زن همسایه

سلام به دوستان شهوانی؛این خاطره من تقریبابرای ۳ماه پیشه وهنوز هم ادامه داره؛من اسمم زانیاره ۲۳سالمه درکل به سکس هم علاقه ی زیادی دارم؛یک سال پیش یکی از واحدهای خونمونو میخواستیم اجاره بدیم به بنگاه سپردیم که یه خونواده کم جمعیت با رفت و امد کم برامون پیداکنه؛خلاصه تو چند روز ادمای زیادی می اومدن بازدید؛یه بعدازظهربودکه یکی زنگ خونمونو زدجواب دادم تو ایفون تصویری که نگاه کردم دیدم یه زن میانسال بادخترش؛گفت ببخشید واسه بازدید خونه اومدیم منم کلید خونه رو ورداشتمو یه نگاه تو اینه به خودم انداختم و سریع رفتم پایین طبقه هم کف دیدم اوناهم دارن باهم صحبت میکنن درو وا کردم گفتم بفرماین خانوما؛داشتن میرفتن تو که از پشت کون دخترش رو دیدم منم خداخدا میکردم پسند کنن خونه رو که زنه برگشت گفت اقا شما اسمتون چیه چند تاسوال دارم ازتون منم گفتم زانیارم خانوم بفرما؛پرسید که مافقط دونفریم رفت وامدمونم کمه فقط کرایش یه خورده زیاده ولی خونه واقعا نقلی و شیکه ماپسندیدیم ولی؛سریع گفتم ولی چی؛اونم گفت مسئله کرایه شه که خیلی گذاشتین ؛منم جواب دادم خانم شما پسندکنین حالاباهم میسازیم دخترش هم گفت راست میگه مامان اقا زانیار معلومه دست ودل بازه؛منم تو دلم گفتم یه دست ودلبازی نشونت بدم خودت کیف کنی؛زنه گفت اقا زانیار ما کم کم بریم ولی دوباره مزاحم میشیم گفتم شما مراحمین خانم این حرفا چیه بفرما بریم بالا یه چای چیزی بخورین که گفت نه باید بریم گفتم باشه درو قفل کردم خداحافظی کردن ورفتن؛؛ساعت حدود ۵ بود که بنگاهیه زنگ زد گفت اقا این خانمو دختر خونه رو میخوان فقط اون کرایه ای که گفتین نمیدن زنه میگه خودم با اقا زانیار حرف زدم گفتم باشه ۱۰۰تومنشو بنداز ادمای خوبین من خودم باداداشم صحبت میکنم؛گذشت خونه رو بهشون اجاره دادیم؛حدود ۳ماه من رفتم لندن پیش داداشم بعد ۳ماه برگشتم تهران؛

گذشت تاسه ماه پیش داداش کوچیکم درس میخونه فقط منو داداشم تهران زندگی میکردیم باهم خیلی راحتیم بهش گفتم مازیار از این زن ودختره راضی هستی یانه؛بعد چند لحظه سکوت چیزی گفت که داشتم شاخ درمیاوردم؛گفت صبح زنه میره سر کار تاشب دخترش هم چندتا دوست پسر داره که میاره خونه گفتم خو بعدش تو چیکار کردی؛مازیار گفت؛منم یه روز این دختره رو بادوست پسرش دیدم داشتن میرفتن تو خونه یه عکس ازشون گرفتم؛روز بعد که مامانش رفت سر کار رفتم به دختره گفتم اون پسره کی بودباهات که رفتین تو خونه اولش انکار کرد ولی بادیدن عکس هی التماس میکرد که به مامانش نگمو از این حرفا؛منم بهش گفتم که باید بامن دوست شی بعد چند وقت دیگه سکس از عقب وجلو هم باهاش داشتم؛بهش گفتم مازیار واسه داداشی هم بیارش تادوتای باهم ترتیبشو بدیم گفت فقط یه شرط داره منم بدون اینکه شرطو بگه قبول کردم گفت ماشینت واسه یک ماه باید دست من باشه گفتم اخه ؛گفت یا ماشین یادختره؛منم قبول کردم؛گذشت تافردا طرفای ظهر بود که داداشم از مدرسه برگشت وگفت داداشی سویچو بده؛گفتم میخوای چیکار تو هنوز نیاوردیش گفت پشت دره؛صدازد سولماز جون بیاتو داداشم منتظره؛منم انگار قند تو دلم اب شد رفتم دم در سلام کردم باچادر خونه اومده بود سریع چادرو ازش گرفتم گفتم بفرماید سولماز خانم خوش اومدین؛اومد رومبل نشست وگفتم مازیار یه شربتی چیزی بیار بعدم خواستی بمون نخواستی هم اون سویچه؛مازیارم عجله ای لیوان شربت اوردو سویچو ورداشتو رفت؛من موندمو سولماز خوشکله؛گفتم خانمی بخور بریم تو اتاق گفت اتاق خوشم نمیاد همین جا کیفش بیشتره منم بدون هیچ سوالی سینه هاشو گرفتم تودستم انگارسینه مال یه زن سی ساله بود بزرگ وگرد؛شروع کردیم به لب گرفتن خیلی وارد بود واقعاانگار ازبچگی تابه امروز که هیجده سالشه یکسر داده بود محشربود؛لباساشو دراوردم وای خدای من چقدر زیبا چه بدن قشنگی داشت این دختره موهاش مشکی کلاغی بدن سفید لب قلوه ای دندون سفید رونای گوشتی خیلی جذاب؛بهم گفت از روز اول که دیدمت عاشقت شدم ولی تو رفتی خارج گفتم عزیزم دیگه تنهات نمیزارم مهم اینه که الان پیش همیم تو بغل هم؛بااینکه اشک میریخت ومیگفت من نمیتونم مال توباشم چون؛منم لبشو کرفتم تودهنمو میخوردم گه دیدم هق هقش دراومد بهش گفتم سولماز همه چیو داداشم بهم گفته الان فقط به عشقبازیمون فک کن گفت باشه گلم؛دیگه حرف نزد منم گردنشو خوردمو بعدسینه هاش چنان نفسشو به صورت ریتمی میزد بیرون که بادیدن این صحنه انچنان کیف میکردم که حسم بیشتر به لیس زدن شکمش بود تابقیه جاهاش؛خی باملایمت دستشو برد رو کیرم احساس خوبی داشتم گفتم عزیزم بریم تو اتاق اونجا حال کنیم رفتیم تواتاق گفت وای خدای من اینجا چه باصفاس اخه اتاقم پر بود از عکسهای نیمه عریان وسکسی؛روتخت خوابوندمش بدنشو لیس زدم ولی تو عمرم اصلاکس رو نلیسیدم بهم گفت عزیزم اصل کاری رو لیس نمیزنی گفتم سولماز جون اصلا این کارو واسه هیچ دختری انجام ندادم اونم گفت اشکال نداره درعوض من به جای تو هم مال خودت لیس میزنم ؛واو خدای من محشر بود کیرمو کرد تو دهنش چنان باولع تموم کیرمو میک میزد وزبونشو زیزقسمت حساس کیرم میچرخوند که احساس میکردم الانه که مغزم از سوراخ کیرم بزنه بیرون باخنده ای شهوتی گفت عزیزم خوشت میاد منم با حالت راضی کننده ای جوابشو دادم گفتم سولمازم عزیز دلم بسه بیا بخواب ببینم چیکار میتونم برات بکنم خندید وگفت درمون من کیر شق شدته زانیار جون؛منم بهش گفتم عقب یا جلو شونشو انداخت بالا باحالتی از عشوه ی دخترونه ی زیباش گفت هرکجا یار رود نیکوست منم باارامش کامل کیرم را در جایگاه ابدی خود یعنی همان کس زیبا فرو کردم واقعالیز و داغ بود سینه هاشو گرفتم تو دستمو لبمو چسپوندم به لبغ داغ وقلوعش چند تا تلمبه کشیدم بیرون که ابم نیاد رفتم دستشوی بااب سرد شستم دوباره اومدم تو اتاق دیدم به حالت سکی واستاده وگفت عزیزم ازعقب هم بکو که بهش گفتم نه امروز فقط از جلو انشاله دفعه بعد از عقب اومدم رو تخت اروم فشار دادم کیرم رفت تو کسش سرشو برگردوند و لبمو بهش قفل کردم چند تا تلنبه زدمو صداش دراومدمنم باشنیدن این صدای سکسیش سرعتمو زیاد کردم ابش داشت میومد که بی اختیار فریاد میزد تورو خدا تلنبه نزن دیگه دارم میمیرم منم باشنیدن ای درخواست برعکس سرعتمو زیادتر کردم چنان میکرزید واب لزج از کسش می اومد بیرون که بی اختیار شروع کرد به گریه منم کیرم داغ شده بود در اوردمو ابمو خالی کردم رو کمرش چنان خسته شدم که به حال افتادم رو تخت چشامو رو هم گذاشتم باداغی چیزی رو لبم چشامو وا کردم اونقد منو بوسید وازم تشکر کرد سولماز گفت این سکسم باتو هیچ وقت فراموش نمی کنم منم باخنده ای شیطونی گفتم به مامانتم این درسو باید بدم که خندید وگفت وای مامانم باید برم الانه که برگرده؛وسلامو علیکم ورحمتو اله وبرکاتو؛

نوشته: ارین۶۸

سلام اسم من اردشیر 22سالمه داستانی رو که میخوام واستون تعریف کنم مال عید92 میشه خونه ما رامسر هستش اکثر فامیلهای پدری و مادری هم تهران زندگی میکنن ما یه همسایه داریم که حدود40سالشه(ولی نهایت 35ساله نشون میده) اسمش هم هماست الان نزدیک به 13 ساله که ازدواج کرده بچه دار نمیشه چند سالی هم دکترای متخصص رفتن ولی چون نسبتشون فامیلیه یعنی با شوهرش. دکترا گفتن امکان عقب مانده بودن بچه حدود 80 درصده. و هما خانوم اینا بخاطر همین قبول نکردن تا حالا بچه دار بشن. منم چون اون باهام خوب رفتار میکنه خاله هما صداش میکنم من تک پسر خونه هستم روز 28اسفند بود که خاله و دایی اینا زنگ زدن از تهران که ما چند روز میایم مزاحم شما میشیم مادر که باهاشون صحبت میکرد گفت خواهش میکنم ما فردا منتظر شما هستیم

روز بعد ساعت11 بود که مهمانا رسیدن دو ماشین بودن خلاصه 9 نفری امدن خونه ما.مادرم نهار درست کرد خوردیم که بعداز ناهار زنگ خونه ما به صدا دراومد پدرم رفت دم در دیدش شوهر هماخانوم همسایمونه . بعداز احوالپرسی پدرم گفت کاری داشتین اقای محمدی (شوهر هما)گفت بله من مزاحمتون شدم تا اگه بشه مراقب خونه و همسرم باشید چون دارم میرم ماموریت کاری جنوب. پدرم گفت ولی فردا که عیده شما چرا یهو دارین میرن اقای محمدی گفت از بیست اسفند بهم گفته بودن که امکان داره نزدیک عید ماموریت منو بفرستن. چون از قبل روی من حساب باز کرده بودن قبول کردم اقای محمدی 5 روز ماموریت داشت برای (محل کارش تو جنوب). من بو برده بودم که امکان داره هماخانوم بیاد به مادرم بگه که بره پیشش بخوابه تا تنها نباشه به خاطر همین دل تو دلم نبود.من با پدرم دایی شوهر خاله با پسراشون که رفتیم بیرون دوری بزنیم بعد از رفتن تله کابین با جنگل جوارده برگشیم خونه.در نبود ما که خانوما خونه بودن وقتی رسیدیم خونه مادرم به پدرم گفت که هما خانوم اومده جلوی درگفته شب بیا پیش من بخواب منم بهش گفتم که برادر و خواهرم از تهران اومدن پیش ما من نمیتونم اونارو تنها بذارم بهش گفتم اگه میترسی میخوای بگم اردشیرپسرم بیاد پیش شما. اونم گفت باشه اگه شب میتونه بیاد پیش من بخوابه گفت چون اقای محمدی تا الان منو تنها نذاشته به خاطر همین میترسم وقتی اینو از مادرم شنیدم داشتم پردر میاوردم پیش خودم گفتم کی میشه حداقل برای یک بار هم که شده هما خانوم با ساپورت ببینم شام که اماده شد خوردیم ساعت 10 بود که من به بابا و مامانم گفته برم پیش هما خانوم یا نه اونا هم گفتن برو بنده خدا تنهاست میترسه.رفتم امده شم برم دایی گفت کجا گفتم میرم خونه همسایمون تنهاست میترسه بخاطر همین میرم اونجا. فرداصبح میام.دروازه رو بستم که برم قلبم داشت از سینه بخاطر هیجان درمیومد زنگ زدم هماخانوم اینا که ایفون تصویری داشتن درو باز کرد رفتم داخل سلام احوالپرسی کردم چادر گرفته بود ولی یه ذره از چادر زیر معلوم بود که ساپورت پانما مشکی پوشیده(البته اونقدر پانما نبود که فکر کنین تمام بدنش معلوم بود مثل همین ساپوراتی که دخترای خوش تیپ میپوشن)خلاصه رفتیم نشستیم که هما خانوم گفت شام خوردی گفتم بله گفت پس بشین من برم چایی بیارم رفت چایی اورد اومد نشست روبری من چادرش که ازاد رو سرش بود یه ذره خودش حرکت داد که چایی رو برده منم که داشتم به بدنش نگاه میکردم یک دفعه چیزی دیدم که ارزوم بود چایی رو که برداشت چادر یه ذره رفت کنار خط کس هما خانوم از روی ساپورت معلوم شد این صحنه رو که دیدم کیرم داشت شلوارم رو پاره میکرد بعد ازخوردن چای کم کم هما خانوم گفت اقا اردشیر اگه خوابت میاد برو اتاق رضا(شوهر هما) بخواب منم رفتم تو اتاق پیش خودم گفتم حتما الان هما میاد تو همین اتاق رضا که تخت دو نفره هست میخوابه بعد از مسواک زدن هما خانوم اومد بهم گفت اینجا راحتی منم گفتم بله . گفت پس اگه کاری داشتی من اتاق بغلی خوابیدم من خوابم یه ذره سنگینه بلند صدام کن. من اعصابم بهم ریخت از گفتن حرف هما. دراز کشیدم خوابم برد که پا شدم برم اب بخورم از تو یخچال دیدم ساعت 3 صبحه. پیش خودم گفتم برم اتاق هما خانوم یه دیدی بزنم اول از لای درکه یکم باز بود مطمن شدم که کاملا خوابه برق حال روشن کردم که قشنگ دید بزنم برق روشن کردم قلبم هم میتپد رفتم کامل تو . وای خدا چی میدیم هما با ساپورت یه تاپ رو تخت خوابیده بود دیگه داشتم از شق درد میمردم رفتم کنار تخت نشستم اروم به رونای هما دست میزدم دیگه دست خودم نبود یعنی مطمن بودم اگه هما بیدارشه ابرو حیثیتم میره. دل زدم به دریا رفتم رو تخت خوابیدم. صورت هما رو به بالا بود منم خودمو امده کردم که کیرم رو بذارم لای روناش که ساپورت اونجارو کاملا کش اورده بود. اولش کاملا ترسیدم چون کیرم حدوده 15 سانتی و قطرش مثل خیار سالادی کلفت بود بیشتر از این ترسیدم که کلفتی کیرم باعث بیدارشدن هما بشه که پاهاش کاملا کیپ بود حدود 5 دقیقه لاپایی زدن ابم داشت میومد که کیرم رو کشیدم بیرون رفتم تو دسشویی خالی کردم رفتم خابیدم صبح ساعت 9هما خانوم صدام زد اقا اردشیر بیدارشو دو سه باری صدام زد تا بیدارشدم بهم گفت شما هم خوابت سنگینه مثل من.گفتم چون جام عوض شده نتونستم دیشب خوب بخوابم .ولی هما خانوم خبر نداشت که من دیشب تو اتاقش روی رانش داشتم کار میکردم که خوابم سنگین شده صبحانه رو اماده کرد خوردیم . هما خانم گفتم شرمنده اقا اردشیر این 5 شب تا اقا رضا بیاد شما باید یک کمی تحمل کنی گفتم این حرفا چیه خواهش میکنم خداحافظی کردم رفتم خونه با اینکه مهمان داشتیم رفتم تو اتاق خودم یه کم استراحت کنم یه فکری هم برای این 5 شب کنم دو سه تایی راه حل مسخره به ذهنم رسید که مستقیم بهش بگم میخوابم پیشت بخوابم از این کس شعرا.که یک دفعه حواسم رفت پیش دوستم که تو داروخانه کار میکرد زنگ زدم سلام علیک کردیم بهش گفتم بهنام شرمنده میتونی امشب که از سرکار اومدی برام یه بسته دیازپام قوی بیاری گفت میخوای چکاراینارو خطرناکه بدون نسخه نمیدن گفتم تو بیار منم جای دیگه تلافی میکنم بعداز خداحافظی داشتم بال در میاوردم به خاطر جور شدن شرایط خوب واسه امشب. رفتم پیش داییم اینا ناهار باهم خوردیم.بعدارظهر کل خانواده رفتیم بیرون تا غروب برگشتیم .رفتیم خونه من رفتم حمام یه دوشی گرفتم پشمامو زدم به خودم حسابی رسیدم اومدم به بهنام زنگ زدم گفتم کی میرسی گفت نیم ساعت دیگه من لباس پوشیدم به مامانم گفتم من میرم بیرون پیش بچها بعد شب خودم میرم پیش هما خانوم. رفتم بیرون بهنام دیدم قرص گرفتم ساعت 8 رفتم خونه هما خانوم زنگ زدم درو باز کرد رفتم بالا گفت اقا اردشیر دیرترهم میومدی اشکالی نداشت منم گفتم دیگه کاری خونه نداشتم گفت شام خوردی گفتم نه من پیش دستی کردم گفتم اگه اجازه بدی امشب مهمان من باشید هما خانوم گفت به شرطی که فردا زودتربیای مهمون من.منم قبول کردم گفتم شما چی میخوری گفت هر چی خودت بخوری منم میخورم من رفتم رستوران2 تا پرس کامل شیشلیگ گرفتم با 2 تا دوغ که یکیشو بتونم برای هما قرص دیازپام بریزم.داشتم نزدیک خونه میرسیدم که 1دونه قرص دراوردم از جیبم انداختم تو دوغ تکون دادم تا حل بشه رفتم خونه هماخانوم .زنگ زدم رفتم بالا هما رفت تو اشپزخونه سفره رو حاضر کرد شامو زدیدم تو رگ.رفتم تو حال نشستم ماهواره رو روشن کردم نیم ساعتی گذشت تا هما خانوم از تو اشپزخونه بیاد بیرون کارش تموم شده بود اومد رو مبل نشست گفت اقا اردشیر من نمیدونم چرا اینقدر سنگین شدم فکر کنم خوابم میاد گفت تو نمیخوای بخوابی گفتم چرا منم کم کم میخوام بخوابم ساعت 10شب بود که من رفتم تو اتاق. هما هم رفت تو اتاق.منم اول اسپره به خایه ام زدم یه قرص ویاگرا هم خوردم تا کیرم گلوله اتش بشه.برق اتاقمو خاموش کردم تا هما فکر کنه منم خوابم برده ساعت11رفتم نزدیک اتاق هما دیدم کاملا خوابه دیگه چون مطمن بودم که حالا حالاها بیدار نمیشه برق اتاقشو روشن کردم وای خدای من چی میدیدم مثل دیشب با ساپورت و تاپ ولی واضحتر میدیدم کیرم داشت منفجر میشد دیگه برقو خاموش نکردمو رفتم رو تخت کنارش دراز کشیدم دیگه حالم دست خودم نبود یه زن با استیل ناز قد 170 وزن 75 پستان سایز80 اول دستم رو کشیدم روی سینه های هما بعد دستم رو از زیر ساپورت بردم با کس هما وررفتم .من که روزی ارزوی دیدن هما فقط با ساپورت رو داشتم باورم نمیشد دستم رو کس هماست دستم رو از ساپورت دراوردم از زیر تاپ بردم تا با سینه هاش بازی کنم وای چقدر گنده بود کرستش اجازه نمیداد بتونم قشنگ بازی کنم تاپشو رو اروم اروم دادم بالا سینه هاشو دهن گرفتم تا 20 دقیقه دو تا سینه هاشو میک میزدم دیگه از خوردم سینه خسته شدم رفتم زیر پاش نشستم ساپورت اروم کشیدم پایین وقتی یه ذره کشیدم پایین دیدم داره تکون میخوره سریع برقو خاموش کردم 5 دقیقه کنار تخت نشستم دوباره برق روشن کردم دیگه ساعت2/5 صبح بود که 3 ساعت نیم داشتم باهاش حال میکردم رفتم روی تخت دیگه دل زدم به دریا روش خوابیدم ولی لب ازش نمیگرفتم چون میترسیدم بیدار شه ساپورت که تا زیر کونش پایین بود کیرم یه ذره تف زدم اروم گذاشتم دم کوسش با یه هول دادم تو وای داشت میترکید کیرم. یک ربع تلمبه زدم ابم داشت میمومد کیرم رو کشیدم بیرون امدم کنارش تا یه ذره دمرش کنم دمرش کردم رفتم کنارش درازکشیدم تا ابم رو بکنم تو کونش تفمالی کامل کردم کون هما جونو.میترسیدم کلفتی کیرم بیدارش کنه بخاطر همین فقط تا کلاهکش دادم تو بعد از چندبار بالا پایین رفتن ابم رو با فشار تند ریختم داخل اینقدرداغ بود گفتم کون هما اتیش گرفت . کارم که تموم شد ساپورتو کشیدم بالا رفتم خوابیدم. صبح ساعت10 دیدم یه نفر هی به پام میزنه هما بود گفت چرا بیداری نمیشی یهو از خواب پریدم گفتم مگه چقدر صدام زدی گفت 3 دقیقه دارم پشت سر هم صداتت میکنم منم گفتم شرمنده صبحا باید منو اینجوری بیداری کنی چون جام عوض شده . گفتش نه بابا شما به خاطر من اینجوری شدی. رفتم صورتمو شستم همین که اومدم بگم هما خانوم اگه اجازه بدی من دیگه برم برق از کله ام پرید هما خانوم ارایش کرده غلیظ .با مداد کاملا دور چشماشو سیاه کرده بود ماتیک هم زده بود گفت صبحانه حاضره اگه بدون صبحانه بری خونه بهت نمیگن هما خانوم حتی بهت یه صبحانه نداد منم نشستم صبحانه رو بخوریم هی بهش نگاه میکردم. تو دلم گفتم ای کاش با ارایش میکردمت تو لای کس ساپورتت.همین که صبحانه رو داشتیم میخوردیم پرسیدم هما خانوم شما کی بیدار شدی گفت نیم ساعت قبل ازتو گفت چطورمگه. گفتم هیچی همین طور.صبحانه رو خوردم داشتم میرفتم که گفت اردشیر امشب زود بیا منتظرتم برای شام من گفتم باشه رفتم خونه دیگه کمر برام نمونده بود ازدیشب. دایی اینا گفتن اردشیر میای بریم دریا گفتم دایی شرمنده شما برین من خستم باید یه چرتی بزنم رفتم خوابیدم ساعت 1ظهر بیدار شدم قبل از اینکه ازاتاق برم بیرون زنگ زدم به بهنام گفتم قرصی رو که بهم دادی 2 تا رو به کسی بدم بخوره اشکال داره گفت میخوای چکار کنی کس بکنی گفتم تو کارنداشته باش. گیرداد تا نگم راهنمایی نمیکنه به خاطر خطرناک بودن.منم ماجرارو گفتم اونم گفت چون اون خونش پاکه به خاطر عادت نکردن به قرص امکان داره اذیتش کنه. منم خداحافطی کردم رفتم یه مشما فریزر یک تیکشو پاره کردم 2تا قرصو گذاشتم داخل پودرش کردمو یه ذره از پودردورریختم و توی مشما فریزر کوچیک بستم تا نریزه.رفتم موقع ناهار شد دایی گفتم ناهار خوردیم بریم تنکابن خانوادگی. همگی قبول کردن. ساعت 7 بعد از کلی خوش گذشتن برگشتیم خونه. دیگه وقت زیادی برای خونه موندن نداشتم. به خاطر اینکه پدرم اینا شک نکنن رفتم گفتم شوهر هما خانوم کی میاد من خسته شدم البته سیاست کار بود چون مطمن بودم که فامیل داریم مادر نمیره پیش هما.پدرم هم گفت نمیشه کاری کرد چون همسایه هست خواهش کرده نمیشه روشو زمین انداخت.خداحافظی کردم ازخونه. گفتم من میرم پیش بچه ها ازاونور هم میرم پیش هما خانوم. ساعت 8 رفتم پیش هما خانوم درزدم تو حیاط بود دررو خودش باز کرد گفتم سلام. دیدم وای انگار همین الان از ارایشگاه اومده یه دامن پوشیده تا نزدیک زانو تنگ تنگ از ساپورت خبری نبود یه پیراهن یقه گرد هم پوشیده بود با یه جوراب تا زانو. رفتیم تونشستم چای میوه اورد خوردیم نزدیک 9 شده گفت اردشیر چی میخوری برای شام منم گفتم هرچی شما بخوری منم میخورم گفت پس من زنگ میزنم پیتزا بیارن زنگ زد یک ربع بعد پیتزا رو اوردن هما خانوم پولو به من داد رفتم پیتزارو جلودرگرفتم.اوردمش تو گفتم هما خانوم کجا بخوریم گفت بذار تو حال رو مبل پیش ماهواره میشینیم میخوریم گذاشتم روی میز پودر قرص که دستم بود سس رو باز کردم اول یه ذره روی غذام ریختم بعد پودرقرصو که تو دستم بود رو توی هر 2تا سس ریختم چون به جای دوغ نوشابه سفارش داده بود ترسیدم تو نوشابه بریزم شک کنه هما اومد نشستیم دیگه شک نکرد که چرا سس رو بازم کردم منم دیگه از اون سس چیزی نریختم چون اولش ریخت بودم موقع شام سر صبحت بازکرد که با فامیلاتون کجاها میرین منم گفتم که امروزرفتیم تنکابن. موقع غذا حواسم به رفتارش بود پاهاش یه ذره باز بود وای خدایا اززیردامن شرتشو میدیم چون دامنش تا زانو بود با یه جوراب. منم تابلو بازی در نیاوردم شام تموم شد من داشتم حال میکردم که امشب خوابش خیلی سنگیترمیشه من داشتم شبکه من وتو رو نگاه میکردم چون برنامه های نوروزیش قشنگ بود درحالی که هما تو اتاقش بود رفتم اشپزخانه ویگرا رو انداختم بالا اومدم نشستم پای ماهواره هماخانوم رفت دسشویی بعداز مسواک زدن اومد گفت اقااردشیراگه چیزی خواستی از یخچال بردار.رفت تو اتاقش فکر کنم خجالت میکشید تو اتاق پیش ماهواره بشینه منم منتطره بودم که ساعت11بشه یه کمی اسپره زدم تا کاملا بیحس بشه ماهواره رو خاموش کردم اروم اروم رفتم طرف اتاق هما دررو بسته بود شک کردم گفتم شاید بیدار باشه درزدم دیدم جواب نداد اروم در رو باز کردم اتاق تاریک بود رفتم بالا سرش مطمن شدم خوابه برقو روشن کردم ملافه رو خودش کشیده بود ملافه رو برداشتم وای چشام 4تا شد هما با یه شلوارک سیاه تا بالای زانوهاش.شاید به خاطر اینکه دامنش تنگ بود. شلوارک پوشیده بود دیگه داشتم دیوانه میشدم چون فکرشو نمیکردم بخواد هما خانوم تو خونه اینقدرراحت باشه دیگه کارو شروع کردم رفتم دراز کشیدم مطمن بودم که اگه بخواهم گردنشو رو هم امشب بخورم دیگه بیدار نمیشه اول از لاله گوشش شروع کردم وای خدایا چقدر حس داشتم نفس گرممو به صورت هما میزدم داغ کرده بودم گردنشو شروع به خوردن کردم پامو گذاشتم روی دوتا پاش شروکردم به ور رفتن با سینه هاش یه پیراهن راحتی گشاد بود نمیشد در اورد به خاطر همین دادم بالا یه وری خوابیده بود بند کرستشو از پشت باز کردم شروع کردم به خوردن پستانش هی سینه هاشو ازدهنم در میاوردم دوباره میک میزدم رفتن پایین اول از روی شلوارک مالوندم بعد شلوارک پایین کشیدم البته ازپاش در نیاورم چون دوباره موقع پوشیدن مکافات بود یه ذره با کونش که ور رفتنم کیرمو خیس کردم گذاشتن دم سوراخ کونش با یه ذره وررفتن دادم تو نمیتونستم از کون زیاد بکنم درسته حدود 2 تا دیازپام خورده بود ولی بالاخره کیر به اون کلفتی اگه تا ته میکردم تو امکان داشت به خاطر دردی که پیش میومد بیداربشه کیرمو دراوردم دادم تو کوسش البته هما خودش ارضا شده بود این دفعه تا ته تو کوس هما کردم 20 دقیقه ای تلمبه زدم ابمو تا ته ریختم تو کوسش چون مطمن بودم که مشکل نازایی داره به خاطره همین تا قطره اخرریختم توش. دیگه نا نداشتم بعد از 10 دقیقه استراحت کنارش لباسشو مرتب کردم رفتم تو اتاق خوابیدم و ساعت گوشی رو8 صبح زنگ گذاشتم چون اگه دیرتر میذاشتم و من میرفتم هما رو بیدارمیکردم شک میکرد امکان داشت هما به خاطر سنگینی خواب تا 1 یا 2 بعداز ظهربخوابه و دردسربشه. صبح با هزار زوربلابیدارشدم رفتم سمت اتاق هما خانم دیدم خوابیده بعد از کلی در زدن تکون دادن هما روبیدارش کردم البته منگ بود هنوز. به خاطر همین زیاد تعجب نکرد که من تو اتاقم. گفتم هما خانوم من باید جایی برم کار دارم به خاطر همین زود بیدارت کردم گفت دست درد نکنه منو بیدارکردی....
ادامه دارد.

