شما اینجا هستید

بگو با من دیگه چرا دِ آخه نوکرتم

50 هزارتومن رو باختم رفته !!!
این چی بود جلو همه گفتم !!!
سهیل مادر جنده این گیسو رو از کجا اوردی ؟
آبرو و پولم هر دوتاش میره که برای من دومیش مهمتر هم بود وگرنه بتخمم که بقیه چی میگن ...این فکرای تو مخ یه پسر 18 ساله بود که با گرمای آفتاب میکس شده و به بیماری مختاب (تاب خورده از قسمت مخ بر اثر آفتاب سوزان) تبدیل شده بود هوا جوری گرم بود که تو 10دقه با عرقت دوش میگرفتی اینجا اهواز است آبان ماه 1382 یه بچه خرخون داریم با جثه متوسط آفتاب سوخته و موهای مشکی نفر دوم تیم ژیمناستیک مدارس کشور ولی خرخون و شاگرد اول ، په په (در حد سیب زمینی آب پز) و بدون تجربه سکس و دوست دختر و فیلم سوپر به تعداد انگشتان یک لنگ پا هم ندیده بود ) و پایه کل کل اسمش پارسا (خواانندگان عزیز ضلع اول مربع پارسا هستم خوشبختم...) و یه دشمن دارم تو مدرسه موجودی اعجاب انگیز با هیکلی سر فرم و ضاهر و قد توپ و این موجود کسی نیست جز واتو واتو (شوخی کردم سهیله ضلع دوم مربع) تنبل بدبخت مدرسه .
ضلع سوم مثلث:
اتوبوس جلوی دبیرستان ایستاده کسی نمیخواد سوار شه خیلی از بچه ها اگه با این اتوبوس نرن باید تو گرمای 40 درجه آفتاب نیم ساعت پیاده روی کنن ولی بعد از بسته شدن در، اتوبوس تقریبا خالی حرکت میکنه (در حالیکه راننده داره میگه اینا دیوونن ... والا با این نوناشون ...(تیکه کلام رانندمون بود)).و همه پیاده راه میوفتن دو تا دلیل داره یکی مدرسه های دخترونه ای که 5 و 11 کوچه پایین تره و یکی بستنی فروشی که بعد از اوناست (دلیل سومی هم وجود داشت پیاده روی برای سلامتی مفیده... ) پسرای 18 ساله حشوانی و دختری تازه رسیده با 2 تا جوش بجای سینه و شهوانی و گرمای هوا که میکس شن باهم یه لذتی داره مثل درد سوزش برخورد عرق با جای چنگ ناخن فرنچ شده یه دختر شهوتی روی پوستت وقتی تو اوج سکسی و دوتاتون دارین باهم جاری میشید....یه حسی تو مایه های دمت گرم، به قول یکی از داستاناهای صادق همایت : تابستان و هوای گرمو پسر و دختر های تازه شاش کف کرده .
دخترها یکی یکی میگزشتند و پسرا زیر چشمی ، بالا چشمی ، شماره ،اشاره و خلاصه هرجوری میشد کرم میریختن اونا هم با نازو عشوه و از خدا خواسته پذیرایی میکردن همه او دخترا یک طرف سیاه قشنگ یک طرف (سیاه قشنگ اسم اسب الک رمزی بود توی سریال اون زمانا) دختری لاغر ، قد متوسط با موهای لخت مشکیش که همیشه از یک طرف بیرون اوفتاده بودن و هاله قرمز رنگ توی زمینه سیاه موهاش مثل یه تابلوی هنری بینظیر بود و لب و چشمهای درشت با تضاد قرمز و آبی آسمونی وروی غوزک پای سمت چپش یه خلخال مشکی بود که همیشه هم دو تا پاچه سمت چپ شلوارشو بالا میزد و یه چرم مشکی هم روی دست راستش بود ترکیب سیاه و پوست برنزه مثل ماری بود که روی شن های صحرا در حرکته و به دل همه نیش میزنه با گیسو آشناتون میکنم ضلع سوم مربع یه دختری که همه تو کفش بودن و تک پر بود و هیچکی نمیدونست با کی میپره ولی همه در موردش داستان سرایی میکردن و از افتخارات مخ زدن گیسو قصه ها میگفتن که تقریبا 100% شعر بودن ...
تو مدرسه ما دو گروه معروف داشتیم من و سهیل سردسته های دو گروه بودیم و کلی اعتبار و برو بیا به ما میگفتن لوک خوش شانس و به اونا میگفتن میتی کامان یه جورایی حال میکردیم تا روزی که زدیم به پست هم و دعوا شد وسط دعوا بود که سهیل گفت اگه انقد ادعات میشه بیا ببینیم کی تا 7 روز دیگه میتونه مخ سیاه قشنگو بزنه ، سر پنجا تومن ، منم گفتم باشه توی عمل انجام شده قرار گرفتم آخه کل کل بود، قرار شد اگه شنبه دسبند چرمش سفید بود من بردم و اگه قهوه ای سهیل ،این یعنی ما باید باهاش دوست میشدیم و مخشو میزدیم و یه دستبند جدید براش میخریدیم و قانعش میکردیم که اونو دور مچش ببنده و این کار برای من راحت به نظر رسید تو یه لحظه و قبول کردم (واین گونه بود که من فهمیدم احمقانه ترین چیز تصم لحضه ایه )همه مدرسه هم میفهمیدن کی برده ، تا عصر کل مدرسه فهمیده بودن ماجرا ی من و سهیل و گیسو رو و من حس خوبی نداشتم.
ولی من یه مزیت بزگ داشتم نسبت به سهیل.................
گیسو همسایه دیوار به دیوارمون بود .

