شما اینجا هستید

انتخاب اشتباه/سکس غلط بود

سلام..
جون مادرت فک کن دروغه که آخرش به ما فوش ندی...
سلام آرشام هستم 21 ساله.
راستش داستانم یه جورایی غم ناکه...
داستان بر میگرده به 1 ساله پیش انتهای دوستی من وساناز که از اون موقع من خیلی سعی کردم با ساناز دوباره رابطه برقرار کنم ولی اون نخواسته و منم تازه می خوام ادای فیلمارو در بیارم و بگم اگه اون اذیت میشه من خودمو فدا میکنم...
جونم برات بگه که من 4 سال پیش (سوم دبیرستان) مسیر مدرسم یه جوری بود که از حوالی یه دبیرستان دخترونه رد میشدم.من کلا یه آدمی هستم که زیاد صمیمی میشم ولی اون موقعه ها دخترا رو آدم حساب نمی کردم و میگفتم ازشون بدم میاد (بعد ها فهمیدم که گه می خوردم به خاطر ضعف رابطم بوده).
به خاطر همین یا همون عقاید بود که اصلا طرف مدرسه دخترونه هِ نمیرفتم.اما یه روز به خاطر این که روز قبلش با شاطر نونوایی دهن به دهن شده بودم و راستشو بخای میترسیدم مسیرمو عوض کردم و از کوچه ی کنار مدرسه دخترونه رد شدم.زیادم شلوغ نبود 3 ، 4 تا دختر بیشتر ندیدم.ولی آخری رو که دیدم ریدم. یه دختر خوشگل و از همه مهم تر خیلی خیلی خیلی خوش اندام.[نمی دونم چرا هر کی رابطش با دخترا ضعیفه جقی از آب در میاد و فقط به اندام طرف نگا می کنه (; ]. دیگه هیچی من اون روز نفهمیدم اصلا رفتم مدرسه یا نه. ولی این و یادمه که دیگه هر روز از اون طرف میرفتم مدرسه. اتفاقا یه بارم اون شاطر نونوا هَ رو تو اون مسیر دیدم یه چک بهش زدم و یه مشت خوردم که البته به مراتب با مشتی که خوردم خیلی حال کردم.
2،3 هفته از اون مسیر رفتم حتی از جلوی در مدرسه رفتم گاهی اوقات اونجا چرخ زدمو واستادم ولی دختر رو ندیدم. تا یه روز خواهر دوستم (به ترتیب پریسا و پیمان) رو دیدم. پیمان هم سن من و پریسا یه سال از ما بزرگره.
داستان رو به پریسا گفتم و اونم خیلی مشتاق بود به من کمک کنه (شایدم حس کنج کاوی زنونه بوده باشه). به هر حال به من گفت بهش نشون بدم کی رو میگم اونم کمکم میکنه. راستی من یه بار به خاطر همین پریسا مثه سگ کتک خوردم؛ با پیمان سر محل فوتبال بازی میکردیم که بحث سر گرفت و پسره به پیمان فوش خواهر داد و ما هم به گایدن دادیمشو آخر شب داداشای پسر ما رو به فاک دادن.
هیچی دل و زدم به دریا بی خیال مدرسه خودم شدم دوربین و برداشتم رفتم جلو مدرسشون منتظر واستادم تا بیاد. بالاخره امد... ازش عکس گرفتم دادم به پریسا پریسا هم رفت دنبال قضیه. بعد چن وقت پریسا گفت دختره از دماغ فیل افتادس و گفته تا پسر رو نبینم پا نمیدم. دیگه عشق دیگه چه میشه کرد ما هم یه روز رفتیم اون ور خیابون مدرسه واستادیم با پریسا تا دختر اومد و ما رو دید و گفت باشه یه قرار ملاقات بهت میدم. باهاش قرار گذاشتم تو یه کافی شاپ و با زبون نسبتا چرب و نرم خودم و لطف پروردگار و کمک پیمان و پریسا و چنتا از دختر بازای محل و خانواده های محترم جعفری و احمدی و سایر عزیزانی که ما را در این امر یاری نمودند (زمستان 87) ما مخ ساناز رو زدیم. ساناز دقیقا 1 روز از من کوچیک تره و چن سانت هم کوتاهتره ولی انصافا خیلی خوشکل و خوش استیله یا بود. (چشم و آبروی سیاه صورت سفید و خیلی خیلی حرفه ای در آرایش (حتی واسه توالت) البته بدون آرایش هم خیلی خوشگله انصافا...
