مغازه

ا سلام من 27 سالمه تو مغازه پدری که خواربارفروشیه کار می کنم یه ساختمون سه طبقه روبروی مغازه ما هست که طبقه همکف اونرو اجاره میدن و چون بعد مدتی اجاره نشین ها برای خرید به مغازه ما میان منم که تیپ وقیافم بد نیست با یکم زبون بازی زود مخشونو می زنم از شانس من هم هرکی تا حالا اومده اونجا زناشون کلا باحال بودن منم بلااستسنا با هاشون دوست می شدم فقط در حدحرف زدن .چون نمی تونستم واقعا کاری بکنم . خلاصه روزگار گذشت یه اجاره نشین جدید اومد زنش یکبار موقعی که آشغالو رو می ذاشت دم در دیدمش زن خوش تیب و یکم چاق بود من بهش نگاه کردم و اونم زیر چشمی منو نگا کرد .

بعد مدتی با شوهرش که می اومد مغازه دوست شدم و از شغل و کارش پرسیدم بعد مدتی اون واسه کار رفته بود شهرستان چون شغلش کار ساختمانی بود یه روز که تومغازه نشسته بودم زن همسایه وارد شد تا دیدمش خشک شدم خرید کرد با کلی احترام راهی کردم رفت روز بعدش دوباره اومد مغازه سرصحبت رو باز کردم و گفتم با شوهرت دوست هستم و میدونم که رفته شهرستان اگه مشکلی پیش اومد یا کمکی خاستی من در خدمتم بگم که اونم موقعی که به من نگاه میکرد با یه حس خاص نگا می کیرد و اصلا از من خجالت نمی کشید و راحت بود دو باره با کلی احترام بدرقش کردم رفت. دوباره یه روز که اومده بود گفتم شوهرت کی میاد گفت دو هفته دیگه منم چون تابستون بود گفتم خونه حوصلتون سر میره اگه خاستین برین بیرون من می تونم باهاتون بیام چون تمام فامیل های زن و شوهرش به گفته خودشون شهرستان بودند و یه دختر هشت ساله داشت که دلتنگی بابا شو می کرد این یه بهونه ای بود که من اون پیشنهاد رو بهش دادم خلاصه من شمارمو بهش دادم و گفتم همه جوره میتونی رو من حساب کنی. آخر شب زنه زنگ زد گفت میریم بیرون میتونی بیای منم که گپی اومده بودم چون نمیتونستم باهاشون برم بیرون برای اینکه تو محله تابلو می شدم گفتم نمی تونم باشه واسه بعد کاردارم . صبحش اومد مغازه گفت اینطوری میخاستی خدمت کنی و ... کلی گلایه کرد منم بهش توضیح دادم که تو محل همه منو میشناسن بد میشه دیدم ناراحت شد چون ناراحت بود خاستم از دلش دربیارم که ناخودآگاه بهش گفتم دوستت دارم انشااله بعدا باهم میریم. همین رو که گفتم سریع زد بیرون فکر کردم ناراحت شد اما دوباره شب زنگ زد و با کلی صحبت کردن بهش گفتم که میخوام باهات دوست شم از طرز حرکاتش تو مغازه میدونستم قبول میکنه اما اون اولش گفت نه تو به بهانه اینکه با من ارتباط داشته باشی با شوهرم دوست شدی و ... خلاصه مخ این خانم با هزار بدبختی زدم و با هم دوست شدیم . در طول این مدت دوستی موقعی که می اومد مغازه من هراز گاهی یه دست بهش میذم اونم اصلا پا نمی داد خلاصه یه روز بهش گفتم بزار یه دست به اون کون خوشگلت بزنم که خندید و گفت که مشتریا میان می بینند خلاصه دست رو کونش کشیدم و دنیا رو سرم خراب شد خدافظی کرد و رفت تا صبح نتونستم بخابم چون مدام کونش جلو چشام بود . تلفنی که صحبت می کردیم بهش گفتم اینطوری که نمیشه نمیخای یه حال اساسی به من بدی گفت چرا نمیشه بیا خونه ما باهم حال کنیم چون محله پر رفت و آمد بود و همه همدیگر و میشناختن نمی شد رفت خونشون .بهش گفتم نمیشه بیام خونتون و ... اونم گفت میل خودت هر وقت تونستی بیا . بهش گفتم شبا بین ساعت 10-11 هم مغازه خلوته هم محله بیا مغازه حال کنیم اولش قبول نکرد که مشتری میاد و همه میبینند بعد که مطمنش کردم که اون ساعت هیشکی نمیاد قبول کرد . چند باری اون ساعت برای اینکه بفهمه راست میگم اومد و یکم باهم سرپایی لب و ... گرفتم .بعدش دید که همه چی روبه راهه گفت هر طور بگی میام . یه روز قرار شد که بیاد مغازه و با هم سکس کنیم اون روز رسید و همه چیز آماده بود واسه سکس . اومد مغازه مستقیم رفت پشت یخچال و بهم گفت برو در رو از پشت ببند منم سریع در و بستم و شروع کردیم به خودن همدیکه و اون شلوارشو کشید پایین منم که اولین بار بود از اینکار می کردم اونم تو مغازه حسابی ترسیده بودم خلاصه اون به پشت خوابید زمین و منم رفتم روش چون بار اولم بود و حسابی هم ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم نمیدونستم اصلا کجاش گذاشتم لای پاش بود یا ... اونم که اصلا صداش در نمی اومد اواخر کار بود که داشت آبم می اومد که یهو در مغازه رو زدن کلی ترسیدم و اونم ترسیده بود نفهمیدم و ریختم رو شلوار و چادرش و از زیر یخچال نگاه کردم دیدم پدرمه یکم صبر کردم که بره اما اون نرفت و وایساد اونجا منم دیدم که نمیره سریع زنرو کردم پشت قوطی ها و یه ملافه انداختم روش و در رو باز کردم پدرم گفت چیکار می کردی که در رو بسته بودی گفتم که داشتم لباسامو عوض می کردم که بیام خونه (اخه خونه ما توی یه محله دیگه بود )دیدم داره میاد تو بهش گفتم که یکی اومده بود دنبالت باهات کار واجب داشت منم فرستادم بیاد خونه دنبالت سریع برو که الان میرسه خونه خلاصه پدر و فرستادم رفت خونه و سریع زنو از مغازه ردش کردم رفت دو روز صحنه جلو چشام بود از خجالت تو روی زنه نمیتونستم نگاه بکنم چون داخل حال کردن حالگیری شد. خلاصه داستان سکس ما تو محله تعطیل شد تا زمانی که اونا از محله رفتن یه جای دیگه از موقعی که رفتن محله دیگه هفته ای یکبار میرم پیشش با هم حال می کنم الان هم باهاش رابطه دارم خیلی دوستش دام اونم منو دوس داره و هیچ وقت روی منو زمین نمیندازه و هر طوری بگم حال میده .

نوشته: ؟

سلام حامدم 25 ساله
طرفای ظهر یه روز تعطیل توی مغازه رفیقم شهرام بودم که یکدفعه سروکله دوست دختر شهرام (پروانه)پیداش شد که همراه یه دختر اومدن توی مغازه بعد از کلی چاق سلامتی و دست دادن پروانه یرگشت به شهرام گفت بریم؟شهرام با تعجب به پروانه گفت پس دوستت چی؟ پروانه گفت الناز قراره مانتو بگیره تا یکی رو انتخاب میکنه ما برگشتیم درضمن آقا حامد هم هست تنها نمی مونه شهرام یه چشمک به من زد و گفت تا من برمیگردم هوای مغازه رو داشته باش من هم که کپ کرده بودم گفتم من که از مانتو فروشی سر در نمیارم شهرام هم گفت ناراحت نباش هوا گرمه دم ظهرم هست کسی پیداش نمیشه این وگفت و رفت البته میدونم کجا میرن.شهرام و پروانه چندسالی میشه باهم دوستن وبه هم بده بستون دارند منظورم رو که میفهمید سکس رو میگم چو پروانه توی نوجونیش زیملاستیک کار بوده پردش پاره شده کسی بهشون شک نمیکنه .

بگذریم بعداز رفتن اونا این دختره الناز شروع کرد به نگاه کردن و جدا کردن مانتوها چندتایی رو برداشت ورفت طرف اتاق پرو.شهرام راست میگفت مگس توی پاساژ پرنمیزد من هم خیلی وسوسه شده بودم که یه دیدی توی اتاق پرو بزنم رفتم طرفش که خوردم به پیسی درش بسته بود و راهی برای دید زدن نداشت .رفتم طرف در اتاق پرو در زدم گفتم چیزی لازم نداری که الناز گفت اینا رو که برداشتم هیچ کدوم بهم نمیان اگه میشه لطف کنید او مانتوهایی که روی صندلی هست رو بهم بدین با شنیدن این حرف کلی ذوغ کردم مانتوها رو برداشتم گفتم بگیرش دیدم دستشو دراز کرد تا آرنج دستش رو دیدم معلوم بود که چیزی نپوشیده بود یا حداقل اینجوری مشخص بود به هرحال به در بسته خورده بودم ولی فکرم مشغولش بود وکیرم بلند شده بود که در باز شد و دیدم یه مانتو کوتاه زرد پوشیده . بهش گفتم اتنخاب کردی اونم گفت آره نظر شما چیه من هم رفتم جلو گفتم نه خوبه بهت میاد که یه لحظه دیدم نیم رخ وایستاد جلوی آینه و با بند سوتینش ور رفت گفت خوبه ولی یکم بالا تنش گشاده من هم به عمد گفتم اگه یه مقدار بند سوتینت رو ببری بالا سینه هات میاد بالا با گفت این حرف من تمام صورتش مثل لبو سرخ شد و رفت توی اتاق پرو ولی در رو قفل نکرده بود که یه مقدار از در بازمونده بوده من هم همون وایستاده بودم دیدم داره مانتو رو در میاره که از لا به لای در بدن لخت و سوتینشو کامل مشخص بود دیگه نمیتونستم طاقت بیارم در رو باز کردم و رفتم توی دیدم الناز خشکش زده بی تفاوت دوتا دستاشو گرفتم سینه هاشو از روی سوتینش لیس میزدم که شروع کرد به تقلا کردن من هم چسبوندمش به دیوار وقتی رفتم سراغ لباش و چندتا لب گرفتم متوجه شدم که دیگه تکون نمیخوره و خودشو چسبونده به من من هم بقلش کردم و شروع کردیم به لب گرقتن از هم دیگه که از پشت بند سوتینش رو از پشت باز کردم با دستادم آروم آروم سینه هاشو لمس کردم حرارت سینه هاش منو بیشتر حشری میکرد و لب گرفت ول کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش اون بیشتر از من داشت حال میکرد حین خوردن سینه هاش دکمه های شلوار لی شو باز کردم و اونم شلوارش رو از پاش در آورد بعداز سیر شدن از سینه هاش رفتم سراغ کوسش کوسش رو از روی شورت قرمزش لیس میزدم که آه وناله هاش بیشتر شد شورتشو کشیدم پائین خودم بلند شدم تا شلوار و شورتم رو در بیارم وقتی رفتم پشتش که آماده شم کیرم رو بندازم توی کوسش برگشت و گفت نه من پرده دارم من شوکه شدم نمیدونستم چیکار کنم از طرفی کیرم داشت میترکید و از طرفی هم نمیتونستم پرده ش رو دست بزنم که بالاخره گفتم باشه پس بیا ساک بزن نشوندمش روی زانوهاش کیرمو انداختم توی دهنش اونم شروع کرد به خوردن حین خورن ساک هم میزد برام جالب بودچون خیلی حشری و باحال داشت ساک میزد بهش گفتم تاحالا برای کسی ساک زدی اونم کیرمو از دهنش در آورد و گفت نه ولی عاشق فیلم های سوپرم بلندش کردم و خودم نشستم روی زانوهام پاهاشو یکم از هم باز کردم و شروع کردم به خوردن کوسش کوس چه کوسی یه کوس تمیز و سبزه حیف شد که نتونستم باهاش کار کنم بالاخره خوردن رو تموم کردم و گفتم حالا نوبت توه اونم نشست و دوباره کبرمو انداخت توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن اما این دفعه سریع و محکم تر ساک میزد که یکدفعه متوجه شدم آبم داره آومده و هر چی آب داشتم رو ریختم توی دهنش که اونم یه آه بلند کشید و گفت پس اب کیر این مزه ایه من هم گفتم بله بلند شد من هم چندتا لب ازش گرفتم و باهم دیگه لباسامونو پوشیدیم وقتی لباسشو پ.شیده گفتم همین بهت میاد برش دار اونمم گفت باشه بعد از چند دقیقه شهرام اومد گفت بچه بریم من خسته ام نهار هم نخوردم ما هم گفتیم باشه شهرام گفت نهار بریم رستوران که من گفتم منو سر خیابون پیاده کن بعد از کلی اسرار و از این چیزا خداحافظی کردم که الناز یه تیکه کاغذ بهم داد که شمارشو نوشته بود.من هم گرفتم وخداحافظی کردم.

راستی تا یادم نرفته این یه داستان بود نه یه تجربه شخصی.

نوشته:‌ حامد

سلام من محسن هستم 26 سالمه این موضوع برای 4 سال پیش هست خواهره من یه مغازه لباس زنانه زد چون خودش درگیره بچه هاش بود نمیتونست مدام دم مغازه باشه تا این که تصمیم گرفت که یک فروشنده بگیره چند روزی نرفتم مغازه تا این که خواهرم به من زنگ زدو گفت که برای تغییر دکور برم اونجا منم اماده شدم رفتم همین که وارده مغازه شدم کم مونده بود فکم بوخوره زمین یه خانوم خوش اندام با موهای طلای نمیدونید که چه جیگری بود اسمش شیوا بود تازه از شوهرش جدا شده بود من تاشب که اونجا بودم همش یواشکی اندامشو دید میزدم یکی دوبار متوجه شد با یه نیش خند رد میشود ازون روز دیگه چشام واز میشود میرفتم دم مغازه کم کم رابطه ام باهاش خوب شداز اون جای که من خیلی شوخ طب بودم وهمش جک تعریف میکردم به من گفت که شماره خودمو میدم برام هرز گاهی جوک بفرست منم قبول کردم اول جوک های موادب مفرستادم یواش یواش جوک هامو سکسی کردم که خیلی هم خوشش اومد منم دلم قرص تر یه روز رفتم مغازه دیدم داره گریه میکونه پرسیدم که چی شده گفت که شوهرش نمیزاره بچه اش رو ببینه من برای این که دل داری بدم دستشو گرفتم اونم خودشو چسبوند به من مغازه جوری بود که دید نداشت به داخل منم بغلش کردم واروم سرشو نوازش کردم یه هو صورتشو رو به من کرد داغی لباشو رولبام حس میکردم به من گفت که من الان فقط تورو دارم میخوام همیشه کنارم باشی منم سری سواستفاده کردمو لبمو چسبوندم رولبشو گفتم قول میدم اون روز گذشت فرداش رفتم مغازه دم ظهر واسه این که به مادرش نهار بده میرفت خونه من گفتم که میرم بالای مقازه استراحت میکونم گفت که پس میرم ناحارو میارم باهم بخوریم گفتم باشه رفت بعداز 20 دقیقه اومد ودوتا ساندویچ دستش بود در مغازرواز پشت قفل کرد امد بالا دیدم که بوی دود میده گفت که غذام سوخت خونه ارو دودبرداشته بود همه لباسم دودی شدن گفت بزار دربیارم خیلی بوی دود میده گفتم باشه همین دکمه هاشو باز میکردمن تودلم وشکن میزدم مانتورو که دراورد یه نیم تنه تنش بود من همینجوری زول زده بودم به اون یهو گفت. چیه بابا همش مال خودته اینطوری زول نزن ناهارو بخورناهارم که تمام شد دراز کشیدم چشمامو بسته بودم یه سایه روچشام افتادچشامو بازکردم دیدم لباش جلوی لبامه دستموانداختم دوره گردنش گفت من سیر نشدم میخوام لباتم بخوررم که یه هو امد روم شروع کرد به خوردن لبام چرخیدیم اونو انداختم زیر داغ کرده بود مثل وحشی ها میخورد منم حسابی حشری شدم تاپشو زدم بالا سینه هاشو بادستام چسبوندم به هم توکای سینه هاشو میک میزدم دکمه های شلوارشو باز کردم خودش سری ازپاش دراوردرفتم لای پاهاش وای چه کوسی عینه غونچه گل بود سفیدو بی مو که رفتم توکاره خوردن داشت میمورد ازبس شهوتی شده بود گفت69 شو میخوام کیرتو منم چرخیدم داشت میکندش کیرم تا ته رفته بود تو حلقش تخمامو انداخته بود تودهنش بازبونش بازیشون میداد رفت دمه سوراخ کونم میخواست زبونشو بکنه تو گفتم میخوام بکنم که چرخید روم بادستش کیرمو هدایت کرد توکسش به زور میرفت انگار که اولین باره که داره ازکس میده کسشو میچرخوندوبالاپاین میکردداشت ابم میومد که رفت کیرمو کرد تودهنش بادست برام جق میزد تمام ابمو بافشار خالی کردم تو دهنش بلند شدیم لباسمونو پوشیدیم بعد از اونوقت یه روزدرمیان کارمون همین بود امید وارم که خوشتون. امده باشه.... ..

