شما اینجا هستید

خاطرات من از سکس مامان و بابام

21 posts / 0 new
آخرین پست
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

خاطرات من از سکس مامان و بابام

من در یک خانواده 4 نفره زندگی می کنم . مامان و بابا و یه خواهر که 4 سال از خودم بزرگتره . از همون بچگی هم خیلی کنجکاو بودم هم خیلی شیطون . طوری که گاهی گربه ماما نمو در می آوردم . خانواده ما از وقتی یادم میاد روی خیلی مسائل که بیشتر ایرانیا حساسیت نشون می دن روش ، حساسیتی نداشتن . مثلا مامانم جلوی ما خیلی سکسی برخورد می کرد با بابا . راحت می بوسیدش .. همیشه اگر خودمون بودیم جمع اندازه لباسهاش به 20 سانت نمی رسید و بابا گاهی فکر می کرد ما حواسمون نیست و یه ناخونکی می زد یواشکی ...قافل از اینکه ما هر چی بزرگتر می شدیم کنجکاویمون بیشتر می شد در این قضیه و بقول معروف همیشه 4 چشمی مواظب بودیم که یه وقت شکار لحظه هارو از دست ندیم همین رفتارهای داغ ماما و بابا باعث شد ( طوری که من بعدها فهمیدم ) هم خواهرم و هم من دچار بلوغ زودرس بشیم . خوب این یه مقدمه بود وایه اینکه کمی آشناا بشین با من . و حال خاطرات من .
همونطور که گفتم نوع برخورد ماما و بابا باعث شده بود کمی جلوتر از سنم کنجکاو باشم نسبت به بعضی مسائل . اولین چیزی که تو بچگی یک سوال و فکر تازه بود برام ، بدن پدرم بود .. چون گاهی که ماما وقت نداشت یا حوصله و یا پریود بود . بابایی منو می برد حموم . اولین بار که فیمیدم بدن بابایی با منو خواهرمو ماما فرق داره هیچوقت از ذهنم نمی ره . من عاشق آب بازی بودم . هنوزم به آب علاقه دارم . آب استخر حموم دریا و بقیه آبها بگذریم ، اون موقها همیشه بابایی منو می شست اما بیرون نمی رفتم و میموندم آب بازی می کردم بعد وقتی خودشو می شست منو از توی وان بزور می کشید بیرون یکی از روزا که به همین روال بودو داشتم توی وان کیف می کردم و بابا داشت خودشو می شست . دیدیم همونطور که سر پا ایستاده بود شرتش رو در آورد من شاید از روی غریزه یا کودکی و کنجکاوی برای اولین بار فهمیدم که بدن پدرم با ماها فرق داره . وقتی خودشو می شست دیدم اونی که از بین پاهاش آویزونه و من بهش خیره شدم قشنگ تکون می خوره و بزرگه . نا خوداآگاه دستم و بردم پایین توی آب و کشیدم روی کسم که اون موقع خیلی کوچولو بود البته الانم هست اما نه مثل اون موقع . آروم نازش کردم و دیدیم و چشمم به شومبول بابایی بود که دیدیم نه . مال من اونطوری نیست . این شد اولین کنجکاوی جنسی من ، وقتی خیلی کوچیک بودم .
بعد اون هم همش در بدن پدرم چیزهای تازه ای کشف می کردم و خیلی برام جالب بود .. اما هنوز چبزی از سکس نمی دونستم . فقط در حد همون لاس زدنهای مامان و بابا . تا اینکه اولین بار من با سکس روبرو شدم و اون شبی بود که خوب یادمه خواهرم رفته بود خونه خالم که باهاش ریاضی کار کنه و بارون و رعد و برق بود . حدودا 6 سالم بود شایدم کمی بیشتر یا کمتر . اتاق منو خواهرم یکجا بود . اون شب خواهرم نبود که سر به سر هم بذاریم و کرم بریزیم تا خوابمون ببره اما من از صبحش اونقدر آتیش سوزونده بودم که زود خوابم برد . نمی دونم 3 یا 4 ساعت بعد بود که با صدای شدید رعدو برق ار خواب بیدار شدم . نترسیدم چون اصولا کم از چیزی می ترسیدم .. اما حس کردم که جیش دارم و بلند شدم برم دستشویی .
تو اون خونمون اتاق منو خواهرم یه طرف سالن بود و اتاق مامان اینا او طرف دیگه که با 2 تا پله جدا می شد از سالن و دستشویی کنار اون پله ها تو یه حالت گود مانند بود ... خلاصه اومدم سمت دستشویی .. چشمامم خوابالو بود .. از بین صدای رعدو برق که گاهی می زد یه صدای دیگه هم می شنیدم که هی نزدیک تر می شد . توی سالن به آباژور کم نور بود که شبا ماما روشن می ذاشت . خلاصه ( الان همتون فحش میدید که اینقدر توضیح می دم ) اما اول اینکه من عادت دارم خیلی حرف بزنم وو بعدشم اینکه دوست دارم اون حسی و که داشتم کاملا منتقل کنم . خلاصه ما حواسمون رفت به صدا و هی اینور اون ورو نگاه می کردم دنبال صدا . هی رفتم و رفتم که یهو دیدیم پشت در اتاق مامان و بابام هستم در باز نبود اما بسته و کیپ هم نبود چی می گن اصطلاحا ( پیش ) یود . اول فکر کردم مامانم داره گربه میکنه چون مثل صدای هق هق بود . گاهی هم میگفت آخخخخخخخخ علی ! یا می گفت : بالا تر !
من که مثه اوسکولا وایستاده بودم پشت در و شوکه شده بودم .. چون باز اولین تجربه بود . فضولی بیشتر از این اجازه نداد و همونطور که مات بودم دستمو گذاشتم رو در یه کمی فشار دادم ... هم صدای رعدو برق بود هم صدای ماما که ناله می کرد و هم یکی که انگار کلی دوییده و نفس نفس می زنه .......

ادامه دارد....

3
نمره شما: هیچ میانگین 3 (88 votes)
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

می خوام قسمت بعدی را بفرستم

می خوام قسمت بعدی را بفرستم اما این سیستم هی میگه اسپم می کنی!!!!

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

یه کمی که لای در باز شد صدا

یه کمی که لای در باز شد صدا رو خیلی بهتر می شنیدم . توی اتاق تاریک بود و چون چشمم عادت نداشت اول هیچی نمیدیدم . می تونم بگم که کمی ترسیده بودم چون نمی دونستم مامانم داره اون زیر حال می کنه . به خاطر ناله های حشریش ترسیده بودم . صدام در نمی یومد و قلبم تند تند می زد و خوب گوش می کردم ... مامانم یه آخخخ و اووخی راه انداخته بود که بیا و ببین .. البته اینو بگم ماما هیچی کم نداشت و نداره از قیافه و هیکل .. هنوزم همینطوره فقط یه کمی تپل تر شده که اونم بابام کیف می کنه کلی .. بعدها که بزرگ شدم و از سکس سر در آوردم فهمیدم که پدرم خیلی زیاد و شاید بیش از حد حشریه . خلاصه گوشام تیز شد :
صدای مامانمو میشنیدم که تند تند انگار کسی می زنتش می گه آااااا آااااااااااااا و گاهی نفس نقس می زنه .. یه کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد .. از همون لای در تمام اتاق رو سکیدم که رنگ لحاف ماما اینا که روشن بود جلب توجه کرد .. خیلی محو دبدم لحاف مثل یه تپه کوچیک بالا اومده و تند تند تکون می خوره ... اضطرابم که کم شد بین صدای ماما صدای بابا رو هم می شنید که با هر ناله مامان هی می گفت جوون .... جوون .. هر وقت که یادم می یاد انگار همین دیشب بود و فکر نمی کنم که هیچوقت اون صحنه از ذهنم پاک شه . حتی گاهی که یادم میاد حسابی داغ می شم ! خلاصه پلک هم نمی زدم و فقط گوش می کردمو از لای در داشتم سعی می کردم که ببینم . اول صداشون آروم تر بود اما هر چی می گذشت هم تندتر می شد هم بلندتر .. بابام که یه جوری نفس نفس می زد و می کرد تو و حال می کرد که اگه ، من که سهله گروه فیلمبرداری هم دم در بودن .. اینا حالیشون نمی شد .
مامانم صداش یهو بیشتر شد باز یادمه هی می گفت می خوام .. می خوام .... بکن علی ... یا می گفت مردم علی ... منم که آخر نفهمیدم ماما حالش بده ؟ با خوبه ! یه هو بابام همونطور مه نفس نفس می زد .. گفت : می خوای ... بازم می خوای ؟ تا صبح می کنمت ! بعد یه صدایی مثل داد آروم اومد از بابام که همزمان مامانم یه جیغ آروم کشید که من دیگه رسما" کپ کردم ! و پا گذاشنم به فرار ! از ترسم دستشویی هم نرفتم ....
من بعد اون شب خیلی سکس از اونا دیدم اما شاید به این دقیقی همه جزئیاتش مو به مو یادم نباشه . اما اون شب بارونی و هیچوقت یادم نمی ره .
صبح که بیدار شدم . باد دیشب افنادم . می ترسیدم از جام پا شم .. یعنی فکر می کردم مثلا مامانم کشته شده ! خوب نمی فهمیدم . که در اتاقم باز شد و ماما که حوله پوشیده بود و موهاش خیس بود اومد تو . اول ترسیدم اما تا دیدم مامانمه مثل چی بغض کردم که چشمای ماما 4 تا شد ! اومد بغلم کرد گفت : چیه عروسک ؟ خواب دیدی ؟! ( بلهههههه اونم چه خوابییییییی ................
بعد از اون شب وقتی دیدم ماما حالش خوبه با خودم گفتم پس اونی که من توم شب دیدم بد نبوده ... چون ماما صبحش خیلیم سر حال تر بود و این شد که کنجکاوی های من در مورد سکس شروع شد هم در مورد ماما و بابا و مدتی بعد خواهرم که خودارضایی می کرد و بعد از اون هم خودم ( خوب چیهههه ؟ مگه خودم دل ندارم ؟؟؟؟ )

ادامه داره....

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

خلاصه اون روز گذشت و خواهرم

خلاصه اون روز گذشت و خواهرم برگشت خونه اما جرات نکردم چیزی از ماجرای دیشب بگم . بعدش با اینکه اون شب بعد عمری از چیزی ترسیدم ! اما اونقدر فضولیم ( کنجکاویم البته ) تحریک شده بود که همش دوست داشتم شبا برم ببینم بازم اون اتفاق می افته یا نه ، و از شما چه پنهون یکی 2 شب اول که نه اما شب سوم وقتی خواهرم خوابیدو مطمئن شدم چراغا خاموشه مثل مارمولک آروم رفتم پشت در آتاق ماما اینا .. فکر می کنید چی شنیدم ؟ ! هان ؟
حدس بزنید ؟ ! خوب معلومه ! هیچی ! بابا جنبه داشته باشید مامان من دیگه پورن استارم که نیست .
چند هفته بعد اون موضوع برام کمرنگ تر شد . یعنی داشت می شد که باز اتفاق دیگه ای افتاد .
پنج شنبه بود و خواهرم از 2 تا 4 کلاس زبان داشت . بعد ناهار بابایی انو برد کلاس ماما کاراشو انجام داد .. بعد هم به من گفت بریم بخوابیم ! هر چی خواستم در برم از دستش نمی شد !!! کلید کرده بود که چشمات پر از خوابه و باید بخوابیم . منم که دیدیم از هیچ راهی نمی شه دودر کرد رفتم رو تخت مامانیم اومد پیشم از پشت بغلم کرد با دستش قفسه سینمو آروم ناز می کرد . همیشه اینطوری زود خوابم می برد . اونروزم با اینکه خوابم نمیومد زود چشمام شهلا شد که همین موقع صدای در اومد ( بابا برگشته بود ) باز چشمم گرم شد که ایندفعه در اتاق خودمون آروم باز شد و ماما آروم پشتم یه تکونی خورد و گفت هییییس !!! برو من میام ! همش تو خواب و بیداری بودم . که بابایی آروم گفت بیا مُردم ! در همین موقع بود که آنتن های من سریع فعال و چشمام گرد شد .خب بیشتر از اون چیزی که پدرو ماما فکر می کردن هم کنجکاو بودم هم با هوش . زود چشامو بستم . صدا قطع شد اما ماما هنوز بغلم کرده بود . یهو ماما خیلی آروم خندید و بابا که صداش نزدیک تر شده بود آرومتر گفت جااان ؟! پاشو ! منم که چشمام همونطور بسته بود . بعد ماما دستشو برداشت یه نگاه به من کردو خییلی خیلیی آروم از کنارم بلند شد . بعد هم صدای بستن در اومد . حالا من مث جغد چشمام باز شده بودو تکون نمی خوردم . یه خرده بعد دیگه بیشتر نتونستم مقاومت کنم برگشتم دیدم هیچکی نیست . پا شدم گوشمو چسبوندم به در دیدم صدا نمی اد . خلاصه دل و زدم به صحرا و رفتم بیرون گفتم اگه مامی دعوا کرد ! میگم جیش دارم ! ( که هر چی من می کشم از این جیش می کشم ! ) همه خونرو دیدم اما نبودن . دیگه لب و لوچه آویزوووون ! بغض اساسی ! که حتما " منو خوابوندن رفتن بیرون . آخه از این کارا هم می کردن گاهی . با همون لبو لوچه از پله میومدم پایین که دیدم صدای شیر آب میاد از پایین . خیالم راحت شد یه ذره . درو باز کردم دیدم صدا از حمومه . مامان و بابای من همیشه نه اما گاهی با هم حموم می رفتن . اوم موقع که اوسکول بودیم نمی فهمیدیم چرا . اما از کشفیات بعدی من این بود که پدرم سکس توی حموم رو خیلی دوست داره ! خیلی جیگره بابایی من همیشه دوست دارم که پارتنر جنسیم مثل پدرم باشه .
برای تعریف این ماجرا با پوزش از همه عزیزان و روم به دیوار مجبورم نقشه مستراح و حموممون رو براتون تشریح کنم !!!!!! زیرِ پله هایی که جدا می کرد سالن رو از اون 2 تا اتاق بالا ( که یکیش مال ماما اینا بود و یکیش اتاق کار بابایی ) یک در بود که وقتی وارد می شدی روبرو یه گلخونه کوچیک مصنوعی و کنارش ست دستشویی و اینا بود . سمت چپ یه در بود که دستشویی بود ( اونی که جیش می کنن ) سمت راست هم یه در که وقتی وارد می شدی رختکن حموم بود که اون بالا یه پنجره خیلی کوچیک با شیشه مات داشت و باز یه در دیگه بود که وارد حموم می شدی . اون پنجره خیلی کوچیک رو برای تهویه حوا باز می ذاشتن گاهی .
درو که باز کردم فهمیدم حمومن و بابایی واسه همین حتما" گفته بیا . داشتم درو می بستم که یهو مامانم خیلی عجیب خندید و باز مثل اون شب صدای نفس نفس زدن اومد . یک لحظه تمام اون شب اومد جلوی چشمم و باز پر شدم از کنجکاوی و هزار سوال کودکانه . در اولی قفل نمی شد اما در اصلی چرا در اولیو باز کردم . صدا بیشتر شد . چون هم اون دریچه باز بود و هم توی حموم صدا می پیچه . ذل زده بودم به اون دریچه و گوش می کردم . یه صدایی می یومد مثل وقتی که بدن خیس باشه و ضربه بزنی بهش . با هر صدا ماما خیلیی کشداررررر می گفت : آخخخخ جوووون ! و یه صدای اووووم اوووووم هم می یومد . من متاسفانه اول فیلم رو ندیدم و وسطاش رسیدم اما الان که فکر می کنم احتمال می دم که بابایی داشته کس ماما رو لیس می زده و هم زمان به روناش ضربه می زده که صدا بده . چون این صدا که توی حموم می پیچه خیلی حشری می کنه آدمو . لامپ رختکن سوخته بود یه کمی دوروبرمو نگاه کردم و یهو یه چیز خوب دیدم ! یه 4 پایه پلاستیکی که تقریبا " 30 سانت بود اونجا می ذاشت ماما و سبد لباس چرکها روش بود . یه سکوی سنگی هم پایین اون پنجره بود که همه غیر من می شستن روش . من می ایستادم که لباس تنم کنن . 4 پایه رو آروم گذاشتم اون رو اول رفتم رو سکو بعد با احتیاط رفتم روی 4 پایه . تاریک بود و همش می ترسیدم بیفتم . الان می فهمم که چه خر بازی در آوردم اگه از زیر پام در می رفت الان به جای من یه گلدون بود و یک پارچه مشکی . خلاصه ایستادمو دستمو گرفتم به اون دریچه کوچیک و صورتمو کشیدم جلو و گرمای حموم زد به صورتم . توی بخار پاهای ماما رو دیدم که به دیوار سمت راست تکیه داده بود و من صورتشو نمیدیدم چون دریچه کوچیک بود تازه قدم هم کامل نمی رسید . پاهاشو باز کرده بود . تن بابا یی و موهاش رو هم توی بخار میدیدم که بین پاهای مامانی بود و تند تند سرش تکون می خورد اون وسط ماما موهاشو گرفته بودو آروم جیغ می زد می گفت زبون بزن . همون لحظه حس کردم یک حس تازه و یک چیز جدید در من پر شد و من با ولع و کنجکاوی وحشتناکی اولین سکس ماما و بابایی و دیدم .......

ادامه دارد

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

شیر آب گرم توی وان باز بود ،

شیر آب گرم توی وان باز بود ، چون حموم یه کمی بخار کرده بود و منم که مثل وزغ پلک نمی زدم چشمام از اون بخار یه کمی می سوخت . کله بابام همونطور اون وسط بود و مامانم موهاشو گرفته بود و یه موقعهایی میدیدم که سر بابایی با هر حرکت تا بالا روی سینه ماما می ره باز میاد پایین ( زبونشو از پایین می کشید لیس میزد میو مد بالا بین سینه های مامانم ) گاهی هم با دستش سینه ماما رو فشار میداد که من نصفه میدیدم اما حس می کردم حتما" ماما خیلی جوجوش درد میگیره ! اما هیچی نمیگه . بعد یهو بابام بلند شد ایستاد که من از ترس همه جام فِر خورد . فکر کردم فهمیده که من اونجا تو تاریکی قایم شدم . فکر کردم الانه که بیاد درو باز کنه ! اما دیدم جلوی صورت ماما رو به دیوار ایستاد و دیگه دستاشو نمیدیدم . انگار 2 تا دستشو زده بود به دیوار و از پشت باسنشو میدیدم که تند تند تکون می خوره ( ماما داشت همونطور که نشسته بود ساک می زد ) بازم صدای اووم اوووم و ملچ مولوچ میومد . ماما رو دیگه اصلا" نمی دیدم فقط دستاشو می دیدم که از پشت می کشه به پاها و باسن بابایی . گاهی هم گوشتشو محکم تو دستش فشار میداد ! اون موقع که نمی فهمیدم داره چیکار می کنه اما هر چی بود بابایی خیلی خوشش میومد چون سرش هی میومد عقب و آه می کشید یا می گفت جاااااان و باز نفسهای عمیق و پشت هم که یه حالت خاصی در من ایجاد می کرد و شاید یاد اون شب می افتادم . نمی دونم . اما هنوزم وقتی این صدا رو می شنوم علاوه بر این که این کوچولوی ما نیشش باز می شه اما اون حالت هم بهم دست می ده
بعد بهو بابایی گفت چه جوری جیگر ؟ ماما هم یه چیزی آروم مث ناله گفت که منه فضول نشنیدم ! اما بابایی نشست تکیه داد بعد ماما نشست رو پاش ! حالا ماما رو از پشت می دیدم که دستش دوره گردن بابایی بود و رو پاش هی تند تند تکون می خورد و انگار دردش هم می یومد چون همش می گفت آخ ! علی ! مردم ! آ ی ی ی ی ی !!! بعد سرشو گذاشت رو شونه بابایی و دستای بابا محکم بغلش کرد و تکونش میداد انقدر همونطوری تکون خوردن که یهو مامانم یه جیق آروم کشید که باز کرک و پر مارو اِپیل کرد ! همونطوری آروم نشستم روی پام ، یعنی من رو پام ، پام رو صندلی ، صندلی رو سنگ ، سنگ هم روی دیوار !!! بعد یواش اومدم پایین که در برم . روی سنگ ایستاده بودم که اول صدای لچ و لوچ اومد بعد بابایی بلند گفت امشبم می خواماااااااا ! بعد هم دوش باز شد . باز یه چیزی منو انگولک کرد که باز برم بالا ! ( می دونم تهِ بچه پر روو بازیه ! اما جوونیه دیگه ! ) یواش سرک کشیدم ایندفه هر 2 رو سر پا میدیدم . زیر دوش ایستاده بودن و همدیگرو محکم بغل کرده بودن ! آخههههههههههی نازیییی
بعد من بچه که بودم گلواژه زیاد می گفتم . یعنی یهو یه چیزی بلغور می کردم که اصلا" نه ربطی داشت ! نه به سن و سالم می خورد . بعد اونارو که زیر دوش دیدم تو دلم گفتم : خوب بخیر گذشت !!!!! اونم با لبخنده ژوکوند !! انگار مثلا" من کامل فهمیده بودم چی شده . یا مثلا" قرار بوده اتفاق بدی بیفته ( در کل : رسما" کس و شعر گفتم )
دیگه ترسیدم که روشونو برگردونن و منو ببینن اومدم پایین و یواش رفتم بیرون ، مستحضر باشید که بازم جیش نکردم ! رفتم تو اتاقم و شروع کردم از کنار دیوار آروم راه می رفتم و انگشتم و می کشیدم به دیوار ! هر وقت یه چیزی سوال می شد برام این کارو می کردم ( عادتهای تخمی تخیلی ) بعد صدای در حموم اومد و خنده مامانم که نمی دونم از حسادت بچه گانم بود یا اینکه کنجکاویم ارضا نشده بود . تا صدای خنده ماما رو شنیدم ، با حرص گفتم کووووووفت ! هر وقت یادم میاد روده بر می شم از خنده . بعدم پریدم تو تختم که مثلا " من خوابم ! اما تنها چیزی که توی ذهنم بود . اون حرف پدرم بود که گفت من امشبم می خوام . یک حس بهم می گفت که پدرم مثلا" شام یا نهار یا کتک نمی خواد ! خلاصه من یه ذره بچه از همون زمان یکی از مشغولیت های اصلی فکرم شد سکس . که البته یه کمی بعد از طریق خواهرم و دوستای مدرسه اطلاعاتم بیشتر شد . اون شب چیزی نصیب فضولی من نشد چون وقتی خواهرم اومد کلی آتیش سوزوندیم و در اختتامیه بنده شیشه مربای آلبالو رو ریختم روی فرش کرم رنگ سالن .. ماما هم که یه کم وسواس داره داشت سکته میکرد . و من حسابی تنبیه شدم اونشب .. بدنی که نه اما بابایی بد دعوام کرد و ممنوع التلویزیون شدم و اونقد گریه کردم که خوابم برد . و از فیلم پورنوی اونشب بی نصیب موندم ( خدا از باعث و بانیش نگذره ! )
خاطره بعدیم مربوط میشه به زمانی که رفتیم خونه خاله مامانم در رامسر ( هوا هم که مرطوب ، بابایی هم که تهِ حشری ! ) و اونجا من در فاصله 2 متری از ماما و بابا صدای سکسشون رو نصف شب شنیدم . که دفعه بعد حتما" اونو می نویسم براتون .

بازم ادامه دارد :دی

بالا
0 لایک
siaavash
آف لاین
عضو از: 1389-05-27 12:11
پست ها: 166

جالبه داستانات ادامه بده دوست

جالبه داستانات ادامه بده دوست دارم بدونم به كجا ها مي رسه داستانت آيا خودت هم تجربه اي داشتي؟؟؟

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

siaavash wrote: جالبه

siaavash نوشت:
جالبه داستانات ادامه بده دوست دارم بدونم به كجا ها مي رسه داستانت آيا خودت هم تجربه اي داشتي؟؟؟

توی پیغام خصوصی براتون توضیح دادم.
با تشکر Smile

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

به اشتباه دوبار فرستادم که

به اشتباه دوبار فرستادم که نمیشه پاکشم کنم! :|
با عرض معذرت!

بالا
0 لایک
Anac0nda
آف لاین
عضو از: 1389-03-24 01:30
پست ها: 15

این خاطره مال زمانی هست که ما

این خاطره مال زمانی هست که ما رفتیم شمال :
خاله ماما یه خونه تو رامسر داشتن که گاهی با شوهرش اونجا می موندن هر دوشون هم پیر . البته الان هر دوشون دیگه به ملکوت اعلا پیوستن اون موقعها گاهی فامیل رو دعوت می کردن اونجا و منم که عشق آب بازی دیگه حالی به حولی . اول تابستون که بعدش من می خواستم برم مدرسه قرار شد بریم شمال . شوهر خاله ماما هم با پسرش می خواست بره مسافرت برای کاری ، فکر کنم ترکیه ، بعد قرار شد ما با خاله بریم خونشون تو رامسر که اونم تنها نباشه . خلاصه رفتیم و جاتون خالی خیلیم خوش گذشت . و حالا اصل ماجرا . خونشون 2 تا اتاق خواب داشت که یکیش کوچیک بود و اتاق خواب اونا بود اون یکیشم که اگر کسی می رفت ازش استفاده می کرد . اون روز با بابایی رفتیم کنار دریا و ماما اینا موندن کارارو انجام بدن . کلی با خواهرم حال کردیم و وقتی بابایی ما رو آورد خونه تا توی قرنیه و عنبیه چشم منم ماسه های ساحل بود ! خلاصه شام خوردیم و وقت خواب خاله جون رفت تو اتاقش ، خواهرمم که خیلی خالرو دوست داشت گفت منم پیش خاله می خوابم . من که حسابی حالم گرفته شد چون شبا که می خواستیم بخوابیم کلی زیرو رو می کردیم محدوده خوابمونو ، اونوقت اون خواهر اوسکول من تریپ محبت می یومد . از طرفی هم چون خاله جون موقع خواب خرو پف می کرد هیچوقت دوست نداشتم پیشش بخوابم . اما خواهرم مثل اسب خوابش می برد و عین خیالش نبود . خلاصه با یه زد حال اساسی با ماما اینا رفتم تو اون یکی اتاق و چون تخت نداشت تشک انداخت ماما یکی واسه خودشون . به موازاتشم کمی این ور تر یه کوچولو واسه من . منم شلوارکم و در آوردم و یه بوس بابایی یکیم ماما بعد خوابیدم ( من با لباس خوابم نمی بره مگه اینکه جایی باشم که حجاب اسلامی الزامی باشه ) . کلی این ورو اون ور شدم تا خوابم برد . نمی دونم چقدر گذشت که انگار توی خوابم بابایی با ماما حرف می زد اما آروم . یعنی اول فکرکردم خواب میبینم . چشامو باز کردم که تاریک تاریک بود . اما صدای بابا رو میشنیدم که آروم میگفت اذیت نکن .. یا میگفت نازم ؟ تورو خدا ( اسم مامانم نازیه که بابایی گاهی فاز لاو میگیره بش می گه نازم ) یه کم چشمامو باز نگه داشتم وقتی به تاریکی عادت کرد فهمیدم صدا از پشتم میاد و روم اینوریه ( شانس تخیلیه ما که معلوم نبود کی توش جیش کرده وگرنه شما ها الان تصویر هم داشتید ! ) ماما آروم مثل در گوشی هی می گفت نه بیدار می شه ... اصلا " . که یهو اسم خودمو شنیدم و گوشام تیز شد . و دقتم 100 برابر !!! بابام می گفت قول می دم یواش ..... و هی التماس می کرد مثل چی . منم ، هم بخاطر اون تجربه های قبلی هم اینکه کمی بزرگتر شده بودم و هم کنجکاوی هایی که گاهی خواهرم با اطلاعات ناقصش جوابمو می داد و هم تهاجم فرهنگی این آمریکای بی تربیت !!!!! خلاصه یه چیزایی دستگیرم شده بود که چه خبره اون موقع شب ! بابایی هی می گفت امروز خسته شده ، خوابه ، بلند نمی شه و مامانی هی می گفت نه .. البته آروم می گفتن اما اگه کسی بیدار بود می شنید ، منم که بیدار بودم دیگه حالا بدون توضیح اضافی اونیو که شنیدم براتون می نویسم البته هر چیزیو که یادم میاد چون حرفاشون هم با صدای خیلی آروم بود :
مامان گفت : علی نه ! نه ه ه ! بعد صداش آروم شد و صدای ماچ اومد اما آروم و پشت هم . بعد صدا قطع شد چند لحظه و صدای اووووم اووم اومد باز صدای نفس زدن . کشدار اما آروم .مثل بار اولی که شنیدم و باز همون حالت عجیب بهم دست داد . ماما گفت : یواشش ! گاز نگیر علی و تند تند نفس می کشید . باباییم گاهی می گفت جوون ... جوونم ؟ . بعد بابایی گفت بازتر کن نازم . باز صدای نفسهای کشدار میومد و ماما یهو گفت آخ یواش ! چند دقیقه حرفی نزدن .. فقط نفس نفس ... بعد دیگه فکر کنم حسابی حشرشون زد بالا و یادشون رفت .. یه نی نی اون طرف خوابیده ! مامانم خیلی خیلی آروم گفت : آخ خ خ ... علی یواش ! بابایی هم هی می گفت جاااان ... جااااان بازکن نازم .. همشو می خوام ... تا صبح می خورمت ! منم که چشام گرد ! فقط با ترس گوش می کردم و جم نمی خوردم . بعد نفسهاشون خیلی تند تر شد و بابایی هی آروم و حشری میگفت کجاست ؟ ماما هم هی می گفت توشه ! حالا مگه این بابایی ول می کرد ؟؟؟ طفلی ماما ( هر چند که داشت حال می کرد اما حتمن واسه من استرس داشت ! ) بازم صدای نفسای تند بودو آه هایی که ماما گاهی می کشید یه صدای دیگم میومد که اون موقع نفهمیدم چیه اما صدای برخورد تنشون با هم بود که هر چی می گذشت بیشتر می شد و ماما هم بیشتر آخ و اوخ میکرد که یهو ماما یه آه بلندتر کشیدو یه آخی گفت که بلند نبود اما یه طوری بود که نزدیک بود برگردم ببینم چی شد !!! همزمان با اون آخ بابا توی نفس هاش زیر لبی هی می گفت جااان ؟ جاااان ؟ ماما صداش کم شد اما صدای نفس های بابا هنوز میومد که تندتر هم شده بود. ماما یه چیزی گفت که من نفهمیدم اما فکر کنم گفت چرا نمی شی یا چرا نمیاد چون بابا تو همون نفس نفس هاش گفت : الان میاد نازم! .. بعد بابا یه لحظه ساکت شد . به ماما یه چیزی گفت بعد با فاصله آه های عمیق می کشید و با هر آه انگار ماما دردش میومد و یه آخ آروم و کشدار می گفت و اینقدر ادامه داشت تا صداشون قطع شد . خیلی دوست داشتم بر گردم پشتم و ببینم که چکار می کنن، اما نمی شد . بعد در اتاق باز شد انگار یکی رفت بیرون ( حتمن دستشویی ) بعد هم در بسته شد و دیگه سکوت برقرار شد / شاید یک ربع یا بیست دقیقه همونطوری موندم بعد که دیدم صدایی نمی یاد چشامو بستم و آروم چرخیدم اونوری .یه کمی از پنجره نور تو اتاق بود که دید می داد بهم ، یواشکی اوضاع و بررسی کردم که دیدم ماما پشتش به من و روش به باباییه پتو هم روشونه . یه کم همونطوری نگاه کردم و تو فکر بودم . یه تجربه جدید بود . نزدیکتر از قبل ، هر چند که فقط صدا بود اما هنوزم وقتی یادم می آد حالت خاصی بهم دست می ده ! حالت خاص که ایشا الله همه می دونین یعنی چی ؟؟؟؟

ادامه دارد........

بالا
0 لایک
Kiapi
آف لاین
عضو از: 1389-07-20 03:50
پست ها: 4

سوال

برام سواله که با این همه علاقه ای که به سکس پیدا کردی اولین باری که خودت سکس داشتی چه حسی داشتی؟

بالا
0 لایک
hawas
عکس های hawas
آف لاین
عضو از: 1390-04-03 22:45
پست ها: 78

sex maman wa baba

ye shab dir waght bod wadars mikhondam ke cheragh ashpaz khoneh baz shod wa hamintori raftam bebinam kiyeh..man tabagheyeh dowom hastam wa paein ra mididam..didam maman lokht kamel dar onjast wa donbal chizi migasht wa badesh baba ham lokht omad wa behesh goft zood bash bardar berim.onja baba ye kam bash war raft wa badesh ye chizi bardashtand wa raftand

بالا
0 لایک
bhrad
آف لاین
عضو از: 1389-10-16 00:06
پست ها: 5

jesaratan

hawas نوشت:
ye shab dir waght bod wadars mikhondam ke cheragh ashpaz khoneh baz shod wa hamintori raftam bebinam kiyeh..man tabagheyeh dowom hastam wa paein ra mididam..didam maman lokht kamel dar onjast wa donbal chizi migasht wa badesh baba ham lokht omad wa behesh goft zood bash bardar berim.onja baba ye kam bash war raft wa badesh ye chizi bardashtand wa raftand

jesaratan cheraghe ashpazkhone chetori baz mishe. man tahala cheragho baz nakardam mishe tozih bedin chetori

بالا
0 لایک
تينتو
عکس های تينتو
آف لاین
عضو از: 1390-04-06 00:30
پست ها: 120

بد نبود h_milad27

بد نبود

h_milad27

بالا
0 لایک
ooooohhhhh
آف لاین
عضو از: 1390-03-21 13:07
پست ها: 2

kheyli khub minevisi bazam

kheyli khub minevisi bazam edame bd age az khodeto khaharetam begi kheyli khube.movafagh bashi.montazere baghiw dastanet hastam

بالا
0 لایک
eshqoolane
عکس های eshqoolane
آف لاین
عضو از: 1390-03-14 20:09
پست ها: 7

جند سالشونه ؟؟؟خوبه با دو تا

جند سالشونه ؟؟؟خوبه با دو تا بجه هنو باحالن زن و شوهر

بالا
0 لایک
Lobia94
عکس های Lobia94
آف لاین
عضو از: 1389-07-29 01:00
پست ها: 27

Salam,az in ke kamel tozih

Salam,az in ke kamel tozih midy khyli khusham umad,man mamolan mahy 1bar miyam in sait,khily dos dara bishtar bat ashena sham,age dost dari be email man email bezan,
mohammadrezabolouk@gmail.com

بالا
0 لایک
SHAAPOUR
عکس های SHAAPOUR
آف لاین
عضو از: 1389-09-07 03:18
پست ها: 3383

آنا بیچارمون کردی

بیچاره اون بدبختی که میاد تو رو بگیره
بترکی چقدر حرف میزنی
احتمال صد در صد اگه یک روز دهنتو ببندن بعد 2 ساعت دق میکنی
یک دختر عمه مثل تو دارم مثل مته موخمونو میخورد فقط شانس آوردیم زود شوهرش دادن بیچاره شوهرش بعد 1 سال کچل شد Lol

________________________________________________________________

بالا
0 لایک
sosha3e3
آف لاین
عضو از: 1390-05-08 00:52
پست ها: 4

ای شیطون

اگه بچت مثل خودت شه چیکار می کنی jojovv2@yahoo.com

بالا
0 لایک
john_bellic
آف لاین
عضو از: 1390-05-07 02:13
پست ها: 3

همکاری

قلمت حرف نداره!
بیا با هم یه نشریه بزنیم D:

بالا
0 لایک
hamedak11
عکس های hamedak11
آف لاین
عضو از: 1390-10-17 17:57
پست ها: 379

داستانت واقعی نبود ولی افرین

داستانت واقعی نبود ولی افرین از تمام فنون داستان نویسی استفاده کردی و داستان قشنگی نگارش کردی

بالا
0 لایک
ha dish
عکس های ha dish
آف لاین
عضو از: 1390-02-06 17:06
پست ها: 10

پشتکاری که بعضیا تو نوشتن این

پشتکاری که بعضیا تو نوشتن این چرندیات و چرت و پرتا و هوشی که از بچگی همه چیز تو ذهنشون مونده دارن اگه تو درس خوندن داشتن الان تو یه دانشگاه معتبر بین المللی در بهترین رشته شاگرد اول بودن

بالا
0 لایک
برای ارسال دیدگاه وارد شوید یا ثبت نام کنید .