آیناز دختر تبریزی و برده اش

41 posts / 0 new
آخرین پست
Kiam
آف لاین
عضو از: January 11
پست ها: 3
آیناز دختر تبریزی و برده اش

آیناز دختر تبریزی و برده اش

گروه بندی: خشونت زنانه – برده – ارباب – تنبیه

قسمت اول

من دختر خشنی نیستم فقط ناراحت میشم کسی حرفم رو گوش نده.
برای یه دختر 20 ساله چی می تونه خوشحال کننده تر از این باشه که بعد از دو سال پشت کنکور موندن، توی رشته مورد علاقه اش و توی یکی از دانشگاه های دولتی تهران قبول بشه؟
من آیناز هستم. 21 سالمه و اهل تبریز. پارسال توی یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم و قرار شد از تبریز بیام تهران. توی تهران فامیل داشتیم اما پدرم ترجیح داد برام یه خونه بگیره. ولی یه پدر تبریزی مگه همینجوری دخترش رو تنها می فرسته جایی؟ قرار شد برم خونه عمو بهروز، یکی از دوست های قدیمی بابام که تهران زندگی می کرد. یه آپارتمان دو طبقه توی یکی از محله های مرفه تهران داشت که قرار شد من طبقه دومش که یه مقدار از یه سوییت بزرگتر بود زندگی کنم.
عمو بهروز دقیقا عموم نبود، دوست بابام بود ولی ما از بچگی بهش می گفتیم عمو و تنها با خانمش زندگی می کرد و بچه هاش آلمان بودن. خانمش هما جون خیلی خانم مهربونی بود و از همون روز اول که اومدم توی همه چی کمکم می کرد. حتی اون اول ها خودش منو دانشگاه می برد تا خیابون های تهران رو یاد بگیرم. 45 سالش بود ولی به اون هیکل ترکه ای و خوش فرمش اصلا نمی یومد همچین سنی داشته باشه. مخصوصا که تو خونه هم همیشه مثل دخترا یه تاپ و یه شلوارک خیلی خیلی کوتاه با کفش پاشنه بلند می پوشید. خود بهروز هم هم سن بابام یعنی 50 سالش بود. وسط سرش خالی شده بود. صورت گردی داشت و یه مقدار چاق بود. واقعا بین این دو نفر احساس راحتی می کردم و اصلا فکر نمی کردم اومدم خونه غریبه.
تقریبا یه ماهی از اومدنم گذشته بود که یه شب وقتی داشتم درس می خوندم از طبقه پایین، یعنی خونه عمو بهروز اینا، صدای داد و بیداد و فریاد شنیدم. صدای عمو بهروز بود. پیش خودم گفتم حتما دعواشون شده ولی مرتیکه با این سنش خجالت نمی کشه اینجوری سر اون زن به اون مهربونی داد می زنه. این سر و صدا تقریبا یک ساعتی طول کشید طوری که دیگه نتونستم درس بخونم و رفتم خوابیدم. دوباره چند شب بعد همین جریان تکرار شدم. هی فکر می کردم این عمو بهروز با اون قیافه مظلومش چقدر روانیه، چرا هی داد می زنه و دعوا می کنه. ولی گویا این برنامه تمومی نداشت. هر چند شب یه بار این سر و صداها تکرار می شد. یه شب کنجکاو شدم ببینم قضیه چیه که هی اینا دعوا می کنن. وقتی دوباره سر و صدا رو شنیدم آروم در رو باز کردم و از پله ها رفتم پایین و گوشم رو چسبوندم به در خونشون.
صداشون رو تقریبا واضح می شنیدم. ولی اصلا نمی تونستم سر در بیارم جریان چیه. عمو بهروز هر چند ثانیه یه بار یه دادی میزد و یه چیزی تو مایه های غلط کردم می گفت. خیلی ترسیده بودم. فکر کردم داره هما جون رو می زنه و با اون صداها ترسم بیشتر شد و شروع کردم در خونشون رو محکم زدن و گفتم عمو بهروز باز کن وگرنه زنگ می زنم پلیس. بغضم هم گرفته بود و فقط می خواستم هما رو از دستش نجات بدم. چند بار که محکم زدم به در یهو در باز شد. هما در رو باز کرد. فقط شرت و سوتین تنش بود. موهاش به هم ریخته و جلوی صورتش پخش شده بود و انگار کمی هم عرق کرده بود. تا در رو باز کرد و منو دید با لبخند گفت جانم آیناز جان؟ چی شده این موقع شب اومدی؟
آب دهنم رو آروم قورت دادم، یه نگاهی به بندش و لباساش انداختم و با خجالت گفتم هیچی ببخشید مزاحم شدم و سریع از پله رفتم بالا و در رو بستم. حتما داشتن سکس می کردن و من احمق مزاحم شدم.
چند بار بعد از اون متوجه شدم گاهی هما جون با بهروز بد رفتاری می کنه یا بهش اخم می کنه و هر دفعه بهروز سرش رو می اندازه پایین و معذرت خواهی می کنه. واسم عجیب بود که اینا چی کار می کنن. سر و صداها هم قطع شدنی نبودن.
خلاصه چند ماهی گذشت و قرار شد هما بره آلمان پیش بچه هاش یه مدت بمونه. وقتی برای خداحافظی پیشم اومد گفت به بهروز اجازه ندادم بیاد، گفتم باید بمونی و مراقب آیناز باشی. هر کاری که داشتی بگو بهروز برات انجام میده. چون می دونم نزدیک امتحانات هستش بهش سفارش کردم که نذاره تو دست به سیاه و سفید بزنی و همه کارا رو خودش انجام بده تا تو راحت درست رو بخونی. منم ازش تشکر کردم ولی پیش خودم گفتم خاک تو سر این عمو بهروز، چرا انقدر از زنش می ترسه و هر چی میگه گوش می کنه.
هما که رفت چند باری بهروز اومد در خونه که بذارم خونه رو مرتب کنه یا برام غذا بپزه که هر دفعه قبول نکردم و گفتم خودم کارام رو می کنم.
