شما اینجا هستید

دنباله دار

بالاخره به عشقم رسيدم (1)

دو جلسه دیگه بیشتر نمونده بود که ترم سوم هم تموم بشه و، بره!
ترمو نگفتم! صدفو گفتم!
واقعن دختر خوشگلو مهربونو دوست داشتنیو آرومی بود، گه گداری با هم صحبت میکردیم
و طبق آدابو رسوم دانشگاه هم، چندباری هم ازش جزوه گرفتمو جزوه دادم
ولی این زبون وا مونده نتونسته بود اون چیزی رو که همیشه تو تنهاییام با خودم تکرار میکردم که دیگه این دفه بهش میگمو، بهش بگه!
یادم نمی ره! اولین روزی که رابطمون سر گرفت سر کلاس ریاضی مهندسی بود
کلاسمون پسرونه بود ولی به هر دلیلی که بود، استاد بهش اجازه داده بود که بجای کلاس خودش، اینجا بیاد...

هیچی مثــل ســاده بودن نیست ! (1)

این خاطره بهترین و مهمترین خاطره توی زندگی منه ! زندگی یه پسر 28 ساله ، که دین و دنیاش فقط و فقط یه نفره !
حتی قید خیلی چیزا و خیلی کسارو زدم بخاطرش ، خیلی از آدمای توی زندگیمو خط زدم بخاطر اون !
اسمم سالار / 28 سالمه / یه پسر معمولی ام اصلا اعتماد بنفسم ندارم ! آدم همیشه باید دیگران ازش تعریف کنن نه خودش از خودش تعریف کنه ! اینجا ( مخصوصا توی این دنیایی مجازی ) اگه شما خشگل یا زشت باشید ، فرقی واسه خواننده نداره !
مهم داستانی هست که خواننده میخونه ! و مهم درک و فهمش هست .
بگذریم میرم سر اصل مطلب ...

داستان سکسی:

هوایی شدن بهناز (1)

اسمش بهناز بود.6-35 ساله بود.13 سال بود كه ازدواج كرده بود.زندگي ارومي داشت.تو يك شركت مدير فروش بود.شوهرش بيژن با اينكه يكم سنتي تر بود و با پدرش تو كار فرش بودن اما با كار كردن همسرش بهناز مشكلي نداشت.ما حصل ازدواجشون كه 13 سال پيشتر رقم خورده بود يك پسر به نام پدرام بود.هر روز صبح ساعت 8 از خونشون اكباتان با ماشينش كه يك 206 نقره اي بود به سمت محل كارش كه حوالي مير داماد بود ميرفت.نميشه گفت زن فوق العاده خوشگلي بود اما هر وقت يك ته ارايشي ميكرد و شيك تر ميگشت بر تعداد مزاحماش افزوده ميشد.مخصوصا كه براي اخر هفته عروسيه دختر دوستش موهاشو شرابيه تند كرده بود و بالطبع ارايششو بايد غليظ تر مي

داستان سکسی:

باران (1)

هوا رو به تاریکی می رفت و باران نم نم شروع به باریدن کرده بود. قدم زدن در آن هوای مه آلود حس عجیبی بهم می داد. مثل هر روز به سمت مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده بودم، می رفتم.
در راه، زن جوانی را دیدم که کوله پشتی بزرگی رو به همراه یک کیف دستی نسبتا بزرگ، با خودش حمل میکرد.
خسته به نظر می رسید. به سمتش رفتم و پرسیدم اگر به کمک، نیاز داشته باشد.
سرش را بالا آورد. چشمهامان بهم گره خورد.
**

داستان سکسی:

پژواک یک رویا

بی توجه راه به مسیرم ادامه میدم نمیدونم کجام
خیابونا به نظرم آشنا میان یاد حرف آرمین میوفتم دو باره صورت معصومه پریسا میاد جولو چشم نمیتونم جولو خودمو بگیرم اشکام سرازیر میشه
کاش به حرف آرمین گوش کرده بودم ... کاش تو اون خونه ی لعنتی نمیرفتم کاش
آرمین تا لحظه ی آخر که ازش جدا شم و به طرف خونه ی پریسا حرکت کنم هی تکرار میکرد :
هنوز وقتش نیست
باس بهش زمان بدی
باید ببخشیش امیر
اون پشیمونه
ولی گوشم بده کار نبود باور نمیکردم پریسای من راحت بم پشت کنه
راحت بم خیانت کنه
درکش برام خیلی سخت بود

داستان سکسی:

بچه میخوام (1)

يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم . اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي زاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد . ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم . همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و هم من و هم جواد از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم .

داستان سکسی:

آتشپاره ی چشم بادامی (1)

ي چشم بادامي
اين داستان را من ننوشته ام، اما مربوط به من است.آن را از يادداشتهاي پنهان دکتر جواني بيرن کشيده ام که اولين شعله هاي آتش بلوغم را در آغوش او فرونشاندم. دفتر يادداشتش يک روز که مطبش را مرتب مي¬کردم اتفاقي به دستم افتاد. چيزي را عوض نکردم، غير از اسمها. مطالب نامربوط را حذف کردم و همان جاها چفت و بستي اضافه کردم. از خواندنش سير نمي¬شوم، خیلی صادقانه است. با من مثل بچه ها رفتار نکرد و مسير زندگي من همانجا عوض شد. اما داستان که طبعا" از زبان دکتر است و نه من (مريم) که آن موقع فقط 13-14 سال بیشتر نداشتم:

داستان سکسی:

عشق و یک دروغ (1)

ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺶ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﺷﮑﺎﮐﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺎﺿﯽ ﺷﮑﺎﮐﻪ،ﺗﻮﺧﻮﻧﻪ ﺣﺒﺴﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ!! ﻣﺮﯾﻀﻪ.
ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ.
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ.ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﯾﺾ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ.
"ﮔﺮ"ﮔﺮﻓﺖ.ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﯾﻀﯽ؟؟ ﺗﻮ ﻣﺮﯾﻀﯽ!! ﯾﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﻧﺬﺍﺷﺘﯽ ﭘﺎﻣﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺬﺍﺭﻡ.
ﻗﺎﺿﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺸﺮﻗﯽ...
ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ "ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺸﺮﻗﯽ ﺑﺎﺷﻢ".
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ.ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ.ﺍﻭ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ "ﻣﻌﺒﻮﺩﺵ" ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩ،ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ.

داستان سکسی:

ستایش (1)

شلوغی و سروصدای تهران برای منی که 18سال تو یه شهرستان کوچیک زندگی کرده بودم سرسام آوربود..راننده هایی که دادزنان به دنبال مسافر بودن،خیابون های بزرگی که با وجود بزرگ بودنشون بازم گنجایش این همه ماشینو نداشتن،!دست فروش هایی که گوشه و کنار خیابون بساط کرده بودن، آدما و رهگذاریی که اونقد عجله داشتن ک به گداهایی ک جا و بی جا جلوی آدم سبز می شد حتی نگاهم نمیکردن!اما من که چند ساعت بود وارد تهران شده بودم و این چیزا برام تازگی داشت واقعا با دیدن این گداها بغضم میگرفت،باوجود وضع خطیر و بد مالی خودم ب هرکدومشون یه پول ناچیزی دادم..البته قبلا هم یه بار اومده بودم تهران اما 10سالم بیشتر نبود..ضمنا او

داستان سکسی:

فرشته ی بدبختی (1)

اروم اروم از پله ها اومدم پایین..کسی توی ورودی نبود سوز سردی صورتمو نوازش میکرد...مانتومو کشیدم پایین شالمو سفت کردم...همیشه تیپای ورزشیو دوست داشتم...زیاد ورزش میکردم...درو باز کردم و یه نفس عمیق ..هووووووف...انگار تموم خستگیم در رفت...هوا ابری بود ..انگار اسمون هم مثل من دلش گریه میخواست...احساس دلتنگی شدیدی داشتم ...مدت زیادی بود با هیچ پسری رابطه نداشتم..از نفرت پر شده بودم ..نفرت به هرچی دوست داشتنه..با خودم میگفتم ..خیلی خری خیلی احمقییییی...با اینکه میدونی پسرا دنبال چی هستن بازم کرمت گرفته مرجان...یکم خودتو کنترل کن..اما دلم یکیو میخواست که بهم دلگرمی بده ..باهاش باشم و بدونم کسی هس