ما خیلی با هم صمیمی شده بودیم دیگه بچه های محل از دستم شاکی شده بودن آخه من نماد تنفر از دخترا بودم و هر روز با بچه ها می رفتیم بیرون ولی از وقتی با ساناز رابطه زده بودم دیگه بچه ها رو آدم حساب نمی کردم، از صبح تا ظهر مدرسه از ظهر تا غروب درس و باشگاه(پارکور) از غروب هم تا ساعت 12 با ساناز این ور اون ور بمدت 3 سال... (کلا زندگیم خیلی منظم شده بود). واقعا راس میگن که هیچ عشقی عشق اول نمیشه. من با خانواده ی اون رابطه داشتم ولی اون نه چون خانواده ی من با این مسائل مخالفه...
بماند؛ دیگه به جای رسیده بودیم که باباش بهم یه بار گفت یه بار گفت داماد گلم. من بعضی شبا فیلم میبردم خونشون که باهم بشینیم ببینیم بعضی اوقات هم پیش می امد که همراه با صحنه ی فیلم ما هم صحنه خلق کنیم البته فقط در حد لب و اصلا لباس مباس در نمی آوردیم (البته یه بار با هم برده بودمش شمال کنار دریا بدنمو دیده بود و حال کرده بود). اینم بگم تو هیچ کودوم از این لب و لب بازیا من شق نکرده بودم.
یه شب... همون شب کزایی... رفتم خونشون بابا مامانش رفتن بیرون سالگرد ازدواج... من و ساناز خونه تنها بودیم که من سر شب به این فکر بودم که کمی باهاش رکیک تر بشم منظورم اینه که بدنشو ببینم ولی نه اینکه باهاش سکس کنم(یه جورایی کرمم گرفته بود)
به صحنه ی فیلمه رسیدیم مثه همیشه شروع کردم به بوسیدنش و دستمو بردم تو موهاش و اونم شروع کرد به لوس کردن خودش... این بار کشیدمش رو خودم بعد چرخیدم یعنی اون افتاد زیر و من روش کمی لب و بغل و این حرفا که به سرم زد فکرمو عملی کنم... سعی کردم تی شرتشو در بیارم ممانعت کرد چن بار تا آخرسر ازم پرسید چی شده منم به خودم اومدم و از خودم پرسیدم داری چی کار میکنی ولی نتونستم جواب خودمو بدم و بکارم ادامه دادم که هلم داد و منم از روش پاشدم به خودم اومدم ولی نمی دونم چرا نتونستم ازش عذر خواهی کنم گفتم که بهر حال این حق منه ... پرسید: چی حق توئه؟ گفتم: ول کن بابا بی خیال گفت: نه حرفاتو بزن خالی بشی
من فهمیدم که داره واسم دل میسوزونه ولی نمی دونم چرا لج کردم... گفتم: بیا بزن تو گوشم گفت: چه ربطی داره واقعا نه اون موقع نه الان نمی دونم چه ربطی داشت... لج کرده بودم دیگه گفتم: ربطش به بی ربطیشه سرش و کمی خم کرد و یه نگاه مظلومانه بهم کرد گفت: تو که اینجوری نبودی این نگاه و لحن و این جملش داشت از تو آتیشم میزد جیگرم داشت پر پر میشد واسش می خواستم محکم بغلش کنم و فشارش بدم ولی نتونستم... نتونستم... نشد... نتونستم بچه بازی رو کنار بذارم با اینکه می دونستم دارم گه میخورم می دونستم چرت گفتم و باید با یه عذر خواهی تموم کنم این بچه بازی رو ولی غرورم اجازه نداد...
کمی گذشت و هر دو سکوت کرده بودیم که گفت: الان چی کارت کنم؟ الان چی میخوای؟ میدونستم داره واسه من کوتاه میاد ولی من میخواستم تا تهش برم نه اینکه به سکس برسم بلکه فقط و فقط کم نیارم...
و سکس بهانه بود... بهش گفتم: میدونی چی میخوام؟ گفت:آره بگو با پر رویی گفتم: سکس گفت:الان؟! گفتم: چرا که نه؟ گفت: قبل ازدواج؟ گفتم: تو که میدونی من باهات ازدواج میکنم پس چه فرقی داره؟ گفت: تو خودت نیستی بچه شدی داری لج می کنی اون آرشامی که من میشناسم این نیست... منم که رو دور یه دنده بازی بودم گفتم: خود دانی طفلک برگشت گفت: باشه یه خورده صبر کن همین فردا با مادر پدرم صحبت می کنم... خیلی دلم براش سوخت وقتی اینو گفت خیلی... گفتم: تو که شرایط خانواده ی منو می دونی گفت: من با بابام صحبت میکنم بهش میگم که از خانوادت فعلا پنهون نگه داریم، بابام تو رو دوس داره حتما قبول میکنه... بازم میدونستم داره گذشت میکنه ولی ... ولی... لج کرده بودم دیگه گفتم: نه نمیشه گفت: اگه هم میخوای این کارو کنی دیگه منو نمی بینی... من که یه روزم نمی تونستم دوریشو تحمل کنم با خودم گفتم نمیتونه منو ول کنه فوقش 2،3 روز باهام قهر می کنه بعدش از دلش در میارم و از این به بعد باهم همیشه سکس میکنیم...