هنوز یه هفته نشده بود هما رفته بود که یه شب وقتی داشتم درس می خوندم دیدم از پشت در سر و صدا میاد. ترسیدم. رفتم از پشت چشمی نگاه کردم که دیدم عمو بهروزه. خیلی تعجب کردم و به روی خودم نیاوردم و برگشتم ولی یهو احساس کردم یه چیزی دستش بود و داشت کاری می کرد. دوباره فضولیم گل کرد و از چشمی نگاه کردم دیدم مرتیکه کفش پاشنه بلند مهمونی منو دستش گرفته و داره زبونش رو جلوی کفشم می کشه. نمی دونستم چی کار کنم ولی احساس کردم این عمو بهروز بهم نظر داره. خیلی عصبانی شدم. اولش خواستم کاری نکنم ولی عصبانیتم نذاشت جلوی خودم رو بگیرم و در رو باز کردم و تا دیدمش با اخم گفتم وا عمو بهروز؟ چی کار می کنید؟ تا منو دید دست و پاش رو گم کرد و به تته پته افتاد و آخرش به زور حرف زد و گفت ببخشید فقط دیدم کفشای شما خیلی قشنگن خواستم ببینم مدلشون چیه که برای هما هم یکی بخرم.
با همون حالت اخم گفتم پس برای چی روش زبون می کشیدی؟ سرخ شد و سرش رو انداخت پایین و گفت ببخشید و سریع از پله ها دوید پایین. انقدر هول بود که پاش لیز خورد و چند پله آخر رو کله معلق شد. یه لحظه ترسیدم چیزیش شده باشه. اومدم جلوی پله ها که دیدم از جاش بلند شد و با دستش پاش رو گرفت و لنگان لنگان از پله ها رفت پایین.
رفتم توی خونه. هم عصبانی بودم که این با این سنش به کسی که جای دخترشه چشم داره و هم ناراحت شدم از اون رفتارم با بزرگتر از خودم و اینکه خورد زمین و احتمالا پاش ضربه خورد.
چند دقیقه ای توی اتاق قدم زدم، اصلا احساس خوبی نداشتم و فکر می کردم دیگه اینجا امنیتی ندارم. آخرش گفتم باید به هما زنگ بزنم و بگم. من دیگه توی این خونه نمی تونم بمونم با این وضع. از طرفی هم نزدیک امتحان ها بود و نمی دونستم توی این گیر و دار کجا می تونم خونه بگیرم.
دلم نیومد به هما زنگ بزنم. پیش خودم گفتم شاید باعث بشم رابطه شون به هم بخوره و بعد از این همه سال زندگی، کارشون به طلاق بکشه. تصمیم گرفتم مثل یه دختر بالغ برم باهاش حرف بزنم و ببینم چی می خواسته. اصلا دلم می خواست سر از کار این آدم در بیارم. چرا هی میگه ببخشید، چرا جلوی زنش کم میاره؟ چرا از من اینطوری با التماس عذر خواهی می کرد. از طرفی ناراحت بودم که یه وقت پاش چیزیش نشده باشه.
رفتم پایین و با تردید در خونشون رو زدم. در رو باز کرد. گفتم عمو باهاتون کار دارم میشه بیام تو؟ معلوم بود خیلی خجالت می کشه. همینطور که زمین رو نگاه می کرد گفت حتما، بفرمایید. بازم تعجب کردم که چرا داره انقدر احترام بهم میذاره و جای بفرما میگه بفرمایید.
رفتم تو و روی یکی از مبل ها نشستم. عمو بهروز هم در رو بست و گفت الان میام و پشتش رو کرد بهم و رفت سمت آشپزخونه. انگا متوجه نشده بود که وقتی خورده زمین پیرهنش از پشت پاره شده.
همونجور لنگ زنان رفت آشپزخونه و با یه سینی شربت اومد و گفت ببخشید هما نیست یه مقدار خونه به هم ریخته. شربت رو جلوم گذاشت و برگشت که بره روی مبل روبرویی بشینه. وقتی پشتش بهم بود از بین پارگی لباسش دیدم جای چند تا خط قرمز طولانی روی بدنشه. شبیه جای کمربند یا یه چیز تیز بود. گفتم عمو پیرهنتون از پشت پاره شده. سرش رو برگردوند و با دستش پیرهن رو کمی جلو کشید و گفت آره میرم عوضش می کنم حالا. شربتتون رو نمی خورید؟
راستش ترسیدم بخورمش. گفتم شاید دارویی چیزی توش ریخته باشه بیهوشم کنه. گفتم نه میل ندارم. می خوام صحبت کنم. خلاصه بهش گفتم که چرا این کار رو کرده و از اعتماد پدرم سو استفاده کرده و من هم بعد از امتحان هام از اینجا میرم.
دوباره با همون حالت التماس شروع کرد به عذر خواهی کردن. خیلی تعجب کرده بودم. چند لحظه ای بین مون سکوت شد که بهروز خودش رو عقب داد و خواست تکیه بده که تا تکیه داد از جاش پرید و یه آه بلند کشید. گفتم چی شد پاتون شکسته؟ گفت نه پشتم درد گرفت.
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم به خاطر همون جای قرمزی ها که پشتتونه؟ سرش رو پایین انداخت. گفتم چرا اونجوری شده؟ چیزی نگفت. یه لحظه یاد اون سر و صداهای شبای قبل افتادم. توی چشماش نگاه کردم و گفتم اینا واسه همون داد و فریاد های چند شب پیشه؟ دوباره چیزی نگفت. باورم نمی شد، یعنی این و هما چی کار می کردن که بهروز به این وضع افتاده؟
برای چند لحظه همه چی اومد جلوی چشم. داد و فریاد، التماس های بهروز، بدرفتاری هما باهاش، لیس زدن کفش من. یه چیزایی پیش خودم حدس زدم ولی اصلا مطمئن نبودم. فکرش رو هم نمی تونستم بکنم. سرم سوت کشید و سریع از جام بلند شدم و گفتم عمو من حرفام رو زدم، کارتون خیلی زشت بوده و منم بعد از تموم شدن امتحان هام میرم. بعد از جام بلند شدم و خواستم برم بیرون که دوید سمتم و دستم رو گرفت. جا خوردم. با اخم نگاهش کردم. سرش رو پایین انداخته بود و با حالت التماس گفت فقط ترو خدا به هما چیزی نگید. خواستم یه خورده بترسونمش که دیگه کاریم نداشته باشه. دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم چرا؟ می خواستی کاری نکنی. انگار داشت به گریه می افتاد. بازم گفت تروخدا بهش چیزی نگید. ببخشید. اشتباه کردم. اگه بهش بگید ... حرفش رو خورد و ادامه نداد.
