بالباستينگ با گلناز

آغاز آشنايي من با بالباستينگ بر مي گرده به دوران دانشجوييم. از اون تا حالا اكثر گشت و گذارم توي اينترنت، با ديدن فيلم ها و كليپ هاي بالباستينگ پر ميشه. ديدن اينكه يه دختر خوشگل و قوي هيكل، ميفته به جون تخم و خايه بدبخت خيلي جذابه. اما يك خاطره باعث شد تا شروع به نوشتن اين داستان بكنم.
داستان از جايي شروع ميشه كه بعدازظهر يك روز گرم اواخر تيرماه، موبايل همخونه ايم، اميد، زنگ خورد و بعد از چند دقيقه كه صحبتش تموم شد بهم گفت دارن دحترعمو و پسرعموش ميان مسافرت، اونم خونه ما.
ترم تموم شده بود و ما واسه ترم تابستونه چند تا واحد تخمي عمومي برداشته بوديم و حسابي بيكار بوديم واسه همين از اين كه داره خونمون مهمون مياد خيلي خوشحال بوديم.
4 روز بعد زنگ خونه به صدا در اومد. ما هم كه تمام خونه رو مثل دسته گل كرده بوديم آماده پذيرايي شديم. اميد در رو باز كرد و يك جفت دختر و پسر وارد شدند. من تا اون موقع فكر نميكردم پسرعموي اميد كوچيك باشه. ديدم مصطفي يه پسر 10-11 ساله است و گلناز هم يه دختر 20 ساله. گلناز يه خورده تپل بود و قدش حدود 170 سانت بود و در مجموع هيكل درشت و خشني داشت. چشماي ميشي و موي هايلايت شده اش خيلي توي اين استيلش خودنمايي ميكرد. گلناز ناخنهاشو لاك بنفش زده بود و يك مانتو شلوار سبز تيره تنش بود.
طبق روال عادي خونه هاي دانشجويي، روش استقبال محدود به آوردن چاييه و بهترين سرگرمي، ورق بازي هستش كه البته ما هم از اين الگو حداكثر تبعيت رو داشتيم. تا اينكه ساعت شد 3 صبح. اون شب، واسه خواب اميد اومد توي اتاق من، گلناز و مصطفي هم توي اتاق اميد خوابيدند.
فرداش اميد كلاس داشت و ساعت هفت و نيم با بدبختي بلند شد و رفت و به من سپرد واسه بچه ها صبحانه آماده كنم. منم يك صبحانه مشتي رديف كردم و رفتم بيدارشون كنم. از لاي در ديدم گلناز روي تخت خوابيده و سينه اش حسابي معلومه. نوك سينه اش اندازه يه سكه بود و حسابي نوكش سربالا بود. جاي شما خالي 10 دقيقه وايسادم و رديف خودمو مالوندم. كيرم داشت از شقي پاره ميشد. ديگه داشت آبم ميومد كه ديدم گلناز با يه خمياز داره از خواب پا ميشه. خودمو جمع و جور كردم و در نقش اينكه همين الان اومدم، در زدم و گفتم بچه ها صبحانه آمده است.گلناز پريد و خودشو جمع و جور كرد. بعدش از در اومد بيرون يه نگاه دزدكي به شلوارم انداخت كه كير شق شده ام هنوز قابل تشخيص بود. اما اصلا به روي خودش نياورد و مي تونستم از توي چشماش خيلي چيزا رو بخونم.
غروبش رفتيم شهر بازي. خيلي حال داد و مصطفي كلي بازي كرد به حدي كه نفس در نميومد. تا برگرديم خونه ساعت 10 شده بود. مصطفي داشت از خستگي توي سفره چرت مي زد كه گلناز گفت پاشو برو بخواب. اونم مثل يه برادر حرف گوشكن رفت و خوابيد.
بعد از شام ديگه 3 نفر بوديم و نمي شد حكم بازي كرد، پس طبق معمول جمع هاي 3 نفره، تماشاي فيلم رو پيشنهاد دادم كه از قضا گلناز كلي پايه بود.
پرسيدم چه جور فيلمي دوست داري؟ گفت: ترسناك.
گفتم "Hostel 2" رو ديدي؟ گفت: نه. خوبه؟
گفتم نديدم ولي تعريف كردند. گفت: باشه ببينيم
فيلم به واسطاش رسيده بود كه اميد خوابش گرفت و رفت تو حياط بخوابه و من و گلناز خانوم تو اتاق تنها مونديم
فيلم باحالي بود و كلي ترسوندمون اما...................................
اما ماجرا از جايي هيجاني شد كه فيلم به آخراش رسيده بود. كاري نداريم، يه دختره با يه قيچي قصد داشت كير و خايه يه بابايي رو كه قصد داشت دختره رو بكشه، ببره. قيچي رو گذاشت رو كير و خايه طرف و داشت باهاش بحث مي كرد. به اين صحنه كه رسيد گلناز يه نيمچه خنده تمسخرآميزي كرد تا اينكه..... يهو دستاش رو گذاشت رو لپ هاش و با يه صورت وحشت زده بلند گفت: "اخته اش كرد بدبختو"
بله آقاجون.. دختره توي فيلم، كير و خايه طرف رو از ته قطع كرد و داد سگ ها بخورن. خيلي صحنه فجيعي بود ولي از اون شوكه كننده تر، اين بود كه ديدم گلناز مارس مونده و هنوز دستاش رو لپ هاش نگه داشته.
من واسه اينكه از موقعيت استفاده بهينه رو بكنم، گفتم: ديدي چيكار كرد؟؟ طرف رو از مردي انداخت گلناز بهت زده برگشت و گفت: آره... خيلي صحنه توپي بود.
از شنيدن اين جمله كه "خيلي صحنه توپي بود" يه خورده جا خوردم و حس كردم مي تونم از موقعيت استفاده كنم.
من: چه صحنه اي بود ها!!!!
گلناز: آره مرد بدبخت
من: (با خنده) مرد بود
گلناز: (خنده) آره الان ديگه خواجه حرمسرا است
من: تا حالا همچين صحنه اي ديده بودي؟(با شيطنت)
گلناز: تو فيلما ديده بودم كه مثلاً يكي با لگد ميزنه بين پاهاي يكي ديگه ولي اينجورش رو.... نه!!!(با تمسخر)
من: آره خيلي درد داره
گلناز: مخصوصاً وقتي بيضه هاي يه بچه پررو رو داغون كني
من: اوووف نگو كه دردم گرفت.
گلناز: از چي؟ لگدش رو كسي ديگه اي ميخوره تو دردت مي گيره؟
من: خوب خيلي درد داره
گلناز: من فكر مي كنم شما مردها خيلي گنده اش كردين. واقعا اينقدر درد داره؟
من: آره بابا خيلي درد داره
به خودم گفتم تا اينجا رو خوب اومدم، بايد بيشتر روش رو باز كنم.
من: از كجا ميدوني درد نداره؟
گلناز: وقتي كوچيك بودم با پسرا مي رفتم تو كوچه فوتبال بازي مي كردم. دو سه بار تصادفاً توپ به بيضه پسرا خورد. كلّي كولي بازي از خودشون در مي آوردن
من: كولي بازي چيه؟ بيضه درد داشتن بدبختا.... حالا عكس العملشون چي بود؟
گلنار: هيچي، دو تا دستشون رو ميذاشتن رو بيضه هاشون و عربده مي كشيدند(با شيطنت و خنده).
من: خوب عزيزم بيضه ها حساسن
گلناز: چند بار هم با لگد رفتم تو بيضه هاشون هاهاهاهاهاهاها.......
من: اي بابا تو چقدر خطرناكي؟!!!!؟
گلناز: از قصد كه نزدم. يهويي شد(هاهاهاها) تو چي؟ تو هم بيضه هات ضربه خوردند تا حالا؟
كلي از شنيدن از سئوال حال كردم. ديگه بايد بحث رو مطرح ميكردم.
من: آره فراوون..... اتفاقاً آخريش همين پريروز بود
گلناز: پريروز؟ واسه چي؟ خدا مرگم بده
من: آره پريروز... تو فوتبال لگد خوردم
گلناز: اِه؟؟؟؟؟؟ درد داشت
من: آره خيلي. بيضه هام هنوز كبوده. درد بدي داشتم(حالا كلاً داشتم خالي مي بستم. فوتبال كجا بود؟)
گلناز: وااااااي چه وحشتناك. كمپرس آب گرم گذاشتي؟؟؟
من: (با خنده) نه كسي رو ندارم برام كمپرس بذاره....
گلناز: (هاهاهاهاهاها) چرا بيضه بند نمي پوشي؟
من: سخته نميشه باهاش راه رفت. شبيه كسايي مي شي كه باد فتق دارن
گلناز: خب بهتره تا اينكه از مردي بيافتي و بچه دار نشي
من: نه بابا به اين راحتي ها كسي از مردي نميافته
من: تا حالا توي فيلم نديدي كسي بيضه هاش آسيب ببينه؟
گلناز: (باز هم خنده) معلوم كه ديدم. همه ميدونن كه نقط ضعف مردها كجاشونه.
گلناز: من يه زماني كلاس دفاع شخصي مي رفتم. يكي از جلسات آموزش لگد زدن بين پاها بود. كلي با مزه بازي درآورديم.
من: به كارت هم اومد؟
گلناز: نه هنوز.... (خنده خيلي زياد)
من: ميخاي چند تا فيلم برات بذارم ببيني بالباستينگ چجوريه؟؟
گلناز: بالباستينگ؟؟؟ چي هست؟
من: همين لگد زدن تو خايه ها رو ميگم
گلناز: اِاِاِاِاِ...... بذار ببينم
دويدم لپ تاپمو آوردم و كلي از كليپ هاي بالباستينگ خودمو بهش نشون دادم كه تعدادشون بالاي 100 تا كليپ هست.
با ديدن هر كدوم از اونا، صورتش قرمز و قرمزتر مي شد و صداي خنده هاش بالاتر مي رفت.
كير من شقِ شق شده بود و گلناز هم كم كم داشت خودشو بيشتر به من نزديك مي كرد تا جايي كه حس كردم تو بغلمه.
من: باحال بودند؟؟
گلناز: خيلي خيلي.....(قهقهه)
من: خنده داره؟
گلناز: آره. اون دختره رو نگاه.... خايه هاشو داره له مي كنه
من: اين خايه هاي بي خاصيت همون بهتر كه له بشن.
من: مي خاي آزمايش كني؟
گلناز: بدم نمياد
من: بريم تو حموم تا سر و صدا اميد رو بيدار نكنه؟
گلناز: بريم
دوتايي رفتيم تو حموم....
گلناز: طناب داري
من: آره
گلناز: برو بيار
من رفتم طناب ها رو آوردم و گلناز مثه يكي از كليپ هايي كه ديده بود، دستامو به هم گره زد و هر دو رو به شير آب محكم بست. بعدش رفت و جورابشو آورد و كرد تو دهنم و با چسب نواري پهن دهنمو بست. من با كون رو زمين نشسته بودم و دستام به سمت بالا بسته شده بود و پاهام هم روي زمين بود.
بعدش شلوار و شورتم رو از پام درآورد . به نظر ميرسيد با ديدن كير و خايه ام حسابي حشري شده. اومد جلو و شروع كرد به ماليدن خايه هام. دو سه دقيقه اين كار رو ادامه داد.... داشتم خيلي حال مي كردم. چشمامو بسته بودم تا اينكه يه دفعه يه درد وحشتناك رو از تخمام تا عمق مغزم حس كردم.
خواستم از ته دل داد بزنم ولي دهنم بسته بود و نمي تونستم... ديدم گلناز با مشت خوابونده وسط خايه هام و يه لبخند مرموزانه روي لبشه. با همين مشت اول داشتم به گه خوردن ميافتادم.
چند ثانيه بعد يه مشت ديگه روانه خايه هاي من كرد.... درد داغم كرده بود....
گلناز: چيه درد داره كوني؟ ميخاي اخته ات كنم؟
من لال شده بودم و فقط تو چشماش نگاه مي كردم
گلناز: راستي يه نكته مهم رو فراموش كردم بهت بگم.... داداشم نائب قهرمان بوكس ايرانه... منم كلي فن ازش ياد گرفتم. حالا بهت مشت زدن رو ياد ميدم تا بفهم فرق من با اون دختراي توي فيلم چيه...... با شنيدن اين حرف پاهام شروع كرد به لرزيدن. واقعا ترسيده بودم.
گلناز شروع به درآوردن لباساش كرد. اول شلوار جينش رو درآورد و بعد تي شرتش رو درآورد. سوتين قرمز و شورت مشكيش خيلي جذاب بودند و باعث شده بود حسابي شق كنم.
داشتم به لاي سينه هاي نگاه مي كردم كه گلناز به حالت ركوع خم شد سمت صورتم و درحالي لبخند مي زد گفت: خب عزيزم آماده اي؟؟؟؟ من هم به حالت تاييد سرم رو تكون دادم كه يهو يه كشيده محكم زد توي صورتم و داد زد "كونتو پاره مي كنم تخم سگ. رو من راست ميكني؟؟؟ "
بلند شد وايساد جلوم و گفت: "اي اسب چموش، حالا واسه من راست ميكني؟" كه يه لگد محكم خوابوند بين خايه هام. از درد، زانوهام رو به هم نزديك كردم كه گفت: "پاها باز... كثافت پاهاتو باز كن" منم با بدبختي اهمو از هم باز كردم. نميدونستم الان دارم حال ميكنم يا دارم ناكار ميشم.
گلناز: كره اسب ها به صاحبشون سواري ميدن نه اينكه واسشون شق كنن كوني. فهميدي؟
بعدش اومد با كون نشست رو سرم و گفت: "سردت شد؟ حالا مي شاشم رو سرت گرمت شه" و بعدش شروع كرد به شاشيدن. شاش از سرم مي ريخت پايين خيلي چندش آور بود(اصلا اين قسمتش رو دوست نداشتم).
بلند شد و گفت " حالا بريم سراغ اصل ماجرا. اينقدر خايه هاتو مي زنم تا ديگه نتوني تو زندگيت شق كني"
اومد نشست جلوم و بين پاهام. با دست چپش شروع كرد به ماليدن بيضه هام و با دست راستش رونم رو مي ماليد. سه چهار دقيقه بدون هر حرفي اين كار رو انجام داد و يهو يه لبخند مرموز كنار لبش ديده شد و با تمام زور دست راستش و در حاليكه خايه هام كف دست چپش بودند يه مشت آبدار رو از بالا به پايين نثار خايه هام كرد. چشمام پر اشك شده بودند ولي خودمو كنترل كردم. گلناز چند ثانيه خنديد و بعدش گفت "اسب ها به كار در شرايط سخت عادت دارن، تو هم بايد تو شرايط سخت تست بشي كه اسب من" و بلافاصله شروع كرد به زدن مشت هاي آبدار به بيضه هاي من. با هر مشت حس مي كردم تمام دل و روده ام مياد تو دهنم و بر مي گرده پايين. بعد از چيزي حدود بيست مشت، گلناز دست از مشت زدن برداشت و گفت "بازم كه شقي؟؟؟؟؟؟؟ آدم نميشي؟؟؟؟؟؟" و باز شروع كرد به زدن اما اين بار با دمپايي توي حموم. درد كمتري نسبت به مشت داشت ولي خيلي سوزناك بود.
ديگه داشتم از حال مي رفتم كه ديدم ديگه خبري از كتك نيست.
گلناز: نه تو رام بشو نيستي..... ميدوني مي خوام چيكارت كنم؟
من: (با تكان دادن سرم فهموندم كه نميدونم)
گلناز: همون كاري كه با اسب هاي چموش توي مزرعه ميشه..... اخته ات مي كنم
گلناز با هر دو دستش خايه هام رو توي مشتش گرفت و گفت: "خداحافظي كه ديگه نمي بينيشون" و بعدش شروع كرد به كشيدن.
درد كشيده شدن خايه ها خيلي زيادتر از مشت هاش بود. درد تمام بدنم رو فراگرفته بود. ديگه نميتونستم مقاومت كنم.............................
چشمام رو كه باز كردم ديدم توي رختخواب هستم و تنها حسم درد خايه هامه. صدام درنميومد و فقط تونسم ناله كنم. ديدم كه گلناز با ليوان آب پرتقال و لبخند به لب اومد تو اتاق...
گلناز: سلام آقا پسر
من: سَ سَ سَ سلام
گلناز: بچه رو فرستادم دنبال نخود سياه. گفتم برن بليط قطار بخرن. حالا حالا ها نميان
من: شلوارم كجاس؟
گلناز: گفتم درد داري پات نكردم
من: من چِم شد؟
گلناز: فشار زياد روي خايه هات، باعث شد از هوش بري. من كشون كشون آوردمت رو تخت. ترسيده بودم نكنه واقعاً ناكارت كرده باشم(هاهاها)

گلناز الان 5 ساله كه دوست دخترمه و كلي بهم علاقه مند هستيم. در هرحال خاطره اون شب باعث شد ن دختر مورد علاقه ام رو پيدا كنم.
درضمن توي اين 5 سال كه از دوستي ما ميگذره، گلناز حسابي از خجالت خايه هام دراومده و تا فرصتي گير مياره، يه برنامه بالباستينگ واسمون بپا مي كنه

نوشته: نیما

2.666665
نمره شما: هیچ :میانگین 2.7 (3 رأی )

11 نظر

کس خل ندیده بودیم که به لطف

نوشته hediye در 29. November 2011 - 8:48

کس خل ندیده بودیم که به لطف شهوانی بازم ندیدیم فقط خوندیم!

نمیدونم اون موقع که عقل تقسیم

نوشته vahoomat در 29. November 2011 - 9:32

نمیدونم اون موقع که عقل تقسیم می کردن تو کجا بودی

حداقل با واژه بالبستینگ آشنا

نوشته qelman در 29. November 2011 - 11:41

Rolling On The Floor حداقل با واژه بالبستینگ آشنا شدیم. دهنتو گاییدم... بهتره بری تغییر جنسیت بدی کم کم... البته اگه تا الان کونی واست گذاشته باشه!

دیوانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته haleh در 29. November 2011 - 19:52

دیوانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Hey migam adame adame khar

نوشته socialist در 1. December 2011 - 2:26

Hey migam adame adame khar namunde pas in chie, kolan khar, divane va ravani tashrif dari,

خاک تو سرت خیلی کسخلی دختره

نوشته agha khosro در 1. December 2011 - 3:57

خاک تو سرت خیلی کسخلی
دختره باید بجا اینکه رو سرت بشاشه،میرید

میگن خر کمه میرن از قبرس

نوشته ممی در 1. December 2011 - 15:02

میگن خر کمه میرن از قبرس میارن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بیان ببینین که همینجا خودمون داریم اون از نوع شمشش 24 عیار خالص !!!!!!!!!!!!!!!!
بگردی از این خرتر پیدا نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!
البته بلا نسبت خره .چون خرم اجازه نمیده همچین کاری باهاش بکنن!!!!!!!!!!!!!
ای از خر کمتر ! کیر خر تو همه سوراخات

خیلی باحال بود دمت گرم بقیه

نوشته bardebb در 1. December 2011 - 16:51

خیلی باحال بود دمت گرم
بقیه خاطره های بالباستینگتم بزار
دوستان این داستان کاملا فتیشه، بیاین به احساسات هم احترام بگذاریم

Fetish bezar bawxin vahshi

نوشته Dia-jj در 3. December 2011 - 0:55

Fetish bezar bawxin vahshi bazia chie??? Fetish y kam molayem tare had aqal y soal 20' ta mosht zad too khayat?? Amato ba in khali bandia melat ba kardan hal mikone in ba khaye kardan kos maqz

من از داستانت خیلی خوشم امد .

نوشته hamid_fr در 13. December 2011 - 14:18

من از داستانت خیلی خوشم امد . نمی دونم چه حسی داشتی؟