
یک ماهی از اولین برخوردم با همسایه جدید میگذشت . و تقریبا کارهایی که برای آماده شدن خونه لازم بود مثل نقاشی ، برداشتن دیوار آشپزخانه و نصب کابینت رو تمام کرده بودم . بخاطر اوضاع مالی همه کارها رو خودم انجام میدادم و از اونجاکه کارم هم فیزیکی و سنگین بود عضلاتم ورزیده شده بود و مثل چند سال قبل که ورزش میکردم هیکلم فرم گرفته بود . تو این مدت با همسایه طبقه چهارم کاملا آشنا شده بودم . همونطور که در برخورده اول متوجه شده بودم دوسال بود که ازدواج کرده بود و از شهرستان کوچیکی که زندگی میکرده به تهران اومده بود .این دو سال هم با خانواده شوهرش که فامیلش هم بودن زندگی میکرده . اسمش "آرزو" بود و مثل من متولد 1360 بود . شوهرش کارگر ساده بود و اغلب اوقات آرزو تنها بود . من هم با چیدن جهیزیه سحر و تکمیل شدن خونه بیشتره وقتم رو اونجا میگذروندم . با وجود ظاهر آرام، دنیای رابطه ام با سحر آشفته و پرآشوب بود و کاملا از هم دور شده بودیم و با گذشت زمان این آشفتگی برخلاف انتظار من بیشتر و بیشتر می شد . تا بالاخره تصمیم به جدایی گرفتیم .
شدیدا روحیه شکننده و خاطره آزرده ی من نیاز به همدمی داشت تا التیام زخمهام باشه و تن خسته ام کسی رو طلب میکرد که با نوازش او ظرف لبریز از شهوتم رو خالی کنم تا قامتم زیره باره همه مشکلات خم نشه .
.....
با منتفی شدن برنامه ازدواجم ،اجبارم از ادامه کار سخت و طاقت فرسایی که داشتم هم از بین رفت و تصمیم گرفتم شغل بهتری، متناسب با تحصیلاتم که کامپیوتر بود پیدا کنم . دیگه پس اندازم رو نیاز نداشتم و چند ماهی از بابت قسط خونه خیالم راحت بود . بفکر افتادم برای سرگرمی ماهواره ام رو راه اندازی کنم و آنتنش رو نصب کنم .
ساعت 10 صبح در حالیکه 2 -3 ساعت بیشتر نبود بخواب رفته بودم بخاطره خواب آشفته ای که دیدم - و حالا مهمان غالب خانه خوابم شده بود تا دنیای خوابم هم همرنگ بیداری هام بشه – از خواب پریدم . لوازم مربوط به آنتن ماهواره رو برداشتم ، کاپشن بهاره ای رو روی تیشرت رکابیی که به تن داشتم پوشیدم و با سرو صدای زیاد پله ها رو بالا رفتم . جلوی درب طبقه چهارم برای استراحت کمی توقف کردم که متوجه شدم آرزو از چشمی در بمن نگاه میکه . کاپشنم رو در اوردم و باقی پله ها رو طی کردم . پشت بام که رسیدم اولین چیزی که دیدم لباسهای شسته شده آرزو بود که برای خشک شدن روی طناب پهن کرده بود . چنتاییش با وزش باد بزمین افتاده بود . اندام جذاب آرزو در هر کدامشان در ذهنم نقش بست .رایحه البسه زیرش شهوت انگیز و گیرا بود . طرح سینه های بزرگ و سر بالای سفت و لطیف با نوکهای برامده در لباس خواب توری در ذهنم نقش بست . گردن بلورین ، کمر متناسب، باسن برجسته که شرت فانتزیی که مشخص بود نوار باریکش فقط بین دو تا لمبه آن جا خوش میکنه و گله نازه نرگسی که بینه پاهاش قایم شده بود، کس پف دار و تپلش که از روی شلوارش هم میتونستم تشخیص بدم ... همش رو تو ذهنم تصویر کردم . بعد همه لبسارو جمع کردم ، رفتم پائین ، تو یه ساک پلاستیکی تبلیغاتی که عکس یه دختر و پسر تو بغل هم روش بود گذاشتم و یکم ادکلن خودم رو داخلش زدم .کاپشنم رو با دکمه های باز تنم کردم و برگشتم بالا . زنگ واحدشون رو زدم . آرزو با یه دامن کوتاه که تا زانوهاش نیرسید، یه تاپ با یقه ی باز ،در رو باز کرد .
پشت سرش یه آینه قدی هرچیزی که میخواستم رو نشونم میداد و اینکه مثلا پشت در قایم شده بود جلوی چشمای حریص و تشنه من رو نمی گرفت . لباس ها رو بهش دادم و گفتم : "باد از روی طناب انداخته بودشون برات جمع کردم که خدایی نکرده آلوده نشن چون مستقیم با بدنت تماس دارن" خودم از گفتنه این حرفا حشری شدم و باز راست کردم . با لبخنده قشنگی از روی رضایت کیسه رو از دستم گرفت و نگاهش روی عکسش قفل شد.
گفتم :"شما هنوز دیشتون رو نصب نکردین ؟"
آرزو گفت : "نه بابا مهدی هنوز نتونسته کسی رو بیاره "
گفتم :"باشه ...وسایلش رو بیار من براتون نصب کنم ".
تقریبا کاره دیشه خودم تموم شده بود که آرزو با همون لباسایی که گفتم فقط یه چادر سفید رو سرش انداخته بود اومد و آنتن هم دستش بود. به بهانه کمک دستش رو گرفتم ، چند لحظه این حالتمون طول کشید و نگاه هایی پر معنیی تو همون چند لحظه بینمون رد و بدل شد .
آرزو خودش رو جمع و جور کرد و با حالته خاصی گفت : " آقا مهندس خیلی ممنون ..."
منم هنوز حرفاش تمام نشده بود گفتم :
"آرزو..."
برای اولین بار اینجوری صداش کردم . به اسمه کوچیک و لحنه خودمونی . یکم مکث کردم و گفتم :
" میدونم تو هم مثله من بیشتر وقتا تنهایی برا همین خواستم کمتر تنهایی اذیتت کنه "
نگاهه مهربونی بهم کرد ورفت . براش دو سه جهت رو گرفتم .. هاتبرد ، عرب ست و سایروس ، که دیدم با یه سینی چایی برگشت . گفت :
"فارسی وان هم میگیره"
گفتم :
"نه ولی اونقدر کانال داری که وقتت پر بشه فقط باید بیام از پائین تنظیمش کنم ... باشه شب که شوهرت باشه میام "
همون شب رفتم و کانال هارو براشون مرتب کردم 2 تا کانال پورنو هم گرفته بودم که روش رمز گزاشتم و گفتم:
" برای اینکه بچه ای نیاد رو این کانال ها رمز گذاشتم . رمزش 4 تا یکه"
از مهدی خواستم بره از بیرون چند تا آجر بیاره تا آنتن باهاشون سنگین کنم که تکون نخوره وهمزمان خودم از در رفتم بیرون .
آرزو تو این فاصله که مهدی برگرده بهم گفت :
"آقای مهندس خیلی دوست دارم ببینم خونتون رو چجوری درست کردی . خانوم لطفی – طبقه اولیا – می گفت چند ماهه داری اونجا کار می کنید!"
جواب دادم :
"راستش الان خیلی بهم ریختست فردا تشریف بیارید ... قدمتون رو چشم ".
و پیشه خودم گفتم "فردا عصر دوتایی میان چتر واکنن" .
مهدی هم برگشت و باهش رفتم آنتن شون و همینطور ماله خودم رو محکم کردم . ازشون خدا حافظی کردم و رفتم.
.......
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . ساعت تقریبا 12 بود . خواب آلوده و بی توجه به اینکه فقط شرت پوشیده بودم در رو باز کردم . آرزو با یه کاسه آش پشته در بود ، دستپاچه در روی هم گذاشتم و گفتم :
"یه لحظه ... ببخشید ". یه چیزی پوشیدم و برگشتم .آرزو ظرف آش رو نشون داد وبا حالتی که بهم فهمون میخواد بیاد تو گفت :"قابل نداره آقای مهندس .... مزاحم نیستم؟"
و اومد تو .
با ورود آرزو ضربانه قبلم شروع کرد به بالا رفتن . بدون هیچ حرفی در رو بستم . آرزو با دقت دورو بره خونه رو براندازمیکرد و من اندامه اون رو ...
گفت : میشه اتاقها رو هم ببینم و من به علامت تائید سرم رو تکون دادم و گفتم:" خونه خودتونه راحت باش"
و کاسه آش رو بردم تا ظرفش رو خالی کنم . ظرف رو که شستم دیدم آرزو وارد آشپزخونه شد و گفت :
"همه این کارهارو خودت تنها کردی "
جواب دادم :
"همه رو ... بدک نشده ... نه؟"
2تا لیوان آبمیوه پرکردم ازش خواستم بشینه و منم کنارش نشستم . با همون چادر سفیدش نشست اما چاک سینه هاش کاملا معلوم بود و اینکه سوتین نداره رو میشد دید . تازه تونستم فرم سینه هاش رو حدس بزنم . مثله 2تا لیموی خیلی بزرگ ولی کاملا شق و رق .
یه نگاه بهم انداخت گفت :"آقا مهرداد ... خوش بحاله زنت"
این حرف رو که زدم بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زد.
- "حرفه بدی زدم ؟ ناراحتت کردم؟"
- "نه نه ... چیزی نیست.."
بانگاه معنا دارش بهم فهموند که مشتاق شنیدن دردل هامه. و من لبریز از نیاز گفتن .
خیلی مختصر و مفید حرفام رو گفتم و. زیاد طولش ندادم ولی همون مدت کم شهوتی که تمامه وجودمو گرفته بود جاش رو با آرامش محض عوض کرد ... چند لحظه سکوت ... سکوتی که اگر مشد بشنوی پر از حرف بود.
فهمیدم که آرزو بعداز شنیدنه حرفام خیلی دوس داره باهام درده دل کنه . سکوت رو شکستم :
"آرزو خانوم چیزی میخوری بیارم ؟ "
سرش رو بعلامت منفی تکون داد. ولی لیوان رو از دستش گرفتم رفتم تو آشپزخونه و با آبمیوه پرش کردم .لیوانه خودم هم تا نیمه ازقوطیه ویسکیی که چند وقتی بود تو فریزر مونده بود پر کردم ، 2 -3 جرعه تهه قوطی مونده بود که سر کشیدم . رفتم ودوباره کنارش نشستم ولی اینبار تقریبا فاصله ای بینمون نبود و آرزو هم که معلوم بود تو ذهنش حرفام رو مرور میکنه و شاید هم حرفایه خودش رو آماده می کرد.
کاملا چادری که از سرش افتاده بود رو شونه هاش رو از یاد برده بود .برای همین هم من تونستم تمامه هیلکش رو برانداز کنم ... از چیزی که تا حالا توذهنم بود سکسیتر و خواستنی تر بود ... چون چیزی نخورده بودم همونقدری که مشروب خورده بودم کاملا داغم کرده بود . مقداره دیگه ای هم خوردم لیوانم رو گذاشتم رو میز و لیوان آرزو رو بلند کردم تا به دستش بدم . دستش رو که نزدیکم کرد لیوان رو بدستش دادم و با دسته دیگه ام دستش رو گرفتم . آرزو هم ناخودآگاه دست دیگه اش رو برای گرفتنه دستم بلند کرد
. لیوان رو به دست دیگش داد و یخورده ازش خورد . در حالکه به آرومی دستش رو نوازش میکردم از حرارت دستای ظریف و گرمش تمامه تنم گر گرفت. به خودم گفتم ... حالا این آرزوی توئه ...