خیلی تعجب کردم که انقدر از زنش می ترسه. گفتم نترس کسی کاریت نمی کنه فوقش طلاقش رو میگیره که حقت هم هست. می خواستی خیانت نکنی. دوباره با اون حالت ناراحتش گفت نه اگه هما بفهمه اذیتم می کنه. ترو خدا چیزی نگید.
نمی دونستم چی بگم. منظورش از اذیتم می کنه چیه؟ همون جای قرمزی های پشتش رو میگه؟ می خواستم سر در بیارم. چونش رو با دستم گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم چی کار می کنه؟ مکثی کردم و ادامه دادم می زنتت؟ جواب نداد. گفتم اون قرمزی ها کار هماست؟ باز چیزی نگفت. گفتم اگه باهام رو راست نباشی منم بهش میگم. دوباره جواب نداد و منم روم رو برگدوندم و گفتم الان بهش زنگ میزنم.
گفت به یه شرطی. یهو چشام گشاد شد و گفتم شرطم میذاری برای من؟ گفت خواهش می کنم.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم حالا بگو. گفت فقط بذارید این مدتی که هما نیست من پیش شما بمونم. گفتم اولا که چرا وقتی داری با من حرف می زنی هی میگی شما بعدشم دیگه چی می خوای؟ انگار نشنیدی گفتم اگر بازم بخوای اذیتم کنی به بابام میگم. گفتش من عادت دارم بگم شما. تازه من نمی خوام کسی رو اذیت کنم. من اصلا همچین آدمی نیستم. من فقط می خوام تا وقتی هما میاد پیش شما زندگی کنم تا توی کاراتون کمک کنم، می تونم خونه رو تمیز کنم. یا غذا بپزم یا خریداتون رو انجام بدم، اگه بذارید من پیش تون بمونم بهتون میگم هما چی کار می کنه.
خندم گرفته بود که این با این سنش انقدر احمق و تو سری خور هستش. با خنده گفتم تمیز کردن خونه من به چه دردت می خوره آخه؟ گفت شما منو از بچگی تون می شناسید. من اهل اذیت کردن و یا چشم چرونی نیستم. مطمئن باشید هیچ چشمی به شما ندارم. من جرات فکر کردن به این کار رو هم ندارم. فقط می خوام تنها نباشم این مدت رو. حالا میشه پیش شما باشم؟ دوباره خندم گرفت، می شناختمش، همیشه یه آدم مهربون و سر به زیر بود. تازه اگرم آدم هیزی بود حتما تا الان هما با اون تیز بودن و جذبه اش پوستش رو کنده بود. احساس کردم از اینکه کارهای خونه رو انجام بده خوشش میاد چون معمولا وقتی هم که هما بود غذا رو بهروز می پخت.
قبول کردم و گفتم باشه. انقدر خوشحال شد که دستم رو گرفت و بوسید. دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و گفتم ولم کن همه هیکلم رو تفی کردی.
آخرش فقط بهم گفت که اگه هما از دستش عصبانی بشه می زنتش و منم نتونستم بیشتر از این ازش حرف بکشم.
تقریبا سه هفته به امتحانا مونده بود که بهروز اومد خونه من و از صبح فقط کارش تمیز کردن و پختن و خرید کردن بود. واقعا من دیگه دست به هیچی نمی زدم. کم کم داشت خوشم می یومد. هر وقت چیزی می خواستم سریع می گفت چشم و برام انجامش میداد. دیگه یواش یواش حتی عمو بهروز هم بهش نمی گفتم و به بهروز خالی اکتفا می کردم. صبح که بیدار میشدم صبحانه آماده بود. وقتی درس می خوندم مثل یه گربه بی صدا روی زمین دو زانو می نشست یه گوشه. موقع غذا خوردن هم اصلا سر میز پیش من نمی یومد و با همون حالت دو زانو روی زمین غذاش رو می خورد. چند بار هم امتحانش کردم ببینم بهم نظر داره یا نه. یه مقدار لباس های بازتر پوشیدم با شلوارک و به جلوش دقت کردم ببینم عکس العملی داره یا نه ولی انگار نه انگار. حتی یه دفعه وقتی رفتم حمام یه مقدار از در رو باز گذاشتم که ببینم میاد سرک بکشه ولی هیچ کاری نکرد و وقتی در حمام رو یهو باز کردم دیدم همون گوشه که همیشه بود نشسته و کاری نمی کنه.
دیگه پیشش راحت بودم. توی خونه با تاپ و شلوارک می گشتم و شبا موقع خواب با شرت می خوابیدم. چند باری ازم خواسته بود شبا بذارم بیاد پایین تختم بخوابه ولی بهش اجازه ندادم. ولی وقتی خیالم ازش راحت شد گذاشتم شبا بیاد. فقط یه چیزی رو متوجه شده بودم. انگار تنها چیزی که این آدم رو تحریک می کرد کفشای پاشنه بلندم یا چکمه ام بود. به هر بهونه ای می رفت سراغ جا کفشی و شروع می کرد تمیز کردن کفش ها و ور رفتن با اونا. گاهی هم طوری که من متوجه نشم لیسشون میزد ولی من حواسم بهش بود. تازه فهمیده بودم چرا هما توی خونه کفش پاشنه بلند پاش می کنه. حتما برای تحریک کردن بهروز بوده. ولی چیزی بهش نمی گفتم چون کاری به من نداشت.
تصمیم گرفتم برای اینکه منم یه مقدار اذیت و تحریکش کنم ببینم واقعا حسش چیه، توی خونه کفش بپوشم. اولین باری که منو با اون وضعیت دیدش توی صورتش می شد خوشحالی و لذت رو دید. دیگه داشت خجالت رو هم کنار میذاشت. وقتی کارش با کفش های توی جا کفشی تموم میشد می یومد سراغ من که معمولا یا پشت میزم درس می خوندم یا روی مبل. می نشست روی زمین و شروع می کرد به تمیز کردن کفشام با دستمال. گاهی حتی یه ربع با کفشم ور می رفت و من هم خندم می گرفت ولی چیزی بهش نمی گفتم. از قصد هی پام رو اینور انور می کردم و اونم هی دنبال پام می یومد. جلوی شلوارش رو که نگاه می کردم می فهمیدم با این کار تحریکش کردم و بیشتر خوشم می یومد و اذیتش می کردم.