هیچ روزی گیسو رو نمیدیم آخه من با دوچرخه میرفتم مدرسه 5 دقه به 7 میزدم بیرون و بعد تعطیلیم سریع خونه پای درسا و تمرین ژیمناستیکم بودم تو راه مدرسه یه نگاه سریع میدیمش سریع و کم تو کفشم نبودم اونروز خیلی آروم آروم رفتم تا توی راه مدرسه ببینمش
-----دختر جادویی----
توی شلوغی این چشم اون چشم میکردم ببینم پیداش میکنم که از دور دیدمش ،هرکس اولین بار گفته بود بهش سیاه قشنگ حرفه ای بوده چون واقعا تک بود و از بین همه خود نمایی میکرد بزرگتر از سنش میزد یه دختر 18 ساله توپ تو یه کلمه سم بود وقتی دیدمش یه حس شهوت خاصی توی بدنم احساس کردم فشار خونم بالا رفت و دیگه رادیاتم تو این هوای گرم تحمل این همه فشارو نداشت اگه بیشتر نگاه میکردم شاید موتور میسوزندم فن اضافمو روشن کردم (زیپ شلوارتو اگه یکم باز کنی رو دچرخه یه نسیم ملایمی میاد تو که نگو...).اولین باری بود که تو کف یه دختر رفته بودم به صورت جدی حس رقابت و کل کل و شهوت باهم میکس باهالی بود مثل آب سیب موز بود خوشمزه و جدید.
نمیدونم چه طور تا حالا این همه زیبایی رو اونم تو دختر همسایمون ندیده بودم ، کور بودم ،اون شب تا صبح به گیسو فکر میکردم و اینکه چطور باید بگم که قبول کنه چرم سفید دور دستش ببنده میدونستم که سهیلم داره به این فکر میکنه الان ولی اون به پولش نه چون باباش پول داره فقط به ضایع کردن من فکر میکنه .
صبح روز بعد
زود تر از خواب بیدار شدم ساعت 6 بود تو این فرصت موهامو درست کردمو یه لباس خوب پوشیدم و دوچرخه رو برداشتم
خونه های ما ویلایی بودن و بین دو خونه تور سیمی(فنس) و شمشاد و مورد بود و جوری بود که من تو حیاط میتونستم از لای شمشادا ببینم که کی گیسو از درخونه میاد بیرون ساعت 6:25 بود که در باز شد و یه تیکه جواهر اوفتاد بیرون .
گیسو جان ناهار چی دوست داری برات درست کنم صدای مادرش بود گیسو هم گفت مادرکونی (با تربیتیش میشه ماکارونی) .
صداش پر از نازو عشوه بود و پارسک (اسم کیرمه به معنی پارسا ی کوچک) هم شروع به بزرگ شدن کردن تا جایی که شلوار لیم داشت از قسمت فاق میدریده میشد و علتش هم این بود که گیسو هنوز مقعنشو سرش نکرده بود و داشت موهاشو جمع میکرد که ببنده، صورت استخونی چارچوب دارش با موهای سیاه قشنگی که آخرشون نزدیک باسنش (با کلاس همون کونه خودمونه) بود و یه حاله های کمه قرمز مایل به صورتی بینیشون بود آدمو دیوونه میکرد و خوب که نگاه کردم لب پایینیش درشت تر از لب بالاییش بود که ترکیب این با فرو رفتگی کوچیک روی چونش(چونه صورت نه چونه که همون کونه) فوق العاده صورتشو سکسی میکرد خوب البته راجع به سینهاش نظری ندارم چون انقدر حرفه ای نبودم هنوز اینجور که دستشو کرده بود تو موهاش و بدن ترکه ایشو داده بود عقب و میخواست کفششاشو بپوشه دیگه انفجار خشتکیم قطعی شده بود و این حس اولین باری بود که با این شدت بهم دست میداد (اونایی که 10 تا خشتک بیشتر پاره کردن تو این کارا میفهمن چه حسیه ) خودمو جمع و جور کردم و آماده شدم که گیسو که میخواد بیاد بیرون منم بیام البته دوچرخه هم تو دستم (که بعدا که فکر کردم چقدر ضایع بود) گیسو آماده شد که بیاد بیرون منم زدم بیرون ،قلبم 180 میزد و استرس داشتم خیلی طبیعی چیزا و حرفای دیشبو که تمرین کرده بودمو داشتم مرور میکردم و زدم بیرون .
-ملاقات اول-
خیلی طبیعی زدم بیرون گیسو هم همون موقع زد بیرون نگاش کردم و خندیدم و اونم یه لبخند زیبا تحویلم داد با اعتماد به نفس گفتم سلام
گیسو : سلام صبح بخیر امروز صبح زود بیدارشدی (به حالت تعنه)
پارسا (من): خوب من همیشه زود بیدار میشم
گیسو : اگه اسم 5 دقه به 7 زود باشه
- (نمیدونستم چطور میدونه من همیشه دیر میزنم بیرون از خونه یعنی سهیل لعنتی زودتر .... رودست خوردم )
گیسو دید من ساکتم گفت دو چرخه سواری خوبه منم دوست دارم ولی ندارم .
-میخواین برسونمتون (چه تیکه احمقانه ای مگه تاکسی بود آخه)