حالت چشمهاش بکلی عوض شده بود و انگار نگاهش مدت هاست با من آشناست . به چشم هام زل زد. تو نگاهش با همه قشنگیش میشد دو چیز رو خوب دید اول سادگی بی مثالی بو که فقط تو چشمه معصومه یه دختر بچه دهاتی میشه دید و اون یکی شهوته افسار گریخته ...
من نگاهم رو از چشماش جدا کردم وبه لب هاش خیره شدم دوتا لبه گلبهی رنگش که معلوم بود خیلی از نشستنه رژ روشون نگذشته لرزش خفی داشتن . دوباره سعی کرد چیزی بگه :
"مهرداد...." و باز سکوت.
دستش رو محکم تر فشار دادم وو باهمون حالت دستم رو روی پاش گذاشتم وگفتم :
" آرزو ممنونکه ... محرم حرفام شدی "
با اینکه تمامه وجودم میخواست بگیرمش تو بغلم ، دستش رو ول کردم و از روی شلواره نخیه نازکی که زیاد بودنش رو حس نمیکردم برداشتم.میخواستم اگه برای کس آماده نیست یا راضی نیست مجبورش نکرده باشم .
مشروبم و تا ته سرکشیدم .آرزوهم آبمیوه اش رو خورد و دوباره نگام کرد. ولی اینبار شیطنت خاصی تو چشماش برق میزد .
-" اتاق خوابتون رو خیلی رمانتیک درست کردی ... آدم هوس میکنه توش بخوابه ... "
-"خوب بخواب "
-"منظورم تنها نبود" و بدون مکث ادامه داد
- "من خیلی دختره داغی بودم ولی این دوساله که ازدواج کردم هیچی از رابطه زن و شوهر حالیم نشده ... مهدی اصلا ... " و بقیه حرفش رو خورد .
همین شیطنتش کافی بود تا انباره باروتی که بامن بود منفجر بشه . دستمو گذاشتم رو گونه هاش و نوازش کردم و گفتم :
"اگه ماله من بودی ... تو آرزوی منی "
سرش رو رو دستم خم کرد با دوتا دستم گردنش رو صاف کردم . انگشتام رو تو موهای لختش فرو کردم ... مو هاش خیلی از من بلند تر نبود . پسرونه کوتاه کرده بود برا همین گردن و لاله های گوشش بیشتر بچشم میومد . یکم محکم تر گردنش رو می مالیدم . تقریبا از شهوت زیاد خشن و مردونه...
نگاهشو که به من دوخت شهوت ازش میبارید ... با صدایی که دیگه خیلی واضح میلرزید گفت :
" خوب الان دیگه ماله توام".
با این حرفش با دستمکه پشته سرش بود سرش رو سمته خودم کشیدم ... با ولع بیحد لبهاشو بینه لبهام فشار میدادم . و آرزو همراهیم میکرد ... طعمه خاصه لباش با مزه رژه لب مخلوطش شهوتم رو بیشتر میکرد ... چند لحظه سرش رو عقب بردم ... دلم میخواست شهوت رو تو چشماش ببینم ... رژه لبهاش پاک شده بود ... دندون هایه سفیدو مرتبش ،لبهای کوچیک ولی پف کردش رو هوس انگیز تر میکرد . دوباره لبهام رو به لبش رسوندم ولی اینبار خیلی آروم از مکیدن وبوسیدنه اونها لذت بردم . زبونم رو بردم داخله دهانش ... انگار منتظر همین بود ... با یه مکه محکم زبونم رو کشید تو ... اونقدر لب گرفتنم لذت بخش بود که دلم نمیومد ازش بگزرم ... ولی خیلی نمیشد باهم باشیم پس از جام پاشدم که تازه فهمیدم خیلی مستم ... دستش رو گرفتم و کشیدم سمته اطاق خوابی که به امید لذت بردن از هم آغوشی سحر، خیلی آرامش بخش دکورش کرده بودم ولی آرزویی که وارد اطاق شد رویای سحر رو از ذهنم بیرون کرد.
وارد اطاق که شدیم آرزو با لحنه سرشار از صداقت گفت :
" مهرداد دوست دارم ... عاشقتم ... از همون برخورده اول دلم لرزید تو زندگیم اینهمه از سکس لذت نبرده بودم ... عشقم ... من ماله توام هرکاری خواستی باهام بکن..."
حس کردم چشماش پره اشکه ... و فهمیدم که من هم دلم رو به اون دادم آرزو حرفش که تموم شد پیراهنی که تن داشت رو در آورد وبا حالته مغروری هیکله خوش تراشش رو برخم کشید. منهم لباسام رو در آوردم و بعد شلواره آرزو رو...
دیدن آرزو ی برهنه شهوتم رو به نهایت رسونده بود . وقتی محکم تو بغلم گرفتم و فشردمش حس میکردم تک تکه سلولای بدنم داره باهاش عشق بازی میکنه ... لبه تخت نشوندمش ... با فشاره لبهام مجبورش کردم دراز بکشه ...بازوهاش رو بادستام مالش میدادم ... لبامو رو گردنش گذاشتم و با لبو زبونم سعی کردم تا جایی که میتونم حشریش کنم.
بعد میکیدنه لاله گوش ... و بعد نوکه زبونم رو توی سوراخه گوشش بردم که از شدت شهوت جیغه آرومی میکشید
دستام هم که مشغول مالیدنه دوتا سینه گندش بود ...اینقدر مست بودم که یکم زیادی محکم میمالیدمش .... بعد تکمه های پستان هاش وبعد مشغوله خوردنش شدم ... رطوبته کسه داغش رو رو سینه هام حس میکردم و منو میکشید بسمتش . با بوسه های ریز مسیر قشنگه نوکه سینه تا کٌسه خیسش رو طی کردم ...
با دست لبای کسش رو باز کردم که چوچوله سرخش رو راحت ببینم و با لبهام میمکیدم و اصلا به فریاد های آرزو توجه نمیکرم بعداز کمی لیسیدن از لرزش بدنش فهمیدم که داره ارضا میشه سرم رو بلند کردم و گفتم:
" شدی ؟" با حرکت سرش تایید کرد و گفت :
"سومین باره"
وای که رون ها ساق پا و انگشتای پاش چقدر فریبنده بود ولی زیاد وقت نداشتم ،لذت بردن از اونهارو برای بار دیگه ای بهش میرسیدم گذاشتم دستش رو گرفتم وبلندش کردم و خودم لبه تخت نشستم گفتم:
" حالا تویی"
یه کم با کیرم بازی کرد و بیضه هامو نوازش کرد ... با نوکه زبون سره کیرم رو لیس زد و با دو دلی که نشون میداد باره اولشه کیرو رو به دهانش راه داد زیاد طول نکشید که قلقه کار دستش اومد و خیلی خوب ساک میزد ... منهم با فشار دادنه سرش بهش نشون میدادم چی میخوام. همینطور که داشت کیرم رو بسمت داخل میکشید احساس کردم که نزدیکه ارضا شدنم ،اما نتونستم از اون بگزرم و ابم درحینه ساک زدنش اومد و بخاطره شدتش باعث عق زدنش شد اما شاید بخاطره رودروایسی چیزی نگفت و فقط تا لحظه آخره ارضا شدنم کیرم رو میخورد. نشستم احساسه عجیبی داشتم اولین بار بود که با زنه شوهر دار رابطه داشتم راستش تو تمامه زندگیم سومین زنی بود که شریکه سکسم میشد و همینطور لذت بخش ترین سکسه زندگیم رو تجربه کردم . اما بازم با اینکه اینبار بکارتی مانع نبود باز هم کردن توی کس رو حسرت به دل موندم . آرزو همه کوله بار تنهاییم رو از شونه های خسته ام برداشت و یه بار جدید جاش گذاشت و اونهم خطایی بود که انجامش دادم .آرزو بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت تا دهانش رو بشوره .منهم یه نخ سیگار روشن کردم و لبه تخت نشستمو با هاش مشغول شدم . چند دقیقه بعد آرزو برگشت . و با حالتی از اضطراب و شادی و شاید عشق و کمی شرم پهلوم نشست . بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
"مهرداد تو منو به آرزوم رسوندی ... یه سکس اینجوری از دوم سومه راهنمایی رویام بود ..." و سرش رو به بازوم
تکیه داد ولی با بلند کردنه دستم سرش رو به روی سینه گرفتم آروم فرقه سرش رو بوسیدم و بازوهاش رو نوازش کردم . آرزو ادامه داد :
" مهرداد ... کاش تو شهرخودمون مونده بودم . دارم تحملم رو از دست میدم ولی هیچ راهی برام نمونده . آخه فقط مرگ میتونه این زندگی روعوض کنه "
بهش گفتم :
"نه فدات بشم ... از این به بعد یه دوست داری که هرجور بخوای میتونی روش حساب کنی . فکر کنم اونقدام سخت نباشه ..."
از جاش بلند شد و گفت :
"امروز پنجشنبه ست مهدی زود میاد . دلم نمیاد ولی باید برم " و مشغوله پوشیدنه لباسش شد.
رابطه گرمی از اون به بعد بینمون بوجود اومد. اونا تلفن نداشتن برای همین با یکم دستکاری تو سیم کشی خونه و گوشی تلفنامون یه رابطه باهاش تلفنی برقرار کردم و همزبونم شد آرزو ... با این وجود سکس با آرزو رو فقط یک بار دیگه تجربه کردم .
....
که اونم خودش یه قصه است اگه دیدم از این خاطره که تمامه لحظه هاش مثله یه فیلم تو خاطرم مونده مورده اقبالتونه . اون رو هم و یه خاطره دیگه با زنه دیگه ای که اسمه اونم اتفاقا آرزوه براتون میذارم وشاید داستان عشقه اولم رو . شاد باشید

نوشته: مهرداد

روي سنگ قبر آب ریختم. گل هاي که خریده بودم و پرپر کردم. این جا خونه ي مادرم بود. مادري عزیز و نمونه. مادري عاشق مثل تمام
مادراي ایرانی. مادري که چهار ماهه منو تنها گذاشته و رفته پیش پدرم، پدري که عاشق خانواده اش بود.
من آنا بیتا سعادت، بیست و دو ساله با چشماي بین قهوه اي و عسلی، که خیلی ها از قشنگیشون حرف می زدن. صورت گرد و استخوانی دارم.
با هیکل خوبی که به قول دوستام از اون شاسی بلندها هستم و لب هاي که خدا خودش برام پروتز کرده. من زاده ي عشقم. از پدري هنرمند و
مادري مهربان. پدرم آهنگساز بود، نه در حد بتهون، ولی خیلی از همسن و سالاش با آهنگ هاي که ساخته بود خاطره داشتن. زندگیمون آروم
بود. اقوام پدري نداشتم، چون پدرم هم تک فرزند بود، ولی اقوام مادري با ازدواج مادرم مخالف بودن و می گفتن افت داره که مادرم با یه
مطرب وصلت کنه. این شد نتیجه ي تنهایی الان من.