داستان سکسی:

قاصد (1)

قاصد(1)
باران همچنان بی رحمانه می بارید...نیم توجهی به خال من نداشت...هنوز تو شوک حرفای شیما بودم...وای یعنی نسترن من...نه خدای من حتی فکر به اون باعث درد عجیبی تو شقیقهام میشد...تنم رو کرختی بی حدو مرزی فرا گرفت...
-محمد , محمد جان حالت خوبه؟
به چشمان عسلی شیما نگاه کردم , انگار زبونم بند اومده بود...به حالت دوزانو به زمین افتادم.همچنان شیما داشت به چشمانم نگاه میکرد.باورش نمیشد به این حال افتادم...یکدفعه به سمتم دوید,انگار تازه فهمیده بود به چه حالی افتادم
-محمد چی شد عزیزم...
زیر بازوانم رو گرفت و منو به سختی بلند کرد

داستان سکسی:

آرزوهای بر باد رفته ترنم (1)

سلام اسمم ترنم 21 سالمه خیلی دوست داشتم یه جا همه چیو بگم چیزایی که مونده تودلم چیزایی که به قول یارو گفتنی اگه بگی خالی میشی 4 سالم بود که مادرم رفت پدرم بعداون 3 باردیگه ازدواج کرد ومن حتی به چشمه کسی نمیومدم انگار نیستم بگذریم رسیدم به دوران بلوغ دورانی که اوج حساسیته دختره اما دختری که مادر نداره و یه بابای عیاش داره کی بش توجه میکنه من از سکس هیچی نمیدونستم توشهری بزرگ شدم که دختر نقشه خدمتکاروکلفتو داشت اگه درخونمونو میزدن من درو باز میکردم بابامنو میکشت همسایه ها نمیدونستن که یه دختر اینجا زندگی میکنه کم کم داشتم بزرگ میشدمو بی توجهی پدرم بیشتر میشد اولین خاستگاری که اومد بله گفتمو ن

داستان سکسی:

ویچت + پلیس + اردلان = گشاد شدن کون مریم (1)

این یه داستان نسبتن تخیلیه و فقط برای کسب تجربه من این داستان رو نوشتم
البته تا یه حدیش راسته ولی خب من پیاز داغش هم زیاد کردم که شما جوانان جقی بهتر بتونید به کارتون برسید و اون کسایی هم که علاقه به خواندن دارن صد در صد میدونن توی نوشت همیشه یه سری خلاء هست که نمیشه بدون خالی بندی پرشون کرد
خب بریم سراغ داستان
منم مثه همه بچه های سایت خوشکلم قدم بلنده پولدارم و توی داستان میخواهم خوشکلترین دختر دنیا که توی همه داستانا سینش سایز 75 و سفید و تنگه بکنم (خخخخخخ)
نه عاغا داستان یکمی فرق داره

داستان سکسی:

کمی تا افق (1)

دیگه حتی استشمام هوای بیرون پنجرم حسی واسم نداره.شاید واسه اینکه داره کمکم سردیشو از دست میده.با اینکه نم بارون رو زمینه اما...آرومم نمیکنه.ولی اینو میدونم که زندگی من قرار نیست سردیشو از دست بده.دست کم به این زودی ها قرار نیست.به طرز مسخره ای آرومم.وای.آرامش قبل طوفان؟آتش زیر خاکستر؟حتی از فروکش کردن دوبارش با اینکه میدونم برای مدت زیادی زندگیمو مختل میکنه نمیترسم.شاید یه جورایی آب از سرم گذشته.یه سوال همیشه ته ذهنم هست.کی قراره نجاتم بده؟یا اصلا کسی میتونه نجاتم بده؟یا هست همچین کسی؟یا که...

داستان سکسی:

صفحات

اشتراک در RSS - دنباله دار