- گیسو از خنده روده بر شده بود (که به من احساس بد حماقت میداد) و برگشت با یه نازو عشوه خاصی در حالی که داشت سمت چپ موهاشو با دست میداد بیرون که منو حشری تر میکرد گفت اینجا دم در خونمون نمیشه حرف بزنیم عصری زنگ میزنم خونتون کارت دارم ،من اومدم شمارمونو بدم که گفت: شمارتونم دارم (من حالتی بین شکه شدن و سکته زدن داشتم آخه این همون چیزی بود که من قرار بود شاااااااااید برسم بهش وبیشترم رو التماس کردن که من همسایتونمو تر خدا بیا این چرم سفیدو ببند دور دستت پنجاه تومن و آبروی پسر همسایتو بخر حساب واز کرده بودم ) و با این حرف من احساس کردم که درهای رحمت الهی به روی من باز شده و فرشتهای الهی دارن دستامو میگیرنو میندازنم به زور تو بهشت... و مصداق آيه 53 سوره «الزمر» رو درک کردم «استقُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحب جَمِيعً الْغَفُورُ »؛ اي بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نااميد نشويد كه خدا همه بندگانش را دوست دارد.و حتی قضیه اونقدر جدی پیش رفت که من گفتم تا فردا نشده میاد خونمون. تو همین فکری بودم که گیسو پارسک رو دیدو خندش گرفته بود و دست از نگاه کردن این کیر سنگی ماهم نمیکشید و منم سریع پریدم ترکه زین چرخ که برم تا 3 نشده که گیسو با صدای بلد در حالی که دستاشو دور دهنش حلقه کرده بود گفت زین دوچرخه پاره میشه الان.... تو فکرش نباش.(و این گونه بود که من دستگیره های درهای بهشتم احساس میکردم اینو دیگه محمود جانم هنوز تجربه نکرده ) و من برگشتمو یه خنده صفیح اندر عاقلی کردمو رفتم .ولی اون روز دیگه من نه منم بود حالم و چیزیی مثل یه حاله از نور دور خودم احساس میکردم (من قبل از محمود این حاله نور رو کشف کرده بودم ...قسم میخورم) و مدام خودمو گیسو رو در جاهای مختلف خانه در حال لب گرفتن و غیره میدیم مدرسه تعطیل شد و من سریع رفتم خونه که نکنه قیافه خستمو منو ببینه گیسو و منصرف بشه از زنگ زدن و در خانه منتظر شدم .
ساعت 5 بود و کسی خونمون نبود مامان عصری میره پیش بابا (بابام مغازه عینک فروشی داره) فقط منو داداشم تنها بودیم داداشم 3 سال از من کوچیکتره ولی قدش بلند تره موهاش کوتاهن و بور خودشم سفیده (من همیشه میترسیدم یه وقت کاری باها بکنن تو مدرسه انگول ونگول) و هیکل ناقص الخلقه ای و لاغر و اسمشم رضاست که رابطه زیادیم باهاش ندارم چون یا من سر تمرینات ورزشیمم یا تو اتاق و درس خوندن ما سه تا اتاق داشتیم خونمون(هرکی یک اتاق) و یک انباری بزرگ در حیاط پشتی خونه و رضا هم همیشه مامان اینا که مغازه بودن در اتاقش قفل بود و منم مطمئن بودم آقا جق میزنه حتی نکبت صدای فیلم سوپرشم میومد بعضی وقتا (منم باهاش دعوا کرده بودم چند بار که جقوی بدبخت بیا سالن ورزش به جای این کارا)، بگزریم. ساعت 5 بود که تلفن زنگ خورد شیرجه زدم سمت تلفن و برداشتم و گیسو بود .
-من : سلام
گیسو:سلام عزیزم
(با شنیدن عزیزم سست شده بودم و به نبوق دختر کشیه خودم پی برده بودم و خودم را رهبر معظم زیدبازان جهان میپنداشتم حالا اعتماد به نفسی به همون اندازه پیدا کردم و اینگونه بود که دیگه انریکه ایگلاسیاس(یا یه چیزی تو همین مایه ها) رو هم قبول نداشتم پیش خودم و تو دلم میگفتم من با یه چرخ این کارو کردم و اگه پراید داشتم کمتر از جنیفر تو شاخش نبود)
با اعتماد به نفس گفتم خب کارم داشتید ! چه کاری از دستم بر میاد براتون بکنم ؟
گیسو: با یه صدایی پر از نازو ادا و همون صدای نازک همیشگیش گفت تروخدا یه کاریت دارم عزیزم نگو نه ؟ پارسا جان من میدونم که این کارو بخواطر من انجام میدی، آخه ما با هم همسایه ایم!
منو بگی یه حسی داشتم که خود خداداد عزیزی بعد از گل به استرالیا نداشت گفتم خوب باشه بگید من هرکاری بتونم میکنم
اونم گفت : یه دسبند چرمی سفید دیدم برات بخرمش میزنیش دست راستت و با یه صدای کشیده نازکیم ملتمسانه گفت خواااااااااااهش مینم . و قاه قاه زد زیر خنده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