اون هفته با این شرایط گذشت تا اینکه یه شب خوابم نمی برد و هی اینور اونور میشدم که دیدم بهروز تا میاد طاق باز بخوابه یهو میگه اوف. چراغ خواب رو روشن کردم و گفتم بهروز چته؟ چرا هی صدا در میاری؟ گفت چیزی نیست. فهمیدم حتما جای زخم های پشتشه. گفتم زخمات اذیت می کنه؟ گفت یه کم. گفتم هنوز خوب نشدن؟ گفت چرا داره خوب میشه. همینطور که داشتم ملافم رو روی خودم می کشیدم و از جام بلند میشدم (چون فقط شرت و سوتین تنم بود) گفتم نمیشه که انقدر طول بکشه. بلند شو پشتت رو بکن ببینم جاش چه جوریه. از جاش بلند شد و پشتش رو بهم کرد و منم لباسش رو بالا زدم و دیدم زخماش بدتر هم شده. انگار داشت عفونت می کرد. گفتم بهروز اینکه بدتر شده. نمیگی یه چیزیت میشه؟ اینور اونور رو نگاه کردم، باید حتما زخم هاش رو استریل می کرد. آخر گفتم بلند شو برو توی آشپزخونه بتادین و پنبه رو بردار و برو توی سالن تا من لباس بپوشم بیام.
گفت نه خانم چیزی نیست خوب میشه. گفتم رو حرف من حرف نزن کاری که گفتم رو بکن. گفت چشم و رفت. منم یه تیشرت پوشیدم و با همون شرت رفتم توی سالن و دیدم نشسته روی زمین. رفتم پشتش روی مبل نشستم و گفتم پیرهنت رو در بیار. آروم درش آورد و پشتش رو نگاه کردم دیدم جای کمربنده. گفتم اینا رو هما کرده؟ عجب بی رحمیه. ببین چه جوری زده. حق داشتی اون جوری داد می زدی.
یه مقدار بتادین روی پنبه زدم و روی کبودی ها گذاشتم تا عفونت نکنن. کمی پنبه رو پشتش کشیدم که دیدم تا پایین کمرش همینجور جای کمربنده. گفتم پشتتم زده؟ خودش فهمید منظورم باسنشه. گفت بله ولی اونجا چیزیش نیست. هیمنطور که بتادین روی پنبه می زدم گفتم لابد مثل کمرت که گفتی چیزیش نیست. بیچاره عفونت کنه خوب شدنش با خداست.
دوباره بدنش رو نگاه کردم ولی نمی دونستم بگم شلوارش رو هم یه کم بده پایین یا نه. خوب زشت بود جلوی من شلوارش رو در بیاره ولی از طرفی هم می ترسیدم جای کمربندها بلایی سرش بیاره.
گفتم پاشو شلوارت رو یه مقدار بده پایین ببینم اونجا چه جوریه. گفت نمی خواد خانم مشکلی نداره. آروم با پام یه ضربه به رونش زدم و گفتم تو چرا امشب بلبل زبون شدی؟ مثل همیشه بگو چشم و کاری که گفتم رو انجام بده. اولین باری بود که اینجوری باهاش دستوری حرف می زدم و حتی بهش ضربه می زدم، شاید این چند روز انقدر مثل غلام حلقه به گوش فقط برام کار کرده بود و چشم گفته بود احساس کردم می تونم بهش دستور بدم.
گفت چشم و یه مقدار شلوارش رو داد پایین. گفتم بهروز خنگ بازی در نیار نصف شبی. شرتتم باید بدی پایین دیگه. شرتشم آروم کشید پایین و دیدم روی باسنش هم کبوده ولی نه به اندازه پشتش. نمی دونستم چی کار باید بکنم. نمی شد بردش بیمارستان که. برم بگم زنش زدتش؟ خودمم که چیز زیادی بلد نبودم.
آخرش گفتم پاشو برو حمام سریع دوش ولرم بگیر تا بدنت تمیز بشه. بعد بیا بیرون بتادین بزنم با باند ببندمش که زودتر خوب بشه. این دفعه دیگه حرفی نزد و گفت چشم و رفت در خونه رو باز کرد. گفتم کجا؟ گفت میرم حمام پایین دیگه. گفتم لازم نکرده برو حموم خونه من. زود باش فقط. گفت چشم و رفت. از توی حمام هی صدای آخ آخ می یومد. طاقت نیاوردم. گوشه در حمام رو باز کردم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم چیه؟ آب رو بست که صداش برسه و گفت چیزی نیست یه مقدار می سوزه. گفتم دارم میام تو، پشتت رو بکن. در رو باز کردم و دیدم لخت پشت به من وایستاده. سرم رو پایین انداختم ولی چاره ای نبود. رفتم جلو و دیدم پشتش و کمرش و پشت رونش بیشتر از همه کبوده. دوش رو از دستش گرفتم دستم رو کفی کردم و آروم پشتش رو شستم و با دوش روش آب گرفتم و با اینکه معلوم بود می سوزه ولی صداش در نمی یومد. بعد حوله خودم رو از روی جا رختی برداشتم و بهش دادم و گفتم خودت رو بپوشون بیا بیرون تا پانسمانش کنم.
رفتم بیرون دیدم تمام لباسم خیس شده. همون موقع بهروز هم اومد بیرون. تا اومد بیرون بهش اشاره کردم بشینه روی مبل. خودمم رفتم پشتش و حوله رو از روش برداشتم و دوباره با بتادین تمیز کردم و خواستم باند بپیچم که دیدم باید از جاش بلند شه. گفتم پاشو ولی دستت رو بگیر جلوت تا من دوره پاهات و کمتر باند بپیچم. دو تا دستش رو جلوش گرفت و منم اول دور روناش رو با باند بستم و بعد هم اومدم کمرش رو ببندم که دیدم دستاش نیمذاره. چاره ای نبود، از طرفی هم می دونستم آدمی نیست که پررو بشه. تقریبا شبیه آدم های خواجه بود و می شد بهش اعتماد کرد. گفتم دستات ببر کنار. بعد باند رو دورش پیچیدم که ته باند رسید جلوی شکمش. برش گردوندم تا باند رو همونجا گره بزنم که چشمم افتاد به جلوش. یه لحظه نگاهش کردم و بعد سرم رو به سمت بالا گرفتم و گفتم خوبه این یکی رو برات سالم نگه داشته. چیزی نگفت. کارم که تموم شد یه مقدار عقب رفتم تا ببینم وضعش چه جوریه که باز چشمم به جلوش افتاد. گفتم امشب رو همینجوری بخواب. لباس نپوش که بدنت هوا بخوره و زودتر خوب بشه. سرش پایین بود و گفت چشم. جلوش رو نگاه کردم. انگار نه انگار. دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت اتاق و گفتم بریم بخوابیم، خستم کردی نصف شبی. گفت ببخشید خانم. گفتم خدا ببخشه. همین که رسیدیم توی اتاق گفت اینجا بخوابم؟ گفتم پس کجا؟ گفت با این وضعیت نمی تونم اینجا بخوابم که. آروم با پشت دستم زدم به دولش و گفتم اگه شیطون نشی عیبی نداره. بعد دیدم با این لباسای خیس نمی تونم بخوابم. یه نگاهی بهش کردم و گفتم فهمیدی چی گفتم؟ گفت بله خانم.