نوشته:‌ اردشیر

سلام هادی هستم 24 ساله داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2سال پیش ماتویه شهرکوچیکی زندگی میکنیم بهتون بگم که من طراح داخلی ساختمان هستم یه روز که یه جا مشغول کار بودیم یه زن خوشگل اومدمحل کارم که خونه نوساز بود و کسی توش زندگی نمیکرد اولش فک کردم زن صاحب خونست اومدگفت آقا من همسایه هستم میشه یه لحضه بیاین خونه ماروهم ببینین ماهم قصد داریم دکور خونمونو عوض کنیم خلاصه رفتم خونشون و دیدم و گفتم هزینه اش تقریبا فلان قد میشه گفت باشوهرش صحبت میکنه و بهم خبر میده شمارمو گرفت و گفت بهتون خبر میدم بعدش خداحافظی کردیم و رفتم سرکارم چند روزی گذش که یه خانومی زنگ زد و گفت حله میتونی بیای منم که کارم خیلی شلوغ بود یادم رفته بود همچین کاری داشتم گفتم شما؟ گفت من همونی ام که اومدی خونمو نودیدی داشتی خونه همسایمون کارمیکردی تازه یادم افتاد گفتم ببخشیدیادم رفته بود گفتم اگه وقت کردم میام که گفت توروخدازود بیاین کارمارو انجام بدین قراره بریم مسافرت خارج از کشور تابرگردیم هم عید میشه بازم میمونه به سال بعد خلاصه هرجوری که بود راضیم کرد منم رفتم خونشون که که کارمو شروع کنم دیدم کسی نیست خودش تنهاست گفتم شماشوهرندارین ؟ گفت راننده کامیونه 2روز درماه خونه ست الان هم قزاقستانه منم بهش گفتم من برم شاگرد و وسایلمو بیارم که یه گفت من میخوام خودتون تنهاکار کنینن منم گفتم اگه تنها کار کنم 5یا6روز طول میکشه که گفت اشکالی نداره شب ها هم کار میکنی این حرفوکه زد دلم هوری ریخت گفتم خانوم شماتوخونه تنهایین اگه یه مردقریبه شبهاخونتون باشه برا آبروتون خوب نیست که گفت تو با اونجاش کاری نداشته باش اون پای خودم خلاصه کارو شروع کردم ساعت 8شب بودکه خانوم شام آورد داشتیم شام میخوردیم که شروع کرد به سوال پرسیدن که ازدواج کردی؟دوست دختر داری؟...........منم گفتم تاحالاوقت نکردم به این چیزافک کنم ازم پرسیدچندسالته منم گفتم 24گفت تا الان هیچ کاری نکردی؟ منم گفتم چرا کارکه زیادکردم نگوکه خانوم منظورش یه چیز دیگه بوده یواش یواش داشت حرفاش بوی سکس میداد که گفت میتونم بهت اعتماد کنم؟ منم گفتم منظور؟ که گفت شوهرمن هر ماه 2روز خونه ست و این2روز هم خسته و کوفته نمیتونه با من باشه تو میتونی به جای اون ...... که تلفن زنگ زد و حرفش قطع شد منم رفتم سر کارم داشتم به حرفی که میخواست بزنه فکرمیکردم کیرم داشت باد میکردو میترکید که دل و به دریا زدمو ازش پرسیدم خانوم علوی چی میخواستین بگین که تلفن زنگ زد؟ اینو که گفتم بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدن من منم که بدم نیومدباهاش همکاری کردم بعداز5دقیقه لب و لیس گفت هیچ وقت یه زنو منتظر نزار اون موقع نفهمیدم چی میگه بعد لباساشودر آوردلباسای منم درآورد رفت سراغ کیرم همین که کیرمو دید شوکه شد تعریف ازخودنباشه ولی کیرمن تقریبا 23سانته گفت این چیه منم گفتم تاحالا از اینا ندیدی؟گفت چرا دیدم ولی اینجوریشوندیدم یه اسپری زد به کیرم گفت این کمک میکنه بیشترحال کنیم بعدازچند دقیقه کیرم باد کردو اندازه دستم شد گفتم چیکارکردی باهاش گفت نترس اسپری که زدم هم تاخیری بود هم کلفت کننده منم گفتم به حال من که فرقی نمیکنه به فکرخودت باش که قراره بره تو کست که گفت من میمیرم برا همچین کیر شروع کردم به تلمبه زدن داشت نفس نفس میزد که یه هو جیغ کشید گفت وااااااااااااااااااااای ماماااااااااااااااااااااااااااااااان گفتم چی شده گفت ادامه بده پاره کن کسمو جرم بده عزیزم منم ادامه دادم تا اون روز هیچ لحظه ای مثل اون لحظه برام لذت بخش نبود کیرمو تا ته کردم تو کسش با انگشت هم میکرم تو کونش بعد گفت بخواب پایین من بیام روت منم خوابیدم اومد کسشو گذاشت بالا کیرم که کیرمو قورت داد داشت محکم میکرد انگار کیر مال اون بود و کس مال من بعدازچند دقیقه یه جیغ بلندی کشید و خودشوانداخت روی من گفتم چی شده گفت ارضا شدم گفتم پس من چی گفت دربیاربکن تو کونم درآوردم کردم توکونش دوسه سانت که رفت تو ازشدت درد گریه کرد گفت در بیار برات بخورمش 10دقیقه داشت کیرمو میخوردکه دوباره حشری شد و کیرمو برد سمت کسش گفتم چیکارمیکنی گفت بکن توکسم یکم کیرمو به کسش مالیدومنم کیرمو تا ته کردم تو کسش 20دقیقه ای تلمبه زدم که هردو باهم ارضاشدیم آبموتوکسش خالی کردم بعدبلندشد و منو بوسیدوگفت نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم گفت اگه دوس داری هروقت خواستی بیا منو بکن ولی اولش یه زنگی بزن که شوهرم خونه نباشه ................................................................................................................................................................................ دوستان این داستان واقعی است من تا حالا داستانی ننوشتم قبول دارم یه کم حس سکسیش کمه ولی از من قبولش کنین مرسی از همه

نوشته: هادی

سلام دوستان اسم من مسعوده 22سالمه خاطره ای که میگم واسه هفته پیشه ما توی یه اپارتمان زندگی میکنیم که یه سرایدارداره به اسم خاطره خانوم 30ساله باسینه های اناری یه کون داره باقلوا با لبات بازی میکنه اشناییمون زمانی شروع شد که یه روز صبح امد در واحدمون زنگ زد درو که باز کردم چشمم افتاد به پاهاش اخه دمپاشو داده بود بالا وای چه ساق خوش طراشی داشت اره خاطره بود گفتم جانم امرتون گفت مادر هست باخودم گفتم مسعود حالا وقتشه که یه حالی بکنی گفتم نه خاطره خانوم رفتن شیراز خونه داییم مادرم گفته کاری داشتم به شما بگم خاطره گفت مشگلی نیست من بعد ظهرها بی کارم میتونم بیام کار خونتونوانجام بدم گفتم بس بعدظهر میبینمتون همش تو فکر بعد ظهر بودم تا بالاخره اون زنگ در به صدا درامد در باز کردم دیدم خاطرس بایه لباس تنگ که خط سوتینش معلوم بود ویه شلوارابی ورزشی چسب پاس بود برخلاف گذشته که باهام خشک حرف میزد نبود گفت مسعود جون خوبی حسابی خونه رو بهم ریختی یا نه گفتم بفرما خودت ببین امد تو او چادری که اینقد نازک بود که ندیده بودمشرو انداخت رو مبل یه هو روسریشو دراورد و گفت عجب گرمه اینجا منم شیطان شدمو گفتم اره راحت باش منم تا الان شلوارک پام بود خاطره گفت پس تو هم راحت باش رفت سرکارش بعد منم رفتمو کوتاه ترین شلوارکو پوشیدمو یه رکابی سفیدم تنم کردمو امدم پیش خاطره گفتم من راحت شدم شما نمیخوای راحتتر باشی یه نگاه حشری بهم کردو گفت مسعود جون حمومتون کار میکنه من برم یه حموم بعد کارم مال ما خرابه گفتم اختیار دارید اصلا میخای الان یه بار بریم بعد کارم یه بار گفت چی گفتی ؛بریم گفتم اره خوب ا گه مایل باشید یه ماساژبدم بدنتون نرم بشه گفت باشه ولی بین خودمون گفتم چشم بعد بردم حمامو نشونش دادم گفت بس چرا واسادی ابو گرم کن تا بیام منم اینو شنیدم سریع لباسامو دراوردمو با شرت پریدم تو حمومو اب داغوباز کردم بخار حمومو گرفته بود که یهو دیدم خاطره بایه شرت هفتی بدون سوتین امد تو گفت چیه بخار گرفته تورو گفتم این سینه ها مال خودته گفت اره دست بزن مطمعن شی تا اینو شنیدم حمله کردم به سمت سینه های اناریش چه چیزی بود بادستام میمالیدمشون دیدم چشاشو بسته یه لب ازش گرفتم دیدم پایس لبمو گاز گرفت دستمو بردم سمت کسشو همینطور که میمالیدمش بردمش زیر اب نشوندمش رو صندلی سینه هاشه میخوردم بعد دستشو برد طرف کیرم گفت شرتو بیار پایین ببینم چی داری مسعود جون منم سریع شرتمو دراوردم هنوز یه پامو از شرت دراورده بودم که کیرمو گذاشت تو دهنش اخ چه مکی میزد انگار داشت ساندیس میخورد بعد چند دقیقه گفت بیا دیگه سیخ شده منم سریع شرتشو کندمو گذاشتمش روی کوسش چه کوسی سفید با چندتا موی زرد اروم نوک کیرمو دادم تو گفت سریع دیگه منم تند تند تلمبه میزدم صداش حمومو پر کرده بود ؛؛اوپس؛؛اوپس؛؛اخ؛؛جون؛؛سریع سیخ بزن؛؛اره خوبه ؛منم که خیلی سریع میکردمش داشت ابم میومد گفت اخرشو کونمو پاره کن ابتو بریز اونجا سریع دراوردم گذاشتم توکونش کونش از کوسش گشاد تر بود ولی دور سوراخش صورتی بود معلوم بود کم داده خلاصه ابمو ریختم تو کونش با اون بدن مانکنش یه تکونی خوردو گفت ابت از اب حموم داغتر بود بلا خلاصه امدیم بیرون رفتو کاراشو کرد بازم تا شب رفتیم حموم بعدشم گفت که فردا اگه شوهرش زود رفت بیرون ازصبح میاد ؛اینم داستان من بود خوب یا بدشو ببخشید داستان اولم بود و با گوشی نوشتم نظر بذارید ممنون میشم

نوشته: مسعود

سلام اولین دفعه هست داستان مینویسم اما امیدوارم اشکالی نداشته باشه داستان برمیگرده به 1سال پیش تو مجتمع ما حدود یکسال پیش یک زوج جوان ساکن شدن از اول هیچ شناختی روی اونها نداشتم تا این که یک روز چندین تماس از یک خط با من گرفته شد سکوت میکرد حرف نمیزد دیگه داشتم قاطی میکردم من مزاحم نداشتم علت چیه خلاصه از تماسها که چیزی متوجه نشدم اما از طریق پیامک تونستم تا حدودی بفهمم کیه اما جرات نمیکردم مستقیم بگم شما فلانی هستی تا این که یک روز صبح داشتم میرفتم اس داد که عزیزم داری میری مواظب خودت باش با احتیاط برو. من چند سالی هست از زنم جدا شدم انرژی زیادی بهم داد عصر که میومدم دیدم همین عزیز دل با تاپ و شلوارک طوری که مثلا متوجه آمدن من نشده جلو درب رو داره جارو میکنه من میگی کف رد شدم اونم باسنش رو طرف من رفتم تو واحد خودمون تا چند روز گذشت دیگه خودشو کاملا معرفی کرده بود بهم یروز گفت بیا تو خونم با هم از نزدیک صحبت کنیم من گفتم اخه شوهرت بیاد چی گفت تا یک ساعت دیگه هم نمیاد من خیلی هاتم با خودم گفتم تو کاری نداری اما من چرا منتظر شدم تا راه پله ها خلوت شد و یک دفعه وارد واحدش شدم داخل که شدم امد به استقبالم با یک دامن کوتاه و تاپ وای داشتم میمردم سلانم و احوال پرسی نزدیکم شد بغلم کرد دیگه سخت بود برام کنترل این کوچولو چون خیلی وقت بود سکس نداشتم خلاصه جلوی خودم رو گرفتم نشستم رو مبل برام شربت آورد اومد نشست بدون مقدمه اومد نشست رو پاهام گفت من عاشق تیپ و ظاهرت هستم گفتم لطف داری اما تو شوهر داری چشماشو بست شروع کرد ازمن لب گرفتن واااااااااااای داغ داغ بود دیونه شده بودم یه عطر خاص به خودش زده بود که داشتم میمردم منم شروع کردم به لب گرفتن و مالیدن سینه هاش خیلی حشری بود از من بدتر نمیدونم شوهرش چی کم گذاشته بود که این طفلک این طوری کمبودداشت منم بلندش کردم تو حالت ایستاده لب رو گرفتم و التم رو میمالیدم به کوسش دیونش کردم البته خودم بیشتر دیونه شده بودم یادم رفت بگم من سکس تو فضای باز رو خیلی دوست دارم آوردم جلو پنجره دید بندازم ببینم یه وقت شوهرش نیاد بعد دامن رو دادم بالا کیرم رو درآوردم لاپایی باهاش بازی کردم نمیدونم چطور توصیف کنم اما اونهایی که اینکاره هستن میدونن من چی میگم یکم باهاش بازی کردم خودمو جمع کردم تخمام باد کرده بود خیلی هات بود تا حالا زن به این داغی ندیده بودم فشار زیادی رو من بود نمیخواستم زن شوهر دار بکنم اما خودش با التاس میگفت بکن اون روز با همون حالت شق درد و کوس درد خانم گذشت تا این که یه روز داشتم میرفتم صبح نون بخرم دیدم درب رو باز کرد گفت بیا تو رفتم تو تا وارد شدم دیدم بهم ریختس گفتم چی شده گفت هیچی برد منو تو اتاق خواب و لب بازی پیش خودم گفتم این منو چی فرض کرده این دفعه دیگه در مالی نمیکنم شلوارک پوشیده بود کشیدم پائین و لاپایی یک دفعه کردم تو کونش داغ داغ بود پنج دقیقه از کون کردمش بند کرد گفت بیا بکن تو کوسم گفتم نه سوراخ عقبی حالش بیشتر فوشم میداد اخه اصلا دوس نداشت از عقب بده منم عشق سوارخ پشتی رو دارم دیونشم خلاصه اب رو ریختم تو کونش چند دقیقه دراز کشیدم و پاشدم که برم گفت دیگه نمیخوام ببینمت خیلی پستی گفتم باشه بدون معطلی زدم بیرون پیش خودم گفتم عجب این فقط منو میخواست درمالی کنم براش این که نشد حال کردن دم خودم گرم از کون کردمش دیگه از اون روز به بعد نه پیامی نه زنگی زد بهم بعضیا لیاقت کیر سالم رو ندارن و کسی که میخاره رو باید از کون کرد تا درس عبرتی بشه براش و خاطره ای شیرین برای کسی که میکنه .یادم رفت بگم شماره منو هم از تلفن شوهر جانش برداشته بود .

نوشته:‌ عقرب

با سلام خدمت دوستان شهوانی
این خاطره مال همین چند وقت پیشه . اولش عذر خواهی میکنم که طولانیه.( لیـــلا زن همسایه )
دو سال پیش در همسایگی ما یک زن و شوهری خونه ساختند و آمدند نشستند.
شوهره کارگر شهرداری بود و زنه خانه دار اسمش هم لیلاست. خانمه خیلی خوش هیکل بود و کون و سینه ی خوش فرمی داشت . سینه ی 75 یا 80 بود.صورت گرد و سفید و جذابی داشت.بعضی وقتا با مانتو میره بیرون که کونش و سینه هاش خیلی دیدنی میشن. خلاصه من رفتم تو کفش ولی فکرشم نمیکردم که اهل حال باشه.مدتی گذشت و من متوجه اوضاعش نبودم.اونم هی ردمیشد و با من سلام میکرد.
یه روز یک میهمان داشت که ماشین داشت و اونم ماشینشو گرفت که تمرین رانندگی کنه. تا منو دید بهم لبخند زد ولی هول شد و آمد روی تپه ی شنی که کنار خونه ی ما بود گیر کرد. بعد کمکش کردم و ماشینو در آوردم و تشکر کرد رفت.
ازون روز بیشتر ازش خوشم اومد . تا اینکه یک روز یکی از همسایه ها گفت شنیدی که فلانی ها همیشه میان خونه ی لیلا میکنن و میرن.گفتم نه بابا اون اینجوری نیست ولی اون گفت خیلی هم هست ولی با هر کس نه.
خلاصه رفتم تو نخش تا متوجه شدم سه نفر ثابت اکثر اوقات میان پیشش و میرن . منم گفتم باید اونو بکنم.هروقت میدیدمش باهاش احوالپرسی گرم میکردم .
تا اینکه یک روز بعد ازظهر خانم و بچه هام رفتند خونه مادرش که شب هم اونجا باشن منم هر وقت خونه تنها میشم لخت مادرزاد میشم و دراز میکشم . داشتم فیلم سوپر میدیدم که آیفون صدا کرد.نگاه کردم دیدم لیلا خانمه.....
من: بفرمایید لیلا: ببخشید خانمتون هستند؟ من: نه خیر،امری دارید در خدمتم
لیلا با کمی مکث : یه لحظه تشریف میارید دم در. منم خوشحال شدم و پریدم یک رکابی و شلوارک پوشید م و رفتم دم در دیدم یک چادر رنگی رو سرشه و روسری هم نداره . گفتم بفرمایید در خدمتم.
لیلا: ببخشید آقای .... میتونم یک تلفن او خونتون بزنم؟ من : بفرمایید خواهش میکنم
لیلا خانم اومد داخل تا منو با شلوارک دید یه جوری شد ولی سریع تعارفش کردم و راهنماییش کردم اومد تو خونه و بردمش تو اتاق تلفنو نشونش دادم و رفتم تو هال . با خودم گفتم امروز خودش با پای خودش اومده، باید بکنمش. فورأ کیرم انگار شنیده باشه بلند شد.
دو تا چای ریختم و رفتم طرف اتاق دیدم هی شماره میگیره و فورأ شاسی رو فشار میده منم فهمیدم داره فیلم بازی میکنه.
تو کونم عروسی راه افتاد. انگار متوجه شد دارم نگاش میکنم سریع برگشت و چادر از روی سرش سر خورد افتاد روی شونه هاش ، دیدم تاپ پوشیده ، خشکم زد.
لیلا: نمیدونم چرا گوشیشوُ جواب نمیده! من: خوب لیلا خانم بیا بشین یک چایی بخور بعد دوباره زنگ بزن
سریع چادرشو درست کرد که منم دیدم لیلا خانم با تاپ و شلوار پارچه ایه . تعارفش کردم اومد تو هال نشست یکم آجیل هم جلوش گذاشتم و چایی هم گذاشتم و رفتم روی مبل روبروییش نشستم .اولش تعارف کرد ولی بعد کمی آجیل خورد و چاییشو برداشت که بخوره دید داغه گذاشت پایین .
لیلا: آقای .... خانم بچه ها کجا رفتند . منم با این سوالش فهمیدم که میخواد آمار بگیره.
من: رفتن خونه مادرش . لیلا:کی میان؟ من: شب
منم که مطمئن شدم میخاره . سریع سر صحبت ره باز کردم از شوهرش پرسیدم و یکم حرف زدیم و حرفا کشید به زندگی خصوصی و بالاخره خودش گفت : من خیلی وقته که یه جورایی عاشقت شدم . منم گفتم : چطور مگه لیلا خانم ، شما که شوهر دارید و منم زن و بچه دارم.
لیلا: آخه شوهرم بی عرضه هست نمیتونه راضیم کنه . تو خیلی جذابی و سرحال . دوست دارم باهات باشم موافقی؟
منم سریع رفتم کنارش دستمو گذاشتم دور گردنش و بوسش کردم که یهو شل شد و افتاد تو بغلم . چادرشو برداشتم و شروع کردیم لب گرفتن و خوردن لب همدیگه.خیلی وارد بود و مست.چند دقیقه لباشو خوردم و با یک دستم شروع کردم مالیدن سینه هاش . لیلا هم سریع دستشو برد از رو شلوارک کیرمو مالید. کم کم تاپشو در آوردم سوتین مشکیش هم در آوردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم . لیلا هم کیرمو در آورد و میمالید . همینطور سینه هاشو خوردم و اومدم دیدم جاش بده . یک پتو پهن کردم درازش کردم رو زمین شلوارشو درآوردم دیدم شورت نداره و کسش صاف صافه. بلند شدم رکابی و شلوارکمو در آوردم سریع کیرمو گرفت تو دستش. بلندش کردم گرفتمش بغلم( حدودأ 60 کیلو وزن داشت) بردمش تو حموم آبو باز کردم قشنگ کسسشو داخل کسشو و کونشو شستم کیر خودمم شستم . بردمش رو تختم دراز کشید شروع کردم به خوردن کسش خیلی خوشبو بود . یه ربع خوردم که لرزید و راضی شد .بعداز چند دقیقه بلند شد سریع کیرمو گرفت دهنش و شروع کرد به ساک زدن خیلی قشنگ ساک میزد . چنددقیقه بعد دراز کشید گفت بکن تو عزیزم . دارم منفجر میشم.کیرمو با آب کسش خیس کردم گذاشتم در کسش با یه حول رفت داخل . تنگ بود ولی نه اونقدری که باید تنگ باشه. بچه هم نداشت. حدود ده دقیقه تلمبه زدم . برگردوندمش سگی و گذاشتم تو کسش . تو این حالت بیشتر حال میکرد و میگفت :
آخ بکن عزیزم بکنننن . تا بحال اینقدر حال نکرده بودم . آه ه ه ه اوممممممم خیلی تلمبه زدم اونم دادو بیداد میکرد باز دوباره طاق بازش کردم گذاشتم تو کسش . حدود ده دقیقه بعد خیلی لرزید و ارضا شد. چشاش بدجور خمار شد که باعث شد منم آبم بیاد سریع در آوردم و یکمش ریخت روی کسش بقیشم ریختم روی شکمش باکیرم آبمو پخش کردم روی شکمش و روش خوابیدم . ساعت سه و نیم بود که خوابمون برد.
بیدار شدم دیدم ساعت پنجه . بیدارش کردم یک کم ازش لب گرفتم بردمش تو حموم زیر دوش . داشت خودشو آب میکشید منم رفتم پشتش زیر آب کیرم بیدار شده بود که خورد به چاک کونش یهو برگشت و بغلم کرد و لبمو خورد . دوباره شهوتی شد . آبو بستم شروع به مالیدن کردم چنددقیقه بعد دراز کشید گفت بازم بکن/ گفتم لیلا جون کون میخوام . گفت نه عزیزم تا بحال ندادم میترسم از جلو بکن .خلاصه با التماس راضیش کردم گفتم آروم آروم میکنم دردت نیاد . گفت باشه پس بریم رو تخت . خشکش کردم بردمش رو تخت یه کم که مالیدمش وازلینو برداشتم مالیدم به کونش خیلی مالیدم و انگشتش میکردم و دادش به هوا رفت . بعد کیرمو حسابی لیزش کردم و با فشار نرم سرشو فرو کردم که جیغ کشید. یه کم نگه داشتم بعد نرم نرم حولش دادم تو تا ته رفت بعد که آروم شد شروع به تلمبه زدن کردم و اونم آه اوه میکرد و میگفت از کون چه حالی داره و من نمیدونستم . وای بکن عشقم بکنننننن .خلاصه بعد ده پانزده دقیقه تلمبه همزمان باهم ارضا شدیم آبمو ریختم تو کونش . چنددقیقه استراحت کردیم رفتیم حموم خودمونو شستتیم اومدیم بیرون .
همینطور لخت نشستیم یه کم آجیل و چای خوردیم و فیلم سوپر نگاه کردیم و حرف زدیم.که دوباره حوسش کرد و گفت بازم میخوام
منم باز شروع کردم و یک ساعتی طول کشید هم از کون هم از کس کردم و گفت آبمو بریزم داخل کسش. منم ریختم تو کسش اونم ارضا شده بود. خلاصه حسابی حال کرده بود . ساعت هفت و نیم بود که لباس پوشید و بهم قول داد که دیگه فقط به من بده و حال کنه. چون خیلی خوش گذشته. قرار شد فرداشب برم خونه اش چون شوهرش شیفت بود.
خداحافظی کرد و لب گرفتیم و رفت .
واقعأ منو ببخشید که خیلی طولانی شد ولی واقعی بود خواهشأ فحش ندید. دوست نداشتید باور نکنید. بای

نوشته: م

با سلام خدمت دوستان این خاطره ای که براتون می نویسم واقعاٌ برام اتفاق افتاد. این اتفاق از روزی شروع شد که یک همسایه جدید اومد واحد روبروییمون و خانم من با هاش خیلی صمیمی شد و ما با هم رابطه خانوادگی پیدا کردیم و خیلی با هم صمیمی شدیم و خاطره جون واقعا خانم خوشگل و مانکنی بود خوش استیل با سینه های رو فرم و قد 170 و خیلی عالی ما همیشه پنج شنبه ها دور هم جمع می شدیم و ورق بازی می کردیم و مشروب می خوردیم البته شوهرش نمی خورد . خلاصه داستان از اونجایی شروع شد که خاطره یه اس ام اس اشتباهی به من زد که چه خبرا عزیزم و من هم فکر کردم واقعا با منه و کلی کل کل بحث رو کشوندم به حرفهای سکسی و بعد فهمیدم اشتباهی به من اس داده می خواسته به خانمم اس بده و من هم کلی ازش معذرت خواهی کردم و قضیه تموم شد از اون روز دیگه روم نمی شد تا بهش نگاه کنم تا اینکه خواهر خانمم تو شهرستان بچه اش به دونیا اومد و خانمم رفت و منم به خاطر شرایط شغلیم نتونستم برم و یک هفته مکان داشتم و خاطره ام این موضوع رو می دونست و من شب خاطره رو با شوهرش تو راه پله ها دیدم و به من گفت داداش مکان داری گفتم نه بابا خانمم به خاطره سپرده آمار من و داشته باشه و خاطره با شیطنت خاصی خندید .
روز بعد غروب از سر کار اومدم خونه و یه دوش گرفتم و داشتم فیلم می دیدم البته ناگفته نمونه شوهر خاطره کاسب بود و اون موقع مغازه بود . در همین حین من که باحوله حموم دراز کشیده بودم زنگ در آپارتمان خورد و من از تو چشمی دیدم خاطره پشت دره و درو باز کردم و خودم رو کمی کنار دادم بعد از سلام و احوال پرسی گفت آقا پیمان اگه میشه یه سی دی فیلم بهم بدین و من که چندتایی داشتم بهش دادم و اون بعد از تشکر رفت . منم که حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم یه مشروبی بزنم و بعد برم بیرون بساط رو واسه خودم چیدم و پیک اول رو زدم که زنگ خورد بازم دیدم خاطره پشت دره در رو باز کردم و گفتم فیلم ها رو به این زودی دیدی گفت نه اومدم شارژر موبایل ازتون بگیرم مال خودم نیست پیداش نکردم گوشیمم شارژ نداره و من رفتم شارژر بیارم چشمم خورد به بساط بهم گفت تنهایی می خوری منم گفتم آره چیکارکنم حوصلم سر رفته کسی هم نبود بهم گفت اتفاقا منم حوصلم سر رفته اگه مشکلی نیست بد جور هوس کردم یه چند پیکی بزنم منم از خدا گفتم بیا از تنهایی در میام و اومد داخل گفتم شوهرت نیاد گفت نه ساعت 10 شب میاد خلاصه یه چند پیکی زدیم حرف رو کشوندم به اس ام اس های اون روز و گفت معلومه خیلی اهل سکس هستی گفتم آره تو چطور اونم گفت خوب آره و بعد بهم گفت می تونم بهت اعتماد کنم گفتم آره بعد یه لی ازم گرفت و منم شوکه شدم جا خوردم ولی خوب دیگه منم شروع کردم بعد از کمی لب خوردن ئستم رو بردم تو سینه هاش و مالیدم عجب سینه هایه توپی داشت دیدم دراز کشید و منم از گوشش شروع کردم و همینجوری می خوردمش تا رسیدم به کسش و لیسیدم یه پنج دقیقه ای مشغول بودم و اونم صداش داشت منو حشری تر می کرد که ارضا شد بهش گفتم چه قد زود چیزی نگفت و فقط گفت تورو خدا بکن طاقت ندارم گفتم خوبه حالا شوهر داری با این عجله گفت بکن حرف نزن و منم گذاشتم تو کسش بعد از یه هفت تا هشت دقیقه کم کم داشتم ارضا می شدم گفتم کجات بریزم گفت رو سینه هام و منم ریختم رو سینه هاش بعد از یه نیم ساعتی بلند شدم بهم گفت خیلی وقته از کس نداده بودم گفتم چطور گفت شوهرم همش منو از کون می کنه ، بهش گفتم نامرد به منم می دادی گفت نمی دونم چطور شد بهت دادم من از اوناش نیستم ولی نتونستم تحمل کنم و بعد گفت فقط بین خودمون باشه گفتم حله راحت باش و رفت و رفتن همانا و دیگه سکس نکردن من هم باهاش همان . ببخشید اگه طولانی شد . امید وارم بازم بتونم به کنمش

نوشته: پیمان

سلام به همه مجازياي خوب شهواني...
چند وقتي بود که ميخواستم اين داستانو بنويسم که يا وقت نداشتم يا حوصلشو نداشتم.من اميرم 22 سالمه .ما تو يه اپارتمان 13 واحدي زندگي ميکنيم.این قضيه بر ميگرده به 2 سال پيش .هميشه تو فکرم افکار شهواني و سکسي موج ميزد حالا نميدونم احوال خودم اينجوري بود يا بقيه هم مثل منن.خلاصه تو سني بودم که بجز مسائل اقتصادي و زندگي سکس يکي از مهم ترين مشکلات من شده بود...تو بچگي هممون بلا استسناء سکس با همجنس خودمونو تجربه کرديم ولي سکس با يه زن شايد واسم دور از دست رس بود.5-6 تا دوست دخترداشتم که 2 تا تو شهر خودمون نبودن و فقط در حد اس ام اس بازي با هم بوديم ولي3تا(تو شهر خودمون)تا اون زمان داشتم که با دوتا شون سکس داشتم ولي پسرايي که تو ايران زندگي ميکنن ميدونن سکس با دختر تو ايران چه وضعيه.حالا از شانس من هر 2 تاشون پرده داشتن و از کون دادن هم ميترسيدن منم از سکس زوري بدم مياد و چون خودشون حال نميکنن ما به لاپايي راضي بوديم.ولي من سکس ميخواستم يه سکس درست حسابي .سکسي که واقعا ارضا بشم.نه 2 ديقه تلمبه زدم و پاشو لباستو بپوش برو خونه.