مطرب! چه جالب! به هنرمند چه لقب هاي که داده نمی شه! پدرمو تو صانحه رانندگی از دست دادیم، ولی مادرم مدت ها بود که با سرطان دست
و پنجه نرم می کرد. این اواخر که واسه شیمی درمانی می رفت، دیگه ناي حرف زدن هم نداشت. قسمم می داد که دیگه بیمارستان نبرمش. می
گفت بذار تو خونه، تو آرامش جون بدم. وقتی منو می بري بیمارستان هر ثانیه هزار بار جون میدم. وقتی با دکتر معالجش حرف زدم؛ گفت
شیمی درمانی هم دیگه جواب نمی ده؛ بذارید بیمار هر جور که دوست داره این آخر عمري زندگی کنه.
حالا مامانم راحت شد. از اون همه درد خلاص شد، ولی من چی؟ من باید چی کار کنم؟ نمی دونم یعنی خودمو بسپارم به سرنوشت؟ چاره ي
دیگه اي ندارم، ولی این جا ایرانه. ایرانی که اگه بفهمن تنها و بی کس هستی تا می تونن اذیتت می کنن، نگاه بد دنبالته. باید آسه بري و آسه
بیاي تا گربه شاخت نزنه. می دونم زندگیم سخت شده. باید قبول کنم و باید یک تنه به جنگ خیلی از مشکلات برم. امیدوارم انقدر توان داشته
باشم تا به زانو نیفتم.
سنگ قبر مادرم رو بوسیدم. اون جاش خوب بود، تازه پدرمم باهاش بود. به آسمون نگاه کردم. یعنی اونا هم دارن منو نگاه می کنن؟ هوا رو به
غروب می رفت. تو قبرستون دیگه کسی نبود. منم بلند شدم. خاك مانتومو گرفتم و آسه آسه از کنار جدول پیاده رو حرکت کردم. از کار بی
کار شده بودم، چون یک خط در میون می رفتم. حالا یه دختر تنها و بی کار بودم. تازه براي معالجه ي مادرم هم تا تونستم وام و کوفت و زهر
مار گرفتم. اگه مادرم خوب میشد حاضر بودم که همه هستیم و به حراج بذارم، ولی مادرم رفت. باید بدهی هامو صاف کنم. باید به خودم بیام.
یاد حرف آخر مادرم افتادم که می گفت آدم زنده زندگی می خواد. پس باید زندگیمو بسازم. از قبرستون بیرون اومدم، وارد خیابون اصلی شدم.
خیابونی خلوت که بوي مرگ می داد. منتظر تاکسی بودم، ولی هیچ خبري نبود.
یه لکسوز رو دیدم که چراغ می زنه. کنار من که رسید زد رو ترمز! من اصلا نگاه نکردم، ولی صداي پایین اومدن شیشه رو شنیدم و بعد صداي
صاحب ماشین.
- خانوم برسونمتون.
یه نگاه به راننده انداختم. یه پسر جون تقریبا بیست و هفت ساله بود.
- ممنون آقا، منتظر می مونم.
- خب تا الان نیومده یعنی قالت گذاشته خوشگله.
- برو گم شو، عوضی.
و چند قدم از ماشین فاصله گرفتم. فقط یه مزاحم کم داشتم تو زندگیم.
- بیا بریم، نمی ذارم بهت بد بگذره. پول خوبیم میدم.
- برو به ننت پول بده. کثافت، لجن.
- باشه بابا لجنم. ناز نکن بیا بالا.
- مثل این که زبون آدمی زاد سرت نمی شه. برو رد کارت حیوون.
- هوي زنیکه! تا نیومدم پایین جنازتو ننداختم، بگو غلط کردم.
- غلطو تو کردي، آشغال.
پسره سریع ترمز دستیو با صدا کشید و از ماشین پیاده شد و به سمتم خیز برداشت. تو اون لحظه واقعا ترسیدم. به این رو اون ور یه نگاه
انداختم، ولی کسی نبود. ماشین تک و توکی رد می شد. واي عوضی داره به سمت من میاد. پسر می خواست دست بندازه منو بگیره که فرار
کردم، رفتم وسط خیابون. پشت سرمو نگاه کردم که ببینم اون مردك هنوز میاد دنبالم که با صداي وحشتناك بوق و ترمز ناگهانی یه ماشین کپ
کردم. پاهام قفل شده بودن گفتم الانه که له بشم، ولی ماشین چرخید و خورد به یه جدول. صداي بدي تو گوشم پیچید. یه لاستیک ماشین افتاد
تو جدول. به پشت سرم نگاه کردم لکسوزیه سریع پرید تو ماشینشو جیم زد. حیوون آشغال، همش به خاطر اون بود. به خودم گفتم:
"آنا در برو. اگه یارو صدمه دیده باشه چی؟ کم بدبختی داري، همین جوریم وایسادي؟"
به پاهام قدرت دادم تا فرار کنم. چند متري دویدم، ولی یه این فکر کردم اگه حالش بد باشه و بیمارستان نرسه چی؟ تا آخر عمرم باید عذاب
وجدان بگیرم.
"برگرد آنا هر چی باداباد"
دوباره راهم کج کردم و خودمو به ماشین رسوندم. یه ماشین بنز مشکی بود. از بیرون به خاطر تیره بودن شیشه ها هیچی نمی دیدم. نزدیک تر
شدم. می خواستم در رو باز کنم، که در ماشین به سرعت باز شد. از ترس یه جیغ بنفش کشیدم. یه مرد جوون گفت:
- خفه شو، جیغ نکش. بیا کمکم کن.
یه قدم جلوتر اومدم. نباید جوابشو می دادم، چون مقصر من بودم. به اطراف یه نگاه انداختم کسی نبود. صداي مرد دوباره منو متوجه ي خودش کرد.
- بیا اینو بکش سمت داشبورد تا بتونم بیرون بیام.
ایربک ماشین باز شده بود. رفتم کمک کردم. مرد به سختی خودشو کشوند بیرون. وقتی دیدمش گفتم:
"عجب هیکلی. می خورد که بدنسازي کار کرده باشه."
چهار شونه و هیکلی بود، ولی نه از این هیکل گلدونیا! صورت جذاب و خشنی هم داشت، با موهاي واکس خورده که الان دیگه خیلی به هم ریخته شده بودن. به تیپش نگاه کردم خدایی بنز سواري بهش می اومد.
- چیه؟ چرا این جوري نگام می کنی؟
- سلام.
- علیک. زدي داغون کردي. اَه لعنتی، ببین چی شد؟ این دیگه ماشین نمی شه واسه من.
دور و بر ماشینو نگاه کردم. یه چرخ تا وسط هاي ماشین داخل جوب افتاده بود، لاستیکش کج شده بود. واي کاپوت هم که داغون شده. من اصلا
نفهمیدم به درخت هم خورده بود.
"بدبخت شدي آنا!"
- حالا می خواي چی کار کنی؟
- هان! من؟
- نه، عمم رو میگم که خیلی دوسش دارم.
- خب حادثه بود، تازه تقصیر منم نبود.
- راست میگی؟ آهان، تو نبودي که مثل دیوونه ها پریدي جلوي ماشین من؟
- چرا، ولی اصلا متوجه خیابون نبودم. آخه یه مزاحمه می خواست اذیتم کنه.
- معلومه تو این ساعت، اونم تو جاده اي که صد سال یه بار ماشین رد نمی شه، گرفتار مزاحمم میشی.
سرمو انداختم پایین تا ببینم می خواد چی کار کنه. داشت با موبایلش شماره می گرفت. فکر کردم می خواد به پلیس راه زنگ بزنه. بهش گفتم:
- آقا میشه به پلیس زنگ نزنید؟ خودم هزینه ي تعمیر ماشینتونو میدم.
مرد هم گوشیشو تو جیب شلوراش گذاشت و گفت:
- جدا! پس مایه داري؟ خوبه باشه زنگ نمی زنم.
- خب من که نمی دونم هزینه تعمیر چقدر میشه؟
مرد به ماشینش یه نگاه گذرا انداخت و گفت:
- بیست تایی آب می خوره. تازه از پشت ماشین هم افتاد، جز ماشیناي تصادفی شد، کلی رو قیمتش تاثیر می ذاره.
بعد انگار خودشو خطاب کرده باشه گفت:
- اَه، گندت بزنه شانس.
"ا، من فکر می کردم الان میگه دو، سه میلیون هزینه تعمیر میشه."
به ماشین با دقت نگاه کردم.
"نه این ماشین که با بیست هزار ماشین نمی شه. شاید منظورش میلیون باشه!"
با ترس گفتم:
- ببخشید، بیست هزار تومن میشه؟
مرده بلند خندید و گفت:
- نه، بیست هزار ریال میشه. دختر جون بیست میلیون تومن میشه. حالا خسارتو بده.
با تعجب گفتم:
- بیست میلیون تومن؟! آقا مگه چی شده؟ دو تا تقه به کاپوت می زنن درست میشه دیگه. مگه این جا سر گردنه است؟
- نخیر خانوم. اون دو تا تقه که می فرمایید مال پیکانه، نه بنز. در ضمن شاسی ماشین شکسته. مگه چرخو نمی بینی؟ ایربک ها هم که باز شده.
فقط هفت، هشت میلیون می گیرن تا ایربک ها رو عوض کنن. کجاي کاري جانم؟
- خب من این پولو ندارم که…
- اشکالی نداره عزیزم. کارت شناسایی داري پیشت؟
- بله، کارت ملیم همراهمه.
- میشه ببینمش؟
اصلا نفهمیدم که کارت شناسایمو واسه چی می خواد! فکر کنم هنوز تو شوك بودم. مثل احمق ها کارت ملیمو از کیفم در آوردم دادم بهش.
دیدم موبایلشو در آورد و گفت:
- خب که نمی تونی هزینه ماشینو بدي؟ اشکالی نداره الان به پلیس زنگ می زنم.
- اي بابا. آقا خواهش می کنم. گفتم پرداخت می کنم، ولی خیلی زیاده. خب من این پولو ندارم.
- از پدر و مادرت بگیر.
- پدر و مادرم در قید حیات نیستن، فوت شدن.
- خدا رحمتشون کنه. خب از خواهري، برادري، فکی، فامیلی، چیزي بگیر دیگه.
نمی دونم چرا از بی کسیم عصبانی شدم. با لحنی که ازش عصبانیت می بارید گفتم:
- ندارم آقا، من کسیو ندارم. حالا میگی چی کار کنم؟
- یعنی چی؟ می خواي بگی بی کس و کاري؟
- آره، بی کس و کارم. خب اطلاعاتتون کامل شد؟
- ببین دختر جون یا پولمو بده یا بذار زنگ بزنم پلیس بیاد. این کارتم می مونه پیش من. اگه فرار کنی هم پیدات می کنم، چون آدمشو دارم که
سر سه سوت پیدات کنن، پس فکر فرار هم به ذهنت راه نده.
- میشه قسطی پولشو بدم؟
- نه، مگه می تونم قسطی برم ماشینو تعمیر کنم؟
"اَه چه گدایی بود این مرتیکه. خوبه حالا ماشین چهار صد میلیونی زیر پاشه! یعنی نداره خودش بره تعمیر کنه، بعد من پولشو بدم؟"
- خب شما خودتون از پول خودتون پرداخت کنید، بعدش من قسطی بهتون میدم.