چون می شناختمش و از طرفی هم خوابم می یومد تی شرتم رو در آوردم و رفتم زیر ملافه و شرت و سوتینم رو هم در آوردم و انداختمشون یه گوشه و همونجور لخت خوابیدم.
صبح که بیدار شدم دیدم صدای جارو برقی میاد. فهمیدم بهروزه. فرشای خونم دیگه براشون پرزی نموند انقدر که این هر روز جاروشون کرد. یه مقدار چشمم رو مالوندم که دیدم لختم و یاد دیشب افتادم. حال نداشتم، در کمدم رو باز کردم و لباس مشکی آستین حلقه ای که بلندیش تا بالای رونم می رسید و از همه دم دست تر بود رو برداشتم و تنم کردم و وقتی خواستم برم بیرن چشمم به یکی از کفشام توی کمد افتاد. یه پاشنه بلند صورتی خیلی شیک. یه نیشخندی زدم و پام کردمش و با همون حالت خواب آلودگی اومدم بیرون که دیدم بهروز با همون وضعیت دیشب فقط یه شرت پاش کرده و داره جارو می کشه. تا منودید گفت صبح بخیر. گفتم صبح تو هم بخیر. بعد با دستم به شرتش اشاره کردم و گفتم چه با حیا شدی و بعد خودم انداختم روی مبل. صداش کردم بهروز؟ جارو برقی رو خاموش کرد و گفت بله خانم. گفتم یه لیوان چایی بیار با یه چیز شیرین، دهنم تلخ شده.
چند دقیقه بعد با سینی صبحانه اومد. کنار صبحانه و چای چند تا شکلات هم گذاشته بود. همینطور که مشغول خوردن بودم دیدم باز رفته سراغ کفشام. آخرش هم اومد سراغ کفش صورتی ها که پام بود و چهار دست و پا جلوم نشت تا تمیزشون کنه. انگار دنیا رو بهش داده بودن. یه دستمال دستش بود و شروع کرد. منم خندم گرفت و گفتم بذار روز شروع بشه بعد کاراتو بکن. صبحانه خوردی؟ سرش رو بالا آورد و گفت نه خانم. یه لقمه براش درست کردم و گفتم بیا، دهنتو باز کن. دوباره سرش رو بالا آورد و دهنش رو باز کرد و همینطور که آروم می خندیدم لقمه رو گذاشتم توی دهنش.
دوباره دولا شد و کفش هام رو تمیز کرد. یه مقدار پام رو بازی دادم که هی پاهام رو دنبال کنه. یه مقدار که اینجوری باهاش بازی کردم گفتم چطور اون یکی ها رو لیس می زنی ولی اینو نمی زنی؟ یه نگاهی بهم کرد و سرش رو پایین انداخت و گفت شما خوشتون نمیاد. خندیدم و پام بالا آوردم جلوی صورتش و کفشم رو به لباش مالوندم. اونم آروم زبونش رو بیرون آورد و شروع کرد به لیس زدن کنار کفشم. بعد پام رو پایین آوردم و صبحانه ام رو ادامه دادم و اونم خم شد و دوباره کفشم رو لیس زد. یکی از شکلات ها رو گذاشتم توی دهنم و گفتم راستی حالت بهتره؟ سرش رو بلند کرد و گفت ممنونم خانم، خیلی بهتر شدم. بعد با من من کردن گفت میشه ازتون تشکر کنم. خندیدم گفتم بکن. سریع خم شد و شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن روی پام. پام رو کشیدم و با خنده گفتم نکن دیوونه قلقلکم میاد. ولی ول کن نبود. هی لیس میزد و می بوسید. چشمم به جلوی شرتش افتاد که دیدم انگار تحریک شده. منم پام رو روی پام انداختم طوری که اون لباس کوتاه بالا رفت و رونم تقریبا کامل افتاد بیرون حتی یه مقدار از باسنم هم معلوم بود. بقیه صبحانه ام رو داشتم می خوردم که دیدم بهروز داره ساق پام رو لیس میزنه و هی بالاتر میاد. منم محلش نذاشتم. می دونستم اینکاره نیست که بخواد کاری بکنه. کم کم بالاتر اومد تا رسید به بالای زانوم. گفتم آقا بهروز من دختر دوستت هستم، داری پاهای دختر دوستت رو لیس میزنی ها. حواست هست؟ گفت دست خودم نیست. گفتم مگه سگی که هی لیس میزنی؟ یه لیس روی پام زد و گفت من هر چی که شما بگید هستم. خندم گرفت. بعد اومد بالاتر و شروع کرد به لیسیدن و خوردن رونم. دستم رو روی سرش کشید و گفتم اوا بی حیا دیگه انقدر بالا نیا که. دیگه سگم اینهمه نمی خوره، زشته برو پایین بی شرف شرت پام نیست. سرش رو عقب کشید. گفتم هما این چیزا رو یادت داده؟ سرش رو به علامت تایید تکون داد. خندیدم و گفتم یعنی سگشی؟ دوباره سرش رو تکون داد.
گفتم آخه چیه این کار واست لذت داره؟ چه مزه ای میده؟ گفت شوره. خندیدم و گفتم خاک تو سرت پیر مرد احمق، من 20 سالمه، جای دخترتم، این کارا چیه می کنی آخه. خوشت میاد سگ باشی؟ دوباره تایید سر. گفتم خوب برو پاهای زنت رو لیس بزن که هم زنته هم پشتت رو اونجوری می کنه. صورتش رو کنار پام کشید و گفت من الان مال شمام. خندیدم گفتم خاک تو سرت دیوونه، لابد پارسم بلدی بکنی؟ واقعا شروع کرد پارس کردن. از خنده داشتم ریسه میرفتم.
