شما اینجا هستید

ايرج ميرزا

137 posts / 0 new
آخرین پست
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

اندرز و نصيحت

روزگار تو دگر گردد و کارتو دگر
که ز روز بد تو بر تو شدم یاد آور
ای تو در دیده ی من ابهی من نور بصر
همه اعضایت تغییر کند پاتا سر
نه دگر مدح کند کس لب لعلت به شکر
نه دگر ماند قد تو به سرو کشمر
چشمت آن چشمست اما نبود چون عبهر
سینه ات سینه ی قلبست ولی کو مرمر ؟
خار آهن نکند دفع هجوم ازسنگر
نه دگر کس به هوای تو ستد در معبر
که تو باز ایی و برخیزد و گیردت به بر
خادم و حاجب او عذر تو خواهد بر در
پیش کاین مو به رخت چون مور آرد لشکر
طفل باهوش نه خود رای بود نه خود سر
آخر حال ببین ،‌ عاقبت کارنگر
در هتل ها نتوان برد همه عمر به سر
این شرافت را از سلسله یخویش مبر
فکر آن باش که سال دگر ای شوخ پسر
و بسته به مویی است ز من رنجه مشو
بر تو این موی بود اقرب من حبل ورید
موی آنست که چون سرزند از عارض تو
نه دگر وصف کند کس سر زلفت به عبیر
نه دگر باشد روی تو چو ماه نخشب
گوشت آن گوشست اما نبود همچو صدف
طره ات طره پیشست ولی کو زنجبر ؟
همچو این مو که کند منعورود از عشاق
نه دگر کس ز قفای تو فتد در کوچه
آنکه بر در بود امسال دو چشمش شب و روز
سال نو چون بهع در خانه ی او پای نهی
نه کم از موری در فکر زمستانت باش
من تو را طفلک باهوشی انگشاته ام
گر جوانیست بس ، از خوشگذرانیست بس است
در کلوپ ها نتوان کرد همه وقت نشاط
تو به اصل و نسب از سلسله ی اشرافی

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

دو موش

ای پسر لحظه ای تو گوش بده
گوش بر قصه ی دو موش بده
که یکی پیر بود وعاقل بود
دگری بچه بود وجاهل بود
هر دو در کنج سقف یک خانه
داشتند از برای خود لانه
گربه یی هم در هما حوالی بود
کز دغل پر،ز صدق خالی بود
چشم گربه به چشم موش افتاد
به فریبش زبان چرب گشاد
گفت ای موش جان چه زیبایی
تو چرا پیش من نمی آیی
هر چه خواهد دل تو من دارم
پیش من آ که پیش تو آرم
پیر موش این را شنید واز سر پند
گفت با موش بچه کای فرزند
نروی، گربه گول می زندت
دور شو، ورنه پوست می کندت
بچه موش سفیه بی مشعر
این سخن را نکرد از او باور
گفت منعم ز گربه از پی چیست
او مرا دوست است ، دشمن نیست
گربه هم از قبیله موش است
مثل ما صاحب دم وگوش است
تو ببین چشم او چه مقبول است
چه صدا نازک است ومعقول است
بتاز آن پیر موش کارآگاه
گفت با موش بچه گمراه
به تو می گویم ای پسر دررو!
حرف این کهنه گرگ را نشنو
گفت موشک که هیچ نگریزم
از چنین دوست من نپرهیزم
گربه زین گفتگو چو گل بشکفت
بار دیگر ز مکر وحیله بگفت
من رفیق توام مترس بیا
ترس بیهوده از رفیق چرا!
پیر موش از زبان آن فرتوت
ماند مات و معطل و مبهوت
گفت وه !این چقدر طناز است
چه زبان باز وحیله پرداز است
بچه موش سفیه و بی ادراک
گفت من میروم ندارم باک
بانگ زد پیر موش کای کودن!
این قدر حرف های مفت مزن!
تو که باشی وگربه کیست،الاغ !
رفتن ومردنت یکی است الاغ !
گربه با موش آشنا نشود
گرگ با بره هم چرا نشود
پر دغل گربه به فن استاد
باز آهسته لب به نطق گشاد
گفت این حرف ها تو گوش مکن
گوش بر حرف پیر موش مکن
پیر ها غالبا خرف باشند
از ره راست منحرف باشند
نقل وبادام دارم وگردو
من به تو می دهم تو بده به او
بچه حرف نشنو ساده
به قبول دروغ آماده
سخن کذب گربه صدق انگاشت
رفت وفورا بنای ناله گذاشت
که به دادم رسید مردم من
بی جهت گول گربه خوردم من
دمم از بیخ کندو دستم خورد
شکمم پاره کرد و گوشمبرد
پنجه اش رفت تا جگر گاهم
من چنین دوست را نمی خواهم
پیر موشش جواب داد برو!
بعد از این پند پیر را بشنو
هر که حرف بزرگتر نشنید
آن ببیند که که بچه موش بدید