ما يه همسايه داشتيم طبقه دوم ميشستن.از شوهرش جدا شده بود (علت جداييشونم بعدا بهم گفت که شوهرش معتاد بوده و دست بزن داشته و يه بار هم مچ شوهرشو با يه جنده ميگيره و خلاصه طلاق ميگيره)اسم همسايمون ليلا بود...34 سالش بود.معمولا چادر سر ميکرد ولي يجورايي چادرشو سر ميکرد که موهاش بيرون بود ولي گاهي اوقات هم با مانتو ميومد بيرون خوش اندام بود ولي زياد روم نميشد روش زوم کنم.زياد بهش توجه نميکردم تا اين که يه روز رفته بودم کاسه نذري که اوره بود و پس بدم زنگ خونشونو که زدم پرسيد کيه..من سرم تو گوشي بود و داشتم اس ام اس بازي ميکردم با زيدم که درو باز کرد.چادر سرش بود (از اين گل گليا)ولي يجورايي ميشد زير چادر رو ديد..زير چادر يه تاپ ابي با يه شلوار استريج (رنگشو يادم نيست)ولي پايين چادرش باز شده بود و از زانو به پايين مشخص بود.منم بي اعتنا به پاهاش کاسه نذريشو که مادرم توش شکلات ريخته بود توش دادم بهش و ازش تشکر کردم.با خوش رويي و لبخند جواب داد و گفت چرا زحمت کشيدين خودم ميومدم ميگرفتم(تو دلم گفتم کون گشاد 2 هفتس کاست خونمونه نيومدي بگيري الان واسه من لفظ تیکه پاره میکنی؟ )و با لبخند خدافظي کردم و برگشتم خونه....شب شده بود و مادرم شام و اورد سر سفره و خوردمو رفتم تو اتاق.و رو تخت دراز کشيدم.يهويي فکر غروبي که ديدمش اومد تو سرم.کامپيوترو روشن کردم و رفتم تو نت و شروع کردم نوشتن تو وبلاگم.(دوستان فيس بوکي...اون موقع هنوز بلد نبودم فيس بوک چيه نگين چقد عقب افتادس)ولي اصلا حوصلشو نداشتم.رفتم تو لوتي و يکم داستان خوندم.شهوت زده بود بالا کيييييييري.6 ماه بود جغ مغ تعطيل بود اون شبم خودمو کنترل کردم.فرداش زنگيدم به زيدم که بياد خونمون (خونمون صبحا هميشه مکانه.پدر و مادرم هر دو صبح ها ميرن سر کار)خلاصه صبح زيدم اومد و يه حال کوچولو به امير کوچولو دادمو رفت.يجورايي کلمو کرده بودم تو برف مثل کبک که همسايهامون زيدمو نميبينن.يه روز رفته بودم پشت بوم که ديشو يکم جابجا کنم ديدم ليلا هم اومد بالا(البته من به فاميلي صداش ميکردم)اومد لباس پهن کنه رو طناب.بعد که لباساشو پهن کرد اومد پيشم و گفت چيکار ميکني خاله؟(کور بود نميديد:))گفتم هيچي يکم شبکه هامون بهم ريخته اومدم ديشو تنظيم کنم..گفت شبکه هاي ما هم بهم ريخته يه روز وقت داشتي ميتوني واسم درستشون کني؟گفتم اره.اتفاقا الان بيکارم چند ديقه صبر کن واسه خودمونو درست کنم ميام.خلاصه کارامو رسيدمو رفتم در خونشونو زدم.درو باز کرد رفتم داخل دو تا بچه داشت يه دختر به اسم سمانه و يه پسر کوچيک به اسم احمد.پسرشو خيلي دوست داشتم خيلي شيرين بود از اينايي که تو دماغي حرف ميزنن.تپل مپل(تو دلتون نگين بچه بازه)خودش مانتو پوشيده بود با شلوار و شال مشکي.سلام عليک کردم و گفت بيا خاله ببين ميتوني درستش کني(تازه سرچ زده بودن کانالاش پخشو پلا بود.رفتم نشستم پا رسيور کانال هايي ايرانيشو اوردم اول ليست و گفتم خاله درست شد.گفت مرسي خاله جووون پدسگ انگار من دو سالمه.هي ميگفت خاله.اولين بار بود تو صحبتاش انقد باهام راحت بود.منم جا خوردم ولي به روي خودم نياوردم.گفت بشين يه چايي بخور بعد برو گفتم نه مزاحم نميشم ! بشين ديگه ناز نکن.گفتم باشه بعد نشستم چايي خوردم و شروع کردم با پسرش صحبت کردن..کلي خنديدم از حرفاي پسرش بهش گفتم پسرت خيلي شيرينه اونم خنديد و لپ پسر خودشو کشيد و کلي قربون صدقش رفت.منم بعد از اين که چايي رو خوردم پاشدم گفتم رفع زحمت ميکنم و اومدم جلو در خاستم برم بالا که گفت خاله يه زحمتي ميتوني واسم بکشي؟گفتم اره خاله چي شده؟گفت يه وسيله ميخوام روم نميشه بهت بگم !گفتم خاله منو تو که اين حرفا رو نداريم بگووو(انگار 2 ساله دارم ميکنمش!!منو تو که اين حرفا رو نداريم!!)گفت به کسي نميگي؟تو دلم گفتم الان ميگه کير مصنوعي ميخوام.گفتم نه بابا دهنم قرصه خيالت راحت...گفت شربت متادون ميخواد(شربت ترک اعتياده!!)يهو جا خوردم گفتم واسه خودت ميخواي ؟گفت نه واسه پسر عموم ميخوام ميخواد ترک کنه !گفتم از کجا ميدوني من ميرم مطب دکتر؟گفت يه بار داشتم از تو خيابون مطب رد ميشدم ديدم از مطب مياي بيرون(براي پدرم شربت ميگرفتم)گفتم اها!باشه حالا چقدر ميخواي؟گفت اندازه 10-15 هزار تومان.منم گفتم باشه و گفت وايسا الان ميرم پول ميارم.رفت تو و 20هزار تومان پول اورد داد بهم بعد گفت 15 تومان شربت بگير 5 تومن هم واسه خودت(کس کش انگار داشت به گدا پول ميداد)گفتم نميخواد خاله من 5 تومن به چه دردم ميخوره و دستمو گرفتم سمتش که 5 تومنو پس بدم يهو دستشو گذاشت رو دستمو و هل داد عقب و گفت گفتم بگير ديگه .اصلا به عنوان کرايه بايد ازم بگيري.منم يکم جا خوردم که چرا دستشو زد به دستم.خلاصه قبول کردمو رفتم دکتر و از سهميه بابام 15 تومن شربت گرفتم

فرداش دوباره رفتم جلو در خونشون که بهش بدم شربتو.زنگ زدم پرسيد کيه گفتم اميرم خانوم احمدي در رو باز کرد اوووف دوباره با همون چادر نازکه اومده بود جلو در.شربتو دادم بهش يه طرفه چادورشو با دندونش گرفت و اون طرفو با دستش بعد شربتو از دستم گرفت.يه طرف بدنش ديده ميشد.يعني دست سمت راستش و يکمي ازبالاي سينه سمت راستش که از تاپ زده بود .تا حالا بدنشو نديده بودم.پوست دستش سفيييد بود و تو پر.اووف يادم نمياد داشتيم چي ميگفتيم ولي کيرم راست شده بود..خلاصه يکم کس و شعر رد و بدل کرديم و خدافظي کردم رفتم بالا...حسابي داغ شده بودم .بد جور رفته بود تو مخم .رفتم حموم يه دوش گرفتم و بهتر شدم...شمارمو واسه خبر گرفتن و دير نکردن واسه اوردن شربت ازم گرفته بود ..از حموم اومدم بيرون ديدم اس ام اس دارم...يدونشو خوندم که از طرف رفيقم بود .دومي رو باز کردم يه 912 ناشناس بود باز کردم ديدم اس داده مرسي خاله جون ايشالا جبران کنم واست...با خودم گفتم يعني چي ايشالا جبران کنم؟؟؟بعد فرستادم خواهش ميکنم وظيفه بود!بعد يه چشمک فرستاد منم رفتم تو فکر که چيکار کنم يه ترفند روش پياده کنم...بد جور هوس کرده بودم.از طرفي فکر ميکردم طرف اصلا تو فاز اين چيزا نيست از ي طرفم با خودم ميگفتم چرا يه زن انقد بايد باهام گرم بگيره.خلاصه مغزم اب روغن قاطي کرده بود حسابي.. نميدونستم با خودم چند چندم...خلاصه چند روزي گذشت .يه روز ساعت11بود خسته و کوفته از گرما داشتم ميومدم خونه ديدم جلو در خونشون نشسته گفتم خانوم احمدي اتفاقي افتاده؟گفت امروز قرار بوده برم شمال که قرارم کنسل شده کيليد خونرو دادم به دخترم.دخترمم مدرسس ساعت 2 مياد منتظرم بياد .پسرمم خونه مادرمه !گفتم کمکي از دستم بر مياد؟ميخواي برم مدرسه از دخترتون کيليده خونرو بگيرم؟گفت زحمت ميشه براتون !منم تو رو در وايستي گير کردم گفتم ن بابا چه زحمتي؟الان ميرم ميگيرم ازش!گفت منم باهاتون ميام از 9 صب انقد اينجا نشستم حوصلم سر رفته.گفتم باشه با هم بريم!رفتيم سوار ماشينم شديم و مسير مدرسه دخترشو بهم نشون داد و رفت از دخترش کلید خونرو گرفت و برگشت.تو راه قفل کرده بودم روش و همش نگاهش میکردم.احساس میکردم فهمیده که دارم ضایع نگاهش میکنم یهو تو راه که اهنگ رپ اومد که همون اولش طرف شروع کرد به فحش خواهر و مادر دادن...منم حول شدم سری زدم اهنگ بعدی یخ کرده بودم و صورتم قرمز شده بودم.لیلا پرسد خاله چیزی شده؟حالت خوبه؟منم که میخاستم بهش یجورایی بفهمونم گفتم ن خاله تو رو خدا ببخشید این اهنگه یکم نا جور بود؟گفت چرا خاله؟گفتم چی چرا؟گفت چرا ناجور بود؟گفتم خب فحش بد بهم دادن دیگه!گفت اها...ن خاله این حرفا روزی صد بار تو زندگیمون میشنویم!خجالت نداره که؟هنگ بودم!همیجور که حرف میزدیم رسیدیم جلو اپارتمان.رفتیم بالا و اون رفت در خونشو باز کرد و تشکر کرد و رفت داخل و در رو بست!اه بخشکی شانس منو باش الان منو دعوت میکنه!!!سه 4 تا پله رو رفتم بالا که دیدم یکی صدام کرد.برگشتم دیدم خودشه گفت خاله یه لحظه میای کارت دارم!!تا اینو گفت نا خود اگاه کیرم راست شد. یه ترسی بدنمو گرفت و سرد شدم با من من گفتم جانم خاله چی شده؟گفت یه لحظه بیا تو کارت دارم.رفتم داخل گفت خاله جون یه چیزی بهت میگم منو مثل خواهر خودت بدون!گفتم چی شده خاله؟گفت بیا جلو تلوزیون...رفتیم جلو تلوزیون و کنترل رسیورو داد دستم گفت خاله من 15 هزار تومن دادم به نصاب ماهواره یه شبکه رو واسم بیاره از وقتی کانالا رو درست کردی پیداش نکرم!!منم گفتم چه کانالی؟گفت سیروس؟خندم گرفت(شبکه دورسل و تو ماهواره سایروس و میگفت)!سیروس چیه خاله؟گفت یه شبکه س که فیلمای اونجوری میزاره؟منم دیگه موقعیت بهتر از این پیدا نمیکردم بحثو باز کردم!چجوری؟گفت ءءءء خاله!!!گفتم بله؟گفت تو که انقد خنگ نبودی؟گفتم خب منظورتو نمیفهمم!گفت ای بابا فیلم سوپر!!!باز رنگم پرید انگار یکی زده تو گو شم...بالاخره خودمو یجوری جمعو جور کردمو گفتم اها!کنترلو بدین بهم!گرفتمو دیدم اصلا ماهوارشو سرچ نکردن!شبکشو پیدا کردم و گفتم خاله یه دیقو برو تو اتاق من ببینم شبکه اومده یا نه؟گفت باشه و رفت تو اتاق.شبکه رو گذاشتم دو رو وره کانال 100 واوکی و زدم یهو یه صحنه از یه فیلم اومد که زنه داشت اه و اوه میکرد اومد و صداش بلند بود و من ترسیدم.حالا هر کاری میکردم صداش کم نمیشد!!!لیلا از اتاق اومد بیرون و گفت کمش کن امیییییر ابروم میره تو ساختمون منم گفتم میخوام ولی کنترل دکمه کم کردنش خراب بود و لیلا رفت تلوزیون و خاموش کرد و بهم گفت این شبکه ها هم دردسره هاككتو دلم گفتم کس ننت 15 هزار تومن میدی دردسر داشته باشی.منم حرفی نزدم و ساکت نگاهش کردم!گفت چیه چرا هول کردی گفتم ترسیدم !خندیدو گفت ترس نداره مگه تا حالا خودت از این کارا نکردی؟گفتم چرا ولی چ ربطی داره؟من ترسیدم همسایه ها صداشو بشنون!گفت من فکر کردم تا حالا از این فیلما ندیدی... گفتم نه انقدم عقب نیستم از دنیا!اونم خندیدو گفت اره از دخترایی که میاری خونت مشخصه!!منم گفتم خب دیگه 20 سالمه اگه نکنم که نمیشه!!!گفت چی نکنی؟گفتم هیچی شما گیراییت پایینه!همش لبخند میزد!منم گفتم خب خاله دیگه با من کاری نداری؟گفت کجا میری گفتم خونه دیگه؟گفت کی خونتونه ؟گفتم هیچکی مامان بابا سر کارن!گفت تنهایی حوصلت سر نمیره؟گفتم چیکار کنم دیگه مجبورم!!گفت خب به اون دختره بگو بیاد!گفتم نه بابا ولش کن حسش نیست!گفت چرا؟تو دلم میگفتم کسسس کششش به تو چه اخه!!!!بعد بهش گفتم اخه مشکل داره!پرسی چه مشکلی؟یه کم به خودم جرات دادمو گفتم همون مشکلی که هموتون هر ماه دارین!!گفت مگه دختر نیست؟گفتم چرا ولی وقتی مشکل داره اصلا نمیشه باهاش حرف زد مثه سگ میشه!خندید و گفت اخییی دلم برات سوخت!مادر جنده دلت واسه خودت بسوزه که چند ساله دست نخوردی!!!خلاصه یجورایی اعصابمو خورد کرد.گفتم باشه دیگه کاری نداری گفت نه خاله جووووون دستت درد نکنه!دوباره گفت جوووون. پدسگ داشت با روانم بازی میکرد منم با بی حالی اومدم خونه ساعت نزدیک 1.30 ظهر بود که دیدم در میزنن!گفتم یعنی که میتونه باشه این وقت شب خخخخ در رو باز کردم دیدم لیلا جلو در وایساده!سلام کردمو گفت جانم خاله؟اتفاقی افتاده؟کونده انقد واسش کار و بار انجام داده بودم فکر کردم الان میگه بیا اشغالامونو ببر تا سر کوچه!!!گفت ن کارت دارم؟؟؟؟؟؟گفتم خب بفرمایید؟گفت اینجا نمیشه باید بیام تو!اومد داخل خونمون...و رفت رو زمین نشست.چادر سرش بود بدون روسری زیر چادرم یه تی شرت استین بلند مشکی با یه دامن تا زیر زانو و از این جوراب مشکی نازکا. رفتم چایی ریختم گذاشتم جلوش گفتم بفرمایید تا من برم میوه بیارم.گفت نمیخواد بشین کارت دارم ..نشستم روبروش...یه لحظه یخ زدم!دامنی که پوشیده بود رفته بود بالای زانوش و سفیدی پاهاش یکم مشخص بود.منم انقد حشری بودم که همون یه تیکه پا واسم تو اون موقعیت حکم دیدن کس داشت.شروع کرد حرف زدن من اصلا یادم نیست چی میگفت فقط داشتم به پاهاش نیگاه میکردم.گفت باشه خاله؟جواب ندادم دستشو تکون داد گفت هووووی کجایی اقا امیر؟یهو به خودم اومدم گفتم شرمنده یکم خستم!گفت اره مشخصه از بش خسته ای چشات داره از حدقه میزنه بیرون!گفتم من؟گفت اره به چی نگاه میکنی؟گفتم هیچی !دوباره ناخوداگاه گفتم به پاهات!خندید و گفت پاهام شاخ دارن؟گفتم نه خیلی خوشکلن اتفاقا!!خندید و گفت جدی خوشکلن؟بیا !!!!!وووووووف دامنشو 5-6 سانت برد بالا تررررر.اخخخخخخ دهنم خشک شده بود و مات داشتم پاهاشو نگاه میکردم.گفت خب دیگه پرو نشو و دامنشو اورد پایین.. فردا میتونی بری؟من که نمیدونستم اصلا راجبه چی حرف میزنه گفتم اره!میزاری یه بار دیگه ببینم؟گفت چیو؟گفتم پاهاتو دیگه..دوباره یه لبخند زدو گفت باشه فقط به ی شرط !بچه شده بود!!!گفت نگاه کردی بری واسم چند تا سی دی قشنگ رایت کنی.بدونه این که به شرطش فکر کنم گفتم باشه..دوباره دامنشو برد بالا و منم رفتم نزدیک ترش نشستم.گلوم از استرس درد گرفته بود!و داشتم پاهای سفید و تو پورشو نگاه میکردم.داشت دامنشو میاورد پایین که دستمو بدون اینکه خودم بخوام گذاشتم رو دامنش.گفت چیکار میکنی؟گفتم یه دیقه صبر کن!مثلا داشت زور میزد که نه دامنمو بیار پایین.منم دیدم دیگه مغز دستور نمیده و ارور داده به گوش جان سپردم به دل و دستمو گذاشتم رو رون پاش...یه اه کشید و گفت دستتو بردار پاهام یخ کرد.منم داشتم پیش خودم میگفتم اگه دستمو بردارم دیگه نمیزاره دست بزارم رو پاهاش...رفتم چسبیدم بهش از سمت راستش و اروم دستمو بردم بالا تر و گذاشتم رو شرتش...تنش لرزید یجوری که قشنگ تپش قلبشو متوجه میشدم....از روی شرت شرو کردم به مالوندن کسش.کمکم اون دستمو گذاشتم رو سینش و با یکم زور زدن خوابید رو زمین.دستمو بردم تو شرتش اوووووف یکم روی کسشو مالیدم که دیدم سیاهی چشاش رفته چسبیده بالای چشش.اروم اروم دستمو بردم داخل کسش.تا اون موقع هنوز داخل کسو لمس نکرده بودم...اوووووف دااااغ شده بو د دستم.لیییز لیییز...دستمو از زیر تیشرت بردم داخل و سینشو گرفتم تو دستم و مالیدم ...احساس کردم دیگه تمومه ..الانه که بیاد شلوارمو بکشه پایین و بگه بیا منو بکن.ولی تا دستمو از کسش کشیدم بیرون دیدم گفت نکن...تو رو خدا نکن حالم بد میشه!!منم تو دلم میگفتم کس کش حال منو بد میکردی اشکال نداشت حال تو بد بشه !به تخم چپ اسب رستم!یه شلوارک گشاد پام بود یکم زود زدم و لیلا رو خابوندم...و شلوارکمو در اوردم...بعد رفتم جلو صورتش چش تو چش شدیم و گفتم لیلا !گفت چیه؟گفت خودت میدونی که جوفتمون میخایم پس با احساسات خودت نجنگ...چشاشو بستو حرفی نزد.منم لبمو گذاشتم رو لباش ..کمکم شرو کرد همراهی کردن با هام منم در حین لب گرفتن دکمه دامنشو باز کردم و گشیدم پایین و تیشرتشو دادم بالا...رسیدم به شرتش من همیشه دوست داشتم اولین کسی که میکنم از بغل شرت باشه...شرتشو گرفتم زدم کنارررر.اووووووف یه کس سفییییید!(تا الان همه دوست دخترام با وجود پوست سفید کسشون شبیه سر اگزوز میمونه سیاهه سیاهه)انگشت وسطمو گذاشتم رو کسش و دادم داخل...دیدم لیلا گردنشو اورد بالا و سرشو چسبوند زمین منم اروم اروم باهاش بازی میکردم که یهو گفت امییییییرررررر بسه دیگه!!!بکن!من که خودم از خدام بود ولی دوست داشتم عذابش بدم گفتم باشه میخوری؟گفت نه بدم میاد!گفتم حالا همین یه بار!!گفت نه حالم بهم میخوره!!منم دیدم نمیخوره ارووم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و یواش یواش دادم تو!!!حس غرور میکردم که بالاخره تونستم اولین کس عمرمو بکنم...شروع کردم اروم بالا پایین کردن که دیدم لیلا پاهاشو اورد پشت کمرم قلاب کرد و خودشو سفت بهم چسبوند..انقد سفت که کمرم درد گرفت!حدود 2دیقه تلمبه زدم دیدم بعله...کیر بی جنبه کس ندیده ما داره ابو ول میکنه منم گفتم دارم میام بریزم بیرون داد زد نههههههبریز داخل قرص میخورم.با چنان شدتی تلمبه اخرو زدم که احساس کردم کیرم اون تو جا موند...ابم با فشاااار ریختم تو کس لیلا..و بی خال عین مرده ها افتادم روش.دیگه جون نداشتم.5دیقه گذشت و کیرمو از کسش کشیدم بیرون و بغلش خوابیدم.دیگه شهوت پریده بود و روم نمیشد بهش چیزی بگم...دستمال کاغذی اوردم بهش تعارف کردم و کیر و خایه و شکم خودمو تمیز کردمو شلوارکمو پوشیدم.دستشو گرفتم و بلندش کردم ...یخ زده بود.گفت ولم کن میخوام برم دستشویی...رفت و دوباره با همون تیریپ اولی که اومده بود از دستشویی اومد بیرون و صدام کرد رفتم پیشش و گفت چرا با من اینکارو کردی؟بعد اشکاش اروم اروم از صورتش اومد پایین.دلم واسش سوخت!گفتم لیلا(اولین بار بود به اسم خودش صداش میکردم)بخدا دست خودم نبود...ببخشید بعد اومد جلو و بغلم کرد و گریه کننان گفت اشکال نداره میفهمم. ولی دیگه قول بده از این کارا نکنی..منم خندیدم و گفتم باشه بعد لبشو بوس کردم و گفتم اینم اخرین بوس!گفت نه فقط از اون کارا نکنی!!!منم گفتم یعنی بوس ازاددم؟گفت ای پدر سوخته!بعد خندید و گفت دخترم اومده باید برم کاری نداری؟منم گفتم کار که دارم ولی حیف دخترت اومد!!گفت باشه ی وقت دیگه و در و باز کرد و رفت..منم رفتم کنار پنجرا اتاقم و سیگارمو روشن کردم.
پایان(اسم مستعار)شرمنده اگه غلط املایی داشت
امیر

من یک مرد چهل ساله هسستم. کلاس چهارم دبستان بودم که یک زن و شوهر جوان آپارتمان کنار خونمون را خریدن و همسایه ما شدن. خانمه تپلو دوست داشتنی بود با لبهای برجسته . همیشه از نظر من اون خانم مظهر زیبایی بود. بعد از یکسال از هم جدا شدن و خانمه همونجا موند چون بنام اون بود. چند روز بعد خانمه اومد خونه ما(با مامانم دوست شده بود) و از مامانم خواهش کرد که شبها یا من یا برادرم(که 2 سال از من بزرگتره) شبها بریم خونه اون بخابیم که نترسه. مامانم قبول کرد و قرار شد یک شب من و یکشب برادرم بریم اونجا. شبها که نوبت من بود وقتی میخوابید میرفتم یواشکی نگاهش میکردم.کلاس دوم راهنمایی کهبودم یکشب داشتم همینجوری دید میزدم و بعدش رفتم تواتاق و داشتم کیرمو میمالیدم که یکدفعه مینا(همون خانم)اومد تو من هول شدم و اون آروم اومد پیش من و دستشو کردتو شرتم. وای که چه حس خوبی بود. اونشب 4 مرتبه با هم سکس کردیم.دیگه کارمون همیشگی شده بود. وقتی به دبیرستان رفتم مادرم رفتن منو ممنوع کرد ولی نیمه شبها یواشکی میرفتم اونجا و سکس میکردیم. تنها وتنها با اون بودم و حتی به هیچ دختری نگاه نمیکردم. دانشگاه در رشته پزشکی قبول شدم(پدرم نیزپزشک بود و برادرم هم در رشته پزشکی و خواهرم دندانپزشکی درس میخوندن) پدر و مادرم فوت کردن و برادر و خواهرم به کانادا مهاجرت کردن ولی من با مینا موندم. از اون خونه جابجا شد و منم همراهش رفتم . به توصیه دوستان پزشکم 3 بار خانم بردم ولی لذتی که با مینا بهم میداد را نداشت. از اون به بعد دیگه با هیچکس نبودم الان مینا 60 سالشه و من هنوز از سکس با اون لذت میبرم. ازدواج هم نکردم و همینطوری با مینا موندم. به نظر شما کاری که میکنم درسته یا نه؟

