شما اینجا هستید

آذر و دو دوست حشری!

سلام من آذر هستم و میخوام یه داستان از دو تا از دوستام براتون بگم که اگه بشه تو سایت بذاریدش.این داستان دقیقا یه هفته پیش اتفاق افتاد ، تو خونه بودم که یهو تلفن زنگ خورد از اونجایی که همیشه من تو خونه تلفنو جواب میدم شیرجه رفتم رو گوشی. سیما دوستم بود پشت خط گفت که مامانش اینا دارن میرن مکه و اون و خواهرش سعیده تو خونه تنها هستن پس ازم خواست که برم پیشش .منم که از تنهایی داشتم تو خونه کف میکردم از خدا خواسته رفتم . یه کمی ورق بازی کردیم شامی به بدن زدیم و کم کم ساعت شد 12 شب من که ازخستگی دیگه داشتم میمردم همونجا خوابم برد(اتاق سیما )نمیدونم بعد از اینکه من خوابم برد چه اتفاقی ....

نصف شب یهو از صدای آه و اوهی که از اتاق بغلی میومد از خواب پریدم حس فضولیم گل کرده بود و کرمام داشتن ول ولف میکردن خواستم سر از کارشون درارم به هوای آب خوردن رفتم آشپزخونه ولی یواش دیدم اونا متوجه من نیستن کرمام که بیشتر ول ول کردن خواستم برم ببینم چیکار میکنن رفم دم اتاق دیدم نور خیلی کمی از زیر در معلوم بود از سوراخ در نگاه کردم زاویه دیدم زیاد خوب نبودش چون نیمی از تختو میدیدم ولی از صدا هایی که میومد معلوم بود دارن باهم ور میرن چشامو که تنگو گشاد گردم دیدم که سیما که خواهر کوچکتره با سوتین وایستاده و سعیده که بزرگتره داره ازش لب میگیره. از تعجب داشتم شاخ در میووردم ولی میخواستم ببینم.اولش گفتم اینا چه دیوونن مگه پسره علاف کمه ولی یه کم که فکر کردم دیدم شاید اینا کارشون درسته خلاصه اونا ادامه دادن و منم نگاه میکردم چون اونا اصلا متوجه من نبودن و هر دوتاشون تو یه دنیای دیگه بودن.کم کم لای درو باز کردم دیگه اونام کاملا همدیگرو به طرز وحشیانه ای لخت کرده بودن ولی هنوز لب تو لب بودن من تا حالا هیچ کدومشونو لخت ندیده بودم یعنی دقت به هیکل هاشون نکرده بودم ناگهان چشمم به سینه های تپل سیما افتاد دختر عجب سینه هایی من که دخترم داشت آبم را میافتاد چه برسه به پسرا!
پیش خودم فکر کردم دمشون گرم حق دارن که این نعمته الهی رو بین خودشون تقسیم میکننو به بقیه نمیدن همونطور که چشمم به سینه های سیما خشک شده بود یه دفعه سعیده از پشت توی تصویرم قرار گرفت تا حالا کون به این خوش تراشی تو عمرم به غیر از تو فیلما ندیده بودم دستای سیما رو کونه سعیده بود و اونم به طرزه شهوت انگیزی داشت سینه های خواهرشو میخورد انگار میخواست تمامه کمبوده شیرشو جبران کنه کم کم کار به جاهای باریک کشیدو رفتن تو تخت اوه اوه چه خبرررررررررررر ! منم کم کم داشتم میزدم بالا تو همین گیرو داد یه دفعه سعیده رفت وسط پای سیما و شروع کرد به لیس زدن دیگه صدای سیما تبدیل به جیغ های بلند همراه با اوفففففف اوف شده بود بعدم جاشون عوض شد منتها به نظر میومد که سعیده از سیما با تجربه تره چون هر چی باشه اون چند تا پیرن بیشتر پاره کرده بود یهو دیدم که سعیده کم کم دستشو کرد تو کس سیما اونم خیلی داشت بهش خوش میگذشت خیلی دوست داشتم که بهشون ملحق بشم.منتها میترسیدم چون حتی تا حالا تجربه سکس با یه پسرم نداشتم دیگه دو دل شده بودم ولی تصمیم گرفتم که برم بخوابم اما آخه مگه میشد! زنگ زدم یواشکی به دوست پسرم ولی باور کنین وقتی یکی یه فیلم سوپره لایو میبینید دیگه دوست پسرو فراموش میکنید!نمیدونم چی شد که یهو خودمو وسط اتاقه اونا دیدم اونانم اولش ترسیدن فکر کردن که لو رفتن ولی ناخوداگاه بهشون گفتم تنها تنها!اون لحظه اینا از دهن من بیرون میومد! نمیدونم چم شده بود سعیده که الحق چشمای ردیفی داشت (مدل چشمه خماره انجلینا جولی) با یه عشوه ای که مخصوص خودش بود یه نگاه بهم کرد...میتونم بگم که خودم کم کم لخت شده بودم خلاصه اونا انگار که یه کیره کلفت دیده باشن ذوق کردنو اومدن طرفه من این تقریبا اولین تجربه من بود وقتی که یکیشون سینه هامو میخورد و یکی دیگشون با کسم بازی میکرد اصلا تو این دنیا نبودم دوست داشتم خودمو جر بدمو این دوتا هلو رو بکنم تو خودم!!!اونا شروع کردن از نوک پای من تا حتی زیر بغلمم لیس زدنو بوسیدن بعد تو یه فرصت مناسب سعیده دست کرد زیره تختو یه چیزی که شبیه کیر بود در آورد و آروم به من نزدیک کرد یه کمی باهاش بازی بازی کرد و کرد تو کسم که یهو حس کردم کسم داغ شده آره همون موقع پردم پاره شد و خون اومد اما دیگه برام مهم نبود چون خیلی بهم خوش میگذشت!تو همین لحظه ها تو همون حس و حال قشنگ خوابم برد صبح از خواب پاشدمو دیدم یکی اینور و یکی اونورمه ولی بهم میگفتن که این کار اگه با یه پیرم قاتی بشه حالش بیشتره خلاصه بعد از چند روز که ما همش سکس داشتیم دوست پسرمم به این ماجرا قاتی شد حالا هر 4 تامون با هم زندگی میکنیم و تقریبا همیشه هر روز به تعدادمون اضافه میشه. دوست داری امتحان کنی؟

داستان سکسی:

2.85246
نمره شما: هیچ میانگین 2.9 (61 votes)

نظرات

كس كش جلقى كاملا مشخصه كه اين داستانه كيرى رو يه پسره جلقى نوشته كه همراه با نوشتن داستان داشته جلق ميزده و وسطاى داستان آبش اومده و هول هولى داستانو تموم كرده
درثانى پدر و مادر اون دوتا لاشى رفتن براى هميشه مكه زندگى كنن و پدر و مادر تو چشون شد كه از اون موقه به بعد دارين با هم زندگى ميكنين
در آخر كير تو مغزت با داستان نوشتنت

بالا
0 لایک