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

كار و بار

ندانم از چه به هرجا که لفظ کار آید
ردیف آن رافی الفور لفظ باز کنند
برای آنکه چو کاری بدستشان افتاد
بر آن سرند که تا با خویش با رکند
پیاده های سپاهی به شهر ماهر یک
به یک کر شمه همی کار صد سوار کنند
برای بردن اسب و درشکۀ مردم
بیا ببین که چه جفت و کلکسوار کنند
به جای ان که نشینند و حرف شعر زنند
جه خوش بو که نشینند و فکر کار کنند
در ان محیط که با قیست نام خواجه وشیخ
چگونه اهل ادب بر من افتخار کنند
سخن سرایی را در دولت ذکا الملک
همه با ایر بیکاره واگذارکنند

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

شير و موش

بود شيري به بيشه اي خفته
موشكي كرد خوابش آشفته
آنقَدَر دور شير بازي كرد
بر سر و دوشش اسب تازي كرد
آنقَدَر گوش شير گاز گرفت
گه رها كرد و گاه باز گرفت
تا كه از خواب شد شير بيدار
متغير ز موش بد رفتار
دست برد و گرفت كله ي موش
شد گرفتار موش بازيگوش
خواست تا زير پنجه له كندش
به هوا برده بر زمين زندش
گفت: اي موشِ لوس يك قازي
با دم شير مي كني بازي
موش بيچاره در هراس افتاد
گريه كرد و به التماس افتاد
كه تو شاه وُحوشي و من موش
موش هيچ است در برابر شاه وحوش
شير بايد به شير پنجه كند
موش را نيز گربه رنجه كند
تو بزرگي و من خطا كارم
از تو امّيد مغفرت دارم
شير از اين لابه رحم حاصل كرد
پنجه وا كرد و موش را ول كرد
* * *
اتفاقاً سه چار روز دگر
شير را آمد اين بلا بر سر
از پي صيد گرگ، يك صياد
در همان حول و حوش دام نهاد
دام صياد گير شير افتاد
عوض گرگ، شير گير افتاد
موش تا حال شير را دريافت
از براي نجات او بشتافت
بندها را جويد با دندان
تا كه در برد شير از آنجا جان
* * *
اين حكايت كه خوشتر از قند است
حاوي چند نكته از پند است
اولاً گر نِيي قوي بازو
با قويتر ز خود ستيز مجو
ثانياً عفو از خطا خوب است
از بزرگان گذشت مطلوب است
ثالثاً با سپاس بايد بود
قدر نيكي شناس بايد بود
رابعاً هر كه نيك يا بد كرد
بد به خود كرد و نيك با خود کرد
خامساً خلق را حقير مگير
كه گهي سودها بردي ز حقير
شير چون موش را رهايي داد
خود رها شد ز پنجه ي صياد
در جهان موشكِ ضعيفِ حقير
مي شود مايه ي خلاصي شير

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

نوروز كودكان

عید نوروز و اول سالست
روز عیش و نشاط اطفالست
همه آن روز رخت نو پوشند
چای و شربت به خوشدلی نوشند
پسر خوب روز عید اندر
روز اول به خدمت مادر
دست برگردنش کند چون طوق
سرو دستش ببوسد از سرشوق
گوید این عید تو مبارک باد
صد چنین سال نو ببینی شاد
بعد آید به دست بوس پدر
بوسه بخشد پدر به روی پسر
پسر بد چو روز عید شود
از همه چیز نا امید شود
نه پدر دوست داردش نه عمو
نه کسی عیدی آورد بر او
عیدی آن روز حق آن پسرست
که نجیب و شریف و با هنرست

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

حمد خدا

حمد بر کردگار یکتا باد
که مرا شوق درس خواندن داد
آشنا کرد چشم من به کتاب
داد توفیق خیرم از هر باب
در سر من هوای درس نهاد
دردل من محبت استاد
پدرم را عطا نمود حیات
تا کند صرف کار من اوقات
مادرم را تناوری بخشید
مهر فرزند پروری بخشید
هردو مقدور خود به کار آرند
تا مرا درس خوان به بار آرند
عشق باشد به درس و مشق مرا
نبود جز به این دو، عشق مرا
درس و مشقم چو ناتمام بود
بازی از بهر من حرام بود
در سر کارهای بی مصرف
نکنم هیچ،وقت خویش تلف

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

محنت بسيار

عاشقي محنت بسيار كشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نا شده از گل رويش سيراب
كه فلك دسته گلي داد بهاب
نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط ايد به شتاب
نو گلي چون گل رويش شاداب
خواست كازاد كند از بندش
اسم گل برد در اب افكندش
خوانده بود اين مثل ان مايهناز
كه نكويي كن ودر اب انداز
گفت به به چه گل زيباييست
لایق دست چو من رعنایی است
حيف ازون گل كه برد اب او را
كند از منظره ناياب او را
گفت رو تا كه زهجرم برهي
نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيكي خواصت كردم
از غم خويش خلاصت كردم
باري ان عاشق بيچاره چو بط
دل بدريا زد وافتاد به شط
ديد ابيست گوارا ودرشت
بنشاط امد ودست از جان شست
دست پايي زد وگل را بربود
سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت كاي افت جان سنبل تو
ما كه رفتيم بگير اين گل تو
بكنش زيب سر اي دلبر من
ياد ابي كه گذشت از سر من
جز براي دل من بوش مكن
عاشق خويش فراموش نكن
خود ندانست مگر عاشق ما
كه زخوبان نتوان خواست وفا
عاشقان گر همه را اب برد
خوب رويان همه را خواب برد

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

چه عجب

وه چه خوب آمدی، صفا کردی
چه عجب شد که ياد ما کردی؟
ای بسا آرزوت می مُردم
خوب شد آمدی، صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دميد
که تو امروز ياد ما کردی؟
از چه دستی سحر بلند شدی
که تفقُد به بينوا کردی؟
قلم پا به اختيار تو نبود
يا ز سهوالقلم خطا کردی؟
بی وفايی مگر چه عيبی داشت
که پشيمان شدی وفا کردی؟
شب مگر خواب تازه ای ديدی
که سحر ياد آشنا کردی؟
هيچ ديدی که اندرين مدت
از فراقت به ما چه ها کردی؟
دست بردار از دلم ای شاه
که تو اين مُلک را گدا کردی
با تو هيچ آشتی نخواهم کرد
با همان پا که آمدی برگرد

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

جامه مرگ

این جهان پیش رادمردِ حکیم
هست محنت ‌فزای ِغم آباد
زن و مرد و شه و گدا دارند
همه از دست این جهان فریاد
چشم عبرت گشا ببین که چسان
مسند جم بداد بر کف باد
پیرزالی است نوعروس‌ نمای
کرده در زیر خاک بس داماد
همه ناکام از زمانه روند
هیچ‌کس نیست از جهاندل‌شاد
جامهٔ مرگش آسمان دوزد
هرکه اندر زمین ز مادر زاد

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

كارگر و كارفرما

شنيدم کارفرمایی نظر کرد
ز روی کبر و نخوت کارگر را
روان کارگر ازوی بیازرد
که بس کوتاه دانست آن نظر را
بگفت ای گنج ور این نخوتاز چیست؟
چو مزد رنج بخشی رنج بر را
من از آن رنج بر گشتم کهدیگر
نبینم روی کبر گنج ور را
تو از من زور خواهی من ز تو زر
چه منت داشت باید یکدگررا
تو صرف من نمایی بدره ی سیم
مَنَت تاب روان نور بصر را
منم فرزند این خورشید پر نور
چو گل بالای سر دارم پدر را
مدامش چشم روشن باز باشد
که بیند زور بازوی پسر را
زنی یک بیل اگر چون من در این خاک
بگیری با دو دست خود کمر را
نهال سعی بنشانم در این باغ
که بی منت از آن چینم ثمر را
نخواهم چون شراب کس به خواری
خورم یا کام دل خون جگر ر ا
ز من زور و ز تو زر، این به آن در
کجا باقی است جا عجب و بطر را؟
فشانم از جبین گوهر در آن خاک
ستانم از تو پاداش هنر را
نه باقی دارد این دفتر نه فاضل
گهر دادی و پس دادم گهر را
به کس چون رایگان چیزی نبخشند
چه کبر است این خداوندان زر را؟
چرا بر یکدگر منت گذارند
چو محتاجند مردم یکدگر را

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

مرثيه عاشورا

رسم است هر که داغ جوان دیده
دوستان رأفت برند حالت آن داغ ‌دیده را
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند
تا تقویت شود دل محنت ‌کشیده را
یک چند دعوتش به گل و بوستان کنند
تا برکنندش از دل، خار خلیده را
جمعی دگر برای تسلای اودهند
شرح سیاه ‌کاری چرخ خمیده را
القصه هر کس به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر ویرسیده را
آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خونتنیده را
آیا که غمگساری‌ و اندوه بری نمود
لیلای داغ‌ دیده‌ی محنت ‌کشیده را
بعد از پدر دل پسر آماج تیغ شد
آتش زدند لانه‌ی مرغ پریده را

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

ديدار

دیدم اندر گردش بازار عبدالله را
این عجب نبود که در بازار بینم ماه را
مردمان آیند استهلال را بالای بام
من به زیر سقف دیدم روی عبدالله را
یوسف ثانی به بازار آمدای نفس عزیز
رو بخر او را و بر خوان اکرمی مثواه مرا
هر که او را دید ماهذا بشر گوید همی
من درین گفته ستایش میکنم افواه را
ترسم این بازاریان از دیدن او بشکند
کاش تغییری دهد یک چند گردشگاه را
گم کند تاجر حساب ذرع و کاسب رزاه دخل
چون ببیند برد کان آن شمسۀ خرگاه را
ور بیفتد چشم زاهد بر رخش وقت نماز
لا اله از گفته ساقط سازد الا الله را
هر که او را دید راه خانۀ خود گم کند
بارها این قصه ثابت گشته این گمراه را
در زبانم لکنت آید چون کنم بر وی سلام
من که مفتون می کنم از صحبت خود شاه را
ایکه گویی قصه از زلف پریشان دراز
رو ببین آن طرۀ فر خوردۀکوتاه را
غبغبی دارد که دور از چشم بدبی اختیار
می کشد از سینۀ بیننده بیرون آه را
کوه نور است آن کفل در پشت آن دریای نور
راستی زیبد خزانۀ خسرو جم جاه را
هچکس آگه نخواهد شدزکار عشق ما
مغتنم دان صحبت این پیر کار آگاخ را
گر تو عصمت خواه می باشم مرم از من که من
پاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را
من ز زلف مشک فام تو به بویی قانعم
سالها باشد که من بدرودگفتم باه را

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

دو بيتي هاي استاد

دزد نگرفته

هر کس از خزانه برد چیزی
گفتند مبر که این گناهست
تعقیب نمودندو گرفتند
دزد نگرفته پادشاهست
__________________________________
نكوهش ربا

گفت روزی به جعفر صادق(ع)
حیله بازی منافقی فاسق
کز حرام ربا چه مقصودست
گفت زان رو که مانع جُود است
__________________________________
بد گويي دنيا

هرکه آمد در این میان ناچار
رود از این جهان چه شه چهگدا
یک جهان دگر خدای آراست
که بود نام آن جهان بقا

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

شاه و جام

پادشهی رفت به عزم شکار
با حرم و خیل به دریا کنار
خیمه شه را لب رودی زدند
جشن گرفتند و سرودی زدند
بود در آن رود یکی گرداب
کز سخطش داشت نهنگ اجتناب
ماهی از آن ورطه گذشتی چو برق
تا نشود در دل آن ورطه غرق
بسکه از آن لجه به خود داشت بیم
از طرف او نوزیدی نسیم
قوی بدان سوی نمی کرد روی
تا نرود در گلوی او فروی
شه چو کمی خیره در آن لجه کشت
طرفه خیالی به دماغش گذشت
پادشهان را همه این است حال
سهل شمارند امور محال
با سر و جان همه بازی کنند
تا همه جا دست درازی کنند
جام طلایی به کف شاه بود
پرت به گرداب کذایی نمود
گفت که هر لشکری شاهدوست
آورد این جام به کف آن اوست
هیچ کس از ترس جوابی نداد
نبض همه از حرکت ایستاد
غیر جوانی که زجان شست دست
جست به گرداب چو ماهی زشست
آب فروبرد جوان را به زیر
ماند چو در در صدف آبگیر
بعد که نومید شدندی ز وی
کام اجل خورده خود کرد قی
از دل آن آب جنایت شعار
جست برون چون گهر آبدار
پای جوان بر لب ساحل رسید
چند نفس پشت هم از دل کشید
جام به کف رفت به نزدیک شاه
خیره در او چشم تمام سپاه
گفت شها عمر تو پایندهباد
دولت و وقت تو فزاینده باد
جام بقای تو نگردد تهی
باد روان تو پر از فرهی
روی زمین مسکن و ماوای تو
بر دل دریا نرسد پای تو
جای ملک بر زبر خاک به
خاک از این آب غضبناک به
کانچه من امروز بدیدم در آب
دشمن شه نیز نبیند به خواب
هیبت این آب مرا پیر کرد
مرگ من از وحشت خود دیر کرد
دید چو در جای مهیب اندرم
مرگ بترسید و نیامد بر
دید که آنجا که منم جای نیست
جا که اجل هم بنهد پای نیست
آب نه ، گرداب نه ، دام بلا
دیو در او شیر نر و اژدها
پای من ای شه نرسیده بر او
آب مرا برد چو آهن فرو
بود سر راه من سرنگون
سنگ عظیمی چو که بیستون
آب مرا جانب آن سنگ برد
وین سر بی ترسم بر سنگ خورد
جست برویم ز کمرگاه سنگ
سیل عظیم دگری چون نهنگ
ماند تنم بین دو کورا ن آب
دانه صفت در وسط آسیاب
گشته گرفتار میان دو موج
گه به حضیضم برد و گهبه اوج
با هم اگر چند بدند آن دو چند
لیگ در آزردن من یک تنند
بود میانشان سر من گیرودار
همچو دوصیاد سر یک شکار
سیلی خوردی زدو جانب سرم
وه که چه محکم بد سیلیخورم
روی پر از آب و پر از آب زیر
هیچ نه پا گیرم و نه دست گیر
هیچ نه یک شاخ و نه یک برگ بود
دست رسی نیز نه برمرگبود
آب هم الفت ز پیم می گسیخت
دم به دم از زیر پیم می گریخت
هیچ نمی ماند مرا زیر پا
سر به زمین بودم پا در هوا
جای نه تا بند شود پای من
بود گریزنده زمن جای من
آب گهی لوله شدی همچو دود
چند نی از سطح نمودی صعود
باز همان لوله دویدی به زیر
پهن شدی زیر تنم چون حصیر
رفتن و باز آمدنش کار بود
دائما این کار به تکرار بود
من شده گردنده به خود دوک وار
در سرم افتاده ز گردش دوار
فرفره سان چرخ زنان دور خود
شایق جان دادن فی الفور خود
گاه به زیر آمدم و گه به رو
قرقر می کرد مرا در گلو
این سفر آبم چو فروتر کشید
سنگ دگر شد سر راهم پدید
شاخه مرجانی از آن رسته بود
جان من ای شاه بدان بسته بود
جام هم از بخت خداوندگار
گشته چو من میوه آن شاخسار
دست زدم شاخه گرفتم بهچنگ
پای نهادم به سر تخته سنگ
غیر سیاهی و تباهی دگر
هیچ نمی آمدم اندر نظر
جوشش بالا شده آن جا خموش
لیک خموشیش بتر از خروش
کاش که افتاده نبود از برش
جوشش آن قسمت بالاترش
زان که در آن جایگه پر زموج
گه به حضیض آمدم و گهبه اوج
گفتی دارم به سر کوه جای
دره ژرفی است مرا زیر پای
مختصرک لرزشی اندر قدم
راهبرم بود به قعر عدم
هیچ نه پایان و نه پایاببود
آب همه آب همه آب بود
ناگه دیدم که برآورده سر
جانوری یله از دور و بر
جمله به من ناب نشان می دهند
وز پی بلعم همه جان می هند
شعله چشمان شرربارشان
بود حکایت گر افکارشان
آب تکان خورد و نهنگی دمان
بر سر من تاخت گشاده دهان
دیدم اگر مکث کنم روی سنگ
می روم الساعه به کام نهنگ
جای فرارم نه و آرام نه
دست زجان شستم و از جام نه
جام چو جان نیک نگه داشتم
شاخه مرجان را بگذاشتم
پیش که بر من رسد آن جانور
کرد خدایم به عطوفت نظر
موجی از آن قسمت بالا رسید
باز مرا جانب بالا کشید
موج دگر کرد ز دریا مدد
رستم از آن کشمکش جزرومد
بحر مرا مرده چو انکار کرد
از سر خود رفع چو مردار کرد
شکر که دولت دهن مرگ بست
جان من و جام ملک هر دو رست
شاه بر او رفعت شاهانه راند
دخترخود را به بر خویش خواند
گفت که آن جام پر از می کند
با کف خود پیشکش وی کند
مرد جوان جام زدختر گرفت
عمر به سر آمده از سر گرفت
لیک قضا کار دگر گونه کرد
جام بشاشت را وارونه کرد
باده نبود آنچه جوان سر کشید
شربت مرگ از کف دختر چشید
شاه چو زین منظره خشنود بود
امر ملوکانه مکرر نمود
بار دگر جام به دریا فکند
دیده برآن مرد توانا فکند
گفت اگر باز جنون آوری
جام زگرداب برون آوری
جام دگر هدیه جانت کنم
دختر خود نیز از آنت کنم
مرد وفا پیشه که از دیرگاه
داشت به دل آرزوی دخت شاه
لیک به کس جرات گفتن نداشت
چاره بجز راز نهفتن نداشت
چون زشه این وعده دلکش شنید
جامه زتن کند و سوی شط دوید
دختر شه دید چو جان بازیش
سوی گران مرگ سبک بازیش
کرد یقین کاین همه از بهر اوست
جان جوان در خطر از مهر اوست
گفت به شه کای پدر مهربان
رحم بکن بر پدر این جوان
دست و دلش کوفته و خسته است
تازه زگرداب بلا جسته است
جام در آوردن از این آبگیر
طعمه گرفتن بود از کام شیر
ترسمش از بس شده زار و زبون
خوب از این آب نیاید برون
شاه نفرمود به دخترجواب
بود جوان آب نشین چون حباب
بر لب سلطان نگذشته جواب
از سر دلداده گذر کرد آب
عشق کند جام صبوری تهی
آه من العشق و حالاته