نوشته: ساسان

با سلام. اولین باره که دارم همچین کاری میکنم (داستان سکسی مینویسم)، هیچ وقتم فکرشو نمیکردم چنین کاری بخام بکنم، اما خب دیگه، یه حسی نمیذاره ساکت بشینم. ((فقط خواهشی که از تمامی دوستان عزیز شهوانی دارم اینه که شخصیت خودشونو نشون بدن و از گفتن ناسزا و فحش خودداری کنن. دوستای عزیزم میتونن هر نظری رو تو یه قالب مودبانه عرض کنن.))
پیشنهاد میکنم کسایی که حالو حوصله داستانای طولانی رو دارن اینو بخونن.اسم من سپهره 24 ساله. آدما برام بگیر نگیر دارن - مخصوصا زنا و دخترا - یعنی تو یه نگاه یکی خیلی برام دلنشین میشه و خیلی هام هستن که اصلا هیچ حسی بهشون ندارم! خب الان مرداد سال 92 هست که دارم این داستانو که دقیقا تابستون 2 سال پیش اتفاق افتاده براتون تعریف میکنم.
ما یه خونه دربستی دو طبقه داریم که طبقه بالا رو خودمون میشینیم و طبقه پایین رو میدیم اجاره، حدودا 6 سال پیش بود که برای ما یه مستاجری اومد که یه زن و شوهر جوون بودن به همراه یه پسر کوچولو که اون موقع دو سالش بود. مستاجرمون یه آدم خیلی باحال بود (داوود) و زنش (مارال) از خودش باحالتر، یه جوری بودن که خیلی خیلی باهم راحت بودیم و من چون عاشق پسر کوچولوشون (میلاد) بودم اونو خیلی میاوردم خونه خودمون و خیلی بیرونش میبردمو براش چیزمیز میگرفتم. رابطه ما جوری شده بود که کمتر روزی مارال جان صبح و عصر نمی اومد خونمون و هرجور بود یه سری بهمون میزد. و منم چون از کسی که خوشم بیاد سعی میکنم خیلی باش صمیمی و گرم بشم، تا میتونستم باش شوخی میکردمو سربه سرش میذاشتم. بالاخره روزو روزگار همینطور میگذشت و شوهرش کم کم به اعتیاد شدید رو آورد، تا اینکه از سرکارش که مامور پست بود اخراج شد، از همون موقع بود که دیگه مارال رو شاد نمیدیدم، کلا به خاطر اینکه اجاره های ماهم خیلی عقب افتاده بود روش نمیشد دیگه مثه قبلنا زیاد خونه ما بیاد. تا اینکه با یه پولی که جور شد داوود رو بردن کمپ وترکش دادن، اما وقتی از کمپ اومد بیرون دید نه کاری داره و نه پولی، این شد که رفت به سمت شهر خودشون تا تو مغازه داداشش کار کنه و یه کم پول دربیاره و برگرده و تصمیم داشت کلا بعد از یکی دوسال که تبریز کار کرد از این شهر هجرت کنن. اما داوود آقا رفتو نه تنها کار نکرد بلکه دوباره معتاد و تزریقی شد و دیگه وقتی با برخورد شدید مارال و خانوادش مواجه شد، تا چند ماهی کلا گمو گور شد.بالاخره مارال مونده بودو یه بچه چار پنج ساله تو خونه ما. (وای ببخشید که اینقد مقدمه چینی کردم...)
لازمه بگم که مارال کلا 25 سال بیشتر نداشت، یه زن لاغر با یه بدن باربی شکل بود که خیلی هم به خودش میرسید.موهای بلوندی داشت و چشماش سبز کمرنگ بود، خیلی وقتام که میومد طبقه بالا چون زیر چادر رنگیش فقط یه تاپو شلوارک میپوشید من میتونسم یواشکی خیلی از جاهاشو دید بزنم. سینه هاش زیاد بزرگ نبود حدود 70 بود و پوستشم سفیدو ناز بود. من همیشه تو کف مارال بودم اما از وقتی که شوهرش رفته بود بیش ار پیش رفته بودم تو نخش. اما راسش جرات هیچ حرکتی رو نداشتم، میترسیدم مایه آبروریزی بشه. یه شب که من تو خونه تنها بودم و خانوادم رفته بودن خارج شهر، دوس دخترم منو پیچونده بود و منم بدجور تو کف بودم که یه تصمیم عجیب گرفتم. گوشیمو برداشتمو رفتم رو شماره مارال. ساعت حدود 2 شب بود. خیلی دل دل کردم اما در نهایت شمارشو گرفتم. کلی گوشیش زنگ خورد یهو مارال با یه صدای خسته و خابالو گف بله... بفرماییـــــد...! گفتم سلام خوبی؟ گفت شما...! تویی سپهر؟ گفتم آره ! گفت خوبی؟ گفتم ممنون. مارال گف چیزی شده که این موقع شب تماس گرفتی؟ گفتم نه راسش میخاسم حالتو بپرسم. یهو یه خنده خفیفی کردو گفت دیوونه، صبحم میپرسیدی جوابتو میدادما، من الان خواب خوابم سپهر خان!!! من دیگه خیس عرق شده بودمو نمیدونسم بگم که چی میخام. میدونسم راه احمقانه ای برای باز کردن این مسله انتخاب کردم اما باور کنید بدجور تو آمپاس شدید بودم. گفتم مارال . گف چیه؟ گفتم ببین من حالم اصلا خوب نیس. گف چته، سرماخوردی نکنه؟ گفتم نه دیوونه، حال روحیم خوب نیس. گفت مگه چی شده؟ گفتم ببین من یه جوونم که کلی نیاز داره. گفت خب که چی؟ دیگه حیا رو گذاشتم کنارو گفتم: بابا جون چرا نمیفهمی من نیاز شدید جنسی دارم. گف آهاااااان...، حالا فهمیدم. خب اینکه غصه نداره برو ازدواج کن خنگ جان! گفتم نه بابا نمیشه، یه چیزی میگیا. گف خب برو به دوس دخترات بگو حالتو جا بیارن. گفتم ندارم بابا. گف دروغ نگو، پس اون دختره کیه که هروقت باباتو اینا نیستن میاد خونتون؟ یه کم جا خوردمو گفتم بابا اون هرچی ام باشه نمیتونه منو ارضا کنه! گف چرا؟ گفتم جون دوسش ندارم! گف چه حرفا! باشه بابا، حالا میگی من چیکار کنم این موقع شبی؟ گفتم من از تو خیلی خوشم میاد. گف منظور؟؟؟ گفتم ببین مارال جونم تو که چند ماهه تنهایی، خبری ام از داوود نیس، پس منو تو میتونیم خیلی خوب نیازای همدیگه رو براورده کنیم. گف حرف مفت نزن، خودت که میدونی من شوهر دارم، گفتم بابا جون شوهری که الان 6 ماهه ازش بی خبری، شوهره؟ گفت حالا هرچی، من اهل خیانت نیسم. گفتم تو که تقاضای طلاق دادی، گف هنوز که طلاق نگرفتم. هروقت طلاق گرفتم بیا از این حرفا بزن. بعدم با یه شب بخیر گوشیو قطع کرد. من مونده بودم هاجو واج که هم نتوسم مخشو بزنم هم آبروم جلوش رفته بود. یه چند دقه تو خودم فرو رفتمو باز شمارشو گرفتم. این دفعه جراتم خیلی بیشتر شده بود، یه چندتا بوق که خورد جواب داد. گف سپهر جان، عزیزم، میذاری کپه مرگمو بذارم یا نه؟ گفتم من که جوابمو نگرفتم. حالم بده میفهمی؟ گف ببین من نمیتونم برات کاری بکنم. گفتم چرا خب؟ من دارم از شق درد میمیرم لامصب. به من چه که تو راست کردی؟ من شوهر دارم. گفتم بهونت اینه الان؟ اگه شوهر نداشتی چی میگفتی؟ گف باور کن اگه شوهر نداشتم مشکلی نبود که کمکی بهت بکنم، چون تورو خیلی دوس دارم، توهم مثه داداش خودمی دیوونه. من که دیگه کفرم بالا اومده بود گفتم پس تا طلاقت صبر میکنم. گف هرجور راحتی بعدم گفت بای و قطع کرد.
اون شب با هر مشقتی بود گذشت، فردا عصرش میرفتم از خونه بیرون که مارال رو تو کوچه دیدم، یکم از دیدنش خجالت میکشیدم که اومد پیشمو خیلی عادی سلام کردو حالمو پرسید. منم با یه حالت سنگینی و ناراحتی جوابشو دادم. گف داری میری بیرون میتونی واسه منم 2تا نون بگیری؟ گفتم نخیر به شوهرتون بگید برن براتون نون بگیرن. یهو زد زیر خنده و یه مشتی تو بازوم زدو گف: خودتو لوس نکن بچه پررو. گفتم مگه تو شوهر نداری؟ به همون بگو برات بگیره دیگه! گف سپهر جان باور کن منم وضعیت خوبی ندارم، نمیدونم چی راجع به من فک میکنی، اما من تا حالا تو عمرم از این غلطا نکردم، من اصلا آدم این حرفا نیستم، من تو تمام عمرم فقط با شوهرم بودمو بس. گفتم مگه فک کردی قراره چیکار کنی! گفت حالا هرچی. من نمیتونم، اذیت نکن دیگه، قهرم نباش، نونم واسم بگیر قربونت برم! بعدم یه بوس با دستش برام فوت کردو با یه خنده ی نازو یه چشمک رفت داخل. من یکم امیدوار شده بودم اما بازم ته دلم هی با خودم میگفتم من،مارال، سکس؟؟ اصلا جور در نمیومد! من نونو براش گرفتمو بردم اما همونجور با حالت ناراحت بهش دادم، گف چه مرگته تو داری خط خطیم میکنیا. گفتم هیچی بابا و رفتم. حدود یه ساعت بعدش تو اتاقم نشسته بودم همینجوری واسه خودم طرحو نقشه برا مخ زنی مارال میریختم که یهو یه اس از مارال برام اومد. دیدم نوشته اگه بری بیرون برام شارژ بگیری امشب بهت زنگ میزنم از ناراحتی درت میارم. منم بهش اس زدم گفتم لازم نکرده تو برو به شوهرت برس! اونم دیگه اس نداد. راسش خودمم خیلی معذب بودم که شوهر داره، اما واقعیت این بود که اون در شرف طلاق با شوهرش بود و داوود 6 ماه بود که پیداش نشده بود.
با این حال حدود یه هفته ای از اون قضایا گذشته بود که مارال تو خونمون داشت با مامانم حرف میزد و منم درحال تماشای تی وی بودم اما گوشم اونجا بود که یهو دیدم مارال داره به مامانم میگه که دادگاه با طلاق غیرحضوری منو داوود موافقت کرده، تا چند روز دیگه همه چی تموم میشه و از دستش راحت میشم. تا این جمله رو شنیدم کف کردم. تا مارال پا شد رفت طبقه پایین رفتم تو اتاقمو بهش زنگ زدم . تا جواب داد با خنده گفتم مبارکـــــــــــــه! اونم با خنده گفت کوفت بگیری ایشالا که اینقد مثه خاله زنکا همه چیو گوش میدی، به تو چه آخه بچه پررو. گفتم هیچی! حالا کی میخای شیرینی مارو بدی؟ گف هر وقت خلاص شدم یه کیک خوشمزه درست میکنم میارم بالا برات. گفتم: د نه د دختر خوشکل،من از اون شیرینیا میخام. گف کدوم؟ گفتم از اونایی که همین چند روز پیش در صورت طلاق گرفتنت قولشو بهم دادی،من بیام پیشت، بغلت کنم ،.. . گف: مرض،من هیچ قولی به تو ندادم. منم گفتم دادی ناقلا! گف سپهر لوس نشو دیگه، حالا بذا بعدا راجع بهش بحث میکنیم. بوس بای.
اون روزم گذشت تایه روز عصر که تنها تو خونه بودم، گوشیم زنگ خورد، دیدم ماراله. الو سلام سپهر خوبی؟ ببین یه مارمولک تو خونمه میای بکشیش؟ تورو خدا میترسم! منم گقتم با کمال میل، درو باز کن اومدم! تا درو زدم دیدم میلاد که اون موقع فک کنم 5 سالش بود درو باز کرد. تا میلاد رو دیدم دستو پام شل شد، ضدحال خوردم! رفتم داخل دیدم مارال با یه تاپ نارنجی و یه شلوارک جین تا بالای زانو و موهای برهنه اومد جلوم،تمام حسم باز بیدارشد. تا اون موقع اینجوری ندیده بودمش. خیلی با تیپش حال کردم، سکسی شده بود. گف: سلام یه ساعته داری این یه طبقه رو میای بالا؟ بدو دیگه فرار کرد! یه سی ثانیه ای بهش زل زده بودم. پشت سرش که میرفتم بدجور کونش نظرمو جلب کرد، با اینکه خودش تقریبا لاغر بود اما واقعا خووب کونی داشت و هر قدمی که بر میداشت لمبوراش با ضربان قلبم بازی میکرد. رفتم تو اتاقش زیر تختشو اینا رو هرچی گشتم هیچی ندیدم، گف خوب بگرد سپهر، همونجاهاس. قبلش خیلی نقشه داشتم واسه به زیر کشیدن مارال خوشکله، اما میلاد ام کنار مامانش وایساده بود منم هیچ غلطی نمیتونسم جلو اون بچه بکنم. یهو به میلاد گفتم: میلاد جون میری برای عمو یه لیوان آب بیاری؟ میلاد ام با کمال میل قبول کرد، تا از اتاق رفت بیرون من یهو مثه برق پریدم از پشت چسبیدم به مارال، دیگه خودم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. مارالم خیلی ترسیده بود، گف سپهر چیکار میکنی؟ جون من بیخیال شو، تورو خدا الان میلاد میادا، اون بچه نیس این چیزا رو میفهمه. اما من دیگه واقعا حالم دست خودم نبود، اینقد سفت گرفته بودمشو به خودم فشارش میدادم که داشت نفسش بند میومد. میدونستم الانه که میلاد با یه لیوان آب بیاد داخل اما واقعا نمیتونسم مارال رو ول کنم، نفس جفتمون به شماره افتاده بود، منم کم نترسیده بودم. اون بدن سکسیش خیلی حشریم کرده بود، کیرم بدجور هوس کونشو کرده بود. از پشت سینه هاشو محکم گرفته بودمو کیرمو هی رو کونش میمالیدم، دیگه کیرم داشت حسابی راست میشد.اما التماسو خواهش مارال برای حفظ آبروش جلو بچش همچنان ادامه داشت. به مارال گفتم اگه من الان تورو ول کنم دیگه اینجورموقعیتی گیرم نمیاد، من باید همین الان روی این تخت تورو بکنم تا به آرزوم برسم. گف نه، باور کن اینطوری که میگی نیس، تورو قران منو ول کن الان که میلاد هست بعدا قول میدم جبران کنم.به جون میلاد جبران میکنم. دیدم مارال واقعا ترسیده. نمیدونم چی شد یهو دستامو از دورش کشیدمو ولش کردم، تو همین لحظه میلاد اومد تو که من لیوان آب رو گرفتم دادم به مامانش که نفس نفس میزدو بهش گفتم قولت یادت نره مارال خانم، بعدم رفتم.
از اون روز به بعد منو مارال خیلی تلفنی و اسی باهم رابطه داشتیم و تو این حرف زدنامون خیلی خیلی باهم راحت شده بودیم، جوری که من از سکس با دوست دخترام، اون از سکس با شوهرش، از علاقه های سکسیمون و خیلی چیزای دیگه باهم حرف میزدیم. اما هروقت که میگفتم بیا باهم سکس کنیم مارال، پس قولت چی شد؟ مارال میگفت من هنوزطلاق نگرفتم (در صورتی که بعدا فهمیدم دروغ میگفته و طلاقشو زودتر از اینا گرفته بوده).
حدود یک ماهی از این حرف زدنای تلفنی گذشت تا اینکه اواسط شهریور خونوادم رفتن سفر و من به خاطر کار و باشگاه نتونسم باهاشون برم. اون دم دمای رفتن همه + مارال کنار ماشین بودیم که مامانم گفت: سپهر من یه کلید خونه رو دادم به مارال که گهگاهی بیاد سر بزنه اگه نبودی تو، خودتم حواست به خونه زندگی باشه، واسه ناهارم مارال گفته که زحمتشو این چند روز میکشه برات، شامم که تو هیچ وقت نیستیو،همیشه باشگاهی! من که تو کونم عروسی بود یه نگاه به مارال کردمو یه چشمک ملیح بش زدم اونم جوابمو با یه لبخند ناز داد. و مامان اینارو با یه بدرقه گرم راهی کردیم.
غروب همون روز بود که به مارال زنگ زدم، گفتم در چه حالی خانم خوشکله؟ گف هیچی با میلاد داریم فیلم میبینیم (قابل ذکره که هر وقت که من به مارال زنگ میزدم مارال به میلاد میگفت که عمو هادی (داداش داوود) هس که زنگ زده)، من بهش گفتم ببین الان دیگه این چند روز موقعیت جوره و تا بابام اینا نیستن تو باید حسابی از خجالت من در بیای، گف مرض بگیری تو سپهر، چقد تو حشری هسی دیوونه؟! گفتم نه اینکه تو نیسی باربی خانم! خندیدو گف: غلط کردی تو! بعد بهش گفتم که پاشو الان بیا خونمون، گف الان که نمیشه میلاد اینجاس، منم گفتم بابا الان که نمیخام بکنمنت، فقط یه دقه بیا میخام بمالمت بعد زود برو. گفت باشه ببینم چی میشه.یه 5 دقه گذشت که دیدم داره در میزنه، زود درو باز کردم دیدم ماراله با یه تاپ یقه بازو ویه یه دامن بلند! زود آوردمش تو، دیدم یکم ترسیده گفنم چیه؟ ازچی ترسیدی؟ گف کسی نفهمه؟ گفتم مگه خری؟ آخه کی جز منو تو اینجاس؟ توهم که یه زن مطلقه ای! بعد از جلو چسبیدم بهشو شروع کردم به خوردن لباش، لبای قلوه ای و درشتی داشت، کم کم دیدم اونم داره تلاش میکنه لبای منو بخوره. بعد رفتم زیر گردنشو شروع کردم به خوردنو از پشت، کون گوشتیشو میمالوندم که حس کردم زیر دامنش هیچی نپوشیده به جز یه شرت. زود دامنشو زدم بالا تا پاهای خوش تراشو سکسیشو دیدم برق از کلم پرید. هنوز من لباسمو در نیاورده بودم، یه شلوارک با یه رکابی تنم بود. اما کیرم از زیر شلوارکم اینقد راست شده بود که کاملا بیرون زده بود. دامن مارالو از پاش درآوردمو تاپشو دادم بالا، میخاستم سوتینو شرتشو در بیارم. گف: نه سپهر وایسا، به نظرم الان که وقت نیس اینارو بذا واسه امشب، بهتر نیست؟ منم یکم فک کردمو دیدم بدحرفی نزد. یهو مارال گف: تو کیرتو در نمیاری ببینم؟ گفتم خودت چرا درش نمیاری؟ دیدم نشستو شلوارکمو داد پایین، دیگه کیرم از زیر شرتم بدجور زده بود بیرون. یخورده از رو شرت کیرمو مالوند، دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم، عرق از سرو روم جاری شده بودو بد جور نفس نفس میزدم. آروم شرتمو کشید پایین، تا سر کیرم از بند شرته در اومد مثه یه فنر کمونه کردو برگشت. همین که مارال چشمش به کیرم افتاد یه حالی شد، انگار دیگه میشد خماری رو از توچشای سبزش دید. تنه کیرمو گرفتو یکم عقب جلو کرد، همینجوری که به کیرم نگاه میکرد، گف خیلی کیر صافو خوش فرمی داریا. گفتم پس چرا دهنتو باز نمیکنی؟ که دیدم یه بوس از نوک کیرم گرفتو آروم لبای قلوه ایشو دور کله کیرم حلقه کرد، خیلی آروم با دست راستش کیرمو عقب جلو میکرد از اونورم لباش هی بیشتر دور کیرم حلقه میکرد. یهو دیدم تا نصف کیرمو کرده تو دهنشو داره خیلی ریلکس عقب جلو میکنه، یه چند دقیقه که گذشت دیدم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم! خودم عاشق اینم که آبکیرمو تو دهن دخترا خالی کنم. اما نمیخاسم یهو اینکارم باعث بشه که دیگه مارال از رابطه با من زده بشه. به همین خاطر یه چندبار بهش گفتم آبم داره میاد، آبم داره میاد مارال...، که دیدم اون همینجوری به ساک زدنش داره ادامه میده، منم از خدا خاسته که دیدم یهو یه سیل از آبکیر داره از تو کیرم میزنه بیرون، یهو از پشت سر مارال موهاشو محکم گرفتمو با چندتا فشار همه آبکیرمو تو دهنش خالی کردم، اینقد این حرکت شدید و نفس گیر بود که سرم داشت گیج میرفت، تا یه دقیقه ای چشمامو بسته بودم. وقتی مارال حسابی نوک کیرمو میک زد، کیرمو از دهنش کشید بیرون. بهش گفتم دهنتو باز کن ببینم. وقتی دهنشو باز کرد دیدم دهنش پراز آبکیر سفتو غلیظیه ک فک کنم یه 15 روزی بود که تو خایه هام مونده بود.(باید بگم که من حجم آبکیرم خیلی خیلی زیاده و وقتی ارضا میشم قدرت پرتاب آبکیرم فوق العادس). بعد مارال پاشد بره سمت دستشویی که من گفتم، مارال! دیدم برگشت، گفتم میشه یه خاهشی ازت بکنم؟ با اشاره بهم گفت که بگو؛ منم گفتم میشه آبکیرمو دور نریزی؟ دیدم اومد سمت من جلوم دهنشو یبار دیگه باز کردو بعدم دهنشو بستو همه آبکیرا رو با حرکت گلوش قورت داد. من خودم کف کرده بودم، فکرشم نمیکردم قبول کنه.. گف خوشت اومد آقا سپهر؟ گفتم عالی بود عزیزم، مرسی! اما خیلی از دخترا نمیتونن اینکارو بکنن، تو چطوری...؟؟!! گفت بابا من قبل از این یه چندباری آبکیر داوود رو خورده بودم، بدم نمیاد دیگه، عادی شده واسم. ولی تو خیلی آب کیرت تلخ بودا، یادت باشه بچه پررو! بعد یه بوسش کردمو گفت عزیزم من برم که الان میلاد پامیشه میاد بالا. گفتم اوکی، پس من شب منتظرتم! گفت باشه، میلاد رو که خابوندم میام بالا.
مارال که رفته بود پایین باز راست کرده بودم، آخه واقعا باورم نمیشد که مارالی که من اینقد تو کفش بودم الان کیرمو ساک زده آبکیرمم خورده، هنوز تو شوک بودم. یکم سر خودمو گرم کردم تا چند ساعتی گذشت، ساعت 10 شب بود که بهش اس دادم گفتم کی میای؟ گف هنوز میلاد بیداره، درو باز بذار، وقتی خوابش برد خودم میام. منم رفتم درو باز کردمو رفتم یه دوش گرفتم که سرحال بیام. بعدش رو مبل جلو آنتن ولو بودم که دیدم یکی میگی آقا سپهر بیداری؟ گفتم بیا تو عزیزم. یهو دیدم یه شاه کس جلوم ظاهر شد، باورم نمیشد این مارال باشه! یه آرایش غلیظ کرده بود، یه لباس سکسی بنفش کمرنگم پوشیده بود تمام پروپاشم مثه بلور سفید کرده بود، من دیگه تف تو دهنم خشک شده بود. گفتم بابا ایـــــــــــــــی ول، خیلی خوشکل شدیـــــــــــــی لامصب! عجب تیکه ای شدی (بازم محض اطلاع دوستان گیرینف میگم که خونه ما یه خونه دربستی دو طبقس بنابراین راحت میشه با هر لباسی از واحد پایین به واحد بالا رفت). گف: پس چی فک کردی! مارال همیشه خوشکل بوده. بعد همونطور که من رو مبل نشسته بودم اومد رو پاهام نشستو شروع کردیم به لب گرفتن، خیلی حرفه ای لبامو نمیخورد برعکسه کیرخوردنش که استادانه بود. بعد لباسشو دادم بالا و سینشو بیرون آوردمو شروع کردم با ولع تمام به خوردنو لیسیدن اون سینه های سکسیش. سفتو گرد بودن با یه هاله قهوه ای کوچیک، خیلی تحریک کننده بود. تا تونستم از جفت پستوناش تناول کردم دیگه هر دوتاش قرمز شده بودنو سفت. یهو قشنگ لباسشو از بالا درآوردمو دیگه تمام سینه و گردنو بالاتنش رو خوردم. دیگه مارال داشت از شدت شهوت از حال میرفت. بلندش کردمو دامن کوتاهشو با شرتش کشیدم پایین. وایــــــــــــــــــــــــی، یه کس آس لای پاهاش بود که باورم نمیشد اینجور کس نازی داشته باشه، کوچولو، صافو بی مو با یه چاک ناز صورتی رنگ، هرچی از طراوت این کس بگم باورتون نمیشه. یه بوسش کردمو شروع کردم با انگشتم باش بازی کردن، اینقد مالوندمش که دیگه پف کرده بودو خیس خیس شده بود. بعد پاشدم همه لباسامو درآوردمو گفتم مارال نوبت توهه دیگه. مارالم اول از سینه هام شروع کرد، حسابی سینه هامو خورد، هیشکی تا حالا اینکارو واسم نکرده بود، خیلی حال داد،بعد اومد زیر گردنمو حسابی لیس زدو گاز گرفت که دیگه این کارش اوج شهوتش بود. آروم آروم از بالا با زبونش اومد تا پایین تا رسید ب کیرو خایه هام. تا اومد کیر برافراشتمو بکنه تو دهنش، دستمو گذاشتم روش، گفتم : آ...آ...، اول خایه هام! منم چون چندساعت قبلش آبم اومده بود، تخمام حسابی آویزونو کشیده بود، مارال رفت وسط پاهامو اول یکم زبونشو کشید رو جفت تخمام. بعد خیلی ملایم تخم راستمو با مکش کشید تو دهنشو شروع کرد به میک زدن، یکم که گذشت تخم چپمو هم کشید تو دهنش. دیگه واقعا داشتم پرواز میکردم. دیگه دستمو از رو کیرم برداشتمو کیرم اومد بالای سر مارال وایساد. مارال تخمامو از دهنش درآورد با زبونش از پایین کیرم اومد تا بالا و باز اومد پایین، چندباری اینکارو کرد یهو هم از نوک کیرمو کرد تو دهنشو با ولع تمام شروع کرد به ساک زدن، واقعا استاد کیر خوری بود. خیلی قشنگ تا نزدیکای ته کیرمو میکرد تو حلقشو در میاورد. دیگه داشت طاقتم واسه کردن اون کس ملسش تموم میشد. بلندش کردمو گذاشتمش رو مبل، جوری که یه زانوش بالای مبل بود و اون پاشم روی زمین. از بس کیرمو خورده بود دیگه پر از تف بود و دیگه نیازی به تف زدن نبود، آروم کیرمو گذاشتم دم کس نازشو با یه فشار تا نصفه کیرمو دادم تو، وای چه لحظه ای بود، هیچ وقت یادم نمیره! کیرم داغ شدو مارال یه جیغ خیلی آروم زدو گف سپهــــــــــــــــــــر آروــــــــــــم تورو خدا، شش ماهه این کس، کیر نخورده ها! گفتم فدات شم باید باز بشه دیگه...، بعد خیلی آروم شروع کردم به عقب جلو کردن کیرم تو کس نازو خوردنی مارال بود، دستای مارال که لب مبل چنگ زده بودو هی بیشتر فشار میداد رو میدیدم، خیلی ناز آه میکشیدو کیر منو مثه یه بت ستایش میکرد. قربون اون کیر عسلیت برم، قربون اون تنه کلفتش برم، وای که داره جرم میده، الان از دهنم میاد بیرون این کیرت، وایــــــــــــــی، آهـــــــــــــ، آهــــــــــ ! بکن منو، بکن، کسم هلاک کیرت بود! آه، آی! دیگه تو اوج سکس بودیم، خیلی لحظه های توپی بود! مارالو بلند کردمو نشوندمش رو مبل. پاهاشو گرفتم یکم کشیدم طرف خودم که به حالت لمیده در بیاد، با دستش انداخت کیرمو گرفتو شروع کرد به عقب جلو کردنش، کیرم اندازه تنه درخت شده بود، یکم خودمو دادم جلو، دیدم خیلی بدجور به کیرم زل زده. دیدم بالای کیرمو گرفتو منو کشید طرف خودشو تا ته کیرمو کرد تو دهن، دیگه از آروم ساک زدن خبری نبود، وحشی شده بود، با سروصدا کیرمو میخوردو هی با دندوناش گازش میگرفت، سرعتش خیلی زیاد بود، با سرعت کیرمو عقب جلو میکرد، دیگه داشت خودشو خفه میکرد. من به زور کیرمو از دهنش کشیدم بیرون، تو یه حرکت با یه ضربه کیرمو ته کسش حس کردم. دیگه فقط تخمام از کس مارال بیرون بود، منم دیگه وحشی شده بودم، شروع کردم به تلمبه زدن، ناجورو شدید تلمبه میزدم. سروصدای مارال کل خونه رو گذاشته بودم، دیگه صداش شده بود جیغو نعره! اصلا آروم قرار نداشت، یهو هم دستاشو دور گردن من قفل کردو، یه لرز شدید افتاد تو بدنشو یه جیغ زد که گوشم سوت کشید. اون ارضا شد، اما من مونده بودمو کیر ارضا نشده ی مثه تبر. رو مبل کنار مارال دراز کشیدمو از بغل کونشو واسم قمبل کرد، یه انگشتی دم سوراخ کونش کشیدمو گفتم چقد کونت تنگه؟ گفن آکبنده عزیزم. منم گفنم خب من پلمپشو برات باز میکنم، گف : نه تورو خدا بیخیال کونم شو، من اصلا حال نمیکنم، دوستام میگن خیلی درد داره، (کیرم تو دهن دوستای کار خراب کنت)منم دیگه اصرار نکردم، بازم کیرمو گذاشتم تو کسشو مثه اسب تلمبه میزدم، دیگه داشتم حالی به حولی میشدم. فهمیدم که میخاد آبم بیاد، بهش گفتم آبم داره میاد، بریزم تو کست؟ گف نــــــه....نـــــه، اونتو نریز! بچه نمیخام بذاری تو کاسم دیوونه. گفتم میخوری؟با ناله گف: آره..آره...آره فدات شم، میخورم آب کیرتو. منم تو یک هزارم ثانبه کیرمو از کسش کشیدم بیرونو نشستم رو پستوناشو کیرمو بردم طرف صورتش، با دستم شروع کردم به زدن، مارالم دهنشو تا اونجایی که میتونس باز کرده بود،5 .6 ثانیه شد که یهو دیدم کیرم داره منفجر میشه، یه تیکه آبکیر زد بیرون ریخت از وسط ابروهاش تا نوک بینیش، تیکه بعدی ریخت تو موهاش، بعد یکم خودموکشوندم جلوترو کیرمو به دهنش نزدیکتر کردم که اون آبکیرای با ارزش کمتر هدر بره و بقیه آبکیری که داشت میومدو تو دهنو دور لباش خالی کردم. ارضا شدنم که تموم شد، مارال سر کیرمو کرد تو دهنشو محکم میک میزد، دیگه داشت مور مورم میشد. کیرمو از دهنش درآوردمو از رو سینش بلند شدم. دیگه جوون نداشتم. دور دهن مارال و صورتش پر از آب منی من بود،و این صحنه خیلی برام جذاب بود، من رفتم رو مبل اونوری ولوو شدمو به مارال که صورتش از آبکیر پیدا نبود خیره شدم، مارالم همونجا از خستگیو بی حالی خوابش برد. //امیدوارم خوشتون اومده باشه//