من دوزاریم اوفتاد که سر کارم و به یک ثانیه همه چیز توی سرم بهم ریخت صدای سوت میشنیدم (انگار یکی تو نتایج انتخابات مغزیم دست برده بود ) و همه اون چیزایی که فکر میکردم بهم ریخت داشتم به سهیل و اینکه این کار سهیله و این اصلا دوست دختر سهیل هستشو منو گزاشته سر کار که بخندنن و ضایع شم فکر میکردمم (و اینگونه بود که معنی این صحبتو که میگن آقا ما اول بودیم شب خوابیدم بیدار شدیم آخر شدیمو درک کردم) رضا اومد کنارم و همیگفت کیه کیه کیه (اعصاب نداشتم بازیچه شده بودم) در گوشی تلفنو گرفتم و گفتمش گمشو بچه برو تو اتاقت جقتو بزن به تو چه کیه ،رضا هم نه ورداشت و نه گزاشت و گفت اگه گیسو بهش سلام برسون ببوسش از طرف من و اونم شروع به خندیدن با صدای بلند کرد تازه فهمیده بودم که اون حاله نور که حس میکردم دور خودم به اسکلیتم مربوط بوده و (اینگونه بود که ضلع چهارم مربع عشقی هم رضا شد). بله این دوتا باهم بودن و رضا جریانو به اون گفته بود و اونم گفته بود که حله و به داداشت بگو نگران نباشه ولی بزار ببینیم خودش کاری میکنه که یکم به من بخندن و خوب خندیدنم ، من سریع گفتم ولی تو که دو سال کوچیک تری گیسو و اونم گفت داداشت خیلی باحاله گوشیو بده رضا و منم گوشیو دادم به رضا و اونم یکم حرف زد و گیسو رو بوسیدو قطع کرد و شروع کرد برام جریان دوستیشونو گفت: که روز اولی که اومدن گیسو اینا دو سال پیش اینجا مامان گیسو رضا رو واسه کمک تو اسباب خالی کردن صدا میکنه چون بابای گیسو ماموریت کاری بوده و ورود رضا همانا و جا خوش کردنش هم همانا مامنه گیسو هم تو کاره و وقتی فهمیده رضا و گیسو با همن گفتشون که کسی نفهمه حتی داداشت پارسا (منه بدبخت) اجازه دارین با هم باشین ولی از جلو نه که خواستین جدا شین گیسو بتونه ازدواج کنه و رضا هم تو این مدت عصری درو قفل میکرده و از پنجره گیسو رو میورده و حالی میکردنو ما رو بگو فکر میکردم آقا درو قفل میکنه جق میزنه پا فیلم سوپر ( و این گونه بود که من فهمیدم هیچ حسی عذاب آور تر از این نیست که داداش جقو و هیزت یکشبه بکن و تیز از آب در بیاد) بهترین دختر مدرسه و منطقه با داداش منه یعنی مادرجنده هرشب در گوش من به داداشم میداده (خواننده محترم برای همدردی با نویسنده و درک اندازه درد جراحت احساسی او یک هویج متوسط را در کون خود فرو کنید،پیشاپیش کمال تشکر را از شما خواننده محترم دارم ).و اونوقت منو بگو نگران بودم رضا رو نکنن شانسی اوردم گیسو پیدا شد وگرنه منم میکرد این.
رضا میگفت که مامان گیسو خیلی خوب و سر فرم و خشکله و سکسی ولی هیچ وقت به رضا رو نداده که کاری کنه ولی به شدت هواششو داره و رضا رو هم دامادم صدا میکنه و خیلی دوسش داره (ولی خوب گفته بود اشکالی نداره اگر نخواستید ازدواج کنید) و اعتقاد داره که چون خودش موقع جوانی از کسی خوشش میومده ولی باهاش نه رابطه داشته نه خوانوادش گزاشتن ازدواج کنه باهاش و تمام عمر این حسو با خودش همراه داشته از بعد ازدواج پس دخترش اجازه داره که عشق واقعیو تجربه کنه ( و اینگونه بود که دوبیتی اختراع شد) حالا گیسو یه خواهرم داره نیوشا که 6 سال کوچیکتره (و احتمالن حاصله یه کاندوم پارس ) و خیلی نازه در حد تیم ملی هلند و باباشونم که توی استان داریه و خیلی ماموریت ولی 6:30 تا 6 عصر سر کاره و یه داداش داشت سروش که اونم لیسانس مکانیک تهرانه و تابستونا بیشتر اهوازه و(این شرایط ایده آل بود) رضا گفت خوب جریان تو رو هم بهمامانش میگه وتو هم تو بازی یکی از دوستاشم هست میخواد واست جورکنه که من وظیفه برادریمو در حقت تمام کرده بااشم (و این گونه بود که من معنی فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه رو در مورد رضا کشف کردم ) .
فردای اون روز گیسو زنگ زد و بازم من ورداشتم رضا در حال دوش گرفتن بود من اینو بهش گفتم ولی دوست نداشتم قطعش کنم که خودش گفت یه پسری خونشون زنگ میزنه که فکر میکنه سهیله و جریان منم به مامانش گفته و مامانش یکم ناراحت شده که من این خبرو پخش نکنم تو محل و من بهش قول دادم 000و باهاش راحت شده بودم تو حرف زدن گفتم میشه بگی چرا میخواین این کارو بکنید برا من و منو تو جریان گزاشتید که اونم گفت من خودم خسته شده بودم از پنجره بیامو برمو آروم باشمو از این چیزا و حالا همه راحت تریم و امشبم بابام نیست و شام 5 نفری میریم بیرون برید آماده شید دعوت مامانم .
اونا یه پژو پرشیا داشتن که منو رضا رفتیم سر کوچه و اومدن مارو سوار کردن (اصل اول حفاظت عملیات) رضا هم تو ماشین حسابی گیسو رو میمالید لبای درشت و چشمای رنگی و موهای مشکی گیسو که ایندفعه یک طرشونو هم بافته بود تو مخ من بودن توی روانم یعنی با اعصاب سمپاتیکم بازی میکردن رضا میمالید من حشری میشدم. بعد رفتیم یه فست فود خوب و دنج که پاتوق بود و از ماشین پیاده شدیم وقتی مامانشو (اسم مامانش سارا بود) اولین بار دیدم از روبرو برق از کلم پرید و سلام کردمو معرفیو رو به مامانش کردمو گفتم راس میگن مامانو ببین دخترو بگیر و اونم خیلی کیف کرد آخه سارا خیلی خوب بود ولی خوب اونجا چادر و مقنعه زده بود وخیلی هم مقنعش جلو بود هچی دیده نمیشد با حال بود پوست سفید (نه خیلی) و دماق خیل خوبو کوچیک لبای نازک و کشده و ابروهای کشیده ولی زیاد بهم رو نداد و رفتم بالا و غذا رو زدیم راستی نیوشا هم خیلی خشکل بود ولی بچه تر بود و چون من میخواستم حس اعتمادشو بقاپم اصلا به اون نگاه نمیکردم زیاد و فقط شوخی های کم بعد از غذا رضاو گیسو رفتن توی پارک قدم بزنن و نیوشا هم سوار تاب بود تو من فرستو مناسب دیدم و گفتم سارا خانم دکتر جراحش حرف نداشته تعجب کرد و گفت جراح چی،
جراحی که بینیتونو عمل کرده ، عروسکیش کرده
خندید گفت پارسا تو هم مثل رضا طبون بازیا ،
بهش گفتم نه جدا و حتی اصلا معلومم نیست که دوتا بچه دارید ته تهش 27 (از خنده هاش معلوم بود تیزه)
(منم دوق مرگ) پارسا جان خودتم خیلی خشکلی و چون ورزش میکنی هیکل خوبی داری چرا دامادمو رو نمیبری ورزش ، چرا به درساش نمیرسی (از این فازای کس شعر گفتن وکلمه داماد خوشم نیومد) منم گفتم با هم قاطی نبودیم تا امروز ولی شما بگید چشم از دور رضا و گیسو آمدن و رفتیم قبل 11 خونه که مامان اینا نیومدن از مغازه که دیدم سارا خانم دست کرد یه چپه هزاری دروورد داد به رضا و گفت بگیر عزیزم و رضا هم الکی نه نمیخوام سارا خانمم گفت داماد عزیزم کار میکنی بهم پس میدی نگران نباش (مارو بگی عن کف شده بودیم که مصداق دو بیتی دخترت بگایند و درهمم بخواهند شده قصه ) اون شب صبح شد ، گذشت تا پنج شنبه و منم خوش حال که 50 تومن تو جیبمه که گیسو زنگ زد و گفت دوستم با دوست سهیل دوسته زنگ زده میگه سهیل میخواد با هات دوست شه و منم گفتم نه و هی زنگ میزنه (دوستاش نمیدونستن با رضاست گیسو ، بعیده از یه دختر راز داری...این کسشعرا چیه ) سهیل خونمون و مزاحم میشه و تهش گفته جریان شرط و میگه من پنجاه تومن میدم بهت تو شنبه یه دست بند دیگه ببندو که قهوهای باشه و گیسو گفت منم چیزی به زهنم رسیدو به سهیل گفتم پارسا زنگ زده همینا رو گفته گفته 70 هزار میده برای شنبه و سهیلم گفته من صد میدم و (این گونه بود که من به مادر جنگی گیسو اعتقاد اوردم ، سهیلو سرکیسه کرده بود وای که چه حالی میداد ) بهم گفت 50 -50 قبوله قهوهای بزنم تو ببازی ولی پولو ببریم گفت حالا من تا شنبه سعی میکنم به 200 هزار برسونمش منم قبولیدم صد تومن سال 82 خیلی خوب بود و این شد که شنبه دسبند قهوه ای زدو همه مارو مسخره کردنو منم تودلم به خریت سهیل خندیدم و اعتبار ما هم پشم شد به قیمت 200 هزارو و رفت