بالا
0 لایک
vampire2012
عکس های vampire2012
آف لاین
عضو از: 1390-09-04 02:04
پست ها: 2000

افرین

ادامه بده عزیز . قشنگ بود . اورین
( ما میایم تعریف میکنیم تو میای فحش میدی )

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

عجب!

xray2012 نوشت:
ادامه بده عزیز . قشنگ بود . اورین
( ما میایم تعریف میکنیم تو میای فحش میدی )

همينيه كه هست!تازه من كه هنوز فحش ندادم كه!

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

در مدح فرمانروا

خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا
در هوا قوّت سیر و سفری داده مرا
همچو شاهین به هوا جلوه کنان مگذرم
تیز رو بالی و تا زنده پری داده مرا
هر کجا قصد کنم می رسم آنجا فی الفور
گویی از برق ,طبیعت اثری داده مرا
نه تلگراف به کردم برسد نه تلفن
که خدا سرعت سیر دگری داده مرا
همه با چشم تحّیر نگرانند به من
بال و پر زیب و فر معتبری داده مرا
آنچنان بود که پنداشتم از این پر و بال
آسمان سلطنت مختصری داده مرا
جستم از خوب,در اندیشه کهتعبیرش چیست
از چه حق قوۀ فوق البشری داده مرا
من که در هیچ زمین تخم نیفشاندم پار
تا کنم فرش که اینک ثمری داده مرا
ده ندارم که بگویم بفزود آب قنات
زن ندارم که بگویم پسری داده مرا
مادرم زنده نباشد که بگویم شو کرد
باز حق در سر پیری پدریداده مرا
بندگی هیچ نکردم به خدا تا گویم
که به پاداش خدا گنج زری داده مرا
عاقبت دانش من راه به تعبیر نبرد
گر چه در هر فن ایزد گهری داده مرا
صبح دیدم که به سورانم و فرمانفرما
اسب با تربیت با هنری داده مرا
والی مشرق کز خدمت او بار خدای
طبع از دریا زاینده تری دادهمرا

