شما اینجا هستید

بدنبال کوس (شعر)

روزی مست شدم بیرون ز خانه...............بدنبال کوسی هر سو روانه
برفتم من به هر کوی و نشانه.............بگشتم با اتول از این کران تا ان کرانه
ولی چیزی نبود در ان زمانه...............روان گشتم بسوی جنده خانه
به امید کوس نسرین وسارا و ترانه..............کنم کیرم به سوراخ فسانه
بگایم دلبران را عاشقانه..............گهی جفت جفت کنم گه دانه دانه
چنان گایم که کس نگایه..........بکونش جا کنم تا بند خایه
بمالم من دو پستان زنانه...............بگیرم من دو لنگ را بر دو شانه
کنم کیرم به سوراخش حواله..............که از شهوت کند اه وناله
بمالم کیر خود را من به چربی............بجررانم من ان کون را به ضربی
گذشتم من ز چارراه و رسیدم بر دو راهی.........بدیدم یکی مرد با ریش و کلاهی
بدو گفتم که اهل این محلی یا غریبی............بگفتا تو چه خواهی از کسی یا اطلاعی
بگفتم من بدنبال جنده خانه ام یا ظریفی.......بر آشفت آن مرد وکرد غرش چو دیوی
گفت تو مجنونی یا مریضی.............به لبخند گفتمش یک همچو چیزی
گرفت او خفتم به سختی.........کشید بیرون مرا از حال مستی
بغرید من مامور بسیجم........گفتم ولی من کوس مست وگیجم
کرد مرا دستگیر وزندونی.........نه کوس کردم نه کونی
فقط شلاق خوردم ودر کونی.......ممی گفت شعر هجو خودمونی

ممی 28/10/90

داستان سکسی:

3.4
نمره شما: هیچ میانگین 3.4 (5 votes)

نظرات