شما اینجا هستید

توهم (2)

...قسمت قبل

از بويه گندي که به صورتم ميخورد و از دردي که تو بدنم پيچيده بود به هوش اومدم.از ترس داشتم سکته ميکرد زيرم خوني بود و مقداري ابم رو صورتم ريخته بود که داشت حالمو به هم ميزد.توان اينکه پاشم خودمو بشورمم نداشتم.حالم داشت از خودم به هم ميخورد که خام حرفاش شده بودم.من از اولين سکسم جز درد هيچي عايدم نشود.احساس ميکردم که کسم کش اومده .درده ناجوري بدنمو گرفته بود که نميتونستم تکون بخورم.نميدونم چرا اما ترس برم داشته که بود که حرفاش همه دروغ بود و فقط همينو ازم ميخواست.دچار چند حسيه عجيبي شده بودم.از يه طرف ترس برم داشته بود که غلام رضا حرفاش دروغه،از يه طرف به خاطر گناهي که کرده بودم ناراحت بودم،از يه طرفم بابته دردي که کشيدم چشمم از سکس ترسيده بود.بويه گنده ابه غلام رضا مجبورم کرد که پاشم خودمو بشورم.با هر بدبختي که بود خودمو شستمو رفتم بيرون از حموم زودم لباس پوشيدمو رفتم خونه.همش نگرانه اين بودم که الان مامان ميفهمه و ابروم ميره.شام نخورده خوابيدم.صبح تو مدرسه تمامه حواسم به اتفاقاي ديروز بود و اصلا نفهميدم که چطوري اون روز تموم شد.تو راهه خونه غلام رضا سر رام سبز شد وميخواست باهام حرف بزنه اما من راهمو عوض کردمو رفتم اون طرف خيابون.ديدم داره دنبالم مياد از ترسه اينکه کسي نبينمم داشتم قبضه روح ميشدم.دويدو دستمو گرفت و گفت
غ:زينب به خدا من دوست دارم و نميذارم هيچکس جدامون کنه.بهم اعتماد داشته باش.
ز:اگه راست ميگي بيا خواستگاريم؟
غ:من که الان شرايطه زن گرفتنو ندارم ولي دارم تلاشمو ميکنم پس تو ديگه اذييتم نکن.
ز:نگرانم که زير حرفت بزني؟
غ:هرگز
ز:باشه بهت اعتماد ميکنم ديگه بايد برم خداحافظ
غ:خداحدفظ عشقم.....راستي امروز ساعت 5 تنهام بيا پيشم منتظرم.
غلام رضا اصلا وا نستاد تا من جواب بدم اينو گفتو سريع رفت و منو با اون افکاره هميشگيم تنها گذاشت.
از يه طرف دوست داشتم دوباره امتحان کنم و از يه طرفم از تکرارش ميترسيدم.اصلا نفهميدم ساعت اون روز چطوري به نزديکاي 5 رسيد و من هنوز مردد بودم از کاري که ميخواستم انجام بدم.اخرشم شيطون گولم زدو خام حرفاش شودمو رفتم خونشون و
همه چيزو سپردم به زمان و ايينده.
غ:ميدونستم مياي بفرما تو
با قدم هاي لرزان داخل شودم هنوز درو نبسته بود شروع کرد به خوردنه لبام.دوباره حالم همون جوري شد که تو حموم شده بودم سرا پامو گر گرفته بود حس ميکردم کردنم تو تنور نونوايي.
همين طوري که لبامو ميخورد دستشو اتداخت پشته پاهامو بغلم کردو برد سمته تخت.
وقتي گذاشتتم رو تخت دوباره افتاد رومو شروع کرد به خوردنه لبام اما اين بار همزمان سينه هامم از رو لباسم ميماليد و اين کارش داشت ديونم ميکرد.اصلا تو حاله خودم نبود .بيشرف بلد بود چطوري حالمو خراب کنه با يه دستش سينه هامو ميماليد با اون يکي دستشم از رو شلواره کهنه و پارم کسمو ميماليد لباشم که معلومه کجا بود. واقعا عالي کار ميکردم.بعد از اينکه از خوردنه سينه هام سير شد شروع کرد به در اوردنه پيراهنم و همزبان دستشم ميکشيد رو پوسته بدنم که خيلي بهم حال ميداد.وقتي پيراهنمو در اورد يه ليس به نافم زدو رفت سراغ شلوارم اونم در اوردو انداخت اونور.يه نمه خيسي رو رو کسم حس ميکردم اما فکر نميکنم اينقدي بود.بدنم با کاراش شده بود گوله اتيش.با دستش سينه هامو ميچلوندو نوکشو ميکشيد زبونشم لاي کسم که باز کرده بود ميکشد.داشتم ديونه ميشدم از اين کاراش.يه حسه خوبي داشتم.وقتي کسي رو دوست داري و داري از بودن باهاش لذت ميبري هر کاري بکنه لذت بخشه برات.غلام رضا اين موضوع رو ميدونست واسه همين بود که تا ميديد يکم اروم شودم يه دستي؛يه ليسي؛يه چنگي يا يه لبي يا کاري ديگه ميکردو صداي منو در مياوردو ميخنديد.بعد از اينکه کاي کسو خورد ازم خواست که کيرشو بخورم.هر چي با خودم کلنجار رفتم ديدم دلم نمياد بکنم تو دهنم.اخه همون بارم که واسش خوردم هيچ لذتي به من که نداد به خودشم فکر نميکنم حال داده باشه اخه همش دندونم کشيده ميشود بهش.با کلي وررفتن باهاشو بازديد کامل يواش يولش کردم تو دهنم همين که کردم تو دهنم عق زدمو حالم بعد شد واسه همين ديگه غلام رضا بهم نگفت بخورم.منو خوابوند رو تختو يه ذره تف زد به کفه دستشو يه ذره هم زد به کيرش.کيرشو که ميکشيد به کسم حاله عجيبي ميشدم گورم ميگرفت يه لرزه کوچولوم به تنم ميوفتاد.عاشقه اون لرزه اي بودم که به تنم ميوفتاد خيلي باحال بود واسه همين چند بار ازش خواستم اين کارو بکنه.بعد از اينکه چند باري کيرشو کشيد بهمو من حالشو بردم کثافت يهو با تمامه زورش فرو کرد تو ومن دوباره مثل دفعه اولم سوزشه شديدي پيدا کردم.اشک تو چشام جمع شده بود.ياراي هيچ کاري رو نداشتم.غلام رضا هم با اينکه حالمو ديد لبخندي زدو گفت:الان بهتر ميشي يه کم تحمل کن.اينو گفتو شروع کرد به تلمبه زدن اما من بهتر که نشودم تازه بدترم شوئم.سوزششو تا زيره نافم حس ميکردم انگار با هر بار عقب جلو کردنش يه ميله اهنيه داغو درونم ميکردنو در مياوردن.فکر کنم يه 2 يا 3دقيقه اي طول کشيد که دردش کمتر شود تازه داشتم لذت ميبرد.حسه انکه يه چيزي توم داره ول ميخوره خيلي باحال و لذت بخش بود.تازه داشتم از کس دادن للذت ميبردم که غلام رضا کيرشو در اوردو يه دستي کشيد روشو يه چنتا قطره اب کيرشو خالي کرد رو سينم
ادامه..............

نوشته: حسین

داستان سکسی:

1.5
نمره شما: هیچ میانگین 1.5 (2 votes)

نظرات

تو یه دختر نیستی بهتر بود داستانو از زبون پسر مینوشتی
خیلی بد احساسارو انتقال میدی
سعی کن اینقد سریع نری سراغ سکس اینجوری عشقشون باطله چون هیچ صحنه ی عاشقونه ای نمیبینیم
آدم از مؤنث بودنش احساس بدی پیدا میکنه

همانطور که دوستان گفتند در این داستان احساسات یه دختر بخوبی ترسیم نشده و چون توام با تحقیر شخصیت زنانه است احساس بدی به ادم دست میده یه احساس انزجار بطوری که حتی ما مردان هم ازجنسیت خودمان متنفر میشیم . ضمنا پسر داستان که سن کمی هم داره ولی طوزی شخصییتش ترسیم شده که انگار تجربه جنسی یه مرد کامل رو داره که زیاد با واقعت جور در نمیاد . در مجموع قلم خوب و روانی داری ولی سعی کن کمی غمناک بودن اونو کمتر کنی . موفق باشی - عقاب