زن همسایه

من و خانومم به اتفاق دو تا پسر دانشجوم در طبقه اول یه واحد مسکونی 5 طبقه 9 واحده زندگی می کردیم و می کنیم . من تازه چهل سالم تموم شده. کارمند یه اداره ای هستم و اسمم امید وفامیلی ام ارشاده . خیلی هم خوش صحبتم و با گفتارم ماررو از لونه اش می کشونم بیرون . هرچه گفتم بابا من نمی تونم مدیر آپارتمان شم انداختن گردنم . حوصله این دردسر ها رو نداشتم.. اون طبقه پنجمی ما خونه شو اجاره دادبه یه خانومی .. راستش من که اصلا ندیدمش . چون هر وقت خسته از سر کار میومدم اون بود تو خونه شون . شناختی هم ازش نداشتم . نیازی هم نبودکه بشناسمش . هنوزم فرصت نشده بود که جلسه ماهیانه ساکنینو بر گزار کنیم . یه دو هفته ای شد و چند نفر جلومو گرفتند و گفتند که مرشد عزیز آقای ارشاد این خانومی که اون بالاست یک مار خوش خط و خاله و از اون جنده های درجه یکه و روزی چند نفر مدل به مدل میاره و می بره . ما چند تا از مردای آپارتمان گرم صحبت شدیم و گفتیم این که نمیشه ما زن داریم بعضی هامون دختر داریم این خوبیت نداره .. خواستم بندازم گردن یکی دیگه که بره با این زنه صحبت کنه که یه جوری شرشو از این خونه کم کنه یا خودشو اصلاح کنه . راستش من حس کردم کار من نیست بخوام با این زن صحبت کنم . حریفش نمیشم . آخه جنده ها خیلی رو دارن . یه حرفی بیاد به من بزنه .. همون دم در خونه دسته جمعی گرم صحبت بودیم . هرکاری کردم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم نشد که نشد . انداختن گردن من .. از خجالت داشتم می مردم . من تا حالا با یه جنده روبرو نشده بودم . شاید م شده بودم ولی با این حس که کسی جنده باشه باهاش حرف نزده بودم . حتی غیر از زن خودمم به کسی دست نزده بودم . با خودم گفتم بهتره یه روز برم به این زنه سر بزنم که از سر کارم برگشته و به جای طبقه اول مستقیما برم طبقه پنجم . همین کارو هم کردم . یه خورده می ترسیدم و می لرزیدم . هر طبقه ای دو واحد داشت ولی طبقه پنج فقط یکسره بودیعنی می شد واحد شماره 9. اگه یکی الان اونجا باشه در حال گاییدنش چی ؟ /؟من اصلا دوست ندارم مزاحم کسی باشم . بذار آزاد باشه . به من چه مربوطه .. یه خانوم خوشگل درو باز کرد . چشم و ابرو کشیده . از اون شلوار لی های تا زانو و کیپ که کونشو داشت می ترکوند و یه بلوز بدون آستین هم تنش بود . سلام یادم رفته بود . آب دهنمو به زور قورت دادم . سی و خوردی می شد . -ببخشید امری داشتید.-خانوم زهره خندان .. درحالی که می خندید و دندونای سفیدشو بهم نشون می داد گفت بفرمایید شما باید آقای امید ارشاد باشین -بله خودمم . -من شما رو می شناسم . ولی شما منو نمی شناسید . بفرمایید داخل یه چایی در خدمتتونیم . طوری اصرار کرد که فهمیدم از ته دلشه . -ببخشید مهمون ندارین ؟/؟ -مگه قراره هر دقیقه مهمون داشته باشم ؟/؟ تازه مهمونم داشته باشم . شما هم مهمون . بفرمایید خواهش می کنم .. رفت و به جای چایی واسم آب میوه آورد . وقتی پشت به من داشت می رفت آشپز خونه و اون کون بر جسته اشو از پشت شلوار دیدم کیرم شق کرده بود . من بهش چی می گفتم؟/؟ راستی راستی چی می گفتم . نشستیم و یه سری کوس شرات از این ور و اون ور گفتیم و از جلسه ماه بعد ساکنین گفتیم و دیگه یه جای کار ترمز زدم . من که خودم می دونستم اون شوهر نداره ولی گفتم ببخشید آقاتون مسافرتن ؟/؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت چو دانی و پرسی سوالت خطاست . سه چهار روز پیش بود که شما کنار در ورودی با مردای دیگه کنفرانس گرفته بودی و داشتی در این مورد صحبت می کردین ... دیگه بقیه حرفاشو نفهمیدم . ظاهرا این جنده خانوم از اون زبلهایی بوده که گوشی آیفونو ورمیداره و هرصدایی رو که اون اطراف بوده می شنوه و می فهمه که ما در مورد چی داریم حرف می زنیم و ما کوس خلا هم همون دم در خونه از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه هم گفته بودیم . موضوع رو عوض کردم و کشوندمش به جلسه عمومی . خجالت کشیدم حرف بزنم ولی اون اومد جلو و گفت امید خان یه زن همیشه یک زنه بد بخته . یه مرد اگه همسرشو طلاق بده اگه بد ترین آدم روی زمین باشه بازم یک مرده کسی بهش ایرادی نمی گیره . من شوهرم معتاد بود و ازش جدا شدم . یه خورده نفقه میده بهم و باهاش زندگیمو پیش می برم . می خواستم بهش بگم با نفقه یه معتاد چطور از پس زندگی و اجاره بر میای که دیدم گریه امونش ندادو خودشو انداخت تو بغلم .. نمی دونستم چیکار کنم . می دونستم که میخواد یه جورایی خرم کنه و قاپمو بدزده و حمایت منو جلب کنه دیگه این قدر ها هم کوس خل نبودم ولی از اونجایی که کیر خل بودم دوست داشتم فریبشو بخورم . وسوسه شده بودم . از اون جنده های با کلاس بود . تیپش به جنده ها نمی خورد .با توجه به نرخ تورم و دوبرابر شدن قیمت دلار نرخش زیر پنجاه نبود . دلم می خواست بهم حال بده . یه استرس عجیبی داشتم . واسه اولین بار بود که می خواستم با یه زنی به غیر از زن خودم رابطه بر قرار کنم . بارها دوستان بهم گفته بودند که با یه زن دیگه ای سکس کن و به زندگیت تنوع بده من وجدانو زیر پا گذاشته بودم ولی می ترسیدم وحالا موقعیتی ایده آل نصیبم شده بود که نباید اونو به این آسونیها از دست می دادم -خیلی حرفا پشت سر من می زنن . فراموش کردن که من یه زن تنهام . شما وقتی که شبا زناتونو بغل می زنین و پیشش می خوابین اصلا به فکر یه زن تنها هستین ؟/؟ به این فکر می کنین که اون بالا یه همسایه ای هم دارین ؟/؟ -باورکنین زهره خانوم اگه همسر من فرهنگش قوی باشه و اجازه بده من خودم حق همسایگی رو به جا میارم . از این حرف من خنده اش گرفت . نتونست جلو خنده شو بگیره . یک آن شونه هامو گرفت و چش تو چش هم دوختیم . خوب شکارشو شناخته بود . فهمیده بود که من اهلشم . جنده ها واقعا تو کارشون متخصصن . با یه بوسه آبدار رفتیم به استقبال یک سکس جانانه . یه هوای گرم تابستونی بود که کولر هم روشن بود . -آههههههه عزیزم عزیزم ..کاش زودتر میومدی و با خودت امیدو تودلم زنده می کردی .. بد جوری داشت خرم می کرد با این کارا می خواست جواز کسبو واسش صادر کنم . قبل از این که من بخوام لختش کنم اون دگمه های پیرهنمو بازکرد . دستشو که گذاشت رو موهای سینه ام و یواش یواش عشوه گری رو شروع کرد حس کردم که من یکی دیگه اعتراضی ندارم که بکنم . حتی باید کمکش هم بکنم . هیجان شدیدی داشتم . فقط دلم می خواست این کیر ناقابل من بتونه دردشودوا کنه . همون وسط پذیرایی درازم کرد . منم شلوار کشی اونو پایین آورده و سرمو با لا گرفتم و به کون بیرون زده از شلوارش یه نگاهی انداخته و دراز کشیدم . چون اون در حال در آوردن شلوارمن بود و نمی بایستی تو کارش وقفه مینداختم . از اون کارایی کرد که زنم تا این حد سریع و با اشتها واسم انجام نمی داد . کیرمو یه ضرب کرد تودهنش . منم که دستم به زیر بلوزش می رسید اونو یواش یواش از سرش درآوردم . بعد از این که یه ساک جانانه واسم زد . کیرمو دو دستی گرفت تو دستشو اونو به کوسش مالید . -این دوامه .. امیدمه امید جان . آقای ارشاد با همین باید ارشادم کنی . زبان ارشاد این خیلی تیزه . منو دراز کرده بود و خودش از بالا مسلط به من بود . وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی کیرم این قدر تیزه در جا کونشو انداخت رو کیرم و کوسشو روی سر تا ته کیرم حرکت داد و با بالاپایین کردن کوسش روی کیر چند بار این حرکتای رفت و برگشتی رو انجام داد . من اون زیر قرار داشته کوس رو کیرم سوار بود .دستامو هم قرار داده بودم روکون زهره جنده . ولی خیلی جنده باکلاسی بود . به نظرم باید اول کارش باشه چون تازه از شوهرش جدا شده بود و کوس با حالی داشت که گشاد نشون نمی داد . -وای .. امید .. بکن .. تو منو کشتی .. جون من تند تر .. دارم حال می کنم . بیشتر از اونچه حال می کرد دوست داشت نشون بده که هوس داره ومنم میذاشتم هر طور که دوست داره و بهش مزه میده همون کارو بکنه . فکر کنم خر کردن من بیشتر بهش مزه می داد هرچند خودش حال هم می کرد وگرنه کوسش این قدر خیس نمی کرد و صورتش گر نمینداخت . خودشو سفت و سخت انداخته بود رو من و طوری باهام حال می کرد که داشتم با خودم فکر می کردم که حتما خیلی هم ثواب کردم که به این کیر نخورده حال هم دادم . یه جوری لبامو قفل کرده بود و منو می بوسید که فکر می کردم حتما کسی هستم و تا حالا خبر نداشتم .. -وای امید .. آبم داره میاد .. آب .. آب .. داره میاد .. تو داری آبمو میاری .. هیچ مردی تا حالا این کارو نکرده و نتونسته آبمو بیاره .. آفرین به تو که داری میاری .. آخخخخخخخ اومد .. ریخت .. جووووووون .. بیحال افتاد رو من و منم از اون بیحال تر . هرچند شک داشتم که ارگاسم شده باشه چون یک ساعت تمام زنمو می گاییدم آبش نمیومد این جنده چه جوری به همین زودی آبش اومد . ولی خودمم دوست داشتم که حرفاشو باور کنم . برای همین رفتم تو حس همین فیلمی که اون بازی کرده بود . آخه زندگی همش فیلمه . چه بهتر یه کارگردان دیگه فکر کنه اون جوری که اون دلش می خواد فیلم داره پیش میره -امید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم آب میخواد.. زود باش . با این که خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم می ترسیدم . اگه این جنده آبستن شه و بخواد بچه رو بندازه گردن ما چی .. -بریز توکوسم نترس . سر لوله ام بسته .. -به همین زودی ؟/؟ -خب دیگه یه پسر و یه دختر داشتم و سر بچه دوم بستم -پس بچه ها کوشن . -خونه پدر شوهرم . حرفشو باور کردم . دیگه خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم ولی با همه اینها یه انگشتی تو سوراخ کونش فرو کرده و قلقشو گرفتم که می تونه کیر منو هم راحت تو خودش جابده . -زهره جون می خوام کونتو بگام وتو کونت خالی کنم . -هرجور عشقته .. هرجور میلته حال کن .. شیطون متقلب ساعتی پیش از نیاز زن و این حرفا می گفت . چقدر زود راضی شد که من اونو ازکون بگام . ولی چه کونی ! سفید و بر جسته و گنده . یه سیلی که به کونشمی زدی به لرزش می افتاد . مثل ژله می لرزید و یه منظره و تصویر زیبایی به وجود می آورد . چاک کونشو از پایین به دو طرف باز کرده تا حفره کونش بیشتر تو دیدم قرار بگیره . کیرمو به سر سوراخ کونش فشرده و با لذتی آرام نرم نرم کیرمو کردم توکونش .. -اوخ وای .. کونم .. امید جون جرررششششش بده با کیییییرررررت منو پاره پاره کن .. اوف آب می خوام . آب .. آب زودباش آب . دیگه نتونستم در مقابل این حرکاتش تاب بیارم . کیرم هی آبشو خالی می کرد و اونم هی آب می خواست . -جووووووون زهره . همین جور دارم خالی می کنم . -امید نمی دونی که چقدر کونمو داغش کردی و بهم حال دادی . وقتی کیر خیسمو از کونش بیرون کشیدم همونو گذاشت تو دهنش . خلاصه یه نیم ساعت دیگه رو با هم حال کردیم . کارمون که تموم شد بهم گفت چیزی می خواستی بگی ؟/؟ با خودم فکر کردم که ما 9 واحدیم . دو تا از واحدها در مجموع دست چهار تا دانشجوی دختره . توی دو تا از این واحد ها دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند . من که رضایتمو اعلام کردم و اونم که خب هیچی . می مونه سه واحد دیگه که سرپرستشون مرد خونواده هست .. -زهره جون من چیزی نمی خواستم بگم . فقط یه سه نفری هستند که اونا هم یه یکی بیان ببینم حرف حسابشون چیه .. فکر کنم تا چند روز بعد اون سه نفر هم یه صفایی کردند و اصلا دیگه کی بود که به این زهره خانوم کار داشته باشه . تازه یواش یواش واسه حفظ سیاست با خانوما ی این واحد ها داشت آشنا می شد و گرم می گرفت .. منم که دیگه یه کوس ناب غیر از کوس زنمو گاییده بودم این هوس به سرم افتاد که یه جنده دیگه رو بکنم . جنده ای که از خودش جا داشته باشه . رفتم سراغ یکی از دوستام که اهل این کارا بود . -به ! امید خان تو هم آره -خب دیگه تنوع تو زندگی لازمه . چقدر یه نوع غذا بخوریم دل آدمو میزنه . -یه کوس ناب سراغ دارم . اول تو بزن و من اون پایین کشیک میدم و بعدا من میزنم .. هیجان زده شده بودم . یه قرص ویاگرا خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زده بودم که این دو تا یه جورایی مکمل هم باشن .. مسیر مسیر محله ما بود . خداکنه آشنا ما رو نبینه و خیلی دورشیم .. وای یه خورده اون ور تر از روبروی در خونه ما وایساد . واحدهای مسکونی ما رو نشون داد . -امید جان زنگ طبقه پنجمو بزن بگو از اسی کارچاق کن به زهره هفت کوس .. این رمز ماست . نمی دونستم چی بگم . می خواستم واسه تنوع یه جنده دیگه رو بگام دوباره باید می رفتم به طبقه پنج واحدهای خودمون تا یه بار دیگه ارشادش کنم .. پایان ..

نوشته: ایرانی

سلام.من سامان هستم اهل تهرانم و 18 سالمه و توی یه آپارتمان 4 طبقه همراه با خانوادم زندگی میکنم.توی هر طبقه 1واحد است.من یه خواهرم دارم که 6سال از خودم بزرگتره و 3ماهی میشه که ازدواج کرده.طبقه اول پدربزرگم و مادربزرگم زندگی میکنن.طبقه ی دوم ماییم و طبقه سوم نرگس خانومه که 2 سالی شوهرش به خاطره سرطان فوت کرده.طبقه چهارمم یه زن وشوهری هستن که تازه ازدواج کردن وتازه اومدن تو آپارتمان.
نرگس خانوم یه زن 37 ساله است که فدش حوالی 180 یا 185 است با یه بدن خوش فرم و پستونای سایز 85 و کون نسبتا بزرگ و کاملا بدنش سفیده و در کل جیگر وکس کس.مامان من با نرگس خانوم خیلی ارتباط داره میره خونشون نرگس خانوم میاد خونه ی ما.بعضی وقتا هم میوه ای یا غذایی میده من برای میبرم.وچون ما خیلی با نرگس خانوم ازتباط داریم نرگس خانوم جلوی من راحت.خیلی راحت راخت نه ولی مثلا تیشرتای آستین کوتاه میکنه تنش و دامن کوتاه میپوشه و پستوناش خیلی جلب توجه میکنن.ما نرگس خانومو 6سالیه میشناسیم.منم بهش میگم خاله نرگس.مامان و بابای من و خواهرمو شوهرش و ماربزرگمو پدر بزرگم برای اینکه عموم تازه فوت کرده باید میرفتن کرمان.اواسط دی ماه بود.من هم تنهایی باید وای میستادم خونه مامانم برای 4روزم غذا درست کرده و گفته بود اگه کاری داری به خاله نرگس بگو.ساعت6صبح بود که مامانم اینا حرکت کردن و رفتن.منم رفتم مدرسه تا ساعت دونیم مدرسه بودم.ساعت سه رسیدم خونه.غذامو خوردم و تا ساعت 5 خوابیدم بعد بیدار شدم شروع کردم درسامو خوندم.ساعت 9 شد خاله نرگس اومد در خونمون و گفت سامان جان بیا بالا شام بخور گفتم نه مامانم برام شام گذاشته.خیلی تعادف کرد ولی گفتم شام دارم.گفت خوب برای فردا شام بیا منم گفتم باشه.گذشت تا فردا شب.راستی بگه که شوهره خاله نرگس سپاهی بود و بعد از مرگ اون خاله نرگس حقوق شوهرشو میگرفت.فردا صبح بیدار شدم رفتم مدرسه و برگشتم خونه ناهارمو خوردمو خوابیدم بعدش بیدار شدم یه سری به فیس بوکم زدمو بعد یکمی درس خوندم و رفتم حمومو بعد ساعت نه و نیم شد رفتم بالا برای شام.زنگو که زدم خاله نرگس با یه تیشرت زرد و دامن مشکی خیلی کوتاه درو باز کرد آرایش هم کرده بود تاخالا خاله نرگس رو با آرابش ندیده بودم.درو باز کرد روبوسی هم کردیم و گفت خوش اومدی و گفت خیلی منتظرم بوده اگه یکم دیرتر میومدم میومد پایین سراغم.رفتیم تو نشستیم برای یه چایی آورد بعد از چایی شام خوردیمو شد ساعت ده ونیم.بعد خاله نرگس رفت میوه و شیرینی آورد بعد نشستیم پای ماهواره همینطوری داشت کانالارو عوض میکرد که رسید به یه کانال سکسی که یه زن داشت خودشو لخت میکرد من همینطوری تعجب کرده بودم که چرا خاله نرگس کانالو عوض نمیکنه.بعد که زنه خودشو لخت کرد من به خاله نرگس گفتم چرا کانالو عوض نمیکنی گفت عیبی نداره تو که از اون مذهبیا نیستی منم گفتم آره خوب ولی زشته.بعد گفت سامان از چه دختری خوشت میاد گفتم خوشگل باشه و اندامشم خوب باشه.بعد گفت منو چی دوست داری؟گفتم معلومه خاله شما خالمی.بعد گفت فقط یه خاطر اینکه خالتم گفتم نه کلا خوبی .بعد گفت تاخالا سکس داشتی فهمیدم منظوری داره گفتم نه خاله گفت دوست داری با کسی سکس داشته باشه گفتم خوب بله.گفت پس چرا سکس نمیکنی گفتم آدم مناسبی نیست گفت از دوست دخترات گفتم اونا خوششون نمیاد.بعد گفتم جنده ها هم قابل اعتماد نیستن.گفت خب پس کیا خوبن؟گفتم اگه آشنایی باشه خوبه.گفت مثلا کی گفتم هرکی.گفت من خوبم؟ همینطوری مونده بودم چی بگم دوباره گفت هیچی نگفتم بعد اومد نزدیکم نشست بعد گفت خجالت نکش گفتم بله.بعد دستم به شلوارم زد بعد گفت چه بزرگم شده دیگه روم باز شده بود گفتم معلومه خب شما اینجایین.بعد دست کرد تو شلوارم گرفتش هم حشر من زده بود بالا هم ماله اون معلوم بود.بعد شلوارمو شکشید پایین بلیزمم خودم در آوردم.بعد بهش گفتم تو ام لباساتو در بیار خاله نرگس گفت دیگه بهم بگو نرگس.لباساشو در آورد یه شرت و کرست سرمه ای تنش بود.پستونای بزرگو سفید و یکمی هم سفت کسش هم هیچی مو نداشت.بعد همینطوری کیرمو میخورد منم دستم به موهاش بود.همش میگفت جون چه کیری خیلی وقته کیر نخوردم منم همش میگفتم جون سرشو عقب جلو میکردم میگفنم بخور نرگس جون بخور جنده خانوم .بعد تمام آبم ریخت روصورتش تمامه آبمو خورد.بعد گرفت تو دست کیرمو یکم باهاش ور رفت تا بزرگ بشه بعد گذاشتمش لای پستوناش بعد که خیلی گنده شد کردم تو کسش تلمبه با سرعت میزدم میگفتم جون جنده خانوم چه کسی داری کیرم تو کست اونم همش میگفت تند تر و آه آه میکرد. بعد داشت آبم میومد درش آوردم ریختم رو شکمش.بعد یکم لبای همدیگرو خوردیم رو هم خوابیدیم یه یه ساعتی بعد با هم رفتیم حموم بعد تو حموم هم نرگس برای من جلق زد هم من برای اون با زبونم کسشو هم خوردم.تا 2 باهم بودیم فردا صبح هم مدرسه نرفتم.بعد از این ماجرا ما هر هفته 2باری باهم سکس داشتیم.من مثل خیلیای دیگه نیستم بگم تورو خدا فحش ندیدو صدبار قسم بخورم که داستانم راسته.داستان من راسته حالا باور کردنو نظرش با شما.