نوشته:‌ محسن

سلام خدمت تمام دوستان شهواني گلم؛خاطره اي كه ميخوام بنويسم بر ميگرده به يك ونيم سال پيش من 21سالمه اهل جنوبم.و اما... بعد از اتمام اموزشی و تقسيم نيرو من افتادم شمال(رشت)3ماهه اول خدمتم داخل يه پاسگاه ساحلي نزديک بندر انزلي بودم وبعدش به رشت انتقالم دادن يه شب رفتيم مأموريت اخراي ابان ماه بود تا اخرشب گشت بوديم بارون زيادي ميومد وقتي برگشتيم يگان داشتم از درد پا ميمردم هر كار كردم كسي منا نبرد بهداري فراد صبح زود لنگ لنگان رفتم پيش فرمانده مون گفتم منا بفرست بهداري گفت ماشين نداريم مرخصي شهري بهت ميدم خودت برو گفتم باشه رفتم تو شهر داشتم تو يه خيابون تو بالا شهر ميرفتم كه يه لحظه ديدم يه خانوم 32 یا33سال از یه پژو405پياده شد يه مانتو بالا زانو تنش بود 3تا از دکمه هاش باز بود یه لحظه چشمم به سينه هاش افتاد همون جا خشكم زد اومد طرفم گفت اقا پسر حالت خوبه گفتم سلام گفت ميتوني يه لامپ واسه مغازه من عوض كنی هيچي نگفتم رفت داخل يه ارايشگاه زنانه گفت بيا داخل پشت سرش رفتم داخل ديدم 2تا دختر دارن ارايش ميكنن سوتين تنشون بود خواستم برگردم كه همون زنه گفت اشكال نداره بيا داخل رفتم جلو يه اتاق شيشه اي بود گفت لامپ اينجا سوخته يه صندلي گذاشتم زير پام لامپا عوض كردم برگشتم ديدم حمیرا همون خانومه مانتوشا در اورده فقط يه شرت جوراب مشکي پاشه داشت موهاشا مي بست من گفتم با اجازه من رفت زحمت كنم اومد جلو گفت شتاب داري گفتم نه دستما گرفت گفت پس بيا حالشا ببريم منا گرفت تو بغلش اولش خيلي ميترسيدم چون غريب بودم بعدش شروع به لب گرفتن کرد در همين حال به لیلا كه شاگردش بود گفت درا قفل كن رفتيم اخر مغازه يه موکت و چندتا پتو وبالش بود دوست لیلا هم كه اسمش رویا بود اومد حالا من بودم و 3تا كس حمیرا يه پتو پهن كرد ولخت شد گفت بيامن هم رفتم شرو كردم به خوردن سينه هاش كه لیلا از پشت سر تي شرتم را در اورد وبعدش كمر بندما باز کرد و شلوار وشرتم را در اورد و شروع به ساك زدن كرد كه رویا گفت پس من چي من را كشيد سمت خودش من كمي مالوندمش و شلوارشا در اوردم جدأ كس رویا از همشون خوشگل تر بود بعد حمیرا كونشا اورد جلو من كيرما گذشتم درش خيلي گشاد بود لیلا داشت تخم هاما ميخورد و من هم داشت كس رویا را ميخوردم كه چند تا تلمبه زدم ابم اومد ريخت تو كون حمیرا بعدش لیلا خوابيد پاشو باز کرد گفت از جلو بكن کيرم اولي داشت دوباره جون ميگرفت كه گذاشتمش دم كسش يه واش فشار دادم ديدم خبري از پرده نيست گفت نترس راحت باش من تا او روز فقط 2با كس کرده بودم ولي چون دختر همسايه مون باكره بود نميزاشت از جلو بكنم فقط سر كيرم راداخل كسش ميکردم؛شروع كردم به تلمبه زدن كه به چند دقه نرسيد که دوباره ابم اومد گفت بريز رو سينه هام ريختم رو سينش ديگه ناي كه از جام بلند شم نداشتم به پشت افتادم او روز فقط يه كره و عسل يه نفره خورده بودم داشت ضعفم ميزد كه رویا افتاد رو تنم گفتم من ديگه نميتونم گفت چرا گفتم گرسنه مه لیلا يه ليوان دلستر و چندتا كيك برام اورد درحالي كه من داشتم ميخوردم رویا داشت ساک ميزد كيرم شل شده بود اما اينقدر خوردش كه دوباره راست شد وبلند شد نشست رو كيرم شروع به بالا پايين كرد بعد از چند دقه من گفتم حالتمونا عوض كنيم گفت باشه خواستم از جلو بكنم كه گفت من دخترم از پشت بکن پاهاشا گرفت بالا يه بالش گذاشتم زير كمرش شروع به كردن کردم خيلي طول كشيد تا ابم اومد ريختم رو كسش بعدشم لیلا منا تا پادگان رسوند و تا وقتي اونجا بودم با هم رابطه داشتيم حتي بعضي اخرهفته ها مرخصي 48ساعتی میگرفتم باهم میرفتیم کنار ساحل. بیشتر وقتا میرفتم خونه بیتا چون تنها زندگی میکرد.امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه من خیلی از داستان های شهوانی را خوندم اما به کسی بی احترامی نکردم پس هر جور دوست دارین نظر بدین دوستتون دارم بای.

نوشته: امیر

سلام به همگی
قبل از اینکه داستانمو بگم اجازه بدین یه چند تا به اصطلاح نکته بگم:
من واقعا ناراحت میشم از بعضی آدمای ...
بذار نقطه چین رو کامل کنم آدمای کس کش و نفهم که میان یه سری کس شر راجع به محارمشون مینویسن.
بذار بگم بیناموس،لاشی،عوضی،بی شرف اینجا جای این کس شرا نیست.
دارم میگم چون تو نظرات سایت خوندم شاید بعضی ها فکر کنن داستان دروغ باشه ولی واس من اینجوری نیست!
لزومی نداره که دروغ بگم!
داستان مال چند سال پیشه:فروشگاه لباس داشتیم،از بخت بد ما تونستیم یه شاگرد پیدا کنیم که متاسفانه با پسرای زیادی بود و کلا میتونیم اصطلاح جنده رو بهش بدیم.البته بچه محلمون هم بود.کلا منو و اون با هم خوب بودیم.لازم به ذکره که چند سالی ازم بزرگتر بود.من همیشه میرفتم فروشگاهو کلا با هم صحبت میکردیم و خوب بودیم با هم البته اصلا باهاش سکسی صحبت نمیکردم.خلاصه بچه محلامون همه میگفتن فلان دختر خرابه و از این حرفا چرا باهاش سکس نمیکنی و از این داستانا دیگه.
داستانو خیلی دارم خلاصه میکنم.بعد چند مدت اس بازی یه شب بش گفتم نظرت راجع به سکس چیه؟ خلاصه هی اینور هی اونور گفت خب خوبه!
اس های زیادی بینمون رد و بدل شد،بالاخره رفتیم تو کار اس های سکسی و من جو جو تو بخورم و از این رفا.
یه جورایی راضیش کردم که منو با سن کم واسه سکس بپذیره.
دقیق میخوام بگم که خونمون با فروشگاه چفت شدس.
بعد اس بازی اون شب چند روز بعدش دقیقا یادم نیست ولی خونمون خالی بود.
اس دادم که بیا.مغازرو بست و اود.بعد از اینکه یه مدت با هم گپ زدیمو خلاصه خجالت های منو محافظه کاری از اون دستاشو گرفتم.دقیقا یادمه اون ایستاده بود من شته که بش پیشنهاده رو دادم و اون هی میگفت نه و از این حرفا بالاخره لب رو ازش گرفتم.وقتی لبو ازش گرفتم یادمه دستم همش روی کونش بود.اونم هر دقیقه دستمو از رو کونش میکشید.چشاتون روز بد نبینه پسر عمه هام اومدن گفتن که بیا بریم بیرون.به دختره گفتم تو خونمون باش من میرمو برمیگردم.خلاصه پسر عمه هامو دم در دگ کردم رفتیم تو محل یه گشتی زدمو بعد چند دقیقه اومدم.البته کامپیوترم روشن بود وقتی برگشتم دیدم سر کامپیوترمه.دختره پرده نداشت البته.یادمه یه کاندوم زیر کشوی لباسم قایم کرده بودم اونو برداشتم تو دستام و بهش نگاه کردم گفتم بیا با هم سکس.خلاصه بعد چند دقیقه پتو آوردم و پهن کردم که پشتش اذیت نشه.بعد چند تا لب گرفتن پشت هم خوابوندمش.خواستم اول کاندومو بذارم بعد بکنمش که کاندومو گذاشتم و رفتم که شلوارشو بیارم پایین که زل زد به چشام و گفت:
نکش پایین!!!!!!!
پریودم!!!!!!!!!!
منم همونجا زدم تو سر خودم.
بعدش بلند شد و رفت منم در حسرت اولین سکس زندگیم!
داستان تموم شد ولی بعدش که یامه رفتم پایین بوتیک بم گفت که شورتشو خیس کرده یعنی آبش اومده.
حالا من تعجبم که چطور اون پریود بوده آبش هم اومده!
خلاصه ما تو سکس موفق نبودیم.نمیدونم نخواست اون روز بهم بده دروغه رو گفت یا اینکه واقعا پریود بوده.
البته الان ازدواج کرده و یه پسر هم داره.ان شاالله تو زندگیش موفق باشه.
این اولین و آخرین تجربه ی سکس زندگیم بود،البته سکس چه عرض کنم،لب گرفتنو میگم.
ولی دختر خوبی بود.شاید از سر سادگیش دچار رفاقت با پسرایی شده که ازش سو استفاده کردن.
این داستانو خیلی خلاصه کردم.نمیدونم شما هم داستان نوشتی یا نه ولی نشد جزییاتو براتون بگم.
البته ناراحت نباشین.چکیده داستانو بتون گفتم.
آرزوی موفقیت واسه ی همه ی شما عزیزان.
دوستتون دارم،مواظب خودتون باشید.
همگی چش مایین.
فعلا

نوشته: ؟

من رهــا هستـــم 20 ساله خوش اندام. سفیــد.یه ماه پیش با یکی دوست شدم اسمش نیما هس
23سالشه مغـــازه آپاراتــــی داره خیلییی پسر خوبیه ... خوش اخلاق ومهربون.
یکی دوبار رفته بودیم بیرون باهم ..تااینکه دعوتم کرد مغازش شب قبلش بهم گفته بود چی بپوشم
منم پوشیدم شرت وسوتین مشکی...اون روز کلاسام تموم میشد خیلی ناراحت بود که بار آخره میبینتم
بعد از کلاس اومد سراغم رفتیم دم مغازش من رفتم تو وخودش رفت ناهار بگیره وبیاد ...خیلی استرس داشتم آخه تاحالا سکس نداشتم ....اومد باهم ناهار وخوردیم ... از استرس نتونستیم ناهارمونو تموم کنیم... مونده بودم چجور می خواد شروع کنه رفت از کشوی میزش یه کادو اورد گفت برای توئه
بازش کردم یه زنجیر خوشگل بود خواستم ببندمش دیدم نمیشه گفت بیا تاخودم ببندم برات
نشستم جلوشو برام بست وقتی بست اروم از پشت بغلم کرد هردو خندیدیم ... نزدیکم شد وگفت دوستش داری گفتم اره هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم لباشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن وخوردن .یکم که خورد محکم بغلم کرد بعد زیپ مانتومو باز کرد و سینه هامو تو دستش گرفت صورتشم چسبونده بود به صورتم ... حس خوبی داشتم تو بغلش اروم بودم خیلییی اروم ....
مانتومو دراوردو اروم خوابوندم خوابید روم وشروع کرد لب خوردن .. بعد گردنم خوردو بوسید تا سینه هام
سینه هامو خیلی باحال میخورد بعد شلوارمو دراورد اول بوسش کردوشروع کرد خوردن کسم که دیگه داشتم از حال میرفتم حالم بدشد کسم و ول کرد اومد بالاسرم که حالم جا بیاد پاهام باز بود خودشم وسط پام خوابیده بود خواستم بلندش کنم از روم که دستم خورد به کیرش ... خیلی سفت شده بود (شق)
یه لحظه به هم نگاه کردیم خندیدیم ... دوباره از اول شروع کرد لب خوردن منم اروم دستمو بردم رو کیرش
خواستم شلوارشو دربیارم که خودش باز کرد دیگه نذاشتم شرتشو دربیاره خودم براش دراوردم ......
هردو لخت لخت بودیم ...خوابید روم کیرش بدجور شق کرده بود... از صدای نفساش فهمیدم حالش بده ....
تو گوشم گفت ... فدادبشم دارم میمیرم اجازه هست ؟ گفتم اره عزیزم ازروم بلند شد وگفت برگرد برگشتم دوباره خوابید روم اول گذاشت لا پام ... خیلییی خوب بود ... سوراخ کونمو خیس کرد با کیر خودش اروم گذاشت توش... نزدیک بود جیغ بکشم که دستشو گذاشت رو دهنم وگردنمو می خورد خیلیییییی درد داشتم اخه خیلی ازم تنگ بود ازاونم کلفت ... دیگه به بدبختی کرد تووش آبشم ریخت توش
خیلیی خوشش اومده بود... یکم خوابید روم ... بعد پاشد نشست منم نشستم تو بغلش .........
نیم ساعت تو بغلش بودم بعد پاشدیم لباس پوشیدیم بعد اون اومدم تو بغلم ...اون روز خیلی خوش گذشت بهمون
یه باره دیگه هم سکس داشتیم تو مغازه اون باحال تر بود دوست داشتین می نویسم

اینا اراجیف وچرت وگرت نبود واقعی بود

نوشته: رهـــــا

من یه مغازه دارم به دلیل شغل خواص من خانمها بیشتر با من سر کار دارن
یکی از این خانمها که اکثر اوقات برای هزینه کمتر شدن به هم اس می دادیم
یواش یواش اسها جوک داخلش اومد حرفهایی شبیه عزیزم فدات وغیره یه روز مغاره بودم کنار من رو صندلی نشسته با هم می حرفیدیم
که اتفاقی دستامون بهم خوردیه نگاهی کردیم یه دفعه هردو کنار کشیدیم
بعدش من شیطنت کردم دوباره تکرار کردم
اون گفت چه ته گفتم چیزی نیست انگار گلوم خشک شد گفت چیه قرمز چرا شدی گفتم نمی دونم دلم چرا تاپ تاپ می زنه
گفتم منم این طوریم
گفت نمی دونی چقد دوست دارم گفتم یه بار دیگه بگو
که این با با یه بوس آبدار تکرار کرد من دلم هوری ریخت جرات پیدا کردم یه فشاری به سینه هاش دادم گفت می خوام می خوام گفتم چی آزی جون گفت کیر گفتم آخ جون بیا مال خودت از رو شلوار یه فشاری دادگفتم درش بیارم گفت نه می ترسم کسی بیاد داخل مغازه سریع رفتم مغازه رو بستم
زیپمو باز کردم کیرمو آوردم بیرون شق شق شده گفت اوفف می خوام گفتم بخورتا کله کیرم رفته نرفته تو دهنش آبم داشت می اومد نمی دونم چرا حول شدم
سرشو کنار زدم وآبم اومد چقد بدبختم من نه اون روز بعد از آب اومدن من تمام شد اون درحسرت کیرم موندچند روز دیگه اومد تا اومد کنارم نشت کیرم دادم دستش هی فشارو بازی منم دستمو بردم داخل شلوارش واخ چقد داغه کوست گفت کیر بزار توش گفتم اینجا گفت آرهیریع دلا شد شلوار داد پایین باورم نمی شد کس آماده کیرم شق هی می گفت بکن توش
وای دوباره نکرده داشت آبم می اومد کیرم نرسیده به کوسش حول شدم داشت آبم می اومد واس نکردم توش شلوار کشید بالا گفت اگه من کیر داشتم حالیت می کردم خجالت کشیدم چیزی نگفتم چندروز دیگ اومد با انگشتم می زارتم تو کوسش اون دید دیگه از من بخاری بلند نمی شه دیگه نیومد پیشم و من در حسرت کوسش......

نوشته:‌ سهراب حدودا40ساله

اسم من سعید هست واین خاطره مربوط به چند سال قبل هست تا جائی که بشه سعی میکنم از زبان محاوره وساده استفاده کنم برای گفتن خاطره خودم فقط اینو هم بگویم که قدم یک و نود و هشت و پوست بدنم برنگ بزنزه هست و از فن بیان و چهره متوسط که از نظر دیگران آرامش بخشه و آدم احساس میکنه یک جائی دیده و آشنائی داشته و روابط عمومی قوی،
مانتوفروشی داشتم و در شمال شهر تهران زندگی میکنم یکبار ازدواج کردم و زن خوبی داشتم که با بچه بازی هردو مجبور به طلاق و جدائی شدیم هرچند بعدها هر دو پشیمان بودیم اما دیگر برای برگشت راهی نبود،دلیل آنهم خارج از موضوع است, 32ساله هستم اما خاطره من مربوط به بعد از طلاق میشه ،
توی مغازه بودم ساعت ده صبح یک روز خلوت اول هفته بود منم مشغول برسی حسابهای مغازه برای تسویه حساب با تولیدکنندهائی که جنس میگرفتم بودم که دیدم یک زن با قدی متوسط که بین بیست وسه تابیست وشش ساله با آرایشی متوسط اما استادانه و بامهارت که با رنگ لباس و شکل صورت زیبایش هارمونی کاملی رو به نمایش میگذاشت وارد مغازه شد و رفت بین رگال های مانتو و مشغول به تماشاو برسی مدلهای آنجاشد و همزمان سلامی هم به من کرد آنروز فروشنده من مریض بود

من هم تنها بودم ، با آنکه جوانی پر هوس بودم اما به هر کسی توجه نداشتم و کسی هم که خودش نخ نمیداد من هم سعی میکردم بی تفاوت برخورد کنم اما این خانم جوان که آمد و سلام کرد و با آنکه هیچ نشانه ای دال بر اینکه اهل سکس و دوستی باشه از اون ندیدم اما انگار با همان سلام و صداش که قدری لوندی و شیطنت توش بود منو جذب کرد طوری که بلند شدم و رفتم جلو تا هم بهش سرویس بدم هم اینکه از دیدنش بیشتر لذت ببرم اما از حد احترام خارج نمیشدم ،
پشت به من بود و مشغول ورق زدن مانتو ها از پشت نگاه کردم خط برجسته سوتین مشکی از زیر مانتوی کرم رنگ مدل کمر کرستی هشت ترک که بتن داشت دیده میشد و همینطور خط شرتی که پوشیده بود اما برنگ روشن تا مشخص نباشه فهمیدم زیر مانتو چیزی نپوشیده و من هم که همیشه مشکلم این بود که حتی بانگاهی که توش شیطنت باشه کیرم آبروریزی میکرد با دستم قدری جایش را بهتر کردم تا برجستگی اون کمتر دیده بشه دیدم یک مانتوی مشکی کرپ را که برای سایزی کمتر از خودش بود برداشت گفتم برای خودتون میخواهید ؟
بدون برگشت با قدری تامل گوئی هواسش نیست اول قدری فکر کرد انگار متوجه نشده و داره تلاش میکنه سئوال منو درک کنه گفت اوه بعله اگر زحمتی نیست

گفتم خواهش میکنم ، در حالی که با هر دودستم یکی بسمت پرو و دست دیگرم از پشت با فاصله هدایت میکردم بسمت پرو لباس انتهای مغازه بره گوئی چند مرغ را بخواهند به جائی داخل کنند و همانطور که میرفتیم بقدری نزدیکش شدم و سرم رو قدری پائین آورده بودم و بوی بدنش رو استشمام میکردم ، حال عجیبی داشتم که قادر به توضیح نیست هوس پرشده بود تو وجودم با نگاهی که به بدنش میکردم و داشتم تصورمیکردم چطور باسنی و شانه و پهلوئی داره و کم مانده بود بغل کنمش فقط ترس از شر شدن مانع اقدام بی شرمانه من بود که تا آنروز تجربه نکرده بودم ، نیاز به یک هم آغوشی وجودمو پر کرده بود حسی منو وادار میکرد از پشت کیرم رو بهش بچسبونم و گردن سفیدی که پشت آن با موهای کرکی زیر موهاش که جمع شده بود رو به بالا و روسری آبی نفتی که کامل از سرش پائین آمده بود و روی یقه مانتو بود دیوانه شده بودم ناگهان برگشت سمت من و همانطور که چرخید گفت خیاط هم دارید ولی با دیدن حالت من متعجب نگاهش رو دوخت به چشمام من که کمی ترسیده بودم و از خودم خجالت میکشیدم وبا صدائی که میلرزید و شهوت منو لو میداد گفتم بعله شما پرو کنید مشکلی بود من درخدمت شما هستم و مثل
یک احمق خشکم زده بود و منتظر بودم فهش بده و عصبانی بشه اما با تعجب دیدم نگاهش رو از من برگردوند و رفت توی پرو و درو از داخل قفل کرد ، منکه بخودم آمده بودم و از اینکه کیر بی ملاحظه ام داشت کونم رو به باد میداد ترسیده بودم اما دیدم چیزی نگفت و البته حالتش نشون میداد نخواسته برخورد شدید تری هم بکنه و ترس رو تو چشمام دیده بود بیخیال شده بود منم خیالم راحت شد و بخودم فهش میدادم رفتم نشستم پشت صندوق ، چند دقیقه بعد درو باز کرد و صدام کرد رفتم جلوی پرو و طوری که دیده نمیشدم گفتم با من امری داشتید؟گفت میخوام از قدش کوتاه بشه و اینکه آیاممکن هست سایز بزرگتر اگر داره امتحان کنم یا دگمه های اینو کمی جابجا کنید نیم سایز جاباز کنه ، گفتم متاسفانه نداریم اما قدش و کوتاه میشه کرد و امکان بزرگتر گردن هم نداره میخواهید مدل دیگری بدم نگاه کنید ، گفت نه همین رو میخوام فقط قدش رو سوزن بزنید ببینم چطور میشه من با کمی خجالت رفتم جلوی در تا سوزن بزنم اندازه ای که میخواد کوتاه بشه دیدم خدا چه سینه هائی ، معلوم بود با زور بسته دگمه مانتو رو و برگشت سمت آینه و دستش را از بغل گذاشت رو پهلوهاش و کشید بسمت پائین و به دو طرف چرخید