هیچی... گفتم: اشکال نداره بذار آخرش این جوری تموم بشه...
گفت: حرف آخرته؟
گفتم: آره
گفت: مطمئنی؟
گفتم: آره
گفت: خیله خوب بغض کرده بود اشک تو چشاش جمع شده بود من که این صحنه رو دیدم داشتم دیوونه میشدم داشتم می مردم با خودم گفتم چرا این قد سنگ دل شدی... پشیمون بودم ولی با خودم میگفتم دیگه دیر شده...
ساناز نفس من داشت نم نم گریه می کرد و من نه تنها نمی تونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم بلکه باعث و بانی اون هم بودم... بعد شروع کرد به در آوردن لباساش (دست و پام داشت می لرزید) یه بدن خوش فرم و خوش استیل البته میگم اصلا شق نکرده بودم چون واقعا عاشقش بودم و می دونستم دارم بهش ظلم میکنم ولی نمی دونستم چرا؟!...
کامل لباساشو در آورد بغیر شرتشو رفتم جلو ببوسمش روشو برگردوند... نمی دونم چرا بیخیال نشدم...
زیپ شلوارمو باز کردم با کیرم 1 دیقه ور رفتم تا شق شد کیرم رو از رو شرت می مالوندم روکسش که یهو بغضش ترکید نا خدا گاه خواستم بغلش کنم کنم که منو پس زد. خیلی ناراحت شده بودم اشک تو چشم منم حلقه زده بود ولی بیخیال نشدم و شرتشو آروم کشیدم پایین. فک کنم اگه تو کسشم میکردم چیزی نمی گفت.
بر گردوندمش با صورت خوابیده بود رو بالش و گریه میکرد منم هنوز نمی دوستم چرا دارم کاری می کنم که اونو ناراحت میکنه و ناراحتی اون منو دیوونه میکنه.
به هر حال دست کردم بین 2 تا لپ کونش خیلی گوشتی و نرم بود. وازش کردم یه توف زدم روی سوراخ کونش کمی مالوندم و بعد کیرمو گذاشتم رو سوراخش فشار دادم... فشار... چون ناراحت بودم میخواستم سری تموم شه واسه همین با تمام وجود فشار دادم بعد چن سانیه یهو کیرم رفت تو خیلی هم رفت تو بد بخت یه جیغ زد که فک کنم پشم یه ملت ریخت... خودم خیلی ناراحت شدم اشکام داشت می ریخت رو کمرش به سختی کیرم تو کونش تکون می خورد کیر خودمم خیلی درد می گرفت... ساناز طفلک بالشو به دندون گرفته بود که صداش در نیاد...
من هر کاری می کردم حس و حال کردن نداشتم دیگه بعد 20 دیقه تلمبه زدن (البته وسطش استراحت می کردم) آبم اومد... هیچ لذتی هم از این سکس نبردم فقط رنج... رنج... رنج...
می خواستم سریع بغلش کنم و بگم غلط کردم ببخشید که با لحن تندی گفت: پاشو... پاشو لباست و بپوش گورتو گم کن... خیلی ناراحت بودم... یهو داد زد:: پاشو دیگه... بلافاصله پاشدم... بدبخت بلند شد که منو بندازه بیرون که دیدم داره لنگ می زنه... دیگه جیگرم داشت از حلقم میومد بیرون... هیچی منو انداخت بیرون از راه پله ها اومدم پایین در و باز کردم رفتم تو کوچه در و بستم همین جوری واستاده بودم که دی وی دی ها رو از پنجره پرت کرد پایین... کمی تو کوچشون نشستم وبعد رفتم.
از همون شب شروع کردم به زنگ زدن و اس ام اس دادن که گوشیشو خاموش کرد دیگه هم روشن نکرد. فک کردم کمی بگذره بیخیال میشه ولی نشده 2،3 با رفتم در خونشون ولی بازم جوابی نگرفتم... الان دارم حسرت میخورم که چرا همون شب وقتی داشت دل میسوزوند محکم نگرفتم و بغلش نکردم...
.
.
.
میدونم خیلی بد کردم لطف کن نمک نپاش...
اگه هم میخوای بپاشی رو خودم بپاش نهایتا عمم...
.
در ضمن اگه دوس داشتی بگو تا بازم بنویسم. قول میدم این بار سکسی بنویسم...