واقعا مثل یه سگ بود. همین احساس رو بهش پیدا کرده بودم. شکلاتی که توی دهنم یه مقدار میک زده بودم رو در آوردم و گفتم بهروز سرتو بیار بالا، بعد شکلات رو بالا دهنش گرفتم. اونم دهنش رو باز کرد و انداختمش رو دهنش که نتونست بگیرتش و افتاد روی زمین. سریع دولا شد و مثل یه سگ با دهنش از روی زمین برش داشت و خوردش. سر صبحی داشت منو از خنده می کشت. دستم رو روی سرش کشیدم و گفتم احمق دیوونه. انقدر خندم گرفت که پاهام رو از هم باز شد. یه نگاهی بهش کردم دیدم چون شرت پام نیست داره وسط پام رو نگاه می کنه. گفتم چیه؟ اینو نمی تونی لیس بزنی. سریع نگاهش رو به زمین انداخت و گفت من اصلا همچین اجازه ای ندارم. با خنده گفتم خوبه که خودتم می دونی. بعد دوباره پام رو جلوی صورتش بردم و اونم کفشم رو لیس زد. گفتم خوشت میاد؟ همینطور که زبون میزد گفت بله.
چشمم به جلوی شرتش افتاد که دیگه داشت از شرتش می زد بیرون. یه خورده کنجکاو شدم. اون یکی پام رو طرفش بردم و با جلوی کفش آروم فشارش دادم و با تعجب گفتم مگه توی این سن هم بلند میشه این؟ تا فشارش دادم دیدم سرعت لیس زدنش بیشتر شد. آروم با جلوی کفشم لبه شرتش رو بلند کردم و کنارش زدم که یهو اونجاش افتاد بیرون.
بهروز هم سرش رو بالا آورد و خودش رو یه مقدار عقب کشید. جلوش رو نگاه کردم و گفتم با لیس زدن اینجوری میشی؟ جوابی نداد و فقط نگام کرد. دستم رو روی پام زدم و گفتم بیا جلو نترس. ولی بهروز شک داشت. یه شکلات برداشتم و نصف کردم و گذاشتم کف دستم و دستم رو بردم جلو گفتم بیا. یه مقدار نگام کرد و همونجور چهار دست و پا با تردید جلوتر اومد و با دهنش شکلات رو از روی دستم برداشت و خورد. بعد هم شروع کرد کف دستم رو لیس زدن که قلقلکم گرفت و دوباره خندم رفت هوا.
دوباره رفت سراغ پاهام. منم با اون یکی پام هی با دولش بازی می کردم ولی چون نصفش توی شرتش بود نمی تونستم خوب فشارش بدم. پام رو کشیدم کنار و گفتم بهروز شرتت رو در بیار. یه مقدار نگام کرد. بهش چشم غره رفتم و اونم آروم همونطور که من داشتم به جلوش نگاه می کردم شرتش رو در آورد و دستش رو جلوش گرفت. با پام دستش رو کنار زدم که جلوش دیده بشه. یه نگاهی به صورت متعجبش کردم و گفتم زود باش بقیه کفشمم تمیز کن.
حسابی داشت مثل دیوونه ها لیس میزد که اون یکی نصفه شکلات رو برداشتم و صداش کردم و سرش رو بالا آورد. بعد شکلات رو پرت کردم یه مقدار اون طرف تر. سریع دیوید سمتش و از رو زمین با دهنش برداشت و خوردش. وقتی اینطرف اون طرف می رفت کیرش راست شده اش روی هوا تکون می خورد و خندم می گرفت.
دوباره برگشت پیشم. منم یه تیکه دیگه شکلات رو توی دهنم خیس کردم و بعد کشیدمش روی رون پام و با انگشتم به رونم اشاره کردم. اونم سریع پرید رو پام و شروع کرد لیسیدن رونم. می دونستم شرت پام نیست وکسم معلومه ولی بهروز بیشتر برام شبیه سگ حرف گوش کن بود که کاریم نداشت. یه مقدار دیگه از شکلات رو بالاتر از رونم کشیدم و اونم دنبالش اومد و لیسش زد. با اون یکی پام هم همین کارو کردم. یه مقدار کف دستم زدم و دستمو لیسید. انگشتم رو کردم توی دهنش و اونم هی میک میزد و قلقلکم می یومد. احساس کردم خیس شدم و دارم از کاراش لذت می برم. آخرش همون شکلات رو گذاشتم وسط پام و گفتم بخور. اونم شکلات و وسط پام رو با هم خورد و لیسید. واقعا داشتم لذت می بردم و توی حالم خودم نبودم. دستم رو پشت سرش گذاشتم و فشارش دادم و هی می گفتم بخورش توله سگ. اونم بیشتر لیس میزد.
بعد از چند لحظه احساس کردم سرعت لیسیدنش کم شده. چشام رو باز کردم دیدم دستش رو دور کیرش حلقه کرده و داره میماله. فهمیدم حسابی تحریک شده و می خواد خودش رو ارضا کنه. آروم هولش دادم عقب و گفتم داری خودتو ارضا می کنی؟ دستش رو از کیرش برداشت و گفت ببخشید بی اختیار دستم رفت اونجا. از جام بلند شدم و رفتم جلوش و نوک کفشم رو گذاشتم روی بیضه هاش و فشار دادم. سریع صورتش رو جمع کرد و دستش رو دور پام گرفت. بیشتر فشار دادم و گفتم دستت رو بردار و دودول کوچولوت رو بمال. می خوام وقتی ارضا میشی ببینمت. گفت آخه که گفتم بهروز امروز فقط داری روی حرف من حرف می زنی. چیزی نگفت و شروع کرد به مالیدن. بعد از چند لحظه پام رو از روی بیضه هاش برداشتم و بردم زیرشون و آروم با جلوی کفشم زیرش رو می مالیدم که دیدم داره میلرزه. گفتم داره میاد؟ به سختی گفت بله. سریع داد زدم نه، نیارش الان میریزه رو زمین همه جا کثیف میشه. بدو برو تو حموم احمق. سریع از جاش بلند شد و همونجور که دستش دور کیرش بود رفت سمت حمام. منم پشت سرش رفتم و دیدم داره تند تند میماله. رفتم پشتش و از پشتش سرم رو آوردم جلو که ببینم چی کار می کنه. یهو آبش با فشار پاشید بیرون و روی دیوار حمام ریخت. خندم گرفت و گفتم خاک تو سرت، خودت باید همشو تمیز کنی.

