پسرعمو

میخوام خاطره سکس با پسر عموم رو براتون تعریف کنم.قسم میخورم که کاملا واقعیه بدون هیچ کمو کاسی... امید وارم خوشتون بیاد .فقط تورو خدا اگه خوندید فحش ندین...
سلام . اولش از اینجا شروع میشه که من از دوران راهنمایی فهمیدم که پسرعموم (میلاد) رو دوس دارم و همیشه سعی میکردم یجوری بهش نزدیک بشم اما نشد. تا اینکه رسیدم به سن دبیرستان و دقیقا سوم دبیرستان بودم که تصمیم گرفتم فراموشش کنم چون هیچ توجه خاصی که بفهمم اونم منو دوس داره ندیدم. خلاصه اینکه تازه داشتم فراموشش میکردم که یه شب بهم اس داد و گفت که منو دوس داره و منم کلی ذوق کرده بودم .منم بهش از علاقم گفتم و خلاصه بهم نزدیک شدیم البته بگم که من توی یه شهر دیگه زندگی میکردم و هر چندماه به چندماه میدیدمش. بعد از یه سال و نیم که باهم با اس و تلفن رابطه داشتیم تصمیم گرفتیم باهم تنها باشیم و سکس کنیم اما جا و مکانشو نداشتیم .( دارم سعی میکنم خیلی خلاصش کنم تا خسته نشین )
من یه دختر عمه دارم که طلاق گرفته و تنها زندگی میکنه .تصمیم گرفتم موضوعو به اون بگم البته جریان سکسو نگم بهش .فقط بگم که میخوایم همدیگرو ببینیم و صحبت کنیم. یه روز رفتم خونه دختر عمم و بهش قضیه رو گفتم و اونم از شانس خوبم قبول کرد و گذاشت که یه روز قرار بذاریم. خلاصه منم به میلاد گفتم و قرار شد فردای اون روز ساعت 5 بیاد پیشم . (من 19 سالمه و میلادم 22)من اونروز واسش یه تاپ بنفش سکسی و یه دامن مشکی خیلی کوتاه پوشیدم . میلاد اومد و رفتیم توی یکی از اتاقا و درو بستیم.اولش رفتم بغلش کردم و دستاشو گرفتم تو دستام .من واقعا عاشقشم. خلاصه نشستیم رو زمین و به دیوار تکیه دادیم و میلاد دستشو دورم حلقه کرد و کم کم شروع کردیم به لب دادن . زبونشو میذاشت تو دهنمو منم میخوردمش و حسابی حال میداد. بعدش بهم گفت روبروش بشینم و منم نشستم و پاهاشو باز کرد و منم پاهامو باز کردم گذاشتم روی پاهاش و روبه روی هم بودیم و لب میدادیم .اونم رانمو میمالید بعدش گردنمو خورد و تاپمو از پشت که گره زده بودم باز کرد و اورد پایین. بعدش سوتینمو دراورد و منو خوابوند زمین و اومد روم و شروع کرد به خوردن سینم و لیس میزد و میمکید. من یکم تپلم و میلاد میگفت من از دخترای تپل خیلی خوشم میاد. بعد از سینم رفت سمت شرتم .دامنمو داد بالا و شرتمو دراورد و کوسم که حسابی خیس شده بودو میمالید . کوسم خیلی گوشتی و تپله و میلادم عاشق کوس تپل و گوشتی. همونطور میمالیدش و منم داشتم بیهوش میشدم . بعدش دوباره بلندم کرد و نشستم روبه روش مث دفه قبل و لب میدادیم و کوسمو محکم میمالید .اااه . نالم دراومده بود. حالا دیگه نوبت من بود رفتم سراغ کیرش شلوارشو تا نصف کشیدم پاییین و کیرشو از تو شرت دراوردم . کیرش زیاد کلفت نبود ولی خوشگل بود اول مالیدمش و بعدش شروع کردم به ساک زدن. من تند تند ساک میزدم و اونم با دستش با موهام بازی میکرد و بعد از اینکه بهش حال دادم گفت که میخواد کونمو بکنه .منم مخالفت نکردم و گفتم فقط اروم بکن چون میگن خیلی درد داره. رفتم از تو کیفم کرمو برداشتم و بهش دادم تا بماله به کونم. من به حالت سجده بهش پشت کردم و اونم کرمو مالید به کونم تا به خودم اومدم دیدم کیرشو کرد توش . لامصب یکم باهاش ور نرفت تا جا باز کنه . خلاصه وقتی کیرش به زور رفت تو کونم من داشتم میمردم بدجور درد داشت و دوسه بار دراورد و دوباره کرد توش ولی نتونستم تحمل کنم و گفتم درش بیاره . اونم که نمیخواست من درد بکشم کیرشو دراورد. وقتی داشت با دستمال کیرشو پاک میکرد متوجه شد دستمال قرمزه همینطور داشت بهش نگا میکرد و من رفتم جلو دستمالو دیدم بعد دست کشیدم رو سوراخ کونم دیدم داره خون میاد .خیلی خون اومد و بلاخره قطع شد . هردوتا ترسیده بودیم و حالمون گرفته بود. دیگه بیخیال سکس شدیم الان چندماه از اون ماجرا میگذره و کونم بعد از اون ماجرا یکم سوراخش باز تر شده .قراره تابستون دوباره سکس کنیم اما ایندفه کامل . اینم از داستان سکس نیمه کاره . ببخشید اگه بد نوشتم. این اولین تجربه هر دوتامون بود چون هیچکدوم تاحالا باکسی نبودیم و یکم ناشی بودیم.

نوشته: ؟

سلام به همه ی بچه های گل شهوانی
من( مهتا) 19 سالمه و پسر عموم( کمال) 24عاشق همیم ولی به خاطر کیلومترها فاصله ,یکی,دوبار در سال بیشتر نمیتونستیم همدیگرو ببینیم
و رابطمون در حد تلفن و اس ام اس بودخاطره ای ک میخوام تعریف کنم مربوط میشه ب اولین باری ک باهم تنها شدیم(۲سال پیش)
.
.
.
28اسفند بود که همگی آماده شدیم تا به شهری بریم ک تقریبا تمام اقوام پدرم اونجا زندگی میکنند ,تا اونجا10 ساعت راه بود چه فکرایی که باخودم نکردم واقعا استرس داشتم قبل از اون با هیچ پسری رابطه نداشتم حتی یه دوستی ساده
خیلی دوس داشتم ببینمش ولی میدونستم ک قدرت این رو هم ندارم ک تو چشاش نگاه کنم این دفعه با دفعه های قبل فرق میکرد دیگه میدونستیم که همدیگرو دوس داریم ,تمام این راه با کلی فکرتموم شد ساعت3 شب رسیدیم خونه ی پدر بزرگم وشب رو اونجا موندیم
روز بعد شام خونه ی عموم دعوت شدیم
وقتی پله های خونشون رو بالا میرفتم بدنم میلرزید نمیدونم شاید هیجان زیادبود سرمو که بالا آوردم کمالجلوم واساده بود دست دادیم ,سلام و احوال پرسی ,وقتی لبخندشو دیدم آروم شدم دیگه استرس نداشتم
شام خوردیم کمال رفت تو اتاقش و بم اس داد چرا ازم فرار میکنی مهتا؟پاشو بیا پیشم!
ب بهانه ی دیدن کتابای کمال رفتم تو اتاقش
.
.
.
نمیخوای بیای نزدیکتر؟
ی کم رفتم جلوتر و دستام یخ کرده بود ولی کمال روی صندلی نشسته بودوخیلی ریلکس منو نگاه میکرد
چه قدر ناز شدی مهتا
هیچی نگفتم
تو همون مهتای بلبل زبون قبلی!؟
پاشد اومد جلو دستمو گرفت
چقدر سرده,یادته گفتی دوس دارم بغلت باشم!؟
مهتا خیلی دوست دارم
اینو گفتو لبامو بوسید,ی حس عجیبی داشتم تودلم خالی شد حس کردم بیشتراز همیشه عاشقشم بغلم کرد,لپشو بوسیدم و گفتم کمال عاشقتم میخوام همیشه پیشت باشم
کمال:حالا شدی مهتای همیشگیه کمال,بلبل زبون خودم
خنده هاش دیوونم میکرد
مامانم صدام زدو رفتم بیرون ,
۱ساعت بعد رفتیم خونه ی پدربزرگم وعاشق تراز همیشه بودم ,تمام حرفاشو باخودم مرور میکردم
.
.
.
۲روز بعد من و مامانم رفتیم خونه ی عموم تا بریم خونه ی خاله ی زن عموم
کمال خونه نبود و الناز( خواهر کمال) گفت ک نمیاد منم اصرار کردم که پیشش بمونم و مامانم قبول کرد,اونا رفتن
من سریع ب کمال اس دادم: کجایی کمالجونم؟چرا خونه نیستی؟
کمال:دارم میرم خونه خانمم,تو همیشه باید اینقدر منو چک کنی؟:دی
ایندفعه فرق میکنه ها:دی
کمال:تو کجایی؟
دیگه جواب ندادم
کمال که رسید خونه الناز گفت عشقت اومد مهتا خانم( من ومهتا خیلی باهم خوبیم و رازی بینمون نیست)
همدیگرو بوسیدیم و رفت تو اتاقش خیلی صبر کردم بیاد بیرون ولی نیومد
پاشدم رفتم اتاقش,اقا دراز کشیده بود رو تخت
چرا نمیای پس؟
خستم( باخنده)
چند روز دیگه ما میریم دیگه حق نداری اس بدی دلم برات تنگ شده
بیای بوسم کنی سرحال میشم
رفتم بوسش کردم و نشستم کنارش ,کمال منو سمت خودش کشید سرمو رو سینش گذاشتمو وبوسیدمش
کمال بلند شددستشو دور کمرم حلقه زد لباشو رو لبام گذاشت و میخورد واقعا تا قبل از اون بلد نبودم باید چی کارکنم ولی اون لحظه با ولع منم لباشو میخوردم دوس نداشتم حتی یه لحظه ازش جداشم,عاشقش بودم
بعد لپمو بوس کردو گفت مال کی هستی مهتا؟
فقط فقط تو کمال
منو رو تخت دراز کردو خودش روی من بود,تمام گردنمو خورد,تاپمو در آورد وسینه هامو چند لحظه مالید وبعدش شروع کرد ب خوردن پستونام,بهترین حس دنیا بود دوس نداشتم تموم شه
شلوارمو پایین کشیدو دستشو توشرتم برد,کسم خیس خیس بود با دستش باهاش بازی کرد,وای که چه حالی میداد,دیگه دست خودم نبود میگفتم کمال با کسم بازی کن,همون لحظه شرتمو کامل پایین کشید وشلوار خودش رو درآورد وشروع کرد ب خوردن کسم,حال این دیگه خیلی بیشتر بود اه کشیدن من تمام اتاقو پرکرده بود,,زبونشو تو کسم میچرخوند داشتم از لذت میمردم
کمالم چوچولم مال توئه,بخور,بخور
بعدش شرتشو درآورد,کیرش15 سانته,میمالوندش ب کسم,صدای ناله هام بلندترشده بود,بلندشدمو کیرشو تو دهنم کردم,همشو مثه بستنی لیسیدم,تخمای کمالمو خوردم,با دستام ی کم مالیدمش ک آبش اومد,یه کمشو خوردم بقیشو با دستمال پاک کرد,همو بوسیدیم,لباسامو پوشیدم رفتم بیرون الناز گفت: مثلا من خونه بودما,یه کم آرومتر,کلی خندیدیم
این اولین سکس من با کمال بود خیلی همدیگرو دوس داریم,ما مال همیم هرسال ی فرصتی گیر میاریم واسه سکس اگه خوشتون اومد بازم بنویسم.