آرشام.

نوشته: آرشام

داستان سکسی:

3.2
نمره شما: هیچ میانگین 3.2 (5 votes)

نظرات

سلام وعرض ادب خدمت تمام بروبچه های گل وباحال سایت
حقیراصلا درجریان علت غیبت آمیرزای عزیزنیستم،اگریکنفرلطف کنه وماروهم درجریان وقایع بگذاردخیلی ممنون میشم.درضمن ازتوصیف بعضی ازصحنه هاتوداستان خوشم اومدولی اتفاق داستان حالموگرفت،چون قشنگ میدونم نویسنده اش بیچاره چه حالی داره!یاحق

آرشام جان واقعا داستان جالبی بود البته اسم داستان رو روش نمیزارم چون به نظرم داستان یعنی داستان و زائییده تخیل و ذهن ولی من به نوشته شما میگم خاطره چون قبول دارم که حقیقت بود
خیلی خاطره تاثیر گذاری بود به نظرات سایر بچه ها توجه نکن چون خیلی هاشون یه مشت آدم بیمارن که فقط میان توی این سایت داستان بخونن وهمه داستان ها وخاطرات نوشته شده رو مسخره کنن وتف ولعنت بفرستن به نویسنده اون داستان یا خاطره
یا کیرشون و با تخماشون یا جنده خانومهای خواننده ترشحات کسشون رو حواله نویسنده بدن
ضمن اظهار تاسف برای این عده از دوستان به نظرم خاطره ات عالی بود آرشام
ممنون
دست گلت هم درد نکنه
یا علی