3.671875
نمره شما: هیچ :میانگین 3.7 (64 رأی )
akon1365
آف لاین
عضو از: January 11
پست ها: 1
قهبه واجیبده گنلدسن ایمیلیمه

قهبه واجیبده گنلدسن ایمیلیمه پیام یولا

Kiam
آف لاین
عضو از: January 11
پست ها: 3
600 نفر داستان رو خوندن یکی

600 نفر داستان رو خوندن یکی نمیاد بگه چه جوری بود.
خوب بود؟ بد بود؟ چیزی کم داره؟ چیزیش زیادیه؟
من می خوام این داستان رو چند قسمت دیگه ادامه بدمش ولی قبلش باید بدونم که نظر بقیه چیه و آیا اصلا از این داستان خوششون اومده یا نه. باید توی قسمت های بعدی تغییری چیزیش توش بدم یا نه.

ایکان جان، گردش من تورکی باش تاپمورام. بیزره دوشونورام. لوطفا فارسی یاز.

Kiam
آف لاین
عضو از: January 11
پست ها: 3
نظر

600 نفر داستان رو خوندن یکی نمیاد بگه چه جوری بود.
خوب بود؟ بد بود؟ چیزی کم داره؟ چیزیش زیادیه؟
من می خوام این داستان رو چند قسمت دیگه ادامه بدمش ولی قبلش باید بدونم که نظر بقیه چیه و آیا اصلا از این داستان خوششون اومده یا نه. باید توی قسمت های بعدی تغییری چیزیش توش بدم یا نه.

ایکان جان، گردش من تورکی باش تاپمورام. بیزره دوشونورام. لوطفا فارسی یاز.

wasp
آف لاین
عضو از: December 10
پست ها: 9
jaleb nabod vase man

injor dastana be darde ahlesh mikhore mani ke masalan in kare nistam aslan khosham naumad chon halam beham mikhore az zano mardi ke jashono baham avaz konan ya bekhad mardi sag beshe , dar kol aslan jaleb nabod vase man

pariii
آف لاین
عضو از: February 11
پست ها: 1
خوب مینویسی.تو موضوعات غیر

خوب مینویسی.تو موضوعات غیر اروتیک هم کار کن حتما.دست به قلمت خوبه جیگرم

siaavash
آف لاین
عضو از: August 10
پست ها: 166
جالب بوود

ادامه بده داستانتو و بسطش بده به آدم های دیگه و همینطور مکانهای دیگه .
منتظر بقیش هستم
looking_for_beautifull_girls@yahoo.com

__________________

زندگي ميکنم به اميد ايراني آزاد

25cmkir
عکس های 25cmkir
آف لاین
عضو از: April 11
پست ها: 16
ok

be nazare man ok bod
dastanet mano kheyli hashari kard
age do neveshtanesh be komak niyaz dashti manam mitonam komaket konam
ye dast be ghalami daram
age khasti mitonam az haminchizhaeei ke gofti ye naghashi bekesham va be dastan ezafe konim chon naghashim bad nist
reshtam memari bode va tarrahi kar kardam
khasti khabaram kon
id:asheghshz@yahoo.com
id:hzelzelez@yahoo.com
vase har kodom payam bezari dar khedmatam
onja dg shomaramo behet midam
moafagh bashi

mah2000
آف لاین
عضو از: March 11
پست ها: 12
واقعا به درد داستان هی تخیلی

واقعا به درد داستان هی تخیلی می خوری
البته از نوع خیلی تخیلی
ولی جالب بودو جذاب

shayatinesorkh
آف لاین
عضو از: March 11
پست ها: 1
eyval man mimiram vase in

eyval man mimiram vase in dastana

yashar2023
آف لاین
عضو از: May 11
پست ها: 11
wwooowwo

سلام کیام جووون...
عالی بود...خوب نوشتی...

ashege_zan
عکس های ashege_zan
آف لاین
عضو از: July 11
پست ها: 11
salam aynaz manam

salam aynaz
manam tabriziam
khasti piam bede
yahoo id:elshan_loveboy

zhigollll
آف لاین
عضو از: March 11
پست ها: 3
slm aynaz joon bad shodi be

slm aynaz joon bad shodi be khodi nemidi rafti be gharibe midi.avval ashena badan gharibe age khasti pm bede azizam.(ali_zhigollll)merc aziz

zhigollll
آف لاین
عضو از: March 11
پست ها: 3
rasti aynaz joon dastanet

rasti aynaz joon dastanet khob bod age pishe man bod in hame vaght kheyli vaht bod ke..........................

sasan65
عکس های sasan65
آف لاین
عضو از: October 10
پست ها: 15
ادامه بده

سلام من همه قسمت های این داستان ودارم بجز قشمت اخرش میخای بقیه اش رو من بذارم فقط شما قسمت اخرش وبذار

sooba
عکس های sooba
آف لاین
عضو از: September 11
پست ها: 11
ajab atesh gerefte koset

ajab atesh gerefte koset

farzaad
عکس های farzaad
آف لاین
عضو از: April 11
پست ها: 131
جالبیدی

ایه ایستسن گه بورا ..
farzad.8002@yahoo.com
منتظریم گوزل..