نوشته: pandol

سلام به برو بچه های شهوانی
من فرزادم و 1سالی میشه که داستانای شهوانی رو میخونم
بعضی از خاطرات به نظرم واقعی می یاد ولی اکثرا داستان هستن ، ولی به هر حال اون هم یه داستانه دیگه .
من میخوام یکی از خاطرات خودمو بنویسم، امیدوارم خوشتون بیاد
من28 سالمه و این خاطره ام برمیگرده به زمان کاردانیم وداشتم واسه فوق دیپلم مکانیک درس میخوندم و به خاطر اینکه معافیت کفالت داشتم تونستم گواهینامه رانندگییم رو بگیرم ،ما یه پراید صفر داشتیم ، و تو خونمون فقط من رانندگی میکردم و پدرم که بازنشسته بود به خاطر بیماریش نمیتونست رانندگی کنه و ماشین همیشه دست من بود و من خانواده رو اینور اونور میبردم..
من باماشین دانشگاه میرفتم و روزایی که دانشگاه نداشتم میرفتم یه آژانسی و پاره وقت کار میکردم، البته پدرم موافق نبود و من با لجبازی به حرفش گوش نمیدادم و به این کار علاقه داشتم، حس دوران جونیو که داری کار میکنی و در کنارش به تفریحاتمم میرسیدم.
بگذریم، قضیه از اونجا شروع شد که یه همسایه جدید به روبروی خونه ما نقل مکان کردن ، یه مرد با زن و 2 تا پسر4ساله و 2ساله ، که مرده یه پیکان جوانان اوراق داشت که صبح ها به زور روشنش میکرد و میرفت مسافر کشی، منم اتاقم درست روبروی خونه اینا بود، راستی خونمون یه خونه ویلایی هست تو شهرستان درست سر نبش کوچست.
اوایل زیاد تو نخ زنه نبودم اونم زیاد تابلو بازی نمیکرد چون تازه امده بودن تو محل ، فقط گاهی اوقات که بچه هاش میرفتن تو کوچه بازی میکردن میرفت دنبالشون و صداشون میکرد که راه دور نرن و منم که اتفاقی تو اتاقم بودم میرفتم دم پنجره اتاقم و نگاش میکردم ، یکی 2باری هم که میخاستم برم خونه و اونم دم در واستاده بود با هم یه سلام و علیکی کرده بودیم، راحله یه زن 24 ساله بود با قد 170 سانتی و کمر باریک سینه و باسنشک معمولی بود البته خوشگل هم بود ،منم قدمم 188 سانتی میشه قیافمم بد نیست، یه مدتی از اومدنشون تو محل میگذشت و منم شبایی که دیر وقت از آژانس میومدم میدیدم که اونم لبه پنچره واستاده و داره سیگار میکشه ، البته یه جوری نگاش میکردم که نفهمه دیدمش ، تا اینکه یه بار ساعت 12 شب که اومدم ماشین رو ببرم تو خونه رفتم پایین در پارکینگ رو باز کنم ، سرم رو چرخوندم که ببینم دم پنجره هست یانه که دیدم داره منو نگاه میکنه که یه لحظه چشم تو چشم شدیم و منم سریع سرم رو به نشونه سلام کردن تکون دادم که اونم بایه لبخند ملیحی جوابمو داد، منم که قند تو دلم آب شده بود سریع ماشین رو زیر پارکینگ پارک کردم جلدی رفتم تو اتاقم و با یه رکابی رفتم سر پنجره که دید هنوز انجاست و داره سیگار میکشه ، داشت منو نگاه میکرد که دوباره سلام دادم (البته باایما و اشاره چون فاصله دور بود ) اونم با لبخند جواب داد ، دیگه مطمعن شده بودم که راحله خانومه ما اهله حاله ، بخودمم گفتم که العان بهترین موقییت واسه جور کردنشه ، بهش اشاره کردم بیاد دمه در و اونم هی میگفت چی میگی؟ یه چند باری که گفتم فهمید و پنچره اتاق رو بست ، منم با خودم گفتم که یا پرید یا درست شد به هر حال شماره موبایلمو روی یه کاغذ نوشتم و رفتم دمه درتو حیاط ، البته بگم که پدر مادرم و داداش کوچیکم اینا معمولا زود میخابم و محلمون هم خیلی ساکته چون کوچمون بنبسته، العان که بهش فکر میکنم میگم عجب دیوونه ای بودم که همچین ریسکی کردم، خلاصه دم در منتظر بودم و با خودم میگفتم میاد نمیاد میاد نمیاد ،البته اینقدر استرس داشتم که تمام تنم میلرزید و نمیتونستم جلوی لرزشش رو بگیرم ، که یه لحظه متوجه شدم در خونشون که درست 8.9 متر اونطرف کوچه بود یه ذره باز شد، و راحله سرش رو از در اورد بیرون و با صدای اروم گفت سلام ،خوبی چی میگی؟ منم فرست رو از دست ندادمو با احتیاط که همسایه ای بیرون پنجره نباشه رفتم جلو و سریع دست دادمو شمارمو بهش دادم و گفتم تماس بگیر، و سریع برگشتم ، داشتم از خوش حالی پر در میاوردم، سریع رفتم بالا که بخوابم، مگه خوابم میبرد، گذشت تا فردا دور و ور 11 بود که گوشیم زنگ خورد و تازه ماجرای آشنایی ما شروع شد، همدیگر معرفی کردیمو از خودش گفت که تو سن پایین ازدواج کرده و از شوهرش راضی نیست و اینکه اختلاف سنیشون بالاهست و از این چیزا منم گفتم که دارم درس میخونمو گاهگاهی هم آژانس کار میکنم ، که گفت که واسه همینه که دیر میای خونه که فهمیدم خیلی وقته که تو نخمه، خلاصه اینکه باهاش قرار گذاشتم بیرون اونم گفت که باشه ، باید به خواهره کوچیکترش که یه کم هیکلی تر از خودش بود و اسمشم ریحانه بود بگه که بیاد بچه ها رو یه 1 کی 2 ساعتی نگهداره تا بیاد بیرون ، چند روز بعد زنگ زد که من العان فلان جام که منم رفتم دنبالش و رفتیم یه جای دنجی کنار رودخونه البته از بد شانسی نتونستم یه مکانی جور کنم ، رفتیم حسابی لب میگرفتیمو حسابی حشری شده بودیم که بهش گفتم دوست دارم باهاش سکس کنم ،اونم گفت منم بدم نمیاد ولی جا و چیکار کنیم که گفتم نمیدونم، یه مقدار دیگه با هم ور رفتیم و برگشتیم، اون موبایل نداشت و از تلفن خونه هم واسه اینکه تابلو نشه و شوهرش نره پیرینت نگیره زیاد زنگ نمیزد، یه شب ساعته 11 شب بود که دیدم از خونه زنگ زده ، جواب دادم، گفت که شوهرش هنوز نیومده و حوصلش سر رفته و بچه هاش شیطونی میکنن، و اونا رو خوابونده، گفتم اگه پیشت بودم یه حال اساسی باهم میکردیم ، گفت ای کاش، در مورد رابطش با شوهرش صحبت کردیم که چجورییه میگفت که زیاد خوب نیست و دوسش نداره و مجبوره که باهاش زندگی کنه چون خوانوادش ازش حمایت نمیکنن.
گفتم نمیترسی مییای روی پنجره همو نگاه میکنی شوهرت بیاد، گفت نه بابا خوابش سنگینه تازه اگه سکس هم کرده باشه که عین مرده ها میخوابه، که بهش گفتم یه شب بعد خوابیدن میخام بیام زیر خونتون گفت نه و از من اصرارو از و نه و خلاصه یه شب که هوا کمی سرد شده بودو نم نم بارونی هم میزد ساعت 1شب که سر پنجره بود رفتم تو کوچه و بهش اشاره زدم که درو باز کنه و اون هم اومد پایین و درو باز کرد و منم سریع رفتم تو ، شهوتم انقدر زیاد شده بود که دیگه عقلم کار نمیکرد، میدونم که واسه همه تقریبا یه همچین حالتی پیش اومده ، تمام تنم میلرزید عین ویبره موبایل، دیدم به به راحله یه شلوارک چسبون نارنچی و یه تاپ جلومه دست دادم و گفت چرا میلرزی گفتم میترس که شوهرت بیدار شه گفت نه نترس مثل خرس خوابیده ، خونشون انجوری بود که وقتی از در میرفتی تو یه حیاط سر پوشیده کوچیک داشت که فقط یه موتور توش جا میگرف و بعد وارد آشپزخونه میشدی و بعد پله میخورد و میرفت بالا یه حال داشت و یه خواب ، داشتم ور اندازش میکردم یه هو دیدم یکی اومد ، داشتم سکته میکردم که دیدم یه دختره ، اومد جلو و باهام دست داد ، راحله گفت که این خواهرم ریحانست ، منم گفتم از دیدنتو ن خوشحال شدم ولی قبلش سکته رو زدم ، رو به راحله کردم گفتم دختر زودتر میگفتی خواهرت پیشته ،گفت تو ببخش ، ولی ریحانه که اینجاست الکی صدای ظرفا رو در میاره که اگه یهو هم بیدار بشه هم شک نکنه،بعد ریحانه گفت که تنهاتون میزارم و رفت تو آشپز خونه ، منم راحله رو کشیدم سمت خودم و شرو ع کردم به خوردن لباش نمیدونین چه طعمی داشتن ، سینه هایش کوچیک و لیمویی بودن و لی نوک بزرگی داشتن و من دست انداختم که تاپشو ببرم بالا تا سینه هاشو بوخورم که یه ذره مقاومت کرد گفتم نترس کاریت ندارم دختر که ول کرد، تاپش رو بردم بالا چی میبینی 2تا سینه سفید اندازه لیمو ، شروع کردم مکیدن و خوردن سینه هاش هردو حسابی رفته بودیم تو حال، که دست انداختم یه شلوارکش که دستمو گرفت گفت نههههههههه! واسه امشب بسه ، زیادیت میشه ! گفتم برو بابا چی میگی ؟!!!! لبشو خوردمو شلوارکشو بزور کشیدم پایین ، در حالی که هردو سر پا بودیم نشستم و شورت توری سفیدشم در اوردم ، وای چه کوسه کوچیکو خوشگلی ایشالا قسمتتون بشه ، شرو کردم لیسیدن ، نفساش تند شده بود داشت حسابی حال میکرد که بهم گفت بسه دیگه العانه که ارضا بشم بیا بالا و منو چرخند سمت دیوار و شلوار ورزشی که پام بود رو گشید پایین ، کشرم داشت شرتمو پاره میکرد ، شرتمو که کشید پایین گفت وااااای چه کیری داری پسر!!!! (کیرم اندازش خیلی خوبه ، هم بلنده و هم تقربا کلفت) گفتم مال خودته ، شروع کرد به ساک زدن ، یه همچین ساک زدنی رو خدایی دیگه تو هچکدوم از سکسهام با دخترای دیکه نداشتم ،پدر سوخته حسابی حرفه ای بود ، دیگه نزدیک بود آبم بیاد که بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار و یه چهار پایه کنارم بود گفتم برو رو ش تا هم قدم بشی ، رفت بالا منم سر کسرم اروم مالیدم به سر کسش که خیسه خیس شده بود و اروم کردم تو که یه آهههههههههههههی کشید منم که از لذت داشتم میمردم ، کس که نبود انگار نه انگار که 2تا بچه زاییده باشه ، چون هیکلیش ریز نقش بود کسش تنگ تنگ بود.
خلاصه کردمو کردم که دیدم میگه جرم بده ، تند بکن تندتتتتتتتتتتتر، منم رحم نکردم ، تند تند و محکم دا شتم میکردم که دیدم داره ارضا میشه ، محکم منو بقل کرد شونهامو گاز میگرفت که منم آبم اومد و با فشار ریختم کسش ، گفت چیکار کردی گفتم شرمنده دیگه نتونستم درش بیارم، دیگه پاهام نا نداشت سرپا بمون ، گفت عیب نداره میرم قرص میخورم ، بعد ازم تشکر کرد گفت که تاحالا انقدر شدید به ارگاسم نرسیده بوده، منم ازش تشکر کردمو بوسیدمش و لباسمو بالا کشیدم و با احتیاط درو باز کردم یه نگاه تو کوچه انداختم و رفتم خونمون، و این قضیه چندین و چند بار هم ادامه داشت که بعضی هاش خیلی جالب بود که اگه وقت شد حتما اونم واستون مینویسم.

ممنون که خاطره منو هم خوندید ، امیدوارم که خوشتون اومده باشه

نوشته:‌ فرزاد

سلام به همگی
محمدم الان 27سالمه داستان که میخوام براتون بگم مال 4سال پیشه من به دلیل شرایط خانوادگی که داشتم مجبور به ترک تحصیل شدم وکار کردم ودر عرض 6ماه از پسر خالم کاشی کاریرو یاد گرفتم واولین صاحب کارم مرد پیری بود که بهش میگفتن دکتر چون کمی علم طبی سنتی بلد بود وپسر25ساله ای داشت که پیشتر اون پیشمون بودمنم یه تیپ خوبی ویکم هم خوش قیافه ام ولی از همه بدتر حرفمو زبونمه که اگه به گوش دختری برسه کارش تمومه نکنمش راحت نمیشه
اون موقعه یه کارگری داشتم اسمش محمد بود وپشت خانه ای که کار میکردیم یه خونه ای بود که 2طبقه بود ولی پشت بومه طبقه اول حیاط طبقه بالا بود ودیواری هم نداشت وجای که من کار میکردم پشت بومه طبقه اول یا حیاط راحت دیده میشد
همش میدیدم که نگاه محمد و رحیم اونجاست ولی چیزی نمی دیدم البته زیادم پا پی نمیشدم چون من همیشه یه چندتا دوست دختر داشتم ولی یه بار که داشت میرفت داخل دوتایمون هم زمان هم دیگرودیدیم یه کم برگشت عقب تا خوب ببینیم درجا خشکم زده بودانگار برق 3فاز بهم وصل کرده بودندن وای خدا این دیگه کیه الانم که براتون مینویسم تمام موهای بدنم سیخ شده وای خدا چقدر زیبا چه هیکلی چه استیلی تمام موهام سیخ شده بعد چند ثانیه دید زدن هم رفت داخل انگار کا ما عشق تویه نگاه شدبه ممل و رحیم گفتم تموم شد مخشو زدم مسخرم کردن باور نمی کردن غروب شد میخواستیم بریم که دیدیم اومد ظرف بشوره چند دقیقه ای گوشه ای ایستادم دیدش میزدم اونم کم نمیاوردزیر چشمی میخورد منو منم همیشه توجیبم یه شماره داشتم داشت میرفت که پریدم انداختم پشت بوم رفتم خونه منتظر تماسش بودم تا صبح نتونستم بخوابم صورتش همش جلوم بود یادم نمیرفت داشتم دیونه میشدم از طرفی خودش از طرفی نزنگیدنش صبح شد رفتیم سر کار ای خدا امروز ساعت رد نمیشه کی ساعت 10میشه ببینمش رفتم به هزار زور زدن پشت بومو دید زدم شماره اونجا بود دستم بهش میرسید ورش داشتم اومد بیرون دیدمش اونم ایستاده داره منو دید میزنه تودلم یه حس غریبی داشتم هم میلرزید دلم هم میترسیدم شماره رو از جیبم در اوردم نشونش دادم اشاره کردم میخوای اسرش گفت اره داشتم از خوشحالی پس می افتادم رفتم شماره رو دوباره انداختم ورداشت رفت تو دیگه کار وبی خیال شدم گوشی دستمه فقط منتظرم از طرفی دارم درو میپام یه نیم ساعت منتظر بودم که دیدم پسر جونی از خونشون اومد بیرون رفت بعد رفتن اون صدای گوشیم بلند شد گوشی رو ورداشتم الو چه صدای داشت الانم توگوشمه حسابی حرف زدیم گفت که اسمش افسانه استو اون برادرشو پدر مادرش تهران هستنو اون با با برادرش اینجا زندگی میکنن البته فقط پاییزها اینجوریه منم از رحیم پرسیدم که این کیه که گفت نمی دونم وقرار شد پرسو جوکنه بگه اون روز م گذشتو غروب دوبار زنگیدم باز بعد نیم ساعت حرف زدن ازش خواستم یه قراری بزارم که بریم یه جای که حرفی زد که اصلا انتظارشو نداشتم گفت میخوای ببینیم یاشیطونی کنی منم گفتم فقط میبینمت بدون اضافه کاری گفت بیرون نمیشه ولی غروب که شد میتونی بیای خونمون چون برادرم شب دیر میاد من از خدا خواسته قبول کردم ای خدا این همه خوشبختی منو محاله محاله امروز شماره بدم فردا برم خونش محاله محاله خوب خداحافظه ای کردیم وتاشب اس بازی فردا شد ورفتیم سر کار محمدم که اول مسخرم میکرد حالا حسودی میکنه میگه ممل حالا بهت ایمان اوردم رحیم اومد وصبحانه اوردو با امار افسانه که اسمش درسته پدر مادرشم اینجانو اون پسره شوهرشو کرایه کش است اون روز افسانه صبح زود پاشدو اومد یه کم نشستو حسابه همو دید زدیمو رفت اون روز کارو زود تموم کردمورفتم یه دوش گرفتمو صافو صوف کردمو ساعت6:30و7بود که هوا تاریک شد رفتم طرف خونشون دم در بود تا منو دید اشاره کردو رفت داخل منم دنبالش رفتم تو در وزدخدایا جلوم کی بود باورم نمیشدیه دامن کوتاه مشکیه خوشکل زیرش یه شلوار مشکیه چسبی یه بلوز مشکیه که یهو اینه دیونه ها پریدمو بغلش کردمو وبوسیدمش گفتم خوب کجا بریم حرف نمی زد با دست به جلو اشاره کرد دستمو انداختم گردنش دارم میریم جلو که منم دارم دوروبرو دید میزنم که راه های در رو ببینم کجاست یه راه در روی خوب پیدا کردمو گفت بریم حموم که طبقه پایین توحیاط بو که اگه برادرش(همون شوهرشو میگفت)اومد بره بالا ومتوجه من نشه منم بزم بیرونمنم قبول کردمو رفتیم همون حموم درو بستیمو تکیه دادم به دیوار که یهو دستشو انداخت گردنمو بغلم کرد سرشو گذاشته بود رو گردنم باورم نمیشد رو ابرا بودم هر چند وقت یک بار سرشو برمیداشت میگفت بزار خوب ببینمت بعد یه سیلی یواش میزد یه بوس میکرد سرشو میزاشت روشونم منم هی انگشتش میکردم یعنی دستم همش روکونش بود حال میکردم واسه خودم ولی به جلوش که دست میزدم خودشو جمع میکرد حال میکردیم ولی بصورته نامحسوس ولی یه بار دلوزدم به دریا و وقتی که خودشوجمع کرد گفتم چرا اینکارو میکنی که گفت یه جوری میشم قلقلکم میادخوب بعد 20دقیه که بغل هم بودیم سرش روشونم بود که اروم تو گوشش گفتم گلم میدی اونم همینجوری اروم گفت که چی منم با لرز ورک گفتم که کس صدای ازش نی اومد ترسیدم گفتم که حتما ناراحت شده ولی چیزی نگفت چند دقیقه ای گذشت سرش هنوز رو شونم بود دوباره گفتم نمیدی گفت میخوای گفتم میدی دوباره گفت میخوای گفتم بدی اره گفت باشه همین که اینو گفت شدم حار حمله کردم بهش لبو گرفتم دست کردم که دامنشو باز کنم ولی چون تاریک بودو منم رمز دامنشو نداشتم نتونستم باز کنم گفتم که رمز دامنت چنده یهو خنده ای زد که دیونم کرد خودش دامن وشلوار وشرتشو دراورد چون از امدن شوهرش میترسیدم زیاد وقت نداشتم رفتم سر اصل مطلب شلوارمو کمی پایین کشیدم وتکیه دادم به دیوار وافسانه رو رودرروورداشتم پاهاشو انداختم اینطرف اونطرف پای خودم وکیرمو اب زدمو گذاشتم سر سوراخ کسش واجازه دخول خواستم که اجازه دادو اروم اروم کردم تو یه چند تا که طلمبه زدم دیدم که اذیت میشه واز اونجای که نمیخواستم بار اخرم باشه گذاشتم زمین وبرای خود شیرینی گفتم نمیکنم گفت چرا گفتم اذیت میشی گفت بیا ولش کن بیا پس گفتم هر طوری که اذیت نشیو دوست داشته باشی گفت باشه وخم شد چون قدش کوچیک بودمنم خم میشدم که کمی اذیت میشدم ولی تموم شد اون روز دوبار افسانه یه روزم من خالی شدیم وبه خوشی از همون دری که اومده بودم زدم بیرونو راه درو هم نیازم نشد.
تمام اسم ها مستعار بودو اینم داستان نبودو خاطره بود ببخشین که سرتونو درد اوردم این خاطره چندین باره دیگه تکرار شده که یکی از یکی بهتره اگه خوشتون بیاد باز مینویسم .
مرسی از همتون .
واز بابت نظرتون ممنون حتی اگه فوش باشه لطف دارید.

نوشته: محمد

من آقای ارشادم مدیرساختمان

من و خانومم به اتفاق دو تا پسر دانشجوم در طبقه اول یه واحد مسکونی 5 طبقه 9 واحده زندگی می کردیم و می کنیم . من تازه چهل سالم تموم شده. کارمند یه اداره ای هستم و اسمم امید وفامیلی ام ارشاده . خیلی هم خوش صحبتم و با گفتارم ماررو از لونه اش می کشونم بیرون . هرچه گفتم بابا من نمی تونم مدیر آپارتمان شم انداختن گردنم . حوصله این دردسر ها رو نداشتم.. اون طبقه پنجمی ما خونه شو اجاره دادبه یه خانومی .. راستش من که اصلا ندیدمش . چون هر وقت خسته از سر کار میومدم اون بود تو خونه شون . شناختی هم ازش نداشتم . نیازی هم نبودکه بشناسمش . هنوزم فرصت نشده بود که جلسه ماهیانه ساکنینو بر گزار کنیم . یه دو هفته ای شد و چند نفر جلومو گرفتند و گفتند که مرشد عزیز آقای ارشاد این خانومی که اون بالاست یک مار خوش خط و خاله و از اون جنده های درجه یکه و روزی چند نفر مدل به مدل میاره و می بره . ما چند تا از مردای آپارتمان گرم صحبت شدیم و گفتیم این که نمیشه ما زن داریم بعضی هامون دختر داریم این خوبیت نداره .. خواستم بندازم گردن یکی دیگه که بره با این زنه صحبت کنه که یه جوری شرشو از این خونه کم کنه یا خودشو اصلاح کنه . راستش من حس کردم کار من نیست بخوام با این زن صحبت کنم . حریفش نمیشم . آخه جنده ها خیلی رو دارن . یه حرفی بیاد به من بزنه .. همون دم در خونه دسته جمعی گرم صحبت بودیم . هرکاری کردم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم نشد که نشد . انداختن گردن من .. از خجالت داشتم می مردم . من تا حالا با یه جنده روبرو نشده بودم . شاید م شده بودم ولی با این حس که کسی جنده باشه باهاش حرف نزده بودم . حتی غیر از زن خودمم به کسی دست نزده بودم . با خودم گفتم بهتره یه روز برم به این زنه سر بزنم که از سر کارم برگشته و به جای طبقه اول مستقیما برم طبقه پنجم . همین کارو هم کردم . یه خورده می ترسیدم و می لرزیدم . هر طبقه ای دو واحد داشت ولی طبقه پنج فقط یکسره بودیعنی می شد واحد شماره 9. اگه یکی الان اونجا باشه در حال گاییدنش چی ؟ /؟من اصلا دوست ندارم مزاحم کسی باشم . بذار آزاد باشه . به من چه مربوطه .. یه خانوم خوشگل درو باز کرد . چشم و ابرو کشیده . از اون شلوار لی های تا زانو و کیپ که کونشو داشت می ترکوند و یه بلوز بدون آستین هم تنش بود . سلام یادم رفته بود . آب دهنمو به زور قورت دادم . سی و خوردی می شد . -ببخشید امری داشتید.-خانوم زهره خندان .. درحالی که می خندید و دندونای سفیدشو بهم نشون می داد گفت بفرمایید شما باید آقای امید ارشاد باشین -بله خودمم . -من شما رو می شناسم . ولی شما منو نمی شناسید . بفرمایید داخل یه چایی در خدمتتونیم . طوری اصرار کرد که فهمیدم از ته دلشه . -ببخشید مهمون ندارین ؟/؟ -مگه قراره هر دقیقه مهمون داشته باشم ؟/؟ تازه مهمونم داشته باشم . شما هم مهمون . بفرمایید خواهش می کنم .. رفت و به جای چایی واسم آب میوه آورد . وقتی پشت به من داشت می رفت آشپز خونه و اون کون بر جسته اشو از پشت شلوار دیدم کیرم شق کرده بود . من بهش چی می گفتم؟/؟ راستی راستی چی می گفتم . نشستیم و یه سری کوس شرات از این ور و اون ور گفتیم و از جلسه ماه بعد ساکنین گفتیم و دیگه یه جای کار ترمز زدم . من که خودم می دونستم اون شوهر نداره ولی گفتم ببخشید آقاتون مسافرتن ؟/؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت چو دانی و پرسی سوالت خطاست . سه چهار روز پیش بود که شما کنار در ورودی با مردای دیگه کنفرانس گرفته بودی و داشتی در این مورد صحبت می کردین ... دیگه بقیه حرفاشو نفهمیدم . ظاهرا این جنده خانوم از اون زبلهایی بوده که گوشی آیفونو ورمیداره و هرصدایی رو که اون اطراف بوده می شنوه و می فهمه که ما در مورد چی داریم حرف می زنیم و ما کوس خلا هم همون دم در خونه از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه هم گفته بودیم . موضوع رو عوض کردم و کشوندمش به جلسه عمومی . خجالت کشیدم حرف بزنم ولی اون اومد جلو و گفت امید خان یه زن همیشه یک زنه بد بخته . یه مرد اگه همسرشو طلاق بده اگه بد ترین آدم روی زمین باشه بازم یک مرده کسی بهش ایرادی نمی گیره . من شوهرم معتاد بود و ازش جدا شدم . یه خورده نفقه میده بهم و باهاش زندگیمو پیش می برم . می خواستم بهش بگم با نفقه یه معتاد چطور از پس زندگی و اجاره بر میای که دیدم گریه امونش ندادو خودشو انداخت تو بغلم .. نمی دونستم چیکار کنم . می دونستم که میخواد یه جورایی خرم کنه و قاپمو بدزده و حمایت منو جلب کنه دیگه این قدر ها هم کوس خل نبودم ولی از اونجایی که کیر خل بودم دوست داشتم فریبشو بخورم . وسوسه شده بودم . از اون جنده های با کلاس بود . تیپش به جنده ها نمی خورد .با توجه به نرخ تورم و دوبرابر شدن قیمت دلار نرخش زیر پنجاه نبود . دلم می خواست بهم حال بده . یه استرس عجیبی داشتم . واسه اولین بار بود که می خواستم با یه زنی به غیر از زن خودم رابطه بر قرار کنم . بارها دوستان بهم گفته بودند که با یه زن دیگه ای سکس کن و به زندگیت تنوع بده من وجدانو زیر پا گذاشته بودم ولی می ترسیدم وحالا موقعیتی ایده آل نصیبم شده بود که نباید اونو به این آسونیها از دست می دادم -خیلی حرفا پشت سر من می زنن . فراموش کردن که من یه زن تنهام . شما وقتی که شبا زناتونو بغل می زنین و پیشش می خوابین اصلا به فکر یه زن تنها هستین ؟/؟ به این فکر می کنین که اون بالا یه همسایه ای هم دارین ؟/؟ -باورکنین زهره خانوم اگه همسر من فرهنگش قوی باشه و اجازه بده من خودم حق همسایگی رو به جا میارم . از این حرف من خنده اش گرفت . نتونست جلو خنده شو بگیره . یک آن شونه هامو گرفت و چش تو چش هم دوختیم . خوب شکارشو شناخته بود . فهمیده بود که من اهلشم . جنده ها واقعا تو کارشون متخصصن . با یه بوسه آبدار رفتیم به استقبال یک سکس جانانه . یه هوای گرم تابستونی بود که کولر هم روشن بود . -آههههههه عزیزم عزیزم ..کاش زودتر میومدی و با خودت امیدو تودلم زنده می کردی .. بد جوری داشت خرم می کرد با این کارا می خواست جواز کسبو واسش صادر کنم . قبل از این که من بخوام لختش کنم اون دگمه های پیرهنمو بازکرد . دستشو که گذاشت رو موهای سینه ام و یواش یواش عشوه گری رو شروع کرد حس کردم که من یکی دیگه اعتراضی ندارم که بکنم . حتی باید کمکش هم بکنم . هیجان شدیدی داشتم . فقط دلم می خواست این کیر ناقابل من بتونه دردشودوا کنه . همون وسط پذیرایی درازم کرد . منم شلوار کشی اونو پایین آورده و سرمو با لا گرفتم و به کون بیرون زده از شلوارش یه نگاهی انداخته و دراز کشیدم . چون اون در حال در آوردن شلوارمن بود و نمی بایستی تو کارش وقفه مینداختم . از اون کارایی کرد که زنم تا این حد سریع و با اشتها واسم انجام نمی داد . کیرمو یه ضرب کرد تودهنش . منم که دستم به زیر بلوزش می رسید اونو یواش یواش از سرش درآوردم . بعد از این که یه ساک جانانه واسم زد . کیرمو دو دستی گرفت تو دستشو اونو به کوسش مالید . -این دوامه .. امیدمه امید جان . آقای ارشاد با همین باید ارشادم کنی . زبان ارشاد این خیلی تیزه . منو دراز کرده بود و خودش از بالا مسلط به من بود . وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی کیرم این قدر تیزه در جا کونشو انداخت رو کیرم و کوسشو روی سر تا ته کیرم حرکت داد و با بالاپایین کردن کوسش روی کیر چند بار این حرکتای رفت و برگشتی رو انجام داد . من اون زیر قرار داشته کوس رو کیرم سوار بود .دستامو هم قرار داده بودم روکون زهره جنده . ولی خیلی جنده باکلاسی بود . به نظرم باید اول کارش باشه چون تازه از شوهرش جدا شده بود و کوس با حالی داشت که گشاد نشون نمی داد . -وای .. امید .. بکن .. تو منو کشتی .. جون من تند تر .. دارم حال می کنم . بیشتر از اونچه حال می کرد دوست داشت نشون بده که هوس داره ومنم میذاشتم هر طور که دوست داره و بهش مزه میده همون کارو بکنه . فکر کنم خر کردن من بیشتر بهش مزه می داد هرچند خودش حال هم می کرد وگرنه کوسش این قدر خیس نمی کرد و صورتش گر نمینداخت . خودشو سفت و سخت انداخته بود رو من و طوری باهام حال می کرد که داشتم با خودم فکر می کردم که حتما خیلی هم ثواب کردم که به این کیر نخورده حال هم دادم . یه جوری لبامو قفل کرده بود و منو می بوسید که فکر می کردم حتما کسی هستم و تا حالا خبر نداشتم .. -وای امید .. آبم داره میاد .. آب .. آب .. داره میاد .. تو داری آبمو میاری .. هیچ مردی تا حالا این کارو نکرده و نتونسته آبمو بیاره .. آفرین به تو که داری میاری .. آخخخخخخخ اومد .. ریخت .. جووووووون .. بیحال افتاد رو من و منم از اون بیحال تر . هرچند شک داشتم که ارگاسم شده باشه چون یک ساعت تمام زنمو می گاییدم آبش نمیومد این جنده چه جوری به همین زودی آبش اومد . ولی خودمم دوست داشتم که حرفاشو باور کنم . برای همین رفتم تو حس همین فیلمی که اون بازی کرده بود . آخه زندگی همش فیلمه . چه بهتر یه کارگردان دیگه فکر کنه اون جوری که اون دلش می خواد فیلم داره پیش میره -امید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم آب میخواد.. زود باش . با این که خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم می ترسیدم . اگه این جنده آبستن شه و بخواد بچه رو بندازه گردن ما چی .. -بریز توکوسم نترس . سر لوله ام بسته .. -به همین زودی ؟/؟ -خب دیگه یه پسر و یه دختر داشتم و سر بچه دوم بستم -پس بچه ها کوشن . -خونه پدر شوهرم . حرفشو باور کردم . دیگه خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم ولی با همه اینها یه انگشتی تو سوراخ کونش فرو کرده و قلقشو گرفتم که می تونه کیر منو هم راحت تو خودش جابده . -زهره جون می خوام کونتو بگام وتو کونت خالی کنم . -هرجور عشقته .. هرجور میلته حال کن .. شیطون متقلب ساعتی پیش از نیاز زن و این حرفا می گفت . چقدر زود راضی شد که من اونو ازکون بگام . ولی چه کونی ! سفید و بر جسته و گنده . یه سیلی که به کونشمی زدی به لرزش می افتاد . مثل ژله می لرزید و یه منظره و تصویر زیبایی به وجود می آورد . چاک کونشو از پایین به دو طرف باز کرده تا حفره کونش بیشتر تو دیدم قرار بگیره . کیرمو به سر سوراخ کونش فشرده و با لذتی آرام نرم نرم کیرمو کردم توکونش .. -اوخ وای .. کونم .. امید جون جرررششششش بده با کیییییرررررت منو پاره پاره کن .. اوف آب می خوام . آب .. آب زودباش آب . دیگه نتونستم در مقابل این حرکاتش تاب بیارم . کیرم هی آبشو خالی می کرد و اونم هی آب می خواست . -جووووووون زهره . همین جور دارم خالی می کنم . -امید نمی دونی که چقدر کونمو داغش کردی و بهم حال دادی . وقتی کیر خیسمو از کونش بیرون کشیدم همونو گذاشت تو دهنش . خلاصه یه نیم ساعت دیگه رو با هم حال کردیم . کارمون که تموم شد بهم گفت چیزی می خواستی بگی ؟/؟ با خودم فکر کردم که ما 9 واحدیم . دو تا از واحدها در مجموع دست چهار تا دانشجوی دختره . توی دو تا از این واحد ها دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند . من که رضایتمو اعلام کردم و اونم که خب هیچی . می مونه سه واحد دیگه که سرپرستشون مرد خونواده هست .. -زهره جون من چیزی نمی خواستم بگم . فقط یه سه نفری هستند که اونا هم یه یکی بیان ببینم حرف حسابشون چیه .. فکر کنم تا چند روز بعد اون سه نفر هم یه صفایی کردند و اصلا دیگه کی بود که به این زهره خانوم کار داشته باشه . تازه یواش یواش واسه حفظ سیاست با خانوما ی این واحد ها داشت آشنا می شد و گرم می گرفت .. منم که دیگه یه کوس ناب غیر از کوس زنمو گاییده بودم این هوس به سرم افتاد که یه جنده دیگه رو بکنم . جنده ای که از خودش جا داشته باشه . رفتم سراغ یکی از دوستام که اهل این کارا بود . -به ! امید خان تو هم آره -خب دیگه تنوع تو زندگی لازمه . چقدر یه نوع غذا بخوریم دل آدمو میزنه . -یه کوس ناب سراغ دارم . اول تو بزن و من اون پایین کشیک میدم و بعدا من میزنم .. هیجان زده شده بودم . یه قرص ویاگرا خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زده بودم که این دو تا یه جورایی مکمل هم باشن .. مسیر مسیر محله ما بود . خداکنه آشنا ما رو نبینه و خیلی دورشیم .. وای یه خورده اون ور تر از روبروی در خونه ما وایساد . واحدهای مسکونی ما رو نشون داد . -امید جان زنگ طبقه پنجمو بزن بگو از اسی کارچاق کن به زهره هفت کوس .. این رمز ماست . نمی دونستم چی بگم . می خواستم واسه تنوع یه جنده دیگه رو بگام دوباره باید می رفتم به طبقه پنج واحدهای خودمون تا یه بار دیگه ارشادش کنم .. پایان ..

نوشته: پدرام

یه راست میرم سر اصل مطلب این قضیه برا 2سال پیشه یه روز داشتم از پارکینگ خونه میامدم بالا که درب حیاط باز شد یه زن وشوهر امدن داخل با یه بنگاهی برای دیدن ط اول . دیدم زنه عجب مالیه بد هم داره امار میده خلاصه اونروز گذشت اونا هم خونه رو اجاره کردن یه چند وقتی دنباله زنه بودم تا یه روز دم پنجره رویتش کردم الکی زیر پنجرشون با تلفنم حرف میزدم در همون حال تلفنمو بلند بلند میگفتم .اون هم داشت گوش میداد من رفتم سره کارم 3ساعت بعد یکی زنگ زد و قطع کرد شک نداشتم که این پایینیه هستش {شماره تلفن از تلف ن همگانی بود } هرچی زنگ زدم فاییده نداشت .

منم از فکرش امدم بیرون تا 8ماه بعد داشتم توی خیابونه محلمون میرفتم که دیدمش بوق زدم نگاه کرد منم رفتم جلو تر ایستادم رسید بعداز شناختن احوال پرسی گفتم برسونمتون کلی تعارف کرد وسوار شد منم تو راه شروع کردم به کرم ریختن تا جایی که دیگه رامش کردم بی هوا دستم رو بردم سمت کسش وااییییییییییییییی چه گرمایی داشت شروع کردم بمالم یهو گفت پریودم .اقا خورد تو پره ما اونم دید ما دمق شدیم هی میگفت خوب بشم بعدا .....واز این کوسو شعرا یه دفه کیرمو با دستش گرفت دیدم برق از سه فازش پرید چشاش گرد شد نگاش کردم فهمیدم داستانو گفتم چی شد گفت جون چه کیری من باید الان اینو بخورم به زور سرشو برد پایین حالا ما هم از ترس داریم زهره ترک میشیم. کیرو در اورد کرد تو دهنش هی خورد تا به سایز اصلی رسید اونفدر ساک زد که خسته شد گفت چکار کرد گفتم چیکار باید میکردم این همیشه همینطوری .برق هوس رو توی چشاش میشد دید :بالاخره رسوندمش ورفتم شمارشو هم گرفتم دیگه توی کونم عروسی بود یه 2.3 روزی گذشت تا روز موعود رسید اس ام اس داد ساعت 1 خونه باش درو باز میکنم بیا تو منم رسیدم خونه یواشکی رفتم بالا دوش گرفتم امدم پایین داشتم از ترس واسترس سکته میکردم تا حالا توی خونه کسی نرفته بودم .از در رفتم تو تا رسیدم لباشو گذاشت رو لبام داشتم بال در میاوردم با یه تاپو یه دامن که کس وکون تا ته معلوم بود .خلاصه منم که امپر روی 10000 در حین لب خوردن دستمو بردم سمت باسن و مالش باسنش بزرگ نبود چون جسه کوچیکی داشت بعد بر گردوندمش و باسنشو چسبوندم به کیرم وگردنشو لیس میزدم یواش یواش دست کردم توی دامن وشورتش تا دستم رسید به کسش یه اخخخخخخخخخخخخهسسسسسسسسس گفت منم دیدم الان وقتشه تاپو در اوردم مشغوله خوردن سینه های توپش شدم دیگه ذاشت میمرد اونم وحشیانه منو هل داد شروع کرد به در اوردن لباسای من بعد با چنان ولعی کیرمو میخورد که تمام بدنم مور مور میشدیه 2 3 دقیقه ساک زد منم دیگه کامل لختش کردم خواستم کسشو بخورم گفت دوست ندارم راستش بهم بر خورد هیچی نگفتم پیشه خودم گفتم یه خواری ازت بگام که دیگه زبونه منو پس نزنی خوابوندمش کیرم که دیگه راست شده بود رو بدون مقدمه چنان دادم تو کسش که فکر کنم کل همسایه ها اگه خونه بودن فهمیدند {ولی خدایی با اینکه 2شکم زاییده بود اینگار دختره }دیگه منم وحشیانه اما با قدرت تلمبه میزد چنان لبه های کسش قرمز شده بود که نگو یه 10 دقیقه تلمبه زدم که دیدم خودشو سفت کرد چسبوند به من منم احساس کردم کیرم سوخت بله ارضا شده بود اومدم از عقب بکنم نذاشت گفت میمیرم منم دوباره با سختی دادم توی کسش دیگه داشت زجه میزد که دارم میمیرم بیارش یا تمومش کن منم عرق کرده بودم خفن که احساس کردم داره میاد اماده کردم که بپاشم رو صورتش دیگه داشتم از گرما وخستگی هلاک میشدم که بالاخره اومد با چنان فشاری پاشیدم که صورتشو بالشت رو خیس خالی کردم .از اون به بعد تا این 2 ماه پیش همین رویه ادامه داشت تا اینک دعوامون شد منم دیدم وقتی میگه نمیخوام زورکی که نمیشه یه چند روز پیشم اسباب کشی کردن ورفتن .امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: محمود

مینا خانم همسایه عزیز

داستان از آنجا شروع میشه که ما به منزل جدید نقل مکان کردیم که اسم من در این داستان سیامک است . پدر و مادر من کارمند و من دانشجو و خواهرم خانه شوهر ..........در همسایگی ما خانواده ای بودند که خیلی مرفه و به قول خودمون با کلاس بودن ( که توپ تکونشون نمیداد از نظر مالی ) خانم خانه 35 ساله دختر 20 ساله ویک دختر 16 ساله در ضمن من هم یک خواهر 24 ساله دارم که خانه شوهر است و خودم هم 21 سال دارم . یک روز که از دانشگاه آمدم خونه دیدم زن همسایه که اسمش را مینا میذارم ( بخاطر آبرو ) در خانه ماست بعد از سلام و علیک مامانم گفت مینا خانم همسایه ما هستند و یادش رفته کلید منزل را برداره و پشت در مونده و من از ایشان دعوت کردم بیاد منزل ما تا تو بری یک کلید ساز بیاری تا درب را باز کنه ، من هم با اخم رفتم سراغ کلید ساز ......

در راه به مینا خانم فکر میکردم خیلی باکلاس و خوشگل و بر خلاف سنش که 35 سال داره به 25 ساله ها میخورد در ضمن اندامش خیلی قشنگ بود من از روی مانتو برجستگی باسنشو حس کردم و همینطور برجستگی سینه هاش ( من خیلی باسن و پستان را دوست دارم . نمیدونم چرا شاید از اینکه پدر بزرگم اهل قزوین بوده ) قفل ساز آمد و در را باز کرد و گفت چه قفلی بندازم من هم گفتم صبر کنید تا بپرسم آمدم خونه خودمون و از مینا خانم پرسیدم کلید ساز میپرسه چه قفلی بندازم که مینا خانم گفت من میام بهش میگم که من گفتم شما زحمت نکشید فقط بگید چی بندازه من بهش میگم چون ایشان غریبه هستند مرد باهاش صحبت کنه بهتره دیدم یک نگاه عمیقی به من کرد و گفت باشه بگو پولش مهم نیست قفلش ایمن باشه من آمدم و گفتم بهترین قفلت را بنداز قفل را عوض کرد و کلید را به من داد و من پولش را حساب کردم و رفت آمدم منزل و دسته کلید را دادم مینا خانم خیلی تشکر و معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه مزاحم ما شده بود و دست کرد از کیفش کلی پول در آورد و گفت چقدر شد و من گفتم قابلی نداره و هر چه اصرار کرد من نگرفتم و در آخر گفتم بعد از آقاتون میگیرم و خداحافظی کرد و رفت من متوجه شدم با این کار خیلی از من خوشش آمده........

تا اینکه فردا که از دانشگاه آمدم منزل مادرم گفت مینا خانم رفته قفل را قیمت کرده و پول را آورده و گفت از سیامک خیلی تشکر کن پول را شمردم دیدم دو برابر پولی است که من دادم ولی به مامانم چیزی نگفتم ، یک هفته از این ماجرا گذشت که ساعت 10 شب بود زنگ خانه به صدا در آمد مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه آمد و گفت سیامک مینا خانم بود گفت دخترش چند تا سوال ریاضی داره اگه میشه سیامک فردا بعد از ظهر بیاد منزل ما من هم با اخم به مامانم گفتم باشه و در دل از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم روز موعود فرارسید و قبل از رفتن حمام گرفتم و تیپ کردم و رفتم در خونه و زنگ زدم در باز شد و مینا خانم در را باز کرد خدای من چه تیپی کرده بود یک تاپ نارنجی و شلوار لی با ناز و عشوه گفت خوش آمدی آقا سیامک تو که به ما افتخار نمیدی و من باید با این بهانه ها تو را دعوت کنم من می خواستم همان جا بغلش کنم و ببوسمش که روم نمی شد و تازه فهمیدم درس دخترش بهانه بود گفتم پس سوالات ریاضی دخترت الکی بود گفت نه سوال داره ولی در کل خواستم از محبت آنروزت تشکر کنم و بگم چرا پولشو نگرفتی که من گفتم پول قابل شما را نداره شما جون بخواه همینطور به من خیره شد گفتم نکنه ناراحت شده که گفت از روزی که تو را دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی و ازت خوشم آمد و با آن کارت منو شرمنده خودت کردی که من گفتم که تو دو برابر پول قفل را دادی چرا ؟ که گفت عزیزم تو دانشجو هستی و نباید ولخرجی کنی من هم مات و مبهوت لبهای غنچه شدش را نگاه میکردم در ضمن راست کرده بودم و از روی شلوارم معلوم بود که چشمش به آن افتاد و گفت خودتو اذیت نکن زیاد و یک سوال ازت میکنم دوست دارم جوابمو راست بگی گفتم بگو راستشو میگم گفت دوست دختر داری ؟ فکر کردم چی بگم اگر راستشو میگفتم که دارم اون میپرید در ضمن دوست دختر دانشجو کجا این هلو کجا ( فرقش زمین تا آسمونه ) گفتم داشتم ولی یکسالی است که شوهر کرده و الان با هیچ کس نیستم گفت باور کنم گفتم آره گفت باور کردم چون از چشمات فهمیدم خیلی حشری هستی فقط باید قول بدی به کسی نگی با من دوست هستی فقط ما همسایه هستیم در همین موقع دخترش آمد سلام کرد و گفت پانته آ دختر دومم هست و از تو سوال ریاضی داره که بلند شد گفت من شربت و میوه بیارم و شما درس را شروع کنید ، خدای من پانته آ هم مثل مادرش ناز و خوشگل بود یک تی شرت آبی و شلوارک پاش بود سینه برجسته و کوچک و باسن نقلی قشنگ ولی مامانش چیز دیگری بود........

بعد از یاد دادن ریاضی و موقع خداحافظی گفت لطفا شماره مبایلتو بده که برای درس دادن دیگه مزاحم مامانت نشم و شماره را دادم و خداحافظی کردم موقع دست دادن با انگشت کف دستمو قلقلک داد که دوباره راست کردم و آمدم و دوباره رفتم حمام البته مامانم خانه نبود چون اگه بود روم نمیشد در عرض دو ساعت دو بار برم حمام......
چند روز از این ماجرا گذشته بود که داشتم تو خونه شام می خوردم مبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم دیدم صدای قشنگی از آن طرف میگه آقا سیامک خودتی گفتم بله بفرمائید گفت معلومه سرت شلوغه منو نشناختی ، گفتم نه والا ......... یکدفعه متوجه شدم مینا است ( آخه برای اولین بار بود از طریق تلفن با هم صحبت میکردیم ) بهش گفتم مینا خانم افتخار دادی زنگ زدی به خاطر همین ذوق زده شدم و زبونم بند آمده که چی بگم ، گفت خیلی پشت تلفن زبان داری معلومه مخ هر چی دختره میزنی و خندید و گفت خواستم ببینم مامانت اجازه میده یک شب مهمونی بری خونه کسی ، حدس زدم خونه خودشو میگه گفتم تا کی باشه گفت اجازه داری یا نه؟ گفتم آره ، گفت چهارشنبه منزل من دعوتی گفتم مگه تنهائی گفت بله محسن ( شوهرش ) مسافرت خارج از کشور رفته و بچه ها را میبرم خونه مامانم اینا و شب به بهانه ای میام خونه خودم که با تو باشم متوجه شدی سه روز دیگه چهارشنبه که فرداش هم تعطیل رسمی بود ، متوجه شدم خوب نقشه کشیده خداحافظی کرد و من کف کرده بودم ........و منتظر آن روز که دلی از عزا در بیارم چون اصلا فکر نمی کردم روزی با خانم به این باکلاسی آشنا شوم و بتونم باهاش حال کنم ، از همان روز به مادرم گفتم با دوستانم چهارشنبه شب میریم توچال و پنجشنبه برمی گردیم ..... چهارشنبه مینا زنگ زد و گفت ساعت 9 شب به یه بهانه ای میام خونه و تو هم 9 به بعد بیا گفتم میشه زودتر بیای چون من گفتم میرم کوه و اگر ساعت 9 بیام بیرون مامانم شک میکنه گفت مسئله ای نیست من کلید یدک منزل را به تو میدم تو هر موقع خواستی برو منزل تا من بیام ، گفتم دمت گرم که هوای منو داری .

قرار شد ظهر بیاد منزل و کلید را در جاکفشی جلو آپارتمانش بذاره و من از آنجا بردارم ، در ضمن هر موقع تلفنی صحبت میکنیم آنقدر ناز و عشوه میاد که نزدیکه من آبم بیاد..........خلاصه روز موعود رسیدساعت 6 شد من لوازم کوه را برداشتم و آمدم بیرون زود در جاکفشی را باز کردم و کلید را بداشتم ( ما و مینا خانم در طبقه دوم هستیم ) در را باز کردم داخل شدم وای چه منزل قشنگی ، همه چیز ست بود متوجه شدم زن با سلیقه ای است ( موقع تعویض کلید من همش دم در بودم و داخل را ندیدم ) نشستم روی مبل و تلویزیون را روشن کردم در ضمن چشمم به یادداشت روی میز افتاد که نوشته بود " خوش آمدی آقا سیا مک در یخچال همه چیز است از خودت پذیرائی کن تا من بیام در ضمن اگر تلفن زنگ زد جواب نده " همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود در کانال های ماهواره دنبال فیلم سکسی گشتم دیدم زوده و از فیلم سکسی خبری نیست چون می دونستم 4 ساعت باید منتظر باشم خودمو مشغول کردم در همین حال مبایلم زنگ خورد دیدم مینا است گفت خوبی من تا یک ساعت دیگه میام چون بچه ها را بردم خونه خواهرم و چون با خواهرم راحت هستم زودتر میام و خداحافظی کرد من گفتم آخ جون حوصله ام سر نمیره ، ساعت 9/20 دقیقه بود آمد همون جلو در بغلش کردم و ازش لب گرفتم گفت صبر کن بذار برسم بعد شروع کن
گفت من یک دوش می گیرم رفت حمام گفت تو نمیای گفتم الان حمام بودم
ده دقیقه طول کشید تا از حمام بیرون آمد وای چه هیکلی ، چه باسنی .............
رفت اطاق تا لباس بپوشه بعد از چند دقیقه با یک تاپ و شلوارک آمد نصف سینه هاش بیرون بود سینه هاش از یک مشت بیرون میزد آخ جون ممه ،
من چون مامانم منو زود از شیر گرفته عقده ای شدم و ممه میخوام...............
از آشپزخانه ویسکی و کلی مخلفات آورد و گفت زحمت ریختنش با تو من دو پیک ریختم ، لیوان را نصفه کردم با خنده گفت چه خبره می خوای منو کله پا کنی و بلا سرم بیاری گفتم نه نم نم میخوریم من پیک اول را یکضرب خوردم و او نم نم می خورد من پیک دوم را ریختم و خوردم گفت سیا جان عجله نکن تا صبح وقت داریم گفتم چشم ، ازش پرسیدم چی شد منو پسندیدی گفت از روز اول دیدم پسر با حیا و نجیبی و سالمی هستی و حیض نیستی در ضمن با اون کارت ( کلید سازی ) نظر منو جلب کردی و دیدم با مرام هم هستی و میشه روت حساب کرد
لیوانش تمام شد دوباره ریختم گفت بسه و آمد تو بغلم لب رو لب و کمر و باسنشو می مالیدم توی بغلم ولو شد و داشت از حال می رفت گفت بریم تو اطاق بغلش کردم و رفتیم تو اطاق خواب تا پشو در آوردم و شروع کردم با زبون نوک سینه هاشو خوردن وای چه سینه های برجسته و سفتی متوجه شدم شوهرش اصلا سینه دوست نداره همینطور میمکیدم و آخ و اوخ مینا شروع شد آمدم پا ئین روی شکم و نافشو شروع به خوردن کردم زبونمو تو نافش کردم و می چرخوندم آمدم پائین تر و شلوارک و شرتشو با هم در آوردم زبونموکردم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن دیدم کسش خیس است متوجه شدم ارگاسم شده متوجه شدم خیلی حشری است و صداش تا 100 متری میرفت گفتم یکم یواش گفت دست خودم نیست همینطور زبون را توی کسش می چرخوندم و سرمو گرفته بود و فشار میداد رو کسش ، پاهاشو آوردم بالا و زبونمو کردم تو سوراخ کونش و چرخوندم صداش بلند شد متوجه شدم خیلی خوشش میاد در اوج لذت بود و داشت از هوش می رفت و من ادامه دادم تا اینکه گفت بسه مردم پاهاشو آوردم پائین گفت تو نمی خوای لخت بشی دیدم راست میگه هنوز لخت نشدم گفتم ببخشید یک لحظه برم دستشوئی آمدم از جیبم اسپری بی حس کننده که آماده داشتم برداشتم و به کیرم و زیر تخمام زدم و دستمو شستم و برگشتم تا آمد کیرمو بگیره گفتم زوده من هنوز کارم تموم نشده و رفتم لبشو شروع کردم به مکیدن و زبونشو خوردن بعد رفتم سراغ لاله گوشش و شروع کردم به مکیدن وای خدای من صداش بلند شد متوجه شدم دو چیز بیشتر از همه حشرشو بالا میبره : یک لاله گوش و لیسیدن کونش .........
گفت حالا نوبت من ، بلند شدم کیرمو گرفت و گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری شروع به لیسیدن کرد خیلی وارد بود چون اصلا دندونش به کیرم نمی خورد ( من یک دوست دختر داشتم موقع ساک زدن دندوناش پدر کیرمو در می آورد ) گفت حیف این کیر نبود به من نمیدادی گفتم نوش جونت مال تو و ساک زدن را تند کرد و کیرمو تا ته توی حلقش میکرد و قربون صدقش میرفت بعد از چند دقیقه گفت بذار توش ولی یواش یواش گفتم چرا ؟ گفت 6 ماهه به شوهرم کس ندادم گفتم چرا ؟ گفت بعد بهت میگم ، سرشو کردم توش و چرخوندم و می آوردم بیرون و میکردم تو و کمی داخل کردم آخ و اوخش شروع شد و هی میگفت بکن فشار بده جرم بده ......راست میگفت خیلی تنگ بود اصلا توش نمی رفت با هر زحمتی بود تا نصفه توش کردم و عقب جلو میکردم فکر می کنم دوباره اورگاسم شد چون کیرم خیس شده بود فشار را بیشتر کردم با دستش پامو فشار داد به عقب و گفت یواش دردم گرفت کیرمو در آوردم و گفتم برگرد گفت از کون ؟ نه چون تا حالا تجربه نکردم گفتم من راهشو بلدم دردت نمیاد گفت چطوری گفتم با کرم ، گفت دوست دارم ولی از دردش میترسم چون یکی از دوستام از کون داده بود و میگفت تا یک هفته نمی تونستم راه برم گفتم من بلدم دردت نمیاد گفت سیامک تو مگه قزوینی هستی ؟
گفتم آره کرمت کجاست گفت روی میز توالت با دست نشون داد کرم را برداشتم قمبل کرد وای چی بگم نزدیک بود سکته کنم کون به این قشنگی و خوش فرم ندیده بودم شروع کردم به لیسیدن و زبونمو کردم داخل سوراخ کونش و شروع کردم به زبون زدن و خوردن خیلی خوشش می آمد و خودش هم کونشو می چرخوند دوباره آه و نالش شروع شد بعد یکی از انگشتامو کرم زدم کمی هم به سوراخش مالیدم و انگشتمو کردم تو و شروع به چرخوندن کردم هی فرو میکردم و بیرون می کشیدم و می چرخوندم حس کردم خوشش میاد ...
بعد از چند دقیقه دو تا انگشتمو کردم تو کونش و عقب و جلو می کردم حس کردم کمی باز شده انگشت را در آورده و کمی کرم به سر کیرم زدم و گفتم مینا جون آماده ای با ناز گفت سیا جون خیلی کلفته دردم میاد گفتم صبر کن خوشت میاد گفت باشه ولی یواش ، گفتم به چشم سرشو گذاشتم دم سوراخ کون کمی فشار دادم یک ذره رفت جلو و گفت آخ گفتم جون ، دیدم خودشو جمع کرده گفتم عزیزم عضلاتت را شل کن کمی شل کرد و شروع به چرخوندن روی سوراخ کون کردم و کمی فشار دادم گفت یواش کیرمو در آوردم گفتم نمی زاری گفت می ترسم بیا بکن تو کوسم گفتم حیف این کون نیست که آب توش نریزی دیدم چشاش شهلا شده و آخر لذته ، دوباره سر کیرم کرم زدم و سرشو گذاشتم دمش و کمی فشار دادم دیدم پاهاشو باز باز کرده که بره توش با فشار سرش رفت تو گفتم دیدی رفت شروع کردم به چرخوندن و کمی فشار یواش یواش ریتم تلمبه را شروع کردم و عقب و جلو میکردم حس کردم خوشش آمده هی میگفت فشار بده بده صدای آخ و اوخش شروع شد من هم دستمو بردم و با سینه هاش بازی میکردم و فشار میدادم نصف بیشتر کیرم رفته بود تو کونش و جالب اینکه خودش عقب و جلو میکرد من خیس عرق شده بودم و در اوج لذت با کمی فشار تا آخر توش کردم و تلمبه زدن را سریع کردم همینطور که قمبل کرده بود گفتم یواش یواش بیا عقب و من به پشت روی تخت میخوابم
درست به پشت روی من بود و من هم مسلط به سینه هاش و تلمبه میزدم گفت دردم گرفت فکر کنم کیرم به سقف کوسش برخورد کرده بود متوجه شدم راست میگه همینطور که روی من خوابیده بود گفتم برو بالا و دو دستمو بردم زیر کونش و او بالا و پائین میکرد بعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم مینا جون داره آبم میاد بریزم توش گفت نه عزیزم می خوام بخورمش دفعه بعد بریز توش تا اینو گفت دیدم داره میریزه هولش دادم جلو و برگشت و گرفت کرد تو دهنش و من صدام رفت هفت آسمون تمام آبمو قورت داد و افتاد روتخت و من بغلش کردم فکر می کنم 15 دقیقه تو بغل هم بودیم چون اصلا حال بلند شدن نداشتیم به مینا گفتم بلند شو دوش بگیر سر حال بشی گفت باشه ولی با هم من هم از خدا خواسته گفتم بریم گفت من نمیتونم بلند شوم باید بغلم کنی گفتم به روی چشم و بغلش کردم بردم داخل حمام دوش ولرم را باز کردم و دو تائی زیرش نشستیم ، گفتم دراز بکش پشتتو ماساژ بدم روی شکم دراز کشید و شروع به ماساژ دادن کردم دیدم کمی حالش داره جا میاد گفت تا حالا هم چین حالی نکرده بودم یعنی در عرض 2 ساعت 4 بار اورگاسم بشم دستت درد نکنه سیامک ........همینطور که ماساژ میدادم رسیدم روی باسن و شروع کردم به تکان دادن اون و مثل سیلی زدن میزدم روش و خیلی حال میداد مینا هم با همه بی حالی خوشش می آمد .......
از حمام آمدیم بیرون از گرسنگی داشتم ضعف میکردم گفت الان برات غذا آماده میکنم خلاصه غذا آماده شد خوردیم و رفتیم خوابیدیم توی رختخواب خیلی با هم صحبت کردیم مهمترین چیزی که منو ناراحت کرد گفت ما اقدام کردیم برای مهاجرت به کشور کانادا و تا یک سال آینده کارمون درست میشه و میریم و اینکه بعد از شوهرم اولین کسی بودی که باهاش سکس داشتم...... صبح زود هم بیدار شد و رفت و به من گفت هر موقع خواستی برو من هم ساعت 9 صبح رفتم منزل که مثلا از کوه برگشتم ، خلاصه اینکه هر موقع میتو نست برنامه می چید تا اینکه روز موعود فرا رسید و آنها می خواستند بروند کانادا ، منو دعوت کرد در یک رستوران و کلی کادو هم برام خریده بود و گفت الان مشخص نیست که ما کجا اقامت میکنیم ولی شماره تلفن خواهرمو بهت میدم از او در باره من بپرس ونگران نباش خواهرم ( مهشید ) که سه سال از من کوچکتره از دوستی ما خبر داره در ضمن من با اون خیلی راحت هستم و تمام جیک و پوک همدیگرو میدونیم و دیدم داره گریه می کنه و می گفت ای کاش زودتر با تو آشنا می شدم و ..........گفتم بیام فرودگاه گفت نه همه اقوام هستن و خوبیت نداره و اینجا با هم خداحافظی می کنیم منو خواست ببوسه دید همه نگاه می کنن گفت تو ماشین ............. تو ماشین منو بغل کرد و دو تائی گریه کردیم ،

نوشته: سیامک

سلام به همه شما دوستان محترم.راستش من تازه با اين سايت آشنا شدم.چون داستان هاي خوبي داره منم جذب اين سايت شدم.من 19 سال دارم و در كل عمرم فقط يه بار سكس داشتم كه اونم برميگرده به اسفند ماه سال 91.اول از خودم و شرايطم ميگم.اسم من رامين هست.زياد هم خوشتيپ و خوشقيافه نيستم.خونه اصلي ما در شهر تبريزه. اطراف تبريز يه شهر جديد ساختند به اسم سهند. ما اونجا يه آپارتمان داريم.ماجراي رفتن ما به سهند از اونجا شروع شد كه خونه ي ما در تبريز قديميه. وقتي تابستون به تبريز و اطرافش زلزله اومد ،يكي از ديوارهاي خونه ترك برداشت.ماهم مجبور شديم كه خونه رو كلا بكوبيم.واسه همين براي زندگي به آپارتمانمون در شهر سهند نقل مكان كرديم.آپارتمان ما در يك مجتمعي هست كه خيلي نوسازه.وقتي ما رفتيم اونجا فقط چهارتا همسايه داشتيم.واحد روبه رويي ما خالي بود و هنوز كسي نيومده بود اونجا.حدود يك ماه گذشت و اوايل پاييز بود.من دانشجوي رشته مهندسي هستم و در تبريز درس ميخونم.

اواسط مهرماه بود.يه روز كه از دانشگاه برگشتم خونه و كليد انداختم درو باز كردم ،يه جفت كفش زنونه ناشناس ديدم.رفتم تو ديدم مامانم با يه خانم نشستن و دارند حرف ميزند.سلام كردم و مستقيم رفتم تو اتاقم.چند روزي كه گذشت از حرفاي مامانم متوجه شدم كه اسم اون زن زهره هست و همسايه روبرويي ما هستند كه تازه به اونجا اومدند.مامانم ميگفت كه بچه دار نميشندوشوهرش تو جنوب كار ميكرد و درماه فقط چند روز ميومد خونشون.زهره هم واسه اين كه تنها ميشد ميومد خونه ما و با مامانم حرف ميزد.

روزگار همينجوري ميگذشت.ديگه اواخر دي ماه بود.راستش من زهره رو چند بار توي پاركينگ و راه پله ديده بودم.واقعا زن خوشگلي بود.من چند بار رفته بودم پيشش و ازش جواب سوالاتي كه نميدونستم رو ميپرسديم .چون اون ليسانس فیزیک داشت.اين اواخر ديگه خيلي با ما خيلي راحت شده بود.يه بار كه از دانشگاه اومدم ديدم بدون روسري و با يه دامن كوتاه و يه تاپ نشسته روي مبل.اصلا به روي خودم نياوردم.فقط سلام كردم و رفتم تو آشپزخونه تا يه لقمه غذا بخورم.راستش بيشتر از قيافش ، صداش منو كشته بود.يه صداي نازك و حشري داشت.از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من بهش خيلي علاقه مند شده بودم.حتي چند بار به عشقش جلق زده بودم.روزها همينطور ميگذشت تا كه ديگه اواسط اسفندماه بود.يه روز كه با مامانم تو خونه بودم يه نفر در زد.رفتم باز كردم ديدم زهره هستش.اومد تو و بهم گفت كه چون نزديك عيده ميخواد پرده هارو باز كنه و بشوره.چون شوهرش خونه نبود ازم خواست تا بيام پرده هارو براش باز كنم.منم قبول كردم.اون رفت و بهم گفت كه برم خونشون تا پرده رو باز كنم.منم پيچ گوشتي رو برداشتم و رفتم.رسيدم جلوي در خونشون كه ديدم در بازه.درزدم و گفت بفرماييد منم رفتم تو.همينكه وارد شدم اومد جلو بهم گفت كه ببخشيد برات زحمت شدو راه افتاد تا پرده هارو نشونم بده.داشت از جلوي من راه ميرفت و منم پشت سرش.چادر سرش بود اما تاپ وشلوارك نارنجيش رو راحت ميشد ديد كه چطور از زير چادر خودنمايي ميكنه.ازش پرسيدم كه چهار پايه دارند گفت چهارپايه نداريم اما رفت يه صندلي از آشپزخونه آورد و گذاشتم زير پام تا پرده رو باز كنم.اما دستم نرسيد.مجبور شدم برم از انباري خودمون چهار پايه بلند بيارم.وقتي چهار پايه رو آوردم ، موقع رفتن به خونشون ديگه در نزدم و همينطوري واردشدم.ديدم چادرش افتاده روي شونش و موهاش كامل ديده ميشند.اين صحنه طبيعي بود چون معمولا تو خونمون همينطوري جلوي من راه ميرفت و حرف ميزد.به روم نياوردم.رفتم روي چهار پايه و شروع كردم به باز كردن پيچ هاي ميله پرده كه به سقف بسته شده بود.همينكه خواستم پيچ رو باز كنم ،پيچ گوشتي از دستم افتاد.صداش كردم و گفتم كه پيچ گوشتيو بده بهم.همينكه داشت ميومد طرف من چادرش گير كرد به پايه ميز و از سرش افتاد.همونطوري با تاپ و شلوارك اومد و پيچ گوشتيو داد به من.نميدونيد چه صحنه اي بود.تاپ و شلوارك نارنجي و تنگ.سينه هاش تاپو پاره ميكردند.بدجوري تو كف زهره بودم اما نميتونستم كاري كنم.ازطرفي تا اون موقع با كسي سكس نداشتم . از طرفي ازش خجالت ميكشيدم.اما اون بي شرف خيلي راحت جلوي من راه ميرفت.ساق پاهاي سفيدو بدون موي زهره داشت برق ميزد.من به كارم ادامه دادم.اونروز زهره كمي ناراحت بود.همينطور كه داشتم پيچ و باز ميكردم بهش گفتم چي شده كه امروز حوصله نداري.گفت به مجيد(شوهرش)مرخصي ندادن و عيد نميتونه بياد خونشون.با اين حرف زهره افكار شيطاني در من شكوفا شد.بالاخره پرده رو باز كردم و رفتم خونمون.چون به شوهرش مرخصي نداده بودند مطمئن بودم كه بازم منو صدا ميكنه تا برم پرده رو ببندم سر جاش.چند روز گذشت و دوباره سرو كله زهره پيدا شد.اومد بهم گفت ميدونم برات زحمت ميشه اما لطفا بيا پرده رو ببند سرجاش.منم با كمال ميل قبول كردم.با خودم عهد كردم كه هرطوري شده امروز باهاش سكس ميكنم.داشتم ميرفتم كه مامانم گفت امشب ميره خونه مادربزرگم تا كاراي عيد اونو انجام بدند.اول رفتم انباري چهارپايه برداشتم و رفتم خونه زهره.اينبار زهره خودش چادرو گذاشت كنار.يه بلوز وشلوارمشكي پوشيده بود.اما پاهاش توجه منو جلب كرد.من عاشق اون جوراب هاي نازكم و زهره از اونا پوشيده بود.بازم طبق معمول روسري نداشت.اول گيره هاي پرده رو به ميله وصل كردم و رفتم روي چهارپايه.به زهره گفتم كه ميله رو بلند كنه تا من يكي يكي پيچ هارو ببندم.درنهايت كار بستن پرده تموم شد.ديگه بهانه اي واسه اونجا موندم نداشتم كه زهره گفت بشينم يه چايي بخورم.منم قبول كردم.رفتم آشپزخونه دستامو شستم و اومدم نشستم روي مبل و درست روبروي زهره.شلوارش خيلي تنگ بودو رامين كوچولو داشت بلند ميشد.چايي رو خوردم .نميدونستم بايد چيكاركنم.بايد بهش ميگفتم بيا با هم سكس كنيم ؟بهش گفتم كه مرخصي مجيد حل شد؟اونم گفت نه و ممكنه سه روز پس از عيد بياد.چند لحظه ساكت شديم.زهره گفت رامين تو دوس دخترداري؟منم سرمو انداختم پايين و گفتم نه.واقعا دوس دختر نداشتم.گفت كه تو گفتي و منم باور كردم.راستشو بگو ببينم با چند تا دختر دوستي؟منم گفتم كه تا حالا موقعيتش پيش نيومده.بهم گفت يعني تو دوس نداري يه دوس دختر داشته باشي و هروقت يه بار باهاش يه لاسي بزني؟اين حرفش منو ديوونه كرد.منم در كمال پررويي گفتم لاس زدن كه فايده اي نداره.اين حرفو زدم و زهره زد زير خنده.ديگه حالم بد شده بود و ميخواستم باهاش سكس داشته باشم.ديگه به هيچي فكر نكردم . رفتم نشستم پيشش.داشتم به چشماش نگاه ميكردم.واقعا زهره زيبا بود.خواستم صورتمو بهش نزديك كنم كه يه سيلي محكم اومد بغل گوشم.گفت تو خجالت نميكشي؟پاشو از خونه من برو بيرون.بذار مامانت بياد بهش بگم كه چه پسر بي شرفي داره.پاشو از خونه من گمشو بيرون.من رفتم.طوري رفتم كه يادم رفت چهارپايه رو بردارم.رفتم يه نيم ساعتي تنها نشستم و به كاري كه كرده بودم فكرميكردم.اگه زهره به مامانم بگه من چه خاكي به سرم بريزم؟گوشيو برداشتم به بابام زنگ زدم و گفتم كه مامان امشب خونه نيست و موقع اومدن به خونه دوتا پيتزا بگير.بابام گفت كه اونم رفته خونه مامان بزرگم و بهم گفت كه برم ازبيرون يه چيزي بگيرم واسه خوردن.ديگه حوصله نداشتم.داشتم تلويزيون ميديم كه زنگ خونه زده شد.رفتم باز كردم ديدم زهرهست.دوتا بشقاب غذا دستش بود.آورده بود واسه من و بابام.سرمو انداختم پايين و گفتم كه بابام خونه نمياد.گفت پس بيا يه بشقابو بگير و بخور.شب گرسنه ميموني.منم كه ازدستش ناراحت بودم بهش گفتم اون سيلي كه بهم زدي برام كافيه و ديگه نيازي به غذانيست.با اين حرفم خنديد و منو هول داد و اومد تو.در و بست وگفت اصلا واسه اينكه ازدلت دربياد امشب شامو دوتايي ميخورم.من چيزي نگفتم.زهره رفت ونشت روي صندلي و منم رفتم نشستم روبروش.رفت دوتا قاشق وچنگال آورد واسه من وخودش.شروع كردن به خوردن.من اصلا ميلي نداشتم به غذا خوردن.گفت غذاتو بخور.اگه نخوري امشب دووم نمياري و خنديد.منم گفتم مگه امشب چه خبره ؟گفت امشب اومدم اون سيلي كه بهت زدم جبران كنم.ديگه دوهزاريم افتاد وفهميدم كه منظور زهره جونم سكسه.شروع كردم به خوردن غذا.نميدونيد چه زرشك پلوي خوشمزه اي درست كرده بود.غذارو خورديم و پاشد ميزو جمع كرد.من رفتم نشستم روي مبل و تلويزيون روشن كردم كه اونم بياد.اما اون رفت سمت در.گفتم كجا ميري؟خنديد گفت صبر كن برميگردم.حدود نيم ساعت گذشت و زهره نيومد.ديگه نا اميد شده بودم كه زنگ زده شد.رفتم بازكردم ديدم واي ييييييييي زهره يه آرايش ملايم كرده و چادر سرش كرده.اومد تو چادرو برداشت ديدم يه تاپ كوچولوي قرمز پوشيده بود با يه دامن مشكي كوتاه.داشتم ديوونه ميشدم.رفتم جلو بغلش كردم و شروع كردم به لب گرفتن.يه كم كه اينكارو كردم لباموبرداشتم و گفتم زهره عاشقتم.گفت عشقتو اينجا ميخواي نشون بدي؟منم بغلش كردم بردم تو اتاقم.زهره رو گذاشتم روي تخت.برگشتم چراغارو خاموش كردم و يه شب خواب كه نورش قرمز بود روشن كردم.باورم نميشد الان زهره مال منه.رفتم سمتش.تخت من كوچيك بود.واسه همين يه پتوي نرم روي زمين پهن كردم و گفتم بياد روي زمين.اومد و دراز كشيد. منم رفتم روش و شروع كردم به لب گرفتن.لبامو ول نميكرد.معلوم كه خيلي داره بهش خوش ميگذره.با يه مصيبتي لبامو ازش جدا كردم و رفتم سمت گردنش.داشتم ليس ميزدم.صداي زهره خونه رو برداشته بود.آروم تاپشو درآوردم.واييييييييييييي سينه بند نداشت.اول سينه هاشو ماليدم و بعد شروع كردم به خوردن.نميدونستم سينه انقدر خوشمزه است.داشتم ميخوردم و زهره داشت پرواز ميكرد.يه كم كه خوردم زهره گفت تو همينطوري ميخواي بالباس بموني؟بعد بلافاصله شروع كرد به لخت كردن من.اول تيشرت منو درآورد و بعدش شلوارمو.فقط شرت تنم بود.دستشو برد زير شرتم و شروع كرد به ماليدن كيرم.بچه ها نميدونيد چه حالي داره وقتي يه زن كيرتو بماله.شرتمو درآمورد و كيرمو كرد تو دهنش.اولين سكس عمرم بود.يه دقيقه نكشيد كه آبم اومد.همه رو خورد ونذاشت يه قطره هم بمونه.دوباره برام ساك زد.يه كم كه اين كارو كرد كيرم دوباره راست شد.كيرمو از دهنش درآوردم و خوابوندمش روي زمين.دوباره سينه هاشو خوردم.يه كم كه اين كارو كردم گفت برو كسمو بخور.گفتم من كس نميخورم.چون تاحالا اصلا تجربه نداشتم.فقط توي فيلم ديده بودم.دوباره گفت كسمو بخور.همينكه گفتم نه بلند شد يه سيلي خوابوند بغل گوشم.وقتي بهم سيلي زد سرمو بادستاش گرفت و شروع كرديم به لب گرفتن.منو خوابوند و خودش اومد روم.داشتيم ازهم لب ميگرفتيم كه لباشو جدا كرد و گفت كسمو بخور.من دوباره گفتم نه.بازلباشو گذاشت روي لبام.يه كم كه لب رفتيم بلند شد دامن و شرتشو درآورد.من كه همونطوري خوابيده بودم اومد نشست روي دهن من و كسشو گذاشتم روي دهنم.چاره اي جز خوردن نداشتم.اماداشتم خفه ميشدم.بلندش كردمو خوابوندمش روي زمين.پاهاشو بلند كردم و شروع كردم به خوردن كسش.نميدونم چه طعمي داشت.هم خوشمزه بود هم بد مزه.هم ترش بود هم شيرين.شايد اصلا مزه اي نداشت.چند دقيقه كه خوردم يه تكوني خورد و بدنش لرزيد.از اونجايي كه توي سايت خونده بودم اين حركت نشونه ارضا شدن بود.فهميدم كه ارضا شده.دوباره كسشو ليس زدم.نوك زبونمو ميكردم توي سوراخش.داشت جيغ ميزد.معلوم بود خيلي حال ميكنه.بيشتر اسم منو صدا ميزد.يه كم كه خوردم گفت كيرتو بكن تو كسم.منم آروم آروم اينكارو كردم.خيلي داشتيم حال ميكرديم.داشتم عقب و جلو ميكردم.زهره چشماشو بسته بود و لباشو گاز ميگرفت.يه كم كه گذشت زهره دوباره لرزيد وارضا شد.منم يه كم عقب جلو كرد.داشت آبم ميومد.ازاونجايي كه زهره بچه دار نميشد با خيال راحت همه آبمو ريختم توي كسش.زهره داشت جيغ ميزد كه سوختم.اونشب همونطوري لبامو گذاشتم روي لباش و باهاش خوابيدم.فردا صبح بود منو بيدار كرد و گفت ديشب بهش خيلي گذشته.ازم خواست تا موضوع بين خودمون بمونه.بعدش ازم لب گرفت.داشت ميرفت كه صداش كردم.هنوز دلم ميخواست باهاش سكس كنم.رفتم و ازش لب گرفتم.بعد پرتش كردم روي زمين.دامنشو دادم بالا و ازگوشه شرتش شروع كردم به خوردن كسش. بازم براش ليس زدم.انقدر اينكارو كردم كه ارضا شد.پاشد از هم لب گرفتيم و رفت.اون شب من خيلي حال كردم.

وقتي مامانم اومد از گوشي مامانم شماره زهره رو كش رفتم.از اونروز به بعد ما با اس ام اس به هم ديگه حال ميديم.اما هنوز نميخواد كه دوباره باهم سكس كنيم.دعا كنيد راضي بشه.خوب دوستان عزيز.اين داستان تنها سكس من بود.چون اولين داستانم بود مطمئنم كه مشكلات زيادي داره.پس ازتون خواهش ميكنم كه نظر يادتون نره.
نوكر شما رامين

سلام یاران.من رضا هستم17سالمه.این داستان کاملاواقعیه.راستش من تو یه کوچه زندگی میکنم که خونه هاش چسبیدن به هم طوری که راحت از پشت بوم میشه رفت خونه کناری!مایه همسایه داریم به اسم مرضیه.خونه اونا چند خونه بالاتره ماست البته اون طرف.من 12سال تواین کوچه بودم وزیاد به زناش توجه نمی کردم تا اینکه یه روز برادرم که 8سالشه باپسری همبازی شد.مادرشم همون مرضیه بود.یه روزاز حیاط داشتم کوچخ رو نیگاه میکردم که دیدم مرضیه خانوم داره میاد منم وایسادم تا بیاد بالا. وقتی صورتشو دیدم خشکم زد. یه صورت صاف چشمای سبز درشت باموهای طلایی قدشم کوتاه بود.وقتی رد شد قلنبگی چیزی توی مانتوش توجه مو جلب کرد. بله یه کون فوق گنده که بادیدنش کیرت منفجر میشد!بااینکه ماتوی قهوه ایش گشاد بود ولی کونش بدجور خودنمایی میکرد.از اون روز من از هر فرصتی برای دید زدن کونش استفاده میکردم.مثلا وقتی پسرش رواز مدرسه میاورد،منم تازه تعطیل میشدم تو کوچه دنبالش میکردم وفقط به بلا پایین شدن کون برجستش نگاه میکردم.یه روزم دیدم پسر همسایه بقلی داره بالبخندی نگاهش میکنه وقتی محلش نزاشت از پشت کونشو میدید ولذت میبرد. مرضیه حتی یه خواهر کون گنده مثل خودش داره که گه گاهی میاد خونشون.من روز به روز شهوتم زیاد میشد واز طرفی کم رو هم هستم ونمیتونم با دخترا اتباط داشته باشم برای همین همیشه در کف بودم ولی هرگز جلق نزدم وآبکیرمو جمع کردم تا روزی شاید خالیش کونم تو کون یه دختر یاحتی یه پسرو.حس میکردم آبم تا مغزم رسیده!بگزریم روزها گذشت تااینکه یه روز داشتم از مدرسه برمیگشتم دیدم مرضیه خانوم یه کیسه برنج خریده بود واز طرفی خرت وپرت های زیادی هم خریده بود منم روم نمیشد بهش بگم بزار کمکت کنم تا اینکه خودش گفت آقاپسر میشه کمکم کنی؟منم گفتم باشه حتما.وکل وسایلو ازش گرفتم وبردم دم خونشون.اونم گفت دستت درد نکنه منم گفتم وظیفه ام بوده.اونم لبخندی زد ورفت منم گفتمبزار بیارمشون تو اونم گفت باشه منم این کاروکردم .ورفتم.روز بعد داشتم از حیاط بیرونو میدیدم که مرضیه اومد در خونشونو جاروکرد وایییییییییی چه کونی داشت وقتی خم میشد و جارو میکرد منم لبخندی بهش زدم ورفتم تو.روز سکس فرارسید.من داشتم از کوچه رد میشدم دیدم همه خونواده شون دارن میرن بیرون بجز مرضیه.منم فکر شیطانی به سرم زد.به مادرم گفتم دام میرم بازار.رفتم توکوچه از پنجره یکی از دیوارارفتم پشت بوم وخودمو رسوندم پشت بومشون پریدم تو اونم اومد ببینه چی شده که ناگهان پریدم دهنشو بستم بردمش تو بهش گفتم.یایه کون میدی یا خفت میکنم.یه پارچه اوردم دستشو بستم دهنشم همچنین بعد خودمو لخت کردم وپریدم روش سریع شلوارشو در آوردم واییییییییییییییی کوو رویا هامومیدیدم.سریع کیرمو مالیم بهش اوففففففففففف خدا چه حالی دادوایییی همین طور مالیدمش تا اینکه آبم اومد وهمشو ریختم روکونش و یکدفعه از خواب پاشدم دیدم شرتم خیسه.سریع آماده شدم رفتم مدرسه.byby

نوشته:‌ رضا

سلام من امیر علی 20ساله هستم و دوست دارم اتفاقی که چند وقت پیش واسم افتاد اون رو واسه بچه های گل شهوانی در میان بگذارم
یکی دو سال میشه که خونمونو اوردیم توی یک ساختمان 10 واحدی تو ملک اباد . از همون روز اسباب کشی یکی از زنهای همسایمون رو دیدم کف کردم چون بی شرف عجیب خوشگل و خوش هیکل بود اسمش سمیرا بود بهش میخورد 30 سالش باشه و بعدا فهمیدم بیوه ی با یک پسر 10 ساله که اونم خیلی ناز بود.خلاصه چند وقتی گذشت صبح یکدفه ای دادشم با صدای بلند بیدارم کرد گفت امیر پاشو که مامورا اومدن دارن ماهواره ها رو جمع میکنن .سری پریدم تو تراس دیدم هنوز سر کوچه اند و به ساختمون ما هنوز نرسیدن با دو دلی رفتم بالا پشت بوم با هول و ولا سیمشو کشیدم دیشو برداشتم که برم پایین که یکدفه ای سمیرا با یک لباس خواب بلند صورتی در واحدشونو باز کرد و همدیگه رو دیدیم .دوستان این سمیرا خانم که میگم یک چیزی میگم شما یک چیزی میشنوید.خلاصه جفتمونو خشکمون زد . من که خشکم زده بود گفتم اومدن ماهوا ره ها رو میبرن .سمیرا هم که فهمید با چه لباس سکسی بیرون اومده سریع خودشو جمع کرد گفت الان بالا پشت بوم اند گفتم نه هنوز دو تا ساختمون اونورترند با حالت ملتمسانه گفت میشه برید دیش ما رو هم بیارید منم با خودم گفتم این بهترین موقعیته .با انگیزه ای بیشتر رفتم و 2 تا دیششو برداشتم فقط یادمه اونموقعه که دوباره رفتم بالا سربازا ساختمون بغلی بودن و من رو داشتن نگاه میکردن اما دمشون گرم بچه های باحالی بودن پاچمو نگرفتن . رفتم پایین .دم در بود سری در رو باز کرد و من دیشا رو با دیشه خودمون بردم تو خونشون و سری در رو بستم .صدای پای سربازا و دیشهایی که روی راه پله ها کشیده میشد خیلی نگرانم کرده بود .سمیرا گفت بیا بشین تا برن بعد برو خلاصه منم با خجالت نسبی رفتم رو مبلشون نشستم پسر 10 سالش تازه از خواب پاشده بود و وقتی منو دید کمی تعجب کرد تا دیش ها رو دید و سمیرا گفت پلیسا اومدن تو ساختمون کمی از تعجبش کاسته شد و من هم سعی کردم باهاش گرم بگیرم تا کمی از ترسیدنش از پلیسا کم بشه و حواسشو پرت کنم. سمیرا لباسشو عوض کرده بود یک دامن بلند سفید و یک پیراهن سفید بدن نما تنش بود من سعی کردم خودمو مودب سر سنگین بگیرم یک وقت ضایع نشه اومد نشست رو مبل و یکم حرف زدیم و مامورا که رفتن رفتم بالا پشت بوم دیشهای خودمون و سمیرا شونو نصب کردم که البته پدرم در اومد تا تونستم درستشون کنم خلاصه چند روزی گذشت.خانواده رفتن تهران خونه یکی از اقوام منم طبق معمول خونه موندم چون درس داشتم یک روز ظهر زیر باد کولر نشسته بودم و با کیرم ور میرفتم معمولا تو خونمون کسی نیست لخت میگردم بدن بی مو و نسبتا لاغری دارم کیرمم 16 سانته که وقتی تو اینه نگاه میکنم انگار کیر مال یه ادم غول باید باشه و این احساس خوبی به ادم میده بدن سفیدم با کیر نسبتا کلف و سیاه .خلاصه همیینطور که داشتم با خودم ور میرفتم و واسه اینکه ابم نیاد اسپری لیدوکایین زده بودم که زنگ خونمون رو زدن سری شلوارک سفیدمو پام کردم و رفتم از تو چشمی نگاه کردم دیدم سمیرا با یک ظرف اش در خونمونه موندم برم تی شرت تنم کنم یا نه ولی اونقدر حشری بودم که گفتم بزار ببینم عکس العملش چیه.در رو باز کردم سمیرا یک صحنه جا خورد ولی بعد خودشو ریلکس کرد کاسه اش رو داد یه چادر سفید تنش بود که زیر تاپ ساهش مشخص بود چون یقه اش رو باز گرفته بود. اش رو گرفتمو تشکر کردم در رو بستم .تپش قلبم کمی تند تر شده بود.اش رو خوردمو بعد از 1 ساعتی کاسه اش رو بردم بدم که در رو باز کرد تاپ مشکی تنش بود .کاسه اش رو دادم دستش و تو چشماش نگاه کردم خواست کاسه رو از دستم بکشه ولی یه نیروی غریبی بهم میگفت کاسه رو ول نکن اون یکدفعه ای با حالت تعجب بهم نگاه کرد به چشمای هم خیره شدیم تنم میلرزید یکدفعه دیدم داره عقب عقب میره تو خونه اشون و منم که کاسه رو ول نکردم باهاش رفتم تو خونه گفت در رو ببند تا اینو گفت گفتم دیگه تموم شد.در رو بستم کاسه رو از تو دستش کشیدم گذاشتم رو جا کفشی دم درش. دستمو انداختم دور کمرش و بغلش کردم خیلی بدن داغی داشت سینه هاشو تو بدنم فشار میدادم .تو چشماش نگاه کردم خودشو تسلیم من کرده بود.منتها یک صحنه یادم اومد پارسیا پسرش !؟ گفت ظهر خالش اومده دنبالش بچه همسن وسال دارن باهاشون رفته .تا اینو گفت و خیالم یکم راحت شد.ناخداگاه لبامو به لباش چسبوندم و مثل حریصا لبای همدیگه رو میخوردیم .کیرم که رو به بالا شق شده بود رو به شکمش میمالوندم اونم داغ شده بود و صورتش قرمز شده یود.همینجور که لبهای همدیگه رو مثل وحشی ها میخوردیم عقب عقبکی رفتیم رو مبل وافتادم روش شاید 15 دقیقه فقط لبهاشو میخوردم .تاپش رو در اوردم بدن سفتی داشت و سوتین سفید و نازکش را در اوردم سینه هاش کامل از بدنش جدا بود با پستون های قهوه ای و کوچکش و سینه هایی سفت و تو پر مثل سنگ .اونم سریع تی شرتمو در اورد نشسته روی مبل دوباره لب گرفتیم انگار به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم تا همین مرحله هم پیشرفته بودم واسم کافی بود.همین که داشتیم لب میگرفتیم و بدن همو نوازش میکردیم دستش رو گذاشت روی کیرم و نوازشش میکرد.لبهامو ازش جدا کردم و پا شدم ایستادم جلوش. اونم همینطور که تو چشمام نگاه میکرد شلوارکمو اروم اروم داد پایین تا اینکه کیرم ولو شد جلوش با دستش شروع کرد به جلق زدن برام .احساس کردم دهنشو بیش از حد نزدیک کرده ترسیدم که بخواد بکنه تو دهنش منم که میخواستم تا قیامت ازش لب بگیرم سریع درازش کردم و شلوار و شورتشو پایین دادم اینقدر که سینه هاش منو حشری کرده بود کسش این حس رو بهم نداد.داشت به لحظه ی سرنوشت ساز نزدیک میشدم بدن سفت و برنزش با موهای قهوای بلندش با چشمهای درشتش و از همه مهمتر قدش بلندش که خدا قسمت همتون تا بفهمین سکس یعنی چی.روش دراز کشیدم و کیرمو گرفتم تو دستم و به کسش مالیدم .صورتش سرخ شده بود و چشماشو بسته بود تا اینکه خیلی اروم کیرمو سر دادم تو کسش دیگه من هم داشتم دیوونه میشدم هم اون اه و ناله جفتمون بلند شده بودوکم کم تلمبه زدن رو سریع کردم بعد پاشدم و لنگاشو دادم بالا و دوباره شروع به تلمبه زدن کردم رونهای ماهیچه ایش تو دستام گرفته بودم و کیرمو مثل وحشی ها عقب و جلو میکردم داشت همینجور از پیشونیم عرق میریخت پاهام خسته شده بود وقتی کیرمو کامل در اوردم بیرون احساس کردم از همیشه بزرگ شده خیسه خیس بود .از زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم چسبوندمش به دیوار رو به روش ویسادم و خواستم همینطور که جفتمون ایستادیم کیرمو بکنم تو کسش اول گفت اینجوری که نمیشه اما من گفتم چرا میشه!دوباره کیرمو با دستم گرفتم و به کسش میمالیدم اروم سر دادم توش. سرشو گذاشته بود رو شونه هام و سفت بغلم کرده بود حدود 5 دقیقه تلمبه زدم دیدم بله واقعا نمیشه چون قدش بلنده یکم سخته دستشو گرفتم و نشستم رو مبل اومد و نشست رو کیرم تا ته رفت توش یکم بالا پایین شد دیدم اینجوری فایده نداره بدنشو دادم سمت خودم خودم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن با سرعت مرگباری تلمبه میزدم احساس کردم داره ابم میاد سریع درازش کردم و چند چندتا تلمبه دیگه زدم تا خوست ابم بیاد از تو کوسش کشیدم بیرون و دستمو گرفتم زیرش تا نریزه رو فرش .رفتم دستامو شستم و برگشتم سمیرا هم همونجور لخت روی تخت افتاده بودو نای تکون خوردن نداشت رفتم کنارش نشستم گفت امیر دوستت دارم از این حرف خیلی جا خوردم و یک احساس جدید در وجودم شکل گرفته بود انگار از ته قلب منم دوستش داشتم

نوشته: امیر

با سلام خدمت دوستای عزیز
اسم من حمیده بچه مشهدم و سال 84 که فوق دیپلمم رو گرفتم اومدم تهران پیش داداشم که برای یه شرکت مخابراتی ب تی اس نصب کنیم ، چند سال اول سخت بود و از همه بدتر اینکه خونه برادرم زندگی میکردم چون هم خونش خیلی کوچیک بود و هم زنداداشم که دختر خالمم بود حامله بود و بعدم زایمان کردو بچه کوچیک و داستان داشتیم کلا ...
سال 88 بود که احمد داداشم که پولامو واسم جم میکرد گفت 15 تومن داری یه جای کوچیک اجاره کن که راحتتر باشی منم که محل کارم پل رومی بود ولی یه دوست دختر نارمک داشتم که به خیال خودم فکر میکردم من خونه بگیرم روزی 40 بار اینو میکنم برا همین یه خونه سمت نارمک پیدا کردم که 45 متر بود طبقه چهارم یه آپارتمان تک واحدی که 15 تومن دادم قرار شد ماهی 150 هم کرایه بدم که نسبت به در آمد من و اسقلالی که پیدا میکردم اکازیون بود . طبقه اول صابخونه بود که یه زن و مرد بودن با یه دختر 20 ساله و یه پسر 8 ساله مرده مکانیک ماشین سنگین بود به شدت تریاکی و داغون و زنه که خیلیم زرنگ بود و همه کاره اون زندگی بود اسمش عفت بود که خیلی محجبه میزد و 2 تا دختر ترکم طبفه دوم بودن و یه زن و مرد جوون دیگه هم طبقه سوم بودن که کلا نبودن فقط اونجا خوابگاه بود (امیدوارم فضا دستتون اومده باشه)
داستان از اونجا شروع میشه که وقتی ما خونرو اجاره کردیم احمد 10 تومن پول پیشو نقد داد و مابقی مون واسه آخر برج صابخونم گفت باشه 10-15 روز صبر میکنم و ما اساس اوردیم و بلافاصله فردا هانیه دوست دخترمو اوردم خونه که بکنم که خانم ناز کردو گفت نه و منم که بدجوری بی جایی کشیده بودم سیریش شدم یکم سرو صدا شدو نهایتا کار به جیغ هانیه کشیدو آخرم نداد که ندادو با تاپو توپو گریه از پله ها رفت پایین منم تا لباس پوشیدم رفتم دیدم دور شده داره میره برگشتم سمت خونه که زن صاحبخونه اومد و با یه اخمی وحشتناک گفت آقای جابری من اینجا دختر جوون دارم ما اینجا نماز میخونیم من به خاطر ضمانت برادرتون خونه به شما دادمو این چه وضعیه منم کاری که توش تبحر داشتم حاشا بود که گفتم من ؟؟؟؟ من که الان دارم میام خونه پی میگی شما !!! خلاصه با عصبانیت گفت اون دنیا جواب میدی ...
فرداش پسرش اومد یه کاسه قرمه سبزی داد گفت مامانم داده ! چند روز بدش گفت اگه میخوای ما المبیمون 2 کانالس رسیور بگر وصل کن و چند با دیگه اومد گفت فلان بیسار که من گفتم عجب گهی خوردم با این که یه دست جقم اینجا نمیشه زد تا اینکه آخر برج شد و احمد یه چک 5 تومن داد گفت اینو بده صاحب خونت منم رفتم تارسیدم درشونو زدم و گفت زهر مار مهیار تیکه تیکه شده چته دوباره ؟ مهیار پسرش بود من هیچی نگفتم دیدم با یه عصبانیتی درو واکرد و من وااااای دیدم یه تاپ تنگ تنگ پوشیده و یه شلوارک ساپورت مانند تنگ که داش جر میخورد گفتم سلام خانوم ایمانی که یه لحظه یه مکث 3 ثانیه ای کرد و گفت وای شما !!! (عفت متولد 49 بود و یه هیکل پر و چاق نه داشت یه کون بزرگ موهای همیشه طلایی شده که من تا اون موقع موهاشم ندیده بودم ولی 100 مدل هد بند داشت چهرشم خوشگل معمولی بود و معلوم بود شوهرش واسه سیر کردن این دست به تریاک شده و حالا... ) سریع رفت پشت در و گفت بفرمایین منم گفتم پول اوردم که قرار بود بیارم گفت شما چر زحمت کشیدین برین بالا میگم آقای ایمانی بیاد بگیره که رسید بده به شما ! منم رفتم بالا و هر پی منتظر موندم نیومد از پنجره نگاه کردم ماشین شوهرشم نبود بد جوری تو کفش رفتم گفتم اگه شوهر نداشت خوب بود که دیدم در زدن رفتم دیدم عفت خانم گفت راستش آقای ایمانی رفته مهتاب (دخترش) رو برسونه رودهن دانشگاه دیر میاد منم گفتم رسید نمیخوام چک آوردم گفت پس بدید به من اگه زحمتی نیست من گفتم بفرمایین داخل یه چایی بخورین تا چند تا ظرفم اینجا دارین بشورم بدم خدمتتون ، اومد تو و گفت چقدر تمیزین شما اون دوستتون میاد تمیز میکنه گفتم : کدوم گفت همون دختر خانومه گفتم نه به خدا من که این جوری نیستم گفت راستش من با مسائل شخصی شما کاری ندارم فقط چون من دختر جوون دارم و کلیم باهاش مشگل دارم سخته که شما اینجا دختر بیارین یواش یواش داشت لای چادرشم باز میشد منم با تموم وجو هیز بازی در میووردم که گفت حالا اون خانمه چرا انقدر گریه و سروصدا میکرد گفتم میخواست اذیت کنه وگرنه من که دارش نمیزدم گفت دخترا همین جورن شما یه خانم پیدا کنید که صیقه بشه راحت ترین !!!! من هنگ کردم ولی گفتم والا من خیلم برام حساس نیست این موضوع ولی گهه خوردم داشتم میترکیدم . یه چایی با پولکی اوردم گفت من خانم خوب صیغه ا سراغ دارم یکم من من کردم گفتم نه ممنون گفت : ببخشید دیگه من برم گفتم چاییتون گفت مرسی پس میخورم میرم دستشو که دیدم کیرم انگار کس دیده داشت میترکید گفت این خانما رفتن مرند طبقه دومیا این سومیام که اصلا نیستن منم غروب که شما اومدین تازه مهیارو فرستادم خونه مادرم که خودمم برم اونجا که دیگه شما اومدین یواش یواش چادرش افتاد منم کس خا شده بودم گفتم خانمه که صیغه میشه چه تیپیه گفت مثل منه منم گفتم اوووف مثل شما گفت منکه پیرم یکم جوونتر گفتم نه شما اگه شوهر نداشتی کیس ازدواج بودی گفت جدی گفتم آره یه تاپ زرد پوشیده بود که بازوهای سفید و گوشتیشو دیدم روانی شدم گفتم سینش عین شما هست یکم قرمز شد گفت نه مال من بزرگتره شما چطوری میخوای گفتم مثل شما و رفتم سمتش و قید همه چیزو زدم و بقلش کردم که اومد در بره که کمرشو گرفتم واز رو مبل خوابوندمش رو زمین که گفت ولم کن میدم پدرتو در بیارن منم گفتم بده ه ه ه و گرنشو از پشت مک زدم تا زیر گوشش و همش داد میزدو فش میداد ولی کم کم بی حال شد و یه کمم اشکش اومد و منم شروع کردم لباسشو با زدن و پشت کمرشو خوردن گفت بخدا من یکی برات سراغ دارم خیلی بهتر از منننننننننه منم گفتم فقط خودت و بند سوتینشو باز کردم و پیرهنشو در اوردم گفت باشه باشه باشه صبر کن من اصلا اعتنا نکردم و شلوار ساپورت تنگشو کشیدم پایین و از رو شورت کیرموووو میمالیدم به کونش واییییییییی کونش خیلی نرم و گنده بود و گوشه هاشم جای ترک بود که نشون میداد تازه یکم پر شده شرتشو با شلوارش تا پشت زانو پایین کشیدم گفت نه دیگه پایینتر نکش منم شلوارکمو در آوردم و کیرمو گذاشتم لای قاچش واااااییییییییییییییییی از این کون هنوزم یادش میفتم مو به تنم سیخ میشه گفتم کیرمو میخوری گفت بده نند بخوره منم شروع کردم چوچوله مالیدن هنوز کسشو ندیده بودم برش گردوندم و گفتم جوووووون و کسسسسسسسسششششششششش یکم مو داشت مثلا باید 7/8 روز پیش اصلاح کرده بود ولی خیلی با حال بود یه کمم تیره بود چوووچووولشو یکم مک زدم دیگه ول شد و پاشو بازه باز کرد گفت زود باش الان شوهرم میاد گفتم تو عمرا از اون بترسی و رفتم بالا و سوتینشو در آوردم و سینه هاش که سایزش 90 بودو لیسسسسسسس میزدم وای عجب سینه های یکمم شکم داشت ولی نرمو دوست داشتنی بود گفتم ساک نمیزنی گفت نه کار دارم بسته دیگه گفتم چی بسه برگرد اونم برگشت و به شکم خوابید و دستاشو از ارنج ستون کرد و این باعث شد کوننننننننن خوشگلش که حسابی درشت بود قنبل شد و از پشت گذاشتم تو کسش که گفت اه ه ه ه ه ه و خودشو شل کرد کیرم 19 سانت بود و یواش یواش رفت تو کسسسسسسسس خوشگلش و شروع کردم تلنبه زدن کیرم کامل نمیرفت توش با این کون به این گندگی هیچ کیری از پشت تا ته نمیرفت میگفت جووووووووووون جوووووووون کیر جوووون آروم بکن و داد میزد گفتم یواش داد نزن گفت هیچ کس نیست بکن منم تن تن تلمبه میزدم که بش گفتم دستتو بزار لبه مبل قنبل کن تا ته بره توش در کسری از ثانیه قنبل کرد و کسش باز شد و شروع کردم تلنبه زدن و اونم چوچولشو میمالید و جیغ میزد که یه دفه پرید کنار که فکر کردم میخواد فرار کنه که دیدم نه ارضاع شد و ول کرد منم چون اون موقع قرص آسنترا میخوردم کمرم خیلی سفت شده بود بش گفتم کووونم میدی گفت گه بخورم همینم دیگه بسسسه گفتم نه من آبم دیر میاد گفت نکنه معتادی گفتم نه بابا کس خل و کونشو چرب کردم و سوراخشو میمالیدم گفت نکن درد داره گفتم اگه درد داشت در میارم همون حالت یواش گذاشتم تو کونش یکم واااااای وایییییییی کرد و گفت حمید جونم آروم منم یواش یواش میرفتم جولو که یه دفعه تا ته رفت تو کون تنگش وای چه لحظه ای چه صحنه ای داشتم روانی میشدم یه 7 /8 دقیقه تلنبه زدم اونم هم دردش میومد هم حال میکرد که آبمو ریختم تو کوووون خشگلش و در آوردم از کونش گفت آخخخخخخخ مادر این چه جورش بود سریع پاشد زنگ زد به شوهرش گفت نزدیک میدون هلال احمره گفت من میرم گفتم کونتو پاک کن گفت باید برم حموم یک مخودشو لوس کردو گریه کرد گفت تا حالا به کسی غیر شوهرم نداده بودم ولی از اون روز به بعد هفته 2/3 بار میکردمش که حتی دخترشم پیشنهاد داد که البته بگیرمش که من زیر بار نرفتم !

نوشته:‌ حمید

با سلام داستانی رو که نوشتم براتون واقعیه :
اسمم رضا و 28 ساله قد 179 وزن 75 داستان مربوط به دو سال پیشه زمانی که تازه ازدواج کردم چند مدت بعد از عروسی رفتیم خونه پدر خانمم البته ناگفته نمونه که خونشون تو شهر دیگه ایه همون لحظه کا ما رسیدیم برای یکی از خونه های همسایه مستاجر جدیدی اومده بود که بعدا فهمیدیم اهل اراک هستن اسم زنه مینا و مرده کمال بود ( البته مستعار ) و بخاطر کار به شهر پدر خانمم اومدن تو منطقه ما ارتباط همسایگی خیلی زیاده و همه با هم در ارتباط هستن خسته از راه رفتیم کمک مرد همسایه خیلی تلاش کرد که بیخیال شیم ولی وقتی دید فایده نداره تسلیم شد اسباب اثاثیه رو خالی کردیم و تو حیاط خونشون گذاشتیم داشتیم میرفتیم که خانمش که خیلی خانم خوشگل و تروتمیزی بود یه تعاوف زد من و دوتا داداش خانم رو مجبور کرد رفتیم تو یه قالیچه پهن کرد تو یکی از اتاقا و نشسیم سریع رفت و چند لیوان شربت آورد بعد اومد از شانس من بغل دست من نشست اینو نگفتم که ما از خانواده های کاملا مذهبی هستیم و حسابی خودمو جمع و جور کردم که بهمدیگه نخوریم. فهمیدم که شوهره هم خیلی آدم حساسیه و خیلی ناراحت شدها ز چش خوره های که به زنش داشت فهمیدم . بگذریم ، مدتی گذشت و دیگه اونا هم مثل بقیه ارتباط نزدیکی با خانواده همسرم پیدا کردن جوری بود که همیشه خونشون بودن دو سال گذشت و ماهم یه خونه تو همون خیابون خریدیم و اساب کشی کردیم بعد از چند ماه کمال انتقالی گرفت که برن شهر خودشون تو این مدت متوجه رفتار مینا شدم که یه جورای داره با من رفتار میکنه هر وقت همدیگه رو میدیدم یه جوری بود که با بدنش نمایش میداد منم که به هیچی فکر نمی کردم تاواسه اسباب کشی آماده شدن باز مثل با قبل به کمکشون رفتیم کارا که تموم شد مینا خودشو بهم نزدیک کرد و آروم بهم گفت شلغم ، از دستم پریدی من خیلی بهم برخورد ولی بیخیال شدم که براش بد نشه از اخلاق شوهرش خبر داشتم چند سال گذشت البته تو این مدت با هم تلفنی در تماس بودیم تا عید چهار سال پیش کمال بهم زنگ زد و گفت که امسال میایم خونه تون یه احساس عجیبی داشتم چند روز توفکر بودم که یه دفعه مینا باگوشی من تماس گرفت گفت بیام اونجا واست دارم شلغم خوشگله ناگفته نباشه نسابتا خوشگل و خوشتیپ هستیم ، عید شدو اومدن ولی مثل قبلا نبود خیلی عادی مینا با همه شوخی میکرد از کمال نمی ترسید و کمال هم هیچ عکس العملی نشون نمی داد خیلی تعجب کردم یه روز باهم رفتیم بیرون شهر و از کمال احوال این چند ساله رو پرسیدم که گفت خیلی ماجرا داشته مینا مریض شده مشکل اعصاب داشته و رو رفتار کمال و حساسیتش مشکل داشته بگذریم اونا رفتن بعداز این ماجرا تلفنهای مینا بیشتر و بیشتر شد تا دیگه مثل دوتا دوست شدیم کم کم رومون به هم باز شدو مسایل سکس رو هم پیش می کشیدیم مدتی گذشت و هر روز مینا بهم زنگ نزد تا فهمیدم که با هم مشکل دارن منم واسطه شدم و تونستم از طلاق مینا و کمال جلوگیری کنم یه روز کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم یکی از شهرای نزدیک شهرشون تو راه که بودم مینا تماس گرفت و ناخاوسته گفتم که نزدیکم و بهدیدنشون میام آدرس گرفتم بعداز ردیف کردن کارام رفتم سراغ اونا خواستم با کمال تماس بگیرم که هرجی زنگیدم کمال جواب نمیداد و گوشیش خاموش بود به مینا زنگیدم گفت که الان خونه خودشونه رفتم در زدم مینا در رو باز کرد با یه چادر سفید که خودشو کامل پوشیده بود به خیال خودم که کمال خونه ست رفتم تو دیدم خبری نیست پرسیدم کمال کجاست گفت سر کاره و کمی دیگه پیداش میشه مینا شروع کرد به پذیرایی و نشست ربروم روی دسته مبلو بازم داشت نمایش میداد که منم دیگه داشتم تماشا می کردم البته تو مدتی که باهم ارتباط تلفنی داشتیم خیلی سرزنشم می کرد که چرا با هم سکس نداشتیم و از این جور حرفا منم چون نمی خوا تستم به کمال و خانم خودم خیانت کنم تو اون مدت بیخیال مینا بودم که اون تلفناش اسیرم کرد یه ساعت گذشت که مینا بلند شدوگفت دیگه بسهخستم کردی شلغم خیلی بهم برخورداومد کنارم نشت با دستاش دستم رو گرفت و نوازش میکرد کم کم خودشو جلو کشید خواستم برم عقب که نذاشت فایده نداشت هرچی اسرار کردم نشد آروم لباش رو چسبوند رو لبام و شروع کرد به خوردن جوری میخورد که انگار چند روزه که گرسنه بوده با چنان حرصی میخورد که حسابی شق کردم چشاش رو بسته بود و از اطراف بی خبر نمی دونست که چه بلایی به سرش میاد منم باهاش راه افتادم و شروع به خوردن کردم بعد دستام رو روسینه های ناز گذاشتم واقعا عالی بود تو اون لحظه چند تا بدو بیراه به خودم نثار خودم کردم که چرا این هلو را تا الان گذاشتم واسه کمال دیگه حسابی داغ شده بودیم رفتم سراغ کسش که چی بگم ازش انگار که دختر چهارده ساله بود مینا به آخ و اوخ افتاده بود دستشو برد بسمت کیرم که نزاشتم الکی گفتم نکنه ارضا بشم میخوام حسابی کستو جربدم اونم گفت من کیرتو میخوام بزور راضی شد لباسامونو دراوریم داشتم بدنو دید میزدم که احساس کردم تو بهشتم و ... اروم درازش کردم و خوابیدم روش دوباره شروع کردم به لب گرفتن مینا دیگه صداش بلند شده بود و همش میگفت رضا بکن منو تحمل ندارم منم گفتم هنوز زوده داشتم میخوردم که با اسرار مجبورم کرد هنوز کیرمو ندیده بود آخه اگه نشونش میدادم فرار می کرد چون خیلی بزرگه با کسی که من دیدم توش جانمی شد نمیدونستم چکار کنم حشرم زده بود بالا داشت شرتم پاره میشد دلو زدم به دریا آروم شرتمو در آوردم و سرش گذاشتم لای کسش که حسابی تعجب کرده بود از چشاش معلوم بود داشت میخواست به پایین نگاه کنه که نمیشد اخه روش دراز کشیده بودم حسابی کسش خیس شده بود یه ذره باهاش بازی کردم و اروم کیرم رو فشار دادم هنوز هیجی نشده یه جیغ کشید منم ذره ذره فشاردادم که دیدم داره جیغاشو بلند میکنه دستمو گذاشتم جلو دهنش که صداش تو ساختمون نپیچه یکمی همونجوری موندم که عادی بشه خودشم دیگه دلش میخواست بیشتربره تو که همراهی میکرد و ذره ذره فشار میداد با هر فشار یه جیغ کوچیک می کشید لذت با درد براش قاطی شده بود نمیدونست چکار کنه از طرفی ازکیر گنده من نمیگذشت از یه طرف درد شدیدی داشت که منم شروع کردم اروم اروم تلمبهزدن تا دردش کمتر بشه و کیرم بیشتر بره تو هرجور بود کیرمو تا ته دادم تو اشک از چشاش میومد چند لحطه گذاشتم تا عادی بشه و شروع کردم به تلمبه زدن دردش داشت عادی میشد که ابمداشت میومد به مینا گفتم داره ابم میاد سریع خودشو کنار کشید اولش نفهمیدم چرا پرسیدم گفت حالا که دارم لذت این کیر گنده رو بیبرم میخوای کار خودتو تموم کنی رفت از تو اتاق اسپری رو اورد و زد به کیرم گفتحالا بکن منم مثل بار قبل اروم اروم کیرمو فشار داد بازم جیغ میکشید چند لحظه گذشت تا عادی شد شروع کردم به تلنبه زدن خیلی اروم تلمبه میزدم دیدم داره خوشش میاد و درد هم که نداره سرعتشو بیشتر کردم در یک لحظه دیدم داره میلرزه فهمیدم که ابش اومده وارضا شده دیگه نخواستم اذیت بشه تند تند تلمیه زدم که ابم بیاد بعد از دقیقه ابم اومد اروم بلند شدیم با هم رفتیم یه دوش گرفتیمو لباسماونو پوشیدیم منتظر کمال شدیم حالا بعد از دوسال دیگه هیچ خبری از تلفنای مینا نیست نمیده فقط چند بار با کمال بهم زنگ زده فقط یه احوال پرسی ساده فکر کنم دیگه تحمل کیر منو نداره با کمال در ارتباطم
با تشکر از همه شما لطفا نظر بدید

نوشته: رضا

همزمانسازی محتوا