نوشته: مهتا

سلام خدمت همه بچه های خوب و علاقه من به داستانهای سکسی، من خودم یکی از طرفدارای داستان سکسی هستم و میخوام یکی از بهترین خاطراتم رو برای اولین بار واستون بفرستم.
در ضمن این رو هم بگم که خواهشا از نوشتن داستانهای ناموسی خودداری کنید.
به خدا قسم میخورم که این داستان واقعیت داره و فقط اسم شخصیتهاش مستعار هستن. اسم من مریم هست و 25 سال دارم و در شهر اردبیل با خواهرم ندا و مامان و بابام زندگی میکنم. امسال تازه ازدواج کردم و شوهر خوب و کیر کلفت ترکی خدا بهم داده که خدارو شکر میکنم. من دختر بسیار خوش بر و رو و سکسی هستم. خاطره من مربوط میشه به دوره دانشجویی من که دانشگاه سراسری تبریز بودم"اینو بگم که کلا خانواده ما فوق العاده باهوش و درس خون هستن" من یه پسر عمو دارم بنام علی که26 سالش هست و تو کرج زندگی میکتن و از بچگی خیلی دوست داشتم برای یکبار هم شده کیرش رو مال خودم کنم و باهاش سکس کنم. ما کلا7تا دختر عمو 1 پسرعمو هستیم و علی بزرگترین نوه پسری خاندان هست، واسه همین هم از بچگی همه دخترا میخواستن باهاش باشن. منم مثل یکی از همون دخترایی که زود به سن بلوغ رسیدن تو 9 سالگی میدونستم کیر و کس و کون واسه چی هست ولی به دلیل سنتی بودن خانواده می بایستی دندون رو جیگرم میذاشتم تا یا برم دانشگاه و یا شوهر کنم. البته اینم بگم که خانواده ما اصلا مذهبی نبودن و نیستن و همیشه نوع پوششم رو خودم انتخاب میکردم. موقعی که 15 سالم بود، خانواده عموم و پسرعموم علی برای تعطیلات تابستون اومدن خودنه ما که قسمتی از خاطره هاش رو بازگو میکنم امیدوارم که علی یه روز اینارو بخونه و بدونه که خاطراتمون واسم مهمه!
خوب طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدم و از تختم به زور کنده شدم و رفتم دستشویی که جلو آینه قدی دم پذیرایی یهو چشمم به شلوار و شورت تنگ و استرجم افتاد، یه ذره خودمو مالوندم و به شوق دیدار علی و کیرش دلم لرزید و بعدش یهو خندم گرفت. پدرم کارمند هست و خواهرم ندا هم که 2سال ازم بزرگتر بود اون موقع به یه اردوی تابستونی با مادرم که دبیر هست رفته بودن و من تو خونه تنها بودم و منتظر اومدن علی از کرج. تقریبا ساعت 8 صبح بود که زنگ در به صدا در اومد، اوه اوه اومدن.. رفتم سراغ آیفون و گفتم بله؟ -مهمون نمیخواین؟؟ گفتم: شما؟ که گفت علی هستم با طعم پرتغال، اینم بقیه تیمم! یهو دستم لرزید و گفتم: بفرمایین داخل. سریع رفتم جلو آینه قدی و از زیر شلوارم شرتم رو کشیدم تا بالای زانوهام پایین و سوتینم رو محکم بستم. تمام تن و بدنم داشت میلرزید که خودمو قوت قلب دادم که مریم جان هیچی نیست آبروداری کن فعلا. در که باز شد اولین نفری که اومد داخل علی بود. مثل همیشه خوشگل و خوشتیپ و سکسی بود. ساک دستیش رو یه گوشه انداخت و گفت: سلام خوبی مریم خانم؟ منم که رژ لب صورتیمو داشتم با زبونم خیس میکردم رو لبام با خنده گفتم سلام مرسی. دستشو به سمتم دراز کرد و منم دست دادم ولی انقدر دستام گرم و داغ بودن که علی یهو منو نیگاه کرد و گفت: چقدر داغه دستای تو؟! کجا بودیمگه؟! هول شدم و گفتم: هیچی، کسی خونه نبود، منم تو حموم بودم... که یهو گفت: به به، یه دختر تو خونه به این بزرگی، تنهایی تو حموم چیکار میکنه؟! گفتم: خوب دیگه به نظر خودت باید چیکار کنم؟! راستی مامنت اینا کوشن؟ گفتش: مامان و بابا و آرش" برادر 6 سالش" با الوبوس بعدی میان من زودتر اومدم تا زن عمو و ندا رو نذارم برن اردو! یهو گفتم: چه خوبببب! ولی مامن و ندا رفتن دیگه.. نشست رو مبل و منم که تو کونم جشنواره بود واسه اتفاق فرخنده امروز، رفتم تا میوده و شیرنی و چای بیارم واسش.. ناخودآگاه رفتم سمت تلفن و ورداشمش و یه زنگ به بابام زدم. از اون طرف میباستی خیالم راحت میشد! تلفن رو بلندگو بود که گفتم:--سلام بابا خوبی؟ کی میای خونه؟ ----سلام ممنون دخترم، شب میام چطور مگه؟ راستی عموت اینا اومدن؟ یکم من و من کردم و گفتم نه هنوز نیومدن! خوب باشه خدافظ--- خدافظ.. یهو نیگاه کردم دیدم علی بالا سرم واستاده. از جا پریدم و تا اومدم چیزی بگم گفت: چرا گفتی ما هنوز نرسیدیم؟؟ هول شده بودم و فکر میکردم الانه که لو برم و علی یه چی بارم کنه!! آخه تا حالا همون طور که گفتم با تمام آزادی هایی که داشتم، با هیچ پسری تنهایی تو خونه نبودم و تو فامیلها هم که باهاشون راحت بودیم فقط با علی راحت بودم و حس میکردم ایرادی نداره باهام هرکاریی کنه! یهو بهش گفتم: نه تو رو که نگفت! بابات اینارو گفت. گفت: ولش کن بیا کامپیوتر رو روشن کن یه چیزی ببینیم. گفتم باشهکه سریع در رفتم دسشویی و یکم با خودم ور رفتم و یه فکر شیطانی جالبی وادارم کرد تا شلوارم رو با یه شلوار کشی و نازک که از اون ورش کاملا مشخص بود این ورش رو بپوشم. یه نیگاه به شلوار و شورتم کردم و یه نیگاه به علی جووونم بله علی اصلا حواسش به من نبود، گویا! رفتم دم حموم و آروم واردش شدم و تا زسیدم شلوار و شورتم رو در آوردم و شورت صورتی و شلوار کشیمو پوشیدم ولی تا اومدم شورتم رو بدم پایین یکم، دیدم علی از لای در داره منو نیگاه میکنه!!!! وای این پسره اینجا چی میکنه؟؟!! عجب سر و گوشش میجنبه ها!! منم که داغ داغ بودم، دستمو آروم مالوندم به لای پام و یه آه کشیدم! خوب این کار واسه بار اول خیلی سخته واسه یه دختر"اینو خانوما خوب میدونن" بعدش رفتم دسشویی و ده دیقه بعد اومدم پیش علی که بغل کامپیوتر بود. تا منو دید دستشو از شلوارش درآورد و رو به من آروم گفت: عجب چیزی پوشیدی!! چرا شلوارت انقدر نازکه؟؟!! منم الکی گفتم که نازک نیست و رنگ پاست! حالا تو دلم خدا خدا میکردم منو بخوابونه زمینو و همین شلوار رو با کون و کوسم باهم جر بده! گفتش: خوب کلیپ و شو جدید چی داری؟؟ گفتم: دارم ولی فیلم بیشتر دارم! همون طوری که علی داشت با ولع خاصی کون و کپلم رو نیگا میکرد و لباشو با زبونش تر میکرد، اومدم سمتش و خم شدم به سمت پایین که مثلا دارم سی دی بر میدارم، حالا داشت همه آرزوهام برآورده میشد! لمس بدن من توسط اولین آلت همینجا اتفاق افتاد که الحق بهترین حال رو داشتم تو کل زندگیم.. تو همون حالت قمبلی بودم که حس کردم یه چیز داغ کلفت بین پاهامه! میدونستم کیر علی جونمه ولی تابلو بود اگر یهو حرکتی میکردم واسه همین فقط از ته دل یه آهههههههههههههههه کشیده سردادم و دستمو گذاشتم رو کیرش! تو همین حال بودم که یهو احساس کردم خیس شده بین پاهام!! من انقدر غرور داشتم که اصلا به روی خودم نیاوردم که کیرش تا یه لحظه پیش کجام بود!! اونم آدم مغروری بود که یه دیدم منو خوابودنه زمین و داره انگشتم میکنه.. یه ذره مکث کردم و فکر کردم که آ خ جون داره باهام سکس میکنه که رو به من گفت: تو میدونستی که این پوستی که داری چربه و وقتی از کرم و پدر موبر فله ای استفاده میکنی امکان داره دم سوراخ مقعد و خود باسنتو دچار تاول کنه؟! گفتم: نه. چطور؟!! "تو دلم گفتم احمق جان بکن تو کونم دیگه این چرند و پرندا چیه میگی آخه!!"گفت: شلوارتو در بیار تا پوستتو ببینم چه فرمیه؟ منم یه نییگاه مغنی داری بهش کردم با یه حالتی گفتم بی خیال تو به اون جاهام کار نداشته باش!! ""که یعنی حالا زوده سوارم شی و دستور بدی بهم آقا علی!"" علی خیلی جدی دستشو دوباره به باسنم مالوند و گفت: به خدا راست میگم.. درش بیار!! که منم دستشو هول دادم اون طرف و گفتم: پر رو بازی در نیار! که چی که سوراخ کونمو ببینی!!؟؟ راست میگی اول خودت نشون بده بعد من!!!
علی باچهره منگ و گیجی شلوارشو درآورد. وااااااااااااااایـــــــــــــــــی!!! عجب شرتش باد کرده بود! تابلو بود از دفعه قبل که کیرش رو دیده بودم "حدود 5 سال قبل" خیلی بزرگتر شده بود. میخواستم با دستم از روی شرتش کیرش رو بمالونم که یاد حرف یکی از دوستام افتادم که "میگفت: توی سکس هرچقدر بیشتر فاعل باشی بهت کمتر حال میده!!!" ناخودآگاه فقط نیگاش کردم.. اییییییییییییی جججججججججججججاااااااااااااااننننننننننن. من کیر میخواممممممممممممممم!! ولی افسوس که اینها رو نمیشد که بگم واسه بار اول! دیدم علی لخت شده گفتم هرچه بادا باد!! منم لخت شدم تا بازی علی رو در مورد جنس پوست باسن من تمومش کنم!! وقتی شلوارم رو درآوردم، نیگاه پر از شهوتی بهم کرد و شروع کرد با دستش کونم رو ماساژ دادن.. یکمی که ماساژم داد خیلی جدی و با دیسیبلین خاصی گفت: نه مثل اینکه جدی جدی داغون داره میشه پوست کونت!! ملتمسانه نیگاش کردم و بدون اطلاع از نیت شومش گفتم:حالا چیکار میشه کرد؟! علی یه نگاهی به شرتم انداخت و با دستش اونو مالید ولی یهو باسن منو کامل هل داد سمت خودم و با اکراه گفت: وایسا همینجا ببینم! اصلا معلوم هست چه کارها که تو نکردی باخودت؟!! با تعجب گفتم چی شده علی؟!!! جون هرکی دوست داری مرضی دارم؟؟ من که تا حالا با کسی کار بدی نکردم تو عمرم!!! علی گفت: باید همونجوری وایسی تا ببینم خدای نکرده هپاتیت نداری!! گفتم خوب بایستی چیکار کنم؟؟ گفتم: هر اتفاقی افتاد نبایستی تکون بخور..! گفتم باشه ولی تا کی؟؟؟ گفت: تا نیم ساعت دیگه.. یهو پرید پشتم و با دستش شلوار و شورتمو درآورد... گفتم:چیکار میکنی علی؟؟؟؟ گفت: گفتم که هیچ کاری نکن یادته؟؟؟ گفتم باشه... دستشو برد لای کونم و مالوند و مالوند تا حشری شدم و جیغ زدم!! یهو گفت: مریم اینجاش یکم درد داره تحمل کن تکون هم نخور باشه؟؟؟ گفتم باشه... یهو احساس کردم کونمو داره باز میکنه و یه تف آبکی انداخت توی سوراخ کونم. لپای کونم رو بهم مالید تا آبلمبو شد کونم! یهو احساس درد عجیبی تو باسنم کردم که صدامو درآورد!!! بعللللللللللللههههههه.... علی سر کیرشو کرده بود اون تو!! یه لحظه که به خودم اومدم و فهمیدم چه کلکی خوردم، ازش خیلی بدم اومد!! گفتم آشغال عوضی داری چه گوهی میخوری دردم اومد!! علی گفت مگه نگفتم تکون نخور خانمم!! از لفظ خانومم خیلی خوشم اومده بود، ولی اصلا حوصله لفظ قلم حرف زدنشو نداشتم. واسه همین داد زدم: بیارش بیرون کثافت! زدی پاره پورم کردی!! اونم محکم لپای کونم رو گرفته بود و فشار داد تا کیرش کامل رفت تو کونم.. داد زدم آیییییییییی، وایییییییییییییییی...!! پاره شدم..!! انصافا کیر گنده علی رو تو رویاهام هم نمیدیدم بره تو کونم!!!
آخخخخخخخخخخ خدااااااااااااا!!! چه تلمبه ای میزد تو کونم... صداش تو گوشم میپیچید... هی داد و فریاد زدم که جون مادرت جرررررررررررر خوردمممممممممممم علی...... درش بیار... ولی انگار نه انگار... علی داشت با ولع میکرد توش و حالشو میبرد... منم که داشتم پاره میشدم، کسمو میمالوندم با دستام و تو فضا بودم... بعد از 1 ساعت آبش اومد و علی هم اونو ریخت رو صورت و دهنم.... ادامه دارد..