- نه نمی شه. همون بذار پلیس بیاد تکلیفو مشخص کنه.
- ببین آقا، هی پلیس پلیس نکن. اگه به پلیسم بگید بیاد من مقصر نیستم، چون من عابرم. اگه می بینید فرار نکردم و موندم، چون باعث این
حادثه من بودم و نمی خواستم دینی گردنم بمونه. حالا اصلا زنگ بزنین پلیس راه تا بیان، ببینم منو مقصر می دونن؟
مرده دیگه چیزي نگفت و منو نگاه کرد.
"یارو فکر کرده از پشت کوه اومدم و چیزي نمی دونم. خوبه به خاطر عذاب وجدان موندم."
چشمامو انداختم تو چشماش که ببینم چی کار می خواد کنه.
- پس به خاطر احساس دین موندین؟!
محکم جواب دادم:
- بله.
- می خواي جبران کنی؟
- خواستن که می خوام، ولی این پولو ندارم. باید بهم فرصت بدید.
- چه فرصتی؟ تا کی؟
- تا وقتی یه کار پیدا کنم، چون از کارم اخراج شدم. خونمون که رهن بانکه که بگم می فروشمش و خسارتتونو میدم. پس باید بهم زمان بدید.
- چرا اخراج شدي؟
- یه خط در میون می رفتم شرکت.
- چرا به خاطر بی نظمی؟
یه نفس عمیق کشیدم و با حرص گفتم:
- نه، مادرم مریض بود، تو بیمارستان گرفتار بودم.
مرد یه کارت از جیبش درآورد و به سمتم گرفت.
- بیا این کارت شرکت منه، یه شرکت بازرگانیه. بیا شاید بتونم یه جا برات جور کنم.
کارتو گرفتم. یه شرکت بازرگانیه معروف بود. سرمو بلند کردم و گفتم:
- چرا؟! دلتون برام سوخت؟ اینارو نگفتم تا شما دلسوزي کنید. گفتم تا بهم فرصت بدید همین. خودم دنبال کار می گردم. ممنون.
و کارتو به سمتش گرفتم. کارتو از من نگرفت و به جاش جواب داد:
- من به خودمم دلسوزي نمی کنم. بیا اون جا کار کن تا حسابتو با من تسویه کنی. اگه هم نمی خواي خوب نیا، ولی من پولمو می خوام.
یه لحظه پیش خودم دو دو تا چهار تا کردم. خب اگه بخوام جاي دیگه هم مشغول به کار بشم طول می کشه، پس همینو قبول می کنم. دستی که
دراز شده بود و انداختم.
- کی بیام؟
- فردا.
- چه ساعتی؟
- فردا ساعت ده بیا. من قبلش یه جلسه دارم، اون موقع وقتم خالیه.
- باشه. حالا کارت شناسایمو می دید؟
- نخیر، تا زمانی که تسویه حساب با بنده نکردید، این کارت پیش من امانت می مونه.
- باشه، به هر حال من نمی خواستم فرار کنم. اگه با این کارت شما خیالتون راحت میشه، مشکلی نیست بمونه دست شما. خداحافظ.
داشتم می رفتم که گفت:
- کجا؟
- یعنی چی کجا!؟ خب برم دیگه.
- می خواي منو این جا تنها بذاري!؟ من با یه ماشین داغون چی کار کنم؟
- من چه می دونم؟ من که مکانیک نیستم!
- نگفتم بمونی مکانیکی کنی. تو هم بمون این جا بذار زنگ بزنم یه ماشین بیاد تا بکسور کنن. تازه این وقت شب کجا می خواي بري، دوباره
گیر مزاحم می افتی. بمون با هم برمی گردیم.
راست می گفت. هوا تاریک تاریک شده بود. برگشتم و رفتم رو لبه ي جوب نشستم. مرد هم چند تا زنگ زد و اومد کنارم نشست. کارت ملیم
رو نگاه می کرد.
- آنا بیتا. خیلی بچه هستی! همش بیست و دو سالته که!
- ببخشید بابا بزرگ که دیر به دنیا اومدم. باور کن مقصر من نبودم، خدا منو دیر به پدر و مادرم داد.
- بابا بزرگ چیه؟ دختر من همش سی و دو سالمه! منو پیر کردي که! تازه هنوز به چل چلیم نرسیدم.
- ماشین کی می رسه به نظرتون؟
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:
- فکر کنم یه نیم ساعت دیگه برسن.
- درسم خوندي؟
- درس؟ نه بی سوادم، فقط مکتب رفتم.
- بلبل زبونم که هستی؟
- شما این جور فکر کن، مهم نیست.
- خب می خوام ببینم تو چه حرفه اي راه دستی که تو شرکت اون قسمت بذارمت. اصلا بگو ببینم شرکت قبلیتون در چه زمینه اي فعالیت
داشت؟
- یه شرکت واردات و صادرات لوازم پزشکی بود. در ضمن منم مهندسی پزشکی خوندم.
- براوو! مدرکتو از کدوم مکتب گرفتی اون وقت؟
- جزء اسراره. دلیلی نداره اسم مکتبمو فاش کنم.
- نگو باشه، خودم کشف می کنم. در ضمن شرکت من در زمینه ي حمل و نقل هوایی فعالیت داره. به درسی که خوندي نمی خوره، ولی بیا
مشغول شو تا بعدا یه کار با زمینه ي تحصیلیت پیدا کنی.
- ممنون، همین کارم می خوام بکنم.
- ولی معلومه درستم خوب بوده ها!
- چطور؟
- خب هم رشتت با پدر مادر داره و هم تونستی تو این سن مدرکتو بگیري.
- آره، درسم بد نبود.
- الان چی کار می کنی؟
سرمو چرخوندم. دیگه زیادي احساس خودمونی بودن بهش دست داده. گفتم:
- چرا باید جواب بدم؟
- خب نده.
بعدم زیر لب یه بد اخلاق نثارم کرد. دیگه چیزي نپرسید. هر دو سکوت کرده بودم و منتظر ماشین بودیم. هنوز چند دقیقه اي نگذشته بود که
از دور چراغ گردان یه ماشین نظرمون به خودش جلب کرد. یه ماشین بوکسور بود. هر دو ایستادیم. ماشین که نزدیکمون رسید، توقف کرد.
مرد هم سریع به سمت ماشین رفت و یه توضیحاتی داد. ماشینو بردن، ولی یارو کنارم موند. پرسیدم:
- پس چرا شما باهاشون نرفتید؟
- نیازي نبود. الان که می برن پارکینگ، فردا باید برم که ماشینو ببرم نمایندگی مجاز. الانم کاري نداشتم.
- خب حالا چی کار کنیم؟ ماشینیم که رد نمی شه. تا کی منتظر ماشین بمونیم؟
- چرا الانا پیداش میشه. به دوستم زنگ زدم که بیاد دنبالمون.
باشه اي گفتم و رفتم سر جاي قبلیم نشستم. مرده هم یه کمی قدم زد و با نوك کفش می کوبید به لبه اي جدول. سر و صدایی راه انداخته بود
واسه خودش. موبایلشو درآورد و زنگ زد.
- کجایی پسر؟ علف زیر پام در اومد.
. ... -
- کوشی پس؟ نمی بینمت.
همین جوري داشت حرف می زد که یه ماشین لنگه ي ماشین خودش تو خیابون رویت شد.
- آهان دیدمت.
گوشیشو قطع کرد و به سمت من اومد و گفت:
- بلند شو، رسید. بیا بریم.
بلند شدم و دنبالش راه افتادم. مرد در عقبو برام باز نگه داشته بود. آروم سوار شدم و سلام دادم. راننده از آینه ماشین منو نگاه کرد و جوابموداد.
مرده هم سوار شد و کمربندشو بست. "وا چه جوونه دوسته این بشر!"
داشت با راننده درباره ي تصادف حرف می زد. منم آروم داشتم گوش می دادم. به راننده گفت:
- سامی خدا رحم کرد، اگه فرمونو نپیچونده بودم، روح این خانوم الان در حال سیر و سفر به دیار باقی بود.
راننده با لبخندي گفت:
- هامون زبونتو گاز بگیر. یه دور از جونی بگی، نمی میري پسر.
"ا، پس اسمش هامون بود. حالا معنیش چی چی هست؟"
راننده که اسمش سام بود، از تو آینه یه لبخندي زد و گفت:
- ببخشید خانومه... ببخشید اسم شریفتون؟
اومدم فامیلیمو بگم که هامون سریع گفت:
- آنا بیتا، اسم این خانوم آنا بیتا سعادت هستش.
سام از تو آینه نگاهم کرد و گفت:
- خوشبختم. منم سام عیوضی هستم.
- خوشبختم آقاي عیوضی. منم که ایشون معرفی کردن دیگه.
- ایشون یه کم...
بعد به حالت قشنگی نشون داد که کم داره.
خندیدم که سام یه پس گردنی از هامون خورد.
- احمق من کم دارم؟
- خب نداري، داري دیگه. چرا بهت بر می خوره؟ آهان راستی تا یادم نرفته، هامون مادر بزرگت امروز دوباره زنگ زد گفت حرف من همونیه
که به هامون گفتم، از حرفم هم بر نمی گردم. یا ازدواج می کنه، یا دور ارث و میراثو خط بکشه.
- اي بابا، این خان جون منم تا منو بدبخت نکنه بی خیالش نمی شه که.
- خب بابا بیا همین دخترعمه ي ترشیدتو بگیر و خلاص. تو که می دونی خان جونتم راضیه دو تا نوه هاش با هم سر و سامون می گیرن. ارث و
میراثتونم به غریبه نمی رسه.
- خفه شو سام. عمرا برم با اون عجوزه ازدواج کنم. اصلا تو این نخ ها نیستم، زن بگیرم پا بند میشم. منم که اصلا مرد پایبندي نیستم. باید یه
فکر دیگه کنم. شایدم خان جون از حرفش برگرده و پشیمون بشه. فعلا که موضوع جدي نیست.
- میگم کم داري، میگی چرا؟ این تو بمیري از اون تو بمیري هاي که پنج ساله میگه نیست ها. خان جونت امروز خیلی محکم حرف می زد، کلی
هم تهدیدت کرد. حالا از من گفتن بود، دوست داري بشنو، دوست نداري نشنو. به درك.
دیگه چیزي نگفتن. هر دو سکوت کرده بودن. سام ضبط ماشینو پلی کرد. بعد از رد کردن چند تا آهنگ یه آهنگ قشنگی گذاشت. خدا جونم
این آهنگیه که پدرم ساخته. چشمام پر از اشک شده بود. راست میگن که آدما میرن، ولی خاطره هاشون می مونه. این دو تا اگه بدونن من دختر
همین کسیم که دارن آهنگشو گوش میدن چی میگن؟ آهنگ تموم شد. به سام گفتم:
- میشه خواهش کنم این آهنگو مجدد پلی کنین؟
- از این آهنگ خوشتون میاد؟
- خیلی زیاد دوسش دارم، کلی برام خاطره زنده می کنه.
سامم لطف کرد و آهنگو از اول گذاشت. هر سه سکوت کرده بودیم. نزدیکاي خونه رسیده بودم که گفتم:
- اگه ممکنه نگه دارید.
- چرا خانوم؟
- این جا نزدیکه خونمه. بقیشو می تونم پیاده برم. خیلی لطف کردید که منم رسوندید.