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

خنده

باغ خندان ز گل خندان است
خنده آئین خرمندان است
خنده هر چند که از جد دور است
جد پیوسته نه از مقدور است
دل شود رنجه زجد شام و صباح
میکند اصلاح مزاجش به مزاح
جد بود پا به سفر فرسودن
هزل یک لحظه به راه آسودن
لیک نه که از دود دروغ
برد از چهره ی قدر تو فروغ
تخم کین در دل دانا کارد
خیو خجلت به جبین ها آرد
شو زفیاض خرد تلقین جوی
راست گو لیک خوش و شیرین گو

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

خنده

باغ خندان ز گل خندان است
خنده آئین خرمندان است
خنده هر چند که از جد دور است
جد پیوسته نه از مقدور است
دل شود رنجه زجد شام و صباح
میکند اصلاح مزاجش به مزاح
جد بود پا به سفر فرسودن
هزل یک لحظه به راه آسودن
لیک نه که از دود دروغ
برد از چهره ی قدر تو فروغ
تخم کین در دل دانا کارد
خیو خجلت به جبین ها آرد
شو زفیاض خرد تلقین جوی
راست گو لیک خوش و شیرین گو

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

مهر مادر

شعر ديگه از استاد در وصف مادر
‏*‏*********
رنج کشد مادر از جفای پسرلیک
آنچه کشیدست هیچ رنج نداند
رنج پسر بیشتر کشد پدر اما
چون پسر آدم نشد ز خویش براند
مادر بیچاره هر چه طفل کند بد
راندن او را ز خویشتن نتواند
شیره ی جان گر بود به کاسه ی مادر
زان نچشد تا به طفل خودنچشاند

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

عاقبت ضعيفي

قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر
لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجه ها به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر
تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است
هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

بيچاره مادر

پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
نگهداری کند نه ماه و نهروز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر
برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادربیشتر بیچاره مادر
تمام حا صلش از زحمت ایناست
که دارد یک پسر بیچاره مادر

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

علت بي تابي

دانی که چرا طفل به هنگام تولد
با ضجه و بی تابی و فریاد و فغانست
با انکه برون آمده از محبس زهدان
و امروز درین عرعه ی آزاد جهانست
با آنکه در آنجا همه خون بوده خوراکش
وینجا شکرش در لب و شیرین به دهانست
زانست که در لوح ازل دیدهکه عالم
بر عالمیان جای چه ذل و چه هوانست
داند که در این نشعه ی چها بر سرش آید
بیچاره از آن لحظه ی اول نگرانست

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

تر نگردد

چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد به دریا گر بیفتد تر نگردد

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

انگليس و روس

گویند که انگلیس با روس
کرده است عهدی تازه امسال
کاندر پلتیک هم در ایران
زین پس نکند هیچ اهمال
افسوس که کافیان این ملک
بنشسته و فارغند از این حال
کز صلح میان گربه و موش
بر باد رود دکان بقال

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

عجب!

نمي دونم چرا استاد درباره كنكور شعر نگفته?خير سرم پس فردا كنكور دارم الان اينجام و دارم شعر مي زارم

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

‏@‏

از دوستان تقاضا دارم كه اگر شعري از ايرج ميرزا خوندن ولي در اين تاپيك نبوده رو در اينجا قرار بدن كه همه ازش استفاده كنن

بالا
0 لایک
saghar.24
عکس های saghar.24
آف لاین
عضو از: 1391-02-31 18:47
پست ها: 993

آفرین بسیار لذت بردم من شعرای

Smile آفرین بسیار لذت بردم من شعرای ایرج میرزا رو خونده بودم ولی اینا کامل تر بود بازم ادامه بده معلومه اهل دلی
موفق باشی

بالا
0 لایک
pasor113
عکس های pasor113
آف لاین
عضو از: 1391-02-08 22:00
پست ها: 2292

اي ساغرخانوم

saghar.24 نوشت:
:) آفرین بسیار لذت بردم من شعرای ایرج میرزا رو خونده بودم ولی اینا کامل تر بود بازم ادامه بده معلومه اهل دلی
موفق باشی

دست رو دل نزار كه خونه!فكر كنم شما 5نفري باشين كه كامنت گذاشتين در كل ممنون از لطفت
تو ميكده عشق هم شعر هست اونجا هم برو

بالا
0 لایک
takavarjoon
عکس های takavarjoon
آف لاین
عضو از: 1390-08-05 06:23
پست ها: 682

قشنگه

شعرای قشنگیه. لذت بردم

بالا
0 لایک

صفحات

برای ارسال دیدگاه وارد شوید یا ثبت نام کنید .