نوشته: سامی

داستان سکس با پسر عمو .
من 21 سال دارم یه روز که خانوداه عموم می خواستن برن مسافرت عموم بهم زنگ زد و گفت که شب برم پیش پسرعموم . اسمش میثم هست 20 سال داره . منم که از خدام بود قبول کردم . قبل اینکه برم خونه عموم رفتم حموم و موهامو زدم و لپ تابمو برداشتم و رفتم اونجا . ساعت 2 بعدظهر بود که رسیدم اونجا . بعدظهر با پسرعمو نشستیم و چندتا عکس سکسی نگاه کردیم . تو حین نگاه کردن عکس من دستمو می کشیدم رو کونم تا پسر عموم بدونه که دوس دارم باهام سکس کارکنه و نمیومد جلو . بعد چند بار به بهانه های مختلف شلوارمو کشیدم پایین تا کونمو ببینه و حشری بشه ولی فایده ای نداشت حتی چندبار شلوارمو کشیدم پایین و بهش گفتم ببین چیزی رو کونم هست که دست کشید و گفت چیزی نیست وقتی دست می کشید خیلی دوس داشتم الان بپره بهم و نپرید . تا شب من همش دست رو کونم می کشیدم تا بیاد جلو ولی نیومد . تا اینه شب شد و خواستیم بخوابیم . من از پسر عموم خواستم رو زمین بخوابیم که اونم قبول کرد . وقتی برق ها خاموش شد من شلوارمو تا زانو کشیدم پایین و پشت کردم به اون و یواش یواش بهش نزدیک شدم و بهش چسبیدم ولی کاری نکرد بعد شروع کردم باهاش حرف های سکسی زدم که شاید حشری بشه و یبیاد بزاره کونم ولی فایده ای نداشت یکم نگذشته بود که میثم گفت شلوارتو کشیدی پایین گفتم آره گرمه گفت چه برقی می زنه گفتم آره با کرم موبر موها رو زدم گفت این کون دخترا شده گفتم قابلی نداره و خودمو چسبوندم بهش اونم چسبید بهم بعد گفت گرممه گفتم لباساتو در بیار تا خنک بشی اونم درآورد گفت شرتمو هم در بیارم گفتم آره . بعد چسبید بهم و با دستش می کشید رو کونم که چه حالی میداد کیرشو هم می مالید رو کونم بعد چند دقیقه نشست رو دو زانو و گفت بیا برام بخور . راستش من کون زیاد داده بودم ولی تاحالا نخورده بودم که بهش گفتم نه بکن گفت اگه نخوری نمی کنم منم که خیلی دوست داشتم بکنه گفتم باشه ولی برو با آب و صابون تمیزش کن که اون هم رفت و سریع برگشت منم شروع کردم به ساک زدن که دیدم زیاد بد نیست و خوشم هم اومد داشتم ساک میزدم که میثم دست گذاشت روسرم و گیر کلفتشو تا حلقم فرو کرد داشتم خفه می شدم . دوباره شروع کردم به خوردن که دیدم چند قطره آب کیرش ریخت تو حلقم مزش خوب نبود بد هم نبود بعد گفت برگرد منم برگشتم و چهار دست و پا وایسادم کیر کلفت و درازشو گداشت رو کونم و فشار داد ولی از بس بزرگ بود تو نرفت که کیرشو آورد و گفت بخورم و خوب خیسش کنم منم کردم بعد دوباره گذاشت رو سوراخ کونم و اینار بیشتر فشار داد و کیر کلفتشو تا آخر کرد تو کونم داشتم از درد میمردم که شروع کرد به تلمبه زدن چندتا تلمبه که زد درد هم کمتر شد و حال میداد تند تند تلمبه میزد که کیرشو درآورد و گفت که یکم بخورمش و خیسش کنم منم که از خوردن خوشم اومده بود خوردم و دوباره کرد تو کونم و تلمه زد ولی اینبار خیلی تند تر زد درد داشت و خیلی حال میداد . بعد حدود 8 دقیقه گفت بلند شو . بلند شدم که دراز کشید و گفت یکم بخور و بعد بشین روش منم خوردم بعد نشستم . نشستن درد داشت ولی کیف داره بعد چند دقیقه از شانس بدم دیدم آبم اومد و ریخت رو پسرعموم . دیگه حال نمیداد که به میثم گفتم دیگه بسه که اون قبول نکرد و گفت دراز بکش رو زمین . دارز کشید و یه بالش گذاشت زیر شکمم تا کونم یکم بلند بشته تا راحت بره تو . دوباره کیرشو فرستاد تو و شروع کرد به تلمبه زدم که بعد چند دقیقه آبش آومد و ریخ رو کونم . رفت کیر درازشو با دستمال پاک کرد و اومد گرفت خوابید و منم خوابیدم که بعد 1 ساعت اومد و از خواب بیدارم کرد . گفتم چیه گفت برام ساک بزن گفتم بزار برا فردا گفت نه الان . خلاصه براش ساک زدم و رفت خوابید روم و کیرشو فرستاد تو کونم که بعد 20 دقیقه آبش اومد و آبشو ریخ تو کونم . فرداش هم دو بار منو کرد که یک بار کامل آبشو ریخت تو دهنم . از اون شب بود که پسر عموم دیگه ولم نمیکنه و هر دو روز یبار میاد منو میبره و میکه . چند بار هم با دوستاش منو کردم .حالا پشیمونم که چرا اون شب اون کارو کردم که حالا پسرعموم و دوستاش ولم نمیکنن .