- نگید خانوم وظیفه بود، ولی الان آخر شبه اجازه بدید تا خونه برسونمتون. فقط آدرسو بگید.
بعد از کلی تیکه پاره کردن و تعارفات معمول و گرفتن آدرس، منو تا خونه رسوندن. وقتی داشتم پیاده می شدم از سام و هامون تشکر
کردم. وقتی پیاده شدم هامون هم پیاده شد و در رو بست. به سمتم اومد و گفت:
- فردا یادت نره، ساعت ده منتظرتم. حالام برو.
بهش اطمینان دادم که فردا میام و خداحافظی کردم. وارد خونه شدم یه نفس عمیق کشیدم. از گرسنگی در حال غش کردن بودم. سریع مانتو و
شلوارمو درآوردم، یه تونیک بلند گله گشاد تنم کردم. آخی چقدر راحته این لباس. در یخچالو باز کردم، طبق معمول غذایی نپخته بودم، پس
شکم خودمو با دو تا نیمرو پر کردم. یه کمی هم تلویزیون دیدم.
"اَه هیچی نداره، لعنتی."
از این سریال هاي آب دوغ خیاري پخش می کرد. بی خیالش شدم، تلویزیونو خاموش کردم. رو مبل دراز کشیدم. داشتم فکر می کردم یه آدم
عوضی ببین چه جوري روزمونو خراب کرد و منو تو دردسر انداخت. حالا باید بیست میلیون هم بذارم رو کل بدهکاریام! اَه رقمش دیگه نجومی
میشه. خونه رو هم که نمی شه فروخت. چی کار کنم پس؟ خدا کنه حداقل حقوق خوبی بده مفت و مجانی نخواد براش کار کنم.
****
- میگم هامون عجب دختر خوشگلی بود.
- آره خوشگل، ولی زبون داره اندازه ي اتوبان صدر.
- معلومه، بد نیشت زده. آره؟
- گاهی بد می زد تو برجکم.
- خب می خواي چی کار کنی؟
- هیچی قراره بیاد تو شرکت کار کنه. راستی دختره مهندس پزشکیه.
- نه بابا! ایول مخ.
- آره. به قیافش نمی خوره.
- ولی خب من دختره رو نگفتم خره، ننه بزرگتو میگم. می خواي چی کار کنی؟ بد گیر داده.
- تو اگه جاي من بودي چی کار می کردي؟
- ازدواج.
- لابد با اون عجوزه. آره؟
- نه. حالا مگه زن قحط برم یه شوهر مرده رو بگیرم.
- ولی من نمی خوام ازدواج کنم. تو دیگه از برنامه هام خبر داري.
- هامون چرا ساخت و پاخت نمی کنی؟
- یعنی چی کار کنم!؟
- به قول معروف ازدواج صوري؟ هان خوبه ها؟
- کسیو سراغ داري؟
- نه!
- پس زر الکی نزن.
- چرا یکی از اون دخترها که باهاشون حشر و نشر داري رو راضی نمی کنی؟
- اونا همشون معلوم الحالن. اگه بعد ها آویزونم شدن چی؟ چه تضمینی هست که آخر ماجرا بی دردسر بذارن و برن؟
- خب وعده ي پول بده. همون آنوشا می میره واسه پول. یه پولی بده تا نقش زنتو بازي کنه. هر چند الانم داره نقش زنتو بازي می کنی.
- خفه بابا. خان جون نمی پسندش. تازه اون هر شب مست و پاتیل می کنه. فقط کافیه یه بار وقتی مست میشه، خان جونم ببیندش گندش در
میاد. خان جون زرنگه.
- پس چه فکري داري؟
- بی خیال. حالا برو سمت یه رستوران. تا اومدن خان جون چهار پنج ماهی فرصت دارم .
سام ماشینو به سمت رستوران همیشگیشون هدایت کرد.
****
- خب نظرت چیه؟
- از بی کاري بهتره، ولی حقوقش چی؟
- کنار میایم.
- ترجیح میدم الان کنار بیایم.
- چقدر می خواي؟
- خب من الان بگم ماهی صد هزار تا شما قبول می کنی؟
- صد هزار تومان!؟
- نخیر، صد هزار ریال.
- چه زود تلافی حرفمو کردي! حداقل می ذاشتی یه بیست و چهار ساعت از گفتنش می گذشت.
- عادت ندارم زیر دین باشم.
- بی شوخی چقدر مد نظرته؟
- منم شوخی نکردم جناب. هر چقدر بیشتر، براي من بهتر. (اوه چه قایفه هاش به میاد)
- باشه. حقوق کارمند ارشدو برات در نظر می گیرم، ولی تو چطور با من تسویه می کنی؟
- یک سوم حقوق مال شما، بابت اقساط تعمیر ماشین.
- این جوري که چند سالی طول می کشه خانوم جون؟
- به هر حال من فقط به شما بدهی ندارم. باید بتونم بقیه ي بدهی هامو هم تسویه کنم.
- خیلی خوش به حالتون نمی شه؟
- نه، شما خیالتون راحت.
- نمی دونم چرا، ولی باشه قبول. از کی آماده به کاري؟
- هر وقتی بگید؟
- فردا روز اول کاریته دیر نمیاي.
- قبول.
دیگه موندن زیاد جایز نبود، پس بلند شدم و با یه خداحافظی شرکتو ترك کردم.
سوار آسانسور شدم. دکمه همکفو زدم، ولی در هنوز کامل بسته نشده بود که دستی مانع بسته شدن کامل آسانسور شد و این یعنی شخص دیگه
اي هم می خواد سوار بشه. یه مرد جون سوار شد. یه نگاهی بهش کردم و خودمو با موبایلم سرگرم کردم. همیشه از جاهاي بسته بدم می اومد،
مخصوصا که باید جنس مذکري هم تحمل می کردم، ولی خب این آسانسور که ارث پدریم نبود. پس مثل همیشه صبرو پیشه خودم کردم. هر
دو تو طبقه ي همکف پیاده شدیم. البته اون مرد جون خودشو کنار کشید تا اول من خارج بشم. منم یه ممنون گفتم و ازش دور شدم.
وقتی به خونه رسیدم از دیدن بیژن تعجب کردم. رو پله ها نشسته بود.
- بیژن تو این جا چی کار می کنی؟
- آنا اومدي؟ خیلی وقته این جا نشستم و منتظر تو بودم.
- چی کارم داري؟
- نمی خواي منو دعوت کنی داخل. همسایه هاتون ببین میگن چه دختر بدي مهمونشو جلوي در نگه می داره!
کلیدو از کیفم درآوردم و در رو باز کردم. برگشتم سمت بیژن و با طعنه گفتم:
- بیا تو تا همسایه هامون نگفتم من یه دختر بی ادبیم.
بیژن بدون مکث وارد خونه شد. با دست اشاره کردم که بشینه، خودمم رفتم تا شربت بیارم. وقتی با سینی محتوي شربت برگشتم دیدم بیژن
داره به پیانو دست می زنه. برگشت منو دید و گفت:
- هنوز این پیانو رو داري؟!
- مگه قراره نداشته باشمش؟!
- نه، فکر کردم فروختی و دادي رفته.
- کدوم دختر رو می شناسی که یادگار پدرشو بفروشه که من دومیش باشم! بیا شربتتو بخور گرم میشه.
بیژن دوباره اومد و رو مبل نشست. یه لیوان شربتو یه جا سر کشید و منو نگاه می کرد. بعد از گذشت دقایقی دیدم خیال حرف زدن نداره، منم
خسته بودم عادت نداشتم تو خونه با مانتو و روسري باشم. می خواستم زودتر از شر بیژن هم خلاص شم پس من شروع به حرف زدن کردم.
- خب تا کی می خواي نگاه کنی؟ نگو این همه معطل شدي تا فقط بیاي و منو تماشا کنی؟! چرا این جا هستی؟
- چرا برنمی گردي شرکت؟
- آلزایمر دوران جوانی گرفتی؟ بیژن یادت رفته پدر بزرگوارتون عذر بنده رو خواستن؟ یادت که نرفته جلوي همه منو سکه ي یه پول کرد؟
اگه یادت رفته بگو تا با جزییات یادت بندازم.
- پدرم از بیماري مادرت خبر نداشت؟
- پدرت خبر نداشت، تو که خبر داشتی گرفتارم، چرا به پدرت نگفتی؟
- نمی شد. آخه تو اون لحظه پدرم خیلی عصبانی بود.
- الکی خودتو توجیح نکن. بیژن، من و تو از دانشگاه همدیگه رو می شناسیم.
- خب قبول. من اشتباه کردم که به پدرم درباره ي مادرت چیزي نگفتم. حالا برگرد شرکت، باور کن دلم برات تنگ شده. شرکت بی تو دیگه
براي من هیچ جذابیتی نداره.
- شرکت براي کاره، نه واسه خوش گذرونی. در ضمن من الان کار دارم نمی تونم برگردم و باید بگم که اگه بی کارم بودم برنمی گشتم. اینو
مطمئن باش من خیلی بیشتر از اون چه که تو فکر می کنی براي شخصیتم احترام قایلم. حالا که حرفاتو زدي و جوابتو شنیدي برو، من خسته
هستم می خوام استراحت کنم.
- آنا خواهش می کنم. می دونی که دوست دارم این کار رو با من نکن، منو از خودت نرون.
- بیژن بچه نباش. من هیچ احساسی به تو ندارم. در ضمن تو سختی هام فهمیدم کی رفیقم و کی نارفیق.
از رو مبل بلند شدم و در ورودي خونه رو باز کردم و به بیژن اشاره کردم و گفتم:
- به سلامت. از دیدنت نه خوش حال شدم، نه ناراحت. دیگه دلم نمی خواد هیچ برخوردي با هم داشته باشیم. خداحافظ.
بیژن یه نگاه مکث داري به من انداخت و گفت:
- این حرف آخرته آنا بیتا؟
- آره.
- باشه، ولی بدون دوست داشتم. خداحافظ.
و از خونه خارج شد. در رو بستم. در حال نشستن رو مبل شالم و از سرم باز کردم و پرت کردم رو مبل. بیژن از هم کلاسی هاي من تو دوران
دانشگاه بود. بچه ي بدي نبود، ولی شخصیت محکمی نداشت. خیلی وابسته به پدر و مادرش بود و البته مثل چی از پدرش حساب می برد. چند
باري تو حرفاش اشاره کرده بود که به من علاقه داره، ولی من از شخصیت ضعیفی که داشت خوشم نمیومد. بی خیال این فکرها بلند شدم و
لیوان هاي خالی رو بردم آشپزخونه. دلم می خواست امروز آشپزي کنم، پس دست به کار شدم. دلم هوس کباب تابه اي کرده بود. یه بسته
گوشت چرخ کرده از فریزر در آوردم و مشغول به کار شدم. بعد از تموم شدن آشپزیم و خوردن، رفتم یه چرتی بزنم. بعد از فوت مادر و پدرم
دیگه مثل سابق با حوصله نبودم. دوست هاي زیادیم نداشتم، از اولم رفیق باز نبودم. رو تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم، ولی خوابم نبرد. یه
کمی رو تخت غلط زدم، ولی بی نتیجه بود. به یاد بابا افتادم. وقتی خیلی ناراحت بودم برام پیانو می زد و می خوند. به منم از همون بچگی یاد داده
بود. خیلی از آهنگ ها رو با هم می زدیم. بلند شدم دلم واسه بابا تنگ شده بود. از اتاق خوابم بیرون اومدم یه راست به سمت پیانو بابام که
گوشه ي سالن بود رفتم. پشتش نشستم و به کلاویه ها ي سفید و سیاه پیانو دست کشیدم. جاي انگشت هاي پدرم روي تک تک اون ها حس
می کردم. چه آهنگ ها که با این پیانو ساخته نشده. شروع کردم به زدن و خوندن یکی از آهنگ ها که پدرم خیلی دوسش داشت و خودش هم
می خوند.
شد خزان گلشن آشنایی
باز هم آتش به جان زد جدایی
عمر من اي گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدي و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نوگل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه ي من
بادگران سرخوش هم نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی
تو و می چون لاله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خاري دیدن ها
دلم از غم خون کردي
چه بگویم چون کردي
دردم افزون کردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
بشکستی چون گل بد عهد مرا
دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا کی
نمی کنی اي گل یکدم یادم
که هم چو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود از غم پر دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خارم کردي
باغم و حسرت یارم کردي مهر تو دارم باز
بکن اي گل با من هرچه توانی ناز
کز عشقت می سوزم باز
اشکام بود که پایین می اومدن. این آهنگ خاطره ي خیلی از لحظه هاي شاد زندگیمو به رخم می کشید. وقتی براي بار اول پدرم گفت با این
آهنگ بخون، چقدر مسخره بازي در آوردم، ولی پدرم می گفت آنا بیتا تو صدات معرکه س. از اون به بعد پاي ثابت میهمانی هاي شدم که پدرم
می رفت. دیگه از این که جلوي جمع بخونم خجالت نمی کشیدم، یه جورایی افتخارم می کردم. پدرم میزد و منم می خوندم. یه زوج هنري خیلی
خوبی بودیم، ولی آه، از جور زمونه که تنهام کرد. هنوز از پشت پیانو بلند نشده بودم که زنگ آپارتمان رو زدن بلند شدم ببینم کیه!
از چشمی نگاه کردم. فخري خانوم بود، همسایه ي رو به رومون. در رو باز کردم.
- سلام فخري خانوم. حالتون چطوره؟
- سلام آنا جان. ممنون بد نیستم. تو خوبی دخترم؟
- قربان شما، خوبم. بفرمایید داخل جلوي در بده؟
- نه دخترم. دیدم بعد از چند ماه صداي خوندنت میاد، اومدم بگم مادر دوباره به این طبقه روح دادي. چقدر دلم براي پیانو زدنت تنگ شده بود.
تا آخر آهنگ در آپارتمان باز گذاشته بودم تا صدات خوب بیاد. باور کن آنا یه لحظه مادر و پدرت جلوي چشمام اومدن که لبخند می زدن. خدا
رحمتشون کنه، همسایه هاي خیلی خوبی بودن. فقط اومدم بگم دستت درد نکنه، دل منم با شنیدن صدات باز شد. برو دیگه دخترم منم برم به
کارام برسم.
- خیلی ممنون فخري خانوم. تشریف می آوردید داخل، خوشحال می شدم.
- باشه یه وقت دیگه بهت سر می زنم، الان برم دیگه. خداحافظ عزیزم.
- خداحافظ فخري خانوم.
و در رو بستم. فخري خانوم همسایه خیلی خوبی بود. سه تا بچه داشت. دو تا پسر و یه دختر که هر سه آلمان زندگی می کردن. طفلک تنها بود.
چند سالی بود که شوهرش فوت شده بود. اونم یکی مثل من تنهاي تنها. به سمت عکس بزرگی که من و بابا و مامان انداخته بودیم رفتم. تو این
عکس من هجده سالمه. رو عکس دست کشیدم.
- مامان، بابا، فخري خانوم میگه خوشحالید. می خوام بگم نگران من نشید.
رومو کردم سمت عکس بابا و گفتم:
- بابا قول میدم هر چند وقت یک بار پیانو بزنم که یادتون باشه آموزشی که به من دادید بی نتیجه نمونده. هر دو تاتونو دوست دارم. روحتون
شاد باشه.
برگشتم به سمت آشپزخونه دلم یه لیوان آب می خواست. خیلی وقت بود که نخونده بودم، به خاطر همین احساس کردم گلوم خشک شده.
****
خب امروز حقوق گرفتم. به من حقوق کارمند ارشدو دادن. خوبه این پسره نزد زیرش، چون تو قرارداد جاي رقمو خالی گذاشت. به سمت
اتاقش رفتم و به منشیش گفتم که باهاش کار دارم. اونم تلفنی از هامون اجازه گرفت که داخل بشم. بعد از دو تقه به در وارد شدم. دیدم داره
با لب تابش گیم بازي می کنه! یک سوم پولو شمردم و گذاشتم روي میز.
- بفرمایید اینم از قسط اول تعمیر ماشینتون.
- ولی ماشین من هنوز تو تعمیرگاهه! من رقم دقیق تعمیرشو نمی دونم.
- به هر حال این قسط اوله، دست من بمونه خرجش می کنم. بعدا حساب و کتاب می کنیم.
هامون یه نگاه به من، یه نگاه به پول می انداخت. یه لبخند رو لبش کاشت و گفت:
- فعلا لازمش ندارم، پیش خودت بمونه.
- نه، الوعده وفا. حرف زدم پاي حرفمم می مونم.
از میز فاصله گرفتم تا برم بیرون. داشتم در اتاق و باز می کردم که صدام زد. نمی دونم چرا اسممو بدون خانوم صدا میزد یا اصلا چرا فامیلیمو
صدا نمی زنه! این جا شرکته یعنی نمی فهمه یا زیادي راحته؟
- آنا بیتا!
- بله؟
- تعارف نکردم.
با سر به پول اشاره کرد و گفت:
- برش دار.
- منم تعارف ندارم. این یه معامله بود، منم آدمی نیستم که بزنم زیر حرفم یا معاملم.
اینو گفتم و از در اتاقش بیرون زدم و رفتم به سمت اتاق خودم و شروع کردم به مطالعه ي پرونده هایی که از موعد تاریخ مالیشون گذشته بود.
من کارم مشاور بخش امور مالی شرکت بود. کارم خیلی سنگین نبود، ولی حساس بود. کارم که تموم شد آماده شدم که از شرکت بزنم بیرون.
فقط از منشی شرکت خداحافظی کردم، کس دیگه اي رو ندیدم. فردا جمعه بود می خواستم برم کوه، پس تصمیم گرفتم واسه فردا یکم خرید
کنم.
خونه که رسیدم اولین کارم جا به جایی وسایل خریدم بود. بعد هم یه دفترچه از کیفم درآوردم که توش بدهی هامو نوشته بودم. چند تا از قسط
بانک دیر شده بود. یه کم از پولو برداشتم تا فردا صبح قبل از شرکت برم بانکو قسطو بدم، یه کمم برداشتم براي خرجی خودم، تهش هر چی
موند گذاشتم تو کشو ي میزم تا به زخم هاي دیگم بزنم. به دو نفر دیگه بدهکار بودم که باید برم باهاشون تسویه حساب کنم.
شامم و خوردم و خودمو سپردم به خواب، ولی قبلش ساعت موبایلمو روشن کردم که فردا براي کوه خواب نمونم. اَه چقدر دیگه مونده، تموم
عضلاتم درد گرفته بود. خیلی وقت میشد که دیگه کوه نرفته بودم. عضله هام خشک بودن باید بیشتر بیام کوه. کولمو جا به جا کردم و قمقمه اي
که توش آب پرتقال ریخته بودم و دستم گرفتم. یه گروه دختر و پسر جلوي من حرکت می کردن، کوهو گذاشته بودن رو سرشون انقدر که
جیغ و ویغ راه انداخته بودن. یه لحظه یه دختر برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و دوباره سرشو برگردوند، ولی به سرعت دوباره برگشت و منو
نگاه کرد. منم نگاه کردم. چهره اش برام آشنا می زد، ولی یادم نبود کجا دیدمش! دختره بربر منو نگاه می کرد. منم قدمامو آروم کردم، ولی
اون وایساد. از گروهش عقب افتاده بود. یهو به سمتم اومد و گفت:
- آنا بیتا؟
- بله، ولی منو از کجا می شناسی؟
- دختر نشناختی؟
منو بغلم کرد.
- منم ستاره، ستاره روشن دل. آنا سال آخر دبیرستان الزهرا. حالا یادت اومد؟
از بغلم اومد بیرون. با دقت بیشتري نگاه کردم. راست میگه این ستاره س. یه دختر سبزه با چشماي سبز خوش رنگش. با هم دوست بودیم،
ولی وسط هاي سال ستاره رفت چون پدرش ارتشی بود و باید به مدت دو سال به یه شهر مرزي می رفتن. دیگه از اون وقت هیچ خبري ازش نداشتم.
- ستاره اصلا باورم نمی شه دیدمت! کی برگشتید تهران؟ چرا تماسی نگرفتی؟
- واي آنا خیلی خوشحالم که پیدات کردم. ما هم دو سال بعد برگشتیم تهران، ولی شماره تماستو گم کرده بودم. حالت چطوره؟ خاله مهناز و
عمو بهروز چطورن؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- هر دو فوت شدن، ستاره.
ستاره مات منو نگاه کرد، دوباره بغلم کرد و زد زیر گریه. همون جوري داشت گریه می کرد که دیدم گروهش دور شدن، ولی یکی از پسر ها
داره سوت می زنه.
- ستاره، کارت دارن.
ستاره اشکاشو پاك کرد و پشتشو نگاه کرد، به اون پسره دست تکون داد دوباره به سمت من چرخید.
- متاسفم آنا، خیلی ناراحت شدم. چطور شد که فوت کردن؟
- بیا بریم تو راه بهت میگم. از گروهت جا موندي.
- بی خیال. اونی که دست تکون داد سامان برادر شوهرم بود .
- مگه ازدواج کردي؟!
- آره بابا، نامزد دارم. شش ماه دیگه عروسیمه.
- مبارك باشه، ولی زود نبود؟ مگه چند سالت بود؟ ترسیدي بترشی؟!
ستاره خنده اي بلندي کرد و گفت:
- مگه نمی دونی قحطیه شوهر اومده؟
لحن ستاره دوباره بوي غم گرفت و گفت:
- تعریف کن آنا، تو این چند سال چی شده؟
با ستاره آروم قدم می زدیم و به سمت بالا حرکت می کردیم و من داشتم خلاصه اي از مرگ بابا و مامانم تعریف می کردم. دیگه به گروه
رسیده بودیم. برادر شوهر ستاره سریع به سمتمون اومد و گفت:
- ستاره، بیا شوهرتو جمع کن.
- باز چی شده سامان؟!
- میگه چی شده! بیا برو ببین دختر مردمو متلک بارون کرد.
- کیو میگی!؟
- آنوشا. خیلی بهش تیکه می ندازه. دختره هم دهنش چاك و بست نداره یه وقت دیدي یه چی گفتا.
- بی خیال سامان، بذار تیکه بندازه. حق آنوشاست، دختره ي جلف!
ستاره برگشت سمت من و گفت:
- ببخشید. معرفی می کنم برادر شوهر عزیزم سامان.
و روشو کرد به سامان و گفت:
- اینم دوست عزیزم که بعد از چند سال پیداش کردم، آنا بیتا.
سامان دستشو دراز کزد و گفت:
- خوش بختم خانوم آنا بیتا.
باهاش دست دادم و گفتم:
- منم از آشنایی با شما مسرورم.
به ستاره نگاه کردم و گفتم:
- ستاره از دیدنت خیلی خوشحال شدم، دیگه مزاحمت نمی شم. شمارمو که دادم، بهم زنگ بزن همدیگه رو ببینیم.
می خواستم ازشون جدا بشم که ستاره گفت :
- کجا می خواي بري آنا؟ مگه می ذارم. بیا با هم بریم. تو رو خدا تازه می خوام با شوهرمم آشنات کنم.
روشو کرد به سامان و گفت:
- سامان میشه سام رو صدا بزنی؟
- آره، الان صداش می زنم.
و رفت به سمت گروه که حالا همگی نشسته بودن و حرف می زدن. رومو کردم به سمت ستاره و گفتم:
- حالا چند وقته نامزد داري؟
- تقریبا پنج ماهی میشه. تو عروسی یکی از دختراي همکار بابام همدیگه رو دیدیم. پسر خیلی خوبیه عاشقشم.
- مبارکت باشه. امیدوارم خوش بخت بشی.
یه صدا باعث شد که جفتمون به سمت صدا برگردیم. "ا! این که همون پسره سامه!" سام هنوز نگاهش به ستاره بود و می گفت:
- چی کارم داري؟
- بیا این جا می خوام با دوستم آشنات کنم.
سام تا منو دید یه لبخند بزرگی زد و با قدم هاي بزرگ تر از لبخندش به سمتمون اومد.
- سلام خانوم آنا. حالتون چطوره؟ این جا چی کار می کنید؟
ستاره یه نگاه مشکوك به من و سام انداخت و گفت:
- همدیگه رو می شناسید؟!
جواب سلام سامو دادم و رومو کردم به سمت ستاره و براش علت آشنایمونو توضیح دادم.
- چه جالب! سام بهم یه چیزاي گفته بود، ولی اصلا فکرشم نمی کردم که اون آنایی که سامی میگه تو باشی. خدایی چقدر دنیا کوچیکه!
سام دوباره منو مخاطبش قرار داد و گفت:
- این جا چی کار می کنید؟ شنیدم تو شرکت هامون مشغول شدید.
- این که این جا چی کار می کنم، دقیقا کار شما رو انجام میدم و می خوام از صبح روز جمعه ام استفاده کنم و از کوه لذت ببرم و بله درست
شنیدید فعلا که تو شرکتشون مشغول هستم.
- ستاره اون دوستی که می گفتی باهاش صمیمی بودي و گمش کردي همین آنا خانوم خودمون هستن؟
- آره سامی. اولش فکر کردم چشمام اشتباه می کنن، ولی با دقت که نگاه کردم، دیدم نخیر ایشون همون دوست جونیه خودمه.
- حالا چرا این جا وایسادید؟ بیاید بریم پیش بقیه بچه ها.
- نه ممنون آقا سام. من مزاحم نمی شم.
ستاره زد به کتفمو گفت:
- چه تعارفی شدي واسه من! بیا ببینم تازه رییس جونتم این جاست.
و دست منو کشوند و به سمت گروه حرکت کرد. آروم گفتم:
- ستاره دستمو ول کن، کش اومد بابا.
ستاره خندید و گفت:
- دستتو ول کنم که فرار کنی؟ بیا بریم، کم حرف بزن.
به گروه که رسیدیم با صداي بلندي گفت:
- بچه ها این دوست عزیز منه، آنا بیتا. خیلی وقت بود دنبالش می گشتم، امروز تو کوه دیدمش.
منم دیدم ضایع است که مثل لال ها وایسم، یه سلام دسته جمعی به همشون دادم، ولی سرمو هنوز بالا نگرفته بودم که چشمام تو یه جفت چشم
مشکی خیره موندن. حالا فهمیدم منظور ستاره چیه از این که گفت رییس جونتم این جاست! نگو هامونو می گفت.
هامون هم داشت نگاهم می کرد. شاید فقط چند لحظه بود، ولی از نگاهش گرم شدم. نگاه هامون خیلی عمیق بود. سریع با سر سلام دادم، ولی
هامون ... .
- به به! آنا خانوم چشم ما منور شد از دیدنتون. خوش اومدید.
- مگه توم می شناسیش هامون جون؟
این صداي یه دختر بود که داشت از هامون می پرسید. یه دختر با صورت برنزه تیره، ابروهاي شیطونی قهوه اي و موهاي طلایی که خیلی
چهرشو غلط انداز کرده بود. هامون به سمت دختره یه نگاه گذرا انداخت و گفت:
- بله می شناسمشون.
و یه لبخند از روي بد جنسی به من زد. دعا کردم قضیه تصادفو نَگه، که خدا حرفمو شنید و حرفی از اون تصادف زده نشد. با بچه هاي گروه
آشنا شدم. بچه هاي خوبی بودن، ولی همشون تقریبا از من بزرگ تر بودن. فنچاشون من و ستاره بودیم!
- چرا تنها اومدي کوه؟
بچه ها همه سکوت کردن. این دختره از کی پرسید؟
دیدم بچه ها دارن منو نگاه می کنن، مخصوصا هامون که زل زده بود به من. به آنوشا که این سوالو پرسیده بود نگاه کردم و گفتم:
- با منی؟
- آره دیگه. چرا تنها اومدي؟ نگو که بی شانسیو یاري نداري؟
- اشکالی داره تنها بیام؟!
- اشکال که نه، ولی خب هواي کوه می طلبه که با یار بیاي.
- تا حالا که بی شانس بودم، چون هر وقت تخم مرغ شانسی خریدم که از توش یار در بیارم به جاي یار، اسباب بازي در می اومد. حالا دعا می
کنم این دفعه خوش شانس باشم.
با گفتن این حرف همه ي مردا صداشون در اومد و اعتراض کردن، ولی دخترها دست زدن و صوت کشیدن. می گفتن:
- ایول، راست میگی این مردها همشون از جعبه شانسی دراومدن.
نگاهمو از آنوشا گرفتم و به ستاره نگاه کردم که داشت می خندید. بهم یه چشمکی هم زد. یه کم جا به جا شدم، پاهام خشک شده بودن.
آنوشا با ناز گفت:
- بی مزه! من که یارمو از مهمونی پیدا کردم. مگه نه عشق من؟
منظورش هامون بود. هامونم یه پوزخند بدي زد و جوابی به آنوشا نداد. یکی از دختر ها گفت:
- بچه ها موافقید یه چیزي بخوریم؟
همه موافقت کردن و هر کی هر چی که داشت و گذاشت روي زیر انداز حصیري که پهن کرده بودن. منم از کوله م سالاد الویه و میوه ها رو
درآوردم و دادم به ستاره تا بذاره رو حصیر. هر چی که فکرشو کنی رو حصیر بود، از املت سرد گرفته تا کوکو. دیگه مهم نبود کی چی آورده،
هر کی از هر غذایی که دوست داشت برمی داشت. سام یه نگاه به من کرد و گفت:
- ستاره یه کم از دوستت یاد بگیر. دیشب چقدر از پشت تلفن التماست کردم سالاد الویه درست کن؟ ببین خدا چقدر دوسم داره. دست شما
درد نکنه آنا خانوم.
و یه لقمه از سالاد الویه برداشت و رو کرد به هامون و گفت:
- بیا پسر، من که می دونم جون میدي واسه سالاد الویه. بیا ببین چه خوشمزم هست.
هامون یه نگاه به ظرف الویه کرد و گفت:
- اگه کالباس داشته باشه نمی خورم.
بعد هم از من پرسید:
- الویه ات رو با کالباس درست کردي؟
- نه نه کالباس توش نیست، چون من خودم از کالباس بیزارم.
هامونم یه لبخند قشنگی به من زد و گفت:
- پس خوردن داره.
بچه هاي دیگه هم هر کدوم یه کمی خوردن، به غیر از آنوشا که خودشو با میوه داشت سیر می کرد. من و ستاره و یکی از دختر ها هم مشغول
خوردن غذایی شدیم که ستاره با خودش آورده بود. بعد از این که تغذیه ها خورده شدن مهدي یکی از پسرها ي ناز جمع از تو فلاکسی، واسه
همه چاي ریخت و داد دستشون. من هنوز چایمو نخورده بودم. به خوردن چاي داغ عادت ندارم. بچه ها همگی از خوشمزه بودن الویه تعریف
کردن و از من تشکر حالا شکر خدا شانسی تو ظرف بزرگ الویه ریختم. بازم صداي این دختره ي ایکبیري بلند شد.
- واه چقدر از الویه تعریف می کنید؟! مگه کاري داره چند تا سیب زمینی و گوجه رو قاطی پاتی کردن!
با گفتن این حرف همه ریسه رفتن. نازي یکی از دخترها که همراه دوست پسرش، نیما اومده بود گفت:
- آنوشا زیاد از هنرت تعریف نکن، یهو دیدي چشم خوردیا.
خلاصه همه یه تیکه به این دختره انداختن. آنوشام هی به هامون می گفت:
- هامون ببین! یه چی بهشون بگو دیگه.
وقتی دید هامون محل نمی ده گفت:
- من که دست به سیاه و سفید نمی زنم. ما که مستخدم و آشپز داریم. این کاراي کلفت خونمونه.
کثافت داشت به من می گفت کلفت! "شیطونه میگه بلندشم از اون گیساي زردش بگیرم که مثل اسب شیهه بکشه."
هامون یه اخم غلیظ به آنوشا انداخت و نمی دونم دم گوشش چی گفت که حال این دختره بد جور گرفته شد.
منم حقیقتا بهم برخورد، ولی ظاهرو حفظ کردم. ستاره دم گوشم گفت:
- توجه نکن از اون بی شعوراست. سام که دشمن خونیه این عجوزه س. من نمی دونم این هامون چی تو این دختره دیده که باهاش دوست
شده!
به ستاره لبخندي زدم و گفتم:
- خب مطمئنا چیزاي خوب خوب دیده که به تو نشون نداده.
ستاره منظورمو خوب گرفت و با صداي بلندي زد زیر خنده. هر کیم می گفت چی شده؟ به آنوشا نگاه می کرد و می گفت:
- خصوصی بود. نمی شه جلوي بعضی ها گفت.
دوباره می خندید. هامون سرشو به سمت سامان چرخوند و گفت:
- سامان سازتو نیاوردي؟
- چرا هامون، آوردم. مگه میشه بی یار به کوه اومد؟ منم که یارم همیشه پر شالمه.
این یعنی یه متلک به آنوشا که به حالت بدي از هامون آویزون شده بود. اَه حالم بد شد، چقدر جلفه این دختر!
اولین کسی که دست زد سام و ستاره بودن. سامان هم کیف گیتارشو باز کرد و مشغول کوك کردن سازش شد. یهو ستاره با صداي بلندي گفت:
- راستی بچه ها این دوست من صداش معرکه است. واي اگه بشنوید چه صداي داره.
همه ي بچه اصرار کردن که بخونم. فقط هامون چیزي نمی گفت. یه سقلمه به ستاره زدم و گفتم:
- لال شی. چرا گفتی؟ دیونه میان می گیرنمون.
- ا آنا! ناز نکن دیگه بخون. اگه گرفتنمون با من. مثل این که بابا جونم سرهنگه این مملکته ها!
- آخه دوست ندارم بخونم.
- جون ستاره بخون. مثل همون وقتایی که تو کلاس می خوندي. جون من، اصلا مرگ من بخون دیگه.
سامان به من نگاهی کرد و گفت:
- خب آنا چی می خونی؟
لیوان چایمو که هنوز نخورده بودم و گذاشتم کنارم .دیگه نمی شد کاریش کرد. اگه نمی خوندم بچه ها فکر می کردن دارم کلاس می ذارم و ناز
می کنم. ستاره هم ناراحت میشد. پس به سامان گفتم:
- می تونی از سرهنگ زاده بزنی؟
- آره. کدوم آهنگو بزنم؟
- به شوق روي تو.
بچه ها هم یه دست پر سر و صدا زدن. سامان جاشو عوض کرد و اومد کنار من و ستاره که روي تخته سنگ بزرگی نشسته بودیم، نشست گفت:
- حاضري؟
- حاضرم بزن.
و دست هاي هنرمند سامان روي سیم هاي گیتار لغزیدن و شروع به نواختن کردن. منم یه کم صدامو صاف کردم و شروع کردم به خوندن.
به سوي تو، به شوق روي تو، به طرف کوي تو
سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟
نشان تو، گه از زمین گاهی، ز آسمان جویم
ببین چه بیپروا، ره تو میپویم، بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟
فتادهام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من، نمیروي اي غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوي توام، به آرزوي توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی؟
بعد از پایان آهنگ صداي جمعیتیو شنیدم که دورمون جمع شده بودن. از پیر گرفته تا جوون! اینا کی اومدن دور ما که من حواسم نبود! نگاهم
به سمت جمعیت رفت که همشون دست و صوت می کشیدن. خوبه یه کنسرت مجانی دیدن. نمی دونم چی شد که سام و هامون از جاشون بلند
شدن و به سمت یکی از پسر ها رفتن، دوربین پسره رو گرفتن و یه چیزي گفتن که من نشنیدم. یه کمی هم با دوربین پسره ور رفتن و دادن
بهش. دیگه جمعیت متفرق شدن.
با بچه هاي دیگه هم دوست شدم. بعضیاشون واقعا خوب و خوش رو بودن، ولی بعضیاي دیگه هم با حسادت با من رفتار می کردن. به ساعتم
نگاه کردم. اوه ساعت دوازده بود. دیگه باید می رفتم کولمو برداشتم و بلند شدم. به ستاره گفتم که می خوام برم. اونم گفت بذار با هم بریم،
ولی دیگه حوصله نداشتم بیشتر بمونم. خسته شده بودم. از ستاره و بچه ها خداحافظی کردم. دیگه گوش به اصرارشون ندادم. به سمت پایین
حرکت کردم. داشتم به ستاره فکر می کردم. خیلی خوشحالم که دیدمش. معلومه خیلی سامو دوست داره. داشتم راه خودمو می رفتم که از
پشت کوله م کشیده شد. داشتم سکندري می زدم که از پشت گرفته شدم. ترسیدم و برگشتم. همون پسره بود که هامون و سام رفتن پیشش!
- چی کار داري می کنی؟ چرا کیفمو کشیدي؟ مگه مریضی؟
- اي بابا حالا که هیچی نشد. آخه خیلی صدات زدم، اصلا تو این دنیا نبودي مجبور شدم.
- خب حالا چی کار داري؟
- خب من عاشق صدات شدم. منم اهل هنرم، میشه با هم دوست شیم؟
- نخیر.
- چرا دوست پسر داري؟
اومدم لیچار بار پسره کنم که صداي هامونو شنیدم.
- آره دوست پسر داره، دوست پسرشم منم. حالا که جوابتو گرفتی برو رد کارت.
- چرا دروغ میگی؟ تو که تنگ دل اون دختر مو زرده نشسته بودي و لاو می ترکوندي!
پسره دوباره به سمت من برگشت و کارتشو به سمتم دراز کرد.
- بگیر دیگه. از دوستی با من ضرر نمی کنی، باور کن.
نمی دونم که چی شد هامون یقه ي پسره رو گرفت و مشت زد به صورتش. پسره هم کم نیاورد به هامون حمله کرد. من که مثل سگ ترسیده
بودم، جیغ می کشیدم. هیچ کی نبود بیاد این دو تا رو از هم جدا کنه. باید خودم یه کاري می کردم. کولمو انداختم زمین و رفتم سمت هامون
دستشو گرفتم و کشیدمو به پسره هم گفتم:
- گم شو دیگه الاغ.
هر دوشون درب و داغون شده بودن، البته پسره بیشتر. یقه ي لباسش بد جر خورده بود. بازم یه کم براي هم کري خوندن و از هم جدا شدن.
دست هامون و هنوز نگه داشته بودم. می ترسیدم دوباره به سمت پسره یورش ببره. پسره که از ما دور شد هامون و رو یه سنگ نشوندم. از تو
کوله م آب معدنی که استفاده نکرده بودم درآوردم و گفتم:
- بیا دست و روتو بشور. گوشه ي لبت خون میاد.
هامونم بدون یک کلمه دست و روشو شست و دستاي خیسشو به موهاي آشفتش کشید و مرتب کرد.
- بیا اینم از خوندن جناب عالی. ببین چه شري درست کردي؟
- مگه من خواستم بزنیش؟ با حرفم میشد دکش کرد.
- دیدي که چه سیریشی بود. حالا تازه این اولیشه تا پایین بري وضع همینه. ندیدي چقدر پسر جوون وایساده بودن و برات هورا می کشیدن؟
حالا همشون یه جا تو همین راه کمین کردن که ببین تو تنها میري پایین تا بهت پیشنهاد بدن.
- خب تقصیر من که نبود، ستاره ازم خواست بخونم.
- ستاره شاید چیزهاي دیگه ازت بخواد تو باید به حرفش گوش بدي؟
- حالا که چیزي نشده!
- راست میگی، رو صورت تو که گل کلم نکاشتن چیزي شده باشه.
- من نخواستم که بیاي دنبالم، پس منت سرم نذار.
- آره خب. شاید اگه من نبودم پیشنهاد پسره رو قبول می کردي.
با خشم به هامون نگاه کردم و گفتم:
- اگه قبولم می کردم طوري نمی شد، در ضمن به حرف دوست دخترتون هم گوش می دادم و بی یار نمی موندم.
هامونم با صورت عصبانیش صداشو بلند کرد و گفت:
- دوست دختر من غلط اضافی کرده، زر مفت زد. برو کولتو بردار بریم.
با تعجب گفتم:
- کجا بریم!؟
- خونه عمه. قراره کجا بریم؟ خونه دیگه. تا پایین می رسونمت، تنها نري بهتره.
پشت چشمی نازك کردمو ادامه دادم:
- نمی خواد شما به زحمت بیفتید، برگردید پیش دوست دختر نازتون. نمی خواد نگران تنهایی من باشید.
- گفتم تا پایین میام.
انقدر صداش عصبانی و خشمگین بود که ترسیدم چیز دیگه اي بگم. کولمو برداشتم و با هم به سمت پایین حرکت کردیم. تو راه دیگه حرفی
بینمون رد و بدل نشد. وقتی پایین رسیدیم می خواستم ازش تشکر کنم که گفت تا خونه می رسونتم. من از خدا خواسته. حالا که دوست داره
فردین بازي در بیاره، پس منم با کمال میل می پذیرم. سوار ماشین که شدیم این من بودم که سکوتو شکستم.
- شما که گفتید ماشینتون هنوز تو تعمیر گاه؟!
- این ماشین اون نیست. عادت ندارم سوار ماشین تصادفی بشم. اون یکیو همون جوري زیر قیمت فروختم.
- خیلی ضرر کردید؟
- به این کارها کار نداشته باش.
سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:
- یعنی چی؟ می خوام بدونم چقدر بهت بدهکارم؟
- دقت کردي به حرف زدنت؟
با تعجب نگاهش کردم و منتظر ادامه ي حرفاش بودم. هامون خندید و گفت:
- چرا این جوري نگام می کنی؟ چشمات چه بامزه شدن.
- منظورتون از اون حرف چی بود؟
- منظورم اوم خب وقتی عصبی میشی منو با فعل مفرد صدا می زنی، وقتی عادي هستی با فعل جمع. خودت نفهمیده بودي؟
- نه دقت نکرده بودم! با این حال معذرت می خوام، سعی می کنم از این به بعد مراعات کنم.
- اینو نگفتم که مراعات کنی. راحت باش هر جور که دوست داري حرف بزن. من که عادت ندارم با فعل جمع باهات حرف بزنم، آخه خیلی
کوچولویی.
- کوچیک بودن که به سن و سال نیست به عقل و درك هستش، که منم فکر می کنم خیلی عاقلم.
با خنده جواب داد:
- بر منکرش لعنت مادموازل، ولی حالا از شوخی گذشته صداي خوبی داري. اهل سازم هستی؟
- هی بگی نگی یه کمی پیانو بلدم.
- راست میگی؟
- اهل دروغ نیستم. اینو هنوز متوجه نشدید؟
- اوه ساري. کلاس رفتی؟
- یه جورایی آره.
- براي آوازم کلاس رفتی؟
- نه به اون صورت.
- چرا تلگرافی حرف می زنی؟ خب مثل یه دختر خوب کامل جوابمو بده. می ترسی انرژیت تحلیل بره؟
- دقیقا از همین می ترسم.
- بهت نمی خوره ترسو باشی؟ اتفاقا جسارت تو چشمات برق می زنه.
- شما زیاد به چشمام توجه نکنید، بعضی وقت ها قاطی می کنه.
دیگه چیزي نگفت منم سرمو به سمت شیشه چرخوندم و داشتم از ترافیک شهرم لذت می بردم. جلوي خونمون که رسیدیم کولمو از صندلی
عقب برداشتم به هامون گفتم:
- ممنون که رسوندید و ببخشید به خاطر من صدمه خوردید.
- خواهش می کنم. خودم هم خسته بودم امروزم به اصرار سام اومدم. در ثانی دیگه عادت کردم به خاطر شما جون و مالم به خطر بیفته.
- خب این عادت زشتو ترك کنید.
- اگه تونستم چشم.
در ماشینو باز کردم و بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم.
"الدنگ انگار من ازش خواستم با پسره زد و خورد کنه. اصلا حقته که لبت خون اومد. می خواستی تو کار دختر مردم فضولی نکنی."
دیگه پشت سرمم نگاه نکردم. می دونستم هامون هنوز نرفته، آخه صداي ماشینو نشنیدم. بدون این که به حس فضولیم رو بدم وارد ساختمان
شدم و سوار آسانسور شدم. در رو که باز کردم یه نیرو منو به سمت پنجره کشوند. پرده رو با دست کنار زدم. می خواستم ببینم هامون رفته، که
دیدم ماشینش همون جاست! دقت کردم دیدم شیشه ي سمت خودش پایینه و داره ساختمون ما رو نگاه می کنه. چشمش که به من افتاد دیگه
واینستادم پرده رو انداختم و رفتم لباسمو تعویض کنم....

چطور بود؟

ادامه دارد...

نوشته: melani

همزمانسازی محتوا