آمدا گذشت تا من کنکور دادمو مکانیک چمران سراسری اهواز در اومدم و ابهت پیدا کردم و رضا و گیسو دعواشون شد و منم از این فرصت استفاده کردمو مخ گیسو تلیت شد و من اوفتادم با گیسو یه روز که رضا نبود با گیسو قرار گزاشتم دل تو دلم نبود و گیسو هم اومد خونه اینن دفعه تو اتاق من کامپیوترو روشن کردم و یه هنگ شاد گزاشتم تو دلم قند آب بود که کیسو روسریشو با عشو ه کند و شروع کرد با آهنگ رقسیدن با آهنگ که عربی بود رقص عربی کرد که منو از داخل تخریب کرد موهای مشکی کمر زیبا و ترکه ای و باسنش که مثل فنر تکونش میداد و لب هایی یه 2 سال حسرتشونو به دلم گزاشته بود حالا همش مال من بود لباساشو کند و با یه تاپ و شرت جلوی من ایستاد و منم مثل وحشیا اوفتادم بجونش بوی عرق و شهوت فضای اتاقو پر کرده بود به آبشار موهاش چنگ میزدم و لبهای قرمزشو میخوردم قطعن این لذتبخش ترین سکس زندگیم تا حالا میشد پارسک مثل تیر چراغ برق شده بود و اونم با دستش شروع کرد از روی شرت نوازش کردن پارسک منم تاپشو درووردم و اونم لباس منو من داشتم سینه میزدم و(یعنی سینه هاشو میخوردم) اونم کیف میکرد چشاش قرمز بودن و ناله میکرد و با زور زیاد هلم دادو همله کرد طرفم شروع کرد گردنمو خوردن و سینه هامو تا اون روز فکرشم نمیکردم نسبت به سینهام هم حسی داشته باشم ولی بد فاز میداد شرتشو درووردم و خوابوندمش رو تخت به پشت و توی موهاش دیوانه وارچنگ میزدم قطعن این لذتبخش ترین سکس زندگیم تا حالا میشد اگر وقتی بهش گفتم کیرمو بخور و اون برای اولین بار جلوی صورتش گرفتش پارسکو گریه نمیکرد (جدا نمیدونم چی شد و کجای معادله رو اشتباه کردم که به جواب نهایی نرسیدم اون روز) گریه ای با صدای بلند که من و ترسوند وبلندش کردم مثل دیونه ها زار میزد و میگفت من 3 ساله که با رضا بودم و الان که دارم بهش خیانت میکنم خیلی حس بدی دارم گیسو گیسو گیسو این چه حرفیه مگه شما تمام نکردین الان 3 هفتس جوابتم نمیده خودت گفتی (راستیتش منم تو دلم حس خوبی نداشتم خیانت به داداشم یا یه چیزی تو این مایه ها ، آخه هیچی به رضا نگفته بودم) منم شروع کردم باهاش گریه کردن اشک دو تامون میکس شد و یادگاریش لکه های مشکی روی ملحفه سفید تختم شد که هیچ وقت نشستمشون ، اینقدر گریه کرد گیسو تا دیگه آروم شد و فقط حق حق میکرد نمیدونم من فکر میکردم جنده تر از این حرفا باشه و این فیلمه ولی نه لحظه لحظش توی مغذم ثبته و خوب یادم میاد که بلند شد و لباساشو پوشید در حالیکه ملحمو دورش پیچیده بود و زیر لب تکرار میکرد : من چیکار کردم ، من چیکار کردم ، پارسا به من نگاه نکن از اتاق زدم بیرون ساعت 7 بود هوا تارک شده بود و چراغای آشپزخونه رو روشن کردم و یه آب قند درست کردم بردم تو اتاق بهش دادم نصفشو خورد و در حالی که چشاش آبیه قشنگش واز نمیشد از قرمزی رفت من موندمو یه تخت در هم و یه حس بد ،نیم ساعت بعد از رفتنش زنگ زدم جواب نمیداد ،نیوشا جواب داد بعد از چند بار زنگ زدن و گفت در اتاق گیسو قفله من رفتم حمام و یه دوش گرفتم موقع پوشیدن شرت دیدم دستم که خورد به تخمام به شدت درد گرفتن درد بدی که قابل توصیف نیست بعد نیم ساعت من راهم نمیتونستم برم و زنگ زدم به یکی از دوستای دانشگام که داداشش دکتر بود شماره دادششو گرفتم جریانو یه جوری بهش گفتم (بیشتر میترسیدم نکنه مریضی گرفته باشم از گیسو که تو 3 ساعت بکشم) اونم گفت که باید خالی بشی که عامیانش جق یزنی بود ، و من با دردی سرشار این کارو کردم که مزش مثل زهر بود ( و این گونه بود که حس بگا رفتن رو تجربه کردم) بد ترین ضد حال زندگیم بود شبی که قرار بود اولین و بهتریت سکس زندگیم باشه با جق زدن به امام میرسید ولی تا دوروز تخممدرد میکرد تا حدی که نمیتونستم از تخت پاشم و خودمو زدم به مریضی و به رضا هم گفتم اونم دعوا کرد و زنگ زد چرندیات گفت به گیسو من فهمیدم رضا ترسیده بود که گیسو بره تو پاچش وگرنه دوسش داشت ولی دیگه تموم 1 هفته بعد گیسو دوباره خونمون بود دیونه موهاشو پسرونه کوتاه کرده بود دو بند انگشت و بازم همون هاله های فانتزی قرمزه مایل به صورتی و تیز تیزشون کرده بود یه شلوارک ارتشی که در کل ترکیب وحشی و قشنگی بود ولی بد مسب بدتر سکسی و سم شده بود این دفعه دیگه بیتجربگی نکردم یه آهنگ لایت با نورکم و بعد از یکم مالوندن و لب خیلی خونسرد بدور از هرگونه حالت وحشیانه سرشو هل دادم سمت پارسک و کیری دادم بهش خورد که تو خاطراتش بمونه (مادر قهبه نمیدونست من هفته پیش دوروز چی کشیدم ) نذاشتم سرشو بیاره بالا یا در بیاره هرچی زور میزد که سرشو بیاره بالا منم بیشتر سرشو بالا پایین میکردم آبمم ریختم تو دهنش که رو تختم تفش کرد و بعد هم برش گردوندم و افتادم روش گردنشو خوردن و سینهاشو که نوکشون حسابی قرمز و برجسته شده بود و میخوردم از پایینم دستم تو شرتش بود و حسابی میمالوندمش با ناخونای تیزش به کمرم چنگ زد و من درد تیزی و خراش ناخونشو روی پوستم حس کردم توی چشاش یه حس انتقام گرفتن از کیری که خورده بود رو میشد دید، پوست کمرموبا یکم خون زیر ناخونش که نوکش لاک سفید بود میدیدم و اونم مثل دیونه ها میخندید همینم منو بیشتر حشری میکرد و رفتم پایین منم برای اولین بار کس تست کردم تمیز بود و بی مو که شهوتمو بیشتر کرد و دوباره کیرمو راست کرد و اونم همینجور یه بار اومد از تکونای شدیدش فهمیدم و پارسا جونم گفتناش بیحال شد برش گردوندمش و از پشت یکم کرم زدم به دور سوراخ کونش که حسابی تنگ بود یه کاندوم تاخیری زدم گفت نه بزار برای بعدن ولی هیچ مقاومتی هم نمیکرد که نتیجه این بود کیر میخواد بود منم آروم دادم تو سوراخش که خودش یه بالشت اورد و گزاشت زیر شکمش نمیخواستم محکم بکنمش و وحشی بشم ولی بعد از اینکه ولی دست خودم نبود یه رگی تو مغزم به این کار فرمان میداد ومنو به این کار تحریک میکرد میزدمش و بهش فحش میدادم و وقتی آبم میخواست بیاد دستامو حلقه کردم دور گردنش و کشیدم سمت خودش بعدم بیحال شدم این دفعه اون افتاد روم و دستشو کرمی کرد و کاندومو کند وا با آب خودم و کرم شروع کرد به مالوندن کیرم نگاه چشای آبیش کردم و در همون حال و بعد از کمی مالیدن دوباره آبمو اورد و خیلی فاز داد کنارم خوابید و آروم گفت کمرت بدجوری جر خورده دردم میکنه منم گفتم آره با دستش صورتمو گرفت سمت خودش تو چشام ظل زدو گفت تا تو باشی کیرتو نکنی تو حلقم به زور و بعدم ملحفه تختو زد کنار و دستشو که ترکیبی از کرم و آب خودم بود مالوند رو پتوم و گفت اینم بشو تا یاد بگیری که آبتو هرجایی نریزی ،
نمیدونم چرا از کاراش خوشم میومد بیشتر تا اینکه عصبانی بشم ساعت داشت 11 میشد و گیسو هم باید میرفت خونشون سریع لباس پوشیدو اومد بوسیدم گفت : رضا تا حالا از گل نازک تر بهم نگفته بود ولی تو بد منو کردی مال تو رو بیشتر دوست دارم منم بهش گفتم موهات وقتی بلند تر بودن بهتر بود بیشتر دوسشون داشتم
گیسو هم برگشت گفت بلندتر میشن باز ولی کیره تو هم اگه به بلندی و بزرگی داداشت بود بهتر بود حیفه که ماله تو بلند تر نمیشه و خندیدو رفت
خندش منو یاد اولین روز آشنایمون انداخت ،همیشه یه اتفاق تازه تو راهه ....

دو سال میشد که با گیسو بودمو و هیچ وقت از جلو سکس نداشتم مامانش میدونست همه چیزو و حالا منو دامادش صدا میزد نیوشا خیلی خشکل تر شده بود ولی هیچ وقت دستم بهش نزدم ، سارا خانم مرتب بهم پول تو جیبی میداد تو این دو سال خیلی زیاد بهم میرسید و مرتبم میگفت نگران شغلو و پولو آیندت نباش و اگه میخوای ازدواج کنی با گیسو ، عشق کافیه و تو هیچی نمیخواد بیاری گیسو دوست داره واقعا(تو دلم میگفتم دختر ... شو میخواد بندازه به من مامان زرنگ) .
ولی از طرفی بهترین و ناب ترین لحظه ها رو باهاش داشتم و یه خاطره 4 روزه تو کیش که رویایی بود تو هتل فلامینگو و ...
اینقدر به هم نزدیک بودیمو رابطمون عاشقانه شد که شک نداشتم بدون گیسو میمیرم و با هم ازدواج میکنیم با هم میخندیدیمو گریه میکردیم و همه چیز رویایی بود ولی بازم روزگار خوب نچرخیدو من
قضیه رو وقتی تموم کردم که ظهر یه روز بهاری خونشون بودم و یه دفعه بابای گیسو اومد من و گیسو رو تخت مان باباش بودیم سارا خانم منو تو کمد اتاق خودش فرستاد و درو بست من مبایلمو سایلنت کردم و نورشو روشن کردم که نترسم باباش اومد رو تخت دراز کشید و گفت ناهارو آماده کنه تا بخورن با هم نور مبایلو چرخوندم و خشکم زد توی کمد یه اسلحه بود ، یه کلت و کیف مدارک که یکیشون عکس بابای گیسو بود و یکیشون مامان گیسو و دو تا شناسنامه عراقی به اسم بابا و مامان گیسو و یه پست بالا....
گزاشتم سر جاشون و قسم خوردم اگه سالم از این خونه برم بیرون دیگه بر نمیگردم .، ساراخانم صدا زد ناهار آمادس و بابای گیسو رفت صدای کلید اومد که من سکته کردم از لای روشنایی در سارا خانم دیدم که بهم گفت یالا عزیزم بیا بیرون برو و منو سریع فرستاد بیرون قلبم 360 میزد و بدجور ترسیده بودم بعد اون یه بار دیگه گیسورو دید و گفتمش دیگه سمت من نیاد و همه چی تمومه ولی نگفتمش چرا .....
یادمه تتوی پارک رفتم بعدش و سرمو دیوانه وار به درخت میکوبیدمو گریه میکردم ...
گیسو انقدر غرور داشت که دیگه زنگ نزد ولی سارا خانم 3 بار زنگ زد تو این 7 سال
بار اولش یک هفته بعد گفت گیسو همش داره گریه میکنه چی شده
بار دوم ، یک سال بعد گفت گیسو دانشگاه تهران آزاد میخونه کامپیوتر و هنوزم با کسی نیست و دوست داره
بار سومشو .3 سال پیش که گفت گیسو میخواد از ایران بره ترو خدا اگه تو بیای باهاش دوباره نمیره هرچقدر پول بخوای مشکلی نیست
هر سه بارشو من ترسیدم از اینکه واقعا تو این 4 – 5 سال که باهاشون بودیم نفهمیدم باباش و سارا خانم آخر چه کارن و یکی دیگه هم که قبلش 2 سال با داداشم بود و اینو نمیتونستم هزمش کنم .
حالا من توی یه شرکت توی اهواز و به عنوان کارشناس ارشد مکانیکم
گیسو ماه پیش بهم زنگ زد
وازم خواس که ببینمش نمیونستم نه بگم
قرارمون 9 شب بود همون پارکی که اولین بار 5 نفری رفتیم بیرون من با تاکسی رفتم اون با یه موهاوی سفید اومد سوار ماشینش شدم بوی عطرش توی ماشین منو به خاطره هامون میبرد، گفت که داره ازدواج میکنه ،نگفت با کی ، گفت یه دلیل محکم میخواد که چرا من 7 سال پیش ولش کردم ولی من نمیتونستم چیزی بگم هم برای جون خودم میترسیدم هم برای اون
و هم از اون میترسیدم .
نگاهم کرد و منم نگاشش کردم هنوزم بی نظیر بود تازه 100 برابر زیباتر شده بود موهاشو سفید صدفی کرده بود که با چشمای آبیش و لبای قرمز تیرش ترکیب خواصی شده بود . به شوخی گفتمش شدی سفید قشنگ ، خندید و چیزی نگفت و بازم نگام کرد و منم چش تو چشش شدم و چشمامو آروم بستمو و رفتم سمت لباش که صدای صوت بلندی اومد ، صدای سیلی محکمی بود که گیسو زده بوود ، دستش خیلی سنگین بود و منو سر جام میخ کوب کرد یه سیگار درورد روشن کرد به اشاره کرد که تو هم میخای سرمو تکون دادم یعنی نه (سیگاری نبودم) دستگاه پخش ماشینو روشن کرد و آهنگ یاس فضای ماشینو پر کرد
تو که میدونستی من تکیه گاه محکمتم
بگو با من دیگه چرا دِ آخه نوکرتم
من که هر دقیقه ام وابسته به دقیقه ی تو بود
من که حتی لباس تنم به سلیقه ی تو بود
منی که دست هیچ کسی رو با وجودم نمی گرفتم
تو باعث شدی که توی قلبم بمیره نفرت
رسیده وقت رفتن
هر چند، من از دلت خیلی وقته رفتم
باشه تو بردی و اینا برات افتخارن
هه ، تو ختم عالمیو منم اِندِ خامم
فک نکنی اهل جبران یا انتقامم
خودم باید دقت میکردم تو انتخابم

هنوزم حس اون سوزش بی نظیر و جای چنگ ناخون روی پوستم یکی از بهترین حسای زندگیمن ولی دیگه تکرار نشدن .....
نمیتونم دوروق بگم که از ته قلبم دوسش داشتم
و دارم
و بینظیر بود
خدا حافظ

نوشته: پارسا و پارسک

2.5
نمره شما: هیچ میانگین 2.5 (6 votes)

نظرات

دوست عزیز :
شما نتنها پپه هستی بلکه خیلی هم خنگ هستی.کاملا مشخص هست برای چی داستان اپ کردی.الان خوشحالی

که اعصاب کاربرهای سایتو به هم می ریزی؟

1-صادق هدایت نه همایت که اگر بهش حمایت هم می گن دلیل داره.فکر می کردن طرفدار حکومت وقت هستش و

نون خور اونها.تاریخ ایران رو به لجن کشیدید حالا نوبت نویسند گانش هست؟

2-انقد بیشعوری که نمی دونی جای ایه قران در همچین سایتی نیست؟ نه قران نه انجیل نه تورات...

3-داستاننو چنان مزخرف و کش دار نوشتی که کشش در رفت.

4-می خواستی بگی که طنز نویسی و خیلی بامزه که فهمیدم حال بهم زنی

5- اسم داستان باید جوری باشه که خواننده مشتاق خوندن باشه. من اول فکر کردم قیصر(بهروز و ثوقی ) اومده

6-در گرمای 40 درجه از خود اهواز هم باشی بیشتر از یک خیابون نمی تونی راه بری .اسهال می شی بابا.

که البته اینم نتیجه پیاده روی در گرمای 40 درجه است.

7-راستی نیوشا اون وسط چیکاره بود من نفهمیدم.

8- مگه کسی که عراقی هستش لزوما جاسوس یا جنایتکاره؟

9- کلا توهم زدی.

10: هدفت این بود که به اهوازیها و عربها فخش بدیم؟ درود به شرفشون که اگه دستشون به تو برسه سر و ته ات یکی

هستش.

هر چی که می خواهید بگید بگید.فحش از مسلمون گرفته تا مسیحی و جد اباد خودتون.تورو خدا اسم از تاریخ مملکتتونو می برید با مطالعه ببرید.گند نزنید بهش.

بالا
0 لایک

حوصله ندارم كامل بخونم خيلي تو مخي بود بعد اين سعي كن نويسندگيتو قوي كني سعي نكن هيچ قوميتي رو خراب كني همه انسان ها با هر نژادي و رنگي محترمن
ولي كلا چيز بدي توش نداشت نه سكس محارم و تا اونجا كه من خوندم گي هم نداشت چه عجب!!!!!

بالا
0 لایک

انقدر غلط املایی داشتی که حالم بد شد 3 تا پاراگراف رو خوندم و عطاش رو به لقاش بخشیدم.
در ضمن مرتیکه سبک سر قرآن برای مردم ما مقدسه ، کاری به اعتقادات کسی ندارم ولی جای یه آیه از یه کتاب مقدس وسط داستان سکسی نیست.

بالا
0 لایک

منم با بانو پروازی و همچنین آبجی سوگلی موافقم

سلام آبجی سوگل ...خوش اومدی آبجی ...ممنون که اومدی ..دلمون برای اون کچل و عتیقه گفتنهات تنگ شده بود

دمت گرم پروازی جان ...خیلی زیبا زدی تو برجک این مرتیکه الاغ

خاک تو سرت با این داستانت

حالم به هم خورد الاغ جون

بالا
0 لایک

به این اراجیف صدمن یه غازی که بلغورکردی کاری ندارم فقط واسم سواله که توچه جورکارشناس مکانیکی هستی که هق هق رومینوسه حق حق. دروغ رومینوسه دوروق وخیلی غلطای املایی دیگه؟؟؟

بالا
0 لایک

باید اسمتو گذاشت پارسای کسخول . نمی خواستم توهین کنم ولی اخه یه جورایی داستانت حالمو بهم زد . احتمالا بچه زیتون کارمندی یا نیوساید هستی و قرارات هم تابلو توی پارک ساحلی . بگذریم که چطور یه مهندس مکانیک خودشو اینطور به گا می ده . مادر و دختر با حال و روز مشخص و داماد هم که مشنگ باشه وضعش بهتر از این نمی شه . تو و محمود جفتتون توی توهم هستین یکی تو سازمان ملل یکی تو گرمای 50 درجه اهواز . یکی ملتو به گا می ده یکی دیگه خودشو . ....

بالا
0 لایک

فقط چند بند اولش را خوندم تمام نکاتی که خواستم متذکر بشم پروازی عزیز گفته بودند فقط میمونه یه چیز همه غلط املایی هات به یه طرف این " مقعنشو " به یه طرف ....
اونیکه دخترا به سر میکنن "مقنعه" است نه "مقعنه"

بالا
0 لایک

خوب بود.داستان منم مثل داستان توئه فقط تا قسمتیش تا اونجا که به دختره گفتم بیا با هم باشیم الکی بهونه آورد نگو خانوم سرش جای دیگه گرمه هی راستی اگه پایه دوستی بودین ایمیل بدین یه دختر خوب ترجیحا گیلانی
آدرس ایمیلم:‏Nima.Alpinist@gmail.comوNima.aj.91@gmail.com

بالا
0 لایک

خوب بود.داستان منم مثل داستان توئه فقط تا قسمتیش تا اونجا که به دختره گفتم بیا با هم باشیم الکی بهونه آورد نگو خانوم سرش جای دیگه گرمه هی راستی اگه پایه دوستی بودین ایمیل بدین یه دختر خوب ترجیحا گیلانی
آدرس ایمیلم:‏Nima.Alpinist@gmail.comوNima.aj.91@gmail.com

بالا
0 لایک

خوب بود.داستان منم مثل داستان توئه فقط تا قسمتیش تا اونجا که به دختره گفتم بیا با هم باشیم الکی بهونه آورد نگو خانوم سرش جای دیگه گرمه هی راستی اگه پایه دوستی بودین ایمیل بدین یه دختر خوب ترجیحا گیلانی
آدرس ایمیلم:‏Nima.Alpinist@gmail.comوNima.aj.91@gmail.com

بالا
0 لایک

نکات داستانت رو میخوای بدونی؟
اول اینکه حالم رو بهم زدی انقدر طولانی بود،دوم اینکه خاک بر سرت که مادرش بهت پول میداد ،سوم هم خیلی چلغوز هستی که این همه غلط املاء داشتی و چهارم هم می‌سپارم به نفر بعدی که میخواد نظر بده.:@ Blum 3BiggrinSadWinkSmileAngel >:) Kiss 2Cray 2 B-) Wacko :-S

بالا
0 لایک

پروازی دوست عزیزم
پاسخی کوبنده و در خور این بیمار روانی دادی.
بسیار شیوا به او فهماندی که انسانی بس بیشعور و کوته فکر و بی سواد است.
زنده باشی و تندرست.

abdoll tabeta دوست خوبم
از دعایی که کردی بسیار لذت بردم خصوصا اون قسمت که در باره تجدید نظر خدا برای تولید نوزاد ذکور بود! در عین سادگی و کمی چاشنی طنز بسیار با معنی بود.
پیروز و تندرست یاشی عبدل جان.

Pentagon U.S.Army
(پژمان)

بالا
0 لایک

این داستان کاملا تخمی و زاییده ذهن یک مجلوق بود :D
از کی تا حالا مادران گرامی برای به گا رفتن دختراشون پول هم میدن :? تازه یارو رو
داماد خودشون حساب میکردن
هم با پروازی موافقم هم با عبدل

بالا
0 لایک

می خواستم ازت دفاع کنم ، دفاع محکم ؛ از اونائی که تو فیلم خارجی ها می بینی و هیئت منصفه را اینرو-اونرو می کنه !!! ولی خودت نذاشتی ابله. به جان خودم اگه انقدر غلط املائی های فاحش نداشتی چون اخساس کردم با کمی حمایت و تشویق یک چیزی ازت در می آد در قالب نقد چنان دفاعی ازت می کردم که تا مدّت ها یادت بمونه. ولی خودت نذاشتی !
آخه یابو آدم هر قدر هم که خر باشه ، هر قدر هم که بی دقت باشه ،هر قدر هم که بی سواد باشه ،هر قدر .... ، اسم نابغه ی بزرگ ادبیات فارسی "صادق هدایت"ِ کبیر را می نویسه "همایت"؟؟ خاک بر سر بی سوادت کنند .
در ضمن نکبت، استفاده از طنز توی داستان خصوصن داستانهایی از این دست خیلی خوبه ولی تو دیگه شورشو درآوردی ،با اون روحیّه ی طنّازت!!
راستی اخمق جان استفاده از اصطلاحات گفتاری هم همین حکمو داره ،تو خفه کردی ما رو با این میکس،میکس، گفتنت یا اصطلاحای دیگه ای که صد بار تکرارشون کردی.
حیف شد آدم کند ذهن ، حیف شد .من می خواستم ازت دفاع کنم ، خودت نذاشتی

بالا
0 لایک