شما اینجا هستید

اسمان سرخ(داستان سكس رمانتيك)

1 post / 0 new
porn writer
عکس های porn writer
آف لاین
عضو از: 1390-06-14 18:49
پست ها: 57

اسمان سرخ(داستان سكس رمانتيك)

پسر و دختري دلداده ي هم دست در دست يكديگر كنار ساحل ترانه عشق و عشق بازي سر داده اند. دخترك دلربا الهام بخش بر روح وجسم پسرك گرديده....گويي پسرك را اختياري نيست.... خورشيد قصد عزيمت دارد تا دو عاشق را به رسم حديث عشق تنها گذارد. پسرك برلبان دختر مينگرد. جاميست از شراب ناب و هر عاقلي را مجنون ميكند. به اسمان مينگرد...مي پندارد اسمان نيلگوني خود را از لبان دخترك الهام ميگيرد. گويي چرخ فلك اينبار طبيعت را مجبور به پيروي از دلربايي بشر كرده؟؟؟ اتشي روشن است در كنارشان با گرمايي مضاعف. اما اين گرماي تن اين دو است و اتش بهانه است. دستان اين دو در هم گره خورده و جرقه ايي براي كام گيري ايجاد شده... خورشيد در اسمان ناپديد است و پرده حجاب بر چشمان نامحرم بسته شده...مهتاب روشني ميدهد به اندام پسر و دختر ...
سكوت سنگين و معني داري حاكم مطلق است...گويي افسار سخن وري از هر دو گرفته شده...ناگهان پسرك دستانش را بر گيسوان دخترك چنگ ميزند...ترانه ايي طنين انداز بر روح پسرك غالب ميشود...ترانه ايي شنيدني با گوش دل....از تارموهاي افسانه..
افسانه به تبعيت از نامش افسانه ميخواهد شود بر دل و جان و روح پسر...افسانه عشق و هوس..شلواركي بر تن دارد و تاب بدن نماي سفيد....موهايش را باد گه گاه به رقص در مياورد....چشمان درشتش جام جهان نماست. لبانش هر تشنه ايي را سيراب و هر بيننده ايي را مجذوب مي نمايد. پسرك مقاومتش را از كف ميدهد...يكباره لبان دختر را با دستانش لمس ميكند...انگار نابينايي كوزه ايي را لمس ميكند ...با دقت و نرمي فراوان...ارام لبانش را ميگذارد بر لبان مستانه دخترك...نفس هاي هر دو حبس ميشود در صحراي سينه هاشان...قلبشان تند ميزند...اشتياقشان غير قابل توصيف است...دستان پسرك كمر دختر را مي يابد...لبانشان را ميمكند با جان و دل...دخترك تعادلش را از دست داده و حالتي دگرگون دارد....جسم لطيفش لمس گرديده...روي ساحل ارام دراز ميكشد و پسرك بدنبال لبانش روي وي! بازوانشان حركت ميكند بر اندام يكديگر...طبيعت ارام اوليه انها بيكباره تبديل به طبيعت وحشي ميگردد.....مجال عرض اندام به يكديگر نميدهند و سعي بر ربودن گوي سبقت از هم دارند. ساحل دريا ارام است و ساحل دلهايشان طوفاني...بوي هوسي مي ايد از هر دو...پسرك دختر را در اغوش ميگيرد تا راهي ويلا شوند...داخل اتاق خواب رويايي با تختي سفيد و پنجره ايي باز به جوار ساحل ارام و پر از راز...پرده سفيد با اشاره ايي از جانب باد به جولان در مي ايد...نسيمي خنك ميوزد....دخترك دست بر تنها پوشش پسر مينهد و ارام ان را كنار ميگذارد...الت ريبا و سفيد پسر را در دست ميگيرد...
يكباره پسر را به زير ميكشد و لبانش را بر نوك الت پسرك ميگذارد...ارام زبانش را بر نوك الت پسر به حركت در مياورد...پسر ديوانه وار نفس ميزند و سرش را بر بالش نرم مي كوبد....گويي روحش از جسم وداع ميمايد...پسر نيز تاب سفيد را كنار ميزند وسينه هاي زيبا و انارين دختر را در ميابد...ارام زبانش را بر سينه دختر ميگذارد تا كامش دهد...دخترك ديوانه و شيدا ميشود...اه و ناله مستانه سر ميدهد...هر دو نيتي واحد دارند...دو جسم ميخواهند واحد شوند ....دو روح اندر يك جسم....هيچ فاصله ايي نباشد بينشان...پاهاش را باز ميكند و ارام فرو ميكند....فرو ميكند الت پسر را در خود....حال هر دو يك صدا ناله سر ميدهند...بي قرار....بي تاب....دلربا...مدتي به چشمان هم خيره ميشوند...در ان واحد هر دو ناله ايي از عمق وجودشان سر ميدهند و سپس ارامش را تقديم يكديگر مينمايند...شهوت هر دو تنشان را در بر گرفته....چشمانشان گره خورده....باور ندارند كام گرفتنشان را....كامي كه تبديل به افسانه شد در خاطر و دلهاشان... اتش كنار ساحل هنوز زير خاكستر جريان دارد...به چشمان همديگر مينگرند و اشتياق پايان ناپذير را درك ميكنند....ارام در اغوش هم مي روند تا بهانه ايي ديگر را رقم زنند براي كامي ديگر.... هوس جايش را باعضق معاوضه نموده...پرده سفيد كماكان به رقصش ادامه ميدهد...
نظرات خود را جهت انگيزه براي ادامه دادن فعاليت بنده انعكاس نماييد.ممنون

3
نمره شما: هیچ میانگین 3 (5 votes)