نوشته: سامان

سلام کوچیکتون امیرعلی 22سال دارم هیکلم رو فرمه قدم180 پوستمم تقریبآ سفیده.این اولین داستانمه اگر کم و کسری داشت به بزرگیه خودتون ببخشین دیگه.با اینکه میدونم اخره داستان کسایی که ادبو مرام ندارن فوش میدن اما خب اینو واسه اونایی میگم که درک و شعور دارن و کلا دمشون گرمه.ما ساکن اهوازیم از اون جایی که اهوازیا (و یا خوزستانی ها) به کیره بزرگشون و دخترای خوشکلو خوش اندام معروفن امیدوارم داستانم واستون جذاب باشه.سرتونو درنیارم برم سره اصل مطلب :
این داستان مربوط به 1نیم سال پیش هست(تاریخش دقیق یادم نیس)من تازه راه افتاده بودم(تو مخ زدن و سکسو... ) به سایتای سکسی میرفتمو داستانای جور واجور میخوندم.یه روز پا کامپییوتر نشسته بودمو داشتم داستانایی که دانلود کردمو میخوندم که مربوط به یه پسرو زنه همسایشون بود(چون تو کفه سالومه (زنه همسایه) بودم بیشتر همسایگیارو میخوندم بلکه کیرم از تجربه بقیه دوستان به این معصوممممه وصل شه) تو حالو هوای خوندن بودم که آیفون به صدا در اومد مادرم داشت غذا درست میکردو دسش بند بود که از من خواست درو باز کنم رفتم پیشه ایفون(آیفون تصویریه) که دیدم بلــــــــــــــــــــــه سالومه خانومه.من وقتی این خارکسه رو میبینم واجبه تاشب1دس کف دسی بزنم.حتما داری میگی آدم ندیدمو... اما میدیدیش نظرت عوض میشود الانم که دارم به اون روزه عالی فکر میکنم دسم رو امیر کوشولوس اخه سالومه( بهش میگم خاله)یه قد معمولی حدودا 168 کمره باریک کووووون واقعا گنده و خوش فرم که فکر کنم6یا7سانت از کمرش فاصله داره . قوص کمرش محشر بود مخصوصا کمره باریک سینهای عناری با نوکی شقققق و صورته بور و سفید و چهره ای زیبا البته دماغش یکم تو آفساید بود.سنش حدودا36/37بود ورزشکار(ایروبیک) و سرحالو شاد و یه صدایه سکسی که وقتی بام حرف میزد شل میشدم خلاصه رفتم درو باز کردم گفتمش:سلام خاله جون.گفت:سلام امیرجان خاله مامان هست؟خواستم بگمش بله اما دسش بنده... که دیدم داره پاینو نگاه میکنه به خودم که اومدم دیدم وااااااااااااااااااااااااااااای خاک توسرشدم آبروم رفت تو کونه فیل در بیا هم نیس دیگه.داره به کیره شق شدم که داشت شلوارو جر میداد نگاه میکنه (بخاطر این داستانا سکسی که منو امیر کوچیکه داشتیم باشون کلنجار میرفتیم شق بود نه دیدنه سالومه و شانسه کیریه من شلوار 3خطه adidas که تنگو چسبونه پام بود) یهو سرشو گرفت بالا فهمید که متوجه شدم با یه لبخنده مرموزی بم گفت خاله اینقد فوضولی نکن من که از خجالت اب شده بودم با خجالت گفتمش ببخشید خاله بعد گفت من قریبه که نیستم (باشهوت)حالا مامانتو صدا میکنی یا برم؟ با خجالت گفتم چشم خاله الان صداش میکنم و رفتم(البته من از خیلی وقت پیش توکفه این سالومه بودمو از هر فرصتی واسه دید زدنش استفاده میکردم از اون روز به بعد(شق کردنه بی موقع)سالومه1جور دیگه نگام میکرد مثلا بعضی وقتا کیرمو دید میزدو من خودمو میزدم به کسمخی که نمیفهممو... خلاصه4ماه گذشت از این دید زناو.. که بدجور دیگه توکفش بودم طوری که شبا با جلق زدن به یادش شبم سحر میشود که یه روز از باشگاه اومده بودم خونه که مادرم داشت با تلفن حرف میزد باهاش و معلوم بود که سالومه پشته خطه(جریان سره حاملگیه خواهرش بود)از اونجایی که خواهرش از اون دخترای بی عرضه و کون گشاد بود هر2/3روز یه باری میزنگیدن به خونمون از مادرم سوال کنه و..(مادرم یه با تجربه و با ثابقه در بیمارستانا هست که به دلایلی استعفاء دادو خونه دارشد) مادرمم که کلافه شده بود از دسشون 1روز بم1کتاب داد که درمورده بارداریو.. بود(کلی با کتابه حال کردم عکسه کسو پستونو.. رو علنی گذاشته بودن توش البته سیاهو سفید بود عکساش)دادش بم که ببرمش واسش که کسی خونشون نبودو 1شبی باکتابه حال کردمو زیرو روش کردم فرداش رفتم بدمش به سالومه. رسیدم دم درشون وهرچی زنگ میزدم درو بازنمیکرد خواستم برم که صداشو شنیدم که گفت بله؟بفرمایید؟گفتمش خاله جون امیرم کتابو اوردم.گفت کدوم کتاب گفتمش همین که ماله بارداریه عکسو.. داره (عجب صوتیه تخمی دادم )بعد بایه صدای مرموزانه گفت باشه بیارش بالا رفتم داخل دیدم نیستش صدای دوش از حمام میومد که در حمامو یکم باز کردو گفت خاله ببخشید حمامم 3/2دقیقه دیگه میام بیرون امیر جان لبتابم خرابه یه نگاهی بش بنداز ببین چشه تا چکش کنی من اومدم . چشم خاله(من یه خدمات کامپیوتری با شریکم دارم و از کامپیوتر درحدی سر در میارم). حقیقتش حشره ای هم یکم شده بودم. برسیش کردم وعیبش رو برطرف کردمو امادش کردم.(راستی شوهرش ملی حفاریه15روز اینجاس15روزسره کار بچه هم نداشتن(دلیلشو نمیدونم) و تنها بود)بعد دیدم یه CDتوشه سالومه هم اومده بود بیرونو داشت خودشو تو اتاقش خشک میکرد(بخاطرهcdهی هنگ میکرد لبتابش)بعدcdرو یه نگاهی کردم دیدم کلی فیلم توشه نمیدونستم چی هستن کونجکاو شدمو یکیشو پخش کردم از شانس کیریه ما صداشم بلند بود فیلمه هم از اینا که از وسطش شروع میشه.یهو صد ا آه آه بلند شد دستپاچه شدمو زود قطعش کردم صداش به گوشه سالومه هم حتمااااا رسده بود اما محل نذاشت کارش تمام شد تو اتاقو اومد بیرون(من خایه فن شده و سر به زیر بودم اون کس قلبه هم خونسرد)گفت امیر جون ببخشید معطل شدی گفتم خواهش میکنم.گفت صداچی بود؟با لبخند گفتمش CD خودتون بود ببخشید.سالومه:(باخنده)تعجب نکن امیر جان اینارو واسه سرگرمی میبینم آخه همش تو خونه تنهام حوصلم سر میره.چرا هی سرتو پایین گرفتی؟تو تاحالا مگه ندیدی از اینا؟نه. وجدانا ؟؟؟؟؟؟ آره وجدانا . دروغ نگو من که غریبه نیستم.دددیدی؟آره خاله اما ایناقدیمی هستنا(از دهنم پرید) اااااااااااااااا؟پدرسوخته خب جدیداشو هم بیار واسه من یا فقط واسه دوس دخترات زرنگی وروجک؟مگه من غریبم؟با تته پته: چشم سالومه جان(صوتیه تخیلیه بعدیم (آخه نگفتم خاله))یهو دوتایی یکم به همدیگه ذل زدیمو دوتایی خندیدیم(امیر کوچیکه هم داشت با زیپ شلوارم کشتی میگرفتو چشمای سالومه تماشاچیه این نبرد بودن)بعد گفت پس کتابه کوش؟ منم دادمش دسش کتابو بعد شروع کرد برگه زدن و نگاه کردن صحفه ها(تو کتاب طرزه تزریق منی هم بود(عکس کیروکس) )بعده 3یا4دقیقه یه نفسه عمیق کشید(از شهوت البته ) بعد گفت امیر1سوال کنم ازت جونه سالومه راستشو میگی؟(اینو که گفت از شق درد داشتم بگا میرفتم که گفت سالومه)گفتمش باشه بگو؟کتابو نگاه کردی؟با تته پته گفتمش آره اومد جلوتر با دسش یه نشکون یواش از لوپم گرفتو دسشو بوسید.گفت خوشم اومد جونم واسط ارزش داره گفتمش نداشت میگفتم نه گفت مرسسسسیی بعد یکم کسشعر بینمون ردو بدل شد که پرسیدgfداری؟گفتمش داششششتم(باحسرت)گفت چیشد پس؟گفتمش بم خیانت کردو.. ولش کردم(اما خب کسشعر گفتم چون اون موقع هم با3تا بودمو با هر سه سکس داشتم هفته ائ3بار سکس رو شاخم بود) سالومه: پس حتما الان دلت پره غمه و دوس داری دردو دل کنی؟آره خاله خیلی.دیگه بم نگو خاله بگوسالومه(یکم جاخوردم)باشه سالومه جون.تلفن زنگ خوردمامانم بود سراغمو گرفت سالومه گفتش داره کمکم دکراسیون خونه رو عوض میکنه دست تنهام بعد میفرستمشو... مادرمم قبول کردو بعد که قطع کرد گفتمش سالومه چرا دروغ گفتیش؟گفت امروز باهم کلی حرفو کار داریم(شک کرده بودم و خوشحال چون حس میکردم دارم به ارزوم میرسم)بعد گفت خو برام دردودل کن منم یکم کسشعر روهم کردمو چپوندم تو گوشش بعد گفت حس میکنم سنگ صبور خوبی هستی و... درسته؟نمیدونم بستگی به شما داره سالومه جان.اونم شروع کرد برام به دردودل کردنو... رسید به مسئله های شخصی گفت امیرم میتونم بت اعتماد کنمو مسئله های شخصی رو بگم؟اره سالومه جون راحت باش.بعد شروع کرد حرف زدن که حتی درمورده سکساشونو بی اهمیتی شوهره دگوریش و.. که گفت میتونم حرفه دلمو بت بزنم امیر؟آره حتما.باشه میگم اما من یه مشکل دارم که (با تته پته)تو میتونی برام حلش کنی.کمکم میکنی؟ با کمال میل بگو؟ آخه..آخه.. آخه نداره بگو جان امیر. باشه میگم.منو شوهرم 1ساله داریم از یه موزوعی خیلی رنج میبریم.چیییییی؟محسن(شوهرش)1سالی هست که قند گرفته(دیابت) و دیگه آلتش درست راس نمیشه میدونی که آلت چیه دیگه؟خودشو نزدیک ترم کرد(خودمو زدم به کونه علی چپ) نه چیه؟یهو دسشو گزاشت رو کیرم گفت یعنی این(منم جا خوردمو چشام حلقه شد)یکمم خودمو عقب کشیدم!!!!!!!!!!!! امیرم ناراحت نشو من تورو سنگ صبورم میدونمو.. منم از اونجایی که زنه پرتحرکو بااشتهایی هستم نمیتونم خودمو کنترل کنمو خود ارضایی میکنم با همین فیلماهو.. میدونی خب خود ارضایی یعنی چی؟اره میدونم.میخوام کمکم کنی.چطور؟میگم حالا امیرتاحالا خود ارضایی کردی؟آ ا آره(با تته پته). تو واسه چی خود ارضایی میکنی؟(به خودم جرات دادمو دلو زدم به اقیانوسه هند گفتم هرچی بادا باد)واسه ینفر.اون ینفر کیه؟آخه روم نمیشه بگم سالومه جون.بگووو دیگگگگگگگه؟اما قبلش بم یه قول میدی سالومه جون ؟ چه قولی عزیزم؟اینکه وقتی گفتم کیه ناراحت نشین؟ یهو پرید وسطه حرفمو گفت: منم؟(دگوری انگار مغزمو خونده.وقتی اینو گفت حسابی جا خوردم اما یکمم راحت شدم چون کارمو راحت کرد ولی خب خایه کوب شده بودم که جوابشو چی بدمو ترسیدم الان شلیته بازی دربیاره)با تته پته گفتمش ناراحت شدین؟(با صدای سکسی و کشیده)نــــــــــه عزیــــــــــزم شهوت تو وجود همه هست این چیزا کاملا طبیعیه (ااااااااوووف این کسکش عجب سنگ صبوری بود ما کشفش نکرده بودیم)ممنون سالومه جون که درکم میکنی.عزیزم این حرفا چیه؟ ما سنگ صبوره همیم دیگه ایم( منم همچنان داشتم از شق درد به فاکه یزید میرفتم)امیــــــــر؟جانه امیر؟چرا زود تر از اینا نگفتیم؟اخه اون موقع خالم بودی اما حالا(نامزده امیر کوچیکه)سنگ صبورمی خب.کم کم صورتامون داشت نزدیکتر میشود که یهو جیغ زد که هنوز که هنوزه صداش رو موخمه بلندشد جیغ زدن و خودزنی(با دست تورونش میزد)منم هی میگفتم چیششششده؟چتتتتته ؟ چیشده؟یهو دیدم داره به رونش اشاره میده(با التماس کردنو جیغ وگریه ابته التماسش واسه کمک بود)خوابوندمش رو مبل دامنشو زدم بالا دیدم اوووووووووووووووووووووف چه رونای سفیدی دلم میخواست همونجا خوشکا خوشک کونش بزارم یه شرته مشکی توری مانند که فقط قسمت جلویی(قرارگاه کسش)کاملا مشکی بود و معلوم نبود بعد دیدم1مورچه نه کوچیک نه بزرگ(معمولی)نیششو کرده تو رونه سالومه (حشره ای بود دیگه)خیلی کمم خون داشت ازش میومد که وقتی خواستم درش بیارم(مورچه رو بابا) این کسکشم هی دادو گریه میکردو بدنش میخورد به کیرم.خلاصه درش اوردمو پاشو یکم ماساژ دادمو کرم زدمش تا اروم شد(جای نیشه مورچه حدودا 1وجبی از چوچولش فاصله داشت واسه همین موقع ماساژدادنش دسم یکم به دوره کسش میخورد اما خیلی کم ولی این سالومه که انگار خوشش اومده بودو بدجور شهوت انگولیش میداد و میخاروندش یه چسب زخمم ردیف کردمو گذاشتم رو زخمش بعد دامنشو خودش دراورد گفت گرمم هست الان زخمم داره میسوزه (هوا 53 درجه بود کولرا زیاد جواب نمیدادن)جنوبه دیگه اونم اهواز.دیگه کاملا دوتامون حشر زده بودیم بالا منم با دیدن اینکه کسی که تو حسرتش بودم اینطور جلومه کلی حشره ائ شده بودمو.. که گفت امیر میدونی چرا گفتم تو میتونی کمکم کنی؟(منظورش شق نکردن شوهرش بودو..)گفتمش نه چرا؟که کمکم کنی دیگه.خو چه کمکی؟تو نیازه منو برطرف کن منم مال تورو سرمو تکون دادم به منظوره باشه موافقم.پاشود رفت تو اتاق (موقع راه رفتنش که کوووووووووووووووونش سمتم بودو هی لمبرهاش با نازو اشوه اینور اونور میلرزیدن منم کیرمو میمالوندم با دسم که به گفته خودش ازعمند اینکارو کردو میخواست منو تو کف بزاره و داشت مالوندن منو دید میزد تو دیوارشون(دیوارشون آینه کاری بود بعضی جاهاش) )رفتو بعد یکی دو دقیقه صدا زد امیرممممممم؟جاااااانه امیر؟بیا اینجا کارت دارم(انتظارشوهم داشتم)پاشودم رفتم دم در رسیدم در زدم گفت دفعه اخرت باشها منوتو درو مر نداریم(شهوت تو صداش پنالتی میزد) رفتم تو دیدم بلهههههههههه خانوم بایه سوتینو همون شورته خوابیده رو تخت سوتینه داشت میترکید(رنگشم خاکستری بود)خواستم برگردم خدایشم یکم جا خورم گفت کجا امیر؟ همینطور که پشتم بش بود گفتمش هواسم نبود ببخشید.حس کردم صداش نزدیکتر شد(اومد پشتم ایستاد)گفت برگرد ببیم؟تا برگشتم دیدم 1لب غنچه ای فرود اومد رو لبام شروع کرد لب گرفتن منم که دیگه شاشیدم رو خجالتو پیش خودم گفتم فکر کن زیدته بگیر برووفش کسخل عناره درجه یکه ساوه گیره هرکسی نمیاد بخوررررررررررررررر کسه خاره شوهرش.شروع کردم لب گرفتن دسامو گذاشتم دوره کمرش ازشدت شهوت بدنش داغ داغ شده بود توری که کفه دسم که روی کمرش بود عرق داشت میکرد محکم دشت بغلم میکردو لبامو میچلوند که منم یواش یواش دسمو بردم روسینهاش اوووووووووووووووف که چه خوش فرمو سفت بودن الان که یادش افتادم دارم به کیرم ور میرم.همینطور که چسبیده بودیم به هم کیرم داشت کسشو از رو شلوارم نوازشش میکرد همینطور که لب میگرفت چشاشم بسته بود(از شهوت) بردمش نشوندمش روتخت یه لبه چند ثانیه ائ گرفتمو نشستم جفتش اونم شروع کرد لخت کردنم تکپوشمو در اورد و بعدشم تاپمو دراورد (من ورزشکارمو به قول زیدا هیکلم سکسیه و تحریک کنندس) شلوارمم در اورد اما دس به شرته نزد منم شروع به باز کردن سوتینش کردم سوتین شل شد هنوز باز نشده بود کامل که یهو2تا هلو(هلو که نه هندونه) پریدن بیرون(سینهاش سفید بزرگ و سفت و با نوکه جیگری رنگ و شق که کلا خوش فرم و مثل سربازا سر بالا و شق بودن)شروع کردم بازی کردن با سینهاش(اونم گردنمو میخوردو بیشتر تحریک میشدم)سرمو اوردم پاینو سینهاشو شروع به خوردن کردم تا هدی که دیگه نفسش بند اومده بودو نفس نفس میزد منم نوکه ممه هاشو میزاشتم تو دهنمو خارشو میگاییدم اونم التماس میکرد که سینهاشو ول کنم دیگه و سرمو فشار میداد به سینه هاش دیگه اخو نالش بلند شده بود حس کردم که از شهوت داره جر میخوره سینهارو ول کردمو شروع کردم بوسه گرفتن(از لب و گردن و.. تا نافش) دیگه داشت کسخل میشود گفت نمودی منو نمیخوای بقیه بدنمو زیارت کنی؟گفتمش نـــــــــــه فعلا سیاحت یکم دیگه زیارت.انشاا.. عجرت با امیر کوچیکه خواهرم (دوتایی زدیم زیر خندهو شروع کردیم لخت کردن(در اوردن شورتا) دوباره یه لب گرفتیمو به حالت69خوابیدیم و شروع کردیم به خوردن هم شرتمو که کشید پاین گفت اوه اوه اوه امیر فکر کنم دارم پشیمون میشم(آخه کیرم یه 21/22سانتی دارهو کلفته)اینو که گفت هیچی نگفتمو شرتشو در اوردمو دیدم واااااای یه کسه خوشتل مشتل و بی مو سفیـــــد بم سلام میداد و میگفت امیر بیا منو بخارون.بویه خیلی خوبی داشت بوی تمیزی میداد چون تازه حمام بود زود شروع کردم به خوردنش دماغمو میکردم تا خوده سلولای کسش زبونمو میکردم تو کسش و بعد از سوراخ کونش شروع کردم به لیسیدن و خوردن تا اصل کاری به چوچولوش رسیدمو گذاشتمش تو دهنمو شروع به چلوندنش کردم(اونم از شهوت داشت کیرمو جر میداد همش جا نمیشود تو دهنش اما یجور میخورد که انگار11ساله کیر نخورده بدجور آمپر چسبونده بود تخمامو میزاشت تو دهنشو با اشتیاق مک میزد.دیگه اه اوهش داشت تبدیل به جیغ زدن میشد (آخه بدجور داشتم میخوردمش و این عادتمه که خوب طرفمو تو کف بزارم بعد شرف یابش کنم) دیگه داشت التماس میکرد که بکنمش(امیر بسه تروخدا بسه دارم از حال میرم بیا منو جر بده اما بسهههههههههه امیرررررررررررررررر دارم میسوزم بسسسسسسسه جونه سالومه بسسسسسسسسه حالم داره بد میشه ضعف کردم و...)داشت ابم میومد که منم دیگه بیخیال شدمو گفتمش داره میاد پاشووو نشوندمش بعد از چندبار جلق زدن واسم(دساش مثل پنبه نرممممم بودنو سسسسرد چون دریچه کولرو سمته خودمون تنظیم کرد بادش طرفمون بود)گفتمش داره میاددددددد و بایه آه بلند ریختمش رو صورتش که جعمشون میکردو میمالوند رو سینهاش بعدشو کیرمو گرفتو تا جایی که میتونست تو حلقش کردم منی که تو مجارایه امیر کوچولو بود رو میمکید و ور میرفت بش دیگه نا نداشتم افتادم رو تخت رفت واسم موز و خرما اورد با شربت و یه قرصه میل جنسی و این کسشعرا داد بخوردم که بعد5دقیقه ائ دوباره حالم جا اومدو امیر کوچیکه شیرشد واسش.گفتمش بخواب رو به شکمت خوابید و یه بالشت زیره کسش گذاشتم(وااااااااای چه منظره ای داشت کسش که قلبه شده بودو خیس بود از زیر خود نمایی میکرد بدجورررر شهوتیم کرده بود سلولای خاکستریم تو مغزم با تخماشون یقول دوقول بازی میکردن من عاشق اینطور منظره هام و دوسشون میدارمو آبیاریشان میکنم) یه توف انداختم رو کونش و شروع کردم به مالیدن(البته کلی کسشعر گفت که من از کون نمیدمو.. درد داره جر میخورم اگه پاره شه چیکنم؟محسنو چی بگم؟مالت بزرگه میترسمممم که من موخشو زدمو قبول کرد)بعده مالیدن دوباره1 توف انداختم سره سووووراخش و انگشت کوچیکه رو اروم اروم گذاشتم تو اما صداش درنیومد بعد از یکم عقب جلو کردن انگشت وسطیه رو اروم اروم گذاشتم توش تانصفه بردم تو که اونم گفت اااای امیرم یواش ااااااییی اروم تر دردم میاد منم که به این فک زدناش بی اعتناء ادامه میدادم بعد انگشت اشاره رو هم اضاف کردم تانصفه یواش بردمش بعد یکم بی حرکت گذاشتمش تا جا باز کنه بعد بایه فشار دوتارو تا ته کردم توش که یهو بلند داد زد اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای پارم کردی درشون بیار امیر توروخدا امیر دارم جرمیخورمو.. که کم کم آروم شدو حرف نمیزدو اه اوخ میکرد منم شروع کرده بودم عقب جلو کردن که دیگه گشاد شده بودو سوراخه واقعا تمیز و بی مو و سفیدش جا باز کرده بود بعد اصل کاری رو اماده کردم(امیرخانه جنگلی ( کیرم ) )گفتمش میخوام با امیر کوچیکه اشنات کنم اماده باش.امیر تو به این میگی امیر کوچیکه؟فکر کنم تو ریاضی درسه مختصات مشکل داشتی.چطور سالومه جون؟آخه اینی که من میبینم یه مملکتو سیر میکنه یه بخیه هم روش منم با پرویی گفتمش پ بابامو ندیدییییییییییی (نخند توهم میدیدیش3سکته ناقص میزدیو الفاتهه... آخه اصلا به سنم نمیومدو.... ) بعد دوتایی خندیدیمو من یه توف زدم سره کیرمو اروم اروم گذاشتمش دم سوراخشو یواش سرشو گذاشتم رو چوچولوشو یکم مالیدم بش که حشرش بالا تر بره بعد آروم سرشو گذاشتم داخل کونش یکمم اخو اوخ کرد اما من تو سکس صبورم و ریلکس کار میکنم واسه همین بی حرکت گذاشتمشو با دسم چوچولوشو میمالیدم که درد رو کمتر حس کنه.دوباره یکم فشارش دادمو سرش که رفت تویکم ایستادم بعد یدفعه یه5سانتی کردمش تو که گفت:آیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کونمو پاره کردی درش بیار دارم جر میخورم خدایا غلط کردم اخخخ دارم پاره میشم(اینکارو کرددم که درد واسش عادی بشه)خلاصه یواش یواش شروع به تلبه زدن کردم که اخو اوخش به اه اه تبدیل شدو داشت لذت میبرد و در هین تلبه زدن بیشتر داخلش میکردمش که خداروشکر اذیت نکردو همکاری کرد و خودشم یکم تکون میدادو لذت میبرد (آخ نمیدونین چه حاللللللی میده کیرت بره تو یه جای تنننگو داااااغ اونم کسی که همیشه تو کفش بودی دیگه ارزوم داشت به خاطره تبدیل میشود)بعد یکم تلبه زدن حس کردم داره ابم میاد خودشم فهمید گفتمش پاشو 4دس پا بعدش به حالت سگی چهاردستوپاه جلوم بود و کونشو قنبللللللللللل کرد حالا نوبت کسش بود کسش گشاد بود چون همیشه با خیارو.. حال میکرد(به گفته خودش) کیرمو گذاشتم دم سوراخشو میمالیدمش به بهشتیش(چوچولوش) که دیوونه تر بشه داشتم میمالیدمو اونم:اهههههههههههه اخخخخخخخخخخ جووووووووون اهههههههه محسن باید از تو یاد بگیره ااااااااااااااااااه بکن دیگه ااااااااه کم کم صداش بلندتر داشت میشود(میخواستم ارضاش کنم)که داشت میشوددیگه داشت بدنش میلرزید که ارضاشه منم منتظر همین لحضه بودم اونم هی میگفت بکنش توش بسه دیگه امیررر و آهههه اووووخ میکرد که اومد ارضاشه که کیرمو تا جایی که تونستم فرستادم توکسش یهو یه جیقه بلند زد از شدته دردو شهوتو لذتو سوزشه ارضا شدن داشت التماسم میکرد:آـــــــــــــــــــــــــی آخخخخخخخخخخخخخ لعنتی درش بیار اینووو دارم میمیرمممممممممممممممم ارضا شدمممممم بکشش بیروووووووووووووون تورو خدا امیرررررررررررررررررر درش بیار کثافت (با صدایه گرفته و با زور حرف میزد چون بش فشار زیادی میومد داشت گریش میگرفت دیگه ) منم حس کردم دارم اضا میشم که کیرمو یهو کشدم بیرون که همزمان1اههههههههههههههههههههههههه طولانی کشیدو ابش با شدت زد تختو گایئد حال نوبت من بود که ارضا بشم اما اون حال نداشتو بی حال افتاده بود روتختو بخاطر سوزشه بهشتیش ناله میکرد(پیشنهاد میکنم اینکارو یبار انجام بدین تا ببینین چه تاثیری دارهو چه فازی میده تو سکس هم به آقایوون هم خانوما البته اگه از طرفت مطمئن نیستی کاندوم یادت نره ) یکم
که سر حال شد پاشود بم گفت امیرم تو عمرم اینقد لذت نبرده بودم تو سکس.ازت ممنونم و از همین دری وریا که بم گفت نوبته توس حالا و شروع کرد مکیدنه تخمام میخواست کیرمو کامل کنه تو حلقش که ابم داش میومد وقتی هم فهمید سری پاشدو خابوندم رو تخت خودشم اومد نشست رو کیرمو و تقریبا کیرمو کرد تا ته تو کسش منم باشدت ریختمش تو کسش اما بعده2 3بار تلبه زدن یهو تلبه هاش شدت گرفتو تند تند بالا پایین میشود که یهو خودشو برد بالا ترو از کیرم بلند شدو ارضا شد روم همونطور بود دراز کشید روم و بعده چند ثانیه گفتمش حامله نشی معصومممممممممه گفت نترس قرص دارم بعدشم دوتایی رفتیم حمام اونجاهم یه حالی کردیم اما در حده لبو سینهو خوردنه هم دیگه بود که دوتامون یبار دیگه اضاشدیم این خارکسه هم که سیر بشو نبود کمره منم به فاکه عثمان داد(دگوری فکرکرده کمرم به شیلنگه حیاط وصله) بعد حمامم یه ناهار توپ زدیمو با لبو چندتا شوخیو.. از هم خدافظی کردیم خلاصه رفتم خونه مادرمم که دید کمرمو راست نمیکنمو بی حالم گفت:خدا ذلیلش کنه الهی مگه تو نوکرشی هرچی میشه میگی چشم؟هان؟(تودلم:اره مامان غلامه کسو کونشم اووووووووووووووووووف کاش من شوهرش بودم نمیدونی چه غلامی بودم اونجا)من: خو چیکار کنم اسرار کرد منم تو رو درواسی موندمو.. یکمم غور زد اما من که هوشو هواسم اینجا نبود بعد از اون جریان هفته ای3یا2بارو حداقل سکس داشتیم اما خب شوهره خارکسش بخاطر این کارش از محلمون بار کردنو منم دس بکیر ماندم در غمه فراغه کسسسش اما گه گاهی زنگ میزنیم به هم بعضی وقتا هم میرم پیشش اما خب هفته ائ3-2بار کجا؟2 یا3 هفته ای یبار کجا؟ آخرین بارم هفته پیش پیشش بودم.امیدوارم داستانم واستون جالب باشه با اینکه میدونم بعضی ها فوش میدن تو نظرات... اما دمتون گرم که وقتتونو بم دادین (لطفا نظرتون رو بدین که اگه راضی بودین بازم بنویسم واسطون)
چاکرخاتون: امیرعلی

سلام . من مدتیه که به این سایت میام و داستان های اون رو میخونم اما چند وقتی میشه که دیگه داستان ها اون جذابیت اول رو برام نداره برای همین تصمیم گرفتم بهترین داستان سکسی زندگیم رو براتون بزارم . من اسمم کوروشه و 18 سالمه ، از لحاظ ظاهری اگه تعریف از خود نباشه و بنا به گفته دیگران خیلی خوشگلم و هیکلم هم به دلیل ورزش کردن قشنگه و خلاصه هر چیزی که بتونه یه دختر یا شایدم زن رو به طرفم جذب کنه را دارم ما تا یکسال پیش تهران زندگی میکردیم اما به دلیل بیماری پدرم مجبور به ترک تهران شدیم و به کرج اومدیم که آب و هوای بهتری نسبت به تهران داره من اولش از اومدن به اینجا خیلی ناراحت بودم اما بعد از رفت و آمد با همسایه طبقه پایین خونمون و دیدن خانومش خیلی هم خر کیف شدم و از همون روز اول با خودم گفتم من باید اینو بکنم خلاصه بعد از یه مدتی ما فهمیدیم که این زن و شوهر همسایه ما که تازه عروس و داماد هم بودن (4 ماه از ازدواجشون گذشته بود) خیلی با هم سازگار نیستند و این از دعواهای هر شب اونا کاملا معلوم بود و این منو خیلی خوشحال کرد چون آدم راحت تر میتونه به زنی که شوهرشو دوست نداره نزدیک بشه .
یه روز که من از بیرون اومدم خونه و حسابی هم خسته بودم همین که شروع کردم به غذا خوردن متوجه صدای وحشتناک جیغ و دادی شدیم که از طبقه ی دوم آپارتمانمون میومد من و مادرم به راه پله رفتیم تا ببینیم جریان چیه که یهو دیدم همسایه پایینیمون هم اومد بعد از چند دقیقه که سر و صدا بیشتر شد مادرم رفت دم خونه ی طبقه دومیه در زد و رفت داخل تا میانجی گری کنی و آرومشون کنه و من و اون همسایه طبقه پایینیمون که اسمش سارا . با صدایی که از طبقه خودمون شنیدم فهمیدم که در بسته شده و منم موندم پشت در چون کلید هم دست مامانم بود . رفتم سمت پنجره تا بیرون رو نگاه کنم همین که داشتم بیرون رو نگاه میکردم فهمیدم که سارا هم میخواد بیرون رو نگاه کنه و چون عرض پنجره کم بود نمیشد بیشتر از یک نفر دم پنجره بایسته ولی با اینحال من فرصتو غنیمت شمردم و از جام تکون نخوردم وقتی اون اومد تا بیرون رو نگاه کنه پشتشو کرد به من و دولا شد منم آروم آروم خودم رو چسبوندم بهش اونم فهمید ولی حرکت خاصی نکرد فقط یه لحظه برگشت منو نگاه کرد و دوباره سرشو از پنجره برد بیرون و طوری وانمود کرد که انگار داره پایین رو نگاه میکنه منم جرأتم بیشتر شد و خودمو فشار دادم بهش طوریکه چاک کونش رو حس کردم و میخواستم شروع کنم به مالیدن کونش که مادرم از خونه همسایه مون اومد بیرون و ما هم سریع از هم جدا شدیم و خوشبختانه چون سرگرمه خداحافظی با همسایمون بود متوجه ما نشد . از این ماجرا دو هفته ای گذشت و من دیگه همسایمون رو ندیدم تا اینکه یه روز مادر و پدرم مجور شدن تا برای انجام کارهاشون برن تهران و گفتن که احتمالا شب هم همونجا میمونن برای اینکه خیالشون از بابت من راحت باشه مادرم شب رفت پیش همسایه پایینیمون و سفارش منو به سارا کرد و فرداش هم رفتن تهران من ساعت نه از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم چجوری من امروز اینو بکنمش ولی یه کمی ترسیدم و به همین دلیل بیخیالش شدم ظهر شد و میخواستم غذامو داغ کنم بخورم که تلفن زنگ زد و وقتی جواب دادم دیدم سارا بهم گفت که اگه کاری دارم بگم تا برام انجام بده و منم یدفعه یه فکری زد به سرم و دوباره هوس کردن سارا رو کردم و بهش گفتم میخوام غذا داغ کنم بخورم ولی بلد نیستم اگه میشه بیاد و غذا رو برام گرم کنه اولش کمی تعجب کرد که چطوری یه پسر 18 ساله بلد نیست غذا گرم کنه ولی قبول کرد که اینکارو برام انجام بده و گفت تا ده دقیقه دیگه میاد بالا منم سریع رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و چند تا از بهتربن فیلم سوپر هامو آماده کردم بعد ده دقیقه زنگمونو زدن وقتی در و باز کردم یه لحظه فکر کردم که یه فرشته جلوم واستاده تصورشو بکنین یه زنه 23 ساله با قد بلند ،پاهای کشیده ، موهای بور و چشمای سبز و اون لبای قرمز و قشنگش که با رژ لب قرمزش آتشین تر هم شده بود میخواستم همونجا بپرم بکنمش ولی خودمو به زور کنترل کردم و اونو به داخل و به طرفه آشپزخونه راهنمایی کردم و خودم اومدم تو اتاق و فیلم سوپرها رو گذاشتم و مشغول تماشا بودم که سارا گفت غذا رو گذاشتم داغ بشه و 10 دقیقه دیگه باید خاموشش کنی و همینطور که این جملات رو میگفت داشت به سمت اتاق میومد تا خداحافظی کنه ولی وقتی در باز کرد و چشمش به مانیتور افتاد خشکش زد منم مثلا خودمو زدم به خنگ بازی و سریع فیلمو قطع کردم و با تته پته گفتم ب ب بخشید تو رو خدا به مامان و بابام چیزی نگین و از این حرفا که خندید و گفت نگران نباش چیزی نمیگم ولی به یه شرط گفتم چی گفت که بزاری منم اون فیلم ها رو ببینم و تو هم به شوهر من چیزی نگی منم یه چشم کش دار گفتم و بهش گفتم بشین رو صندلی اونم نشست و منم براش فیلم ها رو گذاشتم . بعد 5 دقیقه دیدم هی تکون میخوره و دستشو میبره سمت کسش منم رفتم پشت صندلی وایستادم و کم کم شروع کردم به مالوندن شونه هاش اونم هیچ مخالفتی نکرد یعنی اینقدر محو فیلم بود که اصلا نفهمید منم همینجوری میمالوندمش تا دستم رسید به سینه اش که انگار یهو به خودش اومد و گفت چیکار میکنی اون از اون روز که تو راه پله کم مونده شلوارمو بکشی پایین اینم از حالا منم با پررویی گفتم تو هم که بدت نیومده بود اونم گفت تو هم اگه یه شوهر سرد مزاج داشتی که هفته ای یه بار هم سراغت نمیاد همینطوری میشدی من گفتم اشکال نداره هر چی اون کم کاری کرده من جبران میکنم سارا گفت خجالت بکش من 5 سال ازت بزرگترم منم گفتم سن فقط یه عدده و دیگه مجال صحبت بهش ندادم و یه لب توپ ازش گرفتم خیلی حال داد لبش طعم رژ لب میداد و خلاصه یه چهار پنج تا لب توپ ازش گرفتم و اونم خوشش اومده بود در حین لب گرفتن دکمه های مانتشو باز کردم و از تنش در آوردم ام اون هیچ اقدام برای در آوردن لباس من نکرد و فقط داشت لبامو میخورد من شلوارش و تاپش رو هم از تنش در آوردم و دیگه حالا فقط مونده بود شرت و سوتین قرمزش بعد بردمش تو اتاق مامانم اینا که تخت دو نفره دارن تا راحت بکنمش و بهش گفتم برو رو تخت دراز بکش تا من بیام بعدش سریع رفتم لباس های خودمو در آوردم و یخورده اسپری تأخیری هم به کیرم زدم و برگشتم تو اتاق تا منو دید زد زیر خنده گفتم چیه ؟ چرا میخندی ؟ گفت هیچی بابا زود تر مشغول بشیم منم رفتم رو تخت و شرت و سوتینش رو در آوردم وااااااااای الآنم که بهش فکر میکنم آبم میاد بالاخره بعد سه ماه تو کف بودن و یواشکی دید زدن و جق زدن حالا به هدفم رسیده بودم و بدون معطلی رفتم سراغ سینه هاش و با یه دستم یکی از سینه هاشو میمالوندم و با یه دستم هم کسشو و با دهنم هم داشتم سینه هاشو میخوردم اونم تو اوج لذت بود اینو از آه آهی که را انداخته بود میشد فهمید خلاصه اینقدر سینه هاشو خوردم که خودش با دستش منو به سمت کسش هل داد منم پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و با انگشتم هی میمالیدم به کسش گاهی هم یه هل میدادم تو کسش و بعد شروع کردم به خوردن کسش اما هنوز خیلی نگذشته بود که یه آب لزج سفید ازش خارج شد و لرزید و یه آه طولانی گفت و بیحال شد من با خودم گفتم خاک تو سرت اینقدر بهش حال دادی دیگه نا نداره اونم به توحال بده ولی خوشبختانه اشتباه میکردم چون یدفعه از جاش پرید و گفت حالا نوبت منه تو رو شارژ کنم عزیزم میخوام اون کیر 18 سالتو همچین بخورم که تموم بشه من دراز کشیدم رو تخت او اومد شروع کرد به ور رفتن با کیرم اول یخورده باهاش بازی کرد بعد گذاشت تو دهنشو شروع کرد به خوردن اصلا فکر نمیکردم اینقدر ماهر باشه واقعا یه طوری میخورد انگار 20 ساله کارش اینه بعد چند دقیقه گفتم بیا حالت 69 بخواب روم تا منم یه کاری بکنم اونم اومد و در حین اینکه اون کیر منو میخورد منم کسشو لیس میزدم با اینکه ازدواج کرده ولی هیکل خوبی داشت و کسش هم هنوز تر تمیز بود فکر کنم تو این چند وقته زیاد با شوهرش سکس نداشته خلاصه دیگه از خوردن خسته شدم و بهش گفتم بخواب تا برم سر اصل مطلب اون گفت اطاعت قربان و دراز کشید منم کیرمو گذاشتم رو کسش و هی میمالیدم روش اونم اینقدر شهوتی شده بود که هی میگفت : جووووووون منو بکن من مال توام عزیزم کاش تو شوهر من بودی و منو بیشتر حشری میکرد منم آروم کیرمو کردم تو کسش که دیگه شرو کرد به آه آه کردن منم خیلی لذت بردم چون کسش هم داغ بود هم نسبتا تنگ و شروع کردم به تلنبه زدن و تا یه هفت هشت دقیه اینکارو کردم تا اینکه یادم افتاد اون اسپری تا 30 دقیقه تأخیر داره الانم که حدودا بیست دقیقه از سکس ما گذشته بود و من هنوز به اون چیزی که عاشقشم نرسیده بودم یعنی کردن کونش . کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و بهش گفتم به حالت سگی شو اونم انجام داد و من شروع کردم به لیسیدن کونش اما همین که فهمید میخوام از کون بکنمش گفت امکان نداره من تا حالا به روزبه (شوهرش) هم از کون ندادم منم گفتم ببین من اینهمه بهت حال دادم حالا اومدیو نسازی اونم با یه حالت معصومانه گفت آخه داره گفتم مگه تو تا حالا دادی که بدونی گفت نه ولی دوستام میگن خیلی درد داره منم گفتم همه که مثل من حرفه ای نیستند اگه دردت گرفت دیگه نمیکنم اونم با نا رضایتی قبول کرد منم رفتم یه کم واضلین آوردم زدم به سوراخ کونش و اول یکم با یه انگشت کردم تو کونش نگه داشتم بعد همین کارو با دو تا انگشت و سه تا انگشت انجام دادم بعد یه کم واضلین زدم به کیر خودم و خیلی آروم سر کیر مو کردم تو کونش و نگه داشتم اونم اینبار نه از روی لذت ولی آه آه میکرد منم کم کم کیرمو تا ته هل دادم تو و با اونهمه واضلین اینقدر چرب شده بود که اصلا دردش نگرفت و تازه خیلی هم لذت میبرد منم دیگه از خوشحالی اینکه دارم کون همسایمون رو میکنم میخواستم بمیرم بعد از حدود پنج شیش دقیقه دوباره لرزید و تند تر تلنبه زدم و دو سه دقیقه بعد آب منم اومد و هر دو ولو شدیم رو تخت و شروع کردیم به لب گرفتن و خندیدن من بهش گفتم خوشت اومد اونم گفت تا حالا سکس به این خوبی تداشتم بهش گفتم اصلا فکر میکردی یه روز با من سکس کنی گفت آره از همون اولین باری که دیدمت میخواستم بهت بدم که یه دفعه من بهش گفتم بوی سوختگی رو حس میکنی اونم داد زد واااااااااای ی ی غذا

نوشته: کوروش

ماجرای این سکس من یه کم متفاوت از دیگر سکسهامه
واحد روبری ما یه زوج جوون بودن البته من نمیشناختمشون ولی شوهره(مراد) با پدر و مادرم آشنا بود، یکی دوبار زنشو(زری) دم در یا تو خونمون دیده بودم به نظرم خیلی عالی بود اما تو کف اون نبودم تا اینکه یه روز وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون یهو در خونشون باز شد(داشت خونشونو جارو میکرد و میخواست روی پادری رو هم جارو کنه) که دیدمش یه دامن آبی آسمونی کوتاه پوشیده بود که یه کم از زانوهاش بالاتر بود، یه رکابی هم به رنگ آبی آسمونی تنش بود که اونقدر نازک بود که معلوم بود یه سوتین توری صورتی رنگ پوشیده، رونای کشیده و سفیدی داشت و رنگ موهاشم قهوه ای روشن بود؛ من همینطور بهش خیره شده بودم جذب زیباییش شده بودم که یهو گفت اویییی چته؟ چرا اینقدر هیز نگاه میکنی؟ که معذرت خواهی کردمو رفتم.(نه اینکه آدم بی¬ظرفیتی باشم نه اما اونجا یهو جا خوردم)
این قضیه گذشت تا آقا مراد رفت مأموریت برا یه ماه آبادان چون تو شرکت نفت بود، چند روز بعدش که من زود از سر کار اومدم خونه رفتم تو دیدم کسی نیست، یادم افتاد که مادرم رفته جلسه تو مدرسه برادر کوچیکم؛ منم رفتم تو اتاقم که یه کم دراز بکشم؛ دیدم تلفن زنگ میزنه جواب دادم زری خانم بود، مادرت هست نه نزدیک غروب میادش، ببین آقا فرهاد من لباسامو ریختم تو ماشین لباسشویی ولی فکرکنم اتصالی داره چون خودشم برق داره میتونی یه نگاه بهش بندازی و زنگ بزنی نمایندگیش؟ گفتم چشم و پیش خودم گفتم که این میتونه اولین و آخرین فرصت سکس با زری جون باشه باید جورش کنم.
رفتم تو خونشون یه نگاهی انداختم و لباسا رو با احتیاط درآوردم سوتین قرمز،شرت مشکی، سوتین مشکی،...... همش لباس زیر و دامن و ... بود من با یه حالت خاصی بهشون دست میمالیدم و درشون میاوردم؛ نگاش کردم دیدم خجالت کشیده و یه کم سرخ شده، خلاصه معطلتون نکنم که بهم فحش ندین؛ بهش گفتم که امروز دیگه نمیشه و فردا زنگ میزنم به نمایندگیش؛ گفت صبر کن برات شربت بریزم میخواستم یه جوری سر حرفو باز کنم گفتم زری خانم اذیت نمیشی که آقا مراد یه ماه نیستش گفت از چه نظر گفتم روحی جسمی بالاخره شماهام تازه عروسی کردین یه کم خجالت کشید ولی جواب داد که چاره ای نیست دیگه باید صبر کرد همینطور که شربتو برمیداشتم گفتم چاره که داره گفت چی مثلا؟! با پررویی گفتم مثلا خود ارضایی یا با یه نفر... حرفمو قطع کرد و گفت شربتتو بخور که انگار حالت خوب نیست؛ گفتم از کجا فهمیدی که حالم خوب نیس؟ خیلی داغونم خیلی خیلی داغونتم، گفت پاشو برو بیرون پاشو!؛ همینطور که میرفتم به سمت در گفتم به مراد میگم گفت چیو گفتم اینکه زنگ زدی به من گفتی بیام اینجا بعد باهم سکس کردیم گفت باور نمیکنه گفتم ازت تو جشن تولد خواهرم (دروغ گفتم اصلا مادرم منو بابامو داداشمو اونروز از خونه بیرونمون کرد تا مهموناش راحت باشن) چندتا عکس گرفتم میگم اونا رو دادی به من تا باشون حال کنم.
گفت غلط کردی کجان بیارشون ببینم گفتم نمیارم شرط داره گفت چه شرطی؟ گفتم ببین زری من نمیخوام باهات سکس کنم فقط میخوام دستمو بزارم رو پستونات همین! گفت گمشو بیرون، باشه میرم ولی به مراد میگم که چه کس تنگی داره زنت؟ و همینطور که این حرفا رو میزدم رفتم طرفش و گرفتمش هلم داد و گفت گمشو آشغال منم دیگه موقعی که حشری بشم هیچی حالیم نیست به جز سکس دم دهنشو گرفتمو مثل پلیس که مجرما رو میبره بردمش تو اتاق خواب، انداختمش رو تخت و افتادم روش؛ کثافت کونی گمشو بیرو... که من دم دهنشو دوباره گرفتم دستمو کردم تو شورتشو براش اونقدر مالیدم کسشو تا بدنش یه کم شل شد بعد دستمو از جلو دهنش برداشتم، پاشو از روم خجالت بکش حیا...اینبار با لبام صداشو خفه کردم اونقدر خودمو روش مالیدم و لب گرفتم تا دیگه با دستاش زور نمیزد که منو از خودش جدا کنه؛ تو یه چشم بهم زدن لخت لخت شدم و دستشو گذاشتم رو کیرم از حرکت دستش میفهمیدم که داره حال میکنه، پیرنو سوتینشو در آوردم پستوناش سفید و درشت بودن؛ لبام رو گذاشتم رو پستونش و زبونمو دورش میچرخوندم یه کم مثه بچه ها میمکیدمش گاز میگرفتم خیلی نرم بودن کیرمو بهشون میمالیدم دیگه چیزی که نمیگفت هیچ آآآآه هم میکشید آروم رفتم پایین یه کم نافشو لیسیدم و بعد شلوار و شورتشو با هم در آوردم به به چه کُسی بود خیلی ناز و ملوس بود معلوم بود یه چند روزیه کیر ندیده؛ آروم لبه های کسشو باز کردمو با زبونم چوچولشو میخوردم بدنش میلرزید فهمیدم داره ارگاسم میشه خواستم دیوونش کنم با انگشت اشاره بین لبه های کسش میکشیدم صدای آآآه ااووووهش بلند شده بود منم دیگه طاقت نداشتم میخواستم بکنمش پاشدم نشستمپاهاشو دادم بالا یه کم کیرمو مالیدم به کسش که گفت بکنش تو اون گنده بک رو منم با یه حرکت تا ته کیرمو کردم تو اوففف چه حالی میداد شروع کردم به تلمبه زدن و حرفای سکسی میزدم چه تنگی چقدر داغی کیرم تو دهنت و....
پوزیشنو تغییر دادیمو نشست روم حالا اون بالا و پایین میشدو پستوناشم بالا و پایین میپرید؛ چه حالی میداد این صحنه؛ با دستم نوک پستونشو محکم فشار میدادم و ازش لب میگرفتم قلبم به شدت میزد نفسم خیلی سنگین شده بود که یهو تمام بدنم قفل کرد آروم آروم شل شد که متوجه شدم اونم ارگاسم شده یه چند دقیقه ای رو هم خوابیدیم تا اینکه کیرم کوچیک شد و از کسش دراومد.
تلفنم زنگ میخورد مادرم بود گفت از سر کار برم دم مدرسه دنبالش؛ از زری جون تشکر کردمو ازش قول گرفتم که تو این مدت که شوهرش نیست خودشو اذیت نکنه و بذاره تا باهم رابطه داشته باشیم؛ و معذرت هم خواستم که به زور بردمش تو اتاق و رفتم.
تو اون یه ماه یه ده پونزده باری از کس و کون کردمش و هنوزم با هم ارتباط داریم.

نوشته:‌ farhad 86

دانشجو بودم و تابستان شده بود و اومده بودیم خونه. یه خونه جدید خریده بودیم و داشتیم تعمیر و تمیزش میکردیم و من شبها رو اونجا تنها میگذروندم. یه همسایه روبروی ما بود که قصه عجیبی داشت...
یه مرد 40 ساله و راننده ماشین سنگین زنش میمیره و از این فرهنگهای نکبتی قومی ... خواهر کوچکتر زن که سنش اندازه پسر خواهرش بود زن شوهر خواهرش میشه... (نمیخواستم حالتونو بگیرم اما لازم بود بگم) اون روزها 17 سالش بود و من حدود 22 سال داشتم.
بعد از چند روز و با اشاره های یواشکی تونستم خرش کنم و شماره شو داد.
چند روز تلفنی صحبت میکردیم و ...
قصه زندگیش رو گفت خیلی کیری بود...
بگذریم از اینها - شوهره خیلی وقتها نبود - فک و فامیل زنه چند تا شون توی همون کوچه زندگی میکردند - من هم بد جوری براش راست کرده بودم - خونه خالی هم مهیا بود. (گل در بر و می در کف و معشوق به کام است )
از خوشکلی هیچی کم نداشت واقعا یه مانکن بود - قد بلند با پوستی سبزه و اندامی نه خیلی لاغر و چشمان و موهای سیاه که شاید اگر بدشانسی نیاورده بود میتونست هر مردی را با اون زیبای بطور کامل خوشبخت کند.
دختری زیبا که شاید خیلی از ماها هیچوقت زن زیبایی در حد اون رو در زندگی خود نبینیم.

بعد از کمی کرم ریختن و سوک زدنش بهش فهموندم که میخوام باهاش خلوت کنم و اونم فقط همین رو میخواست.
باهاش هماهنگ کردم یه روز سر ظهر اومد خونه... (خونه دوتا در داشت توی دوتا کوچه و موقعیت استراتیژیکی 100% بهینه ای داشت.)
تا اینجا همه چی همونجوری بود که هر کسی ممکنه آرزوش رو داشته باشه...

یک عدد کس زیبا با صفر آزاد - یک عدد مکان 100% اکازیون - یک پسر دانشجوی حشری و یک عالمه وقت.

در رو براش باز گذاشته بودم توی گرمای وسط ظهر یک روز تابستانی اومد تو و در رو پشت سرش بست. چند ثانیه پشت در منتظر موند که از بابت کوچه خیالش راحت بشه و بعدش اومد تو. راستش قلبم داشت مثل بمب میزد بد جوری ترسیده بودم ... اما وقتی کیر راست بشه آدم از جونش هم به راحتی میگذره خصوصا اگه پای یک کس زیبای تمام عیار در میان باشد اومد تو و منم بغلش کردم و بوسیدمش ...
توی یک اتاق دنج براش بساط به گا رفتنش رو پهن کرده بودم. بردمش توی اتاق.
چادرش رو درآورد. یک شلوار لی آبی تیره و یک تی شرت آستین کوتاه استرج مشکی پوشیده بود از همون لحظه اول با اینکه ناشی بودم فهمیدم که سوتین نپوشیده. داشتم پس میفتادم. تیشرتش کمی بالا رفته بود و کمانی از شکمش مثل الماس میدرخشید. یک دختر بسیار بسیار زیبا که گاهی از دیدن زیبایش حالی به آدم دست میداد که کردنش رو فراموش میکردی!!!
متاسفانه امکانات یک سکس اعیانی مهیا نبود و باید روی موکت و روی زمین سفت مثل چوپونها میکردمش.
کمی پذیرایی کردم و یه کم در مورد اضطراب و شور و شوقم باهاش حرف زدم و از زیبایی غیر قابل انکارش براش گفتم.
خیلی مواظب بودم که چیزی نگم که یاد سرنوشت تلخش بیفته و اون ساعت رو کوفت هر دومون کنه.
با اینکه یک کس کاملا آماده بود اما عجله نکردم ...
روبروش و خیلی خیلی نزدیکش نشستم طوری که میشه گفت بغلم بود. دقیق یادم نیست بهش چی میگفتم اما دقیق یادمه که چی فکر میکردم. با موهاش بازی میکردم و توی چشمای شیطونش نگاه میکردم چشماش رو خمار میکرد و موهاشو تکون میداد و لبخند میزد و سرش رو تکون میداد. باور کن چند بار پیش خودم گفتم چی میشد من با این ازدواج کرده بودم؟؟
یواش یواش اونم شروع کرد به دستمالی من. به خودم که اومدم دیدم توی بغل هم هستیم و دارم لبهاش رو میخورم.
آروم خوابوندمش و پاهام رو لای پاهاش جا دادم و شروع کردم به خوردن لب و گوش و گردنش. موهاش رو نوازش میکردم.
بعد از کلی لب بازی یه نگاهی به بدن و سینه هاش انداختم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم اجازه هست؟
با حرکت سر و چشماش چنان موافقتش رو نشون داد که امروز هم که یادش میفتم احساس گرم اون لحظات رو حس میکنم.
کمی از روی لباسش با سینه هاش بازی کردم و احساس کردم که دلش میخواد زودتر لختش کنم. کمرش رو گرفتم و بهش چسبیدم و کمی از روی لباس ادای گاییدن رو درآوردم.
بلندش کردم سر پا و تکیه داد به دیوار منم چسبیدم بهش و دستم رو بردم دور شکمش و تی شرتش رو کشیدم بالا وقتی سینه هاش از زیر تی شرت افتاد بیرون داشتم میمردم قابل توصیف نیست (اگه یه روزی زیباترین سینه های عمرتون رو از زیر یک تیشرت بیرون کشیدید یادتون باشه که سینه هایی رو که من دیدم 100 برابر زیباتر و جذابتر از اونی بوده که شما داری میبینی.) سینه هایی کوچک و گرد که نوکشون رو به بیرون بود و یک قوس شهوت انگیز زیرشون بود فقط چاک سینه نداشت.
با اینکه خیلی حشری بودم اما نمیخواستم عجله کنم و چیزی رو از دست بدم.
مدتی به سینه هاش خیره شده بودم واقعا زیبا بود. کمر باریک با قدی بلند و موهای بلند و مشکی و صورتی زیبا.
آروم سرم رو برای خوردن سینه هاش جلو بردم و شروع کردم. هنوز هم جنس سینه هاش رو زیر لب و دندونم احساس میکنم. داشتم سینه هاش رو میخوردم که دستش رو برای درآوردن لباسم جلو آورد کمکش کردم تا زودتر لباسم دربیاد و دوباره بغلش کردم. سینه هاش که به بدنم خورد داشتم از حال میرفتم. دستم رو بردم سمت شلوارش و دکمه و زیپش رو باز کردم و لبهامون توی لب هم بود. شلوارش تنگ بود و پایین نمی اومد. خودش شلوارش رو کشید پایین و درآورد.
یه شورت سفید گلدار پوشیده بود - هنوز همه چی دقیق جلوی چشمام هست کمی شورتش خیس بود و معلوم بود که آب کسش راه افتاده. منم شورت و شلوارم رو با هم درآوردم و یک کیر صفر کیلومتر تر و تازه که مثل دسته بیل سفت شده بود رو بهش نشون دادم. به محض دیدنم کیرم یه جوری هیجان زده شد که انگار مشعل المپیک رو دیده با یه کم لوس بازی و گاز گرفتن لبهاش بهم فهموند که از دیدن کیرم بسیار بسیار خوشحال شده.
بغلش کردوم و خوابوندمش روی زمین و افتادم روش. اونقدر همه چی زیبا و جذاب و شهوانی بود که کس آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم.
کشیدن دست لای موهاش از لب گرفتن با حال تر.
لب گرفتن از خوردن سینه هاش باحالتر.
خوردن سینه هاش از لمس کردن شکم کمر و رانهاش بهتر.
و لمس کردن اندامش از گاییدنش شهوت انگیز تر بود.
داشتیم با هم ور میرفتیم که متوجه شدم داره با حرکاتش کیرم رو به کسش دعوت میکنه. کنارش دراز کشیدم و دستم رو بردم توی شورتش و کس گرم و نرم و آبدارش رو لمس کردم داشتم با کسش کمی بازی میکردم و انگشتم رو لاش میکشیدم که دیدم چشماش رو بسته و داره حال میکنه. خیلی دلم میخواست زودتر شورتش رو هم دربیارم و کسش رو هم ببینم. که خودش پاهاش رو جمع کرد و شورتش رو درآورد.
برعکس خوابیدم روش و کیرم دم دهنش بود و داشتم با لبهام لبهای کسش رو میبوسیدم که شروع کرد با کیر و بیضه هام بازی کردن دستهای نرم و کوچکش به بزرگی کیر و خایه های من میافزود. کیرم رو توی دهنش کرد اما فقط یه ذره اش رو توی دهنش راه داد و گفت نمیشه خفه میشم.
کسش کامل خیس بود و آب از سر کیر من هم راه افتاده بود و این برای من به معنای این بود که دیگه وقت کس کردن رسیده.
بلند شدم که کار آخر رو هم صورت بدم.خوابیده بود. پاهاش رو باز کردم و زانوهاشو جمع کردم و دستام رو کنار بدنش گذاشتم طوری که ساعدهام پشت زانوش بود و لبهای کسش باز و آماده و در جهت درست بود که هر کیری آرزوشو داره.
همه چی آنچنان زیبا بود که حتی اگر ایدز هم داشت میخواستم بدون کاندم تا ته بکنمش. یه دونه کس ناز و تپلی که خطش به آدم چشمک میزد دو سه روزی از اصلاحش گذشته بود و مخملی بود.
سر کیر رو آروم گذاشتم لای کسش و خوابیدم روش هنوز کیر نرفته بود توی کسش و معلوم بود که داره به کمر و پاهاش فشار میاد اما هوس خوردن کیر، درد رو براش بی معنی کرده بود. لب تو لب بودیم که با یه تکون هر دو مون متوجه شدیم که کیر تا بیخ رفته تو کسش. چند ثانیه همینجور موندیم تا هر دو مون مزه سکس رو درست بچشیم دیگه وقتش بود که مراحل گاییدن رو تکمیل کنم پس آروم شروع کردم به تلمبه زدن هر دراوردن و توش کردن رو اونقدر لفت میدادم که احساس میکرد کیرم نیم متره ... یه چند دقیقه ای آروم و با احتیاط اینکه آبم نیاد تلمبه زدم و تمام لایه های کسش رو با کیرم سیاحت کردم.
حالا وقت تغییر پوزیشن بود. من زیر خوابیدم و بهش گفتم این تو و این هم یه کیر آماده ببینم چه میکنی؟
گفت مرحله اول که تو نمیدونستی!! سینه های کوچولوش رو جمع کرد و کیر و گذاشت لاشون و شروع کرد به حال دادن- احساس بی تجربگی بهم دست داد- تا وقتی که کیر با آب کس هنوز تر بود خیلی حال میداد اما وقتی خشک شد داشت پوست کیرم کنده میشد اما روم نمیشد بگم غلط کردم. آخرش از آخ و اوخم فهمید که کیرم تازه کاره و کم اورده.
بلند شد و پاهاش رو دو طرف بدن من گذاشت و نشت و با دستاش پایه کیر و بیضه ها رو گرفت طوری که کیر رو به بالا بمونه و کس رو گذاشت روش و آروم آروم کیر رو خورد وقتی دستای کوچولوش پایه کیرم رو گرفته بود چنان حس کردم کیر بزرگی دارم که با خودم گفتم الان دیگه کسش رو پاره مبکنم اما انگار نه انگار که کیر من بزرگه کسش مثل یک هشت پا کیرم رو بلعید. داشت بالا پایین میکرد که متوجه شدم دستاش چند سانتی متر از کیر من رو هدر میده و نمیذاره تا خایه ها بره تو کسش آروم دستاش رو کنار کشیدم و وقتی داشت می اومد پایین منم کمرم رو دادم بالا تا کیرم تا آخر جا رفت احساس کردم سر کیرم به ته کسش خورد و از صدایی که درآورد معلوم بود تونستم رکورد کسش رو بشکنم و سر کیر رو بفرستم جایی که تا حالا هیچ کیری نرفته...
خیلی حال میداد کیر تا دسته میرفت توی کس نازش و هر دو مون حال میکردیم.
بعد از چند دقیقه گفتم فقط همین ؟؟؟ دیگه چی بلدی؟
گفت این آخرشه و راست میگفت.
پشتش رو به من کرد و زانو زد و سرش رو گذاشت رو زمین باسنش رو هوا کرد از زیر سوراخ تنگ کونش یه تیکه گوشت تپلی که وسطش یه چاک بود خودنمایی میکرد درسته اون دقیقا کسش بود و یه نمای جدید و زیبا از یک کس محشر داشت به کیرم چشمک میزد.
باسنش رو به معنی اینکه "بکن دیگه" تکون داد و منم رفتم جلو زانو زدم و سر کیر رو گذاشتم لای همون چاکی که وسط یه تیکه گوشت تپلی به کیرم چشمک میزد و آروم فرستادمش داخل ... وای اینطوری هم که تا بیخ میرفت!!!!
این کس عجب چیزیه.!!! و این کیر چه میکنه!!! عجب صفایی داره سکس کردن ...
شروع کردم به تلمبه زدن و تقریبا داشتم کسش رو میگاییدم کاملا معلوم بود که کسش در مقابل کیرم کم اورده.
هر دوی ما احساس میکردیم که کیر من کمی برای کس اون بزرگ هست. اما همین بهترین مزه سکسه...
دو سه تا تلمبه محکم زدم که فکر کردم الان شاکی بشه اما دیدم برعکس خوشش اومد و گفت همونطوری محکم بکن و من هم شروع کردم ... محکم و محکم و محکمتر میکردمش ... احساس کردم داره آبم میاد وایسادم ... پرسید چی شد گفتم انگار میخواد آب بیاد ... شاکی شد فهمیدم داشته حال میکرده و من ریدم به حالش ...
یه پارچ آب یخ اونجا بود و ظاهرا تنها چیزی بود که میتونست کمی کمکمون کنه ... ریختمش رو کیرم و انگار آرومتر شد و آبش رو قورت داد. و دوباره شروع کردم اولش آروم و بعدش یواش یواش تندتر و محکمتر ... خیلی خودم رو کنترل میکردم تقریبا کس کردن کوفتم شده بود اما میخواستم دوباره شاکی نشه ... بالاخره موفق شدم که به معنای واقعی کسش رو بگام. و خودش کیر رو رها کرد و دراز کشید منم بغلش کردم و فهمیدم که سربلند هستم. مثل یک مرد توانا خوابیدم روش و با کیر کسش رو فشار میدادم. یه کم لرزید و بدنش رو کش و قوس داد تا آروم شد... یکی دو دقیقه طول کشید تا به حال اومد و با اینکه نمیدونستم اما حدس زدم که تا آخر خط حال کردن بردمش و از این موضوع بسیار بسیار خوشحال بودم.
اما حالا نوبت من بود. باید از شرمندگی 22 ساله در مقابل کیرم در میومدم و یه حال اساسی بهش میدادم. پاهاش رو باز کردم و اندامش رو طوری مچاله کردم که کسش قلپی زد بیرون. کیر رو فرستادم توی کسش ... تنگ و خشک بود و وقت خشونت من بود به زور فشار دادم توش طوری که جیغ کوچیکی زد و ناراحتیش رو نشونم داد اما من کار رو برای اون تموم کرده بودم و اون هم میخواست از خجالت من و کیرم دربیاد آروم چند تا تلمبه زدم تا کسش دوباره نمدار شد و یواش یواش محکمترش کردم بعد از دو سه دقیقا که با سرعت نور میگذشت با تمام قدرتم آب کمرم رو خالی کردم توی کسش و همونطور که کیرم توی کسش بود خوابیدم روش...
بهم گفت بازم بکن انگار داشت دوباره حال میکرد اما وجدانا من دیگه نا نداشتم اما باز هم با تمام درد و قلقلکی که کیرم داشت و داشت شل میشد واسه اینکه کم نیارم تلمبه زدم خیلی آروم و آروم بعد از چند دقیقه دوباره احساس کردم کیرم داره سفت میشه و میتونم ادامه بدم.
همونطور که لای پاهاش بودم و آب کیرم از چاک کسش بیرون میزد تلمبه میزدم کیر و کس و بیضه و رانهامون آب کیری شده بود اما همه چی از اول شروع شده بود.
به بغل خوابوندمش و یه پاش رو بالا آوردم و لای پاهاش نشستم طوری که وقتی کیر میرفت توی کسش بیضه هام به رونش مالیده میشد و کس کاملا باز بود و میتونست کیر رو تا دسته بخوره ...
شروع کردم به تلمبه زدن و محکم محکم میگاییدمش این روش از همه روشهای قبلی خشن تر بود و معلوم بود که کس داره جر میخوره اه و ناله اون بلند شده بود و من هم کاملا راضی بودم و همین حالت رو تا اومدن دوباره آبم ادامه دادم اما ایندفعه بعد از زمانی بسیار طولانی شاید نیم ساعت یا بیشتر آبم اومد و نمیدونم در این مدت با اون قدرتی که من تلمبه میزدم اون رو چند بار به اوج لذتش رسوندم. خوابیدم روش و شروع کردیم به لب گرفتن و خوردن همدیگه که دیدم داره گریه میکنه....
از زندگی و سرنوشت تلخش شکایت کرد.
از اینکه میدونه به همسرش خیانت کرده اما اون هم برای خودش آرزوهایی داره و میخواد با کسی زندگی کنه که به هم بیان نه کسی که پسرش اندازه اونه...
خیلی خوب و هنرمندانه گاییده بودمش مطمئنا تجربه ای به این خوبی تا اون روز نداشته بود اما شکایتش از زندگی و از خانواده اش یه کم حالم رو میگرفت از طرفی چون تونسته بودم اونو به یکی از آرزوهاش (یه سکس واقعی که واقعا لیاقتش رو داشت) برسونم احساس خوبی داشتم.
با یه حمام گرم اون ساعات رو به پایان رسوندیم و شورتش رو محض غنیمت نگه داشتم.
فردای همون روز دوباره اومد و ...
اون تابستون من حدود بیست بار دیگه یا بیشتر کردمش و قصه اونا هم تقریبا همین جوری بود ...

نوشته: H

باسلام خدمت دوستان
اسم مستعارمن میلاده.من 24سالمه ومیخوام قشنگترین سکس زندگیم البته ازنظرزیبایی وخوش اندامی طرفم رو واستون بنویسم.
اول خیلی کم ازخودم بگم.میلاد24 ساله عکاس وطراح تبلیغاتی.مجرد.ساکن لرستان.
تقریبا یک سال پیش خدمتم تمام شده بودکه توکف کس چرخ زدن ورفیقبازی ومخصوصأسکس بودم.یک روزاتفاقی ازخونه مامانبزرگم زدم بیرون که چشمم به زن همسایه افتادکه ازقبل میشناختمش ولی خیلی وقت بودندیده بودمش.واقعازیبابودوخوش استیل.خیره شده بودم بهش که متوجه شدم بایه نگاه شهوت آمیزداشت دیدم میزدچون یهو با این صحنه روبه روشدم سرموانداختم پاین ورفتم.شب آمارشوازدوست صمیمیم گرفتم که همسایشون بودمتوجه شدم شش ماهی هست که طلاق گرفته وحسابی توکف بودمثل خودم.باخودم گفتم کیس خوبیه باشرایط خوب.نزاشتم به صبح بکشه آمارشوگرفتم تااومدجلوی در با ماشین ازکنارش رد شدم شمارمو انداختم واسش چون اگه کسی میدید واقعا شر میشد.تو آینه نگاه کردم ببینم شمارموبرداشت که دیدم نه دستش نزد.رفتم سرکوچه دیدآخرو بزنم که دیدم آروم خم شدو برداشتش.خلاصه فرداشدو خانم زنگ زد.به هرنحوی بود مخشو زدم و بعد چند روز قرار شد برم جلوی فروشگاهی که کارمیکرد سوارش کنم و بزنیم به دل بیابون.سمت ما جاهای تفریحی وباحال زیادداره که مارفتیم به یکی ازهمون جاها.اولش تو ماشین نشستیموخانم قضیه طلاقشو مفصل واسم تعریف کردکه حسابی کلافه شدم.درهمین حین دستش یهو به زیرچشمم خوردکه خیلی ناراحت شدوبهم گفت اجازه بده جاشوببوسم ،شهوت از چشاش میبارید.ماچو ازم گرفت که من زدم به پررویی گفتم چشاتو ببند،تاچشاشو بست لبامو گذاشتم رولباش که دیدم ولوشدروصندلی کمی لباشوخوردم بعدش گفتم اجازه هست دستمو بزارم روسینه هات؟ که جواب دادازخدامه فقط باید تا آخرش بری.منم توکف.امانش ندادم دکمه هاشوبازکردم وشروع کردم به خوردن سینه هاش.واقعاداشت دیوونه میشدبعدازپنج دقیقه دستموبردم ودکمه های شلوارشوبازکردم دستموبردم روکسش که دیدم حسابی خیسه.کسشم مثل قیافش بی نظیربود حرف نداشت.من چون توکف بودم سریع انگشتاموکردم توکسش که ازم خواست فعلااز روبمالونم واسش چون جامون توماشین تنگ بودپتوروازصندوق درآوردم وجامونوانداختم بیرون.درازش کردم وازسرتاراست کمرم افتادم روش ولباوسینه هاشومیخوردم وازپاین دستموگذاشته بودم روکس نازنینش ومیمالوندم که یهودیدم جیغش رفت آسمونوآبش اومد.منم بادیدن این صحنه ازکنترل فکری خارج شدموشلوارموکشیدم پایینوکیرموسریع کردم توکسش،بدنش داشت به شدت میلرزیدکسشم داغ داغ بود،کیرم که رفت داخل یه آخیش حسابی گفت واز زورشهوت شروع کرد به کس شعرگفتن ومدام ازم میپرسیدکسم تنگه منم سرم به کارخودم بودکه یکدفعه احساس کردم صورتم آتیش گرفت،آره سیلی بهم زدکه تاآخرعمرازیادم نره،باحرس بهم گفت وقتی ازت سوال میپرسم جوابموبده تنگه یانه؟منم بایه طلمبه محکم بهش گفتم تنگ بودکه یهومتوجه شدم آبم داره میاد.بهش گفتم گفت همشوبریز روشکمم منم همین کاره کردم،خیلی حال داد،بعدازاین قضیه چندباردیگه کردمش ولی توخونه ودرست وحسابی.
امیدوارم خوشتون بیادنظربزارین ولی بی فحش
بای تا های دوباره...

نوشته: میلاد

سلام میخوام براتون یکی از داستانهای سکسیمو بگم
من یک خانوم همسایه داریم که خیلی بهم پا میداد. هر روز به یک بهونه ای میومد در خونمون وقتی روبروم وا میستاد یا چادرشو نیمه باز میگرفت تا لباسی که پوشیده من ببینم که همیشه چاک سینش دیده میشود یا وقتی که میومد کارواش دستی رو بگیره میگفت خودم بر میدارم میرفت زیر پله جوری خم میشد که آدم یکجورایی میشد خلاصه من دیگه کار به کارش نداشتم چون شوهر داشت تا اینکه یکروز اومد در خونمون تند تند میزد رفتم در خونرو باز کردم دیدم سیمین جون که همون خانوم همسایه است گفتم چیه چی شده گفتم بی زحمت تو خونمون موش اومده بیا بگیرش گفتم مگه آقا امید نیست گفت نه اگه نمیای برم به یکی دیگه بگم گفتم باشه بزار برم لباسمو عوض کنم میام گفت نه بیا عیبی نداره در و بستم یکوقت فرار میکنه درو بستمو رفتیم تو حیاط خونش گفتم کجاست گفت تو خونه میخواستم درو باز کنم یکهو یادم اومد خوب دسته خالی چه جوری موشو بگیرم گفتم سیمین خانوم یک جارو بده به من یک جارو گرفتمو در باز کردم رفتم تو اونم پشت سرم اومد تو گفتم کو کجاست گفت اون اتاق بغلی داشتم میرفتم که دیدم چادرشو در آورد اندام سکسیشو انداخت بیرون من به وی خودم نیاوردم انگار که ندیدم ولی دیدم داره میاد جلو الکی سرمو با دستگیره در بند کردم ولی دیدم داره میاد جلو جدی جدی گفتم شما همونجا واستین من خودم میگرمش گفته آخه من باید بگیرمش نه تو اومد نزدیکمو گفت بزار دست بکشم ببینم اندازه دسته جارو میشه یه دستی به کیرم کشیدو گفت نه اون اندازه نیست ولی از یکی امید بزرگتره گفتم سیمین خانوم چکار میکنی گفت هر کاری که دوست دارم من یکمی خودمو زمخت گرفتم ولی داشت قند تو دلم آب میشد (پیش خودمون بمونه یک دوبار به یادش جلق زدم) یکمی اینور اینور کردم خودم گفتم بد قلقی نکن درو باز کن درو باز کردم گفت برو رو تخت دستمو گرفت و گفت بیا نترس گفتم آقا امید کجاست طبق معمول ماموریت کم کم داشتم خودمو ول میکردم کیرم شق شده بود نشستم رو تخت و گفت آماده ای منم از الکی گفتم آماده چی اوه چقدر خنگ بازی در میاری یک سکس توپ گفتم تو شوهر داری گفت چه شوهری که تو ماه دوبار یا ه بار میبینم از این به بعد تو میشی شوهرم بگذریم زیاد کشش ندم کم کم لباسامو در آورد منم دیگه بندو به آب دادم لباساشو در آوردم من عاشق سینه گندم وقتی سینه هاشو دیدم که نگو از اینرو به اونرو تمام لباساشو در آوردم تر تمیز انگار که نه چون خودش گفت یک هفته برات دارم نقشه میکشم رفته بود حموم بعد از یکمی سینه خوری من انداخت کنارو اومد روم شروع کرد به خوردن کیرم گفتم میخوام کارکشتگیمو نشونت بدم همچین این کیرمو میخورد که انگار دارم میکنم تو کس جنیفر لوپز اینور اونور خایه مایه همرو خورد گفتم خیله خوب حالا نوبت منه منم شروع کردم از سر انگشتای پاش گرفتم رسیدم به کوسش خوب لیس مالیش کردم چوچوللشم هی لیس میزدم تو کسش گاز میگرفتم رفتیم بالا رسیدم به سینه های گندش وای چه حالی داری خوردم خوردم وقتی رسیدم به زیر گردنش سیمین مثل مار خودشو اینور اینور میکرد وسط سینش عرق کرده بود اونجاشم خوردیم بعد برگردوندمش باز از سر انگشتاش اومدم به کونش کمرشو داشتم میخوردم که گفت بسه بیا بکن دیگه ما هم وقتو تلف نکردیمو گذاشتیمش لبه تخت آروم آروم گذاشتم توش جاش که باز شد شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن گفت نه اینجور نمیشه محکم من میام تو بیارش که تا ته بره تند تندم برام تلمبه بزن ما شروع به تلمبه زدن بعد بهش گفتم بزار بکنم تو کونت گفت نه به امید که شوهرمه فقط سالگرد ازدواجم از عقب میدم گفتم امیدو ولش الان من شوهرتم گفت باشه ولی یواش با خودم گفتم داره دروغ میگه نمیخواد از عقب بده ولی وقتی برگردوندمش گذاشتم در کونش دیدم وای چقدر تنگه اینجارو آروم آروم گذاشتم تو کونش با آخ وناله سیمین یکمی که کردم گفت بسه دیگه بیا بکن تو کسم منم دیدم برای بار اول هر چی میگه گوش کنم تا دفعه بعد حال درست حسابی بده گفتم باشه دوباره تو فیگو چار دست و پا گرفتمش شروع کردم به تلمبه زدن بزن که میزنی داشتم کم کم سس میشدم که گفتم کجا بریزم گفت بریز توش قرص میخورم گفتم نه خطرناکه در آوردم کردم تو کونش دو تا تلمبه زدم فوران کرد بعد کمی لب گرفتن دراز کشیدیم سیمین گفت قربون موش گرفتنت برم این شروع سکس من با سیمین بود تا الانم به اندازه موهام ترتیبشو دادم

نوشته: m

این فقط یک داستان سکس نیست
((دوستای خوبم ممنون میشم آگر اصلا نظر ندید چون نه هیچکدام از مانه رمان نویسیم نه ویراستار که بدون عیب ونقص بنویسیم من فقط یک خاطره میگیم وبس ))
سه ماهی بود که رفته بودم ماموریت .توی این مدت یکی دوتا از همسایه ها عوض شده بودندومن نمی شناختم شون . از ماشین که پیاده شدم . در آپارتمان باز بودرفتم تو وخواستم برم تو آسانسور که یکی داد زد کجا؟ برگشتم به طرف صدا دیدم یک آقای حدودا 50ساله که تاکمر خم شده بود توی کاپوت ماشین .با هم لحن تند دوباره داد زد کجا همینجوری سرتو انداختی میری ؟.گفتم ببخشید نانوایی طبقه چندمه؟ آچارشو پرت کرد تو ماشین حرکت کرد به سمت من منو مسخره میکنی ؟ گفتم نه آدرس پرسیدم مگه داروغه نیستی ؟ داروغه یعنی چی ؟ اینجا خونمه !گفتم مبارکت باشه خونه قشنگیه ولی من خونه شما نمیام !خجالت نمیکشی میای دزدی؟!گفتم ولی نه برای چی خجالت بکشم مگه تو از کارت خجالت میکشی توحرص نخور !میرم طبقه 6 خونه آقای ......نگو این بابا جای همونا اومدن .با همون دستاروغنی پرید یقه مار و گرفت شروع کرد دادوهوار حالا میای دزدی پر رو بازی هم در میاری !ولحظه به لحظه تن صداش بالاتر میرفت توی یک چشم بهم زدن اکثر اهالی ساختمان توی پارکینگ بودند یک عده که میخندیدندبه من چند تایی هم سعی میکردند یارو را حالی کنن که منم همسایشونم !گفتم با این که سنت به دوره پارینه سنگی میخوره ولی مغزت اندازه پشه مالاریاست آخه مرد یکه کی رو دیدی تیپ بزنه بره دزدی ! خلاصه یارو ساکت شد غائله خوابید توی این گیر ودار یک خانم توجه منو جلب کرده بود که سعی میکرد یارو را آروم کنه صورت جذابی داشت خلاصه با این استقبال گرم ولباسهای سیاه وچرب رفتم بسمت خونه. از اسانسور اومدم بیرون دیدم مادرم جلوی دره بعد از روبوسی تازه متوجه سر وضع من شد گفت این چه ریختیه گفتم ای بابا دنیا رو آب ببره یار منو خواب میبره !با با دزد اومده گفت چی شد گرفتینش ؟ رفتیم تو خونه قصه را برای مادرم گفتم کلی خندیدم وگفت همینه آدم مجرد قیافه اش مثل دزدا است گفتم مادر جان بذار از در بیام بعد شروع کن لباسامو ر اوردم ورفتم سمت حمام دوش گرفتم وبرگشتم دیدم اه همون خانومه نشسته پیش مادرم، مادرم گفت ایشون مرجان خانم همسایه جدید ما هستند سلامی دادم وگفتم بله همراه باباشون اومده بودند استقبال مادرم گفت اسماعیل آقا باباشون نیست مرجان خانمم اومده عذر خواهی گفتم قبوله حالاچرا ایشون اومده ؟ایشون که داشت منو از زیر دست وپای باباشون در میاورد مادرم گفت اسماعیل آقا شوهرشه !انگار بدنم قفل شد گفتم شوهرش!! مرجان هم داشت نگاه من میکرد یکم که نگاهش کردم سرشو انداخت پایین مادرم مثل همیشه از زیر یک نیشگون گرفت و گفت اسماعیل آقا آدم خیلی خوبیه امروز بخاطر ساختمون این کار را کرده منم دیدم مرجان ناراحته به شوخی گفتم مادر من از من دفاع نمیکنی هیچ طرف یکی دیگه را میگری زورمون به این اسماعیل آقا نمیرسه پاشو لاقل زنشو دوسه تا نیشگون بگیر تا من دلم خنک شه خلاصه یکم شوخی کردیم ومرجان رفت به مادرم گفتم اینا که یه 50سالی اختلاف دارند !گفت 28 سال اختلاف دارند گفتم براچی؟ گفت من چه میدونم ؟ برو از خودشون سوال کن . فقط میدونم زنه دلش خونه ولی از ترس باباش چیزی نمیگه !گفتم این چند سالشه گفت 24 گفتم پس یعنی اون 52 گفت بله خلاصه با کلی علامت تعجب اون شب رو به صبح رسوندم حدود ساعت 9با سر وصدای مادر از خواب بیدار شدم بعد از صبحانه گفتم برم آریشگاه دستی به سر وضعمون بکشه از آریشگاه که برگشتم دیدم مرجان جلوی درب ایستاده منتظر مادرم هست سلام و علیکی کردیم گفتم من یک عذر خواهی بدهکارم گفت برای چی گفتم از این که فکر میکردم این مردیکه بابات البته فکر کنم بابات از این بدتره! در حالی که سعی میکرد مثلا خودشو ناراحت نشون بده گفت برای چی؟گفتم چون آدم عاقل همچین فرشته ای را به این یابو نمیده !درحالیکه از این حرف من بدش نیومده بود ولی باز سعی میکرد قیافه ناراحت بخودش بگیره که موفق نبود و زیر لبی گفت چه میدونم خداحافظی کردو منم رفتم تو اونروز هم تموم شدومن برگشتم سرکارم صبح میرفتم وغروب بر میگشتم یک هفته نشد که با مرجان پسر خاله شدم شوخیها هم شروع شد .اکثر مواقع یا مرجان خونه مابود یامادرم خونه اونا منم با مرده بیشتر آشنا شدم آدم بدی نبود بهر حال هم همسایه بود. مرده وضعش بد نبود دلال بود از ماشین وخونه تا هرچیزی که فکرشو بکنی صبح زود از خونه میرفت بیرون وتا هشت ونه شب سر کار بودگاهی چند روزی هم غیبش میزد که مرجان میگفت واسه کار رفته ولی مادم میگفت رفته سری به زن وبچه اش بزنه آخه مرجان همسر دوم بود که نمیدونم بابای احمقش چرا داده بودش به این یارو.مرجان. تا سوم دبیرستان خونده بود. .یک شب که برگشتم خونه دیدم مادرم و مرجان نشسته اند سبزی پاک میکنن نشستم رو مبل مادرم خواست بلند شه چایی بیاره مرجان نذاشت واون آورد مادرم گفت ببین اگه زن داشتی الان زنت چایی میاورد !گفتم ببخشید مادر جان مثل اینکه واحد را اشتباه اومدم با اجازتون من میرم پیش اسماعیل آقا مرجان خندش گرفت مادرم رو به مرجان کرد گفت دیدی چی گفتم!!!همه چی رو به شوخی میگیره آخه تو بگو چرا زن نمیگیری ؟گفتم مادر عزیز اولا مگه من چند سالمه که بخوام زن بگیرم من دختر میخوام بگیرم ثانیا کی حاضر میشه زنشو بده من !اخه مادر چرا میخوای پسرتو بدبخت کنی ؟ ایندفعه دیگه مرجان قهقه زد . مادرم درحالی میخندید دوباره شروع به نصیحت کرد از جام بلند شدم تا شما این روضه را میخونید من یک دوش بگیرم ورفتم سمت حموم .مادر با عصبانیت حرفشو قطع کرد گفت اصلا به جهنم زن نگیر! کامپیوتر مرجان خانم خرابه ببین چشه ؟میگه روشن نمیشه!گفتم لابد نفت نداره !! چرا نداده بیرون مگه من تعمیر کارم ! نکنه دکان باز کردی از همسایه ها پول میگیری به من نمیگی ؟ در حالی که میخندیدن گفت بسه بچه زبون به دهن بگیر ! میگه عکس توشه واعتماد نمیکنه بده بیرون من گفتم بیارش تو درستش میکنی .بعد شام رفتم سر وقتش دیدم یک کامپیوتره داغونه بعد از کلی کلنجار ویندوز نصب کردم وسرکی کشیدم توی دریواش دیدم یک سری عکسهای خونگی توش هست ویک فولدر که روش نوشته زندگی بازش کردم دیدم چندتا عکس نیمه سکسی هست که بیشترش عکس مرداست پوشه رابستم گفتم ننه جان صداش کن این درسته ببینم کاری دیگه نداره ؟رفت دیدم با خودش برگشت منم فقط یک شلوارک پام بود گفت بفرمایید حول شدم گفتم چی چی بفرمایید من لختم گفت خوب یک چیزی بپوش یک تی شرت پوشیدم وگفتم حالابفرمایید اومد تو سلام وعلیک کردیم گفتم مرجان خانم از نون خشکی اینو خریدید؟ باخنده گفت نه بابا مال برادر زاده شوهرمه مثلا خریده من سر گرم بشم چطور ؟گفتم آگه پول دادید سرتون کلاه رفته ولی اگر مجانیه خوبه فعلا روشن میشه ولی تا کی خدا میدونه! گفت اگه میشه چندتا بازی بریز سر گرم بشم گفتم کارت گرافیکش پایین بازی خوب نمیشه ریخت گفت چکارش کنم گفتم هیچی یک کمی از پولهاتون رو تا مور نخورده بیارید با سیصد چهارصدهزار تومان میشه یک چیز خوب جمع کرد گفت آخه من نمیشناسم گفتم من میگیرم گفت زحمت میشه گفتم نه بابا چه زحمتی شما که ول کن نیستید تازه اگه بدم باشه که اسماعیل آقا میاد سراغمون خندید وگفت خوب پس زحمتشو بکشید گفتم پس اینو میارم گفت نه بذار به شوهرم میگم درست نمیشه رفت .گفتم عجب غلطی کردم مادر گفت گناه داره براش درست کن یک نیم ساعتی طول کشید که دوباره مرجان اومد با یک چک گفت بفرمایید هرچی دیگه هم که خودتون میدونید بگیرید گفتم این چقدره ؟گفت یک میلیون گفتم زیاده گفت ببرید بعدا حساب میکنیم. فرداش رفتیم با یکی از دوستام وسایلشو خریدیم البته سری کامل.شب بستمش حساب کردم دیدم جمعا 7000 هزار تومن شده هر چی برنامه وبازی که داشتم براش ریختم از فرصت استفاده کردم یک چند تایی فیلم وعکس نیمه هم ریختم گفتم این همه کار بی اجر که نمیشه بذار محکش بزنیم ببینم چی میشه کار که تموم شد زنگ زدم اومد کلی خوشحال بود بقیه پول بهش دادم گفتم اینم باقیش اگر میخوای فردا با قبض تلفن برو مخابرات اینترنت بگیر وصل شد بقیه کاراشم میا م انجام میدم. هم بازی ریختم هم برنامه های سرگرمی گفت من زیاد بلد نیسم باید کلاس برم گفتم نمیخاد کلاس بری اگر دوست داشته باشی خودم نشونت میدم !گفت چی رو ؟فهمیدم بدش نمیاد انگولک بشه گفتم چیرو نه کامپیوتر میگم گفت جدی میگی گفتم نمیخواد پولتو بریزی آشغالی بعدا جوری دیگه حساب کن !! شبی نیم ساعت هم که بیای بسته حالاهم ببین توی این درایو عکسو فیلم ریختم به اضافه عکسهای خودتون توی این یکی بازی وسرگرمی وتوی این یکی برنامه گفت فیلم چی ریختی ؟گفتم چند تایی ریختم وبقیه هم عکسای خودته گفت میشه فیلما رو ببینم کجاست ؟گفتم توی این پوشه هست رفتی خونه ببین گفت چرا؟ گفتم چرا چیه؟ میخوام بخوابم بعد شم این عکسها چیه نگاه میکنی همش ویروسیه! گفت مگه میشه با دوربین خودمون گرفتم نگاه کردم دیدم مامان توی آشپز خونه هست وسر گرمه گفتم جدا کجا هستند ماهم بریم عکس بگیریم وپوشه را باز کردم جا خورد رنگش پرید گفت اینا حتما مال محسن است گفتم محسن سنش به این چیزا قد نمیده تازه من که اشکالی درش نمیبینم خودمم خیلی دوست دارم تو هم حال دل داری برگشت ببینه مادرم دیده یا نه وقتی خیالش راحت شد در حالی که سعی میکرد صورتشو از من بپوشونه گفت پس من میرم بعدا مزاحمتون میشم برای یاد گیری کمکش بردم دم در وشوهرش اومد تشکر کردوسایلو برد اومدیم تو مادرم گفت دختر خوبیه .گفتم دلم براش میسوزه زندگیش تباه شد اشتباه بزرگترا رو این باید تاوان بده مادرم گفت ولی از لحاظ مادی مشکلی ندارن شوهره برای اینکه صداش در نیاد هرچی بخواد براش میگیره. حالامگه وقت داری گفتم این که همیشه اینجاست شبی نیم سا عت کار کنه بسه این که نمیخواد حرفه ای بشه همین که بتونه بازی کنه خوبه. یکی دوروز بعد اینترنتشم وصل شداولین کاری که کردم ایمیل براش درست کردم با چند جلسه تقریبا خوب پیشرفتی داشت کم کم اینترنت رفتنم یاد گرفت . یک روز غروب که اومدم دیدم مادرم مریضه خوابیده ومرجان داره براش سوپ درست میکنه تشکر کردمو یکم سر به سرش گذاشتم گفتم ببین اگر من زن داشتم مزاحم شما نمیشدیم شما باید جور زن منم بکشید (البته اینو با منظور گفتم)زیر چشمی نگاه کرد ولبخندی زد نه بابا خواهش میکنم شما که با ازما بهترون میپرید گفتم وقتی شما پایه نباشید چه انتظاری دارید ؟گفت این همه شما زحمت کشیدید منم اگر کاری ازم بر بیاد دریغ نمیکنم گفتم خواهش میکنم شما خیلی کارها از تون برمیاد مثلا کاری که هم من خوشحال بشم هم خودت دیگه ادامه نداد ولی مطمئن شدم که اونم با منظور میگه خواست بره مادرنذاشت گفت شام بمون تو که تنهایی قبول کرد گفت پس یک سر میرم خونه وبر میگردم اونکه رفت مامان گفت شوهرش رفته شهرستان یکی از فامیلاشون مرده واین بنده خدا از صبح بامن بوده کلی زحمت افتاده یکم بعد مرجان برگشت ونکته جالبش آرایش کرده اومد چون من هیچ وقت با آرایش ندیده بودمش به شوخی گفتم همونجوری هم قبولت داشتیم دوزاریش افتاد لبخندی زد مادرم که متوجه منظورم نشده بود گفت چه قدر اذیتش میکنی شا م خوردیم وسایل جمع کردیم ومن طبق عادت رفتم جلوی کامپیوتر. واونا هم نشسته بودن توی پذیرایی و فیلم میدیدند بیست دقیقه ای گذشت اومدم تو پذیرایی دیدم مامان خوابه خواستم صداش کنم بره توی رختخواب مرجان گفت ولش کن بیچاره رو قرص خورده بذار بخوابهگفتم مادر مارو ببین دعوت میکنه بعد میخوابه لابد انتظار داره من بشینم با تو درد دل کنم !یک چشمکی بهش زدم وگفتم این که خوابید لااقل بیا تا حوصله ات سر نرفته یک مقدار باهات کارکنم! با لبخند گفت ظرفها را بشورم بعد بیام .من رفتم وچند دقیقه بعد با دوتا چایی اومد یک سری اشکال داشت توضیح که دادم بعد برای اینکه حرف به جاهایی دیگه بکشم گفتم قبلا با آرایش ندیده بودمت خوشگل شدی با خجالت گفت چشات خوشگل میبینه !گفتم جدی میگم هیچ وقت با آرایش ندیده بودمت گفت اولا دل خوش میخواد ثانیا واسه کی دستشو آروم گرفتم وگفتم مگه من دل ندارم سرشو برگردوند به بیرون وگفت خوب اینم به خاطر شماست دستشو فشار دادم وگفتم ممنون.این از قلب بزرگتون است کاملا استرس تو چشماش پیدا بود
فیلم نداری ؟گفتم چه فیلمی گفت فیلم خارجی گفتم به قول ننه فیلم جنگولک بازی یا از همونا که ریختم سرشو انداخت پایین گفت بازم داری ؟ دستمو گذاشتم رو رونش گفتم ای ولی چونفیلمهای من بده فعلا نمیشه دید باهم عکس میبینیم خواست پاهاشو بکش اونور یک فشار کوچولو دادم ونذاشتم وسریع یک عکسو باز کردم چندتا نیمه باز کردم بعد یک سکسی توی عکس زنه سر کیر مرده را کرده بود توی دهنش وخایه هاش توی دستش بود . یواش انگشتامو روی پاش حرکت میدادم بعد از چندتا عکس دستشو گذاشت روی دستم ولی عین ویبره بود برگشتم نگاش کردم دیدم چشاشو بسته وظاهرا اولین بارش است که توی این موقعیت افتاده،چون رنگش کاملا پریده بود گفتم چطوره لبش را گزید گفتم انشالله موقعیت پیش بیاد با هم یک فیلم ببینیم آروم دستمو بردم سمت کوسش همین که انگشتم به کوسش خورد انگار برق 3فاز گرفتش سریع بلند شد دستشو گرفتم وگفتم بشین کجا؟ وگفت نه من دیگه میرم مادر بیدار میشه زشته!گفتم لا اقل یک چند دقیقه دیگه برو رنگت پریده مادرم شک نکنه! فکری کردو قبول کرد ونشست منم عکسا رو بستم چون واسه گام اول کافی بود بالاخره خدا حافظی کرد ورفت منم توکف رفتم تو رختخواب دیگه مطمئن شدم که میشه کاری کرد .از فرداش دائم براش عکسو فیلم ایمیل میکردم سعی میکردم کاملا عاشقانه باهاش رفتار کنم واعتمادشو بدست بیارم تا اینک یک شب خواهرم اومد ومامان رو برد کرج گفتم آخر هفته میام دنبالش خواهرم گفت نه ما یک چند روزی میریم مشهد وشمال اینم بیاد هوای عوض کنه هر موقع هم خواست خودم میارمش .ولی تو هم بیاد سر بزن خیر سرت برادرمی رفتند وماموندیم یک خونه خالی.

روز چهارشنبه صبح که رفتم سرکار ساعتای 9 مرجان اومدتوی چت بعداز سلام وعلیک پرسید مادر کی بر میگرده ؟ گفتم:چطور گفت شوهرم رفته اراک منم تنهام حوصله ندارم گفتم کی بر میگرده ؟گفت امروز که کار داره فردا هم که چهلم فامیلشون است دوسه تا بشکن زدم گفتم تو چرا نرفتی ؟گفت:کجا برم ؟همه مسخره میکنن!گفتم غلط میکنن دلشون هم بخواد!حالا که اینجور شد پاشو بیا پیش خودم !گفت تو که سر کاری !گفتم امروز نمیدونستم ولی فردا خونه ام گفت جدی ؟گفتم جدی دروغم چیه ؟ !حالا هم خودتو سر گرم کن بعدا باهات صحبت میکنم وقطع کردم وغرق در شادی شدم از این فرصت بدست آمده سعید همکارم پرسید باز چه مرگته؟ موضوع را براش گفتم .گفت خاک بر سرت که همیشه میخوای کس مفتی کنی !لاقل پاشو یک خورده پول خرج کن احمق جان اون میگه امروز یارو رفته ازکجا میدونی فردا بر نمیگرده؟گفتم با همه خریتت گاهی مثل آدما فکر میکنی سریع درخواست مرخصی را رد کردم وسریع رفتم تو چت بعد از صحبتهای مرسوم گفت چکار میکنی گفتم هیچ حوصله کار ندارم شاید بعد از ظهر بیام خونه .تو چکار میکنی ؟گفت هیچ بیخودی توی اینتر نت چرخ میزنم .گفتم شوهرت ساعت چند میاد گفت من که گفتم فردا شب حواست کجاست چطور؟ گفتم پس پاشو بریم بیرون گشتی بزنیم گفت با کی گفتم یعنی چی با کی ؟خودمون گفت زشته گفتم زشت چیه ؟گفت اگر کسی ببینه چی؟گفتم نترس میریم جایی کسی نبینه !آماده شو میام دنبالت خلاصه با هزار نق ونوق گفت میای در خونه گفتم نه بیا سر خیابون .سر ساعت 1محل قرار بودم مرجان هم با یک مقدارتاخیراومد ولی ترس رو توی چشماش میشه دید تا سوار شد گفت تورا خدا تا کسی ندیده زود برو راه افتادم گفتم بابا چته ؟خلاصه با هزار صحبت یک مقدار استرسش کم شد خلاصه رفتیم ناهار خوردیم گفتم بریم سمت لواسان گفت نه بر گردیم خونه گفتم مگه نمیگی شوهرت فردا میاد گفت چرا ولی من میترسم گفتم باشه زود بر میگردیم گفت نه خارج از شهر نرو دیدم خیلی اظطراب داره بیخیال شدم گفتم هر جور راحتی میخوای برگردیم گفت ناراحت نشو من خیلی دلهره دارم گفتم تو که اعتماد نداشتی اصلا براچی اومدی بیرون گفت مسئله اعتماد نیست آخه اولین بارم هست میام بیرون.برگشتم سر خیابون پیادش کردم گفتم تو برو منم بعدا میام رفتم ماشین بردم تعمیرگاه کارم تموم که شد یکی از دوستام زنگ زد گفت ماشین را بدم بهش میخواست بره جایی بردم دادم بهش وحدود ساعتای 7برگشتم سمت خونه البته یکی دو بار اس ام اس داد کجایی ؟جوابی ندادم وقتی رسیدم جلوی در دیدم کفشاش نیست رفتم تو لباسام را عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم نمیدونم کی خوابم برد ساعت 30/10 بیدار شدم دیدم ماشالله 10 20تایی اس ام اس اومده بغیر از یکی از طرف خواهرم همش از مرجان بود فکر کرده بود قهر کردم وتقریبااکثر اس ام اس هاش دلجویی بود که مگه من چکار کردم.اولین بارم بود میرفتم بیرون وآخریش نوشته بود که دیدی تو هم درکم نکردی دیدم خیلی اذیت شده اس ام اس دادم این حرفها چیه بجای اینکه شام درست کنی نشستی خیال بافی میکنی دیدم سریع زنگ ز د پرسید کجایی گفتم خونه قرار بوده کجا باشم .مثلا مادرم منو به تو شپرده والله هم سن و سالای تو دوسه تا بچه شیر میدن تو از پس یکی ش هم برنمیایی باخنده گفت مگر شیر میخوای با پر رویی گفتم ایقدر گرسنه ام که سینه خالیشم باشه میک میزنیم گفت چیزی دیگه نمیخوای گفتم حالا اگه سیرنشدیم میریم سراغ چیزایی دیگه فعلا پاشو بیا یک خاکی سر این شکم بریزیم بعد با هم صحبت میکنیم تا اون بیاد زنگ زدم دوتا پیتزا سفارش دادم و درو باز گذاشتم 2دقیقه بعد مرجان اومد دست دادم واین بار صورتشو بوسیدم رنگش سرخ شد گفت تا حالا کجا بودی؟ گفتم خواب! باخنده گفت: من وباش چه فکرهایی میکردم .خلاصه نشستیم گفت شام چکارکنیم گفتم سفارش دادم گفت برای چی؟گفتم هیچی بابا فردا منت میزاری که هم بهت ماچ دادم هم شام درست کردم .نشستم کنارش ودست انداختم گردنش یکم خودشو جمع کرد نیم ساعتی طول کشید تا شام اومد خوردیم وجمع کردیم گفتم فیلم ببینیم یا بریم جلوی کامپیوتر گفت مگه اونسری نگفتی وقت گیر بیاد فیلم ببینیم اگر فیلم داری بذار فیلم گذاشتم ونشستم کنارش فیلم نیمه بود و از اولش با لب و بوس شروع شد .گفتم یک سوال بپرسم ناراحت نمیشی گفت تا چی باشه گفتم پس ولش کن گفت حالا بپرس ؟گفتم از زندگی بااین یارو راضی هستی با صدای همراه بغض گفت توجای من بودی راضی بودی؟ گفتم ارضات میکنه سرشو انداخت پایین وجواب نداد گفتم پس چکار میکنی ؟سرری تکون دادوهیچی نگفت !گفتم راستی یدفعه ای پیدا ش نشه گفت نه گفتم از کجا مطمئنی گفت به خواهرم گفتم هر موقع راه افتاد اس ام اس بده گفتم مگه به خواهرت چی گفتی یک خنده کوچیک روی لبش اومدگفت هیچی دستمو گذاشتم روی رونش فیلم هم بجایی رسیده بود که داشتند همو لخت میکردند ازش پرسیدم راستی تو سالی چند بار حموم میری ؟یکدفعه جا خورد نگاهی به خودش انداخت گفت چطور؟بخدا همین دیشب رفتم گفتم با چادر میری گفت نه برای چی؟گفتم آخه هر موقع میبینمت چادر گره پیچ کردی به خودت زد زیر خنده گفتم توی خونه که دیگه چادر نمی پوشند برش دار وچادر را از سرش کشیدم ولی چون نشسته بود روش افتاد روی مبل دستمو بیشتر کشوندم سمت کوسش وآروم شروع کردم به نوازش پاش. میخ فیلم بود یا شاید هم میخواست نگاه من نکنه پرسیدم چند وقت یکبار سکس میکنید انگار هنوزم با این کلمات مشکل داشت چون هرچی میپرسیدم رنگ صورتش تغییر میکرد ظاهرا میخواست جواب نده که من دوباره پرسیدم هفته ای یکبار پوز خندی زد وبا سر گفت نه گفتم پس چند وقت یکبار ؟با خجالت گفت دو سه ماهی یکبار اونم اگر بتونه گفتم یعنی چی اگر بتونه گفت از یک پیرمرد مریض چه انتظاری داری؟ گفتم حالا موقع سکس چکار میکنید گفت اولا اصلا چندشم میشه بهش دست بزنم ثانیا فقط میخوام زود دست از سرم برداره ! دلم براش سوخت .
دست راستمو بردم سمت سینه اش وآروم گرفتمش یک آه کشید دست چپ و از پشت بردم دور گردنش وکشیدم سمت خودم گفت فکر میکنی کارمون درسته ؟گفتم شک نکن گفت آخه من شوهر دارم !گفتم شوهر زمانی شوهره که ارضات کنه !کار ماهم درسته بابا میخوای بریم از آخونده پیش نماز بپرسیم زد زیرخنده لبمو بردم سمت لبش ودوسه تا بوس کردم ولبشو به لب گرفتم یک مقدار که خوردم از رو صندلی بلندش کردم واستاده بغلش گرفتم وهمونجور که لباشو میخوردم از پشت نوازشش میکردم اونم دست انداخت گردنم ومنو هم راهی کرد پیرهنش جلوبسته بود کشیدم رو به بالاو از سرش درآوردم عجب بدن سفیدی داشت زیرش یک کرست آبی بسته بود سفت بغلش کردم ودستمو بردم سمت باسنش ومحکم کوبیدمش به خودم کشیدمش سمت تخت و به پشت خوابوندمش و دراز کشیدم روش وشروع کردم به خوردن لباش وسینه هاش رو مالیدن زبونشو میکشیدم توی دهنمو ول میکردم زبون میکشیدم دور لبش خیلی خوشش میومد چون اولین بارش بود کسی باهاش ور میرفت زود حشری شد یکم گوشش رو خوردم ورفتم سراغ گردنش زبونمو میکشیدم روی گردنش صداش در اومده بود دستمو بردم واز روی استرج شروع کردم مالیدن کوسش اون آروم دستشو برد سمت کیرموشروع کرد ور رفتن باهاش یکم که مالیدم سوتینشو باز کردم واقعا سینه هاش خوشگل بود هجوم بردم سمتشون وبا ولع میکردم توی دهنم با صدای ملچ ومولچ میخوردم اونم لذت میبرد بعد از سیر خوردن سینه هاش گفتم خوب حالا نوبت دروازه بهشت است از تخت پایین رفتم وشلوارشو از پاش در آوردم شورتش هم همرنگ سوتینش بود وکاملا به رنگ پوستش میومد شروع کردم از روی شرت خوردن کسش شورتش خیس بود وخوشم نیومد شورتشم درآوردم راست میگفت شب قبلش رفته بود حموم چون هم تمیز بود هم بوی خوبی میداد.عجب کوس پفکی داشت سرمو بردم توپاش شروع کردم بخوردنش پاهشو فشار میداد ومیگفت قلقلکم میاد یکم که خوردم ولیس زدم پاهاش شل شدواز تخت آویزونشون کرد زبون که میکشیدم روی چچولش جیغ میزد ولی جلوی دهنش را میگرفت البته چون ما طبق آخر بودیم کسی رد نمیشد وجالبش این بود که واحد زیری هم هردو کار میکردند وبغیر از جمعه روزا ی دیگرسر کار بودند از موضوع دور نشیم برش گردوندم وشروع کردم خوردن باسنش انگشتوسیطم رو آروم کردم توکوسشو شروع کردم جلو وعقب کردن دوسه بار که کردم یک لزرش خفیفی کرد ومقداری آب از دور انگشتم رخت بیرون یکم شل شد ولی من همونجوری ادامه دادم با دندونام میکشیدم روی باسنش وانگشتمو عقب جلو میکردم .با دست دیگه سینهاش رو میمالیدم دوباره صداش در اومد گفتم طاقباز شو اونم برگشت وبصورت 69 رفتم روش با شورتش آب دور کوسش پاک کردم وشروکرد به خوردن کیرم تقریبا سفت شده بود ومرجان فقط با دست میمالیدش خودم شلوارکمو دراوردم ودوباره شروع کردم دیدم انگار قصد خوردن نداره گفتم تا شب میخوای بمالیش گفت چکار کنم گفتم این همه فیلم دادم همون کاری که اونا میکردند گرفتش دستش وسرشو میمالید به لبش دو سه تا بوس زد سرشو آروم زبونشو کشید روش وبعد گذاشتش تو دهنش میکشیدش به دندوناش و معلوم بود تا حالا ساک نزده گفتم ببین سرشو میک بزن بعد لباتو دورش سفت کن بعد جلو عقب کن واونم مثل یک بچه خوب همون کار کرد منم چوچولشو گرفتم به دهن ودوتا انگشتم کردم تو کوسش وبا شصتم لبهای کوسشو میمالیدم اونم یک مقدار که ساک زد کیرمو دراورد وخایه هامو یکی یکی میکرد دهنش وبا فشار میکشید بیرون خیلی خوشم اومد چندبار که این کارو کرد دراورد وگفت بکن توش منم برگشتم سرکیرمو گذاشتم دم کوسش وبا فشار تا ته کردم توش گفت آییییییییییییییی چند ثانیه نگه داشتم وآروم شروع کردم از پایین تلمبه زدن واز بالا مالوندن سینه هاش کم کم سرعتمو بیشتر میکردم وسینه هاشو میچلوندم چند دقیقه که اینجور کردم گفتم سگی شو و از پشت کردم توش تندتند میکردم صداش کم کم داشت بالا میرفت خواهش کردم بالشت رو بگیر جلوی دهنش تا صداش کمتر شه همونجور که میکردم دیدم عجب کون نازی داره انگشتمو خیس کردم مالیدم در کونش ولی توش نمیکردم گفتم اجازه مییدی از پشت ازهم حالی بکنیم گفت درد داره گفتم مگرقبلا دادی گفت نه خواهرم میگه اولش خیلی درد داره گفتم اولش کمی درد داره ولی بعدش خوشت میاد بعدشم اگر درد داشت دیگه خواهرت نمیداد گفت اگر درد داشت چی گفتم اگر دردت اومد نمیکنم رضایت داد کیرمو کشیدم بیرون وسریع ژل بیحس کننده رو از کشوم برداشتم وامدم کیرمو کردم توکسش وتلمبه زدم یکم ژل ریختم در سوراخش وبا انگشت کوچیکه اروم میمالیدم وگاهی انگشتمو با ملایمت میکردم تو کمکم ژل بیشتر ریختم وانگشت وسطی روکردم تو گویا دوبار داشت ارضا میشد یکم سرعتمو بیشتر کردم تا ارضاع شه وتوی این اوضاع دوتا انگشتم کردم تو کونش ومیچرخوندم توش تا ژل بیشتری ببره توسوراخ چون موقع ارضاع شدن درد کمتری تحمل خواهد کرد چندتا تلمبه که زدم دیدم بالشو گاز گرفت وبدنش لرزید ودوباره ارضاع شد منم سریع کیرمو کشیدم بیرون وآغشته به ژل کردم یکم ژلم ریختم توسوراخش که حالا باز شده بود وکیرمو آروم فرستادم تو سرش که رفت تو یک تکونی خورد گفتم درد داره گفت یکم یک مقدار نگه داشتم بعد همون سرشو جلو عقب کردم وگفتم بدنتو شل کن تا درد ش کم شه ومیلمتری بیشتر کردم تو تا جاییکه به نصفه رسید دیدم ظاهرا درد داره چیزی نمی گفت ولی سرشو فشار میداد توی بالش درش آوردم یک مقدار دیگه ژل زدم به کیرم و یکم دیگه هم ریختم توودوباره آروم کردم توتا نصفه میکردم بعد میکشیدم عقب انگار بهتر شده بود گفتم متکا رو بذار زیر شکمت ودراز بکش همین کارو کرد ومنم خوابیدم روش چندتا عقب وجلوکردم انگشتم و کردم تودهنش وگفتم میک بزن فکر کرد تمومه و حواسش پرت شد یک لحظه دستمو گرفتم جلوی دهنش وتا دسته کردم تو جیغی کشید ولی چون دستم جلوی دهنش بود صداش در نیومد وهمین جور وایستادم در گوشش گفتم عزیزم میدونم درد داره ولی باور کن آدم عاقل از همچین کونی نمیتونه بگذره این یادگاری را هم از ما داشته باش تا هروقت پرسیدن کی کونتو گاییده یادی از ما بکنی تو هم یک چند ثانیه تحمل کن دردش آروم میشه ودستم را برداشتم اشک تو چشاش جمع شد گفت تورا خدا در ش بیار دارم نصف میشم گفتم الان در بیارم دردش بیشتر یک دقیقه تحمل کن اگه خوشت نیومد در میارم یک دقیقه کامل توش نگه داشتم وحرکت نکردم گفتم هرموقع بهتر شدبگو .لاله گوششو کردم تو دهنم ومیک میزدم ودستمو از زیر بردم وشروع کردم مالیدن چچولش یکم که مالیدم گفت آروم حرکتش بده منم خیلی با احتیاط شروع کردم به تلمبه زدن ظاهرا از خوردن گوشش خوشش اومده بود کیرمو تاختنه گاه کشیدم بیرون ژل زدم دورش وآروم تا ته کردم وکم کم سرعتمو بیشتر کردم بعد از چندتا تلمبه دیگه کاملا روان شده بود مرجان هم صداش در اومده بودمنم هر لحظه سرعتموبیشتر میکردم وبا دست دیگم سینه هاشو چنگ میزدم در گوشش گفتم درد داره با سر گفت نه محکمتر بزن دوباره داشت ارضا میشد میگفت تندتر بکن گفتم باسنتو از دوطرف بکش اونم لاشو باز کرد منم طوری میزدم که خایه هام به کونش میخورد تو همین حین آبش اومد و بعد از چند تا رفت وبرگشت دیگ آب منم اومد وهمون تو ریختم وافتادم روش حدود یک دقیقه توش نگه داشتم وبعد کشیدم بیرون افتادم کنارش وکشیدمش رو خودم رنگش عین لبو شده بود دوسه تالب گرفتیم وبلند شدیم خودمونو تمییز کردیم

نوشته: سعید

سلام به همه بچه های سایت خوب شهوانی. من مهرانم .میخوام خاطره خوب سکس با زن همسایمونو واستون بفرستم.جریان برمیگرده به پاییز سال 89.رفته بودم پشت بوم واسه تنظیم دیش.البته مجبور بودم واسه دور دیش یه کم تیر تخته بذارم تا دید نداشته باشه.ساعت حدودا 4 بود.زنم رو برده بودم خونه آبجیش.مشغول بودم و یه کم سروصدا راه انداخته بودم.یهو جشمم افتاد به حیاط خونه روبرویی.یه زن قد کوتاه داشت برگها رو جارو میزد. تا فهمید که دارم نگاش میکنم جارو رو پرت کرد رمین و رفت تو خونه.بعد از چند دقیقه بازم دیدم تو حیاطه.ایندفعه دیدم اونم داره نگام میکنه.چند لحظه ای به هم نگاه کردیم.لبخند قشنگی زد.با سر بهش سلام کردم.خندید.گوشیمو از جیبم در آوردم و فهموندم که شماره بده.با هزار زحمت با انگشتاش شماره خونشون رو داد.زنگ زدم رفت گوشی رو ورداشت.وایییییی که چه صدایی داشت.نیم ساعت باهم حرف زدیم .از خودمون گفتیم.اسمش پری بود.یه دختر دو ساله داشت که سزارینی بدنیا اومده بود.شوهرش سر کار بود که گفت الآنه که بیاد.گفت داری دیش میذاری؟ گفتم خیلی تابلوئه؟ گفت آره.تازه اومدین اینجا؟ یهو شوهرش رو دیدم که داشت در رو باز میکرد که از حیاط بره تو.بهش گفتم و قطع کردیم.

دو روز دیگه سرکار بودم که اس داد.باز زنگ زدم.قرار گذاشتیم که بریم بیرون .عصر همون روز با هم رفتیم کافی شاپ معروف شهرمون که اسمش کافی شاپ وزرا بود.بچه های قزوین خوب میشناسنش.رفتیم بالا.از شانس خوب من کسی نبود.روی یه میز نشستیم که دایره ای بود! دخترشو نشوند کنار خودش.دستاشو بی مقدمه گرفتم وبوسیدم.خوشش اومد.زانومو بردم طرف پاش که دیدم پاهاشو وا کرد.پام موند بین دو تا پاش.زانوم رسیده بود به ته رانش.دیدم وضعش خیلی خراب شد چشاشو بست و سرشو گذاشت رو میز.صدای اومدن چند نفر از راه پله ما رو از هم جدا کرد.کلی قربون صدقش رفتم وبلند شدیم.فردا زنگ زد.تو صحبتامون گفت اگه قرار باشه با هم باشیم مکانمون کجا باشه؟انتظارشو نداشتم.گفم خونه ما یا خونه شما.گفت خونه شما بهتره ولی زنت چی؟ گفتم اگه بهش بگم بیا ببرمت خونه مامانت با سر میاد.واسه جمعه ساعت یازده قرار گذاشتیم.از شانس خوب من مادرزنم ما رو واسه جمعه ناهار دعوت کرد.ساعت ده بردمش اونجا.بهش گفتم یکی از دوستام میاد اینجا تابا هم pes (فوتبال کامپیوتری) بازی کنیم.ساعت یک میام.اومدم خونه سریع رفتم حموم و صاف وصوفش کردم.قرص لیواگرا هم داشتم و خوردم.اولین باری بود که قرار بود با یکی بجز زنم سکس کنم. یه کم استرس داشتم.سر ساعت یازده زنگمونو زد.درو باز کردم.یکه خوردم آخه بچه اش بغلش بود!! حالم گرفته شد.به روم نیاوردم.اومدن تو.سلام و احوالپرسیمون که تموم شد گفت نترس بابا شربت دادم بهش الآن میخوابونمش.یه بوس گنده از لپای دخترش گرفتم گفت پس من چی؟ گفتم عزیزم سفارشیاشو واست کنار گذاشتم.رفت تو اتاق که بخوابوندش.دمش گرم. چند دقیقه نشد که اومد.دویدم سمتش و بغلش کردم.از همون اول فهمیدم یه روز رویایی دارم.مانتوشو درآورد .یه تاپ قهوه ای تنش بود که زیاد بهش نمیومد.شلوار پارچه ای مشکی پاش بود.خودش دکمه و زیپشو باز کرد.منم مثل وحشیا کشیدمش پایین.تاپشم خودش درآورد.جوووووووووووووون حالا فقط شورت و کرست مشکیش تنش بود.حالا وقتشه از اندامش بگم : قدش 160 بود،از من 25 سانتی کوتاه تر بود.لاغر بود و استخونی.سینه های کوچیکی داشت .دستمو بردم سمت کسش و از روی شورتش مالوندمش.برعکس، کسش گوشتی بود.درازش کردم رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش.زیاد سفت نبودن چون شیر میداد.شیرینی شیرش رو چشیدم گفتم خوش به حال دخترت.گفت فعلا که خوش به حال توئه! از رو شورت کسشو آروم گاز گرفتم.داشت دیوونه میشد.شورتش رو کشیدم پایین .آب دهنم بدجور راه افتاده بود.سه چهار دقیقه ای خوردمش.با لبام چوچولشو گرفتم و کشیدم بالا.خیلی خوشش اومد.وقتی زبونمو توی کسش میچرخوندم ناله ش بلند شده بود.بلند شدیم اون نشست و خواست که واسم ساک بزنه گفتم پری جون راستش میترسم آبم بیاد.یه کم از رو شلوارکم مالیدش و گفت تو نمیخوای آزادش کنی؟! گفتم کار خودته.سریع لختم کرد و کیرم رو درآورد بیرون.راستش کیر من زیادم بزرگ نیست.15 سانته ولی خوشگل و خوش فرمه.خوابوندمش رو فرش.داد زد لعنتی من که مردم زود دیگه.وقتی کسش کیرمو حس کرد چشماشو بست.انگار تو فضا بود.گفتم چیزیت شده؟گفت نه فقط دلم میخواد کیرتو حس کنم.بذار بذار بذاااااااااااااااار.کسم از وقتی رو پشت بوم بودی کیرتو میخواد.آروم کیرمو دادم توش.سرش که رفت داغیش رو حس کردم.خیلیم تنگ بود.آروم آروم دادم تو.تا ته که رفت یه کم مکث کردم.لبشو بوسیدم و گفتم پری جون خوبی؟ سرشو تکون داد و گفت آرهههههههه.بزن.بزن.دلم میخواد جرم بدی.گفتم چشم عزیزم.شروع کردم به تلمبه زدن.خیلی حال میکردیم.وقتی میکردمش زیر چشمی نگام میکرد ولباشو گاز میگرفت.یه دستم رو سینه هاش بود و دست دیگه م رو صورتش و گردنش.پنج شش دقیقه ای بود که کیرمو جاداده بود تو کسش.جیغای کوتاهش نشون میداد که داره ارضا میشه.با یه جیغ بلند خودشو از زیرم کشید بیرون و غلت خورد رفت کنار.همش کسش رو میمالید و میگفت سوختم سوختم.رفتم کنارش و بوسش کردم.چند لحظه ای گذشت تا برگشت.متکا رو گذاشت زیر کسش و قمبل کرد و گفت اینطوری خیلی دوس دارم.رفتم پشتش و گفتم عزیزدلم قول بده این کون کوچولوتم بدی بهم.خندید. گفت به شوهرمم ندادم هنوز.کیرم اینبار خیلی راحتتر رفت تو.دستم رو کمرش بود گرفته بودمش.تا حالا اینقدر حال نکرده بودم .این جمله ای بود که همش میگفت.برش گردوندم و پاهاشو گذاشتم رو شونه م.حالا دیگه کیر تا ته ته تو کس پری جونم بود.صدای شالاپ شولوپ داشت دیوونمون میکرد.یه ربعی بود که میکردمش.آخ و اوخش تمومی نداشت.گفت کس کش چه کمری داری!!!این حرفش حشری ترم کرد.محکمتر تلمبه میزدم.دیگه داشت داد میزد.دوباره ارضا شد.کیرمو درآوردم بیرون و بلندش کردم بردم رو مبل نشستیم.چند دقیقه نشستیم. لباشو خوردم.آروم که شد گفت کیرت هنوز که بیداره گفتم قرص خوردم گلم.بلند شد.کیرمو گرفت دستش و مالید. بعدشم گذاشت دهنش شروع کرد به خوردن.وایییییی که داشتم میمردم.دوباره حشری شد.گفت به پشت بخواب میخوام بشینم رو کیرت.گفت هر کی مال خودشو خیس کنه.این حرفش همیشه یادمه.نشست رو کیرم و شروع کرد به بالا پایین رفتن.حالا دیگه من چشمامو بسته بودم.گفت حال میکنی عزیزم؟با اوووووووف جوابشو دادم.چشمامو باز کردم دیدم داره سینه هاشو میماله.سینه های کوچیکش خیلی دوست داشتنی بودن.آبم داشت میومد.بهش گفتم سریع بلند شد و سینه هاشو رو آورد جلو.منم همه آبم رو که زیادم بود رو ریختم روشون.با دست پخش کرد رو بدنش.خیلی خیلی حال داد بهم.هنوزم که هنوزه یاد آوری اون روز کیرمو شق میکنه.رفت حموم خودشو شست.وقتی که اومد آبمیوه آوردم و خوردیم.گفت که داره دیرم میشه.لباس پوشید دخترشو بغل کرد که بره.ازش تشکر کردم و لباشو بوسیدم و رفت.از خونه زنگ زد و گفت این بهترین سکس عمرم بود.منم همینو گفتم و بازم تشکر کردم گفت نوش جوووونت ....قبل از اینکه از محله ما برن دو بار دیگه اومد خونمون و منم دو بار رفتم تا با هم pes کنیم......

نوشته:‌ مهران

سلام من امیر علی20سال دارم این اولین داستانه منه اگر کمو کسری داشت به بزرگیه خودتون ببخشین دیگه با اینکه میدونم اخره داستان کسایی که فرهنگو ادب ندارن فوش میدن اما خب اینو واسه اونایی میگم که درکو شعور دارن در کل دمشون گرمه.ما ساکن اهوازیم از اون جایی که اهوازیا به کیره بزرگشون و دخترای خوشکلو خوش اندام معروفن امیدوارم داستانم واستون جذاب باشه سرتونو درنیارم برم سره اصل مطلب :
این داستان مربوط به 1نیم سال پیش هست (تاریخش دقیق یادم نیس)من تازه راه افتاده بودم(تو مخ زدن و سکسو... ) به سایتای سکسی میرفتمو داستانای جور واجور میخوندم.یه روز پا کامپییوتر نشسته بودمو داشتم داستانایی که دانلود کردمو میخوندم که مربوط به یه پسرو زن همسایشون بود(چون تو کفه راحله بودم همش همسایگیا رو میخوندم بلکه کیرم از تجربه بقیه دوستان به این معصوممممه وصل شه) تو حالو هوای خوندن بودم که آیفون به صدا در اومد مادرم داشت غذا درست میکردو دسش بند بود که از من خواست درو باز کنم رفتم پیشه ایفون که دیدم بلللللللللللللللللللللللللللللله راحله(زن همسایس) من وقتی این خارکسه رو میبینم واجبه تاشب1دس کف دسی بزنم(آیفون تصویری بود) حتما داری میگی ندیدمو... اما میدیدیش نظرت عوض میشود الانم که دارم به اون روزه عالیم فکر میکنم دسم رو امیر کوشولوس اخه راحله( بهش میگم خاله)یه قد معمولی حدودا168 کمره باریک کووون واقعا گنده و خوش فرم که فکر کنم6یا7سانت از کمرش فاصله داره سینهای عناری با نوکی شقققق و صورته بور و سفید و چهره ای زیبا.سنش حدودا36/37بود ورزشکار(ایروبیک) و سرحالو شاد و یه صدایه سکسی که وقتی بام حرف میزد شل میشدم خلاصه رفتم درو باز کردم گفتمش:سلام خاله جون.گفت:سلام امیرجان خاله مامان هست؟خواستم بگمش بله اما دسش بنده... که دیدم داره پاینو نگاه میکنه به خودم که اومدم دیدم واااااااااای خاک توسرشدم آبروم رفت تو کونه فیل داره به کیره شق شدم که داشت شلوارو جر میداد (بخاطر این فیلمو داستان سکسی که منو امیر کوچیکه داشتیم باشون کلنجار میرفتیم شق بود نه راحله) نگاه میکنه (شانسه کیریه من شلوار 3خطه adidas که تنگو چسبونه پام بود) یهو سرشو گرفت بالا فهمید که متوجه شدم با یه لبخنده مرموزی بم گفت خاله اینقد فوضولی نکن من که از خجالت اب شده بودم با خجالت گفتمش ببخشید خاله بعد گفت من قریبه که نیستم(باشهوت)حالا مامانتو صدا میکنی یا برم؟ با خجالت گفتم چشم خاله الان صداش میکنم و رفتم(البته من از خیلی وقت پیش توکفه این راحله بودمو از هر فصتی واسه دید زدنش استفاده میکردم از اون روز به بعد(شق کردنه بی موقع)راحله1جور دیگه نگام میکرد مثلا بعضی وقتا کیرمو دید میزدو من خودمو میزدم به کسمخی که نمیفهممو... خلاصه4ماه گذشت از این دید زناو.. که بدجور دیگه توکفش بودم طوری که شبا با جلق زدن به یادش شبم سحر میشود که یه روز از باشگاه اومده بودم خونه که مادرم داشت با تلفن حرف میزد باهاش و معلوم بود که راحله پشته خطه(جریان سره حاملگیه خواهرش بود)از اونجایی که خواهرش از اون دخترای بی عرضه و کون گشاد بود هر2/3روز یه باری میزنگیدن به خونمون از مادرم سوال کنه و..(مادرم یه با تجربه و باصابقه در بیمارستانا هست که به دلایلی استعفاء دادو خونه دارشد) مادرمم که کلافه شده بود از دسشون 1روز بم1کتاب داد که درمورده بارداریو.. بود(کلی با کتابه حال کردم عکسه کسو پستونو.. رو علنی گذاشته بودن توش البته سیاهو سفید بود عکساش)دادش بم که ببرمش واسش که کسی خونشون نبودو 1شبی باکتابه حال کردم فرداش رفتم بدمش به مصوممممممه.خلاصه رسیدم دم درشون وهرچی زنگ میزدم درو بازنمیکرد خواستم برم که صداشو شنیدم که گفت بله؟گفتمش خاله جون امیرم کتابو اوردم گفت کدوم کتاب گفتمش همین که عکسو.. داره ماله بارداریه(عجب صوتیه تخمی دادم )بعد بایه صدای مرموزانه گفت باشه بیارش بالا رفتم داخل دیدم نیستش صدای دوش از حمام میومد که خودش گفت خاله ببخشید حمامم 2دقیقه دیگه میام بیرون امیر جان لبتابم خرابه یه نگاهی بش بنداز ببین چشه تا چکش کنی من اومدم . چشم خاله(من یه خدمات کامپیوتری با شریکم دارم و از کامپیوتر درحد خودم سر در میارم).حشره ای هم یکم شده بودم حقیقتش . برسیش کردم وعیبش رو برطرف کردمو امادش کردم.(راستی شوهرش ملی حفاریه15روز اینجاس15روزسره کار بچه هم نداشتن(دلیلشو نمیدونم) و تنها بود)بعد دیدم یه CDتوشه راحله هم اومده بود بیرونو داشت خودشو تو اتاقش خشک میکرد(بخاطرهcdهی هنگ میکرد لبتابش)بعدcdرو یه نگاهی کردم دیدم کلی فیلم توشه نمیدونستم چی هستن یکیشو پخش کردم از شانس کیریه ما صداشم بلند بود فیلمه هم از اینا که از وسطش شروع میشه.یهو صدا آه آه بلند شد دستپاچه شدمو زود قطعش کردم صداش به گوشه راحله هم رسده بود اما محل نذاشت کارش تمام شد تو اتاقو اومد بیرون(من خایه فن شده و سر به زیر بودم اون کس قلبه هم خونسرد)گفت امیر جون ببخشید معطل شدی گفتم خواهش میکنم.گفت صداچی بود؟با لبخند گفتمش CD خودتون بود ببخشید.راحله:(باخنده)تعجب نکن امیر جان اینارو واسه سرگرمی میبینم آخه همش تو خونه تنهام حوصلم سر میره.چرا هی سرتو پایین گرفتی؟تو تاحالا مگه ندیدی از اینا؟نه. وجدانا؟ آره . دروغ نگو من که غریبه نیستم.دددیدی؟آره خاله اما ایناقدیمی هستنا(از دهنم پرید) اااااااااااااااا؟پدرسوخته خب جدیداشو هم بیار واسه من یا فقط واسه دوس دخترات زرنگی وروجک؟مگه من غریبم؟با تته پته: چشم راحله جان(صوتیه تخیلیه بعدیم (آخه نگفتم خاله))یهو دوتایی یکم به همدیگه ذل زدیمو دوتایی خندیدیم(امیر کوچیکه هم داشت با زیپ شلوارم کشتی میگرفتو چشمای راحله تماشاچیه این نبرد بودن)بعد گفت پس کتاب کوش؟ منم دادمش دسش کتابو بعد شروع کرد برگه زدن و نگاه کردن صحفه ها(تو کتاب طرزه تزریق منی هم بود(عکس کیروکس) )یعده 3یا2دقیقه یه نفسه عمیق کشید(از شهوت البته ) بعد گفت امیر1سوال کنم ازت جونه راحله راستشو میگر؟(اینو که گفت از شق درد داشتم بگا میرفتم که گفت راحله)گفتمش باشه بگو؟کتابو نگاه کردی؟با تته پته گفتمش آره اومدم جلو تر با دسش یه نشکون یواش از لوپم گرفتو دسشو بوسید.گفت خوشم اومد جونم واسط ارزش داره گفتمش نداشت میگفتم نه گفت مر30 بعد یکم کسشعر بینمون ردو بدل شد که پرسیدgfداری؟گفتمش داششششتم(باحسرت)گفت چیشد پس؟گفتمش بم خیانت کردو.. ولش کردم(اما خب شعر گفتم چون اون موقع هم با3تا بودم)راحله: پس حتما الان دلت پره غمه و دوس داری دردو دل کنی؟آره خاله خیلی.دیگه بم نگو خاله بگوراحله(یکم جاخوردم)باشه راحله جون.تلفن زنگ خوردمامانم بود سراغمو گرفت راحله گفتش داره کمکم دکراسیون خونه رو عوض میکنه دست تنهام بعد میفرستمشو... بعد که قطع کرد گفتمش راحله چرا دروغ گفتیش؟گفت امروز باهم کلی حرفو کار داریم(شک کرده بودم و خوشحال چون حس میکردم دارم به ارزوم میرسم)بعد گفت خو برام دردودل کن منم یکم کسشعر روهم کردمو چپوندم تو گوشش بعد گفت حس میکنم سنگ صبور خوبی هستی و... درسته؟نمیدونم بستگی به شما داره راحله جان.اونم شروع کرد برام به دردودل کردنو... رسید به مسئله های شخصی گفت امیرم میتونم بت اعتماد کنمو مسئله های شخصی رو بگم؟اره راحله جون راحت باش.بعد شروع کرد حرف زدن که حتی درمورده سکساشونو بی اهمیتی شوهره دگوریش و.. که گفت میتونم حرفه دلمو بت بزنم امیر؟آره حتما.باشه میگم اما من یه مشکل دارم که (با تته پته)تو میتونی برام حلش کنی.کمکم میکنی؟ با کمال میل بگو؟ آخه.. آخه نداره بگو جان امیر. باشه میگم.منو شوهرم 1ساله داریم از یه موزوعی خیلی رنج میبریم.چیییییی؟محسن(شوهرش)1سالی هست که قند گرفته(دیابت) و دیگه آلتش راس نمیشه میدونی که آلت چیه دیگه؟خودشو نزدیک ترم کرد(خودمو زدم به کونه علی چپ) نه چیه؟یهو دسشو گزاشت رو کیرم گفت یعنی این(منم جا خوردمو چشام حلقه شد)یکمم خودمو عقب کشیدم!!!!!!!!!!!! امیرم ناراحت نشو من تورو سنگ صبورم میدونمو.. منم از اونجایی که زنه پرتحرکو با اشتهایی هستم نمیتونم خودمو کنترل کنمو خود ارضایی میکنم با همین فیلماهو.. میدونی خب خود ارضایی یعنی چی؟اره میدونم.میخوام کمکم کنی.چطور؟میگم حالا امیرتاحالا خود ارضایی کردی؟آ ا آره(با تته پته). تو واسه چی خود ارضایی میکنی؟(به خودم جرات دادمو دلو زدم به اقیانوسه هند گفتم هرچی بادا باد)واسه ینفر.اون ینفر کیه؟روم نمیشه مصعومه جون.بگو دیگگگگگگگه؟اما قبلش بم یه قول میدی راحله جون ؟ چه قولی عزیزم؟اینکه وقتی گفتم کیه ناراحت نشین؟ یهو پرید وسطه حرفمو گفت: منم؟(دگوری انگار مغزمو خونده.وقتی اینو گفت حسابی جا خوردم اما یکمم راحت چون کارمو راحت کرد ولی خب خایه کوب شده بودم که جوابشو چی بدم)با تته پته گفتمش ناراحت شدین؟(با صدای سکسی و کشیده)ننننننننه عزززززیییییزززم شهوت تو وجود همه هست این چیزا کاملا طبیعیه (ااااوووف این کسکش عجب سنگ صبوری بود ما کشفش نکرده بودیم)ممنون راحله جون که درکم میکنی.عزیزم این حرفا چیه؟ما سنگ صبوره همیم دیگه( منم همچنان داشتم از شق درد به فاکه یزید میرفتم)امیررررررررررر؟جانه امیر؟چرا زود تر از اینا نگفتیم؟اخه اون موقع خالم بودی اما حالا(نامزده امیر کوچیکه)سنگ صبورمی خو.کم کم صورتامون داشت نزدیکتر میشود که یهو جیغ زد که هنوز که هنوزه صداش رو موخمه بلندشد جیغ زدن و خودزنی(با دست تورونش میزد)منم هی میگفتم چیشده؟چته ؟ چیشده؟یهو دیدم داره به رونش اشاره میده(با التماس کردنو جیغ وگریه ابته التماسش واسه کمک بود)خوابوندمش رو مبل دامنشو زدم بالا دیدم اوووووووووووووووووووووف چه رونای سفیدی دلم میخواست همونجا خوشکا خوشک کونش بزارم یه شرته مشکی توری مانند که فقط قسمت جلویی(قرارگاه کسش)کاملا مشکی بود و معلوم نبود بعد دیدم1مورچه نه کوچیک نه بزرگ(معمولی)نیششو کرده تو رونه راحله (حشره ای بود دیگه)یکمم خون داشت ازش میومد که وقتی خواستم درش بیارم(مورچه رو بابا) این کسکشم هی دادو گریه میکردو بدنش میخورد به کیرم.خلاصه درش اوردمو پاشو یکم ماساژ دادمو کرم زدمش تا اروم شد(جای نیشه مورچه حدودا 1وجبی از چوچولش فاصله داشت واسه همین موقع ماساژدادنش دسم یکم به دوره کسش میخورد اما خیلی کم ولی این راحله که انگار خوشش اومده بودو بدجور شهوت انگولیش میداد و میخاروندش یه چسب زخحمم ردیف کردمو گذاشتم رو زخمش بعد دامنشو خودش دراورد گفت گرمم هست الان زخمم داره میسوزه (هوا49درجه بود کولرا زیاد جواب نمیدادن)جنوبه دیگه اونم اهواز دیگه کاملا دوتامون حشر زده بودیم بالا که گفت امیر میدونی چرا گفتم تو میتونی کمکم کنی؟(منظورش شق نکردن شوهرش بودو..)گفتمش نه چرا؟که کمکم کنی دیگه.خو چه کمکی؟تو نیازه منو برطرف کن منم مال تورو سرمو تکون دادم به منظوره باشه موافقم.پاشود رفت تو اتاق (موقع راه رفتنش که کوووووووووووووووونش سمتم بود هی کیرمو میمالوندم با دسم که به گفته خودش ازعمند اینکارو کردو میخواست منو تو کف بزاره و داشت مالوندن منو دید میزد تو دیوارشون(دیوارشون آینه کاری بود بعضی جاهاش) )رفتو بعدیکی دو دقیقه صدا زد امیرممممممم؟جونه امیر؟بیا اینجا کارت دارم(انتظارشوهم داشتم)پاشودم رفتم دم در رسیدم در زدم گفت دفعه اخرت باشها منو تو درو مر نداریم(شهوت تو صداش پنالتی میزد) رفتم تو دیدم بلهههههههههه خانوم بایه سوتینو همون شورته خوابیده رو تخت سوتینه داشت میترکید(رنگشم خاکستری بود)خواستم برگردم خدایشم یکم جا خورم گفت کجا امیر؟ همینطور که پشتم بش بود گفتمش هواسم نبود ببخشید حس کردم صداش نزدیکتر شد(اومد پشتم ایستاد)گفت برگرد ببیم؟تا برگشتم دیدم 1لب غنچه ای فرود اومد رو لبام شروع کرد لب گرفتن منم که دیگه شاشیده بودم رو خجالتو پیش خودم گفتم فکر کن زیدته بگیر برووفش کسخل.شروع کردم لب گرفتن دسامو گذاشتم دوره کمرش ازشدت شهوت بدنش داغ داغ شده بود توری که کفه دسم که روی کمرش بود عرق داشت میکرد محکم دشت بغلم میکردو لبامو میچلوند که منم یواش یواش دسمو بردم روسینهاش اوووووووووووووووف که چه خوش فرمو سفت بودن الان که یادش افتادم دارم به کیرم ور میرم.همینطور که چسبیده بودیم به هم کیرم داشت کسشو از رو شلوار نوازش میکرد همینطور که لب میگرفت چشاشم بسته بود(از شهوت) بردمش نشوندمش روتخت یه لبه چند ثانیه ای گرفتمو شروع کرد لخت کردنم تکپوشمو در اورد و بعدشم تاپمو دراورد (من ورزشکارمو به قول زیدا هیکلم سکسیه و تحریک کنندس) شلوارمم در اورد اما دس به شرته نزد منم شرع به باز کردن سوتینش کردم سوتین شل شد هنوز باز نشده بود که یهو2تا هلو(هلو که نه هندونه) پریدن بیرون(سینهاش سفید بزرگ و سفت و با نوکه جیگری رنگ و شق که کلا خوش فرم و مثل سربازا سر بالا و شق بودن)شروع کردم بازی کردن با سینهاش(اونم گردنمو میخوردو بیشتر تحریک میشدم)سرمو اوردم پاینو سینهاشو شروع به خوردن کردم تا هدی که دیگه نفسش بند اومده بودو التماس میکرد که سینهاشو ول کنم دیگه و سرمو فشار میداد لای سینه هاش دیگه اخو نالش بلند شده بود حس کردم که از شهوت داره جر میخوره سینهارو ول کردمو شروع کردم بوسه گرفتن(از لب گردن و.. تا نافش) دیگه داشت کسخل میشود گفت نمودی منو نمیخوای بقیه بدنمو زیارت کنی؟گفتمش ننننننننننننننننننه فعلا سیاحت انشاا.. عجرت با امیر کوچیکه خواهرم(دوتایی زدیم زیر خندهو شروع کردیم لخت کردن(در اوردن شورتا) به حالت69خوابیدیم و شروع کردیم به خوردن هم شرتمو که کشید پاین گفت اوه اوه اوه فکر کنم دارم پشیمون میشم(آخه کیرم19یا20سانتی دارهو خیلی کلفته)اینو که گفت شرتشو در اوردمو دیدم واااااای یه کسه خوشتل مشتل و بی مو بم سلام میداد بو خیلی خوبی داشت بوی تمیزی میداد چون تازه حمام بود زود شروع کردم به خوردنش دماغمو میکردم تا خوده سلولای کسش زبونمو میکردم تو کسش و از سوراخ کونش شروع کردم به لیسیدن تا اصل کاری به چوچولوش رسیدمو گذاشتمش تو دهنمو شروع به چلوندنش کردم(اونم از شهوت داشت کیرمو جر میداد همش جا نمیشود تو دهنش اما یجور میخورد که انگار11ساله کیر نخورده بد جور آمپر چسبونده بود تخمامو میزاشت تو دهنشو با اشتیاق مک میزد.دیگه اه اوهش داشت تبدیل به جیغ زدن میشد (آخه بدجور داشتم میخوردمش و این عادتمه که خوب طرفمو تو کف بزارم بعد شرف یابش کنم) دیگه داشت التماس میکرد که بکنمش(امیر بسه تروخدا بسه دارم از حال میرم بیا منو جر به بسهههههههههه امیرررررررررررررررر دارم میسوزم بسسسسسسسه جونه راحله بسسسسسسسسه حالم داره بد میشه و...)داشت ابم میومد دیگه گفتمش داره میاد پاشو نشوندمش بعد از چندبار جلق زدن واسم(دساش مثل پنبه نرممممم بودنو سسسسرد چون دریچه کولرو سمته خودمون تنظیم کرد بادش طرفمون بود)گفتمش داره میاددددددد و بایه آه بلند ریختمش رو صورتش که جعمشون میکردو میمالوند رو سینهاش دیگه نا نداشتم افتادم رو تخت رفت واسم موز و خرما اورد با شربت و یه قرصه میل جنسی و این کسشعرا که بعد5دقیقه ائ دوباره حالم جا اومدو امیر کوچیکه شیرشد واسش.گفتمش بخواب رو به شکمت خوابید و یه بالشت زیره کسش گذاشتم(وااااااااای چه منظره ای داشت کسش که قلبه شده بودو از زیر خود نمایی میکرد بدجور شهوتیم کرده بود سلولای خاکستریم تو مغزم با تخماشون یقول دو قول بازی میکردن)یه توف انداختم رو کونش و شروع کردم به مالیدن(البته کلی کسشعر گفت که من از کون نمیدمو.. درد داره جر میخورم اگه پاره شه چیکنم؟محسنو چی بگم؟مالت بزرگه میترسمممم که من موخشو زدمو قبول کرد)بعده مالیدن دوباره1 توف انداختم سره سووووراخش و انگشت کوچیکه رو اروم اروم گذاشتم تو اما صداش درنیومد بعد از یکم عقب جلو کردن انگشت وسطیه رو اروم اروم گذاشتم توش تانصفه بردم تو که اونم گفت اااای امیرم یواش ااااااییی اروم تر دردم میاد منم که به این فک زدناش بی اعتناء ادامه میدادم بعد انگشت اشاره رو هم اضاف کردم تانصفه یواش بردمش بعد یکم بی حرکت گذاشتمش تا جا باز کنه بعد بایه فشار دوتارو تا ته کردم توش که یهو بلند داد زد اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای پارم کردی درشون بیار امیر توروخدا امیر دارم جرمیخورمو.. که کم کم آروم شدو حرف نمیزدو اه اوخ میکرد منم شروع کرده بودم عقب جلو کردن که دیگه گشاد شده بودو سوراخه واقعا تمیز و بی موش جا باز کرده بود بعد اصل کاری رو اماده کردم(امیرخانه جنگلی( کیرم ) )گفتمش میخوام با امیر کوچیکه اشنات کنم اماده باش.امیر تو به این میگی امیر کوچیکه؟فکر کنم تو ریاضی درسه مختصات مشکل داشتی چطور راحله جون؟آخه اینی که من میبینم یه مملکتو سیر میکنه یه بخیه هم روش (نخند توهم میدیدیش3سکته ناقص میزدیو الفاتهه آخه اصلا به سنم نمیومدو.... ) بعد دوتایی خندیدیمو من یه توف زدم سه کیرمو اروم اروم گذاشتمش دم سوراخشو یواش سرشو گذاشتم رو چوچولوشو یکم مالیدم که حشرش بالا تر بره بعد آروم سرشو گذاشتم داخل یکمم اخو اوخ کرد اما من تو سکس صبورم و ریلکس کار میکنم واسه همین بی حرکت گذاشتمشو با دسم چوچولوشو میمالیدم که دردو کمتر حس کنه.دوباره یکم فشارش دادمو سرش که رفت تویکم ایستادم بعد یدفعه یه5سانتی کردمش تو که گفت:آیییییییییییییییییییییییییییییییییییی پارم کردی کونی درش بیار دارم جر میخورم خدایا غلط کردم اخخخ دارم پاره میشم(اینکارو کرددم که درد واسش عادی بشه)خلاصه یواش یواش شروع به تلبه زدن کردم که اخو اوخش به اه اه تبدیل شدو داشت لذت میبرد و در هین تلبه زدن بیشتر داخلش میکردمش که خداروشکر اذیت نکردو همکاری کرد و خودشم یکم تکون میداد(آخ نمیدونین چه حالی میده کیرت بره تو یه جای تنگو داغ اونم کسی که همیشه تو کفش بودی دیگه ارزوم داشت به خاطره تبدیل میشود)بعد یکم تلبه زدن حس کردم داره ابم میاد خودشم فهمید گفتمش پاشو 4دس پا بعدش به حالت سگی چهاردستوپاه جلوم بود و کونشو قنبللللللللللل کرد حالا نوبت کسش بود کسش گشاد بود چون همیشه با خیارو.. حال میکرد(به گفته خودش) کیرمو گذاشتم دم سوراخشو میمالیدمش به بهشتیش(چوچولوش) که دیوونه تر بشه داشتم میمالیدمو اونم:اهههههههههههه اخخخخخخخخخخ جووووووووون اهههههههه همش ماله خودمه محسن باید از تو یاد بگیره ااااااااااااااااااه بکن دیگه ااااااااه کم کم صداش بلندتر داشت میشود(میخواستم ارضاش کنم)که داشت میشوددیگه داشت بدنش میلرزید که بشه منم منتظر همین لحضه بودم اومد ارضاشه که کیرمو تا جایی که تونستم فرستادم توکسش یهو یه جیقه بلند زد از شدته دردو شهوتو ارضا شدن داشت التماسم میکرد:آیییییییییییییییییییییییییییییییییییی آخخخخخخخخخخخخخ لعنتی درش بیاررر اینووو دارم میمیرمممممممممممممممم میخوام بریزمش بیروووووووووووووون تورو خدا درش بیار (با صدایه گرفته و با زور حرف میزد چون بش فشار زیادی میومد)که کیرمو یهو کشدم بیرن که همزمان1اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه طولانی کشیدو ابش با شدت زد تختو گایئد حال نوبت من بود که ارضا بشم اما اون حال نداشتو بی حال افتاده بود روتختو بخاطر سوزشه بهشتیش ناله میکرد(پیشنهاد میکنم اینکارو یبار انجام بدین تا ببینین چه تاثیری دارهو چه فازی میده هم به آقایوون هم خانوما ) یکم
که سر حال شد پاشود بم گفت امیرم تو عمرم اینقد لذت نبرده بودم تو سکس.ازت ممنونم و از همین دری وریا که بم گفت نوبته توس حالا و شروع کرد مکیدنه تخمام میخواست کیرمو کامل کنه تو حلقش که ابم داش میومد وقتی هم فهمید سری پاشدو خابوندم رو تخت خودشم اومد نشست رو کیرمو و تقریبا کیرمو کرد تا دسه تو کسش گفت هیفه منم باشدت ریختمش تو کسش اما بعده2 3بار تلبه زدنش همونطور که توش بود دراز کشید روم که گفتمش حامله نشی معصومممممممممه گفت نترس قرص دارم بعدشم دوتایی رفتیم حمام اونجاهم یه حالی کردیم اما در حده لبو سینهو خوردنه هم دیگه بود که دوتامون یبار دیگه اضاشدیم این خارکسه هم که سیر بشو نبود کمره منم به فاکه عثمان داد بعد حمامم یه ناهار توپ زدیمو با لبو چندتا شوخیو.. از هم خدافظی کردیم خلاصه رفتم خونه مامانمم که دید کمرمو راست نمیکنمو بی حالم گفت:خدا ذلیلش کنه مگه نوکرشی هرچی میشه میگی چشم؟هان؟(تودلم:اره مامان غلامه کسو کونشم اووووووووووووووووووف کاش من شوهرش بودم نمیدونی چه غلامی بودم اونجا)من: خو چیکار کنم اسرار کرد منم تو رو درواسی موندمو.. یکمم غور زد اما من که هوشو هواسم اینجا نبود بعد از اون جریان هفته ای3بارو حداقل سکس داشتیم اما خب شوهره خارکسش بخاطر این کارش از محلمون بار کردنو منم دس بکیر ماندم در غم فراقه کسش اما گه گاهی زنگ میزنیم به هم بعضی وقتا هم میرم پیشش اما خب هفته ائ3-4بار کجا؟1-2هفته یبار کجا؟امیدوارم داستانم واستون جالب باشه با اینکه میدونم بعضی ها فوش میدن تو نظرات.. از اینکه وقتتو بم دادی دمتگرم نظر یادتون نره
چاکرخاتون:امیرعلی

این داستانی رو که می خواهم بنویسم یکی از بهترین خاطرات زندگی منه که برام خیلی جالب بود چون از یک ارزو به یک واقعیت تبدیل شد, مدتها بود که تو نخش بودم عاطفه رو می گم او زنی است تقریبا سی و چند ساله که در همسایگی ما زندگی می کنه از لحاظ اندام جنسی خیلی عالی به نظر می رسه . عاطفه به طوری که تمام بچه های محلمون و یا حتی محله های دیگر به او چشم دارن و فکر کنم تمام اونها ارزوی سکس با عاطفه رو داشته باشند من از همون ده دوازده سالگی عاشق بدن سکسی او بودم , همیشه با یه تاپ بدون استین و شلوار یا دامن سکسی می دیدمش یادمه اولین باری که من جلغ زدم به یاد عاطفه بود همیشه طوری لباس می پوشه که هر ادمی رو نسبت به خودش تحریک می کنه اصلا باورم نمیشه که به خاطر عاطفه مخ پسرشو زده بودم (عاطفه یه پسر داشت که از من کوچک تراست) و به عشق اون با پسرش هم جنس بازی میکردم روزهایی که خونه نبودن می رفتم خونشون و با پسرش سکس انجام می دادم پسرشو مجبور می کردم شرت های مادرشو برام بیاره البته معمولا نیازی به این کار نبود چون لباس های زیرش همیشه در دسترس بود و من هم بعد از سکس با پسرش همیشه ابمو رو شرت عاطفه خالی میکردم چه شرت های سکس باحالی داشت انگار همه رو مستقیم از us واسش میارن خلاصه همه این روزها گذشت تا اینکه من هجده سالم شد دیگه هر وقت می دیدمش بسیار زیاد حشری می شدم و دیگه جلغو سکس با پسرشو شرتشو اینا دیگه جواب نمی داد دوست داشتم مستقیم با خودش سکس کنم تصمیم گرفتم روش کار کنم تا اونجا که صبح ها وقتی برای نون گرفتن به نانوایی می رفت منم دنبالش می رفتم و همینطور ازش تقاضا می کردم حتی یه بار به زور از پشت بغلش کردم واااای برای یه لحظه چه لذ تی بردم اما خودشو ازم جدا کرد و تهدیدم کرد که این قضیه رو به شوهرش می گه منم ترسیده بودم یه مدت دورو برش افتابی نشدم ولی دیدم نه خبری نیست انگار به شوهرش چیزی نگفته دوباره تقاضاهای من از عاطفه شروع شد تا اینکه یه روز فهمیدم شوهرش برای کار مدتی از شهر دور شده است منم که از خدا خواسته از این فرصت استفاده کردم و بیشترو بیشتر بهش نزدیک شدم اما اون بازم مقاومت میکرد چند روزی از رفتن شوهرش می گذشت می دونستم شبها تنها با پسرش می خوابه تا اینکه یه شب تصمیم گرفتم به زور وارد خونشون بشم و به ارزوم برسم حدودا ساعت نزدیک دوازده شب بود از بالای دیوار وارد خونه شدم در اتاق باز بود انگار می دونست من شب میرم اونجا از داخل حال رد شدم و خودمو داخل اتاق خواب رسوندم دیدم عاطفه با یه تاپ بدون استین و شلوارک چسب کنار پسرش خوابیده منم از فرصت استفاده کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو اروم رو کسش گذاشتم و نوازشش کردم که یهو از خواب بیدار شد منو که دید شوکه شده بود و می خواست خودشو از من جدا کنه, من که به ارزوم نزدیک بودم خودمو محکم بهش چسبونده بودم و دستهاشو محکم گرفته بودم اونم هی دستو پا میزد حالا مگه من ولش میکنم پسرش از سرو صدای عاطفه بلند شد و من اونو از اتاق بیرون کردم و درو بستم مطمئن بودم که کاری نمیکنه چون من با اون هم سکس کرده بودم و اگه قضیه لو می رفت ابروی اونم در خطر بود خلاصه من موندمو عاطفه تو یه اتاق عاطفه هم چون عدم دفاع پسرش از خود رو دید یه کم راحت تر شده بود و مقاومت نمی کرد چون اون هم مثل من احساس نیاز جنسی میکرد دوباره کنارش دراز کشیدم و خوردن لباش رو شروع کردم چه لبای نازی داشت اروم اروم رفتم به سمت گردن سفیدش میدونستم بوسیدن گردن حشرشو بیشتر می کنه در همون حالت یه دستم رو سرش بود و یه دستمو رو کسش می مالوندم اونم محکم منو به خودش فشار می داد فهمیدم کاملا حشری شده, تاپ و شلوارکشو اروم در اوردم یه دست شرت و سوتین ست سبز تنش بود از همونهایی که همیشه ابمو روش خالی می کردم دوباره چسبیدم بهش و دوباره خوردنم شروع شد خیلی حشری شده بودم تموم بدنشو می خوردم سوتینشو باز کردم وااای عجب سینه های باحالی داشت تقریبا مشه گفت سایزشون بزرگ بود مثل دیوونه ها نوک سینه هاشو به دهان گرفته بودم و سینه هاشو میخوردم انگار عاطفه هم خوشش اومده بود با یه دستتش هی با کیرم ور می رفت کیر من دیگه داشت شلوارو شرتمو و حتی پوست خودشو پاره میکرد لباسامو در اوردم و لخت شدم به سمت شرت عاطفه رفتم که هنوز تو تنش بود از گوشه شرت دستمو رو کسش می مالوندم چه حالی می داد عاطفه هم اه...اه...اهش شروع شده بود شرتشو پایین کشیدم تو اون لحظه زیباترین چیزی بود که دیده بودم یه کس تمیز با یه کم مو که شکل خاصی داشت دوباره دستمو روش گذاشتم دیدم یه کم خیس شده شروع کردم به لیسیدن کسش خیلی حال می داد سرو صدای عاطفه هم زیادترشده بود سرم لای پاهاش بود وبا دستهام با رونهای بزرگ وسفیدش بازی میکردم ده دقیقه تموم کسشو میخوردم دوباره به همون حالت خودمو به لباش رسوندم و بوسیدمش اونم هی زبونمو مک میزد دراز کشیدم و ازش خواستم برام ساک بزنه اولش قبول نکرد ولی با اصرار من شروع کرد به خوردن میگفت اولین باره که ساک میزنه و این قضیه کاملا مشهود بود چون خیلی اماتور بود تو خوردن ولی بازم خیلی حال می داد حدود پنج دقیقه برام ساک میزد دیگه حشرم به اوج رسیده بود بلند شدم و بغلش کردمو خوابوندمش رو مبل پاهاشو بالا اوردم سر کیرمو هی رو کسش عقب جلو میکردم دوباره یه لب ازش گرفتم و یهو کیرمو تا ته فرو کردم یه اااااه... بلندی کشید پاهاشو رو شونه هام گذاشتم و شروع کردم به تلمبه زدن انگار داشتم رو ابرها راه می رفتم چه حس وصف ناپذیری بود عجب کس نرمو گرمی بود من همینطور عقب جلو میکردم عاطفه هم اه...اه...اه....اههای ممتدش ادامه داشت یه ربعی بود که تلمبه میزدم تو همون حالت برگردوندمش و کونشو به سمت کیرم اوردم نیازی به تف نبود چون اب کسش کیرمو کاملا خیس کرده بود اروم کیرمو به سوراخ کونش نزدیک کردم و کیرمو تو سوراخش حل دادم اولش یه کم درد می کشید بعد که تلمبه زدم دیگه راوون شده بود سرعت تلمبه زدنو بیشتر کردم دیگه اه...اهه عاطفه به جیغ تبدیل شده بود من هم همینطوری ادامه میدادم ابم دیگه داشت میومد کیرمو از سوراخ کونش در اوردم و به همون حالت دو لا تو سوراخ کسش انداختم دو...سه تا تلمبه بیشتر نزدم که ابم اومد همشو تو کسش خالی کردم اونم دیگه ارضا شده بود چون دیگه بی صدا بود چند لحظه کیرمو تو کسش نگه داشتم و بعد کشیدم بیرون دوباره تو رختخواب خوابوندمش و با لباش ور می رفتم عجب حالی داشتم کسی رو کرده بودم که سالها ارزوی کردنشو داشم اون شب تا صبح با عاطفه به هر نحوی که فکر کنی سکس کردم طوری که تمام انرژیم تحلیل رفته بود و صبح به زور خودمو رسوندم خونه تو اون ماه من بیشتر شب ها به جای شوهرش با عاطفه می خوابیدم, هیچ وقت اون ماه به یاد موندنی رو از یاد نمی برم هنوز هم که دارم این رو می نویسم هر وقت فرصت بشه میرم سراغ عاطفه و یه حال دوروستو حسابی میکنیم...

نوشته: edi

سلام به همه دوستان عزيزم از تمام ايران زمين
من مهيارم ٣٤ سالمه از تهران , راجع به بقيه مشخصاتم هم رجوع كنيد به داستان قبلي كه نوشتم
بنابر دلايلي از جمله حضور مادر عزيزم و تعطيلات عيد و مهمون بازي هاي نوروزي كه ازشون تنفر دارم , و همجنين شب كاري خودم تو محل كارم تو ايام عيد ٢٠روزي ميشد كه با زنم سكس نداشتم و به اصطلاح شديد تو كف بودم .
ما تو محلمون يه همسايه داريم كه با شوهر و دوتا بجه هاش زندكي ميكنن و سه تا خونه با ما فاصله دارند . اين خانومه كه ظاهرا خيلي هم ميشنكيد از زماني كه من مجرد بودم و تو همين خونه زندكي ميكردم به اصطلاح آمار ميداد . مخصوصا مواقعي كه من ميرفتم تو بالكن خونه و تصادفا اونم تو بشت بوم بود و كاهي نكاهمون بهم كره ميخورد .
البته از زماني كه ازدواج كردم و زنمو اوردم تو همين خونه سعي كردم ديكه تو بالكن نرم تا باهاش روبرو نشم . تو خيابون و كوجه هم خيلي كم مي ديدمش جون اونم ماشين داره و معمولا بياده جايي نميره
تا خورديم به اين تعطيلات نوروزي و داستان محروميت بنده و مسائلي كه متاهل ها تو اين جور مواقع باهاش روبرو ميشن . تو همين روزاي كف آلود بود كه صبح كه داشتم ماشينمو تو كوجه بارك ميكردم ديدم از بشت سرم صداي قدم زدن مياد . من ديكه ماشينمو بارك كرده بودمو داشتم ته مونده سيكارمو ميكشيدم كه از تو ايينه ديدمش . خودش بود . همون زن همسايه . سعي كردم خيلي بي توجه بهش با سيكارم مشغول باشم كه صدام كرد . يك آن به خودم اومدم و ديدم بالاي سرم ايستاده و بهم سلام كرد . خيلي سرد جوابشو دادم تا راهشو بكشه بره . اضافه كنم كه به خاطر دوستي با همسايه طبقه اول ما , منم باهاش سلام و عليك مختصري داشتم
كفت ببخشيد مزاحمتون شدم و ضمن تبريك سال نو و اين حرفا كفت كه ميتونم ازتون يه خواهش كنم ؟؟
من خيلي تعجب كردم , تو اين مدتي كه من تو اون محل بودم هركز باهاش حرفي نزده بودم كه بخواد الان از من خواهشي بكنه .
اما بالاخره جواب دادم : بله خواهش ميكنم بفرماييد جه كمكي ازم ساخته اس ؟؟
كفت : راستش من دارم يه سري وسايلو تو خونه جا به جا ميكنم اما تنهايي نميتونم .
خنده ام كرفته بود از اين دليل مسخره اش !!! نميدونم جه فكري ميكرد كه منو اسكول كرده بود ؟؟!!!
سعي كردم خودمو كنترل كنم , بهش كفتم مكه همسر محترمتون منزل نيستن كه من بايد بيام به شما كمك كنم ؟؟؟
شروع كرد به توضيح دادن كه شوهرم خونه نيست و منم يه كاري رو شروع كردم و بايد تمومش كنم و يه سري از اسباب خونه رو براي تغيير دكوراسيون جابجا كردم و نتونستم سر جاشون بزارم و الانم رفتم دنبال كاركر كه بيدا نكردم و شوهرم هم رفته سركار تو اتش نشاني .
همينطوري يه بند اين جملاتو كفتو , بعد اضافه كرد بجه هام رفتن خونه خالشون . منم تنهام .
منم به خاطر اينكه دست به سرش كنم كفتم باشه ميام , شما تشريف ببريد منزل منم تا يه ربع ديكه ميرسم خدمتتون .
خواستم بره تا منم برم خونه و بخوابم . اصلا تصميم نداشتم كه برم . دليلي نداشت كه برم .
رفتم خونه و زنم برام جايي اورد و داشتم ميخوردم كه يه مسيج برام اومد , شماره اشنا نبود و نوشته بود آقا مهيار من منتظرم .
داشتم سكته ميكردم , اين شماره منو از كجا اورده بود ؟؟؟!!!!
زنم برسيد كي بود كه منم اول هول كردم اما بعد كفتم از اين مسيج هاي تبريك سال نو بود .
مونده بودم جوابشو جي بدم ! بعد دوسه دقيقه جواب دادم : شما شماره منو از كجا اوردي ؟؟
جواب داد : خودت زير شيشه ماشينت نوشتي !!!!!
واي !!!! عجب سوتي بدي دادم !!!!!آخه من جند روز قبل جلوي درب يه باركينك ماشينو كذاشته بودم و به خاطر همين شمارمو نوشته بودم روي يه كاغذ و يادم رفته بود بردارم و حالا مونده بودم كه جي جوابشو بدم .
من سيكار ميكشم اما تو خونه نه و معمولا هم براي سيكار كشيدن بيرون نميرم . اما الان راهي برام نمونده بود و بايد ميرفتم .
به زنم كفتم عزيزم ميرم بيرون الان ميام . زنم خيلي تعجب كرد و كفت ميري اون كوفتي رو بكشي كه منم با سر جواب دادم اره و منتظر جوابش نموندم . با همون لباس ورزشي كه تنم بود رفتم از خونه بيرون . رفتم سمت ماشينو يه سيكار روشن كردم , مشغول سيكار بودم كه زنك زد . كفت دارم ميبينمت , سيكارتو كشيدي بيا .
ديكه تصميم كرفتم برم . راستش اصلا به سكس و اينكه اونجا جي در انتظارمه فكر نميكردم و فقط اميدوار بودم كارش زود تموم بشه و برم خونه بخوابم , خيلي خسته بودم و شب قبلش اصلا تو محل كارم نخوابيده بودم .
با خودم كفتم مامانم كه ظهري از خونه خواهرم مياد و منم حداقل تا ظهر وقت دارم كه يه حالي با زنم بكنم و فوقش يه ساعت هم علاف اين جنده خانوم ميشم .
تو همين افكار بودم كه دستم رفت سمت زنك . اصلا به اينم فكر نميكردم كه ممكنه كسي منو ببينه و با خودش جه فكري ممكنه بكنه كه من در خونه اينا جيكار ميكنم . خلاصه در باز شد و من رفتم تو . ميدونستم كدوم طبقه هستند و ساختمون هم تك واحدي بود .
رفتم طبقه سوم و اومدم در بزنم كه در باز شد و اونم كه اسمش سهيلا بود جلو در ظاهر شد . يه مانتو با روسري سرش بود با يه شلوار نازك جذب مشكي كه بعدا فهميدم جوراب بود و تا سر زانوش هم بيشتر نبود .
رفتم تو ديدم وسايل خونه از ميز تي وي كرفته تا مبل ها همه وسط هال بخش شدن . كفتم ببخشيد اينجا موشك تركيده !!!؟؟؟
اونم يه خنده ملوسانه اي كرد و كفت نه داشتم دكور خونه رو جابجا ميكردم اما خسته شدم و كمرم درد كرفت .
كفتم خوب از كجا شروع كنيم ؟؟؟ كفت اول مبل ها و خلاصه نيم ساعت هم نشد كه همه جيزو مرتب كرديم و خواستم برم كه كفت عذر ميخوام يه كار ديكه مونده كه انجامش بدي از خجالتت در ميام .
كفتم بفرماييد ؟ كفت برده هال مونده , من قدم نرسيد و اكه ميشه شما كه قدتون بلنده زحمتشو بكشيد
كفتم نردبونتون كجاست ؟ كفت ندارم بريد روي صندلي ميز ناهار خوري .
صندلي اوردم جلوي بنجره و اونم رفت برده رو از اتاق بياره .
رفتم بالاي صندلي و اونم برده رو داد دستم . تا اون موقع كوجكترين قسمت بدنش رو هم نديده بودم و اصلا بهش فكر هم نميكردم
اما وقتي يالاي صندلي بودم از كنار روسري لاي مانتوش رو ديدم كه يه جاك سينه قشنك معلوم بود اما زود سرمو بلند كردم و مشغول شدم .
داشتم اولين قلاب رو مينداختم كه ديدم دستم خوب نميرسه و اكه برم روي دسته صندلي راحت ترم . يه بامو بلند كردم و بعد اونيكي رو و رفتم روي دسته صندلي .
هنوز سه تا از قلاب ها رو ننداخته بودم كه تعادلم به هم خورد و تا اومدم خودمو نكه دارم صندلي از زيرم در رفت و خوردم زمين . سهيلا خانومم كه تقريبا كنار صندلي ايستاده بود , هول شد و سعي كرد منو نكه داره و منم ناخوداكاه دستمو كذاشتم روي شونه هاش , كل اين حوادث تو كمتر از يك ثانيه اتفاق افتاد و بعد در حاليكه ميرفتم بايين سهيلا خانوم رو هم با خودم كشيدم بايين , البته خود خودش كه نه جون جاخالي داد و يه جورايي خودشو خلاص كرد كه نخوره زمين . اما من دستم دقيقا افتاد وسط مانتوش و درست روي جاك سينه هاش و همينطور كه ميرفتم بايين دونه دونه دكمه هاي مانتوش كنده شد و من با يه مشت دكمه مانتو رو زمين ولو شدم . تا اومدم به خودم بيام ديدم سهيلا خانوم با يه شورت و سوتين در حاليكه دكمه هاي مانتوش كنده شده بود بالاسرم ايستاده بود .

سريع دستاشو جمع كرد و مانتوشو كشيد روي بدنش اما من تقريبا نيم خيز بودم و اصلا يادم رفته بود كه كمرم و باسنم ضرب ديده و داشتم بايين مانتوشو كه حواسش نبود ببنده ديد ميزدم . بهش كفتم عذر ميخوام اينطوري شد . يه لحظه صندلي از زير بام در رفت . اونم شروع كرد به عذر خواهي و بعد نشست ببينه من طوريم شده يا نه كه وقتي نشست تمام رون و شورتش ديده ميشد . اونم فهميد و داشت نكاه منو تعقيب ميكرد كه جشمش افتاد به اونجايي كه من نكاه ميكردم .
يادم رفت بكم كه سهيلا خانوم قدش ١٦٥ با وزن تقريبي ٦٠كيلو با بدن سبزه سير كه به جنوبي ها شباهت داشت .
خلاصه سعي كردم نكاهمو بدزدم تا بيشتر از اين ضايع نشه . اومدم بلند بشم كه نتونستم . باهام زير صندلي كير كرده بود و با كمك خودش صندلي رو بلند كردمو نشستم .
كفتم بقيه برده رو بزنم و برم كه نزاشت و كفت بيا بشين رو مبل تا يه جايي برات بيارم . ديكه انكار يادش رفته بود مانتوش دكمه نداره و همينطوري جلوي من راه ميرفت . خيلي هول شده بود , اومد جايي رو جلوم بزاره بهش كفتم عذر ميخوام اما مانتو شما دكمه هاش كنده شده و تمام بدنتون بيداست . لباستونو عوض نميكنيد ؟؟؟!!!
جواب داد آخ !! اره , توام كه بدت نيومد ؟؟
كفتم شمام مثل خواهرم , ما جشممون باكه ! كه كفت آره جون عمت !!
بهم برخورده بود , اومدم بلند بشم برم كه كفت كجا ؟؟ جاييتو نخوردي !!؟ كفتم نميخورم . جواب داد بمون كارت دارم . كفتم من كارم تموم شده و بايد برم خونه , زنم منتظره . كفت اكه بري جيغ ميكشم . اينو كه كفت خون تو بدنم يخ زد . اين عفريته از كجا بيداش شد ؟؟ عجب غلطي كردم اومدم اينجا . داشتم بي توجه به حرفش ميرفتم سمت در كه اومد جلوي من ايستاد . كفت در قفله و اكه به حرفام كوش نكني كاري ميكنم كه مجبور بشي زنتو طلاق بدي و ادامه اش رو هم ميخواي بكم ؟؟؟
كفتم كارتون جيه ؟؟ هر كاري باشه انجام ميدم . راستش با اين قد و هيكلم از اين زن ميترسيدم . جواب داد كار خاصي ندارم . فقط هوس يه جيزي كردم كه فعلا از عهده تو بر مياد . !! يخ كردم , منظورشو فهميدم . اما سعي كردم خودمو احمق نشون بدم . كفتم جه كاري ؟
جواب داد هيجي فقط يه كم مشت و مال بده منو . اينو كفت و مانتوش رو كه هنوز تنش بود رو باز كرد . كفتم خانوم محترم شما شوهر داريد , منم زن دارم . شما رو نميدونم اما من زنمو دوست دارمو بهش خيانت نميكنم .
كفت يعني تو عمرت كيرتو غير از كس زنت تو هيج كس ديكه اي نكردي ؟؟؟ از لحن حرفش بدم اومد . جواب دادم مودب باشيد , اما خوب راستش جرا كردم .
كفت خوب منم كه همينو ميكم .
داشت اراجيف ميكفت . داشتم فكر ميكردم جطوري از دستش خلاص بشم . ميتونستم هلش بدم و بندازمش تو دستشويي و بعد كليدو بيدا كنم و برم , اما نميدونستم بعدش جه اتفاقي ميافته . از اين ابليس هر كاري بر ميومد .
تو همين افكار بودم كه كفت بيا يه حالي به ما بده و برو .
ديكه جاره اي نداشتم و ديدم بهترين كار اينه كه با زبون خوش و خرم از اون خونه شيطان برم بيرون . تا بعدا برام شر نشه . بهش كفتم باشه قبول و رفتم سمتش . اونم تا اين صحنه رو ديد كفت كلك نزني , و بعد دستمو كرفت برد توي اتاق خواب .
مانتوش رو از تنش دراورد . يه شورت و سوتين نارنجي تنش بود كه ست هم بودن و يه جوراب مشكي كه تا زانوش بود . كفت لباستو دربيار . كفتم نيازي نيست , با لباس هم ميشه مشت و مال داد , جواب داد توام خوردي زمين و احتياج به مشت و مال داري
تيشرتمو دراوردم , زيرش يه ركابي تنم بود كه اونو هم دراوردم . بعد شلوارمو و حالا فقط يه شورت تنم بود . تو اين فاصله اونم رفت روي تخت و دراز كشيد و كفت بيا جلو بسر !!! نترس !!
رفتم جلوتر اما حيا اجازه نميداد برم روي تخت كه نشست و من كشيد روي خودش . خيلي احساس بدي داشتم , تو همين افكار بودم كه موبايلم زنك خورد . زنم بود , زنك مخصوص زنمو كه شنيدم هنك كردم , اصلا يادم رفته بود نيم ساعته به بهونه سيكار از خونه اومدم بيرون , عجب اشتباهي كردم موبايلمو اوردم . جواب دادم , زنم كفت معلومه كجايي ؟؟؟ نيم ساعته بيرون جيكار ميكني ؟ تو ماشينت هم كه نيستي ؟ اومده بود دم بنجره و ديده بود كه تو ماشين نيستم . كفتم خونه همسايه ام , آقا كمال همسايه ديوار به ديوار ما بود كه ميونه ام باهاش خوب بود . كفتم خونه آقا كمالم , يه ربع ديكه ميام , اونم كفت زود بيا منتظرم . حيووني هوس كرده بود و من داشتم يه غلط ديكه ميكردم . خلاصه زنم قطع كرد , رفتم جلوتر و لبامو كذاشتم رو لباي سهيلا , اصلا بلد نبود لب بده , علكي لباشو بازو بسته ميكرد .
رفتم بايينتر تا سينه هاش , اونارو از سوتينش دراوردم , اونم كمكم كرد و بندشو باز كرد . دوتا سينه توب اما از نوع بسكتبال افتاد بيرون , شروع كردم به خوردن , مال منم يواش يواش شروع كرد به قد كشيدن , طوري كه قشنك رفت لاي باهاش , دستمو بردم بايينتر و كشيدم روي شورتش , خيس خيس بود , دستمو بردم جلوتر و كشيدم روي كسش . يواش يواش سوراخ كسشو بيدا كردم و شروع كردم به نوازش كردن , انكشتمو ميبردم تو و مياوردم بيرون تا حسابي حال بياد , از روش كنار رفتم و بايين بدنمو بردم سمت صورتش , دستشو بردم سمت مال خودم و اونم معطل نكرد و كشيدش بيرون , شروع كرد به ماليدن از بالا به بايين . يه كم ديكه كمرمو دادم سمتش و بعد سرشو هول دادم سمت مال خودم و اونم فهميد و يواش يواش سرشو كرد تو دهنش , خوب بود اين يه كارو بلد بود .
اون مشغول بود و بعد شورتمو با كمك خودم از بام دراورد . منم شورتشو كشيدم بايين و از باش دراوردم , يه باشو از اونيكي جدا كردم و شروع كردم به خوردن . مزه خوبي ميداد . اما من معمولا با آب كس ميونه اي ندارم اما خوردن كوشت كس رو عاشقشم , همينطوري خروسك كسشو ميك ميزدم و يه دستم هم روي سوراخ كسش بود و انكشتم رو كرده بودم تو , با اونيكي دستم هم سينه هاشو ميماليدم , اونم سرمو كرفته بود و داشت به كسش فشار ميداد . واي كه عجب حال خوبي بود , يهو متوجه شدم دستم داغ شد . سهيلا ارضا شده بود و داشت مثل مار به خودش ميبيجيد . دستاشو برده بود رو سينه هاش و ميخواست اونارو از جاش بكنه . طوري هم ساك ميزد كه ميخواست همه مال منو بكنه تو حلقش . كفتم بسه ديكه درد كرفت و اومدم روش قرار كرفتم . دستشو برد بايين و مال منو هدايت كرد سمت كسش , يه فشار كم لازم بود تا سر بخوره بره تو . يواش يواش شروع كردم به تلمبه زدن , اما كمرم يهو درد كرفت , فكر كنم به خاطر زمين خوردن بود . دراز كشيدم كنارش و از بغل هدايت كردم تو . اونم فقط جون جون ميكفت و داشت حال ميكرد . يهو احساس كردم داره آبم مياد , صداي نفسام زياد شده بود و درست لحظه اي كه داشت آبم ميومد صدام كرد مهيار مواظب باش نريزي تو .

يك آن هنك كردم , جقدر اين صدا آشنا بود . جشمامو كه بسته بودم باز كردم و همزمان ارضا شدم . اون صدا دوباره با لحن كشداري كفت : مههههههيييييار !!!! كفتم مواظب باش .
تو بد موقعيتي بودم , هم تعجب كردم از اون صداي آشنا كه كي ميتونست باشه و هم داشتم قطرات آبم رو با فشار ١٥ بار (واحد اندازه كيري فشار ) خالي ميكردم . طبق عادتي كه داشتم اومدم سر سهيلا رو بركردونم سمت خودم تا لباشو ببوسم . كه ..........

نزديك بود سكته كنم . قلبم وايساد . اين كه سهيلا نيست !!!?!! زنمه !!!!! من خونه جيكار ميكنم ؟؟؟؟؟ ديوونه شده بودم . جند بار جشمامو باز و بسته كردم و تو همين حين زنم لبامو بوسيد . و كفت آخر كار خودتو كردي ؟؟؟؟؟ نكفتم مواظب باش نريزي توش ؟؟؟؟؟
بس سهيلا كو ؟؟؟؟ من كه داشتم اونو ميكردم .
نميتونستم حرفي بزنم . زنم شك ميكرد . تو همين احوالات بودم كه زنم منو از شوك در اورد .
كفت اومدي دراز كشيدي تا برات جايي بيارم , بعد تا برم جايي بيارم تو خوابت برد و منم كه حوصله ام سر رفته بود كنارت خوابم برد . تا يواش يواش تو همون خواب و بيداري اومدي سمت من و مشغول شدي !! حالا هم كه ماحصل كارتو ريختي تو !!!!
بعد كفت بلند شو برو دوش بكير كه الان مامانت مياد .
بلند شدم رفتم سمت حموم و زنم هم تو يخجال دنبال قرص ميكشت .
يهو زنم كفت راستي سهيلا كيه ؟؟؟؟؟!!!!!!!

واييييييييي !!!!!!!! بازم سوتي دادم , به زنم كفتم خواب ميديدم , اما جيزي يادم نمياد .
ميدونست من با كسي رابطه ندارم و اصلا شك نكرد .

بله دوستان من اينم از خواب من با سهيلا خانوم زن همسايمون كه انروز ديدمش اما حتي سلامي هم بين ما رد و بدل نشد , فقط وقتي داشت ميرفت با خودم كفتم خدايا يعني ميشه ما امروز يه سكس باحال با زنمون بكنيم ؟؟؟
كه وقتي رفتم خونه از شدت خستكي خوابم برد و ادامه ماجرا كه شما خونديد و اميدوارم لذت برده باشيد .
در آخر هم مثل دفعه قبل ازتون ميخوام با زن شوهر دار سكس نكنيد و منو هم ببخشيد كه اينهمه غلط داشتم به خاطر كوشي عربي نويسم .
منتظر نظرات شما هستم تا اشكالاتمو بهم بكيد و اكه عمري بود بازم بنويسم .
شما رو به خداي بزرك و مهربون ميسبارم .

نوشته: مهیار

افشين هستم از مركز تهران اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم واقعي است.
تقريباً 4سالي ميشه ازدواج كردم خودم و همسرم كارمند هستيم شب هاي اول ازدواج همسرم از ترس با من سكس نميكرد تا بالاخره با هزار ترفند تونستم بعد از 3شب با اون سكس كنم قابل ذكر كه كير من خيلي درازه و همين درازي باعث درد و فرياد اون ميشد و هر شب فريادهاي همسرم محله را برميداشت چند شبي گذشت ناگفته نماند كه در همسايگي ما يك زوج ديگري زندگي ميكردند كه چند سالي ميشد با هم ازدواج كرده بودند كه همسرش اغلب ماموريت بود يك روز كه من از بدحالي (سرماخوردگي) نتونستم به سركار بروم و در خانه تنها ماندم تقريباً نزديك ظهر شده بود كه فكرهاي شيطاني به سرم اومد ميدونستم كه همسايمون تنهاست اونم توي تنهاييش آواز ميخوند صداش از ديوارهاي باريك قابل شنيدن بود يك ساعتي كه گذشت حالم بدتر شد تا تصميم گرفتم در واحدشون رو بزنم نقشه كشيدم رفتم در واحدشون رو زدم در رو باز كرد با همون لباسهاي توخونه در رو باز كرد هول و دستپاچه شدم گفتم ببخشيد يه كم روغن داريد آخه همسرم خونه نيست منم نميدونم روغن رو كجا گذاشته ميخواستم ناهار درست كنم اونم گفت چند لحظه صبر كنيد الان براتون ميارم همين كه رفت من از لاي در توي خونه رو ديد زدم و بعد از يك دقيقه با يه كاسه پر از روغن اومد من هم تشكر كردم و در رو بست و رفت نقشه ام عملي شده بود آخه فقط ميخواستم بهش ندايي داده باشم كه من تنهام. يك ساعتي گذشت زنگ واحدمون به صدا در اومد رفتم در رو باز كردم ديدم همسايمونه با يه حوله تني از من ميپرسه كه آب شما هم سرد شده من يه مكثي كردم آخه جاخورده بودم بعد از چند ثانيه گفتم بزار ببينم روفتم توي آشپزخونه شير آب رو باز كردم و حالم خيلي بد شده بود راست كرده بودم خيلي كيرم بلند شده بود جوري كه ديگه نه حواسم به آب بود نه چيز ديگه اي فقط حواسم به اين بود كه كيرمو چجوري ميزونش كنم كه آبروم نره خلاصه با همون وضعيت بد رفتم دم در تا منو ديد كه قرمز شده چشمش به پايين افتاد با صداي تقريبا بلند گفت واوووووو منم هول شده بودم با دستپاچگي گفتم بفرماييد تو اينجوري بده همسايه ها ببينن فكر بد ميكنن منم شير آبو باز گذشتم ببينم سرده يا گرم (آخه ما هر دومون ميدونستيم براي چي درخونه يكديگه ميريم. ) ازم پرسيد آخه همسرتون اون كي مياد گفتم 2 يا 3 ساعته ديگه اومد تو. تا در رو بستم حوله رو در اورد و گفت من در حسرت فريادهاي همسرت دارم ديوونه ميشم جا خوردم هم از ديدن بدن لختش هم از حرفي كه زده بود اومد سمتم من قفل كرده بودم رنگ و روم پريده بود ديدم شلواركمو داره در مياره و ميگه زود باش تا چشمش به كيرم خورد جا خورد گفت حق داره بيچاره حق داره همسرت همينو گفت و كيرمو در دهان گرفت و خورد هي خورد داشت حالم بد ميشد كه من بلندش كردم و بردمش روي تخت برعكس هم خوابيديم من كسشو ميخوردمو اونم كيرمو تا اينكه گفت ميخوام بكني تو كسم گفتم آخه دردت مياد گفت عاشقشم خلاصه من به پشت خوابيدمو اونم اومد روم نشست اولش تا نيمه ميومد تا حالش خيلي بد شد و تا دسته كيرمو تو كسش فرو ميكرد دلشو گرفته بود و فرياد ميزد ديدم آبم داره مياد بهش گفتم داره آبم مياد گفت بريز اون تو گفتم آخه گفت آخه بي آخه بريز تو من از شوهرم بچه دار نميشم ميخوام از تو يه بچه داشته باشم ترسيدم اما ريختم اما خوشبختانه بچه دار نشد بعد از سكس گفت خوش به حال زنت كه همچين كيري انتظارشو ميكشه داشت ميرفت گفتم اون قدرشو نميدونه اگه تو قدرشو ميدوني من در خدمتم.

نوشته: افشین

سلام من مهدی هستم 29 سالمه و تهرانم
خاطره ای که تعریف میکنم مربوط به همین امساله خونه ای که ما توش بودیم یه حیاط داشت که پنجره همسایمون رو به حیاط خونه باز میشد البته من کسی تو حیاط نمیرفت زیاد ولی یه شب که داشتم میرفتم از دستشویی حیاط استفاده دیدم یه سایه ای تمام قد پشت پنجره تکون میخوره خوب که نگاه کردم دیدم یه خانوم خوش اندام داره پرده پشت پنجره رو داره باز میکنه برای اینکه منو نبینه زود رفتم ولی فکرم مونده بود پیش اون اندام خوشگل و ناز. پیش خودم گفتم باببینم این کیه خلاصه دیگه همش یا تو حیاط بودم یا جلو در تا اینکه دیدمش. فیس خیلی خوبی نداشت ولی اندامش سکسی کامل بود تو فکر یه نقشه ناب بودم که برسم بهش که یه فکری کردم.خیلی زود میز کامپیوترمو آوردم تو اتاق خاب رو به حیاط و طوری گذاشتم که شب از تو شیشه های در حیاط داخل اتاق و مانیتورم دیده بشه هر شب پشت میز بودم تا اینکه فهمیدم توجه عشقم جلب شده خیلی وقته و یواشکی فیلمایی که میزارمو از تو شیشه نگاه میکنه. تا فهمیدم هر شب فیلم سکسی میزاشتم و لخت تو اتاق با خودم ور میرفتم یه شب یهو از در رفتم بیرون و کیرمم دستم بود زود از پشت پنجره در رفت ولی دیگه فهمیده بود که باید کیرمو زیارت کنه.
از چند شب بعد دیگه عادی شد براش و من جلو در جلق میزدم و اون پشت پنجره و یکی از همین شبا شمارمو از بلای دیوار انداختم تو حیاط و صبح منتطر تماس بودم که طرفای ظهر زنگ زد بعد از احوال پرسی بدون انکه چیزی دیگه ای بگه گفت فردا ساعت 12 بیا اینجا.
شب براش جلو در حیاط انقد با کیرم بازی کردم که فکر کنم ارضا شد همونجا.فردا تو کوچه منتظر یه فرصت بودم که بدون اینکه کسی ببینه برم تو.تا خلوت شد پریدم تو و رفتم بالا قلبم داشت مثل تبل میزد در و باز کرد دیدم با یه تاپ تنگ و یه شلوار سیاه چسبناک وایساده.سینه های بدون کرستش داشت چشامو در میاورد و کون خوش تراشش کیرمو مثل بادکنک باد کرده بود.قدمن بلنده تا بغلش کردم دستشو کرد تو شرتم کیرمو پرفت و لباش درست جلو گلوم بود شرو کرد خوردن.منم دستامو کردم تو شلوارش و شرو کردم به مالیدن کون نازش وای که داشتم چه لذتی میبردم خیلی سکسی بود کون بزرگ پاهای تمیز کمر باریک سنه70 سفت و سبزه لختش کردم نشست جلو پام و از کنار شرتم کیرمو آورد بیرون و گذاشت تو دهن گرمش و با تمام وجود میخورد منم خیلی داغ بودم نتونستم طاقت بیارم تمام آبکیرمو با فشار ریختم تو دهنش انگار بال در آورده بود همشو خورد بعد بلندش کردم برگشت و با یه تف کسشو خیس کردم و کلاهک کیرمو گذاشتم لای کسش خیلییییی داغ بود آروم حل دادم تو تا ته کردم تو و همونجا نگه داشتم داشت تند تند نفس میزد چند بار تلمبه زدم و در آوردم خابوندمش زمین لنگاشو داد هوا کردم تو و با صورت رفتم تو سینه هاش سفت میخوردم و میکردم از صدای آه و نالش تمام مولکولای بدنم حال میکردن کیرمو کشیدم بیرون خیلی تنگ بود کسش ولی دلم سوراخ تنگتر میخاست سر کیرمو گذاشتم روی سوراخ کونش هی میگفت دوست دارم آروم کردم تو شرو کردم به کردن با دستاش بدنمو میمالید دیدم داره لرزه میوفته به بدنش منم حشریتر شدم سینه هاشو با پنجه فشار دادم تا دیدم داره ارضا میشه منم کیر کلفتمو کشیدم بیرون و تمام آبمو رو کس خیس باد کردش ریختم بعد 2تامون شل شدم کیرمو همونجوری گذاشت دهنش و مثل پستونک خورد بعدم رفتم به امید سکس بعدی.

نوشته: mard tanha

سلام بر همه دوستان
من با علم به اینکه برخی دوستان هستند که رسم ادب رو بجا نمی آورند و هر چیز که دوست دارند فکر میکنند و میگن اما بخاطر بعضی از دوستان که حالا حتی به کذب هم شده داستانی اراءه کرده اند تا سایرین لذت ببرند به این فکر افتادم که من هم یکی از داستانهای سکسی خودم رو با زن همسایه مان بنویسم باشد که مورد توجه دوستان قرار بگیرد تا شاید باقی رو هم به رشته تحریر در بیارم،این رو هم فقط بخاطر اینکه حق کسانی که برای من نوشته بودند و من خوندم من هم میبایست دینم رو به این سایت ادا میکردم.
من در حال حاضر 37 سال دارم اهل تهران هستم اصلا اهل تعریف از خودم نیستم اما به گفته اطرافیان چیزی از محمد رضا گلزار کم ندارم در یک خانواده 4 نفره متولد شدم در تهران در منطقه سعادت آباد تهران وضع مالی خانواده ما خدارو شکر بد نبود من دااستانی که براتون مینویسم مربوط میشه به 8 سال پیش که من دانشجو در رشته روانشناسی رودهن بودم و ورزشکار حرفه ای هم بودم در یکی از رشته های آبی بگذریم.
داستان از اونجا شروع شد که یکی از روزهای اواسط خرداد بود که من صبح داشتم آماده میشدم برم سر تمرین که زنگ خانه به خورده شد تعجب کردم چون سرایدار کلید داشت و کسی هم اون موقع با ما کاری نداشت از ایفون نگاه کردم دیدم که یک خانم با چادر و موهای بلوند و چشمهای کشیده لوند درب در ایستاده با گوشی پرسیدم ؟
بله؟
گفت :سلام میشه لطفا تشریف بیارید دم در
گفتم :شما؟
گفت؟من همسایه جدید شما هستم
گفتم:کارتون
گفت:ای بابا حتما کار دارم که میگم بیاید دم در
گفتم باشه الام میام.من هم که داشتم حاضر میشدم برم سر تمرین اومدم پایین در و که باز کردم دیدم بابا این از اونی که تو ایفون دیده بودم خیلی بهتره خود مرلین مونرو بود وای عجب گوشتی بود زبونم بند اومد ظاهرا خودشم فهمید زنی بود 26 تا 29 ساله قد 160 وزنشم حدودای 50 میزد سفید هیولا زیبا و دلربا بود
گفتم بفرمائید
گفت ما تازه همسایه شما شدیم ظاهرا هم هیچ کدوم از همسایه ها نیستند و من هم گیر گردم این دستگاه پکیج رو بلد نیستم روشن کنم شوهرم هم رفته سر کار تا شب نمیاد گفتم ببینم کسی هست کمکم کنه
گفتم راستش من سر در نمیارم و عجله هم دارم باید برم سر تمرین اما الان سرایدار ما برمیگرده براش یادداشت میزارم بره براتون کسی رو بیاره کارتون رو انجام بده
خانه ما ویلایی هست و فقط چند تا داخل خیابان ما خانه هست که آپارتمان داره و همیشه محل ساکت و بدون سکنه هست چون یا خارج از کشورند یا همه سر کارند و یا سفر
گفت باشه راهی نیست مجبورم تحمل کنم
خداحافظی کردم و راه افتادم دائم تو سرم بود که عجب تکه ای بود کاش یک حال باهاش میکردم که رسیدم استادیوم رفتم سر تمرین و از اون موضوع چند روزی گذشت و من اصلا این خانم خوشکله که اسمش مرجان بود یادم رفته بود که یک روزی داشتم میآمدم خانه که دیدم 2تا خان اول میدان کاج ایستادند و منتظر ماشین هستند من اومدم برم طرفشون که دیدم همون خانم خوشکله هست و رفتم جلو از ماشین پیاده شدم گفتم سلام خوب هستید اون مشکلتون حل شد؟
گفت به سلام خوبی شما بله شرمنده شما رو هم به زحمت انداختم
گفتم وظیفه بود تازه من که کاری نکردم
کجا تشریف میبرید برسونمتون؟
گفت ایشون فرزانه دوستم هست داریم میریم خانه خسته شدیم خرید بودیم
بعد از سلام آشنایی با فرزانه خانم کمک کردم وسایلشون رو سوار ماشین من کردند و رسوندمشون تا منزل که خونشون رو هم یاد گرفتم
موقع پیاده شدن خداحافظی گرمی کردیم و من دیگه پیش خودم گفتم از این برای ما ابی گرم نمیشه و اهل این کارا نیست نا گفته نباشه من زیاد خانم باز نبودم اما از اونجا که پسر جذاب و خوش هیکلی بدم و اهل سفر و مهمانی زیاد بودم همیشه بهم خود دخترها پیشنها دوستی میدادن.
پیاده شدن و من اومدم منزل ظاهرا کسی نبود و دوش گرفتم و رفتم سراغ یخچال که زنگ صدا خورد دیدم بله مرجان خانم زیبا هستند
بدون جواب دادن به سرعت رفتم دم در و باز کردم گفتم بفرمائید
گفت من هنوز اسم شما رو نمیدونم اما همش دارم شما رو اذیت میکنم
گفتم آرش هستم بفرمائید خواهش میکنم تا باشه برای شما قسمت بشه کاری کنم باعث افتخاره
بهم گفت ماشاله زبون
بعدش گفت اومدم ببینم سرایداتون هست براش بهم قول داده بود میاد خونم رو تمیز میکنه
گفتم همچین اجازه ای نداره مادرم بفهمه کشتتش
گفت نه بابا شوخی کردم دوستم رفت خونشون من داشتم به گلدونم آب میدادم اب ریخت رو تلویزیون یک هو همه برقا رفت منم میترسم
گفتم شما نوبرید بخدا آخه مگه گلدان رو رو تلویزیون میزارن هیچی گفتم خودتون خوبید
گفت دستم رو برق زد
بهانه خوبی بود دستش رو گرفتم گفتم بریم دکتر چیزی که نشده شماره همسرتون رو بدین بهش خبر بدم
گفت جمع کن این بچه بازیارو مگه نینی هستم
حالا چکار کنم برق ندارم گفتم خوب بیاید اینجا البته من تنهام اگر مشکلی نیست براتون تا یک فکری کنیم
گفت برات بد نمیشه گفتم نه به مادرم زنگ میزنم میگم
اومد داخل و رفت رو مبل بزرگه نشست و لم داد گفت چکار میکردی
گفتم با شوخی جاتون خالی یک دوش گرفتم و رفتم یک چیزی بخورم که شما اومدین
گفت بیار با هم بخوریم همچین لاتی
گفتم چشم امری فرمایشی
گفت اصلا بیا بریم خونه من غذا آماده دارم
گفتم الان که شما اینجا هستید انشاله بعدا که همسرتون تشریف آوردن یک بار مزاحم میشم
گفت ای بابا تو هم خودتو کشتی با همسر همسر.همسر من مکانیکی داره صبح زود میره شب دیر میاد اون موقع تو لالا هستی بچه
بهم بر خورد کمی جدی شدم که مادرم رسید و اومد داخل و با همسایه جدید اشناش کردم و بهش گفتم براشون این مشکل پیش اومده و از باقی ماجراها مادرم که آدم مردم داری هست کلید خونشون رو داد به من گفت برو براشون یکی رو بیار درست کنه و من بیچاره گشنه آواره خیابونها شدم تا برای ایشون کارهاشون رو انجام بدم و دیگه داشت ازش بدم میامد پیش خودم بهش فهش میدادم و میخواستم یک بلایی سرش بیاد بلاخره یک تعمیر کار پیدا کردم و اوردم کارهاش رو انجام دادو همه چی ردیف شد رفت رفتم خانم رو با سلام صلوات آوردم و بهش شماره تلفن یک مرکز امداد ساختمان رو دادم که شرش کم بشه واقعا عصبی شده بودم اون روز گذشت
چند روز بعد صبح بود داشتم میرفتم دانشگاه که موقع بیرون اومدن از درب خانه دیدم یک ماشین جاو پارکینگتوقف کرده زدم به ماشینه دیدم یک مرد شیرهای داغون اومد با لحن بدی گفت چته ؟گفتم با ادب باشین آقا لطفا این ماشین رو از اینجا بردارین مگه نمیبینید جلو پارکینگ مردم گذاشتید
گفت گذاشتم که گذاشتم بر میدارم
گفتم بفرمائید کار دارم دیرم شده
گفت بر ندارم چی میشه؟
دیدم یارم رو اعصابه و اصلا هم معلوم نیست از کجا اومده کلا نفهمه و زبون آدم نمیفهمه
بهش گفتم اگه تنت میخواره میتئنی بری حمام اینجا چاله میدان نیست اقا منم از ائنها که بهاهش حشر و نشر داری نیستم
اومد طرفم که درگیر بشه خوب منم که اهل دعوا و این چیزا نیستم اما اجازه هم نمیدم کسی بهم زور بگه نرسیده بهم پریدم با یک لگد محکم تو سینش مثل پر سوت شد رو هوا تا اومد بلند بشه مثل اجل معلق رفتم بالا سرش و گفتم از جات بلند بشی گردنت رو میشکنم عملی کثافت تا به پلیس تماس نگرفتم گورت رو گم کن تو این وضع بودیم که مرجان خانم اومد یک جیغ بلند کشید و مادرم اینها و چند نفر جمع شدند و فهمیدم این اقا معتاد پررو شوهر مرجان خانم هستند سرتون رو درد نیارم مادرم اومد و کلی دعوام کرد و معضرت خواهی من بدهکارم شدم و باب اشنایی ما به جناب مکانیک معتاد هم شد و مادرم مجبورم کرد برای کار نکرده عذر خواهی کنم
نمیتونم بگم چقدر ناراحت و سر خورده شده بودم اما گذشت و بعد مدتی با هم دوست شده بودیم
از این ماجرا چند وقت گذشت و خانواده ما رفتند سفر و من هم که درگیر بودم منزل بودم که صبح بود زنگ در خورد و دیدم بله سرطان مرجان خانم هستند خواستم در رو باز نکنم دیدم نمیشه
اومدم دم در گفتم بله گفت بیا کارت دارم یک گند کاری کردم
گفتم شما که استادین برای گند کاری باز چی شده گفت چاه اشپزخانه اومده بالا هر کاری میکنم باز نمیشه
گفتم اون شماره ها که بهتون دادم رو زنگبزن میان درست میکنن
گفت دوست داشتم تو کمکم کنی دلم حری ریخت و دیدم یک حسی داره گفتم باشه شما برو من میام بر لباس عوض کنم دستمو گرفت گفت بیا همین جوری عروسی که نمیخوای بری
گفتم کسی خونه نیست برم کلید رو بیارم بیام
با هم رفتیم دیدم آشپزخانه شده استخر گفتم چیکار کردی ظاهرا این کار ما نیست گفت خوب استخر باید چکار کرد با حالت مسخرگی
هیچی با بدبختی سیخ بزن و اسد یرز که بلاخره چاه رضایت داد و باز شد
رفت شربت آورد و حسابی کثافت شده بودم منم که با شلوار گرمکن رفته بودم خیس شده بود حسابی عصبی بودم و از قیافه مرجان خندم گرفته بود
یکهو متوجه شدم که خانم یک پیرهن سفید تنش هست و خیس شده و سوتین نداره و لباس چسبیده به تنش وای چه بدن دیوانه کننده ای عقل رو از سر هز مرتاض و روحانی میبره حسابی شهوت زد به سرم خودم رو زود جمع و جور کردم که میخوام برم و خانک ظاهرا پی به حال من برد گفت کجا حالا بشین
من ترسیدم که شر بشه چون آدمهای پررویی بودند و با مادرم اینها هم اشنا بودن همسایه هم بودم بد بشه سعی کردم بیخیال بشم اما واقعا نمیتونم بگم که امکان نداشت یک خلقت عجیب بود تک بود منحصر بفرد من تعریف الکی نمیکنم بسیالر زن دیدم و رابطه داشتم اما تا حالا این همه سکسی ندیده بودم خودشم فهمید و اما خودش رو به کوچه علی چپ زد
گفتم من برم لباسام هم خیس شدن ناجوره
گفت این جوری خوشکلتر میشی
من عضلات شکمم مثل فیتنس ها برجسته هست و خیلی باحال هست خودم عاشقشونم و باعث میشه هر وقت سفر های کنار ساحل دارم کلی خاطر خواه پیدا کنم بخاط خیسی لباسم حسابی معلوم بود و گفت ناقلا نگفته بودی بدنت اینقدر قشنگه منم که پررو شده بودم گفتم کی به کی میگه خودت رو تاحالا ندیدی انگاری
خندش گرفت و گفت مگه تو بگی منم که فرصت رو غنیمت شمرده بودم گیر دادم که بخدا بدنت معرکه هست حرف نداری و خوش به حال اوستا مکانیک که نمیدونم چطور شد رفتیم تو بغل هم و لب بازی و فوری شروع به در آوردن لباسهای هم کردیم اصلا برام قابل باور نبود که الان من با مرجان
لب بازی و نوازش بدنش بودم و اروم آروم من یکی از لباسای اون رو در می آوردم یکی اون که وسط شهوت دیوانه کننده بودیم که در صدا خورد و ریدم به خودم از ترس از پنجره نگاه کردم دیدم اوستا مکانیک هست رنگم پرید دنیا سرم خراب شد داشتم میمردم از ترس به مرجان گفتم پست فطرت خواستی ابروی من و خانوادم رو ببری مگه من باهات چکار کردم مغزم کار نمیکرد یک لحظه حتی به فکرم رسید هر دوتاشون رو بکشم امیدوارم هیچ کس هیچ وقت تو این وضعیت قرار نگیره که مرجان گفت زود لباس هاتو بپوش و نگران نباش بهش فحش میدادم که آخه کثافت چطور نگران نباشم که در باز شد و اوستا مکانیک اومد تو دیگه نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم باید فورا یک کاری میکردم
اومد تو و ما رو دید خر که نبود متوجه میشد من که رنگ به رخسار نداشتم و در حال سکته بودم که اومد تو و معذرت خواهی کرد و گفت احتیاج به سند دارم رفت از اتاق بالایی برداشت و اومد و رفت
وای دنیا سرم خراب شد مردم و زنده شدم
وقتی رفت فقط تو فکر فرار بودم همین که رفت اومدم که فرار کنم مرجان دستمو گرفت گفت صبر کن کارت دارم با خشم دستشو پس زدم که گمشو میخوام برم عوضی حالم بده
گفت بذار یک چیزی بهت بگم اصلا دوست نداشتم اونجا باشم برام مثل یک کابوس بسیار بد بود
دستمد گرفت افتاد به پام و با گریه شروع کرد که من رو بابام به این اوستا مکانیک فروخته اصلا مرد نیست مشکل جنسی داره فقط بخاطر اینکه خودش رو به عنوان یک مرد زن دار بشناسونه منم احساس دارم تو این چند سالی که ازدواج کردیم حتی بهم دستم نزده دائم داریم خونه عوض میکنیم خسته شدم دلم براش سوخت اما دیگه اگرم میخواستم نمیتونستم
اومدم فوری خونه سریع رفتم بلیط گرفتم رفتم کیش اونجا یک ویلا داریم چند روزی اونجا بودم و خواستم از اونجا هم برم شمل که کلا چند وقت اون طرفها پیدام نشه
یک ماهی گذشا و اومدم تهران و دیر اومدم شب رفتم که کسی من رو نبینه اومدم تو پارکینگ که بیام تو که سرتیدارمون اومد . سلام و خوش اومد گویی و بهش گفتم چه خبرا گفت زن همسایه هفته پیش خودکشی کرد و بیمارستانه
شوک شدم
گفتم مرد
گفت نه خدارو شکر خطر رفع شد
پیش خدم گفتم کاش میمرد
شب تا صبح تو فکر سیاه بختی مرجان بودم هم نگران خودم صبح سر صبحانه که بودم مادرم گفت میخواد بره بیمارستان مرجان رو بیاره شوهرش نیست چند وقت از کشور رفته کار براش پیش اومده بهم گفت بیا با هم بریم هر چی خواستم بپیچم نشد و باهاش رفتم و اوردمش و خونشون مادرم بهش گفت میخوای ببرمت خانه مادرت مرجان قبول نکرد و گفت باید بام خونه خودم منم چشمامو همش از نگاهش مخفی میکردم تا اینکه مادرم بهش گفت چیزی احتیاج داری بهم بگو و راه افتادیم که بریم که مرجان گفت آقا آرش میشه
مادرم رفت و من اومدم پیشش بهش گفتم بفرمائید گفت بشین کارت دارم گفتم من کاری ندارم میخوام برم
خواش کرد و چشمای قشتپنگی پر اشک شد دلم سوخت و نمیتونستم اون جوری ببینمش
دستش رو گرفتم بوسیدم گفتم احمق من دوستت دارم تو هم زیبا هستی هم لوند اما اون رون واقعا داشتم از ترس میمردم برق خوشحالی تو چشماش زد و لبم رو بوسید گفت واقعا دوستم داری گفتم خوب تو هم خوشکلی هم لوندی همه چیزی که یک مردو روانی کنه داری مشکلت چی هست چرا به من گیر دادی گفت همیشه همه دنبال سوء استفاده هستند تو همش از من فرار میکردی من عاشقت شدم
گفتم تو شوهر داری من اون بارم دست خودم نبود شهوتی شدم و قصد اسب زدن و سوء استفاده از تو رو نداشتم گفت من دوست دارم با تو باشم
هیچی بهش قول دادم حالش خوب بشه برم سراغش شب بود که رفتم بهش سر بزنم دیگه رو پا بود تازه از حمام اومده بود زود زفتم بغلش کردم و لبش رو خوردم د تو همین لب خوری ها آروم آروم بدن نازشو نوازش میکردم داشتم از اقبال خوبم لذت میبردم که همچین دافی بهم رسیده
وای وققی بدنش رو اروم آروم لخت میکردم و زیبایی هاش رو بدون دغدغه میدیدم از اینکه چرا این بدن رو تا حالا نداشتم و به شوهر احمقش تو دلم فحش میدادم که خاک تو سرت پشه این بدن رو ببینه راست میکنه چقدر بددخت بوده
هیچی دیگه رفتم شیر موز اوردم ریختم رو لب و گردن و سینه و شکمش و شروع کردن به خوردن و آروم آروم رفتم پایین داشت داوانه میشد از اه و هوخ کردن اروم به جیغ های بلند رسد و داد میزد جرم بده همه بدنش رو که خوردم رفتم رو کوس صورتیش که حسابی هم خیس شده بود وای چه ابی راه انداخته بود جون الان که دارم مینویسم راست کردم کیرمو در آوردم دادم دستش اونم تازه دید چه کیری جلوشه کلفت سیاه و دراز عاشق کیرم شد کرد سرشو تو دهنش و آروم آروم فرو کرد تا لوزش تو وای چقدر حرفه ای ساک میزد داشت میمکید دلو رودم از سر کیرم داشت میامد بیرون منم کم نزاشتم زبونمو میکردم تو سوراخ کسش و ابشو میخوردم با انگشتم هم میکردم تو کونش وای که چی بگم هر چی بگم کم گفتم همچین خلقتی تا حالا ندیدید جنیفر باید جلوش بوق میزد سرتونو درد نیارم کیر خوری و کوس خوری که تمتم شد سر کیرمو گذاشتم لای کسش و با دستم باهاش بازی کردم و آروم سرشو دادم تو واییییییییییییییییییید چی بود داغ خیس روانی شدم تنگ هم بود ملحفه رو چنگ میزد و من هم نامردی نکردم آروم اروم میکردم تو و تا ته که کردم گذاشتم کمی موند و بعدش شروع کردم به تلمبه زدن تند تند جیغش تمام خونه رو برداشته بود پاهشود دورم قفل کرده بود منم بلندش کردم و ایستاده رو هوا کردمش دوست داشتم تا صبه انقدر بکنمش که بمیرم گذاشتمش رو تخت پاهاشو باز کردم رونهاشو لیسیدم و کیرمو بهشون مالیدم چه رونهایی گوشتی سفید خوش فرم وای دیوانه میشدید تو بهترین فلیم سوپر ها هم همچین بدنی ندیده بودید مچ پاهاشو گرفتم و کیرمو کردم تو کسش و تاپ تاپ صدا میکرد داشتم جرش میدادم بهش گفتم بیا لب تخت به پلو بخواب گفت ناقلا چقدر سکسی بودی چیزی نمیگفتی بهش گفتم اب نبود و الا شناگر خوبی هستم اونم به شوخی گفت این همه اب بفرما منم یک لیس ار وسط کسش که از لای پاش زده بود بیرون زدم و سر کیرمو قرار دادم لای کسش هی میکردم تو و در می اوردم و گاهی هم میکشیدم کیرمو لای کونش وای مو به تنم سیخ میشد یادم میاد چه لذتی بود وصف نشدنی ناگهان گذاشتم تو کسش و تند تند تلمبه زدم و جیغ میزد که گفت ارضا شدم گفتم ای بابا به این زودی گفت تا صبح بکن اینا همه مال خودتن منم گفتم خیالت راحا تا صبخ 10 بارم بشه میکنمت دیوونتم
دوباره از سر گرفتم و کردن کوس خوشکلش وسط کاری بهش گفتم قنبل کن از پشت اونم کرد و اون موقع میشد دید که چه معجزه ای بود و یک لیس ابدار از لای کونش زدم تا پایین جون سوراخ کونش قهوه ای روشن بود بدن بدون یک تار مو وای زبونمو بردم دور سوراخ کونشو حسابی خیسش کردم و با نوک زبونم دادم تو سوراخش نفسش بند اومده بود بعدش با کیرم مالیدم در سوراخ مونش و بدون هیچ کاری بردم پایین در سوراخ کوسش نمیخواستم بار اول اذیت بشه چون تازه هم از بیمارستان اومده بود کردم تو کوسش تا دسته و نگه داشتم با انگشتم هم با سوراخ کونش بازی میکردم و گاهی هم میکردم تو سوراخش وای که چقدر داغ بود و تنگ انگاری که خوشش اومده باشه گفت کون دوست داری گفتم اگر کور بودم و دوستم نداشتم الان بینا شدم و عاشق این کوم
گفت دوست داری بکنب
گفتم از خدام هست اما تا تو نخوای عمرا
گفت تا حالا ندادم از کون اما تو فیلما دیدم ولی فرزانه میگفت خیلی درد داره
گفتم راستش رو بخوای من تا حالا ندادن نمیدونم اما ظاهرا درد که داره و توصیه شده این کارو نکنن اما نمیشه نکرد
گفت دوست داری بکن دردشو تحمل میکنم
من موندم تو رو در بایستی اما به کیرم چی میگفتم
بلاخره گفتم باشه ابت بیاد دوباره اگه ابم نیومد کونتو میکنم
اونم قبول کرد بعد از کلی شکلهای گوناگون که کردمش دوبار دیگه ابش اومد من هم هر وقتی که ابم میخواست بیاد به یک حقه ای کیرمو در میاوردم و کس و کونش و با سینه های مرمریش رو لیس میزدم
تا نوبت اون کون زیباش رسید و وازلین اوردم و حسابی در مالیش کردم و با انگشت اشاره اروم اروم وازلین رو دادم تو و دائم بیشتر کردم توش و شروع بع بازی کردم و بده تو بیار بیرون تا شل شد بعدش کیرمو هم وازلین مال کردم بهش گفتم با دستات لای کونت رو باز کن اونم کرد و سوراخش هم که برق میزد کیرم ناخوداگاه بیل بیل میزد سرشو گذاشتم درش و اروم با فشار دادم تو و نگه داشتم معلوم بود دردش اومده اما بنده خدا جیک نزد که حال من خراب نشه منم نامرد بازی در نیاوردم و مکس کردم تا کیرم جاشو باز کنه و خیلی یواش با بدبختی میکردم تو بد حالتی هست دوست داری یکهو بدی تو اما باید تحمل کنی و نمیدونم چقدر طول کشید یک کم شل شد سوراخش و بنظر راحت تر میرفت توش وای چه حالی داشت تنگ واغ با اون لمبرای زیبا قابل وصف کردن نیست نمیگ هم جاتون خالی چون دوست دارم فقط برای خودم باشه هیچی انقدر کردم تا ابم اومد منم همشو تو کونش خالی کردم گفت میدادی میخوردم دوست دارم گفتم دفعه بعدی بعدش تو بغل هم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که رفتم خونه دوش و صبح که بیدار شدم فکر میکردم همه رو خواب دیدم رفتم
صبح رفتم دانشگاه و عصری که اومدم دیدم خونه ما هست و یک تیپی زده بود که نمیشد نگاه نکنی اومدم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین و صحبتهای معمولی که مادرم رفت اشپزخانه بیاد که بهش گفتم دیشب یک خوابی دیدم باور نکردنی مرجان گفت منم همون خوابو دیدم اما با این فرق مه کونم انقدر درد میکنه نمیتونم مثل ادم بشینم دوتایی خندمون گرفت و گفتم امشب برای رفع اون مشکل یک امپول برات تجویز میکنم زود خوب بشی اونم گفت نمیشه الان باشه شب دیره دردش زیادتر میشه
بله دوستان این قضیه چند سالی طول کشید که من از ایران برای کارشناسی ارشد رفتم و دیگه از اون خبری ندارم چون اونها هم رفتند از ایران و نتونستم ازش خبری بگیرم دلم هم براش خیلی تنگ شده
اینم بگمکه میدونم خیلی حاشیه زیاد داشت اما خواستم با همه چیش بگم اینم بگم دختر ایرونی ها بهترین تو قیافه و سکس تو دنیا هستند

نوشته:‌ آرش

خاطره ای که میخوام تعریف کنم مال 10 سال پیش ما در محلمون خیلی قدیمی هستیم و با یک خانواده رفت و امد داشتیم که بچه هاش همسن و سال ماها بودند مادر این خونواده زری خانم زمانیی که من 20 سالم بود یه زن تقریبا 38 سالعه یا یک اندام فوق العاده سکسی بود بیدروغ شاید دور کونش 1متر میشد با یک کمر یاریک و سینه های بزرگ و قدی در حدود 160 طوری که وقتی چادر سر میکرد و راه میرفت قمبل کونش از زیر چادر میزد بیرون و تمام برجستگیهای کونش معلوم میشد و بطور خیلی تحریک کننده ای تکون میخورد و حرکت میکرد و خودم یه باری که پشت سرش حرکت کرده بودم اونقدر خیره کونش شده بودم که آبم امده بود .
اون زمان تلفن کم بود و اقوام زری خانم به خونه ما زنگ میزدند و منم از خدا خواسته میرفتم در خونشون و صداش میکردم تا بیاد و موقهیکه از خونه میومد بیرون باهاش تا خونمون میرفتم و تو این فاصله چندین بار دستم به کون وکپلش میزدم و با هاش ور میرفتم حتی یه بار موقعی که میخواست از انباری چند تا دیگ بامون بده و رفت بالای نردبون دقیقا کونش امده بود جلوی صورتم و منم هر وقت میخواست ظرفی رو جابجا کنه دستم میبردم واز روی چادر کونش میمالیدم و گاهی وقت لبام از روی چادر مچسبوندم به لمرهای کونش ولی خوب زن سفتی بود و راه نمیداد تا اینکه خانواده زری خانم به خارج رفتند و یه چند سالی تنها شد و خودش هم گاه گهی میرفت و برمیگشت از شانس بد منم محل کارم دیگه عوض شده بود و شاید در عرض سال یک بار هم نمیدیمش ولی همیشه به یاد کوس و کون خیلی خوشگل و بزرگ زری خانم بودم و صد حیف که موقعیتی پیش نیومد تا بکنمش .تا تقریبا ده سالی گذشت .
یکبار که من در مرخصی بودم امد خونه مون برای بازدید تقریبا یه زن حدود 50 سال ولی با تقریبا باهمون خصوصیات بدنی توپ موقع رفتن و خداحافظی من هم به بهانه ای همراهش رفتم با هم داشتیم قدم میزدیم و تا به خیابان برسیم و سوار تاکسی بشیم وقتی ماشین امد من اول سوار شدم و نشستم صندلی عقب و مسافر دیگه ای هم تو ماشین نبود طوری نشستم که وقتی بخواد بشینه جا براش کم باشه و دقیقا بتونم خودم بچسبونم به اش وقتی نشست خودم چسبوندم بهش طوری که قشنگ نصف لمیر و کونش روی پاهای من بود. اصلا بروی خودم نیاوردم یه کم که گذشت از کیفش پول در آورد که کرایه رو حساب کنه و دستش به سمت راننده دراز کرد که دستش گرفتم و با خنده گفتم جاییی که بزرگتر است کوچکتر حساب نمیکنه و همینطور که دستش گرفته بودم دستش یه عقب برگردنوندم و همراه با دست خودش دستم گذاشتم روی رونش دیدم عکس العملی نشون نداد برای این جری تر شدم و دستم تا نزدیک لاپاش روی رونش مالیدم وکشوندم آروم گذاشتم روی کوسش که برگشت بهم گفت چرا رنگت پریده گفتم از دوری و ندیدن شماست زری خانم و خند ه ای کرد. منم که دیگه عروسیم بود کوسش تو مشتم یه فشاری دادم و گفت چه خبرت اینجا بده منم گفتم میتونم بیام خونتون چیزی نگفت از خدا خواسته گفتم هر چی شما بگی خلاصه ماشین و در بست کردم و تا خونشون که طرفای پونک بود رفتیم که تقریبا غروب شده بود غروب اوایل پاییزوقتی رسیدیم خونه رفت لبساش و عوض کرد یه جوراب شلوار استرچ سفید و تاپ زرد انقدر قمبلش بزرگ بود که شلوارش از چاک کونش داشت جرمیخورد اومد رفت آشپزخونه مشغول آشپزی و از جلوم رد شد جور شهوتناکی کونش تو تکون میخورد و این ور و اون ور میرفت منم یه جون بلند و کشیده دار کشیدم وگفتم قربون کونت زری جون ورفتم داخل آشپزخون از عقب به اش چسبوندم وای چه لحظه ای بود یه کون سفت و قلمبه که اصلا به یه زن 50 ساله نمیخورد روناش انقدر خوش تراش بود که تپلی کوسش از زیر شلوار استرچ زده بودبیرون.
دستام برم روی سینه هاش و ازروی تی شرتش شروع کردم مالیدن سینه هاش که کم کم داشت سفت میشد و با لبم داشتم گردنش لیس میزدم و گوشاش میخوردم از روی شلوار استرچش دستم روی قمبلش کشیدم و گذاشتم و سط چاک کونش و با انگشتام ازروی شلوارش با تپلی کوسش میمالیدم کونش مثل دنبه زیر دستم تکون میخورد آهی کشید و یه جونی گفت اونم يه دفعه دستش رو روي دست من گذاشت و آروم آوردش برد سمت شلوارم. كيرم سيخ شده بود و از زير شلوار پارچه اي تابلو زده بود بيرون. خودمو بطرفش بردم و اون كيرمو گرفت. گفت: جون. اين مال من گفتم: نه مال کوست زری جون تاپش از تنش در آوردم پستوناش داشت از سوتینش میزد بیرون پستونایی بزرگ و خوش فرم سوتینش از عقب باز کردمم و پستوناش مثل فنر پرید بیرون فقط الان با یه شلوار استرچ پارچه ای جلوم بود بغلش کردم و برد تو اتاق خواب اول ايستاده بغلم كرد. و شروع كرد یم به لب گرفتن. زبونم رو روي لباش مي چرخوندم. خيلي لذت مي بردم. تو همون حال، آروم دكمه هاي پيراهنم رو باز كرد و اونو درآورد. دستم رو از زير شلوارش بردم توی کونش و ماليدم. ونوک پستوناش که حال شق شق شده بود میک میزدم روی تخت خابوندمش انقدر حشری شده بودم و باورم نمیشد این همون زری کوس و کون قشنگ الهه سکس دوران نوجوانی من اینطوری جلوم لخت وشروع کردم از روی شلوار کوسش لیسیدن آب کوسش حسابی راه افتاده بود شلوارش در آوردم یه شرت مشکی تنش بود .با انگشتام از روشورتش کوسش لمس کردم و زير اون چرخوندم كوسش كه كاملا باد كرده بود و قلمبه شده بود. بدنشو از بالا تا پايين بوسيدم. به كوسش كه رسيدم سرم رو با دستش فشار داد روش.و ارو شورتش کوسش بوییدم و لیسیدم . اونم كيرمو با دستش از روي شلوار مي ماليد. حسابي داشت كيف مي كرد. مي گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته،
شلوارش از تنش در آوردم با زبونم افتادم به جون کوسش طور با ولع کوسش و چوچولش میخوردم که صدای آخ و اوخش بلند شده بود بهد به صورت 69 خوابیدم روش و کیرم بردم نزدیک دهنش رفت پايين، كيرم رو با دستش گرفت و آروم به نوكش زبون زد. خيلي با حرارت و قشنگ تخمام و كيرمو مي خورد و باهاشون بازي مي كرد.و بعد شروع کرد به ساک زدن . زبونم رو تا ته مي كردم توکوسش و درمي آوردم. با انگشتم هم با سوراخ كونش ور مي رفتم یه چرخی زدم حالا ديگه كاملا روش بودم و از هم لب مي گرفتيم. كيرم لاي پاش بود و با تكونهاي اون روي كوسش بالا و پايين مي رفت و با دستش هم محكم منو فشار ميداد. بعد از دو سه دقيقه، پاهاشو باز كرد و گفت: “حالا بكن تو كوسم. تا ته بكن” كيرمو گذاشتم رو كوسش يه كم مالوندم. اومدم كه يه ذره بكنم تو و يواش يواش تا ته برم كه با پاهاش محكم منو هل داد جلو و با يه ضربه تا ته رفت تو كوسش. انگار نه انگار که کوسش یه زن 50 سالهاست که چند تا تا بچه هم زاییده يه داد كشيد. اومدم بيارم بيرون. نذاشت و گفت: “ جون منو بكن … محكم بكن … جرم بده …. كوسمو پاره كن …” منم ديگه حالي به حالي شده بودم و شروع كردم به تلمبه زدن. از لذت داشت مي مرد. همش با التماس مي گفت كه بيشتر پاره اش كنم. منم همين كارو مي كردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ مي زد و دو سه بار هم گازم گرفت همش قربون صدقه كير من مي رفت و مي گفت: “دارم كوس مي دم … كير خوشگل جونم داره كوسمو جر مي ده … جووووووون …. كوس زري عاشق كيرته … محكم بكن … منم میگفتم کیرم تو کوست نازت زری جون قربون کونت آب کیرم توی کوس داغت و تو و در عین حال داشتم به شدت روی کوسش تلمبه میزدم طوری که صدای شلپ شلپ برخورد کیرو خوایه ام با کوسش حسابی بلند شده بودحرفهاش خيلي حشريم مي كرد حدود 7 و 8 دقیقه بعد احساس كردم آبم داره مياد. گفتم زری کوش قشنگ آبم دار میاد گفت: “همشو بريز تو كوسم. لوله هامو بستم” منم از خدا خواسته، محكم بغلش كردمو با فشار تمام آبمو ريختم تو كوسش . خوابيد روش. اونم به خودش مي پيچيد و بعد بيحال شد. فهميدم كه اونم ارضا شده ماجراهای دیگه ی اون شب رو باز هم خواهم گفت.

نوشته: فرزین

با سلام
من 30 سالمه و این داستان واسه 4سال پیشه...
داستان رو از اونجایی شروع می کنم که پدرو مادرم تصمیم گرفتن طبقه پایین رو بدن دست مستاجر.آخه من دیگه خونه نبودم و اونا تنها بودن...اینم بگم من واسه کارم مجبور بودم برم یه شهر دیگه وگر نه تا قبلش خودم پایین بودم....
خلاصه یه 2ماهی نبودم و وقتی اومدم خونه مامانم جریان طبقه پایینی رو واسم گفت که یه زن و شوهر جوونن و از این حرفا.
یه روز که داشتم میرفتم بیرون تو حیاط اتفاقی زن مستاجر(مهناز)رو دیدم.یه خانوم سروسنگین و خوشتیپ بود... تخم سگ هیکل خیلی خوبی داشت وهمین موضوع خیلی تو چش بودو توجه من رو به خودش جلب کرد.نیگاش کردم و پیش خودم گفتم این کس کردن داره ها.اینم بگم که من همیشه کس وکون دوروبرم بود اما این کلا فرق میکرد
هم خوش هیکل بود وسکسی هم اینکه طبقه پایین بودو دیگه مجبور نبودی واسه یه سوراخ دم هزار نفر رو ببینی واسه مکان...
آقا ما چند باری این مهناز خانوم رو دیدیم اما یارو خیلی سفت و محکم بود/راه نمیداد اصلا...خلاصه یک سال گذشت و من می رفتم و هر وقت میومدم خونه تو نخ این خانوم جون بودم
یه روز تو اتاقم بودم که دیدم صدا از تو حیاط میاد اومدم تو پنجره که یهو مهناز که داشت با مامانم حرف میزد سرش رو به سرعت اورد بالا و منو دید و یه لبخند تصنعی هم زد...اینقدر تابلو نگاه کرد که مادرم منو دید اما یابو آب داد...جا خوردم تو اون لحظه به خودم گفتم این یارو هم کسخوله ها معلوم نیس چیکارس...
یه روز با مامان و بابا نشسته بودیم که دیدیم صدای مهناز میاد که داشت مامانم رو صدا میزد/خلاصه اومد تو شروع کرد از هر دری سخن گفتن.اونروز کلی جلوش خودشیرینی کردم و کلی تیکه واسش رو کردم.بعد گفت که شوهرش واسه کار داره میره عسلویه(امیدوارم درست نوشته باشم)که تو کون من عروسی شد...
کم کم در غیاب شوهرش مهناز با من گرم گرفت.یه چند باری همو دیدیم که هی الکی یکیمون سر حرف رو وا میکردیم و کس میگفتیم به هم سی دی میدادیم واز این جور کارا.یه چندبار صدای بلند موزیک میومد که مادرم گفت داره ورزش میکنه...
وقتی هم شوهرش میومد مهناز سنگین برخورد میکرد و همین باعث شد من بیشتر اطمینان پیدا کنم که داره پا میده.فقط اینو بگم که من سال دوم دیگه سر اون کار نبودم و اومده بودم خونه.
یه شب کیرم بلند شده بود و مغزم فرمان کیری میداد.هی میگفتم کس طبقه پایین و من اینجا مثل کسخولا نشستم/آقا دل رو زدم به دریا و گفتم هرجور شده امشب باید با مهناز حرف بزنم و بهش بگم....رفتم تو حیاط/اول خواستم زنگ آیفون رو بزنم که ترسیدم یه موقع بابام یا مادرم از آیفون خودمون بشنون...همینجوری تو حیاط تو فکر بودم که یه فکر شیطانی به ذهنم رسید!ال ام بی ماهواره رو پیچوندم...بعد از یه دقیقه مهناز آروم در رو باز کرد(دیش تو حیاط بود)من رو دید/اول جا خورد/بعد خودش رو جمع کرد.زود رفتم پایین و سر حرف رو وا کردم/بهش گفتم باهاش کار دارم اما الان نمیتونم بگم/طرفای 1میام...تا اومد حرف بزنه من پریدم بالا و رفتم.ساعت 1ربع به 1 بود/2تا قرص ترامادول انداختم بالا و رفتم تو حیاط.دلم تاپ و پوپ افتاده بود/یه نخ سیگار روشن کردم و وقتی تموم شد دیدم در خونه شون آروم وا شد...آخخخخخخ/مهناز اومد لای در منو که دید یه خنده ای کرد که کیرم راس شد.یکم حرف زدیمو گفتم نمی تعارف کنی بیام تو خونت؟که گفت چرا/اون رفت تو و من پشت سرش.به خدا کونش رو که دیدم یه لحظه احساس کردم آبم الانه که بیاد...
خیلی آروم حرف میزدیم...فکر کنم یه 1ساعتی از هر دری حرف زدیم و من فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم.
راستش تخم هم نمی کردم.میگفتم اگه جیغی چیزی بزنه کونم و پاره میکنن!!!کم کم شروع کردم از مسایل جنسی حرف زدن که یهو کسخول شد وگفت:بهتره بری دیگه دیروقته!!!!!!!!!اولش فکر کردم داره شوخی میکنه/بعددیدم نه!!!!!!جدیه طرف!!پیش خودم گفتم من باید تورو بکنم...
هین جوری که بالای سرم واساده بود بهش گفتم یه لحظه بشین....گفت نه!حرفاتو بذار واسه فردا/کیرم شق شده بود از یه طرف/استرس سروصدا هم از یه طرف دیگه...خلاصه پیش خودم گفتم نکنیش باید بری بمیری...پا شدم و گفتم بیا تو اتاق یه لحظه کارت دارم...اولش یکم زور زد بعد خودش اومد تو/ همین که اومد تو بغلش کردم و شروع کردم به لب گرفتن...آخخخخخخخخ
وای که چه پوستی داش تخم سگ/منم حشرم زده بود بالا/اولش یکم نه نه کرد اما کم کم آروم شد...شروع کردم به گردن خوریییییییی....نفس نفس که افتاد آروم خوابوندمش/یهو گفت من نمی تونم/صبر کن/مخم هنگ کرده بود/گفتم چرا آخه؟گفت من اصلا آماده نیستم و از این حرفا/بعد گفت نمی خوام به جزء شوهرم به کس دیگه ای بدم...همین که حرف میزد من داشتم با کسش بازی میکردم که یهو بین حرفاش دیدم دستم خیس خیس/دیدم داره کس میگه/گفتم من امشب میکنم و میرم و شروع کردم به لخت کردن وخوردن کسش/اومد حرف بزنه که زبونم رو کردم تو کسش/یهو یه آه آروم کشیدو گفت یواشتر...دیدم آروم شد ریلکستر شدم و شروع کردم خوردن چوچولش...یه نور کمی تو اتاق بود/یه لحظه پا شدم که شلوارم رو دربیارم که تو نورکم هیکل مهناز رو دیدم!!واااااای چه بدنی!پاهای کشیده ورزشکاری/کمر باریک و سینه های برجسته...
لخت شدم/کیرم داشت میترکید/خودمم باورم نمیشد میخوام این کس رو بکنم...آروم اومدم روش/با اون چشای درشتش تو چشام خیره شدو گفت واقعا میخوای این کارو بکنی؟!!!منم به جای جواب شروع کردم به خوردن لباش اومدم تو گردن و بعد سینه هاش/به سینه هاش که رسیدم آه و اوووهههشش در اومد/فهمیدم داره حال میکنه و سینه خوردن رو دوس داره/سینه هاش خیلی خوب بودن/برجسته و سفت/انگشتمم کرده بودم تو کسش و مث سگ لیسش میزدم.یهو مث این وحشی ها هولم داد اونورو افتاد روم/یکم لبام و خوردو آروم رفت پایین و رسید به کیرم که دیگه واقعا داشت منفجر میشد.گفت جوووون.چه سفتم شده!یکم تف زد به کیرم و شروع کرد به مالوندن/بعد آروم شروع کرد به ساک زدن/کس خار فیلم سوپر/بهترین ساک دنیارو میزد/کیرم و تا ته میکرد تو دهنش و نگه میداشت/داشتم دیوونه میشدم؟آخ واوووخ منم در اومد....بهش گفتم بچرخه که منم بخورم...کون گنده سفیدش رو گذاشته بود رو صورتم و هی تکون میداد/کیر من تا ته تو دهن اون بود و زبون منم تا ته تو کس...وای که کس این زن خوردنم داشت...داشتم میخوردم که دیدم داره میگه:بکن تو کونم بکن تو کونم/منم همینجوری که میخوردم انگشتم رو کردم تم کونش که شروع کرد به آه ه ه ه کشیدن و عقب و جلو کردن...بهش گفتم هر وقت خواستی بکنم خودت بگو که گفت الان میخوام....همونجوری به حالت سگی قمبلشو بیشتر کرد/یکم کیرم مالوندم رو کسش اما تو نکردم که بیشتر بهش حال بده/اونم هی میگفت مممممممم بکن تورو خدااااااا....سرش و کردم تو و آروم تا دسته کردم توش و شروع کردم به تلمبه زدن/مهناز رو بگی مث سگ اون زیر دست و پا میزد و آه و ناله میکرد...داشتم تلمبه میزدم که خم شدم رو کمرش و آروم تو گوشش گفتم دوس داری این کیر رو؟آآآه کشیدو گفت:آخ/آره...شروع کردم حرف زدن و کردن که یهو گفت آخخخ من دارم میشم/دستم و کردم تو دهنش که داد نزنه/نفس نفس میزدو فقط میگفت بکنننننن/دوس دارممممم/بکننننن...یهو یه گاز محکم گرفت که فهمیدم ارضاء شد...حالا ما قرص خوردیم هی میکنیم انگار نه انگار/بهش گفتم میخوام از کون بکنم/دیدم خودش تف زد در سوراخ کونش/کیرم و در اوردم و آروم کردم تو/وااااای یکم که رفت تو مهناز گفت آخ بکن تورو خدا/و شروع کرد به حرف زدن که وااای بکن/کونم خوبه؟واز این حرفا که خوب منو حشری تر کرد/منم حشری شده بودم/میکردم و میزدم رو لمبرای کونش که بیشتر تکون بخوره/با هر ضربه اون میگفت:آخ/وحشی/بکننننننن/بعد از 10 دقیقه تقریبا دیدم آبم داره میاد/گفتم منم دارم میشم که گفت آبت رو بده بخورم/یکم دیگه تلمبه زدم و آبم که داشت میومد کیرم رو در اوردم دادم دست مهناز اونم یکم تا با کیرم بازی کرد وآبم که اومد و اولش رو پاشیدم تو صورتش و بقیه اش رو هم مهناز تا قطره آخر خورد...چند لحظه بعددوتایی ولو شدیم تو اتاق...
کمی بعد مهناز گفت دیگه دیرقته/برو تا گندش درنیومده...آروم رفتم بالا/تو ابرا بودم و سیگار...راستش دیگه مهناز باهام حرف هم نزد!چند ماه بعد از خونمون رفتن و من دیگه ندیدمش/اما اون سکس واقعا موندگار شد واسم.راستی اینم بگم که مادرم هنوز که هنوزه به اسم مهناز قسم میخوره ها...
همش حقیقی بود/فقط چون اولین بارم بود اشکالاتم رو بگید خاطره دارم اونم خفن...هوارتا

نوشته: سیاوش

سلام-من علی27سال-مرضیه حدود 40 ساله وزنش 75درشت راحله16 وزنش 45 ام گوشتی داستانم حدود6سال پیش-اینم بگم که من عاشق سکس با زن میانسال درشت هیکلم تا به حال با مرضیه و راحله و زن عموم43 سالشه که شوهرش فوت کرده و خالم 45سالشه و دوست مادرم که 30سال از -داستان ازجایی شروع شد که ما تغییر خونه دادی دادیم بعداز مدتی خودمونی شدیم چون همشهری هم بود همسایمون دختری داشت کوچکتر از من بود که خیلی راحت بود به شکلی که توالت تو راهرو بود خونه قدیمی ساز بود همیشه بدون شرت میرفت منم میرفتم تو پاگرد نگاش میکردم -اون زمان ما تازه ماهواره بپا کرده بودیم اما همش تکون میخورد منم مرفتم پشتبوم دیش تنظیم میکردم-یکروز که داشتم میرفتم بالا درخونشون نیم لا بود و مرضیه داشت لباس زیرشو عوض میکرد منم رفتم چندتا پله بالاتر دید بزنم عجب کونی و سینه ای داشت چند وقت کارم این بود اما یک روز مرضیه منو دید اما جیزی نگفت و درو بست یک روز که باز دید میزدم که باز منو دید منم رفتم بالا جون طبقه اخر بودن اومد دم در ایستاد یک کمد تو راهرو بود که شیشه داشت که من حواسم نبود صذام کرد که بیام پایین به زور اومدم پایین بهش گفتم که دیگه نگاه نمیکنمت اما به مامانم نگو اما گفت ایراد نداره شما تو بلوغ جوانی هستید گذشت یک چند وقتی که این بار بدون برنامه قبلی رفتم بالا که از صدا پام متوجه شد منم صدام کرد گفت علی بیا بند سوتیینمو ببند یک سایز براش کوچک بود اما سینهاش که خیلی بزرگ بود محکم شده بود یک لحظه سرم پایین افتاد کونشو دیدم عجب کون سفیدی انقدر حواسن به کونش بود که گفت حواست کجاست بهش گفتم هیجا بعدش گفت منو چقدر دوست داری گفتم مثل مادرم بعدش گفت بیا جلو من ناخن دارم سوتینمو یکم بده بالا منم از خدا خواسته رفتم جلو وای عجب سینه ای بود اب از لب و لوچم راه افتاده بود بعدش طولش دادم اما این بار چیزی نمیگفت دستم میخورد بهش خیلی نرم بود اخرشم ابم اومد که رو نکردم اما یکدفعه ذستمو گرفتم ترسیده بودمو گفت یکم سینهمو فشار بده درد میکنه منم انجام دادم دیدم جشماشو بست اون موقع متوجه شدم که خانم سکس میخواد منم سینه بماک شدم اروم اروم سوتینو کشیدم پایین چیزی نگفت سرم بردم تو سینهاش اه اهش بلند شد بهش گفتم بخواب اونم خوابید رو زمین منم چند دقیقه خوردم بعدش اومد پایین به شرت رسیدم اروم درش اوردم اما اون تو فضا بود لا پاشو باز کردم با کسش بازی کردم که دیدم ابش اومد و ارضا شده اما من تازه داشتم حال میکردم شلوار شرتمو در اوردم یک نگاه به کیرم کرد و گفت کیرت مثل عباس بزرگ نیست شوهرشو میگفت اما بعدش گفت این جوونتره کیرم 15سانت قطرشم2.5سانت کله کیرمو مثل یک فیلم مزدم رو کسش که حشری بشه بعدش کردم توش یکم کشاد بود اما حال میداد گرم بود بعداز 3دقیقه برشگردوندم بهش گفتم چهار دست پا شو این حالت سکس دوست دارم بعدش کیرمو کردم توش مرضیه داشت اه اه میکرد منم دو دست به کمرش میکردم کونش از پهلوم بیشتر بود که بعداز 5 دقیقه حوس کون کردم بهش گفتم دستو ببر پایین و رو سینت باش اونم انجام داد بعدش یک تف کردم رو سوراخش یکم بالا پایین میشد کیرمو گذاشتم رو سوراخ رفت تو معلوم بود که عباسم از کون میکنش وای عجب لذتی داشت حودو 8 دقیقه تلمبه میزدم کمر درد گرفته بود اما ابم بخاطر بستن سوینش اومده بود این بار نمیومد خستتون نکنم اومد اخرش گفتم مرضیه کجا بریزم گفت هرجا غیر از کسم که دیگه بچه نمیخوام ریختم تو کونش ابم زیاد اومد از کونش زد بیرون باز رفتم سراغ سینهاش میخردم مه خسته شدم من حاضر شدم رفتم خونمون اونم رفت حموم هر از چندگاهی که شوهر بچهاش نبودن سکس میکردیم بعد از چند سالی رفت کرج برای زندگی منم دیگه چند سالی ندیدمشون تا سال پیش که راحله رو یکجا بامامان مرضیه دیدم-این داستان ادامه دارد

خانه ما دو تا درب داشت، از آن خانه هایی بود که وسط یک باغ واقع شده بود و دو طرفش حیاط داشت، درب اصلی خانه به خیابان اصلی شهر باز می شد و درب پشتی که در انتهای حیاط پشتی بود به کوچه بن بستی باز می شد که فقط دو درب در آن کوچه بود، یکی خانه ما بود ودیگری خانه ای که متعلق به پدربزرگ شهرام، یکی دوستانم بود. پدر بزرگش مرده بود و دوسالی می شد که کسی در آن خانه زندگی نمی کرد وخانه در شرف نابود شدن بود. اسم کوچه پشتی، کوچه شهید بهرام وحیدی بود، اسم برادر شهرام، بهرام وحیدی بود که قبل از انقلاب کشته شده بود.
در انتهای آن حیاط پشتی و چسبیده به درب خروجی خانه، ما یک انباری بزرگ داشتیم که در آن همه چیز انبار می شد، از پیاز گرفته تا وسایل شکار.
من روی پشت بام آن انباری، یک پاتوق محرمانه برای خودم برپا کرده بودم. اسمش را گذاشته بودم مخفی گاه محرمانه. چادر شکار پدرم را از انباری برداشته بودم و آنرا وسط پشت بام برپا کرده بودم. من که تازه کلاس سوم راهنمایی را تمام کرده بودم، از شروع تابستان، تمام وقتم را آنجا می گذراندم. فلاکس بزرگ را نیز از انباری آورده بودم، هر روز صبح از فریزر یک ظرف بزرگ یخ بر می داشتم و فلاکس را پر از میوه می کردم و به مخفیگاه محرمانه خودم می رفتم.
نه اینکه پدر و مادرم از آن بی خبر باشند، آنها می دانستند که من روی پشت بام انباری برای خودم بساط درست کرده ام، اما آن انباری، هیچ راه پله ای نداشت، حیاط پشتی هم نردبانی نبود، این هنر من بود که با آویزان شدن به چارچوب پنجره انباری به بالای پشت بامش می رفتم. بعد با طناب فلاکس یخ و دیگر وسایلم را می کشیدم بالا. لذا مخفی گاه من، علی رغم اینکه جایش مشخص بود، اما برای بقیه غیر قابل دست یافتن بود.
من می دانستم که کسی آنجا پیدایش نمی شود. تازه با مطالعه کردن آشنا شده بودم، تلاش می کردم آنجا کتاب هایی که کتابخانه پدرم را یواشکی بخوانم، از کتاب های رساله گرفته تا رمان هایی که با خواندن آنها، روح من به پرواز در می آمد. چند تا رمان پیدا کرده بودم که ترجمه ای از رمان های آمریکا لاتین بود، با خواندن هر کدام از آنها، بر روی پشت بام قدم می زدم وخودم را در قالب شخصیت اصلی آن رمان قرار می دادم و با رویا، زندگی شیرینی برای خودم بر پا کرده بودم.
یک روز که بالای انباری مشغول خواندم آن کتاب ها بودم، متوجه صدایی در کوچه بن بستی شدم که درب پشتی خانه ما به آن باز می شد، پدر شهرام را دیدم که به همراه یک آخوند جوان وارد کوچه شده اند و بعد درب خانه را باز کرد و شروع کرد به نشان دادن خانه به آن آخوند.
من آن آخوند را بار اولی بود که در شهر می دیدم، بعد از چند دقیقه پدر شهرام و آن آخوند خانه را ترک کردند ، اما وقتی پدر شهرام درب خانه شان را قفل کرد، کلید را به آخوند داد. من حدس زدم که پدر شهرام این خانه کوچک دو خوابه را به این آخوند اجاره داده است.
سر شام، حدس خودم را به پدرم گفتم و پدرم بعد از شام، به پدر شهرام که دوست خودش بود به بهانه احوال پرسی زنگ زد و پدر شهرام نیز به او گفت که خانه را اجاره داده است. چند روز بعد دیدم آخوند با یک وانت وسایل وارد کوچه پشتی شد و دو نفر به او کمک می کردند تا وسایلش را در به داخل خانه ببرد. وقتی به پدرم گفتم این آخوند دارد اسباب کشی می کند، به مادرم گفت که غذا آماده کند و چند ساعت بعد، من و پدرم به همراه چند قابلمه غذا به درب خانه همسایه جدیمان رفتیم. ما را به داخل خانه دعوت کرد و من تازه فهمیدم اسمش آقای نجف آبادی است. برای ما تعریف کرد که تازه به شهر ما وارد شده است، قرار است امام جماعت اداره بنیاد شهید شهر ما شود و آنطوری که خودش می گفت، قرار بود فردا اهل بیتش (!) از اصفهان نیز به او ملحق شوند. چند روز بعد، من از پشت بام دیدم که آقای نجف آبادی به همراه یک خانم جوان خانه را ترک کردند و این اولین باری بود که من همسر آقای نجف آبادی را می دیدم.
چند روز بعد، من در مخفی گاه خودم، داشتم کتاب می خواندم که برای اولین بار صدای سر و صدای شستن لباس شنیدم، به آرامی به لبه پشت بام رفتم و داخل خانه آقای نجب آبادی را نگاه کردم، خانم نجف آبادی، بدون حجاب مشغول شستن لباس بود، یک پیرهن آستین کوتاه تنش بود و یک دامن بلند، پیراهنش تا نیمه خیس شده بود و به تنش چسبیده بود.
من طوری روی پشت بام دراز کشیدم که تنها سرم نزدیک لبه پشت بام بود، دستم را زیر چانه گذاشتم و مشغول نگاه کردن به او شدم، غرق تماشا بودم که به یکباره همسر آقای نجف آبادی سرش را به طرف آسمان گرفت تا موهایش را که جلوی صورتش آمده بود، جمع کند و اینجا بود که با من چشم در چشم شد، آنقدر شوکه شدم که فقط او را نگاه می کردم و حتی تلاش نمی کردم خودم را کنار بکشم! او جیغ کوتاهی زد که من به خود آمدم، خودم را کنار کشیدم و به وسط پشت بام، جایی که چادرم در آنجا بود، خزیدم و خودم را زیر چادر مخفی کردم.
خیلی وحشت زده بودم، با خودم فکر می کردم اگر همسر آقای نجف آبادی به شوهرش بگوید، بد اتفاقی در انتظار من خواهد بود. بعد از چند دقیقه به آرامی به لبه پشت بام رفتم، برای لحظه ای نگاه کردم، باور نمی کردم که چه دارم می بینم، خانم نجف آبادی اینبار پیراهن به تن نداشت، بالا تنه اش لخت بود و داشت لباس می شست، مرا که دید با دست اشاره کرد که پیش او بروم، من از لبه پشت بام انباری به آرامی به داخل حیاط آنها آویزان شدم...؛ اینگونه بود که اولین رابطه جنسی در زندگیم را تجربه کردم...
برای مدتها، هر روز صبح من به بهانه پایگاه مخفیم، به بالای انباری می رفتم و بعد خودم را به خانه آقای نجف آبادی می رساندم، زنش می گفت که شوهرش ناتوان از سکس است و او نیز به ناچار به من روی آورده است. اسم همسر آقای نجف آبادي، معصومه بود. بعد از مدتی او برای من شده بود معصی جون.
یک روز صبح زود، مادرم، مرا از خواب بیدار کرد و گفت برای مراسم ختم یکی از اقوام، پدر و مادرم می خواهند به شهر نزدیک بروند و من تا شب در خانه تنها هستم و به من پول داد که برای خودم نهار بخرم. هنوز یک ساعتی از تنها شدنم در خانه نمی گذشت که من پنج نفر دیگر از بچه های محله داشتیم در حیاط گل کوچک بازی می کردیم، کاری که مادرم از آن متنفربود، چون اتاق پذیرایی خانه، یک پنجره بزرگ قدی داشت و این پنجره شیشه های رنگی مشجری داشت که هارمونی قشنگی درست کرده بودند، وآخرین باری که ما گل کوچک بازی کرده بودیم، یکی از شیشه ها را شکسته بودیم، پدرم مجبور شده بود تمام شیشه فروشی های شهر را زیر و رو کند، تا یک شیشه، شبیه آن بیابد.
پدرم با من عهد کرده بود اکر که یکبار دیگر در داخل خانه با توپ بازی کنم، مرا بشدت تنبیه خواهد کرد، اما من که از تنبیه نمی ترسیدم.
یک ساعتی که بازی کردیم، همه خسته شدیم و من به بچه ها گفتم برویم داخل، شربت برایتان درست کنم، مشغول درست کردن شربت بودم که صدای شکستن تعداد زیادی شیشه شنیدم، تنگ شربت را روی کابینت گذاشتم و به اتاق پذیرایی دویدم، شهرام توپ را شوت کرده بود به سمت بوفه و کوزه عتیقه یادگار پدربزرگم شکسته بود، من نفسم از ترس بالا نمی آمد، بچه ها به هم نگاه کردند و مثل برق و باد غیبشان زد. تازه داشتم فکر می کردم چه اتفاقی افتاده که خودم را تک و تنها در اتاق پذیرایی دیدم، در حالی که بوفه خانه و کوزه عتیقه پدربزرگم شکسته بود.
آن کوزه را پدربزرگ پدربزرگ من، زمانی که در کربلا بوده، خریده بود و می گفتند همان شب امام حسین به خواب او آمده بوده است، از آن کوزه آب خورده بوده روز بعد که دختر بیمارش از آن کوزه آب خورده بود، فوراً حالش خوب شده بود.
این کوزه از آن زمان، تبدیل به چیزی مقدس شده بود. وقتی کسی خیلی حالش بد می شد، آب در آن کوزه می ریختند و کمی به بیمار می داند، البته خیلی از اوقات مثمر ثمر واقع می شد و بیمار بهبود پیدا می کرد. می گفتند این کوزه چند بار زمین خورده ، اما به شکلی معجزه وار، سالم مانده است.
رفتم چسب دو قلو را از وسایل پدرم پیدا کردم و تلاش می کردم کوزه ای که تکه تکه شده بود را با چسب بچسبانم، نمی دانم چقدر زمان برد، وسط چسباندن آن بودم که صدای پارک کردن ماشین پدرم در گاراژ را شنیدم، وحشت زده به حیاط پشتی دویدم، از انباری بالا رفتم و خودم را به پشت بام انباری رساندم، می ترسیدم که آقای نجف آبادی خانه باشد، سنگی کوچک را به داخل خانه آنها انداختم، همیشه نشانه ارتباط ما این بود، معصی با موهای بلندش وارد حیاط شد و با دست اشاره کرد که به حیاط آنها بروم. آنقدر استرس داشتم که موقع پایین رفتن، دستم سر خورد و از بالای پشت بام به پایین پرت شدم، پایم حسابی درد می کرد، وقتی معصومه به کمک من آمد، بغض امان مرا برید، گریه ام گرفت و برای معصومه تعریف کردم که این کوزه، نسل اندر نسل به ما ارث رسیده است و پدرم مرا به خاطر شکستن آن خواهد کشت.
معصومه فقط چند سالی از من بزرگتر بود، اما مثل یک مادر، سعی کرد مرا آرام کند، مرا به اتاق خوابشان برد و برایم آب قند درست کرد، بلکه کمی آرام شوم، وسط های خوردن آب قند بودم که صدای باز شدن درب حیاط آمد و معصومه با لهجه ترکیش گفت ددم یاندی، حاجی آمد. دیگر فرصت فرار کردن نبود، معصومه سریع دست به کار شد و مرا داخل یک کمد در اتاقی که اتاق خودشان نبود، پنهان کرد. توی کمد به آن بزرگی پر بود از رختخواب و تشک، و من صدای حرف زدن حاجی را با زنش می شنیدم.
وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود، اما می دانستم اگر صدایم بیرون بیاید، ممکن است کشته شوم، به آرامی گریه می کردم، آرزو می کردم ای کاش خانه خودمان مانده بودم و از پدرم کتک می خوردم، نمی دانم چقدر طول کشید بود که من خوابم برد، نیمه های شب بود که از صدای زنگ تلفن بیدار شدم، چشمانم را مالیدم و تازه یادم آمد کجا هستم! صدای حاج آقای آخوند می آمد که به تلفن جواب می داد و مرتب می گفت یا الله، یا الله. تلفنش که تمام شد صدای معصی را شنیدم که ازحاجي پرسید چه شده است؟ چرا این ساعت صبح زنگ زده اند به خانه؟ حاج آقا آهی کشید و گفت موضوع محرمانه و فوری بود که به اینجا زنگ زده اند، بعد به زنش گفت که دیروز عملیات بود حدود بیست نفر از بچه های شهر، شهید شده اند، پسر امام جمعه هم بین آنها است، پیکر شهدا را سپاه فرستاده، تا یکی دو روز دیگر پیکر شهدا می رسد اینجا، باید امروز صبح زود بروم سر کار، مقدمات کار را آماده کنم، قرار شده من به امام جمعه موضوع شهادت پسرش را بگویم.
بعد از چند دقیقه صدای حاجی می آمد که به زنش گفت که می خواهد به حمام برود. تازه صدای شرشر آب به گوش می رسید و بعد صدای حاجی که صبحانه اش را خورد و بعد، صدای او که با زنش خداحافظی می کرد. وقتی حاجی خانه را ترک کرد، معصی آمد و در کمد را باز کرد، به من گفت فوری فرار کن، مادر بیچاره ات تا الان خودش را کشته است، هوا دیگر روشن بود که من از اتاق، وارد حیاط خانه معصی شدم، به آرامی و دقت به دیوار آویزان شدم و بعد از لحظه روی پشت بام انباری خانه خودمان بودم.
به آرامی به زیر چادر خزیدم، اما دیدم همه وسایل من به هم ریخته است، تعجبی هم نداشت، تقریباً صبح شده بود و من غیبم زده بود، به آرامی به ساختمان اصلی خانه نگاه کردم و دیدم که چراغ ها هنوز روشن است، مفهومش این بود که خانواده من دیشب را اصلاً نخوابیده بودند. آرام از پشت بام انباری پایین رفتم و نزدیک ساختمان شدم، صدای گریه مادرم می آمد، دلم می خواست فوری داخل بروم، اما می دانستم علاوه بر شکستن کوزه، باید درباره غیبت خودم تا نزدیک سحر، توضیح بدهم.
داشتم به این فکر می کردم که چه داستانی باید سر هم کنم، که ناگاه یکی از پشت بغلم کرد، و من بدون اینکه ببینم آن کیست، آغوش پدرم را شناختم. پدرم فریاد زد و مادرم را صدا کرد، هم دور من ریختند و مرا در غرق بوسه کردند، هنوز بوسه ها تمام نشده بود که پدرم گوشم را کشید، و گفت توله سگ، تا حالا کدام قبری بودی !؟
من که تا همین چند لحظه پیش غرق بوسه بودم، به ناگاه خودم را در معرض تنبیه وحشتناکی دیدم، شوک زده بودم و فکر می کنم به خاطر آن شوک، به صورت ناخودآگاه شروع کردم به دروغ گفتن. عموی کوچکم آمد، مرا از دست پدرم کشید و گفت بگذارید ببینم این بچه کجا بوده است، اما پدرم مرا رها نکرد، یک سیلی به من زد گفت بگو کدام قبری بوده ای؟
من که فرصت دروغ ساختن نیافته بودم، گفتم من بالای پشت بام انباری بودم، پدرم گفت دروغ نگو، آنجا نبودی، ما آنجا را چک کرديم، پدرسگ، راستش را بگو، کجا بوده ای؟
من می دانستم که اگر قبول کنم جای دیگری غیر از بالای پشت بام بوده ام، بالاخره مجبور می شوم راستش را بگویم و رابطه ام با مصی فاش می شود، بدون ذره ای تردید، صدایم را صاف کردم، اشک هایم را پاک کردم و گفتم اگر بگویم کجا بوده ام، شما ها تا صبح گریه می کنید، بعد در حالی که گریه می کردم، گفتم من روی پشت بام بودم که عمو آمد و چادر مرا بررسی کرد اما عمو نمی توانست مرا ببیند، این را که گفتم، آنها برای لحظه ای شوکه شدند و سکوت کردند.
می دانستم که جز عمو کسی نمی توانست از ساختمان انباری آویزان شود و بیایید و چادر مرا چک کند. برای لحظه ای، همه شوکه شدند، پدرم با تعجب پرسید چطور عمویت نتوانست تو را بیند؟ من در حالی که گریه ام تشدید شده بود، گفتم خواست خدا بوده، شما ها نمی فهمید، شما ها نمی فهمید وقتی نبودید چه اتفاقی برای من افتاد و بعد شروع کردم با آب و تاب به تعریف داستانی که همان لحظه ساخته بودم.
"گفتم من خودم کوزه آقای بزرگ را شکسته ام، وقتی کوزه شکست، من از ترس و از ناراحتی، به بالای پشت بام انباری رفتم، می خواستم خودم را از آنجا به پایین بیاندازم و خود کشی کنم، اما قبلش گفتم آخرین نماز زندگیم را بخوانم. نمی دانم چه شد که سر نماز خوابم برد، ناگاه، یک آقایی با لباس عربی به خواب من آمد و گفت چرا گریه می کنی پسرم؟ برایش توضیح دادم که کوزه را شکسته ام، او گفت من از آن کوزه آن بار آب خوردم، اینبار نیز خواست من بود که آن بشکند، تو وسیله بودی. من گفتم شما کی هستی ؟ گفت من امام حسینم، من پایش را بوسیدم و گفتم آقا، من همیشه غلام و نوکر شما هستم، شما می فرمایید خواست شما بوده، اما پدر و مادرم مرا تنبیه خواهند کرد، من چه کار کنم؟ امام حسین پیشانی مرا بوسید، گفت با من بیا، مرا سوار یک اسب سفید کرد و مرا به آسمان برد و از آنجا به من یک ماشین سفید پر از جنازه را به من نشان داد و گفت، اینها سربازان من هستند، برو به پدرت بگو، خواست من بوده که این کوزه بشکند، نشانه اش هم این کهبا تو به خانه آقای حجتی امام جمعه شهر برود، به آقای حجتی بگوید امام حسین سلام رسانید و گفتخوب پسری تربیت کردی، اما از این به بعد قرار است در خدمت من باشد."
پدر و مادر و عمویم به هم نگاه می کردند، نمی دانستند چه بگویند، مادرم زبانش بند آمده بود، گفت من سر نماز دیشب بچه ام را به آقا امام حسین سپردم، وقتی امام حسین را به مادرش قسم دادم، ته دلم خالی شد، همان موقع فهمیدم پسرم در امان آقا امام حسین است. بعد به پدرم گفت ببین صورت بچه ام چه سفید شده است.
راست می گفت مادرم، از زمان شکستن کوزه دوازه ساعتی می شد که من زیر استرس بودم، نفسم به زحمت بالا می آمد و چند ساعت ترس ممتد، رنگ چهره ام را عوض کرده بود.
پدرم سکوت کرده بود و به آرامی اشک می ریخت، اما عمویم از شدت گریه به هق هق افتاده بود. پدرم هیچ نگفت، دست مرا گرفت و با عمویم سوار پاترول او شدیم، به آرامی به سوی خانه امام جمعه رفتیم، امام جمعه با زن عمویم نسبت دوری داشت، عمویم در زد و گفت با آقای حجتی، کار واجب دارد. ما را به داخل بردند و امام جمعه با لباس راحتی خانه، ما را در اتاق کارش پذیرفت.
عمو، در حالی که مرا در آغوش کشیده بود و اشک می ریخت به آقای حجتی گفت، آقا، این بچه برای شما یک پیغامی دارد، رو به من کرد و گفت به حاج آقا بگو کی به تو چه گفته است. من که گلویم از شدت هیجان خشک شده بود، به آرامی رو به امام جمعه کردم و گفتم: آقا امام حسین فرمودند، خوب پسری تربیت کردی، اما قرار است دیگر خدمت ما باشد، این امام جمعه بود که به هق هق افتاده بود و گریه می کرد...
وقتی به خانه برگشتیم، من به اتاقم رفتم و خوابیدم ، اما از صدای بلند گوی ماشین بنیاد شهید بیدار شدم که داشت خبر شهادت پسر امام جمعه و بیست نفر دیگر را در خیابان ها اعلام می کرد، اما من خیلی خسته بودم، باز به خواب رفتم، طرف های ظهر بود که مادرم مرا بیدار کرد، گفت لباس های دیشبت کو، من به داخل رخت چرک ها اشاره کردم و گفتم آنها را داخل آن سبد انداخته ام. مادرم آنرا برداشت و از اتاق خارج شد، ناگاه صدای شیون و داد و فریاد بود که از اتاق پذیرایی شنیدم. آرام درب را باز کردم و به داخل سالن اصلی خانه رفتم، آقای حجتی، امام جمعه را دیدم که در اتاق پذیرایی روی زمین نشسته بود و خانه ما پر بود از آدم. تا من داخل اتاق شدم، همه جلوی پای من بلند شدند و صلوات فرستادند، من فقط یادم است که صدها نفر با هم تلاش داشتند سر مرا ببوسند...!

فرستنده: ؟

همزمانسازی محتوا