چرخ زد و تو آئینه نگاه میکرد معلوم بود رازی هست و کمی لبخند گوشه لبش دیدم منم که باز با نگاه به باسنش که حسابی قلنبه زده بود بیرون کیرم دوباره زرزرش رو شروع کرده بود امانمیتونستم در حالی که نگاه میکنه جاشو درست کنم ، که دیدم داره باز باتعجب نگاهم میکنه دست و پا م رو گم کردم و با ترس و جوری که مثلا بگم بیگناه هستم گفتم چی شده دیگه ، دیدم از حرفم و حالت مسخره ای که داشتم خنده اش گرفته بود گفت علامت بزن دیگه ، منم کمی خیالم راحت شد و دیدم نمیاد بیرون من رفتم داخل که جای هر دوی ما نبود و نشستم جلوش و پرسیدم چقدر کوتاه تر گفت نمیدونم حالا بزن نگاه کنم با ترس تا زیر زانو خواستم تا کنم مجبور بودم در حالی که پائین مانتو رو بسمت داخل تا میکنم رو به بالاببرم و سوزن بزنم دستم هم بهش نخوره ، هرچی سعی میکردم نمیشد چون هم تنگ بود هم مجبورمیشدم به قسمتی که میشد تقریبا جلوی شورتش تا کنم وسوزن بزنم که مانتو بصورت تا زانو دیده بشه اما نمیشد اونکه خودش متوجه شد کمی خم شد و دگمه پایین رو بازش کرد و گفت حالا راحت تر میشه سوزن بزنید،
من دوباره خواستم انجام بدم که چشمم به رونای مرمری و هوس انگیزش و سپس با باز کردن دگمه دوم شورتش

شورت مشکی توریش که کس قلنبۀ سفیدش از زیرش با حالتی دیوانه کننده پیدا بود من دیگر نمیتوانستم خودم و کنترل کنم و با پشت دست روی قسمت بالای کسش که پیدا بود دست کشیدم چون پاهاش رو بهم چسبونده بود و کناره های دو ران پاهاش قسمت اصلی کسش رو پنهان کرده بود دیدم چیزی نمیگه سرم رو بالا گرفتم و نگاهی بهش کردم که دیدم با حالتی شهوتی که دیوانه میکرد منو نگام کرد و گفت چرا حالتون خراب شده چی دیدی اونجا ؟ و مانتو رو باز کرد باور کنید انگار خوابم بدنی سفید و تپلی با ناف قشنگی و سینه های گرد توی سوتین و پاهای به نهایت دیوانه کننده با عطری که از تن نازش با بوی ادکلن تند و وحشی دیرک فرانسوی من مخلوط شده و دیونه ام کرده بود با دستم بین پاهاش رو روی قسمت کسش فشار دادم پاهاش رو کمی باز کرد از کناره شورتش زدم کنارتا نازش رو دست بکشم گفت اگر کسی بیاد چی ؛
به خودم آمدم که بی توجه به شرایط داشتم چکاری میکردم ، رفتم درب شیشه ای داخلی رو قفلش کردم و برگشتم دیدم جلوی پرو به در تکیه داده و مانتو رو هم درآورده و همان قبلی رو پوشیده ولی دگمه هاشو نبسته سرش روتکیه داده چشماش رو هم با آمدن من بست ، باورش برام سخت بود چون اولش اونجوری برخورد
جلو رفتم قدری همه بدن قشنگش رو نگاه کردم و با دستام صورتش رو گرفتم و شروع کردم لب و زبون و گوش و گردنش رو مکیدن و سعی میکردم با کمی خم کردن زانو هام کیرم رو بچسبونم به قسمت زیر شکمش ولی نمیشد چون من قدی در حدود دو متر که دوسانتی متر کمتر هستش و اونهم تقریبا یک و هفتاد بودش و نمیشد راحت بود و همانجور با دستم سینه هاشو که زیر سوتین بودند ولی بخشی از اونا قلنبه زده بود بالا رو میمالیدم اونم دستش رو پایین آورد و از روی شلوار شروع کرد به برسی اندازه درازی و با گرفتنش میخواست حجم کیرم رو نیز متوجه بشه ولی زیپ منو باز نمیکرد و همانطور میمالید و در حالی که گردنش کاملا رو به عقب رفته بود و منم داشتم کوش و بنا گوشش رو میخوردم چشماشو بسته بود و نفس های شهوتی اونو کنار گوشم میشنیدم بعد با دست هاش سر و صورتم رو دست میکشید و موهای سرم رو پخش و پلا میکردم بعد از چند دقیقه که کیرم داشت له له میزد و با نبض زدن هاش بهم میگفت لا مصب درم بیار از اینجا بیرون که مردم و اون هم کسش خیس شده بود و هر بار دستم میخورد خیس بودنش رو احساس میکردم خواستم جایی رو آماده کنم تا دراز بکشیم وقتی فهمید گفت اینجا نه که جا خوردم گفتم کجا پس بریم؟

در حالی که دستاش دو طرف صورتم بود گفت سعیدجان خانه من،
جا خوردم اسم کوچیک خودم و از زبون زنی که تاآنروز ندیده بودم شنیدم بعد با خودم گفتم شاید از بچه محل های خودم باشه ،
اما نحوه خنده قشنگی که داشت معلوم بود داره منو و حالات منو تجزیه و تحلیل میکنه و بعدکه دید من سردرگم شدم و حس شهوتی که داشتم داشت رنگ میباخت منهم وقتی اینطور بشم درد شدیدی در بالای بیضه هام احساس میکنم که واقعا ناراحت کننده هست و آقایون میدونند چی میگم ، آنوقت بزبون آمدو گفت منونشناختی؟
گفتم یادم نمیاد و کلافه شده بودم دیگه از این رفتارش که وسط حالی که داشتم و فقط بفکرم این بود که بکنمش و آروم بگیرم ، گفت یادت نمیاد مگه منو ، روزی که نسرین رو آورده بودم اینجا که میخواست روز اول کارش رو پیش شما شروع کنه ، باورم نمیشد ، نسرین فروشندم بود یادم بود روز اول مادرش باهاش بود که البته عینک سیاهی رو زده بود و بر نداشت و روسری و لباسش همه مشکی بودبعدا نسرین گفت مادرش یکسال هست بخاطر فوت پدرش سیاه پوشیده و عزاداره,
اون خانم کجا این خانم جوان کجا باورم نمیشد،
این اولین سکس نارس ونیمه کاره من با این خانم بود که بعدها بارهاسکس داشتیم مایل بودید ارسال میکنم

نوشته: سعید

سلام به همه دوستان شهوانی گل اول ازهمه بگم اگه داستان من غلط املایی یا تایپی داره به بزرگ گواری خودتون ببخشید ؛ خب بریم سراغ داستان که بر میگرده به سال پیش تقریبأ همین موقع سال بود که رفتم داخل یه کافی شاپ ‏ coffe man بشم و شدم ؛ این مغازه
3 طبقه بودش طبقه زیرزمین آشپزخونه طبقه هم کف هم که سالن و میزو صندلی وطبقه بالا انبارقهوه وآبمیوه و... که زیاداستفاده نمیشد 2 ماه اول خیلی معمولی گذشت امابعد 2 ماه صبح ها (تقربأ میشه گفت هروز) 1 مشتری ثابت خانم داشتم که همیشه لیموناد میخورد ؛ سنش از من بیشتر بود من24 ساله اما اون 28 یاشایدم29 ساله که بعدها ازش فهمیدم که ازدواج ناموفق داشته واسمش هم هستی بود کم کم شماره ها رد و بدل شد و به هم نزدیکتر میشدیم که رابطمون مصادف شد با ماه رمضان و دیگه کافه باید ازصبح تا بعد از اذان مغرب بسته می بود من و هستی دیگه داشت رابطمون سکسی میشد و مکان جور نمیشد که یک دفعه به ذهنم خطور کرد که بریم تو مغازه، طبقه بالا یعنی انبار وسایل ؛ که بهش اس دادم و اونم قبول کرد که از صبح بریم تا غروب قرار گذاشتیم واسه فردای همون روز. صبح رفتیم کلید انداختم و رفتیم داخل یه صبحونه مشتی زدیم و رفتیم بالا یه زیلو پهن کردیمو نشستیم که مثل وحشی ها افتام به جون لباش که اونم داغ شده بود و همراهی میکرد بعد 3 یا 4 دقیقه که لبهای هم دیگه رو خوردیم مانتو وشلوارشو در آوردم و خودمم لخت شدم بجز شورتم و خوابوندمش و رفتم روش دوباره لباشو خوردمو آروم رفتم پشت گوشش و گردنش شروع کردم به خوردن و بوسیدن که صدای نالشو در آوردم بعدش رفتم روسینه هاش سوتیئن شو بادندون باز کردم مالیدم و خوردم حسابی، آروم رفتم پایین ترو سر وقت کسش که حسابی خودشو خیس کرده بود شرتشو پایین کشیدم و حالا بخور کی نخور کسش سفید بود اماتازه موهاش دراومده بود زبونم و میکردم وسطش و میچرخوندم و چوچولشو گازآروم میزدم که جیغش در اومد و ارضا شد بعد اون اومد رو من کیرمو از داخل زندونش در آورد و بر دهان خویشتن فرو کرد خداییش خیلی خوب ساک میزد وقتی میخوردش صورتمو نگاه میکرد که این حرکت منو بدجور داغون کرد و تونست ارضام کنه بعد چند دقیقه دوباره خوابوندمش رو زمین و این بار پاهاشو هفتی کردم (۷) وسر کیرمو گذاشتم لب کسش و با یه فشار تا نصفه کردم توش که دیدم به قول بعضی از دوستان شهوانی چنان جیغ بنفشی از نهاد خویشتن بر نهاد که ترسیدم نکنه مغازه های همسایه کناری ها فهمیده باشن که دیدم نه خبری نشده و به کارم ادامه دادم خدایش کس تنگی داشت می گفت شوهرم فقط پردمو زده و زیر انگشتان دست با هم سکس داشتن و طلاق گرفته (خب از سکس دور نشیم) کیرمو کشیدم بیرون و این بار همشو کردم توکسش دیگه بنده خدا جر خورده بود و تو هوا بود که چشمم افتاد به لباش که دیدم داره گازشون میگیره و زبون میزنه بهشون که یهو هوس کردمو با همون حالت افتام روش و لباشو به دندون گرفتم خیلی حال میداد که هم کسشو میگایدم و هم لباشو میخوردم که دیدم داره آبم میاد کیرمو کشیدم بیرونو آبمو ریختم روشکمش افتادم کنارش چند دقیقه همون جوری پیشش خوابیدم وبعدش خودمونو تمیز کردیمو لباس پوشیدیم که دیدم ساعت 3 عصره که از مغازه زدیم بیرون که اگه صاحب مغازه اومد به فاک نریم (اینم بگم که مغازه های اطراف چند ساعتی واسه ناهار و استراحت off بودن که اون روز ماه رمضان بود واون تایم تا بعد ازاذان شب بود وبعد اذان مغازه هاشون و باز میکردند )
ببخشید که طولانی شد اگه خوشتون اومد بگید تا سکس های بعدیمونم بنویسم چون هنوز با اونم
راستی من دلیلی واسه دروغ گفتن داستان ندارم پس اگه داستانو دوست نداشتین نگارشم بد بوده با انتقاد های خوبتون کمکم کنید تا بهتر بنویسم و همون طور که خودتون دوس ندارید فوحش و ناسزا بشنوید من هم دوس ندارم فداتون شم بوس بای (آقا فوش ندیا؟)

نوشته: Khodaye jagh

سلام بر دوستان من 24 سالم الان اگه قرار باشه از گذشته بگم خیلی باید حرف بزنم خاطرات سکسی من جالب هستن!
از اواخر ماه بهمن 1391 میخوام بگم:
برادر من یک مغاز خدمات کامپیوتری داره که در اوخر بهمن ماه دنبال یک شاگرد برای باز کردن درب مغازه در صبح میگشت.گشتو گشتو گشت تا یک دختر رو پیدا کرد واسه این کار از جایی که من از مغازه واجناس و قیمت ها بیشتر سر درمیاوردم برای پاره ای از توضیحات یک روز بعداز اومدن اون دختر سر کار تو مغازه دیدمش.
دختری چادری با آستینچه و اصلاح نکرده با خودم گفتم ه زدی ب کادون آخه شب قبلش کلی برنامه ریخته بودم واسه مخ زدنش ندیده بودمش که خلاصه رفتیمو دیدمش با اینکه یک شخص کاملا سخت ب نظر میرسید اما من به گویش مزخرف و خودمونی خودم پایدار بودم عادت کردم ترک عادتم مرضه دوستان کلی براش از جنسا گفتم مثلا اینکه برای قیمت دادن به مشتری باید به گوشای مشتری نگاه کنی بعد قیمت بدی و گاهی مشتری پرونی تاثیر گذاره و کلی حرف دیگه که با گفتنش از طرف من اونو به خنده وا می داشت من حرفایی عادی میزدم ولی اون می خندید شایدم من از بس چرت میگم برام همه چی عادی شده خلاصه اینکه با تو خطابش کردم و شمارمو روی دفتر کار براش نوشتم ک در مواقع ضروری باهم تماس بگیره هر روز روزی 3 ساعت یا 4 ساعت بش سر میزدم تو اون ساعت کلی میخندوندمش دروغ نباشه از روز دوم به بعد از قصد نمک میرختم تا یک هفته ای گذشت من مغازه نبود به گوشم رسوندن که داداش در تعجبه چرا این دختر عوض شده زود میاد سر کار دیر میره نوع لباس پوشیدنش عوض شده اصلاح می کنه!
وقتش بود فکر کنم تونسته بودم روش تاثیر بذارم رفتم تو جزئیات که چه رشته ای می خونی اسمت چیه و...
شب شد یکی اس داد حدس میزنید کی می تونست باشه آره خودش بود به بهونه درس اس داده بود ولی من ک میدونم برای چی اس داده بود می خواسته منم شمارشو داشته باشم!
از اونجایی که من باتجربه هستم نوشتن این داستان جدیدو ب دست گرفتم!
کلی بش نخ دادم اما انگار نمی فهمید اصلا حالیش نبود بعد یک اس دادم بهش گفتم:شنیدی یکی ب یکی نخ میده
اس داد آره
گفتم تو چشات ضعیفه باید بهت طناب بدم!!
یک روز دیگه که حواسم نبود شارزم تموم شد براش درخواست تماس فرستادم یک هو دیدم یک کارت شارز 2000 تومانی فرستاده واو پسر نمیدونی چه حالی می کنم با این نوع شارز کیف میده خلاصه فردا که رفتم پولشو بدم نمیگرفت هی میدادم می گفت نمی خوام اونجا بود که به زور کردم تو جیبش و یکمم خودمو بهش مالوندم که برخوردشو ببینم بدش نیومد دستمو گرفت به بهانه مقاومت در مقابل نگرفتن پول ای جونم فهمیدم که کارش ساختس هههه
از فرداش شروع به نوازش دستاش پشت میز میکردم
کم کم دستمو رو روناش گذاشتم دیدم بازم چیزی نگفت ای وای من هر چی می خوام همون میشه ای روزگار دستمو کم کم نزدیک نقطه عطف قضیه کردمو دیدم که نه نشد ک بشه دستمو گرفت با یک لبخنده ملیح روی لباش خیلی باحال بود گفتم ول کن دستمو من کاری نمی کنم نترس گفت قلقلکم میاد خووو آخه نوع گفتنشو دوست داشتم می خواستم بخورشم ولی نخواستم بفهمه من بی جنبم ههه
گفتم ای جونم باشه عزیزم دست نمیزنم گذاشتم رو روناش و شروع کردم به بازی کردن انگریبرتز که یهو دیدم بوسم کرد وای جایی من نبودی ک بفهمی چه حالی داد ولی من خودمو عادی گرفتم و دستشو بوسیدمو یک لبخند بهش زدم من اینم _ باید تشنه نگه داشت تا به هدف رسید!
دیگه هی خودش بهم نزدیکتر میشد اومد بوسید بعد اومد رو لبام منم گرفتم لبو تو مغازه سرویس کرده بودم کاسبیو رسما الان ک فکر می کنم بد خریتی بوده هااااا
بهش پیشنهاد خونه دادم قبول نکرد تریب ناراحتی برداشتم این روش همیشه جواب میده باعث شد قبول کنه!
بردمش خونه یکم تو بغلم گرفتمشو یکم باهم حرف زدیم از خاطرات در مغازه و رفتارامون بعد روسریشو در آوردم موهایی خرماییشو خیلی دوس داشتم شروع کردم به بوس کردن و لب گرفتن بینش توقف لازمه وگرنه نمیشه کاری کرد پس توقف میکردم حرف میزدم و با دستم کسشو میمالیدم از روی شلوارش بعد شروع کردم به خوردن گردنش و نفس دادن تو گوشاش و خوردن لاله گوشش نفس نفس میزد خیلی دوست دارم این حالتو نوشونه اینه که موفقی و بیخودی نمیخوری مانتوش زیپی بود اومدم زیپشو باز کردم سینهاشو شروع کردم به خوردن یکیش با دست دیگم سینه دیگشو میمالیدم وای صداش هنوز تو گوشم اسمو صدا میزد آه می کشید کیرم راست شده بود اومدم شلوارشو در بیارم که نذاشت آخ که چقدر بدم میاد از این قسمت کلی باید زبون بریزم.
به هر کلکی بود شلوارشو در آوردم دستو کردم تو دهنم بعد کشیدم روکسش آه میکشید
رفتم پاهاشو گذاشتم سر شونم گفتن نه جون من نه من باکرم خواهش میکنم دلم سوخت گفتم باشه نخواستیم اصلا از روش بلند شدمو رفتم اونورش دراز کشیدم رو به سقف چشامم بستم کفری شده بودم یک هو دیدم دستش رو کیرمه داره میمالونه به خودم نیاوردم دلخور خودمو نشون دادم دیدم زیپ شلوارمو باز کرد با دستش شروع کرد به بالا پایین کردن داشت برام جلغ میزد بش گفتم نکن من خودم بلدم این کارو فک کردی دست تو جادو می کنی دستشو کشید و من دوباره چشامو بستم بعد حس کردم سر کیرم خیس شد چشامو باز کردم دیدم داره کیرمو میخوره وای تا ته میکرد تو دهنش ای جونم همچین ملچ مولوچ میکرد که انگار داره بستنی قیفی مخوره.
5 دقیقه ای خورد تا آبم اومد بعد اومد تو بغلم گفت هر کار دوست داری بکن من برای توام این کیرت این من عزیزم بکن هر جا دوست داری ولی دیگه ناراحت نباش از من آخ کردم عقب تنگ بود هووووف کمر دوم دیر میومد من آروم میکردم کمتر دردش بیاد از پشت سینهاشو گرفته بودم تو مشتمو میکردمش پوست سفیدش و عطرش دیونم میکرد .
آب داشت میومد که کیرمو کشیدم بیرون چرخید ریخت رو صورت چقدر مهربون برخورد کرد خیلی کارش درسته یه دونه باشه!
هنوزم باهم دوستیم نمیدونم پرده بکارتشو بردارم یا نه؟؟کار درستی نیست!

نوشته: بهمن91

سلام دوستان من 32 سالمه چند سال پیش اومدم بیرون10سالی تو بازار مغازه پوشاک زنانه مردانه داشتم خیلی سکس های جزابی داشتم ولی هیچ سکسی رو با زور انجام ندادم میخوام یه دونشو که با رضایت مادرش همراه بود رو تعریف کنم
یه مقدار از خودم بگم بدنسازی میرم 187قد 80 وزن پوست روشن بازو ها و رون بزرگ خانمهای شوهر دار زود تر از دخترها باهام دوست میشن کیرم به نسبت بزرگه چون هر کسی رو میکنم از کیرم خوشش میاد تا بحال هم توی کون هیچ کسی جاش نشده و هر موقع به این موضوع فکر میکنم بغضم میترکه خیلی دلم میخواد کون بکنم ولی تا بحال قسمت نشده تو مغازه همیشه استین کوتاه با شلوار تنگ می ایستم بیشتر مواقع کیرم راسته این موضوع مشتریام رو هشری میکنه بریم سر اصل داستان
من دو تا شاگرد دختر دارم که خیلی دوستشون دارم همیشه ازشون لب میگیرم ولی هیچ وقت فکر سکس باهاشون نداشته اونا هم برام همه کاری میکنن یه روز شهریور ماه بود که تو مغازه بودم مشتری داشتم سرم شلوغ بود چون فصل مدارس نزدیک بود فرم مدارس داشتیم یه دختر با مانتو قرمز اتیشی با مادرش اومدن داخل من سریع رفتم سمتشون خیلی تحویلشون گرفتم یه مانتو شلوار سرمه ای بهشون دادم و به سمت پرو راهنمایشون کردم توی این مدت که دختره تو پرو بود مخ مادره رو زدم خیلی ازم خوشش اومد دختره صدا زد مامان که من هم با مامانش رفتم جلوی درب پرو تا منو دید درو بست مامانش گفت اشکال نداره بزار ببینم دررو باز کرد چی میدیدم تا بحال دختر دبیرستانی که اینقدر سینه هاش بزرگ باشه رو ندیده بودم هر چی از هیکلش بگم کم گفتم کمر باریک که کون شق شده شو بیشتر نشون میداد
دختره گفت مامانی یه کم کمر شلوارش برام گشاده که پریدم وسط حرفش گفتم پشت مغازه خودم برات تنگش میکنم
که مانتوشو زدم بالا و کمرشو اندازه زدم زیر مانتوش لخت بود موقع اندازه زدن انگشتمو بردم لای چاک کونش که یه دفع برگش شلوار از دستم ول شد و رونهای قشنگش رو هم دید زبون بسته خیلی خجالت کشید من سریع شلوارشو بالا کشیدم چون خودش نمی تونسی جا کم بود اومدم بیرون شلوارو گرفتم بردم براش تنگ کردم یه کم طولش دادم و به فروشندم گفتم بهشون بگو بیان پشت مغازه پرو کنن اول دختره اومد بعد دخترم همونجا بهش گفتم بپوشش ببین خوب شده گفت شما اینجاید گفتم پشتمو میکنم خلاصه پوشید مانتو رو هم بهش دادم پوشید من رفتم نزدیکش یکم دست به مانتوش زدم به مامانش گفتم خوب شد گفت بهتر از این نمیشه مامانش گفت درش بیار تا بریم من به مامانش گفتم شما برین من با دخترتون میام میخوام ازش شماره بگیرم بیشتر همدیگه رو ببینیم که دختره گفت نه شماره نمیشه مامانش گفت اشکال نداره مامان من میرم راحت باش مامان که رفت تو مغازه من دست کشیدم رو صورتش گفتم اسمت چی گفت نازیلا من گفتم اسمت مثل خودت نازی کمکش کردم دکمه ها فرم مدرسه رو باز کردم داشتم سینه هاشم که از بالای سوتینش بیرون زده بود رو دید میزدم بهم گفت تو از چی من خوشت اومده چرا شماره منو میخوای گفتم عمر خیر گفت پس فقط صبحا زنگ بزن منم چسبیدم بهش و پیشونیشو بوسیدم ولی اون نگاهش رو لبهام بود که صورتشو اورد نزدیک و لبهامو کرد تودهنش من جا خوردم منم شروع کردم به بوسیدنش دستمو دور کمرش حلقه کردم داشت دیونه میشد یکی از سینه هاشو بیرون اوردم وای که چقدر زیبا بود یه کم نوک سینه هاش به طرف بالا بود دستمو گذاشتم زیر سینه هاش و نوک سینه هاشم میخوردم که دستشو برد طرف کیرم که داشت منفجر میشد و شروع کرد به ما لیدنش
منم محکمتر بغلش کردم تا کیرم رو روی بدنش حس کنه برش گردوندم شلوارشو در اوردم یه شورت سفید تنش بود منم کیرم رو با فشار گذاشتم لای چاک کونش بهم گفت در میاری ببینمش گفتم چی با دست اشاره کرد منم سریع شلوارم رو کشیدم پایین چشماشو از رو کیرم بر نمیداشت کیرمرو دست چپم گرفتم و با دست راست کوس کوچولوشو مالیدم و برش گردوندم لباشو تو لبام قفل کرد و باهم تو عوج لذت بودیم کیرم رو از کنار شرتش رد کردم گذاشتم لای درز کونش اونم شیطونی میکرد و کونشو به چپو راست تکون میداد کارمون تمومی نداشت بهش گفتم اگه بخوا میا خونتون ولی نباید فعلا به بابات چیزی بگی قبول کرد و اومدیم بیرون شماره رو گرفتم ولی هرگز بهش زنگ نزدم شاید دلیلشرو خیلی از شما عزیزان بدونید .اگه خوشتون اومد بازم مینویسم بای
دوست داشتن فقط یک کلمه نیست گاهی موقع ها یه عمر ادمو اسیر میکنه
نوشته:‌ مسعود

سلام سارا هستم الان ٢٧ سالمه اما اين داستان مربوط به زماني كه من ٢٣،٢٤ سالم بود تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و چون از دانشگاه برگشته بودم خونه ( دانشجو شهرستان بودم ) محدوديت هام برگشته بود ولي مزه انواع سكس زير زبونم بودو كليم تو كف سكس يه عروسك فروشي تازه باز شده بود تو محل زياد ميرفتم اونجا خريد چيزاي خاصي داشت هديه خريدنم كه من دوس داشتم يه روز از سر بي حوصلگي رفتم بيرون خريد حالم رو خوب ميكرد فروشنده مغازه يه پسر جون بود هميشه تنها بود تو مغازه اما اونروز ٤ تا پسر تو مغازه بودن من چون بيكار بودم و عجله اي نداشتم وقت زيادي تو مغازه بودم هي اين چنده انو از اون بالا بيار ببينم و حرف زدن با اون چهار نفر ..... به قولي لاس زدن .... مشتري كه ميومد تو به من مي گفت سب كن كاراي اينارو را بندازم بعد ١ ساعتي يه مشتري باز اومده بود تو مغازه من ديگه مي خواستم برم زيادم خريد كرده بودم .. گفتم حساب كن برم ... داشت برا مشتريش چيزايي كه مي خواستو ميو ورد از كنارم رد ميشد خودش رو بهم مي ماليد ..... اينم بگم من كون بزرگي دارم يه مانتو تنگم تنم بود مالوندناش حشريم كرده بود ديگه غر نزدم مشتري رفت وايسوندم دم يه قفسه گفت اون بالا رو ببين اونو مي خواي كونم رو مالوند ٢ تا از دوستاش رفتن از مغازه بيرون او يكيم در رو بست .... من البته اينو بعد فهميدم يه خنده كردم حشرم بودم كونم رو دادم عقب تر خيالش راحت شد سينم رو فشار داد از پشت و خودش رو بهم چسبوند برگشتم گفتم نكن ااا زشته ديدم اون دوتا نيستن در مغازه هم بستس اون يكيم بم ميخنده گفت نه كسي نمي بينه دختر خوب ... خنديدم ... گفت اين كون قابل استفادست گفتم بله پشت و جلو بازه اما بدون كاندوم نمي دما ... اشكال نداره .. دستش رو گذاشت سر شونه من فشار داد جلوش زانو زدم كيرش رو در اورد واي عالي بود كافت دراز جلو چشام ماتم برده بود زد تو گوشم برق سيلي كه خوردم سريع ياد اور اين بود كه شرو كنم ساك زدن براش محكم تو حلقم فرو ميكردش بعدم برم گردوند تا خودم رو اماده كنم كيرش تو كونم بود ميكرد تا ناله ميكردم ميزدم مي گفت ساكت عالي بود درد كون تلمبه هاي محكم واي فوق العاده بود از حشر داشتم ميمردم كه ديدم كير اون يكي تو صورتمه شروع كردم ساك زدن براش ٢ تا كير هم زمان الان كه يادش افتادمم خيس شدم جاشونو عوض كردن و اون يكي كرد كونم التماس كردم كسم بزار كه اولي كه اسمش مجيد بود زد تو گوشم گفت تو انتخاب نمي كني كيرم رو بخور ساك ميزدم كه ابش اومد همرو خوردم حال كرده بوداا اون يكي تلمبه ميزد هنوز كه مجيد از مغازه رفت بيرون اون دو تام اومدن حالا ٣ تا بودن از حشر داشتم مي مردم دعا دعا ميكردم كسم بزارن كه يكيشون كيرش رو دهنم گذاشت اون يكيم داد دستم وحيدم كه تلمبه ميزد احسان ساك ميزدم براش دست مي كشيد رو سرم مي گفت افرين مي بيني كيان چه دختر خوبيه بخور افرين خلاصه يا كير احسان دهنم بود يا كيان تا وحيد خان از تلمبه زدن خسته شد كيرشو كرد دهنم تو حلقم فرو كرد ابشو پاشيد ته حلقم اومدم نفس بكشم احسان و كيان دهن و كونم رو پر كردن ديگه داشتم ميمردم اقدر كه گاييده بودنم چون هي مي افتادم رو شكم برم گردوندن از جلو كرد باز كونم فك كردم الان بايد باز كير بخورم كه نه ...... با كون نشست رو صورتم تا حالا كون نخورده بودم با سيلي مي زد تو سينه هام ميگفت بمك زبون دورش بچرخون اول چندشم شد اما بعد عاشق اينكار شدم ليسيدن كون كيان حشريم كرد باز مي خواستم براش بميرم بعدم كه احسان ابش رو داد خوردم كيان كرد كونم زود تر بقيه ابش اومد ابش رو ريخت زمين مجبورم كرد از زمين بليسم ابشو فقط چون با ليسيدن كونش بهم حال داده بود ابش رو از زمسن ليسيدم و خوردم عالي بودجون تكون خوردن نداشتم اما با لگد زدنم كه بودو بپوش گمشو عاشقشون شده بودم از فرداش ميرفتم تا فرصت ميشد مغازه مجيد التماس كه كون بدم مي گفت نه ...... البته چندين بار بهشون دادم باز دوس داشتين براتون ميگم باز.

نوشته: Saraslave

این قضیه واقعیه و چند روز پیش اتفاق افتاد. رفته بودم خرید شلوار لی. چندجا گشتم و چیزی که مورد نظرم بود پیدا نکردم. خلاصه آخرای وقت بود یه شلوار پرو کردم و از اتاق به مغازه دار گفتم بزرگه و یه سایز کوچکتر بیاره. مغازه دار چون کوچکترش رو نداشت اصرار کرد شلوار رو توی پام ببینه. در اتاق پرو رو باز کردم از اون اصرار که شلوار اندازه اس از من انکار. یهو دیدم دستشو گذاشت رو خشتکم گفت فاقش که اندازه اس! بعد یکم فشار داد گفت الان کیپه! منم که غافلگیر شده بودم کس سستم سریع داغ کردو شل شدم. دروغ نگم دلم میخواست. کرمم گرفت پاهامو جفت کردمو دستش لای پام قفل شد. یکم انگشتاشو تکون دادو کسم قلقلک شد پامو باز کردم توچشماش نگاه کردم چشاش خوده خوده خوده حشر شده بود. اونم زل زد بهم و کسمو از روی شلوار مالیدو یه لبخند زد گفت فاقش اندازه اس یا نه؟ منم کرم داشتم گفتم نه تنگتر دوست دارم. دیدم دستشو برداشت گفت میخوای تنگش کنم؟ و قبل از اینکه جواب بدم رفت در مغازه رو بست قفل کرد چراغهاشو خاموش کرد چراغ پرو هم خاموش کرد که از بیرون جلب توجه نکنه. بعد اومد تو اتاق پرو و در روبست. خداییش ترسیدم. گفتم عوضی میخوام برم. صورتمو گرفتو صورتشو آورد جلو نفسای داغش رو حس میکردم گفت اذیتت نمیکنم فقط حال کنیم. و دستش رفت لای پام. یکم مالید و زیپ شلوار لی رو باز کرد داشت سعی میکرد دستشو ببره تو که من شلوارو با شورت کشیدم پایین و دستشو گرفتم گذاشتم لای کسم. پامم یکم باز کردم که دستش آزاد کسمالیم کنه. لب و زبونه همدیگه رو میلیسیدیم.بعد زیپ شلوارشو باز کردمو کیرشو کشیدم بیرون نشستم پایین پاش و شروع کردم ساک زدن. همینطور که ساک میزدم دکمه های مانتومو باز کردم سینه هامو آوردم بالای سوتین انداختم بیرون. همینطور که ایستاده بود و سرمو روی کیرش فشار میاد با اون یکی دستش سینه هامومیمالید. بلند شدم ایستادم و شلوارو کامل از پام درآوردم آب کسم شرره کرده بود دستش لای کسم بود و انگولک میکرد انگشت خیسشو درآورد کرد تودهنم وای حشریه آب کس خودمم با ولع انگشتای خیسش رو میلیسیدم.نوک سینه هام زده بود بیرون کسم باد کرده بود آبم آویزون شده بود تووچشاش نگاه کردم گفتم منو بکن . همینطور که توو اون جای تنگ پشتمو بهش میکردم گفتم بزن به این کونم. یه تف انداخت رو کیر خودش یکم مالیدش بعد زد توو کونم. دیگه ناله میکردم فقط. دستشو آورد جلو و کسمو گرفت انگشتشو میکشید لاش و من ناله میکردم التماس میکردم بکن بکن بکن. که یهو ارضا شدم و آبم پاشید تو دستش. گفت بشین میخوام آبمو رو سینه هات بریزم. نشستم شروع کردم ساک زدن میخواستم بپاشه توصورتم همینطور که ساک میزدم و میمالوندمش لای سینه هام یه ناله کرد فهمیدم آبش داره میاد سره کیر رو توو دهنم نگه داشتم و با دست براش جق زدم که یهو آبش با فشار پاشیدتوو دهنو صورتم. بعد منو بوسید گفت تو منو کردی!! بعد نشست و شروع کرد لیسیدن کسم و زبونشو میچرخوند روی چوچوله و لباشو میمالید به لبای کسم اینقد اینکارو کرد تا برای بار دوم آبم پاشید. بعد هم لباسامونو پوشیدیم و شلوار رو هم با دوتا شلوار دیگه بهم داد و رفتم خونه.
الانم که براتون تعریف کردم و حال وهواش یادم اومد آب کسم راه افتاده و دارم میمالمش جای همه خالی

نوشته: سمانه

سلام به بر و بکس شهواني
اسم من بهرام هستش
تو يکي از شهرهاي جنوبي کشور يه سوپر مارکت دارم زياد اهل زيد بازي نيستم چون هميشه واسه خودم زن صيغه اي جور ميکنم تا هم تو کف نباشم هم حلال باشه داستان من از يه روز باروني تو ديماه 90 شروع شد که تو مغازه داشتم مگس ميپروندم بارون خيلي شديد بود تمام معابر و آب گرفته بود که يه خانم کوچولو و تپل مپل مثل يه موش آب کشيده اومد داخل چادرش خيس خيس بود جوري که از پايينش شرشر آب ميريخت بهم سلام کرد من جوابش دادم ازم نوار بهداشتي خواست بهش دادم و يه مقدار خرت و پرت ديگه خريد ميخواست بره که بهش گفتم خانم بارون شديده بمونين تا بارون کم بشه گفت آخه خيسم ميترسم سرما بخورم ازش پرسيدم مگه خونتون کجاست گفت که دوره گفتم خودتون ميدونيد ديگه گفت جايي هست که بتونم خودم خشک کنم گفتم آره هست پله نيم طاق مغازه رو نشونش دادم و گفتم اگه سختت نيست بفرما. با کلي بدبختي رفت بالا منم رفتم براش بخاري روشن کردم بر گشتم پايين نميدونم چرا هم شهوت داشتم هم حس ترحم اومد پايين و نشستم يه لحظه کرمم گرفت برم ديد بزنم از پله رفتم بالا ديدم آره داره نوار بهداشتيشو عوض ميکنه منو ديد يه جيغ کوچولو کشيد و گفت تا بالا رو ديدي آره با خجالت گفتم ببخشيد قصد بدي نداشتم براش چايي بردم نشستم کنارش چشمام فقط محو صورتش که مثل عروسکا بود شده بود خيلي باحال بود کوچولو با مزه وتپل .
يه يکساعتي پيشم بود بعدش شمارمو گرفت رفت بقيه روز وتمام شب از فکرش در نمي اومدم سه چهار روزي گذشت خبري نشد ساعت ده شب بود که بهم زنگ زد بعداز احوال پرسي بهم گفت مياي دنبالم واست غذا درست کردم ميخوام بيام پيشت من از خدا خواسته در قفل کردم نشستم پشت پيکانم و رفتم اوردمش نزديک مغازه پيادش کردم ماشين و گذاشتم پيش دوستم به خونه هم خبر دادم که شب نميام درو باز کردم اومد داخل اون رفت بالا منم جمع کردم رفتم پيشش چشمم که بهش افتاد کفم بريد يه دامن پر چين گشاد تا زير زانوهاش جوراب سفيد کوتاه پاش بود يه تي شرت سرمه اي موهاشم کوتاه مدل مصري واي خدا عروسک مثل يه جاکليدي
حرف زديم گفتيم خنديديم پيش هم دراز کشيدم روبروي هم ديگه داشتم از شهوت ميمردم...

تو نيم طاق مغازه پيشم دراز کشيده بودم که دستشو گرفتم و بوسيدم اينکارم باعث شد تا اونم روش باز بشه دستمو گرفتو بوسيد دستاش تپل بودو کوتاه ميخواست بغلم کنه اما نميتونست بغلش کردم وبهش گفتم تو خيلي بانمکي يه لبخند زد و خودشو از تو بغلم کشيد بيرون و نشست رفتم پشت سرش و آوردمش رو پاهام صورتشو بر گردوندم تا ببوسمش ديدم داره به پهناي صورت نازش اشک ميريزه به گفتم چرا گريه ميکني اشکاشو پاک کرد و گفت همه مسخرم ميکنن که چلزنم کوتوله ام شوهرم هم مرد و تنهام گذاشت حال تو هم بهم ميگي با نمکي گفتم بخدا من چه خريم که بخوام رو آفريده خدا عيب بذارم به جان مادرم منظوري نداشتم گفتم پس بيا يه کاري کنيم گفت چکار بيا باهم محرم شيم بيا صيغه ميکنيم و حلال هم شيم قبول کرد خودم صيغه رو خوندم واون جواب داد قرار شد منم مخارج زندگيشو بدم هر چند که احتياجي به پول من نداشت
لبمو گذاشتم رو لبش چشماشو بستو بهم لب ميداد تي شرتشو در آوردم ديدم کرست نبسته دو پستون کوچيک که تو دهن جا ميشد نوکشون ديگه نگو باور کنيد ارتفاع هر نوک سينش بالاي يکو نيم سانت بود تا به حال همچين نوک سينه اي نديده بودم با ولع تمام سينه هاشو ميخوردم اونم فقط بلند نفس ميکشيد هيچ صدايي جز نفساش نميومد
دامنشم در اوردم شرتش بزرگ بود آخه باسنش هم بزرگ بود کم کم شرتشم در آوردم واي يه کوس کوچولوي قهوه اي خيلي کوچيک شايد همش دو بند انگشت نبود کيرم داشت منفجر ميشد لباسامو درآوردم بهش اشاره کردم بخورش بادست رو صورتشو گرفت فهميدم که نميخواد بخورتش واسه همين کيرمو خيس کردم که بکنم تو کوسش خيلي تنگ بود و کير منم بدجور شق شده بود که هنوز سرش رو داخل نکرده بودم که احساس کردم آبم اومد سريع کيرمو گذاشتم رو شکمشو خاليش کردم خنديد گفت پس چرا نکرده اومد بهش گفتم تو بايد جاي من باشي تا بفهمي چقدر بدنت آدمو ديونه ميکنه خنديدمو بازم عشق بازي تا از دوباره کيرم بلند شد خيسش کردم و با زور سرشو کردم تو کوسش بهم گفت بهرام يواش آفرين دارم پاره ميشم منم يواش يواش تا ته کردمش داخل ..

کيرمو تا ته کردم تو کوسش نفسش بالا نميومد نفساش به شماره افتاده بود و منم ميکردم بهم گفت قربونت برم درش بيار دارم ميميرم درش آوردم گفت خيلي مونده تا آبش بياد گفتم نه باشه زود تمومش کن من هفت ساله ندادم شوهرم هم کيرش نصف تو بود خيلي درد داره جون من زود تمومش کن بازم کردمش داخل 5.6باري تلمبه زدم تا آبم اومد و رو شيکمش خاليش کردم تا صبح دو بار ديگه هم سکس کرديم که يه بارش لاپايي بود از او شب حدودا يکسال ميگذره هنوزم با هم هستيم ميدونه ماجراي خودمون رو تو شهواني گذاشتم براي اسم داستان از دستم ناراحت شده و جوابمو نميده من خيلي دوسش دارم ميدونم داستانو ميخونه شما هم با نظرهاتون اونو با من آشتي بدين ممنون

نوشته: بهرام

سلام دوستان این داستانی رو ک میخوام واستون تعریف کنم ماله همین یک ماه پیشه.من اهل شیرازم و تو یکی از خیابونای شاخ شیراز مغازه لباس فروشی دارم ک پر از هلوئه.خلاصه جونم واستون بگه ک ی روز ساعت۲-۳بود ک مغازه ها بسته بودنو خیابونا خلوت بودن ولی من معمولا یکسره بازم.نشسته بودمو با موبایلم بازی میکردم ک دیدم ی خانم تقریبا ۲۸ساله وارد شد.وقتی اومد داخل مو ب تنم سیخ شد گفت ی پیرهن میخوام واسه دوس پسرم منم خیلی ساده پاشدمو چن نمونه واسش اوردم بعد از کلی چونه زدنو کل کل کردن یکیشو انتخاب کرد و خرید.وقتی داشت میرفت بهش گفتم خدا شانس بده ب بعضی از این پسرا دوست دختراشون هم واسشون کادو میخرن دیدم خندیدو گفت مگه دوس دختر نداری؟منم گفتم ن بابا دوس دختر چیه وقت سر خاروندن هم ندارم خانمی.بعد از چن دیقه لاس زدن دیدم داره انتن میده بهش گفتم طبقه بالا شلوار هم داریم اگه میخواین ی نگاه بندازین تا دوس پسرتون خوش حال تر بشه.قبول کردو رفتیم بالا.رفتم زیر ویترین ک واسش شلوار بیارم دیدم از پشت داره شیطونی میکنه و هی خودشو ب یه بهونه هایی میچسبونه بهم منم ب خودم نگرفتمو بلند شدم.بهش گفتم اگه ی چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفت بگو:!پرسیدم با این دوس پسرتون سکس هم داشتین ک یهو دیدم لبشو چسبوند رو لبم.شوکه شدمو ی لحظه نفهمیدم چی شد ک دیدم لباسمو در اورده.ب خودم اومدمو زبونشو انداختم تو دهنمو مک میزدم ی رفتم تو فضا لباش واقعا شیرینو خوشمزه بود.دست انداختم دکمه های مانتوشو باز کردمو درش اوردم ی تاپ صورتیه خیلی ناز و دو بند تنش بوپ ک خط سینه های خوش فرمو سفت و درشتش ب راحتی معلوم بود.تاپشو در اوردم ک یهو دیدم سوتین نداره و سینه هاش مث دو تا هندونه افتاد بیرون.از خودم بیخود شدمو تا اونجایی ک میتونستم کردمش تو دهنم مث دیوونه ها میخوردمش دیدم صدای ناله هاش در اومده و داره حال میکنه.یه لحظه هولم دادو شلوارمو در اورد و کیرم ک مث سنگ شده بودو گرفت تو دستو مث وحشیا واسم ساک میزد این کارش واقعا حرفه ایی بودو بهم حال میداد تا به خودم اومدم دیدم داغ شدمو ابم داره میاد.سرشو محکم گرفتمو کیرمو کردم تو حلقش و ابمو تا قطره اخر ریختم تو دهنش.دلش نیومد بخوره و همشو ریخت رو زمین و گفت دفعه اخرت باشه.منم اطاعت کردمو بلندش کردم انداختمش رو مبل و شلوارشو در اوردم.یک رونای سفیدی داشت ک چشمام داشت از حلقه در میومد دیگه معطل نکردمو شورتشو کشیدم پایین و دیدم ی کس چاقو سفیدو قلمبه پرید بیرون بدون وقفه دهنمو گذاشتم روشو همینجوری میخوردمش خ خوشبو و خوشمزه بود صدای اه و نالش در اومده بودو همینجوری قربون صدقم میرفت.دیدم ک ی جیغ بلند کشیدو داغ شدو ابش اومدو ب ارگاسم رسید.خ ازم تشکر کردو گفت ک من هنوز دخترم اگه میخوای بیا از کون باهام حال کن.کیرم خوابیده بود بهش گفتم واسم ساک بزن کیرمو دوباره کرد تو دهنشو با شدت ساک میزدو حسابی شقش کرد.ی تف انداختم دم سوراخشو بدون اینکه انگشتش کنم کیرمو تا نصفه کردم تو کونش ک دیدم ی جیغ بلند کشید ک تو مغازه پیچید و گفتم الانه ک همه بفهمن.ی دستمو کردم تو دهنشو اون یکی رو هم با چوچولش بازی میدادم ک گفت بکن محکم بکن و توجه نکن جرم بده هر چی جیغ زدم بیخیال نشو.منم نامردی نکردمو تا تونستم محکم تلمبه میزدم ک خسته شدم.خوابیدم رو زمینو بهش گفتم بشین رو کیرمو بالا پایین بپر.اونم پا شدو مث این حرفه اییا میپرید رو کیرمو اه و ناله میکرد و قربون صدقه کیرم میرفت.ابم داشت میومد ک بهش گفتم واونم سریع پاشدو کیرمو کرد تو دهنم و ابمو تا قطره اخر خورد.ازش پرسیدم چرا دفعه اول ریختی بیرون ولی ایندفعه خوردی؟بهم گفت دفعه اول بود ک ساک میزدم واسه همین چندشم میشد ولی خیلی دوست داشتم یه روز اب کیر بخورم ک امروز خوردم.دیگه کارمون تموم شده بود ک داشت لباسشو میپوشید منم ی تراول گذاشتم تو سوتینشو بوسیدمشو شمارشو ازش گرفتم.و ازش خدافظی کردمو رفت.از اون موقع دو سه روز یه بار با هم سکس میکنیمو خیلی هم دوسش دارم.اگه خوشتون اومد بگین تا دوباره واستون بنویسم.بای دوستان:*

نوشته: hasani

پنج /شش سال پیش یه رفیق داشتم به اسم محمد .خیلی عیاش بود .کمش فکر کنم سی چهل تایی دوست زن داشت.
بهم میگفت ارمان همه دارن میدن تو چرا استفاده نمیکنی.منم میخندیدم و با خودم میگفتم :اینو باش "چند تا دوست زن پیدا کرده همرو جنده کرد."
اسمم ارمانه 29 سالمه .4 ساله مغازه شال روسری فروشی باز کردم.قبلا تو یه شرکتی مسئول امور دفتری بودم.
تعریف نشه ولی خیلی از رفیقام بهم میگن :ارمان اگه تیپو قیافه تو رو ما داشتیم الان شاید مادرمونم بهمون پا داده بود.زیاد اهله خیابون گردیو دختر بازیو عیاشی نبودم تا اینکه این مغازرو باز کردم
تو این 4 سالی که مغازرو باز کردم تازه میفهمم محمد اون موقع چی میگفت.
تا قبل اینکه مغازرو باز کنم فقط پنج شش بار با دوست دخترام سکس کرده بودم.اما تو این 4 سال :...
خانوم ایی بهم پا دادن و باهاشون سکس کردم که هنوز هم که هنوزه باورم نمیشه مثلا اون خانوم این کاره باشه.
میخوام یکی از بهترین سکسهایی که تو این مدت داشتمو براتون تعریف کنم.
سکس که چه عرض کنم "الان یک سالی میشه که من دپرسم و حالم بده "هنوزم هر شنبه چشمامو به دره مغازه میدوزم که شاید یه باره یگه از اون در بیاد تو.
این قضیه مال ساله نوده.
شنبه صبح ساعت 10 مغازرو باز کردم .شروع کردم به جمو جور کردنه مغازه و تمیز کردن شیشه ها.ساعت 12 بود که هادی از بازار بهم زنگ زد گفت :ارمان جنس جدید اومده مییای ببینی ؟گفتم هادی یه ربعه میام.رفتم پشت میز که کیفه پولمو با کاپشنم بردارم که یه خانومی با یه بچه تقریبا 3 ساله وارده مغازه شد.
سالم اقا خسته نباشین "قیمت شال قهوه ایی گلدارتون چند؟"اقا با شمام قیمت شالتون چند؟
نتونستم جوابشو بدم فقط نگاش کردم.
خدایا این زنه یا یکی از حوریاته که از اسمون افتاد؟؟؟؟؟؟یه خانومه خیلی زیبا با یه قد حدود 170 یه اندام بیست.
خانومه به شوخی دستشو بالا اورد و جلوی چشمام یه تکونی داد یه لحظه به خودم اومدم گفتم معذرت چی فرمودین.خانومه یه پوز خندی زذ و با همون حالته خنده گفت:قیمت اون شالو پرسیدم.
از خجالت احساس کردم که لوپام سرخ شد. خدایا مگه میشه یه نفر اینقدر زیبا باشه.یه نقاشی بود .یه چهره مظلوم از اون قیافه ها که وقتی نگاش میکنی ته دلت اب میره .تو چشام اب جمع شده بود..یه قلم هم ارایش نکرده بود .هم خجالت میکشیدم هم اینکه زل زده بودم داشتم نگاش می کردم.احساس کردم چیزی از زیره اون پالتو زمستونی کلفت نپوشیده چون نوک سینه هاش کاملا از رو پالتو مشخص بود.با یه حالته جدی و اخم کرده گفت :
کارتون تموم شد؟
پشت میز اب شدم به خودم گفتم خاک تو سرم این چه حرکتیه من دارم میکنم .نفسم در نمیومد با هزار مصیبت یه دم هوا کشیدم گفتم:معذرت میخوام "قیمت اون شالا 45 هزار تومنه.
همون رنگ قهوه ای که تو ویترین هست همونو بدین امتحان کنم.شالو از تو قفسه در اوردم دادم بهش تا برگشت طرف اینه من پشت میزم نشستم رو صندلی.خاک تو سرت ارمان مگه کون ندیدی تا حالا چرا اینجوری میکنی؟چه صحنه ای بود .هر دفعه که جای پاشو عوض می کرد کونش اینه ژله تکون میخورد.از رو پالتو به این کلفتی این نمارو داره " ای کون اگه لخت بشه چه شکلیه .تو مدتی که مغازرو باز کرده بودم همچین هوریی تو مغازم نیومده بود.
داشتم دیوانه میشدم .سر دلم داغ شده بود اونقدر زیبا بود وقتی نگاش میکردم یه حالته دل تنگی بهم می اومد. .
خانومه گفت همینو میبرم لطفا کادوش کنین.
من هر کاری کردم که این شالو بپیچم تو کاغذ کادو و چسب بزنم دستم لرزید نتونستم .خدایا من چرا این جوری شدم ؟؟؟؟؟؟؟.(این خانومی که دارم ازش حرف میزنم اسمش رقیه است)
رقیه دید که من واقعا دیگه حالت عادی ندارم.تو ائینه ای که روبروم بود خودمو داشتم میدیدم که چجوری سفید شده بودم.فقط با خودم میگفتم خاک تو سرت ارمان خاک تو سرت.چرا اینجوری میکنی مگه چی شده؟
رقیه دید که حاله من زیاد عادی نیست گفت اقا نمی خواد کادو کنی بزار تو کیف دستی میبرم خودم کادو میکنم.رقیه شالو برداشتو رفت .در مغازرو از پشت کلید کردم اومدم نشستم بغل بخاری .انگار یه هفته بود که سر ما خورده بودم بدنم از تو داشت میلرزید هیچ تعادلی رو بدنم نداشتم .اونقدر حالم خراب شد که مغازرو بستم سواره ماشینم شدم رفتم خونه.من با پسر عموم سهراب زندگی میکنم .دانشجوه خونش نزدیکه مغازمه معمولا هشت روزه هفترو اونجام.هفته ای یه روزم میرم خونه خودمون که مادرم ازم ناراحت نشه.رسیدم دیدم سهراب تازه داره از خواب بلند میشه.تا منو دید گفت:وا تو چرا اینجوری شدی .سرما خوردی؟من حاله حرف زدن نداشتم فقط داشتم فکر میکردم چرا من اینجوری شدم؟گرفتم بغل بخاری خوابیدم.سه چهار روز گیجو منگ بودم .همش داشتم به رقیه فکر میکردم.تو اون راسته هم تا هالا ندیده بودمش که بگم هالا یه باره دیگه هم میتونم ببینمش.
یک هفته گذشتو دوباره شنبه شد.دقیقا همون ساعت 12 بود که دیدم رقیه وارده مغازه شد.وای خدا هم میخواستم پرواز کنم هم اینکه دوباره همون حالت دلتنگی بهم دست داد ولی خودمو کنترل کردم. خود رقیه بود این بار با یه ذره ارایش و خیلی خوش تیپ تر از دفه قبل(بمیرم براش)دلم میخواست بغلش کنم و بوسش کنم اما حیف که نمی شد.بعده سلام و احوال پرسی.
رقه گفت: اقا ببخشید یه خواهشی ازتون دارم .گفتم خواهش میکنم بفرمائید.
شالی که هفته پیش ازتون خریدمو میشه رنگشو عوض کنم.بخدا اصلا سر نکردیم.برا خواهر زادم خریده بودم که از رنگش خوشش نیومد.
این چه حرفیه خانوم مغازه خودتونه .تمام رنگبندی شالو ریختم رو میز گفتم هر کدومو دوست دارین بردارین.گفت یه شال هم تو ویترین هست خیلی ازش خوشم اومده ولی پول زیادی همرام نیاوردم میشه اونو نگه دارین بعدن بیام ببرم.
شالو برداشتم گذاشتم تو کیف دستی گفتم :این خدمتتون هر وقت از اینجا رد شدین پولشو میارین .گفت اخه نمیشه شایدم اصلا نتونستم بیام.اگه تا یه هفته اومدم میبرمش اگه نتونستم که شرمنده بفروشین چون دیگه نمی تونم بیام.
انگار یه گابلمه اب داغو ریختن رو سرم.یعنی چی که دیگه نمی تونم بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شالو دادم بهش گفتم خانوم شما بیائین یا نیائین من این شالو میخوام بدم به شما.هر چقدر من اصرار میکردم قبول نمی کرد دیگه داشتم قاطی میکردم.شاله خودشو برداشت و تشکر کرد اما احساس میکردم که رقیه هم داره یه جورایی منو نگاه میکنه .داشت از در مغازه بیرون میرفت که دل و زدم به دریا گفتم: ببخشیدخانم یه لحظه "خواهش میکنم این شالو ببرید شرمندم که اینو میگم ولی دوست دارم شما یه باره دیگه بیائید مغازه من".
رقیه بدونه اینکه حرفی بزنه با اون چشمای خوشگل مظلومش یه نگاهی بهم انداختو زیر لب اروم گفت مرسی.
رقیه رفت و من موندمو همون حالات بد.حالم اونقدر بد شد که در و بستم پشت میز بغل بخاری دراز کشدم .
ناهارو نرفتم خونه میل به هیچ چیزی نداشتم.هر مشتری میومد مغازه یه جوری ردش میکردم میرفت.ساعت 7 بعد از ظهر بود .نشسته بودم رو صندلی زل زده بودم به خیابون داشتم به رقیه فکر میکردم که دیدم یه ازرای سفید جلوی مغازه نگه داشت.
چشممو از خیابون کشیدمو زل زدم توی ماشین."چقدر قیافه این خانوم اشناست داشتم ماشینو وارسی میکردم که دوتا در ماشین باز شد.
یعنی این رقیه است داره از ماشین پیاده میشه؟؟اره خودش بود با شوهرش و بچش.نه دلشوره داشتم نه به چیزی میتونستم فکر کنم.یه راست امدن تو مغازه.
"سلام خسته نباشین من بابت صبح شرمندم لطف کنین پوله شالو از کارتم کم کنین" ولی چشم از چشمام برنمیداشت.چنان عاشقانه داشت نگام میکرد که این بار من خجالت کشیدم نگاش کنم.شوهرش پیشش بود اصلا نه تونستم حرفی بزنم نه تعارفی بکنم.با خودم گفتم ارمان این بارو دیگه کور خوندی ..کارتو کشیدمو دادم بهش.شوهر رقیه داشت تو مغازه قدم میزدو با بچه بازی میکرد .رقیه یه زیر چشمی شوهرشو نگاه کرد دید که هواسش نیست دست انداخت یکی ار کارتای ویزیت مغازرو برداشت.قند تو دلم اب شد.احساس کردم همین الان از مادر زاده شدم.کارتو سریع گذاشت تو جیبش یه نگاه خوشگل بهم کرد بدونه اینکه خدا حافظی کنه به شوهرش گفت :عباس بریم.
رقیه اینا رفتن .داشتم پرواز میکردم.ولی باز دلشوره داشتم.
شب رفتم خونه شامو خوردمو جلوی بخاری دراز کشیدم.سهرابم دیش ماهواررو برگردونده بود طرف اکراینو داشت با شوق فراوون hustlerنگاه میکرد.گیر داده بود به من که تو چته چرا یه مدتیه این جوری شدی.مشکلی داری ؟.دورو بر ساعت 11 بود که یه اس م اس امد بهم.متن اس م اس دقیقا همینی هست که براتون می نویسم.
"سلام.شرمنه که بد موقع مزاحم شدم.شاید خوابیده بودید. ببخشید.از وقتی امدم مغازتون نمیدونم چرا احساس میکنم که شمارو سالهاست که میشناسم.نمی دونم احساسم درسته یا نه ولی فکر میکنم شما هم یه همچین احساسی نسبت به من دارین.اسمم رقیه است من دبی زندگی میکنیم به خاطره همین گفتم که شاید دیگه نتونم بیام مغازتون.ما دو سه روزه دیگه میریم.واقیتش نتونستم طاقت بیارم و بهتون اس دادم.اگر مایل بودید فردا ساعت 6عصر همدیگرو ببینیم."
اس م اس که تموم شد احساس کردم شکمم چسبیده به پشتم نمی دونم صورتم چه حالتی شده بود که سهراب با تعجب نگام کردو گفت :تو چت شد ارمان؟"ارمان چی شده ؟چی تو اس نوشته؟اتفاقه بدی افتاده؟"سهراب گوشی رو برداشتو شروع کرد با صدای نسبتا بلند به خوندن اس.اس که تموم شد حالا سهراب میخندیدو من داشتم گریه میکردم.
"پس بگو جریان چیه که حالت خرابه تک خوری اره ه ه ه ه ه ه " گفتم سهراب حواست باشه این با کیسای دیگه فرق میکنه.تا صبح نتونستم چشم رو چشم بزارم.مثل ادمی که تب کرده باشه و نتونه بخوابه.تا ساعت 2 شب داشتم جریانو برا سهراب تعریف میکردم .انقدر هیجان داشتم که یادم رفته بود جوابه اس م اس و بدم.نصف شبم ترسیدم جواب بدم که شاید شوهرش پیشش باشه.ساعت 6 صبح خوابیدم 7 بلند شدم.من که از نونوایی رفتن بدم میومد از شوقه زیادم صبح رفتم نونه تازه گرفتم.نمی دونم چطوری ساعتو 6 عصر کردم
ساعت 6 شد اونقدر تو مغازه قدم زده بودم زانوهام باد کرده بود .نشستم رو صندلی زل زدم به خیابون که دیدم اون ور خیابون رقیه با همون ازرای سفید نگه داشت.بودو بودو رفتم اون ور خیابون.
"سلام رقیه خانوم بفرمائید تشریف بیارین مغازه." "نه ممنون.اگه امکان داره مغازرو ببندین بریم یه جای دیگه من اینجا راحت نیستم"مغازرو بستمو سواره ماشین شدم.حدود نیم ساعتی تو ماشین بودیم و در حال حرکت حتی یک کلمه هم نمی تونستم حرف بزنم رقیه هم دقیقا تو همین حال بود میخواست چیزی بگه ولی نمی تونست دوتامونم ساکت نشسته بودیم.من زل زده بودم به ارم air bag روی کنسول با خودم میگفتم من چی بگم ؟چجوری سر حرفو با رقیه باز کنم .اگر زن دیگه ای بود شاید خیلی راحتر میتونستم باهاش جور بشم.درسته رقیه اندامش 20 بود ولی نمی دونم چرا نمی تونستم راجبش سکسی فکر کنم. تو همین فکرو خیالات بودم و اصلا فکرم به خیابونو دورو اطرافم نبود که دیدم رقیه دستمو گرفت .جای دستارو عوض کردمو من دست رقیه رو گرفتم .از استرس بدنم سرد شده بود پشت گوشام و دستو پاهام گیز گیز میکرد.چند دقیقهای طول کشید تا من خودمو پیدا کنم.گفتم :از وقتی امدی مغازه و رفتی من دیوونه شدم .تو اس م اس نوشته بودی انگار سالهاست که میشناسمت نفهمیدم منظورت چی بود.ولی وقتی اس دادی انگار دنیارو دادن بهم.رقیه هنوز باورم نمیشه که کنارت نشستمو دستتو گرفتم .یه جورایی ارزو شده بودی برام ازت ممنونم . فکرشو نمی کردم حتی بتونم باهات حرف بزنم چه برسه که کنارت باشم .دیروز که پیشه شوهرت یواشکی کارتو برداشتی انگار دنیارو دادی بهم.
نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم .
یه نفسه کوچیکی کشیدو گفت:منم مثل تو شده بودم .میدیدم وقتی میام مغازه یه جوری میشی .میدونستم که شماره و ادرسی هم ازم نداری .تو این دو هفته ای که ایران بودم تو هر مغازه ای رفتم یا پیشنهاد دوستی دادن یا مغازشونو بستن افتادن دنبالم.خیلی اذیت شدم.ولی تو از این کارا نکردی ازت هم خوشم اومد.ضمنا اونی که باهاش اومدم مغازت شوهرم نیست "داداشمه"شوهرم خبر مرگش دبیه نیومده.گفتم:چرا خبر مرگش؟گفت :یه ادم عوضی معتاده عیاشه .به خدا اگه بخاطر این بچه نبود خیلی وقت پیش کشته بودمش.گفتم :اوه اوه قتلم میکنی؟زدیم زیره خنده و سر شوخی باز شد.2 ساعتی رو با رقیه تو ماشین بودم و از همه چی حرف زدیم.
رقیه گفت دیرت که نشده.گفتم نه تو بخای تا صبح همین جوری کنارت میشینم.تا اینو گفتم دور زد و از شهر رفتیم بیرون .
یه لحظه یاده کارای خودم افتادم.هر وقت جا پیدا نمی کردم برا کردن با ماشین می بردم بیرونه شهر تو ماشین حال می کردیم.ولی با خودم گفتم شاید داره میره رستورانی یا کافی شاپی .یه ذره که از شهر خارج شدیم رقیه پیچید تو پارک جنگلی .یه جای خلوت پیدا کردو ماشینو نگه داشت.اصلا تو فکر سکسو این جور برنامه ها نبودم .حتی فکرشم نمی تونستم بکنم که رقیه به من حتی بوس بده.
ولی تا به خودم بیام دیدم دست رقیه رفت پشته گردنم.اروم صورتمو کشوند جلوی صورت خودش نوک بینیشو چسبوند به بینیم و یه دقیقه ای فقط نگام کرد.بوی عطرش دیوونم کرده بود صدای تپش قلبمو خودم میشنیدم.لبایه صورتیشو گذاشت رو لبام شروع کرد به خوردن .گردنه رقیه رو گرفتم و خم کردم بین دو تا صندلی .دیگه جای خجالت کشیدن نبود با خودم گفتم شاید اخرین باری باشه که با رقیم چون میدونستم میخواد بره.دستمو انداختم دو تا دگمه وسط پالتوشو باز کردم .بوی عطرشو گرمای بدنش از تو پالتو میزد رو صورتم .دستمو که کردم تو مستقیم خورد به بدنه لختش .چیزی از زیر نپوشیده بود فقط یه شلوار.سینشو گرفتم تو دستمو مالیدم انگار داشتم دستمو رو یه پارچه ابریشمیه نرم میکشیدم .لبشو ول کردمو رفتم رو گردنش.خودش دست کردو دگمه بالای پالتوشو باز کرد.دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش. لباشو گذاشته بود رو گوشم میگفت ارمان فدات شم بخورشون.یقه های پالتوشو گرفتم صورتمو گذاشتم لای سینه هاش دو تا سینه گرد سر بالا داشت .دستمو حلقه کردم دوره کمرش با نوک زبونم گردیه دور سینه هاشو لیس میزدم .رقیه گفت :ارمان فقط حواست باشه کبود نکنی.تا اینو گفت شهوتم چند برابر شد .نوک سینشو گرفتم لای دندونام اروم گاز گرفتم .کاش تو ماشین نبودیم .اونقدر حشری شده بودیم که دوتامونم از چشمامون اشک میومد.رقیه رو یه ذره خم کردم دستمو از پشت بردم تو شلوارش لای کونش .انگشتمو گذاشتم بین فاصله سوراخ کوسشو کونش تکون دادم کوسش خیسه اب بود انگوشتمو میکردم لای لبای کوسش و چوچولشو بازی میدادم .صدای اه گفتنای رقیه بیشتر از همه اینا بهم حال میداد.تا انگشتمو کردم تو سوراخه کوسش گفت:جووووووووون فدات شم با انگشت نه در بیار بنداز توش.
گفتم گلم اینجا نمیشه امن نیست .گفت تورو خدا یه کاریش بکن دارم میمیرم ارمان.خودم دیگه از شهوت داشتم میلرزیدم .رقیه رو کشیدم کنار گوشیمو در اوردمو زنگ زدم به سهراب.
گفتم دارم با رقیه میام خونه .خونرو یه ذره ترو تمیز کن حواستم به دورو اطراف باشه نیم ساعته میرسم.جامو با رقیه عوض کردم نشستم پشت فرمون .از پارک تا خونه رقیه زل زده بود و فقط نگام میکرد .حالتش مثل مریضی بود که انگار تازه از بیمارستان مرخصش کردی.انگار مدت زیادی بود که سکس نکرده بود داشت از شهوت میلرزید.ساعت یه ربع به ده بود رسیدم دم دره خونه.همسایه بغلی سهراب داشت مهمون راهی مکرد.یه ذزه منتظر شدم تا رفتن .زنگ زدم به سهراب گفتم چه خبر امنه .گفت برین خونه من حواسم هست.اروم از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه تا درو بستم رقیه مجال نداد که برگردم همون پشت در منو خوابوند زمینو دراز کشید روم و لختم کرد .اونقدر حالم بود که میترسیدم به محض اینکه شروع به سکس کنم ابم بیاد.منم پالتوشو در اوردم ولی شلوارشو دست نزدم.بدن لخت همدیگرو محکم بغل کرده بودیم داشتیم لبامونو کبود می کردیم .رقیه لب پائینم و اونقدر میک زد که لبم جر خورد خون اومد.دستشو انداخت شلوارشو در بیاره نذاشتم .برا شلوارش برنامه داشتم.کل بدنه رقیه بوی گل رز میداد.بغلش کردم بردم تو اتاق گذاشتمش رو لحاف تشک تا شده گوشه اتاق.رقیه فقط میگفت :جیگرمی فدات شم ارمان دارم میمیرم.
چهار دستو پا برگردوندمش رو تشکا .یه کونه گردو ژله ای .تو فیلم سکسی هم همچین کونی ندیده بودم.دوخت خشتک شلوار رفته بود لای کوسش.کوسو کونه رقیه درست جلو صورتم بود ولی هنوز باورم نشده بود .هنوزم که هنوزه فکر میکنم خواب دیدم.
دگمه شلوارو باز کردم و شلوارو کشیدم پائین.دیگه ابمو نمی تونستم کنترل کنم داشت میومد.
زبونمو انداختم تو کوسشو ده دقیقه ای فقط لیس زدم .هر بار که زبونمو مینداختم تو رقیه بدنش میلرزید.گفتم رقیه من ابم داره میاد اگه بندازم تو شاید زود بریزم.
گفت:من دارم ارضا میشم هر وقت گفتم بهت اماده باش "بر می گردم بغلم کن بنداز تو بریز فدات شم ارمان "
اب کوسشم بوی گل رز میداد .خیلی تمیز بود رنگ داخل کوسش صورتی بود .خیالم یه ذزه راحت شد که حداقل دوتامونم باهم ارضا میشیم.
رقیه یه اه بلندی کشید و برگشت .با یه صدای جیغه اروم گفت :"بنداز تو عسل بنداز تو.
وااای سره کیرمو اروم گذاشتم رو سوراخه کوسش مجال نداد که من فشار بدم خودشو محکم کشید طرف من همچین فشار داد که خایه هامم داشت میرفت تو سوراخش.
دو سه تایی که زدم رقیه لرزید چنان لرزشی بهش اومد که من نمی تونستم نگهش دارم
از شهوت چنان پشتمو با انگشتاش فشار داد که ناخن ای انگشتش رفت تو گوشت پشتم.
به محزه اینکه رقیه ارضا شد منم ریختم تو کوسش انگار تمامه شیره بدنم جمع شد تو کیرمو با فشار همرو خالی کردم .
رقیه لبامو بوس میکرد و مگفت :فدات شم ارمان دنیامی تو گلی بمیرم برات.
یه ربعی همدیگرو بغل کردیمو خوابیدیم.رقیه ساعت رو دیوارو یه نگاه کردو گفت ارمان خیلی دیرم شده باید برم.
نمی تونستم ازش دل بکنم.بلند شدیم لباسامونو پوشیدیم خیلی اهسته از پله ها رفتیم پائینو سواره ماشین شدیم.تو ماشین دستمو گرفته بود تو دستشو هی دستمو بوس میکرد
.
فکرم فقط تو ان بود که رقیه چند روزه دیگه می خواد بره.تا سر خیابونشون باهاش رفتم .ساعت یازده و گذشته بود تو ماشین از هم یه لب گرفتیمو گفت ارمان عزیزم فردا زنگ میزنم.
پیاده شدمو اون همه راهو پیاده برگشتم و تو راه فقط به رفتن رقیه فکر می کردم.تا روزه رفتن رقیه بهم زنگ میزدیمو اس میدادیم تا اینکه روزه رفتنش شد.بدترین روزه عمرم بود.انگار سالها بود که من عاشق رقیه بودم . تو فرودگاه گریه کنان وایستاده بودمو داشتم رقیه رو نگاه می کردم که داشت از سالن میرفت به سمت هواپیما.رقیه هم داشت منو نگاه می کردو گریه می کرد فامیلاشم فکر می کردن داره برا اونا گریه می کنه.
تو fb با رقیه هفته ای سه چهار بار چت میکنم ولی ارزومه که یه روز بدونه اینکه بهم بگه دوباره از دره مغازم بیاد تو .
هر شنبه ساعت 12 حالم بد میشه ولی به این امید زندم که یه روز دوباره رقیه رو میبینم .نه برای سکس بلکه واقعا دل تنگشم.

نوشته: آرمان

این خاطره که براتون نوشتم بر میگرده به دی ماه پارسال که تو یکی از مانتو فروشی های یک پاساژ کار میکردم.
با عرض پوزش اسمم امید 21 سالمه بچه مشهدم.
روز سه شنبه بود ساعت 2 بعد از ظهر بود که تو مغازه لم داده بودم و پاساژ خلوت بود و بیشتر مغازه دار ها واسه صرف ناهار رفته بودن.منم یک ساندویچ گرفته بودم که به عنوان ناهار میل کنم.ساندوچ خوردم و داشتم اهنگ گوش میکردم که یک دختر تنها اومد تو مغازه منم مانتو ها رو بهش نشون میدادم که اگه پسند کرد بهش بدم.از تیپش بگم کفشای چکمه ساق بلند پاشنه دار یک شلوار جین تنگ با مانتوی سبز پسته ای و یک شال ابی ناز موهاشم ریخته بود رو پیشونیش قدشم 175.البته منم ازش کم نمیاوردم. خواننده های عزیز خوب میدونن کسی که توی مانتو فروشی کار میکنه باید چهره و تیپ جذابی داشته باشه تا مشتریان که خانمن حال کنن.خلاصه از یک مانتو خوشش اومد منم سایز 1 رو که خواسته بود بهش دادم تا پرو کنه.وقتی از اتاق پرو اومد بیرون بهش گفتم پسند شد که جواب داد خوبه فقط جای سینه هاش تنگه منم گفتم باشه سایز 2 رو بهش دادم.وقتی پرو کرد اومد بیرون گفت سینه هام توش راحت نیست بازم تنگه.منم که حسابی کلافه شده بودم گفتم باشه و سایز 3 رو بهش دادم.رفت پرو کرد اومد بیرون دوباره گفت سینه هام راحت نیست منم که دیدم دختره خیلی پر رویه بهش گفتم ببخشید خانم مشکل از مانتوهای ما نیست مشکل از سینه های بزرگ شماست.اونم خونسرد گفت نه برعکس سینه های به این خوش فرمی چطور دلت میاد اینجوری بگی.منم دلو زدم به دریا دستم گذاشتم رو سینه هاش مالوندم بهش گفتم نه راست میگی واقعا خوش فرمه ببخشید.بعد بهش گفتم کو بچرخ از پشت ببینم چطوریه اونم چرخید.دستمو از پشت انداختم رو سینه هاش میمالوندم اونم از پشت هی کونش رو به کیر شق کرده ما میمالوند.ولش کردم رفتم جلوی درب مغازه سه چهار تا مانکن گذاشتم تا کسی مزاحم نشه.ته مغازه یک انبار مانند بود که مانتوهای اضافی رو اونجا گذاشته بودیم.رفتم یک زیر انداز پهن کردم دختره که اسمش مهسا بود بردم اونجا تا از بیرون دید نداشته باشه.روش دراز کشیدم لباشو مثل قحطی زده ها میخوردم.اون از من بدتر بود درجه شهوتش رو هزار بود.داشتم لب میگرفتم که از رو شلوار کیر مثل گرز شده مارو داشت میمالوند.دکمه مانتو رو باز کردم و سینه هاشو گرفتم تو مشت ومیخوردم.مهسا گفت دیدی سینه زیاد بزرگ نیست انصافا سینه های رو فرمی داشت.تیشرت از تنم در اورد و شروع کرد به گاز گرفتن سینه هام گفت نمیخوای جیگرمو ازاد کنی گفتم به موقع.اول شلوارشو به زور در اوردم از بس تنگ بود.یک شرت ابی راه راه سفید داشت.دیدم شرتش خیس خیس بود دست کردم تو شرتش از اب کسش یکم مالوندم رو چوچولش و باهاش بازی کردن که دیدم یک اخ اوخی کرد داشت تو اسمونا سیر میکرد.شلوارمو در اوردم کیرم از زیر شرت خود نمایی میکرد.دراز کشیدم مهسا شرتم کشید پایین کیرم گرفت دستش میگفت جیگر خودمه به هیچ کسم نمیدمش منم بهش گفتم عجله اینجا مغازه ست خونه که نیست هر لحظه ممکنه کسی بیاد.اونم با ولع تمام کیرم میکرد تو دهنش و ساک میزد. بلندش کردم سگی خوابوندمش کیرمو کذاشتم دم سوراخ کونش که گفت از جلو بکن که تعجب کردم گفتم مگه دختر نیستی گفت تا هفته پیش دختر بودم که دوست پسرم پردمو برداشت منم که دیدم اینجوری بهتره کیرمو کذاشتم رو کسش و به کسش میمالوندم و اروم اروم دادم رفت تو خیلی تنگ بود بدبخت دفعه سومش بود یا چهارم دقیق یادم نیست.خلاصه خیلی تنگ بود کیرم داشت از گرما میسوخت اونم اخ و اوخش به جیغ زدن تبدیل شد که بهش گفتم جون مادرت یواش کسی نفهمه.داشتم تلنبه میزدم که یک دفعه دیدم لرزید و تا ته ارضا شد منم بهش گفتم مبارک باشه داشت ابم میومد که گفت سریع بکش بیرون توش نریزه منم در اوردم و همش ریخت رو شکمش.با یک دستمال تمیز کردم بلند شدیم لباسامونو پوشیدیم سریع رفتم مانکنا رو از جلوی درب مغازه برداشتم.شماره مهسا رو هم گرفتم و از اون روز به بعد هفته ای حداقل سه بار باهم سکس دارم البته تو خونه نه تو مغازه که اگه دوست داشته باشین اونا رو هم مینویسید.با تشکر که حوصله کردین داستانم خوندید.

نوشته: امید

این داستانی که نوشتم نقل قول از دوست دختر عزیزم سحر جونه . ایشون زحمت کشید و یک داستان جالب از سکسهای خوبشو با بنده نوشته.خوشحال میشم نظراتونو ببینم...

اسمم پارساست و 22 سال سنمه.تقریباً نزدیکه سه ساله که با سحر رابطه دارم.من توی سکس با سحر دچار یک مشکل بزرگی شده بودم که پیش هرچی دکتر اورولوژی و روانشناس رفته بودم نتونستم مشکلم رو حل کنم و اون مشکل از این قرار بود که توی سکسم نمیتونستم ارضا بشم.بعضی از دکترا میگفتن که شاید سرد مزاجی و دیر ارضا بعضی از دوستام میگفتن که شاید اصلاٌ ارضا نشی و بعضی از روانشناسا میگفتن که اینا همه فقط تلقینه و باید دوره درمانی رو طی کنم.دیگه کم کم داشتم از همه چی نا امید میشدم.داستانی که سحر تعریف میکنه مربوط به اواخر سال 90 میشه که تازه ترم جدید دانشگاهم شروع شده بود و چون فقط 6 واحد داشتم که تو هفته فقط یک روز؛اونم تایمه صبحم از دست میرفت برا همین تصمیم گرفتم برم تو یک سوپر مارکت نزدیکه خونمون مشغول به کار بشم.اسم صاحب سوپر مارکت مهرداد بود که اون یک سال ازم بزرگتر بود.اتفاقاٌ برعکسه من مهرداد 20 واحد برداشته بود که تایم ظهر تا شبش شلوغ شده بود و نمی تونست توی مغازه باشه برا همین من رفته بودم اونجا تا براش کار کنم.سوپر مارکتی که دارم ازش صحبت می کنم یک سوپر مارکت معمولی و کوچیک و محلی بود که اگه واسه چند ساعت تعطیل می بود به جایی بر نمیخورد.

تا اینجای داستان رو از زبون خودم گفتم تا مکمل داستان سحر باشه.و حالا ادامه ی داستان از زبون سحر...

سلام من سحرم21 سال سن دارم و توی یک آرایشگاه زنانه کار میکنم.از سال 89 با پارسا آشنا شدم و رابطه سکسی مون رو از تابستون سال 90 شروع کردیم. از اونجا بود که متوجه ارضا نشدنه پارسا شدم.تمامه تلاشمو میکردم تا اونم مثل من لذت ببره اما موفق نمیشدیم.من فیلم های آموزش سکس رو میدیدم و به پارسا هم نشون میدادم اما مؤثر نبود.هردو تشنه هم بودیم و از هر فرصتی که گیر میاوردیم به نحو أحسن استفاده مکردیم؛مثلاً اگه یه کوچه خلوت گیر می آوردیم سریعاً از هم لب میگرفتیم و خودمونو بهم میچسبوندیم.تا اینکه پارسا رفت سره کار و درسش و منم ترم جدید کلاسای آرایشگریم شروع شده بود.فقط از طریق تل و اس دادن می تونستیم از حال و احواله هم با خبر بشیم.فکرشو نمیکردم که بتونیم توی این دورانی که تمامه ساعاتای روزمون پر شده بود همدیگرو بینیم و با هم باشیم.یکی از همین روزا که مشغول کار بودم(فکر کنم 2شنبه بود) دیدم ساعتای 9.30 پارسا بهم اس داد و گفت که ساعت 12 ظهر برم سمته مغازشون.فاصله من تا مغازه پارسا حدوداً نیم ساعت بود.برام مشکلی نبود و بهش گفتم اوکی میام اما میخوای چکار کنی؟ اون ازم خواست که فقط برم پیشش باشم چون واقعاً دل هردومون واسه هم تنگ شده بود.حتی یک روز قبل از اینکه این اس بهم برسه خودم یواشکی رفته بودم سمته پارسا و اونو از دور دیدم چون طاقت دوریشو نداشتم.حتی واسه یک لحظه چه برسه به چند روز.اونروز ساعت 10.30 از صاحب آرایشگاه اجازه گرفتم تا برم خونه یک دوشی بگیرم و به خودم برسم چون میخواستم بعد از 10 روز عشقمو ببینم و نمیخواستم از نظرپارسا عیبی داشته باشم.رفتم حمام و کاملاً خودمو تمیز کردم و سریع اومدم بیرون و خودمو خشک کردم. لباسامو پوشیدم و یک آرایش ملایم کردم و بجای اینکه عینکمو بذارم؛لنزهامو گذاشتم.میخواستم پارسارو سورپرایز کنم چون اون همش منو با عینک دیده بود.رفتم سوار تاکسی شدم.قلبم داشت میومد تو دهنم از اینکه بعد از گذشت چند روز میخوام دوباره پارسا رو ببینم و دوباره لبامو بذارم رو لبای شیرینش.توی مسیر چهار تا آدامس عوض کردم.شاید از استرس زیادم بود و شایدم بخاطر اینکه قبل از دیدن پارسا شیرینی لباشو احساس کنم.
ساعت 12:08 رسیدم پیشه پارسا و بهش اس دادم که رسیدم.اونم گفت صبر کنم تا بهم خبر بده برم تو مغازه.بعد از گذشت یه ربع پارسا بهم اس داد که برم پیشش.با یک عشوه و ناز خاصی رفتم تو که انگار واسش دلبری کنم اما دیدم سرش تو جدول حل کردنه و اصلاً متوجه حضور من نشده بود.از عمد و ازدستی تنمو زدم به بسته شکلات ها تا یکیشون بیفته.وقتی افتاد دیدم با حلت عصبانی پاشد اما وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و از پشت میز اومد بیرون و همدیگرو بغل کردیم و روبوسی.پارسا ذل زده بود تو صورتم و داشت قیافمو برنداز میکرد همونطور که من داشتم همین کارو انجام میدادم. خستگی رو تو چشماش میدیدم. ازش پرسیدم که غذا نوش جون کردی؟؟؟؟گفت:نه عزیزم.گذاشتمش رو گاز تا گرم بشه.
پارسا رفت برقارو خاموش کرد و جعبه های نوشابه رو از بیرون آورد تو و کرکره مغازه رو کشید پایین و در مغازه رو هم بست.جعبه های نوشابه رو گذاشت پشت در تا از بیرون تو مغازه دیده نشه.بعد وسط مغازه رو خالی کرد و چندتا کارتون روبروی بخاری پهن کرد تا زیرمون نرم باشه و سرما نخوریم.منم تو همین حین رفتم غذاهارو آوردم تا پارساجونم با اون خستگیش بشینه و غذاشو نوش جون کنه.پارسا نشستو ازم خواست که کنارش بشینم تابا هم غذا بخوریم.منم بوت و پالتو و شالمو در آوردم و نشستم کنارش.با حالت تعجب ازش پرسیدم مگه صاحب کارت نمیاد دره مغازه؟؟؟؟؟!!!؟؟
پارسا هم گفت که مادربزرگ مهرداد توی شهرستان فوت کرده و بایداز فردا برن واسه تشییع جنازه.امروزم تا ساعت 4 نمیاد مغازه.اونروز کلی تو بغل پارسا طنازی کردمو کاری کردم که دوری این چند روزمون اصلاً به چشم نیاد و فقط لبای همدیگرو خوردیمو همدیگه رو نوازش میکردیم.وااااااااااااااااااااااااای که چه حالی میداد بعد از کلی دوری با عشقت تنهاباشی و در اختیارت باشه و خودتو در اختیارش بذاری.من حتی حاضر بودم با پارسا سکسم داشته بشم اما اون گفت هوا سرده و دوست نداره که من اذییت بشم.خیلی ساعتای خوبی رو گذروندیم.ساعت داشت نزدیکای 4 میشد که پارسا گفت بهتره مغازه رو باز کنم تا مهرداد نیومده.مغازه رو به حالت عادی برگردوندیم و رأس 4 مهرداد اومد.پارسا ازش واسه یک ساعت مرخصی خواست تا بتونه منو برسونه سمته خونه.موقع برگشت به سمته خونه هم توی یکی از کوچه های خلوت کلی لبای همو خوردیم.از آخر موقع خدافظی پارسا ازم خواست که فردا ساعت 2 ظهر که کلاسه آرایشگاهم تموم میشه آماده باشم تا بیاد دنبالمو بریم طرف مغازه واسه یک سک جانانه.منم با تمام وجود خوشحال شدم و با کمال میل قبول کردم.ی بوس مشتی از لباش گرفتمو اونم کلی بابته امروز ازم تشکر کرد.
شب دوشنبه گذشت و صبح 3شنبه اومد.ساعته 9 رفتم آرایشگاه وتا ساعت 2 فیکس کارامو انجام دادم و منتظر پارسا شدم تا بیاد دنبالم.پارسا اومد و با هم اول رفتیم ساندویچ صدف و بعد رفتیم سمته مغازه.همون کارای دیروز رو جهت امنیت انجام داد؛فقط فرقش با دیروز این بود که روی کارتونا یک پتو هم پهن کرد تا زیرمون گرم هم باشه.من لباسامو در آوردم فقط تی شرتم با شلوار لیم تنم بود.پارسا هم بعد از خوردن ساندویچش رفت تا دندوناشو مسواک بزنه.وقتی برگشت کاپشنشو در آورد و اومد پشت سرم نشست و منو از پشت گرفت تو بغلش و دستاشو برد لای موهام.منم مو هامو باز کرده بودم تا پارسا راحت تر بتونه دستاشو ببره تو موهام.از این حرکتش خیلی خوشم میاد.پارسا هم خودش میدونست که هر دفه میخواست منو مست کنه و به تسخیره خودش در بیاره این کارو انجام میداد.منو خوابوند رو زمینو اومد کاملاً روم دراز کشید طوریکه کیرش با کس من از رو شلوار مطابقت داشت و شروع کردیم به بوس کردن لبای هم.با یک دستش سینه هامو از رو تی شرتم نوازش میکرد و اون دسته دیگشم برده بود تو موهام و گذاشته بود زیره سرم.کیرش واقعاً سفته سفت بود و هی اونو رو کسم میچرخوند.شده بودم مثل خمیر بازی و زیره دست و بال پارسا شکل میگرفتم.وااااای که این صحنه دیوونه کننده هست.(دخترخانوما منظور حرفمو کاملاً میفهمن و میدونن که چه حسه خوبیه وقتی ی پسر تمامه اعضای بدنه ی دخترو تو دست بگیره و مدام نوازشش کنه/ دوست داری هی خودتو از زیرش آزاد کنی اما اون محاصره ات کرده و چاره ای جز لذت بردن نداری).از لبام ی گاز کوچولو گرفت و اومد سمته گردنم و شروع کرد به بوس کردن و لیس زدن.منم دستمو انداخته بودم دوره گردنش.همینطور میرفت به سمته پایین تر.تی شرتمو در آورد و بند سوتیینم رو باز کرد وبا دستش سینمو میمالوند.دوباره اومد جلو و یکم لبای همو خوردیم.رفت سمته سینه هام.اول با زبونش یه لیس زد و بعد شروع کرد با لباش سینه هام میخورد.یکیشو میخورد و اون یکی دیگه رو با دستش میمالوند.با لباش نوک سینمو گرفت و کشید.واااای که چه حالی داشتم.شده بودم عین مار و دوره پارسا با دست و پام خودمو حلقه داده بودم.با دستام سرشو فشار میدادم به سینه هام و با پاهام کمرشو فشار میدادم تا کیرش کاملاً بچسبه به کسم.اونم شروع کرد به مکیدن نوک سینه هام و هراز چندگاهی ی گاز کوچولو یا زبون میزد.زبونشو دوره سینم میچرخوند و میرفت سمته شکمم.دیگه اینجاشو واقعاً نمتونستم تحمل کنم و صدام در اوومد.آآآآآآآآآه ه ه ه ه ه
آآآآآآآآآآآآآیییییییی------هر دومون کاملاً مسته مست شده بودیم.اومد کنارم دراز کشید...
این نشون دهنده ی این بود حالا نوبته منه که صدای اونو در بیارم.منم شلوار خودمو با لباسای اون بجز شورتامونو در آوردم و رفتم روش درازکشیدم.طوری که خط کسم از رو شورت توری قرمزم روی کیر راست شده ی پارسا یود و مدام بالا پایینش میکردم.وقتی بدنه پارسا خورد به بدنم کلی حال کردم چون بدنه هردومون گرمه گرم بود.شروع کردم به خوردنه لباشو اونم سینه هامو میمالوند.رفتم سمته گردنش.پارسا رو گردنش خیلی حساس بود و شاید نقطه ی شهوتیش همونجا بود.صداش دراومد.جوووووووون.بخور اییییییییی جووووووووونم.
بعد از یکم خوردن گردنش منو خوابوند و شورت خودش و در آورد و یک راست اومد طرفه شورته من. از کسم یک گاز معرکه از رو شرت گرفت و سریع در آوردش.شروع کرد به لیسیدنه اطرافه کسم و رون پام بعد از کلی لیسیدن شروع کرد به خوردنه کس خیسم و لیسیدنه چوچولم. بدنم داشت کاملاً سرد میشد.فک کنم داشتم کم کم ارضا میشدم که پارسا منو و خودشو به حالت 69 کرد.حالا منم داشتم کیر کاملاً سیخ شده ی اونو میخوردم.خیلی خوشمزه بود و هر دومون کاملاً توی اوج لذت بودیم.زبونشو میبرد لای خط کسم و از پایین تا بالا میلیسید.خیلی خیلی حال میداد.وقتی میرسید بالا میرفت سمته چوچولم و یکم با زبونش با هاش بازی میکرد و ی دندون کوچولو ازش میگرفت باز دوباره میرفت سمته سوراخ بسته کسم.زبونشو تا جایی که جا داشت و حد مجازش بود میبورد تو و میاورد بیرون.منم تند تند داشتم کیرشو میکردم تو دهنمو در می آوردم.دیگه اوون آآآآآه ه ه آآآآ ه ه ه ها تبدیل شده بود نفس نفس زدنای تند و پشت سرهم.بعد برگشت و کنارم خوابید.بازم نوبته من بود که برم و اونو به حد ارضا برسونم.یک متد جدید برا ساک زدن یاد گرفته بودم و اونروز کلاً عزمم رو جزم کرده بودم تا پارسارو ارضا کنم.اول سر کیرشو میخوردم و بعد ی دفه کل کیرشو میکردم تو دهنمو درمیاوردم و دوباره سر کیرشو میکردم تو دهنم و مک میزدمو با زبونم بازی میکردم.وقتی کاملاً خوردم و دیدم هنوز ارضا نشده بهش پیشنهاد دادم از پشت منو بکنه؛شاید ارضا بشی.
اونم قبول کرد و ی کرم مرطوب کننده از تو قفسه ها برداشت.منم براش قمبل کردم تا راحت باشه.اونم مرم رو مالید به دمه سوراخ کونم.خوب چربش کرد.یکمم به سر کیر خودش مالید.با دستش کیرشو آورد نزدیکه سوراخ کونم و سرشو گذاشت دمه سوراخم.خیلی استرس داشتم چون دفه اولم بود که میخواست کیر پارسا بره تو کونم.اونم خیلی استرس داشت بابت اینکه ارضا نمیشه.براش خوب قمبل کردم تا راحت تر بتونه کارشو انجام بده.اونم با یک فشار کوچولو سر کیرشو کرد تو.وااااااااااااااااای که چه دردی داشت.ی دردخفیفی تو کمرم پیچیده بود که حد نداشت.یکم نفسم بند اومده بود اما وقتی کیرش کاملاً رفت تو کونم و شروع کرد به تلمبه زدن دیگه دردی نداشتم.فقط داشتم از اینکه تخمای پارسا با شدت خاصی میخورد به کسم لذت میبردم.از اونطرفم پارسا داشت با دستاش از پشت سرم سینه هامو میمالوند و هراز چند گاهی با ضرب دستش میکوبید به باسنم.منم واسش آه آه میکردم تا کاملاً لذت ببره.بعضی وقت ها هم شیطنتم گل میکرد و خودم هم به شدت تلمبه هاش اضافه میکردم.بعد از 12-13 بار تلمبه زدن کشید بیرون و خوابید روزمین منم با دست واسش یکم کیرشو ماساژ دادمو لباشو میخوردم.خیس عرق شده بود ولی هنوز ارضا نشده بود.کیرشو راست کردم ومطابق با سوراخم قرار دادم.اونم دراز کشیده بود.با یک فشار کوچولو بازم کیرش تا وسطا رفت تو که مجبور شدم تلمبه زدن و از همونجا شروع کنم تا از شدت درد کم کنم.من داشتم خودمو بالا پایین میکردم ولی بیشتر از 3 بار بالا پایین کردن نتونستم برم چون خیلی خسته شدم.سریع رو زمین دراز کشیدم و پاهامو بازکردم و گذاشتم رو شونه های پارسا.اونم دوباره کیرشو با احتیاط وگذاشت تو سوراخم...
تلمبه هاش شروع شده بود و من این دفه داشتم از مالوندن سینه هام و چوچولم با دستای پارسا لذت میبردم.آآآآآآآآآآآآآخ که این پسر بلده چجوری حشر منو تو سکس ببره بالا.بعد از یک دقیقه انگار کل وجودمو آتیش زده بودن داغ شد.از اینطرفم پارسا ولو شد رو من هم عین مرده ها.ساعت تقریباً شده بود 5 بعد از ظهر و هوا هم تاریک شده بود.نیم ساعتی تو همون حالت تو بغل هم خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم.من خیلی ضعف داشتم.پارسا هم همونجا دوتا نوشابه انرژی زا باز کزد و با هم خوردیم.خیلی خوش گذشت.خیلی حال داد ممنوونم.این گفته های پارسا بعد از ی سکس 3 ساعته بود.منم خودمو واسش لوس میکردم تا اینقد حواسش به ارضا شدنش نباشه و یکم هم بفکر من باشه.دستمال آورد و منو تمیز کردو لباسامو یکی یکی تنم کرد و بعد خودشم آماده شد تا منو برسونه.هم میخواستیم راه بیفتیم مامانم زنگید و ازم خواست تا یک شیشه آبلیمو و یک بسته سویا و دو بسته ماکارونی و یک شیشه نوشابه خانواده بگیرم.پارسا زحمتشو کشید و منو تا دمه خونه رسوند و از هم دیگه کلی تشکر کردیم.

نوشته: سحر و پارسا

باسلام خدمت شما دوستان گرامی امیدوام هر کجا که هستید سلامت باشید .
من مدتی است با سایت شهوانی آشنا شدم در کل زیاد طرف دار داستان نیستم
اما خاطرهای زیادی دارم و اگه قسمت شد چند تای از آنها را برای شما می نویسم امیدوارم که حوصله دوستان را سر نبرم
من پیمان هستم ومغازه تزئیناتی گل عروس دارم گرچه زیاد مشتریهای من خانم هستند با احترام به همه خانمها اما گه گداری مشتریهای داغ به پستم میخوره این داستان هم در مغازه شروع شد .
صبح که از خواب بیدار شدم انگار روز مثل همیشه تکراری بود بجز اینکه جمعه بود و کارمن بیشتر در جمعه ها مشتری دارد .
بعد از صبحانه به مغازه رفتم وشروع به تزئین ماشینها کردم نیم ساعتی از کارم نگذشته بود که دختروپسر شیک از ماشینی پیاده شدند رفتن داخل مغازه وشروع کردند به دید زدن گلها خداییش از ته دل حسرت اون خانم را خوردم
در ذهن هم حتی باهاش داشتم سکس میکردم واقعا دختری تو دل بروی بود گرچه پسره هم زیبا بود حسادت ما مردا بیشتر فقط به زن سکسی زیبا ختم میشه ناخود آگاه کونش من را میکشید به سوی خودش اما نه جوری که تابلو بشه دوست داشتم تا غروب همانجا بمونند اما متاسفانه دوسه دسته گل را نشان کردند و رفتند که ظهر برگردند. بعد از رفتنشون مشغول به کار شدم تا نزدیکهای ظهر از بس سرم شلوغ بودم یادم رفت چه مالی را دیده بودم اما با خودم میگفتم این لقمه من نیست وهمین خیال هم سبب شد که زود فراموشش بکنم.

ظهر مشغول خوردن نهار بودم تو مغازه که دوباره با دیدن اون اندام زیبا قلبم داشت از طپش وا می استاد اما اینبار خانمی میانسال با دختری دیگر همراهشون بودند دختره زیاد زیبا نبود دوست ندارم چون داستان است الکی بگم خدای زیبایی بود اما زیاد هم بدک نبود البته اگه تنها خودش می اومد اصلا هم به ذهنم نمی رسید که با همچین دختری دوست یشم اما چون با اون خانم بود فوری عاشقش شدم . بعد ازچند دقیقه که داشتن گلها را بالاو پایین میکردند دختری که همراهشون بود داشت نظر میداد خدایش سلیقه اش بد نبود اما من دوست نداشتم نظر بدهد چون باید یک ساعت مشغول یک دسته گل می شدم به خاطر سلیقه خانم . من هم گفتم به دختره که بی ادبی نباشه شغل شما چیه با حالتی تعجب من را نگریست و زن میانسال هم بهش برخورد فوری گفتم بد متوجه نشید سلیقه ات زیباست گفتم یا ارایشگری یا قبلا تو گلخانه ای کار کرده ای نیش خندی به چهر هاش ظاهر شد ودر دل هزار بار گفتم خدایا شکر! عروس خانم جواب داد نه بابا اما با این سن کمی که دارد حتی پدر ومادر واکثر اقوام باهاش مشورت میکنند من شاگردی نداشتم وخیلی دوست داشتم که بیاد پیش من کار بکند واینجوری شد بهش پیشنهاد دادم که اگه دوست داشته باشه بهش گل بدهم تو خونه خودش تزئینش بکند هم پولی گیر او می اومد هم بیشتر باهاش اشنا می شدم ومیدونستم که بودنش پیش من به نفع من تموم میشه به هر حال دوسه بار کون اون را با عروس خانم برانداز کردم کونی با حالی داشته کم کم دیگه رفتم تو نخ دختره ومشغول حرف زدن درمورد کار شدیم قبول کرد بعداز ان روز مشغول کار شد پیش من البته تو خونه اولاش که برام گلها را می فرستاد میداد به مادرش اما چند تا ایراد داشت بهش گفتم باید خودت بیایی اگه دوست نداری با مادرت بیا فقط خودت بیا که بهت توضیح بدم فردای آن روز نزدیکای ظهر امد اما تنها بود بعد از احوال پرسی گفتم مادرت کجاست گفت نزاشتم بیاد بهش احتیاج نداشتم فکر کنم بهش برخورده بود البته بعدا معلوم شد حدسم درست بوده
مشغول شرح دادن بهش شدم ناخود اگاه بهم نزدیک شده بودیم جرات نداشت به چشمام نگاه بکنه چون میدید پر شهوته رفتم که چن شاخه گل بیارم جوری ایستاده بود که محال بود ادم نچسپه بهش و رد بشه چون مغازه ام زیاد بزرگ نبو د کامل کونشو لمس کردم وقتی که بر گشتم همنجوری بود انگار چیزی نشده من هم کیرمو راحت چسپوندم به کونش کونش واقعا نرم بود بازم به رویه خودش نیاورد منم داشتم اتیش میگرفتم ونتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم الهه دوست پسر داری اونم با خنده ای از شیطنت گفت میخوای شوهرم بدی مگه، البته قبلش تو تلفن یه چیزای گفته بودم استارتو زده بودم. گفت نه پسرای امروز قابل اعتماد نیستند اینجوری شد شروع کردیم به حرف زدن من بهش گفتم الهه من قبولت دارم اگه قبول کنی باور کن اشتباه نمی کنی گفت نمدونم اخه که چی بشه منم دستم را گذاشتم رو دستش و اروم فشارش دادم گفتم که مال من بشی واسه چند لحظه به چشمای هم خیره شدیم نتونستم جلو خودمو بگیرم ولبامو اروم گذاشتم رو لباش البته مغازه ام تا نیای داخل نمی تونی ببینی کی داخل هست . چشماشوبسته بودلباشو تولبم اروم دستم را گذاشتم روشونه هاش وکامل چسپوندم به خودم کیرمو گذاشتم لای پاش دستمو گذاشتم رو کونش انگار تو خونه بودیم اصلا به اینکه یکی بیاد مارا ببینه فکر نمیکردیم خودشو کشید عقب و ساکشو برداشت وخداحافظی کرد ورفت . تا شب همش به فکرش بودم شب صدای مسج گوشیم اومد اما تو فکرم که لیلادوست دختر سریشم است بعد از چند دقیقه دیگر دوباره صداش اومد وقتی گوشیمو نگاه کردم دیدم الهه است نوشته بود پیمان دوستت دارم عاشقتم ازهمان باراول دیدمت دوست داشتم اون لباتو رولبای خودم حس بکنم
دوستت دارم دوستت دارم
بعد از چند روز باهاش قرار گذاشتم که باهم بریم بیرون بستنی ابمیوه ای مهمون من باشد ودوری باهم زده باشیم
وقتی امد انگاری یکی دیگه بود از بس خوشکل شده بود دوست داشتم فقط نگاش کنم وبهش دست نزنم که مبادا از زیباییش کم بشه
تورا ه که حرف میزدیم از هردری صحبت کردیم من دیگه توانشو نداشتم گفتم اگه دوست داری بریم خونه من تو خونه کسی نیست دوست دارم چایی دستت را بخورم اولش قبول نکرد اما دید من نارحت شدم گفت فقط یک چایی وزود باید برم قبول کردم وقتی رسیدیم به خونه تو حیاط گرفتمش تو آغوش ولباشو گذاشتم رو لبام دستم را گذاشتم رو کونش وبه خونه دعوتش کردم رفتیم داخل چسپوندمش به دیوار با دستام کونشو گرفتم وکیرم را هم گذاشتم لای پاش شروع کردم به خوردم گردنش وبا دستم کونشو مالش میدادم وکم کم دادش در اومد خوابوندمش رو زمین انگشتمو گذاشتم رویه کسش با اون یکی دستم سینه هاشو فشار میدادم وارم گردنشو لیس میزدم
دکمه های مانتو ش را باز کردم دیدم یه تاب زرد تنش اس تابشو دادم بالا وشروع کردم به خوردن نافش یواش یواش شلوارشو کشیدم پایین فقد داشت داد میزد صدای اهش بلند شده بود شورتی زرد هم پاش بود دیگه بادیدن شورتش فهمیدم که خودشو اماده دادن کرده بود از روشورتش کسشو گرفتم خیس خیس بود کسش فندقی بود منم رو شرتش
شروع کردم به خوردن کسش رانشو لیس میزدم کامل شلوارشو کشیدم پایین شورتشو هم کندم کسش مثل برف بو دچوچوله هاش خیس خیس بودند دهنمو بردم رو کسش همینکه زبونم خورد به کسش دادش در اومد خودش پاهاشو بلند کرد بادستش کسشو باز کرد واسم گفت پیمان بخورش هوس کیرتو کرده بخورش انگشتتو خیس کن بزار رو کونم
من که از خدام بود زبونمو تا ته کردم تو کسش انگشت کوچکم را هم کردم تو کونش وقتی فشارش دادم تو انگار اصلا چیزی نرفته توش باز هم فهمیدم قبلا هم از کون داده البته کونش تنگ بود اما تکونی نخورد از رویه این بود حدس زدم کونشو جر دادن
گفت کیرتو بد ه پیمان تا بخورمش جوری میگفت کیرتو میخوام که انگار چند ساله زن من است بلندش کردم کیرمو دادم دستش فوری شروع کرد به ماچ کردن ولیس زدن دستاشو گرفت به دیوار گفت پیمان زنتو بکن جرم بده کیرتو میخوام سرکیرمو گذاشتم تو
سوراخ کسش سرشو بردم تو وشروع کردم به تکون دادن کیرم رویه کسش فقط سر کیرم جوری نه که پاره بشه تو این کار استادم .
داد میزد میگفت پارم کن پیمان دوست داره کسم کیرتو بکنی تو ش منم ترسیدم که مبادا خودش فشارش بده کیرمو اوردم بیرون وبه حالت سجده خوابوندمش کیرمو گذاشتم ر کونش فشار دادم تو کونش خودشو سفت کرد وگفت کونم پیمان پاره شد درش بیار تورو خدا درد دار منم اززیر رانش انگشتمو کردم تو کسش وچوچوله هاش را واسش تکون میدادم یواش یواش هم کیرمو میبردم تو کونش تا ته رفته بود اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن دادش به ناز کردن تغیر کرد البته میگفت پارم کردی وای پاره شدم رحم کن به کونم بی انصاف یک هفته نیست با هم هستیم داری پارش میکنی اگه دواماه باهم باشیم چیکارش میکنی دیگه تند تند تلمبه میزدم کونش کاملا گشاد شده بود میدونستم که قبلا این کونو گاییدن کونشو قلمبه کرده بود منم کیرم تو کونش بود پاهامو برده بودم نزدیک شکمش واسه اینکه کیرم تا ته ته بره موهاشو گرفتم وکیرمو میکردم تو کونش اونم فقط اخ اف میکرد کیرمو بیرون که می اوردم کونش دوباره تنگ می شد منم میکردم تو دوباره او ن میگف پیمان من درش نیار کونم داغ شده کیره گرمتو تو وجودم حس میکنم به پشت خابوندمش پاشو چسپوندم به شونه ام وکیرمو دوباره کردم تو کونش خودمو خم کردم واسه خوردن لباش دیگه کیرک تانزدیک دهنش میرفت تند تند داشتم تلمبه می زدم دیدم چند تا تکون خورد فهمیدم ارضا شده منم که تازه گرم شده بودم کیرم کشیدم بیرون وشروع کردم به لیسیدن کسش بعد از چن دقیقه بلند شد تو وسط خونه روپا ایستاد و کونشو با دوستش باز کرد و کمی خودشو رو به پایین خم کرد گفت اینجوری دوست دارم منو بکنند انگار یه دونه جنده بامن بود نه الهه باورش سخت بود اما واقعی بود کیرمو تا ته برده بودم گفت نیاریش عقب خودش اومد بالا وگردنشو چرخوند وشروع کرد به خوردن لبام کیرم هم تو کونش بو ازبس این نو ع گاییدن بهم حال داد که ندونستم چه جوری بو د ابمو کردم تو کونش داد زد سوختم پیمان کونمو اتیش زدی بی انصاف تا قطره اخرشو خالی کردم تو کونش انگار راستی زن وشوهر بودیم بعد از اون روز همیشه ارزو داشت که با هم سکس داشته باشیم اما راستشو بخوای اگه میدونستم قبل من کونشو گاییدن هرگز نمی کردمش اما هربار هم که واسه سکس قرار می گذاشتیم از دادن دختر خاله اش شروع میشد اولاش بهش بر میخورداما کم کم عادت کرده بود البته می دونست که هربار اسم اون را میبره من بد جوری حشری میشدم وبهترین سکس را باهاش میکردم
بعد از دوسه ماه دیگه میترسیدم که تنها
تومغازه باشم راستش دیگه حوصلشو نداشتم نه اینکه ادم هوسی باشم اما هربار فکر میکردم که لخت رفته زیر ه کیری دیگر ازش بیزار میشدم دیکه حتی وقتی مسج میدادم از کس دختر خالش حرف میزدم
یک روز با مسج گفت شیدا دوست پسری داشت ( دختر خاله اش) داره تهدیدش میکنه که باید باهاش سکس داشته باشه وگرنه پیش همه ابروشو میبره ازمن خواست که واسه دختر خاله اش کاری بکنم منم شماره پسره را گرفتم وزنگ زدم وجای شوهره دختر خاله اش حرف زدم بعد از مدتی قانع شد حتی معذرت خواهی هم کرد از اون روز به بعد شیدا همیشه از الهه خبر من را میگرفت منم گفتم به الهه با شیدا صادق باش و درمورد دوستی من وخودت باهاش حرف بزن اونم گفت میخواستم بهش بگم باهاش راحتم اما گفتم شاید تو خوشت نیاد فرداش با مسج گفت بهش گفتم خیلی خوشحال شد میگفت پیمان پسری خوب است حتی ازش سوال کرده بود که تا حالا با هم تنها بودیم اونم گفته بود یکی دوبار رفتم خونه اش وحتی همدیگر را بوسیده ایم بعد از اون روز باالهه گرمتر شدم دیگه از روز عروسی اش هفت ماهی گذشته بود شیدا
هرروز از الهه می پرسید تاحالا دوست داشته باهات باشه واز این جور حرفها
اما الهه راستشو نمی گفت به من یا شاید هم من باور نمیکردم که داره راستشو میگه بعد ازمدتی با الهه بینمون شکر اب شد ومن دیگه جواب مسج هاشو نمی دادم جوری شده بود که تو یک هفته دوبار جواب مسجشو نمی دادم یه روز عصر داشتم تو مغازه چند مدل گل را واسه یک مشتری اماده میکردم واسه خوش امد گویی از مهمان خار ج از کشور می خواستند واسه غروب قول داده بودم .
یهو دیدم شیدا اومد تو دقیق لحظه اولین بار که دیده بودمش را تصور میکردم خداییش دوچندان زیباتر شده بود
سلام کرد ومن هم خوش آمد گویی کردم و گفتم نکنه دوباره واسه گل برای عروسی امده ای خندید وگفت شاید اما اینبار واسه کسی دیگه است نه واسه خودم
منم با خنده گفتم ما صاحب مغازه نیستیم بعد از چند لحظه که ازاین چرتو پرتا گذشتیم دوباره ازم تشکر کرد واسه حرف زدن با دوست پسر ش اما اون نمی گفت قبلا دوستش بودم میگفت مزاحم است غافل ازاینکه الهه همه را به من گفته بود . من هم گفتم وظیفه بود اصلا حرفشم نزن گفت اما حسابی از دستت هم شاکی هستم گفت انتظار نداشتم که با الهه اینجور رفتاری داشته باشی
اون بیچاره همه اش کارش شده گریه ومدام از روزهای که با تو بوده حرف میزنه
منم فوری گفتم شیدا جون باور کن دوستش داشتم خیلی هم زیاد اما یه چیزای ازش می دونم که اگه تو هم بدونی بهم حق میدی گفت مگه چی ازش دیدی که ما خبر نداریم منم گفتم یه چیزای که ادم نمی تونه بگه گفت دوست پسرداره دیدیش باکسی باشه گفتم یه چیزی تو همین مایه هاست اما بدتر هرچه اصرار کرد گفتم نمی تونم اصرار نکن خواهشا بهش هم بگو که بره دنبال زندگیش چون من نمی تونم با اوباشم گفت تو ازش سو استفاده کردی و حالا میخوای بکشی کنار پیمان اونکه همیشه از خوبی تو میگفت جوری که به خدا به دوستی تون حسادت میکردم اینکارو نکن گناه داره به خدا خبر نداره که من اومدم پیشت تو بگو چکار کرده بهت قول میدم اصلاحش بکنم واست میکنمش الهه ای که تو دوستش داشتی منم گفتم شیدا جون به خدا محاله هربار که اون جون را میگفتم بیشتر صمیمی می شد با من . بهش گفتم الان قرار است مشتری بیاد واسه این گل اگه بزاریم واسه یه وقت دیگه مفصل کل داستان رابهت میگم شیدا گفت شمارمو یادداشت کن اگه تونستی با مسج بگو شاید اینجوری بهتر باشه چون من نمیتونم دوباره این همه راه رابیام پیش تو
منم شمارشو گرفتم تا شب همه اش تو فکر این بودم که چطور بهش بگم اخرای شب مسجی از طرف شیدا اومد که گفته بود مسج ندی شوهرم خونه است مبادا کنجکاو بشه
جوری گفته بود که انگار دوست پسرشم منم تا صبح خوابم نمی برد صبح تا ساعات ده طاقت اوردم بعد مسجی دادم به شیدا گفتم شیداجون الهه قبلا من دوست پسرداشته وباهاش سکس داشته
بعد از اینکه مسج را ارسال کردم از ترس اینکه مبادا بهم زنگ بزنه وفحش دنیا را نثارم کنه نمی تونستم یه جا بشینم یک ساعت گذشت وخبری نبود دیگه نگران شدم حسابی تو خیالم میگفتم که الان تو راه که بیاد مغازه ابرومو ببره هزار بار پشیمان شدم بعد از چند لحظه مسجی اومد نوشته بو پیمان جون ببخشید شارژ نداشتم مهمون هم داشتم الان رفتند منم رفتم شارژ گرفتم
از کجا میدونی که سکس داشته یعنی الان الهه دختر نیست پیمان ؟منم تو جوابش گفتم نه شیدا جون دختره اما نمی دونم چه جوری بهت بگم
دیگه چیزی ننوشتم مسج شهلا اومد گفت از عقب سکس داشته با این مسج من از خود بیخود شدم دیگه یادم نیست چه مسجهای به هم داده بودیم وقتی به خودم امده بوددم که حتی از سکس خودم هم گفته بودم اونم به جای اینکه از الهه حرف بزنه میگفت شوهرم اینجور سکسی را دوست داره عاشق جاده خاکی است منم زدم به سیم اخر گفتم اگه تو مال من بودی دست بهت نمیزدم اونم توجواب پرسید مگه من چکار کردم
منم گفتم حیف که تو دست بخوره بهت همینجوری با نگاه کردنت ادم سه چهار بار ارضا میشه
گفت واسه اینه که هربار با شوهرم میخوابم فوری ارضا میشه نکنه تو هم اینجور ادمی هستی
منم گفتم از الهه بپرس من چه ادمی هستم تو سکس
با جواب مسجش حسابی یکه خوردم نوشته بود روزی که شورت وتاب زرد تنش بود
اون موقع بود دوریالیم افتاد تازه فهمیدم من چقدر
ساده بودم
اینجوری اغاز دوستی من با شیدا بود با شیدا هم یه کارای کردم اگه جالب بود بگید تا ادامه اش را بنویسم واگه هم جالب نبود بازم بگید
به هر حال ازاینکه حوصله خوندن این داستان را داشتید سپاسگزارم
البته این داستان نبود واقعی بود گرچه زیاد سکس داشته ام اما چند تا از سکسام بهترینهای عمرم بوده

نوشته: پیمان

همزمانسازی محتوا