نوشته: امیر حسین

اولين سكس من توسن 14 سالگي
سلام اسم من ناهيد هست ، 20 سال سن دارم مي خوام اولين سكسي كه توي عمرم داشتمو البته اون موقع يعني شش سال پيش كه اين قضيه بر مي گرده به سال 1380 و من 14ساله بودم. من يك پسر عمو دارم به اسم امير كه دو سال از من بزرگتره. يه روز من خونه مادر بزرگم در يكي از اتاقها خوابيده بودم كه يك مرتبه احساس كردم يه نفر دامن منو زد بالا وداره با كونم ور ميره ، ترسيدم وآرام لاي چشمام رو باز كردم ديدم پسر عموم امير، نمي دونستم مي خواد چيكار كنه براي همين خودمو زدم به خواب بعد شرتمو آروم كشيد پايين من كه خجالت كشيده بودم يه تكون به خودم دادم تا دست از سرم برداره ولي انگار اون از بسكه حشري شده بود جرأت زيادي پيدا كرده بود و فهميده بود من بيدار شدم و دستشو آورد روي سينه هام وشروع كرد به ماليدن ؛ من كمي مور مورم شد واحساس خوبي بهم دست داد و ديگه تكون نخوردم تا به كارش ادامه بده. امير وقتي وضعيت رو آروم ديد شروع كرد با دست ديگش كسم رو بماله تا حالا همچين حسي بهم دست نداده بود و حسابي حشري شده بودم اون منو آروم برگردوند ولي من باز هم خودمو به خواب زدم كه شروع كرد با زبون در كس منو ليس زدن ، واي چه حس خوبي داشت من ديگه طاغت نياوردم و اه اوهم در اومد بعد از اينكه مطمئن شد كه من بيدار شدم و حسابي تحريك شدم ، انگشت كوچيكشو تا بند اول انگشتش كرد توي كسم درد زيادي گرفت كه خاستم خودمو عقب بكشم تا انگشتشو در بياره امير انگشتش و در آورد وشروع كرد دوباره به ليس زدن كسم ولي باز هم هنگام ليس زدن با انگشتاش به كسم ور مي رفت لذت خيلي خوبي داشت وقتي ديد دارم لذت مي برم همينطور كه كسمو ليس ميزد انكشتشو به داخل كسم فروكرد دوباره دردم گرفت اما اين دفعه همراه با لذت بودانگشتشو تا ته فرو كرد توي كسم كه از كسم چند قطره خون بيرون اومد واين بود كه پردم پاره شد بعد دوتا انگشتشو كرد وآروم آروم عقب و جلو كرد بعداز چند دقيقه ديگه هيچ دردي رو حس نمي كردم وفقط لذت مي بردم آخ كه چه احساس خوبي داشتم بعداز اينكه ديد لاي كسم حسابي باز شده شلوارشو در آورد ديدم كيرش ديگه داره مي تركه كيرشو از توي شرتش نمايان كرد لامسب عجب كير بزرگي تو اون سن داشت كيرش گذاشت روي كسم گرماي كير گندشو احساس كردم كس منم تر تازه بود و حسابي خيس شده بود، سر كيرشو گذاشت روي كسم يكم برد داخل عجب كير داغي بود اولش خيلي دردم اومد ولي وقتي تا ته فرو كردو يه كم عقب و جلو كرد ديگه داشتم لذت مي بردم اميرشروع كرد تلمبه زدن و همين طور سرعتش بيشتر مي شد من هم ديگه بي اختيار خودمو در اختيار امير گذاشتم چون نمي خواستم اون لذت زياد و از دست بدم كه ديگه داشتم به اوج مي رسيدم لرزيدم و آبم دور تا دور كير امير ريخت امير كيرشو در آورد كيرشو گذاشت روي كونم وسرشو كرد توي سوراخ كونم دردم گرفت ولي چون بي حال بودم ديگه هيچ تكوني نمي خوردم اون هم آروم كيرشو كرد تو، كيرش به خاطر اينكه آبم ريخته بود روش ليز بود وخيلي راحت تا ته كونم فرو رفت البته درد هم داشت ؛ شروع كرد كيرشو عقب و جلو كردن و تلمبه زدن بعد از چند دقيقه ديگه دردم نيومد ودوباره تحريك شدم داشتم لذت مي بردم كه دوباره به اوج رسيدم اونم يه هو كيرشو تا اونجايي كه جا داشت فرو كرد و آبش اومد و همون جا روي من ولو شده بود كيرشو به زحمت در آورد خودشو پاك كرد شلوارشو پوشيد رفت بيرون جاتون خالي بود من از اون روز فهميدم كه سكس چقدر خوبه و تا الآن دومرتبه ديگه باپسر عموم ويه بار با پسر خالم ودوسه بار هم حتي با داداشم كه اونم دو سال از من بزرگتره سكس داشتم البته مجبور شدم توي شربت يكم مشروب به خورد داداشم بدم آخ كاش مي شد با پسر عموی ديگم كه از من چهار سال بزرگتره هم يه سكس كوچولو داشته باشم حيف كه به چيزای ديگه اي فكر مي كنه و با رفتارش نشون ميده توي اين واديا نيست. اون علاقه به معروف و محبوب شدن بين مردم داره ، فكر كنم اون هم دلش مشروب می خواد.

/موفق باشيد/

نوشته: ناهید

من تک دختر هستم و همبازی دوران کودکیم دختر عمو و پسر عموم بودن. ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. از همون دوران یه علاقه خاصی بین ما بود. مثلا وقتی میخواستیم بریم مسافرت، اگه عموم اینا نمیومدن، من اونقدر گریه میکردم تا دسته جمعی بریم سفر. دخترعمو رو مثل خواهرم دوست داشتم و بهش وابسته بودم اما پسر عمو رو یه جور دیگه دوست داشتم. چند باری هم یواشکی همو بغل میکردیم و میبوسیدیم. ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر پسر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که تعطیلات شروع میشد میرفتم تهران و با دخترعمو و پسر عموم میرفتیم گردش یا خرید و اینجور کارا. این آخریا وقتی پسرعمو رو میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و پسر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.
من اولش حواسم به فیلم بود. اما سنگینی نگاه های پسرعمو رو حس میکردم. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. منم دستشو فشار دادم، دیگه نمیفهمیدم دارم چکار میکنم. دست و پام میلرزید. ولی با خودم فکر کردم اگه این فرصتو از دست بدم، دیگه حالا حالاها پسرعمو بهم اعتنا نمیکنه، یا فکر میکنه از اینکارش بدم اومده.
دستشو به طرف رونم آورد و با ناخنهاش روی شلوارم میکشید. دلم ریش میشد. بعد کم کم شروع کرد به مالیدن رونم. بعدش کم کم دستشو برد لای پاهام.
یکمی از روی شلوار منو مالوند. اولش هیچ حسی نداشتم، یعنی گیج میزدم. آخه تا میخواستم تمرکز کنم دستشو میبرد یه جای دیگه یا مالوندنش رو کند میکرد. منم مچ دستشو گرفتم و روی کسم نگهش داشتم که بفهمه نباید جابجا بشه. کم کم داشتم داغ میشدم، لیزی کسم رو حس میکردم. یه نیگا به دخترعمو کردم که مشغول تماشای فیلم یود، دلم داشت میریخت، نمیدونم چی شد که زیپ شلوارمو باز کردم و دست پسرعمو رو دادم توی شرتم.
اونم شروع کردم به مالیدن. دستش خیس شده بود دلم میخواست جیغ بزنم. یکدفعه یادم به آقا کوچولوی اون افتاد و دستمو گذاشتم روی شلوارش.
پسر عمو یهو جا خورد و نفسش بند اومد. پاهاشو روی هم انداخت تا خواهرش که بغلش نشسته بود نبینه.
زیپشو باز کرد. میترسیدیم یه نفر متوجه بشه. دیگه حواسم رفت به کیر اون و خودم لذت زیادی نمیبردم. رگهاش زده بود بیرون و سفت شده بود. حس لمس کردن کیر مردونه ی پسرعمو برام جالب بود. وقتی می مالوندمش یه جورایی خودشو روی صندلی جابجا میکرد و دستش روی کسم شل میشد. اصلا یادش میرفت منو بماله. خیلی حال میداد انگار دسته ی کنترل یه مرد توی دستم بود. خواستم توپهای پاینشو از روی کنجکاوی لمس کنم که یهو خودشو پس کشید و دستمو گرفت. بمیرم، دردش اومد.
خلاصه که آخرش هم اون ارضا شد اما من از ترس و استرس زیاد نتونستم ارضا بشم.
چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. با خودم گفتم اگه بیان تبریز، میتونم پسرعمو رو ببرم باغ خودمونو و هرکاری دلمون خواست انجام بدیم. اما عموم مخالفت کرد. که یهو پسر عموم گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه. عموم بازم مخالفت کرد. این وسط دختر عمو هم به خاطر کلاس زبانش و تولد دوستش قبول نمیکرد با ما بیاد و قضیه منتفی شد. ولی پسر عموی شیطونم کوتاه نمیومد.
بالاخره عموم به پسرعمو اجازه داد که بیاد. گفت تو با الهام برو بعد خودت برگرد.
من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که پسرعمو مواظب من باشه. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد، پسرعمو گفت: دو نفر دیگه نیومدن؟
منم گفتم: آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا پسرعمو متوجه نشه. با اینکه توی سینما اون اتفاق افتاده بود اما بازم یجوری از هم خجالت میکشیدیم. یعنی من که نمیتونستم شروع کنم، پسرعمو هم به رو نمیاورد.
نهارو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. پسرعمو رو تخت پایین خوابید. منم خوابیدم رو تخت کناری. همش تو این فکر بودم که چه جوری شروع کنیم. تهویه قطار هم باد سرد میزد و حسابی یخ کرده بودیم.
بالاخره دلو زدم به دریا گفتم: پسرعمو من سردمه میتونم پیشت بخوابم.
پسرعمو که بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار.
رفتم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستشو یواش انداخت گردنم. اولش یه کمی نازم کرد و و موهامو از توی پیشونیم جمع میکرد. ولی بعد چند دقیقه از لبم تا بغل گوشمو لیسید.
گردنمو خیلی نرم خورد و با یه دستش سینه هامو می مالید. منم دیگه داغ داغ شده بودم. وقتی نوک سینه هامو میگرفت دلم میریخت. احساس میکردم همینجور که منو میبوسه کیرشو روی من فشار میده. خیلی آروم پیرهنمو از تنم در آورد. یه سوتین خوشگل پوشیده بودم، یکم ناشیانه باهاش کلنجار رفت، آخرش خودم بند سوتینمو وا کردمو سینه هامو سپردم به دستاش. باورم نمیشد که تسلیم کردن خودم اینقدر لذت بخش باشه. انگار اون تشنه ی همه چیز من بود. منم دوتا از دکمه های پیرهنشو باز کردمو دستمو بردم توی سینش. سینش مو داشت، باورم نمیشد پسرعمو اینقدر بزرگ شده باشه.
همینجور که داشتم دنبال نوک سینه هاش میگشتم شروع کرد به خوردن می می هام. نفسم بالا نمیومد.
از موهای سینه ی پسرعمو خوشم میومد، بعد دستمو بردم روی شکمش و کمربندشو باز کردم و کیرشو محکم گرفتم. همیشه آرزو داشتم اولین تجربه ی سکسم با کسی باشه که خیلی دوستش دارم، حتی اگه قرار نباشه باهاش ازدواج کنم.
توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود. حالا من و پسرعمو سر و ته خوابیده بودیم. اون همینجوری لای پای منو میلیسید و لبه های کسمو با لباش گاز میگرفت، انگار که از قحطی فرار کرده. منم کیرشو با دستم محکم گرفته بودم و تو این دنیا نبودم. دیگه داشتم از حال میرفتم. انگار که خوشبخت ترین دختر روی زمینم. کیر پسرعمو رو دادم توی دهنم و براش میلیسیدم. دلم میخواست با تمام وجودم مال خودم باشه.
تا اینکه ارضا شدم و تمام بدنم لرزید. دلم میخواست بالشو گاز بگیرم، هیچوقت این لذتو توی زندگیم احساس نکرده بودم. بعد پسر عمو من روی شکم خوابوند و کیرشو گذاشت لای کونم. گفتم میخوای چکار کنی، من از عقب نمیدما. پسر عمو هم اصرار نکرد و همینجوری کیرشو روی کونم میمالوند تا آبش بیاد. همینجوری نفس نفس میزد و مثل یه اسب وحشی شده بود.
دلم براش سوخت آخرش بهش گفتم: اگه میخوای از عقب منو بکنی اشکال نداره ولی آروم. اگه دردم اومد ادامه نمیدی، اونم که از تعجب شاخ درآورده بود، قبول کرد. راستش خودم کنجکاو بودم ببینم سکس از کون واقعا لذت داره یا حرفای مفت پسرهاست.
پسرعمو حسابی شیطون شده بود، دوتا بالش گذاشت زیر شکمم و کرمم رو بهش دادم تا کونمو چرب کنه. یکم که مثل خنگا تلاش کردیم، آخرش کیرش رفت تو. اولش هیچ حسی نداشتم ولی اون داشت حسابی لذت میبرد و سینه هامو میمالوند. کم کم حس کردم مالیدن یه چیزی بین کون و کسم داره کیف میده.
خیلی پسرعمو رو دوست داشتم، وقتی میدیدم یه چیزی از پسر عمو تو بدن منه، همینجوری توی دلم قربون صدقه ی کیرش میرفتم. بعد هم گفت آبم داره میاد، که گفتم نمیخواد درش بیاری و کونمو هل دادم طرف کیرش و اونم همشو خالی کرد توی کونم. تمام تنش روی من لرزید و بعد هم همینجوری روی من از حال رفت. من عاشق پسرعمو شده بودم، گذاشتم یه ده دقیقه ای همینجوری بخوابه تا اینکه خودش از تکونای قطار بیدار شد.
اونقدر همو بوسیدیم که لبام کبود شد. شب که شد روی پاهاش نشستم و اونم با دست منو ارضا کرد. منم باز کیرشو خوردم تا آبش اومد مثل خوردن خرمالو بود، چسبناک بود و مزش ترش ملیحی بود. با اینکه اون لحظه بی مزه بنظر میرسید ولی بعدها دلم واسه خوردنش تنگ شده بود.
وقتی پسرعمو اومد خونمون، توی هر فرصتی سرگرمی ما این بود که دستشو ببره توی بلوزم و سینه هامو بماله، منم همش دستم توی شرتش بود و دستگیره کنترلشو توی مشتم داشتم.
این بهترین سفر عمرم بود.

نوشته: الهام

ماجرا وقتی شروع شد كه فهمیدم پسر عمویم مرا دوست دارد مدتی بود كه چنین احساسی داشتم و این احساس دو جانبه بود . وقتی كه به مدرسه می رفتم و یا بر میگشتم او مرا همراهی می كدرد و این خوشایند خانواده نبود آنها نمی خواستند من پسر عمویم را ببینم به ناچار ترك تحصیل كردم تا شاید سختگیریهای پدر و برادرهایم كمتر شود پسر عمویم مرا از خانواده ام خواستگاری كرد اما آنها مخالفت كردند . بعد از ترك تحصیل كه باعث شده بود نتوانم پسر عمویم را ببینم با او قرار گذاشتم كه شبها از خانه خارج شوم و پیش او برم این بود كه هر شب بعد از اینكه اعضای خانواه ام به خواب میرفتند من از ساعت 10 شب تا 4 صبح پیش پسر عمویم كه در نزدیكی خانه ما سكونت داشت میرفتم . چند ماهی این برنامه ادامه داشت تا اینكه خانواده ام فهمیدند . این بود كه مرا برای معاینه پیش دكتر بردند و من هم از مطب دكتر فرار كردم واین فرار سر نوشت جدیدی را برایم رقم زد كه از سیاهی آن هرگز خلاص نخواهم شد كنار خیابان بدون آنكه به آیندهام بیندیشم و بدانم چه سر نوشتی در انتظارم هست ایستاده بودم فقط آنچه كه برایم مهم بود این كه توانسته بودم از خانواده ام بگریزم سوالات زیادی در سر داشتم كه آیا كار صحیحی انجام دادم آیا برگردم یا به فرار خود ادامه دهم ؟ افكارم مشوش بود نمی توانستم تصمیم صحیح ومنطقی بگیرم حال خودم را نمی فهمیدم در همین حال بودم كه صدای توقف موتور سیكلتی مرا به خود آورد و صدای راكب آن كه میگفت سوار شو بدون آنكه قدرت تصمیمگیری داشته باشم سوار شدم یك لحظه به خود آمدم روی ترك موتور نشستم خودم را به دست سر نوشت سپردم ایرج مرا به خانه مجردی خود برد
ایرج مرا به خانه مجردی خود برد در آنجا با مریم كه او نیز مانند من از خانه فرار كرده بود آشنا شدم ایرج برای اینكه با من تنها باشد مریم را به خانه دوستانش قاسم.جواد.امیر. فرامرز و حمید كه آنان نیز خانه مجردی داشتند فرستاد چند روز با ایرج بودم روزها با موتور به گردش میرفتیم و شبها در خانه او بسر می بردم داشتم تلویزیون نگاه میکردم که ایرج رو به من کرد گفت نیلوفر خوب کونی داری خودمو به اون راه زدم نادیده گرفتم خیلی ترسیده بودم قبلا با پسر عموم سکس کرده بودم ولی مطمئن بودم منو میگیره امد به طرفم اشک تو چشام جمع شد تنم میلرزید ایرج خیلی مهربون بود امد بغلم نشست با سرم بازی میکرد با موهام یک حالت خواب مانند تو وجودم بود سرم رو گزاشتم روی پای ایرج که احساس کردم داره با کونم ور میره
حس خیلی بدی داشتم ایرج رو تو ایرن چند روز فرشته میدونستم خلاصه با کونم ور میرفت که احساس کردم داره دکمه های شلوارلیم رو باز میکنه دلهره داشتم اخه تا حالا با غریبه اونم به غیر از پسر عموم این کارو نکرده بودم کمکم
شلوارمو تا روی زانوهام کشید پایین با یک شرت سفید جلوی ایرج خجالت میکشیدم دستشو برد توی شرتم دست زد به کسم خیلی جدی بلند شدم شلوارم رو بالا کشیدم و به طرف مانتوم رفتم تا بپوشم ایرج با اسرار به طرفم امد میخوام باحات ازدواج کنم و وعدهای پوچ من دوست دارم و........مخ ما رو زد خلاصه بعد نشستم روی زمین هیچی نگفتم دیدم ایرج داره دستشو میلیسه و میمکه اصلا منظورش رو نمیفهمیدم گفت پاشو برو حمام خودمم میخواستم اخه عرق کرده بودم
خلاصه لباسم رو تو رخت کن در اوردم رفتم زیر دوش شروع کردم شستن تنم احساس کردم در رخت کن باز شد بسته شد در حموم رو قفل کردم و شروع کردم به شستن تنم خلاصه امدم بیرون دیدم شرت و کرستم نیست خیلی عصبانی شدم فهمیدم کار ایرجه شلوارم رو پوشیدم و لباسمو امدم بیرون دیدم نیست به طف اتاقش رفتم باورم نمیشد ایرج شرتم رو بو میکرد توی دهنش میکرد کرستم رو به کیرش میمالید جلق میزد خیلی عصبانی شدم وناراحت دیگه چاره ای نداشتم اگه خونه میرفتم بابام میکشتم ایرج هم که خیلی حشری بود خلاصه دیدم بعد از نیم ساعت امد و شرت کرستم رو شسته بود یک جورایی از این کارش خوشم امد یک دست شورت و کرست به من داد رفت حمام فکر میکردم چجور ایرج شورتم رو میکرد تو دهنش و میلیسید اخه چون عرق کرده بودم کسم یکم بو میداد خلاصه ایرج امد و من خودم رو یکم به سنگینی زدم و چند روز گذشت ایرج خیلی بهم محبت میکرد غذا لباس و... خیلی کارای دیگه میخواستم باز برم حمام ایرج اسرار میکرد منم میخوام باحات حمام باید و...خلاصه قرار شد شرت و کرستم رو و اون هم همین طور خلاصه ایرج منو خیلی میشست چند بار لیف زد و شامپو بدن یکم حشری شدم خلاصه به روی خودم نیاوردم و ایرج رو شستم و رفت خیلی عجیب بود اخه چرا اینقدر منو شست و اسرار داشت پشمام رو بزنم و همه بدنم رو کامل بشورم خلاصه شستم امدم باز دیدم شرت کرستم نیست ولی جاش یک ست نو شورت کرست بود پوشیدم امدم بیرون خودمو خشک کردم ایرج امد و شروع کرد نوازش کردن یکم حشری شدم با خودم گفتم باحاش حال کنم شاید از سرم دست بر داره رفتیم تو اطاق ایرج منو خوابوند روی توشک و شروع کرد به لیسیدن پاهام تا رسید به شلوارم و کشید پایین شورت صورتی رو که دید از روی شرت با کسم بازی میکرد تازه فهمیدم چرا اینقدر منو میشست لباسم رو در اورد و سراغ کرستم یا به قول شما (سوتین) باز کرد و شروع کرد به خوردن سینهام چندشم میشد ولی اون خیلی حشری بود شروع کرد به لب گرفتن من از لب گرفتن هم متنفر هستم خیلی مسخره هست حالت تهوع میگیرم خلاصه دیدم ایرج داره زیر بغلم رو میلیسه خیلی قلقلکم میامد خلاصه رفت سراغ کسم شورتم رو کشید پایین شروع کرد به لیسیدن یک دفه انگار برق گرفته باشش گفت تو زنی اینقدر ناز میکنی اینو گفت و دیونه شد زبون میکرد توکسم قلقلکم میشد خلاصه اینقدر لیسید که من خوشم امد و یکم ناله میکردم دیدم ایرج با کیرش بازی میکنه و به لبام میماله بهش خیلی جدی گفتم نکنه بلند شدم صورتم رو شستم باز امد کیر کوچیکی داشت از مال پسر عموم کوچکتر بود ارج 27 سالش بود فکر میکردم کیرش باید خیلی بزرگ باشه خلاصه امد گفت نیلوفر میخوام بکنمت کرد تو کسم یکم سوخت کسم چنتا عقب جلو کرد ابشو رو کسم ریخت شاید 2 دقیقه نشد
رفتم کسم رو شستم امدم لباس بپوشم ایرج گفت چکار میکنی تازه میخوام حال کنم داشتم دیوانه میشدم نزدیک پروییدم بود امدم پیشش گفتم ایرج امروز بسه گفت نمیخوام بکنمت دیدم امد شروع کرد شورتم رو به کیرش میمالید امد سراغم شروع کرد لیسیدن بدنم از نوک انگشت زیر بغل گوش حسابی تفی کرده بودم بدم نمیامد یک جورایی حال میداد باز سر وقت کسم رفت رو شروع کرد لیسیدن کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد واقعا اولین بار بود توی سکس لذت میبردم
خلاصه خوشم امد یکم ترشح کسم توی دهنش دیخت رفت سراغ کونم شروع کرد خودن کونم لیس میزد سواخ کونم پر تف کرده بود احساس کردم داره با زبون با سوراخ کونم بازی میکنه واقعا ایرج دیونه بود نمیدونم چی شد که گوزیدم تو دهنش بدش امد باز سراغ کسم امد کسم رو تو دهنش کرده بود مک میزد کسم رو بدجور میمکید درد کرفته بود گفتم ایرج بزار برم دستشویی دیدم نمیزاره بزار برم دیونه نزاشت منم تو دهنش شاشیدم باز هم ول نمیکرد خلاصه بعد از دودقیقه ول کرد کسم باد کرده بود مثل غنچه زده بود بیرون ایرج شاش ریخت رو کیرش شروع کرد جلق زدن ولی ابش نیامد بلند شدم برم دستشویی کمرم درد میکرد ایرج کمکم کرد دیدم داره میاد دستشویی گفتم میخوام خودم رو بشورم تو کجا میای هیچی نگفت بهش گفتم دیونه میخوام خودم رو تخلیه کنم دیدم ول کن نیست ایرج یک دیونه بود به نظر من رفتم روی کاسه دستشویی نشستم تا ببخشید برینم دیدم ایرج خان امد پشتم نشست دونفر روی یک سنگ انگشتشو کرد تو کسم با یک دست با سوراخ کونم بازی میکرد منم خودم رو خالی کردم نمیدونید ایرج مدفوع منو تودستش گرفته بود حال خودم بد شده بودایرج کونمو شست امدم دستم شستم رفتم حمام ایرج هم امد خودمون رو شستیم امدیم بیرون ادامه دارد نظر فراموش نشه
خلاصه ایرج یک بیمار به قول این دوست من بود شاید ولی از نظر رفتاری خیلی با شخصیت بود روزها میامد و میرفت خیلی خوش بودیم سکس بهترین لباس ازادی از پدرم این کارو بکن نکن خر مذهبی بازی بدبینی دور بودیم خیلی به ایرج عادت کردم
ایرج هم کم برام نذاشت یعنی شاید فکر کنید برای سکس اما ایرج واقعا منو دوست داشت از عمق اینقدر بهم علاقه داشت و منو دوست داشت که اگه مریض میشدم از مادرم بهم بیشتر میرسید گفتم مادرم دلم لک زده براش از تلفن همگانی خونه زنگ میزدم ولی چیزی نمیگفتم و قطع میکردم خلاصه روز شب میگذشت ایرج جوری با من رفتار میکرد که فکر میکردم زنشم ایرج یک حالتهای خاصی داشت تو سکس زندگی و ... مثلا سکس میکرد ولی میدونستم که با من سکس نمیکنه تو افکارش چیزای خاصی داشت مثلا با بوی کس من ارضا میشد هر وقت کنارش میخوابیدم صورتش رو روی کسم میگذاشت میخوابید یا عاشق این بود که کسم رو با شرتم پاک کنم و بدم تو دهنش بزاره و جلق بزنه خیلی عجیب بود کاراش یا عاشق این بود شورت و کرستم رو بشوره یا میگفت بیا کیرم رو تو کست کنم بخوابم تا صبح واقعا هم این کارو میکرد تا خوابش نمیبرد ول نمیکرد خلاصه درخواستهای عجیبی داشت میگفت ما دوتا یکی میشیم یک بار تو حمام روم شاشید منم مجبورش کردم کردم شاشم رو بخوره البته اونم از خداش بود یا سوراخ کونم رو میلیسید یا زبونش خلاصه تو یکی از سوراخ هام بود روز و شب میگذشت تا اینكه ایرج رو به من كرد و گفت با این لباسهای دخترانه رفت وآمد ما با مشكل روبروست و توجه مامورین جلب خواهد شد از من خواست كه موهایم را كوتاه كنم و لباس پسرانه بپوشم تا كسی به بودن من با او درآن خانه شك نكند من هم قبول كردم و روز بعد به آرایشگاه مردانه رفتیم مانتو ام را در آوردم و آرایشگر كه دوست ایرج بود موهایم را كوتاه كرد از آن روز مثل پسرها لباس می پوشیدم و كسی متوجه دختر بودن من نمیشد البته دختران دیگری هم كه قبل از من با آنها بسر میبردند مثل سوسن. فرانك و ماندانا به ظاهری پسرانه در آمده بودند یك ماهی به همین منوال گذشت مخارجم را ایرج می داد ایرج و دوستانش از راههای خلاف پول در می آوردند یك روز یكی از دخترها به من گفت نیلوفر مدت زیادی طول نخواهد كشید كه باید خودت مخارجت را در بیاوری و ایرج مدت زیادی مخارجت را نخواهد پرداخت آن گونه كه ما زندگی میكردیم مخارج زیادی در بر داشت روزها تفریح میكردیم سینما می رفتیم در رستورانهای گرانقیمت غذا می خوردیم و هر روز لباس شیك و نو میپوشیدیم كرایه خانه هم بود واینها همه در آمد زیادی را می طلبید كه ایرج و دوستانش از راههای خلاف مثل كیف قاپی و فروش مواد مخدر تامین میكردند این بود كه آنها قسمتی از هزینه زندگی را به عهده خود دختر ها گذاشته بودند دخترانی كه با آنها بودند از راه گذراندن اوقات خود با مردهای دیگر محل در آمدی پیدا كرده بودند و حالا بعد از گذشت یك ماه نوبت من بود كه مخارج زندگی ام را خود بپردازم نمی توانستم راهی كه دختران دیگر رفته بودند انتخاب كنم به خاطر اینكه هفده سال بیشتر نداشتم واز دیگر دخترها كوچكتر بودم مریم هم در این زمینه مرا كمك میكرد و مراقبم بود و نمی گذاشت دیگر پسرها به جز ایرج با من كاری داشته باشند مقداری طلا همراهم بود فروختم تا شاید مخارجم تامین كنم ولی پول زیادی نبود و بیشتر از دو هفته دوام نیاورد تا اینكه پیشنهاد كرد با آنها به كیف قاپی بروم به ناچار قبول كردم چاره ای جز این نداشتم یا باید از راهی كه دیگر دخترها پول در می آوردند مخارجم را تامین میكردم و یا اینكه با پسرها به كیف قاپی می رفتم راه دوم یعنی كیف قاپی را انتخاب كردم در ابتدا برای آشنایی با شیوه كار كیف قاپی من ترك موتور ایرج سوار میشدم دو نفر دیگر از پسرها با موتور دیگر كیف قاپی می كردند و من نظاره گر بودم ایرج هم نحوه كار را توضیح میداد تا اینكه روزی رسید كه باید مستقیما دست به كیف قاپی میزدم دلهره عجیبی داشتم مطمئن نبودم كه آیا میتوانم به خوبی از عهده كار برایم یا نه كمی دستهایم می لرزید ایرج موتور را میراند و من ترك او نشسته بودم و وظیفه داشتم وقتی كه به پشت شخص میرسیدیم كه باید كیف اورا می ربودیم كیف را از دست صاحبش بكشم و فرار كنیم برای اینكار موقع نزدیك شدن به صاحب كیف سرعت موتور خیلی كم بود وبعداز اینكه كیف را از دست صاحبش میكشیدم یكدفعه سرعت موتور افزوده می شد و موفق می شدیم فرار كنیم برای بار اول وقتی دستم را دراز كردم تا كیف مردی را كه در كنار خیابان قدم می زد بكشم دلهره و ترس و اضطراب درونی و ضعف دستهایم مانع آن شد كه موفق شوم و بدون نتیجه متواری شدیم روز بعد برای بار دوم دست به این كار زدم با توجه به تجربه روز گذشته موفق شدم كیف مردی را بربایم 250 هزار تومان داخل كیف بود به این كار ادامه دادم و برایم عادت شده بود ونه تنها دیگر از دلشوره روزهای اول خبری نبود بلكه از ربودن كیف آقایان لذت هم می بردم

سرها در هر نوبت از كیف قاپی به من 10 تا 15 هزار تومان می دادند و بیشتر پولها را خودشان بر می داشتند و می گفتند مخارج اجاره خانه و تعمیر موتور زیاد است علاوه بر ایرج با پسرهای دیگر هم به كیف قاپی می رفتم كار به جایی رسید كه خودم هم موتور سواری می كردم روزهای جمعه می رفتیم پیست موتور سواری كسی متوجه نمی شد كه من دختر هستم البته به جز من دختر های دیگری هم بودند كه لباس پسرانه می پوشیدند و به آنجا می آمدند
چند ماهی همین طوری سپری شد و من غرق در كارهای خلاف بودم و به عاقبت آن نمی اندیشیدم فكر نمی كردم روزی با بن بست مواجه شوم و بفهمم این راهی كه می روم به اعماق تباهی و نابودی است راهی است كه آخر آن پشیمانی و ندامت است راهی است كه پایان ان سیاهی است روزی با ایرج قاسم و فرامرز تصمیم گرفتیم برای تفریح به شمال برویم با دو موتور راه افتادیم قرار شد كه برای در آوردن مخارج سفر در بین راه كیف قاپی كنیم شخصی را برای این كار انتخاب كردیم قاسم و فرامرز كیف او را ربودند و با همدیگر متواری شدیم وبه سوی جاده شمال با سرعت زیاد حركت كردیم غافل از اینكه هنگام ربودن كیف ماموران مخفی پلیس ما را دیده اند و در تعقیب ما هستند
وقتی به ما نزدیك شدند دستور ایست دادند توجه نكردیم و به سرعت موتور افزودیم كه در همین تعقیب و گریز موتور به جدول كنار خیابان برخورد كرد و هر چهار نفرمان را دستگیر كردند و به اداره پلیس بردند به پدر و مادرم اطلاع دادند وقتی آنها را دیدم انگار سالهای زیادی است كه از آنان دور بوده ام در طول این چند ماه آنها به اندازه چند سال پیر شدند اینجا بود كه فهمیدم پدر و مادرم چه زجری كشیده اند و من غرق در خوشگذرانی خود بوده ام من آنها را فراموش كرده بوده ام ولی آنها مرا فراموش نكرده بودند در این مدت چه سختی هایی كشیده و كجاها به دنبال من نگشته بودند چه شبها كه تا صبح مادرم نخوابیده و گریه كرده بود و پدرم چه غمی در دل خود داشته كه او را خمیده و گرد پیری زودرسی سر و صورت او را پوشانده بود اینجا بود كه به اشتباه خود پی بردم و پشیمانی و ندامت به سراغم امد كه دیگر سودی نداشت انتظار داشتم پدر و مادرم مرا سرزنش كنند و به باد ناسزا و كتك بگیرند ولی مادرم با دستهای مهربان خود مرا می كاوید كه ایا سالم و سلامت هستم و پدر در زیر فشار این شرمندگی كه من بر دوش او گذاشته بودم سر فرود اورده ودر غم خود فرو رفته و سكوت اختیار كرده بود نمی دانستم چه كار
باید بكنم آیا اشتباه من قابل جبران بود؟ اگر توسط پلیس دستگر نمی شدم تا كجا می خواستم ادامه بدهم؟
ایرج نامرد رو ندیدم دیگه خبری هم ازش ندارمم دوستام هم خبری نداشتن تا این که شنیدم دبی رفته وخبری هم نداشتم پسر عموم هم زن گرفته بود شاید اگه نمیگرفت هم من رو دیگه نمیخواست
دیگه خواستگار هم نداشتم زندگی خسته کننده داشتم الان که فکر میکنم چقدر با ایرج حال کرده بودم چه کارها که نکرده بودم خجالت میکشم چه کثافت کاریها سئوال از شما جوانها ایا ایرج مریض یا دیوانه بود یا حشرش بالا بود یا منو دوست داشت ایا من تقصیر کار بودم ؟ تو این ماجرا شما بودی چکار میکردی؟
پاسخ سوالم را می دانستم هرگز این اشتباه جبران شدنی نبود چطور می توانستم شرافت از دست رفته خود را جبران كنم این ننگی كه من بر دامان خانواده ام گذاشته بودم چگونه زدودنی بود؟این ننگی كه بر پیشانی من خورده بود با چه چیزی پاك می شد؟چطور می توانستم از انگشت نما شدن خود و خانواده ام جلوگیری كنم؟ با كدام عمل و كار نیكی می توانستم سرافكندگی انها را به سربلندی بدل كنم؟ چگونه می توانستم غرور له شده خانواده ام را باسازی كنم؟با رفتاری كه مرتكب شده بودم چگونه می توانستم به آینده خود خوشبین باشم؟ با گذراندن شبها پیش افراد غریبه چگونه كسی می توانست مرا دوست داشته باشد و به عنوان شریك زندگی خود انتخاب كند؟هزاران سوال از این دست كه به جز گریستن و اشك ریختن پاسخی برای آن نداشتم راستی مقصر كیست؟خودم یا پدر و برادرانم كه از آزادی ام را محدود می كردند و رفت و آمدها یم را به طور مفرط كنترل می كردند یا مادرم كه چندان رفتار محبت آمیزی با من نداشت و اهمیتی به خواسته هایم نمی داد و یا همگی؟ آیا جامعه هم مقصر است؟آیا مسولین هم مقصرند چرا كسی پیدا نشد در همان روزهای اول دست مرا بگیرد و از غرق شدن در منجلاب جلوگیری كند؟آیا همه اینها را باید سرنوشتم بدانم و برای خود هیچ نقشی قائل نشوم؟ شما كه این سرنوشت را می خوانید چه فكر می كنید؟ مقصر كیست؟ چكار باید كرد كه دخترانی چون من مریم ماندانا و فرانك و دیگران به این سرنوشت دچار نشوند؟
لطفا جواب این سئوال ها رو بدین حتما تا بقیه داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم در ضمن واقعا این موضوع اتفاق افتاده برام این داستان نه کپی نه تخیلی این داستان زندگی منه

اون شب مامانم با دوستاش دورهء زنونه داشت و بابام هم با دوستاش مجردی رفته بودن شمال و من تنها بودم. وقتی دیدم همهء دوستامم درگیر کارا و درساشون هستن به پسرعموم علی زنگ زدم و بهش گفتم من تنهام و جای مشروبای بابام رو هم میدونم و اگه دوست داری بیا با هم یه عرق خوری دونفره راه بندازیم. علی هم که از خداخواسته بود و بعد از یک ساعت دم در خونه مون بود. منم تو اون یه ساعت یه حمومی رفته بودم و مشروب رو هم آماده کرده بودم و یکی ازفیلم سوپرای جدیدم رو هم آماده گذاشته بودم تا با هم ببینیم و یه کف دستی بریم(اون موقع 17 سالم بود). علی اومد و بعد از یه کم حال احوال شروع کردیم به خوردن و فیلم دیدن. علی سه چهار سال از من بزرگ تر بود و همه چیز در مورد سکس رو اون بهم یاد داده بود و موقعی که کوچیک تر بودم یه کمی هم همدیگرو دستمالی کرده بودیم ولی بعدش اون شد دختر باز حرفه ای و من شدم فیلم سوپر باز حرفه ای! من عاشق فیلم سوپر دیدن بودم و اونو به 10 بار کس کردن ترجیح میدادم به خصوص صحنه های ساک زدن کیر رو خیلی دوست داشتم. خلاصه اون شب بعد از نیم ساعت کلهء هردومون گرم شده بود و کیرامون هم با دیدن صحنه های فیلم سوپر حسابی راست کرده بود. علی همش به خودش فحش میداد که چرا کسی نیست که ترتیبش رو بدیم و همینطور با کیرش بازی میکرد. از رو شلوار دیدم که کیرش واقعاً بزرگ و کلفته و سفت سفت هم شده. مال خودمم دست کمی نداشت ولی دیدن کیر سفت شدهء علی بیشتر کیر منو سفت میکرد و من نمیفهمیدم چرا. یه کم که گذشت بهش گفتم "ببینم. بین زنا و دخترای فامیل کیو بیشتر از همه دوست داری بکنی؟" علی که نیم نگاهش به تلویزیون و فیلم بود گفت "الان حتی اگر صغری خانوم بقال هم اینجا باشه میکنمش!"

کلی خندیدیم. ولی بعدش دوباره جدی سوالم رو پرسیدم. علی رفت تو فکر و بعد از یه کم فکر کردن اسم یکی دو تا از دخترای فامیل رو گفت مثل دختر عمه مون که خیلی ناز بود یا دختر دایی خودش که برای خودش تیکه ای بود. با آوردن اسم هرکدومشون آب از لب و لوچه اش آویزون میشد و کیرشو محکم تر فشار میداد. پرسیدم "از بین زنا چی؟"
گفت "نمیدونم....ول کن!" گفتم "نه.بگو". یه کم من و من کرد و بعد از یه کم دودلی گفت "بین خودمون باشه. بهت برنخوره ها، ولی همیشه دوست داشتم زن عمو رو بکنم"
تو اون حال مستی شنیدن همچین چیزی نه فقط ناراحتم نکرد که کلی هم تحریکم کرد. تصور اینکه علی روی مامانم باشه و کیرش بره تو کس مامانم حسابی حشریم کرد. تو همون لحظه فیلم سوپر داشت صحنه ای رو نشون میداد که مرده همهء ابشو میریزه تو دهن زنه و زنه هم اونو قورت میده. نمیدونم چی شد ولی خیلی حالی به حالی شدم. رفتم نزدیک علی و کیرشو از تو شلوارش درآوردم و شروع کردم باهاش بازی کردن. بهش گفتم "حالا چشاتو ببند و فکر کن داری مامانمو میکنی".
علی یه کم با شک و تردید بهم نگاه کرد ولی وقتی من کیرشو گذاشتم تو دهنم چشاشو بست و یه آهی کشید. خودمم نمیفهمیدم چرا دارم این کارو میکنم ولی داشتم برای اولین بار تو زندگیم ساک میزدم. مشروب اثر خودش رو کرده بود و من تو اون حالت عجیب تازه فهمیده بودم که تمایل من کلاً به مرداست و نسبت به زنا زیاد تمایلی ندارم. هر چی تو فیلما دیده بودم رو رو کیر علی پیاده کردم. اولش آروم با زبونم کیرش رو خیس کردم و بعد وسط کیرشو تو دستم گرفتم و کردمش تو دهنم و شروع کردم به میک زدن و همزمان با میک زدن آروم آروم براش جق هم میزدم. یه کم که گذشت ازش پرسیدم "چی داری تصور میکنی؟" و دوباره کیرشو کردم تو دهنم. علی هم جواب داد "دارم دهن مامانتو تصور میکنم که کیر من توشه.....وای...دارم پستوناشو میبینم که جلو دهنمن.....واااای قربونت برم زن عمو چه کسی داری..."
و من همینطور مشغول مکیدن و ساک زدن بودم و کلی داشتم از این اولین تجربه ام لذت میبردم. به هر حال کیر کلفت علی و سفت بودنش منو هم بد جور حال آورده بود و حسابی داشتم میخوردمش. یه کم که گذشت دیدم علی سرشو برد عقب و حس کردم که کیرش داره بزرگ تر میشه. فهمیدم که داره آبش میاد. از اینکه موقع اومدن آبش کیرش تو دهنم باشه ترسیدم و درش آوردمو شروع کردم براش جلق زدن و بعد از یکی دو بار تکون دادن دستم رو نوک کیرش حس کردم یه آب داغ محکم خورد به چونه ام و بعدش دهنمو باز کردم و فوران آب سفید علی بود که میرفت تو دهنم و میریخت رو صورتم. با اینکه اولین تجربه ام بود ولی اصلاً بدم نیومد. البته شاید به خاطر مستی بود ولی حسابی حال داد و تا قطرهء آخر آبش رو تو دهنم و رو صورتم خالی کرد و وقتی کاملاً آبش اومد کیرشو گذاشتم دوباره تو دهنم و آروم شروع کردم به بازی کردن و ناز کردن کیرش.
بعد بلند شدم و با دستمال صورتمو تمیز کردم. یه لیوان مشروب کمکم کرد تا دوباره سرحال بیام. تو همین گیرو دار بود که زنگ زدن. فهمیدم مامانم از مهمونی برگشته. با عجله لباسامونو پوشیدیم و فیلم سوپر رو قایم کردیم. البته مشروب خوردنمون کلاً مشکلی هم نداشت چون مامان و بابای خودمم مشروبخور بودن. مامانم که اومد تو دوباره همون صحنه هایی که از علی رو مامانم تجسم کرده بودم اومد جلو چشمام. به روی خودم نیاوردم و سلامی کردم سریع رفتم تو توالت تا دست و روم رو بشورم. مامانم با علی هم سلام و علیکی کرد و رفت تو اتاق که لباسشو عوض کنه.
وقتی من اومدم بیرون مامانم با یه تاپ ناز و شلوار معمولی نشسته بود جلو تلویزیون و داشت کانال های ماهواره رو اینورو اونور میکرد. علی رو صدا کردم و کشوندمش تو اتاق. آروم بهش گفتم "میخوای امشب مامانمو بکنی؟"
علی چشماش از حدقه دراومده بود "ول کن بابا...مگه میشه؟ معلومه مستی ها" منم گفتم "نه.خوب گوش کن. کافیه بهش مشروب بدیم و یه کم از اون قرصای خواب آور توش بریزیم تا حسابی بخوابه". علی زیر بار نمیرفت و حسابی میترسید.
بهش گفتم "خلاصه که خودت میدونی. ولی من بارها با این روش مامانمو خواب کردم و نشستم به فیلم سوپر دیدن. همیشه هم میرفتم بالاسرش و تکونش میدادم و اون نمیفهمید" این ایده به نظر علی هم جالب اومد و قرار شد امتحان کنیم. من قرصای خواب آور رو از توجاشون درآوردم و گذاشتم تو جیب شلوارم و رفتیم تو هال. نشستیم و برای خودمون دو تا لیوان ریختیم و من به مامانم گفتم "مامان تو هم میخوری؟" خوشبختانه مخالفت نکرد چون اگر میگفت نه دیگه نمیشد کاری کرد. منم رفتم تو آشپزخونه تا براش لیوان بیارم و همونجا قرصها رو انداختم تو لیوان و اومدمو نشستم و برای یه لیوان ریختم.ولی باید فکری میکردم تا قرصها تو لیوان حل بشن. خوشبختانه یخ تموم شده بود و منم ریختن یخ رو بهونه کردم و لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه و با قاشق شروع کردم به فشار دادن و له کردن قرصها و حل کردنشون. یخ رو ریختم و برگشتم تو هال. لیوان رو دادم به مامانم و خودمم لیوانمو برداشتم و به سلامتی هم خوردیم ولی من همهء فکرم پیش صحنه ای بود که تجسم کرده بودم و کیرم دیگه داشت منفجر میشد. اول خواستم برم تو توالت و خودم با یه جلق خلاص کنم ولی منصرف شدم. خلاصه مامانم وقتی لیوانش تموم شد به زور چشاشو باز نگه داشته بود. علی هم از فرصت استفاده کرد و گفت "زن عمو اگر خوابتون میاد برین بخوابین. ما هم الان میریم میخوابیم". مامانمم سری تکون داد و به من گفت"میدونی جای رختخوابا کجاست دیگه؟ یه دست برای علی جون بذار
منم گفتم باشه و تو دلم گفتم "خبر ندارب که علی جون الان شخصاً میاد پیشت.
مامانم بلند شد و رفت تو اتاق خواب. از صداهایی که میومد فهمیدم که داره لباس خوابشو میپوشه. به علی گفتم "تا یه ربع بعد میتونیم کارمونو شروع کنیم"
علی گفت "مگه توهم میای؟" گفتم "معلومه. منم دارم میترکم از شق درد باز حالا خوبه تو یه بار خودتو خالی کردی".
خندید و لیوانشو برداشت و سر کشید. منم یه ذره خوردم تا سرم همونطور گرم بمونه. یه ربع که گذشت آروم رفتیم تو اتاق. اول مامانمو صدا کردم ولی جواب نمیداد. بعدش رفتم جلوتر وباز صداش کردم دیدم بازم جواب نمیده. این بار جرات کردم و رفتم رو تخت نشستم و پتو رو زدم کنار. واااای چی میدیدم؟ مامانم به پهلو خوابیده بود و پای راستش رو آورده بود بالا و قسمت پایین لیاس خوابش کلاً رفته بود کنار و رون گوشتی و خوش تراشش کاملاً معلوم بود. دستمو گذاشتم رو رونش و تکونش دادم. هیچ عکس العملی نشون نداد. مطمئن شدم قرصه کار خودشو کرده. به علی چشمکی زدم و شروع کردیم به لخت شدن. وقتی کاملاً لخت شدیم هردومون رفتیم رو تخت. من پشت مامانم بودم و علی جلوی مامانم. میتونستم شرت مامانمو ببینم که از لای پاش بیرون زده بود. قلمبگی کُسش کاملاً معلوم بود و پشماش هم از دورو بر شرت نازکش زده بود بیرون. علی شروع کرد به بازی کردن با پستونای مامانم و من آروم شرت مامانمو کشیدم پایین و مامانمو برگردوندم و به صورت طاقباز خوابوندمش رو تخت. کیرم دیگه داشت منفجر میشد ولی میخواستم اول علی کارشو بکنه. اشاره ای کردم و اونم از خداخواسته بلند شد و لای پای مامانمو باز کرد. تازه میشد کُسش رو دید که البته پشمای دوروبرش زیاد اجازه نمیدادن که آدم از دیدنش لذت ببره. ولی قلمبگی و برجستگی عجیبی داشت که تو کُس های دیگه ندیده بودم. علی دستشو تفی کرد و مالوند به کیرش و گفت "به به. حالا میخوام کُس زن عمو رو باز کنم. آماده ای زن عمو؟ دوست داری کیر به این کلفتی بره تو کُست؟"
شنیدن این حرفا حسابی حشریم کرده بود. علی هم کیرشو گذاشت دم کس مامانمو آروم آروم هلش داد تو. وقتی تا ته رفت تو بهم گفت "جون. چه کس نرمی داره مامانت" و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. من یه کمی رفتم عقب. اتاق تاریک بو ولی نور بیرون یه کم اتاق رو روشن کرده بود و میتونستم حالا اون صحنه ای رو که تجسم کرده بودم ببینم. گفتم "علی بخواب روش. بخواب رو مامانم" علی هم همونطور که داشت کیرشو درمیاورد و میکرد تو کس نرم مامانم خوابید روش و همزمان با این کار پای راست مامانمو داد عقبتر و شروع کرد به مالوندن رون پاهای مامانمو مدام قربون صدقه اش میرفت "آآآآی...چه گوشتی....جوووون چه کسی..." و همینطور میکرد و میکرد. دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم "علی حالا نوبت منه" اونم فهمید و بلند شد و جاشو داد به من. از هیجان داشتم میمردم. آخه این مامان خودمه. یعنی میتونم بکنمش؟ سرم هنوز گرم مشروب بود و کیرم سیخ سیخ.اومدم کنار مامانمو اونو برش گردوندم به پهلو جوری که کونش به من باشه و پاهاشو بستم. از لای پاش قمبلی کسش زده بود بیرون. کیرمو خیس کردم و گذاشتم لای پای مامانم و آروم آروم بردمش تو. وقتی کیرم رفت جلوتر حس کردم به داغترین نقطهء دنیا برخورد کرده. نمیفهمیدم چیکار میکنم. سرم داغ شده بود و قلبم هزار تا میزد. کیرمو محکم کردم تو کس مامانم . از شدت لذت داشتم بیهوش میشدم. شروع کردم به تلمبه زدن و از اون طرف هم دستامو بردم جلو و پستونای مامانمو گرفتم و شروع کردم به فشار دادن و بازی کردن باهاشون. هنوز به یک دقیقه هم نرسیده بودم که حس کردم آبم داره میاد.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم و قدرت تصمیم گیری هم نداشتم. کس داغ مامانم این اجازه رو نمیداد که آب کیرمو جای دیگه ای بریزم و قبل از اینکه خودمم بفهمم دیدم آبم با فشار رفت تو کس مامانم و هرچی تو اون چند ساعت فشار به کیرم اومده بود ظرف کمتر از یک دقیقه تو کُس مامانم خالی شد. سرعتم کمتر شده بود و بدنم داشت از خوشی و لذت میلرزید. علی گفت "ریختی توش" سرمو تکون دادمو گفتم "آره.الان آبم تو کُسشه!" فکر کنم این حرفم خیلی علی رو حشری کرد چون بلافاصله منو زد کنار و رفت جایی که من بودم و بدون اینکه مامانمو تکون بده کیرشو از پشت کرد تو کسمامانمو چندبار تلمبه زد و یه آه بلند گفت و آروم شد. اونم آب کیرش رو ریخته بود تو کُس مامان بیگناه من که انقدر خواب بود که نمیفهمید دو نفر اون شب داشتن میکردنش. خودش هم نمیفهمید که داره به ما دوتا کس میده و کُس داغش از آب داغتر ما پر شده. وقتی علی کیرشو درآورد من مامانمو برگردوندم و لای پاهاشو باز کردم تا آب مون بریزه بیرون. دیدن این صحنه هم خودش خیلی حشری کننده بود.
اون شب برای من شب عجیبی بود. اون شب من هم زن بودم و هم مرد. هم آب کیرمو ریخته بودم تو کس مامانم و هم آب کیری رو تو دهن خودم ریخته بودم.
از اون شب زندگی من وارد مرحلهء جدیدی شده بود. من نه گی هستم و نه گی نیستم و این خیلی عالیه چون هم میتونم نیازهامو با مردا برطرف کنم و هم با زنها.
اون شب بعد از اینکه کس مامانمو تمیز کردیم و شرتشو پاش کردیم، رفتیم بیرون و توی هال دوباره نشستیم به فیلم سوپر دیدن. البته این بار حتی با اصرار علی هم براش ساک نزدم چون تو اون لحظه دوست نداشتم. هرچند بعدها حسابی از خجالتش دراومدم!
فردای اون روز مامانم نزدیک به ظهر بیدار شد و تا اونجایی که من میدونم چیزی نفهمید. خوشبختانه قرصهای ضدحاملگی ای که میخورد به دادمون رسید وگرنه نمیدونستم خواهر یا برادر بعدیم بچهء خودمه یا نوهء عموم!!!!

همزمانسازی محتوا