lal_agha
عکس های lal_agha
آف لاین
عضو از: May 11
پست ها: 25
خوبه

خیلی ممنون ... توی داستان هایی که تا حالا اینجا خونده بودم این جزو 10 داستان اول بود ....... ادامه بده ممنون

گیتار تنها
عکس های گیتار تنها
آف لاین
عضو از: September 11
پست ها: 13
خوب بود.داستان جالبی بود ولی

خوب بود.داستان جالبی بود
ولی بعضی جاهاشو بهتر بود خودتو جای خواننده میزارشتی بعد مینوشتی
در کل خوب بود.البته کمی دور از واقعیت

full_sex
عکس های full_sex
آف لاین
عضو از: August 11
پست ها: 143
ایناز جان من عاشق سکسهایی به

ایناز جان من عاشق سکسهایی به این سبکم وداستان شماهم ضمن زیبا بودنش خیلی تحریکم کرد اگردوست داشتی تجربتو خیلی بهترازاین تکرارکنی پیام بده من درخدمتم

full_sex
عکس های full_sex
آف لاین
عضو از: August 11
پست ها: 143
ایناز جان من عاشق سکسهایی به

ایناز جان من عاشق سکسهایی به این سبکم وداستان شماهم ضمن زیبا بودنش خیلی تحریکم کرد اگردوست داشتی تجربتو خیلی بهترازاین تکرارکنی پیام بده من درخدمتم

zonda
آف لاین
عضو از: September 11
پست ها: 3
ننه قحبه! کیرم دهنت حرومی! با

ننه قحبه!
کیرم دهنت حرومی!
با داستانت که بیشتر شبیه رمان بود!
تخیلت و گاییدم!

VahidUrmia
آف لاین
عضو از: December 11
پست ها: 47
خیلی خوب بود . ادامه بده ترشی

خیلی خوب بود . ادامه بده
ترشی نخوری میسترِسِ خوبی میشی :دی

__________________

از وقتی معنی زندگی برام روشن شد , خاموش شدم

حمید اشکول
عکس های حمید اشکول
آف لاین
عضو از: April 12
پست ها: 14
یاشا باجی بقیشو فارسی مینوسم

یاشا باجی
بقیشو فارسی مینوسم بقی هم بفهمند
داستانت خیلی خوب بود فقط زیاد بود الان یکساعت دارم میخونم به نظرم بهترین داستان سایت چون از همه نظر خوب بود مخصوصا از نقطه صفر شروع میکنی و اخرایی داستان به نقطه اوج شهوت ادمو میرسونی یاشا

حمید اشکول
عکس های حمید اشکول
آف لاین
عضو از: April 12
پست ها: 14
یاشا باجی بقیشو فارسی مینوسم

یاشا باجی
بقیشو فارسی مینوسم بقی هم بفهمند
داستانت خیلی خوب بود فقط زیاد بود الان یکساعت دارم میخونم به نظرم بهترین داستان سایت چون از همه نظر خوب بود مخصوصا از نقطه صفر شروع میکنی و اخرایی داستان به نقطه اوج شهوت ادمو میرسونی یاشا

منصور63
آف لاین
عضو از: March 11
پست ها: 11
ریدی دخترای تبریز مگه برده ی

ریدی دخترای تبریز مگه برده ی خرتر از خودشون توی همون تبریز پیدا کنند وگرنه خودشون برده ی بقیه اند

bardeye pa
عکس های bardeye pa
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها:
ba nazare man ke ali bud

ba nazare man ke ali bud fagaht baghiyash kojast

sater
آف لاین
عضو از: January 12
پست ها: 230
داستان تقلبي

اين داستان تقلبي هستش حدود يكساله تو سايت لوتي گذاشته شده و بقيه انهم نوشته نشده ،
پس زحمت بقيه اش رونكش.

Takkhal
عکس های Takkhal
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 278
نظرهارو که خوندم 4شاخ موندم

نظرهارو که خوندم 4شاخ موندم آخه دیشب لنگه همین داستان ویکی گفته بود اسمشم پاهای دختردایی لوسم،ی همچین چیزایی.اونم پالیس میزدو برای نخن پای زن دایش بلند میکردو ازاینجور کارا.بعد هرکی نظرگذاشته بود طرف وکس کش جاکش کرده بود ولی امشب همه کامنتا تعریف تمجیدی بود!!!بعد یدفعه یادم افتاد نویسنده داستانی که دیشب خوندم یه پسربود ولی داستانی که الان خوندم ی دخترنوشته اینجا بود که دوزاری کج راست شدو افتاد داستان چه جوریاس.بخاطرهمین احساس کردم جا داره اینجا ی کیری حواله دوستان خایماله کس لیس کنم.و امادرمورد داستان،رون نوشته بودی ولی موضوع داستان کیری بود درحد بوندسلیگا اول داستانو که شروع کردی به کیرمیگفتی جلوشو اونجاشو ازاین حرفا وسطاش شد دول آخراش معلوم بود خودت ازداستانی که داری میگی حسابی حشری شدیو زدی توخط کیروکس گفتن.کاملأ معلوم بود حشری شدی روت باز شده،وهمین حشری شدنتم باعث شده بود شخصیت عموبهروزآخراش کس خارسگ بشه درصورتی که اول داستان ی کم ازسگ بهتربود.ی چیزم من نفهمیدم بالاخره به عموبهروز دادی یا نه؟

__________________

Olala

sanaz1222202227
آف لاین
عضو از: May 12
پست ها: 13
slm asisam

kheyli khodeto sever gerefti. chetor mishe in hame ba ye mard ba oon vaz bood vali tahrik nashod?
san toork san? man da toorkam. sane chokh isiram

sanaz1222202227
آف لاین
عضو از: May 12
پست ها: 13
slm asisam

kheyli khodeto sever gerefti. chetor mishe in hame ba ye mard ba oon vaz bood vali tahrik nashod?
san toork san? man da toorkam. sane chokh isiram

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید